آرامگاه سعدی*
بمناسبت افتتاح آرامگاه نوبنیاد سعدی
در 10 اردیبهشت 1331
صبح کاین چادر نیلی ز فلک برگیرند سیهی را اثر از صفحهء خاور گیرند! آب یاقوت بر این سقف شبهگون پاشند تیره دامان افق در زَرِ احمر گیرند! نیزهبازان سراپردهء خورشید،به قهر تیغ بر فرقِ سپیدار و صنوبر گیرند! مَرکبِ روز ز کُه برشود و چلچلگان تهنیت را بسوی بام فلک پرگیرند! بر سر سروبُنان فاختگان گردآیند تا ثناگستریِ مهرِ منوّر گیرند! دلپسندان گره زلف سیه بازکنند شانه زان خرمن موّاج معنبر گیرند! پایکوبان و چمان روی به گلگشت آرند گونه را با گل بشکفته برابر گیرند! با همه نرگس نورُسته که یابند به باغ نپسندند که تاج از دُر و گوهر گیرند! *** هنری مردم دانا چو به بستان آیند مجلس اُنس بآیینتر و بهتر گیرند! سبزهای،تازهرخی،آب روانی،طلبند جای در پای درختان تناور گیرند! میِ نوشینِ کهنسال بیارند و نخست جام بر یاد شهنشاه فلک فرّ گیرند! دیده بر گونهء ساقی بگمارند و نشاط زان گلِ تازهء شاداب معطّر گیرند! نغمهء باربَد از پنجهء مطرب خواهند غزلِ سعدی از نای نواگر گیرند! *** خسرو ملک سخن آنکه زبانش را خلق تالی تیغ شرارافکنِ حیدر گیرند! بهر ثبت سخنش نادرهگویان جهان همه چون مکتبیان خامه و دفتر گیرند!
(*)بنقل از مجلهء یغما،سال پنجم،شمارهء اول(فروردین 1331)،ص 14-15.
بوستانش که خزان را نبود در آن راه روز هر روز از آن میوهء نوبر گیرند! از غزلهای روانپرور او زندهدلان رقص در پای خم و بر سر مِنبر گیرند! پند او مصدر افعال نکوی است،آری فعل را پایه و بنیاد ز مصدر گیرند! پارسی را به جهان رونق و آوازه از اوست ای بسا مایه کز آن کِلکِ فسونگر گیرند! در همه مُلک ادب چیست که در گنجش نیست همه ز آن گنج بگیرند و مکرّر گیرند! فری آن مردم دانا که چو مرگ آیدشان لب ببندند،ولی زندگی از سر گیرند! دُرِ موزون سخن را که بها نتوان کرد نفروشند،که خود زرّ مزوّر گیرند! شاهبازان قویپنجهء درّاج شکار ننگشان آید اگر صعوهء لاغر گیرند! چون ندانند عبادت را جز خدمت خلق مزد اگر گیرند از خالق اکبر گیرند! *** سعدیا،راستی ار کاخ نوت باید ساخت شاید ار گنبدش از چرخ فراتر گیرند! این بنا گشت گر از کوشش حکمت برپای مردم فارس از آن حکمت دیگر گیرند! حق استاد که بر گردن شاگردان است چون گزارند،ز حق اجر موفّر گیرند! ای خداوند ادب،ای که قوافی از تو گرمی باده و شیرینی شکّر گیرند! بوستان شعرا روضهء چون مینوی توست و بسا فیض کز این روضه و منظر گیرند! تا سخن زنده بود،نادرهدیوان تو را بستایند و ببوسند و به بر درگیرند!

