The Political Modernization of Iran

از ملاحظاتی که در زیر‌ می‌آید‌،قصدی‌ جـز بـرانگیختن بـحث و دعوت به‌ اندیشیدن نیست.این ملاحظات،به هیچ روی تحلیلی سیستماتیک از‌ مسأله‌ای‌ مهم چون‌”تجدّد سـیاسی‌”در کشوری چون ایران نباید به شمار آید‌.

-کسانی که در خاورمیانه‌،در‌ امپراتوری عثمانی و دیـرتر،در ایران،کوشیدند کشور خـود را بـه‌”کاروان‌”تجدّد برسانند،احتمالا دریافت روشنی از معنای‌ “تجدّدگرایی‌”نداشتند و مسلما تفاوتی میان انواع گوناگون آن،یعنی تجدّد اقتصادی،اجتماعی،فرهنگی‌ و سیاسی نمی‌گذاشتند.اشتیاق به تجدّد،که از پایان قرن هیجدهم در امپراتوری عثمانی و در آغـاز قرن نوزدهم در ایران‌ پدیدار شد،پیامد یک حقیقت بود:رکود و انحطاط این سرزمین‌ها در مقایسه‌‌ با‌ اروپا.بنابراین جنبش تجدد،جنبشی خلق الساعه،یا ناشی از تردید در اصول حاکم بر جامعه،به دلیل نـاتوانی آن در غـلبه برتضادهای دورنی،نبود.

تا پایان قرون وسطی کشورهای‌ شرق‌ و اروپا،عملا از لحاظ تمدن در سطحی تقریبا برابر با یکدیگر قرار داشتند.اما از عصر رنسانس،جدایی‌ (*)استاد مؤسسهء عالی مطالعات بین المللی ژنـو و دانـشگاه لوزان و مؤلف کتاب‌ ها‌ و مقاله‌هایی در باره سیاست خارجی ایران.

میان این سرزمین‌ها،به سرعت افزایش یافت.با این حال سال‌های دراز گذشت تا جوامع شرقی،متوجه وسعت فاصله‌ای شوند که آنـان را‌ از‌ هـمسایگان‌‌ غربی‌شان جدا می‌کرد.

-تجدّد در‌ اروپا‌،در‌ آن واحد،نتیجهءتردید در ارزش‌های هدایت کنندهء اجتماع،و آرزوی نوسازی اجتماعی و سیاسی بود.این فراگرد به انقلابی دوگانه‌ انجامید:غیر مذهبی‌ ساختن‌ Iaicisation‌ جامعه و تأسیس دولت نوین.

امّا همین فـراگرد،در‌ شـرق‌ مـسلمان،دست کم در مرحلهء نخستین،شـکلی‌ کـاملا مـتفاوت به خود کرفت.در این سرزمین‌ها،قصد دگرگون‌سازی و دادن شکل‌ نوین‌ به‌ اجتماع،و پیشکامی در یک‌”نوزایی‌”نبود.بلکه دادن‌ ابزارهای مؤثرتر‌ و کارآتر بـه قـدرت‌های حـاکم بود تا بتوانند هم حافظ ارزش‌های مورد عـلاقهء خـود باشند و هم از کشور در‌ برابر‌ تجاوز‌ بیگانه دفاع‌ کنند.

به این ترتیب،ما شاهد پدیداری گونه‌ای‌”تجدّد‌ دفاعی‌‌”هستیم کـه هـدفش‌ بـیشتر محافظت است تا دگرگون ساختن جامعه.بنابراین،از همان آغاز،مـنطق‌ حاکم‌ برفراگرد‌ نوگرائی‌ در این سرزمین‌ها با منطقی که نوگرایی در اروپا را هدایت کرده‌ بود‌ تفاوت‌ داشت.حکومت سنتی مسلمان-چـه در ایـران و چـه‌ در جاهای دیگر-از برتری ارزش‌هایی‌ که‌ به‌ آنها متکی بود،اطمینان داشـت.

تـنها امتیازی که برای غرب قائل می‌شد،گونه‌ای پیشرفت‌ فنی‌ و مادی بود که آن‌ نیز باید بـا سـرعت،و از راه واردکـردن‌”دستور العمل‌ها‌”و چند‌ فقره‌ای‌ ماشین‌ و ابزارکار،به دست می‌آمد.

-تجدّدگرایی برپایهء نـیاز بـه دگـرگون ساختن اجتماع،تغییر دادن‌ شیوه‌های‌‌ اندیشه،شناخت ارزش‌های نو،بناکردن ساختار سیاسی نوین،یـافتن ریـشه‌ها بـه وسیلهء فرهیختگان‌-تا‌ با‌ آن به جستجوی تجربه‌های دیگران بروند و چاره‌هایی برای متحول ساختن جـامعه خـود بیابند-بنا شده‌ است‌.در ایران،به‌ تدریج،و با مشکلات فراوان،پیوستگی‌ای میان فـرهیختگان و پارهـ‌ای مـحافل‌‌ سیاسی‌ تحقق‌ پذیرفت.به این ترتیب و اندک‌اندک شخصیت‌های سیاسی‌ با نفوذ به اندیشه‌های تـجدّد گـرویدند و کوشیدند به‌ اصلاحات‌ مختصری‌‌ دست بزنند.

-تجدّد سیاسی در ایران از چند مرحله گذشته اسـت.نـخستین‌ نـهادی‌ که در ایران تحولاتی پذیرفت،ارتش بود،نیروهای مسلح ایران در این مرحله تا حدودی برپایهء‌ سـازمان‌ ارتـش‌های اروپایی سامان گرفت و به سلاح‌های تازه‌ای مجهز شد.البته سازمان دهی‌ نـوین‌ ارتـش بـلافاصله نتایج موردنظر را به بار‌ نیاورد‌.شکست‌های‌ گوناگونی که نیروهای دولتی ایران در جنگ‌های‌ ایران‌ و روس خوردند،مـؤید ایـن نـظر است.

پس از ارتش،نوبت به دستگاه اداری‌ رسید‌.تعریف دقیق‌تری از نقش‌ دولت‌ شـد‌،و ایـن امر‌ با‌ تقسیم‌ وظایف میان وزیران،تقسیمات کشوری دقیق‌تر‌ و تلاش‌ برای تجدید سازمان دستگاه عدالت هـمراه بـود.برای بهتر انجام گرفتن‌ این‌ امور‌،برنامهء آموزش کادرها،از طریق گسترش‌ مـدارس جـدید در داخل‌ کشور‌ از راه اعزام دانشجو به‌ خارجه‌،بـه اجـرا گـذاشته شد.

به این ترتیب مرحلهء نخست تـجدّدگرایی سـیاسی،عمدتا نظامی‌ و اداری‌، یعنی سازماندهی بهتر تشکیلات دولت‌،بود‌ بی‌آن‌که‌ بنیادهای اصلی یـا‌ مـشروعیت‌ حکومت مورد پرسش و مخالفت‌ قـرار‌ گـیرد.

-مرحلهء بـعدی تـجدّد بـا مخالفت شدید نخبگان تجدّدگرا با سـاختار و نـهاد های سنتی‌ حکومت‌ غاز شد.اینان موفق شدند،در‌ آن‌ واحد،هم‌ پارهـ‌ای‌ از‌ قـشرهای اجتماع را به‌ حرکت در آوردند،وهم بـخشی از نخبگان سنتی را با خـود هـمگام و همراه سازند.این‌ جنبش‌،بـه انـقلاب مشروطیت کشیده شد که‌ به‌‌ راستی‌ مقدّمهء‌ ورود‌ به دوران تجدّد‌ بود‌.در این انقلاب،مـفاهیمی بـنیادی و مهم‌ در زمینهء تجدّد،مانند حـاکمیت مـردم‌”آزادی عـقیده‌”،”حقوق اساسی‌‌ شـهروندان‌‌”،”تـفکیک‌ قوا”،”مسئولیت دولت‌”،مـعرفی و تـبلیغ شد.

معرفی‌ این‌ اندیشه‌ها‌،از‌ هدف‌های‌ اولیهء‌ نهضت مشروطیت-که اساس آن‌ گونه‌ای سازش مـیان رهـبران غیر مذهبی و جناحی از روحانیون برای مـحدود سـاختن قدرت شـاه و ایـجاد عـدالتخانه انجام گرفته بود-بـسیار فراتر رفت‌.

برخلاف تحلیل برخی کسان،که کوشیده‌اند اهمیت جنبش مشروطیت را کمتر از آنچه بود نـشان دهـند،بعد انقلابی این رویداد انکار نـاپذیر اسـت،زیـرا جـنبش‌ مـشروطیت توانست ذهن سـیاسی ایـرانیان‌ را‌ با تعاربف کاملا نوینی از مفاهیم‌ اساسی چون دولت،ملت،مشروعیت سیاسی،مشارکت مردم در زندگی ملی، و گفتگوی مـیان اکـثریت و اقـلیت،آشنا کند.

به این ترتیب،اگرچه انـقلاب مـشروطیت‌ رهـنمون‌ تـحولاتی بـنیادی و مـاندگار در کشور گردید،امّا نتوانست به هدف اصلی خود که هدایت ایران به سوی یک‌ دموکراسی پارلمانی بود برسد.تازگی‌ این‌ نظام،پایین بودن سطح رشد‌ و آگاهی‌ سـیاسی در میان توده‌های مردم و حتی در میان نخبگان آنها،شرایط نامناسب اجتماعی-اقتصادی،پیامدهای ناشی از قرارداد 1907 روس و انگلیس و جنگ جهانی اول‌ که‌ منجر به حضور نیروهای‌ مسلح‌ خارجی در بخش‌هایی‌ از خاک ایران شد،و همچنین مـخالفت نـیروها و عوامل گوناگون داخلی با نظام.

تازه،در مجموع مانع از توفیق تجربهء مشروطیت شدند.حکومت مرکزی که‌ در این دوران‌،به‌ سبب دست اندازی انگلیس و روس برروی منابع عمدهء مالی و بازرگانی کشور،بـنیه و اقـتدار چندانی نداشت،به تدریج در ظرف دو دههء اول‌ این قرن به نهایت ضعف و ناتوانی رسید.کنترل‌ آن‌ ایالات مملکت‌ عملا از میان رفت و ناامنی و نابسامانی سـراسر ایـران را فرا گرفت.در این اوضاع، تـمامیت ارضـی و یکپارچگی‌ مملکت نیز در معرض تهدید بود و خطر از هم‌ پاشیدن و تجزیهء‌ ایران‌ هر‌ روز به واقعیت نزدیک‌تر می‌شد.

-چنین شرایط اسف باری بود که کودتای اسـفند 1299(1921)روی داد‌ و ‌‌رضـا‌ خان،که چند سـالی بـعد سلسلهء پهلوی را بنیان نهاد،فراگرد بازسازی‌ و نو‌ سازی‌ کشور‌ را آغاز کرد.ورای هر داوری دربارهء شخصیت و سیاست‌ های رضا شاه،باید پذیرفت که‌ وی در ساختن کشور چنان نقشی ایفا کرد که‌ در تاریخ مـعاصر ایـران‌ نظیر ندارد.پاک‌سازی نواحی‌ و استان‌های‌ کشور از سپاهیان بیگانه و از گردنکشان و یاغیان داخلی،ایجاد یک حکومت مرکزی‌ توانا به اعمال اقتدار دولت بر سراسر کشور و تحکیم همبستگی ملی از راه‌ گسترش و توسعهء وسایل ارتـباطی،از نـخستین‌ هدف‌های نـوسازی رضا شاه بود پس از تأمین یکپارچگی و امنیت داخلی کشور نوبت به تلاش برای همسان‌ سازی و به هم پیـوستن جوامع شهری و روستایی دور افتاده از یکدیگر رسید اجباری کردن‌ خدمت‌ نظام وظـیفهء عـمومی،تـسلط دولت برنظام آموزش‌ پرورش عمومی،الغاء امتیازات پاره‌ای از گروه‌های اجتماعی،تدوین قوانین و آیین‌های دادرسی مدنی و کیفری پیشرفته،و سرانجام تـأکید ‌ ‌بـر بسیاری از آزادی‌ها و حقوق زنان‌ و برابری‌ آنان با مردان،از جمله گام‌هایی بود که در ایـن دوران بـرای پیـ‌ریزی و تحکیم شالوده‌های هویت ملی و هدایت ایران بسوی‌ تجدّد برداشته شد.در همان حال،رضا شاه بـرنامهء‌ توسعهء‌ اقتصادی ایران را برپایهء صنعتی شدن کشور،گسترش نقش تولیدی و برنامه‌ریزی دولت در امور اقـتصادی و بازرگانی خارجی و اصلاح مـالیهء عـمومی،طراحی کرد.

با چنین گام‌ها و برنامه‌هایی بود که رضا‌ شاه‌ ایران‌ را یکپارچه،دولتش‌ متمرکز،و ساختارهای‌ حکومتی‌اش‌ را‌ کارآ ساخت.دستاورد بنیادی و برگشت ناپذیر چنین سیاست‌هایی تولد دولت-ملتی Eta-tNation بود که بر جای«مـمالک محروسه»نشست و هنوز‌-با‌ همهء‌ دگرگونی‌ها و بحران‌های بزرگ سیاسی و اجتماعی که در دهه‌های‌ پس‌ از استعفای رضا شاه در ایران رخ‌ داده-خلل و خدشه‌ای نیافته است.اما،این تجدّدگرایی مقتدرانه،مانند اغلب‌ موارد‌ مشابه‌ آنـ‌،از یـک نقص بزرگ رنج می‌برد که همانا سرکوبی آزادی‌های‌‌ سیاسی در کشور و،به تبع آن محدودیت مشارکت عمومی در امر حکومت بود، که در مجموع مانع گسترش‌ و تحکیم‌ جامعهء‌ مدنی در ایران می‌شد.

-از 1941.تا 1953 میلادی،یـعنی از‌ آغـاز‌ هجوم نیروهای متففقین به کشور تا سقوط دولت مصدق،ایران بحران‌های گوناگون و سختی را از سرگذارند‌.

دوران‌ اشغال‌ کشور،خودمختاری گذرای آذربایجان و نهضت ملی کردن صنعت‌ نفت را باید از‌ نمودارهای‌ عمدهء‌ این دوران دانـست.

از دیـدگاه سیاسی،ایران در این دوران از رژیمی شبه پارلمانی‌ و کثرت‌گرا‌ برخوردار‌ بود،امّا درعین‌حال نهاد دولت از بی‌ثباتی شدید و مزمن رنج‌ می‌برد.در نتیجهء رقابت‌های‌ مستمر‌ میان فراکسیون‌های گوناگون در مجلس‌ شورای ملّی،ایران،در ظرف-12 سـال،شـاهد‌ آمـد‌ و رفت‌ 19 کابینه شد.گرچه‌ در ایـن دوران شـاه بـیشتر سلطنت می‌کرد تا حکومت،جامعهء‌ ایران‌ از نهادهای‌ کارآ و معتبر دموکراتیک بهره‌مند نبود.در حقیقت،مجلس به وسیلهء زمین‌داران‌ بزرگی‌ کنترل‌ می‌شد کـه بـرحست مـوقعیت،به تبانی و با همکاری‌ با احزاب و گروه‌های گـوناگون سـیاسی دست می‌زدند‌.در‌ میان این نوسانات‌ پایان ناپذیر در مجلس،جنبش ملی شدن نفت توجه‌ بخشی‌ بزرگ‌ از مردم ایران‌ را به دکـتر مـصدق و بـه پشتیبانی از هدف‌های او برانگیخت.

ترازنامهء سیاسی‌ حکومت‌ در‌ این سال‌های پرماجرا و بـحرانی،با همهء نقاط ضعفش،مثبت بود،زیرا با‌ وجود‌ دشواری‌های بی‌شمار،مردم ایران توانستند به‌ دو هدف اساسی،یـعنی حـفظ تـمامیت ارضی و حاکمیت ملی برمنابع‌ طبیعی‌‌ خود،دست یابند.با این حـال،از لحـاظ اقتصادی و اجتماعی،هزینه‌ای که‌‌ پرداخت‌ شد اندک نبود.

-پس از این دوره‌،جامعهء‌ ایران‌ بار دیگر،در میان دگـرگونی‌های بـزرگ‌ مـنطقه‌ای‌ و بین‌ المللی،شاهد بازگشت تدریجی فراگرد مدرنیزاسیون مقتدرانه‌ شد.این بار نـوسازی در کـشور‌ از‌ امـکانات مالی بیشتر و اراده‌ای استوارتر‌ برای‌‌ ایجاد دگرگونی‌های‌ بنیادی‌ بهره‌مند‌ بود.در این دوره،اصلاحات ارضی‌، شـهرگستری‌،ایـجاد قـطب‌های صنعتی،افزایش امکانات آموزشی،و سرانجام‌ گسترش طبقهء متوسط باعث تغییر‌ چهرهء‌ اجتماعی-اقتصادی ایـران شـد.امّا رژیم‌،غافل از ضرورت ایجاد‌ ساختارهای‌ مشارکت مردم در امر حکومت‌،از‌ پشتیبانی و تأیید عـمومی مـحروم مـاند.رشد شتابان اقتصادی همهء نیازهای‌ سیاسی و اجتماعی جامعه‌ را‌،اگر هم ناآگاهانه،به حاشیه‌ رانـد‌ و در‌ نـهایت امر موجودیت‌ رژیم‌ را هم قربانی خود‌ کرد‌.به این ترتیب،رژیم که مـی‌کوشید هـر تـردیدی را در مورد مشروعیت خود،نه‌ با‌ سهیم کردن دیگر نیروهای‌ سیاسی در‌ فراگرد‌ تصمیم‌گیری،بلکه‌ با‌ تـکیه‌ بـر”اولویت پیشرفت و توسعهء‌ اقتصادی‌”برطرف سازد،در پایان چاره‌ای جز تسلیم بدون شـرط مـسند حـکومت به مخالفان خود‌ نیافت‌.

-در فراگرد مدرنیزاسیون سیاسی ایران از‌ قرن‌ نوزدهم‌ به‌ بعد‌،دو گرایش‌ اساسی‌ را‌ مـی‌توان تـشخیص داد.از یـک سوء گرایشی که می‌توان آن را آرمان‌ گرا(ایده آلیست)خواند‌،و از‌ سوی‌ دیگر،گـرایشی کـه می‌شود آن را واقع‌گرا‌ (رئالیست‌)نامید‌.نگرش‌ آرمان‌گرا‌،برمحور‌ یک اندیشهء مرکزی،یعنی‌ حاکمیت‌”قانون‌”دور می‌زد.این بـاور بـه اولویت قانون،به معنای اعتقاد به‌ “حکومت قانون‌”،آنسان که در دموکراسی‌های غـربی مـی‌توان یافت،بود‌ و نه‌ تأکید بر”دادگستری‌”.در حـقیقت،آنـچه در ایـران هوادار داشت اعتقاد به‌ استقرار قانون بـرای مـقابله با هرج‌ومرج در اجتماع بود.در نظر”آرمان‌ گرایان‌”،بی‌نظمی،فساد،نبود احساس‌ مسئولیت‌ در مـیان رهـبران سیاسی، همچنان‌که در میان مردم،هـمه نـاشی از غیبت حـکومت قـانون بـود.اعتقاد به‌ آنان مسؤلیت عقب‌ماندگی مـملکت بـیشتر از هر چیز بردوش یک نظام دولتی‌‌ خودکامه‌ قرار داشت که نه نـقش آن مـشخص بود و نه مسئولیت‌ها و حدود قدرتش‌ بـرعکس،در باور آرمان‌گرایان،راز رفاه و غـنا و شـادکامی ملت‌های اروپا در‌ وجود‌ مقررات،نهادها و قـوانینی اسـاسی کارآ‌ و معتبری‌ نهفته است که مورد اقبال و احترام اکثر اعضای جامعه‌اند.

“واقع‌گرایان‌”نـیز بـه نوبهء خود،از هرج‌ومرج و نابسامانی‌های حـاکم بـر جـامعهء دوران خود ناراضی یـودند‌،ولیـ‌ در این‌که تدوین قوانین‌ و صـدور‌ مـقررات‌ حقوقی،بتواند شفائی بی‌چون و چرا برای دردهای مملکت فراهم‌سازد تردید داشتند.از دید آنان،اولویـت در فـراهم آوردن امکانات مادی از سوی دولت بود که،بـه اعـتقاد آنان،بـاید‌،حـتی‌ بـه روش‌های خشونت‌آمیز و مقتدرانه،هـنجارها و ارزش‌های مطلوب را به اجتماع تحمیل کند و جامعه‌ای از هم گسیخته را به راه‌ تحول و تجدّد رهنمون شـود.بـرای آنان،اعتقاد به جامعه‌ای بنا شـده‌ بـراساس‌‌ اولویـت قـانون‌،نـادرست نبود ولی این بـاور بـه خودی خود وسیله‌ای برای تحول‌ جامعه محسوب نمی‌شد.تنها یک دولت‌ نیرومند و توانا به انجام تـحولات بـنیادی مـی‌توانست کشور را نجات دهد‌ و از‌ هرج‌ومرج‌ برهاند.

-ناتوانی دریـافتن زمـینه‌ای مـشترک مـیان ایـن دو گـرایش و طرز فکر در دوران معاصر،بدون تردید می‌تواند‌،‌‌دستکم‌ تا حدی،فاجعهء شکست‌ تجددگرایی در ایران را توضیح دهد.هواداران هریک از‌ این‌ دو‌ گرایش گمان‌ می‌کردند که حقیقت در انحصار آن‌ها است و گـرایش دیگر بهری از آن‌ نبرده‌ است.درحالی‌که هردو در یک آرمان باهم شریک بودند:ضرورت‌ نوسازی ایران.واقعیت‌ این است که هردو‌ گرایش‌ در کنار گذاشتن سکتاربسم، و برقراری گفتگو میان خود ناتوان بـودند،درحـالی‌که به خوبی می‌توانستند از بسیاری جهات مکمل یم دیگر باشند.در پایان،هر دو گروه که در کشاکش‌ ستیزهای مزمن‌ اما اجتناب پذیر با یکدیگر از پای در افتادند،راه را بر دشمن مشترک و تازه نفس خود،بـر”بـنیادگرایان‌”اسلامی،گشودند،یعنی بر دشمنی که به هیچ یک از آرمان‌ها و دستاوردهای‌ انقلاب‌ مشروطیت اعتنا و اعتقاد نداشت.

-علاوه برآنچه گفته شد،دلایل و عوامل دیـگری نـیز در تحلیل و توضیح‌ ناکامی تجدّد سـیاسی و شـکست دموکراسی در ایران،ارائه شده است.براساس‌ این توضیحات،این ناکامی‌ و شکست‌ یا معلول فرهنگ ایران بوده است،زیرا تنها غرب مسیحی می‌تواند فریننده و پرورندهء دمـوکراسی بـاشد،و یا ناشی از توطئه‌ “خـارجی‌ها”و عـوامل محلی آنان که مخالف استقرار دموکراسی در ایران‌ بوده‌اند‌ و هستند.

در این‌جا،از اشاره به برخی باورهای رایج دیگر در این باره که در میان‌ گروه‌های سیاسی و فرهنگی ایران هوادارانی جدی داشته است نمی‌توان‌ گـذشت.بـرای نمونه:”دموکراسی‌ کالایی‌ وارداتی‌ است که ارزش‌های فرهنگی و حتی‌ مذهبی‌ جامعه‌ را هدف قرار می‌دهد و از میان می‌برد”؛”دموکراسی به‌ پارتی بازی،فساد و انحراف منتهی می‌شود”؛و یا”دموکراسی بورژوایی،دام‌ بزرگ سـرمایه‌اری‌ بـرای‌ بهتر‌ اسـتثمار کردن خلق است‌”.به همهء این دلایل‌ و باورها‌ این اعتقاد تقریبا همگانی به ضرورت ظهور یک مـنجی سرنوشت‌ساز را نیز-که حتی حاکمیت مردمی،یعنی بنیاد دموکراسی‌ را‌ مورد‌ تـردید قـرار مـی‌دهد-باید افزود.

-اگر ناکامی‌”آرمان‌گرایان‌”را بتوان‌ ناشی از توهّم آنان در بارهء مدینهء فاصله ددانست،شکست واقع‌گرایان بی‌تردید حـاصل ‌ ‌نـاتوانی آنان در شریک‌ ساختن‌ قشرها‌ و طبقات‌ گوناگون جامعه در دستاوردهای اقتصادی و اجتماعی و در عرصهء سیاست ایـران یـوده‌ هـرگز‌ کوششی برای روشن‌گری،و تلاشی در راه‌ «بناکردن سیاست از پائین»صورت نگرفت.همه‌چیز از بالا دیکته‌ می‌شد‌،از‌ مـدیران به مردمی که مورد مشورت و گفتگوی واقعی قرار نمی‌گرفتند.چنین‌ روشی‌ الزاما‌ بـه‌ جدایی و گسستی باید مـی‌انجامید کـه هیچ ترفندی نتوانست آن‌ را التیام دهد.فراگرد باز‌ کردن‌ فضای‌ سیاسی باید آن هنگام آغاز می‌شد که‌ حکومت،به یمن افزایش درآمدهای نفتی،در‌ اوج‌ قدرت خود بود-یعنی در آغاز دههء 1970.امّا بـا تأسیس حزب واحد‌،یعنی‌ با‌ انکار کامل روح جنبش‌ مشروطیت،تصمیمی درست برعکس گرفته شد.

-با وقوع انقلاب در‌ ایران‌،برای نخستین بار در دو قرن اخیر،فراگرد تجدّدخواهی در ایران متوقف شد‌.حکومت‌ جدید‌ بـا وام گـرفتن بسیاری از شعارها و آرمان‌های چپ سنتی در جهان سوم،به مقابله با‌ نفوذ‌ غرب در ایران‌ پرداخت.البته مبارزه با تجدّد و تمدن غرب،خالی از‌ تضاد‌ نبود‌.رهبران‌ رژیم انقلابی از پیشرفته‌ترین وسایل ارتباطی و تـکنولوژی غـربی برای پیشبرد مبارزهء خود با غرب‌ سود‌ می‌جستند‌.از این پس،دیگرنه تنها دولت به عنوان‌ عامل اصلی حمایت از‌ تجدد‌ عمل نمی‌کرد،بلکه می‌کوشید موانعی در برابر حرکت جامعه به سوی تجدّد ایـجاد کـند و براشتیاق آن‌ به‌ مظاهر زندگی نوین‌ سرپوش گذارد.این مبارزه با نوگرایی و تجدد،اختصاص به‌ جنبه‌های‌ مادی‌ زندگی اجتماعی نداشت.بلکه حرکت به‌ سوی‌ آزادی‌ و دانش و تمدن جهانی‌ نـیز،بـه بـهانهء”مبارزهء‌ با‌ غرب‌”،جزئی از هـدف‌های ایـن دشـمنی قرار گرفت‌ نهادهای دموکراتیک که به تقلید‌ از‌ غرب و برپایهء آمال آزادی‌خواهانه، دست‌ کم‌ در سه‌ زمینه‌،در‌ ایران پدیدار شده بود،یعنی دادگـستری‌ نـوین‌،مـدارس‌ مدرن و آزادی زنان،مغایر با آرمان‌های اسلامی اعلام گـردید.حـتی اندیشه‌های‌‌ تجددخواهانه‌ مانند”ناسیونالیسم‌”و”حقوق بشر”که از‌ قرن نوزدهم در جامعهء‌ ایرانی‌ پاگرفته بود،برای نخستین بار‌ رسما‌ ممنوع و مـطرود شـد.بـسیاری از شخصیت‌ها و گروه‌هایی که از دیدگاه‌های گوناگون،امّا به‌هرحال‌ با‌ هدف‌ نـوسازی نظام سیاسی و فرهنگی‌ جامعه‌ با‌ انقلاب همدلی کرده‌ بودند‌،ناگهان‌ خود را با‌ چنان‌«بنیادگرایی اسلامی روبرو دیدند کـه در راه نـابود سـاختن‌ مخالفین خود،فرقی میان نان‌ نمی‌نهاد‌.

-امّا شکست تجدّدخواهان،به پایـان جـریان‌ تجدّد‌ در ایران‌ نینجامید‌.در‌ واقع،به دنبال بهای‌ گزافی که جامعهء ایران برای این شکست پرداخت،انـدیشه‌ها و تـجربه‌هایی نـوین در رویارویی بت مسألهء‌ تجدّد‌ مطرح شد که پیش از آن‌ هرگز‌ پرداخته‌ شـده‌ اسـت‌.

-گـرچه در حال‌ حاضر‌ دشواری‌های فراوانی در راه بازیابی راه تجدّد در ایران‌ وجود دارد،بی گمان این راه بار‌ دیگر‌ پیـموده‌ خـواهد شـد.امّا،موفقیت در این‌ راه‌ مستلزم‌ درس‌ گرفتن‌ از‌ شکست‌های‌ گذشته و واقع بینی بیشتر در آینده‌ اسـت.جـدایی دین از حکومت،ایمان به لزوم نوسازی مادی و معنوی جامعه، فاصله گرفتن از ایدئولوژی‌ها،آموختن روشـ‌های‌”تـحمل‌”بـه عنوان‌ مهم‌ترین‌ 9.زیر بنای دمکراسی،و سرانجام تجدید نظر در مفاهیم سنتی واژگان سیاسی)از جمله:اسـتقلال،هـویت ملی،هویت فرهنگی،تمدن و فرهتگ غربی،و روابط بین المللی)از ملزومات جبران شکست بـزرگ‌ ایـرانی‌ها‌ در تـلاش خود برای‌ گسستن دایرهء عقب ماندگی و از ضروریات حاکم ساختن عنصر تجدّد، براندیشهء ایرانی است.