فهلویات تاریخ قم

 

زنده‌یاد دکتر احمد تفضلی در مقاله‌ای که به زبان انگلیسی در یادنامۀ استادش ژان دومناش نوشت، بعضی کلمات و جملات فارسی میانه را که در چند متن کهن عربی و فارسی یافته بود معرفی و بررسی کرد.[1] یکی از این متون ترجمۀ فارسی حسن‌بن بهاءالدین علی قمی در 805 و 806ق از تاریخ قم، تألیف حسن‌بن محمد قمی در 378ق، بود. مأخذ اصلی دکتر تفضلی در بررسی این کلمات و جملات چاپ جلال‌الدین طهرانی در 1313ش بود و در مواردی به قدیم‌ترین دستنویس بازمانده از کتاب نیز مراجعه شده بود.[2]

از جمله عبارات مورد توجه در آن مقاله بیتی فهلوی است که راوی حکایت آن را بر زبان کیخسرو نهاده است. در تصحیح جدید تاریخ قم،[3] ضمن همین حکایت به یک بیت فهلوی دیگر برخوردم که تنها در دو نسخۀ متأخر کتاب آمده است. چون این هر دو نسخه در کتابخانۀ آیت‌الله مرعشی نگاهداری می‌شود، از دوست عزیزم دکتر جواد بشری خواهش کردم تا تصویر رنگی صفحات مربوطه را برایم بگیرد. او نیز لطف کرد و عکس دو سه صفحه از پیش و پس آن بیت را فرستاد و همین لطفش سبب شد تا دریابم آن فهلوی که دکتر تفضلی خوانده است، در واقع دو بند پایانی از یک فهلوی ظاهراً شش‌بندی است. با این حساب، در این حکایت یک قطعه فهلوی ظاهراً شش‌بندی و یک بیت فهلوی دیگر آمده که از این میان، چهار بند نخستین قطعه در تصحیح مجدد کتاب نیز وارد نشده است.

همۀ این فهلویات در ضمن حکایتی در ذکر بنا نهادن موضع ”آبه“ آورده شده و در بافت داستانی، سرودۀ کیخسرو شاه ایران است. در این یادداشت، متن حکایت و فهلویات مندرج در آن را بر اساس نسخۀ خط پسر مترجم و با مقابله با دو نسخۀ مذکور آورده و سپس به بحث دربارۀ فهلویات می‌پردازم. دو نسخه‌ای که مأخذ فهلویات نویافته‌اند دستنویس‌های شمارۀ 12404 و 7216 کتابخانۀ آیت‌الله مرعشی، به ترتیب مورخ 1281 و 1326ق، هستند. در نسخه‌بدل‌ها نشانۀ A برای نسخۀ اساس مورخ 837ق، نشانۀ B برای نسخۀ مورخ 1281ق، و نشانۀ C برای نسخۀ مورخ 1326ق به کار رفته است.

متن حکایت

راوی گوید که در آن روزگار به جبال به غیر از همدان و ری و اصفاهان[4] شهری دیگر نبوده است.[5] پس چون کیخسره[6] از همدان برخاست[7] و به جانب فراسیاب عزیمت کرد[8] در طلب خون پدرش سیاوُش،[9] چون به زرقار رسید – و این زرقار[10] به زبان عجم اسبفد نام بود[11]– نظر کرد با ساوه و قم. و در آن حال هر دو دریا یکی بودند. پس کیخسره به فهلوی مثل زد و گفت:

[فهلوی[12]

بخش[13] بفرغنده داد ا خوافرورمرد

ام بهمن رمی وس اف[14] ا وس اجیرئی[15] اعر ببیروح اؤم[16]

اج ار کنده[17] شهر ا توران][18]

خدش[19] درمان برم آفش[20] بوشاام[21]

بذش[22] کسخر[23] کرام ماوش[24] درنشانان[25]

و چون بیب بن جودرز[26] از کیخسرُه این فهلوی بشنید – و[27] بیب به نزدیک او فرود آمده بود- پسر خود بیزن[28] را گفت: ای پسرک من سخن و گفتار ملک شنیدی،[29] اینجا بباش و این آب را[30] بگشای.

راوی گوید که در آن روزگار هیچ مردی قوی‌تر و داناتر و به علم شناو استادتر از بیزن[31] نبود. پس بیزن30 از پذر و ملک باز پس استاد[32] و آنجا بماند و دو خیک را به باد پر کرد[33] و در هم بست و بر آن بنشست[34] و در آن دریا رفت و تا به میان آب[35] برفت و گِرد بر گِرد آن آب[36] برمی‌آمد و شناو[37] می‌کرد، تا آن‌گاه که جای گشودن آب[38] بدانست و بیافت. پس قنّاآن و قومشان را بر آن بداشت و[39] به گشودن آن آب امر کرد و ثقات و اهل اعتماد از وکلا و نُوّاب و معماران بر سر ایشان بازداشت تا آن آب را به جانب ناحیت خوی بگشادند و روان کردند. و[40] بعد از آن بیزن در عقب پذر و ملک بیامد و بذیشان پیوست. و از آن قصه ملک را خبر نکرد و آگاهی نداد، تا آن‌گاه که کیخسره[41] به فراسیاب ظفر یافت و او را بکشت و شهر او که معروف و مشهور است به زبان عجم به وهشت‌گنگ[42] خراب کرد و رستم‌بن دستان را و جمعی از اسپهبذه[43] با او آنجا بگذاشت.

و خود چون برسید به موضعی که آن را التویه گویند، از ناحیت خوی بر اندرون ساوه و آبه مشرف و مطلع شد. پس یافت آن ناحیت را که[44] از آب خشک بود. پس کیخسرُه[45] بیب بن جودرز[46] را گفت:[47] من چیزی از این عجیب‌تر[48] ندیدم. من این موضع را پرآب بگذاشتم و اکنون خشک شده است.

بیب ملک کیخسره[49] را گفت: یاد داری ای ملک که چون به قریۀ اسبفد[50] رسیدی مثل زدی که چون حق سبحانه و تعالی تو را ظفر دهد به فراسیاب[51] و مظفر و منصور بازگردی این آب را بگشائی و این موضع را عمارت کنی؟ چون من این فهلوی از تو بشنید،[52] بندۀ تو بیزن[53] را وصیت کردم به گشودن این آب. حق سبحانه و تعالی به دولت تو او را توفیق داد و او را[54] راه نمود به گشودن این آب.

پس چون[55] ملک سخن بیب بشنید شادمانه گشت و خرّم شد[56] و فرح افزود و بیزن[57] را به دعای خیر یاد کرد و ثنا گفت [و در حق او این فهلوی گفت:

پهلوی

خره وی بها کش تو پور زادا[58]

افرنک ا کشتحران تامی[59] نحیره[60] یوم][61]

و چهار خلعت فاخر[62] و چهار اسب با زین و لگام از طلا مکلّل به جواهر و لآلی و چهار شمشیر با کمر زرین کیخسرُه به بیزن[63] بخشید.

بحث دربارۀ فهلویات

پیش از هر چیز این پرسش ذهن را مشغول می‌کند که چرا بیشتر ابیات در نسخۀ خط پسر مترجم نیامده است. آیا ممکن است ابیات نویافته در متن عربی کتاب و ترجمۀ حسن‌بن بهاءالدین علی قمی وجود نداشته و افزودۀ خوانندگان باشد؟ پاسخ سؤال دوم قطعاً منفی است، زیرا در آخر حکایت بیب به کیخسرو می‌گوید ”یاد داری . . . که چون به قریۀ اسبفد رسیدی مثل زدی که چون حق . . . تو را ظفر دهد به فراسیاب و مظفر و منصور بازگردی این آب را بگشائی و این موضع را عمارت کنی؟“ این جمله در بندی از قطعۀ نخست که فقط در دو نسخۀ کتابخانۀ مرعشی آمده است دیده می‌شود (اغر بپیروج اوم . . .) و نشان از اصالت ابیات نویافته دارد؛ یعنی در متن عربی همۀ این ابیات وجود داشته است. اما پاسخ به سؤال دوم تا پیش از بررسی و تعیین خویشاوندی نسخ کتاب و اطلاع از اینکه آیا مترجم پس از اتمام کار ترجمۀ خویش را با نسخۀ دیگری از متن عربی مقابله کرده است یا نه، ممکن نیست.‌[64] شاید نسخه‌هایی از ترجمۀ کتاب پیش از بازبینی مترجم تکثیر و منتشر شده بوده و نسخه‌ای که اکنون به خط پسر مترجم باقی مانده از همین دست نسخ باشد.

چون این فهلویات به‌واسطۀ نسخه‌های خیلی جدید به ما رسیده و در طی استنساخ‌ها دچار تصحیف شده است، از پس خواندن همۀ ابیات برنیامدم و بعضی جاها به حدسی بسنده کرده‌ام.

اگرچه در متن، به پیروی از نشانه‌هایی که کاتب دستنویس C در پایان هر بند گذاشته است، قطعۀ فهلوی را در پنج بند آوردم،[65] اما احتمال دارد این قطعه در اصل متشکل از دو بند 12 هجایی در آغاز، دو بند 8 هجایی در میانه و دو بند 12 هجایی در پایان بوده باشد:

بخش بفرغنده داد ا خوافرورمرد

ام بهمن زمی وس آف ا وس اجیر

بی اغر بپیروج اوم

اج آن گنده شهر ا توران

خذش درمان برم آڤش بوشاام

پذش *کشکی کرام *مانش درنشانان

قرائت هیچ کلمه‌ای از بند نخست قطعی نیست. شاید ”فرغنده“ صورتی از ”فرخنده“ باشد. در این صورت ”بـ“ پیش از آن حرف اضافه و کلمۀ بعد، یعنی ”داد،“ احتمالاً موصوف ”فرغنده“ است، به معنی قسمت و تقدیر. کلمۀ آخر هم ممکن است ”اورمزد“ باشد.

از بند دوم چند کلمه خوانده می‌شود: ”زمی وس آف ا وس“ (zamī was āβ u was)، یعنی زمینِ بسیارآب و بسیار . . . ”ام“ در آغاز بند ظاهراً im، به معنی ”این،“ است. کلمۀ دوم نیز به احتمال زیاد صفتی برای ”زمین“ است. کلمۀ پایانی شاید تصحیف ”آخیز،“ گونه‌ای از ”آبخیز،“ باشد.

نخستین کلمۀ بند سوم هیچ معلوم نیست که چیست. حتی ممکن است بخشی از آخرین کلمۀ بند قبل باشد. من آن را بر اساس دستنویس B یک دندانه و یک ی می‌بینم. در دستنویس C نیز به ‌سختی می‌توان آن را ”بی“ خواند. از این کلمه که بگذریم، باقی مصراع به احتمال زیاد چنین است: ”اغر بپیروج اوم“ (aγar ba pērōj ōm)، یعنی اگر به پیروز [باز]آیم. تلفظ فعل جمله قطعی نیست. در دستنویس B ”اؤم“ و در C ”اوُم“ ضبط شده است و چیزی جز فعل اول شخص مفرد مضارع التزامی نتواند بود.

بند چهارم دنبالۀ بند پیشین است: ”اج آن گنده شهر ا توران“ (aj ān ganda šahr i Tōrān)، یعنی از آن گنده‌ شهرِ توران. قرائت ”آن گنده“ قطعی نیست. دکتر تفضلی دربارۀ کاربرد الف برای نمایاندن کسرۀ اضافه در مقالۀ خویش توضیح داده است. این شیوۀ نگارش در فارسیات ابونواس نیز دیده می‌شود.[66]

دو بند آخر را دکتر تفضلی خوانده است.[67] پس معنی قطعه چنین است: . . . به بخت فرخنده . . . اورمزد، این زمینِ . . . بسیار آب و بسیار آبخیز (؟) [را] اگر از آن گنده شهر توران پیروز بازآیم خودم آبادانش کنم و آبش را بگشایم (= جاری کنم) [و] در آنجا کوشکی بسازم و عمارتی بنا نهم.

اما فهلوی دوم:

خره وی‌بها کش تو پور زادا

افرنک ا کشتحران تامی نحیره یوم

مصراع نخست آن را به ظنّ قوی باید چنین خواند: ”خرّه وی‌بها کش تو پور زادا“
(xarrah wē-bahā ke-š to pūr zādā)، یعنی فرّهِ بی‌بها (= پربها) [بر او] که تو پسر را زاد. ”وی‌بها“ ظاهراً صفت ”خرّه“ است و نشانۀ اضافه در میانشان نیامده است. ضمیرِ -š در ”کش“ عامل است برای مادۀ ماضیِ zād-. الف پایانی مصراع نیز شاید الف اطلاق باشد.

از مصراع دوم تنها کلمۀ اول، یعنی ”افرنگ“ (aβrang) را با تردید می‌توانم بخوانم که احتمالاً همان ”اورند“ فارسی است که در شاهنامه چندین بار در ترکیب ”فرّ و اورند“ یا در کنار ”فرّ“ آمده است.[68] شاید ادامۀ مصراع دوم را متناظر با مصراع نخست بتوان چنین خواند: ”افرنگ ا کشتحران“ (aβrang o ke-š …)، یعنی اورند به (= برای) [او] که . . . احتمال دیگر این است که الفِ پس از ”افرنگ“ نشانۀ کسرۀ اضافه باشد و کلمۀ سپسین هم صفتی برای ”افرنگ.“

فهلویات تاریخ قم قدیم‌ترین نمونه‌ای است که صریحاً عنوان ”فهلوی“ دارد[69] و باید حسابش را از اشعار فارسی میانه یا نمونه‌های کهن شعر فارسی جدا کرد. دکتر تفضلی این اشعار را از جمله اشعار متأخر پهلوی و زبان آنها را گویشی از فارسی میانه که در نواحی ماد رایج بوده دانسته است. به گمان نگارنده، داستان بنای شهر آبه در اواخر روزگار ساسانیان یا یکی دو قرن اول اسلامی در افواه مردم آن منطقه متداول بوده[70] و این اشعار نیز سرودۀ یکی از اهالی همان منطقه است که داستان را بدین شکل ساخته و پرداخته و با خوش‌ذوقی ابیات را بر زبان کیخسرو نهاده و در داستان گنجانده است. بنابراین، زبان این اشعار زبان محلی مردم آبه است[71] و چون این دیه جزو فهله[72] بوده است بدین اشعار عنوان ”فهلوی“ داده‌اند.

مؤلف تاریخ قم بسیاری از اخبار را از کتاب البلدان گرفته است. به دلایلی، که جای تفصیلش اینجا نیست، گمان می‌کنم مقصود از ”راوی“ در این حکایت و دیگر حکایات احمدبن محمد فقیه همدانی، مؤلف کتاب البلدان، (تألیف حدود 289ق) باشد. پس می‌توان امیدوار بود که اگر روزی متن کامل البلدان پیدا شود، صورت درست این فهلویات نیز معلوم گردد؛ و این البته یکی از صدها فایدۀ چنین کشف مهمی خواهد بود.

تصویر نسخۀ B

تصویر نسخۀ C

[1] Ahmad Tafazzoli, “Some Middle-Persian quotations in classical Arabic and Persian texts”, Mémorial Jean De Menasce, eds. Ph. Gignoux et A. Tafazzoli (Paris: Louvain, 1974).

[2] ‌قدیم‌ترین دستنویس این کتاب، که به شمارۀ 2472 در کتابخانۀ ملی ایران نگهداری می‌شود، در 27 ذیحجه 837ق به دست پسر مترجم، بهاءالدین‌بن حسن‌بن بهاءالدین‌بن حسن‌بن عبدالملک الحافظ، در قم کتابت شده است. از دوست عزیزم علی صفری آق‌قلعه که با گشاده‌دستی تصویر این نسخه را در اختیار من قرار داد سپاس‌گزارم. نیز بنگرید به حسن‌بن محمدبن حسن قمی، کتاب تاریخ قم، ترجمۀ ح‍س‍ن‌ب‍ن‌ ع‍ل‍ی‌ب‍ن‌ ح‍س‍ن‌ب‍ن‌ ع‍ب‍دال‍م‍ل‍ک‌ ق‍م‍ی‌؛ ت‍ص‍ح‍ی‍ح‌ و ت‍ح‍ش‍ی‍ه‌ ج‍لال‌ال‍دی‍ن‌ طه‍ران‍ی‌ (تهران: چاپخانۀ مجلس، 1313).

[3] حسن‌بن محمد قمی، تاریخ قم، به کوشش محمدرضا انصاری قمی (قم: کتابخانۀ عمومی حضرت آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی، 1385)

[4] ‌B، C: اصفهان.

[5] ‌B: شهری دیگر نبوده؛ C: شهری نبوده.

[6] ‌B: پس کیخسرو؛ C: پس کیخسره.

[7] ‌B و C: برخواست.

[8] ‌B و C: فراسیاب رفت.

[9] ‌C: سیاووش.

[10] ‌A: زرقاقا. متن تصحیح قیاسی است.

[11] ‌B: رسید بزبان عجم اسفندنام نام نهاد و؛ C: رسید بزبان عجم اسفندنام نام نهاد.

[12] ‌در C در حد فاصل بندها به سرخی نشانه‌ای گذاشته شده است. ما نیز در تقطیع از همین نشانه‌ها پیروی کردیم.

[13] ‌در B ظاهراً جای این کلمه بیاض مانده است.

[14] ‌C: آف.

[15] ‌در B حرف پنجم بی‌نقطه است؛ C: اجیرب (؟).

[16] ‌C: اوُم.

[17] ‌C: از کنده (؟).

[18] ‌آنچه درون کروشه آمده در A نیست.

[19] ‌C: خذش.

[20] ‌B: افش؛ C: آقش.

[21] ‌B و C: بوشاءم.

[22] ‌B و C: بندش.

[23] ‌B و C: کشخر.

[24] ‌B و C: مادش.

[25] ‌B: درنشایان؛ C: درنشابان.

[26] ‌B و C: جوذر.

[27] ‌B و C: – و.

[28] ‌B و C: بیژن.

[29] ‌B و C: بشنیدی.

[30] ‌B و C: باش و این آب.

[31] ‌B و C: بیژن.

[32] ‌B و C: افتاد.

[33] ‌B و C: پر کرد بباد.

[34] ‌B و C: نشست.

[35] ‌B و C: بمیان آن آب.

[36] ‌B و C: – آب.

[37] ‌B و C: شنا.

[38] ‌B و C: آب گشودن.

[39] ‌B: پس قنا و قومیشان بدان بداشت؛ C: پس قنا و قومشان بدان بداشت.

[40] ‌B و C: – و.

[41] ‌B: کیخسرو.

[42] ‌B و C: برهشت کنک.

[43] ‌B و C: – از اسپهبذه.

[44] ‌B و C: یافت که ان ناحیت.

[45] ‌B: کیخسرو.

[46] ‌B: بیب جوذر.

[47] ‌B و C: + که.

[48] ‌B و C: عجب‌تر از این.

[49] ‌B: کیخسرو.

[50] ‌B و C: اسفند.

[51] ‌B و C: بر افراسیاب.

[52] ‌B و C: چون این فهلوی از تو بشنیدم.

[53] ‌B: بیژن.

[54] ‌B و C: – او را.

[55] ‌B و C: چون.

[56] ‌B و C: شنید شاد شد.

[57] ‌B و C: بیژن.

[58] ‌C: رادا.

[59] ‌C: ئئمامی (بی‌نقطه).

[60] ‌C: تحیره (؟). در C در اینجا نشانه‌ای دال بر پایان مصراع گذارده شده و کلمۀ ”یوم“ پس از آن آمده است.

[61] ‌آنچه درون کروشه آمده در A نیست.

[62] ‌B و C: فاخره.

[63] ‌B: کیخسرو به بیژن؛ C: کیخسره به بیژن.

[64] این قدر معلوم است که دو نسخۀ کتابخانۀ آیت‌الله مرعشی از روی نسخۀ واحدی استنساخ نشده‌اند.

[65] به‌واسطۀ مقالۀ دکتر تفضلی دست‌کم از آغاز و انجام دو بند پایانی قطعه آگاهیم و چون کاتب دستنویس C نشانۀ پایان بندها را برای این دو بند درست گذاشته، ممکن است ساختار قطعه همان باشد که در متن حکایت آورده‌ام.

[66] بنگرید به مجتبی مینوی، ”یکی از فارسیات ابونواس،“ مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، سال 1، شمارۀ 3 (فروردین 1333)، 73.

[67] xwad-iš darmān bar(ā)m āβ-iš be-wišāyām/ paδ-iš *košk-ē karām *mān-iš (/*sāya-aš) dar nišānān.

[68] مثلاً بنگرید به ابولقاسم فردوسی، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق (تهران: دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، 1386)، جلد 3، 77؛ جلد 4، 339؛ جلد 5، 341.

[69] ‌دوبیتی منسوب به ابوالعباس نهاوندی (م. 331ق)، زیر تأثیر زبان فارسی و در اثر استنساخ‌های متوالی، ویژگی‌های زبانی کهن خود را از دست داده است.

[70] صاحب تاریخ قم چهار روایت دیگر در ذکر بنای آبه در ناحیت ساوه آورده است که همگی در طرح اصلی داستان اتفاق دارند و حتی در یکی از آنها (روایت برقی از بعضی راویان عجم) جمله‌ای به زبان عجم از کیخسرو نقل شده است: ”بذین آب ساای افااِستی. یعنی این آب محتاج است به سایه‌ای و بنایی و عمارتی.“ بنگرید به حسن‌بن محمد قمی، تاریخ قم، 226؛ با مقابله با دستنویس مورخ 837ق.

[71] از گویش آوی نمونه‌ای کهن می‌شناسیم: ”فلما دخلت علی ابی‌القاسم بن روح رضی الله عنه اقبل علیها بلسان آبی فصیح فقال لها: ’زینب چونا چون بدا کولیه چونسته‘ و معناه کیف انت و کیف کنت و ما خبر صبیانک.“ بنگرید به محمدبن حسن الطوسی، الغیبه (تبریز، 1324ق)، 210 و نیز مقایسه کنید با ابن‌بابویه القمی، کمال الدین و تمام النعمه، صححه و قدم له و علق علیه حسین الأعلمی (بیروت، 1412ق)، جلد 2، 456. اطلاع من به‌واسطۀ یادداشت‌های منتشرنشدۀ استاد فقید ایرج افشار است.

[72] آبه یک از دیه‌های ساوه و ساوه از روستاهای قم به شمار می‌رفته است. قم نیز از شهرهای فهله بوده است: ”فهله اسم یقع علی خمسه بلدان و هی اصبهان و الری و همذان و ماه‌نهاوند و اذربیجان.“ بنگرید به ابن‌ندیم، الفهرست للندیم، قابله علی اصوله ایمن فؤاد سیّد (لندن: مؤسسۀ الفرقان للتراث الاسلامی، 2009م)، 32، به نقل از ابن‌مقفع؛ نیز ”و فهله اسم یقع علی خمسه بلدان و هی اصبهان و الری و همدان و ماه‌نهاوند و اذربیجان.“ بنگرید به حمزه اصفهانی، کتاب التنبیه علی حروف التصحیف، به نقل از موبد المتوکّلی (نسخۀ شمارۀ 801 کتابخانۀ مروی، گ 15پ)؛ ”و کور الجبل ماسَبَذان و مِهرِجانقَذَق و ماه الکوفه و هی الدینور و ماه البصره و هی نهاوند و همذان و قم.“ بنگرید به ابن‌خرداذبه، المسالک و الممالک، تحقیق م. ج. دوخویه (لیدن: بریل، 1889م)، 20؛ ”بلاد البهلویین الرّی و اصبهان و همذان و الدینور و نهاوند و مهرجانقذق و ماسبذان و قزوین و بها مدینه موسی و مدینه المبارک.“ بنگرید به ابن‌خرداذبه، المسالک و الممالک، 57؛ ”القول فی الجبل، و یسمی هذا الصقع بلاد البهلویین و هی همذان و ماسبندان و مهرجانقذق و هی الصیمره و قم و ماه البصره و ماه الکوفه و قرمیسین و ما یُنسب الی الجبل. و لیس منه الری و اصبهان و قومس و طبرستان و جرجان و سجستان و کرمان و مکران و قزوین و الدیلم و الطیلسان و الببر.“ بنگرید به ابن‌فقیه، کتاب البلدان، تحقیق یوسف الهادی (بیروت: عالم الکتب، 1996م)، 417؛ ”بهله اسم یقع علی خمسه بلدان اصفهان و الری و همدان و ماه‌نهاوند و اذربیجان.“ بنگرید به محمدبن احمد الخوارزمی، مفاتیح العلوم، قام بطبعه و تصحیحه و ترقیمه عثمان خلیل (مصر، 1930م)، 75؛ ”ناحیت قم از جمله بلدان جبل است و از اقلیم چهارم. و بلاد جبل عبارت از همدان است و ماسبذان که آن سیروان است و مهرجانقذق که آن صیمره است و قم و ماه البصره که آن نهاوند است و ماه الکوفه که دینور است و قرمیسین.“ بنگرید به حسن‌بن محمد قمی، تاریخ قم، 59-60؛ ”و قد بقی هذا الرسم باصفهان و الرّی و سائر بلدان فهله.“ بنگرید به ابوریحان بیرونی، الآثار الباقیه عن القرون الخالیه، تحقیق پرویز اذکائی (تهران: میراث مکتوب، 1380)، 285.

گل و گیاه در خمسه نظامی گنجه‌ای

شیون کردن شیرین از شنیدن خبر مرگ فرهاد[1]

ز سنبل کرد بر گل مُشک‌بیزی / ز نرگس بر سمن سیماب‌ریزی

دوتا کرد از غمش سرو روان را / به نیلوفر بدل کرد ارغوان را

سمن را از بنفشه طرف بربست / رُطب‌ها را به زخم استخوان خَست

سنبل = گیسو؛ گل = رخسار گلگون؛ نرگس = چشم؛ سمن = رخسار سپید؛ سیماب‌ریزی = اشک ریختن؛ دوتا = خم؛ سرو روان = معشوق بلندبالا؛ نیلوفر = روی کبود؛ ارغوان = رخسار گلگون؛ بنفشه = زلف و موی؛ رُطب = لب؛ استخوان = هستۀ خرما، (در اینجا) دندان

رُطب‌ها را به زخم استخوان خَست = لب به دندان گزید

الیاس‌بن یوسف، معروف به حکیم نظامی گنجه‌ای یا گنجوی، از بزرگان شعر فارسی‌ است. او حدود 535ق در گنجه تولد یافت و همۀ عمر را در زادگاهش گذراند تا حدود 614ق که در همان جا درگذشت و به خاک سپرده شد. از نظامی چند مثنوی بر جای مانده که در پهنۀ ادب فارسی جایگاهی بس والا دارند. در گسترۀ شعر فارسی مشکل بتوان در پاکی اخلاق و پاکیزگی کلام نظیری برای نظامی یافت. در اشعار او کلامی زشت یا بیتی هجا دیده نمی‌شود. روابط عاشقانه و نزدیکی‌ها و هم‌آغوشی‌ها را با کلامی عفیف و پوشیده شرح می‌دهد و ناگفتنی‏ها را چنان می‌گوید که در گفته‌های دیگران به چشم نمی‌آید. حسن وحید دستگردی طی شش سال، از آغاز 1313 تا پایان 1318ش، به تصحیح و تحشیۀ تمامی آثار نظامی همت گماشت و مجموعۀ آن را در هفت مجلد زیر عنوان سبعۀ نظامی به چاپ رسانید.

اشتهار نظامی به خمسه اوست که شامل پنج کتاب مثنوی ا‌ست. بر اساس تصحیح وحید دستگردی، مخزن‌الاسرار، در اخلاق و مواضع و حِکَم با 2263 بیت در 572ق؛ خسرو و شیرین، از دلکش‌ترین ماجراهای عشقی با 6512 بیت در 576ق؛ لیلی و مجنون، عاشقانه‌ای دل‌انگیز با 4718 بیت در 584ق؛ و هفت‌پیکر یا بهرام‌نامه یا هفت‌گنبد شامل هفت افسانه دربارۀ بهرام گور با 5136 بیت در حدود 593ق پایان پذیرفت. پنجمین کتاب خمسه، اسکندرنامه، شامل دو بخش شرفنامه و اقبالنامه است. او شرفنامه را پس از هفت‌پیکر شروع و با 6836 بیت به پایان رسانید و اقبالنامه یا خرد‌نامه، شامل مطالب حِکَمی و اندرزهای فیلسوفانه، را با 3684 بیت در زمان سالخوردگی سرود. علاوه بر این مثنوی‌ها که مجموعاً بالغ بر 29149 بیت می‌شود، دیوان نظامی، شامل قصاید و غزلیات و رباعیات و قطعات، متجاوز از 20 هزار بیت بوده که امروزه کمی از آن در دست است. این باقیماندۀ اشعار همراه با فرهنگ لغات و شرح حال شاعر در یک مجلد، از مجلدات سبعۀ نظامی، زیر عنوان گنجینۀ گنجه‌ای گِرد آمده است.

نظامی سه همسر، یکی بعد از مرگ دیگری، اختیار کرد. همسر نخست، آفاق، کنیزی بود که پادشاه دربند برای وی فرستاده بود و بعدها معشوق و محبوب او واقع شد تا آنجا که در خسرو و شیرین، در مرگ شیرین با حسرت از مرگ آفاق می‌گوید. نام دو همسر دیگر او معلوم نیست. همسر دوم در زمان سرودن لیلی و مجنون درگذشت. او از مرگ همسر سوم در اقبال‌نامه اظهار تأسف می‌کند. نظامی فقط از آفاق دارای یک فرزند شد که او را محمد نام نهاد. محمد در پایان خسرو و شیرین 7 ساله، در آغاز لیلی و مجنون 14 ساله و در آغاز هفت‌پیکر 18 یا 19 ساله بود.

تصحیح وحید دستگردی مکرر به چاپ رسیده است. در این نوشتار همۀ اشعار، کلمه به کلمه، به نقل از مجموعه‌ای‌ است که به کوشش دکتر سعید حمیدیان از روی نسخۀ وحید دستگردی تهیه و منتشر شده است.[2] به سَبک و روال دیگر کارهای این نگارنده دربارۀ گل‌ها و گیاهان در اشعار فارسی، در این نوشتار نیز پس از شرح مختصری دربارۀ گونه‌های گیاهی زیر به ترتیب الفبایی و اشاره به ویژگی‌هایی که محل توجه شاعر بوده، ابیاتی برای شاهد انتخاب و عرضه شده است: آبنوس، ارغوان، انار، انجیر، بادام، بنفشه، به، بید، پسته، پنبه/کتان، پیلگوش، تاک/انگور، ترنج/نارنج، تره، چنار، خرزهره، خیری، زعفران، زیره، سرو، سمن/یاسمن، سنبل، سوسن، سیب، سیسنبر، شقایق، شمشاد، صندل، عناب، عود، فندق، کافور، کدو، کنجد، گل (گل سرخ)، گل زرد، گندم/جو، لاله، نارون، نخل (و رطب)، نرگس، نسترن، نیشکر و نیلوفر. به اَمرود یا گلابی، خدنگ و سنجد نیز در زیرنویس‌ها اشاره شده است. در پایان هر بیت یا نقل قول، حرف نمایندۀ نام کتاب به این ترتیب: ا (اقبالنامه)، خ (خسرو و شیرین)، ش (شرفنامه)، گ (گنجینۀ گنجه‌ای)، ل ( لیلی و مجنون)، م (مخزن‌الاسرار) و ه (هفت‌پیکر) همراه با شمارۀ صفحه در آن کتاب آمده است. معانی بعضی کلمات و عبارات و شرح برخی ابیات نیز در زیر بیت آمده‌اند.[3]

آبنوس

آبنوس چوبی ا‌ست سخت و سنگین به رنگ تیره یا سیاه از درختی به همین نام از جنس Diospyros (جنس خرمالو) و گونۀ ebenum متعلق به خانوادۀ Leguminosae یا تیرۀ بقولات که در انگلیسیebony ، به معنی سیاه، نامیده می‌شود. از چوب آبنوس برای ساختن نرد و شطرنج و نِی و دیگر ادوات استفاده می‏کردند:

دو لشکر به هم برکشیدند کوس / چو شطرنجی از عاج و از آبنوس/ش/125

مصاف دو لشکر روم و زنگبار، از دو نژاد سپید و سیاه، به ترتیب به نبرد مهره‏های سپید و سیاه شطرنج، از عاج و آبنوس، مانند شده است.

به زیر تخته‌نردِ آبنوسی / نهان شد کعبتین سَندروسی/خ/58

سیاهی شب به آبنوس تشبیه[4] شده است. کعبتین = دو تاسِ بازی نرد، (در اینجا با مفهوم مفرد) کنایه از خورشید. سَندروس صمغی‌ است به رنگ زرد تا نارنجی که از درختی با نام علمی Tetraclinis articulata متعلق به خانوادۀ Cupressaceae یا تیرۀ سروها به دست می‏آید و در انگلیسی Sandarac نامیده می‏شود. سندروسی = زردرنگ: خورشید غروب کرد.

ز هندوزنی خانه پُرخون شده / همه آبنوسش طبرخون شده/ش/303

به نقل از حاشیۀ نسخۀ دستگردی: زگال برافروخته [زغال آتش‌گرفته] به زن هندو در زمان حیض و این خود به آبنوس سیاهِ آلوده به طبرخون یا عناب تشبیه شده است.

در این صندل‌سرای آبنوسی / گهی ماتم بوَد گاهی عروسی/خ/269

صندلِ سفید یا روشن به روز و آبنوسِ سیاه یا تیره به شب و صندل‌سرای آبنوسی به روزگار یا گردش روز و شب اشاره دارد که به قرینۀ روشنایی و تاریکی در آن گاه شادی و گاه ماتم است.

 

ارغوان

ارغوان نام درختی از جنس Cercis و گونۀ siliquastrum متعلق به خانوادۀ Legumoniseae یا تیرۀ بقولات است که در انگلیسی Judas tree و در عربی اُرجُوان نامیده می‌شود. تمامی درخت ارغوان از گل‏های ریز سرخ رنگی پوشیده شده که به صورت مجتمع بر روی شاخه‏های چوبی می‏روید و به آن شکل درخت پُرشکوفه‏ای را می‏دهد که رنگ سرخ بر تمامی درخت غالب شده است. گل‌های ریز ارغوان به قطره‌های بادۀ سرخ تشبیه شده است:

خورشید ز قطره‌های باده / خون از رگ ارغوان گشاده/ل/97

شراب سرخ رنگ و رخسار باده‌خوار و چهرۀ گلگون را نیز ارغوانی گفته است:

بیا ساقی آن ارغوانی شراب‌ / به من ده که تا مست گردم خراب/ش/50

بیا ساقی آن آب چون ارغوان / کزو پیر فرتوت گردد جوان/ش/365

به من ده که تا زو جوانی کنم / گل زرد را ارغوانی کنم/ش/365

شد چهرۀ زردش ارغوانی / بالای خمیده خیزرانی/ل/107

خیزرانی = مانند نِی قائم و راست: رخسار زردش گلگون شد و قامت خمیده‌اش راست.

انار

انار از جنس Punica و گونۀ granatum متعلق به خانوادۀ Punicaceae است که در انگلیسی pomegranate و در عربی رمّان (با تشدید م) نامیده می‌شود.[5] خاستگاه انار را ایران می‌دانند. انار را از نظر شکل و رنگ و اندازه و سفتی به پستان تشبیه کرده‌اند. ”نار‌پستان“ به معنی دختر نوپستان یا زن سخت‌پستان است که در منظومۀ خسرو و شیرین بسیار به آن اشاره شده است:

دو پستان چون دو سیمین‌نار نوخیز / بر آن پستان گل بستان درم‌ریز/خ/51

درم = پول نقره (دینار = پول طلا)؛ درم‌ریزی = شاباش‏دادن با زر و سیم؛ مراد از گل، گل سرخ است که پرچم‏های خود را چون خُرده‏های زر بر سینۀ او می‏ریزد و گل ‏سرخ در برابر آن پستان پَرپَر می شود.

کلید از دست بستان‌بان فتاده / ز بستان نارِ پستان در گشاده/خ/81

سینه‌هایش نمایان شده است.

وزآن سو آفتاب بت‌پرستان / نشسته گِرد او ده نارپستان/خ/133

بدان سیمین دو نار نرگس‌افروز / که گِردی بستد از نارنج نوروز/خ/368

قسم به آن دو پستان سپید که چون نارنج تازه گِرد است و چشم از دیدن آن روشن می‌شود.

گهی بر نار سیمینش زدی دست / گهی [که می][6] لرزید چون سیماب پیوست/خ/382

سیماب = جیوه.

هزاران لعبتان نارپستان / به رخ هر یک چراغ بت‌پرستان/خ/384

خسرو در بیت زیر و خطاب به شیرین، معشوقه اصفهانی خود، شکر، را به سرو بی‌بروبار تشبیه می‌کند و او را کمتر از شیرین می‏داند که بر قامت خود نار پستان دارد. در این بیت، ناروَن می‌تواند به معنی درخت انار نیز باشد.[7] در بیت بعد نیز ناربُن به معنی درخت انار و در اشاره به پیکر معشوق است که بر آن انار رُسته است:

سهی‌سرو آن زمان شد در چمن سست / که سیمین نار تو بر ناروَن رُست/خ/318

به هنگام خود گفت باید سخُن / که بی‌وقت بَر ناوَرَد ناربُن/ش/179

مجنون در دو بیت متوالی زیر سودای وصل لیلی در سر می‌پروراند:

با نارِ بَرَت نشست گیرم / سیب زنَخت به دست گیرم/ل/217

گه نار تو را چو سیب سایم / گه سیب تو را چو نار خایم/ل/217

خاییدن = به دندان گرفتن، خوردن.

گرفت آن نارپستان را چنان سخت / که دیبا را فرو بندند بر تخت/خ/154

به همان محکمی که روتختی را بر تخت می‌بندند، او را تنگ در بر گرفت.

شیرین به خسرو می‌گوید:

بهشت از قصر من دارد بسی نور / عیار از نار پستانم بَرَد حور/خ/316

دهان کوچک و لب لعل را به دانۀ انار یا ناردانه تشبیه کرده است:

لبِ چون ناردانم بین چه خُرد است / که نارم را ز بُستان دزد بُرد است/خ/333

فقط به دیدن رویم اکتفا کن، نزدیکم مشو که ”ممه را لولو برده“ است.

میوۀ انار بر سر شاخ می‌شکافد و می‏کفد[8] و چنین نار را کفیده یا کفته و خندان و مجروح می‌نامند. از آغاز شعر فارسی، دل پُرخون عاشق به انار تشبیه شده که در برابر غم عشق تاب و توان از دست می‌دهد و چون انار می‌کفد و می‌ترکد:[9]

دلی کان نار شیرین‌کار دیده / ز حسرت گشته چون نار کفیده/خ/81

شیرین‌کار = یار شیرین‌حرکات، اشاره به شیرین، معشوق خسرو. در جای دیگر نیز آورده است:

ز شیرین‌کاری شیرین دلبند / فروخواندم به گوشش نکته‌ای چند/خ/36

نار از جگر کفیدۀ خویش / خونابه چکانده بر دل ریش/ل/249

در بیت بالا، نار خود در هیئت عاشق است و نار کفیده دل پُرخون اوست.

نورُسته گُلی چو نارِ خندان / چه نار و چه گُل؟ هزار چندان/ل/59

کنیزک چینی در بیت زیر به اسکندر می‌گوید که وقتی نار پستانم برآمد، انار بستان دل‌شکسته یا کفیده شد:

چو شد نار پستانم انگیخته / ز بستان دلِ نار شد ریخته/ش/493

ز نارم که نارنج نوروزی است / که را بخت گویی؟ که را روزی است؟/ش/493

یعنی چه کسی را بخت آن است که (نارم) نصیبش شود؟

در بیت زیر هم شراب سرخ‌رنگ به دانۀ انار تشبیه شده است:[10]

ساقی! ز خُمِ شراب‌خانه / پیش آر میی چو ناردانه/ل/50

انار شیرین را شفابخش بیماران می‌دانستند:

آب از دل باغبان خورَد نار/ باشد که خورَد چو نُقل بیمار/ل/195

سرخی انار از خون دل باغبان است. باغبان انار را با خون دل می‌پرورَد تا بیمار آن را با حلاوت بخورد.[11]

اتحاد سیصد رزمندۀ بهرام گور در مقابله با 300 هزار سپاهی خاقان چین به همبستگی دانه‏های یک انار مانند شده است:

همه یکدل چو نار صددانه / گرچه صد دانه، از یکی خانه/ه/123

بیت زیر از انگشت‌شمار اشعار فارسی ا‌ست که در آن کنگرۀ میوۀ انار به تاج تشبیه شده و دانه‌های انار چون سنگ لعل در آن جای داده شده است:

شود چهرۀ نار افروخته / چو تاجی درو لعل‌ها دوخته/ا/233

چهرۀ گلگون را به گلنار یا گلِ انار[12] تشبیه کرده است:

همان نازنینان گلنارچهر / ز گلزار آتش بریدند مِهر/ش/240

بیت بالا در اشاره به ویران کردن آتشکده‌های ایران‌زمین به دست اسکندر است و دین ایزدی را جانشین آنها کردن.

شمشاد به جعد شانه کردن / گلنار به نار دانه کردن/ل/97

بیت بالا در توصیف بوستان است. ”شمشاد به شانه کردن گیسو و گلنار به ساختن ناردانه مشغول بود. کردن در مصراع دوم به معنی ساختن است، همچنان که، گفت آن‌ روز که این گنبد مینا می‌کرد (حافظ).“/ل/97 در زیرنویس.

انجیر

انجیر از جنس Ficus و گونۀ carica متعلق به خانوادۀ Moraceae یا تیرۀ توت است. نحوۀ تشکیل میوۀ انجیر در طبیعت به راستی پیچیده و بیرون از دایرۀ دانش عمومی است.[13] گیاهان این جنس در اندام‏های مختلف دارای شیرابۀ سفیدند که از محل زخم یا بریدگی گیاه و قطع برگ بیرون می‏زند. از یک سو درون میوۀ کال انجیر از این شیرابۀ سفید، که بعداً سرخ می شود، پُر شده است. پستان کوچک و تازه برآمده را به انجیر تشبیه کرده‏اند. بیت زیر ناظر بر این تشبیهات است:

بگیر آیین خرسندی ز انجیر / که هم طفل است و هم پستان و هم شیر/خ/442

بر جگر پختۀ انجیرفام / سرکه فروشند چو انگور خام/م/176

انجیرفام = سرخ‌رنگ؛ انگور خام = غوره. بیت بالا در توصیف خصایل ناپسند ابنای عصر است که به اصطلاح بر دل ریش نمک پاشند.

مرغ انجیرخوار از جنس Sphecotheres متعلق به خانوادۀ Oriolidae یا تیرۀ کلاغ‌هاست که به وضع غیرمعمول و واژگون بر روى شاخ قرار می‌گیرد یا به شاخ آویزان می‌شود و با منقار طویل و خمیده‏اش انجیرِ بر شاخ را از قسمت نرم پایین آن می‌خورد، زیرا نوک‏زدن بر بالاى میوه سبب جدا شدن آن از شاخ و افتادن بر زمین مى‏شود، و از همین جا مَثَل شده که ”مرغى که انجیر مى‏خورد نوکش کج است“ یعنی کار همه کس نیست یا ”مرغ این انجیر نیست“ یعنى مرد این میدان نیست. گاهی از غُراب، به معنی کلاغ یا زاغ، که از همان جنس مرغ انجیرخوار است نام می‌بَرد:

باغ ارچه ز بلبلان پُرآب است / انجیر نوالۀ غُراب است/ل/195

پُرآب = پُررونق؛ نواله = طعمه، غذا: اگرچه رونق باغ از بلبلان است، انجیر نصیب کلاغ می‏شود.

مگس بر خوان حلوا کی کند پشت؟ / به انجیری غُرابی چون توان کُشت؟/خ/188

به دزدی هم از شاخ انجیردار / درآویخته مرغ انجیرخوار/ا/234

گر انجیرخور مرغ بودی فراخ / نبودی یک انجیر بر هیچ شاخ/ش/95

انجیرخورمرغ = مرغ انجیرخوار؛ فراخ = فراوان، بسیار.

بادام

بادام از جنس Prunus (یا Amygdalus) متعلق به خانوادۀ Rosaceae یا تیرۀ گل سرخ است که در انگلیسی almond و در عربی لوز ‏نامیده می‌شود.[14] خاستگاه بادام ایران است. درخت بادام پیش از دیگر درختان میوه شکوفه می‏کند. بادام به تناسب شکل و مغز سپیدش مشبه‌به چشم بوده است. لب و دهان را، به جهت شیرینی بوسه و کلام، به شکر تشبیه کرده‌اند و همچنان که نُقلِ بادام مزۀ شراب بوده، چشم و دهان معشوق را تنقل بادۀ عشق دانسته‌اند. چهار بیت نامتوالی زیر از ”خلوت دوم در عشرت شبانه“ و نیز دو بیت بعد ناظر بر همین معنی ا‌ست:

  1. از پی نُقلانِ می بوسه‌خیز / چشم و دهان شکر و بادام ریز/م/62

در نسخۀ دیگر، ”از پی نقل آن صنم بوسه خیز“ است که مقبول‌تر می‌نماید.

  1. شکر و بادام به هم نکته ساز / زهره و مریخ به هم عشق باز/م/62
  2. فندقۀ شکر و بادام تنگ / سبزخط از پستۀ عناب رنگ/م/64
  3. چون رخ و لب شکر و بادام ریخت / گل به حمایت به شکر درگریخت/م/64

در بیت 2، شکر و بادام به دهان و چشم سخنگو و نکته‌پرداز اشاره دارند.[15] در بیت 3، لب عُنابی به فندق، چشم کشیده به بادام و دهان کوچک به پسته تشبیه شده و شکر به کلام شیرین و سبزخط به موی نورُسته بر پشت لب اشاره دارد. در بیت 4، بادام ریختنِ لب = سخن گفتن؛ شکر ریختنِ رخ = خِوی یا عرق کردن؛ گل به حمایت به شکر درگریخت = رخسار گلگون در زیر قطره های خِوی پنهان شده است./م/64 در زیرنویس

ز بهر شه آن ماه مشکین کمند / ز چشم و دهان ساخت بادام و قند/ش/253

ز چشم و لب در این بستان پدرام / گهی شکرگشایی گاه بادام/خ/329

پدرام = خُرم، نیکو؛ شکر و بادام، به ترتیب معکوس (لف و نشر مشوش)، به لب و چشم اشاره دارد.

نظامی استعارۀ بادام را در توصیف خلوت انس عشاق با کلامی عفیف و پوشیده چنان آورده که مشکل بتوان نظیرش را در هزار سال شعر فارسی یافت. در خسرو و شیرین، چون خسرو از باده سرمست و خواب آلود شد، معشوق اصفهانی او، شکر، شمع را برداشت و از خلوتخانۀ شاه بیرون آمد و کنیزی را، به اندام و رفتار همانند خود، زینت و زیور پوشاند و به نزد خسرو فرستاد و خسرو، به گمان شکر، کام دل از کنیز برگرفت:

  1. به خوش مغزی به از بادام تر بود / به شیرین استخوانی نیشکر بود/خ/281
  2. شبی کاسب نشاطش لنگ رفتی / کم این بودی که سی فرسنگ رفتی/خ/281
  3. هر آنروزی که نصفی کم کشیدی / چهل من ساغری در دم کشیدی/خ/282
  4. چو صبح آمد کنیز از جای برخاست / به دستان از مَلِک دستوریی خواست/خ/282
  5. به نزدیک شکر شد کام و ناکام / به شکر بازگفت احوال بادام/خ/282
  6. هر آنچ از شاه دید او را خبر داد / نهانی‏های خلوت را به درداد/خ/282

در ابیات 1 و 5، بادام به خسرو اشاره دارد. بیت 2 یعنی حتی در شب کم نشاطی، اسب تمنایش دست‌کم سی منزل راهِ وصل می‏پیماید. در بیت 3، نصفی = پیالۀ کوچک شراب؛ روز کم‌ نوشیدنش چهل من باده می‏نوشد. در بیت 4، دستان = مکر و حیله؛ دستوری = اجازه. در بیت 6، به درداد = فاش کرد.

در ”افسانه‌سرایی ده دختر“ نیز بادام به خسرو و شکر به عروسان اشاره دارد:

عروسان دگر با او شده یار / همه مجلس عروس و شاه بیکار/خ/141

شکر بسیار و بادام اندکی بود / کبوتر بی‌حد و شاهین یکی بود/خ/141

و زفاف خسرو و شیرین را با زیباترین تمثیل و عفیف‌ترین کلام توصیف می‌کند:

شده چنبر میانی در میانی / رسیده زان میان جانی به جانی/خ/393

چکیده آب گل در سیمگون جام / شکر بگداخته در مغز بادام/خ/393

در ”نشستن بهرام روز آدینه در گنبد سفید“ نیز بادام و شکر همان اشاره را دارند:

  1. بند صدرش گشاد و شرم نهفت / بند صدری دگر که نتوان گفت/ه/312
  2. خرمن گل درآورید به بر / مغز بادام در میان شکر/ه/312
  3. میل در سرمه‌دان نرفته هنوز / بازیی باز کرد گنبد کوز/ه/312

در بیت 1، صدر = مخفف صدره، سینه بند؛ شرم نهفت = شرم و حیا را کنار گذاشت؛ صدری دیگر = زیرلباسی دیگر. در بیت 3، کوز = گوژ؛ گنبد کوز = کنایه از آسمان و روزگار. هنوز کام برنگرفته بود که روزگار بی‏وقت بازی خود را کرد و چنان که داستان ادامه می‏یابد . . . چند روباه از خفا بیرون آمدند و عیش او را برهم زدند.

در بیت زیر نیز، که شیرین از دوری خسرو اشک می‌ریزد، گل سپید و صورتی بادام مشبه‌به رخسار است:

ز بادام تر آبِ گُل برانگیخت / گلابی بر گل بادام می‏ریخت/خ/170

بادام تر = چشم گریان؛ آبِ گل = گلاب، اشک.

گاهی هم درون یک بادام دو مغز درهم‌رفته وجود دارد که مجموعاً به شکل دل است:

همه رخ گل چو بادامه ز نغزی / همه تن دل چو بادام دو‌مغزی/خ/101

بادامه = ابریشم روی پیله: رخسار گلگونش چون پرنیان لطیف و سراپا چون دل پُراحساس بود.

خسرو در یک روز شکار شیرین را برای نخستین‌بار در حال آب تنی در چشمه می‏بیند. در دو بیت متوالی زیر بدن برهنۀ شیرین به مغز سپید و لطیف بادام تشبیه شده است:

در آب نیلگون چون گل نشسته / پرندی نیلگون تا ناف بسته/خ/80

همه چشمه ز جسم آن گل‏اندام / گل بادام و در گل مغز بادام/خ/81

بنفشه

بنفشۀ خودروی ایرانی از جنس Viola متعلق به خانوادۀ Violaceae است که از اجداد بنفشۀ فرنگی امروزی به شمار می‌رود. بنفشه را در انگلیسی viola یا violet، در عربی بنفسج و در تاجیکستان گل آدم‌رو می‌نامند. در بنفشۀ ایرانی، دو گلبرگ بالایی به رنگ بنفش یکدست و دو گلبرگ‏ طرفین و گلبرگ پایینی با زمینۀ بنفش روشن و خطوط شعاعی تیره‌رنگ است. موی سر، به ویژه موی جلو سر یا زلف نوجوان،[16] به بنفشه تشبیه شده و وجه شبه آن کبودی بنفشه و تیرگی زلف بوده است. در بسیاری از ابیات، بنفشه استعارۀ زلف است و خود به جای آن می‌نشیند:

سروبن چون به شصت سال رسید / یاسمن بر سر بنفشه دمید/ه/349

وقتی بهرام به شصت سالگی رسید و موی سپید در سرش نمایان شد.

چو خسرو در بنفشه یاسمن یافت / ز پیری در جوانی یأس من یافت/خ/397

یاسمن و یأس من (ناامیدی من) در بیت بالا جناس خطی است: تا خسرو در میان موهای سیاه خود تار موی سپیدی یافت، خود را پیر دید و از جوانی قطع امید کرد.

ز هر سو شاخ گیسو شانه می‏کرد / بنفشه بر سر گل دانه‌می‏کرد/خ/81

بنفشه و گل = گیسو و رخسار؛ دانه‏کردن = یک به ‌یک از هم جداکردن (مانند دانه‏کردن انار): مویش را شانه می‏کرد.

بنفشۀ باغ پیشرو گل‌هاست و با شکفتن یاسمن عمر بنفشه به ‌سر می‌آید، همچنان که دمیدن سپیده خبر از پایان شب می‌دهد. هر دو مضمون تمثیلی از پدیدآمدن موی سپید در پِی موی سیاه است، با دو بیت متوالی زیر:

بنفشه زلف را چندان دهد تاب / که باشد یاسمن را دیده در خواب/خ/395

ز شب چندان توان دیدن سیاهی / که برناید فروغ صبحگاهی/خ/395

تاب و جعد زلف نیز به بنفشه نسبت داده شده، ولی به یقین معلوم نیست که کدام ویژگی بنفشه با تاب و جعد زلف مربوط است:

جعد بر جعد چون بنفشۀ باغ / به سیاهی سیه‌تر از پر زاغ/ه/274

بند سر زلف تاب داده / گل را ز بنفشه آب داده/ل/97

از زلف دهد بنفشه را تاب / وز چهره گلِ شکفته را آب/ل/98

دو بیت بالا در وصف لیلی‌ست: زلفش به بنفشه تاب و شکن می‏دهد (یا بنفشه را از حسادت به رنج و عذاب می‏افکند) و چهره‏اش به گل طراوت می‏بخشد.

گلبرگ‏های بنفشه، بیشتر نزدیک به مرکز گل، دارای خطوط شعاعی تیره‌رنگ در زمینۀ بنفش روشن است که موی و خط عارض نوجوان را در ذهن می‌آورد:

ز بس کز گاز نیلش درکشیدی / ز برگ گل بنفشه بردمیدی/خ/130

جای بوسه و دندان بر صورتش چنان کبود شده بود که گویی از رخسار گلگونش بنفشه روییده بود.

رُخش بر بنفشه گل انداخته / بنفشه نگهبان گل ساخته/ش/413

ساقۀ گل یا دُمگل بنفشه نرم و ظریف است و در محل اتصال به گل خمیده است. این سر به زیری به خمار مستی و حزن و غمگینی تعبیر شده و بنفشۀ کبود و سر‌به‌زیر سوگوار و مغموم و شرمسار خوانده شده است:

سمن ساقی و نرگس جام در دست / بنفشه در خمار و سرخ‌گل مست/خ/126

در بیت بالا، جام نرگس به بخش زرد میانی آن اشاره دارد.

بر آن کس چون ببخشد نشو خاکی / که دارد چون بنفشه شرمناکی؟/خ/246

ز بی‌شرمی کسی کو شوخ‌دیده است / چو نرگس با کلاه زر کشیده است/خ/246

در دو بیت متوالی بالا، نشو = بزرگی و بالندگی؛ شوخ‌دیده = چشم‌دریده و بی‌حیا: زمانه خوشبختی و نعمت دنیا را کجا نصیب بنفشۀ باشرم می‌کند، بلکه کلاه زربفت را بر سر نرگس چشم‌دریده یا بی‌حیا می‌گذارد.

شبستانِ دارا ز ماتم بشُست / بجای بنفشه گل سرخ رُست/ش/247

جای ماتم را شادی گرفت.

به

بِه میوۀ درختی ا‌ست از جنس Cydonia و گونۀ oblonga متعلق به خانوادۀ Rosaceae یا تیرۀ گلِ‏سرخ که در انگلیسی Quince نامیده می‏شود. در شعر قدیم فارسی، از بِه بیشتر به صورت بهی و آبی نام برده‌اند. جستجو برای واژۀ بِه، به سبب شباهت با حرف اضافۀ به بسیار دشوار است.

کدو برکشیده طرب‌رود را / گلوگیر گشته بِه اَمرود را/ا/234

طرب‌رود سازی زهی، احتمالاً شبیه تنبور، است که در بیت بالا به کدوی شکم‏دار گردن‌باریک و نیز به اَمرود یا گلابی تشبیه شده که گویی میوۀ بِه در گلویش گیر کرده است:[17]

بِه چو گویی برآگنیده به مشک / پسته با خندۀ تر از لب خشک/ه/247

برآگنیده به = سرشار از. مصراع دوم به پستۀ باز و خندان اشاره دارد. در اشعار نظامی، واژۀ بهی دیده نشده و واژۀ آبی فقط در بیت زیر، مشبه‌به غبغب، آمده است:

به طوق غبغبش گویی که آبی / معلق گشته است از آفتابی/خ/368

آفتابی = رخسار نورانی. در بیت بالا، خسرو به غبغب شیرین قسم می‌خورد.

ابراز وفاداری شیرین باکره و عفیف به خسرو/خ/372-371

من آن باغم که میو‌ش کس نچیدست / درش پیدا، کلیدش ناپدیدست

کسی گر جز تو بر نارم کشد دست /به عشوه زآب انگورش کنم مست

جز آن لب کز شکر دارد دهانی / ز بادامم نیابد کس نشانی

اگر چون فندقم بر سر زنی سنگ / ز عُنابم نیابد جز تو کس رنگ

برآن کس چون دهان پسته خندم / که جز تو پسته بگشاید ز قندم

کسی کو با ترنجم کار دارد / ترنج‌آسا قدم بر خار دارد

رطب‌چینی که با نخلم ستیزد / ز من جز خار هیچش برنخیزد

دهانی کو طمع دارد به سیبم / به موم سرخ چون طفلش فریبم

اگر زیر آفتاب آید، زبر ماه / بدین میوه نیابد جز تو کس راه

 

بید

بید درختی‌ است از جنس Salix متعلق به خانوادۀ Salicaceae یا تیرۀ بید که متداول‌ترین گونۀ آن بید مجنون (Salix babylonica) است. نام جنس به معنی ”نزدیک آب،“ نام گونه برگرفته از شهر بابِل و نام انگلیسی آن (weeping willow) به معنی بیدِ گریان، هر سه به روایت تورات دربارۀ گریه ‏کردن در سایۀ بید در کنار رود فرات اشاره دارد. بید ‏همیشه سرسبز نیست و خزان می‌کند و بر و بار هم نمی‌دهد:

من که سرسبزیَم نماند چو بید / لاله زرد و بنفشه گشت سپید/ه/54

لاله و بنفشه استعارۀ رخ و موی هستند: من که جوانی‌ام پایدار نبود، رخم زرد و مویم سپید گشت.

خلاف آن شد که با من درنگیرد / گل آرد بید لیکن بر نگیرد/خ/331

به شرح صیدنه ابوریحان بیرونی، هر چیز تلخ طبیعت گرم دارد جز بید که تلخ است و طبیعت آن سرد و این خلاف باشد و بر این وجه بید را خلاف نیز می‌نامند.[18] بر نگیرد = میوه ندهد: وقتی شیرین کلام وسوسه‌انگیز خسرو را بی‌تأثیر یافت، در پاسخ گفت: برعکس، این حرف‌ها – با همۀ زیبایی– در من اثری ندارد، مثل گلِ بید که ثمر نمی‌دهد.

بید و مُشک‌بید، در مقابل سپیدی سمن و سرخی گل، نماد تیرگی بوده است:

چو بر شبدیزِ شب گلگون خورشید / ستام افگند چون گلبرگ بر بید/خ/140

شبدیز نام اسب سیاه خسرو و گلگون نام اسب سرخ شیرین است. ستام = ساق و یراق (مرصع). شب به شبدیز و آفتاب به ستام و یراقِ بر اسب به گل سرخ روییده بر بید تشبیه شده است: وقتی آفتاب سرزد . . . برگ بید به شکل سنان یا سرنیزه است:

بُدی گر خود بُدی دیو سپیدی / به پیش بیدبرگش برگِ بیدی/خ/42

در بیت بالا، شاید بید به نام دیوی در شاهنامه نیز اشاره داشته باشد: حتی دیو سپید هم در مقابل تیر او مثل بید می‌لرزد.

پس از آنکه خسرو شیرین را در چشمه‌سار دید، شیرین از چشمه درآمد و بر اسب نشست و ناپدید شد و خسرو در حیرت و اندیشه که چگونه یک‌باره او از نظرش دور شد. سه بیت متوالی زیر با واژۀ بید وصف حال خسرو است:

  1. شده زاغ سیه باز سپیدش / درخت خار گشته مُشک‌بیدش/خ/85
  2. ز بیدش گربه‌بید انجیر کرده / سرشکش تخم بیدانجیر خورده/خ/85
  3. خمیده بیدش از سودای خورشید / بلی، رسم است چوگان کردن از بید/خ/85

در بیت 1، بازِ سپیدش به زاغِ سیاه و مُشک‌بیدش به خار بی‌برگ و بار تبدیل شد: حالش دگرگون شد. در بیت 2، گربه‌بید (catkin) نام گل‌آذین بید در متون گیاه‏شناسی‌ست.[19] انجیر (کردن) = سوراخ (کردن). بید استعارۀ قامت خسرو است که گربه‌بید دو حفرۀ چشم در آن ایجاد کرده است. بیدانجیر = کرچک (از جنس Ricinus). دانه‌های اشک خسرو به دانۀ تیره‌رنگ و زهرآلود کرچک تشبیه شده است: اشک می‌ریخت. در بیت 3، خورشید استعارۀ رخسار شیرین است: قامتش از فکر و خیال شیرین چون چوگان خمیده شد؛ از رفتن شیرین غمگین شد.

شاخ و برگ بید با بادی ملایم یا نسیمی می‏لرزد و از این رو ترس و لرز به ”لرزیدن چون بید“ تشبیه شده است. بیت زیر زبان حال نظامی است که به نزد طغرل‌شاه بار می‌یابد و بیت بعد در توصیف دختر شاه است که مبتلا به بیماری صرع یا غش بوده و ”خیر“ به مداوای او می‌رود:

درون رفتم تنی لرزنده چون بید / چو ذره کو گراید سوی خورشید/خ/452

پیکری دید خیر چون خورشید / سروی از باد صرع گشته چو بید/ه/286

خیر = نام شخص؛ صرع = بیماری غش؛ چو بید = مثل بید (می‌لرزید)، تب و لرز داشت: بیماری او را از پای انداخته بود.

در داستان ”نشستن بهرام روز شنبه در گنبد سفید . . .،“ بهرام پس از به بستر رفتن و درآغوش گرفتن کنیز، او را به گل و گیسوانش را به شاخ و برگ بید تشبیه می‌کند:

یافتم خرمنی چو گل در بید / نازک و نرم و گرم و سرخ و سپید/ه/167

مصراع دوم در وصف بر و آغوش کنیز در بستر است.

پسته

پسته از جنس Pistacia و گونۀ vera متعلق به خانوادۀ Anacardiaceae است که در انگلیسی Pistachio و در عربی فُستُق نامیده می شود. پسته بومی ایران است. پوستۀ سخت یا شاخی آن هنگام رسیدن میوه معمولاً از سر شکاف می‏خورد و باز و خندان می‏شود. دهان تنگ و کوچک به پسته، زبان گویا و خاموش به پستۀ خندان و سربسته و دهان شکربار به نُقل پسته تشبیه شده است. تشبیه پسته به دهان کوچک شاید به سبب شباهت پسته به غنچه نیز باشد:

چو تَنگ شکر در عقیق آورم / ز پسته شراب رحیق آورم/ش/489

تَنگ شکر = بار یا محمولۀ شکر، سخن شیرین؛ عقیق = استعارۀ لب گلگون؛ رحیق = خالص، بی‌غش: کلام شیرینم مستی‌بخش است.

تنگی پستۀ شکرشکنش / بوسه را راه بسته بر دهنش/ه/275

تَنگ = کوچک، با ایهام به بار شکر؛ شکرشکن = شیرین زبان.

بر پسته که شد دهن‌دریده / عُناب ز دور لب گزیده/ل/249

بیت بالا در توصیف خزان است که میوۀ پسته بر روی درخت می‌شکافد و عناب، میوۀ لب‌بسته، از دور بر دریدگی پسته لب می‌گزد.

نکیسا از زبان شیرین عفیف و باکره خطاب به خسرو چنین می‏خواند:

بر آن کس چون دهان پسته خندم / که جز تو پسته بگشاید ز قندم/خ/372

پسته‌گشایی = وصل زفاف: هر که جز تو بخواهد از شهد وصل من نوشد، یا از دهان کوچک و لب چون قندم بوسه برگیرد، به خوش خیالی او خواهم خندید.

پنبه و کتان

در سراسر شعر قدیم فارسی، مراد از پنبه تودۀ سفید الیاف تا قبل از رشتن و نخ شدن است و هیچ‏گاه بافته و جامه‏ای مُتصف به صفت پنبه‏ای نبوده است. از سوی دیگر، همۀ بافته‏ها و جامه‏های ساخته شده از نخ پنبه را کتان و کتانی نامیده‌اند.[20] بنابراین، در ادب فارسی، مراد از پنبه و کتان یک گیاه است؛ پنبه به گیاه و الیاف پنبه و کتان به بافته و جامۀ ساخته شده از الیاف پنبه گفته می‌شود، با چهار بیت متوالی:

  1. از جهان این جنایتم سخت است / کز هنر نیست دولت، از بخت است/ه/48
  2. آن مُبصر که هست نقدشناس / نیم جو نیستش ز روی قیاس/ه/48
  3. وآنکه او پنبه از کتان نشناخت / آسمان را ز ریسمان نشناخت/ه/48
  4. پُرکتان و قَصَب شد انبارش / زر به صندوق و خز به خروارش/ه/48

ابیات بالا ناظر بر این است که در این دنیای بی‌حساب و کتاب، بی‌هنر ناسزاوارانه به دولت می‌رسد. مُبصر = با بصیرت، با بینش؛ قَصَب = جامۀ نخی یا کتانی: مال و منال، نه با دانش و بینش، که با بخت و اِقبال جمع می‌آید و بسا کسان که پنبۀ خام را از بافتۀ آن (کتان) نشناسند، ولی انبار از بافته و جامه پُر نمایند و صندوق زر و جامۀ خز برای خود فراهم آرند.[21]

پیلگوش

پیلگوش گلی ا‌ست احتمالاً از جنس سوسن که تسمیۀ آن باید بر وجه شباهت گلبرگ‏های آن به گوش فیل باشد. بر روی گلبرگ‏های آن رخنۀ کوچک تیره رنگی به شکل نقطه‏ای سیاه وجود دارد که به چشم گاو تشبیه شده و شاید گاوچشم یا عین‌البَقَر که همراه پیلگوش در وصف طبیعت و بهار آمده بی‌ارتباط با آن نباشد:

غنچه با چشم گاوچشم به ناز / مرغ با گوش پیلگوش به راز/ه/318

شَمال انگیخته هر سو خروشی / زده بر گاوچشمی پیلگوشی/خ/126

شَمال = باد.

تاک و انگور

تاک یا رَز به معنی درخت یا درختچۀ انگور از جنس Vitis و گونۀ vinifera متعلق به خانوادۀ Vitaceae است. برآورد تقریبی بسامدی دو واژۀ تاک و رز در شعر قدیم فارسی توسط نگارنده نشان داده که از ابتدای شعر فارسی تا عصر حافظ واژۀ رز بسیار بیش از تاک زبانزد شاعران بوده و در دورۀ بعد واژۀ تاک متداول‌تر شده است. این دو واژه در اشعار نظامی به تعداد انگشت‌شمار و تقریباً مساوی به‌ کار رفته است. با وجود دوری زادگاه شاعر از ری و اصفهان، او از اشتهار انگور و سیب این دو شهر می‌گوید:

میوه‏های لطیف طبع فریب / از ری انگور و از سپاهان سیب/ه/293

نظامی به تصریح خود لب به باده نیالوده است[22] و در اشعار او، برخلاف آثار بیشتر شاعران قبل و بعد از او، مفاهیم دختر رز یا تاک، پیر مغان یا خرابات، صوفی یا زاهد ریایی و نظایر آن بسیار نادر است، با بیتی با خون رز به معنی شراب:

در صبوحش که خون رز ریزد / زآب یخ‌بسته آتش انگیزد/ه/24

ولی اشعار او سرشار از اَمثال و حِکَمی ا‌ست که تا امروز زبانزد فارسی‌زبانان است و در این نوشتار به برخی از آنها اشاره شده است، از جمله ابیاتی با انگور و غوره:

مده مُدبِران را برِ خویش راه / که انگور از انگور گردد سیاه/ا/148

مُدبِر (با ضم اول و کسر سوم) = بخت برگشته؛ ”انگور از انگور رنگ گیرد“ مَثَلی رایج است به معنی شخص از همنشین اثر می‌گیرد.

تا می پخته یافتن در جام / دید باید هزار غورۀ خام/ه/345

شاید بیت بالا نزدیک به این معنی باشد که ”گر صبر کنی زغوره حلوا سازی (یا حلوا یابی):“ باید هزار خام ببینی تا پخته‌ای دریابی.

بس خوشۀ حِصرِم از نمایش / کانگور بود به آزمایش/ل/232

حِصرِم (با کسر اول و سوم) = غوره، خرمای نارس: بسا جوان که تجربۀ پیر داشته باشد.

در هرس تاک، به ویژه اگر تا اوایل بهار به تأخیر افتد، شیرۀ خام به مقدار زیاد از محل بریدگی شاخه‏ها بیرون می‏زند که در شعر قدیم فارسی به ”اشک تاک“ یا ”گریۀ تاک“ تعبیر شده است:

تاکِ انگور تا نگرید زار / خندۀ خوش نیارد آخر کار/ه/16

ترنج

ترنج از مرکبات است و مرکبات نام ‏گروهی از درختان میوۀ گرمسیری و نیمه‏گرمسیری از جنس Citrus متعلق به خانوادۀ Rutaceae است. از ترنج نشان درستی در دست نیست، ولی از تشبیهات و قراین چنین برمی‏آید که ترنج میوه‏ای بوده با پوست ناهموار و پُرچین و شکنج،[23] به رنگ زرد، نه چندان کروی، با عطر و بوی خوش، و کمی ترش مزه که درون خوراکی آن سپید بوده است:

ترشی کند از ترنج خویی / اما نکند ترنج بویی/ل/188

تلفظ ترنج در عربی و فارسی قدیم تُرُنج (با ضم اول و دوم) است که با کُنج قافیه شده است:[24]

شاخ نارنج و برگ تازه تُرُنج / نخلبندی نشانده بر هر کُنج/ه/248

نخلبند = آن که از موم درخت و میوه می‏ساخته است.

درختان مرکبات معمولاً خزان ندارند و برگ خوشبوی آنها در زمستان بر درخت می‏ماند و حتی می‏توان گل سفیدشان را، که ”بهار“ نامیده می‏شود[25] و از آن مربای بهار نارنج یا عرق بهار تهیه می‏کنند، هم‌زمان با میوۀ سال قبل بر روی یک درخت مشاهده کرد:

رسم ترنج است که در روزگار / پیش دهد میوه پس آرد بهار/م/12

واژۀ بهار ده‌ها بار در اشعار نظامی آمده که علاوه بر نام فصل، به معنی گُل و گاهی شکوفه بوده است، با دو بیت متوالی زیر و سه بیت دیگر:

وگرنی، بهاری بدین خرمی / چرا رایگان اوفتد بر زمین/ش/472

ز باد خزان هستم اندیشناک / که ریزد بهاری چنین را به خاک/ش/472

بنفشه نکرده سر غنچه تیز / چو برگ بهار آسمان برف‌ریز/ش/302

درخت آنگه برون آرد بهاری / که بشکافد سر هر شاخساری/خ/109

بهار سکندر چو از باد سخت / به خاک اوفتاد از کیانی درخت/ا/259

و چند شاهد دیگر برای بهار به معنی شکوفه: بهاری تازه چون گُل بر درختان/خ/390، نه هر روزی ز نو روید بهاری/خ/133، به میوه رسیده بهاری چنین/ش/134، بهاری یافتم زو بَر نخوردم/خ/86، بهاری داری، از وی بر خور امروز/خ/375. پادشاهان و بزرگان در مناسبت ها و ایام خاص، به نشانۀ پیروزی و نیکبختی، ترنجی زرین، ولی همچو موم نرم، و خوشبو و معنبر در دست می‌گرفتند و می‌بوییدند:

بر اورنگ شاهنشهی برنشست / گرفته معنبر ترنجی به دست/ش/282

به شادی بر آن تخت زرین نشست / ز کافور و عنبر ترنجی به دست/ش/409

غبغب گوشت برجسته در زیر چانه یا زنخ برخی کسان است که، اگر نه آویخته باشد، در گذشته ”از لوازم خوب صورت“ بوده و بر زیبایی می‏افزوده است. غبغب به ترنج تشبیه شده است:

زان زنخ گِرد چو نارنج خَوش / غبغب سیمین چو ترنجی به کَش/م/59

کَش = خوب و زیبا.نارنج میوه ای خوشبوست از مرکبات که در اشعار نظامی گنجه ای، پستان و زنخ به گِردی آن ورخسار زرد به رنگ آن تشبیه شده است.

ترنج غبغبم را گر کنی یاد / زنخ بر خود زند نارنج بغداد/خ/316

زنخ زدن = طعنه زدن؛[26] زنخ بر خود زند = خجل شود.

خسرو از شیرین می خواهد که قهر را کنار گذارد و به او مجال نزدیکی دهد:

درین بستان مرا گو خیز و بستان / ترنج غبغب و نارنج پستان/خ/329

در شعر و ادب فارسی چنین آمده که در داستان یوسف و زلیخا، زنان مجلس زلیخا با دیدن یوسف به غفلت دست خود را به جای ترنج یا با ترنج ‏بُریدند:[27]

خیز تا در تو یک نظاره کنند / هم کف و هم ترنج پاره کنند/ه/10

در سه بیت زیر، نارنج و ترنج به ترتیب به خورشید و ماه اشاره دارد:

برآمد یوسفی نارنج در دست / ترنج مَه زلیخاوار بشکست/خ/183

ز نارنج زرین و سیمین ترنج / فریب آمده با نظرها به غنج/ا/182

غُنج = ناز و کرشمه.

که خورشید نارنج زرین به دست / ترنج فلک را به دو سر شکست/ش/296

گاهی نظامی همۀ معلوماتش را در مورد خاصی، در ابیات زیر ترنج، مانند ترنج آفتاب، ترنج زنخ، بوی خوش ترنج، و ترنج بر کف (داستان یوسف و زلیخا) را به تصویر می‌کشد. ابیات متوالی زیر، از آغازِ ”عاشق شدن لیلی و مجنون به یکدیگر“ است:

  1. هر روز که صبح بردمیدی / یوسف‌رُخ مشرقی رسیدی/ل/62
  2. کردی فلک ترنج‌پیکر / ریحانی او ترنج از زر/ل/62
  3. لیلی ز سر ترنج‌بازی / کردی ز زنخ ترنج‌سازی/ل/62
  4. زان تازه ترنج نورسیده / نظاره ترنج [و][28] کف بریده/ل/63
  5. چون بر کف او ترنج دیدند / از عشق چو نار می‌کفیدند/ل/63
  6. شد قیس به جلوه گاه غنجش / نارنج‌‌رخ از غم ترُنجش/ل/63
  7. برده ز دِماغ دوستان رنج / خوشبویی آن ترنج و نارنج/ل/63

در بیت 1، یوسف‌رخ مشرقی = خورشید. در بیت 2، کردی = ساختی؛ ترنج‌پیکر = کروی؛ ترنج از زر = خورشید؛ ریحانی = شراب صافی، شاید آسمان آفتابی به شراب صافی تشبیه شده است. در بیت 3، ترنج‌بازی = نوعی بازی که گلوله‌های ترنج شکل را پشت سر هم به هوا می‌اندازند و باید مهارت داشت که گلوله ها به هم نخورند. در بیت 4، ترنج نورسیده = کنایه از لیلی. در بیت 6، نارنج‌رخ = زرد رخسار، غمگین؛ از غم ترنجش = از غم دوری لیلی. در بیت 7، بو کردن ترنج و نارنج آرامش می‌بخشد.

تره

تَره گیاهی ا‌ست از جنس Allium و گونۀ porrum متعلق به خانوادۀ Liliaceae یا تیرۀ زنبق که در انگلیسی leek نامیده می‏شود. تره در کمتر از دو ماه پس از کاشتن قابل برداشت است و پس از آن باز به سرعت می‏روید. خوردن تره با نان و سرکه غذای بسیار ساده و فقیرانه‌ای بوده و از این روست که وقتی می‏گویند ”کسی برای او تره خُرد نمی‏کند“ یعنی ساده‏ترین کار را در تهیۀ ساده‏ترین طعام، نان و تره و گاهی با سرکه، برای او انجام نمی‌دهد یا کسی برایش کمترین ارزشی قائل نیست.

تهی نیست از تره‌ای خوان من / ز ناتندرستی‌ست افغان من/ا/289

شاید این مَثَل رایج که ”تره به تخمش میره حسنی به باباش“ برگرفته از بیت زیر باشد:

تو نیکی، بد نباشد نیز فرزند / بود تره به تخم خویش مانند/خ/413

تو نیکی = اگر تو نیک هستی.

تره را گندنا نیز می‏نامند. پُرواضح است که برگ تره یا گندنا آن استحکام را ندارد که با آن چون ریسمان سر کیسه را ببندند. از این رو، سر کیسه را به گندنا بستن به معنی شُل بستن و به راحتی بازکردن و کنایه از آسان خرج‏کردن یا در اصطلاح سر کیسه را شل‏کردن است:

بزرگی بایدت دل در سخا بند / سر کیسه به بند گندنا بند/خ/275

اگر بخواهی بزرگت بدانند، باید سخی باشی.

چنار

چنار درختى ا‌ست پُر‌شاخ و برگ و تنومند از جنس Platanus متعلق به خانوادۀ Platanaceae که گونۀ عمدۀ آن orientalis همان چنار ایرانى‌ است. چنار را به انگلیسى plane tree مى‏نامند. باور داشتند که درون چنار آتشی نهفته است که گاه بیرون می‏جهد و شعله می‏کِشد. در سه بیت متوالی زیر، ضمن اشاره به این باور، برگ جوان چنار که بریدگی‌های آن هنوز عمیق نشده به پاى بط یا مرغابى تشبیه شده است:

  1. ز بُسد چناری برافراخته / بر او کبک نالنده چون فاخته/ش/305
  2. اگر پای بط بر سر آرد چنار / بر او سینۀ بط زند زیر زار/ش/305
  3. تن بط بود درخور آبگیر / چو بر آتش آری برآرد نفیر/ش/305

بُسد = مرجان، حجر شجری: چنار از مرجان آتش گرفته و کبک بر آن کوکو می‏زند. چنار که پای بط بر سرش آید، ناله‏اش هم از سینۀ بط برمی‏آید. جای بط در آب است و چون بر آتشش آوری فریاد برمی‏آورد. برخلاف برگ جوان که به پای مرغابی تشبیه شده، برگ کامل چنار شبیه به پنجۀ دست است:

تا نشود بسته لب جویبار / پنجۀ دعوی نگشاید چنار/م/151

تا جلو آب بسته نشود، چنار شاخ و برگ نخواهد داد.

ز باریدن ابر کافوربار / سمن رُسته از دستهای چنار/ش/302

ابر کافوربار = ابر برف‌زا: برف روی برگ به سمن روییده بر آن تشبیه شده است.

 

خرزهره

خرزهره درختچه‏ای ا‌ست زینتی از جنس Nerium متعلق به خانوادۀ Oleaceae یا تیرۀ زیتون یا بید که در عربی سم‏الحمار و در انگلیسی oleander نامیده می‏شود. در صیدنه ابوریحان بیرونی آمده: ”برگ آن بدبوست و شبیه به برگ زیتون یا خلاف [= بید] است،[29] طعم آن تلخ است و آن را به زبان فارسی خرزهره گویند، برای آنکه برای خر و مردم زهر کشنده‏ای است.“ وجه تسمیۀ آن در عربی نیز به سبب وجود ترکیبات سمی در اندام‏های هوایی آن است. در سه بیت متوالی زیر، به علت فراوانی گیاه خرزهره در منطقه و احتمال تغذیۀ دام‌ها از آن و سمی بودن شیر، با همۀ مشکلاتی که داشت، برای شیرین از دوردست شیر می‌آوردند:

از او تا چارپایان دورتر بود / ز شیر آوردن او را دردسر بود/خ/215

که پیرامون آن وادی به خروار / همه خرزهره بُد چون زَهرۀ مار/خ/215

ز چوب زهر چون چوپان خبر داشت / چراگاه گله جای دگر داشت/خ/215

خیری

خیری (بر وزن پیری) گیاهی ا‌ست با گل زرد خوشبو از جنس Cheiranthus متعلق به خانوادۀ Brassicaceae یا تیرۀ خردل که در انگلیسی wallflower نامیده می‌شود و رنگ و روی زرد عاشق زار و نزار به آن تشبیه شده است:

پیرزنی ره به جوانمرد یافت / لالۀ او چون گل خود زرد یافت/م/164

بر تو جوان گونۀ پیری چراست؟ / لالۀ خودروی تو خیری چراست؟/م/164

دو بیت متوالی زیر وضع و حال مجنون را در فراق لیلی توصیف می‌کند:

نِی گشته قضیب خیزرانیش / خیری شده رنگ ارغوانیش/ل/183

خیریش نه زرد بلکه زر بود / نِی بود ولیک نیشکر بود/ل/183

قضیب = شاخ نرم و تازه: قامتش چون نِی، ولی چون نیشکر؛ زردی رخسار او، چون شمش زر.[30]

در بیت زیر، خط عارض دمیده بر رخسار محبوب به خیری تشبیه شده است:

خیره گشته ز خام‌تدبیری / بردمیده ز سوسنش خیری/ه/308

زعفران

زعفران گیاهى ا‌ست چندساله و پیازدار از جنس Crocus و گونۀ sativus متعلق به خانوادۀ Iridaceae یا تیرۀ زنبق که بخش بالایى مادگی گل، شامل خامه و کلاله، زعفران خوراکی را تشکیل می‌دهد. خوردن زعفران خنده مى‏آورد و ظاهراً موجب نشاط و شادى مى‏شود. از جوهر زرد زعفران[31] براى نوشتن دعا استفاده مى‏کرده‏اند و سپس دعا را با آب شسته و این آب را براى شفابخشى و مشکل‌گشایی مى‏خورده‏اند؛ تجویز عامیانه‌ای که با واقعیت علمی خنده‌زایی زعفران بی‌ارتباط نیست. دو بیت متوالی زیر، به صورت پُرسش و پاسخ، و نیز ابیات بعد ناظر بر همین مضمون است:

بپرسید کاین خنده از بهر چیست / به جایی که بر خود بباید گریست/ش/366

نمودند کاین زعفران‌گونه خاک / کند مرد را بی‌سبب خنده ناک/ش/366

چو بی‏زعفران گشته‏ای خنده‌ناک / مخور زعفران تا نگردی هلاک/ش/341

زردی است آنکه شادمانی از اوست / ذوق حلوای زعفرانی ازوست/ه/197

ذوق (ریشۀ ذائقه) = مزه، مزه‌آزمایی.

آنچه بینی که زعفران زرد است / خنده بین زانکه زعفران خورد‌ست/ه/197

لیک چون شه نشاط جان خواهد / وز پی خنده زعفران خواهد/ه/269

حال که شاه به دنبال شادی و خنده است،

بسی پالوده‏های زعفرانی / به شکرخندشان دادم نهانی/خ/453

زیره

زیره تخم گیاهى ا‌ست علفى و یک‌ساله از جنس Cuminum و گونۀ cyminum متعلق به خانوادۀ Apiaceae یا تیرۀ جعفرى که در انگلیسى cumin و در عربى کمون نامیده می‏شود. خاستگاه زیره ایران است. در گذشته باور داشتند که می‏توان زیره را با وعدۀ آب چند روزی فریب و پرورش داد: ”و در این وعده متابعت اهل این زمانه نمایند و به همان حرف قناعت کنند.“[32] از این روی، زیره آب دادن به معنی فریب دادن و وعده دروغ کردن آمده است، با سه بیت متوالی:

امید خورش بهتر است از خورش / به وعده بود زیره را پرورش/ا/162

نبینی که در گرمی آفتاب / حرام است بر زیره جز زیره آب/ا/162

چو زیره به آب دهن می‏شکیب / به آب دهن زیره را می‏فریب/ا/162

مراد از آب دهن لفظ آب است که از دهن بیرون آید.

زیربا و ناربا به معنی آش زیره و آش انار، همچون شوربا به معنی آش نمک‏دار معمول بوده است:

زیربایی به زعفران و شکر / ناربایی ز زیربا خوش‌تر/ه/258

سرو

سرو درختى ا‌ست از جنس Cupressus متعلق به خانوادۀ Cupressaceae یا سوزنى‏برگان که معروف‌ترین گونۀ آن sempervirens است. سرو را در انگلیسى cypress و در عربى همان سرو مى‏نامند. سرو بومى ایران است. قد بلند و قامت موزون معشوق بیش از هر چیز به سرو تشبیه شده است. سرو روان و سرو خرامان و حتی واژۀ سرو به تنهایی معشوق را توصیف مى‏کند:

به دست آوردم آن سرو روان را / بت سنگین‌دل سیمین‌میان را/خ/100

بساط شه ز یغمایی‌غلامان / چو باغی پُر سهی‌سرو خرامان/خ/94

یغمایی‌غلامان = غلامان اسیری در جنگ. تنۀ بزرگ و قامت بلند سرو بر روی یک پایۀ کوتاه و بی‌شاخ و برگ، شبیه ساق پای انسان، قرار دارد:[33]

بتان چین به خدمت سر نهادند / بسان سرو بر پای ایستادند/خ/73

سرو و تذرو بسیار با هم در شعر آمده‌اند و همراهی آن دو، نه از جهت عشق و مؤانست آنها، بلکه به لحاظ سهولت استفاده از آنها در قافیه است.[34] تذرو مرغی‌ است از جنس قرقاول، با پر و بال سرخ، که نه بر شاخ که بیشتر در پای سرو می‏خرامد:

چو شد نازپرورده آن شاخ سرو / خرامنده شد چون خرامان تذرو/ش/84

چمن باز نو شد به شمشاد و سرو / خرامش درآمد به کبک و تذرو/ش/300

و بادۀ گلرنگ و رخسار گلگون را به خون تذرو تشبیه کرده‌اند:

خانه سرسبزتر ز سایۀ سرو / باده گلرنگ‏تر ز خون تذرو/ه/139

خرمنی گل ولی به قامت سرو / شسته‌رویی ولی به خون تذرو/ه/199

سرو از آن جهت که میوه‌اش خوراکی نیست در زمرۀ درختان غیرمثمر است:

چون سرو روانی اِی سمنبر / از سرو نخورده هیچ‏کس بر/ل/147

سروی نه چو سرو باغ بی‌بر / باغی نه چو باغ خُلد بی‌در/ل/182

شیرین از اینکه در بند عشق خسرو گرفتار آمده شِکوه می‌کند:

چرا باید که چون من سرو آزاد[35] / بوَد در بند محنت مانده ناشاد/خ/315

سمن/یاسمن

سمن و یاس مخفف یاسمن (فارسی) و یاسمین (عربی) است و آن نام گل و گیاهی ا‌ست از جنس Jasminum متعلق به خانوادۀ Oleaceae یا تیرۀ زیتون که در انگلیسی jasmine نامیده می‏شود. اصل واژه فارسی و خاستگاه گیاه ایران است. این گیاه درختچه‏ای ا‌ست سریع‌الرشد و بالارونده که گل آن به غایت سپید و خوشبوست. در سه بیت زیر، رخسار سپید و زنخ و بناگوش و در پنج بیت بعد، ساق و سینه و بر و آغوش و پیکر معشوق سیم تن به سمن تشبیه شده است:

دگرباره جهاندار از سر مِهر / به گلرخ گفت کای سرو سمن‌چهر/خ/311

صبح که شد یوسف زرین‌رسن / چاه کَنان در زنخ یاسمن/م/58

یوسف زرین‌رسن = خورشید با انوار طلایی؛ چاه زنخ = فرورفتگی زیر لب؛ یاسمن = کنایه از سپیدۀ صبح: همان‌طور که چاه‌کَن با ریسمان به درون چاه می‌رود، خورشید با انوار خود به چاه شب فرومی‌رود و سپیدۀ صبح را پدید می‌آورد.

سمن کز خواجگی بر گل زدی دوش / غلام آن بناگوش از بُن گوش/خ/128

دوش‌زدن = دعوی برابری کردن؛ غلام از بُن گوش = فرمانبردار محض: سمن که در بزرگی دعوی برابری با او می‌کرد، پیش بناگوش (سپید او) غلامی بیش نبود.

زنان سمن سینۀ سیم ساق / به هر کار با او کنند اتفاق/ش/278

چون سمن‌سینه زین سخن پرداخت / شه در آغوش خویش جایش ساخت/ه/315

بگذشت ز عشقت ای سمنبر / کار از لب خشک و دیدۀ تر/ل/197

خوابگهی بود سمن‌زار او / خواب‌کنان نرگس بیدار او/م/54

با چشم و نگاه عاشق را به بر و آغوش سپیدش راه می‌داد.

قبا تنگ آید از سَروش چمن را / دِرم واپس دهد سیمش سمن را/خ/278

سرو قامتش در چمن نمی‌گنجد و با تن سیمینش پول نقره از سکه می‌افتد. سپیدۀ صبح نیز به یاسمن تشبیه شده است:

چو زلف شب از حلقۀ عنبری / سمن ریخت بر طاق نیلوفری/ش/324

در شعر قدیم فارسی، واژۀ سمن به معنی گل سفید و به معنی عمومی گل به کار رفته[36] و سمن و یاسمن/یاسمین نماد سپیدی در مقابل تیرگی بید و بنفشه بوده است:

یک درم‌وار دید نور سپید / چون سمن بر سواد سایۀ بید/ه/247

نوری مانند یک سکۀ نقره دید، همچون گلبرگ سمن بر سایۀ سیاه بید.

به هندوستان کاشتم مُشک‌بید / بکارم به چین یاسمین سپید/ش/376

یاسمنی چند که بیدی کنند / دعوی هندو به سپیدی کنند/م/149

ضبط نسخۀ 637 ق: ”دعوی هندوی سپیدی کنند.“ (هندوی سپیدی = یک هندوی سپید). بخش حاوی این بیت دربارۀ ”نکوهش رشکبران“ و مذمت پیران است و در بیت بعد نیز از ”دعوی پیری به جوانی“ می‌گوید. بیدی کردن – با توجه به بی‌بر و باری بید – به کار بی‌ثمر و بیهوده کردن کنایه دارد: تا کِی یاسمن (سپید) خود را بید (تیره) جلوه دهد، تا کِی هندوی (سیاه) دعوی سپیدی کند و تا کِی پیر با موی سپید جوانی کند.[37]

اسیر سمن‌برگ شد مشک‌بید / غُراب سیه صید باز سپید/ش/130

دو مصراع یک معنی دارند. بی‌توجه به متن، معنی هر مصراع می‌تواند چنین باشد: خط عارض بر رخسار سپید دمید، یا موی سیاه سپید گشت. در اینجا، سپاه زنگیان مغلوبِ سپاه روم شد.

چو سروی که پیدا کند در چمن / ز گیسو بنفشه، ز عارض سمن/ش/82

سنبل

سنبل نام گلى خوشبو از جنس Hyacinthus و گونۀ orientalis متعلق به خانوادۀ Liliaceae یا تیرۀ سوسنى‏هاست که در انگلیسى hyacinth نامیده مى‏شود. گلبرگ‏های لب‌برگشته و تابدار و حلقه‌حلقۀ سنبل و تراکم گل‏های کوچک آن به صورت خوشه‏، غالباً به رنگ بنفش و کبود، شکل طرّه و زلف را به ذهن می‏آورد. رنگ کبود سنبل همراه با عطرآگینی و خوشبویی آن سبب گردیده موی مشکین یار و زلف عنبرین محبوب را به آن تشبیه کنند. تا آنجا که سنبل خود بر جای زلف می‌نشیند:

سمنبر غافل از نظارۀ شاه / که سنبل بسته بُد بر نرگسش راه/خ/82

شیرین غافل از آن بود که شاه می‌بیندش، زیرا گیسوانش جلو چشمش را گرفته بود.

ز سنبل کرد بر گل مشک‌بیزی / ز نرگس بر سمن سیماب‌ریزی/خ/264

سنبل = موی سیاه (به قرینۀ مشک)؛ مشک‌بیزی = مشک‌بیختن، مشک‌افشانی. گل و سمن هر دو استعارۀ روی و رخسار هستند. نرگس = چشم؛ سیماب = جیوه، (در اینجا) اشک: موی بر صورت و اشک بر رخسار ریخت.

خط عارض محبوب جوان نیز به سنبل تشبیه شده است:

یکی را سنبل از گل برکشیده / یکی را گِرد گل سنبل دمیده/خ/116

سنبل دمیدن = برآمدن ریش یا خط عارض.

سنبل در مصراع اول به موی معشوقه و در مصراع دوم به خط عارض محبوب جوان اشاره دارد.

سوسن

سوسن گلى ا‌ست از جنس Lilium متعلق به خانوادۀ Liliaceae یا تیرۀ سوسنى‏ها که در انگلیسى lily و در عربى همان سوسن نامیده مى‏شود. گلبرگ‌های سوسن سپید است و بر و آغوش سپید و خوشبو به آن تشبیه شده‏است.[38] نوعی سوسن دارای نقاط و خطوط زرد بر روی گلبرگ‏هاست که به شوشه یا شمش طلا تشبیه شده است:

سوسن از بهر تاج نرگس مست / شوشۀ زر نهاده بر کف دست/ه/317

آنچه سوسن را در ادب فارسی از دیگر گل‌ها متمایز می‌کند شباهت گلبرگ‌های آن به زبان است:

درختش ز طوبی[39] دل‌آویزتر / گیاهش ز سوسن زبان تیزتر/ش/478

پردۀ سوسن که مصابیح توست / جمله زبان از پی تسبیح توست/م/10

مصابیح = (جمع مصباح) چراغ‌ها، انوار حقیقت.

به‌رغم شباهت گلبرگ‌های سوسن به زبان، چون سوسن، بیرون از تخیل شاعرانه، به واقع گویا نیست، او را خاموش و رازدار و مَحرم دانسته‌اند و به سبب همین دو جلوۀ زبانداری و زبان در دهان گرفتن سوسن را آزاد نامیده‌اند:

برو تنها دم از شادی برآور / چو سوسن سر به آزادی برآور/خ/197

گلبرگ‏هاى نوک‌تیز سوسن به تیغ و شمشیر نیز تشبیه شده‏است:

سوسن نَه زبان که تیغ در بر / نی‌نی غلطم که تیغ بر سر/ل/97

سوسن ز سر زبان درازی / شد در سر تیغ و تیغ بازی/ل/195

سوسن و سیر هر دو سفیدند، ولى اصطلاح ”سوسن و سیر،“ با توجه به بوى خوش و ناخوش آنها، کنایه از تضاد و ناسازگارى آن دو مِثل آب و آتش است. شکر، معشوقۀ اصفهانی، از خسرو ایراد می گیرد که دهانش بدبوست و خسرو از او چاره می‌پرسد:

به سوسن‌بوی شه گفتا: چه تدبیر؟ / سمنبر گفت: سالی سوسن و سیر/خ/282

یعنی شکر گفت یک سالی با هم نباشیم و خسرو سالی را دور از شکر گذراند و در این مدت دهانی خوشبو یافت:

به زیرش رام شد دوران توسن / برآوردش درخت سیر سوسن/خ/282

سیب

سیب میوۀ درختى ا‌ست از جنس Malus و گونۀ pumila متعلق به خانوادۀ Rosaceae یا تیرۀ گل سرخ که در گذشته بیشتر به رنگ سرخ دیده مى‏شده است. سیب اصفهان معروف است، ولی شیرین که خود را زیباتر از شکر، معشوق اصفهانی خسرو، می‌داند، با سیب رخسارش حریف را از میدان به در می‌کند:

چو سیب رُخ نهم بر دست شاهان / سبد واپس بَرد سیب سپاهان/خ/316

در بیت زیر، گونۀ گلگون و تب‌دار معشوق اسکندر به سیب سرخ تشبیه شده است:

نه آن سرخ سیب از تبش گشت به / نه زابروی شه دور گشت آن گره/ا/50

دو نیمۀ یک سیب یا سیبی که از وسط نصف کرده باشند تشبیهی‌ است متداول از شباهت بسیار دو نفر، ولی در بیت زیر که توصیف جمال شیرین از زبان شاپور ندیم خسرو است، دو گونه یا دو نیمۀ یک رخسار به دو نیمۀ سیب تشبیه شده است:

تو گویی بینی‏اش تیغی‌ست از سیم / که کرد آن تیغ سیبی را به دو نیم/خ/51

زنخ به معنی چانه و سیب زنخ یا زنخدان در اشاره به برآمدگی چانه است و لطافت آن به خوشرنگی و صافی سیب سرخ تشبیه شده است:

گهی سودی عقیقش را به انگشت / گه آوردی زنخ چون سیب در مشت/خ/382

گاه انگشت بر لبش گذاشتی و گاه چانه‌اش در دست گرفتی.

از ره سینه و زنخدانش / سیب و ناری خورَد ز بستانش/ه/310

موکل کرده بر هر غمزه غُنجی / زنخ چون سیب و غبغب چون تُرُنجی/خ/51

دو بیت متوالی زیر به شق‌القمر توسط پیامبر اسلام اشاره دارد:

کرده ناخن‌بُرای انگشتش / سیب مَه را دو نیم در مشتش/ه/8

سیب را گر ز قطع بیم کند / ناخنۀ روشنان دو نیم کند/ه/8

ناخن‌بُرا = قیچی؛ ناخنه = بیماری چشم که مانع از بینایی می‌شود؛ روشنان = ستارگان (به منزلۀ چشمان آسمان). وجود ماه که از روشنی ستارگان می‌کاهد به منزلۀ ناخنه برای آنهاست: با قیچیِ انگشت ماه را دو نیم کرد و با دونیم شدن ماه، روشنی ستارگان بیشتر شد.[40]

سیسنبر

سیسنبر یا پودنه (پونه) نوعی سبزی ا‌ست از جنس Mentha متعلق به خانوادۀ Lamiaceae یا تیرۀ نعناع که بوی تندی دارد. در مَثَل آمده که مار از پودنه بدش می‏آید، پودنه هم درِ لانه‏اش سبز می‏شود و همین مضمون برای گریز عقرب از بوی تند سیسنبر آورده شده ‏است:

بوی سیسنبر از حرارت خویش / عقرب چرخ را گداخته نیش/ه/318

ریخته نوش از دَم سیسنبری / بر دُم این عقرب نیلوفری/م/16

بیت بالا در بیان معراج پیامبر اسلام است: نَفَس خوشبوی او در آسمان (نیلوفری) مانع از نحوست عقرب فلک گردید.

شقایق

شقایق نام گل و گیاهى ا‌ست علفى و یک‌ساله از جنس Papaver و گونۀ rhoeas متعلق به خانوادۀ Papaveraceae یا تیرۀ خشخاش که در انگلیسى poppy flower نامیده مى‏شود. این گل دارای گلبرگ‌های بزرگ جدا از هم به رنگ سرخ درخشان است. شقایق در آغاز بهار و پیشاپیش بسیاری گل‌های دیگر ظاهر می‏شود:

چو شاپور آمد آنجا سبزه نو بود / ریاحین را شقایق پیشرو بود/خ/56

شقایق جمع شقیقه به معنی رخنه و شکاف میان دو کوه است که برای رویش گیاه مناسب باشد و شاید تسمیۀ شقایق بر وجه طبیعت خودروی آن در دشت و کوه و بستر سنگ‏ها بوده است. جام شقایق نسبت به ساقۀ گل‌دهنده قدری خمیده است و حالت سر به زیر و رکوع دارد:

شقایق سنگ را بتخانه کرده / صبا جعد چمن را شانه کرده/خ/62

در بیت زیر از زفاف خسرو و شیرین، در مغازلۀ قبل از وصال، بنفشه به خسرو و شقایق به شیرین اشاره دارد:

بنفشه با شقایق در مناجات / شکر می‌گفت: فی‌التأخیرِ آفات/خ/392

همچنان که پس از وصال می‌گوید:

شبانروزی دگر خفتند مدهوش / بنفشه در بر و نرگس در آغوش[41] /خ/394

شمشاد

نمی‌توان با اطمینان گفت که در گذشته چه درختی با چه ویژگی‏هایی شمشاد نامیده می‌شده، و تشبیهات و استعارات مربوط به آن بر چه اساس بوده است. آنچه امروزه به عنوان شمشاد معمولی یا جنگلی در ایران وجود دارد، از جنس Buxus متعلق به خانوادۀ Buxaceae است که در انگلیسى box و در عربی بَقس نامیده مى‏شود. در دو بیت زیر و بیت بعد، موی مجعد و خط عارض به شمشاد تشبیه شده ‏است، ولی وجه شَبَه این دو تشبیه به خوبی دانسته نیست:

شمشاد به جعد شانه کردن / گلنار به نار دانه کردن/ل/97

بیت بالا در توصیف بوستان است.. ”شمشاد به شانه کردن گیسو و گلنار به ساختن ناردانه مشغول بود.“/ل/97 در زیرنویس.

هنوزش گِرد گل نارُسته شمشاد / ز سوسن سرو او چون سوسن آزاد/خ/69

سرو کز سایه بادبانه زده / جعد شمشاد را به شانه زده/ه/316

بادبانه = سایه‌بان، خیمه: (سرو) سایۀ لطف بر سر شمشاد گسترده و او را در پناه خود محفوظ می‌دارد.

بیت زیر به دسته‏کردن شمشاد اشاره دارد که باید در اشاره به شاخ و برگ تازه و لطیف آن باشد:

به سرسبزی بر آن سبزه نشستند / گهی شمشاد و گه گل دسته بستند/خ/59

اگر خار و خسک در ره نمانَد / گل و شمشاد را قیمت که داند؟/خ/88

خدنگی[42] رُسته از زین خدنگش / که شمشاد آب گشت از آب و رنگش/خ/301

خدنگ رُسته از زین به بالای ستبر خسرو اشاره دارد که بر زین نشسته است و شمشاد در برابر رنگ و رخسار او از شرم آب می‌شود.

صندل

صَندَل نام درختی ا‌ست از جنس Santalum و گونه album (به معنی سفید) متعلق به خانوادۀ Santalaceae که از چوب آن روغنی با بوی تند استخراج می‏شود و اگر چوب آن را چون عود بسوزانند، بوی خوش بپراکند:

بباید یکی آتش افروختن / برو صندل و عود و گل سوختن/ا/21

آتش انگیخته ز صندل و عود / دود گِردش چو هندوان به سجود/ه/137

صندل و عود هر سویی برپای / باد ازو عودسوز و صندل‌‌سای/ه/159

گر عود نه صندل سپید است / با سرخ‌گل تو سرخ‌بید است/ل/149

سرخ‌بید در برابر روی گلگون تو چنان است که عود سیاه در مقابل صندلِ سپید.

در داستان ”نشستن بهرام روز چهارشنبه در گنبد پیروزه‌رنگ“ در هفت‌پیکر، پیری صاحب‌جاه مردی نیک‌منظر با نام ماهان را به سَرایش می‌خواند و در کنار ایوان کاخ بالای درخت صندل برایش تخت و نشستنگاهی درست می‌کند. خوبرویانی به باغ می‌آیند و در پای ایوان بساط می‌گسترند، با ابیاتی انتخابی از این داستان که شاید در برخی از آنها، صندل و عود کنایه یا اشاره ای به جنسیت زن و مرد داشته باشند:

پیش آن صُفۀ کیانی کاخ / رُسته صندل‌بُنی بلند و فراخ/ه/254

کرده بر وی نشستگاهی چُست / تخت بسته به تخته‌های درست/ه/255

شاخ صندل شمامۀ کافور / از دلش کرد رنج سودا دور/ه/256

در غم آن ترنج طبع‌گشای / مانده ماهان ز دور صندل‌سای/ه/258

شاه خوبان به نازنینی گفت / طاق ما زود گشت خواهد جفت/ه/259

بوی عود آیدم ز صندل خام / سوی آن عود صندلی بخرام/ه/259

عود‌بویی بر اوست عودی‌پوش / صندل‌آمیز و صندلی ‌بر و دوش/ه/259

شب چو عود سیاه و صندل زرد / عود ما را به صندلش پرورد/ه/259

نازنین رفت سوی صندل شاخ / دهنی تنگ و لابه‌های فراخ/ه/260

چون ز مستی درید پردۀ شرم / گشت بر ماه مِهر ماهان گرم/ه/260

چون دم صبح گشت نافه‌گشای / عود را سوخت خاک صندل‌سای/ه/268

و داستان در همین روز پنجشنبه بدین‌گونه پایان می‌یابد:

بر هوای درخت صندل بوی / جامه را کرده بود صندل شوی/ه/291

جز به صندل‌خری نکوشیدی / جامه جز صندلی نپوشیدی/ه/291

صندل آسایش روان دارد / بوی صندل نشان جان دارد/ه/291

صندل سوده درد سر ببرد / تب ز دل تابش از جگر ببرد[43]/ه/291

عناب

عناب (در فارسی با فتح اول و در عربی با ضم اول) میوۀ درختی ا‌ست از جنس Ziziphus متعلق به خانوادۀ Rhamnaceae که طبرخون/تبرخون نیز نامیده می‏شود. عناب را در انگلیسی jujube tree می‌نامند. عناب به اندازه و شکل سنجد است[44] و به لحاظ کوچکی و پوست نازک سرخ‌رنگش مشبه دهان و لب بوده که همراه با طبرزد، به معنی نبات، به شیرینی بوسه یا کلام اشاره دارد. شواهدی از این تشبیه در این بخش و در بخش فندق آمده است:

چو برزد دلاویز چنگی به چنگ / چنین قولی از قند عناب رنگ/ش/496

قول = آواز، سرود.

به سِحرِ آن دو بادام کمربند / به لطفِ آن دو عناب شکرخند/خ/368

کمربند = محبوب کمربسته:[45] قسم به دو چشم محبوب.

میوه بر میوه، سیب و سنجد و نار / چون طبرخون ولی طبرزدوار/ه/249

میوه‌هایی سرخ چون عناب و شیرین چون شکر.

دو بیت زیر در سودای وصال عاشق به معشوق است که در آن طبرزد و طبرخون یا عناب کنایه از مرد، و شکر و لاله کنایه از زن است:

دست بر گنجِ دُر دراز کند / تا در گنج‌خانه باز کند/ه/310

به طبرزد شکر برآمیزد / به طبرخون ز لاله خون ریزد/ه/310

در دو بیت متوالی زیر، خسرو به شیرین می‌گوید:

دگرباره جهاندار از سر مِهر / به گلرخ گفت کای سرو سمن‌چهر/خ/311

طبرخون با سهی سروت قرین باد / طبرزد با طبرخون همنشین باد/خ/311

عود

عود نام درختی ا‌ست تنومند، گرمسیری و همیشه‌سبز از جنس Aquilaria متعلق به خانوادۀ Thymelaeaceae که در انگلیسی aloewood یا agarwood نامیده می‏شود. در واکنش به فعالیت نوعی قارچ (Phialophora parasitica) بر روی درخت عود، غده‏هایی آکنده از صمغی تیره رنگ تولید می‌شود که به صورت گره‌هایی بر روی شاخه‏ها دیده می‏شود. این گره‌ها بیش از دیگر بخش‏های درخت صمغ دارند، صمغی که با سوختن، بوی خوش بیشتری می‌پراکند:

گر عود کند گره‏نمایی / تو نافه شو از گره‏گشایی/ل/206

اگر عود با گره‏هایش اظهار وجود می‏کند، تو همچون نافۀ آهوی ختن گره بگشا و مُشک بپراکن.

در توصیف غنایمی از سیم و زر و مشک و کافور، از عودِ گره نام برده می‌شود:

ز عودِ گره بارها بسته تَنگ / که هر بار ازو بود صد من به سنگ/ش/138

تَنگ = محکم و متراکم، بار و محموله (مانند تَنگ شکر یا آرد)؛ سنگ = (در اینجا) وزن.

ساده‌تر از شمع و گره‌تر ز عود / ساده به دیدار و گره در وجود/م/162

ز دود دل گره بر عود می‌زد / که عودش بانگ بر داود می‌زد/خ/357

عود در مصراع دوم بیت بالا نام ساز است.

از عود سوخته یا خاکستر عود برای سپید کردن دندان استفاده می‏کردند:

به ار ما در این مجمر نقره‌پوش / چو عود سیه بر نداریم جوش/ا/43

که خوبان به خاکستر عود و بید / کنند از سر خنده دندان سفید/ا/43

در دو بیت متوالی بالا، به ار ما = بهتر است که ما؛ مجمر نقره پوش = دنیای خاکی؛ چو عود سیه برنداریم جوش = با سیه بختی بسوزیم و دَم برنیاوریم.

سیاهی کنی، سوخته شو چو بید / که دندان بدو کرد زنگی سپید/ا/106

حالا که سیاه هستی (سیاه چون زنگیان مباش)، مانند زغال بید باش که زنگی دندان بدان سپید کند.

بُراده یا خردۀ عود را با آب قند می‏آمیختند و به صورت فتیلۀ درازی درمی‌آوردند تا به‌ تدریج بسوزد و عطر و بوی بیشتر بپراکند:

شکرریز آن عود افروخته / عدو را چو عود و شکر سوخته/ش/251

وآن تنگ دهانِ تنگ‌روزی / چون عود و شکر به عطرسوزی/ل/139

فندق

درخت فندق از جنس Corylus متعلق به خانوادۀ Corylaceae است که میوۀ آن را در انگلیسی Hazelnut و نوع اروپایی آن را Filbert می‏نامند. سرانگشت و ناخن حنا بسته را از جهت شکل و رنگ به فندق تشبیه کرده‏اند، زیرا بخشی از پوستۀ سخت فندق، با زمینۀ کدر، شباهت بسیار به ناخن دست دارد، تا آنجا که فندق خود استعارۀ سرانگشت حنابسته است:

گهی بر شکر از بادام زد آب / گهی خایید فندق را به عناب/خ/172

بیت بالا در ”نالیدن شیرین از جدایی خسرو“ و شیون و زاری اوست. خاییدن = جویدن، به دندان نرم‏کردن؛ فندق به عناب خاییدن = ناخن یا سرانگشت (از ناراحتی یا ندامت) به دهان گزیدن: گاه اشک بر صورت می‌ریخت و گاه انگشت حرمان به دندان می‏گرفت.

در استقبال از آمدن شیرین به مداین نزد خسرو، دُر یا مروارید درشتی که بر سر شیرین می‌ریخت به فندق تر یعنی مغز تازه و سفید فندق تشبیه شده است:

به جای فندق افشان، بود بر سر / دُر افشان، هر دُری چون فندق تر/خ/386

در بیت زیر باربَد از زبان خسرو به شیرین سوگند می خورد که نسبت به او وفادار خواهد ماند:

به فندق‏های سیمینش ده انگشت / که قاقم را ز رشک خویشتن کُشت/خ/368

قاقم = جانوری با پوست نرم و لطیف و به غایت سپید: سر انگشت (حنا نابستۀ) شیرین به مغز سپید و تازۀ فندق تشبیه شده است.

برخلاف بادام که معمولاً به صورت مغز عرضه می‏شود و برخلاف پسته که پوستۀ سخت آن دهان باز می‏کند و مغز آن به آسانی درمی‏آید، فندق را باید شکست.[46] شیرین در بیت زیر خسرو را از فکر نزدیک شدن با او، بدون پیوند زناشویی، برحذر می‌دارد و در بیت بعد نسبت به او ابراز عشق و وفاداری می‌کند:

مگر بر فندق دستم زنی سنگ / که عناب لبم دارد دلی تنگ/خ/333

دلِ تنگ هم به کوچکی دهان و هم به دلتنگی و ملال اشاره دارد: می‌توانی (فندق) انگشتانم را با سنگ بشکنی، اما نمی‌توانی از لبم بوسه برگیری.

اگر چون فندقم بر سر زنی سنگ / ز عنابم نیابد جز تو کس رنگ/خ/371

سرم را بشکنی.

دوبیت متوالی زیر، در وصف بوستان در تابستان، به بی‌دهانی و زبان‌بستگی فندق اشاره دارد:

لب لعل عناب شکر‌شکن / زده بوسه بر فندق بی‏دهن/ا/234

درختان مگر سور می‌ساختند / که عناب و فندق برانداختند/ا/234

شکرشکن = شیرین‌سخن؛ سور ساختن = جشن گرفتن. و دو بیت متوالی زیر در شِکوه از روزگار است:

روغن مغز تو که سیمابی است / سرد بدین فندق سنجابی است/م/113

تات چو فندق نکند خانه تنگ / بگذر از این فندق سنجاب رنگ/م/113

سیماب = جیوه؛ سنجاب = جانوری شبیه سمور تقریباً به رنگ فندق؛ فندق سنجابی یا فندق سنجاب رنگ = کرۀ خاکی، کنایه از دنیای فانی؛ تات = تا تو را. فندق درون پوست مَثَلی از تنگی جاست: این سردی و لرزانی مغز تو، که نشانۀ جنون توست، از سردی روزگار است. پیش از آنکه در این خانۀ تنگ در گور شوی، خود از آن بگذر و مصداق این حدیث نبوی: موتوا قبل ان تموتوا = بمیرید، قبل از آنکه بمیرید.

کافور

کافور نام درختى‌ است از جنس Cinnamonum (جنس دارچین) و گونۀ camphora متعلق به خانوادۀ Lauraceae یا تیرۀ برگ بو که در انگلیسى camphor نامیده می‌شود. با ایجاد شکاف در تنۀ درخت یا از راه تقطیر چوب، صمغ سفید خوشبویى به نام کافور به دست مى آید. سپیده و صبح به کافور تشبیه شده‌است، با دو بیت متوالی زیر که در آن شاپور به خسرو وعدۀ مِی صبوحی می‌دهد:

چو از مشرق برآید چشمۀ نور / برانگیزد ز دریا گَرد کافور/خ/354

مِی کافوربو در جام ریزیم / وزین دریا در آن زورق گریزیم/خ/354

بیت بالا مضمون آیۀ 5 از سورۀ 76/انسان را دارد که در آن به نیکان وعدۀ جام کافوری در بهشت داده شده است.[47]

در برابر سپیدۀ کافوررنگ، شب به زاغ و مُشک تشبیه شده است:

چو روز سپید از شب زاغ رنگ / برآمد چو کافور از اقصای زنگ/ش/325

اقصای زنگ = دوردست های تاریک: وقتی سپیده دمید.

دگر روز کز عطسۀ آفتاب / دمیدند کافور بر مشک ناب/ا/151

وقتی آفتاب دمید.

کافور طبیعتی سرد دارد و نماد سپیدی و سردی ا‌ست. این خاصیت و مفهوم کافورخواری، به معنی سردی و بی‌میلی و محرومیت، در مضامین گوناگون آورده شده است:

بسی تب‌زده قرص کافور کرد / نخورده، شد آن تب چو کافور سرد/ا/214

نخورده = تا خورد.

آتش طبع تو چو کافور خَورد / مُشک تو را طبع چو کافور کرد/م/95

طبع گرم جوان تو که به سردی گرایید، موی سیاه تو هم سپید گردید.

چو با لشکر فور کردم نبرد / ز مردانگی فور کافور خَورد/ش/434

فور = نام پادشاه هند معاصر اسکندر.

نظامی در توصیف آب‌تنی شیرین در چشمه، گیسو و بدن او را به مُشک و کافور تشبیه کرده و جهانی محروم از او را کافورخَورده خوانده است:

ز مُشک آرایش کافور کرده / ز کافورش جهان کافور خَورده/خ/78

همین معنی در دو بیت متوالی زیر از داستان ماریه زن قبطی آمده که آب به دست استاد پرهیزگارش داد و استاد بی‌اعتنا به دست سپید کافورفام زن و بی وسوسه فقط آب را دید و گرفت، گویی کافور خورده بود:

چو زن دید کاستاد پرهیزگار / ز کافور او گشت کافورخوار/ا/63

ز مِیلی که باشد زنان را به مرد / هوای دلش گشت یکباره سرد/ا/63

در بیت زیر، شیرین به خسرو می‌گوید که در این هوای برفی شایسته است که عشق ما نیز به سردی گراید:

هوا کافوربیزی می‌نماید / هوای ما اگر سرد است، شاید/خ/341

موی سپید هم، به کنایه از برف پیری بر سر بام یا سردطبعی در کهولت، به کافور تشبیه شده است:

سپهر با قد خم‌گشته می‌کَنَد لحدم / بیاض موی ز کافور می‌دهد خبرم/گ/308

روزگار با قامت کُلنگی‌ام گورم را می‌کَنَد و سپیدی مویم خبر از کافور حنوطم می‌دهد.[48]

همایون یکی پیر با فر و هوش / کلاه و سرش هر دو کافور پوش/ا/50

در بیت بالا، کافورپوش با نعت فاعلی کلاهِ پوشندۀ موی سپید و با نعت مفعولی سرِ پوشیده با موی سپید است.

برآمد ز کوه ابر کافوربار / مزاج زمین گشت کافورخوار/ش/35

برف بارید و زمین سرد گشت، یا: بر سرم برف پیری نشست و طبعم به سردی گرایید.

شستشوی مرده با آب کافور از آداب اسلامی ا‌ست، ولی براساس شاهنامه فردوسی، این رسم از عهد باستان در ایران جاری بوده است. چهار بیت متوالی زیر نیز گواه دیگری از این رسم در عهد و دیار ساسانیان ا‌ست.[49]

شیرین از خون گرم خسرو در بستر بیدار می‌شود و بدن بی‌جان او را در کنار خود می‌بیند. بر خود غلبه می‌یابد و

گلاب و مُشک با عنبر برآمیخت / برآن اندام خون‌آلود می‌ریخت/خ/419

فروشستش به گلاب و به کافور / چنان کز روشنی می تافت چون نور/خ/419

چنان بزمی که شاهان را طرازند / بسازیدش کزان بهتر نسازند/خ/419

چو شه را کرده بود آرایشی چُست / به کافور و گلاب اندام او شُست/خ/419

کدو

کدو

گیاهی‌ است از جنس Cucurbita متعلق به خانوادۀ Cucurbitaceae یا تیرۀ کدوییان که دارای ساقۀ نازک رونده با رشد سریع است، به طوری که بوتۀ کدو با تکیه بر درخت یا غیر آن در مدت کوتاهی به ارتفاع چند متر می‏رسد. همین ساقۀ باریک آب را تا بالای گیاه می‌رساند و موجب رشد سریع آن می‌شود. گیاه به بار می‌نشیند و کدوها به‌تدریج بزرگ می‌شوند، تا آنجا که ساقۀ سست و ضعیف گیاه، اصطلاحاً رَسَن، تاب نمی‌آورد و به پایین می‌آید. چهار بیت متوالی زیر به این فراز و فرود اشاره دارد:

  1. درخت کدو تا نَه بس روزگار / کند دعوی همسری با چنار/ش/181
  2. چو گردد ز دولابۀ نال سیر / رسن بسته در گردن آید به زیر/ش/181
  3. کدویی‌ست او گردن افراخته / ز ساق گیایی رسن ساخته/ش/182
  4. رسن زود پوسد چو باشد گیاه / دگرباره دَلوَش درافتد به چاه/ش/182

در ابیات بالا، همسری = هم قدی؛ دولابه = دولاب یا دَلو، کنایه از کدو؛ نال = لولۀ تو خالی، ساقۀ میان تهی و آبرسان به میوۀ کدو؛ سیر = سیرآب، رسیده؛ گیا = گیاه بی‏قدر: گیاه کدو که ادعای هم قدی با چنار می‏کند، وقتی بزرگ و رسیده می‏شود، با همان ریسمان گیاهی به زیر می‏آید. به ریسمانی آویخت و گردن فرازی کرد و همان ریسمان به زیرش ‏آورد.

سه بیت متوالی زیر از هفت‌پیکر بیان دیگری از این فراز و فرود گیاه کدوست:

  1. موش دشتی مگر ز تاک بلند / دیده بُد آخته کدویی چند/ه/309
  2. کرد چون مرغ بر رسن پرواز / از کدوها رسن بُرید به گاز/ه/309
  3. بر زمین آمد آن چنان حَبلی / هر کدویی به شکل چون طبلی/ه/309

در ابیات بالا، تاک = هر گیاه با ساقۀ رونده، (در اینجا) گیاه کدو؛ بُرید به گاز = با دندان پاره کرد؛ رَسَن = حَبل = ریسمان، ساقۀ نازک کدو: یک موش صحرایی بر بالای گیاه چند کدوی آویخته دید، از ساقۀ نازک آن بالا رفت، کدوها را با دندان از ساقه جدا کرد و کدوها چون طبلی بر زمین آمدند.

در گذشته، درون کدو را خالی می‌کردند، در زیر بدن قرار می‌دادند و با آن شنا می‌آموختند و از این رو آن را کدوی شنا می‌نامیدند:[50]

به که تهی مغز و خراب ایستی / تا چو کدو بر سر آب ایستی/م/157

چه بهتر که سبکبار و بی‌غم باشی تا غرقۀ این دنیا نشوی.

که آشامد کدویی آب ازو سرد / کز استسقا نگردد چون کدو زرد؟/خ/109

براساس متن، در این دنیا نیش و نوش، سوزن و نخ، و بد و خوب با هم‌اند: آب خنک گوارا از آنِ بیمار استسقاست.

کنجد

کنجد گیاهی‌ است از جنس Sesamum و گونۀ indicum متعلق به خانوادۀ Pedaliaceae که در عربی سِمسِم و در انگلیسی sesame نامیده می‏شود. گیاه کنجد پُردانه است و دانۀ آن بسیار ریز. در شرفنامه آمده که دارا قاصدی نزد اسکندر می‏فرستد و از وی خراج طلب می‏کند. قاصد پیمانه‌ای از کنجد بر زمین می‌ریزد که اگر اسکندر را هوای نبرد باشد دارا بیش از این دانه‏ها سپاه خواهد راند:

  1. یکی گوی و چوگان به قاصد سپرد / قفیزی پُر از کنجد ناشمرد/ش/159
  2. همان کنجد ناشمرده فشاند / کزین بیش خواهم سپه بر تو راند/ش/160

اسکندر دانه‏ها را بر ایوان ریخت و مرغان کنجدخوار را طلبید و چون مرغان زمین از کنجد پاک کردند، به قاصد گفت که او هم در نبرد چنین خواهد کرد. سپس اسکندر مقداری اسفند به قاصد داد تا دارا نیز سپاه او را چنین قیاس کند، شاید هم اسفند برای دفع چشم‌زخم بوده است:

  1. فروریخت کنجد به صحن سرای / طلب کرد مرغان کنجدربای/ش/161
  2. به یک لحظه مرغان در او تاختند / زمین را ز کنجد بپرداختند/ش/161
  3. جوابی‌ست گفتا در این رهنمون / چو روغن که از کنجد آید برون/ش/161
  4. اگر لشکر از کنجد انگیخت شاه / مرا مرغ کنجدخور آمد سپاه/ش/161
  5. پس آن گه قفیزی سپندان خُرد / به پاداش کنجد به قاصد سپرد/ش/161
  6. که شه گر کشد لشکری زان قیاس / سپاه مرا هم بدینسان شناس/ش/161

گل (گل سرخ)

گل از جنس Rosa متعلق به خانوادۀ Rosaceae یا تیرۀ گل سرخ (تیرۀ درختان میوۀ دانه‌دار و هسته‌دار مانند سیب و هلو) است که در بهار بر درختچۀ پُرخاری می‏روید، چند صباحی بیش نمی‏پاید، سرخ‏رنگ و خوشبوست، معشوق بی چون و چرای بلبل است و رنگ و رخسار یار به ‏آن تشبیه شده است. در سراسر شعر قدیم فارسی مراد از گُل، فقط گل سرخ بوده است، مگر آنکه به خلاف آن تصریح شده باشد. گل صدبرگ نیز همان گل سرخ است:

گلی صدبرگ، با هر برگ خاری / به زندان کرده گنجی در حصاری/خ/367

گنج در حصار به پرچم‌های زرد درون گل اشاره دارد.

مراد از غنچه، همیشه غنچۀ گل سرخ است که در زیر آن حلقه‏ای به شکل کمربند است و غنچه را آماده به خدمت نشان می‌دهد:

غنچه کمر بسته که ما بنده ایم / گل همه تن جان که به تو زنده ایم/م/9

غنچه به خون بسته چو گردون کمر / لالۀ کم عمر ز خود بی‌خبر/م/130

ز گریه بلبله، وز ناله بلبل / گره بر دل زده چون غنچۀ گل/خ/222

بلبله = صُراحی، به سبب صدای ریزش شراب از گلوی آن.

بیت زیر به این باور و پندار شاعرانه در گسترۀ شعر فارسی اشاره دارد که وزش باد یا نسیم، بند گره یا گره بند قبای غنچه را می‏گشاید و سبب باز شدن و شکفتن گل می‏شود:

سرخ‌گلی غنچه‌مثالم هنوز / منتظر باد شمالم هنوز/م/45

بیت زیر نخستین هم‌آغوشی خسرو و شیرین را در شب زفاف توصیف می‌کند:

خدنگ غنچه با پیکان شده جفت / به پیکان لعل پیکانی همی سُفت[51]/خ/393

نوکِ تیز پنج کاسبرگ سبزرنگ غنچه در یک نقطه به هم می‌آید و به غنچه شکل پیکان می‌دهد. لعل پیکانی نوعی لعل است. غنچۀ پیکانی و لعل پیکانی به ترتیب کنایه از اندام نهانی خسرو و شیرین است.

در ادب فارسی، برگ گل به معنی برگ گلِ سرخ یا گلبرگ گلِ سرخ است و در این ترکیب، واژۀ برگ ربطی به اندام سبزرنگ گیاه ندارد، بلکه در اشاره به خود گل است:

چو برگ گل سرخ بر شاخ سرو / برو گاه دراج و گاهی تذرو/ش/305

لب چو برگ گلی که تر باشد / برگ آن گل پر از شکر باشد/ه/199

توجه به این نکته برای شرح و معنی صدها بیت شعر ضروری‌ است که واژۀ برگ، نه فقط قبل از گل به معنی گلبرگ گلِ سرخ، بلکه قبل از نام گل‏های دیگر نیز به معنی گلبرگ آن گل است یا در واقع برگ برابر گل است:[52]

گرمای تموز ژاله را بُرد / باد آمد و برگ لاله را بُرد/ل/249

چو گلرخ پیش او آن قصه برگفت / نیوشنده چو برگ لاله بشکفت/خ/216

از پرندش غیار زردی شست / برگ سوسن ز شنبلیدش رُست/ه/214

غیار = وصلۀ زرد بر لباس یهودیان برای تمایز از مسلمانان؛ شنبلید = گیاهی با گل زرد: زن از دست یهودیان رهایی یافت و به جرگۀ مسلمانان پیوست.رخسار زرد و نزارش سپید و سرخوش شد.

بر او چادری از رُخام سفید / چو برگ سمن بر سر مُشک بید/ش/427

رُخام = مرمر. بیت بالا در مورد مجسمۀ زنی‌ است با حجابی از مرمر بر سر آن برای تذکر و تنبیه زنان شهر.

گل زرد

گل زرد یا زرد گل شبیه گل سرخ و از همان جنس Rosa است که عاشق را به آن تشبیه کرده‌اند و نیز استعارۀ خورشید است:

اگر فرهاد شد، شیرین بماناد / چه باک از زرد گل، نسرین بماناد/خ/265

خندیدن قرص آن گلِ زرد / آفاق به رنگ سرخ‌گل کرد/ل/129

هزاران نرگس از چرخ جهانگرد / فرو شد تا برآمد یک گل زرد/خ/77

هزاران ستاره فروخفت تا خورشیدی برآمد.

می سرخ از بساط سبزه می‌خَورد / چنین تا پُشت بنمود این گل زرد/خ/43

بر روی سبزه ها باده می‌نوشید تا خورشید غروب کرد.

گندم و جو

گندم از جنس Triticum و جو از جنس Hordeum هر دو متعلق به خانوادۀ Gramineae یا تیرۀ غلات هستند و شباهت ظاهری گیاه و دانۀ آنها تا آنجاست که گاهی می‏توان یکی را به جای دیگری به برخی از مردم فروخت. گندم نما یا گندم‌نمای جوفروش به معنی آدم دورو و ریاکار است، یعنی کسی که سخن نرم یا زبان گندمین دارد و اگر هم در ظاهر عمل به خیر کند، در باطن غیر از آن است، با سه بیت متوالی:

تو آن گندم‌نمای جوفروشی / که در گندم جو پوسیده پوشی/خ/110

چو گندم گوژ و چون جو زردم از تو / جوی ناخورده گندم، خُردم از تو/خ/110

تو را بس باد ازین گندم‌نمایی / مرا زین دعوی سنگ‌آسیایی/خ/110

در ابیات بالا، تشبیه تحدب دانۀ گندم به گوژ، در هزار سال شعر فارسی، فقط در این بیت دیده شده است. جوی ناخورده گندم = [حتی] دانه‏ای گندم نخورده – در اشاره به گندم خوردن آدم‌ابوالبشر– کمترین گناهی مرتکب نشده؛ خُردم از تو = مرا [به عقوبت] کوبیده‏ای.

برخلاف گندم‌نمایان جوفروش، ملامتیان آب از صُراحی شراب می‏نوشیدند و عمل به عکس ریاکاری می‏کردند. دو بیت متوالی زیر و بیت بعد ناظر بر همین معناست:

برآن گونۀ گندمی رنگ او / چو مُشک سیه، خال جوسنگ او/ش/362

نموده جو از گندم مشک‌سای / نه چون جوفروشان گندم نمای/ش/362

گونۀ گندمی = رخسار گندمگون؛[53] جوسنگ = واحد وزن برابر یک جو؛ مشک‌سای = خوشبو. خال در بیت اول به مشک و در بیت دوم به جو تشبیه شده است.

نمایم جو و گندم آرم به جای / نه چون جوفروشان گندم‌نمای/ش/42

موضوع خوردنِ آدم و حوا از درخت ممنوعه و رانده شدن آنان از بهشت برگرفته از آیۀ 19 از سورۀ 7/اعراف است. در این آیه به نام و نشان درخت یا گیاه اشاره نشده، ولی شاعران فارسی زبان خوردنی ممنوعه را به گندم تعبیر کرده اند. ابیات انتخابی زیر ”در آفرینش آدم“ است و تمثیل آدم ابوالبشر به دانۀ گندم که هر دو از خاک برآمده‌اند (شرح و معنی بیشتر ابیات زیر از متن اصلی/ه/72 در زیرنویس):

  1. گرمی گندم جگرش تافته / چون دل گندم به دوبشکافته/م/71
  2. زآرزوی ما که شده نو بَرو / گندم خوردن به یکی جو بَرو/م/72
  3. او که چو گندم سروپایی نداشت / بی زمی و سنگ نوایی نداشت/م/72
  4. تا نفگندند، نرُست آن امید / تا نشکستند، نشد رو سپید/م/72
  5. گندم‌گون گشته اَدیمش چو کاه / یافته جودانه چو کیمخت ماه/م/72
  6. چون جو و گندم شده خاک‌آزمای / در غم تو ای جو گندم‌نمای/م/72
  7. خوردن آن گندم نامَردمش / کرده برهنه چو دل گندمش/م/72
  8. آن همه خواری که ز بدخواه بُرد / یکدلی گندمش از راه بُرد/م/72
  9. گندمِ سخت از جگرافسردگی‌ست / خُردی او مایۀ بی‌خردگی‌ست/م/72
  10. مَردم چون خوردن او ساز کرد / از سر تا پای دهن باز کرد/م/72
  11. ای به تو سررشتۀ جان گم شده / دام تو آن دانۀ گندم شده/م/72
  12. قرص جُوین می‌شکن و می‌شکیب / تا نخوری گندم آدم فریب/م/72

در بیت 1، به‌ دوبشکافته = به دو نیم کرده. در ابیات 1 و 7 و 8، دانۀ گندم به دل و درز میان آن به دل دونیم یا دل غمین یا چاک‌دار تشبیه شده است.[54] در بیت 2، به یکی جو بَرو = برایش هیچ اهمیتی نداشت. در بیت 3، بی‌سروپا (صفت دانۀ گندم) = بی‌پدرومادر (آدم ابوالبشر)؛ هر دو به زیر سنگ آسیا و سختی‌ها می‌روند. بیت 4 یعنی هر دو از خاک برآمدند، آدم غرورش شکست و فروتنی یافت و گندم با شکسته شدن آردِ سپید شد. در بیت 5، اَدیم = سطح بدن، پوست؛ کیمخت = پوست، سطح لکه‌دار ماه. اشاره به بدن آفتاب خوردۀ آدم پس از خروج از بهشت دارد (م/72 در زیرنویس). گندم و جو هر دو از خاک‌اند و آدم خاکی گندم‌نمای جوفروش. در بیت 7، وقتی آدم گندم خورد، خود را برهنه دید. گندم هم با شکاف دل یا ناف برهنه می‌نماید.در بیت 8، بدخواه به شیطان و فریب او اشاره دارد. در بیت 9، سختی گندم و آدم از سنگدلی آنهاست و همین دانۀ خُرد آدم را به بی‌خردی کشاند. در بیت 10، مردم = (به صیغۀ مفرد) شخص، آدم و اشاره به حرص آدم در خوردن گندم.در بیت 11، خطاب به آدم است که سررشتۀ زندگی را از دست داد و در دام وسوسه افتاد. معنی بیت 12 آنکه به نان جو قناعت کن تا فریب گندم نخوری.[55]

لاله

لاله نام گلی‌ است از جنس Tulipa متعلق به خانوادۀ Liliaceae یا تیرۀ سوسنی‌ها که دارای گل منفرد با شش گلبرگ در انتهای ساقۀ گل‌دهنده است. گلبرگ‌های سرخ لاله طوری روی هم آمده که مجموعاً شکل جام بادۀ لعل را به گل می‏دهد:

به هر جایی چو باد آرام گیرد / چو لاله با همه کس جام گیرد/خ/279

ساقی! مِی لاله رنگ برگیر / نصفی به نوای چنگ برگیر/ل/52

نصفی = پیالۀ شراب.

رخ و گونۀ گلگون به لالۀ آتشین تشبیه شده‏ و لاله خود استعارۀ گونه و رخسار یار بوده است:

با سروبُنان لاله‌رخسار / آمد به نشاط و خنده در کار/ل/99

نمک در دیدۀ بی‌خواب می‌کرد / ز نرگس لاله را سیراب می‌کرد/خ/172

نمک به شوری اشک اشاره دارد: اشک بر رخسار می‌ریخت.

ز خون هر ساعت افشاندی نثاری / پدید آوردی از رخ لاله‌زاری/خ/223

خون می‌گریست و رخسار به خون می‌آلود.

از بس که سرشک لاله‌گون ریخت / لاله ز گیاه گورش انگیخت/ل/255

لب لعلی چو لاله در بُستان / لعلشان خونبهای خوزستان/ه/160

اشک خونین و لب لعل به لالۀ سرخ تشبیه شده است. لعل، نام سنگ سرخ قیمتی، معرب لال است و لال به معنی سرخ در فارسی با نام لاله مربوط است. خوزستان، مهد نیشکرکاری یا کان شکر، به لب و دهان اشاره دارد. لالۀ سرخ به مجمر یا آتشدان، و لکه های سیاه در قاعدۀ گلبرگ‌های آن احتمالاً به زغال، تشبیه شده است:

سِحرزده بید به لرزه تنش / مجمر لاله شده دودافگنش/م/56

بید از سحر و جادو می‌لرزید و برای دفع گزند اسفند در مجمر لاله دود کرده بود.

نارون

نارون درختی‌ است پُرشاخ و برگ از جنس Ulmus متعلق به خانوادۀ Ulmaceae که سایه‏انداز یا تاج آن به صورت مجتمع و متراکم در بالای تنه قرار دارد. نارون در انگلیسی elm نامیده می‌شود و قسمی از آن، معروف به نارون چتری، شبیه کسی‌ است که کلاه یا دو دست بر سر گذارده باشد. در دو بیت متوالی زیر، خسرو در بازگشت از قصرشیرین از قهر و تندی شیرین برای شاپور می گوید:

کله چون نارون پیشش نهادم / به استغفار چون سرو ایستادم/خ/346

تبر بر نارون گستاخ می‌زد / به دهره سروبن را شاخ می‌زد/خ/346

دهره = داس، تبر.

بیت زیر دربرگرفتن معشوق را تصویر می‌کند:

حمایل دستها در گردن یار / درخت نارون پیچیده بر نار/خ/141

نخل (و رُطب)

نخل خرما درختی ا‌ست از جنس Phoenix و گونۀ dactylifera متعلق به خانوادۀ Palmaceae که به لحاظ شباهت برگ آن به پنجۀ باز دست در انگلیسی palm نامیده می شود. خرما را date می‏نامند که برگرفته از dactylos یونانی به معنی انگشت است. تسمیۀ خانواده و گونۀ گیاه نیز بر همین وجه است. نخل با قامتی راست و موزون و بی انشعاب نمادی از قامت بلند است:

اگر نخل خرما نباشد بلند / ز تاراج هر طفل يابد گزند/ش/40

برگ نخل به شکل بادبزنی بزرگ است که از قاعدۀ آن تعداد زيادی رگبرگ اصلی به طور شعاعی می‌روید. نوک تیز این رگبرگ‏ها در برگ‏های قديمی به صورت خاری سخت درمی‏آيد. وجود اين خارها بالا رفتن از درخت و چيدن ميوه با دست را دشوار می‏کند. از اين رو شيرينی خرما و حلاوت رُطب را در مقابل زخم خار، همچون نوش در برابر نيش، به لطف و قهر معشوق و تحمل اين در برابر آن تشبيه کرده‏اند. خسرو دختری اصفهانی به نام شکر را به قصر می‌آورد. در بیت زیر خسرو در سودای عشق شیرین است و در بیت بعد شکر در غم آن که دل خسرو با او نیست:

چرا نخل رُطب بر دل خورد خار؟ / مگر کو هم به شیرین شد گرفتار؟/خ/321

شکر در تَنگ شه تیمار می‌خورد / ز نخلستان شیرین خار می‌خورد/خ/285

و از شیرین خطاب به خسرو است که

رُطب‌چینی که با نخلم ستیزد / ز من جز خار هیچش برنخیزد/خ/372

رُطب چيدن از نخل بلند را به دليل زخم خار و دشواری و نیز خطر سقوط غالباً به غلامان سياه می‏سپردند که بيشتر از زنگبار بودند و زنگی ناميده می‏شدند. شاپور در توصیف شیرین نزد خسرو، قامت او را به نخل و دو رشته گیسوی سیاه گِرد رخسارش را به دو زنگی رُطب‌چین در بالای نخل تشبیه می کند:

کشیده قامتی چون نخل سیمین / دو زنگی بر سر نخلش رُطب چین/خ/50

ز بس کآورد یاد آن نوش لب را / دهان پُرآب، شکر شد رُطب را/خ/50

در هفت‌پیکر، خال رخسار به سنگ سیاه نرم و براق شَبه، و رنگ و طراوت لب به عقیق و شیرینی آن به رُطب مانند شده است. در همین حال، خالِ لب تمثیلی از مُهر زنگی رُطب‌چین بر پای رُطب بوده، به نشانۀ آنکه رُطب را زنگی چیده و خود به پای نخل نریخته است:

شَبه خال بر عقیق لبش / مُهر زنگی نهاده بر رُطبش/ه/117

در شرح پیکار اسکندر با لشکر زنگبار و مقابلۀ او با یکی از زنگیان، نخل‌بن و نخل بالا به سیاه زنگی اشاره دارد که نخلبند[56] از دیدن او هراسناک می شود و جدا شدن سر زنگی از بدن و افتادن آن به زمین کارزار نیز به افتادن زنگی رُطب‌چین از بالای نخل تشبیه شده است:

سیاهی به کردار نخل بلند / هراسان ازو دیدۀ نخلبند/ش/116

چو دارای روم آن سیه را بدید / نهنگ سیاه از میان برکشید/ش/117

دارا = پادشاه؛ نهنگ سیاه = تیغ و شمشیر آبداده.

چنان ضربتی زد بر آن نخل‌بُن / که شیر جوان بر گوزن کهُن/ش/117

سر زنگی نخل‌بالا فتاد / چو زنگی که از نخل خرما فتاد/ش/117

رُطب به معنی خرمای رسیده و تر و تازه است و لب و دهان معشوق را به آن تشبيه کرده‏اند:

آفتابی، هلال غبغب او / رُطبی ناگزیده کس، لب او/ه/302

گاه رخ بوسه داد و گاه لبش / گاه نارش گزید و گه رُطبش/ه/233

سخن شیرین را شکر یا رُطب و شخص شیرین زبان را رُطب افشان گفته‏اند:

لب بگشا تا همه شکر خورند / زآب دهانت رُطب تر خورند/م/22

من که نقاش نيشکر قلمم / رُطب‌افشان نخل اين حرمم/ه/365

نيشکر قلم و رُطب‌افشان به معنی شيرين سخن و شيرين‌زبان است.

در قلمرو شعر فارسی، فقط نظامی گنجه‌ای‌ است که در کمال عفت و پوشیدگی، رُطب و رُطب خوردن را استعارۀ اندام نهانی و هم‌آغوشی قرار داده است. در خسرو و شيرين، استعارۀ نخل و رُطب جا به جا زبان اشارۀ آن دو دلداده است، با این ياد که شيرينِ عفيف و باکره جز با عقد و پيوند ازدواج به خسرو نزديک نمی‌شود:

نه آن طفلم که از شیرین زبانی / به خرمایی کلیجم را ستانی/خ/310

کلیج یا کلیجه = کلوچه، نان بزرگ روغنی. ”کلیجی به خرما ستاندن“ کنایه از فریفتن برای کامجویی است.

به فیاضی که بخشد با رُطب خار / که بی‏خارم نیابد کس رُطب‌وار/خ/310

رُطب بی‏استخوان آبی ندارد / چو مه بی‏شب بود تابی ندارد/خ/310

”رُطب بی‌استخوان یا خرمای بی‌هسته نوعی از خرماست، ولی لطافت و آب ندارد و گوارا نیست“/گ/171. ”رُطب بی‌استخوان رُطبی ا‌ست که مایۀ نخل نر (دانۀ گَرده) به او نرسیده باشد. چنین رُطبی خشک و بی‌آب است و قابل خوردن نیست./گ/1-280: رُطبی که هسته‌اش را درآورده باشند دیگر تازگی ندارد، همچنان که وقتی شب نباشد تابش ماه دیده نمی‏شود.

خسرو به شيرين پاسخ می‏دهد:

رُطب را استخوان آن شب شکستند / که خرمای لبت را نخل بستند/خ/319

رُطب بی‏هسته آن شب به وجود آمد که نطفۀ لب تو بسته شد.

خسرو، دلگیر از تندخویی‌ های شیرین، بدین‌گونه از معشوق باکره تمنای وصال دارد:

بهشتی‌میوه‌ای داری رسیده / به جز باغ بهشتش کس ندیده /خ/337

بهشت قصر خود را باز کن در / درخت میوه را ضایع مکن بَر /خ/337

رُطب بر خوان، رُطب‌خواری نه بر خوان / سکندر تشنه‌لب بر آب حیوان/خ/337

و شیرین پاسخ می‌گوید که خسرو نباید حرفی از او را به دل گیرد:

اجازت داد شیرین باز لب را / که در گفت آورد شیرین‌رُطب را/خ/340

چو نام من به شيرينی برآيد / اگر گفتار من تلخ است شايد/خ/342

شايد (بر وزن بايد) = شايسته است، جا دارد.

دو شيرينی کجا باشد بهم نغز / رُطب با استخوان به، جوز با مغز/342

درشتی کردنم نز خارپشتی‌ست / بسا نرمی که در زیر درشتی‌ست/خ/342

گهر در سنگ و خرما هست در خار / وزین سان در خرابی گنج بسیار/خ/343

که بی‏کاوين اگرچه پادشاهی / ز من برنايدت کامی که خواهی/خ/343

کاوين = کابين، مهريه: تا به عقدم درنیاوری، به وصلم نخواهی رسید.

خسرو نیز تلخی شیرین را فقط زبانی می‏پندارد:

دلش دادی که شیرین مهربان است / بدین تلخی مبین کش در زبان است/خ/345

اگر شیرین سر پیکار دارد / رُطب دانی که سر با خار دارد/خ/345

خسرو در آغاز شبِ زفاف با شیرین از مستی به خواب می‏رود.

  1. سحرگه چون به عادت گشت بیدار / فتادش چشم بر خرمای بی‏خار/خ/392
  2. عروسی دید زیبا، جان درو بست / تنوری گرم، حالی نان درو بست/خ/392
  3. مگر شه خضر بود و شب سیاهی / که در آب حیات افکند ماهی/خ/393
  4. نگویم بر نشانه تیر می‏شد / رُطب بی‏استخوان در شیر می‏شد/خ/393
  5. چکیده آب گل در سیمگون جام / شکر بگداخته در مغز بادام/خ/393
  6. شبانروزی به ترک خواب گفتند / به مرواریدها یاقوت سفتند/خ/394

ابیات 1 و 2، در وصف شیرین برهنه است و دیگر ابیات هم‌آغوشی شیرین و خسرو را توصیف می‌کند. در بیت 3، وصال خسرو به دست یافتن خضر به چشمۀ آب حیات در ظلمات تشبیه شده است. در بیت 4، استخوان = هسته. ”رُطب بی‌استخوان سخت و محکم است و استخواندار نرم و نااستوار. از آن سبب آلت تناسل را هنگام وقاع [آمیزش] به رُطب بی‌استخوان تشبیه کرده“/گ/281؛ نظر این نگارنده کاملاً به عکس است. در بیت 5، آب گل (گلاب) و مغز بادام در اشاره به خسرو و جام سیمگون و شکر گداخته در اشاره به شیرین است.

در شرفنامه، کنیزک چینی از عفاف خود با اسکندر می‏گوید:

درِ باغ ما را که شد ناپدید / به جز باغبان کس نداند کلید/ش/491

رُطب‏های تر گر چه دارم بسی / به جز خار خشکم نبیند کسی/ش/491

و وصف همخوابگی فیلقوس‌شاه، پدر اسکندر، با ماهروی یونانی و آبستن شدن او همه در یک بیت آمده که در آن خرما به مَردی، نخلبن به زن، و بَر به ثمر این هم‌آغوشی اشاره دارد:

به مهرش شبی شاه در بر گرفت / ز خرمای شه نخلبن بَر گرفت/ش/82

در هفت‌پیکر، معشوق عاشق بی‏تاب را به شکیبایی می‏خواند:

صبر کن کانِ توست خرمابن / تا به خرما رسی شتاب مکن/ه/174

و در داستانی دیگر، هم‌آغوشی پادشاه را با دختر چینی باکره چنین توصیف می‏کند:

ماهیی را در آبگیر افکند / رُطبی در میان شیر افگند/ه/196

بود شیرین و چربیی عجبش / کرد شیرین حوالت رُطبش/ه/196

در لیلی و مجنون، پدر لیلی او را به ازدواج ابن‌سلام درآورد و لیلی طی دو ماه که در خانۀ ابن‌سلام بود، به تمنای ”رُطب چیدن“ شوهر تن درنداد و نوازش‏های او را با ستیزه و سیلی (تپانچه) پاسخ داد:

با نخل رُطب چو گشت گستاخ / دستی به رُطب کشید بر شاخ/ل/141

زآن نخل رونده خورد خاری / کز درد نخفت روزگاری/ل/141

لیلیش تپانچه‏ای چنان زد / کافتاد چو مرده مرد بیخود/ل/141

و مجنون پس از آگاهی از رفتن لیلی به خانۀ شوهر به او می‏نویسد:

گر با دگری شدی همآغوش / ما را به زبان مکن فراموش/ل/147

خرمای تو گرچه سازگار است / با هر که به جز من است خار است/ل/147

و ليلی که در اين مدت به عشق مجنون پاک و پایبند مانده بود پاسخ می‏دهد:

از رنج دل تو هستم آگاه / هم چاره شکيب شد در اين راه/ل/189

آن نخل که دارد اين زمان خار / فردا رُطب تر آورد بار/ل/190

نرگس

نرگس گلی ا‌ست از جنس Narcissus متعلق به خانوادۀ Amaryllidaceae یا تیرۀ نرگس که در عربی نرجس و در انگلیسی narcissus نامیده می‏شود. نرگس ایرانی دارای شش گلبرگ سفید و یک بخش میانی زرد است. انواعی از نرگس را که قسمت میانی گل به صورت شیپور بزرگی درآمده نرگس شیپوری یا daffodil می‌نامند. شش گلبرگ سپید نرگس همراه با دایرۀ میانی گل و گاه تیرگی قعر آن مجموعاً شکل چشم را به ذهن متبادر می‏کند و بخش زرد میانی آن حالت بیمار و خمار و خواب آلود به چشم نرگس می‏دهد. در چهار بیت زیر، نرگس استعارۀ چشم گریان است و گلاب و مروارید استعارۀ اشک و قطرۀ اشک:

برافروخت آن ماهِ چون آفتاب / فروریخت بر گل ز نرگس گلاب/ش/416

در کنارش گرفت و عذر انگیخت / وآن گل از نرگس آب گل می‌ریخت/ه/119

چو تنها ماند ماه سرو بالا / فشاند از نرگسان لؤلوی لالا/خ/289

نشست و لؤلؤ از نرگس همی ریخت / بدان آب از جهان آتش برانگیخت/خ/327

و بیت زیر که خسرو در سوگ بهرام چوبین خون می‌گرید:

فرود آمد ز تخت آن روز دلتنگ / روان کرده ز نرگس آب گلرنگ/خ/190

بیشترین تشبیه گلبرگ‏های سپید نرگس و بخش زرد میانی آن به سیم و دِرهَم (پول نقره) و زر و دینار (پول طلا) بوده است:

زلف بنفشه رسن گردنش / دیدۀ نرگس دِرَم دامنش/م/130

مِی چو گل آرایش اقلیم شد / جام چو نرگس زرِ در سیم شد/م/65

حلقۀ زرد میانی در بیت زیر به جام و در بیت بعد به چراغ تشبیه شده است:

با نرگس تازه جام گیرد / با لاله نبید خام گیرد/ل/98

بنفشه طلایه کنان گِرد باغ / همان نرگس آورده بر کف چراغ/ا/199

طلایه کنان = پیشاپیش رفتن (طلایه = پیش قراول).

نسترن

نسترن نام گلی ا‌ست از جنس Rosa یا جنس گلِ سرخ متعلق به خانوادۀ Rosaceae یا تیرۀ گلِ ‏سرخ که نام علمی آن Rosa moschata nastarana و نام عمومی آن Persian musk rose به معنی رز معطر ایرانی ا‌ست. نسترن سفیدرنگ است و به غایت معطر و مو و رخسار سپید به آن تشبیه شده است:

سر نسترن را ز موی سپید / سیاهی ده از سایۀ مشک بید/ش/76

نسترن از بوسۀ سنبل به زخم / از مژۀ غنچه لب گل به زخم/م/56

نوک تیز کاسبرگ‏های سبز و بهم آمدۀ غنچۀ گل در هنگام باز شدن به گلبرگ‏ها زخم می‏زند، همچنانکه زلف یا موی عارض و نورُسته بر لب رخسار لطیف محبوب نوجوان را می‌خَلد.

نیشکر

نیشکر گیاهی‌ است با نام علمی Saccharum officinarum از خانوادۀ Graminae یا تیرۀ غلات که ساقۀ راست و نِی مانند آن گره‏دار و بندبند است و از محتوی شیرین آن قند و شکر درست می‏کنند:

گل ز کژی خار در آغوش یافت / نیشکر از راستی آن نوش یافت/م/146

در بیت زیر، شیرین را با شکر، معشوق اصفهانی خسرو، مقایسه می‌کند:

مگو شیرین و شکر هست یکسان / ز نی خیزد شکر، شیرینی از جان/خ/286

نمانیم نوشابه را زیر بند / چو وقت آید از نِی برآریم قند/ش/423

اسکندر در بازگشت از چین می‌گوید: نمی‌گذاریم نوشابه [اسم خاص] در بند کشور روس بماند، همچون قند از نیشکر او را از بند بیرون می‌آوریم.

هر بند از ساقۀ نیشکر کمربندی‌ است محکم که به ‏دور ساقه بسته شده و نشانۀ کمربستن و آمادۀ خدمت بودن است:

در ره دین چو نی کمر بر بند / تا سرآمد شوی چو سرو بلند/ه/54

گره بر دل چرا دارد نی قند؟ / مگر کو نیز شیرین راست در بند؟/خ/321

نِیِ قند = نیشکر: مگر نیشکر هم در بند عشق شیرین است که گره بر دل دارد؟

نیلوفر

مراد از نیلوفر، در ادب فارسی، نیلوفر آبی‌ است از جنس Nuphar (مشتق از نام فارسی) متعلق به خانوادۀ Nymphaceae یا تیرۀ نیلوفر آبی که در برکه‏ها و آب‏های راکد با عمق دو سه متر می‏روید و دارای ریزُم یا ساقۀ زیرزمینی یا در این مورد زیر‌‌آبی ا‌ست. آن را در انگلیسی lily water می‌نامند. گل زرد نیلوفر آبی به صورت منفرد با طلوع آفتاب کمی بالاتر از سطح آب پدید می‏آید و در غروب سر به آب فرو می‌برد. پهنۀ بزرگ و مسطح برگ با زمینۀ کبود با دُمبرگ بسیار طویل در سطح آب قرار می‏گیرد و همین کبودی برگ پایۀ تشبیهات نیلوفر به طاق و آسمان و به تیغۀ کبود و آبدادۀ شمشیر است:

چنان بستی آن طاق نیلوفری / که‏اندیشه را نیست زو برتری/ش/4

سحرگه که آمد به نیک‌اختری / گل سرخ بر طاق نیلوفری/ش/118

گل سرخ = خورشید. صبح که آفتاب برآمد.

به آب و رنگ تیغش برده تفضیل / چو نیلوفر هم از دجله هم از نیل/خ/27

آب و رنگ به ترتیب به آب دجله و رنگ نیل، با ایهام به رود نیل، اشاره دارد و تفضیل بردن = برتری داشتن.

برگ قلبی‌شکل و مسطح نیلوفربر سطح آب شباهت بسیار به سپر دارد:

چو عاجز گشت ازین خاک جگرتاب / چو نیلوفر سپر افگند بر آب/خ/44

نیلوفر از آفتاب گلرنگ / بر آب سپر فکند بی‏جنگ/ل/96

سپر فکند بی‌جنگ = تسلیم شد.

بیت زیر به آب بر صورت ‏زدن و خواب از چشم راندن اشاره دارد:

چشم نیلوفر از شکنجۀ خواب / جان درانداخته به قلعۀ آب/ه/316

ازرق به معنی کبود است و گل ازرق، به جهت پهنۀ کبود برگ آن، نام دیگر نیلوفر است. در ابیات متوالی زیر به پهنۀ کبود برگ نیلوفر، رنگ زرد گل و آفتاب‌رو بودن آن اشاره شده و آفتاب‌پرست نام دیگر نیلوفر دانسته شده است:

  1. ازرق آن است کآسمان بلند / خوشتر از رنگ او نیافت پرند/ه/267
  2. هر که همرنگ آسمان گردد / آفتابش به قرص خوان گردد/ه/267
  3. گل ازرق که آن حساب کند / قرصه از قرص آفتاب کند/ه/267
  4. هر سویی کآفتاب سر دارد / گل ازرق در او نظر دارد/ه/267
  5. لاجرم هر گلی که ازرق هست / خواندش هندو آفتاب پرست/ه/267

در اشعار نظامی گنجه‌ای از گونه‌های گیاهی زیر نیز نام برده شده‌است، ولی این نگارنده تشبیه یا استعاره یا نکتۀ بدیعی در مورد آنها ندیده است: ارزن یا گاوِرس از تیرۀ غلات که هر چیز بی‏مقدار یا کم‌مقدار را به دانۀ بسیار ریز آن مَثَل می‌زنند./خ، ه؛ برنج/خ؛ بَقَم درختی با چوب سرخ‌رنگ که خون به سرخی آن تشبیه شده است./خ؛ پلپل (فلفل) در آتش ریختن برای مهربان کردن معشوق یا بی‌قرارکردن عاشق/خ؛ تباشیر گرد سفید که از خاکستر جوف گره نی هندی یا خیزرانِ سوخته تهیه می‏شود و شربت آن با گلاب برای طبیعت گرم تجویز می‏شود./خ، م؛ توت یا تود میوۀ درختی که از برگ آن کرم ابریشم تغذیه می‏کند و پیله‏ای از تار ابریشم به‏ دور خود می‏تند./خ، ش؛ جوز (گردو) بر گنبد انداختن به معنی کار بیهوده و نشدنی انجام دادن/ش؛ جوز هندی یا نارگیل میوه‌ای که رخسار پیرزن فرتوت به الیاف میوۀ آن تشبیه شده است./خ؛ حنا برای بر دست گذاشتن/خ؛ حنظل میوۀ بسیار تلخ و سمی/خ؛ خار مغیلان/ا، خ؛ خربزه/خ، ه؛ خیار میوه‏ای که تازۀ آن به آسانی بریده می‏شود، چنان که می‌گویند ”مِثل خیار تر به دو نیم شد.“/ه؛ درمنه گیاهی کم‌قدر با مختصر مصرف دارویی/خ، ه؛ ریحان شامل هر گونه گل و گیاه، خاصه بهاری و خوشبو، که سبب رونق چمن و بوستان است./در همۀ خمسه؛ ژاژ گیاهی بی‏مزه که آب جذب نکند و هر چه بخایند نرم نشود و از این رو ژاژخایی به معنی لب جنبانیدن و یاوه گویی است./خ؛ سپند برای دود کردن و دفع چشم زخم/ا، خ، ش، ل؛ سُداب گیاهی با برگ‌های بدبو/ش؛ شفتالو/ه؛ شنبلید گیاهی با گل زرد که رخسار زرد و نزار به آن تشبیه شده است./ه؛ صنوبر/ش؛ قرنفل که احتمالاً همان میخک است./ه؛ گشنیز سبزی خوراکی که ریزش تگرگ بر خاک به ریختن تخم آن، که بوی تندی دارد، بر زمین تشبیه شده است./خ؛ مرزنگوش گیاهی علفی با خواص دارویی که زلف و خط عارض به شاخ و برگ آن تشبیه شده است./خ، ه؛[57] موز/ه؛ نسرین گلی از تیرۀ گل سرخ/خ،ل،م،ه؛ هلیله درختی با میوۀ ریز که مصرف دارویی دارد./خ

[1] با امتنان قلبی از آنا لیویا بیلِرت (Anna Livia Beelaert)، محمدحسین مصطفوی جباری و حسین‌علی یوسفی برای خواندن متن و طرح پیشنهادات سودمند و زهرا مجیدی برای بازخوانی متن نهایی.

[2] الیاس‌بن یوسف نظامی گنجه‌ای، گنجینۀ گنجه‌ای: اقبالنامه، خسرو و شیرین، شرفنامه، لیلی و مجنون، مخزن‌الاسرار و هفت‌پیکر، با تصحیح و حواشی حسن وحید دستگردی، به کوشش سعید حمیدیان (تهران: نشر قطره، تهران، 1376).

[3] در ابتدا قصد بر آن بود که موارد اختلاف این نوشتار با شرح و معانی نسخۀ وحید دستگردی نشان داده شود، ولی فراوانی این موارد مانع از انجام این مقصود شد.

[4] تشبیه آن است که چیزی را (مُشَبّه) به چیز دیگری (مُشَبّه‏به) در وجهی مشترک (وجه شَبَه) با لفظی واسطه (ادات تشبیه) مانند کنند. در عبارت ”قد او چون سرو بلند است،“ قد او مُشَبّه، سرو مُشَبّه‏به، بلند بودن -اعم از اینکه ذکر شود یا نه- وجه شبه و چون از ادات تشبیه است. استعاره به معنی عاریت خواستن و استعمال لفظ به غیر معنی اصلی‌ست، یا در واقع مُشَبّه‏به خود به جای مُشَبّه می‏نشیند. در مصراع ”فروریخت بر گل ز نرگس گلاب،“ گل، نرگس و گلاب به ترتیب استعارۀ رخسار، چشم و اشک‌اند.

[5] واژۀ رُمان، با ضَم اول و بی تشدید م، مأخوذ از واژۀ Roman منسوب به داستان‏های رومی‌ است که امروزه به معنی کتاب داستان به کار می‏رود و برخی به این معنی آن را به اشتباه با تشدید م تلفظ می‏کنند.

[6] ‌”که می“ برگشتۀ ”کمی“ است که ”گهی“ نوشته‌اند. بنگرید به نظامی گنجه‌ای، خسرو و شیرین، تصحیح بهروز ثروتیان (تهران: امیرکبیر، 1386)، 796.

[7] نارون (با فتح یا ضم و) به معنی ناربُن یا درخت انار آمده است. بنگرید به لغت‌نامۀ دهخدا. بیت زیر از قصیده‏ای از ناصرخسرو با قافیه‏های رسَن و سمَن به روشنی نشان می‌دهد که مراد از ناروَن درخت انار است: از سر شمشیر و از نوک قلم زاید هنر/ ای برادر همچو نور از نار و نار از ناروَن.

[8] امروزه با انتخاب ارقام مقاوم و تأمین عناصر غذایی لازم برای گیاه و برداشت به موقع میوه از کفیدن (ترکیدن) میوۀ انار جلوگیری می‏کنند.

[9] کفیدش دل از غم چو یک کفته نار/ کفیده شود سنگ تیمارخوار (رودکی)، تن مسکین من بگداخت چون موم/ دل غمگین من بشکافت چون نار (فرخی سیستانی)، در حسرت آن دانۀ نار تو دل ما/ حقا که چو نار است به هنگام کفیدن (سنایی).

[10] حافظ نیز بادۀ صافی را یاقوت رُمّانی یا لعل رُمّانی، به معنی دانه‌اناری، نامیده است.

[11] کجا شهد است، این اشک است / اشک باغبان پیر رنجور است / دل هر دانه را از اشک چشمان نور بخشیده / تن هر خوشه را با خون دل شاداب پرورده(”شعر انگور،“ نادر نادرپور).

[12] در درختان میوه، اگر گل قبل از برگ پدید آید آن را شکوفه می‏نامند، مانند شکوفۀ سیب و شکوفۀ بادام و اگر گل بعد از برگ پدید آید همان گل نامیده می‏شود، مانند گل به و گل انار.

[13] انجیر به دو شکل جنسی وجود دارد. نوع زراعی یا ماده که فقط دارای گل‌های ماده است و نوع وحشی یا نر که دارای تعداد کمی گل نر و گل‌های مادۀ بسیار است. شاید همۀ انجیرکاران گل‌های بسیار کوچک انجیر را که در اندامی به شکل و نام انجیر وجود دارد ندیده باشند. برای تشکیل میوه در انجیر، زنبور بسیار کوچکی که با چشم غیرمسلح به سختی دیده می‌شود، داخل تخمدان گل‌های مادۀ جنس وحشی تخم می‌گذارد و گل‌های بارورشده به صورت گال یا میوۀ سخت و غیر قابل خوردن درمی‌آیند. زنبورهایی که در گال سر از تخم درمی‌آورند، از روزنۀ کوچکی در بالای این انجیر خارج می‌شوند و در راه خروج بدن آنها به گردۀ گل‌های نر آغشته می‌شود. این زنبورها بر روی گل‌های مادۀ ارقام زراعی می‌نشینند و سبب باروری و تبدیل آنها به دانه و میوه می‌شوند. باید دانست که اندام تخم‌ریز زنبور کوتاه‌تر از آن است که به تخمدان گل در ارقام زراعی برسد و از این روست که زنبور فقط در تخمدان گل ماده در ارقام وحشی تخم‌ریزی می‌کند. حتی در تمدن‌های باستانی هم می‌دانستند که بدون این زنبور انجیر دانه‌دار تولید نمی‌شود. برخلاف انجیرهای دانه‌دار، امروزه انجیر بی‌دانه بدون واسطۀ زنبور و انتقال دانۀ گرده تولید می‌شود.

[14] ‌شکل هندسی لوزی و نیز لوزتین یا دو غدۀ بادامی‌شکل در گلو برگرفته از همین واژه است.

[15] Anna Livia Beelaert, “A Book Review on The Botany of Nizami’s Khamsa by Christine van Ruymbeke,” Middle Eastern Literatures, accessed online.

[16] زلف بیشتر به طره و کاکل و موی ریخته بر پیشانی و موی گِرد گوش -در محبوب مذکر- گفته می‏شود.

[17] امرود یا گلابی از جنس Pyrus و گونۀ communis متعلق به خانوادۀ Rosaceae یا تیرۀ گل سرخ است که در انگلیسی pear نامیده می‌شود. در التفهیم ابوریحان بیرونی ”امرود گلوگیر“ آمده که به امرود جنگلی تعبیر شده است. بنگرید به لغت‌نامۀ دهخدا.

[18] به عهد عدل تو اسم خلاف بر بید است/ ازین مخالفتش اوفتاده لرزه بر اعضاست (سلمان ساوجی).

[19] گر دَوَد بر سر هر شاخ دو صد گربۀ بید/ بلبل از مستی گل شیوۀ رَم نشناسد (سلیم، ل.ن.)، گربۀ ‌بید بر دریچۀ شاخ/ پنجه بگشود و در شکار آمد؛ چون گربۀ ‌بید خانش آراسته دید/ سر بر زد و بوی بُرد و چنگال گشاد (هر دو بیت از اوحدی مراغه‌ای).

[20] کتان گیاهی ا‌ست، متفاوت با پنبه، یک‌ساله از جنس Linum متعلق به خانوادۀ Linaceae (مشتق از واژه‏ای یونانی به‏معنی نخ یا رشته) که در انگلیسی flax و در عربی کتان (با تشدید ت) نامیده می‏شود. این گیاه منشأ تولید الیاف کتان است. به‌رغم شباهت تام نام این گیاه با نام پنبه در عربی (قُطُن) و انگلیسی (cotton) و به ویژه همنامی با بافته و جامۀ پنبه‏ای (کتان و کتانی)، به گیاه کتان در ادب فارسی اشاره نشده و مراد از کتان و کتانی، بافته یا جامۀ نخی و ساخته‌شده از الیاف پنبه بوده است.

[21] صدها بیت شعر قدیم فارسی طی قرن‌ها حاوی این مضمون است که نور ماه یا مهتاب کتان یا قَصَب (جامه یا بافتۀ نخی) را می‏فرساید و می‏پوساند یا تار و پود آن را از هم می‏ریزد و می‏پاشد یا چون آتش می‏سوزاند. ”شاعران پاره شدن آن [را] به سبب نور ماه گفته‏اند و . . . آن جامه در مهتاب قوت ندارد.“ بنگرید به لغت‌نامۀ دهخدا. در واقع، ابیات حاوی واژۀ کتان با مضمونی غیر از تأثیر مهتاب بر آن بسیار اندک‌اند،از جمله صائب حدود صد بیت شعر با واژۀ کتان یا قَصَب دارد که همۀ آنها با مضمون تأثیر مهتاب بر آن است. سال‌هاست که پرس‌وجوی این نگارنده در یافتن سابقۀ پیدایی یا چرایی این باور بی‌نتیجه مانده است: تُرک قَصَب‌پوش من آنجا چو ماه/ کرده دلم را چو قَصَب رخنه‌گاه/م/66؛ با تن من کرد نور عارضت/ آنکه با تار قَصَب مهتاب کرد (سنایی)؛ پرتو مهتاب می‌سازد کتان را تار و مار/ کِی شود پوشیده آن سیمین بدن در پیرهن(صائب).

[22] نپنداری اِی خضر پیروزپی / که از می مرا هست مقصود مِی / مرا ساقی از وعدۀ ایزدی‌ست/ صبوح از خرابی، مِی از بیخودی‌ست / وگرنه به یزدان که تا بوده‌ام/ به مِی دامن لب نیالوده‌ام/ش/38.

[23] تُرَنج در لغت به معنی چین و شکنج و تُرنجیده به معنی با چین و شکن است. ترنجیده رویش بسان ترنج/ درازست و باریک قد چون رَوَنج (طیان معروف به ژاژخای). رَوَنج = روده و امعای گوسفند که با گوشت و برنج پر کنند و بخورند.

[24] در شاهنامه فردوسی نیز همه جا تُرُنج با کُنج (نه با گَنج) قافیه شده است.

[25] نسیم صبح بر اندام نازکش بگذشت/ چو بازگشت به بستان، بریخت برگ بهار (سعدی).

[26] نقش وفا بر سر یخ می‌زنند/ بر مَه و خورشید زنخ می‌زنند/م/175؛ سیب از زنخی بدان نگونی/ بر نار زنخ‌زنان که چونی/ل/248؛ ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مکن / پیشۀ عشق برگزین هرزه شمر دگر حِرَف (مولوی)؛ کسان به حال پریشان سعدی از غم عشق/ زنخ زنند و ندانند تا چه حال است این.

[27] به نقل از قرآن کریم، آیۀ 31 از سورۀ یوسف، ”چون زلیخا مکر زنان را شنید آنان را به ضیافتی فراخواند و برایشان ’تکیه‌گاهی‘ فراهم کرد و به دست هر یک کاردی داد و به یوسف گفت بیرون آی برای ایشان. پس چون زنان او را دیدند بزرگش داشتند و دست‏های خود بریدند و . . .“ با آنکه واژه متکا (با تشدید ت، نه با تشدید ک) در آیۀ مزبور و در زبان عربی جز تکیه‌گاه یا بالش معنی دیگری ندارد، با این حال، در اکثر ترجمه‏های فارسی قرآن کریم و در هزار سال شعر فارسی به جای متکا ترنج آورده‏اند. این سؤال برجاست که چگونه صدها قرآن‏پژوه عرب‏زبان از واژۀ مُتکا مفهوم میوه را دریافت نکرده‌اند.

[28] نظامی گنجوی، لیلی و مجنون نظامی گنجوی، تصحیح عباسعلی برات زنجانی (چاپ 3؛ تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1385).

[29] بیرونی هزار سال پیش به قرابت خرزهره و زیتون و بید اشاره کرده است.

[30] گویند روی سرخ تو سعدی چه زرد کرد / اکسیر عشق در مِسَم افتاد زر شدم.

[31] در زبان عربى رنگ زرد را اَصفر (مذكر) یا صفراء (مؤنث) مى‏گویند و تسمیۀ زعفران (saffron) و گلرنگ (safflower) و صفرا یا زردآب كه از كبد مترشح مى‏شود بر همین وجه است.

[32] محمدحسین نوری، مفاتیح‌الارزاق یا كلید در گنج‌هاى هنر، با مقدمه و تنقیح و توضیح هوشنگ ساعدلو و همكارى مهدى قمى‌نژاد (تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگى، 1381)، جلد 2، 294.

[33] سرو از آن پای گرفته‌ست به يک جای مقيم/ که اگر با تو رود شرمش از آن ساق آيد (سعدی).

[34] در خمسه نظامی حدود 15 بیت حاوی هر دو واژۀ سرو و تذرو وجود دارد و در همۀ آنها این دو واژه در جای قافیه قرار دارند.

[35] سرو را آزاد و آزادگی را صفت سرو دانسته‏اند. ”هردرخت را که بالطبع میوه ندهد آزاد خوانند.“ (ل.ن.) ”حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای تعالی آفریده است همه میوه‏دار یکی را آزاد نخوانده‏اند مگر سرو را که ثمری ندارد، در این چه حکمت است؟ گفت هر یک را دخلی معین است به وقتی معلوم، و گهی تازه‏اند و گاه پژمرده و سرو را هیچ ثمری نیست و همه وقت تازه است و این صفت آزادگان است.“ (گلستان سعدی)

[36] در مَثَل معروف ”آن قدر سمن هست که یاسمن گم است،“ سمن به معنی عمومی گل آمده است، در حالی که یاسمن به گلی مشخص اشاره دارد.

[37] یادداشت شخصی آنا لیویا بیلِرت. بنگرید به پانوشت ۱۵.

[38] سوسن‌بر کنایه از معشوق با بر و آغوش سپید و خوشبوست. گفتنی ا‌ست که واژۀ سوسنبر، برای نام گیاه، ساختگی‌ است و در شعر قدیم فارسی شاهدی ندارد، ولی همراه با سیسنبر (گیاهی شبیه پودنه از تیرۀ نعناع) به فرهنگ‌ها راه یافته است.

[39] طوبی (با تلفظ طوبا) واژۀ قرآنی، آیۀ 29 از سورۀ 13/رعد، به معنی سعادت و نیکبختی ا‌ست، ولی در لغت‌نامۀ دهخدا و فرهنگ‌های فارسی به بهشت یا درخت بهشتی معنی شده و به این معنی در صدها بیت شعر قدیم آمده است.

[40] به تابِ یک سر ناخن قوارۀ مَه را/ دو شاخ چون سر ناخن‌بُرا نمود بتاب (خاقانی).

[41] ضبط دیگر ”نسرین در آغوش“ است که مقبول‌تر به نظر می‌رسد.

[42] خدنگ نام درخت یا چوبی‌ست سخت که برای ساختن زین و نیزه و تیر معروف خدنگ به کار می‌رود، ولی هویت گیاهشناسی آن معلوم نیست.

[43] پیرمردی ز نزع می نالید/ پیرزن صندلش همی مالید(سعدی).

[44] فضل تبرخون نیافت سنجد هرگز/ گرچه بدیدن چو سنجد است تبرخون(ناصرخسرو).سنجد میوه درختی‌ است از جنس Elaeagnus متعلق به خانواده Elaeagnaceae نزدیک به تیرۀ زیتون که در انگلیسی Russian olive نامیده می‏شود. سنجد شبیه زیتون و عُناب یا طبرخون است، ولی میان‏بَر آن آردی و شیرین است.

[45] کمربند من آمد نزد من خنده‌زنان امشب/ توقف کن که لختی بنگرم پروین و جوزا را (امیرخسرو دهلوی).

[46] شاید به همین سبب اثر معروف چایکوفسکی (1892) با نام Nutcracker Ballet در فارسی به بالۀ فندق‌شکن ترجمه شده است.

[47] در زمان نزول قرآن، اعراب با کافور آشنا نبوده‌اند و احتمالاً نام کافور را از فارسی گرفته‌اند. گفته می‌شود مراد از کافور در قرآن گل خوشبوی حنا بوده است. بنگرید به

  1. I. H. Farooqi, Plants of The Quran (Luchnow, India: Sidrah Publishers, 2000), 107-113.

[48] این بیت بیرون از خمسه نظامی و متعلق به یک قصیده است و شرح آن از گ/308 گرفته شده است.

[49] در تاریخ طبری آمده که سربازان عرب در شهر تیسفون کافور را با نمک اشتباه گرفتند. بعد که دانستند، از آن خریدند و برای خلیفه عمر بردند.

[50] فرهنگ فارسی تاجیکی، زیر نظر محمد جان شکوری، ولادیمیر کاپرانوف، رحیم هاشم و ناصرجان معصومی، برگردان از خط سیریلیک و تصحیحات از محسن شجاعی (تهران: فرهنگ معاصر، 1385)، 1416.

[51] درون پردۀ گل غنچه بین که می‌سازد/ ز بهر دیدۀ خصم تو لعل پیکانی(حافظ).

[52] کلمه گل یا درخت قبل از نام گل یا درخت نمی‌آید. در تداول امروزی نیز غالباً از گل‌ها و درختان بدون ذکر کلمه گل یا درخت نام برده می‏شود: در سفرۀ هفت سین سنبل می‏گذارند یا امسال توی باغچه بنفشه کاشته‏ام یا چنار امامزاده صالح دیدنی بود.

[53] امروزه گندمگون، در مقابل سبزه، به رنگ پوست نسبتاً روشن گفته می‏شود، ولی در گذشته، گندمی يا گندمگون به رنگ نسبتاً تیره گفته می‌شده است.

[54] من چو گندم شده‌ام از غم او دل به دو نیم/ وین غم او را به یکی جو که نظامی چون است (نظامی)؛ آدم مسکین به یک خامی که در فردوس کرد/ چاک شد چون دانۀ گندم دل اولاد او (صائب).

[55] شنیدی روزی آدم چه شد از خوردن گندم/ به نان جو قناعت کن ز نان گندمین اینجا (صائب).

[56] در اینجا، نخلبند کسی‌ست که خوشه های گل‌آذین نر را بر روی گل‌آذین نخل ماده می‌تکاند. در مناطق نخل‌خیز می‌توان خوشه‌های پُرگردۀ نخل را از دستفروشان بازار محلی خرید.

[57] تسمیه مرزنگوش را بر وجه شباهت برگش به گوش موش دانسته‏اند. می‌گویند مرزن به معنی موش است و در مرزن‌آباد، از توابع مازندران نزدیک چالوس، موش فراوان وجود دارد.بنگرید به لغت‌نامۀ دهخدا.

وانمودگی در داستان ”سوفیا“ از مصطفی مستور

جنبش پسامدرن در ادبیات جهان، که تقریباً از ابتدای نیمۀ دوم قرن بیستم بر ادبیات سایه افکنده، در 30 سال اخیر منجر به خلق آثاری در خور توجه در ادبیات معاصر ایران شده ‌است. بی‌شک، نظرات و آثار فلاسفه، منتقدان، ادیبان و نویسندگان غربی قرن بیستم اروپا و امریکا، به‌ویژه بعد از جنگ جهانی دوم، بر داستان معاصر پارسی تأثیر شگرفی گذاشته ‌است. پیرو این تأثیرات در اروپا و امریکا، ”گرايش به جنبه‌هاي زيباشناختي داستان‌نويسي“‌ به طرز برجسته‌ای در داستان‌هاي كوتاه سه دهۀ اخیر به چشم می‌آید. اين پندار وجود دارد كه نويسندگان دهه‌های اخیر ایران در آفرینش شيوه‌هاي نوین داستان‌پردازی و بهره‌گیری هوشمندانه از مضامین فلسفی و روان‌شناسی و کلامی متنوع غرب در آنها، ادبیات ایران را به سمت دنیای پسامدرن سوق داده‌اند. نويسندگان ایران پس از انقلاب، با رهایی از ”دغدغه‌هاي سياسي قبل از انقلاب“‌ بیشتر ”به چگونه گفتن“ تمایل پیدا کردند تا ”چه گفتن.“[1] به همین سبب، حرکت رو به رشد ادبیات پسامدرن پارسی همپای ادبیات جهان امری ضروری است و توجه بدان سهم بسزایی در معرفی آن به مخاطبان خواهد داشت. از این رو، درک آثار این نویسندگان نیازمند آشنایی با اصول ادبیات پسامدرنیستی و اساس موضوعات آن است.

از بارزترین ویژگی‌های ادبیات پسامدرن می‌توان به صورتی خلاصه و پیرو نظرات منتقدان مطرحی همچون دیوید لاج، ایهاب حسن، برایان مَک‌هِیل، ژاک دریدا، میشل فوکو، ژان بودریار، فرانسوا لیوتار، اومبرِتو اِکو، لیندا هاچن و هِیدِن وایت بدین موارد اشاره کرد: زما‌ن‌پريشي، تناقض، تکرار، بينامتنيت، پیرامتنیت، پارانويا، دورِ باطل، پيرنگ‌ستيزي، عدم قطعيت، فرجا‌م‌هاي چندگانه، تکثرگرایی، قاعده‌گريزي، تفنن‌گرايي، اتصال كوتاه، بازنمايي سلطۀ ايماژه، فراداستان، خرده‌روایت‌ها، وانمودگی (Simulation)و وانموده (Simulacrum)، بازی زبان، از‌هم‌گسیختگی و شالوده‌شکنی. تسلیمی، تدینی و پاینده در کتاب‌های خود به بررسی برخی از این موارد، چنان که در آثار برخی نویسندگان چند دهۀ اخیر ایران نمود پیدا کرده‌است، پرداخته‌اند.[2]

از جملۀ این نویسندگان مصطفی مستور متولد 1343ش در اهواز است. نخستین داستان او در سال 1370ش به چاپ رسید و از آن زمان همواره در حال نوشتن و نشر آثارش بوده است. او همچنین موفق به دریافت چندین جایزۀ ملی ادبی در زمینۀ رمان‌نویسی شده ‌است.[3] وجود عناصر گوناگون ادبیات پسامدرن در آثار مستور امری بدیهی است. یعقوبی جنبه‌سرایی و منتشلو با ذکر عناصر متفاوتی از ادبیات پسامدرن، چنانچه ذکر شد، وجود آنها را به صورت کلی در داستان‌های مصطفی مستور و چندین نویسندۀ معاصر دیگر امری آشکار می‌بینند.[4] از لابه‌لای مباحث موجود در کتاب سعی بر مدار اندوه: گفتارهایی دربارۀ آثار داستانی مصطفی مستور به کوشش فرشیدالسادات شریفی، که مجموعه‌ای از پژوهش‌ها در آثار مستور است، می‌توان به وجود عناصری پسامدرنیستی در آثار این نویسندۀ معاصر پی برد که از جملۀ آنهاست وجود عناصری چون تکرار، خرده‌روایت‌ها، جریان سیال ذهن، پارانویا در شخصیت‌ها، آشفتگی زبان، روایت‌پردازی‌های متنوع، و عدم قطعیت.

در خصوص عدم قطعیت و وانمودگی، ”پیچیده و بحث‌انگیز شدن مفهوم واقعیت“ از مهم‌ترین درون‌مایه‌های داستان‌های پسامدرنیستی است. داستان‌نویس پسامدرن‌گرا تلاش دارد تا ”واقعیت را مفهومی مناقشه‌پذیر و نه مفروض به شکل‌هایی نو بازنمایی کند و بویژه تمایزناپذیری آن از واقعیت را نشان دهد.“[5] ژان بودریار، جامعه‌شناس سرشناس فرانسوی و از نخستین نظریه‌پردازان پسامدرن، پسامدرنیسم را توصیف وضعیتی می‌داند که در آن تصویر، وانموده‌ و فراواقعیت (فوق واقعیت یا حاد-واقعیت، Hyper-reality) جای خود واقعیت را می‌گیرند. تصاویر گوناگون پیرامون ما از جمله تبلیغات خیابانی، مجلات و روزنامه‌ها، تصاویر تلویزیونی و سینمایی، بازی‌های دیجیتالی و غیره جنبه‌های مختلف زندگی بشر را در سیطرۀ خود گرفته‌اند. به همین علت، در جامعۀ معاصر و یا به عبارتی جامعۀ پسامدرن، دیگر نه با اصل مفاهیم، بلکه با ”بدل“ یا ”تمثال“ یا ”ایماژ“ یا ”رونوشت“ آنها روبه‌رو هستیم. این تصاویر در حقیقت نوعی فیلتر یا شبکه برای انتقال هرگونه تصویر از دنیای پیرامون به درون ما هستند و بنابراین، تصورات ما نه تنها تعلقی به ما ندارند، بلکه از قبل برایمان ساخته و پرداخته یا حتی شبیه‌سازی شده‌اند.[6] از این رو، ”تصویر بر امر واقع“ اولویت می‌یابد و حتی می‌توان گفت که «واقعیت معلول این تصاویر است.“ به این سبب است که پسامدرنیسم در نظریۀ بودریار به معنی ”از میان رفتن تمایز بین امر واقع و امر شبیه‌سازی‌شده“ است.[7] ”سیطرۀ وانموده‌ها (تصاویر شبیه‌سازی‌شده) در جامعۀ پسامدرن باعث می‌شود که فرق بین اصل و فرع را ندانیم.“ با سبقت گرفتن بدل از اصل، تصویر واقعی‌تر از خود واقعیت جلوه می‌کند.[8] این بدان سبب است که فراوانی تصویر از مرجع آن بیشتر است و در نتیجه مصرف‌کنندگان را در خود غرق می‌کند. بودریار در کتاب مشهورش با عنوان وانموده‌ها و وانمودگی می‌نویسد: ”موضوع دیگر تقلید از واقعیت، [رونوشت‌برداری دوباره]، یا حتی تقلید تمسخرآمیز از واقعیت نیست. بلکه موضوع عبارت است از جایگزین‌کردن نشانه‌های امر واقع به جای خود امر واقع . . . دیگر نمی‌توان توهم واقعیت را ایجاد کرد، زیرا [بازنمایی] امر واقع ناممکن شده‌است.“[9] بودریار بی‌مرزی بین واقعیت و فراواقعیت را از آن رو می‌داند که ”نشانه‌ها به مرجعی واقعی اشاره ندارند. فراواقعیت به جای واقعیت می‌نشیند و مدلول محو می‌شود.“[10]

از این نظرگاه، داستان کوتاه ”سوفیا،“ از مجموعه داستان حکایت عشقی بی‌قاف بی‌شین بی‌نقطه از مصطفی مستور،[11] داستانی است حول حقیقتی تصنعی که در نهایت به علت عدم اثبات وجودی خود منجر به حوادثی تلخ در داستان می‌‌شود، یا به عبارتی از ماجرایی ساده به ”پرتره‌ای از ناکامی‌های هستی‌شناسانه“ مبدل می‌شود.[12] اِسی، دوست راوی داستان، برای انتقام از فردی که نام وی را گلابی نهاده‌اند و توپ پلاستیکی آنها را پاره کرده‌ است، به دکان نجاری گلابی تماس گرفته و با لحنی زنانه خود را زنی مطلقه به نام سوفیا معرفی می‌کند که نیاز به همدردی با مردی چون او را دارد. گلابی ساده‌لوح با این صدا تا پایان داستان همراه می‌شود چرا که اِسی به همراه راوی داستان، رسول، و نیز غلام، که هردو از دوستان صمیمی او هستند، تا پایان داستان گلابی را با سوفیای جعلی خود در عشقی مجازی فرو می‌برند. سرانجام این حقیقت دروغین یا وانمودۀ اِسی و دوستانش چیزی جز سردرگمی آنها در ادامۀ بازی با گلابی نیست. از طرفی غلام دایم‌الخمر سوفیای انتزاعی را حقیقی پنداشته و ادعای مالکیت و به عبارتی تعصب کاذب خود را بر او با عربده‌کشی و چاقو‌کشی در جمع دوستانش بروز می‌دهد. در پایان، با اجیر‌کردن زنی نامحجوب با نام شهین طلا در نقش سوفیای مطلقه برای فریب دوبارۀ گلابی و خداحافظی حضوری برای ترک همیشگی او، اِسی و دوستانش به این ماجرا پایان می‌بخشند، حال آنکه پسامد آن دامنگیرشان می‌شود. گلابی دست چپ خود را بعد از سوراخ کردن آن با میخ و چکش، با اره قطع می‌کند و از حال می‌رود و پسرها دستگیر و مؤاخذه می‌شوند.

 

در این مقاله، دربارۀ چگونگی تبدیل سوفیای داستان طی فرایند وانمودگی از اسم یک بازیگر سینما به یک فراواقعیت و نقش آن در بر هم ‌زدن آرامش شخصیت‌های داستان به تفصیل و با توجه به اندیشه‌های بودریار در زمینۀ وانموده، وانمودگی و فراواقعیت بحث می‌شود. نگارندگان اعتقاد دارند که تاکنون پژوهشی دربارۀ وانمودگی در داستان ”سوفیا“ به رشتۀ تحریر در نیامده است. به همین سبب، خوانش پسامدرنیستی این اثر می‌تواند راهگشای خوانش نقادانۀ دیگر آثار مستور و نیز آثار دیگر نویسندگان معاصر ایرانی باشد، به‌ویژه نویسندگانی که در زمرۀ ادبیات پسامدرن قرار می‌گیرند.

 

وانموده، وانمودگی و فراواقعیت

  • بودریار در فصل دوم از کتاب مبادلۀ نمادین و مرگ سه ساحت یا نظم وانمودگی را بیان می‌کندکه در سه دورۀ تاریخی کلاسیک، صنعتی و پسامدرن به ترتیب تحت عناوین بدل‌سازی، تولید و شبیه‌سازی به وقوع پیوسته‌اند. در نظم یا ساحت اول، تقلید از امر واقع به صورت مصنوعی بوده و وانمودۀ حاصل تصویر یا نسخه‌ای بدلی به حساب می‌آید که از نسخۀ اصلی قابل تشخیص است. در نظم دوم، مرز میان امر واقع و بازنمایی آن غیرقابل تشخیص می‌شود به قسمی که نشانه‌های امر واقع نه تنها خود آن را پنهان نمی‌کنند، بلکه نبود آن را با وجود خود جایگزین کرده و تشخیص امر واقع را از امر شبیه‌سازی‌شده سخت می‌سازند. در ساحت سوم، این امر واقع است که با امر شبیه‌سازی‌شده مطابقت داده می‌شود.[13] در چنین وضعیتی، نشانه‌ها هیچ سنخیتی با امر واقع نداشته و وانمودگی منجر به ایجاد فراواقعیت می‌شود. در حالی که در نظم اول و دوم هنوز ارتباطی میان امر واقع و امر شبیه‌سازی وجود دارد، در ساحت سوم امر شبیه‌سازی بر امر واقع ارجح است و آن را تعریف می‌کند. به بیان بودریار، ”وانمودگی [تولیدشده‌ از] الگوهای امری واقعی است، امری فاقد خاستگاه و فاقد واقعیت: امر [فرا]واقعی.“[14] از نظر بودریار در کتاب وانموده‌ها و وانمودگی، زنجیرۀ مراحل پی‌در‌پی تصویر نشئت گرفته از امری واقعی به سمت فراواقعیت به این قرار است:
  • تصویر بازتابی از واقعیتی ابتدایی است.
  • تصویر واقعیتی ابتدایی را می‌پوشاند و تحریف می‌کند.
  • تصویر غیاب واقعیتی ابتدایی را می‌پوشاند.
  • تصویر هیچ‌گونه مناسبتی با هیچ واقعیتی ندارد: تصویر وانموده‌ای ناب از خودش است.

در مرحلۀ اول، تصویر جلوه‌ای نیک است – بازنمایی است متعلق به نظام عشاء ربانی. در مرحلۀ دوم، تصویر جلوه‌ای است اهریمنی- متعلق به نظام پلیدی. در مرحلۀ سوم، تصویر خود را به منزلۀ جلوه می‌نمایاند و متعلق است به نظام جادوگری. در مرحلۀ چهارم، تصویر دیگر به هیچ رو از آن نظام [واقعیت] نیست بلکه به نظام وانمودگی تعلق دارد.[15]

 

بودریار اصطلاح وانموده و وانمودگی را به معنای ”تظاهر به وجود چیزی که ناموجود است“ و ”پنهان ساختن این عدم در ورای وانموده“ به کار می‌گیرد. او معتقد است در عصر پسامدرنیته تصاویر جانشین واقعیت شده‌اند، واقعیت برای همیشه رخت بربسته است و آنچه به جای مانده تنها پوسته و ظاهری از آن است.[16] بودریار بر این باور است که وانمودگی الگوسازی واقعیت است در شرایط فقدان آن و از این رو، آن را فراواقعیت می‌نامد. این اصطلاح نشان‌دهندۀ شرایطی است که به گفتۀ بودریار،

 

نشانه‌های واقعیت خود واقعیت را مغلوب کرده‌اند و جایگزینش شده‌اند. یا به روایتی ریشه‌ای‌تر، وضعیتی که در آن اشارۀ نشانه‌ها به یکدیگر، در گردشی پایان‌ناپذیر، ناموجودی واقعیت را پنهان می‌کند و [فرافضا] فضایی است ساخته شده از [این] نشانه‌ها، نه چیزها.[17]

وانمودگی در داستان ”سوفیا“

اغلب راویان داستان‌های مستور با ”واقعیت تهی از معنا“ روبه‌رو بوده و کنکاش آنها همواره به شکست می‌انجامد.[18] این ”عدم قطعیت“ در بسیاری داستان‌های مستور خودنمایی می‌کند.[19] آنچه در داستان ”سوفیا“ بارز است، میل به وانمودسازی در اِسی و دوستانش برای بازی با فردی ساده‌لوح و خسته از پیرامون خود است. وقتی گلابی در بدو پیدایش خود در محلۀ بچه‌ها توپ آنها به دلیل آنکه ”خورده بود به شیشۀ کارگاه[ش]“ و باعث ترک خوردن گوشۀ پایینی آن می‌شود با اره پاره می‌کند و بازی آنها را به هم می‌زند، در واقع خود و آنها را درگیر بازی جدیدی به نام انتقام می‌کند، نوعی بازی که در حقیقت رقابتی برای برتری است. اینجاست که اِسی می‌گوید: ”سگِ کی باشه این گلابی منگل که توپ ما رو پاره کنه؟ دو روز نیست اومده این محل اون وقت می‌خواد بازی ما رو بریزه به هم؟ مادرش رو به عزاش می‌شونم.“ لحن اِسی لحن نوجوانی پر مدعاست که مقتضای سن و شخصیت اوست. با توجه به اقرار راوی در ابتدا و تکرار آن در پایان داستان، او و دوستانش هرگز به دنبال آسیب بدنی به کسی نبوده‌اند: ”نمی‌خواستم اینجور بشود. یعنی هیچ‌کس نمی‌خواست. نه من، نه اسی، نه رسول.“[20] از این رو ادعای اِسی ناشی از غرور نوجوانی اوست یا نشان از عزم وی برای ضرب شصت گرفتن از مخل بازی آنها دارد.

شخصیت گلابی برای پسرها ناشناخته است و در حالی که آنها جسم فیزیکی او را می‌بینند، آشنایی چندانی با کیستی او ندارند. از این رو، به گفته‌های دیگران درباره‌اش بسنده می‌کنند. راوی می‌گوید:

نمی‌دانم اسمش چه بود. یعنی گمانم هیچ‌کس نمی‌دانست. همه به‌اش می‌گفتند ”گلابی.“ غلام سگی می‌گفت زنش را توی بندر کشته و بعد فرار کرده و آمده است اینجا. پدر اِسی می‌گفت لابد از زنش طلاق گرفته. یک بار پدرم به عزیز گفت شاید از حبس آمده بیرون . . . بعد به مادرم گفت: ”به‌ش نمی‌آد قاتل باشه. یعنی قیافش به قاتل‌ها نمی‌خوره. بیشتر شبیه منگل‌هاس.“[21]

 

اهالی محل از گلابی یک فراواقعیت ساخته‌اند، چون او را با حدس و گمان‌هایی که نسبت به او شنیده‌اند یا به او نسبت می‌دهند می‌سنجند. حدس و گمانه‌زنی‌هایی که مرجعی موثق ندارند خود نوعی فرو رفتن در وانمودگی و فراواقعیت است و تصویر پردازی از گذشته و حال شخصی ناشناس می‌تواند دربردارندۀ هر کدام از مراحل وانمودگی تصویر باشد. بدین صورت که نظرات شخصیت‌ها دربارۀ اینکه گلابی کیست و از کجا آمده می‌تواند هم درست و هم نادرست باشد. البته نادرستی آنها در عمل تبدیل به داستان‌پردازی دربارۀ گلابی می‌شود که الزاما نمی‌تواند داستانی حقیقی باشد.

 

”سوفیا“ اسمی است که اِسی برای وانمودۀ زن‌وارۀ خود برای فریب گلابی برمی‌گزیند. اِسی به گلابی ”گفته بود اسمش، یعنی اسم زنی که ادایش را در می‌آورد ’سوفیا»‘ است. سوفیا را نمی‌دانم از کدام جهنمی پیدا کرده بود. توی کوچۀ ما که اسم هیچ کس سوفیا نبود. گمان‌ام اسم یکی از هنرپیشه‌هایی بود که رسول عکس‌هایشان را جمع می‌کرد. لابد اسمش را از رسول شنیده بود.“[22] در چنین صورتی سوفیا پوشش و انحراف یک حقیقت ابتدایی است که هدفی جز جعل نام یک شخصیت حقیقی نیست. چرا که اِسی خود را سوفیا، زنی ایرانی و مطلقه، معرفی می‌کند و این در حالی است که در اصل، سوفیا نام هنرپیشه‌ای معروف در سینما است که اشاره‌ای به ملیت او نیز نشده است. بنابراین تولد اسمی زنانه برای هویتی که وجود ندارد خود وانموده‌ای آشکار است.

اِسی سپس با تقلید صدایی زنانه که می‌تواند خود را به هر اسمی معرفی کند گلابی را می‌فریبد. تولید صدایی زنانه از منبعی مرد برای زن‌واره‌ای که وجود ندارد خود وانموده‌ای ناب است، زیرا در حقیقت زنی پشت تلفن وجود ندارد و نیز صدایی که اِسی تولید می‌کند می‌تواند بسامد هرگونه صدای زنانه را داشته باشد. در نتیجه، اِسی صدایی را تولید می‌کند که منشأ واقعی نداشته و وانمودی از غیرحقیقت است.

 

از آنجا که سوفیایی وجود ندارد که اِسی آن را به گلابی عرضه کند، عمل اِسی در تقلید صدایی زنانه و هویت‌بخشی به آن برای گلابی مصداق این گفتۀ بودریار است که

 

پنهان‌کاری یعنی تظاهر به نداشتن آنچه داریم. وانمودن یعنی تظاهر به داشتن آنچه نداریم. یکی کنایه به حضور دارد و دیگری به یک غیاب. ولی مسئله از این پیچیده‌تر است، چرا که وانمودن به سادگی برابر تظاهرکردن نیست . . . تظاهر یا پنهان‌کاری اصل واقعیت را دست‌نخورده باقی می‌گذارد: تفاوت همیشه [بارز است] و فقط [پشت نقابی] پنهان شده‌ است، در حالی که وانمودن، تفاوت میان ”درست“ و ”نادرست،“ ”واقعی“ و ”تخیلی“ را تهدید می‌کند.[23]

تقلید صدای زن یک بازی برای اِسی و دوستانش است، حال آنکه گلابی آن را باور می‌کند. چنان که بودریار دربارۀ شبیه‌سازی یک سرقت مسلحانۀ بدون هیچ‌گونه قصدِ زدن صدمه و خسارت بدان اشاره دارد، احتمال موفقیت وانمود‌کننده در انجام چنین وانمودی غیرممکن است، زیرا ”شبکۀ نشانه‌های مصنوعی به گونه‌ای تفکیک‌ناپذیر با عوامل واقعی درگیر“ هستند و ”بدون اینکه خواسته باشید، خود را ناگهان در گسترۀ امری واقعی خواهید یافت، گستره‌ای که یکی از کارکردهایش دقیقاً بلعیدن هرگونه اقدام به وانمودن است و فروکاستن همه چیز به گونه‌ای [از] واقعیت.“[24] در حالی که مفهوم عشق از نظر این نوجوانان بازیچه‌ای بیش نیست و به قول راوی داستان، آنها قصد آزار جدی گلابی را نداشته‌اند، اما از دید گلابی ساده‌لوح و انزواطلب، ورود یک زن به زندگی شخصی، حتی اگر فقط نشانه و صدایی از آن وجود داشته باشد، غیر از بازی و تفریح است.

در ادامۀ ماجرا، گلابی بیش از پیش اسیر هویت و جسمیتی انتزاعی می‌شود. سوفیای داستان، یا همان اِسی قصه، در تماسی با گلابی با او قرار ملاقاتی را جلوی سینما مولن‌روژ می‌گذارد. اما در لحظۀ دیدار سوفیای جعلی حاضر نمی‌شود و این پسرها هستند که از پشت درختی در جلوی سینما به حماقت گلابی که به محل قرار آمده و منتظر سوفیا مانده می‌خندند، گویی گلابی را جلوی سینما به قول معروف فیلم کرده‌اند. ساده‌لوحی گلابی بیش از پیش در این صحنه روشن می‌شود، زیرا در گرمای شدید هوا با کتی پشمی و کلاه‌ شاپو به قرار سینما می‌آید.[25] رفتن گلابی جلوی در سینمایی که ممکن است اِسی نام سوفیا را از هنرپیشگان فیلم‌های نمایش داده شده در این سینما برداشته باشد، خود نکته‌ای ظریف است. موقعیی مشابه این قرار نیز بعد از این اتفاق رخ می‌دهد که باز اِسی با صدای سوفیا با گلابی تماس می‌گیرد و دلیل بدقولی‌اش در قرار سینما را فوت پدرش عنوان می‌کند و اینکه به همین علت باید به شیراز برود و در نتیجه گلابی می‌تواند او را در گاراژ مسافربری قبل از حرکت ملاقات کند. سوفیا نیز در خصوص کاری که در یک خیاطی پیدا کرده با گلابی بحث می‌کند. در پایان این تماس راوی متذکر می‌شود که ”وقتی اِسی دربارۀ خیاطی حرف می‌زد، انگار داشت با من یا رسول یا پدرش حرف می‌زد. صداش زنانه نبود.“ دلیل آنکه صدای اِسی در پایان تماس صدای خودش است می‌تواند دال بر ساده‌لوحی گلابی باشد، زیرا از آنجا که بعداً رسول هم صدای زنانه‌ای از پشت تلفن برای گلابی در می‌آورد، قادر به تمییز صدای زنانۀ رسول از صدای زنانۀ اِسی نیست. هنگام ملاقات، ”عصر توی گاراژ مسافربری ایران تور، گلابی تا غروب منتظر سوفیا ماند. سوفیا را ندیده بود و نمی‌شناخت، به همین خاطر طوری به زن‌های توی گاراژ نگاه می‌کرد که انگار هرکدام از آنها می‌توانستند سوفیا باشند.[26] و باز سوفیایی در کار نیست و امید گلابی نه تنها ناامید می‌شود، بلکه هنگامی که پسرها در گاراژ او را می‌بینند و اِسی با تقلید صدای سوفیای جعلی خود و تأکید راوی و به‌ویژه رسول بر قلابی بودن سوفیا گلابی را ناراحت می‌کنند، اعصاب و روان او نیز در هم شکسته و در حالی که گلابی به ضرب و شتم رسول که اسم سوفیا را آورده می‌پردازد، بقیه فرار می‌کنند. جالب آنجاست که گلابی آنقدر ساده است که می‌پندارد پسرها از رابطۀ پنهانی او با سوفیا باخبرند و ضرب و شتمی که راه می‌اندازد ناشی از غیرت کاذب او به معشوقه‌ای خیالی است و چنین نیست که پی به فریب پسرها برده باشد. در هر دو ماجرای سینما و گاراژ آنچه اِسی از سوفیای جعلی وانمود می‌کند وانموده‌ای ناب است و چیزی نیست جز سوفیا، که به شیوۀ برخی رمان‌نویسان پسامدرن غربی می‌توان بر روی اسمش خطی کشید تا وجودش در لحظۀ تولد نشان از عدم او نیز باشد. یعنی هویتی است که وجود خارجی ندارد، چه رسد به داشتن صدا و نمود فیزیکی. در اینجاست که روشن می‌شود گلابی واقعاً هویتی به نام سوفیا را حقیقی پنداشته و اسیر بازتاب آن، یعنی صدای او، شده است. اینک سوفیای جعلی در نظر دیگران برای او ”یک حقیقت ابتدایی“ است، حال آنکه سوفیا ”وانمود[ی] ناب“ بیش نیست.

در پس این ماجرا، رسول به تلافی کتکی که از گلابی خورده این بار خود نقش سوفیا را به منظور اذیت گلابی بازی می‌کند و این در حالی است که خود رسول مخالف قضیۀ قرار سینما بود. ”رسول گفت: ’به‌ش گفتم حسابی دلم – یعنی دل سوفیا – براش تنگ شده. واقعاً که خیلی خره. اصلاً صداها رو تشخیص نمی‌ده . . . به‌ش گفتم وقتی داشتی اون وروجک رو توی گاراژ کتک می‌زدی سوار اتوبوس شدم و تو من رو ندیدی.‘“ همۀ تلاش رسول در ماجرای گاراژ برای لو دادن و تمام کردن قضیۀ سوفیا در اینجا به هدر می‌رود. وانموده‌ای که سعی در بطلان آن داشت در این تماس تلفنی کاملاً به حقیقتی تبدیل می‌شود که گلابی را بیش از پیش به وجود سوفیا مطمئن می‌کند. رسول خود وانمودگی را پیچیده‌تر می‌کند و باعث می‌شود تا پوشش و انحراف یک حقیقت ابتدایی نمود دوباره ‌یابد، زیرا حقیقتی را که او در صدد فاش کردن آن بود پوشش داده و چیز دیگری به خورد گلابی می‌دهد.

روز بعد اِسی به گلابی زنگ زد و گفت مهین – خواهرش، یعنی خواهر سوفیا – دارد از شوهرش طلاق می‌گیرد و باید برود اصفهان. خبر برگشتنش را سه روز بعد رسول به گلابی داد. هفتۀ بعد اِسی به گلابی گفت مادرش – یعنی مادر سوفیا – مریض شده و باید برگردد شیراز. از شیراز که برگشت رسول تلفن زد و گفت با پریسا خانم دعواش شده و از خیاطی زده ‌است بیرون. گفت دنبال کار می‌گردد. بعد سوفیا اسباب‌کشی کرد و رفت به خانه‌ای که پشت مسجد فضلی بود. ماه بعد مهین از اصفهان آمد و همخانۀ سوفیا شد. بعد سوفیا توی آرایشگاهی کار پیدا کرد و دو هفته بعد مادرش مرد.[27]

داستان‌پردازی در پی داستان‌پردازی، و چنین وانموده‌ای به نام سوفیا گلابی را در دنیای خود غرق می‌کند. اِسی و رسول که بازیگردانان این دنیا هستند اکنون دیگر خسته شده‌اند و سعی در اتمام بازی دارند، اما بازیگری جدید وارد ماجرا می‌شود که کسی نیست جز غلام سگیِ دایم‌الخمر. غلام که به ظاهر در تمام داستان همواره مست است، مدتی است سوفیا را حقیقی پنداشته و در این قسمت از داستان که اِسی و رسول در مکان فعلی سوفیا ابهام دارند، خود را وارد ماجرا می‌کند.

اِسی گفت: ”من که پاک قاطی کرده‌ام، سوفیا حالا کجاست؟“

رسول گفت: ”گمونم رفته شیراز تشییع جنازۀ مادرش.“

. . .

غلام از توی تاریکی گفت: ”امشب از شیراز برگشت.“ و بعد بطری خالی عرقش رو پرت کرد توی رودخانه.[28]

خواه در عالم مستی و خواه در واقعیت، غلام شیفتۀ سوفیای جعلی شده است و از آنجا که مرتب مست است قادر به تشخیص حقیقت از خیال نیست. گمان می‌کند سوفیا را دیده است: ”ماه بود، لامسب. امشب دیدمش. توی گاراژ ایران تور. حیف این حوری نیست که بیفته چنگ گلابی بی شاخ و دم. تا غلام هست این یابوی بیایونی چه خریه.“ و سپس فریادکنان می‌گوید: ”سوفی لقمۀ اون حروم‌زاده نیس. مادرش رو به عزاش می‌نشونم کسی که بخواد چپ نیگا کنه به سوفی من. از فردا کسی اسم سوفی رو بیاره سیراب شیردونش دست خودشه. شیرفهم شد؟“ سپس ”چاقوی ضامن دارش را از جیب‌اش بیرون آورد و توی هوا چرخاند. بی‌خودی هوار می‌کشید. بس که کله‌اش داغ شده بود.“ غلام به‌شدت مست است و کم‌کم به هذیان‌گویی می‌افتد:

اونی که غلام یه عمر منتظرش بود حالا از شیراز برگشته . . . حوری چیه؟ ماه بود که از اتوبوس پیاده شد. از آسمون اومده بود تو اتوبوس، لامسب. واسه همینه که امشب تاریکه. وقتی ماه بیاد تو اتوبوس دیگه هر خری می‌دونه تو آسمون نیست. ماه یا تو آسمون باس باشه یا تو اتوبوس. من که می‌گم تو اتوبوسه . . . اگه تو آسمونه پس واسه چی این آسمون لعنتی عینهو قیر سیاهه؟[29]

مستی خود عالم وانمودگی است و فرد مست هر آنچه هست و نیست را به هست و نیست می‌گیرد، به قسمی که تمییز حقیقت از خیال پوچ می‌نماید. در چنین حالتی که غلام مست آن است، می‌توان گفت سوفیا برای او هم هست و هم نیست، با این تفاوت که غیرت کاذب و قلدری او دستِ بالا را گرفته و با اندکی احتیاط می‌توان گفت که سوفیای جعلی برای او ”بازتابی از حقیقتی ابتدایی است،“ یعنی تنها اسم سوفیا و صدای زنانه‌ای که او در حال مستی از دهان اِسی هنگام صحبت با گلابی شنیده است.

اِسی و دوستانش برای ختم به خیر کردن ماجرا تصمیم می‌گیرند این بار از یک زن واقعی کمک بگیرند. از آنجایی که این تصمیم با نقشۀ آنان می‌خواند، می‌توان حضور یک زن واقعی را پلی ضروری میان وانمودی از یک زن و مرد شیفتۀ او دانست.

هرچی پول توی قلک‌هایمان داشتیم روی هم گذاشتیم و دادیم به شهین طلا. به او گفتیم برود دکان گلابی و به او بگوید که اسمش سوفیا است. نجیب نبود، اما اگر کاری از دستش برمی‌آمد برای اهالی انجام می‌داد. گفتیم به او بگوید برای همیشه می‌خواهد از این شهر برود. اِسی گفت تا غلام بلایی سر گلابی نیاورده باید سوفیا از این شهر برود.[30]

شهین طلا زنی نامحجوب است که می‌بایست حلقۀ وانمودگی ماجرا را به نوبۀ خود کامل کند. او خود شخصی حقیقی است، اما آنچه به وی محول می‌شود پوشش ”غیاب واقعیتی ابتدایی“ است، زیرا می‌بایست گلابی را از فکر سوفیا برای همیشه برهاند. در اینجا عدم وجود سوفیا واقعیتی ابتدایی است که پوشش غیاب آن به عهدۀ شهین طلا است، حال آنکه شهین طلا خود تبدیل به فراواقعیتی از سوفیای داستان می‌شود. ”شهین طلا اول کمی با گلابی حرف زد و بعد دستش را گذاشت روی گونۀ او . . . گمانم گلابی حرفی نزد . . . بعد شهین طلا راه افتاد و رفت. شهین که رفت، گلابی نشست روی پیاده‌رو. انگار خبر مرگ مادرش را به او داده بودند.“ سپس گلابی به داخل کارگاهش می‌رود و بعد از سوراخ کردن دست چپ خود با میخ و چکش، ”اره را برداشت و رفت توی تاریکی ته دکان. از دکان که بیرون آمد از مچ دست‌هایش خون می‌ریخت روی زمین. همان‌جا آن‌قدر روی پیاده‌رو جلوی دکان‌اش ماند تا بی‌حال شد و افتاد روی زمین.“[31]

 

نقطۀ مشترک روابط عاشقانه داستان‌های مستور عدم وصال جسمانی عشاق است.[32] چنین ”عشق ناتمام“ یا ”عشق بی‌سرانجام“ از نگاه ناظر بیرونی راه به جایی نبرده‌است، اما ممکن است شخصیت داستان عشق خود را دقیقاً پیش از پیوند جسمانی در اوج ببیند.[33] گلابی چنین شخصیتی است و پیش از دیدار سوفیا و تماس جسمانی چنان شیدای او شده که جدایی‌اش را در پایان داستان برنمی‌تابد. این بدان علت است که گلابی در شبکۀ فراواقعیت‌پراکنی چند نوجوان گرفتار شده است و از منظر بودریار، ”به علت تقرب با ایماژها و اطلاعات آنی و بی‌وقفه، به پرده‌ای برای نمایش تأثیر شبکه‌های شبیه‌ساز تبدیل می‌شود.“[34] آنچه به منزلۀ اطلاعاتی از سوفیا از طرف بچه‌ها در اختیار گلابی قرار می‌گیرد، به عبارتی، ”صورت مصادره به مطلوب وقایع“ است که نه فقط ”اطلاعات محض“ نیستند، ”بلکه تبیینی گفتمانی از وقایع“‌اند.[35] گفتار بچه‌ها از پشت تلفن همانند رادیویی عمل می‌کند که گلابی را آماج حملات رسانه‌ای خود قرار می‌دهد. اکنون دیگر اخبار سوفیا حائز اهمیت است تا پوششی بر غیاب او باشد. به قول بودریار در توهم فرجام، ”اکنون دیگر خود رویدادها اهمیتی ندارند، بلکه معنای مورد انتظارشان، برنامه‌سازی برای آنها [در رسانه‌ها] و انتشار اخبار آنها اهمیت دارد.“[36] از این رو، سرگشتگی در این ساحت‌های فراواقعی تفکر و رفتار فرد را تحت تأثیر قرار می‌دهد.گلابی نیز از این قاعده مستثنی نبوده و وحشتش در پی فقدان عشق رسانه‌ای‌اش و اقدام به قطع دستان به صورت نمادین اشاره به ”قتل امر واقع“ دارد که بودریار در کتاب جنایت تمام عیار بدان پرداخته است.

گلابی به عبت عدم وصال معشوق خیالی در مواجهه و سپس دوری از جسم و صدایی دروغین (جسم و صدای شهین طلا ) به خود آسیب می‌زند. ظاهراً شهین طلا به گلابی آنچه را گفته که به او دیکته شده، اما اینکه چه بلایی بر سر گلابی آمده و بعد از آن خونریزی شدید مرده است یا نه، روشن نیست. آنچه بدیهی است فرجام ناخوشایند این بازی است که طرفین همگی درگیر آن شده و در بازی گم می‌شوند و برخلاف آنچه اِسی در ابتدا مدعی آن شده‌ بود که مادر گلابی را به عزایش می‌نشاند، همگی شخصیت‌ها عزادار می‌شوند.گلابی در قطع دستانش، که به سبب عدم تحمل دوری سوفیا متحمل آن می‌شود، نمونۀ بارز حالتی است که بودریار چنین بیان می‌کند:

 

اگر وانمودکننده‌ [به یک بیماری] علایمی ”درست“ را از بیماری تولید کند، آیا بیمار است یا نه؟ او را نمی‌توان، به گونه‌ای عینی، به منزلۀ بیمار یا نابیمار مداوا کرد. روان‌شناسی و پزشکی در این نقطه، در مقابل حقیقت کشف‌ناشدنی یک بیماری، متوقف می‌شوند. چرا که اگر بتوان علایم هرگونه بیماری را ”تولید“ کرد، اگر دیگر نتوان آن علایم را به منزلۀ حقیقتی طبیعی پذیرفت، آن‌گاه هرگونه بیماری‌ای را می‌توان وانمودنی و وانمودشده انگاشت و پزشکی دیگر معنایی نخواهد داشت، چرا که تنها از راه علل عینی یک بیماری است که پزشکی می‌تواند به مداوای آن بپردازد. [و در باب روانکاوی اینکه] روانکاوی علایم بیماری را از رتبۀ آلی به رتبۀ ناخودآگاه می‌برد: بار دیگر انگاشته می‌شود که رتبۀ ناخودآگاه درست است – درست‌تر از رتبۀ آلی – ولی چرا وانمودگی باید در آستانۀ ضمیر ناخودآگاه متوقف شود؟ چرا ”کار“ ناخودآگاه نمی‌تواند مثل علایم هرگونه بیماری دیگری در پزشکی کلاسیک ”تولید“ شود؟ [رویاها از پیش موجودیت دارند].[37]

 

مسلماً نمی‌توان دردی در گلابی پیدا کرد که درمانش قطع عضو داوطلبانه باشد، جز دردی تلقینی که در ناخودآگاه تولید می‌شود: درد فراق که در گلابی با قطع دستانش آرامش می‌یابد، چرا که عاشقی است ساده‌لوح و اسیر ”نوعی روان‌رنجوری مازوخیستی.“[38]

 

می‌توان از این قطع عضو وحشیانه به مثابه ”یأس متافیزیکی“ نیز یاد کرد. به نوشتۀ بودریار، ”می‌توان همچنان با حقیقتی تحریف شده زیست،“ اما یأس متافیزیکی ناشی از اینکه ”تصاویر به هیچ رو چیزی را پنهان نمی‌کنند“ و در اینکه ”آنها در واقع تصویری شکل‌گرفته از الگویی بنیادین نیستند، بلکه در حقیقت وانموده‌هایی کامل‌اند،“[39] باعث می‌شود تا تحمل زندگی در چنین وانمودگی طاقت‌فرسا یا غیرممکن باشد. بودریار در سایۀ اکثریت خاموش فرایندی را که منجر به از بین رفتن تفاوت‌های واقعیت و وانموده می‌شود، ”انفجار درون‌ریز“ (implosion) می‌نامد. در نتیجۀ فروپاشی درونی دنیای پسامدرن و گسستن مرزهای طبقاتی، ”نشانه‌ها [نیز] مرجع یا مصداق ندارند و نشانه‌های تهی، بی‌معنا، معناباخته و گنگ ما را در خود مستحیل می‌کنند.“[40]

از طرف دیگر، غلام دایم‌الخمر که در عشق سوفیایی انتزاعی غرق شده و معلوم نیست از فراق او آرام شود، غرق فراواقعیتی است بی‌اساس. اِسی و رسول و راوی داستان نیز به دلیل بازی کردن با احساسات دیگران و مزاحمت در حال جواب دادن به مأمور پلیس یا قاضی‌اند. از این نظر آنچه بودریار می‌گوید قابل توجه است:

برای نمونه، جالب است بپرسیم که آیا دستگاه سرکوبگری به یک سرقت مسلحانۀ وانمودشده واکنش خشن‌تری نشان خواهد داد یا به یک سرقت واقعی. چرا که دومی تنها نظام چیزها را آشفته می‌کند و حق مالکیت را، در حالی که دیگری در خود اصل واقعیت مداخله می‌کند. تخطی و خشونت از اهمیت کمتری برخوردارند، چرا که تنها توزیع امر واقعی را زیر سوال می‌برند. اما وانمودگی بی‌نهایت خطرناک‌تر است، چرا که همیشه، گذشته از هدفش، اشاره به این دارد که نظم و قانون، به خودی خود، به راستی ممکن است چیزی بیشتر از یک وانمودگی نباشند.[41]

بدیهی است که با جایگزین کردن سرقت مسلحانه در این سخن با شیطنت اِسی و دوستانش مشخص می‌شود که ممکن است تاوانی سخت در انتظار آنها باشد که نشان از پیچیدگی شبکۀ نشانه‌ها دارد.

وانمودکردن به یک جرم، اگر به‌گونه‌ای آشکار صورت بگیرد، یا به‌گونه‌ای سبک‌تر مجازات می‌شود -اگر ”پیامدی“ نداشته است- و یا اینکه به منزلۀ جرمی بر علیه مقام دولتی مجازات خواهد شد -برای نمونه، اگر به یک سلسله عملیت پلیسی ”بیهوده“ انجامیده باشد- ولی این کار هیچ‌گاه تحت عنوان وانمودگی مجازات نخواهد شد، چرا که دقیقاً تحت این عنوان است که هیچ همگونی‌ای با واقعیت، و به همین دلیل هیچ‌گونه سرکوبگری‌ای، امکان‌پذیر نیست. چالش وانمودگی برای قدرت ناپذیرفتنی است.[42]

 

در واقع، دنیای نشانه‌ها در پسامدرن ”دنیای انگاره‌ها، شبیه‌سازی‌ها و تصاویر است. تاریخ و واقعیت هر دو به قالب متن ریخته شده‌اند یا به اصطلاح متنی شده‌اند و دیگر قابل اعتماد نیستند. اکنون به جای پرسش در مورد ’نفس حقیقت،‘ باید به پرسش دربارۀ ’حقیقت چه کسی‘ پرداخت.“[43] این حقیقت انتزاعی سوفیا است که شخصیت‌های داستان را در فضای عدم قطعیت نشانه‌ها اسیر وهم و خیال می‌کند.

نتیجه‌گیری

دیدگاه مستور دربارۀ عدم قطعیت، داستان او را در زمرۀ آثار پسامدرن قرار می‌دهد. این بدان سبب نیست که اثرش در قرن بیست‌ویکم نوشته شده و در نتیجه از نظر تاریخی تحت نام داستان پسامدرن قرار می‌گیرد، بلکه رویکرد مستور در نگارش و پردازش موضوعی چون عدم قطعیت و وانمودگی دنیای پیرامون ما در ”سوفیا“ رویکردی تازه نسبت به شناخت حقیقت است که در عصر پسامدرن به‌گونه‌ای خلاف سنت بدان پرداخته می‌شود. از این نظر، نام مستور را می‌توان در کنار سایر نویسندگان معاصری قرار داد که نگاهی نو به دنیا و حقایق آن دارند و سوفیای او بخشی از آن نگاه است.

سوفیا وانموده‌ای است که به عنوان حقیقتی محض از طرف عده‌ای برای فریب و آزار فردی که خود در چشم راوی و دوستانش گمنام و برانگیزانندۀ حدس و گمان‌های بسیار و به عبارتی یک فراواقعیت است، به او تحمیل می‌شود. ترکیب چنین وانمود‌ه‌های پدیدآمده از طرف شخصیت‌های داستان از جمله روند تبدیل سوفیا از اسم یک بازیگر زن مشهور به الگویی در ذهن اِسی، به یک صدای زنانۀ جعلی از او، به یک هویت جعلی برای گلابی، به بدل و فراواقعیتی ناپاک در شهین طلا و در نهایت، از هویتی انتزاعی به هویتی به ظاهر واقعی، اما دست‌نیافتنی که در نهایت همگی را اسیر عدم وجود خود می‌کند، از نظر بودریار محصول وانموده‌ای است که منشأ پیدایشی جز نیستی خود ندارد. پایان غمناک داستان نتیجۀ چنین غوطه‌وری در بازی وانموده‌های جهان پسامدرن است. مستور در ”سوفیا“ به چنین شبکۀ وانمودگی توجه داشته و با ترسیم دنیایی حقیقی، اما توهم‌محور، بدین مسئله پرداخته است که وانمودگی، از آنجا که پشتوانه‌ای حقیقت‌جویانه ندارد، همواره در حال ساختن بنیان خود بر پایۀ نشانه‌هاست و این نشانه‌ها باعث سردرگمی انسان می‌شوند، به‌گونه‌ای که تشخیص درست از نادرست غیرممکن بوده و حتی یک شوخی کاملاً ساده منجربه حادثه‌ای دهشتناک می‌شود. غول وانمودگی بدین سان شخصیت‌های داستان مستور را در زندان ایماژها اسیر می‌کند. امر مسلم آن است که قضاوت نیز در چنین نظام وانمودگی مشکل‌زا خواهد بود، چرا که سخت بتوان به حقیقت ماجرایی پی برد که همه‌چیز آن بر پایۀ توهم بوده است.

 

 

​​

 

[1] هلن اولیایی‌نیا، ”مدرنیسم و پسامدرنیسم در آثار داستان کوتاه نویسان معاصر ایران،“ کتاب ماه ادبیات، شمارۀ 44 (آذر 1389)، 84-95؛ نقل از 84.

[2] علی تسلیمی، گزاره‌هایی در ادبیات معاصر ایران: داستان (تهران: کتاب آمه، 1388)؛ منصوره تدینی، پسامدرنیسم در ادبیات داستانی ایران (تهران: نشر علم، 1388)؛ حسین پاینده، داستان کوتاه در ایران (تهران: انتشارات نیلوفر، 1390)، جلد 3.

[3] فرشیدالسادات شریفی، سعی بر مدار اندوه: گفتارهایی دربارۀ آثار داستانی مصطفی مستور (تهران: انتشارات به‌نگار، 1392).

[4] پارسا يعقوبي جنبه‌سرايي و معصومه منتشلو، ”سهم علایم ويرايشي در داستان‌پردازي پسامدرن فارسي،“ ادب‌پژوهشی، شمارۀ 22 (زمستان 1391)، 155-171.

[5] پاینده، داستان کوتاه در ایران، 34-35.

[6] حسین پاینده، ”فراداستان: سبکی از داستان‌نویسی در عصر پسامدرن»،“ کتاب ماه ادبیات و فلسفه (مهر 1383)، 26-37؛ نقل از 29.

[7] پاینده، ”فراداستان،“ 30.

[8] پاینده، ، داستان کوتاه در ایران، 461-462.

[9] پاینده، ، داستان کوتاه در ایران، 462.

[10] تسلیمی، گزاره‌هایی در ادبیات معاصر ایران، 287-288.

[11] مصطفی مستور، ”سوفیا،“ در حکایت عشقی بی‌شین بی‌قاف بی‌نقطه (چاپ 17؛ تهران: نشر چشمه، 1390).

[12] مهدی یزدانی‌ خرم، ”در ستایش گریستن،“ در سعی بر مدار اندوه: گفتارهایی دربارۀ آثار داستانی مصطفی مستور، به کوشش فرشیدالسادات شریفی (تهران: انتشارات به‌نگار، 1392) 177-179؛ نقل از 177.

[13] پاینده، داستان کوتاه در ایران، 462-463.

[14] مانی حقیقی، ”وانموده‌ها،“ در سرگشتگی نشانه‌ها: نمونه‌ای از نقد پسامدرن، به کوشش بابک احمدی و دیگران، ویراستۀ مانی حقیقی (چاپ 3؛ تهران: نشر مرکز، 1384)، 85.

[15] حقیقی، ”وانموده‌ها،“ 91-92.

[16] تدینی، پسامدرنیسم در ادبیات داستانی ایران، 119.

[17] حقیقی، ”وانموده‌ها،“ 100.

[18] زری نعیمی، ”داستان مذهبی مدرن: بررسی و نقد مجموعه آثار مضطفی مستور،“ در سعی بر مدار اندوه، 374-397؛ نقل از 380.

[19] نعیمی، ”داستان مذهبی مدرن،“ 378.

[20] مستور، ”سوفیا،“ 29.

[21] مستور، ”سوفیا،“ 29-30.

[22] مستور، ”سوفیا،“ 31.

[23] حقیقی، ”وانموده‌ها،“ 87.

[24] حقیقی، ”وانموده‌ها،“ 93.

[25] مستور، ”سوفیا،“ 32.

[26] مستور، ”سوفیا،“ 33.

[27] مستور، ”سوفیا،“ 35.

[28] مستور، ”سوفیا،“ 35.

[29] مستور، ”سوفیا،“ 36.

[30] مستور، ”سوفیا،“ 36-37.

[31] مستور، ”سوفیا،“ 37.

[32] اشکان بحرانی و فرشیدالسادات شریفی، ”بررسی سبک شناسی آثار داستانی مصطفی مستور،“ در سعی بر مدار اندوه، 249-272؛ نقل از 261.

[33] بحرانی و شریفی، ”بررسی سبک شناسی آثار داستانی مصطفی مستور،“ 270.

[34] پاینده، داستان کوتاه در ایران، 475.

[35] پاینده، داستان کوتاه در ایران، 469.

[36] پاینده، داستان کوتاه در ایران، 468-469.

[37] حقیقی، ”وانموده‌ها،“ 87-88.

[38] فریبا طیبی، ”عشق برای عشق؛ بی عین، بی شین، بی قاف: بررسی مفهوم عشق در داستان‌های مصطفی مستور،“ در سعی بر مدار اندوه، 292-305؛ نقل از 303.

[39] حقیقی، ”وانموده‌ها،“ 90.

[40] پاینده، داستان کوتاه در ایران، 466.

[41] حقیقی، ”وانموده‌ها،“ 92-93.

[42] حقیقی، ”وانموده‌ها،“ 94.

[43] تدیّنی، پسامدرنیسم در ادبیات داستانی ایران، 123.

علی‌اکبر دهخدا: دستاورهای ادبی و تجدد دینی صوراسرافیل

Ali Akbar Dehkhodā (1879–1956) a gifted linguist and well-known constitutionalist, is primarily remembered for his extensive Persian language lexicon, Loghatnameh, published in the mid 20th century. In fact, he was a true renaissance man who was well-versed in a number of fields and pioneered a dramatic number of discourses in the early 20th century. Dehkhda was an intellectual with a classical and a Shi‘i Islamic education, a former diplomat, a poet and wordsmith, a social democrat activist, and polemicist, an early advocate of women’s rights, and a journalist with a deadline, among others.

In the early years of the Iranian Constitutional Revolution (1906-11), Dehkhodā began contributing to the weekly social democratic paper Sur-e Esrāfil. He published a series of satirical columns under the title Charand-o Parand and penned a number of editorials. Sur-e Esrāfil refers to the trumpet call of the archangel (Qur’an 18:99; the “last trump” of I Corinthians 15:52, to be sounded on the day of bodily resurrection, when humankinds are to answer for their deeds in this world.

Sur-e Esrāfil began publication in 1907, ten months after the August 1906 revolution. The eight- to ten-page weekly paper was issued on Thursdays (the day before the Friday weekend). As with other popular newspapers of the period, a few hours after it appeared, each issue was sold and resold and the contents shared by thousands of literate, semiliterate, and even illiterate citizens. The masthead of the paper, “Liberty, Equality, and Fraternity,” is an obvious reference to the 1789 French Revolution, though the paper’s ideology was a mix of liberal, populist, and socialist positions.

The borders between Iran and the Caucasus and Central Asia were quite porous in this period and there was a great deal of interaction between the Shi‘i/Azeri speaking population of Iranian Azerbaijan and the region that today includes the republics of Azerbaijan, Georgia, and Armenia. Many, if not all Azeri intellectuals were trilingual. They spoke Azeri, Persian and Russian and often also communicated in Armenian and Georgian languages. There was also a great deal of economic interaction across the border among merchants of cities such as Tabriz, Baku, and Tiflis (Tbilisi) and Iranian peasants who became seasonal workers in the oil fields of Baku.

These ties influenced intellectual and discursive exchanges across the border. Of these the social democratic newspaper Mollā Nasreddin, which had begun publication in Tiflis in 1906, had a significant influence on Sur-e Esrāfil. Crucially, the Russian rulers (since 1800) were nominally committed to supporting the modernist, liberal, and secularist aspirations of the Mollā Nasreddin and its readers, and though their suspicions of Pan-Turkist plots did lead them to censor or close the journal at times. It survived well into the Soviet period. In Iran, the vacillating Qajar establishment, resisting intermittent pressure from European diplomats to liberalize, tried desperately to stop Mollā Nasreddin from crossing the border, and eventually clamped down and silenced the constitutionalists and their loudest voice Sur-e Esrāfil.

Both the editor of Mollā Nasreddin Jalil Mammed-Qolizādeh (d. 1932), and the poet and satirist Ali Akbar Taherzādeh Sāber (d. 1911) knew Persian and belonged to Shi‘i and Azeri-speaking families with deep roots in Iran. Qolizadeh moved to Tabriz after the Bolshevik Revolution, and briefly published Mollā Nasreddin in that city. Sāber had traveled to Iran in his youth. A third member of the editorial staff, Mohammad Sa‘id Ordubādi, a socialist playwright, later joined the Iranian civil war of 1908-1909 and wrote a novel about his experience. So the relationship was extremely close and there were extensive cultural and political exchanges between Mollā Nasreddin and Sur-e Esrāfil as the two bantered back and forth on major issues of the time.

Despite their many common interests and similarities in tactics, Mollā Nasreddin and Sur-e Esrāfil were quite different in several respects. From the outset, the Tbilisi paper was strikingly modern-looking, with its cover and content in both Arabic and Cyrillic scripts, and abounding in color and illustrations. It specialized in humorous cartoons, skillfully drawn and mostly in color, appealing to the illiterate as well as the educated public. Its Tehran counterpart Sur-e Esrāfil was in black-and-while, written in uncompromising lines of Arabic script with only the masthead offering a patch of calligraphy and illustration. Whereas Mollā Nasreddin, written in Turkish, the vernacular and/or literary medium of most of the Ottoman realms, the Caucasus, and Central Asia, became “the satirical journal for the whole Muslim East.”[FN] Sur-e Esrāfil in Persian was more restricted territorially. Persian was still widely read in Afghanistan, India, and Central Asia, and the journal was of great interest to Iranians of all classes, sex, and religion and residents of the South Caucasus familiar with Persian.

Like Mollā Nasreddin, Sur-e Esrāfil adopted an uncompromising anticolonialist position and routinely commented on the machinations of Western diplomats in Iran, specifically those of Russia and Great Britain. Sur-e Esrāfil was also critical of the new monarch, Mohammad-Ali Shah (r. 1907–9), who took the reins after the death of his father in January 1907 and immediately began a relentless battle against the new constitutional order. Both journals supported women’s rights, though Mollā Nasreddin was by far more outspoken in this area with its graphic caricatures.

In Iran, Sur-e Esrāfil stood out for initiating a new discourse that combined elements from the French Enlightenment and European social democracy. It freely referenced icons of Western liberalism such as Jean-Jacques Rousseau, and also dabbled in contemporary European discussions on social democracy. Sur-e Esrāfil initiated an epistemological debate on concepts such as knowledge (‘elm) and freedom (āzādi). The paper routinely discussed tenets of social democracy, such as greater respect for the labor and dignity of workers and peasants. It called for the free distribution of crown and waqf (religious endowment) lands and the sale to the peasants who tilled it of land owned by major landowners. Dehkhodā and Sur-e Esrāfil’s other writers called upon the Majlis deputies to set up a national bank that would facilitate such an agenda, by purchasing the land of major landlords and distributing it among the cultivators. The paper also called for an eight-hour workday, free education, and universal suffrage for both men and women.

But the paper reserved by far its harshest criticisms for the clerical establishment, both the lowest-ranking members of the caste of mullas, who were blamed for propagating ignorance and superstition, and those belonging to the highest echelons (mojtaheds), such as Shaykh Fazlollāh Nuri, who had openly sided with the anticonstitutionalist faction.

The literary accomplishments of Sur-e Esrāfil remains highly underestimated to this day. We have tried to remedy this situation by translating Dehkhda’s columns in its entirely into English in a volume that will appear under the title Charand-o Parand (Stuff and Nonsense) in May 2016. This translation hopefully alerts a new generation of scholars of modern Iran to the immense accomplishments of Dehkhodā. Our work should be of interest to both Persian and non-Persian speakers, since we have attempted to explain the many ambiguities of the text, the puns, the allusions, and the myriad historical references that were aimed at an Iranian audience of more than a century ago and are often not appreciated by the contemporary reader.

By drawing parallels between Persian proverbs or folkloric witticisms and the contemporary situation, Dehkhodā broke with the ornate and abstruse style of Persian literature and discussed complicated political issues of the time in an easily accessible language. No one was excused. Not the despotic shah and the royal elite, who lived extravagant lifestyles (“[The Shah on the Warpath],” Sur-e Esrāfil no. 32), nor the clerics who labeled as blasphemy any reform or innovation in the law (“[Religion for the Elite, Religion for the Masses],” no. 14), nor the simple peasants and illiterate mothers who, despite a lot little better than slavery, perpetuated the superstitions and acquiesced in the injustices that reinforced their bondage (“Reply to Letter,” no. 11; “Reply from the Newspaper,” no. 13).

Primarily because of the popularity of the Charand-o Parand columns, Sur-e Esrāfil became a harbinger of modern journalism in Iran. At this time, Revue du monde musulman translated some of the essays into French and called it “the most literary, the best written, the best composed, and the most vehement of the newspapers that appear in Iran today.”4 Edward Granville (“E. G”) Browne, the Cambridge scholar of Persian and vociferous supporter of the Constitutional Revolution, called Charand-o Parand “the best specimen of literary satire in Persian,” and published his English translations of five extracts (from Sur-e Esrāfil nos. 1, 2, 4. 17 and 24) in his Literary History and Press and Poetry of Modern Persia. These accolades continued decades after the demise of the paper. Sorour Soroudi wrote that classical Persian literature had provided few examples of social satire, and when it did their scope was limited. In contrast, Dehkhodā’s satirical columns “form a turning point in the literary history of Iran in both their content and style.” Likewise, Touraj Atabaki wrote recently that Sur-e Esrāfil was the first Iranian newspaper to understand the dual meaning of modernity, “self-determination of the individual and critical thinking.” Several critics have expressed the view that Dehkhodā’s prose works form a bridge between journalism and the modern short story in Persian.

Challenges in Translation

The phrase charand-o parand has a range of meanings, from the neutral or condescending “(idle) chit-chat, prattle” to the skeptical, dismissive, or indignant “bull, balderdash, stuff and nonsense.” Etymologically, it derives from the Persian participles for “grazing” and “flying”; Steingass’s Persian–English Dictionary of 1892 glosses it only as “beasts and birds,” which—coincidentally or not—brings to mind the English phrase “cock and bull” or the American “horsefeathers.”

Browne’s translation of the title, “charivari,” boldly goes beyond dictionary synonyms to between-the-lines interpretation. His word is originally the French expression (in US English, “shivaree”) for a noisy folk ritual of late medieval to early modern times, in which a community expressed its disapproval of an inappropriate marriage or other social infraction with satirical songs and jests. Le Charivari was the apt title of a Paris satirical newspaper famous for its political cartoons (1832–1937), and the English humorous weekly Punch appeared in 1841 with the subtitle “The London Charivari.” Quite consciously, Sur-e Esrāfil and its impertinent “prattle” declared themselves the scions of a venerable line of middle-class troublemakers.

Cultural differences are of course the chief source of problems and misjudgments in a translation. And when cultural norms or shibboleths are themselves the target of satire, the translator (or the reader) is virtually predestined to lose, or at least blunt, the point of the barb. An instance here is the stock Persian phrase din raft, “religion has gone (away),” as repeated by Muslims at numerous junctures where conventional morality is flouted in the story told by the country boy Āzād Khan Kerendi in Sur-e Esrāfil no. 6. At the time of the Constitutional Revolution, conservatives also used the expression to criticize the progressive views of their opponents. The English cultural equivalent of this universal grouse (and the real meaning of the Persian phrase, unknown to Āzād Khan)—that people are not as honest, kind, modest, reliable, and so on, as they used to be—could be “religion is dead” or (depending on context) “God has forsaken us.” But neither of these translations will work in every case, for several reasons. First, the base meaning of raft is “went, has gone (away), disappeared”: contextual connotations such as “died, is dead” or “(has) left, deserted (us)” will sometimes ring false. Uppermost in the context of the story is that religion (din) for Āzād Khan is a mysterious something that his sketchy schooling has taught him he must possess in order not to end up in hell. His naïve accounts of half-understood experiences as a waif astray in the city (into which Dehkhodā, of course, injects clues to corruption and scandals that were obvious to his readers) convince the boy that “religion” must be one of a succession of material, financial, or sexual advantages that he and others have missed out on. Raft in these cases cannot always reasonably connote “died” or “left (of its own volition),” and the mysterious “religion” cannot be glossed by the familiar term “God.” In this dilemma, a quasi-literal rather than an idiomatic rendition of the lament seems the only workable one.

This miniature first-person bildungsroman is perhaps Dehkhodā’s most daring departure from verisimilitude among the many elastic near-fantasies in the Charand-o Parand narratives; at least so it might appear in translation. The polysemy of the verb raft, “has gone; disappeared; deserted (us); is dead,” in the author’s cannily manipulated scenarios, is the primary reason for this. Suffice it here to note that the naïve young Kerendi, or Candide, makes his mystified way after a perfunctory religious “education” through a selfish and corrupt society where “religion” (din, an unidentifiable object which he has been told is essential for his salvation) eludes him, as it seems to elude so many others. At least he is a sufficiently modern creation to send his cri de coeur to a newspaper, where his correspondent—perhaps feeling obliged to heed the censor—is sympathetic but enigmatic. Below we provide excerpts from this column:

People, for God’s sake help me! Newspaperman, for fear of the dawn of doomsday write to me, a Kurdish country boy, a response to my question!

My name is Āzād Khan Kerendi. My father fled with me from the oppression of Hosayn Khan Qal’eh-zanjiri in Kerend [a district in Kermanshah province, in the west of Iran] to Tehran, and he died there. I was a child; I went to stay as a houseboy with an ākhund who taught elementary school, and whenever I was free I sat in with his students. The ākhund saw that I was eager to learn and taught me to read. I became a mulla.

It was written in the book that you had to have religion; anyone who didn’t would go to hell. I asked the ākhund what religion was. He told me it was Islam. I asked him what “Islam” meant. He said a few words, which I memorized; he said that this was the religion of Islam.

Then I grew up. The ākhund told me, You’re no use to me anymore. I need a houseboy at home that my wife needn’t veil herself in front of. You’re a grown man; go away! So I left the ākhund’s home and went begging. Another ākhund told me to go the house of the emām-jom‘eh, the leader of the Friday prayer: he would feed me and give me some money.

It seems that [the Mojtahed] Mirza Hasan Āshtiyāni had taken the endowment of the Marvi School from the emām-jom‘eh and was now feeding those who came to his house and also paid them some cash.

When I got to the emām-jom‘eh’s house I saw a crowd of people in the courtyard. They were all lamenting, “Religion has deserted us!” I was at a loss to understand how religion could have left. I remembered the words that the teacher-ākhund had said to me and wondered if maybe he didn’t know that religion is actually the endowment fund. . . .

Not long after, Mirza Hasan died. His son took over the Marvi School. One day about that time I was at the Shah Abd al-Azim shrine when a crowd of divinity students arrived, crying, “Religion is no more!” Later I found out that Sālār al-Dowleh had summoned the coffee shop lad Ahmad Qahvechi to Arabistan [Khuzistān], and Mirza Hasan’s son had sent the students to Shah Abd al-Azim to turn him back. So now I thought that Ahmad Qahvechi was religion. As it happened, when I saw Ahmad I fell for him. I told myself the students must be right, but I could never have him. This [handsome] boy would have cost me a fortune. I was a beggar. On top of that, how could a boy who was the object of a feud between Sālār al-Dowleh and Mirza Hasan’s son ever be mine? I saw that I was bound to go hell, since I had no way of getting religion.

After that I became an errand boy for a dealer in secondhand goods. He had a very pretty daughter and had made a temporary marriage [sigheh] with a pretty girl. Khadijeh the singer charmed his temporary wife, who left the dealer for Ayn al-Dowleh. The dealer had also arranged the marriage of his daughter to a sayyid whose brother was a mojtahed[ranking cleric], but later the girl was abducted from her husband’s house. The dealer lamented that religion had forsaken him, though I couldn’t figure out which girl he meant. Whichever one it was, I reckoned religion was a good thing! Since I despaired of ever getting it for myself, I resigned myself to hell and gave up hankering after religion. . . .

Anyway, I’m at a complete loss to fathom which of all these is meant by “religion.” Is it what the teacher-ākhund told me? Or the funds of pious endowments? Or the beautiful Ahmad Qahvechi, the coffee shop lad? Or the broker’s sigheh and his daughter? . . . . Or something else? For God’s sake, and for fear of the dawn of doomsday, tell me, because I’m terrified of going to hell!

The Beggar Gholām Āzād Khan Ali-Allāhi

As seen from the excerpt above, by far the paper’s harshest criticisms were reserved for the clerical establishment. Those from the lowest ranking members of the caste of mullā, who were blamed for propagating ignorance and superstition, and those belonging to the highest echelons such as mojtaheds and emām-jom‘ehs were equally blamed for misleading ordinary people.

A similar theme appears in a column titled Qandarun. This column—continued in the next issue of Sur-e Esrāfil but lacking the promised third episode in subsequent issues—differs substantially from all other Charand-o Parand items in being less diffuse and more focused and having in every way the makings of a serialized short story or novella. Social criticism—of the ulama and the situation of women—is still firmly lodged in the subtext, and the authorial voice-over begins and punctuates the tale at intervals. The life of Hajii Abbās to date is seen in flashback, a retrospective reverie triggered at the end of the first episode by the sight of the hajji’s attractive neighbor Roqiyeh.

Everybody knows that among us, calling a woman by her own name is wrong. Not just a little wrong, but egregiously wrong. Actually, what’s the point of a man calling his wife by her name? Until she has children, he says, Hey! And when she has children, he uses the child’s name to call her, as for example: Abul! Fāti! Abu! Roqi! and so on. The wife answers, Uh-huh! Then the man says his piece, and that’s it. Otherwise, to call a wife by name is plain wrong.

In the month of the sacrifice [Dhu’l-Hijja] last year, on a Thursday, Hajji Mulla Abbās came home around noon after several nights spent away. At the doorway he coughed twice, said once, Yā Allāh, and called, Sādeq!

His wife came bustling from the brazier, on which she was roasting indigo leaves for eyeliner, toward the hallway, and the neighbor women in the courtyard, two of whom were applying eyeliner in their indoor clothes [a pleated overskirt over pantaloons] while a third combed her hair in the sun, ran into their rooms. But one of them, at the moment when Hajji Mulla Abbās entered, tripped and fell flat on the ground, and her short jacket (as all Muslims have seen happen) was forced over the top of her skirt and rode up as far as her shoulder blades. She cried out, Woe! Shame on me! A strange man has seen me undressed! Woe! Oh God, I want to die! And as fast as she could she got up and, clutching a corner of her headscarf tightly over her face, rushed into her room. The hajji’s wife meanwhile laughed out loud and said, It doesn’t matter, Roqiyeh! Hajji is your brother, in this world and the next.

Hajji Mulla Abbās gave his wife the two loaves that he held in his right arm and the piece of sesame halva wrapped in blue paper clutched in his left hand. They both went into their room, though Hajji Mulla Abbās’s eyes were still fixed on Roqiyeh’s room.

Hajji Mulla Abbās was originally from Kand, a landless peasant. Up until the year of the last glanders outbreak he had eked out a living with his late father as a muleteer, hiring out the few donkeys they owned to the villagers. When his father caught glanders and died, that was the end of them as a family; he sold the donkeys and came to Tehran to work as a tradesman. For a few days in Tehran he sold sieves from Istanbul, fans for keeping braziers alight, and pajama drawstrings and at night went to the mosque of the Yunos Khan madrasa to sleep. His merchandizing did not prosper, what with the high cost of living in Tehran and his own profligate leanings. For instance, somehow or other he had to have a chelow kebab once a week, and on the other days two sangak loaves and a one-abbāsi pot of soup hardly sufficed him.

Finally, one Friday afternoon he went into the courtyard of the madrasa to take a nap and happened to see some unexpected things that set him thinking. So he went to see one of the ākhunds and got him to spill the beans by asking, That woman who was just here—was she your wife?

The ākhund said, Muslim, what would I want with a wife? With all these women hanging around Tehran, what would I need a wife for?

Abbās understood all that he needed to and without any shyness asked about the rates. The cleric told him, Five shāhis, ten shāhis, and if she’s very young, one qerān tops.

Abbās heaved a sigh and said, You ākhunds have it made.

The cleric asked, What’s the matter, don’t you have a place to live?

No, Abbās told him.

Do you have any money? asked the cleric.

Yeah, said Abbās hesitantly.

OK, said the cleric. Since you’re a stranger here, my cell is your home. Friday and Saturday are my days off, when some postmenopausal women hoping for marriage, sometimes widows, and young virgins too, come around; you can come—I am at your disposal.

Abbās thanked the cleric and thereafter submitted more or less to his will, and bit by bit the money from the sale of his donkeys was running out.

One day he asked the ākhund, I wish I could become a theology student.

No problem, the latter replied. You can read, can’t you?

Of course, replied Abbās. I learned a little bit of reading in the village because my father forced me to. I can read Yā Sin and Al-Rahmān and Yusabbah very well.

Very good, that’s enough, said the cleric. Immediately he brought out an old outfit of his own and a tattered turban, saying, The cost of these is two tumans—I’ll give them to you on credit; pay me when you have the money.

And indeed, in a few minutes Abbās was a full-fledged ākhund, quite delighted at the way he looked. Starting the next day, he attended the course on exegesis taught by the madrasa’s mojtahed and was allocated a half cell and a one-tuman monthly stipend plus two qerāns and five shāhis for lamp oil. Six months later, Ākhund Mulla Abbās was participating everywhere in the commemorative prayer gatherings held at annual and forty-day intervals, banquets, and rowzeh-khwānis. He also read the prayers at funerals and performed, on commission, proxy fasts and prayers and the recitation of the whole Qur’an during special periods. From his contact with the other students he learned to thicken the Arabic consonants, overdoing it so as to pronounce the ordinary consonants like the emphatic and guttural one; then he presided as Qur’an reader in the [major] mourning rituals.

But the real rise of Āqā Shaykh began when he heard that the mojtahed of the madrasa was appropriating half of the waqf revenues for himself, contrary to the will of the donor and indeed in contravention of the regulations governing pious endowments. So he gradually started to mutter insinuations and then openly to defy the teacher, and one by one the other students joined in. The mojtahed realized he would have to buy off the ringleader of the rebellion, who was Mr. Mulla Abbās. Accordingly he gave the ākhund a three-hundred-tuman stipend out of the tithe paid by one of the neighborhood magnates, in order to make the hajj; Mulla Abbās took the cash and set off for Mecca. He made sure, of course, to beg at least two-thirds of his expenses for the journey from his fellow-pilgrims.

When the ākhund retuned from Mecca, with just those liras he had earned by conducting rowzeh-khwānis for Iranian merchants resident in Istanbul and Egypt, he had left, all expenses paid, 225 tumans. He went straight to his old madrasa, but the mojtahed—ostensibly to comply with the waqf regulations; in reality to get rid of that nuisance Hajji Mulla Abbās—had given his half cell to somebody else. He made a fuss and expostulated, and might have been able to get his room back somehow, but his heart wasn’t in it. Because now Hajji Mulla Abbās was rich, a man of some consequence. It was time for Hajji Āqā to get married and settle down in a house of his own with a life of his own. How long was he supposed to squat in a corner of a madrasa waiting for Thursdays and Fridays? Hajji Āqā decided to get married and asked all his friends and acquaintances, if they came upon an attractive and well-to-do virgin, to let him know.

One day a local grocer informed Hajji Āqā that there was an orphan girl on his street whose father had been a merchant, and though young, she was of a noble family and, so far as he had heard, pretty; it seemed to be not a bad match. Hajji Āqā followed up on this, and he brought home a girl of eleven, with a dowry of five hundred tumans. This was that same Sādeq whose maiden name was Fātemeh and who was now known by the name of the son she had borne to Hajji Āqā. . . .

Dehkhodā was arguably the founder of modern Persian prose fiction and satire. Not only in language, where his fluid semi-colloquial style and transcribed reproduction of everyday speech, and apt use of proverbs, catchphrases, and folklore anticipated better-known writers (Mohammad-Ali Jamālzādeh by more than ten years, Sādeq Hedāyat by twenty); but also in satirical technique and subject matter. His unfinished story “Gum” (Qandarun) is a tantalizing glimpse of the full-length fiction he might have produced. (Indeed, it may have been intended as a bid to break free of the stigma of journalism for the more prestigious category of a writer of serious literature.)

As we saw in excerpt above, the opening episode begins, and ends, with a pointed jab at the etiquette of a man’s not addressing even his own wife by name—not even by her title of “wife,” but one step removed, by the name of her (or rather, his) son. This indirection is not limited to Iran, or even other Muslim countries, but occurs also in some English-speaking societies (“Muvver!” in the stereotyped Cockney’s summons to his wife). Generally seen as a euphemism in the cause of public modesty, it is in effect an overt denial of a woman’s identity and autonomy.

Interestingly, inappropriate use of a wife’s name springs the plot in Hedāyat’s short story “Hajji Morād” (1930), The protagonist, a bazaar shopkeeper who had inherited his title from his father without having made the pilgrimage to Mecca, is nevertheless respected in his milieu and proud of himself. On his way home one evening he muses over the good and bad points of his wife, settling on the bad ones (her acid tongue—for which he beats her—and her scorn for his fake title), working himself up into a quiet rage and resolving to beat her when he gets home. Suddenly he sees what he takes to be his wife (recognizable by the white trim of her chādor), evidently outdoors without his permission and now passing him without an acknowledgment. Seeing red, he calls her by name: “Shahrbānu!” The woman rounds on him for his impertinence and threatens to call the police. Convincing himself that she has disguised her voice (a trick of hers, as he claims to himself, and to the onlookers), he slaps her. Of course she turns out not to be his wife, and the police—oh so politely, but to his mortification and humiliation—fine and publicly flog him.

Hajji Mulla Abbās, the semi-literate ex-seminarian in “Qandarun,” is a genuine hājji (having blackmailed his teacher into giving him a stipend to make the pilgrimage), and has climbed the pecuniary and social ladder by small-time religious transactions rather than commercial steps. He tolerates his wife with a contempt similar to that of Hajji Morād, but we are not privileged to witness the results of this (if any). Hedāyat’s other fictional hajji, the anti-hero of his later and well-known novella, “Hajji Āqā” (1945), is another fake—a devious bazaar-raised businessman whose wealth and connections make him a sought-after player in political circles of World War II Iran. Here the overriding vice on display is hypocrisy, which Charand-o Parand columns also pillory constantly in the actions of real persons.

Religion, and in particular Imami Shi‘ism, in the form of ignorant and hypocritical mullas, and patriarchal prejudice and primitive superstitions promoted to the status of divine laws, provide a frequent target for both of these satirists. Hedāyat’s “Alaviyeh Khanom,” “Talab-e Āmorzesh,” and “Mohallel” echo many of the abuses highlighted by Dehkhodā in his short, fictional “letters to the editor” and domestic dramas that populate the Charand-o Parand columns. In both, women are the most frequent victims of lower-rank clerics, their own superstitions, or respected members of society with pious labels. The hajji in particular seems to have become a stock character in early modern fiction, portrayed as “fanatical, conservative, and stingy” and representing “a social force inhibiting progress” by Jamālzādeh, Sādeq Chubak, Iraj Pezeshkzād, and Ja’far Shahribāf, as well as Hedāyat and Dehkhodā.

Dehkhodā as Religious Reformer

The columns cited above might give the impression that Dehkhodā was not just anti-clerical but anti-religious. In fact, Dehkhodā was equally committed to reforming Islam. He wrote a series of editorials (Sur-e Esrāfil, Nos. 12 through 16) that called for the establishment of a rationalist Islam based primarily on the Qur’an and the legacies of early Islam. These editorials wove a new narrative about the history of humanity, where Dehkhodā referenced the Qur’an and prophetic hadiths, ignoring most other Shi‘i sources. Indeed, except for the figure of Ali, other Imams or Shi‘i hadiths were rarely referred to.

Sur-e Esrāfil’s criticism of the religious establishment centered on the argument that popular and ritualistic Shi‘ism, which focused on veneration of the Imams, was anathema to both early Islamic principles and the requirements of a modern rational religion. In their rituals, Shi‘i believers prayed to the Imams and offered them sacrifices so that the Imams might intercede on their behalf, grant their wishes in this world, and secure them salvation in the next. In a new interpretation of Qur’anic verses on tawhid and shirk, Dehkhodā criticized the notion of intercession and the rituals that facilitated them as a form of shirk.

He also offered a dramatic reinterpretation of the concept of khātamiyat” the notion that the Prophet Mohammad was the Seal of the Prophets. The ulama had maintained that humanity had reached its highest degree of perfection with Islam and the task of the mojtaheds was simply to safeguard this knowledge. Dehkhodā challenged this interpretation. With Islam, he said, human beings had achieved the stage of ensāniyat and gained the potential to decide important matters of life on their own. There was no limit to human progress. No one could predict when human beings might reach a state of perfection. No “mojtahed,” “governor,” or “doctor” could predict such a time. This statement was not “injurious to our Muslim religion.” It only harmed “those who had convinced others that they had reached the state of perfection—that no one else was worthy of such a high rank and dignity” in the universe.

This new rational discourse attempted to bridge the divide between the Shi’i and Sunni worlds. Dehkhodā proceeded to argue that early Islam had a constitutional form of government and that after the Rāshidun Caliphate (the first four caliphs of Islam) the practice was lost to Muslims. By invoking the legacies of all four early Muslim caliphs respectfully and not just Ali, whom Shi‘ites revere as the sole legitimate heir to the Prophet, Dehkhodā was signaling that modern Shi’ism ought to be tolerant of the religious views of Sunnis, Iran’s largest religious sect.

He also established continuity between early Islam and modern (Christian) constitutional forms of government, suggesting that Christianity had only perfected early Islamic principles. Today “we need to borrow terms from Western languages,” where much effort has been exerted to “further” the notion of constitutionalism, and new terms had been borrowed directly from the French such as “politique” “réactionnaire,” or “conservateur,” terms which still had no Persian equivalents. “Politics,” for example, referred to issues pertaining to one’s livelihood and not matters of “Judgment Day or somebody’s religion.” In its efforts to castigate superstitious beliefs, Sur-e Esrāfil was simply following the examples of the Qur’an, while discussing contemporary political issues in Western terms.

In Sur-e Esrāfil No. 16, in an editorial titled “Muslims and Shirk,” Dehkhodā criticized another central tenet of Shi‘ism, the concept of the religious intercession (shafā‘at) of holy figures (such as Shi‘i Imams) or of ritual practices. He linked the very notion of intercession, a central tenant of Shi‘ism, to shirk. He claimed that according to the Qur’an one could appeal to God or Mohammad, but not to anyone else for intercession. To prove his point, he quoted a number of suras from the Qur’an, as he generally did with other arguments. These included Yūnus (Jonah) 10: 3: “Surely, your Lord is Allah, who created the heavens and the earth in six days, then was established on the throne, regulating all things. No intercessor (can plead with him) except by His leave. That is Allah, your Lord; so worship Him.” In addition, Islam approved of only one manner of intercession, i.e., repentance (tawba), by which the believer promised not to engage in the same act again and to observe other requirements. Furthermore, the possibility of repentance was open only to the living and not the dead. The sura Ghāfir (“Forgiver [of sins]”; also called al-Mu’min “The believer”) had warned about Judgment Day, “when the hearts will be choking the throats. The wrong-doers (zālimīn) will have no friend nor intercessor who might be heeded” (40: 19). From these and many other verses where the term shafā‘at appears, Dehkhodā concluded, “appeals to those other than God, in any name or any manner, suggested belief in the power of intercession.” And according to the Qur’an, belief in intercession is tantamount to shirk (polytheism). Finally, in other columns and essays he directed a veiled attack on a third central tenet of Shi‘ism, the belief in the reemergence of the Twelfth Imam as Mahdi on Judgment Day. Thus Dehkhodā was undermining three central pillars of Shi‘ism—the notions of khātamiyat, shafā‘at, and mahdaviyat.

These essays ended after several public attacks on the offices of the newspaper and the temporary closing of the journal. Dehkhodā lamented that he and his colleagues were too frightened to open up this discussion as they had planned and “compare the beliefs of contemporary Muslims with the teachings of early Islam. Since neither was the public ready to hear such things nor had we remained courageous and brave.” Instead he turned to a social democratic discussion of the economy and the nature of work and capitalism in Iran, an apparently safer topic than religious reform.

Dehkhodā and Other Muslim Reformers

How groundbreaking were Dehkhodā’s ideas on religious reform? If we compare Dehkhodā to the Egyptian Muslim reformer Muhammad ‘Abduh (d. 1905), who was roughly his contemporary, we do see some possible overlap. Dehkhodā might have been influenced by ‘Abduh, but again the writings of Dehkhodā are unique in terms of content, style, and the intended audience. In his Risālat al-Tawhid, published in 1897, ‘Abduh wrote about the Qur’an as a logical text, “which spoke to the rational mind and alerted the intelligence” (p. 32). He condemned the rote memorization of religious texts and blind adherence to religious leaders (taqlid), insisting that “Man was not created to be led by a bridle” (p. 127). He also argued that the Qur’an had anticipated the Christian Reformation in ensuring that divine scripture was available for all to read, and even quoted a “western philosopher” to the effect that intellectual awakening came to Europe as a result of increased contact with Islamic culture and scholarship in the sixteenth century (p. 128). ‘Abduh similarly devoted much space to the doctrine of free will and its discussion and limits in the Qur’an (p. 32). Finally, he emphatically denounced the practice of intercession (shafā‘at):

[Through Islam] man’s initiative was released from its captivity to mediators, intercessors, divines, initiates, and all who claimed to be masters of ‘hidden’ cults and pretended to authority over the relations men have with God through their works. These ‘mediators’ set themselves up as disposers of salvation with the power of damnation and bliss. In sum, man’s spirit found freedom from the slavery of deceivers and charlatans (p. 125).

However, we should remember that ‘Abduh was a Sunni Muslim who found an easy scapegoat in non-Muslims and Shi‘i Muslims for the downfall of the Muslim Empire. He maintained that Shi‘ites had caused the first civil war (fitna) in the Muslim community after the death of the third caliph, Uthman, and “exalted Ali and some of his descendants to divine or near-divine status.” (p. 33). ‘Abduh also managed to find a Jewish culprit for this religious transgression, so that he could spare Ali. He pointed to a certain Jewish convert Abdallāh ibn Sabā, who had embraced Islam, and was “an excessive admirer of Ali (whose face God honors)” as the true cause of the fitna. (p. 32).

In contrast, Dehkhodā called for a vision of reform that was non-sectarian vis-à-vis Sunnis and respectful toward non-Muslims. He was far too sophisticated to blame the derailment of early Islam, or the fall of the Muslim Empires, on Sunnis, non-Muslims, or foreigners. His praise of early Islam included the first three Caliphs, also claimed by the Sunnis. Nor did he blame only non-Muslims for Iran’s past or present problems. In revealing the machinations of the Great Powers, he never reduced Western politics to Christianity’s hostility toward Islam, though he was fully cognizant of anti-Muslim prejudices from having lived in the West. Instead, he always looked for native shortcomings when responding to Western adversaries. His various references to recognized minorities of IranــArmenians, Zoroastrians, and Jews – was also always full of compassion, as he insisted on legal equality (mosāvāt) for non-Muslims. The one exception lay in his characterization of the Azali Bābi and Bahā’i communities of Iran. Because conservative clerics routinely accused Sur-e Esrāfil writers of harboring Bābi religious tendencies, and because the paper’s manager Mirza Jahāngir Khan Shirāzi had espoused Bābi sympathies before establishing the paper, Sur-e Esrāfil’s writers found no option but to be prudent in this one arena and simply denied the accusation that they were Bābis.

It seems a pity that these remarkable contributions of Dehkhodā were lost to subsequent generations and not built upon. This includes both his enormous literary breakthrough which preceded the work of Muhammad Ali Jamalzadeh’s Yeki Bud Yeki Nabud (1921) by more than a decade, and that of Sadeq Hedayat (Hajji Morad, by nearly three decades, as well as Dehkhodā’s pioneering discourse on the need for a Rationalist Islam in the Shi‘i world. Was it because these essays were deemed journalistic pieces since they were not published in book form? Did Dehkhodā’s anti-intercessionist stance imply an attack on visits to shrines, a major element of popular Shi‘ism? Or were Dehkhodā’s attempts to bridge the gulf between Enlightenment thought and Islam equated with the Pahlavi era ban on mourning rituals of Muharram and other forms of popular Shi‘ism? What can be stated unequivocally is that Dehkhodā was the founder of a new Rationalist Discourse on Shi‘ism in Iran and his pioneering contribution needs to be recognized.

Times have changed since the twilight of the Qajar dynasty. Seventy years after the Constitutional Revolution, the political upheaval later to be known as the Islamic Revolution inspired a new crop of critical and humorously satirical journals in exile, aimed not at the defeated regime but at its successors; notable was Asghar Āghā in London, edited by Hādi Khorsandi, which (with an online edition) is published still. Today, in Iran as elsewhere, print journalism as a medium for satire has largely given way to the Internet. In addition to blogs, choice television skits and homemade videos (and, of course, poetry), with a critical and mocking message find a discerning audience there. The Islamic government remains just as concerned with this new generation of poets as Mohammad-Ali Shah was with Dehkhodā. The state continues to arrest poets such as Hila Sedighi and Haloo (Mohammad Rezā Ali Payām), an act that only boosts the status of these brave women and men in the public’s eyes.

چرا خروس جنگی؟

Abstract

In this essay I seek to explore the icon of the Fighting Cock movement (Khorus Jangi) and of its Manifesto, “The Slaughterer of the Nightingale,” in order to consider its implications and imagistic allusions. In outlining the background of the Khorus Jangi and associated movements, I discuss the imagery of the khorus both in ancient Iran and globally, and in the context of the ideology of the Khorus Jangi. The Manifesto is discussed and analyzed and it is seen that the khorus prefigured the Manifesto, and heralded the appearance of a new movement in painting, as distinct from what had already happened in surrealist and modernist circles in writing. The manifestation of surrealist and modernist ideology in imagery seems to have been a response to this wake-up call of the Khorus Jangi.

Introduction

European surrealist influences first impacted on Iran through literary works, primarily through the writings of Sadegh Hedayat (1903-1951). Surrealist ideas and techniques gradually came from literature to visual media during the 1940s and ’50s. This happened mainly through the activities of the Khorus Jangi (lit. “Fighting Cock”), which was the name given to a rebellious surrealist and avant-garde group of writers and artists, and also to the magazine in which they published their critical and creative works. Each issue of the magazine was emblazoned with the image of the Khorus Jangi created by Jalil Ziapour. One point of the present essay is to reflect on the symbolic importance of this image, and indeed the title of the movement. As a magazine, Khorus Jangi went through two series before it finally ceased activity. There were five issues in the first series (hereafter Khorus Jangi 1) published in 1950: each issue had an essay on painting, on surrealism and other styles. There was a hiatus when the magazine’s production was stopped by Government pressure. The second series (hereafter Khorus Jangi 2) contains a number of articles about the new art, and most importantly the Manifesto known as Sallākh-e Bolbol, “The Slaughterer of the Nightingale.” The vigorous flourishing of the Khorus Jangi at the beginning of the 1950s was therefore short-lived, but it contributed significantly to the manifestation of surrealism in visual form that had previously been in gestation for a period of several decades in literary form, in the novel and in poetry. First however, it is necessary to consider one of the main stimuli for the formation of the Khorus Jangi, namely the condition of the artistic establishment in Iran and the reactionary ideology promulgated in the visual arts by the painter and teacher Kamal-al-Molk.

The Background: Kamal-al-Molk as a Stimulus for the Khorus Jangi

Whereas the European art tradition had been transformed over the centuries in a process whereby the individual artist emerged as the focus of artistic identity and fount of creativity, this was not the case in pre-modern Iran. Iranian artists of the nineteenth and early twentieth centuries had inherited nothing equivalent to the European legacy of developments in artistic styles, with their various systems of codifying visual language in symbols. As a result, such Iranian artists were fascinated by the European past and found themselves quite unattracted to the contemporary art of Europe. The art critic Karim Emami writes about the stasis of Iranian art in the early twentieth century in stark terms:

All through the twenties, thirties, and even forties, while in Europe cubists, surrealists, expressionists, abstractionists, etc. changed places at the vanguard of modernism, in Iran the accepted types of ‘modern’ painting were mostly academic renderings, in oils or water colors, of Iranian subject matter: family gatherings, street scenes, landscapes, and floral still lifes.

When modernity brought figurative, representational art into the Iranian milieu, Iranian artists saw an opportunity to embrace the representation of nature and the world, instead of idealizing it or escaping from it. Western techniques and rules of perspective, anatomy, light and shadow, and other ways of representing three-dimensionality, were most fascinating to them. For this reason, from the very beginning of modernization, Iranian artists in the nineteenth and early twentieth-centuries were more attracted to the naturalistic styles of eras long past, rather than to the more abstract, e.g. impressionist and symbolist, art of contemporary Europe. The most eminent of such naturalistic painters was Mohammad Ghaffari, known as Kamal-al-Molk (1852-1940), the last court painter of the Qajar dynasty: it was he who took Iranian art to the brink of a modern style. He was the first artist in Iran to change Iranian art radically, and though he himself was not a modern artist, he is said to have been the instigator of modern Iranian art. Kamal-al-Molk’s distinctiveness was that he completely detached himself from Iranian traditional techniques of painting and even, apparently, from conventional ways of seeing his surroundings. He was fundamentally influenced by European painting, in a way that cannot be found in the paintings of other artists of that period. In his naturalistic paintings, he developed a style of almost photographic realism, yet one which does not slavishly submit to the rules of perspective. The technique of representing reality quasi-photographically was happening for the first time in Iran, allowing artists a high degree of detail in visual documentation in their paintings (albeit photography was already practiced in Iran at the time). Most of his other work depicts scenes from ordinary life in Iran, in portrait, still-life and landscape painting.

Apart from his paintings, there is another aspect of Kamal-al-Molk’s legacy, namely his work as a teacher. The way he appreciated and wrote about Western art has profoundly affected popular Iranian artistic taste as he passed his understanding and experience on to later generations by establishing Iran’s first academy of fine arts in 1911. This was the School of Applied Arts and Crafts in Tehran, Madrese-ye sanāye‘-e mostazrafe, of which he was Director until his retirement in 1928. According to the art historian Ru’in Pakbaz, this event marked the beginning of contemporary and modern Iranian art. In this period, when mimicking Western culture was so fashionable, Kamal-al-Molk did so in terms of visual art by importing Western ways of seeing and portraying reality and by distancing himself from the non-realistic ways of his ancestors. However, his paintings had more of his own imaginative originality and less of naturalistic representation than is ordinarily assumed. Although Iranian artists and critics have blamed Kamal-al-Molk for his anachronistic preference for Western art, Iranian art remains indebted to him for his blending of Iranian and Western styles and ways of seeing in his work and teaching. It is in such an environment that Kamal-al-Molk’s art is considered by Western critics to be an imitation, and not even a good imitation, of Western art. Iranian critics blame Kamal-al-Molk for the failure of Iranian art to catch up with that of the West, as they focus on his preference for naturalism rather than impressionism. Yet, even after Kamal-al-Molk’s retirement from teaching at the School of Applied Arts and Crafts in 1927, his influence was continued by his students and followers, and his teaching method in painting and sculpture continued into the 1940s, and is still practiced today by some artists. In the 1940s important events on the international and national scene began to change the direction of Iranian art from that intended by Kamal-al-Molk. One of the matters of great contention of the modernists, which was rehearsed in the pages of the magazine Khorus Jangi, was that Kamal-al-Molk and his ilk were holding Iranian artists back in a dead art, and they opposed him to the last.

The Fighting Cock Art Society

The Anjoman-e Honari-ye Khorus Jangi (“Fighting Cock Art Society”), to give it its full name, can be compared, if not fully equated, with the surrealist or avant-garde movements of Europe. Like the Parisian avant-garde, the Khorus Jangi had several journals (though all had brief lives), but few available spaces for their meetings and for exhibiting their work. They wrote a manifesto and had connections with European art academies and groups of artists, but the cultural context and underlying art history are fundamentally different. The point of comparison is not to legitimize the Iranian group nor to regard the Parisian avant-garde as a prototype and exemplar for the Iranian. Partha Mitter has disputed the very legitimacy of notions such as the “originary” discourse of “the center” and the marginalized developments of “the periphery.” Mitter’s argument is that the Western avant-garde, despite its radical agenda, “failed to take into account either the progressive heterogenization of art or the richness and creativity of art practices in the periphery.” This failure, he also writes, “stem[s]from the monolithic linear narrative of an art history that does not allow for difference, in part a reflection of the unequal power relations between center and periphery.”

In Iran the Khorus Jangi has also been known as the sourre’ālist-hā-ye Khorus Jangi, “Fighting Cock Surrealists”; such is the identification put upon this short-lived but influential art movement in modern Iranian history. Something unique happened in the two years of its existence that has even weathered the Islamic Revolution, as it continues to be remembered by scholars, literary and art historians and artists in Iran today: for the first time, artists from different disciplines worked together as a group. This group of intellectuals strove to put their concerns into action, whereas previously artists and writers had acted individually and independently, or had depended on patronage by the aristocracy for their creative activity. The rationale for such a new group was, as Shiva Balaghi says, that “increasingly the role of the artist was fused with that of the poet, the long-standing conscience of Iranian society.” Such a fusion took place at the beginning of the 1950s in Iran in the collaboration between poets, painters, writers and critics, in the artists’ society and magazine, both named Khorus Jangi.

The title Khorus Jangi, “Fighting Cock” had been suggested by Gholamhossein Gharib: in the second issue Nima Yushij (1896-1960), the éminence grise of Persian poetry and ‘Father of the New Poetry’ (pedar-e she‘r-e nou), contributed a poem “From the City of Morning” (Az shahr-e Sobh) starting with the line qoo qoo li qoo or a ‘Cock a doodle doo’.

Cock-a-doodle-doo crows the cock,

from the hidden secret of the village

down the road which is like a dried up vein.

The blood leaps in the bodies of the dead

it creeps up the cold wall of the dawn

it leaks everywhere on to the plain.

In the first meeting of the group on 15 April 1949, there was discussion of the symbolic significance of the title Khorus Jangi, and it was said that they had chosen it for two main reasons: first, that in old Iranian literature khorus ‘cock’ is the symbol of wakefulness and is thought to be associated with Bahman, the spiritual being who is the protector of the creatures on earth, and who comes three times during the night to safeguard the universe. At dawn the cock, who is Bahman’s agent, announces the arrival of Bahman and the coming of the light to the world. As to the adjective ‘Fighting’, Ziapour says: “So we chose a cock (a fighting one), who represents beauty and also fights for our existence, because no thought can be established without a great effort and fight.” The cock’s ancient symbolism in Iran, overrides any latter-day, twentieth-century Freudian influence. In the Zoroastrian texts in Pahlavi, and in the Zoroastrian tradition in general, the cock is associated with the ‘spiritual being’ (yazata/yazad), known as Sraoša in Avestan (Srōš in Pahlavi, Soroush in modern Persian), as a hamkār ‘collaborator’ of Ahura Mazdā / Ohrmazd. According to the Zoroastrian texts the cock, khorus, ‘is created to oppose the demons and sorcerers… collaborator of Srōš’. Another text says: ‘that cock they call the bird of the righteous Srōš. And when it crows, it keeps misfortune away from the creation of Ohrmazd’. As Kreyenbroek says, ‘the cock… raises its voice at dawn to call men to prayer and to perform their religious duties, and to save the sacred fire from attack by the demons in the last part of the night’. Therefore the cock is not only a benign creature, on the side of good against evil, but also one who rouses men from their sleep to perform their proper duty. The symbolism is thus both ancient and powerful for Iranians. In Islamic symbolism the cock not only awakens Muslims for their morning prayer, but also, in mystical texts, it was understood as the soul of inspiration: the cock is the symbol of rude awakening. So, Khorus Jangi, “Fighting Cock”, is an idea that has both mythological and mystical roots in Iranian tradition. An important point to observe is that for the Khorus Jangi, the icon was not merely a historical figure as a symbol of the cock (Soroush) awakening, etc., nor of the ancient sport of cock-fighting, but the actual visual figure as drawn by Ziapour. This was a combative, aggressive image, marching forward.

Fig. 1 Jalil Ziapour, Image of Khorus Jangi logo, 1949, Ink on paper.

It is noticeable that in his proudly marching “Fighting Cock”, Ziapour seems to have borrowed from the shapes, curves and lines of Achaemenian art, as for example in the gryphons, and also the lions in the friezes at Persepolis (see Figures 2, 3, 4, 5). Mouths open, as if they speak out, they stride forward looking intently to the future. The lines of the Khorus Jangi even reflect the spears and bows of the archers in the Persepolis friezes, and the horns on the Mesopotamian gryphon from the frieze at Susa.

How different the Khorus Jangi is from the static and decorative Persian calligraphic rooster of this nineteenth-century Islamic example:

On the other hand, how much closer Ziapour’s image is to the modernist cockerel of Picasso. Both are full of the noise of the rooster, but yet Ziapour’s is devoid of Picasso’s animal phallicism – nor does it confront the viewer in three-quarter aspect, but is in formal military profile.

Picasso had been altogether fascinated by the image of the rooster in the war-torn period of German occupation of France in the Second World War. As Gertje Utley reports:

In the sketch for Le Charnier, crowing with open beak, the rooster is clearly also the messenger of dawn and resurrection, a symbol that – beyond its Christian implication – goes back to the sun bird of the Mithraic cult. Moreover, as nothing is ever one-dimensional in Picasso’s work, the rooster here also occupies the role of triumphant Gallic cock. During the spring of 1945 Picasso drew a series of no less than 21 roosters, of which 3 at least boast the Croix de Lorraine … de Gaulle’s Lorraine Cross, his symbol for the revival of France. Contemporary critics acknowledged the implication and acclaimed one of Picasso’s painted roosters as ‘le coq de la libération’ announcing the famous, much heralded ‘lendemams qui chantent’ … One particularly combative example, a pastel rooster dated 29 March 1938, had been exhibited at the Salon d’Automne of 1944 and … was accompanied by this caption: ‘After the Spanish bull appears the French rooster, always a symbol of vigor, of virile power, and bold action. As if it sang, with open beak and total dedication: ‘Aux armes! Aux armes, encore et toujours!’

It is almost indubitable that Ziapour was affected by this combination of raw animal power and fervent patriotism, modeled on the cubist and surrealist depictions of the rooster in Picasso. Ziapour’s image thus draws on something very ancient and Iranian, in the imperial iconography of a royal procession, and at the same time he reflects a modern image, and thus presents something both monumental and contemporary in its revolutionary forward momentum. The image thus predates and anticipates the verbal articulation of the Manifesto in Khorus Jangi 2.

The Khorus Jangi presented the most organized rejection of two forms of what it saw as repressive influence, coming from opposite directions: on the one hand from the Soviet-inspired politicizing propaganda of the Tudeh party, and on the other from the reactionary and traditionalist views of those of the school of Kamal-al-Molk. Accepting the surrealist dogma that art should not be for the sake of any kind of social improvement, the Khorus Jangi announced: “writing, before anything else, is for soothing the inner desires of the writer, and nothing else.” The geographical and social space of the modern city allowed artists and writers a form in which to associate with one another at a time when there was still no official support for modern art. “Surrealism” was discussed for the first time in the first series of the Khorus Jangi , by Jalil Ziapour (1922-1999), who is said to have been “the standard bearer of modern art in Iran.” Ziapour was in fact the author of all the essays on painting in Khorus Jangi 1, which had an enduring influence on what artists think of as “modern”, “art” and, in particular, “surrealism”, in Iran. The five issues of Khorus Jangi 1 were moderate in size, running to between 40-60 pages. Their writings were juxtaposed with the poetry of Nima Yushij who had revolutionized Iranian poetry by emancipating it from centuries of the constraints of classical meter and rhyme. The first series was terminated when the magazine was closed down after issue 5. Ziapour left Khorus Jangi at this point, and started another magazine called Kavir, “The Desert”. Soon this also was stopped by the government, and Ziapour went on to start yet another short-lived magazine, entitled Panje Khorus, “The Cock’s Claw.”

The energy of this time seems to have been irrepressible and Khorus Jangi was revived for a second series in 1951, by Gholamhossein Gharib and a different group of artists. After Ziapour had left the Khorus Jangi, he had been succeeded by the artist and poet Hushang Irani and two other important artists, the surrealist painter Bahman Mohassess and Sohrab Sepehri. Irani transformed the Khorus Jangi from being just another literary magazine into a radical modernist journal. The group knew itself as the immediate successors of Hedayat, who had died in the April of 1951, in Paris:

We are a circle, who connect the art and ideas of Hedayat to the art of tomorrow – a group that wants to redeem itself from the old, rotten limitations. So it should be confident to play its part on the path of the perfection of art.

Irani was the principal author, along with Gholamhossein Gharib and Hassan Shirvani, of a controversial manifesto that was published in KJ2, known as Sallākh-e Bolbol, “Slaughterer of the Nightingale.” This manifesto of 13 articles, which is discussed later in this essay, was deemed to be so worthy of attention that it was printed on the back cover of all four issues of the new series.

Transition: The Project of Surrealism According to the Khorus Jangi

The raison d’être of the Khorus Jangi was to reject the dominant ethos of established art and literature. For this group the medium of surrealist visual art as independent of the literary was still under construction. Ziapour, as a painter, felt an obligation to write about the evolution of European artistic styles, from primitive to surrealist, i.e. to give a narrative coherence to the transition from ancient art to surrealist art. He did this by adding his Iranian perspective on this story, adding his own criticisms, understandings and perspectives. The motto they chose, from the poem of Farrukhi Sistani, expresses the fascination with the new and the desire to break all the old rules for the sake of a marriage with an unknown future:

The tale of Alexander turned to legend and grew old,

Bring new words! – for in newness is another sweetness told.

Khorus Jangi 1 had featured the poetry of a distinguished elderly poet, Nima Yushij, who, however forward-looking he was in his ideas, belonged to the past and did not wish to offend others. As the magazine progressed from series 1 to 2, it became more radical in its outlook, culminating in an angry manifesto that is worthy of the European avant-garde of the 1920s.

After Ziapour had returned from Paris in 1948, he had been determined to pass on what he had seen in Europe and had wanted to reform the state of art in Iran. He was in sympathy with younger artists and writers associated with the Khorus Jangi who wanted to change things radically. However, he had a message for young painters who had studied in Europe and returned to Iran, whether or not they were radical: he warned them not to ‘sell out’ to the art traditions of Europe, but to reflect on what was worth celebrating in Iranian culture. His question to them was: where is the message that you, personally, are trying to put across? His response to his question was “We should be moving to link up with world culture and we should try at the same time to preserve our identity.” From his own experience in Europe he believed in what he called “the universal language of painting” and he emphasized the need to reconcile the best of Iranian art with this universal language. Early twentieth-century intellectuals such as Seyyed Hassan Taqizadeh had suggested that everything should be adopted in imitation of the West, with the exception of the Persian language. Here, however, Ziapour was making the case for the urgent need to preserve what was still living in Iranian visual art, i.e. that visual language is as essential as spoken and written language. This demonstrates the tension Ziapour sees between the need for Iranian artists to learn from the West in terms of theory and technique, and for them to apply this to develop a modern Iranian national and cultural identity through their art. Yet, he talks about the excessive influence of Western art on modern Iranian art, caused by lack of knowledge of their national tradition. Ziapour believed that Iranian art had indeed been the inspiration for some modern Western art, and that before Europeans invented those art movements, Iranian artists had, so to say, been there before them. Ziapour was quite convinced of this pre-existence of elements of traditional Persian painting being not just antecedents of, but also influences upon, later Western art techniques and stylistic devices:

The cubist and surrealist imagery of Iranian painters in the school of miniature painting has been the best evidence for Iran’s artistic legacy before the work of the Europeans began.

Here Ziapour is saying that there are traces of these modern movements to be found in the art of pre-modern Iran. Although Ziapour insists that they did not have political aims, but wanted solely to enlighten people on the art of the day, he was interrogated by the government as to why he was bringing “cubism” to Iran, and he was subsequently suspected of being a communist sympathizer or Communist Party member. In fact the association between cubism and Communism was known in Iran, and was alluded to in Panje Khorus. Ziapour’s attitude was that the Government and society were merely ignorant. According to him the only groups they were fighting against were 1) the politicians who thought the art should be produced for people and 2) the naturalists and Kamal-al-Molk’s pupils and fans.

Ziapour wrote a number of articles for Khorus Jangi 1, none of which have been translated into English, all in a style of writing that is challenging even to the native speaker-translator: they are badly punctuated, idiosyncratic in spelling, old-fashioned in style, and devoid of all references. In the first issue of Khorus Jangi 1, Ziapour, who was known as a cubist painter, wrote about cubism, but although he did so from an avowedly surrealist point of view, he is not uncritical of it:

From the surrealist point of view cubism included all the conventions of the old movements, with a few exceptions… …With all its restrictions, the innovations that cubism brought into existence were more in accord with the time and represented the spirit of its artists better than any other movement could express.

In an article in the second issue of Khorus Jangi 1, Ziapour reflects on how art could be improved in Iran, and mildly chastises the self-excusing attitude of those who complain about conditions for the artist in Iran:

These inappropriate complaints arise mainly because… they are unaware that the favorable artistic environment has to be prepared by the artist himself and not by [other] people.

In later articles, he criticizes old-fashioned attitudes and backward-looking views, impressionism and other, older styles, yet at the same time he stresses the value of Iran’s artistic traditions. In issue 5 of Khorus Jangi 1, immediately after a poem by Nima Yushij, in his longest and most controversial article, Ziapour alludes to surrealism and the surrealists. Unfortunately, because of his lack of referencing, it is not clear to what period of surrealism in Europe he is referring:

Surrealism, after a series of weak manifestations that happened in unfortunate times, could not establish a firm foundation. But occasional manifestations sowed their seeds so that it could have relatively more success in its later manifestation.

Ziapour was influenced by his French painting teacher, André Lhote, who had been critical of the surrealists and had admired the artists of the previous era. Lhote believed that the better survival of artistic influences of Van Gogh and his era would have much improved and benefitted the new art, surrealism or anything else. Ziapour quotes Lhote as saying that the surrealist paintings are pleasing only to the few, not to the many, are full of falsehood and melancholy, and “speak mostly about terrifying nightmares.” Lhote concedes, says Ziapour, that “all masterpieces are mixed with some sort of falsehood and exaggeration,” but he also questions thus:

‘why cannot an artist invent a lie that is pleasing to a greater number of people? Why cannot he invent lies in a way that is not disgusting and unacceptable?’ … If we go back to the masterpieces, we can see that the best, most pleasant exaggerations and lies can be easily accepted as existing in such masterpieces.’

Ziapour reports this not in order to condone Lhote’s disapproving views on the surrealists, and responds to such remarks and to other critics of the surrealists, defending them:

If the surrealists had come up with another kind of falsehood, out of the myriad possible falsehoods, which might have pleased the Lhotes of this world, would not someone like Lhote then chide them that there are thousands of other falsehoods that would be even more pleasing, …so then why didn’t surrealists use them, as their predecessors did? Surely such petulant, nagging objections have always been made against those who take the lead?’

In discussing Breton’s Second Manifesto, Ziapour once again seems to be on the side of surrealists as he celebrates and defends them. According to Ziapour, the surrealists as far as possible rejected the actions and conventions of their predecessors and threw away the “mended wheels” that remained for them in the form of a memento: “Such reactionaries,” and perhaps he has Lhote in mind, “in being conservative and cautious to such an extent, are the enemies of the arts.” Ziapour then asks a series of rhetorical questions in a monologue in the persona of “the surrealist.” The surrealist is clearly Breton, as Ziapour is quoting directly from the words of Breton’s First Manifesto:

Let us not mince words: the marvellous is always beautiful, anything marvellous is beautiful, in fact only the marvellous is beautiful.

Ziapour says (with a little Persian poetic license and expansion):

The surrealist says the fine arts should be the instrument of pleasure which is one of the essential necessities, and particularly it should become the motivation of a marvel, a new marvel, because it is the marvellous that is beautiful. This marvellous in any kind and any form is beautiful. There is never any marvel which is not beautiful. When a little breeze of a marvel arrives it is enough to fill a breath of fresh air and refresh a soul.

This article is the first text written by an Iranian that attempts to express how the surrealist thinks and what surrealism is about, but now it is time to move on to the central piece of evidence of this discussion, namely the manifesto of the Khorus Jangi.

The “Slaughterer of the Nightingale” Manifesto of Khorus Jangi 2

The second series of the magazine Khorus Jangi had a more unconventional format from that of the first series, was more controversial and, according to the claims of the writers, it was intended to make its readers curious about and amazed by what was written. Gholamhossein Gharib, one of the members of the group who had survived the transition from the first to the second series, and a principal author of the Manifesto, states:

in an environment alienated from art, this behavior, of the artist’s escaping from public trivialization and mockery, is unavoidable.

They were influenced by the teachings of the surrealists and denied art for the sake of any kind of social improvement. Gharib, in an article entitled “The Unconscious in Literature,” writes:

At the time of writing we should plunge into the depths of ourselves and avoid mental control and let our minds function freely in its mechanical activity and let wondrous images continue to emerge.

He was perhaps the first to talk about surrealist techniques such as automatic writing. Gharib’s stories were much inspired by the writings of Hedayat and were written in an epic style combining poetry and prose. They are inspired folkloric stories with a surrealist atmosphere: according to him all his fantasy is expressed freely and with no regard to the rules and conventions of art and everyday life. Gharib, Irani and Shirvani are named as the authors of the manifesto “Slaughterer of the Nightingale”: it is a title that is perhaps lost on those who are unfamiliar with Persian poetic tropes: the nightingale stands for the romantic tradition of Persian classical poetry, the symbol of the tragically love-stricken “lover who lives only to adore the rose.” The nightingale is therefore an iconic symbol of something sublime from the past, yet which has become banal in the present. Breton referred to such a thing:

The marvellous is not the same in every period of history: it partakes in some obscure way of a sort of general revelation only the fragments of which come down to us: they are the romantic ruins, the modern mannequin, or any other symbol capable of affecting the human sensibility for a period of time.

The nightingale was just such a Persian “romantic ruin” and Iranian “modern mannequin”. The text of the Khorus Jangi 2 Manifesto “The Slaughterer of the Nightingale” is given below in an English translation by the present writer:

1. The art of Khorus Jangi is the art of the living. This screeching will silence all the voices who try to wail at the grave of the old art.

2. We have begun, in the name of the dawn of a new artistic period, our brutal fight against all the old artistic traditions and rules.

3. The new artists are the children of time, and the right of artistic life belongs only to its pioneers.

4. The first step of any new movement is followed by the smashing of the old idols.

5. We condemn to oblivion those who worship the past in all kinds of art: theatre, painting, the novel, poetry, music, sculpture, and we smash the old idols and parasitic (flesh-eating) imitators.

6. The new art that considers intimacy with the inner self as the pathway to artistic creation, has within itself all the verve and leaping of life and cannot be separated from it.

7. The new art moves over the graveyard of idols and ill-fated imitators in order to destroy the chain of traditions, and to reinforce the freedom of expression of emotion.

8. The new art tears apart all the old bonds and announces the new as the location of beauty.

9. The existence of art is dynamic and progressive. The only artists who are alive are those whose ideas are reinforced by the new knowledge.

10. The new art is inconsistent with all the claims of those who support art for society, art for art, art for whatever.

11. For the progress of the new art in Iran it is necessary that all the groups that are in favor of the old art must be abolished.

12. Creators of artworks should be informed that the Khorus Jangi artists will fight the dissemination of obsolete and trivial works in the most extreme way.

13. Death to all fools!

This text shares many characteristics with other manifestoes of avant-garde movements. Several types of language typical of such manifestoes occur in various combinations. To begin with, there is a predominance of romanticized, poetic idealization :“wail[ing] at the grave of the old art” #1; “dawn of a new artistic period” #2; “the children of time”, “pioneers” #3; “the verve and leaping of life” #6. Another dominant style is angry, heroic, violent, revolutionary language: “brutal fight” #2; “smashing” #4,5; “condemn to oblivion” #5; “chains” #7; “freedom” #7; “bonds” #8. Sub-themes of the manifesto are from religion: “worship #5 of idols” #5, and #7, an evangelistic proclamation of “the new location of beauty” #8; “new knowledge” #9. He also refers to death and morbidity: “grave” #1; “graveyard” #7; “parasitic, flesh-eating imitators” #5. Lastly, there is cursing, dehumanizing and threatening language typical of revolutionary slogans: “Death to all fools!”

The characteristics of avant-garde publications and their manifestoes have been identified by Renato Poggioli in his study of the theoretical basis of the avant-garde. In brief they are:

…activism, or the spirit of adventure; agonism, or the spirit of sacrifice; futurism, or the present subordinated to the future; unpopularity and fashion, or the continual oscillation of old and new; finally, alienation as seen especially in its cultural, aesthetic, and stylistic connections.

These culminate in what Poggioli sees as one of the primary characteristics of avant-gardism, i.e. “experimentalism”. All six are emphatically articulated in the Khorus Jangi manifesto, as well as the seventh which Poggioli had previously mentioned as a sine qua non of such publications, i.e. their non-commercialism, and hence their short lives. Poggioli also accounts for a contradictory tone which is clearly present in the Khorus Jangi manifesto, which results from a paradox of the disparagement and encouragement that sit together in such manifestos:

it works directly, as an emotional leavening, on the mentality of the artist in our time, making him assume arbitrary and paradoxical positions in the face of his own work. Thus it is seldom expressed in critical theory, but often lyrically, as a poetic confession.

The only element in the manifesto which has a surrealist ring to it, apart from its vivid title and the group’s identification with surrealism, is article 6, which appears to address the unconscious, bringing the psychological depth of the artist to the fore. This particular psychological, quasi-mystical element does not feature in Poggioli’s checklist of concepts that characterize avant-garde movements, but it is easily reconciled with many surrealist statements of artistic intent and accords with much that is familiar in Persian poetry and culture generally.

However strident and forward-looking the words were, they did not result in surrealist images in actual graphic depiction, i.e. in paintings in the journals. The only manifestation in graphic art was that of the modernist artist, Hossein Kazemi (1924-1996), who was Ziapour’s contemporary and peer. Kazemi, had moved from figurative painting to abstract design, but his Two Figures, painted in the late 1940’s was inspired by Hedayat’s Blind Owl. Yet, ironically, there is no image extant of this painting: other pictures of this artist that survive seem to represent the theme of duality, but they are not surrealist paintings. The first ever recorded surrealist works are those of Jalil Ziapour, the artist of the image Khorus Jangi, in 1959, namely the painting, “Hope” (“Omid”), and a drawing, “Inner Pain” (“Dard-e Darun”), but again, unfortunately, they have not survived.

Conclusion

In this essay I have tried to substantiate the late flowering of Surrealism in visual art as a matter of art historical fact. After the early spring of surrealist writing of Hedayat, and later that of his followers who contributed to the Khorus Jangi in the early 1950s, it took a decade more for any kind of surrealist paintings to appear. The restriction of public spaces in Tehran for the exhibition of visual art was a factor in this – artists and other critics of society must always struggle for their voice to be heard. The important point is not merely one of available space in Tehran, but rather that Iranian culture was such that what could be tolerated in the written word in one period could not be countenanced at all in visual form at that time. The idea of Hedayat’s painting a work such as The Blind Owl in the 1930s, ’40s or even ’50s in Iran is unthinkable. Even the literary work was unpublishable in unexpurgated form in Iran until the era of Mohammed Reza Shah in the 1950s; but how much later would any graphic realization of its themes and contents have been? Surrealist painting, as distinct from surrealist writing, seems to have been unacceptable until the 1960s, and was still deemed undesirable as a graphic representation – although the ideas behind it were by then in currency. Even with its relatively minimalized accentuation of the carnal, the sexual and eroticism in general, surrealism could not take place on the painter’s canvas in Iran until after a change in the moral climate had swept the West (as late as the 1960s even in Britain and North America) and began to have its impact on Iran. In Iran it was not just modesty and reluctance to unveil the body that delayed modernism in visual art, but also, as discussed above, the conservatism spear-headed by Kamal-al-Molk and those who followed him. The only surrealist artist who had belonged to the Khorus Jangi and the Panje Khorus was Bahman Mohassess, but his work had not taken its mature shape in this period.

In The Blind Owl Sadegh Hedayat wrote within the novella form, i.e. within the protective boundaries of a declared work of fiction. His work itself was a combination of nationalism, surrealism and classicism. Jalil Ziapour, by contrast, in writing about surrealism, in discussing it and exposing it as a subject, was not creating a surrealist work; indeed, he never claimed to be a surrealist artist. What he was doing, for the first time in Iran, in writing about surrealism, was perhaps more dangerous because it exposed the conceptual nature of surrealist ideology, whereas the surrealist literary work itself is deliberately evasive and more difficult to interpret conceptually. Khorus Jangi 2 took this even further and in its manifesto presented critics with ideology “on a plate” so to speak, or at least on its back cover. This complexity of Hedayat’s work had not protected it from expurgation and being banned for many years. Visual art was a step further in this process of manifestation of radical ideas, as it is not a silent, ideologically neutral medium: painting is of course as much a work of thought as the written word: indeed, one of the characteristics of surrealist painting that makes it vulnerable to censorship is that its most striking features is the effect to shock. The juxtaposition of disparate elements, techniques of fictive layering and collage, estrangement and alienation, and above all the distortion and disfigurement of “reality” all symbolize to the viewer discontent with what is and urge the need to transform to something else envisaged, whether that is self or society.

It is debatable how far the legacy of the Khorus Jangi movement accurately conveyed what Hedayat and other surrealist writers had intended. Similarly, what they understood by surrealism may not be what Western art history understands by the term: rather it was what the Khorus Jangi had selected to pass on. By far the clearest indication of what they stood for and what they wanted is seen in the image on the front cover, and the manifesto on the back cover. What lay between the covers still has to be evaluated by posterity.

1See also the recent article by Bavand Behpoor, comparing the Sallākh-e Bolbol manifesto with the Manifesto of the Azad Art Group for the 1976 exhibition Volume and Enviroment II, “Introduction to ‘The Nightingale’s Butcher’ and ‘Volume and Environment II’”, ARTMargins 3.2 (June 2014), 118–128.

2Karim Emami, “Art in Iran, XI: post-Qajar (painting),” in Encyclopaedia Iranica, ed. Ehsan Yarshater, vol. 2 (1986), 641. This article is now available, like all Encyclopaedia Iranica articles, in updated online format at www.iranicaonline.org/, (accessed July 2016).

3Fereshteh Daftari, “Another Modernism: An Iranian Perspective,” in Picturing Iran: Art, Society and Revolution, eds. Shiva Balaghi and Lynn Gumpert (London: I.B. Tauris, 2002), 39-48.

4Emami, “Art in Iran, XI: post-Qajar (painting),”in Yarshater, 640.

5According to Ru’in Pakbaz, “Contemporary Art of Iran,” Tavoos Quarterly 1 (1999), 168.

6See Iraj Afshar, “Some Remarks on the Early History of Photography in Iran,” in Qajar Iran: Political, Social, and Cultural Change, 1800-1925, eds. Edmund Bosworth and Carole Hillenbrand (Costa Mesa, CA: Mazda, 1983), 261-90.

7See Hasan-Ali Vaziri, Kamal al-Molk (Tehran: Hirmand, 1987).

8See Pakbaz, “Contemporary Art of Iran”, 168.

9Daftari, “Another Modernism”, 43.

10See Kishwar Rizvi, “Arthur Upham Pope and the Discourse on Persian Art,” Muqarnas 24 (2007), 55.

11See Daftari, 43.

12SSee e.g. Shahin Saber-Tehrani, ed., The Collection of Art Historical Speeches of the Late Master Jalil Ziapour: The Renaissance of Art (Majmo’e sokhanrāni-hā-ye honari-tahqiqi zendeh-yād ostād Jalil Ziāpur (ronesāns-e honar) (Tehran: TMoCA and Eslimi, 2003). See also Layla D. Diba, “Qajar Photography and Its Relationship to Iranian Art: A Reassessement,” History of Photography 37, no.1 (2013), 59; Fereshteh Daftari and Layla S. Diba, eds., Iran Modern (New York: Asia Society, 2013), 29.

13Partha Mitter, “Interventions: Decentering Modernism: Art History and Avant-garde Art from the Periphery,” Art Bulletin 90.4 (December 2008), 544. He argues for the need to shift the center of gravity from “the originary discourse” to “a more heterogeneous definition of global modernism, incorporating the changes that have taken place in the twentieth century.”

14Mitter, “Interventions.” See also Partha Mitter, The Triumph of Modernism: India’s Artists and the Avant-garde 1922–1947 (London: Reaktion Books, 2007), 8-12.

15See Hassan Mir-Abedini, A Hundred Years of Story Writing in Iran (Sad sāl dāstān nevisi), vol. 1 (Tehran: Cheshmeh, 1998), 192.

16See Golrokh Boroumandi, “Khorus Jangi and the Dawn of the Art of Iran” (“Khorus jangi va sahar-e honar-e irān”), Tandis 162 (Ābān 1388 [November 2009]), 12.

17Shiva Balaghi, , in Balaghi and Gumpert, 31.

18Saber-Tehrani, Majmo’e sokhanrāni-hā, 55.

19Greater Bundahišn 24.28; see B.T. Anklesaria, ed., trans., Zand-ākāsīh, Iranian or Greater Bundahišn (Bombay, 1956).

20Jawišt i Friyān 2.25, cited in Philip G. Kreyenbroek, Sraoša in the Zoroastrian Tradition (Leiden: Brill, 1985), 118.

21Vendidād 18.15, 22-23, cited in Kreyenbroek , Sraoša in the Zoroastrian Tradition, 172.

22Annemarie Schimmel, “Poetry and Calligraphy: Thoughts about their Interaction in Persian Culture,” in Highlights of Persian Art, eds. Richard Ettinghausen and Ehsan Yarshater (Boulder, CO: Westview Press, 1979), 207.

23E.g. as in Rumi, Masnavi III.3339. Mohammad Este‘lami, ed., Masnavi-ye Ma‘navi, 7 Vols. (Tehran: Zavvar, 2000-2001).

24This image has been published in Daftari and Diba, Iran Modern; Balaghi and Gumpert, Picturing Iran.

25I would like to record my gratitude to Professor Mohamad Tavakoli who recently mentioned to me in conversation that he had long ago been reminded of the Khorus Jangi when he had viewed Picasso’s A Rooster (Le coq), and encouraged me to look into this subject, which has resulted in the present article.

26Gertje R. Utley, Picasso: The Communist Years (New Haven and London: Yale University Press, 2000), 60-1.

27Gholamhossein Gharib, in Khorus Jangi 2 (1951), cited in Mir-Abedini, Sad sāl dāstān nevisi, 192.

28Hassan Shirvani et al., Khorus Jangi 1, 1-5 (1950).

29This idea of Ziapour’s being such a “standard-bearer” is not attributable to a precise original source but has been repeated in several secondary sources, e.g., Iran (newspaper), 3533, 5, 26 December 2006, and Ayande-no, 25 December 2006, and also in various online sources, for example Hamshahri, 20 February 2011, hamshahrionline.ir/details/128749. See also Ziapour’s own website, ziapour.com/khoroos-jangi/.

30The main writers of the magazine were Hassan Shirvani (playwright), Jalil Ziapour (painter), Manouchehr Sheibani (poet), and Gholamhossein Gharib (novelist).

31Sheibani had already left the magazine after issue 4 in 1328/1950.

32Bahman Mohasses, ed., Panje Khorus (1953).

33Gholamhossien Gharib et al., Khorus Jangi 2.1-4 (1951).

341925-1973, Hushang Irani is famed as the enfant terrible and pioneer of the New Poetry in Iran, who is remembered as a Dadaist, avant-garde poet, and Sufi with an enthusiasm for Buddhism. After the closure of Khorus Jangi 2, Hushang Irani continued to write in other periodicals such as Apadana.

35Gholamhossein Gharib, in Khorus Jangi 2-3, cited in Mir-Abedini, Sad sāl dāstān nevisi, 194.

36The number 13, believed to be inauspicious in Iran as elsewhere, was a favorite of the numerologically aware Hedayat, and, as in the minds of his followers, signified his flouting of convention.

37See Javad Mojabi, Pioneers of Contemporary Persian Painting: First Generation, trans. Karim Emami (Tehran: Iranian Art Publishing, 1998), 12-13.

38fesāne gasht o kohan shod hadis-e eskandar/ sokhan-e no ār ke no rā halāvati degar ast.

39Alireza Rezaei, “A Conversation with Jalil Ziapour about the Khorus Jangi Movement” (“Goft-o-guyi bā Jalil Ziāpur dar zamine-ye nehzate khorus jangi”), Rastakhiz 625 (Khordād 1356 [June 1977]), 7.

40Mojabi, Pioneers of Contemporary Persian Painting, 12.

41“…the unconditional adoption and promotion of the European civilization, a total submission to Europe, cultural assimilation of habits and customs, of organization, of the sciences and the arts, of European life and its life styles as a whole, with the sole exception of language… Iran has to become Europeanized in appearance and in reality, body and soul, that’s all.” See Kaveh 36 (1920), cited e.g. by Djamshid Behnam, “The Eastern Perception of the West,” in Globalization and Civilizations, ed. Mehdi Mozaffari (London: Routledge, 2002).

42Jalil Ziapour, “Goft-o-gu bā khorus jangi,” Ferdowsi (Khordād 1346 [June 1967]), goo.gl/TQDQjf; also in Saber-Tehrani, Majmo’e sokhanrāni-hā, 274-277.

43See Ziapour, “Goft-o-gu bā khorus jangi”. Picasso’s involvement with communism was mentioned in an article by Helen Turner, “Picasso Under Criticism,” trans. Sohrab Sepehri, in Panje Khorus, ed. Bahman Mohassess (30 April 1953), 6. It is true that the only major artist who was influenced by surrealism in this period was Bahman Mohassess (and also his cousin Ardeshir Mohassess) but, as I have argued in the latter chapters of my PhD thesis, a considerable number of artists began to display surrealist tendencies, in different ways, using surrealist styles and incorporating surrealist techniques in the period after the Iranian Revolution.

44See Jalil Ziapour, “The Old Painters of Iran and their Survivors” (“Naqqāshi-e qadim-e irān va bāzmāndegāneshān”), Tandis 65 (6 Dey 1384 [27 December 2005]), 6.

45Jalil Ziapour, “Painting” (“Naqqāshi,”) in Khorus Jangi 1, eds. Hassan Shirvani et al, 1(1950), 31; trans. A. Foroutan. All translations of such modern prose literature are by this writer, unless otherwise indicated.

46Ziapour, “Painting,” in Khorus Jangi 1, 2 (1950), 12.

47Ziapour, “Naqqāshi,” in Khorus Jangi 1, 3 and 4 (1950), 4.

48Ziapour, “Naqqāshi,” in Khorus Jangi 1, 5 (1950), 3.

49Ziapour, “Naqqāshi,” in Khorus Jangi 1, 5 (1950), 5.

50Ziapour, “Naqqāshi,” in Khorus Jangi 1, 5 (1950), 4-5.

51Ziapour, “Naqqāshi,” in Khorus Jangi 1, 5 (1950), 10.

52André Breton, Manifestoes of Surrealism, trans. Richard Seaver and Helen Lane (Ann Arbor: University of Michigan Press, 1969), 14.

53yek shegefti, shegefti-ye tāze.

54Ziapour, “Naqqāshi,” in Khorus Jangi 1, 5 (1950), 9.

55Cited in Mir-Abedini, Sad sāl dāstān nevisi, 193.

56Mir-Abedini, Sad sāl dāstān nevisi, 192.

57Mir-Abedini, Sad sāl dāstān nevisi,, 193.

58Persian bolbol, which entered English as ‘bulbul’.

59Breton, Manifestoes of Surrealism, 16.

60Sirus Tahbaz, The Unique Fighting Cock: The Life and Art of Hushang Irani (Tehran: Farzan, 2001), 8.

61Renato Poggioli, The Theory of the Avant-Garde, trans. Gerald Fitzgerald (Cambridge: Harvard University Press, 1968), 131.

62Poggioli, The Theory of the Avant-Garde, 22.

63Poggioli, The Theory of the Avant-Garde, 71.

64See Ehsan Yarshater, “Contemporary Persian Painting,” in Highlights of Persian Art, Ettinghausen and Yarshater, 1979, 368 – however no image of this painting could be found.

65Dard-e daru, Jalil Ziapour’s website, www.ziapour.com/artworks/ (accessed July 2016).

66I.e. in comparison with the situation of surrealism in the West.

67See Aida Foroutan, “Fictive Layering and Inversion in the Surrealist Paintings of Ali-Akbar Sadeghi,” Iranian Studies 49.4 (July 2016), 533-53.

شيوه‌نامه

ایران نامگ فصل‌نامۀ ایران‌شناسی در دانشگاه تورنتو است. این فصل‌نامه مقالات بدیع علمی و پژوهشی‌ای را برای چاپ می‌پذیرد که بر پایۀ معیارهای پژوهشی و ضوابط معمول در رشته‌های گوناگون علوم انسانی و اجتماعی نوشته شده باشند. مقالات دریافتی را دست‌کم سه داور متخصص ارزیابی می‌کنند. مقالاتی برای ارزیابی ارسال می‌شوند که پیش‌تر به هیچ شکل منتشر نشده و بر اساس شیوه‌نامۀایران نامگ تنظیم شده باشند. پس از ارزیابی و پذیرش، مقالات ویرایش و چاپ می‌شوند.

 

ساختار و بیان

از آن جهت که ایران‌شناسی گستره‌ای چندرشته‌ای است و هر رشته‌ای مبانی و روش خاصی دارد،ایران نامگ ساخت و بافت خاصی را برای مقالات پیش نمی‌نهد. با این همه، ایران‌نامه مقالاتی را می‌پذیرد که به بازگویی یافته‌های موجود در علوم انسانی و اجتماعی نپرداخته باشند.

مقالات ایران نامگ معمولاً با پیشگفتاری دربارۀ اهمیت موضوع آغاز می‌شوند و بر اساس تقسیم‌بندی مطالب متن، با بحث دربارۀ شیوۀ پژوهش و کیفیت منابع ادامه می‌یابند و با چکیدۀ یافته‌ها و نتایج برآمده از پژوهش پایان می‌گیرند. زبان و نحوۀ بیان مطلب هر چه روشن‌تر و ساده‌تر باشد و جمله‌ها هرچه کوتاه‌تر، بهرۀ خواننده از مفاهیم و مطلب نیز آسان‌تر خواهد بود. شورای دبیران ایران نامگ در ویرایش زبانی نوشته آزاد است. اگر نوشته‌ای در نظر داوران نیازمند ویرایش ساختاری و محتوایی باشد، هر تغییر و اصلاحی در این زمینه‌ها موکول به نظر و موافقت نهایی نویسنده خواهد بود.

رسم الخط

رسم‌الخط پذیرفتۀ ایران نامگ همان دستور خط فارسی مصوب فرهنگستان زبان و ادب فارسی است.

 

نشانه‌‌های سجاوندی

در این خصوص اصل بر سادگی و پرهیز از افراط و تفریط است. نشانه‌های سجاوندی (نقطه برای پایان جمله، ویرگول برای جداسازی عبارات و نقطه‌ویرگول برای پیوند دو جملۀ پیوسته و نیز نشانه‌های پرسش و تأکید و دونقطه) فقط در جای مناسب به کار می‌روند. در این میان، استفاده بی‌رویه از ویرگول پسندیده نیست. از یاد نمی‌بریم که ویرگول افتاده بهتر از ویرگول اضافه است.

 

نکته‌ها

  • از کشیدن خط زیر کلمات یا سیاه کردن آنها برای تأکید پرهیز می‌شود. تأکیدات ضروری در مواقع استثنایی در میان دو نشانۀ ” “ می‌آیند. به این ترتیب، لازم است که هنگام آوردن نقل قول مستقیم همواره تُک ارجاع به شمارۀ صفحۀ دقیق منبع بیاید.
  • اعداد در متن با نشانۀ ریاضی می‌آیند و شماره‌های ترتیبی با حروف.
  • برای یادکرد افراد از آوردن عناوین پرهیز می‌شود و افعال نیز برای احترام به صورت جمع نمی‌آیند.
  • نقل قول‌ها به دو صورت مشخص می‌شوند:
  1. نقل قول‌های کوتاه‌تر از سه سطر بین دو نشانۀ ” “
  2. نقل قول‌های بیشتر از سه سطر با فرورفتگی متن، بدون علایم نقل قول.

در این حالت قبل و بعد از پاراگراف تورفتۀ نقل قول یک سطر خالی می‌آید.

  • پاراگراف‌ها با دندانه شروع نمی‌شوند و بین دو پاراگراف یک سطر خالی می‌ماند.
  • تُک‌های پانوشت‌ها همواره بعد از یکی از علایم سجاوندی می‌آیند و به کلمۀ تأکیدشده، نقل‌ قول یا اسم یا مفهوم آن جمله یا عبارت ارجاع می‌دهند.
  • اسامی ماه‌های فرنگی به تلفظ فرانسه می‌آیند.
  • برای اسامی آشنا در زبان فارسی تلفظ متعارف و برای اسامی دیگر ضبط مبداء مبناست: بودریار (Baudrillard) به جای بودریلارد. در این زمینه، مبنا و ملاک فهرست‌نویسی کتابخانۀ ملی است.
  • نام‌های خاص فقط برای بار نخست به صورت کامل می‌آیند و پس از نام، تاریخ تولد و مرگ در کمانک و از راست به چپ آورده می‌شود: ابوالقاسم فردوسی (329-411ق/941-1020م).
  • ق برای هجری قمری، ش برای هجری شمسی، م برای میلادی و ق‌م برای قبل از میلاد می‌آید. در هر صورت، برای آوردن تاریخ، مبنا آن است که اول تاریخ متعارف‌تر در زمینۀ بحث به قمری یا شمسی و سپس تاریخ میلادی می‌آید و همۀ تاریخ‌ها از راست به چپ مرتب می‌شوند.
  • ح. برای معین کردن دورۀ حکومت، ز. برای تاریخ تولد و م. برای معین کردن تاریخ مرگ فرد می‌آیند.
  • نام‌ها و اصطلاحات لاتین اول بار در مقاله به خط اصلی و پس از برابرنهاد فارسی‌شان در کمانک می‌آیند: گفتمان (discourse).
  • از به کار بردن ”باشیدن“ در معنای ”استن“ یا ”هستن“ پرهیز می‌شود: ”آ از ب کوچک‌تر است،“ نه ”آ از ب کوچک‌تر می‌باشد.“
  • ”ها“ همواره جدا نوشته می‌شود، مگر در آنها و اینها.
  • ”تر“ و”ترین“ همواره جدا نوشته می‌شوند، مگر در مهتر، کهتر، بهتر، کمتر، بیشتر، بهترین، کمترین و بیشترین.
  • اجزای افعال مرکب، تا حد ممکن که موجب بدخوانی نشود، بی‌فاصله می‌آیند: درپی‌داشت، دم‌درکشید، دل‌برکند.

ارجاعات و یادداشت‌ها

نکات، یادداشت‌ها و ارجاعات کتابشناختی و استنادی همه در پانوشت و با قلم متن می‌آیند. شمارۀ ارجاعات در کل مقاله پیایند خواهد بود. شیوه ارجاع‌دهی به شرح زیر است:[1]

در ارجاع نخست، برای کتاب این ترتیب را رعایت می‌کنیم: نام و نام‌خانوادگی نویسنده، عنوان کتاب به قلم ایرانیک، نام مترجم یا ویراستیار (نوبت چاپ؛ محل نشر: ناشر، تاریخ نشر)، شمارۀ جلد، شمارۀ صفحه یا صفحات. در پایان همه ارجاعات نقطه می‌آید. مثلاً

محمد قزوینی، یادداشت‌های قزوینی، به‌کوشش ایرج افشار (چاپ 3؛ تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1346)، جلد 1، 7.

در ارجاعات بعد: نام خانوادگی نویسنده، خلاصۀ نام کتاب با قلم ایرانیک، شمارۀ صفحه. مثلاً

قزوینی، یادداشت‌ها، 4.

برای کتاب لاتین در ارجاع نخست

Michael Walzer, The Revolution of the Saints: A Study in the Origins of Radical Politics (Cambridge: Harvard University Press, 1981), 4.

برای ارجاعات بعد

Walzer, The Revolution of the Saints, 4.

برای مقالۀ فارسی یا عربی یا اردو این ترتیب را حفظ می‌کنیم: نام نویسنده،”عنوان مقاله،“ نام نشریه به قلم ایرانیک، دورۀ نشریه، شمارۀ نشریه (تاریخ نشر)، شمارۀ صفحه یا صفحات، نقل از شمارۀ صفحه.

مثلاً

محمدجعفر محجوب، ”هشت‌بهشت و هفت‌پیکر،“ایران نامگ، سال 1، شمارۀ 3 (بهار 1362)، 346-387، نقل از 346.

و در ارجاعات بعدی،

محجوب، ”هشت‌بهشت و هفت‌پیکر،“ 346.

برای ارجاع به مقاله‌ای در یک کتاب:

کامران افشارمهاجر، ”نگاهي به صفحه‌آرايي قرآن‌هاي خطي و كاربرد آن در گرافيك معاصر،“ در ساية طوبي: مجموعة مقالات همايش نخستين دوسالانة بين‌المللي نقاشي جهان اسلام، ويراستة حبيب‌الله صادقي (تهران‌: موزة‌ هنرهاي‌ معاصر، 1379)، 47-85، نقل از 47.

و در ارجاعات بعدی،

افشارمهاجر، ”نگاهي به صفحه‌آرايي قرآن‌هاي خطي،“ 47.

برای ارجاع به مقالات لاتین در مجلات

Ervand Abrahamian, “The Crowd in the Persian Revolution,” Iranian Studies, 2:4 (Autumn 1969), 128-150, quote on 131.

و در ارجاعات بعدی،

Abrahamian, “The Crowd,” 131.

برای ارجاع به مقاله‌ای لاتین از یک کتاب

Paul Sprachman, “Persian Satire, Parody and Burlesque: A General Notion of Genre,” in EhsanYarshater (ed.), Persian Literature (New York: Bibliotheca Persica, 1988), 226-248, quote on 226.

و در ارجاعات بعدی،

Sprachman, “Persian Satire,” 226.

پس هرگاه مقاله از کتابی باشد بعد از نام مقاله در فارسی ”در“ و در انگلیسی “in” می‌آید و سپس اطلاعات کتابشناختی مطابق قاعدۀ کتاب نوشته می‌شود.

از کوتاه‌نوشت نام نویسندگاه پرهیز شود (م. ج. محجوب) و نام نویسندگان به صورت کامل نوشته شود: محمدجعفر محجوب.

هر گاه مقاله یا کتاب دو نویسنده داشته باشد، بین نام ایشان ”و“ قرار می‌گیرد. مثلاً

رضا جم و زهرا روزبه، مفاهيم کتابخانۀ دیجیتالی (تهران: صدف، 1381).

هرگاه مقاله یا کتاب چند نویسنده داشته باشد، در اولین‌بار نام و نام خانوادگی همۀ نویسندگان به صورت کامل آورده می‌شود و هر یک، جز آخرین که پیش از آن ”و“ می‌آید، با کاما از هم جدا می‌شوند. در ارجاعات بعدی فقط نام خانوادگی نویسندگان می‌آید. مثلاً

محمدتقی اکبری، احمد رضوانی، محمدتقی منشی طوسی، حسن سلطانی‌فر و احمدنمایی، فرهنگ و اصطلاحات علوم و تمدن اسلامی (مشهد: بنیاد پژوهش‌های آستان قدس رضوی، 1372).

برای منابع اینترنتی آوردن آدرس پایگاه اینترنتی الزامی است که پس از آوردن صورت کتابشناختی می‌آید. مثلاً

محمود بابایی، نشرالكترونيكي، ويراستة علي‌حسين قاسمي (تهران: پژوهشگاه اطلاعات و مدارك علمي ايران، 1382)، در

http://www.irandoc.ac.ir/data/books/E_p/contents.htm

 

تصاویر و جداول

برای تصاویر و جداول منقول از منابع دیگر، که آفریدۀ مؤلف یا مؤلفان مقاله نیستند، لازم است اطلاعات منبع‌شناختی به صورت کامل و مطابق با شیوۀ ارجاع‌دهی ایران نامگ بیاید.

تصاویر مرتبط با هر مقالۀ بایستی به صورت TIFF یا JPG با تراکم 400 تا 600 دی‌پی‌آی (dpi) باشند. لازم است تصاویر به صورت جداگانه ارسال شده، جای دقیق آنها نیز در مقاله، همراه با شمارۀ تصویر، توضیح و اطلاعات منبع‌شناختی، معین شود.

شماره و نام جدول در بالای جدول و منبع در پایین آن می‌آید.

شماره و نام تصویر در پایین تصویر و منبع تصویر به دنبال توضیح آن می‌آید.

از افزودن تصاویری که داده‌ای به متن مقاله نمی‌افزایند و جنبۀ تزیینی دارند خودداری فرمایید.

 

پیشینۀ علمی و دانشگاهی نویسندگان

ارسال فشرده‌ای از پیشینۀ علمی و دانشگاهی نویسندگان به همراه مقاله ضروری است. این پیشینه معمولاً شامل آخرین رتبۀ تحصیلی و سال اخذ آن، پیوستگی دانشگاهی یا سازمانی و برخی از آثار برگزیده و علایق علمی و پژوهشی نویسنده در حد پنج سطر است. آوردن نشانی رایانامۀ‌ نویسنده لازم است. مثلاً

 

احسان یارشاطر (دانش‌آموختۀ دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران​ و دکتری ایران‌شناسی دانشگاه لندن) صاحب کرسی ایران‌شناسی دانشگاه کلمبیا، بنیادگذار و سرویراستار دانشنامۀ ایرانیکا و مؤسس مرکز ایران‌شناسی نیویورک است. در کنار فعالیت‌های فرهنگی و ادبی فراوان او، می‌باید به تأسیس بنگاه ترجمه و نشر کتاب و نیز نشریۀ راهنمای کتاب اشاره کرد. مجموعه‌های ایران‌شناسی، فهرست کتاب‌های چاپی فارسی و ادبیات خارجی از کارهای عمدۀ او در بنگاه ترجمه و نشر کتاب بوده است. برخی از آثار فراوان او عبارت‌اند از شعر پارسی در نیمۀ دوم قرن پانزدهم میلادی، لهجۀ تاتی جنوبی، ادبیات فارسی و ویرایش 40 جلد ترجمۀ تاریخ طبری و نیز همکاری در تألیف و ویرایش تاریخ ایران کمبریج.

[1] مبنای ارجاع به منابع دیگر همواره جدیدترین ویراست راهنمای آماده ساختن کتاب شیکاگو خواهد بود.

Iran Namag

جامعیّت اخلاق عملی در ترکیب حکمت نظری: جوهر درایت در«کیمیای سعادت»امام محمّد غزّالی

و چون گوهر آدمی در اول آفرینش ناقص و خسیس است،ممکن نگردد وی را از این‌ نقصان به درجهء کمال رسانیدن الا به مجاهدت و معالجت.و چنان‌که آن کیمیا که مس و برنج را صفا و پاکی زر خالص رسانده دشوار بود و هرکسی نشناسد،همچنان آن کیمیا که‌ گوهر آدمی را از خسیسیّت بهیمیّت به صفا و نفاست ملکیّت رساند تا بدان سعادت ابدی یابد هم دشوار بود و هرکسی نداند.

-حجّة الاسلام امام محمّد غزّالی

1

در گسترهء معیّن آن مبدأ و معادی که قطعیت قاطع حکمت الهی است،ذات حقیقت‌ حق عین هروجود و نیز محیط به هر هستی است.اما همین ذات درعین‌حال فراسوی و بر فراز تجلیات عینی خویش است.و بر این منوال انسان و جهان هستی او تجلی حق‌ است،چرا که هرآنچه هست ماحصل لحظه‌ای است که در محدودهء این مبدأ و معاد «لما شاءالحق سبحانه من حیث اسماؤه الحسنی الّتی لا یبلغها الاحصاء ان یری اعینها …»[1]درعین ممکن الوجودی،انسان ماحصل این لحظهء مشیت تمثیلی عینی از واجب‌ الوجودی دیگرست.ارتباط ناگزیر این دو«وجود»متفاوت همواره ماهیت‌پرداز عینیت و هم مدوّن تطوّر فرهنگ منتج از آنهاست.اما انسان خود تصور مسجّلی است از فرهنگ‌ خویش:نمادی است از بودونبودها،بایدونبایدها،باشدونباشدها؛تجسمی است از آنچه حق است و از آنچه باطل می‌نماید.بدیهی‌ترین اصل مبتنی بر این نظام تباعد موجودیت«ممکن الوجودی»انسان و«واجب الوجودی»حق است.در معانی اخبار«یا انسان اعرف نفسک،تعرف ربّک»و یا«من عرف نفسه فقد عرف ربه»به این تباعد وجودی انسان و خدا می‌توان و باید اقتداء کرد.نظریه‌های وحدت الوجودی نیز از شیخ اکبر محی الدین ابن عربی تا صدر المتألهین ملا صدرای شیرازی قائم به همین تباعد فی‌ النفسه و ناگزیرست؛چه فی المثل در«حرکت جوهری»ملا صدرا فرض حرکت از ترکیبی بالفعل و اقصر به تشخیصی بالقوه و اکمل مترتب است.[2]پس معنی مخالف‌ قدرت حق محدودیت توانایی انسان است.در محدودیت انسان فرهنگها مجال و رخصت‌ پرورش یافته است.انسان فرهیخته انسان محدودست.خطوط حرکات و تفکرات انسان‌ حدود تمدن و بربریت را به تناوب ترسیم می‌کند.اما این حدود،که خود بازتاب‌ بینهایت حق است،هم بر مدار تفکر انسان می‌گذرد،و از اینجاست محدودیت علم‌ معقول او،و هم بر سیاق حرکات آدمی،و هم از اینجاست موازین عمل محدود او.

هنگامی‌که طرح جامع اخلاقی عملی در سیطرهء نظام حکمتی الهی نقش می‌گیرید -هم از آن دست که حجّة الاسلام امام محمّد غزّالی(450-505 هـ.ق.)واضع و طراح‌ آن است-در این طرح و نقش چهار عنصر معرفت‌شناختی[3]محل و موقف تأمل در چگونگی و کاربرد یک سنت سرمدی معتبر در فرهنگ است.این چهار عنصر که هردو واضع دوگانه‌ای توأم است عبارتند از:(1)جامعیت اخلاقی مدنیّتی فرهیخته که خود تصور و تمثلی است از(2)جامعیت آن طرح‌وطراحی ازلی که مرجع و مأخذ اعتبار آن‌ است؛و نیز(3)حیطیهء عینیت و عمل که خود بازتاب و نمودی است از(4)ذهنیت و عالم معنایی که بی‌وجود اعلای آن-در گسترهء مثل افلاطونی-هیچ عنصر ملموس و محسوسی محلی از اعتبار نمی‌یابد.هم این جهات چهارگانه-آن‌سان که نقش‌پرداز اندیشهء شگرف غزّالی در کیمیای ساخت او از سعادت است-دلایل تاملی بر کیمیای‌ سعادت اوست.

2

مقولات حکمت خلقی که طی آن غزّالی به تشریح و تفصیل مبانی تحصیل سعادت‌ پرداخته است در عین برخورداری عمیق از شعب و مباحث عمومی علوم عقلی و نقلی، خود قائم به ذات مستقل بوده و در واقع برای منظور عملی‌تری از مناظرات کلامی، مناقشات فقهی،و یا مباحثات فلسفی پرداخته شده است.مقصود از این مقولات بیشتر پرداختن به دائرهء عملکرد و حوزهء کاربرد سنن الهی است؛و هم از این روست که‌ «بعضی در مقام تعریف گفته‌اند که باوجود احیاء العلوم به هیچ‌یک از کتب اسلام نیاز نیست.»[4]کتاب احیاء العلوم الدّین سرآمد این کتب اخلاقی و ماحصل سفر سرنوشت‌ ساز غزّالی به شام و بیت المقدس است که در 484 هـ.ق.از بغداد شروع و در 498 هـ.

ق.در طوس بپایان رسید.[5]همین مقولات اخلاقی در دیگر آثار غزّالی از قبیل رسالات‌ ایّها الوالد که گویا ترجمهء عربی اصل فارسی فرزندنامه باشد،[6]و پندنامه مجال پرورش‌ بیشتر می‌یابد.اما کیمیای سعادت که در آثار فارسی غزّالی حکم احیاء العلوم الدین‌ عربی را دارد سرآمد کتابهای متعدد وی در حکمت خلقی و نیز سیاست مدنی است.این‌ کتاب بین سالهای 490-500 هـ.ق.یعنی در خلال مسافرت و سیر آفاق‌وانفس‌ غزّالی نوشته شده است،[7]و نیز به اعتبار قول استاد جلال الدین همایی(قده)بعد از احیاء العلوم الدین و قبل از المنقذ من الضلال تألیف شده است.[8]

اهمیت این قبیل آثار امام غزّالی را در متن فرهنگ اسلام می‌توان باتوجه به اقبال‌ عوام و تأمل خواص بدانها ارزیابی کرد.خود غزّالی خلاصه‌هایی از احیاء العلوم الدین- شاید برای تفهیم عوام و یا تسهیل در تدریس-تهیه کرده است،از آن جمله است:نظیر المرشد الامین الی موعظة المتین.[9]و نیز احمد غزّالی کتاب لب الاحیاء را از متن اصلی‌ کتاب تلخیص و تدوین کرده است.[10]خلاصه‌ای نیز از کیمیای سعادت از افضل الدین‌ کاشانی حکیم عالیقدر قرن هفتم در دست است.[11]این خلاصات مکرر دلیل توجه مدام‌ نسلهای پی‌درپی به هستهء تربیتی مقولات اخلاقی غزّالی است.همین مهم در شرح و تعلیقات متعدد له یا علیه آثار اخلاقی وی نیز مشهودست.از طرفی تدریس احیاء العلوم‌ الدین در بغداد توسط خود غزّالی در 490 هـ.ق.گویای اقبال آنب این کتاب بخصوص‌ و مباحث اخلاقی علی العموم است.ولی از طرف دیگر چون غزّالی در تدوین کتب‌ اخلاقی خویش به دقایق و ظرایف علوم پیشترفتهء فقه و حدیث توجه کافی مبذول نمی‌ داشته است تندی و عناد برخی ناقدین را به خود جلب کرده است،ازجمله ابو الفرج بن‌ جوزی(متوفی 597 هـ.ق.)در مقام تنبیه غزّالی برآمده است که:«ذکر فی کتاب‌ الاحیاء من الاحادیث الموضوعة و ما لا یصّح غیر قلیل و سبب ذلک قلّة معرفته…»[12]

ولی به هر قدر تقدیر مسایل اخلاقی موردنظر غزّالی به یکباره در متن مقولات رفتاری‌ جامعهء اسلامی قرار می‌گرفته است.همین ابن جوزی کتب منهاج القاصدین را در شرح‌ احیاء العلوم الدین و اعلام الاحیاء باغلاط الاحیاء را در اعتراض بر غزّالی نگاشته است.[13]

ابن قیّم(691-751 هـ.ق.)نیز بر احیاء العلوم الدین اعتراضیه‌ای نوشت که به نوبهء خود به الاجوبة المرضیة قطب شعرانی در دفاع از غزّالی انجامید.[14]خود غزّالی نیز الاملاء علی مشکل الاحیاء و الانتظار لما فی الاحیاء من الاسرار را در جواب معترضین نگاشت.[15]مقولات اخلاقی مورد توجه غزّالی همگی در متن و جریان پویندهء جوامعی بوده است‌ که مبانی فرهنگی‌شان یا به افکار و عقاید وی شکل و جهت داده و یا در خلال نه توی آنها ره به ترکیب مدنیتی استوار می‌جسته است.مسایل مورد توجه غزّالی هم امروز از آن‌ اعتبار و جامعیت برخوردارست که در عصر وی رگه‌های حیاتی فرهنگ اسلام را جان‌ می‌بخشیده است.

3

در حکمت اخلاق الهی امام غزّالی،فرض بدیهی بر آن است که در وهلهء اول: «هیچ‌کس را به حقیقت معرفت وی راه نیست،بلکه اقرار دادن به عجز از حقیقت‌ معرفت وی منتهی معرفت صدیقان است.»[16]تشخیص ضعف معرفت حق قدم اول‌ معرفت نفس است.اما ضعف در تشخیص و معرفت حق خود تمثیلی است از برتری‌ قدرت جاودانهء او.چون او جاودانه است و انسان متعقل گذرا،پس مظروف ازلی در محدود زمانی نمی‌گنجد.این معادله،میزان قدرت لایزال اوست.اما اصرار بر این‌ لایزالی قدرت حق از چه روست؟چرا«غایت عقل عقلا در مبادی اشراق جلال وی‌ حیرت است و منتهی سیر سالکان و مریدان در طلب قرب به حضرت جمال وی دهشت‌ است؟»[17]قدرت لایزال حق شالودهء سرمدیّت امرونهی اوست.بدون احتیاج به ابرام این‌ سرمدیّت نه اصرار به لایزالی قدرت حق موجبی می‌یابد و نه مجموعه و کلیت آن امرو نهی از حقانیتی همه‌شمول برخوردار می‌شود.پس اساس و سازمان هر اخلاق مبتنی بر اصولی سرمدی است.این‌که قدرقدرتی حق لایزال است معنی مخالف محدویت انسان‌ را ایفا می‌کند؛و این دو اصل اصالت و جاودانگی مبانی اخلاقی را هم در عرصهء حکمت نظری و هم در پهنهء اخلاق عملی تثبیت می‌کند.

غزّالی در احیاء العلوم الدین و نیز در کیمیای سعادت درپی پایه‌گذلری آن‌چنان‌ دستگاه گستردهء اخلاقی است که چنین مبادی سرمدی را هم به نه‌توی شخصیت انسان و نیز به شالوده درهمباف روابط اجتکاعی یک مدنیت فرهیخته گسترش داده و اعتبار می‌دهد.از خصوصیات بارز حکمت خلقی غزّالی تداوم موضوعی مقولات اخلاقی از حیطهء عینیت و عمل به حوزهء الهیات و مجردات متافیزیک است.

تداخل موضوعی و تناسب معرفت شناختی اخلاق و سیاست از یک‌سو و الهیات از سوی‌دیگر-که عالیترین تجلیات کلامی خود را در آثار غزّالی می‌یابد-سابقهء طولانیتری از زمان تفوق سیلسی کلام اشعری بر معتزلی دارد.ماهیت و جامعیت اخلاق‌ در تعالیم قرآنی و نیز تأثیر عمیق فلسفهء اخلاق افلاطون و ارسطو موجب همسنگی و هماهنگی اخلاقیات و الهیات بوده است.در حکمت مشایی بطور کلی و در فلسفهء ابو نصر فارابی(258-339 هـ.ق.)بطور اخص مقولات اخلاق و سیاست مستقیما با سعادت زمینی بشر و طرقالهی دستیابی بدان مقارن است.علاوه‌بر فلسفه به معنی‌ اخص آن،تقارن موضوعی اخلاقیات و الهیات در محدودهء فقه و کلام نیز منصهء ظهور داشته است.به عقیدهء فارابی در محدودهء فقهی تقابل و تداوم موضعی حق که غایب است‌ و حقانیت کتاب او که حاضرست مقولهء اخلاقیات را گسترشی متافیزیک و مقدس‌ می‌دهد.[18]و همچنین در مقولات کلامی دامنهء عقیدتی این گسترش پایگاهی معقول و منقول می‌یابد.[19]ولی در حکمت مشایی فارابی تناسب و تداخل اخلاقیات و الهیات‌ بازتابی عمیق یافته و در ماهیت و اساس جهان‌نگری وی مجال پرورش می‌یابد.به قولی‌ همان تشابهی را که افلاطون در جمهور بین فرد و دولت ترسیم کرده است،فارابی بین فرد و جهان هستی پیرامون او بطور کلی قائل بوده و بین این دو تناسبی همه‌شمول می‌بیند تا جایی که حکمت وی نوعی خاستگاه نظری است جهت دستیابی به حقیقتی که سعادت‌ آورست و یا سعادتی که مقرون به حقیقت است.[20]

بر محور چنین شناختی ار انسان و ارتباط حیاتی وی با جهان هستی پیرامونش هر مبحث اخلاقی صبغه‌ای از تعلقات الهی و هریک از مظاهر شناخت و عبودیت حق‌ متضمن تلویحاتی بر مقررات اخلاقی است.و هم از این روست که از آراء اهل مدینهء فاضلهء فارابی تا المبدأ و المعاد ملا صدرا همواره مدارج اخلاقی،مناسبات سیاسی،و نیز مصالح اجتماعی همگی در تقارب ضمنی و موضوعی با مقولات ربوبی است.مرجعیت‌ ربوبیت متضمن برتری و اولویت ذات اقدس الهی بر مختصات و عینیات جهان هستی‌ است که اخلاق،سیاست،جامعه و فرهنگ همگی درزمرهء آنهاست.ازلیّت و ابدیّت‌ این ذات اکبر قائم بر دو محور ذهنیت مطلق و عینیت نامحدود اوست:به عبارت دیگر سرمدیّت حق هم متمکن است بر بینهایت و اولویت ارحج و اقدس او که بر همه هستی‌ اقدم است،و هم متضمن است بر مفردات خلقت وی.

و بر این سیاق بر تطوّر ناگزیر ازلیّت حق و حقیقت به عینیت واجب معائیر اخلاق و سیاست کریزی نیست چرا که به قرار کاربرد حکمت مولانا هستی نماییهای عناصر ممکن الوجود اثر از واجب الوجود مطلق می‌برد که سرّ و ضرورت فانی‌نماییش خود جوهر درایت در کیمیای سعادن است.

4

در انسان‌شناسی اخلاقی خود غزّالی جوانب مختلف شخصیت فردی را محدود به و منشعب از دو خصیصه«عنوان مسلمانی»و«ارکان مسلمانی»می‌داند.[21]در تعبیر عبارت«مسلمانی»نزد غزّالی باید به مفهوم ایده‌آل انسان فرهیخته تأسی جست که همان‌ «انسان کامل»است.اسلام که در وجدانیّات غزّالی مظهر مدنیّت الهی است تنها محدوده‌ای است که در چهارچوب موازین ربوبیش فرهنگ برتر میسرست.«عنوان»و «ارکان»مسلمانی خود موازین اخلاق برتر و هر آنچه در ترتیب و ترکیب فرهنگ مقدمات‌ تشخیص احوال و مقامات والاترست.بالمآل از تشخیص این احوال و مقامات در حوزهء مشخص یک نظام مقدس و بر محور متصاعد یک هرم اصول و قواعد متکامل و جزمی‌ کریزی نیست.از طرف دیگر پدیده‌شناسی این عناوین و ارکان ره به ذات و ماهیت خود فرهنگ می‌گشاید.به عبارتی حقّانیت و عملکرد گسترش این عناوین و ارکان در گرو اعتبار اصولی‌تر نظام مقدسی است که منشأو مرجع استحکام و تداوم آنهاست.و از طرف دیگر نفوذ و تحکیم این اصول در اعماق وجدانیّات فردی به تعبیری یگانه ممرّ تعمیم‌ اعتبار یک فرهنگ از حوزهء اعلای ذهنیت و اعتقاد به گسترهء وسیع عینیت و عمل است.

در تحصیل سعادت،انسان برتر غزّالی نائل به چهار عنوان است،هریکی متکی به‌ شناختی ازلی از حق و نیز منتهی به فضیلتی ابدی در بشر.این چهار عنوان منقسم به دو مرتبت است:اول،شناختن نفس خویش/شناختن حق‌تعالی؛[22]دوم،معرفت دنیا/ معرفت آخرت.[23]در منطق جدلی مستور در مناسبات متکامل این دو مرتبت است که‌ انسان فرهیختهء غزّالی از کورهء معرفت برون آمده تکوین و رشد می‌یابد.شناختن نفس‌ خویش و شناختن حق‌تعالی عناوین اولیّهء انسان اوّل است.این دو لازم‌وملزوم‌ یکدیگرند.و شناخت انسان از نفس خویش متضمن بدیهی‌ترین اصل اعتبار هر فرهنگ‌ الهی است:که انسان انسان است و انسان خدا نیست.شناخت انسان از نفس خویش‌ به تنهایی و بدون معیار آن شناخت برتر از حق‌تعالی میسر نیست.و از روی دیگر شناخت حق‌تعالی،که بر ملکوت صرف متکی است،بدون استنباط هستهء نفسانی‌ انسان که در پهنهء حیات خلیفة الارض است صورت نمی‌پذیرد.در ارتباط بنیانی این دو شناخت هم ربوبیّت حق مسجل است و هم توانایی محدود انسان در حیطهء فرهنگی که‌ خود بازنمود این اصل قدیم است.

اما شناختن نفس خویش/شناختن حق‌تعالی مترتب بر معرفت دنیا/معرفت آخرت‌ است.معرفت دنیا مستقر بر موازین معقول زندگی خاکی است؛معرفت آخرت به ناگزیر مبانی منقول مبدأومعاد را بر محور سنّت مقدس به حیطهء شعور و استنباط ذهنی‌ می‌کشاند.معرفت دنیا اعتراف به محدودیت و فنای آن است؛معرفت آخرت مترادف اقرا به بینهایت و بقای آن است.دنیا محل کذرست ار آن‌رو که عقبی مقصد هستی‌ است.این دو علم داده و ستانده یکدیگرند.معرفت دنیا علم به مختصات حوزهء عملکرد و کاربد موازین الهی است،ومعرفت آخرت تأمل در مقصد و نهایت هستی آن‌چنان‌که‌ در حیطهء تعقّلات مبدأ و معادگرایی بشری می‌گنجد.ولی چگونگی و کیفیت معرفت‌ شناختی در هریک از این دو حوزهء مستقل تأثیری کیفی،مستقیم،و عمیق در بطن آن‌ دیگری دارد:معرفت دنیا از صبغه‌های ذهنی یک جهان‌نگری الهی-که طی آن‌ مراحل عادی زندگی متبلور خصائص معنوی و عرفانی است-مبرا نیست؛و علم آخرت نیز از دقایق و ظرایف هستی در نه توی عملی آن رنگ تعلق می‌پذیرد.نتیجه آن‌که جهان‌ ملموس و محسوس هستی که بین دو قطعیت قاطع مبدأ و معاد الهی شکل و نضج‌ می‌گیرد از ماهیت و وجودی یکپارچه و مستمر برخوردار می‌گردد که طی آن هر حرکت‌ دنیوی مترصد بر امری اخروی و هر حقیقت اخروی مترتب بر عملکردی دنیوی است. معرفت دنیا/معرفت آخرت در تحلیل نهایی حقیقتی واحد و شناختی همگون است.

در تشکّل و تکامل روان خویش انسان برتر غزّالی همچنین مستقر و متکی بر دو رکن‌ «عبادات»و«معاملات»است.[24]اوّل عبادات:عبادات در حکم رکن اول همطراز و همسنگ شناختن حق‌تعالی و معرفت آخرت در عناوین انسان اول است.عبادات تثبیت‌ و تحکیم منزلت تأویل[25]انسان است به اصل لایزالی که حکم

انّی جاعل فی الارض خلیفة

در منزلت وی جاری است.در این عبادات که بازگشت مستمر انسان است به اصل اصیل‌ خویش مفهوم

انّی اعلم ما لا تعلمون

به تکرار تحقیق می‌یابد.و نیز در تأویل انسان به‌ عبادات مقدم بر معاملات تجدید عهد مستمرست؛

قالوا بلی

است که ودیعهء خلقت بود همچنان‌که شهادتی است بلا شرط

الست بربکم

را.انسان عابد،مخاطب

قال یا آدم‌ انبئهم باسمائهم

است؛در عبادات،انسان تجدید عهد خطاب می‌کند.

ولی عبادات در حیطهء متعالی ذهنیّات و روحیّات است؛گسترهء عمل نیز توأمان این‌ علم الهی است.پس دوم معاملات:معاملات تحدید و تکلّف است هرآنچه را حیطهء عمل در برمی‌گیرد.معاملات گسترش عبادات است از حوزهءتعقل روحانی به سیطرهء محدود در حدود و ثغور عمل.معاملات درپی عبادات تأویل حرکات و اطوار آدمی است‌ به غرض نهایی صانع او.عملکرد انسان فرهیخته هدف غایی هر حکمت اخلاق الهی‌ است که درپی تشکیل اصولی فرهنگی متعالی بوده است.در رکن معاملات از آداب‌ نکاح[26]تا فضیلت کسب[27]و حق صحبت خلق[28]همه تعریف و شناختی جامع می‌یابد.

ولی رکن«معاملات»همه در تحدید و تشریح«عمل»نیست چرا که هم در این رکن از فواید و آفات«عزلت»به یکباره شرحی مبسوط در دست است.[29]ضرورت عزلت در رکن‌ «معاملات»-که خود مبانی«عمل»است نه گوشه‌گیری-نشانه‌ای از توجه خاص‌ غزّالی به حضور غایبانه در جمع و غیبت از پریشانیهای جمعی است.این مهم باتوجه به‌ عزلت ده سالهء خود غزّالی از جمع و سفر جسمی او که در واقع حضری روحی بود تعبیر عملی‌تری می‌یابد.

ارکان سوم و چهارم کامل و مکمّل یکدیگرند:مهلکات و منجیات.[30]یکی ره به‌ تاریکی سقوط می‌برد و دو دیگر بر مدار صعود طی می‌کند.تداوم اجتناب‌ناپذیر این سقوط و صعود محور هرمی است که در محدوده و بر مدارج ان اخلاق و موازین‌ عملکرد هر فرهنگ تعریف و تثبیت می‌شود.هم این تداوم خود تمثیلی پایدار از حقیقتی‌ سرمدی است که معنای وجودی آن است.

مهلکات هم آنچه است که از بهیمیّت زمینی و ناگزیر انسان برمی‌خیزد:شهوات‌ است،[31]شره سخن است،[32]خشم و حقد و حسدست،[33]دوستی دنیاست،[34]بخل و جمع مال است،[35]جاه و حشمت است،[36]و الخ.منجیات همه تعالی روح است هم بر آن محور تصاعدی که همواره به بالا می‌نگرد:توبه است،[37]که ترمیم و تخفیف نزول‌ اخلاق است،شکر و صبرست[38]که بر مدار تشخیص حقیقتی اکبر می‌گردد،خوف و رجاء است[39]که خود سرّ اعظم ایمان است،فقر و زهدست[40]که روی به عریانی روح‌ دارد،نیّت و صدق و اخلاص است[41]که صیقل آینهء جان است،تفکّرست[42]که هم از

هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون

سرچشمه می‌گیرد،و نیز در توحید و توکل است[43]که مآلا تقطیر و تخلیص روان به سرآمدی احدی است،و الخ.

5

جامعیت اخلاقی در انسان برتر منظور نظر غزّالی خود حاکی از جامعیّت و اعتبار دامنه‌دار آن نظام همه‌شمول و مقدسی است که فقط در پرتو حقانیت و استمرار آن معائیر خوبی و پلیدی/زیبایی و زشتی مفهوم معتبر می‌یابد.در بین دو قطب «الست بربکم»

و

«بلی شاهدنا»

که دو قطعیت قاطع محیط به هستی‌نماییهای بشر خاکی است فقط موازینی می‌تواند عبودیت فرهیختهء انسان را تضمین و تحکیم کند که در جامعیّت اعتبار خود نشان و تمثیل از مرجعیتی برتر بدست دهد.

اما تک‌تک عناصر متشکلهء این جامعیّت اخلاقی ارتباطی دو جانبه و تکاملی با کلیّت خویش دارد؛و به تعبیری از گذر منطق جدلی بین همین دو نیروست که هم اصل‌ و سازمان اخلاق و هم فرع و اجزاء آن به تداومی معتبر و نافذ دست می‌یابد.بدین ترتیب‌ انسان فرهیختهء غزّالی هم در مراحل تفکر و تعقل خویش و هم در موارد عملکردش مقید و محدود به دو مبدأ و مرجع است:(1)کلیّت اخلاق همه شمول و همواره معتبر،و(2) جزئیّت عناصر و مواد متشکلهء آن.هر عمل انسان برتر غزّالی منشعب از اصلی اصیل و لایزال و منتهی به خیری واحد و منحصر به فردست؛و کل این واحد اعتباری در فرهنگ‌ پایه‌های متافیزیک و نیز گسترهء عملکرد عینی آن را تثبیت و ترویج می‌کند.

اگر جامعیّت اخلاق الهی حاکم بر انسان فرهیخته است و خود نیز از جامعیّت و اعتبار نظام اقدس برتری سرچشمه می‌گیرد پس هدف غایی این اخلاق آفرینش و تداوم‌ انسانی است که در سیر تکاملیش آینه‌گردان ربوبیّت حق است.انسان خدایی انسان‌ متخلّق به اخلاق الهی است.تجسّم عینی اسماء الحسنی در محدودهء مقیّد هستی خاکی‌ بشر شخص انسان کامل است.سعادت کامل و کیمیای تشخیص آن مآلا سرّ الوجود انسان برتر غزّالی است،و این خود منتج از کمال سرمدی حقیقتی است که هم جامع‌ جمیع خصال نیکو و هم قادر قدیر تواناییهای اکمل است.

کیمیای تشخیص این سعادت علی‌رغم پرورش ترکیب جوهریش در حکمت نظری‌ مآلا در محدوهء اخلاق عملی به بوتهء آزمایش ریخته و پرداخته می‌شود.و از همین‌روست‌ که اگر غزّالی تهافت الفلاسفه و دیگر آثار دورهء نظامیه بغداد متکلم مدافع ارکان اصولی و فقهی یک نظام مقدس و سرمدی در قبال داعیه‌های مشایی است،غزّالی احیاء العلوم‌ الدین،المنقذ من الضلال و یا کیمیای سعادت معلم حقیقت‌گرایی است که از پس‌ تکامل و تعالی روحی خویش به دنبال لباب الالباب سنّت الهی و تکلیف و تحدیدی‌ است که این سنت بر زندگی فرهیخته تقدیر می‌کند.پس قریب هر واقعیت به حقیقتی‌ ازلی و تحقیق هر امر ازلی بر واقعیتی عملی مقصود اعلای حکمت خلقی غزّالی است.

در کیمیای سعادت غزّالی درپی شناخت و شناسایی آن شالودهء عمومی و زیربنایی‌ رستگاریی است که علاوه‌بر اتصال بشر خاکی به اصلی اصیل و لایزال،او را در عین‌ حال به ماهیت و تنوع همنوعان و هستی زمینی خویش نیز نزدیک می‌کند.این نزدیکی و تعلق خاطر که از طریق اشتراک امّتی در تحصیل سعادتی واحد تشدید و ترغیب می‌شود همان است که ابن خلدون«عصبیة»نامید.اهمیت این عصبیت در تشکیل امّت و فرهنگ یکپارچه تا جایی است که ابن خلدون مدعی است«ان الدعوة الدینیه من غیر عصبیة لا تتم و هذا لما قدمناه من انّ کلّ امر تحمل علیه الکافة فلابدّله من العصبیة و فی الحدیث الصحیح کما مرّ ما بعث اللّه نبیا الا فی منعة من قومه…»[44]

ولی این خویشتن‌شناسی جمعی مترتب بر خویشتن‌شناسی فردی است چرا که‌ غرض غایی هر اخلاقی آن است که بلکه آدمی«خویشتن‌شناس تمام»گردد.[45]در تقابل این دو معرفت است-یکی از خویشتن خویش در اعتزال و دیگری از خویشتن‌ خویش در اجتماع-که تقریبی اصولی از روانشناختی فردی و اجتماعی تا بدیهی‌ترین‌ انگاره‌های فرهنگی منظور و محصول می‌شود.فرهنگ و جامعه و فرد هم در ترکیب و هم‌ در ماهیت ساختار خویش مشترک در انگاره‌هایی ازلی‌اند که بر محوری ثابت تعریفی‌ همگون از آنها بدست می‌دهد.مادام که این انگاره‌ها از اعتبار و حیثیتی پایدار برخوردارست خلاقیت فردی و نیز تطوّرات نهادی اجتماعی مبتنی و منطبق بر تأییدات‌ فرهنگی است؛و بالمآل از هم گسستن شیرازهء اعتبار این انگاره‌ها منجر به اختلالات‌ روحی در فرد و نوسانات نهادی در اجتماع می‌گردد.در حیطهء اعتبار حکمت خلقی‌ غزّالی خویشتن‌شناسی جمعی و فردی علاوه‌بر الزام اجتناب‌ناپذیر یکی بر دیگری‌ ضمانت و ودیعهء تداوم کل فرهنگ محیط بر فرد و جامعه نیز هست.

تداوم و تداخل جامعیّت اخلاقی در پهنهء مدنیت فرهیخته و جامعیت اصول اصیل‌ متافیزیکی که درعرصهء وجدان و نظر معتبرست خود تمثیلی مبرهن است از تلاقی دو جهان:یکی محسوس و ملموس و دیگری معقول و منقول که عالم و معلوم و کاشف و مکشوف یکدیگرند.

6

تصوّر غزّالی از هستی،حقیقت،و واقعیت به هم آمیخته است؛و این مهم در انسانشناسی وی بخوبی مشهودست:«بدان که آدمی را به بازی و هرزه نیافریده‌اند، بلکه کار وی عظیم است و خطر وی بزرگ:چه اگر وی ازلی نیست ابدی است،و اگر چه کالبد وی خاکی و سفلی است،حقیقت روح وی علوی و ربانی است…»[46]نوسان‌ انسان بین دو جهان است:«و از اسفل السافلین تا به اعلی علیین همه شیب و بالا کار اوست:و اسفل السافلین وی آن است که در مقام بهایم و سباع و شیاطین فرود آید،که‌ اسیر شهوت و غضب می‌شود؛و اعلی علیین وی آن است که به درجهء ملایکه رسد…»[47] هم آن‌چنان‌که حکمت خلقی غزّالی وی آن مرز بین این دو جهان است،تصور ذهنی وی از حدود و ثغور این دو حیطه محل تلاقی ذهنیت اعلای عالم مثل و عینیت کامل عالم عمل این تصور واحد از صور متداخل هستی-از پهنهء حقیقت به واقعیت و بالعکس- مبتنی بر استنباط مسجّلی است از معرفت و نیز مقولهء معرفت‌شناختی.معرفت در کلیّت‌ خود ماحصل بلا فصل تفکرست که غزّالی در فضیلت آن به حدیث نبوی استناد می‌کند که:تفکر ساعة خیر من عبادة سنة.[48]ولی فضیلت و حقیقت این تفکر و این‌که این‌ تفکر برای چه می‌باید و در چه باشد و کجا رود و میادین آن کدام است و آیات منظور آن‌ کدام[49]همگی به یکباره ره به معرفت حق‌تعالی می‌برد.حق‌تعالی مقصود و غایت غایی‌ معرفت است،و تفکر طریقهء تحصیل آن.براساس اصل اصیل اتحاد عاقل و معقول پس‌ مقصد معرفت-که حق است-رنگی یکپارچه و منسجم هم بر قاصد و هم بر مقصد و هم بر مقصود می‌زند که در مقوله‌ای این‌چنین از معرفت فاعل و فعل و مفعول-همچنان‌که‌ عاقل و عقل و معقول-صور مختلفی از حقیقتی واحدست.همچون مینیاتوری از طبیعت‌ متلوّن حکمت اخلاقی غزّالی تصویری موجز و کامل از کلیّت هستی بدست می‌دهد.

هم از این شیوهء معرفت‌شناختی برمی‌آید که تلاقی و تداخل دو جهان منظور غزّالی‌ -یکی محسوس و ملموس و دیگری معقول و منقول-به تداعی هریک از آن دیگری‌ می‌انجامد.چنان‌که در منجیات«توبه»حد واسط و فاصل عینیت این جهان و حقیقت‌ آن دیگری است:«پس توبه ضرورت آدمیان است و اول قدم سالکان است،پس از بیداری که حاصل آید از نور شرع و عقل تا بدان راه از بیراهی بشناسد هیچ فریضه نیست‌ جز توبه که معنی وی بازگشتن است از بیراهی و آمدن باز راه.»[50]و هم در«آداب‌ کسب»باز به حدیث نبوی اقتداء می‌کند که روزی«با اصحاب نشسته بود،برنایی با قوت بامداد پگاه بر ایشان بگذشت و به دکان می‌شد،صحابه گفتند:«دریغا اگر این‌ پگاه خاستن در راه دین بودی!»رسول-علیه السلام-گفت که:«چنین مگویید که اگر از برای آن می‌رود تا خود را از روی خلق بی‌نیاز دارد یا پدر و مادر خود را یا فرزند و اهل‌ خود را وی در راه خدای حق‌تعالی است…»[51]پس«توبه»و«کسب»در دو سوی یک‌ معادله تقریب دو جهان می‌کند:یکی انگاره‌های اقدس و سرمدی که حد غایی هر عمل‌ زمینی است و دیگری اعمال و عاداتی که خود تعبیری و تمثیلی است از آن انگاره‌ها. پس ارتباط این دو جهان در اندیشهء غزّالی و نیز در حکمت خلقیش معیار گسترش حقیقت‌ به واقعیت و تقریب واقعیت به حقیقت است.

تقابل این دو جهان-یکی انگارهء هستی و دیگری هستی-از افلاطون به بعد نزد حکمای غرب و شرق محل تأمل بوده است.پس از تثبیت عالم مثل در حکمت افلاطون و تعدیل ارسطویی بر آن،در فلسفهء نو افلاطونی-و نیز در حکمت الاشراق-ارتباط این دو جهان یکسویه و از احدیت محض به صور و اسباب مختلف است.در حکمت خلقی‌ غزّالی،که به تعبیری ماحصل تشریح و تنقید وی از تعقل مشایی در مقاصد الفلاسفه و تهافت الفلاسفه و تعلق خاطرش به کلام اشعری در آثار متداول پنجگانه‌اش-احیاء، الوسیط،البسیط،الوجیز،و الخلاصه[52]-است،موجبات تقریب این دو جهان فراهم‌ آمده است.در محدودهء کلامی مبدأ و معادی که مبادی تعریف و تثبیت جهان اندیشه و عمل غزّالی است نه این جهان ماده و عمل بی‌حضور مرجعیتی اعلا محلی از اعتبار می‌یابد و نه آن جهان مثل و معقول می‌تواند فاقد تجلیّات و آیات زمینی باشد.هردو جهان نشأت از حقیقتی واحد می‌برد و در ترکیب و تداوم خود اعتباربخش یکدیگر می‌توانند بود.

7

امام محمد غزّالی،در کلام به ابو موسی اشعری سنت‌گرای جزم‌اندیش طراز اوّل‌ الهیات اقتداء می‌جست و نیز در مذاهب چهارگانه،شافعی مسلک بود.تعلق خاطر غزّالی را به کلام اشعری و مذهب شافعی باید به‌هرحال باتوجه به مقام شامخ این‌ بزرگترین متکلم قرن پنجم تلقی کرد وگرنه به قول خود او«در عقلیات،مذهب برهان‌ دارم و در شرعیات،مذهب قرآن،نه بو حنیفه بر من خطی دارد و نه شافعی بر من‌ براتی.»[53]اطلاق لفظ متکلم اشعری بر حجت الاسلام غزّالی بیشتر محدود به دورهء نظامیهء بغداد یعنی تا قبل از 488 هـ.ق.است که وی این شهر و منصب استادی خود را به قصد سفر و حضری ده ساله ترک گفت.کیمیای این سفر و حضر چنان تأثیر عمیق و کیفی در جوهر جان و روان امام غزّالی کرد که از آن پس عوالم فکری و روحی او را محدود به یک فرقهء مشخص و یا یک نحلهء معین نمی‌توان کرد.

در نظامیهء بغداد این متکلم سرسخت اشعری یک تنه مدعیان عقل را در گوشهء اعتزالشان از میدان فراخ سنت‌گرایی به نبرد می‌خواند.و همو در مقاصد الفلاسفه و تهافت الفلاسفه شیخ الرئیس مشائیان و دیگرانی چون او را به مجادله و مشاجره معقول و منقول می‌کشاند.ولی از اوج صدارت علمی در بزرگترین مرکز دانشگاهی جهان معاصرش‌ و از پی انقلابی روحی که بنیانهای عقیدتی وی را در عمیقترین لایه‌ها لرزاند،این‌ متفکّر یگانه جمعیتهای پریشان‌خاطر را چون کودکانی نابالغ به خود گذاشت و گوشهء عزلت در جامع دمشق گزید.بر دوراهی حجاز و دمشق که یکی به عیان ره عینیت‌ یقین می‌برد و دو دیگر به حقیقت ره به عزلت خوف و رجا داشت خود سروده بود: شوق دیار لیلیم جانب نجد می‌کشد دل به گمان که می‌دهم ساز ره حجاز را[54]

گردن به طوق شوق لیلی سپرده بود و در عزلت دمشق فارغ از پریشانیهای روزگار کیمیای‌ جان می‌پرداخت و هم در این موضع در جواب ابو بکر بن ولید قریشی(متوفی 520 هـ. ق.)که وی را به جدل کلامی می‌خواند فرموده بود«هذا شی‌ء ترکناه لصیبة فی‌ العراق.»[55]در عالم تجرید به خلوص و خضوعی دست‌یافته بود که در مقام عالمترین‌ متکلم عصر خویش ابایی نداشت تا به ابو حامد بن احمد بن سلامة در موصل بنویسد: «امّا الوعظ فلست اری نفسی اهلا له لان الوعظ زکوة نصابه الایقاظ فمن لا نصاب له‌ کیف یخرج الزکوة و فاقد الثوب کیف یستر به غیره…»[56]

و سرانجام از پس سالها ریاضت و مشقت و سفر و حضر این حکیم کیمیاگر در کورهء تجربه و تجرید از جان خود گوهری پرداخته بود تلؤلؤ درخشانش همه آینه‌گردان‌ حقیقت بود.و از این پس بود که به ثبت و ضبط دقایق تشریف حضور در مدنیّت و روحانیّتی فرهیخته همت گماشت.کیمیای سعادت،خود طرفه مععجونی از این دقایق‌ نفیس است.از پس نه توی مشاجرات کلامی و فقهی،غزّالی به دنبال لباب الالباب هر فرهنگ الهی با این کیمیا جوهری از درایت آمیخته است که هم بر اثر تأثیر آن هر سنگ‌ سخیفی خود را گوهر گرانی می‌تواند شد.

اگرچه وقوف عقل و حضور قلب بر ابدال حق رخصت خاکی هر بنده نمی‌تواند بود اما تخلّق خلق به اسماء الحسنی نیز خود مترتب بر متبرک شدن به این وقوف و حضور نیست.مآلا شوقی در ذات ممکن الوجودی جهان هستی-انسان،اخلاق،و فرهنگش‌ -آن را به لقای اعظم می‌کشاند.و هم در این میعادگاه موعودست که دو جهان غزّالی- یکی محسوس و ملموس و دیگری معقول ومنقول-به تداخل ابدی و محتوم خویش‌ می‌انجامد؛و این خود سرّ البقاء یک مدنیت است چرا که اگرچه در مبدأ و معاد سرّ حق غزّالی چون دیگر نخبه فرهیختگان فرهنگ‌آفرین سخن پوشیده خوشتر می‌داشته‌ است ولی در ترغیب و تشویق انسان برتر بشارت داده است که:«این شوق را آخر نیست‌ نه در این جهان و نه در آن جهان و همیشه در آخرت می‌گویند

ربنا اتمم لنا نورنا.»[57]

[1]. عبارت آغازین شیخ الاکبر محی الدین ابن عربی است بر«فص حکمة الهیّه فی کلمة آدمیّة»فصوص الحکم‌ بکوشش ابو العلاءعفیفی(قاهره:جماعة احیاءالفلسفه،دار احیاءالکتب العربیة،1365 هـ.ق./1946 م.)ص‌ 48.کل عبارت از استوارترین دستاوردهای عرفان نظری است:«لما شاء الحق سبحانه من حیث اسماؤه الحسنی التی‌ لا یبلغها الاحصاء ان یری اعیانها و ان شئت قلت ان یری عینه فی کون جامع یحصر الامر کلّه لکونه متصفا بالوجود و یظهر به سرّه الیه.»در همین مفاله اشاراتی به تعیّن اسماء الحسنی در حیطهء هستی و ارتباط ذاتی این عینیت با مبدأ الوجود خود خواهد شد.

[2]. در«حرکت جوهری»ملا صدرا علت این حرکت صعودی محدودیت وجود اقصر به مادّه است.در الجزء الثالث‌ من السفر الاوّل الاسفار الاربعه(تهران:شرکت دار المعارف الاسلامیه،1383 هـ.ق.)در فصل«فی استیناف برهان‌ آخر علی وقوع الحرکة فی الجوهر»(ج 3،ص 101)صدر المتألهین آورده است:«فالشی‌ء اذا کان نحو وجوده متقوما بالمادة فکذلک نحو ایجاده متقوم بها.ثم انّ وجود المادة وجود وضعی و توسطها فی فعل او انفعال عبارة عن توسط وضعها فی ذلک فما لا وضع لها بالقیاس الیه لم یتصور لها فعل فیه و لا انفعال له منها لو کان لقوة فعل بدون مشارکة الوضع لکانت مستغینه عن المادة فی فعلها و کل مستغن عنها فی الفعل مستغن فی الوجود…الخ»

[3]. «معرفت‌شناختی» epistemology در معنی ارتباطی آن با«اخلاق» ethics بکار برده شده است.در این‌ معنی«حقیقت/صحت»مفهومی متداخل است و درمقابل«غلط/دروغ»که آن نیز مفهومی متداخل است قرار می‌گیرد.در این موضع صحیح منطقی صحیح اخلاقی و غلط منطقی غلط اخلاقی است.برای بحثی مبسوط ر.ک.

. R.F.atkinson.ẓgood? and ?right? and ?probable? in language.truth and logie.Ẓmind . vol.64(1955),pp.242-246

[4]. طبقات الشافعیه و کتاب اتّحاف السادة المتقین به نقل از غزّالی‌نامه استاد جلال الدین همایی(قده)(تهران: کتابفروشی فروغی،1317 هـ.ش.)ص 244.

[5]. برای بحثی مبسوط از این سفر رجوع کنید به همان مرجع،صفحات 151 به بعد.

[6]. همان مرجع،ص 248.

[7]. همان مرجع،ص 258.

[8]. همان مرجع،همان صفحه.

[9]. همان مرجع،ص 243.

[10]. همان مرجع،ص 246.

[11]. همان مرجع،ص 258.

[12]. المنتظم،ج 9،به نقل از همان مرجع،ص ص 244-245.

[13]. همان مرجع،ص 244.

[14]. همان مرجع،ص 245.

[15]. همان مرجع،ص 244.

[16]. امام محمدغزّالی،کیمیای سعادت،بکوشش و تصحیح احمد آرام،(تهران:کتابفروشی مرکزی،1319 هـ. ش.)ص 1.

[17]. همان مرجع،همان صفحه.

[18]. ابو نصر فارابی احصاءالعلوم.(قاهره،1949)،ص ص 107-108.

[19]. همان مرجع،ص ص 111-112.

[20]. majid fakhry,a history of islamic philosophy,sccond edition,(new york: columbia university press,1983),pp.116-117 .

[21]. غزّالی،کیمیای سعادت،ص ص 7 به بعد،و ص ص 104 به بعد.

[22]. همان مرجع،ص ص 9 به بعد،ص ص 40 به بعد.

[23]. همان مرجع،ص ص 61 به بعد،ص ص 71 به بعد.

[24]. همان مرجع،ص ص 109 به بعد،ص ص 225 به بعد.

[25]. با آن‌که از تأویل مفهوم عادی« hermeneuties »ایفا می‌گردد،در این عبارت به معنی لغوی آن یعنی بازگشت به«اصل»،«اول»،«مبدأ»نیز اشاراتی است.

[26]. غزّالی،کیمیای سعادت،ص ص 238 به بعد.

[27]. همان مرجع،ص ص 256 به بعد.

[28]. همان مرجع،ص ص 306 به بعد.

[29]. همان مرجع،ص ص 342-357.

[30]. همان مرجع،ص ص 427 به بعد،و ص ص 467 به بعد.

[31]. همان مرجع،ص 452.

[32]. همان مرجع،ص 472.

[33]. همان مرجع،ص 503.

[34]. همان مرجع،ص 522.

[35]. همان مرجع،ص 533.

[36]. همان مرجع،ص 560.

[37]. همان مرجع،ص 647.

[38]. همان مرجع،ص 665.

[39]. همان مرجع،ص 690.

[40]. همان مرجع،ص 719.

[41]. همان مرجع،ص 743.

[42]. همان مرجع،ص 779.

[43]. همان مرجع،ص 798.

[44]. ابن خلدون،مقدمه(بیروت:دار القلم،1981)،ص 159.از مفهوم«عصبیّت»در حکمت و جامعه‌شناسی‌ غرب با معانی sensus cummunis و collective concrousness یاد شده است.

[45]. غزّالی کیمیای سعادت،ص 33.

[46]. همان مرجع،ص 2.

[47]. همان مرجع،همان صفحه.

[48]. همان مرجع،ص 779.

[49]. همان مرجع،ص ص 779-797.

[50]. همان مرجع،ص 647.

[51]. همان مرجع،ص 256.

[52]. همایی،غزّالی‌نامه،ص 268.

[53]. به روایتهای مختلف و به نقل از همان مرجع،ص 390.

[54]. به نقل از همان مرجع،ص 180.

[55]. مرآة الجنان یافعی،در وقایع سال 520 به نقل از همان مرجع،ص 166.

[56]. طبقات الشّافعیّه،سبکی به نقل از ابن سمعانی ج 4 به نقل از همان مرجع،ص 171.

[57]. غزّالی،کیمیای سعادت،ص 856.