فهرست

ایران‌ نامگ: فصل‌نامه‌ای دانشگاهی برای پیشبرد علوم انسانی و اجتماعی
محمد توكلی طرقی

زن در اندیشۀ میرزافتحعلی آخوندزاده (1227-1295ق/ 1812–1878م)
فاطمه اروجی

سیم نفاق: انگلیس، خط تلگراف هندواروپا و مناقشۀ مرزی عثمانی و ایران در نیمۀ قرن نوزدهم
سلی شاهور

امیر‌حسین آریان‌پور و تدریس جامعه‌شناسی ماركسیستی در دهۀ 1340
امیر حسن‌پور

بررسی انتقادی نگرش مرتضی مطهری به عرفان اسلامی
اشكان بحرانی

جنسیت در جامعۀ عدل‌محور: مروری بر آرای اخلاقی ابوحامد امام محمد غزالی طوسی
مهران حاجی محمدیان

وزارت در دودمان‌های محلی ایران در قرن هشتم هجری: از زوال ایلخانان تا برآمدن تیموریان
جواد عباسی و فاطمه حاجي‌آبادی

بررسی باستان‌شناختی قلعۀ تنگ‌قیر شهرستان چرداول ایلام در غرب زاگرس مركزی
علی نوراللهی

فهلویات تاریخ قم
پژمان فيروزبخش

گل و گیاه در خمسه نظامی گنجه‌ای
بهرام گرامی

وانمودگی در داستان “سوفیا” از مصطفی مستور
محمد جواد حجاری و ناصر ملکی

علی‌اکبر دهخدا: دستاورهای ادبی و تجدد دینی صور اسرافیل
ژانت آفاری

چرا خروس جنگی؟
آیدا فروتن

ایران‌ نامگ: 
فصل‌نامه دانشگاهی برای پیشبرد علوم انسانی و اجتماعی

ایران نامگ فصل‌نامۀ علمی-پژوهشی، مستقل و دوزبانۀ ایران‌شناسی است که به سردبیری محمد توکلی طرقی در دانشگاه تورنتو منتشر می‌شود. این فصل‌نامه جستارهای فارسی و انگلیسی‌ای را برای چاپ می‌پذیرد که بر اساس گزیده‌ترین معیارها و شیوه‌های رایج در علوم انسانی و اجتماعی و با پایبندی به اخلاق و صداقت پژوهشی نوشته شده باشند. استناد سخاوتمندانه، دقیق، و کامل به آثار کسانی که در تهیة یک جستار علمی نقش داشته‌اند از جمله معیارهای حرفه‌ای برای همکاری با ایران نامگ می‌باشد. همکاران این فصل‌نامه موظفند که از یاری و همکاری کسانی که در تهیة مقالة ارسالی به ایران نامگ  نقش داشته‌اند نام ببرند. با پایبندی به شفافیت و اخلاق پژوهشی، بایسته است که نویسندگان ایران نامگ از سازمانها و افرادی که تامین مالی جستارهایشان را برعهد داسته‌اند صادقانه یاد کنند.

با تعهد به استقلال پژوهشی و پیراستگی و برازندگی انتشاراتی، سردبیر با همکاری نزدیک شورای دبیران به

گزینش جستارهای مستند و بدیع و ارزنده برای نشر در هر شمارة ایران نامگ می‌پردازد. شورای دبیران ایران‌نامگ اکنون شامل این استادان نامدار ایران‌شناسی است:

یرواند آبراهامیان‎‎

داریوش آشوری

تورج اتابکی

ویکتوریا اراکِلووا

امیرسعید ارجمند

رولا ابیساب

عباس امانت

کاترین بابایان
آصف بیات

پروانه پورشریعتی

کامران تلطف

محمد توکلی طرقی

جنیفر جنکینز

سید اختر حسین

رحیم شایگان
همایون کاتوزیان

احمد کریمی حکاک

بهروز قمری تبریزی

نایل گرین
فرزانه میلانی

والنتین میرزا مقدم

حمید نفیسی

شورای نویسندگان از استادان و دانشجویان در همۀ دوره‌ها، رشته‌ها و بخش‌های پیوستۀ ایران‌شناسی دعوت میكند که جستارهای بدیع و مستند خود به زبانهای فارسی و انگلیسی را برای بررسی و انتشار به ایران نامگ ارسال دارند. نوشته‌های دریافت‌شده برای ارزیابی علمی-پژوهشی در اختیار دست‌کم سه همتاداور متخصص قرار می‌گیرد. نوشته‌های برگزیده، که معمولاً شامل ۵ تا ۷ هزار واژه‌اند، پس از ویراستاری فنی چاپ میشوند. ارسال فشرده‌ای از پیشینة علمی و دانشگاهی نویسندگان به همراه مقاله ضروری است.

برای تسریع در چاپ و تسهیل دستیابی به مقاله‌های پذیرفته‌شده، ایران‌نامگ بر اساس روش ”نشر جستاری“ (Article-Based Publishing) در دسترس مشترکان قرار می‌گیرد. بدین روال، جستارهای داوری و پذیرفته‌شده پس از برگ‌آرایی، و پیش از فصل رسمی انتشار کاغذی، از طریق پایگاه ایران نامگ (iranamag.org) منتشر می‌شود.

با اقدام به اشتراک، هدیه دادن و یاری مالی، ایران‌ نامگ را دریابید و به پایداری این فصل‌نامة دوزبانه و مستقل و مستند ایران‌شناسی یاری رسانید.  پایداری این فصلنامة علمی-پژوهشی فقط با یاری سخاوتمندانۀ خوانندگان و دوستداران ایران‌نامگ ممکن خواهد بود. ایران نامگ را دوست بدارید (facebook.com/irannamag) و یار پایدارش باشید!

محمد توکلی طرقی
بهار ۲۰۱۶

زن در اندیشۀ میرزافتحعلی آخوندزاده (1227-1295ق/ 1812-1878م)

تلاش برای بهبود وضعیت زنان و احقاق حقوق آنها در جهان غرب به ویژه پس از انقلاب صنعتی (1750-1825م) آغاز شد. پیروزی انقلاب فرانسه در سال 1789م باعث شد که مفاهیمی مانند حقوق فردی و خردورزی و شهروندی و حاکمیت مردم مطرح و بدانها توجه شود.[1] در همین زمینه و به دنبال وقوع انقلاب کبیر فرانسه، المپ دوگوژ (Olympe de Gouges, 1748-1793)[2] اولین اعلامیۀ حقوق زنان در فرانسه را در سال 1791م نوشت:

ای زن، برخیز. ناقوس خردورزی در سراسر عالم طنین افکنده است؛ حقوق خویش را دریاب. امپراتوری توانمند طبیعت دیگر محصور در تعصب و تحجر و خرافه و دروغ نیست . . . شما ای زنان، پس کی می‌خواهید چشمانتان را بازکنید؟ آخر انقلاب به شما چه امتیازی ارزانی داشته؟[3]

توجه به مسئلۀ زنان و حقوق آنها به‌ویژه از حمایت محافل روشنفکری در جوامع غرب برخوردار بود. جنبش بیداری زنان به سرعت در قاره‌های اروپا و امریکا منجر به پیدایش سازمانی با نام ”نهضت اخلاقی“ شد که هدف آن رهایی زن از قید سنت‌های کهنۀ مسیحیت و رفع هرگونه فشار ناروا بر ایشان بود. این نهضت سریعاً با برگزاری کنفرانس‌های بین‌المللی موفق به انتشار اعلامیه‌هایی شد که در آن بر احقاق حقوق زنان، آزادی اشتغال و امکان رشد شخصیت و آزادی، ظهور قوای عقلانی و بهبود وضعیت زنان کارگر تأکید می‌شد. در این زمینه، مخصوصاً برخی از رجال برجسته مانند گلادستون (William Ewart Gladstone, 1809-1898) و دیزرائیلی (Benjamin Disraeli, 1804-1881) و فلاسفۀ بزرگی مانند جان استوارت میل (John Stuart Mill, 1806-1873) به صورت جدی از زنان برای رسیدن به حقوق برابر حمایت کردند.[4]

این موج اندیشه به‌زودی از غرب به شرق راه یافت و منجر به بروز عکس‌العمل‌های گوناگونی در بین نوگرایان شد که از جملۀ آنها، آغاز انتقاد شدید نوگرایان ایران به وضعیت و جایگاه فرودست زنان در جامعه بود. در آن دوره، زن در جوامع مسلمان از آزادی‌های اجتماعی و سیاسی بی‌بهره بود و از لحاظ پوشش مجبور به استفاده از روبند برای حجاب بود که رفته‌رفته منجر به حذف زن مسلمان از اجتماع و حتی از مراکز علم و تربیت شده بود. به‌رغم تأکید آیات قرآن بر حق ارث زن به اندازۀ یک‌دوم مرد، زنان همچنان از این حق محروم بودند. سوء استفاده از جواز تعدد زوجات در شرایط خاص، این امر را در جوامع اسلامی تبدیل به سنتی رایج ساخته بود. در این شرایط بود که با ظهور جنبش حقوقی زنان در غرب و اثرپذیری از آن، نوگرایان و اندیشمندان مسلمان و از جمله ایران برای حمایت از زنان دست به قلم برده و آثاری در این زمینه خلق کردند.

در سال‌های اخیر در ایران نتایج تحقیقات فراوانی دربارۀ زنان، به‌ویژه در خصوص وضعیت آنها در دورۀ معاصر، به صورت مقاله، کتاب منتشر یا در کنفرانس‌ها عرضه شده است. این تحقیقات عمدتاً محدود به نقش زنان در انقلاب مشروطه و دیگر جنبش‌های اجتماعی ایران یا تک‌نگاری‌هایی دربارۀ ایشان است. از آن جمله‌اند زنان ایران در جنبش مشروطه از عبدالحسین ناهید، زن ایرانی از انقلاب مشروطه تا انقلاب سفید از بدرالملوک بامداد، زن در دورۀ قاجار از بشری دلریش، خاطرات تاج‌السلطنه از منصوره اتحادیه و سیروس سعدوندیان و بسیاری دیگر.[5] با این همه، جایگاه زنان در اندیشۀ نوگرایان چندان مورد توجه قرار نگرفته است. به‌ویژه آنکه نوگرایان پیشگام هم توجه چندانی به زنان، وضعیت و حقوق آنها نکرده‌اند و در آثارشان نیز توجه چندانی به این امر مشاهده نمی‌شود.[6] در نتیجه، در تحقیقات و پژوهش‌های صورت‌گرفته دربارۀ نوگرایان و اندیشمندان، خلأ قابل توجهی در این مباحث وجود دارد.

این مقاله به دنبال آن است تا با نگاهی به جایگاه زن ایرانی در آغاز جریان نوگرایی و با بررسی ریشه‌های پرورشی، محیطی و فکری آخوندزاده، در مقام اندیشمند نوگرای ایران، اندیشۀ او را دربارۀ وضعیت، جایگاه و حقوق زن تحلیل کند و به دنبال عرضۀ پاسخی منطقی و مستدل به این سوال اساسی است که چیستی و کیفیت زن مدرن در دیدگاه میرزافتحعلی آخوندزاده چگونه است؟ همچنین، طرح و پاسخگویی به سوالاتی از این قبیل مد نظر است: آیا در اندیشۀ این اندیشمند که به دنبال ایجاد جامعۀ مدرن بود، زنان جایگاه ویژه‌ای داشتند؟ آیا زنان در اندیشۀ او در ایجاد و ادارۀ جامعۀ مدرن نقشی داشتند؟ و آیا حقوق و امتیازاتی که او برای زنان در جامعۀ مدرن قائل بود حقوق و امتیازاتی برابر با مردان بود؟

جایگاه زن ایرانی در آغاز جریان نوگرایی

اگرچه قرآن اساساً میان زن و مرد از لحاظ ارزشی تفاوت خاصی قائل نشده است، زن در دنیای اسلامی جزو اموال و دارایی مرد محسوب می‌شد و به راحتی قابل خرید و فروش بود. چنین دیدگاهی موجب شد زن در فرهنگ و ادبیات ایران پس از اسلام جایگاه شایسته‌ای به دست نیاورد و شعر کلاسیک ایران معمولاً زن را با صفات یار و دلدار و دلبر معرفی کرده است. در ادبیات فارسی به‌ ندرت می‌توان مطلبی یافت که با زن چنان که شایسته و سزاوار مقام اوست برخورد شده باشد.[7]

زن ایرانی در اوایل قرن بیستم تقریباً در تمامی عرصه‌های زندگی خود دچار تنزل موقعیت و وادار به پذیرش وضعیت فرودست در جامعه بود. فرصت‌های تحصیلی به‌شدت برای زنان محدود بود، چنانچه شواهد اندکی دربارۀ سواد و تحصیلات آنها در دست است. تا سال 1304ق فقط چهار درصد کل زنان باسواد بودند، چون سواد زنان مخالف خواست صریح قدرت‌های حاکم و خطری برای جامعه محسوب می‌شد. زن و مرد در جامعه از یکدیگر جدا بودند. زنان از لحاظ حقوقی و قانونی در وضعیت نامساعدی قرار داشتند. ازدواج دختران در سنین پایین اجباری بود. شوهر هر زمان اراده می‌کرد، می‌توانست زن خود را طلاق داده و ازدواج مجدد کند. زنان نمی‌توانستند هیچ منصب سیاسی اختیار کنند. قانون اساسی 1285ق ایران نیز هیچ حقی برای زنان قائل نشده بود و آنان را همراه با مهجوران و مجرمان از حق رأی محروم کرده بود.[8]

در بررسی سیر تاریخی ایران درمی‌یابیم که زنان جایگاه اجتماعی بسیار فرودستانه‌ای داشتند و داشتن شغل و حرفه برای آنان بی‌معنی بود. هیچ مرجع قانونی هم که از حقوق آنان حمایت کند وجود نداشت. در کل، وضعیت زنان در ایران پیش از مشروطیت اسفبار بود. آنان حق تعلیم و تربیت و خارج شدن از خانه را نداشتند. آزادی‌های اجتماعی آنها تا حد بسیار زیادی محدود بود و هنگامی که می‌خواستند از خانه بیرون بروند -که معمولاً در مناطق شهری و به ندرت اتفاق می‌افتاد- شلوار سیاه و بلند وگشادی با نام چاقچور و چادری غالباً سیاه و بند و پیچه بر سر می‌انداختند، به‌گونه‌ای که هیچ قسمت از بدن آنها نمایان نمی‌شد و اگر زنی در این موضوع سستی به خرج می‌داد، او را به بی‌حیایی و بی‌عفتی متهم می‌کردند. مسئلۀ حجاب افراطی زنان چنان مهم بود که در آغاز نهضت مشروطیت، آزادیخواهان معمولاً به طرفداری از رفع حجاب متهم شدند.[9] مهدی ملک‌زاده در تاریخ انقلاب مشروطیت ایران وضعیت زن دوران قاجار را این‌گونه توصیف می‌کند:

اگر مردها در ایران استبدادی از حقوق بشریت محروم بودند، زن‌های ایران از مزایا و امتیازات حیوانات اهلی هم بی‌نصیب بودند، زیرا حیوانات ماده آزادی حیوانات نر را داشتند و با هم آمیزش داشتند و آزادانه در کوه و صحرا چرا می‌کردند، ولی زن از معاشرت و ملاقات و صحبت با مردان محروم بود و اغلب در گوشۀ خانه محبوس و مهجور بود و حتی اجازۀ دیدن بستگان خود را نداشت و در چادر سیاهی مستور و از کلیۀ امتیازات اجتماعی آن زمان محروم بود. زن‌ها به حدی تحقیر می‌شدند که لقب ضعیفه به آنها داده می‌شد، غافل از اینکه شرکت ندادن زن در امور اجتماعی و محروم کردن آنها از حقوق عمومی و آزادی و عدم رعایت مساوات و برابری در حق آنها و غفلت در تربیت آنها بزرگ‌ترین ریشۀ بدبختی و دورافتادگی ایرانیان و مشرق‌زمین از کاروان تمدن است.[10]

زن ایرانی مجبور به تحمل فشارهای اجتماعی بود و عرف جامعه و ناامنی‌ها او را به ماندن در خانه مجبور می‌کرد.[11] سیاحان اروپایی، مخصوصاً آنها که در دوران معاصر به ایران سفر کردند، بخش عمده‌ای از گزارش‌های خود را به وضعیت زنان اختصاص داده‌اند. در این گزارش‌ها تصویری تیره و نگران‌کننده از وضعیت زن در جامعۀ ایران ارائه شده و این واقعیت مخصوصاً با گزارش‌هایی که شاعران و نویسندگان ایرانی دربارۀ جایگاه زنان در جامعه به دست داده‌اند ثابت می‌شود.

لیدی شیل، همسر جاستین شیل سفیر انگلیس در دورۀ ناصری، در خاطراتش از وضع نابسامان زن ایرانی صحبت کرده است. به اعتقاد او، بزرگ‌ترین آرزوی هر زن ایرانی پس از ازدواج آن بود که فرزند پسری به دنیا بیاورد تا از این طریق بتواند موقعیت آتی خود را در منزل شوهر تضمین کند. به دنیا آوردن فرزند دختر هیچ ارزشی نداشت و اصولاً ایرانیان برای دختر هیچ قدر و قیمتی قائل نبودند. شیل همچنین گزارش می‌دهد که طلسم و جادو آخرین و یگانه راه چاره‌ای بود که زنان می‌توانستند به آن متوسل شوند.[12]

زن سیاح خارجی دیگری با نام کلارا کولیو رایس، که قبل و بعد از جنگ جهانی اول به ایران سفرکرد، با اظهار تأسف از موقعیت متزلزل زن در جامعۀ ایران می‌گوید:

هرچه انسان به زندگی داخلی مردم نزدیک‌تر باشد، بیشتر تکان می‌خورد و متأثر می‌شود. درک و دریافت و شرح قوانین اخلاقی آنان مشکل است. زندگی زن مسلمان از اهداف متعالی تهی است؛ نه آرمانی، نه اندک عشق واقعی و نه کسب‌و‌کار. صرفاً طرز نگرش یک‌بُعدی و پس از آن پیری که هیچ‌کس خواهان آن نیست و آن‌گاه خاموشی و تاریکی. حتی زندگانی آن جهان نیز کمتر به وی خشنودی و اطمینان می‌دهد . . . گرچه این نگرش تلقی مأیوس‌کننده‌ای از وضعیت زنان در جامعۀ ایران است، اما با این حال یک واقعیت است که نصف جمعیت ایران عاطل و باطل در خانه نشسته و حتی به جهت نادانی و ناآگاهی در امور تربیتی، در تربیت بچه‌هایشان هم نمی‌توانند اهتمام نمایند. بر اساس این دیدگاه، موقعیت زنان ایران تا حد زیادی باعث عقب‌ماندگی کشور است.[13]

اگر از اغراق‌گویی‌های سفرنامه‌نویسان دربارۀ موقعیت و جایگاه نازل زنان در جامعۀ ایران صرف نظر کنیم، با توجه به واقعیت‌های جامعۀ ایران در آن دوره می‌توان به روشنی به جایگاه زن در خانواده و بالطبع در جامعۀ آن روز پی برد. در خانواده، از همان بدو تولد به نوزاد پسر به مراتب بیشتر از نوزاد دختر بها داده می‌شد و این امر در سراسر زندگی دختران و زنان ادامه داشت. مادام کارلاسرنا در سفرنامۀ خود، آدم‌ها و آیین‌ها در ایران، می‌گوید: ”اگر نوزاد پسر باشد، جشن و سرور مفصل‌تر است. یک مسلمان متعلق به هر طبقه از جامعه که باشد، به دختر چندان محلی نمی‌گذارد و گاهی بی‌اعتنایی دربارۀ دختر به افراط کشیده و حتی در میان مردم نیز برای کوچک‌ترین نقطه ضعفی با تعصب و کینه‌آمیز با وی برخورد می‌کنند.“[14]

اکثر محققان این گزارش‌ها را بیان کرده‌اند و در محاقل مطبوعاتی نیز به کرات منعکس شده است. به‌خصوص بحث تعدد زوجات تبدیل به چالش فکری اساسی در محافل مطبوعاتی و روشنفکرانه در دورۀ پس از مشروطیت ایران شده بود. در این باره، در روزنامه‌های شکوفه، زبان زنان و عالم نسوان مقالات مفصلی دربارۀ ازدواج‌های نامناسب در جامعۀ ایران، که آشکارا نشانۀ تعرض به حقوق زنان بود، نوشته شد. در این میان، مقاله‌های عالم نسوان از اهمیت فراوان برخوردارند. این نشریه در مقاله‌ای با عنوان ”زناشویی در ایران“ تصویری گویا از ترتیب ازدواج و پایمال شدن حقوق زنان در جامعۀ ایران ارائه می‌دهد:

ترتیب ازدواجی که در ایران متداول و ظلمی که در حق نسوان روا می‌دارند در هیچ جای عالم مرسوم نیست. اولاً دختری که نُه سال داشته و در قید حباله درنیامده باشد، آن را امر غریبی می‌شمارند و حتماً تا شانزده سالگی باید متأهل شوند. تأهل هم در مملکت ما چندین قسم دارد. اولاً دختر جوانی را که به واسطۀ ملاحظات سطحی با مردی که 60 سال دارد عروسی می‌کنند، البته مضاری که از آن مواصلت مشهود می‌گردد بر هر بصیری واضح است.[15]

عقیدۀ عمومی جامعه این بود که زن مطلقاً باید مطیع اوامر شوهر خود باشد و بنا بر این اصل، دختر را در خانه به گونه‌ای تربیت می‌کردند که شخصیت خود را در برابر شخصیت مرد فراموش کند و تولید نسل و نگهداری و پرورش اولاد را وظیفۀ طبیعی و شرعی خود بداند. در خارج از محیط خانه و خانواده، فعالیت و کوشش اجتماعی منحصر به مردان بود و زنان در این فعالیت‌ها شرکت نداشتند، جز اینکه در پاره‌ای از مشاغل که در داخل یا خارج خانه وجود زن اجتناب‌ناپذیر بود، از زنان استفاده می‌کردند، از قبیل کارگری حمام زنانه و مامایی.[16] این عوامل زمینه را برای گرایش بانوان به طلسم ، جادو و سِحر فراهم آورد. خرافات به میزان زیاد در بین زنان رواج داشت و یکی از گرفتاری‌های اساسی جامعۀ ایران بود. گرایش مفرط زنان به سِحر و جادو و خرافات سبب می‌شد در زندگی روزمره کمتر از مردان اعتماد به نفس داشته باشند. همین امر در توجیه و تقویت این تفکر که زنان موجوداتی عاجز و ضعیف‌اند بسیار مؤثر بود. در منابع اشاره‌ای به ”توپ مرواری“ شده است که در میدان ارگ تهران قرار داشت و دختران و زنان جوان برای گشایش بخت و اقبال و باردار شدن از زیر لولۀ آن عبور می‌کردند یا بر چرخ آن دخیل بسته و مراد می‌طلبیدند و انتظار کرامت از آن داشتند.[17]

با توجه به موقعیت نازل زن در ایران کاملاً آشکاراست که تعلیم و تربیت صحیح و برابر با مردان برایشان ممکن نبود. تعلیم و تربیت در ایران از ظهور اسلام تا انقلاب مشروطیت بر پایۀ سنت قرار داشت و جامعه به گونه‌ای سنتی کودکان را برای در دست گرفتن نبض حیاتی آیندۀ این مرز و بوم تربیت می‌کرد. دختر تا نُه سالگی رموز و فنون خانه‌داری را از مادر می‌آموخت و از نُه سالگی شوهر داده می‌شد. در این میان، مساجد و جلسات مذهبی یکی از عمده‌ترین مکان‌های تعلیم و تربیت کودکان به شمار می‌رفت.

البته در سطوح بالاتر اجتماع و در بین طبقات مرفه، دختران علاوه بر آموزش‌های ابتدایی به فراگیری شرعیات و قرآن و در صورت روشنفکر بودن پدر خانواده به آموزش ادبیات فارسی، کتب اخلاقی و در نهایت آشنایی با دیوان‌های شعرای فارسی می‌پرداختند. این آموزش‌ها وظیفۀ معلمین سرخانه بود و بیشتر جنبۀ شنیداری داشت. در سطوح پایین‌تر جامعه و در بین طبقات متوسط، این آموزش‌ها وظیفۀ مکتبخانه‌ها بود. در مکتبخانه‌هایی که ملاباجی‌ها اداره‌شان می‌کردند، آموزش علوم بسیار محدود بود و به قرائت قرآن و روخوانی چند کتاب ادبی چون کلیله و دمنه، گلستان سعدی و اشعار حافظ بسنده می‌شد. اما مظلومیت دختران ایرانی به حدی بود که این امکان نیز فقط در شهرها برایشان وجود داشت و دختران روستایی و عشایر از این حداقل نیز محروم بودند.

در دورۀ محمدشاه (1250-1263ق) نخستین مدارس به شیوۀ جدید در ایران را مسیونرهای امریکایی و فرانسوی تشکیل دادند. نخستین مدرسۀ دخترانۀ ایران را کشیشی امریکایی با نام پرکینز در شهر ارومیه در سال 1217ق تأسیس کرد.[18] این مدرسه در ابتدا مخصوص اقلیت‌های مذهبی بود و هیچ دختر مسلمانی اجازۀ تحصیل در آن را نداشت، چرا که جامعۀ آن عصر به هر نوع تحول با دیدۀ شک می‌نگریست و تحصیل دختران را جایز نمی‌دانست و به آیات قرآن مجید هم که در آنها سخن از ”یا ایها الذین آمنوا“ آمده که هم مردان و هم زنان را مخاطب قرار می‌دهد، بی‌اعتنایی می‌کرد و کلام مقدس نبوی در باب ”اطلبُ العلم“ یا ”طلب العلم فریضه“ را در نظر نمی‌آورد. تا سال 1308ق، فقط دختران مسیحی در این مدرسه درس می‌خواندند. بعدها دختران یهودی و زرتشتی و در 1316ق دختران مسلمان هم به آنها پیوستند.[19]

در سال 1292ق، خواهران سن‌ونسان دوپول در تهران مدرسۀ دخترانه سن‌ژوزف را تأسیس کردند. دختران ارمنی در این مدرسه درس می‌خواندند و با شرط عدم دخالت معلمان در مسایل اعتقادی دانش‌آموزان، تعدادی دختر مسلمان نیز در این مدرسه مشغول به تحصیل شدند. این دختران خواندن، نوشتن، خیاطی، خانه‌داری و اتوکشی یاد می‌گرفتند.[20]

در اوایل دهۀ 1280ق، به زنان اجازۀ یادگیری نوشتن داده نمی‌شد. در دوران سلطنت قاجار، خانواده‌ها به برخی از زنان اجازه دادند که خواندن را فرا گیرند، اما نوشتن به جد برایشان ممنوع بود. در این شرایط، زنان روشنفکر آزادی‌خواه مجلات و روزنامه‌های خود را چاپ و منتشر کردند. چاپ این نشریات عملی انقلابی به حساب می‌آمد. به علاوه، در این نشریات به گستردگی از مسایل مبتلابه زنان بحث می‌شد و نویسندگان آنها خواهان تغییر در وضعیت اجتماعی زنان بودند.[21] کاملاً پیداست که به‌رغم همۀ محدودیت‌هایی که برای زنان در خانواده و جامعه اعمال می‌شد، آنها ساکت ننشسته و برای تغییر وضعیت اجتماعی خود و بیداری جامعه قدم به میدان نهادند.

اولین نشریۀ زنان در ایران در 1330ق با عنوان دانش‌نامه به سردبیری دکتر کحال منتشر شد. بعد از آن شکوفه در سال 1333ق به سردبیری مریم عمید مزین‌السلطنه با هدف آشنا کردن زنان با کارهای ادبی، آموزش بچه‌داری و خانه‌داری و تشویق به تحصیل شروع به کار کرده، رفته‌رفته لحنی سیاسی یافت. از 1393ق زبان زنان در اصفهان چاپ می‌شد که به صراحت نسبت به وضع زنان ایران اعتراض می‌کرد. این روزنامه اولین روزنامه‌ای بود که به نام یک زن مجوز انتشار گرفت؛ تا آن زمان به نام زن مجوز روزنامه داده نمی‌شد.[22] این نشریات آغاز مبارزه‌ای درازمدت برای اثبات حقوق زنان در زمینۀ آموزش و تحصیل بود و بعد از انتشار آنها بود که مدارس دخترانه نیز در ایران دایر شدند.

اولین مدرسه به سبک جدید برای دختران در سال 1285ق گشایش یافت. اولین مدرسۀ دولتی زنان در 1313ق در تهران تأسیس شد. طوبی آزموده یکی دیگر از اولین مدارس دخترانه با نام ”ناموس“ را در سال 1327ق ایجاد کرد. بعد از آن، ماهرخ گوهرشناس مدرسۀ ”ترقی بنات“ را در سال 1290ق بنا نهاد.[23] رفته‌رفته انجمن‌هایی نیز در میان بانوان شکل گرفت. از جملۀ آنها ”حریت زنان“ بود که در سال 1327ق پایه گذاشته شد و بعد از آن هم انجمن ”مخدرات وطن“ در 1327ق ایجاد شدو انجمن ”پیک سعادت نسوان“ در سال 1344ق در رشت پا گرفت.[24]

این جنبش که هم از سوی زنان و هم از سوی روشنفکران ایران به راه افتاده بود در سطح جامعه گسترش یافت و بسیار زود به موضوع اجتماعی عامی تبدیل شد، به گونه‌ای که در مجلس شورای ملی مسئلۀ حقوق زنان و بررسی وضعیت آنان بحث‌هایی را برانگیخت. حاج‌محمدتقی وکیل‌الرعایا، نمایندۀ همدان، نخستین‌بار در تاریخ ایران در 1328ق مسئلۀ برابری زن و مرد را در مجلس شورای ملی مطرح کرد و در همان زمان هم بحث زنان و موقعیت آنها در جامعه به مباحث مطرح در روزنامه‌ها تبدیل شد.

حسین‌خان عدالت، که روزنامۀ فکاهی صحبت را به زبان آذری در سال 1324ق درتبریز منتشر می‌کرد، در شمارۀ 4 روزنامه مقاله‌ای به زبان آذری تحت عنوان ”دندۀ کج“ چاپ کرد که در آن از بهبود وضع زنان و حضور آزادی‌خواهانۀ آنها در اجتماع سخن رفته بود. انتشار این مقاله با واکنش جدی گروه سنت‌گرا مواجه شد. اعتراضات دامنه‌دار گروه سنت‌گرا باعث توقیف روزنامه و حبس و جریمۀ نویسندۀ آن شد. چند سال بعد نیز روزنامۀ گلستان در شیراز به علت درج مقاله‌ای در توجیه حقوق و آزادی زنان توقیف شد.[25]

جنبش زنان در ایران در دهۀ 1300ق بر دگرگونی موقعیت زنان و ضرورت تحصیل آنان متمرکز شد. رهبران جنبش پیوسته بر اهمیت سوادآموزی زنان تأکید داشتند. در ایران، به‌ویژه بر اثر انقلاب مشروطیت، وضع زنان مورد اعتراض و توجه خاص نوگرایان قرار گرفت. در این اعتراضات، شعرا و نویسندگان در صف اول قرار داشتند. نوگرایان ایرانی هر کدام بر حسب اصول فکری خود دیدگاه و نظرات خاصی دربارۀ زنان داشتند. میرزافتحعلی آخوندزاده از آن دسته از نوگرایانی بود که در آثار خود به زن و جایگاه او در جامعۀ مدرن توجه خاصی مبذول داشت و بر آزادی زن، برابری میان زن و مرد، تعلیم و تربیت زن، الغای تعدد زوجات و آزادی حجاب تأکید ورزید.

شکل‌گیری اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده

میرزافتحعلی آخوندزاده در سال 1228ق/1812م در شهر نخو (نوخه) از توابع شکّی و در خانواده‌ای مرفه زاده شد. پدرش میرزامحمدتقی‌بن حاجی احمد اهل تبریز، مادرش مراغه‌ای و پدربزرگش، حاج‌احمد، اهل رشت بود. پدرش در اوایل جوانی کدخدای قصبۀ خامنه تبریز بود که در 1227ق معزول شد و به عزم تجارت به ولایت شکّی رفت و در شهر نخو دختر برادر آخوند حاج‌علی‌اصغر را به ازدواج خود درآورد. مدتی از به دنیا آمدن میرزافتحعلی آخوندزاده نگذشته بود که به همراه پدر و مادرش به خامنه رفت، ولی در همان دوران مادر او از پدرش جدا شد و او به همراه مادر در ابتدا به قریۀ مشکین از توابع اردبیل رفته و نزد عموی مادری خود، آخوند حاج‌علی‌اصغر اقامت گزید.[26] آخوندزاده طبق رسم زمان سواد را با خواندن قرآن در مکتبخانه‌ای در روستای مشکین اردبیل در سن 7 سالگی شروع کرد. در سال 1241ق، به همراه مادر و عموی مادر خود به گنجه رفت و تحت آموزش و تعلیم ملاحسن قرار گرفت. در مسجد شاه‌عباس شهرگنجه با میرزاشفیع آشنا شد که از استادان روشنفکر بود و درشعر ”واضح“ تخلص می‌کرد. این مرحله شروع تحول روحی و فکری او بود. در سال 1249ق از گنجه به شکّی رفت و در دبستان دولتی مشغول به آموزش و فراگیری زبان روسی شد.[27]

دومین مرحلۀ تحول فکری و روحی او در سال 1250ق واقع شد. در 22 سالگی حاج‌علی‌اصغر او را به عباسعلی‌بیگ معروف به بکی‌خان، نویسنده و مترجم حاکم روس قفقاز، معرفی کرد. آخوندزاده به دلیل آشنایی با زبان فارسی، عربی و ترکی در مقام مترجم زبان‌های شرقی در خدمت حاکم روس در گرجستان مشغول به کار و از این طریق با نویسندگان گرجی و روس آشنا شد. در تفلیس، که درآن روزها کانون افکار جدید قفقاز بود، با محافل علمی و ادبی و نوگرا آشنا گشت و به این محافل رفت‌وآمد کرد. به سبب استعداد نویسندگی شروع به نوشتن نمایشنامه کرد. در واقع، زندگی در تفلیس در حیات و فعالیت ادبی او صفحۀ جدیدی گشود. آخوندزاده در مذاکرات و سفرهای دیپلماسی و دیدارهای سیاسی حضور می‌یافت.[28] در سال 1263ق در مقام مترجم در کنار گروه روس بود که به منظور تعیین مرز و ساحل روسیه و عثمانی به ایران آمده بودند.[29] در 1294ق درتفلیس درگذشت.[30] در زمان حضور در قفقاز از آثار و افکار نویسندگان روس، فرانسه، انگلیس و سویس در قرن‌های هجدهم و نوزدهم تأثیر پذیرفت؛ با آثار شاعران و نویسندگان روس و از جمله چرنیشفسکی،استرافسکی، مارلنیسکی، لرمانتوف، گریبایدوف، گوگول، پوشکین و متفکران روس از جمله بلینسکی و دابرولیوف آشنا شد.[31] از روزنامه‌های مسکو و پترزبورگ و اخبار تفلیس بهره می‌گرفت و اینها باعث آشنایی‌اش با دانش غربی و زبان روسی شد. از نوشته‌های مولیر، لاوژن، الکساندردوما و نویسندگان و متفکران اجتماعی و سیاسی نظیر ولتر، روسو و ارنست رنان نیز بهره‌مند شد. با رنسانس، جنبش اصلاح مذهب، انقلاب فرانسه و عقاید روشنفکران و متفکران عصر روشنفکری آشنا شد و تحت تأثیرآنها قرارگرفت. آثار متفکران انگلیسی از جمله جان استوارت میل را مطالعه کرد. با آثار متفکران ایران از جمله ملکم‌خان، جلال‌الدین‌میرزا، یوسف‌خان مستشارالدوله آشنا و از آنها متأثر شد و نیز بر افکار آنها اثر گذاشت و در واقع پیشرو آنها بود.[32] او با منیف‌پاشا، وزیر روشنفکر عصر تنظیمات عثمانی، رابطه داشت. آخوندزاده به دنبال آشنایی با روشنفکران روس و گرجی به فکر فعالیت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و از جمله گشودن مدرسه، روزنامه، تئاتر و باسوادکردن مردم افتاد تا از این راه مردم را تربیت و با حقوق خود آشنا کرده و زنان را نیز به حقوق انسانی خویش مطلع سازد. او اعتقاد داشت ترقی شرق در صورت باسواد کردن مردم و تربیت ملت امکان‌پذیر است.[33]

فعالیت آخوندزاده در زمینۀ ادبیات با نمایشنامه‌نویسی و داستان‌سرایی شروع شد.[34] از 1266 تا 1273ق شش نمایشنامه و یک داستان با مضامین مشتمل بر انتقاد اجتماعی نوشت. در 1274ق رسالۀ الفبای جدید را نوشت. برای تغییر خط 15 سال تلاش کرد و آن را راه حلی برای رشد و ترقی و رسیدن به دانش جدید می‌دانست.[35] در 1279ق شروع به نوشتن مکتوبات کمال‌الدوله با موضوع انتقادات سیاسی و دینی کرد.[36] در این حین، مقاله‌های انتقادی، فلسفی، سیاسی، اقتصادی و تاریخی نوشت و گاه نیز با تخلص صبوحی اشعار انتقادی سرود.[37] مقاله‌هایی نیز از جمله ”ایراد انتقاد بر روضه‌الصفای ناصری،“[38] ”انتقاد بر رسالۀ یک کلمه مستشارالدوله،“[39] ”انتقاد بر تفهیم آزادی جان استوارت میل“ نوشت .[40] از آثار او چند نمایشنامه و داستان ”ستارگان فریب‌خورده“ و چند مقاله و شعر در زمان حیاتش به چاپ رسیدند و به زبان روسی منتشر شدند که در شناخت افکار و نوشته‌ها و مکاتبات خصوصی او اهمیت دارند.[41]

آخوندزاده از سال 1250ق به تفلیس رفت و تا 1266ق که شروع به نوشتن نمایشنامه کرد، دورۀ آموزش و رشد ذوق ادبی و استعداد هنری اوست. او در محیط پرتحرک انتقاد ادبی و اجتماعی زمان خود پرورش یافت و با تفکر رئالیسم و ادبیات انتقادی غرب آشنا شد. زمینۀ کار تئاتر در تفلیس مناسب بود، بنابراین او از اوضاع و احوال گوناگون مردم آگاهی پیدا کرد و از این اطلاعات برای نوشتن صحنه‌های واقعی اجتماعی الهام گرفت و این عوامل او را به سوی نمایشنامه‌نویسی کشاند.

زنان در اندیشه‌های آخوندزاده

در برهه‌ای که اندیشمندان و نوگرایان ایران دربارۀ وضعیت و حقوق زن سکوت اختیار کرده بودند، چرا که جامعۀ آن روز ایران را در شرایطی نمی‌دیدند که توانایی طرح و ایراد مسایل زنان و حقوق آنها را داشته باشند، آخوندزاده یکی از نخستین نوگرایان ایران بود که بسیار جدی و اساسی در مباحث مربوط به زنان دست به قلم برد و درست به همین سبب است که در در این زمینه پیشرو نوگرایان ایران به شمار می‌رود. آخوندزاده در نوشته‌های خود به آزادی و مساوات فردی اعتقاد داشت و منشأ آن را حقوق طبیعی آدمی می‌دانست.

اعتقاد به آزادی زن، الغای تعدد زوجات و ایجاد مساوات میان زن و مرد در همۀ حقوق اجتماعی، تعلیم و تربیت و آزادی حجاب زن از مترقی‌ترین افکار آخوندزاده بود. از این نظر نیز پیشرو نوگرایان دنیای اسلامی به شمار می‌رود.[42]

الف. حقوق اجتماعی زن

اندیشه‌های آخوندزاده دربارۀ زن در چندین جهت قابل توجه است. یکی از مهم‌ترین افکار آخوندزاده دربارۀ زنان آزادی و برابری زن با مرد در زمینۀ حقوق اجتماعی است. آخوندزاده بخشی از اندیشه‌های خود را دربارۀ زنان در قالب نمایشنامه‌ها و داستان‌های خود بیان کرده است و ضمن توجه به داستان و نمایشنامه‌نویسی به مسایل زنان و مشکلات آنان در جوامع مسلمان پرداخته است. در واقع، نمایش‌نامه‌های او میدان جولان زن مدرن، زن رها از قیود سنت‌های فکری و دینی جامعۀ سنتی و عرضه‌کنندۀ نقش مؤثر و اساسی او در تعیین سرنوشت خود است. در حقیقت، چنین زنی می‌تواند نقش بسیار مؤثر و سازنده‌ای را در جامعه ایفا کند. در نمایشنامه‌های اوست که انسان به تفکرات و نظراتش دربارۀ زن مدرن پی می‌برد.

او در نمایشنامۀ کمدی وزیر خان لنکران با مضمونی سیاسی و اجتماعی سعی در بر ملا کردن استبداد حاکمان شرقی و وزرای نادان و چاپلوس آنها داشت. جنبۀ مهم این داستان توجه آخوندزاده به جایگاه و مقام زن است که در این داستان جایگاه قهرمانی دارد.[43] داستان از این قراراست که وزیر برای محکم کردن موقعیت خود تلاش می‌کند خواهرزن جوانش را به اسم نساخانم به عقد یکی از خان‌های محلی درآورد و در این باره به همسرش شعله‌خانم می‌گوید: ”شعله! می‌دانی خواهر ترا که به خان بدهیم درجۀ من، رتبۀ تو، چقدر زیادتر خواهد شد.“[44] حلقۀ نامزدی نساخانم را وزیر به او می‌دهد، ولی نساخانم که برای خود حق و حقوقی قائل است با او مخالفت می‌کند و می‌گوید: ”این انگشتر را ببرید، لایق خان دختر پیدا کرده انگشتش بکنید.“[45] سپس، انگشتر را پیش وزیر زمین می‌گذارد و بیرون می‌رود و بعدها با رضایت خودش با نامزدش ازدواج می‌کند.[46]

نمایش خرس دزدافکن صحنه‌ای از زندگانی اجتماعی روستایی زمان نویسنده را به تصویر می‌کشد. جنبۀ عشقی این نوشته جالب توجه است و ارزش آن در شناختن استقلال و حقوق زنان است.[47] در این نمایشنامه، پسر فقیر روستایی با نام بایرام عاشق دختری با نام پریزاد از طبقه بالا شده است، ولی قانون و مقررات نظام اجتماعی مانع ازدواج آنها می‌شود. جالب توجه است که با تلاش پسر و پایداری دختر ازدواج صورت می‌گیرد.[48]

در نمایشنامۀ مرد خسیس، که به حاجی قره نیز شهرت دارد، به مقام و جایگاه زن و ایستادگی و پایداری او توجه شده است. حیدربیگ و صوناخانم که یکدیگر را دوست دارند با تلاش و کوشش موفق می‌شوند با یکدیگر ازدواج کرده و صوناخانم در همۀ مشکلات اقتصادی درکنار شوهرش ایستاده و او را از وارد شدن به کارهای خلاف نجات می‌دهد و همواره حامی و همراه شوهرش است.[49]

در نمایشنامۀ وکلای مرافعه نیز عنصر زن مقام و منزلت والا و قدرتمندی دارد و به دنبال خواست آزادی خود است. سکینه‌خانم، وارث حقیقی برادرش، مرحوم حاجی‌غفور، است، اما اطرافیان او به کمک وکیل عدلیه سعی دارند او را از ارث محروم کنند. او دختر زرنگ و فهمیده‌ای است که به حقوق خویش واقف است و با ایستادگی و هشیاری و با کمک شهادت درست شاهدان به حق قانونی و ارثی خود می‌رسد.[50] همچنین، سکینه‌خانم در بحث ازدواج اختیار زندگی‌اش را به دست می‌گیرد و به عمۀ پیرش که می‌خواهد او را به اجبار شوهر بدهد چنین می‌گوید: ”من کی به تو اذن دادم مرا به آقاحسن شوهر بکنی؟ من حالا دیگر نه پدر دارم، نه برادر، خودم وکیل خودمم . . . دیگر اختیار خودم را از دست نمی‌دهم. هیچ‌کس نمی‌تواند مرا به شوهر بدهد.“[51] سکینه‌خانم رو در روی خواستگارش می‌ایستد و دست رد به سینۀ او می‌زند و می‌گوید: ”خواهش دل به زور نیست.“[52]

آخوندزاده در نمایشنامۀ موسی ژوردان قهرمانان خود را زن‌ انتخاب می‌کند و برخلاف تفکرات رایج مبنی بر سرآمد بودن مردان بر زنان و اعتقاد بر عقلانیت مردان در مقابل توسل زنان به خرافات و سحر و جادو، مردان را نیز معتقد به سحر و جادو می‌داند و بالاخره زنان داستان او موفق می‌شوند نظرات خود را به مردان بقبولانند.[53]

کمدی‌های میرزافتحعلی آئینۀ اجتماع‌اند.آخوندزاده به زیر و بم روانی شخصیتی که نشان داده آگاه است و همگی اصالت دارند. بسیار بااهمیت است که آخوندزاده در بیشتر نمایشنامه‌های خود سعی دارد مقام زن را بالا ببرد که در آن دوران سنت‌شکنی آشکاری بود، زیرا زنی که در جامعۀ مسلمان خوار و زبون بود، به یک باره به دنبال حقوق، آزادی و رهایی از قیود نظام اجتماعی خویش می‌افتد و پیروز می‌شود.[54]

ب. آزادی حجاب

از مباحث مطرح در اندیشۀ آخوندزاده در باب زنان، مسئلۀ حجاب و نوع نگرش به این مسئله است. مترقی‌ترین اندیشه‌های آخوندزاده و نگرش او دربارۀ زن در مکتوبات کمال‌الدوله بیان شده است. او در ملحقات کمال‌الدوله به حق از زن و جایگاه بالا و حقوق او در اجتماع سخن گفته و از آن دفاع می‌کند و به خوبی نشان می‌دهد که در جوامع اسلامی زن و حقوق او در کل نادیده گرفته شده و از میان رفته است. از این رو، آخوندزاده تصنیف کمال‌الدوله را جسارتی از سوی خود می‌داند که تا آن زمان کسی جرئت اظهار آن را نداشته است و منظور از نوشتن آن رفع تعصب و تحول در دین اسلام و بیداری مردم آسیا از خواب غفلت بیان می‌کند.

از نوشته‌های آخوندزاده در این باره کاملاً پیداست که مخالف حجاب پذیرفته در جامعۀ اسلامی است. او می‌نویسد: ”با نزول آیۀ حجاب نصف بنی‌نوع بشر را، که طایفه اناث است، الی مرور دهور به حبس ابدی انداخت.“[55] آخوندزاده قائل به آزادی و حقوق برابر زن با مرد است، بنابراین حجاب را که مخالف آزادی زن است رد کرده و آن را مربوط به اوضاع و احوال جامعۀ عربستان و مسایلی می‌داند که در روابط میان پیامبراسلام(ص) و همسرانش و اعراب پیش آمد.[56]

آخوندزاده در انتقاد بر رسالۀ یک کلمه مستشارالدوله نظر خود را دربارۀ حجاب زن بیان می‌کند. او مخالف حجاب جامعۀ اسلامی بود. به نظر او، شریعت اسلامی آن را به ناروا و به ناحق بر زنان تحمیل کرده و مخالف مساوات و برابری زن و مرد است. آخوندزاده در این باره چنین می‌نویسد:

شریعت چه حق دارد که طایفه اناث را به واسطۀ آیه حجاب به حبس ابدی انداخته مادام‌العمر بدبخت می‌کند، و از نعمت حیات محروم می‌سازد. و به واسطۀ حکم حجاب، در حرمخانه‌ها خدمت طایفۀ ذکور با آلت رجولیت جایز نشده، هرکس از ارباب استطاعت برای خدمت‌گزاری در حرمخانه‌ها لابد و ناچار طالب خرید خواجه‌ها می‌باشد؛ و بدین سبب شقی‌ترین مردمان برای منافع دنیویه اطفال معصومه را از جنس بشر خواجه کرده در ممالک اسلامیه می‌فروشند. اگر آیۀ حجاب نازل نمی‌شد، همان اشقیا بدان عمل شنیع هرگز مرتکب نمی‌شدند، به علت اینکه از آن عمل دیگر حاصلی متصور نمی‌شد.[57]

در ادامه نیز دربارۀ مخالفت خود با حجاب می‌گوید:

نزول آیۀ حجاب از قرار شهادت برخی از صاحب‌نظران بعد از نقل عایشه و صفوان وقوع یافته است و مفاسدی که از نزول این آیه در میان اهل اسلام شیوع یافته و این فرقه را از بدبخت‌ترین کل ملل روی زمین کرده است، بیرون از شمار است؛ از قبیل وحشیت خصال طایفۀ ذکور و خشونت طبایع ایشان در معاشرت و اختلاط با هم‌جنسان خود و حرمان ایشان از الذّ نعمات دنیویه که عبارت از مصاحبت طایفۀ اناث است و شیوع معصیت لواطه در میان این قوم به مرتبه‌ای است که هیچ‌کس از اسناد آن بر خود اندیشه نمی‌کند. حتی شعرای این قوم آشکارا در وصف اَمردان منظومات منتشر می‌سازند و این عمل شنیع را از قبایح نمی‌شمارند و قساوت قلب و سباعیت ایشان و عدم تربیت کل نسوان در علوم و فنون و صنایع و سلب حقوق انسانیت و آزادی از ایشان در جمیع مواد و امثال ذلک علی‌الخصوص از قبیل آنکه طایفۀ اناث از عدم سیر و حرکت و از کثرت قعود و اقامت در یک محل محصور و از استنشاق هوای ناصاف در حالت مستوریت و محجوبیت به استنباط اطبای یوروپا مبتلای انواع مرض‌ها می‌گردند. مع‌هذا، وجود معصیت زنا به واسطۀ نزول آیه حجاب از میان طوایف اسلام رفع نشده است. قطع نظر از آنکه مخصوصاً به جهت رفع زنا آیۀ حجاب نگاه داشتن خدام ذکور را در حرمخانه‌ها منع کرده است و به واسطۀ این منع بلاتصور باعث انتشار کسب رذیل خواجه‌فروشی شده است.[58]

ج. الغای تعدد زوجات

آخوندزاده مخالف قانون تعدد زوجات است و اعتقاد دارد که این قانون می‌باید ملغی شود. از نظر او، قانون تعدد زوجات از رسوم زشت و ناپسندی است که ارتباط میان زن و شوهر را در جامعۀ اسلامی به صورت مالک و مملوکه درمی‌آورد که آن نیز خلاف عدالت و مساوات است.[59] او دربارۀ تعدد زوجات و مضارذآن در جامعه چنین می‌نویسد:

ای جلال‌الدوله، فیلسوفان یوروپا چنان که آیۀ حجاب را همچنیین آیۀ تجویز کثرت زوجات را از سهوهای بزرگ ما می‌شمارند و می‌گویندکه در ضمن تجویز کثرت زوجات علاوه بر مفاسد عدیده و قطع نظر از ظلم فاحش در حق جزو ضعیف نوع بشر، دو گونه فساد پر واضح است: یکی خصومت جاوید فیمابین خویشاوندان و به‌خصوص فیمابین برادران و خواهران که از مادران مختلفه متولد می‌شوند. دیگری، قلت تناسل فیمابین ملت اسلام.[60]

آخوندزاده در رد توجیهات تعدد زوجات در اسلام دلایل و براهین خود را بیان می‌کند:

اما آنچه در قرآن به جهت رعایت عدالت در این ماده گفته شده است که ”وَ اِن خفتم الا تعدلوا فواحده“ امکان‌پذیر نیست، به علت اینکه اگر مراد از عدالت رعایت رضای زن و عدم جور در حق اوست، این عدالت در همان روز رفع شد که مرد بر سر زن اول خود، زن دیگر گرفت. بعد از آن تا آخر عمر مرد در حق زن اولش ظلم فاحش ثابت و باقی است. دیگر درین ماده عدالت وجود ذهنی ندارد که به موجب همان آیه رعایت لازم آید و امکان وقوع از قوه به فعل داشته باشد . . . معنی عدالت را در حق طایفۀ زنان، فیلسوفان فرنگستان بهتر فهمیده‌اند که زنان را در جمیع حقوق بشریت و آزادیت با مردان شریک شمرده‌اند. حتی امروز در بعضی دول آن اقلیم، زنان را به ادارۀ امور مملکت نیز داخل می‌کنند، علاوه بر آنکه درجۀ تاجداری را نیز در بعضی موارد بر ایشان مسلم می‌دارند. چنان که این رسم قبل از غلبۀ عرب‌ها در ایران جایز بود. حکمای فرنگستان به غیر از دلایل مذکوره دو دلیل دیگر نیز بر ترجیح وحدت زوجه بر کثرتش ایراد می‌کنند: یکی اینکه در کثرت زوجات نوع بشر غالباً از لذت عشق و محبت محروم است و اگر احیاناً به یکی از زوجات متعدده عشق و محبت حاصل می‌شود، سایرینش لامحاله برخلاف عدالت و انصاف در قید زوجیت بی‌ثمرخون جگرخواهند خورد. دیگری اینکه اگر فیمابین حکما مسئلۀ مساوات حقوقیه ذکوراً و اناثاً ممعٌ علیه است، کثرت زوجات منافی مسئلۀ مساوات است. همین دلیل دوگانه مقتضی شرح مبسوط است که گنجایش این مقام ندارد. حکمایی که برای رفع کثرت زوجات تصنیفات خواهند داشت، البته بدین دلایل دوگانه شرح مبسوط خواهند داد، با ذکر مثال و تجربه در فساد و قبح آن.[61]

آخوندزاده در ادامه مخالفت خود را با مزاوجت بی‌شمار مالکان با کنیزان در اسلام و تصاحب بی قید و شرط آنها و ظلم و ستمی که از این طریق مالکان مسلمان بر کنیزان روا می‌دارند نیز با بیانات تندی ابراز می‌دارد.[62] در اینجاست که آخوندزاده وظیفه و مسئولیت علمای دین را سنگین می‌داند و از ایشان توجه به قانون تعدد زوجات و رفع ظلم و ستم وارده بر زنان از این امر را می‌خواهد: ”علمای دینیه در این مسئله باید تأملی بکنند . . . و در حق ایشان مترحم بشوند و نگویند که مالک جاریه کفیل کسوه و نفقه اوست باید در عوضش از او منتفع بشود.“[63] در نهایت، آخوندزاده مخالفت خود را با قانون تعدد زوجات در اسلام، مالکیت مرد و مملوک و برده بودن زن بیان می‌کند که آشکارا معارض با عدالت و مساوات در میان مردم است: ”مالک یعنی چه؟ مملوک و مملوکه یعنی چه؟ در بشریت مملوک و مملوکه شدن خلاف عدالت و مساوات است. این قبیل چیزها . . . نه سزاوار طبع بشر [است].“[64] بنابراین، قویاً خواستار لغو قانون تعدد زوجات است و آن را از ضروری‌ترین اقدامات دولت‌های اسلامی می‌داند و همان‌گونه که خواستار لغو حجاب در جوامع اسلامی است، به همان اندازه خواستار براندازی رسم ناپسند تعدد زوجات است و دلایل خود را در این زمینه بازگو می‌کند:

کسانی که بعد از این از اخلاف ما در دین اسلام پروتستانتزم خواهند شد و در جمیع مسائل فقهیۀ ما تغییر و تزیید معمول خواهند داشت و آیۀ حجاب را منسوخ خواهند کرد، باید این مسئله را نیز فراموش نکنند و اگر بنا بر تصور و تحقیق ایشان عقیدۀ حکمای فرنگستان معقول انگاشته شود، آیۀ تجویز کثرت زوجات را نیز فیمابین ملت اسلام باید منسوخ داشته، تزویج را منحصر به وحدت زوجه بکنند.[65]

از این رو، آخوندزاده اندیشمند و متفکری است که خواستار اصلاح دین و بالطبع آزادی دینی است. از نطر آخوندزاده، وضعیت کنونی جوامع اسلامی به‌ گونه‌ای است که محتاج پروتستانتیزم و اصلاح دین است: ”از این سبب، کسب کاری و پیشه‌وری و هنروری در میان ملت اسلام به غایت کم است و ثروت و مکنت نسبت به سایر ملل به غایت اندک است. از جهت همین نوع سبب‌های بی‌حصر، پروتستانتیزم در دین اسلام محض به خاطر حب بشر از واجبات است.“[66] آخوندزاده معتقد است که دین اسلام بنا بر تقاضای عصر و اوضاع زمانه به پروتستانتیسم و تحول محتاج است. می‌نویسد: ”پروتستانتیسم کامل موافق شروط پیشرفت و تمدن متضمن هر دو نوع آزادی و مساوات حقوقیه هر دو نوع بشر، تخفیف‌دهندۀ استبداد سلاطین مشرق در ضمن تعلیمات حکیمانه و مقرر وجوب سواد در کل افراد اسلام ذکوراً و اناثاً [است].“[67] آدمیت دربارۀ او می‌گوید که هدف اجتماعی آخوندزاده لیبرالیسم اجتماعی و پروتستانتیسم اسلامی است، زیرا پروتستانتیسم را موافق شرایط تمدن و متضمن آزادی و مساوات حقوقیه هر دو نوع بشر (زن و مرد) و همچنین باعث ایجاد تنظیمات حکیمانه و باعث برقراری فرصت آموختن سواد و دانش میان جنس زن و مرد می‌داند.[68]

نکتۀ در خور توجه اینکه آخوندزاده در اندیشۀ پروتستانتیسم اسلامی، که آن را لازمۀ جوامع اسلامی می‌داند، از جنبش بزرگ اسماعیلی نیز تأثیر پذیرفته است. او در این باره حسن‌بن محمد بزرگ امید را بنیادگذار اصلی پروتستانتیسم در جهان می شمارد. آخوندزاده در این زمینه به سخنان و اقدامات او اشاره می‌کند که بخشی از آن به بینش و اقدامات اسماعیلیان دربارۀ زنان راجع است. هنگامی که علی ذکره السلام (حسن‌بن محمد بزرگ امید) به جای پدر قرار گرفت، خطبه‌ای ایراد کرد. بخشی از خطبۀ او دربارۀ زنان و آزادی زنان چنین بود:

ای جماعت، طایفۀ اناث را در حبس و حجاب نگاه داشتن قطع نظر از آنکه ظلم عظیم است، در حق این نصف بشریت، از برای طایفۀ ذکور نیز خسارت بی‌شمار دارد. از امروز طایفۀ اناث را در حبس و حجاب نگاه مدارید و ایشان را بی‌تربیت مگذارید و در حق ایشان ظلم و ستم را روا مبینید، و زیاده بر یک زن مگیرید. چنان که من زیاده بر یک زن ندارم و هر کس بعد از این دخترکوچک خود را مثل پسرخود به خواندن و نوشتن مشغول نسازد و هر کس از بزرگ و کوچک و از غنی و فقیر زیاده بر یک نفر زن بگیرد، مستحق بازخواست و خشم من خواهد شد.[69]

آخوندزاده اسماعیلیان را پروتستانتیست و اقدامات حسن‌بن محمد بزرگ امید را پروتستانتیسم در اسلام می‌داند. او به اقدامات حسن‌بن محمد بزرگ امید دربارۀ زنان که قائل به آزادی آنها بود اشاره می‌کند:

فردای آن روزکه مذهب پروتستانتیزم در ایران اظهار شد، علی ذکره السلام دو ساعت به ظهر مانده، دست زن خود، بانوی بزرگ دره‌التاج را که از سلسلۀ پادشاهان دیالمه بود گرفته از حرمخانه بیرون آمد و بانوی بزرگ روگشاده در تماشاگاه‌های الموت با شوهر حکیم و روشن‌روان خود سیر کرده به حرمخانه بازگشت و هر روز که هوا ملایمت و موافقت داشت، علی ذکره السلام این‌گونه سیر را با بانوی بزرگ تکرار می‌کرد. اعیان و اشراف و جمیع ساکنان الموت در آزادی طایفۀ اناث تقلید او کرده، با زنان روگشادۀ خودشان به سیر بیرون می‌شدند و در جمیع قلمرو او این رسم جاری شد.[70]

به همین مناسبت، آخوندزاده، حسن‌بن محمد بزرگ امید را می‌ستاید و از عقل، حکمت و همت و عزم او در میان ملت اسلام یاد می‌کند که با اقدامات روشنگرانۀ خود تمدن را در میان جامعۀ اسلامی منتشر ساخت و برای رهایی جامعه از حماقت، جهالت و بدبختی کوشید. به همین سبب، آخوندزاده حسن‌بن محمد بزرگ امید را پروتستانتیست می‌داند که در دوره‌ای که هنوز اروپا در قرون وسطا و در سیطرۀ کلیسا و اقدامات تعصب‌آمیز او به سر می‌برد، اسماعیلیان به رهبری حسن‌بن محمد بزرگ امید اقدامات روشنگرانه‌ای صورت دادند. آخوندزاده در نهایت افسوس می‌خوردکه جامعۀ اسلامی عمق اندیشه‌ها و اقدامات حسن‌بن محمد بزرگ امید را متوجه نشد و اقدامات او نتوانست ریشه دوانده و به عمر خود ادامه دهد.[71]

آخوندزاده حتی به اندیشه‌های باب نیز دربارۀ زنان پرداخته و بخشی از تفکرات او را دربارۀ آزادی تعلیم و تربیت و آزادی حجاب زن می‌پذیرد. او در این باره می‌نویسد: ”فقط دو حکم باب که از قرار تقریر رفقا در قرآن خود بیان کرده است، حکم فیلسوفانه به نظر آمد. یکی این است که طایفۀ اناث در جمیع رسوم آزادیت و کل حقوق بشریت باید با طایفۀ ذکور مساوی باشد و باید به طایفۀ اناث نیز مثل طایفۀ ذکور تربیت داده شود (و طایفۀ اناث نیز مثل طایفۀ ذکورگشاده‌رو باشد).“[72]

از مهم‌ترین اندیشه‌های آخوندزاده دربارۀ زنان، برابری میان زن و مرد در حقوق اجتماعی است. می‌توان گفت یگانه نوگرای مسلمان ایران که با صراحت کامل و بدون ابهام در زمینۀ فقهی ازدواج سخن گفت آخوندزاده بود. او به صراحت نوشت تعدد زوجات، که با شرایط خاص جایز شمرده می‌شود، با اصل برابری دنیای دموکراسی منافات دارد و برابری در برابر قانون از لوازم دادگری است. او در ادامه افزود که در جوامع اسلامی زن و مرد دارای حقوق برابر نیستند و به قانونی که طبق آن، شهادت قانونی یک کافر ذمی دارای ارزش برابر با شهادت یک مسلمان نیست اعتراض کرد.[73]

آخوندزاده علاوه بر کمال‌الدوله در مقالات متعدد خود نیز عقاید خویش را دربارۀ حقوق زنان بیان کرده و ظلم و ستم و بی‌عدالتی در حق زنان را ناشی از شریعت و دین می‌داند. او در انتقاد بر رسالۀ یک کلمه مستشارالدوله چنین می‌گوید: ”آیا شریعت خودش چشمۀ عدالت است یا نه؟ اگر شریعت چشمۀ عدالت است باید اصل اول را از اصول کونستتسیون، که مساوات در حقوق نیز در این اصل مقدور است، مع مساوات در محاکمات مجری بدارد. مساوات در حقوق مگر مختص طایفۀ ذکور است؟“[74] آخوندزاده در انتقاد بر شریعت اسلامی عدم رعایت مساوات و عدالت در محاکمات و به‌ویژه محاکمات میان مسلمانان و ذمی‌ها را به نقد می‌کشد و می‌نویسد که قاضی محکمۀ شرع شهادت ذمی را نمی‌پذیرد و از ذمیان شاهدان مسلمان می‌طلبد.[75]

آخوندزاده نابرابری موجود میان زن و مرد و مسلمان و نامسلمان را ناشی از فقه اسلامی دانسته و اصولاً به قانون مجازات اسلامی سخت حمله می‌کند. به نظر او، این قوانین با روح نظام قانونی و دموکراسی غربی منافات دارد.[76]

د. تعلیم و تربیت

نوشته‌های آخوندزاده دربارۀ حقوق و آزادی زن و نشر فرهنگ و دانش و تغییر الفبای اسلامی و برانداختن پندارهای پوچ و تصمیم‌های غلط تأثیرات عمده‌ای در پیشرفت ملت‌های خاور نزدیک داشته است .آخوندزاده آموزش اجباری را لازمۀ دولت آزادی‌خواه می‌داند؛ نظام آموزشی‌ای که فارغ از جنسیت فرد در صدد تعلیم و تربیت باشد. او دولتی را آزاده‌خواه می‌داند که هدفش اعطای حقوق سیاسی و اجتماعی به زن و مرد و محترم شمردن این حقوق باشد. تأکید آخوندزاده بر مسئلۀ آموزش و سواد از همه بیشتر است. اساساً معتقد است که قبل از ترویج علم و دانش میان مردم هر اقدامی برای پیشرفت و ترقی بی‌فایده است. از نظر او، به علت اینکه هرگونه تنظیمات و قوانین مبتنی بر علم است، دین اسلام باید پیش از ترویج و انتشار علوم در میان مردم برای وضع تنظیمات و قوانین جدید زحمت بی‌جا نکشد.[77]

آخوندزاده در بحث برابری تعلیم و تربیت و آموزش زن و مرد بار دیگر بحث پروتستانتیسم را در اسلام به میان می‌کشد و اعتقاد دارد با پروتستانتیسم است که می‌توان تعلیماتی مساوی و برابر برای زنان و مردان فراهم آورد. او در مباحث سواد و آموزش به هر دو جنس مرد و زن توجه داشت و منافع عامۀ خلق را در نظر می‌گرفت. آخوندزاده عموماً از بی‌سوادی کل جامعه و به‌ویژه از عدم تحصیل زنان لب به شکوه می‌گشاید: ”در میان طوایف اسلامیه از ده هزار یک نفر صاحب سواد به هم نمی‌رسد و طایفۀ اناث بالمره از سواد بی‌بهره می‌مانند.“[78] در اینجاست که یکی از بزرگ‌ترین مشکلات این مسئله و راه حل آن را تغییر الفبا می‌داند و مدت‌های مدیدی در این راه تلاش می‌کند که البته به نتیجه نمی‌رسد. آخوندزاده در الفباء جدید یکی از دلایل عقب‌ماندگی ایران را الفبای موجود می‌داند:

علمای گرام البته به حال بیچاره بی‌سوادان دلسوزی خواهند داشت که غرق دریای ظلمت و بی‌خبری‌اند و از لذت روحانی بالکلیه محروم. نه به گذشته واقف‌اند، نه به آینده عارف. هر چه با چشم می‌بینند و با گوش می‌شنوند تنها آن را می‌دانند. از این جهت علوم و صنایع در ملت اسلام ترقی نداشته، آنا فاناً تنزل و تناقض می‌پذیرد.[79]

آخوندزاده در نامه‌ای دربارۀ تغییر الفبا به اعتمادالسلطنه می‌نویسد:

باید کل سکنۀ ایران ذکوراً و اناثاً به خواندن و فهمیدن فلک‌السعاده قادر باشد تا اینکه منظور شما به عمل آید و زحمت شما به هدر نرود. اهالی یوروپا در مدت پنج و شش ماه ذکوراً و اناثاً صاحب سواد می‌توانند شد، اما اطفال ما در مدت پنج و شش سال هنوز از گلستان و بوستان سر بدر نمی‌آورند. البته اهالی یوروپا وسیله‌ای یافته‌اند که به امداد آن به تحصیل سواد در اندک مدت قدرت به هم می‌رسانند، پس چرا ما همان وسیله را از ایشان اخذ نمی‌کنیم، در صورتی که به جمیع ترقیات ایشان اعتراف داریم و طالب اخذ جمیع تنظیمات ایشان می‌باشیم.[80]

آخوندزاده پیشنهاد می‌دهد که برای آبادی ایران و بهره‌مندی ایران از علم و دانش باید کل مردم ایران بدون استثنا، شهری یا روستایی یا ایلاتی، ذکوراً و اناثاً مانند اهل پروس صاحب سواد شوند و برای باسواد کردن مردم ایران نیز پیشنهاد می‌دهدکه باید الفبای قدیم را تغییر داده و الفبای جدید را ایجاد کرد که در مدتی اندک، عموم مردم بتوانند تحصیل کنند و مانند دولت پروس، اطفال از 9 تا 15 سالگی به غیر از خواندن و نوشتن به هیچ کاری مشغول نشوند.[81] آخوندزاده در مقالۀ اجتماعی ”مسائل مکتب و تدریس“ از آموزش زنان و برابری آنان با مردان در آموزش سخن می‌گوید. او ضمن تأسیس مکتبخانه می‌گوید:

بسیار خوب، در شهرها مکتبخانه‌ها باز کردیم و تحصیل علم را به زبان روسی آغاز کردیم، در این صورت زنان و ساکنین دهات چکار کنند؟ در دهستان‌ها نیز مکتبخانه‌ها دایر کنیم و معلم بیاوریم یا نه؟ اگر می‌خواهی بگویی دایرکنیم؛ انصاف کن با کدام امکانات و با کدام قدرت؟ . . . منفعت علم در صورتی پدیدار است که کافۀ ناس، مانند مردم پروس و مردم ینگی‌دنیا، اناث و ذکور از علم بهره‌یاب باشند . . . برای فراگرفتن علم استطاعت و اتفاق و وسیله لازم است.[82]

آخوندزاده تغییر الفبا را یکی از راه‌های باسواد شدن زنان در زمانی کوتاه می‌داند:

چنانکه از الفباء جدید ملاحظه خواهد شد، سبب تجدید به مرتبه‌ای واضح است که احتیاج به بیان مشروح ندارد. همین قدرکافی است که به واسطۀ این الفباء تازه کل طایفۀ اسلام در اندک مدت به خواندن و نوشتن السنۀ خودشان قادر خواهند شد، خصوصاً طایفۀ اناث به واسطۀ این خط جدید به تحصیل سواد توانا خواهند داشت.[83]

آخوندزاده بحق از نظام آموزش همگانی دفاع می‌کند: ”باید علوم و معارف فیمابین کل اصناف ملت از اعلی و ادنی، از وضیع و شریف بلااستثناء عمومیت پذیرد، شبان و کشتکار و تاجر و عطار نیز آن استعداد را داشته باشند که وزراء دارند و جمیع ملت در جمیع تدابیر اولیای دولت شرکت داشته باشند.“[84] آخوندزاده در انتقاد از برنامۀ آموزش ایران در مقایسه با غرب مجدداً به مبحث آموزش و تعلیم و تربیت زنان می‌پردازد:

در مدت دو سال اطفال فرنگیان در علم حساب که به اصطلاح ایشان ماتیماتیقاست حل مسائل مشکله می‌کنند، اما اطفال ما هنوز مشغول خواندن هجه والفجر هستند. طایفۀ اناث بیچاره بالکلیه از سواد محروم‌اند. اگر الفباء آسان می‌بود، اکثر نسوان کسب سواد می‌کردند و بعد از آن به هم‌جنسان خودشان معلم واقع می‌شدند. در اکثر مدارس فرنگیان به جهت تعلیم و تربیت دختران معلمان از طایفه نسوان‌اند.[85]

در تفکر آخوندزاده، نظام آموزشی سنتی زن رااز آموزش محروم کرده و او را در جایگاه فرودست قرار داده است. به همین سبب، این نظام ناکارآمد و نارسا می‌بایست از میان می‌رفت و به جای آن نظام آموزشی مدرنی ایجاد می‌شد که زن و مرد را به صورتی برابر آموزش می‌داد.

فرجام سخن

نوگرایان ایران تقریباً هم‌زمان با دیگر کشورهای اسلامی به زن و جایگاه او در جامعۀ ایران توجه کرده و در این زمینه در آثار خود مباحثی را مطرح کردند و برای تغییر وضعیت زن در جامعۀ ایران و اصلاح موقعیت و جایگاه او کوشیدند. متأسفانه در بررسی‌های صورت‌گرفته مشخص شده است که نوگرایان ایران در مقایسه با نوگرایان دیگر کشورهای اسلامی کمترین میزان توجه را به مسایل زنان نشان داده‌اند، چنانچه سیدجمال‌الدین اسدآبادی به راحتی از بحث زنان چشم‌پوشی کرده و گاه فقط اندک اشاره‌ای به مسایل زنان داشته است. حتی دولتمردان نوگرای ایران به مسئلۀ زن بی‌توجهی کرده‌اند. این در حالی است که در مصر محمدعلی‌پاشا، دولتمرد نوگرا، بیمارستانی مخصوص زنان ایجاد کرد، مدارس دخترانه ساخت و از کتاب طهطاوی دربارۀ تربیت و آموزش نسل جوان، به‌خصوص دختران، حمایت کرد.

با این همه، برخی از نوگرایان ایران به مباحث زنان توجه کرده و اندیشه‌ها و تفکرات خود را دربارۀ وضعیت و موقعیت آنها در جامعه بیان داشته‌اند. ایشان به قانون تعدد زوجات معترض بودند و حجاب زن را به نقد کشیدند. بر لزوم تعلیم و تربیت زن و ارتقای درک و فهم زنان تأکید و اعتقاد داشتند چون زنان نقش مادری را بر عهده دارند و نسل آیندۀ جامعه را آموزش می‌دهند، باید خود تحت آموزش و تربیت قرار گیرند تا نسلی آگاه و روشن تعلیم دهند. نوگرایان ایران از تساوی حقوق زن و مرد حمایت می‌کردند. در این میان، آخوندزاده از جمله نوگرایان ایرانی بود که در مجموعه نوشته‌ها و مقالاتش خواهان تعلیم و تربیت اجباری و عمومی برای زنان، ایجاد برابری میان زن و مرد و آزادی زنان بود. او با تعدد زوجات مخالف بود و در نمایشنامه‌هایش تعدد زوجات را محکوم و از لزوم تعلیم و تربیت زنان صحبت کرد.

[1] 1شیلا روباتام، زنان در تکاپو: فمنیسم و کنش اجتماعی، ترجمۀ حشمت‌الله صباغی (چاپ 3؛ تهران: شیرازه، 1390)، 39.

[2] بانوی فعال در انقلاب کبیر فرانسه که اعلامیۀ حقوق زنان را در 1791م منتشر کرد و سرانجام به جرم گرایشات تجزیه‌طلبانه به مرگ محکوم و با گیوتین گردن زده شد. بنگرید به

  1. Michelet, The Women in the French Revolution (Philadelphia: Henry C. Baird, 1855), 126-127.

[3] روباتام، زنان در تکاپو، 39؛ کالین مک ایودی، رویدادنگاری تاریخ جهان، ترجمۀ حسن افشار (تهران: نشر مرکز، 1370)،203.

[4] غلامرضا انصاف‌پور، قدرت و مقام زن در ادوار تاریخ (تهران: شرکت نسبی کانون کتاب، 1346)، 378 و 382.

[5] برای فهرستی از این آثار بنگرید به منیژه نجم عراقی، مرسده صالح‌پور و نسترن موسوی، منبع‌شناسی زنان (تهران: نشر دیگر، 1381)، 163-170.

[6] از جمله می‌توان از مستشارالدوله تبریزی نام برد که جزو پیشگامان نوگرای ایران است، اما در آثارش توجه چندانی به وضعیت زنان نکرده است.

[7] یحیی آرین‌پور، از نیما تا روزگار ما (چاپ 3؛ نشر زوار، 1371)، 4.

[8] الیزا ساناساریان، جنبش حقوقی زنان در ایران، ترجمۀ نوشین احمدی (تهران: اختران، 1384)، 29-30.

[9] آرین‌پور، از نیما تا روزگار ما، 76.

[10] مهدی ملک‌زاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران (تهران: انتشارات سقراط، بی‌تا)، جلد 1، 102-103.

[11] بشری دلریش، زن در دورۀ قاجار (تهران: انتشارات روشنگران، 1375)، 108.

[12] لیدی شیل، خاطرات، ترجمۀ حسین ابوترابیان (تهران: نشر نو، 1362)، 92.

[13] کلارا کولیو رایس، زنان ایران و راه و رسم زندگی آنان، ترجمۀ اسدالله آزاد (تهران: انتشارات آستان قدس، 1366)، 43.

[14] کارلاسرنا، آدم و آیین‌ها در ایران (تهران: نشر زوار، 1362)، 297.

[15] ‌”زناشوئی درایران،“ عالم نسوان، سال 4، شمارۀ 3 (1302ش)، 18-19. دربارۀ ازدواج اجباری دختران در سنین پایین همچنین بنگرید به رایس، زنان ایران، 4.

[16] علی‌اصغر شمیم، ایران در زمان سلطنت قاجار (تهران: بهزاد، 1383)، 378.

[17] عبدالعزیز جواهرکلام، تاریخ تهران (تهران: وزارت فرهنگ، 1325)، 147.

[18] Peter Avery, The Cambridge History of Iran (Cambridge: Cambridge University Press, 1991), vol. 7, 78.

[19] ساناساریان، جنبش حقوقی زنان در ایران، 68.

[20] حسین محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید درایران (چاپ 3؛ تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1378)، جلد 1، 367-368.

[21] ساناساریان، جنبش حقوقی زنان در ایران، 54.

[22] ساناساریان، جنبش حقوقی زنان در ایران، 54-61.

[23] ساناساریان، جنبش حقوقی زنان در ایران، 132.

[24] بدرالملوک بامداد، زن ایرانی ازانقلاب مشروطیت تا انقلاب سفید، ج اول، (تهران: انتشارات ابن سینا، 1347)، جلد 1، 46-49 و 51؛ ج 2، 7-9 و 13-22 و 24-28.

[25] گوئل کهن، تاریخ سانسور در مطبوعات ایران (تهران: انتشارات آگاه، چاپ اول، 1363)، جلد 2، 705.

[26] عنوان آخوندزاده هم از این بابت به او داده شد. بنگرید به فریدون آدمیت، اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده (تهران: خوارزمی، 1349)، 10.

[27] میرزافتحعلی آخوندزاده، مکتوبات کمال‌الدوله به شاهزاده جلال‌الدوله (تهران: بی‌نا، 1334)، 3-4؛ میرزافتحعلی آخوندزاده، الفبای جدید و مکتوبات، به کوشش حمید محمدزاده (تبریز: بی‌نا، 1357)، 349-351؛ میرزافتحعلی آخوندزاده، مقالات، گردآوردۀ باقر مؤمنی (تهران: انتشارات آوا، 1351)، 8-12.

[28] مقصود فراستخواه، سرآغاز نواندیشی معاصر دینی و غیر دینی (تهران: شرکت سهامی انتشار، 1371)، 62.

[29] در این تاریخ به همراه هیئت روس برای تبریک تاجگذاری پادشاهی ناصرالدین‌شاه به ایران آمد. با امیرکبیر دیدار داشت و بعد از بازگشت هیئت روس حدود 4 ماه در ایران بود. بنگرید به آدمیت، اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده، 28.

[30] آدمیت، اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده، 28.

[31] – غلامرضا گودرزی، دین و روشنفکران مشروطه، تهران، اختران، 1383، صص120-121.

[32] از همنشینی با افرادی از جمله خاچاطور ابوویان (Kh.Abovyan, 1810-1846)، آزادی‌خواه و بنیان‌گذار ادبیات رئالیست جدید ارمنستان، و شاعر گرجی‌زبان چاوچاوادزه (A. Chavchavadzeh) بهره بسیار برد که سرای او محفل ادیبان و دانشمندانی از جمله بکی‌خان، شاعر آزادی‌پرست روس لرمانتوف و باراتا شیویلی بود که به آنجا می‌رفتند. آخوندزاده همچنین از میرزااسماعیل‌بیگ مشهور به کوتکاشنسکی (Koutkashinsky, 1806-1861)، افسر نظامی و نویسندۀ عضو انجمن جغرافیایی روس و صاحب رمان رشیدبیگ و سعادت‌خانم، تاثیر گرفت. او یاور آخوندزاده در گسترش دیدگاه و رفتار و مطالعاتش بود. آخوندزاده از دیگر سو از تاریخ ایران، ادبیات و فرهنگ فارسی، ترکی، فقه اسلامی، فلسفه و عرفان اطلاع داشت و به‌خصوص حکمت عملی در تفکر آزادی‌خواهی و تحول بعدی او مؤثر بود. آدمیت، اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده، 16-19.

[33] آدمیت، اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده، 24.

[34] او پیشرو فن نمایشنامه‌نویسی و داستان‌نویسی اروپایی در آسیا بود. آثارش به فرانسوی، آلمانی، انگلیسی و نروژی ترجمه شد و لقب مولیر شرق و گوگول قفقاز گرفت. بنگرید به آدمیت، اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده، 32-33.

[35] آخوندزاده، الفبای جدید و مکتوبات؛ آخوندزاده، مقالات، 176-207؛ آخوندزاده، مکتوبات کمال‌الدوله، 3-4.

[36] آخوندزاده، مکتوبات کمال‌الدوله.

[37] دربارۀ اشعاراو بنگرید به آخوندزاده، مقالات، 231-260.

[38] میرزافتحعلی آخوندزاده، مقالات فارسی، به کوشش حمید محمدزاده (تهران: انتشارات نگاه، 2535)، 18-30؛ آخوندزاده، مقالات، 149-161.

[39] دربارۀ مکتوبات آخوندزاده به میرزایوسف‌خان مستشارالدوله دربارۀ یک کلمه بنگرید به میرزافتحعلی آخوندزاده، مقاله‌های فلسفی، ویراستۀ ح .صدیق (تبریز، ساوالان، 2537)، جلد 2، 33-40، آخوندزاده، مقالات، 96-102.

[40] آخوندزاده، مقالات، 93-95؛ آخوندزاده، مقالات فلسفی، 49-52.

[41] آدمیت، اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده، 28-31.

[42] آدمیت، اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده، 143-144.

[43] میرزافتحعلی آخوندزاده، تمثیلات: شش نمایشنامه و یک داستان، ترجمۀ محمدجعفر قره‌جه‌داغی (چاپ 2؛ تهران: خوارزمی، 1349)، 35-86.

[44] آخوندزاده، تمثیلات، 76-77.

[45] آخوندزاده، تمثیلات، 77.

[46] آخوندزاده، تمثیلات، 78-86.؛ آدمیت، اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده، 44-45.

[47] آدمیت، اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده، 46.

[48] آخوندزاده، تمثیلات، 91-156.

[49] آخوندزاده، تمثیلات، 161-245.

[50] آخوندزاده، تمثیلات، 251-314.

[51] آخوندزاده، تمثیلات، 256-257.

[52] آخوندزاده، تمثیلات، 264.

[53] آخوندزاده، تمثیلات، 319-370.

[54] آدمیت، اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده، 53.

[55] آخوندزاده، مکتوبات، 42.

[56] آخوندزاده، مکتوبات، 42. برای آگاهی بیشتر از نظرات آخوندزاده در این باره بنگرید به آخوندزاده، مکتوبات کمال‌الدوله، 53؛ آخوندزاده، مکتوبات، 43.

[57] آخوندزاده، مقالات، 97؛ آخوندزاده، مقالات فلسفی، 34.

[58] آخوندزاده، مکتوبات کمال‌الدوله، 61.

[59] آدمیت، اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده، 205.

[60] – آخوندزاده، مکتوبات کمال‌الدوله، 61. آخوندزاده درادامه می نویسد: ”فهم فساد اول محتاج به دلیل و بیان نیست. همه کس بر آن واقف است. اما فساد ثانی را بدین دلیل موجب قلت ثمرات تناسل می‌دانند که بیان می‌گردد: مثلاً می‌گویند زید مرد واحد است، چهار نفر زن می‌گیرد. فرض بکنیم هر یک از این چهار زن برای زید پنج نفر فرزند می‌زاید. پس عدد فرزندان چهار نفر زن از یک مرد می‌شود بیست. به‌ عکس، فرض بکنیم که هر یک از این چهار زن می‌رود به یک مرد و هر یک برای شوهر خود می‌تواند ده فرزند بزاید، پس عدد فرزندان چهار نفر زن از چهار مرد می‌رسد به چهل، و هم اکثر اوقات زید که چهار نفر زن گرفته است، پیش از وقت طبیعی از کار می‌افتد و بر عمل تولید عاجز می‌شود. اما هر یک از چهار زن او هنوز به درجۀ یائسگی نرسیده است و قابل ولادت است. نهایت در قید زوجیت زید تا آخرعمر خود باید در حکم یائسه باشد. به همین سبب گویا بنا بر عقیدۀ حکمای فرنگستان، طوایف یوروپا که قانون ایشان بر وحدت زوجه است، در اقلیم تنگ خودشان روز به روز ازدیاد به هم می‌رسانند. اما طوایف آسیا با وسعت اقلیم خودشان هرگز در عدد ازدیاد حاصل نمی‌کنند و نفاق خویشاوندان و ازدیاد نوع بشر در هر کشور گویا موجب آبادی وطن و موجب قوت ملت و اقتدار سلطنت است.“ بنگرید به آخوندزاده، مکتوبات کمال‌الدوله، 61-62.

[61] آخوندزاده، مکتوبات کمال‌الدوله، 62.

[62] آخوندزاده، مکتوبات کمال‌الدوله، 62.

[63] آخوندزاده، مکتوبات کمال‌الدوله، 62.

[64] آخوندزاده، مکتوبات کمال‌الدوله، 62.

[65] آخوندزاده، مکتوبات کمال‌الدوله، 62.

[66] آخوندزاده، مکتوبات کمال‌الدوله، 54.

[67] آخوندزاده، مکتوبات کمال‌الدوله، 76.

[68] آدمیت، اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده، 221.

[69] آخوندزاده، مکتوبات، 44.

[70] آخوندزاده، مکتوبات، 45.

[71] آخوندزاده، مکتوبات، 45.

[72] آخوندزاده، مکتوبات، 60.

[73] آدمیت، اندیشه‌های میرزافتحعلی آخوندزاده، 157-165.

[74] آخوندزاده، مقالات، 97؛ نیز بنگرید به آخوندزاده، ”مکتوب به میرزا یوسف دربارۀ یک کلمه،“ در مقالات فلسفی، 34.

[75] آخوندزاده، مقالات، 97-98؛ آخوندزاده، مقالات فلسفی، 34-35.

[76] عبدالهادی حائری، تشیع و مشروطیت در ایران (چاپ 3؛ تهران: امیرکبیر، 1381)، 29.

[77] موسی غنی‌نژاد، تجدد و توسعه در ایران معاصر (تهران: نشر مرکز، 1377)، 17.

[78] آخوندزاده، الفبای جدید و مکتوبات، 4؛ آخوندزاده، مقالات، 176.

[79] آخوندزاده، الفبای جدید و مکتوبات، 7 و 262.

[80] آخوندزاده، مقالات، 202.

[81] آخوندزاده، الفباء جدید و مکتوبات، 273؛ آخوندزاده، مقالات، 189-190.

[82] آخوندزاده، مقالات، 115-116.

[83] آخوندزاده، الفباء جدید و مکتوبات، 6؛ آخوندزاده، مقالات، 177.

[84] آخوندزاده، مقالات، 112.

[85] آخوندزاده، الفباء جدید و مکتوبات، 154.

فهرست

شمارۀ مخصوص: فارسى هند

ويراستار‭ ‬ميهمان‭: ‬فيروزه‭ ‬پاپن‌ـ متين

فارسى‭ ‬هند‭: ‬پيشگفتار

فيروزه پاپن – متين

آغازين مراحل اصلى تكوين فرهنگ و ادب فارسى در هندوستان

مظفر عالم

اميرخسرو، فيضى و جغرافياى ادب فارسى نويسان هند

سنيل شارما

فراموشكارى بنیادین شرق‌شناسى

محمد توكلى طرقى 

طبقات اديان هند در متون فارسى عهد انگليسيان هند

كارل ارنست

رويارويى‭ ‬سنت‌هاى‭ ‬پزشكى‭ ‬در‭ ‬رساله‭ ‬علاجات‭ ‬داراشكوهى‭ ‬نوشته‭ ‬نورالدين‭ ‬شيرازى

فابريزيو اسپزيال

نمونه‌هاى نخستين آثار تاريخى و عرفانى عهد بهمنى

فيروزه پاپن – متين

تآثير و نتايج سياست احمدشاه ولى بهمنى در خصوص حمايت از آفاقى‌ها

محمد سليمان صديقى

مشروع‌سازى قدرت: درك نظام مذهبى-فرهنگى قطب‌شاهيان گلكندا

سلما فاروقى

حضور در غياب: اشياى متبرك و نقش آنها در مذهب شيعۀ حيدرآباد

كارن رافل

اظهار عشق به على: شعر اردو، زهد شيعى و قدرت طوائفين در حيدرآباد

اسكات كوگل

سرمد‭ ‬كاشان‭: ‬قديس‭ ‬يهودی،‭ ‬شاعر‭ ‬فارسی

ناهيد‭ ‬پيرنظر

فارسى هند: پیشگفتار

The relationship between Persia and the Indian subcontinent is as ancient as the people who dwelled in these lands and the languages that they spoke. The articles in the present volume consider this relationship in the later times, in the years that followed the establishment of the Islamic culture in Persia and the advent of New Persian. Itself a recent development during the Post-Arab conquest, New Persian was taken to Sind as early as the ninth century and claimed a more dominant presence with the establishment of the Ghaznavid rule in North India. The centuries that followed witnessed an increasingly complex relationship between India and Persia: A relationship whose varied linguistic, cultural, and religious expressions are the subjects of this collection. The Beginnings and the First Major Phases of Persian Literary Culture in Hindustan, provides an inclusive context for the following discussions in this volume, as the author argues that understanding the influence of Persian in India is essential to understanding Indian literary and political culture. Muzzafar Alam elaborates this relationship through the evaluation of the famous Indian style or Indian usage in Persian (sabk-i Hindī or isti‘māl-i Hind). He contends that restricting this genre to “the comparison of the stylistic features” of the Indian style is undermining the “political and social factors that lie outside the strict framework of a literary narrative.” Accordingly, he evaluates this style within the context of its cultural history, arguing that the roots of this style are found in the Lahore of the Ghaznavid kings, and not the Mughal courts that are conveniently associated with the Indian style. Alam calls attention to the accomplishments of the early medieval poets who shaped the genre, including the eminent eleventh-century Ghaznavid poet, Mas‘ūd Sa‘d Salmān (d. A.D. 1121), and Amīr Khusraw Dihlawī (d. A.D. 1325), a royal poet at the court of seven North-Indian kings, and also a disciple of the powerful Chishtī religious leader, Khawaja Mu‘īn al-Dīn (d. A.D. 1236). Considering the style against a historical and cultural background, Alam argues that the Indian style grew through the medieval period and was informed by Sufism, “before being redeployed in Mughal times after a possible detour through Herat.” He asserts the urgency to consider this subject from a greater perspective that pays heed to the developments and nuances that are only comprehensible when viewed through a historical and cultural context throughout South Asia and in the post-Mongol Perso-Islamic world.

A continuation of this discussion, Amir Khusraw, Fayzi, and the Geography of Indo-Persian Literature, evaluates the development of a global literary culture that was represented by Indo-Persian poets and authors, who were attempting to define their place in the greater landscape of the Persian literary history. Sunil Sharma argues that the impetus to draw a distinguished space for Indo-Persian literature was the inevitable concomitant of the appearance of the New Persian literature in the subcontinent. This is witnessed in the work of the Ghaznavid court poet, Mas‘ūd Sa‘d Salmān, who drew parallels between Iran and India even in the early decades of the official presence of the Persian sovereignty in the subcontinent. The preoccupation with the status of Persian in India continued in the following years, and found one of its most powerful expressions in the work of Amīr Khusraw Dihlawī who boasted: “Persian in India is standard from the banks of the River Indus to the mouth of the great ocean […] Our Persian is Dari. Although Hindavi has different registers at every karoh but Persian in more than 4000 farsangs is one [language].” Such instances are found in various works of poetry and prose literature, including introductions to poetic compilations (dīvān), biographical dictionaries (tadhkira), mystical and analytical treatises, historical narratives, and didactic and rhetorical texts. Against this background, Amīr Khusraw and Fayḍī (d. A.D. 1595) call for special attention as court poets who represented defining junctures in the life of the Persianate culture in the subcontinent. Amīr Khusraw is a most important early proponent of Persian literary culture in India, and Fayḍī an influential literary figure of the Mughal and the Safavid eras. Sharma considers their contributions in drawing a geography of the Persianate literature in light of marginality and, to borrow his own words, “the appropriation of the margin as the center of literary production, the particular and divergent views of a shared literary past at various historical junctures, and even the alienation inherent in an individual poet’s endeavor to be creative and to create a place for himself in the literary canon.”

Orientalism’s Genesis Amnesia is a thought provoking scrutiny of the Orientalist cultural appropriation of knowledge in colonial India. Mohamad Tavakoli-Targhi considers this course in terms of the relationship between an assumed Orientalist “oblivion” and Oriental “silence.” That is, the Orientalists’ obliteration of their dependence on the indigenous scholars for producing texts that they claimed as their own original research. This intentional disregard is an expression of the aggression and the sense of entitlement that drive the academic activities of the Orientalists and justify their claims of novelty in investigating and documenting the cultural heritage of the colonized subjects. Tavakoli-Targhi examines these issues within the framework of the Persian and Persianate scholarship and with particular attention to Anquetil–Duperron (A.D. 1731–1805) and Sir William Jones (A.D. 1746–1794) whose intellectual accomplishments are the foundation for establishing an Oriental conception of the West “as the site of progress and innovation,” and the Orient “as the locus of backwardness and tradition.” Anquetil-Duperron, reputed as the “discoverer of Zend-Avesta,” Tavakoli-Targhi argues, lived in India for a brief six years, during which time he studied with Parsi scholars who made their Zoroastrian learnings in Old and Middle Persian available to him. The lexicographical work of Sirāj al-Dīn ‘Alī Khān Arzū (A.D. 1687–1756), and his learned predecessors, on the relationship between Persian and Sanskirit, was the source material for Sir William Jones whom the Orientalists celebrate as the foremost authority on the subject. Tavakoli–Targhi provides detailed information on the large circle of native scholars who assisted Jones in his writing, prior to his arrival in India, and in the years when he resided there. Through this kind of intimate detail, the author brings light to the obscured history of intellectual Orientalism in the Subcontinent, and offers greater perspective on the applications of this history in the subsequent development of Orientalism at large.

Anglo-Persian Taxonomies of Indian Religions, draws attention to the misconceptions that construed the prevalent understanding of the role of the colonial era and the British colonialism in conceptualizing religion and culture in the Indian subcontinent. Carl Ernst argues that the colonial regime promoted the European concepts of religion and culture in British India through a complex process that utilized an elaborate network of information collection and analyses with reliance on the collaboration of the indigenous scholars who worked for them. The administration used census, legal codes, and archives of Persian language source material that, for the most part, their Hindu administrators, functionaries, and scholars of the Mughal Empire analyzed and rendered it comprehensible. The colonial authorities also commissioned their elite native employees to create new Persian scholarship on the religions and cultures of India. In this manner, the formulation of Indian religious pluralism was derived from various categories of reference materials and taxonomies, which were interpreted and presented to the colonial authorities. Ernst argues that the Anglo-Persian texts were particularly important because they functioned as “a bridge between Mughal notions of religious multiplicity and the modern European concept of religion, a concept that emerged from the religious wars of Christianity and was deployed in the colonial era through a logic of imperial domination.” In this context, Ernst highlights the contested nature of the assumptions on the subject, and the existing misconceptions on the quality of religious multiplicity during the reign of the celebrated Mughal emperor, Akbar (r. A.D. 1556–1605), famous for propagating “universal peace” (ṣulḥ-i kul) as a program of religious tolerance. Akbar’s universal peace—not unlike the imperial agenda of colonial Britain—grew out of the Mughal emperor’s design to advance his political hegemony. It is important to note that the source material from the Mughal era was, for the most part, the material that the British colonial authorities utilized in implementing their conception of religions and cultures in India. Another point to consider is that the Persian texts on Indian religions, which Hindu authors were commissioned by the British to compose, display diverse translation strategies, ranging from the preservation of the Brahmin privilege, to the application of Sufi metaphysics. The composite quality of “religion and culture in India” is also experienced through the work of the Indologist, H. H. Wilson, who demonstrates another stage of cultural translation in understanding the preceding material through applying the categories of Protestant Christianity to Indian religions. The Anglo-Persian texts from this epoch call for more detailed analysis as they reflect the complex intercultural encounters that took place during the British colonization of India and informed the colonial conception of Indian religions and cultures.

The intrinsic complexities of the cultural, intellectual, religious, and scientific heritage of India find a powerful expression in the medical references of this land. The Encounter of Medical Traditions in Nūr al-Dīn Shīrāzī’s ‘Ilājāt-i Dārā Shikūhī considers such an instance thorough an evaluation of this encyclopedic Persian medical manual of the Mughal era (A.D. 1526–1857). Fabrizio Speziale introduces ‘Ilājāt-i Dārā Shikūhī as the most comprehensive medical reference of its kind, and a great confluence of Islamic, Ayurvedic and ancient Indian medical knowledge. ‘Ilājāt-i Dārā Shikūhī, also known as Dhakhīraya Dārā Shikūhī, is composed in Persian by Nūr al-Dīn Shīrāzī, among the leading medical authors of the Mughal court, and is dedicated to the Mughal prince Dārā Shikūh (d. A.D. 1659). This text is an important example of the level of Persian language scholarship that is accomplished under the Mughal patronage. Moreover, ‘Ilājāt-i Dārā Shikūhī is significant for the author’s geneology, a family of eminent scholars of Persian descent in the service of the Mughal court. Nūr al-Dīn Shīrāzī was born in India and was either the son or a close relative of Ḥakīm ‘Ayn al-Mulk Shīrāzī (d. A. D. 1595), a descendent of the famous Iranian philosopher Jalāl al-Dīn Dawānī (d. A.D. 1502). Moreover, Nūr al-Dīn’s maternal uncles were the historian Abū al-Faḍl ‘Allāma (d. A.D. 1602) and the court poet laureate Fayḍī (d. A.D. 1595), who worked for the Mughal emperor Akbar (r. A.D. 1556–1601). The majority of the physicians in the service of the Mughals were Persian. Ḥakīm ‘Ayn al-Mulk Shīrāzī was employed at the court of Akbar and his gifted son, or kin, Nūr al-Dīn, who also excelled in his office as the court physician, received his title of ‘Ayn al-Mulk from the Mughal emperor Shāh Jahān (r. A.D. 1628–57). Speziale highlights the importance of Nūr al-Dīn’s medical scholarship within the context of the intellectual milieu that was fostered by Darā Shikūh, through an analysis of Nūr al-Dīn’s discussion of the Muslim and Hindu medical traditions of India in a comparable and complementary manner.

The intellectual accomplishments of Indians define the renown of this vast and vastly splendid land. In the medieval period, the Islamic heritage of India is closely associated with Persian and the Persianate world. Early Instances of Persian Historical and Mystical Scholarship of the Bahmanid Era considers the advent of Persian high culture in the Deccan through an analysis of the first extant Persian historical and mystical works that evaluate the Bahmanid era (A.D. 1347–1537). These early texts were either produced during the reign of the dynasty or soon after the collapse of this first enduring Muslim dynasty in the Deccan region. Firoozeh Papan-Matin argues that the Bahmanids vested themselves in Persian as an extension of their pedigree and royal legacy. They sponsored scholarship in Persian, and periodically invited Persian teachers, poets, historians, scientists, administrators, and spiritual leaders to their court and welcomed Persian immigrants to their territory. In her analysis, she turns to significant instances in this category of Persian intellectual and courtly productions. The first is the earliest extant histories of the Bahmanid kingdom, and the second, mystical commentary of one of the eminent sufi scholars of the Deccan. The earliest surviving historical records on the Bahmanid dynasty were composed by three contemporary authors of Persian descent who were in the service of the post-Bahmanid rulers of the Deccan. These works were, Burhān Maāthir  (Affirmation of Lineal Merits), Tadhkirat al-Mulūk (Biographies of Kings), and Tārīkh Firishta (History of Firishta). Narrating the stories of the Muslim rulers of India and the dynamic scholarly activities that were current during the Bahmanid reign and after their collapse, these early histories aspired to the epical narrative of Ferdawsi and its transmission into the historiographical style of the Timurid historians. The most eminent mystic of Muslim Deccan, Khawāja Banda Nawāz Sayyed Muhammad al-Ḥusaynī Gīsudarāz (A.D. 1321–1422), the other focus of this study, composed commentaries and treatises in response to the mystical teachings of his colleagues in Persia. Papan-Matin argues that in the Muslim Deccan, Persian was treated as a dominant medium for addressing established mystical, literary, and historical genres.

The Pro-Āfāqī Policy of Aḥmad Shāh Walī Bahmanī: Its Impact and Consequences considers the political policy of the Bahmanid king, Aḥmad Shāh Walī (A.D. r. 1422–36), toward his immigrant Persianate subjects, known as the āfāqīs. Mohammad Suleman Siddiqi argues that after transferring the capital from the Bahmanid traditional seat of power in Gulbargar, to Bidar, the new king initiated a more welcoming approach toward these immigrants. Siddiqi explains, this political move as an extension of the new king’s attempt to offset the established power-center, geographically and politically. Aḥmad Shāh Walī increasingly favored the āfāqīs by bestowing elite administrative status on the choicest among them, as an alternative to the indigenous Muslim nobility of the Deccan. He even established a new military force that was composed exclusively of these immigrants. Moreover, he patronized a new sect of sufis from Kirmān and Māhān, in Persia, and invited Shāh Nūr al-Dīn Ni‘matullah Walī Kirmānī to his court in Bidar. In spite of being a Sunni, Nūr al-Dīn Kirmānī was a direct descendant of the fifth Shī‘ī imam—a lineage that made him compatible with the existing Shī‘ī āfāqī population of the region, and a possible affront to the traditional religious makeup of the Deccan. These pro-āfāqī policies antagonized the established Deccani religious leaders and the nobility and produced a volatile social environment that was increasingly intensified by the continued settlement of the immigrants in the Bahmanid region during the consequent years and after the establishment of the Shī‘ī Ṣafavīd rule in Iran. Siddiqi argues that the pro- āfāqī policy of Aḥmad Shāh Walī, and its continuation by his successors, was a major factor in the eventual downfall of the Bahmanid kingdom in A.D. 1538.

The presence of Persian heritage and Shī‘ī Islam is even more powerfully experienced after the establishment of the kingdoms that follow the collapse of the Bahmanid dynasty. Legitimizing Power, Understanding the Religio-Cultural System of the Golconda Quṭub Shāhīs, as the title suggests, concerns the diplomatic policy of this Shī‘ī dynasty toward its Sunni and non-Muslim subjects. Salma Farooqui explains that the Quṭub Shāhīs were successful in establishing their political hegemony through a policy of integrating their diverse populace. This was accomplished by patronizing the religious institutions that represented their respective communities. The Quṭub Shāhīs preserved the mosques, sufi hospices and shrines, ‘āshurkhanas, mathas, and agraharas. The Quṭub Shāhīs and other powerful patrons, including the Muslim and non-Muslim members of the local nobility, supported these institutions and provided them with the financial means to operate, in turn, assuring their loyalty to the ruling dynasty. An indication of this loyalty was the broad participation of other religious communities in the annual Shī‘ī rituals.

Presence in Absence: Relics and Their Role in Hyderabadi Shī‘īsm evaluates the significance of Shī‘ī material religious culture in Hyderabad, the seat of the Shī‘ī Quṭub Shāhi kings (A.D. 1518–1687). Karen Ruffle considers the subject through the re-presentational forms of commemorating the house of the prophet and the martyrs of Karbalā via “relics, replicas of tombs (ẓarīḥ and taʿziyeh), battle standards (ʿalam), funerary biers (nakhl), sacred foot and handprints posters, and votive-talismanic objects.” She observes that these objects hold an important status in the Shī‘ī spiritual life and devotional rituals of the Deccan. During the annual Karbalā processions—honoring the martyrs on the decisive battle waged in A.D. 680 in order to claim the rule of ‘Alī and his descendants—the devotees experience the presence of the martyrs, and the twelve Shī‘ī imāms, through objects and mementoes reminiscent of those times. Ruffle argues that during the reign of the Quṭub Shāhī dynasty, the use of relics among the Shī‘ī settlers of the Deccan, the majority of whom were descendants of migrants from Persia, is transformed into a regional practice or “vernacularized.” The Quṭub Shāhī of Golconda and their contemporary Shī‘ī kings of Bijapur, the ‘Ādil Shāhī (A.D. 1490–1686), promoted this development into an Indic and Deccani re-presentation of Shī‘īsm in the region.

Courting ‘Alī: Urdu Poetry, Shi’ī Piety and Courtesan Power in Hyderabad highlights the prestige and significance of a Shī‘ī courtesan, Māh Laqā Bāī (A.D. 1768–1824), at the court of her Sunni patron rulers of Hyderabad. Scott Kugle introduces Māh Laqā Bāī, an accomplished poet and dancer, social philanthropist, and a devotee of Imām ‘Alī. Her compilation of Urdu lyrical poetry is filled with poems that are centered on her devotion to the Shī‘ī imām ‘Alī. Using Chandā as her nom de plume, she masterfully intertwines love for dance with her love and devotion for ‘Ali. In one instance she clearly captures her sentiments as follows: “Why shouldn’t Chanda be proud, O ‘Alī, in both worlds? / At home with you she eternally astounds with dance.” Motivated by her devotion to ‘Alī, Māh Laqā Bāī was able to use her personal resources and her influence among the Niẓām rulers in founding the most monumental Shī‘ī shrine in Hyderabad. She was working with Sunni rulers whose dynasty had replaced the Shī‘ī Quṭub Shāhī kings a century early in A.D. 1686. Kugle evaluates the accomplishments of this powerful courtesan in the courts of the second and third Niẓāms of Hyderabad with special attention to her lyrical poetry. He argues that Māh Laqā Bāī had an important role in promoting Shī‘ī devotion in the Sunni dominant Hyderabad of her time, through her poetry, patronage, and resources. This analysis provides important insight into the gender and religious politics of the Hyderabad metropolis at the turn of the nineteenth century. 

I would like to take this opportunity to thank the authors for making their works available for inclusion in this volume. I can speak for all of us in expressing gratitude to the institutions and the staff at libraries, archives, and museums who supported our research. I would like to thank Vahid Tolooei, and Kaveh Bolouri, Nima Jamali, Firoozeh Qandehari, Yousef Mosaddeghi, and Parisa Yazdanjoo for their invaluable collaboration. I am grateful to Mohammad Tavakoli-Targhi for inviting me to edit the current volume.

آغازین مراحل اصلی تکوین فرهنگ و ادب فارسی در هندوستان

زبان [1] فارسی قرن‌ها جزء ذاتی فرهنگ آسیای جنوبی بوده و ناحیۀ شمال هندوستان نیز در طول حیاتش از جوانب مختلف از فرهنگ و زبان فارسی تأثیر بسیار پذیرفته است. این تأثیرات در درک فرهنگ ادبی و سیاسی هند، به‌ویژه حيطۀ شمالی آن، اهمیت بسزایی دارند. یکی از مباحث مطرح در این زمینه سبک هندی یا استعمال هندی در زبان فارسی است که در سنت رايج، صرفاً به مقایسهٴ ویژگی‌های سبکی این گونه بسنده شده است. در این رویکرد، به عوامل اجتماعی و سیاسی خارج از محدودۀ مشخص روایت ادبی توجهی نشده است[2]. بحث حاضر با در نظر گرفتن زبان فارسی هند در چارچوب تاریخ فرهنگی مؤثر بر پدید آمدن سبک هندی به این پیشینه مى‌پردازد و استدلال می‌كند که سبک هندی داراى پیشینه‌ای طولانی‌تر از آنچه غالباً تصور می‌شود، يعنى سبک هندی به شیوۀ بیان رایج در دوران فرمانروایی گوركانيان محدود نمی‌شود و ریشۀ این سبک را باید در اوایل دوران شکوفایی قرون وسطایی، در لاهور دورۀ غزنویان و در اشعار مسعود سعد سلمان جستجو کرد. این سبک در قرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم میلادی و در زمان امیرخسرو دهلوی به مرحلۀ اول اوج خود رسید و همچنان مسیر تکامل خود را از طریق تصوف قرون وسطایی ادامه داد تا زمانی که احتمالاً در هرات تغییر مسیر داده و نهایتاً در عهد گوركانيان در مسیری دیگر به کار گرفته شد. این تحولات را فقط با در نظر گرفتن بافت سیاسی و اجتماعی آسیای جنوبی و ایران اسلامی بعد از گوركانيان می‌توان درک كرد. بنابراین، در این مقاله به آن دورۀ اولیه‌ای می‌پردازیم که در شکل‌گیری گونه‌ای ادبی نقش داشت که در عهد گوركانيان به استعمال هند معروف شد. علاوه بر این، این امر مستلزم ارزیابی مجدد فرهنگ ادبی ایران اسلامی بعد از گوركانيان از طریق تفسیر مجدد مباحث رايج در اين باره است، زیرا تفسیرهایی که دانشمندان فارسی‌گوی ایرانی به دست می‌دهند غالباً بسنده نیست. همچنین، باید فرهنگ سیاسی هند عهد گوركانيان و ایران دورۀ صفویه با هم مقایسه شوند تا هم بتوان تحولات ادبی را درک کرد و هم به این موضوع پی برد که مباحثه‌کنندگان هم‌عصر چگونه مسئله رقابت را عنوان مى‌كرده و درکشان از رقابت چه بوده است.

آسیای جنوبی به مدت 2 هزار سال با سنت‌های برخاسته از فارسی باستان و میانه تعامل داشت. با این همه، آشنایی این منطقه با فرهنگ فارسی جدید به ربع سوم قرن نهم برمی‌گردد، زمانی که یعقوب‌بن ابى‌لیث صفاری سند را به قلمرو صفاریان افزود. زبان فارسی در آن زمان در جهان اسلامی شرق در مقام زبانی برای بیان ادبی همچنان به رشد خود ادامه می‌داد. در اواخر قرن دهم میلادی که حضور اسماعیلیان در مناطق سند و مولتان و پنجاب روز‌به‌روز اهمیت بیشتری پیدا می‌کرد، حضور زبان فارسی هم در این مناطق بیش از پیش قوت می‌گرفت.[3]

در قرن یازدهم میلادی، که غزنویان در پنجاب قدرت را به دست گرفتند، رابطۀ زبان فارسی و شبه‌قارۀ هند صورت رسمی‌ترى پيدا كرد. پادشاه بلندآوازۀ غزنوی، محمود، و وزیر او، خواجه ابوالقاسم احمد میمندی، نواحى پایتخت خود (غزنه) را به یکی از مراکز مهم فرهنگ فارسی تبدیل کردند که جايگزين بخارا، پایتخت سامانیان، شد. در این شرایط بود که فردوسی کبیر شاهنامه را سرود و در همین فضا بود که راه برای پیدایش فرم ادبی قصیده، که شعری است طولانی شبیه چکامه و مرثیه، باز شد.[4] محمود غزنوی همچنین بانی مقام ”ملک‌الشعرا“ بود که ابداعی بنیادین به حساب می‌آمد و بعد از محمود، در دورۀ تیموریان، به هرات راه یافت و جزو سنت‌های درباری ايشان شد و در نهایت، در هند عهد گوركانيان به اوج خود رسید. در فلات ایران مدت‌ها، بعد یعنی در قرن نوزدهم میلادی، بود که قاجارها متوجه چنین نوآوری شده و آن را به كار گرفتند. مقام ملک‌الشعرایی اهمیت بسزایی در ایجاد روشى سلطنتی و درباری در حمایت از ادبیات داشت.

دامنۀ فرهنگ جدید ادب فارسی نهايتاً از غزنه به سمت شرق پیش رفت و سرانجام به طرف لاهور، مرکز ماجراجویی‌های غزنویان که گاهی آن را ”غزنۀ کوچک“ می نامیدند، گسترش پیدا کرد. ظاهراً حضور اولین مسلمانانی که وارد این شهر شدند با سلطۀ جنگجویان غارتگر (غازی‌ها) همراه بود، اما چنان که می‌گویند، با گذشت زمان تعداد زیادی از اقوام فارسی‌گو در اطراف لاهور ساکن شدند. این شهر که به یکی از مراکز سیاسی مهم در قلمرو شرقى غزنویان تبدیل شده بود، رفته‌رفته دانشمندان و چهرهایی ادبی از ایران، خراسان و ماوراءالنهر را به خود جذب کرد.[5] بدين نحو، پنجاب شاهد حضور آغازین و شکوفایی سنت عالی ادب فارسی بود. بر اساس نوشته‌های فارسی آن دوران، ”اطراف بلاد هند،“ که نام دیگر پنجاب است، تا زمان حکومت اولین فرمانروای غوریان، یعنی علاءالدین جهانسوز (ح. 1149-1161م)، جزء مناطقی بوده که در آنها شعر فارسی رواج داشته است و آن را ارج می‌نهاده‌اند.[6]. در ميان شاعران این منطقه یا مناطق اطراف آن می‌توان به شاعران درباریِ قرن یازدهم از جمله ابوالفرج رونی و مسعود سعد سلمان (1046-1121م) اشاره کرد که منتقدان ادب فارسی آنها را تحسین می‌کنند و شاعرانی مبتکر و استادان سبکی جدید به حساب می‌آورند.

بعدها، پس از اینکه ترک‌ها شمال هند را به تصرف خود درآوردند، زبان فارسی همچنان به شکوفایی خود در جهت شرق ادامه داد و به دهلی و مناطق فراتر از آن رسید. فارسی‌زبانان که در بینشان سربازان و ماجراجویانی از مناطق قراختای و قبچاق هم بودند، در وهلۀ اول در قرن سیزدهم با تحولات سیاسی جدید در این منطقه همگام شدند. سلاطین دهلی بین سال‌های 1206 تا 1290م حمایت سخاوتمندانۀ خود را نثار کاتبان، نویسندگان و شاعران فارسی کردند. ناصرالدین قباچه (1205-1228م) نیز در طول حکومت کوتاه‌مدتش در شهر اُچه پذیرای جمعی از بهترین شاعران و نویسندگان فارسی بود. این نکته حائز اهمیت است که کتاب لباب الالباب (جوهر حكمت)، اولین تذکرۀ مهم شعرا و گزیده‌ای انتقادی از شعر فارسی نوشتۀ سدیدالدین محمد عوفی (م. 1252م) در دربار قباچه گردآوری شد.[7]

هم‌زمان با حملۀ چنگیزخان به بخش فارسى دنیای اسلام، سير محدود مهاجرت کاتبان، دانشمندان و پارسایان به شمال هند به جریانی نسبتاً عظیم تبدیل شد و سیلی از مهاجرت نخبگان به آن منطقه به راه افتاد. در بین این مهاجران، تعدادی از اعضای خاندان‌های سلطنتی سرشناس و تعداد زیادی از علما و صوفیان نیز به چشم می‌آمد. بنابراین، آداب و رسوم ایرانی‌سازی‌شدۀ این گروه‌ها در بطن منطقۀ شمال هند ریشه دوانید و البته فعالیت‌های پارسایان نیز در این خصوص نقش مهمی داشت. سلاطین دهلی درآمد حاصل از قطعه‌زمین‌هایی را که غالباً در مناطق روستایی واقع بودند به اشکال مختلفی چون املاک، اوقاف، ادرارات، وظایف و . . . به این دانشمندان و پارسایان واگذار و از این راه به آنها کمک می‌کردند. بنابراین، این گروه مهاجران که از حکومت مرکزی مستمری می‌گرفتند، کم‌کم به شهرهای کوچک و مراکز روستایی راه پیدا کردند. قسمت‌های مختلف این شهرها با نام شهرهای فارسی و نام اقوام ساکن در جهان فارس نام‌گذاری می‌شدند -مانند اتابکی، خوارزمشاهی، سمرقندی، خطایی- و مراکز روستایی نیز از نو نام‌گذاری می‌شدند و وقتی مرکزی تازه تأسیس می‌شد، با واژه‌های فارسی برای آن نامی انتخاب می‌شد. امواج بعدی مهاجرت با آشوب‌های سیاسی و اجتماعی در آسیای مرکزی و جنوبی همراه بود. بنابراین، در پی سلطه‌گری تیمور در اواخر قرن چهاردهم، گروه‌های بیشتری در منطقۀ شمال هند پناه گرفتند و این در حالی بود که در قرن پانزدهم، سلاطین افغان‌تبار دهلی و جون‌پور افراد قبیله‌هایشان را تشویق می‌کردند در مناطقی از دشت گنگا تا بنگال و بهار ساکن شوند.[8] به این ترتیب، شمال هند درست مثل ماوراءالنهر، غزنه یا غور تبدیل به بخشی از دنیای فارسى اسلام شد. دهلی و لاهور نیز توانستند همچون بخارا، ترمیز، نیشابور، اسفراین، سبزوار و هرات در این چشم‌انداز فرهنگی برای خود جایگاه و اعتباری به دست آورند. در قرن سیزدهم، تلفیقی فرهنگی رخ داد که نتیجۀ آن هویت یکدست فارسی-اسلامی بود که آن را با اصطلاح ”عجم،“ در مقابل فرهنگ عرب، می‌شناسند. بنابراین، ظاهراً ساکنان فارسی‌زبان دهلی و لاهور خود را جزوی از این جهان عجم به حساب می‌آوردند و چنانچه گزیدۀ انتقادی عوفی که آن را طبقات شعرای عجم نامیده است ملاحظه کنیم، به وضوح به این نکته پی می‌بریم و بی‌شک تناقض ضمنی آن را با شعرای منطقۀ فرهنگی عرب درمی‌یابیم.[9] واژۀ عجم، که عرب‌ها حتی پیش از قرن‌های اولیۀ ظهور اسلام هم از آن استفاده می‌کردند، واژه‌ای بود برای حقير شمردن کسانی که زبان و ادبیاتشان نسبت به عرب‌ها در مرتبۀ پایین‌تری قرار داشت. با این حساب، نه تنها غیرایرانی‌هایی که در فلات ایران زندگی می‌کردند، بلکه همۀ آنها که ساکن دنیای بزرگ‌تر فارس بودند روی این واژه انگشت می‌گذاشتند و از آن برای پیشبرد اهداف خود استفاده می‌کردند. با این همه، دنیای هند فارسى قرن سیزدهم از این اصطلاح به معنای تلفیق این دو فرهنگ و تمایز آن با فرهنگ عرب استفاده کرد.

قبل از اینکه به تفصیل به تحولات شبه‌قارۀ هند بپردازیم، باید یادآوری کنیم که چنانچه بخواهیم از چارچوب تغییرات کلی به مسئله بنگریم، در بین آثاری که در آسیای جنوبی به رشتۀ تحریر درآمدند مطالب جدیدی به چشم نمی‌آید. به طور کلی، اهمیت این تغییرات از نظر سبکی خیلی بیشتر است تا از نظر گونه و حتی در چارچوب سبک نیز این تحولات نامنظم‌اند. فرم شعر روایی مثنوی که با امیرخسرو به سرعت به مرحلۀ شکوفایی رسیده بود، از آن زمان به بعد رشد قابل ملاحظه‌اى پیدا نکرد، اما حوزه‌هایی چون فرهنگ‌نویسی و لغت‌شناسی و تعدادی از قالب‌های شعری کوتاه‌تر، مثل غزل، به وجه خاصى در آسیای جنوبی متحول شدند. در ادامه به چنين تحولات بحث‌انگيزى در حوزۀ شعر می‌پردازیم.

 

نظم و نثر در زمان حکومت اولین سلاطین شمال هند

ابوعبدالله روزبه‌بن عبدالله النکتی لاهوری (م. 1091م) را شاید بتوان اولین شاعر فارسی‌گوی زادۀ هند دانست. عوفی نام او را در بین شاعران عصر غزنوی می‌آورد و ایجاز موجود در آثارش را می‌ستاید.[10] متأسفانه به استثنای چند خط شعر باقی‌مانده از او، که عوفی ثبت کرده است و بعدها تذکره‌نویسان به آن رجوع كرده‌اند، عملاً هیچ اطلاع دیگری دربارۀ زندگی و آثارش در دسترس نیست. هر چند بررسی کیفیت اشعارش بر اساس چند بیت باقی‌مانده از او کار دشواری است، چون اولین هندی‌تباری بود که به زبان فارسی شعر گفته است، مسلماً جایگاه ویژه‌ای را به خود اختصاص می‌دهد. ابوالفرج رونی و مسعود سعد سلمان دو تن از شاعران بزرگ این دوران بودند. ابوالفرج را به این دلیل الرونی می‌نامیدند كه اهل روستایی در نزدیکی لاهور به اسم رونه بود که اکنون وجود خارجی ندارد . دوران رشد ابوالفرج در زمان حکومت سلطان ابراهیم غزنوی (1059-1089م) بود. ابوالفرج اکنون هم چون دوران قدیم با لقب استاد ابوالفرج ناميده مي‌شود و انوری (م. 1187م)، یکی از بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان ایرانی، آشکارا سبک او را تقلید کرده است:

باد معلومش که من خادم به شعر بوالفرج

تا بدیدستم ولوعی داشتستم بس تمام[11]

انوری، جایی دیگر در ستایش حامی خود از اعتبار شعری ابوالفرج و فرخی، از شاعران دربار محمود غزنوی، استفاده می‌کند و استعاره‌ای می‌سازد:

از متانت خیل اقبالت چو شعر بوالفرج

وز عذوبت مشرب عیشت چو نظم فرخی[12]

قرن‌ها بعد، عرفی شیرازی (م. 1591م) ابوالفرج را هم‌تراز سعدی و خاقانی می‌خواند، حال آنکه فیضی، شاعر دربار گوركانيان و از معاصران عرفی، منشأ ذوق شعری خود را شعر ابوالفرج می‌داند:

ذوقی که توان گرفت از شعر

از شعر ابوالفرج گرفتم[13]

به گفته یکی از تاریخ‌نویسان و منتقدان معاصر ادبیات ایران، ابوالفرج به نوعی پایه‌گذار سبک باشکوه انوری در قصیده‌سرایی بوده است. او سبکی را که پیش‌تر در دوره سامانیان به وجود آمده و به مرحلۀ کمال رسیده بود و قصیده‌سرایان اوایل دوران غزنوی معمولاً از آن پیروی می‌کردند کنار گذاشت و در عوض سبکی جدید در قصیده‌سرایی خلق کرد.[14] علاوه بر این، گرچه در اولین مراحل ظهور شعر فارسی در هند فقط تعداد انگشت‌شماری از شاعران در بیش از یک نوع شعری مهارت داشتند، رونی را نه فقط به علت استادی‌اش در قصیده‌سرایی، بلکه به سبب مهارتش در گونۀ رباعی نیز می‌ستودند. بعضی از رباعی‌های او با بهترین نمونه‌های این گونه برابری می‌کنند:

تا یک نفس از حیات باقی‌ست مرا

در سر هوس شراب و ساقی‌ست مرا

کاری که من اختیار کردم این بود

باقی همه کار اتفاقی‌ست مرا[15]

یکی دیگر از شاعران هند فارسی این دوره مسعود سعد سلمان شاگرد افتخارآفرین رونی بود. خانوادۀ مسعود، که موقعیتی عالی داشتند و تحصیل‌کرده و ثروتمند بودند، اصالتاً اهل همدان بودند. ظاهراً یکی از نیاکان نزدیک مسعود، به احتمال زیاد پدرش، در خصوص کاری مربوط به دستگاه دولت به لاهور رفته و در آنجا ساکن شده بود و در همان لاهور بود که مسعود بین سال‌های 1046 تا 1048م به دنیا آمد. او در دستگاه دولت به جایگاهی رفیع دست یافت و نقش مهمی در سیاست دوران خود ایفا کرد و در طول زندگی‌اش با فراز و نشیب‌های ناگوار بسیاری دست‌وپنجه نرم کرد.[16]

مسعود شاعری استاد و پرکار بود و سه دیوان فارسی، عربی و هندی از خود به جا گذاشت.[17] دیوان‌های عربی و هندی او مفقود شده‌اند، اما دیوان فارسی او چندین بار چاپ شده است. سنایی، فیلسوف و شاعر معروف غزنه، در واپسین روزهای زندگی مسعود مجموعه‌ای از اشعار او تهیه کرد که نشان از احترام والایی دارد که نویسندگان فارسی‌گوی غیرهندی هم‌عصرش برای او قائل بودند.[18] اوج شکوفایی هنر مسعود در حبسیات اوست که همتایی ندارند. ویژگی بارز آنها رقت‌انگیز و پر احساس بودنشان است و از نظر تذکره‌نویسان و منتقدانی که از درون سنت فارسی برخاسته‌اند، فصاحت کلام و ذوق شعری در آنها موج می‌زند. شاید فقط حبسیات خاقانی با آنها برابری کنند. وجه تمایز شعر مسعود حضور آشکار و غرورآفرین خودى [نفس] در آنهاست. تعداد زیادی از اشعار او حسب‌حال‌گونه‌اند و از شکست‌ها و موفقیت‌های او حکایت می‌کنند.[19]

ای لاهور ویحک بی من چگونه‌ای؟

بی‌آفتاب روشن، روشن چگونه‌ای؟

ای آنکه باغ طبع من آراسته ترا

بی لاله و بنفشه و سوسن چگونه‌ای؟

ناگه عزیز فرزند از تو جدا شده است

با درد او به نوحه و شیون چگونه‌ای؟

تو مرغزار بودی و من شیر مرغزار

با من چگونه بودی و بی من چگونه‌ای؟[20]

علاوه بر نکتی، ابوالفرج و مسعود شاعران و دانشمندان زیاد دیگری هم بودند که در پنجابِ عهد غزنویان زندگی کرده و به اوج رسیدند. از جملۀ آنها می‌توان به شاعرانی اشاره کرد که با دستگاه دولت ارتباط نزدیکی داشتند، مانند عطاءبن یعقوب رازی، شاعری که به دستور سلطان ابراهیم غزنوی هشت سال آخر عمرش را در لاهور زندانی بود و پیش از آن نیز بیشتر عمرش را در هند گذرانده بود و همچنین ابونصر فارسی، وزیر سلطان ابراهیم که در زمان فرمانروایی امیر شیرزاد فرزند سلطان مسعود سوم (1098-1114م) سپهسالار و جانشین والی لاهور بود. شاعران دیگری نیز در این دوره بوده‌اند که نویسندگانى چون عوفی آنها را با شاعران معتبر دربار سامانیان و دربار غزنویان در غرب و از جمله رودکی و عنصری مقایسه کرده‌اند.[21]

زبان فارسی، پیش از آغاز دورۀ سلطنت دهلی (1206-1526م)، به اوج شکوفایی رسیده بود و در سراسر آسیای مرکزی به زبانی برای بیان ادبی تبدیل شده بود. ابراز علاقه به هنر و ادبیات فارسی نشان فرهیختگی و خردمندی بود. هیچ پادشاهی، هرقدر هم که کارنامۀ نظامی‌اش درخشان بود، نمی‌توانست بی آنکه حمایت سخاوتمندانۀ خود را نثار شاعران و دانشمندان ایرانی کند سودای شهرت را در دنیای فرهنگ -چه در قلمرو خود و چه در خارج از آن- در سر بپروراند. بنابراین، وقتی ترک‌ها هند را به زیر سلطۀ خود درآوردند، با اینکه در این قلمرو تازه‌تسخیرشده مشغله‌های نظامی و اجرایی بسیاری داشتند، علاقۀ بسیاری به فعالیت‌های ادبی نشان دادند و سخاوتمندانه از شاعران و ادیبان ایرانی حمایت کردند. فارسی زبان دربار و زبان فرهنگی ايشان بود.

در این مقاله نیازی به فهرست نام تک‌تک شاعران و ادیبانی که در خدمت سلاطین، شاهزاده‌ها و نجیب‌زادگان متعدد بوده و از پاداش‌های سلطنتی برخوردار شده‌اند نيست و فقط به چند تن از شاعران و نویسندگان سرشناش قرن اول سلطنت دهلی اشاره مي‌شود، از جمله حسن نظامی (م. 1230م)، نویسنده تاج الماثر که آن می‌پردازیم؛[22] تاج‌الدین ریزه یا سنگریزه (1266-1276م)، از شاعران برجستۀ هند و نجیب‌زاده‌ای که ارتباط نزدیکی با محافل دربار داشت؛ و موید جاجرمی (م. 1300م)، دانشمند ایرانی که به دستور سلطان التتمش کتاب احیای علوم الدین امام غزالی را از عربی به فارسی ترجمه کرد و به این نحو در تحکیم تحولات ادبی-اسلامی زبان فارسی در آن دوران نقش داشت. در اینجا لازم است نامی هم از شهاب‌الدین مهمره‌بن جمال‌الدین بدائونی (م. 1285م)، شاعر و دانشمند بزرگ ایرانی هندی و شاعر دربار رکن‌الدین فیروز و معلم امیرخسرو بیاوریم. یکی دیگر از نویسندگان برجستۀ این دوران منهاج سراج (م. 1266م)، تاریخ‌نویس مشهور و مورخ دربار سلطان ناصرالدین محمود و مؤلف کتاب طبقات ناصری بود که کتاب تاریخی معروفی به زبان فارسی است. امیرخسرو، شاعر پرآوازه و بزرگ‌ترین شاعره دورۀ پیش از گوركانيان، و دوست صمیمی‌اش امیرحسن سجزی دهلوی (م. 1328م) جزو حلقۀ شاعران و نویسندگانی بودند که در سال های 1290 تا 1424م مورد حمایت سلاطین خلجی و تغلقی، از سلاطین دهلی، قرار داشتند.[23]

شهر اُچه در ایالت سند هم، که در آن عهد به نوعی قطب سیاسی رقیب دهلی به حساب می‌آمد، در اوایل قرن سیزدهم میلادی شاهد فعالیت‌های استثنایی ادب فارسی بود. سلطان نصرالدین قباچه (ح. 1205-1228م)، که مرکز فرمانروایی‌اش شهر اُچه بود، از حامیان اصلی هنر و دانش بود. وزیر اعظم او، عین‌الملک فخرالدین الحسین‌بن ابی‌بکر الاشعری، نیز بی هیچ مضایقه‌ای از ادبیات حمایت می‌کرد. از جمله نویسندگان بسیاری که در بدو ورود خود به سرزمین هند مستقیماً به شهر اُچه رفتند می‌توان به این افراد اشاره کرد: علی‌بن حامد الکوفی، مترجم کتاب چاچ‌نامه؛ محمد عوفی، نویسندۀ کتاب لباب الالباب و جوامع الحکایات و لوامع الروایات؛ و منهاج سراج، مؤلف طبقات ناصری. متأسفانه از بین شاعران و دانشمندان بسیاری که در دربار شهر اُچه جمع بودند فقط چند تن را می‌شناسیم. به گفتۀ عوفی، شخصی به اسم مجدالدین منتخب کاملی از زندگی شاعران دربار قباچه به همراه آثار موجود آنها تهیه کرد، اما این منتخب مفقود شده است. عوفی به این بهانه که تازه‌وارد بوده و آشنایی کاملی با شاعران اولیۀ دربار قباچه، که شرح زندگی و آثارشان در منتخب مجدالدین آمده بود، نداشته از بین آن همه شاعر دربار قباچه فقط به نام چند تن اشاره می‌کند.[24]

تقریباً در اواخر قرن سیزدهم، شهر مولتان نیز برای مدت کوتاهی به مرکزی مهم برای ادبیات فارسی تبدیل شد. شاهزاده محمد، فرزند ارشد بالبان، از طرف پدرش والی مولتان شده بود. شاهزاده علاقۀ بسیاری به ادبیات فارسی داشت. محفل او محل گردهمایی دانشمندان و شاعران قابلی بود که در بین آنها امیرخسرو و حسن دهلوی برجسته‌ترین بودند. شاهزاده دو بار شیخ سعدی، شاعر بزرگ شیراز، را به هند دعوت کرد و می‌گویند که هزینۀ سفر او را هم ارسال کرد. اما سعدی هر دو بار به علت کهولت سن پوزش خواست. می‌گویند سعدی یک بار نیز گفته است هند با وجود داشتن خسرو به سعدی احتیاجی ندارد.[25]

 

کشف المحجوب، از رساله‌های صوفیه اثر علی‌بن عثمان هجویری (متوفی بعد از 1089م)، یگانه اثر منثور معروفی است که در پنجابِ عهد غزنویان به رشتۀ تحریر درآمد. در عین حال، در قرن سیزدهم میلادی هند شاهد نگارش آثار منثور بسیاری بود که مهم‌ترین آنها عبارت‌اند از تاج الماثر نوشتۀ حسن نظامی، لباب الالباب اثر عوفی و طبقات ناصری نوشتۀ منهاج سراج که به قول چارلز ریو مدت‌ها ”در شرق الگوی نثر سلیس“ بود. او در ادامه مي‌گويد که ”این کتاب در ابتدا به منظور عرضه کردن شرحی تاریخی از موفقیت‌های درخشان قطب‌الدین ایبک به رشتۀ تحریر درآمد، اما در نهایت به الگوی نثر سلیس ادبی تبدیل شد که، هرچند طی سال‌های بعد بسیار از آن تقلید شد، هیچ همتایی نداشت.“[26] تاج الماثر با ماجرای تسخیر اجمیر به دست معزالدین محمد غوری در 1911م آغاز می‌شود و در پایان آن می‌خوانیم که شاهزاده ناصرالدین محمود، فرزند ارشد التتمش، در 1217م والی شهر لاهور می‌شود. تذكرۀ لباب الالباب اولین منتخب کامل شعر فارسی به معنای دقیق کلمه است که به رشتۀ تحریر درآمد. پیش از این نیز منتخب فارسی دیگری به اسم مناقب الشعرا به همت ابوطاهر الخاتونی تألیف شده بود. از دیگر آثار مهم این دوره که به شرح زندگی شاعران و آثار آنها می‌پردازند، می‌توان به مجمع النوادر یا چهار مقاله نظامی عروضی سمرقندی، که در زمان حکومت علاءالدین جهانسوز در شهر غور نوشته شد، اشاره کرد. به نظر مي‌رسد كه عوفی با کتاب الخاتونی آشنایی نداشته و هیچ اثری از این کتاب باقی نمانده است. حال آنکه اصل موضوع چهار مقاله دربارۀ شیوۀ رفتار چهار گروه متفاوت یعنی دبیران، شاعران، منجمان و طبیبان است که از نظر نویسنده مؤلفه‌های اساسی هر دربار سلطنتی پایدار و موفق بودند.

لباب الالباب در سال 1222م در شهر اُچه تألیف و به عین‌الملک الاشعری، وزیر اعظم ناصرالدین قباچه، تقدیم شد. این اثر عظیم که در دو جلد تنظیم شده است به مقدمه، دو فصل و دوازده بخش تقسیم می‌شود. مقدمۀ این کتاب تقدیم‌نامه‌ای است که در آن علاوه بر آنچه معمولاً در حمد و ستایش خدا و پیامبر نوشته می‌شود، بخشی طولانی در مدح حامی نویسنده، یعنی عین‌الملک، آمده است. فصل اول کتاب به موضوع منشأ گفتار انسانی و تقسیم‌بندی آن به نظم و نثر می‌پردازد. فصل دوم حکم مقدمه‌ای را دارد که در آن لباب در مقام اولین زندگی‌نامۀ کتبی شاعران فارسى معرفی مي‌شود. از بین دوازده بخش این کتاب، چهار بخش اول به آغاز شعر و اهمیت و معنای آن می‌پردازد. فصل پنجم و ششم اطلاعاتی مختصر دربارۀ آثار منظوم پادشاهان، فرمانروایان، نجیب‌زادگان، وزیران و مباشران ایرانی عرضه می‌کند که گاه‌گاه و از سر دلخوشی شعری می‌سرودند و مجموعه‌ای منتخب از این آثار در اختیار می‌گذارد. بخش هفتم شامل شرحی مختصر و ابیاتی منتخب از دانشمندان و روحانیان ساکن ماوراء‌النهر، خراسان، نیمروز (سیستان)، عراق، غزنه، جبال (غور) و لاهور و مناطق وابسته به آن است. پنج بخش دیگر کتاب اطلاعاتی مختصر دربارۀ حدود 163 شاعر حرفه‌ای و دیگر شاعران تمام‌عیار و همچنین منتخبی از آثار آنها به دست می‌دهد که از این تعداد 30 تن به دوره‌های طاهریان، صفاریان و سامانیان و 29 نفر به غزنویان و 50 تن به دورۀ سلجوقی تعلق دارند و به تعبیری حدود 54 نفر از آنها از هم‌عصران خود نویسنده بودند که از بین آنها چهار نفر از شاعران دربار ناصرالدین قباچه‌اند. تعداد کل نویسندگانی که در این کتاب آمده 300 نفر است و دورۀ زمانی‌ای که در این کتاب پوشش داده شده حدود 400 سال است. لباب تقریباً سه قرن پیش از آن که دولتشاه سمرقندی کتاب تذکره‌الشعرا را در اختیار عموم قرار دهد به رشته تحریر درآمد. تذکره‌الشعرا اولین تذکره‌ای بود که خارج از هند تألیف شد و کار تألیف آن تا سال 1478م به طول انجامید.[27]

چنان که مفسران دیگر نیز اظهار داشته‌اند، اثر عوفی در خصوص دوران زندگی شاعران و جزئیات مربوط به زندگینامۀ آنها غالباً چندان دقیق نیست. بعضی اوقات فقط به نام شاعران اشاره می‌کند و در انتخاب ابیات نیز چندان از نظم مشخصی پیروی نمی‌کند.[28] علاوه بر این، به نظر می رسد که نظريات او دربارۀ کیفیت ادبی شعر متأثر از منطق جناس و بازی با حروف و واژگان و همچنین متأثر از نام شاعر است و ارتباطی به بررسی انتقادی شعر ندارد. نمونه‌هاى زير از ”باب دهم در تفصيل شعراى آل‌سلجوق“ نشان‌دهندۀ اين نكته است:

ازرقى که فلک ازرق دوار از رشک سخن او به دوار مبتلا شدی و ادوار سپهر از زادن مثل او عقیم ماندی؛ شاه سپاه بلاغت، ماه آسمان براعت.[29]

جبلی که جبل فضل و هنر بود و بر آسمان بزرگی اختر انور ادیبی بود کامل و اريبى عرصۀ فضل او را وسعتی تمام بود و از آن عبدالواسع نام بود.[30]

روحانی [محمدبن علی روحانی] که روح کلام او قالب را روح بود و شعر او راحت نفس صباح و لذت صبوح، خاطر او بحرى بود.[31]

سراجی که شمع جمع افاضل و سرو جويبار فضايل بود، سراج وهاج سپهر از غيرت پرتو مشعلۀ قریحت او سوخته و افاضل و امائل خراسان هر یک از شعلۀ خاطر او در تراکم ظلمات محن هزار چراغ افروخته.[32]

قطران [عضدی تبریزی] که همۀ شعرا قطره بودند و او بحر و جملۀ فضلا ذره بودند و او خور، اشعار او در کمال صنعت و اوستادى و لطايف او محض اكرام و رادى.[33]

عمادى که عماد سراپردۀ فضل و عمید ولایت دانش بود، استاد شعرای عصر و مقتدای فضلای دهر بر سپاه دانش شاه بر آسمان بیان ماه و بر ولايت حقيقت امير.[34]

عجیب است که عوفی در کتاب خود هیچ نامی از بعضی از استادان برجستۀ شعر از جمله اسدی طوسی، ناصر خسرو، و عمر خیام نمی‌آورد. با این عمع، اهمیت لباب که یگانه منبع اسامی شاعران قدیمی است و صدها نمونۀ شعر و گونه‌های مختلف شعری در اختیار می‌گذارد همچنان پابرجاست. اهمیت ديگر لباب اين است که ظاهراً مخاطب خود را در زیرمجموعۀ کمابیش مجزای عجم می‌جوید و در صدد است خواسته‌های ادبی این مخاطب را برآورده سازد.

در اینجا به بررسی دیگر اثر عوفی، یعنی جوامع الحکایات و لوامع الروایات، مى‌پردازيم. کار تألیف کتاب جوامع، که همه جا آن را جزو آثار کلاسیک زبان فارسی به حساب می‌آورند و متشکل از مجموعه داستانی بزرگی است، بین سال‌های 1232 و 1323م در شهر مولتان آغاز شد و تا زمانی که نویسندۀ آن در دوران حکومت سلطان التتمش به دهلی نقل مکان کرد به طول انجامید. این کتاب چهار جلد بزرگ دارد و هر جلد به 25 فصل تقسیم می‌شود که به طور کلی 2 هزار داستان را در بر می‌گیرد. موضوع این داستان‌ها عبارت است از داستان پادشاهان و شاهزادگان ایران پیش از اسلام، حوادث تاریخ صدر اسلام، و همچنین حکایاتی از جای‌جای سرزمین‌های فارس‌زبانان و ترک‌زبانان دربارۀ دانشمندان و صوفیان . این کتاب شامل پند و اندرز و نیز نکاتی دربارۀ کشورداری است و نمونۀ بارز معارف اخلاقی به حساب می‌آید.[35] به نظر می‌رسد هدف از نوشتن این کتاب حفظ سنت‌های عجم بوده است که بر اساس ارزیابی جامعۀ روشنفکر مسلمان آن زمان، همین سنت‌ها بودند که بخشی از حافظۀ جمعی آنها را به وجود می‌آوردند و این حافظۀ جمعی را در چشم‌اندازی ملموس ثبت می‌کردند که در خور آن باشد.

یکی از نشانه‌های گسترش زبان فارسی در مقام زبانى فرهنگی افزایش تعداد متون ترجمه‌شدۀ فارسی بود که از آثار کلاسیک عربی برگردانده می‌شدند. یکی از معروف‌ترین این ترجمه‌ها چاچ‌نامه است که از روی متن عربی کتاب منهاج الدين والملك ترجمه شده. این ترجمه را علی‌بن حامدبن ابی‌بکر کوفی حدود سال 1216م به انجام رسانيد.[36] دومین اثر مهمی که به فارسی ترجمه شد کتاب احياى علوم الدين اثر غزالی بود که مجدالدین ابوالمعالی مؤیدبن محمد جاجرمی به دستور وزیر سلطان شمس‌الدین التتمش، یعنی نظام‌الملک الجنیدی، ترجمه کرد. امروز فقط بخش‌هایی از این ترجمه در دسترس است. یکی دیگر از ترجمه‌های مهم این دوران ترجمه‌ای بود که از روی اثر عربی مهمی به اسم كتاب الصيدلیه نوشتۀ ابوریحان محمدبن احمد البیرونی (م. 1048م). این ترجمه را ابوبکربن علی‌بن عثمان الکاشانی حدود سال 1214م به ابتکار خود انجام داد. او در صدد بود با استفاده از این ترجمه خود را به سلطان شمس‌الدین التتمش معرفی کند. عنوان کامل اصلِ عربی این اثر كتاب الصيدلیه فى الطب است که به مفردات و خواص گیاهان دارویی، مواد معدنی و چیزهایی از این دست می‌پردازد. این اثر برای زبان‌شناسان و لغت‌شناسان نیز اهمیت دارد، چون برای اسم بیشتر گیاهان و مواد معدنی‌ای که در آن نوشته شده است معادل‌هایی به زبان‌های عربی، یونانی، سریانی، جرجانی، خوارزمی، فارسی، هندی و سندی آمده است.[37]

عناصر زبان هندی در زبان فارسی

زبان فارسی طی این دوران با پادشاه و دربار پیوند داشت، اما دنیای فرهنگ ادب فارسی صرفاً به نخبگان سیاسی محدود نمی‌شد. آنچه به بهترین شکل ممکن دامنۀ گسترش زبان فارسی را در این دوران نشان می‌دهد حضور تعدادی از واژه‌ها و مفاهیم هندوستانی در این زبان است. برای مثال، در شعرهای قدیمی از واژه‌هایی چون رانا، چندان، پانى و تال استفاده می‌شد و در خصوص مفاهیم و استعاره‌ها هم مثلاً دندان معشوق به یاقوت سرخ تشبیه می‌شد که خود جویدن تامبول (پان) را به خاطر می‌آورد. یا مثلاً می‌بینیم که به جای نسیم، ابرهای باران‌زا پیام عاشق را به معشوق می‌رسانند.[38] در واقع، مفهوم بهار در شعر مسعود به کلی تغییر می‌کند و او بهار را همان فصل باران‌زای هندوستان می‌داند و در تعدادی از قصیده‌هایش که تحت عنوان وصف بهار و مدح سلطان نوشته شده‌اند، در واقع فصل باران را توصیف می‌کند:

وصف بهار و مدح سلطان محمود

به نوبهاران غواص گشت ابر هوا

که می‌برآرد ناسفته لؤلؤ از دریا

به لؤلؤ ابر بیاراست روی صحرا را

مگر نشاط کند شهریار زی صحرا

زمین به خوبی چون روی دلبر گلرخ

هوا به خوشی چون طبع مردم دانا

ز سبزه گویی دریای سبز گشت زمین

درو پدید شده شکل گنبد خضرا

زمین ز گریۀ ابر است چون بهشت نعیم

هوا ز خنده به رقص است چون کُه سینا

کنار جوی پر از جام‌های یاقوت است

که شد به جوی درون رنگ آب چون صهبا[39]

 

مثالی دیگر :

وصف بهار و ستایش سیف‌الدوله مسعود

مگر مشاطۀ بستان شدند باد و سحاب

که این ببستش پیرایه و آن گشاد نقاب

به در و گهر آراسته پدید آمد

چو نوعروسی در کُله از میان حجاب

برآمد ابر به کردار عاشق رعنا

کشیده‌دامن و افراشته‌سر از اعجاب

ز چرخ گردان دولاب‌وار آب روان

به‌گاه و بی‌گه آری چنین بود دولاب[40]

 

و باز در مثالی دیگر:

برشکال ای بهار هندوستان

ای نجات از بلای تابستان

دادی از تیر مه بشارت‌ها

بازرستیم از آن حرارت‌ها

هر سو از ابر لشکری داری

در امارت مگر سری داری[41]

بنابراین، بهار مفهوم تازه‌ای پیدا کرد که خود درجه‌ای از استقلال برای سنت ادبی شعر فارسی در هند به همراه آورد. بعدها و در اوایل قرن چهاردهم میلادی، در اشعار امیرخسرو است كه این استقلال یا هویت هندوستانی آشکارتر می‌شود. خسرو تقریباً در تمامی فرم‌ها و گونه‌های شعری بی‌نظیر بود. او دنباله‌رو نبود، بلکه نوآوری بود که بر اساس سنت‌های استادان پیش از خود سبکش را خلق کرد و الگویی برای شاعران هندی بعد از خود به جا گذاشت. خسرو چنان شهرت و اعتباری داشت که حتی بعضی از شاعران بزرگ خارج از هند همچون جامی (م. 1492م) به تقلید کردن از او افتخار می‌کردند.[42] آنچه در اینجا بسیار اهمیت دارد، عکس‌العمل خسرو نسبت به یکی از معاصرانش، یعنی عبید، است. وقتی عبید نقایص مثنوی‌ای را که خسرو در جواب به خمسه نظامی گنجوی (1140-1207م) نوشته بود بیان کرد، می‌گویند خسرو در جواب به او با تندی پاسخ داد:

شکّر مصری ندارم کز عرب گویم سخن

ترک هندستانیم در هندوی گویم جواب

به عبارتی دیگر، خسرو زبان فارسی خود را با زبان هندوی یکسان می‌داند و حتی در بیت ”چو من طوطی هندم ار راست پرسی / ز من هندوی پرس تا نغز گویم،“[43] به مهارت خود در زبان هندوی می‌بالد و زبان فارسی خود را هندوى يا زبان هند به حساب می‌آورد.

در شعر مسعود نیز می‌توان تا حدی شاهد هندی شدن زبان فارسی بود. بعضی از آثار مسعود به شرح دوازده ماه سال (ماه‌های فارسی)، سی روز ماه (روزهای فارسی)، و هفت روز هفته می‌پردازد.[44] ترانه‌هایی که به دوازده ماه سال مربوط می‌شوند گونه‌ای می‌سازند به اسم باره ماسا (چرخۀ دوازده ماهه) که در شعر دورۀ قرون وسطا در سراسر شمال هند یافت می‌شد. حرکت اجرام آسمانی به این سبب اهمیت دارد که شرایطی پدید می‌آورد که در آن می‌توان احساسات متفاوت را تجربه کرد. باره ماسا اساساً به دو نوع تقسیم می‌شود: باره ماسایی که صرفاً به سنت‌های شفاهی روستایی می‌پردازد و باره ماسای ادبی. توالی ماه‌ها در باره ماسا مؤلفه‌ای اساسی است، اما تعداد ماه‌ها در آن لزوماً دوازده ماه نیست. ترانه‌های معروف به چار ماسا یا چه ماسا و ٹها ماسا که به ترتیب به معنای چرخۀ چهار، شش و هشت ماهه‌اند نیز به همین مقولۀ باره ماسا تعلق دارند. این گونه ترانه‌ها گاه فقط فهرستی از جشنواره‌های فصلی به دست می‌دهند و در واقع می‌توانیم آنها را همچون تقویمی در نظر آوریم.[45] اشعار باره ماسا ترانه‌های ساده‌ای هستند که گذر ماه‌ها و حس و حال فصل‌ها را در چارچوب احساسات عمیق فردی روایت می‌کنند. این گونه حامل روشى خاص برای تخمين اوقات است که در آن اصلاً از اصطلاحات مشخص زمانى استفاده نمی‌شود و ارزش زمان بر اساس احساساتی که برمی‌انگیزد مشخص می‌شود، يعنى زمان در حيطۀ تجربۀ شخصی فرد در جريان است.

در آیین جين نیز اثری به اسم باره نواؤ (ستایش دوازده‌گانه) باقی مانده است که دربارۀ فرزانه‌ای جینی به نام دهرم سوری است و شباهت بسیاری به ماه‌های فارسی مسعود سعد دارد. باره نواؤ، که نویسندۀ آن ناشناس است، شعری است دارای سیزده بند که اخیراً از روی نسخۀ دست‌نوشته‌ای تصحیح شده است که در شهر پاتان در منطقۀ گجرات کشف شد و به اواخر قرن دوازدهم برمی‌گردد. این اثر که به شیوۀ باره ماسا نوشته شده است، مدحى است از فرزانۀ جین دهرم سورى. بند اول او را معرفی می‌کند: ”و اکنون به مدح دهرم سوری، گوهر هر سه جهان گوش کنید.“ بند اول و آخر ماه ساون (ژوئیه- اوت) را توصیف می‌کنند و به چیزهایی چون نیلوفر آبی، گل یاس، ابر، طاووس رقصان و مواردی از این دست اشاره می‌کنند و سپس، در ادامه می‌بینیم که صحبت از دهرم سوری می‌رود که عظمتش ”چون خورشید است“ و بعد از آن نیز ماه بهادون (اوت- سپتامبر) توصیف می‌شود. در همۀ قسمت‌های این شعر از ساختار تقابل (paratactic structure) استفاده شده است و شعر ماه‌های سال و فضایل دهرم سوری را با يكديگر درمى‌آميزد.[46]

شعرهای ماه‌های فارسی، روزهای فارسی، و روزهای هفتۀ مسعود به ترتیب شعرهایی دوازده، سی و هفت‌بندی‌اند که در مدح سلطان نوشته شده‌اند. گرچه باره نواؤ از نظر ویراستارانش قدیمی‌ترین نمونۀ باره ماسا است، ظاهراً حقیقت امر این است که این شعر قدیمی‌ترین نمونه از باره ماسا است که به یکی از زبان‌های هندی سروده شده است. اشعار فارسی مسعود تقریباً در اواخر قرن یازدهم به رشتۀ تحریر درآمدند. ظاهراً مسعود اشعارش را بر اساس یکی از سنت‌های قدیمی شعر هندی، یعنی گونه‌ای سانسکریت به اسم واستو وارنانا می‌سروده که توصیفی از فصل‌های شش‌گانۀ سال هندی است. این گونه فصل‌های سال هندی را توصیف می‌کند و این نکته را نیز در بر دارد که لذات عشق پیوندی همیشگی با توصیف طبیعت دارند.[47] در هر صورت، ماه‌های فارسی مسعود تا به امروز قدیمی‌ترین نمونۀ شناخته‌شدۀ باره ماساهایی‌اند که در هند نوشته شده‌اند.

قصیده‌های مسعود توصیف‌هایی رنگارنگ از شادی‌هايى هستند که با ویژگی‌های طالع‌بینانهٴ دوازده ماه سال، سی روز ماه و هفت روز هفته هماهنگ‌اند. از نظر مسعود، باید سلطان را مدح گفت، چون به یمن بخشندگی، عدالت و قابلیت‌های حکمرانی اوجهان به بهشت مبدل شده است. صرف نظر از تأثیر ستارگان -چه بدیمن باشند و چه خوش یمن- جهان مملو از شادی است، پس باید سلطان را ستود. حال و هوای غالب این اشعار لذت و شور و شوق زندگی است:

 

اردیبهشت‌ماه

بهشت است گیتی ز اردیبهشت
حلال آمد ای مه می اندر بهشت
به شادی نشین هین و می‌خواه می
که بی می نشستنت زشت است زشت

به راغ و به باغ و به کوه و به دشت

ز فر گرانمایه اردیبهشت

بخندید گلزار و بگریست ابر

بنالید مرغ و ببالید گشت

بسی کله یابی که رضوانش یافت

بسی حله بینی که حوراش رشت

تو گویی که ملک ملک ارسلان

گل و عنبر و مشک در هم سرشت

جهاندار شاهی که چرخ بلند

به ملکش یکی عهد محکم نبشت[48]

 

بهمن‌ماه

ماه بهمن نبید باید خورد

ماه بهمن نشاط باید کرد

در جهان هر که هست فرزانه

به پسندد نشاط جان‌پرورد

زآنکه امروز مطرب و ساقی

رود و باده به بزم شاه آورد

شه ملک ارسلانِ بن مسعود

شاد بنشست و باده خواهد خورد

آنکه رادی چو او نیارد راد

وآنکه مردی چو او نبیند مرد

خسروا تا جهان ز مهر و ز چرخ

گه شود گرم و گاه گردد سرد

گاه بر دوستان چو مهر بتاب

گاه بر دشمنان چو چرخ بگرد[49]

با گذشت زمان، در قرون وسطا اشعار باره ماسا به جزیی از اشعار فولکلور هند تبدیل شدند و از آنها عمدتاً برای بیان احساسات سوزناک استفاده می‌شد. بیشتر این اشعار زنی جوان را به تصویر می‌کشند که از درد فراق (برَه) می‌سوزد و در طول دوازده ماه سال بی‌صبرانه منتظر بازگشت محبوب خویش است. در این بره بارا ماساها، توصیف طبیعت با توصیف درد و اندوه قهرمان زن داستان کاملاً در هم تنیده‌اند. این ترانه‌ها اساساً ترانه‌هایی زنانه‌اند که در آنها اهمیت ماه‌های چهارگانۀ فصل پُرباران، یعنی فصل عشق و دوستی و تجدید حیات، نسبت به دیگر ماه‌های سال بیشتر است. علاوه بر این، بره بارا معمولاً از زبان یک برهنا، زنی که از فراق سرورش رنج می‌کشد، بیان می‌شود. ترانۀ راجستانی قدیمی دولا مارؤ را دولا شامل اشعاری است که از بره ماسای روستایی گرفته شده‌اند. در این افسانۀ معروف، که الهام‌بخش نقاشی‌های مینیاتور بسیاری در راجستان بوده است، هر دو قهرمان زن به نوبت در نقش برهنای غمگین ظاهر می‌شوند و برای همسر مشترکشان، دولا، دلتنگی می‌کنند. ظاهراً حماسه‌های فولکلوری که شاعران هندو و مسلمان صوفی در قرون وسطا خلق می‌کردند نیز شامل تعدادی بره ماسا، خصوصاً از نوع ”اخلاقی“ آن، می‌شدند. این امر هم در اشعار معروف به منگل صدق می‌کند که در قرون وسطا در بنگال رایج بودند و هم در خصوص مثنوی‌های صوفیه به زبان هندوی که از قرن چهاردهم به بعد در سنت پرم آكهیانا مرسوم شدند و شناخته‌شده‌ترین آنها مثنوی چنداین اثر مولا داؤود است.[50]

این نکته حائز اهمیت است که هیچ‌یک از شاعران فارسى‌گوى هندی قرون وسطا در این زمینه از مسعود پیروی نکردند و چنین اشعاری نسرودند. در همين عهد بود كه این جنبه از شعر مسعود به کل از سنت ادبی هند فارسی حذف شد، شاید به این سبب كه زبان فارسی، يعنى زبان دربار و زبان رایج در شهر، برتر از آن به نظر می‌آمد که با سنت شعری روستایی هند تعامل کند. از اشعار هندی مسعود نیز چیزی باقی نمانده است. اين اشعار احتمالاً شامل بره باره، چار ماسا، چه ماسا و اٹهـ ماسا بوده اند، اما لزوماً به توصیف بره (درد فراق) نمی‌پرداخته‌اند. علاوه بر این، شاید مسعود به زبان هندوی نیز ”ترانه‌هایی بهاری“ (پهاگو یا بسنت) سروده باشد. با این حال، اینها همه فقط در حد حدس و گمان است.

زبان فارسی در فراسوی دربار

موعظه یا تذکیر، خواه در دربار شاه و خواه در محافل اشرافی و اردوگاه‌های نظامی و خواه در مکان‌های عمومی و بازار، نیز در این فرایند تبادل فرهنگی بین مهاجران فارسی‌زبان و جماعت بومی نقش داشت. موعظه‌هایی که غالباً به نثر سلیس فارسی به بیان می‌‌آمدند، معمولاً با ابياتى از شعر کلاسیک فارسی مزین و شرح داده می‌شدند.[51] عوام و سربازان نیز این نمونه‌های شعر را یاد می‌گرفتند و در جاهایی که معمولاً دور از دسترس مهاجران جدید بود نقل می‌کردند.

خانقاه‌های صوفیان نیز از عوامل مذهبی دیگری بودند که در ترویج زبان فارسی و رشد و تکامل سنت ادبی فارسی نقش مهمی ایفا کردند. خانقاه‌های صوفیان محل معمول گردهمایی طیف گسترده‌ای از افراد و مذاهب بودند. وقتی پيروان مذهبی مي‌ديدند استادان صوفی ايشان ملفوظات و دیگر آثار خود را به زبان فارسی می‌نویسند، بیش از پیش به یادگیری زبان فارسی علاقه‌مند مي‌شدند. در کل، صوفیان در آثار خود و از جمله در ملفوظاتشان از کلام ادبی والا استفاده می‌کردند.[52] فرقه‌های تصوف، به‌خصوص فرقه چشتیه، از ایده‌ها، عبارات و بیان‌ شعر محلی هم در آثارشان بهره می‌بردند.[53] یکی از مسایلی که در اینجا توجه ما را به خود جلب می‌کند مسئلۀ ملفوظات جعلی است که برای مثال، حداقل پنج نمونه از آنها به قرن سیزدهم میلادی برمی‌گردد.[54] علاوه بر این، شیخ نظام‌الدین اولیا و مرید او، شیخ نصيرالدین چراغ دهلی، به تعدادی دیگر از چنین مجموعه‌هایی اشاره کرده‌اند.[55] این نوع ملفوظات سوال‌های مهم زیادی را برمى‌انگيزند و از جمله اینکه نویسندۀ این آثار چه کسی بوده؟ مخاطب اینها چه کسانی بودند؟ و چه چیز احساس نیاز به این گونۀ ادب فارسی را برانگیخته؟ تحقیق در خصوص چنین سوالاتی تصویری دقیق‌تر از مرزهای رو به گسترش زبان فارسی در هندوستان قرن سیزدهم و چهاردهم پیش روی ما قرار می‌دهد.

نهايتاً این نکته نیز حائز اهمیت است که زبان فارسی تقریباً همان زمانی وارد سرزمین هند شد که ابوالمعالی نصرالله‌بن عبدالحمید کتاب پنج‌تنتر را، که مجموعه‌ای است از داستان‌های حیوانات به زبان سانسکریت، برای اولین بار به صورت کامل از روی نسخۀ عربی آن به فارسی ترجمه کرد. این ترجمه به کلیله و دمنه معروف بود. ترجمۀ عربی این کتاب را هم ابن‌مقفع از روی یکی از نسخه‌های قدیمی پهلوی صورت داده بود. ترجمۀ او نیز به کلیله و دمنه معروف و جزو اولین آثاری بود که جهان هند را به ملت‌های اسلامی معرفی می‌کرد. با توجه به انتشار گستردۀ نسخۀ فارسی پنج‌تنتر ابوالمعالی و با توجه به اینکه افراد بسیاری این کتاب را می‌خواندند، می‌توان تصور کرد که داستان‌های این کتاب کم‌کم بین هندیان پخش می‌شد و ايشان نیز این داستان‌ها را با خاطرات ذهنى‌شان از اين قصص، كه شفاهاً به آنها منتقل شده بود، مقایسه می‌کردند. کلیله و دمنه فارسی علاقۀ اقوام ترک ایرانی و همچنین اقوام بومی را به شدت برانگیخت. بازتاب چنین علاقه‌ای تا حدی از اینجا مشخص می‌شود که ظاهراً یکی از ترجمه‌های پنج‌تنتر به اسم انوار سهیلی، که در دربار هرات آماده شده بود، با نسخۀ سانسکریت پنج‌تنتر مقابله شد. دو ترجمۀ دیگر نیز از این کتاب در قرن شانزدهم در دربار اکبرشاه به رشتۀ تحریر درآمد که یکی از آنها پنچا كيانه نام داشت و دیگری ترجمه‌ای بود از ابوالفضل به اسم عیار دانش.[56] طوطی‌نامه داستان هندی دیگری بود که ضیاء‌الدین نخشبی در قرن چهاردهم از روی اثری سانسکریت به اسم شوكا سپتَتى (هفتاد داستان طوطی) نوشته چنتامنی بهتتا ترجمه کرد. در محافل صوفیان نیز اثری به اسم پوگاپته، که به انضباط جسمی و روحی می‌پرداخت و ابتدا در بنگال به عربی ترجمه شده بود، در اوایل قرن چهاردهم به فارسی ترجمه شد. به اين ترتيب، کم‌کم از راه ترجمۀٴ متون هندی بود که صور خیال بومی هند به سبک ادب فارسی راه پیدا کرد. در ادامۀ این فرایند در قرن شانزدهم نیز آثاری خلق شدند که از جملۀ آنها می‌توان به رشدنامه اثر شیخ عبدالقدوس گنگوهی و حقائق هند اثر میرعبدالواحد بلگرامی اشاره کرد.[57]

بحث فعلى نشان از افزایش قلمرو زبان فارسی و همچنين فرایند هندی‌سازی اين زبان دارد که از نظر بعضی با کاهش درجۀ اصالت زبان فارسی همراه است. ظاهراً همین فرایند هندی‌سازی بود که تا دورۀ افغان‌ها (1450-1650م) کم‌کم به اسم لهجۀ هندوستانی یا سبک مردم هندوستان معروف شد.[58] به احتمال زیاد در واکنش به این فرایند تلاش‌های بسیاری برای معياربندی زبان فارسی صورت گرفت. در اینجاست که می‌توان تحولات مربوط به حوزۀ فرهنگ‌نگاری فارسی در هند را درک کرد. در خود ایران طی هزار سال فاصلۀ زمانی بین قرن‌های دهم تا نوزدهم فقط چهار فرهنگ لغت تألیف شد، حال آنکه در هند طی این دورۀ زمانی چیزی بیش از 66 فرهنگ لغت نوشته شد و علاوه بر این، شاید لغتنامه‌های دیگری نیز تدوین شده باشند که اکنون اثری از آنها باقی نمانده است. بیشتر این فرهنگ‌های لغت در دورۀ پیش از گوركانيان گردآوری شدند.

افزایش تعداد فرهنگ‌های لغت مسلماً بحث ما را در خصوص گسترش زبان فارسی تأیید می‌کند، اما این نکته را نباید فراموش کنیم که سره‌گراها نیز در این فعالیت‌های فرهنگ‌نویسی دست داشتند و در صدد بودند تا آنچه را فرهنگ عالی ادبی نامیده می‌شد حفظ کنند و ارتقا دهند و اطمینان حاصل کنند که کارشان با معيارهای کلی زبان فارسی همخوانی داشته باشد. بنابراین، هرچند فرهنگ‌های لغت اولیه ابزاری برای یادگیری زبان بودند، مهم‌ترین هدف آنها احتمالاً برآوردن نیازهای سلیقۀ ادبی خاصی بود. هدف از تألیف خیلی از این فرهنگ‌های لغت فراهم آوردن کتاب راهنمایی بود برای آنچه به اصطلاح ”سخن‌فهمی“ نامیده می‌شود و در این مقاله می‌توان آن را ”درک شعر“ نامید. این فرهنگ‌های لغت نشان می‌دهند که نوآموزان نیازمند درک و فهم سطح والایی از بیان ادبی بودند.

فرهنگ مؤيد الفضلاء اثر محمدبن شیخ لاد دهلوی در 1519م اولین فرهنگ لغتی است که در آن به وضوح می‌توان دید که هدف مؤلف کمک به خواننده در یادگیری زبان فارسی بوده است. این روند در طول حکومت لودی‌ها افزایش پیدا کرد و این نکته نیز حائز اهمیت است که تا پیش از شروع حکومت لودی‌ها بسیاری از هندوان برای راه پیدا کردن به امور دولتی به یادگیری زبان فارسی رو آورده بودند. علاوه بر این، نباید فراموش کنیم که این فرهنگ‌های لغت تحولات زبانی کل دنیای فارسی‌زبانان و نه فقط ایران را منعکس می‌کردند. برای مثال، فرهنگ‌های قبلی علی‌رغم سلطۀ ترک‌ها بر دربار، فصل یا فهرستی جداگانه برای واژه‌های ترکی موجود در زبان فارسی نداشتند و به طور کلی تأکیدشان بر واژه‌های بومی فارسی و عربی بود و فقط از اواخر قرن پانزدهم بود که کم‌کم قسمت‌هایی جداگانه برای واژه‌های ترکی در فرهنگ‌هایی مثل فرهنگ شرفنامه منيرى در 1472م، تألیف شیخ ابراهیم قوام فاروقی، ایجاد شد.[59]

شعر عجم و هند

ورای شاعرى چیزی دگر هست

فارسی جدید نمایانندۀ تلاش عجم مغلوب در غلبۀ فرهنگی بر تسخیرگران عرب بود. عجم به این سبب که در دورۀ باستان اندوختۀ اندكى داشت تا فرهنگ ادبی خویش را بنا نهد، بی‌تأمل به قرض گرفتن و تصرف فرهنگ اعراب رو آورد، هرچند ايشان را با ضعف فرهنگى توصيف مي‌كردند. بنابراین، در مراحل نخستين، معیار ادبی عرب تأثیری عمیق بر ادبیات و شعر فارسی بر جا گذاشت. سنت ادب فارسی در هند نیز به طور کلی، اگر ویژگی‌های خاص آن را در نظر نگیریم، از ادبیات عرب تأثیر بسیار پذیرفت. برای مثال، تأثیری که زبان فارسی از یکی از آثار عبدالله‌بن المعتز و نیز اثری از الثعالبی نیشابوری با عنوان یتیمه الدهر فی محاسن اهل العصر پذیرفت در آثار اولیه فارسی مشهود است.[60] عوفی می‌گوید در ابتدا شاعران ایرانی به دقت سبک زبان و ادبیات اعراب را مطالعه و فرم های گوناگون شعری، واژگان این فرم‌ها، عروض و دامنۀ معنایی‌شان را عمیقاً بررسی و درک می‌کردند. بنابراین، سبک عربی الگوی اصلی نویسندگی خلاق در زبان فارسی بود.[61]

بوطیقای زبان فارسی کم‌کم مسیری جدا برای خود مشخص کرد و در این خصوص، پیوند آن با زبان هندی بااهمیت بود. اولین رسالۀ شناخته‌شده‌ای که به معیارهای ادب فارسی پرداخت ترجمان البلاغه اثر محمدبن عمر رادویانی بود. رادویانی تأکید می‌کند که هر بیت از هر شعری باید با بیت بعدی از نظر عظمت و زیبایی شباهت داشته باشد (بیت‌های ملائم) و از نظر او این ویژگی خاص‌ترین وجه تمايز شعر خوب است.[62] مهم‌ترین کتاب قديمى که علاوه بر مسایل دیگر به بوطیقا نیز پرداخت چهار مقاله اثر نظامی عروضی بود. نظامی معتقد بود که شاعر، در کنار دبیر و منشى و منجم، جزء ذاتی مدیریت سیاسی موفق است. هدف شاعر از شعر گفتن گرامی داشتن و ستودن دربار بود تا بلکه بتواند از لطف پادشاه برخوردار شود. اما نظامی علاوه بر این اظهار می‌کند که شعر نقشی مهم در نظام عالم دارد و مسبب امور عظیمی در نظام عالم است و شهرت شاعر را جاودانه می‌کند. شعر هنری عالی است و از شاعر انتظار می‌رود بر علوم گوناگون، به‌خصوص بلاغت و عروض، تسلط داشته باشد. از نظر او، شعر باید با دستاوردهای شاعران گذشته و حال پیوند داشته باشد. شاعر باید به دقت واژه‌هایش را انتخاب کند و از اطناب کلام و پیچیده کردن آن بپرهیزد. نظامی استفاده از واژه‌های پیش‌پا‌افتاده را جایز نمی‌داند. از نظر او، شعر علاوه بر اینکه باید هماهنگی واژگان را در معرض دید قرار دهد، لازم است خوشایند، جدید و روان باشد. بنابراین، شاعر ایدئال کسی است که شخصیتی اصیل دارد و ذهنی تیز که جزییات را درک می‌کند. او قادر است مسایل کوچک را بزرگ نشان دهد و مسایل بزرگ را کوچک و می‌تواند خوبی را در لباس زشتی و بدی را در صورت نیکویی جلوه دهد. علاوه بر این، نظامی معتقد است شاعر خوب کسی است که می‌تواند با کلامش شجاعت، سعادت، خوشی و خشم را القا کند.[63] بنابراین، از نظر نظامی شعر فقط منشأ خوشی نبود، بلکه نقش آموزشی بسیار مهمی ایفا می‌کرد.

تقریباً همان زمان که نظامی چهارمقاله را به رشتۀ تحریر درآورد، رشیدالدین وطواط بلخی (م. 1177م) رساله‌ای دربارۀ علم بلاغت با عنوان حدائق السحر فی دقائق الشعر نوشت. وطواط در کتابش بحثی مفصل دربارۀ شعر عربی و همچنین بحثی دربارۀ تعدادی از صنایع ادبی جدید مطرح کرد.[64] از نظر او، بهترین واژه و بهترین صنعت آن است که ”مثل جسمی لطیف بدون هیچ مانع و بى‌كمك وسيله‌اى صورت معنى را بنماياند و خواننده یا شنونده را چنان مجذوب و فريفتۀ معنى کند که اصلاً متوجه وجود الفاظ نشود.“ هماهنگی بین صورت و معانی باید به گونه‌ای باشد که صورت خود جامۀ معنی را در بر كند.[65] این مسئله مسلماً در تاریخ زیبایی‌شناسی فارسی نوعی پیشرفت به حساب می‌آمد، اما در مقایسه با شکل جدید زیبایی‌شناسی که در شعر فردوسی مطرح شد هیچ اهمیتی نيافت. به این علت که شعر فردوسی در واقع تجربیات و احساسات کسی را بیان می‌کرد که به چشم خود شاهد بود که عجم چگونه بعد از اینکه به تبعیت از عرب سر سپرد تضعیف و به چه وضع ناگواری دچار شد. فردوسی در صدد بود تا به مدد شعرش در پیکر بی‌روح عجم روح بدمد (عجم زنده کردم بدین پارسی). چون هدف شعر فردوسی احیای عجم بود، اشعار او القاکنندۀ ارزش‌های والای فرهنگی و اخلاقی نیز بودند:

جهان از سخن کرده‌ام چون بهشت

از این بیش تخم سخن کس نکشت[66]

بنابراین، تحولات مربوط به معیارهای ادب فارسی در جایی نه چندان دور از منطقه‌ای زخ دادند که در طول تاریخ به ناحیۀ مرزی هند معروف شده بود. در واقع، محل وقوع این تحولات دقیقاً داخل مرزهای خود ایران نبود. اثر عوفی خلاصه‌ای از این تحولات را منعکس می‌کند. در نوشتۀ عوفی، قصيده فرم غالب شعر است، به وجهى که عوفی شعر را ترکیبی از زبان پرطمطراق و ستایش مبالغه‌آمیز شاهان و نجیب‌زادگان محسوب مي‌كند. زبان مبالغه‌آمیز و خلاقانۀ شاعر سفید را به سیاه و مس را به طلا تبدیل می‌کند.[67] این نکته حائز اهمیت است که ارسطو مبالغه را جزء صنایع استعاری قرار داده بود و استعاره را نشانۀ واقعی ذهن شاعرانه می‌دانست.

در قرن سیزدهم، اثری عظیم به اسم المعجم فی معائیر اشعار العجم (فرهنگ اصول شعر عجم) به همت شمس‌الدین محمدبن قیس رازی تألیف شد. رازی نیز مبنای شعر را ”غلو مفرط“ یا حتی کذب و جعل می‌دانست.[68] مشخصۀ بارز شعر وجود صنایعی بدیعی، از جمله زبان باشکوه و کلام غنی، بود که شعر با استفاده از آنها می‌توانست به شکوه و جلال دست یابد. چنين شعرى نه تنها از سنت غنی شعر عرب بهره می‌برد، بلکه عجم را نیز ترغیب می‌کرد تا پیروزمندانه در مسیر پیشرفت گام بردارد. اشعار ابوالفرج رونی و مسعود سعد سلمان و به‌خصوص قصیده‌های آنها که در ستایش اقدامات ”پیروزمندانۀ“ پادشاهان غزنوی در هند بود، طنین این پیروزی را در خود داشتند. شعر مسعود در واقع بازتاب بلندپروازی‌های پادشاه در گسترش ناحیۀ مرزی عجم بود:

هزار قصر چو ایوان بنا کنی در مصر

هزار شاه چو کسری بگیری در اعقاب[69]

این پیشرفت پیروزمندانۀ عجم با هجوم مغول در قرن سیزدهم متوقف شد. نیشابور و بسيارى دیگر از شهرهای دنیای فارس بر اثر حملۀ مغول کاملاً ویران شدند. ویرانی‌هایی که مغولان به بار آوردند پایه‌های بنای فرهنگ و شیوۀ زندگی عجم را به لرزه درآورد. این حادثۀ تلخ آغاز نوعی فرایند خودکاوی و بازاندیشی بود که بازتاب آن را می توان در آثار شاعران ایرانی بعد از مغول به‌خصوص در شعر جلال‌الدین مولوی (م. 1273م) و مصلح‌الدین سعدی (م. 1291م) یافت. شعر سعدی را به علت ظرافت و ملایمت آن و از آن رو که تجربۀ دلپذیر اما دشوار عشق و اندوه را با فصاحت هر چه تمام بیان می‌کرد، مورد توجه قرار می‌دادند. حال آن که مولوی به تفسیر مجدد دین پرداخت و مدعی بود: ”من ز قرآن مغز را برداشتم / استخوان پیش سگان انداختم.“ او بر سعۀ صدر و سازگاری پدیده‌های به ظاهر ناسازگار تأکید می‌کرد.

در تعریفی که رازی در کتاب المعجم از شعر به دست می‌دهد هم می‌توان شاهد چنین حس و حالی بود. رازی بر عنصر فکر در شعر و همچنین بر شعر کاملاً سنجیده و حساب‌شده (سخن اندیشیده) تأکید می‌کند. علاوه بر این، رازی بحثی دربارۀ فرم غزل مطرح می‌کند که یکی از فرم‌های مهم شعر عربی و فارسی بود و در بیان این دغدغه جدید شعر (سخن اندیشیده) ابزاری سودمند به حساب می‌آمد. رازی معتقد بود که ریشۀ واژه غزل از نالۀ رقت‌انگیزی که غزال هنگام روبرو شدن با سگ شکاری سر می‌دهد، در واقع ناله‌ای در طلب کمک، گرفته شده است. اما در نهایت از نظر رازی غزل همان داستان عشق و داستان زیبایی و همان گفت‌وگوی عاشق و معشوق است که در واقع از گسترش بخشی‌هایی از فرم‌های شعری پیش‌تر به کمال رسیده، خصوصاً از گسترش تشبیب در فرم شعری قصیده، به وجود آمده است.[70] غزل از نظر او داستان عشق بود، همان داستان عشق‌های زمینی و معمولی بانوان و توصیف‌ها و روایت‌های آنها.[71]

ظهور مغول برای هند عواقب مصیبت‌باری به همراه داشت. امپراتوری ترک، که در آن زمان بر هند حکومت می‌کرد، بخش عمده‌ای از امکانات و تجهیزاتش را صرف دفاع از مرزهای شمال غرب خود در برابر نیروهای گوركانيان می‌کرد، نیروهایی که حتی گه‌گاه مرکز قدرت آنها در دهلی را نیز تهدید به نابودی می‌کردند.[72] خانواده‌های بسیاری از مناطق ترک‌نشین و ایرانی‌نشین به هند مهاجرت کردند و در دهلی و دیگر شهرهای بزرگ شمال هند ساکن شدند، اما هرگز خاطرۀ ویرانی سرزمین‌های اجدادی‌شان را از یاد نبردند. در نوشته‌های خلاق هندی-فارسی می‌توان طنین نالۀ افراد رنج‌دیده را شنید.[73] اشعار امیرخسرو و حسن سجزی از اشعار مولوی و به‌خصوص اشعار سعدی تأثیر پذیرفته است. سخن اندیشیده (شعر متفکرانه) که رازی از آن حرف می‌زد با آتش درون امیرخسرو برافروخته می‌شود: ”درونم ز آتش اندیشه بند از بند می‌سوزد / عفاءالله گو کس را تب اندر استخوان باشد.“ خسرو همان‌گونه که هر چیز هندی دیگری را می‌ستاید، با الهام از مولوی و با توجه به آشوب سیاسی و فرهنگی حاکم بر جهان فارسی-اسلامی آن دوران از انطباق و ادغام فرهنگی در فضای هند حمایت کرد.[74] تلاش آگاهانه و خلاقانۀ امیرخسرو در امر انطباق فرهنگی را می‌توان در شعر او، که فضای ادبی خاصش احتمالاً ریشه در رسالت اجتماعی او دارد، مشاهده کرد. بنابراین، امیرخسرو صور خیال هند را در اختیار می‌گیرد و آن را گرامی می‌دارد تا به خوانندگانش سنتی هندی را القا کند که همچون سنت آسیای مرکزی و آسیای غربی غنی است و ارزش دارد که به تصرف فرهنگ نوظهور هندی-فارسی درآید. در این فرایند انطباق فرهنگی، زبان فارسی نیز بیش از پیش بومی می‌شود.[75]

شعر خسرو ترکیبی از ذوق هنری فوق‌العاده و تفکر و رسالتی اجتماعی است که در دل شعرش پنهان شده بود. او از ویرانگری‌های مغولان در دنیای اسلامی شرق آگاه بود. داستان غم و اندوه قربانیان را شنیده بود و علاوه بر این، خودش هم هنگامی که در اردوگاه شاهزاده محمد به اسارت درآمد، درد و عذابی الیم از مغول‌ها کشید. او فراتر از یک ادیب بود و ارتباط نزدیکی با حکومت و سیاست‌های مرتبط با تحکیم قدرت مسلمانان در هند داشت. از نظر او، شعر صرفاً بیان غم و اندوه نبود، بلکه شامل ایده‌های فرهیخته هم می‌شد.[76] این نوع غزل در شعر حافظ شیرازی (م. 1398م)، شاعری که بعدها الگوی شعر متعالی شد، به مرحلۀ کمال رسید. اکنون دیگر غزل صرفاً سخن عاشقانه نبود، بلکه دربردارنده و بیان‌کنندۀ رازهای جهان نیز بود. به این طریق بود كه بنیاد فرهنگ ادبی هندی-ایرانی دورۀ گوركانيان ریخته شد.

گرچه پایه‌های زبانی شعر جدید فارسی در فلات ایران قرار داشتند، شالوده‌های فرهنگی آن تقریباً در سراسر جهان اسلامی غیرعرب گسترده بود. فقط مردم فلات ایران نبودند که با زبان فارسی جدید احساس نزدیکی می‌کردند. مراکز گسترش ادب جدید فارسی تا سه قرن بعد از تولد فارسی جدید به یمن همت حاکمان ترک غیرایرانی حفظ می‌شدند. رودکی (م. 940م)، اولین شاعر بزرگ دورۀ جدید ادب پارسی، و بسيارى دیگر از شاعران، نویسندگان و دانشمندانی که در اوایل این دوره زندگی می‌کردند اهل سرزمین‌های غیرایرانی بودند.[77] زبان فارسی جدید نمایانندۀ تلاش عجم برای غلبۀ فرهنگی بر عرب بود و فارسی جدید فرهنگی ادبی پدید آورد که ایران، آسیای مرکزی، افغانستان، آناتولی (ترکیه امروزی) و شمال هند و به‌خصوص قسمت‌های غربی آن را در بر گرفت.

امیرخسرو در شعرسرايى بی‌نظیر بود. او هزاران بیت شعر سرود که از جملۀ آن‌ها می‌توان به اشعار معروفش اشاره کرد که با اشعار نظامی گنجوی، شاعر افسانه‌ای، برابری می‌کنند. او به سبکی هندی افتخار مي‌كرد که ”مصنوعاتی شیرین“ در خود داشت که ”یخ‌شکنان“ خراسان و ماوراءالنهر طعم آن را نچشیده بودند.[78] این بیت معروف از حافظ شیرازی، ”شکّرشکن شوند همه طوطیان هند / زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود،“ گواهی بر این موضوع بود که مخاطبان شعر فارسی در هند قدردان این شعر بودند و از اینکه فرهنگ ادب پارسی در شمال هند به سطحی پیشرفته رسیده بود سپاس‌گزار بودند.[79] سدیدالدین عوفی و دولتشاه سمرقندی، نویسندگان دو تذکرۀ مهم شاعران، نیز قاطعانه بر این موضوع تأکید کرده‌اند که دامنۀ گسترش جهان ادب پارسی به همه جا رسیده است. آنها دستاوردهای شاعران ایرانی و نیز شاعران غیرایرانی را، بی آنکه تفاوتی بین ايشان قائل شوند، ثبت مي‌کردند. در نقشه‌ای ادبی که سمرقندی ترسیم می‌کند، شهرهای آسیای مرکزی، افغانستان و هند از جمله بدخشان، بلخ، بخارا، غزنه، هرات، خجند، سمرقند، دهلی و لاهور درست همچون شهرهای ایرانی از جمله استرآباد، کاشان، شیراز، طوس و یزد جایگاه مهمی دارند. در ارزیابی دولتشاه از شعر امیرشاهی، شاعر قرن پانزدهم، می‌بینیم که ویژگی‌های متفاوتی از اشعار فارسی را به ذهن ما می‌آورد که خاص شاعران سرزمین‌های گوناگون، از دهلی گرفته تا شیراز و اصفهان‌اند: ”فضلا متفق‌اند که سوز خسرو و لطافت حسن و نازکی‌های کمال و صفای سخن حافظ در کلام امیرشاهی جمع است.“ دهلی نیز تقریباً پابه‌پای اصفهان و شیراز پیشتاز خلق بهترین اشعار پارسی بود.[80]

از اواخر قرن چهاردهم و در پی شکل‌گیری صورت‌بندی‌های اجتماعی و سیاسی جدید، تنوع زبانی موجود در قسمت‌های مختلف جهان فارسى آشکارتر شد. کم‌کم زبان فارسی با محدودۀ فلات ایران شناخته می‌شد. هم‌زمان با به قدرت رسیدن تیموریان در ایران، ایرانیان خواستار كسب هویت سیاسی مجزایی برای خود شدند. اصرار ایرانیان بر چنين هویت سیاسی-فرهنگی منحصربه‌خود در قرن پانزدهم بیشتر شد که در واقع راهی برای مقاومت در برابر سلطۀ ترک‌ها و تیموریانبود که در نهایت با روی کار آمدن صفویان در اوایل قرن شانزدهم به شکل‌گیری هویت ایرانی مستحکمی انجامید. آشوب‌های اجتماعی-مذهبی در اواخر قرن چهاردهم و اوایل قرن پانزدهم منعکس‌کنندۀ مراحل اولیۀ این خواستۀ ایرانیان بود. تصویر ترک‌ها در شعر فارسی در ایران آن زمان نیز قابل توجه است. برای مثال، حافظ شیرازی در ابتدا از تیمور استقبال کرد، چون امیدوار بود تیمور ایران را از فتنه‌ای که دچارش شده بود نجات دهد: ”خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم / کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی.“ اما خیلی زود متوجه شد که تیمور و پیروانش فقط وخامت اوضاع اسفناک هموطنانش را افزايش مي‌دهند: ”به ترکان دل مده حافظ ببین آن بی‌وفایی‌ها / که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی.“ در جایی دیگر می‌گوید: ”دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان / چرا که شیوۀ آن ترک دل‌ سیه دانست.“ سپس حافظ به این باور می‌رسد که فقط قهرمانی ایرانی قادر است کشورش را از ویرانی نجات دهد: ”سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل / شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمی.“[81] در نتیجۀ همین تحولات سیاسی بود که زبان فارسی هرچه بیشتر به سرزمین ایران محدود شد. در خصوص این موضوع باز هم می توان به بیتی از شاعر بزرگ ایران، حافظ، اشاره کرد که در آن خواستار ایرانی‌سازی کامل زبان فارسی جدید می‌شود: ”بساز ای مطرب خوش‌خوان خوش‌گو / به شعر پارسی صوت عراقی.“[82]

وقتی ایرانیان دوباره کنترل زبان فارسی را به دست گرفتند و زبان فارسی بار ديگر زبان اختصاصی ايشان شد، به اقوام و مللی که با آنها پیوند فرهنگی داشتند اجازه دادند با این زبان همگام شوند، اما به هیچ‌کس این حق را ندادند که در آن نوآورى كند. جالب اینکه تحولات سیاسی-فرهنگی مهمی که در خارج از فلات ایران رخ می‌داد نیز در موفقیت ایرانیان در کنترل زبان فارسی و در نتیجه محدود کردن آن از نظر فرهنگی نقش داشت. در خارج از فلات ایران، در منطقۀ آناتولی، عثمانی‌ها زبان فارسی را به نفع زبان ترکی کنار گذاشتند و همچنین در منطقۀ شمال رودخانۀ آمو بعد از اینکه ازبک‌ها خواستار به دست آوردن هویت سیاسی خاص خود شدند، زبان ازبکی روند جایگزينى زبان فارسی را دنبال كرد.

در پایان باید بگوییم که این مقاله با شرح احوال زبان فارسی هند در اوایل قرون وسطا و تأثیر تعیین‌کنندۀ آن در دوره‌های بعدى به اين مبحث پرداخت كه شروع فرهنگ زبان فارسی در سرزمین هند تقریباً هم‌زمان با دوره‌ای بود که معیارهای فارسی جدید در سرزمین‌های دیگر نیز به تثبیت مي‌رسید و موج ادبی بزرگی که در زمان ابوالفرج رونی و مسعود سعد سلمان به راه افتاد، از نظر زمانی فقط چند دهه با دورۀ شاعری همچون فردوسی، که در دورۀ غزنویان فعالیت می‌کرد، تفاوت داشت. دومین دورۀ حضور ادبیات فارسی در هند، که احتمالاً تحت تأثیر آشوب گوركانيان در دنیای اسلامی شرق قرار داشته است، دورۀ گذار از فرم قصیده و مفهوم کمابیش حماسی آن به مجموعه‌ای دیگر از فرم‌های شعری است که لطیف‌تر و رقت‌انگیزترند و مضمون آنها نسبت به دورۀ اول شکوفایی سبك و سیاقی ملایم‌تر دارد. بازتاب مستقیم این تحولات را، که شاید کلاً در ادبیات فارسی امری معمول به حساب آیند، می‌توان در فارسی رایج در هند مشاهده کرد که در دورۀ دوم آن نام چهره‌های شاخصی چون امیرخسرو و حسن دهلوی دیده می‌شود. در این مراحل اولیه در خصوص تعریف کلی و نه انحصاری مفهوم عجم، که از افغانستان تا آناتولی را در بر می‌گرفت، اتفاق نظر وجود داشت. شهرهایی چون لاهور، مولتان و دهلی که مراکز زبان فارسی بودند، به علاوۀ شهرهای بزرگ ماوراءالنهر که آنها نیز مراکزی برای یادگیری زبان فارسی و ادبیات فارسی به حساب می‌آمدند، خواهان این بودند که به این جهان عجم وارد شوند و در کنار بهترین شهروندان مراكز زبان فارسی در فلات ایران قرار گیرند. بعدها این اتحاد از هم پاشید و علی‌رغم تلاش‌های تعدادی از قدرت‌های سیاسی برای احیای آن، که شاید چشمگیرترین آنها تلاش‌های تیمور در دهه‌های آخر قرن چهاردهم بود، موفقیتی حاصل نشد. با این همه، میل به اتحاد عکس‌العمل‌های شدیدی نیز در بر داشت که از جملۀ آنها می توان به شکل‌گیری مفهوم ”ایرانی بودن“ اشاره کرد که با اظهارات فرقه‌ای مذهبی (شیعۀ دوازده‌امامی در زمان صفویان) در ارتباط بود و به ظهور تعدادی دیگر از جنبش‌های اجتماعی-مذهبی نیز اشاره می‌شود که در صدد بودند ایران را از دیگر سرزمین‌هایی جدا سازند که فارسی زبان گفتار و نوشتارشان بود. در قرن شانزدهم، سرزمین‌های ماوراءالنهر و عثمانی بیش از پیش به سوى زبان ترکی رو آوردند. بنابراین، شكل اين مسئله در آسیای جنوبی تا حدی با سرزمین‌های دیگر متفاوت بود. برداشت ما این است که در اواخر قرن پانزدهم و اوایل قرن شانزدهم، زبان‌های محاوره‌اى -که کلاً در مقولۀ زبان‌های هندوی قرار می‌گیرند- کم‌کم در منطقۀ شمال هند و حتی در حوزۀ قدرت و حکومت راه پیدا کردند، اما حضور مجدد زبان فارسی در دورۀ حکومت گوركانيان در اواخر قر ن شانزدهم به این روند پایان داد. بنابراین، قلمرو گوركانيان در اواخر قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم یگانه جایگزین قابل قبولی بود که می‌توانست به جای ایران به مرکزی برای ادبیات فارسی تبدیل شود؛ به اين سبب كه گوركانيان و دربارهای محلی در هندوستان برای ادیبان گیرایی داشتند و بسیاری از ايشان را به سوى خود جذب كردند. در این دوره آثار بسیاری خلق شد و این آثار از نظر کیفیت در حدی بود که مفسران ایرانی در دورۀ صفویان و بعد از آن، حتی اگر هم گاهی نسبت به این آثار ابراز نارضايتى می‌کردند، مجبور بودند به آنها اهمیت دهند و از آنها به منزلۀ پدیده‌هايی فرهنگى یاد کنند. با این همه، منتقدان جدید ایرانی -که در صدرشان ملک‌الشعرای بهار قرار دارد- برای تحلیل آنچه مفسران قدیمی در دورۀ حکومت گوركانيان سبک هندی نامیده‌اند، اکثراً از چارچوبی زمانی استفاده کرده‌اند و استدلالشان این بوده است که سبک غالب ادبیات فارسی ابتدا ”سبک خراسانی“ و سپس ”سبک عراقی“ و در نهایت در دورۀ گوركانيان ”سبک هندی“ بود که از نظر آنها به علت این که سبکی ”متصنع“ به نظر می‌رسد، موجب تنزل شعر کلاسیک شده است. این چارچوب کلی و تأثیرگذار نقایصی دارد. اول اینکه تاریخ زبان فارسی هند را در دورۀ پیش از گوركانيان بی‌اهمیت یا فهم‌ناپذیر جلوه می‌دهد. برخلاف این دیدگاه، تاریخ سبک هندی در واقع همان تاریخ زبان فارسی هند از زمان مسعود سعد سلمان تا اوایل قرن نوزدهم است و علاوه بر این، تحول زبان فارسی هند را فقط در صورتی می‌توانیم درک کنیم که هم مضامین و اصول زیبایی‌شناسی ادبیات بومی و حتی ادبیات کلاسیک هند را در ذهن داشته باشیم و هم تصویری از زبان فارسی که در شمال هند به کار می‌رفت. روند احیای زبان فارسی در دورۀ گوركانيان را نیز باید در چارچوب روابط فرهنگی خاص بین شمال هند و ایران از حیث کاربردشناسی زبان فارسی درک کنیم. گوركانيان ظاهراً در این خصوص خود را از نظر فرهنگی در مرتبه‌ای پایین احساس می‌کردند و به همین علت عناصر ایرانی بسیاری را وارد زبان فارسی هند کردند و اجازه ندادند زبان فارسی هند در قرن شانزدهم و هفدهم مسیر مستقلی برای خود تعيين کند. از جمله نشانه‌های چنین تلاشی را شاید بتوان در ماهیت کار فرهنگ‌نویسی در قلمرو گوركانيان و نیز در تلاش‌هایی مشاهده کرد که برای ”اصلاح“ و ”سره‌سازی“ زبان صورت می‌گرفت که حتی دانشمندانی چون ابوالفضل کاملاً از آن معاف نبودند. این مسئله در نهایت به اختلاف نظرها و بحث‌هایی جدی بین نویسندگان و منتقدان منجر شد که پیش از این در ذکر منیر لاهوری و مداخلۀ او در این مباحث در اواسط قرن هفدهم به چند نمونۀ مهم آن اشاره کردیم . این اختلاف نظرها در قرن هجدهم و در بحث بر سر آنچه به ”استعمال هندی“ معروف است، به نقطه اوج رسیدند. از تذکره‌هایی که در قرن هجدهم در هند تألیف شده اند بر می‌آید که عنصر اصلی این مباحث را نه تنها واژگان و هویت فرهنگی، بلکه مسایل عمیق‌تر زیبایی‌شناسی و حتی مسایلی فلسفی شکل می‌دهد که به ماهیت اصلی خود شعر می‌پردازند. علاوه بر این، در این بحث بعضی‌ها خواستار تأسیس مجدد جهانی واحد برای گفتمان شعر فارسی شدند که نشان از دلتنگی آنها برای دنیای عجمی دارد که در قرون وسطا پدید آمد و بعدها از هم فروپاشید. از این رو، یکی از شرکت‌کنندگان اصلی این بحث به نام آرزو، در بحثی که راجع به آرمان‌های شعر زمان خود مطرح می‌سازد، بر اهمیت سنت در تعیین این آرمان‌ها تأکید می‌کند. نجیب‌زادگان امپراتوری گوركانيان تا قرن هجدهم به اين سبب كه زبان فارسی شخصیتی جهانی به آنها داده بود و شاید زبان‌های دیگر از عهدۀ چنین کاری بر نمی‌آمدند، سرمایه‌گذارى وسيعى روی زبان فارسی کرده بودند و آن را بخشی از هویت فرهنگی خود به حساب می‌آوردند. تلاش زبان برای تعریف هویت فرامحلى مشابه هدفی است که مذهب مطرح می‌کند، با این تفاوت که در اینجا عامل اصلی تشکیل هویت ویژگی ”غیرمذهبی“ زبان است. البته این امر بدان معنی نیست که زبان فارسی هند کاملاً عاری از ویژگی‌های مذهبی است، چون به این موضوع واقفیم که در هند تألیفات، ترجمه‌ها و تفسیرهای بسیاری دربارۀ مسایل مذهبی، چه به زبان فارسی و چه به زبان عربی، نوشته شده است. با وجود این، به طور کلی، آنچه ما ادبیات غیرمذهبی می‌نامیم بیشتر است و حتی شاید بتوان استدلال کرد که از زمان سامانیان به بعد این مسئله به بخشی از ماهیت اصلی زبان فارسی تبدیل شده است. بنابراین، ویژگی‌ها و سنت‌های زبان فارسی با مقتضیات سلطنت در فضای هند کاملاً همخوانی داشتند و به نوعی بین این دو وصلت مصلحتی مبارکی صورت گرفته بود. حتی در زمان انحطاط گوركانيان هم زبان فارسی هند تا زمانی که با حکومت‌های جانشین گوركانيان پیوند داشت همچنان از قدرتی آشکار برخوردار بود. ناقوس مرگ زبان فارسی زمانی به صدا درآمد که اين زبان، که قدرتمندترین زبان به حساب می‌آمد، ابتدا به رهبری کمپانی هند شرقی و سپس زیر سلطۀ مستقیم بریتانیا از قدرت به زیر کشیده شد. ژنرال مکالی (م. 1859م) در یادداشت معروفی که در سال 1835 دربارۀ آموزش و پرورش در هند نوشت، اظهار داشت که از نظر او مانعی ندارد اگر ”زبان هندی . . . جزیی از دوره‌های آموزش انگلیسی“ باشد، چون بر اين عقيده بود که زبان هندی تهدیدی برای طرح تغییری فرهنگی-سیاسی که در ذهن داشت به حساب نمی‌آمد. اما او در همان یادداشت می‌نویسد که اگر به آنها [هنديان] زبان فارسی هند را آموزش دهیم، در واقع برای زبان انگلیسی رقیبی به وجود می‌آوریم که به زعم من اصلاً رقیب قابلی نیست. بى‌شک، بر اساس معیارهای زیبایی‌شناسی مکالی زبان فارسی درخور رقابت با زبان انگلیسی نبود، اما زبان فارسی برای زبان انگلیسی آن‌قدر تهدیدآميز بود که بخواهند به عمد آن را کنار بگذارند. زبان فارسی تا اواخر قرن نوزدهم همچنان در هند حضور داشت، اما چون از قدرت جدا شده بود و نیز به دلیل فرو ريختن و از هم پاشيده شدن مختصات و پیوندهایی فرهنگی كه چارچوب حيات این زبان در بخش اعظم هزارۀ دوم بود، در نهایت در اوائل قرن بيستم موقعیتش را از دست داد و به زبانی درجه دوم تبدیل شد که فقط تعداد محدودى با آن آشنا بودند. بدين ترتيب، زبان فارسی زبان سرزمین ایران شد و در هند نیز بیشتر از هر چیزی با گونه‌ای از زبان اردو پیوند پیدا کرد.

[1] این جستار ترجمۀ کاوه بلوری است از مقالۀ منتشرنشدۀ

“The Beginnings and the First Major Phases of Persian Literary Culture in Hindustan”

که پس از تغییرات تاریخی و فنی فیروزه پاپن-متین و ویرایش وحید طلوعی به چاپ می‌رسد.

[2] از معتبرترین منابع انگلیسی که به دورۀ حضور زبان فارسی در هند پرداخته‌اند می‌توان به منابع زیر اشاره کرد:

عبدالغنی، شعر فارسی دورۀ پیش از مغول در هندوستان (Pre-Mughal Persian Poetry in Hindustan) (الله‌‌آباد: انتشارات دانشکدۀ حقوق دانشگاه الله‌آباد، 1941)؛ عبدالغنی، ”تنقيدى شعور كا ارتقاء (ارتقاء ذهن نقاد)،“ در نسخۀ م. باقر و وحید میرزاء، تاریخ ادبیات مسلمانان پاکستان و هند، جلد 3، فارسی ادب 1: 1000-1526 (لاهور: دانشگاه پنجاب، 1971)، 242-257؛ عبدالغنی، ”تنقيدى شعور كا ارتقاء (ارتقاء ذهن نقاد)،“ در تاریخ ادبیات مسلمانان پاکستان و هند، جلد چهارم، ادب فارسی 2، تصحیح مقبل بدخشانی (لاهور: دانشگاه پنجاب، 1971)، 455-471. از دیگر منابع سودمند اثری از آنا ماری شیمل است: آنا ماری شیمل، ادبیات اسلامی هند )lndia of Literatures lslamic(، جلد 2، قسمت 1: تاریخ ادبیات هند )Literature lndian of History A(، تصحیح ژان گوندا (ویسبادن: انتشارات اوتو هاراسووییتس، 1973)؛ هادی حسن، شعر گورکانی: ارزش فرهنگی و تاریخی آن )Value Historical and lCultura Its:Poetry Mughal( (مدرس: انجمن ادبی اسلامی) Society Literary (Islamic، 1952) که از گزیده‌ای که از جلد چهارم تاریخ ادبی ایران )Persia of History Literary A( اثر ادوارد براون (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، 1951-1953) تأثیر پذیرفته است؛ ژان ریپکا، تاریخ ادبیات ایران )Literature lranian of History(، ترجمۀ انگلیسی از وان پاپتا هوپ (دُردِرِخت، هلند: انتشارات دی. ریدل، 1968) که فقط در خصوص تعداد انگشت‌شماری از شاعران و از جمله بیدل سخن می‌گوید. به زبان اردو نیز توصیف بسیار جامعی در سه جلد در نسخه‌های س. ف. محمود در دسترس است که به شرح زیرند: س. ف. محمود، تاریخ ادبیات مسلمانان پاکستان و هند، جلد 3، فارسی ادب 1: 1000-1526، تصحیح م. باقر و وحید میرزاء؛ جلد 4، فارسی ادب 2، تصحیح مقبول بدخشانی؛ جلد 5، فارسی ادب 3، تصحیح س. ف. محمود، س. و. ه. عابدی و ع. غنی (لاهور: دانشگاه پنجاب، 1971، 1971الف و 1972). بهترین آثاری که به زبان اردو نوشته شده‌اند آثار حافظ محمود شیرانی و اس. ام. عبدالله هستند که به مضامینی منتخب می‌پردازند. بنگرید به س. م. عبدالله، تاریخ داؤدى، تصحیح شیخ عبدالرشید (علیگره: دانشکدۀ تاریخ دانشگاه اسلامی علیگره، 1954)؛ س. م. عبدالله، ادبیات فارسی در میان هندوان (لاهور: مجلس ترقی ادب، 1967)؛ س. م. عبدالله، مباحث (دهلی: کتابخانۀ نظیری، 1968)؛ مجموعه مقالات زبان و ادب فارسی / فارسی زبان و ادب: مجموعه مقالات (لاهور: مجلس ترقی ادب، 1977). متخصصان در حوزۀ ادبیات و زبان فارسی جدید همچنان از معیارهایی استفاده می کنند که دانشمندان ایرانی متأخر تجویز کرده‌اند. بنگرید به س. امیر حسن عبیدی، ادب فارسی هندوستانی /هندوستانی فارسی ادب، تصحیح س. ه. قاسمی (دهلی: جامع، هندی-ایرانی، 1984).

[3] عبدالغنی، شعر فارسی دورۀ پیش از مغول در هندوستان، 74-75؛ عبدالمجید سالک، مسلم ثقافة هندوستان مين (لاهور: ادارۀ فرهنگ اسلامی، 1957)، 523. در خصوص این موضوع به چند نکتۀ حائز اهمیت می‌توان اشاره کرد: اول اینکه سند و مولتان به این علت که به مرزهای ایران نزدیک بودند رابطه‌ای همیشگی با ایران داشتند. نکتۀ دوم اینکه مردم سند در نخستین سال‌های گسترش اسلام به همراه ایرانیان علیه عرب‌ها مبارزه می‌کردند. سوم اینکه در زمان لشکرکشی سلطان عمید محمدبن قاسم به سند و اشغال آن، تعدادی شیرازی جزء افراد سپاه او بودند. چهارم اینکه المعتمد، خلیفۀ عباسی، سند و مولتان را به قلمرو صفاریان افزود و زبان فارسی در دورۀ حکومت یعقوب‌بن لیث تقریباً زبان رسمی قلمرو او بود و در نهایت، بعد از اینکه محمود غزنوی قرامطیان را از مولتان بیرون کرد، خطبه‌های نماز جمعه در منبرهای مساجد این شهر به زبان فارسی خوانده می‌شدند.

[4] سی. ای. بوسورت، غزنویان (ادینبرگ: انتشارات دانشگاه ادینبرگ، 1963)، 131-134؛ بوسورت، ”گسترش فرهنگ فارسی در اوایل دورۀ غزنویان (The Development of Persian Culture under the Early Ghaznavids)،“ ایران: مجلۀ مؤسسۀ بریتانیایی مطالعات فارسی (Iran: Journal of the British Institute of Persian Studies)، شمارۀ 6 (1968)، 37؛ محمد ناظم، زندگی و دوران سلطان محمود غزنویThe Life and Times of Sultan Mahmud of) (Ghazna (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، 1931)، 157-159.

[5] سیدمحمد لطیف، لاهور: تاریخ، بقایای معماری و آثار باستانی لاهور Lahore: Its History, Architectural) (Remains and Antiquities (لاهور: انتشارات نیو امپریال، 1892)، 353.

[6] سدیدالدین محمد عوفی، لباب الالباب، تصحیح محمد قزوینی، ادوارد جی. براون و محمد عباسی (تهران: کتابفروشی فخر رضا، 1361)، 89.

[7] ممتاز علی خان، مجموعه‌ای از نثرهای باارزش زبان فارسی در قرن سیزدهم میلادی در هند Some Important) (Persian Prose Writings of the Thirteenth Century A.D. in India (علیگره: دانشکدۀ زبان فارسی، دانشگاه اسلامی علیگره، 1970)، 96-97.

[8] ک. الف. نظامی، برخی از جنبه‌های مذهب و سیاست در هند طی قرن سیزدهم Some Aspects of Religion and) (Politics in India during the Thirteenth Century (علیگره: دانشکدۀ تاریخ، دانشگاه اسلامی علیگره، 1961)، 75-78؛ الف. رشید، جامعه و فرهنگ در هندِ عهد قرون وسطا (Society and Culture in Medieval India) (کلکته: فرما ک. ل. موكوپاديهياى، 1969)، 2-14؛ سنیل کمار، ”آغاز سلطنت دهلی The Emergence of the Delhi) (Sultanate‌“ (رسالۀ دکتری دانشگاه دوک، 1992)، 234-276.

[9] عوفی، لباب الالباب، 61-62.

[10] عوفی، لباب الالباب، 544-545.

[11] اقبال حسین، اولین پارسی‌سرایان هند (Early Persian Poets of India) (پاتنا: دانشگاه پاتنا، 1937)، 49.

[12] حسین، اولین پارسی‌سرایان هند، 50.

[13] حسین، اولین پارسی سرایان هند، 53.

[14] ذبیح‌الله صفا، مختصری در تاریخ نظم و نثر فارسی (تهران: کتابفروشی ابن‌سینا، 1338)، 471.

[15] حسین، اولین پارسی‌سرایان هند، 64.

[16] حسین، اولین پارسی‌سرایان هند، 34 و 52-60.

[17] عوفی، لباب الالباب، 733.

[18] مسعود سعد سلمان، دیوان، تصحیح ناصر هیری (تهران: گلشایی، 1363)، 21؛ مهدی نوریان، بر کوهسار بی‌فریاد: برگزیدۀ قصیده‌های مسعود سعد سلمان (تهران: جامی، 1375)، 30-40؛ توفیق سبحانی، نگاهی به تاریخ ادب فارسی هند (تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی 1377)، 36-49.

[19] حسین، اولین پارسی‌سرایان هند، 93-97.

[20] مسعود سعد سلمان، دیوان، 493.

[21] محمد هاشم خفی خان، منتخب اللباب، تصحیح ک. الف. احمد و ولزلی هیگ (کلکته: مجموعه کتاب‌های bibliotheca Indica، 1925)، جلد 3، 18-19 .

[22] نسخه‌های دستنویس این متن در کتابخانۀ انجمن آسیایی کلکته و کتابخانۀ آصفیه در حیدرآباد در دسترس‌اند. همچنین بنگرید به ترجمۀ بهاگوت ساروپ از تاج‌ المآثر (دهلی: سعود احمد دهلوی، 1998).

[23] ظهورالدین احمد، ”شعرا،“ نسخۀ م. باقر و وحید میرزاء، تاریخ ادبیات مسلمانان پاکستان و هند، جلد سوم، فارسی ادب 1: 1000-1526 (لاهور: دانشگاه پنجاب،1971)، 207-237؛ حسین، اولین پارسی‌سرایان هند، 103-151؛ ممتاز علی خان، مجموعه‌ای از نثرهای باارزش زبان فارسی در قرن سیزدهم میلادی در هند، 70-86؛ 116-135 و 143-146.

[24] عوفی، لباب الالباب، 905-915؛ ی. ه. صدیقی، منابع اطلاعاتی فارسی–عربی درباره شرایط زندگی و اوضاع و احوال حاکم بر دورۀ سلطنت دهلی )Delhi of sultanate the in conditions and life the on information of sources arabic-perso( (دهلی: منشی رام انتشارات مانو هار لال، 1992)، 6 .

[25] Ziyā al-Dīn Baranī, Tārīkh-i Fīrūz Shāhī, ed. Saiyid Hasan Khan (Calcutta: Bibliotheca Indica, 1862), 67-68; Abdul Ghani, Pre-Mughal Persian Poetry in Hindustan, 393-394.

[26] مقایسه کنید با ممتاز علی خان، مجموعه‌ای از نثرهای باارزش زبان فارسی در قرن سیزدهم میلادی در هند، 75؛ آنا ماری شیمل، ادبیات اسلامی هند، 13.

[27] ممتاز علی خان، مجموعه‌ای از نثرهای باارزش زبان فارسی در قرن سیزدهم میلادی در هند، 99-102. دولتشاه هیچ اشاره‌ای به لباب نمی‌کند و شاید هیچ‌وقت این کتاب را ندیده باشد، اما او مناقب الخاتونی را یکی از منابع خود معرفی می‌کند. شاید هم قصد داشته است القا کند که خود او نویسندۀ اولین منتخب جامع شعر فارسی است

[28] عوفی، لباب الالباب، 100-101.

[29] عوفی، لباب الالباب، 573-574.

[30] عوفی، لباب الالباب، 591.

[31] عوفی، لباب الالباب، 769.

[32] عوفی، لباب الالباب، 810.

[33] عوفی، لباب الالباب، 701.

[34] عوفی، لباب الالباب، 744.

[35] ممتاز علی خان، مجموعه‌ای از نثرهای باارزش زبان فارسی در قرن سیزدهم میلادی در هند، 109-115؛ آنا ماری شیمل، ادبیات اسلامی هند، 13؛ صدیقی، منابع اطلاعاتی فارسی–عربی، 37-39.

[36] در خصوص نام نویسندۀ اصل عربی این کتاب کاملاً مطمئن نیستیم، اما با توجه به توضیح مترجم احتمال می‌دهیم خواجه امام ابراهیم نویسندۀ این کتاب بوده باشد. بنگرید به آنا ماری شیمل، ادبیات اسلامی هند، 12.

[37] ممتاز علی خان، مجموعه‌ای از نثرهای باارزش زبان فارسی در قرن سیزدهم میلادی در هند، 57-136.

[38] رشید، واژه‌های هندی در زبان فارسی (فارسی مین هندی الفاظ) (دهلی: مکتب رابیتا، 1996)، 89، 95، 109 و 121؛ مسعود سعد سلمان، دیوان، به تصحیح ناصر هیری (تهران: انتشارات گلشایی، 1363)، 527.

[39] مسعود سعد سلمان، دیوان، 11-12.

[40] مسعود سعد سلمان، دیوان، 39.

[41] مسعود سعد سلمان، دیوان، 562.

[42] عبدالرحمان صباح‌الدین، نبوغ امیرخسرو )Khusrau Amir of Genius( (دهلی: ادارۀ ادبیات دهلی، 1982)، 42.

[43] امیرخسرو، ”دیباچۀ غره الکمال،“ خسرونامه: ویژه‌نامۀ مجلۀ طبقات فارسی، تصحیح س. ه. قاسمی (دهلی: دانشکدۀ زبان فارسی دانشگاه دهلی، 1988)، 204-205.

[44] مسعود سعد سلمان، دیوان، 654-659.

[45] شارلوت وودویل، باره ماسا در ادبیات هند: ترانه‌های دوازده‌ماهی در ادبیات هند و آریایی Barahmasa in Indian) Literatures: Songs of The Twelve Months in Indo-Aryan Literatures ( (دهلی: انتشارات موتی لال بنارس داس، 1986)، 7-14 و 27-33.

[46] وودویل، باره ماسا در ادبیات هند، 18.

[47] در اینجا به بحثی استناد می‌کنم که نهایتاً در خصوص آثار جین‌ها و ایرانی‌ها مطرح کرده است. بنگرید به وودویل، باره ماسا در ادبیات هند، 18-23.

[48] مسعود سعد سلمان، دیوان، 654.

[49] مسعود سعد سلمان، دیوان، 658.

[50] وودویل، باره ماسا در ادبیات هند، 14-18 و 37-42.

[51] برای اطلاع از شرح زندگی نظام الدین ابوالموید و قاضی منهاج سراج بنگرید به شیخ عبدالحق دهلوی، اخبار الاخیار (کانپور: مکتب مجتبیای، 1913)، 52-86 و مخصوصاً 62-66. می گویند شیخ نظام‌الدین اولیا بیت‌هایی نقل می‌کرد که از ارزش ادبی بالایی برخوردار بودند و آنها را در مجالس وعظ فرا گرفته بود.

[52] امیرحسن سجزی دهلوی که مجموعه گفته‌های شیخ نظام‌الدین را در کتابی با عنوان فوائد الفؤاد جمع‌آوری کرد، یکی از دو پارسی‌سرای بزرگ قرن چهاردهم، دیگری امیرخسرو، بود. او شهرتش را مدیون غزل‌هایش بود و از او با عنوان ”سعدی هندوستان“ یاد می‌کنند. حمید قلندر، مؤلف یکی دیگر از بهترین مجموعه ملفوظات دورۀ سلطنت، دانشمندی بلندمرتبه بود. او شاعر نیز بود و دیوان شعر داشت. متأسفانه اثری از دیوانش باقی نمانده است. بنگرید به شیخ ناصرالدین چراغ دهلی، خیر المجالس، تصحیح ک. الف. نظامی (علیگر: دپارتمان تاریخ دانشگاه اسلامی علیگر، 1959)، مقدمۀ ویراستار.

[53] برای اطلاع از مبحث زیبایی‌شناسی بیان شعری بنگرید به نسخۀ انگلیسی گفته‌های شیخ نظام‌الدین اولیاء، فوائد الفؤاد    (Morals of the Heart)، ترجمۀ بروس لارنس (نیویورک: انتشارات پائولیست، 1992)، 54؛ شیخ شرف‌الدین احمد یحیی منیری، معدن المعانی، ترجمۀ اردوی س. س. قاسم‌الدین (بهار شریف (نالاندا): مکتب حرف خانقاه معظم، 1985)، 569-583. در مجموعه ملفوظاتی که در قرون وسطا در هند تألیف می‌شدند به شعر هندوستانی بسیار استناد می‌شد و این نشان از جذابیت و خوشایندی این شعر دارد.

[54] انیس الارواح مجموعه سخن‌های خواجه عثمان هرونی (م. 1220م) است که می گویند یکی از شاگردان معروفش به اسم خواجه معین‌الدین حسن سجزی اجمیری (م. 1235م) جمع‌آوری کرده است. دلیل العارفین مجموعه سخن‌های خواجه معین‌الدین حسن سجزی است کهمی گویند شاگردش به اسم خواجه قطب‌الدین بختیار اوشی کاکی (م. 1235م) جمع کرده است. فوائد السالکین مجموعه سخن‌های خواجه قطب‌الدین بختیار کاکی است که می گویند شاگرد او شیخ فریدالدین گنج شکر اجودهنی جمع ‌آورده. اسرار الاولیا مجموعه سخنان شیخ فریدالدین گنج شکر (م. 1265م) است که می‌گویند به همت بدرالدین اسحاق، شاگرد و داماد او، جمع‌آوری شده است. راحت القلوب مجموعۀ دیگری از سخنان شیخ فریدالدین است که می‌گویند به همت شاگرد بلندآوازه‌اش، شیخ نظام‌الدین اولیا، جمع آوری شده است.

[55] محمد حبیب، ”حضرت امیرخسرو دهلوی،“ در نسخۀ الف. ک. نظامی، سیاست و جامعه در اوایل دوران قرون وسطا )Period lmedieva early the during society and Politics(، از مجموعه آثار استاد محمد حبیب (دهلی: انتشارات پیپلز، 1974)، جلد 1، 385-433.

[56] برای اطلاع از جزئیات بیشتر در خصوص ترجمه های مختلف این اثر بنگرید به محمد جعفر محجوب، دربارۀ کلیله و دمنه (تهران: انتشارات خوارزمی، بی‌تا)، 122-225.

[57] سید الف. ع. رضوی، تاریخ تصوف در هند India) in Sufism of History (A (دهلی: منشی رام انتشارات مانوهر لال، 1978)، جلد 1، 132-133؛ 335-343 و 359-362؛ سیمون دیگبی، ”عبدالقدوس گنگوهی (1456-1537): شخصیت و نگرش صوفی هندی قرون وسطایی ) Abd al-Quddus Gangohi (1456-1537): The Personality and Attitudes of a Medieval Indian Sufi (،“ در گزیده‌ای از هند دوران قرون وسطا، تصحیح الف. ک. نظامی (دهلی: انتشارات آسیا 1975)، جلد 3، 1-66.

[58] Waheed Qureshi, “Indian Persian,” in Studies in Pakistani Linguistics, ed. Anwar S. Dil (Lahore: Research Group of Pakistan, 1965), 39-65.

[59] عبدالشکور احسان، ”لغات،“ در نسخۀ م. باقر و وحید میرزاء، تاریخ ادبیات مسلمانان پاکستان و هند، جلد 3، 386-401.

[60] عبدالغنی، ”تنقيدى شعور کا ارتقاء،“ 243-244.

[61] عوفی، لباب الالباب، 60-70.

[62] عبدالغنی، ”تنقيدى شعور کا ارتقاء،“ 245.

[63] نظامی عروضی سمرقندی، چهار مقاله، تصحیح محمد قزوینی و محمد معین (تهران: انتشارات دانشگاه 1334)، 18-19 و 49-58.

[64] رشیدالدین بلخی وطواط، حدائق السحر فی دقائق الشعر، تصحیح عباس اقبال (تهران: مجلس 1308ش). این بحث در این نسخه مطرح نشده است. نسخۀ اقبال بر اساس قدیمی‌ترین نسخۀ دستنویس این اثر است که در کتابخانۀ ملی فرانسه در پاریس نگهداری می‌شود.

[65] عبدالغنی، ”تنقیدی شعور کا ارتقاء،“ 247.

[66] ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه (بمبئی: مطبع محمدی، 1855)، 15.

[67] عوفی، لباب الالباب، 61-61.

[68] شمس‌الدین محمدبن قیس رازی، المعجم فی المعائیر اشعار العجم، تصحیح محمد بن عبدالوهاب قزوینی و مدرس رضوی (تهران: انتشارات اقبال، 1338)، 199-200.

[69] مسعود سعد سلمان، دیوان، 35.

[70] تشبیب که به اسم نسیب نیز شناخته می‌شود، بخش ابتدایی قصیده بود که شامل ستایش عشق، تمجید از زیبایی‌های معشوق و ابراز احساسات نسبت به او بود. بعدتر و با گسترش تشبیب غزل به وجود آمد. انتخاب واژه‌ها و اصطلاحات تشبیب به دقت زیاد نیاز داشت و شاعر باید واژه‌هایی ملایم، خوش‌آهنگ و لطیف انتخاب می‌کرد تا بتواند توجه مخاطب را جلب کند، خصوصاً توجه پادشاهی را که قصیده در مدح او نوشته می‌شد. می‌گویند بعضی از شاعران عرب در تشبیب داستان واقعی عشق خود را نقل می‌کردند. بنگرید به رازی، المعجم فی معائیر اشعار العجم، 413-415.

[71] رازی، المعجم فی معائیر اشعار العجم، 415-416.

[72] Peter Jackson, The Delhi Sultanate: A Political and Military History (Cambridge: Cambridge University Press, 1999), 103-122 and 217-237.

[73] سنیل کمار، ”آغاز سلطنت دهلی،“ 234-276.

[74] م. باقر و وحید میرزاء، تاریخ مسلمانان پاکستان و هند، جلد 3، 253.

[75] فارسی هندوستانی در سه مرحله یا سطح مجزا شکل گرفت و این مراحل لزوماً از ترتیبی زمانی پیروی نمی‌کردند. در مرحلۀ اول، تعدادی از واژه‌های هندی وارد زبان فارسی شدند و با این زبان درآمیختند که از جملۀ آنها می‌توان به واژه‌های شانای ماندی و برای تنبول اشاره کرد. واژگان هندی فقط در صورت نیاز و در سطحی خیلی محدود در زبان فارسی استفاده می‌شدند. تا قرن چهاردهم که هندی‌ها به زبان فارسی کاملاً مسلط شده بودند، کم‌کم روشی متفاوت و جدید شکل گرفت که در آن مصنوعات شیرین زبان هندی به زبان فارسی راه پیدا کردند. نقطۀ اوج فارسی هندوستانی زمانی بود که در دورۀ حکومت مغول‌ها سبکی مجزا در شعر پدید آمد. در آن دوران، ترکیبی از ایده‌های دشوار، فشرده و پیچیدۀ زبان هندی با زبان فارسی درآمیختند. بنابراین، خواستۀ هر سنت شعری برتر درایران، آسیای مرکزی یا هند خوش درخشیدن در این سبک بود.

[76] ضیاءالدین برنی، تاریخ فیروزشاهی، 359-360.

[77] این نکته حائز اهمیت است که قلمرو خراسان در آن زمان شامل بخش گسترده‌ای از آسیای مرکزی و افغانستان امروزی بود و نیز محمود و جانشینانش و متحدان و رقیبان آنها در ولایت‌های غزنه و غور در افغانستان اولین حامیان فرهنگ ادب فارسی بودند.

[78] امیرخسرو دهلوی، اعجاز خسروی (لكهنؤ: انتشارات نول کیشور، 1875)، جلد 1، 66.

[79] حافظ شیرازی، دیوان، ترجمه و تصحیح قاضی سجاد حسین (دهلی: انتشارات سب رنگ کتاب گهر، 1972)، 172 .

[80] دولتشاه سمرقندی، تذکره الشعرا، تصحیح ادوارد براون (لندن: انتشارات لوزاک، 1901)، 426. این نکته حائز اهمیت است که دولتشاه سمرقندی در صفحۀ 483 و در ارزیابی شعر جامی، که از نظر او از بهترین شاعر شعر فارسی است، هم ویژگی‌های شعر طوطیان شکرشکن هند را به ذهن می‌آورد و هم ویژگی شعر شیرین‌زبانان و دلیران پارس را.

[81] حافظ، دیوان، 57، 408 و 412. لازم به یادآوری است که ابیات فوق در نسخه‌های مختلف تفاوت‌هایی با هم دارند. مثلاً در نسخۀ دهلی، تصحیح قاضی سجاد حسین در صفحات 407 و 412، در بیت اول به جای ”جوی مولیان“ عبارت ”زلف حوریان“ آمده است و در بیت دوم به جای واژه‌های ”ترکان،“ ”خوارزمیان“ و ”ترکان سمرقند“ به ترتیب واژه‌های ”خوبان،“ ”تیغ زبان“ و ”مکارم الوند“ آمده است. ظاهراً در هندوستان دورۀ مغول در نسخه‌هایی از دیوان حافظ که در آن زمان رایج بوده، این گروه دوم از واژه‌ها ارجحیت بیشتری داشته‌اند و نسخۀ دهلی هم بر اساس همان نسخه‌هاست. بنگرید به حافظ شیرازی، دیوان، تصحیح محمد رضا نائینی جلالی و نظیر احمد (تهران: سازمان امور فرهنگی، 1350).

[82] حافظ، دیوان، 411.

امیرخسرو، فیضی و جغرافیای ادب فارسی‌نویسان هند

نویسندگان* فارسی هند، خواه ایرانی و خواه هندی يا اهل آسیای میانه، فضای ادبی خود را در گذر زمان با ترسیم نقشۀ جغرافیایی و گاهی کیهان‌نگاری زبان فارسی مجسم می‌کردند، به این منظور که در لحظات گوناگون مشخصی از تاریخ جایگاه شایسته‌‌ای را برای ادبیاتشان در میان جهان اثبات کرده باشند. ظاهراً روند عضویت هند در جهان فارسی‌زبان با امیرخسرو دهلوی (651-725ق/1253-1325م) آغاز شده است. امیرخسرو همان‌قدر که مشتاق بود هند را به جهان بزرگ اسلامی ملحق کند، مشغول ساختن مجموعه‌ای از ادب هندی-فارسی بود و می‌کوشید آن را به پای حاصل کار استادان گذشته برساند. همان‌گونه که در زمینۀ گسترده‌تر تاریخ هند و اسلام، ”تصور مسلمانان از جایگاه خود در جنوب آسیا رفته‌رفته دگرگون شد، در پرتو توسعۀ سیاسی‌- فرهنگی نیز درک مسلمانان از هویتشان تغییر کرد.“[1] همچنین، فارسی‌نویسان هند به درکی کاملاً متمایز از هویت خود در این جهان فارسی‌زبان دست یافتند. علاوه بر ثبت فضای ادبی تازه، استفاده از استعارۀ عرفانى غربت و جلای زادبوم نقش مهمی در ساختن این فرهنگ ادبی و تاریخ آن داشت. این استعاره‌ها معمولاً در سیره‌های صوفیان و تذكره‌ها نقش بسته‌اند، اما غالباً در اشعار شخصی و مقدمه‌های دواوین و متونی از دیگر گونه‌های ادبی هم دیده می‌شوند. نویسندگان فارسی هند بیشترین آثار خود را در عهد گورکانی نوشتند و در اين دوران بود كه گفت‌وگو بر سر حدود جهان فارسی‌زبان فعالانه بالا گرفته بود. یکی از مشخصات برجستۀ این دوره آگاهی و توجه به گذشتۀ ادبی و توالی‌های آن بود که بررسی تغییر جغرافیای هند و فارسی را در بازۀ زمانی طولانی‌ای ممکن می‌کرد.

نخستین تلاش‌ برای ترسیم نقشۀ زبان‌شناختی جهان فارسی‌زبان هند در عهد غزنویان صورت گرفت؛ در شرایطی که زبان و فرهنگ ادبی فارسی در شبه‌قاره تازه بود. مسعود سعد سلمان (1046-1121م)، شاعر دربار، درحالى كه به ستايش حامی‌ خود مي‌پردازد، فضاى ادبى فارسى را با اصطلاحاتی دوگانه مجسم مي‌كند:

هزار قصر چو ایران بنا کنی در هند

هزار شاه چو کسری بگیری از اعقاب[2]

یکی دو قرن بعد، امیرخسرو در یکی از بحث‌های پراکنده‌اش دربارۀ وضعیت زبان‌ها اظهار می‌کند که فارسی هند مشابه فارسی ماوراءالنهر، اما به کل متفاوت با جاهای دیگر از جمله خراسان است[3] و ادامه می‌دهد که ”گفتار پارسی در هندوستان از کنار ساحل سند تا دهانۀ درياى محيط یک زبان است . . . و این پارسی ما پارسی دری است. زبان هندوی هر صد كروه هر گروهى را اصطلاحى دیگرست. اما پارسی در این چهارهزار و اند فرسنگ یکى است.“[4] امیرخسرو همچنین خود را با مسعود سعد مقایسه می‌کند، از این رو که هر دو چندین دیوان شعر سروده بودند، هرچند گفته مي‌شود که دیوان‌های مسعود سعد به سه زبان بود، حال آنکه امیرخسرو در آن وقت سه مجموعۀ شعر فارسی داشت.[5] از این الگوی زبان‌شناختی که امیرخسرو برای زبان فارسی بنا کرد، می‌توان وجود حوزه‌های ادبی چندگانه‌ای را تصور کرد که از طريق شبکۀ‌ گسترده‌ای از اهل قلم، دانشمندان و کتب عمیقاً به هم پیوند خورده بودند. امیرخسرو استادان قدیم شعر فارسی را درسرزمین‌های مرکزی ایران می‌ستاید، اما بينش هندی‌اش به فرهنگ ادبی فارسی از اعتماد به نفسی حکایت می‌کند که پس از او دیگر در شبه‌قاره به چشم نمي‌خورد. قول مشهور او دربارۀ هندی بودنش که

ترک هندوستانی‌ام هندوی گویم جواب

شکر مصری ندارم کز عرب گویم سخن[6]

هرچند از سنت ادبی متفاوتی سرچشمه گرفته که دارای منشأ خاصی با سنن فرهنگی گوناگون است، نشان‌دهندۀ آگاهی وی از جهانی با فرهنگی‌ به هم پیوسته و روحى جها‌ن‌شمول نیز هست. امیرخسرو سخت می‌کوشد تفاوت خراسان و هندوستان را در شعرش نشان دهد و در اين مقايسه، تصویر سرزمین مادری‌اش همیشه بهتر است. با این همه، نهایتاً تمایل دارد تفاوت‌های این دو قلمرو فرهنگی را از میان برداشته و وسعت جغرافیایی يكپارچه‌اى با حوزه‌های متفاوت تصویر کند؛ چیزی که امروز جهان فارسی‌زبان می‌خوانیم.

موضوع قلمرو ادبی و جغرافیایی زبان فارسی یک‌بار دیگر پس از دورۀ تیموری در هند و ایران مطرح شد. در هند، قرن‌های حکومت گورکانیان عصر سیروسفر بود: مردانى که تمشیت مُلک می‌کردند و زنانى که تمشیت منزل و حرم و دانشمندان، شاعران، هنرمندان و صنعتگران، چه در جهان بزرگ اسلام و چه در خود هند، پیوسته در حرکت بودند. به‌ویژه در قرن‌های شانزدهم و هفدهم، شمار زیادی از اهل ادب ایران و آسیای میانه به هند مهاجرت کردند یا موقتاً در آنجا ساکن شدند. با در نظر گرفتن نفوذ عمیق زبان فارسی بر جهان‌وطنی و فرامحلیتی (translocality)، افراد بیشماری متمایل به تجربۀ شخصی چنین وسعت فرهنگی و دامنه‌های مرزی آن بودند.[7] چنین اشخاصی تجربیاتشان را در قالب سبك‌هاي گوناگون ادبی، از تک‌بیت‌ تا سفرنامه‌های مفصل و گاهی هم تذکره، به تحرير درآوردند. از قرن‌ شانزدهم تا هیجدهم، هندیان بیشتر در مناطق فارسی‌زبان هند مسافرت می‌کردند و نه در دیگر نقاط جهان اسلام، ليكن اين آثار معمولاً از فضای محلی فراتر ‌رفته و در جهان بزرگ فارسی‌زبان رواج مى‌يافتند. ”تازه‌گویى“ در زمينۀ شعر دربار گورکانی هواداران بسيارى در عثمانی داشت که شاعران هند فارسی در آنجا مانند فرقه‌اى محل توجه بودند. والتر فلدمن دربارۀ این پدیده در دربار عثمانی می‌نویسد:[8]

تا ابتدای قرن هفدهم، شاعران عثمانی در حين كسب آگاهى از انقلابی در فن شعر بودند که پیامد آثار شاعران فارسی ایرانى، ماوراءالنهرى و هندى‌تبار دربار گورکانی بود . . . در این مرحلۀ ابتدایی، دو شاعر هند فارسی که بیشترین تأثیر را بر عثمانیان داشتند، فیضی (م. ۱۵۹۶م) و عرفی (م. ۱۵۹۰م) بودند. شاعران [عثمانی] هندوستان را با دو شهر دهلی و لاهور به عنوان مهم‌ترین مرکز معاصر شعر بیرون از قلمرو عثمانی می‌شناختند. اشارات مکرر به شهرها و نواحی ایران بزرگ مانند شیراز، کاشان، اصفهان یا شیروان معمولاً به دوره‌های پیشین تا زمانۀ فردوسی برمی‌گشت . . . در حالی که هندوستان با نام‌ بسیاری شعرای معاصر پیوند داشت:

قلم من روم را به لاهور بدل كرد

زينت هند فيضى را به ورطۀ فراموشى سپرد

فى‌الحقيقه به رحمت سايۀ خان روم

ميزان اين آثار دلكش با آثار هندوستان برابر است[9]

بدين‌گونه، آثار ادبی هند می‌توانستند از همۀ سرزمین‌ اصلی ایران بگذرند و در حوزه‌ای دیگر از قلمرو زبان فارسی‌ خوانندگانی با درک زیبایی‌شناسی مشترک بیابند.

روایت‌های چرخش جغرافیایی را در ابعاد خُرد نیز می‌توان غوررسی کرد، آنچنان که گاه يك شعر یا حتی یک بیت محل بحث دربارۀ مرز و مرکز جدید زبان فارسی مي‌شد. صدها بیت از شاعران صفوی و گورکانی‌ــ بدون احتساب شاعران دکن ــ به جذابیت هند، معمولاً در بزرگداشت و گاهی در خوارداشت آن، مى‌پردازند.[10] برای مثال می‌توان از شاعر ایرانی اواخر قرن شانزدهم، میرزاعبدالرزاق رسمی یزدی (رسمی قلندر)، نام برد که مقال حرکت شعر و شهرت روشنگرانه بود. رسمی در قصیده‌ای که برای تقرب به محفل سپهسالار و حامی بزرگ شعرا، عبدالرحیم خان خانان (م. ۱۶۲۷م )، سرود، با افتخار به سخاوت حامیان گورکانی به مثابه عاملى که جریان شعر فارسی را معکوس کرد اشاره می‌کند. پیش‌تر، متون از غرب به شرق می‌آمدند و در آن زمان، شهرت شاعرانی چون عرفی که اصلاً شیرازی ولی ساکن هند بود، از شرق به غرب می‌رفت. او می‌گوید:

ز فیض نام تو فیضی گرفت چون خسرو

به تیغ هندی اقلیم سبعه را یک سر[11]

رسمی مشخصاً دو شاعر هندی‌تبار، امیرخسرو و فیضی، را که محور ادب هند و فارسی شدند فاتحان ”اقالیم سبعه“ می‌نامد که مجازاً به جهان فارسی‌زبان اشاره دارد.

در شعر و نثر فارسی مکرراً به هفت کشور و فرمانروای هفت کشور در معنای حاکم مطلق جهان متمدن برمی‌خوریم. جغرافی‌دانان مسلمان مفهوم هفت کشور را از سنت بطلیموسی برای ”جغرافیای توصیفی و واقعی خود از واحدهای سیاسی و حکومتی“ برگرفته بودند. البته این ایده نهایتاً به مفهوم هفت کشور یا هفت اقلیم در کیهان‌شناسی ایران باستان برمی‌گردد.[12] این تقسیم‌بندی را بهتر از هرکسی، نظامی در هفت‌پیکر به کار برده است. محور اصلی داستان هفت‌پیکر ملاقات شاه ایران با هفت شاهدخت از هفت کشور، به ترتیب در هفت روز هفته و در هفت گنبد با هفت رنگ متمایز و مرتبط با هفت صورت فلکی متفاوت است.[13] در این نما ایران مرکز جهان بود که دیگر كشورها دورش را گرفته بودند، بعضی نزدیک‌تر و بعضی دورتر. اینکه هند در کدام کشور قرار داشت محل بحثى است که بسته به دوره و نوع ادبی منابع به نتایج متفاوتی می‌رسد. البته این منابع همیشه متناسب با افزایش آگاهی‌های جغرافیایی از شبه‌قاره نبوده‌اند. در بسیاری از متون، مفهوم این کشورها معمولاً چیزی بیش از استعاره‌ای ادبی نیست.

         ترجمه و تبدیل این نگاه جغرافیایی به ابزاری برای انتظام حوزۀ زبان فارسی در دانشنامۀ‌ جغرافیایی بلندپروازانه‌ای تجلی یافت که هم فرهنگی جغرافیایی است و هم نوعی تذکره. هفت اقلیم را شاعر مهاجر ایرانی، امین‌احمد رازی (م. پس از۱۵۹۴ م) به سال ۱۵۹۳م در دربار گورکانی به اتمام رساند. مؤلف در این کتاب به بررسى همۀ تاریخ ادب فارسی در هر ناحیه و هر دوره و نیز به زبدۀ زندگینامه و تاریخ اهل عصر خود در چارچوبی جغرافیایی پرداخته است، بی‌آنکه بکوشد اثری جامع تألیف کند. هفت اقلیم در این اثر چنین دسته‌بندی شده‌اند:[14]

۱. یمن، بلاد الزنج، نوبیه، چین

۲. مکه، مدینه، سمانه، هرمز، دکن، احمدنگر، دولت‌آباد، احمد‌آباد، گلكندا، سورت، بنگاله، اودیسا، کوچ

۳. عراق، بغداد، کوفه، نجف، بصره، یزد، فارس، قندهار، غزنین، لاهور، سرهند، هانسی، تهنسر، پانیپت، دهلی، آگره، لؤکنؤ، اوده، کالپي، متهوره، شام، مصر

۴. خراسان، بلخ، هرات، جام، مشهد، نیشاپور، سبزوار، اصفهان، کاشان، قم، ساوه، همدان، ری، طهران، دماوند، استراباد، طبرستان، مازندران، گیلان، قزوین، آذربایجان، تبریز، اردبیل، مراغه

۵. شروان، گنجه، خوارزم، ماوراءالنهر، بخارا، سمرقند، فرغانه

۶. ترکستان، فاراب، یارکند، روس، قسطنطنیه، روم

۷. بلغار، سقلاب، یأجوج، مأجوج

امین رازی که شخصاً در اقلیم سوم حضور داشت، در ذهن خود جهان را از منظر ایرانیان اقلیم چهارم می‌دید. این منظر نمایندۀ ”اعتدال در همه‌ چیز“ بود. در این اثر، پیوند با یک شهر، ناحیه یا حکومت ”تصرف در سلطه بر آن فضا و ایجاد دلبستگی به آن را“ توجیه می‌کند.[15] این رویکرد را در تذکره‌ها و تا حدودی در آثاری ادبی یا غیردینی‌ که با حمایت امپراتوری گورکانی پدید آمدند نیز می‌توان یافت.[16] برای نمونه، ابوالفضل، مورخ گورکانی و برادر فیضی، شرحی علمی از اقاليم در نوشتۀ مردم‌نگارانۀ‌ خود به دست داده است كه هند را به سبب وسعتش در جایگاه چهار کشور نخست قرار مي‌دهد. او سپس به سیاهۀ‌ شهرهای جهان بر اساس کشورهایی می‌پردازد که شهرها در آنها قرار گرفته‌‌اند. در آثاری علمی مانند شاهد صادق نوشتۀ محمدصادق اصفهانی (م. ۱۶۵۰م) دربارۀ جغرافیای اسلام، شعر با اماكن مرتبط شمرده شده است. در این اثر امپراتوری گورکانی که شامل تعدادی از کهن‌ترین نقشه‌های جهان و جداول و سیاهه‌های جغرافیایی است، شهرهای جهان با نظمی الفبایی دسته‌بندی شده‌، کشورهای هر کدام مشخص و از شاعران هر شهر اشعاری را نقل شده است.[17]

هفت اقلیم در اوج اقتدار دربار اکبرشاه گورکانی (ح. 1556-1605م) نوشته شد. وجه تمايز اين اثر نتيجۀ نگاه جهانشمول امين احمد رازى است به دنیا و جایگاه ادب فارسی‌ بعد از ۱۵۹۱م یعنی یک سال پس از آنکه تاریخی جهانی با نام تاریخ اَلفی (تاريخ هزار ) به قصد ایجاد نقطۀ عطف مهمی در تاریخ اسلام نوشته شد. امین رازی در مقدمه‌اش می‌گوید که کارش شش سال به درازا کشیده و نتیجۀ تحصیل احوال ابرار و اخیار است که بنا بر انگيزۀ شخصى و وفور خواهش و اشارۀ‌ بعضی از دوستان، که صنعتی است معمول در تذکره‌نویسی، به آن دست یازیده است.[18] اين اثر سرشار از اشعار و اخبار و حكايات و آثار است که آن را جُنگی ساخته در نوع خود بی‌نظیر. هر فصل کتاب با شرحی مختصر یا مفصل از مراکز اصلی ناحیه آغاز می‌شود. در ادامه، سیاهه‌ای از بزرگان، بیشتر دینی، و شاعران و اشعارشان می‌آید و هر بخش با ذکر تاریخ مفصل خاندان شاهی به پایان می‌رسد. شاعرانى که مناطق گوناگون را معرفى مي‌كنند اتفاقى انتخاب شده‌اند، اما مؤلف همان‌قدر به ایشان توجه کرده است که به علما و شیوخ. امین رازی شهر دهلی را با اصطلاحاتی درخشان توصیف می‌کند و مخصوصاً شکوه عمارت‌ها و باغ‌های آن را می‌ستاید. مفتخرانه می‌نویسد که ”چون دهلى هميشه محیط اوليا و اتقيا بوده، هرآينه هر كه را طومار امتداد عمرش به توقيع اختتام موشح مي‌گردد، در آن خاك پاك دفن كنند.“[19] دهلی را پیش از دورۀ گورکانی ”سرزمین مقدس مسلمانان“ می‌خواندند و گاهی حتی آ نرا مکۀ دوم می‌ناميدند.[20] در نتیجه، عجیب نیست که از میان معدود افرادى که براى معرفى و نمايندگى اين شهر برگزيده شده بودند، نخست ذکر پیر چشتی نظام‌الدین اولیا (م. 1325م) ‌می‌آید و بعد دانشمندان و سپس مریدان شیخ نظام‌الدین، شعراى معروف امیرخسرو دهلوی و اميرحسن دهلوی.

مدخل امیرخسرو در هفت اقلیم بلندترین مدخل شاعران مرتبط با هند و بیشتر بازگویی سیره‌های پیشین است. از این میان، قدیمی‌ترین منبع سیر الاولیا است كه نويسندۀ آن، میرخورد (م. ۱۳۶۹م) رابطۀ‌ صمیمانۀ شاعر را با مرادش، نظام‌الدین اولیا، برجسته کرده است.[21] از اين لحاظ كه تذکره‌های فارسی این دوره شامل اشعار زبان‌های هندی نمى‌شوند، مؤلف هفت اقلیم، امین رازی، اشعار هندی امیرخسرو را نقل نکرده است. بنابراین، در روایت سوگ امیرخسرو در مرگ پیرش شعری را که شاعر ارتجالاً سروده و بعدها مثل سایر شده و رواج یافته قيد نكرده است.[22] مؤلف به وضوح چنان با کلیات امیرخسرو آشنا است که در انتهای مدخل سیاهۀ کاملی از آثارش را تهیه کرده است. چنان که بعدتر خواهد آمد، گزارش‌های زندگینامۀ‌ این چهرۀ اصلی ادب هند فارسی در دو قرن بعد دگرگون شده، با منابع غیرفارسی در هم آمیخته است.

شیخ ابوالفیض، معروف به فیضی، را ملک‌الشعرای امپراتور اکبرشاه گورکانی شناخته‌اند. مدخل او در هفت اقلیم پس از مدخل برادرش، شیخ ابوالفضل، مورخ و دیوانی معروف همان دوره آمده است. هفت اقلیم به دیوان فیضی، داستان نل و دمن، و آثار عربی‌اش اشاره کرده، سپس گزیدۀ مختصری از اشعار فیضی را عرضه می‌کند. همانند امیرخسرو، مؤلف در این مدخل هم آگره و دهلی را به مناسبت موقعيت جغرافیایی‌شان در اقلیم سوم و با تاریخ مشترکشان مرتبط دانسته است، وگرنه همچنان که در شعر رسمی دیدیم، پیوند دیگری بین دو شاعر نیست.

در دورۀ معروف اوج سلطنت گورکانی در قرون شانزدهم و هفدهم، حضور ایرانیان در هند چشمگیر بود كه پيامد حمایت سخاوتمندانۀ‌ دربار گورکانی از اقشار كارآزموده و اهل حرفۀ گوناگون بود. ایرانیان در هند نفوذ قابل توجهی داشتند و متصدی سمت‌های مؤثری در حکومت امپراتوری و حتی حرم بودند و به‌ویژه در زمینۀ فرهنگ و هنر اهمیتشان مسلم می‌نمود. اعتبار ایرانی‌بودن در دربار گورکانی بیشتر ناشی از این بود که ایرانیان گویشوران بومی زبان فارسی و معیار سلامت و سلاست در فرهنگی ادبی‌ بودندکه اسلوب اساسی‌اش شیوۀ شاعرانۀ سخنوری بود. ”ایرانیان عموماً ثقه محسوب می‌شدند و بر تورانیان و مهاجران آسیای مرکزی تقدم داشتند.“[23] این شرايط گاهی با توجه به چشم و همچشمی آشکار سنی و شیعه همزیستی را دشوار می‌کرد. به‌رغم تمایلی فراگیر به ترسیم گستره‌ای جهانشمول برای فارسی‌زبانی در آثاری مانند هفت اقلیم، شاعران هندی دربار گورکانی وقتی خود را اقلیتی در میان جماعتی از گویشوران بومی زبان فارسی‌ می‌یافتند، انزوایی فزاینده را احساس می‌کردند.

از نخستین روزهای ظهور ادب فارسی در شبه‌قاره، هجرت و یاد وطن نقشی ناگزیر در تذکره‌نویسی یافت. نخستین تذکرۀ موجود فارسی، لباب‌الالباب، را محمد عوفی در آغاز قرن سیزدهم میلادی در زمان جلای وطن از آسیای مرکزی و پناهندگی به دربار ناصرالدین قباچه در اوچ نوشت. عوفی کتاب‌ها و یادداشت‌هایش را در گریز از حملۀ‌ مغولان از دست داده بود و اين اثر را بر اساس یادمانده‌هایش نوشت. همچنین، انگیزۀ واله داغستانی (م. ۱۷۵۶م)، در تألیف ریاض‌الشعرا، آخرین تذکره‌‌ای که ایرانیان در هند نوشتند، احساس هجرت و غربت بود. واله ساکن دهلی شده و شاهد سقوط صفویان در قرن هجدهم بود. او در مقدمه‌اش بر ریاض­‌الشعرا می‌نویسد که ”چون خار مهاجرت یاران نکته‌پرور و دوستان سخن‌گستر دلخراش افتاده بود، به خاطر افسرده رسید که در این محفل از ذکر فضلا و شعرا مجمعی آراسته و گل‌های ریاض فیّاض آن چمن‌آرایان بهارستان کمال و چهره‌پردازان نگارستان خیال دسته‌ای پیراسته.“[24] البته، چنان که آثا ر دو نفر از مهم‌ترین شاعران هند گواه است، ضرورتی نداشت که این شاعران هجرت کنند تا رنج غربت را بیازمایند.

فیضی، ملک‌الشعرای دربار اکبرشاه، شخصیتی استثنایی در میان شاعران فارسی‌زبان غیرهندی است که سخن از ايشان گزارشگر وضع ادب دربار گورکاني است.[25] وضعیت یگانه و انزوای او از یک‌سو و رفعت مقام و تقربش به امپراتور از دیگر سو منجر به نوشتن مدخل‌هایی بلند درباره‌اش در آثارى مانند آیین اکبری ابوالفضل و منتخب‌التواریخ بدائونی شد که دو تاریخ اصلی این دوره بودند. در قیاس، مدخل‌های اشخاص دیگر در این کتاب‌ها مختصر و در آن میان فقط قلیلی هندی‌اند. تعجبی ندارد که بر اساس رابطۀ هر کدام از مورخان با شاعران، فیضی در آئین اکبری نخستین از میان ۵۹ شاعر باشد و بی‌دریغ ستوده ‌شود، در حالی که در اثر دوم صدوهفتم است در میان ۱۶۸ شاعر و سلوک فردی‌اش آماج تندترین ناسزاها.[26] فیضی به تصریح وضعیت یگانۀ خود را از این لحاظ در مقدمۀ دیوانش که در آن جغرافیای ادبی را با نوعی مردم‌نگاری فرهنگی در هم آمیخته است، بیان می‌کند:

اشعار من مغزپرور دوستان‌اند، سراسر نغز و سيه‌پوستان هندوستان‌اند، لبالب مغز. در اين ولاء از سواد اعظم هندوستان به سياحى ربع مسكون برآمده‌اند و غربت را بر وطن اختيار كرده. چون غريب‌پرورى و مسافرنوازى شيوۀ بزرگ بزرگواران است، چشم آن دارند كه بر بساط احسان و سباط تحسين بجرعه‌هاى افضال و نواله‌هاى نوال ترزبان و كامياب شوند. سبحان‌الله! كجا پايۀ من هندوستانى با اين همه كج‌مج‌زبانى و كجا اين پهلوانى و پهلوى‌دانى. همانا كه سحر جادوگران هند تواند بود كه به عمل سيميا اشكال و اشباح موهومه را كه در خارج وجود ندارند موجودنما ساخته به نظر مى‌درآرند.[27]

تشویش فیضی از وضعیت منحصر به فردش نهایتاً با اعتماد به نفس او از مهارتش در مقام شاعری درجه یک تسکین می‌یابد. در قصیدۀ بلندی که به حاکم تقدیم کرده است، فهرستی از استادان پیشین شعر فارسی را از فردوسی تا جامی بيان می‌کند و ایشان را می‌ستاید، در حالى كه از شعرای کاسب‌مآب عصر خودش می‌نالد که

تراش‌ کرده خزف‌ریزه‌های خام و بَرو

نهاده قیمت فیروزۀ خراسانی[28]

و هرچند بینوا غریب است، خود را تنها کسی می‌داند که کسوت این استادان را به دوش می‌کشد:

غریب ملک معانی درین رباط منم

ز کاروان سخن با تمام سامانی[29]

منیر لاهوری (م. ١٦٤٤م) ديگر شاعر هندی‌تبار دربار گورکانی بود که در حکومت جهانگیر (1605-1628م) فعالیت می‌کرد. او تعلقی قوی به زادبومش داشت. در واقع، او در تعریف جایگاه متمایز ادب هند فارسی در جهان وسیع‌تر فارسی‌زبان از دیگران فراتر رفته،[30] در رسالۀ‌ کارنامه، اثرى نامتعارف در فن شعر، می‌گوید که ”در این روزگار ارباب سخن تا به چهار صفت موصوف نباشند، اگر همۀ سخنشان آب حیات است آبی ندارد. نخست پیری، . . . ، دوم توانگری، . . . ، سوم بلندآوازگی، . . . ، چهارم نسبت ایران.“[31] متأسفانه او از هیچ‌یک از آن چهار صفت برخوردار نبود و حتی هرچند از بلد لاهور بود، بايد دم از کذب می‌زد و خود را به مرز خراسان منسوب می‌ساخت. در پایان اثرش، از ”پنج روشن‌رای“ نام می‌برد که برخاسته از مُلک هندند، يعنى مسعود سعد سلمان و ابوالفرج رونی از لاهور و امیرخسرو و اميرحسن از دهلی و فیضی از ناگور. بدين‌گونه مير لاهورى است كه نخستین اساس ادبی شعرای هند فارسی را عرضه مي‌كند.[32] در این زمان، تعلق جغرافیایی به نخستین ملاحظۀ شاعرانی چون فیضی و منیر تبدیل می‌شود، در حالی که این شاعران هندی‌ زبان فارسی از اعتماد به نفس امیرخسرو، در آن جهان ادبی یکتاست، برخوردار نبودند.

در آن زمان، تذکره‌نویسان دورۀ صفوی نیز به جغرافیا علاقه‌مند بودند، با اين تفاوت كه از دسته‌بندی دیگری استفاده می‌کردند که بازتاب آن دست‌نوشته‌های اقلیم مرکزی بود که سرزمین اصلی ایران را مرکز ثقل جهان قرار می‌داد و جوامع فارسی‌زبان آسياى مرکزى و جنوبى را حاشیه‌ می‌انگاشت. یکی از قدیمی‌ترین نمونه‌هاى اين آثار تحفۀ سامی از قرن شانزدهم نوشتۀ سام‌میرزا (م.۱۵۶۶م)، برادر شاه‌طهماسب، است. در این اثر،

زادبوم افراد معيار دسته‌بندى و ارتباط فصول جداگانه‌ است. انديشۀ سام‌میرزا در جهت ادغام و یکپارچگی سیاسی بود و نه طرز فکری تمرکزگرایانه. هر نقطه‌اى در قلمرو صفویان مورد توجه شمرده مي‌شد و تصویر واقعی شعر فارسی فقط در کلیتی منسجم از اين مناطق که در آنها شعر سروده شده بود ظاهر مي‌گرديد.[33]

هدف مؤلف ترسیم مشخصات جغرافیایی قلمرو سیاسی صفوی و تأکید بر وجود نظم اجتماعی موجود از طريق فرهنگ منظوم شعر در همۀ‌ سطوح جامعه بود. در حالی که در آثار دورۀ‌ گورکانی، دست کم در میان طبقات فراتر، مسئلۀ اصلى نمایش گستردگی قلمرو زبان فارسی بود. قابل توجه است که سام‌میرزا در بحث خود نمونه‌هایی از اشعار ترکی شاعران صفوی را نيز ذكر كرده است. تمرکز بر سرزمین ایران در تذکرۀ‌ اصلی دیگری که در پایان قرن شانزدهم نوشته شد، يعنى خلاصه‌الاشعار و زبده‌الافکار میرتقی کاشانی (م. پس از ۱۶۰۸م) مشهود است. این اثر مشتمل بر ذكر شعرای کهن فارسی همۀ نواحی است. بحث اصلى بخش چهارم که در دوازده جزء تنظيم شده شاعران معاصر است‌. این جزءها هریک به مراکز مهم ادبی کاشان، اصفهان، قم، ساوه، قزوین، گیلان و مازندران، تبریز و آذربایجان، یزد و کرمان، شیراز، همدان، ری و استرآباد و نیز خراسان تخصیص یافته است.[34]

دربارۀ اكثر شاعران کلاسیک توران و هندوستان در تذکره‌های قرن هجدهم یا کمتر بحث شده یا اساساً ذکرشان نیامده است. اين روند در تذکرۀ آتشکده اثر آذر بیگدلی (م. ۱۷۸۰م) مشهود است و به آن خواهیم پرداخت. در هند قرن هجدهم بينشى هندمحور در واکنش به تفوق پیشین ایرانیان آغاز شد:

افزایش ناگهانی تألیف تذکره . . . با اعتماد به نفسی غيرمترقبه در تعیین خوب و بد ادب فارسی تأکیدى بر دستاوردهای هندیان نيز بود. البته، منقدان و نویسندگان بعدی ایران ندرتاً به اين تحولات التفات داشتند. در تضاد با تذکره‌های متقدم که در آنها جهان زبان فارسی از هند تا دریای خزر گسترده بود، در تذکره‌های صفوی و بعد از صفوی، ایرانیان ایران را جایی به‌طور استثنایی مهم مى‌انگاشتند.[35]

تذکره‌نویسان هند فارسی قرن هجدهم

در احصا و ارزیابی شاعران سرزمین‌هایی با فرهنگ ادبی فارسی‌زبان، مثل تذکره‌های قدیمی‌تر، تعادلی مشخص را حفظ مي‌کردند. اما بسیاری، گويى که درگیر جدلی با رقباى ایرانی‌شان باشند، فقط به شاعران هندی اشاره می‌کردند. مثل اينكه می‌خواستند بگویند که رشد ادب فارسی در هند اگر بیشتر نباشد، دست کم با ایران برابر است.[36]

به نظر می‌رسد نویسندگان هند فارسی سابقۀ‌ ادب فارسی را میراث مشترک همۀ جهان فارسی‌زبان می‌دانستند، اگرچه اين طرز بينش يك‌طرفه بود و خاطرۀ تشریک مساعی غیرایرانیان در ادب فارسی نهایتاً فراموش شد.

نمونۀ امیرخسرو نشان‌دهندۀ استقبال از شاعرى فارسى است که در قرن هجدهم در بیشتر جُنگ‌های شعر جهانی نامش ذکر و در عین حال، به چهره‌‌‌ای مشخص از قلمرو فرهنگ هند فارسی تبدیل شده است. یکی از نخستین زندگینامه‌های مفصل او را می‌توان در عرفات ‌العاشقین نوشتۀ تقی اوحدی (م. ۱۶۲۹م) یافت که در آغاز قرن هفدهم و به سال ۱۶۲۵م تکمیل شد. تقی اوحدی شاعری صفوی است که چند سالی را در دربار گورکانی در هند گذراند. مدخل‌های این اثر که تقریباً سه هزار شاعر را در بر می‌گیرند با نظم الفبایی مرتب شده‌اند.

نقل است كه چنان سينۀ سوزانى داشته از شعلۀ محبت الهى كه هميشه اثر آن از پيراهن وى ظاهر بوده،

لهذا سوز خسروى در افواه مذكور و مشهور شده. اصل اميرخسرو از هزارۀ لاچين است و ولادتش در دهلو و لقب وى امين و نام و تخلص خسرو . . . نقل است كه به طلب شيخ سعدى ارادۀ ايران كرد و شيخ نيز به هند رغبت نموده بود. در ميان دريا به هم رسيده، از صحبت هم مستفيد و مستفيض گرديده‌اند. اشعار فارسى اميرخسرو از يك‌صدهزار بيت افزون است و از دويست‌هزار كمتر، مبنى بر اقسام سخن به زبان هندى دو برابر فارسى شعر گفته . . . در موسيقى نيز تصانيف نفيسه به زبان هندى و فارسى و ملمع مركب از لسانين، كه آن را ريخته گويند، از وى بسيار مروى است. از هرگونه سخنى در ميان كلام او بسيار است و در همۀ اشعار بلند و پست بى‌شمار، پستش اگر چه اندك است، اما بلندش به غايت بلند است. در مغازله اشعار خود را به چهار ديوان تقسيم نموده اول تحفه‌الصغر، دوم وسط‌الحيات، سيوم غره‌الكمال، چهارم بقيه‌النقيه. وى هفتادوچهار سال عمر يافت. در شب جمعه از شهور سنه خمس و عشرين و سبع مايه به سراى جاودانى شتافت. مقبرۀ او در زاويۀ شيخ نظام اولياست در دهلى. به زيارتش رسيده‌ام.[37]

جالب توجه است که در قطعۀ فوق، بر شعر فارسی و شعر هندی امیرخسرو به یک اندازه تأکید شده است.

بیش از یک قرن بعد، در روایت واله‌ داغستانی از زندگی‌ امیرخسرو، چهره‌ای از وی ترسیم می‌شود که صرفاً در قالب آسیای جنوبی مدرن قابل شناخت و بررسی است.

امير شعراست و خسرو بلغا. شرح كمالاتش زياده از آن است كه در اين اوراق گنجايش تحرير داشته باشد. وى مريد حضرت شمس‌الاصفيا شيخ نظام‌الدين اولياست. شيخ را كمال توجه نسبت به اميرخسرو بوده، چنانچه می‌فرموده كه چون حق تعالى از من بپرسد چه آورده‌اى؟ خواهم گفت سوز سينۀ اميرخسرو را آورده‌ام. از يكه‌تازان معركۀ ولايت و پهلوانان عرصۀ هدايت بوده. در جميع فنون هنرمندى و فضايل سرآمد عالم گرديده. تصانيف عاليه در هر فنى به يادگار گذاشته و در نظم و نثر صاحب معجزه بوده است. اعجاز خسروى كه يكى از مصنفات اوست به اين معنى برهانى است قاطع. در فن موسيقى زهرۀ چنگى را در پردۀ خجالت نشانيده. مخترع اقسام فنون موسيقى است. قول و غزل و كار و عمل چند تصنيف كرده، به رنگى وانموده كه خنياگر فلك را هوش از سر برده است چنانچه كه تا حال كه قريب پانصد سال از عهد او گذشته است، مدارٌ عليه قوالان هندوستان اقوال اوست و در فن شاعرى كار به جايى رسانيده كه دست شعراى فلك به دامن جاهش نمى‌رسد. جواب خمسه نظامى گنجوى را كه گفته مشهور است. سه ديوان دارد مسما به تحفه‌الصغر و وسط‌الحيات و غره‌الكمال. الحق بعضى از افكار بلاغت‌آثارش چنان واقع شده كه هر يك با صدهزار بيت برابرى مى‌كند. اصل اميرخسرو از اتراك است. پدرش كه مسما به سيف شمسى بوده با پدر خود از نواحى غزنين به هندوستان آمده. گويا اميرخسرو در صغر سن بوده كه همراه پدر به هند آمده است. بعضى گويند كه والده‌اش حامله بوده و تولد اميرخسرو در دهلى شده و ظاهراً قول اول اصح باشد. هفتادوچهار سال عمر يافته و در سنۀ ٧٢٥ درگذشت. طوطى شكر مقال / ٧٢٥ تاريخ وفات اوست. در پايين پاى شيخ خود مدفون است در شهر دهلى. راقم حروف مكرر به زيارت ايشان فايض گرديده. گويند كه حضرت اميرخسرو با شيخ سعدى شيرازى ملاقات كرده و اين مصرع وى نيز مويد اين قول است: خسرو از خمخانه‌اى مستم كه در شيراز بود.[38]

گرچه به نظر روشن می‌رسد که واله با اثر تقی اوحدی آشنایی داشته است، بر واقعيات بسيارى در اینجا تأکید شده و نیز اشاره به اثر منثور اعجاز خسروی مطلب جديدى است. کلاً این کامل‌ترین روایت از زندگی شاعر است، هرچند خالی از برخی پرسش‌ها دربارۀ محل تولد امیرخسرو و ملاقات او با سعدی نیست. منابع دیگر قرن هجدهم، مانند تذکرۀ‌ فارسی قائم چاندپوری (مخزن‌النكات) و میرتقی میر(نکات‌الشعراء) در احوال شاعران ریخته‌زبان (اردو) نمونه‌هایی از شعر هندوی امیرخسرو به دست می‌دهند. پرسشی که باقی مانده این است كه چرا این واقعیات در قرن هجدهم اهمیت یافتند. تفسير واضح آن طلوع زبان اردو (ریخته) در شمال هند در این زمان است، به اين سبب که نویسندگان و مورخانش می‌خواستند پیوندهایی هر چه قدیمی‌تر با زبانی معتبر و کلاسیک بسازند. اين امر زمينۀ ارتقای امیرخسرو به منظور تصرف جایگاهی نمادین در سنت هند فارسی بود. این شاعران ایرانی غربت‌نشین همچون اوحدی و واله بودند و نه هندیان که در ایجاد تصویر او نقشی اساسى ايفا كردند.

در مقابل، آذر بیگدلی که هند را ندیده بود، برداشت متفاوتی از جایگاه امیرخسرو در ادب فارسی دارد. طرز ذكر آتشکده از اميرخسرو نشان می‌دهد که شعرهای اخیر او در ایران محبوب، اما حقايق بارز‌ زندگی‌اش مبهم و نادقیق مانده بود. مطابق انتظار، تذکرۀ عظیم آذر گرچه مطابق دسته‌بندی‌ سه‌گانۀ ایران، توران و هندوستان سازمان یافته است، تمرکزش شدیداً معطوف به مناطق و شاعران ایران است. آتشكده سرآغاز منسجم حركت شاعران سبک هندی به سوی کسانی است که به مکتب ادبى بازگشت پیوسته بودند. بنابراین، گزیدۀ مختصر شاعران هندی، مجموعاً 17 نفر، در بهترین حالت گویا پیرو منطق خاصی نیست. همچنین، این گزیده از زمینۀ وسيع‌تر تاریخ شعر فارسی جدا شده و براساس معیار اطلاعات واقعی دقیق نیست. گرچه نامعمول نبود که نویسندگان در مدخل‌های تذکره‌ها شروح تحریف‌شدۀ شاعران را نقل کنند، آذر که مخصوصاً به آثار قدیمی‌تری مانند هفت اقلیم دسترسی داشت، عامدانه جانب شاعران توران و هندوستان را فرو گذاشته است. شرح او از زندگی امیرخسرو در نظر بگیرید:

اصل آن جناب از ديار كش تركستان است و اميرمحمود، والد او، در فتنۀ چنگيزخانى به ديار هند رفته و در دهلى به خدمت سلطان‌محمد تغلق‌شاه رسيده و از او نوازشات ديده. آخرى در غزاى كفار شربت شهادت چشيده. بعد از آن، اميرخسرو قائم مقام او شده. نظر به فطرت اصلى تحصيل كمالات صورى و معنوى كرده، آخرالامر بویى از مى عرفان به مشامش رسيده ترك اشغال دنيوى نموده، در خدمت شيخ نظام‌الدين اوليا به سيروسلوك مشغول گرديده. گويند شيخ نظام می‌گفته كه اميد هست كه خدا در روز جزا مرا به سينۀ سوزان اين ترك‌بچه ببخشد. مذكور است كه شيخ سعدى عليه‌الرحمه در همين سياحت هند به شوق ديدن اميرخسرو به دهلى رفته و از صحبت همديگر مستفيض شده و اعتقاد كلى به يكديگر داشته‌اند. گويند خيالات اميرخسرو از خمسه و مثنوى و ديوان قصايد و غزليات از چهارصدهزار بيت بيشتر بوده و فقير قريب يك‌صدهزار بيت او را ديده، آنچه از او منتخب شده در اين سفينه درج شد. وفاتش در شهور سنۀ ٧٢٥ در آنجا و در مقبرۀ شيخ شكرگنج عليه‌الرحمه مدفون است.[39]

برای کسانی که با طراحی شهر دهلی و تاریخ آن آشنا باشند، اشتباهات واقعی عیان است. در اینجا، هدف اشاره به این اشتباهات نیست، بلکه نشان دادن تضاد این اثر با تذکره‌هایی است که پیش‌تر ایرانیان در دربار گورکانی نوشته بودند. در نمونه‌ای دیگر، آذر از دو شاعر دکن یکی را فیضی معرفی می‌کند، منتهی می‌افزاید که مؤلف هفت اقلیم وی را شاعری اهل آگره می‌خواند.[40] واله که دقیق‌تر بود در ذکر فیضی می‌نویسد که فیضی از ناگور، یکی از توابع اجمر، بود و ایرانیان اشتباهاً او را به دکن مربوط می‌دانند.[41]

چنان که از دسته‌بندی‌هایی جغرافیایی‌ که تذکره‌نویسان و نویسندگان متون دیگر در آثار خود به کار گرفته‌اند برمی‌آید، در طول تاريخ هزار سالۀ زبان فارسی، نقشۀ جهان فارسی‌زبان را به طرز معناداری نگاشته و بازنگاشته شده است. این منظر با آنچه هرمانسن و لارنس تشریح کرده‌اند می‌خواند. این دو نویسنده دگرگونی هویت در تذکره‌ها را بر حسب تغییر در تمرکز بر ”جا یا جا‌به‌جا شدن از وطنی خیالی یا واقعی در سرزمین‌های آسیای میانه یا عربی به خانۀ اصلى تازه‌ای در جنوب آسیا“ توجیه می‌کنند.[42] در تطابق با این پیش‌زمینه، فرهنگ ادبی دربار گورکانی را می‌باید در متن بزرگ‌تر تاریخ جوامع فارسی‌زبان مطالعه کرد که در آن، تنش دیالکتیک زیبایی‌شناسی و سیاست سلطه بین ایرانیان و هندیان اگرچه یگانه عامل نیست، عامل اصلی است. در این مقاله، به دو چهرۀ نمادین شعر هند فارسی ، امیرخسرو و فیضی، پرداختم که بخش بزرگی از فرهنگ ادبی گورگانی‌اند. قصدم این بود که فرایندی را تصویر کنم که طی آن، گزارش‌های زندگی این شاعران و از جمله اظهارات خودشان از زندگی‌شان نهایتاً به ترسیم نقشۀ تاریخ ادب فارسی و نهادن اساس شعر آن پیوند خورَد.

قبل ازخاتمه قابل ذكر است كه در چشم‌انداز جوامع مدرن فارسی‌زبان جنوب آسیا، غالب دهلوی (م. ۱۸۶۹م) چهرۀ سوم اين گفت‌وگو محسوب مي‌شود، اما فاصلۀ زمان حيات او با اسلافش مانع از ادخال او در این مطالعه بود.[43] به هر روی، غالب چنان به جغرافیای ادب فارسی آگاه بود که نوشت:

جنونت گر به نفس خود تمام است

ز کاشی تا به کاشان نیم‌گام است[44]

این جستار ترجمۀ نیما جمالی از مقالۀ منتشرنشدۀ*

Amir Khusraw, Fayzi, and the Geogrpahy of Indo-Persian Literature

است که پس از تغییرات تاریخی و فنی  فیروزه پاپن-متین و ویرایش وحید طلوعی به چاپ می‌­رسد

[1] Marcia K. Hermansen and Bruce B. Lawrence, “Indo-Persian Tazkiras as Memorative Communications,” in Beyond Turk and Hindu: Rethinking Religious Identities in Islamicate South Asia, eds. David Gilmartin and Bruce B. Lawrence (New Delhi: India Research Press, 2002), 168.

[2] Sunil Sharma, Persian Poetry at the Indian Frontier: Masʻūd Saʻd Salmān of Lahore (Delhi: Permanent Black, 2000), 13.

[3] دیباچۀ‌ دیوان غر‌‌‌‌ه‌الکمال، ویراستۀ وزیر الحسن عابدی (لاهور: نشنال کامیتی، ۱۹۷۵)، 28-29.

[4] دیباچه، 28-29.

[5] دیباچه، 63-64.

[6] دیباچه، ۶۳.

[7] دربارۀ حرکت و جابه‌جایی‌های انسانی این دوره بنگرید به
Rajeev Kinra, “Fresh Words for a Fresh World: Tāza-Gū’ī and the Poetics of Newness in Early Modern Indo-Persian Poetry,” Sikh Formations: Religion, Culture, Theory, 3:2 (2007), 136-137.

در صفحات 134 و 135این اثر همچنین با نگاهی فراجغرافیایی به شاعران دورۀ گورکانی پرداخته شده است. همچنین بنگرید به

Muzaffar Alam and Sanjay Subrahmanyam, Indo-Persian Travels in the Age of

Discoveries (Cambridge: Cambridge University Press, 2007).

[8] Walter Feldman, “Imitatio in Ottoman Poetry: Three Ghazals of the Mid-Seventeenth Century,” The Turkish Studies Association Bulletin, 45-46.

بررسی‌ مفصل اینکه عثمانیان آثار کدام یک از شاعران هند فارسی را می‌خوانده‌اند و در چه زمانی جریان یک طرفۀ خواندن متون متوقف شد مفید خواهد بود.

[9] Yenizāda Mustafā Efendi Nā’ilī (d. 1666–7) of Constantinople was one of the most influential poets of his era.

[10] Hadi Hasan, Mughal Poetry: Its Cultural and Historical Value (Madras: n.p., 1952), 4-5. Compare Khvājah Kalān’s verse, “If safe and sound I cross the Sind / Blacken my face ere I wish for Hind” and Kalīm’s verse, “India may be called a second Paradise for whosoever quits this garden, suffers from remorse.”

[11] کاروان هند، ویراستۀ احمد گلچین معانی (مشهد: آستان قدس رضوی، ۱۳۶۹)، ۴۴۰.

[12] برای تاریخچه‌ای از هفت کشور در منابع ایرانی و اسلامی بنگرید به

Shapur Shahbazi, “Haft Keshvar,” in http://www.cais-soas.com/CAIS/Geography/haft_keshvar.htm. Also, “Iklīm,” in Encyclopedia of Islam (2ed ed.; Leiden: E. J. Brill, 1986), vol. 3, 1076.

[13] جولی اس. میسمی در مقدمۀ ترجمه‌اش از شعر نظامی نماد عدد هفت را در این زمینه بررسی کرده است:

Haft Paykar: A Medieval Persian Romance (Oxford: Oxford University Press, 1995), xxvii-xxx.

[14] آنچه آورده‌ایم سیاهۀ کاملی از شهرهایی که در این اثر آمده نیست، بیشتر نمونه‌ای است برای نشان‌دادن منظر جهانشمول کتاب. معتبرترین تصحیح متن هفت اقلیم را در 1963 انجمن آسیایی (The Asiatic Society) به تصحیح محمد اسحاق در کلکته منتشر کرده است که ناقص است و از جلد دوم، شامل اقلیم سوم، آغاز می‌شود. تصحیح متن کامل در تهران منتشر شده است اشتباهات چاپی فراوان، مخصوصاً در نام جاهای هندی دارد. بنگرید به تذکرۀ‌ هفت اقلیم، ویراستۀ محمدرضا طاهری حسرت (تهران: سروش، ۱۳۷۸).

[15] ‌“Indo-Persian Tazkiras,” 154.

[16] The Ain-i Akbari, transl. H. S. Jarrett (Delhi: New Taj Office, 1989), vol. 2, 50-52.

[17] ترجمۀ انگلیسی

The Geographical Works of Sádiq Isfaháni, trans. J. C. (London: Oriental Translation Fund, 1832).

تصحیحی مفید از متن فارسی اخیراً منتشر شده است. بنگرید به خاتمه شهید صادق در ضبط اسامی جغرافیایی، ویراستۀ میرهاشم محدث (تهران: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، ۱۳۷۷). همچنین بنگرید به

Sumathi Ramaswamy, “Conceit of the Globe in Mughal Visual Practice,” Comparative Studies in Society and History, 49 (2007), 751-782.

[18] تذکره‌ها، دست کم تذکره‌های غیرصوفیانه، از لحاظ متن‌شناسی خوب بررسی نشده‌اند. معمولاً آنها را در طلب اطلاعات و فهم شیوۀ تفکر کاویده‌اند، چیزی که تا حدودی هدف این چنین کارهایی است. برای مطالعه‌ای بسیار مفید دربارۀ تذکره‌های هند و فارسی بنگرید به علی‌رضا نقوی، تذکره‌نویسی فارسی در هند و پاکستان (تهران: علی‌اکبر علمی، 1343)؛ همچنین اثر زیر

  1. Bland, “On the Earliest Persian Biography of Poets, by Muhammad Aufi, and on Some Other Works of the Class Tazkirat ul-Shuara,” Journal of the Royal Asiatic Society of Great Britain and Ireland, 9 (1848), 111-176.

برای مطالعۀ تطبیقی بنگرید به

  1. Stewart-Robinson, “The Tezkere Genre in Islam,” Journal of Near Eastern Studies, 23:1 (January 1964), 57-65.

[19] هفت اقلیم، ۴۶۸.

[20] “Indo-Persian Tazkiras,” 166.

همچنین بنگرید به

Raziuddin Aquil, “Hazrat-i-Dehli: The Making of the Chishti Sufi Centre and the Stronghold of Islam,” South Asia Research, 28:1 (2008), 23-48.

[21] برای ترجمۀ انگلیسی ذکر امیرخسرو بنگرید به

Sunil Sharma, Amīr Khusraw: Poet of Sufis and Sultans (Oxford: One world, 2005), 93-98.

[22] شعر چنین است: زیبایی خفته بر بستر و رخسارش را گیسوانش پوشانده / به خانه برویم خسرو که خورشید این سرزمین غروب كرده
(gorī sove sej par mukh par dāre kes/chal Khusraw ghar apne sānjh bha’īn chahū des)

در واقع، شعر در روایت میرخورد نیامده و بخشی از سنتی جعلی است. نکته این که در تذکره‌های هند فارسی این دوره اشعار غیرفارسی را نمی‌آوردند، حال آنکه در تذکره‌های صفوی وضعیت متفاوت بود و گاه اشعار ترکی را نقل می‌کردند.

[23] Jean Calmard, “Safavid-Persia in Indo-Persian Sources and in Timurid-Mughal Perception,” in Muzaffar Alam, Françoise ‘Nalini’ Delvoye and Marc Gaborieau (eds.), The Making of Indo-Persian Culture: Indian and French Studies (New Delhi: Manohar, 2000), 354.

همچنین، این اظهارات نویسنده هم با بحث مرتبط است که ‌”به دلایل گوناگون فرهنگی، ایدئولوژیک و سیاسی، مراودات گورکانی-صفوی در حکومت‌های متفاوت تغییر می‌کرد.“

[24] ریاض‌الشعرا، ویراستۀ محسن ناجی نصرآبادی (تهران: اساطیر، ۱۳۸۴)، ۶۸.

[25] مطالعۀ مفصلی دربارۀ شعر فیضی صورت نگرفته است. برای بررسی زندگی و آثارش بنگرید به

  1. A. Desai, “Life and works of Faizi,” Indo-Iranica, 16:3 (1963), 1–3.

برای مطالعه‌ای عالی‌ دربارۀ رباعیاتش بنگرید به

Gerald Grobbel, Der Dichter Faidī und die Religion Akbars (Berlin: Klaus Schwarz, 2001).

[26] آیین اکبری، 618-635. ذکر فیضی همچنین پیش‌تر در این متن ذیل ”فرماندهان چهارصد“ آمده است،

Muntakhabu-t-Tawārīkh, trans. W. Haig (Delhi: Renaissance, 1986), vol. 3, 411-429.

[27] دیوان فیضی، ویراستۀ الف.د. ارشد (تهران: فروغی، ۱۳۶۲)، iii-ii. در اولین جمله‌ای که در اینجا نقل شد، قرائت نسخه‌ای خطی را (پستۀ بوستان هندوستان) به تصحیح منتشرشده (سیه‌پوستان هندوستان) ترجیح می‌دهم. با توجه به عمومیت سیاهی و هندی سیاه در ادبیات کلاسیک فارسی، قرائت دوم هم بسیار محتمل است.

[28] دیوان فیضی، ۱۱۸.

[29] دیوان فیضی، ۱۱۹.

[30] رسالۀ منیر به منزلۀ فرمی نو در نقد ادبی در این مقاله بررسی شده است:

Muzaffar Alam, “The Culture and Politics of Persian in Precolonial Hindustan,” in Sheldon Pollock (ed.), Literary Cultures in History:Reconstructions from South Asia (Berkeley: University of California Press, 2003), 182-3.

[31] کارنامۀ منیر، ویراستۀ محمداکرم اکرام (اسلام‌آباد: انتشارات مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان، ۱۹۷۷)، 25-26.

[32] کارنامۀ منیر، ۲۷-۲۸.

[33] “Sām Mīrzā,” in Encyclopaedia of Islam, vol. 8, 1012.

در همین مقاله، در مقایسۀ تذکرۀ سام‌میرزا با مجالس‌النفائس نوایی که در آخر دورۀ تیموری نوشته شد آمده است: ”نوایی از اینکه خراسان با پایتختش هرات تحت حکومت خداوندش، سلطان حسین بایقرا، به اوج شکوفایی فرهنگ فارسی رسیده بود خرسند بود، در حالی که قصد سام‌میرزا بیشتر ارائۀ تصویری فراگیر از شعر دورۀ صفوی بود.“

[34] برای بررسی این اثر بنگرید به

  1. A. Storey, Persian Literature, a Bio-bibliographical Survey (London: Luzac, 1972), vol.1, part 2, 803-805.

[35] “The Culture and Politics of Persian in Precolonial Hindustan,” 175-176.

[36] “The Culture and Politics of Persian in Precolonial Hindustan,” 176.

[37] تذکرۀ عرفات ‌العاشقین و عرصات ‌العارفین، ویراستۀ محسن ناجی نصرآبادی (تهران: اساطیر، ۱۳۸۹)، 1215-1216.

[38] ریاض‌الشعرا، 709-710.

[39] آتشکده، ویراستۀ میرهاشم محدث (تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۸)، جلد 4، بخش 5، ۴۲۶. سه جلد نخست این متن چند دهه پیش‌تر از جلد آخر، شامل بخش‌های توران و هندوستان ، منتشر شده بود.

[40] آتشکده، جلد 4، بخش 5، ۴۲۰.

[41] ریاض‌الشعرا، ۴۹۷.

[42] ‌“Indo-Persian Tazkiras,” 152.

[43] برای نمونه بنگرید به مطالعۀ این سه شاعر در

  1. S. Gorekar, Tūtīyān-i Hind (Bombay: Writers Emporium, 1974).

[44] دیوان غالب دهلوی، ویراستۀ محسن کیانی (تهران: روزنه، ۱۳۷۹)، ۳۱۸.

فراموشكارى بنیادین شرق‌شناسى

 

روایت‌های کلیشه‌ای از چگونگی پیدایش و گسترش شرق‌شناسی به مثابه حوزه‌ای از تحقیقات علمی در اروپا بر فراموشکاری‌ای معرفتی استوار است.[1] در این روایت‌های نبوغ و ذوق اروپایی، از آموزگاران و استادان آسیایی کسانی که کاشفان ”عرصة بکر“ و رمزگشایان ”حصارهای بستة زبان‌های آسیایی“ معرفی شده‌اند،[2] یادی نیست. با این فراموشی عامدانه، شرق‌شناسی فرآوردة ذوق و روح کنجکاو و پژوهشگر ”غربی“ پنداشته شد. برای نمونه، برنارد لوئیس باور داشت که درست در نقطۀ مقابل ”رنسانس شرق‌شناسی“ و کشف مجدد هند و مشرق‌زمین به دست اروپائیان، ”در میان دانشمندان مسلمان نسبت به آنچه فراسوی مرزهای اسلامی در اروپا می‌گذشت، بی‌علاقگی مطلق وجود داشت.“ لوئیس مدعی بود که ”تا پیش از پایان سدۀ هجدهم . . . از چنین اطلاعات مکتوبی به استثنای گزارش‌های سفارت مراکش، که به عربی بود، به فارسی اصلا ً خبری نبود“ و نوشته‌های پیشرفته‌تر عثمانی‌ها دربارۀ اروپا ”هنوز به حد قابل اعتنایی نرسیده بود.“ این مورخ شرق‌شناس، ضمن ارزیابی ”دانش‌پژوهی مسلمانان دربارۀ غرب،“ با قاطعیت می‌پنداشت که ”علاقه‌مندی مسلمانان به مغرب‌زمین مدت‌ها بعد پیدا شد که نتیجۀ حضور مقتدرانه و بسیار پُررنگ غرب بود.“[3] لویس آسیایی‌ها را فاقد کنجکاوی اروپاییان برای مطالعۀ زبان‌ها و ادیان می‌دانست:

 

اروپاییان از زمانی عملاً همۀ زبان‌ها و تواریخ آسیا را به دقت مطالعه کرده‌اند، اما آسیا به مطالعۀ اروپا نپرداخت. آنها حتی دربارۀ یکدیگر هم تحقیق نمی‌کردند، مگر آنکه راه برای چنین تحقیقی به واسطۀ فتوحات یا تغییر مذهب یا هر دو آماده و هموار می‌شد. نوعی کنجکاوی فکری که به تحقیق دربارۀ یک زبان و گشودن رمز قرائت متون کهن بینجامد، بدون چنین آمادگی یا انگیزه‌ای هنوز هم مخصوص اروپای غربی و وارثان و مقلدان سنت علمی اروپایی در کشورهایی از قبیل ایالات متحد و ژاپن است.[4]

 

ضمن بحث از اینکه چگونه ”غرب‌هراسی خود تبدیل به انگیزه‌ای برای پژوهش در علوم انسانی“ و ”دانش‌های علمی مغرب‌زمین شد،“ گ. ای. فون گرونه بائوم نیز باورداشت که ”نیاز شدید به آشنا شدن با پدیده‌های فرهنگی بیرون از تمدن خودی کلاً یک ویژگی خاص غرب پس از رنسانس است.“ فرض گرونه بائوم بر این بود که علاقه به فرهنگ‌های دیگر معرف اسلوب تفکر خاص اروپایی است و بدین سبب، دعوت فخرالدین شادمان در 1948م برای تأسیس رشتۀ فرنگ‌شناسی را نشانۀ نوعی وافرهنگیدن (acculturation) تلقی کرد:

 

از منظر ما [غربی‌ها] تا اندازه‌ای تعجب‌آور است که مسلمانان مشرق‌زمین هیچ‌گاه چیزی قابل قیاس با ”شرق‌شناسی“ غربی به وجود نیاورده‌اند؛ بنابراین، وقتی دانشمند و سیاستمداری ایرانی مانند دکتر فخرالدین شادمان که در 1948م کتابی با عنوان خاص تسخیر تمدن فرنگی منتشر کرد و خواستار فرنگی‌شناسی، یعنی مطالعۀ تمدن غرب در همۀ ابعاد آن، می‌شود، کار او نوعی نوآوری مهم به نظر می‌رسد و شاید شما نخواهید آن را نشانه‌ای از وافرهنگیدن بخوانید.[5]

 

در حالی که ادوارد سعید بر این قبیل توصیف‌های غلط تاریخی انگشت انتقاد ‌گذاشت، کتاب بدیع و راه‌گشای خود را بر پایۀ این فرض قرار داد که شرق‌شناسی ”معادلی در مشرق‌زمین نداشت.“ او که شرق‌شناسی را ”مبادله‌ای یک سویه“ می‌دید، غیرمحتمل دانست که ”حوزه‌ای قرینۀ آن موسوم به غرب‌شناسی“ را بتوان تصور کرد. او همچنین ”شمار مسافران از شرق اسلامی به اروپا در فاصلۀ 1800 و 1900م در مقایسه با تعداد مسافران عکس این مسیر را بسیار اندک“ یافت.[6] عجیب آنکه سعید و لوئیس هر دو نسبت به نبود غرب‌شناسی یا اروپاشناسی اتفاق نظر داشتند. برنارد لوئیس ضمن انتقاد از تحلیل فوکویی سعید دائر بر اینکه ”دانش توانش است“ نوشت:

بحث ”دانش توانش است“ بی‌گمان از لحاظ احساسی ارضاءکننده است، حتی به لحاظ عقلی نیز تا اندازه‌ای راضی‌کننده است و هدفی دوگانه را برآورده می‌سازد: از سویی، شرق شناسی غرب را محکوم می‌کند و از سوی دیگر، فقدان هر نوع غرب‌شناسی مشابه را در شرق نوعی حسن به شمار می‌آورد.[7]

 

این قبیل اظهار نظرها بر فرض دو سویۀ ”سکوت شرقی“ و ”نگارش غربی“ استوار و ثمرۀ فراموشکاری بنیادین شرق‌شناسی بود. با سکوت مفروض و فقدان کنجکاوی علمی در میان شرقی‌ها، اروپاییان به نظم‌بخشی (disciplinization) دانش شرق پرداخته و به روایت‌های اروپامدار مشروعیت علمی دادند.

 

در حالی که ادوارد سعید بر این قبیل توصیف‌های غلط تاریخی انگشت انتقاد می‌گذارد، کتاب بدیع و راه‌گشای خود را بر پایۀ این فرض قرار می‌دهد که شرق‌شناسی ”معادلی در مشرق‌زمین نداشت.“ او که شرق‌شناسی را ”مبادله‌ای یک سویه“ می‌بیند، می‌گوید غیرمحتمل است که بتوان ”حوزه‌ای قرینۀ آن موسوم به غرب‌شناسی تصور کرد.“ او همچنین اظهار نظر می‌کند که ”شمار مسافران از شرق اسلامی به اروپا در فاصلۀ 1800 و 1900م در مقایسه با تعداد مسافران عکس این مسیر بسیار اندک است.“[6] عجیب آن که سعید و لوئیس هر دو نسبت به نبود غرب‌شناسی یا اروپاشناسی اتفاق نظر داشتند. برنارد لوئیس ضمن انتقاد از تحلیل فوکویی سعید دائر بر این که ”دانش توانش است“ می‌نویسد:

 

بحث ”دانش توانش است“ بی‌گمان از لحاظ احساسی ارضاءکننده است، حتی به لحاظ عقلی نیز تا اندازه‌ای راضی‌کننده است و هدفی دوگانه را برآورده می‌سازد: از سویی، شرق شناسی غرب را محکوم می‌کند و از سوی دیگر، فقدان هر نوع غرب‌شناسی مشابه را در شرق نوعی حسن به شمار می‌آورد.[7]

 

نوشتۀ حاضر به مرور آثار نویسندگان و محققانی می‌پردازد که به وادی فراموشی شرق‌شناسان غربی سپرده شده‌اند. این محققان ایرانی‌تبار یا متأثر از زبان و ادب فارسی، عامل تربیت و منشأ ارجاع تحقیقات شرق‌شناسانِ به اصطلاح ”پیش‌آهنگ“ غربی و متون آنها بوده‌اند. در پیگیری روابط چندگفتاری یا دیالوژیک (dialogic relations)، بین محققان اروپایی و فارسی‌شناس یا ایرانی‌تبار، هدف نوشتۀ فعلی بازگرداندن تاریخ ناشناخته و تجددخواهانۀ بومی به جایگاه شایستۀ آن است؛ یعنی تاریخ مشترکی که تاریخ‌نگاری ملی‌گرایانه آن را از اعتبار انداخته است.

 

کریستف کلمب مطالعات شرقی

تاریخ‌نویسی‌های قالبی شرق‌شناسی خدمات فکری آنکتیل دوپرون (Abraham Hyacinthe Anquetil-Duperron, 1731-1805)، سِر ویلیام جونز (Sir William Jones, 1746-1794) و دیگر شرق‌شناسان ”پیش‌آهنگ“ را منحصراً در بافتی اروپایی قرار داد. این گزینش حساب‌شده در حوزۀ تاریخ‌نگاری نقشی راهبردی در تثبیت ”غرب“ به منزلۀ جایگاه نوآوری و ”شرق“ به مثابه مرکز سنت ایفا کرد. شرق و غربِ کاملاً متمایز ثمرۀ تاریخی همین گزینش‌ها و حذف‌های روشمند بود.

 

با این همه، شرق‌شناسی در مرحلۀ شگل‌گیری محصول پیوندی بود از نوعی فرهنگ و طرز تفکر. گسترش و تحول آن به صورت ”شیوه‌ای“ از تفکر مبتنی بر تمایز وجودشناختی و معرفت‌شناختی میان ”شرق“ و -اکثر اوقات- ”غرب“ تحول بود که بعداً ایجاد شد.[8] تبدیل شرق‌شناسی به گفتمانی دربارۀ توفیق غرب نهایتاً به استعمار و محو تمامی آثار عاملیت، فردیت، صدا، نگارش و خلاقیت ”شرق“ مربوط شد. این نوشته شرحی است از روند متقارن خاموش‌سازی صدای ”شرقی‌ها“ و اعتبار و قدرت بخشیدن به نویسندگان غربی. من، علی‌الخصوص، دانش تحقیق و متن‌شناسی متأثر از زبان و ادب فارسی و فرهنگ ایرانی را روشن خواهم ساخت که به آنکتیل دوپرون و ویلیام جونز در مقام ”پیش‌آهنگان“ شرق‌شناسی اعتبار و مرجعیت بخشید.

 

آنکتیل دوپرون، که به نظر مکس مولر (Friedrich Max Müller, 1823-1900) کاشف زند اوستا به شمار می‌رود،[9] در واقع ”از شاگردان حکمای هند“ بود.[10] او طی اقامتش در هندوستان از 1755 تا 1761،[11] از دانشمندان هند، دستور داراب‌بن سهراب، نیز مشهور به استاد کومانا دادا-دَرو (1698-1772م) اهل سورت گجرات، دستور کاوس‌بن فریدون (م. 1778م)، و منوچهر جی سِت، خواندن و رمزگشایی متون پهلوی را آموخت.[12]

 

مدت‌ها پیش از آنکه آنکتیل دوپرون زند  اوستا را ترجمه و منتشر کند (1771م)، تحقیق در متن‌های اوستایی و پهلوی بخشی مهم از حیات فکری پارسیان هند شده بود. با این همه، مطابق نظر ریموند شواب، آنکتیل دوپرون ”برای نخستین‌بار . . . به شکستن حصارهای یکی از زبان‌های مجهول‌ماندۀ آسیا توفیق یافت.“[13] اما موفقیت‌ها در زبان و دین‌شناسی تطبیقی که نشانه‌های شاخص ”رنسانس‌ شرق‌شناسی“[14] در اروپا بود، در حقیقت مبتنی بر دستاوردهای فکری هندوستان عصر مغول بود.

 

اکبر شاه (ح. 963- 1014ق/1556-1605م)، که در آرزوی ایجاد جامعه‌ای هماهنگ و چندمذهبی بود، سرپرستی و هدایت مباحثاتی را در میان علمای مذاهب مختلف بر عهده گرفت و مشوق ترجمه‌هایی از سانسکریت، ترکی و عربی به فارسی شد.[15] ترجمه‌های فارسی متون سانسکریت از جمله مشتمل بود بر رامایانا، مهابهاراتا، بهگوا گیتا، بهگوات پورانا، نالا پاکهیانم، هروَمسا، اتهاروا وِدا و یوگا بهاشی.[16] ابوالفضل علامی (1551-1601م) انگیزۀ اکبر را در سرپرستی این ترجمه‌ها چنین توصیف می‌کند:

 

آن پادشاه روشن‌ضمیر وقتی نفرت تعصب‌آمیز را در میان هندوان و مسلمانان مشاهده کرد و مطمئن شد که این نفرت فقط ناشی از جهل طرفین است، علاقه پیدا کرد که با ترجمۀ کتاب‌های هندوان برای مسلمان‌ها آن را از میان ببرد. او در وهلۀ اول، مهابهاراتا را که جامع‌ترین کتاب و از بالاترین اعتبار و مرجعیت برخوردار بود برگزید و فرمان داد که افرادی لایق و بی‌طرف از میان دو ملت آن را ترجمه کنند.[17]

 

این کوشش‌ها به زبان فارسی امکان داد که زبان مشترک هند شود. به علاوه، اکبرشاه باعث گسترش دامنۀ واژگان زبان فارسی شد، بدین ترتیب که سفارش تألیف فرهنگ لغتی را داد که ”مشتمل بر جمیع مصطلحات و لغات پارسی باستانی“ باشد که از زمان ”استیلای اعراب بر بلاد عجم“ متروک مانده بودند.[18] به منظور تسهیل یادگیری فارسی برای دانشمندان سانسکریت که بیش از پیش به کار ترجمه گمارده می‌شدند، ویهاری سری کریشنا داسَ مِسرَه کتابی به سانسکریت با عنوان پراسی پراکاشا (1717م) دربارۀ دستور زبان فارسی نوشت.[19] به علاوه، میرزاخان‌بن فخرالدین محمد کتابی با عنوان تحفه الهند تألیف کرد که تحقیقی اصیل در باب عروض، علم الشعر، و موسیقی هندی بود.[20] بنا به درخواست میرجمال‌الدین اینجو (م.1205ق/1626م)، لغتنامه‌نویسی که مأموریت یافت فرهنگ جامعی از واژگان فارسی تألیف کند، اکبرشاه دستور اردشیر نوشیروان کرمانی را در 1005ق/1597م به دربار خود خواند تا در تألیف بخش ”زند و پازند“ فرهنگ جهانگیری به اینجو کمک کند.[21] این فرهنگ ابزار مهمی بود که در اختیار سراج‌الدین‌خان آرزو قرار گرفت و او به خویشاوندی زبان‌های فارسی و سانسکریت پی برد: رویدادی مهم در زبان‌شناسی تاریخی که چند دهه پیش از سِر ویلیام جونز رخ داد. این اثر منابعی معناشناختی نیز به دست آن دسته از ملی‌گرایان سدۀ نوزدهم داد که می‌کوشیدند فارسی را از لغات و مفاهیم عربی بزدایند.

 

محیط فرهنگی و فکری در هند شرایط مناسبی برای رنسانس شرق‌شناسی در اروپا فراهم آورد. برخلاف توصیف‌های تاریخی اروپامحور، گردآوری و تصحیح نسخ اوستایی و پهلوی روش‌هایی نبود که شرق‌شناسان اختراع کرده باشند. جنبش دساتیری نوزرتشتی سدۀ شانزدهم علاقه به متون کهن پیش از اسلام را برانگیخت. همچنین، مناقشه‌ای دینی در میان زرتشتیان اوایل سدۀ هجدهم انگیزۀ گسترش نقد متون شد.[22] در پاسخ به این مناقشه، دانشمند زرتشتی، دستور جاماسب ولایتی، برای مشاوره از کرمان دعوت شد. او همراه با مجموعه‌ای نسخه‌های خطی به سورت رفت و به دستورهای جوان، داراب کومانای سورتی، جاماسب آسا (م. 1751م) اهل نوسَری گجرات و دستور کامدین اهل بروچ گجرات درس پهلوی داد.[23] در میان شاگردان دستور جاماسب ”دانشمندانی هندی“ بودند که بعدها به آنکتیل دوپرون طی سال‌های اقامتش در هند، از 1755 تا 1761م، آموزش دادند. ترجمه و نشر زند اوستا (1771م) به دست آنکتیل و به اهتمام دستور داراب، دستور کاووس و دانشمندان پارسی دیگری میسر شد که به او زبان و روش مقابله و تصحیح دستنوشته‌های پهلوی را آموختند.[24]

 

پژوهش‌های تطبیقی در حوزۀ ادیان هم پدیده‌ای منحصراً اروپائی نبود. علاقۀ شاهزاده داراشکوه (1615-1659م) به شناخت تفاوت‌ها و شباهت‌های آیین‌های هندو و اسلام وی را بر آن داشت که از دانشمندان بنارس بخواهد او را در ترجمۀ فارسی اوپانیشادها کمک کنند. این متن را، که نگارش آن با عنوان سِرّ اکبر یا سِرّ اسرار در 1657م به پایان رسید،[25] نتانیل هَلهـِد (1751-1830م)[26] به انگلیسی ترجمه کرد و سپس به همت آنکتیل دوپرون به لاتینی و فرانسوی ترجمه و در 1801-1802م منتشر شد.[27] چنان که شواب گفته است، ”علامۀ داراشکوه . . . مترجم مشهوری بود که ترجمۀ فارسی اوپانیشادها را تهیه کرد. این ترجمه را برنی‌یه به پاریس برد و به قلم آنکتیل دوپرون ترجمه شد.“ فرانسوا برنی‌یه، که هند را به جامعۀ تحصیل‌کردۀ اروپای سدۀ هفدهم شناساند و مطبوع طبع آنان ساخت،[28] مدتی را در مقام طبیب و مترجم به خدمت دانشمندخان شفیعا یزدی (م. 1670م)، درباری و دانشمندی ایرانی‌هندی، سپری کرده بود. این منصب به وی امکان ‌داد که با خردمندان هندو معاشرت کند:

 

 

آقای من، دانشمندخان، مقداری بنا به درخواست من و تا اندازه‌ای به قصد ارضای حس کنجکاوی خود، یکی از سرشناس‌ترین خردمندان در سراسر منطقۀ شبه‌قارۀ هند را که از خاندان دارا، پسر ارشد جهانگیرشاه (ح.1628-1658م)، بود به خدمت گرفت. این مرد نه تنها به مدت سه سال مصاحب دائم من بود، بلکه مرا به دیگر فرهیختگان دانشوری معرفی کرد که آنها را به خاندان دارا جلب می‌کرد.[29]

 

در مرحلۀ شکل‌گیری شرق‌شناسی، سخن نه از سلطه و تفوق غرب، بلکه از رابطه‌ای متقابل میان دانشمندان اروپایی و هندی بود. مع‌ذلک، با پیشتازی اروپا و ظهور الگوی بسیار شاخص علم در آنجا، شرق‌شناسان به طرزی فزاینده خدمات علمی غیراروپاییان را به حاشیه رانده و آنها را غیرتحقیقاتی انگاشتند. کنار زدن و انکار همکاری و مشارکت طرف مقابل مبنایی برای ادعای خلاقیت و مرجعیت از سوی شرق شناسان اروپایی شد. اغلب تاریخ‌های شرق‌شناسی، از جمله آثار ریموند شواب و ادوارد سعید، خدمات فکری دانشمندان بومی را در شکل‌گیری پژوهش‌های شرق‌شناسانه به حساب نیاورده‌اند. برای مثال، سرپوشی بر نقش اساسی پژوهشگران بومی در ”کشف“ زند اوستا منجر به برجسته نمودن آنکتیل دوپرون به عنوان کاشف و کریستف کلمب مطالعات شرقی شد.

 

جونز و خویشاوندی زبان‌ها

سِر ویلیام جونز هم، که بنیادگذار شرق‌شناسی در بریتانیا و ”یکی از چهره‌های پیش‌آهنگ تاریخ زبان‌شناسی جدید“ به شمار می‌رود، سخت به کوشش‌های فکری محققان متعدد ایرانی‌مشرب متکی بود.[30] شبکۀ وسیعی از دانشمندان پشتیبان او بودند که آنان را ”هیئت اختصاصی خوانندگان و نویسندگان من“ نام گذارده بود.[31] این شبکۀ ”خواننده و نویسنده“ مرکب بود از تفضل حسین‌خان (م. 1801م)،[32] میرمحمدحسین اصفهانی،[33] بهمن یزدی،[34] میرعبداللطیف شوشتری،[35] علی ابراهیم‌خان بهادر،[36] محمد غوث،[37] غلامحسین‌خان طباطبائی (1727-1814م)،[38] یوسف امین، ملافیروز، مهتاب رای، حاجی عبدالله، صبور تیواری، سراج الحق و محمد کاظم.[39] افزون بر این، جونز از بسیاری از پژوهشگران و از جمله رادهاکانت سَرمَن کمک می‌گرفت.[40] او در نامه‌ای تصریح کرده است که ”پاندیت‌های من باید نیک‌خو، زبان‌دان، بیدخوان [سانسکریت‌خوان] و فارسی‌گو باشند.“[41] ویلیام جونز در مقام مدیر یک تشکیلات علمی عظیم و گسترده کارهای کامل شده‌ای را به مثابه مِلک طِلق خود تصاحب کردکه محصول سرمایه و زحمات فکری محققان هندی بود.

 

روابط جونز با دانشمندان ایرانی‌مشرب به پیش از زمان ورودش به هند بازمی‌گردد. میرزااعتصام‌الدین، هندی‌ای که از 1766 تا 1769م به انگلستان سفر کرد، گزارش داده است که طی سفرش به اروپا به ترجمۀ مقدمۀ فرهنگ جهانگیری کمک کرده و وقتی جونز اثر پرفروش علمی خود، دستور زبان فارسی (1771م)، را تألیف می‌کرد، این ترجمه در اختیار او بود. چنان که منشی اعتصام‌الدین شرح داده است:

 

كپتان سوئين بالاي جهاز از احقر كتاب كليله دمنه تمام خوانده و دوازده آئين فرهنگ جهانگيري را كه مشتمل بر قوانين فارسي است ترجمه كرده بود. مستر جونس از روي آن ترجمه به اتفاق كپتان مذكور گروه نسخۀ شكرستان ترتيب داده، چاپ نموده، بفروخت رسانيده، مبلغي به منفعت خودها نمودند.[42]

 

منشی اعتصام‌الدین وقتی در آکسفورد بود با ویلیام جونز دیدار کرد و با او ”به کتابخانه ها رفت.“[43] جونز در مقدمۀ دستور زبان فارسی خود به کمک‌های ”نجیب‌زاده‌ای خارجی“ اذعان دارد که هویت او را معلوم نکرده است. بعدها ویراستار مجموعۀ آثار جونز این شخص را بارون چارلز رِویتسکی معرفی کرد.[44]

 

چنان که جونز خود تصدیق می‌کند:

 

بسیار خوشوقتم که اعتراف کنم برای مختصر دانشی که بر حسب اتفاق دربارۀ زبان فارسی  فراگرفته‌ام، خود را مدیون نجیب‌زاده‌ای خارجی می‌دانم. شوق من به شعر و لغت‌شناسی  آسیایی‌ها مرهون مکالماتم با او و مکاتبات خوبی بود که وی با ادامۀ آن هنوز به من  افتخار می‌دهد.[45]

 

با توجه به اظهار نظر منشی اعتصام‌الدین در سفرنامه‌اش، می‌توان نتیجه گرفت که برخلاف اظهار نظر ویراستار مذکور که نیت جونز را تشکر از رویتسکی می‌داند -مردی که جونز او را در 1768م ملاقات کرد- مقصود جونز منشی اعتصام‌الدین بوده است.[46] با مکتوم نگاه داشتن هویت ”نجیب‌زادۀ خارجی،“ به نظر می‌رسد قصد جونز آن بود که با ایجاد این ابهام و بدون ذکر نام شخص مشخصی هم‌زمان افراد دیگری که به فارسی‌آموزی او کمک کرده بودند و از جمله میرزا، ”معلم سوری“اش،[47] را به حساب آورده باشد. نکتۀ حائز اهمیت اینکه جونز در پیشگفتار دستور زبان فارسی کار خود را متمایز از کار دیگران دانسته است:

 

من کار خودم را با هر تألیف مشابه دیگری که به دستم رسیده به دقت مطابقت داده‌ام. و اگرچه دربارۀ موضوعی با چنین کلیتی باید ملاحظاتی چند ابراز کرده باشم که در همۀ آن تألیف‌ها  مشترک است، مع‌ذلک خوشنودم که نظرات من، نحوۀ عرضه‌داشت کل کتاب و نقل‌قول‌های مندرج در آن به قدر کافی آن را به منزلۀ اثری اصیل و ابتکاری متمایز خواهد کرد.[48]

 

نشان دادن حد و حیطۀ خلاقیت جونز در دستور زبان فارسی بیرون از حوصلۀ نوشتۀ حاضر است،[49] اما باید یادآور شد که عنوان فارسی کتاب، شکرستان در نحو زبان پارسی تصنیف یونس آکسفوردی، بود و جونز یا یونس آکسفوردی نه به عنوان نویسنده، بلکه گردآورنده و مؤلف کتاب معرفی شده بود.

 

نشر این اثر جونز مقارن با چاپ زند اوستا آنکتیل دوپرون بود  و به نظر می‌رسید جونز که در ”پیشگفتار“ خود مدعی شده بود ”به تاریخ زبان فارسی از زمان گزنفون تا روزگار ما“[50] پرداخته است، از زبان‌های اوستایی و پهلوی خبر نداشت، زبان‌هایی که آنکتیل دوپرون کار خود را از آنها ترجمه کرده بود. جونز برای حفظ شهرت خود، اصالت متونی را که آنکتیل ترجمه کرده بود به باد انتقاد گرفت.[51] او با اتکا به قول ژان شاردن (Jean Chardin, 1643-1713) می‌گفت: ”فارسی باستان زبانی تماماً از میان رفته است که هیچ کتابی در آن وجود ندارد.“[52] بحث جونز این بود که ترجمۀ ”مرد گونه سرخ فرانسوی“ از کتابی منسوب به زرتشت در واقع ”حرف‌های بی‌معنای آن ولگردهای سیه‌چرده است که غالباً می‌بینیم در کنار آتشی غمبار زیر پرچین‌ها سر در گریبان چمباتمه زده‌اند.“[53] جان ریچاردسون (John Richardson, 1741-1811)، فرهنگ‌نویس سرشناس به فارسی و مؤلف فرهنگ لغات: فارسی، عربی و انگلیسی در انتقاد از آنکتیل به جونز پیوست و گفت دو زبان زند و پهلوی مجعولاتی صرف‌اند. پس از ارزیابی کار آنکتیل، ریچاردسون مثل جونز به این نتیجه رسید که ”روی هم رفته، م. آنکتیل هیچ کشفی انجام نداده که بتواند با کمترین سند و مدرکی مُهر تصویب بر کتاب خود بزند. او هیچ سندی از عهد کهن به دست نمی‌دهد و فقط خرافات بی‌ارزش و مراسم و تشریفات پایان‌ناپذیر آتش‌پرستان امروزی نفرت ما را برمی‌انگیزند.“[54] ریچاردسون با عرضۀ دلیلی لغت‌شناختی بر این عقیده بود که عدم اصالت زند و پهلوی از انبوه لغات عربی پیداست که در این هر دو زبان یافت می‌شود.[55] این حدس ریچاردسون آتش خیال جونز را چنان شعله‌ور ساخت که بعدها بر سر این فرضیه رفت که پهلوی با عربی و عبری قرابت دارد.[56]

 

جونز، که تا 1789م پختگی فکری بیشتری پیدا کرده بود، بحث جنجالی خود را با آنکتیل دوپرون در نوشته‌ای با عنوان ”گفتمان ششم: دربارۀ ایرانیان“ از سر گرفت. این نظر او که ”زند لااقل لهجه‌ای از زبان سانسکریت است،“[57] او را در جایگاه ”بنیادگذار دستور زبان تطبیقی“ اعتبار و مقبولیتی خاص بخشید.[58] با وجود این، طبق ارزیابی ماکس مولر، ”این نتیجه‌گیری که ’زند لااقل لهجه‌ای از زبان سانسکریت است‘ درست نیست، زیرا ارتباط آن دو بیش از اندازه نزدیک تصور می‌شود. ولی بسیار مهم است که رابطۀ دو زبان معلوم شود.“[59] در حالی که جونز به سبب نظراتش دربارۀ قرابت زبان‌ها تقدیر و تکریم می‌شود،[60] پژوهشگران و متون ایرانی-هندی منبع اطلاعات جونز ناشناخته مانده‌اند.

 

فرهنگ‌نویس و زبان‌شناس ایرانی، سراج‌الدین‌خان آرزو (1689-1756م) چند دهه پیش از دورۀ کاری جونز اثری جامع دربارۀ زبان فارسی با عنوان مثمر نوشت که از پیوند این زبان با سانسکریت حکایت می‌کرد.[61] شواهد مکتوب نشان می‌دهند که امکان دارد جونز با این کتاب آشنا بوده و بنابراین، احتمالاً از آن در نگارش خطابه‌ای که باعث مقبولیتش در مقام ”بنیادگذار دستور زبان تطبیقی سانسکریت و زند شد،“ بهره برده است.[62] آرزو در تحقیق خویش در باب شباهت‌ها و تفاوت‌های آوایی و معنایی فارسی، عربی و سانسکریت و روندهای به هم مرتبط عربی‌سازی (تعریب)، سانسکریت/هندی‌سازی (تهنید) و فارسی‌سازی (تفریس) در ایران و هند از اصالت قوۀ تشخیص خود دربارۀ پیوستگی و قرابت سانسکریت و فارسی کاملاً آگاه بود. او می‌نویسد: ”تا الیوم هیچ‌کس به دریافت توافق زبان هندی [سانسکریت] و فارسی با آن همه کثرت اهل لغت چه فارسی و چه هندی و دیگر محققان این فن متوجه نشده‌اند الاّ فقیر آرزو.“[63] او متعجب بود که فرهنگ‌نگارانی چون عبدالرشید تَتَوی (م. حدود 1658م)، مؤلف فرهنگ رشیدی (1653م) که در هند زندگی کرده بودند، ”هیچ لحاظ نکرده‌اند که در این دو زبان چه قدر توافق است.“[64] تاریخ دقیق تألیف مثمر معین نشده است، اما واضح است که آرزو اصطلاح ”توافق لسانین“ را در چراغ هدایت (1747م)، که فرهنگی شامل مفاهیم و عبارات فارسی و فارسی‌شده است، به کار برده بود.[65] او در این فرهنگ لغت نمونه‌هایی از کلمات مشترک در هر دو زبان فارسی و هندی (سانسکریت) به دست داده است.[66] از آنجا که آرزو در 1756م درگذشت، پس مثمر باید پیش از این تاریخ نوشته شده باشد. تاریخ نوشته‌های آرزو دربارۀ قرابت سانسکریت و فارسی یقیناً به پیش از زمان نگارش مقالۀ پدر کوردو (Father Coeurdoux) در 1767م برمی‌گردد که تحقیقاتی دربارۀ خویشاوندی سانسکریت و لاتین صورت داده است.[67]

 

بر اساس شماری کلمات زند و پازند -یا اصطلاحاً هزوارش[68] که در تعلیقۀ فرهنگ جهانگیری آمده است، آرزو نیز پیوند زبان‌های پهلوی و عربی (”توافق لسانین پهلوی و عربی“) را مورد توجه و بررسی قرار می‌داد. اما آرزو به این موضوع که در زبان پهلوی گاه لغاتی آرامی به صورت اندیشه‌نما (ideograms) برای رسانیدن معادل‌های پهلوی آنها به کار می‌رفت اشاره نمی‌کرد که شاید حاکی از عدم آشنایی او با این مفهوم بود. این لغات به زبان آرامی نوشته، اما معادل‌های فارسی آنها تلفظ می‌شدند. مشابه خطای آرزو را جونز نیز تکرار کرد، زیرا چند دهه بعد ادعا کرد که زبان زند شباهت زیادی به سانسکریت و پهلوی و عربی دارد.[69] آرزو، که بیش از جونز از تفکر تاریخی برخوردار بود، می‌گفت تحول از پهلوی به دری و فارسی معاصر معلول تغییرات زبان شناختی در طی زمان بوده است.[70] او همچنین تفاوت‌های متون زرتشتی اوستا، زند و پازند را ناشی از دگرگونی تاریخی زبان فارسی می‌دانست.[71]

 

انگیزۀ تحقیق آرزو دربارۀ دگرگونی زبان فارسی برانگیخته از تضاد شدید زبانی میان شاعران پارسی‌گوی هندی و ایرانی‌تبار بود. رساله‌های او، داد سخن و سراج منیر و تنبیه الغافلین، همه حول این کشمکش‌های شدید دور می‌زنند. شاعران مهاجر از ایران به منظور جلب حمایت شاهان هند درصدد آن بودند که با به پرسش کشیدن توان و شایستگی شاعران هندی‌تبار بخت خود را بیشتر کنند. برای مثال، شیدا فاتح‌پور (م. 1632م) که شعرش در داد سخن آرزو نقد و تحلیل شده است، شکایت می‌کرد که ایرانی‌ها او را به سبب تبار هندی‌اش کنار گذاشته‌اند.[72] شیدا برخلاف حریفان سرسخت ایرانی‌اش استدلال می‌کرد که ”ایرانی و هندی بودن فخر را سند نگردد.“[73] ابوالبرکات منیر لاهوری (م. 1644م)، شاعری دیگر که کارش در سراج منیر و داد سخن آرزو ارزیابی شده، نیز به این تنش قومی-حرفه‌ای واکنش نشان می‌داد؛ تنشی که شیدا را برآن داشت تا از کار ملک‌الشعرای ایرانی، محمدجان قدسی (م. 1646م) انتقاد کند. منیر لاهوری مانند شیدا شکوه می‌کرد که ”نسب ایران“  افزون بر ”پیری،“ ”توانگری“ و ”بلندآوازگی“ به ناروا معیاری برای تشخیص مهارت فرد به حساب می‌آید. او دربارۀ فارسی‌زبانان و لفظ فارسی می‌گفت: ”اگر فارسی‌ صد جا در فارسی غلط کند، در سخن او سخن نمی‌کنند و هندی اگر همه چون تیغ هندی جوهر ذاتی را آشکار سازد، دم از تحسین نمی‌زنند.“[74] او از سر ناخشنودی می‌گفت که به‌رغم موفقیت‌هایش در زبان فارسی، ”اگر بنای راست‌گفتاری نهم و گویم که نژادگاه منِ کافر خاک هند است، این سیاهکاران زمین سخنم را با خاک سیاه برابر می‌سازند.“[75] منیر لاهوری آرای خود را در کارنامۀ خویش مفصلاً بیان کرده است. این اثر کتابی است برجسته که به تعریف خودستایانۀ شاعران ایرانی از توانایی خویش در زبان اعتراض می‌کند.

 

این تنش‌های سودبخش آرزو را بر آن داشت که تحقیق تاریخی بی‌سابقه‌ای را دربارۀ زبان فارسی و عمل تعریب ، تفریس و تهنید لغات بر عهده گیرد. تشخیص او از خویشاوندی فارسی و سانسکریت مؤید این استدلال او بود که هندی‌ها اختیار دارند به کلمات و عبارات فارسی معنای جدید بدهند و مفاهیم هندی را در نوشته‌های خود به کار ببرند. شاگردان آرزو، که این مسیر سرشار از آگاهی‌های تاریخی را دنبال می‌کردند، روندی از بومی‌سازی و پرورش اردوی ادبی (اردوی مُعلّی) را آغاز کردند.[76] به این سبب بود که محمدحسین آزاد (1834-1910م) می‌گفت که آرزو ”کاری را برای زبان اردو کرد که ارسطو برای علم منطق کرد. مادام که اصحاب منطق وارثان ارسطو خوانده می‌شوند، تمامی دانشمندان اردو نیز وارثان خان آرزو نامیده خواهند شد.“[77] به عبارت دیگر، بومی‌سازی نتیجۀ رقابت شعری و ادبی میان شعرای هندی و ایرانی و پیش از سلطۀ استعمار بریتانیا بر هند در جریان بود.

 

همچون آرزو، حدس جونز دربارۀ رابطۀ تاریخی سانسکریت، فارسی و عربی متأثر از تخیلات تاریخی دبستان مذاهب بود که از طریق میرمحمدحسین اصفهانی با آن آشنا شده بود.[78] دبستان و دیگر ”متون دساتیری“ داستانی نیمه‌تاریخی نیمه‌افسانه‌ای به دست می‌دادند که با مهاباد مشهور، پیش از عصر آدم، آغاز شده بود. تصور می‌شد که این مهاباد دور عظیم هستی انسانی را مدت‌ها پیش از آدم شروع کرده بود. این متون که آذر کیوان (1529-1614م) و مریدانش آنها را تألیف، تصنیف یا ”ترجمه“ کرده بود، طرح تاریخی جدیدی پدید آورد که بر این فرض برتری‌طلبانۀ یهودی/مسیحی/اسلامی سایۀ تردید می‌انداخت که تاریخ بشر با آفرینش آدم آغاز می‌شود.[79] این تخیل تاریخی، که از الگوی ابتدایی نوعی ملیت‌گرایی حکایت دارد، ”مدرک“ لازم برای تعیین خاستگاه آغازین زبان‌ها و ملت‌ها را در اختیار جونز گذاشت. او دربارۀ ”کشف“ دبستان چنین می‌نویسد:

 

کشفی مبارک، که بابت آن من نخست مدیون میرزامحمدحسین، یکی از هوشمندترین مسلمانان هند، بودم که هم ابرهای ابهام را برطرف کرد، هم پرتوی از نور بر تاریخ بسیار کهن ایران و نوع انسان انداخت؛ نوری که برای مدت‌ها از آن ناامید شده بودم و به زحمت می‌توانست از نقطۀ دیگری از جهان بتابد.[80]

 

روایت تاریخی دبستان، با کشاندن دامنۀ تاریخ ایران به ادوار آبادیان، جیان، شائیان و یاسان، همه مربوط به پیش از زمان آدم بوده و منشأ جدیدی برای زبان‌ها و نژادها پیش می‌نهاد.

 

اگر بتوانیم بر این مدرک که به نظرم استثنایی است اطمینان کنیم، شاهنشاهی ایران باید در جهان  قدیم‌ترین باشد. اما هنوز جای تردید است که از سه نژاد هندی، عرب یا تاتار نخستین پادشاهان ایران به کدام‌یک تعلق داشتند یا آیا از نژادی متفاوت با هر یک از این سه نژاد بوده‌اند. اینها پرسش‌هایی است که خیال می‌کنم بتوانیم به آنها پاسخ دهیم، منتهی وقتی که دربارۀ زبان‌ها، ادبیات، دین و فلسفه و ضمناً دربارۀ هنرها و علوم ایرانیان عهد باستان به دقت تحقیق کرده باشیم.[81]

 

امکان فرضی وجود ”نژاد چهارمی متفاوت با هر یک از این سه نژاد“ انگیزه‌ای شد که ماکس مولر نموداری از نژاد آریایی و خانوادۀ زبان‌ها تهیه کند.[82] بر اساس تصور تاریخی دبستان مذاهب و دساتیر، جونز استدلال می‌کرد که کیومرث، نخستین نیای نوع انسان طبق کیهان‌شناسی زرتشتی، ”به احتمال قوی از نژادی متفاوت با مهابادیان که قبل از او وجود داشتند بود.“[83] در مقام معارضه با آنکتیل دو پرون، جونز با مفروض دانستن تفاوت نژادی میان کیومرث و مهاباد می‌گفت:

 

اعتقاد راسخ دارم که تعالیم زند با تعالیم ودا تفاوت داشت، همچنان که معتقدم دین برهمن‌ها، که با آن ارتباط روزانه داریم، پیش از جلوس کیومرث در ایران رواج داشت. پارسیان به احترام خاطرۀ کیومرث او را نخستین انسان به شمار می‌آورند، اگرچه آنها به سیلی عالمگیر پیش از او عقیده دارند.[84]

 

جونز باز با استناد به دبستان حدس می‌زد که

 

زبان نخستین امپراتوری ایرانی مادر سانسکریت و نتیجتاً منشأ زند و پارسی و همچنین یونانی، لاتین و گوتیک بود. زبان آسوری‌ها منشأ کلدانی و پهلوی بود و دیگر اینکه زبان اصلی تاتارها نیز در همان امپراتوری رواج یافته بود، گرچه به سبب آنکه تاتارها کتاب یا حتی خط نداشتند، نمی‌توانیم با اطمینان گویش‌های محاوره‌ای و گوناگون ایشان را دنبال کنیم.[85]

 

به عبارت دیگر، گزارش تاریخی دبستان مذاهب، همان‌گونه که الهام‌بخش خان آرزو شده بود، موجب شد جونز نیز به این فکر بیفتد که جوامع انسانی دارای تنوع زبانی و نژادی‌اند.

 

جونز در گفتار مهمش ”دربارۀ ایرانیان،“ که او را جایگاهی جاودانه در تاریخ زبان‌شناسی تطبیقی بخشید، به دنبال این بود که بدایتش مورد قبول واقع شود.

 

در نظرات جدید و مهمی که می‌خواهم عرضه کنم، دربارۀ زبان‌ها و علایم نوشتاری کهن ایران اعتقاد من این است که شما باور کنید بسیاری از اظهاراتم، که اثباتش در اینجا مهم است، از خود من است؛ زیرا شایستۀ آن نخواهم بود که بخواهم با تکرار فهرستی ملال‌آور از کلمات پراکنده و عرضۀ مقداری واژگان به جای یک رساله از توجه رضایت‌آمیز شما سوء استفاده کنم.[86]

 

جونز با تصریح به اینکه بر شواهد تکیه می‌کند می‌گوید:

 

از آنجا که من خود را عادت داده‌ام نظراتم را دربارۀ افراد و اشیاء به شواهد مستند کنم -که تنها اساس قابل اعتماد علوم مدنی است، همان‌گونه که آزمایش مبنای علوم طبیعی است- و باز از آنجا که مسئله‌ای را که قصد دارم بحث کنم با پختگی تمام مورد امعان نظر قرار داده‌ام، مطمئنم که شما نسبت به اظهارات من تردید نخواهید کرد یا وقتی که به شما اطمینان دهم که هیچ‌چیزی را که قادر نیستم به طرز رضایت‌بخشی ثابت کنم با قاطعیت ادعا نخواهم کرد، شما  گمان نخواهید برد که از حد معقول فراتر رفته‌ام.

 

مع ذلک، بعد از این ملاحظات مقدماتی، جونز به شرح قرابت فارسی و سنسکریت پرداخت بدون آنکه نمونه‌ای به دست دهد: ”می‌توانم با خاطر جمع به شما اطمینان دهم که صدها اسم پارسی سانسکریتِ خالص‌اند، بدون هیچ تغییری جز از قبیل آنچه ممکن است در بهاشا یا لهجات متعدد محلی هند مشاهده شود. دیگر آنکه بسیاری از فعل‌های امر فارسی ریشه‌های افعال سانسکریت‌اند.“ چنان که ریچاردسون پیش‌تر در نقد خود بر ترجمۀ آنکتیل دوپرون از زند اوستا یادآور شده بود، جونز در این نظر راسخ بود که ”من در فارسی سره هیچ اثری از زبان عربی نمی‌بینم، جز آنچه از طریق مراودات شناخته‌شده میان ایرانیان و اعراب، به‌ویژه در زمان بهرام منتقل شد.“[87] جونز به یاری بهمن یزدی، دانشمندی زرتشتی که از ایران فرار کرده بود،[88] توانست نظریاتی را مورد بحث قرار دهد که عنوان ”بنیادگذار دستور زبان تطبیقی سانسکریت و زند“ را برای او تثبیت کرد.[89]

 

من اغلب در این موارد با دوستم بهمن صحبت می‌کردم و هر دوی ما پس از تعمق کامل به این باور رسیدیم که زند به سانسکریت و پهلوی به عربی شباهت بسیار دارد. او به درخواست من نوشتۀ نفیس منقوش بردیهیم کورش را که در گلستان به نمایش گذاشته شده، به پهلوی ترجمه کرده بود و من این شکیبایی را داشتم که فهرست کلمات پازند را در تعلیقۀ فرهنگ جهانگیری بخوانم. این بررسی دقیق مرا کاملاً متقاعد ساخت که پهلوی لهجه‌ای از کلدانی است و من در تأیید این واقعیت جالب سند مختصری ارائه خواهم داد.

 

جونز در تأیید این نظریه که پهلوی لهجه‌ای کلدانی است شاهد زیر را عرضه کرد:

 

به اقتضای طبیعت خاص زبان کلدانی، بیشتر کلمات به نخستین مصوّت بلند تمام می‌شوند، مانند شِمیا آسمان و ما همین کلمه را بدون هیچ تغییری حتی در یک حرفِ آن، در پازند می‌بینیم. همین طور، لـَیلیا (شب)، مِیا (آب)، نیرا (آتش)، مَطرا (باران) و انبوهی واژه‌های دیگر که همه عربی یا عبری با پایانۀ کلدانی‌اند.

 

 

این لغات رایج در کلدانی و پهلوی (شِمیا، لـَیلیا، مِیا، نیرا و مطرا)[90] در زمرۀ نخستین چند کلمۀ صدر فهرستی شامل بیش از 40 واژه بود که آرزو آنها را ذیل عنوان ”در توافق الفاظ“ (دربارۀ خویشاوندی لغات) تجزیه و تحلیل کرد.[91]

 

با توجه به شواهد نقل‌شده، واضح است که دانشمندان هندنشین ایرانی‌مشرب از قبیل آرزو و بهمن یزدی و متونی از قبیل مثمر، دبستان و فرهنگ جهانگیری در شکل‌گیری نظریات ویلیام جونز و خدماتش به زبان‌شناسی تطبیقی و مطالعات شرقی حضور شاخصی داشتند. مسلماً شرق‌شناسانی چون آنکتیل دوپرون و جونز در مقام کارآموزانی کم‌تجربه به حوزه‌های السنه، ادیان و تاریخ ”شرق“ وارد شده بودند. بدون تخصص و سرمایۀ فرهنگی پژوهشگران بومی که در استخدام آنها بودند، پیشرفت‌های فکری و خدمات علمی محققان تازه‌کار امکان‌پذیر نمی‌شد. توصیف‌ها و شرح‌های تهیه‌شده در غرب در حوزۀ شرق‌شناسی شرایط و بسترهای مرتبط غیرغربی را که بر رشد و تعمیق فکری این رشته تأثیر داشت محو کرده‌اند.

 

متن‌آمیزی و تاریخ‌نگاری پسااستعماری

تاریخ‌های شرق‌شناسی، مشابه روند استعمارگرایانۀ تبدیل ارزش‌های واقعی و هنری به اقلام تجاری و قابل خرید و فروش و برخورد مادی با معنویات،[92] آثار خلاقیت و عاملیت زحمت‌کشان فکری را که کتاب‌های تألیفی آنها امضای شرق‌شناسان ”پیش‌آهنگ“ را بر خود دارند، مخفی کرده‌اند. آرشیوهای متون منتشرنشدۀ فارسی که به سفارش شرق‌شناسان بریتانیایی در سده‌های هجدهم و نوزدهم تهیه شده این روی ناپیدای شرق ‌شناسی را برملا می‌سازد. پس از بررسی دقیق آثار بریتانیایی‌هایی که این آثار چاپ‌نشده را سفارش داده‌اند، به نظرم می‌رسد که آنان کتاب‌هایی ”نگاشته‌اند“ که شباهت نزدیک به کتب سفارشی فارسی آنها دارد. مثلاً رابطۀ تاریخی منشأ، پیشرفت و افول افغانان روهیله، نوشتۀ چارلز همیلتون در 1787م، بسیار به تاریخ فیض‌بخش، تألیف شیو پرشاد در 1776م شبیه است.[93] همچنین، کتاب تاریخ زمام‌داری عالم‌شاه: امپراتور کنونی هندوستان از لحاظ شکل و محتوا قابل مقایسه است با کتاب غلامعلی‌خان، آیینۀ عالم‌شاهی.[94] مجموعۀ بزرگی از گزارش‌های فارسی دربارۀ تبَت اطلاعات بنیادی کتاب کاپیتان ساموئل ترنر را فراهم ساخت که در 1800م منتشر شد:[95] روایتی از به سفارت رفتن به بارگاه تِشو لاما در تبت مشتمل بر نقلی از سفر به بوتان و بخشی از تبت. جالب‌ترین این مشابهت‌های متنی در اثر ویلیام مورکرافت با نام سفرهایی به ولایات هیمالیا در هندوستان و پنجاب دیده می‌شود.[96] مورکرافت ”یکی از مهم‌ترین پیش‌آهنگان حوزۀ دامپزشکی علمی جدید“ شناخته شده و نیز ”مبتکر پیش‌آهنگ تقریباً در هر کاری که بدان دست برده،“ به شمار می‌آید. او در 1812م میرعزت‌الله را مأمور ساخت که از کلکته به بخارا در آسیای مرکزی سفر کند. میرعزت‌الله در طول سفر اطلاعات تاریخی و مردم‌شناختی گرانبهایی گرد آورد که آن را در احوال سفر بخارا ضبط کرد.[97] یافته‌های او نیز اطلاعات اساسی برای تألیف کتاب ”راهگشا“ یادشده، اثر مورکرافت، را فراهم آورد. بررسی نه چندان مفصلی نشان می‌دهد که مورکرافت احتمالاً نمی‌توانسته سفر گزارش‌شده‌ای را که به سبب ”صحت ملاحظات تاریخ‌نگاری و سیاسی“ از آن تعریف و تمجید شده، شخصاً صورت داده باشد.

 

بر اساس این متون و متون تصحیح‌شدۀ دیگر، به نظر می‌رسد که اروپاییان علاقه‌مند به دانش شرق‌شناسی در مرحلۀ شکل‌گیری این رشته آغازگر پژوهش‌های ”اصیل“ و ”علمی“ نبودند، بلکه بسیار بر یافته‌های تحقیقی محققان محلی تکیه می‌کردند. کارگزاران استعمار در هند با ترجمۀ این آثار به انگلیسی اعتبارنامه‌هایی علمی برای خود جعل کردند و با نشر آنها به نام خود در وطنشان شخصیت و اهمیتی در مقام محققان شرق‌شناس به وجود آورند.[98] روند ترجمه و نشر این امکان را به اروپایی‌ها داد که رد و نشان تولیدکنندگان محلی این آثار را محو کنند و بدین ترتیب، امتیاز مرجعیت علمی و خلاقیت را از آنها بگیرند؛ صفاتی که رفته‌رفته نشانه‌های متمایزکنندۀ ”محققان“ اروپایی در حوزۀ شرق‌شناسی شناخته شد. در بسیاری از این موارد، پژوهشگران اروپایی کارهای خود را با افزودن ابزارهای نگارش تحقیقی، مانند پانوشت، ارجاعات و نقل اقوالی که قبلا ً در متن خود کتاب‌های سفارش‌شده موجود بود، برجسته ساختند.

 

در پاره‌ای موارد دیگر، رقابت علمی به محفوظ ماندن نام مؤلفان اصلی کمک کرد. مثلاً میرزاصالح شیرازی برای هیئتی نمایندگی به ریاست سِر گور اوزلی (1770-1844م)، سفیر فوق‌العاده و تام‌الاختیار بریتانیا که از 1811 تا 1912م در ایران به سر می‌برد، نقش راهنما را ایفا کرد.[99] میرزاصالح در معیت این هیئت از سفر آنها یادداشت‌هایی برداشت. هیئت مذکور مرکب از شرق‌شناسان برجسته، ویلیام اوزلی (1767-1842م)، ویلیام پرایس و جیمز موریه (1782-1849م) بود.[100]

 

میرزاصالح مجموعه‌ای مکالمه به فارسی نوشت که در دستور سه زبان اصلی شرق: هندوستانی، فارسی و عربی، تألیف ویلیام پرایس، منتشر شد.[101] مطابق نوشتۀ پرایس، ”وقتی در شیراز بودیم، با میرزاصالح، که به فضایل ادبی شهرت داشت، آشنا شدم. او وارد جمع ما شد و مدت زیادی با سفارت در رفت‌و‌آمد بود. طی آن مدت من او را تشویق کردم مقداری مکالمه به زبان مادری خود بسازد، لهجۀ خالص شیرازی.“[102] سیزده سال قبل از آن، ویلیام اوزلی در کتاب خود با عنوان سفرهایی در کشورهای مختلف مشرق‌زمین، بالاخص ایران ”منتخبی از چند مکالمۀ خودمانی نقل کرده که به درخواست من به‌توسط مرد ادیبی در شیراز نوشته شده بود.“[103] این منتخب عرضه‌شدۀ اوزلی سرآغاز ”مکالمه‌های فارسی“ نوشتۀ میرزاصالح بود.[104] هم اوزلی و هم پرایس مدعی شده‌اند که این ”مکالمه“ به خواهش آنها نوشته شد.[105] این ادعاهای رقابت‌آمیز می‌تواند دلیل ماندگاری نام میرزاصالح مؤلف مکالمه‌ها باشد. در مقدمه‌ای بر مجموعۀ ”مکالمه‌ها“‌  پرایس خاضعانه می‌گوید: ”هیچ انگیزه‌ای نداشتم جز آنکه به سرمایۀ ادبیات شرق‌شناسی بیفزایم و زبان فارسی را به طالبان آن عرضه کنم. من از این مکالمه‌ها برگردانی کلمه به کلمه کرده و ترجمه‌ای انگلیسی [کذا]، حتی‌المقدور تحت‌الفظی، به دست داده‌ام.“[106] میرزاصالح در تحقیقات پرایس به نگارش ”رساله“ او نیز کمک کرد.[107] ویلیام اوزلی نیز تصدیق کرده که میرزا صالح ”شرحی“ فشرده و بسیار موجز دربارۀ محل‌های تاریخی و باستان‌شناختی برای او تهیه کرده بود که اوزلی در کتاب خود سفرهایی در کشورهای مختلف مشرق‌زمین، بالاخص ایران از آنها استفاده کرد.[108] از جایی که اوزلی به خدمات پژوهشی میرزاصالح با اطمینان تکیه کرده بود، بخشی از کار خود را در ”ثمرۀ تحقیق مشترک ما” به شمار آورده است.“[109] عجب آنکه باز از میرزاصالح فقط به عنوان یکی از نخستین گروه از محصلان ایرانی اعزام‌شده به اروپا در 1815م یاد شده که ظاهراً ”به گرفتن تعلیم در خواندن و نوشتن زبان خودشان“ نیاز داشتند.[110]

 

محو آثار خدمات فکری پژوهشگران ایرانی‌مشرب و فارسی‌گرای غیرایرانی به شکل‌گیری شرق‌شناسی در اواخر سدۀ هجدهم مقارن شد با اهمیت یافتن تعیین منشأ کتب در اروپا به مثابه اصلی برای احراز سندیت و اعتبار آنها. اهمیت یافتن مضاعف  معلوم کردن مؤلفان متون ناشی از انقلاب رمانتیک در اروپا بود و تأکید صریح آن بر مؤلف ”به منزلۀ منبع مولد متن و فردی که با تبیین موقعیت یگانۀ ’اثر‘ هویت آن را به طرز اجتناب‌ناپذیری تثبیت می‌کند.“[111] با افزایش اهمیت فرهنگی نوآوری، دیگران اروپایی موقعیت خود را در جایگاه خزائن خلاقیت و ابتکار استوار کردند. درست در همین برهۀ حساس تاریخی بود که از ارزش آثار آن زمان محققان غیراروپایی رفته‌رفته کاسته شد و اخبار و روایات کهنه و سنتی خوانده شدند. این شیوه‌های پرطمطراق توخالی در زمانی که دستگاه‌های حامی دانشمندان و اهل تحقیق در ایران و هند -مثلاً دربارها- دستخوش تزلزل بودند، کنار زدن دانشمندان ایرانی‌مشرب و فارسی‌گرا را تجویز می‌کرد. فقدان منابع ثابت تشکیلاتی و مالی که به دانشمندان ایرانی‌مشرب قدرت و اعتبار می‌بخشید، به شرق‌شناسان امکان داد در آثار فکری و تحقیقی آنان تصرف کنند. نهادینه شدن شرق‌شناسی به صورت حوزه‌ای از پژوهش‌های علمی، و به اختیار درآوردن ”منابع اصیل“ به محققان اروپایی امکان داد به وجهی مؤثر کارهای معاصران غیرغربی خود را، که عاملیت و خلاقیت آنان انکار می‌شد، به خود اختصاص دهند.

 

مسئولیت سنگین تاریخ‌نگاری پسااستعماری این است که روندهایی را که بر اثر توصیف‌های اروپامحور از تجدد مکتوم و متحجر مانده‌اند باز در بستر تاریخی‌شان بیندازد. چنین چالشی ایجاب می کند که پرده از روی ”عقلانیت غربی“ برافتد. چنین طرحی باید از اقداماتی چون نقد ادوارد سعید از شرق‌شناسی به منزلۀ ”گفتمانی نظام‌مند و حساب‌شده که اروپا از طریق آن توانست شرق را از لحاظ سیاسی، اجتماعی، نظامی، مسلکی، علمی و تخیلی سامان دهد و حتی آن را به وجود آورد“ فراتر رود. شرق‌شناسی سعید اساس تحقیقات بسیار سودمندی دربارۀ عاملیت و قدرتمندی استعمار اروپایی را بنیاد نهاد، اما این تحقیقات ندرتاً دربارۀ عاملیت و خلاقیت دیگری اروپا، یعنی شرقی‌هایی که منفعل و سنتی خوانده می‌شوند، پژوهشی به‌قاعده و روشمند صورت می‌دهند. انکار ابتکار عمل و همگامی با ”بقیه“ در حق شرق زمینه را برای استثنایی نشان دادن ”غرب“ فراهم ساخت. با سامان دادن مجدد وضع روابط گفت‌وگویی میان متون غربی و نیز متون شرقی -که راهنمای متون غربی بودند، ولی از نشرشان جلوگیری شد- تاریخ‌نگاری پسااستعماری می‌تواند روابط گفت‌وگویی میان غرب و بقیه را در وضعیتی نو برقرار سازد؛ روابطی که برای شکل‌گیری روحیات و خصیصه‌های ویژۀ تجدد لازم بود. به کارگیری ”متون بی‌خانمان“ در توصیف‌های تاریخی از تجدد شرط ضروری این طرح تاریخ‌نگاری است.

 

 

 

[1]*این جستار ترجمۀ مجدالدین کیوانی است از

Mohamad Tavakoli-Targhi, “Orientalism’s Genesis Amnesia,” in Refashioning Iran: Orientalism, Occidentalism, and Historiography (New York: Palgrave, 2001)

که پس از تغییرات تاریخی و فنی فیروزه پاپن-متین و ویرایش وحید طلوعی به چاپ می‌رسد.

دربارۀ فراموشکاری آغازین (genesis amnesia) بنگرید به

Pierre Borudieu, Outline of a Theory of Practice, trans. Richard Nice (Cambridge: Cambridge University Press, 1977), 79.

[2]Raymond Schwab, The Oriental Renaissance: Europe’s Discovery of India and the East, 1680-1880, trans. Gene Pattersan- Black and Victor Reinking (New York: Cambridge University Press, 1984), 8, 7, 5, and 33.

[3]‌Bernard Lewis, The Muslim Discovery of Europe (New York: W. Norton, 1982), 142, 168, and 170.

در گزارش لوئیس آمده است که ”در دهۀ دوم از 1800 بود که برای نخستین‌بار به ترجمه‌هایی از کتب انگلیسی در مصر بر‌می‌خوریم.“

 

[4]‌Bernard Lewis, Islam and the West (New York and Oxford: Oxford University Press, 1993), 123-124.

[5]‌G. E.Von Grunebaum, Modern Islam: The search for Cultural Identity (Berkeley: University of California Press, 1962), 233-234 and 234-235.

[6]Edward Said, Orientalism (London: Routledge & Kegan Paul, 1978), Respectively 204, 160, 50, and 204.

[7]Lewis, Islam and the West, 125.

[8]Said, Orientalism, 2.

[9]Max Muller, “Preface to the Sacred Books of the East,” in The Upanishads, trans. F. Max Muller (Oxford: Clarendon Press, 1879; Delhi: Motilal Banarsidass, 1965), xvii.

[10]Schwab, The Oriental Renaissance, 158.

[11] برای شرح عالمانه‌ای از اقامت آنکتیل دوپرون در هند بنگرید به

Jivanji Jamshidji Modi, “Anquetil-Duperron of Paris-India as seen by Him, (1755-60),” in Anquetil De Perron and Dastur Darab (Bombay: Times of India, 1916), 1-69.

[12] در گزارش‌های مرتبط با این رابطه، آنکتیل دوپرون غالباً به صورت فردی بسیار شاخص معرفی می‌شود، در حالی که مربیان او دست‌کم گرفته می‌شوند. از جمله بنگرید به

Martin Haug, The Parsis: Essays on their sacred Language, writings and Religion, rev. K. W. West (Boston, Mass: Houghton, Osgood, 1978; New Delhi: Cosmo Publications, 1978).

برای تحلیلی انتقادی از مبالغه‌ها و خودستایی‌های آنکتیل دوپرون بنگرید به

Jivanji Jamshedji Modi, “Anquetil Du Perron of Paris and Dastur Darabو” in Anquetil Du Perron and Dastur Darab, 70-141.

[13]Schwab, The Oriental Renaissance, 7.

[14] بنا به گفتۀ شواب، ”رنسانس شرقی یا رنسانس دوم در تقابل با رنسانس اول: این اصطلاح و موضوع آن برای نویسندگان رومانتیک آشناست، نویسندگانی که برای آنها این اصطلاح مرادف اصطلاح رنسانس هندی است. چیزی که این اصطلاح بدان اشاره دارد احیای مجدد فضایی در قرن نوزدهم است که با ورود متون سانسکریت به اروپا پدید آمد، فضایی که تأثیری ایجاد کرد هم‌سنگِ تأثیری که در قرن پانزدهم با ورود نسخ خطی یونانی و شارحان بیزانسی به دنبال سقوط قسطنطنیه پدید آمد.“ بنگرید به

Shwab, The Oriental Renaisance, 11.

[15]Abu al-Fazl Allami, The A’in-i Akbari, trans. H. Blochman; ed. D. C. Phillott (Calcutta: [Royal] Asiatic society of Bengal, 1872-1877; Dehi: Low Price Publications, 1989) vol. 1, 110-112.

[16] برای ترجمۀ فارسی کتاب‌های سانسکریت بنگرید به

Fathullah Mujtabai, “Persian Hindu Writings,…” in Aspects of Hindu Muslin Cultural Relations (New Delhi: National Book Bureau, 1978); Shriram Sharm, A Descriptive Bibliography of Sanskrit wokrs in Persian (Hyderabad: Abul Kalam Azad Oriental Research Institute, 1982); N. S. Shukla, “Persian translations of Sanskrit works,” Indological Studies, 3 (1974), 175-191.

[17]به نقل از

Mujtabai, Aspects of Hindu Muslim Cultural Relations, 16

[18] برگرفته از گفتۀ اکبرشاه، مندرج در میرجمال‌الدین حسین اینجوی شیرازی، فرهنگ جهانگیری، ویرایش رحیم عفیفی (مشهد: دانشگاه مشهد، 1354)، 4. متن کامل گفتۀ اکبر در مقالۀ زیر آمده است:

  1. J. Modi, “Notes on Anquetile Du Perron (1755-61) on King Akbar and Dastur Meherji Rana,” in Contributions on Akbar and the Parsees, ed. B. P.Ambashthya (Patna: Janakj Prakashan, 1976), 1-16, particularly 6.

[19]V. S. Ghate, “Persian Grammar in Sanskrit,” The Indian Antiquity (January 1912), 4-7.

[20] میرزاخان‌بن فخرالدین محمد، تحفه الهند، به کوشش نورالحسن انصاری (تهران: بنیاد فرهنگ ایران، 1354).

[21] دستور اردشیر نوشیروان به پیشنهاد دستور مهرجی رانای زرتشتی دعوت شد. در این خصوص بنگرید به

  1. J. Modi, “The Parsees at he Court of Akbar and Dastur Meherji Rana,” in Contributions on Akbar and the Parsees, 1-77, Particularly 17; Mary Boyce, Zoroastrians: Their Religions, Beliefs and Practices (London: Routledge & Kegan Paul, 1979), 183.

برای فهرستی از اصطلاحات ”زند و پازند“ که با همکاری اردشیر نوشیروان گردآوری شد بنگرید به اینجو شیرازی، فرهنگ جهانگیری، جلد 3، 553-700.

[22] دربارۀ ”مباحث دینی پارسیان سدۀ هجدهم“ بنگرید به

Boyce, Zoroastrians, 188-195.

[23]Zand-Avesta,  trans. A. H. Anquetil-Duperron and intro. Robert D. Richardson (New York: Garland, 1984), vol. 1, 32G; Boyce, Zoroastrians, 189; Haug, The Parsis, 57; Modi, Anquetil Du perron and Dastur Darab, 37.

[24] شب قبل از حرکت آنکتیل به قصد اروپا، دستور داراب و دستور کاوس به سبب نپرداختن بهای نسخ خطی خریداری‌شده و حق‌التدریس و حق راهنمایی آنکتیل را تعقیب قانونی کردند. برای شرح جزییات بنگرید به

Modi, Anquetil Du Perron and Dastur Darab, 55 and 95.

[25] دربارۀ ترجمۀ فارسی بنگرید به محمد داراشکوه بن شاه‌جهان، سرّ اکبر یا سرّ الاسرار، به کوشش تاراچند و محمدرضا جلالی نائینی (تهران: تابان، 1340). برای شرحی از این ترجمه  بنگرید به مَهش پرساد، ”ترجمۀ چاپ‌نشدۀ اوپانیشادها، به توسط شاهزاده داراشکوه،“ در

Jivani Jamshedji Modi, Dr. Modi Memorial Volume: Papers on Indo-Iranian and other Subjects (Bombay: Fort Printing Press, 1930), 622-637.

[26] ترجمۀ هَلهد همچنان چاپ‌نشده باقی مانده است. دربارۀ خدمات او بنگرید به

Rosane Rocher, Orientalism, Poetry, and the Millennium: The Checkered Life of Nathaniel Brassey Halhed, 1751-1830 (Delhi: Motilal Banarsidas, 1983); Wilhem Halbfass, India and Europe: An Essay in Understanding (New York: State University of New York Press, 1988), 64.

[27]Oupenekhat, trans. A. H. Anquetil-Duperron (Strasbourg, 1801).

[28]Schwab, The Oriental Renaissance, 142 and 142.

[29]Francois Bernier, Travels in the Moghul Empire, AD 1656-1668, trans. Archibard Constable, rev. Vincent Smith (London: Oxford University Press, 1914; New Helhi: Atlantic Publishers, 1989), 323-324.

[30] از ”یادداشت“ ناشر که در ویرایش مجدد

Jones, A Grammar of the Persian Language (London: W. and J. Richardson, 1771), 70.

آمده است.

[31] William Jones, The Letters of Sir William Jones, ed. Garland Cannon (Oxford: Claredon Press, 1970), vol. 2, 798.

[32] جونز در نامه‌ای به ویلیام استوارت، مورخ 13 سپتامبر 1789، نوشت: ”مراتب احترام مرا به سرگرد پامر ابلاغ کنید و بگویید که دوست او تفضل حسین‌خان در انگلیسی و ریاضیات قیامت می‌کند. او سرگرم خواندن [آثار] نیوتن نزد بارو است و قصد دارد کتاب principa را به عربی برگرداند.“ بنگرید به

Jones, “To William Steuart,”in  Letters of Sir William Jones, 838-840, no. 520.

دربارۀ تفضل حسین‌خان بنگرید به شوشتری، تحفه العالم، 363-367؛ رحمن علی‌خان، تذکرۀ علمای هند (لکنهو: مطبعۀ منشی نو لِ کِشور، 1894)، 36-37.

[33]William Jones, “The Sixth Discourse: On the Persians, Delivered 19 Februrary 1789,” in The Works of Sir William Jones in Six Volumes, ed. Anna Maria Shipley Jones (London: G. G. and J. Robertson, 1799), 73-94, name on 77-78; William Jones, “A Conversation with Abram, an Abyssinian, concerning the City of Gwender and the Source of the Nile,” in The Works, vol. 1, 515-518.

[34] دربارۀ همکاری بهمن با جونز  بنگرید به ”دربارۀ ایرانیان،“ 80-81، 84،82 و 89. جونز در نامه‌ای به سِر جان مَکفِرسون، مورخ 6 مه 1786، نوشت: ”به هنگام صرف صبحانه، با لذت تمام مقالۀ کوتاه ولی دلنشین آقای فورستر را خواندم و این وقتی بود که فارسی‌خوانی روزانه‌ام را نزد دانشمندی یزدی، که مرا تا اینجا همراهی کرد، انجام داده بودم.“ بنگرید به

Jones, Letters of Sir William Jones, 697, no. 433.

همچنین بنگرید به نامۀ جونز به جان شور، به تاریخ 16 اوت 1787، در

Jones, Letters of Sir William Jones, 763, no. 465.

پدر بهمن، موسوم به بهرام، خدمتکار محترم کریم‌خان [زند] بود. بنگرید به

Jones, “Remark by the president,” in The Works, supplement, vol. 1, 443-444.

[35] مثلاً شوشتری یادآور می‌شود که جونز نقد و نظری دربارۀ محمدعلی حزین اظهار کرده و از او خواسته بود که ”نارسایی‌ها و زوائد آن را تذکر دهد.“ بنگرید به شوشتری، تحفه العالم، 370.

[36] بنگرید به

Jones, Letters of Sir William Jones, 659, no. 1.

علی ابراهیم‌خان نسخه‌ای از تحفه الهند را در اختیار جونز نهاد و او از آن در نگارش ”دربارۀ مقام‌های موسیقی هندوها“ استفاده کرد. بنگرید به

Jones, The Works, vol. 1, 413-443.

همچنین، بنگرید به نورالحسن انصاری، ”مقدمۀ مصحح،“ در تحفه الهند، 41.

[37] جونز در نامه‌ای به چارلز ویلکینز، مورخ 17 سپتامبر 1785، نوشت: ”در ضمن، لطفاً به محمد غوث بگویید که . . . من از او تقاضا دارم کار روی کتیبه‌ای  را که شما با آن طرز عالی و تلاش و زحمت خواندید، آغاز کند.”بنگرید به

Jones, Letters of Sir William Jones, 682.

[38] او مؤلف سیر المتأخرین بود که با عنوان زیر به چاپ رسید:

A Translation of the Seir Mutaqhrin or View of Modern Times (Calcutta, 1799; Calcutta: T. D. Chatterjee, 1902).

[39] دربارۀ پنج دانشمند اخیر بنگرید به نامۀ جونز به ”نخستین مارکیِ کونوالیس فرماندار کل بنگال درشورا،“ مورخ 13 آوریل 1788، در

Jones, Letters of Sir William Jones, 802, no. 487.

[40]See  Jones, Letters of Sir William Jones, 762, no. 465.

[41] بنگرید به نامۀ جونز به چالز ویلکنز، مورخ 17 سپتامبر 1785، در

Jones, Letters of Sir William Jones, 683.

[42]Miza Itesamodeen, Shigurf Namah-i Velaet or Excellent Intelligence Concerning Europe; Being the Travels of Mirza Itesa Modeen in Great Britain and, France, trans. James Edward Alexander (London: Parbury, Allen, 1827), 65-66.

[43]Miza Itesamodeen, Shiguft Namah, 64-65.

[44] ویراستار آثار جونز این ”خارجی نجیب‌زاده“ را بارون رویتسکی دانسته است. بنگرید به

Jones, The Works, vol. 1, footnote 129.

[45]William Jones, A Grammar of the Persian Language (London: W. and J.Richardson, 1771), xvi-xvii.

[46] بنا به گفتۀ آربری، ”اوایل سال 1768، جونز با کُنت رویتسکی -که در آن زمان مقیم لندن بود- آشنایی پیدا کرد و از اینکه او را همکاری علاقه‌مند به شعر فارسی یافت شادمان بود.“ بنگرید به

  1. J. Arberry, “The Founder William Jones,” in Oriental Essays: Portraits of Seven Scholars (London; George Allen & Unwin, 1960), 48-86, quoted on 50.

برای اطلاع از مکاتبات جونز با رویتسکی بنگرید به

Jones, Letters of Sir William Jones, 4-5, no. 2 (1770); 6-12, no. 3 (April 1768); 12-13, no. 4 (1768); 56-62, no. 32 (1770); 82-87, no. 46 (1771); 105-109, no. 58 (1771); 179-180, no. 101 (1775); also see Garland Cannon, Oriental Jones: A Biography of Sir William Jones, 1746-1794 (New York: Asia Publishing House, 1964), 14-15.

[47]Cannon, Oriental Jones, 10-13; S. N. Mukherjee, Sir William Jones: A Study in Eighteenth-Century British Attitudes to India (Cambridge: Cambridge University Press, 1968), 22-23.

ممکن است فردی که ”معلم سوری“ جونز خوانده شده، کسی جز میرزااعتصام‌الدین نباشد.

[48]Jones, A Grammar of the Persian Language, xiv.

[49] دربارۀ محدود بودن دانش فارسی جونز  بنگرید به

Garland H. Cannon, “Sir William Jones’s Persian Linguistics,” Oriental Society,78 (1958), 262-278. Also reprinted in Thomas A. Sebeok, Portraits of Linguistics: A Biographical Source Book for the History of Western Linguistics, 1749-1963 (Westport, Conn: Greenwood Press, 1966), 36-57.

[50]Jones, A Grammar of the Persian Language, xv.

[51]William Jones, Letter a Monsieur A… du p… dans laquelle est Compris l’Examen de sa Traduction des Livres Attribues a Zoroastre (London, 1771).

برای خلاصه‌ای از این ماجرا بنگرید به

Arthur D. Waley, “Anquetil Duperron and Sir William Jones,” History Today, 7 (January 1952), 23-33; Haug, The Parsis, 18-23; Max Muller, “Introduction,” in The Zend-Avesta, xiv-xxv; Edward G. Browne, A Literary History of Persia: From the Earliest Times Until Firdowsi (New York: Charles Scribner’s Sons, 1902), 44-59; Cannon, Oriental Jones, 14-15.

[52] Jones, “The History of the Persian Language,” in The Works, no. 303-328, quoted on 306.

[53] جونز چنین ادامه داد: ”اما بگذار تا این فرانسوی سرخ‌چهره صفت خودش را به خود بدهد و در حالت تأمل بر زیبایی و گسترۀ وسیع دانشش شادمان بیاراید. برای ما همین بس که حماقت‌های او را بر ملا کرده، فریبکاری او را بازشناخته، و هرزه‌درایی‌های او را بازگو کردیم، بدون آنکه به خصمی از پا افتاده توهین کرده یا سعی کرده باشیم همچون قهرمان قصیدۀ درایدن، کشته را بکشیم.“ بنگرید به

Jones, “The History of the Persian Language,”  in The Works, vol. 2, 307.

[54]John Richardson, “A Dissertation on the Languages, Literature, and Manners of Eastern Nations,” A Dictionary: Persian, Arabic, and English, rev.Charles Wilkins (London: J. I. Cox, 1929) i-lxxxii, quoted on vb.

[55]Richardson, “A Dissertation,” ivb-vb.

[56] در 1675 پی‌یر بنیه نوشت: ”به علاوه، زبان لاتینی نقطۀ تلاقی دوستانه‌ای میان زبان‌های شرقی و غربی تشکیل می‌دهد: همان‌گونه که زایش و پرورش خود را فقط به زبان‌های شرقی مدیون است، زبان‌های دیگر به آن مدیون‌اند . . . من لاتینی را به سه لحاظ متفاوت در نظر می‌گیرم: به عنوان دختر زبان‌های شرق، مادر زبان‌های غرب و خواهر زبان‌های شمالی‌تر.“ بنگرید به

Pierre Besnier, A Philosophica Essay for the Revnion of Languages, Trans. Henry Rose (Oxford: J. Grood, 1675; Menston: The Scholar Press, 1971), 14.

[57]Jones. “On the Persians,” 83, quoted in Max Muller, The Sacred Languages of the East, trans.Various Oriental Scholars, ed. Max Muller (Delhi: Motilal Banarsidass, 1965), vol. 4, xx.

[58] Max Muller, The Sacred Languages of the East, vol. 4, xx.

هنس آرسِلف نیز جونز را بنیادگذار فقه‌اللغۀ جدید می‌شمرد. بنگرید به

Hans Aarsleff, The Study of Language in England, 1780-1860 (Minneapolis: University of Minnesota Press, 1983), 124.

[59]Muller, The Sacred Languages of the East, vol. 4, xx-xxi.

[60] تاریخ متون‌شناسی غالباً با مدخل‌هایی دربارۀ ویلیام جونز آغاز می‌شود. از جمله بنگرید به

Sebeok, Portraits of Linguistics.

سه مقالۀ اول در این اثر به جونز اختصاص یافته است.

[61] سراج‌الدین‌خان آرزو، مثمر، به کوشش ریحانه خاتون (کراچی: مؤسسۀ مطالعات آسیای مرکزی و غربی، 1991). مطابق گفته ریحانه خاتون، ”خان آرزو همچنین نخستین دانشمند، هم در شرق و هم در غرب، است که نظریۀ شباهت دو زبان [توافق لسانین] را مطرح کرد، به این معنی که سانسکریت و فارسی زبان‌های خواهرند. آرای او در این مورد مندرج است در کار عظیم و به یادماندنی او، مُثمر،که در اینجا بررسی می‌شود. این کتاب هنوز به نحو کامل مطالعه نشده و موضوع ارزیابی جدی قرار نگرفته است و این امر باعث شده تا ویرایش انتقادی از مُثمر را به عهده بگیرم.“ بنگرید به ریحانه خاتون، ”مقدمه“ [به انگلیسی]، در آرزو، مُثمر، 43.

[62]Muller, “Introduction,”in  The Sacred Languages of the East, vol. 4, xx.

[63] معنای اصلی توافق، انسجام و تقارن و هم‌زمانی است.

[64] آرزو، مثمر، 221.

[65] آرزو تعریفی از توافق اللسانین ذیل مفهوم ang به دست داد. بنگرید به سراج‌الدین‌خان آرزو، چراغ هدایت، همراه با غیاث اللغه از غیاث‌الدین رامپوری، به کوشش منصور ثروت (تهران: امیرکبیر، 1363)، 1017-1018. ویراستار این چاپ مقدمۀ آرزو بر چراغ هدایت را بدون هیچ توضیحی حذف کرده است.

[66] از جمله بنگرید به آرزو، چراغ هدایت،1050، 1061، 1068، 1091، 1119، 1020-1021، 1214.

[67]Julis Kristeva, Language the Unknown and Initiation into Linguistics. trans. Anne Menke (New York: Columbia University Press, 1989), 196.

[68] طبق نوشتۀ محمدجواد مشکور، ”در نگارش پهلوی شماری کلمات خالص سامی به کار می‌رود. اینها که مکررترین کلمات‌اند ضمایر، حروف اضافه، حروف تعریف، اعداد و افعال معین هستند. این کلمات بیشتر آرامی، یعنی از ریشۀ سامی‌اند . . . این عنصر سامی هزوارش یا واژه‌های اندیشه‌نگار خوانده می‌شوند. واژه‌های سامی فقط به شکل نماینده‌های کلمات فارسی که در زبان گفتاری استفاده می‌شد، به کار می‌رفت. مثلا ً وقتی نویسندۀ متنی واژۀ سامی ’لحما‘ را می‌نوشت، ’نان‘ که معادل ایرانی آن بود، خوانده می‌شد.“ بنگرید به محمدجواد مشکور، فرهنگ هُزوارش‌های پهلوی (تهران: بنیاد فرهنگ ایران، 1346)، 303.

[69]Jones, “The Sixth Discourse,” 81.

[70] آرزو، مثمر، 13.

[71] آرزو، مثمر، 20.

[72] ‌”ایرانیان مرا به هندی‌نژاد بودن به مقداری ننهند.“ منقول در ”پیشگفتار“ سیدمحمد اکرم در سرج‌الدین‌خان آرزو، داد سخن، به کوشش سیدمحمد اکرم (راولپندی: مؤسسۀ مطالعات ایرانی ایران و پاکستان، 1974)، سی‌و‌چهار.

[73] اکرم، ”پیشگفتار،“ در داد سخن، سی‌و‌چهار.

[74] ابوالبرکات منیر لاهوری، کارنامه، به کوشش سیدمحمد اکرم (اسلام آباد: مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان، 1977)، 26.

[75] منیر، کارنامه، 27.

[76] شاگردان و مریدان آرزو مشتمل بودند بر تِک چهار بهار، رای رَیان اَنند رام مخلص (م. 1751م)، بیندرابان داس خوشگو، میرتقی میر (1722-1810م)، میرزامحمدرفیع سودی (1813-1880م)، نجم‌الدین شاه مبارک ابرو (1692-1747م)، شرف‌الدین مضمون (1689-1745م)، و مصطفی‌خان یکرنگ .

[77] محمد‌حسین آزاد، آب حیات، 116؛ به نقل از

Muhammad Sadiq, A History of Urdu Literature (Oxford: Oxford University Press, 1964), 91.

[78] جونز در نامه‌ای به جان شُور، به تاریخ 24 ژوئن 1787، نوشت: ”من دبستان را دو بار به دقت زیاد خوانده‌ام . . . به طور کلی، جالب‌ترین و آموزنده‌ترین کتابی است که تاکنون به فارسی خوانده‌ام.“ بنگرید به

Jones, Letters of Sir William Jones, 739, no. 461.

[79] نک: فصل 5.

[80]Jones, “The Sixth Discourse,” 77-78.

[81]Jones, “The Sixth Discourse,” 78.

[82] مولر، مانند جونز، علاقه‌مند بود به ”نخستین نیاکان هندی‌ها، ایرانی‌ها، یونانیان، رومیان، اسلاوها، کِلت‌ها و آلمان‌ها که [زمانی] با هم در یک محوطه، نه، بلکه زیر یک سقف زندگی می‌کردند.“ بنگرید به

Max Muller, Letters on the Science of Language Delivered at the Royal Institution of Great Britain in April, May and June 1861 (London, 1862), 213.

[83]Jones, “The Sixth Discourse,” 88.

[84]Jones, “The Sixth Discourse,” 90.

[85]Jones, “The Sixth Discourse,” 79.

اهمیت چنین دعوی قاطعی را لُرد مُنبادو (جیمز برنِت) به جونز خاطرنشان کرده بود. او در نامه‌ای به تاریخ 20 ژوئن 1789 به جونز نوشت: ”چنانچه بتوانید آن سرزمین اصلی را کشف کنید که تمامی ملت‌های مورد اشارۀ شما قرابت زبانی، آداب و هنرهای خود را – آن‌گونه که شما مشاهده می‌کنید – از آن گرفته‌اند، شگفت‌انگیزترین کشف در تاریخ بشر خواهد بود.“ بنگرید به

Jones, Letters of Sir William Jones, 818, footnote z.

دربارۀ بحث لُرد منبادو راجع به خویشاوندی سانسکریت و یونانی بنگرید به

Jones Burnet, Of the Origin and Progress of Languages (1773; Menston: Scholar Press, 1967), vol. 1, 472.

[86]

[87]Jones, “The Sixth Discourse,” respectively 79 and 80.

[88] طبق نظر گارلند کَنون، بهمن ”از بیم خشم علیمراد (م. 1785م)، شاه ایران که خانوادۀ او را به قتل آورده بود، گریخته بود. بهمن خوانندۀ ’خلاصۀ قوانین‘ و دیگر طرح‌های جونز در نوامبر [1785] شد.“ بنگرید به

Jones, Letters of Sir William Jones, 697, no. 433, footnote 3.

[89]Muller, “Introduction,”in  The Sacred Books of the East, vol. 4, xx.

[90]Jones, “The Sixth Discourse,” 81.

تمامی نقل قول‌ها در مثمر  نیز آمده است. بنگرید به آرزو، مثمر، 176-177.

[91] آرزو، مثمر، 175-179.

[92] جورج لوکاچ ضمن بحث دربارۀ ”پدیدۀ مادی فرض کردن مجردات“ شرح داده که ”مبنای آن این است که رابطۀ میان مردم خاصیت شیء پیدا می‌کند و لذا ’عینیتی توهمی‘ پیدا می‌کند، قلمروی خودمختار که چنان دقیق و منطقی و جامع به نظر می‌رسد که تمامی آثار طبیعت اساسی خود را پنهان می‌کند: رابطۀ میان مردم.“ تأکید از نویسنده است. همچنین بنگرید به

Georg Lukacs, History and Class Consciousness: Studies in Marxist Dialectics, trans. Rodney Livingstone (Cambridge: MIT Press, 1971), 83.

[93] این تحلیل مبتنی است بر مقایسه‌ای با کتاب شیو پرشاد، تاریخ فیض‌بخش (آکسفورد، بادلیئن، نسخۀ خطی Caps.Or.C.2).

[94]William Franklin, The History of the Reign of Shah-Aulum: The Present Emperor of Hindustan (London 1798).

این دعوی مستند است به کتاب غلامعلی‌خان، آیینۀ عالم‌شاهی (آکسفورد: کتابخانۀ بادلیئن، نسخۀ خطی الیوت 3).

[95] تحلیل من بر پایۀ مطالعۀ مجموعه‌ای از اسناد متعلق به ساموئل ترنر است که در کتابخانۀ بادلیئن (Ms Pers.a.4, 2822) نگهداری می‌شود. ترجمه‌ای فرانسوی از این کتاب نیز در دست است:

Samuel Terner, Ambassade au Thibet et au Boutan (Paris: F. Bussion, 1800).

در سال بعد این کتاب به آلمانی هم ترجمه شد:

Samuel Terner, Gesandtschaftsreise an den hof des Teshoo Lama Durch Bootan und Einen Theil von Tibet (Hamburg: B.G. Hoftman, 1801).

[96]William Moorcroft, Travels in the Himalayan Provinces of Hindustan and the Panjab: in Ladakh and Kashmir; in Peshawar, Kabul, Kunduz, and Bokhara…from 1819 to 1825 (London: John Murray, 1841).

[97] بنگرید به میرعزت‌الله، احوال سفر بخارا (آکسفورد: کتابخانۀ بادلیئن، نسخۀ خطی Bodl. OR. 745).

[98] از جمله متون دیگر انگلیسی که بر آثار فارسی مبتنی‌اند این کتاب است:

Capitan William Henry Sleeman, Ramaseeana or a Vocabulary of the Picuiar Language Used by the Thugs (Calcutta, 1836).

که بر اساس مصطلحات تسونگن، تألیف علی‌اکبر، نوشته شده است.

[99] دربارۀ سفر گور اوزلی به ایران بنگرید به

Denis Write, The Persians During the Qajar Period, 1787-1921 (London: Heinemann, 1977), 12-17.

[100] برای بخشی از گزارش میرزاصالح  بنگرید به میرزاصالح شیرازی، ”سفرنامۀ اصفهان، کاشان، قم، تهران،“ در مجموعۀ سفرنامه‌های میرزاصالح شیرازی (تهران: نشر تاریخ ایران، 1364)، 5-36. مهماندار رسمی این هیئت اعزامی میرزازکی، مستوفی دیوان عالی، بود. بنگرید به عبدالرزاق مفتون دُنبـُلی، مآثر سلطانیه (ویرایش سال 1241ق/1825م از این گزارش؛ تهران: ابن‌سینا، 1351)، 247.

[101]William Price, A Grammar of the Three Principal Oriental Languages, Hindustani, Persian and Arabic on a plan Entirely New, and Perfectly Easy; to Which is Added, a Set of Persian Dialogues Composed for the Author, by Mirza Mohammad Saulih, of Shiraz; Accompanied with an English translation (London: Kingsbury, Parbury & Allen, 1823).

[102]Price, A Grammar of the Three Principal Oriental Languages, vi, “Dialogues Persans et Francais.”

متن ”مکالمه‌های فارسی“ میرزاصالح در صفحات 142-188 و ترجمۀ آن در صفحات 190-238 آمده است.

[103] William Ouseley, Travels in Various Countries of the East, more Particularly Persia (London: Redwell and Mrtil, 1819-1823) vol. 1, xvii.

[104] قطعه منقول در

Ouseley, Travels in Various Countries of the East, vol. 1, xvii

عیناً مانند بخش آغازین متن میرزاصالح است که در

Price, A Grammar of the Three Principal Oriental Languages, 142-143

آمده است.

[105] کلفن (نسخۀ خطی سعاد و جواد، محفوظ در کتابخانۀ بادلیئن که جزو مجموعۀ اوزلی است) بیان می‌کند که این نسخه برای سِر ویلیام اوزلی (آکسفورد: کتابخانۀ بادلیئن، نسخۀ خطی اوزلی 390) نوشته شد.

[106]Price, A Grammar of the Three Principal Oriental Languages, vii.

پرایس طی یادداشتی می‌نویسد: ”از آن زمان که میرزاصالح همراه سرهنگ دارسی به انگلستان آمد تا زبان انگلیسی بیاموزد، در 1819 به ایران بازگشت و اخیراً برای مأموریت ویژه‌ای از جانب پادشاه ایران به خدمت اعلیحضرت جورج چهارم رسید. وقتی مکالمات خودش را به وی عرضه کردم، بسیار ابراز خوشنودی کرد و قول داد که مجموعۀ تازه‌ای از این مکالمات بسازد.“ بنگرید به

Price, A Grammar of the Three Principal Oriental Languages, vi.

[107]William Price, Journal of the British Embassy to Persia: Embellished with Numerous Views Taken in India and Persia: Also, A Dissertation Upon the Antiquities of Persepolis (London: Thomas Thorpe, 1932).

[108]Ouseley, Travels in Various Countries of the East, m. 363.

[109]Ouseley, Travels in Various Countries of the East, vol. 11,16.

[110]Denis Write, The Persians Amongst the English: Episodes in Anglo-Persian History (London: I. B. Tauris, 1985), 73.

[111]John Binder and David Welbery (eds.), The End of Rhetoric: Theory, and Practice (Stanford, Ca.: Stanford University Press, 1990), 16.

 

فهرست

بخش فارسی

سیمای زن در آثار شفیعی كدكنی

بنفشه حجازی

ویژگی‌های تعیین‌كننده در كار شفیعی كدكنی و نگاهی به موسیقی شعر او

اردشیر لطفعلیان

نگاهی به موسیقی شعر نوشته  محمدرضا شفیعی كدكنی

مسعود صابری‌نیا

تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی شعر “حلاج” شفیعی‌ كدكنی

سعید حسام‌پور و امیر مهرابی

بن‌مایه‌های اجتماعی‌ـ سیاسی و نمادهای آن در هزاره دوم آهوی كوهی

اكبر صیادكوه و پریچهر كوهنورد

بازخوانی وبررسی آیینه‌ای برای صداها

حسین‌علی یوسفی

موهبت تداعی معانی در كار تحقیق

ایرج پارسی‌نژاد

سرچشمه‌های تصوف آناتولی

احمد قرامصطفی

مطالعات كُردشناسی در ایران: مروری بر موضوعات و رهیافت‌ها

احمد محمدپور و مهدی رضائی

پیوند پارسی: واو عطف

بهرام گرامی و هما عصّار 

مصاحبه

امیرپرویز پویان از چشم باقر پرهام

ناصر مهاجر

بخش انگلیسی

روایت تصویری نبرد کربلا در عصر قاجار: آمیزه‌ای از دو رویکرد هنر تاریخی و انسان شناسی

فیوشا هارت

فروغ فرخزاد و معیار ادبیات فارسی

شاهین پیش‌بین

سیم نفاق: انگلیس، خط تلگراف هندواروپا و مناقشۀ مرزی عثمانی و ایران در نیمۀ قرن نوزدهم

بعد از اختراع تلگراف برقی در دهۀ چهارم قرن نوزدهم، در دهۀ پنجم همان قرن کشورهای اروپایی تأسیسات تلگراف را در سطح محلی و ملی پایه گذاشتند و در مرحله بعد این تأسیسات ملی را به هم وصل کردند و در اواخر آن دهه، یک شبکۀ تلگراف اروپایی شکل گرفت. در همان دهه، پس از آنکه ساموئل مورس امریکایی دستگاه مورس را در 1843 اختراع کرد، یک شبکۀ تلگراف امریکایی هم به وجود آمد و استفاده از این دستگاه درجهان گسترش یافت.[1] سرعت انتقال پیام تلگراف که از سال ۱۸۴۴ شروع به کار کرد نزدیک به چند روز بود، اما این سرعت ظرف چند سال به فقط چند دقیقه رسید. انگلستان در دهۀ ششم قرن نوزدهم و در حالی که امپراتوری گسترده‌ای بود، تلگراف برقی را به برخی از مستعمراتش، مخصوصاً هند و استرالیا، برد و در اواسط همان دهه، پروژه‌ای عظیم برای تأسیس ارتباط تلگرافی بین لندن (مرکز سلطنتی امپراتوری در انگلستان) و کلکته (مرکز آن در هند) شروع شد.[2] شورش بزرگ هند که در 10 می 1857 بر ضد حکومت انگلیس‌ها در هند آغاز شد، ضرورت ارتباط تلگرافی مستقیم لندن با هند را به امری حیاتی برای ادامه حکومت انگلستان در هند بدل ساخت. با این همه،تلگراف فقط اهمیت استراتژیک نداشت و از حیث اقتصادی و سیاسی هم مهم بود.

در آن زمان، تأسیس ارتباط تلگرافی فقط از دو راه ممکن بود: روی زمین یا زیر دریا. برتری راه زمینی آن بود که بودجۀ کمتر برای ساخت خط می‌خواست و نگهداری خط هم آسان‌تر بود. مشکلات عمدۀ خط زمینی لزوم عبور از کشورهای متعددی بود که اکثراً هم‌زبان نبودند و این امر اشکالات مرتبط با ترجمه را پیش می‌آورد و انتقال درست پیام منوط به حسن نیت دست‌اندرکاران در این کشورها بود. در عین حال، امکان آسیب زدن به خط زمینی بیشتر بود. از سوی دیگر، خط زیر دریا در برابر زیان‌های عمدی احتمالی امن‌تر بود و انتقال پیام فقط به زبان انگلیسی صورت می‌گرفت، ولی هزینۀ ساختش سنگین و نگهداری از آن سخت‌تر بود.

در نیمۀ دوم دهۀ 1850، کوشش‌هایی برای برقراری ارتباط تلگرافی بین قاره‌های اروپا و امریکا از زیر دریا صورت گرفت. بعد از سه بار شکست این پروژه در سال‌های 1857، 1858 و 1865، ارتباط بالاخره در 1866 برقرار شد. انگلیس‌ها هم برای ارتباط تلگرافی بین لندن وکلکته اول راه زیر دریا را انتخاب کردند. در آن‌وقت، ارتباط تلگراف زمینی از لندن تا استانبول[3] و از کلکته تا کراچی برقرار بود و تنها برقراری ارتباط بین استانبول و کراچی باقی بود. به همین سبب، کابلی از استانبول به اسکندریه از زیر دریا کشیده شد و از آنجا، این کابل با خط کوتاه زمینی به ساحل دریای سرخ رسید و از طریق کابل‌های زیر دریا تا کراچی گسترد. این خط در 1859 تکمیل شد، ولی یک ماه بعد از تکمیل، در 1860، از کار افتاد. علت اصلی آن بود که فناوری تلگراف زیر دریا هنوز به اندازۀ کافی پیشرفته نبود.[4] نهایت اینکه دولت انگلیس به ناچار راه تلگراف زمینی را برای تکمیل ارتباط تلگرافی بین هند واروپا در پیش گرفت.

عثمانی کوتاه‌ترین، و به همین سبب ارزان‌ترین و سریع‌ترین، مسیر ارتباطی با هندوستان بود و مورد توجه انگلستان قرار گرفت. بعد از جنگ کریمه، عثمانی‌ها ساخت زیربنای تلگراف را در آناتولی آغاز کردند و در اوایل دهۀ 1860 بود که استانبول، پایتخت امپراتوری عثمانی، در شمال با بغداد در جنوب از طریق تلگراف به هم وصل شدند. عثمانی‌ها برای ادامه دادن خط تلگراف از بغداد به خلیج فارس با مشکلات متعددی، مخصوصاً در برخورد با طوایف منتفق عرب در جنوب عراق،[5] مواجه شدند و در نهایت دولت انگلیس عبور از ایران را برای اتصال بغداد و کراچی ترجیح داد.

مانند دیگر اختراعات و اصلاحات غربی، تلگراف هم دیرتر از عثمانی به ایران راه یافت. اولین خط تلگراف، خطی آزمایشی برای جلب توجه ناصرالدین‌شاه به این اختراع بود و بین مدرسۀ دارالفنون تهران و کاخ سلطنتى گلستان برقرار شد.[6] در آوریل 1858، این خط از کاخ گلستان تا باغ لاله‌زار کشیده شد. تا اواسط 1859، تهران با کرج و بعدها با چمن سلطانیه و زنجان در ارتباط تلگرافی قرار گرفت و تا اواسط 1860، خط تلگراف تا تبریز، مرکز آذربایجان و محل اقامت نایب‌السلطنه،[7] و جلفا امتداد یافت. در 1862، خط تلگراف تهران-گیلان نیز به راه افتاد.[8]

در حالی که خط تلگرافی عثمانی از استانبول تا بغداد شامل بخشی از مسیر خط هندواروپایی بود، اقدامات اولیۀ ایران در زمینۀ تلگراف که تهران را به نقاط مثل تبریز و گیلان در شمال ایران وصل می‌کرد بیرون از مسیر اتصال تلگراف بغداد به تهران بود. مسیر مطلوب انگلستان خط تلگرافی از بغداد به مراکزی در جنوب تهران مثل اصفهان، شیراز و بوشهر و از آنجا، از راه سواحل مکران و بلوچستان، به هند بود. بدین سبب، بریتانیا با دولت ایران وارد مذاکره شد و نهایتاً در 6 فوریه 1863 و پس از سه سال مذاکره و چانه‌زنی سخت، دولت ایران با برقراری این خط و عبور آن از خاک ایران موافقت کرد.[9]

دولت انگلستان بر پایه توافقنامه‌ای موظف به تکمیل ”هرچه سریع‌تر“ این خط بود و در مقابل، دولت ایران نیز متعهد شد که ”با تأمین امکانات محلی لازم در ساخت این خط همکاری‌ کند.“[10] بر پایۀ معاهده فوق‌الذکر، مدیر ادارۀ خط تلگراف هندواروپایی،[11] سرهنگ پاتریک استوارت (Colonel Patrick (Stewart، درخواست خود مبنی بر شروع هرچه سریع‌تر تدارکات لازم و ارسال آنها به ایران را به دولت انگلستان تقدیم کرد و از سوی دیگر از دولت ایران خواست تیرهای چوبی تلگراف مورد نیاز را فراهم آورد، در انبارهای مناسب و نزدیک به هم در طول راه ذخیره کند و سپس به نصب آنها تنها در اراضی مسطح و باز اقدام کند و اجرای مابقی مسیر را که شامل قسمت‌های سخت‌ و صعب‌العبورتر بود به عهدۀ کارکنان مجرّب‌تر انگلیسی‌ بگذارد که به همین منظور راهی ایران شده بودند.[12]

درخواست انگلیسی‌ها زمانی به دست ناصرالدین‌شاه قاجار رسید که ایران ساخت خط تلگراف تهران–مشهد را آغاز کرده بود. از آنجا که ساکنان این خطه از سوی قبایل ترکمن شمال ‌شرقی کشور مدام اذیت و آزار می‌شدند، کشیدن هر چه سریع‌تر این خط به لحاظ امنیت خراسان برای دولت ایران بسیار حائز اهمیت بود. شاه ایران پس از مطالعۀ دقیق طرح انگلیسی سرهنگ استوارت در خصوص عبور خط تلگراف هندواروپایی از خاک ایران تصمیم به اجرای هم‌زمان هر دو طرح گرفت. بدین ترتیب، ناصرالدین‌شاه از یک سو به علیقلی‌میرزا اعتضادالسلطنه (1198-1259ش/1819-1880م) دستور داد که در اسرع وقت گروه‌های فنی لازم را برای اجرای طرح پیشنهادی انگلستان به محل اعزام کند[13] و از سوی دیگر، با صدور فرمانی سلطنتی خطاب به حاکمان محلی ایالاتی که خط تلگراف خانقین–بوشهر می‌بایست از آنها عبور کند، به ایشان دستور داد تدارکات لازم برای اجرای این طرح را فراهم آورند.[14] لازم به یادآوری است که در آن عصر، در دوره‌های زمانی متفاوت، علیقلی‌میرزا اعتضادالسلطنه، از فرزندان فتحعلی‌شاه و عموی محمدشاه قاجار، مسئولیت‌های متعددی در دیوانسالاری ایران بر عهده داشت که از آن میان می‌توان به ریاست وی بر دارالفنون، وزارت علوم، وزارت صنایع و بازرگانی، معدن، تلگراف، چاپخانۀ دولتی و فرمانداری ملایر و تویسرکان اشاره کرد.

به نظر می‌رسد که چند سالی از ورود تلگراف به ایران نگذشته بود که ناصرالدین‌شاه به اهمیت این فناوری و امتیازاتی که از این طریق فراهم می‌آمد، پی ‌برد. از نشانه‌های توجه خاص شاه به تلگراف یکی همین خط ارتباطی میان تهران و مشهد بود که چنان که اشاره شد، به علل امنیتی به منزلۀ وسیله‌ای برای مقابله با شرارت قبایل ترکمن در دستور کار قرار می‌گیرد. نشانه دیگر را نیز می‌توان در فرمان شاهی به حاکمان محلی دید؛ فرمانی که در آن، شاه از خط تلگراف خانقین–تهران–بوشهر به منزله امری بسیار مهم یاد کرده، بر اهمیت آن در رونق بخشیدن به امورات کشوری و تجاری و رفاه رعایا انگشت می‌گذارد.[15] از دیگر نشانه‌های اهمیتی که شاه به این امر می‌داد آنکه فرمان مذکور را دو تن از خادمین نزدیکش، یعنی حاج‌فرامرزبیگ و حاجی عینی‌بیگ، به ترتیب به جنوب و به غرب تهران بردند[16] و عینی‌بیگ نیز شخصاً از سوی شاه مأمور رسیدگی و نظارت بر پیشرفت فرمان سلطنتی و کارها شد. قرار بر این بود که صورت‌حساب‌های مربوطه را نیز پس از وصول از حاکمان ولایتی و ایالتی به تهران و به شخص اعتضادالسطنه ارسال دارد.[17] این احتمال زیاد است که شاه، از آنجا که اعتماد چندانی به همکاری حاکمان محلی در اجرای این طرح نداشت، تصمیم گرفته باشد خود شخصاً بر پیشرفت امور اجرایی آن نظارت به عمل آورد. مگر این نبود که طرح پیشنهادی اتصال تلگرافی ولایات به مرکز آنها را زیر نظارت مستقیم و بلاواسطۀ تهران قرار می‌داد و از استقلال نسبی حاکمان محلی می‌کاست؟

هم‌زمان، ناصرالدین‌شاه تصمیم گرفت لوازم فنی‌ لازم برای طرح تلگراف را مستقیماً از انگلستان خریداری کند. برای این کار نیز دو شرط قائل می‌شود: یکی اینکه لوازم فوق‌الذکر در وهلۀ اول فقط برای ایجاد یک خط تلگراف واحد خریداری شود و دیگر اینکه هزینۀ خرید آنها از 10 هزار لیره استرلینگ، مبلغی برابر با 21 هزار و 200 تومان آن زمان، تجاوز نکند.[18] با توجه به دو شرط مقررشده از سوی شاه قاجار، به نظر می‌رسد که دغدغۀ اصلی حکومت ایران در آن زمان، بیش از آنکه بلندمدت و معطوف به چندخطی بودن ارتباط تلگرافی باشد، کوتاه‌مدت و مبتنی بر پایین نگه داشتن هزینۀ ساخت این خط بود. این دغدغۀ کوتاه‌مدت به نوبه خود نشان‌دهندۀ وضعیت نابهنجار اقتصادی و مالی کشور در آن مقطع تاریخی است، وضعیتی که در پی نیم قرن جنگ‌های خارجی و ناآرامی‌های داخلی با از بین رفتن دارایی‌های خزانۀ ملی روبه‌رو شده بود.

دولت انگلستان با هر دو شرط شاه قاجار موافقت کرده، دست به کار اقدامات اولیه برای احداث خط تلگراف شد: خریداری و ارسال تدارکات لازم برای ایجاد خط تلگرافی به طول 1200 مایل در خاک ایران و تخصیص نیروی انسانی لازم برای تقسیمات پنج‌گانۀ طرح.[19]

از این مرحله به بعد، دولت انگلستان ضروری می‌بیند با باب عالی، دولت سلطان عثمانی، برای ایجاد 97 مایل خط تلگراف خانقین–بغداد، که بخش عثمانی خط هندواروپایی بود، نیز به توافق برسد. به همین سبب، دولت بریتانیا طرحی به عثمانی پیشنهاد می‌کند که مفاد کلی آن از این قرار است: نخست، دولت عثمانی اقدام به ساختن این قسمت از خط تلگراف کرده، دولت هند نیز در مقابل با تأمین نیازهای فنی و مالی آن، اقدام به کاستن از هزینۀ طرح کرده تا تسویه‌حساب نهایی با باب عالی در این زمینه پس از پایان طرح صورت گیرد؛ دوم، خط تلگراف به هیچ ایستگاه اضافی میان بغداد و کرمانشاه، که نزدیک‌ترین ایستگاه مرزی ایرانی طرح باشد، مجهز نشود؛ و سوم اینکه، تعرفه‌های حاصله از مبادلات تلگرافی در خاک عثمانی به حساب دولت متبوعه واریز شود.[20] از این گذشته، دولت انگلستان برای حصول اطمینان از کارآیی خط تلگراف پیشنهاد کرد فارغ از تقسیمات مرزی عثمانی و ایرانی این خط، هر دو بخش تحت نظارتی واحد قرار گیرند و این نظارت بر بخشی از ایستگاه مرکزی بغداد که ناظر به طرف ایرانی خط بود نیز اعمال شود.[21] باب عالی نیز با شروط انگلستان موافقت می‌کند، ولی ترجیح می‌دهد خود راساً با طرف ایرانی قرارداد در این باره وارد مذاکره شود.[22]

به موازات این مراحل دیوانی میان سه دولت، سرکنسول بریتانیا در بغداد، آرنولد کمبال، ترتیبات لازم برای خرید و ارسال و ذخیرۀ تدارکات از انگلستان به سرحدات مرزی را داد و منتظر بود ستوان پیرسون، مسئول اجرایی این بخش از طرح تلگراف، از راه برسد.[23]

هنگامی که ستوان پیرسون انگلیسی در فوریه 1864 به محل ماموریت خود رسید، پیشرفت‌هایی در چهار بخش ایرانی تقسیمات پنج‌گانۀ خط تلگراف هندواروپایی به دست آمده بود. برای نمونه، ادوات مورد نیاز طرح، پیش از رسیدن او به محل، در انبارهایی که به این منظور تدارک دیده شده بود ذخیره شده و همه‌چیز برای شروع کار آماده شده بود. با این همه، این بخش از طرح، نه به سبب موانع فنی، که به دلایل سیاسی، با مشکلاتی جدی روبه‌رو بود.

بلافاصله پس از رسیدن به خانقین بود که ستوان پیرسون انگلیسی با میرزاهیرات، قائم‌مقام محلی، تماس گرفت و مراتب را با او درمیان گذاشت. میرزاهیرات نیز به او قول داد تا هر آنچه از او ساخته است برای پیشبرد کارها انجام دهد و به پیرسون پیشنهاد کرد جویس پرسیوال، یک مهندس بریتانیایی که در باب عالی در زمینۀ خدمات تلگرافی انجام وظیفه می‌کرد، مسئول نصب تیرهای تلگراف در بخش عثمانی طرح شود.[24] پیرسون نیز در این میان مسئلۀ سرحدّات و تعیین و تشخیص مرز میان ایران و عثمانی را با میرزاهیرات، و با مسئول بخش ایرانی طرح تلگراف به تبادل ‌نظر گذاشت. در حالی که قصرشیرین، در 18 مایلی شمال ‌شرقی خانقین، ”بی‌هیچ تردیدی“ برای میرزاهیرات در خاک عثمانی واقع شده بود، برای طرف ایرانی چنین برداشتی از سرحدّات میان دو کشور به هیچ وجه پذیرفته نبود و قصرشیرین بخشی از خاک ایران محسوب می‌شد و از این رو به طرف عثمانی اجازۀ شروع کار در این منطقه داده نمی‌شد. اینکه طرف ایرانی پیش از آن زمان مبادرت به جمع‌آوری ادوات لازم برای اجرای طرح در قصرشیرین[25] کرده بود نیز به نوبۀ خود نشان‌دهندۀ موضع ایران در این زمینه است.

از آنجا که پیرسون نه می‌خواست و نه اجازه داشت در موضوعی دخالت کند که صرفاً سیاسی بود و به دو دولت ایران و عثمانی مربوط می‌شد، از طرف ایرانی مذاکرات خواست یا راساً این مسئله را با طرف عثمانی در میان گذارد یا کشیدن خط تلگراف خانقین–قصرشیرین را تا اطلاع ثانوی و کسب دستور از مرکز متوقف و اجرای آن را به زمان دیگری موکول کند. پیرسون همچنین این معضل را با کمبال در میان گذاشت و پیشنهاد کرد تا پرسیوال – که سرگرم سرکشی و نظارت بر ساخت‌وساز مسیر خط خانقین–قصرشیرین به سر می‌برد – به محض مشاهدۀ مخالفت یا عدم ‌همکاری طرف ایرانی به علت حضور کارگران و کارکنان عثمانی در محل اجرای طرح، با گروه‌های فنی خود به خانقین بازگردد.[26]

وقتی موضوع جدال مرزی میان دو دولت به اطلاع نامیق‌پاشا، والی عثمانی بغداد، رسید، به میرزاهیرات دستور داد تا ساخت خط در شرق خانقین را تا کسب اطلاع از استانبول متوقف سازد. هم‌زمان، به کمبال اطمینان داد که پرسیوال خواهد توانست بدون وقفه‌‌ای در کار، ساخت خط تلگراف میان خانقین – که به باور او و بی‌هیچ تردیدی در قلمرو عثمانی واقع شده بود – و بغداد را ادامه دهد.[27]

در این مرحله بود که دولت بریتانیا متوجه شد برای دستیابی به تکمیل این خط نخست باید راهکاری برای حل مناقشۀ مرزی میان عثمانی و ایران پیدا کند. علت نگرانی انگلستان نیز روشن بود: پیش از تکمیل خط تلگراف مذکور، نخست می‌بایست مشخص می‌شد که تا کجا خط عثمانی است و از کجا ایرانی و چنین تشخیصی نیز تا تعیین و تثبیت مرز میان این دو ممکن نبود. به‌رغم معاهدات و مذاکراتی که از 1639 میان ایران و عثمانی جاری بود، مرز بین این دو تا نیمۀ سده نوزدهم میلادی هنوز نه مشخص شده و نه بر سر آن توافق شده بود. بدین ترتیب بود که دو طرف در چارچوب عهدنامۀ دوم ارزروم در تاریخ 1847 و تا مذاکرات بعدی، بر حفظ وضعیت موجود (status quo) به توافق رسیده بودند.[28]

باید یادآور شد خاطرۀ مناقشۀ مرزی دیگری از این دست در سواحل مکران میان ایران و عمان هنوز در حافظۀ انگلیسی‌ها تازه بود؛ مناقشه‌ای که کار ساخت‌وساز خط تلگراف هندواروپایی را به مخاطره انداخته بود.[29] به باور آنها، نگه داشتن موضوع در سطح محلی و حل منطقه‌ای آن بخت گشوده شدن گره مذاکرات را بیشتر می‌کرد. ولی مانع‌تراشی والی عثمانی بغداد در این راه برای انگلیسی‌ها هم دردسرساز شد و هم آنها را به

اشتباهشان در نادیده گرفتن موضوع اختلاف مرزی بین ایران و عثمانی آگاه ساخت.

کمبال به منظور یافتن راهکاری در این زمینه به والی بغداد پیشنهاد کرد خط تلگراف در مقطع مورد مناقشه میان دو دولت ایران و عثمانی، با استفاده از نیروی انسانی مختلط دو کشور و با تیرهای چوبی ساخته شود. با این همه، نامیق‌پاشا با این پیشنهاد هم مخالفت کرد. ادعای او این بود که عثمانی از تیرهای فلزی بهره می‌برد و دولت ایران از تیرهای چوبی و در نتیجه، با به کارگیری تیرهای چوبی ممکن است چنین تعبیر شود که دولت متبوع او حاکمیت ایران بر سرزمین‌های شرقی خانقین را پذیرفته است. بریتانیایی‌ها امیدوار بودند که لااقل آن بخش از خط تلگراف مرزی عثمانی را که موضوع هیچ مناقشه‌ای نبود هر چه زودتر به پایان ببرند و در زمان اجرای پروژه صرفه‌جویی کنند، ولی والی عثمانی بغداد برخلاف وعده‌های پیشینش از صدور اجازۀ کشیدن این بخش از خط تلگراف هم به پرسیوال انگلیسی خودداری کرد. هنگامی که کمبال جویای علت این وقفه شد، والی عثمانی، به بهانۀ ”برخی موضوعات“ و خطاب به طرف انگلیسی خود اضافه کرد که از ادامۀ ساختن خط از بعقوبه به بغداد جلوگیری به عمل نخواهد آورد. علاوه بر این و در حالی که کمبال از بغداد رفته و در حلّه به سر می‌برد، والی بغداد، برخلاف اصل یک از معاهدۀ تلگراف میان عثمانی و بریتانیا به تاریخ 20 اکتبر 1863،[30] به مهندس‌های خود دستور داد به جای دو سیمی که در توافقنامۀ فوق‌الذکر میان طرفین به ثبت رسیده بود، فقط یک سیم در حد فاصل بعقوبه–بغداد کار بگذارند. تردیدها و اهمال والی عثمانی بغداد باعث شد ساخت و تکمیل بخش عثمانی خط تلگراف مرزی میان دولت متبوع او و ایران شش هفته به تعویق بیفتد. از آنجا که کمبال دلیلی برای دخالت در کار معاهدۀ فوق نمی‌دید، از ارسکین،کاردار سفارت انگلیس در استانبول، خواست تا در استانبول پیگیر قضیه شود.[31] ولی ارسکین هم خیلی زود دریافت که دولت مرکزی عثمانی نیز از دادن پاسخی قانع‌کننده خودداری می‌کند و با تاکتیک‌های مختلف فقط وقت می‌خرد. برای پی بردن به علل واقعی این معضل باید معاهدۀ انگلیسی–عثمانی خط تلگراف بغداد–بصره را بار دیگر از دیدگاه‌های طرفین تجزیه و تحلیل کرد.

طی مذاکرات این معاهده بود که دولت انگلستان از دولت عثمانی تقاضا کرد بغداد را به بخش ایرانی خط تلگراف هندواروپایی متصل سازد. پس از شکست طرح خط کابلی دریای سرخ در 1860، انگلستان به منظور تضمین امنیت ارتباطات اروپا با هند[32] از طریق بدیل‌سازی خطوط مختلف تلگرافی در هر بخشی از این مسیر که امکان آن میسر بود، تصمیم گرفت بغداد را با بخش ایرانی خط هندواروپایی متصل سازد. در همین زمینه بود که انگلستان برای عبور خط تلگراف هندواروپایی از خاک ایران با دولت این کشور وارد مذاکره شد و هم‌زمان با آن، و برای بدیل‌سازی این خط از راه بغداد به بصره و از آنجا به هند از طریق خلیج فارس، با باب عالی نیز مذاکرات در این زمینه را آغاز کرد. ولی دولت عثمانی با سیاست بریتانیایی ”بدیل‌سازی خطوط“ تلگرافی موافق نبود. از دید عثمانی، اگر قرار بر این بود که بغداد به تهران متصل شود، دیگر دلیلی وجود نداشت تا با ساخت خط بدیل بغداد–بصره–خلیج فارس–هند، هزینه مالی این طرح بالا برود. علت دیگر مخالفت عثمانی با پیگیری طرح بدیل‌سازی خط از سوی انگلستان این بود که ترافیک ارتباطات تلگرافی از خاک ایران خزانۀ باب عالی را از بخشی از تعرفه‌های مربوطه به نفع خزانه ایران محروم خواهد کرد.[33] بر این اساس بود که دولت عثمانی در وهلۀ اول و به‌رغم پافشاری انگلستان بر ساختن خط بدیل تلگراف هندواروپایی از طریق خاک ایران، با تکمیل خط میان بغداد و بصره مخالفت ورزید.[34] پس از آن نیز با تداوم مخالفت‌ با تقاضای حکومت هند مبنی بر تقسیم مساوی حجم مبادلات میان دو بخش ایرانی و عثمانی طرح، موافقت عثمانی با تأسیس خط ایرانی تلگراف مشروط به این بود که این بخش از خط هندواروپایی فقط در صورت قطع موقت ارتباطات در بخش عثمانی (یعنی خط بغداد-بصره) به کار گرفته شود.[35] نهایتاً، در اول اکتبر 1863، دولت عثمانی با ساخت بلاشرط هر دو خط عثمانی و ایرانی موافقت به عمل آورد.[36] برای توجیه تسلیم بلاشرط، گرچه تدریجی، دولت عثمانی چند علت بیشتر نمی‌توان یافت. یک علت می‌توانست این باشد که دولت عثمانی زیر فشار انگلیسی‌ها یا به سبب استدلال‌های درونی خود عثمانی در نهایت قانع شد که بدیل‌سازی خط تلگراف از بغداد به ایران و از بغداد به بصره و خلیج فارس و از آنجا به هند به علت ناامنی در بین‌النهرین و وجود قبایل متمرد عرب در این منطقه کاری عقلایی و به مصلحت است.[37] دلیل دیگرش می‌توانست این باشد که دولت عثمانی نمی‌خواست روابط صمیمانۀ خود با انگلستان را به این علت به مخاطره بیاندازد، به‌ویژه آنکه در آن وقت بریتانیا هنوز بزرگ‌ترین حامی تمامیت ارضی باب عالی به شمار می‌رفت. به هر حال، علت موافقت نهایی عثمانی با طرح پیشنهادی انگلستان هر چه بود، به نظر می‌رسد با اتصال تک‌سیمی بغداد به بخش ایرانی تلگراف هندواروپایی، باب عالی می‌خواست نشانه‌ای از حسن‌نیّت خود به بریتانیا را به نمایش بگذارد و در عین حال در پی آن بود تا با عبور حجم عمدۀ ارتباطات تلگرافی از خط دوسیمی بغداد–بصره، از اهمیت انشعاب تک‌سیمی از خاک ایران بکاهد. باب عالی به احتمال زیاد در نظر داشت محور بغداد–خانقین را هم به یک خط دوسیمی مجهز کند و فقط به این سبب که وضعیت خط مرزی هنوز در هاله‌ای از ابهام قرار داشت، تا تعیین تکلیف نهایی آن تصمیم گرفت وقت بخرد و این کار را در دو مرحله و با تجهیز خط تلگراف بغداد–خانقین در هر یک از این دو مرحله با یک ارتباط تک‌سیمی به انجام برساند. به هر ترتیب، باب عالی مصمم بود تا امیال ناگفته خود را کماکان پنهان نگه داشته و از دادن پاسخی شفاف به انگلستان سر باز زند و با به کارگیری تاکتیک‌های مناسب برای به تعویق انداختن تکمیل طرح و خرید وقت مانع از آن شود تا به روابطش با بریتانیا خدشه‌ای جدی وارد شود.

در عین حال، از طرف ایران هم تکمیل طرح خط تلگراف هندواروپایی با وقفه‌های فراوانی روبه‌رو بود. امامقلی‌میرزا عمادالدوله، یا عمادالدوله دولتشاه، والی کرمانشاه، برخلاف قولی که داده بود از دادن 80 کارگر و 25 قاطر به پیرسون برای پیشبرد بخش ایرانی خط تلگراف خودداری می‌کرد.[38] او که به اختصار عمادالدوله خوانده می‌شد، ششمین پسر محمدعلی‌میرزا دولتشاه و نوۀ فتحعلی‌شاه بود و از رجال نامدار ایران عصر قاجار به شمار می‌رفت. همچنین، مدتی هم وزیر عدلیه بود و همچون پدرش، دولتشاه، سالیانی مدید حاکم ولایات غربی ایران و به والی غرب و سرحددار عراقین مشهور بود.

استوارت انگلیسی که در آن زمان مشغول کشیدن خط تلگراف از خلیج فارس به هند بود، نگران بود تا مبادا وقفه در راه‌اندازی بخش ایرانی–عثمانی به سبب مناقشۀ مرزی خانقین میان این دو کشور، اجرای کل طرح اتصال تلگرافی اروپا با شبه‌جزیرۀ هند را به مخاطره انداخته و تعویقی جدی در آن ایجاد کند. به همین سبب هم به دولت متبوع خود پیشنهاد داد مسئله را با دو طرف ایرانی و عثمانی طرح و به قرار فوق مطرح سازد: نخست اینکه، ساخت و نگهداری و تعمیر خط تلگراف در سرحدات مورد مناقشۀ میان ایران و باب عالی به انگلستان واگذار شود؛ دوم اینکه، با رضایت طرفین دعوا، انگلستان نقش میانجی و داور را میان آنها ایفا کند؛ و بالاخره اینکه، انگلستان سهم ایران و عثمانی از تعرفه مبادلات تلگرافی در حوزۀ جغرافیایی مورد مناقشه را، پس از کسر هزینۀ ساخت و نگهداری آن، به خزانۀ متبوع هر یک از این دو کشور واریز کند.[39]

طرح پیشنهادی استوارت به نوعی دور زدن صورت مسئله بود و بدون آنکه وارد مدعیات هر یک از طرفین مناقشه مرزی بشود، مسئولیت ساخت و نگهداری خط را به انگلستان واگذار می‌کرد. از طرف دیگر، چنین راهکاری بی‌تردید موضع بریتانیا را در این منطقه تحکیم کرده و به نفوذش در این حوزۀ جغرافیایی می‌افزود. با این همه، پیشنهاد استوارت از سوی ایران و عثمانی به این علت پذیرفته نشد که هر دو پیش از آن جداگانه تصمیم به از سرگیری مذاکرات دوجانبۀ مرزی گرفته بودند.

گره کور مناقشۀ مرزی میان ایران و عثمانی در این منطقه، یک نوار 17 مایلی، از 3 مایلی غرب قصرشیرین، به اسم قلعه‌شمیل یا قلعه‌سبزی، دهی از دهستان خالصه، تا خانقین را در بر می‌گرفت.[40] مذاکرات در این زمینه زمانی از سرگرفته شد که حاج‌میرزامحمدحسین‌خان قزوینی، سفیر کبیر پیشین ایران در باب عالی، در کسوت وزیر مختار و با مأموریت ویژه و اختیارات تام در این باره به استانبول بازگشت. او در این سفر راه تهران–استانبول را از طریق بغداد طی و از نوار مرزی مورد مناقشه بازدید کرد. کمبال نیز با اطلاع از موضوع به این فکر افتاد که هم‌زمانی حضور دو مقام عالی‌رتبۀ ایرانی و عثمانی در بغداد، یعنی حاج‌میرزامحمدحسین‌خان قزوینی از یک سو و والی محلی یعنی نامیق‌پاشا از سوی دیگر، می‌تواند برای از میان برداشتن موانع پیشبرد طرح تلگراف مؤثر واقع شود. دو مأمور ایرانی و عثمانی هم البته در بغداد با یکدیگر دیدار و گفت‌وگو کردند و اختلافات میان این دو بسیار زود آشکار ‌شد: در حالی که برای طرف عثمانی ایستگاه مرزی ایران در قلعه‌سبزی واقع شده بود، طرف ایرانی ایستگاه مرزی خود را پلی در قلب خانقین به نام پاشا‌کوپری می‌دانست.[41] با علم به اینکه حل مناقشۀ مرزی میان ایران و عثمانی مستلزم حضور دولت‌های روس و انگلیس بود و مذاکرات و نقشه‌برداری‌های دوجانبه و مجادلات بی‌پایانی را به همراه داشت، طرفین در بغداد به توافق رسیدند تا حد فاصل میان قلعه‌سبزی و قریۀ حجیه کافیه، واقع در شرق پاشا‌کوپری، اندازه‌گیری و به دو نصف تقسیم شود و خط تلگراف نیمۀ شرقی را عثمانی بکشد و نگهداری کند و خط نیمۀ غربی آن را دولت ایران. طرفین همچنین توافق کردند خط تلگراف نیمۀ عثمانی دوسیمی و روی تیرهای فلزی کارگذاشته شده و خط نیمۀ ایرانی تک‌سیمی و روی تیرهای چوبی. با این حال، توافق بغداد وضعیت مرزی پیش از آن را تغییر نمی‌داد.[42]

پس از حصول توافق، پیرسون به همراه یکی دیگر از کارکنان بریتانیایی خدمات تلگرافی عثمانی، به نام کارتیو، بلافاصله حدفاصل ذکر شده را اندازه‌گیری و از جانب دو دولت ایران و عثمانی به دو نیم تقسیم کرده و پس از آن هر یک به کشیدن خط از دو سر آن به سوی خط میانه مشغول شدند. بدین ترتیب بود که پیش از 31 اوت همان سال، جان پیرسون توانست به چَمپین، مدیر بخش ایرانی طرح تلگراف هندواروپایی، اطلاع دهد که این بخش از طرح تقریباً تکمیل شده است.[43] ولی درست در زمانی که نزدیک بود طرح می‌رفت کاملاً تمام شود، مشکلی تازه بروز کرد.

در اوایل ماه ژوئن بود که میان مقامات عثمانی از یک سو و پیرسون از سوی دیگر بر سر موقعیت دقیق جغرافیایی پل پاشا‌کوپری، اختلاف نظر تازه‌ای پیدا شد. در حالی که طرف ایرانی معاهدۀ تلگراف بر این باور بود که پل مذکور در قلب خانقین واقع شده است، برای طرف عثمانی پاشاکوپری در نزدیکی حجیه کافیه و در 1.5 مایلی شرق خانقین واقع شده بود.[44] اختلاف نظر در این باره باعث شد ادامۀ ساخت‌و‌ساز خط تلگراف در منطقۀ مرزی مشترک به حال تعلیق درآید. با این همه، پس از مذاکراتی چند در این باره، حاج‌میرزامحمدحسین‌خان قزوینی از موضع خود عقب نشست و دستورالعمل جدیدی هم‌رای موضع عثمانی به مسئول اجرایی بریتانیایی، یعنی پیرسون، ابلاغ کرد.[45] با این حال، برخلاف آنچه تصور می‌شد، موضع‌گیری جدید محمدحسین‌خان قزوینی نه پایان مشکلات، که فقط آغاز آن بود.

ناصرالدین‌شاه که به شدت از تصمیم و دستورالعمل خودسرانه و بدون مجوز محمدحسین‌خان قزوینی رنجیده و ناخرسند بود، بلافاصله پیکی راهی سرحدات غربی کرده، با رد مواضع اتخاذشده از سوی سفیر خود تا کسب توافق نهایی با دولت عثمانی بر سر مناقشۀ مرزی، دستور به توقف عملیات ساخت‌وساز خط تلگراف داد.[46]

ناصرالدین‌شاه از بریتانیایی‌ها نیز مأیوس شده و آنها را نکوهش می‌کرد، چراکه

زمانی که انگلیسی‌ها را بر این کار گماشت، بر این باور بود که چنین طرحی به نفع ایران خواهد بود و اصلاً تصور هم نمی‌کرد که روزی این طرح برای حکومت ایران منجر به از دست دادن بخشی از سرزمینش شود.[47]

بنابراین، شاه و وزیران او به کاردار ایران در بغداد دستور جدیدی ابلاغ کرده، از وی خواستند به نامیق‌پاشا، والی آن دیار، علل تهران برای رد توافقش با محمدحسین‌خان را توضیح داده، ترتیبات تازه‌ای را در ازای آن به وی پیشنهاد دهد: نخست، هر یک از طرفین اقدام به ساخت خط تلگراف در آن بخش‌هایی کند که عملاً در مالکیتش قرار دارد؛ دوم، چنین اقدامی به هیچ‌وجه تأثیری بر حقوق دو دولت در تعیین نهایی خط مرزی نخواهد داشت؛ و بالاخره نکتۀ سوم اینکه، هزینۀ دولت عثمانی بابت آن ساخت‌وسازهایی که در قلمرو مورد ادعای ایران تا به آن زمان صورت داده، جبران خواهد شد.[48] آنچه دولت ایران خواستار آن بود، در واقع چیزی جز به اجرا گذاردن معاهدۀ تلگراف ایران و عثمانی منعقده در اول دسامبر 1863 نبود؛ توافقنامه‌ای که بر اساس آن دو دولت موظف بودند شبکۀ تلگرافی متبوع خود را به دیگری در مرز خانقین متصل کنند.[49]

پرسش اینجاست که چه چیزی محمدحسین‌خان قزوینی را بر آن داشت تا با وجود پیمان‌نامۀ تلگراف بین دو دولت ایران و عثمانی و بدون کسب اجازه از مرکز، خودسرانه دست به چنین اقدامی زده و موافقتنامۀ جدیدی را در این زمینه در بغداد امضا کند؟ در پاسخ به این پرسش و در نبود شواهد و مستندات عینی، باید به حدس و گمان اکتفا کرد. به نظر می‌رسد عدم ارتباط مستقیم و سریع با مرکز، نبود وقت، فشار انگلستان، آگاهی از اینکه دولت متبوعش به بریتانیا وعدۀ همکاری در زمینۀ احداث خط تلگراف هندواروپایی و بخش ایرانی آن را داده است و نیز، اطمینان از اینکه توافق جدید در بغداد این امر را بدون آنکه خدشه‌ای به تمامیت ارضی ایران وارد آورده باشد تأمین خواهد کرد، محمدحسین‌خان، از اصلاح‌طلبان آن روزگار، را احتمالاً به امضای توافق جدید واداشته باشد.

به هر حال، پس از آنکه شاه توافق فرستادۀ خود با نامیق‌پاشا را باطل اعلام کرد، والی عثمانی بغداد مراتب را برای کسب دستورات ثانوی به باب عالی اطلاع داد و در حالی که محمدحسین‌خان با دستورالعمل جدید خود از بغداد به استانبول رفت تا مذاکرات را در آنجا از سرگیرد، شاه ازچارلز آلیسون سفیر بریتانیا در تهران، خواست با دیگر مسئولان بریتانیایی در بغداد و در باب عالی به یاری او شتافته و از موضع ایران در این مذاکرات حمایت به عمل آورند.[50]

ولی آنچه آلیسون را در تهران نگران می‌کرد، عملکرد عمادالدوله بود. او نه تنها سیم تلگراف در نوار مرزی مورد مناقشه را بریده بود، که تهدید می‌کرد تیرهای چوبی را نیز در امتداد آن جایگزین تیرهای فلزی کند. چنین اقداماتی نه تنها پیشبرد اجرای طرح را به تعویق می‌انداخت، که می‌توانست نهایتاً به برخورد میان دو دولت ایران و عثمانی بیانجامد؛ رویدادی که نه تنها منافع بریتانیا در منطقه را تأمین نمی‌کرد، بلکه کل طرح تلگراف هندواروپایی را نیز به خطر می‌انداخت. در نتیجه، آلیسون مراتب را با میرزاسعیدخان انصاری مؤتمن الملک، وزیر خارجه ایران، در میان گذارد و بی‌مسئولیتی عمادالدوله را به وی گوشزد کرد. سعیدخان نیز در پاسخ به آلیسون اطمینان داد که دولت ایران در پی برچیدن تیرهای تلگرافی فلزی نبوده و از سوی دیگر، به والی کرمانشاه دستور داده تا از هر گونه اقدامی خودداری کرده و در انتظار پاسخ رسمی دولت عثمانی به درخواست ایران مبنی بر تعین تکلیف مناقشه مرزی بنشیند. با این همه، سعیدخان در عین حال از عملکرد عمادالدوله دفاع کرد، آن را اقدامی به منظور افزایش فشار بر باب عالی ‌خواند: در حالی که والی کرمانشاه باید در انتظار پاسخ رسمی عثمانی به درخواست ایران مبنی بر تعیین تکلیف خط مرزی می‌ماند، ”چنگ و دندان نشان دادن“ وی نیز از جمله وظایف او محسوب می‌شد، چرا که در غیر این صورت باب عالی تصور می‌کرد دولت ایران از دعوی و مطالبات خویش در نوار مرزی مذکور چشم‌پوشی کرده است.[51]

در حالی که آلیسون مناقشۀ مرزی بر سر منطقه‌ای ”کاملاً بی‌ارزش“ را ”کم‌و‌بیش بچه‌گانه“ می‌دانست، در عین حال اذعان داشت که

صرف وجود یک خط تلگراف عثمانی در منطقه‌ای که ایران آن را جزیی از حاکمیت خود می‌داند، طبیعتاً مستلزم این خواهد بود که گشت‌زنی در آن به همراه یک محافظ تُرک صورت گیرد و این البته چیزی است که ایران به سادگی زیر بار آن نخواهد رفت.[52]

با توجه به پیچیدگی موضوع مناقشۀ مرزی و اینکه پیامدهای آن کل طرح تلگراف هندوارپایی را به تعویق انداخته و به انجام رساندن آن را با مشکلات جدی مواجه کرده بود، آلیسون عاقبت متقاعد شد که این دو مسئله، یعنی مناقشۀ مرزی و خط تلگراف را می‌بایست از یکدیگر جدا کرد و از طریق سفیر انگلستان در استانبول، هنری بولور، و در ”چارچوب تفسیری منصفانه . . . از معاهدۀ تلگراف ایران و باب عالی“ پیگیری و حل و فصل کرد. به باور وی، معاهدۀ مذکور به هیچ‌وجه تأثیری بر حقوق مرزی طرفین مناقشه نداشته و بدین ترتیب، هیچ‌گونه توجیهی نیز از این منظر نمی‌توانست برای وقفه‌های طولانی و موانعی که بر سر راه تکمیل خط تلگراف ایجاد شده بود، پیدا کرد.[53]

پیرسون، فعال‌تر از همیشه و به دنبال صرفه‌جویی در وقت، از طرف ایرانی اجازه خواست تا دو بخش خط تلگراف ایران و عثمانی را در نوار مرزی مورد مناقشه به یکدیگر وصل کند. او فقط به دنبال آن بود تا خط را پس از اتصال مجدد آزمایش کند و استدلالش نیز این بود که چنین کاری تأثیری بر مناقشۀ مرزی و مجادلات سیاسی میان دو دولت ایران و عثمانی نداشته و علاوه بر این، پس از انجام آزمایش‌های لازم هم می‌شود اتصال تلگرافی میان دو بخش را دوباره قطع کرد.[54]

این مسئله، به علاوۀ نیاز پیرسون به آزمایش اتصال تلگرافی، از سوی آلیسون در دیداری با ناصرالدین شاه در اواسط اوت 1864 در میان گذارده شد. ناصرالدین‌شاه تلگراف را برای ایران نوآورانه و متجدد خواند و در پاسخ آلیسون گفت که همۀ اقدامات لازم برای تکمیل این طرح از سوی دولت متبوع او صورت گرفته و خود او شخصاً از همۀ وزیران خویش خواسته است که با سخت‌کوشی و جدیت هر چه تمام‌تر این مسئله را پیگیری کنند. با این حال، شاه از اتصال دوبارۀ دو خط ایران و عثمانی به یکدیگر برای انجام آزمایش‌های مورد نظر پیرسون بیمناک بود و خطاب به آلیسون اضافه کرد که چنین اقدامی بر مذاکرات جاری تأثیراتی منفی بگذارد.[55] آلیسون در پاسخ با این نظر شاه ایران مخالفت کرد وگفت که اتصال این دو خط به یکدیگر تأثیری در مذاکرات سیاسی نداشته و همچنان که در موافقتنامه بغداد میان میرزا‌حسین‌خان قزوینی و نامیق‌پاشا نیز آمده است، این دو مسئله از یکدیگر جدا هستند.[56] با وجود توضیحات آلیسون، شاه ایران بر مواضع خود پافشاری کرد و دو مسئلۀ اتصال تلگرافی دو خط با یکدیگر از یک سو و مناقشۀ مرزی میان ایران و عثمانی از سوی دیگر را با یکدیگر مرتبط دانست:

اگر قشون عثمانی صرفاً برای گشت‌زنی و محافظت از خط تلگراف هم در آن منطقه رفت‌وآمد داشته باشند، این مسئله از سوی قبایل ایرانی ساکن آنجا چنین استنباط خواهد شد که باب عالی با موفقیت مدعیات مرزی خود در این سرحدات را به کرسی نشانده است.[57]

بدین ترتیب، مخالفت ایران با موافقتنامۀ بغداد برای بریتانیایی‌های آشکارتر شد. مناقشۀ میان ایران و عثمانی نه تنها بر سر حاکمیت مرزی بود، بلکه حاکمیت این دو بر قبایل بیابانگرد این نواحی را نیز شامل می‌شد و این خود موضوعی بود تازه و بسیار قابل توجه. چرا که چنین چیزی نه تنها به معنی حاکمیت بر منطقه‌ای بود که این قبایل در آن سکنی گزیده بودند، که حاکمیت بر قبایل فوق اخذ مالیات و جمع‌آوری سرباز از آنها را نیز شامل می‌شد. از آنجا که گشت‌زنی سربازان در هر نقطه‌ای به معنی حاکمیت دولت متبوع آنها بر آن سرزمین تعبیر می‌شد، بسیار طبیعی بود که شاه ایران با آن مخالفت و چنین استدلال کند که در غیر این صورت، قبایل این نواحی با دیدن سربازان عثمانی باب عالی و نه ایران را حاکم این مناطق قلمداد کرده و کاری به این نخواهند داشت که چه توافقی روی کاغذ میان طرفین صورت گرفته است. بنابراین، شاه از آلیسون خواست موضوع اتصال دو خط تلگراف را تا رسیدن خبر جدیدی در خصوص پیشرفت مذاکرات جاری در استانبول به حالت تعلیق درآورد.[58]

در عین حال، شاه و دولت او در تلاش بودند حداکثر بهره‌برداری را از وضع موجود بکنند. لازم به یادآوری است که در آن مقطع زمانی، شورش قبیلۀ متمرد بنی‌منتفق در جنوب بین‌النهرین تکمیل خط بغداد–بصره را حداقل برای مدتی ناممکن ساخته بود.[59] به همین سبب، یگانه راه برای فعال‌سازی خط تلگراف هندواروپایی در غیاب بدیل جنوبی آن از طریق بصره و خلیج فارس، همانا از خاک ایران می‌گذشت. تمام خط هم تا آن زمان ساخته و آماده بهره‌برداری شده بود، مگر همان قطعه‌ای که در نوار مرزی مورد مناقشه معطل مانده بود. بنابراین، آلیسون به این نتیجه رسید که دلیل به تعویق انداختن تکمیل خط تلگراف مرزی از سوی ایران این است که حکومت این کشور می‌خواهد از این راه بریتانیا را تحت فشار قرار دهد تا برای راه‌اندازی خط هندواروپایی هم که شده، باب عالی را به نوبه خود تحت فشار گذارد و امتیازهای مرزی مورد توجه ایران را از آن کشور به دست آورد؛ ”امتیازهایی که بیشتر با حقوق ایران در منطقۀ مرزی همخوانی داشته باشد.“[60]

با تحلیل نظر عثمانی در این باره، آلیسون به این نتیجه رسید که باب عالی، در آن شرایط، جز قبول مواضع ایران و دادن امتیاز‌ به این دولت چاره‌ای دیگر ندارد. بدین معنی که عدم موفقیت باب عالی در تکمیل خط بغداد–بصره، به دلایلی که در بالا ذکر شد، باعث شده بود که اگر عثمانی می‌خواست از خط ساخته‌شدۀ استانبول-بغداد بهره‌برداری و آن را به تبادلات تلگرافی بین‌المللی هندواروپایی متصل کند، چاره‌ای جز مصالحه با دولت ایران در این زمینه نداشت.[61]

بدین ترتیب بود که تا پیش از پایان ماه اوت 1864، زمینۀ توافقی در این زمینه در استانبول به دست آمد. بر اساس معاهدۀ جدید تلگراف ایران و عثمانی، هیئتی متشکل از بازرسان دو طرف مأمور رسیدگی به این موضوع و تثبیت خط مرزی در نوار مورد مناقشه و تعیین محل اتصال دو شبکۀ تلگرافی در آن شدند.[62] معاهدۀ جدید عملاً بدین معنی بود که دو دولت ایران و عثمانی نه بر سر تعیین خط مرزی در امتداد درازای آن، که تنها در طول نواری که قرار بود سیم تلگراف هندواروپایی از آن عبور داده شود، با یکدیگر به توافق رسیده بودند و این خود به معنی اهمیتی بود که دو طرف برای تلگراف قائل بودند.

نامیق‌پاشا، والی عثمانی بغداد، که از عقد معاهدۀ جدید تلگراف خرسند نبود، از سوی باب عالی مأمور شد فصل نوین و دوستانه‌ای در روابط و مکاتبات خویش با همتای ایرانی‌اش، عمادالدوله، باز کند. این دو از این پس از طرف دولت‌های متبوع خویش مأموریت یافتند با اتکا به قدرتی که در این زمینه به آنها اعطا شده بود، معاهدۀ جدید تلگراف را اجرایی کنند. نامیق‌پاشا و عمادالدوله نیز با منصوب کردن میرزاهیرات و محمدزمان‌خان به عنوان دو بازرس عثمانی و ایرانی در هیئت فوق‌الذکر دست به کار اجرای معاهدۀ جدید تلگراف شدند.[63]

درحالی که کمبال انگلیسی عضو ناظر در کمیسیون ایرانی-عثمانی اجرای معاهده، جدید تلگراف به شمار می‌رفت، موضع دولت ایران طی این مذاکرات اندکی دگرگون شد: ایران در عین اینکه پاشاکوپری را کماکان نقطه‌ای می‌دانست که سرحدات شرقی آن متعلق به قلمرو این دولت محسوب می‌شد،[64] در قالب اجرای معاهدۀ جدید قبول کرد محل اتصال دو خط تلگراف ایران و عثمانی در سه مایلی شرق این نقطه، در قریه‌ای به نام مردازما،[65] مستقر شود. تغییر موضع ایران را باید در چارچوب نیاز و اشتیاق این کشور به توسعۀ تلگراف در سطوح محلی و منطقه‌ای جستجو کرد.

در واقع، شاه و دولت وی با آگاهی کامل از سودمندی خط تلگراف هندواروپایی برای منافع ایران به این نتیجه‌رسیده بودند که دادن امتیازی کوچک به عثمانی، که اساس حاکمیت کشور در سرحدات غربی را به مخاطره نمی‌انداخت و در عین حال به تکمیل خط و راه‌اندازی ارتباطات تلگرافی نیز کمک می‌کرد، به نفع ایران بود. توسعۀ محلی و منطقه‌ای تلگراف هندواروپایی واقعاً هم به نفع ایران بود. در سطح محلی، عدم خاتمه دادن به معضل قبیله متمرد بنی‌منتفق تکمیل خط بغداد–بصره را به تعویق انداخته، انشعاب ایرانی خط هندواروپایی را ضروری و به یگانه گزینۀ موجود مبدل ساخته بود. در سطح منطقه‌ای هم رویدادی جدید موجب شده بود تا باب عالی تحت فشاری مضاعف به درخواست ایران در زمینۀ تلگراف و تعیین خط مرزی میان دو کشور با مساعدت بیشتری رو نشان دهد. در 24 اوت 1864، در تهران معاهدۀ تلگراف ایران و روسیه میان میرزاسعیدخان از یک سو و نمایندۀ روسیه تزاری از سوی دیگر به امضا رسیده بود.[66] علی‌پاشا، وزیر امور خارجه باب عالی، پیامدهای معاهدۀ تلگراف ایران–روسیه را برای منافع عثمانی کاملاً بیان داشته است: چنانچه تبادلات تلگرافی از طریق خط جدید ایران–روسیه، پیش از وصول توافقی میان باب عالی و ایران در این زمینه، روال عادی پیدا کند، این احتمال وجود خواهد داشت که کل ترافیک تلگراف هندواروپایی روزی بدون عبور از هیچ‌یک از سرزمین‌های عثمانی و از راه ایران و روسیه جریان داده شود. چنین چیزی برای باب عالی می‌توانست گران تمام شود و مخاطرۀ بزرگی محسوب می‌شد. بدین ترتیب، علی‌پاشا با فوریت هر چه تمام‌تر دو دستور را خطاب به نامیق‌پاشا تلگراف می‌کند: نخست، وصول توافق با طرف ایرانی در اسرع وقت؛ دوم، حصول اطمینان از کارآیی خطوط تلگراف روبه‌زوال عثمانی.[67]

با مراجعه به معاهدۀ ایرانی عثمانی تلگراف، هنری بولور، سفیر بریتانیا در باب عالی، از دولت ایران برای تبدیل موضوع سادۀ اتصال دو خط تلگراف به یک مناقشۀ مرزی انتقاد کرد. او با تأکید بر اینکه تداوم چنین مشکلاتی می‌تواند سالانه 30 هزار تومان خسارت برای دولت و خزانۀ ایران در پی داشته باشد، نسبت به ”مزاحمت‌های جدی“ در صورت ادامه یافتن مناقشۀ مذکور هشدار داد. او همچنین از آلیسون خواست تا برای شاه روشن کند که ”مجادله و دعوا با ترکیه بر سر یک تکه بیابان نباید بیش از این ممانعتی برای گسترش تمدن شده و کار بریتانیایی‌ها را به تعویق بیاندازد.“[68]

بنابراین، در حالی که استوارت در استانبول و کمبال در بغداد بر حکومت عثمانی فشار می‌آوردند، آلیسون در تهران و بیش از او بولور در استانبول حکومت ایران را در این زمینه تحت فشار فزاینده گذاشتند. اگرچه بریتانیا شدیداً خواهان راه‌اندازی هرچه سریع‌تر خط ارتباط تلگرافی هندواروپایی بود، ولی نمی‌خواست این امر به قیمت جنگی تازه میان ایران و عثمانی صورت پذیرد، چرا که در این صورت چنین نزاعی نهایتاً به تضعیف این دو دولت و منطقۀ حایل در برابر امیال توسعه‌طلبانۀ روسیه به سوی هند می‌انجامید. به همین علت هم دولت بریتانیا سعی بر این داشت تا در مناقشۀ میان امپراتوری عثمانی و ایران هرچه بی‌طرف‌تر نمایان شود و فقط به هشدار دادن به این دو در خصوص پیامدهای وخیم پافشاری بر جدال مرزی و تأخیر در تکمیل خط تلگراف بسنده کند. در میان پیامدها، بریتانیا به موارد فوق اشاره داشت: پیامدهای دیپلماتیک (خدشه وارد شدن به روابط فی‌مابین دو دولت ایران و عثمانی و نیز روابط آنها با بریتانیا)؛ پیامدهای سیاسی (در نظر گرفتن خطر جنگ میان ایران و عثمانی)؛ پیامدهای اقتصادی (از دست دادن درآمدهای قابل‌ملاحظه برای طرفین)؛ و پیامدهای فرهنگی (از دست دادن فرصت پیوستن به خانوادۀ جهانی تمدن و ملل متمدن).

برای تسهیل وصول هر چه سریع‌تر توافق میان ایران و عثمانی، بولور پیشنهاد کرد تا کمبال و سرویس‌های تحت مسئولیتش به عنوان میانجی به داوری میان دو دولت گمارده شوند.[69] به نظر می‌رسد که فشارهای بریتانیا نهایتاً نتیجه داد و دو دولت ایران و عثمانی با پذیرفتن پیشنهاد بولور قبول کردند کمبال در بغداد با نامیق‌پاشا و محمد‌زمان‌خان، کنسول ایران در بغداد، برای حصول توافق میان این دو به مذاکره بنشیند.

بالاخره، در 20 سپتامبر 1864، مذاکره‌کنندگان در بغداد به توافق رسیدند که سه طرح پیشنهادی از سوی سه طرف تسلیم دو پایتخت بشود. این سه طرح به ترتیب به قرار زیر بودند:

نامیق‌پاشا پیشنهاد داده بود تا تمامی تیرهای تلگراف و سیم‌های خطوط مستقر در نوار مرزی مورد مناقشه کلاً برچیده شده و به جای آن، یک پیک اسب‌سوار میان خانقین (شرقی‌ترین نقطۀ تحت حاکمیت بلامنازع عثمانی) و قصرشرین (غربی‌ترین نقطۀ تحت حاکمیت بلامنازع ایران) ترتیب داده شود.

محمدزمان‌خان پیشنهاد داده بود تا خط تلگراف نوار مرزی مورد مناقشۀ خانقین–قصرشیرین را دور زده و به نواری که مناقشۀ چندانی در آن وجود ندارد، مانند بن‌کودرا (در سمت عثمانی) و کرآتو (در سمت ایران)، منتقل شود.

کمبال هم در یک طرح سوم پیشنهاد داده بود تا سیم تلگراف در نوار مورد مناقشه روی تیرهایی به ترتیب چوبی و فلزی یا روی تیرهای بنایی‌شده نصب شود تا هم موضوع مجادلۀ سیاسی دو کشور بر سر تعیین مرز مشترک خانقین تحت تأثیر خط تلگراف قرار نگرفته باشد و هم تکمیل خط به تعوق نیفتد.[70]

هم کمبال و هم استوارت هر سه پیشنهاد را بررسی و نتایج کار خود را برای هر سه دولت ارسال کردند.

پیشنهاد نامیق‌پاشا مبنی بر برچیدن تیرهای تلگراف موجود در نوار مرزی مورد مناقشه و جایگزینی خط در این منطقه با پیک‌های اسب‌سوار هزینۀ مالی و زمانی سنگینی در بر داشت که کمکی نیز به حل معضل مرزی نمی‌کرد. از این گذشته، جایگزینی ارتباط تلگرافی با پیک‌های اسب‌سوار نه تنها از سرعت مبادلات می‌ کاست که منتهی به جابه‌جایی بخشی یا حتی کل حجم ارتباطات از خط مورد نظر بریتانیا به خط ایران–روسیه می‌شد.

طرح پیشنهادی محمدزمان‌خان، با توجه به اینکه همۀ مرز میان ایران و عثمانی در طول خود کم‌و‌بیش مورد مناقشه بود و تثبیت نشده بود، با جابه‌جا کردن مشکل از نقطه‌ای به نقطه‌ای دیگر فقط هزینۀ کار را بالا می‌برد و مشکلی را حل نمی‌کرد.

برخلاف دو پیشنهاد فوق، طرح کمبال مبنی بر نصب سیم تلگراف در نوار مورد مناقشه روی تیرهایی به ترتیب چوبی و فلزی یا روی تیرهای بنایی‌شده، با جدا کردن دو موضوع از یکدیگر، هم به پیشبرد و تکمیل خط هندواروپایی کمک می‌کرد و هم تأثیری بر مجادلۀ سیاسی و مرزی میان دولتین ایران و عثمانی نداشت. از این گذشته، از آنجا که دو طرف لااقل در ارتباط با محدودۀ نوار مورد مناقشه، یعنی حدفاصل میان پاشاکوپری عثمانی در شرق و قریۀ شمیل ایرانی در غرب، اختلاف نظری نداشتند، به راحتی این امکان وجود داشت تا تیرهای مشکل‌زا به دقت مشخص شوند.[71]

در حالی که این سه طرح را دولتین ایران و عثمانی در تهران و در استانبول بررسی می‌کردند، نامیق‌پاشا در بغداد کماکان برای بریتانیایی‌ها مشکل‌تراشی می‌کرد. او در حالی که پیشنهاد کمبال انگلیسی را کاملاً رد می‌کرد، این‌گونه وانمود می‌کرد که با بررسی طرح پیشنهادی طرف ایرانی، یعنی محمد‌زمان‌خان، مخالفت نخواهد کرد.[72] از طرف دیگر، دولت ایران بر این باور بود که نامیق‌پاشا علاقه‌ای به حل و فصل سریع موضوع ندارد و فقط با استفاده از تاکتیک‌های گوناگون در پی خرید وقت است.[73]

دولت انگلستان هم در این میان درمانده بود که چه کند، زیرا از یک سو با تکمیل خط ارتباط تلگرافی هند با اروپا فاصله چندانی نداشت و از سوی دیگر، با مشکل جدیدی از طرف نامیق‌پاشا روبه‌رو شده بود. خط تلگراف هندواروپایی از سمت غرب در حد فاصل میان اروپا و بغداد راه‌اندازی شده بود و تا پیش از 26 سپتامبر 1864 کارهای اجرایی آن در بخش شرقی‌، یعنی میان تهران و هند، هم به پایان رسیده بود.[74] از این گذشته، خط مذکور از تهران به سوی غرب و از بغداد به سوی شرق تا سرحد نوار مرزی مورد مناقشه هم کشیده شده بود و تا تکمیل پروژۀ هندواروپایی واقعاً چند روزی بیش نمانده بود. در چنین اوضاع و احوالی، بریتانیایی‌ها چنان درمانده بودند که حتی حاضر شدند طرح پیشنهادی نامیق‌پاشا را هم به شرط عدم مخالفت طرف ایرانی قبول کنند، اگرچه چنین اقدامی، یعنی متوسّل شدن به پیک‌های اسب‌سوار در نوار مرزی مورد مناقشه، تبادلات تلگرافی را سه تا چهار ساعت به تأخیر می‌انداخت[75]. لازم به یادآوری است که در تبادلات تلگرافی آن زمان، متصل کردن دو نقطۀ دورافتاده می‌توانست چند ساعت و گاه چند روز به درازا بیانجامد. این امر چند علت اصلی داشت که در آن میان می‌توان به این موارد اشاره کرد: تعدد کشورهایی که خط تلگراف از آنها عبور می‌کرد؛ تعداد دفعاتی که پیام ارسالی باید در طول این خط ترجمه و بازترجمه می‌شد؛ ساعات کاری ایستگاه‌های تلگرافی سر راه که برخی شبانه‌روزی بوده و برخی دیگر تنها چند ساعت در روز و شب کار می‌کردند؛ ساعت و فصل ارسال پیام، بسته به آنکه کارمندان ایستگاه سر کار بودند یا در تعطیلات به سر می‌بردند و دلایلی دیگر از این دست. بنابراین، به نظر می‌رسد که آگاهی به چنین وضعیتی انگلیسی‌ها را بر آن داشته بود تا راهکارهای بدیل راه‌اندازی خط را بپذیرند، هرچند تأخیر مضاعفی در ارسال پیام پدید می‌آورد. با این حال، به مرور زمان ارتباطات تلگرافی چنان بهبود یافت که ارسال پیام، حتی میان دو نقطۀ دوردست، تقریباً آنی شد.

قطع سیم‌های تلگراف به دستور عمادالدوله خیلی زود و آشکارا به نفع عثمانی تمام شد. چمپین در این باره به آلیسون اطلاع داد که

ترک‌ها به ایرانی‌ها می‌خندند، چرا که قطع سیم‌های تلگراف به دست آنها باعث شده که تبادلات نه از طریق خاک ایران، که از راه عثمانی و از مسیر بغداد–بصره عبور داده شود و بخت در این قضیه با ترک‌ها بوده، نکته‌ای که قائم‌مقام خانقین نیز آن را گوشزد کرده است.[76]

به باور آلیسون، استدلال ترک‌ها مبتنی بر دو رویداد دیگر نیز بود. یکی اینکه، بالاخره پس از مدتی و تا پیش از پایان ماه سپتامبر 1864، نامیق‌پاشا موفق می‌شد قبیلۀ متمرد منتفق[77] در بین‌النهرین را تا حدی سر جای خود نشانده، تکمیل و راه‌اندازی خط بغداد–بصره را پیش ببرد و دوم اینکه، خط ارتباطی ایران–روسیه، که به قول آلیسون در شرایط ”ناامیدکننده‌ای“[78] قرار داشت، اصلاً در وضعیتی نبود که بتواند روزی به راه ارتباطی اصلی در مبادلات تلگرافی اروپا با هند تبدیل شود. این دو رویداد می‌تواند به تنهایی نشانۀ این باشد که چرا باب عالی عجله‌ای در تحت فشار قرار دادن والی خود در بغداد برای دستیابی به توافقی با ایران در زمینۀ مناقشۀ مرزی نداشت.

همین اوضاع و احوال بود که دولت بریتانیا را بر آن داشت مسئلۀ جایگزینی ارتباط تلگرافی در نوار مرزی مورد مناقشه با پیک‌های اسب‌سوار را با طرف ایرانی در میان بگذارد.[79] برای کسب دستور هم دولت ایران چاره‌ای جز ارجاع پیشنهاد انگلیسی‌ها به ناصرالدین‌شاه نداشت؛ ضرورتی که موجب تأخیر بیشتر در حل و فصل قضیه شد، زیرا شاه قاجار در آن زمان برای شکار در سرحدات شمالی ایران و در مازندران به سر می‌برد.[80]

در عین حال، نامیق‌پاشا کماکان به استفاده از تاکتیک‌های خود برای خرید وقت ادامه ‌داد. پیشنهاد جدید پاشا مبنی بر این بود که هیئتی مرکب از ”ریش‌سفیدهای“ دو طرف، یعنی از خانقین به نمایندگی از عثمانی و از ذهاب به نمایندگی از ایران، دور هم گرد آمده و معضل مرزی را با یکدیگر به مذاکره بگذارند. کمبال هم در واقع معتقد بود که تاکتیک جدید پاشای بغداد هدف دیگری جز خرید وقت و به تعویق انداختن دوبارۀ حل و فصل نهایی موضوع نداشت.[81]

اواسط اکتبر1864 بود که آلیسون به این نتیجه رسید که معضل مرزی میان ایران و عثمانی بالاخره ”راه حلی معتدل“ پیدا می‌کند.[82] برآورد خوش‌بینانۀ آلیسون مبتنی بر آخرین طرح پیشنهادی باب عالی بود؛ طرحی که بر اساس آن، خط تلگراف می‌بایست به طول دقیقاً سه مایل، از شرق خانقین (مردازما) و از غرب قصرشیرین (قلعه‌شمیل) ادامه می‌یافت. این طرح اگرچه سر دو خط ایرانی و عثمانی را سه مایل دیگر به یکدیگر نزدیک‌تر می‌کرد، ولی مسئلۀ مرزی را به طول سه تا چهار مایل کماکان بلاتکلیف باقی می‌گذاشت.[83]

دولت ایران با پیشنهاد جدید عثمانی بر پایۀ این استدلال که نزدیک کردن سر دو خط به یکدیگر می‌تواند به این مفهوم تلقی شود که نقطۀ اتصال نهایی دو شبکۀ تلگراف و در نتیجه خط مرزی میان دو کشور در جایی در این وسط خواهد بود، مخالفت کرد. به عبارت دیگر، دولت ایران اگرچه آماده بود ادامه دادن خط عثمانی تا مردازما را بپذیرد، ولی با پایان دادن خط ایران در هر محلی در شرق مردازما و در نتیجه با ادعای احتمالی حاکمیت عثمانی بر سرزمین‌های واقع‌شده در شرق این نقطه مخالفت می‌ورزید. عمادالدوله که نظراتش در این باره مورد توجه دولت ایران بود، با استناد به معاهدۀ دوم ارزروم، استدلال می‌کرد که پیمان‌نامۀ مذکور مشخصاً مقرر ساخته بود که تپۀ مردازما و نواحی شرقی آن متعلق به ایران بوده و هیچ ربطی به عثمانی و حاکمیت آن در این مناطق ندارد.[84]

از سوی دیگر، استوارت نیز به نوبۀ خود شدیداً از وضع موجود و رویدادهای مرتبط با آن انتقاد می‌کرد. دولت بریتانیا تا آن زمان بیش از 400 هزار پوند استرلینگ برای کشیدن کابل از زیر دریا در خلیج فارس در امتداد سواحل مکران هزینه کرده و سالانه 20 هزار پوند هم برای ساماندهی واقعاً عالی دفاتر و ایستگاه‌های مرتبط با خط تلگراف خرج تقبل کرده بود. ادارات دیگری نیز با بودجۀ سالانه 8 هزار لیور در ایران و 2 هزار پوند در بین‌النهرین برای این خط استقرار یافته و دولت بریتانیا هزینۀ آنها را می‌پرداخت. تمامی این مخارج فقط به سبب ادامۀ مناقشۀ مرزی میان ایران و عثمانی، 8 ماه بی‌بهره و بلااستفاده مانده بود.[85] از دید استوارت، نامیق‌پاشا و سیاست‌هایش در قبال قبیلۀ منتفق از یک سو و مناقشۀ مرزی با ایران از سوی دیگر علت اصلی به تعویق افتادن اتصال و راه‌اندازی خطوط تلگراف بغداد–بصره و خانقین–قصرشیرین به شمار می‌رفت؛ تأخیری که ”خسارت‌های مالی جدی“ برای هر سه دولت در پی داشت. به عقیدۀ استوارت، ادامۀ این وضع نتیجه‌ای جز انتقال ارتباطات تلگرافی میان اروپا و هند از طریق خط ایران–روسیه نمی‌توانست داشته باشد، اگرچه این خط، همچنان که پیش از این متذکر شدیم، وضعیت بسیار بدی داشت.[86]

در چنین اوضاعی بود که ویلیام استوارت، کاردار بریتانیا در استانبول، به این نتیجه رسید که برای پیشبرد مذاکرات و حل و فصل نهایی آن چاره‌ای جز خنثی کردن نفوذ نامیق‌پاشا، والی عثمانی بغداد، باقی نمانده است و برای نیل به چنین هدفی بایست مذاکرات را از بغداد به استانبول منتقل می‌کرد. علی‌پاشا و حسین‌خان با این موضوع موافقت کردند.[87] پیشنهاد استوارت طرح مدبرانه‌ای بود، زیرا هر دو نمایندۀ ایران و عثمانی متقبل شدند طرح پیشنهادی کمبال را در دستور کار خود قرار دهند: بدین ترتیب که خط تلگراف را در حد فاصل قریه‌شمیل و مردازما روی تیرهایی به ترتیب چوبی و فلزی کار بگذارند؛ کارگذاری و راه‌اندازی این خط به معنی از میان برداشته شدن موضوع مناقشۀ مرزی به شمار نخواهد رفت؛ و بالاخره اینکه، این خط را بریتانیایی‌ها و به هزینۀ مشترک دولت‌های ایران و عثمانی خواهند ساخت.[88]

ترتیبات جدید نخست از سوی باب عالی در 5 نوامبر همان سال تصویب شد[89]. این امر بدان معنی بود که از 40 تیر تلگرافی که تا آن زمان کار گذارده شده بود، 20 تیر1864 باید عوض و با تیرهای چوبی جایگزین می‌شد.[90] این خبر فقط 12 روز بعد، یعنی در 17 نوامبر، به گوش دولت ایران رسید و این خود گویای این مهم بود که روابط میان این دو دولت تا چه حد به راه‌اندازی خط تلگراف مذکور نیازمند بود.[91] پاسخ ایران با این همه خیلی سریع واصل شد. شاه رنجش خودش را از طرح پیشنهادی کمبال و از رفتار میرزاحسین‌خان در قبال آن بیان کرده و گفت که ایران و عثمانی در این خصوص پیش از این هم معاهده‌ای دوطرفه داشته و به امضا رسانده بودند و در نتیجه، دلیلی برای عقد پیمان‌نامه‌ای جدید وجود نداشته و بر اساس توافقنامۀ ازپیش‌موجود، اتصال میان دو خط تلگراف می‌بایست نه حد فاصل قریه‌شمیل و مردازما که در خانقین صورت گیرد.

بگذارید دولت انگلستان همین معاهدۀ ازپیش‌موجود را بررسی کرده و اگر ایرادی در آن می‌بینند به ما اطلاع دهند. و اگر ایرادی به آن وارد نیست، پس چرا به ترک‌ها فشار نمی‌آورند که به تعهدات خویش در آن چارچوب عمل کنند؟ چرا همواره ما باید در برابر تخطی آنها از تعهداتشان تسلیم شویم؟ . . . با این حال، برای تسهیل روند کار هم که شده، به آنها گفتیم که با اتصال دو خط در مردازما در یک فرسخی شرق خانقین مخالفتی نخواهیم داشت . . . آیا رفتاری منصفانه‌تر از رفتار ما می‌شود انتظار داشت؟ ولی به جای قدردانی از نیّات خوب ما، ترک‌ها در پی آن هستند تا از مواضع مصالحه‌جویانۀ ما امتیازهای جدیدی کسب کرده، قلمروی را که اساساً متعلق به ماست، منطقۀ بی‌طرف اعلام کنند. ما چنین چیزی را قبول نخواهیم کرد.[92]

با جلب رضایت باب عالی با توافق استانبول، انگلیسی‌ها بر آن شدند تا شاه را نیز برای به دست آوردن پاسخ مثبت تحت فشار قرار دهند. دبلیو جی دیکسون، دبیر سفارت بریتانیا در تهران، بر آن شد تا در این زمینه از اهمیت منازعۀ مرزی میان ایران و عثمانی کاسته و برعکس، بر پیامدهای منفی رد توافق استانبول تأکید ورزد. او در این خصوص به مخاطب ایرانی خود، میرزاسعیدخان، گوشزد می‌کند که ”اختلاف‌نظرهای بی‌ارزش نزدیک است خسارت‌های مالی بزرگی برای طرفین به بار بیاورند.“ وزیر نیز به او پاسخ داد که ”شاه ایران برای قلمرو خود ارزش بیشتری قائل است تا برای پول.“[93]

با توجه به مشکلاتی که طرف ایرانی برای دیکسون به وجود آوردند، آلیسون دست به کار شد و با آنها به مذاکره نشست و بالاخره پس از چند روز گفت‌وگو موفق شد توافق شاه و دولت را با موافقتنامۀ جدید استانبول کسب کند.[94] اسناد باقی‌مانده از این مذاکرات به شیوۀ برخورد آلیسون و اینکه چگونه توانست در آنجا که دیکسون شکست خورده بود پیروز شود اشاره‌ای نمی‌کنند، ولی احتمالاً شاید آلیسون فقط به این بسنده کرده باشد که بر استدلال‌هایی که پیش‌تر از آنها یاد کردیم پافشاری کرده و آنها را توضیح داده باشد: پیامدهای منفی مالی برای هر سه دولت، امکان رویارویی با امپراتوری عثمانی، آسیب دیدن روابط ایران و بریتانیا، عدم تأثیر موافقتنامۀ استانبول بر مناقشۀ مرزی ایران و عثمانی، امکان عبور مبادلات تلگرافی از مسیر بصره به جای خاک ایران و مانند اینها.

با این همه، طرف ایرانی به محض اعلام رضایت با ترتیبات تازۀ استانبول، دربارۀ چگونگی تدابیر محافظتی خط تلگراف پس از تکمیل آن در نوار مرزی مورد مناقشه توضیحاتی خواست و خیلی زود معلوم شد که هیچ‌یک از طرفین مذاکره تا به آن زمان تدبیری در این باره نیاندیشیده بودند. آلیسون در این باره به این نکته اشاره دارد که

از آنجا که خط مذکور ترکیبی از تیرهای چوبی و فلزی بوده و نیز به هزینۀ مشترک دو دولت ایران و عثمانی ساخته می‌شود، به همین ترتیب هم وظیفۀ حراست و گشت‌زنی از آن باید بر عهده این دو دولت باشد.[95]

دولت ایران که همواره مدعی حاکمیت بر سرحدات شرقی مردازما بود، با این پیشنهاد آلیسون مخالفت کرد. برای طرف ایرانی، موافقت با بی‌طرفی خط تلگراف هیچ ربطی به قبول گشت‌های مختلط در قلمروی که ایران مدعی حاکمیت بر آن بود نداشت و این دو موضوع کاملاً از یکدیگر جدا بودند. به این ترتیب، شاه گشت‌زنی منحصراً ایرانی خط تلگراف را شرط لازم و ضروری موافقت با توافق استانبول اعلام کرد.[96] آلیسون هم که اطمینان داشت چنین شرطی قطعاً تکمیل خط را به آینده‌ای نامعلوم موکول خواهد کرد،[97] به پافشاری خود برای پُررنگ نشان دادن پیامدهای منفی عدم موافقت با توافق استانبول ادامه داد. چنین بود که ایران و انگلیس نهایتاً توافق کردند در همان حال که انگلیسی‌ها رضایت ایران با موافقتنامۀ استانبول را مخفی نگه می‌دارد، حسین‌خان پیگیر حصول توافق عثمانی با گشت‌زنی انحصاری ایران در امتداد خط تلگراف باشد. با این همه، حسین‌خان از سوی دولت متبوع خود محرمانه مجاز شد تا حتی در صورت شکست در چانه‌زنی با عثمانی برای کسب موافقت آنها با گشت‌های ایرانی خط، پیش‌نویس معاهدۀ استانبول را امضا کند.[98]

شاه نیز برای اینکه بخت موفقیت حسین‌خان در استانبول را بالا برده باشد، بار دیگر از آلیسون خواست حمایت بریتانیا از مأموریت حسین‌خان را به دست ‌آورد. آلیسون که از کوتاه آمدن شاه آگاه بود، از همکاران بریتانیایی خود در باب عالی و در بغداد خواست از اقدامات لازم برای به دست آوردن موافقت عثمانی با درخواست شاه کوتاهی نکنند.[99] با این حال، این اقدامات بریتانیایی‌ها به جایی نرسید. استوارت در این باره توضیح می‌دهد که ”دعوی [شاه] چنان بود که نه باب عالی می‌توانست آن را قبول کند و نه خود او قادر بود تا ابد از آن حمایت کند.“ بدین ترتیب، در 5 دسامبر 1864 و پس از دو هفته مذاکرات بی‌نتیجه در استانبول، میرزاحسین‌خان به نمایندگی از ایران و علی‌پاشا به نمایندگی از باب عالی پیش‌نویس معاهدۀ مذکور را بدون در نظر گرفتن موضع ایران مبنی بر انحصار ایرانی گشت‌زنی خط تلگراف امضا کردند.[100]

در این معاهده، دو طرف ایرانی و عثمانی موافقت کردند که نخست، کار ساخت‌وساز خط تلگراف در قلمرو مورد مناقشه به بریتانیا سپرده شده و هزینۀ آن را مشترکاً دولتین ایران و عثمانی متقبل شوند؛ دوّم، گشت‌زنی محدودۀ بی‌طرف خط را گشت‌های ایرانی و عثمانی صورت دهند و هر یک مسئول نگهداری و تعمیر و کارآیی تیرهای متعلق به خود باشند؛ و سوّم اینکه، انتظامات و تدابیر قضایی اعمال‌شده در محدودۀ بی‌طرف می‌بایست کماکان بر همان چارچوب‌های قبلی جاری شود.[101]

کارکنان بریتانیایی مسئول اجرای طرح بغداد را به مقصد محدودۀ بی‌طرف و محل ساخت خط تلگراف در 19 دسامبر همان سال ترک کردند، ولی تا رسیدن مباشران ایرانی، کار را تا 5 ژانویه 1865 آغاز نکردند. کار ساخت‌وساز پس از آن در دو روز تمام شد و بالاخره، با سپری شدن تأخیری طولانی، در 7 ژانویه دو شهر کلکته و لندن سرانجام از طریق خط تلگراف[102] به یکدیگر متصل شدند.

نتیجه‌گیری

خط تلگراف هندواروپایی از بنیاد طرحی بریتانیایی و برای خدمت به منافع و نیازهای امپراتوری بریتانیا بود. با این حال، امتیازهای آن از چشم حاکمان کشورهای خاورمیانه، که خط مذکور از آنها عبور می‌کرد، پنهان نبود. دو تن از این حاکمان سلطان عثمانی و شاه ایران بودند. این دو برای تأمین منافع متبوع خویش از آن رو به ساخت‌وساز و راه‌اندازی خط تلگراف کمک کردند که از یک سو به وضعیت خزانه‌های خالی‌شدۀ خود بهبودی هرچند اندک ببخشند و از سوی دیگر، دامنۀ اقتدار دولت مرکزی را به سرحدات وسیع و دورافتادۀ قلمرو تحت حاکمیتشان بسط دهند. با این حال، آنچه در دید ایشان به اندازۀ امتیازهای ذکرشدۀ تلگراف و حتی بیش از آن اهمیت داشت، تثبیت و تضمین حاکمیت هر یک بر قلمرو خویش بود. لازم به یادآوری است که مرز میان این دو امپراتوری برای قرن‌ها نامعین و درنتیجه سیال و مبهم باقی مانده بود. با رسیدن تلگراف به این منطقه و ضرورت کشیدن خطوط آن و گشت‌زنی و نگهداری آنها از سوی دولت‌های ذی‌نفع در قلمرو حاکمیتشان، مسئلۀ تثبیت مرزها فوریت و جدیت تازه‌ای پیدا کرد. از این گذشته، از آنجا که محاسبۀ تعرفه‌های تلگراف بر پایۀ طول خطوط ملی به نسبت طول کل خط ارتباطی میان فرستنده و گیرنده صورت می‌گرفت، تعیین مرز بلامنازع میان دولت‌ها ضروری‌تر از پیش شده بود. همچنین، وارد شدن تلگراف به این منطقه با دوران کاهش قلمرو دو امپراتوری ایران و عثمانی هم‌زمان شده و از این رو، رهبران این دو کشور بیش از پیش نسبت به از دست دادن سرزمین‌های بیشتری از قلمرو تحت حاکمیت خود حساسیت نشان می‌دادند. این موضوع چنان حساسیتی یافته بود که رهبران فوق‌الذکر حاضر نبودند حتی در مواردی که نوار مرزی مورد مناقشه چیزی بیش از یک تکه خاک ”کاملاً بی‌ارزش“ هم نبود، از حقوق خویش کوتاه بیایند. با این حال، با آگاهی از اهمیت تلگراف برای کشورها و دولت‌های متبوعشان، این رهبران حاضر شدند برای پیشبرد کار و نصب خطوط و عبور آنها در امتداد نواری باریک از منطقۀ مورد ادعای طرفین به توافق برسند.

یکی از مهم‌ترین نگرانی‌های بریتانیا در این منطقه، و به‌ویژه در دوران معروف به ”بازی بزرگ“ یا “جنگ سرد” بین بریتانیا و روسیه،​ این بود که به هر ترتیب از درگیری نظامی میان ایران و عثمانی جلوگیری کند. از دید مقامات راهبردی امپراتوری بریتانیا، دو قدرت منطقه‌ای ایران و عثمانی در برابر امیال توسعه‌طلبانۀ روسیۀ تزاری به سوی هند و آب‌های گرم جنوبی نوعی منطقۀ حائل تشکیل می‌دادند.[103] بنابراین، هرگونه درگیری نظامی میان این دو لاجرم به تضعیف آنها انجامیده و خلأ ایجاد‌شده راه را برای پیشروی روسیه به سمت جنوب باز می‌کرد. علاوه بر این، تجارت بریتانیا با شرق نه تنها مستلزم ایمن‌سازی راه‌های تجاری موجود در خاک ایران و عثمانی بود، بلکه ایجاد راه‌های تجاری جدید را هم ضروری می‌کرد. به همین دلایل بود که بریتانیا نه تنها برای پایان دادن به جنگ 1821-1823 ایران و عثمانی دست به کار شد که از بروز جنگ میان این دو در 1843 نیز جلوگیری کرد. به دلایلی مشابه و نیز برای سرعت بخشیدن به کار تکمیل خط تلگراف هندواروپایی بود که بریتانیا بار دیگر دست به کار شد و به منظور دور زدن مناقشۀ مرزی در خانقین وارد صحنه شد. از طریق همین مداخله‌های پی‌درپی بود که بریتانیا به نفوذ خود در منطقه ادامه داد و جایگاه خودش را به عنوان میانجی و داور، نه فقط میان دولت‌ها که در بین قبایل ساکن منطقه، تحکیم ‌بخشید.[104]

نیازی به تأکید ندارد که اجرا و تکمیل و راه‌اندازی خط تلگراف هندواروپایی در امتداد یکی از راهبردی‌ترین محورهای سیاسی–اقتصادی جهان در خاورمیانه نوعی ابزار فنی و انسانی برای گردآوری اطلاعاتی بسیار عالی و کارآمد در اختیار بریتانیا قرار داد؛ اطلاعات نه فقط از شهرها و قریه‌هایی که خطوط تلگراف از آنها عبور می‌کرد، بلکه از همۀ سرزمین‌ها و مناطقی که کارکنان انگلیسی برای کارهای اجرایی تلگراف در آنها حضور داشتند به دست می‌آمد و از آن جمله در ایران و در حوزۀ خلیج فارس، در سواحل مکران و بلوچستان، که حضور کارکنان بریتانیایی به نسبت تعداد اندک آنها در سرزمین‌های عثمانی، بالا بود.[105] اطلاعاتی که به بهانه و به واسطۀ خط تلگراف گردآوری می‌شدند، به زوایای کمتر شناخته‌شدۀ مناطقی همچون خانقین و سواحل مکران نور تازه‌ای تاباند؛ اطلاعاتی که نه تنها کاربرد تجاری داشتند که در دست مسئولین امور راهبردی امپراتوری بریتانیا کاربرد سیاسی نیز پیدا کردند.

پروندۀ خط تلگراف هندواروپایی در ضمن نشان‌دهندۀ نقش مهمی است که مقامات رده‌میانی در این صحنه ایفا کردند، مسئولینی که می‌توان در میانشان به افرادی چون کمبال انگلیسی، نامیق‌پاشای عثمانی و میرزاحسین‌خان و عمادالدوله ایرانی اشاره کرد. همین مسئولین بودند که در صحنۀ عمل از اهمیت اساسی مهمی در میدان کار برخوردار شدند. مثلاً، در حالی که نامیق مواضعی انعطاف‌ناپذیر داشت، میرزاحسین‌خان ایرانی رویکردی کاملاً برعکس از خود نشان می‌داد. با این حال، این تدبیر کمبال انگلیسی و راه‌حل ساده و مدبّرانۀ او بود که نهایتاً در این ماجرا گره‌گشا شد.

یکی دیگر از زوایایی که از طریق این ماجرا آشکار شد معضل بزرگ اداری و دیوانی در جوامع سنتی این منطقه بود: مشکل هماهنگی و ارتباطات میان دولت‌های مرکزی و نمایندگان و مباشران محلی آنها در حواشی و مناطق دورافتادۀ قلمرو تحت حاکمیتشان. مثلاً، در حالی که نامیق‌پاشا از طریق تلگراف به دولت مرکزی در استانبول وصل بود، مخاطب ایرانی‌اش، میرزاحسین‌خان، از آنجا که نه بغداد و نه استانبول که محل‌های مأموریتش به شمار می‌رفتند، با تهران ارتباط تلگرافی نداشتند، از چنین امکانی برخوردار نبود. به سبب نبود همین امکان ارتباط سریع با مرکز، حسین‌خان مجبور می‌شد مستقلاً در زمینۀ مناقشۀ مرزی تصمیم‌گیری کند و از این راه جرقۀ نزاع جدیدی را بزند که خط تلگراف در نقطۀ کانونی آن قرار داشت.

با این همه، اتخاذ اعتدال در مذاکرات و پیشبرد پروندۀ تلگراف به رویدادهای دیگری هم وابسته بود. مثلاً، شورش قبیله متمرد منتفق در سرحدات جنوبی بین‌النهرین کار تکمیل خط بغداد–بصره و اتصال آن به خط زیر دریای خلیج فارس را ناممکن ساخته بود. همین موضوع بود که باب عالی را بر آن داشت با عبور خط بدیل از خاک ایران برای اتصال عثمانی به بزرگراه تلگراف موافقت کند. از سوی دیگر، تأسیس خط تلگراف ایران–روسیه از جذابیت طرح توسعۀ خط عثمانی به بصره کاسته بود. این دو رویداد از یک سو عثمانی را به اتخاذ مواضعی انعطاف‌پذیر و نهایتاً مصالحه سوق داد و از سوی دیگر، ایران را به اتخاذ مواضعی انعطاف‌ناپذیر متمایل ‌کرد. از این گذشته، با قطع سیم‌ها به دستور عمادالدوله، در موضع عثمانی تغییری دیده می‌شود، زیرا تا زمانی که سیم‌ها قطع می‌ماندند، شبکۀ هندواروپایی نمی‌توانست از خاک ایران عبور کند. به همین سبب بود که موضع‌گیری عثمانی در مذاکرات مربوطه سخت‌تر شد. سرکوب نسبی قبیلۀ منتفق و پیشرفت در کارگزاری خط زیر دریای خلیج فارس هم به سختگیرانه‌تر شدن موضع عثمانی در این پرونده کمک کرد.

[1] برای اطلاع کوشش‌هایی که در زمینۀ ارتباطات تلگرافی در نقاط متفاوت دنیا در طول قرن نوزدهم شد، بنگرید به

Roland Wenzlhuemer, Connecting the Nineteenth-century World: The Telegraph and Globalization (New York: Cambridge University Press, 2013); Tom Standage, The Victorian Internet: The Remarkable Story of the Telegraph and the Nineteenth Century’s On-line Pioneers (New York: Walker Co., 1998); Jorma Ahvenainen, The Far Eastern Telegraphs: A History of Telegraphic Communications Between the Far East, Europe, and America Before the First World War (Helsinki: :  Academia Scientiarun Fennica, 1996); Jorma Ahvenainen, The History of the Caribbean Telegraphs before the First World War, Helsinki 1996; Jorma Ahvenainen, The European Cable Companies in South America Before the First World War (Helsinki: Academia Scientiarum Fennica, 2004); Jorma Ahvenainen, The History of the Near Eastern Telegraphs (Helsinki:  Finnish Academy of Science and Letters, 2011); S. Shahvar, “The Formation of the Indo-European Telegraph Line: Britain, the Ottoman Empire and Persia, 1855-1865” (PhD thesis, University of London (SOAS), 1997); On Barak, “Egyptian Times: Temporality, Personhood, and the Technopolitical Making of Modern Egypt, 1830-1930” (PhD dissertation, New York University, 2009); John F. Goldsmid, Telegraph and Travel: Telegraphic Communication between England and India (London: Macmillan and Company, 1874).

[2] برای اطلاعات بیشتر در این زمینه بنگرید به

Shahvar, “The Formation”.

[3] بخشی از این ارتباط بین انگلستان و فرانسه و از زیر دریا برقرار شد.

[4] “Report of Joint Committee Appointed by Board of Trade and Atlantic Telegraph Company to inquire into the construction of Submarine Telegraph Cables, with Evidence and Appendix,” Parliamentary Papers, House of Commons, 1860, vol. LXII (Reports: vol. XXIV), [2744], 96, 599-600.

[5] در این خصوص بنگرید به

Soli Shahvar, “Tribes and Telegraphs in Lower Iraq: The Muntafiq and the Baghdad-Basra Telegraph Line of 1863-65,” Middle Eastern Studies, 39 (January 2003), 89-116.

[6] حسین محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید در ایران (تهران: انجمن دانشجویان دانشگاه تهران، 1354-1357)، جلد 2، 194.

[7] در عهد قاجار، نایب‌السلطنه‌ها حاکم استان آذربایجان هم بودند.

[8] محمدحسن‌بن علی اعتمادالسلطنه، تاریخ منتظم ناصری، تصحیح محمداسماعیل رضوانی (تهران: امیرکبیر، 1363–1367)، جلد 3، 1812، 1833، 1849؛ روزنامۀ وقایع اتفاقیه، شمارۀ 372، 1؛ شمارۀ 379، 2؛ شمارۀ 385، 1–2؛ شمارۀ 420، 1؛ شمارۀ 427، 4؛ شمارۀ 439، 1–2؛ محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی، جلد 2، 196–198. برای اطلاعات بیشتر راجع به تلگراف در ایران بنگرید به حسین پژمان بختیاری، تاریخ پست وتلگراف وتلفن (تهران: علمی، 1328)؛ محمداسماعیل رضوانی، ”تاریخچه تلگراف در ایران: ریشه های تاریخی بعضی از مسایل کنونی بین المللی،“ جامعۀ نوین، سال 1، شمارۀ 2 (پاییز 1353)؛ جهانگیر قائم‌مقامی، ”سابقه تلگراف در ایران،“ بررسی‌های تاریخی، سال 7، شمارۀ 1 (فروردین–اردیبهشت 1351).

[9] محمود محمود، تاریخ روابط سیاسی ایران وانگلیس در قرن نوزدهم میلادی (تهران: اقبال، 1328)، جلد 2، 595–596؛ جلد 3، 605.

[10] J. G. Lorimer, “The Telegraphs of the Persian Gulf in Their Relation to the Telegraph Systems of Persia and Turkey,” in J. G. Lorimer, Gazetteer of the Persian Gulf, Oman, and Central Arabia (Culcutta: Superintendent Government Printing, 1915), vol. I (Historical), part. II, Appendix J, 2405.

[11] خط تلگراف هندواروپایی یکی از بخش‌های وزارت هند در دولت انگلستان بود؛ بخشی که در سال 1862 برای ساخت، اداره و فعالیت خط تلگراف هندواروپا تأسیس شد.

[12] “Memorandum on the construction of proposed Persian telegraphs from Khanakain to Teheran and Bushire,” by P. Stewart, enclosure in no. 53, H. Baring (Permanent

Undersecretary, India Office) to E. Hammond (Permanent Undersecretary, Foreign Office), London, 19 Feb. 1863, Foreign Office Records (hereafter: FO) 60/279 and Letters/Public Works Department/2/197 (hereafter L/PWD), and in no. 12, Lord John Russell (British Secretary for Foreign Affairs) to R. F. Thomson (British charge d’affaires, Tehran), London, 26 Feb. 1863, FO 248/211.

[13] Thomson to Russell, 8 and 10 March 1863, nos. 13 and 15, respectively, FO 60/279.

[14] “Ferman issued by His Majesty the Shah to the Governors of the Provinces through which the Persian telegraph is to pass,” transmitted to the British Mission on 8 April 1863, enclosure in no. 26, Thomson to Russell, 13 April 1863, FO 60/279.

[15] Shahvar, “The Formation,” 220.

[16] Thomson to Russell, 13 April 1863.

[17] “Ferman issued,” in Thomson to Russell, 13 April 1863.

[18] “Details of stores to be supplied by the English Government for lines of telegraph in Persia,” by P. Stewart, 28 March 1863, enclosure in no. T 60/63, Stewart to the Under Secretary of State for India, London, 28 March 1863, LPWD/2/204.

[19] Shahvar, “The Formation,” 302-304.

[20] Merivale to Hammond, 28 September 1863, no. 345, FO 60/279.

[21] Merivale to Hammond, 28 September 1863.

[22] Erskine to Russell, Pera, 11 October 1863, no. 5646, FO 60/279.

[23] Kemball to Alison, Baghdad, 2 October 1863, no. 23, FO 248/214.

[24] Pierson to Kemball, Khanaqin, 29 February 1864, enclosure 1 in no. 12, Kemball to Erskine (British Charge d’Affairs, Istanbul), 16 March 1864, FO 195/803A.

[25] Pierson to Kemball, 29 February 1864.

[26] Pierson to Kemball, 29 February 1864.

[27] Pierson to Kemball, 29 February 1864; Kemball to Pierson, Camp near Hilla, 8 March 1864, enclosure 2 in no. 12, Kemball to Erskine, 16 March 1864.

[28] برای متن عهدنامه دوم ارزروم بنگرید به

“Frontiers between Turkey and Persia; Treaty of Erzeroom of May 31, 1847,” FO 881, Confidential Prints Relating to Foreign Affairs – Persia, no. 1409.

[29] برای اطلاعات بیشتر راجع به خط تلگراف مکران و بلوچستان، حق حاکمیت ایران بر آن مناطق و اختلاف نظر با بریتانیا، کلات و عمان، بنگرید به

Soli Shahvar, “Communications, Qajar Irredentism and the Strategies of British India: The Makran Coast Telegraph and British Policy of Containing Persia in the East (Baluchistan),” Iranian Studies, 39:3 (September 2006), 329-351; 39:4 (December 2006), 569-595.

[30] Kemball to Erskine, 14 April 1864, enclosure 1 in no. T 39/64, UPWD/2/205.

برای اطلاع از بندهای معاهدۀ تلگراف میان عثمانی و بریتانیا بنگرید به

Lorimer, “The Telegraphs,” 2045.

[31] Kemball to Erskine, 16 & 28 March and 16 April 1864, nos. 12, 17 and 134, LPWD/2/206, FO 195/803A & 60/279, respectively.

[32] Melville to A. H. Layard, M. P., 13 and 27 August 1863, nos. 234 and 235 respectively, FO 60/279.

[33] Ali Pasha (Ottoman Minister of Foreign Affairs) to Henry Bulwer (British Ambassador, Istanbul), Sublime Porte, 7 July 1863, enclosure in no. 318, Bulwer to Russell, Constantinople, 9 July 1863, FO 60/279.

[34] Bulwer to Russell, 1 August 1863, no. 362, FO 78/1737.

[35] Ali Pasha to Bulwer, 31 July 1863, enclosure in no. 361, Bulwer to Russell, 31 July 1863, FO 78/1737.

[36] Erskine to Russell, 2 October 1863, no. 447, FO 78/1739.

[37] در واقع عثمانی‌ها با اشکالات فراوانی در خصوص چندین طایفۀ عرب بین‌النهرین، مخصوصاً طایفۀ منتفق، مواجه شدند. در این زمینه بنگرید به

Shahvar, “Tribes and Telegraphs.”

[38] Alison to Mirza Sa̒id Khan (Iranian Minister for Foreign Affairs), Tehran, 2 April 1864, enclosure 1 in no. 33, Alison to Russell, 19 April 1864, FO 60/282.

[39] Steward to Sir Charles Wood (Secretary of State for India) and Bulwer, n.p., n.d. (probably May 1864), L/PWD/2/206.

[40] قلعه‌شمیل و قلعه‌سبزی بخشی از 17 دهات واقع در دهستان قلعه‌سبزی، در حومۀ بخش شهرستان قصرشیرین، هستند. بنگرید به

Historic Gazetteer of Iran, ed. L. W. Adamec (Graz, Austria: Akademische Druck-u. Verlagsanstalt, 1976), vol. 1: Tehran and Northwestern Iran, 509.

[41] “Agreement between Namik Pasha and Mirza Hussein Khan regarding the junction telegraph line,” Baghdad, 6 Zilhijja 1280/30 Nissan 1280 [13 May 1864], enclosure 1 in no.6, Kemball to Alison, 18May 1864, FO 248/220 & no. 27, L/PWD/2/206.

[42] “Agreement between Namik Pasha and Mirza Hussein Khan.”

[43] Kemball to Alison, 18 May 1864; and Hussein Khan to Pierson, Baghdad, 6 Zilhija 1280 (13 May 1864), enclosure 2 therein. John U. Champain’s note in Henry Walton (British superintendent, 2nd division of the Iranian section of the Indo-European Telegraph Line (hereafter: IETL) to Champain, Camp near Khooshgek, 7 May 1864, enclosure 19 in no. 44, Alison to Russell, Tehran, 31 May 1864, FO 60/282 & 248/218.

[44] Kemball to Alison, 6 June 1864, no. 7 of 1864, FO 248/220 and 7 June 1864, no. 608, L/PWD/2/206 ; Hussein Khan to Pierson, 29 Zilhijja 1280 (5 June 1864), enclosure in Kemball to Alison, 6 June 1864.

[45] Kemball to Alison, 7 June 1864.

[46] Thomson to Alison, Gulhak, 11 June 1864, FO 248/221; Alison to Russell, 15 June 1864, no. 48, FO 60/283; and Alison to Kemball, 12 June 1864 and Imad al-Daulih to Sa‘id Khan, n.d. (around mid June?), enclosures 1 and 3, respectively, in Alison to Russell, 15 June 1864.

دولت ایران ادعا کرد که 80 درصد از قطعه‌زمین اختلافی تحت کنترل ایران است. این ادعا بر اساس قراردادی بود که قبلاً بین دو دولت ایران و عثمانی امضا شده بود ودر آن نقطه‌ای که برای وصل کردن سیم‌های خط‌های تلگرافی دو کشور تعیین شده بود خانقین بود. ولی با قراردادی که با نامیق‌پاشا امضا کرد، میرزاحسین‌خان مؤثراً بین 6 تا 8 مایل از 17 مایل قطعه‌زمین اختلافی یا بین 35 تا 47 درصد آن را به دولت عثمانی واگذار کرد. بنگرید به علی‌اکبر ولایتی، تاریخ روابط خارجی ایران: دوران ناصرالدین‌شاه و مظفرالدین‌شاه (تهران: مؤسسۀ چاپ وانتشارات وزارت امور خارجه، 1375)، 71؛

Alison to Russell, Tehran, 15 June 1864, no. 48, FO 60/283 & 248/218.

[47] Alison to Russell, 15 June 1864.

[48] Alison to Russell, 15 June 1864.

[49] بختیاری، تاریخ پست وتلگراف وتلفن، 427.

[50] Alison to Kemball, 12 June 1864, enclosure in Alison to Russell, 15 June 1864, no. 48, FO 60/283 & 248/218; Kemball to Bulwer, 20 June 1864, enclosure in no. 8, Kemball to Alison, 20 June 1864, FO 248/220.

[51] Alison to Russell, 26 July 1864, no. 63, FO 60/283.

[52] Alison to Russell, 26 July 1864.

[53] Alison to Russell, 26 July 1864.

[54] Champain to Alison, Tehran, 1 August 1864, no.80, FO 248/221; Alison to Mirza Sa’id Khan, 1 August 1864, enclosure in no. 68, Alison to Russell, 3 August 1864, FO 60/284.

[55] Alison to Russell, 17 August 1864, no. 69, FO 60/284.

[56] Alison to Russell, 17 August 1864.

[57] Alison to Russell, 17 August 1864.

[58] Alison to Russell, 17 August 1864.

[59] راجع به منتفق و توقف در کار ساختن خط بغداد – بصره بنگرید به

Shahvar, “Tribes and Telegraphs,” 89-116.

[60] Alison to Russell, 17 August 1864.

[61] Alison to Russell, 17 August 1864.

[62] Alison to Russell, 30 August 1864, no. 80, FO 60/284.

[63] Kemball’s dispatch no. 857, 10 August 1864, L/PWD/2/206.

[64] Kemball’s dispatch no. 857, 10 August 1864; Alison to Russell, 30 August 1864.

[65] W. J. Dickson (secretary, British Legation, Tehran) to Alison, Tehran, 17 November 1864, enclosure 5 in no. 120, Alison to Russell, 22 November 1864, FO 60/285.

[66] Alison to Russell, 30 August 1864, no. 79, FO 60/284.

برای معاهدۀ تلگرافی ایران و روسیه، که شامل 36 ماده است، بنگرید به

Enclosure in Alison to Russell, 30 August 1864, no. 79.

[67] Stewart to Lt.-Col. J. F. Goldsmid (a British officer employed on the Makran Coast telegraph line), Constantinople, 14 September 1864 (private), L/PWD/2/206.

وضع خطوط تلگراف عثمانی آن‌قدر بد بود که در اواخر سال 1864، استوارت به استانبول رفت تا دولت عثمانی را به لزوم ”رفورم در ادارۀ تلگراف ترکیه“ قانع کند و واقعاً توانست تغییرات مثبتی را در این زمینه صورت دهد.

[68] Bulwer’s telegram to Alison, n.d. (probably mid September 1864), quoted in Alison to Bulwer, 18 September 1864, FO 248/222.

[69] Bulwer’s telegram to Alison, n.d.

[70] Kemball to William Stuart (British Charge d’Affairs, Istanbul), 21 September 1864, no. 52, enclosure 1 in no. 74, Stuart to Russell, Therapia, 25 October 1864, FO 78/1900.

[71] Kemball to William Stuart, 21 September 1864; “Memorandum on three proposals as to Turco-Persian telegraph: Khanakain frontier question”, by Stewart, Therapia, 19 October 1864, enclosure 3 in no. 74, Stuart to Russell, Therapia, 25 October 1864.

[72] Kemball to Stuart, 21 September 1864, enclosure 2 in no. 74.

[73] Thomson to Alison, 21 September 1864, FO 248/221.

[74] Champain to Alison, 27 September 1864, no. 112, enclosure in no. 85, Alison to Russell, 27 September 1864, FO 60/284.

[75] Champain to Alison, 27 September 1864, FO 248/221.

[76] Champain to Alison, 27 September 1864.

[77] Shahvar, “Tribes and Telegraphs,” 104.

[78] Alison to Champain, 3 October 1864, FO 248/222.

[79] Alison to Russell, 29 September 1864, no. 87, FO 60/284.

[80] Alison to Russell, 29 September 1864 (confidential), no. 88, FO 60/284.

آلیسون از ”این غیبت‌های درازمدت شاه“ که ”باعث تأخیر زیاد در انجام امور مردم“ و ”نارضایتی‌های کلی“ می‌شد انتقاد کرد.

[81] Kemball to Alison, 5 September 1864, enclosure in Alison to Russell, 29 September 1864.

[82] Alison to Russell, 14 October 1864, no. 92, FO 60/285.

[83] Thomson to Alison, 14 October 1864, FO 248/221; Alison to Russell, 20 October 1864, no. 99, FO 60/285.

[84] Thomson to Alison, 14 October 1864; Alison to Russell, 20 October 1864.

[85] “Cost of Indo European telegraph,” by P. Stewart, Therapia, 19 October 1864, enclosure in no. 74, Stuart to Russell, 25 October 1864, FO 78/1900.

[86] “Cost of Indo European telegraph.”

[87] Stuart to Russell, 25 October 1864.

[88] Stuart to Kemball, 31 October 1864, enclosure in no. 85, Stuart to Russell, 1 November 1864, FO 78/1900.

[89] Stuart to Russell, 5 November 1864, no. 88, FO 78/1900.

[90] Kemball to Alison, 31 October 1864, enclosure in no. 115, Alison to Russell, 8 November 1864, FO 60/285.

[91] Dickson to Alison, 17 November 1864.

[92] Dickson to Alison, 17 November 1864.

[93] Dickson to Alison, 17 November 1864.

[94] Alison to Kemball, 21 November 1864 (secret), no. 16, enclosure 7 in no. 120, Alison to Russell, 22 November 1864, FO 60/285.

[95] Alison to Kemball, 21 November 1864.

[96] Alison to Kemball, 21 November 1864.

[97] Alison to Kemball, 21 November 1864.

[98] Alison to Kemball, 21 November 1864.

[99] Alison to Kemball, 21 November 1864; and Alison to Stuart, 21 November 1864, enclosure 8 therein.

[100] Stuart to Russell, 5 & 6 December 1864, nos. 125 and 129 respectively, FO 78/1808.

[101] Stuart to Russell, 5 & 6 December 1864, and 15 December 1864, no. 143, FO 78/1808.

[102] Alison to Watson, 16 January 1865, enclosure in no. 5, Alison to Russell, 16 January 1865, FO 60/289.

[103] H. C. Rawlinson, England and Russia in the East (1st ed.; London: Praeger, 1875), 66.

[104] برای نمونه، برای ماجرای قبیلۀ منتفق در جنوب عراق بنگرید به

Shahvar, “Tribes and elegraphs.”

در خصوص رؤسای قبایل بلوچ در مکران و بلوچستان بنگرید به

Shahvar, “The Formation,” chapter 6, esp. 393-401.

[105] برای این نمونه‌ها بنگرید به مدارک کارمندان بخش تلگراف هندواروپایی (Indo-Eduropean Telegraph Department)، فایل‌های L/PWD و مخصوصاً مجموعۀ 7.

سیمای زن در آثار شفیعی کدکنی

 

در مسیر تحقیق و تألیف زنان مؤدب ایران: تاریخ شعر و ادب زنان ایران‌زمین از آغاز تا 1320، به مقالۀ ”تخلّص“ اثر خامۀ دکتر شفیعی کدکنی دست یافتم. بسیار خوشه چیدم، اما از زن نشان ندیدم؛ مقاله‌ای نسبتاً جامع که جنس‌زدایی شده بود.

بررسی جایگاه مردان فعال در عرصۀ فرهنگ و ادب، نه از زاویۀ تکنیک و توانایی در ردیف کردن واژگان، بلکه نگاه آنها به نیمۀ دیگر هستی، یعنی زنان، همواره برایم جالب بوده است و سوالی بهتر از این نیست که از آنان پرسیده شود: زن چیست؟ و از آنجا که نمی‌توان پاسخ را از بن دندان افراد بیرون آورد، باید از ورای کلمات و نوشته‌هایشان بخوانیم که به این پرسش چه پاسخی می‌دهند و سوال از چونیِ زن مبحث عشق را پیش می‌کشد.

سنت ادبی‌ای که شفیعی کدکنی درون آن پرورش یافته حضور یاری از لون یار حافظ را مجاز می‌داند و این حضور در شعر کلاسیک م. سرشک رخ می‌نماید؛ فرمی که شاعر می‌تواند در امنیت وزن و قافیه و سنت ادبی مرسوم آن پنهان شود. به این لحاظ، در اشعار کلاسیک او رد بیشتری از عشق زمینی می‌توان دید که شاید حاصل پروازهای خیال در میدان مغناطیسی قافیه و ردیف شعر سنتی ایران باشد. شعر ”دیشب“ را می‌خوانیم:

دوش از همه شب‌ها شبِ جانکاه‌تری بود

فریاد ازین شب چه شب بی‌سحری بود!

دور از تو منِ سوخته تب داشتم اِی گل

وز شورِ تو در سینه شرار دگری بود

هر سو به تمنای تو تا صبح نگاهم

چون مرغک طوفان‌زدۀ دربدری بود

چون باد سحرگاه گذشتی و ندیدی

در راه تو از بوی گل آشفته‌تری بود

افسوس که پیش تو ندارد هنرم قدر

ای کاش به جای هنرم سیم و زری بود[1]

حضور عشق را در اندیشۀ شفیعی کدکنی از درون اشعار او به اختصار پی می‌گیریم. شاعر در شعر ”زمزمه 2،“ سرودۀ بهمن 1344، بدین‌گونه به عشق زمینی اعتراف می‌کند:

تو مده پندم ازین عشق که من دیر زمانی

خود به جان خواستم از دام تمنای تو رستن

دیدم از رشتۀ جان دست گسستن بود آسان

لیک مشکل بود این رشتۀ مهر تو گسستن

امشبت اشک من آزرد و خدا را که چه ظلمی‌ست

ساقۀ خرم گلدان نگاه تو شکستن

سوی اشکم نگهت گرم خرامید و چه زیباست

آهوی وحشی و در چشمۀ روشن نگریستن[2]

این عشق، زمینی است، چرا که هیچ عارفی رَستن از دام تمنای یار ازلی را به دعا نمی‌خواهد.شفیعی چند سال بعد (1348)، همچنان که خود گفته است، عاشقی است پشیمان:

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران[3]

آیا می‌توان گفت که او در زمان سرایش این شعر از عاشقی با یاری زمینی پشیمان بوده است؟ چرا که عشق ازلی را پشیمانی نباشد.

در غزل ”زمزمه 1،“ سرودۀ بهمن 1344، با این مطلع و مقطع هم آورده است:

هرچند امیدی به وصال تو ندارم

یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم

از خویش گریزانم و سوی تو شتابان

با این همه راهی به وصال تو ندارم[4]

نگاه مردان به عشق، به‌خصوص با توجه به سابقۀ ادبی‌شان، به راحتی می‌تواند ازعشق زمینی به عشق آسمانی تفسیر شود و چنان که مشهود است می‌توان این شعر را عرفانی هم تلقی کرد.

با توجه به تاریخ سروده‌ها، به نظر می رسد شاعر با افزایش سن گام به گام در اشعارش از عشق جنسی فاصله می‌گیرد، هرچند در شعر ”قصیده‌ای در ستایش عشق،“ سرودۀ 1374، با احترام عمیق او به عشق و آگاهی‌اش نسبت به عشق زمینی روبه‌رو هستیم. در فاصلۀ 30 سال معنایی از عشق انکشاف می‌یابد که دیگر یک واژه نیست و این واژۀ مبهم که فقط تجلی معناست، نردبانی است به عالم بالا که سقوطش نیز عروج است، ولی باز شاعر دچار تردید شده و می‌سراید که عادت دشمن عشق است و رسیدن به آن تباهی. بخشی از آن را با هم می‌خوانیم:

عشق آغاز می شود با تن

به کجا می‌رسد خدا داناست

خود عبوری‌ست از در ممنوع

آن دری که حضور در فرداست

. . .

عشق جان آفریدن است از تن

گرچه پایان آن تنی تنهاست

عطشی بهر نیم زادِ نهان

که رسیدن به او تمنّی ماست

عشق گم کردن من و تو و اوست

هرچه گم کرده‌ای همه آنجاست[5]

تظاهرات جنسی در اشعار شفیعی کدکنی، حدود 454 شعر در 12 دفتر، کمیاب است و به ندرت از بوسه و رپ‌رپ‌های دل حرف زده است. بوسه‌ای در شعر ”سرود،“ سرودۀ مرداد 1349:

خاموشم و انتظار

سر تا پا

تا سبزترین ترانه را

فردا

در چهچۀ بوسه تو بسرایم[6]

و بوسه‌ای دیگر در شعر ”مناجات،“ سرودۀ 1366:

و در آغاز، سخن بود و سخن تنها بود

و سخن زیبا بود

بوسه و نان و تماشای کبوترها بود[7]

و در شعر ”کتیبۀ سیال،“ سرودۀ 1367:

چون لحظه‌های بوسه و بدرود

بنمود روزگارم و بربود![8]

تغییر نگاه شاعر به بوسه در فاصلۀ زمانی سرایش اشعار به خوبی قابل رؤیت است، از جمله در شعر ”دیباچه،“ سرودۀ 1345:

در زیر آسمان

هرگز لبت تپیدن دل را

– چون برگ در محاورۀ باد –

بوده‌ست ترجمان؟[9]

در اشعارعاشقانۀ شفیعی رد آشکاری از محبوب شعری و عروس شعر نیست. به نظر می‌رسد زمین و زمانۀ او و سال‌های مبارزه در حذف عوالمی که بوی جنسیت بدهد دخیل بوده است. آیا می‌توان گفت که عشق مردمی جای عشق زمینی را گرفته است؟ در شعر ”پژواک“ به صراحت از کوتاهی نسبت به این عشق، عشق به مردم، پوزش می‌خواهد:

ببخشای ای روشن عشق بر ما! ببخشای

ببخشای اگر صبح را ما به مهمانی کوچه دعوت نکردیم

ببخشای اگر روی پیراهن ما نشان عبور سحر نیست

ببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبر خبر نیست

و در پایان مرثیه می‌سراید که

فرو ریخت پرها و نکردیم پرواز[10]

با اعتراف در صیغۀ جمع، گویی می‌خواهد دیگران را نیز در این آغاز نکردن مبارزه همدست کند. به هر رو، او در آن سال‌ها که روی پیراهن بهترین جوانان این مرز و بوم نشان عبور سرخ فلق حک می‌شد، خوشبختانه در جمع بهترین استادان، بر کنار چو پرگار، مشغول تدریس بود. گرچه این نگارنده از حفظ این گنج برای ادبیات ایران خرسند است، اما انتقاد شفیعی از خود کمی بوی تواضعی دارد که مایل به تقدیر است. شفیعی در شعر ”نشانی“ شریک مبارزات قلمی سایر شاعران نیز بوده است:

با شعرهامان شمع‌هایی خرد

بر طاق این شب‌های وحشت برمی‌افروزیم

یعنی که در این خانه هم

چشمان بیداری

باقی‌ست[11]

و به سختی می‌توان این عشق مبارزاتی را در تفکر او کمرنگ کرد، چرا که ”به کجا چنین شتابان“ و محاورۀ گَوَن و نسیم جزیی از حافظۀ تاریخی مردم ایران است، گیرم همچون بیانیه‌ای چون سایر اشعار.

معنای برخی از اشعار شفیعی به‌رغم زبان ساده‌شان مبهم است و شاید سعی شاعر بر مخفی شدن را نشان دهد. در اینجا تأثیر شیوۀ هندی و تکریم نسبت به ویژگی‌های سبکی این طرز را در بررسی‌های تاریخی- ادبی نمی‌توان نادیده گرفت، اگرچه در چاپ مجدد زمزمه‌ها بسیاری از اشعاری را که به این مکتب تمایل دارند حذف کرده است. تجدید نظر در عقاید و نوشته‌ها مخصوص شفیعی کدکنی نیست و دیگرانی هم در این دوران، و حتی حافظ در عصر خود، اشعار دوران جوانی یا آغاز ورودشان به صحنۀ ادبیات را از میانه جمع کرده‌اند. از این روی، حذف برخی قطعه‌ها به‌خصوص از دفاتر زمزمه‌ها، شب‌خوانی و از زبان برگ می‌تواند با تغییر سلیقه و نگرش و مذاق هنری همراه باشد، اما پاکسازی عقاید و تمایلات همچنان با حک و اصلاح ادامه دارد. آیا با این حکاکی‌ها در کار تراشیدن تندیسی بی‌نقص نیست تا تصویری کامل از خود به یادگار بگذارد؟

توضیحات شفیعی کدکنی در آغاز چاپ دوم کتاب شب‌خوانی در سال 1361 حاکی از همین تغییر در عقیده است. او به صراحت تحت عنوان انتقاد از خود می‌نویسد:

به چیزهایی که زیاد هم برای من چندان مقدس نبوده اند – و آن جنبه‌های قبل از اسلامی ایران است – چه قدر تحت تأثیر اوضاع و احوال – و شاید وجود همشهری پیشکسوت بزرگواری که از صدور ائمۀ شعر معاصر است – از خود شیفتگی نشان داده‌ام، شاید هم در آن لحظات واقعاً حالاتی در من بوده است . اما در این لحظه، ایران، در جانب اسلامی‌اش و با فرهنگ اسلامی‌اش، با عین‌القضات و حلاج و سهروردی‌اش و با فضل‌الله حروفی تبریزی‌اش و هزاران هزار دیگرش بیا تا خیابانی و کوچک‌خان و دهخدایش بسیار مقدس‌تر است از ایران هوخشتره و کورش کبیر و مردی که بر دریا تازیانه می‌زد، و در آن جانب هم آن قسمتی را دوست دارم که در دورۀ اسلامی حیات خود را استمرار داده، مثل سیاووش و رستم و نه آنها که از میان سنگ‌نوشته‌های احتمالاً موهوم سر بدر آورده‌اند.[12]

به این طریق، خوانندگان اندک‌اندک گذار شاعر از عشق به سبک بیمارگونۀ هندی حاکم بر غزل‌های نخستین و نیز عشق به ایران باستان را مشاهده می‌کنند.

با این همه، به گواهی تعداد قابل توجهی از اشعار شفیعی می‌توان گفت که عشق او به طبیعت حقیقی‌ترین یادگاری است که تولد در کدکن و زندگی در خراسان برای او هدیه آورده است، تا آنجا که شعر نو او لونی از سبک خراسانی دارد:

سفر ادامه دارد و من از دریچۀ ترن

به کوه و دشت‌ها سلام عاشقانه‌ای

که جویبار جاری و جوان روشنی‌ست در کویر پیر سوختن

روانه می‌کنم

لطافت هوای باز و بامداد را

ز گیسوان دختری که از میان پنجره

فشانده جوی موی نرم خویش را به دوش باد

روایتی رها و عاشقانه می‌کنم

. . .

سفر ادامه دارد و پیام عاشقانۀ کویرها به ابرها

سلام جاودانۀ نسیم‌ها به تپه‌ها

در انتخاب واژه‌ها به زیبایی می‌اندیشد و چنین است که از منطقۀ جغرافیایی محل تولدش، که بین نیشابور و کاشمر و تربت حیدریه است، دو مکان اول در پیشانی کتاب اشعارش حک می‌شوند، ولی تربت حیدریه خیر.

از عشق جنسی و مردمی و ازلی بگذریم و به عشق مادر بپردازیم. شفیعی در تکریم مادر، کتاب‌های صور خیال در شعر فارسی و موسیقی شعر را به یاد مادر تقدیم می کند: ”آن بزرگ آموزگار زندگی و شعر و آن شیفتۀ سرودهای حافظ که نخستین نغمه‌های سخن پارسی را یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت.“ او در شب‌خوانی، در شعر ”آشیان متروک،“ خاطره‌اش را این‌گونه ثبت می‌کند:

در اینجا زادم از مادر زمانی

مرا این خانه مهد و آشیان است

نخستین آسمانی را که دیدم

خدا داند که خود این آسمان است

چه شب‌ها مادرم افسانه می‌گفت

از آن گنجشک آشی ماشی و من

به رویاهای شیرین غرقه بودم

نشسته محو گفتارش به دامن

اما در بیان جایگاه مادران در اشعار خود فقط به ترکیب ”آه مادران“ در شعر ”زاینده‌رود“ بسنده می‌کند. احترام به مادر که برخاسته از تعالیم مذهبی–سنتی است و نشان از حضور مؤثر مادری علاقه‌مند دارد، بیشتر با حذف و اندرونی کردن زنان همراه است، نه از حضور زنان در جامعه گفتن. شاید داشتن استادانی محافظه‌کار و محتاط در این نوع رفتار بی‌تأثیر نبوده است.

شفیعی در توصیف تابلومانند زنان موفق از کار بیرون می‌آید. در شعر ”هدیه“ گویی پرتره‌ای را وصف می‌کند:

شاخه‌ای گل، در کفش

خم کرده سر بر شیشۀ سردی

کز افق، در خویش دارد، قوسی از زنگار

زن به روی صندلی، خاموش

در کران بی‌کرانی، در زلال خواب

شسته خود ز اندیشه‌ها و کار.

همچنان آن شاخۀ گل

در کفش لرزان

گاه گه بیدار، گه در خواب

ایستگاهی

در قفای ایستگاهی

می‌رسد دشوار.

در کجاها مانده است آن گل؟

تا کجاها رفته است آن زن

در آن دیدار؟[13]

تکریم زنان در شعر شفیعی با توصیفی باستانی همراه است: توصیف نقوش مانده بر دیوارۀ جام‌ها و ظروف یا گزارشی ملایم از بلایای تاریخی و آنچه بر زنان در این ایلغارها رفته است، سرودۀ 1366:

بر خاک‌پشته ، تاک جوان، سبز و بارور

زنجیره‌های سبز به هر سوی بسته است

اینک تبارِ تاکِ کهن باغِ شادیاخ!

کز باده‌اش ترانۀ خیام رُسته است

وین زن که از میان سفال شکسته‌ای

گیسو گشاده چنگ به مضراب می‌زند

هم‌بزم باده‌نوشیِ آن هوش قرن‌هاست

کاین سان بر آتش غم او آب می‌زند

نیمی ز چنگِ او به دگر پارۀ سفال

در خاکریز وحشت غزها نهفته است

اما صدای چنگ وی از نیمۀ دگر

در گوش من به مویۀ محزون شکفته است

وآن آذرخش کز دل این ابر می‌جهد

گویی چراغ هوش و دلِ آگه وی است

وین سبزه‌ای که زار بر آن گرید ابر صبح

بذری ز سبزه‌های تماشاگه وی است[14]

در شعر ”پنجره‌های ابیانه،“ سرودۀ 1374، تکریم تاریخ باز به همان شیوه و آیین است و توصیف محترمانۀ ایستایی تاریخی:

پشت آن پنجره در ابیانه

برقی از آذر برزین باقی‌ست

جامۀ خویش دگرگونه نکرده‌ست و

هنوز

به همان شادی دیرین باقی‌ست

پشت آن پنجره در ابیانه

زنی استاده و می‌خواند راهاب رهایی را

کوک سازش را تغییر نداده‌ست و

صدا

در همان پردۀ شیرین باقی‌ست

پشت آن پنجره در ابیانه

آرزوها و نگاه آن زن

از پس گرد قرون و اعصار

به همان شیوه و آیین باقی‌ست[15]

و در ”زن نیشابور،“ سرودۀ 1366، گرچه کار و زحمت زنان را از قلم نمی‌اندازد، ولی باز به همان نقش‌های تاریخی اکتفا می‌کند:

می‌توان در خشکسالی‌ها

گرد خرمن

خوشه‌چینش دید

می‌توان با کودکی بر پشت

در دروزاران و آن گرمای گرم نیمۀ مرداد

داغ و

سوزان و

عرق‌ریزان جبینش دید

می‌توان با چادری فرسوده و تاریک

نوحه‌خوان

بر گورها

زار و حزینش دید

می‌توان در حملۀ غز یا تتار و ترک

در ستیز دشمنان بر پشت زینش دید

می‌توان در آن سفال آبی ساده

چنگ بر کف

نغمه‌گر

چون رامتینش دید

نغمۀ خویش

از حصار مسجد نور

ار برآرد

هر مخالف را کند مغلوب بیدادش

تا توان در حلقۀ شادی نگینش دید

این زن گُرد نشابوری‌ست

می‌توانی آن چنان یا این چنینش دید

می‌توانی بیش از اینش دید[16]

شاعر بیش از این ازنقش زنان وصفی نمی‌کند، چرا؟ علاقه‌ای ندارد یا باور ندارد؟ یا زنان نیشابوری بیش از این نیستند؟

البته که شفیعی شاعری حساس است و برای بیان درون مُجاز است که هر چه بخواهد تصویر بیافریند، ولی در ”پل خواجو،“ از مادران به آه آنان بسنده کرده و دعای بازگرداندن طراوت به اشعارش را با دوشیزگی روز نخستین تمنا کرده است. او برای گفتن از شدت اندوه به زنان ضجه‌زن بر گور، در ”صبح ماهان،“ و پیر شدن دختران جوان، در ”سورۀ برائت،“ اشاره کرده است و نام بردن از روسپیان، چون کلامی نفرینی، چنان عادی که در کتاب لغت بتوان یافت. کلام سرشک، کلامی است فاخر و بدون برانگیزانندگی؛ سخت و سرد نسبت به همۀ جهان. در ”صبح ماهان،“ سرودۀ 1373، پس از توصیف صبح و بیدار شدن گنجشک‌ها می‌نویسد:

با چادر مشکی

دو بانوی جوان

آنجا

بر روی گوری خم شده

حاجت ازو خواهان

با ضجه‌های ضجر

. . .

صبح دلاویزی‌ست در ماهان

صبحی میان سایه‌روشن‌ها

گر می‌توانستی، به غربالی، جدا کردن

موسیقی گنجشک‌ها را از ضجۀ زن‌ها[17]

 

در شعر ”در این قحط سال دمشقی،“ مخنّث نیز سهمی از حضور جنسیت را با خود دارد و البته دختر همسایه، که شاید بتوان او را به نوعی در ردیف عرایس‌الشعر این شاعر تلقی کرد، نیز:

چه شب‌هایی که رویا زورقم را

کنار زورق مهتاب می‌راند

دو گوشم بر ترانۀ دلنشینی

که تنها دخترِ همسایه می‌‌خواند

در بررسی اشعار شفیعی، به‌رغم سعی بسیار برای رمزگشایی زمینه‌های احساسی مورد علاقۀ شاعر، بیش از این به سیمای زن دست نمی‌یابیم.

در حاشیۀ شاعرانگی، غیر از دفترهای زمزمه‌ها و خطی ز دلتنگی، که در آنها هیچ شعری به کسی تقدیم نشده، در ده دفتر دیگر همۀ تقدیم‌نامه‌ها برای مردان است که البته تعجبی ندارد. در کنار تقدیم‌نامه‌ها گاه اشعاری را با اشخاصی دیگر سهیم است یا نشانی می‌دهد که به آن فرد نظر داشته است، چون شعری در دفتر از بودن و سرودن که با دانته و ابوالعلا همراه است یا در دفتر غزلی برای گل آفتابگردان که با اوکتاویو پاز.

جالب است در شعری که جای پای رابعه بنت کعب قزداری به وضوح باقی است و به سبب احاطۀ سترگ شفیعی به این متون نمی‌توان او را بی‌اطلاع دانست، روشن نیست که چرا شعر را همراه با رابعه ثبت نکرده است؟ شاعر معاصر عرب، البیاتی، نیز شعری با نام ”مگس زرین“ دارد و شفیعی در کتاب آوازهای سندباد آن را ترجمه کرده است.[18] قرن‌هاست که شعر “”ملخ‌های زرین“ با نام رابعه قزداری همراه است و در اصل نیازی به طرح نام نیست، اما او در اشعار دیگرش با اندک ارتباطی شعر را تقدیم یا به شراکت عنوان کرده است، البته نه در همۀ موارد:

این بار هم ناگاه

زرین ملخ بارید

آری

اما نه بر ایوب

بر مشت کِرمی در کنار راه[19]

عوفی در کتاب خود دربارۀ رابعه می‌نویسد:

دختر کعب اگر چه زن بود، اما به فضل بر مردمان جهان بخندیدی و فارِس هر دو میدان و والی هر دو بیان، بر نظم تازی قادر و در شعر پارسی به غایت ذکاء خاطر و حدّت طبع، پیوسته عشق باختی و شاهدبازی کردی و او را مگس روئین خواندندی و سبب این نیز آن بود که وقتی شعری گفته بود:

خبر دهند که بارید بر سر ایوب

ز آسمان ملخان و سر همه زرین

اگر ببارد زرّین ملخ برو از صبر

سزد که بارد بر من یکی مگس روئین

شاید بتوان تکریم شعری نسبت به فروغ فرخزاد را جایگزین کرد و سوگ‌سروده‌اش را خواند:

یک لحظه در این معبر خاموش

– بندرگاه غوکان لجن‌خواره –

فواره‌ای در سینۀ مرداب قد برافراشت

با طیف بی‌آرام ناقوسی که دامن بر سحر زد

و آوازهایی نقره‌گون می‌خواند

رنگین‌کمانی داشت تا آن سوی دریاها

گسترده بر بالین فرداها

افسوس!

از هیبت تاریکی توفان

آن قامت رویندۀ روشن

– فوارۀ بالنده با رنگین‌کمان‌هایش –

به خاک افتاد

و اکنون

مرداب دیگر باره آرام است و شب تنهاست

تنها

بر پردۀ بی‌موج تاریکی

تصویری از آن روشنای رهگذر برجاست

شفیعی کدکنی احساسش را نسبت به وضعیت زنان در جامعۀ پس از انقلاب ایران در شعری، سرودۀ فروردین 1374، گفته است. حضور زنان در این عصر به قدری روشن و نورانی و واضح است که شاعر تاریخی ما را روزآمد می‌کند و وامی‌دارد رسالت تاریخی خود را به انتها برساند. سرانجام سرشک می‌رسد، اگرچه با تأخیر. تلاشش مأجور باد!

اگر مردی

بیا ای دوست، اینجا، در وطن باش

شریک رنج و شادی‌های من باش

زنان، اینجا، چو شیر شرزه کوشند

اگر مردی، در اینجا باش و زن باش![20]

[1] محمدرضا شفیعی کدکنی، آیینه‌ای برای صداها: هفت دفتر شعر (تهران: سخن: 1376)، 63.

[2] شفیعی کدکنی، آیینه‌ای برای صداها، 369.

[3] شفیعی کدکنی، آیینه‌ای برای صداها، 365.

[4] شفیعی کدکنی، آیینه‌ای برای صداها، 367.

[5] محمدرضا شفیعی کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی: پنج دفتر شعر (تهران: سخن، 1376)، 191.

[6] شفیعی کدکنی، آیینه‌ای برای صداها، 332.

[7] شفیعی کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 350.

[8] شفیعی کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 234.

[9] شفیعی کدکنی، آیینه‌ای برای صداها، 315.

[10] محمدرضا شفیعی کدکنی، بوی جوی مولیان (تهران: توس، 1355)، 13.

[11] شفیعی کدکنی، آیینه‌ای برای صداها، 227.

[12] محمدرضا شفیعی کدکنی، شب‌خوانی (چاپ 2؛ تهران: توس، 1361)، 11.

[13] شفیعی کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 385.

[14] شفیعی کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 58.

[15] شفیعی کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 63.

[16] شفیعی کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 73.

[17] شفیعی کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 339.

[18] به نقل از کامیار عابدی، در روشنی باران‌ها: تحلیل و بررسی شعرهای محمدرضا شفیعی کدکنی (تهران: کتاب نادر، 1381) 102.

[19] شفیعی کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 368.

[20] شفیعی کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 142.

ویژگی‌های تعیین‌کننده در کار شفیعی کدکنی و نگاهی به موسیقی شعر او

ظهور محمدرضا شفیعی کدکنی در عرصۀ ادب معاصر فارسی به عنوان شاعر، استاد دانشگاه و پژوهشگر رویدادی فرخنده است. او از دو دهه پیش از انقلاب تا کنون کارنامۀ بسیار درخشان و منحصر به فردی در هر سه زمینه ارائه کرده است و در هر راهی که گام نهاده دستاوردهایی ماندنی از خود به جای گذاشته است که می‌تواند راهنمای نسل‌های آینده باشد. از آنجا که کار شاعرانۀ شفیعی به شکلی گسترده مورد توجه قرار گرفته و صاحب‌نظران دربارۀ آن فراوان گفته و نوشته‌اند، در این بررسی توجه بیشتر بر کار پژوهشی وی متمرکز است و فصلی از کتاب موسیقی شعر در کانون اصلی بحث قرار می‌گیرد که به‌رغم محتوای سنگین و دانشمندانه‌اش به چاپ‌های متعدد رسیده است. اما پیش از ورود به چنان بحثی، اشاره‌ای فشرده به ویژگی‌های کار محمدرضا شفیعی کدکنی و روش و رفتاری که او را از دیگران متمایز ساخته و هویت امروزین او را در جایگاه یکی از اصیل‌ترین و ارجمندترین چهره های فرهنگی روزگار ما شکل داده ضروری است.

ویژگی‌های تعیین‌کننده

  1. پشتوانۀ وسیع فرهنگی، اِشراف بی‌مانند بر ذخایر ادب پارسی و آگاهی پردامنه از گنجینۀ فرهنگ جهانی.

  1. وقوف بر نیازهای اجتماعی و انتقال تپش‌ها و حساسیت‌های برخاسته از ژرفای جامعه در سروده‌های خود با سود جستن از بیانی شیوا و پیراسته که به دل‌ها می‌نشیند. در میان سرایندگان بزرگ گذشته این ویژگی را بیش از هر کس می‌توان نزد سعدی و حافظ و مولوی سراغ کرد. برای پی بردن به آنچه شفیعی دربارۀ ناهنجاری‌ها، بگیروببندها و خاموش کردن صداها می‌گوید، باید به رمزها و اشارات زبان نرم او آشنا بود تا بتوان تیغ سخن را در میان گل‌واژه‌های شعرش کشف کرد.

  1. با آنکه کمتر کسی از سرایندگان معاصر مانند او در اعماق اقیانوس ادب فارسی – که عرفان و تصوف از ارکان اصلی آن به شمار می‌روند- غوطه زده است، از سستی و کاهلی و پشت کردن به جهان و بی‌اعتنایی به آنچه در محیط پیرامون می‌گذرد در شعر و نوشته‌اش نشانی نمی‌توان یافت.

  1. درک عمیق روح شعر فارسی سبب شده است که به اهمیت طنین و تحرک موسیقایی با سود جستن ماهرانه از وزن‌های مناسب پی ببرد.

  1. شفیعی کدکنی با آگاهی کامل از اهمیت شکل و بافت بیرونی شعر از صورت‌گرایی و فرمالیسم افراطی، که مانند آفتی به شعر برخی از سرایندگان معاصر رخنه کرده و آنها را از برقراری ارتباط با مخاطبان و انتقال روشن پیامشان باز داشته است، پرهیز می‌کند.

  1. تاریخ در شعر شفیعی حضوری نیرومند دارد. آگاهی گسترده از تاریخ و دید ژرفی که در این مقوله دارد پیوسته خواننده را تحت تأثیر قرار می‌دهد که نشان‌دهندۀ دلبستگی عمیق او به سرنوشت مردم خود در درازنای تاریخ است. هنگامی که وصف کاشی‌های لاجوردین یک بنای تاریخی را در شعر شفیعی می‌خوانیم احساس می‌کنیم که صفحاتی از تاریخ پیش چشممان گشوده می‌شود. با این همه، اشارات مداوم شفیعی به تاریخ از کهنه‌گرایی سخت به دور است. هرچند کلام او با ریشه‌های عمیق شعر فارسی در پیوند است، خواننده را به دریافت و تعبیری نو از ادبیات رهنمون می‌شود که امروز به کار می‌آید.

  1. با آنکه اشارات شفیعی به رویدادهای تاریخی و گفته‌ها و سروده‌های بزرگان پیشین کوتاه و گذرنده‌اند، از نوعی انس و آشنایی بی‌مانند با متون ادبی و تاریخی حکایت می‌کنند.

  1. یکی از جلوه‌های بارز هنر شفیعی ایجاز و اقتصاد کلمه است که به‌ویژه در شعرهای کوتاهش به جلوه‌ای شگفت‌آور می‌رسد. سعدی، شاید تواناترین سخنور همۀ تاریخ ادب ما در سخن موجز و پربار، کار خود را در گلستان و بوستان به اوج کمال رسانیده است. شفیعی نیز از این توانایی بهرۀ فراوان دارد.

  1. شفیعی افزوده بر تصویرپردازی‌های ماهرانه و دل‌انگیز، با بهره‌گیری استادانه از موسیقی کلام تأثیرگذاری شعر خود را چند برابر می‌کند.

  1. همان‌گونه که مهدی اخوان ثالث در نقدی به مناسبت انتشار شبخوانی، دومین مجموعۀ شعر شفیعی کدکنی، خاطرنشان می‌کند، در سروده‌های این شاعر با ”جانی نجیب“ سرو کار داریم.[1] شفیعی در برابر مردم و محیط خود احساس تعهد می‌کند و به دور از هرگونه شعار و کلیشه‌پردازی مدافع دانش، آزادگی و انصاف و مداراست. اخوان ثالث در همان نوشته با تعریف شعر به منزلۀ ”محصول بی‌تابی آدمی، هنگامی که شعور نبوت بر او پرتو انداخته باشد،“ سروده‌های شفیعی کدکنی را نیز حاصل همین بی‌تابی و رسالت می‌داند و خطاب به شفیعی کدکنی، در حالی که هنوز در آغاز مسیر شاعرانۀ خود قرار داشت، به درستی می‌نویسد: ”تو فارسی‌سرایی هشیار، دقیق و شسته و پاکیزه‌گویی.“[2]

  1. یکی از ویژگی‌های چشمگیر کار شفیعی وسعت دایرۀ واژگانی و کاربرد آن در سروده‌های اوست. افزوده بر واژه‌های رایج در ادبیات امروزین فارسی، شماری از اصطلاحات معمول در زبان اهل خراسان را نظیر نیم‌زاد، لوش، سنگ‌‌تر، جالی، رازینه، بازه، پیشطرّه و هُرّست به کار می‌گیرد و به گفته‌های خود رنگ و رایحه و غنایی دیگر می‌بخشد. گذشته از آن، شاعر از باستان‌گرایی یا کاربرد واژه و اصطلاحات فراموش‌شدۀ متن‌های فاخر قدیمی مانند تاریخ بیهقی، تذکره الاولیاء عطار و شطحیات عرفای دیگر توانمندانه بهره می‌جوید و با وام‌ گرفتن‌های به هنگام از آنها بُعد تازه ای به سروده‌های خود می‌بخشد.

  1. شفیعی در ساختن ترکیبات زیبا و بدیع مانند زندگار، شکرپنجه، پیوندگار، تلخاب، آذرخشواره، تابسوز، بالابال، سبزاسبز و شاداشاد نیز توانا است.

  1. شاید سخنی به گزاف نباشد اگر بگوییم شفیعی بیش از همۀ شاعران معاصر به موسیقی شعر، چه بیرونی و درونی و چه کناری و معنوی، توجه دارد و تسلط بی‌مانند او در سود جستن از وزن و ردیف و قافیۀ او را در این کار سخت یاری می‌هد و شعر او را آهنگین و دلنشین می‌کند.

  1. بر خلاف بسیاری از سرایندگان معاصر، در شعر شفیعی به ندرت می‌توان به پیام‌های نومیدکننده برخورد. او پیام‌آور پوچ‌گرایی و سرخوردگی نیست. شفیعی ناامیدی را به سروده‌های خود راه نمی‌دهد و همه‌جا با بیانی فاخر مخاطبانش را به تحرک، تکیه بر زانوان خود، ”در خویش بارور شدن از خویش“ و ”شکستن دژ وحشت“ ترغیب می‌کند.

  1. شفیعی در سخن کنایی نیز استاد است و از این بابت می‌توان او را شاگرد خلف حافظ خواند. در بیشتر ادوار تاریخ ایران، سلطۀ خودکامگان بر مقدرات مردم برای سرایندگان متعهد و اندیشمند چاره‌ای جز به کار بردن سلاح در پرده سخن گفتن باقی نمی‌گذارد که اگر استادانه باشد، در عین زیبایی مؤثر نیز هست. گیرم بگویند فلانی خودسانسوری می‌کند.

  1. در دفتر بسیاری از سرایندگان بزرگ و معروف گاه شعرهای نازل راه یافته است، ولی شفیعی در این شمار نیست. او چنین سروده‌هایی را پیش از آنکه از کتاب‌هایش سر درآورند با بی‌رحمی و قاطعیت کنار می‌گذارد. از این رو به جرئت می‌توان گفت هرچه به مجموعه‌های شعر او راه یافته پخته، سَخته، سالم و گوشنواز است.

  1. منوچهر آتشی در نقدی بر دفتر در کوچه‌باغ‌های نشابور نوشت: ”شعر شفیعی به هیچ بیماری و لَختی و لودگی دچار نیست. درونش – یا محتوایش، اگر درست باشد – هم استوار است و هم گسترده و مهم‌تر از آن از نوع جهان‌بینی فعال امروزین است؛ جهان‌بینی فعالی که شفیعی به جای خنجر، با نیزۀ برگِ بید مجهزش کرده است.“‌[3] و این خود توصیفی زیبا، منصفانه و واقع‌گرایانه از شعر شفیعی است.

  1. تأثیرپذیری شفیعی از هم‌ولایتی خود، مهدی اخوان ثالث، و نیز از نیمایوشیج در کارهای آغازینش به خوبی آشکار است، اما این دنباله‌روی چندان نمی‌پاید. چندی نمی‌گذرد که زبان خاص خود را پیدا می‌کند؛ زبانی که در عین انسجام و پختگی نرم و دلنشین و سرشار از طنین و تغنی است.

  1. طبیعت، با کمال زیبایی و جذابیت، همه‌جا در شعر شفیعی حضور دارد، تا آنجا که شاید بتوان او را طبیعت‌گراترین شاعر عصر خود خواند. در سروده‌های شفیعی با طیف وسیعی از پرندگان و گیاهان و گل‌ها سر و کار داریم و ”حریق شعلۀ گوگردی بنفشه“ و پابسته و در بند بودن گَوَن را در ”کویر وحشت“ با رگ و پوست خود احساس می‌کنیم.

  1. شفیعی مرد اخلاق، پرهیز از خودنمایی و در همان حال پایداری است و در سروده‌هایش مخاطب خود را به بیداری و هوشمندی فرا می‌خواند.

نگاهی به موسیقی شعر

موسیقی شعر یکی از نخستین و مهم‌ترین آثار شفیعی کدکنی است که در پی انتشار صور خیال در شعر فارسی جایگاه او را در صف بهترین و آگاه‌ترین صاحب‌نظران و پژوهشگران روزگار ما در عرصۀ ادبیات فارسی تثبیت کرد. چاپ اول این کتاب در سال 1358 به بازار عرضه شد و به‌رغم محتوای بسیار تخصصی‌اش با توجه و استقبالی گسترده روبه‌رو و پی‌در‌پی تجدید چاپ شد.[4] با مروری کوتاه بر این کتاب می‌توان دریافت که تألیف چنین اثری به چه مایه از تسلط بر ادبیات فارسی و جهانی نیاز داشته و چه وقت و کوششی برای پژوهشی چنین ژرف و پردامنه صرف شده است.

در یادآوری کوتاه مؤلف بر چاپ سوم می‌خوانیم که چاپ اول کتاب هرچند به گونه‌ای ”ناقص و شتابزده“ در 1358 منتشر شد، بیش از حد انتظار با استقبال دوستداران شعر فارسی مواجه شد، ولی نویسنده به‌رغم اصرار دوستان از تجدید چاپ آن پرهیز داشت و می‌خواست ”بعضی یادداشت‌ها و تأملات دیگر را در پیرامون موسیقی شعر“ به آن بیفزاید و این فرصت زودتر از 1365 دست نداد. در آن سال بود که چنین توفیقی حاصل آمد و حجم کتاب را تقریباً به دو برابر شکل نخستین آن رسانید. مؤلف تأکید می‌کند که بخش‌های افزوده ”به مراحل ارزشمندتر از آن بخش‌هایی است که در چاپ اول آمده بود، هم به لحاظ تنوع چشم‌اندازها و موضوعات و هم به دلیل مطالعۀ افزون‌تر و تأمّل بیشتر مؤلف در آفاق شعر فارسی.“‌[5]

چنان‌که از یادداشت آغاز چاپ سوم برمی‌آید، برخی از نظرات بی‌پردۀ شفیعی دربارۀ معیارهای سازندۀ ارزش و اصالت شعر و تأکیدش بر غیبت شعرهای درخشان در دوران بعد از انقلاب که زیر عنوان ”تحریر محل نزاع“ آمده بود، بحث‌انگیز شد و موجبات رنجش و گلایۀ جمعی را فراهم ساخت. مؤلف در این چاپ به‌رغم حذف قسمتی از آن سخنان، همچنان بر خطوط اصلی باورهای خود و از جمله الویت توانایی خوب شعر گفتن بر داشتن ”سبک“ پای می فشارد و سبک را چیزی بیشتر از ”سایۀ شعر“ نمی‌داند. او در این مقوله چنین می‌نویسد:

من یک چیز را می‌توانم تضمین بدهم و آن اینکه اگر نظریه‌پردازی‌ها را رها کنید و مقداری ”شعر“ عرضه کنید که جامعۀ فرهیختگان اجماعاً آن را به عنوان شعر بپذیرد و به حافظۀ جمعی خویش بسپارد، چون به ” ذات زندگی“ -که جوهر و سرچشمۀ هنر است- رسیده‌اید، به ”سایۀ “آن نیز -که همان سبک است- رسیده‌اید.[6]

به اعتقاد شفیعی،

اشکال عمدۀ این دهه و دهۀ قبل از آن در همین است که به جای ” ذات زندگی“ -که جان شعر است- به سایۀ زندگی -که سبک است- پرداخته و درست گرفتار همان چیزی شده است که شاعرترین شاعر جهان [مولوی] آن را چنین توصیف کرد: مرغ، بر بالا پران و سایه‌اش/ می‌رود بر روی صحرا مرغ وَش / ابلهی صیاد آن سایه شود / می‌دَوَد چندان که بی‌مایه شود.[7]

آن‌گاه می‌افزاید:

کوتاه سخن آنکه شعر جوان این دوره بدان دلیل نمونه‌های درخشانی ندارد که از درون نظریه‌پردازی‌های ”روشنفکران عامی“ سر برآورده است، نه از درون زندگی و ضرورت تاریخ و چند مورد امیدوارکننده و استثنایی که دیده شده است، نتیجۀ صدق عاطفی و فرورفتن در اعماق زندگی بوده است و نگاهداشت زبان پارسی، نه محصول گرایش به نظریه‌ها و مقدم نگهداشتن ”سبک“ بر ”زندگی“ است.

آنچه در بالا آمد طرز نگاه شفیعی را به مقولۀ شعر به خوبی روشن می‌کند و توجه به آن در بررسی موسیقی شعر بسیار واجد اهمیت است. این کتاب در چاپ چهارم خود مشتمل بر پنج فصل و بیش از 660 صفحه است. فصل‌ها، که هرکدام به چند زیرفصل تقسیم شده‌اند، عنوان ندارند و فقط با عدد مشخص شده‌اند. در پایان بخشی نیز به ترجمۀ شعرهای عربی، واژه‌نامۀ انگلیسی-فارسی، فرهنگ موضوعی، فهرست اعلام و مشخصات مراجع اختصاص یافته که نزدیک به 80 صفحه از کتاب را در برمی‌گیرد و خود نشانۀ اهمیت این کار عظیم پژوهشی است. بررسی چنین اثری در یک مجال تنگ کار آسانی نیست و ناگزیر باید از سر بسیاری از مباحث با اشاره‌های کوتاه گذشت.

مؤلف قبل از ورود به اصل موضوع، نوشتۀ بحث‌انگیز ”تحریر محل نزاع“ را اندکی کوتاه‌تر، به عنوان مقدمه آورده و چکیده‌ای از نظراتش را دربارۀ مباحثی مانند صورت‌گرایی یا فرمالیسم در شعر و جایگاه آن در ادبیات امروز، ضرورت تطبیق صورت‌ها با شرایط تاریخی پیدایش آنها برای ارزش یافتن یک کار هنری و لزوم تعادل ترکیب‌ها برای ماندگاری اثری در تاریخ هنر و ادبیات را مطرح کرده است. البته تأکید می‌کند که کتاب به هیچ روی مدعی ”ورود به مباحث مربوط به ساخت و صورت نیست،“ بلکه کوششی برای بررسی پاره‌ای از مسایل مربوط به این مقوله در شعر فارسی، ضمن نشان دادن چشم‌اندازهایی از آن مباحث، است و از آنجا که در بسیاری از فصول کتاب ”موسیقی“ مفهومی نزدیک به روابط حاکم بر یک ”کل ادبی“ دارد، نام ”موسیقی شعر“ را برای آن برگزیده است. او ضمن اشاره به نقش نیما در نزدیک‌تر کردن شعر فارسی به نظام موسیقی با کوتاه و بلند کردن مصراع‌ها بر این باور است که در دهه‌های بعد از انقلاب، شعر جوان ایران در حال دور شدن از حوزۀ پیشنهادی نیما بوده است. او شعرهایی را که در این مدت دیده چیزی بیش از ”کنسرو کلمات“ یا مجموعه‌ای از ”تصاویر جدولی“ بدون هیچ بهره‌ای از ”موسیقی و کیمیاکاری در قلمرو زبان“ نمی‌داند و آنها را ”مثل جوجه‌های بیرون‌آمده از ماشین جوجه‌کشی“ شبیه هم و بدون تمایز و برجستگی توصیف کرده است. شفیعی آن‌گاه یک محک ”بسیار حسی و تجربی“ برای تشخیص شعر خوب به دست می‌دهد و می‌نویسد: ”من معتقدم شعر خوب، از مدرن‌ترین انواعش تا کهن‌ترین اسلوب‌ها، شعری است که وقتی مدتی از انتشارش گذشت در حافظۀ خوانندگان جدی شعر، تمام یا بخش‌هایی از آن رسوب کند.“[8]

لازم به یادآوری است که تمرکز این بررسی فقط بر فصل نخستین قرار دارد که نزدیک به نیمی از کتاب را در بر می‌گیرد و در زیرفصل‌های هشتگانۀ آن بحث‌هایی بسیار اساسی دربارۀ آنچه موسیقی شعر را می‌سازد مطرح شده است. به اعتقاد من، این فصل جان کلام مؤلف را در مقولۀ موسیقی شعر بیان می‌کند و فصل‌های بعدی -که همه به نوبۀ خود بااهمیت و بدیع‌اند- آن را تکمیل می‌کنند.

شعر: رستاخیز کلمات

شفیعی شعر را ”حادثه‌ای که در زبان روی می‌دهد“ تعریف می‌کند، ولی برای خود این حق را محفوظ می‌دارد که عقیده‌اش را در این باره تغییر دهد. او توصیف یکی از صورت‌گرایان روسی را که می‌گوید شعر ”رستاخیز کلمه‌ها“ است بسیار بجا می‌داند و می‌نویسد: ”در زبان روزمره، کلمات طوری به کار می‌روند که اعتیادی و مرده‌اند و به هیچ‌روی توجه ما را جلب نمی‌کنند، ولی در شعر و ای بسا با مختصر پس و پیشی این مردگان زندگی می‌یابند و یک کلمه که در مرکز مصراع قرار می‌گیرد سبب زندگی کلمات دیگر می‌شود.“[9] او برای نمونه این بیت حافظ را نقل می‌کند که ”زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم / مست و آشفته به خلوتگه راز آمده‌ای“ و پس از نشان دادن هماهنگی و تقارن قافیه‌ها در بیت، تعبیر ”چه سنجد“ را در مرکز چنین رستاخیزی تشخیص می‌دهد و می‌نویسد: ”معلوم نیست چگونه در این بافت، این تعبیر چنین تشخص و تمایزی یافته است. به طور مبهم می توان آن را احساس کرد، اما علت و راز آن را نمی‌توان بیان داشت.“ در باور او، از آنجا که قوانین ادب و تحقیقات زبان‌شناسی هرگز قادر به تعیین و تحلیل ”رازهای سر به مهر شاهکارهای شعری“ نخواهند بود، تعریف هر کس از شعر به تناسب میزان آگاهی و شناسایی‌اش از ساخت‌های زبانی از دیگری متمایز است و با تغییر درجۀ آن آگاهی او دگرگون می‌شود. به همین علت هم در آغاز بحث حق تغییر عقیده را برای خود محفوظ نگهداشته است. در این بخش، سخنانی بسیار تازه و خواندنی دربارۀ گروه موسیقایی، شامل وزن و قافیه و ردیف، گروه زبان‌شناسیک، مشتمل بر استعاره و مجاز، حس‌آمیزی، کنایه، ایجاز و حذف، باستان‌گرایی، صفت هنری، ترکیبات زبانی، آشنایی‌زدایی در حوزۀ قاموسی، آشنایی‌زدایی در حوزۀ نحو زبان و بیان متناقض مطرح و در هر مورد با نمونه‌های متعدد -که نشان از احاطۀ شگفت‌انگیز مؤلف بر دایرۀ شعر فارسی از کهن تا نو دارد- منظور با شیوایی تفهیم می‌شود.

وزن موسیقی شعر

در آغاز این بحث، تعریف خواجه نصیرالدین طوسی در معیار الاشعار از وزن به این شرح آمده است: ”و اما وزن هیأتی است شامل نظام ترتیب حرکات و سکنات و تناسب آن در عدد و مقدار که نفس از ادراک آن لذتی مخصوص یابد که آن را در این موضع وزن خوانند.“[10] ولی مؤلف از میان تعریف‌های گوناگون وزن تعریف دکتر خانلری را در وزن شعر بهتر از همه می‌داند: ”وزن نوعی تناسب است. تناسب کیفیتی است حاصل از ادراک وحدتی در میان اجزاء متعدد. تناسب اگر در مکان واقع شود آن را قرینه خوانند، اگر در زمان واقع شود آن را وزن خوانند.“[11] و همان‌طور که در این بحث آمده، به یک اعتبار وزن شعر ”تفاوت میان آهنگ نظم و نثر است که شعر آهنگ‌های معینی را در خود گردآوری می‌کند و شکل خاصی از آنها می‌سازد و با تکرار این آهنگ‌ها وزن به وجود می‌آید.“[12] در اینجا به درستی خاطرنشان شده که ساختمان هر زبان نوعی وزن برای شعر آن زبان تولید می‌کند که با وزن شعر در زبان دیگر متفاوت است و فقط اهل همان زبان چنان وزنی را احساس می‌کنند، چنان‌که برای مثال عرب‌ها وزن خسروانی‌های بارَبد را درنمی‌یابند. صاحب‌نظران وزن را تابعی از محیط جغرافیایی نیز می‌دانند، چنان‌که وزن شعر عرب زادۀ زندگی طبیعی در صحراست. در خصوص منشأ وزن هم تعریف جالبی به نقل از دالامبر، ریاضی‌دان و فیلسوف و موسیقی‌شناس فرانسوی قرن هیجدهم، نقل شده است: ”مفهوم وزن از ضربه‌های متوازن پتک کارگران به دست آمده است، نه از موسیقی پرندگان.“[13] با این همه، به عقیدۀ مؤلف، احساس وزن ممکن است در همه‌جا یکسان نبوده باشد، چنان‌که برخی از صاحب‌نظران منشأ وزن را در شعر عربی با آهنگ پای شتران در صحرا در پیوند می‌دانند. در این مقوله مباحث آموزنده‌ای مانند وزن از نظر اقوام ابتدایی و پیوند شعر و موسیقی، موسیقی بیرونی و موسیقی درونی شعر مطرح شده است. همچنین، می‌خوانیم که قافیه خود گوشه‌ای از موسیقی شعر، یکی از جلوه‌های وزن و در واقع مکمل وزن است، چون ”در هر قسمت مانند نشانه‌ای پایان یک قسمت و شروع قسمت دیگری را نشان می‌دهد.“[14]

تعریف‌های قافیه

در این بحث، مؤلف به شرح تعریف‌های ادیبان ایرانی و عرب و نیز ادیبان و ناقدان فرنگی از قافیه پرداخته و یادآور شده که هرچند همگان مفهوم خارجی قافیه را به روشنی احساس می‌کنند، اهل ادب تعریف‌های متفاوتی برای آن ارائه کرده اند. صاحب المعجم که سالیان دراز مهمترین مرجع اهل ادب در فنّ شعر بوده است، تعریف زیر را عرضه می‌کند: ”قافیت بعضی از کلمۀ آخرین بیت باشد، به شرط آنکه کلمه به عینها در آخر ابیات دیگر متکرر نشود. پس اگر متکرر شود آن را ردیف خوانند و قافیت در ماقبل آن باشد.“[15] خواجه نصیرالدین طوسی و سپهر کاشانی تعریف‌های مفصل‌تری از قافیه آورده‌اند، در حالی که دیگران به تعریف‌های مجمل‌تری از این قبیل اکتفا کرده‌اند که قافیه ”کلمه‌ای است که در آخر شعر واقع شود و بدان تمام گردد.“[16] تعریف‌های عربی نیز از همین حدود تجاوز نمی‌کند و به گفتۀ مؤلف، بیشتر ادیبان فارسی در کار خود به تعریف‌های عرب چشم داشته‌اند. از نظر ادیبان فرنگی، ”قافیه بازگشت و تکراری است در صداهای مشابه پایان دو یا چند مصراع.“[17] بعضی هم نوشته‌اند: ”قافیه وحدت و تشابهی است میان دو یا چند کلمه از مصوت‌های کشیده یا صداهای دیگر.“[18] در تعریف‌های این ادیبان نیز تنوع وجود دارد، ولی به‌طور کلی توجه آنها بیشتر متوجه هماهنگی و توازن مشابهت صوتی است، حال آنکه به نوشتۀ کتاب در تعریف‌های شرقی -هرچند این معانی را می‌توان استنباط کرد- به هماهنگی و توازن صوتی مستقیماً توجه نشده است. در تعریف‌های فرنگی هم مسئلۀ تقارن و تشابه مطرح است و هم جنبۀ صوتی و موسیقایی قافیه و نشان می‌دهد که غربی‌ها تا چه حد به تأثیر و ارزش هنری قافیه در شعر اهمیت می‌داده‌اند. طبق فتوای مؤلف، این توجه را در تعریف‌های شرقی نمی‌توان یافت. در کتاب‌های مفصلی هم که دربارۀ قافیه نوشته‌اند، به وظایف و نقش‌های متعدد قافیه توجه کافی مبذول نداشته‌اند و این نکته‌ای است که مؤلف در بحث جداگانه‌ای به تفصیل دربارۀ آن سخن گفته است.

نقش‌های قافیه در ساختار شعر

به اعتقاد مؤلف، در کتاب‌های عربی و فارسی اهمیت مقام قافیه و نحوۀ کاربرد آن به درستی مشخص نشده و سنت‌پرستی و پیروی از پیشینیان بر بحث‌ها مسلط بوده است. در این مبحث پرسش‌هایی از این دست مطرح شده است که آیا به هم پیوستن مطالبی ناهمگون به مدد زنجیر قافیه در یک شعر کافی است و آیا نمی‌توان دربارۀ قافیه به گونۀ دیگری اندیشید. ادیبان گذشته، چنان‌که در کتاب آمده، قافیه را در قالب خاص قدیمی‌اش یک اصل جداناشدنی از شعر می‌پنداشته‌اند، حال آنکه در غرب قافیه هم‌عرض بسیاری دیگر از عناصر مادی و صوری شعر مورد توجه شاعران و ناقدان قرار داشته و از راز پیوستگی شعر و قافیه و نقش آن در زیبایی شعر سخن به میان رفته است.

در این گفتار، این دیدگاه‌ها همراه با تأملات شماری از معاصران مطرح شده و مؤلف به گونه‌ای آگاهی‌بخش و با اشرافی هرچه تمام‌تر آنها را بررسی می‌کند. بحث قافیه سپس طی این بخش در 15 رده‌بندی جداگانه به این شرح دنبال شده است: تأثیر موسیقایی، تشخصی که قافیه به کلمات هر شعر می‌بخشد، لذتی که قافیه از برآورده شدن یک انتظار پدید می‌آورد، زیبایی معنوی یا تنوع در عین وحدت، تنظیم فکر و احساس، استحکام شعر، کمک به حافظه و سرعت انتقال، ایجاد وحدت کل در شعر، جدا کردن و تشخص مصراع‌ها، کمک به تداعی معانی، توجه دادن به زیبایی ذاتی کلمات، تناسب و قرینه‌سازی، ایجاد قالب مشخص و حفظ وحدت، توسعۀ تصویرها و معانی، القای مفهوم از راه آهنگ کلمات. در اینجا صحبت دربارۀ این مقولات میسر نیست و بهترین راه بهره‌گیری از این پژوهش پردامنه رجوع به خود کتاب است.

قافیه در ادبیات و شعر ملل

قافیه، چنان‌که در آغاز این بحث آمده، در زبان‌های هندواروپایی، مانند سانسکریت و یونانی و لاتین، مرسوم نبوده و در زبان‌های ایرانی، نظیر اوستایی و پارتی و پهلوی، نیز چیزی مشاهده نشده است که به درستی بتوان نام قافیه بر آن نهاد، مگر پاره‌ای خصوصیات آن. در فن شعر ارسطو هم سخنی از قافیه نرفته است. ابوریحان بیرونی، که دقت و ژرف نگری علمی‌اش زبانزد است، بر عاری بودن شعر هندی از قافیه تأکید می‌ورزد . در شعر عربی قافیه از دیرباز اهمیت اساسی داشته، یکی از ارکان اصلی آن را تشکیل می‌داده است. به گفتۀ ابونصر فارابی، اگر گاهی در سروده‌های قدیمی زبان‌های غیرعرب قافیه دیده شده به پیروی از عرب‌زبانان بوده است. در این بحث، نویسنده با موشکافی معمول خود رد پای قافیه را در شعر ایران قدیم، در زبان پهلوی، در شعر عربی و نیز شعر فرنگی دنبال کرده است. پژوهش‌های مؤلف به این نتیجه می‌انجامد که در پارسی باستان که از همۀ زبان‌های نوشتاری قدیمی‌تر است، از وجود شعر به‌طور قطع نمی‌توان سخن گفت تا چه رسد به خصوصیات ترکیبی آن یعنی مسئلۀ وزن و قافیه. با این همه، در این زمینه از قول سعید نفیسی چنین آمده است: ”تفاوتی که شعر پارسی باستان با شعر اوستایی دارد این است که در شعر اوستایی قافیه پیدا نشده است، ولی در شعر ایران باستان قافیه را رعایت کرده‌اند.“[19] سعید نفیسی برای نمونه به کتیبۀ نقش رستم و وجود قافیه‌های متفاوتی اشاره کرده است که آنها را به مسمط‌های امروز شبیه می‌کند. اما مؤلف کتاب در صحت این سخن تردید دارد. در خصوص زبان پهلوی، پس از اشاراتی به اقوال شماری از استادان کارشناس مانند درایپر و هنینگ، نتیجه‌گیری نهایی این است که قافیه در زبان پهلوی و آثار دورۀ ساسانی وجود داشته، ولی به نظم و ترتیب یا اصول دقیق قافیۀ عرب نبوده است که ساختار طبیعی مناسب‌تری برای آوردن کلمات هماهنگ دارد. ماحصل تحقیق در شعر عرب این است که شعر در این زبان با سجع بی‌وزن همراه بوده و و طی قرون یک دورۀ تکاملی را پیموده تا آنکه قوانینی برای آن وضع شده و شاعران قافیه‌های شعر خود را به موازات پیشرفت موسیقی در دورۀ اسلامی پیش برده‌اند. در شعر فرنگی گویا کاربرد قافیه در زبان انگلیسی مقدم بر دیگر زبان‌ها بوده است، به‌طوری که قدمت آن را به قرن یازدهم میلادی می‌رسانند. در دوران حضور چند قرنۀ مسلمانان در اندلس بعضی از آلات موسیقی از آنجا به اروپا رسید و شعر عرب نیز همراه این آلات به غرب سفر کرد. در قرن یازدهم و دوازدهم میلادی، گروهی شاعر و نوازنده در اروپا ظهور کردند که هم شعر می‌گفتند و هم عود می‌نواختند و آنها را تروبادور می‌نامیدند. برخی معتقدند که این کلمه از واژۀ عربی طرب گرفته شده است. در هر حال، بر اساس پژوهش‌ها و طبق این تحقیق، تأثیر شعر و موسیقی عرب بر تروبادورهای جنوب فرانسه و اسپانیا قطعی است. علی زریاب، که ایرانی‌تبار و شاگرد اسحاق موصلی رامشگر معروف [گویا] دوران هارون الرشید بود، توانست موسیقی عرب را -که به گفتۀ برخی محققان بر پایه‌ای ایرانی استوار بود- به دورترین نقاط اسپانیا برساند. چگونگی کاربرد قافیه در شعر تروبادورها البته محل بحث است. در پایان این مبحث، مؤلف با اشاره به سابقۀ قافیه در پهلوی اوستایی می‌نویسد که قافیه در زبان دری بی‌شک از عربی تقلید نشده، ولی نوع قافیه‌بندی پی‌در‌پی و قوانین قافیه را در زبان دری می‌توان متأثر از زبان عربی دانست.

ردیف ویژگی شعر ایرانی

ردیف، طبق تعریف، یک کلمه یا بیشتر از یک کلمه است که به صورت مستقل بعد از قافیه به یک معنی تکرار می‌شود. برای مثال، در غزل معروف حافظ با مطلع ”یوسف گم‌گشته باز آید به کنعان غم مخور/کلبۀ احزان شود روزی گلستان غم مخور،“ غم مخور که فعل نهی مرکب از دو کلمه ردیف غزل است که تا پایان تکرار می‌شود. بررسی مؤلف به این نتیجه انجامیده که ”ردیف خاص ایرانیان و اختراع ایشان است،“[20] به‌طوری که در قدیمی‌ترین شعرهای فارسی‌زبان نیز می‌توان آن راسراغ کرد. در زبان‌های ترکی و عربی هم ردیف وجود دارد، ولی سابقه و اهمیت آن به هیچ‌روی با شعر فارسی برابر نیست. بر اساس کاوش‌های مؤلف، هیچ‌گونه سابقه‌ای از ردیف در شعر اروپایی به دست نیامده، اما در شعر سانسکریت و هندی، که با زبان فارسی هم‌خانواده‌اند، ردیف وجود دارد. در این مبحث، مؤلف پس ارائۀ نمونه‌های متعدد از کاربرد ردیف در شعر فارسی و عربی به شرح سودمندی‌های ردیف می‌پردازد، آن را یکی از نعمت‌های بزرگ شعر فارسی می‌داند و مزایای آن را برمی‌شمارد. ردیف از نظر موسیقی برای تکمیل قافیه به کار می‌رود. گفته می‌شود که 80 درصد غزلیات فارسی ردیف دارند و مؤلف با کنار هم گذاشتن دو غزل از یک شاعر، یکی با ردیف و دیگری بدون ردیف، نشان می‌دهد که غزل با ردیف به مراتب دلنشین‌تر است و تأثیر موسیقایی به مراتب بیشتری دارد. او معتقد است که ردیف هرچند از یک جهت شاعر را محدود می‌کند، از نظر معانی و کمک به تداعی‌ها او را یاری می‌دهد. ردیف، چنان‌که مؤلف با آوردن مثال‌هایی از شعر استادان سخن به خوبی نشان داده، در ایجاد تعبیرات خاص زبان شعر نیز تأثیرگذار است و موجب زیبایی و توسعۀ زبان ادب می‌شود. مؤلف با احاطۀ معمول خود بر بحث و ارائۀ مثال‌های گیرا، تحول ردیف را هم در زبان فارسی دنبال کرده و نشان می‌دهد که چگونه کاربرد ردیف از یک مرحلۀ ساده در شعر رودکی، طی قرون بعد به گستردگی و گوناگونی رسیده است. بحث ردیف در کتاب سخت خواندنی است، چون افزوده بر آگاهی از انواع و چگونگی کاربرد آن، به خواننده فرصت می‌دهد تا از سروده‌های نغزی که مؤلف برای نمونۀ کاربرد ردیف برگزیده است نیز لذت برد.

نقد قافیه‌اندیشی

پس از آنکه خواننده با نقش و کاربرد سودمند و یاری‌دهندۀ قافیه و ربط آن با موسیقی شعر آشنا شد، مؤلف در بحثی گیرا و با نگاهی متفاوت به نقش محدودکنندۀ قافیه می‌نگرد و نشان می‌دهد که قافیه در عین حال می‌تواند سدی در راه ابراز حساسیت‌ها و عواطف شاعر ایجاد کند و دشواری‌هایی پدید آورد. البته به این نکته نیز اشاره می‌شود که شاعر فقط وقتی ”به مرز کمال و پختگی می‌رسد که بتواند با وجود این دشواری‌ها باز هم به مسیر خود ادامه دهد، وگرنه شعر بیرون از آفاق همین محدودیت‌ها و مشکلات جز یک نثر ساده و بی‌ارزش نیست و هنرمند و شاعر کسی است که بتواند در برابر این دشواری‌ها احساسات و تأملات خود را هرچه زیباتر بیان کند.“[21] در این بحث با نحوۀ برخورد برخی از شاعران بلندآوازۀ غربی مانند والت ویتمن امریکایی و پُل اِلوار فرانسوی و میلتون انگلیسی هم با قافیه آشنا می‌شویم. والت ویتمن کیفیت شعر را در وزن و قافیه نمی‌دانست. دشمنی پُل اِلوار با قافیه چنان بود که آن را ”کنسرتی برای گوش خران“ می‌خواند و میلتون در سرودن اثر حماسی خود بهشت گمشده حتی از به کار بردن یک قافیه هم احتراز جُست. اما مؤلف در بحث خود حدی میان افراط و تفریط را می‌پسندد و هرچند می‌پذیرد که قافیه نقشی در جوهر شعر ندارد، از نقش‌های آن در مرحلۀ تأثیربخشی و زیبایی، چنان‌که در جای خود به روشنی نشان داده است، غافل نیست. او یادآور می‌شود که شعر همواره با نوعی وزن در ذهن شاعر شکل می‌گیرد و قافیه فقط به تکمیل و تنوع آن یاری می‌رساند. با این همه، بیشتر مردم همه‌جا دوست‌تر دارند که شعر را با قافیه بشنوند. در این بحث از برخی شاعران و نویسندگان بزرگ غربی مانند وُردزوُرث، پُل والری و آندره موروا نیز نام برده شده است که معتقدند شاعر توانا به راحتی می‌تواند محدودیت‌های قافیه‌اندیشی را پشت سر بگذارد. در اینجا موضوع اهمیت بیشتر یا کمتر قافیه به اعتبار زبان مورد استفاده نیز مطرح شده و مؤلف پس از اشاره به اهمیت بیشتر آن در زبان‌ها فرانسوی و ایتالیایی نسبت به انگلیسی، در این باب به قولی از ولتر اشاره کرده است که در کاربرد قافیه توانا بود. در این بحث از قواعد خشک و بی‌روح کتاب‌هایی مانند المعجم، که به پیروی از شعر عربی موجب رکود و بی‌جنبشی شعر شدند، و شیوۀ بعضی از قدما که پیش از سرودن شعر به شکل ساختگی قافیه‌های آن را می‌چیدند نیز به شدت انتقاد شده است. نقد قافیه‌اندیشی در کتاب بحثی درازدامن است و مؤلف افزون بر بررسی نقش آن در پهنۀ شعر فارسی، با احاطۀ گستردۀ خود به زبان و ادبیات عرب در آن عرصه نیز به شکل مشروح و مبسوط به تفحص پرداخته و شواهد متعددی در تأیید دیدگاه‌های خود آورده است.

نگاهی به قالب‌های شعر فارسی

در این مبحث، مؤلف پس از بر شمردن شکل‌های رایج شعر فارسی، مانند قصیده و مسمط و موشحات رباعی و دوبیتی مثنوی، و تعریف هر یک از آنها و ارائۀ نمونه‌هایی برای هر کدام و نیز اشاره به منشأ این شکل‌ها و سابقۀ رواج آنها، قالب‌های جدید و آزاد را هم به فراموشی نسپرده و دربارۀ آنها به صورت مشروح سخن گفته است. رواج قصیده را در شعر فارسی تقلیدی از عرب دانسته، ولی به درستی یادآور شده است که مثنوی، رباعی و دوبیتی قالب‌های اصیل شعر فارسی‌اند و در شعر عرب موفقیتی کسب نکرده‌اند. مثنوی، به‌ویژه در شعر فارسی، به اوج اعتلا رسیده و درخشان‌ترین شاهکارهای عشقی و حماسی و عرفانی و آموزشی ما نظیر شاهنامه فردوسی، ویس و رامین، خمسه نظامی، مثنوی مولوی و بوستان سعدی در این قالب ریخته شده‌اند. مثنوی یکی از قدیمی‌ترین قالب‌های شعر فارسی به شمار می‌رود و شاعران ایرانی از همان آغاز میل وافری به بهره گرفتن از آن داشته‌اند. در اینجا اشاره شده که دلیل عدم استقبال عرب از قالب مثنوی این بوده که قافیه‌ها در آن قالب به حد کفایت و اشباع نیستند و طبع عرب به سبب تقید به هماهنگی واژه‌ها و توالی قافیه ارضا نمی‌شود. عرب تغییر دو تا دو تای قافیه‌ها را نمی‌پسندد، چون موسیقی باب طبع او را پدید نمی‌آورد. در حالی که به گفتۀ مؤلف، قافیه‌های مثنوی برای گوش ایرانی موسیقی کاملی ایجاد می‌کنند. قالب‌های دوبیتی و رباعی هم برای پذیرفتن اندیشه‌های لطیف و لحظه‌های کوتاه تأمل مناسب‌اند و در شعر عرب هیچ نضج و رونقی نیافته‌اند. در شعر فارسی از یک سو عمیق‌ترین تفکرات انسانی، مانند آنچه در رباعیات خیام می‌بینیم، در قالب رباعی بیان شده‌اند و از سوی دیگر، بخش عظیمی از ادبیات توده و مردمی قالب دوبیتی به خود گرفته‌اند. در باور نویسنده، این خود گواهی بر تعلق این دو قالب به شعر کهن فارسی است، به‌ویژه که در قدیم دوبیتی را فهلویات می‌نامیده‌اند و نوع دیگری هم از دوبیتی، چنان‌که خواجه نصیرالدین طوسی اشاره کرده، به نام ”اورامن‌ها“ وجود داشته است. در اینجا نکتۀ کنجکاوی‌برانگیز این است که مؤلف غزل را که محبوب‌ترین قالب شعر فارسی به شمار می‌رود مستقلاً تعریف نکرده و فقط به نقل از صاحب تذکرۀ هفت آسمان آن را در کنار رباعی از قالب‌های اصیل شعر فارسی به شمار آورده است. آن‌گاه، در بحث قالب‌های جدید و آزاد می‌خوانیم که در شعر معاصر فارسی از انقلاب مشروطیت به این سو، شاعران پیوسته کوشیده‌اند قالب‌ها را برای سازگار ساختن با اندیشه و احساس خود دگرگون سازند. این کوشش ابتدا در شکل ”قطعه‌های مستزادگونه و دوبیتی‌های پیوسته به نام چهارپاره“[22] ظاهر شده که هنوز هم از روج نیفتاده است. به گفتۀ مؤلف، چهارپاره مجالی چندان وسیع‌تر از مثنوی برای شاعر فراهم نمی‌آورد. به همین سبب، شعر فارسی ”بدین مجال اندک بسنده نکرد و با همت نیما قالبی آزاد در شعر فارسی به وجود آمد که آزادی کامل و فضای بیکرانی در برابر اندیشۀ شاعر می‌گسترد، بی‌آنکه هیچ از زیبایی موسیقایی قالب‌های کهن چیزی کم داشته باشد.“[23] نویسنده توضیح می‌دهد که وزن در این نوآوری در همان چارچوب عروض قدیم فارسی جریان پیدا می‌کند، ولی آزادی در انتخاب میزان افاعیل به مراتب بیشتر است. در اینجا به نقل از نیما یوشیج، بنیان‌گذار این شیوۀ آزادی‌بخش که بیشتر شاعران صاحب احساس و تأمل آن را پذیرفته‌اند، چنین آمده است: ”شاعر امروزی می‌تواند به جای اینکه افاعیل عروضی بر او مسلط باشند، او تسلط خود را بر آنها حفظ کند و با این همه وزن را به زیباترین وجهی محفوظ نگاه دارد. مثلاً اگر در قطعه‌ای سخن خویش را در بحر هَزَج آغاز کرد تا پایان قطعه باید ارکان عروضی شعر ثابت بمانند. این کار بر اساس دو خصوصیت قدیم شعر فارسی است، یکی مسئلۀ دراز کردن وزن شعر بیش از حد معمول بحور عروضی، که در بحر طویل سابقه دارد، و دیگر کوتاه‌تر کردن آن از این حد که همان مستزاد است، چنان‌که در این شعر می‌خوانیم:

می‌تراود مهتاب / می‌درخشد شبتاب / نیست یک دم شکند خواب به چشم کس و لیک / غمِ این خفتۀ چند / خواب در چشم ترم می‌شکند.“[24]

نویسنده یادآور می‌شود که نیما با عرضۀ این نوع وزن موجب تجدیدنظر کلی در اساس قافیه نیز شد و شعر باکیفیت آزاد معاصر آن را رعایت می‌کند. با این نوآوری، امروز برخلاف گذشته قافیه دیگر در شعر جنبۀ طفیلی ندارد و شاعر آن را فقط در جایی به کار می‌برد که نیازی حس کند. در این بخش، مؤلف شیوۀ نیمایی را برای خواننده بیشتر می‌گشاید و با آوردن نمونه‌های زیبایی از شعر امروز ایران به او نشان می‌دهد که در کجا قافیه لازم است و در کجا لازم نیست. در اینجا اشاره می‌شود که در شعر کهن فارسی قافیه بر سبیل عادت و بدون توجه به نقش اصلی آن در پایان هربیت یا هر مصرع -در نوع مثنوی و برخی رباعیات و قصاید- به کار برده می‌شد و ضرورت تغییر قافیه به اقتضای دگرگونی مضمون به هیچ‌روی مورد توجه نبود، حال آنکه بدعت‌های نیما سبب شد تا این نکته در شعر امروز رعایت شود. نیما بر این باور بود که هر قافیه به جملۀ خود مقید است و با تغییر جمله قافیه هم باید به تناسب آن تغییر کند. در این باب سخنی از نیما از حرف‌های همسایه به این شرح نقل شده است: ”قافیه مال مطلب است. زنگ مطلب است. مطلب که جدا شد قافیه جدا است. در دو مطلب اگر دو کلمه قافیه شد (زشت است). قدما این را قافیه می‌دانستند، ولی قبول این مطلب بی‌ذوقی است. هرجا که مطلبی است در پایان قافیه است.“[25] شفیعی کدکنی خاطرنشان می‌کند که این سخن بجای نیما بی‌شباهت به گفتۀ بعضی از ناقدان فرنگی نیست که قافیه را به زنگ زمانی تعبیر کرده‌اند و از آن جمله مایاکوفسکی است که از ثابت ماندن قافیه در شعر با وجود تغییر مطالب انتقاد و آن را به ”یک حملۀ ناگهانی در بازی شطرنج“ تشبیه می‌کند. در این قسمت رهنمودهایی هم با استناد به گفته‌ای از نیما در خصوص مواقعی که قافیه در شعری ضرورت پیدا نمی‌کند ارائه شده که بسیار سودمند است و با نمونه‌هایی که از شعر معاصران همراه است که مصادیق آن را به روشنی برابر چشم خواننده قرار می‌دهد. نیما در حرف‌های همسایه همچنین می‌گوید: ”فراموش نکنید، وقتی مطالب تکه‌تکه و در جملاتی کوتاه‌کوتاه است اشعار شما حتماً باید قافیه نداشته باشد. همین نداشتن عین داشتن است.“[26] شفیعی رهنمود نیما را این‌گونه تکمیل می‌کند:

در مواردی که مطالب پراکنده و وصف‌های جداگانه در یک شعر وجود دارد قافیه لازم نیست، زیرا همین نیاوردن قافیه خواننده را وادار می‌کند که این وصف‌ها را پی‌در‌پی از نظر بگذراند و درنگ نکند، چرا که شاعر قصدش این است که از این وصف‌ها به عنوان مقدمه استفاده کند، بنابراین گذراندن این وصف‌های کوچک و اندک‌اندک ایجاب می‌کند که شاعر قافیه‌ای نیاورد تا مجالی برای درنگ خواننده نباشد.[27]

نحوۀ کاربرد و کارایی این رهنمود به‌ویژه با نمونه‌هایی از سروده‌های اخوان ثالث و سایه به خوبی نشان داده می‌شود. در این بخش، بحثی با اشارات دیگری به نوشته‌های نیما دربارۀ قافیۀ معنوی مطرح شده که سخت تازه و سودمند است. مطلب را به صورت چکیده چنین می‌توان بیان کرد که بعضی کلمات مانند روز و شب و طلوع و غروب و تاریک و روشن، هرچند با یکدیگر تناسب آهنگی ندارند، با هم دارای تناسب و هماهنگی معنوی‌اند و مانند قافیه احساس تناسب و قرینه‌سازی ایجاد می‌کنند که در ذهن صورت می پذیرد. مؤلف در پایان نکتۀ بسیار مهمی را هم یادآوری می‌کند که آنچه دربارۀ ضرورت یا عدم ضرورت کاربرد قافیه مطرح کرده امری ذوقی است و لازم نیست آن را ضابطه‌ای تلقی کرد که در همه حال باید پیروی شود، چون در مواردی، طبیعی و مناسب بودن قافیه به سخن شاعر لطف می‌بخشد. او تأکید می‌کند که این‌گونه ضوابط هنوز مرحلۀ تکوین و تکامل را می‌پیمایند و آینده ”سرنوشت قافیه و وزن و دیگر خصوصیات اسلوبی شعر معاصر را تعیین خواهد کرد.“[28]

در اینجا نقل دو جمله از مؤلف را که در پایان فصل اول آمده لازم می‌شمارم، زیرا از خلال آنها خواننده هم به احترام عمیق شفیعی کدکنی به میراث به جای مانده از بزرگان گذشته در عرصۀ ذوق و اندیشه پی می‌برد و هم انصاف او در داوری و پرهیزش از صدور احکام قطعی در ”مسایل ذوقی و استحسانی“ را تحسین می‌کند:

در این رساله اگرگه‌گاه بر قدما نکته‌ای یا نکته‌هایی گرفته شده به هیچ‌وجه خُرد شمردن و ناچیز انگاشتن میراث عظیم فکری و ذوقی ایشان در نظر نبوده است، بلکه مقصود نویسنده این بوده است که ایشان نیز مانند همۀ افراد بشر در مظان خطا و اشتباه بوده‌اند. به‌طور کلی، مسایل ذوقی و هنری هیچ‌گاه حالت ثابت و استواری نداشته است و پسندها همواره در تغییر بوده‌اند، به خصوص در این روزگار که تغییرات زندگی چنان سریع است که نمی‌توان به هیچ اصلی- گرچه علمی و فیزیکی- برای همیشه مجال کلّیت و عمومیت داد، تا چه رسد به مسایل ذوقی و استحسانی.[29]

آنچه آمد نگاهی شتاب‌زده به فصل نخست کتاب موسیقی شعر بود. پرداختن به بقیۀ فصول مجالی جداگانه می‌طلبدو به همین سبب در اینجا بدون ورود به متن بقیۀ فصول، به اشارۀ فهرست‌وار به آنها اکتفا می‌کنم تا نمای کاملی از محتوای این اثر برجسته به خواننده ارائه شده باشد: شعر منثور، جستجوی عناصر موسیقایی شعر منثور، مبانی موسیقایی صنایع بدیعی و دلالت موسیقایی کلمات، فارابی و موسیقی شعر، از موسیقی کیهانی تا موسیقی شعر (آرای فلاسفۀ اخوان‌الصفا)، ابن‌سینا و موسیقی شعر، شعر و اوزان شعر: ابن‌سینا و طبقه‌بندی بحور عروضی، یکی از عوامل ساخت و صورت در موسیقی شعر فردوسی، چندآوایی موسیقی در منظومۀ شمسی مولانا، این کیمیای هستی، عامل موسیقایی در تکامل جمال‌شناسی شعر حافظ،، رودکی و رباعی، نکته‌ای در استمرار بحرهای غیرعروضی، کهن‌ترین نمونۀ بحر طویل فارسی و رابطۀ آن با ”بند“ عربی، منظومه‌ای حماسی در وزن هجایی از قرن هشتم هجری و دربارۀ سابقۀ وزن هجایی در شعر فارسی.

کوتاه سخن آنکه به جرئت می‌توان گفت موسیقی شعر یکی از بهترین و جامع‌ترین کتاب‌هایی است که تاکنون در زمینۀ شعر و ادب پارسی نوشته شده است. این کتاب از همان نخستین چاپ به صورت یکی از مراجع مهم برای پژوهندگان این عرصه درآمد و از این پس نیز هر کس که خواستار دستیابی به آگاهی‌های ژرف و اصیل در این وادی باشد از رجوع به آن بی‌نیاز نخواهد بود.

[1] نقد مهدی اخوان ثالث در سفرنامۀ باران: نقد و تحلیل و گزیدۀ اشعار شفیعی کدکنی، به اهتمام حبیب‌الله عباسی (تهران: سخن، 1378)، 52-58؛ نقل از 55.

[2] نقد اخوان ثالث در سفرنامۀ باران، 57.

[3] نقد منوچهر آتشی در سفرنامۀ باران، 71.

[4] من به چاپ چهارم این اثر دسترسی دارم که در 1373 منتشر شده است. از آن پس چاپ‌های دیگری هم از این اثر انتشار یافته و نویسنده احتمالاً در بخش‌هایی از آن تجدیدنظر کرده است.

[5] محمدرضا شفیعی کدکنی، موسیقی شعر (تهران: آگاه، 1373)، یازده و دوازده.

[6] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، ده.

[7] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، ده.

[8] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، بیست‌وسه.

[9] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 5.

[10] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 39.

[11] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 39.

[12] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 40.

[13] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 41.

[14] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 52.

[15] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 55.

[16] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 56.

[17] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 59.

[18] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 59.

[19] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 105.

[20] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 124.

[21] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 163.

[22] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 219.

[23] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 219.

[24] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 220.

[25] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 226.

[26] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 227.

[27] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 227.

[28] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 234.

[29] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 234.

نگاهی به موسیقی شعر نوشتۀ محمدرضا شفیعی کدکنی

چند سال پیش که در زمینۀ تأثیر موسیقی بر اشعار مولانا جلال‌الدین تحقیق می‌کردم، بخت یار شد و کتاب موسیقی شعر، نوشتۀ محمدرضا شفیعی کدکنی، به دستم رسید. این کتاب یکی از پرارزش‌ترین کتاب‌هایی است که دربارۀ موسیقی و شعر و رابطۀ آن دو با یکدیگر نوشته شده است. تسلط بی‌مانند شفیعی کدکنی بر ادبیات عرب، ادبیات کلاسیک فارسی و شعر نیمایی این کتاب را ارزشمندتر کرده و مطالعۀ آن برای کسانی که به شعر و موسیقی این مرز و بوم علاقه‌مندند الزامی است. شفیعی کدکنی در این کتاب سعی در اثبات وجود موسیقی در شعر دارد. در این نوشته، نگاهی به این طرز تلقی خواهیم انداخت و هرچند به صورتی خلاصه آن را حلاجی و موشکافی خواهیم کرد.

در موسیقی شعر، بنا به گفتۀ مؤلف به‌گونه‌‌ای فرمالیستی و عمدتاً از نگاه فرمالیست‌های روس با هنر و به‌خصوص هنر شعر برخورد شده است. این برداشت از هنر بیشتر پس از مسافرت مؤلف به اروپا و امریکا شکل گرفته و با نگرش قبلی او در صور خیال تفاوت دارد.

فرمالیست‌های روس در اوایل قرن بیستم نگرش جدیدی را در خصوص هنر شعر پیش گذاشتند که بر اساس آن، تأکید زبان ادبی بر شیوه و فن نوشتن، چگونگی سامان‌بندی جمله‌ها و عناصر بلاغت در کلام معطوف است و الگوهای شعر، وزن، خوش‌آهنگی، تخیلات، استعارات و خلاقیت‌های غنایی و جنبه‌های سخنوری را ارج می‌نهد.[1] نگاه و روش فرمالیستی درواقع نوعی اعتراض و عصیان به روش کلاسیک در زمینۀ شعر و ادب بود که ریشه‌هایش از اهمیت دادن بیش از حد به محتوای شعر، رعایت سنت‌ها و اسطوره‌ها آب می‌خورد. فرمالیسم به وجود و زیبایی ظاهری اشیاء اهمیت زیادی می‌دهد و آنها را سخت جدی می‌گیرد. در مکتب فرمالیسم، همه‌چیز اهمیت دارد و نباید از کنار هیچ‌چیز به سادگی گذشت. باید فرم اشیاء را درک کرد تا واقعیت‌های آنها را دریافت. در این طرز تفکر، از هیچ‌چیز نباید سرسری گذشت. باید متذکر شد که در مکتب فرمالیسم، فرم به معنای شکل و در تقابل و تضاد با محتوا نیست و فی‌الواقع سعی در غنای محتوا دارد. به گفتۀ شفیعی کدکنی، وظیفۀ هنرمند چیزی غیر از ایجاد فرم نیست و وظیفۀ فرم هم چیزی جز ایجاد احتمالات و تداعیات نیست.

در موسیقی شعر، شفیعی کدکنی تعاریف و اصطلاحات جدیدی را پیشنهاد می‌کند که اغلب آنها امروزه در میان اهل ادب و شعر پذیرفته شده‌اند، اگرچه بعضی از آنها چندان قبول عام نیافته‌اند. او با اعتقاد و به نقل از فرمالیست‌های روس شعر را رستاخیز کلمات و واژه‌ها می داند و به وجود نوعی موسیقی در شعر باور دارد. او معتقد است که همین وجود و کاربرد موسیقی در واژه‌هاست که انسان اولیه را به شگفتی واداشت. او می‌گوید که انسان رستاخیز واژه‌ها را نخستین‌بار در حین کار احساس کرده است. او و خیلی از ادبا و موسیقی‌دانان نیز موسیقی را یکی از عناصر سازندۀ شعر دانسته و معتقدند که این موسیقی است که کلام را برجسته می‌کند. شفیعی کدکنی به چهار نوع موسیقی در شعر معتقد است:

  1. موسیقی بیرونی که همان اوزان عروضی و نیمایی است. این نوع موسیقی در اشعار کلاسیک بر اساس اوزان عروضی و از ابتدا تا آخر یک قطعۀ شعری از یک الگو پیروی می‌کند. البته در نظام نیمایی الزاماً از یک وزن عروضی خاص در طول یک قطعه پیروی نمی‌شود.

  1. موسیقی کناری که عبارت است از هماهنگی و نسبت ترکیبی کلمات و طنین هر حرف در کنار حرف دیگر. او قافیه، ردیف، تکرارها و ترجیع‌ها را عناصر موسیقی کناری شعر می‌داند.

  1. موسیقی درونی که هر آنچه را شامل می‌شود که غیر از موسیقی بیرونی و کناری است. شفیعی کدکنی معتقد است که موسیقی درونی مهم‌ترین موسیقی شعر ایرانی و عبارت از مجموعه هماهنگی‌هایی است که از رهگذر وحدت و تشابه و تضاد صامت‌ها و مصوت‌ها در یک قطعۀ شعری پدید می‌آید و جناس را از آن جمله می‌داند. او موسیقی درونی شعر را معادل تنالیته و ارکستراسیون در موسیقی می‌داند و می‌گوید مبانی جمال‌شناسی شعر در موسیقی درونی آن نهفته است.

  1. موسیقی معنوی که عبارت است از شناخت کیفیت تألیف و علم نسبت‌ها در شعر. او این نوع موسیقی شعر را مشتمل بر صنایع معنوی مانند بدایع، ایهام و مراعات نظیر می‌داند.

این تقسیم‌بندی کمابیش از سوی اهل شعر و برخی از اهل موسیقی پذیرفته شده است، اگرچه محققانی مثل پرند فیاض‌منش موسیقی درونی و معنوی را بخشی از موسیقی میانی تعریف می‌کنند.[2] در واقع، این گروه به نوعی موسیقی میانی معتقدند که مجموعه‌ای است از توازن‌های حاصل از ارتباطات لفظی و تناسبات معنایی در بین کلمات، ولی به هر حال، آنها نیز به وجود موسیقی در شعر معتقدند.

من اهل موسیقی‌ام و نگاه من به کتاب موسیقی شعر یک نگاه موسیقیایی است، اگرچه در این مقاله گاه‌گاه به شعر نیز اشاراتی کرده‌ام. سعی من در این نوشتار، با کمال احترام به شفیعی کدکنی، رد وجود موسیقی در شعر بوده است و کوشش کرده‌ام که این دو پدیدۀ بسیار ارزندۀ هنری را از یکدیگر متمایز کنم.

باید اذعان کرد که در میان پارسی‌زبانان، ترک‌ها و عرب‌ها شعر به منزلۀ بالاترین و باارزش‌ترین فرم هنری شناخته شده است. دست‌کم در میان ایرانیان شعر درواقع به نوعی ”متر“ برای دیگر هنرها درآمده است که بقیۀ شاخه‌های هنری با آن اندازه‌گیری می‌شوند. خوشنویسی در ایران شعر را به روی کاغذ می‌آورد، مینیاتورهای قدیمی ایرانی شعر را تصویر می‌کنند و آواز ایرانی شعر را موسیقیایی می‌کند. مقام و منزلت شعر فارسی به جایی رسیده است که در نظر بسیاری از ایرانیان، هنر فقط شعر است و بس و آن هم از نوع کلاسیک آن ولاغیر. چه بسیار از ایرانیان، حتی تحصیل‌کرده‌ها، که حتی اشعار نیمایی را هم ”شعر“ نمی‌دانند.

به نظر من، یکی از دلایل جایگاه بالا و والای شعر در هنر ایران، جدا از روحیۀ حساس شرقی ایرانیان، آزادی عمل نسبی است که شعر در این آب و خاک از آن برخوردار بوده است. ناپسندیده بودن موسیقی، رقص، نقاشی و مجسمه‌سازی در اسلام و پذیرفته بودن شعر امکان رشد بیشتری به این هنر داده است. بنابراین، به جرئت می‌توان گفت که دست شعر در ایران از بقیۀ شاخه‌های هنری بازتر بوده است. چنان که گفته شد، سوال اصلی این است که آیا در شعر موسیقی وجود دارد یا نه. برای جواب به این سوال به نظر می‌رسد باید تعریفی از شعر و موسیقی، هرچند خیلی خلاصه، به دست داده شود.

شعر از زمان ارسطو براساس لفظ، وزن و هماهنگی تعریف شده است. بزرگانی مثل خواجه نصیرالدین طوسی و ابن‌سینا از همین زاویه به شعر نگریسته و آن را موزون و مخیّل تعریف کرده‌اند. خواجه نصیرالدین طوسی می‌گوید: ”شعر سخنی است خیال‌انگیز که از اقوال موزون و متساوی ساخته شده باشد، اگرچه موزون حقیقی نباشد.“[3] او دربارۀ وزن در معیار الاشعار می‌گوید: ”وزن هیئتی است تابع نظام ترتیب حرکات و سکنات و تناسب آن در عدد و مقدار که نفس از ادراک آن هیئت لذتی مخصوص یابد که آن را در این موضع وزن خوانند.“[4] بعدها مُقفّی بودن هم به این تعریف اضافه شد و شعر را موزون، مخیّل و مُقفّی تعریف کردند. این تعریف تا زمان نیما به همین شکل باقی ماند. نیما بود که اوزان عروضی کلاسیک را برهم زد، قافیه را به شکل قدیم از شعر بیرون آورد و سبک جدیدی پیش رو گذاشت. البته شعر نیما همچنان موزون و مخیّل باقی ماند.

لازم به ذکر است که یگانه شاعر مطرحی که حتی اوزان نیمایی را هم تغییر داد احمد شاملو است که موزون بودن نیمایی را هم از شعر گرفت و شاید آن را حتی مخیّل‌تر و متفکرانه‌تر کرد. به نظر من، احمد شاملو را باید یک استثناء تلقی کرد، وگرنه اغلب اهل ادبیات شعر را همچنان موزون می‌دانند. به قول شفیعی کدکنی، اگر وزن در کار نباشد، دنبال هم قرار دادن کلمات چیزی غیر از محاوره و حداکثر نثر نیست.

حال اگر بپذیریم که شعر باید موزون باشد، باید وزن را نیز تعریف کنیم. منشأ وزن در طبیعت است، مثل گردش شب و روز، صدای پرندگان، صدای پتک و کلنگ کارگران و صدای پای شتران در میان اعراب. البته باید گفت که وزن مانند شعر و موسیقی ریشه در نحوۀ گویش و زبان هر قوم و ملت دارد و ای بسا که درک آن برای ملل دیگر مشکل یا حتی غیرممکن باشد. کما اینکه اعراب پس از حمله به ایران، به علت عدم آشنایی به زبان پارسی از درک اشعار ایرانی عاجز بودند و آن را فاقد وزن می‌پنداشتند.

شاید قدیم‌ترین تعریفی که از وزن در دست داریم از یکی از شاگردان ارسطو با نام آریستوگزنوس (Ἀριστόξενος) باشد که آن را نظم معینی در ازمنه تعریف می‌کند.[5] چنان که گفته شد، خواجه نصیرالدین طوسی وزن را هیئتی می‌داند تابع نظام ترکیب حرکات و سکنات و تناسب آن دو در عدد و مقدار. بزرگان دیگری هم از جمله عبدالقادر مراغه‌ای، صفی الدین ارموی و فارابی نیز وزن را کم‌و‌بیش همین‌گونه تعریف کرده‌اند. پرویز ناتل خانلری وزن را تناسب حاصل از ادراک وحدتی میان اجزای متعددی می‌داند که در زمان واقع می‌شود.[6]

در ایران، بعد از حملۀ اعراب و در آمیختن زبان پارسی با عربی و آشنایی ایرانیان با ادبیات عرب، کم‌کم اوزان اشعار عرب بر نحوۀ سرایش شعر در ایران اثر گذاشت. در اواخر قرن دوم هجری قمری، خلیل ابن احمد فراهیدی قواعد آنچه بعدها به آن علم عروض گفته شد پایه گذاشت.[7] از آن پس، اوزان عروضی که بر پایۀ سه حرف ف – ع – ل عربی پایه‌گذاری شده بودند به منزلۀ الگویی برای سرودن شعر در بین اعراب، ایرانیان و بعد از آن ترک‌ها پذیرفته شدند. اوزان عروضی در طول زمان متعادل‌تر و متنوع‌تر شدند. بعضی مطبوع و بعضی نامطبوع تلقی شدند و به صورت قالب‌های مختلف و مستقل مثل مثنوی، رباعی، قصیده، غزل و غیره درآمدند.

همچنین، به مرور صنایع و تکنیک‌های شعری از قبیل قافیه، جناس، مراعات نظیر، کنایه، تضاد و تناسب شکل گرفتند که باعث بالندگی، زیبایی و قدرت و قوت واژه‌ها شدند. استفاده از صنایع شعری این امکان را به شعرا داد که بتوانند مفاهیم پیچیدۀ عاشقانه، عارفانه، مذهبی و حماسی را به صورت شعر درآورند و به خوانندگان منتقل کنند. کم‌کم اوزان عروضی خاصی برای بیان مقاصد خاصی به کار گرفته شدند که از آن جمله‌اند استفاده از بحر مثنوی در دیوان شعرای بزرگی مثل مولوی و نظامی برای داستان‌سرایی و وزن رباعی برای بیان و انتقال احساسات در قطعات کوچک شعری و غیره. پس از جا افتادن اوزان عروضی در ادبیات شعری، اهل موسیقی اتانین را بر پایۀ آن بنا نهادند.

اما موسیقی چیست؟ اگرچه شعر و موسیقی هر دو ریشه در صوت دارند، به نظر من تعریف موسیقی به مراتب مشکل‌تر است. یونانیان منشأ موسیقی را آسمانی و متافیزیکی می‌پنداشتند. فلاسفۀ بزرگ یونان مثل بطلمیوس و فیثاغورس بر این اعتقاد بودند و موسیقی را فطری، ذاتی و ازلی می‌پنداشتند. پس از آشنایی ایرانیان با فلسفۀ یونانی این طرز برداشت در بین عرفای ما نیز جا گرفت. برای نمونه، مولوی می‌گوید:

بانگ گردش‌های چرخ است این که خلق

می‌سرایندش به تنبور و به حلق

ما همۀ اجزای آدم بوده‌ایم

در بهشت آن لحن‌ها بشنوده‌ایم

هندیان هم به نوعی به ارتباط موسیقی با متافیزیک اعتقاد داشتند. ابن‌سینا موسیقی را علمی ریاضی می‌دانست که در آن از چگونگی نغمه‌ها از نظر ملایمت و سازگاری و چگونگی زمان‌های بین نغمات بحث می‌شود.[8] ابونصر فارابی در موسیقی کبیر می‌گوید که موسیقی علم شناسایی الحان است. اخوان الصفا در رسالۀ خود می‌نویسند که غنا مرکب از الحان و الحان مرکب از نغمه‌ها و نغمه‌ها مرکب از نقرات و ایقاعات (وزن) است و اصل همۀ آنها حرکات و سکنات است، همچنان که اشعار مرکب از مصراع‌ها و مصراع‌ها مرکب از افاعیل و افاعیل مرکب از اسباب و اوتاد و فواصل هستند و در اصل آنها حروف ساکن و متحرک است.

ژان ژاک روسو و هربرت اسپنسر پایۀ تعریف موسیقی را بر احساس گذاشته‌اند و گفته‌اند که موسیقی نغمه‌ای است مشخص، حاصل جایگاه معینی از صوت.[9] محسن حجاریان می‌گوید موسیقی صوتی است اندیشه‌ورزانه که دارای بار نغمگی باشد. گئورگ فردریش هگل می‌گوید موسیقی جایگاه خود را در قالب ایده‌های فردی عیان می‌سازد.[10] به نظر من، این تعریف هگل یکی از زیباترین تعاریفی است که از موسیقی به طور کلی به دست داده شده است. هگل در اینجا شاید برای اولین‌بار به موضوع فردی بودن موسیقی و استنباطات فردی اشاره می‌کند، چه از نظر موسیقی‌دان و چه از نظر شنوندۀ موسیقی. به باور من، اگرچه موسیقی ریشه در احساس و اندیشه دارد، ولی تعریف و تأثیر آن بسته به برداشت موسیقی‌دان و مخاطب موسیقی دارد. تأثیر موسیقی در زمان یکسان نیست.

حال که به طور خیلی خلاصه موسیقی و شعر را تعریف کردیم، بگذارید مطلب را بیشتر بشکافیم. چنان که پیش‌تر گفته شد، شعر بر اساس واژه یا phone و موسیقی بر پایۀ نغمه یا tone یا نت استوار هستند. این دو مقولۀ هنری از ابزارهای متفاوتی برای انتقال احساس استفاده کرده و مشخصاً به شیوه‌های متفاوتی بر مخاطب هنر تأثیر می‌گذارند. شعر با تمام پیچیدگی‌های تکنیکی از قبیل وزن، قافیه، جناس، تناسب و مانند اینها در آخر یک معنا را القا می‌کند، گرچه در بادی امر مشکل و غیر از آن به نظر برسد؛ یعنی تعریف شعر، برخلاف موسیقی، در زمان یکسان است. مثلاً به این مطلع غزل زیبای حافظ توجه کنید:

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد

عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

این غزل در ابتدا ممکن است حتی برای بسیاری از تحصیل‌کرده‌ها هم قابل فهم نباشد، ولی پس از اینکه خوانندۀ شعر –چه به کوشش خودش و چه به کمک یک نفر حافظ‌شناس- متوجه شد که منظور حافظ در این غزل اشاره به خلقت انسان و جهان هستی است، تعریف شعر برایش کاملاً مشخص و مفهوم می‌شود. به عبارت دیگر، معنای غزل در آخر یکی است و قطع نظر از همۀ ترفندهای شعری که در آن به کار رفته است تغییر نمی‌کند. این قاعده در تمام اشعار و نوشته‌ها صدق می‌کند، یعنی آخرالامر خواننده به منظور و نیت هنرمند شاعر پی می‌برد. اما در خصوص موسیقی اصلاً بدین شکل نیست. موسیقی تعریف‌پذیر نیست، حتی آن قطعاتی که بر اساس داستان‌ها و افسانه‌های شناخته‌شده نوشته شده‌اند قابل تعریف نیستند. در موسیقی کلاسیک که بسیاری از آثار آن دارای موضوعی مشخص‌اند این قضیه را بهتر می‌شود نشان داد. مثلا اگر به موسیقی بالۀ دریاچۀ قو اثر چایکوفسکی گوش کنید و از داستان باله بی‌اطلاع باشید، از موسیقی آن لذت می‌برید، ولی امکان ندارد به موضوعی که این اثر بر اساس آن ساخته شده وقوف پیدا کنید. برای نمونه‌ای دیگر، اگر فقط به موسیقی اپرای عروسی فیگارو ساختۀ موتسارت گوش کنید، امکان ندارد متوجه شوید که این اپرا یک ازدواج در دوران فئودالی اروپا را شرح می‌دهد، مگر اینکه دربارۀ این اپرا مطالعه کرده باشید.

این موضوع یکی از تفاوت‌های عمدۀ شعر و موسیقی است. در هنر شعر، امکان انتقال هرگونه احساس و طرز تفکر در قالب واژه وجود دارد. یک شاعر خوب می‌تواند مسایل فلسفی، علمی، عشقی، عرفانی، حماسی و غیره را به وسیلۀ واژه‌ها به مخاطب خود القا کندو این توان در موسیقی نیست. موسیقی برای این هدف به وجود نیامده است. فلسفه، عرفان، حماسه و غیر اینها با موسیقی قابل بیان نیستند. مولوی توانسته است طرز تلقی فلسفی خود را در قالب مثنوی به قلم آورد و برای دیگران توضیح دهد، ولی هیچ موسیقی‌دانی قادر نیست یک طرز تفکر فلسفی را با موسیقی بیان کند.

هر دوی این هنرها، مثل بقیۀ شقوق هنری، نوعی وسیلۀ انتقال بار عاطفی از هنرمند به هنردوست هستند. شعر حاصل یک بار عاطفی موزون و مخیّل از طریق واژه‌هاست و موسیقی انتقال‌دهندۀ یک بار عاطفی بلاواسطه از طریق نت‌ها.

موسیقی، چنان که گفته شد، فطری و ذاتی است، در هنرمند هست و چندان قابل تعریف نیست. برای موسیقی احتیاج به زبان و سواد نیست و موسیقی مرز و بوم نمی‌شناسد. اما شعر حاصل هزاران سال تکامل زبان در میان انسان‌هاست. به قول مولوی، چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم. برای درک و فهم شعر باید باسواد بود. مثلاً در ایران باید زبان فارسی و تا حدودی زبان عربی دانست تا از عهدۀ فهم شعر برآمد.

گفتیم که شفیعی کدکنی به حداقل چهار نوع موسیقی در شعر معتقد است. ایشان غیرمستقیم اوزان عروضی و افاعیل را با اتانین در موسیقی مطابق دانسته و در پی اثبات موسیقی در شعر برآمده و آن را موسیقی بیرونی تعریف کرده است.

اتانین در واقع به نوعی ترکیباتی از کلمۀ ”تن“ هستند که به همان صورت که ف – ع – ل برای توضیح و طبقه‌بندی اوزان عروضی انتخاب شده‌اند، دو حرف ”ت“ و ”ن“ برای همین منظور در موسیقی قدیم ایران اختراع شده‌اند. در زمان‌های گذشته، برای توضیح و تعلیم یک قطعه یا یک گوشۀ موسیقی با دنبال هم قرار دادن این دو حرف مقام‌های موسیقایی مشخص می‌شدند؛ مثلاً ”تنن تنن تنتن تن“ که گوشۀ کرشمه بر اساس آن استوار شده است. البته در بعضی از گوشه‌های موسیقی ایرانی افاعیل و اتانین مطابق هم هستند. مثلاً گوشه‌های‌ کرشمه در خیلی از دستگاه‌ها و آوازهای ایرانی به کار می‌روند و از این دست‌اند، یعنی افاعیل و اتانین در آنها یکی است: فاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات / تنن تنن تنتن تن تنن تنن تنتن. یا مثلاً در گوشه‌های بسته‌نگار و نغمه‌ها هم تقریباً به همین شکل است. با این همه، این موضوع در بیشتر جاها صادق نیست. برای روشن شدن مطلب در نظر بگیرید که یک قطعۀ شعری کلاسیک ایرانی از ابتدا تا انتها بر یک وزن عروضی استوار است، مثلاً از ابتدای شاهنامه فردوسی تا آخر آن با بحر متقارب سروکار داریم و همۀ مثنوی معنوی مولوی بر اساس بحر رمل ساخته شده است. این قاعده اصلاً در موسیقی صادق نیست. مثلاً اگر گوشه‌ها را بر اساس اتانین مطالعه کنیم، این الگو فقط برای حفظ و آموزش آن گوشه مفید است، وگرنه نوازندۀ خوب و مبتکر ایرانی با نظر گرفتن الگوی اتانین اصلی گوشه کاملاً آزاد است که بداهه‌پردازی کند. این موضوع یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های موسیقی ایرانی است که آن را پویا و زنده نگه داشته است. یک موسیقی‌دان خوب ایرانی در طول عمر هنری خود یک دستگاه، گوشه یا آواز را بارها و بارها به اشکال مختلف و با ریتم‌های متفاوت اجرا و هر بار اثری تازه عرضه می‌کند، ولی شاعر کلاسیک وقتی یک وزن عروضی را انتخاب کرد، تا آخر باید از آن تبعیت کند. البته همین جا باید متذکر شود که این موضوع در اشعاری با وزن نیمایی کمتر صادق است. مضافاً اینکه در اوزان عروضی نیز تناقضاتی وجود دارد که آن را صد در صد لایتغیر و ثابت باقی نمی‌گذارد. مثلاً بحر متقارب را می‌توان فعولن فعولن فعولن فعول یا فعولن فعولن فعولن فعل نیز خواند. بنابراین، برخلاف نظر بسیاری از اساتید ادبیات ایران که به لحاظ شباهت ظاهری اوزان عروضی و اتانین موسیقی را یکی می‌بینند، این انطباق و انتقال منطقی به نظر نمی‌رسد و اثبات‌پذیر نیست.

باید یادآور شد یکی از دلایلی که نظریۀ وجود موسیقی در شعر تا حدودی رواج پیدا کرده از اینجا نشئت می‌گیرد که غالباً اهل شعر تحقیق در این موضوع را بر عهده گرفته‌اند تا اهل موسیقی. کلنل علینقی وزیری به این تناقضات پی برده بود و در مقالات خود به آن اشاراتی داشت.[11]

شفیعی کدکنی همچنین به نوعی موسیقی کناری در شعر معتقد است که آن را موسیقی اصلی شعر تلقی کرده و قافیه را عنصر بنیادی آن می‌داند. او به نقل از مایاکوفسکی قافیه را چفت و بست شعر می‌داند. شفیعی کدکنی بر این باور است که قافیه آهنگ و موسیقی اصلی را به شعر می‌دهد. او می‌گوید اگر دو غزل با یک موضوع و یک وزن عروضی سروده شوند، ولی دو قافیۀ متفاوت داشته باشند، تأثیراتی متفاوت در شنونده دارند. این استنباط که تأثیر دو شعر فقط به صِرف تغییر قافیه آثار متفاوتی در خوانندۀ شعر می‌گذارند جای بحث دارد که آن را به اهل شعر وامی‌گذارم. به نظر نمی‌رسد دو شاعر و دو هنرمند حتی در زمان و مکان واحد به یک موضوع یکسان نگاه کنند. دو نقاش خوب یک منظرۀ طبیعی را به دو گونه به تصویر درمی‌آورند. یک نوازنده حتی قطعات موسیقی کلاسیک از پیش تصنیف شده را در اجراهای مختلف به اشکال متفاوت اجرا می‌کند. دو پیانیست که یک قطعۀ موسیقی کلاسیک را می‌نوازند، هرکدام برداشت خودشان را از آن قطعه دارند.

شفیعی از مارمونتل فرانسوی (Jean-François Marmontel, 1723-1799) نقل می‌کند که لذتی که از قافیه حاصل می‌شود، نتیجۀ روشن و زیبایی است که قافیه در کار بیان شعر می‌بخشد. ایشان به نقل از امین الخولی می‌گوید که قافیه در شعر نقش ترانسفورموتور را دارد و یک دستگاه مولد صوت است. سپس نتیجه می‌گیرد که اگر پیانو و ویلن یک قطعۀ یکسان موسیقی را بنوازند، در انسان دو تأثیر متفاوت می‌گذارند. ایشان این تأثیرگذاری متفاوت را که مربوط به رنگ اصوات در این دو ساز مختلف است به تأثیر دو قافیۀ مختلف در دو غزل مشابه از نظر وزن و موضوع تسرّی می‌دهد. با اندک توجهی می‌توان دریافت که تفاوت در استنباط از یک قطعۀ موسیقی که با دو ساز متفاوت نواخته می‌شود و احساسی که در ما برمی‌انگیزد مربوط به جنس صدا و حال و روحیۀ نوازنده و شنونده دارد. چه بسا شنیده‌ایم که یک هنرمند یا یک گروه هنری یک برنامه را در شب‌های مختلف و در تالارهای متفاوت اجرا می‌کنند، ولی اجرای یک شب را بیشتر می‌پسندند و آن تکثیر و پخش می‌کنند. اینکه یک اجرا به قول معروف بهتر از آب درمی‌آید ربطی به نوع سازها ندارد. این امر به احساس نوازندگان و استنباط مخاطب موسیقی و شنوندگان مربوط می‌شود. البته این تأثیرگذاری در موسیقی به آنی بودن اجرا و غیرقابل تکرار بودن آن راجع است که قابل بیان نیست. معلوم نیست چرا یک اجرا از بقیۀ اجراها بهتر می‌شود و مشخص نیست چرا یک تصنیف یا پیش‌درآمد در شب‌های مختلف تأثیرهای متفاوت بر جای می‌گذارد.

داریوش طلایی، از استادانم، می‌گفت که در اجراهای فی‌البداهۀ موسیقی ایرانی ضبط کردن کار بیهوده‌ای است و تأثیر لازم را در شنونده نمی‌گذارد، یعنی تأثیر موسیقی آنی و لحظه‌ای است و با شنیدن از دستگاه‌های پخش صوت قابل تکرار نیست. بنابراین، تأثیرات موسیقایی ربطی به قافیه در شعر ندارد. این نکته را محسن حجاریان نیز در شعر و موسیقی به خوبی شکافته است. او می‌گوید مقایسۀ دو غزل با دو قافیۀ مختلف ربطی به دو قطعۀ موسیقی متفاوت ندارد. ما در موسیقی قافیه نداریم و مضافاً اینکه قافیه به تنهایی و جدا از شعر تشخّص ندارد.

ایراد دیگری که به نظریۀ وجود موسیقی کناری (قافیه) در شعر وجود دارد این است که اگر این نظریه درست باشد، پس تکلیف اشعاری که قافیه ندارند چه می‌شود. آیا باید نتیجه گرفت که بسیاری از اشعار نیمایی که قافیه ندارند فاقد موسیقی کناری‌اند؟ به علاوه، وقتی دو پدیده را با یکدیگر مقایسه می‌کنیم، باید به نکات مشترک و متفاوت بین آن دو توجه کنیم. در مقایسۀ بین شعر و موسیقی نیز باید وجوه مشترک و متفاوت بین هر دو دیده شوند. اگر نظریۀ شفیعی کدکنی درست باشد، پس قافیۀ موسیقی کجاست. هیچ موسیقی‌دانی در حین خلق و اجرای یک اثر موسیقایی به فکر قافیه نیست. او فقط در فکر انتقال نوعی احساس از طریق نت‌هاست و نه چیزی دیگر.

شفیعی کدکنی به تبعیت از فرمالیست‌های روس معتقد است که قافیه در شعر نقش تنالیته در موسیقی را دارد. مصطفی پورتراب در تئوری موسیقی تنالیته را چنین تعریف کرده است: تنالیته عبارت از کیفیتی است که از مقایسۀ نغمه‌های مختلف موجود در یک گام یا نغمه‌ای ثابت به نام تونیک یا نت شاهد احساس می‌شود. مرتضی حنانه نت تونیک فرنگی را معادل نت شاهد موسیقی ایرانی تعریف کرده است. نت شاهد نتی است که در یک گوشه یا آواز یا دستگاه موسیقی ایرانی از بقیۀ نت‌ها بیشتر به گوش می‌رسد و در واقع، به نوعی نت اصلی آن قطعه محسوب می‌شود. بنا بر تعریف بالا، تنالیته در رابطه با نغمه و نت و ارتباط آنها با یک گام مشخص تعریف می‌شود. در واقع، تنالیته با فیزیک صدا رابطه دارد، نه با واژه و قافیه. در شعر گام موسیقیایی وجود ندارد که تنالیته‌ای داشته باشد. در شعر نتی نیست که از آن به عنوان مبدأ یک گام استفاده شود.

شفیعی کدکنی ردیف، تکرارها و ترجیع‌ها را نیز مانند قافیه از اجزای موسیقی کناری شعر می‌داند. برای جلوگیری از اطالۀ کلام باید گفت که همان استدلالاتی که در خصوص عدم وجود قافیه در موسیقی ذکر شد، در خصوص نبودن ردیف و ترجیع‌ها در موسیقی نیز صادق است. مثلاً خیلی از اشعار سبک نیمایی و اشعار سپید فاقد ردیف‌اند و بنا به اعتقاد شفیعی کدکنی فاقد موسیقی کناری به حساب می‌آیند.

البته باید جانب انصاف را رعایت کرد و متذکر شد که اعتقاد به وجود موسیقی در شعر الزاماً مختص اهل شعر نیست و بعضی از موسیقی‌دانان هم بر این اعتقادند. حسینعلی ملاح در پیوند موسیقی و شعر به این غزل زیبای حافظ با این مطلع اشاره می‌کند:

سینه ازآتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

فلاح می‌گوید چنان که پیداست در این غزل واژۀ ”بسوخت“ تکرار شده است که معادل آن در آواز ایرانی، مثلاً در نغمۀ افشاری، نت شاهد است که بیشتر از نت‌های دیگر به گوش می‌رسد. کلمۀ مکرر دیگر ”آتش“ است که در قیاس با موسیقی ایرانی معادل نت ایست تواند بود که بعد از نت شاهد بیشتر به گوش می‌رسد. این دو واژه بر محوری که در کانون آن کلمۀ عشق قرار دارد در گردش‌اند، یعنی در حقیقت فرود معنا بر پیشگاه او رنگی است که عشق بر آن تکیه زده است که در مقام قیاس با موسیقی ایرانی، فرود آواز افشاری است که بر نت نخستین دستگاه شور است. قابل ذکر است که نغمه یا آواز افشاری از متعلقات دستگاه شور است که به طور مستقل خوانده و نواخته می‌شود.

در گفتۀ بالا تناقضاتی وجود دارد. در موسیقی دستگاهی ایرانی نت‌های شاهد و ایست عموماً یکی نیستند. اگر توضیح ملاح درست باشد، تکلیف اشعاری که قافیه و ردیف آنها در هم ادغام شده و یکی است چه می‌شود؟ در این صورت نت شاهد و ایست یکی می‌شوند که این در موسیقی ایرانی معمول نیست. مضافاً اینکه ملاح در اینجا آواز افشاری را مثال زده است که وابسته به دستگاه شور است و می‌تواند به نت مبنای شور فرود آید، ولی دستگاه‌های مستقل دیگر مثل سه‌گاه، چهارگاه و همایون چه می‌شوند؟ این دستگاه‌ها نه فقط به دستگاه مادری مثل شور فرود نمی‌آیند، گوشه‌های اصلی آنها نیز الزاماً به نت اصلی دستگاه فرود نمی‌آیند؛ یعنی الزاماً هر گوشه پس از اینکه اجرا شد به درآمد فرود نمی‌آید. به نظر من این‌گونه تعاریف نوعی برداشت شاعرانه و رمانتیک است و قابل بسط به دستگاه‌های موسیقی ایرانی نیست.

باید توجه داشت که بزرگان ما از جمله ابن‌سینا، فارابی، خواجه نصیرالدین طوسی، صفی‌الدین ارموی و عبدالقادر مراغه‌ای موسیقی ما را براساس نغمه و لحن تعریف کرده‌اند و در آن اشاره‌ای به شعر نکرده‌اند.

شعر و موسیقی دو جایگاه جداگانه در طبقه‌بندی هنرها دارند و مستقل‌اند، همچنان که دو هنر سینما و تئاتر، که شباهت بیشتری از موسیقی و شعر به یکدیگر دارند، جداگانه تعریف و طبقه‌بندی شده‌اند.

هر شاخۀ هنری در مخاطب خود تأثیر مختلفی می‌گذارد. این تأثیر را در انسان حس‌آمیزی (synaesthesia) می‌گویند. هر رشته از هنر در انسان شوری دیگر و متفاوت برمی‌انگیزد. دکلمۀ یک شعر حافظ، نگاه کردن به نقاشی مونه، دیدن فیلم سینمایی خوب و شنیدن یک موسیقی دلنشین هر کدام به شکلی متفاوت در انسان تأثیر می‌گذارند. تأثیر شعر و موسیقی حداقل در ایران و بین ایرانیان نزدیک‌تر به نظر می‌رسد. آمیختن این دو هنر در این مرز و بوم ریشه‌های قدیمی دارد که البته ارزش هر دوی این هنرها را بالاتر می‌برد و والاتر می‌سازد. در این پیوند آنها متکامل می‌شوند.

برای نمونه به تصنیف بسیار زیبا و کوتاه ”بازآمد بازآمد“ با صدای الهه و ساختۀ جواد معروفی دقت کنید. این تصنیف کاملاً با گوشۀ نغمۀ مخالف سه‌گاه در ردیف میرزاعبدالله مطابق است. شعر این تصنیف، که چندان عمیق هم نیست، گوشۀ نغمه را شنیدنی‌تر، زیباتر و جذاب‌تر می‌کند؛ همچنان که گوشۀ نغمۀ مخالف سه‌گاه نیز این شعر ساده را بالنده‌تر نشان م​ی‌دهد. اگر نغمۀ مخالف سه‌گاه را به تنهایی بشنویم یک حالت به ما دست می‌دهد و اگر قطعۀ شعری تصنیف را دکلمه کنیم، حالتی دیگر. این دو در دو عالم مختلف بودند و تا روزی که با هم نیامیخته بودند استقلال خود را داشتند. نه در نغمۀ مخالف قافیه و ردیفی بود و نه در شعر ”باز آمد باز آمد“ اثری از نغمۀ مخالف سه‌گاه. ولی این پیوند زیباترشان کرد و این درآمیختگی آنها را جاودانه ساخت.

ما در شعر با واژه سروکار داریم و در موسیقی با نغمه. به قول حجاریان، مادام که شعر با وازه سروکار دارد شعر است و موسیقایی نمی‌شود. موسیقی‌دان حرفش را برخلاف شاعر با کنایه، تکرار، تضاد و ایجاز نمی‌زند. او حرفش را رک، بی‌پرده و بلاواسطه از طریق نت‌ها به گوش می‌رساند. شعر حاصل واژگان است و موسیقی محملی برای انتقال نت‌هاست.

ابونصر فارابی در موسیقی الکبیر می‌گوید: ”آن کس که قصد خیال‌انگیزی داشت می‌خواست به یاری کلام موسیقی را متأثرتر کند. موسیقی را به کلام مقرون ساخت و به مقصد رسید.“

[1] محسن حجاریان، موسیقی و شعر: تفاوت و طبقه‌بندی (تهران: رشد آموزش، 1392).

[2] پرند فیاض‌منش، ”نگاهی دیگر به موسیقی شعر و پیوند آن با موضوع تخیل و احساسات شاعرانه،“ فصلنامۀ پژوهش زبان و ادبیات فارسی، دورۀ جدید، شمارۀ 4 (1384)،

[3] به نقل از پرویز ناتل خانلری، وزن شعر فارسی

[4] نصیرالدین طوسی، معیار الاشعار

[5] حسینعلی ملاح، پیوند شعر و موسیقی

[6] ناتل خانلری، وزن شعر فارسی

[7] لغتنامۀ دهخدا

[8] به نقل از مهدی برکشلی، ابداعات ابن‌سینا در موسیقی

[9] به نقل از حجاریان، موسیقی و شعر

[10] به نقل از حجاریان، موسیقی و شعر

[11] بنگرید به علینقی وزیری، ”اصطلاحات ادبی: اصطلاحات عروضی،“ مجلۀ هنر (1316)،

تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی شعر “حلاج” شفیعی‌کدکنی

نشانه‌معناشناسی گفتمان از رهیافت‌های نو در نقد ادبی است که در ادب فارسی کمتر از دیگر نقدها به آن توجه شده‌ است. این رویکرد جدید که با دانش‌های نشانه‌شناسی، زبان‌شناسی، تحلیل گفتمان، پدیدارشناسیی، انسان‌شناسی، مطالعات فرهنگی و معناشناسی در تعامل است، برای تجزیه و تحلیل متون و همچنین فهم چگونگی تولید و دریافت معنا اهمیت ویژه‌ای دارد.

نشانه‌معناشناسی حاصل تحول و تکامل مطالعات نشانه‌شناسی است که از مطالعات فردینان دو سوسور (Ferdinand de Saussure, 1857-1913) آغاز شد. در نشانه‌شناسی سوسوری، نشانه در رابطه‌ای نظام‌مند، لازم و ملزومِ دال و مدلول است و بیرون از فرایند گفتمانی قرار می‌گیرد. در نشانه‌شناسی چارلز ساندرس پی‌یرس(Charles Sanders Peirce, 1839-1914) رابطۀ دال و مدلول رابطه‌ای متقارن است، هرچند پی‌یرس مرجع نشانه را کاملاً در نظر گرفت، اما به سبب در نظر نگرفتن عامل حسی‌ادراکی که فرایند معنا را هوشمندانه کنترل می‌کند، هنوز نمی‌شد از نشانه‌معناشناسی گفتمانی سخن گفت. پس از پی‌یرس، لویی ‌ترول‌ یلمزلف (Louis Trolle Hjelmslev, 1899-1965)، زبان‌شناس دانمارکی، نظریۀ نشانه‌شناسی سوسور را تکمیل و رابطۀ فرایند دو سطح بیان و محتوا را جانشین رابطۀ دال و مدلولی کرد:[1] ”نشانه‌شناسی یلمزلف، برخلاف نشانه‌شناسی ساخت‌گرا، با اعتقاد به حضوری جسمانه‌ای بین دو سطح بیان و محتوا رابطۀ دنیای بیرون و درون را به رابطه‌ای حسی‌ادراکی و سیال تبدیل می‌کند.“[2]

سپس، آلژیرداس ژولین گرماس (Algirdes Julien Greimas, 1917-1992) در تکمیل بحث سطوح زبانی یلمزلف، با الگو گرفتن از این نظریه سطح بیان را برون‌نشانه و سطح محتوا را درون‌نشانه نامید و با اعتقاد به حضور انسان و ارتباط پدیداری او با نشانه‌ها به تبیین نظریه‌ای پرداخت که زمینۀ عبور از نشانه‌شناسی ساخت‌گرا به نشانه‌معناشناسی گفتمانی را فراهم کرد.[3]

تحلیل نشانه‌معناشناسی شعر ”حلاج“ سرودۀ محمد‌رضا شفیعی‌ کدکنی نشان می‌دهد: رویکرد‌های نشانه‌معناشناسی چگونه باعث ظهور معنا شده است، در روند بروز معنا چه فضاهایی بر ذهن شاعر اثربخش بوده است و تحلیل این اثر با رویکرد نشانه‌معناشناسی چه دریچه‌هایی از فهم اثر را به روی خواننده باز می‌کند.

پیشینۀ پژوهش

پس از بررسی آثار در این حوزه باید گفت پژوهش‌های نشانه‌معنا‌شناسی دو نوع‌اند:

الف) پژوهش‌هایی که به مباحث نظری نشانه‌معناشناسی اختصاص دارد که مهم‌ترین آنها عبارت‌اند از

– مبانی معناشناسی نوین که در آن، شعیری مبانی را مطرح و برای تفهیم بیشتر نظریات خود داستانِ عامیانۀ ”کچل مم سیاه“ را با رویکرد معناشناسی تجزیه و تحلیل کرده است. این پژوهش با شیوه‌ای آموزشی نگارش یافته و برای یادگیری اولیۀ نشانه‌معناشناسی کارآمد است.

– تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی گفتمان شعیری در پنج فصل که عبارت‌اند از گفتمان، بُعد شناختی گفتمان، بُعد حسی‌ادراکی گفتمان، بُعد عاطفی گفتمان و بُعد زیبایی‌شناسی گفتمان. این کتاب در ادامه و برای تکمیل کتاب مبانی معناشناسی نوین تدوین شده است و نظام روایی گفتمان را مطالعه و بررسی می‌کند.

– شعیری و وفایی راهی به نشانه‌معناشناسی سیال را با بررسی موردی شعر ”ققنوس“ نیما مطالعه کرده‌اند و در آن، ضمن طرح مطالب نظری نشان داده‌اند که چگونه ققنوس به منزلۀ عنصری از طبیعت وارد فرهنگ شده و مانند نمادی اسطوره‌ای جایگاه خود را تثبیت کرده ‌است.

ب) پژوهش‌هایی که شعری خاص را تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی کرده‌اند و از جمله‌:

– آیتی شعر ”پی دارو چوپان“ نیما یوشیج را از نظر نشانه‌معناشناسی بررسی و ابعاد حسی‌ادراکی، عاطفی، زیبایی‌شناختی و همچنین چگونگی تولید جریان سیال معنا و عناصر اصلی و دخیل در آن را تحلیل و تجزیه کرده است.

– شعیری، اسماعیلی و کنعانی شعر ”باران،“ سرودۀ گلچین گیلانی، را با رویکرد نشانه‌معناشناسی تحلیل کرده‌اند. این پژوهش شیوۀ شکل‌گیری فرایند حسی‌ادراکی و زیبایی‌شناختی گفتمان ادبی باران را بررسی کرده و نشان داده است که چگونه باران چون نشانه‌‌ای واسطه‌ای، از رهگذر رابطۀ حسی‌ادراکی و زیبایی‌شناختی سبب شکل‌گیری فرایندی می‌شود که منِ شخصی شاعر را در گسست با خود قرار می‌دهد. در نتیجۀ گسست شاعر با خود، ”من استعلایی“ شکل می‌گیرد و راز جاودانگی و هستی آرمانی به دست می‌آید.

به این ترتیب، بررسی نشانه‌معناشناسی آثار خلاقه برای رسیدن به فهمی عمیق‌تر از این آثار بسیار راه‌گشا است. تحلیل اشعار شفیعی کدکنی از این منظر نیز خواننده را در درک کامل‌تر آنها یاری می‌کند.

شعر ”حلاج“

در این تحلیل، شعر “”حلاج، به شش زنجیرۀ معنایی مرتبط تقسیم شده است، در حالی که تقطیع اصل شعر چنین نیست:

 

حلاج

  • 1-در آینه، دوباره، نمایان شد:

با ابر گیسوانش در باد،

باز آن سرود سرخ ”انا الحق“

ورد زبان اوست.

  • 2-تو در نماز عشق چه خواندی؟

که سال‌هاست

بالای دار رفتی و این شحنه‌های پیر

از مرده‌ات هنوز

پرهیز می‌کنند.

  • 3-نام تو را، به رمز،

رندان سینه‌چاک نشابور

در لحظه‌های مستی

_مستی و راستی_

آهسته زیر لب

تکرار می‌کنند.

  • 4-وقتی تو،

روی چوبۀ دارت،

خموش و مات،

بودی

ما:

انبوه کرکسان تماشا،

با شحنه‌های مأمور:

مأمورهای معذور،

همسان و همسکوت

ماندیم.

  • 5-خاکستر تو را

باد سحرگهان

هرجا که برد،

مردی ز خاک رویید.

  • 6-در کوچه‌باغ‌های نشابور،

مستان نیمه‌شب، به ترنم،

آوازهای سرخ تو را

باز

ترجیع‌وار زمزمه کردند.

نامت هنوز ورد زبان‌هاست

مبانی نظری نشانه­‌معناشناسی

گفتمان و انواع آن

تعاریف فراوانی از واژۀ گفتمان و معنای آن در دست است که برخی از آنها عبارت‌اند از ”گفتمان گونه‌های مدلولی فرایند تولید زبانی است که بسیار پویا، جهت‌مند و هدف‌دار هستند و منجر به تولید متن می‌شوند“[4] و ”گفتمان یعنی به‌کارگیری زبان به واسطۀ عمل استعمال فردی.“[5] از نظر گرماس، گفتمان چیزی جز مجموعۀ قطعیت‌های متنی نیست.[6]

گفتمان را می‌توان به دو دستۀ روایی و حسی‌ادراکی تقسیم‌ کرد:

در نظام روایی، کنش (کنش به عملی گفته می‌شود که در صورت تحقق برنامه‌ای، موجب تغییر وضعیتی به وضعیت دیگر می‌شود) از نقطه‌ای آغاز می‌شود، پس از طی مراحلی به سوی نقطۀ پایانی پیش می‌رود و پس از تحقق تغییر معنا، پایان می‌یابد. چنین نظام نشانه‌معناشناسی را باید نظام بسته خواند؛ زیرا تغییر معنا، تابع منطق نشانه‌معناشناسی است و با تحقق این تغییر (مثلاً در داستان سیندرلا، تحقق تغییر ازدواج سیندرلا با شاهزاده است) فرایند روایی به پایان رسیده و متوقف می‌شود.[7]

اما در گفتمان حسی‌ادراکی نشانه‌معناها بدون برنامه‌ریزی بروز می‌کنند و در هر جایی از گفتمان و در هر زمانی ظاهر می‌شوند. چنین نظامی نظام باز نامیده می‌شود.

شعر ”حلاج“ در نگاه اول یک نظام گفتمانی بسته یا روایی است. حسین‌بن منصور حلاج، که کنشگر گفتمان است، با گذراندن مراحلی (انا الحق گفتن، نماز عشق خواندن، بر دار رفتن) از وضعیت اولیه (مشابه دیگران بودن) بیرون می‌رود و به وضعیت ثانویه یا پایانی (جاودانگیِ نام) می‌رسد. در عین حال، با نگاهی دقیق‌تر درمی‌یابیم در این نظام، کنش‌ها برنامه‌ای یا نظام‌مند نیستند، بلکه تابع شرایطی حسی‌ادراکی‌اند که منجر به تولید معنا می‌شود. در این نظام، جریان تولید معنا غیربرنامه‌ای و سیال است.

فرایند جانشینی و هم‌نشینی در گفتمان حلاج

در فرایند جانشینی، عناصری که با هم هستند می‌توانند جابه‌جا شوند. به نظر شعیری، چنین نظامی را می‌توان به مجموعه عواملی تشبیه کرد که ارتباط بین آنها از نوع انفصالی است و قادرند در یک بافت به جای یکدیگر بنشینند.[8] در گفتمان حلاج، عناصر زیر می‌توانند به جای یکدیگر به کار روند: حلاج = انا الحق خوان = نماز عشق خوان = هراس‌آور = ماندگار در یاد رندان = مردزا = صاحب گفته‌های ماندگار = جاویدان نام. می‌توان گفت حلاج دال است و این ویژگی‌های او مدلول‌اند. این نظام جانشینی به خوبی نشان می‌دهد که عناصر جانشین در تعامل با یکدیگر به هدفی می‌رسند که ماندگاری نام حلاج است: ”نامت هنوز ورد زبان‌هاست.“

شحنه‌های پیر = شحنه‌های مأمور و معذور = انبوه کرکسان تماشا. این سه شخصیت در نظام روایی این گفتمان هنگام رویارویی با بر دار شدن حلاج سکوت پیشه می‌کنند و اقدامی به سود حلاج از خود نشان نمی‌دهند.

مستان نیمه‌شب = رندان سینه‌چاک نشابور. این دو شخصیت نام و کلام حلاج را ورد زبان کرده، زنده نگه می‌دارند.

محور همنشینی کلام بر اساس نوعی تقابل شکل می‌گیرد که گفتمان جابه‌جایی آنها را برنمی‌تابد. گونه‌های هم‌نشین در شعر حلاج عبارت‌اند از

حلاج ≠ انبوه کرکسان تماشا. حلاج با بیان اعتقاداتش ارزشی برای خود رقم می‌زند که سکوت نکردن است. او بر اثر این اعتقاد جان خود را از دست می‌دهد، در حالی که افراد حاضر سکوت می‌کنند تا خطری متوجهشان نشود.

حلاج ≠ شحنه‌های پیر، مأمورهای معذور. حلاج به سبب نوع اعتقادات و سکوت نکردنش در برابر شحنه‌های پیر و مأموران حکومتی، نقطۀ مقابل و دشمن آنها محسوب می‌شود.

مستان نیمه‌شب = رندان سینه‌چاک نشابور ≠ شحنه‌های پیر = مأمورهای معذور. مستان نیمه‌شب و رندان سینه‌چاک نشابور نیز که رویشی از خاکستر حلاج‌اند در مقابل شحنه‌ها و مأمور‌ها و دشمن آنان هستند.

خلأ و تعامل زبانی

زبان همواره با خلأ‌هایی درونی رو‌به‌روست که گفتۀاب با فعالیت تعاملی خود آنها را پر می‌کند. آنچه می‌خوانیم و می‌شنویم فقط یک روی سکه است و این گفتۀاب است که روی دیگر سکه را در‌می‌یابد و در تکمیل گفتمان شرکت می‌کند.

در زنجیرۀ پنجم از شعر حلاج، یک روی سکه از روییدن مردانی از خاکستر حلاج خبر می‌دهد. در حالی که روی دیگر آن می‌باید از سوزاندن پیکر حلاج سخن بگوید. صحبت نکردن از سوختن پیکر حلاج شرکت مخاطب در شعر را به همراه می‌آورد و او را از مخاطب ساده به فاعل یا شریک گفتۀاب تبدیل می‌کند.

در زنجیرۀ نخست، عبارت ”سرود سرخ“ مَثَل ”زبان سرخ سر سبز می‌دهد بر باد“[9] را به ذهن متبادر می‌کند. این عبارت، گفتۀاب فعال را به شکل ضمنی با برائت استهلال روبه‌رو می‌کند. گفتۀاب فعال می‌تواند دریابد که این سرود سرخ دست آخر سر سبز گوینده را بر باد می‌دهد. در زنجیرۀ چهارم این پیشگویی به وقوع می‌پیوندد: حلاج بر دار می‌رود و سر سبز بر باد می‌دهد.

اتصال و انفصال گفتمانی (گفتمان و گفته)

ژوزف کورتز (Joseph Courtès) فرایند گفتمانی را اعمالی می‌داند که نتیجۀ تبانی بین سه عامل ”من،“ ”اینجا“ و ”اکنون“ است. هرگاه این سه عامل حضور خود را در فرایند گفتمان به ثبت برسانند، با نوعی حضور زندۀ گفته‌پرداز روبه‌رو می‌شویم که اتصال (گفتمان) را می‌سازد و هرگاه این سه عامل جای خود را به سه عامل دیگر یعنی ”او،“ ”آنجا“ و ”زمانی دیگر“ بدهند، جریان انفصال (گفته) رخ می‌دهد. به دیگر سخن، برای تولید گفته راهی جز نفی عوامل متعلق به گفتمان یعنی من، اینجا و اکنون وجود ندارد؛ فقط از طریق عملیات برش یا انفصال گفتمانی است که این نفی صورت می‌گیرد. سه عامل انفصالی دخیل در ایجاد چنین فرایندی عبارت‌اند از انفصال عاملی، انفصال زمانی و انفصال مکانی. به این ترتیب، من به غیر من، اینجا به غیر اینجا و اکنون به غیر اکنون تبدیل می‌شوند. پس عملیات انفصال گفتمانی جریانی است که سبب تغییر عامل من در گفتمان و زمان و مکان متعلق به آن می‌شود.[10]

در زنجیرۀ نخست این شعر، در عبارت ”در آینه دوباره نمایان شد،“ مرجع ضمیر فعل ”شد،“ عامل انفصالی (غیر من یا او) است. البته حضور گفته‌پرداز به صورت پنهان در جمله دیده می‌شود، چون گفته‌پرداز در صحنه حاضر است و نمایان شدن حلاج را می‌بیند. این ویژگی نشان می‌دهد که گفته (زنجیرۀ اول) قابلیت بسیاری برای تبدیل شدن به گفتمان دارد. از زنجیرۀ دوم به بعد، حضور گفته‌پرداز در متن آشکار می‌شود و تا پایان شعر ادامه می‌یابد. در زنجیرۀ دوم گفته‌پرداز با صنعت التفات به خوبی از غائب به مخاطب می‌رسد:

”التفات تغییر سخن از غیبت به خطاب یا از خطاب به غیبت است.“[11]

غمزۀ شوخ تو خونم به خطا می‌ریزد

فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد[12]

در زنجیرۀ اول، سخن از حلاج و کیفیت ظهور اوست و گفته‌پرداز یا ”من“ در متن حضور ندارد. به دیگر سخن، عامل موجود در زنجیره ”غیر من“ است. از زنجیرۀ دوم به بعد، شاعر که عامل اتصالی است، وارد کلام می‌شود و گفته (زنجیرۀ نخست) را به گفتمان تبدیل می‌کند. در ادامه، گفته‌پرداز با آوردن قید ”هنوز“ گفتمان را به ”اکنون“ می‌رساند که اتصال زمانی است و در دو سطر بعد، با آوردن ”نشابور،“ که زادگاه گفته‌پرداز است، به ”اینجا“ می‌رسد که اتصال مکانی است.

عناصر دخیل در عملیات گفتمان

عناصر دخیل در عملیات گفتمان را می‌توان به ترتیب زیر برشمرد: 1. مرکز فرماندهی یا سازماندهی گفتمان؛ 2.مبدأ و مقصد گفتمانی؛ 3. اتصال و انفصال گفتمانی؛ 4. جهت‌مندی گفتمان؛ 5. عناصر حاضر و غائب دخیل در گفتمان؛ 6. فشاره و گسترۀ گفتمانی.[13]

در شعر حلاج، گفته‌پرداز مرکز فرماندهی یا سازمان‌دهی گفتمان را در اختیار دارد و از زاویۀ نگاه اوست که جهت گفتمان شکل می‌گیرد. در زنجیرۀ دوم تا پنجم، مبدأ سخن ”تو“ است که در آغاز بند آورده می‌شود. این مسئله نشان می‌دهد که آنچه در این گفتمان در جایگاه اول اهمیت قرار دارد خود حلاج (تو) است. برای مثال، در زنجیرۀ دوم اگر نماز عشق مد نظر بود گفته می‌شد: ”در نماز عشق تو چه خواندی“ یا اگر گفته‌پرداز قصد برجسته کردن کیفیت نماز عشق را داشت می‌گفت: ”چه خواندی تو در نماز عشق.“ در هر سه صورت مدلول یکسان است، اما در هر کدام نکته‌ای برجسته می‌شود که مبدأ سخنِ گفته‌پرداز است و این مبدأ بار معنایی گفتمان را متفاوت می‌کند.

در همین زنجیره، از آنجا که مشخص نمی‌شود در نماز عشق چه خوانده شده است با چارچوبی باز روبه‌رو هستیم و حدس‌های فراوانی می‌توان زد. همین ابهام عمق میدان سخن را افزایش می‌دهد و راه را برای ورود عناصر غایب باز می‌گذارد.

به عقیدۀ ژاک فونتنی (Jacqued Fontanille, b. 1948)، ‌”اتصال گفتمانی با گستردگی در تضاد است، چرا که به مرکز اصلی گفتمان (یعنی ’من‘) نزدیک است و فشردگی یا قبض کلامی را در پی دارد.“[14] از زنجیرۀ دوم به بعد که اتصال گفتمانی شکل می‌گیرد، شاهد گفتمانی با فشارۀ عاطفی بالا هستیم. گفته‌پرداز در دل متن حضور دارد، با عواطف و احساساتش به موضع‌گیری می‌پردازد و به ماجراهای گوناگون اشاره‌ای گذرا می‌کند. از نماز عشق و سال‌ها بر دار بودن پیکر حلاج صحبت می‌شود، اما چگونگی آنها در پرده باقی می‌ماند. همچنین از پرهیز شحنه‌ها، آهستگی یادکرد رندان از حلاج، خموش و مات بودن حلاج و سکوت انبوه کرکسانِ تماشا سخن می‌گوید، ولی دلیلی آشکار برای آنها بیان نمی‌شود و فهم تفصیل آن بر عهدۀ خواننده ‌گذارده می‌شود. فشردگی کلام به لحاظ عاطفی و گذرایی تنش به دنبال دارد. پس می‌توان گفت طرحوارۀ فرایندی گفتمان در این شعر با فشارۀ بالا و تنش همراه است و شکل‌گیری عمق بُعد عاطفی را در پی دارد. این طرحواره اوج می‌گیرد و نقطۀ اوج یا تکانۀ آن به آتش کشیده شدن پیکر حلاج است که در گفتمان نیامده است. گفتنی است که زنجیرۀ سوم، روند رسیدن به نقطۀ اوج را به تعویق می‌اندازد و گفتۀاب را با گستره‌ای کوتاه‌مدت رو‌به‌رو می‌کند. کنش اصلی یا نقطۀ اوج بر ‌دار شدن حلاج و چگونگی آن است که بایستی شرح آن پس از اشاره به بر دار شدنش آورده می شد، اما زنجیرۀ سوم میان اشاره به بر دار شدن حلاج (زنجیرۀ دوم) و شرح بر دار شدن و چگونگی آن (زنجیرۀ چهارم) قرار گرفته است که درنگ و گسترۀ یاد شده را به دنبال دارد.

”فشاره یا قبض گفتمانه‌ای ما را با تولیدات نادر و خارج از تصور مواجه می‌سازد، در حالی که گسترۀ گفتمانی خارج از قالب‌های از قبل تثبیت شده عمل نمی‌کند.“[15] سرخ بودن سرود در زنجیرۀ نخست کاربردی نادر است. عبارت ”انبوه کرکسان تماشا“ نیز از تعابیر دور از تصور دیگر در این گفتمان است. تماشاییان به کرکس تشبیه می‌شوند، چون مانند کرکس در انتظار مردن کسی هستند. مورد دیگر در زنجیرۀ ”خاکستر ترا / باد سحرگهان / هر جا که برد / مردی ز خاک رویید“ دیده می‌شود. در ادبیات فارسی، بر باد رفتن چیزی نشان نابودی آن است و حال آنکه در اینجا، بر باد رفتن خاکستر حلاج باعث رویش می‌شود. باد در اینجا روندی می‌پیماید که دور از تصور است که زیبایی گفتمان را افزایش می‌دهد. این موارد دور از تصور گفتمانه نامیده می‌شوند. گفتمانه در برخی از گفتمان‌ها خلق گونه‌ای متفاوت است و در برخی دیگر عبارت است از متحیر ساختن، ایجاد تکان، درخشش، گیرایی غیرمنتظره و تولید گونه‌‌‌ای منحصر به فرد که از بافت‌های موجود و شناخته‌شده فاصله می‌گیرد و به نوعی هنجارگریزی می‌پردازد.[16]

زاویه دید

پی‌یر اوالت (Pierre Ouellet, b. 1950) معتقد است که ”هرگاه از زاویۀ دید سخن به میان می‌آید، باید به یک ’مبدأ،‘ ’مقصد‘ و ’مسیر توجه‘ که از مبدأ تا مقصد جریان می‌یابد، اندیشید.“[17] در این گفتمان مبدأ حلاج و مقصد جاودانگی او‌ست. آنچه در این میان اهمیت فراوان دارد نوع رسیدن از مبدأ به مقصد است، زیرا نگرش و جهان‌بینی شاعر را پیش روی ما می‌گستراند. شاعر در رویارویی با حلاج یا کسی مانند او دچار عاطفه‌ای خاص می‌شود و تحت تأثیر آن به سرودن شعر می‌پردازد. به دنبال همین تأثیر، از هم‌عصران حلاج و شاید هم‌عصران خودش متنفر می‌شود و آنها را کرکسان تماشا می‌خواند.

بر اساس نظر ژاک فونتنی، زاویۀ دید به گونه‌های زیر تقسیم می‌شود:

  1. زاویۀ دید جهان شمول: این زاویۀ دید مبتنی بر شگرد اجتماع‌گرا‌ست. این شیوه بر اساس فاصلۀ بسیار زیاد با گونه‌های دیداری یا اصل تعمیم یا نگاه فهرست‌وار به آنها به دست می‌آید.
  2. زاویۀ دید تسلسلی: گونه‌ای شناختی است که وجوه مختلف یک چیز یا یک موقعیت را یکی پس از دیگری پشت سر می‌گذارد و بیان می‌کند.
  3. زاویۀ دید گزینشی: گونه‌ای است مبتنی بر انتخاب برترین نمونه از وجوه یک چیز یا یک موقعیت.
  4. زاویۀ دید ویژه: گونه‌ای شناختی است که بر ریزنگری مبتنی است.

در مباحث شناختی زاویۀ دید گفتمان، هر پاره از شعر می‌تواند یک زاویۀ دید منحصر به فرد داشته باشد. به طور کلی، در شعر ”حلاج“ زاویۀ دید تسلسلی است، اما در زنجیرۀ سوم زاویۀ دید ویژه شکل می‌گیرد. در این زنجیره، با آوردن قیدهای گوناگون، دایرۀ کسانی که حلاج را درک کرده‌اند تنگ‌تر می‌شود. نام حلاج به رمز و نه با نام اصلی خودش از سوی رندان سینه‌چاک نشابور و نه رندان معمولی در لحظه‌های مستی و نه در حالت هشیاری، آن هم آهسته و زیرلب تکرار می‌شود. زاویۀ دید در زنجیرۀ چهارم گزینشی است، زیرا از همۀ ویژگی‌های حلاج فقط به خموش و مات بودن او اشاره دارد.

با کنار هم قرار گرفتن چند زاویۀ دید زاویۀ دیدی کامل به دست می‌آید. در این شعر، گفته‌پرداز زاویه‌های دید را یکی پس از دیگری می‌آورد تا به نتیجۀ مورد نظر، که نشان دادن ماندگاری حلاج است، برسد. در این میان دو شکست رخ می‌دهد که تسلسل را پیچیده می‌کند: شکست نخست در زنجیرۀ دوم شکل می‌گیرد. پیش از آنکه صحنۀ بر دار رفتن حلاج بیان شود، از سال‌ها بالای دار بودنِ پیکر بی‌جان حلاج سخن گفته می‌شود. شکست دوم در زنجیرۀ بعد است که تکرار نام حلاج از سوی رندان سینه‌چاک نشابور پیش از جاودانگی نام او صورت می‌گیرد. توجیهی که برای این شکست‌ها می‌توان آورد این است که حلاج به محض انا الحق گفتن و نماز عشق خواندن به قهرمان تبدیل می‌شود، اما به هر حال کنش اصلی این گفتمان بر دار رفتن حلاج است. پاسخ به این پرسش که چرا شاعر در زمان سیلان دارد، در بعد عاطفی گفتمان آورده خواهد شد.

بعد حسی‌ادراکی گفتمان

”فعالیت گفتمانی فعالیتی است که ریشه در جریان حسی‌ادراکی دارد و وجود خود را وام‌دار آن است. هر چه احساس و ادراک قوی‌تر باشد فعالیت گفتمانی متحول‌تر و پویاتر بروز می‌کند.“[18] ”از آن جا که در جریان گریز از واقعیت، معنای واقعی از نظر پنهان می‌شود رابطۀ غیراحساسی بین دال و مدلول نمی‌تواند به تنهایی پاسخ‌گوی تولیدات معنایی باشد و تنها راه رسیدن به معنا، دست یافتن به بنیان‌های حسی‌ادراکی نشانه معناهاست.“[19]

گونه‌های حسی‌ادراکی دخیل در تولید گفتمان باید سه شرط اساسی زیر را داشته باشند:

  1. وجود فضایی تنشی که به عنوان پایگاه یا مرکزی برای بروز احساسات ایفای نقش کند.
  2. حضور جسمانه‌ای که نه تنها سبب انسجام نشانه معناها شود، بلکه چونان مرز مشترکی بین برونه‌ها (دال‌ها) و درونه‌ها (مدلول‌ها) عمل کند.
  3. در نظر گرفتن شیوه‌های حضور نشانه معناشناسی که در فرایند تولید معنا مؤثر است. جریان حسی‌ادراکی باعث می‌شود تا حضور بتواند از دورترین مکان در گذشته تا دورترین مکان در آینده سیلان یابد. همین امر است که سبب باز، سیال و گریزان بودن گفتمان می‌شود.[20]

در این گفتمان، گفته‌پرداز در رویارویی با صحنۀ بر دار شدن حلاج به شدت متحول می‌شود و بر اثر بروز احساسات خود، فضای تنشی گفتمان را می‌سازد. گفته‌پرداز با حضور جسمانه‌ای خود در متن سمت و سوی معنایی گفتمان را مشخص می‌کند و نشان می‌دهد چه گزاره‌هایی پر اهمیت‌اند.

شکل‌گیری معنا بر پایۀ نظریۀ هوسرل

ادموند هوسرل (Edmund Husserl, 1859-1938) معنا را جریانی هدفمند می‌داند که شکل‌گیری آن تابع عملی با چهار شاخصۀ مهم است: 1. نشانه‌گیری چیزی با اهداف گوناگون؛ 2. مواد یا مادۀ تشکیل‌دهندۀ عمل نشانه‌گیری که در هر هدف‌گیری متفاوت است؛ 3. اصل یا جوهر معنایی که کیفیت را به مواد اضافه می‌کند؛ 4. حضور تمام و کمال آن چیز یا تمامیت معنایی که سبب حیات بخشیدن به معنا یا جسم بخشیدن به مواد تشکیل دهنده‌ می‌شود.

هدفمندی جریان معنا در شعر ”حلاج“ بر پایۀ نظریۀ هوسرل

در مرحلۀ اول، گفته‌پرداز حلاج را به صورت دیداری نشانه‌گیری می‌کند و می‌تواند نام حلاج را به حضور نشانه‌گیری‌شده اطلاق کند. در مرحلۀ دوم، مادۀ تشکیل‌دهندۀ عمل نظاره‌گری حلاج و پیدا شدنش در آینه است. پیری و سپیدی موی حلاج نیز به سبب همین نشانه‌گیری فهمیده می‌شود. در مرحلۀ سوم، کیفیتی که به این دیدار اضافه می‌شود، بر لب بودن سرود سرخ انا الحق است. این ویژگی موجبات فرایند شناختی را که از قبل نسبت به او داشته است، مستحکم می‌کند. آوردن قید ”باز“ در زنجیرۀ اول نشان می‌دهد که گفته‌پرداز از انا‌ الحق گفتن حلاج باخبر بوده‌ است و اکنون با دیدن دوباره‌اش همان سخن (انا الحق) را ورد زبان او می‌بیند. در مرحلۀ چهارم، همۀ شرایطی دیده می‌شودکه حلاج در آن هویدا شده است. گویی گفته‌پرداز در یک راهروی زمان از حال (”در آینه دوباره نمایان شد“) به گذشته می‌رود (”سال‌هاست بالای دار رفتی“) و سپس به حال باز می‌گردد و از تکرار نام حلاج از سوی رندان خبر می‌دهد. به گذشته بازمی‌گردد و در عملیاتی کنشی شاهد بر دار رفتن حلاج می‌شود و به حال باز می‌گردد و همان گزاره را تکرار می‌کند که ”نامت هنوز ورد زبان‌هاست.“

چیزی که نشانه گرفته شده است (حلاج) چنان بر گفته‌پرداز تأثیر می‌گذارد که او را به گذشته‌ای می‌برد که در آن نبوده است. در همان گذشته پلی به حال و آینده می‌زند و بیان می‌کند که ”از خاکسترت مردانی ز خاک روییدند.“ گفته‌پرداز فعل رویید را درک کرده است، چون پیش از رفتن به گذشته در زمان حال است و روییدن مردان را شاهد بوده است. پس از طرفی در گذشته است و می‌بیند که حلاج به دار آویخته می‌شود و خاکسترش بر باد می‌رود و از طرف دیگر در آینده یا زمان حال است و روییدن مردانی از خاکستر بر باد رفتۀ حلاج را می‌بیند.

جریان شکل‌گیری معنا بنا به نظریۀ هوسرل نشان می‌دهد که فرایند احساس و ادراک دارای سه مرحله است که گرماس به ترتیب زیر بر‌می‌شمردشان:

  1. احساس و ادراک برونه‌ای: در این مرحله، شیء یا چیز دیده‌شده یا نشانه‌گرفته‌شده در دنیای بیرون از ”من“ قرار دارد. این مرحله را می‌توان مرحله‌ای صرفاً پدیدارشناختی نامید که در آن بنیان‌های تجربه یا فعالیت حسی‌ادراکی پایه‌گذاری می‌شود.
  2. احساس و ادراک درونه‌ای: در این مرحله، گذر از دنیای برونه به دنیای درونه صورت می‌گیرد. در این حالت، تصاویر ذهنی از چیز نشانه‌گیری‌شده در ما شکل می‌گیرد و فعال می‌شود. این مرحله را می‌توان مرحلۀ شناختی یا روان‌شناختی نامید.
  3. احساس و ادراک جسمانه‌ای: این مرحله هنگامی شکل می‌گیرد که جسمِ شوشگر (شوشگر کسی است که با دنیای بیرون ارتباط حسی‌ادراکی برقرار می‌کند و به قضاوت، تخیل، نتیجه‌گیری، تعبیر و تفسیر می‌پردازد) نسبت به چیزی که نشانه گرفته شده است از خود عکس‌العمل نشان می‌دهد.[21]

بر پایۀ همین تقسیم‌بندی می‌توان گفت در این شعر، گفته‌پرداز با حضور جسمانی خود حلاج را می‌بیند، اما در آغاز از قضاوت یا اندیشه دربارۀ آن پرهیز می‌کند: ”در آینه دوباره نمایان شد.“ این مرحله همان احساس و ادراک برونه‌ای است.

در مرحلۀ احساس و ادراک درونه‌ای دو تصویر آورده می‌شود که بنیان‌های شناختی گفته‌پرداز را نسبت به چیز نشانه‌گرفته‌شده شکل می‌دهند. در تصویر نخست، به‌طور ضمنی، پیری و سپیدمویی حلاج بیان می‌شود: ”با ابرگیسوانش در باد.“ اغلب ابرها سفیدند و شاعر با این مشابهت قصد نشان دادن پیری و سفیدمویی حلاج را دارد. تصویر دوم بر لب بودن سرود سرخ انا الحق است. در این حالت، حلاج به درونۀ ذهنی ”من“ یا گفته‌پرداز وارد و تحلیل می‌شود. در همین مرحله است که گفته‌پرداز تفاوت حلاج با دیگران را درمی‌یابد و تحت تأثیر او قرار می‌گیرد.

در مرحلۀ احساس و ادراک جسمانه‌ای می‌توان به هم‌سان و هم‌سکوت ماندن شوشگر و حاضران با مأمور‌ها اشاره کرد. در واقع، بی‌اعتنایی و فعالیت جسمانه‌ای منفی شکل می‌گیرد.

حاضرسازی غایب

در این گفتمان با حاضرسازی غایب روبه‌رو هستیم. ”حاضرسازی غایب عملیاتی است که گونه‌های عقب‌رانده‌شده به دوردست‌ترین نقطۀ میدان حضور را فرا خوانده و آنها را در ’حال‘ زمانی و مکانی شوشگر قرار می‌دهد.“[22] گفته‌پرداز حلاج را که قرن‌ها از دورۀ زندگی وی گذشته است در آینه نمایان می‌بیند و یاد و نام او را تا آینده جاودان می‌داند. با توجه به کلمات دوباره و آینه در سطر ”در آینه دوباره نمایان شد“ می‌توان گفت منظور خود حسین‌بن منصور حلاج نیست، می‌توان حلاج بودن را به قهرمان دیگری نسبت داد که سکوت نکردن او انا الحق گفتن شمرده می‌شود و به خاطر سخنان خود پای دار می‌رود، اما مرگش جاودانگی و کثرت است.

ضرب‌آهنگ

ضرب‌آهنگ در شعر ”حلاج“ کند است. منظور از ضرب‌آهنگ کندی یا شتابی است که می‌توان در جریان حسی‌ادراکی و در فضای تنشی تعریف کرد. کندی ضرب‌آهنگ در گفتمان با مصوت‌های بلند القا می‌شود. در زنجیرۀ اول که مشخصات حلاج نمایش داده می‌شود، از شتاب شعر جلوگیری می‌شود. این مشخصات عبارت‌اند از پیدا شدن در آینه، به همراه داشتن ابر گیسوان در باد و بر لب داشتن سرود انا الحق. از دیگر شواهد کندی ضرب‌آهنگ در این گفتمان مشابهت زنجیره‌های سوم و آخر است که هر یک به بیانی ماندگاری نام حلاج را به نمایش می‌گذارند.

در پایان این بخش می‌توان گفت حلاج شوشگری حسی‌ادراکی است که معنا را به شوش (شوش یا توصیف‌کنندۀ حالتی است که عاملی در آن قرار دارد یا بیان‌کنندۀ وصال عاملی با ابژه یا گونۀ ارزشی است) جاودانگی می‌رساند. او با زنجیره‌ای از کنش‌های حسی‌ادراکی (انا الحق گفتن، نماز عشق خواندن، بردار رفتن و مانند اینها) معنایی تازه می‌آفریند که رسیدن به جاودانگی است. ارزشی که در این میان شکل می‌گیرد، ماندگاری نام و گفتۀ حلاج است که احساس گفته‌پرداز تحت تأثیر آن قرار می‌گیرد. هراس شحنه‌های پیر نیز نوعی شوش به شمار می‌آید که کنش بر ‌دار کردن حلاج را به دنبال دارد.

بعد عاطفی گفتمان

آنچه فرایند عاطفی گفتمان را تنظیم می‌کند فضای تنشی است. فضای تنشی با عاطفۀ شاعر درگیر می‌شود و بنیاو پیدایش ارزشی را پایه می‌گذارد که در این گفتمان جاودانگی نام و کلام است. عواطف همچون عطری در سراسر کلام پخش می‌شوند و فضای گفتمان را با بوی ملایم یا تند خود زیر تأثیر قرار می‌دهند. هرچه فضای تنشی شدید‌تر باشد با عاطفۀ عمیق‌تری روبه‌رو هستیم و بر‌عکس، هرچه فضای تنشی سطحی‌تر باشد عاطفه کمتر می‌شود و گفتمان به سمت مکانیکی شدن پیش می‌رود. بعد عاطفی، شرایط شکل‌گیری و تولید نظام عاطفی و چگونگی ایجاد معنا از رهگذر آن را بررسی می‌کند. در مجموع، دنیای عاطفی دنیایی است که در تقابل با منطق روایی قرار می‌گیرد. دنیایی که دیگر بر کنش استوار نیست، بلکه شوش است که در آن حرف اول را می‌زند.[23]

عناصر دخیل در فرایند عاطفی گفتمان

نقش افعال مؤثر. افعال مؤثر افعالی‌اند که مستقیماً نقش کنشی ندارند، ولی بر افعال کنشی تأثیر می‌گذارند. این افعال عبارت‌اند از خواستن، بایستن، دانستن، توانستن و باور داشتن. در زنجیرۀ چهارم کسانی که هم‌سان و هم‌سکوت با شحنه‌های مأمور رفتار می‌کنند، افرادی مطیع‌اند که به دلیل ترس از مأموران دم فرومی‌بندند و نظاره‌گر بر‌ دار رفتن قهرمانی چون حلاج می‌شوند. در این افراد، فعل مؤثرِ خواستن و توانستن ضعیف است و بایستن بر آنها حکم می‌کند. سکوت این افراد برای دوری از خطر است، زیرا می‌بینند حلاج به دلیل سکوت نکردن بالای دار رفته است. به عکس، حلاج کسی است که زیر بار سکوت نمی‌رود و حرفش را (انا الحق) بیان می‌کند. این ویژگی که سرکشی حلاج را می‌رساند، نشان‌دهندۀ شدت افعال مؤثر خواستن و توانستن در او است. علاوه بر این دو، باور داشتن نیز در حلاج بسیار قوی است. از گفتۀ خود دست برنمی‌دارد و حاضر است در راه باور خود سر ببازد. تعامل این افعال با یکدیگر بعد عاطفی گفتمان را تقویت می‌کند.

نقش آهنگ و نمود در گفتمان. منظور از آهنگ چگونگی تجلی روند حرکت در گفتمان است و نمودار شرایطی است که بر اساس آن، روند حرکت فرصت بروز می‌یابد. آهنگ گفتار که خود تجلی‌بخش فضای عاطفی حاکم بر گفتمان است، ممکن است نمودهای متفاوتی داشته باشد. تکرار، استمرار، تداوم، کوتاهی یا بلندی عناصری‌اند که در کنار آهنگ گفتارند. در این گفتمان، آهنگ کند به گونه‌ای تکراری ظاهر می‌شود که نشان‌دهندۀ دائمی بودن یاد قهرمان است. با درنگ در زنجیرۀ سوم و پایانی مشخص می‌شود تأکید بر این مطلب است که نام حلاج جاودانه خواهد ماند. آهنگ گفتمان در زنجیرۀ چهارم بسیار کند می‌شود، زیرا این زنجیره اوج بار عاطفی گفتمان را بر دوش دارد. گفته‌پرداز در این زنجیره به شوشگری تبدیل می‌شود که از هم‌سکوتی خود با مأمورهای معذور پشیمان است. خود و دیگران را به انبوه کرکسان تماشا مانند می‌کند و با این موضع‌گیری منفی نشان می‌دهد که هم‌سکوت ماندن خود و تماشاییان سرزنش‌برانگیز است. گفتۀاب نیز با خواندن این زنجیره دچار حسرت می‌شود که چرا برای قهرمانی چون حلاج کاری صورت نگرفته است. با یادکرد ضرب‌المثل ”مأمور معذور است“ سکوت شحنه‌های مأمور توجیه می‌شود، اما برای سکوت افراد حاضر در صحنه توجیه قانع کننده‌ای وجود ندارد.

نقش جسم ادراکی یا جسمار. بیان جسمی که از شیوه‌های مهم بروز عاطفه در گفتمان است می‌تواند جانشینی برای کلام به شمار آید. عامل یا شوشگر می‌تواند بدون اینکه سخنی بر زبان بیاورد از خود واکنشی جسمی بروز دهد. بعضی از این واکنش‌ها عبارت‌اند از قرمز شدن، رنگ‌پریدگی، سرافکنده شدن، سر به زیر افکندن و پوزخند زدن. در سکوت ماندن شوشگر و تماشاییان نبود فعالیت جسمانۀ آنها را نشان می‌دهد. در واقع، حاضران با بی‌تفاوتی هیچ فعالیت جسمانه‌ای از خود نشان نمی‌دهند و باعث از دست رفتن حلاج می‌شوند.

صحنه‌های عاطفی یا صحنه‌پردازی عاطفی. حالات عاطفی می‌توانند هر یک صحنه‌ای داشته باشند که در آن، شوشگرِ عاطفی به‌گونه‌ای منحصر به فرد در مقام یکی از عناصر اصلی صحنه ظاهر شود. این صحنه‌ها منبع تولید عواطف و احساسات‌اند. در گفتمان حلاج، نمایان شدن حلاج صحنه‌ای است که گفته‌پرداز را به بیداری عاطفی می‌رساند. صحنۀ عاطفی دیگر کنش بر‌ دار کردن حلاج است که اوج بار عاطفی گفتمان را بر دوش دارد.

چشم‌انداز یا دورنماسازی. یکی از عوامل بروز احساسات در گفتمان موضع‌گیری گفته‌پرداز است که چشم‌‌انداز یا دور‌نما نامیده می‌شود. در زنجیرۀ چهارم، شوشگر عاطفی از بر‌دار کردن حلاج ناخرسند و عصبانی است و موضع‌گیری خود را با نفرت این‌‌گونه فریاد می‌زند که تماشاییان بر‌ دار رفتن حلاج کرکسانی بی‌ارزش بیش نیستند.

کنش‌زایی یا سکون. گونه‌های عاطفی می‌تواند یا منجر به ایجاد کنش شود یا شوشگر را از هر نوع کنش باز دارد. در صورتی که شوش عاطفی منجر به تولید و کنش شود آن را شوش عاطفی کنش‌زا و در صورتی که موجب توقف آن گردد، آن را شوش عاطفی نازا می‌نامیم. سرایش شعری درخور برای حلاج کنشی است که در اثر شوش عاطفی صورت گرفته است. همچنین ای،ن گفتمان راه کنش و شوش را باز می‌گذارد و به گفتۀاب، راه حلاج شدن را نشان می‌دهد که همان سکوت نکردن است.

برای تحلیل بیشتر این مطلب می‌توان از طرحوارۀ فرایند عاطفی گفتمان که ژاک فونتنی مطرح کرده است کمک گرفت. او بیداری یا تحریک عاطفی، توانش عاطفی، هویت یا شوش عاطفی، هیجان عاطفی و ارزیابی عاطفی را مراحل طرحوارۀ فرایند عاطفی گفتمان می‌داند.

در این شعر، در مرحلۀ نخست شوشگر با دیدن فردی مشابه حلاج و شاید هم تصور خود حلاج به بیداری عاطفی می‌رسد و فشاره‌های عاطفی شکل گرفته در او راه را برای ورود به مراحل بعدی هموار می‌کند. در مرحلۀ توانش عاطفی شوشگر عاطفی با هویت فعلی مؤثر ظاهر می‌شود. شوشگر از ماندگاری نام حلاج خبر می‌دهد که با دانستن در ارتباط است. پس از آن، در رویارویی با جاودانگی حلاج، خواستن و توانستن حلاج را درمی‌یابد و زیر تأثیر آن قرار می‌گیرد. به دنبال این تأثیر، شوشگر عاطفی با فعل مؤثر خواستن همراه می‌شود (میل به سرایش شعری درخور برای حلاج) و آن را به توانش می‌رساند (سرایش شعری برای حلاج). در زنجیرۀ چهارم، شوشگر عاطفی از بر دار کردن حلاج ناخرسند و حتی عصبانی است. او خود و حاضران را به کرکس تشبیه می‌کند و به شوش عاطفی می‌رسد. در مرحلۀ هیجان عاطفی باید نشانه‌های فیزیکی یا فعالیت جسمانه‌ای را ببینیم. در گفتمان حلاج هم‌سان و هم‌سکوت ماندن حاضران با مأموران فعالیت جسمانه‌ای منفی است. به دیگر سخن، در این بخش انفعال و بی‌تحرکی حاضران به تصویر کشیده می‌شود که نشان‌دهندۀ بی‌تفاوتی‌شان است. در مرحلۀ آخر این فرایند، ارزیابی کل گفتمان صورت می‌گیرد و این ارزیابی زنجیرۀ آخر شعر است. گفته‌پرداز در این مرحله است که به موضع‌گیری مثبت می‌رسد و بیان می‌کند که ارزش جاودانی نام و کلام تنها برای حلاج رقم می‌خورد که سکوت نکرده است.

گفتنی است که مراحل فرایند عاطفی گفتمان می‌تواند قوۀ تخیل شوشگر را برانگیزد و همچنین برای باز نمودن فضای ذهنی او و تصور آنچه در دسترسش قرار ندارد، بسیار کارآمد است. در حقیقت، تأثیر فضای عاطفی گفتمان بر ذهن شوشگر است که او را در زمان به حرکت در می‌آورد و به گذشته و آینده می‌برد.

بعد زیبایی‌شناختی گفتمان

زیبایی گفتمان تا حدی زیر تأثیر ناپیوستگی آن است. اگر گفتمان روالی طبیعی و بدون برجستگی بپیماید به زیبایی آن آسیب می‌رسد و به گفتمانی مکانیکی تبدیل می‌شود. شاخص‌های زبانی بسیاری مانند گزینش، تأکید، تفکیک و تمایز وجود دارد که موجب برجستگی و ایجاد ناپیوستگی می‌شوند.

در زنجیرۀ دوم از شعر حلاج هنگامی که گفته می‌شود ”تو در نماز عشق چه خواندی،“ ”چه“ ارزشی است که به جریان زیبایی‌شناسی گره خورده است. ”چه“ نقش ناپیوستگی و متمایزسازی را ایفا می‌کند. گفتۀاب با خواندن کلمۀ ”چه“ متوجه تفاوت می‌شود. همین ارزش و تفاوت است که حلاج را از دیگران متمایز می‌کند. به موجب همین کیفیت نماز عشق، شحنه‌ها از حلاج می‌هراسند و از او دوری می‌کنند و دست آخر همین تمایز حلاج با دیگران است که موجب بر دار رفتنش می‌شود. به دیگر سخن، همۀ فراد جامعه در سکوت هستند و تنها حلاج است که با انا الحق گفتن مسیر خود را جدا می‌کند و به تمایز می‌رسد. حلاج جسمانه‌ای منحصر به فرد می‌شود و در جایی که همه سکوت می‌کنند انا الحق می‌گوید و مسیری نشانه‌ای- اسطوره‌ای برای خود باز می‌کند.

تباین در شعر حلاج

در این گفتمان شاهد عناصری هستیم که با یکدیگر در تضادند. تباین عناصر موجود در شعر روند زیبایی‌شناسی گفتمان را تقویت و آن را از یکنواختی دور می‌کند. از سویی، حلاج نقطۀ مقابل انبوه کرکسان تماشاست، انا الحق می‌گوید و از سکوت می‌پرهیزد، در حالی که دیگران (انبوه کرکسان تماشا) سکوت می‌کنند. از سوی دیگر، حلاج به علت سکوت نکردن رویاروی شحنه‌های پیر و مأموران حکومتی قرار می‌گیرد و بالای دار می‌رود. بر اثر انا الحق گفتن، کیفیت نماز عشق و بر دار شدن، حلاج به جاودانگی می‌رسد و انبوه کرکسان تماشا بعد از مرگ نامشان نیز می‌میرد و سخنی از آنها به میان نمی‌آید. نمودار زیر تباین شعر ”حلاج“ را نشان می‌دهد:

حلاج اناالحق گفتن و نماز عشق خواندن بر‌دار رفتن و سربلندی جاودانگی نام و کلام
≠ ≠ ≠ ≠
انبوه کرکسان تماشا سکوت و عدم تحرک ادامۀ حیات و خواری میرایی نام پس از مرگ

”نمایه‌های زیباشناختی زمانی رخ می‌دهند که باورها به تکان در می‌آیند و ارزش جدیدی ساخته می‌شود.“[24] شکنندگی در باور یا عدم باور به باورهای شکل‌گرفته و تکراری ایجاد زیبایی می‌کند. در زنجیرۀ پنجم بیان می‌شود که از بر باد رفتن خاکستر حلاج مردانی می‌رویند. این ویژگی باورهای شکل‌گرفته در ذهن ما را تکان می‌دهد و باد که عامل پراکندگی و نابودی است، در این گفتمان عامل زایش می‌شود.

نکته‌ای که در این زنجیره می‌توان به آن اشاره کرد مشابهت حلاج و ققنوس است. هر دو به آتش کشیده و به خاکستر بدل می‌شوند تا به زایش برسند، اما تفاوت آنها در این است که از خاکستر ققنوس ”جوجه“‌هایی پدید می‌آید، در حالی که از خاکستر حلاج ”مردانی“ از خاک می‌رویند.

قبل از زنجیرۀ ”خاکستر ترا / باد سحرگهان / هر جاکه برد / مردی ز خاک رویید“ صحبتی از سوختن پیکر حلاج نمی‌شود. در این قسمت با غایب‌سازی عناصر معنایی روبه‌رو هستیم تا معنایی که بعد از آن ظهور می‌کند غیرمنتظره باشد.

گفتۀ آخر اینکه نام حلاج در هیچ‌ جای گفتمان آورده نمی‌شود. فقط در عنوان شعر است که از حلاج سخن گفته است، اما ارزش حضور حلاج در هیچ جای گفتمان قوت خود را از دست نمی‌دهد. دلیل این ویژگی آورده شدن ضمیر ”تو“ در تمام زنجیره‌های شعر، به جز زنجیرۀ اول، است که به عینیت‌سازی می‌پردازد و ما را پیوسته با حلاج مرتبط می‌کند.

نمودار کلی شعر حلاج را از ابتدا تا انتها می‌توان به صورت زیر نشان داد. این نمودار به فشرده‌سازی و ساده کردن مباحث تجزیه و تحلیل کلام کمک می‌کند.

ظهور حلاج گفتن انا الحق خواندن نماز عشق هراس شحنه‌ها
بر دار رفتن به آتش کشیده شدن تکثیر و زایش حیات ماندگاری نام و گفته

نتیجه‌گیری

در گفتمان حلاج، حلاج شوشگری بیرونی است که پس از تجربه‌های حسی‌ادراکی از روزمرگی خارج می‌شود، انا الحق می‌گوید و به معنایی متعالی می‌رسد. بررسی گفتمان حلاج نشان می‌دهد که چگونه برش، جابه‌جایی، به هم ریختگی، تنش و خطرپذیری به زایش و تعالی که جاودانگی است ختم می‌شود.

به نظر شعیری، حضوری که رابطۀ بین دال و مدلول را عهده‌دار است در فرآیند نشانه امری اجتناب‌ناپذیر است. این حضور شرایط بروز معنا را کنترل می‌کند و دچار تغییر می‌سازد. چنین حضوری ”جسمانه“ نامیده می‌شود. در این گفتمان، حلاج حضوری است که به مشاهده و درک نشانه‌های معنادار می‌رسد، نشانه‌ها را ارزیابی و به ارزش تبدیل می‌کند. او جسمانه‌ای می‌شود که به معناسازی دست می‌زند و سبب تحول معنا می‌شود.

در جایی که همه در سکوت‌اند، عقیده‌اش را بر زبان می‌آورد و از آن دست نمی‌کشد تا آنجا که جان را در راه باور خود فدا می‌کند و به اسطوره‌ای ماندگار تبدیل می‌شود. این گفتمان راه حلاج شدن را که همان سکوت نکردن است نشان می‌دهد.

از سویی دیگر با حضور پُررنگ شاعر در گفتمان و همراهی‌اش با حلاج روبه‌روییم. این حضور نشان‌دهندۀ تأثیر حلاج بر عواطف و احساسات شاعر است. تأثیر حلاج بر ذهن شاعر چنان شگرف است که او را به شوشگری درونی تبدیل می‌کند. شاعر به دنبال بر دار شدن حلاج از درون دچار شوشِ اندوه و حسرت می‌شود و خود و حاضران را به کرکسان تماشا تشبیه می‌کند، اما شاعر با سرودن شعر برای حلاج خود را از کسانی که سکوت کرده‌اند جدا می‌کند.

آنچه بر ذهن گفته‌پرداز تأثیر مستقیم دارد جاودانی نام حلاج است که در زنجیره‌ها‌ی سوم و پایانی با بیانی متفاوت تکرار می‌شود. این تکرار تأثیر عمیق و جاودانی نام حلاج را بر ذهن شوشگرِ درونی گفتمان می‌نمایاند. همین تأثیرِ درونی شاعر را به گفت‌وگو با کسی می‌کشاند که قرن‌ها پیش از وی از دنیا رفته است.

در نظام‌های روایی، کنشگر فقط به فکر تغییر وضعیت خود است، در حالی که در این نظام شوشی، حلاج در شرایطی زیبایی‌شناختی خود را فدا می‌کند تا مردانی از خاکسترش برویند. به دنبال زایش مردانی از خاکستر پیکر حلاج، نام او همیشه بر زبان جاری می‌ماند و جاری شدن حلاج در زمان این گفتمان را باز و پویا نگه می‌دارد.

[1] حمیدرضا شعیری، تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی گفتمان (چاپ 3؛ تهران: سمت، 1392). اصطلاحات نشانه‌معنایی در این مقاله را از این اثر وام گرفته‌ایم.

[2] حمیدرضا شعیری و ترانه وفایی، راهی به نشانه‌معناشناسی سیال با بررسی موردی ”ققنوس“ نیما (تهران: علمی و فرهنگی، 1388)، 2.

[3] شعیری و وفایی، راهی به نشانه‌معناشناسی سیال.

[4] شعیری، تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی گفتمان، 9.

[5] Émile Benveniste, “L’appareil formel de l’énonciation, Langages,” L’énonciation, 5 :17 (1970), 12.

[6] شعیری، تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی گفتمان.

[7] شعیری، تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی گفتمان، 3.

[8] حمیدرضا شعیری، مبانی معناشناسی نوین (چاپ 3؛ تهران: سمت، 1391).

[9] علی‌اکبر دهخدا، امثال و حکم (تهران: امیرکبیر، 1338-1339)، جلد 2، 893.

[10] شعیری، تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی گفتمان.

[11] سیروس شمیسا، نگاهی تازه به بدیع (چاپ 14؛ تهران: فردوس، 1381)، 171.

[12] شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی، دیوان غزلیات حافظ، تصحیح خلیل خطیب رهبر (چاپ 30؛ تهران: صفی‌علیشاه، 1380)، 167.

[13] شعیری، تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی گفتمان.

[14] Jacques Fontanille, Sémiotique du discours (Limoges: Presses Universitaires de Limoges, 1998), 94.

[15] شعیری، تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی گفتمان، 48.

[16] شعیری، تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی گفتمان، 48.

[17] Pierre Ouellet, Voir et Savoir: La Perception des Univers du Discours (Paris: Les Éditions Balzac, 1992), 105.

[18] شعیری، تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی گفتمان، 135.

[19] حمیدرضا شعیری، عصمت اسماعیلی و ابراهیم کنعانی، ”تحلیل نشانه‌معناشناختی شعر باران،“ ادب پژوهشی، شمارۀ 25 (1392)، 59-89؛ نقل از 13.

[20] بنگرید به شعیری، تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی گفتمان.

[21] به نقل از شعیری، تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی گفتمان.

[22] شعیری، تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی گفتمان، 99.

[23] شعیری، تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی گفتمان.

[24] شعیری، تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی گفتمان، 197.

بن‌مایه‌های اجتماعی‌ـ سیاسی و نمادهای آن در هزارۀ دوم آهوی کوهی

شکست‌های پیاپی ملت ایران در راه رسیدن به آزادی و عدالت اجتماعی، از انقلاب مشروطه به بعد، بر دیدگاه شاعران و نویسندگان تأثیر فراوانی گذاشته است. آنها امید فراوانی به بهبود اوضاع و رسیدن به آرمان‌های آزادی‌خواهانه داشتند، اما تجربه‌های متعدد اجتماعی و شخصی باعث شد که دچار اندوه، یأس، تنهایی، حس بیگانگی و دورافتادگی شوند و در آثار خود نیز این احساسات را بروز دهند. آنچه از آفرینش‌های ادبی بعد از انقلاب مشروطه دریافت می‌شود، تیرگی روزافزون و افسردگی روحی و جسمی جامعه است که شاعران و نویسندگان بیان کرده و از آینده‌ای تلخ‌تر و تاریک‌تر خبر آورده‌اند.

از سال 1332 به بعد در ایران، تحت تأثیر عوامل مختلف اجتماعی و سیاسی حاکم بر جامعۀ آن روز، نوعی سرخوردگی و دل‌مردگی در سطح جامعه، به‌خصوص در بین قشر روشنفکر پیدا شد که نتیجۀ ابتدایی آن در ادبیات و شعر می‌توانست پشت‌ کردن به آرمان‌گرایی و اندیشه‌های تغزلی و روی ‌آوردن به نوعی ابهام و رمزگرایی و در نتیجه گسترش نوعی ادبیات اجتماعی و سیاسی باشد.[1]

شفیعی‌ کدکنی از شاعران معاصری است که به موضوعاتی مانند: عدالت، آزادی‌خواهی، مبارزه با استبداد و خفقان توجه زیادی دارد. ”او از متعهدترین شاعران معاصر ماست.“[2] در اشعار او، توجه به همۀ امور زندگی فردی و اجتماعی انسان مشاهده می‌شود. او با عاطفه‌ای ستودنی درد استخوان‌سوز انسان‌های بی‌شماری را كه در سراسر جهان در گرداب هجرت و كوچ غوطه‌ورند، با ساده‌ترین زبان و مؤثرترین بیان در شعر ”كوچ بنفشه‌ها“ تابلووار ثبت و ضبط می‌كند:

ای كاش

ای كاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه‌ها (در جعبه‌های خاك‌)

یك روز می‌توانست همراه خویشتن ببرد، هر كجا كه خواست:

در روشنای باران

در آفتاب پاك[3]

و در برابر آن بی‌دردی خیل انسان‌های كركس‌صفتی را در شعر ماندگار ”حلاج،“ همراه با آه و درد و تأسف فراوان در خاطرها می‌نشاند كه از مسئولیت‌های اجتماعی شانه خالی می‌كنند و همراه ”با انبوه كركسان تماشا / با شحنه‌های مأمور: مأمورهای معذور، / همسان و هم‌سكوت“ می‌مانند.

در این جستار بر آنیم تا با تحلیل و واکاوی اشعار مجموعۀ هزارۀ دوم آهوی کوهی میزان التفات این شاعر و نویسندۀ توانای معاصر را به مسایل اجتماعی و سیاسی زمان خود نشان دهیم. نیاز به توضیح ندارد كه شعر -و اصولاً آثار هنری- جنبه‌های تأویل‌پذیری بسیار دارند و ممكن است با خوانش‌های دیگر به نتایجی دیگر دست یافت، اما در این پژوهش خوانش‌های غیرتأویلی ملاك داوری ما بوده است. شایان یاد است كه تاکنون تحقیقات متعددی دربارۀ آثار شفیعی‌کدکنی صورت گرفته، اما پژوهشی که به بن‌مایه‌های اجتماعی و سیاسی اشعار او بپردازد، صورت نگرفته است.

حوزۀ این پژوهش به مجموعۀ اشعار موسوم به هزارۀ دوم آهوی کوهی محدود شده است. این مجموعه شامل پنج دفتر شعر ”مرثیۀ سرو کاشمر،“ ”خطی ز دلتنگی،“ ”غزل برای گل آفتابگردان،“ ”ستارۀ دنباله‌دار،“ و ”در ستایش کبوترها“ است که در سال 1376 چاپ شده است. همان‌گونه که شاعر خود در مقدمۀ کتاب آورده، این اشعار برخی از سروده‌های دهه‌های 1340 تا 1370 را دربرمی‌گیرد. با بررسی دقیق‌ و کندوکاو در این مجموعۀ 244 قطعه‌ای كه در قالب‌های غزل، قصیده و نیمایی سروده شده‌اند، می‌توان مضامین این اشعار را به ترتیب زیر طبقه‌بندی کرد:

75 قطعه

درون‌مایۀ سیاسی-اجتماعی
42 قطعه توصیف خوشی‌ها و ناخوشی‌های دنیای گذرا، مرگ، زندگی و غنیمت‌ شمردن آن
30 قطعه وصف پرندگان و جان‌بخشی به طبیعت
26 قطعه اهمیت شعر و واژه و رسالت شاعر در جامعه
21 قطعه یادآوری و تکریم بزرگان ادب و هنر و اسطوره‌های ایران‌زمین
13 قطعه عشق و دلدادگی
11 قطعه مضامین عارفانه
9 قطعه پیام اخلاقی و انسانی (تعلیمی)
6 قطعه زن و مسایل آن

11 قطعه

موضوعات دیگری از جمله تقابل سنت و مدرنیته، مرثیه و غیره

چنان که ملاحظه می‌شود، تعداد اشعاری که با دغدغه‌های اجتماعی و سیاسی سروده شده‌اند بیش از دیگر موضوعات شعری است. شایان توجه است که در برخی از اشعار با مضامین متفاوت باز می‌توان رگه‌هایی از اندیشه‌های اجتماعی و سیاسی مشاهده کرد. ”در شعرهای پیش از انقلاب شفیعی کدکنی دو بن‌مایۀ اصلیِ شعر متعهد، یعنی تلاش برای بیداری توده‌ها و دگرگونی اوضاع، آشکارا دیده می‌شود.“[4] این شاعر بزرگ معاصر به دلیل دوستی با اخوان ثالث در دوران جوانی، تأثیر فراوانی از شعر و شیوۀ او گرفت و سپس به مرور زمان آشنایی با فروغ فرخزاد و شاملو و دیگر معاصران باعث شد حال و هوای تازه‌ای در اشعارش ایجاد شود. ”در نگرش هستی‌شناسیکِ م. سرشک، هستی کلیتی است که اجزای آن هرکدام متکی به دیگری و در درون دیگری است. جهان منظومه‌ای است تودرتو و سیال، با اجزایی به‌هم‌پیوسته و هستۀ معنابخش این منظومه همانا انسان است.“[5]

کارکرد نمادها در اشعار شفیعی کدکنی

شاعران برای بیان اندیشه‌های خود از ابزارهایی بهره می‌گیرند که یکی از آنها نماد است. ”نماد عبارت است از هر علامت، اشاره، کلمه، ترکیب و عبارتی که بر معنی و مفهومی ورای آنچه ظاهر آن می‌نماید دلالت کند.“[6] زمانی که شاعر یا نویسنده نمی‌تواند حرف‌ خود را مستقیم و به صراحت بیان کند، به نماد متوسل می‌شود. ”این نماینده بودن نه به علت شباهت دقیق میان دو چیز، بلکه از طریق اشارۀ مبهم یا از طریق رابطه‌ای اتفاقی و قراردادی است.“[7] تصویرهای نمادین معمولاً دنیایی معنوی و حقیقی را برای خواننده نمودار می‌کنند و او باید از ورای این تصاویر منظور نویسنده را درک کند.

نمادگرایی از زیباترین راه‌هایی است که هنرمندان به کمک آن اندیشه‌ها و عقاید خود را می‌آفرینند. آنان به سبب مقتضیات زمانی و مکانی گاهی امکان صراحت زبان ندارند و به همین علت برای ترسیم احوال درونی خود یا اوضاع جامعه باید از عناصر دیگری کمک بگیرند تا منظور خود را به خواننده تفهیم کنند. کشف نمادهای گوناگون که حاوی معانی متنوعی ورای معنای ظاهری باشد، علاوه بر آگاهی از فرهنگ و ادب به قدرت تخیل و خلاقیت شاعر یا نویسنده بستگی دارد.

به سبب شیوۀ نگرش خاص شاعران در طول زمان، عناصر طبیعت هر یک مفهومی نمادین یافته‌اند. مثلاً زمستان به لحاظ سردی و شب به علت تاریکی از مظاهر فضای اجتماعی و سیاسی خفقان‌آور و بسته‌اند. خورشید و سپیده‌دم نشانۀ رهایی و آزادی و پاییز نشان ناامیدی و اندوه است. شاعران با ذوق و سلیقۀ خود عناصر طبیعی را به‌ کار می‌گیرند تا با زبانی نمادین اشعار خود را بیان کنند. شاعری که دردها و دغدغه‌های اجتماعی دارد و از مسائل جامعه رنج می‌کشد، گاه برای بیان دلتنگی‌های خود به اسطوره پناه می‌برد چرا که ”یکی از نمودهای غم غربت اسطوره‌پردازی است.“[8] شفیعی‌ کدکنی شاعری است که در اشعار خود از اساطیر استفادۀ فراوانی کرده است. به گفتۀ خودش، ”برداشت و تلقی شاعران از اسطوره‌ها هم‌چنان‌که از نظر تاریخی به جوّ سیاسی و اجتماعی و محیط زندگی ایشان بستگی دارد، به میزان هنرمندی و قدرت تخیل ایشان نیز وابسته است.“[9]

بحث و تحلیل

شفیعی ‌کدکنی از شاعرانی است که دغدغه‌های انسانی، اجتماعی و سیاسی دارند. او به وطن و مردم خویش حس تعهد و مسئولیتی دیرینه دارد و در اشعارش این احساس را به خواننده نیز منتقل می‌کند. او آرمان‌های خود را با بهره‌گیری از عناصر طبیعی و استفاده از زبانی نمادین مطرح می‌کند و از عشق، انسانیت، آزادگی و معرفت سخن می‌گوید. ”برای شاعر امروزی که با نگاهی از سر تعهد و تأثّرات اجتماعی به بیرون می‌نگرد، همواره بیرون سبز و آباد و لطف‌آمیز نیست.“[10] در شرایطی که جوانمردی، محبت و عاطفه در میان مردم کمرنگ شده، او به دنبال یافتن راهی برای آگاه و بیدارکردن انسان‌هاست و عقیده دارد که شاعر رسالتی بزرگ بر عهده دارد که همانا هدایت و راهبری مردم عصر و زمانۀ خویش است. اگر می‌بینیم در ابتدای کتاب خود قصیده‌ای در مدح و ثنای فردوسی آورده و او را مرد جاودانۀ تاریخ ایران لقب داده، به علت اعتقاد به چنین رسالتی است. در این قصیده، شفیعی از رستم، کیخسرو، سهراب، اسفندیار، فریدون و دلاوری‌های آنان یاد می‌کند و از این طریق بزرگان و اساطیر ایرانی را می‌ستاید:

بزرگا! جاودان‌مردا! هشیواری و دانایی

نه دیروزی که امروزی، نه امروزی که فردایی!

. . .

اگر جاویدی ایران، به گیتی در معمایی‌ست

مرا بگذار تا گویم که رمز این معمایی![11]

”صبح،“ ”سحر“ و ”سپیده‌دم“ واژه‌های مترادفی‌اند که بیشترین بسامد را در این کتاب دارند و حدود 45 بار در معانی متفاوت به‌کار رفته‌اند. شاعر گاه رهایی و آزادی جامعه را به نور صبحگاهی تشبیه می‌کند، جامعه‌ای که زمانی مانند صبح سراسر زیبایی، سرزندگی و روشنی بوده و اکنون تیرگی شب بر آن مستولی شده و زیبایی سپیده‌دم را نابود کرده است. جایگاه روشنی که به‌ دست هیولای شب برفی مغلوب شده است:

صبحِ پرنقره، صبح پرمرجان

صبح پرشور

صبح پرهیجان

صبح خورشیدهوشِ سحر جواب

صبح پژواک رنگ‌ها در آب

صبح ترکیب روشنی در برگ

صبح هشیاری رگ هر برگ

همۀ ره پر از رهایی بود

. . .

گشت ازین‌سان کنام خاشه و خس

منظر پرگشایی کرکس

در پی‌اش این غروب شنگرفی

و هیولای این شب برفی[12]

گاه نیز شاعر صبح را در معنای اندیشۀ روشن و متعالی به‌کار می‌گیرد و آن را معادل رشد و بالندگی ارزش‌هایی معنوی‌ می‌داند که در وجود نسل پیشرو آینده است:

عاقبت آن سرو

سبزاسبز

خواهد گشت و

بالابال

عاقبت آن صبح خواهد رُست

نز میان باور فرتوت ما

اما

از میان دفتر نقاشی اطفال[13]

به‌طور کلی می‌توان گفت صبح از منظر شفیعی‌ کدکنی پایان سیاهی شب ناامنی و آغاز بیقراری دل‌های عاشقان و نمودی از جامعۀ آزاد و متمدنی است که مردم آن به آرامش و بالندگی رسیده‌ و سختی‌ها و تیرگی‌ها را پشت‌سر گذاشته‌اند.

واژۀ ”ابر“ نیز بسامد بالایی در این کتاب دارد و حدود 27 بار تکرار شده است. ابر پیام‌آور باران و نشانه‌ای از ریزش رحمت الهی است. شفیعی در برخی اشعارش همین معنا را از این کلمه مراد کرده است، اما در اغلب اشعاری که بن‌مایه‌های اجتماعی و سیاسی دارند، ابر عنصری ویرانگر با بار منفی است. شاعر، که در جامعه‌ای آفت‌زده و خفقان‌گرفته زندگی می‌کند، به حدی با مشکلات و نابسامانی‌های اجتماعی روبه‌رو شده که امیدی به تغییر و بهبود اوضاع ندارد. او در عصر زوال زیبایی‌ها و کوچ عاشقان با انقراض نسل آزادمردان مواجه شده و طبیعی است که در چنین جامعۀ طاعون‌زده‌ای ابرها نیز جز قیر و دود و تیرگی چیزی برایش به ارمغان نمی‌آورند:

ابری که قیر و دود فرو ریخت

بر قامت بلند صنوبرها

در هرچه دید تیرگی افکند

از عشق تا زلالی باورها

هنگامۀ وفای به عشق است اکنون

وقتی که عاشقان همه پرواز کرده‌اند

و عشق در میانۀ میدان

تنهاست

بی‌چتر و سرپناه

و در برابرش

جاروی رفتگرها

این اعتراف از سر تقصیر

کاین عصر، عصر همهمۀ آهن

عصر زوال زمرۀ زیبایی‌ست

و اعلام ختم عصر سرایش

و حرف‌های دیگر

و دیگرها

جز قدرناشناسی از انسان

جز غدر

آیا چه می‌تواند باشد

این‌سان نظاره‌گر شدن از دور

در انقراض نسل کبوترها[14]

در شعر ”در جدال با قهقهه“ نیز شفیعی ابر را زنگاری بر پهنای آسمان می‌بیند که جز تاریکی و پوشاندن چهرۀ روشن حقیقت خاصیتی ندارد:

یک طرف آن ابر پرکلاغی تاریخ

سوی دگر لاجورد سودۀ سیال

نیمه‌ای از روز بود و نیمه‌ای از شب

وحشت بی‌پاسخی و همهمه‌ای لال

. . .

ابر و دگر ابر و غیر ابر نه چیزی

پرتو زنگار بر کرانۀ آفاق

گوش من و چشم هاژ و واژ سپیدار[15]

در لحظات خون ‌خوردن و رنج ‌بردن از جور زمانه، شاعر چنان ابری است که دریا را بر دوش دارد، بی‌تاب و بی‌قرار است و دوست دارد بغض خود را بیرون بریزد:

میان لحظۀ خون ‌خوردن و خموشی‌ها

چو ابرِ بحربه‌دوشی ز گریه بی‌تابم

و خشم می‌گذرد تند و انفجارآمیز

به‌سان صاعقه از برقگیرِ اعصابم[16]

چون صاعقه

در کوزۀ بی‌صبری‌ام

امروز

از صبح که برخاسته‌ام

ابری‌ام

امروز[17]

در روزگاری که شاعر زندگی می‌کند، قحطی عشق و آزادگی چنان بر روح و روان جامعه فرود آمده که خدا را در خسوف برده و ابلیس بر دنیا حاکم شده است. شعر ”درین قحط‌سال دمشقی“ اشاره به بیت معروف سعدی دارد: چنان قحط‌سالی شد اندر دمشق / که یاران فراموش کردند عشق.

خدا در خسوف است و ابلیس تابان

چراغی برافروز تا من خدا را ببینم

درین قحط‌سال دمشقی

اگر حرمت عشق را پاس داری

تو را می‌توان خواند عاشق

وگرنه به هنگام عیش و فراخی

به آواز هر چنگ و رودی

توان از لب هر مخنث

ره عاشقی را سرودن سرودی[18]

شعر ”باغ زاغان“ نیز نمودی از ناامیدی است. شاعر اجتماع را چون باغی خشکیده با درختان لخت و بی‌بر می‌بیند که در هجوم پاییز برگ‌ریز و هیاهوی کلاغ گریان است. اما در اینجا شاعر با دیدن دو سه برگ و یک سیب بر سرِ شاخه گویی می‌خواهد شعله‌ای از امید را در دل مخاطب زنده کند و او را به تغییری هرچند کوچک در این جامعۀ آفت‌زده امیدوار کند:

در نسیم خنک و خیس خزان لرزان‌اند

زرد و قرمز دو سه برگی به سر شاخه هنوز

یعنی از رایت و رای آنچه بجا ماند این است

که توان دید درین لحظۀ پایانی روز

بر سر شاخۀ لختی، دو سه برگ و یک سیب

وان دگر سوی اناری دو سه، خشکیده به شاخ

منعکس ”اکس‌ریِ“ باغ درون برکه

روح پاییز روان از همه سویی گستاخ

زآن همه زمزمه و همهمه و نور و نوا

وآن همه پرده‌سرایان سراپردۀ باغ

زیر این آبی بی‌ابر، صدایی گر هست

هق‌هق گریۀ باغ است و هیاهوی کلاغ[19]

از ویژگی‌های شعری م. سرشک آشنایی‌زدایی او از مفاهیم و تصاویری است که در ادبیات سابقه داشته‌اند. او با هنرنمایی و تسلطی که بر اساطیر ایران‌زمین دارد، با شخصیت‌های اسطوره‌ای تصاویر زیبایی می‌سازد. چنان ‌که گفته شده، ”اسطوره‌های ایرانی جهان‌بینی اصلی ایرانیان است و دریافت آنها را از انسان، جامعه و خدا بیان می‌کند.“[20] شفیعی داستان اسطوره‌ای سیاووش را دست‌مایۀ شعر خود قرار داده و گذشتن او از آتش و سربلند شدن نزد بزرگان را به شکلی نوین بازسازی کرده است. او در این شعر به افرادی از جامعه اشاره می‌کند که با دلی پاک و قلبی ساده قدم در آزمون سخت مبارزات نهادند، اما نتوانستند به اخلاق و انسانیت پایبند باشند و در این مسیر گرفتار نفسانیات شده و تبدیل به حیوان پستی چون خوک شدند:

خدایا!

زین شگفتی‌ها

دلم خون شد، دلم خون شد:

سیاووشی در آتش

                       رفت و

                                 زآن سو

                                   خوک بیرون شد[21]

باران از دیگر عناصری است که م. سرشک از آن آشنایی‌زدایی کرده است. باران نشانه‌ای از رویش و طراوت و سرسبزی است و در ادبیات نیز نماد زندگی دوباره و علامت حیات و نشانۀ رحمت الهی است، اما شفیعی گاهی این واژه را در معنایی عکس این مفهوم به کار برده است. در دنیایی که انسان‌ها دورو و خیانت‌کارند و ارزش‌های انسانی و اخلاقی رنگ باخته، باران نیز چیزی جز دروغ و دود به ارمغان نمی‌آورد. گویی شاعر همه چیز را سیاه و تیره می‌بیند و زندگی برایش زندانی بیش نیست:

ابر هایاهای می‌بارید

جنبش نیلوفران

در زیر باران

آسمان‌ها را تکان می‌داد

پاسی از آن لحظه‌ها نگذشته

دیدم آه!

اطلسی تبخیر شد ناگاه

و به جای گندم از صحرا دروغ و دودها رویید

آن چه طغرا و طلسمی بود؟

ابرهایش کاغذی بود و درختان کاغذی، باران و برفش نیز

و هوای کوچه از دود و دروغ آغشته و لبریز

همچنان در کوچ تنهایی

باز دیگر بار

ما ز زندانی به زندانی ز زنجیری به زنجیری

در شب خاموشِ خارایی[22]

گندم نیز نمادی از ”غذای جاودانگی، موهبت زندگی و هدیۀ خداوندی است“[23] که به‌جای این موهبت الهی از زمین دود و دروغ می‌روید.

واژۀ ”شب“ مفاهیمی چون فقدان خورشید، تاریکی و خواب را در ذهن متبادر می‌کند. این عنصر از مهم‌ترین عناصری است که در شعر معاصر کاربردی سمبلیک پیدا کرده است. در اشعار شفیعی‌ کدکنی نیز به وفور – بیش از 20 مورد- به این واژه برمی‌خوریم. در شعر ”دست کمک“ شب نمادی از ناامیدی، سیاهی و فضای خفقان‌آور جامعه است که شفیعی آن را در تقابل با خورشید عدالت و رهایی به‌کار گرفته است:

اگر نامه‌ای می‌نویسی به باران

سلام مرا نیز بنویس

سلام مرا از دل کاهدود و غباران

اگر نامه‌ای می‌نویسی به خورشید

سلام مرا نیز بنویس

سلام مرا زین شب سرد نومید

اگر نامه‌ای می‌نویسی به دریا

سلام مرا نیز بنویس

سلام مرا

با اگر، آه، آیا

به مرغان صحرا، در آن جست‌وجوها

سلام مرا نیز بنویس

اگر نامه‌ای می‌نویسی

سلامی پر از شوق پرواز

از روزن آرزوها[24]

شفیعی ‌کدکنی هنرمندی تواناست که واژه‌های نمادین ادبیات معاصر را برای القای مفاهیم ذهنی و فکری خود به‌کار می‌گیرد و اشعارش را به زیور تشبیهات و نمادهای دل‌انگیز مزیّن می‌کند. ”شب، صبح، ظلمت و نور از جمله واژه‌های سمبلیک ادبیات معاصر است که نقش مهمی در ابهام‌آفرینی شعر سیاسی پیدا کرده است.“[25] در اشعار سایر شعرای معاصر نیز این لفظ را در چنین جایگاهی مشاهده می‌کنیم. شاملو، اخوان‌ثالث، فروغ و دیگران چنین نمونه‌هایی را در کارنامۀ شعری خود فراوان دارند. نصرت رحمانی دربارۀ شب می‌گوید: ”شبی پریشان بود / که عطر غم‌ها ریخت / ستاره‌ها یخ زد / به پلک‌ها آویخت.“[26] شفیعی‌ کدکنی فضای محدود و بستۀ جامعه توأم با ظلم و استبداد حاکمان را در قالب کلماتی مانند شب، دود، تیرگی، سیاهی و . . . نشان داده است. او در شعر ”شب خیام“ کوزه‌ای را که از آن می‌نوشد در دست گرفته و می‌خواهد راه رهایی از شب‌های ناامیدی و یأس را از او – که روزی انسان بوده – جویا شود:

که تا پرسم از این سبو

این سبویی که می‌نوشم از او

در آن روزگاران که چون تو

یکی بود در زیر این هفت کوکب

چه آهنگ می‌داشت

سرودی که بودیش همواره بر لب

برای رهایی ازین شب

                       ازین شب

                                 ازین شب[27]

تکرار کلمۀ شب تأکید شاعر بر ظلمت‌های اجتماعی و سیاسی را نشان می‌دهد. او در شعر دیگری که با همین عنوان آمده می‌سراید: ”شاید کزین شب، این شب خیام / هرگز به قرن‌ها / سر بر نیاوَرَد / خورشیدی از کلام / . . . / آیندگان / بدانید اینجا / مقصود از کلام / تدبیرِ حملِ مشعله‌ای بود، در ظلام.“[28]

شعر ”رهاوی،“ چنان ‌که از نامش پیداست، در وصف پرواز و آزادی و رهایی است. جامعه در چنان شرایط تلخ و غم‌انگیزی به سر می‌برد که مردم برای تأمین نان و آب خود دچار زحمت و سختی‌های فراوان‌‌اند و دیگر مجالی برای فکر کردن به ارزش‌های انسانی و آرمان‌های آزادی‌خواهانه برایشان باقی نمانده است. شاعر پرنده‌های قفسی را مثال می‌زند که با وجود تنگی قفس باز اشتیاق کوچکی برای آواز و پرواز دارند، اما هوای سرزمینی که شاعر در آن نفس می‌کشد چنان آلوده است که شوق و اشتیاقی برای کسی باقی نمانده است:

کمترین تحریری از یک آرزو این است

آدمی را آب و نانی باید و آن‌گاه آوازی

در قناری‌ها نگه کن، در قفس، تا نیک دریابی

کز چه در آن تنگناشان باز شادی‌های شیرین است

. . .

آن‌چنان بر ما به نان و آب

اینجا تنگ‌سالی شد

که کسی در فکر آوازی نخواهد بود

وقتی آوازی نباشد

شوق پروازی نخواهد بود[29]

در شعر ”ترانۀ زمین و آسمان“ شاعر از پیکر مجروح مردی سخن می‌گوید که یارانش او را به ‌دلیل عقیده‌هایشان، که درواقع عقده‌ای بیش نیست، طرد کرده و تنها گذاشته‌اند و این مرد اکنون در وسط میدان هدف رگبار بدخواهان قرار گرفته است. باد نشانۀ تزلزل و ناامنی است که بیرق و پرچم آزادمردان را سرگردان کرده است. پیغمبران آیین انسانیت همه از دین خود برگشته‌اند و خدای آنها نیز مرده است. شاعر در تعجب است که چگونه زمین و آسمان می‌تواند بدون آزادی و انسانیت برقرار و پابرجا باشد:

آن‌چه بیرق بود، باد بی‌مروت برد

در میان آذرخش و تندر و طوفان

که همه سیماچه‌ها را شست

از تبار استقامت، قامت مردی

مانده برجا در دل میدان

زیر این باران رگباران

. . .

ای دل قرن! ای دلیر! ای گُرد!

آخرین قدیس برجامانده زان آیین

که همه پیغمبرانش توبه کردند و

خدایش روزگاری پیش از اینها مُرد!

روزگاری بود و می‌گفتم

کاین زمین، بی‌آسمان، آیا چه خواهد بود؟

وین زمان، در زیر این هفت‌آسمان، پرسم

که زمین و آسمان، بی‌آرمان، آیا چه خواهد بود؟[30]

”شفیعی‌کدکنی به شهادت اشعارش در مقام شاعری متعهد و حساس نسبت به اوضاع اجتماعی جامعه جلوه کرده و آرزوی تحقق آزادی را بارها در کلام خویش تکرار کرده است.“[31] ”لاشخورها“ شعر دیگری است که تم و بن‌مایه‌ای اجتماعی دارد. شعر دربارۀ پدر و پسری است که در دامنه‌های البرز پرسه می‌زنند. پسر در جست‌وجوی عقاب چشم به آسمان دارد و با دیدن گروه پرندگان از پدر نام آنها را می‌پرسد، اما در آسمان چیزی جز گروه لاشخورها دیده نمی‌شود. شعر فضایی نمادین دارد و شاعر لاشخورها را که به صورت دسته‌جمعی و گروهی به خوردن مردار می‌پردازند، با عقاب تیزپرواز در تقابل قرار داده است. لاشخور پرنده‌ای است که از مردار تغذیه می‌کند و در این شعر می‌تواند نمادی از افراد حقیر و پستی باشد که برای سیر کردن شکم خود به هر خواری و رذالتی تن می‌دهند. این نماد در شعر ”حلاج“ نیز به زیبایی به کار رفته است. عقاب، برخلاف لاشخور، پرنده‌ای بلندپرواز و دارای طبع عالی است که بر فراز کوه‌ها آشیانه می‌سازد و تنها زندگی می‌کند. عقاب نیز در این شعر نمادی از افراد با اراده و قوی است، انسان‌های آزاده و خلوت‌نشینی که در جامعه و در میان مردم دورو و خیانتکار جایی ندارند و محکوم به تنهایی‌اند و اتفاقاً در این زمانه نایاب و کمیاب‌اند. شاعر در این شعر به خوبی محیط جامعه و فضای سیاسی، اجتماعی را توصیف می‌کند:

گویدم: آنک نگاه کن، چه گروهی!

دور در آن دورِ دور، بال‌گشایان

گویم: آنها عقاب نیست، رها کن

لاشخورانند گِردِ لاشه‌گرایان

پرسد: پس این میان، نشانۀ او چیست؟

گویم اگر بنگری نشانه خود اینجاست:

لاشخوران راست اتحاد همه عمر

لیک تبار عقاب یکه و تنهاست

باز دوگامی نرفته گویدم: آنک

بنگر آنجا چه لشکری زعقابان!

گویمش: ”آنها عقاب نیست پسرجان! / لاشخوران‌اند . . . “ و

می‌رویم شتابان[32]

شعر ”نکوهش“ با اشاره به غزلی از مولوی سروده شده است. شیخی که چراغ در دست به دنبال انسان می‌گشت: دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.[33] شفیعی کدکنی وضعیت یأس‌آلود و رخوت‌انگیز زمانۀ خود را با آوردن کلماتی چون ظلمت، اندیشۀ افلیج و شَل، گرگ، محصور، فرومرده و گورِ تنگ ترسیم ‌کرده ‌است. ظالمان و دولتمردان را مخاطب قرار داده و آنها را به سبب اینکه آزادی و عدالت را از اندیشۀ مردم پاک‌ کرده‌اند سرزنش می‌کند. کسانی که فکر ناقص و افلیجشان به بی‌مرزی هوش و توانایی بزرگان قد نمی‌دهد و در پی تباهی و ویرانی اندیشه‌های متعالی‌اند. در واقع، این خود آنهایند که به نابودی و مرگ محکوم‌اند:

کردید و نکردید!

میراث تبار خرد آینه‌ها را

کان پیر همی‌جست نشان‌شان به چراغی

تا یابد از آن آینه‌مردان مگر اینجا

در ظلمت هنگامۀ ایام سراغی

ز اندیشۀ عشاق وز آفات ستردید

. . .

بی‌مرزی هوش و هنر صاعقه‌ها را

چون جدولِ اندیشۀ افلیج و شلِ خویش

محصور و فرومرده شمردید

. . .

با این‌همه آن شعله فزاینده و زنده‌ست

چون بوی بهاران به همه دهر وَزنده‌ست

در جمله شمایید و شمایید

که مُردید[34]

دغدغه‌های شفیعی دغدغه‌هایی از جنس انسانیت و اخلاق است. باید گفت ”مهم‌ترین چیزی که در جهان معاصر مورد توجه اندیشمندان جوامع بشری واقع شده و آنها را به اندیشه و تأمل واداشته، مسئلۀ بحرانی‌ شدن اخلاق و معنویت است. این موضوع به قدری اهمیت یافته که برخی از اندیشمندان عصر حاضر را عصر انجماد عالم در جنبه‌های ارزشی و انسانی و ماورایی می‌دانند.“[35]

”چتر نیلوفرها“ و ”پاییز“ دو شعر کوتاه‌اند که در آنها یأس و ناامیدی موج می‌زند. فوجی از فاجعه، انبوهی از اندوه، عَلَم‌هایی از بال کلاغان، غلبۀ شب، رنگ‌باختن روشنایی، اضطراب نیلوفران، چترهای بسته و باران ظلمت ترکیباتی‌اند که شاعر به‌کارگرفته تا یأس‌آلود بودن محیط زندگی و خفقان استبدادی را که در فضای اطراف خود حس می‌کند به‌تصویر بکشد:

شب

در میان جوشن باران

بر راهوار خویش می‌تازد

و روشنایی

بر سر شاخ سپیداران

در چشم‌دیدار صنوبر

رنگ می‌بازد

نیلوفران مضطرب در باغ

گرچه روان روشنی تقدیسشان کرده

تا چترهای بسته بگشایند

باران ظلمت خیسشان کرده‌ست[36]

فوجی از فاجعه

انبوهی از اندوه

چو کوه

با عَلَم‌هایی از بال کلاغان

                              در باد[37]

ویژگی م. سرشک، که او را از دیگر شاعران معاصر جدا می‌کند، دلبستگی و وابستگی‌اش به ادب و فرهنگ کهن ایران است. او مصائب و ضربه‌های واردآمده بر پیکر کشورش را – حتی از ورای سال‌ها و قرن‌ها قبل – احساس می‌کند و از ناگواری‌هایی که بر ایران و ایرانیان گذشته رنج می‌کشد. او دردهای اجتماعی را با همۀ وجودش حس‌می‌کند. ”دردهای اجتماعی، دردهایی هستند که از نابسامانی‌ها و نابرابری‌ها و بی‌عدالتی‌های اجتماعی نشئت گرفته و در طول تاریخ چون بیماری مزمنی جان و دل آزادگان را آزرده‌اند.“[38] یکی از این بی‌عدالتی‌ها قتل‌عام تاریخی مردم به‌دست مغولان و ترکان است.

ترکتاز وحشیانۀ غز و تاتار در قرون پیشین چنان روح شاعر را آزرده کرده است که نام ایشان را نماد همۀ مخالفان و مهاجمان و اشغالگران میهنش می‌داند. سرزمین او که اصالت و شرف و آزادگی خود را زیر لگدکوب اسبان غُز و مغول و چکمه‌های اشغال‌گران روس و انگلیس حفظ کرد و هرجا و هرگاه توانست فریاد آزادی و وطن‌خواهی سرداد.[39]

با این همه، هراس شاعر از روزی است که دیگر از شهر او هیچ بانگ و فریادی برنخیزد: ”می‌توان در حملۀ غز یا تتار و ترک / در ستیز دشمنان بر پشت زینش دید / می‌توان در آن سفال آبی ساده / چنگ بر کف / نغمه‌گر چون رامتینش دید.“[40]

شفیعی به بزرگان ایران‌زمین دلبستگی خاصی دارد. او در سوگ سیاووش و حلاج و مزدک و مانی مرثیه سر می‌دهد و از کشته‌ شدن این مردان آزاده به ‌دست ظالمان و غافلان افسوس می‌خورد. این بزرگان از نظر او مردان آزاده و دلاور تاریخ و نمادی از آزادگی و جاودانگی‌اند: ”گرد خاکستر حلاج و دعای مانی / شعلۀ آتش کرکوی و سرود زرتشت / پوریای ولی آن شاعر رزم و خوارزم / می‌نمایند در این آینه رخسار مرا.“[41] چنین دغدغه‌هایی در اشعار شفیعی ‌کدکنی کم نیست. او همچنان‌که به کشور و مردم خود متعهد است و این تعهد را به وضوح در آثار خود نشان می‌دهد، با نگاهی دقیق و زیبا به عناصر طبیعت، آنها را دست‌مایه‌ای برای آفرینش‌های شعری خود و بیان احساسات درونی و آرمان‌های ادبی‌اش قرار داده است. در ذیل نمادهای اجتماعی-سیاسی به‌کار رفته در این مجموعه شعر بر حسب بسامد آنها ذکر شده و مفاهیم مورد نظر شاعر نیز فراهم آمده است:

نمایۀ بسامدی نمادهای هزارۀ دوم آهوی کوهی

  عنوان دلالت معنایی در اشعار شفیعی‌ کدکنی بسامد  
1 صبح و سحر نماد زندگی و نور، امید به بهتر شدن اوضاع اجتماعی و سیاسی 45  
2 ابر 1.حامل گریۀ تنهایی، 2. زنگاری تیره بر صفحۀ آسمان، 3. پیام‌آور باران 27  
3 باغ جامعۀ انسانی و ایران زمان مبارزات استبدادی 26  
4 شب 1.خفقان حاکم بر جامعه، 2. ناامیدی از بهبود اوضاع 25  
5 آسمان جامعۀ انسانی و محیط سیاسی آن 23  
6 باران 1.پیام‌آور پاکی‌ها، 2. عنصری بی‌رحم که هدفش ویرانی است 22  
7 ظلمت تیرگی فضای جامعه در دورۀ ظلم و ستم استبدادی 17  
8 بهار بهشت زمینی، جامعه‎ای برخوردار از آزادی و رفاه 14  
9 آفتاب بارورکنندۀ ارزش‌های انسانی در مردم و بهبود شرایط سیاسی 11  
10 خورشید گرما و نور، نماد روشنی اندیشه، پیروزی بر بدی‌ها 10  
11 چراغ روشنایی و امنیت، روشن‌کنندۀ راه 9  
12 آینه یکرنگی و صداقت 8  
13 پرواز رهایی و آزادی از قیود جامعۀ انسانی و استبداد 8  
14 باد نابودکننده و ویرانگر، عنصری ناپایدار و فناپذیر 7  
15 طوفان گرفتاری و بلاهای فرودآمده بر پیکر مردم و نماد جنبش و مبارزات سیاسی 6  
16 کبوتر آزادمردان و عاشقان 6  
17 زنجیر قیدوبندهای حکومت و جامعۀ انسانی 6  
18 زاغ و کلاغ 1.آورندۀ پیام‌های ناگوار، 2.محتاط و محافظه‌کار 6  
19 سنگ مشکلات و موانع رسیدن به آزادی 4  
20 قفس زندگی میان انسان‌های دورو و خیانتکار، قیدوبندهای جامعه و حکومت 4  
21 چاه دنیای بی‌عشق و عرفان 4  
22 کرکس و لاشخور خیانتکار دورو و فریبکار 4  
23 عنکبوت نشانۀ نحسی و نکبت 3  
24 تبر زخم و ضربۀ ناکسان و دغل‌بازان 3  
25 نیلوفر نماد عرفان و عشق 3  
26 قناری رهروی راه آزادی 3  
27 بهشت دنیای آرمانی و ایدئال 3  
28 عقاب فرد آزاده و وارسته 3  
29 فریاد تلاش و تقلا برای آزادی و رهایی 2  
30 سرو آزادگان تاریخ 2  
31 کویر دنیای بدون صداقت و راستی 2  
32 زمستان شکست اجتماعی و مشکلات سیاسی 2  
33 صاعقه هجوم شکست‌های پیاپی و مشکلات زندگی 2  
34 دیوار موانع راه آزادی 2  
35 برف موانع راه آزادی 2  
36 خروس فرد معتقد و مومن 1  
37 غوک فرد کوته‌بین و سطحی‌نگر 1  
38 تندباد موانع رسیدن به هدف 1  
39 زندان جامعۀ بدون آزادی 1  
40 سیاوش مبارز آزادی‌خواه 1  
41 رستم دلاور زمان 1  

همچنان که از ملاحظۀ این جدول برمی‌آید، توجه شاعر در این مجموعۀ شعر به مسایل اجتماعی آن‌قدر زیاد است که تقریباً همۀ نمادها کاربردی اجتماعی یا سیاسی یافته‌اند.

نتیجه

محمدرضا شفیعی ‌کدکنی شاعری است که خود را جزیی از مردم می‌بیند و به بیان مسایل اجتماعی، سیاسی و فرهنگی تمایل فراوان دارد. گاهی شاعران به سبب شرایط خاص حاکم بر جامعه قادر نیستند آشکار و صریح به بیان رخدادهای جامعه بپردازند و ناچار از به‌کارگیری شیوه‌های غیرمستقیم برای بازگوکردن آلام و دردهای اجتماعی و سیاسی می‌شوند. نمادگرایی یکی از این راه‌هاست که با زبانی سمبلیک دغدغه‌ها و حرف‌های شاعر را مطرح می‌سازد. نمادگرایی با صبغۀ اجتماعی و سیاسی مقوله‌ای است که قدمت چندانی ندارد و در نقد اجتماعی نوین باب شده‌ است. م. سرشک نیز برای نیل به مقصود خود از عناصر مختلف طببیعت زیاد بهره جسته و آنها را برای بیان نمادین و سمبلیک خود به‎‌کار گرفته است. کندوکاو در مجموعۀ هزارۀ دوم آهوی کوهی نتایج فراوانی به دست داد که مهم‌ترین آنها به شرح زیر است:

  1. اشعار این مجموعه در قالب‌های مختلف قصیده، غزل، شعر نو و نیمایی نشان‌دهندۀ این نکته است که شفیعی برای بیان مفاهیم و انتزاعات درونی خود مقید به قالب خاصی نیست و حرف‌ها و آلام وجودی خود را در هر قالب و کالبدی که خوش‌تر نشیند، می‌سراید؛ چرا که مفاهیم و مضامین برای او در درجۀ اول اهمیت قرار دارند تا فرم و شکل ظاهری اشعار.

  1. بن‌مایه‌های سیاسی، اجتماعی در اشعار این مجموعه بیشترین بسامد را به خود اختصاص داده‌اند؛ به‌طوری که از مجموع 244 قطعه، حدود 75 قطعه دارای بن‌مایه و تم اجتماعی و سیاسی است.

  1. شاعر از اغلب عناصر طبیعی – جاندار و غیرجاندار – برای بیان مفاهیم مورد نظر خود استفاده کرده است. واژه‌هایی مانند صبح، سپیده، ابر، باغ، باران، ظلمت، شب، بهار، آسمان و خورشید از جمله عناصری‌اند که در اولویت کاربرد نمادین قرار گرفته‌اند. عناصر جانوری مانند عقاب، لاشخور، کلاغ، گنجشک، عنکبوت و کبوتر در مرتبۀ دوم اهمیت قرار دارند. از اشیاء و موجودات غیرجاندار نیز لوازمی چون چراغ، آینه، دیوار، زنجیر، تبر و قفس کاربرد نمادین دارند. شاعر از اساطیر ایران‌زمین نیز به شکلی سمبلیک بهره جسته است. او از شخصیت‌های متنوع اسطوره‌ای در اشعار خود یادکرده و آنها را برای بیان مفاهیم مورد نظر خود پرورش داده و به شکلی زیبا بازسازی کرده است.

[1] محمدجعفر یاحقی، فرهنگ اساطیر و اشارات داستانی در ادبیات فارسی (تهران: سروش، 1375)، 65.

[2] احمد کیانوش، ”دوباره از زبان برگ،“ در سفرنامۀ باران: نقد و تحلیل و گزیدۀ اشعار شفیعی کدکنی، به اهتمام حبیب‌الله عباسی (تهران: سخن، 1378)، 59.

[3] محمد‌رضا شفیعی‌کدکنی، آیینه‌ای برای صدا‌ها (تهران: سخن، 1376)، 168-169.

[4] عیسی امن‌خانی، ”اگزیستانسیالیسم و شفیعی کدکنی؛ نگاهی به اندیشه‌های وجودی در اشعار شفیعی کدکنی با تکیه بر شعر اضطراب ابراهیم،“ کتاب ماه ادبیات، شمارۀ72 (بهار 1392)، 32-42؛ نقل از 33.

[5] عباسی، سفرنامۀ باران، 257.

[6] چارلز چدویک، سمبولیسم، ترجمۀ مهدی سحابی (تهران: مرکز، 1375)، 9.

[7] تقی پورنامداریان، رمز و داستان‌های رمزی در ادب فارسی (تهران: علمی، فرهنگی، 1364)، 9.

[8] یوسف عالی‌ عباس‌آباد، ”غم غربت در شعر معاصر،“ گوهر گویا، سال 2، شمارۀ 6 (تابستان 1387)، 155-180؛ نقل از 157.

[9] محمد‌رضا شفیعی کدکنی، صور خیال در شعر فارسی (چاپ 7؛ تهران: آگاه، 1378)، 242.

[10] تقی پورنامداریان، آواز باد و باران: برگزیده شعرها با مقدمه‌ای از تقی پورنامداریان (تهران: چشمه، 1384)، 46.

[11] شفیعی‌کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی (تهران: سخن، 1376)، 13-15.

[12] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 175-176.

[13] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 256.

[14] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 216.

[15] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 310.

[16] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 349.

[17] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 196.

[18] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 94.

[19] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 95.

[20] جان هینلز، شناخت اساطیر ایران، ترجمۀ ژالۀ آموزگار و احمد تفضّلی (چاپ 4؛ تهران: چشمه، 1382)، 26.

[21] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 97.

[22] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 98.

[23] ژان شوالیه و آلن گرابران، فرهنگ نمادها، ترجمۀ سودابه فضایلی (تهران: جیحون، 1385)، جلد 4، 757-758.

[24] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 203.

[25] حامد صدقی و مرتضی زارع‌ برمی، ”تحلیل نمادهای شعر اعتراض در ادبیات معاصر عراق بر اساس اشعار حسن السنید،“ زبان و ادبیات عربی، شمارۀ30 (بهار 1393)، 61-87؛ نقل از 66.

[26] نصرت رحمانی، میعاد در لجن (تهران: نگاه، 1346)، 385.

[27] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 324.

[28] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 325.

[29] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 334.

[30] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 327.

[31] فرخنده سهرابی و یحیی معروف، ”بررسی نماد خورشید در شعر امل دنقل و شفیعی کدکنی،“ کاوش‌نامۀ ادبیات تطبیقی، سال 4، شمارۀ 14 (تابستان 1393)، 1-24؛ نقل از 6.

[32] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 320.

[33] جلال‌الدین محمد مولوی رومی، کلیات دیوان شمس تبریزی، با مقدمۀ بدیع‌الزمان فروزانفر (تهران: ثالث و سنایی، 1377)، 170.

[34] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 303-305.

[35] سید احمد حسینی کازرونی، ”عناصر تعلیمی، اخلاقی و بن‌مایه‌های اساسی شعر انقلاب اسلامی،“ تحقیقات تعلیمی و غنایی زبان و ادب فارسی، شمارۀ 12 (تابستان 1391)، 19.

[36] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 295.

[37] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 294.

[38] محمد‌علی صادقیان، ”بن‌مایه‌های درد و رنج در شعر فرخی یزدی،“ کاوش‌نامۀ زبان و ادبیات فارسی، سال 1، شمارۀ 1(پاییز و زمستان 1379)، 11-39؛ نقل از 15.

[39] مریم حسینی، ”با آهوی کوهی در هزارۀ روم؛ معرفی و نقد مجموعه اشعار شفیعی کدکنی: هزارۀ دوم آهوی کوهی،“ شعر، شمارۀ 25 (1378)، 90-95؛ نقل از 94.

[40] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 73.

[41] شفیعی‌ کدکنی، هزارۀ دوم آهوی کوهی، 19.

بازخوانی و بررسی آیینه‌ای برای صداها

محمدرضا شفیعی کدکنی [1] ازجمله چهره‌های شاخص و پرآوازۀ شعر و ادب روزگار ما و بی‌نیاز از معرفی است. دانش‌اندوزی او از آغاز در حوزۀ علمیه بود و پس از فراگرفتن علوم حوزوی تا سطوح بالا، در سال 1345 به دانشگاه مشهد پا گذاشت و پس از دریافت دانشنامۀ لیسانس در رشتۀ زبان و ادبیات فارسی برای ادامۀ تحصیل در دورۀ دکتری به دانشگاه تهران رفت. دورۀ دکتری را در دانشگاه تهران به پایان رساند و در همان‌جا به تدریس پرداخت. اشراف او بر زبان عربی وآشنایی‌اش با زبان انگلیسی و حضور چند ساله‌اش در امریکا و اروپا در فرصت‌های مطالعاتی و شیفتگی‌اش به مطالعه و فراگیری سبب شده است که دانش خود را با روش علمی رایج در غرب درآمیزد و به پژوهشگری نواندیش و بهره‌مند از روش‌های نوین علمی جهان تبدیل شود. حاصل مطالعات ژرف و گسترده و پیوستۀ او در شعر و ادب فارسی کتاب‌های بسیار و مقالات بی‌شماری است که در همۀ آنها حرف تازه‌ای هست.

بیشتر آثار شفیعی کدکنی در حوزۀ پژوهش‌های ادبی شامل نقد و بررسی و تصحیح نسخه‌های خطی و شرح و تفسیر متون ادبی است. در عین حال، او شاعر بزرگی است و بخشی از اشعارش را در دو کتاب منتشر کرده است: آیینه‌ای برای صداها و هزارۀ دوم آهوی کوهی. آیینه‌ای برای صداها مجموعۀ هفت دفتر شعر است که در سال 1376 در یک مجلد منتشر شد. چاپ نخست دفترهای مستقل این مجلد در فاصلۀ سال‌های 1344 تا 1356 منتشر شده بودند. دراین مقاله به بازخوانی و بررسی دفترهای این مجموعه می‌پردازیم.

زمزمه‌ها

دفتر ”زمزمه‌ها،“ که مرداد ماه سال 1344 منتشر شد، نخستین تجربه‌های شعری شفیعی کدکنی را در بر می‌گیرد. این کتاب کوچک طرح جلد بسیارساده‌ای دارد که بر آن فقط عنوان کتاب و نام مستعار شاعر، ”م. سرشک،“ در زمینۀ رنگ سبز ملایم به چشم می‌خورد. این دفتر شامل 47 غزل است. در این 47 غزل که شمار ابیات هر یک شش بیت و گاهی هفت بیت است، قدرت و ذوق شاعری کاملاً پیدا و حاکی از آن است که سراینده با همۀ جوانی شعر عروضی را به خوبی می‌شناسد و با آثار شاعران برجستۀ پیشین انسی عمیق دارد. نه فقط به لحاظ ساختار شعری نمی‌توان بیت سستی را در این غزل‌ها نشان داد، زبان شعری او برخوردار از نوآوری‌هایی نیز هست، چه در کاربرد واژگان و ترکیب‌ها و چه در استعارات و کنایات. محتوای شعرها، همانند موضوع بنیادین غزل، بیان احساسات و عواطف عاشقانه است.

”زمزمه‌ها“ با یک دوبیتی به جای پیش‌درآمد آغاز می‌شود:

به جان جوشم که جویای تو باشم

خسی در موج دریای تو باشم

تمام آرزوهای منی، کاش

یکی از آرزوهای تو باشم

سپس شش غزل پیوسته با نام مشترک ”زمزمه‌ها“ خواننده را مجذوب و به شنیدن این زمزمه‌های دل‌انگیز ترغیب می‌کند:

ای نگاهت خندۀ مهتاب‌ها

بر پرند رنگ‌رنگ خواب‌ها

ناز نوشین تو و دیدار توست

خندۀ مهتاب در مرداب‌ها

در نگاه من بهارانی هنوز

پاک‌تر از جوکنارانی هنوز

در مشام جان به دشت یادها

باد صبح و بوی بارانی هنوز

در این شش غزل زمزمه‌وار، زبان شعر بسیار روان و تصاویر روشن و چشم‌نواز و همه برگرفته از زیبایی‌های طبیعت است. اوزان غالب غزل‌های این دفتر به تعبیر خود شاعر ”جویباری“ است. شمار محدودی هم وزن ”خیزابی“ دارند؛ یعنی اوزانی که شاد و طرب‌انگیزند. اوزانی که بیشتر غزل‌های دیوان شمس مولانا در آن قالب‌ها سروده شده‌اند. در دفتر ”زمزمه‌ها“ شش غزل در این اوزان هست، مانند:

شعلۀ آتش عشقم منگر بر رخ زردم

همه اشکم، همه آهم، همه سوزم، همه دردم36

اشکیم و حلقه در چشم، کس آشنای ما نیست

در این وطن چه مانیم دیگر که جای ما نیست59

شاعر در همۀ غزل های این دفتر از زبان یک عاشق با معشوق سخن می‌گوید. شمار اندکی نیز مضامین اجتماعی یا عرفانی دارند، مانند:

عمر از کف رایگانی می‌رود

کودکی رفت و جوانی می‌رود

این فروغ نازنین بامداد

در شبانی جاودانی می‌رود24

در بیابان طلب سرگشته ماندم سال‌ها

تا در این ره نقش پای کاروانی یافتم 51

برخی غزل‌های این دفتر به لحاظ زبان و شیوۀ بیان رنگ و بوی غزل‌های سبک هندی را دارد و خواننده را به یاد بیدل و صائب می‌اندازد:

در اینجا کس نمی‌فهمد زبان صحبت ما را

مگر آیینه دریابد حدیث حیرت ما را43

زان درین محفل چو نی ما را نوایی برنخاست

کز حریفان همدم دردآشنایی برنخاست61

اما برخلاف اشعار چهره‌های شاخص سبک هندی، مانند بیدل و صائب، در این غزل‌ها بیتی نمی‌توان یافت که مفهومش پرابهام باشد. زبان و تصاویر شعری همه ساده و روشن‌اند:

خلوت‌نشین خاطر دیوانۀ منی

افسونگری و گرمی افسانۀ منی

بودیم با تو همسفر عشق سال‌ها

ای آشنا، نگاه که بیگانۀ منی39

شبخوانی

”شبخوانی“ در خردادماه سال 1344 در مشهد منتشر شد، تقریباً هم‌زمان با ”زمزمه‌ها.“ با این همه، از طرح جلد و نخستین قطعۀ شعر بلند این دفتر گرفته تا دیگر قطعه‌های کتاب، هم به لحاظ محتوا و هم ساختار، حال و هوایی کاملاً متفاوت دارد. این دفتر شامل 23 قطعه شعر است که عمدتاً در قالب شعر نو و به اصطلاح شعر نیمایی‌اند.

نخستین قطعه با عنوان ”پیغام“ در قالب چهارپاره است، یک چهارپارۀ بلند در ده بند. این قطعه چکامۀ بسیار زیبایی است خطاب به بهار. ”پیغام“ شعر معروف ”انگور،“ سرودۀ نادر نادرپور، را به یاد می آورد:

ای آشنای من

برخیز و با بهار سفرکرده بازگرد

اما برخلاف شعر ”انگور،“ سخت بوی ناامیدی می‌دهد و مخاطب خود، یعنی بهار، را به نیامدن برمی‌انگیزد:

اینجا میا . . . میا . . . تو هم افسرده می‌شوی!

قطعۀ ”پیغام“ این‌گونه آغاز می‌شود:

هان ای بهار خسته که از راه‌های دور

موج صدای پای تو می‌آیدم به گوش!

وز پشت بیشه‌های بلورین صبحدم

رو کرده‌ای به دامن این شهر بی‌خروش؛

برگرد ای مسافر گم‌کرده راه خویش

از نیمه‌راه، خسته و لب‌تشنه بازگرد!

اینجا میا . . . میا . . . تو هم افسرده می‌شوی

در پنجۀ ستمگر این شامگاه سرد93

در بندهای بعدی که همه بر منصرف کردن بهار از آمدن به این دیار نشان دارد، دلایل دیگری را برای این خواسته برمی‌شمارد:

برگرد ای بهار! که در باغ‌های شهر

جای سرود شادی و بانگ ترانه نیست

برگرد و راه خویش بگردان از این دیار

بگریز از سیاهی این شام جاودان94

شاعر دیار خویش را ”شهر سرد یخ‌زده در بستر سکوت“ می‌بیند که در آن ”گل‌های آرزو همه افسرده و کبود“ و ”شاخ امیدها همه بی‌برگ و بی‌بر است“ و از این رو بهار را ترغیب می‌کند که رو به سرزمین‌هایی بنهد که در آنها ”جنبش موج و نسیم و آب / جان را پر از شمیم گل آرزو کند“ و ”آنجا که دسته‌های پرستو سحرگهان / آهنگ شادی خود ساز می‌کنند“ و ”پروانگان مست، پرافشان به بامداد / در پناه این بهار دل‌انگیز آزادانه پروازمی‌کنند!“ و این تعابیر به ”پیغام“ رنگ و بوی سیاسی می‌دهد و از نبودن آزادی و شادی در سرزمین شاعر حکایت دارد.

این شعر در تمامی اجزایش ساختاری بسیار قوی دارد. از سادگی زبان و وزن و قافیه گرفته تا تشبیهات و استعاره‌ها و ترکیب‌ها همه دراوج زیبایی‌اند. برای نمونه، موج صدای پای تو، بیشه‌های بلورین صبحدم، بستر مواج پرنیان، دژخیم مرگ‌زای زمستان، سرشک درد، کوله‌بار ابر، خندۀ سپیده‌دمان و شمیم گل آرزو.

قطعۀ دوم ”زادگاه من“ نام دارد و شاعر در آن، مثل اغلب مردمان، زبان به ستایش از زادگاه خود می‌گشاید. او زادگاه خود را ”جلوۀ طراوت و شادابی“ و ”بهشت خاطره“ می‌نامد. نه فقط دلبستۀ زادگاه خود است، بلکه همانند نیما از شهر گریزان و بر این باور است که در شهر هم صبح خسته و ملول طلوع می‌کند و هم ماه ”در کام ابر می‌خزد آهسته و ملول.“ این قطعه هم در قالب چهارپاره و در همان وزن قطعۀ ”پیغام“ در 11 بند با زبانی نرم و صمیمی و تصاویری بکر و زیبا سروده شده است:

ای بس شبان روشن افسانه‌گون که من

در دامن تو قصه به مهتاب گفته‌ام

وز ساحل سکوت تو با زورق خیال

تا خلوت خدایی افلاک رفته‌ام97

در این قطعه، علاوه بر خاطرات جذاب و آشنای همۀ آنان که زندگی در روستاهای ایران را تجربه کرده‌اند و زبان روان و یکدست و وزن گوش‌نواز، ترکیب‌های خیال‌انگیز و چشم‌نواز اندک نیست: طلیعه‌های گل‌افشان بامداد، جام لاله‌های تو، کرانۀ دشت افق، چکادهای پر از برف، غروب‌های شفق‌خیز، نوشخند روشنی بامداد.

از قطعۀ سوم با عنوان ”تردید“ شاعر از حوزۀ چهارپاره و قالب‌های عروضی بیرون می‌رود و دیگر قطعه‌ها را عمدتاً در قالب‌های نیمایی می‌سراید. اما از جهت درونمایه، ناامیدی بر فضای این قطعه نیز سایه افکنده است. در قطعۀ چهارم، که گرایشش به اوزان نیمایی به مراتب بیشتر است، با ”کاروان شتابندۀ عمر“ سخن می‌گوید و او را به درنگ در ”بهشت هزار آرزوی جوانی“ که ”صبح گل‌افشانی زندگانی‌ست“ فرامی‌خواند. وزن ویژه‌ای که شاعر برای این قطعه انتخاب کرده با ضرباهنگ حرکت کاروان متناسب است:

این دشتِ سبزِنگارین

وین باغ سرشار از عطرهای بهارین

صبح گل‌افشانی زندگانی‌ست102

قطعۀ ”سوگواری،“ که تاریخ تیرماه 1342 را بر دامن دارد، ظاهراً ناظر به حوادث خونین خرداد 1342 و متأثر از آن است و با نگاهی آمیخته به یأس و تردید به این حادثه می‌نگرد. طبعاً زبان شعر رمزگونه است و با صراحت به موضوع نمی‌پردازد:

نعل سمندهای سواران

ساییده شد

. . .

در این سکوت بی‌خبری گرد برنخاست

شمشیرهای تیزشده با حماسه‌ها

یکباره زنگ بست

توفان تیره‌گون

برگ هزار لالۀ خونین به خاک ریخت

وز سینۀ شفق نفسی سرد برنخاست!108

دیگر قطعه‌های این دفتر نیز در همین تراز و غالباً قطعاتی بلند و روایی‌اند. از آن جمله است سه قطعۀ بلند ”شبگیر کاروان،“ ”سیمرغ“ و ”هفتخوانی دیگر“ که به دنبال هم آمده‌اند. در ”شبگیر کاروان،“ شاعر با زبانی رمزگونه به سرزمین غرب و پیشرفت‌های علمی آن نظر دارد. از کاروانی سخن می‌گوید که ”رفته تا شهر هزاران آرزوی دور / شهر آذین‌بسته از رنگین‌کمان‌های بهارِ فکرِ انسان‌ها.“ او خود را عضوی از یک کاروان مانده بر جا می‌بیند که تا چشم بگشاید، ”کاروان رهروان باختر دیری‌ست / کرده شبگیر و گذشته از کنار او“ و او در این میان ”با گروهی حسرت و هیهات / مانده از این سو/ رانده از آنجا!“112

با این همه، قطعۀ ”شبگیرکاروان“ با نگاهی به گذشتۀ باشکوه ایران در پیش‌درآمد شعر حال و هوایی حماسی دارد و آهنگ شعر پرتحرک و برانگیزندۀ مخاطب برای جنبش و پویش و کوشش است. صور خیال و مخصوصاً ترکیب‌های نوساخته هم در این قطعه چشمگیرند. برای نمونه، دشت انبوه فراموشی، بستر آن لحظه‌های سبز، شهسوار رخش رویین غرور، شکوه شوکت دیرین، شبستان خیال خویش، شهر هزاران آرزوی دیر، رنگین‌کمان‌های بهارِ فکرِ انسان‌ها، شهر افسونگر کبوترهای پیغام و سکوت پرنیان‌پوش فراموشی.

قطعۀ ”سیمرغ“ اسطورۀ مشهور زال و سیمرغ و رستم را بر پیشانی خود دارد و وعده‌ای که سیمرغ به زال داد تا ”گاه سختی‌ها“ و ”در حصار شوربختی‌ها“ پرَش را در شعلۀ آتش اندازد و او به سرعت پدید آید و یاری‌اش کند. اما شاعر در فضای تیره و تار جامعۀ خویش و خفقان حاصل از حوادث خردادماه 42 به یأسی ویرانگر رسیده و بر این باور است که ”اینک اینجا شعله‌ای بر جا نمانده در سیاهی‌ها / تا پرت در آتش اندازم / و به یاری خوانمت / با چترِ طاووسانِ مستِ آرزوی خویش.“115 در چنین حال ناامیدانه‌ای از سیمرغ می‌خواهد که فریاد او را و فریادهای مردم ستمدیده را بشنود و به یاری آنان بشتابد: ”بشنو این فریادها را بشنو ای سیمرغ / وز چکادِ آسمان‌پیوندِ البرزِ مه‌آلوده / بال بگشای از کنام خویش!“115

در عین ناامیدی‌ و یأسی که در تار و پود شعر نمایان است، آهنگ حماسی شعر را که متأثر از اسطورۀ حماسی سیمرغ است می‌توان از آن احساس و استنباط کرد. آهنگ حماسی با صور خیال و ترکیب‌های نوساخته در این قطعه نیز گوش‌نواز و خیال‌انگیز است: حریرِ رازبفت قصه‌های دور، ستیغ ابرپوشِ تیرۀ البرز، چترِ طاووسانِ مستِ آرزوی خویش، در حصار شوربختی‌ها، در نهفتِ پرده‌های برگ و در نبرد این دژآیینان از آن جمله‌اند.

”هفتخوانی دیگر“ بلندترین قطعۀ این دفتر است، مشتمل بر 14 بند کوتاه و بلند و مجموعاً 84 مصراع غالباً بلند و روایتی درازدامن از فضای پلیسی حاکم بر جامعه است با زبانی رمزآلود و با پیش رو قراردادن تاریخ پرفراز و نشیب ایران؛ کشوری که از روزگاران دور تا اکنون ”بر فراز تودۀ خاکسترِ ایّام / شهر بندِ جاودانِ جادوانِ قرن / گامخوار سمّ اسبان تتار و ترک / رهگذار اشتران تشنۀ تازی / و، جای پای کاروان خشم اسکندر“116 بوده است. شاعر در هر وجب این حصار پولادین ”رنگ‌های جادوان و خیل دیوان“ را می‌بیند. همچنان که در روزگاران اسطوره‌ای، کاووس و یارانش پای در زنجیر بودند و رستم در چاه ژرف افتاده بود، شاعر مردم روزگارش را اسیر و حیرت‌زده می‌خواند، اسیرانی که از ترس جان سکوت کرده‌اند و کسی جرئت لب گشودن ندارد. این اسیرانِ پای در زنجیر جادوان روزگار نه با زبان، بلکه ”با صدای نالۀ زنجیرها“ از خویش می‌پرسند: ”فاتح این هفتخوانِ سهمگینِ قرن آیا کیست؟ / از کدامین مرزِ ایرانشهر آیا رایت افرازد؟“118 اما هیچ نشانی از چنین قهرمانی به چشم نمی خورد: ”ای دریغا هم زمین هم آسمان خالی‌ست!“

این در حالی است که این سرزمین دیرپای، ”این دژ خوابیده در سرداب خاموش فراموشی / روزگاری قلبش آتشگاه ورج اومندِ انسان بود / شعله های آذرش تا دورتر مرزِ نگاه و باورِ مردم / روشنابخشای چشم روزگاران بود.“118 به‌رغم چنین فضای یأس‌آلودی، شاعر تسلیم ناامیدی نمی‌شود و چشم انتظار ”شهسوار گرمپوی عرصۀ امید“ است که روزی خواهد آمد و اسیران را ”ازین ننگِ درنگِ خوف و خاموشی“ رها خواهد کرد و البته انتظار کافی نیست؛ وقتی آن شهسوار بیاید، مردم باید به پا خیزند و او را یاری دهند، به سوی این حصار جادوی آیین هجوم برند و

زنگ‌ها را ساختن کر با فسونی نرم

راهبانان را فکندن بر زمین با دشنۀ خونین

تاخت آوردن سپس بر خوابگاه مهتر دیوان

و فروافکندنش از آن سریر پرنیان و بستر زرین120

این قطعۀ آمیخته به یأس و امید که لحنی حماسی و وزنی خیزابی و برانگیزنده دارد در دی‌ماه 1342 سروده شده و ظاهراً متأثر از فضای حوادث آن سال‌ها و حال و هوای مبارزه با آن شرایط به خوبی در آن پیداست. چنین است که این دفتر، که در سال 1344 انتشار یافت، سخت با استقبال اهل کتاب و مطالعه و مبارزه روبه‌رو شد. در این قطعه نیز همان مشخصات و زیبایی‌های زبانی و تصویری دو قطعۀ پیش پیوسته به چشم می‌خورد.

دیگر قطعه‌های این دفتر نیز قابل توجه و بررسی‌اند، اما برای رعایت اختصار فقط به دو قطعۀ نسبتاً بلند دیگر اشاره و بسنده می‌کنم. قطعۀ نخست ”آیینۀ جم“ نام دارد و چنان که از نامش برمی‌آید، اسطورۀ جام جم را دستاویز قرار داده است برای به تصویرکشیدن ”حصار شوم و شکنجه‌گاه اهریمن؛“ حصار شوم دیرپایی که در هر گوشۀ آن ”صد بیژن آزاده در بند است / خون سیاووش جوان در ساغر افراسیاب پیر / می‌جوشد.“125 شاعر از ”موبد آتشگه خاموش“ می‌خواهد که آیینۀ جم، آن جامِ جان‌پیوند را بار دیگر به گردش آورد تا او ”در ژرفنای این حصار شوم / آزادگان بسته را، یاران رستم را“124 ببیند و شبی را تصویر می‌کند که روح شاعر در آن ”چون عصمت آیینه‌ها تنهاست“ و او سعی می‌کند چشمانش را ”از غبار خواب“ بشوید. این قطعه هم وزنی خیزابی و لحنی حماسی و زبانی پرتصویر دارد: ”در گردش آور باز / آن جام جان‌پیوند، آن آیینۀ جم را / بار دگر ای موبد آتشگه خاموش!“123

 

و اما قطعۀ ”در نور گل‌های مهتاب‌گون اقاقی،“ با وزنی طربناک و شورانگیز، از حال وهوایی متفاوت با دیگر قطعه‌ها برخوردار است. این قطعه غزلواره‌ای بسیار دلنشین با تصاویر شعری نوساخته و زیباست. وزن شعر با محتوای آن کاملاً هماهنگ است و خواننده را به تکرار این ترنم شیرین ترغیب می‌کند:

در زیر باران ابریشمین نگاهت

بار دیگر ای گل سایه‌رُستِ چمنزار تنهایی من!

چون جلگه‌ای سبز و شاداب گشتم

در تیرگی‌های بیگانه با روشنایی

همراز مهتاب گشتم127

این غزلواره از جنس خالص عشق است و به راستی قابل شرح و بیان نیست. باید آن را نیوشید و چون جام نوشید: ”در پردۀ عصمت باغ‌های خیالم / چون نور و چون عطر جاری‌ست / شعر زلال نگاهت.“127 نکتۀ قابل توجه دیگر در این غزلواره حضور چشمگیر امید و شادی است:

آه ای نسیم سخن‌های تو

نبض هر لحظۀ زندگانی!

در نور گل‌های مهتاب‌گون اقاقی

با من دمی گفتگو کن: از پاکی چشمه‌های بلورین کهسار

وز شوق پویندۀ آهوان بیابان128

از زبان برگ

”از زبان برگ،“ که اردیبهشت 1347منتشر شد، شامل 32 قطعه همگی در اوزان نیمایی و اندکی آزادتر از شعرهای دفتر پیشین است و سروده‌های سال‌های 1344 تا آذرماه 1346 را در بر می‌گیرد. غالب قطعه‌های این دفتر کوتاه و شماری بلند است، اما هیچ‌یک به بلندی قطعه‌های دفتر ”شبخوانی“ نیست که برخی از آنها را ملاحظه کردیم. غالب شعرهای این دفتر حال و هوای شعر سیاسی و شعر مقاومت را دارد. هم از این روست که در اوج‌گیری مبارزات سیاسی دهۀ 1340 این شعرها بازتاب فراگیری داشتند و سخت مورد توجه محافل روشنفکری و دانشجویی آن سال‌ها قرار گرفتند.

این دفتر با قطعۀ نسبتاً بلند ”عبور“ آغاز می‌شود. عبور در حقیقت توصیف یک سفر با ترن است و شاعر با نگاهی ریزبین آنچه را که در این عبور از برابر چشمانش می‌گذرد به تصویر می‌کشد. وزن خیزابی شعر با رفتن و عبور سازگاری تام دارد. با گذر از شب و فرارسیدن صبح، همۀ آنچه در تاریکی شب پنهان بود اینک دوباره شکل می‌گیرند و شاعر از دریچۀ ترن به آنها می‌نگرد:

سفر ادامه دارد و من از دریچۀ ترن،

به کوه و دشت‌ها سلام عاشقانه‌ای روانه می‌کنم

لطافت هوای بامداد را . . . روایتی رها و عاشقانه می‌کنم158

سفر ادامه دارد و بهار با تمام وسعتش،

مرا که مانده‌ام به شهر بند یک افق

به بی‌کرانه می‌برد160

در این شعر روایی که زبانی ساده و صمیمی دارد و وزن خیزابی آن گوش را می‌نوازد، تصاویر شعری غالباً مبتنی بر توصیف واقعیات‌اند. در عین حال، در یکی دو بند آن تصاویر خیال‌انگیز و زیبایی هم به کار رفته است: ”سفر ادامه دارد و / پیام عاشقانۀ کویرها به ابرها / سلام جاودانۀ نسیم‌ها به تپه‌ها / تواضع لطیف و نرم دره‌ها / غرور پاک و برف پوش قله‌ها / صفای گشت گله‌ها به دشت‌ها / چرای سبز میش‌ها و قوچ‌ها و بره‌ها.“159

قطعۀ دوم با عنوان ”گل‌های زندان“ تصویری از پرندگان در قفس را پیش چشم می‌آورد که ”بر چوب‌بستِ حسِ معصومِ سعادت‌های مصنوعی / با دانه‌ای / فنجانِ آبی / چهچهی آوازشان / خرسند“162 هستند و چون بدان خو کرده‌اند: ”هرگز نمی‌دانند / کاین تنگناشان پردۀ شور و نوایی نیست.“ اگر آن را رمزگونه بپنداریم می‌تواند به زندانیانی اشاره داشته باشد که از بس در زندان مانده‌اند، دیگر مفهوم آزادی را فراموش کرده‌اند.

قطعۀ سوم، که ”سفرنامۀ باران“ نام دارد، کوتاه‌ترین قطعۀ این دفتر و شاید همۀ دفترهای شعر شفیعی کدکنی باشد که درعین حال از جمله مشهورترین آنهاست:

آخرین برگ سفرنامۀ باران این است:

که زمین چرکین است163

پس از قطعۀ ”با آب،“ که چکامۀ صمیمی و ساده‌ای است دربارۀ آب و باران، ”کوچ بنفشه‌ها“ در برابر دیدگان خواننده قرار می‌گیرد. ”کوچ بنفشه‌ها“ هم نگاهی کنجکاوانه به طبیعت دارد و با دستاویز قراردادن جابه‌جایی گل‌های بنفشه در جعبه‌های کوچکی همراه با خاک و ریشه‌شان -که در حکم وطن آنهاست- به دلبستگی انسان نسبت به سرزمین و آب و خاکش گریز می‌زند و قطعه‌ای می سراید که در عین سادگی سخت فراگیر شده و در روزگار ما با گسترش شبکه‌های اجتماعی از یک سو و تداوم کوچ ایرانیان به دیگر کشورها از سوی دیگر رواج بسیاری پیدا کرده و ازجمله پرخواننده‌ترین‌ها بوده است. شاعر با دیدن صحنۀ جابه‌جایی گل‌های بنفشه در جعبه‌های خاک چنین می‌سراید:

ای کاش آدمی وطنش را

مثل بنفشه‌ها

(در جعبه‌های خاک)

یک روز می‌توانست

همراه خویشتن ببرد هر کجا که خواست

در روشنای باران

در آفتاب پاک169

با گذر از چند قطعۀ کوتاه که عمدتاً بر توصیف طبیعت نظر دارند و با تصاویر زیبای شعری همراه‌اند و البته به مفاهیم مجرد هم گاهی گریز می‌زنند، به قطعۀ ”درخت روشنایی“ می‌رسیم. ”درخت روشنایی“ هم از نوع غزلواره‌ها و بسیار گوشنواز و لطیف است. نخستین جلوه‌گاه این زیبایی آهنگ شعر است:

تو درخت روشنایی، گل مهر برگ و بارت

تو شمیم آشنایی، همه شوق‌ها نثارت

تو سرود ابر و باران و طراوت بهاران

همه دشت، انتظارت179

توصیف معشوق با این تصاویر زیبای شعری بسیار بدیع و تازه است. در این غزلوارۀ شورانگیز روح امید و حرکت جاری است، مانند جریان جویباری که با حرکت نرم خود و با ترنمی دلنشین سرانجام به دریا می‌پیوندد. این روح امیدواری به فردای روشن و به پایان رسیدن شب سیاه که در بیشترینۀ اشعار این دفتر برخلاف دفتر ”شبخوانی“ به روشنی دیده می‌شود در ”درخت روشنایی“ جلوۀ بارزتری دارد. شاعر از سیاهی و خاموشی شب غمی به دل راه نمی‌دهد. نسیم زهرآگین شب مردم را به درنگ و سکون تیره فرامی‌خواند، اما گوش شاعر به آن بدهکار نیست: ”به نگاه آهوان / – بر لب چشمه‌سار- سوگند / که نشنوم حدیثی / چه سپیده‌های رویان / که در آستین فرداست!“180 در نگاه شاعر، حضور معشوق، که ”درخت روشنایی“ و ”شمیم آشنایی“ و ”سرود ابر و باران“ و ”طراوت بهاران“ و ”شکوه جاودانه“ نامیده شده، برای مقابله با همۀ غم‌ها بسنده است. از این رو، غزل خود را این‌گونه به پایان می‌رساند:

ز زبان سرخ آلاله شنیدم این ترانه:

که اگر جهان بر آب است

              ترنم تو بادا و

                       شکوه جاودانه!181

این باور و امید ”آمدن روز“ و ”بیدار شدن هستی“ در رگ و پی قطعۀ ”در شمیم صبح“ نیز جریان دارد. او آمدن هستی‌بخش روز را با تصاویر شعری نو و زیبایی در برابر ذهن و ذوق خواننده قرار می‌دهد. آمدن روز در نگاه شاعر ”شعر بلند و روشن بیداری،“ ”ترجیع یک درخت صنوبر“ ”و یک هجای روشن خون‌رنگ“ جلوه می کند، زیرا که ”صبح آمده‌ست و / هستی بیدار می‌شود.“183

قطعۀ بلند ”مرثیۀ درخت“ سوگواره‌ای است رمزگونه در سوگ یک درخت تناور که وقتی به خاک می‌افتاد، به دوستداران او ”حتی امان گریه ندادند.“ با این همه، این قطعه لحن معترضانه‌ای دارد که آن را از یک مرثیه به یک قطعۀ حماسی تبدیل می‌کند. تاریخ سرایش شعر اسفند 1345 است و در مطالعۀ حوادث آن سال و سال‌ها شاید بتوان شخصیتی را که درخت تناور نماد او واقع شده شناخت. در بخشی از این قطعه شاعر به یک ”گل نرگس“ اشاره می‌کند که یک ماه پیش به تاراج مرگ رفته است:

دیوار باستانی تردیدهای من

نگذاشت شاخه‌های تو دیگر

درخندۀ سپیده ببالند

حتی

نگذاشت قمریان پریشان

(اینان که مرگ یک گل نرگس را

یک ماه پیش‌تر ‌آن‌سان گریستند)

در سوگ ساکت تو بنالند

. . .

درسوگت ای درخت تناور،

ای آیت خجستۀ در خویش زیستن186

. . .

ما را

حتی امان گریه ندادند187

علاوه بر لحن حماسی و درونمایۀ مبارزه‌جویانه‌ای که درهمۀ اجزای شعر جاری است، این قطعه هم با تصاویر شعری بدیعی آراسته شده است: خواب بلند و تیرۀ دریا، برگ، این زبان سبز، سپیدۀ بیدار باغ، آمیخته به خون طراوت، دیوار بی‌کرانی تنهایی تو و دیوار باستانی تردیدهای من ازجملۀ این تصاویر زیبایند.

قطعۀ ”برای باران“ نیز اگرچه آهنگی خیزابی دارد، در حقیقت سوگواره است:

من نیز می‌دانم که یاران شقایق را

دستی به نفرین

از ستاک صبح پرپر کرد

من نیز می‌دانم که شب افسانۀ خود را

در گوش بیداران مکرر کرد199

البته شاعر در این سوگواره تسلیم یأس نمی‌شود: ”اما نمی‌گویم: / دیگر نخواهد رُست در این باغ / خونبرگ آتشبوته‌ای / چون قامت یاد شهیدانش / یا گل نخواهد داد / پیوند دست ناامیدانش.“199 از این رو، از باران می‌خواهد سرود دیگری سرکند که در آن ترجیع محزونی مانند شب‌های دوشین تکرار نشود: ”باران! سرود دیگری سرکن / شعری به هنجاری دگر بسرای.“200

قطعۀ ”نماز خوف“ تماماً رنگ و بوی سیاسی دارد و از فضای پلید و آسمان کوتاه و زهر تدریجی و سیاهی ملموس سخن در میان است. در چنین فضایی است که ”به روی شاخۀ گردوی پیر، شانه‌سری / نماز خوف می‌خواند!“ زیرا که ”غبار و دود مسلسل بر آسمان سحر“ نور خورشید را تیره کرده و کسوف لبریزی پدید آورده است. در نگاه شاعر، این فضای تیره ”طلوع صبحدمان خروج دجال است / که آب را به گل و لاله راه می‌بندد!“ فضایی که در آن تمام روزنه‌ها بسته است. از یک سو غبار و دود مسلسل آسمان را تیره کرده و از دیگر سو، ابزارهای نیرنگ و فریب سخت به کار افتاده‌اند تا مردمان را در ناآگاهی نگهدارند: ”درخت‌ها را پیوند می‌زنند چنانک / به روی شاخۀ بادام سیب می‌بینی / به روی بوتۀ بابونه / لاله‌های کبود!“204

در چنین فضای تیره‌ای شاعر بر این باور است که ”من و تو هیچ ندانستیم / درین غبار / که شب در کجاست، روز کجا / و رنگ اصلی خورشید و / آب و گل‌ها چیست / من و تو هیچ ندانستیم / که آن درخت تنومند روشنایی را / کجا به خاک سپردند / یا کجا بردند؟“205

آنچه در این فضای تیره و مسموم شاعر را از ناامیدی بازمی‌دارد و سخن و پیامش رنگ امید به خود می‌گیرد این است که ”میان مشرق و مغرب ندای محتضری‌ست / که گاه می‌گوید: / من از ستارۀ دنباله‌دار می‌ترسم.“ این ندای محتضر ندای ستمگران زمانه است و ”طلوع ستارۀ دنباله‌دار“ مژدۀ آمدن یک قهرمان و ناجی که ستمگران را شکست خواهد داد. برای رعایت اختصار فقط به سه قطعۀ دیگر از این دفتر نظری می‌افکنیم.

نخست قطعه‌ای با عنوان ”شب به خیر“ و دیگری ”درین شب‌ها“ و سومین که بلندترین قطعۀ این دفتر است با نام ”از پشت این دیوار“ که آخرین قطعۀ این دفتر نیز هست.

در ”شب به خیر،“ مخاطب شاعر دو چشم پرآزرمی است که با یک تصویر بسیار جذاب پارادوکسی توصیف شده است. چشمی که از یک سو مانند آبی دریا زلال و شفاف و از دیگر سو مانند آرامش دریا ساکت و خاموش است: ”شب به خیر ای دو دریای خاموش! / شب به خیر ای دو دریای روشن! / شب به خیر ای نگاه پرآزرم!“211 این قطعه نیز رنگ و بوی مبارزه دارد و از ترعۀ خون و باغ آتش و شب ژرف و تاریک و شهیدان این باغ سخن می‌گوید: ”من درین سوی این ترعۀ خون / تو در آن سوی آن باغ آتش / . . . / راه باریک و / شب ژرف و تاریک / . . . / در شمار شهیدان این باغ / یک تنم / (ارغوانی شکسته) / هر چه هستم همانم که بودم / هر چه بودم همینم که هستم.“213 دراین قطعه نیز، علاوه بر تصاویر زیبای شعری، وزن شعر نمایشگر ضرباهنگ حرکت و رفتن است: ”می‌رود / باد / باران / ستاره / می‌رود آب / (آیینۀ عمر) / می‌روی تو / سوی آفاق تاریک مغرب.“

قطعۀ ”درین شب‌ها،“ که به م. امید تقدیم شده، تصویرگر فضای پرخفقانی است که شاعر و مردم روزگارش در آن می‌زیند: ”درین شب‌ها / که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می‌ترسد / درین شب‌ها / که هر آیینه / با تصویر بیگانه‌ست / و پنهان می‌کند هرچشمه‌ای / سرّ و سرودش را / چنین بیدار و دریاوار / تویی تنها که می‌خوانی.“224

اخوان ثالث در قطعۀ معروف ”باغ بی‌برگی“ خود سخت نومیدانه جلوه می‌کند. از این رو، شاعر -که به اخوان ارادتی خالصانه دارد- خطاب به او می‌گوید: ”بر آن شاخ بلند / ای نغمه‌ساز باغ بی‌برگی / بمان تا بشنوند از شور آوازت / درختانی که اینک در جوانه‌های خُرد باغ / در خواب‌اند / . . . / تمام نفرت و نفرین این ایّام غارت را.“224 آن‌گاه م. امید ناامید را این‌گونه زیبا و بی‌پیرایه و صمیمی توصیف می‌کند: ”تو، بارانی‌ترین ابری / که می‌گرید / به باغ مزدک و زرتشت / تو عصیانی‌ترین خشمی که می‌جوشد / ز جام و ساغر خیام.“225 و با تکرار بند نخستین شعر در پایان قطعه، بار دیگر او را به ”خواندن“ فرامی‌خواند.

”بگذار بال خستۀ مرغان / بر عرشۀ کشتی فرود آید.“ این دو مصراع که ضرباهنگ فرود آمدن را به خوبی در خود دارد، آغاز قطعۀ بلند ”از پشت این دیوار“ است. ترکیب‌ها و تعبیرهای رمزآلودی در این قطعۀ بلند هست، مانند منقار خونین کبوترها، پیمانۀ لبریز تاریکی، خواب تاتاران وحشی، در مرزهای خونی مهتاب، آشتی با تیرگی‌ها و صدها چراغ خواب و خون هزاران اطلسی که بار دیگر خواننده را به فضای خفقان‌آوری منتقل می‌کند که بسیاری از مردم از آن بی‌خبرند، اما شاعر در این فضا خواب بر چشمش گذر نمی‌کند:

خوابم نمی‌آید

تو گر تمام شمع‌های آشنایی را کنی خاموش

و بر در و دیوار این شهر تماشایی

صدها چراغ خواب آویزی

با صد هزاران رنگ

خوابم نخواهد برد233

در این قطعه نیز با اینکه از تاتاران وحشی سخن می‌گوید که از مرزهای خونی مهتاب بر بام سیلاب گذر کرده‌اند و شاعر ”در برگ زیتونی / که با منقار خونین کبوترهاست / آرامش نزدیک‌واری را نمی‌بیند،“232 روحیۀ امیدوارانه دارد و این امیدواری را به خواننده القا می‌کند: ”باران سکوت کاج را می‌شست / در آخرین دیدارشان / پیمانه‌های روشنی لبریز . . . / خواب بلند باغ را مرغی / با چهچه کوتاه خود تعبیرها می‌کرد.“233

در کوچه‌باغ‌های نشابور

”در کوچه‌باغ‌های نشابور“ ازجمله مشهورترین دفترهای شعر شفیعی کدکنی است که نخستین‌بار در مرداد 1350 انتشار یافت و به سرعت به چاپ‌های مکرر رسید. این دفتر، که تماماً در قالب‌های نیمایی سروده شده، به لحاظ درونمایه و موضوعات مطرح در قطعه‌های کوتاه و بلند حال وهوایی کاملاً متفاوت با دفترهای پیشین و رنگ بویی سیاسی‌تر دارد. این دفتر شامل 26 قطعه است. مطابق تاریخی که در پای اغلب این قطعه‌ها آمده، بیشترینۀ اشعار این دفتر در سال 1348و بقیه در فاصلۀ 1346 تا 1349 سروده شده‌اند.

”در کوچه‌باغ‌های نشابور“ با یک دیباچه آغاز می‌شود که به تعبیر قدما براعت استهلالی است برای این دفتر. در روزگاری که رژیم حاکم بر ایران سخت بر اهرم سانسور در حوزۀ کتاب و نشر تمرکز کرده و کاربرد برخی کلمات حتی ممنوع بود و متصدیان وزارت فرهنگ وهنر بی‌توجه به معانی و مفاهیم روی این‌گونه کلمات خط می کشیدند و ناشر و نویسنده و شاعر ملزم به حذف آنها از اثری بود که می‌خواست منتشر شود، ”دیباچه“ با گل سرخ و صحاری شب و کبوتران سپید و آشیانۀ خونین و با وزنی پرنشاط بر پیشانی این دفتر می‌نشیند:

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب

که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند

بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید

به آشیانۀ خونین دوباره برگردند239

و در ادامه از ”رواق سکوت“ و ”بام نیلی شب“ و از ”زمانۀ عسرت“ سخن می‌گوید که در آن ”به شاعران زمان برگ رخصتی دادند / که از معاشقۀ سرو و قمری و لاله / سرودها بسرایند ژرف‌تر از خواب / زلال‌تر از آب.“240 اما او درچنین فضایی خود را و شاعران را فرامی‌خواند که ”پیام روشن باران“ را چنان بسرایند ”که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد / و رهگذار نسیمش به هر کرانه برد“ و بر آنان و بر خود نهیب می زند: ”تو خامشی، که بخواند؟ / تومی‌روی، که بماند؟ / که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه بخواند؟“240 و تأکید می‌کند ”که عاشقانه‌ترین نغمه را دوباره بخواند.“ و سرانجام ”دیباچه“ را با تضمین مصراعی از حافظ بار دیگر به ”گل سرخ“ پیوند می‌زند:

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان:

”حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی“241

”سفر به خیر“ قطعۀ بسیار مشهوری است که همگان آن را خوانده یا شنیده‌اند و از فرط فراگیر شدن به حوزۀ موسیقی هم راه یافته و بر آن آهنگ ساخته و آن را به آواز خوانده‌اند. با این همه، باز هم شنیدن آن مانند ترنم باران برای هر خواننده‌ای دل‌انگیز و شادی‌بخش است:

”به کجا چنین شتابان؟“

گون از نسیم پرسید

”دل من گرفته زینجا،

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان؟“

”همه آرزویم، اما

چه کنم که بسته‌پایم “243

ویژگی متفاوت این قطعه نسبت به دیگر قطعه‌ها شکل مناظره یا گفت‌وگوست. گفت‌وگویی بین گون که ریشه در خاک دارد و پابند است و یارای کنده شدن از زمین و رفتنش نیست با نسیم سبک‌بال که هیچ پای‌بندی ندارد و هر جا و هر زمان که بخواهد آزاد و رها می‌رود. طبعاً شعر رمزگونه است و به دلبستگی و پابستگی انسان به وطنش و خاکی اشاره دارد که در آن به دنیا آمده و در آن زیسته است؛ دلبستگی‌ای که نمی‌گذارد او خاک وطنش را رها کند.

از ”صدای بال ققنوسان“ می‌گذریم؛ قطعه‌ای که در آن شاعر از وحشتناک بودن آوازی سخن می‌گوید ”که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد“ و نیز از قطعۀ ”فصل پنجم“ که با فرارسیدن آن، ”دیوارهای واهمه خواهد ریخت / و کوچه‌باغ‌های نشابور / سرشار از ترنم مجنون خواهد شد!“249 هر دو قطعه رمزگونه‌اند و در آنها روح امید به آینده‌ای روشن موج می‌زند.

قطعۀ ”از بودن و سرودن“ وزنی خیزابی و آهنگی کوبنده و پرنشاط دارد و با پیام دعوت به بیداری سخت سازگار است. پیامی که شاعر آن را در بانگ خروس گنجانده است:

– صبح آمده‌ست، برخیز

(بانگ خروس گوید)

– وین خواب و خستگی را

              در شطّ شب رها کن

. . .

– خواب دریچه‌ها را

با نعرۀ سنگ بشکن،

بار دگر به شادی

دروازه‌های شب را،

              رو بر سپیده واکن251

تصاویر شعری شطّ شب، خواب دریچه‌ها، نعرۀ سنگ و دروازه‌های شب ترکیب‌های زیبا و بدیعی‌اند که واقعاً تصویرند و خواننده گویی آنها را می‌بیند. همچنین است تصاویر زندان واژه‌ها، زین بر نسیم گذاشتن، دو روزن صبح، کوچه‌باغ مستی، آیینۀ خدا، خواب بنفشگان و اشراق صبحدم. علاوه بر این تصاویر چشم‌نواز، کلیت شعر به راستی ”فریاد شوق“ و پیام امید و حرکت است. در این قطعۀ هفت بندی، شاعر در بند ششم اشاره‌ای به شعر م. امید دارد. اخوان ثالث در مجموعۀ از این اوستا قطعه شعری دارد با عنوان ”باغ‌ها و پیوندها“ که در بخشی از آن سخت نومیدانه سروده است:

ای درختان عقیم ریشه‌تان در خاک‌های هرزگی مستور

یک جوانۀ ارجمند از هیچ جاتان رُست نتواند![2]

شفیعی کدکنی در نقد این دیدگاه چنین می‌سراید:

بنگر جوانه‌ها را، آن ارجمندها را،

کان تار و پود چرکین،

باغ عقیم دیروز

اینک جوانه آورد252

مطابق موضوع شعر که به حوادث روزگار و تحولات فضای سیاسی جامعه نظر دارد، زبان شعر مانند بسیاری دیگر از قطعه‌های این دفتر رمزآلود است و به روشنی به هیچ مصداق خارجی اشاره نمی‌کند. همین امر ارزش محتوایی آن را بالا می‌برد و مانع می شود که این شعر مانند شعرهای سیاسی تاریخ مصرف داشته باشد. بند پایانی این قطعه دعوتی دوباره است برای توجه به بیداری زمان و ضرورت آشنا شدن با تفسیر ”بودن و سرودن:“

و اشراق صبحدم را

در شعر جویباران

از بودن و سرودن

تفسیری آشنا کن253

و پیام پایانی شاعر این است: ”بیداری زمان را / با من بخوان به فریاد / ور مرد خواب و خفتی / ’رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کن.‘“253

بلندترین قطعه در این دفتر شعری است با عنوان ”آیا تو را پاسخی هست؟“ مشتمل بر 95 مصراع متوسط و کوتاه که در 14 بند گنجانده شده است. مخاطب این قطعه شاعران زمان‌اند و پیام شعر انتقادی است از شاعران به سبب کوتاهی در انجام وظیفۀ شاعری‌شان؛ یعنی انتخاب سکوت به جای سرودن به سبب شرایط موجود روزگار. البته مخاطب شاعر زمان و مکان معینی نیست و بُعد تاریخی ندارد؛ شاعری است متعلق به هر زمان و مکان. وظیفۀ شاعر سرودن است و بیان عواطف و احساسات برخاسته از حوادث و اتفاقاتی که در جامعه پیش می‌آید: ”سالی، چه دشوار سالی / بر تو گذشت و تو خاموش / از هیچ آواز و از هیچ شوری / بر خود نلرزیدی و شور و شعری / در چنگ فریاد تو پنجه نفکند.“257

آن‌گاه، نمونه‌های بی‌شماری از حوادث تاریخی را برمی‌شمارد که شاعر باید در مقابل آنها واکنش نشان می‌داد، اما سکوت کرد: ”وقتی که بر چوبۀ دار/ مردی به لبخند خود / صبح را فتح می‌کرد / و شحنۀ پیر، با تازیانه / می‌راند خیل تماشاگران را.“257 و صحنه‌ای دیگر که رمزگونه است: ”وقتی گل سرخ پرپر شد از باد / دیدی و خامُش نشستی.“ همچنین، ”در لحظه‌هایی که دیدار / در کوچۀ پار و پیرار / از دور می‌شد پدیدار / دیگر تو آن شعلۀ سبز/ وان شور پارینه را کشته بودی!“259

در صحنه‌ای دیگر از خودسانسوری شاعر انتقاد کرده است: ”وقتی که آن زورق برگ / (برگ گل سرخ) / در آب‌ها غرقه می‌شد / صد واژۀ منقلب بر لبانت / جوشید و شعری نگفتی! / . . . / یا گر سرودی سرودی / از هیبت محتسب، واژگان را / در دل به هفت آب شستی / صد کاروان شوق / صد دجله نفرت / در سینه‌ات بود اما نهفتی!“261

پس از این نقد روشنگر، شاعرِ مخاطب خود را برمی‌انگیزد که طلسم سکوت و سکون را با سرودن بشکند، ”تا باز آن نغمۀ عاشقانه / این پهنه را پر کند جاودانه.“ و بر این باوراست که: ”بودن / یعنی همیشه سرودن / زنگ سکون را زدودن.“260 بنابراین، تأکید می‌کند که ”تو نغمۀ خویش را / در بیابان / رهاکن؛ / گوش از کران تا کران‌ها / آن نغمه را می‌رباید: / باران که بارید، هر جویباری / – چندان که گنجای دارد – / پر می‌کند ذوق پیمانه‌اش را / و با سرود خوش آب‌ها می سراید.“261

پیام پایانی او برای شاعر این زمان و هر زمان این است: ”ای شاعر روستایی، / که رگبار آوازهایت / – در خشم ابری شبانه – / می‌شست از چهرۀ شب / خواب در و دار و دیوار! / نام گل سرخ را باز / تکرارکن، باز تکرار.“262

باری، زبان این قطعۀ بلند روایی و ساده است و تصاویر بدیع شعری در آن کم نیستند: خواب زمستانی باغ، بیداری جویباران، چنگ فریاد، گردابی از عقده‌ها، در خیمۀ آسمان، در کوچۀ پار و پیرار، طلسم سکون، ذوق پیمانه، زورق برگ، صد کاروان شوق، صد دجله نفرت، رگبار آوازها و خشم ابری شبانه از آن جمله‌اند.

قطعۀ ”آن مرغ فریاد و آتش“ با بهره‌گیری از افسانۀ سیمرغ و به زبان رمز از روشنگران و مصلحانی یاد می‌کند که برای آگاهی دادن و نجات مردمان می‌کوشند، اما مردم زمانی او را می‌بینند که در حصار نادانی گرفتارند و وجود او به خاکستر تبدیل شده است. ”به یک تصویر“ توصیف مبارزی است که در سپیده‌دمان تیرباران می‌شود و با صفیر گلوله‌ها ”خوش‌ترین چکامۀ قرن را می سراید!“ قطعۀ ”حلاج،“ همچنان که از نامش پیداست، به سرود سرخ انا الحق اشاره دارد که سر سبز گوینده را بر باد می دهد اما ”خاکستر تو را / باد سحرگهان / هر جا که برد، / مردی ز خاک رویید. / در کوچه‌باغ‌های نشابور / مستان نیم‌شب، به ترنم / آوازهای سرخ تو را / باز / ترجیع‌وار زمزمه کردند. / نامت هنوز ورد زبان‌هاست.“277

اینک به بررسی چهار قطعۀ پایانی کتاب می‌پردازیم که به جهت ساختار از گونه‌ای دیگرند. نخست قطعۀ ”خموشانه“ است که برخلاف دیگر قطعات کتاب در قالب عروضی است و غزلی بسیار مؤثر در وصف نیشابور پس از حمله و کشتار و غارت مغولان. البته این شهر می‌تواند هر یک از شهرهای تاریخی ایران باشد که کوی و بازارش در هجوم تاتار میدان سپاه دشمن شده است. شاعر از این شهر با عنوان ”شهر خاموش من“ یاد می‌کند:

شهر خاموش من! آن روح بهارانت کو؟

شور و شیدایی انبوه هزارانت کو؟

می‌خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان،

نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن،

شیهۀ اسب و هیاهوی سوارانت کو؟

زیر سرنیزۀ تاتار چه حالی داری؟

دل پولادوش شیرشکارانت کو؟

سوت و کور است شب و میکده‌ها خاموش‌اند،

نعره و عربدۀ باده گسارانت کو؟

چهره ها درهم و دل‌ها همه بیگانه ز هم

روز پیوند و صفای دل یارانت کو؟

آسمانت همه جا سقف یکی زندان است،

روشنای سحر این شب تارانت کو؟297

وزن جویباری و ریتم آرام و کشدار آن حس غم و اندوه را به خوبی منتقل می‌کند. زبان روشن و بدون تصاویر شعری و جنبۀ تصویری غزل، که خواننده می‌تواند صحنه‌ها را به آسانی تجسم کند و ببیند، ویژگی‌های بارز این غزل‌اند.

”سوگ‌نامه“ نیز همانند ”خموشانه“ یک غزل در قالب عروضی است در همان وزن، سرشار از حس سوگ و اندوه، اما در آن روح حماسه نیز مانند خروش دریای خزر موج می‌زند. شاعر در ”سوگ‌نامه“ به زبان رمز از مبارزان خفته در خاک راه آزادی یاد می‌کند ”کز می جام شهادت همه مدهوشان‌اند“ و آرزومند است که ”نامشان زمزمۀ نیمه‌شب مستان باد!“ این غزل نیز همانند ”خموشانه“ خواندنی و شنیدنی است، بی‌هیچ بررسی و توضیحی:

موج موج خزر از سوگ سیه‌پوشان‌اند

بیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشان‌اند

بنگر آن جامه‌کبودان افق، صبح‌دمان

روح باغ‌اند کزین گونه سیه‌پوشان‌اند

چه بهاری‌ست، خدا را! که درین دشت ملال

لاله‌ها آینۀ خون سیاووشان‌اند

آن فروریخته گل‌های پریشان در باد

کز می جام شهادت همه مدهوشان‌اند،

نامشان زمزمۀ نیمه‌شب مستان باد!

تا نگویند که از یاد فراموشان‌اند

گرچه زین زهرْسمومی که گذشت از سر باغ

سرخ‌گل‌های بهاری همه بی‌هوشان‌اند،

باز در مقدم خونین تو، ای روح بهار!

بیشه در بیشه، درختان، همه آغوشان‌اند302

قطعۀ سوم ”زان سوی خواب مرداب“ نام دارد که در آن هم ازمبارزان و شهیدان سخن در میان است. البته این قطعه در قالب نیمایی است و لحن و آهنگی حماسی دارد. شاعر با مبارزانی سخن می‌گوید که ”آرامش گلولۀ سربی را / در خون خویشتن / این‌گونه عاشقانه پذیرفتند!“ مبارزانی که با خاموشی تپش قلب آنان دل دریا از تپش بازایستاده است و آنان را مرغان طوفان بلند پرواز می‌نامد:

می‌خواهم از نسیم بپرسم:

بی‌ جزر و مد قلب شما، آه

دریا چگونه می‌تپد امروز؟

ای مرغ‌های طوفان، پروازتان بلند

دیدارتان: ترنم بودن؛

بدرودتان: شکوه سرودن؛

تاریختان بلند و سرافراز:

آن‌سان که گشت نام سرِ دار

زان یار باستانیِ همرازتان بلند304

سرانجام به آخرین قطعه نظر می‌افکنیم که پیام‌آور مبارزه و دعوت به پایداری در برابر بیداد است. شاعر در این قطعه که ”گفت‌وگو“ نام دارد و وزنی پرتحرک و حماسی، جامعه را به باغی مانند می‌کند که اگر خواستار نسیم و بوسه‌های نرم باران است، باید پیش از آن تازیانۀ رعد و نیزۀ آذرخش را تحمل کند. ساختار ”گفت‌وگو“ به این قطعه جلوۀ ویژه‌ای داده و آن را از دیگر قطعات کتاب متمایز کرده است:

گفتم: ”این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش؟ . . .“

گفت: ”صبری تا کران روزگاران بایدش.“

گفتم: ”آن قربانیان پار، آن گل‌های سرخ؟ . . .“

گفت: ”آری . . .“

ناگهانش گریه آرامش ربود؛

وز پی خاموشی طوفانی‌اش

گفت: ”اگر در سوگشان

ابر می‌خواهد گریست،

هفت دریای جهان یک قطره باران بایدش.“

گفتمش: ”خالی‌ست شهر از عاشقان؛

وینجا نماند

مردِ راهی تا هوای کوی یاران بایدش.“

گفت: ”چون روح بهاران آید از اقصای شهر،

مردها جوشد ز خاک،

              آن‌سان که از باران گیاه؛

وآنچه می‌باید کنون

     صبرِ مردان و دل امیدواران بایدش.“307

مثل درخت در شب باران

”مثل درخت درشب باران“ اگرچه نخستین‌بار دی‌ماه 1356 منتشرشد، غالب شعرهایش محصول سال‌های 1346 تا 1349 است؛ جز یکی دوغزل که به دیرتر، یعنی به سال‌های 1344 و 1345، برمی‌گردد و جز چند قطعه که در فاصلۀ 1354 تا 1356 در خارج از کشور سروده شده است. این دفتر ساختاری متفاوت با دفترهای پیشین دارد. نه مانند ”زمزمه ها“ تماماً غزل است و نه مانند ”شبخوانی“ فقط دربرگیرندۀ قطعه‌هایی در اوزان نیمایی است، بلکه این دفتر در چهار بخش متفاوت و متنوع، هم به لحاظ محتوا و هم به سبب ساختار، تنظیم شده است: بخش اول با عنوان ”مخاطبات“ شامل 14 قطعه در اوزان نیمایی است. بخش دوم با نام ”چند تأمّل“‌ نیز در اوزان نیمایی 12 قطعه را در بر می‌گیرد که عمدتاً سروده‌هایی تازه‌اند. در بخش سوم 4 غزل به شیوۀ سنتی و در بخش آخر 6 رباعی گنجانده شده است.

”مخاطبات“ با دیباچه‌ای آغازمی شود. شاعر در دیباچه با آهنگی آرامش‌بخش مخاطب خود را نخست به خودشناسی و سپس به درنگ در زیبایی‌های طبیعت و هستی دعوت می‌کند و فرارسیدن بهار را به او مژده می‌دهد: ”جوبار را ببین که چه موزون / با نغمه و تغنّی شادش / از هستی و جوانی / وز بودن و سرودن / تصویر می‌دهد / . . . / زان سوی بیدها و چناران / آنک شمیم صبح بهاران / بهتر همان که با من / خود را به ابر و باد سپاری / مثل درخت در شب باران.“316

اغلب قطعه‌ها در ”مخاطبات“ کوتاه‌اند و بلندترین آنها ”مزمورعشق“ است در 7 بند و شامل 44 مصراع کوتاه و بلند. این قطعه نیز که وزنی خیزابی و پرنشاطی دارد، همانند دیباچه پیام‌آور بهار و شادی است و شاعر در آن مخاطب را به دیدن زیبایی‌های طبیعت و جریان زندگی در آینۀ هستی توجه می‌دهد: ”گامی، / دو سه، / با من نِه و در سِحر سَحَر بین / هر برگ شقایق / آیینۀ جوبار و بهاری شد و / برخاست / شب ذوب شد و رفت / وز راه من و تو / آن کوهِ گران / مشتِ غباری شد و برخاست.“319

دیگری قطعۀ پرطنین ”جرس“ است. ”جرس“ در هشت بند و مشتمل بر 46 مصراع بلند و کوتاه است که همه خیزابی و پرطنین سروده شده‌اند و بی‌توجه به معنی کلمات و مفاهیم گنجانده شده در آنها، روح حرکت و نشاط را در هارمونی شعر به خوبی می‌توان احساس کرد: ”بگو به باران / ببارد امشب / بشوید از رُخ / غبار این کوچه‌باغ‌ها را / که در زلالش / سَحَر بجوید / ز بی‌کران‌ها / حضور ما را.“323 با چنین پیش‌درآمدی، شاعر نخست از ”شبی چنان سرخوش و گوارا“ یاد می‌کند که همراه مخاطب بیدار و محو دیدار بوده و ”سبک‌تر از ماهتاب و / از خواب / روانه در شطِّ نور و نرما.“324 آن‌گاه به شبی برمی‌گردد که سیاه و ساکن است؛ شبی که در آن، ”ستاره سنگین و پا به زنجیر / کرانه لرزان در ابرِ خونین“ و شاعر دل‌گرفته از تنگنای شب است. چنین است که بار دیگر در بند پایانی قطعه همان پیش‌درآمد را تکرار می‌کند: ”بگو به باران / ببارد امشب.“

قطعۀ ”سورۀ روشنایی “از حیث درونمایه حال و هوایی کاملاً متفاوت با دیگر قطعه‌ها دارد. این قطعه بازتاب تجربۀ جدیدی است؛ تجربه‌ای از نوع کشف و شهود و دریافت‌های عرفانی و روحانی، تجربه‌ای که در آن شاعر خود را ”از تنگنای حس و جهت“ رها می‌بیند و آنچه درمی‌یابد: ”بیداری است و روشنی و بال و اوج و موج.“ از دیداری یاد می‌کند که اگرچه بسی دیر و بسی دور است، اما ”پر می‌کند تغافل شب را / از آفتاب صبح نشابور / آن جرعه‌جرعه جام تبسم / وان گونه‌گونه باغ تکلم.“327 توصیفی است از پاییز که ”روزی تمام باغ را / تسخیر خواهد کرد.“ توصیفی کاملاً تصویری و گویا، بی‌آنکه القای ناامیدی در آن باشد. ”ازخلیج شب“ آمدن صبح و زدودن تیرگی شب را با آهنگی خیزابی نوید می‌دهد. ”سرود“ تصویری است از خود شاعر که اگرچه ”خسته بسته / می‌آید،“ اما ناامید نیست: ”خاموشم و / انتظار / سرتا پا / تا سبزترین ترانه را / فردا / در چهچه بوسۀ تو بسرایم.“333

دو قطعۀ ”مناجات“ و ”نامیدن“ در دسامبر 1975 در شهر پرینستون سروده شده‌اند. این هر دو قطعۀ کوتاه با وزنی خیزابی رنگ و بوی عرفانی دارند و از مخاطبی یاد می کنند که ”واژه‌های تو / کلید قفل‌های ماست“ و ”به نام تو امروز آواز دادم سحر را / به نام تو خواندم / درخت و / پل و باد و / نیلوفر صبحدم را.“336

بخش دوم این دفتر، که ”چند تأمل“ نام گرفته، مشتمل بر 12 قطعه، همه در اوزان نیمایی، است. در این بخش، جز قطعۀ اول که با نام ”جوانی“ تصویری از جوانی ترسیم می‌کند، بقیه همه توصیف طبیعت‌اند و عنوان هر قطعه بر محتوای آن دلالت می‌کند.

تصویری که شاعر در قطعۀ ”جوانی“ به دست می‌دهد تصویری بکر و شاداب و درعین حال تأمّل‌برانگیز است، اگرچه اصل سخن تازه نیست و بسیاری دیگر از سخنوران به همین گونه از جوانی یاد کرده و سخن گفته‌اند: ”این گل سرخ / این گل سرخ صدبرگ شاداب / این گل سرخ تاج خدایان / . . . / چند روز دگر برگ‌هایش / می‌رسد، اندک‌اندک به پایان.“345 ”در پرسش از شکوفۀ بادام“ تصویری از طبیعت جذاب ترسیم می‌کند و از گنجشکانی که ”با چهچه شاداب و شنگ‌شان / . . . / پر در هوای صبح نشابورمی‌زنند.“ ”تردید“ مخاطب را به باور بهآمدن بهار فرامی‌خواند. ”خنیای خاک“ قطعۀ کوتاهی است با ضرباهنگی دلنشین در توصیف زیبایی‌ها و شگفتی‌های کویر. در قطعۀ ”ژانویه“ شاعر کاج را این‌گونه ساده و صمیمی توصیف می‌کند: ”کاج / در باغ / خدایی ابدی‌ست!“351

هفت قطعۀ دیگر این بخش محصول تأملات شفیعی کدکنی است در فاصلۀ سال‌های 1975 تا 1977 که برای فرصت مطالعاتی در شهر پرینستون حضورداشت. سه قطعۀ پیوسته با عنوان ”در اقلیم بهار“ طبعاً در توصیف بهار است و در هر یک گوشه‌ای از بهار به تصویر کشیده شده است. قطعۀ سوم در قالب اوزان سنتی و دارای زبانی کهنه و برخلاف انتظار در وزنی کم‌کاربرد سروده شده است:

آن سبزی نو برگ بیدبُن بین

آن سوی جنون می‌کشد نگه را

می‌خواهم ازین راه بگذرم، لیک

زیبایی گل‌ها گرفته ره را

نیمابْ تگرگی‌ست بر به سبزه

یا هاله گرفته‌ست گِرد مَه را؟357

قطعۀ ”در اقلیم پاییز“ توصیف یک بلوط کهن است در قطعه‌ای کوتاه و بازهم وزنی نه چندان زیبا و زبانی نه چندان زنده و پویا. و سرانجام ”دوچهرۀ درخت“ توصیف یک درخت است با دو تشبیه متفاوت: ”نخست، چهرۀ پیمبری که باغ را / به رستگاری ستاره می‌برد / و چهرۀ دگر / حضور کودکی‌ست / که شیر می‌خورد!“359 پرداختن به این‌گونه مضامین حکایت از آن دارد که سرایندۀ ”در کوچه‌باغ‌های نشابور“ و ”از زبان برگ“ در دیار غرب از آنچه در شرق ذهن و زبانش را درگیر کرده بود و به سرودن شعرهای حماسی و سیاسی می‌کشانید بسیار فاصله گرفته است.

بخش ”چند غزل“ فقط چهارغزل را شامل می‌شود که از آثار سال‌های 1344 تا 1348 انتخاب شده‌اند. غزل نخستین “حتی به روزگاران“ نام دارد و بی‌شک یکی از زیباترین اشعار شفیعی کدکنی و از جمله ناب‌ترین غزلیات زبان فارسی است. اگر این غزل را در دیوان غزلیات سعدی بگنجانیم، خوانندۀ عادی شعر فارسی آن را از غزل سعدی تشخیص نخواهد داد و خوانندۀ اهل شعر و ادب در این غزل با صور خیال بسیار بدیعی مواجه خواهد شد، یعنی در جستجوی تفاوت بین غزل سعدی و شفیعی کدکنی باید تازگی‌های این غزل و برتری‌های آن را مد نظر قرار داد. نخست این غزل را می‌خوانیم و آن‌گاه به برخی نکات اشاره می‌کنیم:

ای مهربان‌تر از برگ در بوسه‌های باران

بیداری ستاره در چشم جویباران

آیینۀ نگاهت پیوند صبح و ساحل

لبخند گاه‌گاهت صبح ستاره باران

بازآ که در هوایت خاموشی جنونم

فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران

ای جویبار جاری زین سایه‌برگ مگریز

کاین‌گونه فرصت از کف دادند بی‌شماران

گفتی ”به روزگاران مهری نشسته“ گفتم

”بیرون نمی‌توان کرد حتی به روزگاران“»

بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز

زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران

پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند

دیوار زندگی را زین‌گونه یادگاران

وین نغمۀ محبت بعد از من و تو مانَد

تا در زمانه باقی‌ست آواز باد و باران366

این غزل مثل ترنم باران لطیف و زبان شعر بسیار ساده و صمیمی و تصاویر شعری همه در اوج زیبایی و قوت‌اند. تشبیه معشوق به برگی که قطرات باران بر آن بوسه می‌زند و بلافاصله تشبیه او به ستاره‌ای که در صافی آب جویباران چشمک می‌زند. تشبیه نگاه معشوق به آیینه‌ای که صبح و ساحل در دل آن به هم پیوند می‌خورند و تشبیه لبخند گاه‌گاه معشوق به یک صبح پُرستاره بسیار تازه است و پیشینه‌ای در شعر فارسی برای آنها نمی‌توان یافت. در بیت سوم، شاعر از معشوق تمنا می‌کند برگردد و برای اینکه سخنش در دل او کارگر بیفتد، سکوت خود را در این هجران تلخ سبب به فریاد آمدن سنگ کوهساران برمی‌شمارد. اغراقی چنین زیبا و رسا در نوع خود بی‌نظیر است. در بیت چهارم که ظاهراً در اوج سادگی است، چند تصویر در هم آمیخته است: نخست، شاعر از جویبار، که جاری بودن در ذات اوست، می‌خواهد که از سایه‌برگ‌ها نگریزد و فرصت بهره‌مندی از سایۀ درختان را از دست ندهد. در روی دیگر تصویر، جویبار معشوق است و از عاشقی که بر لب جویبار نشسته می‌گریزد و این عاشق است که فرصت دیدار را از دست می‌دهد. بنابراین، در اینجا نیز همان مفهوم بیت سوم، یعنی تمنای دوست، برجاست. بیت چهارم را شاعر از سعدی گرفته، اما تغییر اندکی در آن داده که معنی سخن را ژرف‌تر می کند. مطابق تجربیات واقع‌گرایانۀ سعدی، مهری که در روزگاران بر دل نشسته به سادگی‌ از دل بیرون نخواهد رفت، مگر این که روزگاری طولانی بگذرد. اما در نظر سرایندۀ این غزل، مهر راستین حتی با گذشت روزگاران هم از دل زدودنی نیست. بیت پایانی در پی نمایش تصویر بدیع دیگری که در آن انسان‌ها هر یک نقشی بر دیوار زندگی می‌بندند، محبت را به نغمه‌ای مانند می‌کند که زمان و مکان نمی‌شناسد و تا آواز باد و باران هست در دل زمانه باقی مانَد.

سه غزل بعدی عنوان مشترک ”زمزمه“ را با خود دارند و هر سه زمزمه‌های دل‌انگیزی‌اند و مصداق راستین قصۀ عشق که از هر زبان که می‌شنوی نامکرر است. زمزمۀ 1 در سال 1344 و زمزمۀ 2 در سال 1346 و زمزمۀ 3 در سال 1348 سروده شده‌اند، اما ترازشان تقریباً یکی است. این سه غزل زبان ساده‌تر و کم‌تصویرتری دارند و تصاویر موجود در آنها نیز غالباً نو است، مثل استعارۀ چشمۀ روشن، قمری هم‌نغمه و مرغک طوفان زده؛ تشبیه آینۀ چشم زلال تو، سایۀ مهر پر و بال تو و گلدان نگاه تو. باری، مطلع هر یک از این غزل ها چنین است:

هر چند امیدی به وصال تو ندارم

یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم367

نتوانم به تو پیوستن و نی از تو گسستن

نه ز بند تو رهایی نه کنار تو نشستن369

در یاد منی حاجت باغ و چمنم نیست

جایی که تو باشی خبر از خویشتنم نیست371

سرانجام شش رباعی که پایان بخش این دفترند و محصول سال 1348، بی‌هیچ اغراقی همه از زیباترین رباعیات زبان فارسی هستند. این رباعی‌ها به توضیح و بررسی نیاز ندارند. خواندن آنها بهترین توضیح برای خواننده‌ای است که نخستین‌بار می‌خواند و شیرین‌ترین زمزمه برای آنان که از پیش با این رباعی‌ها آشنا بوده‌اند. برای نمونه،

باد آمد و بوی نوبهاران با او

ابر آمد و نرم‌نرم باران با او

خاموشی باغ را شکستند که صبح

گل سر زد و گلبانگ هزاران با او375

لبخند سپیده در بهاران داری

پویایی جویبار و باران داری

نرمای نسیم و بوی گل، خندۀ باغ

داری همه را و بی‌شماران داری377

با من سخن تو در میان آوردند

گلبرگ بهار در خزان آوردند

خاموش‌ترین سکوت صحراها را

با نام تو باز در فغان آوردند379

از بودن و سرودن

دفتر ششم این مجموعه با نام ”از بودن و سرودن“ نیز دی‌ماه سال 1356 منتشرشد؛ در زمانی که تب‌و‌تاب فعالیت‌های سیاسی و مبارزاتی در جامعۀ آن روز ایران سخت بالا گرفته بود. انتشار کتابی با درونمایۀ ”از بودن و سرودن“ در آن فضای پرتب‌وتاب تقارن شگفت‌انگیزی بود و خوانندگان بسیاری را به خود جذب کرد. حتی فقط عنوان کتاب و طرح جلد ساده‌اش، شامل یک فضای تاریک که رمز شب است و آذرخشی که در این فضای تاریک از آسمان تا زمین را می‌شکافد و نور می‌افشاند، و نام شفیعی کدکنی کافی بود تا این کتاب به سرعت دست به دست و خوانده شود و بر سر زبان‌ها بیفتد.

به هر روی، ”ازبودن و سرودن“ کتاب لاغری بود، شامل 22 قطعۀ غالباً بلند، همه در اوزان نیمایی، و دو غزل شورانگیز در اوزان عروضی که بی‌هیچ تناسبی در میان این قطعه‌ها جا گرفته‌اند. در فضای سیاسی خفقان همۀ قطعه‌ها زبانی رمزآلود و درونمایۀ غالب شعرها رنگی از مبارزه و انتقاد و اعتراض دارند. این رنگ اعتراض و مبارزه از همان قطعۀ اول با عنوان ”دیباچه،“ که به گارسیا لورکا شاعر و نویسندۀ انقلابی اسپانیایی تقدیم شده، خود را به رخ خواننده می‌کشد.

”دیباچه“ قطعۀ نسبتاً بلندی است که شاعر در آن از خنیاگر غَرناطه، یعنی گارسیا لورکا، می‌خواهد که با او هم‌آوازی کند، زیرا ”کاینجا دلم / در این شبان شوکرانی / بر خویش می‌لرزد / چو برگ از باد و باران.“386 شاعر، اینجا و آنجا و هر جا که ستم هست، ”لُجّه ای از یک شب“ می‌بیند و بر این باور است که ”هم‌آوازی“ در چنین فضایی یک جان‌پناه است. در توضیح این نکته نقبی به دوران کودکی‌اش می زند: ”در کودکی / وقتی که شب از کوچه تنها / بهر خرید نان و سبزی می‌گذشتم، / آواز می‌خواندم / که یعنی نیست باکم / از هرچه آید پیش و / باشد سرنوشتم.“387 سپس به روزگار خود برمی‌گردد و چنین می‌سراید: ”امروز هم / در این شبان شوکرانی / . . . / تنها پناهم چیست؟ / آوازم، / که آن هم، / در ژرفنای شب به خاموشی گراید.“387 آن‌گاه، بار دیگر ”خنیاگرغرناطه“ را به هم‌آوازی فرامی خواند.

در پی چنین قطعۀ اعتراض‌آمیزی نخستین غزل این دفتر می‌آید، که همانند ”دیباچه“ از سروده‌های سال 1351 است، بیشتر ناظر بر مبارزات مسلحانۀ چریکی آن سال‌هاست:

آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند

رفتند و شهر خفته ندانست کیستند

فریادشان تموّج شطِّ حیات بود

چون آذرخش در سخن خویش زیستند

مرغان پرگشودۀ طوفان که روز مرگ

دریا و موج و صخره بر ایشان گریستند388

”عاشقان شرزه،“ ”شب،“ ”شهرخفته،“ ”آذرخش“ و ”مرغان طوفان“ همه رمزهای آشنایی هستند و مجموعۀ آنها تصویری از فضای مبارزه در دوران ستم و خفقان؛ ضمن آنکه وزن و آهنگ شعر سخت حماسی و کوبنده است.

قطعۀ ”فتح‌نامه“ هم به حوادث تلخ آن روزها اشاره دارد، بی‌آنکه صراحت تاریخی داشته باشد: ”دیشب دوباره، باز / باران تند حادثه بارید / باران تند حادثه دیشب / دل بر هجوم تازه گمارید.“390 قطعۀ بلافصل ”با مرزهای جاری“ نام دارد و از ”هجوم صاعقه“ سخن می‌گوید: ”هر شب هجوم پویش و رویش / بر نقشه‌های ساکن جغرافیای شرق.“391 اما سازندگان اطلس تاریخ را نه فرمانروایان و ستمگران، بلکه مردمی می‌بیند که مانند رود جاری‌اند.

”آوارۀ یُمگان،“ همچنان که از نامش برمی‌آید، یادواره‌ای از ناصر خسرو است؛ شاعر و سخنور خردگرای مبارزی که حاضر نشد در دستگاه غزنوی کارگزاری سربلند باشد و آوارگی و تبعید را به مقام و منزلت و قدرت ترجیح داد. قطعه وزنی کشدار دارد که با حال و هوای شعر سازگار است: ”بیداری ملولش را / در قهوه‌خانه‌های / پر دود بندری دور / از سرزمین قومی / بیگانه با خدا / تقسیم می‌کند.“394 ناصر خسرو که نماد مبارزه با دستگاه ستم است، در آرزوی بازگشت به وطن هر روز در انتظار خبر تازه‌ای است، اما ”در روزنامه هم خبری نیست. / گویا زمان ز جنبش بازایستاده است!“ در دیار قومی بیگانه با خدا ”کژدمِ غربت“ جگر او را می‌گزد، اما روی برگشت به وطن را ندارد، چرا که ”آنجا، شکنج زندان / شاید اعدام / در انتظار اوست. و در چنین حالی: پیری و انتظار / آن سبزه زار مخمل روحش را / فرسوده نخ نما کرده ست.“395

در این دفتر نیز یک قطعۀ بسیار بلند هست با عنوان ”معراج‌نامه“ که در واقع بلندترین قطعۀ هفت دفتر در این مجموعه است. این قطعه در 130 مصراع بلند و متوسط و شماری مصراع‌های کوتاه تک‌کلمه‌ای در 20 بند سروده شده و شاعر آن را به نُه بخش تقسیم کرده است. این سرودۀ بلند، که طبعاً لحنی روایی دارد و در وزن نیمایی است، با زنگ قافیه‌ای غالباً در پایان بندها، داستانی تخیلی است به شیوۀ ارداویراف‌نامه و کمدی الهی که در ضمن آن شاعر از ستاره فراتر می‌رود و از نسیم و نور رهاتر می‌شود: ”وان مرغ ارغوانی آمد / چون دانه‌ای مرا خورد / و پرگشود و برد / . . . / آنگه مرا رها کرد / . . . / آن سوی حرف و صوت / در آن سوی بی‌نشان.“398 در چنین حالت روحانی شاعر ”بالاتر از فروغ تجلی“ پروازها می‌کند و طی این پروازها بهشت و بهشتیان را می‌بیند، به همان شکلی که در فرهنگ اسلامی از آن یاد شده، و سپس به دوزخ گذر می‌کند: ”فریادهای دوزخیان را / با چشم خویش نیوشیدم / نور سیاه ابلیس / می‌تافت آن‌چنان که فروغ فرشتگان / بی‌رنگ می‌شد آنجا، در هفت آسمان!“399 با چنین تصویری از جهنم که ناظر بر احاطۀ ابلیس بر هفت آسمان است، شاعر دلش هوای زمین را می‌کند و با خواندن اسم اعظم دوباره به زمین برمی‌گردد. ظاهراً هدف اصلی سراینده از این قطعه همین بخش است، یعنی سیری در اقصا نقاط زمین و دیدن فجایعی که انسان در آن پدید آورده است: ”نزدیک‌تر شدم / آن‌گاه / دیدم / قلب شکنجه‌گاه‌های شیاطین را / در صبح ارغوانی مشرق / که با طنین روشن آواز عاشقان / پیوسته می‌تپید.“400

در بخش‌های دیگر این سفر تخیلی، شاعر عصا و تخت سلیمان را می‌بیند که موریانه‌ها آن را از پایه خورده‌اند و در جایی دیگر، ”آن‌گاه / نزدیک‌تر شدم / دیدم کنار صبح اساطیر / روییده بوته‌های فصیحی / که میوه‌شان / سرهای آدمی‌ست.“401 با تصاویری این‌گونه که شاعر در دیگر جاها می‌بیند، در هر یک بخشی از ابعاد حیوانی انسان را تصویر می‌کند. مثلاً ”دیدم که مسخ می‌شد انسان / وانگه به جای او / می‌رُست خوک و خرچنگ!“402 با دیدن هر تصویر از سروش دل خود راهنمایی می‌خواهد که آنها را بشناسد. سروش دل در ادامۀ توضیحاتش از طلوع ستارۀ دنباله‌دار از شرق سخن می‌گوید که مردمان در ازدحام کوچۀ بن‌بستی آن را می‌بینند، اما هیچ‌کدام نمی‌خواهند یا نمی‌توانند آن را باور کنند. در چنین حالی، خود امیدوار است که گروه دیگری طلوع ستارۀ دنباله‌دار را باور کنند: ”شاید گروهی / از پس دیوارهای کوچۀ دیگر / بیرون کنند سر و بگویند: ’آری طلوع ذوذنب از شرق!“‘405 در بخش پایانی این سفر شگفت‌انگیز، تخیل و واقعیت با هم پیوند می‌خورند و شاعر مبارزی را به تصویر می‌کشد که در سپیده‌دم تیرباران می‌شود، اما مرگ او تداوم سپیده‌دم است؛ یعنی به پایان رسیدن سیاهی شب و فرارسیدن صبح: ”آن‌گاه / در لحظه‌ای که ساعت‌ها / از کار اوفتادند / و سیره‌ها به روی سپیدارها / گفتند: / ’تاریخ میخکوب شد اینجا‘ / دیدم که در صفیر گلوله / مردی سپیده‌دم را / بر دوش می‌کشید / پیشانی‌اش شکسته و خونش / پاشیده درفلق!“406 باری، ”معراج‌نامه“ بسیار طولانی و دارای جنبه‌های تخیلی فراوان و پرابهام و سوررئالیستی است. با این همه، خط داستانی قطعه جذاب است و خواننده را به دنبال خود می‌کشاند.

قطعۀ ”دیر است و دور نیست“ تاریخ سرایش ندارد، اما چنین پیداست که در انتقاد از جشن‌های 2500 سالۀ شاهنشاهی سروده شده است. شاعر در این قطعه از این جشن‌ها با دو عنوان ”جشن هزارۀ خواب“ و ”جشن بزرگ مرداب“ یاد و برگزارکنندگان این جشن را ”غوکان لوش‌خوار لجن‌زی“ خوانده و آنان را تحقیرمی کند که ”مردابک حقیر شما را / خواهد خشکاند / خورشید آن حقیقت سوزان/ . . . / جشن هزارسالۀ مرداب / جشن بزرگ خواب / ارزانی شما باد!“412 این جشن در نگاه او های‌وهوی بیهوده‌ای است که ”در دیدۀ حقیقت سوگ است و سور نیست / پادافره شما را / روزان آفتابی / دیر است و دور نیست.“412

”مزمور بهار“ سرود دل‌انگیزی است در وصف بهار با وزنی خیزابی و نشاط‌آور که شاعر در آن بهار را به عنوان ”نقش‌بند بزرگ روزگار“ مخاطب خود قرار می‌دهد، او را مانند سواری می‌بیند که باران در رکاب او ”مژدۀ دیدار و بیداری ست: تو می‌آیی و / همراهت شمیم و شرم شبگیران / و لبخند جوانه‌ها / تو می‌آیی و در باران رگباران / صدای گام نرمانرم تو بر خاک / سپیداران عریان را / به اسفندارمذ تبریک خواهد گفت.“414

از قطعه‌های کوچک دیگر می‌گذریم و با درنگی بر روی سه قطعه و یک غزل که سال 1975 و 1976م در شهر آکسفورد سروده شده‌اند بررسی این دفتر را به پایان می بریم. قطعۀ نخست ”اضطراب ابراهیم“ نام دارد. در این قطعه، با اشاره‌ای به داستان معروف تسلیم شدن ابراهیم پیامبر به فرمان خدا برای قربانی کردن فرزندش اسماعیل از دو صدا سخن می‌رود: صدایی که ما را به رهایی فرامی‌خواند و صدای دیگری به وابستگی وسوسه‌مان می کند: ”این صدا، صدای کیست؟ / این صدای سبز / نبض قلب آشنای کیست؟“421 ”همچو آن پیمبر سپیدموی پیر / لحظه‌ای که پور خویش را به قتلگاه می‌کشید / از دوسوی / این دو بانگ را / به گوش می‌شنید / بانگ خاک سوی خویش و / بانگ پاک سوی خویش.“424

وزن شعر خیزابی و هشداردهنده و بیدارگر و زبان شعر بسیار روان و جذاب است. این زبان روان و جذاب درعین حال با تصاویر بکر و زیبایی نیز همراه است، مانند این صدای سبز، عروق ارغوانی فلق، صفیر سیره و ضمیر خاک، در سُرور نور خویش، باغ پرصنوبر سرود، صدای روشن و رها، فراخنای هستی و سرود، تلاطم ضمیر و ژرفنای خواب، عروق ارغوان و برگ روشن صنوبران و صدای روشنا.

این قطعۀ نسبتاً بلند در سه بخش، شامل 9 بند و دربرگیرندۀ 65 مصراع متوسط و بلند، سروده شده است. این سرود بیدارگر با پرسش آغاز می‌شود و همچنان با پرسش پایان می‌یابد. شاعر در قبال نُه پرسش که در پایان هر بند تکرار می‌شود و هرگز جوابی عرضه نمی‌کند. در واقع، با این پرسش‌ها خواننده را همچنان بیدار و جستجوگر نگه می‌دارد تا خود پاسخ را دریابد. البته در مصراع‌های نغز این قطعه نشانه‌هایی هست که خوانندۀ شعر را به پاسخ رهنمون می‌شود. صدایی که ”روح را ز جامۀ کبودِ بودی این چنین / می‌رهاند و برهنه می‌کند.“422 صدایی که ”باغ پرصنوبر سرود را / در دو واژۀ گسستن و رها شدن خلاصه می‌کند.“ صدایی که ”خاک را به خون و / خاره را به لاله / می‌کند بدل“ و سرانجام صدایی که ”از عروق ارغوان و / برگ روشن صنوبران / می‌رسد به گوش.“425 این قطعه در این دفتر -و می‌توان گفت در هفت دفتر این مجموعه- از جملۀ شاه‌بیت‌ها به شمار می‌رود.

”زندگی‌نامۀ شقایق“ عنوان مشترک سه قطعه‌شعر کوتاه است که با شمارۀ 1 و 2 و3 پیاپی آمده‌اند. قطعۀ نخست در سال 1350 در تهران سروده شده و ”زندگی‌نامۀ شقایق“ را در سه تصویر کوتاه ترسیم کرده است: ”رایت خون به دوش، وقت سحر/ نغمه‌ای عاشقانه بر لب باد / زندگی را سپرده در ره عشق / به کف باد و هرچه باداباد.“429 اما دو قطعۀ بعدی، که هر دو در ژانویۀ 1975م و در شهر آکسفورد سروده شده‌اند، از شهیدان سخن می‌گویند؛ مبارزانی که در راه آزادی و ایمان و عشق جان می‌سپارند و شقایق نماد آنان است. در ”زندگی نامۀ شقایق 2“ شاعر شهیدان را یاران خود می‌شمارد و با اغراقی دلنشین می‌سراید: ”خون شما را / حتی / طوفان نوح نیز نیارد سترد / زانک / هر لحظه گسترانگی‌اش بیش می‌شود.“431 او در توضیح این معنا خون شهیدان را به رنگ گل ارغوان مانند می‌کند که هرچه باران تندتر بر آن ببارد، رنگش شاداب‌ترمی شود: ”آن‌گونه‌ای که باران / هر چند تندتر / رخسار ارغوان / شاداب و / سرخ‌گونه‌تر از پیش می‌شود.“431 در ”زندگی نامۀ شقایق 3،“ شهیدان ”زندگان خوب پس از مرگ“ نامیده شده‌اند که جانشان را ”از نور و/ شور و/ پویش و/ رویش سرشته‌اند!“432 و خطاب به آنان می‌گوید: ”تاریخ سرفراز شمایان / به هر بهار / در گردش طبیعت / تکرار می‌شود / زیرا که سرگذشت شما را / به کوه و دشت / ’بر برگ گل / به خون شقایق‘ / نوشته‌اند.“433

سرانجام به غزل دوم این دفتر نظری می‌افکنیم با نام ”غزلی در مایۀ شور و شکستن:“

نفسم گرفت ازین شب، درِ این حصار بشکن

درِ این حصار جادویی روزگار بشکن

چو شقایق، از دل سنگ، برآر رایت خون

به جنون، صلابت صخرۀ کوهسار بشکن

تو که ترجمان صبحی، به ترنم و ترانه

لب زخم‌دیده بگشا، صف انتظار بشکن

”سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟“

تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن

بسرای تا که هستی، که سرودن است بودن

به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

شب غارت تتاران، همه سو فکنده سایه

تو به آذرخشی این سایۀ دیوسار بشکن

ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا

تو ز خویشتن برون آ، سپه تتار بشکن435

عنوان غزل خود روشن‌کنندۀ درونمایۀ آن است. در جای‌جای این غزل شورانگیز، که وزنی خیزابی و کوبنده دارد، روح حماسه و مبارزه و قیام جلوه‌گر است. فضای عمومی غزل تصویری از شب است و دعوت به رهایی از تاریکی؛ شب که نماد دوران ستم و بیداد است به خودی خود پایان نخواهد یافت. این شب مانند حصاری جادویی است که باید طلسمش را جستجو کرد و دروازه‌اش را شکست و این طلسم در وجود خود ماست.

بوی جوی مولیان

آخرین دفتر این مجموعه ”بوی جوی مولیان“ نام دارد و نخستین‌بار دربهمن 1356، یعنی یک ماه پس از دو دفتر پیشین، منتشرشده است. این دفتر طرح جلد بسیار ساده و جذابی دارد. در این دفتر مجموعاً 35 قطعه شعر نیمایی و یک رباعی آمده است. همۀ شعرهای این دفتر، مطابق توضیح شاعر، در شهر پرینستون ایالت نیوجرسی امریکا در فاصلۀ سال‌های 1975 تا 1977م سروده شده‌اند، جز یک قطعه با نام ”هویت جاری“ که شناسۀ ”اسکندریه، سپتامبر 1977“ را در پایان دارد.

در نگاه کلی، اشعار این دفتر با دیگر دفترها متفاوت‌اند. زبان و ساختار و درونمایۀ قطعه‌های این دفتر متأثر از شعرهای اروپایی به نظر می‌رسد. شفافیتی که در زبان دفترهای دیگر و تصاویر شعری دفترهای پیشین وجود دارد، در این دفتر خیلی کم‌رنگ شده و بیشترینۀ شعرها در هاله‌ای از ابهام فرو رفته‌اند. هم از این روست که شاعر پیش از نخستین قطعۀ این دفتر که عنوان ”دیباچه“ دارد، سخن معروف عین‌القضات همدانی در تعریف شعر را آورده که در آن شعر به آینه مانند شده و معنی شعر به تصویری که در آینه منعکس می‌شود؛ همان‌طورکه آینه در خود تصویری ندارد و هر کس نقش خود را در آن می‌بیند، شعر هم به ذات خود فاقد معنی است و ”هرکسی از او آن تواند دیدن که نقد روزگار و کمال کار اوست.“443

اما ”دیباچه،“ مانند دیگر دیباچه‌ها، لحنی حماسی و آهنگی پرتحرک دارد: ”می‌خواهم / در زیر آسمان نشابور / چندان بلند و پاک / بخوانم که هیچ‌گاه / این خیل سیل‌وار مگس‌ها / نتوانند / روی صدای من بنشینند / می‌خواهم / در مزرع ستاره زنم شخم / و بذرهای صاعقه را یک‌یک / با دست‌های خویش بپاشم.“446 این بخش نخست ”دیباچه“ است که هم شورآفرین است و هم دربرگیرندۀ تصاویر شعری تازه: بلند و پاک، خیل سیل‌وار مگس‌ها، شخم زدن در مزرع ستاره و پاشیدن بذرهای صاعقه. اما بخش دوم اساساً از این مضمون فاصله می‌گیرد و با نگاهی به سخن معروف ”همۀ راه‌ها به رم ختم می‌شود،“ این سخن و گویندۀ آن را که امپراتور رم باشد نفی می‌کند: ”وقتی حضور خود را دریافتم / دیدم تمام جاده‌ها، ازمن/ آغازمی شود . . . من عهد کرده‌ام / حتی اگرچه یک شب / رم را / پس از نِرون / به تماشا روم ـ نِرون / دیوانه‌ای که می‌خواهد / زنجیر را به گردن تندر درافکند.“446

شاعر در واقع با این عهد بر این نکته تأکید می‌ورزد که نِرون‌ها سرانجام خواهند رفت، حتی اگر در اوج قدرت و از سر غرور در فکر اسیر کردن تندر باشند. تندر رمز هر پدیده و قدرتی است که کسی قادر به بازداشتن آن از درخشیدن نیست و این قدرت اتحاد انسان‌هاست که سرانجام بر بیداد ستمگران پیروز خواهد شد. ”من“ که می‌خواهد پس از نِرون به تماشای رم برود، انسان‌های پوینده و مبارزی هستند که پس از نِرون باقی مانده‌اند.

برخی قطعه‌ها، مانند ”منطق‌الطیر“ و ”خطاب،“ نمادین‌اند و ابهامی در مفهوم آنهاست که سخت قابل تفسیرشان می‌کند. وجه مشترک همۀ این قطعه ها پیام بیداری است که سرانجام شرق و غرب را فرا خواهد گرفت. قطعۀ ”قصه الغربه الغربیه“ بازگفت داستان هجرت و غربت است، به امید بازگشت به وطن ”با انقراض سلسۀ سرما“ و بیداریِ ”باغ مومیایی‌شده،“ که به ترتیب نماد رژیم حاکم و جامعۀ ناآگاهی‌اند که سرانجام بیدار خواهد شد. قطعۀ ”بودن“ مصداق بارزی از آینه‌ای است که ”در آن تصویری نیست؛“ زبانی پررمز با وزن و آهنگی متمایل به شعر سپید در سه بند ناپیوسته.

”هویت جاری“ توصیفی است عینی از بندر اسکندریه. ”آوارۀ یمگان،“ همچنان که از نامش برمی‌آید، یادی ازناصر خسرو است در بزرگداشت مقام او. شاعر او را به صخرۀ باشکوهی مانند کرده که توفان حوادث هرگز نتوانسته تغییرش بدهد: ”تیشۀ طوفان و تندباد نکاهید / هیچش از این صخره / این شکوهِ تناور. / اینک فریاد اوست از پس ده قرن / بر سر خیزاب و تندباد، شناور.“464 در قطعۀ ”آیینه‌ای برای صداها،“ که نام مجموعه برگرفته از آن است، شاعر خود را و شعر خود را آیینه‌ای می‌بیند و تصویر می‌کند که در آن نه تصاویر، بلکه صداهای گوناگون منعکس شده است، از فریاد آذرخش و گل سرخ تا فریاد کودکان گرسنۀ افریقا.

قطعۀ ”نیویورک“ توصیف کوتاهی است از شهرنیویورک، با نگاهی سخت انتقادی. شهری که طراوت گل‌ها و بوته‌های افریقا و شهد گل‌های آسیا را می‌مکد، اما عسلی که تولید می‌کند دلار است. با چنین توصیفی، آرزوی شاعر نابودی این شهر است: ”یک روز / در هُرم آفتاب کدامین تموز / موم تو آب خواهد گردید / ای روسپی عجوز؟“467 در قطعۀ ”سرود،“ شاعر با آهنگی خیزابی و پرطنین با مبارزان اعلام همبستگی می‌کند و صدای خود را به صدای آنان گره می زند: ”گره می‌زنم این صدا را / . . . / به هیهای بالنده‌بالای یاران.“468

از چند قطعۀ کوتاه که بگذریم، به دو قطعه با نام مشترک ”مزمور“ می رسیم که هر دو سوگ‌سرودی‌اند دربارۀ عین‌القضات همدانی و بزرگداشت نام و اندیشۀ او. ”مزمور اول“ بیان باورهای عین‌القضات است که با عقاید فقهای زمان سازگار نبود و به صدور فرمان قتلش منجر شد و ”مزمور دوم“ گفت‌وگویی است شنیدنی با عین‌القضات:

– ”از همدان تا صلیب

راه تو چون بود؟“

– ”مرکب معراج مرد

جوشش خون بود.“

– ”نامۀ شکوی که زی دیار نوشتی

بر قلم آیا چه می‌گذشت که هر سطر

صاعقۀ سبز آسمان جنون بود؟“

– ”من نه به خود رفتم آن طریق، که عشقم

از همدان تا صلیب راهنمون بود.“488

پس از ”مزمور دوم“ به بلندترین قطعۀ این دفتر می‌رسیم که در 16 بند بلند و کوتاه شامل 93 مصراع است. در این 93 مصراع، دو بند کوتاه و بلند به صورت ترجیع در فواصل بندها تکرار می‌شوند تا تأکید شاعر بر موضوع شکنجه را بازتاب دهند. عنوان این قطعه ”از محاکمۀ فضل‌الله حروفی“ نام دارد. این قطعه به لحاظ ساختار نوعی نمایشواره است و شاعر طی آن صحنۀ محاکمۀ فضل‌الله حروفی را به تصویر می‌کشد. آغاز شعر نشان از نیمه‌های جلسۀ محاکمه دارد: ”که تازیانه فرود آمد / و باز شکوه نکرد. / – ’کجای اطلس تاریخ را / تو می‌خواهی / به آب حرف بشویی / و قصر قیصر را / و تاج خاقان را؟“‘490 فضل‌الله در دفاع از خود به بیان عقایدش و اثبات درستی آنها می‌پردازد: ”- ’حروف: مبدأ فعل‌اند و / فعل: آب و درخت / و سبزه و لبخند.“‘491 در پایان هر سخنی که فضل‌الله می‌گوید، مصراع‌های ترجیع تکرار می‌شوند: ”و تازیانه فرود آمد / و باز شکوه نکرد / ’کجای اطلس تاریخ را / تو می‌خواهی / به آب حرف بشویی / و قصر قیصر را / و تاج خاقان را؟“‘491

دفاعیۀ فضل‌الله غرّا و کوبنده و هراس‌انگیز است و این را شاعر به خوبی با کلمات به تصویر کشیده است:

”- خبر رسیده که باران / دوباره / خواهد بارید / خدا برهنه خواهد شد / و باغ خاکستر خواهد شکفت. / مسافری در راه است / که بادبانش از ارغوان و / ابر پُر است / و جسم ظلمت را / این هزارپای زخمی را / از خواب نسترن‌ها بیرون می‌افکند.“492 ”به جستجوی نظام نو حروفم و/ وزنی / که روز و روزبهان را کنار یکدیگر/ مدیح گویم و/ طاسین عشق بسرایم / که کفر من کفری‌ست / که هیچ سیمرغی / بر اوج آن / نیارد پر زد!“494

در برخی بندها تصاویر شعری زیبایی نیز در توصیف صحنه‌ها و گفت‌وگوها به کار رفته است: ”نگاه کن! / که بغض تندر ترکید / و تر شده مژۀ خوشه‌های گندم / از شوق / و ارغوان‌ها آنجا نماز می‌خوانند.“494 باری، بند پایانی این قطعه که ظاهراً صحنۀ مرگ فضل‌الله را به تصویرمی‌کشد تماشایی است: ”درون جنگل سبز / چکاوکی پر زد / و در نسیم آویخت.“496

ازجمله موضوعاتی که شاعر به آنها دلبستگی دارد یادکرد صاحبان اندیشه و سخن است که در راه اندیشه و اعتقاد جان باخته‌اند. یکی دیگر از این زمره شهاب‌الدین سهروردی است، معروف به شیخ اشراق. شفیعی کدکنی قطعۀ ”نور زیتونی“ را در سوگ او سروده و او را عاشقی به شمار آورده که ”خون واژه را با نور زیتونی می‌شست:“ ”از حلب تا کاشغر / میدان ظلمت بود / آن روزی / که تو خون واژه را با نور آغشتی / . . . / تو / در ظلامی آن‌چنان ظالم / واژه‌ها را از پلیدی‌های تکرار تهی / با نور می‌شستی / (نور زیتونی که نه شرقی است، نه غربی) / لیکن ای عاشق! / بی‌گمان / گنجای آوازی چنان را در جهان / بیهوده می‌جستی!“504

”ناکجا“ قطعۀ کوتاه بسیار زیبا و دلنشینی است که از ”آرمان‌شهر“ تصویری کوتاه، اما روشن و نغز، به دست می‌دهد. شعر با تکرار رکن ”فعولن“ پویایی را در زبانی روایی و جذاب نشان می‌دهد: ”من و شعر و جوبار / رفتیم و / رفتیم / به آنجا رسیدیم آنجا که دیگر / نه جا پای کس بود و / نه آشنا بود.“505 در این مکان ناشناخته، که شاعر به همراه شعر و جویبار به آنجا رسیده، همه‌چیز به‌گونه‌ای دیگر است و صدایی که به گوش می‌رسد صدای خدا و آزاد و رهاست. در این سرزمین که صدای خدا در همه‌جا به گوش می‌رسد، همه آزادند و به شیوۀ خود می زیند. این مفهوم را شاعر در تصویری گویا و جذاب گنجانده که دیدنی است، نه شنیدنی و خواندنی: ”به هنگام پرواز / از روی باغی به باغی / کسی زیر بال پرستو و / پروانه‌ها را / نمی‌کرد تفتیش / شقایق / ز طوفان نمی‌گشت خاموش / چراغش همیشه پر از روشنا بود.“506

قطعۀ ”بار امانت،“ که بی‌شک به آیۀ معروف قرآنی اشاره دارد، به نکته و مفهوم ظریفی پرداخته و آن صداهایی است که در طول تاریخ از نای بشر برخاسته‌اند. راستی این صداها، این صداهای بلند، از فریادی که مولانا در نای نی گنجانده و ”نعرۀ حلاج بر سر چوبۀ دار“ تا ”چهچه گنجشک بر ساقۀ باد“ به کجا رفتند و آیا این صداها برای امانت در جایی ثبت و ضبط شده اند؟ و ”آسمان آیا / این امانت‌ها را / باز پس خواهد داد؟“ با چنین پرسشی، شاعر خواننده را به درنگی در این مضمون باریک برمی‌انگیزد.

پرتصویرترین شعر این دفتر ”سفرنامه“ نام دارد. در این قطعه، در انبوه تصاویر شعری سخن از کوچ است و خفقان و خشم و خاموشی و بغض و صبر در ”جایی که نان گرسنه شد و / آب تشنه زیست.“ این همه حاصل حاکمیت ”جمع جادوان“ است. شاعر به زبان رمز از جامعه‌ای سخن می‌گوید که به سبب خفقان و نبود آزادی بیان و صبوری ناگزیر و خشم ویرانگر به هجرت روی آورده است، اما این پایان ماجرا نیست. او در بخش دوم این قطعه، که یک بند است، مژده می‌دهد که ”در زیر ثقل شب / ناگاه / برگ لاله برون آمد از محاق / آن‌گاه / دیدم / مشتی طلوع کامل بر آب‌ها روان.“511

به این ترتیب، در این قطعه نیز همانند بسیاری از قطعه‌های این دفتر و دفترهای پیشین، سخن شاعر به بیداری و امید و پیروزی می‌رسد. بهتر است برخی از تصاویر زیبای این قطعه را بازبنگریم: ”کآنجا سراچه‌ها همه لبریز هجرت‌اند / و آواز را به خاک فرو رفته زانوان.“510 تصویر خانه‌هایی که ”همه لبریزهجرت‌اند“ در بیان خالی بودن خانه‌های بسیار به سبب هجرت ساکنان آن و ”در خاک فرو رفتن زانوان آواز“ برای بیان شدت خفقان و نبود آزادی بیان، هر دو تصاویری بسیار بدیع و بی‌بدیل‌اند. همچنین است ”در شعرهای من / دندان واژه‌ها / به هم افشرده می‌شد / آه! / ناگاه / ترکید بغض تندر / در صبر ابرها / پاشید خون صاعقه / بر سبزۀ جوان.“510

سرانجام به آخرین قطعۀ این دفتر می‌رسیم که ”پژواک“ نام گرفته است. ”پژواک“ در واقع تیتراژ پایانی این دفتر و کل مجموعه است که در آن توانمندی شاعر در انتخاب واژه‌ها و پرداخت تصویرها به خوبی پیداست. وزن گوش‌نواز شعر، که از تکرار رکن ”فعولن“ به دست آمده، خواننده را چنان جذب می‌کند که در آغاز به درونمایۀ شعر توجه چندانی ندارد؛ درحالی که درونمایۀ شعر نیز قوی و زیباست، با مضمونی نو که در آن شاعر از بارگاه عشق به سبب کوتاهی های خود پوزش می‌خواهد: ”به پایان رسیدیم اما / نکردیم آغاز / فروریخت پرها / نکردیم پرواز / ببخشای / ای روشن عشق بر ما / ببخشای!“512 دراین قطعه هم تصاویر شعری بدیع و چشم‌نوازند:

ببخشای

ای روشن عشق برما

ببخشای اگرصبح را ما

به مهمانی کوچه

دعوت نکردیم

ببخشای

اگر روی پیراهن ما

نشان عبور سحر نیست

ببخشای ما را

اگر از حضور فلق

روی فرق صنوبر خبر نیست.513

[1] محمدرضا شفیعی کدکنی، آیینه‌ای برای صداها: مجموعۀ هفت دفتر (تهران: سخن، 1376). شمارۀ صفحاتی که بدان‌ها ارجاع شده است، بعد از اشعار در متن آمده‌اند.

[2] مهدی اخوان ثالث، از این اوستا (چاپ 5؛ تهران: مروارید، 1360)، 94.

موهبت تداعی معانی در کار تحقیق

برخورداری از موهبت تداعی معانی در کار تحقیق -که حاصل قوت حافظه و تیزهوشی و حضور ذهن است- در میان معاصران ما، به گمان من، پس از بدیع‌الزمان فروزانفر نصیب شفیعی کدکنی شده است. شاید توضیح ماهیت این موهبت با این دو مثال روشن شود: یادداشتی در کتاب زبان شعر در نثر صوفیه آمده است با عنوان ”در مرز میان تصور و تصدیق.“ در این یادداشت، با همۀ کوتاهی، مسئله‌ای عمیق مطرح شده و آن ”ادراک بلاکیف“ زیبایی است. نویسنده می‌گوید از آموخته‌های کودکی به یاد دارد که آنچه در ذهن آدمی مرتسم می‌شود یا تصور است یا تصدیق. در میان قدما بحث بر سر این بود که ”تصور“ امری است بسیط و ساده و تصدیق هم، که همان حکم است، امری است غیرمرکب. در میان قدما، امام فخر رازی را ”مرتکب خطا“ و ”شَطَط“ می‌شناختند که برخلاف همگان نظر داده و ”تصدیق“ را امری مرکب دانسته است. در اینجا، نویسنده در استناد خود به نقل قول مورد بحث عبارت ”و مَن یُرَکَبُه فَیَرکبُ الشطط“ از ملاهادی سبزواری را از لئالی منتظمه می‌آورد و در عین حال یادآور می‌شود که در منطق جدید حق را به امام فخر می‌دهند که قائل به ترکیب بوده است.[1]

تا همین‌جا می‌توان به مراتب تسلط شفیعی کدکنی به مباحث منطق قدیم پی برد و دریافت آنچه را که در دوران طلبگی آموخته به خوبی به یاد دارد و می‌تواند در مقدمۀ بحث به آن استناد کند. اما در پی این اشاره، خود مسئله‌ای را دور از منطق مطرح می‌کند و آن ”ادراک بلاکیف“ زیبایی است؛ به این معنی که آدمی به هنگام التذاذ از یک پدیدۀ هنری و در لحظۀ استغراق در تجربۀ ناب عرفانی در مرزی میان ”تصور“ و ”تصدیق“ ایستاده است. همان‌گونه که قدما در قلمرو معرفت‌شناسی الاهیات به ”طورُ وَراءَ العقل“ رسیده بودند، ما هم در ادراک زیبایی به ”طورُ وَراءَ التصدیق و التصور“ می‌رسیم و نفس التذاذ و آن حالت بهجت حاصل از برخورد با پدیدۀ هنری را ملاک قرار می‌دهیم و جویای مسئلۀ تصور و تصدیق، در معنی منطقی آن، نمی‌شویم.[2]

در اینجا نویسنده به مفهوم ”دانستن“ می‌پردازد که به معنی ”انطباق کامل صورت شیء“ است یا آنکه یک مفهوم در ذهن به روشنی حاصل شده باشد. حال اگر شرط التذاذ از یک گزاره را دانستن آن فرض کنیم، التذاذ از بسیاری گزاره‌های هنری امکان‌پذیر نخواهد بود، زیرا چه بسا انطباق کامل با صورت شی‌ء یا مفهوم در ذهن حاصل نمی‌شود، اما اگر طبق نظریۀ گشتالت امکان دارد پاره‌های به هم پیوسته از یک کل اثر هنری را احساس کنیم، بی‌آنکه مفردات و عناصر آن را ادراک کرده باشیم؛ همچنان که چشم تمایز رنگ‌ها را به هنگام تجزیه در منشور احساس می‌کند، اما قادر به تعیین حد و مرز رنگ‌ها نیست، زیرا به لحاظ علمی چنین مرزی وجود ندارد.[3]

می‌بینیم که شفیعی کدکنی در تحلیل نظریۀ خود در باب زیبایی با استناد به یک تئوری در روان‌شناسی مدرن می‌کوشد خواننده را متوجه مفهوم پیچیدۀ التذاذ در مسایل هنری و ادبی کند. در همین‌جاست که گفته‌ای از الیوت، شاعر و منتقد بزرگ، در ذهنش تداعی می‌کند که لازم می‌بیند به آن استناد کند و آن این است که ”با شعر اصیل می‌توان رابطه برقرار کرد، پیش از آنکه آن را دریافت (Genuine poetry can communicate before it is understood)،“[4] اما سلسلۀ تداعی‌ها در ذهن شفیعی کدکنی به همین‌جا ختم نمی‌شود. او در پی منشأ گفتۀ الیوت به یاد سخنی از شکسپیر در نمایشنامۀ اتللو می‌افتد که ”من خشم ترا از کلام تو درمی‌یابم، بی‌آنکه کلمات آن را دریافته باشم (I understand a fury in your words but not the words).“[5] چنان که می‌بینید، برق تداعی معانی‌ها در ذهن محقق تیزهوش و احضار شواهد لازم برای تبیین و توجیه مطلب تا چه حد حیرت‌انگیز است.

نمونۀ قابل ملاحظه دیگر از تداعی در لحظۀ تحقیق در آثار شفیعی کدکنی گفتاری است دربارۀ ”دلالت موسیقایی کلمات“ که همانند مقالات و مقولات دیگر آثار او حاوی نکته‌هایی اصیل و بدیع است. او در آغاز گفتار خود، پس از اشاره به سابقۀ تاریخی دلالت ذاتی الفاظ و طرح نظریات علمای ایرانی و اسلامی مانند سیوطی و میرداماد، یادآورد می‌شود که علم زبان‌شناسی جدید نظریۀ دلالت ذاتی الفاظ را مردود می‌داند و قدمای اهل ادب و اصولیان تمدن اسلامی نیز غالباً این نظریه را رد کرده‌اند، به این علت ساده که اگر رابطۀ میان لفظ و معنی امری ذاتی باشد، باید در همۀ زبان‌ها کلمات مشترک باشند و هرکس هر زبانی را بدون آموختن دریابد. با این همه، به گمان شفیعی کدکنی اگر این نظریه را هم رد کنیم، گاه نمی‌توانیم از نقش طبیعی ساختار کلمه و نظام آوایی آن در رسانگی مفهوم لغوی آن چشم‌پوشی کنیم، زیرا علمای لغت در حوزۀ زبان عرب و ساختمان کلمات آن به قوانینی دست یافته‌اند که نشان‌دهندۀ  نوعی تناسب میان بعضی از ساختارهای آوایی کلمات و مفاهیم آنهاست. با این همه، در جستجوی این قوانین گاهی نشانه‌هایی می‌یابیم که جهانی و جهان‌شمول‌اند، مانند علامت سکوت که در بیمارستان‌ها و بعضی مکان‌های دیگر نصب می‌شود و دارای حروفی است از نوع س/ش و اسم صوت، در غالب زبان‌ها، شبیه به هم است و دلالتش ذاتی است.[6] اما غرض شفیعی کدکنی در گفتار ”دلالت موسیقایی کلمات“ این است که گاهی کلمات در ساختار آوایی خود، جز نقش معنایی و رسانگی، با مجموعۀ اصوات به‌گونه‌ای غیرمستقیم مفهوم مورد نظر شاعر را بیان می‌کنند. شاهد او در این بحث این بیت حافظ است:

چشمم از آینه‌داران خط و خالش گشت

لبم از بوسه‌ربایان بر و دوشش باد

می‌گوید:

مجموعه مصراع اول، به هنگام قرائت، سبب می‌شود که دهان گوینده کاملاً باز بماند. هر کدام از کلمات ”چشم، آینه‌داران، خط، خالش، گشت“ به گونه‌ای ادا می‌شود که دهان گوینده به تمامی باز می‌ماند و این باز ماندن دهان، علاوه بر اینکه حیرت گوینده را القا می‌کند، خود به لحاظ صوتی تصویر چشمی است به گستردگی آینه‌ای وسیع. ولی در مصراع دوم، برعکس، تمام کلمات چه به لحاظ مصوت‌ها و چه به لحاظ صامت‌ها حالتی دارند که دهان کاملاً بسته است و لب‌ها روی لب‌هاست. و این نیست مگر حالت بوسیدن.[7]

شاهدی دیگر از دلالت موسیقایی کلمات بیتی است از عنصری در خطاب به ممدوح خود و در ستایش از جنگاوری او:

به یک خدنگ دژآهنگ، جنگ داری تنگ

تو بر پلنگ شَخ و بر نهنگ دریابار

که به هنگام خواندن این بیت و تکرار صدای ang، در مقاطع خاص مصراع‌ها، صدای رها شدن تیر از کمان شنیده می شود.[8]

در اینجا، در ذهن مؤلف موسیقی شعر شعری از آندری وزنیشیانسکی(Andrei Voznesensky, 1933-2010)، شاعر معاصر روس، تداعی می‌شود که در وصف گویا (Francisco Goya, 1746-1828)، نقاش اسپانیایی، و محیط زندگی اسپانیا گفته است. در این شعر، وزنیشیانسکی خود را ”گویا“ی مصائب زمانۀ خود می‌خواند:

منم

”گویا“ی

کشتزاران برهنه

از صدمت چکمه‌های دشمن

حتی نگاه حیرتم را

از کاسۀ چشمم به انگشت بدر آورده‌اند

منم زبان جنگ

خاکستر گرم شهرها

روی برف‌های سال 1941

منم گرسنگی

در روایت روسی این شعر، دلالت الفاظ در یادآوری گویا به این صورت است:[9]

. . . Ya Goya

. . . nagoye

. . . yagore

. . . yagolos

. . . goda

. . . ya golod

. . . ya gorlo

. . . goloi

در پی این، شعری از ویرژیل (Virgil, 70-19 BC)، شاعر رومی، در ذهن مؤلف موسیقی شعر تداعی می‌شود که از آن صدای یورتمۀ اسب به گوش می‌رسد:[10]

Quadrupedante putrem sonitu quatit ungula campum

همان‌گونه از این شعر اینوس (Ennius, 239-169 BC)، از بنیادگذاران ادبیات لاتین، صدای کرنا و شیپور شنیده می‌شود:[11]

At tuba terribili sonitu taratantara dixit

و صدای رها شدن و غلتیدن صخره‌ای از کوهسار بر اثر سیل در این بیت امرؤالقیس:

مِکرٍّ مِفرٍّ مُقبلٍ مُدبرٍ مَعَاً

کجلمودِ صخرٍ خَطَهُ السیل مِن عَلٍ[12]

و سرانجام، آواز رها شدن تیر از کمان در این ابیات فردوسی:

بمالید چاچی‌کمان را به دست

به چرم گوزن اندر آورد شست

ستون کرد چپ را و خم کرد راست

خروش از خم چرخ چاچی بخاست

شاهدی دیگر از تداعی معانی حیرت‌انگیز در کار تحقیق شفیعی کدکنی آنکه پس از گزارش باریک‌بینانه‌اش از فصل‌هایی در رسایل اخوان الصفا در خصوص نظام موسیقایی کلام و شعر، یادآور می‌شود: ”بنا بر محاسبۀ اخوان‌الصفا، ’نسبت مربع‘ در جهان کون و فساد چشمگیرترین نسبت‌هاست، چه در قلمرو تضاد و چه در قلمرو تشابه‌ها.“[13]

او در این لحظه مشابه این نظر را در رساله‌ای از یعقوب‌بن اسحاق کندی (م. 260ق)، از فلاسفۀ اسلامی، به یاد می‌آورد که به جای کلمۀ شعر ”قول عددی“ به کار برده و منظور او از این کاربرد نشان دادن نقش موسیقی است در ساخت شعر. اما شگفتا که با به یاد آوردن تعبیر ”فیلسوف العرب“ نظر مشابه آن را در نوشته‌های رومن یاکوبسون و رنه ولک، نظریه‌پردازان و منتقدان جهان مدرن غرب، به خاطر می‌آورد که دربارۀ زمان زبان شعر، که زمان انتظار (انتظار نسبت‌های عددی) است، قولی مشابه دارند.

ناگفته نماند که فضل و فضیلت شفیعی کدکنی از ذکر این یادداشت‌ها و یادآوری‌ها این نیست که مانند بعضی از معاصران ما مشابه نظر یا نظریه‌ای را از مشرق‌زمینیان در میان نام‌آوران مغرب‌زمینی بجوید و زینت‌افزای متن یا حواشی گفتار خود کند، بلکه هنر او در این است که فی‌البداهه و به صورتی طبیعی در بحث از نظریات قدمای مشرق‌زمین آرای صاحب‌نظران جهان مدرن غرب بر صفحۀ ذهنش ظاهر می‌شود و در تأیید استدلال خود به آن استناد می‌کند.

چنین است که می‌توان دریافت ادیب و منتقد یگانۀ ما علاوه بر تسلط و اشراف عالمانه بر زبان‌ها و منابع و مآخذ گوناگون از موهبت تداعی معانی و حضور ذهن و شهود شاعرانه‌ای برخوردار است که گویی همۀ شواهد مناسب را در گنجینۀ حافظه خود آماده دارد و قادر است بی‌هیچ تأملی هر یک را در جای خود احضار کند.

[1] محمدرضا شفیعی کدکنی، زب‍ان‌ ش‍ع‍ر در ن‍ث‍ر ص‍وف‍ی‍ه‌: درآمدی به سبک‌شناسی نگاه عرفانی (تهران: سخن، 1392)، 285.

[2] شفیعی کدکنی، زب‍ان‌ ش‍ع‍ر در ن‍ث‍ر ص‍وف‍ی‍ه‌، 285-286.

[3] گشتالت (Gestalt) مکتبی در روان‌شناسی است که در آن، پدیده‌ها بیش از آنکه همچون مجموعه‌ای از اجزای جدا از یکدیگر در نظر گرفته شوند، به صورت کل‌های انداموار دیده می‌شوند. بنا بر این نظر، کل هر چیز بیش از مجموعۀ اجزای آن است.

[4] T. S. Elito, Selected Essays, 1917-1932 (New York: Harcourt, Brace and Company Inc., 1932), 238.

[5] ویلیام شکسپیر، اتللو، پردۀ 4، صحنۀ 2، سطرهای 30-31.

[6] محمدرضا شفیعی کدکنی، موسیقی شعر (تهران: آگاه، 1381)، 315-317.

[7] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 319. چنین رازگشایی از صوت و صورت زبان حافظ در گفتار پرویز ناتل خانلری در ”نغمۀ حروف،“ منتشر در شهریور 1333، چنین آمده است: ”می‌دانیم که میان اصوات و حالات نفسانی رابطه‌ای هست. مثلاً حالات وقار و ابهت و بیم و هراس و وحشت با صوت‌های بم مناسب است. بیان عواطف تند و شدید مانند شکایت و ناله و اندوه یا نشاط و سرمستی و شادی با اصوات زیر تناسب بیشتری دارد. بنابراین، شعری که در آن مصوت‌های بم بیشتر به کار رفته باشد، آهنگی متین و موقر و عبرت‌آموز دارد. این دو شعر حافظ را با توجه به این نکته بخوانید: کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود / بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود / بنوش جام صبوحی به نالۀ دف و چنگ / ببوس غبغب ساقی به نغمۀ نی و عود. اما در شعری که برای معنی نشاط انگیز و شادی‌بخشی به کار می‌رود مصوت‌های زیر مناسب است. برای نمونه دو بیت از یک غزل دیگر حافظ را می‌توان ذکر کرد که مضمون آن با شعری که در بالا آوردیم یکی است، اما حالت آن نشاط‌آور است: رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید / وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید / صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست / فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید. این دو غزل هر دو به یک وزن است و هر دو یک معنی را بیان می‌کند، اما اختلاف مصوت‌هایی که در کلمات آنها وجود دارد به هر یک لحن دیگر داده که در شنونده حالتی دیگر ایجاد می کند. بنگرید به پرویز ناتل خانلری، هفتاد سخن (تهران: توس، 1367)، 211-212.

[8] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 320.

[9] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 320-321.

[10] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 322.

[11] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 322.

[12] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 322.

[13] شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، 322.

سرچشمه‌های تصوف آناتولی

تاریخ [1]تصوف در آناتولی موضوعی حقیقتاً گسترده است. اگر تصوف آناتولی را به نحو موسّع تعریف کنیم تا کل تفکر و رفتار صوفیانۀ همۀ مردمان شهرنشین، روستایی و کوچ­نشین آناتولی را در بر بگیرد، ابعاد زمانی و مکانی این موضوع به راستی بی­حد است. از سوی دیگر، اگر تمرکز تا حد زیادی محدود شود، به نحوی که فقط آن نخبگانی را در بر بگیرد که صوفی خوانده می­شوند-با در نظر داشتن این مطلب که هزاران نسخۀ خطی که ممکن است چیزی از داستان زندگی و جهان ذهنی این گروه­های اجتماعی بر ما آشکار کنند همچنان در نسخه­خانه­ها چشم به راه محققان­اند- در این صورت نیز تصوف آناتولی نشان­دهندۀ چشم­اندازی به شدت گسترده است. بنابراین، برای اهداف این جستار در آغاز ضروری است که روشن کنیم تعبیر ”تصوف آناتولی“ را چگونه می­فهمیم.

تصوف آناتولی، بسته به نحوۀ رویکرد به این موضوع، ممکن است معانی متفاوتی داشته باشد. اگر کسی نظرگاهی نهادی اختیار کند، نخستین چیزی که به ذهن می­رسد، طریقت­های صوفیه و آن گروه­های اجتماعی خواهد بود که گرد این طریقت­ها شکل می­گیرند. با این همه، از آنجا که دامنۀ تصوف به وضوح به نهاد طریقت محدود نبوده، باید نگاهمان را چنان توسعه دهیم که حداقل صورت­بندی نهادی دیگری، یعنی ولی­پرستی، را شامل شود که با طریقت­های صوفیه ارتباط دارد، گرچه از آنها متمایز است. بنابراین، می­توان گفت که از نظرگاه نهادهای اجتماعی تعبیر تصوف آناتولی طریقت­های صوفیه و ولی­پرستی را دستچین می­کند. با این همه، چون کسی به همین موضوع از منظر تفاوت­گذاری فرهنگی نزدیک شود، تمایز دیگری، یعنی تمایز بین تصوف نخبگان درس­خوانده و تصوف توده­های بی­سواد، به چشم می­آید. در اینجا نکتۀ مهم این است که تمایز میان طریقت­های صوفیه و ولی­پرستی با تمایز میان تصوف درس­خواندگان و تصوف بی­سوادان مطابقت نمی­کند. در حالی که همواره در میان اعضای طریقت­های صوفیه عده­ای، ولو قلیل، بی­سوادند، ولی­پرستی در میان درس­خواندگان و توده­های بی­سواد به یکسان شایع بوده است. چون موضوع را از منظر تفاوت­گذاری و قشربندی اجتماعی و اقتصادی و سیاسی بنگریم، نظیر تفاوت­گذاری و قشربندی میان شهر و مناطق روستایی، یکجانشین و کوچ­نشین، کشاورز و پیشه­ور، حاکم و رعیت، مذکر و مؤنث، تمایزهای مشهود پرشماری بر تمایزهایی که تاکنون صورت گرفته می­توان افزود. گرچه این تمایزها گاهی با یکدیگر همپوشانی دارند، باید تأکید کرد که هرگز با هم کاملاً منطبق نیستند. بدین ترتیب، با درک اهمیت منظری که اتخاذ می­شود و با پرهیز از هرگونه دسته­بندی تفصیلی در اینجا، باید بگویم که من به موضوع با تمرکز نهادی نزدیک می­شوم و از تصوف آناتولی طریقت­های صوفیه و ولی­پرستی را اراده می­کنم.

در آغاز باید گفت که پرداختن به چنین موضوع گسترده­ای حتی از این منظر نسبتاً مضیق، یعنی از منظر سرچشمه­های طرایق صوفیه و ولی­پرستی، به غایت دشوار است. این پرسش که ”سرچشمه­های تصوف آناتولی کدام­اند؟“ دامنه­ای وسیع­تر از آن دارد که در ابتدا به نظر می­رسد. به روشنی، جست­وجوی پاسخی برای این پرسش را نمی­توان صرفاً به چند سده پس از نبرد منتسیکرت یا آناتولی محدود کرد. برای نمونه، این واقعیت را نمی­توان نادیده گرفت که چون بسیاری از سرزمین­های عربی نظیر سوریه، مصر و حجاز در سدۀ دهم هجری/ شانزدهم میلادی تحت حاکمیت عثمانی درآمدند، میراث صوفیانۀ غنی این سرزمین­ها به دیگ درهم­جوش تصوف آناتولی افزوده شد. همچنین، باید پرسید هنگامی که عثمانی­ها امپراتوری نوپایشان را تا جنوب شرقی اروپا گسترش می­دادند، اتفاقی که بسی زودتر از سدۀ هشتم هجری/ چهاردهم میلادی آغاز شده بود، سنت­های صوفیانۀ آناتولی چطور با فرهنگ­های بومی بالکان درآمیخت. پس، باید بکوشیم به پرسش از سرچشمه­ها چنان پاسخ دهیم که نسبت به ترکیب پیوسته در حال تغییر جمعیت آناتولی جانب عدالت را نگاه داشته باشیم.

نمی­خواهم در اینجا بار چنین طرح عظیمی را به دوش بگیرم. در عوض، نگاهم را صرفاً به آناتولی شرقی و جنوبی معطوف و تأثیر جنبش­های صوفیانه­ای را که از آسیای میانه، ایران و عراق نشئت گرفته­اند، نظیر طریقت­های یسوی، ملامتی، قلندری و وفایی بر پیدایش و بسط تصوف آناتولی ارزیابی خواهم کرد. تأثیر این جنبش­ها بر آناتولی سالیان سال محل بحث بوده است و در خصوص این موضوع، قلم­فرسایی بسیار شده است. در این مقاله خواهم کوشید تحقیقات مرتبط را ارزیابی و در پرتو برخی یافته­های تازه بازسنجی کنم.

در این مرحله، باید بپرسیم چرا پرسش از سرچشمه­ها در وهلۀ نخست ضرورت دارد. در تلاش برای فهم هر پدیدار فرهنگی معین، فایدۀ واکاوی ریشه­های این پدیدار چیست؟ مورخان فرهنگی و محققان مطالعات فرهنگی به این پرسش پاسخ­های بسیار متفاوت داده­اند. اگر پدیدارهای فرهنگی مانند میوه و سرچشمه­هایشان مانند بذرهای میوه باشند، آن­گاه [توان گفت] برخی مدعی­اند که بذر تبیین­کنندۀ میوه است؛ این افراد را تا حدی به شوخی می­توان منشأجویان تحویل­گرا نامید. در حالی که دیگران این اصل را پذیرفته­اند که میوه­ها را به بذرهایشان نمی­توان فروکاست و در عوض باید به جست­وجوی کارکردی میوه­ها برآمد و این افراد را می­توان وظیفه­گروان خواند. با تعمیمی موسّع، می­توان گفت که در نیمۀ دوم سدۀ بیستم وظیفه­گروی ترقی کرد، در حالی که جستجوی تحویل­گرایانۀ سرچشمه­ها، که در نیمۀ نخست سدۀ بیستم شایع بود، رو به افول رفت. تفوق وظیفه­گروی به سمت کاستن از ارزش جستجوی سرچشمه­ها رفته است، چنان که در زمینه­هایی پرسش از سرچشمه­ها تقریباً به کلی رها شده است. در پرتو این تحول، موجه است که بپرسیم آیا به راستی باید به کندوکاو ریشه­های تصوف آناتولی بپردازیم. با این همه، دلایل قاطعی داریم که به این پرسش پاسخ مثبت بدهیم.

حتی کسانی که جستجوی کارکردها را از جستجوی سرچشمه­ها مهم­تر می­دانند هم می­پذیرند که فهم کارکرد پدیدار فرهنگی بدون تجزیۀ این پدیدار به عناصر تشکیل­دهنده و شناسایی ریشه­های هر عنصر ناممکن است. برای نمونه، در تحقیق دربارۀ فرایند پیچیده­ای همچون مسلمان شدن ترکان، بررسی عقاید و مناسک پیشااسلامی ترکان ضرورت دارد. بنا به باور وظیفه­گروان، این بررسی ضروری است، نه از آن رو که اعتقادات و مناسک محل بحث در میان ترکان مسلمان بدون تغییر باقی مانده­اند -مع­هذا این دیدگاه دفاع­ناپذیر بسیار شایع است!- بلکه از آن رو که به گمان وظیفه­گروان فهم اسلام ترکی بدون داشتن فهم روشنی از چگونگی تغییر عقاید و اعمال ترکان و پذیرفتن معانی و کارکردهای جدید طی فرایند مسلمان شدن ناممکن است. کوتاه سخن، حتی اگر کسی کارکرد را بر سرچشمه مقدم بداند، این دو تفکیک­ناپذیر می­مانند.

از سوی دیگر، شایان ذکر است منشأجویان یکسره تسلیم وظیفه­گروان نشده­اند. به عکس، حتی می­توان گفت کسانی که به جستجوی سرچشمه­ها برآمدند، فارغ از تحویل­گرایی مبنایی­شان، رفته­رفته در میان مورخان فرهنگی در صدر مجلس نشستند. دلیل این امر آن است که علاقه به سرچشمه­ها به طبع به برجسته کردن بُعد تاریخی پدیدارهای فرهنگی می­انجامد، در حالی که وظیفه­گروی به سبب پافشاری بر تمرکز روی سرشت پویای پدیدارها در دو بُعد هم­زمان، با خطر ابهام در طرح ابعاد تاریخی مواجه می­شود. تحت این اوضاع و احوال، آشکار است که مورخان فرهنگی احتمالاً نتوانند جستجوی سرچشمه­ها را رها کنند.

 

دیدگاه­های رایج دربارۀ سرچشمه­های تصوف آناتولی در آسیای میانه، ایران و عراق

در مطالعۀ تاریخ تصوف در آناتولی، نخستین نامی که به ذهن می­آید محمد فؤاد کوپرولو است. همۀ پژوهشگرانی که مستقیماً به این موضوع می­پردازند یا غیرمستقیم اشاره­ای بدان می­کنند به تحقیقات کوپرولو متکی­اند. آثار مهم او از زمان انتشار تاکنون جایگاه خود را به عنوان مرجع اصلی در باب پرسش از سرچشمه­های ادبیات و نیز تصوف ترکی حفظ کرده­اند و حتی به گونه­ای از گزند نقد مصون مانده­اند. دیدگاه­هایی که کوپرولو در آثار دوران­سازش پروراند تا روزگار حاضر دست­نخورده مانده است و جز استثناهایی معدود، یعنی یکی دو محقق نظیر عبدالباقی گولپینارلی و احمد یاشار اوجاق، خود کوپرولو در آنها بازنگری می­کرده است. روشن است که در اینجا باید دیدگاه­های او را ارزیابی کنیم.

معروف است که کوپرولو نیمۀ نخست کتابش، ادبیات ترکی نخستین صوفیان (Türk Edebiyatinda Ilk Mutasavvifla)، را به احمد یسوی و نیمۀ دوم آن را به یونس امره اختصاص داد و مقصود نهایی­اش این بود که به قطع و یقین مشابهت بنیادین و در واقع درهم­تنیدگی محصول ادبی این دو صوفی را نشان دهد. در عمق این پژوهش گسترده، که در نگاه نخست ظاهراً جستاری در تاریخ ادبیات است، نظریه­های گران­سنگی دربارۀ تاریخ ترکی، عموماً، و مسلمان شدن ترکان، خصوصاً، نهفته است. در طرح کلی، کوپرولو متقاعد شده است که تاریخ ترکان شرقی و غربی را باید به منزلۀ یک کل مطالعه کرد و بالاخص اینکه در فرایند مسلمان شدن، تجربه­های ترکانی که اسلام را در فاصلۀ سدۀ پنجم تا هفتم هجری/ یازدهم تا سیزدهم میلادی به خراسان و ماوراءالنهر آوردند، برای همۀ ترکان متأخر، اما خاصه برای ترکان غربی، اساسی و سازنده به نظر می­رسید. با توجه به این نکته، به نظر می­رسد که گویی مسلمان شدن آناتولی به دنبال روندی انجام گرفت که پیش­تر در آسیای میانه و بالاخص در خراسان تحقق یافته بود. بگذارید این مسیر را با جزییات بیشتری بررسی کنیم.

کوپرولو که هرگز اهمیت اختلاف­های اجتماعی را در مطالعاتش از نظر دور نداشت، کار خود را با این واقعیت آغاز کرد که اکثریت عظیمی از ترکان کوچ­نشین بودند و اظهار کرد که فرایند مسلمان شدن قبایل و طوایف ترک مشخصات ویژه­ای داشته است. یکی از این خصایص مهم از دیدگاه او این واقعیت بود که اسلام عامیانۀ ترکی تحت تأثیر تصوف شکل گرفت. او مدعی بود که ترکان تا حد زیادی اسلام را از طریق کوشش­های باباها یا آتاهای صوفی وارد کردند که به شمن­های ترک دوران پیشااسلامی بسیار شبیه بودند. این شمن­های پیشین که با اسلام صرفاً آشنایی سطحی داشتند، بعدها در برابر توده­های کوچ­نشین در کسوتی اسلامی ظاهر شدند و با عرضه کردن اسلامی ساده و صوفیانه، که به سهولت برای آنها دریافتنی بود، به مسلمان کردن ایشان نایل آمدند. به طبع، کوپرولو می­پذیرفت که در میان این باباها، که هنوز عقاید و اعمال شمنی کهن خود را رها نکرده بودند، صوفیان نابی هم بودند که از چشمه­های جوشندۀ تصوف سیراب می­شدند. در میان ایشان، احمد یسوی و یونس امره سرآمد بودند. ایشان با گذراندن عقاید صوفیانه از صافی زبان ترکی پیش­آهنگان ادبیات عامیانۀ ترکی بودند. از این رو، اهمیت احمد یسوی در تاریخ ترک را تا نقش سازندۀ او در مسلمان شدن ترکان می­توان پی گرفت. کوپرولو می­دانست که دیدگاه­های عرفانی احمد یسوی و یونس امره دقیقاً یکسان نبود. با وجود این، بیشتر به چیزی علاقه­مند بود که روش بیان دیدگاه­های صوفیانه ”به سبکی ساده و ملی“ می­دانست، یعنی به زبانی که برای مردم عادی به سادگی دریافتنی باشد.[2]

پیوندی که کوپرولو میان یسوی و یونس امره برقرار می­کند، هنگامی که با دیدگاه­های او دربارۀ ماهیت کل­نگرانۀ سراسر تاریخ ترک همراه می­شود، می­بایست او را به تحقیق دربارۀ پیوندهای هرچه نزدیک­تر میان ترکان شرقی و غربی رهنمون شده باشد، چراکه در مقالۀ سیاه­مشق­گونه­اش، “Anadolu’da Islamiyet”، که چهار سال پس از کتاب ادبیات ترکی نخستین صوفیان منتشر کرد، برای نقش ویژۀ درویشان مهاجر از خراسان و ماوراءالنهر در اشاعۀ اسلام در آناتولی اهمیت ویژه­ای قایل شد. جنبشی که بی­درنگ در این زمینه به ذهن می­رسید البته جنبش ملامتیه بود. کوپرولو در تحقیق خود دربارۀ لفظ اولیای خراسان، که به کرّات در منابع تاریخی آمده است، مشاهده کرد که این تبیین را نباید ”به منزلۀ درویشان خراسان، بلکه به منزلۀ صوفیانی با طبع و خوی ملامتی“ فهمید. او همچنین بر آن بود که گرچه صوفیانی از همه نوع از نخستین ایام حکمرانی سلجوقیان به آناتولی مهاجرت کردند، از میان آنها قلندریه و حیدریه که در جنبش ملامتیه ریشه داشتند، از همه مهم­تر بودند. به طبع، او درویشان یسوی را نیز به این دسته­بندی افزود.[3]

در اینجا باید به روشی توجه کنیم که کوپرولو با آن میان جنبش­های ملامتی و قلندری پیوند برقرار کرد. از منظر او، ملامتیه جریان صوفیانۀ نخبه­گرایانه­ای بود که در ایران با ابوسعید ابوالخیر در جایگاه نمایندۀ اصلی­اش سریان داشت، در حالی که قلندریه و حیدریه نسخه­هایی عامیانه از جنبش ملامتیه بودند که باباهای ترکمان رقیق و ساده­اش کرده بودند. در طول این فرایند ساده­سازی، شیعه و باطنیه نیز به این آمیزه رخنه کرده بودند و بدین ترتیب، این فرایند به پدیدار شدن اسلام عامیانۀ ترکی انجامید که قرار بود بعدتر در آناتولی آفتابی شود. اگر منصفانه بنگریم، کوپرولو در پژوهش­هایش در خصوص مسلمان شدن آسیای صغیر، تمرکزش را صرفاً بر ظهور اسلام ”عامیانه“ محدود نساخت، بلکه به تکوین اسلام در میان شهرنشینان باسواد نیز پرداخت. با وجود این، خطا نخواهد بود اگر بگوییم کوپرولو به پیوند هویت اسلامی و ترکی علاقه­ای خاص داشت و در نتیجه، برای اسلام عامیانه اهمیت بسیاری قایل بود. بدین سان، او نظریۀ اصلی در باب سرچشمه­ها و بسط تصوف در آناتولی را سر و سامان داده بود.

در اینجا مجال ندارم که برای این نظریه مستنداتی فراهم کنم، نظریه­ای که پیچیده­تر از آن است که در نگاه نخست به نظر می­رسد. کوپرولو عملاً در همۀ آثار بعدی­اش به این موضوع پرداخت و در این تردیدی به خود راه نداد که در دیدگاه­هایش به­طور کلی یا جزیی تجدید نظر کند. نظرگیرترین بازنگری به تصویر احمد یسوی تعلق داشت. در حالی که او نخست یسوی را صوفی­ای سنّی می­انگاشت، بعداً تا حد یک بابای ترکمان تنزلش داد.[4] این تجدید نظر بنیادین را بی­تردید باید تفوق آن چارچوب نظری دانست که کوپرولو بر مبنای اطلاعاتی که در منابع مرتبط باقی مانده است برای تبیین مسلمان شدن ترک­ها شرح و بسط داده بود.

تا چندی پیش، محققان متأخر در چارچوب نظری کوپرولو تغییری ایجاد نکردند. عبدالباقی گولپینارلی، از شاگردان کوپرولو که تقریباً در باب هر موضوعی که استادش بدان پرداخته بود پژوهشی تازه کرده است، گاهی از دیدگاه کوپرولو فاصله گرفت، گرچه چشم­انداز جدیدی در باب مسلمان شدن ترکان و نقش تصوف در این فرایند مطرح نکرد. در اینجا شایان ذکر است که گرچه گولپینارلی خود بر این نکته تأکید نکرد، نخستین کسی بود که در قضیۀ تصوف آناتولی به اهمیت سلسلۀ وفایی اشاره کرد، سلسله­ای که از صوفی عراقی ابوالوفاء تاج­العارفین نشئت می­گیرد.[5] معروف است که ایرنه ملیکوف، متخصص چیره­دست موضوع در بیرون از مرزهای ترکیه، دیدگاه­های کوپرولو را با تمام وجود پذیرفت و در پژوهش­هایش برای پالایش این دیدگاه­ها کمر همت بست.[6] یگانه محققی که دربارۀ این دیدگاه­ها بازنگری ارزشمندی کرد، احمد یاشار اوجاق بود، گرچه او نیز از همان زاویه به موضوع روی کرده است.

اوجاق به طرزی چشمگیر هم نظریۀ کوپرولو را بسط داد و هم در آن بازنگری کرد. این محقق پُرشور و پُرکار با قبول دیدگاه­های کوپرولو دربارۀ احمد یسوی و یسویه، با فراهم آوردن شواهد تازه توضیحات کوپرولو دربارۀ جنبش­های ملامتی، قلندری و حیدری را مدلل کرد. با وجود این، در موضوع تمایلات شیعی و باطنی باباهای ترکمان راهش را از کوپرولو جدا ساخت. به باور وی، این تمایلات تحولاتی نسبتاً تازه بود که تازه پس از میانۀ سدۀ نهم هجری/ پانزدهم میلادی، خاصه در پی تبلیغات صفویه، آشکار شدند. وانگهی، اوجاق در مسئلۀ تکوین دین فراگیر ترک­ها به تأثیر دین­ها و جنبش­های دینی غیراسلامی نظیر آیین بودا، آیین مانی و فرقه­های پولیسیان و بوغومیلیه بیشتر از کوپرولو توجه کرده است.[7]

من نیز همچون اوجاق راهم را از کوپرولو و دنباله­روانش جدا می­کنم. با این کار، همچنین در برخی موضوعات راهم را از اوجاق نیز سوا می­کنم، گرچه چنین به نظر می­رسد که دربارۀ بسیاری موضوعات دیگر اشتراک نظر داریم. وقت آن است که شیوه­های تازه­ای در تلاش برای فهم بسط و توسعۀ تصوف در آناتولی تبیین کنیم.

 

سنت یسوی

بگذارید با مرور یافته­های جدید دربارۀ احمد یسوی آغاز کنیم، یافته­هایی که بر کتاب در دست انتشار دوین دی­ویزه مبتنی است.[8]

منابع

کوپرولو در کتاب خود نخستین صوفیان، که در اغلب پژوهش­ها دربارۀ احمد یسوی همچنان مرجع اصلی است، تا حد زیادی بنای کار خود را بر جواهر الابرار من انوار البحار نوشتۀ احمدبن محمود حزینی قرار می­دهد؛ این اثر در سدۀ دهم هجری/شانزدهم میلادی در آناتولی تألیف و به سلطان مراد سوم تقدیم شده است.[9] اما امروزه در مقایسه با منابعی که در اختیار کوپرولو بود، خاصه در سنت­های مکتوب صوفیه در آسیای میانه، به منابع بسیار بیشتری دسترسی داریم. اینک به برخی نمونه­ها اشاره می­کنم:

  • برخی اقوال احمد یسوی، به نقل از یکی از شاگردانش به نام صوفی محمد دانشمند. این اقوال به فارسی­اند، نه به ترکی.[10]
  • اثر دیگری منسوب به صوفی محمد دانشمند این بار به ترکی چغتایی، با عنوان مرآت الکتب.[11]
  • رسالۀ کوتاۀ منسوب به حسام­الدین حسین­بن علی سیجناکی (احتمالاً درگذشته بعد از 711ق/ 1311م)، فقیه سرشناس حنفی سده­های هفتم و هشتم هجری/سیزدهم و چهاردهم میلادی.[12]
  • اثر بلندی به چغتایی در دو ویراست متفاوت که یکی از آنها عنوان حدیقه العارفین را بر خود دارد، تألیف اسحاق خواجه، پسر شیخِ یسوی، اسماعیل عطا. این رساله که در میانۀ سدۀ هشتم هجری/چهاردهم میلادی نوشته شده است، قدیم­ترین میراث به­جاماندۀ یسویه است.[13]
  • افزون بر منابع نقشبندی مهم سدۀ نهم هجری/پانزدهم میلادی (انیس التائبین، رسالۀ بهائیه، نفحات الانس، فصل الخطاب، امیر قلل مناقبی/مقاماتی) مناقب نورالدین بصیر، شیخِ سمرقندی سهروردیه. این منبع به ویژه اهمیت دارد، زیرا هم از حلقات نقشبندیه و هم از حلقات یسویه مستقل است.[14]
  • همچنان از سدۀ پانزدهم، رساله­ای فارسی دربارۀ سلسله النسب اولیا به قلم صوفی سرشناس سیدمحمد نوربخش (م. 869ق/1464م).[15]
  • افزون بر این منبع نقشبندی، یعنی رشحات عین الحیات، یکی از منابع اصلی که کوپرولو در پژوهش در باب سنت یسوی از آن بهره برد، ترجمۀ چغتایی علیشیر نوایی (م. 906ق/1501م) از نفحات تحت عنوان نسائم المحبه من صمائم الفتوه.[16]
  • تعلیم الذاکرین ایوب­بن محمود شادمانی نوشته به سال 947ق/1541م در دفاع از ذکر آوازی یسویه.[17]
  • تذکرۀ فارسی دربارۀ شعرا با عنوان مذکر احباب که تألیف آن به قلم خواجه حسن نثاری به سال 974ق/1566م انجام یافته است.[18]
  • مناقب­نامه­ای با عنوان اذکار الازکیاء نوشتۀ میرسیدمحمد انجام یافته در سال 992ق/1584م.[19]
  • اثری منظوم به چغتایی با عنوان حجه الابرار نوشته­شده در استانبول به قلم مؤلف یسوی، حزینی، صاحب جواهر الابرار دربارۀ شیخش سیدمنصور.[20]
  • مناقب الاخیار اثری فارسی که محمدقاسم رضوان در 1036ق/1607م دربارۀ پدرش جمال­الدین خواجه دیوان سیدعطای خوارزمی (م. 1016ق/1607م) نوشته است.[21]
  • سرانجام شاید مهم­ترین مناقب­نامۀ یسوی لمحات من نفحات القدس به فارسی، نوشته­شده در سال 1035ق/1626م به قلم شیخ سرشناس یسوی محمد العالم الصدیقی العلوی که در آسیای میانه با نام عالم شیخ عزیزان مشهورتر است.[22]

اگرچه می­توان دیگر منابعی را که دی­ویزه در پژوهشش استفاده کرده است به این فهرست اضافه کرد، به این فهرست کتابی نخواهم افزود، چرا که در اینجا هدفم از فراهم آوردن فهرست صرفاً این بود که نشان دهم بازدید دیدگاه­های کوپرولو در پرتو اطلاعات منابع تازه­یاب ضروری است. اکنون، اجازه دهید نتایجی را مرور کنیم که دی­ویزه بر اساس ارزیابی دقیق خود از این منابع، که پیش­تر ناشناخته یا بی­استفاده مانده بودند، اخذ کرده است.

 

زندگی و شخصیت احمد یسوی

تاکنون عموماً چنین پنداشته شده است که یسوی زادۀ سیرم/اسفیجاب است و بیشتر عمر خود را در یسی گذرانده و در همین شهر در سال 562ق/ 1166- 1167م از دنیا رفته است. با این همه، در پرتو اطلاعات تازه­ای که در دست داریم آشکار می­شود که دربارۀ زادگاه یا زمان مرگش نمی­توان به قطعیت رسید، گرچه ظاهراً آشکار است که عمر خود را در منطقۀ سیر دریا (middle-Jaxartes) گذراند. دی­ویزه با نادیده گرفتن این جزییات دقیق با اطمینان اظهار می­کند که سال 562ق/ 1166- 1167م، که حداقل از حدود میانۀ سدۀ دهم هجری/شانزدهم میلادی به عنوان سال وفات وی آمده است، در واقع حدود ربع قرن قبل از وفات اوست و یسوی به اغلب احتمال در ربع نخست سدۀ هفتم هجری/سیزدهم میلادی از دنیا رفته است.[23] تقریباً مرتبط با این نکته، نکتۀ دیگری در کار است که بر مبنای مجموعه شواهدی یکسره مجزا آشکار می­شود؛ روایتی که یسوی را سومین شاگرد محقق و صوفی سرشناس یوسف همدانی (م. 535ق/1140م) درست پیش از شاگرد چهارم همدانی یعنی عبدالخالق غِجدُوانی معرفی می­کند -شخصیتی که در سلسلۀ نقشبندی جایگاه ویژه­ای دارد- و احتمالاً نمی­تواند درست باشد. نکتۀ جالب توجه اینکه نباید این گزارش را کنار بگذاریم که یسوی شیخی داشته است به نام ابویعقوب یوسف همدانی تا به این نتیجه برسیم، زیرا بینه­ای قوی وجود دارد که شیخِ یسوی به احتمال قوی نه عالم و صوفی سرشناس شافعی، یوسف همدانی، بلکه احتمالاً کسی به نام یوسف سکاکی بوده که فقیهی حنفی و مشهور با کنیۀ ابویعقوب بود یا حتی شاید عالمی دیگر با همین نام بوده است.[24] وانگهی، آشکار می­شود که یسوی با مشایخ صوفی بزرگ روزگارش در آسیای میانه و خراسان، از جمله با ابونجیب سهروردی معروف (م. 563ق/1168م) و برادرزاده­اش عمر سهروردی (م. 632ق/1234م) روابط نزدیکی داشته است.

دی ویزه در پرتو این اطلاعات تازه این طرح محتمل را بسط می­دهد: احمد یسوی با سفر از زادگاهش در ترکستان به ماوراءالنهر و خراسان، و شاید همچنین به بغداد، با کسی با نام یوسف همدانی -گرچه این فرد همان عالم سرشناس با همین نام نبود که در 535ق/1140م درگذشت- و همچنین با دو سهروردی و حتی با نجم­الدین کبری (م. 618ق/1221م) در بغداد پیوندهایی برقرار کرد و سپس به موطن بازگشت تا رباط خود را بنا کند. تأکید بر این نکته حایز اهمیت است که در این تصویر که دی­ویزه از یسوی ترسیم می­کند، یسوی هیچ خصیصه­ای ندارد که او را از خصایص دیگر مشایخ صوفی سنّی نامبرده کاملاً متمایز کند. ممکن نیست که ذکر آوازی را، که خصیصۀ ثابت طریقت صوفیانۀ یسوی شناخته می­شود، عملی بیرون از حدود تصوف قابل احترام در میان حلقات سنّی باسواد به شمار آورد. به علاوه، شاهد روشنی در کار نیست که نشان دهد روی سخن یسوی در خطابه­های صوفیانه­اش با ترک­زبانان بی­سواد بوده باشد یا اینکه حکمت­های ترکی فراوانی با این هدف فراهم آورده باشد. ممکن است و حتی احتمال قوی در کار است که یسوی بر مبنای قومیت ترکی­اش پیروان ترک را به خود جذب کرده باشد، اما نشانه­ای در دست نیست که سر آن داشته است که ترکان را مسلمان کند. وانگهی، دیوان حکمت مشهور کار یسوی نیست. همچنین، نمی­توان فرض کرد که حکمت­های موجود در این دیوان مستقیماً دیدگاه­های خود یسوی را منعکس می­کنند.[25]

 

گرچه این اطلاعات تازه دربارۀ حیات احمد یسوی مسیر برخی بازنگری­های مهم را دربارۀ جایگاه طریقت یسوی در تاریخ ترکان روشن می­کند، این وظیفه باید به بعد از انتشار پژوهش دی­ویزه موکول شود. در اینجا، به برخی ملاحظات دربارۀ طریقت یسوی و تاریخ آناتولی بسنده می­کنم.

 

احمد یسوی و آناتولی

اطلاعات تازه­ای که پیش­تر آمد، بر نظریۀ کوپرولو که خلاصه­ای از آن را هم آوردم سایۀ تردید می­افکند. بر این اساس، آشکار می­شود که خلاف آنچه کوپرولو هنگام نگارش مقالۀ ”احمد یسوی“ برای نسخۀ ترکی دانشنامۀ اسلام تصور می­کرد، احمد یسوی نه بابای ترکمان بود و نه با تصوف سنّی ”رسمی“ بیگانه. همچنین وی شخصیتی ”بدعت­گذار“ نبود؛ لفظی که احمد یاشار اوجاق در این موضوع به پیروی از نظر کوپرولو به کار می­برد. درست به عکس، دیدگاه­های نخستین کوپرولو دربارۀ یسوی در کتابش، نخستین صوفیان، به حقیقت نزدیک­ترند. شاید مهم­تر اینکه دیگر آشکار است که نمی­توانیم برداشت ساده­انگارانۀ کوپرولو را قبول کنیم که یسوی خود را مأمور اشاعۀ اسلام در میان ترکان بی­سواد و درس­نخوانده کرده بود. نظریۀ کوپرولو ابعاد دیگری هم دارد که تصدیقشان دشوار است. برای نمونه، خلاف تأکیدات او، اما کاملاً همسو با دیدگاه­های اوجاق که دربارۀ این موضوع کاملاً بر حق بود، در یسوی نه هیچ نشانی از تشیع یا باطنی­گری هست نه هیچ نشانه­ای مبنی بر اینکه دیدگاه­هایی ملامتی اختیار کرده باشد.[26] اما پیش از بررسی جنبش ملامتیه اجازه دهید بخش دیگری از نظریۀ کوپرولو را بررسی کنیم که برای موضوع بحث ما اهمیتی حیاتی دارد: این مدعا که بسیاری از درویشان یسوی طی فتوحات مغول به آناتولی مهاجرت کرده­اند.

آیا به واقع صحیح است که بسیاری از درویشان یسوی در طول سدۀ هفتم هجری/سیزدهم میلادی به آناتولی راه یافتند؟ خلاف نظر کوپرولو و پیروان دیدگاه او، مایلم به روشنی بگویم که با یک استثنای احتمالی (یعنی حاجی بکتاش) هیچ بینۀ محکمی نمی­توانم بیابم که حتی شمار اندکی از درویشان یسوی از آسیای میانه به آناتولی آمده باشند. با این همه، به منظور ارزیابی دقیق این موضوع، جستجوی سرشت روابط احمد یسوی با حاجی بکتاش و قطب­الدین حیدر، که در آناتولی شاگرد داشتند، ضروری است. آیا حاجی بکتاش و قطب­الدین حیدر شاگردان یسوی بودند؟ آیا طریقت حیدری انشعابی از طریقت یسوی بود؟

چنان که مشهور است، روشن­ترین رابط میان احمد یسوی و آناتولی شخص حاجی بکتاش است. در واقع، اطلاعاتی دربارۀ یسوی که در ولایت­نامه، با ماهیتی مناقب­نامه­ای، موجود است، جزو نخستین اطلاعاتی است که در میان همۀ منابع دربارۀ او در دسترس است. بخشی از این اطلاعات که مطابق گزارش تاریخی دربارۀ یسوی­اند در منابع آسیای میانه به جای مانده و بدین ترتیب، چه بسا قابل اعتمادتر به نظر برسند؛ این اطلاعات از این قرارند: احمد یسوی ساکن یسی بود. عده­ای بر آن بوده­اند که 99 هزار مرید و همچنین با قطب­الدین حیدر ارتباط خاصی داشته است؛ بر این باور بوده­اند که از احفاد محمدبن حنفیه است؛ می­پنداشته­اند که چندین نشانه از علی (بیرق سبز، تاج، ردا، چراغ، پلاس و سجاده) به ارث برده است؛ دشمنانی داشته است و داستانی دربارۀ کشته شدن ورزاوی به دست این دشمنان هست.[27] این مؤلفه­های میراث زندگی­نامه­ای یسوی را باید در پرتو ملاحظات زیر تفسیر کرد:

  • کاملاً ممکن است و حتی احتمال قوی در کار است که حاجی بکتاش (م. 669ق/1270- 1271م) که در سدۀ هفتم هجری/سیزدهم میلادی به آناتولی آمد، با احمد یسوی در تماس مستقیم بوده باشد. خاصه از آن رو که یسوی حوالی ابتدای همان قرن از دنیا رفت و نه در سال 562ق/1166-1167م.
  • همچنین، کاملاً ممکن است و حتی احتمال قوی در کار است که قطب­الدین حیدر (م. 617ق/1220م) پیر دراویش حیدری، که از اوایل سدۀ هفتم هجری/سیزدهم میلادی در بسیاری از مناطق قلمروی اسلام پراکنده شدند، هم با حاجی بکتاش و هم با احمد یسوی در ارتباط بوده باشد.

بنابراین معقول است بگوییم ولایت­نامه از اطلاعاتی محافظت می­کند که شواهد موجود در منابع آسیای میانه مؤید آن است. وانگهی، هم حاجی بکتاش و هم قطب­الدین حیدر کاملاً ممکن است شاگردان احمد یسوی بوده باشند. پس آیا باید نتیجه بگیریم که هردو درویش یسوی بوده­اند؟

از نظر من، برای آنکه رابطۀ میان هر دو تن از این سه شخصیت را به چشم پیوند شیخ و شاگردی ببینیم اطلاعات کافی در اختیار نداریم. گرچه اطلاعاتی که دربارۀ زندگی قطب­الدین حیدر داریم اساسی­تر و قابل اعتمادتر از آن چیزی است که دربارۀ یسوی می­دانیم، منابع نخستین دربارۀ قطب­الدین در خصوص تبارشناسی معنوی او ساکت­اند. [28]در حالی که در اثری متعلق به میانۀ سدۀ هشتم هجری/چهاردهم میلادی، وی شاگرد لقمان پرنده دانسته می­شود، هر سه منبعی که او را شاگرد یسوی می­شناسند بسیار متأخرند و به پایان سدۀ نهم هجری/پانزدهم میلادی تعلق دارند. ولایت­نامه لقمان پرنده را شاگرد احمد یسوی معرفی می­کند، اما یگانه اثری است که چنین می­کند و اطلاعات موجود در دیگر منابع دربارۀ لقمان این مدعای ولایت­نامه را بی­پایه نشان می­دهند.[29] افزون بر این، در آنچه ما دربارۀ زندگی این شیخ به غایت زاهد می­دانیم هیچ چیزی نشان نمی­دهد که از اسوۀ احمد یسوی تبعیت می­کرده است. درست به عکس، شکل­گیری گروهی از پیروان به گردش، که تا چندین سده بعد از وی باقی ماند، و همچنین نام­گذاری شهری به اقتفای نام او (تربت حیدریۀ امروز) گواه بر استقلال اوست. از سوی دیگر، یقیناً ممکن نیست ادعا کنیم قطب­الدین به هیچ روی از یسوی تأثیر نپذیرفته است.

دربارۀ حاجی بکتاش یگانه اثری که احتمالاً بتوان بر اساس آن بکتاش را شاگرد یسوی معرفی کرد، ولایت­نامه است.[30] با این همه، رابطۀ میان احمد یسوی و حاجی بکتاش در ولایت­نامه پیچیده است و گه­گاه می­توان این رابطه را به جای رابطۀ سرسپردگی، رابطه­ای توأم با رقابت دید. با وجود این، خاصه در پرتو اطلاعات تازه­ای که اکنون دربارۀ یسوی در اختیار ماست، بی­نهایت دشوار بتوان تصور کرد که حاجی بکتاش و احمد یسوی با یکدیگر در ارتباط مستقیم نبوده­اند؛ فارغ از اینکه ماهیت راستین این ارتباط چه بوده باشد. بدون مفروض گرفتن چنین ارتباطی، توضیح این واقعیت ناممکن است که در ولایت­نامه چنان پایه­ای از ستایش و حرمت نثار یسوی شد؛ ستایش و حرمتی که هیچ کس دیگری از آن بهره نبرد. وانگهی، میان فخرنامه منسوب به احمد یسوی و مقالات منسوب به حاجی بکتاش هم­پوشانی مهمی است، گرچه نمی­توانیم دربارۀ صحت انتساب هیچ کدام از دو اثر یقین کنیم.[31] در این زمینه، اوجاق مدعی است که حاجی بکتاش درویشی حیدری بود و مایه­های یسوی به واسطۀ این ارتباط با حیدریه به ولایت­نامه راه یافت.[32] در پرتو شناخت ما از رابطۀ میان احمد یسوی و قطب­الدین حیدر، که پیش­تر خلاصه­ای از آن ارائه شد، پذیرش این مدعا دشوار است. همچنین، این واقعیت که احمد یسوی در ولایت­نامه در قیاس با قطب­الدین حیدر شخصیتی بسیار مهم­تر به تصویر کشیده شده و اینکه در هیچ کجای ولایت­نامه به صراحت نیامده است که حاجی بکتاش شاگرد قطب­الدین بوده است، مانعی بر سر راه این دیدگاه­اند. افزون بر این، هیچ بینه­ای نداریم که قطب­الدین سرسپردۀ احمد یسوی بوده است.

همچنین، این دیدگاه با بحث مناسبت دارد که حاجی بکتاش شاگرد باباالیاس بوده، کسی که نامش با خیزش بابایی گره خورده است. بر اساس این دیدگاه، حاجی بکتاش یسوی نبود، بلکه وفایی بود یا گرچه پیش­تر یسوی یا حیدری بود، به سلک وفاییان درآمد.[33] لختی به سلسلۀ وفایی خواهم پرداخت، اما نخست اشاره کنم که پیوند حاجی بکتاش با وفائیه به هیچ­وجه یقینی نیست. شاید قوی­ترین بینه برای چنین پیوندی آن است که افلاکی (م. 761ق/1360م) مؤلف مناقب العارفین، در جایی به حاجی بکتاش با عنوان ”شاگرد خاص“ بابارسول اشاره می­کند.[34] اما افلاکی، که در اثرش دیگر هرگز از بابارسول یاد نمی­کند، به هیچ روی با ترکمانان همدل نبود و نسبت به حاجی بکتاش رویکردی به شدت خصمانه داشت. از این رو، حتی اگر می­خواستیم این ادعای اوجاق در کتاب خیزش بابایی را بپذیریم که بابارسول و باباالیاس یک تن بوده­اند، برای اعتماد به افلاکی دربارۀ حاجی بکتاش دلایل اندکی در دست داریم.[35] طرفه اینکه عاشیق پاشازاده و الوان چلبی، مؤلفان دو منبع نخستین دیگر دربارۀ موضوع، با آنکه خود از احفاد باباالیاس بوده­اند، حاجی بکتاش را شاگرد باباالیاس معرفی نمی­کنند.[36] در پرتو همۀ این اطلاعات، نمی­توان نتیجه گرفت که حاجی بکتاش شاگرد باباالیاس بوده و در عین حال به طرزی مرموز از مشارکت در طغیانی که ”شیخش“ صحنه­گردانی کرده بود سر باز زده باشد. در عوض، بهترین راه آن است که حاجی بکتاش را صوفی­ای بدانیم که با علقۀ یسوی نیرومندی از ترکستان به آناتولی آمد، اما در آنجا بر آن شد که مسیر مستقلی در پیش بگیرد-بسیار شبیه کاری که قطب­الدین حیدر در خراسان کرد- و در سرزمینی که رحل اقامت در آن افکنده بود، اثری ماندگار به یادگار بگذارد.

کوتاه سخن، آشکار می­شود که نه حاجی بکتاش و نه قطب­الدین حیدر را نمی­توان درویشانی یسوی­ معرفی کرد که به تبلیغ طریقت یسوی متعهد باشند. از این گذشته، سلسلۀ یسوی، درست همانند سلسلۀ بکتاشی، دیرزمانی پس از مرگ پیشوای نام­بخشش شکل گرفت و در طول سده­های هفتم تا نهم هجری/سیزدهم تا پانزدهم میلادی نمی­توان از سلسلۀ یسوی به همان معنایی سخن گفت که از حضور نهادینۀ یسویه در طول سه سدۀ بعد از آن می­توان سخن به میان آورد. آنچه پس از احمد یسوی در دو یا سه سدۀ نخست پس از مرگ وی ادامه یافت میراث صوفیانۀ او بود (ذکر آوازی، گزارش­های گوناگون از کرامات او، شاید همچنین تعلیمات او که چه بسا در فخرنامه و برخی حکمت­ها به ترکی منعکس شده باشد) و همچنین شهرتش در میان ترک­زبانان چونان شخصیت اسلامی برجسته­ای که از نسل پیامبر بوده است. برای ما کاملاً طبیعی است چنین بینگاریم که حاجی بکتاش و قطب­الدین حیدر، که هویت­های صوفیانۀ خویش را در همان حلقاتی بسط دادند که احمد یسوی بسط داده بود، احتمالاً از او تأثیر پذیرفته­اند. با وجود این، دلیلی نداریم که سیمای صوفیانۀ این دو شخصیت قدرتمند را در قالب هویتی یسوی ترسیم کنیم که در آن هنگام، در بهترین حالت، به شکلی گنگ و مغشوش موجود بوده است.

با کنار گذاشتن حاجی بکتاش، قطب­الدین حیدر و پیروانشان آیا می­توان از تأثیر یسویه بر تصوف آناتولی سخن به میان آورد؟ آیا هیچ­یک از دراویش یسوی در طول سدۀ سیزدهم میلادی از طریق ایران به آناتولی نیامده بودند؟ بر اساس شواهد موجود، پاسخ به هر دو سوال باید منفی باشد. به عبارت ساده­تر، این مدعا که شمار زیادی از دراویش یسوی در سدۀ سیزدهم به آناتولی مهاجرت کردند بی­پایه است و دیگر وقت آن است که از این اسطوره که از کوپرولو نشئت گرفته است صرف نظر کنیم. ممکن است و حتی احتمال قوی در کار است که برخی مشایخ، همچون حاجی بکتاش، که با احمد یسوی در ارتباط مستقیم بودند، در آناتولی زندگانی را به پایان رسانده باشند، اما دشوار بتوان این را بدان معنا گرفت که طریقت یسوی بدین ترتیب به آناتولی وارد شد یا اینکه تصوف در آناتولی تحت تأثیر این طریقت بسط و گسترش یافت.[37]

 

جنبش­های ملامتی و قلندری

در تلخیص نظریۀ کوپرولو فرصت یافته­ایم که دیدگاه­هایش را دربارۀ جنبش ملامتی و اهمیتی که برای آن قایل است توصیف کنیم و همچنین یادآوری کرده­ایم که به تازگی احمد یاشار اوجاق به شرح و تفصیل این دیدگاه­ها پرداخته است. اوجاق مدعی است که تاریخ تصوف را همزیستی دو جریان مهم وصف می­کند، یعنی جریان عراق مبتنی بر زهد و جریان خراسان مبتنی بر وجد و عشق الهی در مرکز آن. او همچنین مدعی است که تصوف آناتولی همچون آمیزه­ای از هر دو جریان بسط یافته است.[38] گرچه این طرح توسعۀ دوبخشی برای تاریخ تصوف را دشوار می­توان پذیرفت، شکی نیست که رویکرد اوجاق به تاریخ تصوف آناتولی متعادل و سنجیده است. به سبب گستردگی موضوع، در اینجا خود را به بحث از جریان­های ملامتی و قلندری محدود خواهم کرد.

هم کوپرولو و هم اوجاق لفظ ملامتی را به مثابه نام جریان ”خراسانی“ به کار می­برند. از نظر کوپرولو، پدیدار ملامتی هم در صورت­های ”عالی“ و هم در صورت­های عامیانه موجود بوده است و قلندریه، حیدریه و یسویه را ملامتیۀ عامیانه می­داند. اوجاق خود لفظ­های ملامتی و قلندری را عملاً به صورت مترادف به کار می­برد و میان قلندریۀ ”نخبه“ و ”عامی“ تمایز قایل می­شود.[39] آیا موجه است لفظ­های ملامتی و قلندری به نحوی به کار گرفته شوند که گویی چنان کاربرد موسعی داشته­اند؟

پس از کوپرولو، شماری از آثار بسیار مهم دربارۀ ملامتیه انتشار یافته­اند که امکان می­دهند به نتایج تازه­ای دست یابیم.[40] اکنون به نظر می­رسد که جنبش ملامتی نخست در نیشابور در طول ربع آخر سدۀ سوم هجری/نهم میلادی به منزلۀ واکنشی به حرکت به شدت زاهدانۀ کرّامیّه پدیدار شد؛ کرّامیّه خود در همان منطقه ایجاد شده و اشاعه یافته بود. ملامتیه تحت رهبری ابوعثمان حیری (م. 298ق/910م) چهره­ای متمایز یافت اما خیلی زود با تصوف آمیخت؛ تصوفی که نرم­نرمک اما به یقین در خراسان پا می­گرفت، گرچه واجد ریشه­هایی یکسره مجزا در عراق بود. در پایان سدۀ چهارم هجری/دهم میلادی، ملامتیه دیگر حرکتی مجزا موجود نبودند و به جریانی در دل تصوف بدل شدند. اگر در پرتو این ملاحظات بنگریم، آشکارا ملامتیه را نمی­توان با صوفیان خراسان یکی گرفت یا ایشان را جریان خراسانی دید که با خصیصۀ عشق اهل سکر مشخص می­شود. اگر می­خواستیم تعبیر ”تصوف خراسان“ را به کار ببریم، صرفاً می­توانستیم بگوییم که پدیده­ای است ترکیبی که نتیجۀ اشاعۀ تصوف عراق­بنیاد به خراسان و آمیزش متعاقب آن با چندین جنبش متفاوت، از جمله ملامتیۀ نیرومند، پدیدار شده است که در این منطقه حول فهم متفاوتی از معنای زهدورزی و ایمان شکل گرفته بود. اما ملامتی خواندن این پدیدار ترکیبی گمراه­کننده خواهد بود، زیرا مؤلفۀ غالب در این پدیدار تصوف است. وانگهی، این باور نیز به همان اندازه گمراه­کننده است که به دنبال اشاعۀ تصوف به ایران بزرگ در طول سده­های پنجم و ششم هجری/یازدهم و دوازدهم میلادی، هنگامی که جنبش ملامتیه در سده­های پنجم و ششم/یازدهم و دوازدهم میلادی در دل تصوف هضم شد، درون تصوف دو جریان متمایز وجود داشته­اند که یکی بر زهد غالب در عراق مبتنی بود و دیگری که وجد و عشق الهی را در مرکز توجه قرار می­داد در خراسان. چنین توصیفی، مبتنی بر تمایزات جغرافیایی و سنخ­شناختی نامنسجم و نادقیق، واقعیات تاریخی را منعکس نمی­کند. بنابراین، آشکار است که دیدگاه­های کوپرولو و اوجاق دربارۀ جنبش ملامتیه نیازمند بازنگری است. این نکته دربارۀ دیدگاه­هایشان در خصوص قلندریه و حیدریه نیز صادق است.

همچنان که پیش­تر گفته شد، کوپرولو جنبش­های قلندری و حیدری را نسخه­هایی سطحی و فاسد از فلسفۀ ”عالی“ ملامتی می­دانست که باباهایی که آیین شمنی پیشین خود را حفظ کرده بودند در میان قبایل ترکمان بی­سواد، عوام­پسند کرده بودند. اما دیدگاه اوجاق دربارۀ قلندریه به طرز چشمگیری با دیدگاه کوپرولو متفاوت بود. از دید او، قلندریه در فرهنگ­های عرفانی ایران و هند باستان ریشه داشتند و به منزلۀ جنبش عرفانی گسترده­ای درون تصوف پدید آمدند. از این لحاظ، به نظر اوجاق این جنبش را ”مکتب ملامتی خراسان“ در تصوف می­توان خواند. اوجاق با این پیش­فرض کار خود را آغاز کرده و در مقایسه با کوپرولو با حساسیت بیشتری به پدیدار قلندری نزدیک شده است. وی از سویی، قبول عام رویکرد قلندری در میان حلقات نخبه را نیز مستند کرد و از سوی دیگر، دامنۀ قلندریۀ عامه­پسند را تا جایی توسعه داد که همۀ حرکت­های مشابه دیگر، از همه مهم­تر حیدریه و ابدالان روم و جامیه، را شامل شود. اما به­رغم این اختلافات میان کوپرولو و اوجاق، چه بسا چندان از حقیقت دور نباشد که بگوییم آنچه را کوپرولو ملامتی می­خواند اوجاق ترجیح می­دهد قلندری بنامد. اوجاق که با چنین تعریف موسّعی از لفظ قلندری سر و کار دارد، تک­نگاری­ای در باب موضوع منتشر کرد که در آن همچون کوپرولو اظهار می­کند حرکت قلندری در مسلمان شدن ترکان و آناتولی نقشی ویژه ایفا کرد. دربارۀ این موضوع او با ایرنه ملیکوف هم­داستان است که برجسته­ترین خصیصۀ اسلام عامیانۀ ترکی التقاط آن بود. از دیدگاه او، این اسلام عامیانۀ ترکی همچون ترکیبی التقاطی از باورهای ترکی پیشااسلامی و جنبش قلندری بسط و توسعه یافت. کوتاه سخن، به گمان اوجاق، مسلمان شدن توده­های ترک با مواجهه­ای سرنوشت­ساز با قلندریه همراه بود.[41]

 

من پیش­تر پژوهش جداگانه­ای دربارۀ قلندران منتشر کرده­ام و اینجا از بحث تفصیلی دربارۀ موضوع خودداری و خود را به خلاصه­ای از یافته­های پژوهش پیش­گفته محدود خواهم کرد.[42] به نظر من، قلندریه نام پدیدار اجتماعی بسیار مضیق­تری است. قلندر ابتدا چونان گونه­ای ادبی در ایران در سده­های پنجم و ششم هجری/یازدهم و دوازدهم میلادی پدیدار شد. پس از شکل­گیری گروهی از پیروان حول اسوۀ معنوی شیخ به غایت زاهد، جمال­الدین ساوی، که در نیمۀ نخست سدۀ هفتم هجری/سیزدهم میلادی می­زیست، لفظ قلندر در وهلۀ نخست برای اشاره به درویشان او به کار رفت. اما طریق قلندری فقط یکی از چندین جنبش زاهدانۀ متفاوتی بود که در نواحی مسلمان­نشین آسیای مرکزی و جنوب آسیا و همچنین در خاورمیانه پس از سدۀ ششم هجری/دوازدهم میلادی پدیدار شد؛ جنبش­هایی نظیر حیدریه، جامیّه، ابدالان روم، مداریّه و جلالیّه. اگرچه این گروه­ها از جهاتی شبیه یکدیگر بودند، با حفظ خاطرۀ بنیادگذاران نام­بخش خود، دست­کم برای چندین سده هویت­های مستقلشان را حفظ کردند. بنابراین، کاربرد نام تنها یکی از این گروه­ها مجموعاً برای اشاره به همۀ آنها، چنان که اوجاق با لفظ قلندری کرد، کار بجایی نخواهد بود. بدین منظور، من تعبیرهای ”زهد نو“ و ”پارسایی درویشانه“ را به کار می­برم. به علاوه، به نظر من در تلاش برای توضیح زهد نو به مثابۀ پدیداری تاریخی، توجیه آن به منزلۀ بقایای صرف برخی عقاید و اعمال غیراسلامی از قبیل آیین شمنی آسیای میانه یا سنت­های دینی ایران و هند باستان تحت لوایی اسلامی جوابگو نخواهد بود.[43] قرار نیست نادیده بگیریم که عقاید و اعمال فرااسلامی لاجرم در تکوین پارسایی درویشانه وارد شده­اند. فقط می­خواهم تأکید کنم که جستجوی ریشه­ها باید با رویکردی ”کارکردگرایانه“ همراه باشد تا پیدایش زهد نو در این مرحلۀ خاص در تاریخ تصوف توضیح داده شود. از این منظر، روشن می­شود که در همۀ مواقع پارسایی درویشانه به دنبال تحولی حیاتی در این تاریخ، یعنی نهادینه شدن حیات صوفیانه و رشد سریع طوایف و طرایق، پدیدار شده است. مدعای من آن است که زهد نو را به بهترین نحو به صورت مجموعه­ای از واکنش­ها می­توان فهمید که تصوف از درون آن در برابر نهادینه شدن فزاینده و پیامدهایش عمل کرده است. در حالی که بسیاری از صوفیان رفته­رفته در جماعات مسلمان در سراسر جوامع اسلامی جایگاهی محوری یافتند، دیگران احساس کردند که این دنباله­روی اجتماعی تمام­عیار با قواعد محوری تصوف، آن سان که این قواعد را می­فهمیدند، در تعارض است و با ترجیح زهدی افراطی یا گاهی وجدی بی­مهار در برابر پیدایش طریقت­ها موضع می­گرفتند. این دستۀ اخیر زاهدان نو بودند.

بدین ترتیب، به محض اینکه قلندریه صرفاً ظهوری خاص از جریان بزرگ­تری دانسته شود که مایلم آن را زهد نو بخوانم، آشکار می­شود چرا این فکر اشتباه خواهد بود که قلندریه در مسلمان شدن آناتولی، چه رسد به مسلمان شدن ترکان، نقشی برجسته یا حتی نقشی اصلی داشته­ است. البته درست است که این طریق درویشی، که حول اسوۀ جمال­الدین ساوی بسط یافت، در آناتولی اشاعه پیدا کرد و در آنجا به مثابه جنبشی مجزا برای مدت زمانی بسیار طولانی همچنان موجود بود، درست همان طور که عملاً در همۀ مناطق دیگر قلمرو اسلامی به استثنای مغرب به حیات خود ادامه داد. به علاوه، دیگر طریقت­های درویشی نظیر حیدریه نیز در آناتولی با قلندریه همراه شدند و در طول زمان، گونه­های تازۀ پارسایی درویشانه نظیر ابدالان روم در آنجا پدید آمد که فقط خاص این ناحیۀ مرزی بود. با وجود این، اگر حضور زاهدان نو در آناتولی را بینه­ای برای تفوق پارسایی درویشانه در تکوین تصوف آناتولی تفسیر کنیم به خطا رفته­ایم. شاید بهترین تبیین از وضعیت شایع در آناتولی چنین باشد: تُرک شدن و مسلمان شدن آناتولی هم­زمان با نهادینه شدن تصوف اتفاق افتاد و چنان که نهادهای طریقت صوفیۀ جدید و ولی­پرستی­ها در آنجا ریشه گرفتن آغاز کرد، جنبش­های زهد نو نیز به همان نحو ریشه دواند. به عبارت دیگر، پارسایی درویشانه در تکوین تصوف در آناتولی فقط در مرتبه­ای ”ثانوی“ مساهمت کرد؛ در مرتبۀ ”اول“ سلسله­های صوفیه و ولی­پرستی­ها قرار داشتند. من در پایان این جستار، به این موضوع بازخواهم گشت، اما ابتدا باید به جنوب آناتولی نظر بگردانیم و سلسلۀ صوفیۀ وفایی را مرور کنیم؛ سلسله­ای که از عراق ریشه گرفت.

 

سلسلۀ وفایی

داستان زندگی بابا الیاس (م. 638ق/1240م)، شیخی صوفی که نامش با یکی از مهم­ترین رویدادهای تاریخ آناتولی در سدۀ هفتم هجری/سیزدهم میلادی، یعنی شورش بابایی، گره خورده است، همچنان تا حد زیادی مبهم است. مشهور است که عاشیق علی­پاشا (م. 733ق/1332م) صاحب غریب­نامه و الوان چلبی (م. پس از 760ق/1358-1359م) مؤلف مناقب القدسیه و همچنین وقایع­نگار معروف آخر سدۀ نهم هجری/پانزدهم میلادی، عاشیق پاشازاده همگی مدعی بودند که از نسل پسر باباالیاس به نام مخلص­پاشا بوده­اند که به سبب نقشی که در تاریخ قرامان ایفا کرد شهرت دارد. آورده­اند که سلسله­النسب معنوی باباالیاس که از خراسان به آناتولی آمد از طریق کسی به نام دده گارکین به شیخ کرد عراقی ابوالوفا تاج­العارفین (م. 501ق/1107م) می­رسید.[44] اوجاق دربارۀ سلسلۀ وفایی اطلاعاتی تازه گردآورده است و بر مبنای تصویر عالی شخصیت­های وفایی در تاریخ تصوف آناتولی، به درستی استدلال می­کند که این سلسله در بسط تصوف در طول روزگاران سلجوقی و بیلیکی نقش چشمگیری ایفا کرده بوده است.[45] اما این ادعای اوجاق را که حاجی بکتاش نیز وفایی بوده و نیز ”بدعت­آمیز“ خواندن طریق وفایی همچون قلندریه و حیدریه را دشوار بتوان پذیرفت. پیش­تر یادآوری کرده­ایم که دلیل قانع­کننده­ای نداریم که حاجی بکتاش را وفایی بدانیم. همچنین، بینه­ای در کار نیست که به پیوند وفاییه با قلندریه و/یا حیدریه کمک کند. اهمیت واقعی سلسلۀ وفایی در جای دیگری است. بسیار روشنگر است که تبارشناسی صوفیانۀ شخصیت بزرگی مانند باباالیاس که در سدۀ هفتم هجری/سیزدهم میلادی بر آناتولی و فراسوی آن اثری ماندگار نهاد، نه به خراسان که به عراق بازمی­گردد. پس برخلاف عقیدۀ عمومی، ریشه­های صوفیانۀ همۀ باباهای ترکمان که از شرق به آناتولی آمدند ضرورتاً به خراسان بازنمی­گردد، حتی هنگامی که این باباها خود اهل آن ناحیه بوده باشند. در واقع، برخی مانند دده گارکین در سوریه یا عراق به طریق صوفیه درآمدند.[46] این مایۀ شگفتی نیست. کاملاً طبیعی است که دو صوفی هم­روزگار نظیر احمد یسوی و دده گارکین، که حدوداً دو سده پس از شمار زیادی از ترک­زبانانی می­زیستند که در خراسان، ماوراءالنهر و ترکستان اسلام آورده بودند، می­بایست تحت رهبری مشایخی به سلک تصوف درآمده باشند که در مناطق زندگی ایشان فعال بودند. درست همان­طور که احمد یسوی، که بیشتر عمرش را در ترکستان گذراند، ظاهراً تحت تأثیر طریقت سهروردی قرار گرفته است که در طول نیمۀ دوم سدۀ ششم و نیمۀ نخست سدۀ هفتم هجری/دوازدهم و سیزدهم میلادی یکی از برجسته­ترین سلسله­های صوفیه در ایران، آسیای میانه و جنوب آسیا بود، می­توان انتظار داشت دده گارکین که در جنوب شرق آناتولی در همین روزگار می­زیست، می­بایست به سلسلۀ صوفیه­ای سرسپرده باشد که در منطقه گسترده بوده است. به واقع، دده گارکین چه بسا تحت تأثیر طریقت رفاعی قرار گرفته باشد، ولی ظاهراً به سلسلۀ وفایی پیوسته است؛ سلسله­ای که اسوۀ شیخ کرد ابوالوفا را حفظ کردکه در میان ترکمانان در سوریه و عراق مریدانی داشت.[47] با نظر در پرتو این اطلاعات، سلسلۀ وفایی شاهد آشکاری است بر اینکه مساهمت مشایخ صوفی ترک­زبان در بسط تصوف در آناتولی نه از سرچشمه­ای واحد در خراسان، که از چندین سرچشمه سیراب می­شد.

 

ویژگی­های نهادی تصوف در آناتولی در سده­های هفتم و هشتم هجری/سیزدهم و چهاردهم میلادی

تصوف آناتولی در سده­های هفتم و هشتم هجری/سیزدهم و چهاردهم میلادی، چون از چشم­انداز برتر نهادینه­سازی دیده شود، دورنمایی بسیار سیال و آشفته دارد. در طول این دوران، تکوین سلسله­ها و ولی­پرستی­ها در مراحل ابتدایی خود بود و شبکه­های صوفیه درهم­ریخته و نامستمر بودند. بگذارید توضیح بدهم.

مورخان تصوف مدت­ها به ماهیت پیوندهایی که صوفیان را به یکدیگر مرتبط می­کرد و به تحول این پیوندها در طول زمان می­پرداخته­اند.[48] این موضوع از آنچه در ابتدا می­نماید دشوارتر است. در اینجا از کنار بسیاری از جنبه­هایش می­گذرم و فقط بر مفهوم سلسله تمرکز خواهم کرد. سلسله را می­توان ابزاری دید که برای ماندگار کردن اسوۀ شیخ صوفی و ترسیم راهی گرداگرد آن اسوه به کار می­آید. اگرچه در خصوص هنگام و چگونگی پیدایش و تحول این مفهوم هیچ پژوهش مستقلی وجود ندارد، روشن است که سابقۀ نخستین سلسله­ها به پیش از سدۀ ششم هجری بازنمی­گردد.[49] در نتیجه، تکوین مهم­ترین سلسله­ها نباید زودتر از سدۀ هفتم هجری باشد، هرچند در مناطق مرزی نظیر آناتولی که اسلام آوردن تازه در اواخر سده­های پنجم و ششم هجری آغاز شد، مرحلۀ تکوین سلسله­ها چه بسا بهتر باشد که غالباً در سده­های هشتم و نهم و گاهی حتی دهم هجری قرار بگیرد. به همین سبب، تصوف آناتولی را در اواخر روزگار سلجوقی و اوایل روزگار عثمانی به لحاظ تکوین سلسله می­توان در مرحلۀ گذار توصیف کرد. در این دوران، سلسله­هایی که پیش­تر بیرون از آناتولی شکل گرفته بودند، نظیر سلسله­های رفاعیّه، کازرونیّه، سهروردیّه، وفاییّه، شاید قادریّه (و قلندریّه و حیدریّه)، به شبه جزیره راه یافتند و هم­هنگام سلسله­های جدید نظیر مولویه پدیدار شدند. با وجود این، این هم درست است که آن مشایخ صوفی را، که به دقت نمی­توان در سلسله­ای معین جای داد، نیز تأثیراتی مبهم و تفکیک­ناپذیر بر جماعات آناتولی به جای نهادند که تا روزگار حاضر باقی مانده­است. از جمله می­توانیم از این افراد نام ببریم: حاجی بکتاش؛ ابدال موسی و شاگردش کی­گوسوز ابدال؛ سری سلتوق و شاگردش برک بابا؛ تاپتوک امره و شاگردش یونس امره و همچنین دیگرانی که حتی نمی­توانیم استادان صوفی­شان را شناسایی کنیم، نظیر گییکلی بابا؛ کومرال ابدال؛ ابدال مراد؛ ابدال محمد، بابای پوستین­پوش؛ سید هارون؛ سلطان شجاع­الدین و سیدعلی سلطان. به نظر من، سلسله­های این افراد را نه می­توان شناسایی کرد و نه حتی چنین تلاشی معنادار تواند بود.[50] کاملاً فارغ از این واقعیت که سرشت محدود و ناهمگون گزارش تاریخی دربارۀ ایشان مجال چنین کاری نمی­دهد، هیچ بینه­ای نداریم که همین مفهوم سلسله نقش مهمی در حیات این اشخاص ایفا کرده باشد. نمی­خواهم بگویم این صوفیان نمی­دانستند چه کسی ایشان را به طریقت صوفیه وارد کرده یا اینکه ایشان رابطه­شان را با شاگردانشان حفظ نکردند. اما این به معنای انکار آن است که مفهوم سلسله و پدیدۀ طریقت را بتوان به رابطۀ شیخ-شاگرد فروکاست، رابطه­ای که فقط یک یا دو نسل می­پایید. مقاومت در برابر وسوسۀ جست­وجوی طریقت­ها و سلسله­ها در تمام منطقه­ها و محدوده­های تاریخ اسلامی حایز اهمیت است. در عوض باید تلاش کرد که واقعیت تاریخی با همۀ آشفتگیو پیچیدگی­اش بازتاب یابد. مخلص کلام آنکه در آناتولی، در روزگار محل بحث هم سلسله­هایی وجود داشتند که خود تازه پدید آمده بودند و هنوز در مراحل تکوین بودند -سلسله­هایی که از بیرون به درون شبه­جزیره اشاعه می­یافتند- و هم سلسله­های تازه و خانگی و همچنین بسیاری از پیوندهای شیخ–شاگرد که شاید همچون اجزای مرکبۀ سلسله­های بالقوه یا سلسله­های در حال شکل گیری بتوان در تصورشان آورد. همۀ اینها همچنان تا سدۀ دهم هجری/شانزدهم میلادی و بعدتر در حال تحول بودند و در حالی که برخی از آنها استحکام یافتند، دیگر سلسله­ها ضعیف شدند و سرانجام از میان رفتند. حلقات شیخ–شاگرد نیز به طرق مختلفی تحول یافتند: در حالی که برخی ریشه دواندند و به ولی­پرستی­های محلی بدل شدند، دیگر حلقات نهادهای بزرگ تازه­ای نظیر طریقت­های بایرامی، ملامی و بکتاشی تبدیل گردیدند. با وجود این، دیگر طریقت­ها را طریقت­های کهنه و نو -اعم از طریقت­های خانگی و بیگانه- در خود هضم کردند. در این میان، طریقت­های بیگانه نظیر خلوتیه، صفویه، زینیّه و نقشبندیه همچنان در سراسر این روزگار به آناتولی راه می­یافتند.

بنابراین، ویژگی­های اصلی تصوف در آناتولی در طول اواخر دوران سلجوقی و اوایل روزگار عثمانی عبارت بودند از سیّالیّت و آشفتگی. در این محدوده، که به شتاب هم­هنگام ترک و مسلمان می­شد، جنبش­های صوفیانه با منشأ خارجی با یکدیگر درمی­آمیختند، جنبش­های جدیدی پدیدار می­شدند و چشم­انداز صوفیانۀ آن مکان، که خود واجد منشأ بسیار نوی بود، پیوسته از نو ترسیم می­شد. در این منطقۀ صوفیانۀ نو، درست همچنان که رودخانه­های پرخروشی که در سراسر شبه­جزیره از هر سو روان بودند، دریاچه­ها و جویبارهای خرد و کلان و نیز چشمه­هایی جاری بودند که فقط منطقه­های محدودی را سیراب می­کردند. در عین حال، همۀ این آب­ها و آبراهه­ها به هم راه داشتند و چشم­انداز سیّال و آشفته باقی می­ماند.

جوانب پنهان دورنمای تصوف آناتولی را چنین می­توان توضیح داد:

  • در طول سده­های هفتم و هشتم هجری/سیزدهم و چهاردهم میلادی، نهادهای صوفیه در آناتولی در مراحل تکوین خود بودند. به همین سبب، عطف بما سبق کردن الگوهای طریقت دوران متأخر به این دوران متقدم خطا خواهد بود، حتی در قضایایی با درجات نسبتاً بالای نهادینه­سازی در دوران متقدم نظیر طریقت مولوی.
  • همین روزگار شاهد بسیاری از ولی­پرستی­ها بود که برخی از آنها بعداً در طریقت­ها جذب و هضم شد، این ولی پرستی­ها همواره ظرفیت تبدیل به طریقت داشتند.
  • شمار زیادی از این ولی­پرستی­ها حول مشایخ مستقلی شکل گرفت که حتی امروزه همچنان جهد بلیغی صرف آن می­شود که ایشان را در دل سلسله­ها بگنجانند. به علاوه، شماری از این مشایخ احتمالاً حتی اعضای جریان­ها یا جنبش­های صوفیانۀ بزرگ­تر هم نبودند.
  • نه فقط بینه­ای در کار نیست که نشان دهد بسیاری از باباهای ترکمان که از شرق مهاجرت کردند علقه­های یسوی داشتند، بلکه دقیق­تر آن است که بگوییم حتی نفس وجود سلسلۀ یسوی در این روزگار بسیار مظنون است. کاملاً ممکن است که حاجی بکتاش، یگانه شیخ صوفی اهل آناتولی که بی­تردید با احمد یسوی ارتباط داشت، را معاصر جوان یا حتی رقیب یسوی ببینیم تا شاگرد او. تحت این اوضاع و احوال، دیگر وقت آن است که این دیدگاه کوپرولو را که طریقت یسوی در بسط تصوف آناتولی و در پی آن در تکوین اسلام عامیانۀ ترکی نقشی محوری داشت، کنار بگذاریم.
  • پدیدار ملامتی را نه به چشم جریان صوفیانه­ای گسترده و دیرپا، که به چشم وجهی از دین­ورزی باید دید. این پدیدار نخست در نیشابور و حوالی آن و مستقل از تصوف شکل گرفت، اما هنگام اشاعۀ تصوف از عراق به خراسان در آن جذب و هضم شد. از آن پس، ملامتی به نام گونه­ای طبع و منش صوفیانه بدل شد.
  • همچنین، با واقعیات تاریخی سازگارتر است اگر قلندریه را به منزلۀ طریقتی درویشی که حول اسوۀ جمال­الدین ساوی تصویر می­شود بفهمیم، به جای آنکه این جریان را به صورت یک جریان عرفانی درازدامن، نیرومند و گسترده، گرچه به طرز شگفت­آوری مبهم و نامشخص، ترسیم کنیم که ریشه­هایش به دوره­های پیش از اسلام بازمی­گردد. این طریقت درویشی فقط حلقه­ای از زنجیرۀ گستردۀ واکنش­ها بود که همچون پاسخی به نهادینه­سازی فزایندۀ تصوف پدید آمد. این مجموعه واکنش­ها را می­توان ”زهد نو“ نامید. برخی دیگر از حلقات این زنجیره که بنا بود در آناتولی یافت شوند عبارت بودند از حیدریه، جامیه و بکتاشیه پیش از سازماندهی مجددشان در طول ربع نخست سدۀ دهم هجری/شانزدهم میلادی و ابدالان روم، که خاصه در فاصلۀ میانۀ سدۀ نهم و دهم هجری بسیار آشکار بودند.
  • در نتیجه، نمی­توان گفت که طریقت ملامتی یا طریقت قلندری هیچ­کدام در تکوین تصوف آناتولی یا در تکوین اسلام عامیانۀ ترکی عاملی عمده بوده­اند، چه رسد به اینکه عامل نخستین باشند.
  • باید به طرز موسع­تری پذیرفت که تلاش کوپرولو برای ارزیابی مسلمان شدن آناتولی در چارچوبی گسترده­تر، که پیش­تر در آسیای میانه یا خراسان ترسیم شده بود، مؤثر به نظر نرسیده است؛ گرچه چنین رویکردی می­توانست به منزلۀ تلاشی در تاریخ مقایسه­ای به یقین ثمربخش بوده باشد. برای فهم تاریخ آناتولی وقت آن است که نگاهمان را به خود آناتولی معطوف کنیم، بی­آنکه توجه به تأثیرات بیرونی را نادیده بگیریم.
  • در پرتو مطالب فوق، نماهای پیدایش تصوف آناتولی و تکوین توأمان اسلام عامیانۀ ترکی را چنین می­توان ترسیم کرد: شمار زیادی از صوفیان از آغاز سدۀ ششم تا اواسط سدۀ نهم هجری/دوازدهم تا پانزدهم میلادی از طریق ایران به آناتولی مهاجرت کردند. در میان ایشان، به طبع، بسیاری فارسی­زبان و عرب­زبان بودند، اما شمار ترک­زبانان می­بایست همراه با آهنگ فزایندۀ ترکی شدن رشد یافته باشد. صرف نظر از اینکه ایشان به ترکی سخن می­گفتند یا به زبانی دیگر، برخی از این صوفیان مهاجر سلسله­های پیش­تر موجود یا تازه­پا را با خود آوردند، در حالی که دیگران، گرچه به روشنی به سلک تصوف درآمده بودند، هنوز خود را در دل شبکه­های گستردۀ صوفیانه نمی­دیدند و چنان که از نامشان برمی­آید، هستۀ مرکزی جماعات صوفیانۀ جدید یا ولی­پرستی­هایی با چارچوب محدود را شکل دادند. از سوی دیگر، آشکار است که در طول این دوران طولانی همۀ صوفیان فعال مهاجرانی از جاهای دیگر نبودند و به واقع، در طول زمان صوفیان بومی که در آناتولی زاده و به سلک تصوف وارد می­شدند، می­بایست بر مهاجران غلبه کرده باشند. صوفیان بومی همچنین، درست مانند همتایان مهاجرشان، یا در تکوین سلسله­های گوناگون مساهمت کردند یا در پدید آمدن ولی­پرستی­های مستقل و متفاوت مؤثر بودند.
  • بینه­ای در کار نیست که نشان دهد ترک­زبانان، اعم از مهاجر یا بومی، در میان صوفیان فعال در آناتولی، خاصه آنان که به واسطۀ تولد یا فرهنگ­پذیری در جوامع کوچ­نشین ریشه داشتند، صرفاً سلسله­هایی خاص را ترجیح می­دادند یا به عمد از پیوستن به بعضی سلسله­های دیگر خودداری می­کردند. برای نمونه، ادعاهایی از این دست که ”باباهای ترکمان از طریقت سهروردی کناره جستند، اما در پیوستن به رفاعیه تردید نکردند“ یکسره بی­پایه خواهد بود.
  • به علاوه، از آنجا که تصوف در آناتولی در طول دوران مذکور تازه در مراحل آغازین نهادینه­سازی بود، تلاش برای تعیین علقه­های سرسپاری یا تشرف مشایخ و باباها بی­مورد خواهد بود.
  • از سوی دیگر، ضروری است که در برابر وسوسۀ این پندار مقاومت کنیم که باباهای ترکمان ساده­دل­تر از آن بودند که بتوانند ظرایف تصوف را بفهمند یا به سنت­های اعتقادی نیاکانشان بیش از آن وابسته بودند که بتوانند به اسلام گذر کنند. کوپرولو که عموماً در پافشاری­اش بر این نکته بر حق بود که تصوف در هستۀ اسلام عامیانۀ ترکی جای دارد، به اشتباه باباهای ترکمان را صرفاً شمن­هایی می­دید که در ظاهر مسلمان شده بودند. قرار نیست اهمیت اعتقادات و اعمال ترکی پیشااسلامی را در فرایند مسلمان شدن ترکان نادیده بگیریم، اما تداوم میان اعتقاد و عمل در بین توده­های ترک­زبان به این معنا نیست که از میان ایشان هیچ عضو تازه­ای به تصوف افزوده نشده باشد یا اینکه اعضای جدید فقط ممکن است از میان شخصیت­های ضرورتاً اندک­شمار شمن، که در آن جماعات فعال بودند، آمده باشند. به عکس، این فکر بسی معقول­تر است که این شخصیت­های شمن گروهی بوده­اند که در برابر مسلمان شدن ترکان بیشترین مقاومت را به خرج داده­اند. در هر صورت، تردیدی نیست شماری از ترک­زبانان، که با هر خاستگاه اجتماعی اعم از شهری یا روستایی یا کوچ­نشین به تصوف ”وارد شدند،“ دست­کم بخش درخور توجهی از تعالیم و اعمال صوفیانۀ روزگارشان را جذب و هضم کردند و پیروزمندانه این تعالیم و اعمال را با بافتارهای زبانی و اجتماعی خود انطباق دادند. باباهای ترکمان را در پرتو این مطلب باید دید.

[1] این مقاله، به پیشنهاد و با اجازۀ نویسنده، ترجمۀ اشکان بحرانی است از

Ahmet T. Karamustafa, “Origins of Anatolian Sufism,” In Sufism and Sufis in Ottoman Society: Sources, Doctrine, Rituals, Turuq, Architecture, Literature and Fine Arts, Modernism, ed. Ahmet Yaşar Ocak (Ankara: Turkish Historical Society, 2005), 67-95.

[2] Mehmet Fuat Köprülü, Türk Edebiyatinda Ilk Mutasavviflar (Istanbul: Matba‘a-i ‘Âmire, 1918).

[3] Mehmet Fuat Köprülü, “Anadolu’da Islâmîyet: Türk Istilâsından Soñra Anadolu Târîh-i Dînîsine bir Nazar ve bu Târîhin menba‘ları,” Dârü’fünûn Edebîyât Fakültesi Mecmû‘ası, 2 (1922-1923), 291-309.

[4] کوپرولو آخرین دیدگاه­هایش را در بارۀ یسوی در مقالۀ ”احمد یسوی“ ابراز کرد. او این مقاله را برای Islam Ansiklopedisi نوشت.

[5] در میان آثار پرشمار مؤلف در این بافتار، خاصه این دو اثر مهم­اند:

Yunus Emre, Hayatı (Istanbul: Ikbal Kitabevi, 1936); Yunus Emre, Melâmîlik ve Melâmîler (Istanbul: Devlet Matba‘ası, 1931).

[6] برای مقاله­های مهم ایرنه ملیکوف بنگرید به

Irene Melikov, Sur les Traces du Soufisme Turc: Recherches sur l’Islam Populaire en Anatolie, Analecta Isisiana (Istanbul: Editions Isis, 1992).

[7] برای مقاله­های اوجاق، که در آنها نتایج تحقیقات پیشینش دربارۀ موضوع را خلاصه کرده است، بنگرید به

Ahmet Ojace, Türkiye’de Tarihin Saptırılması Sürecinde Türk Sûfîliğine Bakışlar (Istanbul: İletişim, 1996); Ahmet Ojace, “Tarihsel Süreç Içinde Türklerin Islâm yorumu,” in Türkler, Türkiye ve Islâm (Istanbul: Iletişim, 1999), 23-69.

اجاق تأثیرات فرااسلامی را در تکوین اسلام ترکی عامیان در این کتاب بررسی کرده است:

Ahmet Yaşar Ocak, Bektaşi Menâkıbnâmelerinde Islam Öncesi Inanç Motifleri (Istanbul: Enderun Kitabevi, 1983).

این اثر بعداً با این عنوان منتشر شد:

Ahmet Yaşar Ocak, Alevî ve Bektaşî Inançlarının Islam Öncesi Temelleri (Istanbul: Iletişim, 2000).

 

[8] باید از دوین دی­ویزه سپاس­گزاری کنم که از سر لطف به من اجازه داد به تک­نگاری منتشرنشده­اش با عنوان The Yasavî Sufi Tradition مراجعه کنم و خلاصه­ای از یافته­های او را پیش از انتشار اثرش در اینجا عرضه کنم.

[9] یگانه نسخۀ موجود از این اثر در کتابخانۀ دانشگاه استانبول، TX 3893، نگهداری می­شود.

[10] اقوال یسوی را صوفی محمد دانشمند جمع­آوری کرد و فقراتی از آن را، که دیگر موجود نیست، یسوی معروف به عالم شیخ در سدۀ یازدهم هجری/هفدهم میلادی در اثرش با عنوان لمحات من نفحات القدس آورد. اسناد اثر اخیر در ادامه خواهد آمد.

[11] برخی نسخه­ها شناخته شده­اند. از جمله نسخۀ اوپسالا MS Nov. 380, 158b- 177a؛ تاشکند MS 2851, 0b- 21a و MS 3004, 1b- 17a و همچنین کتابخانۀ ملی قزاقستان به شمارۀ 1622- 386.

[12] نسخۀ تاشکند، MS IVANUz 3386, 1b- 3a و MS IVANUz 11084, 11b- 14a به فارسی و همچنین، نسخۀ MS VANUz 11759, 1b- 3a به عربی.

[13] نسخه­هایی از ویرایش نخست عبارت­اند از نسخۀ تاشکند MS 252 در 94 ورق؛ MS 2851, 21a- 276a و 3004, 17b- 205a. نسخه­هایی از ویرایش دوم با عنوان حدیقه العارفین عبارت­اند از نسخۀ کابل، آرشیو ملی افغانستان MS 63/19, 183a- 259a؛ تاشکند، MS IVANUz 3637 در 267 ورق؛ 11838 در 139 ورق؛ 11941 در 144 ورق (ناقص)؛ و 12387 در 164 ورق (باز هم ناقص).

[14] نسخه­های تاشکند، MS IVANUz 3061/ II, 50b- 76b و سن­پترزبورگ، LOIV B4464/ II, 155a- 205a.

[15] محمدتقی دانش­پژوه این نوشته را زیر عنوان ”سلسله الاولیای نوربخشی کوهستانی“ منتشر کرده است. بنگرید به

Seyyed Hossein Nasr, Melanges offerts a Henry Corbin (Tehran: Institute of Islamic Studies; Montréal, McGill University, 1977), 1-61.

[16] ویرایش کمال ارسلان از این اثر در 1979م منتشر شد.

[17] St. Petersburg, MS LOIV C1563, 45b-120a.

[18] خواجه بهاءالدین حسن نثاری بخاری، مذکر الاحباب،تصحیح سیدمحمد فضل­الله (حیدرآباد: دانشگاه عثمانیه، انتشارات دائره­المعارف، 1969).

[19] Tashkent, MS 7582/III, 84b-244b.

[20] Paris, Bibliothèque Nationale MS Pers. A.F.263, 103v-173.

[21] Devin DeWeese, “A Neglected Source on Central Asian History: The 17th-Century Yasavî Hagiography Menâkıbu’l-ahyâr,” in Essays on Uzbek History, Culture, and Language, ed. Denis Sinor and Bakhtiyar A. Nazarov (Bloomington: RIFIAS, 1993), 38-50.

دی­ویزه از این نسخه بهره برده است:

London, MS India Office Ethé 644.

[22] این اثر در دست­کم 13 نسخه موجود است و در سال 1327ق/1909م نسخۀ لیتوگرافی آن نیز در تاشکند فراهم شد.

[23] چنان که دی­ویزه خود اشاره می­کند، عبدالباقی گولپینارلی پیش از دی­ویزه به همین نتیجه رسیده بود، به این سبب که حاجی بکتاش قطعاً می­بایست با احمد یسوی در ارتباط مستقیم بوده باشد. بنگرید به

Emre, Hayatı, 97-98, note 1.

طرفه اینکه گولپینارلی در برخی نوشته­های متأخرش سال وفات یسوی را تا 532ق به عقب بازمی­گرداند.

[24] این سکاکی، که مؤلف اثری است با عنوان مفتاح العلوم، در سال 626ق/1228-1229م در المالک به دست مغولان شهید شد. بنگرید به

Carl Brockelmann, Geschichte der Arabischen Litteratur (Leiden: E.J. Brill, 1996), vol. 1, 294 and suppl. 1, 515.

نخستین­بار ویلفرد مادلونگ بود که نشان داد اطلاعات منابع دربارۀ زندگانی یوسف همدانی سرشار از تناقض است. بنگرید به

Wilferd Madelung, “Yûsuf al-Hamadânî and the Naqšbandiyya,” Quaderni di Studi Arabi, 5-6 (1987-1988), 499-509.

در این اثر نیز به اختصار به مطلب اشاره شده است:

Wilferd Madelung, Religious Trends in Early Islamic Iran (Albany: Bibliotheca Persica, 1988), 49-51.

اما نام یوسف سکاکی را دی­ویزه به میان آورد.

[25] کوپرولو که در اثرش، Türk Edebiyatında İlk Mutasavvıflar، بر آن بود که دیوان حکمت ممکن نیست از آن احمد یسوی باشد، همچنان به ترسیم تصویری ادبی و صوفیانه از یسوی بر مبنای حکمت­های موجود ادامه می­دهد. به گفتۀ دی­ویزه، ترک­شناس اهل شوروی، بوروفکوف بود که نخستین­بار به تفصیل ادله­ای آورد که دیوان ممکن نیست اثر یسوی بوده باشد. بنگرید به

  1. K. Borovkov, “Ocherki po Istorii Uzbekskogo Iazyka Opredelenie Iazyka Khikmatov Akhmada Iasevi,” Sovetskoe Vostokovedenie, 5 (1948), 229-250.

دی­ویزه در این موضوع از رأی بوروفکوف حمایت می­کند. گرچه دیوان احتمالاً مشتمل بر بعضی حکمت­های احمد یسوی است، به روشنی تلاشی برخطا است اگر به مجموعه اشعار موجود در دیوان به چشم گنجینۀ باورها و اعمال شخصی احمد یسوی روی کنیم. دربارۀ این نکته بنگرید به

Meserret Dirioz, “Divân-ı Hikmet’e Yeni bir Bakış,” Milletlerarası Hoca Ahmet Yesevî Sempozyumu Bildirileri (26-29 Mayıs 1993), ed. Abdülkadir Yuvalı, Mustafa Argunşah and Ali Aktan (Kayseri: Erciyes Üniversitesi Basımevi, 1993), 93-99.

[26] خطا خواهد بود اگر این اعتقاد شایع را که احمد یسوی از نسل محمدبن حنفیه است نشانه­ای بر تمایلات شیعی او بدانیم. علی و شخصیت­هایی نظیر محمدبن حنفیه که از طریق علی نوادگان محمد بودند و همچنین ”قهرمانانی“ نظیر ابومسلم، که به اعتقاد برخی نمایندۀ خاندان پیامبر بودند، در مسلمان شدن توده­های مردم در ایران و آسیای میانه نقشی محوری ایفا کردند. حرمت این اشخاص هم در میان جماعات شیعی و هم سنی بی­کم­ و کاست تداوم یافت و هستۀ مرکزی جنبش­های غُلات را شکل داد.

[27] ­ولایت­نامه: مناقب حاجی بکتاشِ ولی، تصحیح عبدالباقی گولپینارلی (Istanbul: Inkılâp Kitabevi, 1990 [1958])، 9-16.

[28] در این کتاب به این منابع پرداخته­ام:

Ahmet T. Karamustafa, God’s Unruly Friends: Dervish Groups in the Islamic Later Middle Period, 1200-1550 (Salt Lake City: University of Utah Press, 1994), 44-46.

[29] تنها لقمانی که لقب ”پرنده“ داشت لقمان سرخسی بود، معاصر صوفی معروف ابوسعید ابوالخیر (م. 440ق/1049م). مفصل­ترین اطلاعات دربارۀ او در این اثر متعلق به اواخر سدۀ ششم هجری/دوازدهم میلادی، یعنی اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، آمده که به قلم یکی از احفاد ابوسعید به نام محمدبن منور نوشته شده است. بنگرید به محمدبن منور، اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید، تصحیح محمدرضا شفیعی کدکنی (تهران: آگاه، 1366)، نمایه. همچنین بنگرید به ولایت­نامه، 100- 103.

[30] اگرچه در این اثر عبدالرحمن­بن عبدالمحسن الواسطی (م. 744ق/1343م) یعنی تریاق المحبین فی طبقات خرقه المشایخ العارفین (قاهره: المطبعه البهیه المصریه، 1305ق/1888م)، 47 آمده است که حاجی بکتاش را احمد یسوی به سلک تصوف درآورد، دی­ویزه نشان می­دهد که در یگانه نسخۀ خطی موجود از این اثر (MS Cambridge Qq 93) چنین چیزی نیامده است و بر پایۀ نمونه­های دیگری نشان می­دهد نسخۀ چاپی قابل اعتماد نیست.

[31] برای این متون بنگرید به

Kemal Eraslan, “Yesevî’nin Fakr-nâmesi,” Türk Dili ve Edebiyatı Dergisi, 22 (1974-1976), 45-120; Hacı Bektaş, Makâlât, ed. Esat Coşan (Ankara: Kültür Bakanlığı, 1990).

دربارۀ مشابهت میان این دو متن بنگرید به

Kemal Eraslan, “Ahmed Yesevî’nin Fakr-name’si ile Hacı Bektaş’ın Makalâtı arasındaki benzerlikler,” in Milletlerarası Ahmed Yesevî Sempozyumu Bildirileri 26-27 Eylül, 1991 (Ankara: Feryal Matbaası, 1992), 33-43.

[32] برای نمونه بنگرید به

Ahmet Yaşar Ocak, Osmanlı İmparatorluğunda Marjinal Sûfîlik: Kalenderîler, XIV-XVII. Yüzyıllar (Ankara: Türk Tarih Kurumu Yayınları, 1992), 64-65 and 92-93.

اوجاق به نیکی دیدگاهش را دربارۀ حاجی بکتاش در این اثر خلاصه کرده است:

Ahmet Yaşar Ocak, “Anadolu heterodoks Türk Sûfîliğinin Temel Taşı: Hacı Bektaş-ı Velî el-Horasânî,” in Türkiye’de Tarihin Saptırılması Sürecinde Türk Sûfîliğine Bakışlar (Istanbul: İletişim, 1996), 148-168.

[33] برای ملاحظۀ مستندات مفصل این دیدگاه بنگرید به

Ahmet Yaşar Ocak, La Révolte de Baba Resul, ou, La Formation de l’Hétérodoxie Musulmane en Anatolie au XIIIe Siècle (Ankara: Impr. de la Société turque d’histoire, 1989), 90-91.

[34] Şemseddîn Ahmed Eflâkî, Menâkıbu’l-‘ârifîn, ed. Tahsin Yazıcı (Ankara: Türk Tarih Kurumu Yayınları, 1976), 2d. ed, 1:381-83 and 497-98;

در صفحۀ 381 به بابارسول اشاره شده است.

[35] در واقع، چنان که کلود کائن پیش از پژوهش اوجاق نشان داد، دلایل قانع­کننده­ای در دست نیست که گمان کنیم باباالیاس و بابارسول یک تن بوده­اند. بنگرید به

Claude Cahen, La Turquie Pré-Ottomane, Varia Turcica (Istanbul and Paris: L’Institut Francais d’Études Anatoliennes d’Istanbul Éditions d’Amérique et d’Orient, 1988).

مقالۀ اول کائن دربارۀ این موضوع این بود:

Claude Cahen, “Baba Ishak, Baba Ilyas, Hadjdji Bektash et Quelques Autres,” Turcica, 1 (1969), 53-64.

برای بازتفسیر تازۀ این خیزش بنگرید به

Irène Beldiceanu-Steinherr, “La ‘révolte’ des Baba’î en 1240, Visait-elle Vraiment le Renversement du Pouvoir Seldjoukide?” Turcica, 30 (1998), 99-118.

[36] عاشیق پاشازاده صرفاً می­گوید که حاجی بکتاش از خراسان به هوای دیدار باباالیاس به آناتولی آمد و حتی ملاقاتی میان این دو ثبت نمی­کند، چه رسد به اینکه بگوید بکتاش شاگرد باباالیاس بوده است. با قضاوت بر اساس اشارات او، حداکثر می­توان نتیجه گرفت که حاجی بکتاش شاید واقعاً خراسان را بر اثر آنچه از باباالیاس شنیده بود ترک گفت، اما از آنجا که عاشیق پاشازاده از نوادگان باباالیاس است، حتی همین نتیجه­گیری نیز با ظن و شک همراه خواهد بود. بنگرید به

‘Âşık paşazâde, Tevârîh-i Âl-i Osmân’dan ‘Âşıkpaşazâde Tarihi, ed. ‘Âlî Bey (Istanbul:

Matba‘a-yi ‘Âmire, 1914), 204-05.

الوان چلبی نیز از حاجی بکتاش به نام یاد می­کند، اما نه در میان شاگردان باباالیاس که از آنها بحث می­کند، بلکه هنگامی که دربارۀ کسی به نام شیخ بالی گزارش می­دهد که شاگرد عاشق پاشا، نوۀ باباالیاس و پدر الوان چلبی بوده است. به واقع، اشارۀ او به حاجی بکتاش مبهم است و از هیچ رابطه­ای میان او و باباالیاس ذکری در میان نیست. بنگرید به

Menâkıbu’l-Kudsiyye fî Menâsıbi’l-Unsiyye [Baba İlyas-I Horasânî ve Sülâlesinin Menkabevi Tarihi] (Istanbul: İstanbul Üniversitesi Edebiyat Fakültesi Yayınları, 1984), 1984-2012, verses 168-170.

اگر حاجی بکتاش واقعاً شاگرد برجستۀ باباالیاس بود، می­شد انتظار داشت که تذکره­نویس و نوۀ بزرگ باباالیاس، یعنی الوان چلبی، به این واقعیت اشاره کند و همچنین، در اثرش به حاجی بکتاش توجهی ویژه داشته باشد.

[37] اوجاق در اثرش،

Ahmet Yaşar Ocak, “Emirci Sultan ve Zaviyesi: XIII. Yüzyılın ilk Yarısında Anadolu (Bozok)’da bir Babâî Şeyhi Şeref’ud-Dîn İsmail b. Muhammed,” Tarih Enstitüsü Dergisi, 9 (1978), 129-208

از شخصی به نام امیرجی سلطان بحث می­کند که او را یسوی می­داند، اما با مداقۀ بیشتر هیچ نشانه­ای نتوانستم بیابم که این شخص یسوی بوده باشد. دو منبع تاریخی متأخرتر که ورود دراویش یسوی به آناتولی را در طول سدۀ هفتم هجری/سیزدهم میلادی گزارش می­کنند عبارت­اند از کنه الاخبار مورخ سدۀ دهم هجری/شانزدهم میلادی، مصطفی عالی و سیاحتنامۀ اولیا چلبی، سیاح مشهور سدۀ یازدهم هجری/هفدهم میلادی. به گمان عالی، حاجی بکتاش از طریق لقمان پرنده و شخص دیگری به نام امیر چین شاگردان احمد یسوی بوده­اند و می­گوید این دو در طول سدۀ هفتم هجری/سیزدهم میلادی به آناتولی آمدند. بنگرید به

Ali Aktan, “Künhü’l-Ahbâr’a Göre Hoca Ahmed Yesevî ve Anadolu’daki Halifeleri,” in Milletlerarası Hoca Ahmet Yesevî Sempozyumu bildirileri (Kayseri: Erciyes Üniversitesi Basımevi, 1993), 13-22.

اولیا مدعی است که از نسل احمد یسوی است و ده درویش یسوی در آناتولی را فهرست می­کند، از جمله ابدال موسی و گِییکلی­بابا. بنگرید به

Köprülü, Türk Edebiyatında İlk Mutasavvıflar, 46-48; Mustafa Ekincikli, “Evliya Çelebi Seyahatnâmesi’nde Yesevîlik,” in Milletlerarası Hoca Ahmet Yesevî Sempozyumu bildirileri, 115-18.

با این همه، این واقعیت که اولیا به طریقت یسوی دلبستگی خاصی داشته است مدعیات او را محل تردید قرار می­دهد. به علاوه، دربارۀ اکثر این دراویش در منابع دیگر مطلب چندانی یافت نمی­شود و اطلاعات اندکی که دربارۀ ایشان موجود است، با این مدعای اولیا که ایشان یسوی بوده­اند در تعارض قرار دارد. برای نمونه، این ادعای او که ابدال موسی و گییکلی­بابا، که به مدد منابع دیگر می­شناسیمشان، هر دو یسوی بوده­اند، فقط در صورتی معقول به نظر می­رسد که این دو به نحوی مستقیماً با باباالیاس پیوند داشته بوده باشند و به علاوه، در صورتی معقول به نظر می­رسد که بنا بود باباالیاس را درویشی یسوی بدانیم. اما چنین سلسلۀ ارادتی بسیار نامحتمل است. اوجاق نیز در نوشته­های متأخرش مایل بود که بر اهمیت طریقت یسوی در تکوین تصوف آناتولی کمتر تکیه کند و بر آن تأکید بگذارد. دقیق­تر آنکه بگوییم او توجهش را به پدیدار قلندری معطوف کرد که از دیدگاه او طریقت یسوی فقط یک جلوۀ آن است. بنگرید به

Ahmet Yaşar Ocak, Türkiye’de Tarihin Saptırılması Sürecinde Türk Sûfîliğine Bakışlar, 51-98.

[38] برای خلاصه­ای از این نظریه بنگرید به

Osmanlı Toplumunda Zındıklar ve Mülhidler, 121-23.

[39] برای شرح مفصلی بر این دیدگاه­ها بنگرید به مقدمۀ اوجاق بر

Osmanlı İmparatorluğunda Marjinal Sûfîlik: Kalenderîler (XIV-XVII. Yüzyıllar).

[40] خاصه بنگرید به مقاله­های زیر از ژاکلین شبّی:

 Jacqueline Chabbi, “Remarques sur le Développement Historique des Mouvements Ascétiques et Mystiques au Khurasan,” Studia Islamica, 46 (1977), 5-72;  Jacqueline Chabbi, “Zuhd et Soufisme au Khorasan au IVe/Xe Siècle,” La Signification du bas Moyen-Âge dans l’histoire et la culture du monde musulman (Actes du 8me Congrès de l’Union Européenne des Arabisants et Islamisants, [Aix-en-Provence, du 9 au 14 Septembre 1976] ([Aix-en-Provence]: Édisud, 1978), 53-61; Jacqueline Chabbi, “Réflexions sur le Soufisme iranien primitif,” Journal asiatique 266

(1978): 37-55.

همچنین این مقالات حایز اهمیت­اند:

Bernd Radtke, “Theologien und Mystiker in Hurâsân und Transoxanien,” Zeitschrift der Deutschen Morgenländischen Gesellschaft, 136 (1986), 536-69; Sarah Sviri, “Hakîm Tirmidhi and the Malâmatî Movement in Early Sufism,” in Classical Persian Sufism from Its Origins to Rumi, ed. Leonard Lewisohn (London, New York: Khaniqahi Nimatullahi Publications, 1993), 583-613; Margaret Malamud, “Sufi Organizations and Structures of Authority in Medieval Nishapur,” International Journal of Middle East Studies, 26 (1994), 427-42; Christopher Melchert, “Sufis and Competing Movements in Nishapur,” Iran, 39 (2001), 237-47.

[41] مفصل­ترین و گسترده­ترین مستندات دیدگاه اوجاق در باب قلندریه تک­نگاری اوست:

Ocak, Osmanlı İmparatorluğunda Marjinal Sûfîlik: Kalenderîler (XIV-XVII. Yüzyıllar).

تفکرات او دربارۀ اسلام عامیانه به نیکی در مجموعه مقالات او آمده است:

Ahmet Yaşar Ocak, Türkler, Türkiye ve İslam.

[42] بنگرید به

Karamustafa, God’s Unruly Friends.

[43] این دیدگاه که زاهدان نو صرفاً شمن­هایی­اند که درظاهر مسلمان شده­اند از این کتاب کوپرولو نشئت گرفت:

Mehmet Fuat Köprülü, Influence du Chamanisme Turco-Mongol sur les Ordres Mystiques Musulmans (Istanbul: Imp. Zellitch frères, 1929).

برای ملاحظۀ دیدگاه­های نو و متفاوت دربارۀ نقش شمن­ها در فرایند مسلمان شدن ترکان بنگرید به

Reuven Amitai-Preiss, “Sufis and Shamans: Some Remarks on the Islamization of the Mongols in the Ilkhanate,” Journal of the Economic and Social History of the Orient, 42 (1999), 27-46, specially 38-42.

[44] عاشیق پاشازاده بر رابطۀ میان باباالیاس و ابوالوفا تأکید می­کند. بنگرید به

Tevârîhi Âl-i Osmân’dan ‘Âşıkpaşazâde Tarihi, 1.

از سوی دیگر، الوان چلبی که بیش از یک سده پیش از عاشیق پاشازاده می­نوشت، از پیوند میان جدّش باباالیاس و ابوالوفا هیچ ذکری به میان نمی­آورد و در عوض گزارش می­کند که باباالیاس شاگرد دده گارکین بوده است. بنگرید به

Menâkıbu’l-Kudsiyye fî Menâsıbi’l-ünsiyye, text 13-16.

اوجاق این دو گزارش متفاوت را ترکیب می­کند تا به این نتیجه برسد که دده گارکین می­بایست شاگرد ابوالوفا بوده باشد.

[45] مفصل­ترین مستندات یافته­های اوجاق دربارۀ طریقت وفایی را در این اثر او می­توان یافت:

Ocak, La Revolte de Baba Resul.

[46] در اینجا باید تکرار کنیم که بینۀ مستقلی نداریم که دده گارکین سرسپردۀ ابوالوفا بوده باشد. از آنجا که نخستین کسی که مدعی پیوند باباالیاس با وفاییه شده است عاشیق پاشازاده است که دو سده بعد از او می­زیست، قول به وفایی بودن دده گارکین بر مبنای این ادعا باید همچنان محتمل باقی بماند. با وجود این، در این مرحله دلیل قانع­کننده­ای برای رد این ادعای اوجاق نداریم که دده گارکین شاگرد ابوالوفا بوده است.

[47] اوجاق با قضاوت بر مبنای این واقعیت که ابوالوفا شاگردان ترک داشته حدس می­زند که وی چه بسا ترکی کوچ­نشین بوده است و نه کرد. بنگرید به

Ocak, La Revolte de Baba Resul.

در این خصوص، او تابع نظر گولپینارلی است. بنگرید به

Emre, Hayatı, 58.

از آنجا که این گمانه­زنی با اطلاعاتی که در مناقب ابوالوفا یافت می­شود هم­خوانی ندارد، ظاهراً بهترین راه این است که قضاوت در این خصوص را تا زمانی که تحقیق دقیقی دربارۀ ابوالوفا صورت نگرفته است معلق کنیم. با این همه، آلیا کروپ در

Studien zum Menâqybnâme des Abu l-Wafâ’ Tâğ al-‘Arifîn, Beiträge zur Kenntnis Südosteuropas und des Nahen Orients (München: Trofenik, 1976),

هرچند مستقیماً به این موضوع نمی­پردازد، ظاهراً دربارۀ قومیت کردی ابوالوفا یقین دارد.

[48] بنگرید به مقالۀ مهم فریتس مایر

Fritz Meier, “Hurâsân und das Ende der Klassischen Sûfik,” in Atti del Convegno Internazionale sul Tema: La Persia nel Medioevo (Roma, 31 Marzo-5 Aprile

1970) (Roma: Accademia Nazionale dei Lincei, 1971), 545-70.

[49] J. Spencer Trimingham, The Sufi Orders in Islam (New York: Oxford University Press, 1998), 11-16.

[50] برای نمونه، بینه­ای واقعی در کار نیست که سلسله­ای را باز نماید که، آنچنان که گولپینارلی و به دنبال او اوجاق چنین ادعا می­کنند، از طریق برک­بابا و تاپتوک امره، از سری سلتوق به یونس امره برسد، گرچه می­توانیم پیوندهایی شیخی-شاگردی میان سری سلتوق و برک­بابا از سویی و تاپتوک امره و یونس امره از سوی دیگر برقرار کنیم. گولپینارلی و اوجاق به سبب یک بیت از یونس امره که به دو صورت جداگانه وجود دارد

Yunus’a Taptuk’dan oldı hem Barak’dan Saltık’a; 2. Yunus’a Taptuk u Saltık u Barak’dandır nasip),

به این «پیوند» میان برک­بابا و تاپتوک امره رهنمون شده­اند. بنگرید به

Ahmet Yaşar Ocak, Sarı Saltık: Popüler İslam’ın Balkanlardaki Destanî Öncüsü (Ankara: Türk Tarih Kurumu Yayınları, 2002), 78.

اما از آنجا که یونس هیچ­جای دیگری از سری سلتوق و برک­بابا یاد نمی­کند، دشوار بتوان این نتیجه­گیری را پذیرفت که تاپتوک امره از طریق برک­بابا به سلسله­النسب سری سلتوق تعلق داشته است.

مطالعات کُردشناسی در ایران: مروری بر موضوعات و رهیافت‌ها

مسایل و مباحث سیاسی و تاریخی پیرامون ”کُردها“[1] در خاورمیانه در خلال قرن اخیر به­ صورت کل و مشخصاً در چند سال گذشته از جایگاه ویژه‏ای برخوردار بوده است. این جایگاه چه از حیث ژئوپولتیک و چه از بُعد علمی-دانشگاهی زمینه‏ای برای تولید ادبیات نظری و پژوهشی وسیع دربارۀ کُردها فراهم آورده است. با این ‏حال، علی­رغم تلاش‏های گوناگون برای فهم جامعه و فرهنگ کُردستان، روایت‏هایی گوناگون و گاه متناقض از واقعیت‏های درون این فرهنگ عرضه شده که فهم آن را از جایگاه موضوعی صرفاً علمی به عرصه‏ای برای نبرد روایت‏ها ارتقا داده که خود بر پیچیدگی و ابهام‏های مرتبط با فرهنگ و جامعه در کُردستان افزوده است. بدین ‏ترتیب، گسترۀ تاریخ و فرهنگ کُردستان عمدتاً به مسایل سیاسی و قومی کاهش یافته است. این امر، نه تنها اهمیت مطالعات فرهنگی و اجتماعی را به حاشیه رانده، بلکه در بسیاری موارد تحقیقات علمی را نیز با نارسایی‏های نظری و روش‏شناختی مواجه ساخته است.

مقالۀ حاضر تأکید دارد که فرهنگ کُردها، مانند بسیاری از فرهنگ‏های دیگر، علی­رغم شباهت‏های فرهنگی و تاریخی انکارناپذیر، از تنوع و گوناگونی چشمگیری نیز برخوردار است؛ تنوع مذکور از سویی به فرایندهای تغییر اجتماعی در درون خود جامعۀ کُردستان و از سوی دیگر به ارتباط تاریخی و فرهنگی کُردهای هر بخش با دولت و فرهنگ اقلیمی خاص آن برمی‏گردد. ماهیت و شیوۀ این ارتباط هر چه باشد، تأثیرات ریز و درشت تاریخی آن را بر آنچه امروزه در عرصۀ فرهنگ و سیاست در بین کُردها می‏گذرد نمی‏توان از نظر دور داشت. بر این اساس، تحلیل مسایل کنونی کُردها نه تنها باید تنوع فرهنگی بین آنها را در نظر داشته باشد، بلکه باید تبادل فرهنگی کُردها و فرهنگ‏های اقلیمی را نیز در نظر بگیرد. مطالعۀ کنونی تأثیرات هر دو عامل تغییرات درون‏زاد جامعۀ کُردستان و پیامدهای تبادلات فرهنگی جامعۀ کُرد با فرهنگ‏ها و دولت‏های اقلیمی را به تصویر کشیده است.

این مقاله در نظر دارد با اهدافی چند بر کُردستان ایران متمرکز شود. نخست، گزارشی نسبتاً جامع از وضعیت مطالعات کُردشناختی در ایران از حیث موضوع، دامنه و نیز مشارکت نویسندگان کُردزبان و غیرکُردزبان به دست می­دهد.[2] دوم، با بررسی منابع و نویسندگانی که در این زمینه قلم‏فرسایی کرده‏اند، تنوع موضوعی، رویکردهای نظری، رهیافت‏های روش‏شناختی و تا حد امکان گفتمان‏های حاکم بر مطالعات کُردشناختی را در ایران مشخص می­سازد. سوم، مقالۀ حاضر می‏تواند زمینه‏ای هر چند محدود از حیث منبع‏شناسی برای محققان و علاقه‏مندان به مطالعات کُردشناسی در ایران به دست دهد. چهارم و در نهایت، از آنجا که مطالعات ایران‏شناختی بدون مطالعۀ ملل و فرهنگ‏های حاضر در جغرافیای‏ آن ناممکن است، مقالۀ حاضر می‏تواند سهمی هر چند اندک در پربارشدن مطالعات ایران‏شناسی داشته باشد.

در این مقاله استدلال می‏شود که هر چند مطالعات کُردشناسی محصول تلاش‏های محققان و نویسندگان متعددی است که هر یک به شیوه‏ای در فهم جامعه و فرهنگ کُردها نقش داشته‏اند، اما این تلاش­ها هم­زمان موجب برساخت روایت‏ها و تصویرسازی‏های خاصی از آن نیز شده­اند. بدین ترتیب، از دریچۀ‏ هر یک از مطالعات یا نویسندگان می‏توان به تصویری متمایز از کُرد یا کُردستان دست یافت. به عبارت دیگر، مطالعات کُردشناختی نه تنها با واقعیت‏های فرهنگی و سیاسی، بلکه با بازنمایی‏های چندگانه و گاه متناقض از آن نیز گره خورده است. کُرد و کُردستان در هر کدام از این گفتمان‏ها یا نوشته‏ها در اشکال و سطوحی متفاوت رسمیت ‏می‏یابند. هر کدام از آنها بنا به خصلت گفتمان عناصری خاص را برجسته‏تر و عناصری را مکتوم می‏سازند. از این ‏رو، شیوۀ بازنمایی سوژۀ مورد نظر -در اینجا کُرد و کُردستان- را تعیین می‏کند. بر این اساس، پرسش‏هایی از این دست قابل طرح­اند‏: مطالعات کُردشناسی در ایران در چارچوب چه گفتمان‏هایی صورت گرفته‏اند؟ گفتمان حاکم یا گفتمان‏های رقیب در این زمینه کدام‏اند؟ حدود و ثغور جغرافیای سرزمینی و نظری در مطالعات کُردشناسی در ایران کجاست؟ مطالعات کُردشناسی در ایران عمدتاً بر چه نواحی یا وقایعی متمرکزند؟ در میان خود کُردها در ایران چه نوع گفتمان یا گفتمان‏هایی بر مطالعات کُردشناسی غلبه دارند؟ در نهایت، کدام جریانات اجتماعی و سیاسی در شکل‏گیری و تداوم مطالعات کُردشناسی در ایران نقش داشته‏اند؟ قطعاً پاسخ دادن به این پرسش­ها به تنهایی در توان این مقاله نیست، بلکه هدف اصلی مرور مطالعات و تا حد امکان طرح مسئله است. نویسندگان تأکید دارند که این مطالعه یک بررسی تحلیل گفتمانی، گفتمان‏شناسی سیاسی یا حتی نقد و بررسی آثار منتشرشده در مطالعات کُردی نیست، بلکه بیش از هر چیز ارائۀ نمایی کلی از مطالعات کُردشناختی در کُردستان ایران است که در صورت نیاز گاه به تم اصلی برخی از این مطالعات اشاره‏ای اجمالی شده و در چارچوب چنین نمایی گریزهایی محتاطانه به گفتمان‏های حاکم و جهت‏گیری‏های آنها نیز زده است.[3]

دورۀ زمانی بررسی این مقاله از قرن نوزدهم تاکنون را شامل می‏شود. این مهم مستلزم بذل توجه به آثاری است که از سوی نویسندگان کُرد و غیرکُرد داخل و خارج ایران با هر نوع گرایش فکری نوشته شده‏اند. همچنین، ناگزیر از مرور آثاری است که به خامۀ نویسندگان غربی نوشته شده و در ایران یا خارج از ایران به زبان کُردی یا فارسی ترجمه شده‏اند. حتی گاه به مطالعاتی اشاره شده است که نویسندگان کُرد و غیرکُرد ایران به زبان انگلیسی نوشته و به فارسی یا کُردی ترجمه شده‏اند.[4] منابع مورد استفاده در این مقاله طیف گسترده‏ای را در بر می‏گیرد، از مطالعات منتشرشده به صورت کتاب، پژوهش‏های صورت گرفته از سوی برخی سازمان‏های دولتی، پژوهش‏های دانشگاهی در قالب پایان‏نامه و رساله‏های کارشناسی ارشد و دکتری، مقالات منتشرشده در مجلات محلی و سراسری کُردستان ایران پیرامون کُردها و کُردستان و نهایتاً پژوهش‏هایی که برخی محققان بومی بنا بر علایق و گرایش‏های فکری به ‏صورت شخصی انجام داده­اند. در پایان باید به این نکته بسیار مهم اشاره کرد که مطالعۀ حاضر صرفاً به آثار نویسندگان به اصطلاح سرشناس نمی‏پردازد، بلکه مطالعاتی را نیز در بر می­گیرد که نویسندگان کمتر شناخته‏شده، به­ویژه نسل جدید محققان کُردشناس در ایران، انجام داده‏اند. نویسندگان مقاله بر این باورند که اهمیت و اتصال نظری و عملی عمیق این دست از مطالعات را در فضای فرهنگی و اجتماعی کُردستان ایران نمی‏توان نادیده گرفت. در ادامه، ضمن نگاهی اجمالی به مطالعات کُردشناسی، بر مطالعات کُردشناسی در ایران تمرکز خواهد شد.

زمینۀ عمومی مطالعات کُردشناسی

مطالعات موجود در مورد کُردها و کُردستان در کشورهای مختلف و به زبان‏های گوناگون از تنوع بسیاری برخوردار است. به این تنوع می‏توان از چند زاویه نگریست. نخست، به لحاظ جغرافیای مورد مطالعۀ کُردستان (کشورهای ترکیه، ایران، سوریه و عراق،)؛ دوم، از حیث موضوع مورد مطالعه در کُردستان (سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی)؛ و سوم، از بعد هستی‏شناختی مطالعات کُردی یعنی اینکه چه کسی در مورد چه ‏جایی/ چه چیزی/ چه‏ کسی و چگونه می‏نویسد؟ به عبارت دیگر اینکه نویسندگان غیرکُرد ساکن ایران (کُرد، فارس، ترک، عرب و غیره) یا نویسندگان غربی چه چیزی دربارۀ کُردها و با چه رویکردی می‏نویسند.

مطالعات قابل ‏توجهی از سوی نویسندگان و محققان کُردزبان و غیرکُردزبان -برای مثال محققان غربی، ترک، فارس و عرب- دربارۀ کُردها به‏طور کلی و کُردهای ساکن در هر یک از کشورهای ایران، ترکیه، سوریه و عراق به‏طور خاص صورت گرفته است. یکی از بهترین آثار مروری را در این‏باره برویین‏سن فراهم آورده است.[5] او در مقاله‏ای با عنوان ”مطالعات کُردی در اروپای غربی و مرکزی“ به تفصیل مطالعاتی را که محققان، دیپلمات‏ها و مؤسسات پژوهشی اروپایی دربارۀ کُردها انجام داده‏اند آورده است. از دید وی، بسیاری از مطالعات مربوط به کُردها حاصل حضور سیاسی و نظامی دیپلمات‏ها یا سفرای کشورهای اروپایی و روسیه همچون نیکیتین،[6] ادمونز،[7] مینورسکی،[8] ریچ،[9] نوئل،[10] در مناطق مختلف کُردستان بوده است.[11] با این ‏حال، قبل از برویین‏سن چند نفر از نویسندگان کُرد کتابی با عنوان مقدمه‏ای بر کُردشناسی در اروپا به چاپ رساندند که جریان مطالعات کُردشناختی را در آن ترسیم کرده‏اند.[12] از این نگاه، برخی دیگر از مطالعات کُردشناختی نیز محصول مطالعات میدانی یا غیرمیدانی محققان دانشگاهی همچون برویین‏سن،[13] گونتر،[14] بلاو،[15] مان،[16] رندال،[17] بارث،[18] ایگلتون،[19] چالیاند،[20] کوچرا،[21] کینگ ([22])، ناتالی،[23] و مک‏داوال[24] است که اغلب به صورت کتاب منتشر شده‏اند. به ‏علاوه، شماری نیز به قلم محققان کُرد، اعم از کُردهای ایران و کُردهای سایر کشورهای منظقه و کُردهای ساکن در غرب، به نگارش درآمده‏اند که از آن جمله می‏توان به بدلیسی،[25] قاسملو،[26] ولی،[27] یاسمی،[28] نوری‏پاشا،[29] توحدی،[30] بوزارسلان،[31] مدنی،[32] سردشتی،[33] محمدپور،[34] وریا قانع،[35] شیخ‏الاسلامی،[36] گادانی،[37] حسن‏پور،[38] یلدز،[39] ایزدی،[40] بابان،[41] کابان،[42] خیاطی،[43] کعبی،[44] کندال،[45] وانلی،[46] کریمی،[47] برزویی،[48] اوجالان،[49] الیاسی،[50] متین،[51] خدیو،[52] نه‏به‏ز،[53] ابریشمی،[54] قادری،[55] امین‏پور،[56] و ولدبیگی[57] اشاره کرد.

مواردی را هم می‏توان یافت که حاصل تحقیقات نویسندگان غیرکُرد در ایران، ترکیه یا عراق بوده‏ است. برای مثال، می‏توان از شمیم همدانی،[58] انتصار،[59] اوزغلو،[60] جبار،[61] گونَز،[62] احمدی،[63] کوهی‏کمالی،[64] جلایی‏پور،[65] و محمودی[66] نام برد. بسته به اینکه این مطالعات را چه کسانی صورت داده باشند، نوع رویکرد به کُردها و جهت‏گیری آنها در قبال مسایل کُردستان، شیوۀ بازنمایی و تمرکز مطالعۀ آنها تفاوت دارد. این مطالعات از حیث موضوع طیف گسترده‏ای را از تاریخ و سیاست تا زبان و ادبیات، زندگی و ناسیونالیسم در غربت‏ را پوشش می‏دهد. در این میان، کُردستان ایران در برخی از این مطالعات یا اصولاً مورد توجه نبوده است، برای مثال در مطالعۀ ادمونز و رندال، یا برخی پژوهشگران بخشی از کار خود را به کُردستان ایران اختصاص داده‏اند، برای نمونه کینان[67] یا مک‏داوال، یا مشخصاً به کُردهای ایران پرداخته‏اند، نظیر ولی و کوهی کمالی و سردشتی.

مطالعات مربوط به کُردستان ایران را می‏توان با عطف به موقعیت جغرافیایی نویسندگان نیز دسته‏بندی کرد. برای نمونه، نویسندگان و صاحب­نظرانی چون قاسملو، ولی، خیاطی، الیاسی، متین، خدیو و مدنی از کُردستان ایران برخاسته‏اند. با این ‏حال، همۀ آنان لزوماً بر این بخش از کُردستان متمرکز نشده‏اند. برای نمونه، قاسملو با رویکرد مارکسیستی کلاسیک بر کلیت کُردستان، متین با رویکرد چپ جدید بر کُردستان سوریه و ترکیه، و عباس ولی در مطالعات اخیر خود بیشتر بر کُردستان ایران متمرکز شده‏اند. از بُعد موضوعی می‏توان مطالعات مربوط به کُردستان ایران را به نوعی مشخص‏تر تقسیم‏بندی کرد. برای مثال، در آرشیو مطالعات کُردشناسیِ کُردستان ایران منابع بسیار ارزشمندی در حوزه‏های تاریخی، سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، زبان و فرهنگ‏نویسی، موسیقی، اتو/بیوگرافی، آرشیونگاری، رمان و ادبیات، مطالعات جمعیتی و مونوگرافی وجود دارد. در این مقاله نیز عمدتاً به این نوع تقسیم‏بندی توجه شده است. شیوۀ دیگر تقسیم‏بندی، معیار گفتمان‏شناسی مطالعات کُردی است. برای مثال، مطالعاتی که در چارچوب گفتمان ناسیونالیسم کُردی یا گفتمان ناسیونالیسم فارسی-ایرانی صورت گرفته­اند.[68] علی­رغم تمرکز این مقاله بر گونه‏شناسی موضوعی، اشاراتی به حوزۀ گفتمان‏شناسی نیز خواهد شد. نهایتاً اینکه مطالعات کُردشناسی را در ایران می‏توان به لحاظ بستر جغرافیایی و موضوع مطالعه نیز دسته‏بندی کرد. یعنی کُردها در مطالعات خود کدام حوز‏ه‏های جغرافیایی را به مثابه کُردستان مد نظر داشته‏اند و غیرکُردها چطور؟ در ادامۀ مقاله تلاش خواهد شد هر یک از موضوعات فوق بررسی شوند.

مطالعات تاریخی/ سیاسی کُردشناختی

مطالعات تاریخی و سیاسی کُردستان از هم غیر قابل تفکیک‏اند، زیرا بخش اعظم آنچه به عنوان تاریخ کُردستان تا به ‏حال نگاشته شده تا حد زیادی تحولات و رخدادهای سیاسی و از جمله مبارزات کُردها و فراز و نشیب‏های آن را در برگرفته است. در حقیقت، مباحث تاریخی-سیاسی در کُردستان چنان بر فضای مطالعات کُردشناسی غلبه دارد که مطالعات تاریخ اجتماعی را به حاشیه رانده ‏است. در این ‏باره می‏توان شرفنامه، اثر شرفخان بدلیسی،[69] را اولین اثر مدونی دانست که به تشریح تاریخ کُردها بر اساس روایات اسطوره‏ای و تاریخی موجود می‏پردازد. این کتاب که در قرن شانزدهم میلادی نوشته شده، علاوه بر ذکر روایات اسطوره‏ای موجود دربارۀ ریشۀ کُردها، تماماً به ثبت اسامی ایلات و طوایف بزرگ و کوچک کُرد ساکن در امپراتوری عثمانی و صفوی اختصاص دارد، به گونه‏ای که می‏توان آن را تاریخ حکومت‏های محلی کُردستان و رخدادهای چندین قرن آنها دانست. بدلیسی رخدادهای سیاسی و نظامی و در مواردی اندک نیز زندگی اجتماعی کُردها را با دقت تمام ذکر کرده است. شرفنامه نخستین اثری است که به شکل مدون اقدام به نوعی هویت‏سازی اجتماعی، سیاسی و جغرافیایی برای کُردها کرده است.

از میان دیگر آثار پیشگام می‏توان به حدیقۀ ناصریه و مرآت الظفر و عشایر و ایلات و طوایف کُرد،[70] تحفۀ ناصریه،[71] زبده ‏التواریخ سنندجی،[72] لب ‏التواریخ،[73] حدیقۀ امان‏اللهی،[74] سیر الاکراد،[75] تاریخ سلاطین اورامان،[76] و تاریخ اردلان[77] اشاره کرد. برای نمونه، حدیقۀ ناصریه و مرآت الظفر علاوه بر اینکه به ذکر جغرافیای طبیعی کُردستان می‏پردازد، تاریخچۀ حاکمان اردلان و نیز حاکمان غیرمحلی این منطقه را در قرن دوازدهم هجری قمری بیان می‏کند. کتاب لب ‏التواریخ نیز، که در سال 1249ق نگاشته شده، رویدادهای سیاسی حاکمان اردلان را به خوبی گزارش کرده است.

در قرن نوزدهم نوشته‏های دیگری دربارۀ کُردستان پا به عرصۀ وجود نهادند که از آن‏ میان می‏توان به سفرنامۀ ریچ در سال 1820م اشاره کرد که در آن از مناطق کردنشین امپراتوری عثمانی و بخش‏هایی از کُردستان امپراتوری صفوی دیدن کرده است.[78] ریچ در این سفرنامه وقایع سیاسی و اجتماعی شهر سلیمانیه و مناطق پیرامون آن و نیز کُردستان ایران را با تأکید بر سنندج روایت می‏کند. نوشته‏هایی از این دست به تدریج شکل جامع‏تری به خود گرفتند. شکل بسیار مدون آن را می‏توان در آثار واسیلی نیکیتین مشاهده کرد که مدتی در مقام دیپلمات روسیه در ارومیه ساکن بود و در کتاب خود به نام کُرد و کُردستان به بررسی جامعه‏شناختی کُردستان و کُردها و از جمله کُردهای ایران پرداخته است.[79]

کتاب زبدۀ تاریخ کُردستان اثر امین زکی بگ، نویسندۀ کُرد و صاحب­منصب در دوران امپراتوری عثمانی و رژیم تازه­تأسیس عراق، از جمله آثار جامعی است که دربارۀ تاریخ کُردها نوشته شده است.[80] او با جستجو در آرشیو اسناد موجود در دربار و کتابخانه‏های عثمانی درصدد واکاوی خاستگاه‏های تاریخی کُردها بود. بر همین اساس، هدف خود را بررسی ریشه‏های اسطوره‏ای و تاریخی مکتوب کُردها و ویژگی‏های فرهنگی آنها قرار داد. این کتاب، که به زبان فارسی نیز ترجمه شده، جزو آثار مرجع در ایران و از این‏ رو حائز اهمیت است. کُرد و پیوستگی نژادی، اثر رشید یاسمی، از جمله آثار مهم دیگری است که در ایران دورۀ پهلوی اول نوشته شده است.[81] این اثر مشخصاً به موضوع کُردها با محور قرار دادن پیشینۀ نژادی آنها اختصاص دارد. گویا این اثر به تدبیر رژیم پهلوی برای مقابله با کتاب زکی بگ نوشته شده است. یاسمی در درون گفتمان عموماً ایران‏گرا-فارس‏گرای آن دوره سعی داشت نه تنها پیشینۀ نژادی کُردها را با تکیه بر اسناد و منابع به اثبات برساند، بلکه شبهات ناشی از مبارزات کُردها را نیز برطرف سازد.[82]

در قرن بیستم، مطالعات تاریخی‏-سیاسی دربارۀ کُردها شتابی فزاینده گرفت که بیشتر آنها به نوعی به کُردستان ایران نیز پرداخته‏اند. بیشتر این آثار را نویسندگان غربی نوشته­اند که سپس به زبان فارسی درآمده­اند و از آن‏ جمله­ می‏توان به آثار کینان، کوچرا،[83] نیکیتین،[84] مک‏داوال،[85] کینان،[86] و ایگلتون[87] اشاره کرد.[88] آثار مذکور به زبان‏های کُردی و فارسی ترجمه شده‏اند. از همین رو، علی­رغم اینکه نویسندگان غربی آنها را نوشته‏اند، می­توانند چونان منابعی ارزشمند برای بازخوانی تاریخ و سیاست کُردها -از جمله کُردهای ایران- مد نظر قرار گیرند. جز اثر نیکیتین -که جامعه‏شناختی/ مردم‏شناختی‏تر به نظر می‏رسد- دیگر مطالعات بیشتر تمرکز خود را بر رخدادهای سیاسی قبل از انقلاب اسلامی ایران قرار داده‏اند و به ندرت می‏توان وقایع دوران پس از انقلاب در کُردستان و سیاست‏های دولت را در آن منطقه یافت. محور عمدۀ این دست از مطالعات بررسی جنبش‏های اسماعیل آقا سمکو (1910-1929م) و پس از آن، به‏ویژه تشکیل جمهوری مهاباد در سال 1946م، است. ایگلتون یکی از جامع‏ترین آثار را در خصوص جمهوری کُردستان به نگارش درآورده است. کوچرا نیز به تفصیل به جنبش سمکو و جمهوری مهاباد پرداخته است. در اکثر آثار ترجمه­شده در خصوص کُردستان ایران بُعد وقایع‏نگاری رخدادها بسیار برجسته بوده و سیمای روشنی از وقایع آن دوره در کُردستان ایران عرضه شده است. بازنمایی وقایع کُردستان ایران در این آثار تا حدودی منطق و رهیافت مشابهی را دنبال می‏کند. این آثار هم به ابعاد سنتی و عشیره‏ای جنبش‏های کُردستان پرداخته‏اند و هم حمایت یا مداخلات نیروهای خارجی و از جمله حمایت شوروی از جمهوری کُردستان را به تصویر کشیده‏اند که خود بر دگردیسی تفکرات ناسیونالیستی و هویت‏طلبانه در کُردستان ایران سایه افکنده‏ بود. در این میان، کتاب تاریخ معاصر کُرد، اثر مک‏داوال، علاوه بر وقایع کُردستان موکریان[89] به رخدادهای سیاسی و نظامی در بخش‏هایی دیگری از کُردستان ایران مانند کرمانشاه نیز پرداخته است. این همان چیزی است که در دیگر منابع غربیان به ندرت مشاهده می‏شود. تأکید آثار فوق بر جنبش‏های کُردی قبل از 1357ش/1979م از سویی و خوانش فراز و فرودهای جنبش کُردی در سایر بخش‏های کُردستان، یعنی در عراق و ترکیه، از سویی دیگر احتمالاً از جمله دلایل چاپ مکرر این آثار در ایران است.[90]

علاوه بر آثار نویسندگان غربی در خصوص تاریخ و سیاست کُردها و کُردستان ایران، برخی آثار را نیز کُردها و غیرکُردهای داخل و خارج از ایران نوشته‏اند. این آثار به وقایع سیاسی و نظامی کُردستان قبل از انقلاب اسلامی و در مواردی پس از آن می‏پردازند. از آن جمله می‏توان به آثار نویسندگان غیرکُرد همچون زربخت،[91] جلایی‏پور،[92] ارفع،[93] رامتین،[94] احمدی،[95] بیات،[96] رزم‏آرا،[97] و فیروزی[98] اشاره کرد.

برخی از این نویسندگان، جنبش‏های سیاسی و نظامی کُردها و اندیشه‏های مؤثر بر آنها را نقد و بررسی کرده‏اند. برای نمونه، احمدی در بخشی از کتاب قومیت و قومیت‏گرایی در ایران مسایل قرن اخیر کُردستان و تفکرات و داعیه‏های ناسیونالیستی توأم با آنها را در ایران شرح داده است. او وقایع مذکور و تفکرات حامی آنها را از سویی حاصل فعالیت نخبگان -و نه عامۀ مردم- و از سوی دیگر تأثیر نیروهای خارجی دانسته است. بدین ‏ترتیب، وجود قومیت‏گرایی را در ایران و به تبع آن کُردستان نفی می‏کند. جلایی‏پور نیز در کتاب فراز و فرودهای جنبش کُردی با بررسی تحولات جنبش‏های سیاسی در کُردستان، ضمن تلاش برای نقد ناسیونالیسم قومی بر تقویت ناسیونالیسم مدنی در ایران تأکید دارد.[99] در مقابل، بیات در مقالۀ ”حق و ناحق مسائل قومی در ایران،“ ضمن تشریح اصول مطالباتی که با نام مطالبات قومی در ایران مطرح شده، تلاش کرده است آن بُعدی را که بیشتر رنگ و بوی قومی دارد(زبان) را از سایر ابعاد (خواسته‏های توسعه، برابری و رفع تبعیض) تفکیک کند و با تأکید بر پیشینۀ تاریخی کُردها در ایران، ماهیت متفاوت اوضاع آنان در ایران را در مقایسه با موجودیتشان در ترکیه و عراق روشن سازد راه‏حل‏های ممکن برای رویارویی با آن را تشریح کند. در جریان چنین تبیینی، بیات رویکردی را به نقد می‏کشد که در آن بر سلطۀ تاریخی فارس‏ها و ناروا بودن سلطۀ زبانی آنها بر کل اقوام ایران اشاره دارد.

شایان ذکر است که مطالعات مرتبط با کُردهای ایران وجهی بین‏المللی نیز دارد.[100] برای مثال، بیات در کتاب شورش کُردهای ترکیه و تأثیر آن بر روابط خارجی ایران، 1307-1311مبارزات کُردهای ترکیه و تأثیر آن را بر سیاست خارجی ایران به تصویر کشیده است. او در کتاب مذکور سیاست‏ خارجی دولت‏های ایران و ترکیه در قبال یکدیگر را با توجه به متغیر کُردها و مبارزات آنها در ترکیه بررسی می‏کند و نتیجه می‏گیرد که پس از جنگ اول جهانی و به دنبال شورش آرارات، اختلاف ایران و ترکیه بر سر خطوط مرزی همچنان ادامه یافت و دولت ترکیه برای اولین­بار دیگر نتوانست از نیروی کُردها برای تعارض با ایران استفاده کند. در مقابل، ایران برای نخستین­بار سیاست حمایت ضمنی از شورشیان کُرد ترکیه را اتخاذ کرد. آثار رزم‏آرا و رامتین نیز از شماری وقایع نظیر غلبۀ ارتش رضاخان بر تحرکات سیاسی و نظامی مناطق کُردنشین یاد کرده‏اند.

در همین زمینه، کوهی ‏کمالی نیز در اثر خود تحت عنوان توسعۀ سیاسی در کُردستان ایران وقایع قیام سمکو، جمهوری 1946 مهاباد و وقایع پس از انقلاب را بازنگری و بررسی می‏کند.[101] به نظر او، قیام سمکو به لحاظ عملکرد ماهیتی غارتگرانه و عشیره‏ای داشت، اما متأثر از شرایط اجتماعی و سیاسی جنبش‏های منطقه رنگ‏ و بویی ناسیونالیستی نیز پیدا کرد. کوهی ‏کمالی جمهوری مهاباد را علی­رغم تمامی کاستی‏های آن نخستین جنبش ناسیونالیست مدرن کُردی و دستاوردی مهم برای رشد و توسعۀ جنبش استقلال‏طلبانۀ کُردها در کشورهای ترکیه و عراق می‏داند. از دید او، جمهوری مهاباد تصویری تاریخی از کُردها را در قالب ملتی واحد پیشِ ‏رو گذاشت.

کُردهای داخل و خارج ایران نیز آثار قابل‏توجهی در حوزۀ سیاست و و تاریخ کُردستان ایران به زبان‏های انگلیسی، کُردی و فارسی به رشته تحریر درآورده‏اند. برای نمونه، از میان این نویسندگان می‏توان به ولی، مدنی، یاسمی، سردشتی، برزویی، داوودی،[102] ابریشمی، محمدپور،[103] خوشحالی،[104] سیف قاضی،[105] و قانعی فرد[106] اشاره کرد. نوشته‏های ولی، که به زبان انگلیسی تدوین و در مواردی اندک به زبان‏های کُردی و فارسی ترجمه شده‏اند، از اثرگذارترین و جدی‏ترین آثار به شمار می‏روند. کتاب کُردها و دولت در ایران به بررسی مکانیزم ساخت هویت کُردی در قرن بیستم در ایران اختصاص دارد.[107] او در این کتاب شرایط بعد از انقلاب مشروطه و به‏ویژه زمان روی کار آمدن رضاخان و نحوۀ تعامل وی با کُردها در کُردستان را بررسی و خاطرنشان کرده است که این تعامل مبتنی بر مکانیزم ”دیگری‏سازی“ برای تثبیت جایگاه ”خودِ“ فارسی و تثبیت حاکمیت دولت-ملت جدید بوده است. این مطالعه به نوعی در امتداد مطالعۀ پیشین او با عنوان ”کُردها و دیگری­هایشان“ است که در آن به ساخت هویت‏های تکه‏پاره در مناطق مختلف کُردستان و سیاست‏های مجزا و متفاوت دولت‏ها با کُردها پرداخته بود.[108] از ویژگی‏های برجستۀ آثار ولی این است که به ‏دور از رویکرد تاریخ­نگارانه و پرهیز از ذکر وقایع صرف، سعی در شناخت گفتمان‏های غالب و تعین‏کننده در ظهور هویت‏ جدید و جنبش‏های سیاسی در کُردستان ایران دارد. ولی در مطالعۀ دیگری تحت عنوان ”تبارشناسی کُردها: ساخت ملت و هویت ملی در نوشته‏های کُردی،“­[109]که در کتاب مقالاتی در ریشه‏های ناسیونالیسم کُردی[110] منتشر شده، ضمن بررسی فرآیند هویت‏سازی در کُردستان به­طور کلی شیوۀ ساخت این هویت را در قرن بیستم در کُردستان ایران مد نظر قرار داده است.

 

برزویی در کتاب وضعیت سیاسی کُردستان به‏طور خاص جنبش سمکو و جمهوری کُردستان را تحلیل می‏کند. در این کتاب، نویسنده از یک‏سو سعی در برجسته کردن بُعد عشیره‏ای و غارتگری شورش سمکو داشته و بر اساس اسناد و شواهد موجود لایه‏های مختلف این وقایع را کنکاش می‏کند و از سوی دیگر، با بررسی تأسیس جمهوری مهاباد در سال 1946 تلاش می‏کند سهم عناصر و نیروهای خارجی، به­ویژه شوروی سابق، را بر شکل‏گیری و فروپاشی آن برجسته کرده و ماهیت خودجوش و ناسیونالیستی آن را کم‏اهمیت جلوه دهد.

اثر یاسین سردشتی دربارۀ کُردهای ایران از جمله کارهای مفصل دیگری است که به مطالعۀ کُردستان ایران اختصاص دارد.[111] او که از کُردهای عراق است، در این اثر شرح مفصلی از جنبش سمکو و تأسیس جمهوری مهاباد به دست داده است. آنچه از استدلال اصلی این اثر می‏توان استنباط کرد این است که جنبش‏های مذکور علی­رغم موانع و کاستی‏های گوناگون جنبش‏هایی عدالت‏‏طلبانه بوده‏ و شایستۀ تقدیر و تداوم‏اند.کتاب کُرد و استراتژی دولت‏ها، نوشتۀ سعید مدنی،[112] از جمله آثار دیگری است که به زبان کُردی در دو جلد سیاست‏ها و استراتژی‏های بلندمدت و کوتاه‏مدت دولت‏های ایران، ترکیه، عراق و سوریه و نیز کشورهای دیگر را نسبت به مسئلۀ کُرد واکاوی می‏کند. در این کتاب نویسنده سعی کرده از سیاست‏های این کشورها در قبال کُردها پرده بردارد. نگاه نویسنده به کُردستان و کُردها نگاهی است ملی‏گرایانه که بر مطالبات کُردها برای تعیین سرنوشت تأکید دارد. از بین آثار عرفان قانعی ‏فرد، کتاب پس از شصت سال از جمله آثاری است که به خاطرات جلال طالبانی، از رهبران مبارزات کُردها در عراق و رئیس جمهور عراق، می‏پردازد. این کتاب گرچه به زندگی طالبانی اختصاص دارد، در عمل مباحث مربوط به تاریخ معاصر ایران را نیز در برگرفته است و در ضمن، عملکرد برخی از رهبران جنبش کُردی در عراق از جمله ملامصطفی بارزانی را به شدت نقد می‏کند. در همین زمینه، کتاب تندباد حوادث نیز، که به خاطرات عیسی پژمان پرداخته است، به نوعی تلاش آشکاری برای نشان دادن نقش حکومت پهلوی و به­ویژه ساواک در جنبش ملامصطفی بارزانی و به­طور کلی کُردهای عراق است.

با این همه، مطالعات کُردها در ایران فقط به آثار مطرح­شده محدود نمی‏شود. بخشی از مطالعات جامع و هدفمند مربوط به حوزۀ تاریخ-سیاست کُردستان در مجلات منتشره در داخل و خارج مناطق کُردستان ایران عرضه شده‏اند. از جمله، مجلات تخصصی در حوزۀ علوم انسانی و اجتماعی در کُردستان‏ ایران می‏توان به مجلات رۆژەڤ،[113] زرێبار،[114] ژیوار،[115] نویسا، و ڕاڤە[116] اشاره کرد که به دو زبان کُردی و فارسی به چاپ رسیده‏اند. در این مجلات اگرچه مطالعاتی در حوزه‏هایی غیر از سیاست و تاریخ نیز منتشر شده، اما در آنها گفتمان سیاسی و مطالعات سیاسی-تاریخی غلبه دارد. بخشی از این مطالعات مبتنی بر ترجمۀ آثاری است که در خارج از کُردستان به زبان انگلیسی نوشته شده‏اند. این مطالعات ممکن است در خصوص کُردستان ایران باشد یا دیگر بخش‏های کُردستان. شواهد نشان می‏دهد که مطالعات ترجمه­شده بیشتر معطوف به سایر بخش‏های کُردستان است. برخی از این مطالعات به اختصار در پی می‏آیند.[117]

مجلۀ رۆژەڤ یکی از مجلات مهم دهۀ اخیر در کُردستان ایران است. این مجله که از اواسط دهۀ 1380 در کُردستان ایران از سوی شماری از دانش‏آموختگان علوم انسانی چاپ و منتشر ‏شد، غالباً در درون گفتمان ناسیونالیستی کُردی به شکلی معتدل و انتقادی هم به جامعۀ کُردستان و هم به دولت‏های حاکم بر کُردستان‏ها می­پردازد. حوزۀ سیاست در این مجله وزن بیشتری دارد و علاوه بر موضوعات مرتبط با کُردستان ایران، موضوعات مربوط به کُردستان عراق و ترکیه و سوریه را نیز مطرح می­کند. برخی از پرونده‏های تخصصی این مجله عبارت­اند از ”تاریخ سیاسی معاصر کُردستان“[118] ”دمکراسی و سیستم‏های عدم تمرکز“[119] و ”مشارکت سیاسی کُردها.“

از دیگر مجلات تأثیرگذار در مناطق کُردنشین می‏توان به مجلۀ زرێبار اشاره کرد که بیش از یک دهه با رویکردی انتقادی و پژوهشی موضوعات گوناگون جامعۀ کُردستان را به صورت پرونده­های تخصصی واکاوی می‏کند. هیئت تحریریۀ این مجله را غالباً دانش‏آموختگان جامعه‏شناسی تشکیل می‏دهند. برای درک بهتر جایگاه موضوعی آن می‏توان به برخی پرونده‏های منتشرۀ آن اشاره کرد: ”جهانی‏شدن و مسئلۀ ملیت‏ها،“ ”دموکراسی و جامعۀ مدنی،“ ”ادبیات و فرهنگ،“ ”جنبش‏های اجتماعی نوین،“ ”جنبش‏های اسلامی در کُردستان،“ ”مطالعات پسااستعماری،“ ”ایلام و کرمانشاه،“ ”سرمایۀ اجتماعی،“ ”شعر معاصر کُردستان،“ ”ادبیات داستانی کُردستان،“ ”مدرنیته،“ ”زبان و جامعه،“ ”زبان کُردی و فرهنگ‏نویسی،“ ”نالی،“[120] ”تاریخ­نگاری کُردستان،“ ”رسانۀ کُردی،“ ”سیاست در کُردستان“ و ”داعش و داعشیسم.“ مقالات این مجله علاوه بر اینکه به مباحث مذکور در کُردستان در هر چهار کشور ترکیه و ایران و سوریه و عراق پرداخته‏اند، در بسیاری موارد به‏طور خاص بر مسایل جامعۀ کُردستان ایران نیز متمرکزند.[121] بررسی دقیق‏تر این مجله روش می‏سازد که این مجله رویکردی انتقادی در قبال جامعۀ کُردستان و دولت‏های حاکم بر آن اتخاذ کرده است. بخش فراوانی از این مجله را ترجمۀ پژوهش‏هایی تشکیل می‏دهد که در سایر کشورها، به‏ویژه کشورهای اروپایی، دربارۀ کُردها صورت گرفته است. از همین رو، آثار متعددی را در خصوص کُردستان عراق، ترکیه و سوریه شامل می‏شود. همچنین، در میان مقالات تألیفی این مجله موارد متعددی را می‏توان یافت که بر کُردستان عراق، ترکیه و سوریه متمرکز بوده‏اند.

یکی دیگر از مجلاتی که در مناطق کُردنشین ایران از دهۀ 1390 منتشر می‏شود و با رویکردی انتقادی و چپ به مسائل کُردستان ایران و سایر بخش‏های کُردستان می‏پردازد، مجلۀ ژیوار است. بیشتر اعضای هیئت تحریریۀ این مجله را دانش‏آموختگان حقوق و علوم سیاسی تشکیل می­دهند. این مجله در بیشتر شماره‏های خود بر مسایلی چون سیاست، هویت و زبان مادری و فلسفۀ سیاسی تمرکز دارد. گرچه این مجله به اندازۀ زریبار مطالعات موردی دربارۀ جامعه کُردستان منتشر نمی­کند، اما مطالعات نظری آن مستقیماً با مسائل جامعۀ کُردستان مرتبط است. این مجله رسالت خود را ”بسط تفکر مفهومی در حوزۀ علوم انسانی“ با هدف ”درک توانمندی‏ها و قابلیت‏های فکری و عملی خود در نیل به جامعۀ آزادتر و اخلاقی‏تر“[122] قرار داده است.[123]

نویسا و ڕاڤە دو مجله مهم دیگرند که کانون کازیوه، از نهادهای دانشجویان کُرد در دانشگاه تهران، آن را از نیمۀ اول دهۀ 1380 منتشر می‏­کرد. این مجلات تک‏زبانه بوده و صرفاً به فارسی منتشر می‏شدند. در پی توقیف ڕاڤە، کادر نویسندگان آن مجلۀ نویسا را تحت نظر همان کانون راه‏اندازی کردند. این مجلات به موضوع جامعۀ کُردستان به‏طور عام علاقه­مند بود و ابعاد فرهنگی، سیاسی و اجتماعی آن را بررسی می­کرد و در مواردی خاص نیز به مسایل کُردستان ایران می­پرداخت. هدف ڕاڤە تحلیل مسایل سیاسی، فرهنگی و اجتماعی کُردستان بود، اما از عناوین و موضوعات انتخاب­شدۀ آن می‏توان فهمید که بیشتر جهت‏گیری سیاسی داشت. به عبارت دیگر، سعی داشت موضوعات را از دو بعد نظری و انضمامی تحت پوشش قرار دهد و در عین حال از نظر جغرافیایی نیز خود را به کُردهای ایران محدود نمی‏کرد. از این ‏رو، شمارۀ دوم خود را به کُردستان ایران و شمارۀ سوم خود را به کُردستان عراق و ترکیه اختصاص داد.[124] نویسا نیز پرونده‏هایی تحت عنوان ”ناسیونالیسم در کُردستان 1 و 2،“ ”ادبیات معاصر کردی“ و ”فمینیسم/ زن کُرد“ منتشرکرد. لازم به ذکر است که شمار زیادی از نوشته‏های این مجله نیز آثار ترجمه‏‏ای بود.[125]

مجلۀ چشم‏انداز ایران، که نشریه‏ای سراسری است، نیز از جمله مجلاتی برشمرده می­شود که توجه به مسایل کُردستان ایران را در سه شماره در دستور کار خود داشته است. مجلۀ مذکور به­ویژه در سه شماره ویژه‏‏نامه‏هایی با عنوان ”کُردستان همیشه قابل کشف“ (در زمستان 1382، پاییز 1384، زمستان 1387) منتشر کرد. تأکید اصلی این نشریه بر بازخوانی وقایع و رویدادهای سیاسی کُردستان ایران در قرن بیستم و به‏ویژه در دوران پس از انقلاب اسلامی بود. این مجله به شکلی کاملاً انتقادی و با تأکید بر بازگویی خاطره و تحلیل دست‏اندکاران دوران پس از انقلاب در کُردستان و نیز با تأکید بر منابع و اسناد آرشیوی سعی در ساختارشکنی روایت‏های ناسیونالیستی موجود از کُردستان و رویدادهای سیاسی کُردستان از جمله جنبش سمکو، جمهوری مهاباد و وقایع بعد از انقلاب در کُردستان داشت. گفت­وگوها و یادداشت‏های تحلیلی آن بیشتر در درون گفتمان ناسیونالسیم ایرانی می‏گنجد. از سوی دیگر، تلاش بسیاری برای شکستن تصویر کاریزماتیک برخی از شخصیت‏های سیاسی کُردستان در آن صورت گرفت. در این نوع خوانش، احسان هوشمند در مقام یک نویسندۀ اصالتاً کُرد که در حوزۀ پژوهش‏های قومی فعال است، نقشی بسیار پررنگ و تأثیرگذار داشت و سعی کرد اسناد و مدارکی به منظور تحقق خوانش مورد نظر مجله فراهم سازد. تلاش عمدۀ این مجله اثبات پیوستگی تاریخی کُردها به بدنۀ ایران است. تهی‏سازی رویدادها و شخصیت‏های تاریخی معاصر کُردستان از دیگر اهداف مد نظر این نشریه بود. در حقیقت، این سلسله مباحث به مثابه نوعی ”مطالعۀ شرق‏شناسانه از کُردستان بود.“[126] لازم به ذکر است که برخی از مقالات این مجله در شمارۀ دوم آن نقد و بررسی تحلیل‏های شماره‏‏های قبل بود که غالباً نویسندگان کُرد مطرح کرده بودند. این نوع نگاه در مجلات دیگر نیز نظیر مجلۀ گفتگو: ویژه‏نامه کُرد و کُردستان تقریباً با همین کادر نویسندگان دنبال شد. در پروندۀ این مجله نیز سعی بر آن بود که جامعۀ کُردستان چونان جامعه‏ای دارای گسست‏های فرهنگی و زبانی به تصویر کشیده شود که به هیچ وجه نمی‏تواند مفهوم یک ملت یا قوم واحد را حفظ کند. علاوه بر این، سعی داشت به خوانش برخی موضوعات از قبیل دوم خرداد و کُردستان یا شاخص‏های توسعه در این منطقه بپردازد. این فصلنامه در ویژه‏نامه‏ای دیگر، مختص کرمانشاه، نوعی تمایل به تأکید بر هویت ایرانی کرمانشاه، مسکوت گذاشتن ”کُردستانی بودن“ کرمانشاه و طرح زبان پارسی کرمانشاهی مشاهده می‏شود.[127]

نهایتاً اینکه در حوزۀ مطالعات تاریخی-سیاسی کُردستان نباید از این نکتۀ مهم غافل بود که آثار متعددی نیز از سوی احزاب و گروه­های سیاسی کُردی در طول سالیان پس از خروج از کردستان ایران منتشر شده که آنها نیز به نوعی جوانبی از حیات سیاسی و تاریخی معاصر این منطقه را بازنمایی کرده‏اند.[128]

مطالعات اجتماعی کُردشناختی

مطالعات اجتماعی کُردشناختی بیشتر از سوی دانش‏آموختگان رشته‏های علوم اجتماعی در کمتر از دو دهۀ اخیر صورت گرفته است که شماری از آنها به صورت کتاب در دسترس‏اند. این دسته از مطالعات را می‏توان در چند مقوله تقسیم‏بندی کرد: نخست، مطالعاتی که با محوریت توسعه و تغییرات اجتماعی در کُردستان ایران انجام شده‏اند.[129] این مطالعات سعی داشته‏اند ضمن بررسی فرایند مدرنیزاسیون در کُردستان به جوانب توسعه‏ای و تأثیرات آن بر ابعاد مختلف زندگی اجتماعی اعم از سبک زندگی، دین، هویت، ساختار اجتماعی و فرهنگی و مانند اینها بپردازند. رویکرد نظری غالب این مطالعات نظریات مدرنیزاسیون بوده و در اغلب آنها از روش‏های میدانی انسان‏شناختی استفاده شده است.

دوم، مطالعات اجتماعی که به حوزۀ هویت در کُردستان توجه کرده‏اند.[130] هدف عمدۀ این مطالعات تبیین تغییرات ناشی از مدرنیزاسیون و تأثیر آن بر هویت فردی و اجتماعی، مخصوصاً بر زنان و جوانان، بوده است. همچنین، این مطالعات بر وضعیت هویت قومی و ملی در ایران نیز بسیار تأکید داشته‏‏اند و درصدد شناخت میزان گرایش به هویت‏های قومی در مقابل هویت ملی بوده‏اند. شماری از این مطالعات به بررسی هویت‏ قومی در فضای مجازی نیز پرداخته‏اند. شاید بتوان گفت این مطالعات به نوعی در صدد سنجش و بررسی میزان گرایش یا فاصلۀ گروه‏های مختلف جامعه به/از هویت کُردی از سویی و فهم نحوۀ تأثیرگذاری تغییرات چند دهۀ اخیر بر این هویت از سوی دیگر بوده‏اند. لازم به ذکر است که مطالعات متعددی نیز در زمینۀ هویت دینی و گروه‏های دینی مختلف در کُردستان صورت گرفته است.[131]

سوم، مطالعات جمعیت‏شناختی­اند که غالباً با رویکرد اثباتی اجرا شده‏اند و بر حوزۀ خانواده و پویایی‏های جمعیتی آن مانند زاد و ولد، ازدواج و طلاق، مرگ ‏‏و میر تمرکز دارند.[132] با افزایش تعداد دانش‏آموختگان رشته‏‏های جمعیت‏شناسی در دهۀ 1380ش بر تعداد مطالعات این حوزه در کُردستان افزوده شد. مطالعات جمعیتی انجام گرفته در کُردستان که بخش اعظم آن را موضوع زاد و ولد در خود کُردستان یا پدیدۀ مرگ و میر در مقایسه با سایر اقوام تشکیل داده، توانسته است فتح بابی برای گسترش مطالعات جمعیتی در کُردستان باشد.[133] در این دسته از مطالعات به شکلی خاص بر عامل قومیت تأکید شده است؛ به‏ویژه در مطالعاتی که حالت مقایسه‏ای داشته و تلاش شده‏ است تا شرایط دموگرافیک و رفتارهای جمعیت‏شناختی خانواده‏های کُرد را با سایر اقوام از جمله ترک‏ها مقایسه کند و از درون این مقایسه بر عنصر نابرابری و تبعیضات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی نسبت به کُردها تأکید شود.

چهارم، مطالعات حوزۀ جنسیت و زنان است که به شکل عمده با مطالعۀ برخی آسیب‏های اجتماعی پنهان زنان آغاز شد که از آن میان می‏توان به کتاب تراژدی تن: خشونت علیه زنان اشاره کرد که هدف آن بررسی موضوع ختنه‏ کردن زنان کُرد در ایران است.[134] این مطالعه به نوعی نقد درون اجتماعی و درون قومی بر جامعۀ کُردستان محسوب می‏شود. کتاب زن کُرد نیز از جمله کتاب‏هایی است که سعی در طرح خوانشی عاملیت‏محور از زنان کُرد دارد. این کتاب، همان­گونه که از عنوانش پیداست، در صدد تلفیق امر جنسیتی زن با واقعیت قومیتی وی در کُردستان است و سعی در بازتعریف جایگاه زنان کُرد دارد.[135] در حوزۀ زنان مطالعاتی هم پیرامون بازنمایی فرهنگی زنان در ادبیات کُردی و صورت­بندی هویتی زنان معاصر انجام شده است که در آنها موضوع هویت زنان مورد توجه است.[136] خودکشی زنان کُرد در استان ایلام از جمله موضوعات دیگر در همین حوزه است که پژوهش‏های بسیاری دربارۀ آن صورت گرفته است. دلیل این توجه افزایش معضل خودسوزی زنان در این منطقه از کُردستان است.[137] علاوه بر این، پژوهش‏هایی نیز در خصوص زنان کُرد با رویکرد جمعیت‏شناختی اجرا شده‏ که در آنها بر میزان استقلال زنان کُرد در دخالت در امر تولید مثل و تعداد فرزندان یا استفاده از وسیله‏های پیشگیری از باروری تأکید شده است.[138]

پنجم، تک‏نگاری‏هایند. این دسته از مطالعات مونوگرافی‏ها یا تک‏نگاری‏هایی­اند که به بررسی موردی برخی موضوعات، مکان‏ها یا رویدادها در کُردستان توجه کرده‏اند. برای نمونه، می‏توان از جامعه‏شناسی تاریخی کرمانشاه،[139] مونوگرافی سقز،[140] فرهنگ روستاهای مهاباد،[141] نگاهی به تاریخ مهاباد،[142] سنه‏نامه،[143] سلسلۀ والیان لرستان،[144] پیشینۀ ورزش در کُردستان: سقز،[145] اخبار کُردستان به روایت روزنامه‏های دولت علیۀ ایران وقایع اتفاقیه و ایران،[146] تاریخ آموزش و پرورش کُردستان،[147] ایلات و عشایر کُردستان،[148] کُرد و پراکندگی آن در گسترۀ ایران­زمین،[149] گزیده‏ای از اسناد کُردستان،[150] تاریخ ماکو،[151] ارومیه اشنویه و رواندز،[152] و کُرد در اسناد بریتانیا[153] نام برد. بسیاری از این آثار تلاش کرده‏اند به اتکای داده‏های آرشیوی و اسناد گذشته به بازسازی فرهنگ و تواریخ متفاوت کُردستان بپردازند.

نهایتاً اینکه اگر محتاطانه بتوانیم مطالعات حقوقی را نیز دراین حوزه بگنجانیم، باید به این نکته اذعان کرد که مطالعات کُردشناسی حقوقی نیز به تدریج در حال ظهور است. این مطالعات مستقیم و غیرمستقیم به ابعادی از جامعۀ کُردستان از جمله حقوق اقلیت‏ها، حقوق زبانی، حمایت بین‏الملل و حقوق بشر پرداخته‏اند.[154]

مطالعات حوزۀ فرهنگ

مطالعاتی که در حوزۀ فرهنگ کُردستان ایران انجام شده‏اند بیشتر معطوف به زبان و ادبیات و تا حدودی معطوف به میراث فرهنگی و هنرند. این مطالعات شامل رُمان و داستان کوتاه کُردی، شعر کُردی، ترجمۀ اشعار کُردی به فارسی، نقد و بررسی شعر کُردی، زبان‏شناسی و فرهنگ‏نویسی می­شوند.

در زمینۀ‏ ادبیات داستانی باید به رمان‏ها و داستان‏هایی اشاره کرد که نویسندگان کُرد و غیرکُرد دربارۀ کُردها یا کُردستان نوشته‏اند. برخی از رمان‏ها را نویسندگان فارس نوشته‏اند، مانند کلیدر که وقایع و شخصیت‏های آن به کُردهای خراسان تعلق دارد.[155] از سوی دیگر، رمان‏هایی را هم رمان‏نویس‏های کُرد به زبان فارسی با بن‏مایه‏هایی در خصوص جامعۀ کُردستان نوشته‏اند، نظیر شوهر آهوخانم،[156] گورستان غریبان،[157] و سال‏های ابری.[158] رمان­هایی نیز از زبان کُردی به فارسی ترجمه شده‏اند، از جمله آخرین انار دنیا.[159] همچنین، رُمان و مجموعه داستان­های کوتاه زیادی نیز به زبان کُردی در کُردستان ایران به چاپ رسیده‏اند که از آن جمله می‏توان به آثار شیربیگی، نهایی، قوامی، بناگر، هدایتی، کاکه‏سوری، غلامعلی، هدایتی و نعمت‏پور اشاره کرد.[160] در همین حوزه نباید از رشد آثار مربوط به ادبیات کودکان نیز غافل بود که در قالب داستان و شعر به زبان کُردی منتشر شده‏اند. در حوزۀ نقد و بررسی رُمان کُردی نیز آثاری منتشر شده‏اند.[161] در حوزۀ شعر کُردی هم می‏توان به کتاب­هایی در حوزۀ علم بیان و شعر نو کُردی اشاره کرد.[162] در همین حوزه، مطالعات نویسندگان کُرد و غیرکُرد داخل و خارج پیرامون شاهنامۀ کُردی و اشعار آیین یارسان در دست است.[163]

دربارۀ فرهنگ‏نویسی و لغتنامه‏نویسی کُردی نیز آثار متعددی در کردستان ایران به چاپ رسیده است. این لغت‏نامه‏ها دو زبانه یا سه‏زبانه‏اند (کُردی ـ فارسی؛ انگلیسی‏ـ کُردی ـ فارسی؛ فارسی ـ کُردی). از آن میان می‏توان به لغت‏نامG کُردی ـ فارسی هه‏نبانه بورینه،[164] فرهنگ فارسی به کُردی دانشگاه کُردستان،[165] و فرهنگ انگلیسی ـ کُردی ـ فارسی کُردستانیکا[166] اشاره کرد. برخی لغتنامه‏ها‏ نیز به لهجه‏های خاصی از زبان کُردی تعلق دارند، نظیر فرهنگ گروس،[167] فرهنگ کُردی کرمانشاهی کُردی ـ فارسی،[168] فرهنگ جیبی کُردی بیجاری ـ فارسی.[169] جدای از موارد فوق، فرهنگ‏های کُردی دیگری نیز در ایران و در کُردستان به چاپ رسیده‏اند. از مجموع تقریباً 250 لغتنامه و فرهنگ که تاکنون در حوزۀ زبان کُردی منتشر شده‏، بیش از 62 اثر در ایران چاپ شده‏اند.[170] این رقم علاوه بر مواردی است که محققان کُرد ایرانی در خارج از ایران و از جمله در کُردستان عراق به چاپ رسانده‏اند. از سال 1379ش، در ایران تعداد زیادی لغتنامه و فرهنگ کُردی گردآوری شده است. در این میان شاهد نگارش لغتنامه‏های تخصصی علمی در حوزه‏های علوم سیاسی و اجتماعی و حتی علوم طبیعی و سنتی و دینی هستیم. برای نمونه می‏توان به فرهنگ اصطلاحات علوم سیاسی،[171] فرهنگ اصطلاحات فلسفه علوم اجتماعی،[172] فرهنگ گیاهان دارویی کُردستان: کُردی ـ فارسی[173] اشاره کرد. همچنین، اشکال جدیدی از آثار فرهنگی همچون فرهنگ‏های مربوط به ادبیات شفاهی، زنان، کودکان، اجزای لباس و پوشاک کُردی، و مجموعه‏هایی در حوزۀ آثار فولکلور همچون ضرب‏المثل‏ها و داستان‏های عامیانه ظهور کرده‏اند.[174] در همین حوزه، یکی دیگر از زمینه‏های مطالعاتی که اخیراً و از سال 1394 آغاز شده مطالعاتی است که در زمینۀ نسخ خطی مربوط به مناطق کُردنشین صورت می­گیرد. این مجموعه آثار در فصلنامه‏ای تخصصی تحت عنوان کشکول چاپ و منتشر می‏شوند.[175]

لازم به ذکر است که بخش عظیمی از مطالعات حوزۀ فرهنگ که در کُردستان ایران انجام می‏شود در نشریات تخصصی و غیرتخصصی به چاپ می‏رسند. از جمله نشریات فعال در چند دهۀ اخیر در این حوزه می‏توان به مجلات سروه، ئاوێنە، چرۆ، ده‏ق، پژوهش‏های زاگرس، ژیلوان، مهاباد، زمانه‏وان، هایا و زرێبار اشاره کرد.[176] در اینجا لازم است با تأکیدی ویژه بر نقش دو مجلۀ سروه و ئاوێنە در حوزۀ مطالعات کُردی اشاره کرد. این مجلات در برهۀ خاصی از زمان (دهۀ 1360ش) به چاپ می‏رسیدند که کتاب و نشریات کُردی در فضای عمومی جامعۀ کُردستان کمیاب بود. در این مجلات شخصیت‏هایی همچون محمدامین شیخ‏الاسلامی (ھێمن)، از شاعران و نویسندگان نامدار کُرد، فعالیت داشتند. این مجلات به نوبۀ خود نقشی ماندگار در آموزش زبان کُردی، اشاعۀ ادبیات کلاسیک و نو کُردی و زبان‏شناسی داشتند. در کُردستان ایران مطالعات متعددی نیز پیرامون زبان­شناسی کُردی انجام شده است که در آنها دستور زبان کُردی با لهجه‏های گوناگون یا مباحث تخصصی زبان‏شناسی کُردی مطرح شده‏اند. این مباحث به صورت پراکنده در بسیاری از مجلات کُردی چاپ شده‏اند، اما در مجلۀ زمانه‏وان به شکلی تخصصی‏تر به این موضوع پرداخته شده است.[177]

حوزۀ هنر از دیگر حوزه‏های فرهنگی است که امروزه در کُردستان آثار متعددی درباره‏ آن منتشر می‏شود. آثار این بخش بر موسیقی، نقاشی، تئاتر و سینما متمرکزند. در سه دهۀ اخیر کتاب‏های متعددی با موضوع موسیقی و سازهای کُردی در مناطق کُردنشین به چاپ رسیده‏اند.[178] در این کتاب‏ها سعی شده از سویی تاریخچۀ موسیقی کُردی با تأکید بر اصالت آن بررسی و از سویی دیگر، آلات موسیقی مختص این مناطق شناسایی و معرفی شود. این مطالعات، همچون بسیاری از مطالعات دیگر، با هدف هویت‏سازی در عرصه‏های غیرسیاسی و از جمله هنر موسیقی صورت گرفته‏اند. در حوزۀ نقاشی، خوشنویسی و تئاتر و تحلیل سینمای کُردی نیز شاهد انتشار تدریجی آثار مختلف با بن‏مایه‏های کُردی هستیم.[179]

شاید بتوان بیوگرافی‏ها را نیز بخشی از مطالعات عرصۀ فرهنگی قلمداد کرد. این بیوگرافی‏ها را برخی از شخصیت‏های مطرح کُرد اعم از سیاسی و غیرسیاسی به زبان کُردی و فارسی نوشته‏اند و هر یک به نوعی، علاوه بر تشریح زندگی فردی و اجتماعی نگارنده، به تحولات سیاسی و اجتماعی و فرهنگی جامعۀ کُردستان و حتی مبارزات سیاسی فعلان حزبی نیز پرداخته‏اند.[180]

نهایتاً اینکه در عرصۀ فرهنگی مطالعات کُردشناسی نباید از نقش برخی نهادهای پژوهشی غافل ماند. از جمله این نهادها مرکز پژوهش‏های کُردستان‏شناسی دانشگاه کُردستان،[181] انستیتو کُردستان در تهران،[182] و مرکز تحقیقات کُردستان‏شناسی دانشگاه آزاد اسلامی سنندج[183] است. در مرکز کُردستان‏شناسی دانشگاه کُردستان پژوهش‏ها و سمینارهای متعددی برگزار شده که از جمله این پژوهش‏ها و آثار می‏توان به تدوین فرهنگ فارسی –کُردی دانشگاه کُردستان اشاره کرد.

زمینۀ جغرافیایی-موضوعی مطالعات کُردشناسی در ایران

منظور از زمینۀ جغرافیایی-موضوعی مطالعات کُردی در ایران این است که مطالعات مذکور بیشتر در چه قلمرو جغرافیایی و موضوعی انجام شده‏اند. مرور مطالعات انجام­شده در ایران در خصوص کُردستان ایران نشان می‏دهد که به لحاظ جغرافیایی بیشترین مطالعات با موضوعیت کُرد، کُردستان، قومیت، مبارزۀ سیاسی و توسعه دربارۀ استان کُردستان و مناطق کُردنشین استان آذربایجان غربی انجام شده‏اند. در استان‏های ایلام و کرمانشاه مطالعاتی از این دست نسبتاً کمتر صورت گرفته است. در این دو استان کُردنشین، مطالعات علمی معطوف به کُردستان بیشتر در حوزه‏های باستان‏شناسی و به‏ویژه استان ایلام، فرهنگ روزمره، زمین‏شناسی، گیاه‏شناسی بومی، بهداشت و سلامت اجرا شده‏اند. برخی مطالعات مربوط به زنان کُرد را، که پیش­تر بیان شدند، محققانی از استان کرمانشاه انجام د‏اده‏اند. در مقایسۀ استان کرمانشاه و ایلام باید گفت که مطالعات در حوزۀ اجتماعی و فرهنگی در استان ایلام بیشتر از کرمانشاه است. در استان ایلام بررسی موضوعات و مسایل حاد اجتماعی، از جمله خودکشی و خودسوزی، از موارد محوری بوده‏اند.

در ایران، علاوه بر کُردهای ساکن در مناطق کُردستان، جمعیت زیادی از کُردها در مناطقی از خراسان شمالی و رضوی زندگی می‏کنند که ناشی از مهاجرت‏های تاریخی دوران صفویه و افشاریه است. آنها را کُردهای کرمانج نیز می‏نامند. در خصوص این دسته از کُردها مطالعات نسبتاً کمتری از سوی نویسندگان کُرد و غیرکُرد انجام شده است. مطالعات انجام­شده دربارۀ این حوزۀ جغرافیایی کُردنشین بیشتر در بُعد تاریخ و فرهنگ و با تأکید بر زبان و آداب و رسوم بوده است.[184]

حوزۀ مطالعاتی نویسندگان، به ویژه نویسندگان کُردستان ایران در داخل و خارج از ایران، صرفاً به کُردستان ایران ختم نمی‏شود. همان­گونه که قبلاً نیز اشاره شد، شماری از مطالعات تاریخی-سیاسی که در ایران دربارۀ کُردستان انجام شده عملاً معطوف به کُردها در سایر کشورهاست. برخی از نویسندگان کُرد ایران که در خارج از ایران سکونت دارند نیز مطالعات خود را نه تنها بر بخش کُردستان ایران، بلکه بر بخش‏های دیگر کُردستان و از جمله کُردستان سوریه، ترکیه یا کُردهای ساکن در دیاسپورا متمرکز کرده‏اند.[185] این امر می‏تواند ناشی از چند عامل باشد: نخست، اهمیت موضوع کُرد و کُردستان در سایر کشورها از جمله عراق و سوریه برای سیاست های جمهوری اسلامی ایران و نتیجتاً پذیرش ترجمۀ آثار یا اجرای پژوهش‏هایی در این زمینه در ایران؛ دوم، رویکرد فکری برخی از نویسندگان کُرد بیشتر با وضعیت سیاسی و مبارزاتی کنونی کُردها در کشورهایی همچون ترکیه و سوریه -غلبۀ مبارزات چپگرا- تطابق دارد؛ سوم، جایگاه بین‏المللی بخش‏هایی از کُردستان همچون کُردستان عراق، سوریه و ترکیه که به لحاظ بین‏المللی در کانون مباحث خاورمیانه قرار گرفته‏اند با وضعیت کُردستان ایران همسان نیست و از همین رو از نظر برخی نویسنده‏ها بیشتر شایستۀ مطالعه است.

همین پدیده را در مطالعات کُردشناسی داخل ایران نیز می‏توان مشاهده کرد. چنان ‏که گفته شد، بسیاری از مطالعات نویسندگان کُرد ایران در داخل ایران در خصوص کُردستان بیشتر بر استان کُردستان و بخش جنوب غربی استان آذربایجان غربی متمرکز است. ظاهراً هیچ یک از محققان کُرد مطالعه‏ای جامع در خصوص کُردستان ایران به معنای عام، یعنی استان‏های آذربایجان غربی، کُردستان، ایلام و کرمانشاه و نیز دربارۀ کُردهای ایران که شامل کُردهای خراسان هم باشد، صورت نداده‏اند. به همین علت نقطۀ ثقل مطالعات کُردی در ایران، یعنی مطالعاتی که شاخصۀ کُردی بودن موضوع در آن برجسته باشد و عملاً از واژۀ ”کُرد“ یا ”کُردستان“ در آنها استفاده شده باشد، بر مناطق محدودی متمرکز بوده است. همین امر برای نویسندگان غیرکُرد و کُرد فعال در گفتمان‏های ناسیونالیسم ایرانی-فارسی و ناسیونالیسم کُردی داخل و خارج ایران و حتی نویسندگان غربی نیز اتفاق افتاده است. آنان نیز تعریف جغرافیایی و موضوعی خاصی از کُردستان در مطالعاتشان دارند. برای مثال، مطالعۀ کُردشناسی در کارهای نویسندگان غیرکُردی همچون احمدی، جلایی‏پور و انتصار بیشتر بر نیمۀ کُردنشین استان آذربایجان غربی و استان کُردستان و بر موضوع تاریخ و سیاست معاصر متمرکز بوده است. این دسته از نویسندگان مطالعاتی در خصوص استان‏های کرمانشاه و ایلام به عنوان بخشی از کُردستان ایران انجام نداده یا توجهی به آن نداشته‏اند و یا شاید اصولاً این مناطق را به عنوان بخشی از کُردستان تلقی نکرده‏اند. در این میان می‏توان از یک استثنا نام برد و آن مجموعه مقالاتی است که در پروندۀ ویژه­ای تحت عنوان ”ایلام و کرماشان“ در سال 1385 در زریبار منتشر شد و در آن استان کرمانشاه و ایلام به منزلۀ بخش‏هایی از کُردستان ایران مطالعه شدند. در پایان باید به این نکتۀ مهم اشاره کرد که تمرکز نویسندگان و پژوهشگران بر بخش‏هایی از جغرافیای کُردستان تا حد زیادی به نوع تلقی آنها از جغرافیای کُردستان برمی‏گردد. نویسندگان غیرکُرد در ایران ممکن است صرفاً استان کُردستان و بخش‏های جنوبی و غربی آذربایجان غربی را کُردستان تلقی کنند، اما نویسندگان کُرد در ایران ممکن است تصور و تلقی وسیع‏تری از کُردستان داشته باشند و از همین رو به بخش‏های دیگر کُردستان در ایران، عراق یا ترکیه روی آورده‏ باشند.

برآیند و نتیجه‏گیری

مقالۀ حاضر تلاش کرد تا حد امکان به صورتی همه‏جانبه مطالعات کُردشناسی در ایران را مرور کند و در عین حال اذعان دارد که در ایران رشتۀ دانشگاهی خاصی با عنوان کُردشناسی وجود ندارد و نهادهایی که با این عنوان وجود دارند دو مرکز کردستان‏شناسی در استان کُردستان و یک انستیتو در تهران است. در این مقاله اصطلاح ”کُردشناسی در ایران“ برای همۀ مطالعاتی به ‏کار رفته است که نویسندگان کُرد در تمام بخش‏های کُردستان کشورهای ایران، عراق، ترکیه و سوریه و نویسندگان غیرکُرد ایرانی و غربی نوشته‏اند. به این منظور تلاش شد نه صرفاً به کتاب‏ها، بلکه تا حد امکان به مجلات محلی، سراسری و بین‏المللی به زبان‏های کُردی، فارسی و انگلیسی نیز توجه شود. همچنین، سعی شد محتوای بسیاری از این مطالعات -تا آنجا که در ‏دسترس بودند- مرور شود تا در صورت امکان نوع بازنمایی‏های کُرد و کُردستان در طیف‏های گوناگون مشخص شود. بی‏شک، در اینجا طرح هیچ گونه‏شناسی گفتمانی به صورت قاطع در خصوص این مطالعات ممکن نبود، چرا که چنین امری مستلزم کار و پژوهش بیشتر و فراتر از این مقاله است. با این‏ حال، نتایج حاصل از این مطالعه را می‏توان در چند زمینه خلاصه کرد.

  • مطالعات کُردشناختی موجود در ایران از یک‏ سو مدیون پژوهشگران دانشگاهی، محققان غیردانشگاهی کُرد و غیرکُرد، روزنامه‏نگاران، ناشران پیشرو و فعالان سیاسی در داخل و خارج از ایران است و از سوی دیگر، مدیون آثار چاپ‏شده در غرب و ترجمه‏شده در داخل و خارج از ایران به زبان‏های فارسی و کُردی. از همین ‏رو، نباید از نقش مهم مترجمان در رشد این مطالعات غافل بود.
  • در ایران، چاپ و انتشار آثار ترجمه‏ای دربارۀ کُردهای دیگر کشورهای عراق و سوریه و ترکیه فراوان است. همچنین، انتشار آثار تألیفی دربارۀ کُردهای ایران که با گفتمان حاکم همخوانی داشته باشد بلامانع است. بیشتر آثار این حوزه خاطرات مربوط به وقایع و رخدادها، اسناد شخصیت‏های سیاسی کُرد و به­ویژه شخصیت‏های سیاسی کُرد قبل از انقلاب اسلامی ایران و شخصیت‏های سیاسی سایر بخش‏های کُردستان را شامل می­شود.
  • قبض و بسط مطالعات سیاسی در خصوص کُردها و کُردستان ایران ارتباط تنگاتنگی با رویکرد‏های سیاسی دولت‏ها داشته است. بازخوانی کُردستان پس از انقلاب اسلامی ایران در کتاب‏ها، خاطرات و مطبوعات سراسری معتبر و تخصصی، آن هم به اشکالی که در مقاله به آن اشاره شد، بی‏شک بدون موافقت دستگاه‏های نظارتی و امنیتی صورت نمی‏گیرد.
  • اگر بیشتر مطالعات کُردشناختی نویسندگان غربی حاصل حضور دیپلماتیک، سیاسی و نظامی آنها در کُردستان در کشورهای ترکیه/عثمانی، عراق، سوریه و ایران بوده است، دقیقاً شمار قابل‏توجهی از آثار موجود دربارۀ کُردستان ایران را که نویسندگان ایرانی غیرکُرد نوشته­اند نیز به دست فرماندهان نظامی و نمایندگان دولت در کُردستان ایران نوشته شده‏اند. نگاهی به سه شمارۀ نشریۀ چشم‏انداز ایران مؤید این ادعا است و دقیقاً نشان­دهندۀ حضور همان نگاه شرق‏شناسانه‏ در میان نویسندگان غیرکُرد ایرانی نسبت به کُردستان.
  • آثاری که نویسندگان غیرکُرد داخل و خارج از ایران در خصوص کُردهای ایران نوشته‏اند بیشتر در حوزه‏های تاریخ و سیاست معاصر می‏گنجد؛ یعنی کُردستان و کُرد به مثابه سوژه‏ا‏ی عمدتاً سیاسی-تاریخی. این توجه همواره در پیوند با جایگاه سوژۀ مذکور در گفتمان دولت‏های حاکم ایران بوده است. مطالعاتی که نویسندگان کُرد داخل ایران و تا حدودی در خارج از ایران نوشته‏اند، نه صرفاً بر حوزۀ تاریخ و سیاست، بلکه بر حوزه‏های دیگر اجتماع و فرهنگ، هنر و حتی محیط زیست و منابع طبیعی را متمرکز بوده است. به عبارت دیگر، از نظر نویسندگان کُرد، کُردستان و کُرد نباید صرفاً چونان سوژه‏ای سیاسی مشاهده شوند. بر این اساس، چنانچه از داده‏های این مقاله برمی‏آید، در دهۀ اخیر مباحث و موضوعات جدیدی به حوزۀ مطالعات کُردشناسی در ایران افزوده شده است.
  • رشد مطالعات کُردشناسی در ایران تا حد زیادی مدیون رشد قشر دانش‏آموختگان کُرد در داخل و خارج از کُردستان است. نگاهی به حجم آثار منتشر­شده، به­ویژه در مجلات، گواه این مدعاست.
  • در آثاری که دربارۀ کُردستان ایران نوشته ‏شده‏ند، می‏توان صداهای متفاوتی شنید: صدای کُردهایی که در داخل ایران در حوزه‏های مختلف با رویکرد ناسیونالیسم کُردی نوشته‏اند، صدای کُردهایی که در داخل ایران در درون گفتمان ناسیونالیسم ایرانی قلم زده‏اند، صدای احزاب سیاسی کُردی و نهایتاً صدای مطالعات غیرسیاسی داخل کُردستان ایران.
  • مطالعات کُردشناختی وسیعی در حوزۀ زبان و ادبیات کُردی ظهورکرده است. این وضعیت را می‏توان در شمار روزافزون مجموعه فرهنگ‏های لغت، داستان‏های کوتاه، رُمان، ادبیات کودکان، آثار فولکلور و ادبیات شفاهی مشاهده کرد. این حوزه همچنین شامل فرهنگ‏نویسی نیز می‏شود. قابل توجه اینکه بخش فراوانی از این مطالعات را پژوهشگرانی صورت داده­اند که صرفاً بر حسب علایق شخصی -و البته تعهد اجتماعی- وارد عمل شده‏اند. مسلماً با تأسیس رشتۀ دانشگاهی زبان و ادبیات کُردی در دانشگاه کُردستان امید گسترش هرچه بیشتر این حوزه وجود دارد. توجه روزافزون محافل روشنفکری به اهمیت تدریس و آموزش به زبان مادری و اهمیت چایگاه آن در ساخت هویت ملی یا قومی نقش قابل توجهی در رشد این حوزه از مطالعات کُردشناسی داشته است.
  • در خلال دو دهۀ اخیر در کُردستان ایران شاهد مطالعاتی هستیم که فارغ از مفاهیم غالب در گفتمان‏های سیاسی/تاریخی از پیش موجود، سعی در مطالعۀ واقعیات اجتماعی، جمعیتی، فرهنگی، اقتصادی، سیاسی و تاریخی-باستانی کُردستان دارند. این دسته از مطالعات از این ‏رو خاص به نظر می‏رسند که در بسیاری موارد بنیانی علمی و دانشگاهی دارند. در این خصوص، آثاری چاپ و منتشر می‏شود که تا حد زیادی مستقیماً در صدد رویارویی با نیازها و ضرورت‏های امروز جامعۀ کُردستان‏اند. این دسته از آثار خارج از گفتمان‏های سیاسی و هویتی مرسوم مرتبط با کُردها قرار گرفته و در صدد شناخت کُردها در مقام ”شهروند“ و کُردستان به مثابه ”جامعه“ یا ”فرهنگ“ در کلیت آن­اند. این دسته از مطالعات مسایل و مشکلات متعارف فرد کُرد را در جامعۀ کنونی کُردستان به منزلۀ مسایل شهروندی یا مرتبط با جامعۀ مدنی به تصویر می‏کشند. اینکه این گفتمان چه نامی خواهد داشت چندان اهمیت ندارد، مهم آن است که جریان نظری جدیدی در مطالعات جامعۀ کُردستان ایران بروز کرده که در آن کُردستان چونان جامعه‏ای مشابه سایر اجتماعات با مختصات فرهنگی، اقتصادی حقوقی و اجتماعی خاص خود تعریف می‏شود.
  • نهایتاً اینکه اگر زمانی کُردها به صورت ”دیگری“ مطالعه می‏شدند، امروز شاهد تبدیل این ”دیگری“ به محقق هستیم. به عبارت دیگر، امروزه بسیاری از مطالعات کُردشناختی را خود کُردها صورت می‏دهند. در چنین وضعیتی، شاهد برون‏رفت از گفتمان صرفاً سیاسی و تاریخی و روی‏آوری به مطالعات مرتبط سایر نهادهای اجتماعی در کُردستان هستیم.

                                                     

[1] هرگاه به آثار تألیف یا ترجمه­شده به زبان کُردی اشاره شده، به پیروی از رسم‏الخط مندرج در منبع و برای حفظ امانت املای کُرد به صورت کورد آمده است.

[2] نویسندگان مقاله مدعی نیستند که همۀ منابع و مطالعات کُردشناختی موجود را دیده یا مطالعه کرده‏اند. ممکن است مطالعات متعدد ارزشمندی وجود داشته باشند که نویسندگان مقاله به دلایل گوناگون به آنها دسترسی نداشته‏اند و از این‏رو در فهرست منبع‏شناسی این مقاله نیامده باشند.

[3] در زمینۀ گفتمان‏شناسی مطالعات کُردشناختی، به‏ویژه مطالعات نویسندگان غربی، مطالعه‏ای منسجم در قالب رسالۀ دکتری در دانشگاه تهران صورت گرفته است. بنگرید به جلیل کریمی، ”نظریه پسااستعماری و کُردشناسی“ (رسالۀ‏ دکتری جامعه‏شناسی نظری فرهنگی دانشگاه تهران، 1389).

[4] منابع نوشته‏شده به زبان کُردی بیشتر مرجعی برای خوانندگان کُرد است، اما منابع فارسی و انگلیسی یا منابع ترجمه­شده مرجعی برای کُردزبانان و غیر کُردزبانان خواهند بود. از همین‏ رو، منابع ترجمه‏‏شده به فارسی قابل چشم‏پوشی نبوده‏ و در این مقاله به منزلۀ منابعی در حوزۀ کُردشناسی در ایران مد نظر قرار گرفته‏اند.

[5]Martin van Bruinessen, “Kurdish Studies in Western and Central Europe,” Wiener Jahrbuch fur Kurdische Studien, 2 (2014), 17-88.

[6]Basile P. Nikitine and Ely B. Soane, “The Tale of Suto and Tato: Kurdish Text with Translation and Notes,” Bulletin of the School of Oriental Studies, 3:1 (1923), 69-106; Basile Basile P. Nikitine, “Où en est la Kurdologie?” Annali del Reale Istituto Orientale di Napoli, 9 (1936), 1 and 121-125; Basile P. Nikitine, Les Kurdes, Étude Sociologique et Historique (Paris: Klincksieck, 1956).

این کتاب به فارسی ترجمه شده است: واسیلی نیکیتین، کُرد و کُردستان: مطالعۀ جامعه‏شناختی و تاریخی، ترجمۀ محمد قاضی (تهران: نیلوفر، 1366).

[7]C. J. Edmonds, “Suggestions for the use of Latin Character in the Writing of Kurdish,” Journal of the Royal Asiatic Society (1931), 27-46; C. J. Edmonds, Kurds, Turks and Arabs: Politics, Travel and Research in North-Eastern Iraq, 1919-1925 (London: Oxford University Press, 1957).

این کتاب به زبان فارسی ترجمه شده است: سی. جی ادمونز، کُردها، ترک‏ها، عرب‏ها، ترجمۀ ابراهیم یونسی (تهران: روزبهان، 1382).

  1. J. Edmonds, A pilgrimage to Lalish (London: The Royal Asia tic Society of Great Britain and Ireland, 1967); C. J. Edmonds, “The Beliefs and Practices of the Ahl-i Haqq of Iraq,” Iran (1969), 89-106; C. J. Edmonds, “Kurdish Nationalism,” Journal of Contemporary History, 6 (1971), 87-107.

[8]Veladimir Minorsky, “Kurdistan,” in Encyclopedia of Islam (Leiden: Brill, 1927); Veladimir Minorsky, “Kurds,” in Encyclopedia of Islam (Leiden: Brill, 1927).

[9]Claudius James Rich, Residence in Kurdistan (London: James Duncan and Paternoster Row, 1978).

این کتاب به زبان کُردی نیز ترجمه شده است: کلۆدیۆس جیمس ریچ، گەشتی ڕیچ بۆ کُردستان 1820، وەرگێڕ محمد حەمە باقی (سەقز: محمدی، 1371).

[10]Edward William Charles Noel, Diary of Major Noel in Special Duty in Kurdistan (n.p., n.d.).

این کتاب به زبان کُردی ترجمه شده است: مه‌یجێر نوئێل، یادداشتەکانی مەیجێر نۆئێل لە کوردستان، وەرگێڕان حسین جاف، حسێن عوسمان نێرگسە جاڕی (بی­جا: بی­نا­، بی­تا).

[11] لازم به ذکر است که برخی از مطالعات نویسندگان غیرکُردزبان در ایران را کسانی نوشته­اند که از مناصب اداری، مدیریتی یا نظامی در آن منطقه برخوردار بوده‏اند.

[12]این کتاب به زبان فارسی ترجمه شده است: قنات کُردو، مسعود محمد، جمال نَبَز و عبدالرحمن معروف، مقدمه‏ای بر کُردشناسی در اروپا، ترجمۀ محمد رئوف یوسفی­نژاد (تهران: آتیه، 1379).

[13]Martin van Bruinessen, Agha, shaikh and State: The Social and Political Structures of Kurdistan (London: Zed Books, 1992).

این کتاب به زبان فارسی و کُردی ترجمه شده است: مارتین وان‏بروئین‏سن، جامعه­شناسی مردم کُرد، آغا شیخ، دولت، ترجمۀ ابراهیم یونسی (تهران: نشر پانیذ، 1383).

Martin van Bruinessen, “Nationalismus und Religiöser Konflikt: Der Kurdische Widerstand im Iran,” in Geschichte und Politik Religioser Bewegungen im Iran [Mardom Nameh, Jahrbuch zur Geschichte und Gesellschaft des Mittleren Orients], ed. Kurt Greussing (Frankfurt: Syndikat, 1981), 372-409; Martin van Bruinessen and Hendrik Boeschoten (ed.), Evliya Çelebi in Diyarbekir: The Relevant Section of the Seyahatname Edited with Translation, Commentary and Introduction (Leiden: Brill, 1988); Martin van Bruinessen, “Mullas, Sufis and Heretics: The Role of Religion in Kurdish Society,” in Collected articles (Istanbul: The Isis Press 2000); Martin van Bruinessen, “Kurdish ethno- nationalism versus nation-building states” in Collected Articles (Istanbul: The ISIS Press, 2000).

[14]Michael M. Gunter, “The Contemporary Roots of Kurdish Nationalism in Iraq,” Kufa Review, 2:1 (2013); Michael M. Gunter, “Unrecognized De Facto States in World Politics: The Kurds,” Journal of World Affairs (2014); Michael M. Gunter, The Kurds Ascending (New York: Palgrave Macmillan, 2008).

[15]Joyce Blau, Le Problème Kurde: Essai Sociologique et Historique (Bruxelles: Centre Pour l’Étude des Problèmes du Monde Musulman Contemporain, 1963).

این کتاب به فارسی ترجمه شده است: ژویس بلو، مسئله کُرد: بررسی تاریخی و جامعه‏شناسی، ترجمۀ پرویز امینی (سنندج: مرکز کُردستان‏شناسی، 1379).

Joyce Blau and Veysel Barak, Manuel de Kurde: Kurmanji (Paris: L’Harmattan, 1999); Joyce Blau, Méthode de Kurde: Sorani (Paris: L’Harmattan, 2000); Joyce Blau, “Kurdish Language ii. History of Kurdish Studies,” in Encyclopedia Iranica (2009).

[16]Oskar Mann, Die Mundart der Mukri-Kurden, Teil I: Grammatische Skizze, Texte in Phonetischer und Persischer Umschrift; Teil II: Deutsche Ubersetzung der Texte mit einer Einleitung uber Inhalt und Form der Ostkurdischen Volkslyrik [=Kurdish-Persische Forschungen, Abt. IV, Bd. 3] (Berlin: Reimer, 1906-1909); Oskar Mann and Karl Hadank, Mundarten der Gûrân, Besonders das Kändûläî, Auramânî und Bâdschälânî (Berlin: De Gruyter & Co, 1930).

[17]Jonathan Randal, After Such Knowledge, What Forgiveness? My Encounters with Kurdistan (New York: Farrar, Straus and Giroux, 1997).

این کتاب به فارسی ترجمه شده است: جاناتان رندال، با این رسوایی چه بخشایشی؟ ترجمۀ ابراهیم یونسی (تهران: پانیذ، 1379).

[18]Fredrik Barth, Principles of Social Organization in Southern Kurdistan (Oslo: Universitets Etnografiske Museum, 1953); Fredrik Barth, “Father’s Brother’s Daughter Marriage in Kurdistan,” Southwestern Journal of Anthropology, 10:2 (1954), 164-171.

[19]William Eagleton, The Kurdish Republic of 1946 (London: Oxford University Press, 1963).

این کتاب به فارسی ترجمه شده است: ویلیام ایگلتون، جمهوری 1946 کُردستان، ترجمۀ محمد صمدی (مهاباد: سیدیان، 1362).

[20]Gérard Chailand (ed.), A People Without a Country: The Kurds and Kurdistan (London: Zed Books, 1980); Gérard Chailand (ed.), Kurdistan und die Kurden (Göttingen: Gesellschaft für Bedrohte Völker, 1984).

[21]Chris Kutchera, Le Défi Kurde ou le Rêve fou de l’Indépendance (Paris: Flammarion, 1997).

این کتاب در کُردستان عراق به زبان کُردی ترجمه شده است.

Chris Kutchera, The Kurdish Challenge (Paris: Bayard, 1997); Chris Kutchera, Le Mouvement National Kurde (Paris: Flammarion, 1979).

این کتاب به فارسی ترجمه شده است: کریس کوچرا، جنبش ملی کُرد، ترجمۀ ابراهیم یونسی (تهران: نشر پانیذ، 1375).

[22]Diane King, Kurdistan on the Global Stage: Kinship, Land, and Community in Iraq (New Brunswick: Rutgers University Press, 2013).

[23]Dennis Natali, The Kurdish Quasi-State: Development and Dependency in Post-Gulf War Iraq (New York: Syracuse University Press, 2010); Dennis Natali, The Kurds And the State: Evolving National Identity in Iraq, Turkey, And Iran (New York: Syracuse University Press, 2005).

[24]David McDowall, Kurdish Modern History (London: I. B. Tauris, 2001).

این کتاب به به فارسی ترجمه شده است: دیوید مک‏داوال، تاریخ معاصر کُرد، ترجمۀ ابراهیم یونسی، (تهران: نشر پانیذ، 1383).

[25]کتاب او که در اصل به زبان فارسی در دورۀ صفویه نگاشته شده، برای اولین بار در دهۀ 1970 به زبان کُردی نیز ترجمه شد و در بغداد به چاپ رسید. اولین چاپ کُردی آن در ایران در سال 1360 منتشر شده است: شەرەفخانی بدلیسی، شەرەفنامە، وەرگێڕ: عەبدولرحمان شەرەفکەندی (ھەژار) (تهران: بی­نا، 1360).

[26]Abdul Rahman Ghassemlou, The Kurds and Kurdistan (Prague: Czechoslovak Academy of Sciences and London: Collet’s, 1965).

این کتاب به زبان کُردی ترجمه شده است: عەبدولرحمان قاسملو، کوردستان و کورد، وەرگێڕ عبداللە حەسەنزادە (سلێمانی: بی­نا، 2014).

[27]Abbas Vali (ed.), Essays on the Origins of Kurdish Nationalism (Costa Mesa, CA: Mazda Publishers, 2003(; Abbas Vali, Kurds and the State in Iran: The Making of Kurdish Identity (London: I.B.Tauris, 2011).

ترجمۀ فارسی بخش نتیجه‏گیری این کتاب در شمارۀ 85-86 مجلۀ زریبار (1393) منتشر شده است.

Abbas Vali, Modernity and the Stateless: The Kurdish Question in Iran (London: I.B.Tauris, 2015); Abbas Vali, “The Kurds and Their “Others:” Fragmented Identity and Fragmented Politics,” Comparative Studies of South Asia, Africa and the Middle East, 17:2 (1998).

این مقاله در سال 1382 در شمارۀ 3 مجلۀ ڕاڤە (1381) به زبان فارسی ترجمه و چاپ شده است.

[28]رشید یاسمی، کُرد و پیوستگی نژادی آن (تهران: ناشر چاپ، 1325).

[29]احسان نوری پاشا، تاریخ و ریشۀ نژادی کُرد (تهران: انجمن ایران‏شناسی کُرد ـ مادی، 1333).

[30]کلیم‏الله توحدی، حرکت تاریخی کُردها به خراسان (مشهد: انتشارات توس، 1366). این کتاب در شش جلد در فاصلۀ سال‏های 1366 تا 1378 به دست چند ناشر به چاپ رسیده است.

[31]Hamit Bozarslan, “Entre la ‘Umma et le Revolution: l’Islam Kurde au Tournant du Siècle,” MERA occasional paper )Amsterdam: Middle East Research Associates, 1992(; Hamit Bozarslan, “Remarques sur l’Histoire des Relations Kurdo-Arméniennes,” Journal of Kurdish Studies, 1 (1995), 55-76; Hamit Bozarslan, La Question Kurde: États et Minorités au Moyen-Orient (Paris: Presses de Sciences Po., 1997); Hamit Bozarslan, Conflit Kurde: le Brasier Oublié du Moyen-Orient (Paris: Collection Mondes et Nations /Autrement, 2009); Hamit Bozarslan, “Un récit de vie non Autorisé,” in Joyce Blau: L’Éternelle Chez les Kurdes, eds. Hamit Bozarslan and Clémence Scalbert Yücel (Paris: Institut Kurde de Paris, 2013), 13-24.

[32]سەعید مەدەنی، کورد و ئستراتیژی دەوڵەتان (بی­جا: بی­نا،1380).

[33] یاسین سەردەشتی، کوردەکانی ئێران (سلێمانی: سەردەم، 2003).

[34]احمد محمدپور، تجربۀ نوسازی: پژوهشی در توسعه و تغییرات اجتماعی در منطقۀ هورامان کُردستان (تهران: جامعه‏شناسان، 1392)؛ احمد محمدپور، از سنت به نوسازی: مطالعۀ اتنوگرافیک شهر سردشت در کُردستان ایران (تهران: جامعه‏شناسان، 1392). احمد محمدپور و تاڤگە حسن‏پور، ”جهاني‏شدن و بازنمايي هويت فرهنگي در موسيقي كوردي (بررسي الگوهاي مصرف موسيقي دانشجويان كورد دانشگاه گيلان)،“  پژوهش‏های انسان‏شناسی، دورۀ 2، شمارۀ 2 (1391)، 89-116؛ احمد محمدپور، جليل كريمي و نشميل معروف‏پور، ”مطالعۀ تفسيري بازنمايي زن در ضرب­المثل‏هاي كُوردي (مورد مطالعه: گويش سوراني مُكرياني)،“ زن در فرهنگ و هنر (پژوهش زنان)، سال 4، شمارۀ 3 (1391)، 65.

Ahmad Mohammadpur, “Disembedding the Traditional Family: Grounded Theory and the Study of Family Change among Mangor and Gaverk Tribes of Iranian Kurdistan,” Journal of Comparative Family Studies, 44:1 (2012), 177-198; Ahmad Mohammadpur, “The Rise and Fall of Political Movements in the Late 19th Century and First Half of 20th Century Kurdistan (An Organizational Analysis),” Canadian Social Science, 11:1 (2015); Ahmad Mohammadpur, “Lifestyle and Identity in Contemporary Iranian Kurdistan (A Grounded Study of Marivan City),” Quality & Quantity: International Journal of Methodology (2016), 1907-1928; Ahmad Mohammadpur, Nariman mohammadi and Norbet Ross, “The Fiction of Nationalism: Newroz TV Representations of Kurdish Nationalism,” European Journal of Cultural Studies (2016); Ahmad Mohammadpur and Mehdi Rezaei, “Promoting Survival: A Grounded Theory Study of Consequences of Modern Health Practices in Ouramanat Region of Iranian Kurdistan,” International Journal of Qualitative Studies on Health and Well-being, 5 (2010), 2.

[35]مریوان وریا قانع، ناسیونالیسم و سەفەر (سلێمانی، ڕەھەند، 2005).

[36]Jaffer Sheyholislami, “Kurdish in Iran: A Case of Restricted and Controlled Tolerance,” International Journal of the Sociology of language, (2012), 217; Jaffer Sheyholislami, “It is the Hardest to Keep: Kurdish as a Heritage Language in the United States,” International Journal of the Sociology of Language, 237, (2016), 75–98; Jaffer Sheyholislami, “Language Policy and Planning: Identity and Rights in Iraqi Kurdistan,” in Minority Language in Today’s Global Society, eds. G. Kunsang, A. Snavely and T. Shakya (New York, NY: Trace Foundation, 2015), vol. 2, 106-128; Jaffer Sheyholislami, “Linguistic Minorities on the Internet,” in Computer-Mediated Communication Across Cultures: International Interactions in Online Environments, eds. Kirk St. Amant and Sigrid Kelsey (Information Science Reference, 2012).

شماری از مقالات شیخ‏الاسلامی در فایل رسانه کُردی مجله زریبار شمارۀ 83-84 (1392) به زبان کُردی ترجمه و چاپ شده است.

[37] جەلیل گادانی، پەنجا ساڵ خەبات: کورتە مێژوویەکی حیزبی دیموکراتی کوردستان ئێران (خلاصه‏ای از تاریخ حزب دموکرات کردستان ایران) (کُردستان عراق: بی­نا، بی­تا).

[38]Amir Hassanpour, Nationalism and Language in Kurdistan, 1918-1985 (San Francisco: Mellen Research University Press,1992); Amir Hassanpour, “The (Re)Production of Patriarchy in the Kurdish Language,” in Women of a Non-State Nation: The Kurds, ed. Shahrzad Mojab (Costa Mesa, CA, Mazda Publishers, 2001), 227-263; Amir Hassanpour, “The Politics of a-Political Linguistics: Linguists and Linguicide,” in Rights to Language: Equity, Power and Education, ed. Robert Phillipson (Mahawi, New Jersey: Lawrence Erlbaum Associates, In. Publishers, 2000), 33-49; Amir Hassanpour, “State Policy on the Kurdish Language: The Politics of Status Planning,” Kurdish Times, 4:1-2 (1991), 42-85.

[39]Kerim Yeldiz, The Kurds in Syria: The Forgotten People (London: Pluto Press, 2005); Kerim Yeldiz, The Kurds in Turkey (London: Pluto Press, 2005); Kerim Yeldiz, The Kurds in Iraq: The Past, Present and Future (London: Pluto Press, 2004); Kerim Yeldiz, The Kurds in Turkey: EU Accession and Human Rights (London: Pluto Press 2005).

دو کتاب اول کریم یلدیز به فارسی ترجمه شده‏اند.

[40]Mehrdad Izadi, “The Sharafnâma: The History of the Kurdish Nation – 1597,” Being the First of the Seven-Volume Critical Translation and Extensive Commentary of the Late Medieval Work on Kurdish History (Costa Mesa: Mazda, 2005); Mehrdad Izadi, The Kurds: A Concise Handbook (Washington & London: Taylor & Francis, 1992).

این کتاب در سال 1998 به زبان فرانسه، در سال 2004 به زبان ترکی و در سال 2007 به زبان کُردی ترجمه و به زبان فارسی هم درآمده است.

[41]Ayad Baban, The Kurd: The Story of a Nation’s Survival (AuthorHouse, 2008).

[42]Dana Caban, Kurds a Nation Frozen In Time (AuthorHouse, 2009).

[43]Khalid Khayati, “From Victim Diaspora to Transborder Citizenship? Diaspora Formation and Transnational Relations Among Kurds in France and Sweden,” (PhD Thesis; Linkoping University, 2008).

[44]Marouf Cabi, “The Clashes of National Naratives and Marginalization of Kurdish – Iranian History,” (MA Thesis; Department of History, Iranian Studies, the University of St. Andrews, Scotland).

[45]Kendal, “Introduction: Les Kurdes sous l’Empire ottoman,” in Les Kurdes et le Kurdistan, ed. Gérard Chaliand (Paris: Maspéro, 1978), 31-68; Kendal, “Le Kurdistan de Turquie,” in Les Kurdes et le Kurdistan, 69-153.

[46]Ismet Chériff Vanly, Le Kurdistan Irakien: Entité Nationale: Étude de la Evolution de 1961 (Neuchâtel: Editions de la Baconnière,1970); Ismet Chériff Vanly, Die Nationale Frage Türkisch-Kurdistans: Eine Übersicht mit Historischem Hintergrund (Frankfurt am Main: Komkar,1980); Ismet Chériff Vanly, Kurdistan und die Kurden (Göttingen: Gesellschaft für Bedrohte Völker, 1988).

[47] جلیل کریمی، نظریۀ پسااستعماری و کُردشناسی (تهران: نشر نی، زیر چاپ).

[48]مجتبی برزویی، اوضاع سیاسی کُردستان (تهران: فکر نو، 1378).

[49] از عبدالله اوجالان نوشته‏های فراوانی دربارۀ کُردستان در دست است که شماری از آنها به زبان‏ها کُردی و فارسی برگردانده شده‏اند. از جمله مهم­ترین آنها که به زبان انگلیسی چاپ شده کتاب زیر است:

Abdulla Ocalan, Prison Writings: The Road Map to Negotiations, trans. Havin Guneser (International Initiative Edition/ Mesopotamia, 2012).

[50]Barzoo Eliassi, Statelessness and Belonging: The Case Study if Kurdish Youth in Sweden in New Dimensions of Diversity in Nordic Culture and Society (Cambridge: Cambridge Scholars Publishing, 2016); Barzoo Eliassi, “Statelessness in a world of Nation-States: The Cases of Kurdish Diasporas in Sweden and the UK,” Journal of Ethnic and Migration Studies (2016), 1-17.

[51] کامران متین مطالعات متعددی در خصوص مدرنیتۀ ایرانی صورت داده است. مطالعات او دربارۀ کُردستان بیشتر در قالب یادداشت‏هایی در مجلات و شبکه‏های اجتماعی و سخنرانی در کنفرانس‏هاست. از جمله بنگرید به

Kamran Matin, “The Kurds and American Neo-Liberalism,”at www.Counterpaunche.org; Kamran Matin, “Why is Turkey Bombing the Kurds?” at https://www.opendemocracy.net/arab-awakening/kamran-matin/why-is-turkey-bombing-kurds; Kamran Matin, “Kobani: What’s in A Name?” at https://thedisorderofthings.com/2014/10/15/kobani-whats-in-a-name/.

[52] بیشتر آثار خدیو به صورت یادداشت‏های تحلیلی در زمینۀ تحولات و اوضاع سیاسی در هر چهار بخش کُردستان است.برای نمونه بنگرید به صلاح‏الدین خدیو، ”کودتا، کُردها و اردوغان،“ دسترس­پذیر در خبرگزاری کُردپرس (kurdpress.ir)؛ صلاح‏الدین خدیو، ”کُردها در شطرنج سیاسی سوریه،“ دسترس­پذیر در آژانس خبری تحلیلی زریان (ziryan.ir).

[53] نەبەز، جەماڵ، زمانی یەکگرتووی کوردی، (ئەڵمانیا، بامبورگ: یەکیەتی نەتەوەیی خوێندکارانی کُرد لە ئەورووپا، 1976).

[54] عبدالله ابریشمی، مسئله کُرد در خاورمیانه و عبدالله اوجالان (تهران: توکلی، 1378).

[55]Farangis Ghaderi, “The Emergence and Development of Modern Kurdish Poetry,” (PhD Dissertation; Institute of Arab and Islamic Studies, University of Exeter).

[56] صالح امین‏پور، جنگ و دیپلماسی بر سر تقسیم کُردستان (تهران: نشر احسان، 1394).

[57]بهرام ولدبیگی، برتارک طوفان: ملامصطفی بارزانی به روایت مطبوعات ایران از 1324-1358 (تهران: ثالث، 1395).

[58]محمداصغر شمیم همدانی، کتاب کُردستان (تبریز: کتابخانۀ سعادت و سروش، 1312). این کتاب را انتشارات مدبر در سال 1370 در تهران و تحت عنوان کُردستان تجدید چاپ کرد.

[59]Nader Entessar, Kurdish Ethnonationalism (Boulder, CO: Lynne Rienner, 1992).

این کتاب در سال 1391 با عنوانی متفاوت به زبان فارسی ترجمه شده است: نادر انتصار، سیاست کُردها در خاورمیانه، ترجمۀ عرفان قانعی فرد (تهران: نشر علم، 1391).

[60]Akan Özoğlu, Kurdish Notables and the Ottoman State (New York: State University of New York Press, 2004).

[61]Faleh A. Jabar, The Kurds: Nationalism and Politics (London: Saqi Books, 2007).

[62]Cengiz Gunes, The Kurdish National Movement in Turkey: From Protest to Resistance (New York: Rotledge, 2011).

[63] حمید احمدی، قومیت و قومیت‏گرایی در ایران: افسانه و واقعیت (تهران: نشر نی، 1377).

[64]Farideh Koohi-Kamali, The Political Development of the Kurds in Iran (Basingstoke and New York: Palgrave MacMillan, 2003).

[65]حمیدرضا جلایی‏پور، کردستان و علل تداوم بحران آن پس از انقلاب اسلامی (تهران: وزارت امور خارجه، 1372)؛ حمیدرضا جلایی‏پور، قاضی محمد: کُردستان در سال­های 1320 – 1324 (تهران: امیرکبیر، 1369)؛ حمیدرضا جلایی‏پور، فراز و فرود جنبش کُردی 1357-1367 (تهران: لوح نو، 1385). کتاب قاضی محمد در سال 1386 به کُردی ترجمه شد: حەمید جەلایی پوور، قازی محەممەد، وەرگێڕ ئیبراھیم ورتی (تاران: توکلی 1386).

[66] نادر محمودی، حزب دمکرات کُردستان ایران (تهران: موسسۀ مطالعات و پژوهش‏های سیاسی 1394).

[67]Derk Kinnane, The Kurds and Kurdistan (Oxford: Oxford University Press, 1972).

از این کتاب دو ترجمه به زبان فارسی وجود دارد. از جمله بنگرید به درک کینان، کُردها و کُردستان، ترجمۀ ابراهیم یونسی (تهران: موسسۀ انتشارات نگاه، 1372). همچنین، این کتاب در کُردستان عراق نیز به کُردی ترجمه شده است.

[68]باید گفت که ملی‏گرایی ایرانی اعم از ملی‏گرایی فارسی است و مشارکت‏ اقوام غیرفارس، نظیر ترک‏ها یا لرها، را نیز در بر می‏گیرد.

[69] بدلیسی، شرفنامه.

[70] علی­اکبر وقایع‏نگار، حدیقۀ ناصری: جغرافیا و تاریخ کُردستان (تهران، توکلی، 1364)؛ علی­اکبر وقایع‏نگار، عشایر و ایلات و طوایف کُرد (تهران: توکلی، 1388).

[71] میرزاشکرالله سنندجی، تحفۀ ناصری در جغرافیا و تاریخ کُردستان و پنج مقاله در مورد قبایل کُرد (تهران: امیرکبیر، 1375).

[72] ملامحمدشریف قاضی، زبده‏ التواریخ سنندجی (تهران: توکلی، 1379).

[73] خسروبن محمدبن منوچهر اردلان، لب ‏التواریخ (تهران: کانون خانوادگی اردلان، 1356).

[74] میرزاعبدالله سنندجی، حدیقۀ امان‏اللهی (تهران: مؤسسۀ تاریخ و فرهنگ ایران، 1344).

[75] عبدالقادر ابن رستم بابانی، سیر الاکراد: در تاریخ و جغرافیای کُردستان (تهران: توکلی، 1377).

[76] عبدالله­بن عبدالعزیز شیدا مردوخی، تاریخ سلاطین هورامان و تاریخ سیاسی 1000 سالۀ اورامان (سنندج: پرتو بیان، 1383).

[77] مستوره اردلان، تاریخ اردلان (سنندج: بی­نا، 1326). این کتاب در سال 1988م در عراق به زبان کُردی هم ترجمه و چاپ شد.

[78] ڕیچ، گەشتی ڕیچ بۆ کوردستان.

[79]نیکیتین، کُرد و کُردستان.

[80]امین زکی بگ، زبدۀ تاریخ کُردستان.

[81]یاسمی، کُرد و پیوستگی نژادی آن.

[82]سیروان خسروزاده، ”نقد و بررسی کتاب کُرد و پیوستگی تاریخی و نژادی او اثر غلامرضا رشید یاسمی،“ فصلنامۀ زریبار، شمارۀ 81-82 (1392)، 231-238.

[83]کوچرا، جنبش ملی کُرد.

[84]نیکیتین، کُرد و کُردستان.

[85]مک­دوال، تاریخ معاصر کُرد.

[86]کینان، کُرد و کُردستان.

[87]ایگلتون، جمهوری 1946 کُردستان.

[88]لازم به ذکر است که تعداد مطالعات موجود دربارۀ کُردها و به‏ویژه کُردهای ایران بیشتر از اینهاست، اما چون به زبان فارسی برگردانده نشده‏اند، به استثناء چند مورد، در اینجا به آنها اشاره‏ای نشده است.

[89] کُردستان موکریان بخشی از کُردستان ایران است که به لحاظ اداری- سیاسی درجنوب و غرب استان آذربایجان غربی واقع شده و جنبش سمکو و تأسیس جمهوری کُردستان در آن منطقه اتفاق افتاد.

[90]به‏طور کلی ترجمه و نشر کتاب‏هایی دربارۀ کُردهای سایر بخش‏های کُردستان در کشورهای عراق و ترکیه و سوریه در ایران بلامانع است.

[91]مرتضی زربخت، از کُردستان عراق تا آنسوی ارس (تهران: شیرازه، 1377).

[92]جلایی­پور، قاضی محمد؛ جلایی­پور، کُردستان و عل تداوم بحران آن بعد از انقلاب؛ جلایی­پور، فراز و فرود جنبش کُردی.

[93] حسن ارفع، کُردها: یک بررسی تاریخی و سیاسی (تهران: آنا، 1382). لازم به ذکر است که ارفع رئیس ستاد ارتش ایران در سال 1324 و سفیر ایران در ترکیه در سال­های 1338 تا 1340ش بوده است.

[94]حسین رامتین، فرمان آتش در کوهستان باختر، کُردستان 1320-1321: بازسازی خاطرات حسن ارفع (تهران: تاریخ معاصر ایران، 1389).

[95]احمدی، قومیت و قومیت‏گرایی در ایران: افسانه و واقعیت.

[96] کاوه بیات، شورش کُردهای ترکیه و تأثیر آن بر روابط خارجی ایران، 1307-1311 (تهران: نشر تاریخ معاصر ایران، 1374)؛ کاوه بیات، کُردها و فرقۀ دمکرات آذربایجان (تهران: شیرازه، 1389)؛ کاوه بیات ”نهضت غرب،“ فصلنامۀ گفتگو، شمارۀ 61 (1393)، 55-62؛ کاوه بیات، ”حق و ناحق مسائل قومی در ایران،“ فصلنامۀ گفتگو، شمارۀ 43 (1387)، 12-129.

[97] صاحبعلی رزم­آرا، عملیات اورامان: پاییز و زمستان 1310 شمسی (تهران: شیرازه، 1387).

[98] حمیدرضا فیروزی، جمهوری کُردستان: گذری بر چگونگی پیدایش و چرایی فروپاشی (سنندج: نوای دانش، 1388).

[99] جلایی­پور در سال­های پس از انقلاب اسلامی 4.5 سال فرماندار شهرستان نقده، 4.5 سال فرماندار شهرستان مهاباد و حدود 4 سال معاون استاندار استان کُردستان بوده است.

[100] حمیدرضا محمدی و حسین خالدی، ژئوپلتیک کُردستان عراق (تهران: نشر انتخاب، 1391)؛ محمود مبارکشاهی، جغرافیای سیاسی کُردستان عراق با تأکید بر مسئلۀ کرکوک (مریوان: ئه‏وین، 1394)؛ طاهر آریا، ”بررسی نسل‏کشی در حقوق بین الملل با تأکید بر قضیۀ حلبچه“ (پایان­‏نامۀ کارشناسی ارشد حقوق دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکز، 1390)؛ علی حاجی قاسمعلی، ”تأثیر تحولات اخیر خاورمیانه (2011-2012م) در مناطق کُردنشین“ (پایان‏نامۀ کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکز، 1392)؛ جلیل مردادی، ”روابط کُردها با ارامنه از 1920- 1905“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد تاریخ دانشگاه سیستان و بلوچستان، 1388)؛ مطلب مطلبی، ”تأثیر کُردها بر روابط ایران و عثمانی و عراق از 1914 تا 1979“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد تاریخ دانشگاه سیستان و بلوچستان، 1386)؛ محمد آثارتمر، ”تحرکات قومی کُردها و امنیت ملی ترکیه (1990-2008م)“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی، 1387).

[101]Koohi-Kamali, The Political Development of the Kurds in Iran.

این کتاب اگرچه به فارسی ترجمه نشده، اما جزو پژوهش­های مهمی است که دربارۀ کُردستان ایران نوشته شده است. بخشی از این کتاب در شمارۀ 2 مجلۀ ڕاڤە به فارسی ترجمه شده است.

[102]محمدرضا داودی، مهاباد در فاصله دو جنگ بین الملل اول و دوم، 1918-1939.

[103]Ahmad Mohammadpur, “The Rise and Fall of Political Movements in the Late 19th Century and First Half of 20th Century Kurdistan.”

[104]بهزاد خوشحالی، قاضی محمد و جمهوری کُردستان در آینۀ اسناد (ناشر: نویسنده، 1380).

[105]رحیم سیف قاضی، اسرار محاکمۀ قاضی محمد و یارانش، ترجمۀ محمدرضا سیف قاضی (تبریز: آنا، 1379).

[106]عرفان قانعی فرد، پس از شصت سال: زندگی و خاطرات جلال طالبانی، 1933-1966 (تهران: علم، 1388)؛ عرفان قانعی فرد، تندباد حوادث: گفتگویی با عیسی پژمان (تهران: علم، 1390).

[107]Vali, Kurds and the state in Iran: the making of Kurdish ethnicity.

[108]عباس ولی، “”کُردها و دیگری‏هایشان: هویت پاره­پاره و سیاست‏های پاره­پاره،“ ترجمۀ کاوه دستوره، فصلنامۀ نویسا، سال 1، شمارۀ 1 (1381)، 3-38.

[109]Abbas Vali, “Genealogies of Kurds: Construction of Nation and National Identity in Kurdish Historical Writing,” in Essays on the origins of Kurdish nationalism (Costa Mesa, CA: Mazda Publisher, 2003).

[110]Vali, Essays on the origins of Kurdish nationalism.

[111] سەردەشتی، کوردەکانی ئێران (سلێمانی: سەردەم، 2003).

[112] مەدەنی، کورد و ئیستراتژی دەوڵەتان.

[113]رۆژەڤ در زبان کُردی به معنای بحث روز است.

[114] زرێبار نام دریاچه‏ای در کُردستان ایران، واقع در شهرستان مریوان، است.

[115] ژیوار به معنای تمدن است.

[116] ڕاڤە به معنای تأویل است.

[117]لازم به ذکر است که در اروپا از سال 1995م مجله‏ای معتبر با عنوان مطالعات کُردی (Journal of Kurdish Studies) منتشر می‏شود که بیشترین تمرکز آن بر کُردستان ترکیه و عراق است و مطالعات خاصی دربارۀ کُردستان ایران در آن منتشر نشده است.

[118]جلیل مرادی، ”امپراطوری عثمانی، کُرد و ارمنی،“ رۆژەڤ، شمارۀ 8-10 (1387)، 77-88؛ محمد کمانگر (همایون)، ”جمعیت ژ.ک در کرمانشاه،“ رۆژەڤ، شمارۀ 8-10 (1387)، 115-124؛ یونس عباسی­زاده، ”روابط خارجی جمهوری کُردستان،“ رۆژەڤ، شمارۀ 8-10 (1387)، 125-138؛ علیرضا معروفی، ”علل ناکامی جمهوری کُردستان،“ رۆژەڤ، شمارۀ 8-10 (1387)، 145-156؛ امیر احمدیان، ”انگلستان و جمهوری کُردستان،“ رۆژەڤ، شمارۀ 8-10 (1387)، 139-144؛ قاسم احمدی، ”جامعه­شناسی تاریخی حزب دمکرات کُردستان ایران،“ رۆژەڤ، شمارۀ 8-10 (1387)، 251.

[119]عبدالعزیز مولودی، ”دیدگاه‏هایی پیرامون آسیب­شناسی مدیریت در کُردستان،“ رۆژەڤ، شمارة 2 و 3 (1385)، 61-66؛ خالد اسمعیل‏زاده، ”ارزیابی مشارکت سیاسی کُردها،“ رۆژەڤ، شمارۀ 2 و 3 (1385)، 67-112؛ یونس عباسی­زاده، ”جمهوری کردستان (1324ش) و تجربۀ عدم تمرکز در ایران،“ رۆژەڤ، شمارۀ 2 و 3 (1385)، 137-168؛ صباح مفیدی، ”گذری بر عدم تمرکزخواهی سیاسی در ایران (با تأکید بر حزب دمکرات کُردستان)،“ رۆژەڤ، شمارۀ 2 و 3 (1385)، 169-212.

[120]نالی (1795-1855) یکی از نامدارترین و تأثیرگذارترین شاعران کُرد است. او در قریۀ خاک‏وخول در شهر شاره‏زور در کُردستان، واقع در امپراتوری عثمانی (عراق امروز)، به دنیا آمد.

[121]اسماعیل شمس، ”مقدمه‏ای بر تاریخ­نگاری کُردی،“ زریبار: پروندۀ تاریخ­نگاری کُردستان، شمارۀ 71-82 (1392)، 145-160؛ ملک عزیزی، ”شناسایی و مقوله‏بندی داده‏های تاریخ اجتماعی کُردستان بر اساس تواریخ محلی (نمونۀ موردی کتاب تاریخ الاکراد)،“ زریبار، شمارۀ 71-82 (1392)، 209-230؛ احمد چوپانی و آلتون نیررائی، ”درآمدی بر تبارشناسی سیاسی ایل شکاک در تاریخ معاصر ایران،“ زریبار، شمارۀ 71-82 (1392)، 337-348؛ بهزاد زندی، ”یادداشتی بر جریان تاریخ­نویسی کُردستان در دهۀ 1380 شمسی،“ زریبار، شمارۀ 71-82 (1392)، 357-363؛ مەسعوود بینەندە، ”کورتە باسێک لە سەر مێژوونووسی کوردستان،“ زریبار، شمارۀ 71-82 (1392)، 17-35؛ رشید احمدرش، ”تحلیل جامعه­شناختی تعامل تاریخی مذهب و مدرنیته در کُردستان،“ زریبار: پروندۀ داعش و داعشیسم، شمارۀ 87-88 (1394)، 101-116؛ حمزه محمدی، ”خوانش دانشجویی از پدیده داعش (نمونۀ موردی دانشجویان کُرد)،“ زریبار، شمارۀ 87-88 (1394)، 117-140؛ مصلح کهنه‏پوشی، ”تبعیض قومی در کُردستان (بعد از انقلاب اسلامی 1357)،“ زریبار: پروندۀ جهانی‏شدن و مسئلۀ ملیت‏ها، شمارۀ 55 (1383)، 138-164؛ احمد محمدپور، ”بررسی جامعه­شناختی تطبیقی فرایند و وضعیت کم­توسعه‏یافتگی اقتصادی و اجتماعی در کُردستان ایران (در دروه‏های 1355، 1365 و 1375 شمسی)،“ زریبار، شمارۀ 55 (1383)، 216-276؛ مەسعوود بینەندە، ”ڕەچەڵەکناسی بزاڤی خوێندکاری کوردی (تبارشناسی جنبش دانشجویی کُردی)،“ زریبار: پروندۀ جنبش‏های اجتماعی، شمارۀ 60 (1385)، 135-144؛ عباس محمدزاده (ملکشاه)، ”زوایای پنهان قیام ایلام (در سال 1308 خورشیدی)،“ زریبار: پروندۀ ایلام و کرمانشاه، شمارۀ 64 (1386)، 5-18؛ ظاهر سارایی، ”غلام رضا خان ارکوازی،“ زریبار، شمارۀ 64 (1386)، 19-30؛ یەحیا ئەمینی، ”سیاسەتی ڕەزاخانی و فەرھەنگ و زاراوەی کەلھوڕی (سیاست رضاخان و فرهنگ و لهجۀ کلهری)،“ زریبار، شمارۀ 64 (1386)، 49-54؛ سیدوحید میربیگی، ”خوانشی عریان از اصول اعتقادی طریقت یارستان،“ زریبار، شمارۀ 64 (1386)، 73-80؛ ئاژوان رازیانی، ”ادبیات کودکان و سانسور (گویش کردی جنوب)،“ زریبار، شمارۀ 64 (1386)، 139-144؛ فرزاد حاجی میرزایی، ”مین در استان کُردستان،“ زریبار، شمارۀ 64 (1386)، 223-234؛ قدیر نصری، ”سیاست در کُردستان ایران (مصاحبه)،“ زریبار: پروندۀ سیاست در کُردستان، شمارۀ 85-86 (1393)، 101-111؛ عباس ولی، ”کُردها و دولت در ایران،“ ترجمۀ رزگار رشیدپور، زریبار، شمارۀ 85-86 (1393)، 112-126؛ حمزه محمدی، ”ارزیابی شهروندان استان کُردستان از فعالیت­های شوراها به عنوان نماد دولت محلی و اثرات آن بر شرکت در انتخابات شوراها،“ زریبار، شمارۀ 85-86 (1393)، 162-181؛ خالد توکلی، تاھیر خەدیو و حامید فەرازی، ”لە کوردستان جێیان نابێتەوە (در کُردستان نمی‏گنجند): میزگرد تخصصی،“ زریبار، شمارۀ 85-86 (1393)، 6-28؛ بختیار کریمی، ”بررسی عوامل مرتبط با رشد مطبوعات محلی و بومی از دیدگاه فعالان و دست‏اندراکاران مطبوعات استان کُردستان،“ زریبار: پروندۀ رسانه کُردی، شمارۀ 83-84 (1392)، 202-224؛ رزگار مرادویسی و لایق مشایخی نیا، ”شبکه­های مجازی اجتماعی (فیس‏بوک) و آگاهی سیاسی،“ زریبار، شمارۀ 83-84 (1392)، 261؛ داود قاسمی، محمد قربانیان و که‏ژال مدرسی، ”جهانی ‏شدن رسانه‏های ارتباطی نوین و تأثیرات آن بر هویت قومی جوانان شهر سنندج،“ زریبار، شمارۀ 83-84 (1392)، 225- 242.

[122]ژیوار، شمارۀ 16-15 (1392)، 1.

[123]جلال حاجی زاده، ”نظریۀ سیاسی و سیاست زبان­اندیشی،“ ژیوار، شمارۀ 16-15 (1392)، 147-186؛ میدیا رحیمی، ”زبان، ایدئولوژی و تجسم آن در کنش سیاسی،“ ژیوار، شمارۀ 16-15 (1392)، 129-146؛ جبار اصلانی، ”محمد نوری، تأملی بر فاجعۀ حلبچه،“ ژیوار، شمارۀ 16-15 (1392)، 325-348؛ سید محمد اکبری، ”نگاهی به آیین یاری،“ ژیوار، شمارۀ 16-15 (1392)، 363-401؛ ئازاد حاجی ئاقایی، ”پێوەندی نێوان شوناس و بیروەوەری [رابطۀ هویت و خاطره]،“ ژیوار، شمارۀ 16-15 (1392)، 7-22؛ نەوزاد جەمال، ”پێوندی نێوان ھیوا و سیستم [پیوند امید و سیستم]،“ ژیوار، شمارۀ 17-18 (1393)، 17-22؛ عێباد رووحی، ”خوێندنەەیکی ڕخنەگرانە لە سەر دەقی مەنشووری مافەکانی ھاووڵاتی و سەرۆکایەتی کۆمار [خوانش انتقادی متن بیانیۀ حقوق شهروندی رئیس‏جمهور]،“ ژیوار، شمارۀ 17-18 (1393)، 35-52؛ فرهاد محمدی، ”اعلام استقلال کُردستان سوریه با نقد پوزیتیویستی حقوق بین­الملل،“ ژیوار، شمارۀ 17-18 (1393)، 345- 354؛ زکریا قادری، ”خرد سیاسی پارس­ها: گسست یا تداوم هویت­خواهی مادها،“ ژیوار، شمارۀ 17-18 (1393)، 419- 463؛ بەختیار سەجادی، هۆشیار عەلی، ”بە چەمککرددنەوەی ناسنامەی کوردی [مفهوم­سازی هویت کُردی]،“ ژیوار، شمارۀ 19-20 (1393)،11،-30؛ ئەیوب کەریمی، ”پێکھاتنی ئیدئولوژی کوردایەتی [شکل­گیری ایدئولوژی کُردایه‏تی]،“ ژیوار، شمارۀ 19-20 (1393)، 31-36؛ حسێن موحەمەدزادە، ”یادداشتێکی لەسەر ناسنانامەی کورد [یادداشتی بر هویت کُرد]،“ ژیوار، شمارۀ 19-20 (1393)،125-128؛ محمد حقمرادی، ”واسازی گفتمان­های ملی­گرایانه: بحثی در هویت و زبان مادری،“ ژیوار، شمارۀ 19-20 (1393)،139-170؛ فواد کریمی، ”تبارشناسی و واکاوی گفتمان هویت ملی در ایران،“ ژیوار، شمارۀ 19-20 (1393)،171-180؛ زکریا قادری، ”تقابل­های دوگانۀ آیین زرتشت و دیگری این تقابل،“ ژیوار، شمارۀ 19-20 (1393)، 193-225؛ خالد توکلی، ”بازی­های هویتی: گذر از لایه‏های هویت­های ثابت،“ ژیوار، شمارۀ 19-20 (1393)، 243-263.

[124] جلیل کریمی و کمال خالق‏پناه، ”نهادهای مدنی در عرصۀ عمومی (مطالعۀ موردی کانون دانشجویی کازیوه)،“ زریبار: مدرنیته، شمارۀ 71-72 (1388)،10-23.

[125]معروف عمر گل، ”زمینه‏های تشکیل دولت کُرد در جنوب کُردستان،“ ترجمۀ محمد بایزیدی، رافه، شمارۀ 3 (1381)؛ 11-30؛ ذبیح­الله مهری­پور، ”کُردستان عراق و سیاست‏های جمهوری اسلامی ایران،“ رافه، شمارۀ 3 (1381)، 51-60؛ بختیار علی، ”انفال از ارادۀ معطوف به کشتار تا اردۀ معطوف به نسیان،“ ترجمۀ مصطفی احمدزاده، رافه، شمارۀ 3 (1381)، 297-358؛ تد گار، ”موقعیت اقلیت­ها در خطر،“ ترجمۀ جلیلی کریمی، رافه، شمارۀ 3 (1381)، 393-422؛ عباس ولی، ”کُردها و دیگری‏ها،“ ترجمۀ کاوه دستوره، نویسا، شمارۀ 1 (1383)، 3-38؛ شهرزاد مجاب، ”زن و ناسیونالیسم در جمهوری 1946 مهاباد،“ ترجمۀ رشید احمدرش، نویسا، شمارۀ 1 (1383)، 81-108؛ سوزان مک­دونالد، ”زنان کُرد و حق تعیین سرنوشت،“ ترجمۀ کمال خالق­پناه، نویسا، شمارۀ 1 (1383)، 167-194؛ الان درویش، ”اصول قانونی حق تعیین سرنوشت ملت کُرد،“ ترجمۀ انور هژبری و شادی نیکخواه، نویسا، شمارۀ 1 (1383)، 263-291.

[126]خالد توکلی، نویسا، شمارۀ 1 (1383)، ”نگرش شرق‏شناسانه به کُردستان،“ چشم‏انداز ایران: کُردستان همیشه قابل کشف 2.

[127]مجلۀ گفتگو تا به حال چندین شمارۀ خود را به کُردستان ایران و بخش‏های دیگر کُردستان در سایر کشورها اختصاص داده است. بنگرید به گفتگو: کُرد و کُردستان، شمارۀ 40؛ گفتگو: جمهوری مهاباد، شمارۀ 53؛ گفتگو: اقلیم کُردستان عراق، شمارۀ 58؛ گفتگو: کرمانشاه و هویت ایرانی، شمارۀ 61.

[128]جەلیل گادانی، پەنجا ساڵ خەبات: کورتە مێژوویەکی حیزبی دیموکراتی کوردستان ئێران. عەبدوڵڵا حەسەنزادە، نیو سەدە تێکۆشان: ئاوڕێک لە خەباتی حزبی دیموکراتی کوردستانی ئێران (؟؟؟)؛ مەعرووف کەعبی، دەشتی دارێ: ھەنگاوێک بەرەو گۆڕینی دونیا (سلێمانی: چاپخانەی ئاوێنە، 2010)؛ غنی بلوریان، ئاڵەکۆک [برگ سبز]، ترجمۀ رضا خیری مطلق (تهران: رسا، 1382).

[129]علی گلاویژ، مناسبات ارضی و فروپاشی نظام عشیره‏ای (تهران: بی­نا، 1359)؛ محمدپور، از سنت به نوسازی؛ محمدپور، تجربۀ نوسازی؛ مهدی رضائی، رسول صادقی، لطیف پرتوی و احمد محمدپور، سنت، نوسازی و خانواده: مطالعۀ تغییرات خانواده در میان ایلات گورک و منگور مهاباد (تهران: مرکز مطالعات جمعیتی آسیا و اقیانوسیه، 1387)؛ جلیل سحابی، ”پیامدهای ورود تکنولوژی و صنعت به مناطق کُردنشین ایران: ارزیابی پایداری فرهنگی با تأکید بر تغییرات ارزشی هنجاری در جنوب آذربایجان غربی“ (رسالۀ دکتری جامعه‏شناسی توسعه دانشگاه تهران، 1390)؛ رشید احمدرش، ”موانع فرهنگی و اجتماعی توسعه در کُردستان“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد دانشگاه تهران، 1381)؛ رشید احمدرش، ”تحلیل جامعه‏شناختی پیامدهای ورود عناصر مدرن به کُردستان (بررسی موردی مناطق روستای موکریان)“ (رسالۀ دکتری جامعه­شناسی توسعۀ روستایی دانشگاه تهران، 1391)؛ رشید احمدرش و یاسمن توحیدیان، ”مذهب و مدرنیته در کُردستان: تحلیل جامعه‏شناختی اثرگذاری عناصر مدرن بر ارزش‏های مذهبی در جامعۀ روستایی موکریان،“ پژوهش­های روستایی، شمارۀ 5 (1392)، 559-584؛ کریم حسین‏زاده دلیر و سعید ملکی، ”بررسی وضعیت شاخص‏های توسعۀ انسانی در استان ایلام،“ جغرافیا و توسعۀ ناحیه‏ای، دورۀ 4، شمارۀ 6 (385)، 1-26.

Mohammadpur , Promoting Survival: A Grounded Theory Study of Consequences of Modern Health Practices in Ouramanat Region of Iranian Kurdistan.

[130]غلامعباس توسلی و یارمحمد قاسمی، ”مناسبات قومی و رابطۀ آن با تحول هویت جمعی،“ مجلۀ جامعه‏شناسی ایران، دورۀ 4، شمارۀ 4 (1381)، 3-25؛ امید قادرزاده، ”آموزش و پرورش و هویت ملی (مطالعۀ موردی دانش­آموزان شهرستان بانه)،“ مطالعات ملی، دورۀ 15، شمارۀ 59 (1393)، 81-106؛ امید قادرزاده، احمد محمدپور و احمد غلامی، ”خالکوبی و برساخت هویت فردی بازتابنده،“ مسائل اجتماعی ایران (دانشگاه خوارزمی)، دورۀ 4، شمارۀ 1 (1392)، 161-185؛ محمد عبداللهی و امید قادرزاده، ”هویت جمعی غالب کُردها در کشورهای ایران و عراق،“ نامۀ علوم اجتماعی، دورۀ 17، شمارۀ 36 (1388)، 1-25؛ محمدرضا شادرو، حسین محمدزاده و جلال­الدین رفیع فر، ”عوامل اجتماعی مرتبط با قوم­گرایی فرهنگی در میان کُردهای ایران،“ راهبرد اجتماعی فرهنگی، دورۀ 1، شمارۀ 3 (1391)، 75-96؛ حسین محمدزاده و محمدرضا شادرو، ”عوامل مؤثر بر پیوستگی و گسستگی قوم‏گرایی سیاسی،“ فصلنامۀ علوم اجتماعی، شمارۀ 5 (1390)، 201-220؛ خالد شیخی، ”بررسی تطبیقی میزان باور به نگرش­های روشنفکری در میان دبیران علوم اجتماعی و علوم پایۀ کُردستان“ (پایان­نامه کارشناسی ارشد دانشگاه تبریز، 1386)؛ اسدالله نقدی، احمد محمدپور و علی سوری، ”تأثیر ماهواره بر هویت فرهنگی در کُردستان ایران،“ مجله علوم پزشکی کرمان، شمارۀ 4 (1389)، 131-156؛ محمد رشید صوفی، ”تحلیل نشانه­شناختی بازنمایی هویت کُردی در سینمای ایران بعد از انقلاب 1357“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد دانشگاه تهران، 1387).

[131]حسن کچویان و جمال خسروی، ”اسلام­گرایی در کُردستان و چالش­های ناسیونالیسم کردی و واگرایی: علل و زمینه‏ها (نمونۀ موردی تطورات گفتمان مکتب قران)،“ فصلنامۀ راهبرد اجتماعی فرهنگی، شمارۀ 3 (1391)، 39-58؛ بیان علایی حسینی، ”بررسی مردم­شناختی دو طریقت قادریه و نقشبندیه در استان کُردستان: مطالعۀ موردی زنان شهر سقز“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد رشتۀ مردم‏شناسی دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکزی، 1390)؛ هاوژین بقالی، ”بررسی سازوکارهای تأثیرگذاری دین بر هویت اجتماعی کُردها (مطالعۀ موردی سلفیسم در کُردستان)“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد دانشگاه الزهرا، 1390).

[132]رضائی و همکاران، سنت، نوسازی و خانواده: مطالعۀ تغییرات خانواده در میان ایلات گورک و منگور مهاباد؛ مهدی رضائی، لطیف پرتوی و احمدمحمدپور، ”مدرنیزاسیون و تغییرات جمعیت‏شناختی خانواده در کُردستان،“ نامۀ جمعیت‏شناسی ایران، دورۀ 8، شمارۀ 16 (1392)، 147-175؛ حجت سراج، ”مطالعۀ جمعیت‏شناختی الگوهای ازدواج در شهر کرمانشاه“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد جامعه شناسی دانشگاه بوعلی سینا همدان، 1392)؛ ليلا عنايت­زاده و محمود قاضي طباطبايي، ”تجربۀ زيستۀ زنان مطلقۀ كرد، فرايندها و چالش هاي آنان: بررسي پديدارشناختي (مطالعۀ موردي شهرستان سقز)،“ فصلنامۀ زن در فرهنگ و هنر (پژوهش زنان)، سال 5، شمارۀ 3 (1392)، 373-396؛ فردين قريشي، داوود شيرمحمدي و آوات برجوند ، ”فهم عوامل طلاق از منظر مردان و زنان در معرض طلاق و طلاق گرفته مطالعه موردي شهر سقز،“ مجلۀ پژوهش­هاي راهبردي امنيت و نظم اجتماعي، شمارۀ 7 (بهار و تابستان 1393)،  19-30؛ علیرضا قاسمی و باقر ساروخانی، ”عوامل مرتبط با طلاق در زوجین متقاضی طلاق توافقی در کرمانشاه،“ مطالعات علوم اجتماعی ایران، دورۀ 10، شمارۀ 39 (1392)، 69-87؛ خالد شیخی، ”درک معنایی طلاق و کشف پیامدهای مثبت آن،“ مشاوره و روان‏درمانی خانواده، شمارۀ 1 (1391)، 66-77؛ سیروس فرخرایی و شرمین حکمت، ”عوامل اجتماعی مؤثر بر شدت درخواست طلاق از سوی زنان شهرستان سردشت،“ زن و مطالعات خانواده، دورۀ 2، شمارۀ 7 (1389)، 103-120؛ محمداسماعیل ریاحی، اکبر علیوردی­نیا و سیاوش بهرامی کاکاوند، ”تحلیل جامعه­شناختی میزان گرایش به طلاق در کرمانشاه،“ زن در توسعه و سیاست (پژوهش زنان)، دورۀ 5، شمارۀ 19 (1386)، 109-140.

[133]حاتم حسینی و محمدجلال عباسی شوازی، ”تعین‏کننده‏های بلافصل باروری زنان کُرد و ترک شهرستان ارومیه: کاربرد روش تجزیه بونگارت،“ مجلۀ مطالعات اجتماعی ایران؛ دورۀ 4، شمارۀ 2 (1389)، 23-48؛ حاتم حسینی و محمدجلال عباسی شوازی، ”تغییرات اندیشه‏ای و تأثیر آن بر رفتار و ایده‏آل‏های باروری زنان کُرد و ترک،“ زن در توسعه و سیاست (پژوهش زنان)، دورۀ 7، شمارۀ 25 (1388)، 55-84؛ مهدی رضائی، ”زمینه‏های کم‏فرزندآوری در کُردستان ایران“ (رسالۀ دکتری جمعیت شناسی دانشگاه تهران، 1390)؛ محمدجلال عباسی شوازی و سعید خانی، ”الگوهای ازدواج، قومیت و مذهب: بررسی موردی زنان ازدواج­کرده در شهرستان قروه،“ نامۀ انجمن جمعیت­شناسی ایران، دورۀ 4، شمارۀ 7 (1388)، 35-66؛ سعید خانی و حسین ضرغامی، ”بررسی روند نرخ بیکاری در استان کُردستان طی سال­های 1375-1385،“ جامعه­شناسی مطالعات جوانان، دورۀ 4 شمارۀ 11 (1392)، 65-80؛ سهیلا خزایی، ”بررسی میزان مرگ و میر نوزادان در بیمارستان امام خمنیی شهر ایلام،“ مجلۀ بیمارهای کودکان، دورۀ 13 (1381)؛ یارمحمد قاسمی و اسحاق قیصریان، ”مرگ و میر کودکان و محرویت اجتماعی: مطالعه موردی استان ایلام،“ فصلنامۀ علوم اجتماعی، شمارۀ 40 (1387)؛ 27-51؛

Hatam Hosseini and Amir Erfani, “Ethnic difference in attitude and practice of Consanguineous Marriage among Kurds and Turks In Uromiah Distric, Iran,” Journal of Comparative Family Studies, Vol. 45:3 (2014), 389-403.

[134] فاطمه کریمی، تراژدی تن: خشونت علیه زنان (تهران: انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، 1389).

[135]سهیلا شهریاری، زنان کُرد: نظریۀ مبنایی در باب زنان کُرد (تهران: جامعه‏شناسان، 1394).

[136]احمد محمدپور، جلیل کریمی و نشمیل معروف‏پور، ”مطالعۀ تفسیری بازنمایی زن در ضرب‏المثل‏های کُردی (گویش سوارنی ـ موکریانی)،“ زن در فرهنگ و هنر (پژوهش زنان)، دورۀ 4، شمارۀ 13 (1391)، 65-83؛ گلاله برنا، ”مطالعۀ کیفی تغییرات در سبک زندگی و صورت­بندی هویتی زنان در کُردستان ایران: مطالعۀ موردی شهر مریوان“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد دانشگاه بوعلی سینا همدان، 1392).

[137]رضا صفابخش و محمد میرزایی، ”بررسی علل افزایش نرخ خودکشی در استان ایلام و راه­های کاهش آن“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد دانشگاه تهران، 1372)؛ علی خورشیدی، محمدتقی یاسمی، نازیلا اساسی و قاسم زمانی، ”تعيين بار ناشي از رفتارهاي خودكشي در استان ايلام،“ پايش، دورۀ 3 ، شمارۀ 4 (1383)، 257- 264؛ ستار كيخاوي، ”بررسي شيوع خودكشي موفق و ناموفق در استان ايلام، 1376،“ مجلۀ علمي دانشگاه علوم پزشكي ايلام، دورۀ 8، شمارۀ 28 (1379)، 7- 12؛ محسن رضاييان و غلامرضا شریفی، ”خودسوزي مهم­ترين روش خودكشي در استان ايلام،“ مجلۀ روانپزشكي و روانشناسي باليني ايران (انديشه و رفتار)،  دورۀ 12، شمارۀ 3، پياپي 46 (1385)، 289 -290؛ علی خورشیدی، کورش سایه‏میری و مهران بابانژاد، ”تحليل روند فصلي خودكشي در استان ايلام طي سال­هاي 1380-1388،“ مجلۀ اپيدميولوژي ايران، دورۀ 9 ، شمارۀ 3 (1392)، 17-23.

[138] حاتم حسینی و بلال بگی، ”استقلال زنان و کنش های باروری در میان زنان کُرد شهر مهاباد،“ زن در توسعه و سیاست (پژوهش زنان)، دورۀ 19، شمارۀ 39 (1391)، 57-78؛ حسین محمودیان و مهدی رضائی، ”زنان کُرد و کنش کم‏فرزندآوری،“ مطالعات راهبردی زنان، دورۀ 14، شمارۀ 55 (1391)، 173-255.

[139]جلیل کریمی، جامعه‏شناسی تاریخی کرمانشاه: تحلیل تاریخی فقر و اسکان غیررسمی در کرمانشاه (کرمانشاه: پژوهشکدۀ مطالعات کالبدی کرمانشاه، 1395).

[140]عبدالله کاوه، مونوگرافی سقز (سقز: انتشارات محمدی، 1367).

[141]ھەرمان وەتمانی، زانکۆ خەلیفە،فەرھەنگی ئاواییەکانی مەھاباد: فرھنگ روستاھای مھاباد (تھران: ھمایش دانش، 1388).

[142]محمد صمدی، نگاهی به تاریخ مهاباد (مهاباد: رهرو، ۱۳۷۳).

[143] مەحیەدین حەقشناس، شارەکەم سنە، (تهران: نشر پانیذ 1389).

[144]روح­الله بهرامی، سلسلۀ والیان لرستان: مقدمه­ای بر تاریخ سیاسی ایلام و لرستان (خرم‏آباد: حروفیه و دانشگاه لرستان، 1388).

[145]بهرام مهرپیما، پیشینۀ ورزش در کُردستان: سقز (تهران: توکلی، 1390).

[146] جمشید صداقت کیش، اخبار کُردستان به روایت روزنامه‏های دولت علیۀ ایران وقایع اتفاقیه و ایران (تهران: توکلی، 1390).

[147]عبدالحمید حیرت سجادی، پیشینۀ آموزش و پرورش کُردستان (تهران: عابد، 1381).

[148]عبدالحمید حیرت سجادی، ایلات و عشایر کُردستان (سنندج: دانشگاه کُردستان، 1382).

[149]حیدر بهتویی، کُرد و پراکندگی آن در گسترۀ ایران­زمین (ناشر: حیدر بهتویی، 1377).

[150]اسماعیل شمس، گزیده‏ای از اسناد کُردستان: مجلس اول تا پنجم شواری ملی (تهران: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، 1392).

[151]حسینعلی افتخار بیات و حسین احمدی، تاریخ ماکو (تهران: شیرازه، 1381).

[152]عبدالزاق اصفهانی، ارومیه، اشنویه، رواندز در 1229 هجری قمری (تهران: توکلی، 1391).

[153]و. همدی، کُردستان و کُرد در اسناد محرمانه بریتانیا، ترجمۀ بهزاد خوشحالی (همدان: نور علم، 1378).

[154] ستار عزیزی، حمایت از اقلیت‏ها در حقوق بین‏الملل (همدان: نور علم، 1385)؛ اسعد اردلان، حقوق ملت‏ها (سنندج: کالج، 1394)؛ هیوا خدری، ”موانع و زمینه‏های فرهنگی اعمال حقوق بشر از نگاه زنان کُرد“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد دانشگاه شهید بهشتی، 1385)؛ آرمان شریعتی، ”بررسی حق بر آموزش به زبان مادری در نظام حقوقی ایران در پرتو اسناد حقوق بشر“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد دانشگاه شهید بهشتی، 1385)؛ شایان سیداحمدی، ”بررسی عملیات انفال از منظر حقوق بین‏الملل با تأکید بر رأی دادگاه عالی کیفری عراق“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد دانشگاه شهید بهشتی، 1393).

[155]محمود دولت آبادی، کلیدر (چاپ 23؛ تهران: فرهنگ معاصر، 1390). این رمان اخیراً در کُردستان عراق به کُردی ترجمه شده‏ است.

[156]علی­محمد افغانی، شوهر آهوخانم (چاپ 26؛ تهران: نگاه، 1394).

[157]ابراهیم یونسی، گورستان غریبان (تهران: نگاه 1372). از ابراهیم یونسی رمان‏های دیگری همچون زمستان بی‏بهار، دعا برای آرمن، مادرم دوبار گریست، دلداده‏ها، خوش آمدی، کج کلاه و کولی به جای مانده که همگی آنها به نوعی به جامعۀ کُردستان و تعامل مردم کُرد با غیر کُرد می‏پردازد.

[158]علی­اشرف درویشیان، سال­های ابری (چاپ 8؛ تهران: چشمه، 1390). درویشیان کتاب‏های دیگری در حوزۀ ادبیات داستانی کُردستان به زبان فارسی به چاپ رسانده که از جمله می‏توان به داستان‏های کوتاه از نویسندگان کُرد و افسانه‏های کُردی اشاره کرد.

[159] بختیار علی، آخرین انار دنیا، ترجمۀ آرش سنجابی (تهران: افراز، 1392). از همین نویسنده رمان‏های دیگری از زبان کُردی به فارسی ترجمه شده است که عبارت­اند از غروب پروانه، قصر پرندگان غمگین، شهر سفید موسقیدان­ها.

[160] حسیەن شێربەگی، شاربەدەر (بوکان: نویسندە، 1377)؛ عەتا نەھایی، گرەوی بەختی ھەڵاڵە (بانە: مانگ، 1393)؛ فەڕوخ نێعمەتپوور، باڵندەی بریندار، ماسی سەرسام (بانە: مانگ، 1393)؛ شارام قەوامی، سوەیلا (سلێمانیلە: بی­نا، 2004)؛ سراج بناگر، قولولو (تهران: آنا، 1395)؛ بریا کاکەسووری، دەنگدانەوە (بوکان: بریا کاکەسووری، 1393)؛ عەلی غوڵامعەلی، پادشای تەنیایی (سەقز: گوتار، 1394)؛ سەید قادر ھیدایەتی، گابۆڕ (سەقز: گوتار، 1394)؛ سولەیمان عەبدولڕەحیم‏زادە، چارەنووسی تاپۆکان (ھەولێر: بی­نا، 2012).

[161] هاشم احمدزاده، از رمان تا ملت، ترجمۀ بختیار سجادی (سنندج: دانشگاه کردستان، 1386)؛ شارام قەوامی، شاری دەستەو تاقمەکان (سنە: شارام قەوامی، 1386). این کتاب نقد و بررسی یکی از رمان­های بختیار علی، رمان نویس کُرد اهل کُردستان عراق، با نام شاری مووسیقاره سپییه‏کان است.

[162]محه‏ممه‏د به‏هره‏وه‏ر، سواره و په‏خشانی کُردی، دسترس­پذیر در Kurdipedia,org؛ عبدالخالق پرهیزی، بیان کُردی در شعر نالی (سردشت: چاپ نفیس، 1386)؛ کامران ڕەحیمی، بنەماکانی وشەسازی و وشەڕۆنان لە زمانی کوردیدا [بنیان واژەسازی در زبان کردی] (سەقز: گوتار، 1387).

[163] صدیق صفی‏زاده، دانشنامۀ نام‏آوران یارسان (تهران: هیرمند، 1376)؛ صدیق صفی‏زاده، نامۀ سرانجام: کلام خزانه (تهران: هیرمند، 1376)؛ مصطفی­بن محمود گورانی، شاهنامه کُردی (تهران: آنا، 1388)؛ سیاوش گوده‏رزی، شانامه‏ی کُردی (ھەولێر: ئاراس، 2013).

Veladimir Minorsky, “Nots sur la sects des Ahle Haqq,” Revue de monde musulman (1920), 19-97.

[164]عبدالرحمن شرفکندی (هه‏ژار)، ھەنبانە بۆرینە (تهران: سروش، 1367).

[165]ماجد مردوخ روحانی، فرهنگ فارسی ـ کردی دانشگاه کُردستان (سنندج: دانشگاه کُردستان، 1385).

[166]عه‏لی جه‏وشه‏نی، کوردستانیکا: فه‏رهه‏نگی ئینگلیسی/ کُردی/ فارسی (بانه: مانگ، 1394).

[167]جافر سریش ئابادی و ره‏زا سوهرابی، فرهنگ گروس (سنندج: دانشگاه کُردستان، 1391).

[168]علی­اشرف درویشیان، فرهنگ کُردی کرمانشاهی کُردی ـ فارسی (تهران:   ، 1375).

[169]محمود هاشم­نیا و ملوک محمدی، فرهنگ جیبی کُردی بیجاری ـ فارسی (تهران:     ، 1379).

[170] سروە محەمەدمرادی، ”بیبلۆگرافیای فەرھەنگە کوردیەکان،“ زرێبار: زمانی کردی و فەرھەنگ‏نووسی، شمارۀ 77-78 (1391)،   .

[171]ئەحمەد شەبانی، فەرھەنگی زانستی سیاسی: کوردی – فارسی- ئینگلیسی (سنندج: پژوهشکدۀ کردستان‏شناسی، 1389).

[172]فەرشید کەریمی، فەرھەنگی زاراوەکانی فەلسەفە و زانستە کۆمەڵایەتییەکان: ئینگلیسی- فارسی- کورد ( :   ، 1385).

[173]شهاب خضری، فرهنگ گیاهان دارویی کُردستان: کُردی ـ فارسی (سنندج: شهاب خضری، 1381).

[174]صلاح پایانیانی، فەرھەنگی زارەکی موکریان [فرھنگ شفاھی موکریان] (سلێمانی:    ، 1387). این فرهنگ شش جلدی یکی از جامع‏ترین آثار در این حوزه است. در جلد پنجم اشعار فولکلور زنان و کودکان گردآوری شده و در جلد ششم بر اجزا و عناصر لباس کردی زنان در منطقۀ مکریان کُردستان ایران تمرکز شده است. همچنین بنگرید به پارسا احمدی، بررسی تطبیقی امثال و کردی و فارسی (سنندج: دانشگاه کُردستان، 1394)؛ ئه‏حمه‏د ئیراهیمی، په‏ندی پیران، فه‏رمووده‏ی ژیران [پند پیرها، سخن خردمندان] (سنندج: دانشگاه کُردستان، 1394).

[175]کشکول نخستین فصلنامۀ تخصصی در حوزۀ نسخ خطی کُردستان است که به مدیریت محمد عبدلی چاپ و منتشر می‏شود.

[176] لازم به ذکر است که در سال­های اخیر شمار زیادی از نویسندگان کردستان ایران آثار خود را در مجلات منتشره در اقلیم کُردستان عراق چاپ می­کنند.

[177] ژویش بلو و ویسی باراک، دستورزبان کُردی کرمانجی، ترجمۀ علی بلخانلو (تهران: توکلی، 1387)؛ محمد رحیمی، توصیف ساخت­واژۀ گویش سورانی زبان کردی (سنندج: شیخی، 1391)؛

Amir Hasanpur, “The identity of Hewrami speakers: Reflections on the theory and ideology of comparative philology,” in Anthology of Gorani Kurdish Poetry, ed. A. Soltani (London: Soane Trust for Kurdistan, 1998).

مجلۀ زمانه‏وان [=زبان­شناس] در نیمۀ نخست دهۀ1380 با حمایت انستیتو کوردستان در تهران منتشر می‏شد و در آن به مباحث خاص زبان شناسی توجه می‏شد. برای نمونه می‏توان به این مقالات اشاره کرد: بەختیار سەجادی، ”پێویستی پێکھێنانی لێژنەی زانسیت بۆ فێرکاری زمانی کوردی لە ئێراندا،“ زمانەوان، شمارۀ 1 (1381)، 33-42؛ ڕەفێق شوانی، ”چۆنیەتی ئاوێتە کردنی زارەکانی زمانی کوردی لە زمانی ستاندەردا”،“ زمانەوان، شمارۀ 2 (1381)، 26-39؛ کامران ڕەحیمی، ”خەسارناسی وشە‏سازی لە زمانی کوردیدا،“ زمانەوان، شمارۀ 3 (1385)، 9-56؛ ڕەشید کرمانج، ”ڕیشە‏ناسی،“ زمانەوان، شمارۀ 3 (1385)، 139-142.

[178]حەمە حەمەباقی، مێژووی موسیقای کوردی [تاریخ موسیقی کردی] (ارومیە: صلاح­الدین ایوبی، 1375)؛ ایرج نظافتی، تاریخ موسیقی کرمانشاه (کرمانشاه: طاق بستان، 1377)؛ صدیق صفی­زاده، تاریخ موسیقی کردی (تهران: بهنام 1377)؛ علی­اصغر نظرالله پور، سازهای کُرد (کرمانشاه: طاق بستان، 1378).

[179]مسعود رحیمی، بافندۀ کرد: نقاش ذهن خویش (تهران: سازمان میراث فرهنگی، 1376)؛ هادی ضیاءالدینی و مهناز شایسته‏فر، ”بررسی نقش و طرح در فرش­های کردی کُردستان،“ کتاب ماه هنر، شمارۀ 139 (1388)، 20-29؛ سوران کُردستانی، ”تاریخچۀ هنر خوشنویسی در کُردستان،“ دسترس­پذیر در Sorankurdistnai.com؛ کمال خالق‏پناه، ”نشانه‏شناسی و تحلیل فیلم: بررسی نشانه­شناختی فیلم لاک‏پشت‏ها هم پرواز می‏کنند،“ مطالعات فرهنگی و ارتباطات، شمارۀ 12 (1387)، 163-182؛ امجد غلامی و امیر غلامی، ”بازنمایی و روایت فاجعه در سینمای کُردستان با تأکید بر برگزیدۀ آثار فیلمسازان معاصر ایران،“ در مجموعه مقالات اولین همایش منطقه‏ای هویت و سینمای کردی (سنندج: دانشگاه آزاد اسلامی سنندج، 1394)، 5-25؛ منصور خلج، تاریخچۀ نمایش در باختران (تهران: نشر نقره، 1364)؛ خسرو سینا، ”جستاری بر بنیاد و سیر تحول نمایشگری در فرهنگ فولکلور و ادبیات کردستان“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد کارگردانی دانشگاه هنر،      )؛ رحیم عبدالرحیم­زاده، ”بازتاب آیین­های مردمی در تئاتر معاصر کردستان“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد کارگردانی دانشگاه تربیت مدرس،       ).

[180]کەریم حسامی، لە بیرەوەریەکانم [از خاطراتم] (سوئد:     ، 1986)؛ عبدالرحمن شرفکندی، چێشتی مجێور [شلم­شوربا] (سنندج: نشر آزادی، 1388). چاپ اول این کتاب در سال 1996 در پاریس منتشر شد و جزو مهم­ترین بیوگرافی‏هایی است که یک شخصیت سیاسی ـ فرهنگی کُردستان ایران نوشته است. در 1385، بهزاد خوشحالی آن را به فارسی ترجمه کرد، اما به سبب عدم تأیید از سوی ادارۀ ارشاد اسلامی مجوز چاپ رسمی پیدا نکرد و اخیراً با عنوان شلم‏شوربا به فارسی ترجمه شده است. مصطفی تیمورزاده، وحشت در سقز (تهران: نشر شیرازه، 1382)؛ حکیم نیلوفری، زنده باد مشروطه، پاینده باد قانون (سقز: گوتار، 1388)؛ احسان نوری پاشا، جنبش ملی کُرد در ترکیه (تهران: توکلی، 1380)؛ رئوف ضیایی، یادداشت­هایی از کُردستان (اورمیه: صلاح‏الدین ایوبی، 1367).

[181] این مرکز از سال 1379 فعال است و هم اکنون دارای دو گروه پژوهشی مطالعات تاریخ و فرهنگ کُردستان و مطالعات راهبردی و توسعه و یک مجله‏ با عنوان پژوهشنامۀ ادب کُردی است.

[182] این انستیتو در سال 1379 در تهران تأسیس شده است. از جمله فعالیت‏های آن انتشار دو شماره از مجلۀ کُردستان است. شمارۀ دوم این مجله در قالب یک کتاب با عنوان کتاب کُردستان به چاپ رسید که حاوی مقالات متعددی در حوزه‏های زبان، نظریات ادبی و روزنامه‏نگاری کُردی است. از جمله می‏توان به مقالات زیر اشاره کرد: ڕەزا شەجێعی، ”ڕۆژنامەگەری کوردی: گەمەی بەرجستەکردنەوەی قەیران،“ در کتاب کوردستان (1382)، 175-196؛ ڕەھبەر مەحموودزادە، ”ئاوەزمەندێتی کوردی لە نێوان ناوەڕۆکە ناوچەییەکان و مێتۆدە جیھانییەکاندا،“ در کتاب کوردستان (1382)، 41-62.

[183]این مرکز که در سال 1393 در سنندج تأسیس شده، دارای چهار دپارتمان در حوزه‏های تاریخ، ادبیات، معماری، اقتصاد و روابط بین‏الملل است و تا به حال دو همایش ملی و منطقه‏ای درحوزهای هَورمان‏شناسی و سینمای کُردی برگزار کرده و کتاب­هایی درحوزه‏های ادبیات کُردی منتشر کرده است.

[184]کلیم‏الله توحدی، حرکت تاریخی کُرد به خراسان (ناشر: کلیم‏الله توحدی، 1371)؛ یوسف متولی حقیقی، ”تأملی پیرامون علل و چگونگی مهاجرت کُردها به خراسان،“ فصلنامۀ فقه و تاریخ تمدن، شمارۀ 23 (1389)، 63-89؛ سیاوش فاتحی، کوچندگان کرمانج (شیراز: کیان نشر، 1389)؛ کلیم­الله توحدی، ”اهمیت و اصلات موسیقی کُردی خراسان،“ مقام موسیقایی، شمارۀ 3 (1377)، 106-113.

[185]Matin, Kurds and American Liberalism; Khalid Khayati, Kurds in France and Sweden (Linköping: Linköping University Press, 2008).

پیوند پارسی: واو عطف

چو آب می‌رود این پارسی به قوت طبع

نه مَرکبی‌ست که از وی سَبَق بَرد تازی

سعدی1

امروزه در زبان فارسی دو معادل برای واژۀ انگلیسی and یا فرانسوی et وجود دارد، یکی ”وَ“ در نوشتار و گفتار رسمی و دیگری ”اَُ“ در گفتار غیررسمی و خودمانی. ولی در گذشته چنین نبود. از یک سو ”وَ“‌ حرف ربط یا عطف در زبان عربی است و ملاط مناسبی بین واژه‌های فارسی نیست و از سوی دیگر، کاربرد ”اُ“ محدود به گفتار نبوده و در نوشتارهای فارسی نیز طی قرن‌ها نقش رابط بین دو کلمه را بر عهده داشته است. با این همه، چون حرفی برای نشان دادن آن وجود ندارد و گذاشتن حرکت هم بر روی حروف فارسی متداول نیست، جای خالی آن با واو عربی پر شده است. مروری بر دیوان حافظ نشان داد که در این دیوان، پیوند پارسی به صورت گوش‌نواز و دلنشین “اُ” خوانده می شود، مگر در موارد خاص که چنین خوانشی امکان‌پذیر نیست.

”و“ با نام ”واو،“ حرف سی‌ام از الفبای فارسی (قبل از ه) و بیست‌و‌هفتم از الفبای عربی (بعد از ه) است. این حرف به صورت حرف صدادار کشیده در فارسی، مانند ”زود“ (zud)، و در عربی، مانند ”نور“ (nur)، به کار می‌رود. به علاوه، ”واو“ در عربی با صدایی برابر با w انگلیسی و در فارسی با واج صامت لبی/دندانی شبیه v انگلیسی (وَحید = wahid عربی = vahid فارسی) به کار می‌رود. در زبان عربی صدای v وجود ندارد و در صورت لزوم آن را با حرف سه‌نقطه‌ای ”ڤ“ (ویکتوریا = ڤیکتوریا = Victoria) می‌نویسند. تفاوت این دو صدا در دو فعل فارسی ”بود“ و ”بُوَد“ آشکار است.

عمده‌ترین کاربرد حرف ”و“ یا ”واو“ در عربی به صورت حرف عطف[2] یا واو عطف است که تلفظ آن ”وَ = wa‌‌“ است و دو کلمه مانند حسن وَ حسین یا دو جمله مانند ذَهَبَ حَسَن وَ جاء حُسین (حسن رفت وَ حسین آمد) را به هم می‌پیوندد. واو عطف در پهلوی به صورت ”او = u‌“ تلفظ می‌شده و در قرون نخستین اسلامی نیز به همین صورت بوده و بعدها به صورت ”اُ = o‌‌“ درآمده است، مانند حسن اُ حسین یا حسن رفت اُ حسین آمد. وقتی الفبای عربی به زبان فارسی راه یافت، واو عطف عربی به همان صورت، ولی با تلفظ va به جای wa (یکی از تفاوت‌های عمدۀ بین فارسی‌زبانان و عربی‌زبانان) در فارسی به کار گرفته شد.[3] در واقع، واو عطف عربی ملاط زبان فارسی شد و به نقل از فرهنگ معین، ”در تلفظ هرج و مرجی پدید آمد.“[4]

برای آنکه بدانیم واو عطف در گذشته چگونه خوانده می‌شده، ناچار به سراغ شعر قدیم فارسی رفتیم تا به تبعیت از وزن شعر، خوانش آن را دریابیم. دیوان حافظ[5] را برگزیدیم که در آن، 2153 بار ”و/حرف ربط“ یا همان واو عطف آمده است.[6] از 486 غزل در این دیوان، 100 غزل اول را انتخاب و تلفظ همۀ موارد واو عطف، بالغ بر 470 مورد، را در آنها بررسی کردیم و در دو گروه قرار دادیم: خوانش عمومی با صدای ”اُ = o‌“ و خوانش در موارد خاص با صدای ”وُ = vo.‌“

  1. خوانش عمومی واو عطف با صدای ”اُ = o.“ این خوانش شامل حدود 400 مورد، چه بین دو کلمه مانند دو بیت زیر و چه بین دو جمله مانند دو بیت بعد، است:

فریاد که از شش جهتم راه ببستند

آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت

زاهد و عُجب و نماز و من و مستی و نیاز

تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گِل آدم بسرشتند و به میخانه زدند

آنکه پامال جفا کرد چو خاک راهم

خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم

  1. خوانش واو عطف در موارد خاص با صدای ”وُ = vo‌.“ واو عطف در چهار حالت زیر ناگزیر به شکل ”وُ“ خوانده می‌شود.

الف. بعد از حرف صدادار ”آ،“ با دو شاهد:

صلاح کار کجا وُ من خراب کجا

ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

هر که خواهد گو بیا وُ هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان در این درگاه نیست

ب. بعد از حرف صدادار ”و،“ با دو بیت شاهد:

من آن نیَم که دهم نقد دل به هر شوخی

درِ خزانه به مُهر تو وُ نشانۀ توست

حدیث از مطرب و می گو وُ راز دهر کمتر جو

که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معمّا را

ج. بعد از های غیر ملفوظ، با دو بیت شاهد:

زلف آشفته وُ خوی کرده وُ خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزل‌خوان و صُراحی در دست

باده وُ مطرب و گل جمله مهیّاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود یار کجاست

د. در ترکیب و تخفیف با کلمۀ بعد. این‌گونه موارد بیشتر در آغاز مصراع دوم، یعنی در عطف به مصراع اول، واقع می‌شود و آن را واو ابتداء نیز می‌گویند.[7] پُربسامدترین آنها به ترتیب عبارت‌اند از وَر (و اگر)، وَز (و از)، وین (و این) و وآن (و آن). سه بیت زیر از یک غزل و دو بیت بعد از غزلی دیگر شواهدی از این موارد را به دست می‌دهند:

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا

وَز قد بلند او بالای صنوبر پَست

شمع دل دمسازان بنشست چو او برخاست

وَافغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوشبو شد در گیسوی او پیچید

وَر وسمه کمان‌کش گشت در ابروی او پیوست

آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت

وین پیر سالخورده جوانی ز سرگرفت

آن عشوه داد عشق که تقوی ز ره برفت

وآن لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت

باید افزود که در شعرهای ملمّع (بیت‌ها و مصراع‌های عربی) دیوان حافظ، واو عطف به سیاق زبان عربی، ولی با تلفظ فارسی، به صورت ”وَ = va‌“ خوانده می‌شود:

أَلا يَا أَيّهَاالسَاقِي أَدِر كَأسًا وَ نَاوِلها

(ساقیا پیمانه‌ای به گردش آور و بر ما بپیمای)

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

وفا خواهی جفاکش باش حافظ

فان الرّبح وَ الخسران فی التّجر

(همانا سود و زیان است در بازارگانی)

نتایج به دست آمده از این بررسی به روشنی نشان می‌دهد که در سراسر دیوان حافظ پیوند پارسی، بین دو کلمه یا دو جملۀ فارسی، به صورت ”اُ = o‌“ خوانده می‌شود، مگر در موارد خاص که چنین خوانشی امکان‌پذیر نیست. به تبع این نتایج، زین پس در گفتار به جای ”وَ“ عربی “اُ“ فارسی بگوییم و به‌ویژه در خواندن نوشته‌های فارسی، در رسانه‌ها، ”وَ“ عربی را به صورت ”اُ“ فارسی بخوانیم که گوش‌نوازتر و دلنشین‌تر است.

[1] با امتنان قلبی از دکتر علی‌اشرف صادقی، جناب نصرت‌الله ضیایی و دکتر محمدحسین مصطفوی جباری برای خواندن متن و طرح پیشنهادهای سودمند.

[2] عطف، ریشۀ عاطفه، به معنی مِهر ورزیدن، متمایل شدن و مرتبط کردن یا پیوند دادن است.

[3] از یادداشت دکتر ژالۀ آموزگار به بهرام گرامی: ”ما در زبان فارسى ’وَ‘ نداريم، بلكه ’اُ‘ داريم. چنان كه در محاورۀ معمولى ’وَ‘ به كار نمى‌بريم و اين كلمه تحت تأثير عربى ’وَ‘ تلفظ شده است.“

[4] محمد معین، فرهنگ فارسی (تهران: امیرکبیر، 1371).

[5] خواجه شمس‌الدین محمد حافظ، دیوان حافظ، تصحیح و توضیح پرویز ناتل خانلری (چاپ 2؛ تهران: خوارزمی، 1362).

[6] مهین‏دخت صدیقیان و ابوطالب میرعابدینی (گردآورندگان)، فرهنگ واژه‏نمای حافظ به انضمام فرهنگ بسامدی بر اساس حافظ خانلری (تهران: امیرکبیر، 1366).

[7] لغتنامۀ دهخدا.

امیرپرویز پویان از چشم باقر پرهام

امیرپرویز پویان از چهره‌های برجستۀ جنبش چپ نوین ایران است. به سال ۱۳۲۵ در تهران به جهان چشم گشود، در خانواده‌ای میان‌حال و نیمه‌­متجدد. پدرش کارمند دولت بود که در سال ۱۳۲۹ به مشهد منتقل شد. امیرپرویز دبستان و دبیرستان را در این شهر‌ گذراند. در نوجوانی به اسلام سیاسی گروید و چندی با ”کانون نشر حقایق اسلامی“ ره سپرد. در شورش ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ مشهد شرکت داشت، اما رفته­رفته از جریان‌ها و جرگه‌های دینی گسست. در سال ۱۳۴۴، دبیرستان فیوضات را به پایان برد و رهسپار تهران شد. در دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران، آموزش دانشگاهی آغاز کرد. در این زمان، دیگر یک مارکسیست پر و پا قرص بود. با عباس مفتاحی، دانشجوی دانشکدۀ فنی، پیمان دوستی بست و به همیاری او و رفیق دیرینه‌اش، مسعود احمدزاده، یک محفل مطالعۀ کتاب‌های مارکسیستی درست کرد. از سال ۱۳۴۵، به برگردان متن‌های ادبی و فلسفی از انگلیسی به فارسی روی ‌آورد و نیز به نوشتن داستان کوتاه و نقد ادبی. در همین سال است که محفل روشنفکری صمد بهرنگی- بهروز دهقانی را شناخت، شناختی که پیوندی اندام‌وار میان دو محفل فرارویاند. در سال ۱۳۴۶ با خوشه‌ احمد شاملو به همکاری تنگاتنگ برآمد، اما نوشته‌ها و ترجمه‌هایش با نام‌های همشهری، علی کبیری، رسول هاشمی و . . . در دیگر نشریه‌ها و جنگ‌های ادبی- اجتماعی آن دوران نیز به چشم می‌آمد، از جمله در جُنگ سپهر، آرش و کتاب آبان. در نشست‌های تدراکاتی آغاز سال ۱۳۴۷ برای‌ شکل‌گیری کانون نویسندگان ایران مشارکت داشت و از حامیان پرشور این حرکت به شمار می‌آمد. مرگ صمد بهرنگی در ۹ شهریور ۱۳۴۷، ”قلمرو تعهد‌ش را وسعت می‌بخشد.“ در بزرگداشت دوست و همرزم نویسنده، منقد و پژوهشگرش، در آرش شمارۀ ۵ (آذر ۱۳۴۷) نقشی کارساز ایفا کرد و نوشته‌اش زبانزد روشنفکران مخالفِ حکومت شد: ”کنون ره او برکدامین بی‌نشان قله است، در کدامین سو؟“ در پی این رویداد و پس از شکستِ بهار پراگ، پاگیری جنبش‌های اعتراضی در اروپا و امریکا و پدیداری مبارزۀ مسلحانه در گسترۀ جهان است که محفلِ اینک گستردۀ پویان- مفتاحی-احمدزاده، همگام با محفل تبریز به رهبری بهروز دهقانی، علیرضا نابدل و مناف فلکی، به تدراک جنبش چریکی شهری در ایران دست می‌زنند. درسال ۱۳۴۸، امیرپرویز پویان به نقد دیدگاه‌‌های واپس­گرا و راه ‌‌و روش سیاسی جلال آل­احمد نشست؛ خشمناک از امپریالسم و هراسان از انقلاب را به صورت نیمه­مخفی پراکند و نیز دو داستان کوتاه ”بازگشت به ناکجا‌آباد“ و ”بازگردیم“ را در شمارۀ 2 فصل‌های سبز (آذر ۱۳۴۸) انتشار داد. برای شناخت بیشتر ساختار اجتماعی- اقتصادی ایران به موسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران راه جست، اما دیری نپایید که زندگی زیرزمینی ‌پیشه ساخت. در سال ۱۳۴۸ ضرورت مبارزۀ مسلحانه و رد تئوری بقا را نوشت. این جزوه‌‌ پس از درهم‌آمیزی گروه جزنی- ظریفی با گروه پویان-احمدزاده و پیدایش چریک‌هایی فدایی خلق در سال ۱۳۴۹، از سوی آن سازمان و دیگر جرگه‌های انقلابی بارها و بارها چاپ و در میان روشنفکران ناسازگار با نظم موجو، دست به دست شد. امیرپرویز پویان در کنار یکی از همرزمانش، رحمت پیرو نذیری، در سوم خرداد ۱۳۵۰ در درگیری مسلحانه با مأموران عملیاتی ساواک جان باخت.

گفت­وگویی که پیشاروی دارید در دفتر اول مجموعۀ دو دفتری زندگی و جستار‌های امیرپرویز پویان آمده است که نگارنده در دست انتشار دارد.

 

ناصر مهاجر: آقاى پرهام، در اريبهشت­ماه ١٣٥٠، شما را با گروهی از پژوهشگران و پرسشگران مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران بازداشت كردند؛ به هنگامى كه عازم یک سفر پژوهشى به منطقۀ زلزله­خيز طرود بودید.[1] اين درست در زمانى ‌ا‌ست كه ساواك سخت به دنبال اميرپرويز پويان مى‌گشت و براى سر اين ”خرابكار“ جايزه گذاشته بود. از شما كه با پويان دوستى داشتيد، جوياى اطلاعاتى دربارۀ او بودند. خواهش مى‌‌كنم ماجراى اين بازداشت و بازجويى را براى ما شرح دهيد؟

باقر پرهام: بله. عرض کنم، من در بخش شهری مؤسسه كار مى‌كردم. در آن تاریخی که شما به آن اشاره كرديد، مدیر مؤسسه آقای فيروز توفیق بود و من معاون ایشان بودم. به علت سفرهایی که به مناطق زلزله­زدۀ خراسان و جاهای دیگر کرده بودم، به اين نتيجه رسيده بودم که مؤسسۀ مطالعات و تحیقیقاتی اجتماعی باید تمام مناطق زلزله­زدۀ ایران را، به­ويژه مناطقى که خاطرۀ زلزله هنوز از ضمیر‌ها نرفته، بررسى كند—چه مناطق بازسازى­شده و چه مناطق بازسازی­نشده—تا از راه این بررسی شناختِ جامع سوسیولوژیکى دربارۀ زلزله و مسایل و مشكلات مربوط به شيوه‌هاى پيشگيرى، ويرانى‌ كمتر و بازسازی بهتر، پیدا بشود. اولین نقطۀ ایران که انتخاب کرده بودم و مورد موافقت مؤسسه قرارگرفته بود، طرود بود.

 

ن. م.: در مرداد ١٣٤٩ هم در طرود زلزله شده بود و انبوهى كشته و زخمى بر جای گذاشته بود.[2]

ب. پ.: من دربارۀ اين زلزله كه شما مى‌فرماييد حضور ذهن ندارم. اما در زمان نخست‌وزيرى دکتر محمد مصدق، در طرود زلزلۀ شديدى شده بود.[3] مردم و دولت با کمک هم آن­جا را بازسازی کرده بودند. من می­خواستم با یک تیم تحقیقاتی، که زیر نظر خود من بود، بروم آن­جا و مطالعه را از همان­جا شروع کنیم. تا جايى كه به ياد مى‌آورم با مصطفى شعاعيان، هوشنگ كشاورز صدر و رحمت جواهرى قرار بود برويم؛ با یک جیپ که راننده هم داشت. قرار شد كه آنها بيايند منزل من که آن وقت در محلۀ نیروی هوایی بود و از آن‌جا با هم راه بیفتیم. دوستان همه­چیز را آماده کرده بودند. من هم از مؤسسه رفتم خانه که نهار بخورم. با پیژاما نشسته بودم سر سفره كه يك دفعه دیدم در می­زنند. فکر کردم كه دوستان هستند. داد زدم: ”بیایید تو، من دارم نهار می‌خورم.“ بعد دیدم به جای سر و کلۀ همکاران من، سر و کلۀ یک آدم ناشناس پيدا شد. اسم مرا صدا مى‌کرد. با همان پيژامايى كه به پايم بود رفتم دم در ببینم چه خبر است. آقایى که نامش سروان محمدی بود و از اطلاعات شهربانی‌ تهران بود، کارت خود را نشان داد و گفت: ”از طرف اطلاعات شهربانی و کمیتۀ ضدخرابکاری آمده­ایم. شما باید با ما بیایید به آن­جا.“ پرسيدم: ”چه شده؟ قضیه چیست؟“ یکی از همراهان جناب سروان که آدم گردن­کلفتی هم بود، خواست بیاید داخل خانه. زن من که در هال خانه ايستاده بود و ماجرا را زير نظر داشت به اعتراض درآمد كه ”آقا شما به چه حقی به خودتان اجازه مى‌دهید كه وارد خانۀ ما بشويد؟“ با اين اعتراض، جناب سروان محمدی دست همكارش را گرفت و گفت: ”آقا شما بيرون بمانيد. بیرون.“ بعد رو به من كرد و گفت: شما بیایید شهربانی، آن­جا می‌فهمید قضیه چیست.

ن. م.: هیچ‌ پيش‌زمینه­ای در روزهای گذشته، هفته­های گذشته . . .

ب. پ.: اصلاً. به هیچ وجه. واقعاً نمی­دانستم چه خبراست، مقصود اینها چیست و چرا مى‌خواهند مرا به شهربانی ببرند. گفتم: ”بسیار خوب، من داشتم نهار می­خوردم؛ اجازه بدهید بروم لباسم را عوض کنم.“ آن آقایی که می‌خواست به زور وارد خانه بشود گفت: ”نه، اين‌ خانه به کوچۀ پشتى هم یک در دارد!“ سروان محمدى رو به مرد گردن­كلفت گفت: ”یکی از شماها بروید در پُشتى را بپایید.“

بازگشتم به خانه. لباس پوشیدم و از زنم خداحافظی کردم. 4 نفر بودند. سروان محمدی جلو كنار راننده نشست و دو نفر هم عقب ماشین سوار شدند. من را در وسط این دو نفر نشاندند. راه افتادیم. پرسيدم: ”آقا، چه شده؟ ممکن است به من بگویید داستان چیست؟“ سروان محمدى پاسخ داد: ”وقتى رسيديم به کمیته، خودتان داستان را می فهمید.“

مرا بردند به شهربانی. از پله‌ها رفتيم بالا. طبقۀ دوم، پیچیدیم دست چپ. قیامتی بود! عدۀ زیادی جوان را که معلوم بود بیشترشان دانشجو بودند، گرفته بودند و در سالن بزرگى جمع كرده بودند. من را هم کردند توى آن سالن. چند تا از دانشجوها مرا می­شناختند. آمدند جلو و گفتند: ”آقا، شما را ديگر برای چه گرفته‌اند؟“ گفتم: ”والله نمی­دانم.“ فرصت نشد از آنها بپرسم كه شما را برای چه گرفته‌اند و آورده‌اند این­جا. فرصت نشد بپرسم چه اتفاقى افتاده. تظاهراتی بوده؟ اعتصابى بوده؟ درگيرى‌ پيش آمده؟ بلافاصله دیدم از در سالنى که در آن بودیم، دوستان من را هم آوردند: شعاعیان و کشاوزر و رحمت­الله جواهری را. اما آنها را بردند به اتاق ديگرى كه سمت چپ سالن ما قرار داشت. هنوز چند لحظه‌ای از ورود آنها نگذشته بود که دیدم دو نفر ديگر هم آمدند. بعداً معلوم شد كه يكى از این دو نفر ختایی است که رئیس عمليات ادارۀ اطلاعات شهربانى بود و ديگرى سرگرد نیک­طبع، معاونش[4]. آقای ختایی تا چشمش به من افتاد، شروع کرد به توپ و تشر زدن به پاسبانى كه مواظب ما بود: ”این آقا را که آورده گذاشته این­جا؟“ پاسبان هم گفت: ”نمی­دانم والله! آوردند این­جا تحویل ما دادند و ما هم کردیمش قاطی اینها.“ ختايى گفت: ”نه! این آقا را ببرید از اين‌جا بیرون و بگذاريد در یک اتاقی که درش بسته باشد و با كسى تماس نداشته باشد.“ مرا بردند به پستويى كه آبدارخانه‌شان بود و در را بستند و رفتند. سماوری غُلغُل مى‌كرد و قورى چای هم روى سماور بود. پستوى كوچكى بود. جا براى بيش از يك نفر نبود كه يا مى‌بايست سر پا بایستد يا چمباتمه بنشیند روی زمین. تا ساعت ده يازده شب مرا در آن‌­جا نگه داشتند. بله، حدود ده يازده شب بود كه آمدند به سراغم. سر و صداها خوابیده بود. از آن جماعت صد نفرى كه بازداشت کرده بودند، کسى ديگر نبود. مرا بردند به اتاقى. یک میز تحرير بزرگ آن‌جا بود و یک صندلی هم جلوى میز. گفتند بنشین روی این صندلی، نشستم. روی میز تابلوی کوچکی قرار داشت که بر آن نوشته شده بود: رئیس عملیات. پاسبانى كه من را آورده بود رفت و در را از پشت بست. نگاه کردم به دیوار مقابلم. نمودارى را ديدم و عباراتى مثل چند نفر را دستگیر کرده‌ا‌یم، چند نفر را زندانی کرده‌ایم، چند نفر را آزاد کرده‌ایم، اين چند نفر تحت تعقیب­اند و اين چند نفر را برای همیشه آزاد کردیم و . . . مشغول خواندن نمودارها بودم كه همان آقای ختایی با آن آقای سرگرد نیک­طبع وارد اتاق شدند. ختايى نشست پشت ميز و نیک­طبع هم پشت سرش ایستاد. ختایی با لحن خیلی مهربان و دوستانه به من گفت: ”آقای پرهام، مثل اینکه شما خیلی مورد علاقۀ دانشجویان هستید. به شما احترام می‌گذارند و از كلاس‌هاى درستان تعريف مى‌كنند.“ گفتم: ”والله نمی­دانم. آن­طور که شما می­گویید لطف دارند دیگر.“ بعد شروع کرد به اينكه: ”شما آدمی به نام ساعدی می­شناسید؟“ من هم برگشتم و گفتم: ”بله، دو تا ساعدی هم می‌شناسم.“ خُب دو تا ساعدی داشتیم. يكى که دم مؤسسه دکه­ای داشت که پلی­کپی‌ها و جزوه­های تحقیقاتی­مان را می‌دادیم به او كه جلد كند و يكى هم غلامحسين ساعدى بود. گفتم: ”یک ساعدی داریم دم مؤسسه . . .“ حرفم تمام نشده گفت: ”نه، نه، نه، او را نمی­خواهم.“ ساعدی نویسنده را می‌گویم. گفتم: ”چرا یک ساعدی نویسنده هم هست که من او را می‌شناسمش.“ گفت: ”از كجا این آقای ساعدی را می‌شناسی؟“ كمى فکر کردم و بعد گفتم: ”حقیقتش نمی‌دانم. به احتمال زیاد یا توی یک کتابخانه يا در يك کتابفروشی به هم برخورد کردیم و با هم آشنا شدیم یا مثلا ً در یکى از كافه­رستوران‌هايى که در آن عرق می‌خوریم.“ خلاصه كنم، حوصله­اش سر رفت و يك­باره گفت: ”برگرد پُشت سرت را نگاه کن.“ من برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. چارتی بود از 9 نفر ازچريك‌هاى سیاهکل. عکس‌هایشان را زده بودند به دیوار. گفت: ”این چارت را نگاه کن! این عکس­ها را نگاه کن.“ نگاه کردم. گفت: ”كدام‌شان را می‌شناسی؟“ من هم برگشتم و گفتم: ”آنکه در گوشۀ دست راست بالا است، امیرپرویز پویان، او را می‌شناسم.“ گفت: ”خُب، چه جوری با هم آشنا شدید؟ چه جوری می­شناسی‌اش؟“ من هم خیلی طبیعی ماجراى دوستى‌مان را برای او گفتم.

اما پيش از اينكه به اصل ماجرا بپردازم، برایتان بگويم که مؤسسۀ مطالعات و تحقيقات اجتماعى دانشگاه تهران دو شیفته كار مى‌كرد. یک عده کارمند رسمی مؤسسه بودند كه از صبح می­آمدند سركار تا ساعت 4 بعد از ظهر. یک عده پژوهشگرانى بودند که کارمند تمام­وقت مؤسسه نبودند و پاره‌وقت در آن­جا كار مى‌كردند. اینها بعد از ظهرها از ساعت 4 تا 8 می‌آمدند و در طرح‌های تحقیقاتی که دستگاه‌های دولتی به مؤسسه می­دادند کار می‌کردند. من هم که سرپرست بخش شهری بودم و معاون مؤسسه، ناچار تا ساعت هشت، هشت­و­نيم شب و بعضی اوقات تا 9 شب آن­جا مى‌ماندم. آخر شب که خسته از مؤسسه در می‌آمدیم، اغلب با دکتر توفیق و یکی دو نفر ديگر از همكاران می‌رفتیم به رستوران‌های اطراف میدان بهارستان یا خیابان شاه­آباد یا خیابان استانبول. شامى مى‌خورديم و به قول معروف دمی به خُمره می‌زدیم. یکی از اين شب‌ها که با دكتر توفيق، محمد غروى و يكى دو نفر ديگر از دوستان رفته بودیم به یکی رستوران‌های خیابان استانبول، تا وارد شدیم ديدم پشت يكى از میز‌ها جمعى نشسته‌اند که من از بین آن جمع اسماعیل خوئی را می‌شناختم و كمى هم ناصر رحمانى­نژاد را كه به مؤسسه رفت­و­آمدى داشت. پنج شش نفرى مى‌شدند. سلام و عليكى كردم و با دوستانم دور ميزى نزديك به ميز آنها نشستیم و غذا و مشروب سفارش دادیم. تا پيشخدمت رفت مشروب و مخلفات بياورد، خوئى آمد سر‌ ميز ما. روبوسی و خوش‌وبشى كرديم. بعد خوئى مرا معرفی کرد به مرد جوانى كه كنارش ايستاده بود و گفت: ”آقاى پرهام.“ بعد هم رو به من گفت: ”اميرپرويز پويان.“ پويان خيلى با احترام سلام­وعلیک گرمی با من كرد. به این ترتیب ما با هم آشنا شديم.

بار بعد كه پويان را ديدم، در مؤسسه بود. فكر مى‌كنم ارديبهشت ١٣٤٩ بود. فريدون تنكابنى را گرفته بودند و كانون نويسندگان در دفاع از او اعتراض‌نامه‌اى نوشته بود كه قرار بود با امضاى اعضاى كانون منتشر شود.[5] اميرپرويز پويان و ناصر رحمانى‌نژاد و سعيد سلطان‌پور با هم به مؤسسه آمدند تا متن اعتراض‌‌نامه را امضا كنم، كه كردم. بعد گفتند برويم دمی به خُمره بزنیم. رفتيم. جزييات ماجرا را به ياد ندارم. واقعا 40 سال پیش است. اما حالا به يادم آمد كه يكى ديگر از كسانى که دور و بر پویان بود، مرحوم محمد مختاری بود كه در بعضی از رستوران رفتن‌ها و عرق خوردن‌ها و گپ­و­گفت‌هاى ما حضور داشت. همان طرف‌های میدان بهارستان و شاه­آباد و گاهی اوقات چهارراه کالج می‌رفتیم و مى‌نشستیم، شامی می‌خوردیم و عرق می‌نوشيدیم. یک بار هم خوئی و سعید و اميرپرویز آمدند به خانۀ ما در همان محلۀ نیروی هوایی. این­گونه نشست و برخاست‌ها شايد شش هفت بار تكرار شد، از اول سال 1349 تا اواخر 1349. همان وقت‌ها بود كه مقاله‌ای نوشتم، در واقع متن سخنرانی‌‌ من بود در دانشسرای عالی‌ سپاه دانش ورامین. این مقاله را هرمز رياحى از من گرفت و در فصل­های سبز، که نشریه‌اى ادواری بود و آقای هرمز ریاحی آن را درمی آورد، چاپ كرد تحت عنوان ”رسالت معلم امروز.“ بعدها كه مجموعه مقالاتم چاپ شد، عنوان اصلى‌اش را رويش گذاشتم: ”گفتارى در نیهیلیسم.“ حرفم این بود که بى‌تفاوت ماندن و منفى‌بافى خدمتی به مملکت نیست. ما معلمان، چه در سطح دبیرستان و چه در سطح دانشگاه، باید کارمان را جدی بگیریم. به جای صحبت‌های کلی دربارۀ مسایل اجتماعی—در واقع عده­ای این کار را می­کردند. مخصوصاً امیرحسین آریان­پور که می‌رفت سرکلاس، درس هم نمی­داد و شروع می‌کرد به حرف‌های سیاسی زدن و . . .— باید کار معلمی­مان را درست انجام بدهیم.

از قضا در همان شمارۀ فصل‌هاى سبز، كه مقالۀ من چاپ شده بود، يا شمارۀ بعدى آن نشريه مقاله‌اى هم از اميرپرويز پويان بود.

ن. م.: گمان مى‌كنم مقالۀ او در شمارۀ دوم فصل‌هاى سبز چاپ شد.

ب. پ.: شايد حق با شما باشد، دقيقا ً به ياد ندارم. به هر حال مقاله به اسم خودش نبود، به اسم ”همشهری“ بود. به اين اسم مطالبى می‌نوشت يا ترجمه مى‌كرد، مربوط به امریکای لاتین. پس از چاپ اين مقاله بيشتر به من نزديك شد. خيلى هم به من احترام مى‌گذاشت. گاهی اوقات هم تنهایی می­آمد به مؤسسه و می‌نشست پهلوی من و گپ می­زديم و من احساس می­کردم این آدم خیلی چپ است، مارکسیست است و علاقه­مند به مسایل امریکای لاتین، چه گوارا و فیدل کاسترو.

ن. م.: آقای پرهام، او را كه می­دیدید و حرف‌هايش را كه مى‌شنيديد، چه احساسى پيدا مى‌كرديد؟ سطح دانشش، شناختش نسبت به مسایلى كه پيش مى‌كشيد، هوش و استعدادش؟

ب. پ.: بسیار آدم باهوشی بود. بسیار آدم تیزی بود، برخلاف جوان‌های هم‌سن وسالش. انگلیسی‌اش بد نبود. می­توانست مطبوعات خارجی را بخواند و از همان مطبوعات خارجی هم اغلب داستان‌ها یا نقد‌هاى ادبى مربوط به امریکای لاتین و انقلاب کوبا را ترجمه می‌کرد و در همان نشریات ادوارى منتشر می‌کرد. قد متوسط نسبتاً كوتاهى داشت. صورت روشن با عینک ذره­بینی. بسيار تيزهوش و زیرک و آگاه به نظر من می‌رسید. خیلی هم به من علاقه پیدا کرده بود و به من احترام می‌گذاشت. و چون به مارکسیسم هم علاقه­مند بود، گاهی اوقات می‌آمد و می‌نشست و بحث‌هایی راجع به مارکسیسم مطرح مى‌كرد و نظر مرا می‌خواست. گاهی اوقات هم مى‌آمد و نوشته‌اى به من داد و مى‌گفت: ”این را بخوانيد و نظرتان را به من بگوييد، رفيقى از آذربايجان آن را نوشته است.“ من هم آنها را مى‌خواندم و نظر خودم را به او مى‌گفتم. تا آن­جا که به یادم مانده، يك بار به او گفتم: ”این حرف‌ها خیلی ساده لوحانه است، نظریاتی که این رفیق تو این­جا نوشته سطحى‌ است.“ گفت: ”من این نظریات شما را به او منتقل می­کنم.“ گفتم: ”خُب، این دیگر به خودت مربوط است.“

ن. م.: مقولاتى در مارکسیسم كه به آن توجه داشت، درباره­شان با شما صحبت مى‌كرد و نظرتان را جويا مى‌شد، چه مقولاتی بودند؟

ب. پ.: دقیقا ً به یاد نمى‌آورم. فرض بفرمایید مفهوم طبقه و جامعۀ طبقاتی در ماركسيسم، نظریۀ دولت در مارکسیسم و این­گونه مقولات.

ن. م.: بحث‌هایتان به مسایل سياسى‌ روز هم كشيده مى‌شد؟

ب. پ.: بعضى وقت‌ها. اما من از او هیچ حرکتی ندیدم که دلالت بر این بکند که علاوه بر علاقۀ شخصی به مسایل نظرى، عضو یک گروه سياسى باشد يا كه مى‌خواهد دست به اقدامی بزند يا مثلاً حرکتی مى‌خواهد بكند. هرگز با من در این زمینه‌ها مسئله‌ای مطرح نمی‌کرد.

ن.م.: در عين حال شما متوجه بوديد كه با روشنفكر جوانى روبه­رو هستيد كه جدى‌ است و جستجوگر و دل مشغولى‌اش، مسایل انقلاب و ماركسيسم . . .

ب. پ.: جوانى جدى! جوانی که به مسایل انقلاب‌ها و مارکسیسم و لنینیسم و این­جور چیزها علاقه دارد و می­خواهد بداند و یاد بگیرد. آن موقع برداشت من این بود. سطح رابطۀ ما روشنفکری بود. خود پرویز هم چيزى نمى‌گفت که مثلاً من فکر کنم که علاوه بر علاقۀ شخصى و انتلكتوئل سرش به جایی بند است، دارد گروهی تشکیل می­دهد یا فعالیت سیاسی می­کند.

ن. م.: يعنى یک رابطۀ ناب انتلکتوئلی با هم داشتيد!

ب. پ: دقیقاً. رابطۀ ما یک رابطۀ انتلکتوالی بود. با هم بحث مى‌كرديم. اهل بحث بود. به بعضی از دوستانش که در شهرستان‌ها بودند هم آدرس پستی مرا در مؤسسه، بدون اجازه گرفتن از من، داده بود. نامه‌هایی می­آمد آن­جا پیش من. داستان یکی­اش را حالا برایتان می­گویم.

ن. م.: كه این هم نشان­دهند‌ۀ اعتمادى بود كه به شما پيدا كرده بود.

ب. پ.: اعتمادی بود که به من پیدا کرده بود. پرویز فهمیده بود که نمی‌تواند مسایل مربوط به مبارزۀ مسلحانه و این­جور چیزها را با من مطرح کند. تشخیص داده بود که من یک عنصر فرهنگی هستم و علاقه­ای به سیاست ندارم.

به هر رو، از اوایل پاییز 1349، یک­دفعه از او بی­خبر ماندم تا زمستان 1349، احتمالاً اسفندماه یا اواخر بهمن­ماه يا اواسط آن ماه؛ حالا خوب یادم نیست. به هر حال، پنج ماهی به­كلى از او بی­خبر بودم. روزی نشسته بودم در مؤسسه، در سالن دکتر باقر هوشیار، محل گروه مطالعات شهری که سالن بزرگى بود و دور تا دور آن را میز چيده بودند. اتفاقاً آن روز دکتر توفیق هم نزدیک من پشت میز دیگری نشسته بود و روی طرحی کار می‌کرد. همكاران ديگر هم پشت ميزشان نشسته بودند و هر كدام سرگرم كارشان بودند. یک­دفعه دیدم که آقایی از در مؤسسه وارد شد. در مؤسسه رو به شرق بود و از در ساختمان تا میز من كه در كنارۀ دیوار شمالى قرار داشت، حدود 15 متر فاصله بود.. مثل اينكه کمی می‌شليد. دو نفر هم پشت سرش بودند، با فاصلۀ یک متری از او حركت مى‌كردند. وارد سالن شدند و در فاصلۀ هفت هشت مترى من ایستادند. آن آقایی که جلو بود و كمى می‌شلید، یک دفعه رو به من گفت: ”آقای پرهام، من حسن پویان هستم، برادر اميرپرویز پویان. این برادر ما پنج شش ماهی‌ است که گم شده. ما هيچ خبری از او نداریم. خانوادۀ من که همراه من هستند [اشاره کرد به دو نفرى كه پشت سرش بودند] همه نگران­اند. شنیده‌ام که شما با برادر ما آشنا هستيد. گويا امير گاهى می­آمد این­جا، سری به شما می‌زد. آمده‌ايم پیش شما ببینیم آيا شما خبری از او دارید یا نه؟“ من خیلی طبیعی و بدون اینکه متوجه شده باشم که آن دو نفر اعضای خانواده‌اش نیستند، بلکه مأمور سازمان امنیت و کمیتۀ مشترک هستند، گفتم: ”بله، آقای پویان. بله، من پرویز را می­شناسم. گاهی این­جا می­آمد و به من سر می­زد. ولی الان هفت هشت ماهی‌ است که من از او هيچ خبرى ندارم.“ البته هفت هشت ماه نمى‌شد، از اول پاییز او را نديده بودم که در واقع می شد چهار پنج ماه. بعد از انقلاب فهمیدم كه او از اول پاییز زده بود به زندگی زیرزمینی. به اين ترتيب، من پنج شش ماه بود كه از او بى­خبر مانده بودم. ولی به آن آقا گفتم که هفت هشت ماهی‌ است که پرويز را نديده‌ام.

گفت: ”خیلی خُب آقاى پرهام. ممکن است که از شما خواهش کنم اگر اميرپرويز این­جا آمد و به شما سر زد، شما به او بگویید که خانواده‌اش نگران حالش هستند! به او بگوييد، خبری از خودش به ما بدهد.“ من هم گفتم: ”باشد آقا. اگر آمد این­جا بهش می‌گویم.“ واقعاً در یک حالت خیلی خیلی طبیعی به آن آقا گفتم، بدون اینکه متوجه شده باشم آن دو نفر همراهش مأموران امنیتی هستند.

ن. م.: به این ترتیب، شما روایتی را که حسن پويان، در ياد ايام جوانى­اش به دست داده تصحيح و تدقيق مى‌كنيد. لابد مى‌دانيد پس از رويداد سياهكل در ١٩ بهمن ١٣٤٩، ساواك خيلى از اعضاى خانوادۀ او را دستگير كرد و زير فشار گذاشت، حتی خواهرش را. اما حسن را بيش از ديگران آزار دادند، به خاطر اينكه اميرپرويز اتاقى در خانۀ او داشت. چه بسا پيشينۀ توده‌اى حسن هم در اين امر دخالت داشت. به هر رو، در سه چهار ماه آخر زندگى اميرپرويز، حسن را چهار بار دستگير مى‌كنند و هر بار چندين روز او را حبس و بازجويى مى‌كنند. بار دوم كه چندى پس از سياهكل بود، حسينى، يكى از سربازجويان ساواك، او را مجبور مى‌كند كه به سراغ شما بيايد و پس از شما به سراغ اسماعيل خوئى. حسن پويان شرح ماجرا را اين گونه نوشته كه با اجازه‌تان آن را مى‌خوانم:

صدای اذان مغرب به گوش می­رسید که نقشه‌اش را شرح داد [اشاره‌اش به حسينى ا‌ست]. قرار شد که دو مأمور، غیر از راننده، مرا به محل دانشکدۀ امیر همراهی کنند. عکسی از او به من داد و دستورش آن بود كه به سراغ آقاى دكتر پرهام، از استادان دانشكده، بروم و جویای خبری از برادرم شوم. تأکید کرد که عکس را فقط در صورتی که دکتر پرهام ادعا کند که امیر را نمی‌شناسد نشان بدهم. آقای دکتر پرهام در آن وقت شب، که قاعدتا ً ساعت کارش نمی­توانست باشد، در دفتر دانشکده حضور داشت. پیدا بود كه اين را حسينى از پيش مى‌دانست. مأموران وقتى كه وارد آن‌جا مى‌شدم به نوبۀ خود يادآورى كردند كه عكس را بلافاصله نشان ندهم، زيرا در آن صورت آقاى پرهام فوراً متوجه خواهد شد كه با برخوردى امنيتى سر‌‌ و ‌كار دارد. من او را تنها از روى اسمش مى‌شناختم و خود وى را هرگز نديده بودم. به يكى از كسانى كه در دفتر دانشكده حضور داشتند گفتم كه آقاى دكتر پرهام را مى‌خواهم ببينم. با اشارۀ دست نشانش داد. وضع روانى من به خاطر موقعيتى كه در آن قرارم داده بودند به چنان شدتى آشفته بود كه دقيقا به وارونۀ سفارش ”دكتر حسينى“ عمل كردم، بدين معنى كه در همان ابتدا عكس امير را نشان دادم. گفتم كه برادرش هستم و براى يافتن او كه از شاگردان شما است راهنمايى مى‌خواهم. دكتر پرهام با چهره‌اى تلخ و حاكى از نفرت پاسخ داد كه اصلاً شاگردى به نام اميرپرويز پويان ندارد. با چنان لحن تندى آن چند كلمه را گفت كه جا براى هيچ پرسشى باقى نگذاشت. وقتى دست از پا درازتر دفتر دانشكده را ترك گفتيم، يكى از ماموران خطاب به من گفت كه يا خيلى بی‌شعورى يا خودت را به خريت زدى. مگر قرار نبود عكس را بلافاصله رو نكنى؟ همكارش گفت: ولش كن بابا. رنگش مثل مرده سفيد شده بود. انگار دكتر پرهام مى‌خواست دارش بزند.[6]

ب. پ.: اين گفته درست نيست. ايشان عكسى به من نشان نداد. عرض كردم كه اینها در فاصلۀ هفت هشت متری من ايستاده بودند. اصلاً نزدیک من نشد که عکسى به من نشان بدهد. تا وارد شد گفت: ”آقای پرهام من برادر پرویز پویان هستم.“ من هم گفتم: ”بله ايشان را مى‌شناسم.“ دوم اينكه آن‌جا دانشکده نبود و دفتر گروه شهرى مؤسسۀ تحقيقات اجتماعى بود. آن موقع من در دانشگاه درس نمی­دادم و پرویز پویان هم نمى‌توانست شاگرد من باشد. سوم اينكه چهرۀ من تلخ نبود. اگر من با چهرۀ تلخ پاسخ مى‌دادم كه نه من پرویز پویان را نمی­شناسم، مرا با خودشان می بردند که! من خیلی طبیعی عمل کردم. آن­قدر طبيعى رفتار كردم كه وقتی آنها از سالن خارج شدند، دکتر توفيق در حالى كه قاه قاه مى‌خنديد، رو به من گفت: ”مرد حسابی، تو چطور نفهمیدی که آنها مأمورین امنیتی هستند. آنها که فامیلش نبودند؛ مأمورهای امنیتی بودند.“ گفتم: ”چه مأمور امنیتی باشند چه نباشند، من به انگیزۀ طبیعی خودم رفتار کردم. نتیجۀ خوبى هم داد. قانع شدند و رفتند دیگر.“

من تعجب مى‌كنم كه آقاى پويان داستان را این­جور شرح داده. اتفاقاً بعد از انقلاب، فكر مى‌كنم سال‌ 62 بود، در دفتر مدير انتشارات آگاه نشسته بودم. از ساعت 5/8 صبح می­رفتم آن‌جا تا شش هفت بعد از ظهر و گروندرویسه ماركس را ترجمه و اصلاح می­کردم. پشت يك ميز، آقاى حسين‌خانى مدير انتشارات آگاه نشسته بود و پشت يك ميز من نشسته بودم. یک­دفعه یک آقايى در اتاق را باز کرد. به جای این که بیاید توی اتاق، دم در ايستاد و خيره ماند به من. بعد از چند لحظه -حالا آقای حسین­خانی هم شاهد قضیه است- گفت: ”آقای پرهام مرا می­شناسی؟“ یک خورده نگاهش کردم. دیدم قیافه‌اش شباهت عجیبی به پرویز پویان دارد. بعد از چند لحظه گفتم: ”شما برادر پرویز نیستید؟“ گفت: ”چرا. من حسن پویان هستم، برادر امير پرویز پویان. یادتان هست من آمدم مؤسسه سراغ شما؟ آن دو نفر هم که با من آمده بودند به عنوان خانواده؟ آن دو مأمور امنیتی بودند. ولی شما آن­قدر خوب برخورد کردید که آنها دست از سر ما برداشتند و اتفاقی هم برای شما نیفتاد.“ گفتم: ”آره، یادم می­آید.“ بعد گفتم: ”خُب بیا تو.“ آمد تو و او را به آقای حسین­خانی معرفی کردم. داستان این­جور كه ایشان در كتابش شرح داده، نبود. درست نيست.

حالا گوش بدهید و ببینید پس از اينكه برادر پويان و مأموران امنيتى رفتند چه اتفاقی افتاد. هفت هشت ده روزى بيشتر از آن ماجرا نگذشته بود كه روزى پرويز آمد به مؤسسه. من نشسته بودم پشت میز خودم در همان گروه شهری. یک­دفعه دیدم پرويز وارد شد. يك‌راست هم آمد به طرف میز من. با همان حالت طبیعی‌اى که با برادرش و مأمورین برخورد کرده بودم، گفتم: ”اوهووو! مرد حسابی، کجا هستی؟ چند ماه است كه من از تو خبر ندارم. خانواده‌ات را هم نگران كرده‌اى. دو سه نفرشان آمده بودند این­جا سراغت را از من مى‌گرفتند! برادرت بود و دو نفر ديگر. کجا بودی اين همه مدت؟ چرا گم شدى يك­دفعه! تو يك­دفعه غيبت زد و من فکرکردم نكند تو هم رفتى هواپیما‌ربايى!“ يادآورى كنم كه همان وقت‌ها، مجاهدين خلق هواپیمایی را كه بر فراز خليج پرواز مى‌‌كرد ربوده بودند.[7]

جملۀ آخر و هواپيماربايى را با حالت شوخى و خنده گفتم و با صداى بلند. پرويز آناً متوجه قضيه شد. آدم بسيار باهوشی بود! تا گفتم برادرت آمده بود این­جا و نگرانت بودند، فهمید که مأمورین امنیتی رابطه­اش را با من پیدا کرده­اند. بلافاصله آمد جلو و گفت: ”پول داری؟“ من از جا بلند شدم و دست کردم توی جیب شلورام. 3 تا اسکناس 100 تومانی توی جیبم بود. آنها را درآوردم و گرفتم پيش رويش. دو تا از اسكناس‌ها را برداشت و گفت: ”بعدا ً می‌بینمت.“ تا آمد خداحافظى ‌كند، گفتم: ”وایستا اين‌جا، ببینم! یک نامه‌ هم از طرف‌های آذربایجان و تبریز برايت آمده. مدت‌ها است پیش من است. اين را هم بگير.“ و دست كردم توی کشوى ميزم و نامه را درآوردم. نامه را گرفت. بند نشد ديگر. مثل برق رفت. اين آخرين ديدار من با پرويز پويان بود.

ن. م.: گفتيد این ماجرا كى اتفاق افتاد؟

ب. پ.: حدوداً هفت هشت ده روز پس از اینکه برادرش و مأمورین امنيتى آمدند به سراغ من. یعنی اوایل یا اواسط بهمن ماه یا اوایل اسفند ماه 13٤٩. خُب اینها را داشته باشيد.

ن. م.: دوباره مى‌خواهيد وارد اتاق بازجویی ‌شوید؟

ب. پ.: بله. با یک حالت خیلی طبیعی به ختايى گفتم: ”آره این آقای پویان را من می‌شناسم.“ گفت: ”چه جوری با او آشنا شدى؟“ داستان آشنايى‌مان را برايش گفتم: ”به يكى از میخانه­های خیابان استانبول ‌رفته بوديم. دور میز كنار ما دكتر خوئی نشسته بود با چند نفر دیگر که يكى‌شان پویان بود. خوئى ما را به هم معرفی کرد. این معرفی باعث آشنايى ما شد و اينكه چند دفعه‌اى همدیگر را ببينيم. از اواخر تابستان 49 تا حالا هم او را ندیده‌ام.“ با اينكه با حالت بسيار طبيعى‌ حرف مى‌زدم، نگران بودم. نگرانی‌ام از اين بود که مبادا وقتى با صداى بلند به پویان گفتم که مرد حسابی کجا بودی؟ نکنه آن هواپیما را تو ربوده باشى، كسى حرفم را شنيده باشد و گزارش داده باشد. بعد از انقلاب فهمیدم که در همان بخش شهری ما ساواك 2 مأمور داشت. در عين حال، فكر مى‌كردم كه اگر اين ماجرا را خودم به زبان آورم، ديگر ول­كن معامله نيستند و ولم نمى‌كنند. مى‌گويند تو حتماً بايد از نزدیکان چريك‌ها باشى. اگر به تو اعتماد نداشتند که پويان در آن حالت و با خيال راحت نمى‌آمد پيش تو پول قرض کند. اين را هم مى‌دانستم كه اگر خودم ماجرا را تعريف كنم، می‌برندم زیر اخيه كه عواقبش ناپیدا بود. با خودم گفتم هرچه بادا باد! بهتر است در اين باره فعلاً چيزى نگویم. در اين فكرها بودم كه از من پرسید: ”آخرین­بار كه پویان را ديدى كى بود؟“ گفتم: ”هشت ماه پیش. از اواخر شهریور من دیگر او را ندیده‌ام و هيچ خبرى هم از او نداشته‌ام.“ پس از اين بود كه تهديدها شروع شد. به­خصوص از طرف آقای نیک­طبع. چون ختایی مهربان­تر و مؤدبانه­تر حرف می­زد. نیک­طبع با تحقیر و تهديدآميز صحبت می­کرد که ما شما را 24 ساعت بیشتر نمی­توانیم نگه‌داریم. می­فرستیمتان به سازمان امنیت. سازمان امنیت هم مى‌دانيد که مثل ما رفتار نمى‌كند و بلاها سرتان می آورند و از اين جور حرف‌ها. گفتم: ”آقا هربلایی می خواهید سر من بیاورید، بیاورید. شما از من پرسیدید که او را چه جوری می شناختم، من جریان آشنایی‌ام با او را برایتان تعريف كردم. بعد هم گفتم هفت و هشت جلسه‌اى با هم رفتیم عرق­خوری و از تابستان، از شهریورماه، هم از او هيچ خبرى ندارم. رابطۀ ما رابطۀ عرق­خوری بود و دوستى. من اصلا ً هیچ نشانه‌ای، هیچ سوءظنی، هیچ چیزی که دال بر این بوده باشد که این آقای پرویز پویان مشغول فعالیت سیاسی ا‌ست، از او ندیده بودم. به عنوان یک دوست با همدیگر می­رفتیم به میخانه‌اى و عرق می­خوردیم. دوستان دیگر هم گاهى با ما بودند. حالا هر کاری می‌خواهيد بکنید، بكنيد. می‌خواهید من را بفرستید ساواک، بفرستید. من همین حرف­ها را در ساواک هم تکرار می‌کنم.“

باز نيك‌طبع مقدارى تهدید کرد و براى من خط و نشان كشيد كه فايده‌اى نداد. من همان حرف‌ها را تكرار مى‌كردم. تقریباً يك صبح بود كه دوباره من را فرستادند به همان هلفدونی که سر پا بایستیم تا صبح كه ايستادم. با شكم گرسنه و بدون سيگار خیلی به من سخت گذشت آن شب. روز كه شد، دوباره آمدند و کار عادی خود را شروع کردند. يك چايى هم در همان هلفدونی پشت آبدارخانه به من دادند. ظهر شد و من همچنان سر پا و گرسنه و خسته ايستاده بودم. استواری که نهار پخش می‌کرد، دلش به حال من سوخت و یکی از ساندویچ‌هايى را که برای همکارانش درست کرده بود به من داد. من هم دست کردم توی جیبم و دو سه تومنی را بابت ساندویچ به سركار استوار دادم. بعد خواستم بروم به دستشویی. دستشويى ته همان راهرويى قرار داشت که در يكى از اتاق‌هايش مرا بازجویی کرده بودند. به طرف دست‌شويى كه مى‌رفتم، دیدم بهروز دولت­آبادی را هم گرفته‌اند.

ن. م.: چاى اغلو؟

 

ب. پ.: بله او تار می­زد. جزو چپی‌ها هم بود و از آشنايان جلال آل­احمد.

 

ن. م.: او از ياران صمد بهرنگى و بهروز دهقانى بود و عضو هستۀ تبريز چريك‌هاى فدايى كه مسئول‌ سياسى‌شان اميرپرويز پويان بود.

ب. پ.: عجب. اين را نمى‌دانستم. به هر حال، دیدم او را هم گرفته­اند. او هم از دستشويى برمی‌گشت که برود به سلول خودش. من از کنارش رد شدم و آهسته گفتم: ”من تو را نمی­شناسم.“ زود متوجه شد و ما بى­آنكه آشنايى‌مان را به روى هم آوريم، از كنار هم رد شديم.

شب كه شد، باز من را آوردند در اتاق رئیس عملیات. این­دفعه دیدم که علاوه بر ختایی و نیک­طبع، یک سرهنگ ارتش با 3 قپه هم آن­جاست. بازجویی را به صورت كتبى و رسمی شروع کردند. پس از نام و مشخصات، دوباره پرسیدند: ”آیا اميرپرویز پویان را می­شناسی یا نمی­شناسی؟“ من جواب دادم: ”بله، می‌شناسم.“ پرسيدند: ”چگونه با او آشنا شدی؟“ همان داستان قبلی را تکرار کردم. پرسيدند: ”آخرین­بار او را کی دیدی؟“ گفتم: ”حدود هشت ماه پیش دیدم و دیگر هم او را ندیدم.“ كاغذ را امضا کردم و آن را به دستشان دادم. نزدیک ساعت 2 صبح بود كه گفتند برو. دوباره من را بردند توی هلفدونی. خسته و گرسنه و بى‌سيگار شب دوم را هم به صبح رساندم. صبح روز سوم دستگیری­ام بود. این­دفعه كه مرا صدا کردند، جناب سرهنگ رفته بود. ختایی بود با نیک­طبع. ختایی گفت: ”بفرمایید بنشینید آقای پرهام.“ نشستم. اين­بار با احترام زياد با من رفتار مى‌كردند. متعجب شده بودم. بعدها فهمیدم که دکتر توفیق به دکتر هوشنگ نهاوندی، که در آن وقت رئیس دانشگاه بود، تلفن مى‌زند که معاون مرا گرفته‌اند. دكتر نهاوندى هم گويا تلفن زده بود به سازمان امنیت كه دست از سر فلانى برداريد. ختايى با لحنى بسيار مودبانه گفت: ”آقاى پرهام، ما شما را محترم مى‌داريم و براى شخص شما خيلى احترام قائليم و . . . شما هم جريان آشنايى‌تان را با پرويز پويان به ما گفتيد و ما به درستى‌ حرف‌هاى شما اعتماد پيدا كرده‌ايم. حالا شما را رها می‌‌كنيم كه بروید سر خانه و زندگى‌تان. اين كارت من است [كارتش را به من داد كه شمارۀ تلفن مركز عملياتى‌شان روى آن نوشته شده بود.] اگر یک موقع آقای اميرپرویز پویان با شما تماس گرفت، شما به من خبر بدهید.“ من کارت را گرفتم و گفتم: ”چشم آقا!“ کارت را گذاشتم توی جیبم. پس از اين گفت­وگو، یکى از نگهبانان را صدا کرد که آقای پرهام را راهنمایی کنید بروند خانه­شان. نگهبان همراه من آمد تا پاگرد پله‌هاى شهربانی. یادتان می­آید پله های شهربانی را؟ در خیابان سوم اسفند، نه خیابانی که می خورد به خیابان سپه . . .

 

ن. م.: بله.

ب. پ.: روی آن پلکان که آمد، جوری که مثلاً دارد با من خداحافظی می‌کند، دستش را بلند کرد و گفت: ”خداحافظ شما آقای پرهام.“ من فهمیدم این دستی را که این­جور بلند کرده یک علامت است. روی يكى از نمودارها که در اتاق آقاى ختايى دیده بودم، نوشته بود کسانی که دستگير و بازجويى شده‌اند و مخفيانه تحت تعقیب مجدد قرار دارند؛ چيزى در اين حدود. متوجه شدم نگهبان به کسانی كه در ماشینى كه روبه­روى ساختمان شهربانى نشسته‌ بودند اشاره می­کند که این آقا را تعقیب کنید. من هم پیاده راهم را گرفتم و در خیابان سوم اسفند پیچیدم که بروم به طرف فردوسی. همين­طور كه مى‌رفتم، دیدم یک تاکسی از پشت سر می­آید و چراغش روشن است. شب بود دیگر، ساعت 2 بعد از نصف شب. دست بلند کردم. تاکسی نگه‌ داشت. كنار راننده هم يك نفر نشسته بود. گفتم: ”آقا من می خواهم بروم طرف نیروی هوایی. می­رسانی مرا؟“ گفت: ”آره، سوارشو.“ من سوار شدم، نشستم عقب. گاه‌گاهی بدون اینکه آنها متوجه بشوند، سرم را برمی­گرداندم عقب، ببینم ماشینی ما را تعقیب می­کند یا نه. نزدیکی­های میدان ژاله تشخیص دادم که مثلاً در فاصلۀ 100 مترى ما، ماشینی دنبال ما می­آید. همین­طور که می‌رفتیم به طرف خانه، هرازگاهى برگشتم و نگاه کردم و هر بار مى‌دیدم که در خیابان هیچ­کس نیست و فقط آن ماشین است كه به دنبال ماست. بالاخره رسيديم به خانه. زن و بچه­مان را خوشحال كرديم!

صبح كه بلند شدم بروم سرکارم، اولین چيزى که به ذهنم آمد اين بود كه ببینم ماشین مأموران اطلاعات شهربانى آن دور و برها كجاست. از خانۀ خودم راه افتادم به سمت میدان مادر كه جنب خانه‌ بود. میدانکی بود به اسم میدان مادر كه کوچه‌ای از طرف شمال از آن منشعب می‌شد. سر كوچه، ماشین‌شان را دیدم. پیکان نبود. چه بود، يادم نمى‌آيد. یک ماشین دیگر هم بود. دو نفر در ماشین آن گوشه منتظر من ايستاده بودند. با پیکان خودم پیچیدم که بروم به ميدان نیروی هوایی و ژاله و بعد به طرف مؤسسه. اینها هم دنبال من راه افتادند. آمدند. نه تنها آن روز، تا هفت هشت روز هر جا كه مى‌رفتم دنبالم مى‌آمدند. نه تنها سر كار كه هر كجا. با زن وبچه­ام كه می‌رفتم مهمانی، اینها دنبال ما بودند. به شوخی به بچه­ها می­گفتم سرتان را برنگردانید، فرشته­های نگهبان همراه ما هستند. بعد از هفت هشت روز ديگر خسته شدند و ول کردند. این داستان ما بود با اميرپرويز پویان که بد عاقبتى داشت. عاقبتش این بود که من وارد لیست سیاه ساواک شده بودم.

بعد از انقلاب، آقای دکتر توفیق به من گفت كه ”من از همان روز دستگيرى تو تحت فشار شدید ساواک قرار گرفتم که تو را از معاونت مؤسسه بردارم. و چون نمی خواستم تسلیم‌شان بشوم، دنبال راه حلی گشتم. راه حلی که پیدا کردم این بود که تو را بفرستم خارج.“

داستان از اين قرار بود: یک روز كه من در مؤسسه نشسته بودم، دكتر توفیق مرا صدا کرد. من رفتم به اتاقش. گفت: ”فلانی، تو چرا نمی­خواهی بروی تحصیلاتت را تمام کنی، دکترایت را بگیری و بیایی؟“ گفتم: والله من حقوقی كه می­گیرم این­جا، همه­اش ماهی 1500 تومان يا دو سه هزار تومان است. خرج خانوادۀ من سنگین است. چهار تا بچه دارم. چه جوری با این پول کم مى‌توانم بروم درسم را در خارج ادامه دهم؟“ گفت: ”اگر من یک بورسی برایت درست بکنم، می­روی؟“ گفتم: ”چرا نمی­روم؟ من از خدا مى‌خواهم كه دکترایم را بگذرانم.“ این داستان تقریباً اوایل تابستان 1350 اتفاق افتاد. در جا تلفن را برداشت و شمارۀ شعبۀ فرهنگى سفارت فرانسه را گرفت به زبان فرانسه گفت: ”آره، من معاونم را می خواهم بفرستم برود فرانسه تحصیلاتش را تکمیل بکند، دکترایش را بگذراند. یک بورس می‌خواهم براى او بگيرم.“ طرف هم گويا جواب داد: ”اتفاقاً ما 10 تا بورس داشتیم. یکی­اش مانده که مال شرکت نفت فرانسه توتال است.“ دكتر توفيق هم گفت: ”این را نگهدارید برای آقای پرهام.“ و بعد رو به من گفت: ”بفرما این هم بورست! بورست جور شد.“ و اين جور شد كه من رفتم به فرانسه. اما پيش از آنكه بروم فرانسه، تحقیقاتم در مورد مناطق زلزله­زدۀ طبس و فردوس و آن ناحيۀ زلزله­خيز را مى‌بايست به پايان مى‌رساندم. پرسشنامه‌‌هایی تنظيم كرديم و با عدۀ زيادى از بچه‌هاى مؤسسه، از جمله خانم ویدا حاجبی كه جزو پرسشگرهای من بود، مجيد احسن و ده دوازده نفر ديگر رفتيم به فردوس. مطمئن نيستم كه مصطفى شعاعیان هم بود يا نه. ما باید ظرف ده پانزده روز كار را تمام می‌کردیم. رفتیم فردوس. در خانه­ای که متعلق به وزارت مسکن و شهرسازی بود مستقر شدیم. تحقیقات محلی‌مان را راجع به بازسازی شهرها و روستاهاى زلزله­زده انجام داديم و پس از آن برگشتیم به تهران.

اوایل پاییز 1350 من روانۀ فرانسه شدم و بعد هم که زن و بچه­ام به من پیوستند. زمستان 1352، من در دانشكدۀ دكارت سوربن و در حضور پنجاه شصت نفر از ايرانيانى كه به عنوان تماشاچى آمده بودند از تز دکترایم دفاع كردم و با نمرۀ بسيار خوب قبول شدم. رياست هیئت ژوری‌ با ژرژ بالانديه بود، استاد كرسى سوسيولوژى در سوربن.

ژانویۀ همان سال برگشتم به ایران. خُب، دکترایم را گرفته بودم. هيئت علمى دانشکدۀ علوم اجتماعی جلسه‌اى تشکیل دادند و تصویب کردند که من را به عنوان استادیار علوم اجتماعی استخدام کنند. این درخواست به دانشگاه تهران فرستاده شد و شورای عالی دانشگاه تهران هم آن را تصویب کرده بود و سپس طبق روتينى كه وجود داشت، درخواست‌نامه را برای تأئید فرستادند به سازمان امنیت. سازمان امنیت مخالفت کرده بود و گفته بود این آقا نبايد در دانشگاه استخدام شود.

هفت هشت ماه از اين داستان گذشت. رئیس دانشکدۀ علوم اجتماعی در آن زمان آقای دکتر نظامی ناو بود. یک روزی من نشسته بودم در دفتر كارم، آقای دکتر نظامی مرا صدا کرد. رفتم طبقۀ دوم، دفتر اتاق رئیس دانشکده. مرا نشاند در صندلی بغل میز خودش. بعد رفت در اتاق را از پشت بست که کسی وارد نشود. بعد آمد نشست پشت میزش. کشوی سمت راست میزش را باز کرد. نامه­ای درآورد و در دست راستش آن را در فاصلۀ یک متری دید من نگه داشت. به من ندادش. گفت: ”بخوان.“ دیدم نامه از ساواک است. زیرش هم مُهر سازمان امنیت و اطلاعات کشور را زده بودند. جواب کتبی و دستور کتبی ساواک بود به دانشگاه تهران که باقر پرهام نمی­تواند در دانشگاه تهران و در هیچ­یک از دانشگاه‌های ايران به عنوان استاد حضور داشته باشد. در واقع مرا از دانشگاه بیرون کردند. در حالی که همان موقع که ساواک این نامه را نوشته بود که فلانی نباید در هیچ­یک از دانشگاه­های تهران استخدام شود، آدم‌هایی مثل امیرحسین آریان­پور و خدابیامرز سیاوش کسرائی که از چهره­های سرشناس حزب توده بودند، در دانشگاه‌ها درس می دادند. حماقت ساواک را می­بینید؟

از آن تاریخ به بعد، رفتم سازمان برنامه و یکی دو سالى آنجا بودم. بعد از برگزاری شب­های شعر در پائیز 1356، درخواست بازنشستگی کردم، با 20 سال خدمت. و چه خوب شد که از خدمت دولتى آمدم بیرون. برای اینکه اگر مانده بودم، بعد از انقلاب معلوم نبود این جماعت چه بلایی سر من مى‌آوردند.

ن. م.: متوجه نكته‌اى كه مى‌گوييد هستم. اما اجازه بدهيد باز هم برگرديم به پويان. مى‌خواستم بدانم آيا به یاد داريد كه او هيچ­يك از نوشته‌ها و ترجمه‌هايش را، چه آنهایی را که در خوشه و آرش چاپ شد، چه آنهایی که به شكل دستنویس پخش شد، مثل ”خشمناک از امپریالیسم و هراسان از انقلاب،“ به شما داده باشد که بخوانید و نظرتان را . . .؟

ب. پ.: اصلاً. من البته بعداً تشخيص دادم، بعد که آن طفلک در همان نیروی هوایی کشته شد. او آگاهانه هیچ­یک از مسایل سیاسی خودش را با من طرح نمى‌کرد؛ به دو دلیل. گفتم بسیار آدم باهوشی بود. دلیل اول این بود که تشخیص داده بود من یک عنصر انتلکتوئل فرهنگی‌ام. علاقه­ای به سیاست ندارم. دلیل دومش این بود که تشخیص داده بود اگر با من مسئله را مطرح كند، من حتماً با او مخالفت می­کنم. من پس از انقلاب كه تئوری بقا‌ او را خواندم كه نه استراتژی بود و نه تاکتیک، خیلی تعجب كردم: ”ما خودمان را فدا می‌کنیم و سکوت جامعه مى‌شكند و مردم به حركت درمى‌آيند.“ این را اگر به من گفته بود، من مسلماً با او مخالفت می­کردم. می­گفتم پرويز جان، اکثریت این جامعه در حال و هوایی هستند که اصلاً به دنیای من و تو ربطی ندارد. من و تو به دنیای آنها ارتباطی نداریم. حتی اگر من و تو هم خودمان را فدا بکنیم، هیچ اتفاقی در این جامعه نمی­افتد. تو چرا می­خواهی بروی خودت را فدا بکنی؟ پویان این را تشخیص داده بود که نباید حرفش را به من بگوید. تصمیم خودش را گرفته بود، چون می­دانست اگر این را به من بگوید، من با او مخالفت خواهم کرد.

 

ن. م.: اگر بخواهیم صحبت را جمع ببندیم، شما در چهرۀ این روشنفکر جوان آن زمان كه انتلکتوئل با استعداد و علاقه‌مندى مى‌شناختيدش، چه مى‌ديدید؟

ب. پ.: یک بچۀ بسیار باهوش، بسیارحساس نسبت به سرنوشت میهنش و ملتش و بسیار علاقه­مند به آزادی می‌دیدم. آدمی که از سانسور حاکم بر جامعه، از استبداد حاکم بر جامعه به جان آمده بود، درحدی که رفت و خودش را فدا كرد؛ مثل خيلى ديگر از جوان‌هاى آزادى­خواه كه رفتند و خودشان را فدا کردند. جوانی با آن استعداد و با آن فهم و شعور و با آن علاقه به ملت خودش و با آن نفرتی که از حزب توده در او مى‌ دیدم، از جریان قلابی چپ در ایران، واقعاً حيف شد. اگر فضای آزادی می‌بود، او و جوان‌هاى زيادى مثل او به این سرنوشت دچار نمی­شدند که ما هرچه می‌کشیم از دست سانسور و آن سرکوب سیاسی مى‌كشيم. اگر آن سرکوب نبود و آن اختناق نبود و فضا نسبتاً آزاد بود، اجباری وجود نداشت که جوان‌هاى ما خودشان را به کشتن بدهند. این همه استعداد در راه شکوفایی دیگری شکوفا می شد، در راه خدمت به کشورشان شکوفا می­شد.

[1] ­­”طرود دهستانى ا‌ست از بخش مركزى شهرستان شاهرود. اين دهستان تقريباً در ١٥٠ هزار گزى جنوب باخترى شاهرود و ١٠٠ هزار گزى جنوب خاورى دامغان در حاشيۀ دشت كوير واقع شده [هر گز برابر يك متر است]. هواى آن زمستان معتدل و تابستان گرم است. آب قراى آن از قنوات تأمين مى‌شود. اين دهستان از هشت آبادى و چندين مزرعه تشكيل شده.“بنگرید به علی­اکبر دهخدا، لغت‌نامه، زیر نظر محمد معین و جعفر شهیدی (چاپ 9؛ تهران: دانشگاه تهران و روزنه، 1373)، ١٣٦١٦.

[2]اين زلزله در بامداد روز پنجشنبه ٨ مرداد ١٣٤٩ رخ داد. روزنامۀ كيهان در اين روز نوشت: ”زلزلۀ صبح امروز يك فاصلۀ ٥٠٠ كيلومترى از سارى تا مشهد را لزراند.“ كانون زلزله در مراوه­تپه، نزديك مرز ايران و شوروى، بود. بنا به نوشتۀ كيهان ١٠ مرداد ١٣٤٩، ”تلفات زلزله ١٧٥ كشته، ٥٠٠ مجروح و ٢٩ قريۀ ويران بود.“ كيهان آمار دقيقى از كشته­شدگان و ميزان ويرانى روستاها و شهرهاى زلزله­زده به دست نمى‌دهد.

[3]اول اسفند ١٣٥٢ش/١٢ مارس ١٩٥٣م، طرود در معرض زلزله‌اى به شدت ٥/٦ ريشتر قرار مى‌گيرد. در جريان اين زلزله كه يكى از شديدترين زلزله‌هاى قرن بيستم برآورد شده است، ١٨٠٠ خانه ويران شد و ٩٧٠ نفر جان خود را از دست دادند. روزنامه‌هاى وقت خبر اين فاجعه را چنين بازتاباندند: ”زلزله شديدى به مدت پنج دقيقه در قريۀ طرود، واقع در 72 كيلومترى شاهرود روى داد كه بر اثر آن قريۀ مزبور با خاك يكسان شد و قريب يك هزار نفر به هلاكت رسيدند . . . به مناسبت وقوع زلزلۀ طرود . . . عزاى ملى اعلام شد.“

بنگرید به

Abdalian ,S, La Nature, 81, 314, 1953 وJ.P. Rothe, La seimicicite du globe, UNESCO, Paris, 1969 و Major Earthquakes of the World, US Geological Science

پنجاه سال شاهنشاهى پهلوى (پاریس: سهیل،   )، جلد 2، 608-609.

[4] سرگرد علينقى نيك‌طبع، مأمور عالى‌رتبۀ ادارۀ اطلاعات شهربانى و ساواك و سربازجوى كميتۀ‌ ضد خرابكارى. او روز 9 دى‌ماه ١٣٥٣ به دست چريك‌ها‌ى فدايى خلق ترور شد.

[5]به دليل انتشار يادداشت‌هاى شهر شلوغ، فريدون تنكابنى در 31 فروردین 1349 به دستور ساواك دستگير مى‌شود. در اعتراض به اين دستگيرى، ٦٠ تن از اعضاى كانون نويسندگان ايران در 28 اردیبهشت 1349 اعلاميه‌اى مى‌دهند كه متن آن را مى‌آوريم: ”فريدون تنكابنى، نويسند ۀ معاصر ايران و دبير ادبيات، كه تاكنون كتاب‌هاى مردى در قفس، پيادۀ شطرنج و يادداشت‌هاى شهر شلوغ از او منتشر شده، مدتى است كه بر اثر انتشار كتاب آخرش در بازداشت به سر مى‌برد. بازداشت اين نويسنده نقض اصول آزادى و حقوق اهل قلم است. اين بازداشت ناروا باعث سرافكندگى ملتى است كه هميشه شاعران و نويسندگان خود را در سايۀ حمايت و حرمت و قدردانى و تفاهم خويش گرفته است. ما امضاكنندگان زير به اين بازداشت معترضيم و آزادى فريدون تنکابنى را در اسرع وقت خواستاريم.“ اعتراض نويسندگان ايران در داخل كشور و آزادى‌خواهان ايرانى در خارج از كشور به جايى نمى‌رسد و دادگاه نظامى فريدون تنكابنى را ”به جرم اقدام عليه امنيت كشور“ به شش ماه زندان محكوم مى‌كند.

نگاه كنيد به مسعود نقره‌كار، بخشى از تاريخ جنبش روشنفكرى ايران، باران، سوئد، ٢٠٠٢، جلد ١ ص ٣٢٩ و جلد ٥ ص ١١٣.

[6]حسن پويان، ياد ايام جوانى (تهران: گام نو، ١٣٨٥)، 16-17.

[7] ايران در سال ١٣٤٩ با مسئلۀ تازه‌اى روبه­رو مى‌شود: مسئلۀ هواپيماربايى. در ٣١ خرداد آن سال، يك فروند هواپيماى جت بويينگ ٧٢٧ هواپيمايى ملى با ٩١ مسافر، از جمله شهرام پهلوى‌نيا فرزند اشرف پهلوى، را كه در مسير تهران-آبادان پرواز مى­كرد، سه سرنشين ايرانى مى‌ربايند و به بغداد مى‌برند. ”عراق پس از آنكه به سه جوان ربايندۀ هواپيما پناهندگى‌‌ سياسى داد، هواپيما را به ايران بازگرداند.“ بنگرید به اطلاعات (سه­شنبه ١٨ مهرماه ١٣٤٩). اين نخستين مورد هواپيماربايى در تاريخ هواپيمايى ايران است. دومين مورد هواپيما‌ربايى در ١٨ مهر 1349 رخ مى‌دهد. هواپيماى ربوده شده كه ٤٤ سرنشين داشت و هشت خدمه ”همان هواپيمايى بود كه در روز ٣١ خرداد ماه گذشته در مسير تهران- آبادان . . . به بغداد ربوده شد و پس از آنكه ربايندگان آن در بغداد پناهندگى يافتند به تهران بازگشت. با اين تفاوت كه ربايندگان هواپيما اين­بار علاوه بر تقاضاى پناهندگى، تقاضاى آزادى ٢١ نفر از زندانيان سياسى ايران را داشتند و در نخستين لحضات ورود به بغداد، با عنوان اين تقاضا تهديد كردند چنانچه خواسته‌هایشان عملی نشود، هواپيما را با سرنشينان آن منفجر خواهند كرد.“ بنگرید به اطلاعات (يكشنبه ١٩ مهرماه ١٣٤٩). سومين هواپيماربايى سال 1349 در ١٨ آبان روى مى‌دهد. خبر اين هواپيماربايى را روزنامۀ اطلاعات روز دوشنبه ١٨ آبان به اين صورت باز‌تاباند: ”يك فروند هواپيماى داكوتاى مسافربرى از نوع دى. سى. ٣، متعلق به شركت ايرتاكسى ايران، بامداد امروز در مسير امارات دبى و بندرعباس با ٢٣ مسافر و سه سرنشين به زور اسلحه از مسير خود منحرف و پس از طى يك مسير طولانى و بنزين‌گيرى در امارات قطر به بغداد ربوده شد.“ شرح ماجرا را همان روزنامه در سه­شنبه ١٩ آبان اين­گونه به دست داده است: ”هواپيماى مذكور را شش نفر از مجرمين تحت تعقيب در ايران كه امارات دبى آنان را اخيراً به اتهام جعل و تزوير دستگير كرده بود و مى‌خواست به ايران مسترد دارد، با كمك سه تن از مسافران عادى هواپيما كه بعداً معلوم شد از همدستان اين مجرمين بوده‌اند، به سرقت بردند . . . ربايندگان هواپيما براى سرقت هواپيما از يك قبضه اسلحه، چاقوى ضامن‌دار و قوطى‌هاى بنزين استفاده كردند. آنان بنزين مورد نظر را در داخل قوطى‌هاى آب پرتقال و همچنين فلاسك آب به داخل هواپيما حمل كردند . . . ١٤ مسافر آن را شش تن از مجرمين مستردشدۀ ايرانى و چهار مسافر ديگر ايرانى، دو مأمور گارد و پليس دبى و دو مسافر پاكستانى تشكيل مى‌دادند. حكومت دبى، دو مأمور را به اتفاق شش مجرم ايرانى، كه دست‌هاى آنان به زنجير بود، براى تحويل مجرمين به ايران همراه كرده بودند.“ اصل ماجرا اما چه بود؟ شش تن از مجاهدين خلق ايران كه براى كسب آموزش‌ نظامى ساکن اردوگاه‌هاى فلسطينى لبنان و اردن بودند، در جريان توقت موقتشان در دبى مورد سوء ظن پليس اين كشور قرار مى‌گيرند و روانۀ زندان مى‌شوند. هم­رزمان اينان به محض آگاهى از اينكه دولت دبى بر آن شده كه اين شش تن را به ايران بفرستد، برنامۀ ربودن هواپيماى حامل آنان را در دستور مى‌گذاردند و در جريان يك عمليات برنامه­ريزى­شده، داكوتاى ايرتاكسى را بر فراز خليج فارس مى‌ربايند و به عراق مى‌برند. شرح ماجرا را محسن نژادحسينيان به دست داده است. بنگرید به محسن نژادحسینیان، پرواز بر فراز خليج (تهران: نشر نى، ١٣٧٩)، 139-152.

روایت تصویری نبرد کربلا در عصر قاجار: آمیزه‌ای از دو رویکرد هنر تاریخی و انسان شناسی

The Battle of Karbalāʾ[1] (61ah/680ad) has long been regarded as a pivotal event in the formation of the Twelver Shiʿah tradition. The tragedy of the battle is fundamental, even today, to the Twelver Shiʿah identity. A number of commemoration rituals are associated with Karbalāʾ and many involve the narration of stories associated with the battle. In Figure 1 (p.2), a pardah (curtain/screen) is used by a pardahdār (pardah-bearer), in the second half of the 20th century, as an aid in narration of the stories. A pardahdār would hang up his curtain, often with a sheet pinned over it, which he would then remove by increments, illustrating various stages of the story. The pardah would help the audience to visualise and relive the story in their mind’s eye. Lashkari and Kalantari refer to the curtains as “articulate expressions of those woeful happenings”[2] but calling them pictorial expressions might be more accurate, as the pardah is first and foremost a pictorial tool in the narration of the story. The mournful tones of the pardahdār, in combination with the scene depicted on his curtain, would move the audience to grieve for those killed at battle. The iconography of the pardah was able to work in this way as it was instantly recognisable to the audience, being the product of the long development of the depiction of the Karbalāʾ cycle which had begun in the

Safavid period and crystallised under Qajar patronage. The imagery which resulted from the developments of the Qajar period (1794-1925) uses a distinct vocabulary of markers. An audience would be able to recognise specific stories from set layouts and individuals from set attributes, allowing quick access to the essence of the story and a connection with the protagonists. The central scene of the pardah in Figure 1 depicts the half-brother of Imam Ḥusayn (d.680) ʿAbbās b. ʿAlī (d.680) (commonly known as Abūʾl-Faẓl) splitting an Umayyad enemy in two with his sword. To understand such iconography, still in use today, it is necessary to understand the Qajar roots of this art, as demonstrated by the oil-on-canvas painting by ʿAbbās al-Musavī in Figure 2. More specifically, it is important to explore how Qajar patronage of Shiʿism and its folk expressions,[3] combined with patronage of the arts in general, gave depictions of the Karbalāʾ cycle their fully-fledged form, in the arts of both the higher and lower social strata.

The Battle of Karbalāʾ and Iranian Shiʿism

The battle on 10th Muḥarram 61ah (10th October 680 ad) on the plain at Karbalāʾ was fought between Ḥusayn, son of ʿAlī and Fāṭimah and therefore grandson of the Prophet Muḥammad, supported by his seventy-two men, many of whom were also descendants of the Prophet, and the forces of the Umayyad governor of Kūfah ʿUbayd-Allāh b. Ziyād. The account given here follows the interpretation of the Twelver Shiʿah tradition largely formulated under Safavid patronage, as recounted in texts such as Rawżat al-Shuhadāʾ (The Garden of the Martyrs), composed by Vāʿiẓ Kāshifī in 1502.

The people of Kūfah requested aid from Ḥusayn in their struggles against the tyranny of the Umayyad governor, in opposition to the Caliph, Yazīd, but Ḥusayn did not reach Kūfah, as he and his seventy-two men were killed at Karbalāʾ. The women and children accompanying them were taken captive by the Umayyad troops. 10th Muḥarram is now remembered as the Day of ʿĀshūrāʾ and has been commemorated by supporters of ʿAlī and his descendants, now called the Shiʿah, almost since the event itself took place. In the centuries following the battle, it developed into the pivotal moment in Shiʿi historical consciousness. The commemoration of the slaughter of so many pious innocents and the unjust victory of the oppressor has become essential to the Shiʿah in forming personal religious belief and communal ritual practice.

Shiʿism became the official religion of what is roughly modern day Iran under the Safavid dynasty (1501-1760), through the agency of Shāh Ismāʿīl (r.1501-24). By the reign of Shāh ʿAbbās (r.1587-1629) the majority of the population had converted to Shiʿism. This support of Shiʿism was eventually inherited by the Qajars. By the time the Qajars came to power, the ʿulamāʾ (clerics) were a wealthy and influential group. Unlike the Safavids, the new Qajar rulers did not claim descent from Muḥammad and so they needed to legitimise their rule in other religious terms. To this end, they co-opted many popular religious practices to enable public displays of piety. Just one facet of this undertaking was the commemoration of ʿĀshūrāʾ, which received immense royal patronage from the Qajar dynasty, particularly by Nāṣir al-Dīn Shāh (r.1848-96).

The role of the Qajars 

Among the practices associated with the commemoration of the Battle of Karbalāʾ which came under the patronage of the Qajar dynasty, two are useful for our purposes. The first is the support of taʿziyah (passion plays commemorating the Battle of Karbalāʾ and other associated events) accompanied by the construction of takiyahs (theatres for the performance of taʿziyah). Built in Tehran in 1868 by Nāṣir al-Dīn Shāh, the takiyah dawlat was the most famous of the theatres for the performance of taʿziyah. Although taʿziyah would have been watched by members of the Safavid court, staged in the maydān-i naqsh-i jahān in Isfahan, the takiyah dawlat is evidence of the considerable Qajar patronage of taʿziyah, originally a folk performance form. Nāṣir al-Dīn Shāh took his inspiration for the building from the Royal Albert Hall in London, demonstrating that his aims were not only to patronise art forms coming “from below” to ingratiate himself with his people, but simultaneously to modernise his country by borrowing Western architectural forms.[4]

The second aspect of Qajar patronage which is pertinent to the discussion here is the Qajar support of painting. The Qajar court had its own atelier, led by a succession of chief painters, one of whom was Kamāl al-Mulk (d.1940) the painter of Figure 3. The Dār al-Funūn, established in 1851 by Amīr Kabīr (d.1852), Prime Minister to Nāṣir al-Dīn Shāh, also developed an atelier.[5] Kamāl al-Mulk also established the School of Fine Arts and Painting in 1912. The iconic oil-on-canvas portraits of Fatḥ ʿAlī Shāh (1772-1834), such as that by Mirzā Bābā (d. c.1830), painted in a fusion of the Persian and European modes, as seen in Figure 4, are closely associated with our image of him as a ruler. His innovative use of imagery was part of a promotion of the arts which constituted an effort in building a dynastic identity through the depiction of power. The images of Fatḥ ʿAlī Shāh and his descendants are highly idealised representations of the ruler. The European mode of the paintings allowed them to have power among both Persians and foreign visitors to the Qajar court. A similar style of painting is also found on objects produced for the upper-echelons of Qajar society in other media, such as lacquer and enamel. Another example of the Qajar state sponsorship of painting, in this case wall-painting, is the monumental depiction of the Battles of Chaldiran and Karnal in the Chihil-Sutūn, Isfahan. Even though some of this imagery drew on depictions from the Safavid era, the Qajar dynasty’s use of painting, particularly oil-on-canvas, for the building of identity and memory, as well as the promotion of painting in general, was innovative.

Methodology

Against this background, this essay will provide an overview of the pictorial narrations of the Battle of Karbalāʾ produced in Qajar Iran on various media. This overview will also make reference to taʿziyah. As will be shown below, taʿziyah evolved out of earlier rituals commemorating ʿAshūrāʾ during the Qajar period and seemingly provided the inspiration for the nature of many of the pictorial narrations which followed. Due to this close connection between the performance and pictorial modes, scholarship on pictorial narrations of Karbalāʾ is often found tacked on to works on taʿziyah.[6] The aim of this essay, however, is to focus on the depictions themselves. In addition to analysis of the images, literary sources which describe taʿziyah and pictorial depictions, particularly the pardah, will be taken into account. These will be taken from the Qajar and Safavid periods, in order to build up a picture of how the iconography of the Battle of Karbalāʾ developed in early modern Iran. However, I will not attempt to provide a definitive model for the chronological development of Karbalāʾ imagery as the sources available do not allow for such concrete conclusions.

Following an investigation of the sources, there will be an examination of how the depictions not only have aesthetic qualities, but also evocative and inspirational powers as crucial components of religious belief and practice. In this section of the essay, I will look at how they fit into Shiʿi doctrine and have been received by Shiʿi ʿulamāʾ, particularly during the Qajar period. The religious life of the pictorial narrations will also be considered within an anthropological framework. The anthropological aspect of the investigation will demonstrate how such imagery can play a key role as an identity marker and in the promotion of social bonds. This will help us understand why the Qajars were successful in their promotion of such practices. Such an unusual combined approach of literary, art historical, doctrinal and anthropological analysis will shed new light on the subject of depictions of the Battle of Karbalāʾ, while also providing a new methodological framework which could be applied to other cases of religious art.

As mentioned above, previous scholarship on the topic has largely stemmed from analysis of taʿziyah. Such work on the religious drama mode provides vital background to the development of pictorial depictions of Karbalāʾ. A limited number of scholars, most notably Chelkowski and Massoud-Ansari, have studied depictions of Karbalāʾ and provided an invaluable basis for the material covered in this essay.[7] Others, such as Aghaie, have, more recently, discussed the role of symbols and rituals in modern Iran, drawing on historical precedents.[8] On the topic of the anthropology of such rituals, Flaskerud has produced an immensely useful book concerning the visualisation of belief in Iranian Shiʿism.[9] This essay hopes to build on these works by covering a unique combination of the facets of the visual aspect of ritual mourning in the Qajar period.

Textual sources for depictions of the Battle of Karbalāʾ

There are a number of reports of the commemoration of the Battle of Karbalāʾ on the Day of ʿĀshūrāʾ dating from the early Islamic periods. However, sources from the early Modern period onwards are most pertinent for the question at hand. Michel Membré, the Venetian envoy to the Safavid court from 1539 to 1542 provides a number of notable accounts, among them, he writes:

In their squares there are many Persian mountebanks sitting on carpets on the ground; and they have certain long cards with figures; and the said mountebanks hold a little stick and point to one figure after another, and preach and tell stories over each figure.[10]

Most modern scholars have concluded that taʿziyah developed from mourning processions and commemorative texts, which subsequently gave rise to depictions such as those found on the pardah, and other media. Membré’s evidence, however, in which he describes ‘the mountebank’ telling stories using figures, could suggest an alternative genesis of the pardah and storytelling with pictorial narration. In a similar vein, in 1895 De Vilmorin wrote:

We were also offered ancient pictures on cardboard which represented religious subjects, such as the mosque of Karbalāʾ… my attention was in particular drawn by the fact that the main persons wore a white face veil.[11]

Another description is given in 1737 by two Dutchmen, Salmons and Van Goch. They tell the story of a mourning procession with fascinating, if not gory, details. The processions included ‘big theatrically arranged wagons showing scenes of his [Ḥusayn’s] life, his deeds, his battles and his death.’[12] They describe one wagon as having a cover sprinkled with sand and blood, or red paint, with holes cut into it, under which people would lie and stick their heads or limbs through the holes to give the impression of dismembered bodies. They also comment on the spectators’ reactions as the wagon passes by:

The people set up such wailing to show their grief in so many ways and with such conviction, imitation and naturalistic representations that one wonders at their capacity to give vent to such appropriate signs of suffering so realistically.[13]

Here they echo my own feelings at first seeing hundreds of weeping women during Karbalāʾ commemorations held in Tehran, wondering whether the tears were genuine, or also part of the performance. This is a question to which I will return, when considering the social and anthropological aspects of ʿĀshūrāʾ. Salmons and Van Goch also recount recreations of battles. Such reports suggest that dramatic re-enactments, now known as taʿziyah, had begun to take shape as early as the mid-18th century. The fights may have been ad hoc and without plot, but it seems that they were part of a dramatic commemoration of ʿĀshūrāʾ.

Further evidence from foreign travellers can be found in reports of painting. In 1817, Kotzebue, of the Russian embassy to Iran, wrote that the royal tent had an entrance curtain embellished with a painting of a dragon.[14] Similarly, James Alexander, travelling in Iran in 1825, recorded that the entrance to the royal enclosure was covered with a curtain decorated with the scene of Rustam killing the White Div.[15] More pertinently, when considered in relation to the pardah tradition, O’Donovan wrote during his time in Iran between 1879 and 1881 that:

On dead walls not far off some traders in religion had fixed up large canvas paintings, fifteen feet square, representing various scenes in the massacre of Hasan and Hussein, and some combats of Rustam and the White Demon.[16]

All three reports are of interest as they are evidence for depictions on cloth. However, this last passage is particularly noteworthy as it links the depictions of the Karbalāʾ cycle and the Rustam cycle, both, apparently, being narrated by a man using the pardah. This connection highlights both the popular roots of depictions of the battle and its place in forming not only a Shiʿi identity, but an Iranian one, too. It could also suggest that the Battle of Karbalāʾ was seen as one of several popular heroic epics, besides bearing religious connotations. The narrative is, after all, a rousing story of battle, heroism, tragedy and redemption.

Pictorial narrations of the Battle of Karbalāʾ

Now that a selection of the literary sources has been considered, this next section of the essay will cover the material sources. It is likely that some of the earliest depictions of the battle were as illustrations in manuscripts. Figure 5 shows an illustration from a 16th century Ottoman manuscript of the text Maqtal-i Āl-i Rasūl (The Killing of the Family of the Prophet). Similar illustrations are also found in illustrated copies of Ḥadīqat al-Suʿadāʾ (The Garden of the Happy) and Rawżat al-Shuhadāʾ. Such illustrations demonstrate that the practice of depicting the Battle of Karbalāʾ was not a new phenomenon in the Qajar period.

It is likely that depictions of the Battle of Karbalāʾ on pardahs also started at an early date, as suggested by some of the textual sources cited above, making mention of the use of depictions to accompany narrations of the story. However, due to the folk nature of the art form, it is impossible to state definitively when it began. It is an art form which still continues today, albeit with much diminished significance compared with the early 20th century. Most performances which happen now are staged and lack the original spontaneity of the performances of wandering pardahdārs. As the basics of the tradition were described in the introduction to the essay, in this paragraph I will examine the style and composition of the pardah. As is evident in Figure 1 the depictions on the pardah are, most importantly, narrative, but also non-linear. A hierarchy of events and individuals is formed through the relative size of the characters. Such a layout is reminiscent of the chronology of taʿziyah performances, which often jumps around in time and space. As Wirth wrote of taʿziyah, there is no need for the pardah to convey the plot, as the audience already knows it.[17] No known examples of Qajar pardahs remain today and early photographs are scarce, but contemporary pardahs are brightly coloured, as their predecessors surely were, attracting the attention of passers-by. Iconography is often enforced through the use of colour – green for Ḥusayn and his supporters, red for Shimr and the Umayyads – with the same colours used in the costumes of taʿziyah performers. Likewise, the style of the painting is highly stylised and formulaic, allowing an audience to immediately grasp the story and empathise with the protagonists

Due to the similarities with taʿziyah and the theatrical style of the recitation given by the pardahdār, it can be argued that the pardah tradition arose out of taʿziyah. However, bearing in mind some of the early accounts of storytellers using images and the informal nature of the performance, it is not unlikely that the origin of the form pre-dates ta’ziyah. Either way, the pardah, and its folk roots, clearly demonstrate the way in which imagery associated with Karbalāʾ acted as a prop for public piety. Audiences would gather around the pardahdār and lament the plight of the martyrs of Karbalāʾ, both the teller of the stories and the listeners involved in the gaining of salvation, reinforcement of a social bond, entertaining and being entertained.

Qajar depictions of the battle, similar to those found on pardahs, can be seen as more permanent fixtures on the walls of various types of buildings across Iran. As the dating of the genesis of depictions of the battle as wall paintings or tile panels has not been fixed, it is hard to definitively state how such depictions took their final form. They may have developed out of pardah imagery, as the style and iconography found in many of the wall depictions resemble depictions found on pardahs. Diba has argued that taʿziyah performances were translated into oil paintings, which then became pardahs, which took their final form in being painted directly on to walls.[18] All three media display depictions with very similar styles and compositions and, therefore, it is difficult to say which came first. The main purpose of this essay is not to debate the evolution of imagery, per se, but the development of the depictions may not be as linear as it has been thought. As is common with folk art forms, the development of the various media carrying Karbalāʾ imagery may have grown in informal, unpredictable ways.

The spaces most commonly bearing wall depictions of Karbalāʾ are imāmzādahs (shrines to descendants of the Prophet), ḥusayniyahs/takiyahs (spaces dedicated to mourning rituals and the performance of taʿziyah), buqʿahs (small shrines) and saqqākhānahs (public water fountains). Here, examples of imagery from three sites will be discussed.

Chronologically, the first is the Imāmzādah Zayd in Isfahan, though its date has been disputed. According to Peterson, the building is from the mid-19th century, a dating based on the iconography of the depictions.[19] Peterson’s dating is based on evidence linking the representation to taʿziyah, which flourished in the mid-19th century onwards. He notes that women with veiled faces are depicted, a phenomenon which came about under the influence of the practice of veiling female protagonists in taʿziyah performances, to hide the fact that they were played by men. Therefore, he argues, the depiction of veiled women indicates that the tile-work is post the development of taʿziyah. Rogers, on the other hand, had claimed that the paintings date from 1685-86, on the basis of a restoration inscription, even though he himself mused about why Chardin had not recorded them.[20] Meanwhile, Chelkowski noted that the foreigners depicted in the paintings are dressed appropriately for the late 18th or early 19th century.[21] Even though I would support Peterson in his 19th century date for the paintings, his reckoning is not entirely sound as pre-19th century depictions of fully-veiled women can be found.

Having shown Rogers’s dating as incorrect, Peterson goes on to emphasise the striking realism of the paintings.[22] He attributed such a style to the effect of taʿziyah, but also to the style of secular portraits favoured by the royal court and the burgeoning interest in photography. The depictions, painted in vivid colour, certainly have an immediacy to them. It is not hard to imagine how they would have aided a visitor to the shrine in mourning for the descendant of the Prophet to whom the shrine has been dedicated, and for Ḥusayn.

Another genre of wall-paintings prevalent in the late Qajar period came to be known as coffeehouse paintings (naqqāshī qahvah-khānah), named after the location of the depictions. The most popular subject matters were stories from the Shāhnāmah and

the Karbalāʾ cycle.[23] They would have been used by storytellers (naqqalān) to illustrate the stories told to entertain the customers. The scene in the foreground of the painting in Figure 7, by the renowned coffeehouse painter, Muḥammad Mudabbir (d.1967), bears a striking resemblance to the depictions seen in Figures 1 and 2.

The Ḥusayniyah Mushīr in Shiraz was destroyed by fire in 1988, but the tilework in the courtyard is thought to have dated from the period of 1873-76. Above one of the doors leading off the interior courtyard of the complex was the panel which can be seen in Figure 8. The iconography is certainly comparable to that seen on the pardah, with, for example, the use of size to determine the importance of individuals. The protagonists bear attributes, such as feathers in their helmets, also similar to those seen on the pardah.

The Muʿāvin al-Mulk in Kirmānshāh, a complex consisting of a husayniyah, zaynabiyah and ʿabbāsiyah,[24] along with other buildings, shops and a saqqakhānah, was built in the late 19th century and restored in 1917-1920 (Figure 9). The tile decoration was added during the restoration, and possibly up to as late as 1925, making it a very late example of Qajar depictions of Karbalāʾ. Nine of the panels depict Karbalāʾ, while others depict scenes from the Qur’an and ancient Iranian story cycles. In the depictions of Karbalāʾ, the influence of taʿziyah is again evident. However, I would argue that Peterson is again misleading in his analysis, as he claims the representation of Ḥusayn’s head with a candle stems from the use of candles to signify the coffin of a dead character in taʿziyah performaces.[25] It is just as likely that such an attribute stems from the depiction of holy personages in book illustrations, where their heads are often backed with a blazing halo of gold flames.

Qajar depictions of the events at Karbalāʾ were also produced in the form of lithographic prints, as seen in Figure 10, the earliest known example being produced in 1857.[26] These images were produced to illustrate texts describing the events at Karbalāʾ and sometimes accompanied taʿziyah scripts. They display features unmistakeably resembling the depictions we have seen on other media, such as the large size of the main characters and their dress.

The last of the media depicting imagery from the Battle of Karbalāʾ to be discussed here are oil-on-canvas paintings. The painting shown in Figure 2, Battle at Karbalāʾ painted by ʿAbbās al-Mūsavī (d.1931) in the late 19th or early 20th century is one of the finest remaining examples of such works. It is in the ‘coffeehouse style’ as discussed above in relation to wall-painting. These depictions are some of the most dramatic representations of Karbalāʾ, alive with action and movement. The organisation of the events is again non-linear but does have some development to it, with hell, for example, depicted in the lower right-hand corner of the example shown in Figure 2. Most likely to have been produced for the private houses of wealthy clients, the oil-on-canvas renditions of the Karbalāʾ cycle show clear similarities with the Qajar tradition of secular painting. The dress of the main protagonists, who are depicted in three-quarter view, is in the Qajar fashion, with curving arches for eyebrows and the horses leaping in an improbable motion. Similarities to battle scenes on lacquer painted objects, especially in the pose of the horse, can also be found. What is most striking, however, is the very close resemblance of the depiction on the pardah in Figure 1 to the depiction in the oil painting.

Therefore, as something of a conclusion to the material presented above, the painting in Figure 2 demonstrates the way in which the upper and ruling classes of Qajar society were able to take an artistic practice from below, refashion it and then, in turn, have their styles and modes of depiction amalgamated into folk art forms. These borrowings demonstrate that the patronage of the arts by the Qajar dynasty did indeed lead to a flourishing in the arts at every level. As shown above, a number of works propose that such imagery took most inspiration from taʿziyah. While this is still not an unfounded claim, the similarity of the depictions in other media to the oil painting is undeniable and the oil painting has its own connection with other Qajar secular art forms, such as royal portraiture, lacquer painting and wall-paintings. However, the borrowings from taʿziyah are also significant in our conclusions. Just as Nāsir al-Dīn Shāh’s building of takiyahs as both a display of piety and a movement towards modernisation led to a flourishing in taʿziyah at a lower level, so the depiction of the Battle of Karbalāʾ in oil-on-canvas (a Western mode) had its own effect.

The Shiʿi mourning tradition

There are numerous widely accepted sources within the Shiʿi tradition which recommend mourning. It is reported that Imam al-Riḍā (d.818) said:

Verily the day of al-Ḥusayn has lacerated our eyes and made our tears flow. It has made our beloved one (Imam al-Ḥusayn) become forlorn in the land of affliction and grief. Al-Ḥusayn has left grief for us to inherit and sorrow to accompany us until the Day of Resurrection.[27

Imam al-Ṣādiq (d.765) is said to have permitted crying for Ḥusayn saying:

Every kind of despondency and crying is disapproved, except for grieving and crying for Imam al-Husayn.[28]

The evidence presented above, both textual and material, demonstrates that love for Ḥusayn and his family and mourning for them was common practice under Qajar rule. There is also evidence from within the Shiʿi tradition during the period. The cleric Mirzā Abū al-Qāsim Ibn-i Ḥasan Gīlānī (1739-1817) emphasised the benefits of crying, or causing crying, for Ḥusayn.[29] Mullā Darbandī (d.1869-70), now seen as a controversial figure, but very popular during his lifetime, in his work Asrār al-Shahādāt, emotionally exhorted his followers to mourn Ḥusayn and even flagellate themselves in the process.

Within the practice of Shiʿism, both past and present, mourning is one of the main channels for public piety, something which was very much on the Qajar agenda. As inheritors of the Safavid legacy of an official Shiʿi state religion, they realised promotion of Shiʿi ideals and practices was incumbent upon their dynasty. Unlike the Safavids, however, the Qajars did not claim to be descendants of the Prophet. It was therefore necessary for them to display their piety in other ways. The ruling powers also had to contend with other aspects of their religion – the ʿulamāʾ. During the period of Safavid patronage of the religion, the ʿulamāʾ had grown considerable in both influence and wealth. Under the Afsharid and Zand dynasties, a lessening of royal patronage caused clerics to seek influence at a lower social level. The Qajars, although now characterised as pious, had a stormy relationship with the clerics. Therefore, they sought to demonstrate their piety amongst their people. The co-opting of folk forms of religious practice aided them in this endeavour, the patronage of ta’ziyah being the most significant factor. Such patronage led, in turn, to an increase in popular practices among the people.

The anthropology of mourning

In his DPhil on mourning traditions among the Lebanese Shiʿi community, El-Karanshawy draws on the work of a number of anthropologists to demonstrate the effects mourning rituals have on individuals and societies.[30] Writing that tragedy allows us to build and strengthen social bonds, he shows how the mourning of Karbalāʾ is a key memorialisation activity within the Twelver Shiʿah community. The success of mourning traditions associated with Ḥusayn is that, as a human, he provides a figure with whom individuals can relate and empathise. Empathy as a facet of commemoration helps groups to form and enhance community.

The role of the images of the Battle of Karbalāʾ is key to the mourning rituals. Anthropologists, such as Morgan and Flaskerud, have shown the role that images such as these have in religious practice. As displayed above through Shiʿi sources, the aim of the mourner should be to remember and relive the Battle of Karbalāʾ. There are number of ways this is done. The performance of, and watching of, ta’ziyah performances, hearing the stories told by the rawżah–khān (a reciter of stories associated with Karbalāʾ), and looking at depictions of the battle all stimulate a host of emotions associated with the tragedy. As Flaskerud has emphasised, the response is usually multi-layered, being both communal and personal.[31] Whichever form the memorial takes, it aims to illicit the same response in the viewer or listener. The experience which the mourners access through these media, allows them to relive the tragedy, thereby drawing closer to salvation. Images are powerful vehicles for emotion, focusing the mind on the subject and helping the viewer to visualise the event. It is also important to remember that images such as the ones examined here are a tangible part of the anatomy of Shiʿism, a medium through which religion can take place. In this way, these images fill a similar role to that of Christian icons, allowing the believer to experience the hereafter vicariously. They fulfil a number of the facets of religious imagery given by Morgan: imagining community; communicating with the divine or transcendent; embodying forms of communion with the divine; and influencing thought and behaviour by persuasion or magic.[32]

The power of communal mourning rituals and the images used as tools during those rituals is evidence as to why the Qajar rulers would seek to co-opt art forms associated with such activity. To an individual outside the Shiʿi community, the fundamental nature of the images we have seen may not seem particularly evocative. However, these images, when combined with the retelling of the story they are narrating, have the power to move the viewer in remarkable ways.

Conclusion

In conclusion, this essay has shown, through an original approach combining traditional art historical and literary methods with anthropological theory, that depictions associated with the Battle of Karbalāʾ crystallised in the Qajar period. Qajar patronage of the arts, with the aim of constructing dynastic and cultural identity, led to a flourishing of the production of imagery, both at court and among lower social strata, especially from the mid 19th century onwards. The style patronised by the court, inspired by European art and influenced by the spread of photography and the printing press, became widespread in all genres. The new power of meaning afforded to imagery was particularly well-suited to religious iconography. In addition, certain folk religious practices, such as taʿziyah, were also patronised by the Qajar dynasty, to support their position as pious rulers, which led to an increase in popular commemoration rituals at all levels. Combined, these two aspects of Qajar patronage interplayed with art ‘from below’ to produce the art discussed in this essay. Images of Karbalā from this period may have told long-established stories, drawing on long-established rituals, but it was in the Qajar era that they came to be depicted in new modes and styles, which persist to the present day.

[1] Arabic and Persian terms and names will be transliterated according to the systems used by the International Journal for Middle Eastern Studies. However, commonly used terms will be rendered as they are listed in the Oxford English Dictionary.

[2] Amir Lashkari and Mojde Kalantari, “Pardeh Khani: a dramatic form of storytelling in Iran”, Asian Theatre Journal, vol. 32, no. 1 (2015), 247.

[3] Throughout, terms such as ‘folk’, ‘from below’ and ‘popular’ will be used. These terms indicate that these art forms originated among the general populace, not at court.

[4] J. Calmard, “Le Patronage des Taʿziyeh: Éléments pour une Étude Globale’ in Taʿziyeh: Ritual and Drama in Iran, ed. Peter J. Chelkowski (New York: New York University Press and Soroush, 1979), 125.

[5] Willem Floor, “Art (naqqashi) and Artists (naqqashan) in Qajar Persia”, Muqarnas, vol. 16 (1999), 125-54.

[6] See P. Chelkowski, Ta’ziyeh: Ritual and drama in Iran ; see also M. And, Rituelden, Drama: Kerbela – Muharrem – Ta’ziye (Istanbul, 2002); Jamshid Malekpour, The Islamic Drama (London, 2003).

[7] Chelkowski, Ta’ziyeh: Ritual and drama in Iran; F. Massoud-Ansari, Die Malerei zur Zeit der Qadjaren-Dynastie (1796-1925) im Iran (Paris, 1986).

[8] Scot K. Aghaie, The Martyrs of Karbalāʾ: Shiʿi Symbols and Rituals in Modern Iran (Seattle: University of Washington Press, 2004).

[9] Ingvild Flaskerud, Visualizing Belief and Piety in Iranian Shiʿism (London, 2010).

[10] Floor, Wall Paintings in Qajar Iran (Costa Mesa, California: Mazda Publishers, 2005), 136.

[11] Floor, Wall Paintings, 132.

[12] Chelkowski, “Narrative Painting and Painting Recitation in Qajar Iran”, Muqarnas, vol. 6 (1989), 99.

[13] Chelkowski, 99.

[14] Floor, W., Wall Paintings in Qajar Iran, 3.

[15] Floor, 4.

[16] Floor, 137.

[17] Andrej Wirth, “Semiological Aspects of Taʿziyeh” in Taziyeh: Ritual Drama in Iran, P. Chelkowski, ed., 33.

[18] Layla S. Diba, ed. Royal Persian Painting: The Qajar Epoch (1785-1925)( London: I.B. Taurins, 1999), 94.

[19] S. Peterson, “Painted Tiles at the Takieh Muʿāvin al-Mulk (Kermanshah)” in Akten des VII. Internationalen Kongresses für Iranische Kunst und Archäologie : München, 7.-10. September 1976, 619.

[20] J.M. Rogers, “The Genesis of Safawid Religious Painting”, Iran, vol. 8 (1970), 125-27.

[21] Chelkowski, “Narrative Painting”,104.

[22] Peterson, “Painted Tiles at the Takieh Muʿāvin al-Mulk (Kermanshah)”, 627.

[23] See Floor, W., ‘Art (naqqashi) and Artists (naqqashan) in Qajar Persia’, Muqarnas, vol. 16 (1999), 139.

[24] Spaces designed for the mourning rituals associated with Ḥusayn, Zaynab (Ḥusayn’s sister) and ʿAbbās (Ḥusayn’s half-brother) respectively.

[25] Peterson, “Painted Tiles”, 620.

[26] Ulrich Marzolph, Narrative Illustration in Persian Lithographed Books (Leiden: Brill, 2001), 25.

[27] Muḥammad Bāqir al-Majlisī Biḥār al-Anwār, vol. 44 (Tehran, 1957-85), 284.

[28] al-Majlisī, 289.

[29] Aghaie, ed., “Women of Karbalāʾ” (Austin: University of Texas, 2005), 31.

[30] Samer El-Karanshawy, The Day the Imam was Killed: Mourning Sermons, Politics, History and the Struggle for Lebanese Shīʿīsm (unpublished DPhil thesis, University of Oxford, 2013).

[31] Flaskerud, Visualizing Belief and Piety in Iranian Shiʿism, 76.

[32] David Morgan, The Sacred Gaze: Religious Visual Culture in Theory and Practice (Berkeley: University of California Press, 2005), 55.

فروغ فرخزاد و معیار ادبیات فارسی

“If a writer is no longer rewritten, his or her work will be forgotten.”

– André Lefevere[1]

“People seem not to see that their opinion of the world is also a confession of character. We can only see what we are, and if we misbehave we suspect others. The fame of Shakspeare or of Voltaire, of Thomas à Kempis, or of Bonaparte, characterizes those who give it.”

– Ralph Waldo Emerson[2]

Although often justified, it is hard to avoid dramatic declarations when reviewing the literary impact and legacy of Forugh Farrokhzad (1935-1967). Literary critics rarely shy away from discussing her work in superlative terms. Hamid Dabashi describes her as “the most celebrated woman poet in the course of the Persian poetic tradition and a seminal modern Persian poet, regardless of gender.” [3] Michael Hillman asserts, “The best known among [Iranian women] is the poet Forugh Farrokhzad (1935-1967), the most famous in the history of Persian literature.”[4] Farzaneh Milani explains that, although denounced by some “for its immorality and its advocacy of promiscuity… her work has been among the most popular in modern Persian literature.”[5] For better or for worse, one thing critics seem to agree on is that Farrokhzad challenged, or even threatened, the normative values of her culture; innovative and exemplary, her place in the canon of modernist Persian poetry is well-established.

Farrokhzad’s towering position in the modernist canon is all the more remarkable given her virtual isolation as a woman poet. How a woman poet secured entry into this canon – despite, and in part, because of the patriarchal literary and social context in which her work has been received – will be a key focus of this essay, as well as asking what her literary survival can tell us about the processes of canon formation in the Persian literary context. It remains an understated truism in Persian literary historiography that not all speakers, readers, and writers of Persian have had equal influence over and access to the ever-evolving canon of works. Scrutinizing the nexus of factors privileging some works and authors over others (gender not least amongst them) is an important step towards writing more accurate and inclusive literary histories – a task distinct from simply writing about the contents of the canon itself. In the spirit of illuminating new ways in which literary historians can think about (and tentatively contribute to) canonisation, the latter part of this essay will examine Farrokhzad’s profound influence on two important women poets writing in post-revolutionary Iran, and argue that this connection underpins her continued canonical inclusion.

The Prcesses of Canonisation in Persian Literary History

Derived from the Greek term kanna, referring to a type of firm marsh reed, a kanon (also Greek) came to mean any kind of straight bar or rod, and more figuratively, a rule or standard.[6] Via Latin, Europe and the West inherited the word and developed the concept of a ‘canon’ as means of esteeming, categorising, and preserving artistic works that adhered to (often equally inherited) ‘exemplary’ aesthetic standards. Of course, what constitutes ‘exemplary’ aesthetic standards, and more recently, the social, political, economic, and ideological factors which inform such judgements, has been the subject of endless debate. And yet, despite the controversy of its various applications, the utility of the term persists and the reality of ‘canonical’ works can neither be argued away nor whimsically changed.[7]

Given its European origins, the conceptualisation of a ‘canon’ and the processes of canon formation have not often been considered in the context of Persian literary historiography. For a literary culture that practically endows sainthood upon its most revered figures, challenging the received wisdoms of authorial hierarchies and developing a framework in which to understand the success and survival of certain poets over others is an overdue task that this section will begin to redress.

In pre-modern times, the writing of tazkirahs (biographical anthologies of poets) was the primary method by which information about notable poets and samples of their poetry was transmitted from generation to generation.[8] Producing these manuscripts was an expensive task, commissioned by and for the courtly and educated elites.[9] The fruits of such labour are a primary source for much of our knowledge regarding canonical (and obscure) poets from the classical era. William Hanaway makes the argument that in this period, one cannot truthfully discern a canon of Persian poetry. This, he posits, is due in part to the textual inconsistencies that marred reproductions of manuscripts and hence denied readers an authoritative, standardised text,[10] and also because in his view tazkirahs were “by and large idiosyncratic works, written for reasons other than to transmit a canon of poetry.”[11] For Hanaway, there seems to be little distinction between “major and influential poets from minor and little-known ones.” He continues:

There is no sense of common ideals among the anthologizers’ comments, except perhaps an implied approval of style. Tazkiras in this sense seem to be almost acanonic. The transmission of a canon must be a deliberate and self-conscious act, and not done only by implication.[12]

Whilst it may be true that tazkirahs were written for diverse purposes with varying criteria for inclusion (such as regional, temporal, and general groupings),[13] Hanaway’s conception of canon formation as necessarily self-conscious is somewhat contentious. Tazkirah-nivisī succeeded in preserving and promoting the names and reputations of many poets and styles, with the result that by the eighteenth century certain poets had obtained a wide level of cultural familiarity and canonical standing.

The bāzgasht-i adabī, a literary movement beginning in the mid-eighteenth century, attests to this point. The bāzgasht promoted a return to Khorasani and ‘Eraqi styles of poetry, reacting against the Indian style (sabk-i hindī) that had gained prominence in the preceding centuries.[14] Hanaway contends that this movement did nothing to help form a consciousness of a canon, due to the lack of “accompanying social, intellectual, political, or ideological change.”[15] However, the imitation of poets such as Sa’di, Hafez, Farrokhi, ‘Onsori, Ferdowsi, and Manuchehri must have contributed substantially to their cultural importance and familiarity. Furthermore, to suggest this trend was in no way ideological may be too simplistic, as Alessandro Bausani argues, for the return to ‘native’ literary styles correlates with a kind of isolationist nationalism emanating from Shi’ite Iran, reacting against the wider Persianate (and Sunni) region.[16]

Moving into the modern period, nationalist perspectives continued to hold sway over Persian literary historiography and the implicit understanding of its canon. The work of Western Orientalists contributed to this outlook; E.G. Browne’s famous four-volume Literary History of Persia was particularly influential on both Western and Iranian perceptions of the canon, and notable for his exclusion of the “writings of those who, while using the Persian language as the vehicle of their thought, were not of Persian race.”[17] The devaluing of non-Iranian Persian literature is a trend that continues to this day.

The growing influence of both foreign ideas and academic works formed just a part of the changing social and intellectual landscape in early twentieth-century Iran, a change reflected in the drive towards the formation of a modern nation-state. This development would have significant effects on canon formation.

In Critical Theory and the Literary Canon, Dean Kolbas describes canon formation as dependent on:

a process of cultural familiarisation that in turn depends on social confirmation and broad institutionalisation… [it] is a historically cumulative process, and […] continual social confirmation over time is necessary for any work to be canonized.[18]

He emphasises how, in the Western context, the establishment of nation-states affected the formation of literary canons, stating that in the modern period:

The transformation of literary canons […] had been profoundly influenced by the prescribed values and priorities of the state, where the inculcation of abstract ideals has given way to a sense of shared identity by appeal to national history and distinct cultural heritage.[19]

In the Persian literary context, we have seen that “continual social confirmation” derived from the tazkirah tradition and centres of power such as royal courts provided a sense of a canon by at least the nineteenth century. These valorising forces were largely superseded by the institutions and ideology of the emergent nation-state of Iran.

In the 1920s, Reza Shah’s nascent state was able to convert the nationalistic, western-looking intellectual trends of the past few decades into a fully-fledged programme of modernisation and state-building. Legal, tax, and land reform changed the fabric of Iranian society drastically, as Iran rapidly developed the institutions and practices of a modern nation-state. In the cultural sphere, the state’s educational policies and ideological orientation had the most profound effects on literary canonisation. The commission of literary anthologies and textbooks in the late 1920s and 1930s exemplify the influence of the ‘prescribed values and priorities of the state’ on textual transmission and hence, canon formation. Hanaway cites two examples: Ganj-i sukhan compiled by Zabih Allah Safa,[20] and Sukhan va sukhanvarān of Badi al-Zaman Foruzanfar.[21] Both texts seem to have been designed for pedagogical purposes, with the latter commissioned by the Ministry of Education in 1928.[22] The Ministry established several criteria on which Foruzanfar was to base his selection. Two points are particularly telling:

  1. To the extent possible, all the poets of the past who were the most famous of their age will be mentioned, except that more of the best poets will be included, and fewer of those whose powers had declined.

[…]

  1. The basis of selection will not be limited to merely verbal and rhetorical beauty, but will include content sufficiently decent and elevated as to retain its elegance when translated into foreign language.[23]

This demonstrates an imperative for aesthetic judgement in the publication of certain poets over others, as well as a moralising dimension and a preoccupation with establishing a cultural identity worthy of foreign approval. In other words, widespread literary transmission assumed an explicitly ideological function[24] – legitimising political power by appeal to historical precedent – the state and its nationalist supporters attempted to form, or at least co-opt, the national canon.[25] As Wali Ahmadi succinctly writes, “The inception of a unified nation-state […] necessitated the creation of a unifying culture, with literature playing a pivotal role in the process.”[26]

The institutionalisation requisite to canon formation was further established after the founding of the University of Tehran in 1934, and the creation of a PhD programme in Persian literature in 1937. Muhammad Taqi Bahar’s Sabk-shināsī (1942)[27] formed the course text, having been commissioned by the Ministry of Culture for that end.[28] According to Ahmadi, Bahar’s task was to “canonize, or monumentalize texts which […] necessitate the continuing consolidation of Persian literature as a field of cultural study and a disciplinary institution”, and Sabk-shināsī was “not only a grand history of the evolution and development of Persian prose literature, but also a seminal text in what may be called the disciplinary emergence of Persian literature as a national institution.”[29] Bahar’s disparagement of sabk-i hindī further attests to the nationalist agenda of his work.[30] It was the authority bestowed on this text by the institution of the university that confirmed its pivotal role in the formation of the literary canon.

The nationalist ideology of the state and many intellectuals did not only attempt to immortalise certain poets by means of the syllabus and new anthologies. A pantheon of national poets was to become further inscribed on society’s collective historical outlook, thanks to the successful monument-building agenda of the Anjuman-i āsār-i millī (Society of National Heritage). Among their many projects was the construction or renovation of landmark tombs for various historical figures including many poets, such as a tomb complex of Ferdowsi in Tus (1926-34), the tomb-garden of Hafez in Shiraz (1936-39), and the tomb of ‘Omar Khayyam in Nishapur (1956-62).[31] These structures “aimed to work as heritage, which had to be read as venerable and timeless.”[32] The reinterment of these historic figures was covered widely by the state-run media, and “the modified biography and persona of these men were circulated among the masses by means of photographs, stamps, postcards and coins.”[33] Street names, statues, and public squares honouring these national literary heroes can be added to this list of what Kolbas calls “the symbolic minutiae of popular culture” which “all combine in the logic of the cultural field to valorise or stigmatize certain writers and works.”[34] In Pierre Bourdieu’s model of the field of cultural production, such a constellation of elements in combination with institutional components “plays a role in the symbolic consecration of particular works of art and the formal recognition of individual authors and artists.”[35] This is not to suggest that the likes of Hafez, Ferdowsi, and others were previously unknown to the general population, but simply that the state was eager to sponsor and initiate public efforts to preserve and promote Persian literary heritage in order to propagate a unifying national culture.

As Iran developed as a modern, capitalistic nation-state, the increased commodification of culture in parallel with the entrenchment of institutional authority and influence diversified the mechanisms of cultural familiarisation necessary for canon formation. Consequently, charting the fortunes of individual writers, artists and works becomes a task requiring considerable scholarly attention. Before looking more closely at Forugh Farrokhzad and the relationship of women authors to the canon, two further significant developments affecting canon formation in Persian literature must be briefly considered.

The aforementioned intellectual currents of modernisation in Iran not only came to shake up the political and social arrangements of the country, but also challenged the attitudes of writers and artists themselves regarding art’s social function. Exposure to European thought and literature throughout the second half of the nineteenth century caused what Ahmad Karimi Hakkak terms a “verbal and ideological decentering” which prompted a gradual shift in the thematic concerns of writers, and eventually, the emergence of an entirely new formal approach to poetry unbound by the rules of the classical tradition: shi’r-i naw (‘new poetry’).[36] Hanaway contends that the emergence of shi’r-i naw was the first ideological shift in the history of Persian literature of enough significance to force the establishment of distinct modernist and pre-modern canons.[37] The ideological tensions between these two camps are still felt today and continue to inform many of the processes of canon formation, with the traditionalists gaining extra wind in their sails following the Islamic Revolution of 1979.[38]

After the 1979 Revolution, the newly empowered Islamist authorities and their mobilized supporters initiated a cultural revolution that would have severe consequences for literary production, valorisation, and canon formation in Iran. Universities were closed down for several years, strict censorship was imposed, and strategic efforts were made to intimidate and coerce the intellectual community into greater conformity.[39] The state forged close ties with ‘Islamic’ authors who offered ideological support for Islam in general and the Islamic government in particular, providing them “a readership in schools, religious schools, Islamic associations and mosques as long as they worked within the state-sponsored Islamic discourse.”[40] Institutional power was recognised as a key weapon in the battle for cultural hegemony, and various official bodies were created to sanction, sponsor, and bestow awards onto ideologically compatible works.[41] The overt imposition of state ideology on the field of cultural production was also reflected in a more prescriptive (and moralising) form of censorship, as opposed to the more prohibitive impulses of the Pahlavi era.[42] Thus, contemporary or historic works that fall beyond the prescribed values of the Islamic Republic, were, and continue to be, banned, censored, or left to succeed by little more than their own devices.

Nevertheless, the Iranian government fails to maintain a complete monopoly on the mechanisms of cultural familiarization and evaluation that inform canon formation in the Persian literary context. Private galleries, literary journals, and cinemas have been able to feature works that have little to do with the prescribed values of the state (though their licenses remain granted at the whimsical discretion of the authorities), and the Internet is providing an unprecedented forum for counter-cultural discourse. Yet, it is my contention that it is the substantial cultural capital wielded by the diaspora community that presents the largest challenge to the supremacy of the Islamic Republic’s cultural narrative.[43] The influence of these rival centres of cultural evaluation on Farrokhzad’s legacy will be considered, but not before assessing another axis along which a work’s relationship with the canon often hinges: the gender of the author.

Women and the Canon

The importance of Farrokhzad’s successful canonisation cannot be understood without acknowledging the difficult relationship women writers have had (and continue to have) with the canon.

For the best part of the last half-century, feminists and literary theorists have contemplated the apparent absence, exclusion, and marginalisation of women writers in the annals of literary history. Considered a global phenomenon symptomatic of patriarchy, this has resulted in an undeniable dearth of feminine perspectives and realistic representations of women’s lived experiences – their creativity, struggles, and aspirations effectively muted. To counteract this historic suppression of women’s voices, many have argued for the necessity of ‘opening the canon’ to hitherto ignored women writers, and devoted academic attention to an exclusively feminine literary tradition. Despite presenting some methodological problems, focusing on a parallel women’s literary culture ultimately allows us to more effectively challenge dominant patriarchal attitudes towards women and women writers – attitudes which are no less manifest in Persian literary history than any other.

Until recently, it was a pervasive misconception in Western literary criticism that women writers were simply absent from literary history. However, the efforts of feminist literary historians have demonstrated, as Claire Buck highlights, that “women have been writing in considerable number for as long as men.”[44] The content of their work, the reason for their historic omission, and the appropriate critical response are three questions recent scholarship has sought to answer. In Sexual/Textual Politics: Feminist Literary Theory, Toril Moi outlines the progression of thought of many feminist literary critics, moving from:

suspecting all attempts at segregating women from the mainstream of historical development as a form of anti-egalitarianism, they came, during the 1960s, to accept the political necessity of viewing women as a distinctive group if the common patriarchal strategy of subsuming women under the general category of ‘man’, and thereby silencing them, was to be efficiently counteracted.[45]

Such endeavours aimed to work against the stereotyping, misrepresentation, and exclusion of women writers in the ‘standard’ reference books in the field,[46] and also to give a space for forms of writing more commonly practiced by women but deemed secondary or periphery by the male-dominated academic establishment, such as letters and diaries.[47] Elaine Showalter was one of the first Western academics to practice this ‘woman-centred criticism’.[48] Her advocacy offered an effective rebuttal to those who claimed that an exclusive focus on ‘women’s writing’ hurt the cause of women’s liberation by essentialising what it means to be a woman. She writes:

Women writers should not be studied as a distinct group on the assumption that they write alike, or even display stylistic resemblances distinctively feminine. But women do have a special history susceptible to analysis, which includes such complex considerations as the economics of their relation to the literary marketplace; the effects of social and political changes in women’s status upon individuals, and the implications of stereotypes of the woman writer and restrictions of her artistic autonomy.[49]

These “complex considerations” must be borne in mind when historicising the work of women writers in the largely misogynistic culture of Persian letters. Sunil Sharma has cited the absence of such considerations by anthologists in the classical period as a reason behind the failure of the classical literary tradition “to properly accommodate the memory of women poets.”[50] He points to one of the most substantial tazkirahs of the eighteenth century as case in point: Vāleh’s Riāz al-shuʿarāʾ (Delhi, 1747). Despite including more women poets than any other contemporary tazkirah (twenty-seven in total), it lists all entries alphabetically and fails to meaningfully distinguish poets by their gender.[51] Consequently for Vāleh, Sharma posits, “a successful female poet is one who writes like a man.”[52] No women, to our knowledge, compiled anthologies of classical Persian poetry; tazkirahs were thus framed by male anthologists whose interest in women poets attempted “to co-opt women with literary aspirations to the task of winning (elite) women’s consent to the dominant (and misogynistic) project of poetry.”[53]

Focusing on women poets in nineteenth-century Iran, Dominic Brookshaw highlights the same problem when examining women-centred tazkirahs, such as the Nuql-i majlis, complied in 1825 by a male anthologist.[54] Despite the “active involvement of women in the production of poetry” – as poets and patrons – textual records of their work remain scarce.[55] Elsewhere Brookshaw suggests that the loss of dīvāns of women poets was “most likely more common than the loss of those of male poets,” and attributes this in part to “residual anxieties about women’s writing in general, and, more specifically, about the preservation of their compositions in a written form”.[56] In such a literary culture, where women poets “remained a novelty at the margins of the literary communities or were appropriated by a male tradition”,[57] the absence of women writers from Persianate cultural memory comes as no surprise.

Farzaneh Milani has perhaps made the greatest academic contribution to rectify such cultural amnesia and delineate a women’s tradition in Persian literature, with two book length studies on the topic. In Veils and Words (1992), Milani points to the “virtual monopoly of literary representation” held by Iranian men for centuries as a principle reason behind the scarcity of feminine representation in Persian literary history.[58] She focuses on the metaphor of the veil to explain the historic silencing of women’s voices, writing:

The enormous gap between the time, space, and quality of critical attention devoted to male writers and that devoted to women writers was profoundly troubling. Soon, I came to realize that women’s veiling can be practiced on many levels. Literary criticism was once such arena. In conventional approaches to literature, I saw a failure to chronicle and capture women’s unveiled voices and the many internal and external hardships faced in their efforts to counter exclusion – spatially or verbally.[59]

Milani revises her thesis somewhat in her later work, Words, Not Swords (2011), correlating the degree of freedom of movement to that of freedom of expression. “Physical confinement – not the veil –”, she writes, “was the foundation of women’s subordination in Iranian society and the source of their literary quasi-invisibility.”[60] The demarcation of a women’s tradition in Persian literature therefore becomes an imperative not only in order to overcome the “transient fame” of its writers,[61] but also to help historicise the women’s liberation movement, shedding much needed light on the creative talents and common struggles of Persian speaking women. Indeed, if we are committed to a more accurate depiction of women’s literary contributions and lived experiences throughout history, the need for a “women-centred” criticism in the Persian literary context becomes plainly clear: the strong male bias in literary production, evaluation, and representation must be challenged and deconstructed.[62] In Milani’s words:

If we were to engage the issue of gender as a critical category, it would no longer be possible to disregard, push to the margins, or relegate to footnotes women’s vital contributions to Iranian modernity.[63]

The work of literary historians such as Sharma, Brookshaw, Milani, and others, therefore, does not only represent efforts to explain and rectify historical omissions of women authors from the literary record, but also a stage in the process of opening the canon itself.[64]

Farrokhzad and the Canon

The unprecedented level of academic attention given to Farrokhzad (primarily in the West) has indeed been one important factor in her successful canonisation. Several book length studies and numerous articles about her and her work make Farrokhzad easily the most studied Persian-language woman poet in history. How did she reach such heights of literary fame?

Farrokhzad’s dramatic (even notorious) biography has certainly leant itself to continued interest and intrigue. An outspoken, female divorcee, Western-looking and fashionably dressed, Farrokhzad’s public persona ostensibly conformed with “the motifs and dispositions which were uppermost in the highly ideologized counter-culture of her time”.[65] As is the case for many artists who die young, her untimely death, at the age of thirty-two, contributed to a highly marketable narrative of her life, compounding the critical tendency to mythologise and beatify all things Farrokhzad. Writing during the 1950s and 1960s, a time in which Iranian society was undergoing a number of modernising reforms and women were gaining more rights and access to the public sphere, for many, Farrokhzad and her modernist poetry became emblematic of what Milani has termed “the emergent Persian woman.”[66]

Dean Kolbas has argued that “an author’s or work’s flexibility to ideological appropriation,”[67] partially correlates with their potential for canonisation – this seems to be the case with Farrokhzad. Since the revolution of 1979, Farrokhzad has received a lot of attention outside of Iran, by the diaspora and beyond, including many translations of her poetry and creative projects inspired by her verse and life.[68] The transmission of her work into a Western context imbues it with a new critical potential, one facet of which Persis Karim articulates as a refutation of “the often singularized narrative of women’s oppression” that “counteracts the plethora of negative media representations of contemporary Iranian life.”[69] That Farrokhzad’s reputation undermines the Islamic Republic’s narrative of womanhood too, is a further political dimension to her continued relevance. Indeed, the revolution of 1979 and the cultural establishment’s subsequent distaste for modernist writers in general, and Farrokhzad in particular, has imbued her work with renewed subversive potency. Despite her work being censored, it remains widely read in Iran, particularly by women, and her gravesite is frequently visited by admirers.[70] The appropriation of Farrokhzad’s works, and indeed Farrokhzad herself, by many such artists and onlookers may also be reflective of a certain nostalgic tendency – often rose-tinted – felt by much of the diaspora for the Iran of the 1950s and 1960s. Farrokhzad’s famed vitality, empowered lifestyle, and unveiled beauty arguably symbolise that era for many expatriates – an irony, considering Farrokhzad’s sense of alienation in her own time.

One element of Farrokhzad’s work in particular has been subject to a critical obsession by her admirers and detractors alike: her portrayal of the female erotic and the sensual. Although by the 1950s and 1960s unabashedly feminine and even sexualised female artists and stage performers had reached some public prominence,[71] Farrokhzad was the first to bring such notions into the domain of ‘respectable’ culture with her poetry. Whilst this phenomenon has led to a reductive understanding of her artistic significance, it has nevertheless bolstered her level of cultural familiarity and hence, canonical standing. Exaggerated pronouncements that she was “the founder of Persian poetry’s feminine culture” [72] and “the first person in whose words one can find a feminine tone,”[73] for many have cemented her position as the exemplary, pioneering woman poet.

However, Farrokhzad’s literary impact must be understood in broader terms. Her exemplary status as a modernist women poet is evidenced by the continued influence she has on the work of women writing poetry in post-revolutionary Iran – a pervasive influence that helps maintain her canonical standing. By shining light on the footprints of Farrokhzad’s poetry found in contemporary writers, literary critics can help expand her canonicity beyond the parochial and at times prurient interest which has often underpinned it. Accordingly, the final part of this essay will demonstrate Farrokhzad’s importance to two leading contemporary women poets from Iran, based on recent interviews conducted with each of them and a close-reading of their published work.

***

More women are writing poetry in Persian now than ever before, and literature in general accounts for over 50% of all books by women published in the Islamic Republic.[74] Nevertheless, women authors, particularly those working within the modernist tradition, face more difficulties than most in getting their work published. I recently interviewed two leading, young modernist poets – Granaz Moussavi (b.1976) and Sara Mohammadi Ardehali (b.1976)[75] – to gain a better sense of these difficulties as well as to find out their own perspectives on Farrokhzad’s influence on their work. Writing since the 1990s, there is over a thirty-year gap between the output of Farrokhzad and these poets, and yet her impact on their poetic practice and philosophy is tangible, highlighting her continued canonical importance. Moussavi and Ardehali’s relationship with Farrokhzad struck me as all the more interesting and important given they are of a similar age to that of Farrokhzad in her poetic career, and could plausibly be described as “emergent Persian women” of the twenty-first century.

It must first be noted that the process and possibilities of poetic production in Iran have changed considerably since the 1979 revolution. Whilst like Farrokhzad and her contemporaries, who could not criticise the government openly in their work, today’s writers must also carefully negotiate topics deemed ‘unislamic’ by the Ministry of Culture and Islamic Guidance. With this comes a strong moralising element, inevitably felt more heavily by women writers. Consequently, poetry containing sexual imagery or allusions is rarely published. The censor’s demands often seem arbitrarily pernickety and lacking in literary sensitivity, a point to which Moussavi’s experiences attest. In a recent interview, Moussavi told me how for her first officially published volume, Pāberahneh Tā Sobh [Barefoot ‘til Morning], the censor required a total of seventeen adjustments – mainly changes to words and phrases, but some poems having be completely removed.[76] One example Moussavi recalls was having to remove an innocuous use of the word ‘sīnahband’ [bra], which was regarded as too erotic, replacing it with ‘dāman-i guldār’ [flowery skirt] in the poem ‘Furūdgah’ [Airport]. Her next collection was approved without any necessary changes, although following its second print-run, the books were confiscated on the second day of the annual Tehran Book Fair by representatives from the Ministry. A few months later, the books were once again approved for public consumption. Moussavi waited five years hoping to gain permission to publish her most recent collection in Iran; unsuccessful, she instead published in Australia. The social taboos of Farrokhzad’s era have thus given way to the strict, moral guidelines of the state as the primary stimulus for pre-emptive self-censorship, with the result that poetic exploration of sexual or sensual tropes is not merely frowned upon, but legislated against.

During my interview with Moussavi, she recalled an anecdote from very early on in her career that reveals something of both Farrokhzad’s formative influence on her poetry and the cultural establishment’s distaste for the pre-revolutionary poet. In 1994, Moussavi was invited – to her surprise – to participate in a state-run poetry event to celebrate Women’s Day, along with many other women poets from around the country, at the University of Zahedan in southeast Iran. During the course of the various lectures, seminars and recitals, Moussavi recalls feeling increasingly out of place:

All of the poems had very prescribed [sifārishī] contents…and after a while I realized that nobody had mentioned Forugh’s name once! Not one person mentioned this influential, ground-breaking poet. … So when I went up to read my poems, I said: “I’m dedicating my first poem to Forugh Farrokhzad, due to the fact that it is Women’s Day and I’m very amazed that nobody has mentioned her name so far, and I think that it’s appropriate to mention her here.”

When I finished my recital, there was a terrible silence in the lecture hall. A few people calmly clapped, but everyone was looking at me angrily.

After returning to our hotel room that night, there was a strong banging on the door around 10pm. I opened the door and a few women [officials] came into the room and it’s unbelievable, I still don’t believe it, one of the women came towards me and gave me a hard slap in the face. She said “Are you writing your poetry for a prostitute?” And then they kicked us out of the hotel.[77]

Through this act of defiance – surely knowing that mention of Farrokhzad would be provocative – it seems Moussavi sought to channel something of Farrokhzad’s troublemaking spirit. Like Moussavi, Ardehali aligns herself with Farrokhzad’s counter-cultural reputation, and even welcomes (perhaps aspirationally) a comparison between their lives, telling me in a recent interview:

Forugh – because of extremists, because she spoke about her feelings, and about love – was rejected by society, she had a hard life, and people cursed her. So when I started writing seriously, I had to ask myself – Sara, if you also want to write honestly and sincerely, society will reject you – do you want to do this or not? And I decided that yes, I wanted to. So in this way, in terms of a [woman] poet’s position in society, Forugh spoke to me. Her biography, her life spoke to me.[78]

It would seem that, for Ardehali as much as Moussavi, to be a good woman poet one must embody a certain disruptive female character, à la Farrokhzad. This outlook confirms that Farrokhzad’s exemplary standing – and therefore her canonicity – is to some extent political. However, it is not just these poets’ attitude to being a poet that owes a debt to Farrokhzad, but also their poetic technique itself. That is to say, her canonicity is also aesthetically underpinned. A brief examination of some of Ardehali’s poems will begin to demonstrate this point.

Ardehali’s poems tend to be short and written in simple language, replete with personal reflections on life in Tehran for a young Iranian woman. Unsurprisingly, young Iranian women constitute her principal readership.[79] Written in free verse, her poetry is often formally experimental, imbued with twenty-first century terminology and even occasional words and phrases in English. Whilst her thematic concerns are diverse, a consistently candid presentation of a woman’s perspective and feelings, as well as her use of imagery from the natural world, demonstrate a certain engagement and resonance with Farrokhzad’s aesthetic legacy.

In the poem “Asīr” [Captive], from Ardehali’s first collection, one can observe something reminiscent of Farrokhzad’s typical dynamic between confinement, frustration, and moments of passion. It reads:

I don’t understand this world

This building is very tall

So I won’t commit the rooms to memory

The stairs are endless

I have no business here,

Nothing,

Except

Leaving behind

The taste of a kiss

In the stairwell[80]

The poem’s title suggests a sense of imprisonment[81] – both physically within the city’s seemingly interminable high-rise architecture, and emotionally, having to steal an unsanctioned moment of passion in an empty stairwell beyond society’s gaze. The idiosyncratic sanctuary of unused stairwells situates the episode in modern-day Tehran, where massive, residential tower blocks are now increasingly pervasive, and apartments are almost exclusively accessed by lifts. ‘Asīr’ is immediately evocative of Farrokhzad’s first collection of the same name, and echoes her recurring portrayals of entrapment, such as in ‘Asīr’ and ‘Jum‘ah’ [Friday] (in which she describes being trapped at home as a child on a “Friday of submission” in a “house of loneliness”)[82], and clandestine, fleeting love moments, such as in ‘Būsah’ [Kiss] or ‘Gunāh’ [Sin] (although Ardehali’s love moments are necessarily less erotic). ‘Juft’ [Couple] is a poem in which Farrokhzad demonstrates a similar tension between isolation and romantic connection:

Night falls
and after night, darkness

and after darkness

eyes

hands

and breathing, breathing, breathing…

and the sound of water

that flows from the tap drop by drop by drop

Afterwards two red sparks

of two cigarettes

the tick-tock of the clock

and two hearts

and two solitudes[83]

Ardehali clearly employs the same laconic style in her poem to the same end as Farrokhzad – leaving most details of the romantic liaison unsaid, thereby defiantly enhancing the sense of implied transgression.

The stifling potential of domestic spaces and routines is another conceit shared by the two poets. Ardehali’s ‘Shabīkhūn’ [Night Ambush] is an ironic depiction of banal domesticity:

Seven times

I wash

The glasses and

The plates and

The pots

How exciting this night is.[84]

This six line poem captures the same embittered spirit of Farrokhzad’s ‘Arūsak-i Kūkī’ [Wind-up Doll], in which Farrokhzad lists the mundane, unfulfilling activities and expectations of a house wife (“For long hours… one can stare at the smoke of a cigarette/one can stare at the shape of a cup/one can stare at a colourless flower on the carpet”) before ending with a similarly sarcastic declaration: “‘Oh, I am so lucky.’”[85]

However, unlike Farrokhzad, the presence of the state in Ardehali’s poems is often pronounced and antagonistic. This is frequently conveyed through the theme of censorship, such as in the poem ‘Dūstit Dāram’ [I Love You]:

Your poems were printed

Poems that I had dreamt about

Your poems got permission to be printed

They reckoned those three dots

Were the footprints of Sheikh Shahāb ad-Din Suhrawardi

My poems were rejected

They said the shoulders of my poetry

Have a manly scent

They told me to remove “your child”

And “the pulsations of my body” too

Any book that is published now

I guess

Someone

Someplace

Has become a ‘…’[86]

Assigning the poem a title incongruous with the content immediately notifies the reader of the censor’s crude hand, whose redactions are exposed as inconsistent: if “the pulsations of my body” were previously prohibited, why are they allowed here? Similarly absurd, what possibly justifies censoring a child? Or more fundamentally, how is it that the censor permits a poem so clearly about censorship? Ardehali mocks this haphazard judgment though her suggestion that the “three dots” inserted by the censors to replace supposedly problematic words or phrases, to them absurdly represent “the footprints of Sheikh Shahāb ad-Din Suhrawardi”, a revered twelfth-century Islamic scholar. Such a heavy-handed impingement on the transmission of a (female) voice from the private to the public sphere, filtered through a (theoretically) Islamic moral paradigm, is again indicative of the new nuances of control in the era of the Islamic Republic. Faced with such violations of autonomy, Ardehali’s struggle for authentic intimacy recalls Farrokhzad’s frustrated longing for union, albeit prompted more by governmental than cultural reasons. This point is expressed eloquently in the short poem, ‘Shi’r-i muntashir nashudah’ [Unpublished Poetry]:

            They can’t read

            My hand

            My hands

            Are your unpublished poetry.[87]

The denial of intimacy is perhaps one reason why a sense of loneliness also permeates much of Ardehali’s work. Her first collection features two poems with the word ‘tanhā-ī’ [solitude] in their titles,[88] and it appears again in her second collection:

The only lake in which I’ll become naked

Is solitude

There we become the body

I sing songs whose words I don’t understand

Solitude

And that restless stag

With twisted antlers

Which slowly slowly sets off at sunset

He lifts up his head

His powerful sense of smell selects his path

His antlers

Push aside dry branches and virgin thickets

Solitude

And awakening the water’s reflection in the large and plant-eating eyes of   the stag

Perhaps forests far off forests

Centuries far off centuries

Solitude

And singing a song

A song which kept up

A wild stag

With twisted antlers

In a far off forest[89]

The opening image evokes Shirin’s nude bathing in Nizami’s famous tale of Khosrow and Shirin, an image also recalled by Farrokhzad in ‘Ābtanī’ [Bathing]:

I became naked in that pleasing air

To wash my body in the water of the spring[90]

In engaging with the familiar motif, Ardehali establishes a romantic, even erotic scenario; the image of the potent, untamed stag, following nothing but his senses, pushing aside “dry branches and virgin thickets”, metaphorically alludes to a sensuous, passion-filled lover. Farrokhzad’s eroticism is equally metaphorical:

I pressed my body against the soft, new grass

Just like a woman sleeping on top of her beloved

I gave myself up completely to the spring’s arms[91]

For both poets, then, nature not only functions as a sort of refuge for their speakers, but also as a vehicle to explore desires frustrated or eschewed by Iranian society. At odds with the prescribed values of the dominant culture, an ensuing sense of loneliness engulfs each of them. Farrokhzad memorably expresses this notion in one of her later poems:

And this is I
a solitary woman
at the threshold of a cold season
at the beginning of understanding
the polluted existence of the earth[92]

On the one hand troubling, on the other hand liberating, Ardehali’s speaker similarly asserts that it is only in “solitude” that she will become naked. Thus, both poets utilise the painful yet nurturing space offered by isolation to discover and preserve something obscured and eroded in the company of others: their authentic, uncovered selves.

Conclusions

Understanding canon formation in any literary context asks scholarship not simply to extol the already well-documented virtues of celebrated authors, but investigate how and why these authors have successfully entered into cultural memory and achieved their exemplary status. This is not to diminish the insight or craftsmanship of canonical figures, but rather to recognise that artistic merit is not the sole determinant of literary survival, when factors as diverse as economics, ethnicity, religion, and gender have so evidently affected an author’s access to the literary marketplace and their subsequent evaluation and reproduction throughout history. The natural response to this line of inquiry is initiating efforts to write into literary history those figures who have been unduly excluded. Such considerations have been few and far between in Persian literary historiography.

The case of Forugh Farrokhzad interestingly illustrates some of the dominant factors at play in the canonisation processes of the last fifty years, particularly how gender discrimination has prejudiced attitudes towards her importance. The politically tumultuous events throughout the Persian-speaking world over the past half-century have only exacerbated this problem, with Farrokhzad commonly appropriated as a weapon in the battle over conflicting narratives of womanhood and modernity.

The testimonies of Granaz Moussavi and Sara Mohammadi Ardehali clearly attest to the fact that Farrokhzad’s canonical importance is one that blends the memory of Forugh the poet with that of Forugh the iconoclast. That Farrokhzad’s perceived rebelliousness has such symbolic importance to these writers is hardly surprising given the long, politicised history of critics sensationalising this characteristic as either her greatest virtue or greatest vice. Nevertheless, the intertextual relationship between the work of Farrokhzad and that of many post-revolutionary women writers, as evidenced above in the case of Ardehali’s poetry, goes some way in demonstrating the powerful aesthetic legacy she has also bequeathed to subsequent generations.

This is an often overlooked facet of Farrokhzad’s deserved place in the canon, which is in no small part due to the reductive critical engagement she and other women writers have historically received. The candour, wit, and tensions between domestic settings and images from the natural world found in Farrokhzad’s poetry are just some elements of the poetic language inherited and employed by her successors. It therefore behoves literary scholars to explore and interrogate the debt owed to Farrokhzad’s poetry in the work of other leading Persian-language women poets, poets such as Moussavi, Pegah Ahmadi, Fatemeh Shams, Bahareh Rezaee, and others. This is for two principal reasons: not only with the aforementioned motive of expanding Farrokhzad’s canonicity beyond being dependent on her utility as a political prop, but also to overcome the well-documented phenomenon of “transient female literary fame” which threatens to afflict her and her successors alike.

Appendix

Extracts of poetry quoted and translated

Sara Mohammadi Ardehali, “Asīr,” Rubāh-i sifīdī kih ‘āshiq-i mūsīqī būd [A White Fox who was in Love with Music], 1st ed. (Tehran: Āhang-e Digar, 2008), 59.

سر از این دنیا در نمی آورم

این ساختمان خیلی بلند است

به خاطر نمی سپارم اتاق ها را

پله ها تمام نمی شوند

هیچ کاری ندارم اینجا

هیچ

جز

باقی گذاشتن

طعم یک بوسه

در پاگردی

Ardehali, “Shabīkhūn,” Barāyi sang’hā [For the Stones], 1st ed. (Tehran: Cheshmeh, 2011), 30.

هفت بار

می شویم

لیوان ها و

بشقاب ها و

قابلمه ها را

چقدر جان دارد این شب

Ardehali, “Dustit dāram,” Rubāh-i sifīdī kih ‘āshiq-i mūsīqī būd, (2008), 85-86.

شعرهای شما چاپ شدند

شعرهایی که خواب دیده بودم

شعرهای شما اجازه ی چاپ گرفتند

آن ها خیال کردند آن سه نقطه ها

جای پای شیخ شهاب الدین سهروردی است

شعرهای من برگشت خوردند

گفتند شانه های شعرم

بوی عطر مردانه می دهند

گفتند “کودک تو” را حذف کنم

تپش های تنم» را نیز»

هر کتابی حالا چاپ شود

من حدس می زنم

کسی

جایی

سه نقطه شده است

Ardehali, “Shi’r-i muntashir nashudah,” Barāyi sang’hā [For the Stones], (2011), 97.

دستم را

نمی توانند بخوانند

دست های من

شعر منتشر نشده ی توست

Ardehali, “Tanhā-ī” Barāyi sang’hā [For the Stones], (2011), 98-99.

تنها برکه‌ای که در آن برهنه می شوم

تنهایی ست

آنجا تن می شویم

آوازهایی می خوانم که واژه‌هاشان را نمی دانم

تنهایی

و آن گوزن ناآرام

با شاخ‌های پیچ خورده

که آهسته آهسته در غروب راه می افتد

سر بالا می گیرد

شامه‌ی قوی‌‌اش مسیری بر می گیرد

شاخ‌هایش

شاخه‌های خشک و باکره‌ی بیشه را کنار می زند‌

تنهایی

و بیدار کردن انعکاس آب در چشمان درشت و گیاه‌خوار گوزن

شاید جنگل‌ها جنگل دور

فرن‌ها فرن فاصله

تنهایی

و خواندن آواز

آوازی که

گوزنی وحشی

با شاخ‌های پیچ خورده را

در بیشه‌ای دور

بی خواب کرده

Forugh Farrokhzad, “Jum‘ah,” Tavalludī Dīgar [Another Birth]. 4th ed. (Tehran: Morvārid, 1969), 69.

جمعهء ساکت

جمعهء متروک

جمعهء چون کوچه های کهنه، غم انگیز

جمعهء اندیشه های تنبل بیمار

جمعهء خمیازه های موذی کشدار

جمعهء بی انتظار

جمعهء تسلیم

خانهء خالی

خانهء دلگیر

خانهء در بسته بر هجوم جوانی

خانهء تاریکی و تصور خورشید

خانهء تنهائی و تفال و تردید

خانهء پرده، کتاب، گنجه، تصاویر

Farrokhzad, “Juft,” Tavalludī Dīgar [Another Birth] (1969), 51.

شب می آید

و پس از شب ‚ تاریکی

پس از تاریکی

چشمها

دستها

و نفس ها و نفس ها و نفس ها …

و صدای آب

که فرو می ریزد قطره قطره قطره از شیر

بعد دو

نقطه سرخ

از دو سیگار روشن

تیک تاک ساعت

و دو قلب

و دو تنهایی

Farrokhzad, “Arūsak-i kūkī,” Tavalludī Dīgar [Another Birth] (1969), 75..

می توان ساعات طولانی

با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت

خیره شد در دود یک سیگار

خیره شد در شکل یک فنجان

در گلی بیرنگ بر قالی

[…]

آه من بسیار خوشبختم

Farrokhzad, “Ābtanī,” Divār [Wall]. (Tehran: Morvārid, 1956), 55-56.

لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز

پیکر خود را به آب چشمه بشویم

[…]

تن به علف های نرم و تازه فشردم

همچو زنی کاو غنوده در بر معشوق

یکسره خود را به دست چشمه سپردم

Farrokhzad, “Imān biyārvarīm bih āghāz-i fasl-i sard,” Imān biyārvarīm bih āghāz-i fasl-i sard [Let Us Believe in the Beginning of the Cold Season], (Tehran: Morvārid, 1974), 37.

و این منم

زنی تنها

در آستانه فصلی سرد

در ابتدای درک

هستی آلوده ی زمین

[1]André Lefevere, Translation, Rewriting, and the Manipulation of Literary Fame. Translation Studies (London: Routledge, 1992), 112.

[2]Ralph Waldo Emerson, The Conduct of Life [electronic Resource] (Blacksburg, VA: Virginia Tech, 2001), www.ebrary.com/landing/site/bodleian/index-bodleian.jsp?Docid=5000633, 76.

[3]Hamid Dabashi, “Forugh Farrokhzad and the Formative Forces in Iranian Culture,” in Forugh Farrokhzad: A Quarter-Century Later, ed. Michael Craig Hillmann, 7–36; Literature East & West, (Austin: Department of Oriental and African Languages and Literatures, University of Texas at Austin, 1988), 24: 7.

[4]Michael Craig Hillmann, A Lonely Woman: Forugh Farrokhzad and Her Poetry, 1st ed. (Washington, DC: Three Continents Press ; Washington, DC, 1987), 1.

[5] Farzaneh Milani, Veils and Words: The Emerging Voices of Iranian Women Writers (London: Tauris, 1992), 133.

[6]Dean E. Kolbas, Critical Theory and the Literary Canon (Boulder, Colo: Westview Press, 2001), 12.

[7]For a comprehensive overview of the contemporary canon debate, see Chapter 3 in Kolbas.

[8]Jan Rypka, History of Iranian Literature (Dordrecht: Dreidel, 1968), 316.

[9]William L. Hanaway, “Is There a Canon of Persian Poetry?” Edebiyât 4:1 (1993): 5.

[10]Hanaway, “Is there a Canon of Persian Poetry?” 8.

[11]Hanaway, “Is there a Canon of Persian Poetry?” 7.

[12]Hanaway, “Is there a Canon of Persian Poetry?” 7-8.

[13]Rypka, History of Iranian Literature, 316.

[14]William L. Hanaway, “Bāzgasht-e Adabī,” ed. Ehsan Yarshater. Encyclopaedia Iranica (London: Routledge & Kegan Paul, 1990), 58.

[15]Hanaway, “Is there a Canon of Persian Poetry?” 9.

[16]Hanaway, “Bāzgasht-e Adabī”, 59.

[17]Edward Granville Browne, A Literary History of Persia, vol. 1 (Cambridge: Cambridge University Press, 1920), 3. Omar Khayyam’s entry into the canon only after the success of Edward FitzGerald’s nineteenth-century rendering of his ruba’iyat further attests to the contribution of Western Orientalists.

[18]Kolbas, Critical Theory, 60.

[19]Kolbas, Critical Theory, 21.

[20]See Hanaway, “Is There a Canon of Persian Poetry?” 11.

[21]See Hanaway, “Is There a Canon of Persian Poetry?” 11.

[22]See Hanaway, “Is There a Canon of Persian Poetry?” 11.

[23]Badi al-Zamān Furuzānfar, Sukhan va Sukhanvarān, Revised Edition (Tehran: Khwārazmi, 1971), 9; quoted in Hanaway, “Is There a Canon of Persian Poetry?”, 11.

[24]Kolbas, Critical Theory, 15.

[25]Hanaway, “Is There a Canon of Persian Poetry?” 11.

[26]Wali Ahmadi, “The Institution of Persian Literature and the Genealogy of Bahar’s ‘Stylistics,’” British Journal of Middle Eastern Studies 31, no. 2 (2004): 141–52.

[27]Muḥammad Taqī Bahār, Sabkʹshināsī : yā tārīkh-i taṭavvur-i nas̲r-i Fārsī, barāya tadrīs dar dānishkadah va dawrah-i dukturī-i adābiyāt (Tehran: Khodkar, 1942).

[28] Roxanne Haag-Higuchi, “Modernization in Literary History: Malek Al-Sho’ara Bahar’s ‘Stylistics,’” Culture and Cultural Politics Under Reza Shah: The Pahlavi State, New Bourgeoisie and the Creation of a Modern Society in Iran (London: Routledge, 2014), 19.

[29]Ahmadi, “The Institution of Persian Literature”, 145, 149.

[30]Hanaway quotes Bahar describing sabk-i hindī as a “mediocre poetic craft,” Hanaway, “Bāzgasht-E Adabī,” 58.

[31]Talinn Grigor, “The King’s White Walls: Modernism and Bourgeois Architecture,” Culture and Cultural Politics Under Reza Shah: The Pahlavi State, New Bourgeoisie and the Creation of a Modern Society in Iran (London: Routledge, 2014), 95-118. Many other historical figures and poets could be included here, and not all were canonical, such as Bābā Tāher ‘Oryān whose tomb was renovated in Hamadan in 1950-51.

[32]Grigor, “The King’s White Walls,”102.

[33]Grigor, “The King’s White Walls,” 102.

[34]Kolbas, Critical Theory, 62.

[35]Quoted in Kolbas, Critical Theory, 61-62.

[36]Ahmad Karimi-Hakkak, Recasting Persian Poetry: Scenarios of Poetic Modernity in Iran (Salt Lake City: University of Utah Press, 1995), 9.

[37]Hanaway, “Is There a Canon of Persian Poetry?” 10.

[38]Ancient-Modern distinctions lie at the root of many canon debates. Kolbas, Critical Theory, 15.

[39]Ahmad Karimi-Hakkak, “Censorship in Persia,” ed. Ehsan Yarshater. Encyclopedia Iranica, December 15, 1990, www.iranicaonline.org/articles/censorship-sansur-in-persia.

[40]Kamran Talattof, The Politics of Writing in Iran: A History of Modern Persian Literature (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 2000), 112.

[41]Talattof, The Politics of Writing in Iran, 112-113. The Ministry of Islamic Culture and Guidance, the Council for Cultural Revolution of the Islamic Republic, and the Centre for Islamic Art and Thoughts are three of the most influential institutions here. See also Fatemeh Shams, “Literature, Art, and Ideology under the Islamic Republic: An Extended History of the Center for Islamic Art and Thoughts,” Persian Language, Literature and Culture: New Leaves, Fresh Looks, ed. Kamran Talattof (London: Routledge, 2015).

[42]Karimi-Hakkak, “Censorship in Persia.”

[43]Approximately 3 million people are believed to have left Iran between 1979 and 1985. Babak Elahi and Persis M. Karim, “Introduction: Iranian Diaspora,” Comparative Studies of South Asia, Africa and the Middle East 31, no. 2 (2011): 381-387.

[44]Claire Buck, Bloomsbury Guide to Women’s Literature (London: Bloomsbury, 1992), ix.

[45]Toril Moi, Sexual/textual Politics: Feminist Literary Theory. 2nd ed. (Y. London: Routledge/ New Accents), 52.

[46]Virginia Blain, Patricia Clements, and Isobel Grundy, eds., The Feminist Companion to Literature in English : Women Writers from the Middle Ages to the Present (London: Batsford, 1990), viii.

[47]Buck, Bloomsbury Guide to Women’s Literature, x.

[48]Catherine Belsey, “Critical Approaches,” in The Feminist Companion to Literature, 238.

[49]Quoted in Moi, Sexual/textual Politics, 49.

[50]Sunil Sharma, “From ‘Ā’esha to Nur Jahān: The Shaping of a Classical Persian Poetic Canon of Women,” Journal of Persianate Studies 2:2 (2009): 148-64.

[51]Sharma, “From ‘Ā’esha to Nur Jahān,” 155.

[52]Sharma, “From ‘Ā’esha to Nur Jahān,” 155.

[53]Sharma, “From ‘Ā’esha to Nur Jahān,” 151. Sharma cites this description of the Ottoman poetic tradition as equally applicable to the Persian context.

[54]Dominic Parviz Brookshaw, “Qajar Confection: The Production and Dissemination of Women’s Poetry in Early Nineteenth-Century Iran,” Middle Eastern Literatures 17, no. 2 (2014): 113-46.

[55]Brookshaw, “Qajar Confection,”113.

[56]Dominic Parviz Brookshaw, “Women in Praise of Women: Female Poets and Female Patrons in Qajar Iran,” Iranian Studies 46, no. 1 (2013): 17-48.

[57]Sharma, 161.

[58]Farzaneh Milani, Veils and Words : The Emerging Voices of Iranian Women Writers (London: Tauris, 1992), 139.

[59]Milani, Veils and Words, xv.

[60]Farzaneh Milani, Words, Not Swords: Iranian Women Writers and the Freedom of Movement. 1st edition. Gender, Culture, and Politics in the Middle East (Y. Syracuse, NY: Syracuse University Press, 2011), xx.

[61]The “transience of female literary fame” is the phenomenon described by Elaine Showalter whereby “each generation of women writers has found itself, in a sense, without a history, forced to rediscover the past anew, forging again and again the consciousness of their sex.” Quoted in Moi, Sexual/textual Politics, 54.

[62] This reflects the advocacy of Najmabadi, Kia, and Shakhsari for using “gender as a lens for reading the constitution of power relations and the shape of culture” in Iranian historiography. Afsaneh Najmabadi, Mana Kia, and Sima Shakhsari, “Women, Gender, and Sexuality in Historiography of Modern Iran.” Iran in the 20th Century: Historiography and Political Culture, ed. Touraj Atabaki (International Library of Iranian Studies ; 20. Y. London: I.B. Tauris, 2009), 177–97.

[63]Milani, “Words, Not Swords,” 8.

[64]This echoes Pierre Bourdieu’s assertion that the discourse about a work “is not a mere accompaniment, intended to assist its perception and appreciation, but a stage in the production of the work, of its meaning and value.” Pierre Bourdieu, The Field of Cultural Production: Essays on Art and Literature, European Perspectives (Y. New York: Columbia University Press, 1993), 110.

Quoted in Kolbas, Critical Theory, 63.

[65]Dabashi, “Forugh Farrokhzad and the Formative Forces in Iranian Culture,” in Forugh Farrokhzad: A Quarter-Century Later, ed. M. Hillmann, 18.

[66]Milani, Veils and Words, 137.

[67]Kolbas, Critical Theory, 64. This is suggested by Kolbas in light of the posthumous appropriation of George Orwell’s works and reputation.

[68]For example, the Iranian visual artist and filmmaker Shirin Neshat has used Farrokhzad’s poems in her photographs and films. See Jasmin Darznik, “Forough Goes West: The Legacy of Forough Farrokhzad in Iranian Diasporic Art and Literature” 6, no. 1 (2010): 103–16.

[69]Karim, “Re-Writing Forugh,”185. Karim also points to Farrokhzad and renewed interest in her work as a symbolic rebuttal of “New Orientalist” tendencies among some transnational Iranian creative artists, such as Azar Nafisi.

[70]Comments by figures as prominent as Ayatollah Khamenei himself about Farrokhzad have kept her in the public consciousness. On 12.9.2014, whilst in hospital for prostate surgery, he criticised some “so-called intellectuals” for praising Farrokhzad in order to humiliate Parvin Etesami. www.youtube.com/watch?v=uhYU9vxdxg0.

[71]For example, the Iranian singer, actress, and stage performer Bānu Mahvash gained prominence in the 1950s for singing risqué songs and writing a book that has been described as a sex manual, entitled Secrets of Sexual Fulfilment [Rāz-e kamyābi-ye jensi] (1957). See Hamid Naficy, A Social History of Iranian Cinema, vol. 2 (Durham, NC ; London: Duke University Press, 2011), 209.

[72]Reza Baraheni, “‘Farrukhzād bunyānguzār-i maktab-i mo’annas-i shi’r-i fārsī’ [Farrokhzad, Founder of the Feminine school in Persian Poetry],” Ferdowsi, no. 950 (February 16, 1970): 20. My own translation.

[73]Nader Naderpour, “‘Furūgh va zabān-i zanānah’ [Forugh and Feminine Language].” Ferdowsi, no. 28 (February 17, 1974): 30. My own translation.

[74]See Small Media report on publishing in the Islamic Republic, “Writer’s block,” 29, smallmedia.org.uk/writersblock/file/Writer%27sBlock.pdf.

[75] Granaz Moussavi’s works include poetry: Khatt khatti rū-yi shab [Sketching on the Night] (1997), Pābirahnah tā subh [Barefoot Till Morning] (2000), Āvāz’hā-yi zan-i bī-ijāzah [Songs of a Forbidden Woman] (2003), ‘Bāzmāndigān-i sabr’ or ‘Les Rescapés De La Patience’ [The Survivors of Patience] (2006), Hāfizah-yi ghirmiz [Red Memory] (2011); Film:‘Tihrān-i man, harāj’ [My Tehran for Sale] (2009). Sara Mohammadi Ardehali’s works include poetry: Rubāh-i sifīdī kih ‘āshiq-i mūsīqī būd [A White Fox who was in Love with Music] (2008), Barāyi sang’hā [For the Stones] (2011), Bīgānah mikhandad [The Stranger Laughs] (2013), Gul-i surkh’ī dar zad [A Rose Knocked] (2015).

[76]Interview conducted with Moussavi on 17 March 2015.

[77]Interview conducted with Moussavi on 17 March 2015. My translation from Persian.

[78]Interview conducted with Ardehali on 15 December 2014. My translation from Persian.

[79]Conveyed to me in an interview I conducted with Ardehali on 15 December, 2014 in Tehran. She was confident of this, based on demographic statistics of visitors to her website.

[80]Sara Mohammadi Ardehali, Rubāh-i sifīdī kih ‘āshiq-i mūsīqī būd [A White Fox who was in Love with Music], 1st ed. (Tehran: Āhang-i Dīgar, 2008), 59. All quoted poetry is my own translation; the original Persian is available in the Appendix.

[81]Milani has suggested that “physical confinement” has been the central concern in the lives of Iranian women over the past sixteen decades, and “the most recurring theme of their writing.” Milani, Veils and Words, 8.

[82]Forugh Farrokhzad, Tavalludī Dīgar [Another Birth]. 4th ed. (Tehran: Morvārid, 1969), 69.

[83]Farrokhzad, Tavalludī Dīgar, 51.

[84]Sara Mohammadi Ardehali, Barāyi sang’ha [For the Stones], 1st ed. (Tehran: Cheshmeh, 2011), 30.

[85] Forugh Farrokhzad, Tavalludī Dīgar, 75.

[86]Ardehali, Rubāh-i sifīdī kih ‘āshiq-i mūsīqī būd, 85-86.

[87]Ardehali, Barāyi sang-hā, 97.

[88]Ardehali, Rubāh-i sifīdī kih ‘āshiq-i mūsīqī būd: Tanhā-ī’ [Solitude], 34; and ‘Sad sāl-i tanhā-ī’ [One Hundred Years of Solitude], 95.

[89]Ardehali, Rubāh-i sifīdī kih ‘āshiq-i mūsīqī būd, 98-99.

[90] Farrokhzad, Divār [Wall] (Tehran: Morvārid), 55.

[91]Farrokhzad, Divār, 56.

[92]Forugh Farrokhzad, Imān biyārvarīm bih āghāz-i fasl-i sard [Let Us Believe in the Beginning of the Cold Season], (Tehran: Morvārid, 1974), 37.

فهرست

سال ۱، شمارۀ ۲، تابستان ۱۳۹۵/۲۰۱۶

ویژۀ نوشته‌های فارسی‌‌-یهودی

ادبیات فارسی­‌یهودی و استاد آمنون نتصر

ناهید پیرنظر

ميراث فرهنگی يهوديان ايران

ناهید پیرنظر

مقدمه‌ای برفارسی‌ ـ‌یهودی

تامار گیندین

زمینۀ فكری و اعتقادی شعرای یهود ایران

داوید یروشلمی‌

معرفی ”كتاب فرایض: سِفِر ها میتصوت“

ناهید غنی

مقدمه‌ای بر لُتِرایی: گویش فارسیهود

ایوب ابراهیمی

هنری مارتین و ترجمۀ انجیل او به سبك ادبیات فارسی‌یهودی: تحلیل زبان‌شناسی–معنایی

حیدر عیوضی، احمد مقری و محسن گلپایگانی

نگاهی به گوشه‌ای ناشناخته از تاریخ ایران در كتاب انوسیم بابایی بن لطف

ناهید پیرنظر

گزیده‌ها

نمونه‌هایی از ادبیات فارسیهود

ناهید پیرنظر

بخش انگلیسی

یهودیان در خراسان پیش از حملۀ مغول

شائول شاکد

”این قانون پارسیان است:“ اشاره‌ای به قانون ساسانی ضمانت در تلمود بابلی

ماریا ماتسوخ

دستنویس‌های اشراقی فارسی‌ـ‌یهود

اوریت کارملی

فارسی­‌یهودی و استاد آمنون نتصر

 هدف از این مجموعه معرفی بسیار کوتاهی از دامنۀ گستردۀ ادبیات فارسیهود است که می­‌توان گفت تاکنون در عرصۀ پهناور ادب و فرهنگ ایران ناشناخته مانده است. این شمارۀ ویژۀ ایران نامگ که به معرفی ادبیات فارسیهود می‌­پردازد به روانشاد استاد آمنون نتصر تقدیم می‌­شود.

پرفسور آمنون نتصر، یکی از پیشگامان پژوهش تاریخ و زبان و فرهنگ یهودیان ایران، بی‌تردید سهم بسزایی در شناساندن تاریخ و فرهنگ یهودیان ایران به ایرانیان و جهانیان داشته است. نتصر، استاد کرسی ایران‌شناسی در دانشگاه عبری اورشلیم بود و تحقیقات گستردۀ خود را در زمینه‌های زبان‌های ایران باستان و پیشینۀ یهودیان ایران صورت داد و نتایج پژوهش‌های باارزش خود را در قالب ده‌ها کتاب و صدها مقاله به زبان‌های فارسی، عبری، انگلیسی و فرانسه در دسترس جهانیان قرار داد.

آمنون نتصر پس از حبیب لِوی، پیشگام معرفی تاریخ یهود ایران در دوران معاصر، اولین پژوهشگر دانشگاهی بود که به جایگاه این رشته در بسیاری از مراکز علمی و دانشگاهی برای اولین بار تشخص بخشید. ایشان طی سه دهه با سفرهای بسیار به سراسر ایران و گردآوری مدارک و گفت‌وگو با مردم روستاها و شهرهای ایران و نیز با جستجو در کتابخانه‌ها و موزه‌های جهانی به بسیاری از گوشه‌های ناشناختۀ تاریخ یهودیان ایران و ادبیات فارسیهود پی برد.

آمنون نتصر در 21 فروردین 1313ش/10 آوریل 1934م، در رشت دیده به جهان گشود. در سال 1950م، در 16 سالگی، به اسرائیل مهاجرت کرد. دورۀ کارشناسی خود را در سال 1963م در رشتۀ خاورمیانه و امور بین‌الملل از دانشگاه عبری اورشلیم گذراند و پس از اخذ کارشناسی ارشد، دکترای خود را در سال 1969م در رشته‌های ایران‌شناسی، زبان‌های هند و اروپایی و زبان و ادبیات سامی از دانشگاه کلمبیا دریافت کرد. پس از یک سال تدریس در در دانشگاه ایلینوی در سال تحصیلی 1969-1970، به دعوت دانشگاه عبری اورشلیم به اسرائیل بازگشت، همراه با پرفسور شائول شاکد در سال 1970م بخش ایران‌شناسی دانشگاه عبری اورشلیم را پایه گذاشت و به تدریس و تحقیق در تاریخ و فرهنگ یهود ایران در آن دانشگاه همت گمارد؛ رشته‌ای که در آن به مقام استادی رسید و در کنار بیش از سه دهه تدریس، چندین دوره نیز ریاست همین بخش را بر عهده داشت. برخی از فعالیت‌های علمی ایشان در سطح جهانی عبارت بودند از عضویت در هیئت نویسندگان دانشنامۀ ایرانیکا (Encyclopaedia Iranica)؛ تألیف مقالاتی دربارۀ ایران در دانشنامۀ جودائیکا (Encyclopaedia Judaica)؛ عضویت در سنای دانشگاه عبری اورشلیم، عضویت در هیئت مشاوران و دانشمندان در امور یهودیت و یهودیان جهان، وابسته به خانۀ رئیس‌جمهوری اسرائیل؛ ریاست مؤسسۀ کنفرانس‌ها وانتشارات تحقیقی ایرانی‌جودائیکاIrano-Judaica) )؛ با همکاری و هم‌پایی پرفسورشائول شاکد؛ عضویت در هیئت تحریریۀ فصل‌نامۀ علمی عبری Pe‘amim؛ عضویت در انجمن ایران‌شناسی اروپا (Societa Iranologica Europǣa)؛ عضویت در انجمن بین‌المللی ایران‌شناسی (International Society of Iranian Studies).

نخستین کتاب ایشان، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، را انتشارات فرهنگ ایران‌زمین، زیر نظر استاد ایرج افشار، در سال 1352ش در ایران به چاپ رساند که در دهۀ 1990م در دانشگاه الازهر به عربی ترجمه شد. سه جلد پژوهش‌نامۀ پادیاوند دربارۀ فرهنگ و ادب یهودیان ایران از دیگر تألیفات ایشان است که از 1996 تا 1999​م در لوس‌آنجلس منتشر شد. پروفسور آمنون نتصر عبری پس از مبارزه‌ای طولانی با بیماری کبد در 15 فوریه 2008م در 74 سالگی چشم از جهان فرو بست و بنا به وصیتش در سرزمین اسرائیل و در جوار آرامگاه مادرش به خاک سپرده شد.[1]

در تابستان 2014م، به همت و با سرمایۀ دوستداران ایشان و با همکاری دانشگاه عبری اورشلیم، مرکز پژوهشی آمنون نتصر در دانشگاه عبری اورشلیم به منظور پیگیری پژوهش‌های ناتمام ایشان و پیشبرد پژوهش در تاریخ فرهنگ و میراث یهودیان ایران افتتاح شد.

[1] برای اطلاع بیشتر بنگرید به

David Yerushalmi, “Biography of Amnon Netzer,” in Jewish Communities of Iran, ed. Houman M. Sarshar (New York: Encyclopaedia Iranica Foundation, 2011), 417;

کارنامۀ یک ربع قرن خدمات فرهنگی، اجتماعی و آموزشی سازمان فرهنگی ایرانیان یهودی کالیفرنیا، به کوشش مسعود هارونیان (لوس‌آنجلس: سازمان فرهنگی ایرانیان یهودی کالیفرنیا، 1384)، 622.