طبقات ادیان هند در متون فارسی عهد انگلیسیان هند

يكى* از مباحث عمدۀ تاريخ آسياى جنوبى نقش دوران استعمار در تدوين مفاهيم اصلی دين و فرهنگ است. به‌ویژه، تأکید برخى منتقدان بر نقش تعيین‌كنندۀ استعمار انگليس در این زمینه تا حدی است که گویی هندويسم و كاست (اقشار اجتماعی) محصول عصر مدرن تاريخ است.[2] بی‌شك رژيم استعمارى با برخورداری از ابزارهايى چون آمار، مواد قانونى و دانش شرق‌شناسى عامل مؤثری در پرورش و گسترش مفاهيم اروپايى دين و فرهنگ در هند مستعمرۀ انگليس بوده است. علاوه بر این، به اين نكته نيز باید اشاره كرد كه حین همکاری با کارگزاران هندی رژیم استعمار، محققان اروپايى ضرورتاً بر مجموعۀ وسيعی از اندوخته‌های علمی تکیۀ می‌کردند كه در دوران پيش از استعمار جمع‌آوری شده بود. به این ترتیب، مفاهيم اديان هندى، چنان كه محققان انگليسى قرن نوزدهم آنها را توسعه دادند، در معرض روابط و تعأملات پيچیده‌ای قرار داشت كه از سنت طولانى دانش‌پژوهی فارسى نشأت گرفته بود؛ سنتی که از طریق منشیان هندوی فرمانروايى گوركانى به ایشان رسيده بود. مقالۀ حاضر اين نكته را بررسی می‌کند كه مفاهيمى كه استعمار انگلیس در تحلیل مذاهب هند به‌ کار می‌برد در پیوند با متن‌هایی فارسى دربارۀ ادیان هندى بود كه محققان هندو با پشتیبانی هزينۀ مالى انگليسى‌ها نگاشته بودند. اين مجموعه آثار فارسى از عهد انگلیسیان هند غالباً فراموش و متروك شده‌اند و چنان که محمد توكلى گفته است متن‌هایی بى‌خانمان‌اند، زيرا از دايرۀ بررسی پروژه‌هاى تاريخى ملی‌گرا در دورۀ معاصر خارج شده‌اند.

سنت طولانى نگارش دربارۀ هند به زبان فارسى و عربى بيش از هزار سال قدمت دارد و غالباً مبتنی بر جذابیت حكايت‌هاى فوق‌العاده و نشان دادن شخصيت‌هاى افسانه‌ای در شرق اسرارآميز بوده است، زيرا براى بسيارى از ملاحان ايرانى و عرب كه در جست‌وجوى بخت خود در مسيرهاى تجارى منتهی به جزاير ادويه سفر مى‌كردند، هند سرزمينی اسرارآميز بود. حکایات سندباد دريانورد، نمونۀ ساده‌اى از افسانه‌هاى شگفت‌انگيزى است كه بازگوكنندۀ عجايب سرزمين هند بودند و در بازارهاى بصره و بغداد رايج. برای مثال، منتقدان صوفى شطاح قرن دهم میلادی، حلاج، بر این عقیده‌اند که علت عمدۀ سفر او به آسياى جنوبى فراگیری شعبدۀ معروف طناب از ساحران هندى بوده است. محققان عرب کلاً بعد از قرن دهم میلادی گزارشگران چهل و دو دين اصلى در هند بودند كه بعضى از آنها وحدانی و نبوى و برخى ديگر بر پايۀ پرستش خدايان متعدد بود. به‌وضوح می‌توان دید که اولین نويسندگان عرب درکی از دين منفردی مطابق با مفهوم جديد ”هندويسم“ نداشتند، زيرا چنين تصورى اصلاً در هند وجود نداشت. اصطلاح ”هندو“ اصالتاً اصطلاحی جغرافيايى، برگرفته از نام رودخانۀ بزرگ ايندوس، است. اين رودخانه در هند با نام سیندو و در ميان ايرانیان با نام هندو شناخته می‌شد. بعدها در متون فارسى اصطلاح هندو، یا به صورت جمع ساختگی عربی هنود یا اهانید، مشخصاً به قوم ساکن سرزمین هند اطلاق شد. هندو به‌ويژه در مقابل ترك‌هاى روشن‌پوست به افراد تيره‌پوست اطلاق مي‌شد و اين تقابل قومى در بسيارى از اشعار فارسى نیز به چشم مى‌خورد. در نهايت، در دورۀ استقرار رژيم‌هاى ترك و مغول در شمال هند بود که به‌ویژه تحلیل و بررسی سنت‌های ادیان بومی هند بسیار محل توجه قرار گرفت.[3]

در دوران فرمانروايى گوركانيان، تعداد ادیان هند از طرق گوناگون بررسی می‌شدند. از آن جمله مطالعۀ ادیان در نهادهاى شاهى بود و به ویژه آنچه وزیر اعظم اكبرشاه، ابوالفضل (م. 1602م)، در آئين اكبرى عرضه می‌کند. اثر ابوالفضل ذیل زندگی‌نامۀ امپراتور اکبر است که با عنوان اكبرنامه شناخته می‌شود. لازم به ذكر است كه ابوالفضل در بررسى اديان صرفاً به ديدگاه اسلامى اکتفا نمی‌کرد، بلکه تحت تأثیر پدرش، شیخ مبارک، به مکتب اشراق نیز گرایش داشت؛ مکتبی که بنیادگذارش، متفكر ايرانى قرن 6ق/12م شهاب‌الدين يحيى سهروردى، را يكى از پسران صلاح‌الدين در 587ق/1191م در حلب به دار آويخته بود. در نظام فکری ابوالفضل، حیات ماوراءالطبیعی به صورتی نوافلاطونى با معادلۀ هستی و نور تبیین می‌شد. همچنین، دين و رسالت، مانند آرای فارابى و ابن‌سينا، وسیلۀ انطباق نمادين حقايق فلسفى براى درک‌پذیر کردن آنها برای توده‌هاى غيرروشنفكر دانسته می‌شد. بنابراین، براى ابوالفضل اسلام صرفاً يكى از رقبا در جمع نظام‌هاى دينى بود و گزینه‌ای براى افراد عادى اجتماع و نه روشنفكران جدى جامعه. برای مثال، ابوالفضل برای اشاره به اسلام از عبارت ”كيش محمد“ استفاده مى‌كند كه مشابه ”فرقۀ محمد“ لفظی است تا حدی عامیانه. فلسفه اشراق در دورۀ گورکانی در هند با اقبال فراوانی روبه‌رو بود که نشانه‌ای از این امر را می‌شود از شرح فارسى حکمت اشراق سهروردى، نوشتۀ پسر يكى از مورخان و نديمان برجستۀ اكبرشاه، دریافت. در این اثر، نویسنده نظرات جالبى دربارۀ موضوعات و شخصيت هاى اديان هند مطرح می‌کند.[4]

ابوالفضل خود چندان از ادبيات دينى اسلام برای توصيف اديان هندى استفاده نمي‌كرد، بلكه اصطلاحات انتزاعى يا فلسفى فارسى را به كار مي‌برد. او معتقد بود كه به‌رغم فراگیر بودن چندخدايى در هند، روشنفكران برجستۀ هندى به چنان سطح متعالی اندیشگی رسیده بودند که حقايق ماورايى وحدانیت را درک کنند. ابوالفضل يكى از حاميان اصلى برنامۀ اكبرشاه در زمینۀ ترجمۀ متون سانسكريت به فارسى بود و يكى از اهداف اصلى اين طرح را کمک به گروه‌های دينى برای غلبه بر محدوديت‌هاى ناشى از ديدگاه‌هاى منطقه‌ای ايشان می‌دانست. هدف واقعى اين ترجمه‌ها البته حمايت از قرار گرفتن اكبرشاه در مركز ثقل همۀ جوامع مذهبى بود.[5]

برداشت معمول اين است كه اكبرشاه فردى بى‌همتا بود كه نظریۀ آزادى اديان را به‌رغم مخالفت روحانيان متعصب مسلمان عرضه کرد. اين برداشت، كه به نظر مي‌رسد در قرن هيجدهم میلادی ايجاد شده باشد، همیشه با سركوب اورنگ زیب، امپراتور بعدى گوركانى، همراه می‌شود و او را تناسخ بت‌شكنى و تعصب اسلامى محسوب مي‌كند. فرمانروايان گوركانى هند خود را وارثان قانونی تيمور لنگ مي‌شماردند و تيموري مي‌خواندند. ايشان منبع الهی مشروعیت حکمرانی خود را برگرفته از چنگيزخان می‌دانستند و اكبرنامه با قاطعیت اعلام می‌دارد که اکبرشاه از اعقاب تيمور و چنگيزخان و وارث بلافصل الهۀ خورشيد مغولی، النگو، است. امپراتوران گوركانى افرادى خطرناك، تقريباً همگى معتاد به الكل و افيون و برخوردار از قدرتى نامحدود بودند كه پيروان خود را يا با سخاوتمندى پاداش می‌دادند يا ظالمانه مجازات می‌کردند. چنين افرادی را نمي‌توان بر اساس الگوهاى ليبرال مدرن حافظ آزادى محسوب كرد، الگویى كه خود محصول دوران روشنگرى و عليه جنگ‌هاى مذهبى اروپاست.

حاميان امپراتوری گوركانى برای توجیه سياست‌هاى کثرت‌گرايانه و جهان‌مدار ايشان غالباً شعار فارسى ”صلح کل“ را به كار مي‌بردند. اين عبارت خوش‌بينانه منشائی صوفيانه دارد و به معنای صلح با همه به کار می‌رفت. اخيراً مطلع شده‌ام كه واژۀ فارسى صلح ترجمۀ پذیرفته‌شدۀ واژۀ ”ايل“ مغولی به معناى سرسپردگى و تسلیم محض بوده است كه در عهدنامه‌هاى منعقدۀ مغولان با مملوكان و ساير مخالفانشان به كار مى‌رفت.[6] در قرن نوزدهم میلادی، اين واژه در زبان اردو به معناى ”عهدنامۀ قطعى“ و در مفهوم القایی ”آشتى كامل“ به كار رفته است.[7] طرح بزرگ‌نمايى شاهانۀ اكبر و ابوالفضل با نياز متکبرانۀ اطاعت محض هماهنگى داشت و در گفتار رستاخیزگرایانۀ صلح جهانی بيان می‌شد. ليكن اين پرسش مطرح است كه طرز تفکر مدرن آزادی‌خواه تا چه حد با پذیرش یا عدم پذيرش اين مفهوم به‌ معنای عمومی ”تحمل“ هماهنگ است.

شایان توجه است كه تلقى ابوالفضل از افكار و فرهنگ هندى در آئين اكبرى اصالتاً بر تفسير فلسفى افكار هندى متمركز است و گزارشی مفصل از شش نظريۀ مكاتب بيدایى يا دارشانا به معني بينش (نيايا، وايششيكا، بيدانتا، ميمامسا، سنكيا، پتنجالى) را همراه با نظریه‌های غيربيدايى، يعنى جين، بودايى و چارواكا (مادي‌گرایی) به دست مى‌دهد. ابوالفضل همچنين به جنبه‌هاى زندگى آئينى هندو و اصول دينى آن مى‌پردازد و از آن جمله چهار مرحلۀ زندگی مذهبی، پرستش خدا و قربانى كردن، صدقه دادن، تناسخ مقدس، چيزهاى ناپاك و اماكن زيارتى را بیان و بررسی می‌کند.[8] تعجب‌آور است كه اين گزارش كلاً بر پايۀ سنت پژوهشی سانسكريت باستانى استوار است و عملاً سخنى از ظهور و توسعۀ اديان جدیدی که جلو چشم گورکانیان در ميان هندوها و ديگران در حال شکل‌گیری بودند به ميان نمى‌آورد؛ از جملۀ اين جريانات مذهبى نو قیام سيك‌هاى پنجاب يا حركت مذهبى گاديا بيشنو بود که از چاتانيا در بنگال (1486-1534م) الهام گرفته بود.

چاپ نسبتاً جديد متن فارسى چهار گلشن، نوشتۀ منشی هندوى گوركانى، راى چاترمان، به سال 1759م، تصويرى جامع اما شخصى از تفكر دينى هند عرضه مي‌كند. اگرچه تركيب اصلى اين متن به گزارشی مفصل از آمار 22 ايالت امپراتورى اختصاص دارد، 30 صفحۀ آخر آن طرح زنده‌اي از تشكيلات روحانى آن زمان فراهم آورده است. اين بخش، تحت عنوان ”گلشن چهارم در احوال فقراى اسلام و هنود،“ تحليل علمى و مفصلی از اديان جديد نيست، بلكه به نظر مي‌رسد حركتى است آئينى كه نويسنده با آن از ”سلاسل درويشان اسلام و هنود“ طلب آمرزش مي‌كند. در حقيقت، نويسنده گاه مردد به نظر مى‌رسد و با بيان عبارت پرهيزكارانه و اميدوارنۀ ”والله اعلم“ به شرح و تفصيل بيشتر نمی‌پردازد. چاترمان فهرستى مختصر از سلسله‌هاى اصلى تصوف بر اساس تحقيق نويسندۀ ايرانى پیش از خودش، هجويرى که محل ارجاع فراوان ابوالفضل نیز بوده است، تهیه کرده و سپس به شمارش سلاسل درويشان هند مى پردازد. واضح است كه چاترمان سلسله‌هاى صوفيان را چونان الگویی عملی به کار می‌برد و در این میان نکته مهم اين است كه او همچنان مفهوم شش دارشانا را به جاى مكاتب آشناى سنت سانسكريت حفظ مى‌كند، اما به جاى مكاتب فلسفى متداول در سنت سانسكريت این مکاتب را قرار می‌دهد: ١. يوگا، نه به مفهوم مكتب فلسفى پتنجلى، بلكه به معنى كارهاى اعجاب‌انگيز استادان هاتا يوگا، مثل گورنكنات؛ ٢. جنگم‌ها، یعنی پيروان شيوا؛ ٣. سيوره‌ها، یعنی مرتاضان سنت جين شيواتمبارا؛ ٤. سنیاس‌ها، گروهی مرتاض ديگر كه به توصيف نظرات الهى آنان مى‌پردازد؛ ٥. گهرست‌ها، خانه نگهبانان در ميان برهمان‌هایى كه به اجراى اعمال دينى مى‌پردازند و ٦. بيشنويان يا مريدان الهۀ بيشنو. خصوصيت انطباقى بخش اخير قابل توجه است، از اين رو كه نويسنده اين بحث را بيشتر به نانك پانتيس يا سيك‌ها اختصاص مي‌دهد و علت این کار را شباهت شایان توجه ايشان به بيشنويان بیان می‌کند. از نظر چاترمان، معيار پراهميت براى قرار دادن اين گروه‌ها در اين مجموعه اعتقادات مذهبى آنها نيست، زيرا اذعان دارد كه سیوره‌ها به الوهيت حق مايل نيستند، بلكه علت اصلى تشکیل اين مجموعه قواعد زهد است كه اين افراد را در سلک فقرا، درويشان یا مساکین دينى قرار می‌دهد.[9]

تقابل تعاريف ابوالفضل و چاترمان از اديان هند خواننده را با چند نکتۀ مهم مواجه مي‌كند. اولاً چاترمان ملاحظات خود را عملاً در دو چارچوب متفاوت از دو منشأ كاملاً متفاوت عرضه می‌کند. یکی آنکه او زاهدان هندو را به سلسله‌های صوفیان ارتباط می‌دهد ودیگر آنکه ساختار اسمى شش دارشانا را به منزلۀ اصل طبقه‌بندى حفظ می‌کند. ثانیاً، و برخلاف ابوالفضل، چاترمان برای سنت فلسفى متون سانسكريت اهمیتی قایل نیست، بلکه تأکیدش بر گروه‌هاى متأخر است. ثالثاً چاترمان با شمول گروه‌هاى غيربیدایى عملاً مشکلی ندارد که از آن جمله است مرتاض‌هاى جين كه با نام سيوره‌ها شناخته می‌شوند. همچنین او تعريف اصولی جنبش يزدان‌گرايانۀ سيك از اديان هندى را، كه امروز هندويسم مى‌ناميم، می‌پذیرد. اینها مؤید اين نكته است كه حتى در محافل رسمى گوركانى و آثار مکتوب منشیان هندو انعطاف بسیار در تعريف موضع دينى اشخاص در هند وجود داشت. به علاوه، متون بی‌شمار دیگری به زبان فارسى در سطح امپراتوری و توابع آن نوشته می‌شد که به این سوال پاسخ دهند که چگونه گروه‌هاى دينى در هند بررسی و طبقه‌بندى شده‌اند.[10]

اين منظرى بود كه حکمرانان انگليسى از دوره وارن هستينگز در اواسط قرن هيجدهم میلادی تا 1832م که فارسى هنوز زبان رسمی هند مستعمره بود، با آن روبه‌رو بودند. از قرن سیزدهم میلادی و در دورۀ حكام گوركانى و اعقاب ایشان، زبان فارسى ابزار اصلی مطالعۀ سنن و فرهنگ هند، به‌ویژه در سه زمينۀ علوم، سياست و متافيزيك بود. در زمان سلاطين دهلى و كشمير، جنبش ترجمۀ آثار سانسكريت و ساير زبان‌هاى هندى به فارسى آغاز و در زمان گوركانيان در دكن به اوج شكوفايى رسيد و از نظر وسعت و اهميت به يكي از گسترده‌ترين تبادلات ميان‌فرهنگى در تاريخ بدل شد. اين جنبش با ترجمۀ فلسفۀ يونانی به عربی و ترجمۀ بودايى سانسكريت به تبتى و چينى هم‌ترازى مي‌كرد.[11] آخرين مرحلۀ اين فرايند که محصول آن را متون فارسى عهد انگلیسیان هند نامیده‌ام، با حمايت حکام انگليسى و به دست منشيان هندویی كه متخصص ترجمۀ متون فارسى بودند صورت گرفت و اساس حكومت و فرهنگ را در سراسر هند پايه گذاشت. اين ترجمه‌ها به مثابه پلى ميان عقايد چندمذهبى گوركانى و مفهوم مدرن اروپايى دين بودند كه از جنگ‌هاى مذهبى مسيحيت نشأت گرفته و در عهد استعمار هم بنا بر منطق سلطۀ امپراتوری به كار گرفته مي‌شدند. تفسیر حكام انگليسى در گزارشات فارسى عهد انگلیسیان هند، عادات فقرا را به منزلۀ اصول انحصارى فرقه‌هایی بازسازی کرد كه با يكديگر در رقابت بودند. در واقع، در دورۀ حكومت استعمارى اين سوال مطرح بود كه مردم تحت سلطه به چه اديانى ايمان دارند؟ اين سوال نهايتاً به صورت پرسشنامه‌ای چندگزینه‌ای به ميليون‌ها هندى عرضه شد كه هر فردى مى‌بايست در آن فقط يك گزينه را براى پاسخ به پرسش مربوطه انتخاب كند.

نمونه‌هاى بسيارى از متون فارسى عهد انگلیسیان هند دربارۀ اديان هند موجود است كه پیش‌تر به آنها پرداخته‌ام.[12] در 1784م، هستينگز نگارش متن سانسكريت تقسيم ازمنه و علوم كائنات با نام پورانارَتَه پراكاشا را سفارش داد که در 1786م زُرَوَر سينگ آن را به فارسى ترجمه کرد. همین ترجمه بود که طبق دستور هستينگز به توسط هالهد به انگليسى برگردانده شد.[13] كرپا رام اثر ديگری را بدون عنوان دربارۀ علوم كائنات، اسطوره و تاريخ مستخرج از منابع سانسکريت به سفارش هستينگز تأليف کرد. هالهد دربارۀ کرپا رام مى‌نويسد كه او در دفتر مترجمان فارسى كلكته منشى بود. او در علوم هندو با مطالعه و علاوه بر سانسكريت و بنگالى، از دانش وسيعى در فارسى و عربى برخوردار بود كه او را در ميان اغلب دانشمندان هندو ممتاز مي‌كرد.[14] در 1796م، سر جان مورِى نويسندۀ گمنامی را مأمور کرد كتابی را به زبان فارسى با نام ذخيره‌الفؤاد در خصوص وظايف دينى هندوان بر اساس شاسترا، پورانا، پانديت‌ها و بيدخوانان (نقالان بيدا) تأليف کند. اين كتاب بر اساس منابع کتبی و شفاهی، علاوه بر طرح مطالبی در زمینۀ جشنواره‌ها، علوم كائنات و كاست‌هاى طبقاتى، دربارۀ خال هندو كه گروه‌هاى مختلف روى پيشانى خود مي‌زدند نيز اطلاعات مصورى ارائه داده است.[15]

در مطالعات هندويسم به زبان فارسی، علاوه بر موضوعات منطقه‌اى و فرقه‌ای، مطالب دائره‌المعارفى نيز آمده است. آننداگهانا، معروف به خوش، چندين ترجمۀ فارسى از متون پورانی دربارۀ اماكن مقدس زیارتی هندوان برای سیاستدان و محقق انگلیسی در هند، جاناتان دانکن (1756-1811م)، تهيه کرد. بحرالنجاه، تكميل‌شده به سال 1794م که به توصيف جنبه‌هاى اسطوره‌اى بنارس مى‌پردازد، از كاشى كهاندا بخش ”سكاندا پورانا“ اقتباس شده و ترجمۀ فارسى گايا مهاتميا، منتشر شده در 1791م، دربارۀ فضایل و آئين‌هاى گايا در منطقۀ بهار است.[16] آننداگهانا نقشی انتقالى در اين روند ايفا کرد كه انعكاس آن در مجموعه اشعار صوفيانه‌اى هویداست كه در همان سال 1794م به پيروى از مثنوى مولانا فراهم کرد. اين منظومه از جمله به ستايش فضایل بنارس و افكار داراشكوه مى‌پردازد.[17] بعد از 1797م، بنا به پيشنهاد سِر جان مورى و افراد دیگر، تعدادى از آثار بوديسم برمه‌اى شامل داستان‌هاى جتاكا و نيز مطالبی در زمينۀ قانون، علوم كائنات و پزشكى از زبان مغولى به فارسى برگردانده شد.[18] در 1796م، تعدادى آثار جین به زبان سانسكريت و خط ديوناگرى با توضیحاتی به فارسی براى ماجراجوى فرانسوى، ژنرال كلود مارتين، تهیه شد. اندرو استرلينگ بين سال‌هاى 1812 و 1821م در معبد جگنات حسابداری را به نگارش ترجمه‌هاى فارسى مطالب اوريسى دربارۀ معبد و تاريخ محلى گمارد.[19] در 1825م، كلنل جان اسكينر اثری تألیف کرد که از دیدگاهى نسبتاً مردم‌شناسانه دربارۀ كاست‌ها و سلسله‌هاى فقرا نوشته شده و پیش‌تر آن را از منابع سانسكريت به فارسى ترجمه كرده بود. اين دستنويس كمياب با نام تشريح‌الاقوام شامل صد تصوير نقاشی از آثار هنرمندان محلى بود.[20]

علاوه بر آثار سفارشی، تعدادى دستنويس مانند مهابهاراتا نیز وجود دارد كه از متون سانسكريت به فارسى ترجمه شده‌اند و در حاشيه‌شان نظرات صاحبان آنها، یعنی حکام انگليسى، به چشم مي‌خورد. در ميان چنين آثارى در كتابخانۀ رسمی هندوستان، چندين نسخه با حاشیه‌نویسی ریچارد جانسون باقی مانده است. او اكثر اين نسخ را به 1778م جمع‌آوری کرده بود. تعدادی دستنویس نيز با حاشیه‌نویسی سِر چارلز ويلكينز (م. 1826م)، اولين سانسكريت‌شناس برجستۀ انگليسى بعد از ويليام جونز، موجود است. هستۀ مركزى آثار اين مجموعه در كتابخانۀ بريتانيا کلکسیون هالهد است که مشتمل بر ترجمۀ فارسى متون سانسكريت با حواشی و گاه به همراه خلاصه‌ها و ترجمه‌هاى انگليسى شخصی اوست.

حجم قابل توجه ترجمه‌های سفارش‌شدۀ انگليسى‌ها به حدی زياد است كه نشان از رویه‌ای مستقل در مطالعۀ اديان هند دارد که هدف مشخص آن آشنا كردن استعمارگران انگليسى با مذهب هندوان تحت سلطه‌شان بوده است. اين هدف کاملاً كاربردى و عملى بود و نه صرفاً پژوهشى تاريخی. گواه این امر پروژه‌ای بود که سِر ويليام جونز براى كمپانى هند شرقى سامان داد که شامل گردآوری خلاصۀ قوانین هندوی مأخوذ از متون سانسكريت بود كه قرار بود به منزلۀ منبع معتبر قانونی برای حقوق فردی در سيستم جارى دادگاه‌هاى انگلیسى به کار گرفته شود. از نظر حکام انگليسى كه فارسى را زبان دولتى هند به شمار مى‌آوردند، نه فقط ترجمه‌هاى فارسى متون سانسكريتی كه خود سفارش مي‌دادند، بلكه ترجمه‌هاى قبلى دورۀ گوركانى – اعم از مقولات سياسى يا الهى – نیز در مجموعۀ ادیان هندوان به شمار می‌آمد. زبان فارسى تا 1830م و در بعضى مناطق تا 1860م زبان ادارى و ثبت درآمد دولتی در دوران حكومت گوركانی بود و همچنان زبان ارتباطی دولت در كمپانى انگليسى هند شرقى باقى ماند. در نتيجه جاى تعجب نيست كه اشخاصى مانند هستينگز ترجمه‌هاى فارسى را اساس بسيار محكمى براى پايه‌ريزى دانش دين هندو و ابزارى کارا براى پیشبرد مقاصد خود محسوب مي‌كردند. توجه حکام انگليسى به استخراج مبانی كتبى حقوق فردی از متون هندو نهايتاً منجر به هدايت آنها در مسیر ایجاد تقابلی دو جانبه بين ادیان هندو و اسلام شد.[21]

پیش از بنياد سنت اروپايى مستحكمی از دانش سانسكريت، شرق‌شناسان متقدم همچنان بر ترجمه‌هاى فارسى موجود به مثابه بهترين راهنما در زمينۀ فلسفه و دين هندو متكى بودند. اوپانيشادها براى نخستين‌باراز طریق ترجمه‌های فارسى داراشكوه در برگردان‌هایی متعدد به اروپاییان معرفى شد؛ ابتدا در ترجمۀ نيمه‌انگليسى هالهد به سال 1782م، سپس در نسخۀ لاتين انكتیل دوپرون به سال 1801م كه تأثير بسزايى بر متفكران اروپايى از جمله شوپنهاور گذاشت و بعد در ترجمۀ آلمانى نسخۀ لاتين دوپرون كه فرانس ميشل آن را در 1882م تكميل کرد.[22] نخستين آثار محققان اروپايى در زمينۀ فلسفۀ هندى متأثر از گزارش ابوالفضل بود.[23] مجموعه داستان‌هاى سانسكريت دربارۀ شاه ويكرا ماديتيا، که با نام پادشاه سينگهاسن بتيسى شناخته می‌شود، نيز ابتدا با نسخۀ فرانسوى مأخوذ از ترجمۀ فارسى عهد گوركانى سال 1817م معرفى شد.[24] تا 1831م، ترجمۀ انگليسى منتخباتى از نسخۀ فارسى مهابهاراتا به حمایت اکبرشاه تدوین و در دسترس قرار گرفت.[25]

اين دوره كه در آن زبان فارسى عمده‌ترين راه دسترسى به درک اعتقادات هندو بود در مطالعات اروپايى تا حد زیادی به فراموشی سپرده شد. این در حالی است که نسل بعدى سانسكريت‌شناسان پس از سِر ويليام جونز، به‌ويژه صاحب‌منصبان انگليسى، سِر چارلز ويلكينز و اچ. اچ. ويلسون، همچنان به سبب مشاغل ادارى با زبان فارسى آشنا بودند. زبان سانسكريت به نحو فزاینده‌ای موضوع تحقیقی مستقلى قرار گرفت و از درجۀ اعلای علمى، به‌ويژه در دانشگاه‌هاى آلمان، برخوردار شد. هنگامى كه محققان توانستند مستقلاً بر ادبيات سانسكريت احاطۀ کامل بیابند، تفاسير اوليه‌ای را كه از طريق زبان فارسى کسب کرده بودند کنار گذاشتند. باید اذعان کنم روند دانش‌اندوزی غالب‌شده بر مطالعات سانسکریت اغلب اروپایيان، بویژه آنها كه خارج از گروه‌های انگليسى بودند، تلاش آگاهانه‌اى برای کنار گذاشتن عمل‌گرایی ساده‌لوحانۀ هالهد و هستينگز بود. سانسكريت‌شناسان به پيروى از الگوهاى كلاسيك يونانى و لاتين، سانسكريت را به موضوعى كلاسيك بدل كردند و با كاربرد روش‌هاى انتقاد متنى دانشمندان رنسانس در یافتن نسخی اصلى کوشیدند كه در قرون وسطا مخدوش نشده بودند و بدین ترتیب به مطالعۀ دیگرگونه‌ای از سانسكريت پرداختند. ترجمه‌هایی فارسى که به نظر نادرست، غرض‌ورزانه، جانبدارانه و ناقص مى‌رسيدند براى مطالعۀ جدى هندويسم واقعى مناسب نبود. اکنون به اين آثار صرفاً از روى كنجكاوى نگاه مي‌كنند يا به خاموشى از كنارشان رد مي‌شوند. اين متون دیگر براى مطالعات جدید در زمینۀ هندویسم باستانی ارزشى ندارند، يعنى مطالعه آنچه دين اصیل هند محسوب است و منفك از نفوذ خارجی اسلام تعريف مي‌شود. سِر ويليام جونز در این زمینه چنين نظر داده است:

تجربه به من اجازه مي‌دهد كه بگويم گوركانيان درك درستى از ترجمۀ دقیق ندارند، بلکه نام ترجمه را به تركيبي از يك متن و شرحی همراه با تفسيرى سطحی از هر دو اطلاق می‌کنند. ايشان گرچه در این زمینه كاملاً ناتوان‌اند، همواره تظاهر به نوشتن واژه‌هاى سانسكريت به حروف عربى می کنند . . . من ابوالفضل و برادرش فيضى را نیز مبرا از این انتقاد شدید نمی‌دانم.[26]

اين دستاورد كلاسيك‌گرایانه متأسفانه عارضه‌ای جانبى نيز دارد و آن بی‌اهميت خواندن مشاركت هندوها در فرهنگ ايرانى و اسلامى و تأثيرى است كه اين شراكت در رشد و تفسير مجدد افكار دينى هندو داشته است.[27] اگرچه دورۀ حمایت انگليس از ترجمۀ فارسى متون سانسكريت كوتاه، شايد در حد سه‌چهارم قرن بود، اما نشان‌دهندۀ مرحله مهمی در گذار به سوی پايه‌گذارى نهايى اسلام و هندويسم به منزلۀ زمينه‌هاى مستقل مطالعاتى است.

پیامد بررسى نمونه‌هايى ازطبقات مردم‌شناسی اوليه بازگوكنندۀ دسته‌بندى‌هاى آمارى بعدى انگليس و برداشت استعمارى ايشان از ادیان هند است. يكى از اين آثار کتاب رياض‌المذاهب است كه آن را برهمن ماتهراناته به درخواست جان گِلِن در 1812م تأليف و به فرماندار هندوستان، لرد موئرا، تقديم کرده است. این اثر كاست‌هاى هندو و معتقدات مذهبى، احكام دين، و گروه‌هاى غيربیدایى مانند جين و سيك را توصيف کرده است. اثر ديگر سلسلۀ جوگيان، سفارش‌شده به سال 1800م، خلاصه‌اى منقش از گروه‌هاى زاهدان بود که آن را منشى سيتل سنگه براى راجاى بنارس به فارسى نوشت. اين دو اثر منابع اصلى ويلسون براى تألیف اثر پيشاهنگ خود ”طرحى از فرق مذهبى هندوان“ بودند. اين نوشته در دو بخش در ژورنال پژوهش‌های آسیایی در سال‌هاى 1828 و 1832م عرضه شد. متن ويلسون يكى از اولين رساله‌هاى روشمند در اين زمينه بود كه مدير انگليس استعماری نوشته بود و فرايند عامی را نشان می‌دهد است که طى آن، محققان انگليسی مطالعات خود را دربارۀ اديان هند به کمک متون فارسى تألیف هندوان سازمان می‌دادند. تعجب‌آور است كه جز اندکی اظهارنظرهاى سطحى از طرف تاريخ‌دانان هنر، دانشمندان کنونی به هيچ‌كدام از اين متون فارسى که اهميت بسزايى در زمینۀ هندشناسى مدرن دارند توجهى نكرده‌اند.

ويلسون بر تكيۀ خويش به اين متون فارسى عهد انگلیسیان هند چنين اشاره مي‌كند:

دو اثرى كه به آنها اشاره شد به زبان فارسى‌اند، با اينکه هر دو را نويسندگان هندو نوشته‌اند. اولى را سيتال سين، منشى راجاى بنارس، و دومى را ماتهراناته، كتابدار سابق كالج هندو در همان شهر که مردى بسيار محترم و با تحصيلات عالی بود، نوشته‌اند. اين آثار شامل تاريخ كوتاهى دربارۀ منشأ فرق گوناگون، و توصيفى خشك از ظاهر پيروان اين فرق، مراسم مذهبى‌شان و شرايط حاكم بر زندگى ایشان است. اين آثار فرق شناخته‌شده را جز يكى دو استثنا در بر می‌گیرند. در واقع، در هيچ‌جاى هندوستان مثل بنارس نمى‌توان اين مطالب را به خوبى بررسی و تحقيق کرد.

ماتهراناته، نويسندۀ يكى از اين متون، عضو كالج دولتي سانسكريت (كالج هندو) بود. اين كالج را جاناتان دانكن در 1791م پايه گذاشت و نباید آن را با كالج مركزى هندو اشتباه گرفت كه آنى بسانت در 1898م پايه‌گذارى کرد و بعدها به دانشگاه هندوى بنارس بدل شد.[28] ماتهراناته متن رياض‌المذاهب را در 1812م نوشت، در 1813م عضو هیئت علمی دانشگاه شد و در 1818م درگذشت. او يكى از معدود دانشمندان كالج بود كه مطالعات توأمان فارسى و سانسكريت را که در آن زمان تقريباً معمول بود عرضه مي‌كرد، آن هم در زمانى كه اين دو زبان در آغاز راه‌های مستقل خویش بودند.

چهار دستنويس نسبتاً كامل از رياض‌المذاهب در دست است كه دو تاى آنها در يك مجموعه و به صورت يك مجلد صحافى‌شده در كتابخانۀ اينديا آفيس موجود است.[29] از دو نسخۀ ديگر يكى در رامپور است كه در حال حاضر در دسترس نیست و ديگرى در كتابخانۀ بريتانياست.[30] هر دوی اين نسخ با حدود چهل تصوير از فرق مختلف زاهدان هند به شيوۀ ”كمپانى“ مزين‌اند. به علاوه، متن خلاصه‌شدۀ ریاض‌المذاهب نيز در اوايل قرن نوزدهم میلادی چاپ شده است.[31]

رئوس مطالب رياض‌المذاهب منظم و روشن است. کتاب ابتدا با بررسى نسبتاً طولانى چهار كاست اصلى از ديدگاه برهمن شروع مى‌شود كه آغازکنندۀ آن روايت مشهور ريگ وداست. سپس، ماتهراناته مفصلاً به شرح آفرینش اين چهار كاست از پيكر براهما می‌پردازد و از ستايشگران مذهبى متفاوت بر اساس پنج الهۀ مورد پرستش هندوان يعني بيشنو، شيوا، الهه، خداى خورشيد و گنش نام می‌برد. توصيف مکاتب ديني اصلى به دنبال بحث مختصری راجع به چهار مرحلۀ روحانى زندگى مردان كاست‌هاى بالاتر آمده و به دنبال آن گزارشى از انواع گوناگون زاهدان رهبانى آمده است. در خاتمه، نويسنده بخش‌هایى را به مطلب اضافه کرده است كه به توصيف گروه‌هاى پيرو نانك (سيك‌ها)، جين‌ها و مسلمانان هند می‌پردازد. ماتهراناته همانند ابوالفضل اسلام را فرقه يا ”كيش محمد“ مي‌نامد. ماتهراناته به مفهوم اسلامى رقابت فرق دينى كاملاً آگاه است و حديث مشهور محمد پيامبر را دربارۀ هفتادودو فرقۀ اسلام نقل مي‌كند، اما ترجيح مى‌دهد سمپرداى هندو را مشابه طريقه يا سلسله‌های صوفيان توصيف كند.[32]

از آنجا كه متن رياض‌المذاهب به حكم رابرت گلن (1818-1822م)، قاضى عالي‌رتبۀ انگليسى و حاكم قصبۀ بریلی، فراهم شده است، می باید از اثر ديگرى نيز كه از حمايت او برخوردار بود نام برد. رابرت گلن محققى با نام غلام يحيى را ترغيب به نوشتن مجموعه‌ای فارسى كرد كه در آن، فنون گوناگونی مانند شيشه‌گرى و آهنگرى را با تصویر توصيف كند.[33] قطعاً فراهم كردن تصاوير مفصل بخش اصلى هر دوی این پروژه‌های ادبی بود. تعامل ميان هنرمندان هندى و حاميان انگليسى در تصويرپردازی جنبه‌هاى اصلی فرهنگ هند موجب ايجاد موازنه میان مطالب ادبى سفارش داده شده و تصاويرى بود كه در آنها نقش مي‌شد. به عبارت ديگر، ماحصل کار اعم از تصويرى يا نوشتارى بيشتر نتيجۀ همكاری ميان هنرمندان هندى و انگليسى بود تا بازتاب مسير طراحی‌شدۀ مشخص يكى يا ديگرى. در نتيجه، متون فارسى عهد انگلیسیان هند شامل مکملى با نام مکتب نقاشى هندى کمپانی بود.

دومين نوشته‌اى که ويلسون از آن بهره گرفت، گرچه اشاره‌اى روشن به عنوان آن در نقل قول بالا نمى‌كند، همان متنی است که در جاى ديگری از آن با عنوان سلسلۀ جوگيان، نوشتۀ سيتال سينگ منشی، یاد مى‌كند.[34] اين نسخۀ خطی كمياب كه در كتابخانۀ آفيس اينديا قرار دارد، شبيه رياض‌المذاهب با 48 تصوير كوچك، كارتون‌مانند، مصور است كه ظاهراً برای آشنايى با سلسلۀ زاهدان طراحى شده‌اند. اين تصاوير، با آوانويسى ناخواناى انگليسى، اسامي سلسله‌هاى نقش‌شده را نشان می‌دهند. اين متن مانند رسالۀ راى چاترمان از الفاظ سلسله‌های صوفى براى توصیف مباحث زاهدان هندوستان استفاده می‌کند. سيتال سينگ علاقه‌اى به نظام كاست يا سلسله‌مراتبى كه برهمان را محدود كند ندارد و به توصيف گروه‌هاى غيربیدایى يا مسلمانان نيز نمي‌پردازد.

در كتاب سلسلۀ جوگيان، واژه جوگى يا يوگى كه در عنوان اثر هم آمده است مفهومی كلي است كه به هر گروه سازمان‌يافتۀ زاهد در هندوستان اطلاق مي‌شود. در مفهوم خاص، اصطلاح جوگي برای جوگيان ”نته“ يا ”كنپهتا“ به كار می‌رفته است که در ميان گروه‌هاى شيوايى‌ها قرار دارند. سيتال سينگ توصيفي از اين گروه پیش می‌نهد كه خاص اوست، يعنى ابتدا گزارشي از بنيادگذاران اين گروه می‌آورد و بعد ظاهر و اعمال چشمگيرشان را به شرح زير عرضه مي‌كند:

اول کسی که موجد اینطریق گشته مهادیو است و بعده گورک ناته و مچهندر ناته قوانین جوگ را مروج و منضبط ساخته صاحبان این مذهب کسانیکه در زمان سلف بوده‌اند با کشف و کرامت و ذوی‌الاقتدار که حیات و ممات و شیب و شاب در اختیار داشتند و پریدن بر آسمان و غایب شدن از نظر و امثال این عجایب و غرایب را قادر بوده‌اند و آنانکه فی زماننا یافته شوند. طریق مذهب ظاهری آنها این است که هرگاه جوگی مریدی کند صدف گوش مرید را از میان دریده حلقه از کچکره یا بلور یا دیگر از این قبیل باندازد زیرا که از این علامت و شق‌الاذن باز دنیادار نمی‌توانست شد آراستگی قلب و حبس نفس و ریاضت جسمانی مینمایند خاکستر بر بدن مالیده کلاه و خرقه مرقعه و لباس رنگ‌گیر و سبَّلی در گلو دارند اوقات پسری به گدائی و بعضی بمجاوری بهیرون و هنومان می‌نمایند و اینها را از خوردن گوشت و شراب اجتناب نیست و خراباتیان آنها بیشتر به فسق و فجور اشغال دارند.[35]

اين نوشته گزارش كوتاهى دربارۀ منشأ اسطوره دربارۀ جوگى‌ها، توانايى‌هاى خارق‌العاده و آئين‌هاى مرسومشان است که به ندرت در زمينۀ خداشناسي و ايمان صحبتي به ميان مي‌آورد. توصيف ظاهر شورانگيز و شهرت جذاب جوگيان نمونۀ خوبى از توصیفات مختصر و داورى‌هاى منصفانۀ سيتال سينگ است. انگیزۀ نگارش اين رساله معلوم نیست و درج تاريخ متن به جای تاریخ هجری بنا بر تقويم مسيحى به سال 1800م نشان‌دهندۀ وضعیتی نیمه‌استعماری است. در بخشي كه به تقلید از قالب آمارى نظام‌نامه‌هاى ادارى گوركانيان و به پیروی از آئين اكبري ابوالفضل تهیه شده و اطلاعاتی را پیش‌فرض گرفته بود كه در فرهنگ‌های جغرافيايى انگليسی آمده بود، متن با استفاده از روش خلاصه‌نويسی سياق تعداد جمعيت و محل‌هاى مسکونی شهر بنارس را عرضه کرده است.[36] ملاحظاتی در خصوص تعداد زائران شهر بنارس هنگام برپایی جشنوار‌های عمده مبین اين است كه توصیف گروه‌های زاهدان در این متن مرتبط با ادارۀ جمعیت زائران و توزیع غذا بوده است.

به این ترتیب، از سيتال سينگ تصوير بهتری داریم تا ماتهراناته، زيرا ماتهراناته را فقط از طريق اثرش رياض‌المذاهب و چند يادداشت كوتاه دربارۀ نحوه كارش در كالج سانسكريت می‌شناسیم. در حالى كه سيتال سينگ نه فقط در مقام منشى، بلكه در جایگاه شاعری فارسى‌سرا كه علاقۀ شديدى به تصوف دارد، شهرت بسزايى كسب كرده و با تخلص بيخود مطالب بسيارى به نظم و نثر عرفانى فارسى نوشته که از آن جمله تفسير اشعار عربى فصوص‌الحكم، اثر ابن‌عربى، صوفى اندلسی (م. 1240م)، دربارۀ پيامبرشناسى است. شاگردش رام سيتا سينگه، معروف به فكرت، زندگي‌نامۀ سيتال سينگ را با عنوان‌ حقايق ‌بيخود در 1848م درشهر لكهنؤ به چاپ رساند.[37] آثار سيتال سينگ در 1871م با عنوان‌ خيال بيخود به چاپ رسيد.[38] علاوه بر این، سيتال سينگ غرقه در اشعار صوفيانه و روحانى، گرايشات جهاني خود را در دوستى نزديك با دانشمند يونانى، دميتريوس گالُنوس، كه از 1793م تا زمان فوتش در 1833م در بنارس مى‌زيست، نشان می‌دهد. سيتال سينگ ظاهراً مجرى وصيت‌نامۀ گالُنوس بوده و قصيدۀ روى سنگ قبر او را در هندوستان شخصاً سروده و او را افلاطون قرن ناميده است. او گالُنوس را به ترجمۀ چند متن مهم سانسكريت تشويق كرد، از جمله ترجمۀ ديوى مهاتمايا به يونانى نو که اثر مهمى دربارۀ الهه است.[39] پرسش اين است كه چگونه اين زمينه‌هاى گستردۀ روحانى بر نظرات سيتال سينگ دربارۀ اديان هند اثر گذاشت.

ماتهراناته و سيتال سينگ مطالب بسیاری ترجمه کرده‌اند. این دو محقق نام‌ها و اصطلاحات را از سنت سانسكريت برگرفته و سپس معادلی فارسى برای آنها ارائه مى‌دادند. در عين حال، بايد مراقب بود كه اين تصور ناصحيح غالب نشود كه فقط تعاريف واژه‌نامه‌هاى كلاسيك معایر معتبرند تا ترجمه‌ای مکانیکی و امپریالیستی صورت نگیرد. چنان که فِنبار بَرى فِلاد اشاره كرده است، ترجمه عملى چند وجهى بر پايۀ تبادل و انتقال فرهنگى و متأثر از اندیشه‌ای است که در اصل مطلب وجود دارد. ”ترجمه به مثابه عاملی تغییردهنده اين امتیاز را دارد كه با تکیه بر بینشی پیشرو، نوآوری و میانه‌روی را جایگزین موضعی واپسگرا کند كه غالباً متأثر از نظری ايدئولوژيك است.“[40] با چنين ذهنيتى، اصطلاحاتى را كه ماتهراناته به كار برده است مي‌توان مبین دستاوردهاى علمي‌اش به حساب آورد. او مى‌گويد که کارآموزی‌اش در زمينه‌هایی است كه عناوين هندى آنها را به خط فارسى نوشته است، يعنى به قاعده‌اى كه رايج آن زمان بود و از آن جمله می‌توان به آنچه در پی می‌آید اشاره کرد.

علم بياكرن از دو واژۀ علم زبان عربی و بياكرن (دستور زبان) به زبان سانسكريت ساخته شده و برابرنهاد اصطلاح صرف و نحو عربى است. ساهت شاستر، كه غالباً با ادبيات برابر نهاده مى‌شود، عروض و قافيه (شعر) ترجمه مى‌شود. دهرم شاستر مكتوباتی دربارۀ وظایف مذهبى دين هندو است كه آن را با فقه يا علم قوانين اسلامى برابر مى‌داند. بيدانت مكتب برجستۀ فلسفى هندى است كه به سادگى الهيات يا علم دين‌شناسى ترجمه شده است. نياى اصطلاح معمول سانسكريت براى استنباط منطقى است كه معادل منطق‌آوری و بحث (مناظره) قرار می‌گیرد، چه طبيعى و چه الهى.

بدون تلاش برای تجزيۀ ظرايف اين معادل‌سازى‌ها، مشاهده كرده‌ام كه ماتهراناته رشته‌هاى علمى متناظر در دو سنت آموزشى را در روندی کاملاً منطقى مرتب كرده است. براى مثال، در هم‌ترازى واژۀ سانسكريت دهرم شاستر با شريعت، هنجارمندى هر دو نظام تلويحاً در قياسی منطقى در نظر آورده شده و در برابرنهاد الهيات اسلامى برای مكتب بیدانت احتمالاً تبليغ خاصى در نظر بوده است. به هر صورت، ماتهراناته و سيتال سينگ آشكارا پیرو استراتژى ترجمه‌‌ای‌اند كه كاملاً مقبول واقع شده است. هر دوی آنها با ترجمۀ اصطلاح سانسكريت ديوتا به معني الهه‌هاى هندى با اصطلاح عربى ملائكه موافقت دارند. قابل توجه و ستايش است كه اين دو محتاطانه اين اصطلاح را با ظرافت به جای عنوان ناپسند چندخدايى كه در عربى براى الهه يا خدايان (جمع واژۀ الله) استفاده می‌شد و در سنت اسلامی مذموم بود به كار مي‌برند. در این خصوص، منشيان هندو بازتاب‌دهندۀ عمل مترجمان عربى از متون فلسفى يونانى بودند که واژۀ یونانی ”دئو“ يا خدا را به عربى ”روحانيه“ یا موجودی روحانى ترجمه می‌کردند. استفاده از لفظ فرشته براى ويشنو، برهما و شيوا مانع از آن نشد كه ماتهراناته يا سيتال سينگ نقش كيهانى آ‌نها را در طریقت سنتی ”مهابهاراتا“ و ”بهاگاواتا پورانا“ توصيف نکنند.[41] در عين حال، می‌توان پرسید كه اين‌گونه معادل‌سازی‌ها تا چه ميزان به پندار نويسندگان هندوى فارسى‌نويس رنگ یکتاپرستی داده است. در نتيجه، وقتى سيتال سينگ عبارت فارسى ”قضاى الهى“ را با اصطلاح هندى ”مايا“ يا ”توهم“ به منزلۀ مقامى كيهانی در نظر مي‌آورد، مشكل بتوان تشخيص داد آيا با صورت اسلامى‌شدۀ مفهومی بیدایى یا صورت بیدایی‌شدۀ مفهومی اسلامی يا مخلوطی از هر دو مفهوم در يك قالب روبه‌رو هستیم. سيتال سينگ، بر خلاف همتاى برهماى خود، از آن جمله منشيان هندويى است كه نوشته‌هایش را به ترجمۀ فارسى راحت‌تر مي‌توانست خواند تا به اصل سانسكريت آنها.[42] او در عين یادکرد از ”وياسا“ و ”بيدا“ به صورت ”عصارۀ كتاب الهى“ و یادآوری ”بيدانتا“ به مثابه منشأ اعتقادات همۀ تعاليم هندو، خاطرنشان مى‌كند كه همۀ اين كتب ”هندى“ به فارسى برگردانده شده‌اند.

سيتال سينگ در یک جمع‌بندي نهايى، طولانى و دشوار از واژگان مخبرانه عربى براى بحث دربارۀ ضرورت تجلى الهى در خلقت استفاده می‌کند که مشابه همان اصطلاحاتى است كه در متون صوفيانه در مبحث ماوراءالطبيعه به کار می‌روند. در اين مبحث مشكل مى‌توان چيزى را يافت كه اختصاصاً ”هندى“ باشد.[43]

در موضوع کلی طبقه‌بندى گروه‌هاى مذهبى اين نكته حائز اهميت است كه ماتهراناته و سيتال سينگ دستاوردهاى اساسى مشترکی دارند. با این همه، سيتال سينگ نيازى نمى‌بيند كه به نظام كاستى اشاره‌اى داشته باشد، در حالى كه ماتهراناته – شايد به سبب اختلاف نظر ميان برهمانان و غير برهمانان – بخش نسبتاً زيادى را به اين مطلب اختصاص مى‌دهد. همچنين، سيتال سينگ به شرح مستقيم گروه‌هاى مسلمان نمی‌پردازد، در حالى كه ماتهراناته، احتمالاً به خاطر جلب رضايت حاميان انگليسى‌اش كه علاقمند به داشتن گزارش كاملى از اديان موجود در بنارس بودند، به این كار مبادرت مى‌ورزد. اما هر دو نويسنده بر وجود سه گروه عمدۀ عابدين، یا به فارسى پرستاران، كه هر قشر پيرو خدايى‌اند و به زبان هندى سمپرداى نامیده می‌شوند، اتفاق نظر دارند. اين پرستندگان عبارت‌اند از ١. وشنوها يا پرستندگان وشنو، ٢. شيواها يا پرستندگان شيوا، ٣. شكتيان يا پرستندگان الهه. ماتهراناته اصرار دارد كه به اين طرح كلى دستجات كوچك‌ترى از پرستندگان خداى خورشيد و مريدان ”گنش“ را نیز در قالب گروه‌هایی کاملاً مجزا اضافه كند، در حالى كه سيتال سينگ ابداً به آنها اشاره‌اى نمى‌كند. با این همه، نظرات اين دو نويسنده در تلقي از گروه‌هاى غير بیدایي شدیداً از هم فاصله مي‌گيرد. سيتال سينگ، نانك‌شاهي‌ها يا سيك‌ها و نيز جين‌ها را اقشارى جدا در ميان زاهدان مي‌داند كه كاملاً با پيروان خدايان اصلى هندو قابل قياس‌اند. ذكر کردنی است كه نام او نشانى از نسب پنجابى و شايد حتى سيك‌ها دارد. در حالي كه ماتهراناته سيك‌ها و جين‌ها را، که به سبب اهميتشان نمي‌توان ناديده‌شان گرفت، در بخش افزوده‌ای با عنوان ”فرقه هاى مختلفيه“ می‌آورد. او ايشان را گروه محبوب ”ديگری“ مي‌شماردكه هميشه آشكاركنندۀ نواقص نظام طبقات است. در زمينۀ شمارش سلسله‌هاى زاهدان نیز تطابقی نسبي ميان نظرات دو نويسنده به چشم مي‌خورد. ماتهراناته تعداد آنها را ٤٧ و سيتال سينگ 41 می‌داند و ٢٢ طبقه مشتركاً در متون هر دو به چشم مي‌خورد. آنها در اين عقيده نیز مشترك‌اند كه بنارس جهان كوچكي است كه مي‌تواند نمودار تمام هند باشد. هر دوی اين متون با حمایت مقامات انگليسى تهيه شده و براى درك بهتر با تصاويرى همراه شده‌اند. هر دو علاقۀ یکسانی به توصيف گروه‌هاى بسيار خاص دارند؛ گروه‌هايى كه نمايندگان غير معمول هندويسم امروزي‌اند و از آن جمله‌اند اوردباهو كه همواره دست‌هايشان را در هوا نگه مي‌دارند و هرگز ناخن‌هايشان را كوتاه نمي‌كنند. اين مطالب بر پايۀ بررسي اوليه است و با توجه دقيق‌تر به نتايج بيشتري دست خواهیم یافت. در عین حال، نمي‌توان از اين مثال‌ها نیز چشم‌پوشي كرد كه اگرچه طبقات اديان هندى در متون هندی ـ فارسى تنوع قابل توجهي دارند، هر یک از نويسندگان طبقات متفاوتی را عرضه می‌کنند و با اين همه، در عین آنکه بسياري از آنها در خصوص گروه‌های اصلى اتفاق نظر دارند، باز اختلاف نظر بین آنها نیز بسيار است.

لازم است به يك نكتۀ پاياني دربارۀ تأليفات فارسى عهد انگلیسیان هند اشاره شود كه در طرح اوليۀ ويلسون تحت عنوان ”طرحی از فرق مذهبي هندوان“ آمده است. طرح ويلسون يكي از اولين آثار انديشمندانه‌اى است كه به زبان انگليسى و بر اساس منابع سانسكريت در اين باره نوشته شده است. ويلسون در 1809م، در 23 سالگي وارد هند شد. در 1819م، زماني كه از طرف كمپاني انگليسى هند شرقي براى سازمان‌دهي دوبارۀ كالج سانسكريت به بنارس اعزام شد، با اثر ماتهراناته آشنا شد.[44] ديری نگذاشت كه با اثر سيتال سينگ نيز آشنا شد و آن زماني بود كه كاتالوگ مجموعۀ دستنوشته‌هاى كالين مكنزي را تأليف مي‌كرد. اين مجموعه در 1828م، هم‌زمان با انتشار بخش اول رسالۀ يادداشت ویلسون منتشر شد. اثر ويلسون تيراژ بالايى داشت و حتى چاپ مجدد آن در 1846م در كلكته با همان اشكالات چاپي نسخۀ اصل منتشر شد. بسياري اصلاحات در ويرايش جديدي صورت گرفت كه در 1861م راينولد راست به چاپ رساند. چاپ‌های بعدی را تجديدنظرطلبان هندو و ميسيونرهاى مسیحی به انجام رساندند كه اعتبار بسیاری برای اثر ويلسون قائل بودند.[45]

اصطلاحات اصلی در مقدمۀ ويلسون تا حد زيادى متكي بر درك او از دين مسيحيت و به‌خصوص پروتستان است. رسالۀ ويلسون خواننده را با ”مذهب هندو“ آشنا می‌سازد كه آن را با عبارت ”ايمان و عبادتی كه تقريباً به غایت متفاوت‌الوصف است“ معرفى مي‌كند.[46] با اين همه، ويلسون به اين مذهب به مثابه امری داراى ”وحدت کلی“ توجه دارد که بر پايۀ سلطه بیداها تشكيل‌دهندۀ نوعی ”جامعۀ . . . ارتدكس“ است.[47] در عین حال، او به توصيف تماميتي مي‌پردازد كه با گونه‌هاى جديد پرستش و عبادت در پورانا و تنترا بر آن تأكيد شده است. اينها عملاً ”فرقه“هايى‌اند كه يكديگر را به سبب بدعت و خدانشناسي مردود مي‌شمرند. او در واقع اضمحلال بودائيسم هندى را، كه آن را بوداها مي‌نامد، به ”خشم“ سركوب‌كنندۀ برهماني نسبت مى‌دهد. چنان كه پیش‌تر اشاره شد، ويلسون در ادامۀ تحقيقاتش براى توصيف ”وضعيت واقعي دين محبوب ساكنان بعضي از ايالات تحت سلطۀ حكومت بنگال،“ معترف است كه به نوشته‌هاى فارسى ماتهراناته و سيتال سينگ متكي بوده و می‌گوید که از ميان اين نوشته‌ها ”اثر ماتهراناته كامل‌ترين ومناسب‌ترين اثر است، اگر چه جاى بسیار براى کسب اطلاعات بيشتر خالى مي‌گذارد، یعنی خيلى بيش از آنچه من توانسته‌ام عرضه كنم. “

مكمل اين آثار نزد او اثر هندى محبوبی دربارۀ مريدان وشناوا (بیشناوا) با نام بهكتمالا، نوشتۀ نابهاجى، است كه ويلسون آن را تجسم ”خرافات اين سرزمين در قیاس با تاريك‌ترين ايام مذهب كاتوليك رومى در متون اسطورۀ طلايى، و اعمال قديسين“ مى‌داند.[48] با اندكي تأمل مشاهده مي‌شود كه ويلسون به مرتبه‌ای جديد در ترجمۀ فرهنگي رسيده است كه ”دين هندو“ را با الگوهاى اروپايى مسيحيت ادغام مى‌كند. در حالي كه منابع هندوی محل رجوع او به زبان فارسى بر اصل و نسب، اعمال زاهدانه و ظاهر فيزيكى تأكيد دارند، روند فکری او شديداً متمايل به اعتقاد مذهبی بر اساس وحدانيت است. علاوه بر این، ويلسون با توجه به اطلاعات جامعه‌شناختي، طبقات نوشتۀ ماتهراناته را، كه براى تقارن ساختاري به كار گرفته، واژگون مى‌كند و ضمن پذيرش ارتباط پرستش‌كنندگان بيشنو، شيوا و الهه، پرستش‌كنندگان خداى خورشيد و گنش را با اين مبنا كه ”محدود و کاملاً بى‌اهمیت‌اند“ كنار مي‌گذارد.[49]

با توجه به اينكه در محدودۀ فعلى اين نوشته امكان تحليل مطالب بيش از اين نيست، نظرات خود را بدین صورت جمع‌بندي مي‌كنم که اولاً عقايد تكثرگرايى هندى در نوشته‌هاى فارسى را صاحب‌منصبان امپراتوري گوركاني بسط داده‌اند. این آثار طبقات متنوع و رده‌بندهاى منعطفي را مطرح مى‌كنند. دوم اينكه احتمالاً اين اشتباه بزرگى است كه صلح کل اکبر را برنامه‌اى در زمينۀ تسامح ديني بيانگاریم. بهتر اين است كه استفاده از صلح كل را كاربرد عملي و زيركانه‌ای از عناصر حاضر در ساختار پيچيدۀ سياسي فرض كنيم. سوم اینکه متن‌هاى فارسى اديان هند که نویسندگان هندو با حمایت انگليس فراهم آورده‌اند، استراتژي‌هاى گوناگوني از ترجمه را به نمايش می‌گذارند كه دامنۀ آنها از حفظ برتري برهمايى تا به كارگيرى الهيات صوفيانه كشيده شده است؛ گستره‌اى كه در آن مفاهيم فارسى و اسلامي برای بيان هويت هندوى مدرن نقش داشته است و همچنان نيازمند ارزيابي است.[50] نهايتاً اینکه ايدئولوژيست پیشگام، ويلسون، با به کارگیری این مطالب مرحله‌ای فراتر را در زمينۀ ترجمۀ فرهنگي عرضه می‌کند که در آن، از طبقه‌بندي‌هاى مسيحيت پروتستان تا دين‌هاى هندى را به كار مي گيرد. مراحل بعدي فرايند ”دين‌شدگي“ كه منجر به تشكيل هندويسم مدرن شد خود موضوعي است كه بررسی آن فرصت ديگري مي‌طلبد. به طور کلی، حوزۀ همچنان فراموش‌شدۀ متن‌هاى فارسى عهد انگلیسیان هند در زمينۀ تعأملات فرهنگي، كه در زمان استعمار هند به دست بريتانيا اتفاق افتاد و عواقب آن همچنان تا به امروز باقي است، جاى بحث بسيار دارد​.

*این جستار ترجمۀ فیروزه قندهاری از مقالۀ منتشرنشدۀ

Anglo-Persian Taxonomies of Indian Religions

است که پس از تغییرات تاریخی و فنی  فیروزه پاپن-متین و ویرایش وحید طلوعی به چاپ می­رسد

[1] ویراست قدیمی‌تری از این مقاله در کنفرانس Indian Pluralism and Warren Hastings’s Orientalist Regime که از ۱۸ تا ۲۰ ژوئیۀ ۲۰۱۲ در گرگینن هال دانشگاه ولز در شهر ترگنینن ولز برگزار شد، عرضه شده است.

[2] برای نگاهی کلی به این بحث و جدل بنگرید به

David N. Lorenzen, Who Invented Hinduism? Essays on Religion in History (New Delhi: Yoda Press, 2006).

[3] برای جزئیات بیشتر بنگرید به

Carl W. Ernst, Eternal Garden: Mysticism, History, and Politics at a South Asian Sufi Center (Albany: State University of New York Press, 1992), 22-29.

[4] برای جزئیات بنگرید به

Carl W. Ernst, “The Limits of Universalism in Islamic Thought: The Case of Indian Religions,” Muslim World, 101 (January 2011), 1-19.

[5] Carl W. Ernst, “Muslim Studies of Hinduism? A Reconsideration of Persian and Arabic Translations from Sanskrit,” Iranian Studies, 36 (2003), 173-195.

[6] Reuven Amitai, “Mongol Imperial Ideology and the Ilkhanid War against the Mamluks,” in The Mongol Empire and its Legacy, eds. Reuven Amitai-Preiss and David O. Morgan (Leiden: E.J. Brill, 2000), 57-72, quote on 64-65; Peter Jackson, “World-Conquest and Local Accommodation: Threat and Blandishment in Mongol Diplomacy,” in History and Historiography of Post-Mongol Central Asia and the Middle East: Studies in Honor of John E. Woods, eds. Judith Pfeiffer and Sholeh A. Quinn (Wiesbaden: Harrassowitz Verlag, 2006), 3-22, quote on 5.

[7] Duncan Forbes, A Smaller Hindustani and English Dictionary (London: Wm. H. Allen & Co., 1861), 419.

[8] A’in-i Akbari, trans. H. S. Jarrett, ed. Jadunath Sarkar (2nd ed.; Calcutta: Royal Asiatic Society, 1948; reprint ed.; New Delhi: Oriental Books Reprint Corp., 1977-1978), vol. 3, 141-228, vol. 3, 291-358.

[9] Rai Chaturman Saksena Kayasth , Chahar Gulshan (Akhbar-un-Nawadir), An eighteenth century gazetteer of Mughal India, ed. Chander Shekhar, (New Delhi: National Mission for Manuscripts, Co-Published by Dilli Kitab Ghar, 2011), 260-289, quote on 277.

[10] بی‌آنکه هدف به دست دادن سیاهۀ کامل این آثار باشد، می‌توان به دبستان مذاهب مشهور موبد شاه اشاره کرد که در قرن ۱۷م دربارۀ ادیان هند نوشته شده است. تاریخ پیچیدۀ موبد شاه را فتح‌الله مجتبایی تردستانه توضیح داده است:

“Dābestān-e maḏāheb,” Encyclopaedia Iranica, vol 6, 532-534 in http://www.iranicaonline.org/articles/dabestan-e-madaheb

[11] این نهضت ترجمه که پیش از این، جز متخصصان، بقیه آن را ندیده می‌گرفتند، اکنون مرکز توجه پرو‌ژۀ تخصصی بین‌المللی مهمی در پاریس با نام Perso-Indica.net است.

[12] شرحی که در ادامه می‌آید از اینجا برگرفته شده است:

 

Ernst, “Muslim Studies of Hinduism?”, 187-191.

[13] Hermann Ethé, Catalogue of Persian manuscripts in the Library of the India Office,

  1. 2003; Charles Rieu, Catalogue of the Persian Manuscripts in the British Museum,

vol. 1, 63-64 (the Sanskrit text is Or. 1124, the Persian trans. is Add. 5655, and the English version is Add. 5657, fols. 163-194).

اثری مشابه تألیف کنچاری سینگ (Kanchari Singh) مورَخ ۱۷۸۲ در برلین یافت شده است:

Wilhelm Pertsch, Die Handschriften-Verzeichnisse der Königlichen Bibliothek zu Berlin: vol. IV, Persischen Handschriften (Berlin: A. Asher & Co., 1888), no. 1083.

[14] Rieu, Catalogue of the Persian Manuscripts, vol. 1, 63 (Add. 5654).

[15] Wilhelm Pertsch, Die Handschriften-Verzeichnisse der Königlichen Bibliothek zu Berlin, vol. IV, Persischen Handschriften (Berlin: A. Asher & Co., 1888), no. 1076; cf. Rieu, Catalogue of the Persian Manuscripts, vol. 2, 792b/ii. On Murray (d. 1822).

بنگرید به

Charles Storey, Persian Literature: A Bio-Bibliographical Survey (London: Luzac & Co., 1927–71), vol. 1, 1145, n. 1; vol. 2, 375.

که تعدادی از رساله‌های فارسی – عمدتاً آثاری دربارۀ کشاورزی- را عرضه کرده است.

[16] Ethé, nos. 1959, 1962.

[17] Ethé, nos. 1725, 2905.

[18] Berlin MSS 1089 (Jātaka), 1090-1091 (law), 1093 (cosmology), 1094-1095 (medicine).

[19] Berlin MS 1078/3-4.

[20] Rieu, I, 65-67 (Add. 27,255); Nora M. Titley, Miniatures from Persian Manuscripts: A Catalogue and Subject Index of Paintings from Persia, India and Turkey in the British Library and the British Museum (London, 1977), no. 372.

برای مطالعه دربارۀ سینکر و هنرمندان همکارش بنگرید به

Mildred Archer and Toby Falk, India Revealed: The Art and Adventures of James and William Fraser 1801-35 (London: Cassell, 1989), index, s.n. Skinner.

[21] Rosane Rocher, “British Orientalism in the Eighteenth Century: The Dialectics of Knowledge and Government,” in Orientalism and the Postcolonial Predicament: Perspectives on South Asia, eds. Carol A. Breckenridge, and Peter van der Veer (Philadelphia: University of Pennsylvania Press, 1993), 215-249.

[22] برای ترجمۀ دپرون با نام Oupnek’at, id est secretum بنگرید به

Schimmel, Dimensions, 361; Bikrama Jit Hasrat, Dara Shikuh, Life and Works (2ed ed.; New Delhi: Munshiram Manoharlal, 1982), 255-258.

[23] J. G. Schweighaeuser, “Sur les sects philosophiques de l’Inde,” Archives literaires de l’Europe, 16 (1807), 193-206.

[24] M. Lescallier (trans.), Vikramacaritra: Le Trone enchanté (New York: J. Desnoues, 1817).

[25] David Price, The last days of Krishna and the sons of Pandu from the concluding section of the Mahābhārata translated from the Persian version made by Naqib Khan, in the time of the Emperor Akbar, published together with miscellaneous translation (London: Oriental Translation Fund, 1831).

[26] Sir William Jones, Works (London, 1794), vol. 1, 422.

به نقل از

Habibullah, “Medieval Indo-Persian Literature,” 167

[27] ریموند شوآب در تحقیق مفصل خود دربارۀ هندشناسی اروپایی مطلقاً به اهمیت ترجمه‌های فارسی نپرداخته است. او کلاسیک‌مآبانه بر اهمیت دسترسی به متون اصلی سنسکریت تاکید می‌کند:

Raymond Schwab, The Oriental Renaissance: Europe’s Rediscovery of India and the East, 1680-1880, trans. Gene Patterson-Black and Victor Reinking (New York: Columbia University Press, 1984).

[28] Supriya Gandhi, “Indian Religions through the lens of the 19th century Persian manuscript, Riyad al-Mazahib,” unpublished paper; Ilyse R. Morgenstein Fuerst, “Religions of Empire: Islamicate Texts, Imperial Taxonomies, and South Asian Definitions of Religion,” PhD dissertation (University of North Carolina-Chapel Hill, 2012).

[29] Hermann Ethé, Catalogue of Persian manuscripts in the Library of the India Office, columns 1476-1477, no. 2720, fols. 56-167; Ethé, Catalogue of Persian manuscripts, no. 2721.

ظاهراً صفحات منتهی به انتهای صفحۀ رویی ۱۳۵ب در نسخۀ پیشین آشفته‌اند. به علاوه، بخش پایانی دربارۀ مسلمانان که در صفحات ۳۰آ تا ۳۲ب آمده نیز آشفته است.

[30] Imtiyaz `Ali `Arshi et al. )eds.), Fihrist-i Makhtutat-i Farsi, Rampur Raza Library (Patna: Khudabakhsh Oriental Public Library, 1995), 43, MS no. 1167 mawjudat, shumar 294H, copied in 1228 h./1813, 56 fols., illustrated; Barbara Schmitz and Ziyaud-Din A. Desai, Mughal and Persian Paintings and Illustrated Manuscripts in the Raza Library (Rampur: Raza Library, 2006), 119.

در اینجا چنین برداشت کرده‌اند که تصویرنگاری‌ها را بنا به پیشنهاد هوریس هایمن ویلسن (Horace Hayman Wilson) به متن افزوده‌اند. به نقل از

Jeremiah P. Losty, The Art of the Book in India (London: The British Library, 1982), 148

که فقط می‌گوید ”پاندیت بنارسی دیگری شرح مختصر و مفیدی به فارسی دربارۀ کاست‌ها و فرقه‌های هندو برای جان گلین (John Glyn)، بایگان بنارس، فرآهم آورده که ویلسن متخصص در آن تصویرنگاری کرده است. “ اما ویلسون پیش از ۱۸۱۹م به کالج سنسکریت نپیوسته بود. در نتیجه، این برداشت محتمل نیست. نسخۀ مصور دیگر در اینجا شرح شده است:

Charles Rieu, Catalogue of the Persian Manuscripts in the British Museum, vol. 1, p. 64 (Add. 2403).

سیاهه‌ای از تصویرنگاری‌ها در اینترنت در دسترس است:

http://www.bl.uk/catalogues/ indiaofficeselectpd/FullDisplay.aspx?RecordId=015-000019904

[31] Kunh-i zat-i majma` al-sifat, in Eduard Sachau, Catalogue of the Persian, Turkish, Hindustani and Pushtu manuscripts in the Bodleian Library, Part 1, column 1049, no. 1824 (Bodl. Or. 690).

عنوان کتاب کنه ذات مجمع‌الصفات که عبارتی است حاوی معنایی الهی در نسخۀ خطی درست پس از نام اصلی کتاب ریاض‌المذاهب آمده است.

[32] The Eleven Illustrations, a.k.a. The Illustrated Book About Makers Of Glassware, etc., And A Description of Their Tools, by Ghulam Yahya, Edited, Translated and Introduced by Mehr Afshan Farooqi in http://www.library.upenn.edu/collections/sasia/crafts1820

[33] The Eleven Illustrations, a.k.a. The Illustrated Book About Makers Of Glassware, etc., And A Description of Their Tools, by Ghulam Yahya, Edited, Translated and Introduced by Mehr Afshan Farooqi, http://www.library.upenn.edu/collections/sasia/crafts1820

[34] سلسلۀ جوکیان شرحی توصیفی از فرق هندو است که از اثر سیتال سینه منشی استخراج شده است. ویلسن معمولاً این اسم را Sinh می‌نویسد، هرچند که در متون فارسی به وضوح سینگ (Singh) است. بنگرید به

  1. H. Wilson, Mackenzie Collection: A Descriptive Catalogue of the Oriental Manuscripts, and Other Articles Illustrative of the Literature, History, Statistics and Antiquities of the South of India; Collected by the late Lieut.-Col. Colin Mackenzie (Calcutta: Asiatic Press, 1828), vol. 2, 143, no. 81.

این نسخه اکنون تحت شمارۀ Ethé 2974 کتابخانۀ فارسی دفتر هند (India Office Library Persian) در کتابخانۀ بریتانیا شناخته می‌شود. از نادر ارجاعات به این متن در تحقیقات جدید، یکی بازسازی تصویرنگاری‌های مرتاضان ناگا است در

William R Pinch, Warrior Ascetics and Indian Empires (Cambridge: Cambridge University Press, 2006), 74-76

که در آن صرفاً به تصویر نگاری‌ها پرداخته است و نه به متن.

[35] Silsila-i jugiyan, fols. 19a-20a.

[36] سال ۱۸۰۰ عیسوی در صفحۀ ۶۱آ ذکر شده است و آمار عواید در صفحات 60آ تا 71آ.

[37] Sayyid `Abd Allah, Adabiyat-i farsi men Hindu’on ka hissa (2nd ed.; New Delhi: Anjuman-i Taraqqi-i Urdu, 1992), 241.

یک نسخه از حقیقت‌های بیخود ظاهراً در تهران باقی مانده است:

http://94.232.175.44/index.aspx?pid=6&ID=86788&Complete=1

[38] این مجلد که نوال کیشور ( Newal Kishor) در ۱۸۷۱م در لکهنو منتشر کرده است، حاوی نکات بیخودی (گزین­‌گویه‌های عرفانی صفحات ۱۱-۲)، غزل (صفحات ۴۶-۱۲)، رباعیات و دوبیتی‌ها (صفحات ۶۰-۴۷)، تفسیر اشعار عربی فصوص‌الحکم ابن عربی (صفحات ۷۸-۶۱)، شرح ام‌الاسما دربارۀ اسامی عربی خداوند (صفحات ۸۱-۷۹)، رموزالعارفین (صفحۀ ۸۲) است. متن در این نشانی اینترنتی در دسترس است:

http://babel.hathitrust.org/cgi/ptview=image;size=100;id=njp.32101076496478;page=root;seq=28;num=28

[39] Siegfried A. Schulz, “Demetrios Galanos (1760-1833): A Greek Indologist,” Journal of the American Oriental Society, 89:2 (Apr.-Jun. 1969), 339-356, esp. 354; Siegfried A. Schulz, “The Devi- Mahatmya in Greek: D. Galanos’ Translation,” Purana 24:1 (1982), 7-40, esp 8. (http:// archive.org/details/puranavol24no12015190mbp).

شولز سال احتمالی تولد سیتال سینگ را ۱۷۷۶م و مرگش را ۱۸ دسامبر 1۸۵۴م ثبت کرده است.

[40] Finbarr Barry Flood, Objects of Translation: Material Culture and Medieval “Hindu-Muslim” Encounter (Princeton University Press, 2009), quote on 182.

[41] Silsila-i Jugiyan, 1b-2a.

[42] Muzaffar Alam, “The Pursuit of Persian: Language in Mughal Politics,” Modern Asian Studies, 32 (1998), 317-349, esp. 329; Muzaffar Alam and Sanjay Subrahmanyam, “The Making of a Munshi,” Comparative Studies of South Asia, Africa and the Middle East, 24:2 (2004), 61-72.

[43] Silsila-i Jugiyan, 51a-59a.

[44] Paul B. Courtright, ‘Wilson, Horace Hayman (1786–1860)’, Oxford Dictionary of National Biography (Oxford: Oxford University Press, 2004) in www.oxforddnb.com.libproxy.lib.unc.edu/view/article/29657

[45] این کتاب را یک بار جامعۀ احیای ادبیات هند (the Resuscitation of Indian Literature) توسط اچ. سی. دس تحت عنوان Hindu Religions or An Account of the Various Religious Sects of India در ۱۸۹۹م در کلکته تجدید چاپ کرد. فصل یک یا ”ملاحظات مقدماتی“ که در آن منابع متون فارسی عهد انگلیسیان هند که ویلسن از آنها استفاده کرده بود معرفی شده بودند، در این چاپ حذف شد. تصحیح دیگری را با برخی ضمائم جامعۀ مسیحی ادبیات هند

(the Christian Literature Society for India) در ۱۹۰۴م در مدرس منتشر کرده است. نوشتۀ آشی‌کومار دوتا دربارۀ تحقیقی بنگالی دربارۀ ادیان هند نیز به شدت بر اساس تحقیقات ویلسون نوشته شده است:

Asit Kumar Bhattacharya, Akshaykumar Dutta (New Delhi: Sahitya Akademi, 1996), 44-45.

[46] Wilson, Mackenzie Collection, 1.

[47] Wilson, Mackenzie Collection, 2.

[48] اینجا بد نیست اشاره کنیم که ترجمۀ فارسی بهکتمالا نیز موجود است. بنگرید به احمد منزوی، فهرست مشترک نسخه‌های خطی فارسی پاکستان

(Islamabad: Markaz-i Tahqiqat-i Farsi-i Iran o Pakistan, 1983), vol. 3, 2131, no. 3884.

[49] Wilson, Mackenzie Collection, 172.

[50] مورد مصلح قرن نوزدهم میلادی، راجا رم موهان روی (Raja Ram Mohan Roy) ارتباط روشنی با این موضوع دارد، زیرا نخستین تألیف ادبی او، تحفه‌الموحدین، در اصل به فارسی نوشته شده است.

رویارویی سنت‌های پزشکی در رسالۀ علاجات داراشکوهی نوشتۀ نورالدین شیرازی

 

عجالات داراشکوهی رسالۀ پزشکی جامعی است به زبان فارسی که نورالدین محمد عبدالله شیرازی[1] آن را به رشتۀ تحریر درآورد و به شاهزادۀ گوركانى، دارا شکوه (1615- 1659م)، تقدیم کرد. این اثر به نام علاجات داراشکوهی یا ذخیرۀ داراشکوهی[2] معروف است و شرحی است مفصل از علم طب رایج بین پزشکان مسلمان هند عهد گوركانى. نورالدین شیرازی یکی از نویسندگان پیشتاز آثار پزشکی به زبان فارسی بود و در طی قرن هفدهم میلادی در هند فعالیت می‌کرد. او در هند به دنیا آمد و به احتمال فراوان فرزند پزشک ایرانی‌تبار، حکیم عین‌الملک شیرازی (م. 1595م)، بود که از طرف مادرى از اعقاب جلال‌الدین دوانی[3] (م. 1502م)، فیلسوف و عالم الهیات مشهور ایرانی است. عین‌الملک شیرازی در دربار اکبرشاه گوركانى (ح. 1556-1601م)، که نخبگان پزشکی آن بیشتر ایرانی تبار بودند، به حرفۀ پزشکی و چشم‌پزشکی مشغول بود.[4] مادر نورالدین شیرازی خواهر دو تن از دانشمندان برجستۀ دربار اکبر، یعنی ابوالفضل علامی (1551-1602م) مورخ، و فیضی (1547-1595م) شاعر دربار، بود. [5]

 

نورالدین شیرازی نیز پزشک دربار شد و پادشاه گوركانى، شاه جهان (ح. 1628-1657م)، لقب پدر او یعنی عین‌الملک را به او بخشید. بعدها و در زمان حکومت اورنگ زیب (ح. 1657-1707م)، توانست به بالاترین مقام دیوان بیوتات در شهر آگرا دست یابد.[6] نورالدین شیرازی آثاری غیرپزشکی هم از خود به جاى گذاشت. او نامه‌های ابوالفضل (رقعات شیخ ابوالفضل) و فیضی (لطیفۀ فیضی) را جمع‌آوری کرد و همچنین، رساله‌ای دربارۀ آموزۀ عرفانی توحید با نام مراتب‌الوجود نوشت.[7] نورالدین شیرازی علاوه بر عجالات داراشکوهی آثار پزشکی دیگری هم به زبان فارسی نوشت. مشهورترین اثرش الفاظ‌الادويه بود که واژه‌نامۀ داروهاست و آن را در 1628م به شاه جهان تقدیم کرد. در مؤخرۀ این کتاب به مواد جدیدی که در اوایل دوران مدرن در هند رایج بوده‌اند، از جمله چای، قهوه و چوب چینی، اشاره شده است. الفاظ‌الادویه را پزشکان دوره‌های بعدی هم به خوبی می‌شناختند و در قرن نوزدهم در هند چندین چاپ متفاوت از آن منتشر شد.[8] دیگر آثار پزشکی شیرازی عبارت‌اند از انیس المعالجین، مختصری دربارۀ آسیب شناسی و درمان،[9] و قسطاس‌الاطباء، فرهنگ عربی– فارسی اصطلاحات پزشکی که به امان‌الله‌خان (م. 1637م)، اشراف‌سالار گورکانی و نویسندۀ آثار پزشکی تقدیم شده است.[10]

 

آثار شیرازی موضوع تعدادی از تحقیات به زبان انگلیسی بوده است و این امر نشان می‌دهد که دانشمندان اروپایی از قدیم به طب هندی و داروهای آن علاقه داشته‌اند.[11] فرانسیس گلدوین الفاظ‌الادویه را به زبان انگلیسی برگرداند و این اثر در سال 1793م، مدت‌ها پیش از انتشار اولین نسخۀ چاپی آن به زبان فارسی، در کلکته به چاپ رسيد. گلدوین می‌گوید این نوشته را به سفارش هیئت مدیرۀ بیمارستان فورت ویلیام و برای کمپانی معتبر هند شرقی ترجمه کرده است.[12] سرگرد دیوید پرایس در سال 1831م قسمت‌هایی از رسالۀ عجالات داراشکوهی را که به موضوع حواس انسان، بر اساس آثار ناصر خسرو، و روش‌های رایج اندازه‌گیری زمان و مکان در هند اختصاص دارند ترجمه و چاپ کرد. در مقدمۀ ترجمۀ پرایس آمده است که ”این اثر از نظر اهمیت و عظمت هیچ همتایی ندارد . . . و نه فقط شامل رساله‌ ها یا گفتمان‌های گوناگونی دربارۀ انواع بیماری‌هاست . . . بلکه تقریباً هر موضوعی را که در حیطه درک بشر باشد در بر می‌گیرد.“[13] در این مقدمه، همچنین به نسخه‌ای از عجالات داراشکوهی اشاره شده است که چنان که می‌گویند بُرويه، فرانسوی ساکن سورات، برای کتابخانۀ کینگ آو فرانس تهیه کرده است. این نسخه شاید همان نسخۀ تذهیب‌شده‌ای باشد که متعلق به کتابخانۀ پی‌یر دُ بُرويه در سورات بوده و از سال 1802م به اخذ کتابخانۀ ملی پاریس درآمده است. [14]

 

در بین آثار پزشکی اصلی شیرازی، عجالات داراشکوهی آخرین اثرى بود كه به رشته تحریر درآورد. این رساله جزو جامع‌ترین کتاب‌های راهنمای پزشکی است که در هند در دوران فرمانروایی مسلمانان نوشته شده. الگود، در کتابش با عنوان تاریخ پزشکی در ایران، عجالات داراشکوهی را اثری عظیم مي‌شمارد که از نظر حجم، و شاید نه از لحاظ کیفیت، با کتاب قانون ابن‌سینا یا ذخیرۀ خوارزمشاهیِجورجانی برابری می‌کند.[15] این اثر به نسبت حجم زیادش در زمان کوتاهی نوشته شده. شیرازی نگارش عجالات داراشکوهی را در سال 1052ق/1642م آغاز و چهار سال بعد در سال 1646م آن را به اتمام رسانید. بر اساس ارزش عددی حروف ابجد، عبارت ”علاجات داراشکوهی“ معادل عدد 1052، یعنی سال آغاز نگارش این اثر به تاریخ هجری قمری، است. شیرازی در این کتاب نیز درست همچون کتاب‌های قبلی‌اش از تجربه‌های پزشکی خود و نیز گزیده‌هایی از آثار علمی نویسندگان قبلی استفاده کرد.‌[16] در این مقاله از نسخه‌ای از عجالات داراشکوهی استفاده کرده‌ام که در کتابخانۀ مجلس در تهران نگهداری می‌شود و از معدود نسخه‌های کامل این رساله است.[17] این نسخه حدود سه دهه بعد از نگارش اثر استنساخ شد و قدیمی‌ترین نسخۀ موجود عجالات داراشکوهی است.[18]

 

نسخه‌هایی از این اثر با نقاشی‌های مینیاتور و نمودار مصور شده‌اند. بیشتر این نقاشی‌ها تصاویری از بدن انسان‌اند و نقطه‌هایی از بدن را نشان می‌دهند که می‌توان بر روی آنها عمل بادکش، سیاهرگ‌بری و کوتر صورت داد. نسخه‌ای از این اثر که در کتابخانۀ ملی پاریس نگهداری می‌شود و پیش‌تر به آن اشاره کردیم نیز شامل نقاشی مینیاتوری‌ای است که پزشکی را در حال انجام عمل تنقیه بر روی بیماری نشان می‌دهد که دراز کشیده. در قسمت داروها تصاویری رنگی از حیوانات در حاشیه‌ها کشیده شده است.[19] نسخۀ موجود در کتابخانۀ مجلس شامل دو نمودار است که فرآیند چشم و بصر را توصیف می‌کند.[20]

 

یکی از ویژگی‌های مهم عجالات داراشکوهی اشتمال آن بر اطلاعات پزشکی هند است و این امر نه فقط منعکس‌کنندۀ محیط فرهنگی‌ای است که این اثر در آن نوشته شده، بلکه نشان‌دهندۀ گسترده‌تر شدن مطالعات پزشکی هندوفارسی نیز هست. شاهزادۀ گوركانى، داراشکوه، که این اثر به او تقدیم شده است، به داشتن تمایلات عرفانی مشهور بود و او نیز همچون دیگر صوفیان هندی علاقۀ فراوانی به آموزه‌های اصیل هندی داشت. داراشکوه از ترجمۀ فارسی اُپانیشادها، با عنوان سرّ اکبر، حمایت کرد و اثری با اسم مجمع‌البحرین (1655م) نوشت، که مطالعۀ تطبیقی مهمی به زبان فارسی دربارۀ اصول فلسفی و عرفانی مسلمانان و سنت‌های هندوان است.[21]

 

در بین اقوام شیرازی، شخصیت‌های برجسته‌ای بودند که در جنبش فرهنگی مطالعاتی فارسی که به آثار هندی می‌پرداخت فعالیت داشتند. در سال 995م، فیضی کتاب ریاضیات ليلاوتى را که نوشتۀ ریاضی‌دان هندی، بهاسکرا، بود و به حساب و هندسه می‌پرداخت از روی متن سانسکریت آن ترجمه و به اکبرشاه تقدیم کرد. همچنین، رساله‌ای دربارۀ مباحث فلسفی ودانتا با عنوان شارق‌المعرفه نوشت که در آن از مقوله‌های فلسفۀ اشراق نیز بهره برده بود.[22] فیضی همچنین در زمرۀ دانشمندانی بود که اکبر به آنها دستور داده بود اتهروويدا را ترجمه کنند، اما ظاهراً این پروژه به اتمام نرسید.[23] ابوالفضل مقدمه‌ای بر ترجمۀ مجموعۀ مهابهاراتا، که به دستور اکبر انجام شده بود، نوشت و در آیین اکبری اطلاعات مهمی دربارۀ سنت‌های هند در اختیار خوانندگان اثرش قرار داد.[24]

 

مشخصۀ فرهنگ پزشکی در هند عهد گوركانى تولید متن‌های فارسی دربارۀ طب هندی و موضوعات مرتبط به آن بود.[25] این پژوهش‌ها از ”دوران سلطنت“ در هند آغاز شد و تا دورۀ استعمار، که طی آن به زبان اردو نیز آثاری دربارۀ طب هندی نوشته می‌شد، ادامه داشت. تولید متن‌های فارسی و اردو دربارۀ طب و علوم هندی را باید یکی از پیکره‌های اصلی تحقیقاتی علمی‌ دانست که در دنیای اسلام صورت می‌گرفت و موضوع مركزى آن سنتی بود که به دورۀ پیش از اسلام مربوط می‌شد. چنین تولیداتی را بی‌شک باید مهم‌ترین پیکرۀ تحقیقات علمی اوایل دوران مدرن و دوران مدرن دانست. انگیزۀ اصلی تحقیق در حوزۀ طب و داروشناسی هندی ملاحظات عملی، از جمله پیدا کردن جایگزین‌‌هایی بومى برای داروهای خارجی، بود. بنابراین، تحقیق دربارۀ راهنمای دارویی هند ابزاری برای سازگار کردن پزشکان مسلمان پیرو مکتب ابن‌سینا با شرایط محلی به حساب می‌آمد. نويسندگان آثار فارسی دربارۀ طب هندی معاصر شیرازی، از جمله امان‌الله‌خان، مترجم مدناوينودا، بودند.[26] آنان بعضی از این آثار را به اسم اورنگ زیب نیز نام‌گذاری می‌کردند که از آن جمله است طب اورنگ‌شاهی نوشتۀ درویش محمد، پیرو فرقۀ چشتیه، که کتاب راهنمای جامعی دربارۀ طب هندی است. علاوه بر این، دانش هندی که در بعضی متن‌های فارسی می‌آمد عمدتاً به طب ابن‌سینایی اختصاص داشت. از جملۀ این متون می‌توان به عجالات داراشکوهی اشاره کرد. عجالات داراشکوهی را می‌توان یکی از مهم‌ترین آثاری دانست که هم‌زمان به ویژگی‌های فن پزشکی مسلمانان و هنديان می‌پردازد. یکی دیگر از ویژگی‌های عقلانی مهم عجالات داراشکوهی استفاده از ترکیبی از انواع مذهبی و غیر مذهبی سنت‌های پزشکی اسلام است. نورالدین شیرازی در این کتاب علاوه بر اینکه تعدادی از احادیث حضرت محمد را نقل می‌کند، نامی هم از پیامبران و امامان پیش از اسلام می‌آورد و به خصوص اشاره‌ای هم به رساله ‌الذهبیه فی طب می‌کند که رساله‌ای پزشکی و منسوب به امام هشتم شیعیان، علی‌بن موسی الرضا است .[27]

 

عجالات داراشکوهی به شاهزاده‌ای صوفی‌مسلک تقدیم شده است و یکی از چارچوب‌های اصلی این کتاب را سنت‌های مذهبی اسلام و نیز سنت‌هایی اسلامی تشکیل می‌دهد که به علوم خفیه می‌پردازند. علاوه بر این، شیرازی در این کتاب بحثی هم دربارۀ تمرین‌های تنفسی جوکی‌ها (مرتاض‌ها) مطرح می‌کند. به‌قطع نمی‌توانیم بگوییم که شیرازی به فرقه‌اى صوفى وابستگی داشته است، اما چنان که از کتاب مراتب‌الوجود او برمی‌آید، ظاهراً ارتباط نزدیکی با مکاتب تصوف داشته که مورد حمایت داراشکوه بوده است. نورالدین شیرازی در عجالات داراشکوهی به دانش تصوف و به‌خصوص به فصوص‌الحکم ابن‌عربی (م. 1240م) نیز اشاره می‌کند. مفاهیم عرفانی و کیهان‌شناختی مطرح در مراتب‌الوجود، که رساله‌ای دربارۀ وحدانيت ذات الهى است، نشان می‌دهند که شیرازی پیرو مکتب وحدت وجود بوده است.[28] مکتب متافیزیکی وحدت وجود که ابن‌عربی آن را مطرح کرده است، در هند و به‌خصوص در بین فرقه‌های چشتیه و قادریه رایج بوده و بايد ذكر كنيم که مکتب قادریه از حمایت سخاوتمندانۀ داراشکوه برخوردار بوده است. این نکته نیز حائز اهمیت است که در هند، پزشکان در اصول عرفانی نیز مهارت داشتند، درست همان‌گونه که شیرازی در این خصوص مهارت داشت و این موضوع پدیده‌ای استثنایی به حساب نمی‌آمد. ارتباط بین فرقه‌های تصوف و فرهنگ پزشکی در هند اهمیت بسیاری داشت و مهم‌ترین آثار فارسی که به طب ابن‌سینایی و طب هندی می‌پرداختند به همت پزشکان مسلمان هند که پیشینۀ مذهبی و صوفیانه داشتند به رشته تحریر در می‌آمد.[29] از جمله پژوهش‌های فارسی مهمی که به طب هندی پرداخته‌اند می‌توان از طب اورنگ‌شاهی نام برد که قبلاً به آن اشاره شد.

 

در خصوص ارتباط بین فرهنگ پزشکی هند و فرقۀ قادریه می‌توان به دو کتاب اشاره کرد: طب قادری، کتاب راهنمای پزشکی که به دستور شاه جهان[30] و به همت ابوحلیم نوشته شد و کتاب قرابادین قادری (1718م)، اثر محمداکبر ارزانی (م. 1772م) که به یکی از رایج‌ترین راهنماهای دارویی فارسی در شبه‌قارۀ هند تبدیل شد. هر دو اثر نیز به عبدالقادر گیلانی (1078- 1166م)، سرسلسلۀ فرقۀ قادریه، تقدیم شده‌اند. اما در عجالات داراشکوهی رابطۀ بین فرهنگ پزشکی و عالم عرفان فراتر از چیزی است که در آثاری مثل قرابادین قادری به چشم می‌آید. در قرابادین قادری، این رابطه صرفاً رابطه‌ای سمبولیک است و فقط به این محدود است که اثر به رهبر فرقۀ قادریه تقدیم شده است. در حالي كه شیرازی درصدد است ترکیبی حقیقی از عقاید عرفانی و فلسفی به دست دهد که به‌خصوص در مقدمۀ کتاب کاملاً آشکار است. عجالات داراشکوهی نمونۀ مهمی از رساله‌های پزشکی است که از عناصر فلسفی عرفان الهام می‌گیرند. لازم به یادآوری است که شیرازی هم‌عصر اصلی‌ترین دانشمندان مکتب ایرانی اصفهان بود؛ مکتبی که بر نقش حکمت (عرفان فلسفی) تأکید می‌کرد و آثار آن خیلی زود در هند رواج پیدا کرد و تأثیر بسزایی بر مطالعات بومی گذاشت.

 

شیرازی به پیروی از آثار پزشکی دیگر نویسندگان مسلمان هند در ابتدای کتابش حدیث معروف حضرت محمد را می‌آورد که علم بر دو قسم است؛ علم جسم، يعنى طب، و علم دین. سپس فهرست کاملی از مراجعی به دست می دهدکه در تألیف کتاب از آنها بهره برده است.[31] این فهرست شماری از شخصیت‌های برجستۀ پزشکی پیش از اسلام را عرضه می‌کند که از جملۀ آنها می‌توان به جالینوس، بقراط، ارسطو، اریباسیوس و بولس اجينا اشاره کرد. شیرازی از بین پزشکان دورۀ اسلامی از شخصیت‌هایی چون بختیشوع، یوحنا بن سرابیون، یوحنا بن ماسویه، حنین‌ بن اسحاق، محمد بن زکریای رازی و ابن‌سینا یاد می‌کند و از بین نویسندگان جدیدتر از عمادالدین محمود شیرازی، پزشک ایرانی‌تبار، نام می‌آورد. نورالدین شیرازی از چند کتاب پزشکی نام می‌برد، از جمله رساله ‌الذهبيه منسوب به امام رضا که از آن به اسم طب امام رضا یاد می‌شود، موجز القانون فى الطب اثر ابن ‌النفیس، تقویم ‌الابدان فی تدبیر الانسان اثر ابن‌جزله، ذخیرۀ خوارزمشاهی و الاغراض ‌الطبيه والمباحث العلانیه اثر اسماعیل جرجانی، اغذيه ‌المرضى اثر نجیب‌الدین سمرقندی، اختیارات بدیعی اثر زین‌الدین علی ‌بن الحسن الانصاری، كفايه منصورى اثر منصور بن الیاس و تحفۀ خانی اثر محمدبن محمد عبدالله.[32] از دیگر منابع او می‌توان به دایره‌المعارف علوم طبیعی، دانشنامۀ جهان، اثر قیاس‌الدین اصفهانی و اثری معروف از قزوینی با عنوان عجائب ‌المخلوقات اشاره کرد.

 

در این کتاب‌نامه، فهرستی از آثار نویسندگان مسلمان هند نیز آمده است که از انتشار این آثار در بین پزشکان دوره‌های بعدی حکایت می‌کند. برخی از جملۀ این آثار هندی–فارسی عبارت‌اند از اثری با نام شفای خانی که احتمالاً همان کتاب شفای خانی است که شهاب‌الدین‌بن عبدالکریم ناگوری[33] در 1392م به رشتۀ تحریر درآورده است، اثری با عنوان شهابی که به احتمال فراوان همان مثنوی پزشکی طب شهابی است که این اثر نیز به همت شهاب‌الدین عبدالکریم ناگوری در 1388م نوشته شده و اثری با عنوان  طب سکندری که  با قاطعیت می‌توان گفت همان کتاب معدن‌الشفای سکندرشاهی نوشتۀ میان بهوا بن خواص خان است که مختصری است دربارۀ طب هندی به زبان فارسی که به سکندر لودی (ح. 1489-1517م)، از سلاطین دهلی، تقدیم شده است. همچنین، اثری با اسم میزان‌الطبایع که شاید همان میزان‌الطبایع قطب‌شاهی باشد که رساله‌ای داروشناختی است که به همت تقی‌الدین محمد مدتی پیش از عجالات داراشکوهی تألیف شده است.[34] علاوه بر آنچه گفته شد، آثار هندی–فارسی دیگری هم در این کتاب‌نامه آمده‌اند که عبارت‌اند از طب یوسفی اثر یوسف ‌بن محمد، پزشک دربار دو پادشاه اول امپراتوری گوركانى هند؛ کتاب لذات ‌النساء، ترجمۀ فارسی رسالۀ هندی كوك شاسترا (رتی رهسی) نوشتۀ پاندیت كُكُّكَ است که به مسائل جنسیت‌شناسی می‌پردازد؛ طب بدن بنود هندی، رساله‌ای پزشکی به زبان هندی که نویسندۀ آن مشخص نیست و همچنین اکبرنامه اثر ابوالفضل. شیرازی در این فهرست همچنين از كتاب‌هاى خود یعنی فرهنگ اصطلاحات پزشکی قسطاس‌ الاطباء و الفاظ الادویه یاد مي‌کند.[35] نورالدین در فصل‌های متفاوت عجالات داراشکوهی به کتاب‌های دیگری هم اشاره می‌کند که در این کتاب‌نامه نامی از آنها نیامده است، مثل کتاب الفصول نوشتۀ بقراط و کتاب الشفاء اثر ابن‌سینا.

 

عجالات داراشکوهی به سه بخش کلی تقسیم می‌شود: مقدمه (مفتاح) ، ده فصل (گفتار) و مؤخره (خاتمه).[36] اولین بخش این کتاب شامل مقدمه‌ای طولانی است که به چهل‌ودو فصل (مقاله) تقسيم مي‌شود.[37] بیشتر بحث‌هایی که در این قسمت آمده‌اند معمولاً در كتب پزشکی دیگر یافت نمی‌شوند. برای مثال، نویسنده در فصل اول ابتدا از تولد حضرت آدم و اینکه پدر و مادری نداشته است می‌گوید و بیان می‌کند که هرچند این موضوع ارتباطی به طب بدن (طب‌الابدان) ندارد، باید آن را شرح داد. در واقع، هدف شیرازی این است که ترکیبی از اصول فلسفی، طبیعی، کیهان‌شناختی و مذهبی اسلام عرضه کند. حتی ابن‌سینا هم در کتاب قانون در مقدمه‌ای که بر دانش پزشکی نوشته تا این اندازه به مسائل فلسفی نپرداخته است. در قسمت مقدمه (مفتاح) عجالات داراشکوهی مسائل گوناگونی مطرح می‌شود که دامنۀ آن از ماهیت جسمی و روحی انسان شروع می‌شود و تا رابطۀ بین عالم صغیر (انسان) و عالم کبیر (جهان)، عالم سیارات و گردش آنها و همچنین نظریۀ عناصر چهارگانه و نظریۀ کیفیات چهارگانه (گرما، سرما، رطوبت، خشکی) کشیده می‌شود. علاوه بر این، شیرازی به موضوعات دیگری از جمله شکل‌گیری کوه‌ها، سنگ‌های قیمتی، فلزات، گیاهان و حیوانات نیز می‌پردازد.

 

شیرازی در این مقدمه چندین‌بار به اصول علمی و فلسفی دایره‌المعارف رسائل اخوان الصفاء اشاره می‌کند. او در این کار از یکی از نسخه‌های فارسی خلاصه‌شدۀ رسائل اخوان الصفاء با نام مجمل‌الحكمه استفاده می‌کند. در فصل (مقاله) سیزدهم این مقدمه، گزیده‌ای از طب امام رضا آمده است که کل مقدمۀ رساله ‌الذهبیه را به زبان فارسی بازگو می‌کند. بر اساس اين بحث، بدن به مملکتی تشبیه می‌شود که پادشاه آن دل (قلب) است.

 

فصول (مقالات) مقدمۀ طب داراشكوهى جزئیاتی دربارۀ ماهیت روحی و شناختی انسان به دست می‌دهند. شيرازى بحث ركنى نفس را مطرح می‌کند و به‌خصوص بر توصیف نفس ناطقه يا روح عقلانى تأکید می‌کند. او به شرح انواعی از دانش بشری ازجمله علم، معرفت، حکمت و ادراک می‌پردازد و اطلاعاتی دربارۀ احوال مختلف انسان همچون شهوت، غضب، خوف و عشق عرضه می‌کند.[38] مقالۀ سی‌و‌نهم این مقدمه در هفت بند به توصیف فرایند دید يا بصر می‌پردازد و این فرایند را با نمودار توضیح می‌دهد. شیرازی در فصل بعدی به نظریۀ حواس ظاهری و حواس باطنی می‌پردازد و در واقع آنچه را ناصر خسرو (م. 1088م)، از دانشمندان مکتب اسماعیلی، در زادالمسافرین دربارۀ این موضوع بیان کرده است خلاصه می‌کند.[39] فصل سی‌و‌پنجم و دو فصل بعدی آن به عالم غیب می‌پردازند و آموزه‌هایی در خصوص اطلاع از عالم غیب در خواب و بیداری عرضه می‌کنند. فصل بعدی به شرح تجلی رویدادهای شگفتی (غرائبی) چون معجزات پیامبران، کرامات قدیسان و نیز شرح رویدادهای مرتبط با جادو و طلسم اختصاص داده شده است.

 

فصل اول کتاب طب داراشكوهى به شش بند تقسیم می‌شود که اسرار نامیده می‌شوند. در بند اول، تعریفی کلاسیک از حوزۀ پزشکی ارائه می‌شود و علاوه بر این، حوزۀ پزشکی به دو بخش علمی و عملی تقسیم می‌شود. سپس، نویسنده به توصیف مفاهیم بنیادی فیزیولوژی ابن‌سینایی می‌پردازد. او ابتدا نظریۀ ارکان و اخلاط را مطرح می‌کند و سپس شکل‌گیری قوت‌ها، افعال و ارواح را شرح می‌دهد. شیرازی در بخشی از کتابش که به موضوع اخلاط و طبایع بدن اختصاص دارد، باز هم از رساله‌ الذهبیه بهره می‌برد و به قسمتی از این رساله اشاره می‌کند که به رابطۀ اخلاط با چهار قسمت مختلف از بدن می‌پردازد. شیرازی در بندی دیگر از این فصل بار دیگر به رساله ‌الذهبیه اشاره می‌کند و این بار به قسمتی از این رساله می‌پردازد که موضوع آن چهار دورۀ مختلف در زندگی و خلط غالب در هر دوره است. خلط غالب در اولین دورۀ زندگی انسان خون است، در مرحلۀ دوم صفراست، در دورۀ سوم زندگی که به دورۀ خردمندی (وقت علم) معروف است، سوداء است و در دورۀ چهارم بلغم است.

 

فصل دوم به تشریح اعضا و استخوان‌ها اختصاص دارد و به هشت بند (اسرار) تقسیم می‌شود که به قسمت‌های متفاوت بدن می‌پردازند. فصل سوم، در سیزده بند (اسرار)، به مسائل رایج ادبیات پزشکی می‌پردازد. بند اول دربارۀ ”تندرستى و بیماری و انواع آن“ است و بند دوم توصیفی از مراحل بحرانی بیماری، ”روزهاى بحران،“ به دست می‌دهد و بند سوم به شش رکن ضروری سلامت و جماع، ”سته ضروريه وجماع،“ می‌پردازد. سپس، در ادامه به قسمتی از کتاب می‌رسیم که به علوم دیگری غیر از علم پزشکی اختصاص دارد. بند چهارم به علم موسیقی می‌پردازد و خود به دوازده قسمت (سرود) تقسیم می‌شود. شیرازی در اینجا به یکی از پیامبران پیش از اسلام، یعنی داوود، که با هنر موسیقی آشنایی داشته است، اشاره می کند و از خواص درمانی موسیقی می‌گوید. او از رابطۀ بدن با اخلاط حرف می‌زند و شرح می‌دهد که موسیقی در درمان بیماری‌ها و به‌خصوص بیماری‌های روحی و مغزی از جمله بیماری عشق، جنون، التهاب مغز، مالیخولیا و سکتۀ مغزی ضروری است. قسمت (سرود) هفتم رابطۀ بین مقامات موسیقی و اجرام آسمانی، فصل‌های سال و هفت روز هفته را توصیف می‌کند. فصل هشتم به نسبت این مقامات با اقلیم‌های هفت‌گانه، مناطق (ديار) و اقوام گوناگون زمین می‌پردازد. قسمت (سرود) نهم فقط به موسیقی هندوستان (راگ هندوستان) اختصاص دارد. بندهای دیگر فصل سوم به تعدادی از علوم دیگر اختصاص داده شده است که برای دانش پزشکی مفید به حساب آورده مي‌شدند و از جمله آنها به‌خصوص می‌توان به نجوم، حساب و مقدمات هندسه اشاره کرد.

 

شیرازی چند فصل بعدی را به اصول و روش‌های تشخیص بیماری اختصاص می‌دهد. فصل چهارم، ”اسباب بيمارى و علائم آن،“ به علت بیماری‌ها و علائم آن می‌پردازد و به چهار بند (اسرار) تقسیم می‌شود که بند سوم، ”علامات قيافه،“ دربارۀ تشخیص بیماری از روی نشانه‌های چهرۀ فرد است. فصل پنجم، ”در بيان انفاس و بيان نبض و احوال آن،“ دربارۀ تشخیص از روی نبض است و به نُه بند (اسرار) تقسیم می‌شود که بند آخر آن به دانش پزشکان هندی می‌پردازد. فصل بعدی در چهارده بند قوانین تشخیص بیماری از روی ادرار (احوال بول) را شرح می‌دهد.

 

فصل هفتم عجالات داراشکوهی دربارۀ تدابیر حفظ صحت است و به ده بند (اسرار) تقسیم می‌شود. بند اول، ”تدبير عادات،“ به تدابیر مربوط به تنظیم رفتار اختصاص دارد. بند دوم، ”تدبير حركات و سكون و حال‌ها و وقت‌ها،“ دربارۀ تدابیر مربوط به تنظیم حرکت سکون و اوقات است و به چهار قسمت تقسیم می‌شود که قسمت سوم آن، ”تدبیر مسافران،“ به مسائل پزشکی مسافران می‌پردازد و بحثی جداگانه در خصوص سفرهای دریایی را نیز شامل می‌شود. فصل سوم، ”تدبير ماكول و مشروب،“ تدابیری در خصوص خوردن و آشامیدن بیان می‌کند و به بخش‌های متفاوتی تقسیم می‌شود که به خواص خوراکی‌ها و نوشیدنی‌های گوناگون می‌پردازند. اولین بخش آن به دوازده قسمت (مأکول) تقسیم می‌شود که آخرین قسمت آن، ”اغذية مستعمل اطباء هند،“ به غذاهایی اختصاص داردکه پزشکان هندی مصرف می‌کنند. بند چهارم، که به شانزده قسمت (مشروب) تقسیم می‌شود، به نوشیدنی‌ها، خواص آنها و طرز تهیۀ محصولاتی از جمله فقاع (نوشیدنی مرکب از  آب و جو)، عرقیات، مرباجات، سکنجبین، لعوقات (نوعی داروی خمیری مکیدنی) ونقوعات يا جوشانده‌ها می‌پردازد. در این فصل موضوعات دیگری نیز مطرح می‌شود، مثلاً بند هفتم، ”اختیار خواب و بیداری،“ دربارۀ تدابیر مربوط به خواب و بیداری در فصول متفاوت سال است. بند آخر به مسائلی چون تخلیۀ روده، ادویۀ مسهل، داروهای استفراغ‌آور و تنقیه می‌پردازد و به یازده قسمت (کار) تقسیم می‌شود.

 

فصل هشتم، ”استحمام،“ به موضوع حمام ترکی و اقداماتی می‌پردازد که در جراحی‌های کوچک انجام می‌شود. این فصل به هفت بند (اسرار) تقسیم می‌شود که اولین بند آن، ”استحمام،“ به قوانین مربوط به پاكيزگى اختصاص دارد. بند دوم، ”فصد،“ دربارۀ عمل رگ‌بُری است و بند سوم دربارۀ حجامت. بند چهارم راجع به زالودرمانی و بند بعدی دربارۀ عمل سوزاندن يا داغ کردن است. فصل نهم، ”در بيان علاج بيماران از سر تا قدم،“ دربارۀ درمان بیماری‌ها از سر تا پاست و به چهل بند (اسرار) تقسیم می‌شود که خود به قسمت‌های گوناگون بسیاری تقسیم می‌شوند. نویسنده در این فصل روش‌های درمانی تعدادی از پزشکان معروف را بیان می‌کند و در مواقع بسیاری به عقاید پزشکان هندی رجوع می‌کند. در بخشی که به بیماری سیفیلیس (نار فرنگى، آتيشك) اختصاص دارد، می‌توان شاهد ارتباط با دنیای غرب بود و علاوه بر این، در این بخش اشاره‌ای هم به چوب چینی می‌شود. بند سی و نهم، ”علاج سميات،“ دربارۀ روش‌های از بین بردن سم در بدن است و تعدادی پادزهر (ترقیات) معرفی می‌کند. فصل آخر کتاب، فصل دهم، ”در علاج صبيان و كودكان،“ به موضوع آسیب‌شناسی و درمان بیماری‌های کودکان و نوزادان اختصاص دارد.

 

مؤخرۀ طولانی کتاب تحت عنوان ”خاتمه“ بیشتر به موضوع داروشناسی، ”در ذكر قرابادين،“ می‌پردازد و به چهل‌‌و‌یک بند تقسیم می‌شود. نویسنده در این مؤخره شرح مفصلی از مسائلی چون مواد و ترکیب‌های فلزی و معدنی، اکسیرها، داروهای خمیری جیوه‌ای و روش‌های شیمیایی مثل کلسیناسیون يا تکلیس به دست می‌دهد. بند اول بحث مفصلی دربارۀ اصول داروسازی و طرز تهیۀ داروها مطرح می‌کند که با موضوع جمع‌آوری و ذخیره‌سازی دارو آغاز می‌شود. یکی از بندهای این فصل، ”در يافتن درجات ادويه مركب،“ به روش‌های تعیین میزان داروهای مرکب اختصاص دارد. نورالدین شیرازی در این بخش به شرح اقدامات فنی و شیمیایی چندی می‌پردازد که برای تصفیۀ دارو صورت می‌گیرد که از جملۀ آنها می‌توان به تنقیه، حل، استخراج و تصعید اشاره کرد. بند پانزدهم، ”مركبات افيون،“ دربارۀ ترکیبات تریاک است. بندهای دیگر نیز جزئیاتی در خصوص داروهای متفاوت مطرح می‌کنند؛ از جمله جزئیاتی دربارۀ مهم‌ترین داروهای خمیری مثل معجون و طرز تهیۀ آنها و همچنین جزئیاتی دربارۀ اطریفلات (که مرادف لفظ طریفل، یا تری‌پهل، به معنای مادۀ مرکب سه‌گانه است که در طب آیورودا استفاده می‌شود)، قرص‌ها (اقراص، حبوب)، داروهای پودری (سفوفات)، روغن‌ها (اذان) و ضمادها (کمادات)، پمادها (نطولات)، عطرها و سموم. علاوه بر این، یکی از بندها هم به ساخت کاغذ و جوهر اختصاص دارد.

 

شیرازی بند بیست‌و‌سوم و بند بیست‌و‌چهارم را به ترکیب‌های جیوه‌ای (مركابات رس) و کیمیاگری هندی (مركبات رساين) اختصاص داده است. بند سی‌و‌هفتم، که به نُه بخش تقسیم می‌شود، به فیزیولوژی نفس و تمرین‌های تنفسی هندی‌ها اختصاص دارد. از آن جمله بعضی تمرین‌های درمانی جوکی‌های هندی تحت عنوان ”در معرفت اجراى نفس و منافع آن“ عنوان می‌شود. نورالدین شیرازی توضیح می‌دهد که جوکیان هند معتقدند که جریان نفس در طول روز بیشتر در یکی از دو سوراخ بینی گردش دارد و نه در هر دو سوراخ. این جریان مرتباً از یک سوراخ به سوراخ دیگر تغییر می‌کند و فقط بعضی وقت‌ها در فاصله‌های زمانی مشخص نفس در هر دو سوراخ جریان دارد. او همچنین رابطۀ بین تنفس از راه بینی و اصول خورشیدی و قمری را شرح می‌دهد و اظهار می‌دارد که سوراخ راست بینی به خورشید[40] مربوط می‌شود و سوراخ چپ به ماه.[41]

 

در پایان باید گفت که این مقاله فقط به شرح کلی مضامین و موضوع‌های اصلی این رسالۀ عظیم پزشکی پرداخته و تحلیلى مقدماتی برای بررسى و درك ویژگی‌های مهم عجالات داراشکوهی است که یکی از جامع‌ترین فرهنگ‌های پزشکی فارسی به شمار می‌آید که در هند تألیف شده است. یکی از ویژگی‌های اصلی این کتاب ترکیب سنت‌های پزشکی دنیای مسلمانان است. این کتاب از یک سو به اصول پزشکی ابن‌سینایی می‌پردازد و از طرفی دیگر به سنت‌های پیامبران و همچنین به سنن مربوط به علوم خفیه نیز توجه دارد. این اثر یکی از نمونه‌های بارز ادبیات پزشکی هند دورۀ مغول است. هدف اصلی نورالدین شیرازی از تألیف این اثر آن بود که انواع دانش پزشکی رایج در بین پزشکان مسلمان هند قرن هفدهم میلادی را در کتابی جامع گرد آورد. از این رو، او به میراث کلاسیک نویسندگان یونانی و عرب رو می‌آورد و عناصری پزشکی و داروشناختی را به این میراث اضافه می‌کند که دانشمندان مسلمان هند از منابع هندی گرفته‌اند. عجالات داراشکوهی نمونۀ بارز تركيب دانش پزشکى اسلام و هند در شبه‌قارۀ هند است. اين اثر محصول منسجم محیطی فرهنگی و فکری است که نویسنده در آن فعالیت می‌کرده است. بنابراین، جای تعجب ندارد اگر این اثر به داراشکوه، شاهزادۀ مغول، تقدیم شده باشد که دانشمندی صوفی‌مسلک بود و از ترجمه‌های فارسی آثار سانسکریت حمایت می‌کرد. داراشکوه خود چند سال بعد از اینکه طب دار​اشکوهی به رشتۀ تحریر در آمد، کتابی با عنوان مجمع‌البحرین تألیف کرد که مطالعۀ تطبیقی مهمی دربارۀ سنت‌های مسلمانان و هندوان و نمونۀ ارزنده‌اى از تفكر علمى و فرهنگى عصر او بود.

 

 


[1] حسنی از او با اسم نورالدین محمدبن ”عبدالله‌بن علی الشیرازی الحکیم عین‌الملک“ یاد می‌کند. بنگرید به

 ‘Abd al-Ḥayy Ḥasanī, Nuzhat al-ḫawāṭir wa bahjat al-masāmi‘ wa al-nawāẓir (Hyderabad: Dā’irat al-Ma‘ārif, 1990), vol. 5, 407,

الإعلام بمن في تاريخ الهند من الآعلام المسمى بنزهه الخواطر و بهجه المسامع و النواظر.

[2] بنگرید به

Abdul Muqtadir, Catalogue of the Arabic and Persian Manuscripts in the Oriental Public Library of Bankipore (Patna: The Superintendent, Government Printing, Bihar and Orissa, 1927), vol. 9, 27 and 992; C. A. Storey, Persian Literature: A Bio-bibliographical Survey (London: The Royal Asiatic Society of Great Britain and Ireland, 1971),  vol. 2, 257, Pt. 2E.

[3] ‘Abd al-Qādir Badā’ūnī, Muntaḫab al-tawārīḫ [Muntakhabu-t-tawārīkh], eds.  G. S. A. Ranking, W. H. Lowe and T. W. Haig (Delhi: Renaissance, 1986), vol. 3, 229.

[4] عین الملک در ادارۀ حکومت مغول‌ها هم پستی به عهده داشت و رساله‌ای منظوم در پزشکی با عنوان فوایدالانسان نوشت و به اکبرشاه تقدیم کرد. بنگرید به

Nawāz Ḫān, Ma’ātir ail-umar [The Maāthir-ul-umarā], eds H. Beveridge and B. Prashad (Delhi: Low Price Publications, 1999), vol.1, 172-173; Badā’ūnī, Muntaḫab al-tawārīḫ, vol. 3, 229-230.

[5] Ḥasanī, Nuzhat al-ḫawāṭir, 407.

[6] Munšī Muḥammad  Kāẓim, ‘Ālamgīr-nāme, eds. Ḫādim Ḥusayn and ‘Abd al-Ḥayy (Calcutta, 1868), 344.

[7] Ḥasanī, Nuzhat al-ḫawāṭir, 407; Dara Nusserwanji Marshall, Mughals in India: A Bibliographical Survey (London: Asia Publishing House,1967), vol. 1, 13, 144 and 381-382.

[8] Nūr al-Dīn Muḥammad Šīrāzī, Alfāẓ al-adwiya [Ulfáz Udwiyeh, or the Materia Medica, in the Arabic, Persian, and Hindevy Languages], ed. F. Gladwin (Calcutta, 1849 [1st ed; Madras, 1793]).

در هر یک از مدخل‌های این فرهنگ تلفظ صحیح داروها به همراه ریشۀ خارجی نام آنها نوشته شده است. این اثر را با نام جامع‌الاطبا هم می‌شناسند، اما از نظر بعضی‌ها جامع‌الاطبا اثری دیگر است. بنگرید به

Storey, Persian Literature, 258;

احمد منزوی، فهرستوارۀ کتاب‌های فارسی (تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1382)، جلد 5، 3390.

[9] انیس‌المعالجین بیشتر از طریق نسخه‌هایی چاپی انتشار یافت که در اواخر قرن نوزدهم در هند چاپ می‌شدند. موضوع اصلی این کتاب بیماری‌های مختلف، از سر تا انگشت پا، و روش درمان آنهاست.

Nūr al-Dīn Muḥammad Šīrāzī, Anīs al-mu‘ālijīn (Kanpur, n.p.).

[10] این کتاب در سال 1040ق نوشته شد و یکی از فرهنگ‌های اصلی اصطلاحات پزشکی بود که در هند عهد مغول به رشته تحریر در آمد. بنگرید به نورالدین شیرازی، قسطاس الاطباء (نسخۀ خطی کتابخانۀ مرکزی رضوی مشهد، 7675). دو اثر پزشکی دیگر را هم به نورالدین شیرازی نسبت داده‌اند که عبارت‌اند از سبب سته رشیدی که دربارۀ بهداشت و شش اصل سلامت است و همان موضوعی را مطرح می‌کند که عجالات داراشکوهی هم به آن پرداخته است. بنگرید به منزوی، فهرستوارۀ کتاب‌های فارسی، جلد 5، 3500؛

Storey, Persian Literature, 258; Altaf Ahmad Azmi, History of Unani Medicine in India (Delhi: Hamdard, 2004), 204.

دیگری تشریح‌الادویه است که فرهنگ داروها به زبان‌های یونانی، عربی، ترکی و هندی است. محتوای تشریح‌الادویه ظاهراً شبیه الفاظ‌الادویه است، اما مقدمۀ این دو اثر با هم تفاوت دارد. بنگرید به منزوی، فهرستوارۀ کتاب‌های فارسی، جلد 5، 3376؛

 Aḥmad Monzawī, Fihrist-i muštarak-i nusḫahā-yi ḫaṭṭī-yi fārsī-yi Pākistān (Islamabad: Iran Pakistan Institute of Persian Studies, 1983), vol. 1, 532.

[11] Mark Harrison, “Medicine and Orientalism : Perspectives on Europe’s Encounter with Indian Medical Systems,” in: B. Pati – M. Harrison, eds., Health, Medicine and Empire: Perspectives in Colonial India, eds. B. Pati and M. Harrison (Delhi: Orient Longman, 2001), 37-87; David Arnold, Science, Technology and Medicine in Colonial India (Cambridge: Cambridge University Press, 2000), 65-71.

[12] بنگرید به

Šīrāzī, Alfāẓ al-adwiya.

[13] David Price, “Extracts from the Mualiját Dárá-Shekohí: Selected and Translated by Major David Price,” Transactions of the Royal Asiatic Society, 3:1 (1832), 32-56; quote on 32.

در بخش اندازه‌گیری زمان توضیحی هم دربارۀ واحد اندازه‌گیری پهر آمده است؛ واحدی معادل سه ساعت برای اندازه‌گیری زمان در هند که در دستورالعمل‌های داروشناسی آثار هندی–فارسی کاربرد داشته است. بنگرید به

Price, “Extracts from the Mualiját Dárá-Shekohí,” 54.

[14] به گفتۀ بلوشه، این نسخه (در سه مجلد علوم پزشکی ضمیمۀ فارسی 342، 342 ب، 342 الف) که بین سال‌های 1778-1779م نوشته شده است و یکی دو صفحۀ اول را ندارد، به بیژن جیو، پزشک هندی، تقدیم شده است.  بنگرید به

Edgar Blochet, Catalogue des Manuscrits Persans de la Bibliothèque Nationale (Paris: Impr. nationale, 1912), vol. 2, 104.

بیژن جیو زرتشتی و پدرش اهل سورات بود.

[15] Cyril Elgood, A Medical History of Persia (Cambridge: Cambridge University Press, 1951), 373; Lucien Leclerc, Histoire de la Médecine Arabe (Paris, 1876), vol. 2, 332-334; Adolf Fonahn, Zur Quellenkunde der Persischen Medizin (Leipzig, 1910), 64-65.

[16] رهبر فاروقی، نویسندۀ اولین تاریخ پزشکی شناخته‌شدۀ هند دوره مسلمانان که به زبان اردو نوشته و در 1938 منتشر شده است، مطلبی از تجربه‌های شخصی شیرازی نقل می‌کند که دربارۀ روغن چشم است. او می‌گوید شیرازی دستور ساخت این روغن را از شاه جهان یاد گرفته و به مدت چهارده سال از آن استفاده کرده است. بنگرید به

Mu‘īn al-Dīn Rahbar Fārūqī, Islāmī Tibb Šāhānah Sarparstiyūn Men (Hyderabad, 1999), 113.

[17] برای اطلاع از نسخه‌های خطی دیگر این اثر بنگرید به

Blochet, Catalogue des Manuscrits, 103-104; Wladimir Ivanow, Concise Descriptive Catalogue of Persian Manuscripts in the Collection of the Asiatic Society of Bengal (Calcutta: Asiatic Society of Bengal, 1985), 724;  Abdul Muqtadir, Catalogue of the Arabic and Persian Manuscripts, 25-26;  Amrit Lal Ishrat, A Descriptive Catalogue of the Persian Manuscripts in the Banaras Hindu University Library (Varanasi: Banaras Hindu University, n.d.), 164;  Azeez M. Pasha, Union Catalogue of Arabic and Persian Medical Manuscripts in the Libraries of Hyderabad (Hyderabad: Upgraded Dept. of History of Medicines, Osmania Medical College, 1966), 43; Fateme Keshavarz, A Descriptive and Analytical Catalogue of Persian Manuscripts in the Library of the Wellcome Institute for the History of Medicine (London: The Wellcome Institute for the History of Medicine, 1986), 113; Wiqār Ṣiddīqī, Fihrist-i Nusḫahhā-yi Ḫattī-yi Fārsī-yi Kitābḫāna-yi Raẓā (Rampur, 1996), vol. 1, 414; A. Rahman, et al., Science and Technology in Medieval India: A Bibliography of Source Materials in Sanskrit, Arabic and Persian (Delhi: Indian National Science Academy, 1982), 164-165; A. H. Nizami, Catalogue of Persian Manuscript and Records in the Shri Raghubir Library Sitamau (New Delhi: Indian Council for Historical Research, 1993), 226-227.

و پنج نسخۀ موجود در کتابخانه‌های پاکستان که منزوی به آنها اشاره کرده است.

[18] تاریخ چاپ این نسخه روز پنج شنبه 25 محرم 1089ق/19 مارس 1678م است. این نسخۀ خطی (شمارۀ 6226) 1574 صفحه دارد (787 برگ) و محمد، وزیر حلفی حکیم محمد اعلم کشمیر، آن را در هند در اکبرآباد (آگرا) منتشر کرد. محل و تاریخ چاپ این نسخه را نسخه‌نویس آن در صفحۀ 1573 نوشته است. برای اطلاع بیشتر دربارۀ توصیف ظاهری این نسخه بنگرید به عبدالحسین حائری، فهرست کتابخانۀ مجلس شورای ملی (تهران: مجلس شورای ملی، 1350)، جلد 19، 202. من فقط میکروفیلم این نسخۀ خطی (شمارۀ 6293) را مشاهده کرده‌ام.

 

[19] برای مشاهدۀ بعضی از تصاویر نسخۀ موجود درکتابخانۀ ملی فرانسه، از جمله همان تصویر عمل تنقیه، بنگرید به

 Fabrizio Speziale, “La Medicina Greco-Araba in India,” in Cina, India, Americhe: Storia Della Scienza (Rome: Istituto della Enciclopedia Italiana, 2001), vol. 2,  921-926; quote on 925 and 927.

همچنین بنگرید به

Fabrizio Speziale, “L’art médical à la cour moghole : l’encyclopédie de médecine de Shirâzî, dédiée au Prince Dârâ Shukoh”

 که در نوزدهم مارس 2009 در یازدهمین روز جهان ایرانی در پاریس در موزۀ ملی تاریخ طبیعی ارائه شد. دسترس‌پذیر در

 http://semioweb.msh-paris.fr/corpus/aar/FR/_video.asp?id=1665&ress=6058&video=128738&format=68

[20] نسخۀ کتابخانۀ مجلس، صفحات 160 و 163. در نسخۀ موجود در کتابخانۀ مجلس هم تصاویری از بدن انسان کشیده شده است. بنگرید به صفحۀ 522، قسمت‌هایی از بدن که می‌توان عمل بادکش را روی آنها انجام داد. با این همه، بیشتر آنها ناقص‌اند و بعضی از صفحه‌ها هم خالی‌اند که به احتمال زیاد به این سبب است که قصد داشته‌اند تصاویری دیگر بدان اضافه کنند.

[21] برای اطلاعات بیشتر دربارۀ سرّ اکبر و نویسندۀ اصلی آن بنگرید به

Svevo D’Onofrio, “A Persian Commentary to the Upaniṣads: Dārā Šikōh’s Sirr-i Akbar,” in   Muslim Cultures in the Indo-Iranian World during the Early-Modern and Modern Periods, eds. D. Hermann and F. Speziale  (Berlin: Institut Français de Recherche en Iran – Klaus Schwarz Verlag, 2010), 533-562.

[22] برای اطلاعات بیشتر دربارۀ شارق‌المعرفه بنگرید به

Carl W. Ernst, “Muslim Studies of Hinduism? A Reconsideration of Arabic and Persian Translation from Indian Languages,” Iranian Studies, 36:2 (2003), 184.

[23] Badā’ūnī, Muntaḫab al-tawārīḫ, vol. 2, 216.

[24] ”آیین اکبری،“ که سومین بخش اکبرنامه است، نیز جزو منابع عجالات داراشکوهی است. برای اطلاعات بیشتر دربارۀ بخشی از عجالات داراشکوهی که به واحدهای اندازه‌گیری رایج در هند می‌پردازد و در آن اشاره‌ای شده است به یکی از واحدهای اندازه‌گیری فاصله با نام کارو، که توصیفش در آیین اکبری آمده است،  بنگرید به

Price, “Extracts from the Mualiját Dárá-Shekohí,” 55; ‘Allāmī  Abū al-Faẓl, Ā’īn-i Akbarī [The Ā-īn-i Akbarī], eds. H. Blochmann and H. S. Jarrett (Delhi: Low Price Publications, 2001), vol. 2, 417-418. (1° ed. Calcutta, 1868-1894).

[25] بنگرید به

Fabrizio Speziale, “Les Traités Persans sur les Sciences Indiennes : Médecine, Zoologie, Alchimie,” in Muslim Cultures in the Indo-Iranian World, 403-447.

[26] مدون هنود فرهنگ لغت داروها و غذاهاست که در سال 1375ق به دستور رجا تألیف شد. عنوان ترجمۀ امان‌الله دستورالهنود بود.

[27] در آن دوران، در ایران که تحت حکومت صفویان بود، گرایشی عمومی به ترجمه و تفسیر رساله ‌الذهبیه وجود داشت و مسلماً همین گرایش عمومی بود که باعث شد شیرازی قسمتی از کتابش را به این رساله اختصاص دهد. ترجمۀ فارسی نه چندان کاملی که شیرازی از این اثر در عجالات داراشکوهی می‌آورد، ظاهراً در بین ترجمه‌های این دوران جزو نخستین ترجمه‌ها بوده است و اولین نسخۀ فارسی شناخته‌شده از این اثر در ایران عصر صفوی ترجمه‌ای است با عنوان تحفۀ صحیح عباسی که محمد ناصر به رشتۀ تحریر در آورده و به شاه عباس دوم (ح. 1642-1666م) تقدیم کرده است. برای اطلاع از رساله ‌الذهبیه و ترجمه‌های فارسی آن بنگرید به

Fabrizio Speziale, “La Risāla al-Dahabiyya, Traité Médical Attribué à l’Imam ‘Alī al-Riżā,” Luqman: Annales des Presses Universitaires d’Iran, 20:2 (2004), 7-34.

[28] بنگرید به نورالدین شیرازی، مراتب الوجود (میکروفیلم 1/723 دانشگاه تهران).

[29] برای اطلاع از رابطۀ بین فرقه‌های تصوف و مطالعات پزشکی در هند بنگرید به

Fabrizio Speziale, Soufisme, Religion et Médecine en Islam Indien (Paris: Éditions Karthala, 2010).

[30] بنگرید به

Monzawī, Fihrist-i muštarak-i nusḫahā-yi ḫaṭṭī-yi fārsī-yi Pākistān, vol. 1, 630.

[31] این فهرست منابع به همت بلوشه ویرایش شده است، اما با کتاب‌نامۀ نسخه مجلس  در صفحۀ 3 تا حدی متفاوت است. در نسخۀ مجلس، به بعضی از کتاب‌هایی که در نسخۀ کتابخانۀ ملی فرانسه آمده اشاره نشده است. بنگرید به

Blochet, Catalogue des Manuscrits, 103-104.

 بعضی از کتاب‌هایی هم که در اینجا به آنها اشاره کرده‌ام، فقط در نسخه پاریس آمده‌اند.

[32] او در شیراز از شاگردان عمادالدین محمود شیرازی بود.

[33] پزشک دربار که در دورۀ سلطنت مظفریان گجرات فعالیت می‌کرد. این اثر به سلطان مظفرشاه (م. 1411م) تقدیم شده است.

[34] این اثر به سلطان‌محمد قطب‌شاه (ح. 1612-1626م)، از سلاطین گلکنده، تقدیم شده است.

 

[35] الفاظ الادویه یکی از کتاب‌هایی است که در کتابنامۀ نسخه مجلس نیامده است.

[36] فهرست موضوعی کامل این کتاب در نسخۀ دستنویس کتابخانۀ مجلس از صفحۀ 8 تا 29 نوشته شده است.

[37] از صفحۀ 29 تا 188 نسخۀ کتابخانۀ مجلس.

[38] فصلی که به موضوع عشق می‌پردازد آخرین بخش این مقدمه است.

[39] در این قسمت مطالبی هم از دو فصل ابتدایی کتاب زادالمسافرین آمده است که به موضوع گفتار و نوشتار می‌پردازند. بنگرید به

Price, “Extracts from the Mualiját Dárá-Shekohí,” 32-53.

[40] تنفس خورشیدی نفسی است که از سوراخ راست بیرون می‌آید و گرم است.

[41] تنفس قمری نفسی است که از سوراخ چپ بیرون می‌آید و سرد است.

نمونه‌هاى نخستين آثار تاریخی و عرفانی عصر بهمنی

حاکمان* مسلمان هند عهد سلطنت از فارسی به منزلۀ زبان رسمی دربار و زبان فرهنگ استفاده می‌کردند و پادشاهان سلسلۀ بهمنی (1347-1537م)، یعنی بنیاد‌گذاران اولین سلسلۀ پادشاهان مسلمان در دکن هند (ناحیۀ جنوب هند)، خود را فرزندان بهمن، پادشاه افسانه‌ای ایران، مي‌ناميدند. ايشان زبان فارسی را که گواه اجداد و میراث سلطنتی‌شان محسوب مي‌شد، قلمرو فرهنگى خويش به شمار آورده و از دانش فارسی حمایت می‌کردند. آنان به صورت متداول معلمان، شاعران، مورخان، دانشمندان، مباشران و رهبران مذهبی ایرانی را به دربار خویش فرامی‌خواندند و از مهاجران ایرانی‌ که به مملكتشان وارد می‌شدند استقبال می‌کردند. در این مقاله به بررسی دو نمونۀ مهم از آثار فرهنگی و فکری زبان فارسی پرداخته شده است که به دورۀ بهمنی مربوط می‌شوند. نمونۀ اول نخستین روایات تاریخى بازمانده‌اى است كه سلسلۀ بهمنی را مد نظر قرار داده‌اند و نمونۀ دوم، تفسیری عرفانی است که یکی از دانشمندان صوفی و بلندآوازۀ اوایل عهد بهمنى در اختیار گذاشته است. اين دو نمونه نشان‌دهندۀ تأثير علوم فارسى بر فرهنگ تاريخ‌نگارى و آموزه‌های عرفانی اين دوران است. در این مقاله استدلال می‌شود که زبان فارسی علاوه بر اینکه ابزاری برای پرداختن به ژانرهای فارسى تاریخی، ادبی و عرفانى تثبیت‌شده بود، به تبار نویسندگان و پادشاهانی هم گواهی می‌داد که اصل و نسبشان به ایران‌زمین و پدران و استادان مسلمان آنان در ایران برمی‌گشت.

قديمى‌ترين روایات تاریخی موجود از سلسلۀ بهمنی به همت سه تن از نویسندگان ایرانی‌تبار که در خدمت حاکمان دکنی بعد از دورۀ بهمنی بودند به رشتۀ تحریر درآمد. این آثار عبارت‌اند از تاريخ برهان مآثر، تذکره‌الملوک و تاریخ فرشته. نویسندگان این آثار، یعنی سیدعلی‌بن عزیزالله طباطبا، رفیع‌الدین ابراهیم شیرازی (1540/1545-1628م) و محمدقاسم هندوشاه استرآبادی (1570-1620م)، در زمان خود تاریخ‌نویس دربار بودند و هر سه نفر آنها از طرف فرمانرواى دورۀ خود مأمور شده بودند تاریخ محلی پادشاهان مسلمان دکن را ثبت کنند. طباطبا تاریخ برهان مآثر را بین سال‌های 1592 تا 1596م، یعنی زمانی که در دربار برهان ‌نظام‌شاه دوم (ح. 1591-1595م) خدمت می‌کرد، به نگارش درآورد و نام برهان‌شاه را در عنوان کتاب ذكر کرده است. اما دو شرح تاریخی دیگر، یعنی روایت تاریخی رفیع‌الدین ابراهیم شیرازی، تذکره‌الملوک، که بین سال‌های 1609 تا 1612م تألیف شد و همچنین تاریخ فرشته که بین سال‌های 1606 تا 1611م به نگارش درآمد، به سفارش ابراهیم عادل‌شاه دوم (ح. 1580-1627م) به رشتۀ تحریر درآمدند. ابراهیم عادل‌شاه دوم پادشاه ملك بیجاپور، در مجاورت قلمرو برهان‌شاه، بود و رقیب او به حساب می‌آمد. در ادامۀ بحث خواهیم دید که این متون تاريخى، همچون دیگر آثار این عهد، از مدل تاریخ‌نگاری خلاقی تأثیر پذیرفته است که تاریخ‌نویسان ایران‌زمین در دورۀ تیموریان و بعد از آن ابداع کردند. در این ژانر، پیوند تاریخ با ادبیات بیشتر و استفاده از آرایه‌های ادبی رایج بود و علاوه بر این، به شعر و مخصوصاً به شاهنامه ابوالقاسم فردوسی، حماسه‌سرای برجستۀ ایرانی، توجه ویژه‌ای می شد. تاریخ‌نگاران بحث ما با زبان فارسی و ادبیات حماسی آن آشنایی داشتند و همچنين، سنت شعر حماسی هند را می‌شناختند و با آثار معیار هندو، یعنی رامایانا و مهابهاراتا، آشنا بودند. علاوه بر این، آنها به سبکی تمایل داشتند که تاریخ‌نویسان دورۀ تیموریان برای روایت تاریخ حاکمان جهان‌گشا به کار می‌بردند و آن را مناسب تاريخ‌نگارى پادشاهان قدرتمند دكن می‌دیدند.

سیدعلی‌بن عزیزالله طباطبا، نویسندۀ تاریخ برهان مآثر، می‌گوید کمی پیش از آغاز نبرد نالدورگ در اواخر سال 1582م، از عراق به دکن رفته و به خدمت پادشاهان قطب‌شاهی درآمده است.[1] طباطبا در شرح مختصری که از زندگی خود به دست می‌دهد، دقیقاً مشخص نمی‌کند چه زمانی وارد دکن شده است، اما ظاهراً دورۀ حضور او در دکن با سال‌های پایانی حکومت ابراهیم قطب‌شاه (ح. 1550-1580م) مصادف بوده است. این نکته را می‌شود از خلال توضیحاتی که دربارۀ دورۀ حضورش در خدمت قطب‌شاهیان عرضه می‌کند، و به‌ویژه از توضیحاتش دربارۀ محمدقلی قطب‌شاه (ح. 1580-1611م)، استنباط کرد.[2] طباطبا که به چشم خود شاهد نبرد نالدورگ (نبرد عادل‌شاهیان در برابر جبهۀ متحد نظام‌شاهیان و قطب‌شاهیان) بوده، می‌گوید او این واقعه را از بالای تپه‌ای در كنار ارباب و حامى‌اش، محمدقلى قطب‌شاه، تماشا می‌كرده. به همین سبب است که او به خود افتخار می‌کرد که توانسته بود به محض ورود به سرزمین هند از مصاحبت پادشاهان برخوردار شود و تحرير تاریخ آنها را به عهده بگيرد. زمان نگارش تاریخ برهان مآثر به دوره‌ای برمی‌گردد که طباطبا به دربار نظام‌شاهیان نقل مکان کرد، که در مجاورت دربار قطب‌شاهیان بود، و به خدمت برهان نظام‌شاه دوم درآمد که سفارش این کتاب تاریخی را به او داد.[3] نامی که او برای این کتاب انتخاب كرد، یعنی تاريخ برهان مآثر، نشان قدردانی و سپاس‌گزارى طباطبا از برهان نظام‌شاه دوم بود. ارزش عددی نام برهان نظام‌شاه بر اساس حروف ابجد معادل سال 1000ق (1592م) است، یعنی همان زمانی که قطب‌شاهیان شهر حیدرآباد را بنا نهادند و آن را تا حدی همچون شهر اصفهان، پایتخت پادشاهان ایران، طراحی کردند.[4] طباطبا نيز سال 1592م را زمان آغاز نگارش کتاب تاریخی‌اش اعلام کرده است. او تاریخ برهان مآثر را به سه دورۀ زمانی تقسیم می‌کند که عبارت‌اند از 1. بهمنی‌های گلبرگه، 2. بهمنی‌های بیدر، و 3. پادشاهان احمدنگر. طباطبا نگارش این کتاب تاریخی را تا پیش از آغاز سال 1596م به اتمام رساند،[5] اما پسر طباطبا، ابوطالب، معتقد بود که نسخۀ نهایی این اثر همان نسخۀ تجدیدنظرشده‌ای است که او (ابوطالب) در سال 1628م به‌روزرسانی و تكميل كرده است.[6] قابل توجه است كه عملكرد ابوطالب در خصوص کتاب تاریخی پدرش مشابه نحوۀ کاری است که تاریخ‌نگاران برجستۀ عهد تیموریان و دورۀ بعد از آن صورت می‌دادند: آنها بر حجم رویدادنامه‌هایی که نیاکان بلافصلشان می‌نوشتند می‌افزودند و این آثار را ‌روزرسانی می‌کردند. برای مثال، ظفرنامه اثر نظام‌الدین علی شامی (م. 1411 یا 1412م)، که به زندگی تیمور و دوران حکومت او می‌پردازد، مبنای دو کتاب تاریخی مجزای دیگر بود که هر یک مطالبى به این کتاب افزودند. یکی از آنها شام‌الحسن نوشتۀ تاج‌الدین سلمان اصفهانی بود و دیگری ذیل ظفرنامۀ شامی نوشتۀ حافظ ابرو (م. 1430م). از دیگر نمونه‌های معروف می‌توان به خواندمیر (م. 1534 یا 1535م) اشاره کرد که کتاب روضه‌ الصفاء فى سيره الانبياء والخلفاء، مجموعه‌ای هفت جلدی از حوادث تاریخ جهان را کامل کرد که پدربزرگش، میرخواند (م. 1498م) مورخ مشهور دربار تیموریان در سمرقند، آن را تألیف کرده بود.

 

تذکره‌الملوک و گلشن ابراهیمی یا همان تاریخ نورس‌نامه که به تاریخ فرشته معروف است یک دهه بعد از تاريخ برهان مآثر به رشتۀ تحریر درآمدند. این دو کتاب تاریخی تقریباً هم‌زمان با هم و در یک دربار سلطنتی نوشته شدند. رفیع‌الدین ابراهیم شیرازی نگارش تذکره‌الملوک را بین سال‌های 1609 تا 1612م به اتمام رساند و محمدقاسم هندوشاه استرآبادی، معروف به فرشته، تاریخ فرشته را بین سال‌های 1606 تا 1611م تألیف کرد. رفیع‌الدین در زمان کودکی از شیراز به هند نقل مکان کرد و در 20 سالگی در دستگاه حکومت علی عادل‌شاه (ح. 1558-1580م) استخدام شد. رفیع‌الدین پس از علی عادل‌شاه به خدمت جانشین او، یعنی ابراهیم عادل‌شاه دوم، درآمد؛ پادشاهی که تذکره‌الملوک را به او تقدیم کرد. رفیع‌الدین در طول دوران خدمتش در دستگاه حکومت عادل‌شاهیان که حدوداً 40 سال به طول انجامید، هم در سِمَتِ والی بیجاپور انجام وظیفه کرد و هم در مقام سفیر عادل‌شاهیان در شهر احمدنگر، مرکز حکومت نظام شاهیان، که از 1596 تا 1597م، 14 ماه در آنجا اقامت گزید.[7] انتصاب رفیع‌الدین به مقام سفارت درست هم‌زمان بود با دوره‌ای که طباطبا با حمایت برهان نظام‌شاه دوم کار نگارش کتاب تاریخی‌اش را به اتمام رساند. رفیع‌الدین با تاریخ برهان مآثر آشنایی داشت و نویسندۀ آن را، که همچون خودش مهاجری ایرانی و بانفوذ و شیفتۀ تاریخ بود، می‌شناخت. رفیع‌الدین در سال‌های بعد کتاب تذکره‌الملوک را به رشتۀ تحریر در آورد که موضوع آن نیز همچون برهان مآثر تاریخ سلسله‌های مسلمان دکن بود، با این تفاوت که این کتاب به تاریخ حکام گوركانى و صفوی نیز می‌پرداخت. تذکره‌الملوک با بحث سلسلۀ بهمنی آغاز می‌شود و با تیموریان و شاه عباس صفوی پایان می‌یابد. رفیع‌الدین روایت تاریخی خود را به ده فصل، و در بعضی نسخه‌های دست نویس به دوازده فصل، تقسیم و در هر فصل توجه ویژه‌ای به پادشاهان عادل‌شاهی کرد. بدين ترتيب، چشم‌انداز این اثر با چشم‌انداز تاریخ طباطبا که توجه آن بیشتر بر شاهان نظام‌شاهی و قطب‌شاهی متمرکز است، تفاوت دارد.

ابوالقاسم فرشته، دیگر مورخ از سه مورخ بحث فعلى، می‌گوید زمانی که حدودا 19 ساله بود، در زمرۀ غریبان (مهاجران) و غریب‌زادگانی قرار داشت که از شهر احمدنگر رانده شدند. با وجود این، به طور قطع نمی‌توانیم بگوییم که آیا در هند به دنیا آمده بود یا در ایران. منظور فرشته از غریبان همان مهاجران خارجی معروف به آفاقی (مسافر) است که از اواسط قرن چهاردهم در دکن ساکن شدند؛ از همان زمان که محمدشاه بهمنى (ح. 1357-1358م) ايشان را از ایران و دیگر سرزمین‌های خارجی اطراف فراخواند تا در قلمرو او مقيم شوند. ایشان به مهاجرت خود به این منطقه ادامه دادند و در طول سال‌ها در دربار پادشاهان دوره خود به مقام‌های مهمی نائل شدند. فرشته، با اين که در آثارش می‌توان شاهد حس وطن‌پرستی دکنی‌ها به دکن بود، در زمرۀ کسانی قرار داشت که نجیب‌زادگان قديمى دکن آنها را خارجی به حساب می‌آوردند و در اوقاتى که بحران‌های سیاسی و اجتماعی به تمایلات بیگانه‌ستیزی‌شان دامن می‌زد، با اين غريبان و غريب‌زادگان خصمانه برخورد می‌کردند. فرشته در دوران جوانی به خدمت نگهبانان سلطنتی مرتضی نظام‌شاه (ح. 1565-1588م) درآمد که دائماً با سلسله‌های رقیب مجاور در جنگ بود. در همین دوران بود که فرشته پرده از راز توطئۀ ترور شاه برداشت، اما شاه به هشدارهای او توجهی نکرد و طولی نکشید که به دست فرزند 16 سالۀ خویش، میران حسین نظام‌شاه (ح. 1588-1589م)، به قتل رسید. بعد از مرگ مرتضی نظام‌شاه، اوضاع سیاسی به‌گونه‌ای شد که بار دیگر آتش دشمنی رایج با آفاقی‌ها برافروخته شد که نخبگانشان در زمان حکومت شاه فقید از اعضای بانفوذ سلسله‌مراتب حکومتی بودند. آفاقی‌ها را از شهر بیرون کردند، به طناب دار آویختند، آواره‌شان کردند و از احمدنگر به بیجاپور تبعید کردند. در نتيجۀ اين مصيبت، فرشته نيز به بيجاپور آمد و در سال 1590م/اواخر ربیع‌الاول 998ق، اندكى پس از ورودش به قلمرو عادل‌شاهیان، به خدمت ابراهیم عادل‌شاه دوم درآمد و تاریخ‌نویس و منشی دربار او شد. فرشته آن‌قدر صداقت و ذکاوت داشت که توانست مسئولیت مذاکرات دیپلماتیک حامی جدیدش را با رقیبانش، یعنی پادشاهان نظام‌شاهی احمدنگر، بر عهده گیرد و از منافع او دفاع کند.

ابراهیم عادل‌شاه در حمايت از تاریخ‌نگارى فرشته به او فرمود كه کتابی تألیف کند که با دیگر تاریخ‌های محلی هند و به‌خصوص با کتاب طبقات اکبری برابری کند که در همان دوران به همت خواجه نظام‌الدین احمدبن محمد مقیم الهروی (م. 1621م)، مورخ دربار پادشاه گوركانى جلال‌الدین محمد اکبر (ح. 1556-1605م)، به رشتۀ تحریر درآمده بود. کتاب نظام‌الدین شرح جامعی از پادشاهان مسلمان هند به دست می‌داد و توجه ویژه‌ای به حامی نویسنده، یعنی اکبرشاه، داشت. طبقات اکبری در خصوص طبقه‌بندی حکومت‌های سه منطقۀ جغرافیایی سخن می‌گفت که عبارت‌ بودند از حاکمان شمال، جنوب و دیگر حاکمان محلی قدرتمند هند. این کتاب نیز، همچون دیگر کتب تاریخی که دربارۀ این موضوع نوشته شده‌اند، با ماجرای اشغال هند به دست غزنویان آغاز می‌شود و در ادامه، به حاکمان دهلی و بعد هم به حکومت‌های دکن می‌پردازد. بخشی که به دهلی اختصاص دارد، رویدادهای ساليانۀ هر 38 سال حکومت اکبرشاه را در بر می‌گیرد و شرحی از جزییات ویژگی‌های دربار او، امور حکومتی آن، فرهنگ و دانشمندان وابسته به آن عرضه می‌کند. بخشی که به حاکمان دکن می‌پردازد، از دورۀ تأسیس سلسلۀ بهمنی آغاز می‌شود و تا عصر حاضر را در بر می‌گیرد. فصل آخر این کتاب به تاریخ محلی جونپور، مالوا، کشمیر، سند و مولتان اختصاص یافته است. فرشته از الگوی تاریخ‌نویسی نظام‌الدین پیروی کرده و در ابتدای کتابش به موضوع اشغال هند به دست غزنویان و تأسیس اولین حکومت‌های مسلمان پرداخته و سپس، در ادامه بحث مفصلی دربارۀ حکومت‌های شمال و جنوب و دیگر قلمروهای محلی اصلی هند مطرح کرده است. فرشته کتابش را به دو بخش کلی تقسیم کرد و موضوع بحث را در قالب یک مقدمه، 12 فصل و یک مؤخره بیان داشت. بخش کلی اول شامل سه فصل است و با ماجرای سقوط سلسلۀ بهمنی پایان می‌یابد. بخش دوم، که نُه فصل را شامل می‌شود، با عادل‌شاهیان آغاز می‌شود و در پایان شرحی از زندگی‌نامۀ رهبران برجستۀ تصوف هند به دست می‌دهد. فرشته هنگام بحث دربارۀ پادشاهان مسلمان شمال هند مسایلی چون عواقب حملۀ تیمور، تأسیس سلسلۀ گوركانى و حکومت پادشاه وقت، اکبرشاه، را به میان می‌کشد. فصل سوم بحثی مشتمل بر جزییاتی دربارۀ سلسلۀ بهمنی است و اهمیت این سلسله را بدان سبب که اولین سلسلۀ مسلمان دکن است مورد توجه قرار می‌دهد. بخش اول تاریخ فرشته با سقوط شاه کلیم‌الله (ح. 1523-1526م)، آخرین فرمانروای سلسلۀ بهمنی، پایان می‌یابد. بخش دوم کتاب با یوسف عادل‌شاه (ح. 1490-1510م)، بنیان‌گذار سلسلۀ عادل‌شاهی، پادشاهی که فرشته در استخدام او اين تاريخ را نوشت، آغاز می‌شود و در ادامه به تاریخ نظام‌شاهیان، قطب‌شاهیان، عمادشاهیانِ برار، بریدشاهیان بیدر و دیگر حکام محلی می‌پردازد.

فرشته نیز همچون رفیع‌الدین شیرازی و طباطبا شیفتۀ ابوالقاسم فردوسی، حماسه‌سرای بزرگ زبان فارسی و مؤلف تاریخ منظوم پادشاهان افسانه‌ای ایران، بود؛ تاریخی که تأثیر عمیقی بر مورخان دورۀ تیموریان و دورۀ بعد از آن گذاشت و باعث شد این مورخان نیز بعدها بر مورخان مسلمان هند تاثیر بگذارند. نقش مورخان دورۀ تیموریان در ایجاد ژانر تاریخ‌نویسی خلاق موضوع بحث‌های بسیاری بوده است. در اینجا لازم به یادآوری است که یکی از مورخان مهم این ژانر، یعنی قیاس‌الدین‌بن همام‌الدین محمد، معروف به خواندمیر، در سال 1528م دربار تیموریان را در هرات به قصد هند ترک کرد و به خدمت ظهیرالدین بابور (ح. 1526-1530م)، بنیان‌گذار امپراتوری گوركانى، درآمد. خواندمیر و پدربزرگ مادری‌اش، محمدبن برهان‌الدین خواندشاه، معروف به میرخواند، جزو مورخان برجستۀ اوایل دورۀ بعد از تیموریان و در زمرۀ مورخان معروفی بودند که به موضوع امپراتوری توجه کردند. خواندمیر آثاری چند به رشته تحریر درآورد و همچنین توانست کتاب هفت جلدی پدربزرگش، روضه الصفا فى سيره الأنبياء والخلفاء را که به تاریخ جهان می‌پرداخت، کامل کند. با آنکه چند سال پس از اینکه خواندمیر به دربار بابور راه یافت، هم خودش و هم پادشاه از جهان رفتند، اين نتيجه‌گيرى منطقی است که خواندمیر قصد داشت تاریخ امپراتوری گوركانى را، همانند تاریخی که وی و پدربزرگش از امپراتوری تیموری روایت کرده بودند، به رشتۀ تحریر درآورد. در خاتمه، مي‌توان گفت که اگر در دوره‌های بعدی سلاطین دهلی، بهمنی و پادشاهان بعد از سلسلۀ بهمنی در دکن سفارش تحرير کتابی تاریخی می‌دادند، هدف آنها نیز این بود که روایت‌هایی تاریخی از حاکمان مسلمان هند ثبت کنند که هم‌تراز روایات مربوط به پادشاهان همسایۀ آنها، یعنی تیموریان ایران، باشد. قديمى‌ترين متون تاريخى بازمانده در دكن نشان می‌دهند كه اصولاً نویسندگانی که به این مباحث می‌پرداختند از طرف پادشاهان دورۀ خود مأمور می‌شدند تا تاریخ دکن، گذشتۀ آن، و تحولات کنونی‌اش را به رشتۀ تحریر درآورده و جاه و جلال پادشاهان قدرتمند اين قلمرو را ثبت كنند. این نویسندگان، مانند تاريخ‌نگاران فارسى‌گوى تيمورى، از الگوی ادبی و سبکی شاهنامه فردوسی پیروی می‌کردند تا بتوانند سبکی از زبان فارسی را تقلید کنند که مناسب بیان احوال پادشاهان باشد؛ همان سبکی که هم‌زمان با تولد شاهکار فردوسی به وجود آمد، آن هم درست در زمانی که محمود غزنوی، از اولین پادشاهانی که در این کتاب‌های تاریخی به آنها اشاره شده است، به تسخير هند و گسترش قلمرو اسلام مشغول بود. برهان مآثر، تذكره‌الملوك، و تاریخ فرشته نه تنها قدیمی‌ترین منابع باقی‌مانده دربارۀ دورۀ بهمنی‌اند، بلکه نمونه‌های مهمی از تاریخ‌نگاری به حساب می‌آیند که به قلم نویسندگان هند فارسیِ فعال در دکن هند تألیف شده‌اند و به همین سبب است که آثاری ارزشمند به حساب می‌آیند. این کتاب‌های تاریخی منابع دست اول و نمونه‌اى هستند كه تصویری روشن و جذاب از دنیای فکری و سلطنتی دکن دورۀ قرون وسطا در اختیار می‌گذارند.

در عین حال، این آثار تاریخی جایگاه ويژه‌اى به متصوفه و رهبران معنوى مي‌دادند كه قدرت و محبوبيتشان اغلب مایۀ حسرت پادشاهان بود. در ادامۀ بحث به یکی از این افراد و تأثیراتى که از فضای فکری ایران گرفته است می‌پردازیم. خواجه بنده‌نواز سیدمحمد حسینی ابوالفتح صدرالدین ولی اکبر صادق (1321-1422م)، معروف به گیسودراز، از عارفان معروف و جزو اولین رهبران معنوی فرقۀ چشتیه بود كه در عهد پرقدرت‌ترين پادشاه بهمنى، فيروزشاه (ح. 1397-1422م)، از دهلى به دكن آمد، در پايتخت بهمنيان مستقر شد و رهبرى مسلمانان آن ناحيه را به عهده گرفت. گیسودراز مظهر میراث بی‌همتای فرقۀ چشتیه بود. دانش ژرف او از ادبیات عرفانی فارسی وعقاید جهانی‌اش در خصوص ایمان درک بهتری از میراث مسلمانان هند به دست می‌دهد و شناخت بهتری از سنت‌های فکری باشکوهی در اختیار می‌گذارد که مشخصۀ دنیای هند فارسى دوران قرون وسطاست. در ادامه به پیشینه‌ای از دانشوری این عارف نامدار می‌پردازیم و دربارۀ رابطه‌اش با ابوالمعالی عبدالله‌بن ابی‌بکر محمدبن علی‌بن حسن‌بن علی المیانجی معروف به عین‌القضات همدانی (1096 یا 1098-1131م)، عارف ایرانی قرن دوازدهم میلادی، بحث می‌کنیم که از پیروان احمد غزالی (م. 1126م) بود. گیسودراز شیفتۀ عین‌القضات و عرفان شهودی و دانش عقلانی او و همچنین، مجذوب مباحثی بود که او دربارۀ سماع مطرح کرده بود. از نظر پیروان فرقۀ چشتیه، سماع روشی مهم برای ارتباط با عالم معنوی بود. اولین رهبران فرقۀ چشتیه احترام خاصی برای عین‌القضات و احمد غزالی قائل بودند و این امر به سبب عقاید عرفانی و به‌خصوص آموزه‌های این دو عارف در خصوص سماع بود. آنها سماع را نوعی ”آنام‌نسیس“ یا یادآوری ميثاق الهى در روز الست به حساب می‌آوردند و آن را نوعی تجربۀ تجلى خدا بر بشر می‌دانستند. گیسودراز آثار این عارفان ایرانی را مطالعه کرد و مباحث آنها را در آثار معیار فرقۀ خود گنجاند و به این ترتیب، میراثی فکری برای پیروان چشتیه به جا گذاشت. فعاليت‌های گیسودراز در این راه قابل توجه‌اند، زیرا او اولین محقق قرون وسطایی هند و همۀ سرزمین‌های اسلامی و از جمله ایران بود که توانست با تحلیل دقیق انديشۀ عین‌القضات عرفان او را به طرز سنجيده‌اى مطرح كند. بدین ترتیب، توانست جایگاه ویژه‌ای را در آثار بنيادين چشتیه به عین‌القضات اختصاص دهد. شرحی که گیسودراز بر عین‌القضات نوشت، یعنی شرح تمهیدات، که به اسم شرح زبده‌الحقائق نیز شناخته می‌شود، معروف‌ترین شرحی است که در دوران قرون وسطا بر آثار این عارف و دانشمند ایرانی نوشته شده است. این کتاب تحقیق مفصل و جامعی است دربارۀ عین‌القضات و علاوه بر این، گواهی است بر شناخت تحلیلی گیسودراز در پرداختن به نظرات این عارف ایرانی.

گیسودراز عارفی هندی بود که همچون دیگر پیروان اولیۀ فرقۀ چشتیه به واسطۀ نیاکانش با ایران و آسیای مرکزی ارتباط پیدا می‌کرد. در واقع، فرقۀ چشتیه در ابتداى توسعه‌اش از راه آسیای مرکزی در قرن دوازدهم میلادی به هند رسید. بنیادگذار این فرقه فردی به اسم خواجه ابواسحاق شامی (م. 937م) بود که در قوهستان، منطقه‌ای واقع در جبال بین همدان و بغداد، در محضر خواجه ممشاد علی دینوری (م. 911م) به فراگيرى علوم عرفانى پرداخت. خواجه ابواسحاق بنا به درخواست استاد خود مبنی بر اینکه باید آموزه های این آیین را ترویج دهد، به شرق و به طرف خراسان نقل مکان کرد و در شهر چشت، که در افغانستان امروزی شهری است در نزدیکی هرات، ساکن شد.[8] آموزه‌های او به همت خواجه معین‌الدین محمد حسن سجزی چشتی (1142-1236م)، معروف به غریب‌نواز، به هند برده شد. غریب‌نواز در سیستان به دنیا آمد و در اجمیر، شهری که موفق شد در بین اهالی‌اش برای خود پیروانی بیابد، از دنیا رفت. رهبران این فرقه از همان ابتدا کسب دانش را نوعی تمرین معنوی به حساب می‌آوردند. از استادان این فرقه انتظار می‌رفت که معنای باطنی (سر) مسایل علمی مطرح‌شده را بدانند. این سنت سلوک علمی در آثار شگرف گیسودراز به اوج خود رسید. رساله‌های او دربارۀ قرآن، عرفان، کشفیات شهودی، سماع و ماهیت عالم غیب گواهی بر میراث به جا مانده از او هستند. تفسیرهایی که گیسودراز بر آثار دیگر دانشمندان مسلمان نوشته است درکی از مسایل گوناگونی به دست می‌دهد که در نظر او اهمیت خاصی دارند. او در تفسیرهایش به تحلیل مباحثی می‌پردازد که بعضی از نویسندگان شاخص عرفان اسلامی مطرح کرده‌اند.

گیسودراز سنی و از پیروان مکتب حنفی بود و نیاکانش از اهالی خراسان و به سید حسینی معروف بودند که به نوادگان پیامبر از نسل امام حسین، سمبل شهادت در مذهب تشیع، اطلاق می‌شود. نوادگان گیسودراز بعدها نیز از اسم حسینی برای نام خانوادگی خود استفاده کردند. محمد علی سامانی، شاگرد گیسودراز و نویسندۀ زندگینامۀ او، می‌گوید لقب گیسودراز اولین بار زمانی استفاده شد که نصیرالدین محمود چراغ دهلی (م. 1356م) و يكى از شاگردانش، مولانا علاءالدین انصاری الندی، مشغول صحبت با یکدیگر بودند. شیخ (چراغ دهلی) از شاگردش (مولانا علاءالدین) خواسته بود تا از بین ديگر شاگردان او کسی را انتخاب کند که راهنماى او شود. الندی هم خواجه بنده‌نواز را انتخاب کرده بود و خطاب به شیخ گفته بود که آن سید مو بلند را به عنوان همراه ارشد برمی‌گزیند. سپس، چراغ دهلی شاگرد جوانش (خواجه بنده‌نواز) را با لقب گیسودراز فراخوانده بود و گفته بود: ”گیسودراز، بیا و علاءالدین را همراهی کن و از آنچه به تو آموخته‌ام او را بهره‌مند ساز.“[9] سامانی شرح می‌دهد که موهای گیسودراز بلند بود و تا زانوهایش می‌رسید و در جلسات سماع به هنگام رقص و حرکت، موهایش به زمین می‌خورد. خواجه گیسودراز در دهلی متولد شد و در سال 1325م و در زمان حکومت سلطان محمدبن تغلق (م. 1351م)، چهار ساله بود که خانواده‌اش به دولت‌آباد دکن نقل مکان کردند. مهاجرت به جنوب بخشی از اقدامات سیاسی این حاکم دهلی بود كه در صدد بود پایتخت دوم خود را در دکن بنیان نهد. برنامۀ او این بود که قدرتش را در ناحيۀ جنوب هند مستحكم و مستعمره‌ای مسلمان‌نشین در آن منطقه تأسیس کند تا بتواند با جمعیت غیرمسلمان منطقه برابرى کند و قلمرو خود را نيز در منطقه گسترش دهد. بنابراین، خواستار این شد که شیخ‌های مسلمان فاضل به آن منطقه نقل مکان کنند. پدر گیسودراز، سید یوسف الحسینی معروف به راجو قتال (م. 1330م) جزو اولین نخبگان دهلوی بود که به همراه خانواده به دکن نقل مکان کردند. راجو قتال، يكى از شاگردان شیخ نظام‌الدین اولیا (م. 1325م)، صوفی معروفی بود که در زمان حیات و بعد از مرگش پیروان بسیاری داشت. یوسف در دوران کودکی گیسودراز از دنیا رفت و جزو اولین صوفیانی بود که در خلدآباد به خاک سپرده شد.[10] در سال‌های بعد، خلدآباد به مرکز معنوی فرقۀ چشتیه در هند تبدیل و با نام وادى اولياء معروف شد. گیسودراز بعد از مرگ پدرش و پس از هشت سال زندگی در دولت‌آباد به همراه خانواده به دهلی بازگشت و در دهلی بود که گیسودراز در 12 سالگی، یا بر اساس بعضی از روایت‌ها در 15 سالگی، به همراه برادرش، چندان، در محضر چراغ دهلی به تحصيل مشغول شد.

گیسودراز تا سال 1398م در دهلی ماند و زمانی که دیگر شیخ سالخورده‌ای شده بود، به همراه خانواده و شاگردانش به دکن بازگشت و سامانی، نویسندۀ زندگینامه‌اش، نیز در زمرۀ آنها بود. آنچه باعث این تصمیم شد، حملۀ تیمور (1336-1405م) به هند بود. بهانه تیمور برای حمله به آن منطقه دفاع از اسلام و شکست دادن حاکمان دهلی بود، زیرا با هندوها به ملایمت رفتار می‌کردند. گیسودراز حدوداً سه سال قبل از اینکه تیمور دهلی را به تصرف درآورد، حملۀ او و سقوط دهلی را پیش‌بینی کرده بود. به گفتۀ سامانی، در این دوران گیسودراز همیشه به اطرافیانش دربارۀ اتفاق‌های آینده هشدار می‌داد و به آنها توصیه می‌کرد دهلی را ترک کنند. زمانی که گیسودراز و همراهانش وارد دکن شدند، فیروزشاه بهمنی او را به نحوى که شایستۀ مقامش بود تکریم کرد. فیروزشاه بهمنی از اینکه گیسودراز به قلمرو او نقل مکان کرده بود بسیار خوشحال بود و هنگامی که کاروان آنها به حوالی شهر رسید، خود او شخصاً منتظر ورودشان بود.[11] سامانی شرح می‌دهد که به محض رسیدن گیسودراز به منطقۀ فتح‌آباد، از مناطق دولت‌آباد، فیروزشاه پسرش را همراه نماينده‌ای فرستاد تا شیخ را به پایتخت خود، احسن‌آباد که نام قدیم گلبرگه بود، دعوت کند. گیسودراز به پیشنهاد شاه فکر کرد و گفت که مشکلی با پذیرفتن دعوت شاه ندارد، اما زندگی شاه به زودی پایان می‌یابد و بنابراین، اقامت نزد شاه بی‌فایده است، زیرا تقدیر شاه چنین است که از دنیا برود. شاه از گیسودراز می‌خواهد برایش دعا کند تا خداوند عمرش را طولانی کند. گیسودراز چند روز پس از دعا خطاب به او می‌گوید که دعاهایش مستجاب شده‌اند و طول عمری به اندازۀ طول عمر خود شیخ به او اعطا شده است. حرف او کاملاً درست بود و فیروزشاه فقط چند روز قبل از گیسودراز از دنیا رفت. در حدود 1400م، شیخ و همراهانش در احسن‌آباد (گلبرگه) ساکن شدند. فیروزشاه کم‌کم آن شور و اشتیاق اولیه‌اش به گیسودراز را از دست داد، اما برادر جوان‌تر شاه، خان خانان احمدشاه (م. 1436م)، همچنان به گيسودراز علاقه‌مند و وفادار بود و براى او قلعه‌ای ساخت که هم محل اقامت و هم خانقاه او شد.

گیسودراز دانشمندی استثنایی و اندیشمندی مستقل بود که بدون تعصب از علم و معرفت (گنوسیس) استقبال می‌کرد. در زمانی که صوفیان فرقۀ چشتیه از یادگیری هر زبانی جز زبان‌هاى علوم اسلامى، يعنى فارسی و عربی، منع می‌شدند، او به زبان‌های هندی، دکنی و سانسکریت تسلط داشت. نویسنده‌ای پرکار بود که بر اساس بعضی روایت بیش از صد کتاب و جزوه تألیف کرد. عناوین 37 نوشتۀ او به ثبت رسیده است.[12] رساله‌های شایان او، از جمله رسالۀ اسماءالاسرار و حظائرالقدس، تصویری ظريف از جهان شهودی نویسنده به دست می‌دهند و تفسیرهای او نشان‌دهندۀ رویکرد تحلیلی‌اش به مباحث دانشمندان برجستۀ دنیای اسلامی و از جمله ابوالقاسم قشیری (م. 1072م)، هجویری (م. 1072م) و عین‌القضات همدانی (م. 1131م) هستند. گیسودراز از این تفسیرها در تدريس به شاگردانش استفاده می‌برد و در آموزش فرزندان و تعدادی از شاگردان پيشرفته‌اش، ايشان را تشویق می‌کرد بر كار این نویسندگان نقد بنویسند. تفسیری که گیسودراز بر عین‌القضات نوشت نشان از تمایل بسیار او به دانش این عارف ایرانی و استادش، احمد غزالی، دارد. عین‌القضات در 1096 یا 1098م در همدان چشم به جهان گشود و در 1131م در همان شهر به جرم الحاد به دار آویخته شد. همدان که در شمال غرب ایران و در مسیری قرار دارد که خراسان را به بغداد متصل می‌کند، در ایران دوره قرون وسطا مرکز فرهنگی مهمی به شمار می‌رفت. خانوادۀ عین‌القضات از فقهای شافعی برجسته بودند و او نیز چون پدر و پدربزرگش تدريس و تعليم شاگردانش را عهده‌دار بود و در همدان و در میان نجیب‌زادگان دربار سلجوقی پیروان بسیاری داشت.[13] عین‌القضات در جوانی اعدام شد، اما در همین عمر کوتاه کتاب‌ها و رساله‌هایی تألیف کرد که جزو مهم‌ترین آثار عرفانی زبان فارسی محسوب می‌شوند. او خود را عارفی شهودی می‌دانست که از طريق شهود به ادراک عالم غیب می‌رسند؛ عالمى پر از تناقض و پيچيدگى كه مقوله‌های سنتى ایمان را به پرسش می‌کشید. گیسودراز مسلمانی متدین و رهبری مذهبی بود که از شریعت پیروی می‌کرد و در عين حال، به فضایل عارفانی چون عین‌القضات نیز تمایل داشت که ایمان را بر اساس علم لدنى یا نزدیکی به خدا می‌سنجیدند.

سماع عامل مهمی بود که باعث شد اولین اعضای فرقۀ چشتیه به سمت عین‌القضات و استاد او، احمد غزالی، جذب شوند. لازم به یادآوری است که سماع، از تمرین های معنوی مسلمانان، به همت عارفانی به آن ملك رسیده بود که از سرزمین‌های دیگر به هند آمده بودند. خواجه معین‌الدین حسن سجزی چشتی (1142-1236م)، بنیان‌گذار فرقۀ چشتیه در هند که در 1193م وارد هند شد، از طرفداران مشتاق موسیقی بود. او برخلاف اعضای فرقۀ سهرورديه که از تمرین سماع دوری می‌کردند،[14] در خانه‌اش مجلس سماع برگزار می‌کرد و هر شام به موسیقی گوش می‌داد.[15] معین‌الدین و شاگردانش سماع را در بین اعضای فرقۀ چشتیه پابرجا ساختند.[16] تلاش آنها در این راه بعدها استحکام بیشتری یافت که به همت نوشته‌های نظری بسیاری بود که اعضای نسل‌های بعدی فرقۀ چشتیۀ هند خلق کردند و گیسودراز هم در بین ايشان شهرت خاصی داشت. در زمان گیسودراز، سماع همچنان در بین اعضای فرقۀ چشتیه محبوب بود. کمکی که گیسودراز در خصوص سماع انجام داد آن بود که اصول سماع را صورت‌بندی کرد و آنها را به رشتۀ تحریر کشید.[17] اولین نویسندگان فرقۀ چشتیه شیفتۀ احمد غزالی و عین‌القضات همدانی و مجذوب هجویری (م. 1072/1077م) بودند. ابوالحسین علی‌بن عثمان الجولابی الهجویری شهرتش را بیشتر مدیون کتاب کشف المحجوب لارباب القلوب بود؛ کتابی که قدیمی‌ترین رسالۀ عرفانی فارسی محسوب می‌شد و هجویری نگارش آن را در هند به اتمام رساند. هجویری اولین عارف مسلمانی بود که سماع را به پیروان خود در هند معرفی کرد. او در هجویر، واقع در غزنین، به دنیا آمد و در این منطقه بسیار سفر کرد و بعد از اقامتی طولانی در عراق در هند ساکن شد.[18] او در لاهور اقامت گزید و در همان جا نگارش کتاب کشف المحجوب را، که یگانه کتاب باقی‌مانده از اوست، به اتمام رسانيد.[19]

سماع در آموزه‌های عین‌القضات همدانی و استادش، احمد غزالی، مبحثی اساسی بود. آنها سماع را روشی بسیار مؤثر برای رهايى روح از بدن و آماده شدن آن برای كسب انوار عالم غیب تلقی می‌کردند. عین‌القضات در فصل چهارم کتاب تمهیدات، ”خود را بشناس تا خدا را بشناسی،“ به موضوع سماع می‌پردازد و می‌نویسد که سماع تمرینی است که قلب را دگرگون می‌کند، زیرا باعث می‌شود نور الهی بر دل سالک بتابد و آتش ابلیس را از آن بزدايد. سماع موضوعی بحث‌برانگیز در خصوص كيفيت ارتباط سالک با عالم غیب بود؛ عالمی که هم روشنگر است و هم اغواگر، یعنی در واقع این قدرت را دارد که کسی را گمراه و کسی را به سوى خدا هدایت کند. عین‌القضات و غزالی با استناد به قرآن و سنت، با فقهاى متعصبی که مخالف سماع بودند مقابله كرده و استدلال می‌آوردند که رویکرد خصمانه نسبت به سماع که بر ممنوعیت آن اصرار داشته باشد، در واقع عكس‌العملى است منفى در قبال محبوبیت گستردۀ موسیقی. علاوه بر این، استقبال بانوان و نوجوانان از سماع و حضور گستردۀ ایشان در مجالس سماع باعث منع ایشان از شرکت در این مجالس شد. تحقيق بروس لارنس در این خصوص نشان می‌دهد که ماریژان موله فقط چهار نویسنده هندی را نظریه‌پرداز برجستۀ سماع می‌داند که عبارت‌اند از علی هجویری، گیسودراز، علی همدانی و محمد نورالله.[20] لارنس به آثاری که دیگر نویسندگان فرقۀ چشتیه دربارۀ سماع خلق کرده‌اند هم اشاره کرده است، آثاری که یا به شکل مقاله‌هایی جداگانه نگاشته شده‌اند یا فصل‌هایی از تذکرۀ زندگى اوليا و کتاب‌های مذهبی را به خود اختصاص می‌دهند یا به صورت گفت‌وگوهای شفاهی در ملفوظات شيوخ صوفى ثبت شده‌اند.[21] در این منابع، از احمد غزالی نیز تقدیر شده است و به مرجعیت او در خصوص سماع اذعان شده که خود گسترۀ نفوذ غزالی را در بین اعضای فرقۀ چشتیه نشان می‌دهد.

گیسودراز یکی از صاحب‌نظران حوزۀ سماع بود و او نیز همچون پیشینیان خود در آثارش از آموزه‌های احمد غزالی و عین‌القضات بهره می‌برد و برای پیشبرد بحث سماع، مباحث مهمی را در این زمینه مطرح می‌کرد. در واقع، اولین دانشمندان فرقۀ چشتیه بین احمد غزالی و عین‌القضات چنان ارتباطی قائل بودند که اگر در آثارشان به یکی از این دو اشاره‌ای می‌شد، از دیگری نیز سخنی به ميان می‌آمد. بیشتر دانشمندان فرقۀ چشتیه عین‌القضات را به سبب پیوندی که با استاد برجستۀ خود داشت بااهميت می‌شمردند، در حالى كه گیسودراز مشخصاً به عین‌القضات پرداخت و تفسیری بر آثارش نوشت که در آن فقط به عین‌القضات و کتاب تمهیدات او توجه داشت. گیسودراز با تفسیری که عین‌القضات از سماع، عالم غیب و معرفت‌شناسی انوار به دست می‌داد موافق بود. این تجربه‌های شهودی در واقع تأکیدی بر این مسئله‌اند که از نظر گیسودراز، عین‌القضات و استاد او در زمرۀ برجسته‌ترین مردان خدا و نویسندگان تأثیرگذار آثار عرفانی قرار دارند و استادانی‌اند که براى اعضای فرقۀ چشتیه از مرتبه خاصى بهره‌مندند. موضوع تمهیدات عرفانی باطنی است که منعکس‌کنندۀ وارداتی غیبی است كه عین القضات كسب كرده است. گیسودراز در تفسیر خود می‌نویسد عالم غیب در کتاب تمهیدات همان اسرار الهى خداوند است، يعنى عالمی که از دسترس خرد انسانی به دور و به همین سبب ناشناختنی است. موضوع اصلى صفات خداوند است که در عالم غیب نهفته و از ديد بشر دورند و خداوند این صفات را فقط در صورتی كه بخواهد آشکار می‌کند. قرآن یکی از این‌ نمونه‌هاست. گیسودراز این اسرار را از طریق بحثی توضیح می‌دهد که عین‌القضات در خصوص انوار مطرح می‌کند. این مبحث نور محمد و نور ابلیس را شرح می‌دهد که متناقض و نیز مکمل یکدیگرند و در ابتدا، توجه خواننده را به جزییات سیر شهودی عین‌القضات جلب و سپس او را به سمت اهمیت کیهان‌شناختی و معادشناختی این انوار هدايت مي‌كند. گیسودراز با نویسنده موافق است و درک شهودی عین‌القضات را همان درک انوار می‌داند، انواری که کل عالم خلق را در بر می‌گیرند.

شرح گیسودراز بر تمهیدات مهم‌ترین شرحی است که در قرون وسطا بر این دانشمند ایرانی نوشته شده است. این شرح نشانۀ حس نزدیکی‌ای است که گیسودراز با عین‌القضات داشت و همچنین، نشان می‌دهد که گیسودراز شیفتۀ تسلط والای عین‌القضات بر مباحث عرفانی فارسی بوده. گیسودراز نیز همچون عین‌القضات متفکری خلاق و عارفی بی‌تعصب و پذیرای جلوه‌های مختلف ایمان بود. برای مثال، گیسودراز به زبان‌های هندی و سانسکریت، که زبان کفار و مشرکان محسوب می‌شدند، تسلط داشت. علاوه بر این، گیسودراز در سال‌هاى اوليۀ كار تحقيقاتى‌اش شخصاً آثار خود را می‌نوشت و این مسئله در بین چشتی‌ها رویکردی نامتعارف بود و با موضع آنها در این خصوص مغایرت داشت. شیخان چشتی خود مؤلف آثار خويش نبودند و دانشی هم که از آنها به ما رسیده، فقط از طریق ملفوظات آنهاست که آنها را هم شاگردانشان بعدها با تکیه بر آنچه از این آموزه‌ها و گفته‌ها در ذهن داشتند به رشته تحریر درآورده‌اند. گیسودراز در زمرۀ اولین چشتیانی بود که خود آثار خود را می‌نوشت. او نویسنده‌ای پُرکار بود و آثار بسیاری به زبان فارسی وعربى نوشت. آثارى به زبان دكنى به او منصوب است كه به اشتباه او را نويسندۀ اين آثار مي‌نامد، در حالى كه به نظر مي‌رسد اين نوشته‌ها را شاگردانش بر اساس سخنرانى‌هاى او نگاشته باشند.

گیسودراز شرح تمهیدات را بر اساس تمهیدات در ده فصل تنظیم کرد. فصل‌های شرح تمهیدات با فصل‌های تمهیدات مطابقت داشتند و او در هر فصل از شرح تمهیدات ابتدا گزیدۀ جامعی از فصل مطابق آن را در تمهیدات آورده است. گزیده‌هایی که از کتاب تمهیدات انتخاب می‌کرد از نظر او مهم و پیچیده و شامل مباحث مختلفی بودند که عبارت‌اند از آیه‌های قرآنی، اسرار عالم غیب، انوار محمد و ابلیس، گشایش قلب در مقام یکی از مراحل اشراق، اصول عرفانی از جمله روزه و دعا، نگرش سالک به جسم خود و نیازهای آن، تولد و مرگ عرفانی، ایمان، عادت و خوی، و سماع. گیسودراز در ابتدای شرح تمهیدات خلاصه‌ای از آغاز کتاب تمهیدات آورده است و سپس به تفسیر آن پرداخته است.

قوله: فاتبعو النور الذی انزل معه.[22] او را نور خواند و کتاب را هم نور خواند و همه را پس‌روی آن کتاب فرمود و پس‌روی کتاب پس‌روی محمد کرد. پس همه را به یکی صورت و به یکی لباس برون آورد. محمد نور، کتاب نور، و آن که متبع محمد بود او نور، پس نور در نور باشد. تو گوش دار، ذهن را صاف کرده بگمار، سخن لطیف و نازک‌تر می‌رود و آنکه می‌گویم می‌دانی چه می‌گوید. قرآن از خدا آمد، محمد از خدا آمد، بدان وضع که قرآن آمد هم بدان وصف محمد آمد. یکی را می‌گویی غیر مخلوق، آن مهره به درج این مهره بدار. نکوشکلی تمثیلی است. پس تو مردی عارف‌دل را پیش‌تر بر اکنون بدان که چنان که از قرآن کاغذی و سیاهی و حروفی دیدی و آن قرآن نیست، ورای آن قرآنی است و این نشان آن است. و همچنین است محمد علیه‌السلام را دستی و پایی و تنی، و آن محمد نیست ورای آن محمد است و آن عین رحمن است. این گفتار ما را قاضی[23] علیه‌الرحمه خود تطبیق داد.[24]

عین القضات تمهیدات را با مبحث محوری آموزه‌های خود آغاز می‌کند و می‌گوید که تار و پود وجود از نور الهی بافته شده است و آیه‌های قرآنی و پیامبر، که آنها نیز تجلی نورند، گواهی بر این مسئله‌اند. گیسودراز شرحش را با تفسیر قسمت‌های اول کتاب تمهیدات آغاز می‌کند و سپس، در ادامه، بر اساس فهرست مطالب تمهیدات پیش می‌رود و به همین ترتیب به قسمت‌های دیگر این کتاب می‌پردازد. روش کار گیسودراز این‌گونه بود که ابتدا مفاهیم و عبارات مهم قسمتی از کتاب تمهیدات را مطرح می‌کرد و سپس، به شرح آن قسمت می‌پرداخت. تمهیدات از نظر گیسودراز اثری مهم بود زیرا آموزه‌های موجود در آن منعکس‌کنندۀ اسرار غامض و تناقض‌آميز عالم غیب بودند. گیسودراز این ویژگی کتاب تمهیدات را آن‌قدر تأثیرگذار می‌دانست که به آن گروه از شاگردانش که تازه وارد حيطۀ عرفان شده بودند، اجازه نمی‌داد به این کتاب دسترسی داشته باشند، زیرا توانایی درک معنای آن را نداشتند. او فقط برای آموزش شاگردانى که در راه شناخت عرفانی تجربه کسب کرده بودند از این کتاب بهره می‌برد. در واقع شرح جامع و مفصل گیسودراز بر این کتاب برای استفاده همین گروه از پیروانش بود.

گیسودراز نگارش شرح تمهیدات را در دهلی به پایان رساند، یعنی همان جایی که یکی از دوستان او به اسم مسعود بک نیز به تحقیق دربارۀ عین‌القضات مشغول بود. توجهی که گیسودراز و بک به عین‌القضات و احمد غزالی داشتند نشان از این مسئله دارد که نخبگان فرقۀ چشتیه در هند با جدیت سرگرم تحقیق در خصوص عین‌القضات بودند. بک و گیسودراز از پیروان مشتاق سماع بودند که این نیز دلیل دیگری بر گرایش آنها به سمت این عارف ایرانی و استاد پرآوازۀ اوست. مسعود بک، که نام کامل او شیرخان مسعود بک احمد محمود نخشبی بخارایی بوده است، از نجیب‌زادگان بخارا، منطقه‌ای در ماوراء‌النهر، بود. او پس از گرایش به عرفان زندگی مرفه خود را رها کرد و به هند رفت و به فرقۀ چشتیه پیوست و تا پایان عمر در آنجا ماند. بر اساس آنچه در تذكره‌هاى اين دوره آمده است، بک و شیخ نظام‌الدین اولیا با هم در ارتباط بودند و علاوه بر این، بک از شاگردان یکی از شیخ‌های چشتیه، یعنی رکن‌الدین‌بن شهاب‌الدین امام، بود و در کنار او در لادو سرای، منطقه‌ای واقع در دهلی، در خاک آرمیده است. کارل ارنست در تحقیقى که دربارۀ بک صورت داده است، بینش باارزشی از رابطۀ او با عین‌القضات در اختیار می‌گذارد.[25] او در این خصوص استدلال می‌آورد که نویسندگان و تذکره‌نویسان بعد از بک بعضی از ویژگی‌های او را با عین‌القضات برابر دانسته‌اند که از جمله آنها می توان به وجد گيراى عرفان او و پایان تراژیک زندگی و شهید شدنش در راه عرفان اشاره کرد. ارنست نتیجه‌گیری می‌کند که چنین پیوندهایی نشان از این دارند که عین‌القضات هم در فرهنگ ادبی بسیار والا و هم فولكلور فرقۀ چشتیه جایگاه ویژه‌ای داشته است.

میران جی حسین خدانما (م. 1668 یا 1678م) بیش از دو قرن پس از مرگ گیسودراز ترجمه‌ای جامع و تفسیری کامل از شرح تمهیدات گیسودراز تألیف کرد.[26] میران جی که از شیخ‌های مهم فرقۀ چشتیه در حیدرآباد محسوب می‌شد، در واقع از پیشینه‌ای غیرمذهبی به این جایگاه رسیده بود. گويى مشیت الهی بر این بود که او پا به عرصه عرفان بگذارد. او در دستگاه حکومتی سلطان عبدالله قطب‌شاه (ح. 1626-1672م) خدمت می‌کرد و مسئولیت سواره‌نظام حکومتی را بر عهده داشت. شاه به مهارت او اذعان داشت و وظایفی بر عهده‌اش می گذاشت که فقط به معاونان نزدیک خود واگذار می‌کرد. یک بار شاه او را به نمایندگی از طرف خود به دربار ابراهیم عادل‌شاه در بیجاپور فرستاد.[27] چند روز بعد که مأموریتش را در آنجا تمام کرد و آمادۀ بازگشت به حیدرآباد بود، متوجه شد که عارف معروف آن منطقه، یعنی شاه امین‌الدین علی (م. 1705م) از خلوت چهل روزه خارج شده است و ملاقات‌کنندگان را می‌پذیرد.[28] میران جی به ملاقات شیخ رفت و ظرف چند ساعتی که در محفل او حضور داشت به مرحلۀ فنا رسید.[29] او به جمع پیروان شیخ امین‌الدین علی پیوست و شیخ نیز در زمانی که باید، او را دوباره به حیدرآباد فرستاد تا پیروانی را که در آن منطقه بودند آموزش دهد. لقب میران جی، یعنی خدانما، در واقع اشاره به این دارد که او معلمی مشهور بود که راه خدا را به افراد بسیاری نشان داد.[30] شرحی که او بر تمهیدات نوشته به شرح شرح تمهیدات ترجمۀ عین‌القضات معروف است. این شرح به زبان دکنی تألیف شده و در دسترس خوانندگان بسیاری، به‌خصوص در بیچاپور و حیدرآباد، قرار گرفت. شرح میران جی از ترجمۀ متن‌های متفاوت تمهیدات عین‌القضات و همچنین از ترجمۀ شرح گیسودراز تشکیل شده است. به یقین می‌توان گفت که این اثر در واقع ترجمه‌ای است از شرح گیسودراز به زبان دکنی. میران جی در طول کار گاهی نام گیسودراز را می‌آورد تا فرق تفاسیر خودش با تفاسیر گیسودراز را مشخص کند. نسخۀ اصلی کتاب شرح شرح تمهیدات ترجمۀ عین‌القضات در کتابخانۀ نسخ خطی موزۀ سالار جنگ در حیدرآباد نگهداری می‌شود. این نسخه در سال 1066ق/1656م، 12 سال قبل از مرگ مألف، به رشتۀ تحریر درآمد.[31] نسخۀ دوم در 1182ق/1768م نوشته شده و در همین کتابخانه موجود است.[32] در ادامه نمونه‌ای از ترجمۀ فارسی اين متن دكنى را می آوریم.[33]

خدا فرمود هرچه محمد مى‌فرمايد انجام دهيد. وى را براى هدايت شما فرستاده‌ام. اى دوست، تو قرآن را حروف سياه بر كاغذ سفيد مى‌بينى. آن ظاهر قرآن است كه در اصل كلام خداست. نور در آن سطور سياه ديده نمى‌شود، آن را مخلوق مى‌نامند. اى عزيز، اين حكايت را نشنيده‌اى كه سلطان سوار بر اسب نتواند شد، مگر آنكه اسب را زين كرده باشند و آن ايستاده و آماده باشد. يعنى به غير رسيدن به عشق پير، عشق خدا را نتوان ديد. اگر عشق خالق ندارى، بارى عشق مخلوقى مهيا كن. يعنى اگر طاقت قبول معرفت خدا را ندارى، اول سعى در شناخت خود كن. پس منظور اين است كه آفتاب ذاتاً بخشنده و روشنایى‌بخش است، يعنى دوست‌نواز و خوبی‌دهنده است. ليكن اين عشق وسوسه انگيز است، يعنى محبت معشوق عاشق را مى‌گدازد. در جدایى از او مقامى هست كه در آن، عاشق بدون معشوق زندگى نمي‌تواند. يعنى آن‌طور كه عاشق صورت معشوق را مى‌بيند، همان‌طور در چشمان او نور مي‌تابد و او از صفات معشوق رنگ مي‌گيرد.

این منتخب در فهرست توصیفی نسخ خطی موزۀ سالار جنگ و همچنین در کتاب دكن مين اردو (اردو در دكن)​ آمده است که تصویر جامعی از تحولات زبان اردو و فرهنگ والای ادبی در جنوب به دست می‌دهد. دكن مين اردو به همت نصیرالدین هاشمی ویرایش و تفسیر شده است. نصیرالدین هاشمی علاوه بر این کار، در زمرۀ ویراستارانی بوده است که در کتابخانۀ سالار جنگ فهرست نسخ خطی اردو را ویرایش کرده‌اند. هاشمی در هر دو منبع در معرفی شرح میران جی بر تمهیدات اشتباه جالبی می‌کند و تمهیدات عین‌القضات را به احمد غزالی نسبت می‌دهد.[34] این موضوع نشانۀ این است که تا زمان معاصر نیز در فرهنگ ادبی دکن ارتباط نزدیکی بین عین‌القضات و احمد غزالی وجود دارد و این به علت دستاوردهای گیسودراز است. این نکته را نیز باید اضافه كرد که حدود سال 1627م/1036ق، عارف گمنامی از اهالی تهانیسر در شمال هند شرح مختصر دیگری بر تمهیدات نوشت. نویسندۀ این شرح خود را الله‌نور، از پیروان نظام‌الدین عمری (م. 1626 یا 1627م) معرفی می‌کند. این شرح که بحرالحقائق نام دارد به پنج فصل اول کتاب تمهیدات می‌پردازد.[35]

گیسودراز کار نگارش شرح تمهیدات و نیز دیگر آثار اصلی خود را در دهلی و پیش از نقل مکان به دکن به پایان رساند. او در دهلی و در محیط فرهنگی خاص فرقۀ چشتیه رشد کرد و به مرحلۀ کمال رسید؛ در بین همان چشتی‌هایی که به اولین استادان ایرانی خود افتخار می‌کردند و به میراث هندی-پارسی خود می بالیدند. این عارفان و نویسندگان شیفتۀ شاعران ایرانی از جمله حافظ شیرازی بودند که شهرتش باعث شد محمدشاه بهمنی او را به دربارش در دکن دعوت کند، اما حافظ به علت عشق افسانه‌ای‌اش به شیراز دعوت او را نپذیرفت.

قاضی حمیدالدین ناگوری (م. 1244م) نیز رساله‌ای دربارۀ آموزه‌های این عارفان ایرانی به اسم لوایح نوشت که برخی از محققان ایرانی عصر حاضر به اشتباه فکر می‌کنند نویسنده آن عین‌القضات بوده که این رساله را برای تقدیر از استادش، احمد غزالی، نوشته است.[36] علت این اشتباه شباهت بین نثر ناگوری و نثر عین‌القضات است.

محققان، رهبران معنوی مانند گیسودراز و ناگورى و نیز مورخانی که تاریخ اين عصر را به رشتۀ تحریر درمی‌آوردند، از زبان فارسی برای بیان مباحث فکری و ادبی و نیز برای تألیف روایت‌های تاریخی بهره می‌بردند. آنها با یکدیگر و با همکاران فارسی‌زبان خود در گفت‌وگو و رقابت بودند و سعی می‌کردند از مرزهای ژانری که با آن سروکار داشتند فراتر روند. گیسودراز با پرداختن به برخی از برجسته‌ترین عارفان ایران قرون وسطا توانست عقاید خود را بیان کند و مورخانی هم که تاریخ دوران او را می‌نوشتند برای روایت داستان‌های فرمانروايان و پادشاهان مسلمان هند و نیز روایت فعالیت‌های علمی پویایی که در دوران آنها رایج بود خواهان پیروی از فردوسی و مورخان دورۀ تیموریان بودند. این مورخان و نویسندگان بر نسل بعد از خود تأثیر گذاشتند و همچنان در عصر حاضر الهام‌بخش پژوهشگرانى‌اند که برای درک بهتر هند اسلامی قرون وسطا به ايشان رو می‌آورند.

این جستار ترجمۀ کاوه بلوری از مقالۀ منتشرنشدۀ*

Early Instances of Persian Historical and Mystical Scholarship of the Bahmanid Era

است که پس از تغییرات تاریخی و فنی  فیروزه پاپن-متین و ویرایش وحید طلوعی به چاپ می­رسد

[1]

سعید علی طباطبا، تاریخ برهان مآثر (دهلی: مطبع جامعه دهلی، 1936)، 534-535.

[2] طباطبا، تاريخ برهان مآثر، 534-535.

[3] طباطبا، تاريخ برهان مآثر، 10، نام برهان‌شاه در عنوان کتاب آمده و این به این معناست که برهان‌شاه خود برهان مآثر است.

[4] معماری و طراحی شهری حیدرآباد از شهرهای متفاوتی تأثیرپدیرفته بود و اصفهان نیز در آن میانه یکی از آن شهرها بود.

[5]

Richard Eaton, “Historical Introduction to Firuzabad, Palace City of the Deccan,” Essays on Islam and Indian History (New Delhi: Oxford University Press, 2002), 176.

[6] برهان مآثر، 632، ابوطالب در پایان این نسخه، تاریخ اتمام نگارش اثر را پنج شنبه 22 محرم 1038 ثبت کرده است.

[7] برگرفته از مقاله‌ای منتشرنشده از کارل و. ارنست که در سال 2013م در اختیار نویسنده این مقاله قرار داد.

[8] چشت شریف روستای کوچکی در باختر هرات در افغانستان است.

[9] محمدعلی سامانی، سيرۀ محمدى، تصحیح احمد سکندرپوری (الله‌آباد: انتشارات یونانی دولتخانه، 1957)، 12-13.

[10] Carl Ernst, Eternal Garden: Mysticism, History, and Politics at a South Asian Sufi Center (New York: State University of New York Press, 1992), 310, footnote 25.

ارنست یادآور می‌شود که قتال به معنای قاتل نفس دنیوی است نه به معنای آدمکش: ”تعدادی از صوفیان نیز به لقب وحشتناک قتال به معنای آدم‌کش معروف بودند، اما در تذکره‌نویسی این لقب را فقط برای افرادی به کار می‌برند که بسیار ریاضت کشیده‌اند و مکاشفه کرده‌اند و نفس دنیوی خود را کشته‌اند؛ مقایسه کنید با عین‌الدین قتالِ نامتعارف در کتاب مرآه‌الاسرار، جلد 2، 455؛ و صدرالدین راجو قتالِ معتکف در اخبارالاخیار، 145.“

[11] سامانی، سیرۀ محمدی، 27-29.

[12] از جمله آثار بسیار گیسودراز می‌توان به اینها اشاره کرد: 1) شرح مشارق الانوار، 2) شرح عوارف المعارف، 3) شرح تعارف، 4) شرح آداب المریدین، 5) شرح فصوص الحکم، 6) ترجمۀ رسالۀ قشیری، 7) حظائرالقدس، 8) اسماءالاسرار، 9) مکتوبات فارسی، و 10) جواهرالعشاق.

[13] مکتب فقهی شافعی را به امام شافعی (767-820م) نسبت می‌دهند. شافعی بر اساس شجره‌نامه‌اش از قریشی‌ها بوده و با پیامبر نیز نسبتی داشت که آن را از روی اسم نیاکان او می‌توان فهمید: الامام ابوعبدالله محمدبن ادریس‌بن العباس‌بن عثمان‌بن شافعی‌بن الصائب‌بن عبید‌بن عبد یزیدبن هاشم‌بن عبدالمطلب‌بن عبد مناف‌بن قسی القریشی.

[14] Bruce B. Lawrence, “The Early Chishtī Approach to Samā‘,” in Islamic Society and Culture: Essays in Honour of Professor Aziz Ahmad, eds. Milton Israel and N. K. Wagle (New Delhi: Manohar, 1983), 80–81.

بروس لارنس از این اظهار تعجب می‌کند که گفته‌اند ابونجیب سهروردی و برادرزاده‌اش، ابوحفص عمر سهروردی، که به قول خود لارنس فرزندان معنوی بلافصل احمد غزالی بوده‌اند، تمایلی به سماع نداشته‌اند. از نظر او شاید تجربه‌های عرفانی این دو عارف یا شاید هم فشار جامعۀ مسلمان به آنها از عواملی بوده که در تعیین نظرشان نقش داشته است.

[15] Shah Khusro Hussaini, Sayyid Muhammad al-Husayni-i Gisudaraz (721/1321—825/1422): On Sufism (Delli: Idarah-i Adabiyat-i Delli, 2009), 122.

[16] اعضای فرقۀ سهروردی از شاگردان و پیروان شهاب‌الدین ابوحفص عمر سهروردی بودند. در خصوص عدم علاقۀ اعضای این فرقه به سماع اتفاق نظر وجود دارد، هرچند گه‌گاه بعضی خلاف این نظر را دارند.

[17] Hussaini, Sayyid Muhammad al-Husayni-i Gisudaraz, 125-126.

[18] هجویری، کشف المحجوب: قدیمی‌ترین رسالۀ فارسی دربارۀ تصوف، ترجمۀ رینولد الف. نیکلسون، با مقدمۀ شهیدالله فریدی (لاهور: بنیاد کتاب اسلامی، 1976)، 18 و 91. به گفتۀ نیکلسون، هجویری به میل خود به لاهور نقل مکان نکرد، بلکه او را علی‌رغم میل به عنوان زندانی به آن جا بردند. بنابراین، ارتباطش با کتاب‌هایش قطع شد، زیرا کتاب‌هایش جا ماندند و تمام کردن نگارش کتاب کشف المحجوب برایش مشکل شد. در صفحۀ 91 ترجمۀ نیکلسون آمده است که ”شیخ مرا از وی روایات بسیار بود، اما در این وقت بیش از این ممکن نگشت، کتاب‌هایم در غزنین مانده بود، امیدوارم خداوند آنها را حفظ کند، و من در لاهور، از توابع مولتان، در میان ناجنسان اسیر بودم. در شادی و غم باید خدا را ستایش کرد.“

[19] هجویری، کشف المحجوب، 19-20. کشف ‌المحجوب یگانه اثری است که از هجویری باقی مانده است، اما او آثار دیگری نیز به رشتۀ تحریر درآورده بود که از جملۀ آنها می‌توان به دیوان شعر او و رساله‌هایی که در زمینۀ تصوف و وحدت الهی نوشته است اشاره کرد.

[20] Lawrence, “The Early Chishtī Approach to Samā‘,” 72-73; Marijan Molé, “La Danse extatique en Islam,” in Sources Orientales, 6, eds. Denise Bernot, Anne-Marie Esnoul, et al. (Paris: Seuil, 1963), 147–280.

ماریژان موله یکی دیگر از دانشمندانی است که اطلاعات سودمندی دربارۀ استقبال اولین اعضای فرقۀ چشتیه از سماع به دست می‌دهد. او در تحلیل خویش خود فقط تعداد محدودی از نویسندگان را در خصوص سماع صاحب‌نظر می‌داند.

[21] Lawrence, “The Early Chishtī Approach to Samā‘,” 4 and 74.

[22] قرآن، سورۀ 7 ، آیۀ 157.

[23] گیسودراز از عین‌القضات با عنوان قاضی یاد می‌کند. واژۀ قاضی صورت مفرد واژه قضات است که بخشی از اسم عین‌القضات را تشکیل می‌دهد. واژۀ قاضی به طور کلی به معنای دانشمند شرع یا به معنای کسی است که در خصوص احتیاجات مردم حکم می‌کند، اما در برخی متن‌های خاص این واژه به معنای مبارزی آمده است که در راه اسلام ایثار می‌کند.

[24] گیسودراز، شرح زبده‌الحقائق معروف به شرح تمهیدات، تصحیح عطا حسین (حیدرآباد: انتشارات معین 1945)، 4.

[25] همه می دانند که بک را به دستور شاه فیروزشاه تغلق، از اقوام بک، به دار آویختند، اما کسی اطلاعی در خصوص تاریخ تولد و تاریخ مرگ او ندارد. بر اساس آنچه در تاریخ جامع اولیا دهلی آمده، زمان اعدام او اواخر قرن چهاردهم بوده است. کارل ارنست تذکره‌ الاولیاهایی را که در قرون وسطا و پیش از آغاز دورۀ مدرن در هند نوشته شده‌اند مطالعه کرده و اطلاعات آنها در خصوص مسعود بک را بررسی کرده است و بر این اساس می‌گوید که به احتمال فراوان، بک طی سال‌های پایانی و پرآشوب حکومت فیروز تغلق، در حدود 1387م، اعدام شده است. بنگرید به کارل ارنست،

“From Hagiography to Martyrology: Conflicting Testemonies to a Sufi Martyr of the Delhi Sultanate,”

در تاریخ ادیان (1985)، جلد 24، شمارۀ 4، 318.

[26] در این قسمت جا دارد از سیدخسرو حسینی تشکر کنم. ایشان در گفت‌وگویی که در تابستان 2008 با یکدیگر داشتیم، به این نسخۀ دستنویس اشاره کردند.

[27] عبدالجبار خان ملکاپوری حیدرآبادی، محبوب الزمن: تذکرۀ شعرای دکن (حیدرآباد: انتشارات رحمان، 1900)، جلد 1، 955.

[28] ملکاپوری حیدرآبادی، محبوب الزمن، 116-120. شیخ امین‌الدین علی، که به اسم امین‌الدین اعلی هم شناخته می‌شود، فرزند برهان‌الدین جانم‌بن میران جی شمس‌العشاق بود و خانواده‌اش در زمرۀ اولیایی بودند که در بیچاپور طرفداران بسیار داشتند. امین‌الدین خرقۀ خلافت را از پدرش، برهان‌الدین جانم، به ارث برد و به جای او رهبر مذهبی بیچاپور شد. او چند رساله تألیف کرد که از جملۀ آنها می‌توان به چاکی‌نامه‌های (شعرهایی که هنگام آسیاب کردن دانه‌های غذایی می‌خواندند) معروف او اشاره کرد. مردم معتقد بودند که امین‌الدین قدیس به دنیا آمده است و معجزه‌هایی به او نسبت می‌دادند. نویسندۀ تذکرۀ شعرای دکن می‌گوید که او استاد میران جی خدانما بوده است. او در تاریخ 21 رمضان 1705م/1116ق از دنیا رفت و در بیچاپور به خاک سپرده شد.

[29]

[30] ملکاپوری حیدرآبادی، محبوب الزمن، 957.

[31] میران جی حسین خدانما، شرح شرح تمهیدات ترجمۀ عین‌القضات (حیدرآباد: کتابخانۀ موزۀ سالار جنگ، نسخۀ شماره 132، تصوف، اردو). این نسخه 233 برگ دارد.

[32] نسخۀ شمارۀ 133، 196 برگ دارد.

[33] پرفسور محمدعلی اثر لطف کردند و ترجمۀ اردوی این قسمت را در اختیار من قرار دادند و من هم ترجمه ایشان را به زبان فارسى ترجمه کردم. در اینجا همچنین فرصت را غنیمت می‌شمارم و از دوست عزیزم مظهر مهدی، كه يادشان گرامى باد، تشکر می‌کنم که اینجانب را با پرفسور اثر و دیگر پژوهشگران برجستۀ حیدرآباد آشنا کردند.

[34] Nasir al-Din Hashmi, Deccan Min Urdu (2nd ed.; New Delhi: Qumi Ku Nasl Bara’i Furuq Urdu Zaban, 2002), 163.

او (میران جی حسین خدانما) چند رساله به زبان دکنی و اردو نیز تالیف کرد که از بین آن ها شرحی بر تمهیدات همدانی یا شرح تمهیدات در خور توجه است. او به شعر نیز علاقه داشت. شرحی بر تمهیدات همدانی کتابی است درباره عرفان، که در واقع ترجمه ای است از یکی از آثار شیخ احمد، برادر امام غزالی.

[35] Allāh Nūr, Baḥr al-Ḥaqā’iq, Ms. 1168; Wladimir Ivanow, Concise Descriptive Catalogue of the Persian Manuscripts in the Collection of the Asiatic Society of Bengal (Calcutta: The Asiatic Society, 1985), 559–60.

[36] برای اطلاع از جزییات این موضوع بنگرید به

Firoozeh Papan-Matin, Beyond Death: The Mystical Teachings of ‘Ayn al-Qudat al-Hamadhani (Leiden: Brill, 2010). Cf. Bruce B. Lawrence, “The Lawa’ih of Qazi Hamid Ud-Din Naguri,” in Indo-Iranica the Quarterly Organ of the Iran Society, 28:1 (1975), 34.

تأثیر و نتایج سياست احمدشاه‌ولی بهمنی در خصوص حمایت از آفاقی‌ها

سیاست* احمدشاه‌ولی بهمنی (ح. 1422-1436م) در خصوص حمایت از آفاقی‌ها و پيشبرد ناسنجیدۀ اين سياست به دست جانشین او، علاءالدین احمد دوم (ح. 1436-1458م)، پيش‌درآمد رویدادهای مهمی بود که در نیمۀ دوم قرن پانزدهم و نیمۀ اول قرن شانزدهم در دکن به وقوع پیوست.[1] تحولات نیمۀ دوم حکومت سلسلۀ بهمنی (1422-1538م) موضوع اصلى این مقاله است كه از منظر بحث دربارۀ اهمیت سیاست آفاقى‌پسند احمدشاه و علاءالدين دوم به تأثیر اين سياست بر جامعۀ عهد بهمنی و ادارۀ این جامعه و نیز تأثیر آن بر ساختار طبقۀ اشراف و ارتش مى‌پردازد. علاوه بر این، به نقش این سیاست در تقويت مذهب شیعه و ایجاد نهادهای تصوف در دکن و ظهور هنر و معماری اسلامی در این منطقه نیز توجه می‌شود. در ادامۀ بحث، به ساختار جامعۀ بهمنی در گلبرگه، پایتخت بهمنی‌ها در نیمۀ اول سلطنت ايشان، اشاره می‌شود تا درک روشن‌ترى از تحولی اساسی حاصل شود که در بیدر​، پایتخت بعدی بهمنی‌ها، رخ داد.

در نیمۀ اول حکومت بهمنی، جمعیت تحت قلمرو ايشان شامل اقشار گوناگونی از مسلمانان بود که از جملۀ این گروه‌ها می‌توان به خاندان سلطنتی، نجیب‌زادگان، جنگجویان، بازرگانان، صنعتگران، شاعران، دانشمندان، علما و صوفیان اشاره کرد که غالباً از منطقۀ شمالِ هند به دکن مهاجرت کرده بودند.[2] عامۀ مردم این جامعۀ بهمنی متشکل بود از هندی‌هايى با منشأ ترک، فارس، افغان یا با تباری از آسیای مرکزی و نیز مهاجران عرب‌تباری که عمدتاً تاجر بودند و از مدت‌ها پیش در کرانۀ غربی دکن و در مناطقی چون تهانه، هناور، بهتکل و منگلور ساکن شده بودند. مهاجران ايرانى و هندی-ايرانى در دولت‌آباد اقامت گزیده بودند. علاوه بر مسلمانان مقیم دکن، هندوهایی که متشکل از اعضای فرقه‌های لینگایات، مهابهاباناس و جین بودند هم در دکن اقامت داشتند و عمدۀ جمعیت این منطقه را تشکیل می‌دادند.[3] ساختار جمعیت اقوام مختلف جامعه در نیمۀ اول حکومت بهمنی تا زمان تاج‌الدین فیروزشاه (ح. 1397-1422م) بی‌تغییر باقی ماند.

نهادهای سیاسی و حکومتی در نیمۀ اول حکومت بهمنی عمدتاً بر اساس نهادهای سلطنت دهلی بنا می‌شدند. در سلسله‌مراتب حکومتی، وكيل مطلق (نخست‌وزير) در کنار پادشاه قرار می‌گرفت. مقام‌های اجرایی دیگر را افراد متفاوتی چون وزیر، دبیر، بخشی (مأمور پرداخت)، باربک (منشی اختصاصی پادشاه)، حاجب خاص (حافظ مخصوص) و سرپرده‌دار (رئیس تشریفات) در اختیار داشتند و این ساختار عمدتاً از سلطنت دهلی الگو می‌گرفت.[4] علاوه بر این، حاکمان بهمنی به منظور کسب مشروعیت برای حکومت خود به خلفای عباسی بعد از دورۀ مغول روی آوردند. از بین نمونه‌های مهم این روی‌آوری می‌توان به سفر زیارتی مادر محمدشاه اول به مکه اشاره کرد.[5] به گفتۀ شروانی، ”او با معتضد بالله، خلیفۀ عباسی، وارد گفت‌وگو شد و از او رسماً برای پسرش اجازۀ خطبه‌خوانی و ضرب سکه گرفت.“[6]

مسلمانان دولت‌آباد و گلبرگه سنی بودند و از مکتب حنفی، از مکاتب شریعت اسلامی ومکتب فکری رسمی در حکومت بهمنی، پيروى می‌کردند. نظام قضایی در حکومت بهمنی، همانند اين سيستم در دوران سلطنت دهلى، در دست قاضی‌القضات، قضات، محتسب و چند مقام دیگر بود.[7] حکام بهمنی حامى اقطابی بودند که از شمال به منطقه آنها مهاجرت می‌کردند و از جملۀ این اقطاب می‌توان به شیخان فرقۀ چشتیه، مثل برهان‌الدین غریب (م. 1344م) و جانشین او شیخ زین‌الدین شیرازی (م. 1371م) و سیدمحمد حسینی گیسودراز (م. 1422م) و نیز به رهبران فرقۀ جنیدی از جمله شیخ محمد رکن‌الدین‌بن سراج‌الدین مظفر جنیدی (م. 1380م) و محمد عین‌الدین معروف به گنج‌العلم (م. 1393م)، از اعضای فرقۀ جنیدی در بیجاپور، اشاره کرد. آثار تاریخی بهمنی‌های گلبرگه، از جمله آرامگاه علاءالدین حسن بهمن‌شاه، هفت‌گنبد و آرامگاه سیدمحمد حسینی گیسودراز بنده‌نواز، تا حد زیادی نشان از سبک هنر و معماری منطقۀ شمال هند دارند.

در زمانی که محمدشاه دوم (ح. 1378-1397م)، پنجمین حاکم سلسلۀ بهمنی، چشم از جهان فروبست، بیشتر افرادی که در زمرۀ اولین نسل مهاجران شمال هند محسوب می‌شدند از دنیا رفته بودند و نفوذی که مهاجران شمال هند در منطقه داشتند رفته‌رفته از بین می‌رفت.[8] دوران امن حکومت محمدشاه دوم و سیاست‌های او و این مسئله که جانشین قدرتمندش، فیروزشاه بهمنی، مشتاق بود دکن را به یکی از بزرگ‌ترین مراکز فرهنگی و علمی مشرق زمین تبدیل کند، درهای جدیدی را به روی مهاجران عراق و ایران باز کرد. فیروزشاه برای جلب بهترین افراد و كسب بهترین مواد، کشتی‌هایش را از بندرهای گوآ و چول به مناطق گوناگون می‌فرستاد و دربار او در آن دوران محل رفت‌و‌آمد بسیاری از علمای شیعه و سنی بود.[9]

گرچه سیلی از مهاجران متفاوت از کارمند حکومتی گرفته تا نجیب‌زاده، جنگجو، شاعر، دانشمند و صنعتگر از عراق و ایران و دیگر کشورها به این منطقه سرازیر شد، فیروزشاه بین گروه‌های مختلف جامعه توازن برقرار کرد. شروانی می‌گوید که ”فیروز اولین پادشاه بهمنی بود که با وجود حمایت از سیل مهاجران ایرانی، عراقی و عربی که از آن سوی آب‌ها می‌آمدند، سعی می‌کرد زندگی در دکن را با سنت هندو درآمیزد و بتواند نفوذ خارجی‌ها را در منطقه تعدیل کند.“[10] به گفتۀ فرشته، فیروزشاه پسر و دخترش را به عقد آل‌اینجو درآورد و به این ترتیب به اولین سلطان دکن تبدیل شد که با سیدان آل‌اینجو پیوند زناشویی برقرار کرد و تعدادی از برهمن‌هاى هندو را به مقامات مهمى منصوب کرد. ارتباط نزدیک فیروزشاه با هندوها را از اینجا می‌توان فهمید که وقتی پرده از راز توطئۀ قتل فیروز برداشته شد، يكى از مأمورين شهر ساگر، با نام سادهو، تا جایی که می‌توانست به او کمک کرد. فیروز نیز جاگیرهای (زمین‌هایی که از سوی پادشاهان به فرمانروایان محلی واگذار می‌شد) شهر مادهول و 84 روستا را به پسر سادهو، باهیرو سینگ، واگذار کرد. اقامت فیروزشاه در امپراتوری ويجاياناگر و ازدواج او با پرنسس هندوی آن منطقه منجر به طولانی‌ترین دورۀ صلح بین این دو پادشاهی شد.[11] این ديپلماسى قدرت به همراه مدارا و تساهل احتمالاً با دوران فيروز سازگاری کامل داشت و به او کمک می‌کرد بتواند بین سه گروه اصلی جامعۀ خود، یعنی هندوها، آفاقی‌ها (خارجی‌ها) و غیرآفاقی‌ها (اهالی محلی) توازن برقرار کند.

احمدشاه‌ولی بهمنی، برادر و جانشین فیروزشاه، این سیاست توازن را دگرگون کرد. به گفتۀ عزیز احمد، ”احمدشاه‌ولی بهمنی در انتصاب افراد به مقام‌های اجرایی، خارجی‌ها را به نجیب‌زادگان هندی ترجیح می‌داد و به این ترتیب، سیاست پيشين بهمنى را دگرگون کرد.“[12] هم‌زمان با دورۀ حکومت احمدشاه‌ولی بهمنی و پیش از تأسیس حکومت شیعی صفویان، در سرزمین ايران تغییراتی در حال وقوع بود. خواجه‌علی، رهبر فرقۀ صفویه (1392-1427م) و از معاصران شاهان بهمنی، رفته‌رفته از باورهای صوفیان راست‌کیش فاصله می‌گرفت و به مذهب شیعه تمایل پیدا می‌کرد. بلافاصله پس از خواجه‌علی در سال های بعد و در زمان رهبری جنید (1447-1460م)، ویژگی‌های افراطی و جاه‌طلبانۀ فرقۀ صفویه بیش از پیش آشکار شد و تا پیش از سال 1501م، حکومت صفویه به رهبری شاه‌اسماعیل تأسیس شد. صفویان بعدها مکتب امامیه را مذهب رسمی حکومت خود اعلام کردند.[13] این تحولات در ايران تأثیرات مهمی بر حیات سیاسی دکن داشت که بازتاب آن را می‌توان در سیاست‌های احمدشاه‌ولی بهمنی مشاهده کرد. احمدشاه دو سال بعد از اینکه در 1424م به قدرت رسید، پاییتخت خود را از گلبرگه به بیدر منتقل کرد تا دورۀ جدیدی را در حکومت بهمنی آغاز کند. پایتخت او با بناهایی تاریخی زینت داده می‌شد که معماران، صنعتگران و کاشی‌کارانی ایرانی طراحی می‌کردند و می‌ساختند که از عراق و ایران به بیدر مهاجرت کرده بودند. این مهاجران در زمرۀ ساکنان غیرمحلی یا آفاقی‌هایی بودند که نخبگانشان موفق شده بودند به دربار راه یابند و مورد لطف شاه قرار گیرند. احمدشاه از موج جدید مهاجرانی که به قلمرو او می‌آمدند جانبداری می‌کرد و آنها را در ردیف نخبگان دربار قرار می‌داد و این امر چالشى براى نخبگان تثبیت‌شدۀ دکن محسوب مي‌شد. به این ترتیب بود که احمدشاه سیاست حمایت از آفاقی‌ها را آغاز کرد. علاوه بر این، شاه ارتش جدیدی بنیان نهاد که افراد آن منحصراً از آفاقی‌ها تشکیل شده بود. او همچنین از فرقۀ جدیدی از صوفیان که از اهالی کرمان و ماهان بودند حمایت کرد و شاه نورالدین نعمت‌الله ولی کرمانی (1330-1430م) را، که علی‌رغم سنی بودن، از فرزندان بلافصل امام پنجم شیعیان بود به قلمرو خود دعوت کرد.[14] در نتیجۀ این سیاست‌ها، چشتی‌ها و جنیدی‌هایی که بومی منطقه بودند به حاشیه رفتند و قادری‌هایی که از عراق، ایران و مولتان مهاجرت کرده بودند جای آنها را گرفتند.

گرچه همۀ اهالی گلبرگه به پایتخت جدید نقل مکان نکردند، می‌گویند که خاندان سلطنتی، اشراف، نجیب‌زادگان، ارتشی‌ها، مقامات حکومتی، و طبقۀ بالای جامعه همگی به بیدر مهاجرت کردند. بیشتر این مهاجران در زمرۀ فرزندان مهاجرانى بودند كه از شمال هند به دكن نقل مكان كرده و دیگر جزو محلی‌هاى دکن شده بودند و شروانی از آنها با عنوان ”دکنی‌ها“ یاد می‌کند.[15] علاوه بر این افراد، بعضی از مهاجرانی که در گلبرگه اقامت داشتند نیز به بیدر نقل مکان کردند. بنابراین، گلبرگه که پایتخت قدیمی بهمنی‌ها بود، جایگاه نخستین خود را از دست داد و به یکی از استان‌های حکومت بهمنی تبدیل شد که هنوز تعدادی از فرزندان مهاجران شمال هند در آن زندگی می‌کردند که غالباً به طبقۀ متوسط و پایین جامعه تعلق داشتند.

ساختار اجتماعی جدید در بیدر متشکل از دکنی‌ها، آفاقی‌ها و هندوها و جمعیت مسلمان منطقه متشکل از خاندان سلطنتی، نجیب‌زادگان، ارتشی‌ها، صنعتگران، علما و صوفیان بود. بسیاری از مسلمانان مقیم بیدر که از گلبرگه مهاجرت کرده بودند سنی بودند و از مذهب حنفی، که همچنان مذهب رسمی حکومت بود، پیروی می‌کردند. با افزایش تعداد مهاجران ایرانی که تمایلات شیعی داشتند، ساختار جامعه آرام‌آرام رو به تغییر گذاشت. شروانی شرح می‌دهد که ”جریان خروشان تازه‌واردان به منطقه روز‌به‌روز شدت می‌يافت. این افراد که شاعر، ادیب، مشایخ صوفیه، صنعتگر، تاجر، سرباز یا ماجراجو بودند، از سواحل خلیج فارس و سواحل دریای خزر در شمال، یعنی از ایران، عراق و عربستان به این منطقه مهاجرت می‌کردند.“[16] این روند حاكى از تغییر سیاست‌های احمدشاه و جانشین او، علاء‌الدین احمد دوم، است.

این نقشه مسیر مهاجرت آفاقی‌ها از کشورهایی مثل ایران را به دکن نشان می‌دهد.

احمد شاه به محض اینکه به قدرت رسید، خلف حسن بصری را به منصب والای وکیل‌السلطنه رساند و لقب احترام‌آمیز ملک‌التجار را به او داد.[17] آفاقی‌های شاخصی چون سیدحسین بدخشی، میرعلی خورد، عبدالله خورد، خواجه‌حسن اردستانی، قاسم‌بیگ صف‌شکن، عبدالله قدیر و عبدالله لطیف توانستند در دستگاه حکومتی احمدشاه به مقامات بالا دست یابند.[18] عبدالقدیر عنوان ”برادر جان‌بخش“ را دریافت کرد و به مقام خان ‌خانان، عنوانی عالی که به درباریان و نجیب‌زادگان اعطا می‌شد، رسید. او علاوه بر این سرلشگر برار شد و منصبی دوهزاری دریافت کرد. برادر او به منصب خان اعظم ترفیع پیدا کرد و سرلشگر تلنگانا شد.[19] احمدشاه بعد از نبرد کنکان در 1430م نیز یکی از رداهای سلطنتی خود را به خلف حسن بصری بخشید.[20] احمدشاه بهمنی بعد از امضای قرارداد صلح با سلطان‌احمد گجراتی به تعدادی از آفاقی‌ها ترفیع درجه داد: محمدبن علی بواردی عنوان خواجه ‌جهان را دریافت کرد و قاضی احمد کابلی به مقام ملک‌العلما و صدر جهان رسید. قاضی نظام‌الدین شریف به مقام شرف جهان ترفیع یافت و سیدعبدالمؤمن، نوۀ سیدجلال بخاری، عنوان سید اجل را دریافت کرد.

شروانی شرح می‌دهد که ”احمد وفاداری آفاقی‌های دربارش را چندین بار محک زد، خصوصاً در اوایل دوران حکومتش و در زمانی که در نبرد ویجایانگار در محاصرۀ دشمن قرار گرفته بود و اساساً با تدبیر و شجاعت تازه‌واردانی چون سیدحسین بدخشی، میرعلی سیستانی، عبدالله خورد و دیگران بود که به سختى جان سالم بدر برد.“[21] در نتيجه، احمدشاه سپاه ویژه‌ای تشکیل داد که مرکب از سه هزار کمانگیر اهل عراق، ایران، ترکیه و عربستان بود.[22] خواجه‌حسن اردستانی نیز مسئولیت آموزش هنر تیراندازی و کمانگیری به شاهزادگان را بر عهده گرفت.[23]

احمدشاه احترام بسیاری برای سیدان، فرزندان شیعی خاندان حضرت محمد، قائل بود. او دستور داده بود 30 هزار تنکا (نوعی سکه) نقره بین سیدهای مکه، مدینه، نجف و کربلا تقسیم کنند.[24] یک بار که یکی از نجیب‌زادگان دکن، به اسم شيرملک، به سیدناصرالدین کربلایی توهین کرد، احمدشاه دستور داد او را زیر دست و پای فیلی وحشی له کنند. علاوه بر این، می‌گویند احمدشاه مبلغ هنگفتی به سیدها بخشید تا بتوانند در کربلا مجرایی برای انتقال آب بسازند.[25] این اطلاعات کمک می‌کند به این نتیجه برسیم که تمایلات شیعی کم‌کم به دکن راه پیدا می‌کردند، هرچند احترامی که احمدشاه برای فرزندان بلافصل حضرت علی و بی‌بی فاطمه قائل بود به معنی گرویدن او به مذهب شیعه نیست.[26]

شرایط مذكور به همراه عوامل دیگری چون حضور آفاقی‌های بانفوذ در اطراف احمدشاه، عدم اعتقاد احمدشاه به مشایخ صوفی دکن و احتمالاً پیش‌بینی گیسودراز مبنی بر پیروی احمدشاه از قطبی دیگر باعث شدند احمدشاه به فراسوی مرزهای هند توجه کند و شاه نورالدین نعمت‌الله ولی کرمانی را به دربار خود دعوت کند. شاه نعمت‌الله در گلبرگه نیز شناخته شده بود و این شهرت به واسطۀ یکی از شاگردانش به اسم نظام‌الدین فاروقی به دست آمده بود که به شیخ خجان معروف بود و در گلبرگه زندگی می‌کرد.[27] بنابراین، احمدشاه از خود گلبرگه هیئتی را به همراه هدایایی به خدمت شاه نورالدین نعمت‌الله ولی کرمانی فرستاد و از او درخواست کرد که به دکن نقل مکان کند.[28] انتخاب احمدشاه در این خصوص قابل توجه است، زیرا شاه نورالدین نعمت‌الله ولی کرمانی نه فقط بین ایرانیان جامعۀ بهمنی شناخته شده بود، بلکه در زمرۀ فرزندان بلافصل امام پنجم شیعیان، امام باقر، قرار داشت. حضور او در پایتخت هم خلأ عرفانی ناشی از مرگ سیدمحمد حسینی گیسودراز را پر می کرد و هم با فرقۀ قومی جدیدی که در بیدر در شرف شکل‌گیری بود و آفاقی‌های ایران و عراق نقش مهمی در آن داشتند کاملاً سازگاری داشت. ليكن دعوت شاه نتیجه‌ای نداشت و قطب كرمان از نقل مكان به دكن امتناع ورزید. احمدشاه از جانب او تاجی دوازده‌تَرک که نشانۀ دوازده امام شیعه بود و همچنین لقب ولی را دریافت کرد.[29] شکی نیست که جواب رد شاه نورالدین نعمت‌الله ولى کرمانی برنامۀ احمدشاه را، که خواهان تأسیس جامعه‌ای مرکب از شیعه و سنی و طریقه‌های عرفانی بود، بر هم زد. احمد شاه هیئتی دیگر را به نمایندگی از طرف خود فرستاد و این بار از قطب خواست که دست‌کم پسرش را بفرستد. این‌بار قطب نوۀ پسری‌اش، میرزانورالله، را فرستاد. در این میان، احمدشاه پایتختش را به بیدر منتقل کرده بود و در همان بیدر بود که شخصاً از میرزانورالله استقبال کرد. آنها در نعمت‌آباد، منطقه‌ای که به اسم شاه نورالدین نعمت‌الله ولی کرمانی نام‌گذاری شده بود، یکدیگر را ملاقات کردند. میرزانورالله جوان بلافاصله به درجۀ ملک‌المشایخی ترفیع یافت و به این ترتیب، بر دیگر صوفیان دکن برتری پیدا کرد. علاوه بر این، زمان زیادی نگذشته بود که با خاندان سلطنتی وصلت کرد. این نکته جالب است که هیچ‌یک از اولین صوفیان بهمنی چنین القابی دریافت نکرده بودند و با خاندان سلطنتی پیمان ازدواج نبسته بودند.[30] این مسئله نشان می‌دهد که احمدشاه مشتاق بود صوفی آفاقی‌ای را بر سر کار آورد تا بتواند اعتماد آفاقی‌های بیدر را جلب کند که دیگر تعدادشان در دومین پایتخت بهمنی بسیار زیاد شده بود.

بعد از شاه نعمت‌الله ولى کرمانی، پسرش شاه برهان‌الدین خلیل‌الله (م. 1455م) به همراه دو پسرش، شاه حبیب‌الدین محب‌الله و شاه محب‌الدین حبیب‌الله، به بیدر مهاجرت کردند.[31] شاه حبیب‌الدین محب‌الله با دختر علاءالدین، وليعهد احمدشاه، ازدواج و نه تنها جاگیر منطقۀ بیر، بلکه لقب قاضی را نیز دریافت کرد.[32] نعمت‌آباد و بیر تقریباً به مراکز اقامت آفاقی‌ها تبدیل شده بودند. این نکته را نیز نباید فراموش کرد که احمدشاه یکی از دخترانش را به عقد آفاقی دیگری به اسم جلال‌خان، نوۀ پسری سیدجلال بخاری، درآورد.[33] موقعیت و شهرت اعضای خاندان نعمت‌اللهی در بیدر را از اینجا می‌توان فهمید که در سالروز مرگ شاه نعمت‌الله ولی، شاه شخصاً دستان شاه برهان‌الدین خلیل‌الله را شست.[34] عمادالدين محمود گاؤن (1411-1481م)، وزير برجستۀ پادشاهان بهمنى، نیز در 856ق/1453م به محض اینکه مطلع شد شاه حبیب‌الدین محب‌الله در دکن حضور دارد، گیلان را ترک و به آن منطقه مهاجرت کرد. این نکته نشان‌دهندۀ احترام و عزتی است که مردم برای شاه نعمت‌الله ولى کرمانی و فرزندان او قائل بودند.[35] ارتباط نزدیک شاه نعمت‌الله و فرزندان او با خانوادۀ سلطنتی به واسطۀ پیوند زناشویی و همچنین اصل و نسب خاندان نعمت‌اللهی عوامل مهمی بودند که بر محبوبیت این خاندان در میان دیگر آفاقیان افزود.

از زمان حکومت احمدشاه مرحلۀ جدیدی از ارتباط بین صوفیان و حکومت آغاز شد که ویژگی و محدودۀ آن با آنچه در گلبرگه وجود داشت کاملاً متفاوت بود. اعضای خاندان نعمت‌اللهی در رقابت بین جاه‌طلبان برای رسیدن به سلطنت از یکی از آنها در برابر دیگری حمایت مى‌کردند،[36] در میدان نبرد همراه افراد حکومت بودند،[37] و در جنگ‌های منظم شرکت می‌کردند و حتی در این راه جان خود را از دست می‌دادند.[38] در واقع، جزئی از سیاست و حکومت بودند. بنابراین، ماهیت فعالیت‌های آنها به وضوح نشان می‌دهد که سیاست‌های صوفیان قبلی دکن را که سعی می‌کردند هویت مستقل خود را حفظ کنند کنار گذاشتند.

علاء‌الدین احمد دوم (ح. 1436-1458م)، جانشین احمدشاه، در زمان تاج‌گذاری از همراهی دو تن از شیخان آفاقی که پیش از این به آنها اشاره کردیم، یعنی شاه برهان‌الدین خلیل‌الله کرمانی[39] و سیدالسادات سیدمحمد حنیف (م. 901ق/1495م)،[40] برخوردار بود. شاه برهان‌الدین خلیل‌الله مفتخر بود در سمت راست شاه بنشیند و سیدمحمد حنییف نیز این افتخار را داشت که در سمت چپ شاه قرار گیرد.[41] بعد از نبرد گجرات، که فقط آفاقی‌ها در آن حضور داشتند و فرماندهی‌اش را خلف حسن بصری به عهده داشت، علاءالدین دوم اعلام کرد که از این به بعد در دربار او آفاقی‌ها در سمت راست او قرار می‌گیرند و محلی‌ها در سمت چپ.[42] در آن زمان در حکومت بهمنی عناصر، گرایش‌ها و عوامل متعددی در کنار هم قرار گرفته بودند که از طرفی جامعه را به دو بخش آفاقی و غیرآفاقی منقسم کرده و از طرفی دیگر تغییری اساسی در رفتار پادشاه و صوفیان به وجود آورده بودند. این مسئله که آفاقی‌ها مناصب مهم دولتی را در اختیار داشتند نشان می‌دهد که علاء الدین احمد دوم سیاست پدرش در خصوص حمایت از آفاقی‌ها را ادامه داد و به تأثیرات دیپلماتیک این سیاست بر اهالی محلی دکن توجهی نکرد.

در سال 1447م، ارتشی متشکل از آفاقی‌ها و محلی‌ها به فرماندهی خلف حسن بصری اعزام شد تا منطقۀ راجه، واقع در سنگام ایشور، را تسخیر کند. این سفر نظامی ابتدا با موفقیت همراه بود. وقتی خلف حسن از قرارگاه خود در چَكَن خارج شد تا از راه جنگلی انبوه به سمت سنگام ایشور پیش رود، محلی‌هایی که همراهش بودند زیر بار خطر جنگل نرفتند. خلف حسن و آفاقیان همراه او در جنگل گرفتار شدند و به هلاکت رسیدند. آفاقى‌هايى که موفق شدند جان خود را نجات دهند و به چکن برگردند، محلی‌ها را سرزنش کردند و آنها را مقصر دانستند و قسم خوردند که عدم همکاری آنها را به شاه اطلاع دهند. محلی‌ها که متوجه خطر شده بودند، فوراً پیامی براى شاه علاء‌الدین احمد دوم فرستادند و گفتند که آفاقی‌ها، علی‌رغم هشدارهای آنها، نقشۀ خطرناکی طرح کرده‌اند. شاه که در آن زمان مست بود دستور داد همۀ آفاقی‌ها را به هلاکت برسانند، اما وقتی آفاقی‌ها به بیدر رسیدند، شاه را از واقعيت مسئله مطلع کردند. شاه سپس دستور قتل محلی‌ها را صادر کرد.[43] اعضای خاندان نعمت‌اللهی نیز در این خصوص با شاه صحبت کرده و بدیهی است که از مدعای آفاقی‌ها حمایت کردند. بسیاری از محلی‌ها از مقام خود عزل شدند و اموالشان مصادره و به آفاقی‌ها واگذار شد.[44] فرشته و طباطبا که تاریخ دورۀ بهمنی را به ثبت رسانده‌اند، تصویر وحشتناکی از محلی‌ها به دست می‌دهند و آنها را دشمنان همیشگی سادات، فرزندان شیعی آل‌محمد، می‌دانند. روایت‌های آنها تا حدی مبالغه‌شده است، زیرا نباید فراموش کنیم که همۀ این حوادث تلخ به قلم آفاقی‌هایی روایت شده است که اكثراً مهاجران دورۀ صفوی بودند.

گرچه علاءالدین دوم سیاست حمایت از آفاقی‌ها را ادامه داد، در این کار آینده‌نگری نداشت. علاءالدین با اعلان صریح این مطلب که آفاقی‌ها دست راست او هستند و با حمایت از آنها باعث شد احساسات محلی‌هایی که پیش از این هم فروخورده شده بود جریحه دار شود و در عین حال اختلافی آشکار بین آنها پدید آورد و باعث کاشته شدن بذر اختلاف اجتماعی-قومی شدیدی شد که در واقع منجر به انحطاط حکومت شد.

شاه برای اینکه بتواند احساسات برانگیختۀ محلی‌ها را فرونشاند، از شاه سیدیدالله حسینی اول (م. 1448م)،[45] از نوادگان پسری گیسودراز، دعوت کرد تا به بیدر نقل مکان کند. اما او از رفتن امتناع ورزید که به احتمال زیاد به سبب توجهش به شرایط ناسازگار حاکم بر بیدر بود. سيدیدالله به جای خويش برادرش، امین‌الدین ابوالفیض من الله حسینی (1408-1474م) را به نمایندگی فرستاد تا این دعوت را قبول کرده باشد.[46] به محض ورود او، شاه چند روستا را به او واگذار کرد و عزت و احترام فراوانی به او گذاشت.[47] سیاست شاه كه از دكنى‌هاى قديم شخصى روحانى را به بيدر آورد مؤثر واقع شد، زیرا در سال‌های بعد به همت صوفیان دکنی گلبرگه، یعنی ابوالفیض من الله حسینی و شاه سیدسفیرالله حسینی (م. 1536م) و روح‌الله حسینی، شکاف بین دو گروه آفاقی و غیرآفاقی رفته‌رفته کمتر شد.[48]

هدف علاءالدین احمد دوم از دعوت از اخلاف گیسودراز به بیدر تسکین احساسات فروخوردۀ بین محلی‌ها (ملکی) و غیرمحلی‌ها (غیرملکی) بود. این سیاست فقط تا اندازه‌ای مؤثر واقع شد، زیرا رقابت بین این دو دسته همچنان بی‌وقفه ادامه داشت. علاءالدین احمد دوم قبل از اینکه چشم از جهان فرو بندد، همایون‌شاه (ح. 1458-1461م) را وليعهد خود معرفی کرد. زمانی که همایون‌شاه پاییتخت خود را به قصد جنگ با دشمنان همسایه ترک کرد، شاه محب‌الدین حبیب‌الله قاضی به همراه دیگر آفاقیان، برادر جوان‌تر همایون، یعنی شاهزاده حسن، را به تخت سلطنت نشاندند. همایون‌شاه فوراً به پایتخت خود بازگشت و حسن را از سلطنت برکنار و قدرت خود را تثبیت کرد. او حسن را کور و حامیان او، از جمله شاه محب‌الدین حبیب‌الله قاضی، را دستگیر کرد.[49] این ضربۀ شاه محب‌الدین حبیب‌الله که سعی می‌کرد سیاست احمدشاه و پسرش علاءالدین احمد دوم در خصوص حمایت از آفاقی‌ها را استمرار بخشد، بی‌شک همایون‌شاه را نسبت به آفاقی‌ها و از جمله اعضای خاندان نعمت‌اللهی بدگمان کرد. دوران کوتاه سلطنت او که فقط سه سال به طول انجامید اهمیت بسزایی دارد،ف زیرا او سیاست پدر و پدربزرگش در خصوص حمایت از آفاقی‌ها را دگرگون کرد. طباطبا و فرشته هر دو تصویری وحشتناک از دوران حکومت همايون‌شاه ترسیم کرده‌اند که علت آن کاملا ًمشخص است، اما وزير فاضل عصر وى، محمود گاؤن، تصویری کاملاً متفاوت عرضه می‌کند.[50]

لازم به یادآوری است که در زمان تاج‌گذاری همايون‌شاه هیچ صوفی‌ای در بیدر حضور نداشت که شامل حال حبیب‌الدین محب‌اللهنیز می‌شد که دیگر قطب (رهبر) فرقۀ نعمت‌اللهی شده بود. طولی نکشید که آفاقی دیگری به اسم سکندرخان دست به شورش زد و همایون‌شاه مجبور به مقابله با او شد و با خشونت و بی‌رحمی سرکوبش کرد.[51] این دومین شورش در طول یک ماه بود. اما قضیه به همین جا ختم نشد. وقتی همایون‌شاه پایتخت خود را ترک کرده و درگیر جنگ با حاکم لینگا و فرماندۀ تلنگانا بود، برده‌ای به اسم یوسف ترک، که از پیروان شاه محب‌الدین حبیب‌الله بود، سعی کرد شاهزاده حسن، حبیب‌الله، جلال‌خان، یحیی‌خان و تقریباً 7 هزار نفر دیگر و از جمله بسیاری از سیدان، عالمان و پارسایان را از زندان آزاد کند. در نزاع بین زندانی‌ها و حامیانشان با نگهبانان قلعه، جلال‌خان و یحیی‌خان کشته شدند. شاهزاده حسن و حبیب‌الله در خانۀ يك سلمانى پناه گرفتند، اصلاح كرده و و خود را به شکل گداها درآوردند و یوسف ترک را در جایی خارج از بیدر ملاقات کردند و به همراه دیگر حامیان به طرف منطقه‌ای به اسم کمتانا در شش مایلی بیدر حركت كردند تا آنجا را به تصرف خود درآورند. با این همه، متوجه شدند تسخیر آنجا کار مشکلی است و به همین سبب به طرف منطقۀ بیر رفتند که املاكش متعلق به حبیب‌الله بود. شاهزاده حسن به محض ورود به بیر خود را شاه نامید و شاه حبیب‌الله را وزیر خود خواند و یوسف ترک، از پیروان شاه حبیب‌الله، را به مقام امیرالامرایی منصوب کرد. همایون‌شاه سريع به بیدر بازگشت و سپاهی به منطقۀ بیر اعزام کرد. شاهزاده حسن و حبیب‌الله شتابان به طرف بیچاپور رفتند تا در آنجا پناه گیرند. حاکم بیجاپور، سراج‌خان جنیدی، از آنها به خوبی استقبال کرد و به آنها در قلعۀ خود پناه داد. با وجود این، همایون‌شاه در دل شب قلعه را محاصره کرد و حبیب‌الله را کشت و دیگران را دستگیر کرد و به بیدر فرستاد و در بیدر نیز همۀ آنها با قساوت تمام اعدام شدند.[52] این کودتای ناموفق كاملاً به دست آفاقی‌ها طراحی شده بود. تلاش شاه حبیب‌الله و آفاقی‌ها برای جایگزین کردن پادشاه در نهایت منجر به این شد که تغییراتی اساسی در دربار پدید آید و علی‌رغم تلاش‌های دیپلماتیک، برخورد شدید بین شاه و نجیب‌زادگان آفاقی به از دست دادن مقام و منزلت آنها انجاميد.

همایون‌شاه سیاست پادشاهان قبلى بهمنى را در خصوص حمایت از آفاقی‌ها ادامه نداد و سیاست توازن را به اجرا درآورد که قدرت بیشتری در اختیار دکنی‌های محلی قرار می‌داد. عجیب آنکه محمود گاؤن، که خودش مهاجری ایرانی و نمونۀ بارز سیاست‌بازان عصر خود بود، از این سیاست شاه حمایت مي‌کرد. با مرگ شاه حبیب‌الله، پیوند ضمنى بین خاندان سلطنتی و خاندان نعمت‌اللهی و آفاقی‌ها بیش از پیش از هم گسست. با وجود این، آفاقی‌ها همچنان در سال‌های بعد تأثیر فراوانی بر حیات سیاسی و مذهبی دکن داشتند. تأثیر آفاقی‌ها بر معماری بیدر عصر بهمنی کاملاً مشهود است که با معماری گلبرگه، اولین پایتخت بهمنی‌ها، تفاوت چشمگیری دارد. بناهای گلبرگه نشان از تأثیر تغلق، پادشاه شمال هند، و سبک معماری دهلی دارد که بازتاب آن را به وضوح می‌توان در معماری چشمگیر مقبرۀ فیروزشاه مشاهده کرد. حتی در بعضی از ساختمان‌های گلبرگه، لغازهای دو طرف درها به سبک معماری هندوهاست و پایه‌های سه‌گوشی که رواق يا سقف سايبان بر روی آن قرار می‌گیرد معابد هندوها در دکن را به خاطر می‌آورد،[53] در حالى كه بناهای تاریخی بیدر شبیه مساجد کشورهای آسیای غربی‌اند. در بسیاری از این بناها و از جمله در برج چوباره، مدرسۀ محمود گاؤن، تخت کرمان، چوکندی (مقبره) شاه خلیل‌الله، مقبره‌های سلطنتی آشتور و نیز ساختمان‌های دیگر تأثیر معماری ایران و آسیای مرکزی به وضوح دیده می‌شود. درون این بناها با انواع متفاوتی از سبک‌های خطاطی عربی از جمله کوفی، طغراء، نسخ و نستعلیق تزیین شده است. این نوشته‌ها با رنگ‌های روشن، طلایی، قرمز روشن و سبز طراحی شده و با سنگ‌های پر تلألؤ تزیین شده‌اند که بعضی الماس اصل‌اند.[54] سقف و دیوارهای گنبد احمدشاه با تصاویری از ابزار خوشنویسی یا نقاشی‌هایی با طرح گل تزیین شده‌اند که به علت زیبایی و ظرافتشان در هند بی‌نظیرند.[55]

در بعضی از بناها می‌توان شاهد تأثیر بی‌نظیر صوفیان و شیعیان بود. تعليم‌خانه‌های بیدر، يعنى منهیار تعلیم، تعلیم پنسال و تعلیم صدیق‌شاه مدارس تربیت بدنی شهر بیدر بودند . در این مدارس، بناهایی به اسم عاشورخانه قرار دارد که در واقع مراکزی برای اجرای مراسم مذهبی شیعی در ماه محرم و همچنین مکان‌هایی برای نگهداری پرچم‌های مذهبی (علم) و دیگر آثار تاریخی‌اند.[56] در بنای تخت کرمان، که در نزدیک مدرسۀ محمود گاؤن واقع شده است، می‌توان نشان سلطنتی سرزمین ايران را که ترکیبی است از پیکر یک شیر و خورشید برآمده از پشت آن مشاهده کرد. بدیهی است که همۀ کاشی‌کاران و صنعتگرانی که برای تزیین گنبدها استخدام می‌شدند، کسانی بودند که در قرن پانزدهم میلادی از کاشان و دیگر مراکز کاشی‌سازی ایران آمده بودند.[57] سیدعلی طباطبا می‌گوید که در تزیین این بناها از خشت کبود، يعنى كاشى نيلى، استفاده می‌شده است.

هنر و معماری بناهای بیدر، شیوه‌های متفاوت خوشنویسی در آنها و همچنین طرح‌های گل‌دار و کاشی‌کاری‌های به‌کاررفته در آنها همه نشان از این دارند که تعداد زيادى صنعتگر، معمار، خوشنویس و کاشی‌کار از خاورمیانه، ایران و آسیای مرکزی در این منطقه فعالیت می‌کردند.

سبک معماری گلبرگه: قلعه‌ای در گلبرگه با سبک معماری بیدر.                 قلعه‌ای در بیدر.

مقبرۀ فیروزشاه.                                                                         مقبرۀ احمدشاه.

مقبرۀ گیسودراز                                                                            چوکندی (مقبرۀ) خلیل‌الله

نمونه‌ای از کاشی‌کاری در بیدر.

دورۀ حکومت محمدشاه سوم (1463-2482م) در واقع حکایت نخست‌وزیر خردمند او خواجه محمود گاؤن است. گاؤن سیاستمدار و دانشمندی بود که در بند جناح‌بازی و چنددستگی نمى‌افتاد. چنان که پیش از این نیز گفتیم، او درصدد بود بین آفاقی‌ها و محلی‌ها توازن برقرار کند. او در انتخاب محافظان سلطنتی و حکام از اصولی پیروی کرد که خود برای توازن قدرت مقرر کرده بود و آفاقی‌ها و محلی‌ها را به یک میزان به خدمت گرفت.[58] نه تنها منطقۀ مالهور را به شاه حبیب‌الدین محب‌الله[59] واگذار کرد، بلکه اجازه داد تا در شهر ساگر، از شهرهای ایالت بیجاپور، بر روی جسد خاکی شیخ عین‌الدین گنج‌العلم گنبدی ساخته شود.[60] گاؤن شیفتۀ علم بود و دلش می‌خواست بیدر را به مرکزی برای دانش اسلامی و محلی برای اقامت عرفا تبدیل کند و این امر به او کمک کرد ارتباط نزدیکی با افراد گوناگونی از علما، صوفیان و روشنفکران برقرار کند. مجموعۀ نامه‌های گاؤن که در اثرى به اسم ریاض‌الانشاء گردآوری شده‌اند گواهی بر این مدعایند.[61] او برای عملی کردن هدفش در سال 1472م در بیدر مدرسۀ بزرگى بنیان نهاد که کتابخانۀ وسيعى داشت.[62] اين وزير مدبر و دانشمند به علما، صوفیان و روشنفکران بلندمرتبۀ خاورمیانه نامه نوشت و آنها را به بیدر دعوت کرد. او در نامه‌ای خطاب به سیدی مي‌نويسد که دلش برای مصاحبت با اقطاب متبحر تنگ شده است. در نامۀ دیگری خطاب به خواجه عبیدالله احرارى (1404-1490م)، از صوفیان فرقۀ نقشبندیه، نوشت که در بیدر هیچ شخصیت روحانی برجسته‌ای نیست که مردم را آگاه کند.[63] اخلاف خاندان نعمت‌اللهی درگیر سیاست فرقه‌گرایی بودند و در میان صوفیان محلی نیز کسی نبود که به رشد معنوی و علمی مردم بیدر توجهی کند. محمد شمس‌الدین مولتانی (1457-1528م)، سید بدرالدین بدری اعلم حبیب‌الله (م. 1577م)، شیخ زین‌الدین کنجنشین (1365-1456م)، شیخ نور سمنانی، سید شاه‌اسماعیل غروری (م. 1466م) و فرزندانشان که در بیدر زندگی می‌کردند،[64] نتوانستند بر رشد معنوی و علمی مردم تأثیرگذار باشند.[65] اخلاف گیسودراز هم که در بیدر ساکن شده بودند در موقعیتی نبودند که حتی بتوانند متن‌های عرفانی را تفسیر کنند.[66] بنابراین، می‌بینیم که نگرانی گاؤن بی‌جهت نبود. گاؤن بسیار مشتاق بود در بیدر فضایی معنوی و علمی به وجود آورد و برای تحقق این هدف خود از دانشمندان بلندمرتبه عرصۀ علم از جمله مولانا نورالدین عبدالرحمان جامی، شرف‌الدین علی الیزدی، جلال‌الدین دوانی و بسیاری دیگر نیز دعوت به عمل آورد.[67]

در اواخر دورۀ حکومت بهمنی در 1538م، نسل اول مهاجران ایرانی به بيدر چشم از جهان فروبسته بودند. نسل بعدی مهاجران ایرانی از ایران عصر صفوی می‌آمدند که در آن زمان شکلی افراطی از تشیع بر آن حاکم بود. از بین پنج دولت محلی که بعد از فروپاشی سلسلۀ بهمنی تأسیس شدند، پادشاهان قطب‌شاهى، عادل‌شاهى، و نظام‌شاهى مذهب شیعه را مذهب حکومت خود اعلام کردند و روابط دیپلماتیک نزدیک خود را با ایران عصر صفوی حفظ کردند.

آنچه باعث شد حکومت بهمنی در دکن از هم فروپاشد، در واقع سیاست احمدشاه‌ولی بهمنی و جانشین او در خصوص حمایت از آفاقی‌ها بود. آنها توجهی به محلی‌ها نمی‌کردند و بسیار مشتاق بودند غیرمحلی‌ها را در اولویت قرار دهند. همین امر باعث شد محلی‌ها احساس کنند در حق آنها بی‌عدالتی شده و حس حسادت و خشم آنها برانگیخته شود. احمدشاه و جانشین او که بیش از اندازه متوجه عراقی‌ها و ایرانیان و ساکنان آن سوی دریاها بودند، اساساً آفاقی‌ها يا غربا را به محلی‌ها تبدیل کرده بودند و محلی‌ها را به آفاقی‌هایی به‌حاشیه‌رانده. مقصر پیدایش جو اختلاف و دشمنی بین گروه‌های مختلف جامعه در دکن که واکنش مقتدرانۀ محلی‌ها را در پی داشت احمدشاه و جانشین او بودند و همین فضاى نابرابری و اختلاف بود كه در نهایت مقدمات سقوط سلسلۀ بهمنی را فراهم آورد.

این جستار ترجمۀ کاوه بلوری از مقالۀ منتشرنشدۀ*

The Pro-Āfāqī Policy of Aḥmad Shāh Wali Bahmani: Its Impact and Consequences

است که پس از تغییرات تاریخی و فنی  فیروزه پاپن-متین و ویرایش وحید طلوعی به چاپ می­رسد

[1] آفاقی به کسانی می‌گویند که همۀ نقاط دنیا، آفاق، را در طلب علم طی می‌کنند. این اصطلاح به خارجی‌ها و مهاجرانی اطلاق می‌شود که فضل و دانشی از خود نشان می‌دهند و به مسلمانان مقیم دکن اشاره دارد که در گذشته از مناطق فارسی‌زبان مجاور شبه‌قارۀ هند به دکن مهاجرت کرده و سرانجام در آن منطقه ساکن شده‌اند.

[2] H. K. Sherwani and P. M. Joshi (eds.), History of Medieval Deccan (Hyderabad, 1973), vol. 1, 207-222. See also Muhammad Suleman Siddiqi, The Bahmani Sufis (Delhi: Idarah-i Adabiyat-i Delli, 1989), 31-45.

[3] Sherwani and Joshi, History of Medieval Deccan, vol. 1, 207-222.

[4] H. K. Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 37 and 55.

[5] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 62.

[6] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 62-63.

[7] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 55.

[8] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 77.

برای اطلاع از عللی که شروانی در خصوص رشد فرهنگ دکنی به دست می دهد بنگرید به

Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 76-77.

[9] سیدعلی طباطبایی، برهان مآثر (حیدرآباد، 1936)، 41؛

Mohammad Firishta, History of the Rise of the Mahomedan Power in India Till the Year A.D. 1612, trans. John Briggs (London: Longman Press, 1829), vol 2, 365-370;

رفیع‌الدین شیرازی، تذکره‌الملوک (MSS، .L.M.O، شمارۀ 1611)، 9؛ مولوی ظهیرالدین، سلطان احمد شاه ولی بهمنی (حیدرآباد 1940)، 24؛ عبدالمجید صدیقی، ”فیروزشاه بهمنی،“ در مجموعه مقالات کنگرۀ تاریخ هند در نشست الله‌آباد، 290؛

Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 102.

[10] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 123.

[11] Firishta, History of the Rise, 346 and 349; Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 98-99, no. 3.

[12] Aziz Ahmad, Studies in Islamic Culture in the Indian Environment (Oxford: Clarendon Press, 1964), 48.

[13] P. M. Holt, Ann K. S. Lambton and Bernard Lewis, The Cambridge History of Islam (Cambridge: Cambridge University Press, 1970), vol. 1, 395-398.

[14] برای اطلاع از کلیات زندگی نامه‌ای او بنگرید به محمد مفید مستوفی، جامع مفیدی، به کوشش ایرج افشار (تهران: اساطیر، 1340)، 30-43؛ سیدغلامعلی‌شاه، مشکوه‌النبوه (نسخۀ خطی روضۀ بزرگ گلبرگه)، ”نعمت‌الله ولی،“ در دایره‌المعارف اسلام، جلد 3، صفحات 450-452؛

Edward G. Brown, A Literary History of Persia (Cambridge: Cambridge University Press, 1929), 463-464; Nazir Ahmad, “An Old Persian Treatise of the Bahmani period,” Islamic Culture (July 1972), 213; Nazir Ahmad, “An Old Persian Treatise of the Bahmani period,” Islamic Culture (Jan. 1974), 50-57.

[15] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 76-77.

[16] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 77.

[17] Firishta, History of the Rise, 392; Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 132; J. S. King, The History of the Bahmani Dynasty (London: Luzac, 1900), 50;

طباطبایی، برهان مآثر، 48 و 54.

[18] طباطبایی، برهان مآثر، 54-55؛

King, The History of the Bahmani Dynasty, 50.

بعضی از آفاقی‌ها و از جمله سیدحسن بدخشی و میرعلی سیستانی از شاه منصب سیصدی دریافت کردند. قاسم‌بیگ صف‌شکن منصبی پانصدی دریافت کرد و جاگیر منطقۀ کلبر نیز به او رسید. خواجه‌بیگ قلندرخان و داروغه گلبرگه شد و میرخورد به منصب هزاری ترفیع پیدا کرد.

[19] طباطبایی، برهان مآثر، 54-55؛

King, The History of the Bahmani Dynasty, 50-55; Firishta, History of the Rise, 392-400; Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 132.

[20] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 132; Firishta, History of the Rise, 395.

[21] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 132.

آفاقی‌های دیگری که در نجات دادن جان احمدشاه نقش داشتند عبارت بودند از میرفرخ بدخشی، میرعلی خورد، عبیدالله کابلی، خسرو ازبک، خواجه‌حسن اردستانی، قاسم‌بیگ صف‌شکن. بنگرید به

Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 139.

[22] King, The History of the Bahmani Dynasty, 59-60.

[23] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 200-201; Firishta, History of the Rise, 396.

[24] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 134.

[25] طباطبایی، برهان مآثر، 73-74؛

Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 134, no. 3; Firishta, History of the Rise, 396; J. N. Hollister, The Shi’a of India (London: Luzac, 1953), 107-109.

[26] W. Haig, “The Religion of Ahmad Shah Bahmani,” Journal of the Royal Asaitic Society (1924), 73; Hollister, The Shi’a of India, 107-109.

[27] طباطبایی، برهان مآثر، 54؛ مستوفی، جامع مفیدی، 30-35؛ مولوی ظهیرالدین، سلطان احمد شاه ‌ولی بهمنی، 209-226.

[28] برای اطلاع از اسامی اعضای این هیئت اعزامی و جزییات آن بنگرید به

Firishta, History of the Rise, 418.

همچنین بنگرید به مستوفی، جامع مفیدی، 30-43؛ سیدغلامعلی‌شاه، مشکوه‌النبوه، 20؛ میرزاضیاءالدین‌بیگ، احوال و آثار شاه نعمت‌الله ولی کرمانی (کراچی، 1975)، 19-47.

[29] طباطبایی، برهان مآثر، 54؛

Firishta, History of the Rise, 418; Siddiqi, The Bahmani Sufis, 155-165.

[30] برای اطلاع از اسامی اعضای هیئت اعزامی دوم بنگرید به مستوفی، جامع مفیدی، 30-43؛ سیدغلامعلی‌شاه، مشکوه‌النبوه، 20؛ طباطبایی، برهان مآثر، 65؛ محمدقدیرخان منشی، تذکره‌القدیری (O.M.L, MSS)، 31؛ جهنما علی‌شاه، تاریخ محمدیه (حیدرآباد، 1318)، 201.

Firishta, History of the Rise, 419; Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 133-134; Siddiqi, The Bahmani Sufis, 155-157.

[31] متخصصان معتقدند که شاه برهان‌الدین خلیل‌الله در سال 834ق/1431م وارد دکن شد. با این همه این تاریخ دقیق نیست، زیرا شاه خلیل‌الله بعد از مرگ پدرش به دعوت شاهرخ، پسر امیرتیمور، به هرات سفر کرد. پس به احتمال زیاد نمی‌توانست زودتر از سال 835ق/1432م وارد دکن شده باشد. مستوفی، جامع مفیدی، 38-46؛ سیدغلامعلی‌شاه، مشکوه‌النبوه، 20؛ میرزاضیاءالدین‌بیگ، احوال و آثار، 19-47؛

Brown, A Literary History of Persia, 463-464.

[32] طباطبایی، برهان مآثر، 68؛ سیدغلامعلی‌شاه، مشکوه‌النبوه، 20؛

Brown, A Literary History of Persia, 480; Firishta, History of the Rise, 421.

[33] Firishta, History of the Rise, 421.

او دختر دومش را نیز به عقد آفاقی دیگری به اسم شاه‌قلی سلطان چنگیزی درآورد. بنگرید به

Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 152.

[34] طباطبایی، برهان مآثر، 68.

[35] ه. خ. شروانی، محمود گاؤن: وزیر اعظم بهمنی (الله‌آباد: کتابستان، 1942)، 22، پانوشت 3؛ ه. خ. شروانی، سلسلۀ بهمنی در زمان ورود محمود گاؤن به بیدر، فرهنگ اسلامی (ژانویه 1940؛ جولای 1942).

[36] بعد از مرگ علاءالدین احمد دوم و وقتی همایون وارث مطلق معرفی می‌شود، شاه محب‌الدین حبیب‌الله قاضی از غیبت همایون استفاده می‌کند و به کمک آفاقیان دیگر شاهزاده حسن را به تخت سلطنت می‌نشاند.

[37] می‌گویند وقتی شاه خلیل‌الله وارد بیدر شد، احمد درگیر نبرد ملوای دوم بود. به گفتۀ محمد مفید مستوفی، وقتی شاه خلیل‌الله از این قضیه آگاه شد، کجاوه‌ای بر فیلی بست و مستقیماً به میدان نبرد رفت. به گفتۀ مستوفی، او با حضورش در میدان نبرد روحیۀ دشمن را تضعیف و به احمدشاه کمک کرد که به پیروزی دست یابد. بنگرید به مستوفی، جامع مفیدی، 45-46.

[38] وقتی شاهزاده حسن و حبیب‌الله نتوانستند در برابر نیروهای همایون‌شاه در بیر مقاومت کنند، شتابان به سمت بیچاپور رفتند تا پناه گیرند. سراج‌خان جنیدی، حاکم بیجاپور، از آنها به‌خوبی استقبال کرد و در قلعۀ خود پناهشان داد. با وجود این، همایون‌شاه در دل شب قلعه را محاصره کرد و حبیب‌الله را کشت و دیگران را دستگیر کرد و به بیدر فرستاد و در بیدر نیز همۀ آنها با قساوت تمام کشته شدند.

[39] مستوفی، جامع مفیدی، 45-50؛

Siddiqi, The Bahmani Sufis, chap. 3.

[40] سیدالسادات سیدمحمد حنیف از پیروان مسعودبیگ، قطب فرقۀ چشتیه، نیز در بیدر زندگی می‌کرد. گیسودراز، مکتوبات، تصحیح سیدعطا حسین (حیدرآباد، 1362)، 3، طباطبایی، برهان مآثر، 96-107؛ محمد سلطان، آیینۀ بیدر (گلبرگه، بی‌تا)، 82-83؛ محمدعلی سامانی، سیرۀ محمدی (الله‌آباد،1347ق)، 143-147؛

  1. Yazdani, Bidar: Its History and Monuments (Oxford: Oxford University Press, 1947), 185.

[41] طباطبایی، برهان مآثر، 75.

[42] طباطبایی، برهان مآثر، 77؛

Firishta, History of the Rise, 430.

[43] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 167-168.

[44] طباطبایی، برهان مآثر، 81-82؛

Firishta, History of the Rise, 436; Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 167-169; Siddiqi, The Bahmani Sufis, 166-167.

[45] پسر بزرگ سید شاه اصغر حسینی که در سال 1448م در گلبرگه از دنیا رفت. گیسودراز علاقۀ بسیاری به او داشت و خود شخصاً مباحث مختلفی چون فقه، دستور زبان عربی و تصوف را به او آموزش داد. ملفوظات او با عنوان محبت‌نامه بعدها به همت خلیفۀ او، سیدمحمدبن فضل‌الله حسینی واعظی گردآوری شدند. سیدیدالله حسینی، محبت‌نامه، 116-125؛ سیدغلامعلی‌شاه، مشکوه‌النبوه، 20؛ سامانی، سیرۀ محمدی، 134-136.

[46] Siddiqi, The Bahmani Sufis, 55-57 and 168-169.

[47] جهنما علی‌شاه، تاریخ محمدیه، 142؛ محمد محی‌الدین، تاریخ خورشیدجاهی (حیدرآباد، 1286ق)، 205؛ محمدقدیرخان منشی، تذکره‌القدیری، 36.

[48] شاه سفیرالله، پسر اکبر حسینی، سپهسالار بیدر شد.

[49] طباطبایی، برهان مآثر، 88؛

Firishta, History of the Rise, 449.

[50] Firishta, History of the Rise, 463-464; Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 183-185.

طباطبایی، برهان مآثر، 95؛ محمود گاؤن، ریاض الانشاء (حیدرآباد، 1948)، 137، نامۀ شمارۀ 49؛ 399، نامۀ 149.

[51] طباطبایی، برهان مآثر، 89-91؛

Firishta, History of the Rise, 454-454.

[52] طباطبایی، برهان مآثر، 92-94؛

Firishta, History of the Rise, 458-464; Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 179-180.

[53] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 58-59.

[54] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 131.

[55] Yazdani, Bidar, 7.

[56] Yazdani, Bidar, 102.

[57]

Yazdani, Bidar, 70-71.

[58] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 226-227;

شروانی، محمود گاؤن، 177-200.

[59] یوسف حسین‌خان، فرمان‌ها و سندهای سلاطین دکن (حیدرآباد، 1963)، 3؛ شروانی، محمود گاؤن، 4؛

Siddiqi, The Bahmani Sufis, App. B-5.

سلطان محمودشاه بهمنی (1482-1518م) در یکم جمادی‌الثانی 894ق به موجب فرمانی، 5250 بیگا زمین به شاه محب‌الله واگذار کرد. بنگرید به حسین‌خان، فرمان‌ها و سندهای سلاطین دکن، 4 .

[60] شیخ مصطفی جنیدی، شجرۀ ارادت و اجازات پیشوایان خود (نسخۀ خطی گردآوری‌شده در قرن هفدهم میلادی)، 9.

[61] گاؤن، ریاض‌الانشاء، 136-150.

[62] Sherwani, The Bahmanis of the Deccan, 204;

گاؤن، ریاض‌الانشاء، 145.

[63] گاؤن، ریاض‌الانشاء، 23-27، نامۀ شمارۀ 3؛ 314، نامۀ شمارۀ 107.

[64] Siddiqi, The Bahmani Sufis, chap. 2.

[65] محمد کریم‌الدین، مخزن الکرامت (حیدرآباد، 1320ق)، 118-119.

[66] می‌گویند شیخ ابوالحسن (م. 1497م)، پسر شاه کلیم‌الله (م. 1486م) و نبیرۀ گیسودراز، برای تفسیر چند متن عرفانی انتزاعی که از نظر عالمی به اسم شیخ خنان کفرآمیز بودند به نزد محمد شمس‌الدین مولتانی رفت. فرشته نیز دربارۀ یکی دیگر از اعضای خاندان گیسودراز نوشته و گفته که او را در فاحشه‌خانه‌ای دستگیر کردند و در ملاء عام تازیانه خورد. بنگرید به

Siddiqi, The Bahmani Sufis, chap. 2.

[67] گاؤن، ریاض‌الانشاء، 152-156، نامۀ شمارۀ 38؛ 172، نامۀ شمارۀ 41؛ 175، نامۀ شمارۀ 43؛ 82-83، نامۀ شمارۀ 15، 133، نامۀ شمارۀ 35، 173، نامۀ شمارۀ 32؛ 14-19، نامۀ شمارۀ 1.

مشروع‌سازی قدرت: درک نظام مذهبی-فرهنگی قطب‌شاهیان گلکنده

قرن* چهاردهم میلادی دورۀ تسلط مسلمانان بر حکومت جنوب هند بود و برای اثبات این امر می‌شود به شکل‌گیری حکومت‌های اسلامی محلی، از جمله حکومت بهمنی‌ها و پنج حکومت جانشین آنها، در این منطقه اشاره کرد. تسلط مسلمانان باعث شد بُعد جدیدی به نهادهای سیاسی، مذهبی و اجتماعی- فرهنگی دکن افزوده شود. تضعیف قدرت‌های سیاسی هندو، از جمله کاکاتیا، گنگا، گاجاپاتی، ردی، ویلاما و در نهایت ويجياناگر، منجر به تغییراتی در نظام‌های مذهبی دکن شد.[1] اتحاد سیاسی و ثباتی که حکومت‌های هندو پیش از آن پدید آورده بودند در حدود قرن چهاردهم از بین رفت و این امر طبیعتاً منجر به ظهور ادیان متفاوتی در آن منطقه شد که پیروان زیادی نداشتند و از میان آنها می‌شود به بودائیسم، جینیسم و مسیحیت اشاره کرد.[2] در نتیجه، دو دین اصلی هندو و اسلام همچنان ادیان غالب منطقه باقی ماندند. فرقه‌های متفاوت آیین هندو که در قرن‌های پیش از آن در اوج شهرت قرار داشتند عبارت بودند از شیوائیسم،[3] وشناویسم،[4] آیین شکتی[5] و تعدادی از آیین‌های بدوی.[6] بعد از حملۀ مسلمانان به دکن و اشاعۀ اسلام در آن منطقه، گروه‌های جدیدی از مسلمانان به منطقه راه یافتند که در واقع آغازکنندۀ فعالیت‌های تبلیغاتی آیین اسلام بودند.[7] سرانجام، بیشتر فرقه‌های مذهبی هندو به علت تبلیغات ناکافی و نیز به سبب سقوط حکومت‌های هندو در منطقۀ جنوب تضعیف شدند. این مسئله باعث شد اسلام بیش از پیش در منطقه رواج یابد و پیروان بیشتری پیدا کند.[8] بعد از اینکه حکومت‌های بسیاری در دکن به قدرت رسیدند و از قدرت ساقط شدند، در اوایل قرن شانزدهم، قطب‌شاهیان حکومت خود را در ناحیۀ تلنگ، واقع در دکن، بنیاد نهادند. سلطان‌قلی قطب‌الملک که از اهالی قبیلۀ ترك‌ ایرانی قراقویونلو بود، در سال 1518م سلسلۀ قطب‌شاهیان را تأسیس و گلکنده را پایتخت خود اعلام کرد. قلمرو سلسلۀ قطب‌شاهی تقریباً همۀ منطقۀ تلنگ را در بر می‌گرفت. حکومت قطب‌شاهی نقش مهمی در اشاعۀ هر چه بیشتر دین اسلام و به‌خصوص مذهب شیعه، مذهب رسمی قطب‌شاهیان، در آن منطقه داشت. با این همه، مسلمان آن منطقه همیشه در اقلیت بودند.[9]

قطب‌شاهیان شیعه بودند. تعلق آنان به این فرقۀ اسلامی را می‌توان در گفته‌ای از سلطان‌قلی مشاهده کرد كه می‌گوید وی به پیامبر و آل على سوگند خورده که چنانچه بتواند به استقلال خود یابد، مذهب دوازده‌امامی را در همۀ مناطقی که هیچ‌گاه در آنها پرچم تشیع به اهتزاز در نیامده بود رواج دهد. با این حال، گوشزد مي‌كند كه در این امر از شاه ایران، شاه‌اسماعیل، پیروی نمي‌كند، زیرا نیاکان او پیش از این، یعنی از دورۀ حکومت سلطان یعقوب، شیعه بوده و خاندانش پیرو مذهب دوازده‌امامى بوده‌اند.‌[10] بنابراین، مذهب شیعه در دوران حکومت قطب‌شاهیان به مذهب رسمی نخبگان حاکم بر جامعه تبدیل شد و طبیعتاً توانست از حمایت مردمی برخوردار شود. اما به‌رغم این مسئله، مذهب اهل سنت، که سلسلۀ تغلقيان و بهمنی‌ها در دکن از آن پیروی می‌کردند، همچنان مذهب غالب منطقه باقی ماند.[11] ظاهراً چنان که تاورنیه (Jean-Baptiste Tavernier, 1605-1689‌)، سیاح پرآوازه، شرح می‌دهد، اختلافات بین این دو فرقه آشتی‌ناپذیر بود.

اختلاف بین مسلمانان فقط به تفسیرهای متفاوتی که از قرآن به دست می‌دهند محدود نمی‌شود، بلکه آنان در خصوص اولین جانشینان پیامبر نیز با هم اختلاف نظر دارند. این اختلاف باعث پدید آمدن دو فرقۀ کاملاً متضاد شده است که یکی از آنها سنی نامیده می‌شود و ترک‌ها از آن پيروى مي‌كنند و دیگری شیعه است كه مذهب ایرانی‌هاست.[12]

نیرا چاندوک بر این باور است که دین در هر جامعه اساساً سه بُعد دارد: اول بُعدی نظری برای درک فعالیت‌های اجتماعی،[13] دوم بُعدی مبتنی بر ارتباط دین با دیگر ابعاد جامعه از جمله اقتصاد، حکومت و طبقۀ اجتماعی[14] و در آخر نقش مهم دین در شکل بخشیدن به تشکیلات و جنبش‌های مذهبی.[15] حال اگر دریابیم دین چگونه باعث پدیدار شدن ساختارهای سلطه در هر نظام اجتماعی می‌شود، آن‌گاه با نظریۀ ماکس وبر (Max Weber, 1864-1920) در خصوص تأثیر نظام اخلاقی پروتستان بر ظهور جامعۀ مدرن هم‌رأی خواهیم شد؛ نظریه‌ای که نقش مهمی در تعیین رابطۀ دین و جامعه داشته است. معمولاً به پرسش گرفتن ارزش‌های اخلاقی و فعالیت‌ها و شرایط گوناگون در جامعه ارزش‌های مذهبی آن جامعه را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. در جوامع گوناگون دکن، حمایت از مذهب و فرهنگ و سیاسی کردن آنها در واقع ابزاری در اختیار گروه‌های متفاوت جامعه، و به‌ویژه گروه‌های اقلیت، قرار می‌داد که به کمک آن به گروه‌های فشار کارآمدی تبدیل می‌شدند. علاوه بر این، چنین وضعیتی باعث می‌شد که این گروه‌های اقلیت در موقعیت بهتری نسبت به اکثریت جامعه قرار گیرند.[16] در منطقۀ دکن، مذهب جزیی از نظام اجتماعی بود و در واقع ابزار سیاسی مهمی محسوب می‌شد که واقعیت‌های اجتماعی-اقتصادی را منعکس می‌کرد. مذهب ابزاری در دست نجیب‌زادگان بود و نه فقط باعث تداوم ساختارهای سلطه در نظام می‌شد، بلکه در چارچوب نظام ادعاهای گوناگونی مطرح می‌کرد و در خصوص پیگیری این ادعاها نیز نقشی مؤثر داشت.[17] قطب‌شاهیان با اینکه پیرو مذهب شیعه بودند، نه فقط از مسلمانان، بلکه از نهادهای مذهبی غیراسلامى ضعیف‌شده نیز حمایت می‌کردند، زیرا معتقد بودند حمایت از نهادهاى مذهبى فایده‌های سیاسی بسیاری برایشان دارد. در نتیجه، خیلی از نهادهای مذهبی و از جمله معبد، ماتها، آگراهارا، مسجد، درگاه، خانقاه و عاشوراخانه‌ها در آن دوران به مراکزی برای تبلیغ و حفظ اين اديان تبدیل شدند. این نهادهای مذهبی رفته‌رفته با حمایت حکام و نجیب‌زادگان توانستند زمین‌هایی بزرگ و منابع درآمد دیگری برای خود به دست آورند. یکی از اهداف اصلی این نهادهای مذهبی مسلمان و غیرمسلمان ارتقای رفاه معنوی جامعه بود، چنان که در خصوص مسایل اجتماعی و اقتصادی به اهالی جامعه کمک می‌کردند و مثلاً به یتیم‌ها غذا و لباس مجانی می‌دادند و مراسم لنگر (آشپزخانۀ همگانی) برگزار می‌کردند. این نهادهای مذهبی علاوه بر اینکه به مراکز مذهبی و معنوی مهمی تبدیل شده بودند، بر عقاید تودۀ مردم نیز تأثیر می‌گذاشتند، باورهای آنان را بیان می‌کردند و علاوه بر اینها، تأثیر عمیقی بر زندگی سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی مردم می‌گذاشتند.[18]

سیاست مذهبی قطب‌شاهیان سیاست جذب و همگون‌سازی بود که هدف از آن، از طرفی حفظ نظام اجتماعی-اقتصادی فئودالیسم بود و از طرفی دیگر، مشروع‌سازی سیاست‌های دولت. تبلور این سياست را می‌توان در تعداد زمین‌هایی که حکام و زیردستان آنها به نهادهای مذهبی هندو و از جمله معبد، ماتها، و آگراهاراها می‌بخشیدند مشاهده کرد.[19] با این همه، اعتبار و محبوبیت این نهادهای مذهبی هندو در کل کم شده بود، زیرا حامیان خود را از دست داده بودند. معابد واقع در مناطق ساحلی آندهرا پرادش و رایالاسیما بیش از دیگر معابد هندو تضعیف شده بودند و این امر به‌خصوص بعد از سقوط حکومت گجپتی در 1538م و همچنین بعد از سقوط حکومت ویجایانگر در 1565م، بیش از پیش شدت گرفت.[20] علت این انحطاط سقوط قدرت سیاسی هندو در این مناطق بود که در نهایت تضعیف ماتها و آگراهارا را نیز در برداشت. علاوه بر این، چنان که به نظر می‌رسد، ظهور اسلام و نهادهای وابسته به آن که از حمایت حکومت برخوردار بودند نیز علت دیگری بود که باعث شد نهادهای هندو حامیان خود را از دست بدهند، زیرا نهادهای نوبنیاد مسلمانان به رقابت با آنها می‌پرداختند.[21]

قطب‌شاهیان برای گسترش حکومت خود در هر جا که می‌توانستند نهادهای مذهبی اسلامی و از جمله مسجد، خانقاه، عاشوراخانه و درگاه ساختند، زیرا این نهادها مراکز مهمی بودند و باعث می‌شدند قدرت و اولویت مذهبی قطب‌شاهیان، یعنی مذهب تشیع، در بین مردم رواج پیدا کند. در آن دوران، تعداد خانقاه‌ها انگشت‌شمار بود که علت آن عمدتاً تضعیف این نهاد مذهبی در دنیای مسلمانان آن زمان بود و علاوه بر این، درگاه‌‌ها در ایالت آندهرا پرادش روزبه‌روز محبوبیت بیشتری پیدا می‌کردند.[22] اگر کمک‌های مالی حکومت به نهادهای مذهبی را بررسی کنیم، می‌بینیم که پیوند جالبی بین این نهادها و حکومت وجود داشته است. حکام سلسلۀ قطب‌شاهی از نخبگان و نهادهای مذهبی حمایت می‌کردند و در عوض از مشروعیت سیاسی برخوردار می‌شدند. در واقع، می‌توان گفت نهادهای مذهبی و حکام با یکدیگر متحد بودند و نیازهای یکدیگر را برمی‌آوردند. به عبارتی دیگر، قدیسان به علت تأثیری که بر افکار عمومی داشتند، سیاست‌های حکام را مشروعیت می‌بخشیدند و حکام نیز در عوض زمین‌هایی در اختیار آنها قرار می‌دادند و به این شکل به آنها کمک اقتصادی می‌کردند و آنان را قانع نگه می‌داشتند.

به گفتۀ سما ردی، برای تأمین مخارج نهادهای مذهبی دو منبع درآمد اصلی وجود داشت که عبارت بودند از دارایی‌های بلندمدت یا ثابت و دارایی‌های کوتاه‌مدت یا جاری. گروه اول دارایی‌های منقول و غیرمنقول را در بر می‌گرفت که از جملۀ آنها می‌توان به جاگیرهای روستاها، زمین‌ها، باغ‌ها، ساختمان‌ها و نیز رمه‌های گاو و جواهرآلات اشاره کرد. گروه دوم شامل درآمد حاصل از مالیات، عوارض و دیگر موقوفه‌های مالی می‌شد. گرچه نهادهای مذهبی از طرف گروه‌های گوناگون جامعه حمایت می‌شدند، بیشترین و باارزش‌ترین کمک را از جانب حکام و مقام‌های حکومتی دریافت می‌کردند.[23] افراد دیگری هم بودند که به تأمین مخارج نهادهای مذهبی کمک می‌کردند که به ترتیب اهمیت و مقامشان عبارت بودند از مقام‌های زیردست شاه، نجیب‌زادگان طبقۀ فئودال، گروه‌های مستقل، تشکیلات فرقه‌ای و افراد مستقل.

بر اساس شواهد موجود، بیشتر نهادهای مذهبی در دورۀ حکومت قطب‌شاهیان صاحب زمین‌هایی بزرگ بودند و درآمد آنها از همین زمین‌ها حاصل می‌شد. برای مثال، سلطان‌محمد‌قلی قطب‌شاه درآمد حاصل از جاگیر روستایی را به خانقاه سیدشاه راجو اول بخشید.[24] بیشتر مساجد در شهرهای مهمی چون گلکنده و حیدرآباد نیز به همین شکل درآمد حاصل از زمین‌های متفاوتی را دریافت می‌کردند. علاوه بر این، بعضی از نهادهای مذهبی نیز از طریق خانه یا مغازه‌هایی که در اختیارشان بود درآمد کم‌و‌بیش ثابتی به دست می‌آوردند. این رابطۀ مالی محرز می‌سازد که جلب نظر مساعد عناصر مسلط در حکومت و تشکیلات وابسته به آن و نیز جلب توجه عناصر مسلط در بین مقام‌های مذهبی که از حمایت شاه و نجیب‌زادگان برخوردار بودند و از این حمایت استقبال می‌کردند مسئله‌ای ضروری بود. بر اساس کتیبۀ فارسی مسجد صالح‌بیگم، واقع در شهر قدیمی حیدرآباد در نزدیکی منطقۀ کتلاعلی‌جاه که در 1657م نوشته شده است، صالح‌بیگم سیده، از حامیان سلطنتی، برای کمک به مخارج این مسجد تعدادی مغازه و خانه در اختیار آن قرار داده است.[25]

روستاها و قطعه‌زمین‌هایی که در اختیار نهادهای مذهبی قرار داشتند، در واقع بیشتر تضمینی بودند برای تأمین درآمدی ثابت برای این نهادها و نیز تأمین کالاهای اساسی مورد نیاز آنها. ماهیت این زمین‌های وقفی چنان بود که دریافت‌کنندگان زمین، یعنی نهادهای مذهبی، یگانه مالک زمین یا روستایی می‌شدند که به آنها اهدا می‌شد و گاهی هم قسمت‌هایی از این زمین‌ها را به کشاورزان اجاره می‌دادند تا روی آنها کشت‌و‌کار کنند و کشاورزان نیز قسمتی از محصول را در اختیار مالک زمین قرار می‌دادند. گاهی اوقات نیز زمین‌ها را به همراه کشاورز مستأجر به نهادهای مذهبی می‌بخشیدند.[26] در کتیبۀ مسجد میان‌مشک در حیدرآباد، که در 1681م نوشته شده است، مطلبی دربارۀ اجاره دادن زمین‌های متعلق به نهادهای مذهبی آمده است. در این کتیبه به یکی از سپهسالاران قطب‌شاهی با نام میان‌مشک و کمک‌هایی که به مسجد میان‌مشک کرده اشاره شده است. او زمین‌ها و باغ‌های روستای عطاپور را به کشاورزان اجاره می‌داد و درآمد حاصل از آن را به مسجد میان‌مشک می‌بخشید تا به مخارج مسجد کمک کند.[27] علاوه بر این، بر اساس اطلاعات مندرج در این کتیبه، حامیان سلطنتی درآمد حاصل از عوارض را نیز به این نهادها می‌بخشیدند. برای مثال، ملک‌مشک درآمدهای حاصل از مغازه‌های بازار کنار مسجد میان‌مشک را به آن مسجد بخشید تا مخارج انجمن‌های خیریه‌ای را تأمین کند که خود در آن مسجد تأسیس کرده بود.[28] بعضی وقت‌ها نیز مقام‌های حکومتی از نهادهای مذهبی مالیات و عوارض نمی‌گرفتند که نوعی کمک به این نهادها محسوب می‌شد.[29]

درگاه‌ها درآمدی ثابت داشتند که از راه کمک‌های نقدی و جنسی به دست می‌آمد. حکومت قطب‌شاهی معمولاً به درگاه‌های مستقر در قلمرو خود مستمری می‌داد. بنا بر گزارشی که تاریخ ظفر از درآمدها و هزینه‌های پادشاهی گلکنده از 1685 تا 1686م به دست می‌دهد، حکومت قطب‌شاهی برای کمک به میران‌شاه راجو مبلغ نظرگیر 397.801 روپیه مستمری پرداخت می‌کرد. میران‌شاه راجو یا شاه راجو دوم قدیس صوفی‌مسلک خانقاه حیدرآباد بود که آخرین سلطان قطب‌شاهی، یعنی ابوالحسن، از او حمایت می‌کرد. تاریخ ظفر اضافه مي‌كند که در آن زمان مستمری معابد هندو مبلغی معادل 64.925 روپیه بود.[30]

در کتیبۀ فارسی مسجد میران‌مشک، متعلق به 1681م، علاوه بر مطلبی دربارۀ سازنده و حامی اصلی مسجد، یعنی میران‌مشک، اشاره‌ای هم به مخارج این مسجد و نهادهای مذهبی دیگری شده است که با آن قابل مقایسه بودند:[31]

کارکنان مسجد حقوق سالیانه (بر اساس واحد پولی هُن)
1 سرپرست مسجد 20
2 مؤذن 10
3 مسئول توزیع جانماز 6
4 هزینه‌های اضافی 6
5 مسئول آب 6
6 مسئول مشعل 72
7 دربان 12
8 دو نظافتچی 6
9 خادم برهمن 84
10 بنّاهای مسئول تعمیر پله‌ها 6
11 دو نفر مسئول شستن قالی 15
12 دو مسئول آب‌کشی 12
مجموع 114 یا 115

جدول 1. برگرفته از

Bilgrami, Landmarks of the Deccan, 83-84.

اقلام هزینۀ کالاها در سال (بر اساس واحد پولی هُن)
1 نفت برای چراغ 12
2 نفت برای چراغ (هزینه‌های اضافی) 6
3 فرش برای مسجد 21
4 آشپزخانه 6
5 حراست و هزینه‌های مرتبط با آن 12
6 ساخت حمام و هزینه‌های مرتبط با آن 98
7 سوخت حمام 40
8 علوفۀ رمۀ گاو، سطل و طناب 162
9 حصیر و ملافۀ مخصوص حمام 12
مجموع 183 یا 184

جدول 2. برگرفته از

Bilgrami, Landmarks of the Deccan, 83-84.

ادارۀ مساجد و نهادهای مذهبی مشابه آنها کار پرهزینه‌ای بود. یکی از این نهادهای مذهبی عاشوراخانه بود که برای قطب‌شاهیان شيعه اهمیت ویژه‌ای داشت و در واقع، افراد جامعه را در این مکان با هم متحد می‌کردند. حکام قطب‌شاهی طی ماه محرم بسیار خیرات می‌کردند. مثلاً در دورۀ محمدقلی قطب‌شاه مبلغی حدود 400 هزار هُن (واحد پول) صرف تهیۀ غذا برای سیدها و علما می‌شد. علاوه بر این، هر سال مبلغ 60 هزار هُن خرج لنگر و حقوق کارکنان عاشوراخانه‌ها و 12 هزار هُن صرف کمک به محتاجان و فقیران شده و 100 هزار هُن دیگر نیز بین بنیادهای خیریه تقسیم می‌شد.[32] این مسئله نشان‌دهندۀ سیاستی بود که حاکم قطب‌شاهی برای جذب گروه‌های مختلف جامعه اتخاذ کرده بود. نویسندۀ حدیقه‌السلاطین قطب‌شاهی می‌نویسد که علاوه بر ابراهیم قطب‌شاه و محمدقلی قطب‌شاه، عبدالله قطب‌شاه نیز طی ماه محرم بسیار سخاوت به خرج می‌داد و به یتیمان غذا و لباس مجانی می‌بخشید و مراسم لنگر برگزار می‌کرد.[33] این علاقۀ حاکم قطب‌شاهی برای خدمت‌رسانی به مردم و همچنین اقداماتش برای رفاه حال آنها مسلماً احترام و منزلت او را نزد شهروندان بالا می‌برد.

در خصوص دیگر جوامع مذهبی باید به خاطر داشت آنچه اساساً باعث پیدایش بحران مالی در نهادهای مذهبی آنها و به‌خصوص نهادهای مذهبی هندوها شد، عدم حمایت از این نهادها بود. برای مثال، وقتی قطب‌شاهیان تعداد روستاهای وقفی معبد سيمها چَلَم را از ده روستا به یک روستا کاهش دادند، بودجۀ ادارۀ این معبد کاهش یافت و این مسئله تأثیری زیان‌بخش بر عملکرد آن گذاشت.[34] بر اساس آنچه در گزارش‌های تاریخی مرتبط با روستای پداپودی، واقع در منطقه گنتو، آمده است، گاهی آگراهارا انعام و زمین‌های متعلق به برهمن‌ها را مصادره می‌کرد.[35] اما درست برعکس، بر اساس اطلاعات کتیبۀ موجود در روستای مسیحاپت، واقع در منطقه نیلور، که در سال‌های 1586-1587م نوشته شده است، درمی‌یابیم یکی از مقام‌های مسلمان حکومت قطب‌شاهی، با نام لال‌خان، روستايى را براى آگراهارا به چند برهمن می‌بخشد.[36]

نهادهای مذهبی، از جمله خانقاه و عاشوراخانه، در واقع به شهرسازى حکام گلکنده مشروعیت می‌بخشیدند. پادشاهان مسلمان هند برای به دست آوردن مشروعیت سیاسی به حمایت صوفیان متکی بودند، زیرا حمایت نخبگان مذهبی برای حفظ قدرت ضروری بود. در کل، نگرش حکومت‌های دکنی به علما[37] و صوفیان[38] ماهیتی یکسان نداشت، اما با توجه به محبوبیت قدیسان صوفی‌مسلک هیچ حکومتی نمی‌توانست به آنها بی‌توجه باشد. قطب‌شاهیان نظری حمایتگرانه نسبت به صوفیان داشتند، زیرا به واسطۀ صوفیان می‌توانستند اعتماد کامل تودۀ مردم را نسبت به حکومت خود به دست آورند. صوفیان چنان نفوذی بر حکام داشتند که حتی گاه مسئولیت طراحی سیاست‌های مهم حکومت را بر عهده داشتند.[39] بسیاری از مردم به این قدیسان صوفی‌مسلک رجوع می‌کردند و از آنها می‌خواستند تبعیض و نابرابری رایج در جامعه را از بین ببرند. جنبش صوفیان علاوه بر اینکه توان تميیز ارزش‌هاى معيار را در اختیار حکومت قطب‌شاهی قرار داد، جو مساعدی برای تجدید رابطۀ فرهنگی گروه‌های متفاوت در دکن پدید آورد.[40]

صوفیان پیش از تأسیس سلطنت مسلمانان در جنوب، در منطقۀ آندهرا ساکن بودند. آنها در آن دوران در مناطق متفاوت خانقاه‌های بسیاری تأسیس کرده بودند که در واقع مرکز فعالیت‌های تبلیغی آنها بود.[41] از تصوف طی دوران حکومت قطب‌شاهیان، به‌رغم شیعه بودن حکام، در مناطق تلوگوزبان حمایت می‌شد. از جمله قدیسان این دوران که اطلاعاتی از آنها در دست است می‌توان به سیدشاه جمال (1590م) از اهالی ورنگل ، سیدعبدالطیف لاابالی (1647م)، سیدشاه‌ عبدلله قادری از اهالی کرنول، سیدابوطاهر و سیدکلیم‌الله مکائی (1653م) از اهالی جانکام پیت، منطقه‌ای در نظام‌آباد، اشاره کرد.[42] طی این دوران، اعضای فرقۀ چشتیه افراد بانفوذی بودند و ظاهراً ابراهیم قطب‌شاه در آن دوران حسین‌شاه والی (1671م) را به گلکنده دعوت کرد.‌[43]

خانقاه‌ها درصدد بودند بین مردم آگاهی مذهبی ایجاد کنند و به این ترتیب، به آنها آموزش دینی دهند. به گفتۀ مورخ معروف این عهد، نظامی، ”گروه فرهنگی مسلمان از طریق عرفان موفق شد خود را با فضای محلی وفق دهد و علاوه بر این، عرفان باعث شد همۀ موانع اجتماعی-زبانی‌ای که باعث جدایی جنوب از شمال شده بودند کنار روند و راه برای توسعۀ گرایش‌هایی باز شود که کل هند را در بر می‌گرفتند.“[44] او همچنین شرح می‌دهد که ”اشتیاق صوفیان به برقراری ارتباط مستقیم با طبقۀ عوام وشریک شدن با شادی‌ها و غم‌های آنها منجر به شکل‌گیری زبان ارتباطی جدیدی شد که شروانی آن را شکل اولیۀ زبان اردو می‌داند.“[45] چنین ویژگی‌هایی ابتدا در خانقاه‌های شمال هند ایجاد شده بود. صوفیان دکنی، که نیاکانشان از شمال به این منطقه مهاجرت کرده بودند، سعی می‌کردند همان فضا را در جنوب نیز ایجاد کنند. حتی عاشوراخانه‌ها که در گلکنده محل توجه بودند می‌کوشیدند فرهنگ‌های گوناگون را با هم ترکیب کنند. در همۀ شهرهای شیعه‌نشین دکن مراسم یادبود محرم هر سال برگزار می‌شد. عزاداران در مراسم چهل‌روزۀ محرم ماکت‌هایی سبک از ضریح امام حسین را با خود حمل می‌کردند که با تکه‌هایی از چوب صاف و صیقل‌داده‌شده و پوششی از کاغذ سبزرنگ که با مهارت تمام ساخته می‌شد. این ماکت‌ها تعزیه نامیده می‌شدند و در همۀ دوره‌های حکومت قطب‌شاهی رایج بودند.[46] در قرن‌های پانزدهم و شانزدهم میلادی در دکن، برای مراسم عزاداری محرم علم‌های مخصوص محرم یا علم‌هایی ساخته می‌شد که نماد مذهب شیعه بودند. بر روی این علم‌ها نام شهدا و عقاید مذهبی آنان نوشته می‌شد. علاوه بر این، نام پنج تن پاک، یعنی محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین را نیز همیشه بر روی این علم‌ها می‌نوشتند. اهمیت مذهبی محرم در دربار قطب‌شاهیان کاملاً مشهود بود. این حکام شیعۀ دکن که با باورهای راست‌کیشی هیچ میانه‌ای نداشتند و اهل جزم‌اندیشی هم نبودند، علم‌های محرم را گرامی می‌داشتند، زیرا این کار به نفع حکومتشان بود. برای مثال، محمدقلی‌شاه (ح. 1580-1612م) دستور می‌دهد در چهارمنار علم‌هایی از گچ بسازند که آنها را در بالای سرطاق‌های این بنا قرار دادند.[47] همۀ اینها نشان می‌دهند که در زمان حکومت قطب‌شاهیان، مراسم محرم با اخلاص و شور و حرارت هر چه تمام برگزار می‌شد. توِنو (Jean de Thévenot, 1633-1667)، جهانگرد فرانسوی، در زمان برگزاری مراسم محرم برحسب تصادف در گلکنده بود. او از هر آنچه دید و از جمله درگیری‌های بین شیعیان و سنی‌ها گزارشی تهیه کرد.[48]

عاشوراخانه در دوران قطب‌شاهیان نهاد مذهبی‌ای بود که عمدتاً برای جلوه بخشیدن به مذهب تشیع به وجود آمده بود، اما خود نیز نقش مهمی در جامعه ایفا می‌کرد. عاشوراخانه‌ها به حکام قطب‌شاهی کمک می‌کردند تا عناصری از فرهنگ‌های متفاوت جامعه را با هم ترکیب کنند و همچنین، فاصلۀ بین گروه‌های مختلف جامعه را کم کنند. طی ماه محرم، شیعیان مراسم گوناگونی برگزار می‌کردند که از جملۀ آنها می‌توان به مراسم مجلس، ماتم و فاتحه اشاره کرد. اما علم‌های محرم را نه فقط شیعیان، که هندوها و سنی‌ها نیز مقدس می‌دانستند و علاوه بر این، در خصوص مراسم مختلفی چون نذری و لنگر نیز باید گفت که هندوها و سنی‌ها نیز همچون شیعیان در برگزاری این مراسم سهم داشتند که این نشان از اجتماع هماهنگ گروه‌های مختلف در عاشوراخانه‌ها دارد.[49] عاشوراخانه را در واقع شیعیان ثروتمند برای برگزاری مراسم یادبود محرم در نظر گرفته بودند. این مکان‌ها را در اندازه‌های متفاوت، از اتاق‌هایی کوچک گرفته تا ساختمان‌هایی بزرگ، می‌ساختند و آنها را تزیین می‌کردند. در دوره های دیگر، مکان‌هایی موقتی برای مراسم محرم در نظر می‌گرفتند که به امامبارا معروف بودند و در دهۀ اول محرم علم‌های محرم را در آنجا نگهداری می‌کردند.[50]

عاشوراخانه‌ها مرکز فعالیت‌هاى ماه محرم بودند. هدف از برگزاری مراسم مجلس که طی ماه محرم در عاشوراخانه‌ها برگزار می‌شد، سوگواری برای فاجعۀ کربلا بود. بنابراین، همۀ اهالی گلکنده از حاکم تا افراد زیر نظر او صرف نظر از نژاد، طبقه و مذهبشان در این مراسم شرکت می‌کردند.[51] عاشوراخانه‌ها نقش مهمی در امور مذهبی، اجتماعی، اقتصادی و ادبی داشتند و قطب‌شاهیان شیعه می‌دانستند عاشوراخانه‌ها چه نقش مهمی در زندگی مردم و به‌خصوص در زندگی شهروندان شیعه ایفا می‌کنند. از جمله عاشوراخانه‌های مهمی که در دوران حکومت قطب‌شاهیان در گلکنده تأسیس شدند می‌توان به عاشوراخانۀ پادشاهی، کوه مولاعلی، عاشورخانۀ حسینی‌علم و عاشورخانۀ سرطوق مبارک اشاره کرد.[52] عاشوراخانه علاوه بر ارزش مذهبی ای که داشت در طی دوران حکومت قطب‌شاهی یکی از نهادهای اجتماعی خاص دکن بود که در واقع محل گردهمایی گروه‌های گوناگون جامعۀ قطب‌شاهی محسوب می‌شد. به این ترتیب، عاشوراخانه هم ابزاری برای برقراری روابط دوستانه در جامعه بود و هم به قدرت سیاسی مشروعیت می‌بخشید.

در خصوص نقش حکومت قطب‌شاهی در ایجاد تغییرات مذهبی و فرهنگی در منطقه دکن، نباید فراموش کرد که در زمان قطب‌شاهیان اهالی محلی دکن بیشتر هندو بودند و در واقع هندوها قسمت عمدۀ جامعه را تشکیل می‌دادند.[53] دکن در طول سال‌ها و با به اوج رسیدن عناصر مسلمان خارجی (ایرانیان) و داخلی (دکنی‌ها)، که نخبگان دکنی از میان آنان برآمدند، توانست هویت خاص خود را به دست آورد.[54] روابط دوستانۀ دکن و ایران منجر به شکل‌گیری نخبگان محلی جدید و نیز گروه‌های اقلیت در جامعۀ دکن شد. افراد بسیاری از جمله تاجر، صنعتگر، کاشیکار، خوش‌نویس، قدیس صوفی‌، کارمند نهادهای قضایی و مذهبی از ایران و آسیای مرکزی به دکن مهاجرت کردند که در واقع گروه جدیدی از روشنفکران را در دولت‌های نوپای جانشین دولت بهمنی پدید آوردند. در آن دوران، عمدۀ جمعیت ایران را اهل سنت تشکیل می‌دادند و فقط بخش مذهبی و ادارى در اختیار گروهی شیعه قرار داشت که از نسل اهل بیت تشکیل شده بود که برای تحکیم موقعیت خود ایرانی شده و خود را برترین نمایندۀ مذهب تشیع معرفی مى‌کردند. با گذشت زمان، اكثریت جامعه، از شاه و گدا، از نظر فرهنگی و مذهبی به تشيع روى آوردند و این امر باعث شد مذهب شیعه به نماد هویت ایرانی تبدیل شود.[55] بنابراین، سیل بعدی مهاجرت گروهای شیعی از ایران دورۀ صفویه به دکن تغییرات بیشتری در فرهنگ و مذهب اقوام متفاوت جامعۀ فعلی دکن ایجاد کرد و به این ترتیب، در زمان حکومت شیعی سلسلۀ قطب‌شاهی، تشيع توانست هویت فرهنگی خاصى به دکن بدهد.

مذهب تشیعی که در دوران حکومت قطب‌شاهی رواج داشت تا حدی افراطی بود که احتمالاً علت آن هم‌زمانی دورۀ حکومت قطب‌شاهی با دورۀ حکومت شیعی صفوی در ایران بود.[56] آنچه مشخص است اینکه تشیع مذهب رسمی دکن شده بود و در جامعۀ محلی نقش مهمی ایفا می‌کرد: اول آنکه پدیده‌ای مذهبی بود و دوم آنکه عامل مهمی بود که بر اوضاع سیاسی و اجتماعی تأثیر می‌گذاشت. شیعیان منطقه که در اقلیت قرار داشتند، برخلاف اهل سنت، قادر بودند روابط دوستانه‌ای با هندوها برقرار کنند. گروه‌های غیرمسلمانی مثل هندوها آمادگی بیشتری برای حمایت از شیعیانی داشتند که در اقلیت بودند و موقعیت اجتماعی مستحکمی نداشتند. حال آنکه اهل سنت که عمدۀ جمعیت مسلمانان را تشکیل می‌دادند احتمالاً موضعی دفاعی در برابر هندوها اتخاذ می‌کردند و از درآمیختن با آنها سر باز می‌زدند.[57] بنابراین، مذهب تشیع توانست حمایت دیگر فرقه‌های جامعه، به استثنای فرقه اهل سنت، را به دست آورد که باعث تقویت پایگاه حمایتی‌اش شد. بنابراین، موفقیت مذهب شیعه را می توان فرایند سیاسی مستقل و داخلی خاص دکن دانست.

​در پایان، باید گفت که رویکرد حکومت و جامعۀ قطب‌شاهی در خصوص نهادهای مذهبی رویکردی حمایتی بود. گفته شد که گروه‌های متفاوتی چون افراد ثروتمند وسازمان‌ها و گروه‌های فرقه‌ای به تأسیس نهادهای مذهبی و حفاظت از آنها کمک می‌کردند، هرچند حکومت همچنان حامی اصلی این نهادها محسوب می‌شد.[58] حکومت همیشه بودجۀ ثابتی از خزانۀ سلطنتی را به نهادهای مذهبی اختصاص می‌داد. گرچه هر یک از نهادهای مذهبی برای مدیریت این بودجه هیئت مذهبی خاص خود را در اختیار داشت، حکومت مایل بود شخصاً بر کار آنها نظارت کند. هرگاه حکام یا مردم مبلغی پول یا قطعه‌زمینی به نهادی مذهبی می‌بخشیدند، مأموران مالیاتی دولت که در محل آن نهاد مذهبی انجام وظیفه می‌کردند در جریان این موضوع قرار می‌گرفتند و مقدمات لازم را برای استفاده از این زمین یا پول فراهم می‌کردند.[59] نهادهای مذهبی به سبب تأثیر بسیاری که بر مردم داشتند از کمک به آنها سر باز نمی‌زدند و در نتیجه، این نهادها در ایجاد نوعی سوسیالیسم اقتصادی سهیم بودند. این نهادها با روش‌هایی متفاوت به مردم کمک می‌کردند که از جمله آنها می‌توان به تأسیس مسافرخانه برای مسافران، بناى کاروانسرا در کنار مساجد،[60] غذا دادن به مردم[61] و ساخت حمام برای فقیران و مسافران اشاره کرد.[62]

بنابراین، حکام قطب‌شاهی دکن برای آنکه بتوانند سلطۀ سیاسی خود را موجه جلوه دهند و هماهنگی اجتماعی حاکم بر جامعه را حفظ کنند، به فعالیت‌های مذهبی و معنوی رو می‌آوردند. نهادهای مذهبی در دوران حکومت حکام قطب‌شاهی مراکز مهمی برای فعالیت‌های علمی و آموزشی بودند و به امور خیریه نیز می‌پرداختند و این اقدام آنها ارزش اجتماعی بسیار داشت. علاوه بر این، نخبگان مذهبی در سیاست، دیپلماسی و دسیسه‌های گوناگون نقش داشتند و در نتیجه، بر حیات سیاسی معاصر خود تأثیرگذار بودند. همچنین، به پادشاهان کمک می‌کردند با افراد زیر نظر خود ارتباط برقرار کنند. بنابراین، نهادهای مذهبی پل ارتباطی بین حکومت و عوام بودند و از راه همین ارتباط بود که می‌تواستند عملکرد پادشاهان شیعۀ غیرملکی و نیز نخبگان حاکم بر جامعه را مشروعیت بخشند.

این جستار ترجمۀ کاوه بلوری از مقالۀ منتشرنشدۀ*

Legitimizing Power, Understanding the Religio-Cultural System of the Golconda Qutub Shahis

است که پس از تغییرات تاریخی و فنی  فیروزه پاپن-متین و ویرایش وحید طلوعی به چاپ می­رسد

[1] Soma Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions – Andhradesas, 1300-1600 (Madras: New Era, 1984), 2-4.

[2] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 3-4.

هم‌زمان با حضور پرتغالی‌ها، هلندی‌ها و انگلیسی‌ها در منطقۀ تلوگو، بذر مسیحیت برای اولین‌بار در خاک آن منطقه کاشته شد.

[3] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 3-4.

زیرمجموعه‌های آیین شیوائیسم عبارت بودند از پاشوپاتیس، کالا موکهاس، کاپالیکاس و ویرا شیواس.

[4] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 3-4.

زیرمجموعه‌های آیین وشناویسم عبارت بودند از وکهاناس، سری وشناواس، مادهئوس، چيتانؤس و ویتالس.

[5] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 3-4.

آیین شکتی شبیه آیین قهرمان‌پرستی است.

[6] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 3-4.

بعضی از آیین‌های بدوی که در آن زمان وجود داشتند عبارت بودند از سیدهاس، ستایش ویربهدر، گاناپاتی، سریا، هانومان.

[7] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 5.

[8] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 5-6.

[9] تعداد مسلمانان در ناحیۀ تلگانا به نسبت دیگر نواحی آندرادسا بیشتر بوده است.

[10] John Hollister, Islam and the Shia Faith in India (New Delhi: Taj, 1989), 121-122.

[11] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 5-6.

[12] Jeane Baptiste Tavernier, Travels in India (Calcutta, 1908),vol. 2, 137.

[13] نیرا چاندوک در مقالۀ خود با عنوان ”مذهب، فرهنگ و دولت“ در صفحات 12 و 13 مجموعه مقاله‌های کتاب مذهب، دولت و سیاست در هند (دهلی: انتشارات آجانتا، 1989)، ویراستۀ معین شاکری، می‌گوید: ”مذهب چارچوبی نمادین است که بینش و عمل گروه‌های اجتماعی را تعیین می‌کند و همین بینش است که به شرایط عینی شکلی خاص می‌بخشد. به این سبب که مذهب خود نیرویی اجتماعی است که جزء ذاتی ساختار کلی جامعه به حساب می‌آید و در این ساختار نقشی تعیین‌کننده دارد.“

[14] ‌”این ساختار کلی با منطق خاص خود رابطۀ عناصر متفاوت جامعه را شکل می‌بخشد و در این خصوص نقشی تعیین‌کننده دارد.“ بنگرید به چاندوک، ”مذهب، فرهنگ و دولت.“

[15] ‌”آگاهی و فرایندهایی فرهنگی که این ساختار ایجاد می‌کند، نقش مهمی در درک رفتار سیاسی دارند.“ بنگرید به چاندوک، ”مذهب، فرهنگ و دولت.“

[16] پرابها دیکسیت، فرقه‌گرایی: نزاع بر سر قدرت (دهلی: اُرینت لانگزمن، 1974)، 7.

[17] چاندوک، ”مذهب، فرهنگ و دولت،“ 9.

[18] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 9.

[19] K. Satyanarayana, “Religion and Society under the Qutb Shahis of Golconda,” in Andhra Pradesh History Congress [will now be referred to as APHC], 3rd session (Vijayawada, 1978), 46.

[20] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 25-30; John Briggs, History of the Rise of Mahomedan Power in India til the Year A.D. 1612 (Delhi: Oriental Books Reprint Corporation, 1981), vol. 3, 355.

بریجز به معابد درون قلعۀ دوارکندا اشاره می‌کند؛ معابدی که ویران شدند و به جایشان مسجد ساخته شد.

[21] Briggs, History of the Rise of Mahomedan Power, 355; Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 25-30.

[22] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 46-50; Ali Asghar Bilgrami, Landmarks of the Deccan: A Comprehensive Guide to the Archaeological Remains of the City and Suburbs of Hyderabad (Delhi: Asian Educational Services, 1992), 74;

ه. خ. شروانی، تاریخ سلسلۀ قطب‌شاهی (دهلی: منشیرام مانوهارلال، 1974)، صفحه 254 و 601.

[23] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 95-96.

[24] Bilgrami, Landmarks of the Deccan, 74.

[25] Epigraphia Indo-Moslemica 1935-1936, 27.

[26] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 97-98.

[27] Bilgrami, Landmarks of the Deccan, 78-85.

[28] Bilgrami, Landmarks of the Deccan, 78-85.

[29] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 109.

[30] شروانی، تاریخ سلسلۀ قطب‌شاهی، 654-656.

[31] Bilgrami, Landmarks of the Deccan, 83-84.

[32] خواجه غلامحسین‌خان، گلزار آصفیه (حیدرآباد، 1890)، 145. اولین سلطان قطب‌شاهی که رسم غذا دادن به فقیران در روزهای عید را آغاز کرد، ابراهیم قطب‌شاه بود. او برای اولین‌بار به منظور رسیدن به این هدف بنیادی تشکیل داد. همچنین بنگرید به

Ian Austin, City of Legends: Story of Hyderabad (New Delhi: Viking, 1992), 15.

[33] میرزانظام‌الدین احمد، حدیقه‌السلاطین، تصحیح سیدعلی بلگرامی (حیدرآباد، 1961). ترجمۀ این اثر به زبان اردو به همت خواجه محمد سرور (ادارۀ ادبیات اردو، حیدرآباد) صورت گرفته است.

[34] N. Venkataramanayya, Studies in the History of the Third Dynasty of Vijayanagara (Madras, 1935), 253-255; South Indian Inscriptions, XVI, No.149 (Archaeological Survey of India, New Imperial series).

[35] Mackenzie Manuscripts (A.P.State Archives), No.4, 19.

[36] A. Butterworth and V.V. Chetty, A Collection of Inscriptions on Copper Plates and Stones in the Nellore District (Madras, 1905), No.2, 667.

[37] علما خدمت‌گزاران حکومت در بخش قضایی بودند و در مراسم و اقدامات مذهبی دولت شرکت می‌کردند. آنها مردم را متقاعد می‌کردند که پذیرای سیاست‌های مذهبی حکام باشند و از این طریق به نوعی به قدرت حکام = مشروعیت می‌بخشیدند. برای اطلاعات بیشتر در این خصوص بنگرید به

Ishtiaq Husain Qureshi, Ulema in Politics (Delhi: Renaissance Publishing House, 1985).

[38] صوفیان عارفانی بودند که به سبب کراماتشان بر احساسات مردم تأثیر می‌گذاشتند. تصوف، که بر پایۀ انس نفس جزئیه با خدا و وصول به اوست، از قرن دوازدهم میلادی به بعد در ایالت آندرادسا رایج شد، اما تا قرن شانزدهم آرام‌آرام جایگاه خود را از دست داد. از قدیسان صوفی‌مسلک دورۀ قطب‌شاهی می‌توان به حسین‌شاه والی که ابراهیم قطب‌شاه از او حمایت می‌کرد و دختر خود را به عقد او درآورد، سیدشاه راجو اول که حمایت محمدقلی قطب‌شاه را داشت و شاه هم جاگیری به او بخشید و هم مستمری ماهیانه‌ای به او اختصاص داد و سیدشاه راجو دوم نام برد که ابوالحسن قطب‌شاه حامی او بود. برای اطلاعات بیشتر بنگرید به

Bilgrami, Landmarks of the Deccan, 74 and 110; Suleman Siddiqui, The Bahmani Sufis (Delhi: Idara Adabiyat-e-Dilli, 2009).

برای اطلاعات کلی در این خصوص بنگرید به

Athar Abbas Rizvi, A History of Sufism in India (Delhi: Munshiram Manoharlal, 1983); Athar Abbas Rizvi, Muslim Revivalist Movements in Northern India in the Sixteenth and Seventeenth Centuries (Agra: Agra University, 1965).

[39] صوفیان فقط در خصوص مسایل معنوی فعالیت نمی‌کردند، بلکه در مسایل سیاسی نیز مرتباً شرکت داشتند که از جملۀ این فعالیت ها می‌باید به توطئه‌گری و مشاوره با پادشاه اشاره کرد. حسین‌شاه ولی، قدیس صوفی‌مسلک پرآوازه، با دختر ابراهیم قطب‌شاه، یعنی شاهزاده خیریت‌النساء‌بيگم، ازدواج کرد و سرپرستی امور ساختمانی حکومتی را به عهده گرفت و همچنین فرماندۀ یگانی 10 هزار نفره در حکومت قطب‌شاهیان شد. بنگرید به

Bilgrami, Landmarks of the Deccan, 110; Austin, City of Legends, 13-15.

در خصوص دیگر نمونه‌های فعالیت‌های سیاسی قدیسان می‌توان به شاه راجو اول اشاره کرد که می‌گویند علیه محمدقلی قطب‌شاه توطئه کرد. بنگرید به

Bilgrami, Landmarks of the Deccan, 74.

[40] جوامع‌الکلیم، 107 و 118-119. همچنین بنگرید به جوشی و شروانی، تاریخ دکن در دوران قرون وسطی (حیدرآباد، 1974)، جلد 2، 198-199.

[41] میرنجم‌الدین علی‌خان، نظام آموزش و پرورش در دکن، صفحه 383؛

Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 90-93.

بعضی از صوفیان به همراه پیروان خود از شمال هند یا حتی از عربستان به جنوب می‌آمدند تا به فعالیت‌های تبلیغی بپردازند.

[42] Siddiqui, The Bahmani Sufis, 14; Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 48;

شروانی و جوشی، تاریخ دکن در دوران قرون وسطی، 189.

[43] شروانی، تاریخ سلسلۀ قطب‌شاهی، 601؛

Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 48.

[44] شروانی و جوشی، تاریخ دکن در دوران قرون وسطی، 75.

[45] شروانی و جوشی، تاریخ دکن در دوران قرون وسطی، 75.

[46] شهباز سفرانی، گلکنده و حیدرآباد (بمبئی، 1994)، 71.

[47] محرم در حیدرآباد، سرشماری در هند، سری دوم، A.P، 1981؛ ژان پیپر، ”حیدرآباد: بهشتی قرآنی در استعاره‌های معماری،“ طراحی زیست‌محیطی: مجلۀ تحقیقات طراحی اسلامی (1984)، 46-51. همچنین بنگرید به سفرانی، گلکنده و حیدرآباد، 77.

[48] ج. پ. گوها، سفرهای تونو و کریر (دهلی، 1976)، 181-183.

[49] صادق نقوی، ترکیب فرهنگی در حکومت قطب‌شاهی (APHC، کرنول، 1985)، 69-70.

[50] سفرانی، سفرانی، گلکنده و حیدرآباد، 73.

[51] صادق نقوی، عاشوراخانه‌های شهر حیدرآباد (حیدرآباد، 1982)، 3 و 10.

[52] نقوی، عاشوراخانه‌های شهر حیدرآباد، 11 و 17-49. علم‌های موجود در عاشوراخانه‌های قطب‌شاهیان از فلزها و آلیاژهای متفاوتی چون طلا، نقره، مس و برنز ساخته می‌شدند و از نمونه‌های عالی صنعتگری محسوب می‌شوند.

[53] سلیمان صدیقی، ”تغییر قومی در جامعۀ بهمنی در بیدر، 1422-1538،“ IC، سال 60 (ژوئیه 1986)، 61-62، صدیقی، تاریخ دکن در دوران قرون وسطی، 33-51. یکی از ویژگی‌های خاص منطقۀ دکن که تقریباً از همان زمان که مبلغان و بازرگانان عرب به دکن مهاجرت کردند در آنجا وجود داشته، رابطۀ دوستانۀ همیشگی بین هندوها و مسلمانان بوده است. حتی پادشاهان پاندیان و ویجیانگر مسلمانان را به خدمت می‌گرفتند که افراد ارتش را آموزش دهند و تیراندازی به آنها بیاموزند. این مسلمانان حق عبادت داشتند و همچنین مجاز بودند در مکان‌های متفاوتی مساجد خود را تأسیس کنند. رابطۀ نزدیک بین مسلمانان و هندوها باعث از بین رفتن تعصب مذهبی شد و همچنین موجبات آن را فراهم آورد که اسلام و ابعاد گوناگون آن تأثیری عمیق بر آیین هندو بگذارند. بنابراین، رفته‌رفته رسوم و سنت‌هایی پدید آمدند که بین هر دو گروه مشترک بودند و همین رسوم مشترک باعث شد بافت جهان‌وطنی جامعۀ دکن تقویت شود.

[54] د. بردی، ف. کسلوی و س. آمورتی، ”تشیع در دکن: تحقیقی فرضی،“ IC، سال 62 (آوریل و ژوئیه 1988)، 97-99.

[55] بردی، کسلوی و آمورتی، ”تشیع در دکن،“ 97-100 و 104.

[56] صدیقی، تغییر قومی در جامعۀ بهمنی، 64-80.

[57] بردی، کسلوی و آمورتی، ”تشیع در دکن،“ 103.

[58] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 122.

[59] Reddy, Hindu and Muslim Religious Institutions, 133,

به نقل از ”فرمان‌های قطب‌شاهی،“ در مجموعۀ حضرت بنده‌نواز، شمارۀ 15 و 18. حکام قطب‌شاهی در یکی از فرمان‌های حکومتی خود در 1585م در تأیید واگذاری روستای مدهول به یکی از شیخان فرقۀ چشتیه، یعنی حسین‌شاه والی، خطاب به کارکنان و دیسائیان (مأموران مالیاتی منطقۀ آرکی پارگانا که روستای مدهول در آن واقع شده است) از آنها خواسته بودند که در امور مالیاتی روستای مدهول دخالتی نکنند. در سال 1607م نیز حکام قطب‌شاهی فرمان دیگری مبنی بر تمدید پرداخت مستمری 200 روپیه‌ای به مسجد حسین‌شاه والی، واقع در قلعۀ گلکنده، برای تأمین مخارج آن خطاب به همان مأموران مالیاتی صادر کردند.

[60] شروانی، تاریخ سلسلۀ قطب‌شاهی، 316. تاورنیه، که در سال‌های 1638-1639م از شهر حیدرآباد دیدن کرد، می‌گوید کاروانسراهای مساجد مسافرخانه‌هایی برای مسافران بودند. یکی از مساجد واقع در علی‌آباد که به همت ملک‌اعلم در سال 1615م ساخته شده بود، کاروانسرایی متشکل از 83 اتاق داشت. این سرا برای مسافران ساخته شده بود و برای اقامت در آن یا اصلاً هزینه‌ای دریافت نمی‌شد یا هزینۀ اقامت در آن بسیار ناچیز بود. کاروانسرای نعمت‌اللهی در کنار همان مسجدی قرار داشت که توِنو دو اتاق آن را با کرایۀ دو روپیه در ماه اجاره کرده بود. نسخۀ یوسف حسین‌خان، فرمان‌ها و سندهای سلطنت دکن (حیدرآباد، 1963)، 131؛ بلگرامی و ویلمات، dominions s´Nisam the .H.H of sketch descriptive and Historical (بمبئی، 1884)، 542.

[61] در مسجد مکه که در دوران حکومت قطب‌شاهی تأسیس شد، روزانه 36 ماند غذا می‌پختند و بین فقرا تقسیم می‌کردند. در روزهای مقدس، در این مسجد مراسم آشپزخانۀ عمومی برگزار می‌شد. در کتیبۀ مسجد صالح‌بیگم، متعلق به سال 1657م، به میزان کمکی که حامی مسجد به مخارج مراسم سالیانه در مسجد اختصاص داده بود اشاره شده است. در کتیبۀ فارسی مسجد مشک‌محل، متعلق به سال 1674م، هم مطلبی دربارۀ غذا دادن به فقرا در نوانخانه‌های کنار مسجد در ماه محرم آمده است. بنگرید به

Bilgrami, Landmarks of the Deccan, 79-83.

[62] به گفتۀ سما ردی، صفحۀ 178، در مسجد جامع قلعۀ گلکنده و مسجد جامعی در نزدیکی‌های بنای چهارمنار تمهیداتی برای مردم فراهم می‌شد تا بتوانند مجانی حمام کنند.

حضور در غیاب: اشیای متبرک و نقش آنها در مذهب شیعۀ حیدرآباد

حسین،* سومین امام شیعیان، به سال 61ق/680م در میدان نبرد کربلا به شهادت رسید و تقریباً بلافاصله سنتی باشکوه برای یادبود او در میان پیروانش در سراسر دنیای اسلام بالیدن گرفت. نحوۀ یادآوری تقدس شخصی دوازده امام شیعه، قهرمانان زن و مرد کربلا و دیگر افراد اهل بیت در فرهنگ شیعه شکل‌های بی‌شماری دارد که می‌توان آنها را به یادگارهای تاریخی، نوشته‌های ادبی، مراسم عبادی و مناسک بر پایۀ قوالب تجسمی طبقه‌بندی کرد. در این مقاله به بررسی قالب‌هایی تجسمی پرداخته‌ایم که یادآور نشانه‌های قدرتمند و مؤثر ”حضور در غیاب“ مقدسین و ائمۀ شیعه‌اند. دستمایه‌های تجسمی فرهنگ مذهبی از جمله عبارت‌اند از اشیا و یادگارهای متبرک، آرامگاه‌ها و ملحقاتشان (ضریح، تابوت و تعزیه)، پرچم‌‌های جنگی (عَلَم)، اسباب خاکسپاری (نخل)، قدمگاه‌ها و نقش‌دست‌های مقدس، دیوارکوب‌ها و اشیای نذری و تعویذی. در اینجا به فرهنگ تجسمی دستمایه‌های مذهبی اشاره کرده و دربارۀ نقش محوری اشیای متبرک، قدمگاه و عَلَم در تعریف زندگی عبادی و روحانی شیعیان دِکَن سخن می‌گوییم. از این منظر، اشیای متبرک نقش شناسایی در شکل دادن به دستمایه‌های مذهبی خاص فرهنگ دوران قطب‌شاهی(1518-1687م) در بازتعریف مذهب شیعۀ ایرانی به شکل متمایز دِکَنی‌اش داشته‌اند. تحقیقی که این مقاله بر پایۀ آن فراهم شده است توضیح می‌دهد که چگونه سلاطین قطب‌شاهی و عادل‌شاهی مشوق بازتعریف مذهب شیعه از شکلی ذاتاً ایرانی به صورت ویژۀ هندی و دِکَنی آن بودند و این امر را از طریق روندهای بومی‌سازی مناسک عبادی، ادبی، یادمانی و تجسمی تشویق می‌کردند. در ادامۀ بحث، تمایز بین اشیای متبرک جسمانی و غیرجسمانی و ارتباطشان با رشد شیعه در دِکَن را نشان می‌دهیم.

شکل‌گیری دستمایۀ‌ مذهبی فرهنگ شیعه

نخستین نمونه‌های دستمایۀ مذهبی فرهنگ شیعه که دربارۀ آن مدارک روشنى در دست است، ابتدا در ایران و عراق بر کتیبه‌های سنگی و کاشی‌کاری‌ها، خطوط نقش‌بسته بر دیواره‌های زیارتگاه‌ها، قبور ائمه و مرقد اهل بیت، از جمله مرقد حضرت عباس برادر ناتنی امام حسین و نیز مرقد حضرت فاطمه معصومه خواهر امام هشتم شیعیان امام رضا، یافته شده است. در نیمۀ دوم قرن هشتم میلادی، مقبره‌هاى رسمى به آرامگاه‌هایى با ديوار و بنا مبدل شدند كه نمونۀ مشخص آن آرامگاه امام علی (م. 41ق/662م) در نجف است که به فرمان هارون‌الرشید (ح. 170-193ق/786-809م)، خلیفۀ عباسی، دایر شده بود.[1] تا قرن دهم میلادی، قبور و آرامگاه‌های شیعه به صورت مجموعه‌‌هایی تاریخی با دیوار، دروازه‌، کاشی‌كارى‌هایی با نقش‌های فاخر و ظریف و کتیبه و گنبدهای مطلا و آذين‌شده توسعه یافتند. در این دوران، ساختن و توسعۀ این بناها با خرابی‌های ناشی از آتش‌سوزی، جنگ، درگیری و خشونت‌های فرقه‌ای مواجه بود. این چرخۀ بنا و تخریب تا قرن پانزدهم میلادی ادامه یافت و پس از آن، برای بیش از پنج سده فروکش کرد. علت این ثبات نسبی همدلی پادشاهان تیموری با علویان از یک سو و اعلام شیعه به منزلۀ دین رسمی کشور به وسیلۀ شاه اسماعیل اول صفوی در 907ق/1501م از سوی دیگر بود.

افزایش مجموعه آرامگاه‌ها باعث توليد شبکه‌های زیارتى ارزنده‌اى در سراسر ایران، عراق، سوریه و مصر شد. با اين همه، در هیچ کشور آسیای جنوبی هیچ آرامگاه مذهبی مهم شیعه‌اى یافت نمی‌شود، جز آرامگاهى كه در مزار شریف افغانستان قرار دارد و ادعا مي‌شود مرقد امام علی است. برای بسیاری از شیعیان جنوب آسیا، رفتن به زیارت شهرهای مقدس نجف، کربلا، سامرا، کاظمین یا دمشق (شام) تجربه‌ای است که فقط یک بار در زندگی دست می‌دهد و برای بسیاری دیگر انجام این زیارات به سبب مسایل مالی، سلامت و دیگر محدودیت‌ها دست نایافتنی است. به علت فاصلۀ زیاد مراکز مهم شیعه‌نشین در جنوب آسیا، مثل حیدرآباد، لؤکهنؤ و لاهور، از بقاع عراق و ایران و سوریه، اسباب دیگری برای اتصال و دستیابی به قدرت شفاعت ائمه و دیگر اهل بیت فراهم آمد.

شیء متبرک و بازنمایی

اطلاعات مرتبط با جمع‌آوری آثار متبرک ائمه و اهل بیت حتی از مدارک باقی‌مانده در خصوص تاریخ اولیۀ حمایت از آرامگاه‌های مذهبی در عراق و فعالیت‌های عمرانی در آنها نابسنده‌تر است؛ ليكن فرضى معقول است که قدیم‌ترین شکل دستمایه‌های مذهبی در فرهنگ، اشیای به‌جامانده از ائمه و اهل بیت، و به خصوص قهرمانان زن و مرد واقعۀ کربلا و نیز شخصیت‌هایى مانند فاطمه زهرا باشد. پس از پایان جنگ در کربلا، زمین پوشيده از اجساد و مجروحان در حال احتضار، سلاح‌های رهاشده و گم‌شده و دیگر تجهیزات جنگی، خاکروبه و پس‌ماندۀ اردوگاه بود. میدان‌های جنگ يا مکان‌های خشونت و ترس به‌ندرت برای مدتی طولانی خالی باقی می‌مانند. مردم از اطراف مى‌آمدند تا آسیب ناشی از جنگ و آثار آن را بررسی و اشیای قیمتی گم‌شده یا رهاشده و حتی چیزهایی معمولی همچون غذا، لباس و دام و احشام پیدا کنند. چنین توصیفات خالی از لطفی حاكى از دنیاطلبی و کنجکاوی مردم، به‌ویژه در اوضاع آشفتۀ پس از جنگی چون واقعۀ کربلا، تکان‌دهنده است. همین امر در تصور مذهبی شیعه اختلاف بین دو انسان را مبدل به جنگی جهانشمول بین خیر و شر می‌سازد.[2] وقتی که امام حسین و سپاه خلیفۀ اموی، یزید، با یکدیگر در نزدیک رود فرات روبه‌رو شدند، ملاقات آنها به جنگی سریع و بی‌معطلی منجر نشد، بلکه امام حسین و نمایندگان یزیبیش از ده روز با یکدیگر مذاکره مى‌کردند و عاقبت در دهمین روز محرم (عاشورا) نوۀ پیامبر اسلام به سبب سرپیچی از بیعت با خلیفۀ اموی کشته شد. کوفیان که امام حسین را به شهرشان دعوت کرده و به او قول حمایت و محافظت داده بودند به اهمیت اختلاف و جنگ ناشی از آن بین ذرّیۀ پیامبر و خلیفۀ اموی واقف بودند. در تعزیه‌های ایرانی، قافلۀ اسیران کربلا مضمونی محبوب و مطلوب است که نوحه‌خوانان با اجراى آن در مجلس عزا جمعيت را به شديدترين وجه تحت تأثير قرار مي‌دهند. اجرای تعزیه و عکس‌العمل‌های ناشی از نوحه و مرثیۀ نوحه‌خوان‌ها احساس سوگواری و درد را از طریق فراخواندن مردم به دیدن دستۀ زنان و کودکان همراه امام حسین برمی‌انگیزد، یعنی دیدن کسانی که به اسارت گرفته شده و پیاده به سوی دربار یزید در شام برده می‌شوند.

شاهد اين مصیبت شدن و یادآوری جمعى اتفاقی كه برای امام حسین در کربلا افتاد، مرکز مناسک عبادی حیات شیعه را تشکیل می‌دهد. زینب، خواهر امام حسین، اولین ذاکرۀ اين وقايع شناخته مي‌شود كه ذکر مصایب و شهادت برادرش را در دربار یزید بیان کرد. همچنین، او اولین کسی است که برای بیان اندوه ژرفش به ماتم و سینه‌زنی پرداخت. خطابۀ به‌یادماندنی زينب در دربار یزید نقش مؤثری بر انواع گوناگون ادبیات محرم، از جمله کربلانامه، مصایب و اشعار عزادارى مثل مرثیه، نوحه، سوز و سلام دارد. خودزنی (ماتم)، خواه با دست یا تازیانه يا قمه و زنجیرزنی اقسامی از اجرای این مناسک‌اند که به شیعیان مجال می‌دهد ایثارگری و قربان کردن جسم خود برای اهل بیت و امام حسین را ثابت کنند.

علل فراوانى براى ميل شديد به تملك اشیای متعلق یا وابسته به این اشخاص مقدس برشمرده‌اند؛ از جمله همدردی با رنج‌های اهل بیت و تحکیم نظریۀ امامت. تحقيقات فرانک كُرُم حول اشیای متعلق یا وابسته به باوا محی‌الدین (م. 1986م)، صوفی قدیس، به منزلۀ اسباب ايجاد رابطه با او از طریق تجربیات حسی اين پرسش را بر مى‌انگيزد که در مقام انسان چگونه می‌توانیم چیزی را که غایب است حاضر کنیم. کُرُم بر مبناى پژوهش خويش دربارۀ صوفیان معتقد به باوا محی‌الدین در ایالات متحد امريكا، کانادا و سریلانکا نتيجه مي‌گیرد كه ”حضور در غیاب“ فرایندی است که طى آن، شخصیتى كه به صورت جسمانی در جهان مادى وجود ندارد از طریق مناسک و استفاده از اشیایی که قبلاً متعلق به او بوده با هویتی که متعلق به دنیای مادی نیست تجلی پیدا می‌کند. بعضی از این اشیا ممکن است اصطلاحاً اشیای متبرک نامیده شوند.[3] کُرُم برای توصیف آداب عبادى مریدان باوا صریحاً به لفظ عربى ”آثار“ ارجاع می‌دهد که به مفهوم ”آنچه به جا مانده“ است: ”چیزهای به جا مانده از گذشته که با ايجاد فضا و برانگيختن حافظه به فرد کمک می‌کنند از طرق حسى قدیس را به ياد آورده و با او مرتبط شود.“[4] پس از واقعۀ کربلا، میدان جنگ پر از آثار امام حسین و خاندانش بود. مردم این آثار جنگ را جمع آوردند که شامل نعل اسب، پوشاك، تجهیزات جنگی و دیگر اشیایی بود که تصور می‌شد با قهرمانان زن و مرد واقعۀ کربلا در پیوند باشند و اتصالی حسی را به نهاد امامت، پیامبر اسلام و در نهایت خداوند فراهم می‌کردند.

مذهب شیعه، چنان که در بخش بعدی بحث خواهد شد، در محیط جنوب آسیا به نحوى بومی‌سازی شد كه اقلام قابل حمل و جابه‌جایی مثل اشیای متبرک، عَلَم، نسخه‌های تعزیه و اشیای تعویذی در مناسک عبادی اجتماعات شیعه بسیار مهم‌تر فرض شدند. دستمایه‌های تجسمی فرهنگ مذهبی در تناسب با اين فرايند پيش مي‌رفتند و به‌خصوص در انطباق مذهب شیعه به شکل هندی و مخصوصاً دِکَنی‌اش موفق بودند. در این زمینه، فعالیت‌های تشریفات دینی شامل تکریم عَلَم‌ها، عناصر آیین‌های نيايش يا پوجاى هندو، مفهوم ازخودگذشتگی و ساختن فضایی مقدس بود كه به اشیای متبرک اهل بیت اختصاص داشت و با دعا و پیشکش میوه و گل و بُخور عود همراه بود. اشیای متبرک ”حد مشترک ممتاز بین قلمرو الهی که در آن قدیسین از قرب ویژه به حضور خداوند و همچنين حصول شفاعت برخوردار بودند از یک سو و از طرف ديگر فرد مؤمن دانسته می‌شوند كه از طريق ارتباط با اين اشیای فوق‌العاده‌ حامل عزت مي‌شد؛ يعنى سبک ویژۀ سلوکى جسمانى که می‌توان آن را اشتغال درخور و مناسب با قدرت دگرگون‌كنندۀ قدیس در نظر گرفت.“[5]

در عرف اهل تسنن، سه طبقۀ اصلی اشیای متبرک مرتبط با پیامبر اسلام، منسوب به قدیسین صوفی و اشیای مرتبط با دیگر پیامبران و قدیسین دیگر ادیان است. اشیای متبرک مرتبط با بدن محمد در زمان حیات پیامبر جمع‌آوری شد و خود او نقش فعالی در انتشار و پخش آنها داشت. او به شکل نمادینی ”از جسم خود به مسلمانان معتقد بخشید؛“ ناخن و موهای کوتاه‌شده‌اش، عرق بدنش، صندلش و همچنين آبی که برای وضو استفاده کرده بود.[6] شرح انجام این افعال آیینی طى حیات پیامبر را می‌توان در کتاب برانون ویلر یافت که در آن رد پای تاریخ اشیای متبرک در اسلام را به دو عملکرد خاص پیامبر طی آخرین سفر حج در سال 10ق/632م بر مي‌گرداند. در اولین نمونه مجموعاً 63 شتر قربانی شدند. محمد 30 شتر را ذبح کرد و سوزاند و به علی دستور داد تا باقی شترها را قربانی و گوشت و پوست آنها را بین مسلمین توزیع کند. محمد به علی گفت سهمی از گوشت هر شتر را در یک دیگ نگهدار و بپز. مسلمانان می‌بایست از این مخلوط قربانی‌ها بخورند. سپس، پیامبر سرش را تراشید و موهای سمت راست سرش هر بار در یک یا دو بافه بین مسلمانان توزیع شد.[7] ویلر بر اساس روایت نقل‌شده از عبدالله‌بن عباس (م. 68ق/686م)، پسر عمو و همراه محمد، می‌نویسدکه توزیع موهای پیامبر موجب ايجاد سنت برکت شد که سرچشمه‌گرفته از تماس با اجزای بدن یا اشیای مرتبط با اشخاص مقدس بود.[8]

از سوی دیگر محقق علوم اسلامى، مِری، اشاره می‌کند که این اشیای متبرک، که به دست صحابه حفظ شده‌اند، در تعلیمات پیامبر نقشی فرعی دارند. این نظر بازتاب رهیافتی متداول در مطالعات اسلامی است. او بیان می‌کند که این اشیای متبرک بعدها و در نسل‌های بعدی مسلمانان اهمیت بیشتری یافتند که در جستجوی تجربۀ تقرب به حضور استثنایی پیامبر بودند.[9] تحلیل مری كه اشیای متبرک برجامانده از پیامبر را فرع بر آموزه‌های او قرار مي‌دهد، بازگوكنندۀ عمق ابهام حقوقى‌الهیاتی تفكر او در خصوص جایز بودن تکریم و ستایش این آثار است. بررسى کیفیات تقدس پیامبر با نظامى سلسله‌مراتبی محل بحث و اختلاف است. اشیای متبرک جزو آموزه‌های اصولی دین محسوب نمی‌شوند و کارکرد این آثار کمک به یادآوری پیامبر و دیگر مقدسین است.

دومین طبقۀ اشیای متبرک در سنت اسلامی، اشیای مرتبط با سایر پیامبران و دیگر مقدسین، از جمله قدیسین صوفی، است. مانند اشیای متبرک مرتبط با پیامبر اسلام، بیشتر این آثار در پیوند با اشخاص مقدس‌اند؛ همچنان که مسلمانان، هم سنی و هم شیعه، سر یحیی تعمید‌دهنده و امام حسین را تکریم می‌کنند.[10] اشیای وابسته به پیامبران، مقدسین صوفیه و اهل بیت مثل عبا، عصا، مهر، مراسلات و پاپوش نوعی تقدس سرایت‌شده به واسطۀ نزدیکی‌ به مالکان مقدسشان دارند. این اشیای متبرک ممکن بود به شکل عمومی در زیارتگاه‌های مربوط به قدیس یا پیامبر به نمایش گذاشته شوند یا در جایی خصوصی گذاشته شده و فقط در مناسبت‌های معینی همچون سالگرد فوت افراد (عرس) یا دیگر روزهای مقدس به نمایش عمومی گذاشته شوند.

از دوران خلفای عباسی، پادشاهان از اشیای متبرک برای اظهار قدرت سیاسی و اقتدار خود استفاده می‌کردند.[11] وقتی یکی از این اشیا به مالکیت پادشاهى در می‌آمد، آن را دارایی اقتدارافزایی مي‌شمرد كه نمادى از التفات و مرحمت الهی بر حاکمیتش بود. به نمایش گذاشتن یک شیء مقدس در حوزۀ عمومی، به‌خصوص اشياى متعلق به پیامبر، یا براى شاهان شیعه آنها که مربوط به ائمه می‌شدند، نشان‌دهندۀ نمادين قدرت زمینی فرمانروایى آنها چونان امانت مقدس پروردگار بود. مالکیت این اشیای متبرک به پادشاه مالک آن امکان مى‌داد كه ادعا كند از نسل ائمه – در مورد شیعیان –  یا پیامبر است و جواز اقتدار مشروع حکومت خويش را تأييد کند. در بخش بعد بحث حاضر نشان مي‌دهیم که سلاطین قطب‌شاهی و عادل‌شاهی نه تنها از اشیای متبرک برای تثبیت اقتدار سلطنتی خود استفاده مي‌کردند، بلکه این آثار را به شکل مؤثری به حيطۀ عام وارد کردند و از طریق نمایش عمومی آنها، حمايت از مناسک و تشریفات عبادى، مهمان‌نوازی و تکریماتى را بومی‌سازی کردند که شبیه پیشینۀ آنها در میان هندوان دِکَن بود. برای سلاطین دِکَن، انضمام تکریم اشیای متبرک به زندگی روزمرۀ دينى مردم در ترویج مذهب شیعه در شهرهای بزرگ و کوچک منطقه مؤثر بود.

اشیای متبرک در سنت اسلامی به ”جسمانی“ و ”غیرجسمانی“ قابل تقسیم‌اند و بخش دوم در عرف شیعی نفوذ قاطع دارد.[12] طرح طبقه‌بندی اشیای متبرک در سنت کلیسای کاتولیک رومی و مسیحیت بیزانسی به اشیای وابسته به چهره‌های مقدس، هم آنها كه قسمتی از بدن یا اثر بدن بودند، مثل جای پا، تکه‌های ناخن یا مو(جسمانی) یا اقلام غیرجسمانی مثل البسه، کفش و اسلحه هویت می‌دهد. مری طرح کلی توسعۀ سنتی غنی از اشیای متبرک در اسلام را ترسیم می‌کند که طی دوران حیات پیامبر بروز کرد. اشیایمتبرک وابسته به پیامبر اسلام هم جسمانی و هم غیرجسمانی‌اند. با آنكه غیر از آنچه ادعا شده سر امام حسین است و در مسجد امیّه در دمشق محفوظ است، نمونه‌های اندکی از اشیای متبرک جسمانی در مذهب شیعه وجود دارد. بیشتر اشیای متبرک در مذهب شیعه غیرجسمانی و شامل اقلام و قطعات پوشاك، نعل اسب، شمشیر، زره، زنجیر و پابند و کتاب‌اند. این اجناس با تقدس اقترانی توصيف مي‌شوند؛ بدین سبب  که افراد مشخصی از اهل بیت آنها را پوشیده یا تملک کرده‌اند. بر مبنای تمایزی که جوزف مری بین اشیای متبرک جسمانی و غیرجسمانی قائل شده است، می‌توانیم سیمای متمایز سنت‌های شیء متبرک را در مذهب شیعه در نسبت با هر دو مذهب اهل تسنن و هندویسم ترسیم کنیم.

دگرگونی‌های مذهب شیعه در دِکَن

اشیای متبرک مرتبط با اهل بیت به مثابه واسطۀ میان قلمرو قدسی و عالم انسان خاکی تکریم می‌شوند. در تصورات مذهبی شیعه در جنوب آسیا، اين‌گونه اشیای متبرک متصف به شکلی از حضورند که برکت‌دهنده و قادر به شفاعت و معطی کرامت به مریدان است. این فرهنگ عبادی يادآور جایگاه مبهم اشیای متبرک در اسلام است كه پرستیدن هر موجودی غیر از خدا را منع كرده است. به‌رغم این ابهام در الهیات انتزاعی، اشیای متبرک نقش مهمی در معنویت، زیارت و ادعاى مشروعیت سلطنت فرمانروایان مسلمان داشته‌اند. مطالعۀ کارکرد اشیای متبرک در ترویج شکل بومی‌شدۀ مذهب شیعۀ دِکَنی به دست سلاطین قطب‌شاهی و عادل‌شاهی اهمیت بازنمایی نمادین بدن ائمه و دیگر افراد اهل بیت در این اشیا را در شکل ‌دهی به اعمال مذهبی نخبگان و عوام نشان می‌دهد. ترکیب اشیای متبرک با عَلَم و گرفتن مبانی دین از ایران (حقوق، فلسفه، الهیات، فقه و شرح احوال اولیای دین) و معنایی بومی بخشیدن به آنها برای هندوان و مسلمانان از طریق تلفیق آنها با سنت هندویی پرستیدن قهرمان و عرضۀ عقلانی مفاهیم الهی (پوجا) بیانی متمایز از مذهب شیعۀ دِکَنی به دست می‌دهد.

در دِکَن، اشیای متبرک نقشی حیاتی در شکل دادن به حافظۀ جمعی از نبرد کربلا بازی کرده‌اند؛ نقشی به اهمیت دیگر جنبه‌های نظری، زیبایی‌شناختی و روحانی هویت شیعی. محمدعلی‌خان، مؤلف تذکره ذاکرین که تاریخ مناسک سوگواری و اشعار سروده‌شده در دورۀ آصف‌جاهی است، مؤکداً نهاد همگانى محرم را در شهر توصیف می‌کند. تذکره ذاکرین به ویژه از اين لحاظ پراهميت است كه طی سلطنت آخرین فرمانروای آصف‌جاهی، ناظم هفتم میرعثمان‌‌علی‌خان، نوشته شده و توصیف تاریخی غنی‌ای از مراسم محرم حیدرآباد در سال‌های پایانی استقلال شهر به منزلۀ یک شاهزاده‌نشین در هندوستان قبل از تجزیه فراهم می‌کند. مؤلف تذکره ذاکرین با ارجاع به گلزار آصفیه، تاریخ سلسلۀ آصف‌جاهی و رسوم دینی و اجتماعی تألیف غلام‌حسین‌خان به سال 1844م ، تصدیق می‌كند که فرهنگ تهذیب گنگا جمنا مراسم محرم حیدرآباد را همگانى و يكدست می‌کند:

نویسندۀ تاریخ گلزار آصفیه می‌گویدکه از زمان نواب نظام علیخان بهادر تا نواب ناصرالدوله بهادر، در حیدرآباد عزاداری امام حسین علیه‌السلام با شکوه برگزار می‌شده. به علاوه، نه تنها هر نذر و نیاز معمولی که از جانب دولت مقرر شده بوده کاملاً بر روال همیشگی برقرار می‌شده بلکه در هر دوران به آن اضافه هم می‌شده. آنچه در حیدرآباد از حیث عزاداری و تطوف دیده می‌شده در هیچ کجای عالم وجود نداشته. در مراسم حیدرآباد مردم هر مذهب و ملت، مرفه و فقیر، هندو و مسلمان، شیعه و سنی بیش از حد خود شرکت داشتند. این همه نتیجۀ عصر قطب‌شاهی است که عزای امام را چنان ارج و قرب می‌دادند که نمی‌توان به زبان تحریر در آورد.[13]

خان در اینجا به صراحت اظهار می‌کند كه برای فهمیدن محرم حیدرآباد باید نقش اساسی سلاطین قطب‌شاهی در توسعۀ بدنه مناسک و دستمایۀ مذهبی رایج‌شده در میان مردم، خواه مسلمان یا هندو و خواه شیعه یا سنی، برای سوگواری امام حسین شناخته شود. همچنین، محی‌الدین قادری زوری در شرح حالی که دربارۀ میرمحمد مؤمن استرآبادی، پیشوای محمدقلی قطب‌شاه، نوشته این نکته را ملاحظه کرده است که ”همۀ جمعیت، چه مسلمان و چه غیرمسلمان، در عاشورخانه‌ها از عَلَم‌ها تجلیل می‌کردند در همین حال تفاوت میان فرمانروایان و فرمانبران یا اختلاف بین مذاهب، فرهنگ‌ها یا طبقات فراموش مي‌شد.“[14]

فرهنگ متکثر حیدرآباد محصول تلفیق سنت‌های مذهبی اسلامی (سنی، شیعه و صوفی) و هندی (هندو و بهکتی)، سنت‌های زبان‌شناختی (فارسی، اردوی دِکَنی و تلوگو) و سنن متفاوت آشپزی و معماری بوده است. اين هم‌آميزى فرهنگى حتی امروز هم در عنوان معمول گنگا و جمنا بر سر در قهوه‌خانه‌ها و دکان‌ها ديده مي‌شود. هر دو گروه مسلمان و هندو این اصطلاح را برای ارجاع به گرایش پاک مهمان‌نوازی و هماهنگی روابط بین دو جمعیت مذهبی به کار می‌برند.[15] این اصطلاح البته برای آنها که در این سنت تسهیم مذهبی، آشپزی و اعمال فرهنگی مشارکت می‌کنند برجسته است. یکی از مقدس‌ترین اماکن در هند گنگا، نماد هندویسم، و حامنا، نماد اسلام و شهر دهلی که پایتخت سلسلۀ گوركانى بود، در سنگام تیروینی واقع در الله‌آباد است؛ جایی که مها کنبه ملا هر دوازده سال یک‌بار رخ می‌دهد. در خلال تحقیقات میدانی قوم‌شناسانه در حيدرآباد از سال 2004 تا 2006، غالباً از اعضای جمعیت شیعه می‌شنیدم که گواهی می‌کردند آزادی مناسک مذهبی آنها برای شركت دیگران دلیل اثبات این فرهنگ متکثر و مختلط است.

تدبيرهاى مذهبی سلاطین قطب‌شاهی، به‌ویژه ابراهیم وپسرش محمد‌قلی قطب‌شاه، به ایجاد و  رشد آرام این فرهنگ متکثر در دِکَن انجاميد. یوسف عادل‌خان (ح.1490-1510م)،[16] اولین سلطان سلسلۀ عادل‌شاهی، براى اولين‌بار در بیجاپور شیعه را مذهب رسمی منطقه اعلام کرد. مورخان معاصر این دوران این مطلب را تأیید كرده‌اند؛ از جمله حبیب‌الله، مؤلف تاریخ محمد قطب‌شاه نوشته‌شده در حدود 1618م كه تاریخ این سلسله را در پنج سال اول حکومت محمد قطب‌شاه (ح. 1622-1625م) به رشته تحرير كشيد و نیز محمدقاسم هندوشاه فرشته (م. 1620م)، مؤلف گلشن ابراهیمی كه او نيز به اين موضوع پرداخته است. اعلام مذهب شیعه به توسط یوسف عادل‌خان به منزلۀ دین رسمی قلمرو عادل‌شاهی هشت سال پیش از قطب‌الملک گلکنده واقع شد که در 1518 میلادی حکومت خود را مستقر ساخت. پروندۀ شیعی‌گری یوسف چشمگیر است. او سال‌های بالیدن را در شهر ساوه، در امتداد مرز عراق عجم، گذراند. بر اساس گلشن ابراهیمی و تذکره‌الملوک رفیع‌الدین شیرازی، تکمیل‌شده در حدود 1612 میلادی که تاریخ سلسلۀ عادل‌شاهی است، یوسف هم در مقبرۀ شیخ صفی‌الدین در اردبیل و هم در حرم حضرت معصومه در قم روزگار گذرانید. پیش از سفر به دِکَن برای یافتن قسمت خويش، چندی در بغداد و نیز در نزدیکی شهرهای کربلا و نجف مقیم بود.[17]

دو سال پس از اينكه شاه اسماعیل اول، بنیادگذار سلسلۀ صفوی، در 1501 میلادی مذهب شیعه را در ایران دین رسمی اعلام کرد، یوسف به مسجد جامع در قلعه بیجاپور رفت و دستور داد خطبه را به نام ائمۀ دوازده‌گانۀ شیعه بخوانند. یوسف نخستین شاه در هندوستان است که فرمان عمومى صادر كرد كه اذان بر طبق عرف شیعه تلاوت کنند و خطبۀ نماز جمعه به نام ائمۀ شیعه بخوانند. با این وصف، مذهبی متعصبی نبود. یوسف هندوها را مجبور نكرد دينشان را به اسلام تغيير دهند و به همین سیاق، صوفی‌گری را که‌ در سراسر دِکَن نزد مسلمانان و هندوها محبوبيت فراوانى داشت موقوف نکرد. در نتیجه، تدابير مذهبى یوسف در اصل طلایه‌دار سلسلۀ قطب‌شاهی در گلکندا بود.

قطب‌شاهيان متعلق به طایفۀ ترکمن‌های شیعۀ قراقیونلو (به معنی صاحبان ‌گوسفندان سیاه) بودند. بنیادگذار سلسله، سلطان‌قلی‌خان قطب‌الملک، در همدان زاده شد. ایران در آن زمان به علت درگیری میان سران دو قبیلۀ قراقویونلو و آق‌قویونلو (صاحبان گوسفندان سپید) دچار بی‌ثباتی بود. سلطان‌قلی در جوانی به هندوستان فرستاده شد و آنجا شیخ سلسلۀ نعمت‌اللهی، شاه نورالدین نعمت‌اللهی ثانی، را ملاقات کرد که برای او در سفرهايش دعا کرد. سلطان‌قلی در شهر بیدر، مرکز سلسلۀ نعمت‌اللهی در دِکَن، اقامت گزید و در آنجا به سرعت به مراتب قدرت و ترقی در دربار بهمنی نائل شد. با هر پیروزی نظامی و مشخصاً پس از تسلط بر منطقۀ تلنگانا، سلطان شهاب‌الدین محمد مناصب و القاب بیشتری به سلطان‌قلی اعطا کرد. از جمله زمانی که در 1496 میلادی به فرمانروایی تلانگانا دست یافت، به القاب قطب‌الملک و امیرالامرا موصوف شد.[18]

سلطان‌قلی‌خان هیچ‌گاه رسماً از ولی‌نعمتان بهمنی‌اش اعلام استقلال نکرد، اگرچه در 1518 میلادی كم‌و‌بیش قلمرو خود را بی‌ادعای پادشاهی تشکیل داده بود. مورخ عالى‌مقام، شروانی، در تاریخ سلسلۀ قطب‌شاهی به وفات‌نامۀ عربی قطب‌الملک بر روی سنگ قبرش اشاره مي‌كند تا ثابت کند که حكومتى مستقل تحت نام قطب‌شاه هرگز ايجاد نشده بود.[19] تحت فرمانروایى قطب‌الملک، همانند یوسف عادل‌شاه، اذان شیعه برای نمازگزاران خوانده می‌شد و خطبۀ نماز جمعه به نام ائمۀ دوازده گانه بود. با اينكه اعلام او در باب رسمیت مذهب شیعه برای ایجاد پیوند دیپلماتیک با دولت صفوی ایران مفید بود، يعنى روندى كه خود دستخوش فرایند تغییر و تبدیل از دوران سلطنت سلطان قطب‌المک به دوران سلطنت محمدقلی قطب‌شاه در اواخر قرن شانزدهم میلادی شد،[20] باید یادآور شد که قطب‌الملک شیعه به دنیا آمد و از طریق ذكر ائمۀ شیعه قادر به الحاق درجه‌ای از الوهیت مشروع و مقتدر به فرمانروایی‌اش شد. یوسف عادل‌شاه و قطب‌الملک در اجرای سیاست‌های مذهبی خود عمل‌گرا بودند، با این استدلال كه بايد با همسایۀ شمالی‌شان یعنی امپراتوری سنی گوركانى و دولت صفوى شیعه روابط دیپلماتیک خود را حفظ مي‌كردند. همچنین، ضرورى بود این سلاطین با اکثریت هندو و سنی بیگانگی نکنند. در نتیجه، ترجمان مناسک شیعه، ادبیات عبادی و دستمایه‌های مذهبی فرهنگ به چیزی که بتواند توانایی روحانی و زیباشناختی هندویان و مسلمانان سنی را برای اطمینان از مشروعیت سیاسی به کار گیرد ضروری بود.

بر این اساس، برای درك برگزارى كنونى محرم در حیدرآباد  مطالعۀ کوشش سلاطین قطب‌شاهی به منظور ترجمان مذهب شیعۀ ایرانی برای بومی‌سازی مذهب شیعه در دِکَن امرى ضرورى است. در تحقیقات پیشینم دربارۀ نوع، تقدس و سنت عبادی محرم در حیدرآباد، الگویی برای ارتباط بین وجوه جهانی و بومی شیعه عرضه کرده‌ام.[21] این الگو به‌ویژه برای توصیف فرایند بومی‌سازی مذهب شیعه کارآمد است که چهرهۀ متمایزی از حکمرانی‌های ابراهیم قطب‌شاه (ح. 1550-1580م) و محمدقلی قطب‌شاه (ح. 1580-1611م) است. براى يك شيعى

کربلا مکانی جهانی، ایده و ایدئال جمعیت جهانی شیعه است. قهرمانان زن و مرد این واقعه در دورنمای مقدس مذهب شیعه جای دارند. هر كجا، چه هندوستان، عراق یا افریقای جنوبی، می‌تواند کربلا باشد و قهرمانان این واقعه به لحاظ زبان‌شناختی، فرهنگی و اخلاقی به شهروندان ایدئال این مکان‌های متفاوت مبدل می‌شوند. این تبدیلات بازتاب‌دهندۀ وابستگی متقابل رابطۀ جهانی جهان‌وطنی شیعه و تنوع بیکران بیان‌های بومی آن است.[22]

همانند عادل‌شاه بیجاپور، قطب‌الملک به ایرانیان مقیم گلکندا خوشامد گفت؛ کسانی که با دیگر مهاجرین افغانستان و آسیای میانه با عنوان آفاقی شناخته می‌شدند و کسانی که اجدادشان از زمان‌های دور و از سال‌های اولیۀ حکمرانی سلسلۀ بهمنی بر منطقه ساکن دِکَن شده بودند. آفاقی‌های ایرانی در جستجوی ثروت در مقام شاعران دربار، سربازان، دانشوران، ندیمان، عالمان دینی و مردان مقدس و در گروه‌های بزرگ به قلمرو عادل‌شاهی مى‌آمدند. فهم آفاقیان فارسی‌زبان برای اکثریت تلوگو و اردوزبانان دِکَن دشوار بود. طی سلطنت ابراهیم قطب‌شاه (1550-1580م)، زبان تلوگو نقش بسیار مهمی در قلمرو ادبیات و حکمرانی داشت. ابراهیم برای اینکه از کشته شدن به دست برادرش جمشید (ح. 1543-1550م) بگریزد، به ویجياناگر پناهنده شد و تحت حمایت امپراتور هندو، الیا راما رایا (ح. 1542-1565م) قرار گرفت. در ویجياناگر، ابراهیم زبان تلوگو را آموخت و به شاعری ممتاز در این زبان بدل شد. ابراهیم قدردانی‌اش را نسبت به این زبان با حمایت از شاعران هندو نشان داد و حتی موفق به كسب لفظ تلوگویی شده، نامش ملیکی ابراهیم شد.[23] علاوه بر عشق او به تلوگو و حضور دانشوران ودا و شاعران هندو در دربارش، ابراهیم حامی بزرگ دانشمندان شیعۀ آفاقی، متخصصان الهیات، خوشنویسان و معماران بود.

طی دوران سلطنت محمد‌قلی‌شاه (1580-1610م) و پیشوایش، میرمحمد مؤمن استرآبادی (م. 1616م)، مذهب شیعه دیگر بومی شده بود و مناسک محرم از سوی پیروان همۀ مذاهب و طبقات حفظ می‌شد. سنت‌های مستقرشده در این دوران بخش جدايى‌ناپذير دايرۀه مناسك محرم شدند و شناساندن عَلَم در حیدرآباد مرکز ثقل فعالیت‌های عبادی در عاشورخانه‌ها شد؛ جایی که مجلس عزا برگزار می‌شد و عَلَم به نمایش در می‌آمد. شواهد تاریخی نشان می‌دهد که قدمت استفاده از عَلَم در دِکَن ممکن است به پیش از هر دو سلسلۀ قطب‌شاهی و عادل‌شاهی برگردد. مقبرۀ احمدشاه ولی بهمنی (ح. 1422-1436م)  در پایتخت پیشین بهمنی‌ها، بیدر، حاوى سه عَلَم است که تاریخی ندارند، اما به لحاظ سبک ساخت بیشتر با شکل سنت پذیرفته در ساختن عَلَم در دوران سلسلۀ قطب‌شاهی هم‌خوان‌اند.[24]

وقتی محمد‌قلی قطب‌شاه در 1591 میلادی پایتختش را از گلکندا به شرق رودخانۀ موسی (musi) انتقال داد، مذهب شیعه از طریق ساختن نخستین عاشورخانه، جمع‌آوری اشیای متبرک، نصب عَلَم، حمایت از دسته‌های عزاداری محرم و مراسم مرتبط با آن بیشتر بومی شد. در 1592 میلادی، محمدقلی ساختن چارمنار را برای مشخص کردن مرکز حیدرآباد، که بین مردم به اصفهان نو مشهور بود، آغاز کرد.[25] پیشوای محمدقلی، میرمحمد مؤمن، مسئول طرح شهر جدید به تقلید از میدان نقش جهان اصفهان با چهار منار بود كه اطراف آن را چهار کمان احاطه مي‌كرد.[26] ساخت چارمنار شیعه بودن سلسلۀ قطب‌شاهی را به شکل ممتازی نمایان کرد. شبستان بنا شده بر روى پشت بام دارای پنج طاق دوتایی است که نماد پنج تن پاک (محمد، علی، فاطمه، حسن و حسین) است و دیوارهاى آن مزین به عَلَم‌های گچی‌اند. در واقع، برجستگی عَلَم‌ها بر دیوارهای چارمنار اشاره به مرکزیت آنها در پیکربندی هویت شیعۀ حیدرآبادی دارد.

در دِکَن، عَلَم‌ها در ساختمان‌هایی با نام عاشورخانه نگهداری و نمایش داده می‌شوند؛ جایی که مجالس عزا و جشن در طی سال در آنجا برگزار می‌شود. در 1594 میلادی، محمدقلی قطب‌شاه دستور ساخت نخستین عاشورخانۀ حیدرآباد را با هزینۀ هفت هزار روپیه صادر کرد.[27] این اولین عاشورخانۀ ساخته‌شده به دست قطب‌شاهيان نبود. پیش از آن، سلطان‌قلی قطب‌شاه عاشورخانه‌ای در قلعۀ گلکندا ساخت که تا به امروز مجلس عزا در آن برگزار می‌شود. ریزوى، مورخ اسلام در هند، در مخالفت با این نظر می‌نویسد که هیچ مدرکی از آن تاریخ در خصوص عاشورخانه‌های اولیۀ دِکَن در دست نیست، اما احتمالاً از زمان استقرار پادشاهی‌های شیعه در این منطقه می‌باید تالارهایی مجزا برای مراسم سوگواری ده روز نخست ماه محرم ساخته باشند.[28]

حضور همیشگی عاشورخانه‌ها در حیدرآباد اشاره به نقش دایم عَلَم در اعمال عبادی شعیان دِکَنی دارد. برخلاف ایران که عَلَم نقش مهمی در دسته‌‌های عزاداری داشت، تلفیق اشیای متبرک با عَلَم‌ها معنی این اشیاء مذهبی را از نشانه‌ای برای اشاره به واقعه‌ای مذهبی، به شیئی مقدس که نیاز به عبادت روزانه دارد تغییر مي‌داد. مثال‌هایی از ایران که در ادامه می‌آید رهیافت متفاوت آنها را در تقابل با مثال‌های دِکَن ترسیم می‌کند. ادعا می‌شود که عَلَم شاه‌اسماعیل در زیارتگاه شیخ صفی‌الدین در اردبیل به وسیلۀ دختر فاطمه، زینب، ساخته شده است و دربرگيرندۀ قطعه‌اى از نعل اسب حضرت عباس در نبرد کربلاست. [29] در اصفهان، نسخه‌ای از قرآن به خط امام رضا و پیراهن خونین امام حسین در مسجد شاه نگهداری می‌شود، جایی که در مواقع بحران آنها را از اختفا بیرون می‌آوردند.[30] حتی امروز هم در ایران عَلَم‌ها فقط با دسته‌های عزادار دورۀ محرم بیرون آورده می‌شوند و در طول سال در امامزاده‌ها به نمایش گذاشته نمی‌شوند. نمونه‌هایی از اشیای متبرکی که بر عَلَم‌ها نصب شده‌اند را در میانه قرن هفدهم میلادی در ایران می‌بینیم، اگرچه نمونه‌هایی از دِکَن در دست است که پیش از این تاریخ این بدعت را گذاشته‌اند. در دِکَن، اشیای متبرک هم با عَلَم‌ها نمایش داده می‌شوند و هم با آن یکپارچه می‌شوند تا آن را تبدیل به شیئی مقدس کنند. اشیای متبرک حیدرآباد به طرز برجسته‌ای غیرجسمانی و بیشتر یکپارچه‌شده با عَلَم‌ها یا ابزارهایی فلزی‌اند که نمایای افراد اهل بیت مانند فاطمه زهرا، امام حسین، عباس و امام زین‌العابدین‌اند. برخی از این اشیای متبرک در عاشورخانه‌های حیدرآباد قدیم همچون عَلَم حسینی، عاشورخانۀ نعل مبارک، بارگاه عباس، بی‌بی کا علاوا و علاوای سرطؤق به نمایش عمومی گذاشته می‌شوند. دیگر اشیای متبرک مثل تکه‌ای از طوق که گردن امام زین‌العابدین را با آن بسته بودند و ملحق به عَلَم است، به وسیلۀ محمدقلی قطب‌شاه از حدود 1595 میلادی دائماً در بیمارستان دارالشفاء نصب مي‌شده تا مریدان برای گرفتن تبرک و اخذ شفاعت از آن بهره بگیرند.[31] قدرت شفابخشی امام زین‌العابدین، بیمار کربلا، به عَلَم متبرک نصب‌شده در بیمارستان دارالشفا نسبت داده شده است. حتی در حوزۀ پزشکی هم تأثیر و تعهد میرمحمد مؤمن استرآبادی در تبلیغ مذهب تشیع را می‌بینیم. دی. وی. رِدی به نقل از رسالۀ پزشکی میرمحمد مؤمن، اختیارات قطب‌شاهی، که به سال 1584 میلادی تکمیل ‌شده است،[32] نصب علم متبرک همراه با طوق امام زین‌العابدین را به میرمحمد مؤمن نسبت می‌دهد: ”او طلسمی (عَلَم) را به یکی از چهار طاقدیس اطراف قصر شاهی نصب کرد تا شر و نیت بد هر کسی را که به قصر وارد می شود به خود او برگرداند و بی‌اثر کند و این طلسم به سرعت مشهور به شفادهی به بیماران شد.“[33] در حالی که این بیمارستان دیگر وجود ندارد، محوطۀ اطراف آن به دارالشفا معروف شده است و در حال حاضر یک عاشورخانه هم در حیاط آن واقع است و در آنجا مریدان و مؤمنان می‌توانند به دیدار عَلَمی نایل شوند که برای نمایش دایم نصب شده است.

این ادعا که توسعۀ دستمایه‌های مذهبی فرهنگ که در عَلَم‌های مزین به اشیای متبرک متجلی شده‌اند بدعت سلاطین قطب‌شاهی گلکندا و حیدرآباد بوده است، می‌تواند محل اختلاف باشد. طی دوران قطب‌شاهی، میزان اشیای متبرک در دِکَن رو به ازدیاد گذاشت. در واقع، همۀ اشیای متبرک در حیدرآباد، به استثنای تکه‌های چادر فاطمه زهرا که در دوران سلسلۀ آصف‌جاهی به دِکَن آورده شده بود، در دوران سلسلۀ قطب‌شاهی به این شهر آمدند. نخستین شیء متبرکی که ابراهیم قطب‌شاه بدان دست یافت، نعل مبارک و عَلَم بسیار مشهور بی‌بی کا علاوا است که حاوى تکه‌ای از چوب تابوتی است که در مراسم تدفین فاطمه از آن استفاده شده است. زائرانی که از کربلا باز می‌گشتند، بسیاری از این اشیای متبرک را برای سلاطین قطب‌شاهی می‌آوردند. همچنین، رویاها نقش مهمی در فراگیر شدن و استفاده از اشیاءی متبرک و کشف قدمگاه‌های متبرک (قدم شریف) بازی می‌‌کنند. رویا استعارۀ قدرتمندى براى توضیح كشف اشیای متبرک و برانگيختن روايات‌اند که با احساس تأیید الهى همراه می‌شوند. برای روشن شدن مطلب، تاریخچۀ چگونگی تأسیس عاشوراخانۀ ساخته‌شده بر قلۀ کوه مولاعلی نشان‌دهندۀ این انگارۀ کلی دربارۀ رویاست. شخص عابدى درخواب با امام یا یکی از اهل بیت مواجه  و شیئی متبرک یا ردپا یا دستی بر او آشکار می‌شود. عابد شاه را مطلع می‌کند، و به خاطر تقوا و بینشش از او تقدیر شده، عاشورخانه یا عَلَم متبرک در آنجا دایر می‌شود.

غلام‌حسین‌خان در گلزار آصفیه با ذکر جزییات روایت می‌کند که چگونه یاقوت، خواجه‌سرای دربار ابراهیم قطب‌شاه، قدمگاه امام علی را بر تپۀ سنگی کوچکی در حومۀ جایی کشف کرد که بعدها شهر حیدرآباد در دوران سلطنت محمدقلی قطب‌شاه در همان‌جا بنا شد. یاقوت مردی روحانی بود که علاقه داشت شب‌های جمعه را به تنهایی و دور از اشتغالات سیاسی و هیاهوی گلکندا بگذراند. در هفدهم ماه رجب،[34] یاقوت در رویا مرد عربی را در لباسی سبز دید.[35] این مرد او را خبر داد که علی او را احضار کرده است و یاقوت از تپۀ سنگی بالا رفت و امام علی را دید که پیش روی او نشسته بود. صبح روز بعد، یاقوت از تپه بالا رفت و نقش دست راست امام را آشکارا بر روی صخره یافت و بنابراین، صحت تجربۀ مبارکش اثبات شد. یاقوت آن بخش از صخره را که نقش دست بر آن بود جدا و بر رواقی نصب کرد. سپس، به گلکندا بازگشت و ابراهیم قطب‌شاه را از کشفش باخبر کرد و عاشورخانه تحت قیمومت ملوکانه قرار گرفت.[36]

 ابراهیم قطب‌شاه صاحب نخستين شيء متبرك اين مجموعه، يعنى نعل مبارک، بود كه توسط زائرى از کربلا به یوسف عادل‌شاه در بیجاپور پیشکش شده و سپس به ابراهیم قطب‌شاه داده شده بود و او آن را بصورت عَلَمى درآورد.[37] این عَلَم نخست در قلعۀ گلکندا نصب شد و طی دوران سلطنت محمدقلی قطب‌شاه به حیدرآباد منتقل و در الهی‌ محل، در منطقۀ پتهرگاتی شهر قدیم، نصب شد.[38] در دوران آصف‌جاهی، در شب عاشورا این عَلَم به دسته عزاداری بازار نورخان و قصر راجا رائو برده می‌شد که عاشورخانه در آنجا واقع است.[39]

عَلَم بی‌بی در مذهب شیعۀ حیدرآبادی جایگاهی اساسی یافته است. در میان این عَلَم تکه‌چوبی از تابوتی جاسازی شده است که علی برای مراسم تدفین فاطمه به كار برده بود. براساس اخبار، این شیء متبرک در واقعۀ کربلا بوده و پس از مدتی طولانی در دوران سلطنت عبدالله قطب‌شاه به گلکندا آورده شده بود. سلطان این شیء متبرک را تحت نظارت نديمى با نام حیدر گذاشت و او آن را در طغرایی مزین به نام الله، محمد و علی حکاکی کرد.[40] حیات‌بخشی بیگم (م. 1666م) مادر عبدالله قطب‌شاه، حامی همیشگی نهادهای مذهبی شیعه در حیدرآباد، دستور ساخت بی‌بی کا علاوا را صادر کرد که نام عاشورخانه‌‌ای است که برای حفظ عَلَم متبرک بی‌بى در منطقۀ دبیرپوره، در شهر قدیم حيدرآباد، ساخته شد. این عاشورخانه در دوران سلطنت میرعثمان علی‌خان آصف‌جاه هشتم (ح. 1911-1948م) بازسازی شد. بی‌بی کا علاوا یکی از محبوب‌ترین عاشورخانه‌های شهر قدیم است که یک آتشگاه یا حفرۀ آتش (علاوا) در صحن حیاطش دارد. وجود حفرۀ آتش اشاره به محبوبیت این مکان نزد مؤمنان هندو دارد. آنان در آن بُخور می‌ سوزانند و برای شهیدان کربلا آواز می‌خوانند و بر روی ذغال‌های افروخته بر روی زمین، به نشانۀ وفاداری و تعلق به این شخصیت‌های مقدس، راه می‌روند.

نقطۀ مرکزی محرم حیدرآبادی، عَلَم بی‌بی است که اغلب طول سال در اتاق امنی كه به شکل تابوتی آهکی ساخته شده است نگهداری می‌شود. عَلَم در 29 ذی‌الحجه در اتاق اصلی نصب می‌شود و در آنجا تا دوازدهم محرم برای نمایش باقی می‌‌ماند و سپس دوباره به تابوت آهکی‌اش بازگردانده می‌شود. در عاشورا، عَلَم به دستۀ عزاداری جلوس برده می‌شود و از سراسر شهر قدیم، از دبيرپوره تا چادرگاه، عبور داده می‌شود. در روز عاشورا، ده‌‌ها‌هزار زن و مرد برای مشاهدۀ عَلَم و مشارکت در مراسم دستۀ عزاداری، همچنان که عَلَم بر پشت یک فیل به سمت شهر قدیم می‌رود، در خیابان‌ها صف می‌کشند. ”عبدالله قطب‌شاه فرمان داد که علم بر بالای یک فیل سلطنتی به میان دستۀ عزاداری برود و در هر یک از عاشورخانه‌ها و جایگاه عَلَم‌هاى ديگر در سراسر شهر قدیم توقف کند. مطابق سنت، وقتی که عَلَم بی‌ بی به میان جمعیت می‌آمد نقاره‌های سلطنتی را پايين مى‌آوردند. در دوران قطب‌شاهی، این مراسم فقط وقتی صورت می‌گرفت که سلطان درمی‌گذشت.“[41]

عَلَم بی‌بی نماد عالی استفادۀ سلطنتی از عَلَم‌های متبرک برای متحد ساختن اهالی ، از ادیان و طبقات گوناگون، است. هندو، سنی و شیعه همه در آن شركت مي‌كنند؛ برای برخی ین یک نمایش است و برای بعضی دیگر فرصتی برای اثبات ارادتشان به اهل بیت و جستجوی شفاعت فاطمه زهرا و برکت یافتن بسیار از عَلَم او.

 

 

نتیجه‌گیری

این مقاله از این منظر که سلاطین قطب‌شاهى، در جایگاه اقلیت دینی حاكم، از اکثریت هندوی قلمرو خويش درک درست داشتند، به بررسى مرتبۀ اشیای متبرک و تغییر و تبدیل نقشى پرداخت که عَلَم در ترجمان مذهب شیعۀ ایرانی به شکل متمایز دِکَنی این مذهب داشته است. قطب‌شاهیان اشیای متبرک مقدس ائمه و اهل بیت را در عَلَم‌ها ترکیب کردند و از این طریق هر فردی می‌توانست شفاعت را متقابلاً بر مبنا و از طریق اجرای روزمرۀ مناسک عبادی مهمان‌نوازی (پوجا) و نذر و نياز بيابد. بر اساس سنت بهکتیِ عبادتِ شخصیِ خدایِ واحد، شیعیان دِکَن می‌توانستند روابطی با ائمه و اهل بیت از طریق حضور زندۀ آنها در عَلَم متبرک ایجاد کنند. قطب‌شاهیان قدیسین شیعه‌ای ساختند که برای هندوها و اهل سنت خوشایند و پرمعنا بودند و ترکیب دقیق عَلَم متبرک با این دنیای مذهبی نتیجۀ ترجمانی پراقتدار از مذهب شیعه در اصطلاح و قالبی دِکَنی بود.

این جستار ترجمۀ یوسف مصدقی از مقالۀ منتشرنشد*

Presence in Absence: Relics and Their Role in Hyderabadi Shi‘īsm

است که پس از تغییرات تاریخی و فنی  فیروزه پاپن-متین و ویرایش وحید طلوعی به چاپ می­رسد

[1] James W. Allan, The Art and Architecture of Twelver Shiʿism: Iraq, Iran, and the Indian Sub-Continent (London: Azimuth Editions, 2012), 16.

[2] برای بحث دربارۀ نبرد کربلا به منزلۀ نزاع بین خیر و شر بنگرید به

Hamid Dabashi, “Taʿziyeh as Theatre of Protest,” The Drama Review, 49:4 (2005); Karen G. Ruffle, Gender, Sainthood, and Everyday Practice in South Asian Shʿism (Chapel Hill: University of North Carolina Press, 2011); Syed Akbar Hyder, Reliving Karbala: Martyrdom in South Asian Memory (New York: Oxford University Press, 2006).

[3] Frank J. Korom, “The Presence of Absence: Using Stuff in a South Asian Sufi Environment,” AAS Working Papers in Social Anthropology, 23 (2012), 1.

[4] Korom, Frank J. Korom, “The Presence of Absence,” 12.

[5] Kevin Trainor, “Pars Pro Toto: On Comparing Relic Practices,” Numen, 57 (2010), 272.

[6] Josef  W. Meri, “Relics of Piety and Power in Medieval Islam,” Past and Present Supplement, 5 (2010), 104-105.

[7] Brannon Wheeler, “Gift of the Body in Islam: The Prophet Muhammad’s Camel Sacrifice and Distribution of Hair and Nails at His Farewell Pilgrimage,” Numen, 57 (2010), 341-342.

[8] Brannon Wheeler, “Relics in Islam,” Islamica, 11 (2004), 107.

[9] Meri, “Relics of Piety and Power in Medieval Islam,” 104

[10] Meri, “Relics of Piety and Power in Medieval Islam,”  119-120.

[11] Meri, “Relics of Piety and Power in Medieval Islam,” 100 & 103.

[12] Meri, “Relics of Piety and Power in Medieval Islam,” 99.

[13] محمدعلی خان، تذکره ذاکرین (حیدرآباد: مطبع مشیر عالم، 1942)، 17.

[14] محی‌الدین قادری زوری، حیات میرمؤمن (حیدرآباد: ادارۀ ادبیات اردو، 1957)، 46، نقل‌شده از

Sadiq Naqvi, Muslim Religious Institutions and Their Role under the Qutb Shahs (2nd ed.; Ḥaidarābād: Bab-ul-Ilm Society, 2006), 161.

[15] Steven W. Ramey, Hindu, Sufi, or Sikh: Contested Practices and Identifications of Sindhi Hindus in India and Beyond (New York: Palgrave Macmillan, 2008), 34.

[16] Naqvi, Muslim Religious Institutions and Their Role under the Qutb Shahs, 41.

[17] S. A. A. Rizvi, History of the Isnā ʿAsharī Shīʿīs in India (New Delhi: Munshiram Manoharlal, 1986), vol. 1, 262.

[18] Rizvi, History of the Isnā ʿAsharī Shīʿīs in India, 293-294.

[19] H. K. Sherwani, History of the Quṭb Shāhī Dynasty (New Delhi: Munshiram Manoharlal, 1974), 15.

[20] Colin Paul Mitchell, “Sister Shiʿa States? Safavid Iran and the Deccan in the 16th Century,” Deccan Studies, 2:2 (2004), 57.

[21] Ruffle, Gender, Sainthood, and Everyday Practice in South Asian Shʿism, 159-163.

[22] Ruffle, Gender, Sainthood, and Everyday Practice in South Asian Shʿism, 159.

[23] Naqvi, Muslim Religious Institutions and Their Role under the Qutb Shahs, 52.

[24] see Naqvi, Muslim Religious Institutions and Their Role under the Qutb Shahs, 159-160.

[25] M. A. Nayeem, The Heritage of the Qutb Shahs of Golconda and Hyderabad (Ḥaidarābād: Hyderabad Publishers, 2006), 10.

[26] Nayeem, The Heritage of the Qutb Shahs of Golconda and Hyderabad , 23.

[27] ج. اس. بهان، ”حیدرآباد کا بادشاهی عاشورخانه،“ مرقع دکن، شمارۀ مخصوص Sab Ras، ویراستۀ محی‌الدین قادری زوری (حیدرآباد: ادارۀ ادبیات اردو، 1939)، 11.

  1. S. Bhān, “Ḥaidarābād kā bādshāhī ʿāshūrkhāna,” Muraqqaʿ-e Dakkan, Special issue of Sab Ras, edited by Muḥyi al-Dīn Qādrī Zore (Ḥaidarābād: Idāra-e Adabīyat-e Urdū, 1939), 11.

[28] Rizvi, History of the Isnā ʿAsharī Shīʿīs in India, 306.

[29] Allan, The Art and Architecture of Twelver Shiʿism, 71.

[30] Allan, The Art and Architecture of Twelver Shiʿism, 71.

[31] D. V. Subba Reddy, “Mohammad Quli’s Interest in People’s Health and Medical Aid,” in S. M. Qadri Zore (ed.), Qutb Shahi Sultans and Andhra Samskriti  (Hyderabad: Idara-e Adabiyat-e Urdu, 1962), 21.

[32] Nabi Hadi, Dictionary of Indo-Persian Literature (New Delhi: Abhinav Publications, 1995), 403.

[33] Reddy, “Mohammad Quli’s Interest in People’s Health and Medical Aid,” 25.

[34] برخی از اجتماعات شیعی که میلاد امام علی را در 13 رجب جشن می‌گیرند، 17 رجب را نیز مراسم عقیقه او به  شمار می‌آورند.

[35] احتمال دارد که این مرد سبزپوش حضرت خضر بوده باشد.

[36] غلام‌حسین‌خان زمان خان، تاریخ آصف‌جاهیان یا گلزار آصفیه، به اهتمام محمدمهدی توسلی (اسلام‌آباد: مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان، 1377)، 551-552.

[37] Shahid Naqvi, ʿAzādārī (Lahore: Izhar Sons, 2002), 193.

[38] Allan, The Art and Architecture of Twelver Shiʿism, 72.

[39] Naqvi, Muslim Religious Institutions and Their Role under the Qutb Shahs, 193.

[40] Allan, The Art and Architecture of Twelver Shiʿism, 72.

[41] Sadiq Naqvi, The ʿĀshūr Khānas of Hyderabad City (Ḥaidarābād: Bab-ul-Ilm Society, 2006), 69.

اظهار عشق به علی: شعر اردو، زهد شیعی و قدرت طوائفین در حیدرآباد

در* منطقۀ دکن، در جنوب مرکزی هند، زهد شیعه و شعر اردو هر یک به شیوۀ خاص خود رشد کردند. نشو و نمای این دو در قرون وسطا آغاز شد، ولی تا دوران مدرن ادامه یافت. اما آیا این پدیده‌های فرهنگی امکان ایجاد خلاقیت‌های تازه‌ای برای زنان را هم فراهم ‌آوردند؟ زنان عادی معمولاً از امکان بروز خلاقیت و کسب قدرت محروم بودند. با این همه، در جوامع شیعی دکن زنانی استثنایی‌ همچون ماه‌لقاء بائی (ماهرخ خاتون، 1768-1820م)[1] نیز برآمده‌اند. او شعر زیر را با تخلص چندا (ماه سیمگون) دربارۀ قدرت بیان سروده است:

در راه حمد طاقت كجا آنجا كه زبان گوياست

گويى جهان ز عجز و خاموشى گوياست

تمجيد محمد را مجلس‌آرایى لغت منظور نيست

بهل زبان لافه‌گو را چو شمع سوزان نيست

در راه ثنا قدم  به مقصد نمي‌رسد، اما

از سر دويدن در اين دشت را پير و جوان گوياست

انديشه‌ات رساست آنجا كه جز نارسایى نيست

بهل زبان كه لعل اشك روان گوياست

جز حق چه كس واصف وصف ائمه است

چندا در آسمان همى اين نكته را نهان گوياست

با اینکه ماه‌لقاء بائی اذعان می‌کند که در برابر عظمت خداوند، پیامبر اسلام و امامانی که ادامه‌دهندۀ رهبری پرهیبت او هستند خاموش می‌ماند، دربارۀ ناتوانی خود در بیان این امر با بلاغت و فصاحت سخن می‌گوید. شعر اردو به او، در جایگاه یک زن شیعه، صدایی به‌ویژه قدرتمند و هوشمندانه بخشیده است، حال آنکه بیشتر بانوان هم‌عصرش، دست‌کم به علت عدم حضورشان در روایت‌های تاریخی، ”به غایت خاموش و ضعیف بودند.“ این مقاله به بررسی صدای منحصربه‌فرد ماه‌لقاء بائی، چندا، در مقام شاعر، طوائف، شخصیت سیاسی و زن شیعه می‌پردازد.[2]

ماه‌لقاء بائی در عصر خود، در شهر خود و در جامعۀ مذهبی خود به هیچ‌روی زنی معمولی محسوب نمی‌شد. او از خانواده‌ای گمنام، غریب و به ‌حاشیه‌ رانده ‌شده سر برآورده بود که در دوران اوج شکوفایی حیدرآباد، در این شهر به جایگاه والایی دست یافت. او یکی از قدرتمندترین چهره‌های دربار نظام ثانی و نظام ثالث در حیدرآباد و یکی از اولین زنان شاعری بود که دیوان کاملی از غزلیات اردو گرد آورد. همچنین، طوائفی والامقام و در موسیقی و رقص خبره بود. او نگاهبان استوار مذهب شیعه در سرزمینی بود که اندکی قبل به تصرف خوانین سنی‌مذهب درآمده بود و پیش از آن نیز حملۀ مغول را در سال 1686م از سر گذرانده بود. این مقاله به بررسی ترکیب تناقض‌آمیز زهد شیعه، شعر اردو و قدرت اغواگری در یک طوائف می‌پردازد. مقالۀ حاضر نشان می‌دهد که ماه‌لقاء بائی از طریق شعر، حمایت و شخصیت خود به یافتن جایگاهی والا برای زهد شیعی در درباری سنی کمک کرد. این مقاله برای این منظور غزلیات اردوی او را تحلیل می‌کند که در آنها به ستایش امام علی و اظهار وفاداری به نظام‌های سنی‌مذهب و اغوای وزیران ایرانی شیعه‌مذهب آنها می‌پردازد.

مقالۀ حاضر از بین 125 غزلی که در دیوان کامل غزلیات ماه‌لقاء بائی گرد آمده است، ترجمه‌هایی از چند غزل او را به دست می‌دهد و در کنار این ترجمه‌ها، روایت‌هایی تذکره‌گونه دربارۀ او و میراث معماری‌ای را طرح می‌کند که از خود به جای گذاشته است. درک شخصیت چندوجهی او ابزاری در اختیار می‌گذارد که با استفاده از  آن، تنش‌ها و امکانات زهد شیعی را در فضای اوایل دوران مدرن دکن درک کنیم. این مقاله از چهار بخش تشکیل شده است و هر چه جلوتر می‌رود، با عمق بیشتری بر شخصیت او متمرکز می‌شود. بخش ”حمایت“ پیشینه‌ای از حضور مذهب شیعه در حیدرآباد به دست می‌دهد. بخش ”قدرت“ پیشینۀ او را در خانواده‌ای از طوائفین نشان می‌دهد. قسمت ”شعر“ به شخصیت بیرونی او، چنان که از نوشته‌هایش بر می‌آید، می‌پردازد و سرانجام، بخش ”زهد“ بر شخصیت درونی او در جایگاه یک زن شیعۀ مجرد که سعی در جلب عشق علی دارد متمرکز است.

 

حمایت: چشم‌انداز مذهب شیعه از کوه مولا علی

تولد ماه‌لقاء بائی در سال 1768م به یمن زیارت مادرش از زیارتگاه مولا علی بر فراز تپه‌ای خارج از حیدرآباد تضمین یافت. اما خیلی پیش‌تر از تولد او نیز عشق علی عنصر مهمی در همزیستی مسالمت‌آمیز مسلمانان شیعه و سنی در دکن بود. هر دو فرقه از گروه‌های فرعی مختلفی تشکیل می‌شدند. در بین سنی‌های دکن، اکثریت با علاقه‌مندان به تصوف بود. در بین شیعه‌ها، شیعۀ مُلکی با جهت‌گیری محلی اکثریت داشت. اکثریت سنی دکن به عرفان گرایش داشت و به مناسک شیعی محلی که تا حد زیادی ”هندی‌شده“ بود احترام می‌گذاشت. این مناسک زیارت بقعه‌های محلی که به آنها بارگاه یا درگاه می‌گفتند، تکریم عَلَم و خواندن مرثیه‌های اردو را در بر می‌گرفت.

زهد سنی‌های متمایل به تصوف را می‌توان ”مذهب سنی نرم“ نامید، زیرا با شیعه و دیگر جنبش‌های به اصطلاح بدعت‌آمیز خصومتی نداشت. برعکس، موجودیت خود را بر مبنای هنجارهای مشروع مذهب سنی تعریف می‌کرد که از تربیت درونی و معنوی متأثر از علی، یعنی نخستین پیر تصوف، مایه می‌گرفت. زهد شیعیان مُلکی را نیز می‌توان ”مذهب شیعۀ نرم“ توصیف کرد، زیرا با شعائر سنی‌های همجوار ضدیتی نداشت و برعکس شیعیان ایرانی تحت حکومت صفوی، از لحاظ ایدئولوژیکی با تصوف مخالفتی نمی‌کرد، چرا که مذهب شیعۀ ایرانی تحت حکومت صفویان قرار داشت. در ایمان شیعیان مُلکی، علی در درجۀ اول نه نشانۀ وفاداری سیاسی و از همین ‌‌رو وفاداری فرقه‌ای، بلکه بالاخص کانون عشق معنوی فردی و کشش عرفانی بود.

گرایش معنوی و شعائر عبادی شیعیان مُلکی، تحت حکومت سلسلۀ قطب‌شاهی (1518-1687م) شکل گرفت. این سلسله از مجموعه‌ای از اعمال تلفیقی حمایت می‌کرد تا در بین شهروندان نامتجانس خود فرهنگی واحد، تحت روبنایی شیعی، به وجود آورد. سلطان ‌قلی قطب‌الملک، اولین قطب‌شاه (ح. 1518-1543م)، تحت تأثیر جنبش صفوی، مذهب شیعه را مذهب رسمی پادشاهی گلکندا قرار داد. بعدها، حکمرانان قطب‌شاهی در پایه‌ریزی پایتختشان، حیدرآباد، عاشورخانه‌های بسیار بنا کردند. در ماه محرم، در این عبادتگاه‌ها عَلم، یعنی لوای نبرد که مظهر امامان شهید و شهدای اهل بیت پیامبر است، بر پا می‌کردند. عبادت‌کنندگان می‌توانستند عَلم را مسح کنند، درست همان‌گونه که کسی بدن مرشدی معنوی را برای تبرک مسح می‌کند، و قادر بودند عطایایی نثارش کنند، به همان سان که کسی هدیه‌ای پیشکش خدایی هندو می‌کند.[3]

حکمرانان‌قطب شاهی مکتب شیعه را از منابع ایرانی برگرفتند، اما در عمل آن را با محیط هندی دکن وفق دادند. سیاست آنها عمدتاً موفق بود و سلسلۀ قطب‌شاهی با توفیق فراوان به مدت 170 سال حکومت کرد. اما حتی در زمان اوج قدرت قطب‌شاهیان نخبگان شیعه در بین مسلمانان این پادشاهی در اقلیت بودند. به همین سبب، حکومت شیعه متکی به ایجاد فرهنگ عبادی و دینی مشترکی بود که قادر باشد هندوها را به خود جذب کند و پذیرای سنی‌هایی باشد که آنها نیز به علی و اهل بیت پیامبر وفادار بودند. احترام مشترک به علی و حسین، محوری بود که به آنها این امکان را می‌داد که در حین همزیستی با یکدیگر همکاری کنند. سیدحسین نصر، پژوهشگر ایرانی تصوف و مذهب شیعه، به این نکته اشاره کرده است: ”احترامی که شیعیان و اهل تصوف به‌طور یکسان برای علی قائل‌اند نشان می‌دهد که شیعه و تصوف چه رابطۀ نزدیکی با هم دارند.“[4] هر دو عملکرد معنوی خود را در قالب فراگیری ویژگی‌های علی توجیه می‌کردند که مظهر انسان آرمانی و نیرومندترین و پرهیبت‌ترین مجرای حضور الهی در جامعۀ اسلامی محسوب می‌شد. رویکرد مثبت آنها به علی، در مقام شخصیتی معنوی که انسان از او الگو می‌گیرد و دوستش می‌دارد، به این معنی بود که علی در جایگاه شخصیتی سیاسی قرار نمی‌گرفت که انسان یا از او اطاعت می‌کند یا به مدد او قدرت کسب می‌کند.

زیارتگاه مولا علی بر روی تپه محلی در منطقۀ قطب‌شاهی بود که این عشق مشترک عمیق‌تر می‌شد. این محل همچنین برای درک شخصیت ماه‌لقاء بائی اهمیت بسیار دارد، زیرا در تولد او نقش داشت، در زمان حیاتش محل عبادت او شد، تحت حمایت او ساختمان‌سازی و اجرای مناسک مذهبی در آنجا رونق یافت و مدفن او نیز در دامنۀ تپۀ نزدیک زیارتگاه مولا علی واقع است. این زیارتگاه کوه مولا علی نامیده می‌شود و متشکل از تپۀ سنگی کوچکی است که در حومۀ حیدرآباد واقع شده است. این بنا یکی از مهم‌ترین زیارتگاه‌های شیعه در این منطقه است و از اثر دست راست علی بر سنگ بالای تپه محافظت می‌کند.[5] این محل طی قرون با ساخت عبادتگاه‌ها، استراحتگاه‌های زائران، عاشورخانه و گورستان رشد کرد. رفته‌رفته حمایت از ساختمان‌سازی در این زیارتگاه به نشانه‌ای از وجهۀ سلطنتی تبدیل شد و شاهان، نجیب‌زادگان، درباریان و طوائفین – چه شیعه، چه سنی و چه هندو – مبالغی را وقف چنین طرح‌هایی کردند. این زیارتگاه محلی برای زیارت در تمام مدت سال است و نه فقط بنایی برای تکریم عَلم یا بر پا داشتن مجلس عزاداری ماه محرم.

زائران مخصوصاً در روز مولود، سیزدهم رجب که جشن میلاد علی است، و در روز عرس، هفدهم رجب که جشن یافتن اثر دست اوست، بیشتر می‌شوند. معمولاً فقط شیعیان‌اند که مولود را در روز سیزدهم رجب جشن می‌گیرند، در حالی که عرس محبوبیت بیشتری دارد و شیعیان و سنی‌ها و قشرهای مختلف هندو از پانزدهم تا هفدهم رجب به زیارت می‌روند. مناسک مربوط به عرس مولا علی نمونۀ بارزی از موفقیت زهد شیعی دکنی در همپوشی خلاقانه با زهد صوفی-سنی و دیانت هندو است. این زیارتگاه نقطۀ اتکای فرهنگ مذهبی تلفیقی‌ای بود که مشخصۀ حیدرآباد و منطقۀ وسیع‌تر دکن در دوران پیشامدرن بود.

به این ترتیب، نمای زهد شیعی حیدرآباد تحت حمایت قطب‌شاهی و به مدد اهمیت زیارتگاه کوه مولا علی گسترش یافت. مقالۀ حاضر پس از فراهم آوردن این اطلاعات زمینه‌ای، موضوع حمایت را کنار می‌گذارد و به مسئلۀ قدرت می‌پردازد. حیدرآباد در اوایل دوران مدرن با حملۀ گورکانی به فرماندهی اورنگ‌زیب (م. 1707م) مواجه و رفته‌رفته در اواخر قرن هجدهم احیا شد. در احیای شهر، طوائفین مؤنث نقش قابل توجهی ایفا کردند و ماه‌لقاء بائی از شاخص‌ترین آنها بود. در این بخش به بررسی این مسئله می‌پردازیم که چگونه خانوادۀ او از طریق ترفند و اغواگری در مقام طوائف به جایگاه‌های قدرت دست یافتند. آنان در تأیید دوبارۀ دیانت شیعی در حیدرآباد نقش مهمی ایفا کردند، هر چند در تقسیمات پس از دوران گورکانی، قدرت سیاسی به دست سنی‌ها افتاده بود.

 

قدرت: طوائفین شیعه و احیای حیدرآباد سنی‌مذهب

پس از تصرف حیدرآباد به دست گورکانیان در 1686م، شخصیت شیعی این شهر دچار بحران شد. امپراتور اورنگ‌زیب چند دهه نبرد نظامی را صرف تصرف پادشاهی‌های منطقۀ دکن کرد و در توجیه کار خود آن را غلبۀ سنی‌مذهبان بر حکمرانان مرتد شیعه نامید.[6] تمایل او به غلبه بر حکمرانان قطب‌شاهی گلکندا بر اثر درگیری‌های مرزی با امپراتوری متخاصم صفویان شیعی در ایران شدت یافت. نیروهای گورکانی حیدرآباد را غارت و قصرها و باغ‌های آن را ویران کردند. این در حالی بود که مقاومت در قلعۀ گلکندا هشت ماه ادامه یافت تا زمانی که سرانجام آخرین پادشاه قطب‌شاهی، ابوالحسن تاناشاه (م. 1707م در زندان گورکانیان)، خود را تسلیم کرد. حیدرآباد به استان پهناورتر دکن ملحق شد که دیگر تحت حکومت گورکانیان قرار داشت و مرکز آن بسیار دورتر، در شمال و شهر اورنگ‌آباد بود.

گذار منطقۀ دکن به اوایل دوران مدرن با بحرانی جدی در خصایص شیعی این منطقه همراه بود، زیرا حکمرانان شیعه درگیر نبردی خصمانه با سنی‌ها شدند. بناهای حکمرانان شیعۀ حیدرآباد تا حد زیادی در حملۀ گورکانیان ویران شد. قصرها تخریب شد و اشیای مربوط به مراسم مذهبی عاشورخانه‌ها به غارت رفت. برخی نویسندگان معاصر اشاره کرده‌اند که اورنگ‌زیب از بادشاهی عاشورخانه، یا تالار عزاداری سلطنتی که در همان آغاز پایه‌ریزی شهر حیدرآباد در کنار خداداد (محل یا قصر پادشاهی) بنا شده بود، به جای زندان استفاده می‌کرد.[7] چپاول شهر و سقوط حکمرانان شیعۀ آن به معنی تعطیلی بسیاری از زیارتگاه‌های شیعه و ایجاد وقفه در مراسم مذهبی آنها بود. تقریباً به مدت یک قرن حیدرآباد همچون شهری فلج‌شده به سختی روزگار می‌گذراند و از حکمرانانی که در چشم ساکنان شهر مشروعیت داشتند محروم و از هرگونه حمایت سلطنتی بی‌بهره بود.

اورنگ‌آباد مرکز استان دکن طی حکومت گورکانیان بود. اورنگ‌آباد با احیاء (رنسانس) زندگی مذهبی، توسعۀ شهری و تهییج ادبی گسترش یافت، حال آنکه حیدرآباد با از دست دادن بخش عمده‌ای از جمعیت خود و بر اثر فروپاشی شدید بناهای شهری و تعطیلی بسیاری از اماکن مذهبی‌اش دوران سختی را سپری می‌کرد. حکمرانان گورکانی مناسک عمومی شیعیان را به شدت کنترل می‌کردند. آنان شرایطی فراهم آوردند که شهر رو به زوال نهد تا به سبب مقاومت حکمرانان قطب‌شاهی از این شهر انتقام بگیرند. فهرست نجیب‌زادگان گورکانی که در جریان محاصرۀ گلکندا زخمی یا کشته شدند فهرستی طولانی است و حتی خانوادۀ نظام‌الملک (ح. 1724-1748م)، اولین آصف‌جاهی را نیز شامل می‌شود که در زمان فروپاشی قدرت گورکانیان برای حکمرانی بر حیدرآباد به منزلۀ قلمروی مستقل به این منطقه آمد. پدربزرگ نظام‌الملک در جریان حمله‌ای به قلعۀ محاصره‌شدۀ گلکندا کشته شده و پدرش نیز هنگام بالا رفتن از دیوار قلعه هدف دو تیرِ کمان قرار گرفته بود.

در چنین فضایی، زیارتگاه کوه مولا علی اهمیت بیشتری پیدا کرد. این زیارتگاه که بیرون از شهر و دور از قصرهای قطب‌شاهی واقع شده بود غارت نشد و از تخریب حیدرآباد به دست گورکانیان در امان ماند. طی سالیان دراز که زیارتگاه مولا علی رو به ویرانی می‌نهاد، کوه مولا علی تسکین اهالی به‌ستوه‌آمدۀ حیدرآباد بود و زیارتش به آنها امکان می‌داد از مصیبتی که شهر به آن دچار شده بود بگریزند. اثر دست راست علی بر روی این تپه گویی از استقامت دیانت شیعی در دکن، علی‌رغم سقوط سلسله‌های شیعی، حکایت می‌کند.

شیعیان حیدرآباد با تکیه بر زیارتگاه مولا علی به مثابه نشانه‌ای متعالی از ترمیم‌پذیری روحشان، دهه‌های دشواری را از 1724 تا 1763م پشت سر گذاشتند. در آن سال، چهارمین پسر نظام‌الملک موقعیت خود را در برابر افراد دیگری که داعیۀ حکومت در مقام نظام را داشتند تحکیم کرد. او که نظام‌علی‌خان نام داشت، در مقام آصف‌جاه ثانی از 1762 تا 1803م حکومت کرد. طی سال‌های حکمرانی او، مکان‌های عبادی شیعی بار دیگر مورد حمایت سلطنتی قرار گرفتند؛ یعنی حمایت حکمران سنی‌مذهب دوران پس از سلطۀ گورکانیان که خصایل پادشاهی خود را با توقعات جمعیت بومی، از جمله جمعیت بزرگ و تأثیرگذار شیعیان حیدرآباد، تطبیق می‌داد. نظام ثانی دستور داد عَلَم جدیدی ساخته و در ماه محرم در بادشاهی عاشورخانه بر پا شود. جانشین او، سکندرجاه (ح. 1803-1829م)، دستور داد چراغ‌های شیشه‌ای انگلیسی و فرانسوی در این بنا نصب شود تا بر زیبایی آن بیفزاید.[8]

فعالیت‌های بناسازی تحت حمایت ماه‌لقاء بائی و اطرافیانش، از جمله خوشحال‌خان کلاونت معلم موسیقی او، به اوج رسید. در طرف شرقی تپه، جایی که پله‌ها بر صخرۀ پای تپه تراش خورده‌اند، دروازه‌ای تشریفاتی به همت خوشحال‌خان ساخته شده است. روی کتیبۀ این دروازه نوشته‌اند:

كمان و مسجد و عاشورخانۀ ذى‌الشأن

تراز مسجد عالى ز راه صدق و صفا

زهى نصيب كه خوشحال‌خان به كوه شريف

بنا نهاد به قانون حب و روح فضا

آخرین سطر این دوبیتی طبق حروف ابجد تاریخ بنا را  1238ق/1822م مشخص می‌کند.[9]

ماه‌لقاء بائی مقبرۀ مادرش را، که زمانی طوائف بود و بعدها ازدواج کرد، در جوار دروازه‌ای تشریفاتی که به بالای تپه منتهی می‌شود، بنا نهاد. آرامگاه در مرکز مقبره واقع شده و مشرف بر آن صحنی باز ساخته شده است که مدفن خود ماه‌لقاء بائی بعداً در آنجا قرار گرفت. اطراف آن را باغی محصور فرا گرفته که دو صحن باز برای تفریح در هر طرف باغ، یک چاه و آبدارخانه و یک مسجد را در بر می‌گیرد. کتیبه‌های منظوم در این بناها تاریخ ساخت آنها را مشخص می‌کند: آرامگاه مادر ماه‌لقاء بائی در 1208ق/1793-1794م، چاه در 1218ق/1803-1804م و در زمانی که ماه‌لقاء بائی هنوز زنده بود، باغ محصور و دروازه در 1240ق/1824-1825م و پس از مرگ او.[10] ماه‌لقاء بائی همچنین دیوان را، که دالان یا ورودی سرپوشیده‌ای در کنار مسجد زیارتگاه در بالای تپه بود و بدواً به دست سکندرجاه و ناصرالدوله (آصف‌جاه ثالث و عمویش) بنا نهاده شده بود، توسعه داد و مرمت کرد. حُسن‌لقاء بائی، دختر ماه‌لقاء، در کنار تاق بنا شده در نیمه‌راه پلکان در پشت تپه، آبدارخانه‌ای برای تهیۀ آب نوشیدنی خنک ساخت.

ماه‌لقاء بائی دولت و توانگری خود را برای ساختن زیارتگاه کوه مولا علی صرف کرد که مظهر بارگاه علی بود. این زیارتگاه مکانی مقدس بود، اما به پیروی از بنایی غیرمذهبی، یعنی دربار پادشاهی، ساخته شده بود. زیارتگاه دربرگیرندۀ اثر دست راست علی یعنی نشانۀ قدرت حکمرانی او در مقام اولین امام برحق بود. این مکان هم از اقتدار دنیوی برخوردار بود و هم از جذبۀ معنوی. اثر دست روی سنگ همانند یک تخت شاهی غیرمنقول قرار داشت و پشت درهای سنگین نقره‌ای واقع شده بود، درست مثل ورودی انحصاری دیوان خاص که مقابل صحنی باز، همچون دیوان عام، قرار دارد. مریدان می‌توانستند برای تسلیم عرض حال و طلب مداخلۀ عادلانه، برای مشورت دربارۀ مسایل خصوصی‌شان یا برای پذیرفته شدن نذر و نیازشان به آنجا بیایند. این زیارتگاه بارگاه مقامات عالی بود که گرداگرد سازوبرگ شاهی بنا شده بود، اما پذیرای همۀ آنهایی بود که با خلوص دل به آنجا می‌آمدند.

اگرچه ماه‌لقاء بائی فقط یک نفر از جمع کثیری بود که برای بیان عشق و اندوهشان به زیارتگاه مولا علی می‌آمدند، او می‌توانست بسیار عمیق‌تر و شیواتر از دیگران احساسات عاشقانه‌اش را به علی بیان کند. علت این بود که او این کار را از جایگاه طوائف و رقصنده‌ای در دربار پادشاه و بانویی هنرمند که در جوار زیارتگاه منزل داشت صورت می‌داد. این امر به او فصاحت خاصی می‌بخشید، زیرا در فضای بسیار زیبا‌شناسانۀ طوائفین سلطنتی رشد کرده بود. همچنین، به صدای او قدرت خاصی می‌داد، زیرا کلام او را ثروت و جایگاهش به عنوان دولتمندی از دربار قدرت می‌بخشید. و سرانجام، در کلام او شور و حرارت منحصربه‌فردی می‌افکند، زیرا برای بیان عشق خود به علی، از جایگاه زنی که همیشه مجرد باقی ماند، شعر می‌سرود، زنی فارغ از وظایف روزمره‌ای که مردسالاری به زنان در جایگاه دختر، همسر، مادر و بیوه‌زن محول می‌کند. این وظایف همه پیرامون ازدواج تعریف می‌شوند و طوائف، طبق تعریف، ازدواج‌ناکرده و ازدواج‌ناپذیر است. از این رو، عشق ماه‌لقاء بائی به رهبر دلاور و مرشد معنوی، علی، در بیان فردی‌اش پرشورتر از عشق دیگر زنان به اوست، زیرا ماه‌لقاء می‌تواند چون عاشقی با او پیوند یابد، بدون آنکه شخصیت مرد دیگری در بین باشد. همچنین، پرشورتر است از عشق مردان به او که باید خودِ مردانه‌شان را سرکوب کنند، حال آنکه مردسالاری تأکید می‌کند باید برای نزدیک شدن به مرد پُرجذبه‌ای همچون علی دارای مردانگی و شجاعت بود.

طوائف در فرهنگ مردسالاری شخصیتی تناقض‌آمیز است. او بیگانه‌ای جذاب و خادمی متکبر است. هنرمندی است که ابزار بیانش وجود جسمانی اوست. او، در نظر مردان، افسونگری است که اگر به او نزدیک شوند مایۀ لذت است و چنانچه بیش از حد به او نزدیک شوند، منشأ خطر. از نگاه زنان، هم نمونه‌ای از برتری زیبایی‌شناختی است و هم مایۀ نفرتی موجه. در جنوب آسیا، طوائف ممکن است اغواگری دارای بینش معنوی به شمار آید، زیرا حرفه‌اش در مقام طوائف و مشغولیت جنبی‌اش به عنوان مریدی مذهبی، در تناقض با یکدیگر نیستند.[11] هیچ‌چیزی قادر نیست بهتر از اشعار اردوی خود ماه‌لقاء بائی این موضوع را توصیف کند.[12]

آنجا كه منم  گویى دور است از  تو

در جان و دلم اما گویى منم در حضور تو

بلبل چرا بگذرد ز رنگ و عطر گل

 خانه‌براندازى مگر آمده به باغ

در خاطرم جفاست ز برق تجلى‌اش

اشكم زياده از ابر پر باران

آنكه هر دم به چشم دل نظاره مي‌كند

در اين جهان مرد تحقيق است و صاحب شعور

در اين جهان چندا سر فرود كسى مباد

كنيز مرتضى راست اين تكبر و غرور

منظور ماه‌لقاء بائی آنجا که با اشاره به تخلص‌اش، چندا، دربارۀ خود می‌گوید به ”کنیز مرتضی“ بودن مباهات می‌کند چیست؟ چرا اشعار خود را در قالب غزل می‌سراید، در قالب اغوا کردن عاشقی که حضور دارد و تمنا کردن عاشقی که غایب است؟ چرا اشعار خود را در قالب مثنوی برای منقبت فضایل علی یا در قالب مرثیه برای شهادت علی و خاندانش نمی‌سراید؟ پاسخ این پرسش‌ها در موقعیت اجتماعی او در مقام طوائف نهفته است.

معیارهای جنوب آسیا و ایران دربارۀ نقش طوائفین معیارهایی مشترک بود  که هر دو الگوی اجتماعی جامعۀ اسلامی پیشامدرن را، که طوائفین و متعه‌ها را به منزلۀ جزء جدایی‌ناپذیر طبقۀ نخبگان و دربار شاهی می‌‌پذیرفت، تقریباً به صورتی یکدست اختیار کرد. تفاوت بین طوائف و متعه تفاوتی ظریف، اما مهم بود. متعه‌ها کنیزکانی بودند که مردان اساساً آنها را برای تمتع جنسی در تملک داشتند. طوائفین زنانی بودند که تحت نظر زنان دیگر پرورش می‌یافتند تا به هنرمند، رقصنده یا اغواگران حامیان مرد متمول تبدیل شوند؛ آنها در تملک مردان نبودند، هر چند ممکن بود با جذابيت خود حمایت مردان را جلب کنند یا در محافل طبقات پایین‌تر، برای ملاعبت یا سرگرمی‌هایی با ماهیت هنری یا شاید جنسی، خود را در اختیار مردان بگذارند. طوائفین در ظاهر مستقل از نظارت مردانه رشد می‌کردند، گرچه این فهم شاید توهمی بیش نباشد، زیرا آنها غالباً تحت حمایت مالی دربار و طبقۀ اشراف بودند.

در اوایل دوران مدرن، متعه‌ها و طوائفین از روسپیان متمایز بودند. در خصوص روسپیان، ارضای جنسی مردان کاملاً به جنبۀ مالی مربوط می‌شد و از مسایل دیگر تاثیر نمی‌پذیرفت. برای متعه‌ها، رابطۀ جنسی با مردان متأثر از مسئلۀ تملک بود که باعث می‌شد نزدیکی با آنها طبق قانون اسلام مشروعیت داشته باشد. برای طوائفین، رابطۀ جنسی با مردان متأثر از هنر و زیبایی‌شناسی بود، زیرا وظیفۀ آنها اساساً اجراهای سرگرم‌کننده، مصاحبت عالمانه و تهذیب هنری محسوب می‌شد که ممکن بود شامل رابطه‌ای نزدیک یا فارغ از چنین رابطه‌ای باشد؛ چنانچه رابطۀ جنسی با طوائفین برقرار می‌شد، این رابطه متأثر از فعالیتی هنری بود که می‌توان آن را رابطه‌ای پنهان در پشت پوشش اجرای هنری توصیف کرد. از آنجا که در خصوص برقرار شدن یا نشدن روابط جنسی طوائفین با حامیانشان ابهام وجود دارد، تعجبی ندارد که در جامعۀ اسلامی جنوب آسیا، بسیاری از طوائفین به اقرار خود شیعه بودند. حق مشروع شیعیان برای ازدواج موقت (متعه) امكان تنش جنسى را تعدیل می‌کرد و راهکاری شرعی و اخلاقی برای توجیه روابط جنسی در صورت وقوع چنين روابطى را فراهم می‌آورد، بدون آنکه به جذبۀ طوائفین ازدواج‌ناکرده یا ازدواج‌ناپذیر که افسون و قدرت اجتماعی‌شان وابسته به همین ازدواج نکردن بود، لطمه‌ای بزند. اما در دوران مدرن این تمایزها از بین رفت و متعه‌ها و طوائفین هر دو در دستۀ ”روسپیان“ قرار گرفتند. سلطۀ استعماری اروپاییان، کاهش حمایت دربار و تأثیر جنبش‌های اصلاحی اسلامی باعث ایجاد این تغییر بود.[13] بخت با ماه‌لقاء بائی یار بود که در اوایل دوران مدرن می‌زیست، يعنى پیش از آنکه این تغییرات اجتماعی آغاز شود، و امکان زیستن او را در جایگاه طوائفی با موقعیت عالی، کمال هنری و معنویت پذیرفته‌شده در جامعه از میان بردارد.

اکثر طوائف حیدرآباد شیعه بودند و ارادت خاصی به علی داشتند، شاید بنابراين عقیدۀ رایج  که عشق به امام حسین باعث آمرزش گناهان می‌شود. این عقیده بر پایۀ داستانی قرار دارد به این مضمون که وقتی امام حسین در حال شهادت بود، ندایی الهی به گوشش رسید: ”ای حسین، آسوده باش که برای خاطر تو، آن گناهکارانی را که عاشق تو بوده‌اند خواهم آمرزید تا تو خوشنود باشی.“[14] این مسئله ممکن است به صورت بالقوه دلیلی باشد كه اقلیت‌های اجتماعی، همچون روسپیان، رقصندگان، نوازندگان و خواجگان حرم که به علت بدنامی آلوده به گناه محسوب می‌شدند، اغلب مرید علی و هواخواهان شیعۀ اهل بیت او بودند.

اگر چه بیشتر طوائفین شیعه بودند، در بین آنها ماه‌لقاء بائی ارادت خاصی به علی در مقام سرور کوه مولا علی داشت. این امر بی‌تردید به علت تأثیر مادرش و شرایط تولد خود او بود. مادر ماه‌لقاء بائی در گجرات متولد شده بود. او مَیدا بی‌بی یا ”دوشیزۀ پاک و بزرگوار“ ناميده شد و از دو خواهر دیگر خود جوان‌تر بود. پدر این زن در دستگاه حکمران گوركانى احمدآباد در زمان سلطنت محمدشاه، بین سال‌های 1719 تا 1748م، مقامی اداری داشت.[15] او پول‌های حاکم را بر باد داد و تهدید به زندان شد و مانند بسیاری از افرادی که در مخمصه گرفتار می‌شدند، از آن شهر گریخت[16]. همسرش به فقر مفرط افتاد و احمدآباد را با سه دختر و دو پسر خود ترک گفت. آنها به گروهى آواره پیوستند که برای امرار معاش آواز می‌خواندند و می‌رقصیدند و احتمالاً کولیان هندو  بودند که در زبان اردو بهَگتان نامیده می‌شوند. خانواده همراه با این خنیاگران دوره‌گرد، پرسه‌زنان به طرف جنوب و منطقۀ دکن رفتند. دخترها از خنیاگرانی که از آنها مراقبت می‌کردند موسیقی و رقص آموختند. در طول راه، ليكن، برادرانشان را از آنها جدا کردند و مادرشان درگذشت. این سه خواهر در مسیر سفر با رقصیدن در انظار عمومی  امرار معاش می‌کردند، هرچند که منابع موجود تا جایی که امكان دارد از اذعان به این واقعیت خودداری می‌کنند. در برهان‌پور، شهری که دروازۀ منطقۀ دکن بود، سه خواهر به ارتش گوركانى تحت فرماندهی نظام‌الملک، آصف‌جاه اول، ملحق شدند. آنها همراه با ارتش به سمت جنوب به اورنگ‌آباد سفر کردند و به احتمال فراوان نقش رقصندگانی را داشتند که وظیفه‌شان سرگرم کردن سربازان بود.

زمانی که این خانوادۀ متشکل از زنان در اورنگ‌آباد سکونت گزید، برای جلب حمایت بزرگ ‌زادگان عالی‌رتبۀ گوركانى، به جای سربازان عادی و فرماندهان محلی، فرصت بهتری پیدا کرد. در آن هنگام، ايشان نام‌هايشان را تغییر دادند و برای خود اسم‌های هنری مناسب طوائفین درباری برگزیدند. مَیدا بی‌بی به راج‌کنوَر بائی (سلطنتِ شاهزاده‌خانم) معروف شد. در سال‌های بین ترک گفتن گجرات و سکنی گزیدن در دکن، مَیدا بی‌بی که اکنون راج‌کنوَر بائی خوانده می‌شد، صاحب دو دختر شد که این خانواده آنها را نیز برای طوائف شدن تربیت کرد. دو دختر او به مهتاب‌کنوَر بائی (مهتابِ شاهزاده‌خانم) و مان‌کنوَر بائی (غرورِ شاهزاده‌خانم) معروف شدند. دختر بزرگ مَیدا بی‌بی با بهره از مهارت‌های افسونگرانۀ خود در مقام طوائف برای جلب توجه اعیان‌زاده‌ای عالی‌رتبه با نام میر‌موسی‌خان، ملقب به رکن‌الدوله و احتشام‌جنگ،  که بعدها به مقام رئیس‌الوزرایی سلسلۀ آصف‌جاهی رسید، بعدها به ازدواج وى درآمد.[17] از منابع موجود نمی‌توان دریافت که آیا او همسر رسمی میر‌موسی‌خان از طریق ازدواج رسمی (نکاح) بوده است یا همسر موقت و غیررسمی (متعه) او، اما به یقین می‌توان گفت که او همسر اول و اصلی‌اش نبوده است. قدیمی‌ترین منبع اردو فقط می‌گوید احتشام‌جنگ رکن‌الدوله بهادر، رئیس‌الوزرای سلسلۀ آصف‌جاهی، شیفتۀ زیبایی خدادادی مهتاب‌کنوَر بائی شد. از‌ این ‌رو، پس از اطمینان یافتن از رضایت مادرش، راج‌کنوَر بائی، او را به عقد رسمی (عقد شرعی) خود درآورد.[18] البته در محافل شیعی، هم ازدواج رسمی و هم ازدواج موقت قانونی (شرعی) محسوب می‌شوند. رکن‌الدوله او را صاحب‌جی صاحبه یا ”بانوی ارباب محترم“ خطاب می‌کرد و از شدت عشقی که به او داشت، هنگام گردش و شکار، در زمان سفر یا در دربار و حتی در جنگ او را همراه خويش مي‌برد.[19] پس از کشته شدن رکن‌الدوله، مهتاب‌کنوَر بائی ”زندگی در اندرونی خانه‌اش را مثل زن نجیب‌زاده و محجبه‌ای برگزید تا زندگی‌اش با دودمان پاک و شأن والایش سازگاری داشته باشد. همیشه پنج بار نماز به جای می‌آورد، روزه می‌گرفت و در تمام عمرش هر روز قرآن تلاوت می‌کرد، نیایش می‌کرد و حمد خداوند را می‌گفت.“[20] داستان زندگی این زن نشان‌دهندۀ موفقیت بزرگ این خانواده در به دست آوردن منزلت اجتماعی است. او زندگی‌اش را با نام مهتاب‌بی‌بی آغاز کرد، دختر زن مسلمانی که خان‌سالاری هندو او را به متعه درآورده بود. سپس به مهتاب-کنوَر بائی، طوائفی که احتمالاً برای سربازان می‌رقصید، تغییر نام داد و سرانجام با نام صاحب‌جی صاحبه، همسر محترم نجیب‌زاده‌ای قدرتمند در دربار حیدرآباد در منطقۀ دکن، پذیرفته شد.[21]

مادر ماه‌لقاء بائی، مَیدا بی‌بی که اکنون راج‌کنوَر بائی خوانده می‌شد، با موفقیت از مسیر مخاطره‌آمیز حرکت از زندگی طوائفی به زندگی در جایگاه همسر عبور کرد. راج‌کنوَر بائی احتمالاً توانسته بود در جایگاه طوائف جذابیت خود را تا حد نسبتاً زیادی حفظ کند. در پنجاه سالگی نیز با نجیب‌زاده‌ای از نخبگان گوركانى حاکم بر حیدرآباد با نام بسالت‌خان ازدواج کرد.[22] سرگذشت او نشان می‌دهد که جذابیت طوائفین صرفاً در جاذبۀ جنسی آنها نبود. جذابیت آنها همچنین از ویژگی‌هایی سرچشمه می‌گرفت که در زنان مسن تر ديده مي‌شود، مانند متانت، درایت، فضل، فصاحت شعری، مهارت در آواز خواندن و توانایی گفت ‌و‌گو با رعایت آداب دربار و قابلیت سرِ شوق آوردن افراد. قدیمی‌ترین منبع اردو تأكيد بر ترکیب زیبایی ظاهر و محسنات متانت‌آمیز راج‌کنوَر بائی دارد که باعث مي‌شد او طوائف موفقی باشد.

بیشتر نجیب‌زادگان آصف‌جاهی آرزوی راج‌کنوَر بائی را در سر داشتند و به او عشق می‌ورزیدند، زیرا او در مقایسه با دو خواهرش ظاهری زیباتر و رفتاری پسندیده‌تر داشت. در واقع او صاحب فضایل نیکو و منش نجیب‌زادگی بود. اما به علت اتهام شرم‌آوری که شخصی به او وارد کرد، نتوانست به هدف موردنظر خود [ازدواج با خانواده‌ای اصیل] دست یابد. طبق مشیت کاتب الهی، طرح انس و الفت عمیق راج‌کنوَر بائی بر لوح دل میر‌نامدار نواب بسالت-خان بهادر، بخشیِ سلسلۀ آصف‌جاهی، نشست.[23]

راج‌کنوَر بائی با این نجیب‌زاده ازدواج کرد و از خود در برابر آن ”اتهام شرم‌آوری“ که در ایام جوانی و دوران رقصندگی در خصوص او بر سر زبان‌ها بود محافظت کرد. او در سن بالا، پس از پنجاه سالگی، حاملگی پرخطری را از سر گذراند و دختری با نام ”چندا بی‌بی“ (دوشیزۀ ماه سیمگون) زایید که بعدها به ماه‌لقاء بائی معروف شد.

راج‌کنوَر بائی چیزی نمانده بود که در دوران حاملگی وفات پيدا كند، و زنده ماندن معجزه‌آسای او مؤید پیوند محکم خانوادۀ او با تشیع و استمرار دیانت شیعۀ مُلكى، علی‌رغم حکومت آشکارا سنی نظام‌های آصف‌جاهی پس از دوران گوركانى در حیدرآباد است.

در زمانی که راج‌کنوَر بائی ماه‌لقاء بائی را حامله بود، روزی برای زیارت امیرالمؤمنین [علی] به کوه مولا علی رفت. در این سفر، شاه‌تجلی‌علی، نویسندۀ تٍُُُُُزُک آصفیه، و عالم و فرزانه و خوشنویس و نقاش در عهد خویش كه در درایت و فرزانگی بی‌همتا بود، او را همراهی می‌کرد. شاه‌تجلی‌علی به دليل رابطۀ وابستگی‌اش به حامى خود، راج‌کنوَر بائی، در کنار او حرکت می‌کرد. ناگهان نشانه‌های سقط جنینی قریب‌الوقوع در راج‌کنوَر بائی هویدا شد و او شروع به خونریزی کرد. شاه‌تجلی‌علی بلافاصله و به شتاب وارد بارگاه مرتضی [علی] شد. از آنجا چند تکه ریسمان و چند عود روشن برداشت. بیرون آمد و ریسمان را دور کمر راج‌کنوَر بائی بست و دود عود را به سوی او پراکند. این کارهای ساده به مداخلۀ معجزه‌آسای علی علیه‌السلام، شیر کرار خدا، انجامید. خونریزی قطع شد و جنین زنده ماند.[24]

شاه‌تجلی‌علی (1739-1800م) شاعر، خوشنویس و نقاشی معروف در دربار آصف‌جاه ثانی بود و کتابِ تُزُک آصفیه یا ”شکوه و نظام سلسلۀ آصف‌جاهی“ را نوشت و با تصویر آراست؛ این کتاب شرح زیبایی است از احیای حیدرآباد در جایگاه پایتختی اسلامى با بنيان هاى اوليۀ دكنى كه تحت رونماى گوركانى نيز جلاى خود را بارز مي‌كرد. واقعه اى که در مولا علی برای راج‌کنوَر بائی و شاه تجلى على پیش آمد، نشانۀ استمرار زندگی عبادی تشیع و تصوف به صورت توأم با هم در حیدرآباد است. شاه‌تجلی‌علی ظاهراً سنی بود، اما به عنوان صوفی طریقۀ چشتیه عمیقاً به علی در مقام رهبری پرجذبه و مرشدی معنوی ارادت داشت. او ملازم راج‌کنوَر بائی بود، طوائف شیعه‌ای که به همسری نجیب‌زادۀ گوركانى سنی‌مذهبی درآمده بود. راج‌کنوَر بائی از ذوق هنرى شاه تجلى على  حمایت می‌کرد، از آنجا كه طوائفین خود هنرمند بودند و به زندگی فرهنگی و هنری شهر علاقه‌مند. آنها دو دوست بودند که می‌توانستند با هم به زیارت کوه مولا علی بروند، جایی که اختلافات فرقه‌ای در تلألو حضور معنوی علی در چشم‌انداز محلی رنگ می‌باخت.

راج‌کنوَر بائی به برکت مداخلۀ معجزه‌آسای علی بحران سقط جنین را از سر گذراند. پس در 20 ذوالقعده 1181، مقارن با 4 آوریل 1768، دختری متولد شد و او را چندا بی‌بی نام نهادند.[25] مادر به دلایلی پیچیده بزرگ کردن نوزاد را به دختر بزرگ خود، مهتاب‌کنوَر بائی که ملقب به صاحب‌جی صاحبه بود، سپرد. شاید دختر را پس از این که رئیس‌الوزرا، شوهر صاحب‌جی صاحبه، ترور شد و صاحب‌جی صاحبه هنوز فرزندی به دنیا نیاورده بود، به مثابه کاری خیر به او سپرده باشد. شاید نوزاد را با علم به اینکه دختر بزرگش می‌تواند خانۀ مجلل‌تر و امن‌تری از خانۀ خود او برایش فراهم کند، به دست او سپرده باشد. یا شاید دختر را به این دلیل به او داده باشد که خود بتواند فارغ از نگرانی‌های دنیوی خلوت گزیند، چرا که طبق معیارهای زمانه‌اش زنی پابه‌سن‌گذاشته بود و تمایل به اعتکاف مذهبی داشت. در منابع موجود دربارۀ علت دقیق این کار ابهام به چشم می‌خورد:

صاحب‌جی صاحبه که در اصل مهتاب‌کنوَر بائی نام داشت و همسر احتشام‌جنگ رکن‌الدوله بهادر بود، فرزند پسری به دنیا نیاورد. به همین علت، راج‌کنوَر بائی دختر خود، چندا بی‌بی، را به آغوش او سپرد تا همچون فرزند خویش بزرگ کند. راج‌کنوَر بائی خود را وقف عبادت و ذکر خدا کرد. میدا بی‌بی، که اکنون راج‌کنوَر بائی نیز خوانده می‌شد، اگرچه نام خود را در فهرست کسبۀ حرفه‌ای ثبت کرده است، همواره بصیرت و فرهیختگی اخلاقی دودمان پاکش را حفظ کرد. تا پایان عمر، پنج بار نماز یومیه می‌خواند و پیوسته به نیایش، تلاوت و حمد و ستایش خداوند مشغول بود. او از مریدان فرزانگان پرهیزکار و علمای فاضل بود. سرانجام، همنشینی او با اهل سلوک و اهل باطن در او اثر کرد. او خصوصیات آنها را به خود گرفت، طوری که بیشتر وقتش صرف کار دشوار دریافت شهودی، تعمق و تخیل عارفانه می‌شد. تا پایان شب بیدار می‌ماند و نیاش‌اش (وظیفه) را تلاوت می‌کرد و با هیچ‌کس سخن نمی‌گفت.[26]

چندا بی‌بی در حالی که مادرش انزوا گزیده بود و توجه‌اش معطوف به خدا بود، در دامان خواهر ناتنیِ بزرگ‌ترش، صاحب‌جی صاحبه، در عمارتی با نام زنانه دری، یا عمارت زنان، بزرگ شد. به احتمال زیاد، از بهترین تعلیم و تربیت هنری که می‌توان با پول و شهرت به دست آورد برخوردار بوده است. آموزش زبان پارسی دید، به زبان اردو شعر سرود، رقص آموخت و تحت نظر استاد خوشحال‌خان کلاوَنت موسیقی سنتی فرا گرفت. خوشحال‌خان موسیقی‌دانی شیعه‌ بود و چنان که از لقبش ”کلاوَنت“ برمی‌آید، استاد سبک آوازی دهرُپَد و خَیال بود و شعر هندی را با تخلص انُپ (به معنای بی‌همتا در زبان سانسکریت) می‌سرود. چندا بی‌بی همچنین با دوست قدیمی مادرش، شاه‌تجلی‌علی که شاعر و مورخ و تصویرگر بود، نشست و برخاست داشت. همچنان که به سن بلوغ می‌رسید و با اشتیاق تمام اشعاری اردو در قالب غزل می‌سرود، از مشاورۀ استادی با نام سیدشير محمدخان، يا تخلص ”ایمان،“  مشهورترین شاعر اردو‌زبان عهد خود در دکن، بهره می‌برد و شعرهایش را به کمک او اصلاح می‌کرد. او مسدّسی در ستایش زیبایی و وقار چندا بی‌بی سرود.[27]

چندا بی‌بی در سنین بلوغ در مقام طوائف و رقصنده به دربار و جمع اشراف آمد و توجه و محبت آصف‌جاه ثانی، میرنظام‌علی‌خان، را جلب کرد، طوری که میرنظام‌علی‌خان او را محرم اسرار و مونس خود برگزید. در جشنی به مناسبت پیروزی در یکی از جنگ‌ها، چندا بی‌بی ستارۀ رقصندگان مجلس بود. پس از رقص، نظام به پاس نقش او در دربار و زندگی شهری به او لقب رسمی و درباری ماه‌لقاء بائی یا ماهرخ‌خاتون داد. علاوه بر لقب، مستغلات و املاك وسیعی هم در داخل شهر و هم بیرون شهر به او داده شد که او را به صورت مستقل ثروتمند کرد.

شعر: عشق نفسانی و عشق معنوی در قالب غزل 

نقش ماه‌لقاء بائی در مقام طوائف دربار نقشی چندبُعدی بود. او رقصنده، نوازنده، لطيفه‌گوى، مستشار و حامی فعالیت‌های مذهبی و هنری بود. در عين حال، در سیاست دربار نیز بسیار خبره بود.[28] شعر او این نقش‌های متعدد را بازتاب می‌دهد و هر یک از غزل‌های او معنویت شیعی را با فعالیت‌های به ظاهر غیردینی زندگی دربار، رقص و دلبستگی عاشقانه درمی‌آمیزد. او برای شعر خود فقط قالب غزل را برگزید که شعر غنایی کوتاهی برای بیان حالات عشق معنوی و نفسانی است. با ‌این ‌حال، همۀ غزل‌های او فقط شامل پنج بیت‌اند که مظهر پنج عضو خاندان قدسی (پنج تن) است: پیامبر، دخترش فاطمه، شوهر او علی و دو پسر آنها، حسن و حسین. همچنین، بیت پنجم و آخر هر غزل به ستایش علی اختصاص داده شده است. بیت آخر هر غزل سرایندۀ آن، ماه‌لقاء بائی متخلص به چندا، را در جایگاه الفت با علی قرار می‌دهد و او را خادم علی، گدای علی، ستایشگر و سرسپردۀ وفادار علی معرفی می‌کند.

در زیر به بررسی شخصیت چندا از طریق اشعارش می‌پردازیم، هرچند غزل را نمی‌توان به طور کلی شعری سرگذشت‌وار دانست. تجربۀ ماه‌لقاء بائی در جایگاه رقصنده در شعر زیر نمود پیدا می‌کند:[29]

دور شراب سرخ است صبح و شام رقص

گر يار رو نمايد مجلس تمام رقص

يارم خدا چنان بي‌نظير نمود

كز روى او هر چيز در چشم من به آواز رقص

تسخير وحش و طير چيست خاص و عام هم

هريك به نحو خويش عبد است ترا در دام رقص

گو بزم غير بهل بيا در كنار من

تا اخترى بنمايمت كه نامش همى رقص

چندا چرا فاخر دو جهان نبود اى على

در قربتت به ابد اوست در اعجاب رقص

ماه‌لقا بائی ط​وائفى بود که توانست برای خود در حیدرآباد نقشی اجتماعى بيابد. او در جایگاه رقصنده به دربار راه یافت و از طریق رقص توانست با اشراف قدرتمند بسيارى رابطۀ صمیمانه پیدا کند. در این شعر، او به شیوه‌های گوناگون به نقش خود در جایگاه رقصندۀ دربار اشاره می‌کند. او در محیطی غیردینی جمع باده‌گساران را سرگرم می‌کرد: ”دور شراب سرخ است صبح و شام رقص.“ رقص در دربار فقط سرگرمی نبود، بلکه نمایش سیاسی نیز بود. زیبایی و وقار رقصنده برای نمایش ثروت، قدرت و نفوذ حامی او بود. در شعر بالا، شاهِ بر‌تخت‌نشسته در مرکز رقص رقصندگان بسیاری است که همگی تحت فرمان او قرار دارند: ”تسخير وحش و طير چيست خاص و عام هم / هريك به نحو خويش عبد است ترا در دام رقص.“ حاکم به نمونۀ اصلی فرمانروای اسلامی، سلیمان پیامبر (شاه‌سلیمان)، تشبیه شده است که فرمانروایی‌اش حتی پرندگان، جانوران و نیروهای طبیعت را مطیع می‌کرد. اما رقصنده هدف خود را نیز دنبال می‌کند، یعنی افسون کردن و فریفتن مردان قدرتمند در بین حضار، چنان که به عشوه می‌گوید: ”گو بزم غير بهل بيا در كنار من.“ سرانجام ماه‌لقاء بائی شعر را با حالتی معنوی به پایان می‌رساند و به تناقض آشکار بین خضوع لازم در برابر امام علی و نمایش غرورآمیز لازم برای هر رقصنده می‌پردازد و این تناقض را با نسبت دادن همۀ موفقیت‌های خود، حتی موفقیتش در اجرا، به الفت با علی مرتفع می‌کند: ”در قربتت به ابد اوست در اعجاب رقص.“

اجرای رقص در جشن‌های پیروزی در جنگ‌ها، در مراسم سالانۀ عید نوروز که با شکوه و دبدبۀ بسیار برگزار  می‌شد و در گردهمایی‌های دربار برای تحت تأثیر گذاشتن نمایندگان سیاسی میهمان یا مذاکره با رقبا، جزء ضروری مراسم دربار بود. نقاشی‌های موجود در شاهکار شاه‌تجلی‌علی، تُزُک آصفیه، رقصندگان زن و نوازندگان را در امور جنگ، سفرهای شکار، نمایندگان سیاسی و دیگر امور حکومت در ملازمت نظام نشان می‌دهند.[30] یکی از تصاویر نظام و درباریان و از جمله ارسطوجاه رئیس‌الوزرا را نشان می‌دهد که پس از سفر شکار با همراهی زنان قصر آمادۀ لذت بردن از اجرای رقص ماه‌لقاء بائی در سواحل دریاچۀ حسین ساگر در حیدرآباد هستند.[31]

از ‌این ‌رو، هنر رقصندگی ماه‌لقاء بائی نقشی عام در جنگ به او مى‌بخشید. او نظام ثانی را در جنگ‌های متعددی همراهی کرد و گفته می‌شود که در کنار نظام سوار فیل او می‌شده است. نظام و درباریانش هرگاه مشغول جنگیدن با دشمنان کشور نبودند، با حیوانات وحشی می‌جنگیدند تا از این طریق تبحر نظامی خود را به اثبات برسانند. نظام ماه‌لقاء بائی را از آنجا که کمانگیر ماهری نیز بود همراه خود می‌برد. شکار همچنین استعارۀ عمده‌ای از فعالیت‌های عاشقانه بود که ماه‌لقاء بائی در آن کار نیز از همه بهتر بود، چنان که شعر زیر گواه این نکته است.[32]

روزى اگر خدا صياد را صيد من كند

 هر صيد را همان دم از بند رها كنم

تا مژدۀ بهار در قفس به گوشم رسيد

از بال‌بال شوق پرم شكسته است

چه دامى‌ست زلف يار دل هوشيار را

دم موعود، صيد اجل  را

فقط تویى كه به چشم من آیى

تو اما اين آهو را از آن دورها صيادى

در دنيا خواهشم از مولاى من على‌ست

كه چندا صيد تو باشد، نه عدوى او

غزل‌های ماه‌لقاء بائی بین صید کردن غزال‌های وحشی و صید شدن به کمند معشوق‌ بسط می‌یابد. او در این شعر، از زاویۀ دید صیدی سخن می‌گوید که در دام صیادی ماهر گرفتار شده است. گویندۀ شعر با حسرت در ذهن خود مجسم می‌کند که چگونه راه و رسم این جهان را تغییر دهد: ”روزى اگر خدا صياد را صيد من كند.“ اما جلوتر، گوینده از گرفتار شدن در دام لذت می‌برد و فاش می‌گوید که نگاه معشوق کارسازترین دام برای صید دل عاشق است. در پایان شعر، همچون همۀ غزل‌هایش، خود را به اوج زبانی معنوی می‌رساند و دعا می‌کند که صید علی، آن جنگجوی دلیر و تیرانداز قابل، شود. اگر چنین شود، آن‌گاه همۀ افراد دیگری که در پی صید او هستند تیرشان به سنگ می‌خورد.

البته ماه‌لقاء بائی برای اشاره به دشمنانش دلیل داشت. موفقیت در دربار صرفاً منوط به رقصیدن و تحت تأثیر قرار دادن دیگران نبود، بلکه به پیش افتادن از دشمنان، رقیبان و عیبجویان نیز بستگی داشت. او در جایگاه یک بزرگزادۀ درباری عالی‌رتبه در معرض دسیسه‌ها و حسدورزی‌های رقیبان بود. در مقام طوائف، هرگز نمی‌توانست به هیچ مردی برای حمایت و محافظت از خود کاملاً اعتماد کند و لطائفى که از او باقی مانده است گواه این است که ناچار بود، چه در دربار و چه در انظار عمومی، ریشخندها و عیبجویی‌هایی را از سر بگذراند که نقطه‌ضعف او، یعنی مجرد و رقصنده بودن، را هدف قرار می‌دادند.[33] یگانه مردی که ماه‌لقاء بائی می‌توانست به او اعتماد کند علی بود، حامی معنوی‌اش و کسی که در ديد او جوهر مردانگی محسوب مي‌شد، چنان که شعر زیر این نکته را نشان می‌دهد.[34]

آهم اگر صياد كارگر باشد

دلم درون اثر ظلم تو بدر باشد

من خود به پاى خويش به دامت اسير آمدم

ترا خيال شكار كى مرا بود، صياد

مرغ دل از ازل در هواى صيد تو مى‌پرد

چندى مرا به ياد آر و گذرى كن به سوى من

نخجير تو با اين طپش جان مي‌دهد

دمى ديگر اگر نظرى كنى، اى صياد

شکار همچون سیاست بازی خطرناکی است. این اشعار جنبه‌های آشکارا سیاسی زندگی ماه‌لقاء بائی را در دربار نمایش می‌دهند. او در همان اشعاری که از رابطۀ عاشقانه و الفت بین عاشق و معشوق سخن می‌گوید، از علی تقاضای حمایت می‌کند و پیروزی بر رقیبانش را از او می‌طلبد. در مقام طوائف، عشقبازی‌هایش با مردان همواره شکل نهفته‌ای از به بازی گرفتن آنها برای رسیدن به ثروت، مقام و قدرت بود. قاطعانه نمی‌توان گفت که ماه‌لقاء بائی چه تعداد مرد قدرتمند را افسون یا اغوا کرده است. از مهم‌ترین آنها دو نخست‌وزیر از مهاجران ایرانی‌تبار در دربار نظام ثانی و احتمالاً قدرتمندترین مردان دربار بودند. اولی غلام‌سیدخان ملقب به ارسطوجاه است که از 1778 تا 1804م مقام رئیس‌الوزرایی داشت. ماه‌لقاء بائی پیش از آنکه رئیس‌الوزرا او را به دربار نظام معرفی کند، ابتدا به دربار خصوصی خود او وابسته شد. به درخواست رئیس‌الوزرا، غزل‌های او از سال 1213ق/1798-1799م در دیوانی گردآوری شدند.[35] پس از او، سیدابوالقاسم ملقب به میرعالم به نخست‌وزیری رسید. او مثنوی بلندی به زبان پارسی سرود که وصف زیبایی از  ماه‌لقاء بائی بود. این مثنوی چنین آغاز می‌شود:

اى ماه سپهر آشنایى

سر تا قدم تو دلربایى

اى مردم ديدۀ محبت

سر تا قدمت طلسم الفت

شكل تو به كلك دل مصور

جسم تو به آب جان مخمر

تصوير تو از فرنگ حسن است

نقشینۀ رنگ‌رنگ حسن است

اى حسن تو دلربايى عشق

آئينۀ خودنمايى عشق

تا حسن تو ناخنم به دل زد

عشقت ره هوش متصل زد

از شوق تو شد جهان‌جهان شور

از رگ‌رگ من عيان چو طنبور

شور تو عيان نه بر زبانم

سوز تو نهان به مغز جانم

از شعلۀ حسنت اى دل‌آرا

در عشق فروختم سراپا

بر اساس این منابع شعری نمی‌توان قضاوت کرد که آیا نزدیکی او با این نخست‌وزیران و رابطه‌اش با نظام ثانی، که این دو نخست‌وزیر خادمانش بودند، رابطۀ دوستی، هنری یا جنسی بوده است. قدرت هر طوائف در فضای پرابهام بین این سه امکانِ محتمل نهفته است.

زهد: جلب محبت علی از طریق عشق معنوی

رقصندگی ماه‌لقاء بائی در مقام طوائف همیشه شکلی از سوءاستفاده از  مردها برای دستیابی به ثروت، مقام و قدرت بود. یگانه استثنا بر این قاعدۀ رابطه با مردان، رابطۀ معنوی‌اش با علی بود. این رابطه رابطۀ عشق پاک و خلوص محض بود. ماه‌لقاء بائی، علاوه بر طوائفی که مردها را به بازی می‌گرفت و اشرافى که در دربار اعمال قدرت می‌کرد، زنی شیعه‌مذهب بود که در پی جلب محبت علی از طریق سر سپردن به عشقی معنوی بود. زهد شیعی او به عرفان، به نوعی رابطۀ عشقی مرید با علی، بسیار نزدیک بود. به این ترتیب، ارادت او به علی صرفاً برای قدرت یافتن در مواجهه با فراز و نشیب‌های قدرت دربار نبود، بلکه راهی برای جلب محبت علی از طریق سرسپردگی عاشقانه‌ای بود که ممکن بود مظهری از ارادت همراه با ازخودگذشتگی او به علی باشد و در عرصه‌های دنیوی دیگری هم به او قدرت بخشد. برای ماه‌لقاء بائی و شیعیان بسیار دیگر، ولایت به معنای حمایت از مقام علی در جایگاه ولی مطلبى فراتر از سرسپردگی فرقه‌ای صرف بود. عشقی بود که عناصری عرفانی در خود داشت كه باعث محو نفس عاشق در حضور‌ معشوق مي‌شد؛ در این مورد علی به منزلۀ رشتۀ زنجیر همۀ امامان آن معشوق الهى بود.

مذهب شیعه مذهب ولایت است . . . [و] مذهب ولایت مذهب عشق معنوی است . . . شیعیان از آموزه‌های امامانشان کاملاً دریافته بودند که مذهب آنها اساساً مذهب سر سپردن به عشق است . . . از این گذشته، اقرار به این عشق، یعنی اقرار به ولایت، بر همۀ فریضه‌های شریعت مقدم است، نه فقط از این لحاظ که بر اجرای این فریضه‌ها صحه می‌گذارد، بلکه به این سبب که می‌تواند ناتوانی در به جا آوردن آنها را جبران کند.[36]

به همین علت است که غزل در جایگاه شعر عاشقانه می‌تواند پیوندی یکدست با اشعاری برقرار کند که در آنها اشتیاق به رهبر مذهبی و باابهت و حسرت استغراق عرفانی در خداوند را به زبان می‌آورند. چنین پیوندی با عرفان عاشقانه در این شعر ماه‌لقاء بائی نمود می‌یابد:

ز كوى او گذر قاصد و بر پيام مرا

آهى كه حال زار مراست بيان

با خون دل نامۀ رنگين نوشتمش

ليك اين دل بي‌رحم را اثر چون توان

احوال دل كجا و اين كاتبين شريف  كجا

غير را چون خبرى از ما، به جز قاصد

آن بي‌وفا خندد و پرسد در هجران چه حالى تو

وى را قاصد تصدق كن به آه سرد و چشم پُرآب

ز جانب چندا كه دعاى اوست ”يا شاه نجف“

ببوس به كرنش حشمت آستان او قاصد

دو بیت اول این شعر تصاویری از شعر عاشقانۀ خیال‌انگیزی ارائه می‌کنند. عاشقِ دور از معشوق می‌کوشد با فرستادن قاصدی، که غالباً نسیم خنک بهاری است، خبر رنج کشیدن و استقامت ورزیدن خود را به معشوق برساند و به این وسیله فاصلۀ بین خود و معشوق را از میان بردارد. عاشق سرگذشت خود را با خون می‌نویسد: ”ليك اين دل بي‌رحم را اثر چون توان.“ بیت سوم توجه خود را به عشق عرفانی معطوف می‌کند. ”کاتبین شریف،“ چنان که در آیۀ ١١ سورۀ انفطار قرآن توصیف شده است، به فرشتگانی اشاره دارد که اعمال خوب و بد انسان را ثبت می‌کنند، اما چگونه می‌توانند دربارۀ کارهای او قضاوت کنند، بدون آنکه از حال دل او آگاه باشند؟ وقتی عشق او در اعماق دلش نهفته است، آن‌قدر عمیق که او خود نمی‌تواند آن را درک کند، دیگران چگونه می‌توانند از حال او باخبر شوند، گو اینکه این دیگران فرشتگان باشند؟ بیت چهارم این بینش عرفانی را در قالب شوق زاهدانه بیان می‌کند که یگانه شیوۀ قابل ‌قبول ابراز عشق، آه کشیدن و اشک ریختن است. اشعار او نشان می‌دهند که زهد شیعه حول محور عشق می‌گردد. نمایش بیرونی عشق او وفاداری همراه با تعصب به علی و آرمان سیاسی اوست و جنبۀ درونی آن، غرق شدن در نور امامان است که از طریق آن می‌توان با خداوند پیوند یافت.

اگر زهد شیعه حول محور عشق می‌گردد، آن‌گاه مذهب شیعه با تصوفى که در فضایی متعلق به مذهب سنی پرورده شده، زبانی مشترک دارد. مراتب عشق نشان‌دهندۀ مراحل تهذیب معنوی و عروج عرفانی است، چنان که شعر زیر این امر را به نمایش می‌گذارد:[37]

همره شب طالع بيدار تا اينجا

يارم ز منزلش آمد به پيش من تا اينجا

تنها عصاى موسى تواند برگيرد از زمين

نرگس خمار چشمت را تا اينجا

دل‌شكسته و جگرخون تركم كنی، اما اميدم هست

بازآیى تو ستمکار به كوى من تا اينجا

چشم اميد من ز ديدن شبنم شاد چرا

از اشك من همه گلزار تازه شد تا اينجا

از نام او فكر چندا ره مى‌زند به فلك

دل طالب على است تا اينجا

از منظر عرفان اسلامی، اهمیت عشق در این است که دل‌مشغولی به خود را از بین می‌برد و پیوند با دیگری را به جای آن می‌نشاند، چه محیط شیعه باشد و چه در فضای سنی. در اين خصوص، دیگری ممکن است شخصی دیگر در عشق بین انسان‌ها، رهبری معنوی در عشق عابدانه یا الوهیت خداوند در عشق مطلق باشد. در عرفان اسلامی، هیچ‌یک از این مراتب بر مراتب دیگر مُهر ابطال نمی‌زند، بلکه راهبرد عرفان اسلامی این است که بگذاریم هر مرتبه رو به جلو و رو به بالا حرکت کند تا به مرتبۀ بعدی برسد و در این میان عشق پلی باشد که این مراحل را به هم وصل ‌کند.

عشق عارفانه هم جلوه‌های منفی و هم جلوه‌های مثبت دارد. عشق در مفهوم منفی‌اش نشان‌دهندۀ هدفی ضروری است که هنوز به آن دست نیافته‌اند و استعاره‌های آن فراق و اشتیاق است. این حالت در شعر بالا بیان می‌شود: ”دل‌شكسته و جگرخون تركم كنى، اما اميدم هست / بازآیى تو ستمکار به كوى من تا اينجا.“ در معنای مثبت، اما عشق تجربه‌ای جذاب را پیش چشم می‌آورد که حضور دارد و استعاره‌های آن وصل و مستی است. جلوۀ مثبت عشق در شعر زیر به نمایش گذاشته شده است که امام علی را با لقبش، ابوتراب یا ”پدر خاک،“ خطاب قرار می‌دهد:[38]

تا ساغر چشم او نوشيد شراب دل

آواره شد بيخودانه سرمست و خراب دل

 ساقى نگاه گرم تو را رقيب نمى‌يابد

آن شعله را جرقه‌اى كرده كباب دل

سر را از چه در ره نگاه تو افكنم

آنجا همى بنهی در حجاب دل

تا چشم من بر رخ پُرآه تو خيره شد

جان پر ز غصه و پُراضطراب دل

چندا را خواهش هر دو جهان اين است

سر را به سوى خود آور ابوتراب دل

این شعر بیان‌کنندۀ عرفان شیعه است که با عرفان تصوف که در محیطی سنی پرورانده شده است شباهت‌های بسیاری دارد. ردیف شعر کلمۀ ”دل“ و قافیه کلمه‌ای است که به ”-اب“ ختم می‌شود: خراب در مفهوم رهاشده، کباب در معنای سوخته، حجاب به معنی در پرده، اضطراب به مفهوم نگرانی و ابوتراب برای اشاره به علی. این زنجیرۀ کلمات نشان‌دهندۀ مراتب عشق است، به قول ماه‌لقاء بائی، ”سر را به سوى خود آور ابوتراب دل.“ مراتب عشق با دعوت به رها کردن خویشتن آغاز می‌شود، به سوی رنج کشیدن از آتش اشتیاق می‌رود و سپس، تأسف خوردن بر جدایی، سرسختی نشان دادن با وجود اضطراب و در نهایت منتهی شدن به خاک خواهد بود، اما به امید پیوند یافتن با معشوقی قدسی، همچون علی، که به کمک انسان می‌شتابد. لقبِ ابوتراب یا ”پدر خاک“ را پیامبر به او داد.

ترسیم زهد شیعه به صورت عرفان عاشقانه و به زبانی که عناصر مشترک فراوانی با تصوف دارد، فقط وسیله‌ای برای بیان جوهر مذهب شیعه نبود، بلکه راهبردی زیرکانه برای اقلیت شیعه در دربار آشکارا سنیِ کسانی چون نظام در دوران پس از گوركانى نیز بود. ماه‌لقاء بائی در شعر زیر به مدح میرنظام‌علی‌خان، آصف‌جاه ثانی، حکمران سنی‌مذهب و حاکم حیدرآباد، می‌پردازد. این شعر طنین قصیده یا مدیحه دارد، اما در قالب غزل یا شعر عاشقانه سروده شده است. با این حال، در بیت آخر به صراحت نام علی را نمی‌آورد که چندان در غزل‌های او معمول نیست. به نظر می‌رسد این شعر را با هدف پیشکش به حاکم و قرائت آن در دربار، یعنی محیطی که لازم بود وفاداری‌اش به مذهب شیعه پنهان بماند، سروده است. با این حال، ادعا می‌کند که حکمرانی نظام بر مبنای دعای خیر خاندان امامان قرار دارد که نشانه‌ای ظریف از تنش بین حکمران سنی‌مذهب و درباریان شیعه‌مذهب اطراف اوست.

بهار آمده موج  رنگ گل و خوش صهبا

ز فضل خدا عيش و طرب بی‌نقصان

الله تعالى، بيان ناتوان از وصف ايوان او

قضا و قدر كارفرمای جشن او

در اين عهد او را سخاوت  رقيب نى

برآرندۀ آرزوى دل هر كسى

عمر خضر و تصدق ائمه او را باد

نظام‌الدوله آصف‌جاه، مسيحای ناجى

اميد چنداست كه هميشه از اين خوان كرم بخشى

تمناى من از توست كه محتاج كسى نباشم

او چه بسا ناچار باشد در دربار احترام خود به علی را پنهان سازد تا نجیب‌زادگان سنی‌مذهب را به دشمنی با خود تشویق نکند، اما می‌تواند به درستی حکمرانی را ستایش کند که با وجود سنی‌مذهب بودن، حکومتی باثبات و توأم با آرامش برقرار می‌کند که  به نجیب‌زادگان وفادار، صرف‌نظر از فرقه یا مذهبشان، امکان دست یافتن به مقام و مرتبه را می‌دهد. در واقع، نخست‌وزیران و خانواده‌های اصیل شیعه‌مذهب می‌توانستند به اوج قدرت و نفوذ برسند و نمونه‌های بارز آن ارسطوجاه و میرعالم، نخست‌وزیران حامی ماه‌لقاء بائی که به احتمال زیاد با او رابطۀ عاشقانه نیز داشته‌اند، است. آنها در کنار ماه‌لقاء بائی شاهد حکومت نظام‌های سنی‌مذهب بودند، حکومتی که برای انسان‌های عادی عدالت، برای افراد سخت‌کوش رفاه و سعادت و برای زیارتگاه‌های شیعیان فضایی بدون آزار و اذیت به ارمغان می‌آورد. در این دوره، فقط نجیب‌زادگان شیعه‌مذهبی همچون ماه‌لقاء بائی و اطرافیانش نبودند که از طرح‌های ساخت‌و‌ساز در زیارتگاه کوه مولا علی حمایت می‌کردند. نظام‌ها نیز، با اینکه سنی‌مذهب بودند، برای زائران آنجا ساختمان‌های ساختند، چنان که نجیب‌زادگان هندو نیز همین کار را کردند.

نتیجه

ماه‌لقاء بائی، با وجود سرودن اشعار عاشقانه و بازگو کردن زهد شیعی و علی‌رغم عشق مفرطی که به بنا‌سازی داشت، پیش از هر چیز طوائف و رقصنده بود. در مقام طوائف، نه فقط حرفۀ او، بلکه هنر اوست که او را در  فریفتن، افسون کردن و سرگرم کردن مردان یاری می‌کند تا از آنها منفعت مالی و حمایت سیاسی کسب کند. اما در همۀ این بازی‌های عاشقانه، هرگز نباید گرفتار عشق مردی شود، زیرا این یعنی پایان یافتن افسون نیرومندش که متکی به بی‌نیازی متکبرانۀ اوست. برای جبران این شرايط، علی است که به عشق راستین او تبدیل می‌شود. با خواندن اشعار او می‌توانم نگرش او به مردان را این‌گونه توصیف کنم: از مردان دیگر می‌توان توقع قدردانی و حمایت و سپس بی‌وفایی و جدایی داشت، اما از علی می‌توان انتظار وفاداری همیشگی و سخاوت جاودانی داشت. در این شعر، او به بیان این معاملۀ نهایی و نوید جبران علی می‌پردازد. او به نمایش رابطۀ عاشقانه‌ای می‌پردازد که با دلربایی آغاز می‌شود، با فرونشاندن عطش عشق به اوج خود می‌رسد، با بی‌وفایی بی‌رحمانه از میان می‌رود، به نومیدی ختم می‌شود و موجب پدید آمدن عشقی نوشكوفا به علی، معشوق جاودانی، می‌شود.[39]

اشعار اردو

دوش آخر ملاقات ما سر رسيد

شكر خدا كه ما را چه عنايت رسيد

آمد آن كه نقد دل را نذر او كرده‌ام

ميهمان من كه مداراى اوست خواهش من

با خون من، به حنا، پاى خود را رنگين كرد

پيش از جفاى او اما هيهات من

او گفت قسم به روى خورشيدفام و زلف سياه

امروز خواهم آمد، اما شب است و بى‌وفایى وى

گر به صدق دل چندا پرسى از او كه دست خداست

بدان كه مناجات تو مستجاب شده ست

در شعر بالا، ”دست خدا“ به علی اشاره دارد که در مقام امام، هر عملش تجلی قدرتمند ارادۀ خداوند است. ماه‌لقاء بائی تا انتهای شعر نسبت به مردان زندگی واقعی‌اش مردد باقی می‌ماند، اما در عشق خود به علی، آن مرد آرمانی، پرشور و حرارت جلوه مي‌كند. گویی همیشه پیشینۀ خانوادگی‌اش را، یعنی پیشینۀ زنانی که از مردان بی‌وفایی می‌بینند، به خاطر داشته است؛ چنان‌ که در شعر بالا می‌گوید. مادربزرگش، که نام چندا بی‌بی از روی نام او بر ماه‌لقاء بائی گذاشته شد، از بی‌قیدی و ولخرجی‌های خودسرانۀ شوهرش رنج می‌برد. مادرش نیز در جایگاه متعه در اوایل زندگی رنج زیادی کشید و ناچار شد دو دختر اول خود را بدون حمایت هیچ مردی بزرگ کند. ماه‌لقاء بائی که در ناز و نعمت و در محیطی فرهیخته بزرگ شد از این آسیب روحی در امان ماند، اما همواره آگاه بود که او را برای طوائف شدن و نه همسر شدن تربیت می‌کنند.

او بعدها در زندگی به زنان دیگر، و نه به مردان، امید بست. در عمارت خود، که خاصه‌رنگ‌محل نام داشت، صدها دختر را در هنرهای موسیقی و رقص آموزش داد. بهترین دختر را از میان آنها به فرزندی پذیرفت، او را طوری بزرگ کرد که در آینده بتواند طوائف شود، به او نام حُسن‌لقاء بائی داد و او را به سمت بانوی خانه گماشت.

حسن‌لقاء، مانند ماه‌لقاء بائی، تربیتی بی‌نقص داشت. بافرهنگ و فرهیخته بود، خبرۀ فرهنگ بود و چشمۀ سخاوت. عمارت مجلل و باغ او هنوز در خیابان نامپالی پابرجاست . . . تا زمانی که حسن‌لقاء بائی زنده بود، شیوۀ زندگی طوائفین از وضعیت مناسبی برخوردار بود. پس از او طوائفین به دو گروه مجزای دختران رقصنده با نام‌های پیارن‌جی و بانوجی منشعب شدند.[40]

در زمانی که این منبع به رشتۀ تحریر درآمده است، یعنی سال 1894م، خانه‌های طوائفین هنوز فعال بودند و از کمک‌های مالی نظام‌ها برخوردار می‌شدند. نظام‌ها تا سال 1948م در مقام بزرگ‌ترین ”حکومت حکمرانان محلی“ بر مسند قدرت بودند و از ‌این ‌رو، سنت طوائفین در حیدرآباد بیش از سایر مناطق جنوب آسیا، که بیشتر تحت تأثیر ارزش‌های انگلستان دوران ویکتوریا بودند، تداوم یافت. هم‌زمان با به نیمه رسیدن قرن بیستم، این عمارت‌ها به مدارس دخترانه در منطقۀ نامپالی تبدیل شدند.

با این همه، این واقعیت که در 1894م طوائفین را بیشتر ”دختران رقصنده“ می‌نامیدند تا هنرمندان طوائف به این معناست که این سنت در حال تغییر بود. اگر آنها صرفاً دختران رقصنده یا روسپی بودند، به هیچ‌روی امکان نداشت بتوانند مانند ماه‌لقاء بائی که قبل از آنها می‌زیست به رهبران اجتماعی، سیاستمداران ذی‌نفوذ یا هنرمندان محترمی تبدیل شوند که اشتیاق معنوی‌شان تحسین همگان را به دنبال داشت. در دوران جدید، طوائف بودن امکان‌پذیر نبود، زیرا وقتی درباری وجود نداشته باشد که بتوان در آن رقصید، امکان اینکه بتوان عشق علی را نیز به همان شیوه جلب كرد نيز از بین می‌رود.

این جستار ترجمۀ یوسف مصدقی از مقالۀ منتشرنشدۀ*

Courting ‘Alī: Urdu Poetry, Shi‘ī Piety, and Courtesan Power in Hyderabad

است که پس از تغییرات تاریخی و فنی  فیروزه پاپن-متین و ویرایش وحید طلوعی به چاپ می­رسد

[1] روی کتیبه‌ای بر سردر مقبرۀ او سه بیت شعر و از جمله یک مادۀ تاریخ نوشته شده که تاریخ مرگ او را 1240ق/1824م ثبت کرده است که ترجمۀ فارسی آن چنین است: راهی جنت شد، آه، ماه‌لقای دکن.

[2] طوائف (Courtesan)  در فرهنگ هندی معنای زنی هنرمند، ماجراجو و تحصیل‌کرده را دارد که به دنبال شوهر نبوده و در نتیجه چندان مورد احترام نیست. در فارسی کلمۀ کنچنی مرسوم است، ولی مفهوم هندی این لغت طوائف است و جمع آن طوائفین.

[3] Ṣādiq Naqwī, Qutb Shahi Ashur Khanas of Hyderabad City (Hyderabad: Bab ul-‘Ilm Society, 1982), 74–76.

[4] Seyyed Hossein Nasr, “Shi`ism and Sufism,” Shi`ism: Doctrines, Thought and Spirituality, eds. Seyyed Hossein Nasr, Hamod Dabashi and Seyyed Vali Reza Nasr (Albany: SUNY Press, 1988), 103.

[5] Dharmendra Prasad, Social and Cultural Geography of Hyderabad City: a Historical Perspective (New Delhi: Inter-India Publications, 1986), 132-134; Naqwī, Qutb Shahi Ashur Khanas, 25-26.

این زیارتگاه در سال 986ق/1578م و در زمان حکومت ابراهیم‌قلی قطب‌شاه ساخته شد.

[6] Jadunath Sarkar (trans.), Ma’asir-i-Alamgiri: History of the Emperor Aurangzib-Alamgir (reign 1658-1707) of Saqi Musta`id Khan (Calcutta: Royal Asiatic Society, 1947 (2ed edition; Delhi: Oriental Book Reprint Corp., 1986), 174.

[7] Naqwī, Qutb Shahi Ashur Khanas, 18.

عَلم‌های عاشورخانۀ سلطنتی از طلا ساخته شده بودند و مرصع به جواهر بودند و به پارچه‌های زربفتی آراسته بودند که آیه‌های قرآن بر آنها بافته شده بود.

[8] Naqwī, Qutb Shahi Ashur Khanas, 18.

[9] Naqwī, Qutb Shahi Ashur Khanas, 28.

معادل ابجد سطر آخر شعر را 1293ق تعیین می‌کند، اما این تاریخ درست نیست. این خطا شاید ناشی از اشتباهات چاپی متعدد در کتاب نقوی باشد. محاسبات خود من بر اساس نشانه‌های ابجد، تاریخ 1238ق/1822-1823م را به دست می‌دهد. خوشحال‌خان در عمارت ماه‌لقاء بائی از دنیا رفت. او به منظور آموزش موسیقی به زنان جوان آنجا در استراحتگاه زنان عمارت اقامت گزیده بود. بدین معنی، خوشحال‌خان قبل از ماه‌لقاء بائی مرده است و محاسبات من نشان می‌دهد که او دو سال قبل از مرگ ماه‌لقاء بائی در 1240ق/1824م از دنیا رفته است.

[10] نقوی ادعا می کند که چاه در 1294ق/1877م ساخته شده است. با این حال، گاه‌نگاشته و تاریخ موجود در معتبرترین شرح حال ماه‌لقاء بائی که در زمان حیاتش نگاشته شده است، 1218ق را ثبت کرده است. بنگرید به

Ġulām Ḥusayn Jawhar, Tajalliyāt-i Māh Laqā or alternatively Tārīḫ-i Dil-Afroz or simply Māh-Nāma (ms. pers. history 364, Salar Jung Museum, Hyderabad), 228.

[11] برای مطالعۀ بیشتر دربارۀ نقش معنوی طوائفین در جنوب آسیا، خصوصاً در متون اولیۀ بودایی، بنگرید به

Serenity Young, Courtesans and Tantric Consorts: Sexualities in Buddhist Narrative, Iconography, and Ritual (New York: Routledge, 2004), 105–119.

[12] Māh Laqā Bāī, Dīwān-i Čandā as published under the title Gulzār-i Māh Laqā  (Lithoprint; Hyderabad: Niẓām al-Maṭābi, 1324), lyric 48, 15–16.

[13] فیلم های اردوزبان معاصر در هند به نمایش تنش‌های موجود در این دورۀ گذار پرداخته‌اند؛ از شاهکار هنریِ امراجان در لاکنوِ نیمۀ سدۀ نوزدهم تا طنز اجتماعیِ Mandi (بازارِ محله) در حیدرآباد نیمۀ سدۀ بیستم. بنگرید به

Kamran Asdar Ali, “Courtesans in the Living Room,” ISIM Review, 15 (Spring 2005), 32-33.

[14] David Pinault, The Shi`ites: ritual and popular piety in a Muslim community (New York: St. Martin’s Press, 1992), 107.

[15] ماه‌لقاء بائی تأکید می‌کند که پدربزرگ مادری‌اش سیدی از تبار زیدی بوده و در Barhah سکنی داشته که شهری است در شمال هند و شیعیان بسیاری که پس از مرگ اورنگ‌زیب به نجیب‌زادگان موفقی در دربار مغول تبدیل شدند از اهالی آنجا بودند. بنگرید به

Juan Cole, Roots of North Indian Shi`ism in Iran and Iraq: Religion and State in Awadh, 1722-1859 (Berkeley: University of California Press, 1988), chap. 3.

  طبق گفتۀ ریچاردز، سربازان و اعیان‌زادگان شهر  Barhah رفته‌رفته در دهۀ 1560م در نظام امپراتوری مغول در مقام نجیب‌زادگان مسلمان و بومی هند که به شجاعت در نبرد شهره بودند به کار گرفته شدند. جد آنها در قرن سیزدهم از عراق مهاجرت کرده بود و ادعا داشت که سید است. بنگرید به

John F. Richards, The Mughal Empire (Cambridge: Cambridge University Press, 1993), 20.

[16] Jawhar, Tajalliyāt-i Māh Laqā, 3.

این منبع اردو که در 1894م نوشته شده است، معتبرترین گزارش دوران مدرن از زندگی ماه‌لقاء بائی و اساساً ترجمۀ سند پارسی‌ای است که خود ماه‌لقاء بائی در 1818م سفارش داده بود. بنگرید به

Jawhar, Tajalliyāt-i Māh Laqā, 192-246.

زندگینامه‌های بعدی که به زبان اردو نوشته شده‌اند به میزان زیادی اضطراب شرمسارانه‌ای دربارۀ حرفۀ طوائفی‌اش نشان می‌دهند، تمایلات جنسی او را کم‌اهمیت جلوه می‌دهند و در عین حال، در پرهیزکاری او مبالغه کرده‌اند تا با مفاهیم جدید اصول اخلاقی سازگاری پیدا کند. بنگرید به

Scott Kugle, “Mah Laqa Bai: The Origins of Hyderabad’s Most Famous Courtesan and Her Family,” Journal for Deccan Studies (May 2010), 33-58.

[17] او به حکم آصف‌جاه ثانی، نظام‌علی‌خان، در 1765م به مقام رئیس‌الوزرایی منصوب شد و تا سال 1775م در آن مقام باقی ماند.

Ali, “Courtesans in the Living Room,” 92.

جسد میر‌موسی‌خان ”رکن‌الدوله“ پس از ترور در گورستانی خانوادگی در پای کوه مولا ‌علی به خاک سپرده شد.

[18] Jawhar, Tajalliyāt-i Māh Laqā, 9.

[19] Jawhar, Tajalliyāt-i Māh Laqā, 9.

[20] Jawhar, Tajalliyāt-i Māh Laqā, 9.

[21] دختر دوم مَیدا بی‌بی، مان‌کنوَر بائی، حتی در سنین پایین معشوقۀ نجیب‌زادگان بسیاری در سال‌های نخست سلسلۀ آصف‌جاهی بود و در خانۀ برادر میرنظام‌علی‌خان (آصف‌جاه ثانی) به متعه گرفته شد. او بسیار زود وارد عرصۀ عمومی کامجویی مردانه شد، بسیار زودتر از آنکه صاحب آن درجه از زیرکی باشد که بتواند از میل مردان به کامجویی به نفع خود بهره گیرد. او را اشراف‌زاده‌ای عالی‌رتبه به متعه گرفت یا صرفاً به او تجاوز کرد و هنگام تولد فرزندش، به دلیل اینکه کم سن و سال‌تر از آن بود که بتواند بچه‌ای بزاید، از دنیا رفت. بنگرید به

Jawhar, Tajalliyāt-i Māh Laqā, 10.

[22] مردی که با او ازدواج کرد یکی از فرماندهان خط مقدم در ارتش مغول در حکومت آصف‌جاه اول، نظام‌الملک، بود و سپس به مقام خزانه‌داری ”بخشیِ صرفی خاص“ ارتقاء یافت.

[23] Jawhar, Tajalliyāt-i Māh Laqā, 19-20.

[24] Jawhar, Tajalliyāt-i Māh Laqā, 19-20.

[25] Jawhar, Tajalliyāt-i Māh Laqā, 20.

[26] Jawhar, Tajalliyāt-i Māh Laqā, 20.

[27] Šir Muḥammad Ḫān Īmān, Kulliyāt-i Īmān, ed. Sayyida Hāšimī Mujīb (Hyderabad: Ḫuršīd Press, 1987), 426-29.

ایمان وقایع‌نگاری رسمی در دربار نظام بود، چنان که پدرش نیز قبل از او به این کار اشتغال داشت. او در شعر شاگرد شاه‌تجلی‌علی بود که در بالا از او که دوست مادر ماه‌لقاء بائی بود نام برده شد.

[28] معاون نمایندۀ مقیم بریتانیایی (هم‌ردیف سفیر که کمپانی بریتانیایی هند شرقی در کلکته به دربار نظام فرستاده بود) گفته بود که کنار آمدن با ماه‌لقاء بائی کلید دست یافتن به هر چیزی در دربار حیدرآباد است.

[29] Māh Laqā Bāī,  Dīwān-i Čandā, lyric 59, 19.

[30] Šāh Tajallī ‘Alī, Tuzuk-i Āṣafiyya (ms. Persian, 59.138, National Museum Manuscript Archive, New Delhi), 156, 251, 259, 295 and 317.

[31] Šāh Tajallī ‘Alī, Tuzuk-i Āṣafiyya, 251.

در این تصویر، ماه‌لقاء بائی که با نشان هلال ماه روی سرش از دیگران بازشناخته می‌شود، هدایت گروه رقصی را متشکل از رقصندگان زن در این مناسبت در 14 مه 1782م بر عهده دارد.

[32] Māh Laqā Bāī,  Dīwān-i Čandā, lyric 39, 13.

[33] Jawhar, Tajalliyāt-i Māh Laqā, 33-34.

[34] Māh Laqā Bāī,  Dīwān-i Čandā, lyric 40, 13.

[35] نصیرالدین هاشمی، خواتین دکن کی اردو خدمت (حیدرآباد: رزاقی ماشین پرس، 1940)، 24.

[36] Henry Corbin, “The Meaning of the Imām for Shi`i Spirituality,”in Shi`ism: Doctrines, Thought and Spirituality (Albany: SUNY Press, 1988), 167-169.

[37] Māh Laqā Bāī,  Dīwān-i Čandā, lyric 77, 24.

[38] Māh Laqā Bāī,  Dīwān-i Čandā, lyric 78, 24.

[39] Māh Laqā Bāī,  Dīwān-i Čandā, lyric 119, 36.

[40] Jawhar, Tajalliyāt-i Māh Laqā, 31-32.

سرمد کاشان: قدیس یهودی، شاعر فارسی

In the middle of the seventeenth century, during the reign of the Safavid dynasty in Iran, and the Moghul Empire in India, Muhammad Said Sarmad left Iran for India in his quest for the “Divine Truth”. As an Iranian Jew who had converted to Islam, he apparently had not found the answer to his inquiries in either his birth or adopted religions, nor in the philosophical training received in his homeland. Sarmad is an example of someone who went beyond all traditional barriers looking for self- realization through unity with God. Let us see who he was, what he had to say, and why he said it.

 

An evaluation by Walter Fischel of the social and historical background of Iran and India within the years of 1550-1700 suggests that three major historical events fundamentally transformed the political, cultural and religious order of Islamic and Asiatic world during the sixteenth century:

the rise of the Safavid dynasty, which introduced Shi’a Islam as the state religion in Iran in 1502;

the appearance of the Portuguese in Asia and their colonization on the coast of India in 1510;

and finally, the establishment of the Moghul dynasty in India in 1526.[1] Two of the above elements, the rise of the Safavids, and the Moghul Empire, had a direct impact on Sarmad’s life as he lived through the reign of two crucial historical periods of Shah Abbas I in Iran and Shah Jahan in India.[2]

 

Sarmad’s life in Iran

Sarmad’s life started as a Jew in Kashan. He was born into a “family of learned Yahuds, of a class whom they call Rabbanim.”[3] However, his destiny was to end dramatically being executed as a “dangerous heretic” in Delhi, far from his native land Iran. If we count back from the time he was executed in 1661 at the age of 70, he would have been born around 1590. Sarmad’s tomb still stands in front of the Great Mosque of Delhi. His nom de plume “Sarmad” means everlasting, perennial or eternal. His Jewish name, however, is not known and the name Muhammad was probably adopted at the time of his conversion to Islam before his arrival in India.[4] While still in Iran, Sarmad was fortunate to find two renowned scholars as his teachers, Mulla Sadra and Abul

Qasem Mir Fenderski.[5]

 

Nevertheless, in spite of Sarmad’s conversion, except for one case where he is erroneously referred to as an Armenian, he is mostly known as a Jew.[6] Some of his titles are “The Jewish Saint,” “Sarmad the Jew,” “The Jewish Mystic” or the “Hebrew atheist.”[7] However, no matter what religion he was affiliated with, it made no difference to him in the end.[8]

 

Intellectual freedom, economic conditions and Hindu spiritualism were among the attractions for the caravan of Iranian intellectuals traveling to India in the 17th century, some by the sea and some via the Silk Road in the North.[9] In spite of the massive forced conversion of Jews, as well as all non-Shi’ite Muslims during the Safavids, there is no evidence to suggest that Sarmad historically or intellectually could belong to any of such forced converted groups, since his conversion was voluntary and took place at least four years before the first round of Jewish conversions in 1619. However, having left Iran in 1632, he must have witnessed the forced conversions of Jews during the Shah Abbas I period.

 

Sarmad’s exposure and interest in spirituality and mysticism may have had different causes. It could have resulted from the hardship he experienced in his environment, his education, the nature of his character, or all of the above. Sarmad’s knowledge of the Jewish Kabbalah (Mysticism) is not clear either. Although he was a contemporary of Rabbi Moshe Levi, a Kabbalist at the time of Shah Abbas I (1581-1629), we have thus far no proof that Sarmad had exposure to Kabbalistic thoughts and if he had, what the consequences would have been.[10]

 

Based on all the above evidence, we tend to assume that Sarmad, after having studied Jewish theology and the Torah in order to widen his views, took up the study of the New Testament and other books of Christianity, yet “still felt that his present attainments were not sufficient to satisfy his innate urge for wider knowledge.” [11] His next step was to turn to Islam, the religion to which he eventually converted and about which he acquired sufficient knowledge. Also, in Arabic and Persian language, he attained a level of perfection equaled by very few of his contemporaries. He was fortunate enough to have two renowned scholars as his teachers, Mulla Sadra (d. A.H. 1050/ 1640) and Abul Qasim Mir Finderereski(d. A.H. 1050/ 1640).[12] Both scholars were amongst the foremost thinkers of the School of Isfahan.[13] An examination of the two scholars clarifies some of the steps Sarmad took in his life. Sarmad was impressed by the philosophical rationalist background from Mir Fendereski, but it was the illumination philosophy of Mulla Sadra which directed him towards the mystic path of seeking the “divine truth”. Sarmad was no different from his mentor, Mulla Sadra, in being accused of infidelity for his mystic beliefs. However, Mir Fendereski’s general careless appearance, attitude towards breaking religious rituals, as well as his trip to India could have affected Sarmad’s style of living.

 

Sarmad’s study with the two renowned Muslim scholars was his first step towards breaking traditions. It shows that he was not a person to bend to rituals if he could not find them helpful in his eternal search. On his path to find an answer to his perplexing questions, he would be willing to break from any tradition and institution. Indeed he was someone who “rejected the archaic and the obsolescent, obscurantism and fanaticism, sectarianism and cant.”[14]

 

Sarmad’s Life in India

There is nothing to suggest that Sarmad had married or maintained a family in Kashan. Waleh Daghistani, a contemporary of Sarmad, refers to him as a trader with a great reputation in his profession of trading textiles, ceramic wares, carpets and richly decorated pottery. Trading instinct and his longing for oriental scholarship and mysteries must have attracted him towards India. Thus in 1632, he went by sea, and landed in Thatta تته (in Sind) which was then a flourishing trade center.[15] Soon after his arrival in India (Thatta), he became besotted with a Hindu boy named Abhay Chand, who at first, did not respond in kind[16].   His platonic love for the young boy resulted in his renunciation of the world and a madness which overtook Sarmad, causing him to throw away his clothes and walk naked.[17] In view of the massive evidence in hand, it can be interpreted that it was Abhay Chand who caused the sudden spiritual change in Sarmad.[18]

 

However, this intellectual relation in time was soon reciprocated. While Abhay Chand became a medium of communicating Hindu cultural concepts and religious ideas to Sarmad, the latter introduced him to the principles of Judaism, Christianity and Islam, as well as Hebrew, Arabic and Persian language. Abhay Chand, out of love for his mentor, accepted Islam but the conversion was only formal for neither Sarmad nor Abhay Chand had any religion in a technical sense.[19] Whether this relationship was that of a Morshid to a Morid, a mentor to a disciple or of a father to a son, the two never left one another’s sides until Sarmad’s execution.[20]      

 

The other relationship Sarmad developed in India was with Dara Shikuh, the Crown Prince of the Moghul court and the son of Shah Jahan.[21] Sarmad left for Lahore in 1634 and from there to Hyderabad (1647).[22] There is no trace of Sarmad in Heydarabad 1649-1657, but his reputation had reached Delhi before his arrival. Dara soon established contact with Sarmad and was impressed by his spiritual attainments.[23] However, Sarmad’s nudity and beliefs led Dara’s brother, Aurangzeb, to regard him as an atheist and an infidel (kafar).[24] It appears that Dara Shikhuh must have revealed to Shah Jehan something about the spiritual grandeur and perfection of Sarmad which persuaded the emperor to summon him and question him about his nudity and his ability to divine future events, as confirmed by historians including Sher Khan Lodan and Waleh Daghistani.[25]

 

Sarmad’s response to the concerns about these reputed miracles was that the only misdemeanor that he could be accused of was his nudity, a lifestyle which he refused to relinquish.[26] Here Sarmad tries to say that “ Saints do not believe in showing miracles. It is the followers of a faith or a saint or guru who begin to attribute all sorts of miracles to it or him, presumably to impress the common people who may be drawn by them.”[27]

 

Dara Shikuh had a great regard for Sarmad and always regarded him as his pir or mentor. This friendship between Dara and Sarmad was based in their mutual liberal religious outlook and mystic views which ultimately led to the tragic end of both of their lives. Dara worked with Sarmad studying Vedanta [28], Hindu religion and philosophy, and Sanskrit literature. Both men valued toleration and had intense feeling of hostility towards bigotry and fanaticism.[29] Both held the individual soul as a drop from the divine ocean to which they were destined to return. Both believed in the doctrine of annihilation (fana) which led to eternal existence (baqa), the mystic belief that one must pass away from self (fana) in order to live essential unity with God (Baqa).[30] Sarmad preached that the relationship between the lover and Him, my beloved, is like that between “word” and its “meaning’, between shell and pearl, husk and grain and subject and object. If I am the word, He is the meaning; if I am the shell, He is the pearl and if I am the husk, He is the grain, and if I am the eye, He is the sight.[31]

 

Sarmad’s Death

Although Sarmad was charged mainly for apostasy, his death had political motives because of his close relation with Dara Shikuh who was executed by his brother Owrang the year before and did not want Sarmad to be a center of opposition to him. Out of the nine charges against Sarmad, three were related to faith: nudity, apostacy and refutation of the ascent (me’rage) of Mohammad.

As for nudity, Islam does not hold it to be sin. In his own defense, Sarmad argued that that he had nothing to hide, besides, “that mode of life was not totally forbidden, for the prophet Isaiah . . . used to go about naked in his old age”:

He who gave thee the kingly crown,

Provided me with all sorts of vexations;

He grants dress to sinners to hide their sins,

To the immaculate, He only gives the garment of nudity. [32]

As for apostasy, he did not recite the whole “Kalima”, regarding the Unity of God, he replied that he was “just in the dark about the existence of God. He would recite the whole of it after he had seen Him with his own eyes.” [33] Sarmad firmly believed that what one utters must be only that which one has realized. [34]

 

As for the third charge, lack of recognition of the physical ascension of the prophet Muhammad (me‘rage), as speculated, “Sarmad might have explained his position about the concept of unity (wahdat -ol wojud), i.e. the existence of hag [divine truth] everywhere and everything.” [35]

In his argument with the clergy in this respect Sarmad says;

“He who understood the secrets of the Truth,

Became vaster than the vast Heaven,

Mulla says ‘Ahamad went to Heaven’,

Sarmad says ‘Nay, Heaven came down to Ahmad.’” [36]

 

The concept of unity which is repeated by Dara Shikoh also depicts man’s relation with God as that between the sun and its rays or drops of water and the ocean. That is, the soul of a true believer is in perpetual communion with his beloved Lord who abides in his heart alone. [37]

 

In spite of his defense, Sarmad was found guilty of apostasy, sentenced to death and beheaded in front of Jami‘ Mosque in 1661.[38] He was buried near the spot he was executed, where his tomb is still today a center of attraction and pilgrimage.[39]

 

Sarmad’ s viewpoints and contributions

As a humanist, a Sufi and a poet, Sarmad started his literary work in India in the Persian language. Thus, in India, he is mainly regarded as a Sufi or a saint who used Persian poetry as a means of communication. However, Walter Fischel perceives Sarmad, although living in the Moghul India, as someone who “entered the annals of Persian literature as a composer of Persian Sufic poetry.”[40] In the meantime, Fazl Mahmud Asiri, professor of Urdu and Islamic studies, values Sarmad as someone who contributed to the Indian intellectual life. He believes that Sarmad’s quatrains “were preserved and treated as the sacred relics of a great martyr in India.”[41]

 

In general, Sarmad’s life style, philosophy and works have had influences upon Judaism, Indian culture and Iranian literature, all in varied and different ways:

Judaism

Sarmad contributed to Persian Judaic and Jewish literary areas simultaneously. The Judaic aspect was his participation in the preparation of the Jewish section of Dabistan al Mazahib (School of Manners), a book which was an attempt to study the beliefs of the five great religions of Judaism, Hinduism, Zoroastrianism, Christianity and Islam as well as other sects of Asia.[42] Based on the repeated acknowledgments of the author, the chapter about Judaism is the result of the intellectual co-operation of Sarmad with the author of Dabistan al Mazahib (Mohssen Fani).[43] Sarmad’s literary contribution to Judaism was to integrate Jewish subjects into Persian literary works through his teaching of Hebrew and Persian to Abhay Chand. The result was the translation of the first six chapters of the book of Genesis entitled “The Book of Adam” into classical Persian by Abhay Chand. The book is assumed to be the oldest known translation of the Pentateuch into Persian language and script and was undoubtedly corrected and edited by Sarmad as well as the author of Dabistan.[44] As Walter Fischel states about Sarmad’s contribution to Judaism: “In spite of the ancient history of the Jews in Iran, [before Sarmad] the subject of Judaism had never penetrated into the fabric of Persian thinking.”[45] The majority of Jewish subjects used before, except a few written in Mediaeval times, were mostly written in Arabic language or in Judeo-Persian script.

 

Indian culture

The appearance of Sa’id Sarmad, with his mystic views, “on the scene of the Indian court, had an effective influence on the intellectual and religious life of India.”[46] In his extensive work on Sarmad, M.G. Gupta of Allahabad University, India, refers to him as the “Saint.” As a saint, Gupta believes that Sarmad’s “faith was the faith of love – that is eternal, infinite and pure without violent demonstration.” Time and time again he told the mullas and Qazies that love is the purification of the heart from self. He believed that love strengthens and elevates character, gives higher motive and nobler aim to every action of life and makes man strong, noble and courageous.[47] Gupta further adds that:

“The true measure of loving God is to love Him without measure, Divine love

is a sacred flower, which its early bud is happiness, and in its full bloom is heaven;

it is the crowning grace of humanity and the holiest right of the soul……

Sarmad held that love flows downward. The love of parents for their children

has always been far more powerful than that of children for their parents. And who amongst sons of Adam can ever love God even with a millionth part of the love which He manifests to us His creation?”[48]

 

His impact on Persian literature[49]

Although Sarmad lived most of his literary life in India, he is still considered to be a composer of Persian mystic poetry. Following the example of Omar Khayyam, he chose Ruba’ies or quatrains to express his sufic philosophy and religious beliefs.[50]

With the Thoughts and ideas of others I have no concern:                                                                               Though in style of Ghazals I am a follower of Hafez,                                                                                      As for quatrains, I am a disciple of Khayyam.                                                                                               But I have tasted little the wine he offered.

 

Over three hundred Ruba’ies are listed in the European and Indian libraries and museums. Except for one short sonnet, we have no record of Sarmad writing in this form. Nevertheless, the quality of his quatrains is sufficient to give us knowledge about his work with regard to form, diction and theme. Sarmad’s rhetorical figures such as metaphors, imageries, allegories, puns, as well as his mystic meta-language are shared by other great Iranian mystic poets. However, the few biblical references and allegories that are used only have classical rather than any religious significance.

 

Sarmad’s spiritual views expressed in poetry

Like other mystic poets, Sarmad builds a bridge between mysticism and poetic language to express his mystic thoughts and world views. As a believer in illumination philosophy, he believes in the unity between the Creator and the creation and that there is no difference between them except for the level of purity and love. The higher the love and purity, the more chance of awareness of the relationship. Sarmad expresses such unity based on the levels of awareness.

O! One heedless of self like a book, should know

There are signs of God concealed in thee!

That is, the Truth is manifest in thee!

And thou careless of it – as a flask unaware of the wine it contains.[51]                                  The unity between the creator and the creation confuses Sarmad to the extent that he cannot differentiate between God and his beloved Abhay Chand. In a painting preserved in the Red Fort, Archaeological Museum in Deli showing Sarmad and Abhay Chand are drawn with the following lines written in Persian language which translate as:

I know not if in this spherical old monastery (world)

My God is Abhay Chand or someone else. [52]

 

Sarmad believed that the gift of the passion of unification with the Beloved is not given to just any one. One requires a life time of commitment and the renunciation of the world and human bondages.

Sarmad, the pang of love is not granted to avaricious ones,

The passion of the moth’s heart is not given to a gadfly.

To attain union with the Beloved needs a long time;

But this imperishable wealth is not given to everyone. [53]

 

The concepts of determination and pre-destination are a conflicting issue in mysticism. However, in Sarmad’s case, we find him more submissive to God’s will. The love that Sarmad preaches is absolute and consists of total giving, with his own life-style providing proof of such love.

By bestowing love upon me, He made my position high;

And relieved me of the obligations of the people’

He made me burn as a candle in the house,

And such burning revealed secrets to me.[54]

 

 

Mansur Hallaj

Sa‘id Sarmad shared the fate of other spiritualists and poets in the Iranian literary tradition was executed for sharing the same mystical view. Mansur’s execution in A.D.1516/A.H. 922 set the precedent for a holistic intellectual system which is more developed in the meta-language of the later mystics such as Rumi, Hafez and others. The comparison of Mansur with Sarmad reveals some similarities as well as differences. As believers in illumination philosophy, they both ridiculed the clergy and the mullas. Neither of them submitted themselves to the power of the worldly authority. In the hand of clergy, they both welcomed death willingly. Mansur expressed the desire to go back to the eternal world by saying “I am returning home!”, Sarmad thought of “life” as waking up from the “eternal sleep” for a second.[55]

There was an uproar and we opened our eyes from the eternal sleep,                                                          It was night of evil yet, we slept again.

However, their differences lie on their perception of their position in the path of love, Hallaj by proclaiming: I am the Truth, “an al-haq”, actually believing that he had united with God. Whereas Sarmad never claimed to have reached that stage of unity because his physical body was still an obstacle.

 

It is reported that just before Sarmad was executed, a friend by the name of Shah Assadollah, approached him in an effort to spare his life and recommend that he cover his nakedness and utter the entire “kalima”. In response, Sarmad recited the the following verse:

It is long since the name of Mansur passed into oblivion,

I wish to exhibit the gibbet and the rope again.

 

Sarmad and other Persian poets and intellectuals

Sarmad’s place in Persian poetry can be seen more clearly when he is compared with other Persian poets in format, language and thoughts.

 

Hakim Sana’i

In presenting the existential dilemma of obedience and choice, Sarmad shares the same question and biblical allegories as those of Hakim Sana’i, one of the pioneers of Persian mystic poetry who lived between eleventh and twelfth century. In one of his sonnets, Sana’i refers to the fall of Devil from Heaven when he refuses to Salute to Adam, presenting the dilemma of choice and obedience. In this sonnet, Sana’i praises the Devil for not following the order of even God to salute to anyone else but      Him. [56]

 

Both Sana’i and Sarmad praise Satan’s loyalty and his extreme love for God as exemplified by Satan’s refusal to bow to Adam despite God’s order.

Talk not about Ka’aba and the temple with every one,                                                        And in the valley of doubt, not kike deviated ones.

Learn the form of worship from Satan himself,

Take only one as the object of worship; bend not before any other. [57]

Omar Khayyam

The relation between Sarmad and Omar Khayyam is the relation between a disciple to a teacher. As mentioned above, Sarmad admits himself that even though their thoughts are not the same, yet in the form of quatrain he follows Omar Khayam.

With the thoughts and ideas of others I have no concern;

Though in style of ghazal I am a follower of Hafiz,

As for quatrains, I am a disciple of Khayyam,

But I have tasted of the wine he offered.[58]

 

As Fazl Mahmud Asiri argues, Sarmad stated this statement just out of respect for Kahyyam and his style is not the true copy of Khayyam. Nevertheless, in the expression of unity, condemnation of worldly things and the shortness of life there are similarities. They both admit the transcendent nature of God and the incapability of man to grasp Him as He is. Both Khayyam and Sarmad believe in God’s Providence and his forgiveness and mercy towards human sins.[59]

 

However, their approach to this issue is different. Khayyam, as a philosopher, argues that the commitment of sin is necessary for the manifestation of the mercy of God. Khayyam sins, but is not sorry for his sins.

Khayyam believes that sins are made to be committed so they might move God to mercy.

Who is there on the earth who claims to be sinless;

How can one live at all without sins?

I do wrong and thou givest punishment for it;

Then where lies the differences between thee and me?

 

By contrast, Sarmad is apologetic and shameful about the commitment of sin and thinks of its consequences.

Every hair of my body is drenched deep in sin,                                                                                From me proceeds all evil and from Thee, O God all good!

How long shall I sin and thou will be kind?

So disturbed I am at my sins and at Thy kindness? [60]

 

Sarmad and Khayyam also share identical views about predestination, inutility of worldly pursuits, hatred for hypocrisy and orthodoxy. Yet, their approach, as to how a person should face such issues as well as how one should spend life, is different. Khayyam believes that life should not be wasted away worrying about the future, since those events are pre-determined:

One moment in Annihilation’s Waste;

One Moment, of the Well of Life to Taste.

The Stars are seeing and the Caravan

Starts for the Dawn of Nothing- Oh, make haste.

 

Sarmad, on the other hand believes life should be spent in solitude preparing ourselves for unification with God. The higher our knowledge of the Truth, the higher the value of mankind.

 

Affected thus with the excess of love take to solitude;

Come out of worries and walk in the path of comfort.

Be not agitated like a whirlwind,

But sit at one place with a contended heart! [61]

 

Mawlana Jalal al-Din Rumi

Among other Persian Mystics, Sarmad can be compared with Jalal al-Din Rumi on various grounds. Both Sarmad and Rumi came from families of religious scholars and both were Persian poets who lived in the diaspora. However, in Rumi’s case the migration was not voluntary, but was a family decision motivated by the Moghul invasion; however, as we have already learned, Sarmad’s departure was voluntary and was a step taken on his quest for Truth.

 

Rumi and Sarmad both experienced sudden spiritual changes in their lives. In the case of Rumi, the change was inspired by Shams-e Tabrizi and in Sarmad’s case by Abhay Chand. Rumi and Sarmad saw the “abstract unlimited light” of Divine Truth in the “accidental limited form” of their beloved. Thus, they both called their beloved “the sun.” Rumi spoke of Shams-e Tabrizi as “that Supreme Sun, the Perfect Light,” and Sarmad refers to Abhay Chand as ‘the sun” when he sends the following quatrain to Muhammad Beg the Bakhshi and chronicler of Tattha.[62]

O breeze convey this message to mirza Akhshi

Who wields his power over higher heavens;

Since thou couldst grant stars in place of dirhams

Be kind enough to grant me my sun.

 

However, the two “suns” had different functions for their lovers. Shams-e Tabrizi acted as the morshid and the mentor for Rumi, whereas Abhay Chand was a morid and disciple. In addition, in the case of Rumi, the spiritual change was one sided. Shams was that “supreme monarch”, with whom Rumi united to annihilate himself in order to reach the eternal light. Whereas, in the case of Sarmad, the spiritual change, although different, was mutual. While Abhay Chand served as a spiritual catalyst to set off new trains of thought in Sarmad, he himself went through a drastic spiritual change. [63]

Both Rumi and Sarmad expressed their desire to join their eternal source. Rumi expresses himself by the following lines:

Listen to the reed, how it tells its tales;

Bemoaning its bitter exile, it wails;

Ever since I was torn from the reed beds,

My cries tear men’s and women’s hearts to shreds.[64]

 

Sarmad expresses the same desire in the following manner:

Everyone asks for “wealth and faith” from God

And Prays for the gift of the silver-skinned Beloved,

But my pour heart desires neither of the two,

It Cherishes union with Him and wants only that.[65]

 

Hafez

Based on the meta language, rhetorical metaphors and thematic images, as well as his own testimony, Sarmad was mostly influenced by Hafez. As for the differences between the two, we see Sarmad took the renunciation of the worldly attributes more seriously than Hafez or for that matter than Rumi. Hafez and Rumi both had families and children, while Sarmad’s spiritual relation to Abhay Chand was the closest to what he could have had as a family relation. Rumi and Hafez, although neither of them believed in the formal religion of their time, did not renounce the religion they were born in and were careful not to be accused of apostasy. In fact, the choice of “Hafez” as a nom de plume, may have indicated the poet’s concern in this matter. The search for the Truth for Hafez never sent him beyond the Iranian borders. Whereas for Sarmad, the renouncement of the worldly attachments included at first his religion and then his homeland. Hafez and Sarmad both had relations with royalty and the ruling authorities. In the case of Hafez, this relationship sometimes included his praise of the rulers, whereas Sarmad’s relation with Dara Shekuh was more intellectual, based on mutual respect, and grounded in philosophical and religious issues.

 

Submission to providence and predestination is a common theme among most mystics. However, they may vary in the degree and approach. On one hand, Hafez, in spite of his acceptance of God’s will, saw some room for human’s free will. On the other hand, Sarmad believed the power of free will could go only as far as the seeker’s self-control over his worldly desires.

While Hafiz express obedience and predestination:

Be pleased with what the fate bestows us,

Nor let thy brow be frowned thus,

The gate to freedom here below,

Stands not ajar to such as us.

 

Sarmad gives one some choice:

O Sarmad, be wise to cut short your complaints

And do one thing out of these two:

Either surrender your body to the will of God

Or sacrifice your soul on the path of His. [66]

 

With regard to unity and the existence of God within oneself, Sarmad remind us of Hafiz who says:                                                                                                                                                                                 My heart for years asked me Jam’s cup to bring,

A stranger was asked, though itself possessed the thing. (Abbas Aryanpur)

 

Sarmad thinks of Abhay Chand as image of God by saying:

 

A sweet-statured one has reduced me to a very low position

By the intoxicating cups of His eyes He has carried me away from myself.

He is in my arms and I run about searching for Him.

A strange thief has stripped me of my garments.[67]

 

Sarmad, like Hafiz, stresses on the existence of self between the lover and the beloved. In his own case he saw his corporal self that was standing between him and God not being able to recite the entire ‘Kalima. In this respect Hafiz says:

There is no barrier between the lover and the Beloved

You yourself are the barrier.

 

And Sarmad says:

 

It is impossible that you can embrace your Beloved;

Take imperfect and immature idea out of your mind.

The thing besides Him that you keep in heart,

Is a veil between you and the Beloved.[68]

 

Conclusion

Sarmad only faced one direction in life and that was to acquire knowledge about the existence of the “pure being” and unite with the “divine truth.” Some claim Sarmad to be a Jew, “Once a Jew, he remained ever a Jew,” reports Fischel from one of his biographers.[69] Some claim him to be Christian or Muslim. Sarmad’s religious affiliation is best expressed in his own quatrain:

Delighting in fondness, fervor and love,

From confusions’ clamor I am free;

I am an idol worshipper, an infidel and devoid of faith,

I go towards the mosque, but as a Muslim do not treat me.[70]

 

As expressed in his poems, and displayed by the outcome of his life, Sarmad could bear no attachment to anything except the “Divine Truth”. His religious background, nationality, family attachments, physical appearance, and even his own life could not stand as obstacles for his thirst to realize and unite with what he was in search of. So the Sarmad who goes to India has no other motive than finding an answer to his unfulfilled inquiries.

 

Sarmad stood for tolerance, for understanding for realizing inner light, and he died defending these causes. He did not die for the sake of his ambition, but rather for the love of God. He was hailed as a great saint while he was alive and when he was being taken to the execution ground, thousands of people had assembled to witness the killing of a saint by the hypocrisy of a qazi and emperor; that perhaps best explains why Sarmad did not bother to defend himself. His response to Waleh Daghistani who advised him to disarm his enemies by putting on clothes and reading the Kalam shows that he was aware of the burden history had placed on his shoulders, the burden of renewing the legend of Mansur “reviving the tradition of the gallow and the cord.” [71]

 

Sarmad’s life and choices, in comparison to other Persian mystics, seem to suggest that he took his search for the Truth very literally. In the process of self-purification, he strove for the ideal absolute. He gave up everything including family, job, religion, country and even his life and remained most faithful and loyal to the mystical secrets of the Creator. Regarding his search for his Beloved, Sarmad looked beyond the limited standards of his time, into every place and school of thought available to him. His fulfillment was the attainment of selflessness through his renunciation of the world by choice. Sarmad never tried to make himself understood. A saint or martyr never asks for any concession. It is the cause, and not the death that makes someone a martyr. Sarmad died for Truth and Love, not for his faith or his country.[72]

 

What he lived for and how he lived, brings up the question of the degree of desire for purification in one’s physical life towards a unification with the Divinity. Was his love for the “Divine Truth” any more profound than that of those who did not make ultimate sacrifices? His legacy also reveals the dilemma of the manner of existence, and level of renunciation of worldly attachments while one is imprisoned in the material world. How far can one go in his or her quest for unification with God? Who found a better solution: Sarmad, who did not put much value on the transitory life, or those like Khayyam, Rumi and Hafez who tried to compromise, and have both? As Gupta well describes it: After all love is giving totally, and taking totally; There are no half-way houses on the path of love. It is a river of fire which you have to cross by swimming every inch.[73]                                                   

[1]Walter J. Fischel, “Jews and Judaism at the Court of the Moghul Emperors in India” in Proceedings of the American Academy for Jewish Research (American Academy for Jewish Research, New York: 1948-49), 138.

[2]The Portuguese colonization, and contact with the western world, as motivation for Sarmad’s migration to India is a remote element.

[3]M.G. Gupta, “The Yahuds”, in The Dabestan or School of Manners, trans. David Shea and Anthony Troyer, intro. A.V. Williams Jackson (Washington and London: M. Walter Dunnel Publisher, 1901), 299. Dabestan al-Madhaheb, or School of Religious Doctrines, is one of the few original and the earlier sources which talks about Sarmad. Fischel refers to Dabestan as the third and most detailed treaties dealing with comparative religions written in the Persian language in India during the Moghul rule. See Jews at the Court of Moghul Emperors, “Ma’asir-ul Umara,” in Biblioteca Indica, vol. 112 (Calcutta, 1888), 165. It represents one of the most interesting literary productions composed in the Persian language in India, sixty years after Akbar, at about 1660. The identity of the author is not yet definitely established, although most of the scholars agree that his name was Mubad Shah, born in Patna at the beginning of the seventeenth century, and originally a Parsee.         See also M.G. Gupta, Sarmad, The Saint: Life and Works (Agra: M.G. Publishers, 1991), 2. However, Gupta in his quotation from Dabestan, vol. II., implies on page 293 that Moshin Khan is the writer.

[4]Fazl Mahmud Asiri, “Rubaiyat-e Sarmad” in Visva Baharati 11 (Santiniketan: Visva-Baharati, 1950), iv. Asiri confirms the conversion before his departure from Iran, but does not mention a date. M.G. Gupta, in Sarmad, The Saint, gives the date of 1615 for his conversion: see M.G. Gupta, Sarmad, the Saint: Life and Works (Agra: MG. Publishers, 1991), 2.

[5]Asiri, “Rubaiyat-e Sarmad”, iii.

[6]Fischel, Jews of Moghul, 160. See also “Ma’asir-ul Umara”, Biblioteca Indica, 226-7, which refers to Sarmad as an Armenian.

[7]Fischel, Jews of Moghul, 160.

[8]Gupta, Sarmad the Saint, 2. While Moshin Khan, in Dabestan, and Waleh Daghestani, in Riaz-ul Shu’ara, report him to be a Jew, Sher Khan Lodi in Merat-ul Khayal, Thomas William Beal and Mirza Mohammed Abdul Qadir Khan state that by birth he was Christian. MJ Seth, however insists that Sarmad never changed his faith and that he was a foreign Jew and continued to be such until the end. Sarmad’s religious affiliation is best expressed in his own quatrain:

O Sarmad! In this world, you did make a name for good or for bad.

From the faith of the unbelievers you turned towards Islam.

And then, what did you find lacking in Allah and His Prophet

that you tuned towards Lakshmana and Rama and accepted to be their pupil.

 

سرمد به جهان بسی نکو نام شدی              از مذهب کفر سوی اسلام شدی

پس که خطا دیدی ز الله و رسول              برگشتی مرید لحمان و رام شدی

 

To argue that Sarmad was a follower of the concepts of Rama and Lakshmana is far-fetched. However, what he probably means is that he turned himself to conquer the forces of mind and attention (Rama and Lakshmana) in order to merge into the “truth.” For further detail refer to Gupta, Sarmad the Saint, 195-96.

[9]Asiri, Rubaiyat-e Sarmad, iv.

[10]Habib Levy, History of the Jews of Iran, vol. III, 2nd ed. ( Tehran: Costa Mesa, Ca: Mazda Publishers, 1984), 261-266.

[11]Asiri, Rubaiyat-e Sarmad, iii.

[12]Asiri, Rubaiyat-e Sarmad, iii. Mulla Sadr al-Din of Shiraz, commonly known as Mulla Sadra, was a great philosopher and free thinker of the early seventeenth century. After his father’s death, he migrated to Isfahan and studied with Mir Damad and Sheikh Baha’i. He subsequently retired to a secluded village engaged in meditation. For further details refer to Prof. Edward G. Browne, a Literary History of Persian (London: T.F. Unwin, 1902), iv.

Abul Qasim Mir Fendereski (d. 1050/1640) was noted for his poetry and philosophy. He was very careless about appearance, dressing like a “darvish”, avoiding the society of the rich and the noble. He journeyed to India and there imbibed Zoroastrian and Buddhistic ideas which led him to declare against pilgrim to Mecca. For further details, see Browne, chap. iv.

[13]Ted Honderich, ed., Oxford Companion to Philosophy (London: Oxford University Press, 2005), 421. As Hossein Ziai describes this period, both scholars belong to “the period of revival, with the Safavid rule in Iran: “He further adds that the ‘foremost thinkers of this period included Mir Damad; his acclaimed pupil Molla Sadra, and other members of school of Isfahan; and Mir Fendereski and Shaykh Baha’i, who excelled in scientific and mathematical discoveries. All contributed to what became a systematic reconstruction defined by Mola Sadra as “metaphysical philosophy.’”

[14]Gupta, Sarmad the Saint, 3; 32.

[15]Gupta, Sarmad the Saint, 3.

[16]Gupta, Sarmad the Saint, 3

[17]Gupta, Sarmad the Saint, v.

   [18]Gupta, Sarmad the Saint, 2.

[19]Gupta, Sarmad the Saint, 8.

[20]Gupta, Sarmad the Saint, 10.

[21]Asiri, “Rubaiyat-e Sarmad, x

[22]Gupta, Sarmad the Saint, 11.

[23]Gupta, Sarmad the Saint, 12.

[24]Gupta, Sarmad the Saint, 12.

[25]Gupta, Sarmad the Saint, 12.

[26]Gupta, Sarmad the Saint, 13.

[27]Gupta, Sarmad the Saint, 32.

[28]Vedanta rep­re­sents the philo­soph­i­cal por­tion of the ancient scrip­tures of India, the Vedas. Specif­i­cally, it refers to the final por­tion of the Vedic lit­er­a­ture, the Upan­ishads, but it also includes the Bha­gavad Gita, the great epics of India, as well as the Puranas and many other texts, hymns, and writ­ings. The basic teach­ing con­cerns the ulti­mate iden­tity of the indi­vid­ual soul with the Supreme Soul. The goal of Vedanta is for the seeker to have the direct expe­ri­ence of his or her true nature, and it is held that each and every one of us is qual­i­fied to have that high­est illu­mi­na­tion, if we are will­ing to put forth sin­cere and intense effort. Vandanta is one of the six orthodox systems of Indian philosophy the one which forms modern school of Hindusim. See vedantadc.org/what-es-vedanta.

[29]Gupta, Sarmad the Saint, 14.

[30]Gupta, Sarmad the Saint, 10.

[31]Gupta, Sarmad the Saint, 125: quatrain no. 145.

[32]Asiri, Rubaiyat-e Sarmad, xv; ‘Emran Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 57.

آن کس که تو را تاج جهاانبانی داد            ما را همه اسباب پریشانی داد                                                                          پوشاند لباس هر که را عیبی دید                 بی عیبان را لباس عریانی داد.

[33]Asiri, Rubaiyat-e Sarmad, xv: The Arabic word “Kalima” referrs to Ala- Elaha, ella- Allah” meaning there is no God except Allah.”

[34]Gupta, Semrad the Saint, 46.

[35]Asiri, Rubaiyat-e Sarmad, xv.

[36]Asiri, Rubaiyat-e Sarmad, 22; ‘Emran Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 59.

 

هرکس که سرّ حقیقتش باور شد               او پهن تر ازسپهر پهناور شد                                                                             ملّا گوید که بر فلک شد احمد                  سرمد کوید فلک به احمد درشد

[37]Gupta, Sarmrad the Saint, 14.

[38]Fischel, Jews of Moghul, 173.

[39]Fischel, xv.

[40]Fischel, 161.

[41]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, ii.

[42]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, 165. Dabistan al Mazahib was composed sixty years after the death of Akbar, the great liberal Moghul emperor, in 1660 at the time of his grandson Aurang Zeib. This book is one of the most significant Persian literary works composed in diaspora. Due to the religious oppression at the time of Aurang, the author was too afraid to put his name on the book. However, according to Walter Fischel, most scholars agree that the editor was Mubad Shah, an original Parsee, born in Patna at the beginning of the 17th century.

[43] Gupta, “The Yahuds”, in The Dabistan or School of Manners, 299.

[44] Fischel, Jews of Moghul, 160.

[45] Fischel, Jews of Moghul, 162.

[46]Walter J. Fischel, “Jews and Judaism at the Court of the Moghul Emperors in India,” 137-177.

[47]Gupta, Sarmrad The Saint, 7.

[48]Gupta, Sarmad the Saint, 8.

[49]In this study, Persian Ruba‘ies are taken directly from the referenced sources, with no revision or correction.

[50]Fischel, Jews of Moghul, 161-2; Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, 39; ‘Emran Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 98.

با فکر و خییال کس نباشد کارم                     در طور غزل طریق حافظ دارم

اما به رباعی ام مرید خیام                          نی جرعه کش باده او بسیارم

 

[51]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, 5; ‘Emran Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 42.

ای بی خبر از هستی خود همچو کتاب                       در جلد تو آیات الهی به حجاب

یعنی زتو حق پدید و تو از اثرش                         آگاه نئی چو شیشه از بوی گلاب

 

[52]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, vi; Lakhpat Rai, Sarmad His Life and Rubain (Gorakhpur : Hanumanprasad Poddar Smarak Samiti,1978), 8; Plate V, Abhay Chand and Sarmad.

نمیدانم درین چرخ کهن دیر             خدای من ابهی چند است یا غیر

 

[53]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, 17; Royay-e Mard-e Nilufari, (Tehran: Nahid Pub., 1370 S.H), 65.

سرمد غم عشق بوالهوس را ندهند      سوز دل پروانه مگس را ندهند

عمری باید که یار آید به کنار           این دولت سرمد، همه کس را ندهند

 

[54]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, 22, ‘Emran Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 62.

از منصب عشق سرفرازم کردند                    وز منت خلق بی نیازم کردند

چون شمع دین بزم گدازم کردند                     از سوختگی محرمِ رازم کردند.

 

[55]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, xvii; ‘Emran Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 29.

شوری شد و از خواب عدم چشم گشودیم                   دیدیم که باقیست شب فتنه غنودیم

[56]

دیوان حکیم سنایی غزنوی، محمد تقی مدرس رضوی، چاپ پنجم ، 1362، 871 ،مطلع غزل

سنایی غزنوی، محمد تقی مدرس رضوی، چاپ پنجم ، 1362، 871 ،مطلع غزل

 

[57]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, 48; ‘Emran Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 33.

سرمد تو حدیث کعبه و دیر مکن       در وادی شک چو گمراهان سیر مکن                                                   رو شیوۀ بندگی ز شیطان آموز                   یک قبله گزین وسجده بر غیر مکن

[58]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, xxix; ‘Emran Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 98.

 

با فکر وخیال کس نباشد کارم                       در طور غزل طریق حافظ دارم

اما به رباعی ام مرید خیام                           نی جرعه کش بادۀ او بسیارم

 

[59]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, xxix.

[60]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, 46; ‘Emran Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 115.

سرمد: شد بر تن من غرق گنه، هر سو مو      از من همه زشتی است ونیکی ست ازو

تا چند کنم گناه و او فضل کند؟                     شرمندۀ جًرم خودم و رحمت او

 

[61]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, xxxii; 40; ‘Emran Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 110.

خیاماین قافلهٔ عمر عجب می‌گذر                     دریاب دمی که با طَرَب می‌گذرد

ساقی، غم فردای حریفان چه خوری                  پیش آر پیاله را، که شب می‌گذر

سرمد: ازکثرت شوق دوست عزلت بگزین           از رنج بر آ، طریق راحت بگزین

پیوسته چو گرد بادف سگشته مشو                      یک جا به دل جمع، فراغت بگرین

 

[62]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, v; 38.

[پیامم ببر] ای باد به میرزای بخشی               کای کرده فلک به زیر رایت رخشی

[تو که کویی] کواکب چو درم می پاشم           خورشید مرا نیز به می بخشی؟

 

[63]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, vi; 23; ‘Emran Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 57.

رومی : بشنو از نی چون حکایت می کند         وزجدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریدها ند              از نفیرم مرد وزن نالیده اند

 

سرمد:   هر کس زخدا دولت و دین می طلبد                یا سیمبری ماه جبین می طلبد

بیچاره دلم نه آن و این می طلبد                      خواهان وصال است و همین می طلبد

 

[64]Ehasan Yarshater, Persian Literature, Bibliotica Persica, 203.

[65] Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad,23; see also Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 57.

 

[66]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, 23; Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 57.

 

حافظ:                رصا بداده بده وز جبیت گره بگشا                  که بر من و تو در اختیار نگشادست

 

سرمد                 :گله اختصار می باید کرد                یک کار از این دو کار می باید کرد

با تن به رصای دوست می باید داد                 یا قطع نظر زیار می باید کرد

[67]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, 4; Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 41.

 

حافظ: سال ها دل طلب از جام جم از ما می کرد           آنجه خود داشت زبیگانه تمنا می کرد.

 

سرمد: حوش بالایی کرده چنین مست مرا                   چشمی به دو جام برده است مرا

او دربغل من است و من در طلبش                 دزدعجبی برهنه کردست مرا

 

[68]Asiri, Ruba’iyat-e Sarmad, 26; ‘Emran Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 73.

 

حافظ: میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست              تو خود حجاب خودی حافظ از میان بر خیز

سرمد:   ممکن نبود که یار آید به کنار                                    خود را زخیال خام و اندیشه بر آر

هر چیزکه غیر اوست در سینه تُست               بسیار حجاب است میان تو و یار

[69]Fischel, Jews of Moghul, 160.

[70]Gupta, Sarmad the Saint, 3. ‘Emran Salahi, Royay-e Mard-e Nilufari, 132. While ‘Emran Salahi has recorded this poem in plural form, Asiri’s translation is given in first person singular

شاه شاهانیم زاهد، چون تو نادان نیستیم            ذوق و شوق و شورشیم، اما پریشان نیستیم

بت پرستو کافریم ، از اهل ایمان نیستیم           سوی مسجد میرویم اما مسلمان نیستیم.

 

 

 

[71]Gupta, Sarmad the Saint, 50.

[72]Gupta, Sarmad the Saint, 51. For further study on Sarmad’s spiritual views and poetical imagery also see the following works of Professor Annemarie Schimmel, Mystical Dimensions of Islam (Chapel Hill: University of North Carolina Press, 1979); Gabriel’s Wing (Lahore: Iqbal Academy, 2000); and A Two-Colored Brocade: The Imagery of Persian Poetry, (Chapel Hill: University of North Carolina Press, 1992).

 

[73]Gupta, Sarmad the Saint, 53.

ميراث فرهنگی يهوديان ايران

اگر نگاهی به تاريخ مستند ايران باستان بياندازيم، قوم يهود را در فراز و نشيب‌های تاريخی و فرهنگی اين سرزمين و در تکوين هويت ايرانی سهيم می‌بينيم. ورود قوم يهود به سرزمينی که بعدها جزو قلمرو دولت ماد درآمد در حدود 722پ‌م آغاز شد. پادشاهان آشور ده قبيله از فرزندان يعقوب را از سرزمين اسرائيل به نینوا کوچ دادند. مهاجرت يهوديان در زمان کورش کبير و پس از فتح بابل در 539پ‌م و آزاد ساختن اسرای يهودی، که بخت‌النصر دوم در 586پ‌م از اورشليم به بابل به اسارت آورده بود، ادامه يافت. پيگيری وقايع تاريخی اين 2700 سال را به کتاب‌های تاريخ واگذار می‌کنيم.[1] در طی قرون و اعصار، بعد از قوم يهود هم اقوام خارجی ديگر از عرب و ترک و مغول و ارمنی و آسوری يا در ايران سکنی گزيدند و در تشکيل هويت ايرانی سهمی بر عهده گرفتند يا فرهنگ و ادب ايران را به سرزمين خود بردند و بر آن افزودند. گستردگی تأثير آثار ادب و فرهنگ ايرانی از شبه‌قارۀ هند و کوه‌های نپال تا آسيای صغير و افغانستان و تاجيکستان و ساير نواحی تا به امروز باقی مانده است. آن گروه از يهوديان ايرانی که پس از اسارت به ارادۀ خود در ايران سکنی گزيدند، در حين حفظ اعتقادات دينی و سنن مذهبی خود، زبان و مظاهر فرهنگی و ادبی ايران را پذیرفتند، رفته‌رفته با آن خو گرفتند و در تکوين و تکامل آن نقش داشته‌اند.

تلمود و ساير کتب مذهبی يهود از يک سو و کتاب‌های دينی زرتشتيان چون دينکرد، شکند کمانيک ويچار و مينوگ خرد از سوی ديگر همبستگی فرهنگی ايران باستان و قوم يهود را نشان می‌دهند.[2] اولين رشتۀ اين پيوند فرهنگی و اجتماعی را، بنا به کتیبۀ کورش کبير در 538پ‌م، گروهی از يهوديان پیوستند که سکونت در ايران را ترجيح دادند. بنا به فرضيۀ جان برکویست (Jon Berquist)، روابط قوم یهود و ایران برای اولين‌بار به فرمان داريوش اول با رسمیت دادن به قوانين تورات به منزلۀ قوانين کشوری در نواحی يهودی‌نشين پا گرفت.[3] تفاسير عزرا از قوانين تورات و تأثیر ایران بر آن قدم بعدی برای تحکيم اين روابط بود. در اين زمینه، عزرا ”قانون پادشاه ايران“ را چونان ”قوانين الهی و آسمانی“ دانست و يهوديان را به اجرای آن مکلف کرد.[4] عامل دیگر تحکیم این روابط، نزدیکی امپراتوری ایران با معبد دوم بود. چنان که در کتاب عزرا آمده است، به درخواست داریوش کبیر، همه‌ساله اجرای مراسم قربانی برای پادشاه ایران و خانواده‌اش در معبد مقدس صورت می‌گرفت و این رسم تا پایان دوران هخامنشیان و به قولی تا خرابی معبد دوم ادامه داشت.[5]

ادب و فرهنگ يهودی در دوران هخامنشی

پادشاهان هخامنشی برای مراوده با اقوام و ملل گوناگون زبان‌ها و خطوط متفاوت به کار می‌بردند و در مکاتبات و روابطشان با يهوديان از خط و زبان آرامی شرقی استفاده مي‌کردند. شاهد اين امر هم نوشته‌های تورات است و هم ترجمه‌ای به زبان آرامی از کتيبۀ بيستون که در ميان اسناد پاپيروس جامعۀ يهودی ساکن شهر يب (Yeb) در جزيرۀ الفانتين (Elephantine)، واقع در جنوب مصر، يافت شده است. این ترجمه ممکن است مربوط به دوران فتوحات کمبوجيه در مصر (525پ‌م) در هنگام تسخير جزيرۀ الفانتين باشد. در منابع تاريخی آمده است که کمبوجيه به‌رغم تسخير اين جزيره به معبد يهوديان در شهر یب هيچ آزاری نرسانید.[6] هخامنشيان همان‌گونه که برای زبان ملت‌ها ارزش قائل بودند، آزادی عقيده و مذهب آنها را نيز رعايت مي‌کردند[7] توصیۀ يرميای نبی (Jeremiah) و تشويق يهوديان به انطباق با محيط جديد شايد اولين نطفۀ اين آميزش فرهنگی و اجتماعی بين ايرانيان و قوم يهود باشد.[8]

مسلم است که قسمت‌هایی از عهد عتيق، در قسمت پيامبران (Navi’im) ومکتوبات (Kethuvim) در عهد پادشاهان هخامنشی تکوين يافتند. این کتاب‌ها عبارت‌اند از

کتاب هگای (Haggai) که مربوط به بازسازی معبد دوم و لشکرکشی داريوش اول به مصر و شامل مطالب مرتبط با تهيۀ آذوقه برای لشکريان امپراتوری ايران است.[9]

کتاب زکريا (Zecharaiah) بازسازی معبد مقدس با سرمايۀ امپراتوری ايران و برخورد لشکريان ايران با اهالی بازماندۀ شهر اورشليم و مهاجران اطراف آن را توصیف می‌کند. در اين کتاب، زکریا بردباری و همراهی با حکومت ايران را تأیید مي‌کند.[10]

کتاب اِشَعياء (Isaiah) ضمن گزارش اخبار دوران هخامنشی، نشان‌دهندۀ عقايد و نظريات آن دسته از يهوديانی است که از اقامت و سلطۀ ايران بر يهوديه نگران و شاکی بودند.[11 

کتاب مَلاکَی (Malachi) که بيشتر جنبۀ مکاشفه دارد و تغيير روش خشايارشاه را بیان و از کاهش بودجۀ نگهداری معبد انتقاد می‌کند.[12] هر شش فصل کتاب مَلاکَی مربوط به دورانی است که يهوديه از حمايت کمتری از جانب ايران برخوردار بود و کم‌کم پايه‌های انشعاب (pluralism) پی‌ريزی شد.‌[13]

کتاب‌های عزرا و نحمیا (Ezra and Nehemiah) که مربوط به اردشير، پادشاه هخامنشی، است و هنوز هم مشخص نيست در دوران کدام اردشير، اول يا دوم، نوشته شده است.[14] اين دو کتاب تأثير حکومت و فرهنگ ايران بر يهوديت را در صحنۀ سیاسی کاملاً مشخص می‌کنند؛ به‌خصوص در کتاب عزرا که فرمان خداوند و فرمان پادشاه در يک رديف قرار مي‌گيرند. عزرا وظيفۀ وفاداری دوگانۀ خود و ساير يهوديان ايران را به قوميت يهودی و شهروندی ایرانی مشخص می‌سازد: ”هر کس که از فرامين خداوند و قوانين پادشاه سر باز زند، بگذاريد که مجازات نسبت به آنها به صورت مرگ، تبعيد، ضبط اموال و يا زندان به مرحلۀ اجرا درآيد.“‌[15]

سبک‌های ادبی یهودی در دوران هخامنشی

بسياری از نوشته‌ها و ادبيات اواخر دوران هخامنشی در يهوديه تأیيد پيروی از حکومت ايران را به پرسش گرفته و با اعتراض بر اين تسلط نوشته شده‌اند. اين موقعيت حساس در این دوره باعث ايجاد دو مکتب ادبي در يهوديت شد که نويسندگان هر دوی آن کاتبين، يعنی طبقۀ تحصيل‌کردۀ جامعه، بودند. ادبيات اين دوران را می‌شود به دو مکتب ”ادبيات حکمت“ و ”ادبيات مکاشفات و انتقادات“ تقسيم کرد. 

ادبيات حکمت

طبقۀ کاتب و همفکران آنان، که اکثراً از ميان طبقۀ متوسط بالا بودند، سعی داشتند نوعی ”نظم جهانی“ برای انسان‌ها ايجاد کنند. از جمله کتاب‌های اين مکتب عبارت‌اند از کتاب‌های امثال سليمان (تهيليم، Psalms)، ايوب (Job) و جامعه (کوهلت، Ecclesiastes). ادبيات مبتنی بر حکمت معتقد بود که خداوند جهان را بر پايۀ عقل و حجت قرار داده و حقيقت عالی و پنهان در انتظار است که انسان آن را کشف کند. به نظر آنان، حکمت به واسطۀ آموزش و با همراهی منطق و عقل می‌تواند به اين هدف برسد. از ديدگاه کتاب سليمان، حکومت و ”نظام جهانی“ شاهنشاهی ايران مي‌توانست برای هميشه ادامه پيدا کرده و معبد مقدس هم می‌توانست آداب و رسوم خود را حفظ کند. در اين مکتب، فضيلت‌های ”کنترل نفس،“ ”اطاعت“ و ”تحمل“ تحسين می‌شدند. در کتاب‌های ايوب و جامعه، با اينکه سعی ‌شده نارضايتی‌های مردم را از سلطۀ حکومت هخامنشی نشان دهند، هيچ‌گونه راه حلی پيشنهاد نشده است.[16] 

ادبيات مکاشفه

به علت شرايطی که نبوت در اواخر دوران تسلط ايرانيان با آن مواجه بود، مکاشفه به منزلۀ وسيلۀ ديگری برای مشاهدۀ حقيقت و رابطه با خداوند به کار می‌رفت. اين طرز فکر بيشتر در خصوص خداوند معنا داشت تا امور سياسی و علت پیدایش این سبک ادبیات، يأس از قدرت و اختيار بشر در جامعه بود. معمولاً به هنگام نااميدی با تأکيد بر نقش ”ارادۀ الهی“ و ”تقدير“ در تنظيم حوادث مي‌توان وقايع را توجيه کرد.[17] برخلاف ادبيات حکمت که جهان را با نوعی ”نظم اجتماعی“ توصيف مي‌کند، ادبيات مکاشفه معتقد به وجود هرج و مرج اجتماعی در جهان بوده، بر اين اعتقاد است که بشر قادر به حل مشکلات خود نیست. بنابراين، خداوند با نابود کردن دشمنانش مسایل او را برطرف می‌کند. اهل مکاشفه به خوبی از درگيری ميان جوامع مختلف تحت حکومت استعماری آگاهی داشتند و طالب حذف حکومت خارجی و برقراری تشکيلاتی الهی به جای آن بودند. اصولاً اهل مکاشفه برای از بين بردن بدی، آرزوی انهدام کل نظام اجتماعی را داشتند.[18] کتاب‌های دانيال (Daniel) و زکريا Zechariah) ( نمونه‌هایی از ادبیات مکاشفه‌اند.

ادب و فرهنگ يهودی در دوران ساسانیان

دورۀ دیگر روابط يهوديه و ايران در دورۀ ساسانيان (225-651م) مقارن با ايام بعد از خرابی معبد دوم (70م) و تسلط روميان بر آن سرزمين بود. اين دوران را از نظر تاریخ و فرهنگ یهودیان به دو نيمۀ قبل و بعد از بهرام پنجم تقسيم می‌کنند. نيمۀ اول با دوران پادشاهی شاپوراول (240م) شروع می‌شود و تا پايان سلطنت يزدگرد اول (421م) ادامه پیدا می‌کند و نيمۀ دوم با پادشاهی بهرام پنجم (ح. 421-439م)، حاصل ازدواج يزدگرد اول با شوشندخت دختر راب کهنا رهبر مذهبی یهودیان بابل (تیسفون)، آغاز شده، با پايان دورۀ ساسانيان (652م) و حملۀ اعراب خاتمه پیدا می‌یابد.

برخلاف ازدواج ملکه استر با خشایارشاه که در عهد عتیق به صورت کتاب آمده است، در تلمود یا سایر منابع یهودی هیچ ذکری از ازدواج يزدگرد اول با شوشندخت نیست و مرجع ما دراين مورد کتاب شترستان‌های ايران است که به زبان پهلوی نوشته شده است. [19] در نيمۀ اول دوران ساسانیان، به واسطۀ روابط حسنۀ سران جامعۀ يهودی با شاپور اول و شاپور دوم و مادرش يِفراهرمز، پايه‌های تدوين تلمود در آکادمی‌های بابل که در آن موقع هنوز در خاک امپراتوری ايران واقع بودند، گذاشته شد. نيمۀ دوم دوران ساسانيان، که برعکس نیمۀ اول همراه با فشارهای مذهبی سران و پادشاهان بود، دوران بستن تلمود و تفسيرهای آن بود. بايد در نظر داشت که فشارهای مذهبی زرتشتيان در اين زمینه فقط متوجه يهوديان نبود و از ديدگاه رهبران زرتشتی هر چه و هر کس که با اهورمزدا مرتبط نبود اهریمنی و شر بود و وظيفۀ هر زرتشتی مومن اين بود که با بدی و شر مبارزه کند و آن را از بين ببرد.[20] در نيمۀ اول حکومت ساسانيان، سربازان يهودی ايرانی مانند ساير مردان ايرانی در جنگ‌های ايران عليه روم شرکت داشتند. در دوران خسرو پرویز، به هنگام تسخير اورشليم (614-628م) که در آن تاريخ در تسلط روميان بود، يهوديان ساکن آن شهر به تقاضای خسرو پرويز پاسخ مثبت دادند و دليرانه سربازان او را در تسخير اورشليم ياری دادند. به دنبال آن، خسرو پرويز به هنگام بازگشت از اورشليم گروهی از يهوديان را با خود به ايران برد و آنان را در خاک ايران اسکان داد. [21]

فضای علمی و فرهنگی ايران تا اواسط قرن چهارم ميلادی يهوديان را آزاد گذاشته بود که عقايد مذهبی و فرهنگی خود را پيگيری کنند. بدين منوال، تدوین‌کنندگان تلمود بابلی، که آنها را آمورا (Amora) می‌خوانند،[22] قوانين میشناه (Mishnah)، اولین مجموعه فقه یهود، را درخاک ايران و در آکادمی‌های یهودیان تعبير و تفسير و آن را به صورت تلمود بابلی به يهوديت عرضه کردند؛ اثری که در قرون وسطا، بعد از کتاب مقدس، یگانه مرجع مذهبی و فرهنگی و راهنمای قوانين و آداب يهوديان جهان به حساب مي‌آمد.

يهودا ها ناسی Yehuda ha-Nasi))، رهبر روحانی يهودیان در سرزمين اسرائيل در حدود سال 200م، همۀ مباحثات و مواعظ بزرگان و مکتب‌های متفاوت يهود را که پاره‌ای کتباً و پاره‌ای شفاهاً به نسل‌های بعدی رسيده بود، در شهر ياونه (Yavneh) گرد آورد و آنها را بنا به موضوع در شش کتاب بزرگ با نام ميشناه تنظيم کرد. تحقيقات و تفاسيری که بر اين شش کتاب بعد از تدوين ميشناه نوشته شدند، گماراه (Gemarah) نام دارد و ترکيب ميشناه و گماراه تلمود ناميده مي‌شود. اين تفاسير در دو ناحيۀ متفاوت اورشليم و بابل در دوران ساسانیان صورت گرفتند. تلمود يروشلمی در سال 400م و تلمود بابلی در سال 499م شکل نهایی خود را یافتند. در طول تاریخ نسخۀ تلمود بابلی منبع موثق و معتبری شناخته و پذیرفته شده و بر تلمود يروشلمی رجحان یافته است. [23] سه آکادمی معروف آن زمان، نهردعا (Nehardea) و سورا (Sura) و پومبديتا (Pumbedita)، نقش مهمی در تدوين تلمود داشتند.

باید یاد آور شد که علمای بزرگ قسمت‌هایی از رساله‌های ميشناه و تفسيرهای آن را تا قرن چهارم ميلادی شفاهاً و سينه‌به‌سينه از نسلی به نسل ديگر رسانیده بودند، زیرا که در آن زمان نوشتن این تفاسیر در يهوديت منع شده بود. بزرگ‌ترين پيشوای نهضت حفظ این میراث، راب آشی (Rab Ashi‌)، به سبب عدم امنيت و بيم از هم پاشيده شدن احساس مسئوليت کرد، پای از حد رسوم و قواعد فراتر نهاد و دستور نوشتن گماراه را صادر کرد. بدين ترتيب، نقش او در تفسیر میشناه و تدوين گماراه را می توان با نقش عزرا در مکتوب ساختن و حفظ دعاها و مراسم مذهبی در زمان هخامنشیان و دوران معبد دوم مقايسه کرد. [24] طبق نوشتۀ تلمود بابلی، رابینا ( Rabbina)، آخرین رئیس آکادمی سورا، و راب یوسی (Rab Yose )، رئیس آکادمی پومبدیتا، مقارن با عهد قباد اول (488-531م) در سال 499م تفسیر میشناه و تدوین تلمود بابلی را خاتمه يافته اعلام کردند و افزودند که مجموعه مباحثات، دستورات و فتواهای گردآوری‌شده حجت است و نبايد مطلبی ديگر بر آن افزوده شود.[25] تلمود بابلی 3 ميليون کلمه دارد، به زبان عبری و آرامی شرقی نوشته شده است و قدمت برخی از تفاسیر و عقاید موافق و مخالف آن به روزگار اسارت در بابل و سخنراني‌های روحانيون در کنيساهای آن زمان مي‌رسد. [26]

تدوين تلمود در خاک ايران از رويدادهای مهم تاريخ يهود و تاريخ ايران است و، همچون بازسازی معبد دوم، ريشه‌های پيوند يهوديت و ايران را هميشگی و مستحکم نگاه داشته است. در هر نقطه از جهان و در هر لحظه از زمان، یهودیان دوام و تدوين قسمت اعظم قوانين خود را مديون ايران و کمک‌های پادشاهان آزادمنش آن می‌دانند. تلمود بابلی که مخلوطی از قوانين شريعتی یا هالاخاه (‌Halakhah) و احاديث و روايات یا آگاداه

(Aggadah) است، به علت قرن‌ها زندگی يهوديان در ايران بسيار متاثر از فرهنگ ايرانی و زرتشتی و ساير مفاهيم و لغات خارجی است. وجود لغات پهلوی در تلمود و وجود لغات آرامی در نوشته‌های پهلوی آن دوران دليل آشکاری بر این پيوستگی و تبادل فرهنگی است.[27]

يهوديان ايران پس از تورات، تلمود و مواعظ پندآمیز یا ميدراش‌ها (Midrash)را راهنمای مذهبی خود قرار داده، قسمت‌هایی از موضوعات آن را به فارسيهود برگردانیده‌اند. گاهی هم حکايات و رواياتی از فرهنگ خود بر آن افزوده‌اند. يکی از تفاسير آميخته به مواعظ و حکايات که يهوديان ايران بيش از هر مبحث تلمودی ديگر بدان توجه کرده‌اند، رسالۀ اندرز پدران (مَسِخِت آووت) يا پيرقه آووت (پیرقه آبوت) است. اين رساله که تفسیر ندارد، مجموعه‌ای کم‌نظير از پندها و اندرزهاست.‌[28] همین رساله را شاعر ایرانی فارسیهود با نام گنج‌نامه به نظم در آورده است.

تلمود را می‌شود از نظر هدف با دينکرت در آیين زرتشت (مزديسنا) مقايسه کرد، گرچه دينکرت چند قرن بعد از تلمود، در ايران اسلامی و به منظور تفسير قوانين و آداب و سنن زرتشتی نوشته شده است. دينکرت در بسياری از موارد نکات مشترکی با تلمود دارد. شش کتاب تلمود، به ترتيب اصلی آن که در ميشناه آمده عبارت‌اند از[29]

  1. زراعيم (Zera‘ im، بذر و دانه) دربارۀ قوانين کشاورزی.
  2. 2. موعد (Mo‘ed، عيد) دربارۀ قوانين و رسوم اعياد و نگاهداری روز شنبه، عید پسح، سال نو، مراسم برگزاری سوکا، قرائت طومارهای مذهبی، روزه و مانند اینها.
  3. ناشيم (Nashim، زنان) دربارۀ قوانين و رسوم ازدواج و طلاق و موضوعات مربوط به آن.
  4. نِزيقين (Neziqin، ضررها و صدمات) شامل قوانين و رسوم کيفری.
  5. قداشيم (Qodashim، مقدسين: تقديس مراسم ذبح و قربانی) در خصوص ادای مراسم و فرایض مذهبی در کنيساها، قربانی‌ها و جايگاه‌های مقدس و شامل 11 رساله پيرامون قربانی، ختنه، ذبح و نماز.
  6. طُهوروت (Tohorot، طهارت) دربارۀ پاکيزگی، شايست و نشايست و پرهيز از کثافت و نجاست و شامل رسالاتی در موضوعات مرتبط با ظروف، اماکن مسکونی، امراض، غُسل، عادت ماهانۀ زنان، شستشو و مانند اینها.

در دورۀ ساسانيان، علاوه بر آزادی فرهنگی که منجر به تشکيل آکادمی‌های علمی و گردآوری و تأليف تلمود شد، بايد از روابط نزديک گروهی از رؤسا و رهبران روحانی يهودی با چند تن از پادشاهان ساسانی و مخصوصاً شاپور اول و دوم یاد کرد. نتيجۀ اين روابط حسنه توصيۀ راب يوسی (م. 323م)، یکی از ربان‌های معروف دورۀ تلمود، بود که از يهوديان خواست زبان آرامی شرقی را کنار گذارند و به فارسی تکلم کنند.[30] توضيح آنکه پس از اسارت بابل، تکلم به زبان آرامی شرقی جای زبان عبری را گرفته بود تا بدانجا که تورات و ساير اسفار کتاب مقدس به آرامی ترجمه شده بودند؛ زبانی که در آن زمان زبان مادری يهوديان بابل شناخته می‌شد. فرمان راب يوسی و آغاز تکلم يهوديان به زبان پهلوی پايۀ تعلق و وابستگی مشترک يهوديان ايران به زبان و فرهنگ ايرانی را نهاد؛ رابطه‌ای که يهوديان ايران ضمن حفظ اعتقادات مذهبی خود آن را تا به امروز حفظ کرده‌اند و به همین سبب و ساير دلايل سياسی و مذهبی از بقيۀ جوامع يهودی جهانی مجزا شده و تا حدی ناشناخته باقی مانده‌اند. جوانۀ اين رابطه و فرهنگ مشترک را با ترجمه و بازنويسی قسمت‌هايی از کتاب مقدس به زبان و خط پهلوی و شکوفايی آن را در دوران ايران اسلامی، به‌خصوص بعد از دورۀ مغول، با فارسی نو در ادبيات فارسيهود مشاهده مي‌کنيم.

یهودیان ایرانی و نقش آنان در فرهنگ ایران اسلامی       

پس از استيلای عرب، ساکنان يهودی ايران بيش از يهوديان ساکن ساير کشورها در جنبش‌های مذهبی و ملی و نهضت‌های آزادی‌طلبی شرکت جستند. در اين زمینه می‌توان از نهضت‌های افرادی ایرانی‌يهودی مانند ابوعيسی اصفهانی و حَيَوی بلخی نام برد. در آغاز تسلط اسلام بر ایران، برخلاف آنچه به نظر مي‌رسد، يهوديان در گِتوها و محلات مخصوص و محدود زندگی نمی‌کردند. شرکت آنان را در نهضت شعوبيه و اِخوان‌الصفا، که مي‌خواستند بين مذهب و منطق رابطه‌ای ايجاد کنند، در مستندات تاريخی چون الفهرست ابن‌النديم می‌توان دید. دانشمندان ايرانی مانند حمزه اصفهانی (م. ٩٧١م)، ابوريحان بيرونی (م. ١٠٤٨م)، ناصر خسرو (م ١٠٨٨م) و شهرستانی (م. ١١٥٢م) نیز در آثار خود از تماس با دانشمندان يهود و فراگرفتن زبان عبری و علوم يهوديت صحبت کرده‌اند.[31] 

پیدایش فارسيهود

هنگام ظهور اسلام و تسلط آن بر ایران، حدود 300 سال از توصیۀ راب یوسی به یهودیان پراکنده مبنی بر تکلم به زبان محل اقامت خود می‌گذشت. آنان با زبان پهلوی آشنایی داشتند، ولی از قرن هفتم میلادی رفته‌رفته همراه با ساير ايرانيان صحبت به فارسی نو را در پیش گرفتند. با این همه، در نوشتار با انتخاب حروف عبری به جای حروف عربی مسير جداگانه‌ای را طی کردند، به قسمی که اکنون اولين آثار فارسی نو که برای ايرانيان و زبان‌شناسان به جای مانده است، نوشته های فارسی نو يهوديان است که به خط عبری نوشته شده و آن را فارسي‌یهودی (Farsī-yahūdi) و گروهی فارسیهود (Farsīhūd) می‌نامند.

بنا بر گزارش زبان‌شناسان زبان فارسی، گويش يهوديان ايران در دورۀ خلافت خلفای عباسی فارسی دری یا فارسی نو بود. در تأیید این امر می‌توان ریشۀ لغات پارسی را در زبان عبری و کتاب مقدس پیگيری کرد که از آن جمله‌اند لغت دين از ریشۀ دات (dat)، به معنی قانون ومذهب؛ لغت گنج از ریشۀ گنیزاه ((Genizah، به معنی ذخيرۀ سرشار و لغت پرديس از ریشۀ پردِس ((Pardes، به معنی باغ یا بهشت. مهم‌تر از این لغات آثار مکتوبی است که از يهوديان به زبان فارسی نو بر روی سنگ‌نبشته‌ها، بشقاب‌ها و آثار فلزی، چند نامه و قرارداد تجاری باقی مانده است که از آن جمله است:

  1. یک نامۀ تجاری، معروف به نامۀ دندان اویليق، متعلق به حدوداً سال 750م که يک گروه باستان‌شناسی به رياست اورل استاين (Aurl Stein) آن را در نزديکی خُتَن در ترکستان چين کشف کردند. اين نامه اکنون در کتابخانۀ موزۀ بريتانيا حفظ می‌شود. در سال 2005م، نامه‌ای دیگر در اطراف آن محل و به همان خط یافت شد.
  1. سه عدد کتيبۀ کوچک که در تنگۀ ازو در افغانستان يافت شده‌اند و حدوداً به سال 7٥٢م متعلق‌اند.
  2. برخی اسناد کشف‌شدۀ گنیزا، واقع در کنيسای بن‌عزرای قاهره نیز از این جمله‌اند که از بین آنها می‌توان به دو سند محضری متعلق به سال‌های ٩٥١ و ١٠٢٠م در اهواز اشاره کرد. اين آثار و چندين اثر ديگر از اين دوران نشان می‌دهند که ايرانيان يهودی در سراسر ايران سکنی داشته و در نگاهداری فرهنگ ایرانی و زبان فارسی نو سهیم بودند.

تعریف فارسيهود

در تعريف فارسيهود می‌توان گفت آنچه به زبان فارسی رسمی و با حروف عبری نوشته شود فارسيهود خوانده مي‌شود. این نوشتارها متون کلاسيک و ادبی فارسی نو و نیز لهجه‌های محلی را در بر می‌گیرند. متون فارسيهود از سه ريشۀ اصلی يهوديت و ايران و اسلام سرچشمه می‌گیرند، ولی کاربرد و تناسب این سه بر اساس نوع متن متفاوت است. در متون ادبی جنبه‌های ايرانی، در متون مذهبی جنبه‌های يهودی و در متون فلسفی يا عرفانی نشان‌های اسلامی بيشتر است. این نوشتارها از نظر متن نیز موضوعات مذهبی و غيرمذهبی، علمی و عرفانی يا تاريخی و نوشته‌هایی دربارۀ امور زندگانی روزمره را شامل می‌شوند.

خوانندگان و نويسندگان متون فارسیهود

خوانندگان متون فارسیهود اکثراً يهوديان بوده‌اند، کسانی که احياناً با حروف فارسی آشنایی نداشته و سواد خواندن آنان به زبان عبری محدود بوده است. نويسندگان متون فارسيهود به دو گروه اصلی تقسيم مي‌شوند: گروه اول کسانی‌ بوده‌اند که با زبان و فرهنگ عبری آشنایی بيشتری داشته، از فارسيهود برای ترجمۀ متون و قوانين مذهبی استفاده می‌کردند. گروه دوم شامل کسانی است که با زبان و ادبيات فارسی کاملاً آشنا بوده و آثارشان از حد متون مذهبی پا فراتر نهاده‌ است. اکثر نوشته‌های این گروه بسیار روشن و از نظر دستوری سالم‌تر از گروه اول است.

آثار و نویسندگان فارسيهود غالباً متأثر از دو گروه متفاوت بوده‌ است. گروه اول دانشمندان و فلاسفۀ يهودی غيرايرانی که مأخذ و منشأ تقلید بودند و عبارت‌اند از 

١. ابن‌ميمون يا رامبام (Maimonides) که بر آثار بسياری از نويسندگان و شعرای فارسيهود اثر گذاشته است. تأثیر فلسفۀ ابن‌میمون را در ترجمه و تفسیر ”واجبات و ارکان سيزده‌گانۀ ايمان اسرائيل“ از عمرانی (١٥٠٨م) و تأثیرکتاب دلالت الحائرين (Guide of the Perplexed‌) او را بر کتاب‌های فلسفی فرایض يهودا (Duties of Judah) نوشتۀ یهودا بن اِلازار (١۶٨۶م) و کتاب عرفانی حيات الروح نوشتۀ سيمانطوب ملمد (م. 1821م) می‌توان یافت.‌[32]

۲. سعديا گائون (سيدبن يوسف الفيّومی، Saadia ben Joseph) که در سال‌های 882 یا 892 تا 942م در بغداد می‌زیست و يکی از فلاسفۀ يهودی و عالم کلامی است. او از اولين کسانی بود که بعد از فيلو

(Philo of Alexandria‌)، که حدوداً در سال‌های 20پ‌م تا 50م در اسکندریه می‌زیست، فلسفه را وارد يهوديت کرد. تأثير سعديا گائون بر نويسندگان فارسيهود در آثار فلسفی يهودا بن اِلازار و بسياری ديگر از نويسندگان یهودی نمايان است.

۳. بحيا ابن پکودا از کباليست‌های اسپانيا و و نويسندۀ کتاب فرایض القلوب Duties of the Heart)) است که در اواخر قرن يازدهم ميلادی می‌زیست. تأثیر او را بر کتاب حیات الروح سيمانطوب ملمد، متخلص به طوبيا، نويسندۀ کتاب خود تأیید کرده است.[33]

٤. يهودا بن شموئيل بن عباس بن اِبون (Yehuda ben Shmuel b. ‘Abbas ben Ebon) يکی از يهوديان اسپانيایی شمال افريقا بود که در قرن دوازدهم ميلادی می‌زیست. منظومۀ تفسيری قربانی اسحق

(‌of Isacc Bunding)، نوشتۀ بنيامين بن ميشائل متخلّص به امینا (١٧٠٢م)، متأثر از اوست.[34]

گروه دوم که بر آثار نویسندگان فارسیهود اثر گذاشته‌اند شعرا و نويسندگان ايرانی غيريهودی بوده‌اند که یا الهام‌بخش آنان بوده‌اند یا آثارشان به فارسیهود بازنویسی شده است.[35] برخی از این گروه عبارت‌اند از

١. فردوسی که در همۀ حماسه‌های مذهبی يهودی بر شعرایی چون شاهين و عمرانی و خواجه بخارایی تأثير بسزایی داشته است. عموماً، کارهای شعرای حماسی فارسيهود تقليدی از اشعار فردوسی است. علاوه بر این، از جمله آثاری که از فردوسی به فارسيهود برگردانده شده است، تراژدی ”رستم و سهراب‌“ او در شاهنامه است.

٢. سعدی که سبک نثر مسجع او را سیمانطوب ملمد، نویسندۀ حيات الروح، و پند و اندرزهای اخلاقی و اشعار غنایی او را بسیاری از شعرای فارسيهود تقلید کرده‌اند. تأثیر سعدی را مخصوصاً در گنج‌نامه عمرانی می‌توان مشاهده کرد. همچنین، قسمت‌هایی از گلستان و بوستان او به فارسيهود برگردانده شده است.

۳. مولانا جلال‌الدين محمد بلخی که مثنوی او را شخصی با نام شاهدی، نويسندۀ گلشن توحيد، تقلید کرده و اشعار عرفانی او الهام‌بخش اکثر شعرای فارسيهود بوده است. کتاب فيه ما فيه مولانا به خط فارسيهود برگردانده شده است.

٤. حکیم عمر خیام که فلسفۀ زندگی و اشعار غنایی‌اش الهام‌بخش شاهین بود.

٥. جامی که اشعار غنایی او را می‌توان با اشعار غنایی عمرانی، شاعر فارسیهود معاصرش، مقایسه کرد. ”یوسف و زلیخا“ از او به خط فارسيهود برگردانده شده است.

۶. نظامی که برخی از اشعارش را شاعر بزرگ فارسيهود، عمرانی، تضمين کرده است. همچنین ”هفت‌پيکر“ و ”خسرو و شيرين“ او به فارسیهود برگردانده شده است. مرجع مقایسۀ این داستان، تورات یا انواع برگرفته از آن در فرهنگ ایران اسلامی و هندی است.

٧. عطار که منطق الطير او به خط فارسيهود برگردانده شده است و افکار او را به خوبی در ”ساقی‌نامه“ عمرانی می‌شود دید.

٨. حافظ که غزلیات غنایی و عرفانی‌اش همواره تقليد شده و شعرای فارسيهود آنها را تضمين کرده‌اند. دیوان او نیز مانند دیوان بسیاری دیگر از شعرا به فارسيهود برگردانده شده است.

٩. عبيد زاکانی که سبک طنز انتقادی‌اش در موش و گربه را عمرانی در انتخاب نخلستان تقلید کرده است.[36]

ارزش آثار فارسیهود در ادبیات فارسی

آثار فارسیهود به منزلۀ گوشه‌ای از ادبیات زبان فارسی ارزش‌های گوناگون دارند که به اجمال می‌توان این ارزش‌ها را به چهار نوع تقسیم کرد:

ارزش زبان‌شناسی

از قرن نوزدهم، زبان‌شناسان غربی چگونگی تحول زبان فارسی میانه (پهلوی ساسانی) به فارسی نو را مطالعه کرده‌اند. این زبان‌شناسان نوشته‌های فارسیهود را عامل فهم مهم این امر می‌دانند. ژیلبر لازار، از دانشگاه سوربن پاریس، نوشته‌های فارسیهود را پلی میان فارسی میانه و فارسی نو می‌داند، زیرا اسناد فارسیهود از معدودترین نوشته‌های دست‌نخوردۀ ایرانی در دوران اولیۀ بعد از اسلام‌اند.[37]

ارزش تاريخی

کتاب آنوسیم (یهودیان به اجبار از دین برگشته) بابایی بن لطف و ادامة آن تألیف بابایی بن فرهاد و حدود صد خط اضافی دیگر اثر ماشيح بن رفائيل ارزش تاريخی دارند. در اين آثار، شرايط زندگی و تغيير مذهب‌های اجباری يهوديان ايران را، که جز چند سند کوتاه از آن اثری در هیچ‌یک از مراجع دیگر باقی نيست، برای هميشه در دل تاريخ ثبت شده است. بابایی بن لطف از اخبار دوران شاه عباس و شاه صفی و اوایل سلطنت شاه عباس دوم سخن مي‌گويد و ادامۀ آن را گويا نوه يا نبيره او، بابایی بن فرهاد، تا پايان دوران صفويه و حملۀ افغان و سپس، ماشيح بن رفائيل تا حدود دوران نادرشاه آورده‌اند. اگر اشعار اين سه شاعر نبود، جز چند خبر کوتاه از دوران صفویه، شرح و تفصيلی از اين وقايع تاريخی نداشتيم.

ارزش اجتماعی

اشعار شعرای فارسيهود از وضع شغلی و اجتماعی یهودیان دوران خود شاعر خبر می‌دهند و اشاراتی به غذاها، موسیقی، آداب و رسوم و نفوذ فرهنگ ایرانی و اسلامی در جامعۀ يهودی ایرانی دارند.

ارزش ادبی

آثار نثر و نظم فارسيهود نشان‌دهندۀ سطح دانش و معلومات ادبی و فرهنگی جامعۀ يهوديان ايران است که با مقايسۀ متون و انواع گوناگون دربارۀ آن سخن خواهیم گفت.

متون فارسيهود از نظر سبک‌شناسی

خصوصیت مهم نوشته‌های فارسيهود جنبه‌های دستوری و ساختار جمله‌بندی آنهاست. اصولاً در نمونه‌های اوليۀ نثر فارسيهود تا دوران مغول بيشتر متون را به صورت ترجمه و بر پايۀ دستور و جمله‌بندی زبان عبری می‌يابيم. نمونه‌ای از کوشش‌هاس صورت‌گرفته برای حفظ ترکیب جمله‌بندی زبان عبری را در تراجم و تفاسیر مذهبی بسیار مشخص می‌توان دید. ترجمه‌های تورات نه فقط رهگشای باستان‌شناسان و اروپاييان برای فهم فعاليت‌های فرهنگی ممتد يهوديان ايران شد، بلکه باعث يادگيری و ترويج زبان فارسی در ميان زبان‌شناسان اروپايی نيز شده است. لازم به توضيح است که علاوه بر نسخ فارسيهود، قسمت‌هايی از تورات مستقيماً به خط فارسی ترجمه شده‌اند. اين نسخ غالباً يا به دستور جهانگردان و پادشاهانی مانند شاه عباس و نادر شاه نوشته شده‌اند يا به صورت پراکنده و به دست افراد خصوصی. از آن جمله مي‌توان از شش فصل کتاب آفرينش به دست ابهی چند، مريد سعيد سرمد کاشانی، نام برد. به اين ترجمه از کتاب آفرینش در کتاب دبستان المذاهب اشاره شده است.

برای نشان دادن رشد و تغییر نوشته‌های مذهبی یهودیان به زبان فارسی چهار نوع ترجمه از پنج آيۀ تورات، کتاب آفرينش، آیات 1-5 را ذکر می‌کنیم.

نمونۀ اول از نخستين نسخۀ بازماندۀ فارسيهود تورات است که در سال 1316م در فارس نوشته شده است. نسخۀ اول آن موجود نیست، ولی رونوشت آن که در سال‌های 1600-1601م به دستور جامباتيستا وِچيتی (Giambattista Vecchiet)، جهانگرد ايتاليایی، در شهر لار نوشته شده است اکنون در کتابخانۀ واتيکان نگهداری می‌شود:[38]

۱. به اولين، آفريد خدای مر آن آسمان و مر آن زمين.

٢. و آن زمين بود ويران و تهی و تاريکی ابر تهوم و باد از پيش خدای پر زنان ابر روی آبها.

۳. و امر داد خدای، باش روشنایی و بود روشنایی.

٤. و بديد خدای مر آن روشنایی که نيکوی هست و جدا داشت خدای ميان روشنایی و ميان تاريکی.

۵. و بخواند خدای به روشنایی روز و به تاریکی خواند شب و بود ایوار و بود بامداد روز یکم.

نمونۀ دوم از ترجمۀ ابهی چند، یار و مرید سعید سرمد کاشی، در نیمۀ قرن هفدهم است. این ترجمه نخستین ترجمۀ مستقیم تورات از زبان عبری به خط فارسی نو است و در کتابخانۀ موزۀ لندن نگاهداری می‌شود:[39]

بسم الله الرحمن الرحیم، ترجمه در اول آفرینش:

۱. آفرید خدا مر آسمان را و زمین را.

۲. و زمین بود خراب و خالی و تاریکی بود بر روی دریا و باد خدا می‌وزید بر روی آب.

۳. و گفت خدا بشود روشنایی و شد روشنایی.

۴. و دید خدا مر روشنایی را که خوب است فرق نهاد میان آن و تاریکی.

۵. و نام نهاد خدا روشنایی را روز و تاریکی را شب و بود شام و بود صبح یک روز.

نمونۀ سوم از ترجمۀ ميسيونرهای انگليسی در سال 1900م است که ميرزانورالله بن حاخام حکيم موشه به معاونت ميرزاخداداد بن حکيم الياهو به جهت انتفاع يهوديان ايران به همت بريتيش انگلوبايبل سوسايتی (British Anglo Bible Society) ترجمه کرده است:

۱. در اول خدا آسمان‌ها و زمين را آفريد.

۲. و زمين تهی و باير بود. و تاريکی بر روی لُجه و روح خدا سطح آب‌ها را فرو گرفت.

۳. و خدا گفت روشنایی بشود و روشنایی شد.

۴. و خدا روشنایی را ديد که نيکوست و خدا روشنایی را از تاريکی جدا ساخت.

۵. او روشنایی را ”روز“ و تاریکی را ”شب“ نامید. شب گذشت و صبح شد. این روز اول بود.

نمونۀ چهارم از مجموعه‌ای جدید از تورات و هفطارا به ترجمۀ ماشاالله رحمان‌پور داود و موسی زرگری به همت انجمن فرهنگی اوتصر هتورا (گنج دانش) در لوس‌آنجلس در سال 1988 نقل می‌شود:

۱. خدا ابتدا آسمان و زمين را آفريد.

۲. و زمين تهی و باير و تاريکی بر سطح آب‌های اوليه (لُجه) بود و باد عظيمی بر سطح آب‌ها موج مي‌زد.

۳. خداوند گفت روشنائی شود و روشنایی شد.

٤. خداوند روشنایی را ديد که خوب است. خداوند بين روشنایی و تاريکی جدایی انداخت.

۵. خداوند روشنایی را روز نام نهاد و تاریکی را شب نامید. شام گشت و بامداد شد، یک روز.

خصوصیات مشترک نثر و نظم متون فارسيهود عبارت‌اند از ١. کار برد زبان محاوره و عاميانه، ٢. کاربرد واژه های عبری و 3. وجود اشکالات دستوری. ضمن اشاره به اشکالات دستوری نوشته‌های فارسیهود، باید یادآور شد که از قرن چهاردهم میلادی به بعد نمونه‌های بسیار نغزی نیز در نثر و نظم فارسیهود پدید آمد که با بسیاری از آثار ادبای غیریهودی معاصر خود در ایران از حیث زیبایی متن برابری می‌کنند. در اینجا اختصاراً چند مشخصۀ مشترک و اشکالات دستوری فارسيهود را به قصد سبک‌شناسی مرور می‌کنیم.[40]

روانی و سادگی

اکثرنوشته‌های فارسیهود از نظر دستوری و استعمال لغات بسیار ساده‌اند. این امر نشانۀ سطح ساده و سواد برخی از نویسندگان آنها و اکثر خوانندگانشان است. نثر روان و سادۀ کتاب دانیال نمونه‌ای از این مشخصه است. تاریخ نگارش این کتاب را بین قرن نهم و سیزدهم میلادی دانسته‌اند که به علت قدمت نگارش آن از لحاظ تاریخی باارزش است.[41]

و من دانیال گریختم و به شوشتر شدم نزد کورش. چون کورش مرا دید خرم شد و مرا پرسید که ای دانیال از کجا می‌آیی. جواب دادم که از بغداد [بابل] می‌آیم که نبوخد نِصِر ایما را ببرده بود . . . و من دانیال، صلوتا[42] کردم و گفتم ای یهوه یاری به کورش بده تا برود و مَلِک موصل[43] بکشد و آن آلات و جام‌ها قُدِش همه بیروشالام آورد. گفت یهوه که ای دانیال صلوتا[ی] تو پذیرفتم. آنپ صلوتا کردی از بهدر کورش . اکنون برو ز بگوی به کورش تا بغداد رود و بگیرد.

دو نمونۀ ساده از اشعار عمرانی و امینا را نیز این مشخصه را نشان می‌دهند:

از عمرانی:

برای مصلحت کردیم این کار

از این معنی نه ننگی هست نی عار

دروغی کو صلاح از وی بخيزد

به از آن راست کز وی خون بریزد[44]

از امینا:

ای دل بیا بشنو ز من     خواهی نمیری بی‌کفن         هرگز نبندی دل به زن[45]

 

فقدان صنایع شعری

نیمی از اشعار فارسیهود فقط از نظر متنی ارزش‌ مذهبی، تاریخی و ادبی دارند و از صنایع شعری چندان بهره نبرده‌اند. برای مثال، به این اشعار از یوسف‌بن اسحق یهودی و بابایی بن لطف اشاره می‌کنیم:

از یوسف‌بن اسحاق یهودی:

همی خواهم ز مطلب سازم اظهار

اگر گردد مدد از لطف جبّار

آنطیکوس اکنون داستانی

همی خواهم کنم اکنون بیانی[46]

از بابایی بن لطف:

بگفت شاهش کای مرد یهودی

مسلمان شو که رستی از جهودی

بگفت مُلّا کای شاه جهانگیر

اگر ما را کُشید از ضرب شمشیر

نمی‌گردیم ز دین خود پشیمان

نداریم گله از موسای عمران[47]

اختلاط حروف و اصوات در وزن و قافیه

در این خصوص از دو شاعر بزرگ فارسیهود، عمرانی و شاهین، مثال می‌آوریم:

از عمرانی:

شنیدند چون اوزآنقوم گبعون

بترسیدندآن قوم نادان [نادون][48]

از شاهین:

وانگه تو چهار عنصر خوش [خَش]

چون خاک و هوا و آب وآتش[49]

 

مصرف حروف عبری در جملات فارسی

از عمرانی:

خداوندا بحّق آووت

بحّق کرسیِ عرشِ عراووت

نخستين از زخوتِ شافعِ ما

کليم‌الله چراغ دين و دنيا[50]

از امینا:

عاوونِ همه بکن محیلاه

زودی برسان بما گئولاه[51]

 

استعمال کلمات عامیانه

از عمرانی:

شب تاريک و راه دور و دشوار

خرِ لنگ و اسير بار بسيار

به عقلِ خويشتن بی‌دل فرو ماند

غلط گفتم چو خر در گل فرو ماند[52]

از بابایی بن لطف:

یکی را بود قرض و پرض بسیار

نتانست روبه راه آورد بی یار[53]

 

استفاده از لغات مقلوب

نمونه‌هایی از کاربرد لغاتی که حروف آنان عمداً يا سهواً جابه‌جا شده‌اند، مانند طِلف به جای طِفل يا بِردود به جای بِدرود:

از عمرانی:

من نادان که هستم طلف [طفل] اين راه

دلم از لطف حکمت ساز آگاه

زنان و کودکان بردود [بدرود] کردند

به وعده جمله را خشنود کردند[54]

 

تبديل حروف هم مخرج

نمونه‌هایی مانند استفاده از نُخته به جای نُقطه يا وَخت به جای وَقت، دُمبال به جای دُنبال، سُمبُل به جای سُنبُل و خِتمَت به جای خِدمَت که اکثراً نمودار عدم معلومات کاتبان است:

از عمرانی:

نماند در عای و در بِت اِل يکی تن

برون رفتند در دُمبال [دنبال] دشمن

ز ختمت [خدمت] چند روزی گر شدم

دور به لطف خويشتن مي‌دار معذور[55]

از بابایی بن لطف:

بُرون اومد و هِشده [هیجده] نامه بِنوِشت

فلک را تو گویی داد جُمبِشت [جنبش][56]

 

استعمال مکرر ضمایر متصل شخصی

از عمرانی:

کنيتان توتيا بتهای سنگين

به دريا افکنيتان لات سيمين[57]

از شاهین:

مترسیتان که حقّ در راه و بیراه

دلیلیتان در [او] گاه و بیگاه[58]

حذف دال ضمير سوم شخص جمع

نمونه‌ای از شاهین:

بر او جمع اومدن [آمدند] آن نامداران

در آواز اومد [آمدند] آن فخر سواران[59]

 

حذف واو معدوله

از شاهین:

خداوندا جهانت گوش دارد

دمار از جان بد خاهت[خواهت] بر آرد[60]

آثار فارسيهود را از دیدگاه‌های گوناگون تقسيم و طبقه‌بندی کرده‌اند. آمنون نتصر اين آثار را از نظر زمانی به دو دورۀ قبل و بعد از مغول و از نظر سبک‌شناسی به دو گروه نظم و نثر و از نظر متن به مطالب مذهبی و غيرمذهبی تقسيم کرده است. ژيلبر لازار همين آثار را به چهار دوره تقسيم کرده که عبارت‌اند از

دوران اول: آثار قرن هشتم تا یازدهم ميلادی

اين دورۀ تاریخ ایران از ديدگاه برخی دوران رکود ادب و فرهنگ ايرانی شناخته شده است، زيرا دانشمندان و ادبای ايرانی به خدمت درگاه خلفای اسلامی در آمده، فرهنگ جهان را از زبان‌های فارسی، هندی، سانسکريت و يونانی به زبان عربی گردانده و فرهنگ اسلامی را از بلخ تا آندلس اشاعه دادند. در اين دوران که دورۀ درخشش فرهنگ عرب است، مسیر رشد فرهنگ و ادب ايرانیان را به صورت پراکنده در آثار و نوشته‌های زرتشتيان و يهوديان ايرانی مشاهده می‌کنيم. در همن دوران است که يهوديان علاوه بر زمينه‌های فرهنگی، در کارهای سياسی ایران هم گه‌گاهی سر بلند کرده و کسانی مانند ابوعيسی اصفهانی را در دامان خود پرورانده‌اند؛[61] کسی که هم عليه سلطۀ دستگاه خلفای اموي بر ايران و هم عليه ربانان يهودی بغداد قيام کرد و مکتب قرایی را در يهوديت بنیاد گذاشت، مکتبی که جز تورات هيچ تفسير ديگری را در يهوديت نمی‌شناسد.

از دوران اوليۀ تسلط اسلام بر ايران، سوای نوشته‌های عبری ایرانیان، آثار چندانی در زبان فارسی نو موجود نيست. آنچه هم ازآثار فارسیهود يافت شده، جز چند ظرف و سنگ قبر يا کتيبه و اسناد ناقص نيست. آثار يافت‌شده در اين دوران فقط از نظر تاريخی و زبان‌شناسی درخور توجه‌اند و ارزش ادبی، اجتماعی يا مذهبی ندارند. با این همه، مسلم است که در آغاز اسلام یهودیان در سراسر امپراتوری اسلامی می‌زیستند و در این هنگام بود که دانشمندان یهودی فرهنگ یهود را از آسیای مرکزی تا اسپانیا گسترش دادند.

دوران دوم: آثار قرون دوازدهم تا چهاردهم ميلادی

اغلب اين آثار متعلق به دوران ترجمه و تفسير کتاب مقدس از زبان عبری و آرامی به فارسی نو هستند که به نثر نوشته شده‌اند. اين آثار اکثراً در کتابخانه‌ها و موزه‌های بين‌المللی در پاریس، لندن، سن‌پترزبورگ و اورشلیم نگهداری می‌شوند. در کنار اين آثار مذهبی، لغتنامۀ سِفِر هَملیصا (Sefer Ha Melisah) قرار دارد که به زبان خوارزمی نوشته شده است و اکنون در کتابخانۀ بن صوی (‌‌Ben Zvi) در شهر اورشلیم نگاهداری می‌شود.

دوران سوم: آثار قرون چهاردهم تا هفدهم ميلادی

نوشته‌های فارسیهود اين دوران با دوران بعد از مغول در تقسيم‌بندی آمنون نتصر برابرند؛ دورانی که سرآغاز کارهای ادبی و غيرمذهبی يهوديان ايرانی بود و شکوفایی فرهنگی یهودیان ایرانی را در قرون وسطا نشان می‌دهد. این دوران به علت شکست بغداد از هلاکوخان مغول به سال 1258م باعث تغییر سرنوشت جهان و از جمله یهودیان ایران شد، زیرا عدم تعلق ايلخانان به اسلام در سال‌های 1258 تا 1291م باعث فراهم آمدن آزادی فرهنگی، اجتماعی و سياسی غيرمسلمانان و از جمله يهوديان در این دوران شد.

بزرگ‌ترين شعرای فارسيهود، شاهين و عمرانی و بابایی بن لطف، متعلق به اين دوران‌اند. باید در نظر داشت که در اين دوران، هم‌زمان با پیدایش نظم و نثر ادبی، هنوز تراجم و تفاسير کتب مقدس و ساير نوشته‌های غيرمذهبی ادامه داشت.

دوران چهارم: آثار قرن هفدهم تا آخر قرن نوزدهم ميلادی

اين آثار اکثراً متعلق به خراسان بزرگ و مناطق دور از دسترس پادشاهان صفويه‌اند، زيرا در اين دوران تاريک فرهنگی، به علت شيوع تشيع، نه فقط يهوديان ايرانی، بلکه ساير اقليت‌ها هم به سبب فشارهای مذهبی تن به جلای وطن دادند. اکثر يهوديان ايران ساکن در ناحيۀ بخارا و نواحی اطراف آن توانستند به زندگی خود ادامه دهند و آثار ادبی خود را در قالب زبان فارسی يا تاجيک باقی بگذارند. برگردان شاهکارهای ادب فارسی، از جمله آثار سعدی و حافظ و جامی، به فارسيهود هم در این دوران واقع شد.

در قرن بيستم، شرکت جوانان یهودی در مدارس آليانس و پس از انقلاب مشروطه در مدارس ملی و آموزش زبان فارسی با حروف فارسی نوکم‌کم نوشته‌های فارسيهود را از رونق انداخت. پس از نيمۀ دوم قرن هجدهم ميلادی مطالعه و پژوهش علمی در زمینۀ فارسیهود مورد توجه زبان‌شناسان قرار گرفت. این تحقيقات عموماً دربارۀ ارزش‌های زبان‌شناسی و مذهبی فارسیهود و به دست زبان‌شناسان غيرايرانی و غيرفارسی‌زبان صورت گرفته است. در چند دهۀ اخير متخصصان زبان فارسی نیز به تحقیق و بررسی در زمینۀ آثار فارسيهود پرداختند که به علت آشنایی بیشتر با زبان و ادبیات کلاسیک فارسی، سعی کرده‌اند که علاوه بر جنبه‌های مذهبی و زبان‌شناختی، جنبۀ ادبی این آثار را، به‌خصوص به منزلۀ شاخه‌ای از آثار ادبی ايرانی، مطالعه کنند.

اشعار فارسیهود از نظر زمانی و مکانی

اصولاً دوران شعر فارسیهود به دو دورۀ اصلی تقسیم می‌شود. دورۀ اول قرون چهاردهم تا آغاز قرن هفدهم و شاعرانی چون شاهین و عمرانی، دو حماسه‌سرا و بزرگ‌ترین شاعران فارسیهود، و دورۀ دوم قرون هفدهم و هجدهم میلادی و شعر سایر شاعران فارسیهود بعد از صفویه را در بر می‌گیرد. آنچه بعد از قرن نوزدهم آمده، غالباً بازنویسی اشعار شاعران ادب فارسی به خط فارسیهود بوده است.

از سوی دیگر، از نظر جغرافیایی نیز اشعار فارسیهود به دو گروه تقسیم می‌شوند: شعرای درون‌مرزی مانند اصفهان، شیراز و کاشان و شعرایی که بنا بر حدود جغرافیایی کنونی برون‌مرزی شناخته می‌شوند، مانند شهرهایی از قبیل سمرقند و بخارا که در آن قرون جزو ایران بزرگ به شمار میرفتند. علت کوچ به چنین شهرهایی اصولاً برای نجات از سختگیری‌ها و کشتار یهودیان در دوران صفویه و پس از آن در دوران قاجار بود.

اشعار فارسیهود از نظر نوع

در عین آنکه صنایع شعری و شیوایی برخی از این اشعار کوس برابری با اشعار سایر ایرانیان می‌زنند، گروهی نیز از نظر مفهوم و اننخاب لغات و وزن و قافیه زیاد غنی نیستند. از نظر نوع، اشعار فارسیهود مانند سایر اشعار زبان فارسی به گونه‌های متفاوت تقسیم می‌شوند که عبارت‌اند از

مثنوی: اشعار فارسیهودی که اکثراً در سبک حماسی و داستان‌سرایی سروده شده‌اند، در قالب مثنوی‌اند.

غزل و رباعی: از دیگر فرم‌های شعر فارسیهود غزل و رباعی است که در اشعار غنایی دیده می‌شوند. از جمله می‌توان به غزل‌های عرفانی سیمانطوب ملمد، غزل‌های عاشقانۀ امینا و رباعی‌های یوسف‌بن اسحق یهودی اشاره کرد.

مخمس و ترجیع‌بند: نمونه‌هایی معدودی از این نوع اشعار در نظم فارسیهود دیده می‌شود. از آن جمله‌اند ترجیع‌بند طنز آمیز امینا در دلسردی از زنان یا مخمس عرفانی یوسف‌بن اسحق یهودی.

قطعه، مفردات و تک‌بیت‌ها: در اشعار فارسیهود تک‌بیت‌های بسیاری، به صورت فردی یا تضمین شعرای ایرانی آمده است. از جمله می‌توان از مفردات شاهدی، صاحب گلشن توحیدی، یاد کرد که یهودی بودنش دقیقاً معین نیست. او در زیر دیباچۀ مفردات مثنوی چنین می‌سراید:

بشنو این بلبل چه افغان می‌کند

قصۀ هجر گلستان می‌کند[62]

که یادآور آغاز مثنوی مولوی است.

اشعار فارسیهود از نظر سبک و نوع مفاهیم

اشعار فارسیهود از نظر سبک یا نوع مفاهیم متون به چند گروه تقسیم می‌شوند که عبارت‌اند از

۱. سبک حماسی

یا داستان‌سرایی که خود به چند نوع تقسم می‌شود:

الف. کتاب‌های دوران عتیق، مانند موسی‌نامه و آفرینش‌نامه شاهین و فتح‌نامه عمرانی و و شوفطیم‌نامه اهرون‌بن ماشیه.

ب. کتاب‌های پس از عهد عتیق و داستان‌های میدراشی، مانند قسمت‌هایی از دانیال‌نامه خواجۀ بخارایی [63] و قسمت‌هایی از داستان شیرو و مهزاد در اردشیرنامه شاهین و حنوکانامۀ عمرانی.

ج. اشعار حماسی تاریخی از جمله

                  – داستان‌های تاریخ ایران، مانند اردشیرنامه شاهین و دانیال‌نامه خواجۀ بخارایی.

                  – داستان‌های تاریخ قوم یهود، مانند حنوکانامه عمرانی مربوط به دوران حشمونایی‌ها و حکایت ده مقتول سلطنت، مربوط به دوران قیام بر کوخبا علیه متجاوزان رومی.[64]

۲. سبک داستان‌سرایی مستند

در بیان وقایع تاریخی که عبارت است از

الف. گزارش‌های مستند بابایی بن لطف کاشانی، در کتاب انوسیم. این گزارش‌های مستند از دوران سلطنت صفوی، یعنی اوایل دوران شاه عباس اول و قسمت‌هایی از دوران شاه عباس دوم سخن می‌گوید.

ب. ادامۀ این گزارش‌ها به دست نوه‌اش، بابایی بن فرهاد کاشانی، و ماشیح‌بن رفائل.

۳. سبک غنایی

الف. اشعار عاشقانه

                  – داستان ”یوسف و زلیخا“ شاهین در آفرینش‌نامه.

                  – قسمت‌هایی از ”ساقی‌نامه“ عمرانی در وصف طبیعت.

                  – فراق و هجران در غربت سرودۀ یوسف‌بن اسحق یهودی.

ب. اشعار عرفانی

                  – شاهزاده و صوفی از الیشای بن شموئیل (راغب).

                  – گلشن توحید از شاهدی[65]

                  – قسمت‌هایی از حیات الروح سیمانطوب ملمد به نظم و نثر.

۴. سبک پند و اندرز

الف. گنج‌نامه عمرانی که بر پایۀ رسالۀ میشنایی مَسِخت آبوت یا اندرز پدران سروده شده است.

ب. سیزده اصول ایمان اسرائیل، برگرفته از تدوین ابن‌میمون (رامبام)، سرودۀ عمرانی.

ج. مخزن‌الپند یهودا بن داوید.

۵. سبک مدیحه‌سرایی

فقط شاهین آن را در مدح سلطان ابوسعید، پادشاه ایلخانی، در دو اثر منظوم موسی‌نامه و اردشیرنامه به کار برده است.[66]

۶. سبک طنز

از جمله اشعار امینا که مخصوصاً در ابراز دلسردی از همسرش دربارۀ زنان گفته است.

۷. علاوه بر برگردان ادبیات شعرای ادب فارسی به فارسیهود، در اوايل قرن بيستم برگرداندن بعضی داستان‌های عامیانۀ ايرانی مانند داستان‌های هزار و يک شب، کتاب‌های درسی مدارس ایرانی مانند کتاب اخلاقی اخلاق مصور يا ترجمه های ادب خارجی مانند کمدی اشتباهات شکسپير گويای سطح دانش عمومی خوانندگان فارسيهود و نياز آنان به چنين نوشتارهايی است.[67] روی‌هم‌رفته، مطالعۀ این‌گونه آثار و نوشته‌های فارسيهود نشان‌دهندۀ تفاوت و فاصلۀ ذهنی نويسندگان آنها با خوانندگان و سطح دانش و آگاهی اين مشاهير يهودی از فرهنگ ایران و دیگر نقاط دنیا و زبان‌های فارسی و خارجی است.

 

[1] حبیب لوی، تاریخ یهود ایران (چاپ 2؛ لوس‌آنجلس: سازمان فرهنگی ایرانیان یهودی، 1984)؛ حبیب لوی، تاریخ جامع یهود ایران، بازنوشتۀ هوشنگ ابرامی (لوس‌آنجلس: بنیاد فرهنگی حبیب لوی، 1997)؛ آمنون نتصر، پادیاوند (لوس‌آنجلس: مزدا، 1996- 1999).

[2] آمنون نتصر، ”سیری درادبیات یهود ایران،“ در پادیاوند، جلد 1، 41-43.

[3] Jon L. Berquist, Judaism in Persia’ s Shadow (Minneapolis: Fortress Press, 1995), 135.

[4] کتاب عزرا، فصل 7، آیۀ 26.

[5] کتاب عزرا، فصل 6، آیۀ 11. همچنین، بنگرید به

  1. Tadmore, “The Babylonian Exile, and the Restoration,” in History of the Jewish People, eds. H. H. Ben-Sasson et. al. (Cambridge: Harvard University Press, 1976), 171-172; Otkar Klima et. al., History of Iranian Literature (Dordrecht: D. Reidel, 1968), 19; Ben-Sasson et al. (eds.), History of the Jewish People, 180.

[6] Klima et. al., History of Iranian Literature, 20

[7] Klima et. al., History of Iranian Literature, 20

[8] کتاب یرمیا، فصل 29، آیات 5-7. همچنین بنگرید به

Jon Berquist, Judaism in Persia’s Shadow, 65-66.

[9] کتاب هگای، 1-2. همچنین، بنگرید به

Berquist, Judaism in Persia’s Shadow, 70-73.

[10] کتاب زکریا، 1-8. همچنین، بنگرید به

Berquist, Judaism in Persia’s Shadow, 74.

[11] کتاب اشعیا، 56-66. همچنین، بنگرید به

Berquist, Judaism in Persia’s Shadow, 94-95.

[12] Berquist, Judaism in Persia’s Shadow, 21.

[13] Berquist, Judaism in Persia’s Shadow, 110.

[14] Berquist, Judaism in Persia’s Shadow, 112.

[15] کتاب عزرا، فصل 7، آیۀ 26. همچنین، بنگرید به

Berquist, Judaism in Persia’s Shadow, 112.

[16] Berquist, Judaism in Persia’s Shadow, 172-173.

[17] ‌Berquist, Judaism in Persia’s Shadow, 178.

[18] Berquist, Judaism in Persia’s Shadow, 189.

[19] نتصر، پادياوند، جلد 1، 29-30.

[20] Robert Brody, “Judasim in the Sasanian Empire: A Case Study in Religious Coexistence,” in Iran Judaica.

[21] نتصر، پادياوند، جلد 1، 35-36.

[22] ربانيم يهود را که بعد از تدوين ميشناه به تفسير آن همت گماردند و تلمود را نوشتند امورا مي‌نامند.

[23] لوی،تاريخ جامع، 137.

[24] لوی، تاريخ جامع ، 136-137.

[25] لوی، تاريخ جامع، 137؛

Ben-Sasson et al. (eds.), History of the Jewish People, 378-379.

[26] نتصر، پادياوند، جلد 3، 121-122.

[27] لوی، تاريخ جامع، 138.

[28] نتصر، پادياوند، جلد 3، 122.

[29] برای توضيح بيشتر دربارۀ فصول تلمود بنگرید به نتصر، پادياوند، جلد 3، 120-121.

[30] نتصر، پادياوند، جلد 1، 42.

[31] نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران (تهران: انتشارات فرهنگ ایران‌زمین، 1352)، 12.

[32] نتصر، پادياوند، جلد 3، ١۳١.

[33] نتصر، پادياوند، جلد سوم، ١۳١.

[34] نتصر، پادياوند، جلد 1، 75.

[35] نتصر، منتخب، 62-66؛ نتصر، پادياوند، جلد 1، 97-98.

[36] نتصر، منتخب، 248-249.

[37] 37Gilbert Lazard, “Juddeo-Persian Dialects,” in Padyavand, ed. Amnon Netzer (Costa Mesa: Mazda Publishers, 1996), vol. 1, 37-38.

[38] نتصر، پادياوند، جلد 3، 91.

[39] دبستان المذاهب (چاپ بندر معموره ممبئی فی سنه 1262).

[40] برای مطالعۀ کامل ويژگی‌های دستوری فارسيهود بنگرید به نتصر، پادياوند، جلد 3، 136-142.

[41] نتصر پادياوند، جلد 3، 117-118.

[42] منظور از صلوتا همان صلوات و دعاست.

[43] منظور کشور ماد و گاهی بابل و گاه نیز آشور است.

[44] عمرانی، فتح‌نامه، نسخۀ بن‌صوی 964، الف76.

[45] نتصر، منتخب، 51.

[46] نتصر، منتخب، برگرفته از ”آنتیخوس‌نامه“ یوسف‌بن اسحق یهودی، 346.

[47] بابایی بن لطف، کتاب انوسیم ، نسخۀ بن‌صوی 917، الف‌19.

[48] عمرانی، فتح‌نامه، نسخۀ بن‌صوی، ب85 .

[49] نتصر، منتخب، برگرفته از اردشیرنامه شاهین، 108.

[50] عمرانی، فتح‌نامه، نسخۀ بن‌صوی، الف32. واژگان عبری آبوت یا آووت به معنی پدران، عراوت به معنی کرسی و جایگاه خداوند یا فلک هفتم، و زخوت به معنی قدرت یا شایستگی الهی و معادل با واژۀ فرّه ایزدی است.

[51] نتصر، منتخب، برگرفته از ”قربانی کردن اسحق“ امینا، 363. واژگان عبری عاوون به معنی گناه، محيلاه به معنی بخشيدن، و گئولاه به معنی آزادی و نجات است.

[52] عمرانی، فتح‌نامه، نسخۀ بن‌صوی، ، الف2 و الف6.

[53] نتصر، منتخب، 67.

[54] عمرانی، فتح‌نامه، نسخۀ بن‌صوی، الف3 و الف16.

[55] عمرانی، فتح‌نامه، نسخۀ لندن 13704، 99.

[56] نتصر، منتخب، 68. این نمونه ممکن است به علت نیاز شاعر به قافیه اتفاق افتاده باشد.

[57] عمرانی، فتح‌نامه، نسخۀ بن‌صوی، ب96.

[58] نتصر، منتخب، برگرفته از موسی‌نامه، 68.

[59] نتصر، پادياوند، برگرفته از موسی‌نامه، جلد 3، 141.

[60] نتصر، پادياوند، برگرفته از موسی‌نامه، جلد 3، 141.

[61] برای مشاهدۀ جزیيات کامل اين دوران بنگرید به نتصر، پادياوند، جلد 1،144-145.

[62] نتصر، پادیاوند، جلد 1، 80.

[63] نتصر، پادیاوند، جلد 1، 67.

[64] نتصر، پادیاوند، جلد 1، 65.

[65] نتصر، پادیاوند، جلد 1، 65.

[66] نتصر، پادیاوند، جلد 1، 54.

[67]

[68] Jan Rypka, “An Outline of Judeo-Persian Literature,” in History of Iranian Literature, ed. Karly Jahn (Dordrecht: Reidel, 1968), 739.

[69] این نسخه از یوسف و زلیخا جامی را یهودیان مشهد در اواسط قرن نوزدهم به خط فارسیهود برگردانده‌اند.

[70] خسرو و شیرین، ، نظامی، عنوان صفحه 365 متن صفحه 447 ابیات 47 تا55 .

مقدمه‌ای بر فارسی‌یهودی

سیری بر زبان‌های یهودی[1]

فارسی-یهودی [2]عنوانی برای مجموعه‌ای از گویش‌‌هایی است که یهودیان ایران بزرگ در مدت‌زمانی بیش از هزار سال برای سخن گفتن و نوشتن به کار برده‌اند. عنوان دیگری که امنون نتصر برای نامیدن این گروه زبانی پیش نهاده ”فارسیهود“ است.[3]

زبان‌ها و گویش‌های یهودی بازتاب معاشرت و تماس یهودیان با فرهنگ‌های گوناگون است. آنها می‌‌کوشیدند زبان‌های خارجی را برای رفع نیازهای زندگی روزمرۀ خویش به کار برند، اما هم‌زمان از زبان عبری نیز به منزلۀ زبانی مقدس بهره می‌بردند. یهودیان طبیعتاً مقداری کلمات و تراجم عبری و آرامی را نیز در زبان گفتاری و محلی خویش وارد می‌کردند. در گذشته، از خط عبری برای نوشتن زبان‌های یهودیان استفاده می‌شد. در بسیاری از مواقع، زبان یهودیان از زبان اکثریت جامعه متمایز بود و ایشان عموماً صورت کهنه‌ای از زبان را حفظ می‌کردند.

به هر روی، این سه مشخصۀ کلی برای طبقه‌بندی یک زبان به منزلۀ زبان یهودیان لازم و کافی نیست، زیرا حضور و گسترۀ واژگان عبری حتی در گویش‌های گوناگون یک زبان نیز بسیار متغیر است. در برخی مواقع کلمات عبری از راه روابط اجتماعی یا پژوهش‌ها و مطالعات کتب مقدس وارد زبان اکثریت جامعه شده است. غیریهودیان هم غالباً کلمات عبری را در متون گوناگون برای توصیف یهودیت به کار برده‌اند. برای نوشتن برخی از زبان‌های یهودی، از جمله بعضی از گویش‌‌های یهودی ایرانی، از خط محلی استفاده می‌شد. بیشتر اقلیت‌های سراسر جهان، بی‌توجه به مذهبشان، به محیط زندگانی‌شان و زبان‌های محلی آن و حفظ اصطلاحات کهن پایبندند. یگانه معیار مشترک در میان زبان‌های یهودی خصلت اجتماعی آنهاست، بدین معنی که این زبان‌ها را اختصاصاً یهودیان مناطق معینی به کار برده‌اند و هنوز نیز به کار می‌برند.

سیری بر فارسی-یهودی

جامعۀ یهودیان ایران یکی از قدیمی‌ترین جوامع یهودی است و تاریخ پاگیری آن به قرن هشتم پیش از میلاد باز می‌گردد. یهودیان ایران در سخت‌ترین شرایط و حتی به هنگامی که تحت تعقیب و تفتیش عقاید بودند، به مذهب وعقایدشان پایبند باقی ماندند، اما همین جامعه همواره آمادۀ اخذ فرهنگ و ادبیات ایرانی و حفظ آن به منزلۀ فرهنگ خویش بوده است.

یهودیان ایران به گویش‌هایی محلی سخن می‌گفته‌اند که بسیاری از آنان از نظر پژوهش‌های زبان‌شناسی پرارزش‌اند. از جملۀ این گویش‌ها می‌شود به گویش‌های اصفهانی و یزدی اشاره کرد که از واژگان عبری و آرامی متأثر بوده‌اند. طومار استر به زبان عبری و طومار قدیمی استر به زبان آرامی که در طومارهای قمران پیدا شده است،[4] مبین حضور عناصر ایرانی در زبان ایرانیان یهودی از دورۀ هخامنشی است. همچنین، شواهدی مبنی بر وجود ترجمۀ کتاب مقدس یهودیان به زبان پارسی دورۀ ساسانی در دست است. به هر روی، قدیمی‌ترین اسناد مکتوب فارسی-یهودی به قرن هشتم میلادی باز می‌گردد و عملاً همۀ اسناد فارسی-یهودی که تا به امروز شناخته شده‌اند، گونه‌هایی از زبان فارسی نو بوده‌اند.

در گذشته بیشتر گویش‌‌های فارسی-یهودی خط عبری را برای نوشتن به کار برده‌اند، اما در قرون نوزدهم و بیستم، برخی از این گویش‌ها از حروف عربی، لاتین یا سیریلیک (Cyrillic) را برای این منظور استفاده کرده‌اند. در این گونه از اسناد از واژگان عبری کمتر استفاده شده است و گاه کاملاً از کلمات عبری تهی‌اند. درجۀ کهنه‌گرایی نیز در آنها متفاوت است و حتی برخی از آثار فارسی-یهودی، در مقایسه با آثاری که مسلمانان در همان دوره پدید آورده‌اند، صورتی قدیمی‌تر از زبان پارسی را به کار گرفته‌اند. سخنگویان یهودی این زبان آن را فارسی یا در متون قدیمی فارسی-یهودی پارسی نام می‌نهادند، ولی غیریهودیان با کنایه‌ای غیرمحترمانه از واژگانی همچون ژیدی، جودی، یا جیدی یهودی برای نامیدن آن استفاده می‌کردند.

تاریخ پژوهش‌های فارسی-یهودی

استفاده از حروف عبری برای نوشتن فارسی-یهودی قرن‌ها مانع آگاهی عموم مردم غیریهودی از گستردگی و غنای ادبیات فارسی-یهودی بود. نخستین متن فارسی-یهودی که دانشوران غربی بدان توجه کردند، ترجمۀ تورات به فارسی-یهودی به قلم یعقوب‌بن یوسف طاووس است، زیرا اولین نمونه از آثار فارسی-یهودی است که به طبع و نشر رسیده و چاپ شده است. این نسخه از تورات را انتشارات شونچینو (Soncino) در 1546م در قسطنطنیه و در میان مجموعه‌ای از ترجمه‌های تورات به زبان‌های متفاوت به چاپ رساند. اما این ترجمه زمانی در غرب شهرت یافت که توماس هاید (Thomas Hyde, 1636-1703) آن را به منظور چاپ در مجموعه‌ای از ترجمه‌های تورات به زبان‌های گوناگون به حروف عربی برگرداند و اسقف برایان والتن (Bishop Brian Walton, 1600-1661) آن را منتشر کرد. تقریباً دو قرن طول کشید تا غرب متوجه سنت قدیمی و مستمر ترجمۀ تورات به فارسی-یهودی بشود و فقط در اوایل قرن نوزدهم میلادی بود که متون و ژانرهای دیگری از ادبیات فارسی-یهودی کشف شدند.

از اکتشافات مهم اوایل قرن هفدهم، کشف جامعۀ یهودی- چینی در کایفِنگ (Kaifeng) بود. این جمعیت ریشۀ ایرانی داشتند و در برخی از کتاب‌هایشان از فارسی-یهودی استفاده می‌‌کردند. ترجمۀ هاگادای پسح (داستان خروج قوم یهود از مصر) به فارسی-یهودی و دیگر مجموعه تفاسیرمذهبی به فارسی-یهودی در کتب ادعیۀ آنان از جملۀ این آثار است.

قرن هفدهم سرآغاز جمع‌آوری دستنویس‌های فارسی-یهودی در اروپاست. جامباتیستا وِکیتی (Giambattista Vecchietti, 1552-1619)، دانشور و جهانگرد مشهور اهل فلورانس، دستنویس‌های فارسی-یهودی نوشته‌شده از قرن چهاردهم به بعدِ موجود در ایران را گردآوری کرد. این دستنویس‌ها که اکنون در موزۀ واتیکان نگاهداری می‌شوند، شامل ترجمۀ بخش‌های مختلف کتاب مقدس و آپوکریفا هستند. بنا بر دلایلی، سعی او بر برگردانیدن این متون به خط عربی چنان که باید مورد توجه قرار نگرفت. در قرن نوزدهم، دستنویس‌های فارسی-یهودی راهشان را به اروپا باز کردند. بر اساس فهرست کتابخانه‌ای معاصر، بیش از 55 دستنویس در کتابخانه‌های مختلف اروپا درآن زمان موجود بود.

در سال‌های 1896-1897م، جهانگرد و دانشور مقیم لندن، اِلکان ناتان اَدلر (Elkan Nathan Adler, 1861-1946)، دستنویس‌هایی از تهران، بخارا و سمرقند به دست آورد. او بیش از 100 دستنویس از گِنیزاها (صندوق‌های نگهداری متون مقدس یهودی) و دستنویس‌های خصوصی و شخصی مردم را خریداری کرد. در 1923، مدرسۀ یهودی علوم دینی نیویورک (Jewish Theological Seminary) مجموعه اَدلر را خرید. ویلهلم باخر(Wilhelm Bacher, 1850-1923) به صورت گسترده‌ای به پژوهش و مطالعه در این مجموعه و بقیۀ ادبیات فارسی-یهودی پرداخت. او همچنین شاعران کلاسیک ادبیات فارسی-یهودی، شاهین و عمرانی، را به دنیای غرب معرفی کرد. از نخستین مقالاتش باید به مقاله‌اش دربارۀ روایات تاریخی بابایی‌بن لطف و بابایی‌بن فرهاد اشاره کرد که م. زلیگسان یک سال پیش‌تر منتشر و معرفی‌شان کرده بود. آثار و مطالعات تطبیقی دیگر ویلهلم باخر که به صورت گسترده‌ای بر زبان و ادبیات فارسی-یهودی متمرکز بوده و کماکان مورد توجه است، فهرست‌های متعدد، نسخ اصلی متون، ملاحظات و پژوهش‌های ادبیات فارسی-یهودی است.

اسناد بازیافتۀ گِنیزای قاهره و منابع دیگری که سُلُمون شِختِر (Solomon Schechter, 1847-1915) و دیگر گردآورندگان، همچون آبراهام فیرکوویچ (Abraham Firkovich, 1786-1874)، تا پایان قرن نوزدهم یافتند، باعث تغییر دیدگاه‌های دانشمندان دربارۀ چگونگی و وسعت ادبیات فارسی-یهودی شد. این آثار مجموعۀ ارزشمندی از منابع فارسی-یهودی قدیمی را فراهم آورده‌اند که هم اکنون 600 صفحه از متون متفاوت و ژانرهای گوناگون را شامل می‌شوند و از آن جمله‌اند تفاسیر و ترجمه‌های کتاب مقدس، دستور زبان و فرهنگ‌نویسی، قوانین یهودی، اسناد قانونی، پزشکی و مطالب مربوط به سحر و جادو، شعر و دعاهای مذهبی از یک سو و از سوی دیگر، نامه‌هایی شخصی که غالباً هنوز منتشر نشده‌اند. تهیه و چاپ این اسناد هم اکنون تحت پژوهش و نظارت شائول شاکد و همکارانش در حال انجام است.

سنت جمع‌آوردی دستنویس‌ها توسط مسافران به ایران تا قرن بیستم و پیش از انقلاب اسلامی نیز ادامه پیدا کرد. در این راه، دانشورانی همچون آمنون نتصر (Amnon Netzer, 1934-3008) برای بنیاد بن‌صوی (Ben Zvi Institute) در اورشلیم و عزرا سپایس‌هندلر (Ezra Spicehandler, 1921-2014) برای کتابخانۀ کلاو در اتحادیه مدارس عبری سین‌سیناتی اوهایو ( Hebrew Union College in Cincinnati) کوشیده‌اند.[5]

در اوایل قرن بیستم، گروهی از مهاجران به اورشلیم دست به انتشار متون دینی و غیردینی آثار فارسی-یهودی زدند. هستۀ مرکزی این گروه مدیریت شمعون خاخام (1843-1910)، نویسنده و مترجم و ویراستار و ناشر معروف بخارایی، بود. در این زمینه افراد دیگری نیز از ایران و افغانستان و سمرقند همکاری می‌کردند. این آثار شامل ترجمه‌هایی از ادبیات غیریهودی مانند هزارویک شب و کمدی اشتباهات شکسپیر به فارسی-یهودی بود.

مقاله‌ای از هاسلر در 1829 موجد آغاز پژوهش‌های فارسی-یهودی شد. در سال 1870، وِست نخستین متن فارسی-یهودی غیرمذهبی را معرفی کرد که شامل یک متن سه زبانه بر روی یک لوح مسی بود. تاریخ این لوح که در تراوانکور (Travancore) در جنوب هند کشف شده بود، به قرن نهم بازمی‌گردد. در کنار متن پهلوی و عربی، چهار امضای فارسی-یهودی در مقام گواه و شاهد وجود دارد که نوشته است: ”همگون/همچون من پِدِش گوهوم“ (.hmgwn mn pdyš gwhwm) به معنی ”همان‌گونه/همچنین من بِهِش گواهم“ و یا به فارسی روان: ”من نیز به این گواهی می‌دهم.“

در سال 1884، پُل دولاگارد (Paul de Lagarde, 1827-1891) متن فارسی-یهودی کتب اشعیا، ارمیا، و پاره‌ای از حزقیال را معرفی و نخستین توصیف دربارۀ فارسی-یهودی را از دیدگاه زبان‌شناسی چنین عرضه کرد: ”از این پس هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که واژگان فارسی نو را می‌شناسد، مگر اینکه با ترجمۀ تمام این متون (فارسی-یهودی) از آغاز تا به پایان کار کرده باشد.“ توصیفات زبان‌شناسی او بعدها به دست تئودور نولدکه (Theodor Noeldeke, 1836-1930) و پُل هُرن تکمیل شد.

در سال 1899، دیوید ساموئل مارگولیوت David Samuel Margoliouth, 1858-1940)) متنی طولانی‌تر از اسناد غیرمذهبی فارسی-یهودی را با نام ”گزارش حقوقی اهواز،“ متعلق به سال 1020م، معرفی کرد. این متن را دانشوران دیگری نیز از جمله هنینگ (Walter Bruno Henning, 1908-1967)، اَسموسن، دیوید مک‌کِنزی (David Neil MacKenzie, 1926-2001) و شاکِد پژوهیده و کرده‌اند. این کشف به همراه دیگر متون قدیمی فارسی-یهودی اهمیت پژوهش‌های فارسی-یهودی قدیمی را برای تاریخ زبان فارسی مشخص کرد.

کارل زالمان (Karl Salemann, 1849-1916) در سال 1900 بزرگ‌ترین متن فارسی-یهودی قدیمی را معرفی کرد که شامل بر 226 صفحه از ترجمه و تفسیر کتاب حزقیال از مجموعۀ فرکوویچ بود. این متن احتمالاً به قرن دهم یا یازدهم بازمی‌گردد. زالمان برخی از مختصات عمومی متن مانند ”استفاده از فرم‌های نحوی وجه مجهول رایج در متون پارسی میانه“ را توصیف و تشریح کرد. نسخۀ کامل پژوهش زالمان هرگز منتشر نشد. این مجموعه در دهه 1980 میلادی در اختیار شائول شاکد قرار گرفت و نهایتاً به دست تامار گیندین در سال 2006 به همراه ترجمه منتشر شد. پژوهش‌های جزیی دیگری بر متن تفسیر حزقیال از سوی دانشورانی چون شائول شاکد –در خصوص صرف برخی از افعال بی‌قاعده- و نیز مک‌کِنزی، لودویگ پاول و تامار گیندین نیز به صورت گرفته است. اهمیت مطالعه و پژوهش در زمینۀ متن تفسیر حزقیال به سبب حجم زیاد آن و استفاده از دو گویش متفاوت و معاصر در متن بیشتر روشن می‌شود.

در ژانویۀ 1901، طی جستجویی باستان‌شناختی به سرپرستی سِر اورل اِشتاین (Sir M. Aurel Stein) در ویرانه‌های رواق، نزدیک معبد بودایی دندان اویلیق در منطقۀ خُتن ترکستان چین، نامه‌ای تجاری به زبان پارسی و خط عبری کشف شد. کاغذهایی که برای نوشتن این نامه به کار برده شده بودند کمک شایانی به تعیین تاریخ نامه‌ (نیمۀ دوم قرن هشتم میلادی) کرد. این نامه قدیمی‌ترین سند فارسی-یهودی و همچنین فارسی نو است که دانشوران گوناگونی از جمله مارگولیوت در 1903، زالمان در 1904-1905، هِنینگ در 1958، اوتاس در 1968، شاکد در 1971و لازار در 1988 مطالعه شده است.

در سال 1952، ریچارد فرای (Richard. N. Frye, 1920-2014‌) و گیرشمان (Roman Ghirshman, 1895-1979) به تنگۀ آزو در افغانستان مسافرت کردند. در این کاوش کتیبۀ تازه‌ای کشف شد که آنان از آن پهلویِ اشکانیِ نامفهوم دانستند. هِنینگ در 1957 این کتیبه را فارسی-یهودی تشخیص داد و تاریخ آن را سال‌های 752 یا 753 میلادی دانست. این امر مبین این نکته بود که این کتیبه و هم‌دورۀ نامۀ دندان اویلیق یا کمی قدیمی‌تر از آن است. کتیبۀ تنگۀ آزو و نامۀ دندان اویلیق حاوی قدیمی‌ترین نمونۀ نوشتارهای پارسی نو هستند.[6] در میان آنچه تا به امروز منتشر شده است، این متون حقوقی و رسالۀ دینی قرایی، داستان دانیال، تفاسیر و آثار ژیلبر لازار را در می‌توان سنگ بنای مهمی در پژوهش‌های زبان فارسی-یهودی شناخت.

در دهه‌های اخیر، اسرائیل مرکز پژوهش‌های فارسی-یهودی بوده است. فعالیت‌های دانشورانی چون شائول شاکد در زمینۀ فارسی-یهودی قدیمی، آمنون نتصر در زمینۀ تاریخ یهودیان ایران و شعر و ادبیات آنها، میخائل زند دربارۀ آثار یهودیان و یهودیت بخارایی را می‌توان در این زمینه برشمرد. از پژوهشگران متأخر می‌توان از داوید اورشلیمی، دَن شاپیرا، تامار گیندین در اسرائیل و وِرا مورین و ناهید پیرنظر در امریکا نام برد. جدیدترین پژوهش در زمینۀ دستور زبان فارسی-یهودی قدیمی را لودویگ پاول در هامبورگ آلمان صورت داده است. در ایران و به زبان فارسی، باید از اولین و جدیدترین کارها به کتاب ناهید غنی در 2009 ومقالات مهرداد کهن اشاره کرد.

فارسی-یهودی قدیمی

فارسی-یهودی قدیمی در عین اینکه حاوی بیشترین خصوصیات پارسی نو است، هم‌زمان برخی از خصوصیات پارسی میانه را نیز دارد. فارسی-یهودی قدیمی جزء بسیار مهم برای درک تکامل فارسی نو است. بیشتر اسناد منتشرشده از فارسی-یهودی قدیمی احتمالاً ریشه در استان‌های جنوب غربی فارس و خوزستان دارد. زبان بقیه شبیه تاجیکی است و با عنوان تاجیکی- یهودی شناخته می‌شود. اسناد فارسی-یهودی که اخیراً در افغانستان کشف شده است، حاوی گویش پارسی متفاوتی است. زبان و سبک اسناد فارسی-یهودی قدیمی نشان‌دهندۀ صورت‌های قدیمی پارسی نو است و مرحلۀ انتقالی از پارسی میانه به پارسی نو را نشان می‌دهد.

نمونه‌های زیر نشان از کهنگی و تنوع گویشی فارسی-یهودی قدیمی در گستره دستور زبان و واژگان دارند. از لحاظ معیارهای نگارشی، تنوع وسیعی در این زمینه مشاهده می‌شود. لذا می‌توان چنین فرض کرد که برای مثال، در قرن هشتم یا در گویش‌‌های شرقی حروف /ق/ و /ک/ هم‌آوا بودند. حروف /ذ/، /ز/، /ض/ و /ظ/ در گویش‌‌های جنوبی تلفظ متفاوتی داشتند و در گویش‌‌های شمالی و شرقی، فقط /ض/ و /ظ/ هم‌آوا بودند. در متون متأخر (از قرن چهاردهم بدین سو) این چهار حرف دارای یک تلفظ‌اند.

خطاها و لغزش‌ها یا عدم آنها نشان می‌دهد که خوشۀ صامت /خوَ/ در یهودی تاجیکی قدیمی با فارسی نو یک صدا داشته و آن هم صدای /خ/ است. اما در اسناد قدیمی خوزستان و تفاسیر جنوب غربی کماکان، مانند پارسی میانه (xw)، دو صامت بوده است.

حرف اضافۀ /پا/ (احتمالاً با تلفظ /پَـ/) که در همۀ اسناد فارسی-یهودی قدیمی یافت می‌شود، نشانۀ مرحله انتقالی از فارسی میانه /پَد/ به فارسی نو /بِه/ است. همچنین، / ـ د/ فارسیِ میانه پیش از ضمیر متصل سوم شخص /- یش/ برای ساختن /پدیش/ به معنی به او -قابل مقایسه با فارسی نو /بِهِش/- پدیدار می‌شود، اما در ضمایر اشاره /این/ و /آن/، / ـد/ پدیدار نمی‌شود: ”پاین/ پا این“ و ”پان / پا ان“ -قابل مقایسه با فارسی نو ”بدین“ و ”بدان.“ این پدیده نشانه‌ای است مفید برای اثبات این واقعیت که فارسی-یهودی قدیمی بیشتر ترکیبی از مجموعه گویش‌های قدیمی است تا اینکه ریشۀ مستقیم فارسی نو باشد.

فارسی-یهودی قدیمی متعلق به دوره یا مرحلۀ انتقالی وجه مجهول است. در برخی متون تقریباً به صورت کامل از صورت‌های مجهول پارسی میانه استفاده شده است. برای مثال، برای ساختن زمان حال مجهول، /ه ـ/ یا /یه ـ/ را به بُن حال فعل اضافه می‌کنیم، مانند ”گو+یه+ید“ به معنی ”گفته می‌شود.“ برای ساختن زمان گذشته ماضی، /(ی ـ) ه ـ (ی ـ)ست/ را به بُن حال فعل اضافه می‌کنیم، مانند ”گو+یه+یست“ به معنی ”گفته شد.“ در دیگر موارد، وجه مجهول از ترکیب صفت مفعولی با فعل کمکی ”آمدن“ یا ”بودن“ -قابل مقایسه با ”شدن“ فارسی نو- استفاده می‌شده ‌است. مانند ”گوفتا هست“ و ”گوفتا همی ایید“ -قابل مقایسه با ”گفته می‌شود“ در فارسی نو- و ”گوفتا امد“ -قابل مقایسه با ”گفته شد“ در فارسی نو.

استفاده از کسرۀ اضافه در متون فارسی-یهودی قدیمی به پیروی از استفادۀ آن در پارسی میانه است. بدین ترتیب که علاوه بر کاربردهای فارسی نو، در آغاز جمله به صورت حرف ربط هم پیدا می‌شود، جایی که فارسی نو از ”که“ استفاده می‌کند. به هر روی، اسناد فارسی-یهودی قدیمی انتقال تدریجی به استفاده از ”کی/کو“ -مقابل ”که“ فارسی نو- را به جای کسرۀ اضافه در عبارات ربطی نشان می‌دهند.

فارسی-یهودی قدیمی همچنین حاوی طیف گسترده‌ای در زمینۀ واژگان است. عبری- آرامی، عربی و زبان‌های ایرانی سازندۀ بخش بزرگی از اجزای این زبان‌اند.. درصد نسبی استفاده از هر یک از این واژگان بسته به سبک، نوعِ متن( ژانر) یا نویسنده متغیر است.

کتیبه‌های تنگۀ آزو به سبب محدودیت و کمیِ واژگان حاوی مطالب آگاهی‌دهندۀ کمی است. به هر روی، این کتیبه‌ها نمودار کهنه‌گرایی‌اند، از جمله استفادۀ واژۀ ‌”‌نیوی“ (nywy) برای واژۀ ”کتیبه.“

که در پارسی میانه ”نیبیگ“ (nibēg) و در پارسی نو ”نُبی“ (nubī) به مفهوم کتاب مقدس است.

در نامۀ دندان اویلیق واژگان عبری استفاده‌شده عبارت‌اند از ”ربی“ (به معنی ربای، خاخام) و شاید هم ”حمور“ به معنی خَر. حتی برای مفهوم خدا در این متن از واژۀ فارسی ”یزید“ (ایزد) یا ”یزید خوده“ به معنی ”ایزد خدا“ استفاده شده است. یگانه واژۀ عربی در این نامه واژۀ ”رقیبین“ به معنی ”رکاب“ است. عناصر عربی در کل متون فارسی-یهودی قدیمی به ندرت بیشتر از 15 درصد واژگان را تشکیل می‌دهند. به هر رو، وجود این واژگان میزان بالای امتزاج را نشان می‌دهد. واژگان عربی عموماً پسوندهای پارسی گرفته و واژگان جدیدی را می‌سازند. مانند ”موصیبتگین“ (مصیبت عربی + ـگین فارسی) به معنی ”مصیبت‌دیده“ و گاهی نیز واژگان فارسی پسوند عربی می‌گیرند مانند ”دوریّت“ (دور فارسی + یّت عربی) به معنی ”مسافت،“ اما این پدیده در واژگان عبری تقریباً دیده نشده است.

​​

در برخی از نامه‌های شخصی از گِنیزای قاهره، که به فارسی-یهودی قدیمی نوشته شده‌اند، متن پارسی به خط عبری نوشته شده است. نکتۀ جالب در این نامه‌ها نوشتن عبارات عربی میان متن به خط عربی است. به نظر می‌رسد در ذهن نویسندگان نامه‌ها، پارسی، برخلاف عربی، زبانی یهودی در نظر گرفته می‌شده است.

​​

ترجمۀ فارسی-یهودی کتاب مقدس در همه اعصار، مانند ترجمه‌های کتاب مقدس در دیگر زبان‌های یهودی، با توجه به متن عبری به صورت واژه به واژه و بدون نگرش به نحو فارسی صورت گرفته است. بنابراین، نمی‌شود از این ترجمه‌ها تاریخ نحو پارسی را بررسی کرد. برای نمونه، مترجمان از ضمایر اشارۀ ”آن“ و ”این“ به منزلۀ حرف تعریف استفاده می‌کردند که اصولاً در زبان پارسی وجود ندارد. همچنین، حرف اضافۀ عبری را که معادل پس‌نِهِشت ”را“ی پارسی است، با پیش‌نِهِشت ”ازمر“ (از+مر فارسی نو) ترجمه می‌کردند. نتیجه اینکه تأثیر زبان عبری در ترجمۀ کتاب مقدس بیش از اینکه مرتبط با ورود وام‌واژه‌ها باشد، در وام‌های نحوی است.

​​

از سوی دیگر، مترجم در ترجمه از زبان عبری تا حد امکان از به کار بردن واژگان عبری خودداری کرده است و لذا، ترجمه‌های کتاب مقدس بیشتر از واژگان پارسی بهره برده است؛ واژگانی که در غیر این صورت هیچ اثری از آنها باقی نمی‌ماند و ناپدید می‌شدند؛ از آن جمله پارسی میانه wistāxw (به معنای ”امن، معتمد“)، که در فارسی نو تبدیل به ”گستاخ“ شده است، در لهجه‌های متفاوت فارسی- یهودی قدیمی به صورت ”اوستاه“ و ”بسته“ آمده و wistāxwīh (”امنیت، اعتماد“)، به معنی ”گستاخی“ درفارسی نو، در متون فارسی – یهودی قدیمی به صورت ”وستاهی“ و ”اوستاهی“ و ”بستهواری“ پیدا می‌شود. به این ترتیب،

پارسی میانه wistāxw (به معنای ”امن، معتمد“) ← فارسی نو ”گستاخ“ = فارسی- یهودی قدیمی ”اوستاه“ (گویش شمالی)، ”بسته“ (گویش جنوبی).

پارسی میانه wistāxwīh (”امنیت، اعتماد“) ← فارسی نو ”گستاخی“ = فارسی – یهودی قدیمی ”وستاهی،“ ”اوستاهی،“ ”بستهواری.“

فارسی-یهودی کلاسیک و فارسی-یهودی نو

فارسی-یهودی قدیمی هم‌زمان با فتوحات مغولان در اوایل قرن سیزدهم رو به زوال و فراموشی گذاشت، تا اینکه در قرن نوزدهم بر اثر تحقیقات زبان‌شناسی دوباره به عرصۀ پژوهش بازگشت. دوران اشغال ایران به دست مغولان موجب تغییرات وسیع فرهنگی و زبانی در ایران شد. فارسی-یهودی از قرن چهاردهم به بعد، که شاید بتوان آن را ”فارسی-یهودی کلاسیک“ نامید، با زبان غیر یهودی‌ها تقریباً فرقی ندارد، جز حضور عناصر عبری/آرامی و مقدار کمتری واژگان عربی و عدم رعایت قواعد املایی. گاه حتی این تفاوت‌های کوچک نیز دیده نمی‌شود.

آثار فارسی-یهودی کلاسیک بیشتر در قالب شعر و داستان‌های حماسی بر اساس کتاب مقدس و متون تاریخی باقی می‌ماند. مهم‌ترین ویژگی فارسی-یهودی کلاسیک از نظر زبان‌شناسی املای کلمات است که مبین تلفظ لغات شبیه به فارسی عامیانۀ امروز است. برای نمونه، تلفظ ”-ون“ به جای ”-ان،“ مانند ”عبریون‌“ به جای ”عبریان،“ هم‌آوایی /ذ/، /ز/، /ض/ و/ظ/ با هم و /ا/، /ع/ باهم و /ح/ و /هـ/ با هم و مانند اینها.

در دورانی که یهودیان ایران تحت فشارهای مذهبی بودند، یهودیان بخارا آزادی مذهبی و فرهنگی بیشتری داشتند. گویش آنها را اگر چه فارسی نام نهاده‌اند، در واقع تاجیکی – یهودی است و نسبت این زبان با تاجیکی همانند نسبت فارسی-یهودی به فارسی رسمی است. باید در نظر داشت که زبان‌شناسان تاجیکی را شاخه‌ای از زبان فارسی می‌دانند. جامعۀ یهودی افغانستان امروز در واقع متشکل است از یهودیان فراری از ایران، به خصوص یهودیان مشهد، و زبان ایشان ادامۀ همان فارسی-یهودی ایران است.

در قرن بیستم میلادی، وضعیت اجتماعی یهودیان ایران تغییر کرد. اعضای ثروتمند جامعه از محلات یهودی‌نشین بیرون آمده، به جای گویش‌های محلی و فارسی-یهودی سخن گفتن به زبان فارسی رسمی را آغاز کردند. اما در بعضی موارد لحن صدا، تلفظ و همچنین استعمال واژگان خاص زبان یهودیان محلی باعث تشخیص این یهودیان از غیریهودیان می‌شد. برای نمونه می‌توان از استفادۀ واژۀ عبری ”براخا“ (به معنی برکت) برای شمارش افراد و واژۀ ”مِلی“ به جای ”گربه“ یا تلفظ آواهای θ/(ث) و /δ/ (ذ) به جای /s/ (س) و //z (ز) نام برد با این همه، جوانان یهودی ایرانی نسل دوم به فارسی رسمی حرف می‌زنند. برعکس آنان که فقط تحصیلات یهودی دارند، زبان یهودیانی که تحصیلات عمومی ایرانی کرده‌اند، از زبان مسلمانان تقریباً غیر قابل تشخیص است. حتی در خطابه‌های کنیساها هم استفاده از اصطلاحات ”یهودیت“ کمتر استفاده می‌شود، زیرا مخاطبان جوان بیشتری تحصیلات مدرسه‌ای و دانشگاهی غیریهودی کرده‌اند. یهودیان ایران تا حدی زبان فارسی را جذب کرده‌اند که بعضی از دعاهای سنتی به جای عبری به فارسی خوانده می‌شوند. در خصوص انتشارات، کاهش نسبی فشار مذهبی همراه با ظهور صیونیسم در ابتدا باعث چاپ مجله‌های فارسی – یهودی شد و بعدتر برخی از آنان به خط عربی منتشر شدند.

بخش عبری در فارسی-یهودی کنونی کمتر از زبان‌های یهودی دیگر است و بیشتر به زندگی مذهبی اشاره دارد. برای مثال می‌توان از واژگان ”تورات“ (بجای توراه، اولین بخش کتاب مقدس)، ”تِفیلیم“ (ابزار نماز)، ”صیصیت“ (شال مذهبی) و ”گوییم“ (به معنی غیریهودی که به عبری جمع و به فارسی-یهودی مفرد است) نام برد. البته در خطابه‌های مذهبی فارسی-یهودی، که بیشتر منقول از ادبیات مقدس است، واژگان عبری و آرامی بیشتری به کار می‌رود.

بعضی واژگان عبری به فارسی-یهودی تغییر معنی می‌دهند. برای نمونه، واژۀ ”براخا،“ که در بالا ذکر شد، در فارسی به معنی شمارۀ افراد نیز هست و واژۀ ”اِخال“ (hēxāl)، که به عبری معنی قسمتی از هیکل سلیمان دارد، به فارسی-یهودی جایگاه کتاب مقدس در کنیسا است. گاهی نیز واژگان عبری فارسی-یهودی با ساختار دستوری زبان فارسی به کار می‌روند. در بیشتر مواقع، صفت در حالت وصفی یا مسندالیه بدون در نظر گرفتن شماره و جنس به صورت مفرد مذکر استفاده می‌شود. برای مثال، در جملۀ ”ایسرائلان بَعَل تشوآ شدند“ (yisrāelān ba‘al tešūvā šodand) که در فارسی نو به معنی ”یهودیان توبه‌کارشدند“ است، صفت ”توبه‌کار“ در عبری به صورت جمع گفته می‌شود، ولی درفارسی مفرد است. هرچند فعل‌های عبری در فارسی-یهودی صرف نشده‌اند، از واژگان عبری در ساخت فعل‌های مرکب استفاده می‌شود. برای نمونه، از واژۀ ”عاوون،“ فعل مرکب ”عاوون کردن“ به معنی ”گناه کردن“ و از واژۀ ”طِبیلا،“ فعل مرکب ”طِبیلا کردن“ به معنی ”غسل مذهبی کردن“ ساخته شده است.

در قرن بیستم و بیست‌و‌یکم بعضی نوشته‌های یهودیان برای یهودیان دیگر به خط عربی و تقریباً بدون هیچ جزء عبری نوشته می‌شود. یهودیان بخارا از 1924 تا 1940 زبان خودشان را با خط لاتین نوشته‌اند. یهودیان ساکن کوهستان‌های داغستان و آذربایجان شمالی تا سال 1928 برای نوشتن زبان تاتی- یهودی (Judaeo-Tat)، از خط عبری استفاده می‌کردند، هر چند که تاتی-یهودی نیز خود شاخه‌ای از زبان فارسی است. پس از آن، از خط لاتین و از سال 1938به بعد بیشتر از خط سیریلیک (Cyrillic) = استفاده کرده‌اند.

اسراییلی‌های ایرانی‌الاصل، مخصوصاً جوانانِ آنان، به زبانی صحبت می‌کنند که می‌توان آن را ”فارسی – اسراییلی“ نامید. این زبان عمدتاً آمیزه‌ای از واژگان عبری مدرن با استفاده از قواعد نحو و حروف و فعل‌های کمکی فارسی است. از این رو می‌توان این زبان را در دریف ”زبان‌های ساندویچِی“ شمرد، زیرا زبان عبری هم تأثیری زیرینی (بخش عبری زبان فارسی یهودی اصلی) و هم تاثیری زِبَرینی (بخش عبری مدرن که زبان اکثریت است) بر آن داشته است.

[1] ترکیب واژگان Jeudeo-Persian را در مکتب آمنون نتصر به صورت واژۀ ترکیبی ”فارسیهود“ و گروهی دیگر به صورت ”فارسی-یهودی“ ترجمه کرده‌اند.

[2] برگرفته از دانشنامۀ ایرانیکا، دسترس‌پذیر در

http://www.iranicaonline.org/articles/judeo-persian-viii-judeo-persian-language/.

[3] آمنون نتصر، پادیاوند (لوس‌آنجلس: مزدا، 1996)، جلد 1، 46.

[4] The Dead Sea Scrolls, also known as “The scrolls of Qumran.”

[5] برای مطالعۀ سایر مجموعه‌های فارسی- یهودی بنگرید به

Amnon Netzer, Manuscripts of the Jews of Persia in the Ben Zvi Institute (Jerusalem, 1985);

Gilbert Lazard, “Judeo-Persian,” EI2, 4 (1978), 310.

[6] توضیح ویراستار: لازم به تذکر است که در سال 2004 دستنوشتۀ فارسی-یهودی دیگری در چین یافت شد که شباهت زیادی به دستنوشتۀ سال 1901 دارد که استاین کشف کرده بود.

زمینۀ فکری و اعتقادی شعرای یهود ایران

یهودیان ایران طی تاریخ 2500 سالۀ خود در این سرزمین روابط گسترده و عمیقی با محیط زبانی، فرهنگی و مذهبی ایران داشته‌اند. گرچه وسعت و عمق این روابط با فضای فرهنگی و فکری ایران در دوره‌های گوناگون متفاوت بوده است و ماهیت این روابط و تأثیری که محیط وسیع‌تر این کشور بر فرهنگ یهودیان ایران داشته از جمله موضوعاتی است که در حال حاضر نیاز به پژوهش و بررسی بیشتر دارد، مع‌هذا پژوهشگران با مطالعه در آثار فرهنگی و ادبی یهود ایران در این موضوع هم‌عقیده‌اند که یهودیان فارسی‌زبان تحت تأثیر فرهنگ، هنر و ادبیات محیط غیریهودی خود بوده‌اند. با در نظر گرفتن همبستگی فوق‌العادۀ یهودیان ایرانی با سنت‌ها و ارزش‌های زادگاه خود این سوال مطرح می‌شود که آیا جوامع یهود ایران را باید ”یهودیان ایرانی“ دانست یا ”ایرانیان یهودی.“ به عبارت دیگر، در یک ارزیابی تاریخی، آیا اعضای جوامع یهود ایران را باید بیشتر ایرانی شمرد یا یهودی یا اینکه هویت فرهنگی و فکری آنان را می‌توان ترکیبی از عناصر یهودی، ایرانی و اسلامی دانست که هر یک در دوره‌های گوناگون تاریخ و به اقتضای شرایط و رویدادهای تاریخی، اجتماعی، فرهنگی و غیره گاه با نیروی بیشتر و گاه با قدرت کمتر جلوه‌گر شده‌اند. هدف از این مقاله بررسی آثار برخی از شعرای یهود ایران و نحوۀ برداشت ذهنی و عقیدتی این شعرا از ”یهودیت،“ ”ایران“ و ”اسلام“ است. اما پیش از پرداختن به موضوع اصلی این نوشته لازم می‌دانم در ابتدا به چند نکتۀ عمده و کلی راجع به شعرای یهود ایران اشاره کنم.

نخست اینکه اطلاع دقیقی در خصوص آغاز و پیدایش شعرنویسی در میان یهودیان فارسی‌زبان ایران در دست نیست، ولی با در نظر گرفتن آثار و شواهدی که از این شعرا باقی مانده، می‌توان نتیجه گرفت که این سنت تماماً در دورۀ اسلامی ایران و احتمالاً در دورۀ ایلخانان (نیمه دوم قرن سیزدهم میلادی) یا اندکی پیش از آن آغاز شده و تقریباً تا ابتدای قرن بیستم ادامه داشته است. دوم اینکه شعرای یهود ایران، همانند دیگر نویسندگان، مفسران و علمای هم‌کیش خویش، آثار خود را به زبان فارسی و به حروف عبری می‌نوشته‌اند. یکی از ویژگی‌های عمدۀ این آثار منظوم تلفیق و امتزاج عناصر فارسی و عبری یا ایرانی و یهودی است. این امتزاج عناصر، چه از نظر لغوی و چه از نظر منابع ادبی و فکری، در اکثر آثار ادبی شعرای یهودی ایران به وضوح دیده می‌شود. با این همه، به‌رغم ماهیت تلفیقی این آثار می‌توان گفت شعرای یهود ایران از نظر سبک و زبان و استفاده از صناعات ادبی غالباً تحت تأثیر شعرای کلاسیک فارسی‌زبان‌اند. از این نظر، برخلاف آثار عامیانۀ فارسی- یهودی از قیبل ترانه‌‌های عامیانه، قصه‌ها، افسانه‌ها و تفاسیر منابع مذهبی به زبان محاوره که در آنها تأثیر زبان روزمره و تعداد واژگان عبری و آرامی و اصطلاحات مذهبی زیاد است، در آثار منظوم شعرای یهود ایران بیشتر از زبان فارسی ادبی استفاده شده است. مضافاً به علت خط و حروف عبری که این آثار با آن نگارش یافته‌اند و نظر به اینکه نوشته‌های یهودیان ایران در محدودۀ اجتماعی و مذهبی یک اقلیت غیرمسلمان تولید و حفظ شده، میراث ادبی یهودیان فارسی‌زبان در محیط وسیع‌تر ادبی و فرهنگی ایران زمین ناشناخته مانده است. طی سده‌های پیشین هیچ‌یک از آثار و نوشته‌های شعرا، مفسران و مترجمان یهود ایران به مجموعه‌ها و گنجینه‌های ادبی ایران راه نیافته است. این واقعیت فرهنگی و مذهبی از جمله موجب شده که طی قرون گذشته طبقات تحصیل‌کرده، ادبا و پژوهشگران فارسی‌زبان ایران عموماً اطلاعی از این آثار نداشته‌اند.

توضیح سوم و آخر اینکه به علل گوناگون مذهبی و فرهنگی، سنت شعرپردازی فارسی-یهودی از همان ابتدا به صورت یک مکتب خاص با خصوصیات زبانی، موضوعی و اعتقادی پایه‌گذاری شده و در چارچوب این مکتب، شعرا و اساتیدی ظهور کرده‌اند که آثارشان با احترام و ستایش هم‌کیشان یهودی فارسی‌زبان روبه‌رو شده و مورد تمجید و گاه تقلید دیگر شاعران قرار گرفته‌اند. این حس احترام به آثار شعرای پیشین، طی هفت‌هشت قرنی که از پیدایش این مکتب می‌گذرد، به حفظ اشعار و آثار این شعرا و توزیع نسخه‌های خطی متعدد آنها انجامیده است. در جرگۀ این شعرا که آثار و احوالشان هنوز نیاز به بررسی دارد می‌توان به‌خصوص از مولانا شاهین (قرون سیزدهم و چهاردهم میلادی که زادگاهش هنوز به تحقیق معین نشده است)، عمرانی (قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی، اهل اصفهان و کاشان)، اِلیشَع‌بن شِموئل متخلص به راغب (قرن هفدهم، گویا اهل سمرقند) ، بِنیامین‌بن میشائل، متخلص به اَمینا (قرون هفدهم و هجدهم میلادی، احتمالاً متولد کاشان) و خواجه بخارایی (قرون هفدهم و هجدهم میلادی، اهل بخارا) نام برد.[1]

به‌رغم اختلافات گوناگونی که از نظر قدرت بیان و گرایش‌های فکری و ادبی در آثار شعرای مورد بحث به چشم می‌خورد، می‌توان گفت که این شعرا از نظر اعتقادات مذهبی و تعهدات دینی خود دارای یک وجه مشترک اصولی‌اند. این وجه اشتراک، که زیربنای بینش مذهبی این نظم‌پردازان را تشکیل می‌دهد، اعتقاد راسخ آنان به یکتاپرستی یهود و ایمان به رابطه و پیمان خاص قوم یهود با خداوندگار جهان است که در کتب مقدس و در منابع تفسیری و مذهبی یهود، از جمله در میشنا (Mishnah)، تلمود (Talmud)، اَگادا (Aggadah) و میدراش (Midrash) تعریف شده و مورد بحث قرار گرفته است.[2] این زمینۀ مشترک اعتقادی نه فقط در انتخاب موضوعات و عناوین آثار این شعرا به چشم می‌خورد، بلکه مستقیماً در جهان‌بینی آنان و چگونگی درک و تفسیرشان از تاریخ بشر و رسالت قوم یهود نقشی اساسی بازی می‌کند. شاید بتوان نکات اصلی این بینش تاریخی و مذهبی شعرای یهود را، که در اساس تفاوت عمده‌ای با دید سنتی علمای یهود ندارد، به شرح زیر خلاصه کرد:

  • اعتقاد به وجود خالق یکتا، آفرینش جهان و کائنات و در مرکز آن خلقت بشر.
  • سیر تکاملی بشر در زمینه‌های مادی و معنوی و وقوف تدریجی او به وجود آفریدگار.
  • ظهور قوم یهود – از حضرت ابراهیم تا حضرت موسی – و انعقاد عهدی خاص میان خداوند و قوم یهود که ذات آن در احکام تورات و تجلیات آن در رفتار اعجازآمیز خداوند نسبت به قوم یهود و ارض موعود پدیدار شد.
  • رهایی قوم یهود از اسارت مصر و اسکان در سرزمین کنعان.
  • سال‌های اندک شکوفایی قوم یهود در ارض موعود در دوران سلطنت حضرت داوود و حضرت سلیمان .
  • افول مذهبی و معنوی قوم یهود که منجر به نفاق، از‌هم‌پاشیدگی و از بین رفتن حاکمیت ملی آنان شد. در نتیجۀ این انحطاط، بیت‌المقدس به دست بخت‌النصر ویران و قوم یهود به اسارت گرفته شد.[3]

از دیدگاه اکثر شعرای یهود ایران، با ویرانی بیت‌المقدس و رانده شدن قوم یهود از ارض موعود، تاریخ معنا و مفهوم واقعی خود را از دست می‌دهد و قوم یهود، و به موازات آن تاریخ بشری، وارد مرحله‌ای نابهنجار، دروغین و محنت‌زا می‌شود که فقط از طریق دگرگونی عمیق و تحولی ماورای تاریخ و زمان به مفهوم واقعی تجدید و احیا خواهد شد که عامل آن ظهور مسیح و زمینۀ آن شایستگی دینی و اخلاقی قوم یهود است. برای نمونه، با اشاره به بیگانگی و مصیبت‌های قوم یهود پس از ویران شدن بیت‌المقدس، عمرانی در آخرین اثر اصلی خود موسوم به گنج‌نامه، که در سال 1536م به نظم کشیده شده، می‌نویسد:

افسوس که از گناه ایشان       از دست برفت دین و ایمان

میقداش خدا خراب گردید        عالم همه پُرعذاب گردید

سلطان و امیر رفت از دست        دولت برمید و بخت بنشست

بیچاره شدیم در زمانه       آواره شدیم ز مُلک و خانه

گالوت  و بلا زیاد گردید       دوران ورق صفا نوردید

شد محنت و درد دل زیاده       هر ده به ولایتی فتاده

سرگشته و بی قرار و محزون        آشفته و بینوا و مغبون

پامال ز دست خلق عالم       رسوا به میان نسل آدم

بگذشت بهار و رفت گرما       پاییز گذشت و رفت سرما

ما خسته همان زار و بی خویش       هر روز شود بلا و غم بیش

[4][5][6][7]

از سوی دیگر، ویران شدن بیت‌المقدس اول و تبعید بخشی از قوم یهود – که در آثار اکثر شعرای یهود ایران به آن اشاره می‌شود – ابتدای رابطۀ قوم یهود با اقوام آریایی و ملت و سرزمین ایران نیز بوده است. نکتۀ قابل ملاحظه دربارۀ دیدگاه شعرای یهود ایران نسبت به این برخورد دردناک بین دو ملت (یعنی رابطۀ میان ملت فاتح بابل و سپس ایران با قوم شکست‌خورده و اسیرشدۀ یهود) این است که شعرای یهود ایران، همانند دیگر علما و مفسرین یهود، نه تنها کینه و انتقادی نسبت به رسوم، اعتقادات و نمادهای فرهنگی و ملی ایران در آثار خود ابراز نکرده‌اند، بلکه در اکثر نوشته‌های خود با احترامی توأم با ستایش و قدردانی دربارۀ تمدن باستانی ایران و مظاهر گوناگون آن قلم‌فرسایی می‌کنند. بررسی نوشته‌های شعرای یهود ایران به وضوح نشان می‌دهد که علل اصلی برداشت مثبت آنان از مظاهر تمدن و فرهنگ ایران پیش از اسلام و حس همبستگی با نمادهای فرهنگ ایران در دورۀ اسلامی تاریخ ایران سه منبع اصلی دارد:

نخست کتب مقدس یهود و برداشت‌هایی که در این کتب و از جمله در میشنا، تلمود، اَگادا و میدراش از سرزمین، ملت و فرهنگ ایران به عمل آمده است.

دوم خاطرۀ مثبت تاریخی قوم یهود از سده‌های پیش از اسلام ایران که طی آن، علی‌رغم فراز و نشیب‌های متعدد دوران حکومت اشکانیان و ساسانیان، یهودیان به‌طور کلی از خودمختاری مذهبی و فرهنگی برخوردار بودند و اصولاً مورد تهدید و آزار دستگاه‌های مذهبی و حکومتی عصر خود نبودند.

سوم نابهنجاری‌های عمومی در ایران دورۀ مغول و تیموریان، نبودن آزادی مذهبی و دشواری‌های اقلیت‌های غیرمسلمان، به‌خصوص در دوران حکومت شاهان صفوی، باعث شد که شعرای یهود ایران در واکنش به شرایط حاد عصرشان به تاریخ پیش از اسلام بگروند و بدون توجه به حقایق تاریخی، ایران باستان و مظاهر آن را به نحوی رویایی و الگووار در آثار خود مجسم کنند.

چنان که در بالا اشاره شد، منبع اصلی برداشت‌های مثبت شعرای یهود ایران از سرزمین و نظام اجتماعی و سلطنتی ایران باستان را باید در کتب مقدس یهود و به‌ویژه در کتاب اِشعیای نبی و در سه کتاب عِزرا، دانیال و استر جستجو کرد. در این کتب، ایران (به عبری ”پاراس“) مقتدرترین کشور آسیا و جهان باستان دانسته شده است. به علاوه، مظاهر فرهنگی و نمادهای نظام امپراتوری ایران به مثابه تمدنی برتر و عادلانه‌تر از سایر نظام‌های فرهنگی و سیاسی منطقه، به‌خصوص آشور و مصر و بابل، معرفی شده است. اما مهم‌تر آنکه در کتب مقدس یهود، ایران و سران امپراتوری ایران، به‌ویژه خشایارشا (به عبری ”اَخَشْوِروش“) در کتاب استر و کورش در کتاب‌های اِشعیا و عِزرا در بحرانی‌ترین دورۀ تاریخ یهود، یعنی پس از انهدام بیت‌المقدس اول و اسارت قوم یهود در سرزمین‌های آن زمان بابل و ایران، در زندگی ملی و مذهبی یهود نقشی فعال و مثبت ایفا کرده‌اند. خشایارشا، بر اساس کتاب استر، مانع اجرای توطئۀ هامان و کشتار دسته‌جمعی قوم یهود شد و کورش، که در نبوت‌های اِشعیا به عنوان ”مسیح“ و ”ناجی“ پیش‌بینی شده است، در کتاب عِزرا به پیشگویی‌های پیغمبر یهود تحقق بخشیده، یهودیان را برای احیای زندگی مذهبی و قومی خویش به ارض موعود بازمی‌گرداند.[8]

این رابطۀ نزدیک میان سران شاهنشاهی ایران باستان و قوم یهود، آن‌گونه که در روایات کتب مقدس و تفاسیر و منابع افسانه‌آمیز عبری (اَگادا و میدارش) آمده و سپس در میشنا و تلمود به صورتی گسترده‌تر و خیال‌انگیزتر شاخ و برگ یافته است، منبع فکری و ذهنی شعرای یهود ایران در برخورد با سرزمین و فرهنگ ایران را تشکیل می‌دهد. این شعرا از نیمۀ اول قرن چهاردهم متون کتب مقدس را -که در آن به نزدیکی و تماس میان دو ملت ایران و یهود اشاره شده است- اساس آثار منظوم خود قرار داده‌اند و حتی در آثاری که از نظر موضوع ربط مستقیمی با سرزمین و فرهنگ ایران ندارند، شخصیت‌ها و رویدادها و نمادهای تمدن ایران را در آنها گنجانیده‌اند. از دیدگاه این شعرا، پیوند باستانی بین دو ملت ایران و یهود و حس احترام متقابل میان آن دو منجر به ایجاد نوعی مشروعیت مذهبی و اخلاقی می‌شود که به موجب آن، تاریخ و سنن و منابع فرهنگی و ادبی ایران عرصه‌ای باز خواهد بود. در نتیجه، شاعر و سخن‌پرداز یهودی خود را مجاز می‌داند آنچه را با ارزش‌ها و اعتقادات مذهبی‌اش تناقض ندارد بپذیرد و در آثار خود ابراز کند. این جریان فکری و ادبی، که نتیجۀ آن مشروع دانستن منابع و تأثیرات فرهنگی ایرانی است، به دو صورت متمایز ولی مرتبط در آثار این شعرا ظاهر می‌شود. صورت اول این روند عبارت از ایرانی ساختن و نسبت دادن ویژگی‌های ایرانی به قهرمانان و رویدادهای یهودی و سامی است. برای نمونه، عمرانی در اثر حماسی خود موسوم به حنوکانامه یا ظفرنامه، که در سال 1524م و به احتمال قوی در کاشان سروده شده و موضوع آن مبارزۀ ملی و مذهبی یهود با یونانیان در سال 164پ‌م است، مکابی‌ها را ”رستم و اسفندیار“ و دشمنان آنان را ”ضحاک“ می‌نامد.[9]

در اثر رزمی دیگر عمرانی، فتح‌نامه، که موضوع آن مبتنی بر روایات کتب مقدس یِهوشوع، روت و کتاب اول شموئل و کتاب دوم شموئل است و در حدود 10 هزار بیت دارد، جنگجویان یهود که پس از خروج از سرزمین مصر به رهبری یِهوشوع به کنعان حمله‌ور می‌شوند میر، دلیر، گُرد، نامدار، صفدر، یل، هژبر، پهلوان و دلاور نامیده می‌شوند. این جنگجویان در پیکار با بومیان ارض موعود از تیغ، گرز، نیزه، شمشیر، تبر، تیغ و کوپال، رخت سلیح (لباس جنگ)، سپر و کمربند استفاده می‌کنند که تماماً از منابع رزمی و حماسی فارسی و به‌ویژه از شاهنامه فردوسی اقتباس شده‌اند.[10] دشمنان بنی‌اسرائیل ”کافر“ و ”آتش‌پرست“ خوانده می‌شوند و شائول، اولین پادشاه یهود، از ”فَرّ ایزدی“ برخوردار است. در تعریف خصوصیات شائول فرزند کیش، اولین پادشاه یهود، عمرانی آشکارا تحت تأثیر منابع حماسی و رزمی ایران و به‌خصوص شاهنامه فردوسی است:

یکی فرزند بودش بس دلاور       بزرگ و کامران و گُرد و صَفدَر

به خوبی در جهان همتا نبودش       ز حُسن خود به کس پروا نبودش

در آن عهد از میان نسل عِبَر        نبود چون او یکی با هیبت و فرَّ

ز رشک قامت او سرو آزاد        همی لرزید همچون بید و شمشاد

پدر او را نهاده نام شائول       جوان قابل و دانا و معقول

ز هر کس یک سر و گردن فزون بود        به خوبی وصف نتوان گفت چون بود

نظیر خود نبودش در شمایل       جوانان بر رخ او گشته مایل

پدر هرگز نکردی از خودش دور        ز رویش دیده را م یداشت پر نور

به صحرا روز و شب در شام و شبگیر       نبودی یک زمان بی رود و نخجیر

پدر مشغول بودی در شبانی       ولی شائول بکردی کامرانی

[11][12]

در عین حال، به موازات ”ایرانی‌سازی“ چهره‌ها و رویدادهای تاریخ یهود، که در منظومه‌های تاریخی و رزمی شعرای یهود نمایان است، شاهد روند واژگونه‌ای نیز هستیم که در واقع مکمل روند پیشین است . این روند که در نوشته‌های شعرای طراز اول یهود ایران و از جمله در آثار شاهین، اَمینا و خواجه بخارایی جلوه می‌کند، ”یهودی‌سازی“ چهره‌ها و رویدادهای ایران باستان است. این گرایش به‌ویژه در تعریف شخصیت و خصوصیات کورش به چشم می‌خورد و از جمله نتایج آن – که در زیر به تفصیل بیشتری به آن اشاره خواهد شد – یکی این است که کورش، در مقام نمایندۀ بارز شاهنشاهی و تمدن ایران باستان، به چهره‌ای مبدل می‌شود که نه فقط با قوم یهود رفتاری عادلانه و بزرگ‌منشانه دارد، بلکه خود عضوی از اعضای قوم یهود است. در اثر منظوم شاهین، اردشیرنامه، که حاوی حدود 6 هزار بیت است و در سال 1333م پایان یافته، کورش ثمرۀ ازدواج اردشیر (یعنی خشایارشا) و استر خوانده می‌شود. در این اثر خیال‌انگیز، که چهره‌ها و رویدادهای آن از یکسو از کتاب استر و از سوی دیگر از شاهنامه فردوسی اقتباس شده‌اند، کورشی که نیاکانش از جانب پدر کی‌قباد، کی‌کاووس، کی‌خسرو، لهراسب، گشتاسب، اسفندیار و اردشیر (یا خشایارشا) هستند، مظهر همبستگی و آمیزش میان قوم یهود و ملت ایران معرفی شده است.[13] در دانیال‌نامه، اثر منظوم خواجه بخارایی که شامل ۲۱۷۵ بیت است و در سال ۱۶۰۶م سروده شده، شاعر از روایات کتاب دانیال و از جمله تفاسیر افسانه‌آمیز و کتاب‌های خارجی یهود الهام گرفته است. در این اثر نیز شخصیت کورش رنگ یهودی و توحیدی می‌یابد. در یکی از فصل‌های این کتاب که طی آن داریوش و کورش در زمان نبوت دانیال نبی به جنگ بلشاصر پادشاه بابل می‌روند، ندایی از سوی خداوند یهود به گوش داریوش و کورش می‌رسد:

به هنگام گریز از غیب ناگاه       به گوش آن دو شاهنشاه در راه

به وقت صبحدم آمد ندایی       که شام تیره را آمد ضیایی

شما را بخت و دولت یار گردید        سعادت مونس و غمخوار گردید

اگر بغداد را هستید طالب        نه بگریزید چون گشتند غالب

هما ندم باز گردید و بیایید       به شهرستان بغداد اندر آیید

که بلشاصر بسی پژمرده آمد        به چنگال شما بسپرده آمد

[14]

با شنیدن ندای غیب، که نوید پیروزی به پادشاهان ایران زمین می‌دهد، داریوش و کورش به وجود آفریدگار یکتا پی برده و به او ایمان می‌آورند:

چه  بشنیدند شاهان آن ندا را       ثنا گفتند بی‌حد کبریا را

که ای اهل جهان را روزی از تو       صلاح و زهد و دین‌اندوزی از تو

ز تو شد مستقیم این کورۀ خاک        سماوات و ملایک چرخ و افلاک

شب اندر آسمان کوکب از تو       به گیتی شاه و ماه و خور از تو

جهان از قدرتت گشته مزین       به آب و سبزه و گل های گلشن

[15][16]

در ابیات فوق، مانند قطعات بسیاری در آثار دیگر شعرای یهود، یکتاپرستی کورش موجب علوّ طبع و بخشندگی او می‌شود. شاهین در اثر دیگر خود، عِزرانامه، که مبتنی بر کتاب عِزرا و روایات مربوط به تجدید بنای بیت‌المقدس دوم به فرمان کورش است، مکرراً به خصایل کورش اشاره می‌کند و جلال و عظمت دستگاه شاهنشاهی ایران و مرزهای وسیع آن را می‌ستاید.[17] اما کورش، علی‌رغم قدرتمندی و شکوه خود، انسانی متواضع است که به سرنوشت نیاکان خود می‌نگرد و از ناپایداری جلال و عظمت بشری آگاهی دارد. در این اثر نسبتاً کوتاهِ شاهین که شامل حدود 500 بیت است، کورش هنگام نشست با امیران و رایزنان خود از آنان می‌خواهد پیوسته با عدالت رفتار کنند و گویا با خود می‌گوید:

من جامۀ ظلم در نپوشم      دائم پی عدل و داد کوشم

دائم به کسی نماند این جاه      خُرّم دل آن که باشد آگاه

کو نوذر و کی‌قباد و کاووس      کو سام و سوار و رستم و توس

کو ایرج و سلم و تور و لهراسب      کو بهمن و زال و گیو و گشتاسب

زد جامۀ جانشان اجل چاک      رفتند همه یک به یک فرا خاک

زیشان به جهان نماند آثار      از گنج و سپاه و ملک و دینار

ما هم ز جهان رویم بیرون      سرگشته و زار و دیده پُرخون

بی تاج و نگین شویم و بی‌جاه      از جاه فرو شویم در چاه

[18]

یکتاپرستی و معنویتی که شعرای یهود ایران به کورش نسبت می‌دهند در عِزرانامه شاهین قدمی فراتر می‌رود و به موجب آن، حالت جناس و نزدیکی میان کورش در مقام نمایندۀ ملت و حکومت ایران و سران قوم یهود، از جمله عِزرا و حَگای و مَتَتْیا، به صورت نوعی پیمان میان دو ملت هم‌تراز و مساوی پدیدار می‌شود. در این رابطۀ خاص بین سران ایران باستان و زعمای قوم یهود، هیچ‌گونه حس حقارت یا عدم اعتماد به نفس از جانب رهبران یهود به چشم نمی‌خورد. عِزرا، بانی بیت‌المقدس دوم که شاهین او را ”شیر یزدان“ می‌خواند، در دربار کورش ظاهر و با بی‌پروایی خواستار آزادی و مراجعت قوم یهود به ارض موعود می‌شود:

چون در بَرِ بارگاه سلطان      از راه رسید شیرِ یزدان

اندر بَرِ بارگاه شه شاد      اِستاد بسان سروِ آزاد

[19]

رفتار کورش نسبت به مَتَتْیا، پیشوای روحانی قوم یهود در سرزمین ایران، بر اساس احترام و برابری دو قوم باستانی استوار است:

کورش چو وِرا بدید و بنواخت      جایش بَرِ تخت خویشتن ساخت

بنشاند وِرا به رسم و آیین      چون خسرو روم و هند و ماچین

کورش پس از آن بداد فرمان      کآباد کنند مُلک کنعان

تا خانۀ خاص را بسازند      چندی زر و سیم درو ببازند

زان قوم کلیم شاد گشتند      از کار تباه در گذشتند

تأکید بر احترام متقابل و تساوی حقوقی میان دو ملت یهود و ایران در اثر منظوم اَمینا، تفسیر کتاب استر و در اصل تفسیر مغیلت استر،[21] به وضوح نمایان است. در این اثر منظوم که شامل حدود 400 بیت است و چهره‌های اصلی آن را اَخَشْوروش (خشایارشا)، وَشْتی، استر، هامان و مُردخای تشکیل می‌دهند، شاعر محتوای کتاب استر را به زبانی شاعرانه بازگو می‌کند. در این اثر، اَمینا خصوصیات اخلاقی و به‌ویژه وفاداری و فداکاری استر را می‌ستاید و رفتار مملو از احترام و علاقۀ خشایارشا به استر را چنین توصیف می‌کند:[20]

به پیش چشم شاه استر خوش آمد      لطیف و نازنین و دلخوش آمد

وِرا شه جامۀ شاهی بپوشاند      به جای وَشْت یاش بر تخت بنشاند

[22]

در این اثر نیز اَمینا به پیوند و همبستگی خاص میان دو ملت ایران و یهود اشاره می‌کند و این قرابت را ناشی از ارادۀ الهی می‌داند:

نشست استر به تخت پادشاهی      ز امر حق به توفیق الهی

[23]

از دیدگاه اَمینا، همان خواستۀ الهی موجب می‌شود اَخَشْوروش، که شاعر او را ”شاه عالم“ می‌نامد، قوم یهود را از گزند بدخواهان برهاند و یهودیان (یا ”عبریان،“ ”ایسرائلان،“ ”یهودان“ و ”عبری‌ها“) سرانجام مورد عزت و تکریم مردم ایران‌زمین قرار بگیرند:

فراوان کافر و ترسا و هندی      ز سهم مُردخای گشتند یهودی

همه خانان شاه اعجاز و حُرمت      به عبری م ینمودند جمله عزت

[24]

چنان که در نمونه‌های فوق دیده می‌شود، برداشت‌های کتب مقدس یهود از یکسو و وجود فاصلۀ زمانی دراز با ایران پیش از اسلام از سوی دیگر شعرای یهود ایران را قادر می‌سازد چهره‌ها، رویدادها و صحنه‌های تاریخ باستان ایران و رابطۀ قوم یهود با ملت و سرزمین ایران را در قالب تصاویر خیالی و شاعرانه مجسم کنند. اما هم‌زمان که در اذهان این شعرا ایران و سنن ایرانی صرفاً با گذشتۀ دور قوم یهود تداعی می‌شود، اسلام و مظاهر رایج تمدن اسلامی محیط زنده، مؤثر و در عین حال تهدیدکننده‌ای تشکیل می‌دهند که این شعرا مستقیماً با آن روبه‌رو و در تماس‌اند. حتی مرور کلی و سطحی نوشته‌های شعرای یهود ایران خواننده را از تأثیر عمیق فرهنگ، ادب و تفکر اسلامی آگاه می‌سازد. گرچه بحث دربارۀ ریشه‌ها و نمودهای گسترده این تأثیرات از محدودۀ این مقاله خارج است، مع‌هذا می‌توان به اختصار به منابع اصلی این تأثیرات اشاره کرد. اولین عامل نفوذ تأثیرات فرهنگ اسلامی بر شعرا و نویسندگان و مفسران یهود ایران را باید در زبان فارسی جستجو کرد.

با پیدایش و تحول پارسی نو، که طی قرون هفتم تا دهم میلادی خط عربی را جایگزین خط پهلوی ساخت، جوامع یهود ایران رفته‌رفته از منابع شفاهی و کتبی پارسی نو برداشت و تغذیه کردند. هر چند مبدأ و تاریخ گویش‌های محلی جوامع یهود ایران مسایل تحقیقاتی فراوانی را مطرح می‌کند – که نیاز به توجه و مطالعۀ بیشتر دارد – بررسی در آثار و شواهد نوشتۀ فارسی -یهودی از قرن سیزدهم میلادی به بعد دلالت بر آن دارد که با افزایش تعداد واژگان و مشتقات عربی و اسلامی در آثار منثور و منظوم فارسی در عهد سلجوقی و به‌خصوص پس از حملۀ مغول (در نیمه اول قرن سیزدهم میلادی)، لغات و اصطلاحات و مشتقات عربی در آثار ادبی یهودیان ایران نیز ظاهر می‌شوند و تدریجاً رو به افزایش می‌گذارند.[25] در این زمینه مقایسۀ زبان‌شناختی ترجمه‌های فارسی – یهودی کتب مقدس با آثار منظوم فارسی-یهودی آموزنده است. در حالی که تعداد واژگان عربی و مفاهیم اسلامی در ترجمه‌ها و تفاسیر فارسی-یهودی تا قرن پانزدهم میلادی نسبتاً محدود و ناچیز است، تعداد لغات و ترکیبات و عبارات عربی و اسلامی در آثار شعرای یهود از قرن چهاردهم میلادی به بعد و از جمله در آثار شاهین و به‌ویژه در نوشته‌های عِمرانی، اَمینا و خواجه بخارایی قابل ملاحظه است. اهمیت واژگان عربی و مفاهیم اسلامی در نوشته‌های شعرای یهود ایران را باید در روابط فکری و فرهنگی نزدیک یهودیان ایران با محیط وسیع‌تر فرهنگ و زبان فارسی – اسلامی در ایران جستجو کرد. شعرای یهود ایران اکثراً تحت تأثیر مستقیم اساتید شعر فارسی از جمله فردوسی، نظامی، سعدی، عطار، مولانا، حافظ و دیگران بوده‌اند. تأثیر وافر شعرای فارسی‌زبان مسلمان بر شعرای یهود ایران نه فقط در منابع لغوی، بلکه در بافت زبان، سبک، صناعات ادبی و ساختار کلی آثار منظوم فارسی – یهودی نیز آشکار است. شعرای یهودی فارسی زبان کلاً تحت تأثیر جریانات ادبی و فکری ایران اسلامی بوده‌اند و اندیشه‌ها و تفکرات رایج ادب فارسی، به‌ویژه جهان‌بینی عرفانی و صوفیانۀ شعرای تراز اول ادب فارسی از جمله عطار، مولانا و حافظ بر شکل‌گیری فکری و ذهنی آنان سهم عمده‌ای داشته است. این تأثیر که اغلب به نحوی طبیعی و متجانس با مواد و موضوعات یهودی امتزاج یافته و در آثار منظوم و منثور فارسی – یهودی ظاهر شده، در عین حال شعرای یهود ایران را دچار نوعی تناقض و برخورد دینی و عقیدتی با محیط وسیع‌تر اسلامی نیز کرده است. علی‌رغم گرایش طبیعی شعرای یهود ایران به افکار و عواطف شعرای مسلمان پارسی گو – و گاه به سبب همین امر – در اکثر آثار شعرای یهود ایران دیده می‌شود که شاعر آگاهانه تفاوت‌های عقیدتی و مذهبی یهود و اسلام را پیش کشیده، سعی بر آن دارد هویت دینی خود را در قبال اسلام و اعتقادات اسلامی مشخص و بر آن تأکید کند.

اشاره به اختلافات اصولی میان دو مذهب یهود و اسلام و مباحثه با اعتقادات دینی و شرعی اسلام در آثار اغلب شعرای یهود ایران یافت می‌شود. گرچه در بیشتر این آثار شاعر از بحث و مجادلۀ مستقیم با اصول عقیدتی اسلام امتناع می‌ورزد، مع‌هذا با توسل به اشارات و کنایات گوناگون به منابع یهودی و اسلامی، تلویحاً با باورهای اسلامی وارد گفت‌وگو می‌شود. نمونه‌های متعددی از این موضع در کتب شعرای فارسی – یهودی موجود است که در اینجا به چند نمونۀ شاخص اشاره می‌شود.

آثار منظوم فارسی – یهودی از نظر ساختار کلی از آثار منظوم فارسی تبعیت می‌کنند و به همین سبب، آثار شعرای یهودی ایران غالباً از سه بخش مجزا تشکیل می‌شوند: مقدمه، بخش اصلی اثر و مؤخره. همچنین، به موازات آثار فارسی، کتب منظوم فارسی – یهودی بخش مقدمۀ خود را اکثراً به پنج فصل یا قطعه به قرار زیر اختصاص داده‌اند: فصل یکم: سرودی در حمد پروردگار و صفات الهی، فصل دوم: مناجات، فصل سوم: در ستایش موسی کلیم‌الله، فصل چهارم: پند و اندرز یا مدیحه، فصل پنجم: توضیح شاعر در سبب نظم کتاب. شعرای یهود ایران معمولاً از فصل‌های اول و سوم مقدمه که به ترتیب به تعریف صفات الهی و ستایش پیامبر اختصاص دارند برای توضیح اصول دینی یهود و جدل غیرمستقیم و گاه مستقیم با اصول و اعتقادات دینی اسلام استفاده کرده‌اند. برای مثال، خواجه بخارایی فصل نخستین کتاب خود، دانیال‌نامه، را به مدح باری‌تعالی اختصاص داده به تعریف اجمالی اعتقادات و رویدادهای کتب مقدس، از کتاب پیدایش تا روایات کتاب دانیال، می‌پردازد. سپس، در اشاره به رسالت حضرت موسی در فصل سوم کتاب غیرمستقیم موسی کلیم‌الله را با حضرت محمد مقایسه می‌کند. با اشاره به اینکه طبق اعتقادات یهود و قرآن موسی برخلاف رسول اسلام با خدواند هم‌صحبت و کلیم بوده است، خواجه بخارایی بر برتری مطلق موسی نسبت به محمد و سایر انبیا تأکید می‌کند:

بسی گستاخ بود او با خدواند      نبودش آدمی همتا و مانند

که قولاقول با حق هم‌زبان بود      کرا این رتبه از پیغمبران بود

حقیقت سروران را سروری بود      به سر پیغمبران را افسری بود

[26]

مقایسۀ تلویحی حضرت محمد با حضرت موسی و اشاره به برتری پیامبر یهود، در عِزرانامه شاهین گامی فراتر می‌رود. طبق این اثر، حضرت موسی برخلاف حضرت محمد که برای نزدیک شدن به درگاه الهی به وساطت ملایکه و از جمله جبرئیل نیاز دارد، بی‌هیچ واسطه از نزدیکی مطلق با خداوند برخوردار است:

حاجت به ملک وِرا نبودی      در دم همه کام خود بدیدی

از معجزه های آن نکوکار     ناید ز هزار یک در اشمار

[27]

در اردشیرنامه شاهین، موسی ”دانندۀ راز لن ترانی،“ ”کلیم برگزیده“ و ”گنجور شریعت الهی“ نامیده می‌شود که بنیاد و اساس دیانت راستین از او سرچشمه می‌گیرد:

جبّار جهان دلیل بودش      حاجت نه به جبرئیل بودش

بنیاد و اساس دین ازو بود     او بود دلیل راه بهبود

[28]

در گنج‌نامه عِمرانی مقایسۀ خصوصیات حضرت موسی با حضرت محمد ادامه می‌یابد و شاعر، ضمن اشاره به روایت معراج حضرت محمد و صعود او به آسمان، به برتری پیامبر یهود و رسالت او می‌بالد.[29]

عِمرانی ضمن مقایسۀ غیرمستقیم با رسول اسلام می‌نویسد:

آنجا که بُراق سیر می‌راند      جبرئیل ز سدره باز می ماند

محروم نشد ز هیچ درخواست     کِی بود مثال او که برخاست

[30][31]

برخلاف لحن محتاط و تلویحی ابیات فوق، عِمرانی در فصل ششم اثر مزبور که در تفسیر رسالۀ میشنایی اندرز پدران نگارش یافته است، بر برتری مطلق تورات نسبت به دیگر کتاب‌های دینی و از جمله قرآن تأکید می‌کند. با اشاره به اینکه تاریخ انبیای حقیقی در دورۀ عِزرا خاتمه یافته است، وی نبوت و رسالت حضرت محمد را که در حدود ده قرن پس از تدوین کتب مقدس یهود به وقوع پیوست غیرمعتبر و مردود می‌شمارد:

افتاد چو علم دین به عِزرا     او کرد بلند دست تورا

بنهاد بنای بیت همیقداش      کرد او همه گنج علم‌ها فاش

شد ختم به عهد از نبوت     گردید به دید اهل حکمت

[32][33]

در آثار شعرای یهود ایران معمولاً اطلاعات مستقیمی راجع به اوضاع اجتماعی، اقتصادی و حقوقی جوامع یهود ایران یافت نمی‌شود، لیکن از ابتدای قرن شانزدهم میلادی و با روی کار آمدن سلسۀ صفویه و استقرار مذهب شیعه در ایران، سختگیری‌ها و اقدامات ناملایم نسبت به اقلیت‌های مذهبی و جوامع یهود ایران افزایش یافت. اقدامات و سیاست‌های خشونت‌بار و ناشی از تعصب مذهبی مقامات صفوی در قبال جوامع یهود ایران در دوران پادشاهی شاه صفی اول (1629-1642م) و شاه عباس دوم (1642-1666م) به اوج خود رسید. در سال‌های حکومت این دو پادشاه، یهودیان ایران تحت تعقیب و شکنجۀ دستگاه‌های مذهبی و حکومتی قرار گرفته، وادار به ترک دین خود و قبول اسلام شدند. زندگی مشقت‌بار جوامع یهود ایران طی سال‌های مذکور و موارد متعدد سلب آزادی مذهبی از یهودیان در نیمۀ اول قرن هیجدهم میلادی به ترتیب در آثار منظوم بابایی بن لطف و نوۀ او بابایی بن فرهاد به تفصیل شرح داده شده است. بابایی بن لطف در سراسر اثر تاریخی خود، کتاب آنوسی (کتاب تغییر دین اجباری)، چهره‌ای تهدیدآمیز از اسلامی متعصب و ناشکیبا ترسیم می‌کند و نمونه‌های گوناگون اعمال زور و فشار علیه یهودیان را برمی‌شمارد، اما علی‌رغم مصیبت‌ها و شوربختی‌های این دوره، به ایستادگی هم‌کیشان خود در مقابل اعمال زور و خشونت مقامات صفوی هم اشاره می‌کند. برای مثال، دربارۀ مقاومت شجاعانۀ پیشوایان مذهبی یهود در مقابل فرمان شاه عباس دوم مبنی بر اعمال شکنجه و تحمیل اسلام بر یهودیان اصفهان در فصلی تحت عنوان ”غضب شدن شاه عباس بر جماعت و دو کس را به پیش سگ انداختن“ می‌نویسد:

بفرمود آنگهی آن شاه قهار          بیاوردند سگان آدمی‌خوار

بُدی مردی میان آن جماعت        همیشه کار او بودی عبادت

ملا ابا بُدی نام و نشانش        اول در پیش بردند آن زمانش

بگفت شاهش‌ که‌ای مرد یهودی        مسلمان شو که رستی از جهودی

بگفت ملا که ای شاه جهانگیر        اگر ما را کُشی از ضرب شمشیر

نمی‌گردیم ز دین خود پشیمان        نداریم گِلِه از موسی عِمران

مسلمانی به ما عارست شاها        نمی آریم ایمان غم پناها

غضب شد شاه و گفت او را ببندند        به پیش کلب او را در فکندند

پس آنگه سگ بجست مانند آهو        دو دندان برگرفت از دوش و بازو

پسآ ن صدیق حالش سرنگون شد        همان‌دم روح او بر آسمان شد

[34][35]

حتی در مواردی که یهودیان ناچار اسلام را می‌پذیرند، بابایی بن لطف مسلمان شدن آنان را امری ظاهری توصیف می‌کند که صرفاً به منظور رهایی یافتن از آزار و شکنجه صورت گرفته است. در ادامۀ شرح مسلمان شدن یهودیان اصفهان در فصلی تحت عنوان ”مسلمان شدن ایسرائلان اصفهان و کشته شدن اَهَرون‌ بن ملا یزدی“می‌نویسد:

بگفت شاه جهان با حاکم خویش        تو تا کی بند داری جمع درویش

برو اینان مسلمان کن تمامت        بیاموزان ره و رسم قیامت

هر آنکه سر بتابد اندرین راه        سرش از تن جدا کن قصه کوتاه

دوید حاکم همان‌دم سوی زندان        برون آورد همه جمع یهودان

بگفتا امر شاه جان مُطاعست        که هر کس شد مسلمانا و شجاعَست

هر آن کس کو نیارد سر به ایمان        سرش را دور سازم از گریبان

چو این از وی شنیدند آن جماعت        تو گفتی جملگی مردند به ساعت

یکایک پیش می‌رفتند پریشان        به دل گریان ولی از لب خموشان

شهادت را همی گفتند یک‌یک         زبان در شیعه و باطن پر از شک

[36][37]

اثر منظوم بابایی بن فرهاد، سرگذشت کاشان در باب عبری و گویمی[38] ثانی، در واقع ادامۀ شرح وقایع کتاب آنوسی است. گرچه این کتاب از نظر حجم محدودتر از کتاب آنوسی است و حاوی تقریباً 1300 بیت مثنوی و مشتمل بر 19 فصل است[39] و از نظر سبک و ارزش ادبی نیز با آثار شعرای برجستۀ فارسی-یهودی برابری نمی‌کند، مع‌هذا سند تاریخی پرارزشی است دربارۀ اوضاع و احوال جوامع یهود ایران و واکنش‌های فکری و عاطفی یهودیان در قبال خشونت‌های ناشی از تعصب اسلامی در اواخر قرن هفدهم و نیمۀ اول قرن هیجدهم میلادی. هر چند بابایی بن فرهاد بیشتر به سرنوشت یهودیان کاشان در سال‌های 1729-1730م می‌پردازد، اما مصیبت‌های یهودیان اصفهان، گلپایگان، همدان و خوانسار را نیز شرح می‌دهد. همانند پدربزرگ خود، بابایی بن فرهاد مسلمانان متعصب و ناشکیبا را ”پاسول“ (واژۀ تحقیرآمیز عبری به معنای مردود، نامشروع و نالایق) و ”ظالم“ می‌خواند و کتاب او سراسر انتقاد و انزجار از دستگاه‌های مذهبی و حکومتی عصر خود است. آشفتگی و نابسامانی یهودیان در فصل‌های گوناگون این اثر به تفصیل توصیف شده است. برای نمونه، در وصف مسلمان شدن اجباری یهودیان کاشان که با موافقت رئیس جامعۀ یهود این شهر (در اصل واژۀ عبری ”ناسی“) صورت گرفت، بابایی بن فرهاد می‌نویسد:

برفتند خانه و دل‌ها پُر از کین        بکردند هر زمان صد بار نفرین

خدا داند این راز و کس نداند       که آنچه ناسی  کرد خوبست یا بد

اگر چه خورد ناسی گول شیطان        برفت آخر همان از دین عِمران

به هر یک خانه‌ای یک تعزیت بود        تو گویی بلکه محشر روی بنمود

به هر یک خانه‌ای بود ماتمی چند       دمادم می‌شد غوغا و شیون

خدایا رحم کن تو بر یهودان       بکن یک مُعجزی با آل عِمران

[40][41]

بیزاری و یأس بابایی بن فرهاد از ناملایمات و ناامنی‌های این دوره به قدری است که وی از حملۀ افغان‌ها به ایران و سقوط آخرین پادشاه صفوی، شاه سلطان حسین، ابراز خشنودی می‌کند و امیدوار است که با برافتادن خاندان صفوی، شاه طهماسب یا نادرقلی‌خان افشار یهودیان را از تکدی و قساوت حکام و مقامات مذهبی متعصب رهایی بخشد:

امیدواریم که شاه طهماسب بیاید       در فتحی به روی ما گشاید

خدایا بر دلش انداز این را       بگوید جمله باشند بر دین موسی

رود بابایی هم بر دین خود باز       کند از نو دگر آغاز و پرواز

[42]

در آثار بابایی بن لطف و بابایی بن فرهاد، همانند اشعار عمرانی و خواجه بخارایی و اَمینا، خواننده به عمق شوربخیت‌ها و آرزوهای جوامع یهود ایران پی می‌برد. با این همه، در حالی که در آثار تعداد معدودی از این شعرا، از جمله در آثار بابایی بن لطف و بابایی بن فرهاد، شاعر مستقیماً به ریشه‌های مذهبی تبعیض و خشونت نسبت به یهودیان اشاره می‌کند، در آثار اکثر شعرای یهود ایران طی قرون چهاردهم تا نوزدهم میلادی اطلاع مستقیمی راجع به سیاست و رفتار مقامات مذهبی (اسلامی) و حکومتی در قبال جوامع یهود یافت نمی‌شود. در نوشته‌های این شعرا مصیبت‌ها و دشواری‌های جوامع یهود ایران در نتیجۀ ارادۀ الهی و ناشی از افول باورهای دینی و اخلاقی قوم یهود دانسته شده و به زمینۀ تاریخی و مناسبات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و مذهبی که عرصۀ حیات روزمرۀ جوامع یهود را تشکیل می‌دهند، توجهی نشده است. نظر به اینکه دیدگاه این شعرا نسبت به تاریخ و سرنوشت یهود اصولاً دیدگاهی اعتقادی است که بر باورها و آرمان‌های مذهبی و به‌ویژه اعتقادات مسیحایی و ایمان به نجات قوم یهود به دست ناجی یهود (به عبری ماشیَح) استوار است، نحوۀ مقابلۀ آنان با مظاهر گوناگون فرهنگ، اجتماع و سیاست اسلامی نیز اصولاً در چارچوب اعتقادات سنتی یهود شکل می‌گیرد. هر قدر شعرای یهود از آزار و تهدید مذهبی از جانب افراد و مقامات اسلامی و اسلام‌نما انتقاد و آن را محکوم می‌کنند و هر قدر مانند دیگر متفکرین و مفسرین یهودی ایرانی از اعمال ناملایم و خشونت‌بار دستگاه‌ها و مقامات اسلام‌گرا بیزارند، به همان اندازه نیز به مظاهر نوع‌دوستانه و شکیبای اسلام گرایش دارند و نسبت به آن احساس قرابت و وابستگی می‌کنند. این احساس نزدیکی با مظاهر گوناگون ادب، تفکر، اخلاق و هنر اسلامی تا حد زیادی ناشی از وجوه اشتراک و تأثیرات متقابل یهودیت و اسلام در زمینه‌های الهیات، فلسفه، اخلاق و شرعیات است. زمینه‌های مشابه اعتقادی و فکری میان یهودیت و اسلام شعرای یهود را قادر ساخته است از منابع فکری و ادبی اسلام آنچه را با اصول مذهبی یهود سازگار است گلچین کرده، به طور طبیعی در آثار خود وارد کنند. اما گذشته از اصول اعتقادی مشابه میان دو مذهب که در نوشته‌های شعرای یهود ایران به گستردگی یافت می‌شود، شعرای یهود پارسی‌گو تمایل خاصی به منابع عرفانی و صوفیانۀ ادب فارسی نشان داده‌اند. در آثار اکثر این شعرا مفاهیم و اندیشه‌های عرفانی اسلام نقش عمده‌ای ایفا می‌کنند و در نوشته‌های شعرای شاخص فارسی – یهودی جهان‌بینی و اعتقادات صوفیانه و عرفانی با اعتقادات و ارزش‌های مذهبی و اخلاقی یهود امتزاج یافته است. عمرانی، اَمینا، اِلیشَع‌بن شموئل سمرقندی متخلص به راغب، سیمانطوب مِلَمِد (ساکن مشهد در اواسط قرن هیجدهم میلادی) و دیگر شعرای یهود ایران تصوف، عرفان و بینش وحدت وجودی اسلامی را به هیچ‌وجه مغایر با احکام شرعی و اصول اعتقادی یهود ندانسته، بلکه به عکس پیوند عاری از تعصب و صادقانۀ این دو منبع را امری طبیعی و مطلوب دانسته‌اند که می‌تواند نوع بشر را به رستگاری سوق دهد.

[1] برای بحثی جامع دربارۀ شعرای یهود ایران بنگرید به آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران (تهران: انتشارات فرهنگ ایران زمین، 1352).

[2] میشنا، به معنی آموزش و مطالعه، مجموعه‌ای است متشکل از شش بخش حاوی تفسیرها و تعبیرهای احکام و قوانین تورات که در ابتدای قرن سوم میلادی تدوین شده است. تلمود، به معنی کسب دانش و تحصیل، مجموعه‌ای است وسیع شامل تفسیرها و تعبیرهای مباحث میشنا که در ابتدای قرن ششم میلادی تدوین شده است. اَگادا، به معنی افسانه، عنوان داستان‌های خیال‌انگیز و روایات افسانه‌آمیز ادبیات یهود است. میدراش، به معنی بررسی و پژوهش، شامل موعظه‌ها، تعبیرها و حکایت‌های پندآمیز دربارۀ موضوع‌های گوناگون کتاب‌های مقدس یهود است.

[3] Amnon Netzer, A Study of kh(w)āje Bokhārāi’s Daniyāl-Nāme (An Unpublished Dissertation, Columbia University, 1969), 93-100.

[4] واژۀ عبری میقداش به معنی معبد مقدس.

[5] واژۀ عبری گالوت یعنی تبعید، جلای وطن و مصائب ناشی از آوارگی.

[6] واژۀ عبری عاوون به معنای گناه و جرم با واژۀ ایمان هم قافیه نیست.

[7] برای نمونه‌های دیگر این دید تاریخی و شکایات متعدد عمرانی از درماندگی‌های ناشی از جلای وطن بنگرید به

David Yeroushalmi, The Judeo-Persian Poet ‘Emrāni and His Book of Treasure (Leiden: E.J. Brill Publishers, 1995), 159-160; 165-167 and 238-239.

[8] دربارۀ نبوت‌های اِشعیا و اشارات او به کورش ناجی و مسیح بنگرید به کتاب اِشعیا ، فصل‌های 40-55

[9] مولانا عمرانی، حنوکانامه (نسخۀ خطی 8-1183 کتابخانۀ ملی اورشلیم)، برگ‌های 29 الف-30 ب.

[10] مولانا عمرانی، فتح‌نامه (نسخۀ خطی 892 انستیتو بن‌صبی اورشلیم)، برگ‌های 38 الف-74 ب.

[11] عِبَر یا عابر نام یکی از اجداد عبریان و از فرزندان سام است. بنگرید به کتاب پیدایش، باب 10، آیات 10 و 25-30 و باب 11، آیات 18-26.

[12] برای توصیف کامل شائول و نقش عناصر ایرانی در این قسمت بنگرید به عمرانی، فتح‌نامه، برگ 140 الف-140 ب.

[13] برای متن این اثر بنگرید مولانا شاهین، اردشیرنامه (نسخۀ خطی 4600 انستیتو بن‌صبی اورشلیم)، برگ‌های 1 الف-174 ب. برای تحلیل این کتاب بنگرید به

Dorothea Blieske, Šāhin-e Širāzis Ardašīr-Buch (Tübingen, 1966);

نتصر، منتخب، 38 ، 107-178 .

[14] Netzer, Dāniyāl-Nāme, 178.

[15] در متون فارسی-یهودی واژۀ ”چو“ اغلب ”چه“ تلفظ و نوشته می‌شود.

[16] Netzer, Dāniyāl-Nāme, 178.

[17] برای متن اصلی این اثر بنگرید به مولانا شاهین، عِزرانامه (نسخۀ خطی 4600 انستیتو بن‌صبی اورشلیم)، برگ‌های 174 الف-187 ب. در اغلب مجموعه‌های فارسی-یهودی، این اثر بلافاصله پس از اردشیرنامه آورده شده است، چون از نظر محتوا در واقع ادامۀ آن اثر است.

[18] شاهین، عِزرانامه، برگ 177 ب.

[19] شاهین، عِزرانامه، برگ 181 الف.

[20] شاهین، عِزرانامه ، برگ 183 ب.

[21] واژۀ عبری مغیلا یعنی طومار.

[22] اَمینا، تفسیر کتاب استر (نسخۀ خطی 1070 انستیتو بن‌صبی اورشلیم)، برگ 9 الف.

[23] اَمینا، تفسیر کتاب استر، برگ 9 الف.

[24] اَمینا، تفسیر کتاب استر (نسخۀ خطی 936 انستیتو بن‌صبی اورشلیم)، برگ 78 ب.

[25] در خصوص تحول زبان فارسی پس از استیلای عرب و نفوذ عمدۀ عناصر عربی در آثار فارسی ادبی از دورۀ سلجوقیه به بعد بنگرید به ذبیح‌الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران و در قلمرو زبان فارسی (تهران انتشارات فردوس، 1371)، ج 3، بخش 1، 305-308 ؛ و ذبیح‌الله صفا، تاریخ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی ایران تا پایان عهد صفوی (چاپ 2؛ تهران: انتشارات امیرکبیر، 2536)، 190-205.

[26] Netzer, Dāniyāl-Nāme, 97.

راجع به هم‌صحبتی موسی با خداوند در قرآن و منشأ لقب کلیم‌الله بنگرید به قرآن، سورة النساء، آیه 164.

[27] شاهین، عزرانامه، برگ 176 الف.

[28] Blieske, Ardašīr-Buch, 47.

[29] راجع به لیله المعراج یا شب معراج و صعود پیغمبر اسلام بنگرید به قرآن، سورة النجم، آیات 1-18 و سورة الاسراء، آیۀ 1. برای تحلیل این روایت قرآنی بنگرید به

A.A. Bevan, “Mohammad’s Ascension to Heaven,” in Studien zur Semitischen Philologie und Religiongeschichte, ed. Karl Marti (Bern: Giessen und Töpelmann, 1914), 51-61.

[30] بُراق نام مرکبی است که رسول اسلام در شب معراج بر آن سوار شد و وبه آسمان صعود کرد. سدره درختی است در آسمان هفتم (قرآن، سورة النجم، آیات 14-18) که مرز میان دنیای خاکی و عوالم آسمانی را تعیین می‌کند و به هیچ‌یک از مقربان درگاه الهی، حتی به جبرئیل، اجازۀ عبور از آن داده نمی‌شود. طبق اعتقادات اسلامی، حضرت محمد تنها مخلوقی است که از سدره عبور کرده است.

[31] مولانا عمرانی، گنج‌نامه (نسخۀ خطی 1429 سمینار الهیات یهود، نیویورک)، برگ 4 ب.

[32] واژۀ عبری بیت همیقداش یعنی بیت‌المقدس.

[33] عمرانی، گنج‌نامه، برگ 11 ب .

[34] واژۀ عبری صدیق یعنی نیکوکار و صالح.

[35] بنگرید به

Vera Basch Moreen, Iranian Jewry’s Hour of Peril and Heroism (New York:

American Academy for Jewish Research, 1987), 169.

[36] برای حفظ قافیه دو لغت آخر این مصراع باید ”یَک یَک“ (yak-yak) خوانده شوند .

[37] برای شرح کامل این ماجرا بنگرید به بابایی بن لطف، کتاب آنوسی (نسخۀ خطی 917 انستیو بن‌صبی اورشلیم)، برگ 27 ب–28 الف .

[38] لغات ”عبری و گویمی“ در اینجا به معنای یهودی بودن و مسلمان شدن به کار رفته‌اند.

[39] کتاب آنوسی حاوی حدود 6 هزار بیت مثنوی است و 83 فصل دارد.

[40] واژۀ عبری ناسی یعنی رئیس و به‌ویژه رئیس جامعۀ یهود.

[41] بنگرید به

Vera Basch Moreen, Iranian Jewry During the Afghan Invasion (Stuttgart: Franz Steiner Verlag, 1990), 93

اکثر ابیات سرگذشت کاشان قواعد وزن و قافیه را مراعات نمی‌کنند.

[42] بابایی بن لطف، کتاب آنوسی.

کتاب فرایض: سِفِر ها میتصوت

مناظرۀ دینی آیین یهود به خط فارسی–یهودی کهن

این متن برگرفته از ”سِفِر ها میتصوت“ (ספר המצוות) یا ”کتاب فرایض“ مشتمل بر دستورات دینی یهود بر اساس سنت قرایی است. قراییان (Karaites) تیره‌ای از یهودیان‌اند که تورات شفاهی، یعنی تلمود، را قبول ندارند و منکر هرگونه تفسیر و توضیح تحت‌اللفظی تورات‌اند.”کتاب فرایض“ با مقدمه‌ای دربارۀ مسایل دینی به همراه عبارات مناقشه‌آمیزی دربارۀ ادیان دیگر آغاز می‌شود. این متن دینی دربارۀ توجیه و اثبات رسالت موسی نبی و علیه نوآوری‌های ”اهل کتاب“ نوشته شده است.

نسخۀ خطی این کتاب که به زبان فارسی و خط فارسی-یهودی نوشته شده از فردی با نام دکتر یهودا در سال 1920م خریداری شده و اکنون در موزۀ بریتانیا نگهداری می‌شود. این سند با ابعاد 13×16.5 سانتی‌متر جز اندک خوردگی و پارگی در برگ‌های 1 و 10 کاملاً سالم و خواناست و در شرایط مطلوبی باقی مانده است. احتمالاً برگ آغازین این سند، که به معرفی متن می‌پرداخته، مفقود شده است. از آنجا که تاریخ تألیف در متن ذکر نشده است، تعیین تاریخ دقیق تألیف آن غیرممکن به نظر می‌رسد. به‌رغم این امر، با توجه به متن فارسی-یهودی اسفار خمسه که در همین موزه موجود و تاریخ تألیف آن 1319م است، این متن می‌باید کهن‌تر و احتمالاً متعلق به سدۀ یازدهم یا دوازدهم میلادی و حتی پیش از آن باشد. همچنین، متن این سند بسیار شبیه متن فارسی-یهودی ”سند اهواز،“ حدوداً متعلق به نیمۀ اول قرن یازدهم (1021م)، است و شاید از آن هم کهن‌تر باشد.

”کتاب فرایض“ را برای نخستین‌بار دیوید نیل مک‌کنزی (David Niel Mackenzie, 1926-2001) در مقاله‌ای با نام ”یک متن مناظره‌ای فارسی- یهودی کهن“ (An Early Jewish-Persian Argument) بررسی کرد. مک‌کنزی از دانشمندان برجستۀ ایران‌شناسی بود که دانش فراگیرش شناخت گویش کُردی، زبان پشتو و زبان‌های ایرانی را در بر می‌گرفت. همچنین، نخستین‌بار با توجه به متون مانوی روشی جدید برای آوانگاری متون پهلوی پیش نهاد که هدف آن نزدیکی تلفظ واژه‌ها به نحوۀ تکلم سدۀ سوم میلادی بود. پژوهش‌های او دربارۀ متون کهن فارسی-یهودی نیز بسیار ارزشمند است. هدف این مقاله معرفی مختصر ”کتاب فرایض“ به پیروی از پژوهش ایشان است. لازم به یادآوری است که مک‌کنزی این متن بلند را به بندهای A تا X تقسیم کرده است و هر بند نیز حدوداً 12 سطر دارد.

مناظرات دینی نوشتاری یا گفتاری میان ادیان در ایران سنتی دیرینه بوده است. می‌توان این نوع مجادلات دینی را از زمان ساسانی تا اوایل دورۀ اسلامی، که مورد نظر این مقاله است، در ادبیات فارسی میانه، مانند دینکرد و شکند گمانیگ وزار (گزارش گمان‌شکن) یافت. شماری از فصول دینکرد برخی از اصول دین یهود و از جمله توحید را در برابر ثنویت مزدیسنا نقد می‌کند.[1] یهودیان نیز انتقاداتی به دین ایرانیان و برخی سنن ایشان در همان زمان وارد می‌کردند، و گرچه این انتقادات گاهی با تحسین برخی از سنن ایرانیان درآمیخته بود، در متون مجادله‌ای یا آثار دینی روشمند دیده نمی‌شوند. این‌گونه انتقادات گه‌گاه در تلمود، هلاخاه (Halakhah) که فقه یهود است، آگاداه، قصص و امثال (Aggadah) یا تفاسیر وادبیات رؤسای آکادمی‌های یهودیان در دوران اسلامی که دوران گائونیم (Geonic Era) نامیده می‌شدند، به چشم می‌خورد و تفسیر آنها گاه دشوار است.

متن ”کتاب فرایض“ مجادله‌ای است میان پرسشگری خیالی و شخص نویسنده که پاسخ‌دهنده است. گفت‌وگو این‌گونه آغاز می‌شود: ”اگر از تو بپرسند که از کجا می‌دانی که موسی پیامبری برای تمام جهان بود و اصولاً چه نیازی برای وجود پیامبر است، تو چنین پاسخ بده که او پیامبری برای تمام جهان بود“ (A1-3). سپس، نویسنده به توجیه و اثبات رسالت موسی می‌پردازد و معتقد است که ادارۀ امور عالم به نبوت و مدیریت عالم به نبوت وابسته است (A4-5). پس از آن، به علل آفرینش خدا اشاره می‌کند که هر آنچه آفریده است نباید حقیر شمرده شود، زیرا هیچ‌چیز را به عبث نیافریده (A7-8). نویسنده انسان را اشرف مخلوقات قرار داده و می‌گوید که خداوند هیچ‌چیز را والاتر از نوع بشر نیافریده است (B3-4). نویسنده آن‌گاه از چند تمثیل در توجیه عدم نیاز جانوران به راهنما و نیاز انسان به راهنما و مشخصاً نیاز به پیامبر بهره می‌گیرد. یکی از آن تمثیل‌ها مثال پرندگان و چهارپایان است که بدون راهنما و آموزش بنا به غریزه می‌دانند چه باید بکنند و کجا بروند. تمثیل دیگر مثال چهارپای ازشیرگرفته­‌ای است که هنگامی که در دشت و کوه رها شود، می‌داند به سوی کدام گیاه و خوراک برود (B7-D1).

نویسنده سپس غیرمستقیم به فرق میان انسان و حیوان اشاره می‌کند و معتقد است که مهم‌ترین این تفاوت‌ها در طبیعت انسان است. او دوراندیشی، تبادل و تعارض اندیشه، ناامیدی و تفکر دربارۀ بودن و نبودن را از ویژگی‌های انسان می‌داند (D1-6). اما در عین حال، نویسنده برای انسان غریزه‌ای که بتواند او را از راهنما بی‌نیاز کند قائل نیست. در تأیید این نظر مثال کسی را می‌زند که ”اندر بوستانش وارد کنی و اندر آن بوستان دار و درخت گوناگون باشد، . . . اما در آن بوستان زهری کشنده نیز وجود داشته باشد که این کس . . . آن را نشناسد. لذا او نیازمند راهنما، یعنی پیامبر، است“ (D1-E1).

در بخش دیگر، نویسنده به پرسشگر خیالی خود می‌گوید: ”اگر پرسشگری از تو بپرسد چگونه پیامبر آن دینی را که تو برآن باور داری می‌شناسی؟ تو پاسخ بده که نام او موسی است“ (E13-F3).

در اینجا نویسنده مناظرۀ دینی جالبی مطرح می‌کند و از سه گروه دینی دیگر با نام‌های مزدیسنان، مسیحیان و مسلمانان نام می‌برد. او با طرح مفاهیم فلسفی سعی در رد باور آنها دارد و در پاسخ اینکه ”چگونه می‌دانی مردی را که نامش را بردی، هم او پیامبر خدا است؟“ چنین می‌نویسد:

او را به این دلیل می‌شناسیم که پیامبر خداست، چون مردم عالم همواره با هم به مخالف می‌پردازند و برای هر مخالفتی پایه‌ای وجود دارد که نام آن دین است: یکی گبر، یکی ترسا، یکی مسلمان و یکی یهود. و اگر مخالفت این چهار گروه با هم نبود، همۀ آنها یکی می‌بودند و شک و گمانی در قلب بسیاری از مردم رخنه نمی‌کرد. زیرا همۀ آنان باید بدانند که حق کجاست و کدام است و نزد چه کسی است. اما برای کسانی که با هم موافقت ندارند، هر یک به دیگری می‌گوید که حق آن است که من بر آن معتقدم و باطل آن است که تو بدان معتقدی (F3-G2).

نویسنده ادامه می‌دهد که به سبب همین مخالفت‌ها و چند‌شاخگی‌هاست که انسان گرفتار شک و گمان شده، احتیاج به جستجو دارد، ولی برای دریافت پاسخ خود نیاز به گشتن همۀ گیتی را ندارد. سپس اضافه می‌کند که خودش هنگامی که به علت این شک و گمان در خود به اندیشه فرو رفت تا دریابد که علت آنها چیست، دریافت که سرمنشأ همۀ این شک و گمان‌ها عدم توافق مردم جهان با هم است و پی برد که برای هر چیز تضادی وجود دارد، همان‌گونه که متضاد روز شب و متضاد تاریکی روشنایی و متضاد آتش آب است. لذا نتیجه‌گیری می‌کند که وجود این تضادهاست که سبب پدید آمدن گمان و شک می‌شود (H1-G3). سپس می‌گوید که همۀ این مردمان به یک چیز اذعان دارند و آن پیامبری موسی و شناسایی او به سبب معجزاتش است (H9-J2).

نویسنده در ادامه به پرسشگر خیالی خود یادآوری می‌کند اکنون که مخالفان وجود موسی را قبول دارند، این پرسش پیش می‌آید که دربارۀ اجرای احکام او، یعنی ”بایدها“ و ”نبایدها“ که گفته، باید چه رویه‌‌ای در پیش گیرند. او را در پاسخ چنین راهنمایی می‌کند که این امر ”بستگی به اعتقاد آن مخالفین دارد،“ زیرا ”هر یک از مخالفین فرمان متفاوتی را نام می‌برند.“ اما از جمله فرمان‌‌های خدا، آنچه را که موسی خود به آن ایمان داشت، به شرح زیر یادآوری می‌کند: ”نگاهداشتن سَبِت،“ قوانین مربوط به چهارپایان [اهلی و وحشی]، طهارت و نجاست برگرفته از گبران همراه با دعاهایی از آیین مسیحیان و اعتقادات اسلامی در خصوص ”نگاهداری سَبِت“ و حرام بودن برخی از خوراک‌ها [مانند حرامی پیه و باج ستانی] K3- L1)).

در اینجا به نظر می‌رسد که نویسنده در دو نکته دچاراشتباه شده باشد. اشتباه اول اشارۀ نویسندۀ متن به اعتقاد مزدیسنان [گبران] به ”نگاهداری سَبِت“ است. به باور مک‌کنزی، هدف این کتاب توجيه و اثبات رسالت موسی ‌نبی و نيز عليه نوآوری‌های ”اهل كتاب” است. نام بردن از ”مزديسنان“ به منزلۀ یکی از پیروان ”اهل کتاب“ و ذکر سنت ”باج‌ستاني” آنها در این بخش از متن کاملاً منطقی است، اما اينكه آنها به آیین ”نگاهداری سَبِت” اعتقاد دارند و پيامبری موسی را به رسميت می‌شناسند جای تعجب دارد. مك‌کنزی در اينجا سوالي را مطرح مي‌كند که

آيا این نوشتار نشان‌دهندۀ عدم آگاهی [نويسنده] است يا مبین دعوی خاصی از جانب نويسندۀ يهودی آن ؟ آیا او سعی دارد به منظور مقابله با مخالفان، باور متفاوتی از عقاید مزديسنان را بيان کند که شکلی تدافعی و خاص دارد؟ برخلاف اديان سامی بعدی، نویسنده یک نوع جدل منطقی ارائه می‌دهد كه حتی گاهی قواعد دستوری جمله را هم زير پا می‌گذارد. جملات پايانی نویسنده از تورات را، كه همانا ”هيچ شكي در آن نيست،“ مي‌توان جسورانه‌ترين نكتۀ این جَدَل به حساب آورد و آن در عالم اسلام و كنايه به آية قرآني ”ذلك الكتاب لاريب فيه“ است.

در نوشتن بحث‌های مجادله‌ آمیز معمولاً فرض بر آن است که نویسنده آن آگاهی لازم را دارد تا دچار چنین لغزشی نشود، اما شاید بتوان حدس زد که نویسنده بر اساس اسطورۀ داستان آفرینش زرتشتی چنین گمان کرده است که مزدیسنان به ”نگاهداری سَبِت“ معتقدند، زیرا پس از آنکه اهورا مزدا در شش مرحله آسمان، آب، زمین، گیاه، جانور و مرد را آفرید، پنج روز درنگ کرد که همان ”گاهنبار“ است.

اشتباه دوم نویسنده اشارۀ وی به باور داشتن مسلمانان به ”حرام بودن پیه“ است (K8- K3). نویسندۀ متن برای دستيابی به مقصود خويش، يعني ”استواری رسالت موسی نبی،“ به اعتقادات سه گروه دیگر و یافتن وجوه مشترك آنها با دين موسی می‌پردازد تا بر اساس آن ثابت كند كه هر يك از اين گروه‌ها كه ”دين پيشين را رها کردند و دين جديد را پذيرفتند“ در اشتباه‌اند ( L8- L1). او به سنت ”باج‌ ستاني“ مزديسنان اشاره مي‌كند که شايد آن را مطابق با قرباني سوختنی و قربانی هديۀ ‌آردی تصور می‌کند. همچنين، در جایی که به اعتقاد مسلمانان به ”نگاهداری سَبِت“ و ”حرام بودن پیه“ اشاره می‌كند، شايد آنچه را در قرآن در سورۀ جمعه آمده است شبيه به ”نگاهداری سَبِت“ در نظر گرفته که می‌گوید: ”ای كسانی كه ايمان آورده‌ايد، هرگاه شما را برای نماز روز جمعه بخوانند، فی‌الحال به ذكر خدا بشتابيد و كسب و تجارت رها كنيد كه اين اگر بدانيد برای شما بهتر خواهد بود.“ در حالی که دربارۀ ”نگاهداری سَبِت“ در تورات آمده است: ”شش روز كار كرده شود و در روز هفتم ، سَبِت، آرام و محفل قدس باشد. هيچ‌ كار مكنيد. در همه مسكن‌های شما سَبِت برای خداوند است.“ در خصوص ”حرامی پیه“ نیز نویسنده چنين انگاشته است كه پيه، همان‌گونه كه در ميان يهوديان حرام است، در ميان مسلمين نيز حرام تلقی می‌شود. شايد هم نویسنده صرفاً اين قسمت از تورات را كه برای مسلمين هم صدق می‌كند به ياد داشته است که می‌گوید: ”اما پيه مُردار . . . برای هر كار استعمال مي‌شود، ليكن هرگز خورده نشود.“ در غیر این صورت، خوردن پيه گاو و گوسفند و بز در اسلام حرام نيست.

در بخش بعدی، نویسنده با یادآوری این نکات به پیروان ادیان دیگر می‌پرسد: ”حال که معترف هستید به این دین که به دست موسی نبی از پیش خدا به سوی مردمان آمده است، پس از چه روی به آن عمل نمی‌کنید؟“ (K10-12) و آنها در پاسخ می‌گویند: چون پیامبر دیگری به سوی آنها آمد و به آنها گفت که دین گذشتۀ خود را رها کنند. نویسنده پس از سخنی چند، آنها را به نداشتن شاهد و حجت محکوم می‌کند و سپس، با استفاده از تمثیل، سعی در محکوم کردن آنان دارد و می‌گوید

مانند آن است که شاهی خلیفه‌ای را برای مردم و بر شهری بگمارد و به آن شهر بفرماید که فرمان این خلیفۀ مرا اطاعت کنید و آن خلیفه را به کارهای بسیار بزرگ، استوار کند . . . و شاه مردم را فرمان دهد که هرچه این خلیفه شما را فرمان دهد، فرمان من است و اندر آن نافرمانی نباشد و بر این فرمان‌ها که من می‌فرمایم، آن را زیاد و کم نکنید، زیرا هر کس نافرمانی کند . . . نسبت به من تا جاودان عاصی هست (N5-P5).

با این تمثیل، نویسنده نتیجه می‌گیرد که سزاوار نیست مردم خلیفۀ دیگری را بپذیرند، زیرا خلیفۀ خود را به سبب نشان‌ها و معجزات و روشنگری‌های بزرگ پذیرفته‌اند. او بار دیگر مخالفان را محکوم می‌کند که بدون حجت و شاهد ”موسی نبی را رها کردند“ (Q8) و آنها را ”گسسته و دروغ‌‌زن به باور خویش“ می‌نامد (Q12-13)، زیرا مخالفان حقانیت یهودیان را بر اساس باور خویش تعبیر کرده‌اند، در حالی که یهودیان باورمند به اعتقاد خویش ثابت کردند که این فرمان خداست که به آن ‌گرویده‌اند (Q11-R1).

از بند S تا پایان، متن به فرمان اختتان پسربچۀ هشت‌روزه می‌پردازد و مستقیماً آیاتی از تورات را بیان می‌کند.

برای آشنایی بیشتر با سبک نوشتاری و زمان نوشتن این کتاب چند خط از متن فارسی-یهودی آن را با حروف فارسی-عربی و با ویرایش آن به فارسی نو ذکر می‌کنیم تا خوانندگان امروزی را با تفاوت‌های آوایی و ویژگی‌های دستوری و واژگانی آن آشنا سازیم. لازم به یادآوری است که متون فارسی-یهودی بخش مهمی از ادبیات پیش از اسلام و اوایل دورۀ اسلامی ایران را در بر داشته، نکات دستوری و واژگانی و آوایی آنها می‌تواند راه‌گشای بسیاری از پرسش‌های مهم دربارۀ زبان‌های میانه و نیز گویش‌های متفاوت آن دوران باشد. دربارۀ ویژگی‌های آوایی، دستوری و واژگانی متن بسیار سخن می‌توان گفت که این مقاله مجال آن را ندارد.

حرف‌نوشت

واگریت پورسیداری پورسد کو از چی بی شناسی کو ان نبیا کو دین یتو بی ایستاد کیست؟ تو پسوه دیه اوی را وگوی: کو مشه نام هیست. وکا تو را پورسد +کو ان مرد+ کو ان مرد کو این نام یاوی هیست از چی بی شناسی کو اوی هست نبیا یخودا؟ پسوه دیه ا(نیز) کو: پاین شناسیم کو اوی هیست نبیا یخودا یکا مردومن علما موخالیف هیند. وهر بونی را یاز موخالفیه اوی را نام ودین هیست. 1 گبر و 1 ترسا و یا موسلمان و یک یهود و اگر موخالفیه یاین هر چهاران نی بودی خود ++ همگان 1 بودندی و بس علما را دیل پَ گومان نی بودی کو همی ابایستی ++ ااین ان را دانیستن کو حق اکجا هیست ونزیک یکی هیست بی چیم یموخالفان را ایک ادیگر را گویند هر یکی کو حق ان هیند یمن پدیش ایستیدا هوم وباطیل ان هیست کو تو پدیش ایستیده هی.

آوانوشت

اُ اگرت پُرسیداری پُرسِد کو چه بشناسی کو آن نبیا* کو دین ای تو بِایستاد کیست؟ تو پَسُه** دِه اوی را اُ گوی: که مُشه نام هِست. اُ کَ تُرا پُرسِد کو آن مرد +کو آن مرد+ کو اِن نام ای اوی هِست از چه بِشناسی کو اوی هست نبیا ای خدا؟ پَسُه ده انَِز کو: پَ اِن شناسیم کو اوی هِست نبیا ای خدا ای کَ مردمان عالم مخالیف هِند. اُ هر بُنی را ای از مخالفیه اوی را نام اُ دِن هِست. یَک گبر اُ یک ترسا اُ یَک مُسلمان اُ یَک یهود، اُ اگر مخالفیه ای اِن هر چهاران نِبودی خود ++ همگان یَک بودندی اُ بس عالم را دِل پَ گُمان نِبودی کو همِه ابایستِه اَاِنان را دانستن حق اِکجا هِست اُ نز(د)یک ای که هِست به چیم ای مخالفان را اِیَک اِدیگر را گویند هر یَکی کو حق آن هِند ای من پدیش اِستِدَه هِوم و باطل آن هست کو تو پدیش اِستِده هِه.

متن ویراسته

و اگر ترا پرسشگری پرسد که از چه بشناسی که آن نبی که دین تو به آن ایستاده [= بناشده] است کیست؟ تو او را پاسخ ده و بگوی که نام [او] موسی هست. و هنگامی که ترا پرسد که آن مرد، که نام او این هست، از چه بشناسی که او نبی خدا هست؟ [تو] نیز پاسخ ده که به این شناسیم که او هست نبی خدا، که هنگامی که مردمان عالم مخالف [یکدیگر] هستند، و برای هر بُن [= اصل] مخالفت، [یک] نام [هست و] آن، دین هست. یک گبر و یک ترسا و یک مسلمان و یک یهود. اگر مخالفت این هر چهار [گروه] نمی‌بود، همۀ آنها خود، یکی می‌بودند و دل بسیار (مردم) عالم، به گمان نمی‌افتاد که همه بایست اینان را بدانند حق کجا هست و کدام هست و نزد چه کسی هست. اما به سبب [مخالفت] مخالفان، هر یک دیگری را گویند هر یکی که حق آن[ها] هستند که من بدان ایستاده‌ام و باطل آن هست که تو بدان ایستاده‌ای.

[1] بنگرید به دینکرد 3، فصل 150، 197.

هنری مارتین و ترجمۀ انجیل او به سبک ادبیات فارسی‌یهود: تحلیل زبان‌شناسی-معنایی

ترجمۀ متون مقدس و آثار ادبی همواره با دشواری‌های بسیار روبه‌رو بوده است. این دشواری وقتی بیشتر می‌شود که ساختار آن متن پیچیده و گاهی متشکل از چند زبان باشد، در حالی که در حالت عادی ترجمه از یک زبان به زبان دیگر صورت می‌گیرد. ترجمه‌اي كه در اين مقاله بررسی می‌شود همین پیچیدگی را دارد، زیرا هنري مارتين (Henry Martyn, 1812-1871) اناجيل چهارگانه را از انگليسي به فارسيهود ترجمه كرده است؛ سبكی نگارشی که قدمتي به اندازۀ تاريخ حضور يهوديان در ايران دارد. بعيد نيست كه اين مبلغ مسيحي انگيزۀ تبشير مسيحيت در ميان يهوديان فارسي‌زبان داشته، اما هدف ما معرفي و ارزيابي متن ترجمۀ اوست. مطالعۀ چنين متوني براي علاقه‌مندان به زبان عبري توراتي مفيد خواهد بود، زیرا فقط با يادگيري حروف عبري و آموختن قواعد مختصری از این زبان مي‌توان از عهدۀ خواندن برآمد. بررسي اين ترجمه نشان می‌دهد كه مترجم در حال يادگيري زبان فارسي بوده و هرچه به پايان كتاب نزديك مي‌شويم، جملات ساختار زباني قوي‌تري پيدا مي‌كنند.

ترجمۀ هنري مارتين از انجيل در مجموعۀ عبري كتابخانۀ آستانه مقدسه (شمارۀ 23) حضرت معصومه‌(س) قرار دارد.

ادبيات فارسيهود

فارسيهود شاخه‌‌اي از ادبيات فارسي و صورتی از متون فارسی است که با الفبای عبری نوشته می‌شود. زبان عبري 22 حرف دارد. از اين تعداد، پنج حرف هنگام نگارش در انتهاي كلمه با شكل نوشتاري متفاوتی می‌آیند. اين حروف اصطلاحاً سوفيت (סופית / Sofit) نام دارند. در جدول زير حروفی که در خانه‌هاي رنگي آمده‌اند شكل سوفيت حروف پيش ‌از خود را نشان می‌دهند.

 Tet ט  Khet ח  Zayin ז  Vav ו  Heh ה  Dalet ד  Gimel ג  Bet ב  Alef א
ط ح ز و ه د ج ب ا
 Samekh ס  ן  Nun נ   ם  Mem מ  Lamed ל   ך  Kaf כ  Yud י
س ن ن م م ل خ ك ي
 Tav ת  Shin ש  Resh ר  Kuf ק  ץ  Tsadi צ   ף  Peh פ  Ayin ע
ت ش ر ق تص تص ف پ ع

نويسندگان فارسيهود براي جبران مواردي كه ميان حروف اين دو زبان تطابق وجود ندارد، برخي از حروف عبري را به همراه علاماتي اضافي به كار مي‌برند. البته، در خصوص این حروف، متون باقي‌مانده يكسان نيستند و اختلافاتي وجود دارد و به همین سبب، خوانش‌ آنها در وهلۀ نخست حوصله بيشتري طلب مي‌كند. ديگر اينكه نباید این علایم را با نقطه‌ها و خطوطی که در کتابت عبری جنبۀ اعراب دارد، اشتباه گرفت. در جدول ذیل، برای مثال، برخی از معادل‌هاي به‌كاررفته در اين نسخه آمده است:

1  

ג

بدون علامت = گ گفته / גפֺתה
با علامت سه نقطه در زير = چ آنچه / אנגֶה
با علامت يك نقطه در زير = ج سجده / סגִדה
با علامت يك نقطه در بالا = غ آغاز / אגׄאז ؛ پيغمبر / פיגֹמבר
2 פ بدون علامت = پ پيغمبر / פיגֹמבר
با علامت يك نقطه در بالا = ف گفته / גפֺתה
3 כ بدون علامت = ك كه / כה
با علامت يك نقطه در بالا = خ خداوند / כֹדאונד
4  

ט

بدون علامت = ط طاهر / טאהר
با علامت يك نقطه در بالا = ظ ظاهر / טֹהר ؛ وعظ / ועטֹ
5  

צ

بدون علامت = ص صبر / צבר
با علامت يك نقطه در بالا = ض غضب / גֹצֹב

پيشينۀ ترجمه‌هاي فارسيهود

نخستين متن چاپي به سبك فارسيهود ترجمۀ اسفار خمسه است كه العازار بن گرشون آن را در سال 1546م در استانبول ضمن مجموعه‌اي از تورات به چند زبان منتشر کرد. در اين چاپ، علاوه بر اصل عبري كتاب، ترگوم (ترجمۀ آرامي)، ترجمۀ عربي و فارسيهود هم وجود داشت. مترجم اين كتاب، ابن‌طاووس، از يهوديان ايران بود كه در عصر سلطان سليمان عثماني در استانبول در فرهنگستان يهودي تدريس مي‌كرد. بايد توجه داشت كه پيشينۀ اين سبك ادبي به قرن‌ها پيش از آن تاريخ و قبل از صنعت چاپ بازمي‌گردد. امروزه نسخه‌هاي خطي فراواني از شرق در كتابخانه‌هاي اروپا، مشخصاً در ايتاليا و كتابخانۀ سلطنتي لندن، نگهداري مي‌شود. در اين زمینه، پروفسور والتر فيشل در مقالۀ مفصل ”ترجمه‌هاي فارسي تورات و انجيل“ گزارش مفصلي به دست داده است که با ترجمۀ احمد آرام در سه شمارۀ راهنماي كتاب در اسفند 1338ش منتشر شد.[1]

با این همه، در خصوص اينكه هنري مارتين نسخۀ چاپي اسفار خمسه، ترجمۀ ابن‌طاووس، را در اختيار داشته يا نه اطمینان نداریم. اگر آن ترجمه در دسترس بود، با مقايسۀ دو متن می‌شد با اطمينان بيشتري دربارۀ تأثيرپذيري يا عدم آن سخن گفت.

هنري مارتين

راجع به شخصيت هنري مارتين در مقالات و كتاب‌هاي گوناگون توضيحاتي مي‌توان يافت.[2] به مقداري که برای اين مقاله نیاز است، بايد گفت كه هنری مارتین در 18 فوریه 1718م در خانواده‌ای مذهبی از طبقات نسبتاً متمول انگلستان به دنیا آمد. خانوادۀ مارتین به لحاظ عقاید دینی به اندیشه‌های مکتب متدیـسم گرایش داشتند.[3] پیروان ایـن فرقه بیشتر به فعالیت‌های خیریه و بشردوستانه اشتغال داشتند و امور تبلیغـی در خـارج از مرزهـای انگلـستان را در رأس اقدامات تبشیری خود قرار می‌دادند.[4] در 1802م و هنگامي كه قصد داشت وكيل شود، در پي حوادثي به تبلیغ مذهبي روي‌آورد و در ”انجمن اعـزام مبلـغ بـه افریقـا و مشرق‌زمین“ استخدام شد که بعدها به ”انجمن تبلیغی کلیسا“ تغییر نام داد.[5] در 1803م به کسوت کشیشی درآمد و علاوه بر وظایف روحانی، به تـدریس در کـالج سنت‌جان پرداخت و هم‌زمان، به مطالعۀ زبان‌های شرقی مانند عربـی، هنـدی، بنگالی و فارسی مشغول شد.[6] در اكتبر 1806م/مهر 1185ش فعاليت‌تبشيري خود را در هند آغاز کرد. به سرعت فارسي و اردو را فراگرفت و در همانجا با كمك منشي خود مزامير و اناجيل را به فارسيهود و برخي كتب دعا را به اردو ترجمه كرد.[7] در آن زمان 30 سال بيشتر نداشت و هند را به قصد ايران ترك كرد. مارتین بر این عقیده بود که انتشار ترجمه‌ای روان و دقیق از عهد جدید به زبان فارسی مسیر انتشار مسیحیت در جامعۀ ایران را بیش از پیش تسهیل می‌کند. این اندیشه او را برای سفر به ایران مصمم ساخت.

در ايران، با يهوديان و ارامنه و مسلمانان جلسات مناظرۀ متعددي داشت. از شيراز عازم تبريز شد تا ترجمۀ فارسي انجيل را به شاه قاجار تقديم كند كه ناموفق بود. در اين هنگام آهنگ بازگشت به ديار خود، انگلستان، کرد، اما در مسير سفر در شهر توکات (Tokat) تركيه، در 16 اكتبر 1812م بدرود حيات گفت.[8] بعدها به سبب فعاليت‌هاي ضد استعماري هنري مارتين، در حيدرآباد هند مؤسسه‌ای به نام هنری مارتین (Henry Martyn Institute: International Centre for Research, Interfaith Relations and Reconciliation) با رويكرد پژوهش و سازش ميان اديان تأسيس شد.[9] اكنون نسخه‌اي از ترجمۀ ‌فارسيهود او، كه در هند به پایانش رسانده بود و حدود 30 سال پس از فوت مترجم در 1847م و بعدها در 1881م در لندن منتشر شد، فراروي ما قرار دارد:

כתאב אנגִיל מקדס:

کتاب انجیل مقدس

כֹדאונד ורהאננדה מא ישוע מסיח

خداوند و رهانندة ما يسوع [عيسي] مسيح

از دستِ [به روایت] متي، مرقس، لوقا و يوحنا

محل نشر: لندن، 1847م

                                                            تعداد صفحه: 367 ؛ قطع: رقعي

شمارۀ باب‌ها با حروف عبري و آيات با عدد شماره‌گذاري شده‌اند، جز آنكه به جاي پنجگان نيز در حاشيه از حروف عبري استفاده شده است كه ارزش عددي ابجدي دارند: 5 = ה / ده = י / پانزده= טו / و مانند اینها. در ستون دوم جدول ذيل برگردان لفظ به لفظ ترجمۀ هنري مارتين آمده و براي وفاداري به متن از ويرايش متن پرهيز شده است.

تحليل فقراتي از ترجمۀ هنري مارتين

اكنون بخش‌هايي از ترجمۀ هنري مارتین را با دو ترجمۀ معتبر مقايسه مي‌كنيم.

انجیل متي، باب اول، آیۀ 1

1 ترجمۀ فارسیهود هنری مارتین נסב נאמה ישוע מסיח פדר* דוד פדר אברהם
2 ترجمۀ متن فوق نسب نامه يسوع مسيح پدر* داود پدر ابراهيم
3 ترجمۀ قديم كتاب نسب نامه عيسي مسيح بن داود بن ابراهيم
4 ترجمۀ سيار كتاب پيدايش** عيسي مسيح، پسر داود پسر ابراهيم.

 

* از كلمه يسوع كه صرف‌ نظر كنيم، زیرا در عربي چنين گفته مي‌شود، عبارت ”پدر داود پدر ابراهيم“ در فارسي نامأنوس است و معمولاً در نسب‌نامه‌ها ‌گفته مي‌شود فلاني فرزند فلاني و همين‌طور تا نياي مورد نظر. به نظر مي‌رسد در آن هنگام، هنري مارتين هنوز تسلط كافي به فارسي پيدا نكرده بود. در مورد مشابهی در انجیل لوقا، باب 3، آیۀ 23 تغيير و بهبودي را مشاهده مي‌كنيم:

ועמר ישוע תכׄמינא אגׄאז בסי סאל בוד גֶנאן גֶה גמאן מי דאשתנד בוד פסר יוסף פסר האלי.

و عُمر يسوع تخميناً آغاز بسي سال بود چنان چه گمان مي‌داشتند بود پسر يوسف پسر هالي.

 

** پيروز سيار نخستين جملۀ انجيل متي را ”كتاب پيدايش عيسي مسيح“ ترجمه كرده است. ايشان در توجيه عبارت ”كتاب پيدايش“ به جاي ”كتاب نسب‌نامه“ توضيحي در مقدمه و پاورقي نوشته‌اند كه ذكر آن در اينجا خالي از لطف نيست:

در متن يوناني اين جمله، لفظ ”نسب‌نامه“ (γενεαλογια) به كار نرفته است و آيه چنين آغاز مي‌شود:

Βίβλος γενέσεως Ἰησοῦ Χριστοῦ

ترجمة دقيق اين جمله چنين است: ”كتاب پيدايش عيسي مسيح.“ محقق فرانسوي رُنه لورانتَن

(Rene Leurentin)در اثر خود با عنوان دياتِسَرون جدید (Nouveau Diatessaron)، در تفسير اين آيه چنين مي‌گويد:

”در اينجا مَتّي واژه ’پيدايش‘ را به كار برده است كه در تناظر با نخستين آيه سِفر پيدايش است و با سرگذشتِ خلقت آغاز مي‌شود. چرا انجيل‌نگار در ابتداي دو قطعة نخست انجيل خود، باب اول آیات 1 و 18، دو بار اين لفظ معني‌دار را تكرار كرده است؟ از آن روي كه القا كند آمدن مسيح سرآغاز ’خلقت‌جديد‘ي است كه پيامبران از آن خبر داده‌اند.“[10]

انجیل متي، باب اول، آیات 22-23

1 ترجمۀ فارسیهود هنری مارتین ואין המה בראי אן ואקע שד כה כאמל שוד אנגֶה אן כֹדאונד באוסטה פיגֹמבר גפֺתה שדה בוד כה מי גפׄת.

אינך דכֹתרי באכרה* אבסתן כֹואהד שד ופסרי רא כֹואהד זאייד ונאם או רא עמנואל כֹואהנד כֹואנד כה תרגִמה אש אין אסת כה כֹדא בא מאסת.

2 ترجمۀ متن فوق و اين همه براي آن واقع شد كه كامل شود آنچه آن خداوند به واسطه پيغمبر گفته شده بود كه مي‌گفت.

اينك دختري باكره* آبستن خواهد شد و پسري را خواهد زاييد و نام او را عمانوئل** خواهند خواند كه ترجمه اش اين است كه خدا با ماست.

3 ترجمۀ قديم و اين همه براي آن واقع شد تا كلامي كه خداوند به زبان نبي‌گفته بود، تمام گردد.

”كه اينك باكره آبستن شده پسري خواهد زاييد و نام او را عمانوئيل** خواهند خواند.“ كه تفسيرش اين است: خدا با ما[ست].

4 ترجمۀ سيار باري، اين هم روي داد تا اين كلام خداوند كه از زبان پيامبر گفته شده بود، تحقق پذيرد.

اينك باكره آبستن خواهد شد و پسري خواهد زاد، و او را عِمانوئيل خواهند ناميد، كه معني آن ”خدا با ما“ است.

[11]

* مي‌دانيم كه متي در اينجا به کتاب اشعيا، باب 7، آیۀ 7 و باب 8، آیات 8 و10 اشاره دارد. اما تطبيق اين فقره با ظهور عيسي مسيح در درجۀ نخست از بُعد مباحث زبان‌شناسي و سپس تاريخي داراي ملاحظاتي بوده و هست و كتاب‌ها و مقالات متعددي در نقد و دفاع نگاشته شده است. عمده اختلاف در دو حوزه مطرح است:

الف. اِشكال زبان‌شناسي

واژۀ עלמה / almāh‛ در کتاب اشعيا محل نزاع ميان مسيحيان و منتقدان مسيحيت، اعم از يهوديان، نقادان كتاب مقدس و حتي نويسندگان مسلمان،[12] بوده است. اشكال اين است كه اين واژۀ عبري به معني زن جوان است، نه باكره. پس فهم متي از کتاب اشعیا، باب 14، آیۀ 7 نادرست و تطبيق آن با مريم مقدس موجّه نيست، بلكه در تورات عبري، معادل ”باكره“ لفظ בְּתוּלָה / betolah به کار رفته است كه با ”بتول“ در عربي هم‌ريشه و هم‌معناست. برای نمونه، در کتاب پيدايش، باب 24، آیۀ 16 آمده است ”וְהַנַּעֲרָ, טֹבַת מַרְאֶה מְאֹד–בְּתוּלָה: و آن‌ دختر بسیار نیکومنظر و باکره‌ بود.“ در پاسخ به اين اشكال گفته مي‌شود که نخست، چنین نیست که واژۀ עלמה، almāh‛ فقط به زن جوان اطلاق شود، بلكه در تورات عبري نيز شواهدي بر اطلاق آن به دختران باكره وجود دارد‌. دوم اينكه واژۀ בְּתוּלָה، betolah نيز به‌طور معين به معناي باكره نيست، در غير اين صورت جملات توضيحي بعد از اين واژه در کتاب لاویان، باب 21، آیۀ 3 (اينكه همسري نداشته باشد) يا در کتاب پيدايش، باب 24، آیۀ 16 (اينكه مردي را نشناخته باشد) اضافه و بي‌معنا خواهند بود. سوم اينكه در زبان‌هاي سامي، مثلاً ميان شيعيان، لقب بتول به فاطمه‌(س) اطلاق مي‌شود و حال آنكه ايشان فرزندان متعددي داشته است. بايد اعتراف كرد كه ابعاد اين مسئله بسيار گسترده است و بسط مفصل آن مجال دیگری مي‌طلبد.

 

ب. اِشكال تاريخي

اشكال مهم‌تر اينكه اين پيشگويي اشعيا براي آحاز بن یوتام (Ahaz b. Yothan) پادشاه یهود بوده است که حدوداً در سال‌های 750-735پ‌م می‌زیست و آن وعده در همان عصر محقق شد. مشروح اين واقعه در فصل هشتم کتاب اشعيا آمده است. اين اشكال نيز نمي‌تواند خيلي جدي باشد، زیرا هر پيشگويي ممکن است چندين مصداق داشته باشد.

** اين نام در فارسي به صورت‌هاي گوناگون نوشته مي‌شود: عِمانوئل، عِمانوئيل، ايمانوئل. اما بر اساس آوانگاري استاندارد، عِمانوئل صحيح است، زیرا اين نام واژه‌اي عبري است و نگارش آن با حرف ע آغاز مي‌شود و معادل آن در عربي و فارسي حرف عين است، نه الف. هنري مارتين نيز به درستي آن را با حرف عين نوشته است، ولی اديب سلطاني در مقدمۀ سنجش خرد ناب با اشاره به ضبط اين اسم با عين در فارسي و عربي كلاسيك، بدون توضيح بيشتري در سراسر كتاب آن را با الف نوشته است.[13]

انجیل متي، باب پنجم، آیات 21-22

1 ترجمۀ فارسيهود هنری مارتین שנידה איד כה במתקדמין גפֹתה שדה אסת כה קתל מכן והר כסי כה קתל כנד מסתוגִב קצֹא כֹואהד שד.

ליכן מן בשמא מי גוים כה הר כס בר בראדר כֹוד בי סבב גֹצֹב נמאיד מסתלזם קצֹא כֹואהד גשת והר כסי כה בבראדר כֹוד ראכא* גויד מסתלזם שורא** כֹואהד גרדיד אמא הר כס כה בבראדר כֹוד אחמק בגויד מסתחק אתש דוזךֹ כֹואהד בוד.

2 ترجمۀ متن فوق شنيده‌ايد كه به متقدمين گفته شده است كه قتل مكن و هر كسي كه قتل كند مستوجب قضا خواهد شد.

ليكن من به شما مي‌گويم كه هر كس به برادر خود بي‌سبب غضب نمايد مستلزم قضا خواهد گشت و هر كسي كه به برادر خود راكا* گويد مستلزم شورای** خواهد گرديد اما هر كس كه به برادر خود احمق بگويد مستحق آتش دوزخ خواهد بود.

3 ترجمۀ قديم شنیده‌اید که به اوّلین گفته شده است، قتل مکن؛ و هر که قتل کند سزاوار حکم شود. لیکن من به شما می‌گویم، هر که به برادر خود بی‌سبب خشم گیرد، مستوجب حکم باشد و هر که برادر خود را راقا گوید، مستوجب قصاص باشد و هر که احمق گوید، مستحّق آتش جهنّم بُوَد.
4 ترجمۀ سيار شنيده‌ايد كه نياكان را گفته شده است قتل مكن؛ و اگر كسي قتل كرد، در محكمه پاسخ عمل خويش خواهد داد.

ليك شما را مي‌گويم كه هر كس بر برادر خود خشم گيرد، در محكمه پاسخ عمل خواهد داد؛ اما اگر برادر خود را ”ابله“ خواند، در سنهدرين پاسخ عمل خويش را خواهد داد؛ و اگر او را ”نادان“ خواند، در دوزخ آتشين پاسخ عمل خويش را خواهد داد.

 

*در متن يوناني واژۀ راكا (raca ،ρακα) آمده است و در بسياري از ترجمه‌ها نيز، از جمله ترجمۀ انگليسي ASV، نيز همان لفظ با آوانگاري انگلیسي به صورت Raca آمده است. در دانشنامۀ Zondervan Illustrated Bible Dictionary در ذيل اين واژه آمده است:

در سراسر كتاب مقدس، اين واژه فقط در انجیل متی، باب 5، آیۀ 22 به كار رفته است. از نظر ریشه‌شناسی، به احتمال از ريشۀ آرامی reqā به معني ”تهي، بي‌مغز“ باشد كه اصطلاحی براي سرزنش يا توهين بوده است. اين واژۀ آرامي به كرّات در متون حاخامي به صورت عبارتی توهين‌آميز، و به معنای ”بی‌ارزش،“ ”بی‌لیاقت“ و ”حماقت“ به کار رفته است.[14]

 

** منظور ازواژه ”شورا“ دادگاه و شورای محاکمه است.

انجیل یوحنا، باب 1، آیات 2-3

1 ترجمۀ فارسيهود هنری مارتین בוד דר אבתדא כלמה ואן כלמה נזד כֹדא בוד ואן כלמה כֹדא בוד.

והמאן דר אבתדא נזד כֹדא בוד.

והר גֶיז בוסאטת או מוגִוד שד ובגֺיר אזו היגֶ גֶיז אז גֶיז האי מוגִוד שדה אסת וגִוד ניאפֺת.

 

2 ترجمۀ متن فوق بود در ابتدا كلمه و آن كلمه نزد خدا بود و آن كلمه خدا بود.

و همان در ابتدا نزد خدا بود.

و هر چيز به وساطت او موجود شد و به غير از او هيچ‌چيز از چيزهايی كه موجود شده است وجود نيافت.

3 ترجمۀ قديم در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود.

همان در ابتدا نزد خدا بود.

همه‌چیز به‌واسطة او آفریده شد و به غیر از او چیزی از موجودات وجود نیافت.

4 ترجمۀ سيار در آغاز کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود.

در آغاز نزد خدا بود.

همه‌چیز به میانجی او بود، بی او هیچ نبود.

انجیل‌نگار در پنج آیۀ آغازین انجیل یوحنا، سروده‌ای کهن‌تر را تکرار می‌کند که برگرفته از حکایت آفرینش است، حکایتی که با عبارات ”خدا گفت . . . چنین شد“ تقطیع می‌شود. محتمل است که دو آیۀ نخست را که در ابتدا و انتهای آن تکرار انشایی ”نزد خدا . . . نزد خدا“ آمده و وزن دونیمه‌ای قطعه را می‌گسلد، انجیل‌نگار خود افزوده باشد تا مؤید الوهیت مسیح شود که کلمۀ تجسد یافته است.[15]

سخن پاياني

هنري مارتين از مبشران پركار در هند و ايران بود و اين ترجمۀ او از جمله‌ آثاري است كه در منابع فارسي برای معرفي او محل توجه نبوده است. ترجمۀ حاضر مانند هر متن ترجمه‌اي ديگر نيازمند تحليل‌هاي بيشتري است که مجالی دیگر می‌طلبد.

صفحات نخست كتاب انجيل مقدس

                     صفحۀ نخست انجيل متي           صفحۀ نخست انجيل مرقس                       صفحۀ نخست انجيل لوقا                 صفحۀ نخست انجيل يوحنا

[1] براي توضيحات بيشتر دربارۀ تاريخچه و انگيزه‌هاي گرايش به اين مدل نوشتار بنگرید به ناهید پیرنظر، ”ادبيات فارسيهود ميراث يهوديان ايران،“ ايران‌شناسي، شمارۀ 53 (بهار 1381)، 123-140؛

http://www.7dorim.com/cultures/Faisihood.asp/.

علاوه بر اين، بنگرید به م. ژ. دارمِستِتر، ”نسخه‌هاي خطي به زبان فارسي‌يهودي،“ ترجمۀ احمد سمیعی (گیلانی)، در احمد سمیعی (گیلانی)، گلگشت‌های زبانی و ادبی (تهران: هرمس، 1389)، 541-548؛ نیز حیدر عیوضی، ”برگ‌هايي از ادبيات فارسيهود در كتابخانۀ مسجد اعظم قم،“ پژوهش‌هاي ادياني، شمارۀ 2 (زمستان 1392)، 157-172.

[2] بنگرید به مجيد سائلي كرده‌ده، ”رسالات جدلي در باب مسيحيت و اسلام: مجموعه مشاجرات قلمي هنري مارتين و علماي شيعه،“ پيام بهارستان، سال 2 شمارۀ 7 (بهار 1389)، 617-644.

[3] Robin E Waterfield, Christians in Persia: Assyrians, Armenians, Roman Catholics and Protestants (New York: Barnes & Noble, 1973), 90.

[4] ‌Williston Walker, A History of the Christian Church (New York: Scribner, 1959), 545-565.

[5] F. L. Cross and E. A. Livingstone (eds.), (13 March 1997). The Oxford Dictionary of the Christian Church (3rd ed.; New York: Oxford University Press, 1997), 1046.

[6] محمودرضا اسفندیار، ”نگاهی به مجادلات قلمی هنری مارتین و عالمان عصر قاجار دربارۀ نبوت خاصه،“ پژوهشنامۀ ادیان، سال 1، شمارۀ 2 (1386)، 30.

[7] Sidney Lee (ed.), “Martyn, Henry,” in Dictionary of National Biography (London: Smith, Elder & Co, 1893), vol. 36, 103.

[8] Samuel Wilberforce (ed.), Journal and Letters of the Rev. Henry Martyn B. D (London: Seeley and Burnside, 1837), 407.

[9] وبگاه این انستیتو در آدرس زیر در دسترس است:

http://www.hmiindia.or/.

[10] عهد جدید، ترجمۀ پیروز سيار (تهرانک نی، 1387)، 37.

[11] كذا، صحيح: בואסטה، در متن حرف واو / ו و الف / א جا به جا نوشته شده‌اند.

[12] برای نمونه بنگرید به محمدعلی حسنی (داعی الاسلام)، ”صفاخانه اصفهان در گفتگوي اسلام و مسيحيت،“ نشر اديان (1393)، 179-180.

[13] ايمانوئل كانت، سنجش خرد ناب، ترجمۀ ميرشمس‌الدين اديب سلطاني (تهران: اميركبير، 1390)، CI.

[14] J. D. Douglas and Merrill C. Tenney, Zondervan Illustrated Bible Dictionary (Silva: Moisés, 2011), 1204.

[15] عهد جدید، ترجمۀ پیروز سیار، 469.

لتُِرایی: گویش یهودیان اصفهان

مقدمه[1]

واژه لُتِرایی با تلفظ‌های گوناگون عموماً در لغتنامه‌های ایرانی از جمله در فرهنگ جهانگیر، فرهنگ رشیدی، برهان قاطع، آنندراج، انجمن‌آرای ناصری و لغتنامۀ دهخدا به لهجه‌هایی اطلاق می‌شود که به منظور عدم درک معنی آن برای بیگانگان ساخته شده باشند. این واژه در کاشان لُفتایی، در گلپایگان لُتَرایی و در کرمانشاه لُتُرایی تلفظ می‌شود. در این مقاله، جز مواردی که در متن دقیقاً ذکر شده است، از تلفظ لُتِرایی استفاده شده است.

واژه لُتِرایی در جوامع یهودی ایران بزرگ، مخصوصاً در بین یهودیان ایرانی و افغانی، به معنی ”غیرتورایی“ و به لهجه‌هایی اطلاق می‌شود که یهودیان شهرهای گوناگون ایران به منظور عدم درک آن برای غیریهودیان به کار می‌بردند. این لهجه‌ها در عین داشتن شباهت های گوناگون با هم دیگر متفاوت بوده و در شهرستان‌هایی از جمله بروجرد، اصفهان، گلپایگان، کاشان، کرمان، کرمانشاه، خمین، مشهد، شیراز، یزد و تهران حتی تاکنون به کار رفته‌اند. به گفتۀ احسان یارشاطر، قدیمی‌ترین نسخۀ غیریهودی که این واژه در آن به کار رفته است، کتاب حدود العالم، متعلق به قرن دهم میلادی، و در جایی است که نویسنده دربارۀ مردم استرآباد سخن گفته است. او گزارش می‌دهد که ”اهالی این شهر به دو زبان صحبت می‌کنند، اول زبان لُتارای استرآبادی و دوم زبان فارسی گرگانی.“

پس از آن، ذکر این واژه را بار دیگر در لغتنامۀ دهخدا می‌بینیم که با نقل از حاشیۀ فرهنگ اسدی نخجوانی دربارۀ معنی واژۀ لیف چنین می‌گوید: ”در لوترا ریش را لیف گویند.“ همچنین، در فرهنگ جهانگیری، دو بیت از تاریخ وصاف به نقل از شاعری با نام ایدجی ذکر شده است که در آن لفظ لُتَرا ”زبانی مرموز و غیر قابل درک“ توصیف شده است. در برهان قاطع، واژۀ لُتِرایی در زبان فارسی به معنی نوعی زبان ساخته‌شدۀ مصنوعی مانند زبان زرگری آمده است.

چنانچه واژه لُتِرایی را، که به زبان عبری غیرتورایی معنی می‌شود، در مقابل واژۀ ”تورایی“ به معنی ”زبان تورات“ بشناسیم و آن را زبان محاورۀ یهودیان بدانیم، چگونگی ورود اولیۀ آن به زبان فارسی آشکار می‌شود. چه بسا کسانی که نویسندۀ حدود العالم در استرآباد از ایشان یاد کرده است و زبانشان را لُتارای گزارش کرده است، جامعۀ یهودی‌ آن شهر بوده باشند.

زبان لُتِرایی آمیخته‌ای از زبان‌های عبری و فارسی و تعدادی واژگان آرامی است. گروهی از ضمایر، صفات، اکثر اسم‌ها و حروف اضافه ریشۀ سامی دارند، در حالی که ضمایر فعلی، پیشوندهای وجهی، ضمایر پسوندی و بیشتر ادات و ساختمان جملات ایرانی است. زبان لُتِرایی در عین آنکه در هر ناحیه اکثراً قواعد دستوری آن ناحیه را پذیرفته است، به علت شباهت کلی با دستور ایرانی و استعمال واژگان عبری مشترک کم‌و‌بیش در اکثر جوامع یهودی ایرانی قابل فهم است. فقط در ناحیه فارس و به سبب تفاوت ریشه‌های فعلی این شباهت نسبت به سایر نواحی کمتر است.

احسان یارشاطر واژگان مشترک زبان لُتِرایی را به چهار گروه تقسیم می‌کند:

  1. گروه واژگان عبری: این واژگان اکثراً بدون هیچ تغییری استفاده می‌شوند و از آن جمله‌اند واژگان ”راشا“ به معنی ”شر یا شرور،“ ”عافار“ به معنی ”زمین و خاک“ و ”قاطان“ به معنی ”کوچک.“
  1. گروه واژگان عبری با اندک تغییر آوایی: از جملۀ این گروه‌اند واژگان ”پونیم“ با تلفظ عبری ”پانیم“ به معنی ”صورت،“ ”هاتور“ با تلفظ عبری ”هاتول“ به معنی ”گربه“ و ”پالیتا“ در همدان و ”پاروتا“ در مشهد با تلفظ عبری ”پروتا“ به معنی ”پول.“
  1. واژگان عبری با تغییر معنی و گاهی آوایی: از جمله‌اند ”پِتاح“ در عبری به معنی ”ورودی یا دروازه“ و در لُتِرایی خمین به معنی ”در،“ ”یاحید“ در عبری به معنی ”یگانگی یا تنها“ و در لُتِرایی به معنی ”خالی،“ ”آبی“ در عبری به معنی”پدرم“ و در لُتِرایی به معنی ”پدر،“ ”بِنِیچی“ در عبری با تلفظ ”بِنی“ به معنی ”پسر من“ و در لُتَرایی به معنی ”بچه/پسربچه.“
  1. گروه واژگان مشترک عبری و آرامی که اکثراً مربوط به دوران تدوین تلمودند. از جمله واژگان ”لیبا“ با تلفظ ”لیبا“ در آرامی و ”لِو“ در عبری و در لُتِرایی به معنی ”قلب،“ ”کافار“ با تلفظ عبری و آرامی مشترک به معنی”دهکده“ و در لُتِرایی به معنی ”بازار،“ ”پاسول یا پاسیالا“ با تلفظ عبری و آرامی مشترک به معنی ”فاقد صلاحیت“ و در لُتِرایی به معنی ”غیریهودی/مسلمان.“

سوای این تقسیم‌بندی، اسم‌ها و صفات لُتِرایی نیاز به تحقیق بیشتری دارند.

اعداد لُتِرایی اکثراً از ریشۀ عبری می‌آیند و از یک تا ده به ترتیب عبارت‌اند از اِحاد ، شِتَیم، شالوش، اَربع، خَمِش، شِشا، شمونه، تِشعا، وعساراه.

ضمایر شخصی”من، تو، او، ما، شما، ایشان“ نیز با ریشۀ عبری به کار برده می‌شوند: ”اَنی (من)، اَتا (تو)، اوهایی (او)، آنیا (ما)، کولام اَتِم (شما)، اوهایا (ایشان).“

پیچیده‌ترین قسمت زبان لُتِرایی ریشۀ افعال و صرف آنهاست. افعال فارسیهود دارای ریشه‌ها و اشتقاقات محدود است، بیشتر به این علت که لُتِرایی اصولاً زبانی محدود و محاوره‌ای است.

  1. در بعضی موارد، ریشۀ عبری افعال آشکار است. مانند فعل عبری ”هُلِخ“ به معنی ”راه رفتن“ که در لُتِرایی مشهد به صورت ”بِلِخ“ و در لُتِرایی یزد به شکل ”وِلِخ“ به معنی ”رفتن“ به کار می‌رود.
  1. هر فعل ممکن است دارای معانی گوناگون و گاهی هم متضاد باشد. لذا، اغلب افعال را با اضافه کردن پیشوند یا کلمات مکمل به صورت فعل مرکب با معانی متفاوت صرف می‌کنند. برای مثال، ریشۀ فعل عبری ”اِز“ به معنی ”رفتن“ دارای معانی دیگری از جمله ”آمدن“ یا “رسیدن“ هم هست و با اضافه کردن پسوند فارسی (ون)، ”اِزون“ (اِز+ ون) به معنی ”بردن“ یا ”آوردن“ می‌توان آن را متعدی ساخت. وجه امری با پیشوندهای امر و نهی ”باِزون“ (بِ+اِز+ون) به معنی ”ببر یا بیاور“ و ”نَاِزون“ (نَ+اِز+ون) به معنی ”نبر یا نیاور“ صرف می‌شود. همین ریشۀ فعلی با اضافه کردن پیشوند ”وا“ معنی دیگری به خود می‌گیرد. بدین ترتیب، ”وااِز“ (وا+اِز) به معنی ”برگشتن“ یا ”بازگشتن“ درمی‌آید.

گروهی از افعال لُتِرایی دارای ریشۀ آرامی بوده که مشترکاً در عبری تلمودی هم دیده می‌شوند و شاید در غیر این صورت در زبان عبری دیده نمی‌شدند. از جملۀ این افعال می‌توان از ریشۀ فعل ”پِریس/ پیریس“ به معنی ”خوردن یا نوشیدن“ نام برد.

اصولاً وجود ریشه‌های سامی عبری قدیم و آرامی در زبان لُتِرایی این پرسش را پیش می‌آورد که آغاز گفتار لُتِرایی در ایران از چه دوره‌ای است. آیا یهودیان ایرانی این زبان را در دورانی که هنوز در ایران به زبان آرامی شرقی صحبت می‌شد آغاز کردند؟ سبب دیگر این شبهه این است که ریشۀ بعضی از این افعال آرامی در زبان عبری نیست و نمی‌تواند از زبان عبری به جامعۀ یهودی رخنه کرده باشد. یکی از این افعال ریشۀ فعل ”دِلیدَن“ در زبان آرامی، ”دِحِل“ به معنی ”ترسیدن،“ است که در زبان عبری چنین فعلی وجود ندارد. در صورت درست بودن این فرضیه، امکان پیدایی لُُتِرایی در جوامع یهودی ایرانی به زمان‌هایی قدیم‌تر می‌رسد.

در هر حال، وجود واژگان سامی فراوان در لُتِرایی که از زبان‌های عبری قدیمی و زبان آرامی سرچشمه می‌گیرند شاهدی بر قدمت حضور ساکنان یهودی در ایران است. لُتِرایی در شهرهای یهودی‌نشین ایران باید متعلق به قبل از دورانی باشد که یهودیان لهجه‌های محلی خود را برای محاوره به زبان فارسی یا سایر لهجه‌های ایرانی کنونی ترک نکرده و زبان محاورۀ آنان برای همشهریان غیریهودی اطرافشان قابل درک بود و لذا، با استفاده از کلمات سامی (آرامی و عبری) سعی داشتند آن را برای اطرافیان غیریهودی خود نامفهوم سازند و واژگان عبری بعدی کم‌کم از نوشته‌های مذهبی عبری در آن راه یافته است.

مسلم این است که زبان لُتِرایی در همۀ جوامع یهودی ایرانی، به استثنای جامعۀ یهودی کردستان، رایج بوده است. گرچه تفاوت‌هایی لغوی بین لهجه‌های لُتِرایی دیده می‌شود، همه به نوعی به هم شباهت دارند و این شباهت ریشۀ مشترک این جوامع را آشکار می‌سازد.

در خصوص زبان یهودیان کردستان باید متوجه بود که لهجۀ آرامی یهودیان کردستان هیچ ارتباطی با ریشۀ زبان لُتِرایی نداشته و رشد و تکاملش مسیر دیگری پیموده است.

مارتین شوارتز، استاد دانشگاه برکلی، در مقالۀ ”لُتِرایی“ نتایج تحقیقاتش را در پی مقالات احسان یارشاطر در سال‌های 1977 و 1989م نوشته و پژوهش‌های سایر استادان در زمینۀ زبان لُتِرایی را نیز عرضه کرده است.[2] به عقید، او، پیدایش زبان لُتِرایی ریشه در دوران اولیه هخامنشی دارد. شوارتز نشان می‌دهد که چگونه این زبان در قرون وسطا از جانب مسلمانان نیز به صورت یک زبان ”زیرزمینی“ استفاده می‌شده و لغت‌های آن وارد زبان‌های کولی‌های ایران و آسیای میانه شده و حتی هنوز هم در تاجیکستان به کار می‌رود. شوارتز در پاسخ سوال یارشاطر مبنی بر اینکه آیا لغات عبری پس از تشکلیل زبان لُتِرایی وارد آن شده است یا خیر، پاسخ مثبت می‌دهد و معتقد است که بالمآل، واژگان عبری و آرامی هر دو منابع گوناگون گسترده‌ای در توسعۀ زبان لُتِرایی بوده‌اند. شوارتز با عرضۀ نمونه‌هایی وجود واژگان لُتِرایی را در گسترۀ لغات ایرانی تأیید می‌کند. او در پایان چنین نتیجه می‌گیرد که زبان لُتِرایی را هم اکنون نه تنها می‌توان نوعی گویش کهن یهودیان ایرانی شمرد، بلکه می‌توان آن را گویشی دانست که نفوذ قابل توجهی در توسعۀ شاخه‌های زبان فارسی و عموماً خود زبان فارسی داشته است. نگاهی به تاریخ این گویش تأثیر جنبه‌های روابط قومی و طبقاتی را در خاورمیانه و آسیای مرکزی آشکار می‌سازد.

 

تفسیری در بارۀ گویش‌های زبان یهودیان ایرانی: لهجۀ اصفهانی[3]

یهودیان ایران بزرگ

آغاز تاريخ پراکندگی قوم يهود و اسکان عدۀ بی‌شماری از آنان در سرزمین‌هایی که بعداً ضمیمۀ خاک ایران شد به هفت قرن قبل از ميلاد می‌رسد. ورود آنان برای اولین‌بار پس از شکست ده اسباط اسراییل به وسیلۀ امپراتوری آشور اتفاق افتاد و پس از آن، در قرن ششم قبل از میلاد به دنبال خرابی معبد مقدس در اورشليم توسط بخت‌النصر به بابل آورده شدند. استقرار يهوديان در ایران‌زمین در دورۀ هخامنشی و کورش کبير با رفتار انسانی، هم‌ياری و برادری صورت گرفت. آنان مورد حمايت دولت وقت قرار گرفتند و برای اولين‌بار اميد و احساس آزادی را، خارج از رويا، در قلب خود احساس کردند. همین امر باعث شد هر گروهی از آنها به شهرهای مختلف گسيل و از جمله در مناطق آذربايجان، همدان، کاشان، يزد فارس و اصفهان ماندگار شوند. از آنجایي که شرايط محيطی و اقليمی اصفهان شباهت زيادی به اورشليم داشت، عدۀ کثيری به‌خصوص اصفهان را برای اقامت دايم انتخاب کردند. در حال حاضر، هنوز هم خانواده‌های بسياری در اصفهان باقی مانده و آنجا را موطن اصلی خود می‌دانند. از جمله آثار و يادگارهایی که هنوز هم از اين قوم در این ناحیه موجود است کنيساها و قبرستان باستانی يهوديان اصفهان در منطقۀ پير بکران است. این قبرستان که مقبرۀ ”استر خاتون“ و به قولی”سارح بت آشر،“ نوادۀ حضرت یعقوب، در آنجاست، شاهد يکی از قديمی‌ترين سنگ‌نوشته‌های چند هزار ساله است. این نوشته‌ها که بر سر در يکی از ديوارهای داخل کنيسا نصب شده است، به خط عبری برجسته و شامل آياتی از تورات است.

يهوديان اصفهان در گذشته در محله‌ای به نام جوباره، که درحوالی مسجد جمعه است، قرار گرفتند. این محله در روايات گذشته اسامی مختلفی همچون ”يهوديه،“ ”جهودانک“ و ”داراليهود“ و غيره داشته است. علاوه بر جوباره که يکی از قديمی‌ترين محلات اصفهان است، دو ناحيۀ ديگر دردشت و گلبهار، که یهودیان آن را گُلبار می‌نامیدند، نیز يهودی‌نشين بودند. محلۀ جوباره از دو کوچۀ سنگلاخی و خاکی به موازات يکديگر و کج و معوج، با تعدادی کوچه‌های مقطع، تشکيل می‌شد و در دو طرف کوچه مغازه‌های متفاوت، يک مدرسۀ ابتدایی، حمام عمومی، قصابی کاشر و نانوایی و غيره قرار داشت. در این محله همچنين حدود بيش از 20 کنيسا برای عبادت ساخته شده بود که تعدادی از آنها جزء آثار باستانی شناخته شده و هنوز باقی‌اند.

شغل اهالی یهودی اصفهان اغلب پيله‌وری، دوره‌گردی در دهات، سلمانی و بقالی و امثال آن بود و در آن زمان از امنيت نسبی برخوردار بودند. علي‌رغم زندگی سخت با امکانات محدود، يهوديان به موسيقی، اشعار و سروده‌های فولکلوريک، که پديدۀ ذاتی آنها بود، علاقۀ وافری داشته، بين آنها هنرمندانی در نواختن تار، کمانچه، نی، فلوت و دنبک و آواز و غيره شهرت بسزایی داشتند.

يهوديان اصفهان در حفظ و حراست و پاسداری از ميراث فرهنگی و هنری ايران با عشق فراوان کوشا بودند، اما زبان و لهجۀ يهوديان به‌طور کلی در شهرهای گوناگون با کمی تفاوت مخلوطی از زبان پهلوی پارسی و لهجه‌های مردم محلی و گه‌گاه به همراه کلماتی از عبری يا ساير زبان‌ها بود. به همین ترتیب، زبان ”جيدی“ محلۀ جوباره يهوديان اصفهان معجونی است از زبان فارسی با لهجۀ شيرين اصفهانی که شيفتگی و جاذبۀ خاصی دارد. اگر سری به شهرک سِدِه يا خمينی‌شهر امروز بزنيد، مسلمانان آن منطقه از نظر زبان محلی گويشی خيلی شبيه به زبان جيدی محلۀ جوباره اصفهان را تکلم می‌کنند، زیرا آنان هم بقايایی از يهوديان جوباره اصفهان‌اند که در دوران صفويه به زور و تهديد مسلمانی را قبول کردند؛ چنان که هنوز زن‌های سِدِه به شيوۀ زنان يهودی شب‌های شنبه شمع روشن می‌کنند. برای آشنایی با زبان جيدی نمونه‌هایی از لغات، صرف افعال، جملات، ضرب‌المثل‌ها و آثاری از ادبيات آن را نقل می‌کنیم.

واژگان شخصی و خانوادگی

بووا (پدر)، ماز (مادر)، پير (پسر)، دُت (دختر)، مِرِه (شوهر)، جَن (زن يا عيال)، خُخ (خواهر)، بِزار (برادر)، آريس (عروس) و اُوير (آبستن).

 

واژگان غذاهای سنتی و غذا خوردن

اُو (آب)، سندی (هندوانه)، اُواش (آبگوشت)، گُندی (کوفتۀ نخودچی)، گيپا (نوعی پلو و سيرابی توپُر)، گندی تُوِه (شامی کباب) و یَخنی (آش).

 

واژگان و جملات مرتبط با مکالمه

شالوم (سلام)، بِم بِر (بمیر) و گومَم بُو نَنگارون (مي‌خواستم صحبت نکنم).

 

واژگان امور مذهبی

داراش (روضه‌خوانی)، ميصوا (ثواب)، آقالا (تطهیر و پاک کردن ظروف برای عید پسح)، آسور (حرام)، کِتوبا (قباله)، تامه (نجس)، مِلِخ مُوَت (ملک‌الموت)، سليحوت (مناجات)، شيکور (مست)، سَرصِما (قصد یا بهانه)، وَريُو (بي‌قرار) و نقاما (شکنجه).

 

صفات و اسم‌های توصیفی و حالات

گوشدار (حافظ)، وَرشوری (خجالت)، اُوُری (آبرو)، عَلِلا (بهانه)، حُخما (عقل)، حيما (غصه)، تاسگی (ویار)، ویشِه (گرسنه)، اُجوم (تهوع) و تاجه (تازه).

 

کُنيه‌ها و القاب

در گذشته شناسنامه و اسم فاميلی وجود نداشت و لذا، افراد را متناسب با خصوصيات ظاهری، اخلاقی، شغلی و غيره خطاب مي‌کردند برخی از این القاب عبارت‌اند از اَُورام مقبوله (ابراهيم خوشگله)، شالوم قُمپزی، آشر عدسی (عدسی‌فروش)، اسحاق عبایی (اسحق عبافروش)، ايسحاق مُخالی (اسحق مُخ‌خالی)، اُورام قِلا (ابراهيم شبيه کلاغ)، پير قليون (پسر دراز)، دکتر حَيوون (دامپزشک)، رحمين چِله (رحيم خُله)، رُووِن وِزَق (روبن شبيه قورباغه)، آکرومگال (شیمون کله‌گنده)، شِلِمو گَرِه (سليمان کِچل)، فرج کناس (کسی که شغلش حمل مدفوع برای ساختن کود بود)، اورام کرگِدن (اورام نَکَره)، ساقی تمبک‌جَن (ساقی تمبک‌زن)، مرتضی قوزی، ماماچه (قابله)، مرواری خُنازه ( مرراید لوسه)، نَحما سياتُوِ (نَحمای سيه‌چهره)، زخریا نی‌قليون (زکریا بلندقد)، رُوِنِ ويعاره (روبن بي‌عاره) و آشِر پینیربند (آشِر پنیرساز).

 

سایر کلمات و اصطلاحات غیرمشابه در فارسی نو

سَرصِما (قصد یا بهانه گرفتن)، بَر مینان ( کریه و بسیار زشت)، وِرمونه ( وسواس)، وَریو (مضطرب)، خوناز (لوس و ازخودراضی)، ذَغنه بوط (بسیار تلخ و مزخرف)، لوبارا (حرف نزن/مواظب باش)، نقاما (شکنجه)، اَقوزیم (صدا زدن اهانت‌آمیز اشخاص) و عولام بِشِته ( ازدنیارفته/هلاک‌شده).

 

نمونه‌هایی از مصدر افعال

شِزَن (رفتن)، دَرکَفَتَن (افتادن)، ذونَن (دانستن)، اِمَرتَن (شکستن)، پَرسَن (پرسیدن)، اِش‌ مَرتَن (شمردن)، اِش ناسَن (شناختن)، فِراتَن (فروختن)، بی رین تَن ( بریدن)، خِسَرتَن (سرما خوردن) و خُسَّن (انداختن).

 

نمونه‌هایی از ادات پرسش

چُند (چند)، چِکا ( چرا)، کووا (کجا) و چِقَذ (چقدر).

قوانین صرف زمان و وجوه افعال نیاز به بررسی زبان‌شناسی دارد. قدر مسلم آن است که این ریشه‌ها با ریشه‌های زبان فارسی هم‌خوانی دارد تا زبان‌های عبری یا عربی. برای معرفی چگونگی صرف ضمایر و افعال چند نمونه از ضمایر شخصی و افعال صرف‌شده را در زمان‌های حال و گذشته فقط برای نمونه ذکر و توجه علاقه‌مندان به جنبه‌های دستوری این زبان را به نوشته‌هایی در این زمینه از احسان یارشاطر، مارتین شوارتز، آمنون نتصر و سایر گویندگان محلی این لهجه جلب می‌کنیم.

نمونه‌های ضمایر شخصی

  1. ضمایر شخصی ملکی متصل به اسم

اول شخص مفرد: (م)، اول شخص جمع: (مون)، دوم شخص مفرد: (د)، دوم شخص جمع: (دون)، سوم شخص مفرد: (ش)، سوم شخص جمع: (شون).

                                                    

نوم (اسم)

نومُ-م (اسمم)، نومُ-مون (اسممان)، نومُ-د (اسمت)، نومُ-دون (اسمتان)، نومُ-ش (اسمش)، نومُ-شون    (اسمشان).

بووا (پدر)

بووا-م (پدرم)، بووامو- مون (پدرمان)، بووا-د (پدرت)، بووامو-دون (پدرتان)، بووا-ش (پدرش)، بووا-شون (پدرتان).

  1. ضمایر شخصی متصل به فعل

زمان حال و آینده

اول شخص مفرد: (ونِ+ ه)، اول شخص جمع: (یمِ+ ه)، دوم شخص مفرد: (ی+ ه)، دوم شخص جمع: (یدِ+ ه)،

سوم شخص مفرد: (وِ+ ه)، سوم شخص جمع: (نِدِ+ ه).

اِمُوسَن (آموختن)                                          

ِامُوس- ونِه (می‌آموزم)        ، اِمُوس– یمِه (می‌آموزیم)، اِمُوس- یه (می‌آموزی)، اِمُوس- یدِه (می‌آموزید)، اِمُوس-وِه (می‌آموزد)، اِموس-ندِه (می‌آموند).

صدای /ه/ در بعضی افعال حذف می‌شود.

 

مَرَتن(مردن)

مِر- ونه        (می‌میرم)، مِر- یمه (می‌میریم)، مِر- ییه (می‌میری)، مِر- یده (می‌میرید)، مِر – ووه (می‌میرد)، مِرِ – نده (می‌میریند).

گومَن (خواستن): فعل متغیر

گومِ- ه (می‌خواهم) ، گوم- موِنه (می‌خواهیم)، گومَ- د (می‌خواهی)،    گوم- دونه (می‌خواهید)، گو- شِه (می‌خواهد)،   گوم- شونه (می‌خواهند).

زمان گذشتۀ ساده

اِمُوسَن (آموختن)

اِموسَ- م (آموختم)، اِموسَ- مون        (آموختیم)، اِموسَ- د (آموختی)، اِموسَ- دون (آموختید)، اِموسَ- ش (آموخت)، اِموسَ- شون (آموختند).

گومن (خواستن)

گومَ- م (خواستم)، گومَ- مون (خواستیم)، گومَ- د (خواستی)، گومَ- دون (خواستید)، گومَ- ش (خواست)،         گومَ-شون (خواستند).

در برخی افعال حرف /ب/ نیز در ابتدا اضافه می‌شود.

مَرَتن(مردن): ب + ریشه فعل+ ضمایر شخصی

ب- مَرت- وم (مُردَم)، ب- مَرت- یم (مُردیم)، ب- مَرت- ی (مُردی)، ب- مَرت- ید (مُردید)، ب – مَرت- . (مُرد)، ب- مَرت – ند (مُردَند).

زمان گذشتۀ استمراری

واژۀ /بو/ به آخر فعل ماضی اضافه می‌شود.

 

اِمُوسَن (آموختن)                                          

اِمُوسَ- م – بو (می‌آموختم)، اِمُوسَ- مون- بو (می‌آموختیم)، اِمُوسَ- د- بو (می‌آموختی)، اِمُوسَ- دون- بو (می‌آموختید)،

اِمُوسَ- ش- بو (می‌آموخت)، اِمُوسَ-شون- بو (می‌آموختید).

 

گومَن (خواستن)                                           

گومَ- م – بو (می‌خواستم)، گومَ – مون- بو (می‌خواستیم)، گومَ- د- بو (می‌خواستم)، گومَ – دون- بو (می‌خواستید)، گومَ -ش- بو (می‌خواست)، گومَ – شون- بو (می‌خواستند).

مَرَتن (مردن)

ب- مَرتِ- م- بو (می‌مُردَم)، ب مرتِ- مون- بو (می‌مُردیم)، ب- مَرتِ- د- بو (می‌مُردی)، ب- مَرتِ- دون- بو (می‌مُردید)، ب – مَرتِ- ش- بو (می‌مُرد)، ب- مَرتِ –شون- بو (می‌مُردَند).

فعل امر

بی + ریشه + ضمایر شخصی

 

امُوسَن (آموختن)

بی+ موس (بیاموز)، بی+ موس+ید (بیاموزید).

گومَن (خواستن)       

گو+به (بخواه)،    گو+دِ+دون (بخواهید).

 

مَرَتن (مردن) 

بم+بِر (بمیر)، بم+ بِرید (بمیرید).

اشعار یهودیان اصفهان

بهار و نوبرانه

  1. باهار نَه نوبَروُم بارتِه گل از گُل وِ تَيرُم بارتِه

(بهار نه نوبر آوردم                         گل از گل بهتر آوردم)

  1. نبات و نیشکر دارون شیرین شعر تَرُم بارِته

(نبات و نیشکر دارم                       شعر شیرین تازه آوردم)

                         

تو نازنین

  1. بِه اَر باغ و بِه اَرصحرا گِه شونِه بِه اَرسرو و صنوبر گِه رِسونِ

(به هر باغ و به هر صحرا که می‌روم              به هر سرو و صنوبرکه می‌رسم)

  1. به اَریا گِه خذا خَب کَرتِه بنِون تورا اِی نازنین وِیتَر وِنونِه

(به هر جایی که خدا آنجا را خوب کرده   ببینم تو را ای نازنین بهتر می‌بینم)

 

زن مازندرانی

  1. دِلُم می‌خواد پینیر بادیونی دِلُم می‌خواد زن مازندرونی

(دلم پنیر بادیونی می‌خواهد              دلم زن مازندرانی می‌خواهد)

  1. پینیر بادیونی مزه داره زن مازندرونی غمزه داره

(پنیر بادیونی مزه دارد                     زن مازندرانی غمزه دارد)

  1. بیا دختر بجون یک بِراُرد مَکِش سورمه به چشمای خُمارد

(بیا دختر به جان برادرت               به چشمان خمارت سورمه نکش)

  1. مَکِش سورمه که بی‌سورمه رشیدی کبابُم کِردی و سیخم کشیدی

(سرمه به چشم نکش که بی‌سرمه قشنگی      کبابم کردی و به سیخم کشیدی)

دخترک گریزپا

  1. دُت چیه کواشیِه تِجیِه تندتند شیِه

(دخترک کجا می‌روی                         می‌دوی تندتند می‌روی)

  1. یا خشا آسه چِه بِشِه دارِه مونا کِشیهِ

(کمی آهسته برو                     داری مرا می‌کشی)

  1. مون تو را دو سُود دارون گومِه بی یون بِد خاصون

(من تو را دوست دارم                        می‌خواهم بیایم خواستگاری)

  1. اما اِگه جَنُم نِبِه مِثِل با خاجِم بِه بِه

(اما اگر زن من نشوی                        مثل بابابزرگم بشوی)

 

شراب شیفرا

  1. شیفرا وِرُس و یایین بار بِرام بی ریج و بِنگار

(شیفرا بلند شو و شراب بیاور               برایم بریز و صحبت کن)

  1. یایین گِه شیفرا بارو شیرین و مِزِه دارو

(شرابی که شیفرا بیاورد                         شیرین است و مزه دارد)

  1. یایین اینو و یایین او یایین کارُش اَمینو

(شراب این است و شراب این              شراب کارش همین است)           

 

عروس مقبول

  1. آریس مَقبیلُم بارتِه چه جازیه خشبُش بارته

(عروس مقبولی آورده‌ام                      چه جهازیه خوبی آورده)

  1. نه ناز دارو او نه گَوّا اَمِه کاراش پُر میصوا

(نه ناز دارد و نه نخوت                       همۀ کارهایش پَر است از ثواب)

  1. کِزِه دارو او پاکیزه اِز اَنگُشتاش طِلا ریزه

(خانه‌دار است و پاکیزه                     از انگشت‌هایش طلا می‌ریزد)

  1. چه خوش خُلقو چه مِهرِبون نه قُربِندوه نه سرعون

(چه خوش‌اخلاق و چه مهربان است          نه غر میزند و نه بهانه می‌گیرد)

  1. خلاصِه اَرچی گه دارو تو قلب اَمِه یا دارو

(خلاصه، هرچه که دارد               در قلب همه جا دارد)

  1. یه سال بِوَذشت وِرَق گِردونه بیده رِوال جَندگی وارونه بیده

(یک سال گذشت و ورق برگشته                روال زندگی وارونه گشته)

  1. آریس مُقبُلیم دُمُش کی آرنه بواید نِواید سر از تخمش کی آرته

(عروس خوشگلم دُم درآورده           بگویید نگویید سر از تخمش درآورده)

  1. نه از مهرو محبت خِبَری او نه از شستن نه از بِپشَن خِبری او

(نه از مهر و محبت خبری هست            نه از شستن و پختن خبری هست)

  1. اَمَش قُر بَندد و وه سُرعون خونوه کِلافِش کرتِه کّل اهل کِزِه

(همش غر می‌زند سرعون می‌خواند          کلافه کرده کل اهل خانه را)

  1. عجب دنیای آما دیوِنه بِبِده خدا فریادمون با تا چی بووه

(عجب دنیای ما دیوانه گشته است      خدا فریادمان باد تا چه پیش است)

[1] این مقدمه برگرفته از مقالات احسان یارشاطر و مارتین شوارتز است که با ترجمه و ویرایش ناهید پیرنظر فراهم آمده است. بنگرید به

Ehsan Yarshater, “Judeo-Persian Jargon: Lotera’I,” in Judeo-Persian Communities of Iran, ed. Houman Sarshar (New York: Encyclopædia Iranica Foundation, 2011), 198; Martin Schwartz, Encyclopaedea Iranica, S.V. “Lotera’i.”

[2] Ehsan Yarshater, “Judeo-Persian Jargon: Lotera’i”,‌ in Judeo-Persian Communities of Iran, ed. Houman Sarshar (New York: Encyclopaedia Iranica Foundation, 2011), 198. Based on the article originally written in Journal of the American Oriental Society (1977), 1-7; also at http://www.iranicaonline.org/articles/judeo-persian-x-judeo-persian-jargon-loterai‌; Martin Schwartz, Encyclopaedea Iranica, S.V. “Lotera’i.”

[3] برگرفته از ایوب ابراهیمی، اصفهان نصف جهان: گویش یهودیان محلۀ جوبارۀ اصفهان (چاپ 2؛ لوس‌آنجلس: ایوب ابراهیمی، 2006).

تاریخ ایران در کتاب انوسیم بابایی بن لطف

برخی از نوشته‌های فارسیهود علاوه بر ارزش‌های گوناگون زبان‌شناسی، مذهبی، ادبی و اجتماعی دارای ارزش تاریخی‌اند. از آن جمله کتاب انوسیم بابایی بن لطف است که در این مقاله به جزء کوچکی از آن می‌پردازیم که حکایت مهاجرت اجباری یهودیان از گرجستان به ایران در عهد صفویه است. کتاب انوسیم گرچه در چند دهۀ اخیر توجه پژوهشگران فارسیهود را جلب کرده است، از حیث ارزش تاریخی جز برای گروهی معدود ناشناخته است، در حالی که وقایع بسیاری از تاریخ ایران و ایرانیان یهودی در لابه‌لای صفحات آن به چشم می‌خورد.

انوسیم، سرودۀ شاعر یهودی بابایی بن لطف، شرح احوال یهودیان را در دوران صفویه از سال 1613 تا 1662م به نظم درآورده است. حوادث دوران شاه عباس دوم تا زمان حملۀ افغان و پایان سلسلۀ صفوی را نیز بابایی بن فرهاد، نوه یا نبیرۀ بن لطف، دنبالۀ آن و تحت عنوان فصل دوم با نام ”کتاب سرگذشت کاشان“ آورده است. در آخر هم شخصی با نام ماشیح بن رفائیل فصلی دربارۀ زمان نادر شاه به آن اضافه کرد.[1] 

در خصوص بررسی‌های قبلی دربارۀ ارزش تاریخی این کتاب در وهلۀ اول به نام حبیب لِوی برمی‌خوریم. ایشان بعضی از قسمت‌های آن را به خط و نثر فارسی و با ذکر نمونۀ اشعار بازگو کرده است.[2] پس از آن، ورا مورین (Vera Moreen) در                                      Hour of Peril and Heroism Iranian Jewry’s به این کتاب پرداخت. مورین در این اثر و مقالاتی که بعد از آن نگاشت گوشه‌هایی از وقایع این دوران را به زبان انگلیسی برای پژوهندگان گزارش و نقد کرد.[3] مقالات آمنون نتصر نیز از جمله در دانشنامه ایرانیکا و تاریخ یهود در عصر جدید به هر دو زبان های فارسی و انگیسی روشنگر بعضی از این وقایع بود.[4]

دراین مقاله به گوشه‌ای از این کتاب می‌پردازیم که چگونگی مهاجرت یهودیان را از گرجستان به ایران در زمان شاه عباس اول صفوی توصیف می‌کند و از شرایط زندگی، علت مهاجرت و روابط یهودیان با حاکمان وقت آگاه می‌شویم. شرح این ماجرا همچنین گوشه‌هایی از چگونگی پیوستن یهودیان اسپانیا را به یهودیان مقیم ایران برای خواننده روشن می‌سازد. کتاب انوسیم محققاً یکی از منابع معدود دربارۀ شرایط زندگی یهودیان است که بابایی بن لطف در سال 1656م و پس از گذشت 40 سال از آغاز دورۀ صفویه آغاز به سرودن آن کرد.[5]

برای تأیید گفتار شاعر می‌توان به منابع دیگری از جمله منبع مستند تاریخ دربار صفوی، تاریخ عالم‌آرای عباسی، نوشتۀ اسکندر منشی  مراجعه کرد که گزارش وقایع آن دوران را سال به سال از منظر دربار صفویه منعکس کرده است.[6] همچنین، تاریخ آراکل تبریز که در زمان شاه عباس دوم در سال‌های 1651 تا 1662م، با سه سال فاصله، نگارش یافته است می‌تواند با کتاب انوسیم مقایسه شود. تاریخ آراکل تبریز شرح مفصلی از تاریخ ارامنه در دوران شاه عباس اول را در اختیار می‌گذارد.‌[7] از مراجع معتبر دیگر، علاوه بر پاره‌ای گزارشات پراکنده در پشت کتاب‌های مقدس، باید از یادداشت‌ها و خاطرات جهانگردان و مسافرانی مانند پیترو دِلاواله ایتالیایی           Pietro Della Valle, 1586-1652)) یا ژان شاردن فرانسوی

 (Jean Chardin, 1643-1713) نام برد. برای مقابله و برگرداندن نمونه‌های اشعار از فارسیهود به خط فارسی از سه نسخۀ خطی کتاب انوسیم در مرکز فرهنگی بن‌صوی در اورشلیم، کتابخانه ملی مرکزی اورشلیم وابسته به دانشگاه عبری اورشلیم و نسخۀ شخصی حبیب لِوی استفاده کرده‌ایم.[8]

ارزش تاریخی و ادبی کتاب انوسیم

اهمیت کتاب انوسیم به سبب ارزش تاریخی آن است، زیرا یگانه اثر تاریخی مستند فارسیهود در دوران ایران اسلامی است. با این همه، از منظر ارزش ادبی به علت اشکالات عروض و قافیه شاید ارزش چندانی نداشته باشد. هرچند شاعر کوشیده است روایت خود را در بحر عروضی هَزَج مسّدس محذوف ( مفاعیلن مفاعیلن فعولن) به نظم درآورد، شاید بهتر باشد در بعضی صفحات نثری موزون و مقفی دانسته شود تا شعر. به همین علت، ویراستار در تصحیح اوزان و قوافی آن کوششی نکرده و سعی شده است متن بدون ویرایش به خواننده معرفی شود. فقط در موارد لازم به تفاوت نسخ مختلف اشاره و به توضیح معانی لغات عبری یا مهجور فارسی در پانوشت بسنده شده است.

 

نگاهی به تاریخ اسکان یهودیان در ایران

یهودیان ایرانی در چهار دورۀ اصلی به صورت گروهی به خاک ایران بزرگ وارد شدند. اولین دوره دوران اسارت آشور در سال 722پ‌م و اسکان یهودیان در نینوا بود که در سال‌های 611 تا 609‌پ‌م و در زمان مادها به ایران پیوست. دومین دوره زمان اسارت در بابل به سال 586پ‌م و آزادی آنان به دست کورش بزرگ بود که کورش در خصوص ورود به خاک ایران یا بازگشت به اورشلیم به آنان حق انتخاب داد. سومین دوره پس از خرابی معبد دوم در سال 70م واقع شد. در این دوران، بعضی از یهودیان و بسیاری از دانشمندان اورشلیم به میل خود به مراکز علمی بابل در اطراف تیسفو ن نقل مکان کردند. آخرین دورۀ مهاجرت گروهی یهودیان به ایران در زمان صفویه و در دوران شاه عباس اول روی داد؛ دورانی که در این مقاله بدان می‌پردازیم و در مراجع ایرانی و غیرایرانی، به علت کمبود مرجع، کمتر به شرح آن پرداخته‌اند.

علت عدم توجه به این بخش شاید موقعیت زمانی این دوره، حدود یک قرن و اندی پس از تفتیش عقاید مذهبی اسپانیا و خروج اجباری یهودیان از آن سرزمین، باشد؛ دورانی که برای یهودیان غربی یکی از تاریک‌ترین ادوار زندگی آنان بود و برای ایران دورۀ اوج گرفتن تشییع و جهان‌گشایی پادشاهان صفویه و پیکارهای آنان با امپراتوری عثمانی. از این دوران در یادداشت‌های مسافران خارجی به ایران یا نوشته‌های گروه‌های زرتشتی و مسیحی ایرانی کمتر می‌توان نامی از یهودیان جست.

برای بررسی مهاجرت یهودیان ساکن گرجستان به ایران باید ابتدا نگاهی به تاریخچۀ گرجستان و ارمنستان و روابط ایران با آنان و شرایط زندگی یهودیان در آن سرزمین‌ها بیفکنیم . 

شاه عباس اول و اسکان یهودیان در ایران: قایع مستند تاریخی سال‌های 1611-1615م

گرجستان در قرون شانزدهم و هفدهم میلادی، یعنی از اوایل تشکیل دولت صفویه (1501-1731م) تا دوران شاه عباس اول ( 1581-1629م) در بسیاری از مواقع بین دو کشور پُرقدرت ایران صفوی و امپراتوری عثمانی دست به دست می‌شد. در اینجا مقصود از گرجستان در واقع قسمتی از ارمنستان است که ضمیمۀ گرجستان شده و فرمانروایی بر آن تحت نظر دو کشور ایران و عثمانی به فرمانداران محلی سپرده شده بود.[9

یهودیان ساکن گرجستان از ساکنان قدیم شیروان و قراباغ بودند که در زمان تسلط عثمانی‌ها به ولایت کاختی (Kakhetia) در گرجستان مهاجرت کرده، تحت حمایت اسکندرخان، حاکم وقت، در کنار ارامنۀ ساکن گرجستان در آرامش زندگی می‌کردند.[10] پس از اسکندرخان و به دنبال نزاع بین فرزندان او در سال 1606م، بنا به درخواست اهالی و با پشتیبانی شاه عباس که گنجه را فتح کرده بود، حکومت به نوۀ اسکندرخان، تهمورس، رسید که از کودکی در دربار صفوی به گروگان رفته بود.[11]

در این فاصله، شاه عباس شهر فرح‌آباد یا طهان سابق را در مازندران به سال 1611م بنا نهاد.[12] در سال 1613م واقعه‌ای رخ داد که مایۀ بر هم خوردن روابط دوستانۀ شاه عباس با امیران گرجستان شد. این اختلاف بر سر خوراشان، خواهر لوارساب‌خان امیر ولایت کارتلی (Kartelia)، بود؛ زنی که پس از شنیدن وصف او هم تهمورس‌خان و هم شاه عباس خواستارش بودند.[13] ازدواج خوراشان با تهمورس‌خان علی‌رغم مخالفت مکرر شاه عباس بدون اجازۀ پادشاه ایران سرگرفت. بنا به نوشتۀ آراکل تبریز، همین امر چنان خشم شاه را برانگیخت که به فکر لشکرکشی به گرجستان افتاد. از سوی دیگر، چون حاکمان گرجستان، یعنی تهمورس‌خان و لوارساب‌خان، پس از این ازدواج با هم نسبت سببی پیدا کرده بودند، در مقابل حملۀ احتمالی شاه عباس متحد شدند.[14]

شاه عباس پس از خبر اتحاد سلاطین گرجستان به منظور تنبیه آنان عازم گرجستان شد. اما بر این فکر بود که اگر در قراباغ به عذرخواهی نزد او آمدند، آنها را ببخشد. علت این لشکرکشی را اسکندر منشی صرفاً سرپیچی این دو حاکم از فرمانبرداری شاه ایران می‌داند، زیرا مطابق قرارداد آماسیا Amasya)) که بین ایران و عثمانی بسته شده بود، گرجستان به دو نیمۀ تحت نفوذ بین ایران و عثمانی تقسیم شده، ولایات کاختی‌، کارتلی و مسخیا  (Meskhia) تحت نفوذ ایران درآمده بودند.[15]

پس از شنیدن خبر لشکرکشی شاه عباس، تهمورس‌خان مادرش، کتایون، و دو پسرش را با هدایا در تفلیس به نزد شاه عباس برای وساطت و طلب بخشودگی فرستاد، اما به علت سعایت دیگران این کدورت رفع نشد و پس از مدتی تهمورس‌خان شنیدکه مادر و دو پسر خردسالش به دستور شاه عباس به ایران فرستاده و پسرانش به اجبار مسلمان و مقطوع‌النسل شده‌اند. پس از شنیدن این خبر، از ترس نزد لواراسب، حاکم ولایت کارتلی، گریخت و از آنجا هر دو به امیر گرجستان عثمانی پناه بردند. لواراسب‌خان در 1614م به خدمت شاه عباس آمد و تسلیم شد، اما تهمورس‌خان پایداری کرد و مکرراً بسیاری از سرداران قزلباش و سربازان ایران را از بین برد و عاقبت نیز سلطان عثمانی را به  جنگ با ایران برانگیخت. در همین سال (1614م) بود که شاه عباس با سپاه گرانی به گرجستان تاخت و فرمان قتل عام و غارتگری داد. نصرالله فلسفی از قول پیترو دِلاواله گزارش می‌کند که تهمورس‌خان در مقابل تهدید شاه عباس مقاومت کرد و در نتیجه کشورش را از دست داد، گرجستان به ویرانه‌ای مبدل شد و بسیاری از رعایا و نزدیکانش به اسارت درآمدند.[16]

به دنبال همین لشکرکشی و پس از آنکه شاه عباس شیروان و قراباغ را گرفت، فرمانی صادر کرد که طبق آن، ساکنین کاختی که در گرجستان به دنیا نیامده بودند، اعم از مسلمان و مسیحی و یهودی، به شهرتازه‌ساز فرح‌آباد در مازندران برده شدند. از اهالی متولد گرجستان نیز کسانی را که پشتیبان دولت عثمانی بوده یا در جنگ به آنان یاری رسانده بودند به فرح‌آباد منتقل کردند.[17] در واقع، سال 1614م آغاز اولین دورۀ انتقال یهودیان گرجستان به فرح‌آباد بود .[18]

 

وقایع مستند سال‌های 1616-1617م

در سال 1616م، پیشروی‌های حکومت عثمانی به سمت گرجستان ناآرامی‌هایی در منطقۀ مرزی پدید آورد و در داخل گرجستان هواداران تهمورس‌خان بر علیه قوای حکومتی شورش کردند و خواهان بازگشت او به کاختی شدند.[19] هیچ یک از این دو خبر شاه عباس را، که در مازندران بود، از ماندن در استرحتگاه خود بازنداشت، به‌خصوص هنگامی که خبردار شد دولت عثمانی قصد حمله به ایران را ندارد. با این همه، سرداران خود را برای احتیاط از تبریز به قراباغ فرستاد و امیر قراباغ، علیقلی‌خان و اسفندیاربیگ را به منظور بستن راه تهمورس‌خان به سمت شیروان به نواحی کاختی و کارتلی گسیل کرد. اهالی گرجستان و طرفداران تهمورس‌خان شبانه او را از راهی که برای سپاه قزلباش شناخته نبود گذراندند و با گروهی مشتمل بر 5 تا 6 هزار سواره‌نظام به قرارگاه قزلباش حمله کردند. پس از اندکی مقابله، سپاه قزلباس میدان را خالی کرد و سپاه تهمورس‌خان جایگزین سپاه قزلباش شد.‌[20]

 

شاه عباس که در جنگ‌های سال-های 1613-1614م در ناحیۀ گرجستان حدوداً 100 هزار زن و کودک ارمنی را به اسارت برده بود، هنگامی که خبر بازگشت تهمورس‌خان به گرجستان و شکست سپاه قزلباش را شنید، سخت برآشفت و فرمانی برای جمع‌آوری سپاه به منظور مقابله با او و اشاعۀ اسلام صادر کرد.[21] در نوروز سال 1616م از راه دریای مازندران به گنجه رسید و به امیران لشکرش، علیقلی‌خان و اسفندیاربیگ، ملحق شد. پس از رسیدن به تفلیس حکومت ولایت کارتلی را که تا آن زمان به نام لواراسب‌خان بود به میرزاخان، داوود بن لواراسب، سپرد که اسلام آورده بود و خود از تفلیس روانۀ ناحیۀ کاختی برای مقابله با تهمورس‌خان شد.[22]

 

شاه عباس سپاه خود را به دو بخش تقسیم و ناحیۀ کاختی را از دو طرف محاصره کرد. در این هنگام، اهالی گرجستان در میان جنگل‌ها برای دفاع پنهان شده بودند. چون هنوز گروهی از اهالی گرجستان در ساحل دیگر رودخانه بودند و اهالی محل هم قایق‌ها را پنهان کرده بودند، شاه عباس با سواره‌نظام خود به آب زد. در آنجا سپاه قزلباش به همراه قورچی‌ها بسیاری از افراد گرجی و مرکز سلاح آنان را تخریب کردند.[23] این نبرد خونین چند هفته ادامه داشت و مسیحیان شهر زَغَم نیز به گروهی از سپاه قزلباش حمله بردند. اسکندر منشی گزارش می‌دهد که ناحیۀ کاختی به علت سرپیچی‌های تهمورس و شورش اهالی آن ناحیه شکستی را متحمل شد که شاید بعد از ظهور اسلام بی‌سابقه بود. بنا به گزارش اسکندر منشی، تعداد کشته‌شدگان که زنان گرجی زیبایی هم در میان آنان بودند به حدود 60 هزار و تعداد زندانیانی که شاه عباس از آنها سان دید، قریب 100 هزار یا بیشتر بود که اسکندر منشی تعداد آنان را بیشتر تخمین زده است.[24] تهمورس‌خان تا سال 1626 همچنان به مخالفت با شاه عباس و جنگ و گریز پرداخت تا عاقبت از در اطاعت درآمد و شاه عباس نیز او را بخشید و در حاکمیت کاختی او را به رسمیت شناخت.[25] در خصوص لواراسب‌خان گفتنی است که هرچند شاه عباس او را در سال 1614م بخشید بود،[26] در آخر فرمان کشتن او را در جلوی گلاب‌قلعه شیراز به سال 1622م صادر و پس از آن خود تفلیس را تصرف کرد.[27]

 

اعتبار تاریخی گفته‌های بابایی بن لطف در مقایسه با سایر منابع تاریخی در شرح احوال یهودیان گرجستان

پژوهشگرانی چون آمنون نتصر و وِرا مورین در اکثر موارد سندیت کتاب بابایی بن لطف را تشریح و ثابت کرده‌اند.[28] با این همه در مواردی اندک نیز گفته‌های شاعر با حقایق تاریخی متفاوت است. یکی از این موارد که ورا مورین آن را یادآور شده تاریخ بنای شهر فرح‌آباد است که بابایی بن لطف به اشتباه این تاریخ را پس از وقوع جنگ شهر زَغَم و به دست یهودیان می‌داند، در حالی که در تاریخ عالم‌آرای عباسی بنای این شهر را دقیقاً در سال‌های 1611-1613م ذکر کرده است.[29] نباید از یاد برد که بابایی بن لطف معاصر آراکل تبریز بود و با توجه به زمان نگارش و نظم کتاب در 1656م، احتمال دارد که خود این اخبار را از شاهدان عینی شنیده باشد. شاعر دو فصل ازکتاب خود را به یهودیان مقیم گرجستان و چگونگی اسکان آنان در شهر فرح‌آباد مازندران اختصاص داده است. این دو فصل مربوط به وقایع حملۀ دوم شاه عباس به گرجستان، یعنی سال‌های 1616-1617م، است. مطابقت و همخوانی گزارش بابایی بن لطف با جنگ‌های این دوره از ذکر نام شهر زَغَم پیداست که هم در اشعار بابایی بن لطف و هم گزارش اسکندر منشی در تاریخ عالم‌آرای عباسی در توصیف این جنگ‌‌ها آمده است.[30] در آغاز این فصل، شاعر از شرایط زندگی یهودیان در این شهر سخن گفته و زندگی آنان را در عین محدود بودن نسبتاً راحت توصیف کرده است، به طوری که در آنان هیچ تمایلی به مهاجرت مشاهده نمی‌شد. پس از دریافت خبر سرکشی تهمورس‌خان و لشکرکشی شاه عباس به شهر زَغَم، یهودیان نیز مانند سایر ساکنان شهر احساس خطر می‌کنند. در اینجا شاعر از شخصی با نام خواجه لاله‌زار در مقام رهبر جامعه سخن می‌گوید و او را مردی دوراندیش و تیزهوش دانسته که به فکر صلاح و موقعیت یهودیان بود. بنا به گفتۀ بابایی، خواجه لاله‌زار که قاعدتاً از لشکرکشی‌های قبلی شاه عباس در سال 1614م خبر داشت از پیش می‌دانست که در این جنگ برنده و بازنده کیست و بر سر بازندگان چه خواهد آمد. بابایی مانند اسکندر منشی گزارش می‌دهد که منظور از حملۀ شاه عباس به ولایت کاختی  در گرجستان، ”سرکوب کافران و گسترش اسلام“ بود و در لشکرکشی گذشته به آن ناحیه نیز بیش از 100 هزار زن و کودک خردسال گرجی به اسارت برده شده بودند.[31] لذا، خواجه لاله‌زار برای جلوگیری از نابودی جامعۀ خود و اجبار به خروج یا تغییر مذهب اجباری با عده‌ای از رهبران یهودی پیشاپیش به نزد پادشاه ایران می‌رود و عدم وابستگی قوم خود را به تهمورس‌خان، که شاعر او را تامورس گرجی می‌خواند، اعلام می‌دارد. آنان با اعلام ”شاهسون شدن“ مراتب اطاعت و شاه‌دوستی جامعۀ خود را طبق معاهدۀ آماسیا تأیید می‌کنند. [32] با این پیش‌درآمد دربارۀ اعتبار تاریخی گفتار بابایی بن لطف، می‌توان نظری به اشعار او در این زمینه انداخت. بابایی بن لطف زندگی یهودیان در شهر زَغَم و آغاز ماجرا را چنین آغاز می‌کند:

 ياغی شدن جماعت زَغَم از تامورس گرجی و شاهسون شدن ايشان به درگاه شاه عباس ماضی در شب و انعام نمودن شاه عباس به ايشان[33]

کنون بشنو ز من يک فصل گفتار          ز بهر شهر ديگر کردم الغار

فرح آباد را بشنو که چون شد        دگر از گردش افلاک چون شد

بدُند اندر زَغَم دايم هميشه        مثال ديو اندر توی بيشه

همی کردند عيش و کامرانی        به پایتخت گرجی زندگانی

به زير سايۀ يک مرد عالی        بُدند بنشسته اندر حوالی

بُدی خوش نام آن مرد به‌ران        پدر بنهاده الِعازارش نام از جان

وليکن لال هزارش نيز خواندند        همه از بهر او جان م یفشاندند

ميان گرجيان بودند همه شاه        همی رفت ميغشان بر ماهی و ماه

قضا را شاه عباس مقدم        هوای جنگ گرجی کرد آن دم

برفت با لشکر بي حد و اِشمار        به جنگ گرجيان ديوکردار

چو بشنيد لال هزار آن بانگ لشکر        جماعت را بخواند آن مرد مهتر

صلاح از کار جمع عبريان ديد               در آن جنگ و بلا خود در ميان ديد

بگفت او با جماعت اندر اين وقت               که شاه عباس تا بنشسته بر تخت

بُوَد صاحبقرانی چون سکندر               برفت آواز هاش در بحر و در بر

همی آيد کنون چون شير شرزه               که گرجی را برَد هر سو به هَجره

کنون بايد به فکر کار کوشيم که ما هم ضربت تيغش ننوشيم

بُوَد يسراييل بيچاره بی زور               به زير دست و پا مالند چنان مور

بياييد تا رويمان جمله يکسر               به پابوس شه دارای لشکر

که مي دانم يقين صاحبقران است               ملک الموت جان گرجيان است

همی گفتند کای صاحب تو دانی               اگر بخشی وگر هم مي کُشانی

[34][35][36][37][38][39]

بدین ترتیب، خواجه لاله‌زار با جمعی از سران قوم پس از پابوسی شاه عباس و ابراز فرمانبرداری از پادشاه در این جنگ از او درخواست حمایت کردند؛ امری که شاه عباس بسیار از آن استقبال کرد و قول محافظت از یهودیان را به خواجه داد  و در مقابل از او خواست همراهان خود را به زَغَم بازگرداند، ولی خودش در جنگ مشاور و راهنمای شاه باشد و مسیر را برای ورود به شهر زَغَم به او نشان دهد. این دیدار را فقط بابایی بن لطف گزارش کرده است و علت آن هم احتمالاً خصوصی بودن این تقاضای شاه عباس و فردی بودن کمک راهنمای یهودی بوده است:

يهوديمان رعايت پيش گرجی               به ظلم گرجيان گشتيم دوبُرجی

چو بشنيديم ما بانگ قزلباش               کنيم بر گرجيان سازيم پرخاش             

تمامی بندۀ درگاه شاهيم               رعايت پيش شاه جم‌پناهيم

وطن اندر زَغَم داريم مادام               دوباره از هزارانيم ناکام

همه شاه يسون گشتيم يک سر               همه تن‌ها برايت کرده بی‌سر

پناهی بر تو آورديم ای جَم               مبادا از سر ما سايه‌ا‌ت کم

چو اينها را از ايشان شاه بشنيد               چنان گُل يک زمانی شاه خنديد

بگفت با لال هزار آن شاه شيردل               که آوردی صفا ای مرد مُقبِل

بيا با من بَلد شو ای يهودی               به جنگ گرجيان نحس گيتی

چو مي‌گشتی اَبا ايشان هميشه               به من بنما تمامی راه بيشه

به ياری خدا ايشان بگيرم               سرت از تربيت بر نقره گيرم

خورم سوگند به جان مصطفايم               اُجاقِ شيخ صفیّ، آن خدايم

نیازارم يکی قوم يهودا ه               مه ساله نه اين امروز و فردا

شما را سرفراز دهر سازم               ز بهر خاطرت يک شهر سازم

خلاصيتان دهم ا ز دست دشمن               شويتان خانه‌خواه و دوست با من

به هر کاری که خواهيتان دهم               راه شما باشيد با من يار دلخواه

بنگذارم يکی ميخی ز ديوار               ميان قوم شود در جنگ کشتار

همه مال و زر و اسباب و خانه               نويسيدان يکايک ای يگانه

اگر يک پولتان جایی شود گم               دهد اندر خزانه مال معصوم

دعا کردند تمامی بر دلاور               که باشی بر عدو دايم مظفر

هميشه تيغ تو بر فرق دشمن               بُوَد منصور و ناصر ای تهمتن

بشد خوشحال شاه و کرد معلوم               که اسمت را بگو از کاف تا لام

بگفتا لاله زار کای شاه پُردل               غلامی از شَهَم خواهم تو مُقبِل

بگفتا شاه کای مرد هنرور               هزارت آفرين بر زاد و فرزند

بگو اسمت به من تا نيک دانم               بگفتا لاله زار ای شه بخوانم

چو بشنيد شاه اسم آن دلاور               بگفتا آوريتان يک تکاور

بياوردند اسب ديوپيکر               به پشتش بود زينی جمله از زر

اَبا يک خلعت زربفت پُرکار               بدادند جملگی بر خواجه اِلعازار

بفرمودش پس آنگه شاه عادل               که بفرست آدمت را سوی منزل

خودت در پيش من مي‌باش يک چند               که تا بر من دهی زين جنگ‌ها پند

روان کرد لاله‌زار آن مردُمانان               به شهر خود شدند از گرجی پنهان

بماند در پيش شه او فرد و خالی               که بودی او بلد در هر حوالی

[40][41][42][43][44][45][46]

بدین ترتیب، خواجه لاله‌زار پس از آنکه از پادشاه خلعت یافت، در مقام راهنما در کنار پادشاه اسب می‌‌راند و لشکریان قزلباش در پی آنان در حرکت بودند. در نزدیکی شهر زَغَم به جنگل‌های تاریک و انبوه رسیدند. شاه عباس که از دیدن این جنگل‌ها از جنگ مأیوس شده بود سرگردان ماند که چگونه سوارانش خواهند توانست از چنین جنگل انبوهی که زیستگاه حیوانات درنده هم بود بگذراند و با افرادی که در میان درخت‌ها پنهان بودند مبارزه کنند. در تاریخ عالم‌آرای عباسی هم اسکندر منشی به همین مشکلات و از جمله ”جنگل‌های ضخیم“ و ”پنهان شدن گرجیان“  اشاره می‌کند. [47] بنا به گفتۀ بابایی بن لطف، شاه در فکر بازگشت بود که لاله‌زار پیشنهاد آتش زدن درختان را به او داد. این آتش سوزی دو ماه طول کشید و در مدتی که درختان می‌سوختند، آن محّل را قرق کرده بودند تا از آگاهی تهمورس‌خان و افراد شهر زَغَم جلوگیری کرده، به دستور شاه هر گرجی یا عابری را که می‌دیدند سربه‌نیست می‌کردند:

رسيدند چو به نزديکی بيشه           درختان سر به سر بودند ز ريشه

دد و دام و شغال و نيز کفتار         در آن بيشه بُدند گويی تو انبار

بُدی يک بيشۀ پُرهول و تاری          نبودی از درخت يک جای خالی

اگر از جای جنبيدی شه رُم         اَبا لشکر همی گشتی درو گم

ز بس آن بيشه بودی از درخت تنگ          نتانستی دو کس با هم کنند جنگ

چو ديد جايی چنان، شه کرد گفتار         دريغ از راه دور و رنج بسيار

چو با گرجی کنم من جنگ بنياد         گريزند در ميان بيشه چون باد

کدامين مرکبی اين راه پويد         که گرجی در توی جنگل بجويد

چو ديد آن، خواجه شه را همچو غمناک          بگفت شاها مبر زين بيشه ها باک

که من دارم علاج جنگلستان         به من شد عهدۀ اين گرجیستان

بگفتا شاه چه خواهی کرد چاره          مگرشان پا درآری، ضرب اره

بگفت شاها اگر بودی ده و بيست          علاجش‌  چاره کردی، اين سخن چيست

زنم يک آتشی در توی بيشه         بسوزد آن درختان هم ز ريشه

بشد خوشحال شاه از روی شادی          بگفتا لاله زاری، کي قبادی

همی‌دانم که يک رنگی اَبا من          کنی غمخواريم در باب دشمن

بفرمود آنگهی شهباز قزلباش          که هر نقشی نمايد يار نقاش

به آن نقش مبرّا سر برآريد          تمامی بيشه را از پا درآريد

پس آنگه لاله زار آن مَردِ با فّر         بگفت آتش زنيد در بيشه يکسر

زدند يک آتشی در جنگلستان که مي‌رفت          شعله‌اش در مُلکِ سيستان

بسوزاندند درختان را سراسر          بيک دَم بيشه شُد صحرای محشر

اَگر مُرغی هوايِ او پَريدی         ز پَر موندی و در آتش تپيدی

نشستند يک دو مهَ نزديکِ آن نار         رعايت بهر تنباکو بُدند زار

قرُق بود دورِ آن شاهِ سرافراز         نتانست کَس که قليانی کُند ساز

اَگر يک گُرجی را راه و بيراه         همی ديدند قزلباشان به ناگاه

همی کردند دستگيرش ضربِ خنجر         همی انداختند در توی آذر

بُدی مقصودشان از عالمِ جنگ          که نَنيوشد خبر آن شاهِ پُرهنگ

 

[48][49][50][51]پس از پایان آتش سوزی، شاه عباس و سپاه قزلباش به شهر زَغَم راه یافتند و تهمورس خان راشکست دادند. تهمورس خان با همسرش فرار کرد و شاه عباس شهر را به تصرف در آورد. شرح همین شکست را مشروحاً از سوی اسکندر منشی نیز میشنویم.[52] شاه عباس همان گونه که قول داده بود به یهودیان آزاری نرساند ولی تصمیم گرفت که آنان را مانند سایر بازماندگانِ شهر زَغَم به فرح آباد بفرستد. مهاجرتی که یهودیان بآن راغب نبودند ولی بالاجبار پذیرفتند.شرح این لشکر کشی و شکست تهمورس خان را بابایی بن لطف چنین گزارش میدهد:

از آ ن جانب روان گشتند قزلباش         به توی شب ابَا گرجی به پرخاش

برفتند نيم‌شب در مُلک ايشان         بنا کردند جنگ، گرگ و ميشان

برآمد های و هوی شيرمردان         خبر شد شاه گرجی باز گُردان

بگفتا چيست آن آشوب و غوغا         مگر گرجی همی سازند توغما

بگفتا شاه چون بودی تو مُمسک         کنون مرگ نُوَت بادا مبارک

ملک الموت آمد قصد جانت         رفيقانش به قصد خانمانت

بيامد وارث مُلک فريدان         که خوانند شاه عباسش، هژبران

چو تامورس در آن شب اين نيوشيد          مثال بيد از آن باد لرزيد

ز جا برخاست آن بدکيش ملعون         گرفت دست حرم چون برُد بيرون

صباحش روز شد، از شاه گردی          نبود اندر زَغَم يک اهل دردی

برفتند بر سر تختش هژبران          نشست بر جای او شاه دليران

زدند نقاره بر اسم شهنشاه         سپردند بر نهنگان هر سر راه

اسير بی‌‌عدد کردند در آن روز         فکندند هر شکاری در دم يوز

همه ايسرايلان را جمع کردند         به دست لاله زار اِشمار کردند

دماغ هي چکس خون درنيامد در آن سودا تمامی را خوش آمد ۵۵

وليکن شاه فرمود اندر آن دم         چنين امری به آن پير مقدم

همی بايد شمار آدمت را         بری بيرون از شهر زَغَم را

که من از بهرشان يک شهر بنياد         نهم نامش بخوانم، فرح آباد

هر آن نوشی، بوَُد يک نيش از پی          هر آن شهدی خوری آخر کنی قیِ

اگر اول نشد يک تن گرفتار         ولی آخر شدند از خويش بيزار

سَرا و خانمان و قصر و ايوان         همه هشتند و رفتند ديده پُرخون

اَيا بابا ييا دنيا چنين است         همه نيک و بدی در زير زين است

[53][54][55][56][57]

بابایی بن لطف درفصل بعد از انتقال موقت یهودیان شهر زَغَم به نقطه‌ای بد آب و هوا در کنار دریای خزر سخن می‌گوید، ولی پس از درخواست خواجه لاله‌زار، شاه آنان را در فرح‌آباد اسکان می‌دهد؛ شهری که پیش از آن در سال 1611م ساخته شده بود و شاعر تاریخ بنای آن را سهواً به این دوره نسبت می‌دهد. گزارش این مهاجرت اجباری را علاوه بر بابایی بن لطف، آراکلِ تبریز در خصوص مسیحیان شهر زَغَم چنین نقل کرده است که

شاه عباش پس از شکست تهمورس‌خان و تسخیر شهر زَغَم، ابتدا فرمانی مبنی بر تهیه فهرستی کامل از مسیحیان شاهسون (شاه‌پرست) تهیه کرد و ابتدا آنها را به کنار رود کُر در شهر کوچکی به نام قربین برد و پس از مطابقت فهرست کامل شاهسون‌ها، برای بار دیگر، آنان را به خاک ایران آورده، ابتدا به قزوین و سپس به فرح‌آباد برد.

 

آراکل تبریز ذکر می‌کند که مهاجرین فرح‌آباد شامل گروه‌های ارمنی، مسلمان و یهودی بودند که در آنجا و در دهات اطراف سکنا داده شدند.[58] بنا به گزارش آراکل تبریز، به علت بدی هوا و رطوبت و کمبود غذا، بسیاری از اهالی مسیحی گرجی مریض و تلف شدند و هنگامی که عریضه‌ای در این باره به شاه می‌فرستند، شاه عباس چنین پاسخ می‌دهد که ”اگر دست از دین خود کشیده و به اسلام ایمان آورید، به شما همه‌گونه کمک خواهم کرد.“ آراکل می‌نویسد گروهی از مسیحیان که به اسلام گرویدند، اعم از پیر و جوان، چیزی بیشتر از یک سکۀ طلا نصیب نبردند.[59] بابایی بن لطف شرح اسکان یهودیان در فرح آباد را نیز آورده است. 

ساختن شاه عباس ماضی فرح‌آباد را از برای خاطر جماعت زَغَم و بردن جماعت را در فرح‌آباد و هر ساله انعام نمودن به جماعت ايسرايلان زَغَم[60]

زَغَم را چون مسخر کرد يک سر          شه جنت مکان آن شير صفدر

براند ايسرايلان را جمله يک جا          بياورد تا کنار آب دريا

به ايشان داد جای بدهوایی         زمين شور هزار بی صفايی

بگفت اينجا بسازيتان يکی شهر          که ماند يادگارم اندرين دهر

بکرد انعام بر ايشان سراسر         جريبی چند تومان، او دگر زر

بنا کردند يک شهر معظم         نشستند اندر آنجا دل پر از غم

ز بس بُد بَدهوا آنجا و مأوا         مفاجاتی ميانشان گشت پيدا

بسی مردند آن قومان عبری         همی کردند از آن اندوه زاری

خبر شد لاله زار از آن حکايت          بسی افسوس خورد از آن حمايت

برفت آن شهريار تيزرفتار          بَرِ شاه جهان و کرد گفتار

که شاها ما شديمان جمله يک رنگ          بکرديمان به پابوس تو آهنگ

بداديم مُلک و مال خود به تاراج         همه گشتند يهودی نيز محتاج

بدادی يک زمين شوره زاری         همه مردند از آن اندوه باری

زَغَم در سايه‌داری نيز کردی         در آنجاشان به چنگ مرگ سپردی

علاجی بهرشان کن ای شهنشاه          که ايشان جمله مردند قصه کوتاه

چو بشنيد اين سخن آن شاه پرُدل         بسی آزرده شد زان کار مشکل

بگفت با لاله زار از روی نرمی          در اين موضع همی بايد سهمی

زمين نو هوايی تازه دارد         کنار دريا اين آوازه دارد

بگرديتان در آن سرحد سراسر         بجويتان زمينی با مقرر

بسازم من در آنجا شهر عالی         کنم آن شهر را آن گاه خالی

سوار بادپا شد خواجه آن دم          اَبا جمع جماعت همره هم

بگرديدند در آن سرحد تمامی          بجستند يک زمين بانظامی

بنا کردند در آنجا شهر ديگر          که هست اکنون فر حآباد يکسر

نشستند خوش در آنجا تا به امروز          اَبا کام و مراد و عيد نوروز

چنان در پيش شه گشتند مُقرّب         که زين زر نهادندی به مرکب

سر جمشيد را گر مي شکستند         به آزادی فراغت مي‌نشستند

به بانگ ساز می چون مي‌کشيدند         ز شير و ببر و گرگان کی رميدند

شدند در پيش شه همچون معظم         که کس در پيششان نتوان زدن دم

چنان شد لال هزار اندر برش خاص         که شد او خانه خواه شاه عباس

به هر وقتی که شه مي‌رفت به گيلان          که در آنجا زند يک فصل دوران

اول دل مي کشيدش شاه عادل         بسازد در فرح آباد منزل

همی بُردش حرم آن مرد با فند         زنان پابوس م يکردند و فرزند

کشيدند بر رخش يک مجلس خاص          زنان از بهر شاه بودند رقاص

شدند القصه هر يک مير و سردار         گهی حاکم بُدند و گاه رَهدار

[61][62][63][64][65][66][67][68][69]

رابطۀ دوستی شاه عباس با خانوادۀ خواجه لاله‌زار به حدی بود که دو پسرش حنوکا و یعقوب و برادرش داوود در مواقع اقامت شاه در فرح‌آباد همگی در حضور او بوده، مورد مرحمت شاهانه قرار می‌گرفتند و با یکدیگر باده می‌نوشیدند.

 

بُدی آن خواجه را يک تا برادر          دو پورش هم بُدی چو ماه خاور

يکی پورش حنوکا نام می‌بود          يکی يعقوب و دادَر بود داوود

هر آن وقتی که شه مي‌رفت آنجا          به عيش و کامرانی بود تنها

طلب مي‌کرد يعقوب و حنوکا          اَبا داوود مردی با سِميخاه

[70][71][72]

این حٌسن رابطه چنان بود که شاه یک روز پدرانه به حنوکا گفت به آیین اسلام در آید تا او را به مقام حکمرانی گیلان برساند. حنوکا که نمی‌توانست از خواستۀ پادشاه سر باز زند، ترسید و وعدۀ انجام آن خواسته را به بعد موکول کرد، ولی بالاخره اصرار شاه او را به این امر مجبور ساخت و شاه هم حکومت گیلان را به او واگذار کرد.

چنين مي‌کرد با ايشان هميشه          ز دل در دل بُدش اينکار و پيشه

که سازد او حنوکا را مسلمان         دهد بر او همه خانیِ گیلان

بدُش يک‌روز شاه از باده سرمست         هوایی اين چنين اندر سرش جست

حنوکا را بگفت ای جانِ فرزند         بيا بر دين من بهر خداوند

تو را خانی دهم بر دار دنيا         بهشتت مي‌برم با خود به عقبی

نتانست دم زند از ترس مرشد         بگفت شاها شوم در روز شنبدِ

بشد خوشحال شاه از گفتۀ او         مسلمان کرد حنوکا را به صد رو

همان دم داد سلطانی گيلان         که مردم را کند از کيسه تالان

خدا داند که ميکردند شاهی         همی رفت حکمشان بر مرغ و ماهی

چو اين دوران بدُيشان اندر آن وقت          فتاد يک مشکلی بر عبريان سخت

بشد از يوم ايشان حال مشکل          کجا باور کند اين گفته عاقل

مگر بشنفته باشی دور لاری          چها کرد با همه قومان عبری

اگر نشنيده‌ای بشنو تو اکنون         ز بابايی حکايتهای دوران

[73][74][75]

متأسفانه این روابط دوستی دیری نپایید و با وقوع واقعۀ ابوالحسن لاری،[76] شاه بر یهودیان فرح‌آباد خشم گرفت و رابطۀ نزدیک آنان با پادشاه به تیرگی گرایید. این تیرگی به حدی بود که سه سال بعد، طبق گفتۀ بابایی بن لطف و شهادت عینی پیترو دلاواله،  در نوامبر 1621م، یهودیان به سبب عدم قبول اسلام طعمۀ سگان آدم‌خوار شدند. این همان رفتاری است که از زبان آراکل ارمنی در خصوص کشیش کاهان باغداسار (K‘ahnan Baghdasar) نیز گزارش شده است.[77] گروهی از جماعت یهودی فرح‌آباد بعدها، در آخر دوران سلطنت نادرشاه به سال 1746م، برای محافظت از جواهرات نادری در کلات نادری به قزوین و از آنجا به مشهد برده شدند تا در کلات نادری اسکان یابند، ولی به علت مرگ ناگهانی نادر هیچ‌گاه به کلات نادری نرسیدند و در مشهد ماندند. اکثر جمعیت یهودیان مشهد فرزندان این گروه‌اند.[78]

 

هویت مذهبی و نسبت یهودیان ایرانی با آخرین گروه مهاجر گرجستان

در وهلۀ اول، پس از مقابلۀ دو فصل از کتاب انوسیم با سایر منابع مستند و معاصر به اعتبار تاریخی بیشتر پی می‌بریم؛ سندی که گوشه‌ای از آن چگونگی مهاجرت یهودیان گرجی به ایران را توضیح می‌دهد. در این کتاب به وضوح می‌بینیم که این مهاجرت اختیاری نبوده و اراده و میل شاه عباس آنان را به این امر مجبور کرده است. شاه عباس با دوراندیشی خود در مملکت‌داری می‌خواست اهالی خارجی سرزمین‌های تصرف‌شده را به داخل خاک ایران منتقل کند تا در صورت بروز اختلاف با کشورهای همسایه در آینده از کمک آنان برخوردار شود. همین نکته را از گفتار آراکل تبریز دربارۀ انتقال اجباری ارامنۀ گرجستان به فرح‌آباد و دهکده‌های اطراف آن درمی‌یابیم. بعید نیست که یفرم‌خان ارمنی، از قهرمانان مشروطۀ ایران، از فرزندان همین مهاجران اجباری به ایران باشد.

 

در وهلۀ دوم، متوجه پیشینۀ تاریخی این مهاجران و پیوستگی ریشه‌ای آنان با یهودیان اسپانیا می‌شویم؛ یهودیانی که احتمالاً از نسل یهودیان رانده‌شده از اسپانیا بودند، زیرا در سال‌های 1614-1617م حدوداً 120 سال از مهاجرت یهودیان اسپانیا به عثمانی گذشته بود. از سوی دیگر، اسکندر منشی نیز گزارش می‌دهد که قبل از دورۀ شاه عباس، گروهی از ساکنان یهودی شیروان و قراباغ در زمان تسلط عثمانی‌ها به گرجستان مهاجرت کرده بودند و در آنجا زندگی آرامی داشتند و به مهاجرت مایل نبودند.[79] بنا بر این مشاهدات، می‌شود نتیجه گرفت که برخی از ساکنان زَغَم از نسل یهودیان اسپانیا بودند که در زمان شاه عباس در فرح‌آباد سکنا گزیدند. هم‌زمان با این دوران، گروهی از یهودیان اسپانیایی نیز از راه‌های دیگر به ایران آمده، اکثراً در شهر کاشان سکنا گرفته بودند. هر دو گروه یهودیان اسپانیایی ساکن کاشان و مازندران، پس از 24 قرن با سایر یهودیان ایرانی آمیختند که برخی از دورۀ حکومت مادها یا از زمان کورش به ایران آمده بودند.

 

یهودیان اسپانیایی‌تبار، که به یهودیان سفارادی معروف‌اند، آداب و رسوم و فرهنگ مذهبی خود را به شرق آوردند. قوانین فقهی (هالاخا) آنان در مرحلۀ اول قبل از دوران صفویه در کتاب میشنه توراه، نوشتۀ موسی‌بن میمون (Rabbi Mosheh Ben Maimon, 1135-1204) یا رامبام  تدوین شده بود. ابن‌میمون متولد شهر کوردوبا در اسپانیا بود و پس از مهاجرت به مصر پزشک مخصوص صلاح‌الدین ایوبی شد. فقه مدون او از طریق افریقا و خاورمیانه در نیمۀ قرن دوازدهم میلادی در ایران شناخته شده بود. ژوزف کارو Joseph Caro, 1488-1575)‌)، متولد شهر تولیدو اسپانیا، پس از مهاجرت به شهر صِفاد در عثمانی ترتیب و تفسیر این قوانین فقهی را بار دیگر در نیمۀ قرن شانزدهم میلادی در کتاب شولخان آروخ (Shulchan Aruch ) تدوین کرد. این مجموعه را رهبران یهودی ایرانی از اورشلیم به ایران آوردند. مسلماً ورود این گروه از یهودیان گرجی سفارادی در دوران صفویه در توسعه و اشاعۀ مراسم و رسوم یهودیان اسپانیایی در ایران بی‌تأثیر نبود. تأثیرات فرهنگی رسوم مذهبی یهودیان اسپانیایی بر یهودیان شرقی (میزراحی)، که خود قرن‌ها قبل به اسپانیا رفته بودند، به اندازه‌ای است که یهودیان شرقی (میزراحی) خود را سفارادی می‌نامند. با این تفاصیل، هویت یهودیان ایرانی ترکیبی از آداب و سنن 2500 سالۀ ایرانی و فقه تدوین‌شدۀ یهودیان اسپانیاست؛ فقهی که یهودیان اسپانیایی، ابن‌میمون در قرن دوازدهم و ژوزف کارو در قرن شانزدهم، دو بار آن را تنظیم وتنوین کردند.

 

با این تفاسیر، نسخۀ کامل کتاب انوسیم سرودۀ بابایی بن لطف، نوه یا نبیره او بابایی بن فرهاد و در آخر ماشیه رفائل، در واقع سندی از وقایعی تاریخی است که به دست شعرای معاصر چند دهه بعد از زمان وقوع آنها به جا مانده است. این سند نه فقط مختص یهودیان ایران، بلکه گزارشی است از گوشه‌ای از تاریخ سیاسی، اجتماعی و فرهنگی برای همۀ ایرانیان. از آنجا که این سند به خط عبری نوشته شده است تاکنون برای بسیاری از پژوهندگان ناشناخته مانده است.


[1] آمنون نتصر، پادیاوند (لوس‌آنجلس، مزدا، 1996)، جلد 1، 70؛

 www.iranicaonline.org/articles/babai-ben-lotf;  www.iranicaonline.org/articles/babai-ben-Farhad/.  

[2] حبیب لوی، تاریخ یهود ایران (تهران: بروخیم، 1335-1339).

[3] Vera Basch Moreen, Iranian Jewry’s Hour of Peril And Heroism (New York and Jerusalem:The American Academy for Jewish Research, 1987).

[4] آمنون نتصر، تاریخ یهود در عصر جدید  (چاپ 2؛ اورشلیم: بی‌نا، 1998)؛

/. www.iranicaonline.org/articles/babai-ben-lotf

[5] ‌www.iranicaonline.org/articles/babai-ben-lotf;  Vera Basch Moreen, “An Introductory Study of the Kitāb-i Anusī by Bābāī ibn Lutf” (Ph.D. Dissertation, Harvard University, 1978).

[6] Eskandar Beg Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi (History of Shah ‘Abbas the Great), trans. Roger M. Savory (University of Toronto, Boulder: Westview Press, 1978);

اسکندربیگ منشی، تاریخ عالم‌آرای عباسی، تصحیح ایرج افشار (تهران: امیرکبیر، 1350).

[7] The History of Vardapet Arak’el of Tabriz, trans. George A. Bournooutian (Costa Mesa: Mazda Publisher, 2005).

آراکل نگارش این کتاب را در 1651م آغاز کرد، ولی پس از فوت استادش به مدت سه سال در نگارش آن وقفه افتاد تا بالاخره در سال 1662م به پایان رسید.

[8] مشخصات کتابشناختی نسخ استفاده‌شده عبارت است از نسخۀ مرکز بن‌صوی در اورشلیم                       # 917 (26803) Ben Zvi Institute, Jerusalem, ms.، نسخۀ حبیب لِوی از بنیاد فرهنگی حبیب لوی در لوس‌آنجلس و نسخۀ کتابخانۀ ملی مرکزی اورشليم Biblioteque Nationale ms. # 916، که برابر با نسخۀ مرکز الهیات یهودی در امریکا Jewish Theological Seminary of America ms. #144 است.

[9] از دوران سلجوقیان و پس از آن نیز در دورۀ مغول همواره قسمت‌هایی از ارمنستان در تصرف پادشاهان گرجستان قرار داشت که در آن زمان قدرت مقتدر مسیحی در منطقه بودند. در دوران عثمانی، از 1490م، گرجستان و قسمت‌هایی از ارمنستان به حاکم‌نشین‌های متعدی تقسیم شد و همواره تحت فرمانروایی پادشاهان عثمانی و صفوی بود تا اینکه در سال 1801م رسماً به روسیه ملحق و ارمنستان بزرگ نیز بین روسیه و عثمانی تقسیم شد. بنگرید به

http://en.wikipedia.org/wiki/Armenia%E2%80%93Georgia_relations#Ottoman_and_Persian_domination; The History of Vardapet Arak’el of Tabriz, 80.

[10] Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi, 1059.

[11] Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi,883 and 902; The History of Vardapet Arak’el of Tabriz, 84.

[12] Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi,1059.

[13] نصرالله فلسفی، زندگانی شاه عباس اول (چاپ 5؛ تهران: انتشارات علمی، 1364)، 578-583؛ پیترو دلاواله، سفرنامۀ پیترو دلاواله، ترجمۀ شجاع‌الدین شفا (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1348)، جلد 3، 35-36؛

The History of Vardapet Arak’el of Tabriz, 92-93.

[14] فلسفی، زندگانی شاه عباس اول، 583-584.

 The History of Vardapet Arak’el of Tabriz, 90-92; Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi,1081-1083.

[15] Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi,1081-1082.

[16] فلسفی، زندگانی شاه عباس اول، 583-585؛

Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi,1082-1083; The History of Vardapet Arak’el of Tabriz, 99-101.

[17] ‌Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi,1095-1096.

[18] اهالی گرجستان در دو مرتبه (1614 و 1616) به فرح‌آباد منتقل شدند. بنگرید به

The History of Vardapet Arak’el of Tabriz, 103, note 1.

[19] فلسفی، زندگانی شاه عباس اول، 585؛

 Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi,1104-1105.

[20] ‌Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi, 1107-1108.

[21] Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi, 1113.

[22] Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi, 1113.

[23] Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi, 1114.

[24] فلسفی، زندگانی شاه عباس اول، 584-585.؛

Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi, 1116.

[25] فلسفی، زندگانی شاه عباس اول، 586؛

Roger M. Savory, “The Safavid Administrative System,” in The Cambridge History of Iran: Volume 6. The Timurid and Safavid Periods, eds. Peter Jackson, Lawrence Lockhart (Cambridge: Cambridge University Press, 1986), 268.

[26] Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi, 1091.

[27] The History of Vardapet Arak’el of Tabriz, 109, note 1.

[28] برای شرح کامل تطابق تاریخی کتاب انوسیم با حقایق تاریخی بنگرید به نتصر، تاریخ یهود در عصر جدید، 226-231؛

Moreen, Hour of Peril, 55- 117.

[29] Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi, 1113 and 1059-1061; Moreen, Hour of Peril, 108.

[30] Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi, 1113.

[31] Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi, 1113.

[32] در آن زمان بنا به قرارداد آماسیا بین ایران و عثمانی، ولایت کاختی و شهر زَغَم واقع در آن تحت نفوذ ایران بود. بنگرید به

Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi, 1113 and 1081-1082.

در لغتنامۀ دهخدا، واژۀ ترکی شاهسون به معنی شاه‌دوستی و شاه‌پرستی است.

[33] نسخۀ بن‌صوی، 85ب-89ب؛ نسخۀ لوی، 136-143؛ نسخۀ اورشلیم، 79آ-83آ.

[34] الغار به معنی غارت و چپاول.

[35] نسخۀ بن‌صوی، 85ب.

[36] ‌ميغ به معنی ابر و سحاب. نسخۀ لوی، 137.

[37] هَجره به معنی خروج از سرزمينی برای سکونت در سرزمين ديگر.

[38] نسخۀ کتابخانۀ اورشلیم، 80ب.

[39] نسخۀ بن‌صوی، 86ب.

[40] رعايت به معنی رعيت و خلق و منظور از بُرج اشاره به منزلگاه و موطن است.

[41] خاش به معنی جنگ است که در ترکیب با پُر به پرخاش بدل می‌شود.

[42] نسخۀ کتابخانۀ اورشلیم، 81ب.

[43] نسخۀ لوی، 139.

[44] نسخۀ بن‌صوی، 87ب.

[45] نسخۀ کتابخانۀ اورشلیم، 81آ.

[46] نسخۀ لوی، 140.

[47] Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi, 1113 and 1114-1115.

[48] این جمله را سال‌ها بعد از زبان میرزاده عشقی در مسمط ”جمهوری‌نامه“‌ می‌شنویم. این مصراع نقل قولی است که ملک‌الشعرای بهار از میرزاده عشقی آورده است: چه ذلت‌ها کشید این ملت زار / دریغ از راه دور و رنج بسیار.

[49] نسخۀ لوی، 141.

[50] نسخۀ بن‌صوی، 88ب.

[51] نسخۀ کتابخانۀ اورشلیم، 82آ.

[52] Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi,1116.

[53] واژۀ ترکی توغَما هم‌ریشه با تُوغَم به معنی تغاتُل و مناظره در جنگ است.

[54] نسخۀ کتابخانۀ اورشلیم، 83ب.

[55] نسخۀ بن‌صوی، 89ب.

[56] نسخۀ لوی، 143.

[57] نسخۀ کتابخانۀ اورشلیم، 83آ.

[58] The History of Vardapet Arak’el of Tabriz, 102-103.

[59] The History of Vardapet Arak’el of Tabriz, 103.

[60] نسخۀ بن‌صوی، 89ب-91آ؛ نسخۀ لوی، 143-146؛ نسخۀ کتابخانۀ اورشلیم، 73آ-85آ.

[61] مفاجات به معنی مرگ ناگهانی.

[62] نسخۀ کتابخانۀ اورشلیم، 84ب.

[63] نسخۀ لوی، 144.

[64] نسخۀ بن‌صوی، 90ب.

[65] نسخۀ کتابخانۀ اورشلیم، 84آ.

[66] نسخۀ لوی، 145.

[67] در نسخۀ بن صوی، 86آ، 1-44، کاتب 14 بیت را مکرر نوشته است.

[68] این بیت در نسخه‌های لوی و بن‌صوی نیامده است.

[69] نسخۀ بن‌صوی، 90آ.

[70] نسخۀ کتابخانۀ اورشلیم، 85ب.

[71] دادَر در لهجه‌های قدیم به معنی برادر است.

[72] واژۀ عبری سِميخاه (סמיכה) به معنی گواهينامه و در اینجا منظور معتبر است. نسخۀ بن‌صوی، 91ب.

[73] تالان به معنیغارت و تاراج.

[74] نسخۀ لوی، 146.

[75] نسخۀ بن‌صوی، 91آ.

[76] برای شرح آن واقعه بنگرید به لوی، تاریخ یهود ایران، 238-246.

[77] The History of Vardapet Arak’el of Tabriz, 122.

[78] لوی، تاریخ یهود ایران ، جلد 3، 473؛

 http://en.wikipedia.org/wiki/Mashhadi_Jews/.

[79] Monshi, Tarik-e Alamara-ye Abbasi,1095. 

نمونه‌هایی از ادبیات فارسیهود

نمونه‌هایی از‌ شعر

الف. اشعار مذهبی

آشکار شدن خطاب حق تعالی با موسی نوبت اول[1]

شبی موسی به راهی بود در دشت     به گرد گوسپندان گرد می‌گشت

گرفته روی عالم در سیاهی           ز هیبت می‌شدش دل را تباهی

جهان چون زاغ در ماتم نشسته       خروس صبح را گردن شکسته

شده درخواب یکسر مرغ و ماهی      شبه بود آن شب اندر پادشاهی

جهان گریان بدو افلاک خندان         نموده بر فلک سیاره دندان

نبی اندر میان دشت گردان              همی گردید گردش گوسپندان

ز ناگه گوسپندی جست از پیش            روان شد از گله بر دشت و بی‌خویش

چنان در دشت تاریکی دوان شد         شتابان در پی‌اش پُردل روان شد

بدیدش آتشی بر شد ز ناگاه          فراز یک درختی همچو خرگاه

وز آنجا یک درختی چند دیگر         روان می‌رفتش آتش از برابر

کلیم حق چو دیدش آتش از دور           ندانستش حقیقت کان بود نور

بسوزیدی از آن آتش یکی شاخ         کلیم‌الله بدان سو رفت گستاخ

ندانستش نبی کان نار نور است             نظرگاه حق است آنجا حضوراست

شتابان نامور گستاخ می‌رفت               به دنبال غِنَم چون آتش تفت

خطاب آمد که موسی کفش از پای           بدر کن کفش را بگذار بر جای

مقام و جای خاص است اندرین بیش           چرایی این چنین سرمست و بی‌خویش

بدان کان شعله‌های آتش از دور              که می‌بینی سراسر نیست جز نور

جمع کردن زلیخا خاتونان مصر را و یوسف علیه‌السلام به ایشان نمودن[2]

زلیخا کرد روزی میزبانی                 نهاد او تازه‌بزم خسروانی

زنان مهتران شهر را خواند               به خلوتخانه‌شان او شاد بنشاند

زمانی عشرت و شادی بکردند               فراوان نعمت شاهانه خوردند

به وصل هم زمانی شاد بودند              عروسان جمله بی‌داماد بودند

زلیخاشان نوازش‌های بسیار               بکردی هر زمان زان لفظ دُربار

نهاد اندر زمان آن شوخ پُرفن             ترنج و کارد اندر دست هر زن

بگفتا کارد بردارید از جا               بُرید هریک ترنج خویش تنها

زلیخا داشت یوسف را نهفته             درون خانه همچون گل شکفته

زنی ناگه درِ آن خانه بگشاد               بشد یوسف روان چون سرو آزاد

شعاع حُسن او در مجلس افتاد                 ز بزم دلبران برخاست فریاد

ز شوق حُسن او مدهوش گشتند             همه سرگشته و بیهوش گشتند

نشان زندگی در خود ندیدند             ترنج و دست را در هم بریدند

چنان مستغرق آن حور گشتند               که از هستی خود اندر گذشتند

ز زخم آن ترنج و دست پرخون               بگشت آن دلبران را جامه پرخون

بگفتند حاشَ لله این بشر نیست               جمالش جز فروغ ماه و خور نیست

فرشته است او و یا حور بهشت است             نها‌لش را بنی‌آدم نکِشتَ است

انداختن مادر موسی علیه‌السلام را در آتش سوزان از ترس فرعون لعین [3]

بخانه در نبود آن لحظه عمران      به گِل‌کاری بدُ او غمگین و حیران

چو یوکبد شنید از هوش رفتش      تو گوئی صبر و عقل و هوش رفتش

تنوری بودش اندر خانه سوزان        میان آن تنور آتش فروزان

کلیم طفل را مانند اسپند             ربودش مادر و در آتش افکند

در آن بودند که سرهنگان رسیدند       گشادند آن در و بر وی دویدند

به خانه در طلب بردند بسیار       ندیدند کودک آنجا هیچ دیّار

قوی گرم آمدند آن نابکاران      ولی چون یخ شدند آن خاکساران

بسی جستند اندر وی ندیدند          شتابان نزد فرعون ره بریدند

چو سرهنگان شدند از پیش مریم      نظر سوی تنور افکند در دم

که تا بیند برادر بر چه حال است      چگونه اخترش اندر وبال است

بخشکی بر چو ماهی می‌طپیدش      ز ناگه چون در آتش خوش بدیدش

تنور و نار با گلزار گشته             ریاحینش ز سرتا پا گذشته

نظرکردش به مادر گفت مریم        بیا بنگر زمانی صُنعِ اکرم

یقوتیئل را بین در دل نار         شده آتش بر او ریحان و گلزار

ز مریم چون که بانو آن شنیدش      بجست از جا و فرزندش بدیدش

چو آن حالت بدیدش جفت عمران       ببردش سجده از بهر جهانبان

به امر کردگار پاک بی‌چون      برآوردندش از گلزار بیرون

به هم گفتند چه باشد چارۀ کار      نباشد تا شوند واقف ز اسرار

بیایند بامدادان بار دیگر             بیابند آن جفاکاران منکر

که ما را آن لعینان در کمین اند      بیایند ناگهی او را ببینند

به زیر تیغمان غافل درآرند     به یک ساعت دمار از ما برآرند

[4]

در وصف حق تعالی[5]

به نام آن که حیّ لايزال است       صفات ذات پاکش بی‌زوال است

خداوندی که موجود است دايم      قديم و حیّ و قيوم است و قايم

خداوندی که ما را نام داده است     زبان را در فصاحت کام داده است

جهانبانی که جان بخشيد ما        را سر و چشم و زبان بخشيد ما را

کريمی کز کرم بنواخت ما را       ز ناگه از عدم برساخت ما را

به رحمت عقل با ما آشنا کرد       به راه راست ما را رهنما کرد

مناجات در طلبکاری التفات الهی[6]

خدايا بنده را هشيار گردان       ز خواب غفلتم بيدار گردان

به رحمت بر من سرگشته بنگر         به لطف خويشتن کارم برآور

در اين وادی که هر ريگست صد کوه      مرا مگذار زير بار اندوه

سعادت رهنمای بنده گردان      به رحمت بنده را سرزنده گردان

معاشی ده مرا تا زنده باشم        به درگاه تو دايم بنده باشم

مرا از فضل خود دلشاد گردان       ز اندوه و غمم آزاد گردان

به من راه و رسوم دين بياموز     چراغ مردۀ ما را برافروز

دلم از نور ايمان تازه گردان       کلامم را بلندآوازه گردان

قدم بر طاعت خود ساز گردان       مرا مگذار ب یزور و سرگردان

زبانم را به بد گفتن مده کام          به خير آور مرا آغاز و انجام

ز گوشم پنبۀ غفلت برون آر        ز غيبت در پناه خود نگه دار

دو دستم در صداقا خوی‌گر کُن         مرا اندر کرم صاحب‌هنر کُن

من نادان که هستم طفل اين        راه دلم از لطف حکمت ساز آگاه

خلاصی ده مرا از خودپرستی        مرا بيدار کن از خواب مستی

مرا در علم و دانش ده فراغت        توانگر سازم از گنج قناعت

ز آفت‌های اين دنيای غدّار        مرا اندر پناه خود نگه دار

چراغم در رياضت برفروزان        مرا در آتش شهوت مسوزان

خدايا بنده را ز اهل يقين کن        مرا با صالحانت همنشين کن

دل و ايمان و دينم را نگه دار        مرا در چنگ عقل سُفله مگذار

دلم از وحدت خود با خبر کن        خيال فاسدم از سر بدر کن

رهی در پيشم آور ای سبب ساز        که زان وادی توان آمد دگر باز

که عمرانی قديمی بندۀ توست        هميشه بندۀ افکندۀ توست

ز حرص و کبر و بغُض و کينه و آز        دلم را صاف و پاک خشنود می‌ساز

مرا مگذار اندر چنگ شيطان        خلاصی ده مرا از فسق و عصيان

خدايا بندۀ اين بارگاهم        تو مي‌دانی مطيع و خاک راهم

دلم را سرد کن از ظلم و عدوان        مرا در علم نيکو گرم گردان

ندارم غير از اين درگاه جایی        نه غير از تو دليل و رهنمايی

اگر چه بندۀ بس با گناهم        نترسم چون تويی پشت و پناهم

کسی کو را بوَُد چون تو حمايت        کجا انديشه دارد از جنايت

ز خدمت چند روزی گر شدم دور        بلطف خويشتن مي دار معذور

بزرگان خُرده بر خُردان نگيرند        که شاهان عذر درويشان پذيرند

به عيدانی نه ميقداش هست ما را        نه ميزبح و نه کوهن و عزرا

به قربانی که اندر حضرت آريم        گناه خويشتن را عرضه داريم

در اين ارض و سماء يا الهی        گرفتاریم در جور و مناهی

گرفتاريم در گالوت قومان        اسير و عاجز و دلتنگ و حيران

خداوندا به حق عهد آووت        به حق کرسی عرش عراووت

چو قربان باشد اين شکر و مناجات        به درگاه تو ای قاضی حاجات

چو فرمان خليل الله بادا        قبول درگه الله بادا

[7][8]

رفتن شمشون بر مُلک پلشطيم و ديدن دخترانِ آن قومان وعاشق شدن او و کشتنِ آن نره شير را‌[9]

بيا بشنو که شمشون دلاور        چهِا کرد او اَبا قومان کافر

جوانی بود همچون سرو و رعنا       گشتی به اِشتائول و صارعا

خدا را بود با او بس شفاعت       بداد او را دليری و شجاعت

اگر که رو نهادی او اَبر کوه        به يک ساعت بکندی کوه انبوه

وگر شير آمدی اندر گذارش       به تعجيل او شدی اندر کنارش

زنخدانش گرفتی با لبانش       به هم بشکافتی در دم دهانش

دويدی از پ ياش بی چوب و زنجير        که تا آن شير را کردی به نخجير

دريدی تا کمرگاهش چو کرباس       چو خياطان که چيدندش ز مقراض

دليری بود او با هيبت و بيم       همی رفت او به سر حدّ پلشطيم

اگر چه سلطنت بودی به ايشان        ولی بودند از بيمش پريشان

قضا روزی همی‌گرديد شادان        به لشکرگاه آن قومان نادان

که ديد او ناگهی اندر خيابان        نشسته دختری چون ماه تابان

وليکن بود از قوم پلشطيم       که بودی فتن های از بهر اقليم

چو او را ديد شمشونِ دلاور        بشد حيران بر وی آن غضنفر

بشد عاشق به روی همچو ماهش        بیفتاد آتشی اندر کلاهش

که بود او دختری نغز و لطيفی       نگاری مهوشی شوخ و ظريفی

جمالش بود همچون نار و پنبه       تو گويی بود همچو نان و دنبه

چو شِمشون را نماندی صبر و تابش       بيامد آن دم اندر پيش بابش

به بابش گفت بُوَد اين آرزويم هم یخواهم که اکنون با تو گويم

روان گشتم من از سَر حدّ تمنا       بديدم دختری چون سرو رعنا

بديدم يک نظر او را من از دور       ندانم من پری بود او و يا حور

شدم شيدا چو زان کردم نگاهی       همی‌خواهم ورا بهرم بخواهی

چو مانوَخ شنيد از وی سخن را       به روی تربيت گفتی پسر را

که اين نالايق است ای نور ديده        ز خويشانم همه هستند گزيده

بُوَند آن هر يکی مانند ماهی        بيا با من هر آن شخصی که خواهی

[10]

مسخر کردن داوود علاو ها شالوم (علیه‌السلام) صيون و يروشليم را به امر حق تعالی[11]

چو شد داوود شاهنشاه و سلطان        درآورد او جهان در زير فرمان

چنين بنياد عدل و داد بنهاد        که شُد پير و جوان از عَدلِ او شاد

خيال ظلم را از سر بدر کرد        سرای ظالمان زير و زبر کرد

خراج و باج از هر راه برداشت        به هر شهری يکی سالار بگماشت

به هر کاری جدا مُشرف فرستاد        به مُشرف ناظری را کرد استاد

به هر شهری جدا سالار ديگر        به هر مُلکی جدا سردار ديگر

که بودند واقف و دانا و عاقل        خداترس و امين و پاک و قابل

سپرد او جمله را در دست ايشان        بشد مجموع هر کار پريشان

عَوام و عامل و غماز را کُشت        قلم ز نهای عالم را زد انگشت

به گيتی فاسد و طناز نگذاشت        شرارت را ز راه خلق برداشت

به هر ويرانه معماری فرستاد        جهان را کرد از ويرانه آباد

شرير و فتنه‌انگيز و بدانديش        ز بيم او همه رفتند از پيش

نماند اندر زمانه نامِ ظالم        نداد او هيچ گاهی کام ظالم

حساب کار هر کس اين چنين کرد        که مرَدِ بی‌حساب از جان زيان کرد

رعايا را سر و سامان نگه داشت        که بی سامان بوَُد يک شخص نگذاشت

عدالت را شعارِ خويشتن کرد        سَر هر راهزن دور از بَدن کرد

اَميرانی که عادل‌پيشه بودند        نکو راه و نکو انديشه بودند

به ايشان داد سَرداریِ مردم        به هر ره گِرد غمخواری مردم

به هر راهی جدا خيلی فرستاد        که تا دزد و حرامی داد بَر باد

نهاد آنگه مَرسومِ اميران        که تا باشند هر جا چشمِ پيران

وکيلان و وزيرانِ خردمند        بزرگان و دليرانِ هنرمند

مقرر کَرد ايشان را به هر کار        سَر ناحق شناسان کرد بر دار

ز طرّاران و عيّارانِ مکّار        جهان را پاک کرد آن مَردِ جبّار

به عدل و دانش و ادراک و انصاف        رهانيد از بلا و ظلم و اوصاف

ب. اشعار تاریخی

پادشاهی کردن کی اردشیر[12]

سر زد چو قمر ز برج ماهی‌                    داد او به جهان صلای شاهی

چون شیر شد اردشیر بر تخت          آن خسرو مهوش جوان‌بخت

چون سرو سهی نشست بر گاه           بر تخت کیان ز نو شد او شاه

بر سر بنهاد تاج گشتاسپ             آراسته کرد گاهِ لهراسپ

سر در بر او سران نهادند            شادان بَرِ تختش ایستادند

ازلعل و دُرش نثار کردند           تعظیم وی آشکار کردند

کردند همه خلق آفرینَش                بر مسند و گاه و بر نگینش

بهمن به هنروان بفرمود             شاهی چو به من بداد معبود

اندر پی ‌عدل و داد باشم           در دیدۀ ظلم خاک پاشم

ظالم به جهان یکی نمانم               کار همه ظالمان برانم

از داد زمانه گردد آباد                    مظلوم ز داد من شود شاد

بر گاه کئی که ماند جاوید؟         کو نوذر و کی‌قباد و جمشید؟

دانم که جهان به کس نماند             کار همه را اجل براند

من هم دو سه روز شاه باشم               با تاج و نگین و گاه باشم 

مصلحت کردن داریوش عراقی‌و کورش پارسی‌در مجلس می و عزم رفتن بر سر بلشاصر به سوی بغداد[13]

قضا را داریاوش شاه مادی                به کورش گفت در کیفیت می[14]

که آورده است پیک تیزگامی            ز بغداد از برای من پیامی

که پور بُخت النصرآن شاه بدنام        به تخت سلطنت بگرفته آرام

نمی‌داند طریق مُلک‌داری                    نه در جنگ است مرد کارزاری

فسون و حیلۀ شاهان چه داند              به دنیا تا که عمری نگذراند

به زیرحکمش آن کشوردریغ است         به میدانش سرش لایق به تیغ است

روان باید شد اکنون بر سر او              که اکنون هست غافل لشکر او

از او گیریم شهرستان بغداد              براندازیمش از آفاق بنیاد

شویم القصه بر دشمن مظفر             عروس ملک را گیریم در بر

شود حاصل از او کام دل ما                همین باشد ز شاهی حاصل ما

شهنشه را چو کورش بود داماد           به ناچاری به تدبیرش رضا داد

به بلشاصر خیال رزم کردند             به رفتن بر سر او عزم کردند 

مسلمان کردن شاه عباس ايسرائلان اصفهان را، وقایع دوران ۱۶۱۳-۱۶۶۰ میلادی

فی المناجات: التماس و الحاح به درگاه باري تعالی و تقدس او از قول شاعر[15]

الهی حق بينايان درگاه             به مِهر و مشتری و زهره و ماه

به حق رفعت عرش عظيمت            به حق جمله خاصان قديمت

بِه حقِّ جمله ملآخِ معظم            بهِ حقِّ عَرش و فرش و فضلِ آدم

به حقِّ نوح و ابراهيم و سرور            به يسحاق و به يعقوب پيمبر

بِه حقِّ يوسفِ صديق و مسکين            که بودی دايماً شمع دل و دين

به حقِّ موشه و اهرون و پينحاس             که شد بر درگه خاص تو از خاص

به حقِّ داوود و دستگاهِ سليمان            به حقِّ مردیِ يوشعِ بن‌نون

به حقِّ يرميا آن پيرِ با فّر            به ياد آور خدايا جور قيصر

به حقِّ دانيال و هم حَنَنيا            به ميشائل و هم حقّ عَزَريا

به حقِّ مُردخای و نيز استر ب            ه حقِّ مقدمِ سارح بت آشر

به حقِّ جمله پيرانِ سپهدار            به حقِّ جمله عاشقانِ هوشيار

تو رحم آور بدين جمع جماعت            که هستند جمله سرگردان طاعت

در اين گالوت  دستگيری ندارند             در اين آزار تدبيری ندارند

همه وامانده و حيران و دل‌ريش            همه برگشت هاند از فکرت خويش

نظر بر درگهت دارند زن و مرد             که سازی مرهمی از بهر اين درد

چنان در مصر بنمودی تو اعجاز             نمايی معجزی از بهر ما باز

تو در دريا چنان بر هم شِکفتی            اَبا موشه بدو فاش گفتی

که ايسرايل فرزند بخور است            ز آسيب جهان مِن بعد دور است

به ناهمواری ما را بازگشتی            به دست ناکسان ما را بهَشتی

خداوندا به رحم خويش بنگر            به آن عهدی که کردی باز بنگر

به آن عهدِ خودت ثابت قدم باش             بکن آباد تو ديگر بِت هاميقداش

از اين غرقاب آخرمان تو برِهان            ز دست خلق و دست پادشاهان

شديمان پايمال خلق چون مور             در اين غرقاب پُرآشوب و پُرشور

نه کَس ياری دهد زين محنت و غم            نه دلداری، نه غمخواری نه همدم

تو بودی دستگيرِ دردمندان            تو بودی درد ما را نيز درمان

بهر وادی که بوديمان گرفتار             تو مي‌دادی خلاصي مان در آن کار

چرا افکنده ای ما را به خواری            نمی سازی در اين غرقاب ياری

ج. اشعار غنایی

در توصیف شاه اردشیر در شکارگاه به هنگام بهار[16]

چون فصل بهار چهره بگشود      از روی چمن نقاب بگشود

سوسن بکشید تیغ تازی               با بید شد او به نیزه ‌بازی

نرگس بگشاد دیدۀ مست                شد سرو سهی به نزد او پست

گل جامه درید بی‌بهانه                    در پای چنار عاشقانه

خیری بشکافت خرّم از باد               بر باغ فروغ شاخ و شمشاد

نسرین به فراز گل بُنِ خار              رخشنده چو بر سپهر دوّار

شد زلف بنفشه تاب‌داده                  چون نیشتران آب‌داده

بُرقع بگشاد لاله از روی                پیرامون بوستان به هر سوی

گردید چو بوی مشک بستان            چون مجمر عود در شبستان

بر دار شکوفه گشت خندان              بنمود ز باد صبح دندان

نیلوفر از آب سر کشیده                 در بر همه جامه‌ها دریده

سر پیش فکنده نسترن شاد           غم داده به بوی دوست بر باد

بلبل به چمن کشیده آواز               با دلبر خویش گشته همراز

طوطی و دُرّاج و کبک و دستان       خندان شده در میانِ بُستان

قُمری و سقا و هُدهُد و سار           با هم همه در نوا و گفتار

 

در توصیف بهار و زیبایی طبیعت[17]

چمن گاهی ز باغ خُلد بهتر                      شده بستان بهشت و حوض کوثر

بهاران بود و صحرا چون رخ يار           شده ازسبزه خرم دشت و کُهسار

چمن رخت زمرد کرده در بر                رياحين تاج زر بنهاده بر سر

درختان چوعروسان رُخ گشاده               سر اندر پای يکديگر نهاده

فکنده فاخته بر سرو سايه                    گرفتش سرو اندر بر چو دايه

صبا هر لحظه در بستان دويدی                گهی حسن رياحين را بدیدی

دويدی هر طرف مانند مستی                گهی برخاستی گاهی نشستی

گهی گیسوی سمبل شانه کردی             گهی جعد چمن را دانه کردی

زمانی غنچه را دل بازدادی              زمانی سر به پای گل نهادی

نهاده گل سرير خسروانی                    گرفته لاله جام ارغوانی

نهاده نرگس اندر کف پياله                  ز ژاله صد قدح در دست لاله

ز شکل سبزه و حسن رياحين               چمن گرديد صورت‌خانۀ چين

فکنده سرو سايه بر لب آب                    بنفشه زلف را بگشاده از تاب

زبان بگشاده سوسن بهر اوصاف            گرفته ارغوان جام می صاف

شقايق گشته با خيری مصاحب           شده نيلوفر اندر باغ حاجب

صنوبر کرده سايه بر سر بيد                نداده برگ بيدش راه خورشيد

در آواز آمده مرغان به هر سو               چران با هم گوزن و گور و آهو

به هر سوچشمه‌ای چون آب حيوان            روان گرديده گرد باغ و بستان

                                                                                              

دروصف نوروز و بهار[18]

دی مرا خواند پیر میخانه               گفت کای نیک‌بخت فرزانه

فصل نوروز و نوبهار آمد           کار کن هان که وقت کار آمد

بلبلان در سماع نوروزی             چند باشی تو در غم روزی

باده صاف و هوای جان‌بخش است         ببر از باده بخش تا نقش است

بخش تو نقش یار خواهد بود           باش از بخش و نقش خود خوشنود

ببر از یار و باده بخشی چند         خوش بگو خوش بجوی نقشی چند

ساقی آن باده را بیار بیار             تا شوم از نشاط برخوردار

مطرب آن پرده را بساز بساز         برکش ای یار نازنین آواز

غم روزی مخور که روزی‌ده           می‌دهد روزی از یکی تا ده

بر سر منبر درخت گل             وعظ می‌گفت صبحگه بلبل

دوستان وقت بوستان آمد             وقت شادی دوستان آمد

باده در کاسۀ بلور کنید             مدعی را دو چشم کور کنید

می‌ بنوشید و گل برافشانید                   داد شادی و عیش بستانید

آفرین خدا بدان دل باد                    که ز بند جهان بود آزاد

قمری وقت صبح بر سر سرو           شرح می‌کرد راز دل به تذرو

صحبت باغ را غنیمت دان             سایۀ بید و پای آب روان

خوش بگو خوش بخند وخرم باش      شادمانی گزین و بی­‌غم باش

بر جهان چون بقای چندان نیست        خوش‌تر از باغ و راغ وایوان نیست

مطربی دوش پیش پیر مغان       چنگ می‌زد به پیش مغبچگان

همدمانی که پیش از این بودند    خاک گشتند و باد پیمودند

 

شرح فراق از سر زمین اجدادی به امید وصال[19]

به امید وصال مهرت ‌ای دوست                نهادم داغ هجران در رگ و پوست

به ‌‌‌تا کی‌خون خورم از طعن دشمن            خلاصی ده مرا زین داغ جانسوز

گئولا برد اگر صبر و قرارم                    امیدم چون تویی هیچ غم ندارم

کرم فرما اسیران را حمایت                     الهی تو رسانی بر دیارم

 

د. اشعار عرفانی

در نعت موسی کلیم‌الله علیه‌السلام[20]

الا ای غرقۀ غرقاب غفلت                 چرایی اين چنين در چاه غفلت

بشد عمر و تو کی دريابی آخر          چه مي‌گویی؟ مگر در خوابی آخر

همانا تَرک مُلک خويش گفتی          که دل بر مرگ بنهادی و خفتی

بسا دردی که درمانش نبردند           که آخر اندر آن علت بمردند

کسی را آگهی بخشند از خويش           که بردارد حجاب خويش از پيش

نگردد اهرمن آخر سليمان                نداند هر سليمان نطق مرغان

توگرخواهی که اين معنی بدانی        ازين ظلمت تن خود وارهانی

حجاب خويش را از پيش بردار        که تا گردی ز راه خود خبردار

جوابش داد شیخ نامبردار             بُبر از خويشتن با حق بشو يار

تو تا باشی گرفتار علايق              کجا گردی به خيل دوست لايق

حجاب راه تو دام جهان است             نپنداری که اينجا آشيان است

جهان با کس وفاداری نکرده است        فلک با هیچ‌کس ياری نکرده است

 

ه. اشعار صوفیانه

از ”ساقی‌نامه“ مولانا عمرانی[21]

دوش در صُفۀ صفا بودم             با که گویم که در کجا بودم

پرده‌داران خاصّ آن درگاه          هر زمان می‌زدند بر من راه

هر زمانی به ردّه‌ای دیگر            من دگر آمدم ز پرده بدر

چو حجاب من از میان برخاست      در پس پرده کار دل شد راست

جان ودل هردو هم‌نفس گشتند         بنده بگذاشتند و بگذشتند

در چنان حالتی که می‌دانی            پرده‌ای ماند پیش عمرانی

پس آن پرده دلبری دیدم                 پرده برداشتم، نترسیدم

دل چو کرد این دلاوری بنیاد         جان و دل یافتند کام و مراد

تا رخ یار نازنین دیدم            از خود و خویش و یار ببریدم

 

و. اشعار مدیحه

 در مدح سلطان المعظم ابوسعید خان[22]

سلطان جهان شه ‌معظم            خورشید معظم و مکرم

شهزاده ابوسعید سلطان             دارندۀ تاج و تخت دوران

آزاده بهادر جهانگیر                   قتال عدو بکرد سر زیر

اندر بر او چه بزم، چه رزم          با نصرت او چه رزم چه بزم

در رزم چو شیر نر خروشد              با ببر و هُژَبر برخروشد

صد صف شکند به ضرب کوپال       در گاه یلی چو رستم زال

در بزم هزار حاتم طی               در راه سخا نیامدش پی‌

پیوسته به عدل و داد کوشد       بر تخت بسی ‌نبید نوشد

سوگند شهان بود به تاجش          بر فیل کشد همه خراجش

 

در مدح توحید وصف باري تعالی گويد[23]

ای نامِ تو همچو ذات قايم         قايم ز تو هر چه هست دايم

شاهنشه قدسيان افلاک         سلطان سپهر و خطۀ خاک

نور دِه و مهر ماه سيار         نقاش سپهر و چرخ دوّار

دانای نهان و آشکارا         بخشندۀ زر زسنگ خارا

از هيچ بنا نهاده آفاق         بی پايه به پای کرده نُه طاق

سازندۀ بندهای ترکيب         ترکيب کُن جهان به ترتيب

هر چيز که هست و خواهد او بود         از جُودِ وجودِ اوست موجود

آبادکُن سراچۀ دل         حلال دليل های مشکل

روشن کُن ديده های تاريک         دانندۀ رازهای باريک

صورتگر نقش‌های موزون         سازندۀ بَرّ و بحر و هامون

دانای سفيدی و سياهی         دارندۀ ماه تا به ماهی

د لخوش‌کُن بی‌دلان دلتنگ         بخشندۀ گوهر از دل سنگ

هم عذرپذير عذرخواهان         هم عفوکُن جُرم پُرگناهان

هم مرهم ريش دردمندان         هم راحت روح مستمندان

ياربّ چه کنم که بی‌زبانم         در وصف تو مور ناتوانم

هر مويم اگر شود زبانی         کی وصف تو را کنم بيانی

من وصف کمال تو چه گويم         گر ديده به خون دل بشويم

من ز آتش و باد و آب و خاکم         در وادی نيستی هلاکم

تو قادر و قايم و عظيمی         پيوسته به ذات مستقيمی

جايی که تويی و هستی تو         آوازۀ پيش دستی تو

تعظيم جلال تو که داند         گر خويش به نُه فلاک رساند

خورشيد که بر قرين ستاّر است         پيشِ تو يکی سفال خار است

هر چند عظيمی و رفيعی         دانای ضميری و صميمی

آنجا که ملاخِ بَشِرِت         پيش تو بُوَد کمين مَشِرِت

بيچاره بشر چه قرب دارد         که خويش به بندگی شمارد

جايی که جلال رفعت توست         اورنگ کمال شوکت توست

نُه برج فلک نمی نمايد         از دست و زبانِ ما چه آيد

مهر ارچه بلندپايه باشد         در پيش تو همچو سايه باشد

خواهيم به خدمت تو آ ييم آيا تو کجا و ما کجاييم

جايی که مقربان شده خَب         وز بيم نهاده مُهر بر لب

دل کيست دلاوری نمايد         اين پرده ز پيش واگشايد

ليکن کرم تو بی‌کران است         لطف تو چو مهر و مه عيان است

فضل تو نیاید اندر اِشمار         رو در نکشد ز هر خس و خار

احسان تو را که نيست پايان         محزون نکند دل گدايان

آن خواجه که باغ و راغ دارد         با گوشه‌نشين فراغ دارد

لطف تو که معرفت‌پذير است         با گوشه‌نشين که گوشه‌گير است

ای لطف تو ياور اسيران         دلخوش ز تو جان گوشه‌گيران

عمرانی اگر چه گوشه‌گير است         در گوشۀ غم دلش اسير است

شاد است که رحمت تو عام است         انعام تو با همه تمام است

[24][25]

از. اشعار طنز

                                     در هجو زن [26]

ای دل بیا بشنو ز من      خواهی نمیری بی‌کفن       هرگز نبندی دل به زن

گر روی او باشد قمر       باشد لبش گر نیشکر       هرگز نبندی دل به زن

گیسوش اگر عنبر بُوَد   حسنش ز مَه بهتر بُوَد           هرگز نبندی دل به زن

گر خال دارد بر جبین     دور لبانش انگبین             هرگز نبندی دل به زن

گر قد او باشد بلند       ابروی او باشد کمند                 هرگز نبندی دل به زن

هرگز بسوی زن مرو         پند امینا را شنو        هرگز نبندی دل به زن

ح. اشعار پند و اندرز

باب سوم ارکان سیزده‌گانه یهودیت در شناخت بی جسمی حضرت عزت[27]

واجب است جمله اهل ایمان را                هر که او هست پیرو تورا

که بیارد باین سخن ایمان                هر که او هست بندۀ یزدان

که ندارد خدای بی‌همتا                   جسد و جسم و چشم و دست و پا

بری از نطق و صورت و گوش است           بی قد و قامت و بر و دوش است

او مبراست از همه صورت       بشنو این چند بیت از حکمت

عقل در جستجوی او حیران         فکر و اندیشه مانده سرگردان

جملۀ صالحان و با رایان              با همه کاملان و دانایان

مانده در کارگاه او حیران             کس نکرده رهی باین ایوان

فلک و کوکب و بروج و سپهر       ملک و جن و انس و ماه و مهر

همه تسبیح شکر او گویند                هر کجااند دوست می‌جویند

او همه جا و هیچ جائی                   نه ذات او را چه و چرایی، نه

 

در نصيحتِ فرزندِ گرامی و همۀ فرزندانِ ايسرايل[28]

ای نور دو ديده و دل من              وز هر دو جهان تو حاصل من

روزی که به طالع همايون               آمد دُرّت از صدف به بيرون

نام تو به سروری برآمد              بر من همه محنتی سر آمد

چون نام نکو نهادمت من              تعليم کمال دادمت من

شرط پدری تمام کردم              تا بو ز تو شادکام گردم

خواهم که خجست هروی باشی               نه در پی رنگ و بوی باشی

نام تو به نيکويی برآيد              تا دولت بخت رو نمايد

فرزند چو نيکنام باشد               شايسته و دوست کام باشد

در هر دو جهان بوَُد سرافراز               زو چشم و دل پدر شود باز

ارواح پدر از او شود شاد              هر کس کندش به نیکویی ياد

چون قابل و ارجمند گردد               زو نام پدر بلند گردد

تا قابل روزگار گردی               نام آور و نامدار گردی

خواهی که گشاده‌گوش               باشی بگذشته ز بد خموش باشی

پندی که ترا همی‌سپارم              گر گوش کنی دگر بيارم

آن کُن که ترا نجات باشد              ما را و تو را حيات باشد

نام تو به نیکويی بماند              جان من و تو به غم نماند

در طاعت حق بکوش دايم               زين کار من و تو هست قايم

اخلاص شعار خويشتن ساز              اخلاص کند خلاصت از آز

بی علم و عمل مباش هرگز              وز مردم بی‌ادب بپرهيز

با علم چو پُرشمار گردی               بر اسب عمل سوار گردی

خواهم که چنين روی در اين راه               کز راه تو دورتر بُوَد چا

پندی از ربی اِلي عزر بن هورقانوس[29]

خواهی که وبال و غم نبينی             پيوسته به کام دل نشينی

هرگز دل تو حزين نباشد             جانت به جهان غمين نباشد

هر جا که روی و جا گزينی             بايد هم هجا تو نيک بينی

چشم تو بُوَد تو را به فرمان             تا درد دلت رسد به درمان

بدبين نشوی که اهل بدبين              باشد همه روزها به نفرين

گر نيک روی و نيک بينی             هرگز به جهان بدی نبينی

ور چشم و دل تو ناتمام است             درياب حلال تو حرام است

خواهی که حلال‌زاده باشی              وز اهل کمال زاده باشی

اين نکته مگو که ناتمام است              اين لقمه مخور که اين حرام است

هر عضو که ايزد آفريده است             نيک است، که نه بد آفريده است

چشم از پی ديدن نکويي‌ست             گر بَد نگری ز سخت روي يست

دست از پی خير و مکرمت داد             نطق از پی آن که حق کنی ياد

گوش از پی آنکه گوش گيری              فرمان خدا به جان پذيری

پا از پی طاعت الهی             تا دور شوی ز هر مناهی

دل داد که دل نهی به کارش             جان داد که تا کنی نثارش

چون کار من و تو عکس آن است             لاشک همه بار دل از آن است

افسوس که عمر صرف کرديم             مويی به حساب ره نبرديم

مرديم در اين خراب آباد              محزون و غمين و خوار و ناشاد

ره جانب گنج دل نبرديم              جز محنت و رنج دل نبرديم

در فايدۀ خاموشی و عاقبت آن[30]

يکی از بزرگان صاحب کمال             شنيدم که م یگفت با اهل حال

که از عمر من رفت هشتاد سال            در اين مدت ای مرد فرخنده فال

به عمرم نديدم زمانی گزند             که می‌بود دايم زبانم به بند

مدان به ز خاموشی اندر جهان             دگر بار ای عاقل کاردان

هر آن‌کس که خاموش باشد مدام             جهانش رساند به مقصود و کام

تن مرد خاموش در راحت است            که پرُگوی هر لحظه در محنت است

کسی مرد آسوده دان در جهان            که پيوسته خاموش دارد زبان

چو غنچه زبان بسته دار ای پسر            تو گويی رسد بر مشامت مگر

چو خار آنکه دارد زبان دراز            به هر جا به خواريش خوانند باز

تو گر داني از معرفت گو سخن            وگرنه بنه مُهر اندر دهن

  1. نمونۀ نثر مذهبی، فلسفی و عرفانی

حیات الروح یا زندگی روان[31]

به مشرفان کهن و معروفان سخن و طالبان کرم و محرمان حرم سخن مخفی نیست و نماند که ایجاد کاینات مخصوص وجود آدمی‌ بر پا شده و آدم آن‌کس را گویند که فرق نیک‌ و بد، یعنی‌ دنیای فانی و عُقبای جاودانی را دریافته باشد و به غیر این حال، آن شخص را بهایم خوانند و بلکَم کمتر. چنان که משורר [مِشورِر عَلاو هَشالم/ شاعر علیه‌السلام] فرموده אדם ביקר ולא יבין נמשל כבהמות נרמו [انسانی‌ که در حرمت است و فهم ندارد، مثل بهایم است که هلاک می‌شود]. پس زیرا معین و صحیح گردید که فرق این دو آن علم است و عمل چنانچه شِلمُو هامِلِخ عالا و هشالم [علیه السلام] فرموده: ומותר האדם מן הבהמה אין(קיהלת) [انسان بر بهایم برتری ندارد چون که همه باطل است] و حخامیم عَلیهُم ها شالُم [علیهم السلام] فرموده‌اند این در حروفاتِ אמירה [گفتار]، ידיעה [معرفت] و נשמה [روان]است. پس صریح شد که فرق انسان از حیوان فهم و معرفت علم و عمل و دین‌جویی باشد. و آدمی را این حالت‌ها از تربیت حاصل شود و بر پدر لازم آمد تعلیم به فرزند دهد و بر حَخَمِۀ [دانشمندان]ایسرایل لازم آمد که ساعی باشند در تربیت آداب و تعلیم دینی و تحصیل اصول دین و ایمان مر طالبان جماعت هر دوره و زمانه را توفیق بخشند تا ایشان را از راه جهل رهانیده و به مقصد رسانند و علم آموزند. چون علم برای عمل است، پس علم بر عمل مقدم است که بی‌‌علم هیچ عمل سودی نبخشد و علما فرموده‌اند‌: שהתלמור קודם למעשה והתלמוד מביא לידי מעשה [که آموزش مقدم بر عمل است و آموزش موجد عمل است] و گفته‌اند: אין בור ירא חטא [جاهل از خطا نمی‌ترسد]. پس، بنابراین عمل اصل است و علم بی‌عمل رونقی ندارد. چنان که شاعری گفته عالم بی‌‌عمل چون سوزن‌دان همه را پوشد و خودش عریان اما هر چند باشد باز عمل موقوف به علم است و علم موقوف به اعتقاد است. پس اعتقاد پایه‌ای است که تمام خانۀ دین بر آن قایم است. و این خانۀ دین که معمور است به اصول سیزده‌گانه قایم است و این فقیر و حقیر، از دل شکسته و از هوس‌ها گسسته، با کتیب‌های خجسته سر در تفکر فرو برده، هم‌درس شدم و به ايام گذشته خود برخوردم که ايام جوانی يعنی هيچ و پوچ בשחי פהי [يا گفت‌وگوی بيهوده] به اتمام رسيده ותו הרעה [روزهای بد] که ايام پيری باشد رسيد و حقير را از ايام گذشته محال و مجالی نشده که شغلی از پيش توانم بردن، که بعد از حيات ذکر خيری خوانندم. چنان که گفته‌اند ياد آور وقت آمدنت، همه خندان……….

…..و جان گفت به عقل، که ای مهربانِ حبيب، دردهايم را طبيب، تيرِ عشقم در نشانه، و اخلاصم بی کرانه. بيماريم سنگين و اذانم غمگين. خاطرم نا چاق و طاقتم طاق. عنان و اَمانم بريده که با اين سَرِ شوريده، کی باشد به قدرِ توانايی و دسترسی، قدری زفرضهايم ادا کنم و از رويت گردم زين بيش، به هدايتم هادی و رهنماييم ساعی شو

و عقل گفت، گر واقع دانم ره راستی جويی، و نيّتت بی غش باشد، توانی از پيش بردن. چنان که گفتۀ پاک طينت، نشود عاقبتِ کارش بَد. لَته[1] چون گُنده شود، کاغذ مصحَف گردد.[2] و اگر قلباً نباشد و دروغ گويی، طبابت نمودن از دوا خوردن سودی نبينی و بر عَبَث خود را زحمت دهی و فريب خوری و مريض چون به طبيب خلاف گويد و ره راستی نپويد، خود برنجاند و مرضش سر به سر بيافزايد و به طبيب ضرری نرسد، مگرا رنجش مُعبس[3] ضايع شود.

جان گفت، که خواهم حاليم کنی، اخلاص و يا سستی اخلاص چگونه باشد وعقل گفت، بندگيت آنوقت زاِخلاص باشد، بعد از آنی که بَر خود يقين کنی و عزمت را جزم که آفريدگار بر تو نيکو ها نموده و تو ممنون و مجبورِ اويی و در بندگی ات اهمال ننموده ای و نيز يقينت شده که در بندگیِ حقّ، سستی نمودنت باعثِ ضرر و فنا شدن است و به عبادت کوشيدنت، باعثِ نفع و نجات و هم حيات است. آن وقت دانم اخلاصت از دِل است وگر نه خلاف گويی مشکل است.

جان گفت ای مونسِ مهربان و ای طبيبِ کامران، به طبابتم رنج کشيدی. به انتهای دردم رسيدی. مرض هايم درمان نمودی و مرا دين و ايمان فزودی. و اما هنوز از ناتوانيم چون بيد لرزانم و از لطفِ احسانت اميدوارم اعانتم کُنی و به طبابتم کوشی، تا نيک به حال آيم……….

[1] فرهنگ دهخدا: “لَته” به معنی ” تکه یا پاره” است.

[2] فرهنگ دهخدا: ” مصَحف” بمعنی ” مجلد” است.

[3] فرهنگ دهخدا: “مُعَبَّس” بمعنی ” روی در هم کشیدن وترشروئی” است.

[1] آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران، برگرفته از موسی‌نامه شاهین (تهران: فرهنگ ایران زمین، 1352)، 54.

[2] نتصر، منتخب، برگرفته از آفرینش‌نامه شاهین، 77-78.

[3] نتصر، منتخب، برگرفته از موسی‌نامه شاهین 13.

[4] یقوتیئل (יקותיאל) نام اولی بود که پدر و مادر بر حضرت موسی نهاده بودند.

[5] عمرانی، فتح‌نامه (نسخۀ بن‌صوی، 964)، ناهید پیرنظر، خانۀ اسناد و نسخ فارسیهود، الف2-الف4.

[6] عمرانی، فتح‌نامه، پیرنظر، خانۀ اسناد و نسخ، الف2- الف4.

[7] واژۀ عبری صداقا ( צדקה) به معنی صدقه است.

[8] 8واژۀ عبری آبوت یا آووت (אבות) به معنی پدران و واژۀ عبری عراوت (עראות) به معنی کرسی و جایگاه خداوند یا فلک هفتم است.

[9] اهرون‌بن ماشیح، شوفطیم‌نامه (نسخۀ بن‌صوی، 964 )، پیرنظر، خانۀ اسناد و نسخ، الف160-ب160. واژه عبری شوفط (שופט) به معنی داور است و منظور از شوفطیم‌نامه کتاب داوران عهد عتیق است.

[10] نام‌های عبری اشتائول (אשתאוﬥ) و صارعاه (צרﬠה) نام مکان‌اند.

[11] عمرانی، کتاب دوم شموئل (‌نسخۀ بن‌صوی، 964)، پیرنظر، خانۀ اسناد و نسخ، الف398- ب398.

[12] نتصر، منتخب، برگرفته از اردشیرنامه شاهین، 132-133.

[13] نتصر، منتخب، برگرفته از دانیال‌نامه خواجه بخارایی، 262.

[14] وزن و قافیه معیوب است.

[15] بابایی بن لطف، کتاب انوسیم (نسخۀ بن‌صوی، 917)، پیرنظر، خانۀ اسناد ونسخ، الف152-الف153.

واژه عبری انوسیم (אנוסים) به معنی به اجبار تغییرمذهب‌دادگان است.

[16] نتصر، منتخب، برگرفته از اردشیرنامه شاهین، 172-173.

[17] عمرانی، فتح‌نامه (نسخۀ بن‌صوی، 964)، پیرنظر، خانۀ اسناد و نسخ، الف21-ب21.

[18] _آمنون نتصر، برگرفته از ”ساقی‌نامه“ عمرانی، در پادیاوند (لوس‌آنجلس: چاپ مزدا، 1996)، جلد 1، 99.

[19] نتصر، منتخب، برگرفته از اشعار یوسف‌‌بن اسحاق یهودی، 50.

[20] عمرانی، فتح‌نامه، پیرنظر، خانۀ اسناد و نسخ، ب6.

[21] نتصر، برگرفته از ”ساقی‌نامه“ عمرانی، در پادیاوند، جلد 1، 104.

[22] نتصر، منتخب، برگرفته از مقدمۀ اردشیرنامه شاهین، 113-114.

[23] عمرانی، گنج‌نامه (نسخۀ بن‌صوی، 269)، پیرنظر، خانۀ اسناد ونسخ، الف1-الف2.

[24] واژگان عبری ملاخ بَشِرِت (מַלְאָך בשרת) به معنی فرشتۀ بشارت‌دهنده و واژۀ مَشِرت (משרת) به معنی دستيار است.

[25] خَب به معنی خاموش آمده است.

[26] نتصر، منتخب، از امینا، در پادیاوند، جلد 1، 76.

[27] نتصر، منتخب، از اشعار عمرانی، برگرفته از احکام سیزده‌گانۀ ابن‌میمون، 240.

[28] عمرانی، گنج‌نامه (نسخۀ بن‌صوی، 269) پیرنظر، خانۀ اسناد و نسخ، ب3-5.

[29] عمرانی، گنج‌نامه، پیرنظر، خانۀ اسناد و نسخ، ب33-ب34.

[30] نتصر، منتخب، برگرفته از نخلستان عمرانی، 249.

[31] سیمانطوب مِلَمِد، برگرفته از حیات الروح (نسخۀ بن‌صوی، 8 5760‌)، پیرنظر، خانۀ اسناد و نسخ، 904.

یهودیان در خراسان پیش از حملۀ مغول

A hoard of Jewish documents, many of them in Persian, Arabic or Judaeo-Persian and Judeo-Arabic, was discovered in Afghanistan not long ago. The circumstances of the find are not entirely clear and it is impossible to tell where exactly they were found. According to information given by traders, they were discovered in a cave, dispersed on the ground and not in a container. The cave was also a home to some small animals. New documents continue to arrive on the market, and it is possible that some of the material was dispersed to other locations.

I received news of the find from antique dealers who held portions of this hoard and sent me photos of some of the documents. Having examined the original manuscripts in London, I became convinced that this was indeed a remarkable find. Some of the papers turned out to be pages from bound codices, others were letters or legal deeds, written for the most part in the Hebrew script, and going back to the medieval period.

There are several literary genres represented in this collection. Among those identified are translations and commentaries (both called in Arabic and Persian tafsir) relating to different portions of the Hebrew Bible. Most of them are written in Judeo-Persian, but some in Judeo-Arabic. The Judeo-Arabic fragments are predominantly from a tafsir of the Book of Isaiah by Rav Saadia Gaon, a prominent Jewish author of the tenth century. This particular book was already known before by fragments retrieved from the Cairo Geniza. There are also fragments of commentaries on the Bible written in Hebrew, whose authors have not yet been identified. In this Khorasan hoard there are portions of compositions discussing points of Jewish doctrine written in Judeo-Persian, Judeo-Arabic and Hebrew, sections from books specifying the order of prayer in the synagogue on various holidays, evidently from a prayer-book in Judeo-Persian. Pages of poetry are also part of these papers. Most leaves carry texts of Hebrew synagogue poetry, known by the generic term piyyut, but there is among them one lengthy poem which was no doubt composed in Judeo-Persian. It is a dirge on the death of a prominent member of the Jewish community. It is spread over several pages, and appears to have been conserved in its entirety.

Another portion of these papers consists of personal correspondence, accounts, declarations of debt (iqrār), and records of judicial courts. Most of these documents are in Judeo-Persian, standard Persian, or Arabic. It seems clear from this correspondence that the people who wrote these papers and who owned these documents were speakers of Persian who belonged to a Jewish community residing in Bamiyan, though in some cases the letters were sent from Ghazneh or other localities in the same region. They spoke the language of the area where they lived, that is Khorasani Persian, but they usually wrote it with their own script, which was the Hebrew alphabet. This is a very important point: for the first time we have in our hands original informal and literary manuscripts written in the language spoken in Khorasan by members of the Jewish minority. Ethnic and religious minorities tend to use the local language, sometimes with some minor deviations from the standard form of the language. Such peculiarities may be linked to their religious background, especially in the lexical field, or to a history of migration from another area, when there is a marked difference between the minority dialect and the current local dialect. Some of the peculiarities, however, may be described as archaism: this happens most likely because of a long history of separate existence of the communities, when a minority tends to adhere to some of the features of the language that have undergone changes in the main form of the local dialect but these changes were not adopted by the speakers of the minority dialect.

Some of the papers carry precise dates. This applies naturally to the legal documents, which relate typically to disputes between partners in commercial undertakings, where it is crucial to note the date. All the recorded dates seen so far fall within the first half of the eleventh century of the current era. The Arabic documents use the Muslim era calendar, and give the years according to the Hijra, while the Judeo-Persian documents note the dates according to the Jewish-Babylonian system of lunar months, and the years are given, as was the custom among Jews, according to the Seleucid era which starts at 312/311 BCE. All the dates given converge, as said above, in a fairly narrow time-span in the eleventh century. We may assume that the cache of documents was deposited in the cave not much after the mid- eleventh century. Some of the literary documents, which are all undated, may be older than that period, and should reflect a haphazard cross-section of the books used over a period of time by the owners of this collection of papers.

Why the documents were put away is not very clear. Did the owners try to hide them when they were forced to leave their homes in an emergency? We have a famous analogy for a find of a large quantity of old Jewish documents. This is the case of the Cairo Geniza, which was discovered towards the end of the nineteenth century. It was placed in an attic room of an ancient synagogue, the Ben-Ezra synagogue in Fustat (Old Cairo). Over a very long period, Jewish writings were deposited there, mainly in order to preserve the Hebrew script from desecration, as this script normally comprises also the sacred names of God and often also quotations from the Holy Scriptures. There was a well-known custom in several Jewish communities to dispose of old documents in a burial place, as if they were a human corpse. This was not the practice in Cairo. The written fragments were allowed to accumulate over a millennium and their state of preservation in the dry climate of Cairo was remarkably good.[1] Does this help us understand the reason for placing the newly-found writings from Khorasan? The reports about the place where the documents were found do not suggest that they were found either in a synagogue or in a place of burial, and so it is unlikely that they formed a “Geniza” in the precise sense of this term. We have no good theory to explain why they were put in a cave. Those who discovered the documents may not be the best source of information as to the original place of discovery. Their action was not strictly legal, and giving away the precise location of the find might not be in their best interest. The most likely theory as to the circumstances under which this bundle of documents was deposited in one place is that a small group of people, perhaps all belonging to a single family, put them in hiding owing to some emergency. We know, however, of no major event in the mid-eleventh century that would compel a group of people to abandon their town.

It has been known for some time that there were Jewish communities in Afghanistan in the pre-Mongol period. Since the nineteen-fifties several dozen tombstones from an ancient Jewish cemetery in the area of Ghūr have been discovered. The inscriptions from several dozen tombstones written in Judeo-Persian have already been published and others are likely to be still in situ or in the hands of private owners.[2] This was an important find, which not only established the fact that Jewish communities existed at that time in Khorasan, but also gave us some information about one of them. Tombstones however do not normally carry extensive texts. We get a handful of names of Jews buried in the cemetery, as well as some titles of office or dignity that were attributed to certain individuals, but these are not always very illuminating.[3] The tombstones are not very informative about the kind of life this Jewish community conducted, and there is very little information concerning the type of Judaism to which they adhered. Fortunately, most of the stones carry dates. It is noteworthy that the cemetery was used during the twelfth and the beginning of the thirteenth centuries, and was not used long after the time of the Mongol invasion of Iran about 1220 CE.

 

Other sources of information that document the existence of Jewish communities in the extreme north-east of the Iranian domains also exist. At the beginning of the twentieth century the British archaeologist and explorer Sir Aurel Stein discovered a sheet in the ruins of Dandan Uiliq, of which only half the length was preserved. It contained a commercial letter in Persian written in Hebrew characters, and was dated to the eighth century CE. This chronology seems to align with the linguistic features of the text. During the same period very short (brief? small? rock engravings published by W.B. Henning were discovered. They were written in Hebrew characters in Tang i Azao in Afghanistan. The inscriptions are not very informative, containing a few pious formulae and the names of the authors. These may even have been signs left by passers-by along the road who left their names on the stone. Similar inscriptions were found later on rocks in Afghanistan, and published by Nicholas Sims-Williams.

In recent years a few inscribed objects came to light, presumably from the same area. An elongated thin bronze bar, which may have been used as a Torah pointer, which marks the place in the scroll of the Torah during the oral recitation in the synagogue is the most interesting case. I am now however inclined to a different interpretation to that given in previous publications. The purpose of the object is stated in the inscription to be, somewhat obscurely, “the peg on the bolt of the door” (ze xar bar lab-i dar), perhaps meaning the bar that holds the two rings of a door together assuring that it would not open. The door in question may be that of the synagogue, or that of a chest holding such precious objects as the holy scrolls of the Pentateuch. The maker of the object is said to be David ben Moshe, who is described as zargar or “goldsmith”.[4]

Another group of manuscripts, which I believe is related to the presence of Jewish communities in Khorasan is the existence of a community of Jews in Kai-Feng, in Eastern China, probably from about the tenth or eleventh century. The language used by members of this community was Persian. Several books used by them during holiday rituals have survived, in particular the text, or Haggadah, used for the Passover evening meal. The text of the Haggadah is in Hebrew and Aramaic, but the short instructions and the colophons are written in Judaeo-Persian. The type of language used is very close to the language of Khorasan around the time in which the new manuscripts found in Afghanistan were written. The community of Kai Feng survived close to a thousand years, and some people still claim descent from this community, even today. In the course of the centuries, knowledge of Hebrew, Aramaic and Persian dwindled, and Chinese became the main language of the community. This has to do with the intermarriage of members of the Jewish families with local Chinese women: it may be assumed that the original settlers were mostly single men who came to China in order to engage in the lucrative international trade, as was the pattern of settlement of Jewish traders when they ventured into remote countries. Another phenomenon of such travel is available thanks to the discovery of many letters and documents in the Cairo Geniza, published by S.D. Goitein and M.A. Friedman. From these documents it is possible to reconstruct much of the history of the Jewish merchants who were active in the Indian trade.

Finally, we should mention the literary and historical references to prominent Jewish writers who took part in the intellectual life of the period between the ninth and eleventh centuries. One of them is known as Hiwi ha-Balkhi, who, as his name shows, may have lived in Balkh (his opponents distorted his name to Kalbi, which has a pejorative association in Hebrew). His lost book dealt with the Hebrew Bible, and listed many contradictions and unlikely statements in the biblical text.

Although the work has not survived, its contents are known thanks to the refutation written by one of the greatest names in Babylonia in the tenth century, Rav Saadia Gaon. This was also the period when the Karaite movement was active. It created a schismatic debate in many Jewish communities, mostly in the east, rejecting the authority of the Talmud and preaching an independent interpretation of the tenets of Judaism on the basis of the study of the Hebrew scriptures. A large number of the early proponents of this group originated from the Persian-speaking area; some of the names include Benjamin Nihavandi and Daniel Qumisi. The Cairo Geniza preserved some of their writings in Hebrew, Judeo-Arabic and Judeo-Persian, the latter from Jerusalem, where a substantial Karaite community gathered and many of its members spoke Persian.

The new find also sheds new light on a Jewish community in the Ghaznavid period, and may add to our knowledge of the intellectual, social and economic life in Khorasan. Thisperiod of history was fraught with changes and events, where several religious movements sprang up in this region and during which Jewish life was also subject to schismatic upheavals.[5] We are still at an initial stage of the study of these documents, but the initial impression one gets from these documents is that they represent a ‘normal’ orthodox Jewish community: they possessed books of biblical exegesis and prayer books, they read and composed poetry in Hebrew and Judeo-Persian, they also used books discussing questions of religious doctrine. Some of these works may have been composed by members of this community. The books as a rule do not carry names of authors. What we have is mostly unconnected pages from books, lacking beginnings or endings.

Some specific characteristics of this community as far as their intellectual interests are concerned may be mentioned. Among the Jewish sources used there is a great deal of biblical material, but not much that concerns the Talmud, while in other localities the Talmud was at this period a major object of study.[6] They used and evidently enjoyed poetry in Hebrew, and composed pieces of poetry in Judeo-Persian. The owners of this collection of documents could read compositions written in a wide variety of languages: Hebrew, Aramaic, Arabic and Persian, and could cope with written documents using two scripts, Hebrew and Arabic. When we say “they”, it does not necessarily mean that everybody could. We have no way of knowing how many members of the community were literate, and how many among those who were, could read both scripts. Since we have pieces of writing employing the two scripts, we may take it that at least the members of the family whose papers have now been discovered could understand the four languages and the two types of writing. Hebrew and Aramaic had already been fused to an extent through traditional Jewish usage, but being able to understand them would certainly imply a high degree of education.

Changing scripts in the same document is quite frequently confirmed in the new Khorasan documents. This comes about most commonly in Judeo-Persian letters, where the writer switches over from the Hebrew alphabet to the Arabic script, more particularly when he quotes stock phrases of greeting, good wishes, or hope. Phrases like ان شاء الله (in šā’a llāh) “God willing”, or والحمد لله حق حمده (wa-l-ḥamd lillāh ḥaqqa ḥamdihi) “praise be to God as much as He deserves”, tend to be written in Arabic script, perhaps because they were felt to be non-Jewish but rather Muslim, and thus the Arabic alphabet was deemed to be more appropriate.[7] The address of a letter in Judeo-Persian was as a rule written in the Arabic script (sometimes in addition to the address being written in the Hebrew script) on the outside. The reason for this is surely the fact that the carriers of the letters were not always Jews and could not be expected to be able to read the Hebrew alphabet. The two alphabets appear to be written by the same hand. This duplication of scripts in the address formula reveals, incidentally, that some of the persons used one name in the Hebrew-script version and another one in the Arabic script. Thus, the name of one of the main persons in the correspondence alternates: Abū Naṣr Judah ben Daniel in Hebrew, and Abū Naṣr Aḥmad ibn Dāniyāl in the Arabic script.[8]

The fact that there is a fair amount of writing in Arabic in the Khorasan cache of documents raises the question whether members of the Jewish community in Khorasan would be normally expected to be fluent in Arabic. It does not seem likely that this was the case, for the language currently used by most inhabitants in Khorasan was no doubt Persian. Muslims would be taught Arabic as part of their education, and the learned Muslim Persian authors would usually write their books in Arabic,[9] but could that apply also to Jews? Jews grew up using their own religious languages, Hebrew and Aramaic, in the synagogue, and no doubt spoke mostly Persian, but it must be assumed that they only seldom had recourse to Arabic as language of oral or written communication. If some of them studied Arabic, this may be a sign of close relations with Muslim neighbors. Would that also include reading books in both in Arabic and in Judeo-Arabic?

Another explanation is probably necessary in order to understand how in our documents there are so many documents in Arabic and Judeo-Arabic. One possibility that comes to mind is that the community, or at least the families whose papers were deposited in this hoard, had come to Khorasan from an Arabic-speaking country, possibly from Iraq. This may explain the fact that the writings of Rav Saadia Gaon were part of their library. If the papers found in this hoard are typical of the library of this community, one may venture to guess that the community (or this particular family) was established in Khorasan by merchants who had come from Baghdad or thereabout just a few centuries before. They probably maintained their contacts with their place of origin and continued to read Judeo-Arabic. This seems to be the best way to account for the presence of several Arabic and Judeo-Arabic books in their library. The fact that most fragments are written in the local form of Judeo-Persian appears to demonstrate, on the other hand, that these families had been resident in Khorasan long enough for them to become Persian-speakers.

As for the intellectual and religious profile of these Jews, they do not differ much from other urban Jewish communities of the time. They were pious and they professed to observe the Jewish religious prescriptions. In one letter, a man who writes to his elder brother defends himself against accusations that he was lax in observing the Sabbath. Such an accusation demonstrates that there were Jews around who were suspected of being not very scrupulous in their observance, but the tone of the letter suggests that this was considered a grave offence.

Members of this family seem to have an intellectual bent. They studied books discussing theological, exegetical or grammatical questions, or containing prescriptions for right conduct, and were interested in astrology, among other matters. As may be expected in this region, the community appears to have included a number of Karaites, members of a dissident Jewish sect founded in Baghdad about the eighth century CE,[10] to judge from some fragments in this collection of papers. Khorasan and its environs was indeed a hotbed of sectarian groups at this time, among Muslims and Jews.[11] The collection of papers includes also some fragments from Saadia Gaon’s attack on a work written by Hiwi (or Hayyohi) ha-Balkhi, a Jewish free-thinker from the city of Balkh, whose name was previously mentioned. Saadia’s polemical work was written in rhymed Hebrew, and large portions of it were discovered about a hundred years ago in the Cairo Geniza collections. Some of the present fragments correspond to the text already known, and others contain new material.

It may appropriate to give some examples of newly found texts in the Khorasan material. A noteworthy poetical composition among these documents is a dirge in Judeo-Persian on the death of a prominent member of the community, Isḥāq b. Yūsuf Bā Saˁīd, which ends with praise for his son, Bū Manṣūr, who appears to have become the current head of the community in his father’s place. A few verses may be quoted from this poem:

Just as soon as you came in(to the world) you are going out of here. Perhaps you know[12] that this permanent cave has become for you a memorial.[13]

…

Where is our ancestor Adam? Where is Seth, and Noah son of Lamech, the one who has seen so many years of life?

Or where is Idrīs, Hūd and Ṣāliḥ, of the people of Thamūd, who were killed like the she-camel by the hand of their people?[14]

Or where did the blessed Abraham go, the one chosen by the Lord, who was (cast) in the air by the catapult of Urfa[15] (and) got into the fire?

Or where are Ezekiel, Isaiah? Or where is Jeremiah, at the time that Nebuchadnezzar destroyed it[16] (by) wars.

Or where are Lot and Shuˁayb, and Daniel, who by the blessing of the stars and (divine) decree, had many children. (?)

Or where is David the Prophet, the caliph of the one Lord, the one who had countless wars with Goliath?

Where is prophet Solomon, that renowned and blessed …, the prophet who became, by his kingship and (divine) decree, ruler of the world?

Or where is Moses, the interlocutor of God, the blessed prophet? Observe: he had so many talks with God![17]

These are a few verses from a poem of fifty stanzas, and they may convey a taste of this remarkable piece of poetry.[18] The quotation may serve to illustrate some of the features of this language. The language of this piece is close to Classical Persian, and yet it preserves certain elements that are no longer attested in the classical compositions of the tenth and later centuries. Among them is the distinction between the three forms of the relative and interrogative pronoun. Instead of ke in Standard Literary Persian there are three pronouns: k(i) “who”, ka “when”, and ku (kū) “where”, the latter alternating with the well-attested kujā. These verses also demonstrate the use of the ezāfe particle as a relative pronoun, marked by a y standing on its own, in the verse: yā kujā lūṭ u šuˁayb i pāfrīn / k-az nujūm u ḥukm ūrā kōtak-hā bisyār šud “Or where are Lot and Shuˁayb who by the blessing / derived from the stars and the (divine) decree had got many children (?)”.

The same verse also preserves the archaic form of the preposition pa (Middle Persian pad) [in p-āfrīn], which at the time when this piece of poetry was composed had already been replaced in Classical Persian by ba/bi.[19] Other distinctive features of this dialect are not easy to point out and discuss unless one looks at the original orthography in Hebrew characters.[20] To quote just one example, in the first verse quoted there is a play on words: magar be magar dān k-īn maγār-i dāˀim tu-rā yād-dār šud “Perhaps, but perhaps, know: this permanent cave has become for you a memorial”. magar and maγār have a similar sound, and are written in identical manner in the Hebrew script, but not in the standard Arabic script.

Besides these linguistic and orthographic points, the verses quoted also exemplify a somewhat rare phenomenon in Jewish-Islamic relations. The Jewish poet refers to illustrious people from the past as forerunners of the greatness of the deceased, among them kings and prophets. They are all dead, just like Isḥāq b. Yūsuf Bā Saˁīd, the subject of this elegy. Some of the personalities mentioned are evoked from the Jewish tradition, but several are clearly recalled by their Islamic name and attributes. Ezekiel and Jeremiah are not figures of the Islamic tradition; but David and Solomon, who are mentioned in the Koran, are mentioned here as “prophets”, just as they are in the Muslim tradition, whereas Jewish sources consistently call them “kings”. In addition, some non-biblical persons, who belong exclusively to the Qur’anic tradition, like Hūd, Ṣāliḥ and the people of Thamūd, rub shoulders here with the Old Testament figures. This is a degree of Jewish-Muslim syncretism that is rarely attested in Jewish writings in Iran or elsewhere.

It is clear from this dirge that the deceased and the author of the poem were synagogue attendees who observed the Jewish holidays as did the rest of the community. The fusion of Jewish and Islamic motifs in this dirge seems to suggest that this is a Jewish community living in close physical and intellectual proximity to its Muslim neighbours. The religious differences do not appear to have caused undue friction.

A few words may be said on the type of Persian language that is characteristic of these texts. We can now distinguish some five different regional varieties in Early Judeo-Persian texts: Khuzistan, Fars, the Bukhara region, Khorasan, and the area of Chinese Turkestan (or more specifically Dandan Uiliq). Some of the most prominent forms typical of each region will be given as examples. The third person singular of the past form of the verb “to do” is kird in Khuzistan and Fars, and is kard in the other regions, including Khorasan. The verbal form for the copula “is”, can be interpreted as hist in Khuzistan and Fars, but it reads hast in the other regions. The morpheme of plural nouns, is in Khuzistan mostly the suffix –hā, in Fars the suffixes are –īhā in a word like ranjīhā, but –ān in rōzān u šabān; Bukhara has mostly –īhā; and Khorasan –hā, e.g. rūzhā. The preposition which in SNP is ba-, occurs in the Khorasan documents in the form pa, written separately, or p-, joined to the following noun, or pad- joined to a pronoun like padān, essentially as in the other EJP dialects. The form of the verb which in SNP is buvad “he/she/it is”, occurs in the Khorasan dialects at least occasionally spelled bhwd, i.e. bahod, reminiscent of the Pazand spelling of this form. It is reminiscent of the regular form in Pazand, and may be attributed to Sistan.[21]

An important feature of the Khorasan documents is the relative abundance of private letters and legal deeds, where the language is less formal and the style is often rather free. Some of these letters convey a sense of the everyday life conducted by the members of the community and their relationship with their Muslim neighbours and associates. One letter, written to Abu l-Hasan Siman-Tov ben Yehuda, a man who is addressed as “my brother”, as a term of endearment (or because the writer and the recipient are related), starts as follows:

 

1.          A thousand greetings to the dear brother Abū al-Ḥasan Siman-Tov ben Yehuda, may he have long life, and may God grant him life. May the praise and blessing of God
2.          grow upon your body and soul, under submission to the God of Israel, and (attaining) your desire and that of (your) loved ones, amen. The letter of the dear brother, may God grant him life, has arrived,
3.          I read (it), (and) was pleased with the information about his good health, may God grant good news. Also, I inform (my) dear brother
4.          that all these letters (which) were written (claiming) that I had made a deceitful transaction[22] and acted dishonestly,
5.          all of these are (false) claims. It is not necessary to speak so harshly. If I affected a transaction, my action and my response
6.          are with the Merciful One. I did nothing which would not be agreeable to the Merciful One. If a man says that I
7.          do not observe the Sabbath, I know that (my) brother is such (a person) who will not punish his kinsman for that. All these reproaches[23]
8.          are inappropriate for anyone to make. I did nothing which goes against people.[24] If I brought my family here,
9.          know that I make good (use) of my power. If she (?)[25] says that she has a complaint about a certain thing, so that
10.       I should repair (the cause of) her complaint, you might say that we made this affair so that (our) love should be
11.       greater. If your love to me decreases, my love to you increases to the (utmost) limit.
12.       And you know—but you should know this much—that   anyone who [takes a] wife,
13.       does it for his own comfort, as do all the people (in the world), not so that I
14.       should sit in Ghazni and she in Bamian. If I could[26] (?) move (?) to Bamian,
15.       I would undoubtedly fulfil your desire. And also, if there was not the amount of tithes[27] and gifts
16.       that should be given to people, I would have come there right away.

 

Work on the new fragments has not yet begun in earnest. They are held in private hands, and their owners do not favour a publication of the texts. It is important and urgent to have this collection placed in a public institution, where scholars would be given free access to them. Many of the fragments are still in good condition, but some have deteriorated badly and need restoration and conservation work. One very large book, beautifully bound in an embossed leather cover, is so brittle that whenever one tries to open it, the paper breaks and is shredded into myriad tiny pieces. It contains, written in careful scribal hand, a Judeo-Persian tafsīr of the Bible, but its state of conservation makes it impossible to be more specific at this stage. The situation of this book may serve as a sad admonition to the possible fate of the other pieces.

 

 

[1] Adina Hoffman and Peter Cole, Sacred Trash: The Lost and Found World of the Cairo Geniza (New York: Schocken Books, 2011), 676.

[2] The first scholar who worked on the discovery and publication of the tombstones is Eugen Rapp. See Eugen Ludwig Rapp, Die jüdisch-persisch-hebräischen Inschriften aus Afghanistan, Münchener Studien zur Sprachwissenschaft, Beiheft G. (München: J. Kitzinger, 1965); “Die persische-hebräischen Inschriften Afghanestans aus dem 11. bis 13. Jahrhundert,” Sonderdruck aus dem Jahrbuch der Vereinigung “Freunde der Universität Mainz (1971); “Neue persisch-hebräische Inschriften Afghanestans aus dem Mittelalter. Eine Gesamtübersicht,” Jahrbuch der Vereinigung; “Freunde der Universität Mainz” (1973), 52-66. Gherardo Gnoli published a book with photos, transcriptions and translations of ten tombstones. See Gherardo Gnoli, Le iscrizioni giudeo-persiane del Ġūr (Afghanistan), Serie Orientale Roma, 3 (Rome: IsMEO, 1964). More recently see Shaul Shaked, “New Data on the Jews of Afghanistan in the Medieval Period” (in Hebrew), Peʽamim (1999) 79: 5-14; “New Early Judeo-Persian Finds,” Irano-Judaica (2008) 6: 222-252. A Jewish magic text derived from Afghanistan possibly from the same period was published in Shaked, “A Jewish Aramaic Amulet from Afghanistan,” With Wisdom as a Robe, Qumran and Jewish Studies in Honour of Ida Fröhlich, eds. K.D. Dobos and M. Köszeghy (Sheffield: Phoenix Press, 2009), 485-494. See also “Classification of Linguistic Features in Early Judeo-Persian texts.” In Exigisti monumenta. Festschrift in Honour of Nicholas Sims-Williams, eds. A. Hintze, F. De Blois and W. Sundermann (Wiesbaden: Harrassowitz, 2009), 449-461; “A Note on ‘Hebrew-Script Tombstones from Jam, Afghanistan’,” Journal of Jewish Studies (2010) 61:305-307. The tombstones are full of Hebrew and Aramaic words and phrases, but their underlying language is without doubt Judeo-Persian. See also “Persian-Arabic Bilingualism in the Cairo Genizah Documents,” From a Sacred Source: Genizah Studies in Honour of Professor Sefan C. Reif, eds. B. Outhwaite and S. Bhayro, 319-330 (Leiden: Brill, 2011).

[3] Shaked, “Epigraphica Judaeo-Iranica,” in I. Ben Ami and N.A. Stillman and S. Morag, eds., Studies in Judaism and Islam presented to S.D. Goitein (Jerusalem: The Magnes Press, the Hebrew University,1981), 65-81.

[4] The original publications of the object are: S. Shaked and Ruth Jacoby, “An Early Torah Pointer from Afghanistan,” Ars Judaica (2005) 1:147-152; Shaked (2008). I am now inclined to give the object a different interpretation. ze is apparently the Hebrew word “this”; xar is used in the sense of “peg”; see the expression خرطنبور “the peg of a lute”, Farhang-e Ānandrāj. See also Muhammad Pādšāh, Farhang-e Ānandrāj. 7 vols. (Tehran: Khayyam, 1336), 2: 1635b.

[5] Further on this below.

[6] Only one small fragment of a Mishna was found among these fragments.

[7] On this phenomenon in documents from the Cairo Geniza, where it is less frequently attested than in the newly discovered letters from Khorasan; see Shaked (2011), 675.

[8] Ofir Haim, details in the Master’s thesis, Hebrew University, 2014.

[9] Sometimes interspersed with Persian, as done by al-Ḥakīm al-Tirmidhī in his autobiographical account, “Badˀu l-šaˀn,” Kitāb khatmi l-awliyā’(Beirut: Al-Matb’ah al-Kathulikiyah, 1965), 677: 13-32.

[10] It is well known that some of the prominent leaders of the Karaite movement came from the Persian speaking regions; see Moshe Gil, In the Kingdom of Ishamael (In Hebrew), 4 vols, Diaspora Research Institute, 117 (Tel Aviv: Ministry of Defense Publishing House), (1997)1: 264-265; Gil, A History of Palestine, 634-1099 (Cambridge: Cambridge University Press, 2009), 619-622; see also Shaked, Irano-Judaica: Studies Relating to Jewish Contacts with Persian Culture Throughout the Ages (Jerusalem: Ben-Zvi Institute for the Study of Jewish Communities in the East, 1982).

[11] See Patricia Crone, The Nativist Prophets of Early Islamic Iran: Rural Revolt and Local Zoroastrianism (Cambridge: Cambridge University Press, 2012).

[12] The translation of this phrase is uncertain.

[13] dirge, verse 1.

[14] This is an allusion to a story that comes up in the Koran more than once (Hūd 64; al-Aˁrāf 73; Šuˁarāˀ 155) recounting a miracle that happened to the prophet Ṣāliḥ, who had a she-camel miraculously produced from a rock.

[15] Urha or Orhay, ancient Edessa, is traditionally regarded as the place of origin of the Prophet Abraham; see also Benzion Judah Segal, Edessa,`The Blessed City’ (Oxford: Clarendon Press, 1970), 1-5.

[16] i.e. destroyed Jerusalem?

[17] Dirge, verses 11-18.

[18] The typical meter unit being —  ͝   — —, usually repeated four times, with a shorter unit at the end of the second hemistich. There are however several deviations from this pattern.

[19] The meter seems to require a pronunciation pā-ferīn. The second hemistich does not conform to the meter.

[20] This is not the place to go into a close analysis of the Judeo-Persian language of this piece, a task that will have to wait until a proper publication is feasible.

[21] For the forms occurring in dialects other than Khorasan, see the table in Shaked, (2009b), 451-453. See also Ludwig Paul, A Grammar of Early Judeo-Persian (Weisbaden: Reichert Verlag, 2013).

[22] A deceitful transaction was probably a dishonest sale.

[23] Italics indicates that in the original the word is written in the Arabic script.

[24] Or perhaps: which contravenes people’s proper behaviour.

[25] It is assumed that his wife is meant. Persian does not indicate the gender.

[26] The text has unaccountably “not”.

[27] ‘gyl is an imāla form of ˁiqāl.

”این قانون پارسیان است:“ اشاره‌ای به قانون ساسانی ضمانت در تلمود بابلی

The monumental Babylonian Talmud (or Bavli), the foremost source for Jewish law and theology, was produced in the long period of Iranian rule over Mesopotamia during the Parthian and Sasanian ages and completed in the fifth or sixth century. As a complex religious and legal compilation the Bavli presents enormous interpretative problems to historians, theologians, literary and legal experts alike due to its often shortened, elliptical style (which is also typical for Zoroastrian exegetic literature) and its lack of explanations. Passages referring to Iranian mores and norms often remain completely enigmatic and can be only understood when the painstaking task of reconstructing their historical, social, legal and cultural background is undertaken. Despite all these difficulties, allusions to juridical matters can be especially intriguing, since they offer the possibility of examining the extent of interaction between two of the most influential legal systems of late antiquity, Sasanian and Rabbinic law. As the product of a heterogeneous cultural environment, the Talmud employs not only several Iranian technical terms, taken as loanwords directly from Sasanian jurisprudence,[1] but also alludes in other cases to Iranian law[2] and reveals that the rabbis did not refrain from discussing difficult juridical problems – either openly or tacitly – in the light of the solutions found in the Sasanian system.[3] In this short contribution dedicated to the memory of our esteemed colleague Amnon Netzer, I will try to illuminate the legal background of an explicit reference to the “law of the Persians” in the context of the law of obligations.

 

In his recent book on the Iranian elements in the Babylonian Talmud, Shai Secunda examines an elaborate passage at the end of tractate Bava Bathra[4] referring to “Persian law” in the context of a rabbinic discussion dealing with a problem of surety.[5] The larger context, in which he places this discussion, is the question, whether it is true – as several authors interpreting this passage have concluded – that the rabbis had in toto a negative view of the Iranian legal system. Secunda denies this, in my opinion convincingly, since the sources present a far more complex image of the relationship between the two legal systems and there is no reason to assume that the allusion to Persian law was derogatory.[6] There is no need to repeat his arguments here, nor his examination of the Talmudic passages, but a few words on this branch of law and the rabbinic discussion will be necessary before trying to assess the reference to “Persian law” in the context of Sasanian suretyship.

 

All advanced legal systems know different forms of securing debts. To put it simply: if a man (the borrower or debtor) borrows money from another (the loaner or creditor), the latter would often wish to obtain some kind of additional security for the loan instead of just having to rely on the willingness and the ability of the debtor to pay the money back on time. The creditor would wish to be protected against loss, against the possibility that the debtor may be insolvent or unattainable when called upon to repay the loan. Hence the debtor usually has to provide some kind of real or personal security for the borrowed money. Real security is the granting of either ownership, possession or another specific right to particular funds or property of the debtor, entitling the creditor to retain or recover this property in satisfaction of the debt (such as mortgage, pledge, pawn, lien, deposit, etc.). Personal security, on the other hand, permits a creditor to look to a third party for satisfaction (guarantee or suretyship). The surety (or guarantor) commits himself to guarantee in some form for the debtor, thereby extending the group of persons against whom the creditor has recourse. In Rabbinic and Sasanian law suretyship could take a variety of forms, depending on the formal words creating the loan contract. Specific formulations could extend or limit both the commitment of the surety as well as the rights of the creditor. Since there were different types of personal security in the credit law of both systems, one of the major difficulties discussed in Rabbinic and Sasanian law is the question, when exactly and under which circumstances does the creditor have the right to exact payment from the surety or guarantor? This is the context in which the allusion to Persian law appears in the Talmud.

 

The rabbinic discussion (sugya) in the Talmud examined by Secunda refers to the following Mishna[7]:

 

If a man lent his fellow money through a guarantor (/surety), he may not exact payment from the guarantor. If he said: “On the condition that I may exact payment from whom I wish,” he may exact payment from the guarantor. R. Shimʿon b. Gamliel says: If the borrower (/debtor) has property, in either case [the creditor] may not exact payment from the guarantor.[8]

 

The Mishna refers to two different types of suretyship: (1) The first one, strangely, forbids the creditor to make a claim against the guarantor. This ruling creates a major problem in the ensuing rabbinic discussion, since it does not correspond with the obvious reason for agreeing on suretyship in the first place (i.e. providing additional security for the creditor) and hence has to be explained. (2) The second type of suretyship is defined exactly by a precise formulation in the credit contract or stipulation: the loan is given “on the condition that I may exact payment from whom I wish”. In this case the creditor has agreed to the legal transaction on the condition that he may approach either the debtor or the guarantor, with the implication that he is allowed to exact payment from both and even from the guarantor directly. This ruling is in turn restricted by R. Shimʿon b. Gamliel: the creditor may make a claim against the guarantor in both cases only if the debtor is insolvent.

 

The opinions of the rabbis diverge as to how these rulings in the mishna should be interpreted:

 

What is the reason [that the mishna does not require the guarantor to pay the loan]? Both Rabba and Rav Yosef say: [Because the guarantor can say,] “You have handed over to me a man; and a man I have handed over to you.”

Rav Naḥman raised an objection: This is the law of the Persians! “The law of the Persians”?! On the contrary; they pursue the guarantor! Rather [the following is Rav Naḥman’s objection]: “[Is not this ruling] like Persian law [where we find that the judges] do not give reasoning for their matters (i.e. rulings)!” Rather said R. Naḥman: What is [the meaning of] “he may not exact payment from the guarantor?” [That] he may not demand [payment from] the guarantor first. […] And if he said, “On the condition that I may exact payment from whom I wish,” he may demand [payment from] the guarantor first.[9]

 

Two commentaries on the first type of suretyship mentioned in the mishna (which does not allow the creditor to put a claim against the guarantor) are presented in the ensuing rabbinic discussion in the Talmud:

(1) The first explanation (“You have handed over to me a man; and a man I have handed over to you”), attributed to Rabba and Rav Yosef, interprets this ruling by referring to a specific type of suretyship, which is also known in Sasanian law: the guarantor does not agree to make payment in lieu of the debtor, but commits himself to delivering either the debtor or another person (tan) agreed upon as security to the creditor when payment is due. The obligation of the surety ends with “handing over the man” and he cannot be called upon to repay the debt. According to these two rabbis this is the reason why the creditor in the Mishna cannot reclaim the debt from the guarantor.

(2) Rav Naḥman, one of the Babylonian Amoraim (c. 200-500 CE), depicted as acculturated to Persian elite society,[10] comments this interpretation with the exclamation “This is the law of the Persians!” He seems to have had better knowledge of Iranian law than his contemporaries, since he obviously understood that the interpretation of the mishnaic ruling given by Rabba and Rav Yosef was very near to or even based on Iranian law. This correct assessment, however, caused complete confusion in later interpretative layers of this passage, leading to a different (and false) explanation of his exclamation.[11] The main objection to Rav Naḥman’s (correct) assessment is that – contrary to the ruling in the Mishna – the guarantor was indeed pursued in Persian law. The objection is also correct: there were forms of personal security allowing the creditor to sue the guarantor either in the event of the debtor’s insolvency (this is the interpretation Rav Naḥman offers) or even immediately under certain conditions. In our passage three completely different forms of personal security were confused, as I will try to show in the following.

 

As the law of a vast empire with a long history, Iranian jurisprudence knew various forms of suretyship (pāyēndānīh), some of which were relics of a distant past, surviving beside other more recent legal developments in the Sasanian period. Since we have no systematic description of this branch of law, but only an extremely complicated casuistic, it is rather difficult to sort out the various types of suretyship prevalent in legal practice. They were obviously distinguished precisely by the formal words spoken by one or several of the contractors (the guarantor or debtor or creditor) and it will be best to begin by assessing the diverse prescribed formulae and their legal implications:

 

  1. The surety (pāyēndān) could commit himself by using the formula “I am guarantor of such-and-such a man with respect to this money (=loan)” (pad ēn xwāstag wāhmān mard pāyēndān hom). With these words he committed himself to accept liability for a debt only secondarily on condition that the principal debtor (mādagwar) was insolvent and could not pay back the loan. The implication of this declaration is stated clearly: “there is no claim against the surety if the principal debtor is solvent (ādān)” (ka mādagwar ādān rāh ō pāyēndān nēst). The guarantee was conditional on the principal contractor’s, i.e. the debtor’s, default. The surety could only be held responsible for payment if the debtor failed to perform because of insolvency.[12]

 

  1. The debtor himself could declare “I have made such-and-such a man guarantor with respect to this money (=loan)” (kū-m pad ēn xwāstag wāhmān mard pāyēndān kard). The implications of this wording are similar to those of the first formula above: “a claim against the guarantor is in force at the time when the man (=debtor) is insolvent or has not come”  (rāh ō pāyēndān ān zamān bawēd ka mērag an-ādān ayāb nē mad ēstēd). The guarantor was only obliged to accept liability if the principal debtor was insolvent (an-ādān) or did not show up to pay back his loan on time.[13]

 

  1. Another formula was prescribed if the contracting partners wished to create a primary commitment on the part of the surety, giving the creditor direct access to payment. In this case the formal words in the contract would be: “Because of suretyship for such-and-such a man I will pay you so-and-so much money” (man pāyēndānīh ī wāhmān rāy xwāstag and ō tō dahom). With this phrasing an agreement comparable to the indemnity was concluded, i.e. an obligation by one person to pay to another person a sum that is owed to the latter by a third party: “a claim against the guarantor (is in force) and does not return to the origin (= principal debtor)” (rāh ō pāyēndān u-š abāz ō bun nē bawēd). We are informed that if there was no time limit in the contract, the agreement was not conditional on the third party’s default, hence it allowed the creditor to demand payment from the surety directly without first suing the original debtor.[14]

 

  1. Two or several debtors in a partnership (hambāyīh) could agree to act at the same time as co-sureties (ham-pāyandān), i.e. they could guarantee the debt together, with the following formulae: (a) “We are co-sureties” (ham-pāyandān hēm)[15] or (b) “We have taken money as a loan and are co-sureties” (kū-mān xwāstag abām stad ham-pāyēndān hēm)[16] or (c) “For this money (=loan) we are co-sureties, one for the other” (pad ān xwāstag ēk ōy ī did ham-pāyēndān hēm)[17]. In all these cases the co-sureties had joint liability with regard to the debt and the creditor could demand full payment of the whole amount from any one of the persons under contract: “he (=the creditor) is authorized to claim it (=the debt) from anyone he wishes to” (az har kē kāmēd pādixšāy xwāst). The person who paid the whole sum had the right to demand regress from the other joint debtors.[18] The implications were completely different if the co-debtors were not at the same time co-sureties. In the case of co-debtors the creditor could only sue each debtor for the amount he had himself taken as a loan. If the formulation in the contract allowed the creditor to claim the whole sum from one of the co-debtors, the debtor who paid the whole amount had no right to demand regress from the others.[19] This distinction between co-debtors and co-sureties seems to have been very similar to Jewish law.[20]

 

  1. Another form of personal security was agreed upon if the creditor used the formal words: “I have accepted so-and-so (=name of the person) as a body/person (pad tan) from you” (kū-m … pad tan az tō padīrift).[21] A debtor who had no other property could offer a member of his family, e.g. one (or several) of his children, as security to the creditor and a third party, the guarantor, could commit himself to delivering this person in due time. If the creditor accepted this specific form of suretyship, using the formula cited above, and the principal debtor failed to pay, then this family member was given into debt bondage with the obligation to serve the creditor personally with his work capacity either for a certain limited time or become part of the latter’s property as a slave. The guarantor was only obliged to deliver the person and could not be held liable for paying back the debt if he fulfilled this commitment.

 

  1. The guarantor could commit himself to delivering the debtor to the creditor and to paying a certain sum of money (which could be – but was not necessarily – the same amount given as a loan) if he failed to do so with the formal words “When you request M. I will deliver M., otherwise I will pay 200 (dr.)” (ka tō Mihrēn xwāhē Mihrēn ō tō abespārom ēnyā 200 be dahom).[22] The case discussed here is too complex to be repeated here[23], but the main information to be gained from this passage is that Sasanian law still knew a type of suretyship, already attested in cuneiform legal texts, designated by Koschaker in his refined and admirable work on cuneiform law as “Stillesitzbürgschaft” (suretyship of place) and “Gestellungsbürgschaft” (suretyship of delivery).[24] The guarantor ensures that the debtor will either stay at the place of performance or he commits himself to hand out the debtor to the creditor when the debt is due.

 

Although the information is sparse, the available material reveals clearly that Sasanian law knew a great variety of different types of suretyship, permitting a creditor to look to a third party for satisfaction in several ways. A guarantor could be committed to deliver the debtor or another person agreed upon by the contractors to the creditor personally, with no obligation to pay the debt. He could also be either primarily liable for the debt, according to an agreement comparable to the indemnity, or be appointed as security with a secondary obligation to make payment only if the principal debtor was in default. Co-sureties and co-debtors were also known with different implications. To sum up, we may distinguish between at least five different forms of suretyship, which are listed in the following according to their presumed historical age (beginning with the oldest):

 

  1. Suretyship of performance: the guarantor ensures that the debtor will either stay at the place of performance (suretyship of place) or he commits himself to deliver the debtor to the creditor (suretyship of delivery).
  2. Suretyship “of the body/person” (pad tan): the guarantor commits himself to deliver a specific person (tan), agreed upon as security for the loan, to the creditor if the debtor is in default.
  • Accessory suretyship: the guarantor commits himself to accept liability by repaying the debt if the debtor is in default. The surety is only liable if the debtor is insolvent.
  1. Indemnity: suretyship of the guarantor without commission of the debtor. The liability of the surety is not conditional on the debtor’s defaulting on the payment. The creditor can sue the guarantor without first demanding payment from the debtor.
  2. Joint suretyship of co-debtors, who are at the same time co-sureties with the commitment to guarantee for each other a debt they have contracted together.

 

It would not be too far-fetched to assume that these different forms of suretyship, although they are all attested as variants beside each other, also represent various historical periods in the development of Sasanian credit law. The first type (suretyship of performance), by which the guarantor ensures that the debtor will be available to the creditor when the loan is due, was certainly a very old form of personal security, since it is also known in cuneiform law, as already mentioned above. Originally the surety only guaranteed that the debtor would remain at a certain place (suretyship of place) or that he would deliver him to the creditor (suretyship of delivery), but was not held responsible for repaying the debt. The second type (suretyship of the body/person) could have well been a further development of the first type by extending the possible circle of persons against whom the creditor had recourse. The guarantor would agree to deliver a specific person (a child or another family member of the debtor) to the creditor if the debtor himself was unattainable. The child would be kept in debt bondage until the loan was paid. Both forms are probably precursors of accessory suretyship (type III), allowing the creditor to exact payment from the guarantor if the debtor is insolvent. The guarantor in type I (surety of performance) and type II (surety of person) is originally liable not only with his property, but with his whole person. If he is not able to deliver the debtor (type I) or another person agreed upon as security (type II) to the creditor, the guarantor himself is forced to go into debt bondage and to put his work capacity at the disposal of the creditor. He has the possibility of freeing himself from bondage by satisfying the creditor and paying back the debt. In the course of the historical development of credit law this “detour”, leading the guarantor first into debt bondage, is avoided: the surety immediately gives a promise to satisfy the creditor in the event of the debtor defaulting. This would lead to the form of guarantee most common today, accessory suretyship (type III): the guarantor is liable in lieu of the debtor if the latter is insolvent.[25] Types IV (indemnity) and V (joint suretyship) are further developments of credit law, which are to be expected in a complex and advanced economy such as the Sasanian one.

 

To conclude: the rabbinic discussion in the Talmud passages cited above refers to at least three (maybe four) different types of suretyship, all well attested in Sasanian law. Whereas Rabba and Rav Yosef in their commentary seem to have had either “suretyship of performance” (type I) or “suretyship of person” (type II) in mind, a form, which Rav Naḥman correctly identified as one of the specifically Iranian variants of personal security, later layers of the text probably refer to those types of guarantee we have been able to identify above as “accessory suretyship” (type III) and “indemnity” (type IV). No matter whether Rav Naḥman’s comment was derogatory or not, there is no reason to doubt his precise knowledge of a rather complex and sophisticated branch of Sasanian jurisprudence: this was indeed the law of the Persians!

 

[1] I have commented on the legal background of Iranian legal loanwords in the Babylonian Talmud in several articles; see Maria Macuch, “Iranian Legal Terminology in the Babylonian Talmud in the Light of Sasanian Jurisprudence,” in Irano-Judaica IV: Studies Relating to Jewish Contacts with Persian Culture Throughout the Ages, ed. Shaul Shaked and Amnon Netzer (Jerusalem: Ben Zvi Institute 1999), 91–101;  “An Iranian Legal Term in the Babylonian Talmud and in Sasanian Jurisprudence: dastwar,” in Irano-Judaica VI: Studies Relating to Jewish Contacts with Persian Culture Throughout the Ages, ed. Shaul Shaked and Amnon Netzer (Jerusalem: Ben Zvi Institute 2008), 126–138; and “Allusions to Sasanian Law in the Babylonian Talmud,“ in The Talmud in its Iranian Context, ed. Carol Bakhos, and M. Rahim Shayegan (Tübingen: Mohr Siebeck 2010), 100-111.

 

[2] See the cases discussed in Maria Macuch, “The Talmudic Expression ‘Servant of the Fire’ in the Light of Pahlavi Legal Sources,” in Jerusalem Studies in Arabic and Islam 26 (2002) [ Volume in Honour of Shaul Shaked], 109–129, and “Jewish Jurisdiction within the Framework of the Sasanian Legal System,” in Encounters by the Rivers of Babylon: Scholarly Conversations between Jews, Iranians and Babylonians in Antiquity, ed. Uri Gabbay and Shai Secunda (Tübingen: Mohr Siebeck 2014), 147-160.

[3] Maria Macuch, “Substance and Fruit in the Sasanian Law of Property and the Babylonian Talmud,” in The Archaeology and Material Culture of the Babylonian Talmud, ed. Markham J. Geller (Leiden, Boston: Brill 2015), 245-259.

[4] Bava Bathra 173b.

[5] See Shai Secunda, The Iranian Talmud. Reading the Bavli in its Sasanian Context (Philadelphia, Pennsylvania: University of Pennsylvania Press 2014), 93-100, 107-109.

[6] Secunda, Iranian Talmud (see n. 5), 93, 109.

[7] The code edited by R. Judah the Patriarch c. 200 CE, a collection of statements, discussions and Biblical interpretations of the Tannaim, Rabbinic sages from c. 10-220 CE.

[8] The translation follows Secunda, Iranian Talmud (see n. 5), 93, where the original text of this passage may also be found. See also Lazarus Goldschmidt, Der babylonische Talmud (Haag: Martinus Nijoff 1933), vol. 6, 1401.

[9] B. Bava Bathra 173b; Goldschmidt, Talmud (see n. 8), vol. 6, 1401; the translation follows Secunda, Iranian Talmud (see n. 5), 94; the italics, emphasizing the section on Persian suretyship, are mine.

[10] Secunda, Iranian Talmud (see n. 5), 95.

[11] See the extensive discussion of the different layers in Secunda, Iranian Talmud (see n. 5), 95-97.

[12] According to the Sasanian Lawbook (Mādayān ī) Hazār Dādestān (MHD in the following) 57.1-2; see Maria Macuch, Rechtskasuistik und Gerichtspraxis zu Beginn des siebenten Jahrhunderts in Iran: Die Rechtssammlung des Farroḫmard i Wahrāman (Wiesbaden: Harrassowitz Verlag, 1993). Transliteration and translation of this formula pp. 388, 393. On the heterogramm NKSYʾ for xwāstag with the exclusive meaning of “money” in legal texts see Maria Macuch, “Zur juristischen Terminologie der Berliner Pahlavi Dokumente,” in Dieter Weber, Berliner Pahlavi Dokumente. Zeugnisse spätsassanidischer Brief- und Rechtskultur aus frühislamischer Zeit (Wiesbaden: Harrassowitz Verlag, 2008), 264-265.

[13] MHD 56.5-6; Macuch, Rechtskasuistik (see n. 12), 387, 392.

[14] MHD 56.15-17; Macuch, Rechtskasuistik (see n. 12), 387, 393.

[15] MHD 56.1; Macuch, Rechtskasuistik (see n. 12), 386, 391f.

[16] MHD 56.8-9; Macuch, Rechtskasuistik (see n. 12), 387, 392.

[17] MHD 56.9-10; Macuch, Rechtskasuistik (see n. 12), 387, 392.

[18] MHD 55.17-56.5; Macuch, Rechtskasuistik (see n. 12), 386, 391-392.

[19] MHD 56.3-5; Macuch, Rechtskasuistik (see n. 12), 392.

[20] See Isaac Herzog, The Main Institutions of Jewish Law. Volume 2: The Law of Obligations (London and New York: The Soncino Press Limited,, 1939; reprint Colchester and London: Spottiswoode Ballantyne Ltd.,., 1980), 216.

[21] MHD 57.12-13 and 57.15; Macuch, Rechtskasuistik (see n. 12), 388, 393.

[22] MHD 58.4-5; Macuch, Rechtskasuistik (see n. 12), 389, 394.

[23] See commentary in Macuch, Rechtskasuistik (see n. 12), 404-405.

[24] See Paul Koschaker, Babylonisch-assyrisches Bürgschaftsrecht (Leipzig: Teubner, 1911; reprint Aalan, 1966), 75.

[25] On the development of Sasanian suretyship see also Maria Macuch, Das sasanidische Rechtsbuch “Mātakdān i Hazār Dātistān” (Teil II) (Wiesbaden: Harrassowitz 1981), 225-227.

traditions; (3) Legal sources and legal terminology; (4) Reconstruction of Zoroastrian/Sasanian law; (5) Impact of Zoroastrian/Sasanian jurisprudence on other legal systems (Christian, Rabbinic, Islamic, Byzantine law).

دستنویس‌های اشراقی فارسی‌‌یهود

Over the years the term “Judeo-Persian” (hereafter JP) assumed a wide range of usages and meanings in reference to various literary and cultural aspects of Jewish life across Iran. Written in Hebrew characters, JP manuscripts and texts are essentially works composed in a Persian dialect that closely resembles ‘classical’ or ‘literary’ Persian combined with Hebrew and Aramaic words. This body of literature contains a wide range of themes – both religious and secular – in prose and verse, with varying styles and levels of sophistication. The practice of writing the Persian language in Hebrew letters has been in use by Jews in Iran, Afghanistan and Central Asia as early as the 8th century. JP manuscripts have been copied by scribes up to the end of the 19th century. Their subject matter is broad, including Hebrew grammar and lexicography; translations of the Bible; rabbinical works; Midrashim and religious narratives; texts about philosophy, science, medicine and magic; and historical chronicles. Additionally, JP transcriptions of Persian classical poetry and original JP epics based on biblical and Jewish themes are the most important and significant genre in JP literature.[1]

In this ample and varied literary corpus only thirteen illustrated manuscripts have been discovered to date. These manuscripts and their cycles of illustrations can be divided into two main categories: Hebrew transliterations of Persian poetry such as Jāmī’s Yusof va Zoleyḵā and Neẓāmi’s Ḵosrow va Shirin and original works by Jewish Persian poets. These rare and unique manuscripts which scattered throughout various collections worldwide have received limited notice in the research of Jewish art and are hardly mentioned in studies of Persian painting.[2] Without colophons stating the date or place of production and without comparative Jewish material it is very difficult to evaluate these cycles of illustrations. Yet, stylistically, the miniatures in these JP manuscripts appear to be provincial products of the late Ṣafavid and Qājār eras. The beginnings of this art among Persian Jews however, remain  vague. Many of the scenes depicted in these manuscripts are of battle, hunting and court scenes which were undoubtedly copied from the vast Persian painting repertoire. Other scenes, on the other hand, which deal with Jewish iconography adapted Persian models to suit the Jewish content. While the scribes of these texts were undoubtedly Jewish there is no evidence regarding the identity of the painters who executed these miniature cycles.

From the beginning of the 14th century, JP poets composed original versified epics paraphrasing and elaborating on the narrative portions of the Hebrew Bible. The earliest known and the most influential poet among Iranian Jews is Mowlānā Shāhīn-i Shīrāzī. In 1327 he completed his versified commentary on four of the books of the Pentateuch (Exodus, Leviticus, Numbers, Deuteronomy) titled Musa-nāma [‘The Book of Moses’] as it recounts the stories of Moses’s life. In 1333 Shāhīn completed his most complex epic Ardashīr-nāma [‘The Book of Ardashir’] and ‘Ezra-nāma [‘The Book of Ezra’] consisting of a versification of the book of Esther and a very free treatment of the prophetic books of Ezra and Nehemiah. Bereshit-nāma [‘The Book of Genesis’] was completed in 1359 and tell the stories and accounts of the book of Genesis.[3]

Thus far, only 2 illustrated Ardashīr-nāma (hereafter AN) manuscripts have been discovered in research.[4] The first manuscript is part of the JP manuscript collection of The Jewish Theological Seminary of America in New York[5] (hereafter JTS 40919 [8270]). The manuscript is complete copy of Shāhīn’s text containing one hundred and sixty four folios and lavishly painted thirty-three miniatures. The second manuscript is kept at Die Stiftung Preussischer Kulturbesitz in Berlin (hereafter SPK Or.Qu.1680) and is also a complete copy of the text, comprising two hundreds and three folios and twenty-four miniatures. Both manuscripts date to the second half of the 17th century based on stylistic evaluation of the paintings.

Many of the scenes in these two cycles of illustrations depict hunts, banquets and court life however particularly interesting are those miniatures dealing with the story of Esther. Illustrations of Queen Esther are familiar in medieval Jewish art and Christian art and have become popular in the cycles of the Esther scrolls.[6] Whereas the biblical book of Esther ends with the triumph of the Jews over the wicked Haman, Shāhīn’s epos continues the story of Esther by relating her union with king Ardashīr and the birth of their son Cyrus. Shāhīn enhances her importance in both Persian and Jewish history by making her the mother of Cyrus the Great, the Persian king who set the Jews free in Babylonia and allowed them to return to their homeland. A unique and rare miniature which appears only in JTS 40919 [8270] depicts unparalleled scene – Esther Giving Birth to Cyrus.[7]

In the miniature Esther is realistically portrayed squatting in a birth position. She is held from behind by a winged figure while two other midwives support her from each side and assisting her in the delivery. A fourth midwife is kneeling down to the right of her and ready to hold the head of the baby who seems to emerge from the womb at the very moment. A fifth midwife is waiting on the left side of Esther with water bowl to wash the newborn child. All attendants in the scene are gazing at and gesturing toward Esther who is the largest figure situated at the center of the composition. Examining this most striking and dramatic scene one is justified asking what was the visual culture the AN artists relied on in designing this miniature?

Visual expressions of childbirth do exist in the vast Persian painting repertoire. The Birth of Rutsam[8] depicted in many Shāh-nāma manuscripts or the Birth of the Prophet Muhammad appears in Jāmiʿ al-tawārīkh (Compendium of Chronicles) composed by Rashīd al-Dīn[9], are but just a few examples. However in these cases the birth itself is not shown but rather the moment after. An earlier similar visual convention of true-to-life childbirth is that taken from the Maqāmat by the Arab poet al-Hariri. Painted by al-Wasiti in 1237 Baghdad, the miniature portrays a woman squatting in a birth position similar to Esther in the JP miniature. She is being held and supported by two midwives, one from each side of her.[10] Interestingly, realistic childbirth scenes also appear in Christian art depicting the birth of Christ which follows Byzantine convention and in Classical art.[11]

The details of the birth are not described in the Midrash nor in Shāhīn’s text. Why was it so important to the AN artists to draw such a naturalistic picture of Esther delivering her child? In the AN text Esther is married to Shah Ardashīr, one of the pre-Islamic greatest heroes which Shāhīn fictionally identifies with Ardashīr, son of Esfandiyār and grandson of Goshtasp.[12] She is also the queen mother of a hero herself; she is the mother of Cyrus the Great. By doing that the poet ties together and intertwines the fates and histories of the two nations, Jews and Iranians.[13] Seemingly this miniature of Esther Giving Birth to Cyrus taken from JTS 40919 [8270] represents the world of women’s culture. Neither the king nor Mordechai participates in the childbirth episode and only females are attendants. However, this picture is not completely realistic as there is a winged figure participating in the scene. The angel holds Esther from behind, as if providing her with physical and spiritual support. The portrayal of the winged figure implies on the involvement of God and perhaps even on a larger meaning. Esther here is put in full focus; not only she is the queen wife who saves her people but she is also the queen mother who is responsible for securing the Jewish nation in the future. In this case, Esther is transformed into metaphoric mother of all Jews.

Another intriguing illuminated JP manuscript is Shāhīn’s Musa-nāma (hereafter MN) kept at the Israel Museum in Jerusalem (hereafter IMJ 180.54). The manuscript is complete copy of the text containing two hundred and sixty two folios and nineteen miniatures. Interestingly, this is the only illuminated JP manuscript which has a colophon indicating it was copied in 1686 by Nehemiah ben Amshal of Tabriz.[14] In this epos which narrates episodes from Moses’s life, Shāhīn draws upon the Bible and rabbinic literature, the Quran and Islamic tradition, Persian classical poetry as well as his own imagination. He desires to turn Moses into an epic hero and glorifies him almost more than the Jewish sources do. Throughout this cycle of illustrations the figure of Moses is depicted with a halo of golden flames rising from his shoulders; in some cases his face is also veiled.

In Islamic miniature painting the golden-flamed halo usually accompanies a holy figure or prophet. Moreover, Moses’s face is veiled in most of the manuscript in the fashion characteristic of depicting Muhammad and other Muslim holy men. In Islamic tradition Moses is both messenger and prophet and the “light of prophecy” was shining from him.[15] The miniature depicting Moses’ Mother Casts the Baby Moses into a Flaming Oven is a case in point (Fig. 1). Islamic tradition states that when Pharaoh was informed that one of the male children would grow up to overthrow him, he ordered the killing of all newborn Israelite males in order to prevent the prediction from occurring. Afraid of Pharaoh’s men, Moses’ mother hid the baby in the stove. When they opened the stove the light that was shining from baby Moses convinced them to think this was a fire burning in the oven. This story which portrayed in the miniature is not of Jewish provenance but is of Muslim origin and taken from the Qiṣaṣ al-anbiyā’ (Stories of the Prophets) written by Al-Tha’ālibī in 11th century. In this case, the MN artists relied on familiar iconography taken from the Islamic painting repertoire.[16]

Moses is also very important in Islam for having been given the revelation of the Torah and was one of the many prophets Muhammad met in the event of the Meʿrāj (ascension). Another interesting miniature taken from IMJ 180.54 is that depicting Moses Receives the Torah (Fig. 2). In the miniature Moses is depicted in the center upper part of the composition, holding the tablets of law. A golden flamed halo rises from his shoulders and also emanates from the Tablets. Ten winged angels are surrounding him, gazing and gesturing towards his image. This visual convention is very similar or almost identical to depictions of the Prophet Muhammad’s night journey (esrāʾ) and heavenly ascent (meʿrāj) which started to appear in Persian painting from the turn of the 14th century onward.[17] In this case, although a white scarf covers his head, Moses’ face is not veiled which becomes a standard feature of prophetic-religious iconography. It seems therefore that the MN artists depicted Moses in “pre-figuring” to Muhamad, relying on familiar models and ideas taken from their close surroundings.

Adopting an important Islamic iconographic feature characteristic of prophecy and holiness to depict Jewish religious heroes appears also in the miniature cycles of two illustrated Fatḥ-nāma [‘The Book of Conquest’] manuscripts (hereafter FN). The epic FN composed ca. 1474 by the second most known and important poet among Iranian Jews – ʽImrānī’.[18] This composition in verse recounts the main events from the books of Joshua, Judges, Ruth, and Samuel. The first manuscript is part of the JP manuscript collection of the Ben-Zvi Institute in Jerusalem (hereafter BZI 4602).[19] It is an incomplete copy of the text, containing two hundred and ninety-one folios. Twenty- three miniatures embellish the text. The second manuscript is kept in the British Library in London (hereafter BL Or. 13704). This too is an incomplete copy of the text, comprising three hundred and thirty-five folios, seven miniatures and several ornamental page designs. Although both manuscripts lack a colophon, a stylistic analysis of the miniatures suggests that BZI 4602 was illustrated in the second half of the 17th century and BL Or.13704 in the first half of the 18th century.[20]

In both cycles of illustrations the prophets Joshua and Samuel, as well as King David, always appear with golden flame halos rising from their shoulders. Therefore, there can be no doubt that the artists of the two FN miniature cycles were influenced by or relied on the Persian artistic traditions of their close surroundings. Examination of further iconographic characteristics of the two cycles points  to diverse iconographic influences. The first miniature in each FN manuscript depicts Joshua and the Israelites Carry the Ark of the Covenant and Cross the River Jordan (Fig. 3). In both illustrations, Joshua who is identified by the golden flame halo rising from his shoulders is situated at the center or upper part of the composition.  His hands point toward the Ark of the Covenant which is being carried by two Israelites.  The Ark looks like a polygonal box with a rectangular object rising from its center and is adorned with decorations in the shape of flames or drops at its four corners. According to the biblical story and ʽImrānī’s text, Joshua and the Israelites escaped from Shittim, their last stop in the desert, and reached the bank of the River Jordan whereupon the river miraculously ceased to flow and they crossed on dry land.  To commemorate this event, twelve men, one from each tribe, were told to assemble a pile of rocks.

These two miniatures depict a highly significant object in the Jewish tradition – the Ark of the Covenant. This sacred item appears in yet another miniature in BZI 4602 – that of The Israelites Carry the Ark of the Covenant into Battle against the Philistines (Fig. 4). To the best of my knowledge there is no pictorial tradition in Iran or in any other Islamic land of this sacred Jewish object.[21]  One is justified in asking how the artists knew how to depict such a significant object and what may have served as their artistic or visual model. As expected, the immediate source of inspiration would be Persian miniature painting, and indeed, the Ark of the Covenant appearing in the FN miniatures resembles royal thrones (takht).[22] However, several miniatures in BZI 4602 depict royal thrones which are identical to that of royal thrones portrayed in various Persian miniatures. Therefore, the FN painters knew how to distinguish between the two objects, the Ark and the throne, and their source of inspiration may not necessarily have been Persian painting.

It appears that in this case the artists drew their inspiration from another source or model – JP material culture.  A possible object of inspiration may have come from the Jewish circumcision ceremony, brit milah. In this ritual two chairs are commonly used, one for the prophet Elijah called takht-i milla (circumcision seat) or sandali-yi elyāhu hanāvi (prophet Elijah’s chair), and another for the godfather.[23] Interestingly, this piece of furniture which is most common in the Afghan Jewish community[24] strongly recalls Persian synagogue’s tevah or bimah – a table from which the Torah is read and a desk for the prayer leader. As feature of all synagogues, the tevah is situated across the heychal or Aron ha-kodesh in which the Torah is kept. In synagogues across Iran the heychal consists of an arched niche or hollow in the wall with wooden doors or a curtain before it, or both. The heychal is reminiscent of the Ark of the Covenant which held the tablets inscribed with the Ten Commandments. This is the holiest spot in a synagogue, equivalent to the Holy of Holies.

Traditionally, the Torah scroll is housed in a wooden or metal case known as tiq, which contributes both to the beautification and adornment of the ritual and to the protection of the penned parchment. Customarily, Torah finials are placed upon the Torah staves in order to beautify and glorify the Torah scroll. Among the Jewish communities across Iran two main types of Torah finials have evolved: globular finials called rimonim (pomegranates) and flat finials called ketarim (crowns).[25] It appears that the design of the Ark of the Covenant carried by the Israelites in the FN miniatures bears close resemblance either to a Torah case or Elijah’s chair (which resembles synagogue’s tevah) decorated with golden “drops,” or flames, at its four corners, similar to four Torah finials.

Thus far, no visual or textual evidence has surfaced to establish that miniature painting was indeed practiced by Jews in Iran. The evidence we do possess at this stage of research testify that they served as gents and middlemen, goldsmiths, tailors, millers, weavers, dyers and grocers. They traded in spices, antiques, precious stones and jewelry, fabrics, and other luxury goods. They were also involved in manufacturing and selling wine, medicine, and music.[26] We do not have sufficient information concerning Jewish painters or to the art of illustrating JP manuscripts. The closest artistic medium to miniature painting known to be utilized by Jews in Iran was the custom of decorating Ketubbot.[27] The Jewish marriage contract, ketubbah, spells out the obligations of the husband to his wife as a precondition to their marriage. Decorated Ketubbot were very common among Jews living in Muslim lands, as they were among European Jews; however, it is unknown when this custom started among the Jews of Iran.[28] Due to the scarcity of findings it is challenging to prove or establish any association between the illustrated JP manuscripts and the decorated ketubbot.

These rare and unique illuminated JP manuscripts provide a glimpse of the material culture of the Jews across Iran. They wrote and produced in a linguistic medium – the Persian language transcribed into Hebrew letters – which represented the duality of their cultural life. These people identified themselves as Jews but in equal measure as Persians. It is crucial to note that JP illustrated manuscripts were not central to Jewish religious life but a secular pursuit. This reveals the assimilation of Muslim and Persian cultural and esthetic norms into the material culture and life of the Jews of Iran, representing duality of cultural and spiritual sources of identity.

 

Fig. 1. Moses’ Mother Casts the Baby Moses into a Flaming Oven, Shāhīn-i Shīrāzī, Musa-nāma, 1686, Tabriz. The Israel Museum Jerusalem, 180.54, fol. 12r.

 

 

Fig. 2. Moses Receives the Torah, Shāhīn-i Shīrāzī, Musa-nāma, 1686, Tabriz. The Israel Museum Jerusalem, 180.54, fol.102v.

Fig. 3. Joshua and the Israelites Carry the Ark of the Covenant and Cross the River Jordan, ʽImrānī’, Fatḥ-nāma, second half of the 17th century, Isfahan(?). Ben Zvi Institute Jerusalem, 4602, fol. 5v.

Fig. 4. The Israelites Carry the Ark of the Covenant into Battle against the Philistines, ʽImrānī’, Fatḥ-nāma, second half of the 17th century, Isfahan(?). Ben Zvi Institute Jerusalem, 4602, fol.132r.

[1] For more about JP language and literature see: Thamar E. Gindin, “Judeo-Persian language,” Encyclopedia of Jews in the Islamic World, (Brill Online, 2014). Retrieved from http://referenceworks.brillonline.com/entries/encyclopedia-of-jews-in-the-islamic-world/judeo-persian-language-COM_0012360; Thamar E. Gindin & Vera B. Moreen, “Judeo-Persian Literature,” Encyclopedia of Jews in the Islamic World, (Brill Online, 2014). Retrieved from http://referenceworks.brillonline.com/entries/encyclopedia-of-jews-in-the-islamic-world/judeo-persian-literature-SIM_000412; David Yeroushalmi, “Judeo-Persian literature,” in Esther’s Children:  A Portrait of Iranian Jews, ed., Houman Sarshar (Philadelphia, 2002), 77-93; Amnon Netzer, “Literature of the Jews of Iran : a short survey,” Padyavand, I (1996),  5-17.

[2] Orit Carmeli, “The material culture and ritual objects of the Jews of Iran,” in The Jews of Iran: The History, Religion and Culture of a Community in the Islamic World, ed., Houman Sarshar (London, 2014),  144-172; Alice Taylor, Book Arts of Isfahan: Diversity and Identity in 17th Century Persia (Malibu, 1995); Vera B. Moreen, Miniature Paintings to Judeo Persian Manuscripts (Cincinnati, 1985); Joseph Gutmann, “Judeo Persian miniature,” Studies in Bibliography and Booklore, 8 (1968),  54-76.

[3] For more about the poet and his literary works see: Vera B. Moreen, “Shāhīn-i Shīrāzī, Mowlānā,” Encyclopedia of Jews in the Islamic World, (Brill Online, 2014). Retrieved from http://referenceworks.brillonline.com/entries/encyclopedia-of-jews-in-the-islamic-world/shahin-i-shirazi-mowlana-SIM_0019880 ; Vera B. Moreen, In Queen Esther’s Garden – An Anthology of Judeo Persian Literature (New Haven & London, 2000).

[4] Hans Striedl, “Die Miniaturen in Einer Handschrift des Judisch-Persischen Ardasir-Buches von Sahin”, Forschungsberichte, 10 (1966), 119-133; Ariella Amar, “Ardashir nama: Megilah be-tahposet”, in Megilah ke-Ktavah – Kamesh h-megilot: hagut, umnot, ‘Itsuv, ed., Yizhak S. Rekanati (Jerusalem, 2007), 70-89.

[5] For more about this collection see Vera B. Moreen, Catalogue of Judeo-Persian Manuscripts in The Library of The Jewish Theological Seminary (Leiden, 2015).

[6] Rachel Wischnitzer, “The Esther Story in Art,” in The Purim Anthology, ed., Philip Goodman  (Philadelphia, 1973), 222–249; Mendel Metzger, “A Study of Some Unknown Hand-Painted Megilloth of the Seventeenth and Eighteenth Centuries,” Bulletin of the John Rylands Library, 46 (1963), 84–126.

[7] For image see: Sarshar 2001, fig 1195.

[8] For examples see: The Birth of Rustam, Ferdowsī, Shāh-nāma, Iran, 1659 (Dublin, Trinity College Library, Dublin, ms.1549, fol. 47v); The Birth and Childhood of Rustam, Ferdowsī, Shāh-nāma, Iran, n.d. (London, The British Library, IO.Islamic.1256, fol. 52v). It should be noted that Rustam was delivered by caesarian section.

[9] Birth of the Prophet Muhammad, Rashīd al-Dīn, Jāmiʿ al-tawārīkh ,Tabriz, 1314 (Edinburgh,  Edinburgh University Library, MS. Or. 20, fol. 42r).

[10] For image see: Richard Ettinghausen, Arab Painting, (Cleveland, 1962),  121.

[11] For examples see: Gertrud Schiller, Iconography of Christian Art (London, 1971), figs. 157-159, 165, 171; Sydney C. Cockerell & John Plummer, Old Testament Miniatures – A Medieval Picture Book (London, 1975), pls. 256, 125, 52, 124.

[12]  Vera B. Moreen, “The “Iranization” of biblical heroes in Judeo-Persian epics: Shahin’s “Ardashir-namah” and “ʿ Ezra-namah”, Iranian Studies, 29/3-4 (1996), 321-338.

[13] Amnon Netzer, “Some notes on the characterization of Cyrus the Great in Jewish and Judeo-Persian writings,” Acta Iranica, 2 (1974), 35-52.

[14] Ariella Amar, “Moshe ve-Musa: Sippure Moshe bi-Musanameh”, in Ben Yahadut le-Islam bi-re’i ha-omanot: divre ha-kenes ha-̒esrim ve-shiv̒ah shel ha-Agudah le-Omanot Yehudit, ed., Shalom Sabar(Jerusalem, 1995), 6-17.

[15] Rachel Milstein, “The Iconography of Moses in Islamic Art”, Jewish Art, 12/13 (1986-7),  199-212; Rachel Milstein, “Light, Fire and Sun in Islamic Painting”, in Studies in Islamic History and Civilization in Honor of Prof. David Ayalon, ed., Moshe Sharon  (Jerusalem, 1986), 533-552.

[16] Rachel Milstein et al., Stories of the Prophets: Illustrated Manuscripts of Qiṣaṣ al-anbiyā’ (Costa Mesa, 1999). For example see Na’ama Brosh, Sippure ha-Tanakh ba-ṣiyyur ha-muslimi,  (Jerusalem, 1991), fig. 24.

[17] Christiane Gruber, “Between Logos (Kalima) and Light (Nur): Representations of the Prophet Muhammad in Islamic Painting,” Muqarnas, 26 (2009), 229-262.

[18] More about the poet and his literary works see: David Yeroushalmi, The Judeo Persian Poet Emrani and his Book of Treasure (Leiden, 1995); Amnon Netzer, “A Judeo Persian Footnote: Shahin and Emrani”, Israel Oriental Studies, 4 (1974),  258-264; Nahid Pirnazar, The Place of the Fifteenth Century Judeo-Persian Religious Epic: ʽEmrānī’s Fatḥnāmeh in Iranian Literary Traditions, Ph.D. dissertation, University of California, (Los Angeles, 2004).

[19] For a survey of this collection see Amnon Netzer, Otzar kitve ha-yad shel yehude Paras be-makhon Ben-Zvi, (Jerusalem, 1986).

[20] For detailed analysis of these two FN miniature cycles see Orit Carmeli, “Omanut parsit be ̒idan shel redifot datiyot,” Iran, Bukhara ve Afghanistan, 2 (2008),  156-168; Orit Carmeli, “Two Illuminated Manuscripts of  ̒Imrānī’s Fatḥ-nāma: A Comparative Perspective” in Vera B. Moreen, The Bible as s Judeo-Persian Epic – An Illuminated Manuscript of  ̒Imrānī’s Fatḥ-nāma, (forthcoming).

[21] Pictorial representations of the Ark can be found in Christian art and Jewish art in the West.  For examples see Angels with the Ark of the Covenant, Miscellany, North France, 1280 (London, The British Library, Add. 11639, fol. 522r); Two men carrying the Ark of the Covenant crossing the River Jordan, Spiegel van der Menschen Behoudenisse, Netherlands, 15th century (London, The British Library, Add. 11575, fol. 29v.).

[22] For examples see Bahrām Gūr with the Russian Princess in the Red Pavilion, Niẓāmī, Khamsa, Isfahan, 1665-7 (London, The British Library, Add.6613, fol. 171v); Bahrām Gūr with the Princess in the Red Pavilion, Niẓāmī, Khamsa, 1650 (Paris, Bibliotheque Nationale de France, Suppl.pers.1111, fol. 184v).

[23] Ruth Jacoby, “Ma ben kisse Eliyahu le-ben kisse sandaqk,” Rimonim 5 (1997), 43-53; Lea Baer, “Life’s Events – Birth, Bar Mitzvah, Wedding and Burial Customs” in Sarshar 2002,  311-336.

[24] Zohar Hanegbi & Bracha Yaniv, Afghanistan: The Synagogue and the Jewish Home, (Jerusalem, 1991).

[25] For more about these ritual objects see: Bracha Yaniv, “The Mystery of the Flat Torah Finials from East Persia”, Padyavand, I (1996), pp. 5-17. Bracha Yaniv, Ma’aseh khoshev: Ha-tiq lesefer Torah ve-toldotav (Jerusalem & Ramat-Gan, 1998).

[26] Walter J. Fischel, “Ha-yehudim bi-Iran ba-me’ot 17-18: hebetim politim, kalkalim ve-kehilateim.”  Pe’amim 6 (1980), 4-31; Daniel Tsadik,  Between Foreigners and Shi’is – Nineteenth-Century Iran and its Jewish Minority (Stanford, 2007); David Yeroushalmi, The Jews of Iran in the Nineteenth Century – Aspects of History, Community, and Culture (Leiden, 2009).

[27] Shalom Sabar, “Ha-Hatkhalot shel ha-ktubah ha-me’uteret be-kehilot Paras ve-Afghanistan,” Pe’amim, 79 (1999),129-158.

[28] Shalom Sabar, Ketubbah: Jewish Marriage Contracts of the Hebrew Union College Skirball Museum and Klau Library, (Philadelphia, 1990). The earliest known example of Persian decorated ketubba is from 1647 Isfahan. For image see Vivian B. Mann & Norman L. Kleeblatt, Masterworks of The Jewish Museum, (New Haven & London, 2004), 106-107.

 

تأملی در افسانه‌های عاشقانه و مقايسۀ آنها با منظومه‌های عاشقانه

افسانه‌های عشقی از انواع مهم افسانه‌های مردم ايرانی تبار به شمار مي آيند. برخلاف مغرب زمين، اين افسانه‌ها در ميان مردم شرق و به ويژه ايرانيان رواج عام دارند.

امیر‌حسین آریان‌پور و تدریس جامعه‌شناسی مارکسیستی در دهۀ 1340

کارل مارکس، در کنار اگوست کنت و امیل دورکیم، از بنیادگذاران جامعه‌شناسی به شمار می‌رود،[1] اما هنگامی که این علم ابتدا در حد یک درس و سپس در حد رشته‌ای تحصیلی وارد دانشگاهای ایران شد، درهای کلاس‌های درس و قفسه‌های کتاب‌فروشی‌ها و کتابخانه‌ها بر روی مارکس بسته شد. در دانشگاه‌ها، دولت و دستگاه‌های امنیتی مارکس و مارکسیسم و دانش متکی به این مکتب را جرم به حساب آوردند، به قسمی که استادان و دانشجویان چه در بحث‌های کلاس و چه در پژوهش‌هایشان به حذف مارکس و خودسانسوری روی آوردند. شدت سانسور به حدی بود که حتی در ترجمۀ کتاب‌های درسی دانشگاهی، که گاه‌و‌بیگاه اشاره‌ای به مارکس و انگلس می‌شد، یا نقل قول‌های آنها را حذف یا با آوردن عنوان‌هایی چون ”دو دانشمند بزرگ آلمانی“ یا ”دو اقتصاددان قرن نوزده“ هویتشان را پنهان می‌کردند. در خارج از دانشگاه‌ها نیز ناشران، کتابفروشی‌ها، چاپخانه‌ها و نویسندگان و محققان غیردانشگاهی وضع مشابهی داشتند. در عین حال، دستگاه‌های سرکوب دولت اطلاعی از علوم اجتماعی و انسانی نداشتند و مارکسیسم را با کمونیسم و کمونیسم را با احزاب کمونیستی یکی می‌دانستند و سرکوب همه را در دستور کار قرار داده بودند.

به‌رغم اختناق فکری حاکم بر نظام آموزشی دانشگاهی در دهۀ 1340، بسیاری از دانشجویان به مارکسیسم و کمونیسم گرایش داشتند و یکی از استادان، امیرحسین آریان‌پور (1303-1380)، نیز ماتریالیسم تاریخی و ماتریالیسم دیالکتیک را با زبانی غیرشفاف تدریس می‌کرد. در این نوشته، بر اساس تجربۀ شخصی دانشجویی‌ام در سال‌های 1340 تا 1344 در دانشگاه تهران و دانشسرای عالی و 1348 تا 1351 در دانشگاه تهران، فرایند آشنایی خودم و عده‌ای از دوستان دانشجویم را با مارکسیسم آکادمیک بازگو می‌کنم و به محدودیت‌ها و امکانات یادگیری، از جمله فقر مواد درسی و کم بنیگی کتابخانه‌ها و کتابفروشی‌ها، اشاره می‌کنم. منظور از تدریس، در اینجا فقط درس دادن استاد در کلاس نیست، بلکه مراودۀ استاد و دانشجو، رابطۀ هر دو با دانشگاه و نظام سیاسی، برنامه و مواد درسی، کتابخانه، کتابفروشی و شرایط ملی و بین‌المللی تولید و توزیع علوم اجتماعی و انسانی را در نیز بر می‌گیرد. در این تحقیق، علاوه بر تجربۀ شخصی از گفت‌وگو با دانشجویان سابق آریان‌پور، نوشته‌ها و مصاحبه‌های او و مطالبی بهره برده‌ام که دانشجویان و همکارانش بعد از درگذشت او در سال 1380 نوشته‌اند.

الف. گستره و زمینه‌ها

زمینۀ کشوری

تدریس، تحقیق، ترجمه و تألیف در حوزۀ علوم اجتماعی (جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی، اقتصاد، زبان‌شناسی، روان‌شناسی) در ایران در بستر تحولات دهۀ 1340 از جمله توسعۀ شهرنشینی، اصلاحات ارضی، گسترش آموزش متوسطه و عالی، رشد قشر روشنفکر زن، تجزیۀ اپوزیسیون سیاسی، ظهور تشکلات انقلابی و شروع دور جدیدی از جنبش‌های اجتماعی شکل گرفت. بعد از چند سال اختناق سیاسی و فکری به دنبال کودتای 28 مرداد 1332، بحران اقتصادی و سیاسی سال‌های 1339 تا 1342 فضای محدودی برای فعالیت سیاسی نیمه‌علنی در دانشگاه‌ها و خارج از آن پدید آورد. در سال‌های آغازین این دهه، اپوزیسیون خواست ”شاه باید سلطنت کند، نه حکومت“ و ”اصلاحات آری، دیکتاتوری نه“ را مطرح می‌کرد. جنبش دانشجویی در ابتدا هوادار این مطالبات اصلاح‌طلبانۀ جبهۀ ملی، نهضت آزادی ایران و حزب توده بود، ولی در اواسط دهه از این سیاست گسست و با شعار سرنگونی رژیم خواست اصلاح آن را به حاشیه راند. دانشجویان، هم در ایران و هم در خارج از کشور در کنفدراسیون جهانی محصلین و دانشجویان ایرانی، در این زمینه نقش فعالی داشتند و تشکلات جدیدی چون سازمان چریکهای فدایی خلق، سازمان انقلابی زحمتکشان کردستان و سازمان‌های کمونیستی جدیدی که از حزب توده و خط مشی اتحاد شوروی بریده بودند و به مائوییسم روی آورده بودند چشم‌انداز سیاسی ایران را دگرگون کردند. جدایی رادیکال از اصلاح‌طلبی در جریانات اسلامی نیز با ظهور سازمان مجاهدین خلق صورت گرفت. گرایش به مارکسیسم حتی در این جریان دینی هم قوی بود که در فرایند تغییر ایدئولوژی به انشعاب انجامید.

در تحقیقاتی که در سال‌های اخیر دربارۀ روشنفکری و روشنفکران ایران صورت گرفته است، تأکید بر روشنفکران اسلامی و ملی است و کمتر به مارکسیست‌ها و کمونیست‌ها توجهی شده و معمولاً از آریان‌پور اسمی نمی‌برند.[2] حتی وقتی که موضوع بحث چپ ایران هم باشد،[3] فقط به اشارۀ کوتاهی بسنده می‌کنند.[4] این سکوت یا حذف در شرایطی صورت می‌گیرد که کمونیست‌ها، ناسیونالیست‌ها و اسلامی‌ها در یک قرن گذشته سه وزنۀ اصلی و متعارض در عرصۀ سیاست و فرهنگ کشور بوده‌اند و در دهه‌های 1340 و 1350، آریان‌پور تأثیر بسیاری بر گرایش جوانان به مارکسیسم گذاشت و درس‌ها و نوشته‌هایش در تعارض با تدریس و آثار اسلامی علی شریعتی، مهدی بازرگان و همراهانشان قرار می‌گرفت. هم‌ستیزی‌ها و هم‌گامی‌های بین این سه جریان در عرصه‌های مختلف سیاست، فرهنگ، ایدئولوژی و آموزش و پرورش بعد از سقوط رضاشاه وسیع‌تر و علنی‌تر شد.[5] کنترل ملیّون و اسلامیون و سرکوب کمونیست‌ها در دهه‌های 1320 تا 1350 برای رژیم سلطنتی مسئله‌ای حیاتی به شمار می‌رفت. با این همه، ضدیت با جنبش کمونیستی و ایدئولوژی مارکسیستی فقط دغدغۀ سیاست داخلی ایران نبود، بلکه در بستر جنگ سرد به شکل جریانی بین‌المللی دخالت فعال امریکا و انگلستان را در زندگی سیاسی ایران در پی داشت.[6]

زمینۀ بین‌المللی

انقلابی شدن روشنفکران و جنش دانشجویی ایران نه تحولی تصادفی و مجزا، بلکه بخشی از رادیکالیزه شدن جوانان و جنبش‌های اجتماعی در سراسر دنیا به شمار می‌رفت. جنبش‌های رهایی‌بخش ملی در افریقا و آسیا و امریکای لاتین، از جمله در الجزایر و کوبا، انشعاب بزرگ در جنبش کمونیستی بین‌المللی به رهبری مائو، مبارزات مردم بومی، جنبش‌های زنان، دانشجویان، کارگران، انقلاب فرهنگی پرولتاریایی در چین، مبارزات افریقایی-امریکایی‌ها، جنبش ضد جنگ ویتنام و مبارزات دیگر بسیاری از مردم دنیا را به عرصۀ سیاست رادیکال کشاند.[7] برای مثال، دانشجویان و کارگران فرانسه در ماه مه 1968 طی مبارزات خیابانی و با شعارهایی نظیر ”شورش رواست“ و ”واقع‌بین باش، غیرممکن را طلب کن“ حکومت ژنرال دوگل را به آستانۀ سقوط رساندند.[8]

در این سال‌ها بیشتر جنبش‌های اجتماعی و مبارزات رهایی‌بخش ملی از تئوری و ایدئولوژی مارکسیستی الهام می‌گرفتند. در همان زمان، مارکسیسم هم در دنیای آکادمیک و هم در این جنبش‌ها دگرگون می‌شد، بخشی از آن به سوی رادیکالیسم بیشتر می‌رفت و بخش دیگر به طرف اصلاح وضع موجود. درون احزاب کمونیست طرفدار شوروی نیز کودتای 1956 خروشچف که به اختلافات سیاسی و ایدئولوژیک به شیوه‌ای غیرعلنی دامن زده بود، در سال 1964 به مهم‌ترین انشعاب بعد از تجزیه و سقوط انترناسیونال دوم (1889-1914) منجر شد، به قسمی که جنبش کمونیستی نوین در نیمۀ دوم دهۀ 1960 بر اساس نظرات مائو نظام شوروی را سرمایه‌داری و مارکسیسم حزبی-دولتی آن را رویزیونیسم یا ایدئولوژی بورژوایی قلمداد می‌کرد. به این ترتیب، مارکسیسم که چند دهه با تئوری و پراتیک سوسیالیسم در شوروی مترادف بود، به واسطۀ شکست این تجربه و با قرارگیری در برابر جدل‌های جدی در عرصۀ تئوری و فلسفه و ایدئولوژی، از درون تجزیه شد و مائوئیسم در جوار لنینیسم به مثابه راه تداوم مارکسیسم دانسته شد.[9]

مبارزات این دهه، به‌ویژه در اروپا و امریکای شمالی، تغییرات چشمگیری در زندگی دانشگاهی پدید آورد، از فقدان آزادی بیان و آزادی آکادمیک گرفته تا رابطۀ استاد و دانشجو، روابط جنسیت و نژادی و برنامه‌های آموزشی و شیوۀ تدریس. زمینه‌های جدید دانش از قبیل مطالعات زنان، مطالعات سیاهان و تئوری‌های ضد نژادپرستی محصول مبارزات این دهه‌اند. مارکسیسم و فمینیسم در نقد دانش سنتی و وابستگی آن به نظام حاکم نقش فعالی بازی می‌کردند. استادان و دانشجویان رادیکال در جریان گسست از دانش محافظه‌کار به خلق سوژه‌ها، نشریات، شیوه‌های یادگیری و روش‌های تحقیقی نقادانه دست زدند.[10] برای مثال، فقط در زبان انگلیسی در این دهه و دهۀ بعد نشریات ادواری گوناگونی چون جامعه‌شناس شورشی (امریکا، 1969)، مجلۀ چپ نو (بریتانیا، 1960)، انسان‌شناسی دیالکتیک (امریکا، 1975)، نقد انسان‌شناسی (بریتانیا، 1974)، مجلۀ اقتصاد سیاسی رادیکال (امریکا، 1969)، مجلۀ تاریخ رادیکال (امریکا، 1973)، و مجلۀ فلسفۀ رادیکال (بریتانیا، 1972) منتشر می‌شدند.

 

ب. تدریس جامعه‌شناسی مارکسیستی

در سال آموزشی 1339-1340 تحصیل در دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی و اقتصادی دانشگاه تهران را شروع کردم. هیچ‌یک از درس‌هایی که در دو سال اول بین هر سه رشته مشترک بودند، برای من گیرا نبودند. سال بعد به تحصیل در رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی پرداختم که بعضی درس‌هایش جالب بودند و در عین حال، در کلاس‌های سال اول تاریخ و جغرافیا هم حاضر می‌شدم.[11] کلاس درس و مواد درسی علوم اجتماعی و انسانی برای من و عده‌ای از دوستان دانشجو که بیشتر کُرد و آذربایجانی و از وضع سیاسی و فرهنگی و آموزشی به شدت ناراضی بودیم، در خدمت حفظ نظام موجود و علیه خواست‌ها و آرزوهای ما بودند. بیشتر وقت ما در کتابخانه‌ها، گالری‌ها، کتابفروشی‌ها و دست‌فروشی‌ها یا به فعالیت‌های فرهنگی و سیاسی می‌گذشت. ما خاموشی و بی‌روحی کلاس درس را با غیبت مکرر و شرکت در شور و نشاط فعالیت‌های سیاسی و فرهنگی، از جمله شعر گفتن، نوشتن و بحث و جدل جبران می‌کردیم و در شرایطی که نوشتن و خواندن به کُردی و ترکی جرم به شمار می‌رفت، به خواندن و نوشتن به ”زبان مادری“ می‌پرداختیم.

یکی از دوستانم، فاتح شیخ‌الاسلامی، که در مهر 1342 دورۀ فوق لیسانس علوم اجتماعی را شروع کرده بود، تعریف می‌کرد که یکی از استادانش با نام آریان‌پور نظرات بسیار مهمی دارد و اصرار داشت که سر کلاس او برویم. من که امیدم را به دانشگاه تهران و آموزش دانشگاهی از دست داده بودم تا اوایل اسفند از پذیرش این پیشنهاد سر باز می‌زدم. روزی که همراه او به کلاس متون علوم اجتماعی به زبان انگلیسی در محل مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی رفتم، استاد بعد از ورود به کلاس و خوش‌وبش با دانشجویان از آنها خواست کتاب را باز کنند تا به مطالعۀ آن ادامه دهند.[12] دانشجویان یک صدا گفتند که قرار بود بحث را با توضیح تفکر و تکلم ادامه دهی. پس از مدتی اصرار هر دو طرف، آریان‌پور تسلیم شد و دو ساعت دربارۀ پیدایش زبان و تفکر صحبت کرد. در پاییز 1343، در دورۀ تربیت دبیر دانشسرای عالی ادامۀ تحصیل دادم و در همۀ کلاس‌های آریان‌پور شرکت می‌کردم و آشنایی‌ام با او به دوستی و دیدار خارج از دانشگاه انجامید. بعد از سال 1351 که ایران را برای ادامۀ تحصیل ترک کردم، با آریان‌پور تماس نگرفتم و بعد از تغییر رژیم نیز امکان دیدار با او را نداشتم.

با اینکه عده‌ای از استادان و دانشجویان تمایلات مارکسیستی داشتند، فقط آریان‌پور به تدریس مارکسیسم می‌پرداخت. اگرچه در هیچ‌ یک از دانشگاه‌ها درسی تحت عنوان مارکسیسم یا فلسفۀ مارکسیستی وجود نداشت، او هم در متون علوم اجتماعی به زبان انگلیسی و هم در تاریخ تمدن و فرهنگ و سایر درس‌هایش در مؤسسات آموزش عالی دریافت مارکسیستی از جامعه و طبیعت عرضه و دانشجویان را مجهز به چارچوبی نظری و تاریخی برای نقد مکاتب فکری غیرمارکسیستی می‌کرد. آنچه در پی می‌آید خلاصه‌ای از محتوای بحث‌های جامعه‌شناسی آریان‌پور بر اساس مضمون درس‌هایش در سال تحصیلی 1342-1343 در مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی و در سال تحصیلی 1343-1344 در دانشسرای عالی بر پایۀ یادمانده‌هایم است و در حدی که دسترسی محدودم به آثار منتشرشدۀ او اجازه داده است، به نوشته هایش نیز استناد کرده‌ام.[13]

 

ماتریالیسم تاریخی: جامعه‌شناسی گذشته و حال و آینده

آریان‌پور درس را با توضیح هستی (universe)، یعنی هر آنچه هست (طبیعت و جامعه)، شروع می‌کرد. به زبان او، هستی لایتناهی است، هم در زمان و هم در مکان، نه آغازی دارد نه پایانی، آفریده نشده، همیشه بوده و همیشه خواهد بود و ذات هستی حرکت است. سپس، به پیدایش حیات در کرۀ زمین می‌پرداخت، از پیدایش آب و آمیب‌ها گرفته تا موجودات پیچیده‌تر و ظهور جانداران درخت‌زی و نخستی‌ها.

فرایند پیدایش انسان جایگاه خاصی در این تاریخ‌نگاری و نظریه‌پردازی داشت. برخلاف انسان‌شناسان و دیرینه‌شناسان غیرمارکسیست، که در ماتریالیست‌ترین تحلیل‌هایشان، ابزارسازی یا کشف آتش را عامل اصلی ظهور انسان به حساب می‌آورند، آریان‌پور ابزارسازی، تغییر انگشتان دست، راست شدن قامت، پیدایش زبان و آگاهی و ظهور هنرهای اولیه را ناشی از ”کار“ می‌دانست. منظور از کار فعالیت آگاهانۀ (غیرغریزی و غیرفطری) دخالت در طبیعت است به منظور تولید آنچه طبیعت در پاسخ به نیازهای انسان (خوراک و مسکن و پوشاک) فراهم نمی‌کند.[14]

کار در بین انسان‌نماها قریب پانصد هزار سال پیش و در فرایندی طولانی شکل گرفته بود که طی آن موقعیت انسان‌نماها در امور حیاتی جمع‌آوری خوراک و شکار و دفاع از خود و ساختن پناهگاه، ابتدا با تبدیل استخوان، سنگ و چوبی که طبیعت فراهم کرده بود به ابزار و سپس استفاده از این ابزارها برای ساختن ابزاری که طبیعت به دست نمی‌داد، بهبود یافت. کار باعث شد که خطر گرسنگی، قحطی و تغییرات جوی و اقلیمی که باعث انقراض هزاران نوع می‌شد در بین نخستین انسان‌ها کاهش یابد. کار و ابزارسازی مستلزم همکاری دسته‌جمعی بود و به پیدایش زبان انجامید که اندیشه‌ورزی را به سطحی عالی‌تر رساند و امکان انتقال تجربه از یک فرد و نسل به فرد و نسلی دیگر و انباشت آن را به صورت دانش جمعی فراهم کرد. انسان اولیه یگانه موجودی بود که در فرایند معارضه و همزیستی با طبیعت به درک نیروهای آن دست یافت، به دخالت آگاهانه در آن پرداخت و خود را از ضرورت‌های آن تا حدی آزاد کرد و در نتیجه به انسان تبدیل شد. در این فرایند، هم انسان تحول یافت و هم طبیعت. اما رهایی از قید و بند طبیعت مطابق قوانین یا ضرورت‌های طبیعت صورت نگرفت. در واقع، در روند طولانی پیدایش انسان نوع جدیدی از زندگی یعنی زندگی اجتماعی یا جامعه شکل گرفت: زندگی زیست‌شناختی (بیولوژیک) به زندگی جامعه‌شناختی (سوسیولوژیک) گذر کرد و گذاری از تاریخ طبیعی به تاریخ اجتماعی روی داد. به دنبال این گذار، هیچ جانبی از زندگی اجتماعی انسان و تاریخ او را نمی‌توان با نظریه‌ها و مفاهیم علوم طبیعی تبیین کرد.[15] اگر ابزار در حیوانات و انسان‌نماها بخشی از بدن آنها بود و در نتیجه بخشی از طبیعت، در روند پیدایش انسان رفته‌رفته از بدن جدا و اجتماعی شد، یعنی آگاهانه و جمعی تکامل داده شد، به قسمی که هیچ حدی بر تکامل آن متصور نیست.[16] شناخت نیز به یاری کار و زبان از بند غریزه و شناخت حسی رهایی یافت، از آن فراتر رفت و به آگاهی تبدیل شد. تکامل آگاهی نیز به مثابه امری اجتماعی حد و مرزی نمی‌شناسد. این گسست از طبیعت و موجودات دیگر همه‌جانبه بود: انسان از وابستگی به محدودیت‌های مکان و زمان رهایی یافت. در عرصۀ مکان، انسان در هر اقلیم و سرزمینی قادر به ادامه حیات شد. قید و بند زمان نیز در هم شکست. انسان، که مانند هر موجود دیگر در حال زندگی می‌کند، برخلاف سایر جانداران دارای تاریخ شد، از اسارت حال رهایی یافت و گذشته و آینده پیدا کرد و بر شانه‌های گذشته و با تصور آینده به دگرگونی حال پرداخت.

دل بستگی آریان‌پور به دوران ماقبل تاریخ و فرایند گسست انسان از طبیعت تصادفی نبود و برای ترسیم چشم‌انداز حال و آینده و تدوین نظریۀ اجتماعی اهمیت داشت. او با مراجعه به گذشته هم تصورات خرافی دربارۀ پیدایش کاینات و انسان را به پرسش می‌کشید و هم در ادامۀ بحث‌هایش چشم‌انداز آینده را ترسیم می‌کرد. از نظر آریان‌پور، علوم اجتماعی غیرمارکسیستی توانایی تبیین (explanation) پدیدۀ جامعه را به مثابه تحولی جهانی-تاریخی ندارند و علوم گوناگون فقط به بررسی پاره‌ها یا لحظه‌هایی از این تکامل می‌پردازند و از بررسی نظم (order)، جریان و جهت این پویش تاریخی پرهیز می‌کنند.

آریان‌پور سپس به نتایج گسست تاریخ اجتماعی از تاریخ طبیعی می‌پرداخت. کار انسان را از خطر نابودی به دست نیروهای طبیعت نجات داد، اما به تضاد تازه‌ای دامن زد که مسیر تاریخ انسان را در حال و آینده ترسیم کرد. در حالی که تضاد انسان با طبیعت پایان‌ناپذیر است، گذار از گردآوری خوراک به تولید آن در حدود ده هزار سال پیش گامی به پیش بود که به کمونیسم اولیه پایان داد و به تجزیۀ جامعه به طبقات انجامید. در نتیجه، تضاد طبقاتی رفته‌رفته بر تضاد انسان و طبیعت سایه افکند. در دوران طولانی گردآوری خوراک، سطح رشد نیروهای مولد (انسان و نیروی کارش، ابزار و دانش) به اندازه‌ای نازل بود که امکان پدید آوردن محصول مازاد یا مازاد اجتماعی (social surplus)، یعنی ذخیرۀ خوراک به شیوه‌ای منظم و قابل اتکا و افزون بر مصرف مستقیم و روزمرۀ ی کل گروه، را فراهم نمی‌کرد. نبود مازاد اجتماعی امکان تصاحب خصوصی خوراک و پوشاک و مسکن را منتفی میکرد و از این رو اقتصاد گردآوری خوراک روابط اشتراکی را طلب می‌کرد، نه مالکیت خصوصی را.

آریان‌پور فرایند پیدایش جامعۀ طبقاتی را به تفصیل بیان می‌کرد. در حدود ده تا هشت هزار سال پیش، کشاورزی، دامداری و صنعت اولیه مازاد اجتماعی بی‌سابقه‌ای پدید آوردند که اجازه داد گروهی با تصرف آن ”بدون کار کردن و رنج بردن زنده بمانند،“ و زمین، دام و ابزار تولید را تصاحب کنند و به راه‌های گوناگون بر دیگران مسلط شوند؛[17] فرایندی که در حدود چهار هزارۀ بعد به پیدایش پدیده‌ها، روابط، و نهادهایی انجامید که انسان را به صورت کیفی از سایر موجودات متمایز کرد که از آن جمله‌اند مالکیت خصوصی، طبقۀ حاکم، خانواده، شهرنشینی، تخصص، تقسیم کار پیچیده، جدایی کار فکری و جسمی، دولت، پدرسالاری، دین، قانون، تجارت، علومی چون ریاضیات، هندسه، گاهشماری و نیز نوشتن، ادبیات، ایدئولوژی، ارتش و جنگ. آریان‌پور این تحولات را حرکتی تک‌خطی، منفرد و جدا از هم نمی‌دانست، بلکه به پیروی از نظریۀ مارکسیستی، دگرگونی دیالکتیکی کلیتی (صورت‌بندی اجتماعی-اقتصادی) می‌دانست که قابل تجزیه یا تقلیل به اجزای تشکیل‌دهندۀ آن نیست؛ روابط این بنیادها یا مؤلفه‌های جامعه برحسب تصادف یا اتفاق شکل نگرفته‌اند و وزن یا جایگاه آنها در مجموعۀ روابط اجتماعی یکسان نیست. از این رو ضروری است که در عرصۀ نظریه آنها را به شکل زیربنا (روابط اجتماعی تولید) و روبنا (دولت، دین، هنر، قانون، علم، ادبیات، ایدئولوژی و مانند اینها) تصور کرد، آن هم نه به صورت روساخت و زیرساخت متحجر یک ساختمان، بلکه به شکل روابط متقابلی که همواره در تضاد و وحدت ضدین قرار می‌گیرند و همدیگر و کل صورت‌بندی (فورماسیون) را دگرگون می‌کنند. مطابق این دیدگاه، در تحول جامعه، بر خلاف طبیعت، عنصر آگاهی نقشی اساسی بازی می‌کند. با این همه، سیر تاریخ تابع هواوهوس افراد نیست و حرکتی پیچیده و نسبتاً منظم، اما زیگزاگ است که در ضمن وقایع ریز و درشت بی‌شمار امکان تبدیل یک صورت‌بندی به صورت‌بندی دیگری را فراهم می‌آورد.[18] درک این تاریخ با واقعه‌نگاری و کنار هم گذاشتن داده‌ها میسر نمی‌شود، بلکه نیاز به مداخلۀ ذهن در عین به مدد نظریۀ اجتماعی (social theory) و تبیین فلسفی (دیالکتیک ضرورت و آزادی، ماده و آگاهی، ضرورت و تصادف، خاص و عام، انتزاعی و انضمامی، ماهیت و پدیده، امکان و فعلیت) دارد. دانشجویان آریان‌پور سریعاً به این نتیجه می‌رسیدند که تاریخ داستان‌سرایی نیست و علم است. تاریخ سرگذشت مردان بزرگ، خروج و سقوط دودمان‌ها وسلسله‌ها، تجلی ارادۀ الهی یا ایدۀ مطلق یا ردیف کردن وقایع منفرد و حوادث خارق‌العاده و تصادفات غیرمنتظره نیست، بلکه فهم جامعه‌شناختی گذشته است و فارغ از نظریه نمی‌توان از واقعه‌نگاری گسست و به تاریخ‌نگاری رسید.

از نوشته‌های آریان‌پور معلوم است که درک او از گذار تکامل طبیعی به تکامل اجتماعی علاوه بر آثار کلاسیک مارکسیسم و تحقیقات بسیاری از دیرینه‌شناسان و انسان‌شناسان، متکی به یافته‌ها و تحلیل‌های باستان‌شناس مارکسیست گوردن چایلد (1892-1957) بوده است. چایلد بر اساس حفاری‌های خودش و فرآوری (سنتز) دانش باستان‌شناسی نیمۀ اول قرن بیستم نشان داد که گذار طولانی از موجود طبیعی به موجود اجتماعی که نزدیک به پانصدهزار سال طول کشید در حدود ده هزار سال پیش به انقلاب نوسنگی (Neolithic Revolution) یا انقلاب کشاورزی انجامید و به دنبال به کارگیری فلز در حدود پنج هزار سال پیش به انقلاب شهری Urban Revolution)) تکامل یافت.[19] آریان‌پور در کلاس‌هایش ضمن توضیح این انقلابات، اصول جامعه‌شناسی را تحلیل و اهمیت شناخت گذشته را برای درک حال و آینده بیان می‌کرد. او بر پایان کمونیسم اولیه و تبدیل جامعۀ بی‌طبقه به جامعۀ طبقاتی مرثیه نمی‌خواند و برگشت به آن را به هیچ‌وجه میسر یا مطلوب نمی‌دانست، اما نوید جامعۀ کمونیستی دیگری را با سطح رشد عالی‌تر انسان و سایر نیروهای مولد می‌داد و می‌گفت بر اثر تضادهای درونی جامعۀ طبقاتی، ”در آینده‌ای نه چندان دور، دورۀ بهره‌کشی انسان از انسان یکسره پایان [می]یابد ونیروهای عظیم طبیعت به سود همۀ جامعه به کار [می]روند. آن‌گاه انسان خواهد توانست بیش از پیش جبر طبیعت را در هم شکند و مایۀ آزادی گرداند.“[20]

آریان‌پور بدون تاکید بر دوران باستان تاریخ (برده‌داری) به توضیح صورت‌بندی فئودالیسم (زمینداری) می‌پرداخت که طبق تحقیقات او، در ایران عصر اشکانیان آرام‌آرام پا گرفت و مانند چین دیرپایی کرد و نزدیک به دو هزار سال تداوم یافت. او فئودالیسم ایران را با فئودالیسم اروپا و آسیا مقایسه می‌کرد و به این نتیجه می‌رسید که طبقات در ایران، مانند چین و برخلاف اروپا، ”مختصات و مرزهای قاطعی“ پیدا نکردند و ”از یکدیگر فاصله نگرفتند و حتی با یکدیگر آمیختند، چندان که تضاد خصمانۀ زمینداران و سوداگران اروپا در ایران نظیری“ نیافت و در نتیجه، توانست ”قوام خود را در مقابل تظاهرات موقت نظام نوبنیاد سوداگری“ [سرمایه‌داری] حفظ کند. [21]

آریان‌پور استدلال می‌کرد که ”اقتصاد فلاحتی [فئودالی] اقتصادی است محدود، ساکن، تغییرناپذیر، جامعۀ فلاحتی فاقد تحرک مکانی است، یعنی افراد نمی‌توانند مسافرت کنند، مهاجرت فردی نمایند، دارای تحرک اجتماعی نیست، یعنی نمی‌توانند شغل و افکار خود را به آسانی عوض کنند، دارای تحرک طبقاتی نیست، . . . حکومت موروثی، محلی، خودکامه و قانون عرفی است، تبعیض است، کم تغییر است.“ برعکس، در جامعۀ صنعتی [سرمایه‌داری]، ”اقتصاد متحول و وسیع، تحرک مکانی فراوان، تحرک شغلی، تحرک اجتماعی کاملاً ممکن است، تحرک طبقاتی هست یا حتی در آینده نفی طبقات روی دهد، حکومت متمرکز و غیرمحلی است و بهیچ‌وجه نمی‌تواند خودکامه باشد.“[22] او هم در کلاس و هم در نوشته‌هایش تأکید بر این داشت که ”فئودالیسم هفت جان، بلکه هفتاد جان دارد،“ اما هنگامی که ”جامعۀ صنعتی با دودکش‌های سیاه قشنگش برقرار شود“ به سراشیب سقوط می‌رود.[23] این ادعا، که بار ها بیان می‌شد، ا گر خارج از چارچوب نظریۀ تاریخی او و مجموع بحث‌هایش ارزیابی شود، چیزی جز جبرباوری (دترمینیسم) فناورانه یا نظریۀ نیروهای مولد نیست، اما او تأکید می‌کرد که ”ما در قضاوت بزرگ تاریخی باید پهنه حوادث را در نظر بگیریم نه لحظه‌ای از لحظات حوادث را. در یک موجود زنده مثل تاریخ باید جریان را دید. آیا جریان گذشتۀ تاریخ و فعلی آن به چه سو می‌رود؟ هرگاه گذشته و حال را معین کنیم با اطمینان می‌گوییم که دارد به این سو می‌رود بنابراین آنچه ما مطرح می‌کنیم آیندۀ اجتناب‌ناپذیر بشر است.“[24]

این ”آیندۀ اجتناب‌ناپذیر“ گذار از سرمایه‌داری به سوسیالیسم و کمونیسم بود. او در چاپ اول زمینۀ جامعه‌شناسی که انتشارات دانشگاه تهران منتشر کرده بود نوشت که جامعه‌گرایی (سوسیالیسم) بالاخره سرمایه‌داری را برمی‌اندازد و به زباله‌دان تاریخ خواهد افکند.[25] در جای دیگر هم گفت ”انسانیتی برای اولین‌بار در تاریخ طلوع خواهد کرد یا شاید تاریخ تازه شروع خواهد شد، زیرا دنیایی که انسان‌ها برادر و برابر نباشند ماقبل تاریخ است.“[26]

ماتریالیسم دیالکتیک: روش پژوهش

گذار از تاریخ طبیعی به تاریخ اجتماعی و پیدایش پدیدۀ جدید جامعه گسستی بود که در آن هم تحول خودبه‌خودی (بدون برنامه‌ریزی و دخالت آگاهانه) و هم دخالت آگاهانه در واقعیت (reality به معنی دنیای خارج از ذهن انسان) نقش مهمی بازی کردند، گرچه با آغاز تقسیم جامعه به طبقات و دو جنسیت متعارض (زن و مرد) مداخلۀ آگاهانه در روند تاریخ به شکلی روزافزون دست بالا را گرفت. از این رو تعجب‌آور نیست که آریان‌پور فقط به نقش تعیین‌کنندۀ آگاهی در پیدایش انسان بسنده نمی‌کرد و خود شناخت و آگاهی را موضوع تحقیق و تدریس قرار می‌داد و به‌ویژه به نظریۀ شناخت (اپیستمولوژی) و منطق دیالکتیک توجه می‌کرد. اگر آگاهی نقشی اساسی در گذشته ایفا کرده است (طبقاتی شدن جامعه)، در برچیدن این نظام وخلق بدیل آن (جامعۀ بی‌طبقه) نقش فعال‌تری بر عهده دارد. تصادفی نیست که فلسفۀ مارکسیستی از زمان فردریک انگلس تا کنون مسئلۀ اساسی فلسفه را رابطۀ آگاهی و ماده می‌داند. مارکس تأکید کرد که فیلسوفان فقط دنیا را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند، حال آنکه مسئله تغییر آن است.[27]

 

ماده و ماده‌گرایی مسئله‌ای که در عرصۀ فلسفه، هم برای مبتدیان و هم برای بسیاری از ناقدان مارکسیسم، ناروشن بود و آریان‌پور به توضیح آن می‌پرداخت درک مارکسیستی از ماده و ماده‌گرایی (ماتریالیسم) بود. مفهوم ”ماده“ در فلسفۀ مارکسیستی با مفهوم علمی و سنتی آن تفاوت دارد. بحث مارکسیسم بر سر ”ماده و روح“ یا ”مادیات و معنویات“ نیست، بلکه بر سر ”ماده و آگاهی“ است. ماده در فلسفۀ مارکسیستی به معنی علمی آن که جِرم دارد، فضا اشغال می‌کند و به شکل مایع و جامد و گاز ظاهر می‌شود نیست، بلکه به معنی فلسفی هر چیزی است که در خارج از ارگانیسم – و از جمله ذهن – انسان و مستقل از آن وجود دارد. به این ترتیب، ماده به معنی فلسفی هم شامل ماده به معنی علمی است و هم افکار، عاطفه، زبان، مفاهیم و آنچه را معنویات می‌نامند در بر می‌گیرد. ماده و آگاهی جدا از هم وجود ندارند، بلکه وحدت ضدین را تشکیل می‌دهند، به همدیگر وابسته‌اند و به همدیگر تبدیل می‌شوند.

 

شناخت شناخت محصول تصادم بی‌وقفۀ بدن (ارگانیسم) و محیط اطراف آن است، تصادمی که به تغییر هر دو می‌انجامد: ”محیط با کار انسانی تغییر می‌کند و انسان با تحریک محیط تکامل می‌یابد و بازتاب‌های فطری را به صورت . . . کنش‌های غیرغریزی در می‌آورد. آگاهی (consciousness) یا شناخت (cognition) نتیجۀ این کنش‌هاست.“[28] آریان‌پور همان‌گونه که بر غیرغریزی بودن روابط اجتماعی و تحول تاریخی تأکید می‌کرد، شناخت را نیز فرایندی غیرفطری و غیرغریزی به حساب می‌آورد. شناخت تراوش مغز یا غده‌ها نیست:

می‌دانیم که تمام هستی در تغییر و تکاپوی دایم است. انسان که شناسندۀ واقعیت است، همواره در تحول است، و محیط که موضوع شناخت انسان است، هر لحظه دگرگون می‌شود. چون فاعل شناخت (انسان) و موضوع شناخت (محیط) هر دو در تغییرند، رابطۀ آن دو که شناخت باشد، بر یک حال نمی‌ماند؛ و در نتیجه، حقیقت که صفت شناخت است، نمی‌تواند کیفیتی ثابت و معین باشد. همچنان که هستی جاودانه در کار دگرگونی است، حقیقت‌ها نیز دگرگون می‌شوند. در مورد هر نمود واحد، آنچه دیروز حقیقت بود، امروز جای خود را به حقیقتی دیگر می‌دهد و آنچه امروز حقیقت است، فردا مبدل به حقیقتی بزرگ‌تر خواهد شد.[29]

آریان پور فلسفه را به کار فیلسوفان محدود نمی‌کرد و معتقد بود که ”هر انسانی – چه بخواهد، چه نخواهد – برای خود جهان‌بینی یا فلسفه‌ای دارد . . . مسئله این نیست که آیا دارای فلسفه باشیم یا نباشیم؛ مسئله این است که تا چه پایه می‌توانیم فلسفۀ خودرا درست بدانیم و بدان تکیه کنیم“ و فلسفۀ مطلوب آن است که محصول آخرین دستاوردهای علوم و هنرها باشد و کار فیلسوف این است که ”بینش کلی درستی فراهم آورد و مردم را به تصحیح جهان‌بینی‌های خود برانگیزد و بدین وسیله موجب بهبود زندگی اجتماعی شود.“[30] از این بحث و بسیاری نوشته‌های آریان‌پور می‌توان پی برد که چرا بسیاری از آثارش را به بررسی روش تحقیق و منطق و نقد مکاتب فکری و فلسفی و هنری اختصاص داده است. او در کلاس‌هایش مبارزۀ فکری در عرصۀ شیوۀ اندیشیدن، یعنی تعارض منطق دیالکتیک و غیردیالکتیک، را توضیح می‌داد.

 

منطق دیالکتیکی اصطلاح ماتریالیسم دیالکتیک بیشتر از ماتریالیسم تاریخی با مارکسیسم تداعی می‌شود. آریان‌پور برای مقابله با سانسورچیان به جای دیالکتیک می‌گفت منطق دینامیک یا منطق پویا و منطق غیردیالکتیکی را ایستا یا ارسطویی می‌نامید. در منطق ایستا، هر نمود یا پدیده‌ای، چه عینی و چه انعکاس ذهنی یا لفظی آن، همان است که هست (الف، الف است)، هیچ چیزی متضمن نقیض خودش نیست (الف ناالف نیست) و هر چیزی متضمن فقط یکی از دو نقیض است (x یا الف است یا ناالف). در این منطق، که مبنای تفکر دوباورانه (dualism) است، هر چیز یا این است یا آن و هیچ‌چیز نمی‌تواند هم این باشد و هم آن. برعکس، در دیالکتیک هر پدیده‌ای مدام در تغییر است، ”ذاتاً پویا“ است و الف هرگز الف نیست.[31] برای مثال، آریان‌پور می گفت:

به هیچ‌وجه انسان‌های اقالیم و اعصار را ما نمی‌توانیم یگانه بدانیم. آنچه در این مورد یگانه است نام است. نام انسان چنانکه نام بنده آرین‌پور [آریان‌پور] است، دیروز هم بوده، پنج سال دیگر هم اگر زنده باشم خواهد بود لذا در من چنین هویدا می‌شود که من یک نفر واحدم، این غلط است.

این تغییر بی‌پایان بیش از هر چیز ناشی از تضادهای درون پدیده است. تضاد (تناقض) هم نه ”حادثه‌ای موقت یا استثنایی،“ بلکه ”ذات مستمر“ هر پدیده است. به‌ گونه‌ای که در هر لحظه ”نیروهای تغییرآور با نیروهای ثبات‌بخش در ستیزه‌اند“ و از این رو، درست‌تر است که پدیده‌ها را نه اشیایی ایستا و ثابت بلکه فرایند (process) به حساب آوریم. به طور خلاصه، ”هر واقعیتی جاودانه در کار شدن است. شدن همان بودن و همان نبودن است . . . به دیگر سخن، الف الف است، ولی ناالف نیز هست و هر لحظه از الف می‌کاهد و بر ناالف می‌افزاید و در شرایط مساعد، الف در ناالف مستهلک می‌شود.“[32] گذشته و حال و آینده نیز برش‌های زمانی جدا یا مستقل از هم نیستند، بلکه در رابطۀ همگونی و تضاد قرار می‌گیرند: هر پدیده‌ای گذشته و حال و آینده دارد و وضع حال هر پدیده هم زادۀ وضع گذشتۀ آن و هم زایندۀ وضع آینده است.[33] تفاوت چشمگیر دو منطق را از همین بازگویی کوتاه می‌توان دریافت. اما آریان‌پور رابطۀ دو منطق را هم دیالکتیکی می‌دید: ”اگر در پرتو منطق پویا به علم منطق ایستا بنگریم،“ می‌توانیم از ”آشفته‌اندیشی“های آن دوری بجوییم و دریابیم که ”منطق ایستا به عنوان وجهی از منطق پویا ابزار استدلال است و منطق پویا، به عنوان نمودار کشاکش درنگ‌ناپذیر هستی نیستی‌ناپذیر، محور هرگونه آفرینش علمی، فلسفی یا هنری است.“[34]

یکی از بینش‌های نظری که دانشجویان در طول سال تحصیلی در می‌یافتند و در بحث‌ها به کار می‌گرفتند نقد جبرباوری در نظریۀ غیرمارکسیستی بود: نقد زیست‌شناسی‌گرایی، یعنی اعتقاد به نقش تعیین‌کنندۀ وجود زیستی انسان در تبیین وجود اجتماعی‌اش یا به بیان دیگر، تبیین پدیده‌های اجتماعی طبق قوانین زیست‌شناختی؛ جغرافیاگرایی یعنی تبیین پدیده‌های اجتماعی بر اساس عوامل جغرافیایی؛ فیزیک‌گرایی یعنی تبیین پدیده‌های اجتماعی با مقولات علم فیزیک؛ و روان‌شناسی‌گرایی یعنی تبیین پدیده‌های اجتماعی بر اساس روانیات.[35] با اینکه آریان‌پور به روان‌شناسی ماتریالیستی – به زبان خودش واقع‌گرایانه – علاقه داشت،[36] و به تدریس و تحقیق آن می‌پرداخت، اما لحظه‌ای از نقد تبیینِ روانی پدیده‌های اجتماعی غافل نمی‌ماند و روانکاوی را نمونۀ روان‌شناسی‌گرایی به حساب می‌آورد و به طعن به آن می‌گفت ”روانگاوی.“

 

ب. مواد و برنامۀ درسی

کتاب درسی 1. زمینۀ جامعه‌شناسی

آریان‌پور تا 1344 که زمینۀ جامعه‌شناسی منتشر شد،[37] جامعه‌شناسی را بدون کتاب درسی مناسب تدریس می‌کرد. اولین کتاب درسی جامعه‌شناسی را یحیی مهدوی 22 سال پیش از زمینۀ جامعه‌شناسی با عنوان مقدمه‌ای بر علم‌الاجتماع در 1322 منتشر کرده بود و تا آن زمان از آن استفاده می‌شد. در 1323، اولین متن جامعه‌شناسی مارکسیستی با عنوان جامعه را بشناسید، نوشتۀ احمد قاسمی منتشر شد.[38] این کتاب که تا 1332 به چاپ پنجم رسید، بعدها با عنوان جامعه‌شناسی باز هم تجدید چاپ شد و تحولات اجتماعی را از دوران برده‌داری تا انقلاب فرانسه به روال ماتریالیسم دیالکتیک توضیح می‌دهد.[39]

دو دهه بعد از آثار یحیی مهدوی و احمد قاسمی، دو کتاب دیگر، جامعه شناسی و مبانی جامعه‌شناسی، منتشر شدند.[40] تعداد کتاب‌های درسی از تعداد انگشت‌های یک دست تجاوز نمی‌کرد و تدریس هم محدود به مباحث جامعه‌شناسی در بعضی درس‌های دانشسرای عالی و دانشگاه تهران می‌شد. در 1337، دانشگاه تهران مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی و در 1346 مؤسسۀ تحقیقات تعاون را تأسیس کرد و با ادغام آنها در 1352 دانشکدۀ علوم اجتماعی و تعاون پدید آمد که یکی از گروه‌های آموزشی آن جامعه‌شناسی بود و در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد دانشجو می‌پذیرفت. در همین سال‌ها، دانشگاه‌های شهرستان‌ها نیز رشته‌های گوناگون علوم اجتماعی از جمله جامعه‌شناسی، انسان‌شناسی و جمعیت‌شناسی دایر کردند.[41]

در دانشسرای عالی، آریان‌پور کتاب عیسی صدیق، سیر فرهنگ در ایران و مغرب زمین، را که سال‌ها متن اصلی درس تاریخ تمدن و فرهنگ بود درس می‌داد، اما خودش می‌دانست و دانشجویان اندکی بعد از شروع درس متوجه می‌شدند که تدریس او بر مبنای این کتاب نیست.[42] او در پاسخ به سوال دانشجویان دربارۀ منابع مطالعۀ بیشتر کتاب‌ها و مقالات گوناگونی را توصیه می‌کرد، اما هیچ‌وقت به تبلیغ آثار خودش نمی‌پرداخت. دانشجویانی که به نظریه و جهان‌بینی او علاقمند می‌شدند، نوشته‌های او را دنبال می‌کردند و بعد از کلاس راهنمایی می‌گرفتند.

انتشار زمینۀ جامعه‌شناسی و زنجیرۀ مقالاتش دربارۀ جامعه‌شناسی هنر در مجلۀ سخن و استقبالی که دانشجویان همۀ دانشگاه‌ها از آن کردند، گسست از جهت‌گیری‌های جامعه‌شناسی نوپای ایران بود که از هرگونه رادیکالیسم نظری پرهیز می‌کرد و از چارچوب جهان‌بینی لیبرالی و محافظه‌کارانه خارج نمی‌شد. در سال‌های بعد از کودتای 28 مرداد که روشنفکران و هنرمندان، چه در دانشگاه و چه خارج از آن، در شرایط اختناق سیاسی و فکری دست به عصا راه می‌رفتند، این کتاب نماد گسست از دانش ”بی‌طرف“ و ”غیرسیاسی“ و روی آوردن به دانشی رادیکال و مخالف وضع موجود به شمار می‌رفت. این گسست جامعه‌شناسی را تا حدی با جامعۀ در حال غلیان ایران و جهان درگیر شورش هم‌صدا کرد. دانشگاه، که به سبب جنبش دانشجویی به سنگر آزادی مشهور شده بود، به دانشی نیاز داشت که اگر با جنبش‌های اجتماعی هم‌صدا نمی‌شد، با آن خصومت نورزد. در واقع، آریان‌پور پیش از انتشار زمینۀ جامعه‌شناسی از جنبش سیاسی ایران و جنبش دانشجویی جلوتر بود و درس‌ها و نوشته‌هایش به رشد سیاست رادیکال کمک می‌کرد. در این سال‌ها، چنان که اشاره شد، سیاست حاکم بر اپوزیسیون سیاسی اصلاح‌طلبی بود، نه رادیکالیسم ناظر بر دگرگونی ریشه‌ای نظام سیاسی و اقتصادی. او در سال‌های قبل از کودتا از مارکسیسم شروع کرده بود و قبل از زمینۀ جامعه‌شناسی، در آثاری از قبیل ”جامعه‌شناسی فرویدی“[43] و هشت مقالۀ ”جامعه شناسی هنر“ (سخن، خرداد 1340 تا مرداد 1341)،[44] آوای نوی در جامعۀ دانشگاهی ایران به شمار می‌رفت.[45] تعجب‌آور نیست که زمینۀ جامعه‌شناسی، اگر چه آمیخته‌ای از مارکسیسم و سایر مکاتب بود، با استقبال بی‌سابقه‌ای روبه‌رو شد و نقدهای فراوانی که بر آن نوشته شد، به جای به حاشیه بردن آریان‌پور، جایگاه او را در کسوت جامعه‌شناسی آزادی‌خواه و مارکسیست تثبیت کرد.

کتاب درسی 2. اجمالی از جامعه‌شناسی هنر

جامعه‌شناسی هنر در سال‌های 1340-1341، سه سال قبل از انتشار زمینۀ جامعه‌شناسی، به شکل هشت مقاله در مجلۀ سخن منتشر شد و سه سال بعد (1344) آریان‌پور به تدریس جامعه‌شناسی هنر و روان‌شناسی عمومی در دانشکدۀ هنرهای زیبا و دانشکدۀ هنرهای دراماتیک پرداخت. تأثیر این نوشته و تدریس آن در بین دانشجویان رشته‌های هنری و هنرمندان بسیار بود، چنان که انجمن کتاب دانشجویان دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه تهران آنها را همراه با دو نوشتۀ دیگر در 1353 به شکل کتابی با عنوان اجمالی از تحقیق ا. ح. آریان‌پور دربارۀ جامعه‌شناسی هنر منتشر کرد که در عرض یک سال سه بار تجدید چاپ شد.

آریان‌پور در زمینۀ جامعه‌شناسی اصول جامعه‌شناسی را توضیح داد و در جامعه‌شناسی هنر با به کارگرفتن این اصول یکی از مؤلفه‌های بسیار پیچیدۀ جامعه، یعنی هنر، را بررسی می‌کند. تا آن زمان، در ایران مطالعۀ هنر از دیدگاه علوم اجتماعی سابقۀ ی چندانی نداشت. مثلاً در تاریخ‌نگاری ادبیات فارسی، که آغاز و شکوفایی و تداوم آن در صورت‌بندی فئودالی صورت گرفت و در جامعه‌ای که اکثریت اعضای آن روستایی و وابسته به زمین بودند، ادبیات به شکل پدیده‌ای مستقل از روابط اجتماعی عرضه می‌شود.[46] به نظر می‌رسد در ایران اولین بررسی هنر از منظر جامعه‌شناسی را محققان مارکسیست در 1313 نوشته باشند.[47] علاقۀ آریان‌پور به هنر دیرپا بود. او هم در زمینۀ ادبیات و هم در فولکلور پژوهش کرده بود،[48] اما احتمالاً توجهش به جامعه‌شناسی هنر بُعدی سیاسی نیز داشت؛ بررسی هنر امکان توضیح مارکسیسم را بدون دادن سر نخ به رژیم سانسور فراهم می‌کرد.

بررسی هنر هم چالش و هم فرصتی برای نظریۀ مارکسیستی به دست می‌دهد. برای مثال، بحث دربارۀ جایگاه هنر در گذار از زندگی زیستی به زندگی اجتماعی، هنر و تقسیم کار اجتماعی، هنر و طبقه، جایگاه هنر در صورت‌بندی اجتماعی-اقتصادی، جایگاه هنر در روبنا و زیربنا، هنر و مبارزۀ طبقاتی یا هنر و پیدایش آگاهی پای همۀ مبانی ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک را به میان می‌کشد. مارکسیسم در نظریه‌پردازی هنر معمولاً با گرایش‌های جبرباورانۀ گوناگون، به‌ویژه جبرباوری طبقاتی و اقتصادی روبه‌رو بوده است و آریان‌پور این میراث را بر دوش می‌کشید، اما سعی می‌کرد از آن دوری کند. در واقع، درک آریان‌پور از طبقه در جامعه‌شناسی هنر به مراتب پیشرفته‌تر از زمینۀ جامعه‌شناسی است و درست‌تر بگویم امکان بحث از طبقه برایش بیشتر مهیا بود.

آریان‌پور ابتدا به توضیح پیدایش هنر در جریان گسست انسان از طبیعت می‌پردازد. کار، که سازندۀ انسان و صفت مشخصۀ اوست، دارای دو جنبۀ عینی و ذهنی است، اما بستگی متقابل عمل و نظر در جوامع ابتدایی بسیار زیاد است . . . کارهای عملی از کارهای نظری و جنبۀ عینی از جنبۀ ذهنی امور غیر قابل تفکیک است. همۀ افراد در همۀ کارها شریک‌اند . . . اموال جامعه از آن همگان است و فرد کاملاً وابستۀ جمع است . . . از تقسیم کار و اختلافات حرفه‌ای و صنفی خبری نیست.“[49] بر این منوال، هنر در جامعۀ اولیه، در حدی مثل نقاشی‌های درون غارها، بخشی از کار تولیدی یعنی شکار و گردآوری خوراک به شمار می‌رفت. ”اما در جامعۀ طبقه‌ای متمدن، به سبب پیچیدگی تولید و جامعه و پیدایش سنن هنری، هنر راه و رسمی مستقل از راه و رسم تولید اقتصادی جامعه یافت.“[50] جدایی هنر از کار تولیدی بخشی از فرایند تفکیک جامعه به طبقات در دوران انقلاب نوسنگی، ده هزار تا پنج هزار سال پیش، بود.[51] جریان تقسیم کار مداوم به شکل‌گیری ”دو نوع هنر متفاوت در سپیده‌دم تمدن“ انجامید: ”در یک سو هنرهای ساده و واقع‌گرای عوام و در سوی دیگر هنرهای پرداخته و معمولاً واقع‌گریز خواص.“[52] او برای نشان دادن پیچیدگی‌های هنر ابتدا فرایند ”آفرینش هنری،“ از جمله تفاوت‌ها و پیوندهای شناخت هنری و علمی و فلسفی و روان‌شناسی هنرمند و آفرینش هنری را توضیح می‌دهد.[53] سپس به ”تجزیه و تحلیل مقولات هنر و هنرآفرینی“ می‌پردازد تا ”روش‌های هنرشناسی“ را مشخص کند.[54]

آریان‌پور به محدودیت‌های جامعه‌شناسی هنر اشاره می‌کند و می‌گوید ”در قرن ما جمعی از محققان ژرف‌اندیش کوشیدند تا به مدد سنن گرانمایۀ متفکران واقع‌گرای سدۀ نوزدهم [مارکس و انگلس]، برای کشف ریشه‌های اجتماعی هنر و دانش نیز از روش‌های علمی سود جویند،“[55] اما طبق ارزیابی یک سبک‌شناس در اواسط قرن بیستم هنوز در سبک‌شناسی پیشرفت مهمی صورت نگرفته بود.[56] او به منظور رفع این نقیصه ”روش و طرحی آزمایشی . . . ابتکار کرده و بدان وسیله کوشیده است تا با شیوه‌ای علمی، قوانین زندگی سبک‌ها را پی‌جویی کند.[57] در این رویکرد، درک پیچیده‌ای از طبقات و رابطۀ سبک و طبقه و مبارزۀ طبقاتی حاصل می‌شود که در دو روش سبک‌شناسی ایستا و سبک‌شناسی پویا توضیح داده شده است.

بر اثر تقسیم جامعه به طبقات، ”سراسر جهان‌بینی انسانی و از آن جمله هنر دو صورت متمایز یافت، جهان‌بینی خواص و جهان‌بینی عوام“ که در هنرها به دو ”سبک کلی“ واقع‌گریزی و واقع‌گرایی دامن زد.[58] در سبک‌شناسی ایستا، این دو سبک و رابطۀ آنها با دو طبقۀ اصلی بررسی می‌شود و سبک‌شناسی پویا به تبیین پویایی شئون اجتماعی، پویایی داخلی طبقه، پویایی خارجی طبقات و پویایی شخصیت هنرمند می‌پردازد.

آخرین فصل، ”زمینۀ اجتماعی شعر فارسی،“ ابتدا اصول تبیین سبک‌های شعر“ را بررسی می‌کند و بعد از ”اشاره‌ای به سبک‌های شعر اروپایی“، به ”تبیین آزمایشی“ سبک‌های شعر فارسی یعنی خراسانی، عراقی و هندی می‌پردازد. برای تبیین این سبک‌ها، آریان‌پور ابتدا ”تحولات تاریخی ایران“ را در قالب چهار اصل توضیح می‌دهد: سیر قهقرایی تکامل جامعۀ ایران بر اثر هجوم‌های خارجی، نااستواری اشراف زمیندار، پس‌افتادگی صنعت و تجارت (ضعف طبقۀ سوداگران) و آشفتگی و بحران دایم. در نتیجۀ این روندها، به‌ویژه ”کندی تطور طبقات اجتماعی،[59] دو سبک خراسانی و عراقی به جای تمایز آشکار و جدایی در هم آمیختند، شعر و شاعری به دربارها وابستگی شدید یافت و واقع‌گرایی در شعر فارسی جان نگرفت.

 

زبان تدریس و تحقیق

زبان در دو سطح مانعی برای تحقیق و تدریس علوم اجتماعی بود. این علوم، مانند علوم طبیعی، به دنبال انقلاب صنعتی در اروپا و امریکای شمالی رشد بی‌سابقه‌ای کردند و با مفاهیم، نظریه‌ها و شیوه‌های تحقیق و تدریس مدرن از دانش عصر فئودالیسم فاصله گرفتند. اما زبان‌های ادبی کلاسیک مهم مانند فارسی و عربی و چینی هنوز نتوانسته‌اند در هیچ زمینه‌ای از دانش به پای زبان‌هایی چون انگلیسی، فرانسوی، آلمانی یا روسی برسند. چالش مهم، غنای اصطلاحات و پویایی آرام‌ناپذیر مفهوم‌سازی در زبان‌های مدرن و فقر مفاهیم علمی سایر زبان‌هاست. آریان‌پور معتقد بود که بدون ذخیرۀ واژگانی و مفهومی کافی نمی‌توان به شناخت علمی و فلسفی و هنری معاصر دست یافت و از سطح به ژرفا رسید. واضح است که فقر زبان فارسی ناشی از ساختمان زبان یا ضعف دستگاه واژه‌سازی آن نیست، بلکه مسئله‌ای فرازبانی یا دقیق‌تر، اجتماعی-زبانی و فرهنگی-زبانی است.

در این زمینه، آریان‌پور مانند سایر روشنفکرانی که بار سنگین انتقال و تولید دانش مدرن را بر دوش می‌کشیدند و شاید بیش از همه برای هموار کردن راه ناپیمودۀ دانش مدرن، به واژه‌سازی و ساختن معادل برای سیل اصطلاحات زبان‌ها و دانش‌های اروپایی پرداخت. او علاوه بر ذوق و خلاقیتی که داشت، از صلاحیت این کار نیز برخوردار بود چون در علوم اجتماعی و انسانی و زبان و ادب فارسی و انگلیسی تحصیل و تحقیق و تدریس می‌کرد. ده‌ها اصطلاح علوم اجتماعی که اکنون در زبان فارسی رایج شده‌اند و استفاده از پسوند گرایی در برابر ism از جمله نوآوری‌های اوست. با این همه، هرگز کلاس را درگیر بحث واژه‌سازی و اصطلاح‌سازی نمی‌کرد، اگرچه در تدریس ماتریالیسم تاریخی یک جلسۀ دوساعته را به بحث مهم پیدایش تکلم و تفکر اختصاص می داد.

پرداختن به اصطلاحات و استفاده وسیع از آنها هدفی سیاسی نیز داشت. به گفتۀ مهدی و لحسائی‌زاده، ”به اقتضای جو سیاسی اختناق که در دانشگاه‌های ایران حاکم بود، بسیاری از این جامعه‌شناسان [رادیکال]، ماهیت خود را چه در داخل و چه خارج کلاس مخفی نگه می‌داشتند و برای ارائۀ دیدگاه‌های خود به شاگردانشان، زبان نمادین [سمبولیک] به کار می‌بردند.“[60] انبوه اصطلاحات در برخی نوشته‌های آریان‌پور، به‌ویژه در دهۀ 1340 که پیگردی ساواک وسیع‌تر بود، تا حدی نقش مقابله با دستگاه سانسور را بازی می‌کرد. برای مثال، او از واژه‌ها و اصطلاحاتی استفاده می‌کرد که توجه دستگاه امنیتی را جلب نکند، از جمله سوداگری به جای سرمایه‌داری، جامعه‌گرایی به جای سوسیالیسم، زمینداری به جای فئودالیسم، خواص به جای طبقۀ حاکم، عوام به جای طبقۀ محکوم، منطق پویا به جای دیالکتیک و بهره‌کشی به جای استثمار. در ترجمه و تدریس اقتصاد نیز خودسانسوری باعث می‌شد که ”برای احتراز از استفاده از واژگان ممنوع اصطلاحات غیردقیق و مبهم“ به کار ببرند، مثلاً گروه به جای طبقه، نظام بازار به جای سرمایه‌داری، اقتصاد برنامه‌ای به جای سوسیالیسم، و بهره‌گیری به جای بهره کشی یا استثمار.[61] باید در نظر داشت که هیچ‌یک از مکاتب فکری با چنین محدودیتی روبه‌رو نبودند.

 

دانشجو و استاد

در آن زمان، ارزیابی فرایند آموزش را فقط استاد و آن هم از طریق امتحان کتبی و حضور و غیاب انجام می‌داد و از دانشجویان خواسته نمی‌شد که استاد، شیوۀ تدریس و مواد درسی را ارزیابی کنند. اما دانشجویان خودشان مطالب فراوانی دربارۀ استادان و فلسفۀ آموزشی و شیوۀ تدریس و گرایش سیاسی آنها ردوبدل می‌کردند. آنچه در انتقاد از بسیاری استادان همواره بیان می شد جزوه‌نویسی، حفظ کردن کتاب و جزوه و بیانات استاد، سختگیری، نمره دادن دلبخواه، و رفتار خودسرانه و مستبدانه بود. استادانی که با دانشجو رابطۀ سنتی رئیس و مرئوسی نداشتند اسم و رسمی درخشان می‌یافتند. آریان‌پور رابطۀ سنتی استاد و دانشجو را زیر پا می‌گذاشت.

دانشجویان، علاوه بر اهمیتی که برای رابطۀ ی استاد و دانشجو قائل بودند، به جهت‌گیری سیاسی محتوای درس هم توجه داشتند و در واقع این دو جنبۀ آموزش از هم جدا نبودند. طبق تحقیق مهدی و لحسائی‌زاده،

برای بسیاری از دانشجویان جامعه‌شناسی، وظیفۀ عمده و رسالت این علم (جامعه‌شناسی) نقد اجتماعی بود. در حقیقت، اغراق نخواهد بود اگر بگوییم بسیاری از دانشجویان ایرانی به خاطر امکانات بالقوه‌ای که این رشته برای ایجاد آگاهی انتقادی فراهم می‌کرد، مجذوب این رشته شده بودند.[62]

به همین ترتیب، برای بسیاری از ”جامعه‌شناسان رادیکال“ نیز انتقاد اجتماعی یک هدف مهم ”جامعه‌شناسانه و کاربردی“ این دانش بود.[63] دانشجویان مانند استادان تحت نظر دستگاه امنیتی بودند. در یک مورد، دانشجویان دپارتمان‌های جامعه‌شناسی که از تحقیق میدانی برگشته بودند، در ایستگاه راه آهن تهران دستگیر شدند، زیرا سوال‌هایی که از روستاییان دربارۀ دشواری‌های زندگی آنان و مشکلات اجتماعی و قانونی کرده بودند ”مشکوک“ تلقی شده بودند.[64]

استادی و کنشگری سیاسی

کار آریان‌پور منحصر به حضور در کلاس درس نبود، بلکه در مسایل سیاسی محیط آموزشی دخالت می‌کرد و کنشگر دانشگاهی بود. با اینکه مدیریت دانشگاه بیشتر از تمایلات مارکسیستی و چپ او ناخرسند بود، از فعالیت‌های سیاسی‌اش نیز ناراضی بود و به همین علت چندبار اخراج شد. از جمله فعالیت‌های او وقتی بود که مقامات دانشسرای عالی تصمیم گرفتند اسم تالار سخنرانی دکتر محمدباقر هوشیار را به هفدهم دی تغییر دهند. آریان‌پور اعتراض کرد و دانشجویان را نیز دعوت به مقاومت کرد. باری دیگر، در کلاس درس گفت که ”هفتۀ آینده، ’یک الدنگ امریکایی‘ خواهد آمد و برایتان سخنرانی خواهد کرد و مزخرف خواهد گفت. اعتراض کنید“ و توضیح داد که سخنران استادی امریکایی و متخصص اصلاحات آموزشی است که از کره جنوبی بازدید کرده و به ایران آمده که در خصوص اصلاح نظام آموزشی توصیه‌هایی کند. در روز سخنرانی، رئیس دانشسرای عالی و عده‌ای از استادان، از جمله آریان‌پور در ردیف جلو نشسته بودند و ایرج ایمن سخنرانی را ترجمه می‌کرد. بعد از پایان سخنرانی، سوالم را به زبان انگلیسی بیان کردم و گفتم: ”ابتدا چند جمله‌ای از یک شمارۀ اخیر مجلۀ تایم می‌خوانم و بعد سوالم را مطرح می‌کنم . . . این مجله می‌نویسد که دانش‌آموزان مدرسۀ ابتدایی در امریکا بلد نیستند اسم خودشان را درست بنویسند. اگر این نظر درست است، شما چگونه می‌خواهید برای رفرم نظام آموزشی به ما کمک کنید؟“[65] سخنران خواست مجله را ببیند و مشغول خواندن گزارش شد. در این فاصله، ایرج ایمن سوال من را به صورتی ناقص و با تحریف ترجمه کرد و اندکی بعد سخنران گفت: ”ما هم در امریکا مشکلات آموزشی داریم و معذرت می‌خواهم اگر باعث ناراحتی شما شده‌ام.“ ایرج ایمن باز هم حرف‌های سخنران را درست ترجمه نکرد و سالن شلوغ شد. علی‌اکبر بینا، رئیس دانشسرای عالی، روی صحنه رفت و در حالی که سخنران کاملاً آشفته بود، به فارسی گفت: ”من می‌دانم چه کسی شما را تحریک کرده است؛ یک استاد آموزش و پرورش شما را تحریک کرده است.“ سپس با سخنران و عده‌ای از استادان از سالن خارج شدند و به طرف دفتر استادان رفتند و مشاجره‌ای لفظی بین بینا و آریان‌پور در گرفت. دانشسرای عالی چند روز تعطیل شد و آریان‌پور را از تدریس در بسیاری از مؤسسات باز داشتند.[66]

محدودیت‌های آموزشی، تدریس و تحقیق

کتابخانه‌ها آموزش در هر مرحله‌ای، به‌ویژه آموزش عالی، بدون کتابخانۀ مناسب در سطح نازلی خواهد بود. کتابخانۀ دانشکده‌های آن زمان برای یادگیری دانش و تحقیق در هیچ زمینه از علوم اجتماعی حداقل امکانات را نداشتند. در خصوص مارکسیسم، نه به زبان‌های اروپایی و نه به فارسی، کتابی در دسترس نبود و حتی اگر در کاتالوگ کتابخانه کتابی مارکسیستی ثبت شده بود، آن را مفقود به حساب می‌آوردند. با این همه، بعضی آثار مهم مارکسیستی قبل از کودتای 28 مرداد 1332 ترجمه و چاپ شده بودند، ولی هیچ‌کدام نه در کتابخانه‌ها و نه در کتابفروشی‌ها در دسترس نبودند.[67] کتابخانه‌ها مخزن بسته داشتند و مُراجع برای دیدن هر کتابی می‌بایست مشخصات خودش را ارائه کند و معلوم می‌شد چه کسی چه کتابی را درخواست کرده است.

عضویت در کتابخانۀ ملی ایران و کتابخانۀ مجلس شورای ملی برای دانش‌آموزان و دانشجویان آسان بود، اما کتابخانه‌های غیردانشگاهی هم سانسور می‌شدند. این کتابخانه‌ها نیز سیستم بسته داشتند و هر بار سه کتاب یا مجله برای مطالعه در محل کتابخانه در اختیار مُراجع قرار می‌دادند. در سال 1342، مانیفست کمونیست کتابخانۀ مجلس جزو کتاب‌های مفقود نبود. دو کتابخانۀ انگلیسی‌زبان، یکی متعلق به شورای بریتانیا که بخشی از سفارت انگلستان بود و کتابخانۀ آبراهام لینکلن سفارت امریکا، جزو کتابخانه‌های عمومی با مخزن باز بودند و هر کدام در حدود ده هزار کتاب داشتند و پنجاه مجله و روزنامه را مشترک بودند. در این کتابخانه‌ها منابع ضدمارکسیستی و ضدکمونیستی فراوان بود، اما در هر رشتۀ علوم اجتماعی و انسانی تعدادی کتاب و مجله داشتند که در کتابخانه‌های دانشگاهی در دسترس نبودند.

 

کتابفروشی‌‌ها چاپخانه و کتابفروشی در شرایط اختناق سیاسی در ایران به عرصۀ مبارزه بین حکومت از یک طرف و چاپخانه‌داران، ناشران، کتابفروشان و روزنامه‌فروشان و خوانندگان از طرف دیگر تبدیل شده بود. دست‌فروشی‌های کنار خیابان و گاهی بعضی کتابفروشی‌ها اگر کتاب یا نشریه‌ای مارکسیستی به دست می‌آوردند، بدون اینکه در بساطشان به نمایش بگذارند، برای فروش به مشتریان مورد اعتمادشان ارائه می‌دادند. بیشتر این کتاب‌ها قبل از کودتا در ایران چاپ شده بودند.

در تهران این امکان وجود داشت که کتاب‌های مارکسیستی به زبان انگلیسی یا فرانسوی، البته نه آثار مؤلفان شناخته شده‌ای مانند مارکس و انگلس و لنین، را از طریق بعضی کتابفروشی‌ها که از اروپا و امریکا کتاب وارد می‌کردند سفارش داد. برای مثال، بعضی از کتاب‌هایی که در نوشته‌های آریان‌پور از آنها استفاده شده بود، مانند تاریخ اجتماعی هنر اثر آرنولد هاوزر و تکامل اجتماعی اثر گوردن چایلد، قابل دریافت بودند. سانسورچی‌ها محتوای این کتاب‌ها را درک نمی‌کردند. یک کتابفروشی در نزدیکی میدان فردوسی فقط کتاب‌های ناشر انگلیسی، پنگوئن، را وارد می‌کرد و گرچه این ناشر بعضی آثار کلاسیک مارکسیستی مانند مانیفست کمونیست یا کارل مارکس: آثار منتخب در جامعه‌شناسی و فلسفۀ اجتماعی را منتشر کرده بود، در تهران فقط عنوان‌هایی که کلمه‌های مارکس و مارکسیسم در آنها نبود، مثلاً ضرورت هنر ارنست فیشر و در تاریخ چه اتفاق افتاد گوردن چایلد، برای فروش عرضه می‌شدند.[68] علاوه بر این، دو کتابفروشی از شوروی کتاب وارد می‌کردند؛ کتابفروشی ساکو کتاب به زبان‌های ارمنی، روسی، انگلیسی، و گاهی فارسی، کردی، فرانسوی و کتابفروشی گوتنبرگ در سطح بسیار محدودتری کتاب‌هایی به زبان‌ انگلیسی وارد می‌کردند. از آن جمله بودند کتاب‌هایی که مستقیماً به مطالعۀ علوم اجتماعی مارکسیستی مربوط می‌شدند، مثل انسان چگونه غول شد که داستان تکامل انسان به زبانی بسیار ساده بود و بعدها به فارسی ترجمه شد. نیز دورۀ سه‌جلدی تاریخ که در دبیرستان‌های شوروی تدریس می‌شد و بعدها به فارسی ترجمه شد و طرح توسعۀ اجتماعی از انتشارات دانشگاه پاتریس لومومبا در مسکو و فرهنگ فلسفه، اثر م. روزنتال و پ. یودین و فلسفۀ مارکسیستی اثر و. آفاناسیف و چند عنوان دیگر.[69]

 

اختناق فکری و سیاسی

اختناق سیاسی بعد از کودتای 28 مرداد 1332، در سال‌های بحرانی 1339 تا 1342 نیز با مختصر تسامحی ادامه داشت و از اواسط دهۀ 1340 شدت بیشتری پیدا کرد. به دنبال سرکوب تظاهرات دانشجویی در بهمن 1339 در دانشگاه تهران، اطراف دانشگاه را دیوار و میله کشیدند، ساواک در محوطۀ دانشگاه حضوری علنی پیدا کرد و ورود به دانشگاه با بازرسی کارت شناسایی دانشجویان کنترل می‌شد. به همین ترتیب، ورود افکار مخالف نظام در درس‌ها و مواد درسی و تدریس استادان تحت کنترل بیشتر قرار گرفت. در این شرایط فقدان آزادی دانشگاه و آزادی بیان، جایی برای دیدگاه‌های انتقادی و از جمله مارکسیسم نبود. طبق تحقیق مهدی و لحسائی‌زاده، ”در دورۀ پهلوی وضع چنان وخیم بود که حکومت از تدریس چند استاد جامعه‌شناسی ممانعت به عمل آورد. دولت مأموران مخفی خود را به کلاس‌ها می فرستاد و در مواردی اساساً برخی از شعبه‌های جامعه‌شناسی متعلق به دانشکده‌ها را تعطیل کرد.“[70] هوشنگ نهاوندی، سال‌ها بعد از تغییر رژیم در خاطراتش نوشت که بعد از اینکه به ریاست دانشگاه تهران منصوب شد، ”قرار بود که بزرگ‌ترین مؤسسۀ فرهنگی کشور را به راستی دموکراتیک“ کند، اما پیشنهاد برپا کردن نمایشگاهی از ”آثار چهار نویسنده که دو تای آنان ’جلال آل‌احمد‘ و ’صمد بهرنگی،‘ ’نامطلوب‘ محسوب می‌شدند“ به مرافعه‌ای بین ساواک و رئیس دانشگاه و شاه و هویدا تبدیل شد.[71] نمایشگاه برپا شد، اما برخلاف ادعای نهاوندی در همان زمان ساواک کتاب‌های دو مؤلف نامطلوب را ممنوع کرده بود.[72] هنگامی که در 1344 مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی ترجمۀ فارسی کتاب ای. پ. پتروشفسکی را دربارۀ کشاورزی و روابط ارضی در ایران عهد مغول منتشر کرد، اشاراتی که در زمینۀ فئودالیسم به آثار مارکس و انگلس و لنین شده بود یا حذف شدند یا به اختصار و بدون این اسم‌ها و با حذف آثار آنها در فهرست مآخذ در متن آمدند.[73]

ج. علوم اجتماعی: عرصۀ جدل فکری و سیاسی

آریان پور در بررسی مختصری از ”جامعه‌شناسی در ایالات متحده آمریکا“ نوشت که ”هر جامعه‌ای که کمالی در برابر خود نمی‌بیند و به آیندۀ خوشی امیدوار نیست، به ناگزیر نسبت به سیر تاریخ و تکامل اجتماع شکاک یا بیمناک می‌شود.»[74] ”در چنین جامعه‌ای اکثر دانشمندان از طرح دورنماهای پردامنۀ تاریخی که یادآور آیندۀ تیرۀ جامعۀ ایشان‌اند، می‌پرهیزند و در مقابل، به بررسی‌های کم‌دامنه‌ای که به زمان حال و حفظ وضع موجود مربوط باشند، می‌پردازند.“[75] او خودش، ناراضی از وضع موجود، با دیدی دیالکتیکی به این نتیجه رسیده بود که دو عامل ذهنی و عینی ”در سراسر تاریخ انسان کمابیش به موازات یکدیگر تکامل یافته‌اند . . . چندان که در قرن حاضر زندگی انسانی سیمای درخشان کاملاً نوی به خود گرفته است.“[76] تردیدی نیست که منظور او از این سیمای درخشان تجربۀ سوسیالیسم در قرن بیستم بود.

جامعه‌شناسی آریان‌پور، برخلاف آنچه در امریکا رایج بود، ناظر به دورنماهای پردامنۀ تاریخی و آینده‌ای بود که خطوط آن بر اساس درک گذشته و حال ترسیم شده بود: جامعه‌ای که ”از کوته‌بینی و تعصب و سودجویی خصوصی برهد،“ ”بهره‌کشی انسان از انسان را پایان بخشد و ناداری و نادانی و بیدادگری و جنگ را بزداید“ و ”مسئلۀ خوراک و مسکن و ایمنی فردی و جمعی را حل کند،“ به قسمی که انسان بتواند ”با خاطری آسوده به مسائلی والاتر چون کشف حقیقت و خلق زیبایی و ترویج نیکی“ بپردازد و ”پا به آستانۀ جهان شگرفی گذارد که ایوان یفره‌موف . . . نویسنده دورنگر شوروی در رمان علمی اندرومدا: داستانی از عصر فضا توصیف کرده است.“[77] در این رمان، چند تمدن در کهکشان ما از جمله کرۀ زمین، که بیشتر تضادهای جامعۀ خود را حل کرده‌اند، متحد می‌شوند، به همدیگر کمک می‌کنند و به شکل حلقۀ بزرگ گسترۀ کهکشان را آرایش می‌دهند.[78] آریان‌پور در این جامعه‌شناسی، به روال ماتریایسم تاریخی، حال را از روی آینده می‌خواند؛ آینده‌ای که از نظر او آرمانشهر نیست، بلکه مهم‌ترین پیامد گذشته است، یعنی تکامل انسان از موجودی طبیعی به موجودی اجتماعی. در این جامعه‌شناسی که هم تاریخی و هم فلسفی است، به دور از پراگماتیسم و روزمرگی دانش بورژوایی، انسان به طرز چشمگیری از قید مکان و زمان رهایی یافته و رشد نیروهای تولیدی به جایی رسیده است که آیندۀ بدون بهره‌کشی انسان از انسان مسئلۀ حال است و اگر این حال تحقق نیافته است، نظریۀ اجتماعی باید بتواند آن را تبیین کند.[79] این دیدگاه غایت‌شناسی (teleology) نیست، زیرا انسان موجودی اجتماعی، تاریخی (دارای گذشته و حال و آینده) و آگاه است و به قول مارکس، معمار است نه زنبور عسل.[80]

به این ترتیب، آریان‌پور نظریۀ اجتماعی و جامعه‌شناسی را به دو جریان متعارض، یکی ناظر به حفظ وضع موجود و دیگری مدعی برچیدن آن، تقسیم می‌کند. از این رو تعجب‌آور نیست که زمینۀ جامعه‌شناسی بیش از سایر آثار او جلب توجه کرد و به نقد کشیده شد. بی‌تردید، تحولات سیاسی ایران و جهان نقش مهمی در این جدال بر عهده داشت، اما با اینکه مبارزۀ سیاسی در سطح کشور بسیار جدی بود و ظهور سازمان‌های انقلابی متعهد به سرنگونی رژیم سلطنتی، که بیشتر در دانشگاه و در بین دانشجویان پایه داشتند، سیمای سیاسی کشور را تغییر می‌داد، تاریخ‌نگاری ایران معاصر هنوز به زوایای این تحولات راه نبرده است. اگر تاریخ‌نگاری این دهه بیشتر به تحولات سیاسی می‌پردازد و به مؤلفۀ علوم اجتماعی و انسانی و نقش دانشگاه توجه کافی نمی‌کند، تاریخ‌نگاری علوم اجتماعی، که در مراحل آغازین است، نیز به مبارزات سیاسی و ایدئولوژیک توجه کافی نمی‌کند و حتی اگر اولین تک‌نگاری دربارۀ تاریخ جامعه‌شناسی در ایران عنوان نقد جامعه‌شناسی بورژوایی معاصر ایران را بر خود دارد.[81]

این کتاب هژمونی فلسفه، نظریه و سیاست بورژوایی و تفکر دینی را در آثار جامعه‌شناسان ایران نشان می‌دهد. مؤلف انتشار آثار حوزۀ علوم اجتماعی را از علم‌الاجتماع (1321) یحیی مهدوی تا حقوق اساسی (1344) قاسم قاسم‌زاده بررسی می‌کند،[82] اما از زمینۀ جامعه‌شناسی، که هم‌زمان با اثر اخیر منتشر شد، نام نمی‌برد. یک فصل طولانی به بررسی ”اسلام و جامعه‌شناسی معاصر ایران“ و فصل بلند دیگری به ”جایگاه جامعه‌شناسی و فلسفۀ اروپای غربی و امریکایی در تفکر عام و جامعه‌شناختی ایران“ اختصاص دارد و فصل سوم به ”بعضی جوانب مبارزۀ ایدئولوژیک“ در جامعه‌شناسی و فلسفۀ ایران می‌پردازد. نویسنده آثار جامعه‌شناسان ایران را متأثر از جامعه‌شناسی بورژوایی غرب می‌داند و می‌گوید یکی از مشخصات آن تبلیغ نظام سرمایه‌داری و توجیه دین و جهان‌بینی دینی، به‌ویژه اسلام، است. به نظر نویسنده، ایدئولوژی این جامعه‌شناسی ضدکمونیسم است و به تبلیغ نظم حاکم و مقابله با مارکسیسم-لنینیسم می‌پردازد. اگر چه کتاب به دو نوشتۀ مارکسیستی تقی ارانی، ماتریالیسم دیالکتیک و پسیکولوژی، اشاره می‌کند، با آثار آریان‌پور از قبیل در آستانۀ رستاخیز، که نقد نظریه‌های تاریخی غیرمارکسیستی است، آشنا نیست. نویسنده به بسیاری از کتاب‌های جامعه‌شناسی و منابع دینی ضدمارکسیستی اشاره کرده است، اما بررسی جامعی از آثار مارکسیستی شامل ترجمه و تألیف کتاب و مقاله در پیش از کودتا و بعد از آن در قالب حزبی و غیرحزبی به دست نمی‌دهد و در نتیجه، تصویر زنده‌ای از مبارزۀ ایدئولوژیک در عرصۀ جامعه‌شناسی ارائه نداده است. حسینوف حتی به اولین کتاب جامعه‌شناسی مارکسیستی، جامعه را بشناسید، اشاره نمی‌کند.[83]

در تک‌نگاری دیگر، جامعه‌شناسی در ایران، مهدی و لحسائی‌زاده جوانب گوناگون پیدایش و رشد جامعه‌شناسی را بررسی کرده‌اند، از نام‌نویسی و استادگزینی و برنامۀ درسی گرفته تا ”جامعه‌شناسی اسلامی“ و ”آیندۀ جامعه‌شناسی در ایران.“ فصل چهارم، ”گرایش‌های عمدۀ جامعه‌شناسی در ایران،“ به ”دیدگاه‌های رایج اروپایی،“ ”دیدگاه‌های رادیکال“ و ”گرایش ترکیبی“ تقسیم شده است. دیدگاه‌های رادیکال شامل تئوری تضاد، تئوری انتقادی، و تجزیه و تحلیل مارکسیستی می‌شد و در دهۀ 1340 و 1350، ”گسترش گرایش‌های رادیکال به حدی بود که باعث می‌شود داریوش آشوری ویژگی جامعه‌شناسی ایران در این مقطع را، به نادرستی، مارکسیست-لنینیست قلمداد کند.“[84] به نظر نویسندگان، ”برجسته‌ترین و معروف‌ترین جامعه‌شناس این دسته، امیرحسین آریان‌پور بود که کتاب زمینۀ جامعه‌شناسی او (1351)، به عنوان یک اثر دانشگاهی و علمی، بیشترین تأثیر را بر دانشجویان دهه‌های 1360-1350 داشت.“[85] جامعه‌شناسان رادیکال، ”به اقتضای جو سیاسی اختناق که در دانشگاه‌های ایران حاکم بود،“ ماهیت خود را علنی نمی‌کردند و زبان سمبولیک به کار می‌بردند. ”سالم‌ترین راه برای اعلام اندیشه‌های رادیکال، به‌ویژه اندیشه‌های مارکسیستی، ترجمۀ مقالات و کتب رادیکال بود.“ اما این ترجمه‌ها هم زبان سمبولیک را به کار می‌بردند و ”برای مصون ماندن از شر دستگاه سانسور و اذیت رسمی و دولتی،“ اسم مارکس یا انگلس را با عنوان ”یکی از متفکران علمی“ مخفی می‌کردند. این مخفی‌کاری، به نظر نویسندگان، ”به شخصیت علمی و آثار بسیاری از این جامعه‌شناسان آسیب‌های جدی می‌رسانید“ و آنان در مسایل ایدئولوژیک و علمی ”مواضع التقاطی“ می‌گرفتند، به گونه‌ای که بعضی از آنها را نمی‌توان ”در مقولۀ واحدی گنجاند.“ برای مثال، ”آریان‌پور که به طور قطع یک جامعه‌شناس رادیکال شناخته می‌شد، آثارش سیمایی التقاطی دارد“ و می‌تواند جزو گروه ”گرایش ترکیبی“ به حساب بیاید.[86]

هیچ‌یک از کتاب‌های درسی جامعه‌شناسی به میزان زمینۀ جامعه‌شناسی به نقد کشیده نشد و این امر شاید بیشتر بدین سبب بود که نه در نظریه و نه در توضیح نمونه‌های مشخص پا را از گلیم خود خارج نکرده بودند. با انتشار زمینۀ جامعه‌شناسی، چندین نقد بر آن در مجلات منتشر شد و انتقاداتی به صورت شفاهی و از طریق نامه‌نگاری به اطلاع آریان‌پور رسید که پاسخ آنها ابتدا در کتابچه‌ای به ضمیمۀ چاپ‌های بعدی کتاب منتشر شد و بعدها در خود کتاب گنجانده شد.[87] آریان‌پور این نقدها را به دو بخش ”خرده‌سنجی‌های صوری“ در خصوص اصطلاحات و معادل‌های فارسی در کتاب و ”خرده‌سنجی‌های معنوی،“ یعنی مسایل نظری و تحلیلی و روش‌شناختی، تقسیم کرد. اکثر این خرده‌سنجی‌ها پایه در نظریه‌ها و سیاست‌های محافظه‌کارانۀ متعارض با نظریۀ اجتماعی و جهان‌بینی آریان‌پور داشتند و در یگانه نقدی که از منظر مارکسیسم بر نظریۀ دولت شده، موضع مارکسیستی او به پرسش کشیده شده بود که بیش از هر خرده‌گیری از جانب چپ باعث آزردگی او شد.[88]

در عین حال، مُهر سانسور و نبود آزادی علمی بر هر صفحۀ کتاب نقش بسته است. آنچه آریان‌پور در پاسخ به نقد نظراتش دربارۀ دولت گفته است مشکل را تا حدی روشن می‌‌کند: در مجموعۀ بحث‌هایش دربارۀ دولت جنبه‌هایی از نظریۀ مارکسیستی را، در کنار سایر نظرات، عرضه کرده است. در بسیاری فصل‌های کتاب، مثلاً ”شناخت،“ ”روابط ارگانیسم انسانی و جامعه“ یا ”تکامل اجتماعی“ نیز تحلیل‌های مارکسیستی از مسایل مشخص با تعبیرهای غیرمارکسیستی همنشین شده‌اند. چنین مجموعه‌ای از مواضع، بدون مشخص کردن و مقایسه و تقابل و تباین آنها، که در شرایط سانسور میسر نبود، خصلت مارکسیستی این اثر را به سوال می‌کشد. باید در نظر داشت که مؤلفان کتاب، آگبرن و نیم‌کف، مارکسیست نبودند[89] و کتابشان را هم در قالب متنی مارکسیستی تالیف نکردند، اگرچه درک آنها از جامعه و به‌ویژه روابط اجتماعی در امریکا گاه انتقادی بود.[90]

آریان‌پور خودش را اقتباس‌کننده معرفی کرده بود تا در مطرح کردن نظرات خودش آزادتر باشد و مقایسۀ کتاب اصلی نیز نشان می‌دهد که آریان‌پور آن را خلاصه کرده است. تردیدی نیست که او خودش می‌توانست کتاب جامعه‌شناسی مارکسیستی به مراتب بهتر و منسجم‌تری تألیف کند، اما پوشیده نیست که نمی‌توانست آن را به چاپ برساند. به نظر می‌رسد امریکایی و غیرمارکسیست بودن کتاب و مؤلفان آن، مجموعۀ جدول‌ها، نقشه‌ها، عکس‌ها و نمودارهایی بیشتر مرتبط با امریکا و انبوه اصطلاحات جامعه‌شناختی و معادل‌های فارسی آنها پوششی برای مقابله با دستگاه سانسور بود و همۀ اینها باعث شد که انتشارات دانشگاه تهران و مؤسسۀ انتشارات فرانکلین، که هدفش ترجمه و انتشار کتاب‌های امریکایی در کشورهای در حال توسعه بود، چاپ اول آن را بر عهده گیرند. در این سال‌ها حساسیت نسبت به مارکسیسم به حدی بود که بعد از انتشار زمینۀ جامعه‌شناسی حتی پسوند اسم خانوادگی یکی از مؤلفان، نیم‌کوف، باعث شده بود که بعضی‌ها او را روس و در نتیجه مارکسیست حساب کنند.

جز نقدهای محافظه‌کارانه بر زمینۀ جامعه‌شناسی، در دهۀ 1340 اعلام نظرهای کوتاه و نسنجیده‌ای هم دربارۀ آریان‌پور از منظر چپ اظهار می‌شد. برای مثال، بیژن جزنی او را نمایندۀ ”مارکسیسم لگال“ به حساب آورد.[91] اما در ایران، ایده‌ها، انتشارات و تشکیلات کمونیستی و مارکسیستی و سوسیالیستی از سال 1310 غیرقانونی اعلام شده بودند و تدریس مارکسیسم یا ترجمه و تألیف و نشر آثار مارکسیستی خلاف قانون به شمار می‌رفت و جرم سیاسی تلقی می‌شد. فقط در دوران دوازده‌سال، از برکناری رضاشاه در 1320 تا کودتای 28 مرداد 1332، در شرایطی که حکومت شاه تثبیت نشده بود، نشر آثار مارکسیستی، و نه تدریس آن در دانشگاه، از آزادی محدودی برخوردار بود، اگر چه پیوسته سانسور و سرکوب می‌شد. همچنین، با اوج‌گیری مبارزات مسلحانه در سال‌های 1350 بسیاری از فعالان چپ به نادرستی معتقد بودند که در ایران به اندازۀ کافی نظریه‌پرداز وجود دارد و نیاز به اهل عمل هست و از آریان‌پور انتظار داشتند که به مبارزۀ مسلحانه بپیوندد.[92]

بعد از درگذشت آریان‌پور، دور دیگری از بحث و جدل دربارۀ زندگی و افکار و نوشته‌های او شروع شد. در بحث‌های مرتبط با جایگاهش در تاریخ مبارزات فکری و سیاسی ایران اشاره به زمینۀ جامعه‌شناسی و جامعه‌شناسی هنر فراوان است.[93] با این همه، تاکنون ارزیابی جامعی از میراث فکری او صورت نگرفته است. بسیاری از دانشجویان سابق و همکارانش مقام او را در زندگی آموزشی، سیاسی و روشنفکری ایران برجسته می‌دانند. برای نمونه، به نظر مهدی،

اکثر روشنفکران ایرانی در چهل سال گذشته و اکثریت نسلی که امروز جامعه‌شناسی را به طور تخصصی آموخته و از آن به عنوان یک حرفه استفاده می‌کنند، دکتر آریان‌پور را به عنوان پرآوازه‌ترین و مؤثرترین جامعه‌شناس ایران می‌شناسند. آریان‌پور جامعه‌شناسی را به نسلی شناسانید که از علوم اجتماعی تصویر دقیقی نداشت و آن را با علم اخلاقیات یکسان می‌دانست . . . اغراق نخواهد بود اگر بگوییم رشد جامعه‌شناسی در ایران دهه‌های چهل و پنجاه مدیون دکتر آریان‌پور بود.[94]

نقد غیرمارکسیستی جامعه‌شناسی آریان‌پور

نقد میراث فکری و تربیتی آریان‌پور هم روشنایی بیشتری بر چگونگی درک علوم اجتماعی و هم بر کیفیت فرهنگ نقد در ایران می‌اندازد. بیشتر منتقدان از درگیری با بحث‌های نظری و تحلیل‌های تاریخی-اجتماعی او طفره می‌روند. برای مثال، غلامعباس توسلی جامعه‌شناس در مقاله‌ای دربارۀ ”کوشش برای فراهم کردن یک کتاب پایه‌ای جامعه‌شناسی“ زمینۀ جامعه‌شناسی را فقط در یک حاشیه به مثابه یکی از کتاب‌های جامعه‌شناسی منتشرشده در ایران ذکر می‌کند و حتی در بحث اصطلاحات جامعه‌شناسی هم اسمی از آریان‌پور نمی‌برد.[95] رضا براهنی نیز که با آریان‌پور در محیط خانوادگی آشنا و با او همکار دانشگاهی بود و هر دو نیز عضو کانون نویسندگان ایران بودند، زندگی و آثار او را با محک ”موفقیت یا شکست“ ارزیابی کرده و در آن چیزی جز ”شکست“ و ”فاجعه“ نمی‌یابد. براهنی با پراکنده‌گویی می‌کوشد آریان‌پور را ناچیز و بی‌قابلیت جلوه دهد.[96] از جمله ادعا می‌کند که او جامعه‌شناس نیست، زیرا زمینۀ جامعه‌شناسی ترجمه و اقتباس است، نه تألیف و اقتباس جرم است، آن هم ”جرمی آکادمیک.“ آریان‌پور به نظر او حتی روشنفکر هم نیست، زیرا کارش ترجمه کردن، اصطلاح‌سازی، واژه‌سازی و معادل‌سازی برای تحقیق ”دیگران“ است و در ”جامعۀ باز و آزاد“ چنین فرهنگ‌نویسی جزو روشنفکران به حساب نمی‌آید.[97] کار آریان پور نه ”اصیل“ است و نه ”اصلی،“ زیرا فاقد ”نظریۀ شخصی و خودی“ است. او ”مصرف‌کنندۀ“ کار ”دیگران“ است نه ”تولیدکننده“ و این ناشی از ”عقده و عقب‌ماندگی“ است، اما در بهترین شرایط ”آریان‌پور یک غربزدۀ قابل احترام است.“[98]

در این ارزیابی سنتی، جامعه‌شناس بودن، دانشمندی یا روشنفکری مشروط به این است که فکر یا دانش از تراوشات مغز خود باشد، نه ذهن دیگری. کار فکری سلسله‌مراتب دارد، و هر کاری خودی و روشنفکرانه نیست. اصطلاح‌سازی اگر معادل‌سازی برای مفاهیم جامعه‌شناسی به زبان‌های خارجی باشد، چنان که آریان‌پور کرده است، کاری روشنفکرانه نیست، اما اگر این اصطلاحات در جریان تحقیق میدانی در ایران ساخته شوند، کاری دانشمندانه و روشنفکرانه به شمار می‌آید. براهنی ساختن معادل فارسی برای اصطلاحات زبان خارجی، اجتناب از تحقیق میدانی در ایران و اقتباس کتاب خارجی را در پایین‌ترین سطح کار فکری قرار می‌دهد. این طرز فکر در محدودۀ بومی‌گرایی آل‌احمد (شرقی و غربی، خودی و بیگانه، اصیل و غیراصیل، ایرانی و غیرایرانی) درجا می‌زند و با درک سنتی از روشنفکری عجین شده است.

براهنی هشدار می‌دهد که در ”جامعه باز و آزاد،“ برخلاف ایران، اگر کسی مانند آریان‌پور اثری را ترجمه و اقتباس کند، ”قانون مؤلف جلو او را خواهد گرفت.“ اگرچه در ترجمه از زبانی به زبانی دیگر دقت و امانت‌داری مهم است، ترجمه انواع متفاوت دارد. مثلاً در نظریۀ ترجمه، اقتباس (adaptation) نوعی از ترجمه به حساب می‌آید و در مواردی هم اقتباس، چه در آثار علمی و چه ادبی و هنری، مطلوب است و خلاقیت به شمار می‌رود نه قانون‌شکنی.[99] در سنت شفاهی، داستان‌سرایان و قصه‌گویان و آوازخوانان همواره آزاد بوده‌اند که اثری را یاد بگیرند و آن را با کم و زیاد کردن بازگو کنند و دست بردن در متن نشانه‌ای از مهارت آنها بود نه دون‌پایگی یا سرقت ادبی و هنری. اما در فرهنگ نوشتاری، اصل و نسب فکر قابل ردیابی شد و با رشد روابط سرمایه‌داری، اثر فکری به کالا تبدیل و با ابزار قانونی حق مؤلف یا حق مالکیت معنوی از آن محافظت شد. اما امروز هم قانون و پلیس و دادگاه هنگامی به حرکت در می‌آیند که مترجم از ناشر یا نویسنده، اگر در میان باشند و از حق مؤلف برخوردار، اجازۀ اقتباس نگرفته باشد و اسم مؤلف و ناشر را حذف کند. در واقع، در این ”جامعه‌های باز و آزاد“ هزاران کتاب ترجمه و اقتباس شده‌اند.[100] حتی هنگامی که در سال 1947 کتاب آگ‌برن و نیم‌کف را برای استفاده در دانشگاه‌های بریتانیا منتشر کردند، با وجود اینکه احتیاجی به ترجمه نبود و بریتانیا و امریکا هر دو غربی بودند، ویراستار، کارل مانهایم، تمایل داشت که به ”بازنویسی کامل بر اساس زمینۀ منحصراً انگلستانی“ بپردازد، اما به جای آن ”اقتباس“ را محدود به ”اضافه کردن داده‌های [جامعۀ] انگلستان به مواد امریکایی و تجدید مدل متن و سازگار کردن کتابشناسی با نیازهای انگلستان“ کرد.[101] در ویراست پنجم نیز تغییرات دیگری دادند، از جمله حذف بعضی مطالب و درج مثال‌هایی از انگلستان و منابع آنها.[102]

این ادعا که آریان‌پور پژوهشی میدانی نکرده است بیشتر منادی دید بومی‌گرایانه است، اما اگر آن را در پرتو فلسفۀ علم یا نظریۀ شناخت بررسی کنیم، سایه‌اش را در پوزیتیویسم و تجربه‌گرایی (آمپریسم) می‌یابیم. اولاً هیچ مؤلف کتاب درسی دانشگاهی، به دلایل متفاوتی که در اینجا فرصت پرداختن به آن نیست، نمی‌تواند همه یا بخش مهمی از مطالب کتاب را با اتکا به تحقیق میدانی خودش بنویسد. برای مثال، در ویراست پنجم کتاب در چاپ لندن، از بین صدها منبع محققان گوناگون، فقظ 14 ارجاع به آثار آگ‌برن و 3 ارجاع به آثار نیم‌کف می‌بینیم. ثانیاً این ادعا جامعه‌شناسی عمومی (اصول و مبانی) را با جامعه‌شناسی خاص یا موردی مثل ایران اشتباه می‌گیرد و به این نتیجه می‌رسد که ”هدف نویسندۀ زمینۀ جامعه‌شناسی خبردادن از جامعۀ ایران نیست.“[103] دید بومی‌گرایانۀ براهنی رابطۀ نظریه و داده را الزاماً مانند پوزیتیویست‌های افراطی می‌بیند و مفهوم‌سازی را به تعمیم داده‌ها، آن هم داده‌های جامعۀ ایران، تقلیل می‌دهد و معتقد است که باید ”از این مطالعه [جامعۀ ایران] نظریه‌پردازی جامعه‌شناختی خود آن جامعه استخراج شود،“ یعنی هر جامعه یا کشوری جامعه‌شناسی خودش را داشته باشد؛ دیدی که استقلال نسبی شناخت عقلانی را از شناخت حسی و رابطۀ دیالکتیکی این دو (ذهن و عین، سوژه و ابژه، ماده و آگاهی، نظریه و داده) را در نمی‌یابد، به شیوه‌ای دوباورانه آنها را از هم جدا می‌کند و در مقابل هم قرار می‌دهد. آریان‌پور دربارۀ محدودیت‌های این دیدگاه در نوشته‌ها و کلاس‌های درسش بحث می‌کرد. این دیدگاه شناخت را محصول حواس می‌داند و از نقش فعال ذهن در دخالت در واقعیت و عبور به ورای آن و رسیدن به شناختی پیچیده‌تر از شناخت حسی عاجز است. در این تفکر، جایی برای جامعه‌شناسی نظری[104] یا مثلاً ریاضیات محض و فیزیک نظری نیست. این امر فقط اشکالی معرفتی نیست، بلکه مبتنی بر درکی سیاسی و ایدئولوژیک است. آریان‌پور آن سوی محدودۀ مکانی (تهران یا ایران) و زمانی (حال) خودش را می دید و این دیدگاهش در تضاد با سیاست اینجا و اکنون (here and now) بود که انسان و فکر و عملش را محدود به دوروبر بلافصلش می‌کند، او را از فکر کردن به ”اَبَرروایت“‌های خارج از مکان و زمان خودش برحذر می‌دارد و انسان را به دوران قبل از اجتماعی شدن باز می‌گرداند. آریان‌پور آگاهانه تلاش می‌کرد که در عرصۀ نظریه و سیاست از قفس مکان (قوم و بوم) و زمان (حال) خارج شود و افقش بی‌کرانگی مکان و زمان (آینده) باشد.

این ادعا که آریان‌پور ”نه به تاریخ کشور خود پرداخت، نه به جامعه خود، نه به روابط طبقاتی جامعه و نه به روابط اقوام و زبان‌های کشور خود“ حیرت‌آور است. او سیر تحول تاریخی جامعۀ ایران از دوران باستان تا کنون را از دید ماتریالیستی، هم در کلاس و هم در نوشته‌هایش، تحلیل می‌کرد و موانع تاریخی رهایی این جامعه از نظام استبدادی و استعماری را توضیح می‌داد. بخشی از تحقیق دامنه‌دار او دربارۀ ایران که به صورت محدود منتشر شد جامعه‌شناسی ادبی بود. او دوره‌بندی تحولات ادبیات فارسی را بر اساس تواتر دودمان‌های سطنتی نادرست می‌دانست و معتقد بود که تاریخ‌نگاری ادبیات فارسی در حد تذکره‌نویسی باقی مانده است و مانع اصلی گسست از سنت تذکره‌نویسی فقدان نظریه به شکل عام و نظریۀ اجتماعی به شکل خاص است. او بر اساس چارچوبی نظری و روش‌شناختی که در جامعه‌شناسی هنر در پیش گرفته بود، تحقیق دامنه‌داری در خصوص درک تاریخ ادبیات فارسی بر اساس صورت‌بندی‌های اجتماعی-اقتصادی انجام داده بود که بخشی از آن تحت عنوان ”زمینۀ اجتماعی شعر فارسی“ منتشر شد. او در این نوشته توضیح داد که مورخان ادبیات فارسی و تاجیکی در شوروی چنین رویکردی را در بیست‌وپنجمین کنگرۀ بین‌المللی خاورشناسان در سال 1961 پیشنهاد کرده بودند و اگر چه محققانی مانند یان ریپکا، ولادیمیر مینورسکی و مجتبی مینوی تحقق آن را دشوار می‌دانستند، او از سال‌ها پیش آن را به ”محور تحقیق . . . در زمینۀ جامعه‌شناسی هنر“ تبدیل کرده بود.[105]

خصومت با آریان‌پور گاهی به افترا و بهانه‌جویی می‌کشد. براهنی دربارۀ جامعه‌شناسی هنر می‌گوید: ”کتاب از دید کلیات مارکسیستی نوشته شده است . . . اما ترفند عجیبی در آن به کار گرفته شده، به این معنی که کوچک‌ترین اشاره‌ای به هیچ مارکسیست غیرروسی در کتاب نیست، به استثنای یک یا دو نفر. شاید اگر آریان‌پور سراغ برخی مارکسیست‌های غیرروسی می‌رفت کتاب مارکسیستی بهتری می‌نوشت.“ برخلاف این ادعا، از 178 منبع کتاب و مقاله که در جامعه‌شناسی هنر از آنها استفاده شده، فقط 7 منبع چاپ شوروی و حداقل 12 منبع آثار مارکسیستی غربی و 2 منبع چینی‌اند.[106] جز این، ترجمۀ بسیاری از آثار مارکسیستی غربی به فارسی در دهه‌های 1340 و 1350، تحت تأثیر آریان‌پور صورت گرفت که برای نخستین‌بار در همین کتاب معرفی شدند.[107]

براهنی ”کار نوام چامسکی و میشل فوکو را در کنار کار دکتر آریان‌پور قرار» می‌دهد و در آن ”فاجعه‌ای“ می‌یابد، زیرا آریان‌پور برخلاف آنان ”تحقیق لغوی“ می‌کرد و ”مقاله برای شیوه تحقیق“ می‌نوشت و نه فقط به پای این قبیل بزرگان غرب نمی‌رسید، بلکه هم‌پایۀ بزرگانی از ”جهان سوم، [از قبیل] فانون، ادوارد سعید، آلبر ممی، گایاتری اسپیواک و هومی‌بابا“ هم نبود و به جای پیوستن به این کارناوال فکری ”تبدیل به یک مصرف‌کنندۀ صرف شیوه‌ای شد [مارکسیسم] به دور از همۀ این خلاقیت‌های ذهنی و فکری. “در اینجا، ناقد اولویت‌های ایدئولوژیک خودش را به محک نظریۀ اجتماعی تبدیل می‌کند، از جدل جدی بین مارکسیسم و این دیدگاه‌ها بی‌خبر است و تصور می‌کند که در عرصۀ نظریه هم بشر به پایان تاریخ رسیده است.[108] آریان‌پور اگر با سرکوبی دو رژیم مواجه نمی‌شد و عمرش وفا می‌کرد، بی‌تردید به جای پیوستن به امثال هومی بابا و اسپیواک در مقابل آنها قرار می‌گرفت. معیار او در ارزیابی نظریۀ اجتماعی نه نبوغ و اسم و رسم مکتب‌داران و نظریه‌پردازان یا میزان تولیدکنندگی آنها، بلکه جایگاهشان در مبارزۀ طبقاتی در وسیع‌ترین مفهوم این کلمه بود. معیار او این بود: یک نظریه یا مکتب فکری در مبارزه برای رهایی انسان از بهره‌کشی و ستم جانب کدام طرف را می‌گیرد؟ در جستجوی پاسخ به این سوال، آریان‌پور در آغاز کار تحقیقی و تربیتی خود مکاتب تاریخی گوناگون را بررسی کرد و مارکسیسم را تواناتر از همه یافت، اگرچه تلاش می‌کرد بر اساس پژوهش‌های خودش به صحت ماتریالیسم تاریخی پی ببرد. او در اولین کتابش، در آستانۀ رستاخیز، اشاره می‌کند که دیالکتیسین اطریشی، هیلده بلومنتال (Hilde Blumenthal)، به او توصیه کرده بود که نسل‌های جدید محققان به جای تلاش برای تأیید نظریه‌ای که بارها ثابت شده است بهتر است در تعمیم آن بکوشند:

[آریان‌پور] مدت هشت سال است که تمام اوقات خود را صرف تحقیق در تاریخ عمومی می‌کند . . . او مشتاقانه خواسته است از مطالعۀ تمام تاریخ بشر، قانون تحرک تاریخ را کشف کند. موقعی که به او تذکر دادم که این قانون مدت‌ها پیش کشف شده است، معترضانه اظهار داشت که می‌خواهد برای ارضای وسواس و تردید خود به‌طور مستقل تمام تاریخ را تفحص کند و ببیند به کجا می‌رسد.[109]

روشن است که مسئلۀ آریان‌پور از همان آغاز فقط رویارویی با صاحبان قدرت و این مستبد و آن دیکتاتور نبود، چنان که طیف وسیعی از روشنفکران درگیر چنین مقاومت‌هایی می‌شوند. آنچه زندگی فکری و تربیتی آریان‌پور را از بسیاری روشنفکران زمانه‌اش متمایز می‌کرد مبارزه‌اش با نظامی بود که با دیکتاتور یا بدون آن، همه‌جا به تولید و بازتولید بهره‌کشی از انسان می‌پردازد؛ نظامی که آن را از نظر تاریخی منسوخ می‌دانست و معتقد بود می‌باید به پایان برسد. به همین سبب، بخش مهمی از زندگی دانشگاهی و تحقیقاتش را به مبارزۀ فکری از طریق نقد مکاتب فکری و نظریه‌های غیرمارکسیستی از قبیل فرویدیسم، پوزیتیویسم، اگزیستانسیالیسم، پراگماتیسم و ایدئالیسم اختصاص داد. از دید آریان‌پور، مسئله و مشغلۀ این مکتب‌ها یا مواضعی چون پدیدارشناسی و ساختارشکنی و تحلیل گفتمان درک بهره‌کشی انسان از انسان و پایان دادن به آن نیست.

در اوایل دهۀ 1340، غربزدگی آل‌احمد نظر بسیاری از دانشجویان و فعالان سیاسی را جلب کرد و به نظر یکی از ستایشگرانش از جهاتی هم‌طراز مانیفست کمونیست مارکس و انگلس بود و ”شاید نخستین رسالۀ ایرانی است که در سطح جهانی دارای ارزش اجتماعی است.“[110] این ارزیابی تعجب‌آور نیست، زیرا نقد آل‌احمد از غرب و غربزدگی با درک رایج بسیار ابتدایی و ناسیونالیستی از امپریالیسم هم‌خوانی داشت و آن را تغذیه می‌کرد، اما با درک آریان‌پور همسو نبود. او مخالف تقسیم بشریت و رتبه‌بندی آن بر اساس جغرافیا، روانیات، نژاد، دین، ملت، فرهنگ و تعلقات قومی و قاره‌ای بود. به گفتۀ خودش، با آل‌احمد از 1315 ”روابطی دیرینه“ داشت و اگر چه ”زیاد با یکدیگر محشور“ نبودند، ”رفاقت دیرین [آنها] هرگز خلل نیافت.“[111] با این همه می‌گوید:

آل‌احمد و من در همۀ زمینه‌ها هم‌اندیشه نبودیم، با این وصف سال‌ها همزیستی کردیم و انتقادهای یکدیگر را تاب آوردیم . . . دربارۀ کتاب زمینۀ جامعه‌شناسی دوستانه چند نکته را به من تذکر داد و در مورد چند نکته پرسان شد . . .[112] در دهۀ پنجاه آل‌احمد و من در جلسه‌ای . . . شرکت کردیم. در آن جلسه سخن از غربزدگی به معنی بیزاری از هر چه غربی است به میان آمد. اعتراض کردم که بسیاری از آنچه غربی است و از آن جمله صنعت و علم جدید، متعلق به همۀ بشریت و سودرسان و خواستنی است؛ آنچه در خور بیزاری است، استعمار غربی و عوارض آن است و در این صورت رواست که آقای آل‌احمد کتاب خود را به جای غربزدگی استعمارزدگی بنامد.[113]

اگر چه اعتراض آریان پور به غربزدگی آل‌احمد، چنان که در اینجا بیان شده است، هنوز مارکسیستی نیست، تفاوت جهان‌بینی آن دو (بومی‌گرایی و انترناسیونالیسم) را بیان می‌کند. مارکسیسم نه تنها صنعت و علم جدید، بلکه برخلاف نظریه‌های پسااستعماری و بومی‌گرایی، همۀ مردم غرب را نیز متعلق به همۀ بشریت می‌داند و اکثریت جمعیت کشورهای سرمایه‌داری را که زن و گارگر و زحمت‌کشان گوناگون‌اند جزو متحدان مردم شرق در مصاف با استعمار و استثمار به حساب آورده است.

 

نقد مارکسیستی جامعه‌شناسی آریان‌پور

مارکسیسم آریان پور مارکسیسم دانشگاهی، به معنی غیرحزبی، بود که مبانی آن را آثار مارکس و انگلس تشکیل می‌دادند و از تحقیقات و نظریه‌پردازی‌های علوم اجتماعی و انسانی مارکسیستی و رادیکال بهره می‌برد. این مارکسیسم، به علت سرکوب سیاسی، برخلاف مارکسیسم دانشگاهی در کشورهایی مانند هندوستان، بریتانیا، فرانسه و ایتالیا، در حالت نیمه‌پنهان به سر می‌برد، امکان شکوفایی آن محدود بود و اظهار وجودش بیشتر در شرایط پاگرفتن جنبش‌های اجتماعی و به‌ویژه انقلابی شدن جنبش دانشجویی ممکن شد. برعکس ایران، در اروپای بعد از جنگ جهانی دوم، با اینکه مارکسیست‌ها و کمونیست‌ها همیشه تحت مراقبت دستگاه امنیتی بودند،[114] گروه مورخان حزب کمونیست بریتانیا سرشناس‌ترین تاریخ‌نویسان این کشور بودند.[115] در هندوستان، مورخان و جامعه‌شناسان مشهوری چون عرفان حبیب، د. د. کوسامبی و ا. م. س. نمبودریپاد عضو حزب و گاهی در مقامات دولتی بودند. در فرانسه نیز آلتوسر و هانری لفِور از اعضای حزب کمونیست بودند. در محیط دانشگاهی ایران، با وجود گرایش چشمگیر دانشجویان به مارکسیسم، آریان‌پور یگانه استادی بود که به تدریس آن می‌پرداخت.

با این همه، رشد مارکسیسم مانند سایر مکتب‌های فکری از قبیل فمینیسم، آنارشیسم، لیبرالیسم و کنسرواتیسم، جدا از مبارزۀ سیاسی و تشکیلاتی، مخصوصاً تحزب سیاسی، نبوده است. مارکس و انگلس فعالانه در مبارزات کارگری و کمونیستی، از جمله پایه‌گذاری انترناسیونال اول، شرکت کردند و لنین و مائو نقشی اساسی در سازماندهی حزبی، پیروزی انقلاب سیاسی و بنا نهادن سوسیالیسم در روسیه و چین بر عهده داشتند. آریان‌پور تجربۀ سوسیالیسم را، به‌ویژه در شوروی، چیزی کمتر از تحقق دینامیسم تاریخ یا صحت ماتریالیسم تاریخی نمی‌دید و این در شرایطی بود که تجربۀ سوسیالیسم در شوروی در همین سال‌ها به بن بست رسیده بود. حزب کمونیست چین نیز احیای سرمایه‌داری در شوروی و اروپای شرقی را اعلام کرده بود و با اتکا به میراث نظری مارکس و انگلس و لنین، دربارۀ تداوم مبارزۀ طبقاتی در جامعۀ سوسیالیستی و دینامیسم احیای سرمایه‌داری و مقابله با آن نظریه‌پردازی می‌کرد. اگرچه آریان‌پور در کار تدریس و تحقیق از این گسست مهم در جنبش کمونیستی متأثر نبود، با همۀ گرایش‌های غیرماتریالیستی و غیردیالکتیکی متداول در تاریخ مارکسیسم از قبیل نظریۀ نیروهای مولد، اجتناب‌ناپذیری کمونیسم، جبرباوری فناورانه، جبرباوری اقتصادی و علم‌گرایی دست به گریبان بود.[116] در اینجا به دو مسئلۀ مهم اشاره می‌کنم: جبرباوری طبقاتی و جبرباوری تاریخی.

جبرباوری طبقاتی طبقه اگر مهم‌ترین مفهوم جامعه‌شناسی مارکسیستی نباشد، بی‌تردید یکی از چند مفهوم بنیادی آن به شمار می‌آید. یکی از انتقادهای غیرمارکسیستی به نظریۀ مارکسیستی این است که طبقه را پدیده‌ای صرفاً اقتصادی به شمار می‌آورد، همۀ پدیده‌های اجتماعی گذشته و حال را به طبقه تقلیل می‌دهد و طبقه را در تحلیل نهایی یا در طولانی‌مدت تعیین‌کنندۀ سیاست، ایدئولوژی، هنر، فلسفه، علم و هر نوع تفکر می‌داند. تردیدی نیست که چنین گرایشی در ادبیات مارکسیستی رایج است، این دیدگاه در نظریۀ مارکسیستی و حتی در جنبش کمونیستی همواره نقد شده است. در حالی که نقد غیرمارکسیستی هدفش زدودن طبقه از نظریۀ اجتماعی یا در بهترین حالت، درک قشربندی جامعه با معیارهای شغل و موقعیت اجتماعی و قدرت است، نقد مارکسیستی به نظریه‌پردازی طبقه به منزلۀ رابطۀ اجتماعی می‌پردازد. با این همه، در تاریخ مارکسیسم درک اقتصادباورانۀ طبقه به منزلۀ شیء یا ساخت اقتصادی بر درک دیالکتیکی آن به منزلۀ رابطۀ اجتماعی توفق داشته است.

آرنولد هاوزر، یکی از منابع اصلی آریان‌پور در مطالعۀ جامعه‌شناسی هنر، در تاریخ اجتماعی هنر تحولات هنر را از جامعۀ اولیه تا عصر سینما بر اساس دانشی که تا اواسط قرن بیستم در دست بود بررسی کرد. در این تحقیق، هنر در رابطۀ نزدیک با تحولات اجتماعی، طبقات و قشرها و گروه‌های اجتماعی و مبارزات آنها توضیح داده شده است. در اینجا، ، به‌ویژه طبقۀ اجتماعی، هنر را شکل می‌دهد. هاوزر در اثر بعدی‌اش، فلسفۀ تاریخ هنر، به تاریخ اجتماعی هنر خود نقد وارد کرد، زیرا نتوانسته بود ”روش دیالکتیک را با احتیاط کافی به کار ببرد،“ به این معنی که ”به اندازۀ کافی متوجه نبوده است که معنی و کارکرد یک روند سبکی به هیچ‌وجه غیر قابل تغییر نیست و باید [بر] انعطاف رابطۀ آن با گروه‌های اجتماعی گوناگون“ تأکید می‌کرد.[117] او در آخرین اثرش، جامعه‌شناسی هنر، از تحلیل طبقاتی و روش دیالکتیک رویگردان نشد، اما دامنۀ نقد را گسترش داد، بین ”مارکسیسم نظری و مارکسیسم سیاسی“ تفاوت قائل شد و استدلال کرد که مارکسیسم نظری می‌تواند تفکر مارکسیستی را از دلمشغولی متافیزیکی به ”جامعۀ بی‌ ‌طبقه“ رها کند.[118] اما می‌توان ادعا کرد که هاوزر به جای مقابله با گرایش‌ های جبرباورانه در مارکسیسم، به ”عقب‌نشینی از مارکسیسم“ روی آورد.[119]

آریان پور به احتمال از بازنگری هاوزر در رابطۀ طبقه و هنر در فلسفۀ تاریخ هنر اطلاع داشته است، اما هیچ‌جا به آن اشاره‌ای نمی کند و شاید با دودلی ‌های هاوزر موافق نبوده است.[120] اما تردیدی نیست که از انتقادهایی که جامعه‌شناسی غیرمارکسیستی همواره به تحلیل طبقاتی وارد می‌کرد باخبر بود. برای مثال، او در مقدمۀ جامعه‌شناسی هنر توضیح می‌دهد که چگونه به این نتیجه رسید که هنر را از دید جامعه‌شناسی بررسی کند و به مسئلۀ اساسی طبقه برخورد کند:

باید طبقۀ اجتماعی را زمینۀ تحولات اجتماعی و مبنا و انگاره و ملاک تحلیل خود شمارم. ولی نباید از این نکته غفلت ورزم که گرچه طبقۀ اجتماعی عامل مقوم سایر عناصر اجتماعی است، عناصر دیگر نیز به هنگام خود در وضع طبقۀ اجتماعی مؤثر می‌افتد. در این صورت باید نه تنها طبقۀ اجتماعی و سیر عمومی و تعارض‌های داخلی و برخوردهای خارجی آن را منظور دارم، بلکه روابط متقابل طبقات اجتماعی و سایر شئون اجتماعی را نیز مورد محاسبه قرار دهم، وگرنه گرفتار تفکری ماشینی و عقیم خواهم شد. مسلماً علیت یک‌سَری و مکانیکی نه در علوم اجتماعی و نه در علوم دیگر اعتبار دارد.[121]

این درک از طبقۀ اجتماعی پیچیده‌تر از درک هاوزر در جامعه‌شناسی هنر است و گویی که خطاب به دغدغه‌های او دربارۀ جبرباوری طبقاتی یا تحلیل طبقاتی نوشته شده است. به نظر آریان‌پور، در جریان پیدایش جامعۀ طبقاتی، ناهمگونی یا ناموزونی در زندگی عملی و نظری جامعه شکل گرفت و این ”عدم تطابق . . . از زمانی آغاز شد که کار عملی از کار نظری جدا گردید و طبقات دوگانۀ اصلی پدید آمدند.“ در حالی که در جامعۀ ابتدایی ”هنر مستقیماً وابستۀ تولید اقتصادی بود،“ در جامعۀ طبقاتی ”به سبب پیچیدگی تولید و جامعه و پیدایش سنن هنری، هنر راه و رسمی مستقل از راه و رسم تولید اقتصادی جامعه یافت.“[122] به این ترتیب ”در درون فرهنگ کلی جامعه دو فرهنگ متفاوت با دو جهان‌بینی ناسازگاز – با دو نوع فلسفه یا دو نوع هنر – پرورده“ شدند.[123] در این ادعاها، جبرباوری اقتصادی و طبقاتی به حاشیه رانده شده‌اند و راه بر رابطۀ یک‌طرفه یا یک‌به‌یک، مثلاً طبقه سبک را تعیین می‌کند و یک سبک مشخص همیشه سبک یک طبقه است، بسته شده است.

به این ترتیب، آریان‌پور رابطۀ هنر و طبقه را به شیوه‌ای نزدیک به دیالکتیک توضیح می‌دهد، اما هنگام بحث مشخص سبک شعر فارسی هم توانایی و هم محدودیت او در استفاده از روش دیالکتیک آشکار می‌شود. سبک در جامعه‌شناسی آریان‌پور ”مهم‌ترین ویژگی پویش‌ها و آثار هنری“ است، اما هم سبک و هم طبقه مدام دگرگون می‌شوند: ”هر یک از سبک‌ها به فراخور پویایی جامعه، و همانند طبقه‌های اجتماعی، در یکدیگر تداخل می‌کنند و از انگارۀ اساسی طبقه‌ای که وابسته به آن‌اند انحراف می‌جویند.“[124] در نقد این ادعا می‌توان گفت که انحراف هنوز اصل را نفی نمی‌کند و فقط دور شدن از آن است، اصل در موقعیت برتر باقی می‌ماند و از این رو در چارچوب وحدت ضدین دیالکتیکی قرار نمی‌گیرد. شاید به این علت آریان‌پور فراتر می‌رود و پویایی این رابطه را بیشتر می‌کاود: ”هر سبک از طبقه‌ای نشأت می‌گیرد، ولی در جریان تحول خود، نه تنها با تحولات آن طبقه گام‌به‌گام همگامی نمی‌کند، بلکه در انحصار آن طبقه هم نمی‌ماند و در مواردی مورد استفاده طبقه‌های بعدی قرار می‌گیرد.“[125] برای مثال، در بررسی ”زمینۀ اجتماعی شعر فارسی“ می‌گوید:

امکان آن هست که سبک یک طبقه در مواردی با زندگی عملی آن طبقه موافق نباشد . . . ممکن است سبک شعر یک طبقه در مواردی با سایر شئون نظری آن طبقه موافق نباشد . . . ممکن است سبک شعر یک طبقه در مواردی با سبک هنرهای دیگر آن طبقه موافق نباشد . . . ممکن است سبک شعر همۀ قشرهای یک طبقه یکسان نباشد . . . ممکن است سبک شعر یک طبقه، در جریان زندگی آن طبقه، یکسان نماند.[126]

در همۀ این موارد، حرکت بر سکون و بی‌ثباتی بر ثبات غلبه می‌کند، اما آریان‌پور هر یک از این ”ممکن است“ها را با قید‌وشرط‌هایی مانند ”در پهنۀ زمان طولانی“ یا ”از منظر تاریخ عمومی سیر یک طبقه“ تعدیل می‌کند، به طوری که این امکانات به مثابه استثنا بر قاعده‌ای اصلی به حساب می‌آیند. برای مثال، می‌گوید که ”ممکن است در مواردی سبک‌های طبقه‌ها به یکدیگر نزدیک شوند، با آنکه در جریان طولانی تاریخ عمومی جامعه، سبک‌های شعر طبقه‌های متفاوت یکی نمی‌شوند.“[127]

این رهیافت‌ها زمینه را برای تبیین پیچیده و چندعلیتی رابطۀ هنر و طبقه فراهم می‌کنند و از درک هاوزر پیچیده‌تر است، اما آریان‌پور این رابطه را هنوز دیالکتیکی ترسیم نکرده است. او در فورموله کردن رابطۀ طبقه و سبک شعر با وجود بر شمردن مواردی که سبک از طبقه منحرف یا حتی مستقل می‌شود، یادآوری می‌کند که در پهنۀ زمان طبقه سبک را تعیین می‌کند. در اینجا، مانند جدل‌هائی که در مارکسیسم دانشگاهی اروپا در مقابله با جبرباوری به راه افتاده بود، تعیین‌کنندگی نه همیشه بلکه در تحلیل نهایی یا در طولانی‌مدت صورت می‌گیرد. اما این درک هنوز دوباورانه است، نه دیالکتیکی. در منطق دیالکتیکی، تعیین‌کنندگی یکی از دو قطب تشکیل‌دهندۀ وحدت ضدین را نمی‌توان از قبل مشخص کرد، زیرا تعیین‌کنندگی خصلتی نیست که در یکی از دو قطب لانه کند، بلکه حالتی است که در فرایند رابطۀ همواره در حال تغییر آن دو قطب شکل می‌گیرد و گاهی در این قطب و گاه در قطب دیگر لنگر می‌اندازد و در شرایطی ممکن است به نفی یکی از آنها بیانجامد.

هنگامی که دوباوری جای دیالکتیک را بگیرد، تحلیل تاریخی هم به جبرباوری و تقلیل‌گرایی می‌انجامد. در واقع، تبیین طبقه چه در دریافت گذشته و چه در درک حال برای همۀ مارکسیست‌ها از جمله خود مارکس با دشواری نظری همراه بوده است. با اینکه تحلیل طبقاتی پیچیده آثار مارکس را بعد از 1843 رقم می‌زند، هیچ‌وقت طبقه را موضوع تحقیق مشخصی قرار نداد و هنگامی که در آخرین فصل جلد سوم سرمایه به این امر پرداخت آن را به پایان نرساند و بعدها هم آن را دنبال نکرد. اما دو ادعای نظری مارکس به بسیاری از نقدهای نظری طبقه پاسخ می‌دهد. اول اینکه طبقه یک ”رابطۀ اجتماعی“ است، نه قالب یا جعبه‌ای که افراد در آن جای گیرند و بتوان منافع و سیاست و ایدئولوژی و هنر و آگاهی‌شان را از آن استنباط کرد. از این رو طبقه خصلت یا صفتی نیست که اعضای یک طبقه آن را همیشه با خود حمل کنند و با آن شناخته شوند. ”رابطۀ اجتماعی“ یعنی یک طبقه به تنهایی یا فی‌نفسه یا قائم‌به‌ذات وجود ندارد و مثلاً طبقۀ کارگر فقط در رابطۀ تضاد و همگونی با طبقۀ سرمایه‌دار و سایر طبقات و اقشار و گروه‌های اجتماعی می‌تواند وجود داشته باشد.[128] بر همین منوال، دوم اینکه نمایندگان سیاسی و ادبی هر طبقه الزاماً اعضای آن طبقه نیستند.[129] با این حال، بیشتر مارکسیست‌ها، از جمله هاوزر، به این درک نظری از طبقه نرسیده‌اند، گرچه چنین دریافتی لااقل در دو نمونۀ مارکسیسم بعد از مارکس به شکل مشروح عرضه شد، آن هم در جریان برجسته‌ترین مبارزات سیاسی و ایدئولوژیک در جنبش کمونیستی.

در نمونۀ اول، در اوایل قرن بیستم، هنگامی که بیشتر مارکسیست‌ها، چه در احزاب و چه خارج از آنها، از جمله در حزب سوسیال‌دمکرات روسیه، درکی مکانیستی و اقتصادی از رابطۀ طبقه و آگاهی طبقاتی داشتند و کمونیسم را محصول مبارزات اقتصادی طبقۀ کارگر می‌دانستند، لنین در فرایند جدلی سیاسی و نظری استدلال کرد که کارگران بدون آگاهی طبقاتی به انقلاب سوسیالیستی نمی‌پردازند و این آگاهی از تجربۀ روزمرۀ زندگی آنان در کارخانه بر نمی‌خیزد، بلکه خارج از آن در بستر مجموع روابط طبقاتی و درعرصۀ نظریه، فلسفه، تاریخ، و اقتصاد شکل می‌گیرد.[130] بر این منوال، یک کارگر بدون داشتن آگاهی طبقاتی در سیاست و ایدئولوژی بورژوا خواهد بود. در نمونۀ دوم، در اواسط قرن بیستم، هنگامی که مارکسیست‌های اروپایی درگیر بحث طبقه بودند،[131] مائو تسه دون در جریان تحلیل از احیای سرمایه‌داری در شوروی و بعدها در دوران مبارزه برای جلوگیری از رجعت سرمایه‌داری در چین دعاوی نظری مارکس و لنین را گسترش داد و تأکید کرد که جامعۀ سوسیالیستی جامعۀ طبقاتی است و خط سیاسی و ایدئولوژیک فرد و حزب تعلق طبقاتی آنان را تعیین می‌کند، نه قرار گرفتن آنها در یک طبقه. در هر دو نمونه، وجود طبقه به مثابه گروه بزرگی که بر اساس مالکیت وسایل تولید یا محرومیت از آن صف‌آرایی می‌کنند انکار نشده، اما به زبان جامعه‌شناسی غیرمارکسیستی، رابطۀ بین ساختار (طبقه) و عامل (agency) نه در تناظری یک‌به‌یک یا تک‌علیتی، بلکه با روش دیالکتیک نظریه‌پردازی شده است.

به نظر می‌رسد آریان‌پور از این تحولات در نظریۀ طبقه متأثر نبوده است و این را می‌توان در موشکافی‌هایش در زمینۀ تحول سبک شعر فارسی و تاریخی کردن آن دنبال کرد. برای مثال، دربارۀ محدودیت‌های رشد رئالیسم می‌نویسد: ”در ایران اسلامی از آغاز تا عصر حاضر، چون طبقۀ سوداگر [بورژوازی] هیچ‌گاه استقلال و قدرت ریشه‌دار نیافته و منبع آن هم که طبقۀ عوام [کارگر] باشد، به ندرت از پایگاه پست دیرین خود تجاوز کرده است، هنوز در شعر فارسی سبکی برابر رئالیسم اروپایی پدید نیامده است.“[132] همچنین، دربارۀ علل درآمیختگی سبک‌های شعر فارسی می‌گوید که انقلاب مشروطیت هم ”آن قدر ژرف نبود که دست‌کم مانند انقلاب‌های بزرگ انگلیس و فرانسه، نظام زمینداری [فئودالیسم] کهنسال را با همۀ شبکۀ آرمانی آن ریشه‌کن سازد و به بی‌نظامی و درهم‌آمیختگی سبک‌های خراسانی و عراقی پایان بدهد و راه را برای ظهور سبک نوی هموار کند.“[133] اما در این تحلیل‌ها سبک انعکاس مستقیم وجود اجتماعی طبقه است و عدم رشد رئالیسم به رشد ناکافی دو طبقه و خفیف بودن و مبهم بودن تضاد آنها نسبت داده شده است، در حالی که ادبیات چونان پدیده‌ای ذهنی و روبنایی می‌تواند جلوتر از واقعیت عینی و زیربنایی (رشد سرمایه‌داری) حرکت کند و با چنین جهشی به بخشی از تحول عینی آن تبدیل شود. همچنین، می‌توان پذیرفت که انقلاب مشروطیت ژرفای انقلاب فرانسه را نداشت، اما همراه با انقلاب چین ژرف‌ترین تحول اوایل قرن بیستم در آسیا بود و شاید سبک شعر فارسی می‌توانست، به‌ویژه به دنبال انقلاب‌ها و مبارزات سیاسی پی‌در‌پی از جمله در1789 در فرانسه، 1848 در سراسر اروپا، 1871 در کمون پاریس، 1905 در روسیه، 1908 در عثمانی و 1911 درچین، مسیر پویاتری در پیش گیرد.

 

جبرباوری تاریخی و دیالکتیک ضرورت و آزادی آریان‌پور در کلاس و در نوشته‌هایش پویایی تاریخ، به معنی گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری و از سرمایه‌داری به سوسیالیسم، را ضرورت تاریخی یا جبر تاریخ می‌دانست. برای مثال، در بحث آیندۀ شعر فارسی می‌گفت:

. . . می‌توان گفت که در دهه‌های اخیر، علی‌رغم موانع داخلی و خارجی، با اضمحلال فئودالیسم و سیر جامعه به سوی نظامی صنعتی، زمینۀ شعر آیندۀ فارسی که مسلماً از لحاظ واقع‌گرایی در سطحی بالاتر از شعر گذشته قرار خواهد داشت، فراهم می‌آید. دگرگونی‌ها و حتی بی‌بندوباری‌ها و پریشانی‌های شعری معاصر را می‌توان ضرورتی تاریخی و طلیعۀ جبری شعر انسانی فردا دانست. انتظار می‌رود که به اقتضای تکاپوی روزافزون جهان ترقی‌خواه، تحول عمومی جامعۀ ما و به همراه آن، تحول شعر فارسی سرعت گیرد و مراحل تاریخی پیموده‌نشده با جهشی طی گردد.[134]

در اینجا مفهوم طی کردن ”مراحل تاریخی پیموده‌نشده،“ گرچه مشروط به ”انتظار می‌رود“ است، اجتناب‌ناپذیری سیر تاریخ را می‌رساند. این درک از پویایی تاریخ در بین مارکسیست‌ها و در جنبش کمونیستی قوی بوده است. مخالفان مارکسیسم، از زمان مارکس تاکنون، ماتریالیسم تاریخی را به سبب ادعای اجتناب‌ناپذیری کمونیسم با عناوین تاریخ‌گرایی (historicism)، جبرگرایی، ساختارگرایی و متافیزیسم نقد کرده‌اند. بی‌گمان ادعای حتمیت گذار از جامعۀ طبقاتی به جامعۀ بی‌طبقه را در آثار مارکس و انگلس هم می‌توان یافت، اما آنها در دو جبهۀ نظری و ایدئولوژی در جدال بودند، یکی در تقابل با نظریه‌های ایدئالیستی تاریخ، از جمله تصادفی بودن و اتفاقی بودن تحول، الهی بودن و مقدر بودن سیر تاریخ، تقدیرگرایی و مانند اینها، و دیگری در مقابله با ماتریالیسم مکانیستی و جبرباورانه و از جمله نظریۀ نیروهای مولده. آنها در مقابله با ایدئالیسم نظریۀ ماتریالیستی تاریخ را عرضه کردند و نقش تعیین‌کنندۀ خدا و ”ایدۀ مطلق“ و قضا و قدر را رد کردند و در مقابله با ماتریالیسم مکانیستی بر نقش آگاهی در قالب مبارزۀ طبقاتی، ایده، نظریه، علم و سازماندهی سیاسی تأکید کردند و شرایط مادی و آگاهی را نه جدا از هم، بلکه در رابطۀ وحدت ضدین مطرح کردند. بسیاری از مخالفان مارکسیسم این روش دیالکتیکی و این دو عرصۀ مبارزه را نادیده می‌گیرند، آنها را از هم جدا می‌کنند و مارکسیسم را گاهی به جبرباوری و گاهی به اراده‌گرایی متهم می‌کنند.

آریان‌پور در شرایطی نبود که آشکارا به بحث اجتناب‌‌ناپذیری کمونیسم بپردازد و هنگامی که به آن می‌پرداخت، آن را با دیالکتیک ضرورت و آزادی یکی می‌گرفت. برای مثال گفته است: ”قبول جبرگرایی تاریخی (historical determinism) با قبول فعالیت و تأثیر انسان در جامعه منافاتی ندارد.“[135] درست است که می‌توان هم به جبرگرایی تاریخی معتقد بود و هم به تاریخ‌آفرینی فرد یا حزب، اما این هنوز دیالکتیک مارکس نیست. آریان‌پور با برشمردن تکامل خارق‌العادۀ نیروهای تولیدی (کار، علم، تکنولوژی و وسایل تولیدی) به این نتیجه می‌رسید که ”انسان می‌تواند در حدود امکانات تاریخی عصر خود در جامعه مؤثر افتد و با کوشش آگاهانه بر سرعت تکامل اجتماعی بیفزاید و تاریخ‌آفرین گردد.“[136] اما می‌توان پرسید که سرعت تکامل اجتماعی چیست و چه گونه به کمونیسم می‌انجامد؟ مارکس دیالکتیک ضرورت و آزادی را به این ترتیب توضیح داده بود که ”انسان تاریخ خود را می‌سازد، اما نه آن‌گونه که آرزو می‌کند، بلکه تحت شرایطی که از قبل داده شده‌اند . . .“ و انگلس هم به تأسی از هگل می‌گفت که ”آزادی شناخت ضرورت است.“ اما از این رابطۀ آزادی و ضرورت نمی‌توان به این نتیجه رسید که کمونیسم اجتناب‌ناپذیراست. آنچه مارکس بر آن تأکید می‌کرد این بود که سرمایه‌داری شرایط یا امکان رسیدن به کمونیسم را به وجود آورده، اما فرایند گذار از صورت‌بندی سرمایه‌داری به کمونیسم به هیچ‌وجه خود‌به‌خود صورت نمی‌گیرد و تحقق امکان نیاز به انقلاب سیاسی و اجتماعی دارد، آن هم بعد از طی دوران طولانی مبارزۀ طبقاتی در جامعۀ سوسیالیستی که طی آن می‌باید طبقات و دولت و حزب زوال یابند. نقش آگاهی و روبنا طی این فرایند به مراتب مهم‌تر است تا در فرایند گذار از فئودالیسم به سرمایه‌داری. تجربۀ سوسیالیسم در قرن بیستم، هم دستاوردها وهم شکست آن، این درک دیالکتیکی را تأیید کرد که در فرایند گذار، روبنا و آگاهی نقشی تعیین‌کننده پیدا می‌کنند. بسیاری از مارکسیست‌ها چنین ادعایی را نفی مارکسیسم می‌پندارند، اما آنچه دیالکتیک را از دوباوری و مارکسیسم را از اقتصادگرایی متمایز می‌کند، درک وحدت ضدین است.

آریان‌پور در بحث جبرباوری تاریخی مدام تأکید می‌کرد که جامعه مانند طبیعت بر طبق قوانینی تغییر می‌کند و در صورت شناخت این قوانین و دخالت در آنها می‌توان روند تغییر تاریخ را شتاب بخشید. او در این بحث‌ها جبرباوری را از تقدیرگرایی متمایز می‌کرد:

دترمینیسم [جبرباوری] یعنی اعتقاد به اینکه علت‌ها من را می‌سازند و من می‌توانم علت‌ها را بشناسم و عوض کنم، زیرا انسانم، پس معرفت دارم . . . اقتصاد مبنا است و با تغییر اقتصاد . . . آدم‌ها عوض خواهند شد و افکار نیز تغییرخواهد کرد. ولی آیا می‌توانیم بنشینیم و اقتصاد خودش کار کند، بلی اقتصاد کار خودش را می‌کند، جبر تاریخ یعنی این، ولی ما بی‌تفاوت و منفعل و بی‌اراده نیستیم . . . ما با دخالت در طبیعت می‌توانیم امور را تسریع یا بطئی کنیم، ما با شناخت قوانین جامعه و مداخله در او می‌توانیم تحولات را تسریع کنیم.[137]

آریان‌پور در طول زندگی پر از مبارزۀ خود تلاش کرد پویایی تحول اجتماعی را بشناسد و بشناساند و با دخالت در آن سیر تاریخ را چنان که پیش‌بینی می‌کرد شتاب بخشد. او هم پیروزی سوسیالیسم را در چین و اروپای شرقی در دهۀ 1320 دید و هم احیای سرمایه‌داری را در شوروی و اروپای شرقی در 1956 و هم در 1976 در چین و هم تبدیل آنها را به بخشی از نظم بین‌المللی سرمایۀ انحصاری. اما او پویایی تاریخ را مبارزۀ طبقاتی می‌دانست و آن را حرکتی زیگزاگی و آکنده از پیروزی و شکست ترسیم کرده بود و شاید به همین سبب، برخلاف بعضی از مارکسیست‌ها، تغییر مسیر نداد و تا پایان زندگی‌اش به تحقق سوسیالیسم و کمونیسم امیدوار بود. او در حالی دنیا را ترک کرد که سرمایه‌داری و بنیادگرایی دینی کرۀ زمین را به میدان تاخت‌وتاز اقتصادی و نظامی تبدیل کرده بودند و فقر و خشونت بیشتر از هر زمانی بیداد می‌کرد.

 

د. سرانجام بی‌پایان

اگر در دو دهۀ آخر زندگی آریان‌پور چشم‌انداز مبارزۀ طبقاتی در سطح دنیا تیره شده بود، در سطح ایران و در محیط دانشگاهی نیز همه‌جا عقبگرد بر پیش‌رفت غلبه داشت. در آگهی ترحیم او به امضای بسیاری از روشنفکران و هنرمندان آمده است: ”آموزگار بزرگ نقد علمی اجتماعی، جامعه‌شناس، مترجم، سخنران و نویسندۀ توانا . . . در گذشت . . . دریغا که به دلایلی روشن در دهه‌های شصت و هفتاد خاموش ماند، آثارش اجازه انتشار نیافت، در خود فروکشیده شد و سرانجام در مرداد امسال [1380] پرواز کرد.“[138] در واقع، او روند عقبگرد فکری وسیاسی را، هم در ایران و هم در سایر کشورها، اندکی قبل از 1357 به درد تجربه کرد. او در 15 مهر 1355 در نامۀ مفصلی به رئیس دانشگاه تهران نوشت:

در سال آموزشی گذشته [1354-1355] در بسیاری مؤسسات آموزشی عالی موجی عمومی بر ضد هرگونه ترقی‌خواهی برخاست، چنان که در محل کار من کسانی دهان به اعتراض گشودند که استاد زبان انگلیسی نباید از جنس اناث باشد، دختران دانشجو و نیز بانویی ژاپنی که در دانشکده [الهیات] درس می‌خواند، باید خود را در چادر بپوشانند، و تبلیغ عقاید (و نه ترویج علم و تحقیق در حقایق) باید هدف همۀ درس‌ها باشد. در مورد من که عهده‌دار درس‌های تاریخ فلسفۀ غربی و جامعه‌شناسی بودم، اعتراض می‌کردند که چرا مردم غیردانشجو و دانشجویان مؤسسات آموزشی دیگر و از آن جمله، دختران ’بی‌حجاب‘ در کلاس‌های من حضور می‌یابند، چرا من به جای رعایت اکید مقررات صوری مانند ’حاضر و غایب کردن‘ و جزوه گفتن و نمره دادن و امتحان کردن و اطاعت کورکورانه خواستن و سخت گرفتن، با جلب محبت و اعتماد دانشجویان، آنان را با روش‌های علمی و نظریه‌هایی چون تکامل طبیعی و تکامل اجتماعی (که به زعم دشمنان علم ’مجعولات خارجی‘ است) دمساز می‌کنم، چرا در کلاس‌های من آزادفکری و نقادی جانشین معتقدات عرفی می‌شود و حتی بزرگانی چون افلاطون و ارسطو و ابن‌سینا مورد انتقاد قرار می‌گیرند، چرا دانشجویان به الهام کلاس‌های من، از تعالیم قرون وسطایی رو می‌گردانند و از محضر و منبر کهنه‌پرستان می‌گریزند.

با به قدرت رسیدن این مکتب فکری و سیاسی در 1357، ضرب و شتم آریان‌پور در دانشگاه و بیرون از آن ادامه یافت، در حالی که بسیاری از دانشجویان و همکارانش به حمایت از او برخاستند. اما در حالی که دانشگاه‌های ایران به میدان تسویۀ فکری و فیزیکی تبدیل شده بودند، تحولاتی که در نظریۀ اجتماعی در سطح بین‌المللی شکل می‌گرفت نیز برای او چیزی جز روندی قهقرایی نبود.

با سقوط شوروی، بانگ ”پایان تاریخ،“ به معنی پیروزی قطعی سرمایه‌داری بر سوسیالیسم، با الحان متنوع در جهان دانشگاهی طنین انداخت؛ تاریخی که از دید آریان‌پور نمی‌توانست با پیروزی نظم کهن به پایان برسد. این برنهاد (تز) در زندگی روشنفکری و دانشگاهی به صورت حذف مارکسیسم، که در عرصۀ نظری رقیبی برای جهان‌بینی و ایدئولوژی حاکم به شمار می‌رفت، نمایان شد. در واقع، زمینه‌های چرخش در نظریه قبل از برچیدن دیوار برلن و سقوط بلوک شرق فراهم شده بود. مجموعۀ نظریه‌هایی که مسعود زوارزاده آنها را پسائیت (post-ality) نامیده و پیچ‌وخم‌های آنها، از جمله چرخش زبانی، چرخش گفتمانی و چرخش فرهنگی، ایدئال‌ها و مفاهیمی را که هستۀ نظری و آموزشی آریان‌پور را تشکیل می‌دادند، از جمله ”پایان بهره‌کشی انسان از انسان،“ زدودن ”ناداری و نادانی و بیدادگری و جنگ،“ تکامل اجتماعی، ”نفی ساخت طبقه‌ای جامعه و بازیافت تجانس اجتماعی،“[139] به پرسش گرفتند و تحت عنوان ”ابَرروایت‌ها“ طرد کردند.[140] تاریخ که برای آریان‌پور علم، یعنی درک جامعه‌شناختی از گذشته، بود به روایت و حکایت و قصه‌گویی تبدیل شد. او که همواره اهمیت تاریخی پیروزی انسان بر محدودیت‌های زمان و مکان را برای دانشجویان توضیح می‌داد و معنی آن را برای تاریخ‌آفرینی یادآوری می‌کرد، با نظریه‌هایی مواجه شد که افق انسان را به ”اینجا و اکنون“ محدود می‌کردند. او که علم را دستاورد تلاش همۀ بشریت می‌دانست با ایدئولوژی بومی‌گرایی و بومی‌سازی دانش، به‌ویژه علوم اجتماعی و انسانی، مواجه شد. در حالی که آریان‌پور به تجربه‌هایی هر چند کوچک عنایت داشت و بدان‌ها در برهۀ جهانی-تاریخی‌شان معنا می‌بخشید، با غلبۀ روزافزون روزمرگی بر نظریۀ اجتماعی روبه‌رو شده بود. در این دنیای نظری، به جای مفاهیمی چون طبقه، مبارزۀ طبقاتی و ایدئولوژی، مفاهیمی مانند هویت، برخورد تمدن‌ها و گفتمان رایج شدند و استثمار، ستم، انقلاب و حتی سرمایه‌داری از نظریۀ اجتماعی رانده شدند. انسان که در دنیای فکری آریان‌پور توان آن داشت که در کهکشان راه شیری به سایر موجودات هوشمند بپیوندد و با هم ”حلقۀ بزرگ“ وحدت و یکسانی بسازند، در این محیط نظری می بایست به درون بدن، جنسیت، عشیره، نژاد، ده، محله، مذهب، فرهنگ و پوست خود بخزد.

با اینکه امکانات تحقیق و تألیف آریان‌پور در دو دهۀ آخر زندگی‌اش بسیار محدود بود، از آنچه در دست است روشن می‌شود که مرعوب چرخش‌های سیاسی و نظری نشد. در یکی از آخرین گفت‌وگوهایش در شهریور و مهر 1373، در پاسخ به سوالی دربارۀ شرایط و علل گرایش نسل‌های جوان‌تر به مقولاتی نه چندان تازه چون شالوده شکنی، آشنازدایی و صورت‌گرایی گفت:

معمولاً در دوره‌های بحرانی، بر اثر پیش آمدن حوادث غیرمترقب و احیاناً برآورده نشدن برخی از انتظارات جامعه، بسا مردم و مخصوصاً جوانان حساس پرشور ناشکیب، به سائقۀ شکست‌خوردگی یا دل‌شکستگی، در مغاک نومیدی و بدبینی فرو می‌افتند و نسبت به آرمان‌های اجتماعی و حتی کارایی اندیشۀ انسانی بی‌اعتماد و بی‌اعتنا می‌شوند. گویی به زبان حال می‌گویند:

روزگاران گشت و ما دیگر شدیم

آتشی بودیم و خاکستر شدیم

عصر حاضر عصر بحران است، عصر آرمان‌زدگی است و بنابراین، اگر برخی از روشنفکران من‌جمله هنرمندان و نقادان هنری از آرمان‌ها روی برتابند یا در حسرت نو به کهنه گرایند و در خلق هنر بینش درونه را فدای آرایش برونه کنند، شگفت نباید بود. با این وصف، دریافتن همۀ عامل‌های مؤثر در گرایش‌های هنری صوری نیازمند تحقیق است.[141]

از این پاسخ مختصر روشن است که آریان‌پور چرخش نظری را تاریخی و اجتماعی ارزیابی می‌کرد، آن را محصول بحران جهانی-تاریخی سرمایه‌داری معاصر می‌دانست، مؤلفه‌ای از مبارزۀ بین ماتریالیسم و ایدئالیسم به حساب می‌آورد و مانعی هر چند موقت در راه خلق دنیایی فارغ از بهره‌کشی انسان از انسان می‌دانست. در این پاسخ، خوشبینی به آینده در تقابل با مغاک نومیدی و بدبینی بر بستر عقبگردها و شکست‌های تاریخی مبارزۀ طبقاتی در قرن بیستم می‌درخشد.

[1] برای مثال بنگرید به

Ben Morrison, Marx, Durkheim, Weber: Formation of Modern Social Thought (2nd ed.; London: Sage Publications, 2006); Alan Swingewood, A Short History of Sociological Thought (3rd ed.; London: Macmillan Press Ltd., 2000).

[2] Negin Nabavi (ed.), Intellectual Trends in Twentieth-Century Iran: A Critical Survey (Gainesville, FL: University Press of Florida, 2003); Ali Gheissari, Iranian Intellectuals In the 20th Century (Austin, Texas: University of Texas Press, 1998); Ali Mirsepassi, Intellectual Discourse and the Politics of Modernization: Negotiating Modernity in Iran (Cambridge: Cambridge University Press, 2000).

[3] Maziar Behrooz, Rebels with a Cause: The Failure of the Left in Iran (London: I.B. Tauris, 2000).

[4] مهرزاد بروجردی در روشنفکران ایرانی و غرب: پیروزی دردناک بومی‌گرایی از آریان‌پور با عنوان ”دانشمند، استاد، مترجم“ در صفحۀ 188 در فهرست ”روشنفکران و چهره‌های سیاسی ایران“ یاد کرده است، اما در متن کتاب فقط دو بار در پانوشت نام آریان‌پور آمده است، یک بار در صفحۀ 145 و جزو گروه مترجمین آثار فلسفی و بار دیگر در صفحۀ 118 با عنوان مؤلف زمینۀ جامعه‌شناسی که به نظر نویسنده ”محبوب‌ترین کتاب درسی جامعه‌شناسی دانشگاهی در ایران سال‌های 1960 و 1970 بود.“ بنگرید به

Mehrzad Boroujerdi, Iranian Intellectuals and the West:The Tormented Triumph of Nativism (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1996).

از آنجا که آریان‌پور با جهان‌بینی سکولار و انترناسیونالیستی‌اش یکی از معدود مخالفان غربزدگی آل‌احمد و بومی‌گرایی بود، انتظار آن بود که در بحث پیروزی بومی‌گرایی در این کتاب بیشتر به او پرداخته شود.

[5] بر طبق منبعی اسلامی، بعد از سقوط رضاشاه ”مبارزه با مارکسیسم و الحاد . . . یکی از محورهای اصلی مبارزات فکری متفکران، نویسندگان و سخنوران مذهبی اعم از روحانی و غیرروحانی“ بود و ”حاکمیت هم بر اساس وابستگی‌اش به اردوگاه غرب، مخالف با مارکسیسم بود و آن را رقیب جدی خود می‌دید و به همین دلیل، می‌کوشید تا از هر وسیله‌ای برای مبارزه با مارکسیسم استفاده کند. نتیجه آنکه در زمینۀ مبارزه با مادی‌گری، ده‌ها عنوان کتاب“ منتشر شد. ”رژیم تازه‌کار پهلوی . . . برای دفع خطر کمونیست‌ها، و به‌ویژه جلوگیری از نفوذ شوروی، به مذهب توجه داشت.“ بنگرید به رسول جعفریان، جریان‌ها و سازمان‌های مذهبی–سیاسی ایران (از روی کار آمدن محمدرضاشاه تا پیروزی انقلاب اسلامی) سال‌های 1320-1357 (چاپ 9؛ تهران: خانه کتاب، 1387)، 30-31 و 34.

[6] برای مثال، کنسول انگلستان در اصفهان در سال 1945 برای تشکیل یک «جبهۀ ضد کمونیستی» تلاش می‌کرد. بنگرید به مکاتبۀ کنسول با وزارت امور خارجه انگلستان در 9 مه 1945، به نقل از یرواند آبراهامیان، مقالاتی در جامعه‌شناسی سیاسی ایران، ترجمۀ سهیلا ترابی فارسانی (چاپ 2؛ تهران: شرکت شیرازه کتاب، 1390)، 144). برای منابع دست اول دربارۀ فعالیت‌های ضدکمونیستی ایالات متحد در ایران، از جمله استفاده از نشریات، کتابخانه، دانشگاه و روزنامه‌نگاران، بنگرید به مکاتبات دیپلماتیک در آرشیو امنیت ملی امریکا در پایگاه اینترنتی دانشگاه جورج واشنگتن

The National Security Archive, Documentation on Early Cold War U.S. Propaganda Activities in the Middle East, http://www2.gwu.edu/~nsarchiv/NSAEBB/NSAEBB78/

[7] برای نمونه‌های امریکا و کانادا بنگرید به

Max Elbaum, Revolution in the Air: Sixties Radicals Turn to Lenin, Mao and Che (London: Verso, 2002); Lara Campbell, Dominique Clément and Gregory Kealey (eds.), Debating Dissent: Canada and the Sixties (Toronto: University of Toronto Press, 2012).

[8] برای مثال بنگرید به

Kristin Ross, May ’68 and its Afterlives (Chicago: The University of Chicago Press, 2002).

[9] برای نمونۀ فرانسه و امریکا بنگرید به

Richard Wolin, The Wind from the East: French Intellectuals, the Cultural Revolution, and the Legacy of the 1960s (Princeton: Princeton University Press, 2010); Bob Avakian, Mao Tsetung’s Immortal Contributions (Chicago: RCP Publications, 1979).

[10] برای توضیح فرایند رادیکالیزه‌شدن جامعه‌شناسی در امریکا از جمله بنگرید به

Martin Oppenheimer, Martin Murray and Rhonda Levine (eds.), Radical Sociologists and the Movement: Experiences, Lessons, and Legacies (Philadelphia: Temple University Press, 1991).

[11] من به جای معلمی که در رشتۀ جغرافیا درس می خواند، اما خارج از تهران تدریس می کرد، در کلاس‌ها حاضر می‌شدم تا مطالب کلاس و تکالیف و خبرهای مرتبط با امتحانات را به اطلاع او برسانم.

[12] این کتاب کپی‌شده بخشی از تکامل اجتماعی گوردن چایلد بود. بنگرید به

  1. Gordon Childe, Social Evolution (London: Watts & Co, 1951).

[13] دوستم، فاتح شیخ‌الاسلامی، که دانشجوی این کلاس‌ها بود پیش‌نویس این نوشته را خواند و محتوای آن را تأیید کرد.

[14] ا. ح. آریان پور، اجمالی از تحقیق ا. ح. آریان پور دربارۀ جامعه‌شناسی هنر (تهران: انجمن کتاب دانشجویان دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه تهران، 1354)، 12-25 و 45-48.

[15] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، ر؛ ویلیام آگ‌برن و مایر فرانسیس نیم‌کوف، زمینۀ جامعه‌شناسی، اقتباس ا. ح. آریان‌پور (چاپ 2 [نشر 14]؛ تهران: نشر گستره، 1388)، 84، 125 و 462.

[16] در حیواناتی نظیر شیر و پلنگ چنگال و دندان و نیروی بدن ابزار کار برای کسب خوراک از طریق شکار است، ولی جسمانی بودن این ابزار مانع تکمیل و ترمیم آنهاست، مگر در برهۀ بسیار طولانی‌مدت و دشوار و غیرآگاهانۀ تکامل انواع. در حالی که به کارگیری اولین ابزار جدا از بدن در نخستی‌ها تکامل بی‌پایان ابزار را میسر کرد و به بیان استنلی کوبریک در 2001: یک ادیسۀ فضایی، اولین استخوان پا که نخستی‌ها به جای ابزار به کار بردند، در تکامل حیرت‌آور خود به سفینۀ فضایی تبدیل شد و رهایی انسان از قید مکان و زمان زندگی در زمین را نوید داد.

[17] آگ‌برن و نیم‌کوف، زمینۀ جامعه‌شناسی، 325

[18] آریان‌پور این درک دیالکتیکی مارکس را همواره یادآور می‌شد که ”انسان‌ها تاریخ خود را می‌سازند، اما نه چنان که آرزو می‌کنند.“ بنگرید به

Karl Marx, “The Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte,” in K. Marx and F. Engels, Collected Works (N.Y.: International Publishers, 1979), vol. 11, 103.

[19] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 47؛ آریان‌پور، زمینۀ جامعه‌شناسی، 462.

[20] آریان‌پور، زمینۀ جامعه‌شناسی، 267.

[21] امیرحسین آریان‌پور، ”سیر تاریخ ایران،“ در غروب فیلسوف: یادنامۀ استاد دکتر امیرحسین آریان‌پور، ویراستۀ عباس طاهری (برلن: انتشارات انجمن فرهنگی‌رسانه‌ای ایرانیان (افرا)، 1390)، 89 و 96.

[22] امیرحسین آریان‌پور، ”آدم‌سازی و آینده‌سازی،“ فردوسی ماهانه (خرداد 1346)، 22.

[23] آریان‌پور، ”آدم‌سازی و آینده‌سازی،“ 23.

[24] آریان‌پور، ”آدم‌سازی و آینده‌سازی،“ 22.

[25] نقل به مضمون. گفته می‌شد که این جملۀ آریان‌پور را به اطلاع شهبانو فرح رسانده بودند و او هم از هوشنگ نهاوندی، رئیس دانشگاه تهران، توضیح خواسته بود که چرا چنین کتابی را منتشر کرده‌اند.

[26] آریان‌پور، ”آدم‌سازی و آینده‌سازی،“ 20. اشاره به این نکتۀ مارکس که ”سرمایه‌داری ماقبل تاریخ جامعۀ انسانی“ است و تاریخ با پایان آن آغاز می‌شود. بنگرید به

Karl Marx, A Contribution to the Critique of Political Economy. Translated from the German by S. W. Ryazanskaya (Moscow: Progress Publishers, 1970), 22.

[27] Karl Marx, “Thesis on Feuerbach,” in Karl Marx: Selected Writings, edited by David McLellan (2ed ed.; Oxford: Oxford University Press, 2006), 171-173.

[28] آریان‌پور، زمینۀ جامعه‌شناسی، 39.

[29] آریان‌پور، زمینۀ جامعه‌شناسی، 43.

[30] آریان‌پور، زمینۀ جامعه‌شناسی، 47.

[31] امیرحسین آریان‌پور، دو منطق، در

http://www.xalvat.org/Ketabkhaneh-eXalvat/Adabiyat/Nevissandegan/Aryanpour/dow%20mantegh.pdf

[32] آریان‌پور، دو منطق، 11.

[33] آریان‌پور، دو منطق، 12.

[34] آریان‌پور، دو منطق، 12-13.

[35] آریان‌پور، زمینۀ جامعه‌شناسی، 84.

[36] امیرحسین آریان‌پور، ”روان‌شناسی از دیدگاه واقع‌گرایی،“ مجلۀ روا‌‌‌ن‌شناسی ایران، شماره‌های 5 تا 16 (دی 1351 تا اسفند 1355). این هفت مقاله در قالب کتابی با همین عنوان و با پیشگفتار عباس طاهری منتشر شده است. بنگرید به امیرحسین آریان‌پور، روا‌‌‌ن‌شناسی از دیدگاه واقع‌گرایی، ویراستۀ عباس طاهری (کلن: انتشارات فروغ، 1392).

[37] مبنای اقتباس آریان‌پور ویراست سوم این کتاب بود.

William F. Ogburn and Meyer Francis Nimkoff, Sociology (Boston: Houghton Mifflin Company, 1958).

[38] احمد قاسمی، جامعه را بشناسید (تهران: انتشارات حزب توده، 1323).

[39] احمد قاسمی، جامعه‌شناسی (تهران: گام، 1359).

[40] ساموئل کینگ، جامعه‌شناسی، ترجمۀ مشفق همدانی (تهران: امیرکبیر، 1341)؛ علی‌اکبر ترابی، مبانی جامعه‌شناسی (تهران: شرکت نسبی اقبال و شرکاء‏‫، ۱۳۴۱).

[41] علی‌اکبر مهدی و عبدالعلی لحسائی[لهسایی]‌زاده، جامعه‌شناسی در ایران، ترجمۀ نوشین احمدی خراسانی (تهران: نشر توسعه، 1347)، 20-21.

[42] این کتاب را نخستین‌بار انتشارات دانشگاه تهران در 1322 منتشر کرد و بعدها نیز با عنوان‌های متفاوتی از جمله تاریخ فرهنگ ایران و تاریخ فرهنگ اروپا منتشر شده است.

[43] امیرحسین آریان‌پور، ”جامعه‌شناسی فرویدی،“ سپیده فردا، سال 6، شمارۀ 7-8 (تیر 1338).

[44] امیرحسین آریان‌پور، ”جامعه‌شناسی هنر،“ سخن (خرداد 1340 تا مرداد 1341).

[45] از جمله بنگرید به ا. ح. آریان‌پور، در آستانۀ رستاخیز (بی‌جا: بی‌نا، 1330).

[46] از جمله بنگرید به ذبیح‌الله صفا، تاریخ ادبیات ایران (تهران: فردوس، 1355) یا جلال‌الدین همایی، تاریخ ادبیات ایران (تهران: فروغی، 1340).

[47] فریدون ناخدا [بزرگ علوی]، ”هنر و ماتریالیسم،“ دنیا، شمارۀ 6 (تیر 1313).

[48] برای مثال، بنگرید به امیرحسین آریان‌پور، ”همانندی فولکلور اقوام مختلف،“ سپیده فردا، سال 5، شماره‌های 9-10 و 11-12 (1336) و سال 6، شماره‌های 3-4 (1337).

[49] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 45.

[50] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 138.

[51] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 47.

[52] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 51.

[53] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 56-75.

[54] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 76-89.

[55] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 87.

[56] H. Schapiro, “Style,” in A. L. Krober (ed.), Anthropology Today: An Encyclopedic Inventory (Chicago: University of Chicago Press, 1953), 287-312.

[57] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 88.

[58] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 133.

[59] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 226.

[60] مهدی و لحسائی‌زاده، جامعه‌شناسی در ایران، 80.

[61] سهراب بهداد، ”انقلاب فرهنگی جمهوری اسلامی: اسلامی کردن اقتصاد در دانشگاه‌های ایران،“ کنکاش، شمارۀ 13 (پاییز 1376)، 19.

[62] مهدی و لحسائی‌زاده، جامعه‌شناسی در ایران، 78. طبق مشاهدات یکی از استادان اقتصاد دانشگاه تهران، ”در مقابل . . . برداشت محافظه‌کارانه در تدریس دانشگاهی اقتصادشناسی . . . جریان پرقدرتی در بیرون از دانشگاه شکل گرفته بود که فرایند آموزش دانشگاهی را، به‌ویژه در رشته‌های علوم اجتماعی، تحت تأثیر قرار داده بود. دانشجویان سخت به درک مسایل اقتصادی علاقمند بودند و اقتصاد سیاسی را جزیی از آموزش سیاسی خود می‌دانستند. آنان توجهی خاص به مفاهیم و مقولات اقتصادی داشتند و عطشی بی‌انتها برای خواندن مقالات و کتاب‌هایی که موضوعات اقتصادی را از دیدگاهی انتقادی تجزیه و تحلیل می کردند.“ بنگرید به بهداد، ”انقلاب فرهنگی،“ 17.

[63] مهدی و لحسائی‌زاده، جامعه‌شناسی در ایران، 78.

[64] مهدی و لحسائی‌زاده، جامعه‌شناسی در ایران، 55. اشتباه ترجمه را در اینجا اصلاح کرده‌ام.

[65] گزارش تایم با اشاره به کتاب آن چه ایوان می‌داند که جان بلد نیست نظام آموزشی امریکا و شوروی را مقایسه کرده، می‌گفت دانش‌آموزان امریکائی، برخلاف دانش‌آموزان روس، املای کلمات و اسم‌ها را هم بلد نیستند. بنگرید به

“Education: What Ivan reads,” Time (17 November 1961).

[66] برای روایتی کوتاه و متفاوت از این واقعه و تصویری از رویدادهای بعدی و وضعیت سیاسی دانشسرای عالی از زبان آریان‌پور بنگرید به ا. ح. آریان‌پور، ”از مدرسه تا مدرسه،“ کلک، شمارۀ 6 (شهریور 1369)، 267-272.

[67] از آن جمله بودند فردریک انگلس، منشأ خانواده و دولت، ترجمۀ احمد قاسمی (بی‌جا: بی‌نا، 1326)؛ لنین، بیماری کودکی کمونیسم (کمونیسم چپ)، ترجمۀ احمد قاسمی (بی‌جا: بی‌نا، 1327)؛ کارل مارکس و فردریک انگلس، مانیفست حزب کمونیست، ترجمۀ م. عباسی (بی‌جا: بی‌نا، 1321)؛ لنین، مارکسیسم و رویزیونیسم، ترجمۀ مسعود خدایار (بی‌جا: بی‌نا، 1325).

[68] بنگرید به گوردن چایلد، سیر تاریخ، ترجمۀ احمد بهمنش (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1346)؛ ارنست فیشر، ضرورت هنر در روند تکامل اجتماعی، ترجمۀ فیروز شیروانلو (بی‌جا: بی‌نا، 1348).

Karl Marx, Karl Marx: Selected Writings in Sociology and Social Philosophy, edited by T. B. Bottomore and M. Rubel (Harmondsworth, Middlesex, UK: Penguin Books, 1963).

[69] E. V. Agibalova and G. M. Donskoi, History of the Middle Ages (Moscow: Progress, n.d.); An Outline of Social Development, 2 volumes (Patrice Lumumba Friendship University, Moscow: Progress Publishers, 1965); M. Rosenthal and P. Yudin (eds.), Dictionary of Philosophy (Moscow: Progress Publishers, 1967); V. Afanasyev, Marxist Philosophy: A Popular Outline (Moscow: Foreign Languages Publishing House, n.d.).

[70] مهدی و لحسائی‌زاده، جامعه‌شناسی در ایران، 44-45.

[71] هوشنگ نهاوندی، آخرین روزها: پایان سلطنت و درگذشت شاه، ترجمۀ بهروز صوراسرافیل و مریم سیحون (چاپ 2؛ لوس آنجلس: شرکت کتاب، 1384)، 40-41.

[72] در همین روزها که آثار بهرنگی و آل‌احمد و هدایت و دهخدا را به نمایش گذاشته بودند (دو هفتۀ آخر آبان 1350)، در جستجوی خارک: در یتیم خلیج آل‌احمد بودم، اما در کتابفروشی‌ها پیدا نمی‌شد و کتابخانۀ دانشکدۀ ادبیات آن را مفقود اعلام کرده بود. هنگامی که به مخزن کتابخانه در زیرزمین رفتم و گفتم کتاب را برای تکلیف درسی لازم دارم، کارمند مسئولی که کتاب‌ها را پیدا می‌کرد و برای تحویل به مُراجع به سالن کتابخانه در طبقۀ سوم می‌فرستاد، گفت: ”راستش را بگویم، ساواک همۀ کتاب‌های آل‌احمد را جمع کرده است.“

[73] ای. پ. پتروشفسکی، کشاورزی و روابط ارضی در ایران عهد مغول (قر‌ن‌های 13 و 14 میلادی)، ترجمۀ کریم کشاورز (تهران: مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی، 1344).

[74] ا. ح. آریان‌پور، ”جامعه‌شناسی‌ در ایالات‌ متحده‌ آمریكا،“ کتاب هفته، شمارۀ 76 (5 خرداد 1342).

[75] آریان‌پور، زمینۀ جامعه‌شناسی، 85.

[76] ا.ح. آریان‌پور، زمینۀ جامعه‌شناسی، 469.

[77] ا.ح. آریان‌پور، زمینۀ جامعه‌شناسی، 469.

[78] Ivan Yefremov, Andromeda: A Space-Age Tale, translated from the Russian by George Hanna (Moscow: Foreign Languages Publishing House, 1959).

[79] برای بحث دربارۀ رابطۀ گذشته و حال و آینده در نظریۀ مارکسیستی بنگرید به

Terry Eagleton, “Marxism and the past,” Salmagundi, 68:6 (1985), 271-290.

[80] مارکس در تأکید بر منحصر بودن کار به انسان نوشت: ”زنبور در ساختن خانه‌‌های شانۀ عسل بسیاری معماران را سرافکنده می‌کند. اما آن چه بدترین معمار را از بهترین زنبورعسل متمایز می‌کند این است که معمار قبل از اینکه ساختمانش را بر پا کند آن را در خیال خودش می‌سازد.“ بنگرید به

Karl Marx, Capital: A Critique of Political Economy (Moscow: Progress Publishers, 1983), vol. 1, 174.

[81] Г. Б. Гусейнов, Критика Современной Буржузной Социологии Ирана (Баку: Издательство “Элм,” 1973).

[ح. ب. حسینوف، نقد جامعه‌شناسی بورژوایی معاصر ایران (باکو: انتشارات ”علم،“ 1973)].

[82] قاسم قاسم‌زاده، حقوق اساسی (چاپ 8؛ تهران: انتشارات ابن‌سینا، 1344).

[83] حذف کتاب قاسمی، یکی از مؤلفان و مترجمان پرکار حزب توده احتمالاً به سبب این بود که قاسمی در جریان انشعاب در جنبش بین‌المللی کمونیستی از مواضع حزب کمونیست چین و حزب کار آلبانی طرفداری کرد و شوروی را سرمایه‌داری و سوسیال‌امپریالیست به حساب آورد.

[84] مهدی و لحسائی‌زاده، جامعه‌شناسی در ایران، 77.

[85] مهدی و لحسائی‌زاده، جامعه‌شناسی در ایران، 78.

[86] مهدی و لحسائی‌زاده، جامعه‌شناسی در ایران، 80.

[87] نقدهایی ب‍ر زمینۀ ج‍ام‍ع‍ه‌‌ش‍ن‍اس‍ی‌: پ‍ی‍وس‍ت‌ ک‍ت‍اب‌ زمینۀ‌ ج‍ام‍ع‍ه‌ش‍ن‍اس‍ی، ت‍أل‍ی‍ف‌ آگ‌ب‍رن‌ و ن‍ی‍م‌ک‍وف، اقتباس ا.ح. آریان‌پور (تهران: امیرکبیر، 1353). این انتقادها را ”گروهی از دانشجویان علوم اجتماعی . . . گردآوری کرده و به راهنمایی“ آریان‌پور تحلیل کردند و منوچهر خدایار محبی، دانشیار دانشگاه تهران، آنها را تنظیم کرد. بنگرید به امیرحسین آریان‌پور، زمینۀ جامعه‌شناسی، 1.

[88] عباس طاهری، ”یاد استاد،“ در غروب فیلسوف، 283-284.

[89] آگ‌برن به سبب تحقیقی دربارۀ پراکندگی صنایع امریکا تحت مراقبت اف. بی. آی قرار گرفته بود. بنگرید به

“William Fielding Ogburn: Scientist, statistician, schizophrene,” in Mike Forrest Keen, Stalking the Sociological Imagination: J. Edgar Hoover’s FBI Surveillance of American Sociology (Westport: Greenwood Press, 1999), 55-67.

[90] در چاپ 1940 کتاب، در آخر فصل ”طبقات اجتماعی“ در بخش ”منابع منتخب برای مطالعه“ در صفحات 342-343 کتاب‌های سرمایه و مانیفست کمونیست ذکر شده‌اند و در خصوص کتاب اخیر توضیح داده‌اند که این کتاب ”ارزشمند است، نه به سبب درستی نظریه‌هایش، بلکه به سبب تأثیر عظیمش بر جنبش‌های سیاسی عملی.“ هیچ‌یک از جامعه‌شناسانی که کتاب را در مجلات دانشگاهی نقد کرده‌اند آن را مارکسیستی ندانسته‌اند. از جمله بنگرید به

Howard Jensen, Review of Sociology, by William F. Oghburn and M. F. Nimkoff, Annals of the American Academy of Political and Social Science, 219:1 (1942); James Bossard, Review of Sociology, by William F. Oghburn and M. F. Nimkoff, Social Forces, 19 :1 (1940).

وارنر گتیس نیز نوشت که این اثر بیش از هر کتاب درسی جامعه‌شناسی ستایش شده است. بنگرید به

Warner Gettys, Review of Sociology, by William F. Oghburn and M. F. Nimkoff, American Journal of Sociology, 47:1 (1941),115-119.

[91] طاهری، ”یاد استاد،“ 282.

[92] طاهری، ”یاد استاد،“ 282.

[93] برای مثال بنگرید به ب‍ه‍روز ص‍اح‍ب‌‌اخ‍ت‍ی‍اری (گ‍ردآورن‍ده)، ‌زن‍ده‌ان‍دی‍ش‍ان‌ ب‍ه‌ زی‍ب‍ای‍ی‌ رس‍ن‍د: ی‍ادم‍ان‌ ام‍ی‍رح‍س‍ی‍ن‌ آری‍ان‌پ‍ور ن‍ظری‍ه‌پ‍رداز برجستۀ ع‍ل‍وم‌ اج‍ت‍م‍اع‍ی‌، ج‍ام‍ع‍ه‌ش‍ن‍اس‍ی‌ و ف‍ی‍ل‍س‍وف‌ م‍ع‍اص‍ر ای‍ران‍ی‌ (تهران: نشر اشاره 1382) و طاهری، غروب فیلسوف. به کتاب اول دسترسی نداشتم.

[94] علی‌اکبر مهدی، ”در سوگ برجسته‌ترین معلم جامعه‌شناسی در ایران دکتر امیرحسین آریان‌پور،“ بخارا، شماره 19 (مرداد و شهریور 1980)، 332.

[95] غلامعباس توسلی، ”کوشش برای فراهم کردن یک کتاب پایه‌ای جامعه‌شناسی،“ نامۀ علوم اجتماعی، دورۀ 1، شمارۀ 4 (تیرماه 1353)، 184-192.

[96] برای مثال، در مقدمه‌ای طولانی دربارۀ چگونگی آشنا شدن خودش با آریان‌پور و یکی از دوستان صمیمی او، به شیوه‌ای تحقیرآمیز پای سیمای این دوست و حتی کردار سیاسی پدر او را به میان می کشد: ”اولی مرد چاق قد کوتاهی بود با سبیل‌های بسیار کلفت . . . مرد سبیلو . . . است . . . و پدرش در کنار سه چهار نفر دیگر جزو صحه‌گذاران بر سلطنت رضاشاه بوده . . . اول همان هیکل چاق دیده می‌شود با سبیل‌های کلفت – که سال‌ها بعد چاقی را به کلی از دست خواهد داد.“ بنگرید به رضا براهنی، ”دکتر امیرحسین آریان‌پور: پیروزی با شکست؟“ شهروند (19 مرداد 1380)، 18-20.

[97] به نظر می‌رسد که منظور نویسنده از اشارۀ مکرر به ”جامعۀ باز و آزاد،“ که آن را در نقطۀ مقابل ایران قرار می‌دهد، جامعه‌هایی چون امریکا و انگلستان و فرانسه است.

[98] براهنی می‌نویسد: ”دخالت نویسنده-مترجم زمینۀ جامعه‌شناسی در فرهنگ عصر خودش، نه جامعه‌شناختی که تعلیمی و آکادمیک بود. در موقعیت ناموزون عصر ما، در کشور دنیای سومی که ما بودیم و هنوز هستیم، آدمی از نوع دکتر آریان‌پور معنای خاصی داشت و دارد که تا زمانی که در به این پاشنه می‌چرخد آن معنا را خواهد داشت. در یک جامعۀ باز و آزاد آن معنا به کلی دگرگون خواهد شد. یک محقق در جامعۀ باز و آزاد نمی‌تواند تا این حد مصرف‌کنندۀ کار دیگری باشد، اصطلاح‌ساز و مترادف‌ساز برای تحقیق دیگری باشد، حرف‌هایش در سر کلاس دربارۀ آزادی و یا نکوهش ستمگران صورت دیگری خواهد داشت و یا اگر در همان اندازه‌ها باشد که حرف‌های دکتر آریان‌پور بود، ارزش چندانی نخواهد داشت. در جامعۀ باز و آزاد هرگز یک فرهنگ‌نویس از نوع آریان‌پور را جزو روشنفکران به حساب نمی‌آورند، هرگز مترجم یک کتاب جرئت نمی‌کند کتابی را به آن صورت که او از روی نوشتۀ دیگران آن را تحریر کرده، تحریر کند. اگر دست به چنین کاری بزند قانون مؤلف جلو او را خواهد گرفت . . . زمینۀ جامعه‌شناسی دکتر آریان‌پور فقط در ایران مهم تلقی می‌شود . . . اگر آن را ترجمه بکنید، به زبان اصلی، و حتی به یکی از زبان‌های اروپایی، کتاب یکسره، نه تنها فاقد ارزش خواهد شد، بلکه جرم هم محسوب خواهد شد، جرمی آکادمیک . . . هدف نویسندۀ زمینۀ جامعه‌شناسی خبردادن از جامعۀ ایران نیست . . . آریان‌پور – در یک کلام – فاقد تئوری و نظریۀ شخصی و خودی از جامعه‌شناسی در سطح جهان و ایران است . . . آریان‌پور کار اصیل و اصلی در زمینۀ جامعه‌شناسی جامعه‌ای که در آن قریب به هشتاد سال زیست تحویل نداده است . . . در واقع بنای جامعه‌شناسی آیندۀ ایران تنها موقعی خشت‌های اولیۀ فکری و تحقیقی خود را خواهد گذاشت که خط بطلان بر دیدگاه مبتنی بر ترجمه و تحریر، که زمینۀ جامعه‌شناسی دکتر آریان‌پور بر آن استوار شده، بکشد، یعنی جامعه‌شناس از این عقده و عقب‌ماندگی فراتر برود، و به جای اینکه مصرف کند، به تولید جامعه‌شناسی بیندیشد . . . جامعه‌شناسی اصیل، یعنی جامعه‌شناسی میدانی . . . جامعه‌شناسی یک قوم را . . . از روی دست دیگران نمی‌توان نوشت . . . به یک معنی، دکتر آریان‌پور یک غربزدۀ قابل احترام است . . . نه به تاریخ کشور خود پرداخت، نه به جامعۀ خود، نه به روابط طبقاتی جامعه و نه به روابط اقوام و زبان‌های کشور خود . . . یکی از عوامل اصلی شکست علم جامعه‌شناسی در کشور ما [است] . . . نادیده گرفتن نیازهای اصلی جامعۀ ایران به جامعه‌شناس و معتادکردن ذهن جوانان، دانشجویان و جامعه‌شناسان جوان به ترجمه و مصرف ترجمه به جای آنکه خود جامعه مطالعه شود و از این مطالعه نظریه‌پردازی جامعه‌شناختی خود آن جامعه استخراج شود، که نه تنها می‌توانست مایۀ آبرو و اعتبار تحقیق جامعه‌شناسی باشد، بلکه می‌توانست محقق خارجی این قبیل امور را هم به دنبال تحقیق میدانی و نظری محقق داخلی بکشاند. به همین دلیل زندگی امیرحسین آریان‌پور یکی از شکست‌های بزرگ روشنفکری ماست . . . وقتی که شما به کتاب جامعه‌شناسی هنر آریان‌پور مراجعه می‌کنید، بلافاصله می‌پرسید چرا عنوان این کتاب جامعه‌شناسی هنر انتخاب شده است؟“ بنگرید به براهنی، ”دکتر امیرحسین آریان‌پور،“ 18-20.

[99] Georges Schäffner, “Adaptation,” in Mona Baker (ed.), Routledge Encyclopedia of Translation Studies (London: Routledge, 2001), 5-8.

[100] کلمات ترجمه و اقتباس (translated and adapted) در فهرست منبع‌شناختی کتابخانۀ دانشگاه تورنتو در بیش از 1200 کتاب آمده‌اند که در آن میان، بیش از 230 کتاب عنوانی شامل این کلمات دارند و اینها فقط کتاب‌هایی‌اند که از زبان‌های دیگر به انگلیسی ترجمه شده‌اند.

[101] Karl Mannheim, “Preface to the fifth English edition,” in William Ogburn and Meyer Nimkoff, A Handbook of Sociology (5th ed.; London: Routledge and Kegan Paul Ltd., 1964), vi.

[102] Stephen Cotgrove, “Preface to the first English edition,” in Ogburn and Nimkoff, A Handbook of Sociology, v.

[103] تمایز بین جامعه‌شناسی عمومی و جامعه‌شناسی خاص از اوایل بنیاد این علم صورت گرفته است. برای مثال بنگرید به

Albion Small, “General sociology,” American Journal of Sociology, 18:1 (1911), 200-214; H. P. Fairchild, General Sociology (New York: Wiley, 1934); Wilfredo Pareto, Compendium of General Sociology, edited and collated by Elizabeth Abbott (Minneapolis: Minneapolis University Press, 1980).

[104] برای مثال بنگرید به

Jonathan Turner, Theoretical Sociology: 1830 to the Present (Riverside: University of California Press, 2013); Jeffrey C. Alexander, Theoretical Logic in Sociology. Volume 2: The Antinomies of Classical Thought: Marx and Durkheim (Berkeley: University of California Press, 1982).

[105] ا. ح. آریان پور، ”زمینۀ اجتماعی شعر فارسی،“ پیام نوین، دورۀ 7، شمارۀ 4، شمارۀ مسلسل 76 (فروردین 1344)، 1-8 و 66-93.

[106] در این شمارش، هر منبعی که بیش از یک بار به آن اشاره شده است یک‌بار حساب شده، اما اگر نویسنده‌ای چند اثر دارد، هر کدام منبعی جداگانه به حساب آمده‌اند. تشخیص مارکسیستی بودن بعضی از منابع بر اساس آشنایی من با مؤلف و نوشته بوده است و از این رو، تعداد منابع مارکسیستی غیرشورویایی ممکن است بیشتر باشد.

[107] از آن جمله‌اند آثار گوردن چایلد (انسان خود را می سازد و تطور اجتماعی)، آرنولد هاوزر (تاریخ اجتماعی هنر؛ تبلیغ، ایدئولوژی و هنر؛ فلسفۀ تاریخ هنر)، کریستوفر کادول (وهم و واقعیت؛ بزرگان فرهنگ محتضر) و سیدنی فینکلشتاین (بیان اندیشه در موسیقی).

[108] جدل نظری و سیاسی مارکسیسم و این دیدگاه‌ها گسترده است. برای نمونه‌ای از نقد مارکسیستی ادوارد سعید و هومی‌بابا بنگرید به

Aijaz Ahmad, In Theory: Classes, Nations, Literatures (London: Verso, 1992); Alex Callinicos, “Wonders taken for signs: Homi Bhabha’s postcolonialism,” in Mas’ud Zavarzadeh, Teresa Ebert and Donald Morton (eds.), Post-Ality: Marxism and Postmodernism (Washington, D.C.: Measonneuve Press, 1995), 98-112.

[109] ا. ح. آریان‌پور، در آستانۀ رستاخیز (رساله‌ای در باب دینامیسم تاریخ) (چاپ 2؛ تهران: انتشارات چاوشان، 1387)، 12، 14، 15.

[110] رضا براهنی در صفحۀ 465 قصه‌نویسی (چاپ 2؛ تهران: سازمان انتشارات اشرفی، 1348) می‌گوید که کتاب غربزدگی ”بدون شک از لحاظ‌هایی رساله‌ای است که از نظر تعیین تکلیف کشورهای استعمارزده در برابر کشورهای استعمارگر، تا حدی همان اهمیت را دارد که مانیفست مارکس و انگلس در تعیین تکلیف پرولتاریا در برابر بورژوازی و کاپیتالیسم.“ در تجدید چاپ قصه‌نویسی بعد از انقلاب (چاپ 3؛ تهران: نشر نو، 1362) نویسنده این جمله را از صفحۀ 493 حذف و چنین بازنویسی کرده است: ”بدون شک از لحاظ‌هایی رساله‌ای است که از نظر تعیین تکلیف کشورهای استعمارزده در برابر کشورهای استعمارگر، تا حدی همان اهمیت را [دارد] که نوشته‌های بعضی از سیاهان آمریکا علیه نژادپرستی سفیدان.“

[111] آریان‌پور، ”از مدرسه تا مدرسه،“ 257 و273.

[112] آل‌احمد پرسیده بود ”آیا مقولات جامعه‌شناسی که اساساً از مطالعۀ جامعه‌های غربی استخراج شده‌اند، در مورد جامعه‌های آسیا و افریقا نیز صدق می‌کنند یا نه؟“ بنگرید به آریان‌پور، زمینۀ ج‍ام‍ع‍ه‌ش‍ن‍اس‍ی، 14.‌

[113] آریان‌پور، ”از مدرسه تا مدرسه،“ 272-273.

[114] در همۀ کشورهای سرمایه‌داری، به‌ویژه در امریکا، استادان و دانشجویان مارکسیست یا دارای تمایلات رادیکال و انتقادی را تحت نظر ‌رفتند. این پیگردها باعث خودسانسوری و دوری از دیدگاه‌های انتقادی می‌شد. برای مثال، در زمینۀ تحت تعقیب قرار دادن جامعه‌شناسان و انسان‌شناسان در امریکا بنگرید به

Mike Forrest Keen, Stalking the Sociological Imagination: J. Edgar Hoover’s FBI Surveillance of American Sociology (Westport: Greenwood Press, 1999); David H. Price, Threatening Anthropology: McCarthysm and the FBI’s Surveillance of Activist Anthropologists (Durham, North Carolina: Duke University Press, 2004).

علاوه بر مخالفت ارگان‌های دولتی امریکا با مارکسیسم دانشگاهی و با وجود این که آرای مارکس در دهۀ 1960 به نظریۀ اجتماعی راه یافت، سایر نظریه‌پردازان مارکسیستی پذیرفته نشدند و در نتیجه خود و رویکرد مارکسیستی در علوم اجتماعی منزوی شدند:

David Sallach, “What is sociological theory?,” The American Sociologist, vol. (8 August 1973), 134-139.

[115] Eric Hobsbawm, “The Historians’ Group of the Communist Party,” in Maurice Cornforth (ed.), Rebels and their Causes: Essays in Honour of A. L. Morton (London: Lawrence and Wishart, 1978), 21-48.

[116] آریان‌پور بعد از مراجعت از سفر شوروی که به دعوت انجمن فرهنگی شوروی و ایران صورت گرفته بود، در یک نشست خصوصی گفت: ”از رفقای شوروی در مورد رفتارشان با رفقای چینی انتقاد کردم.“

[117] Arnold Hauser, The Philosophy of Art History (London: Routledge and Kegan Paul Ltd, 1959), vi.

[118] Arnold Hauser, The Sociology of Art, Translated by Kenneth J. Northcott (Chicago: The University of Chicago Press, 1982), xx.

[119] Lee Congdon, “Arnold Hauser and the retreat from Marxism,” in Tamás Demeter (ed.), Essays on Wittgenstein and Austrian Philosophy (Amsterdam: Editions Rodopi B.V., 2004), 41-62.

[120] اولین مقاله از زنجیره‌مقالات جامعه‌شناسی هنر در خرداد 1340 و آخرین آنها در مرداد 1341 در مجلۀ سخن منتشر شدند. ترجمۀ انگلیسی فلسفۀ تاریخ هنر در 1338 انتشار یافته بود.

[121] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، ر-ز.

[122] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 138.

[123] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 48.

[124] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 190.

[125] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 194.

[126] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 193.

[127] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 193-194.

[128] Glen Rikowski, “After the manuscript broke off: Thoughts on Marx, social class and education,” paper presented for the British Sociological Association Education Study Group Meeting, King’s College, London (23 June 2001) in http://www.leeds.ac.uk/educol/documents/00001931.htm

[129] Marx, “The Eighteenth Brumaire of Louis Bonaparte,” 130-131.

[130] جريان مشهور به اقتصادگرايی (اکونومیسم) مبارزه بين طبقۀ کارگر و سرمايه‌دار را به عرصۀ اقتصاد، مثلاً دستمزد و شرايط مناسب کار و بيمه، محدود می‌کرد، از مبارزۀ سياسی برای سرنگونی سلطۀ سياسی طبقۀ حاکم طفره می‌رفت، آن را به مرحله‌ای بعد از اتمام مبارزات اقتصادی محول می‌کرد يا می‌خواست مبارزۀ اقتصادی را به مبارزۀ سياسی تبديل کند. لنين در نقد درک اقتصادگرایانه تأکيد کرد که طبقۀ سرمايه‌دار در عرصۀ سياست (قدرت دولتی) اعمال حاکميت می‌کند نه در عرصۀ اقتصاد و به همين علت، مبارزات خودبه‌خودی و اقتصادی طبقۀ کارگر در هيچ شرايطی حاکميت طبقۀ سرمايه‌دار را به خطر نمی‌اندازد. مبارزۀ اقتصادی که چيزی جز معامله بر سر فروش نيروی کار به سرمايه‌داران نيست، مبارزه‌ای است در چارچوب روابط سرمايه‌داری و به سوسياليسم نمی‌انجامد. بنگرید به

  1. I. Lenin, “What is to be done?” in Robert Tucker (ed.), The Lenin Anthology (New York: W. W. Norton & Co Inc., 1975), 12-114.

[131] Eliphas G. Mukonoweshuro, “Problems of the structural determination of class: A critical methodological review,” Australian Journal of Politics and History, 36:1 (April 1990), 23-38.

[132] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 232-233.

[133] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 233.

[134] آریان‌پور، اجمالی از جامعه‌شناسی هنر، 233.

[135] آریان‌پور، زمینۀ جامعه‌شناسی، 470.

[136] آریان‌پور، زمینۀ جامعه‌شناسی، 474.

[137] آریان‌پور، ”آدم‌سازی و آینده‌سازی،“ 21 و 24.

[138] روزنامۀ ملت (13 مرداد 1380)؛ نیز در طاهری، غروب فیلسوف، 254-256.

[139] آریان‌پور، زمینۀ جامعه‌شناسی، 453 و 469.

[140] Mas’ud Zavarzadeh, “Post-Ality: The (dis)simulation of cybercapitalism,” in Mas’ud Zavarzadeh, Teresa Ebert and Donald Morton (eds.), Post-Ality: Marxism and Postmodernism (Washington, D.C.: Measonneuve Press, 1995), 1-75).

[141] ”زیر سایۀ درخت دریاوَش، گفت‌وگوی شاهرخ تویسرکانی با دکتر امیرحسین آریان‌پور،“ در طاهری، غروب فیلسوف، 218-219.

بررسی انتقادی نگرش مرتضی مطهری به عرفان اسلامی

مقدمه

در این مقاله، دیدگاه مرتضی مطهری را دربارۀ عرفان اسلامی با رویکردی انتقادی بررسی می‌کنیم. از سویی، با مرور نوشته‌ها، درس‌گفتارها و سخنرانی‌های حجیم و پرشمار مطهری شاید بتوان گفت که عرفان اسلامی مهم‌ترین دغدغۀ او به شمار نمی‌رود و حجم مطالب مرتبط با عرفان اسلامی در آثارش، در قیاس با موضوعاتی همانند فلسفۀ اسلامی و قرآن‌پژوهی و مسایل اجتماعی-سیاسی، چه بسا چندان چشمگیر نباشد. اما از سوی دیگر، در میان آثار او، افزون بر چند کتابی که به موضوعاتی با ماهیت عرفانی اختصاص دارد، از جمله کلیات علوم اسلامی: بخش عرفان، عرفان حافظ و بخش‌هایی از خدمات متقابل اسلام و ایران و انسان کامل، در آثار دیگرش نیز که ارتباط مستقیمی با عرفان ندارند جسته و گریخته به این موضوع پرداخته می‌شود و این اشارات پراکنده در کنار نگاه مثبتش به عرفان نشان می‌دهد که این مقوله از دغدغه‌های فکری او بوده است.

در این نوشته، با توجه به جایگاه عرفان اسلامی در اندیشه‌های مطهری، در گام نخست با بررسی نوشته‌های او، خاصه نوشته‌هایی که به موضوع عرفان اسلامی اختصاص یافته‌اند، نمایی کلی از نگرش او به عرفان اسلامی و فهمش از این مقوله را به دست می‌دهیم. در گام دوم، رویکرد او به عرفان اسلامی را نقادی می‌کنیم. در این گام، با رویکردی تاریخی و انتقادی به میزان سازواری رویکرد، نحوۀ پرداخت به موضوع و شیوۀ طرح مسئلۀ عرفان در آثار او می‌پردازیم.

معرفی نگرش مطهری به عرفان

مطهری در توضیح آنچه از عرفان اراده می‌کند، نخست ذهن مخاطب خود را به دو وجه فرهنگی و اجتماعی این مقوله سوق می‌دهد. از نظر او، وجه اجتماعی عرفان در واقع وجه اختلاف اصلی عرفا با ”سایر طبقات فرهنگی اسلامی از قبیل مفسرین، محدثین، فقها، متکلمین، فلاسفه، ادبا، شعرا“ است. عرفا به زعم او ”علاوه بر اینکه یک طبقۀ فرهنگی هستند و علمی به نام عرفان به وجود آوردند . . . یک فرقۀ اجتماعی در جهان اسلام به وجود آوردند،“ در حالی که ”سایر طبقات فرهنگی از قبیل فقها و حکما و غیرهم . . . صرفاً طبقۀ فرهنگی هستند و یک فرقۀ مجزا از دیگران به شمار نمی‌روند.“ بر این اساس، مطهری در بعضی از آثارش به تفکیکی قراردادی دست می‌زند: ”اهل عرفان هرگاه با عنوان فرهنگی یاد شوند با عنوان ’عرفا‘ و هرگاه با عنوان اجتماعی‌شان یاد شوند غالباً با عنوان ’متصوفه‘ یاد می‌شوند.“[1] اهل تصوف از منظر وی نه انشعابی مذهبی تلقی می‌شوند و نه خود چنین مدعایی دارند. با این همه، در عرصۀ اجتماع گروهی به هم پیوسته را شکل می‌دهند و اندیشه‌ها، آداب مخصوص معاشرت، پوشاک و مناسک خاصی دارند.[2]

مطهری چند بار در آثارش تکرار می‌کند که در بحثش از عرفان اسلامی به جنبۀ اجتماعی و فرقه‌ای، یعنی به تعبیر قراردادی خودش به تصوف، نمی‌پردازد، بلکه فقط به وجه علمی-فرهنگی این تفکر نظر دارد و در بررسی جنبۀ فرهنگی نیز بیشتر از منظر ”تسلسل تاریخی“ بحث می‌کند.[3] او با توجه به پایگاه و پیشینه‌اش، در آثار پرشمار خود هدف و راه و وسیلۀ عرفان را از منظری فلسفی و به کمک گفتار رایج در فلسفۀ اسلامی توضیح می‌دهد. از نظر او، هدف عرفان معطوف به انسان و عبارت است از ”رسیدن انسان با کل وجودش به حقیقت (خدا)، [یا] فناء فی الله.“ عارف برای رسیدن به این هدف از مسیری می‌گذرد. این راه ”راه تزکیه و تصفیه و سیر و سلوک“ است. در این میان،‌ وسیله یا به تعبیر او ”مرکب“ نیز ”دل“ عارف است.[4]

در بررسی نسبت اسلام و عرفان، مطهری بیش و پیش از هر چیز عرفان را زاده و بالیده در دامن فرهنگ اسلامی می‌داند. عرفای اسلامی مدعی بیان سخنی فراتر از اسلام نیستند، بلکه به عکس، مدعی‌اند که ”حقایق اسلامی را بهتر از دیگران کشف کرده‌اند“ و در آثار خود همواره به کتاب و سنت رجوع و ارجاع می‌کنند.[5] مطهری تقابل میان اسلام و تصوف را بررسی و آن را قویاً رد می‌کند. از دیدگاه او، تعارضی میان اسلام و عرفان در کار نیست. در آثار عرفا چه بسا ”اشتباهات زیادی“ دیده شود، ولی تردیدی نیست که این طایفه با حسن نیت و ”خلوص کامل“ به ”اسلام“ پرداخته‌اند.[6]

همچنین، مطهری در قضیۀ ریشه‌ها و سرچشمه‌های اسلامی یا برون‌اسلامی عرفان مخالف دیدگاه‌هایی است که از ریشه‌های برون‌اسلامی عرفان اسلامی پشتیبانی می‌کنند.[7] او به جد بر آن است که شواهدی از سرچشمه‌های عرفان در درون اسلام در دست است. این شواهد شامل آیاتی از قرآن، برخی احادیث با مایه‌های عرفانی، برخی دعاهای اسلامی و خاصه برخی ”دعاهای شیعی“ منسوب به امامان شیعه است. این ادعیه، به زعم وی، حاکی از ”عالی‌ترین اندیشه‌های معنوی“ است. در نتیجه، او ”با وجود این همه منابع،“ به جستجوی منابعی بیرون از سنت اسلام نیازی نمی‌بیند.[8]

مسئلۀ دیگری که در آثار مطهری مدام تکرار می‌شود تفکیک رایج میان عرفان نظری و عملی است. این تفکیک در دل وجه فرهنگی یا علمی عرفان قرار می‌گیرد. به عبارت دیگر، این تفکیک ناظر به تفکیک میان وجه علمی-فرهنگی و وجه اجتماعی عرفان نیست، بلکه به دو وجه عرفان در دل جنبۀ علمی یا به تعبیر خود مطهری در ”جنبۀ فرهنگی“ عرفان اشاره دارد. مطابق این تفکیک ”بخش عملی عبارت است از آن قسمت که روابط و وظایف انسان را با خودش و با جهان و با خدا“ تبیین می‌کند. در این بخش، عرفان مانند اخلاق علم عملی است. مطهری عرفان عملی را علم سیروسلوک می‌نامد. در این بخش، به منازل، مراحل، احوال و وارداتی که پیش روی عارف و بر سر راه اوست پرداخته می‌شود.[9]

چنان که اشاره شد، بخش عملی عرفان از نظر مطهری مانند علم اخلاق است. در عرفان عملی نیز دربارۀ ”چه باید کردها“ بحث می‌شود. در عین حال، او در کلیات علوم اسلامی میان اخلاق و عرفان عملی دو تفاوت ذکر می‌کند: اولاً عرفان عملی تنظیم‌کنندۀ روابط انسان با خود، جهان و خداست و به ویژه، به تنظیم روابط با خدا می‌پردازد. در حالی که تنظیم روابط با خداوند به ضرورت در همۀ نظام‌های اخلاقی دیده نمی‌شود. ثانیاً سیر و سلوک عرفانی، چنانکه از نامش پیداست، مفهومی است پویا، در حالی که اخلاق علمی است ایستا.[10]

بخش دوم عرفان در این تقسیم‌بندی عرفان نظری است. عرفان نظری معطوف و موظف به ”تفسیر هستی“ است. به تعبیر مطهری، ”عرفان در این بخش خود مانند فلسفۀ الهی است.“ بدین ترتیب، همان‌طور که فلسفۀ الهی در مقام تفسیر و توضیح هستی برای خود موضوع و مبادی و مسایلی دارد، عرفان نظری نیز با زبانی فلسفی به موضوع و مبادی و مسایل می‌پردازد. فلسفۀ الهی با دلایل عقلی وجود را تفسیر می‌کند، در حالی که عرفان نظری ”مبادی و اصول به اصطلاح کشفی را مایه‌ی استدلال قرار می‌دهد“ و با زبان عقل تبیین می‌کند.[11] از همین رو، عرفان نظری نیز مانند فلسفه با موضوع و مسایلش شناخته می‌شود: ”موضوع عرفان وجود یا هستی مطلق است و مقصود از آن خداست.“[12] مطهری به مسایل عرفان نیز از منظر عرفان نظری ابن‌عربی می‌پردازد: ”مسایل عرفان صفات، اسما و تجلیات ذات حق است.“[13]

از دیدگاه مطهری، عرفان به مثابه علمی نظری از زمان محیی‌الدین ابن‌ عربی و شاگردانش در سنت عرفان اسلامی پدیدار و منتشر می‌شود.[14] به چشم وی، ابن‌عربی ”پایه‌گذار بینش عرفانی“ است که برخی آن را ”عرفان فلسفی“ می‌خوانند. ابن عربی از این دیدگاه، عرفان را ”متفلسف“ کرد و ”در مقابل فلسفه عرضه داشت.“[15]

پس از معرفی عرفان، شاخه‌ها، موضوع و مسایل آن، در گام بعدی زمان آن رسیده است که بدانیم از دیدگاه مططهری عارفان با چه ویژگی‌هایی شناخته می‌شوند. عارفان از منظر او ویژگی‌هایی دارند که در اینجا، فهرست‌وار به آنها اشاره می‌کنیم. عارفان کسانی‌اند که

– به وحدت وجود و وحدت تجلی قایل‌اند و نظام خلقت را بر مبنای تقسیم علت و معلول نمی‌بینند.[16]

– از سلوک قلبی دفاع می‌کنند و ”حل معمای ماوراءالطبیعه“ را نه به مدد عقل، که از راه ”دل“ شدنی می‌دانند و ”تنها سلوک مطمئن را سلوک قلبی“ می‌شمارند.[17]

– می‌خواهند به کنه هستی، یعنی خدا، برسند و به او بپیوندند و او را شهود کنند.[18]

– در اصلاح اخلاق و تهذیب نفس نیز عارفان به جای روش عقلی به ”راه محبت و ارادت“ می‌روند و در این راه ”رشتۀ محبت و ارادت“ یکی از ”کاملان“ را به ”گردن دل“ می‌آویزند.[19]

– رابطۀ خداوند و انسان از منظر عارف ”از نوع رابطۀ فرع با اصل، مجاز با حقیقت، و . . . مقید با مطلق است.“[20]

– درد عارفان درد رسیدن و یکی شدن است.[21]

– به باور عارفان، روح و جان واقعی نه از آن انسان، بلکه از آن خداست و به تعبیر برخی از ایشان ”من واقعی خداست».“ رسیدن به این حقیقت مستلزم آن است که انسان از خود فانی شود و تعیّنات را در هم بشکند تا ”از روح و جان اثری باقی نماند.“ در این مرحله است که عارف به خودآگاهی حقیقی رسیده است.[22]

– توحید عارف نیز از دیدگاه مطهری یعنی ”موجود حقیقی منحصر به خداست، جز خدا هرچه هست ’نمود‘ است نه ’بود.“‘ توحید عارف یعنی ”جز خدا هیچ نیست.“ بنا به ادعای مطهری، ”عرفا معتقدند توحید حقیقی همین است و سایر مراتب توحید خالی از شرک نیست.“[23]

مطهری در کنار تبیین موضوع و مسایل عرفان و نیز برشمردن برخی ویژگی‌های مشترک عرفا، در برخی آثارش گاه پراکنده و گاه کم‌و‌بیش پیوسته اصول جهان‌بینی عرفانی را از دیدگاه خود معرفی و تبیین می‌کند. این به اصطلاح اصول جهانبینی عرفانی عبارت‌اند از وحدت وجود، وحدت تجلی، عشق به مثابه راز خلقت جهان، سریان عشق در همۀ موجودات، عدل الهی، زیبایی و توازن کامل جهان یا به عبارت دیگر، نظریۀ نظام احسن و پاسخ به مسئلۀ شرور از این طریق، بازگشت اشیا به حق، نقش انسان به منزلۀ ”خلیفه الله الاعظم“ و مظهریت روح خدا در قالب نظریۀ انسان کامل،[24] مسئلۀ انسان قبل الدنیا و جنبۀ لاهوتی وجود انسان[25] و غربت انسان در جهان.[26]

 

نقد نگاه مطهری به عرفان

پس از بررسی اجمالی نگرش مطهری به عرفان اسلامی، اکنون می‌توانیم نقادانه به نگرش او به عرفان بپردازیم. بخشی از این انتقادات با مرور مطالبی به ذهن می‌رسد که در بخش قبل ذکر شد و بخش دیگری از این انتقادات، فرآوردۀ نگاهی دقیق و جزیی‌نگر به مجموعۀ آثار اوست.

یکی از نخستین انتقاداتی که با مرور نوشته‌های او به ذهن می‌رسد نقدی است که به نحوۀ طرح مسئله و رویکرد او به مسئلۀ عرفان اسلامی به چشم می‌خورد. به نظر می‌رسد نگاه مطهری به عرفان اسلامی و دیدگاه‌های مختلف دربارۀ ریشه‌ها، چشمه‌ها و مراحل تکوین آن گرفتار نوعی ساده‌سازی و نیت‌خوانی است.[27] برای مثال، وی در تبیین دیدگاه‌های مختلف دربارۀ عرفا به سه دیدگاه اشاره می‌کند: نظریۀ نخست ”نظریۀ گروهی از محدثان و فقهای اسلامی“ است که به باور ایشان ”عرفا عملاً پایبند به اسلام نیستند.“ دومین نظریه از آن ”گروهی از متجددان عصر حاضر“ است که ”با اسلام میانۀ خوبی ندارند و از هرچیزی که بوی ’اباحیت‘ بدهد و بتوان آن را به عنوان نهضت و قیامی در گذشته علیه اسلام و مقررات اسلامی قلمداد کرد به شدت استقبال می‌کنند.“ این گروه نیز ”معتقدند که عرفا عملاً ایمان و اعتقادی به اسلام ندارند، بلکه عرفان و تصوف نهضتی بوده از ناحیۀ ملل غیرعرب بر ضد اسلام و عرب، در زیر سرپوشی از معنویت.“ مطهری این هر دو دسته را به غرض‌ورزی متهم می‌کند و بدون آنکه با عرضۀ دلایل الهیاتی برای دستۀ نخست و طرح دلایل تاریخی برای دستۀ دوم به رد دیدگاه‌های ایشان بپردازد، دیدگاه سومی را با عنوان جانب‌دارانۀ ”نظریۀ گروه بی‌طرف‌ها“ مطرح می‌کند. مطابق نظریۀ سوم، در عرفان و تصوف بدعت‌های زیادی می‌توان یافت، ولی این نافی ”خلوص نیت“ عرفا نیست.[28] چنان که ملاحظه می‌شود، این نحوۀ طرح مسئله گرفتار نوعی ساده‌سازی، نیت‌خوانی و رد مدعی به جای طرد مدعاست.

افزون بر این، زبان و بیان او در طرح مطالب گاهی به دور از معیارهای علمی و لحنش تند و پرخاشجوست. مطهری در پاره‌هایی از آثارش دیگران را با تعابیر تند و خارج از اخلاق علمی می‌نوازد. مثلاً در کتاب فلسفۀ اخلاق، در توصیف و نقد گفتار و رفتار برخی از عرفا از تعابیری مانند ”حرف‌های مفت“ و ”کار احمقانه“ استفاده می‌کند که آشکارا به دور از اخلاق علمی است.[29]

همچنین، گاهی به مخالفان دیدگاه‌هایش در باب عرفان اسلامی برچسب می‌زند و در پس نظرهای مخالف جهل، بی‌اطلاعی، نفهمی، وابستگی یا غرض‌ورزی می‌بیند. در برخی آثارش، قایلان به دیدگاه مخالف را ”نوکرهای استعمار“ می‌خواند.[30]

به علاوه، در بسیاری از موارد در آثارش نمونه‌هایی از گزاره‌های بدون سور یا به تعبیر اهل منطق قضایای مهمله دیده می‌شود. این قضایای بدون سور گاهی به تعمیم‌هایی نابجا می‌انجامند. برای نمونه، در عبارت زیر، بی‌آنکه دقیقاً مراد خود را تبیین کند، به نحوی سخن می‌گوید که نتیجۀ آن تعمیم اتهامی اثبات‌نشده به همۀ شرق‌شناسان است: ”مستشرقین معمولاً برای اینکه اصالت علوم و معارف اسلامی را نفی کنند کوشش دارند به هر نحو هست برای همۀ علومی که در میان مسلمین پدید آمد ریشه‌ای از خارج از دنیای اسلام خصوصاً از دنیای مسیحیت بیابند.“[31]

از دیگر مسایلی که به نظر می‌رسد مطهری در آن بدون ارائۀ دلایل تاریخی و نیز بدون بررسی دیدگاه‌های مختلف به داوری می‌پردازد مسئلۀ تأثیر درون‌دینی و برون‌دینی بر تکوین عرفان اسلامی است. از دیدگاه مطهری، عارفان خود معتقدند که مایه‌های عرفان اسلامی مأخوذ از قرآن و سنت است و با ریشه‌های غیراسلامی مخالف‌اند، خلاف نظر برخی مستشرقان که برای عرفان اسلامی ریشه‌های مسیحی، نوافلاطونی، بودایی یا ایرانی قایل‌اند. در این میان، مطهری نظریۀ سومی هم مطرح می‌کند: ”عرفان مایه‌های اولی خود را چه در مورد عرفان عملی و چه در مورد عرفان نظری، از خود اسلام گرفته است و برای این مایه‌ها قواعد و ضوابط و اصولی بیان کرده است و تحت تأثیر جریانات خارج نیز، خصوصاً اندیشه‌های کلامی و فلسفی و بالاخص اندیشه‌های فلسفی اشراقی قرار گرفته است.“[32] از دید وی، قرآن و اسلام تعالیمی توبرتو و چندلایه دارند. از همین رو، نظر کسانی را که با استناد به سادگی تعالیم الهیاتی، جهان‌شناختی و مابعدالطبیعی قرآن این منبع را سرچشمۀ مناسبی برای تعالیم عرفانی نمی‌دانند رد می‌کند. در عوض، به زعم وی، تعالیم قرآن ”کافی بوده که الهام‌بخش معنویتی عظیم و گسترده در مورد خدا و جهان و انسان و بالاخص در مورد روابط انسان و خدا بشود.“[33] اما به نظر می‌رسد دلایلی که وی ارائه می‌کند برای اثبات مدعایش کافی نیستند. به عبارت دیگر، مطهری می‌کوشد از طریق نشان دادن غنای عرفانی-الهیاتی منابع اصلی اسلامی، یعنی قرآن و سنت، عرفان اسلامی را از تأثر از سنت‌های عرفانی دیگر ادیان بی‌نیاز نشان دهد. اما اثبات یا تقویت مدعایش، یعنی تأثیر انحصاری منابع اسلامی بر تصوف، نیازمند دلایلی بیش از این است. به عبارت دیگر، رد امکان تأثیر دیگر سنت‌های عرفانی بر عرفان اسلامی نیازمند ارائۀ شواهد تاریخی به سود مدعای اوست، شواهدی که ارائه نمی‌شوند. وانگهی، هنگام بررسی امکان تأثر عرفان اسلامی از منابعی بیرون از اسلام، محقق با نگاهی درجه دوم و از یک مرتبه بالاتر به عرفان اسلامی نظر می‌کند و در این میان، نظر خود عرفا در باب تأثیر پذیرفتن یا تأثیر نپذیرفتن از منابع غیر اسلامی قاطع دعوا نخواهد بود.

اشکال دیگری که به دیدگاه مطهری در باب عرفان وارد است اشکالی است که به تقریر او از تقسیم‌بندی عرفان به عرفان عملی و عرفان نظری وارد می‌شود.[34] روشن است که تقسیم‌بندی عرفان به عرفان عملی و عرفان نظری ابداع مطهری نیست. در اینجا، اصل تقسیم‌بندی عرفان به عرفان نظری و عرفان عملی، به نفی یا به اثبات، محل بحث نیست، بلکه آنچه در اینجا محل نقد است تقریر مطهری از این تقسیم‌بندی است. بنابراین، نقدهایی که در اینجا مطرح می‌شوند فقط به تقریرهای دیگری که در ضعف‌های خوانش مطهری از این تقسیم‌بندی مشترک‌اند سرایت خواهد یافت. به اختصار، می‌توان گفت بر خوانش مطهری از تقسیم‌بندی عرفان عملی/عرفان نظری چهار نقد عمده وارد است:

نخست اینکه در این خوانش، در پاره‌ای موارد به نظر می‌رسد مرز عرفان عملی و نظری برای خود مطهری هم روشن نیست. برای نمونه، گاهی مطهری ذیل بحث از عرفان نظری به مراحل سیر و سلوک اشاره می‌کند که بنا به تعریف، باید در بخش عملی عرفان از آن سخن گفت:

از نظر عارف، کمال انسان به این نیست که صرفاً در ذهن خود تصویری از هستی داشته باشد، بلکه به این است که با قدم سیر و سلوک به اصلی که از آنجا آمده است بازگردد و دوری و فاصله را با ذات حق از بین ببرد و در بساط قرب از خود فانی و به او باقی گردد.[35]

دوم، تفکیک این خوانش میان بخش عملی و نظری عرفان، چنانکه در بخش قبل نیز اشاره شد، تفکیکی است در دل وجه علمی یا فرهنگی عرفان. اما مطالعۀ آثار عرفا، از جمله دستینه‌هایی نظیر اللمع فی التصوف، التعرف و خاصه کشف المحجوب به ما نشان می‌دهد بررسی وجه عملی عرفان یا به عبارت دیگر، ورود به علم سیر و سلوک بدون بررسی جنبۀ اجتماعی زندگی صوفیان ناممکن است. بررسی سیر و سلوک ایشان فقط هنگامی میسر است که با رویکردی مردم‌شناختی، شیوۀ زندگانی خانقاهی، آداب خوراک و پوشاک و مسایلی از این دست بررسی شود. اما خوانشی که مطهری از این تفکیک به دست می‌دهد راه را بر بررسی‌های مردم‌شناسانه می‌بندد.

سوم اینکه همواره باید به یاد داشت که تعبیر عرفان عملی تا حدودی ممکن است گمراه‌کننده باشد. بخش عملی عرفان نیز همواره از رهگذر متون و تعابیر عارفان میسر است. به عبارت دیگر، ما در عرفان عملی نیز به یک اعتبار با امری ”نظری“ سروکار داریم. مطهری در اکثر موارد به این نکتۀ ظریف تفطن دارد، اما در مواردی به نظر می‌رسد خود نیز در این مسئله گرفتار خطا می‌شود. برای نمونه، در همسنجی عرفان عملی و علم اخلاق، اولی را پویا و دومی را ایستا می‌داند، در حالی که اگر بنا باشد عرفان عملی را نیز ذیل وجه علمی عرفان بررسی کنیم، همانند علم اخلاق با علمی ایستا مواجه خواهیم بود. پویا دانستن عرفان عملی در اینجا از قرار به سبب فراموش کردن خاستگاه تفکیک بخش عملی و نظری عرفان است.

چهارم، در خوانش مطهری، تفکیک عرفان به عملی و نظری همۀ جریان‌ها و سرفصل‌های عرفان اسلامی را در خود جای نمی‌دهد. برای نمونه، بخش‌هایی از آنچه در سنت عرفانی ما علم تصوف، در سنت عرفان مسیحی الهیات عرفانی و در نگاه و اصطلاح برخی اسلام‌پژوهان اروپایی-امریکایی الهیات عرفانی اسلامی نام می‌گیرد در هیچ یک از دو مقولۀ عرفان نظری و عملی نمی‌گنجد؛ از جمله سرفصل‌هایی که پیوندگاه اصول عقیدتی اسلامی و اعمال صوفیانه به شمار می‌روند. بدین ترتیب، حجم عمده‌ای از مطالب دستینه‌های نخستین تصوف که پیش از روزگار ابن‌عربی پدید آمده‌اند از این تقسیم‌بندی بیرون می‌ماند.

نقدهایی که تاکنون مطرح شد به بخش‌هایی از بدنۀ عرفان‌پژوهی مطهری وارد است. اما افزون بر این انتقادات، در ادامه به دشواری‌هایی پرداخته خواهد شد که در کلِ پیکرۀ عرفان‌پژوهی وی به چشم می‌خورند و اعتبار دیدگاه کلی او دربارۀ عرفان را با پرسش‌هایی جدی روبه‌رو می‌کنند. این دشواری‌ها را در سه دستۀ عمده می‌توان بررسی کرد: یکم. نگرش ذات‌باورانه و شیءشده به عرفان اسلامی، دوم. نگاه به کلِ تاریخ عرفان اسلامی با عینک قرائت شیعی از عرفان ابن‌عربی و سوم. اشتباهات تاریخی و سهوهایی که در اظهار نظر در خصوص برخی مبادی عرفان در آثار وی دیده می‌شود.

نگاه ذات‌باورانه به عرفان و شیءشدگی عرفان

یکی از مهم‌ترین آسیب‌هایی که کل نگرش مطهری به عرفان اسلامی را تهدید می‌کند نگاه ذات‌باورانۀ او به عرفان اسلامی است. در کل، عرفان در سدۀ بیستم میلادی و در فضای دانشگاهی ایران، امریکای شمالی و اروپا به سبب پیش‌فرض‌های ذات‌باورانه‌ای که در آثار بسیاری از عرفان‌پژوهان مشاهده می‌شود آماج نقدهایی سهمگین و جدی بوده است. رویکردهای ذات‌باورانه‌ عرفان را مقوله‌ای واضح، بدیهی، بی‌معارض و همیشگی می‌پندارند. در این میان، پیکرۀ پژوهش‌های عرفانی کسانی نظیر مطهری نیز با نگاهی ذات‌باورانه برای عرفان هسته‌ای سخت و تغییرناپذیر در نظر می‌گیرند. در نگاه ذات‌باورانه، عرفان گویی در طول تاریخ پُرفراز و نشیبش گویی همواره شخصیتی ثابت داشته و با صدایی واحد سخن گفته است. به عبارت دیگر، در نگاه ذات‌باورانه اختلاف‌های درونی عارفان در طول تاریخ و در پهنۀ سرزمین‌های اسلامی تا حد زیادی کم‌اهمیت جلوه داده می‌شود. مفروض گرفتن این هستۀ سخت، که گاه رشدی نامتوازن نیز دارد، با نقادی رویکردهای تاریخ‌باورانه روبه‌رو می‌شود. از این لحاظ، مطهری نیز در جانب عرفان‌پژوهانی نظیر آنه ماری شیمل و رویکرد ذات‌باورانه به عرفان اسلامی جای می‌گیرد.[36] این رویکرد ذات‌باورانه نسبت به عرفان اسلامی، و در سطحی بالاتر نسبت به خود اسلام، در سراسر آثار مطهری به چشم می‌خورد.

.

دشواری دیگری که مجموعۀ آثار مطهری با آن دست‌وگریبان است، پدیده‌ای است که از آن می‌توان به شیءشدگی (reification) تعبیر کرد. دین و عرفان هر دو در آثار مطهری ماهیتی شی‌ءشده یافته‌اند. شیءشدگی دین و عرفان با نگاه ذات‌باورانه به دین و عرفان ارتباطی تنگاتنگ دارد. به عبارت دیگر، این دو پدیدار در آثار مطهری به نحوی توأمان‌اند و مصادیق مشترک فراوانی دارند. با وجود این، نگاه شیءشده به دین و عرفان و رویکرد ذات‌باورانه به دین و عرفان با یکدیگر تلازم منطقی ندارند. نگاه شیءشده، روی‌هم‌رفته، ویژگی‌هایی دارد: این نگاه پدیدارهای پویا را ایستا و به مثابه شیئی واحد و مشخص می‌بیند و طیف گستردۀ معانی و مفاهیم را نادیده می‌گیرد. بدین ترتیب، از این منظر، بی‌توجه به تفاوت‌های زمانی و فرهنگی و جغرافیایی، متدینان یا عارفان را یک‌دل و یک‌سخن دیده می‌شوند. به علاوه، در نگاه شیءشده یک وجه از وجوه دین یا عرفان از سایر وجوه برجسته‌تر نمایانده می‌شود. به عبارت دیگر، در این نگرش وجهی از وجوه گوناگون دین یا عرفان همچون نمایندۀ دین ظاهر می‌شود.[37]

نگاه مطهری در اغلب موارد گرفتار ذات‌باوری و شیءشدگی است. نمونه‌ای از آن را پیش‌تر ذیل نقد قضایای مهمله نشان دادیم. در نظرگاه او، عرفان و اسلام و فلسفه همگی هویت‌های شیء‌شده و متمایز دارند.[38] او در آثارش کمتر به اختلافات جریان‌های عرفانی توجه می‌کند. در عوض، بیشتر می‌کوشد اختلاف میان عرفا را به اختلاف میان متوسطان، مبتدیان و کاملان تعبیر کند. این نگاه به شیءشدگی دامن می‌زند. گاه این ذات‌باوری و شیءشدگی به حدی می‌رسد که از زبان اسلام و عرفان یا به نمایندگی از آنها سخن می‌گوید:

ما در این مکتب، که اسمش را مکتب عرفان و تصوف می‌گذاریم، در مرحلۀ جهاد با نفس و مبارزه با خودخواهی و خودپرستی و در هم کوبیدن ”خود،“ گاهی به جایی می‌رسیم که اسلام آن را تأیید نمی‌کند. البته می‌گویم گاهی، نمی‌خواهم بگویم حتی اکابر هم این اشتباه را می‌کرده‌اند، ولی این اشتباه در کلمات اهل این مکتب زیاد است.[39]

همین نگاه در مسئلۀ ربط و نسبت زهد، عرفان و اسلام دوباره دیده می‌شود. در اینجا نیز نگاه او به اسلام اسیر شیءشدگی است:

دو نوع زهد است که ما با مراجعه به نصوص قطعی اسلامی می‌توانیم بفهمیم که این دو نوع زهد در اسلام وجود ندارد، ولی در غیر اسلام این دو نوع زهد وجود دارد. یکی از آنها به این معناست که کار دنیا و آخرت از یکدیگر جداست . . . آن‌گاه زهد یعنی رها کردن زندگی دنیا برای اینکه انسان فراغت پیدا کند برای کارهای آخرت . . . پس زهد یعنی رها کردن کارهای دنیا برای رسیدن به آن دسته از کارها که اسمش را کار آخرت می‌گذاریم. آن‌گاه ما برای اینکه بتوانیم زاهد باشیم راهی جز جدا کردن خود از اجتماع نداریم. راهش عزلت و انزوا و رهبانیت و غارنشینی و دیرنشینی و صومعه‌نشینی است. نتیجه‌اش همان رهبانیتی است که می‌دانیم در دنیای مسیحیت چقدر رایج بوده است. آیا اسلام چنین مفهوم و تصوری را برای زهد می‌پذیرد؟ نه، این از واضحات است و احتیاج به استدلال ندارد.[40] (11: 70- 72).

او برای تخطئۀ ریاضت‌های سخت و رهبانیت نیز از زبان اسلام سخن می‌گوید: ”اسلام با ریاضت و رهبانیت یعنی با انعزال از اجتماع صد در صد مخالف است.“[41]

نمونۀ دیگری از نگاه شیءشده، منجمد و ناتاریخی او را در تحلیل رفتار ملامتیه می‌توان دید. از دیدگاه او، ملامتیه گروهی از متصوفه‌اند که تعالیمی شبیه به آموزه‌های کلبیون یونانی را رواج می‌داده‌اند. به تعبیر مطهری، توصیۀ ایشان به ”دنائت و پستی“ بوده است و وجهۀ همتشان ”تذلیل نفس امّاره.“ وی ایشان را به ”لگدمال کردن نفس“ متهم و به شیوۀ مألوف خود تصریح می‌کند که اسلام روش ایشان را نمی‌پذیرد.[42]

مرور پژوهش‌های تاریخی در باب ملامتیه بی‌دقتی -و حتی می‌توان گفت نادرستی- نگاه مطهری دربارۀ ملامتیان را نشان می‌دهد. اولاً مطهری در آثارش میان ملامتیۀ متقدم در سدۀ سوم و چهارم در خراسان و ملامتیه و قلندریۀ متأخر تفکیکی نمی‌گذارد. او فقط با عباراتی مبهم اشاره می‌کند: ”می‌گویند در میان متصوفه‌ی خراسان، ملامتیان زیاد بوده‌اند“[43] یا ”می‌گویند عرفای خراسان اکثر ملامتی بوده‌اند.“[44] چنان که از این عبارات برمی‌آید، تمایزهای تاریخی و دگردیسی‌های اندیشۀ ملامتیان برای او اهمیتی ندارد. به علاوه، مطهری نیز همچون برخی محققان، نظیر عبدالحسین زرین‌کوب، ملامتیه را سهواً گروهی از صوفیه دانسته است، در حالی که ملامتیه طریقه‌ای است موازی و در عرض تصوف بغداد که در فاصلۀ سده‌های سوم تا پنجم هجری در نیشابور و به‌طور کلی در خراسان حضور متمایزی داشته و از سدۀ پنجم به بعد در تصوف هضم شده است.[45] افزون بر این داده‌های تاریخی، آنچه سرلوحۀ عمل ملامتیان نیشابور بوده است نه دعوت به دنائت و تذلیل نفس امّاره، بلکه ”آشکار نکردن خوبی و پنهان نکردن بدی و نداشتن دعوی“ است.[46]

علاوه بر خوانش ناتاریخی جریان ملامتیه، سخن گفتن از زبان اسلام و به نمایندگی از اسلام همچنان در این قضیه نیز به چشم می‌خورد. این روش در طول تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی روشی سابقه‌دار است. با این همه، باید توجه داشت که در سراسر تاریخ تمدن اسلامی همواره محققان و بزرگانی بوده‌اند که دیدگاه‌های مختلف را در مسئله‌ای خاص به رسمیت شناخته‌اند. یکی از اسلام‌پژوهان معاصر دربارۀ تقابل دیدگاه انحصارگرایانه‌ و دیدگاهی که زوایای دید گوناگون را در نظر می‌گیرد به نکتۀ ظریفی اشاره می‌کند. به باور او، تصدیق و توثیق دیدگاه‌های گوناگون در آثار متفکری نظیر غزّالی نیز دیده می‌شود. او دربارۀ این روش، یعنی پذیرفتن دیدگاه‌های گوناگون دربارۀ مسئله‌ای واحد، می‌گوید:

این روش چه قدر متفاوت است با روش صاحب‌نظران مسلمان معاصر که کل یک سنت را به یغما می‌برند و یک تنه . . . سخنگوی همۀ مسلمانان می‌شوند: ”اسلام اظهار می‌دارد . . .“ نه بحثی، نه گفت‌وگویی نه طیفی از دیدگاه‌ها. اسلامِ مقتدر سخن گفته است یا به ما چنین گفته شده است، و ختم کلام.[47]

چنان که در این گفتاورد نیز ملاحظه می‌شود، نادیده گرفتن طیف مختلف تفاسیر به نگاهی انحصارگرایانه، انکار خوانش‌های گوناگون از اسلام و در نهایت به سخنگویی انحصاری به نمایندگی از اسلام می انجامد. مطهری در برخی مواقع خود به این سخنگویی از زبان اسلام تصریح می‌کند: ”من با معیار اسلام دارم نقد می‌کنم. در واقع اسلام است که دارد نقد می‌کند.“[48]

او گاه در نگاه شیءشده و انحصاری به عرفان تا جایی جلو می‌رود که حتی برخی رویکردهای کلان به عرفان را با ادبیاتی ناتندرست تخطئه می‌کند. برای نمونه، در عبارت زیر از اساس نافی وثاقت رویکرد ادبی به آثار حافظ است: ”از وقتی که حافظ از دست هم‌تیپ‌های خودش (عرفا) خارج شده و به دست ادبا و ادبیاتی‌ها و بدتر به دست روزنامه‌نویس‌ها افتاده، اصلاً مسخ شده و یک چیز دیگر است.“[49] به اختصار اشاره می‌کنیم که چشم‌پوشی آگاهانه و خودخواستۀ مطهری از بررسی جنبۀ اجتماعی تصوف و نادیده گرفتن رویکردهای فیلولوژیک، تاریخی، ادبی و مردم‌شناسانه به تصوف به شیءشدگی دین و عرفان در نگاه او دامن زده است.

در قضیۀ حلاج نیز نگاه مطهری فاقد دقت‌های تاریخی و گرفتار ساده‌سازی و رویکرد ذات‌باورانه است. وی اظهار می‌دارد که حلاج در زندگانی و آثارش ”شطحیات فراوان گفته است.“ سپس، بی‌آنکه دیدگاه‌های عارفان را در سده‌های مختلف و دیدگاه نحله‌های گوناگون صوفیه را از هم تفکیک کند یا به اختلافات درازدامن صوفیه بر سر حلاج اشاره‌ای کند، می‌افزاید: ”عرفا او را به افشای اسرار متهم می‌کنند . . . بعضی او را مردی شعبده‌باز می‌دانند. خود عرفا او را تبرئه می‌کنند و می‌گویند سخنان او و بایزید که بوی کفر می‌دهد در حال سکر و بیخودی بوده است.“[50]

همین نگاه را در توضیح تعامل عقل و دل یا عقل و عشق در آثار عارفان هم به کار می‌گیرد. در اینجا نیز به تفاوت‌های عارفان در جریان‌های مختلف و تحولات تاریخی عقاید اشاره‌ای نمی‌شود:

عرفا ”من“ انسان را عقل و فکر انسان نمی‌دانند، بلکه عقل و فکر را به منزلۀ یک ابزار آن هم نه ابزار خیلی معتبر می‌دانند و ”من“ حقیقی هرکس را آن چیزی می‌دانند که از آن به ”دل“ تعبیر می‌کنند. حکیم و فیلسوف ”من“ را آن چیزی می‌داند که از آن به عقل تعبیر می‌کند و عارف ”من“ واقعی انسان را آن چیزی می‌داند که از آن به دل تعبیر می‌کند . . . دل یعنی مرکز احساس و خواست در انسان . . . عارف برای احساس و برای عشق، به‌طور کلی، که قوی‌ترین احساس‌ها در انسان است، ارزش و اهمیت زیادی قایل است.[51]

فاحش‌ترین نمونۀ شیءشدگی دین و عرفان را در مسئلۀ ”انسان کامل“ و در کتابی به همین نام می‌توان دید.[52] در این کتاب، همواره چیزی به نام انسان کامل در اسلام مفروض و بر مبنای فاصلۀ انسان کامل دیگر مکاتب با انسان کامل اسلام، رویکرد مکاتب مختلف ارزیابی شده است. در این میان، به زعم مطهری، مکتب عرفان در جهان اسلام -بدون تمایز میان نحله‌ها و جریان‌های مختلف عرفان اسلامی- ”انسان کاملی“ دارد که هم با انسان کامل ”عرفان‌های دیگر“ متفاوت و از آنها ”غنی‌تر“ است و هم با انسان کامل در اسلام تفاوت دارد و از این رو ”قابل نقد“ است.[53]

تاریخچه‌ای که مطهری از عرفان اسلامی عرضه می‌کند نیز فاقد سازواری، پیوند و ارتباط معنادار است و ربط علّی و معلولی آثار صوفیه و سیر تحول اصطلاحات ایشان و جریان‌های مختلف درون سنت تصوف را به هیچ روی نشان نمی‌دهد. در این تاریخچه، در اکثر مواقع به ذکر نکاتی پراکنده و اغلب نقادی‌نشده از زندگانی برخی صوفیان بسنده می‌شود. به عبارت دیگر، این تاریخچه از نقل برخی گفتارها و رفتارها فراتر نمی‌رود و این گفتارها و رفتارها در چارچوبی گسترده‌تر با هم پیوند معناداری برقرار نمی‌کنند.[54]

همچنین، مطهری در توضیح تاریخ تصوف به دادوستدهای نظام‌های فقهی و کلامی با جریان‌های عرفانی نیز توجه نمی‌کند. برای نمونه، پیوند کلام ماتریدی، فقه حنفی و جریان‌های عرفانی در ماوراءالنهر یا پیوند فقه شافعی، کلام اشعری و تصوف در خراسان سدۀ پنجم هجری در نگاه مطهری به تاریخ عرفان اسلامی جایگاهی ندارد. همچنین، نگاه او به توضیح نحله‌ها و مباحث کلامی نیز، از جمله تقسیم‌بندی دوگانۀ جبری/اشعری و قدری/ معتزلی، فاقد دقت تاریخی است.[55] با وجود این، از این نکته نمی‌توان چشم پوشید که مطهری اختلاف را در ساحت کلام و تا اندازۀ کمتری در ساحت فقه به رسمیت می‌شناسد[56] و در ساحت عرفان تا حد ممکن از پرداختن به اختلاف میان عرفا می‌پرهیزد. در مقام مقایسه، نگاه مطهری به کلام تاریخی‌تر از نگاه او به عرفان است و این امر شاید به ماهیت علم کلام در عالم اسلام برگردد.[57]

سرانجام، نقدهای مطهری بر عرفان اسلامی نیز به ذات‌باوری و شیءشدگی گرفتار است. او در مجموع عرفان یا برخی از عارفان را به تحقیر عقل،[58] درون گرایی مطلق، اجتماعی نبودن و نفس‌کشی متهم می‌کند.[59] در اکثر این موارد، خطاهای عارفان یا برخی از ایشان را با اسلام می‌سنجد. نیز، علاوه بر اینکه خوانش‌ها و تفاسیر گوناگون از اسلام و گرانباری اسلام از تفاسیر را نادیده می‌گیرد، بر تاریخ عرفان اسلامی و نمونه‌های ناقض سخن خویش نیز چشم می‌پوشد. از جمله، هنگامی که عارفان مسلمان را به درون‌گرایی مطلق و اجتماعی نبودن متهم می‌کند، نقش صوفیان نخستین را نادیده می‌گیرد؛ صوفیانی که از دل نیروهایی اجتماعی بیرون آمدند که خود را به امر به معروف و نهی از منکر موظف می‌دیدند. همچنین، مطهری به جریان‌هایی عرفانی نظیر ملامتیۀ نیشابور در سدۀ چهارم یا پیروان ابن‌خفیف و میراث ایشان که در سنت کاملاً ”برون‌گرا“ی شیخ ابواسحق کازرونی بازتاب یافته است بی‌توجهی می‌کند.

نگاه به کل عرفان اسلامی با عینک قرائت شیعی از عرفان نظری ابن‌عربی

در سراسر مجموعۀ اندیشۀ عرفانی مطهری سایۀ یک تن بیش از دیگران سنگینی می‌کند: محیی‌الدین‌ ابن عربی. اندیشه‌های محیی‌الدین ابن عربی و مکتب فکری او از طریق شارحان سنّی و شیعۀ او و از میان آثار صوفیان، حکما و دیگر علما بر نسل‌های بعدی اثر گذاشته است. در آثار مطهری، این تأثیر بر همۀ عارفان پس از او تعمیم داده شده است. از منظر مطهری، همۀ عارفان بعد از قرن هفتم از جمله مولوی، ”بدون شک“ شاگردان مکتب ابن عربی بوده‌اند.[60] او از برخی متأثران مکتب ابن عربی از جمله قونوی، ابن فارض، شیخ اشراق، عبدالرزاق کاشانی، خواجه نصیرالدین طوسی، شبستری، جامی و ملاصدرا نام می‌برد[61] و بر آن است که ”محیی‌الدین ابن عربی خواه‌ ناخواه پدر عرفان اسلامی“[62] و ”مسلماً بزرگ‌ترین عرفای اسلام است،“ چنانکه ”نه پیش از او و نه بعد از او کسی به پایۀ او نرسیده است.“[63] تکامل تدریجی عرفان اسلامی در قرن هفتم هجری و به دست ابن عربی ”به نهایت کمال خود“ رسیده است. مطهری عرفای بعد از محیی‌الدین را ”ریزه‌خوار سفرۀ او“ می‌داند.[64] فصوص الحکم ابن عربی به نظر مطهری ”دقیق‌ترین و عمیق‌ترین متن عرفانی“ است.[65] گزاره‌های یادشده محل بحث و تردیدند و آن سان که مطهری قاطعانه بر زبان می‌راند یا بر قلم جاری‌ می‌کند مسلم به نظر نمی‌رسند. افزون بر این، این گزاره‌ها دست‌کم نشانۀ واقعیتی قطعی‌اند: نگاه مطهری به عرفان اسلامی از پس عینک عرفان نظری ابن عربی است.

در ضمن، آنچه در بررسی آثار مطهری بیشتر به چشم می‌آید، قرائتی شیعی از عرفان نظری ابن عربی است. این خوانش -چنان که مطهری خود نیز اشاره می‌کند- ناشی از پدید آمدن جریانی است که از پایان سدۀ نهم با صبغه‌ای شیعی برآمد و در سدۀ دهم نرم‌نرمک بند ناف خود را از سلسله‌های صوفیه برید و موازی با سلسله‌های صوفیۀ سنی و شیعی و عمدتاً در فضای مدارس علمیۀ شیعه رشد کرد. خوانش شیعی عرفان نظری ابن عربی از کسانی نظیر فیض کاشانی (م. 1091ق)، قاضی سعید قمی (م. 1103ق) و بیش و پیش از این دو از قرائت و روایت متأله روزگار صفوی، صدرالدین شیرازی ملاصدرا (م. 1050ق)، اثر پذیرفته است.[66] عرفان ابن عربی از مقومات و عوامل مؤثر در تکوین حکمت متعالیه ملاصدرا بوده است. مطهری خود به نقش عرفان نظری در کنار فلسفۀ یونانی و فلسفۀ فیلسوفان مسلمان در تکوین حکمت متعالیه اشاره می‌کند.[67]

آثار ابن عربی به همراه تفاسیر شارحان آثار او نظیر قونوی، سعدالدین فرغانی، مؤیدالدین جندی، عبدالرزاق کاشانی، داوود قیصری و عبدالرحمن جامی چنان نظام مابعدالطبیعه‌ای عرضه کردند که بدون مراجعه به آنها فهم تفکر ملاصدرا ناممکن است.[68] آغاز نوشته‌های حکمت شیعی در عصر صفوی را در آثار سیدحیدر آملی، خاصه جامع الاسرار و منبع الانوار، می‌توان دید. آملی در جامع الاسرار درصدد هماهنگ ساختن تصوف و تشیع و نشان دادن وحدت ذاتی آنها بود. همچنین، با تفسیر فصوص الحکم ابن عربی در جذب اندیشه‌های صوفیانۀ ابن عربی در چشم‌انداز عقلانی شیعی نقش داشت. آملی در این کوشش تنها نبود. کسانی نظیر رجب برسی و به‌ویژه ابن ابی‌جمهور احسایی نیز بر این راه می‌رفتند. کتاب المُجلی احسایی نیز مانند کارهای آملی تفسیری شیعی بود از عرفان ابن عربی. کوشش‌های متکلمان و حکیمانی نظیر صائن‌الدین ابن ترکه در آثاری نظیر تمهید القواعد نیز در همین مسیر بود. بدین ترتیب، از حملۀ مغول تا عصر صفویه با دو پدیده مواجهیم: بسط و تحول مکاتب و مذاهب فکری اسلامی از سویی و تلاش برای گرد هم آوردن این مکاتب و مذاهب از سوی دیگر. این تحولات همگی در نظام فکری ملاصدرا و فرآوردۀ آن یعنی حکمت متعالیه مؤثر بوده است.[69] این تحولات در مجموع به تکوین این خوانش تازه از عرفان اسلامی انجامید، خوانشی که آشکارا صبغه و سابقۀ شیعی داشت. نکته‌ای که در اینجا باید به آن توجه داشت این است که این خوانش، در بهترین حالت، قرائتی از عرفان و تاریخ پر پیچ و خمش عرضه می‌کند که با اهداف ملاصدرا هماهنگی داشته باشد. این خوانش از عرفان اسلامی با هدف ملاصدرا، یعنی جمع میان عرفان و برهان و قرآن، سازگاری دارد، اما اتخاذ این چشم‌انداز برای تفسیر تاریخ عرفان اسلامی پژوهشگر را با مشکلاتی مواجه می‌کند. مطهری نیز با اتخاذ این موضع با این دشواری‌ها روبه‌روست. قرائت شیعی از عرفان ابن عربی بر سراسر اندیشۀ عرفانی مطهری سایه افکنده و باعث شده است که اختلافات مشرب‌ها و جریان‌های عرفانی را تقریباً یکسره نادیده انگارد و از تحلیل و تبیین جریان‌های عرفانی از بدو پیدایش تمایلات باطن‌گرا تا روزگار خود صدرالدین شیرازی باز بماند. به همین سبب، دیدگاه مطهری و همفکرانش نمی‌تواند خوانش سازواری از روزگار تکوین و شکوفایی عرفان به دست دهد. دست این قرائت از عرفان اسلامی برای تبیین پیدایش و تحولات حلقات عرفانی، از جمله صوفیان بغداد و جریان‌های عرفانی اصلی موازی با آن در سدۀ سوم در بیرون از بغداد، در عراق سفلی، ملامتیۀ خراسان و حکمای فرارود، خالی است. همچنین، این دیدگاه توضیح یا تصوری از نحوۀ صدور تصوف بغداد به خراسان، امتزاج جریان‌های عرفانی محلی در دل تصوف بغداد و فراگیر شدن تصوف در کل جهان اسلام عرضه نمی‌کند. کوتاه سخن اینکه این دیدگاه نه فقط کل تاریخ پُرفراز و نشیب تصوف و اندیشه‌های پُربار عرفان اسلامی را از دریچۀ قرائتی شیعی از عرفان ابن عربی می‌نگرد، بلکه برای دگرگونی‌های فکری و اجتماعی نحله‌های عرفانی تا پیش از سدۀ هفتم نیز تحلیلی علمی پیشنهاد نمی‌کند.[70]

نمونه‌های تفسیر عرفان اسلامی با عینک عرفان نظری ابن عربی را شاید بیش از همه بتوان در عرفان حافظ سراغ گرفت. برای مثال، مطهری برای اثبات عارف بودن حافظ و نشان دادن مایه‌های عرفانی در اشعار او پیوسته از منظر عرفان ابن عربی به ماجرا می‌نگرد و غالباً به اشعار شاعرانی نظیر شبستری و شیخ بهایی استناد می‌کند که از مکتب ابن عربی متأثرند. این استنادها نشان می‌دهد که چارچوب اندیشه‌های مطهری را عرفان ابن عربی شکل داده است.[71] همچنین، زمانی که مطهری در صدد برشمردن ”اصول جهان‌بینی عرفانی“ برمی‌آید، اصول یادشده را از نظام فکری ابن عربی اخذ و اقتباس می‌کند و در بیشتر مواقع وقتی می‌گوید عرفان، مشخصاً عرفان نظری در مکتب ابن عربی را در نظر دارد.[72]

این نگاه به کل عرفان اسلامی از منظر قرائتی شیعی از عرفان ابن عربی با دشواری‌ای که پیش‌تر از آن سخن گفته شد، یعنی ذات‌باوری و شیءشدگی عرفان، ارتباط تنگاتنگی دارد، اما در عین حال این دو پدیده لازم و ملزوم یکدیگر نیستند. بدین ترتیب، نمونه‌هایی می‌توان سراغ گرفت که در آن رویکرد ذات‌باورانه به عرفان اسلامی به قرائت شیعی نمی‌انجامد. اما در آثار مطهری، چنانکه ملاحظه کردیم، گاهی معضلاتی به چشم می‌خورد که فرآوردۀ همنشینی ذات‌باوری، شیءشدگی و خوانش عرفان با عینک شارحان شیعی ابن عربی است.

اشتباهات تاریخی– الهیاتی

یکی دیگر از نقدهای جدی‌ که به پیکرۀ عرفان‌پژوهی مطهری وارد است، وجود سهوهای تاریخی و الهیاتی در آثار اوست. این اشتباهات گاه از مقولۀ سهو قلم یا سهوهای زبانی است، اما گاهی در آثار او در خصوص برخی واقعیات تاریخی اطلاعات نادرستی طرح و بر اساس آن داده‌های نادرست، نتایج نادرستی گرفته می‌شود. برخی اشتباهات الهیاتی او نیز به عرضۀ اطلاعاتی نادرست دربارۀ برخی عرفان‌پژوهان می‌انجامد. نشان دادن این خطاها افزون بر آنکه تصویر زنده‌تر و شفاف‌تری از آثار او ارائه می‌کند، با مشی خود او نیز سازگار است. او در علل گرایش به مادّیگری تقسیم‌بندی‌های نادرست تاریخی و اشتباهات تاریخی فاحش دیگران را نقادی می‌کند.[73] ما نیز در این بخش به اختصار به برخی موارد اشاره خواهیم کرد.

یکی از سهوهای تاریخی او را در مسئلۀ تأثیر و تأثر تصوف و تشیع می‌توان دید. او در کتاب‌های ختم نبوّت و ولاءها و ولایت‌ها ”به حکم قراین مسلّم تاریخی“ معتقد است که ”قطعاً“ عرفان است که از تشیع اقتباس کرده است و نه بالعکس.[74] این داوری تا حد زیادی شتابزده، یک‌جانبه و فاقد شواهد تاریخی است. برخی پژوهش‌های تاریخی نشان می‌دهند که هنوز مدارک و منابع کافی در خصوص تعاملات تصوف و تشیع در دوران تکوینشان در دسترس نیست. یکی از عرفان‌پژوهان معاصر مسئلۀ تأثیر و تأثر تشیع و تصوف را ”مسئله‌ای بغرنج“ دانسته است. گرچه میان این دو طایفه خاصه در نظریه‌های مربوط به ولایت و رویکردهای باطنی به تفسیر قرآن مشابهت‌هایی دیده می‌شود، ”پژوهش‌های موثق“ در این خصوص همچنان ناچیز است.[75]

ضعف اطلاعات تاریخی از دیگر دشواری‌های مشکل‌آفرین در آثار اوست. از جمله، در عرفان حافظ، دو شهاب‌الدین، یعنی شهاب‌الدین یحیی‌بن حبش سهروردی و شهاب‌الدین عمربن عبدالله سهروردی، را با هم خلط می‌کند: ”به احتمال بسیار قوی که این جهت بیشتر مورد غفلت است، جناب سهروردی حکمت ذوقی و اشراقی را بیشتر تحت تأثیر محیی‌الدین عربی بوده است تا دیگران. غرض اینکه محیی‌الدین حتی در حکمت اشراقی هم اثر فراوان داشته.“[76]

او ماجرای دیدار ابن عربی و عمربن عبدالله، صاحب عوارف المعارف، را به خطا به دیدار ابن عربی و شیخ اشراق تعبیر می‌کند و بر مبنای این دادۀ تاریخی نادرست، اثرپذیری شیخ اشراق و حکمت اشراقی از عرفان ابن عربی را نتیجه می‌گیرد. در حالی که ابن عربی بنا به شواهد تاریخی نمی‌توانسته است بر حکمت اشراق سهروردی اثری نهاده باشد، زیرا اولاً شیخ اشراق متوفی به سال 587ق است و ابن عربی متولد 560ق و تأثر شیخ اشراق از ابن عربی جوان با توجه به عقل سلیم نیز بعید به نظر می‌رسد. ثانیاً مطهری از قرار معلوم در گزارش دیدار صاحب عوارف المعارف با ابن عربی، شهاب الدین عمر را با شیخ اشراق اشتباه گرفته است.[77]

یکی دیگر از دعاوی مطهری در خصوص عرفان اسلامی -که دست‌کم شواهد تاریخی آن را در مقام عمل تأیید نمی‌کنند- مسئلۀ باور همۀ عارفان به نظام احسن است. از دیدگاه او امکان ندارد کسی هم‌هنگام عارف باشد و نظام هستی را ”نظام احسن و نظام اجمل“ نداند. بدین ترتیب، به باور او اگر کسی مدعی باشد که عارف است و قایل به نظام احسن نباشد یا تناقض‌گوست یا اصلاً عارف نیست.[78] اما مرور تاریخ عرفان اسلامی نمونه‌های فراوانی از اعتراض عارفان به نظام هستی و نزاع برخی از ایشان را با خداوند بر سر مسئلۀ شرور و عدل الهی را نشان می‌دهد. برخی از عارفان بیشتر به تلویح و از زبان دیگران، خاصه از زبان دیوانگان یا عقلای مجانین، باور به نظام احسن و نظام اجمل را به ریشخند گرفته‌اند.[79]

همچنین، خطاهای جزیی دیگری نیز در مجموعۀ آثارش به چشم می‌خورد. یکی از این سهوها در نقل داستان گروکشی خدا و ابوالحسن خرقانی رخ داده است.[80] مطهری این داستان را به اشتباه به بایزید بسطامی نسبت داده است.[81] در جای دیگری، حارث محاسبی را ”از دوستان و مصاحبان جنید“ می‌داند،[82] در حالی که محاسبی، مطابق منابع صوفیه، استاد جنید بوده است. مطهری خود نیز چند سطر بعد به شاگردی جنید نزد محاسبی اشاره می‌کند.[83]

افزون بر این چند قضیه، مطهری در خصوص ذوالنون مصری از خواجه عبدالله نقل می‌کند که ”اول کسی که به رمز سخن گفت ذوالنون مصری بود.“[84] این نقل قول عبارت چندان دقیقی نیست. خواجه عبدالله در کتابش، طبقات الصوفیه، در ذکر احوال و اقوال ذوالنون مصری، در مقام بیان مراحل تکوین زبان عرفانی است. خواجه در آنجا چنین می‌گوید: ”پیش از وی [=ذوالنون] مشایخ بودند، لکن پیشین کس که اشارت با عبارت آورد در این طریق و از این طریق سخن گفت و بسط کرد ذوالنون مصری بود.“[85] خواجه در اینجا بر آن است که ذوالنون در به تعبیر درآوردن احوال اهل عرفان از پیشگامان بوده است، اما از خصوصیت زبان رمزی ذوالنون به نفی یا اثبات سخنی به میان نمی‌آورد.

یکی دیگر از انتقاداتی که به برخی آثار مطهری وارد است، نگاه نادقیق و گاه نادرست به آثار و افکار برخی عرفان‌پژوهان امریکایی و اروپایی است. او نسبت به مطالعات شرق‌شناسانه و نیز عرفان‌پژوهی برخی پژوهشگران اروپایی و امریکایی توجه نشان می‌دهد. از جمله، برخی آثار شرق‌شناسان نظیر نیکلسون و ماسینیون را از طریق ترجمه‌های فارسی و احتمالاً عربی مطالعه می‌کرد. همچنین، به آثار محققان و فیلسوفانی نظیر ویلیام جیمز اشاره‌هایی دارد. اما همین مراجعۀ ناقص و باواسطه به آثار کسانی نظیر جیمز گاه به مدعیات و داوری‌های نادرستی انجامیده است. برداشت نادرست از دیدگاه جیمز باعث شده است که مطهری سیر و سلوک یا به بیان خودش عرفان عملی را ”یک مسئلۀ تجربی و آزمایشی“ بداند: ”در میان علومی که ما در گذشته داشته‌ایم، بیش از هر علم دیگری شبیه به علوم امروزی از نظر متکی بودن به نوعی آزمایش عملی و از همه نزدیک‌تر همین عرفان عملی است و احیاناً فرنگی‌ها هم اینها را به عنوان ’تجربیات درونی‘ تعبیر می‌کنند.“[86] چنانکه در همین عبارت می‌بینیم، او ”تجربه‌های دینی“ را نیز سهواً ”تجربیات درونی“ می‌خواند. اما در این خصوص به این مقدار بسنده نمی‌کند و می‌افزاید: ”تنها یک عالم روان‌شناس عارف سالک می‌تواند ادعا کند که من روان‌شناسی عرفانی را می‌توانم بیان کنم.“[87] در ادامه، برای تقویت نظر خود دربارۀ ماهیت تجربی و آزمایشی عرفان عملی به ویلیام جیمز استناد می‌کند:

در میان روان‌شناسان جدید یک نفر است که تا حدی اطلاعات و مطالعاتی در همین زمینه دارد . . . و او فیلسوف و روان‌شناس معروف امریکایی ویلیام جیمز است که قریب به زمان ما هم بوده و کتابی هم نوشته است که نام اصلی آن گویا ”آزمایش‌های عرفانی“ بوده است . . . این مرد شخصاً مذهبی و عارف‌مشرب بوده و روی مراجعه‌کنندگان خودش بیشتر از نظر عرفانی مطالعه کرده و سخت هم به حالات روانی عرفانی معتقد است.[88]

در همین چند سطر، مطهری مرتکب چند اشتباه می‌شود. نخست آنکه کتاب ویلیام جیمز، انواع تجربۀ دینی، را ”آزمایش‌های عرفانی“ می‌خواند. دوم اینکه جیمز را مردی مذهبی می‌داند و سوم اینکه معتقد است جیمز مردی عارف‌مشرب بوده است. در حالی که رجوع به آثار جیمز و پژوهش‌هایی که دربارۀ زندگی و آثار او صورت گرفته است دقیقاً ضد این مدعیات را نشان می‌دهد. باید توجه داشت که جیمز از تجربۀ دینی دفاع می‌کرد، اما از موضع روان‌شناس و فیلسوف و نه عالم الهیات. او استاد سکولار دانشگاه هاروارد بود که به دین نهادینه ایمان نداشت و چنان که خود اذعان کرده بود، به نظرش خلق‌وخو یا طبیعتش او را از بهره بردن از همان تجربه‌های دینی که درس می‌داد ناتوان ساخته بود. دیدگاه جیمز دربارۀ معنویت بیش از هر چیز در انواع تجربۀ دینی آمده است. او در این کتاب، میان تجربۀ دینی و کلیساپرستی (ecclesiasticism) تمایز می‌نهد و بر آن است که دین‌های نهادینه هم تجربۀ خارق عادت بنیادگذارانشان را فرو می‌مکند و هم ”پوسته‌های تاریخی“ و ”اضافه‌باور“ بر آن می‌افزایند. از این رو، تجربۀ دینی باید قلب زندگانی معنوی باشد و بدین ترتیب، اعتقادنامه و قوانین و آیین همه انحرافاتی ثانوی‌اند. موضع عرفانی و ضد کلیسایی جیمز در سراسر سدۀ بیستم همواره بر جریان‌هایی از معنویت مسیحی سایه گسترد که بیش از پیش خود را ”معنوی ولی نه متدین“ می‌دیدند.[89]

نمونۀ جیمز و استناد مطهری به او نشان می‌دهد دیدگاه‌های پژوهشگران اروپایی-امریکایی برای او اولویت نداشتند، اما به وقت مقتضی به آثار ایشان از طریق ترجمه رجوع می‌کرد. اما همین نکته جای این نقد را باز می‌گذارد که مطهری نسبت به پژوهش‌های عرفانی متقدمان و معاصران اروپایی-امریکایی تا حد زیادی بی‌خبر یا دچار بدفهمی بوده است. کافی است دقت کنیم که در آثار او رد پای پژوهش‌های روشنی‌بخش کسانی نظیر پل نویا، فریتس مایر و بسیاری دیگر از عرفان‌پژوهان و اسلام‌پژوهانی که آثار خود را به زبان‌های اروپایی نوشته‌اند، کمتر به چشم می‌خورد یا اصلاً به چشم نمی‌خورد.

 

جمع‌بندی و نتیجه‌گیری

در این مقاله کوشیدیم به اختصار رویکردی توصیفی و انتقادی را نسبت به دیدگاه مطهری دربارۀ عرفان اسلامی پیش نهیم. پس از برشمردن مؤلفه‌های اصلی نگرش مطهری به عرفان اسلامی، به نقد روش مطهری در طرح مسئله و ورود به بحث عرفان اسلامی پرداختیم و ضمن نقد لحن و ادبیات او و نیز اشاره به برخی دشواری‌ها در تقریرش از گسترۀ عرفان عملی و عرفان نظری، بر سه نقد عمده به آثار او انگشت تأکید نهادیم: نگاه ذات‌باورانه و شیءشده به عرفان اسلامی، نگرش به عرفان اسلامی از پس عینک قرائت شیعی از عرفان ابن عربی و سرانجام خطاهای تاریخی و اشتباهاتی که به آثار عرفان‌پژوهی‌اش راه یافته است.

در مجموع، به نظر می‌رسد نگاه ذات‌باورانه، ضعف نگرش تاریخی به پدیدارهای عرفان اسلامی، کنار نهادن رویکردهای فیلولوژیک، ادبی و مردم‌شناختی به عرفان اسلامی، شیءشدگی عرفان و دین در نگاه مطهری و نفی طیف خوانش‌ها و تفسیرهای ممکن از اسلام و عرفان اسلامی، او را به سمت اتخاذ موضع و روشی ”کلامی“ سوق داده است. بدین ترتیب، مطهری در مقام نماینده و مدافع اسلام و عرفان نظری گاه از زبان اسلام یا عرفان نظری سخن می‌گوید و قرائتی فروکاسته از اسلام و عرفان پیش می‌نهد، قرائتی که به عرض اندام طیف وسیع تفاسیر مجالی نمی‌دهد.

مطهری در برخی از آثارش، از جمله احیای تفکر اسلامی، در جست و جوی خاصیت ”حیات‌بخشی“ اسلام است و به همین جهت تأکید دارد که مسلمانان باید در معانی و مفاهیمی که در اختیار دارند بازنگری کنند. از نظرگاه او، احیای تفکر اسلامی مستلزم اصلاح طرز تفکر، برداشتن عینک‌ها و اصلاح زاویۀ دید است.[90] از قضا به نظر می‌رسد اتخاذ روشی توصیفی و تاریخی در مطالعۀ اسلام و عرفان اسلامی، در عوضِ رویکردی ذات‌باورانه، تدافعی و انحصارگرایانه، به تحقق خواسته‌های او کمک بیشتری خواهد کرد.[91]

 

 

[1] البته او خود همیشه به این تفکیک پایبند نمی‌ماند. برای نمونه بنگرید به تعبیر ”سوسیالیسم عرفانی“ در مرتضی مطهری، فلسفۀ تاریخ (تهران: صدرا، 1380)، جلد 3، 318.

[2] مرتضی مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران (تهران: صدرا، 1357)، 542-543؛ مرتضی مطهری، کلیات علوم اسلامی (تهران: صدرا، 1381)، 206.

[3] مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، 543.

[4] مرتضی مطهری، مقالات فلسفی (تهران: صدرا، 1373)، 191.

[5] مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، 545.

[6] مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، 547.

[7] مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، 547-548.

[8] مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، 551.

[9] مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، 543-544؛ مطهری، کلیات علوم اسلامی، 206.

[10] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 207.

[11] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 208-209؛ مرتضی مطهری، عرفان حافظ (تهران: صدرا، 1384)، 12.

[12] مطهری، مقالات فلسفی، 192.

[13] مطهری، مقالات فلسفی، 193 و نیز 190-205.

[14] مطهری، مقالات فلسفی، 191-192.

[15] مطهری، عرفان حافظ، 12.

[16] مطهری، عرفان حافظ، 121؛ مرتضی مطهری، شرح مبسوط منظومه (تهران: صدرا، 1384)، 173-175.

[17] مرتضی مطهری، علل گرایش به مادیگری (تهران: صدرا، 1372)، 12.

[18] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 210.

[19] مرتضی مطهری، جاذبه و دافعۀ علی (تهران: صدرا، 1390)، 69-70.

[20] مرتضی مطهری، انسان در قرآن (تهران: صدرا، 1385)، 72-73.

[21] مطهری، انسان در قرآن، 72-73.

[22] مرتضی مطهری، فلسفۀ اخلاق (تهران: صدرا، 1390)، 76.

[23] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 207.

[24] مطهری، عرفان حافظ، 91-132.

[25] مطهری، عرفان حافظ، 135-138.

[26] مطهری، عرفان حافظ، 139-140.

[27] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 212.

[28] مطهری، خدمات متقابل اسلام و ایران، 545-546.

[29] مطهری، فلسفۀ اخلاق، 125-126.

[30] برای نمونه بنگرید به مرتضی مطهری، انسان کامل (تهران: صدرا، 1383)، 157؛ مطهری، مقالات فلسفی، 214-220؛ مطهری، عرفان حافظ، 59؛ مطهری، فلسفۀ اخلاق، 21.

[31] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 162.

[32] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 215.

[33] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 215-217.

[34] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 245 و بعد؛ مطهری، عرفان حافظ، 9.

[35] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 20.

[36] Ahmet T. Karamustafa, Sufism: The Formative Period (Edinburgh: EdinburghUniversity Press, 2007), vii-xi.

[37] برای توضیحات بیشتر در خصوص مفهوم شیءشدگی بنگرید به این اثر کلاسیک:

Wilfred Cantwell Smith, The Meaning and End of Religion (New York: MacMillan, 1963).

من کتاب کنتول اسمیت را ندیده‌ام اما برای ملاحظۀ فشرده‌ای از مطالب این کتاب، خاصه در باب شیءشدگی، بنگرید به این نقد و بررسی مفصل:

Talal Asad, “Reading a Modern Classic: W. C. Smith’s The Meaning and End of Religion,” History of Religions, 40:3 (February 2001), 205-222

[38] مطهری، انسان کامل، 167.

[39] مطهری، انسان کامل، 197.

[40] مطهری، انسان کامل، 70-72.

[41] مطهری، انسان کامل، 72؛ مرتضی مطهری، سیری در نهج‌البلاغه (تهران: صدرا، 1383)، 208-214.

[42] مطهری، علل گرایش به مادیگری، 123-124؛ مطهری، انسان کامل، 199-200؛ مطهری، کلیات علوم انسانی، 260-261.

[43] مطهری، انسان کامل، 200.

[44] مطهری، کلیات علوم انسانی، 260.

[45] نصرالله پورجوادی، پژوهش‌های عرفانی (تهران: نی، 1383)، 15-18 و 36.

[46] پورجوادی، پژوهش‌های عرفانی، 24.

[47] Omid Safi, Omid, Progressive, Muslims on Equality, Gender, and Pluralism (Oxford: Oneworld, 2003), 23.

[48] مطهری، انسان کامل، 168؛ مرتضی مطهری، آشنایی با قرآن (تهران: صدرا، 1381)، جلد 4، 125.

[49] مطهری، عرفان حافظ، 91.

[50] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 230؛ مطهری، فلسفۀ اخلاق، 24.

[51] مطهری، انسان کامل، 146-147 و 149.

[52] این کتاب آکنده است از لحنی آمرانه، محتوایی ذات‌باورانه و رویکردی شیءانگارانه به دین. برای ملاحظۀ نمونه‌هایی از ذات‌باوری و شیءشدگی بنگرید به مطهری، انسان کامل، 153، 167، 170، 181، 198، 202. برای نمونه، مطهری در صفحۀ 198 این کتاب ”ریاضت‌های شاقه“ برخی عرفا را مخالف اسلام می‌داند. به نظر می‌رسد مطهری در انسان کامل گاهی خود نیز کم‌وبیش متفطن به این ذات‌باوری و نگاه شیءانگار است و برای فروپوشاندن نگاه شیءشده‌اش به عرفان گاه عقب‌نشینی مختصری می‌کند: ”البته این را هم عرض کنم، برای اینکه بعضی اگر تاریخچه‌هایی را خوانده‌اند [توهم نکنند]: نمی‌خواهم بگویم تمام عرفا این قدر اشتباه کرده‌اند؛ بلکه عرفای بزرگ گاهی لااقل در کلمات خودشان متوجه این نکته بوده‌اند، نه ترک جامعه‌گرایی کرده‌اند نه ترک طبیعت‌گرایی.“ بنگرید به مطهری، انسان کامل، 182. همچنان در این زمینه نیز ملاک تفاوت عرفا بزرگی و خردی ایشان است و نه تفاوت‌های مسلکی، تاریخی و جغرافیایی. به‌رغم همین عقب‌نشینی مختصر، دیگربار بی‌درنگ بر سر موضع پیشین خود باز می‌گردد: ”اگر ما قرآن را یک طرف و عرفان را در طرف دیگر بگذاریم و ببینیم که قرآن تا چه اندازه به طبیعت توجه دارد و عرفان تا چه اندازه به طبیعت توجه دارد، متوجه می‌شویم که قرآن بیش از عرفان به طبیعت توجه دارد، بدون آنکه قرآن مسئلۀ توجه به باطن نفس و رجوع به آن را به شکلی انکار کرده باشد.“ بنگرید به مطهری، انسان کامل، 183 و 187.

[53] مطهری، انسان کامل، 168.

[54] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 227. از معدود مواردی که نقد و تحلیل تاریخی در آن دیده می‌شود، نفی شاگردی بایزید نزد امام صادق است. مطهری بر مبنای داده‌های تاریخی این احتمال را رد می‌کند. بنگرید به مطهری، کلیات علوم اسلامی، 228.

[55] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 160.

[56] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 165-166.

[57] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 180-190.

[58] مطهری، انسان کامل، 160.

[59] مطهری، انسان کامل، 160-164.

[60] مطهری، انسان کامل، 205؛ مطهری، عرفان حافظ، 45.

[61] مطهری، عرفان حافظ، 16-17.

[62] مطهری، عرفان حافظ، 45.

[63] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 237.

[64] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 237.

[65] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 237-238.

[66] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 243-244.

[67] محمدحسین طباطبایی و مرتضی مطهری، اصول فلسفه و روش رئالیسم (تهران: صدرا، 1381)، جلد 1، 12؛ مطهری، مقالات فلسفی، 230.

[68] Seyyed Hossein Nasr, Ṣadr al-Dīn Shīrāzī and his Transcendent Theosophy, Background, Life and Works (Tehran: Institute for Humanities and Cultural Studies, 1997), 23.

[69] Nasr, Ṣadr al-Dīn Shīrāzī, 24-25.

دربارۀ سیدحیدر آملی و ابن ترکه بنگرید به مطهری، مقالات فلسفی، 240-241.

[70] Karamustafa, Sufism, viii-ix.

[71] مطهری، عرفان حافظ، 45-55.

[72] مطهری، عرفان حافظ، 93 به بعد.

[73] مطهری، فلسفۀ اخلاق، 28.

[74] مرتضی مطهری، ختم نبوت (تهران: صدرا، 1380)، 184؛ مرتضی مطهری، ولاءها و ولایت‌ها (تهران: صدرا، 1387)، 85-86.

[75] Karamustafa, Sufism, x-xii.

[76] مطهری، عرفان حافظ، 15.

[77] کلودد عدّاس، در جست‌وجوی کبریت احمر، ترجمۀ فریدالدین رادمهر (تهران: نیلوفر، 1387)، 404-405.

[78] مطهری، عرفان حافظ، 120-122.

[79] برای نمونه بنگرید به هلموت ریتر، ”نزاع دیوانگان با خدا،“ ترجمۀ نصرالله پورجوادی، نشر دانش، شمارۀ 39 (فروردین و اردیبهشت 1366)، 6-17؛ هلموت ریتر، دریای جان، ترجمۀ عباس زریاب خویی و مهرآفاق بایبوردی (تهران: انتشارات الهدی، 1388).

[80] صورت صحیح داستان در چندین منبع آمده است. از جمله در ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی در تذکره الاولیاء: ”ازو می‌آید که شبی نماز می‌کرد، آوازی شنید که ’هان، بوالحسنو خواهی که آنچه از تو می‌دانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟‘ شیخ گفت ’ای بارخدایا، خواهی تا آنچه از رحمت تو می‌دانم و از کرم تو می‌بینم با خلق بگویم تا هیچ کست سجود نکند؟‘ آوازی شنید که ’نه از تو و نه از من.“‘ بنگرید به محمدرضا شفیعی کدکنی، نوشته بر دریا: از میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی (تهران: سخن، 1385)، 153.

[81] مطهری، علل گرایش به مادیگری، 207.

[82] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 229.

[83] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 229.

[84] مطهری، کلیات علوم اسلامی، 230-231.

[85] خواجه عبدالله انصاری، طبقات الصوفیه، به تصحیح محمدسرور مولایی (تهران: توس، 1386)، 150.

[86] مطهری، عرفان حافظ، 10-11.

[87] مطهری، عرفان حافظ، 10-11.

[88] مطهری، عرفان حافظ، 10-11.

[89] Butler Bass and Stewart Sicking, “Spirituality since 1700,” in The Blackwell Companion to Christian Spirituality, ed. Arthur Holder (Malden: Blackwell Publishing, 2005), 139-155; quote on 146-148.

[90] مرتضی مطهری، احیای تفکر اسلامی (تهران: صدرا، 1380)، 68.

[91] برای ملاحظۀ بحثی دربارۀ روش کلامی و روش توصیفی-تاریخی بنگرید

Safi, Progressive, 20-24.

جنسیت در جامعۀ عدل‌محور مروری بر آرای اخلاقی ابوحامد امام محمد غزالی طوسی

ادبیات اخلاقی مرتبط با جنسیت (gender) در دورۀ اسلامی را می‌شود بر حسب نزدیکی یا دوری از منابع فکری این دوره به آموزه‌های ایران باستان یا ایران پیش از اسلام، اندرزنامه‌ها، اندیشه‌های فلسفی یونانی و رومی و متون دینی/فقهی تقسیم کرد که انواع ادبی مشخصی را پدید آورده‌اند. پیوند میان چنین خاستگاه‌های فکری گوناگون گاه ادبیاتی را پدید آورده است که در حد فاصل میان اندرزنامه، فلسفه و فقه واقع شده‌ است. از جمله این متون می‌توان به احیاء علوم ‌الدین ابوحامد امام محمد غزالی (450-505ق/1058-1111م) اشاره کرد. غزالی در این کتاب هم از فهم و روش فلسفی و فقهی استفاده می‌کند و همزمان نیز نوعی دستورنامه و اندرزنامه برای همۀ شئون زندگی مسلمانان می‌پردازد که یادآور دستورنامه و شریعت‌نامه‌های فقهی پیش از اسلام است.[1] این اثر از مهم‌ترین آثار غزالی است و دربارۀ اهمیت آن گفته‌اند که اگر همه کتاب‌های اسلام از میان می‌رفت و فقط احیاء باقی می‌ماند، با داشتن این کتاب گویی چیزی از دست نرفته بود.[2] بعضی نیز گفته‌اند که با وجود احیاء علوم‌الدین به هیچ‌یک از کتاب‌های اسلام نیازی نیست.[3] این اثر حاصل دوران پختگی فکری و روحی ابوحامد است و نوشتن آن را مؤلف پس از انقلاب روحی خود و روی آوردن به تصوف در 488ق و در دورانی آغاز کرد که در شام و قدس در عزلت به سر می‌برد.[4] غزالی خلاصه‌هایی از احیاء علوم‌ الدین را نیز شاید برای تفهیم عوام یا تسهیل در تدریس تهیه کرده که از آن جمله‌ است المرشد ‌الامین الی موعظه المتقین.[5] همچنین، کتاب لب الاحیاء را از متن اصلی کتاب تلخیص و تدوین کرده است.[6] کیمیای سعادت نیز، که بر اساس احیاء علوم الدین بین سال‌های 490 تا 500ق تألیف شده است، متعلق به دورانی است که غزالی به خراسان آمد و به ارشاد مریدان ایرانی و فارسی‌زبان خود پرداخت.[7] غزالی در ابتدای کیمیای سعادت اشاره می‌کند که

و ما اندر این کتاب، جمله این چهار عنوان و چهل اصل شرح کنیم از بهر پارسی‌گویان؛ و قلم نگاه داریم از عبارات بلند و منغلق و معانی باریک و دشوار تا فهم توان کرد. و اگر کسی را رغبت به تحقیقی و تدقیقی باشد ورای این، باید که آن از کتب تازی طلب کند، چون کتاب احیاء علوم الدین و کتاب جواهر القرآن و تصانیف دیگر، که در این معنی با تازی کرده آمده است؛ که مقصود این کتاب عوام خلق‌اند که این معنی به پارسی التماس کردند، و سخن از حد ایشان در نتوان گذشت.[8]

به همین سبب، اگر کسی قصد تحقیق بیشتر دارد بایستی به سراغ اثر بزرگ غزالی، احیاء علوم الدین برود.[9] کتاب زاد آخرت نیز در سطحی عوامانه‌تر ”برای قومی از عوام که ایشان را قوت آن نبود که به کتاب احیاء علوم و کیمیای سعادت رسند“[10] نگاشته می‌‌شود. از این رو، مجموعه‌ای از آثار غزالی را می‌شود در ارتباط با همدیگر و با هدف‌گیری مخاطبانی متفاوت دید.

کیمیای سعادت، همانند احیاء علوم الدین، در عین برخورداری عمیق از شعب و مباحث عمومی علوم عقلی و نقلی، برای منظور عملی‌تری از مناظرات کلامی، مناقشات فقهی یا مباحثات فلسفی پرداخته شده است. مقصود از این مقولات بیشتر پرداختن به دایرۀ عملکرد و حوزۀ کاربرد سنن الهی است.[11] بایستی توجه داشت که غزالی اگرچه متحول شد و به سیر و سلوک و ارشاد مریدان پرداخت، اما علایق قبلی او به علوم ظاهری و فقه و کلام همچنان در او باقی بود. به همین علت، کتاب‌های احیاء علوم الدین و کیمیای سعادت، هر چند جنبه‌ای صوفیانه دارند، خالی از جنبه‌های فقهی و شرعی نیستند. به عبارت دیگر، غزالی در این آثار فقط صوفیه را مخاطب قرار نمی‌دهد، او عموم مسلمانان را در نظر می‌گیرد و سعی می‌کند مسایل دینی را به صورتی کلی و البته از دیدگاهی باطنی و صوفیانه روشن سازد.[12] از این منظر و بر مبنای نوعی تقسیم‌بندی متون اخلاقی به میزان نزدیکی به منابع فکری آن دوران، می‌توان احیاء علوم الدین و کیمیای سعادت را در نوعی ادبیات ”اخلاق فقهی“ قرار داد و انواع دیگر، همچون ”اخلاق اندرزنامه‌ای“ و ”اخلاق فلسفی،“ نیز متصور شد.[13] این متون به طرز قابل توجهی از همدیگر متأثر بودند و با آنکه در حوزه‌های گوناگونی از علم اخلاق نگاشته شده بودند و اتکای آنها بر مراجع عقلی و نقلی متفاوت بود، بالاخص در زمینه‌های جنسیتی مشابهت و نزدیکی‌های بسیاری داشتند. مثلاً غزالی که عمدتاً با فیلسوفان سر ناسازگاری دارد، آرای مسکویه رازی (325-421ق/937-1030م) از جمله در تهذیب الاخلاق را ”فی‌نفسه معقول و مستدل“ ارزیابی کرده و آنها را متناقض با کتاب و سنت نمی‌داند. او نه فقط در احیاء، بلکه در سایر مصنفات خود نیز از تهذیب الاخلاق متاثر بوده است.[14]

بررسی جنسیت در این دسته از آثار غزالی هم به سبب اهمیت و جایگاه غزالی است و هم به سبب بازتولید و نشر این مجموعه کتاب‌ها به شیوه‌های گوناگون که این متون را به نمونه‌های مهم و نمایای الگودهی اخلاق فقهی آن دوران تبدیل کرده است. به علاوه، از منظر برخی از پژوهشگران احیاء علوم الدین غزالی، بالاخص در ”ربع مهلکات،“ را می‌باید در زمرۀ آثاری دانست که به علم باه پرداخته‌اند. از قرن سوم قمری، بخش مهمی از فقه اسلامی به اخلاق طبی و شبه‌دانش نفس شباهت دارد که غالب اوقات شکل گفتمانی اروتیکی به خود گرفته و علم باه نامیده شده است. به اعتقاد صلاح‌الدین المنجد، مؤلف الحیاه الجنسیه عند العرب، قرن سوم قمری به واسطۀ هجوم زنان و بردگان و کنیزان سایر بلاد به داخل سرزمین‌های اسلامی انقلابی را در این نوع ادبیات موجب شد. این علم دانشی تجویزی و عملی است که موضوع آن منحصراً بدن و شناخت رموز و اسرار جسمانی زنان و کنترل آن بوده است و تأثیر فراوانی بر رفتار و برخورد با زنان در جوامع اسلامی داشته است. مروری بر حجم کتاب‌ها و مطالبی که در این زمینه نگاشته شده‌اند نشان می‌دهد که پرداختن به این نوع ادبی به هیچ‌رو صرفاً سرگرمی یا دلمشغولی تصادفی نبوده است.[15] المنجد تعداد کتب منتشرشده دربارۀ این موضوع را 39 و تعداد نسخه‌های خطی را 23 عنوان ذکر کرده است.[16] مجموع این موارد اهمیت مطالعۀ جنسیت در آرای اخلاقی غزالی را نشان می‌دهد.

در عین حال، با بررسی الگوهای رفتاری ارائه‌شده‌ در آثار غزالی با این مسئله‌ مواجه می‌شویم که به نظر می‌رسد توصیه‌های متن در حوزۀ جنسیت همدیگر را نقض می‌کنند. مثلاً با اینکه تجمل مرد ناپسند به شمار می‌آید، اما روایتی از عایشه نقل می‌شود که پیغمبر برای دیدن مردانی که به در خانه آمده بودند ”موی سر و محاسن راست می‌کرد. “عایشه از این امر متعجب می‌شود. ”گفتم یا رسول‌الله، تو بدین مشغول می‌شوی؟ فرمود: آری، حق تعالی از بندۀ خود دوست دارد که تجمل کند برای برادران خود چون به ایشان بیرون آید.“[17] چنین برخوردهای متناقضی امکان ارجاع به رفتارها را سخت می‌کند، اما چنین مواردی محل توجه غزالی بوده و بیان می‌دارد که امکان دارد جاهل دچار اشتباه در فهم آنها شود. ”و بسیار باشد که جاهل گمان برد که آن از دوستی تزین بود برای مردمان . . . هیهات، او مأمور بود به دعوت . . . و در مثل این کارها اعتماد بر نیت بود.“[18] بررسی چنین مثال‌ها و تمرکزی که بر نیت به مثابه معنای رفتار شده است، تحلیل این متون را از تحلیل رفتار به تحلیل معنایی می‌کشاند که در بطن رفتارها نهفته است. با این همه، این معنا در شبکه‌ای معنایی فهم‌شدنی است و چنین نیست که پسندیده یا ناپسند بودن رفتار نزد غزالی بی‌قاعده باشد یا بسته به زمینۀ اجتماعی که سوال در آن مطرح می‌شود، پاسخ‌ها متفاوت باشند، بلکه با شناخت این نظام معنایی توصیه‌های به ظاهر متفاوت متن فهم‌شدنی و حتی‌ پیش‌بینی‌پذیر می‌شوند و بر این مبنا می‌توان انتظار داشت که چگونه توصیه‌ها به سرانجام می‌رسند یا در هزارتوی قواعد این نظام معنایی و رفتاری به هم گره می‌خورند.

برای دست‌یابی به این نظام معنایی، خوانش هم‌زمان و چندبارۀ احیاء علوم الدین، کیمیای سعادت و زاد آخرت صورت گرفت و در مواقعی که لازم بود در خصوص دالّ عدل کنکاش بیشتری شود، رجوع به نصیحه الملوک غزالی امکان طرح روابط و ویژگی‌های ممکن این نظام معنایی را فراهم کرد تا یافته‌های پیشین با داده‌های جدید اصلاح شوند،[19] حرکتی پیوسته و مداوم میان تفکر استقرایی و قیاسی. استقرا به معنای بیرون کشیدن مفاهیم، ویژگی‌ها (properties) و ابعاد (dimensions) از داده‌ها و قیاس به معنای به کار بردن یک فرضیۀ‌ موجود در خصوص رابطۀ بین مفاهیم و در نهایت، تحلیل این متون با بهره بردن از تکنیک‌های گوناگون کدگذاری (coding)، چنان که اشتراوس و کربین به خوبی بدان پرداخته‌اند.[20] در نهایت، این تحقیق به نظم‌دهی مفهومی (conceptual ordering) جنسیتی آثار غزالی می‌پردازد. به این معنا که پس از سازمان دادن به داده‌ها در قالب دسته‌ها و مقوله‌های مشخص بر طبق ویژگی‌ها و ابعاد جنسیتی متفاوت، به نوعی رتبه‌بندی و در نهایت در‌هم‌پیچیدگی روابط میان این جنسیت‌ها اشاره می‌کند. شاید مناسب بود پس از این مقوله‌بندی و نظم‌دهی مفهومی کار را به پایان می‌رساندم، اما شاید توانسته باشم به روش نظریۀ بنیانی (grounded theory) این گزاره را پیشنهاد کنم که جامعۀ عدل‌محور است که نقش‌ها، انتظارت نقشی و بحران در روابط نقشی ارائه‌شده در متون اخلاقی غزالی را تنظیم، الزام‌آور و پایدار می‌کند. غزالی عدل را در روند ”کیمیاگری“ تحقق‌یافتنی می‌داند و این مفهوم در آثار او جایگاه ویژه‌ای دارد و عنوان یکی از مهم‌ترین آثارش، کیمیای سعادت، نیز با آن مرتبط است.

کیمیا‌گری

کیمیاگری غزالی آن است که ”گوهر آدمی“ را از ”خسیسیت بهیمیت،“ که وضعیتی حیوانی است، به ”صفا و نفاست ملکیت،“ که وضعیت ملایکه است، برساند و این مقصود را در لابه‌لای چهار رکن که ”ارکان معاملت مسلمانی“ نامیده است پیگیری می‌کند. بخش قابل توجهی از کیمیاگری در ”آدابی“ مطرح می‌شود که در ”اخبار و آثار آمده است“ ”و فرق میان آدمی و بهیمه بدین آداب پیدا آید.“[21] غزالی این کیمیاگری یا به تعبیر دیگر ”ادب“ شدن را لازم می‌داند و در اولین گام به ضرورت آن می‌پردازد. ”و همانا گویی ’من خویشتن را شناسم‘ و غلط می‌کنی، که چنین شناختن کلید معرفت حق را نشاید که ستوران از خویشتن همین شناسند که تو از خویشتن.“[22] غزالی سپس به تشریح آدمی یا مخاطبش می‌پردازد و او را به دو بخش کالبد ظاهر و معنای باطن تقسیم می‌کند و پس از آن تکلیفش را به طور کل با کالبد ظاهر یکسره می‌کند و می‌گوید؛ ”و حقیقت تو آن معنی باطن است و هر چه جز این است، همه تبع اوست و لشکر و خدمتگزار اوست.“[23] به تعبیری، دل شهریار تن است. ”بدان که مثال تن چون شهری است و دست و پای و اعضا چون پیشه‌وران شهرند و شهوت چون عامل خراج است و غضب چون شحنۀ شهر است و دل پادشاه شهر است، عقل وزیر پادشاه است. و پادشاه را بدین همه حاجت است تا مملکت راست کند.“[24] دل، عقل، شهوت، غضب و دست و پای و اعضا دال‌هایی‌اند که غزالی برای تشریح مخاطبش از آنها بهره می‌برد. دل در کیمیاگری غزالی در مقام پادشاهی است و قرار است به مأمن اصلی خود برگردد؛ ”پس دل را بیافریدند و این مملکت و لشکر به وی دادند و این مرکب تن را به وی سپردند تا از عالم خاک سفری کند به اعلی علیین.“[25] و در فهم آن بیان می‌دارد که ”حقیقت وی بشناختن دشوار است و در شرح کردن رخصت نیست. و در ابتدای رفتن راه دین، بدین معنی حاجت نیست که اول راه دین مجاهدت است.“[26] بدین ترتیب، دل در سراسر متن نسبتاً در وضعیت متعالی و مبهمی باقی می‌ماند که همچون گوهری قرار است به مقصد برسد. اعضای بدن هم پیشه‌وران شهرند یا به تعبیری دیگر، در سفر دل به عالم ملکوت پادشاه دل بایستی ”از دست و پای و اعضای خود شاگردان سازد“[27] و از این رو در پایین‌ترین سطح خدمت‌گزاران شاه قرار گرفته و او را همراهی می‌کنند. تا اینجا مشکلی در کار نیست، اما آنجا که غزالی را به کیمیاگری‌اش می‌کشاند، درگیری میان شهوت و غضب از یک سو با عقل از سوی دیگر است که پادشاه دل در نهایت باید طرف یکی را بگیرد، انتخابی بسیار مهم برای پادشاه، چرا که اگر ”پادشاه دل، چون کار به اشارت عقل کند و شهوت و غضب را زیردست و به فرمان عقل دارد و عقل را مُسخر ایشان نگرداند، کار مملکت تن راست بود . . . و اگر عقل را اسیر شهوت و غضب گرداند، مملکت ویران شود و پادشاه بدبخت گردد و هلاک شود.“[28] البته در اینجا تدبیر لازم است، چرا که نباید شهوت و غضب را کشت. ”و قصد کشتن و شکستن وی نکند که مملکت بی‌ایشان راست نیاید، بلکه تدبیر آن کند که ایشان را به حد طاعت آورد تا به سفری که در پیش دارد یاور باشد نه خصم و رفیق باشد نه دزد و راهزن.“[29]

کیمیا‌گری حرکتی است از اسفل‌السافلین تا اعلی علیین. حرکتی که در نهایت به جایگاه ملایکه ختم شده، فرد کیمیا می‌شود. غزالی این نزدیکی را به صفت می‌داند و نه به مکان. ”و هر آدمی که شهوت بر وی غالب بود، هم در درجۀ بهایم بود و چون شهوت وی کم گشت شباهتی گرفت به ملایکه و بدین سبب بدیشان نزدیک گشت – نزدیکی به صفت، نه به مکان – و ملایکه نزدیک‌اند به حق تعالی. پس وی نیز نزدیک گشت.“[53] اما در آداب دیگر هنگام صحبت از آسمان که جایگاه ملایکه دانسته می‌شود، راستای کیمیاگری را فراتر از تشبیه مطرح می‌کند. ”و در اثر است که چون بنده بنا از شش گز بالا دهد، فرشته منادی کند از آسمان. گوید ’ای فاسق‌ترین همۀ فاسقان، کجا می‌آیی؟‘ یعنی تو در زمین فرو می‌باید شد در گور، به جانب آسمان کجا می‌آیی؟ و حسن بصری می‌گوید ’در خانه‌های رسول(ص) دست بر سقف وی رسیدی.“‘[54] کیمیاگری غزالی همچون حرکت و روندی رو به بالاست. طی کیمیا‌گری، نیروی برانگیزانندۀ رفتار نیز تغییر کرده و در سطح ملایکه سخن از نیت به میان می‌آید و نوعی از نیروی برانگیزانندۀ رفتار، فراتر از شهوت و غضب، مطرح می‌شود که غزالی در سرانجام کیمیاگری‌اش خواهان دستیابی به چنین نیرویی است. ”همچنین، کسی که وی را شهوت فرا صحبت دارد، گوید نیت کردم که صحبت برای فرزند کردم. بیهوده بود. چون باعث وی بر عقد شهوت بود. گوید نیت کردم که عقد برای سنت شرع کنم. این بیهوده بود. بلکه باید که اول ایمان به شرع قوی بود، آنگه آنچه در اخبار آمده است در ثواب نکاح به سبب فرزند تأمل کند تا حرص آن ثواب در باطن وی حرکت کند، چنانکه وی را فرا نکاح دارد. و این خود نیت بود، بی‌آنکه بگوید.“[55] نیت نیروی برانگیزاننده‌ای است که خواستگاه آن دل است و عاملی متفاوت با شهوت و غضب در انجام رفتار معرفی می‌شود ”که نیت کششی و میلی باشد که در دل پدیدار آید که آن مرد را فرا کار دارد.“[56] از همین رو، رفتارهای از سر نیت، که به سطح ملایکه یا کمال درجۀ آدمی و وضعیت کیمیاشده اشاره دارد، با خواست‌ و لذت متفاوتی با آنچه از سر شهوت و غضب واقع می‌شود معرفی می‌شوند. ”و این شایستگی صفت ملایکه است و کمال درجه آدمی است و چون وی را لذت انس به جمال حضرت الوهیت حاصل شد، از مطالعت آن جمال حضرت یک لحظه صبر نتواند. و نظاره کردن در آن جمال بهشت وی شود و آن بهشت که نصیب شهوت چشم و فرج و شکم است، نزدیک وی مختصر شود.“[57]

در ادامۀ همین روند، در ”اندر اصل ریاضت نفس“ اشاره می‌شود که ”اول همۀ سعادت‌ها اعمال خیر است به تکلف،“[58] اما سپس بایستی ”همه اخلاق نیکو باید که طبع شود و تکلف برخیزد“[59] و آسان شدن چنین رفتاری را کمال خُلق می‌داند. ”پس همۀ اخلاق باید که طبع شود و تکلف برخیزد و بلکه کمال خُلق آن بود که عنان خویش به دست شرع دهد و فرمانبرداری بر وی آسان بود و اندر باطن وی هیچ منازعت بنماند.“[60] از این رو، سه سطح از شیوۀ بروز رفتار (حیوان ، آدمی و ملایکه) مطرح می‌شود. نوع ایدئال غزالی سطح ملایکه است، اما کیمیاگری غزالی در طول مسیر است و در سطح دوم رقم می‌خورد، جایی که دستورات عقلانی‌اش را عرضه می‌کند تا مخاطبش هر چه بیشتر از سطح حیوانی دور و به سمت ملایکه نزدیک شود. وقتی مخاطب غزالی شویم، از سطح اول جدا و با دستورات عقلانی آشنا می‌شویم و با متابعت از عقل و رفتار از سر نیت به مرحلۀ سوم رسیده و کیمیا خواهیم شد. سطح اول و سوم فقط دو نقطۀ ابتدایی و انتهایی در محوراند. این سه سطح به شیوۀ دیگری نیز مطرح می‌شوند. ”پس چون در تحت فرمان ساکن باشد و به سبب معارضۀ شهوت‌ها اضطراب از وی برود، آن نفس را مطمئنه خوانند . . . و چون سکونت او تمام نباشد، ولیکن با نفس شهوانی مدافعت نماید و بر وی اعتراض کند، آن را نفس لوامه گویند . . . واگر اعتراض بگذارد و منقاد شود و مقتضی شهوات و دواعی شیطان را فرمان برد، او را نفس اماره نامند.“[61]

 

 

 

 

سطح ملایکه(نفس مطمئنه): نیت/طبع

سطح حیوانی(نفس اماره): شهوت و غضب بی‌واسطه

جدای از آنچه به نزاع درون فرد برمی‌گردد، که بایستی عقل شریعت‌مدار در نهایت طبع وی شود، درگیری دیگری هم وجود دارد که در سطح رقابت گفتمانی رقم می‌خورد، جایی که غزالی به مدل‌های دیگری از کیمیاگری ناپسند اشاره می‌کند که دلایلی برای رفتارهای مخالف توصیه‌های او می‌آورند. سخن اباحتیان و زنان و مردانی که جامۀ صوفیان دارند، و نه صوفیانی که مورد احترام غزالی بودند، ازجمله رویکردهایی‌اند که معنای دیگری برای رفتارها طرح می‌کنند و غزالی شدیداً به آنها واکنش نشان می‌دهد. معاملت و نکاح با اباحیتان را حرام و ریختن خون صوفی‌نماهایی را که رفتارهای جنسی ناپسند اختیار کرده‌اند مباح می‌داند و تأکید می‌کند که ”پس هر که این کیمیا جز از حضرت نبوت جوید راه غلط کرده باشد و در موسم قیامت افلاس وی پیدا شود و قلابی وی آشکار گردد و پندار وی رسوا شود و با وی گویند ’فکشفنا عنک غطائک فبصرک الیوم حدید.‘“[62] غزالی همچنین هنگامی که سخن و دلایل آنها را ذکر می‌کند، با تثبیت معنای مد نظرش بر یک رفتار، از تغییر و لغزش معنا در نظر مخاطبش جلوگیری می‌کند. ”قوادگی را ظریفی و نیکو‌خویی نام کنند و فسق و لواطت را شور و سودا نام نهند و باشد که عذر خویش را گویند ’فلان پیرِ ما را به فلان کودک نظری بود و این همیشه در راه بزرگان می‌افتاده است و این نه لواطت است که شاهدبازی است.‘ و باشد که گویند ’عین روح‌بازی باشد.‘ و از این جنس ترهات به هم باز نهند تا فضیحتی خویش به چنین بیهوده‌ها بپوشند. و هر که اعتقاد ندارد که این حرام است و فسق است، اباحتی است و خون وی مباح است.“[63] غزالی همچنین بارها در کتابش با کنایه و سخره این گزاره را برای اشاره به عقاید نادرست بیان می‌کند. ”و مخنثان – با فضیحتی کار ایشان – با یکدیگر در مخنثی فخر آرند.“[64] همچنین، وقتی چنین برخوردهایی از طرف صوفیان مورد احترام او رخ می‌داد، پس از توضیحاتی پیچیده‌ای که در نهایت دیدن روی امرد را به دیدن ملایکه و ارواح انبیا پیوند می‌زند و پای شخصیت‌های برجسته‌‌ای به میان می‌آید،[65] دچار تردید می‌شود. البته او هیچ‌گاه جانب احتیاط را فرو نمی‌گذاشت.[66] ”و در جمله، کار صوفیان کاری عظیم باخطر است و به غایت پوشیده و در هیچ‌چیز چندان غلط راه نیابد که در این.“[67] تنش گفتمانی مذکور نسبت به درگیری درون آدمی به ندرت در این آثار مشاهده می‌شود. این متون در روند کیمیاگری با یکسان دانستن انسان کیمیانشده و حیوان و با ترسیم وضعیتی صرفاً تنانی (somatic) کیمیا‌گری را آغاز می‌کنند و همانند جراحی ماهر مخاطبش را شکافته، عقل را در بین شهوت و غضب و رفتار مخاطبش جاسازی و آرزو می‌کند عقل طبع او شود و بی‌هیچ مشکل و سختی کار کند، چنان که حتی نیروی برانگیزانندۀ رفتارش همان شود که عقل گفته است، یعنی نیت. در این خصوص، اگر صدای مزاحم رویکردهای دیگر به گوش رسد که پیشنهاد دیگری طرح می‌کنند، غزالی به تندی به آنها واکنش نشان می‌دهد. غزالی در کتاب قواعد عقاید به طرز شفاف‌تری به شیوۀ مواجه با دیگر رویکردها و تثبیت رویکردش اشاره می‌کند. ”اول تلقین چون تخمی باشد که در سینۀ وی اندازند. و این اسباب چون آب دادن و پروردن باشد تا نما پذیرد و قوی شود و شجرۀ طیبۀ راسخه‌ای گردد که بیخ آن استوار باشد و شاخ آن به شاخ عرش متصل. و سمع وی را از جدل و کلام نگاه دارند و در آن مبالغت نمایند. چه تشویش و افساد کلام بیش از تمهید و اصلاح است.“[68]

شهوت

بدان که معده حوض تن است و رگ‌ها از وی همی شود به هفت اندام، چون جوی‌هاست و منبع همۀ شهوت‌ها معده است. و این غالب‌ترین شهوتی است بر آدمی. چه، آدم که از بهشت بیرون افتاد به سبب این شهوت بیوفتاد. و آنگاه این شهوت اصل همۀ شهوت‌های دیگر است که چون شکم سیر شد، شهوت نکاح جنبیدن گیرد. و به شهوت شکم و فرج قیام نتوان کرد الا به مال. پس شره مال پدیدار آید. و مال به دست نتوان آورد الا به جاه و حشمت. پس شره جاه پدیدار آید. و مال و جاه نگاه نتوان داشت الا به خصومت با خلق و از آن حسد و تعصب و عداوت و کبر و ریا و کین و جدل همه پدیدار آید.[69]

به واقع، شهوت با خاستگاهی تنانی (معده) نقطۀ آغاز بسیاری از رفتارها و خواست‌هایی است که در سراسر متن با آنها مواجه می‌شویم و در ردیابی جنسیتی آرای اخلاقی غزالی نمی‌توان از شهوت گامی به عقب برداشت، بلکه می‌باید به مجموعه‌ای توجه کرد که وابسته به شهوت شکل‌بندی شده است. شهوت نیروی برانگیزانندۀ رفتاری است که میان حیوان و انسان مشترک است و باید تحت نظارت عقل قرار گیرد. چنان که در گزارۀ بالا نیز مشاهده می‌شود، روند حرکت شهوت بدون عقل به مجموعه‌ای منجر می‌شود که با عنوان مهلکات بدان اشاره می‌شود. شهوت همچنین در دوره‌های سنی متفاوت محل توجه است و بسته به دوره‌، برخی شهوت‌ها برجسته می‌شوند و برخی دیگر به حاشیه می‌روند. ”چه جوان از ترک شهوت زنا روا که عاجز باشد، و چون پیر شود و عقل او کمال پذیرد بر ترک آن قادر شود. و شهوت ریا و ریاست در پیری قوی‌تر شود و نه ضعیف‌تر.“[70]

سه سطح از قوت شهوت وجود دارد: شره، عفت و سستی. وضع مطلوب کیمیاگری در عفت گنجانده می‌شود ”و اما قوت شهوت، چون به افراط بود آن را شره گویند، . . . و اگر ناقص بود، از وی سستی و نامردی و بی‌خویشتنی خیزد. و چون معتدل بود، آن را عفت گویند.“[71] کیمیا‌گری غزالی خواهان این است که افراد شهوت خود را در عفت بروز دهند، اما قرار گرفتن در وضع معتدل یا حد اعتدال (ترکیباتی از دالّ عدل) دشواری‌هایی برای بعضی از خلق دارد. ”همچنین اصل خشم و شهوت ممکن نیست به اختیار از آدمی بیرون کردن، اما خشم و شهوت را به ریاضت با حد اعتدال توان آورد. و این به تجربت معلوم است، اما اندر حق بعضی از خلق دشوارتر بود. و دشواری آن به دو سبب بود: یکی آنکه اندر اصل فطرت قوی‌تر افتاده بود. دُ دیگر آنکه مدتی دراز طاعت آن داشته بود تا مستولی شده باشد.“[72] در اینجا با اشاره به اینکه در برخی از خلق امکان دارد شهوت قوی‌تر باشد و این قوی‌تر بودن به علت اصل فطرت یا مستولی شدن شهوت پدید می‌آید، کیمیا‌گری با برخی دشورای‌ها روبه‌رو می‌شود. در عین حال، اینکه فردی نتواند اصل شهوت خویش را کنترل کند، اما در حوزه‌های دیگری کنترل داشته باشد، ممکن دانسته می‌شود. ”و من در اصل شهوت خود برنیایم، در زیادتی مِی‌ برآیم. و شرط نیست که چون شیطان مرا عاجز آورد از کاری که در آنچه عاجز نباشم، نیز موافقت وی کنم. این هم ممکن است.“[73] از این رو باید توجه داشت که گزاره‌های عقلانی بر مبنای تفاوت‌های فطری، قوت افراد و میزان استیلای شهوت بر افراد منعطف‌اند. این امر نکتۀ مهمی در فهم برخوردهای متفاوت با شهوت افراد است. چنین قوت یا استیلایی در خلق و میان مردان مطرح می‌گردد، اما در خصوص شهوت زنان، آنچه در وجه تنانی محل توجه است میزان ختنه اندام جنسی آنان است و توصیه می‌شود که ”و در ختنۀ زن مبالغت نباید“ و علت آن است که ”اندک بُر و در آن مبالغت مکن. چه ترک مبالغت در آن طراوت و تازگی روی اقتضا کند و دوستی شوی بار آرد. و مبالغت شهوت را فاتر کند و لذت مباشرت نماند.“[74]

یکی از مهم‌ترین اقدامات برای کنترل و بالاخص برای شکستن استیلای شهوت روزه است، زیرا روزه منبع همۀ شهوت‌ها (معده) را نشانه می‌گیرد ”و دیگر آنکه قهر دشمن خدای تعالی (ابلیس) است. چه، لشکر وی شهوات است و روزه لشکر وی را بشکند که حقیقت وی ترک شهوات است.“[75] شیوۀ دیگر کنترل شهوت رجوع به علم است. علم به مضرات شهوت ترسی در فرد ایجاد می‌کند که مانع بروز رفتارهای غیرعقلانی می‌شود. چنین ترسی همچون لشکر عقل عمل می‌کند و به مقابلۀ شهوت می‌رود ”و ترس لشکری شود عقل را و عُدّتی در قمع و قهر شهوت. و برای این عالم بر ترک معاصی قادرتر از عامی باشد، به سبب آنچه علم او به زیان معصیت قوی‌تر است.“[76] زهد نیز در کنترل شهوت به کار می‌آید ”و اگر شهوت غالب شود، زهد آن بود که زنی خواهد که باجمال نباشد که شهوت‌نشان باشد نه شهوت‌انگیز.“[77] اما در حوزۀ جنسی، پیشنهاد نهایی متن نکاح است. ”فایدۀ دوم در نکاح آن است که دین خویش را در حصار کند و شهوت را، که آلت شیطان است، از خویشتن باز کند.“[78] اما گاهی نکاح به تنهایی باعث نمی‌شود فرد شهوت را از خویشتن باز کند و دینش در حصار بماند، از این رو متن برای اینکه نفس تسکین یابد، با خواست افراد همراهی می‌کند و راه‌هایی را پیش می‌نهد. ”و طبعی بوَد که شهوت بر آن غالب بوَد که نفس وی به یک زن نگاه داشتن سالم نماند، پس روا که زیادت کند از یکی، تا چهار مستحب بوَد. پس اگر حق تعالی وی را بر ایشان دوستی و شفقت بخشد و دلش بر ایشان قرار گیرد [فهو المطلوب]، والا مستحب بوَد که ایشان را بگذارد و نیکوان را خواهد.“[79] همین مقوله در ارتباط با تمتع نیز مصداق دارد ”و اما کسی که بی‌تمتع بر دین خود ایمن نباشد باید که جمال طلبد، که تلذّذِ نکاح حصن دین است.“[80] باید در نظر داشت که میزان خواست افراد بستگی به خودشان دارد و از همین روی کسی هم که قصد تمتع نداشته باشد، می‌تواند زنی زیباروی نخواهد، چنان که ”احمد حنبل زن یک‌ چشم کور را بر خواهر او که جمال رایق داشت اختیار کرد. چه پرسید که عاقل‌تر ایشان کیست؟ گفتند آنکه یک چشمش کور است. گفت او را به من دهید. و این آداب کسی است که مقصود او تمتع نباشد.“[81] در اینجا تسکین یافتن شهوت افراد دارای اهمیت است تا فرد از دین بیرون نرود. در عین حال، اگر میزان خواست مردان تا حدی است که حصن دین کند، برای زنان تا آن میزان است که ”تحصین ایشان حاصل آید.“ از این رو، اگر مردی توانایی تحصین زنان را ندارد، نبایستی طلب کند. ”و برای این ابراهیم ادهم – رحمه‌الله علیه – عذر خود بدین جمله فرمود که عورتی را به نفس خود نفریبم که مرا به ایشان حاجتی نیست. که یکی از حقوق ایشان آن است که ایشان را ممتَّع گردانند و با ایشان چنان مباشرت کنند که تحصین ایشان حاصل آید و من از آن عاجزم.“[82] بنابراین، حتی اگر مردی در کنار زن باشد، اما نتواند بر حق ایشان قیام نماید، همچون بندۀ گریخته است که ”و کسی که از قیام نمودن به حق ایشان عاجز آید اگر چه حاضر بود گریخته بود،“[83] چرا که پس از نکاح، نفس زن با نفس مرد گره می‌خورد و مسئولیت جدی مرد برای تحصین زن شکل‌بندی می‌شود. ”و چون نکاح کند، حق متضاعف شود و با نفس او نفسی دیگر ضم گردد. و نفس بدفرمای است و چون بسیار شود، بدفرمای بسیار شود و برای آن یکی از بزرگان عذر تزویج بر این جمله تقریر کرده است که من با نفس خود درمانده‌ام، نفسی دیگر با او چگونه ضم کنم . . . موش در سوراخ خود نمی‌گنجید، جاروبی به دم خود برآویخت.“[84]

در ارتباط با کنترل شهوت برخی موقعیت‌ها نیز مطرح می‌شوند. در این شرایط، فرد با موقعیت‌های شهوت‌انگیز مواجه می‌شود و باید رفتاری عقلانی بروز دهد. ”و رسول(ص) را یک روز اندر راه چشم بر زنی افتاد. از راه بازگشت و با خانه شد و با اهل خویش صحبت کرد اندر حال و غسل کرد و باز بیرون آمد و گفت: ’هر گه که زنی پیش آید چون شیطانی و شهوت حرکت کند، با خانه شوید، با اهل خویش صحبت کنید که آنچه با اهل شماست همچنان است که با آن زن بیگانه است.‘“[85] هر آنچه باعث برانگیختن شهوت شود با ابلیس و شیطان پیوست و نفی می‌شود. در اینجا زن، که باعث برانگیختن شهوت شده است، چون شیطانی معرفی می‌شود که باعث حرکت شهوت رسول شده است و از این رو پیوندی میان زن، شیطان و شهوت شکل‌بندی می‌شود. شهوت‌انگیزی برخی مکان‌ها و راه‌هایی که امکان جنباندن شهوت در آنها متصور است، محل توجه است که ”گرمابه جای شیطان است“[86] و ”نظر چشم پیکانی است از پیکان‌های ابلیس، به زهر آب داده.“[87] باید در نظر داشت که در برخورد با شهوت، تا آنجا که مردان تسکین یابند و حصن دین حاصل شود با خواست افراد همراهی می‌شود، اما به شدت با آنچه باعث برانگیختن شهوت شود و در تقابل با کیمیا‌گری باشد، مقابله صورت می‌گیرد. چنین برانگیختنی شیطانی دانسته و مقابله با آن، بالاخص به دست محتسب، توصیه می‌شود. چنین برانگیختنی را نه صرفاً زنان، بلکه مردانی نیز موجب می‌شوند که برای بیشتر کردن رغبت زنان ظاهر خود را تغییر می‌دهند که ”محاسن را به ناخن پیراه گرد بکردن، چون دم کبوتر، تا در چشم زنان نیکوتر نماید و به وی رغبت بیش کنند.“[88] این اعمال نهی شده‌اند.

غضب

غضب به اندازۀ شهوت پرکاربرد و منفی نیست و چنان که خواهیم دید، در ترسیم مردی دالّ تعیین‌کننده‌ای است. غضب با خشم همپوشانی معنایی دارد. سویۀ منفی غضب آن است که فرد همچون سگ بر دیگران بیفتد. غضب به سه سطح تهور، شجاعت و بددلی تقسیم می‌شود. همانند شهوت، خشم را نیز نباید کشت یا ضعیف کرد ”که خشم سلاح است و از وی چاره نیست.“[89] غزالی علت برخاستن خشم را چنین بیان می‌کند ”که خشم از آن خیزد که چیزی که بدان حاجت بود کسی قصد آن کند تا ببرد.“[90] بنابراین، هنگامی که میزان حاجت فرد کمتر شود، خشم نیز کمتر خواهد شد و این مقوله به آزادی فرد نزدیک‌تر است. ”پس هر که را حاجت بیش بوَد خشم بیش بَود و وی بیچاره‌تر و درمانده‌تر بوَد که آزادی اندر بی‌حاجتی بوَد: هر چند حاجت بیش بود، به بندگی نزدیک‌تر بود.“[91] پس می‌شود با ریاضت از بسیاری خواسته‌های خسیس که باعث بروز خشم می‌شوند، دوری کرد ”که کسی به چیزی خسیس فخر می‌کند چون شطرنج و نرد و کبوتر بازیدن و شراب بسیار خوردن. و اگر کسی گوید که نیک نبازد و شراب بسیار نخورد خشمگین شود. و شک نیست که هرچه از این جنس باشد به ریاضت از آن بتوان رستن. اما آنچه لابدّ آدمی است اصل خشم در آن باطل نشود و خود نباید که شود و ستوده نبود، لکن باید که چنان نبود که اختیار از وی بستاند و خلاف عقل و شرع بر وی غلبه کند.“[92] وضعیت‌هایی که خشم در آنها لابد است حمیت بر حرم و حمیت دین‌اند. ”پس باید که قوت خشم نه به افراط بود و نه نیز ضعیف بود؛ و این نیز مذموم بود، که حمیت بر حرم و حمیت دین با کافران از خشم خیزد.“[93]

جنسیت‌ها

در کیمیای سعادت، ”مرد“ شهوت و غضب دارد، اما با طیفی از قوت شهوت و غضب مواجه‌ایم. در یک سوی آن مردانی قرار دارند که با شهوت و غضب بالاتر کیمیاگری غزالی را سخت می‌کنند و ”دشواری آن به دو سبب بود: یکی آنکه اندر اصل فطرت قوی‌تر افتاده بود. دُ دیگر آنکه مدتی دراز طاعت آن داشته بود تا مستولی شده باشد.“[94] و در سوی دیگر مردانی قرار دارند که عنین نامیده می‌شوند که ضعف شهوت و خشم دارند. این دو گروه دو سویۀ مردانگی را نشان می‌دهند که به نظر می‌رسد با ”مخنث،“ که جنسیت متفاوتی است، فرق می‌کنند. مخنث فاقد شهوت معرفی می‌شود. ”و این همچنان بود که مخنث که وی را باور نبود که در صحبت لذتی هست که آن لذت به قوت شهوت در توان یافت، چون وی را شهوت نیافریده‌اند چگونه داند؟“[95] مخنثان در آفرینش فاقد شهوت‌اند و با فقدان یکی از دو عنصری که کیمیاگری در آنها لحاظ می‌شود، در مردی به ذات ناقص مشخص‌اند. با این حال، متن مرزهای دقیقی میان ”مخنث“ و ”عنین“ نمی‌گذارد. همچنین، در صورتی که مرد در حمیت ضعف نشان دهد، ”خنوثت“ معرفی می‌شود و از این رو نزدیک شدن به مخنث برای مردی که حمیت ضعیفی داشته باشد نیز ممکن است. ”و اما ثمرۀ حمیت ضعیف بی‌ننگی است از آنچه مردمان ننگ دارند، از تعرض حرم [و همسر و کنیز] و احتمال مذلت از خسیسان و خردی نفس و خواری. و این نیز نکوهیده است، چه از ثمرات آن بی‌غیرتی است بر حرم و آن خنوثت است.“[96] از این رو، تشخیص مردی وابسته به شهوت و غضب و نقش‌هایی شناخته می‌شود که برای مردان ترسیم شده و در صورتی که مردان از مجموعۀ نقش‌ها و وظایفی که برای آنان مقرر است دور شوند، به عنین و مخنث نزدیک می‌شوند.

‌‌‌

جنسیت دیگر ”کودک“ است که با وضعیتی بالقوه در برخی شهوت‌ها مجسم شده است. آنها هنوز دریافتی از این شهوت ندارند ”که اگر چه کودک لذت جوز بازیدن بر لذت مباشرت و لذت ریاست تقدیم کند، ما در شک نیفتیم که از نقصان وی است که وی را آن شهوت نیست. به دلیل آنکه چون هر دو شهوت فراهم آید آن تقدیم کند.“[97] برای کودک، بالفعل شدن شهوت جنسی در پانزده سالگی صورت می‌گیرد، در حالی که تا قبل از آن کودک شهوت‌های دیگر دارد. ”بلکه اول شهوت کودک در خوردن بود و جز آن نداند و چون نزدیک هفت ساله شود شهوت بازی در وی پیدا شود. چنانکه طعام بگذارد و به بازی شود. چون نزدیک ده ساله شد، لذت زینت و جامۀ نیکو در وی پدیدار آید تا در آروزی جامه‌ بازی بگذارد. چون پانزده ساله شد، لذت شهوت و صحبت با زنان در وی پدید آید تا همه آرزوها در طلب آن بگذارد. و چون بیست ساله شد، لذت ریاست و مهتری و تفاخر و تکاثر و طلب جاه در وی پدید آید و این آخر درجات لذت دنیاست.“[98] برای کودکان پسر، شهوت جنسی تا پانزده سالگی بالقوه است و مسایلی تربیتی برای آنان پدید می‌آورد که به آن خواهیم پرداخت.

جنسیت دیگر ”زن“ است که همانند مرد شهوت دارد ”و ایزد تعالی که رَحِم بیافرید و آلت مباشرت بیافرید و شهوت را بر مرد و زن موکل کرد و تخم فرزندان در پشت و سینۀ مردان و زنان بیافرید، بر هیچ عاقل پوشیده نماند که مقصود از این چیست.“[99] زنان همچنین دارای غضب‌اند. ”عاقل داند که اگر برخاستن خشم از مردی بودی، بایستی که زنان و کودکان و پیران ضعیف و بیماران به خشم نزدیک‌تر نبودندی. و معلوم است که این قوم زودتر خشم گیرند، بلکه هیچ مردی اندر آن بنرسد که کسی با خشم خویش برآید.“[100] با این همه، زنان با دو دالّ مهم ضعف و عورت معرفی می‌شوند. ”در خبر است که ’زنان را از ضعف و عورت آفریده‌اند. داروی ضعف ایشان خاموشی است و داروی عورت ایشان خانه بر ایشان زندان کردن است.‘“[101] اگر مخاطب متن با شهوت و غضب معرفی می‌شود، زنان با ضعف و عورت ترسیم می‌شوند. متن نفی نمی‌کند که زنان دارای شهوت و غضب‌اند، بلکه ضعف و عورت را مطرح می‌کند. ضعف هم سطح پایینی از غضب است و هم به ضعف عقلی اشاره دارد و عورت هم وابسته به شهوت مردان معنا می‌یابد.

عورت

عورت به اندام جنسی مردان گفته می‌شود. ”عثمان(رض) گفت ’تا بیعت کرده‌ام با رسول(ص) عورت خویش به دست راست نسپوده‌ام.‘“[102] و همچنین به زن در سنی بین طفل و پیرزن ارجاع دارد. در ارتباط با زنان، عورت به بازه‌‌ای زمانی اطلاق می‌شود که می‌تواند باعث برانگیختن شهوت جنسی مردان شود. ورود طفل زن به مرحله‌ای که در آن عورت نامیده می‌شود با بلوغ شکل می‌گیرد و پس از بالغ شدن است که نکاح ممکن می‌شود. ”یا این زن یتیم باشد و طفل، که نکاح وی نشاید تا بالغ نشود.“[103] به واقع، دختر با بلوغ به قلمرو عورت وارد می‌شود که در نسبت با شهوت جنسی مردان معنادار است. از سوی دیگر، پیرزن از وضعیت عورت خارج و برخی احکام زنان نیز از او ساقط می‌شود. ”عایشه(رض) گفت ’اگر رسول بدیدی که زنان اکنون بر چه صفت‌اند، به مسجد نگذاشتی.‘ و امروز منع از مسجد و مجلس و نظاره اولی‌تر است، مگر پیرزنی که چادری خَلَق درپوشد که از آن خللی نباشد.“[104] در اینجا، از پیرزن خللی در جنباندن شهوت جنسی مردان و متعاقب آن، امکان خروج از دین وجود ندارد. بازۀ زمانی عورت بودن زن حاکی از وابستگی عورت به شهوت مردان است.

برانگیختن شهوت جنسی، چه در مردان و چه در زنان، اگر به منظور کیمیا‌گری باشد با دالّ حاجت بیان می‌شود. حاجت دارای کاربردهای گسترده‌ای از جمله قضای حاجت است که به بول و استنجا ارجاع دارد. از سوی دیگر، اگر برانگیختن شهوت در طریقی غیرکیمیا‌گرانه باشد، با دالّ فتنه معرفی شده است. به همین سبب، مجموعۀ وسیع‌تری از جمله آواز زنان و روی کودکان، در حالی که عورت نیستند و لزوما باعث برانگیختن شهوت جنسی مردان نمی‌شوند، در شرایطی که بیم فتنه‌ای باشد حرام دانسته می‌شوند. ”پس آواز زنان عورت نیست، چون روی کودکان، ولیکن نگریستن در کودکان به شهوت – جایی که بیم فتنه باشد – حرام است. و آواز زنان همچنین باشد.“[105] همین مقوله در خصوص عورت بودن مردان برای زنان نیز مصداق دارد. مردان برای زنان عورت نیستند، اما با این حال امکان دارد فتنه‌ای در کار باشد و برای آنکه فتنه‌ای رقم نخورد، بهتر است که زنان از دیدن مردان روی برگردانند. در اینجا امکان جنبیدن شهوت زنان و تمایل شهوانی آنها مطرح می‌شود، چرا که زنان هم دارای شهوت‌اند، اما تأکید می‌شود که زنان عورت نیستند و عورت فقط در تقابل با شهوت جنسی مردان معنادار است. ”و چون بیرون آید، چشم را از دیدن مردمان بخواباند. و نمی‌گوییم که روی مردان در حق او عورت است، چنانکه روی زن در حق مردان، بل آن چون روی کودک اَمرد است در حق مرد، که نظر در او آنگاه حرام بود که بیم فتنه باشد بس. پس اگر فتنه نباشد، باکی نبود که مردان همیشه روی برهنه بوده‌اند و زنان با نقاب بیرون آیند. و اگر روی مردان در حق زنان عورت بودی، ایشان را هم نقاب فرمودندی، والاّ از بیرون آمدن جز به ضرورت ممنوع بودندی.“[106] در اینجا اشاره می‌شود که امکان فتنه وجود دارد ”و هر جای که بیم فتنه باشد، روا نباشد زن را گذاشتن. و زن را باید که چشم نگاه دارد، که نابینایی در خانه رسول(ص) در آمد و عایشه و زنی دیگر نشسته بودند، برنخواستند و گفتند که ’نابیناست.‘ رسول(ص) گفت ’اگر وی نابیناست، شما بینایید.‘“[107] تصور فتنه که ممکن است به زنا منجر شود بسیار حساسیت‌برانگیز است و نظارت گسترده‌ای را در ابعاد گوناگون سبب می‌شود.

گفته شد آنچه باعث برانگیختن شهوت شود، با کیمیا‌گری مغایرت دارد و به شدت منفی تلقی می‌شود. عورت نیز که باعث برانگیختن شهوت جنسی مردان می‌شود و زنان مصداقی از آن‌اند باید پوشیده شود. ”و پیغامبر – صلی الله علیه و سلم – گفت . . . وقتی که زن به رضای خدای تعالی در آن نزدیک‌تر باشد آن است که در قعر خانۀ خود باشد و نماز او در صحن سرای او فاضل‌تر از نماز او در مسجد. و نماز او در خانۀ خود فاضل‌تر از نماز او در صحن سرای و نماز او در بُن خانۀ خود فاضل‌تر از نماز او در خانۀ خود. و این فضیلت برای پوشیدن باشد.“[108] بر پوشاندن اندام جنسی مردان نیز تأکید می‌شود. ”و منکرات گرمابه آن بود که عورت از ناف تا زانو پوشیده ندارد.“[109] پوشاندن عورت در عمل جنسی نیز محل توجه قرار می‌گیرد و در ”آداب مباشرت“ بیان می‌شود که ”سر بپوشیدی و آواز پست گردانیدی و اهل را گفتی که آرام و با وقار باش. و در خبر است . . . چون یکی از شما با اهل خود مباشرت کند، باید که برهنه نشوند چون دو درازگوش.“[110] از همین نظر، حوزه‌های نزدیک به عورت معادل‌های پوشاندن می‌یابند. ”و بدان که چنانکه حدیث مباشرت به کنایت باید گفت تا فحش نبود، اندر هر چه زشت بود هم اشارت باید کرد و صریح نباید گفت و نام زنان صریح نباید گفت بلکه پردگیان باید گفت. و کسی را که علتی زشت بود، چون بواسیر و برص و غیر آن، آن را بیماری باید گفت و ادب اندر چنین الفاظ نگاه باید داشت که این نیز نوعی از فحش است.“[111]وابسته به همین مقوله، آنچه افراد تمایلی برای برهنه گذاشتنش ندارند، عورت نامیده می‌شود ”و برای آن، کسی که بر وی خشم غالب باشد چون وی را بر خطا و جهل تنبیه کنی برنجد و در انکار حق پس از آنچه شناخته است بکوشد، از بیم آنکه عورت جهل او برهنه شود. و طبع‌ها بر پوشیدن عورت جهل حریص‌تر از آن است که در پوشیدن عورت حقیقی. زیرا که جهل زشتی است در صورت نفس و سیاهی در روی آن و صاحب آن را بدان ملامت کنند. و زشتی در عورت حقیقی به صورت تن رجوع دارد و نفس بسی شریف‌تر از تن است و زشتی آن صعب‌تر است از زشتی تن.“[112] عیب‌ افراد نیزکه تمایلی برای نمایش آن وجود ندارد در کنار عورت آنان در فضای واحدی ترسیم و توصیه به پوشاندن آنها می‌شود. در ”حقوق مسلمانان“ اشاره می‌شود که ”حق دوازدهم آنکه همۀ عیب‌ها و عورت‌های مسلمانان پوشیده دارد که در خبر است که ’هر که در این جهان ستر بر مسلمانی نگاه دارد، حق تعالی اندر قیامت ستر بر گناهان وی نگاه دارد.‘“[113]

عورت همچنین نقش تربیتی مهمی در ارتباط با کودکان پسر ایفا می‌کند. در بخش ”پیدا کردن، پروردن و ادب کردن کودکان“ اشاره می‌شود که کودک ”نقش‌پذیر است چون موم و از همه نقش‌ها خالی است“[114] و در جریان تربیت باید کودک را از عورت شدن دور کرد و به مردانگی سوق داد. ”و جامۀ سپید در چشم وی بیاراید و جامۀ ابریشمین و رنگین در چشم وی نکوهیده دارد و گوید که ’آن کار زنان باشد و کار رعنایان و خویشتن آراستن کار مخنثان بود و نه کار مردان.‘“[115] همچنین، رفتارها و واکنش‌های مردانه را نیز باید به کودک آموزش ‌داد که ”چون معلم وی را بزند بگوید تا فریاد و جَزَع بسیار نکند و شفیع نیانگیزد و صبر کند و بگوید که ’کار مردان این باشد و بانگ کردن کار زنان بود و پرستاران.‘“[116] کودکی تا بلوغ است و پس از بلوغ، ”چون چنین پروردند، هر گه که بالغ شد اسرار این آداب با وی بگویند.“[117] به واقع اسرار زمانی گفته می‌شود که کودک بالغ شده و شهوت جنسی‌اش بالفعل می‌شود که کیمیای سعادت مرز آن را برای پسران پانزده سالگی می‌داند. در خصوص تولد فرزند دختر، پیوستگی عورت و عیب به مفاهیمی همچون کراهیت افراد اشاره دارد و در حالی که هنگام تولد پسر توصیه این است که شادی بسیار نکنند، ”باید که به سبب دختر کراهیت ننماید و به سبب پسر شادی بسیار نکند که نداند که خیر در کدام است.“[118]

ضعف

در مردان، جز ضعف شهوت در حوزۀ جنسی به سبب روزه‌داری، بقیۀ ضعف‌های جنسی بار منفی دارند. ضعف با عجز هم‌پوشانی معنایی دارد و مهم‌ترین ضعف برای مردان ضعف در حمیت بر حرم و حمیت دین است. همچنین، ضعف در عدم توانایی برآوردن حاجت زن و تحصین ایشان را حاصل کردن و توجه نکردن به برخی رفتارهای جنسی در هنگام صحبت نیز بیان شده است. ”و آنگاه چون انزال کرد، صبر کند تا زن را نیز انزال افتد، که رسول(ص) گفته است که سه چیز از عجز مرد باشد. یکی آنکه کسی را بیند که وی را دوست دارد و نام وی معلوم نکند و دیگر برادری که وی را کرامت کند و آن کرامت رد کند و دیگر آنکه پیش از آنکه به بوسه و معانقه مشغول شود صحبت کند و آنگه که حاجت وی روا شود صبر نکند تا حاجت زن نیز روا شود.“[119]

ضعف در زنان و کودکان به ضعف عقلانی آنان اشاره دارد و از این رو نوعی شکاف میان فضای عقلانی مردانه با دیگر گونه‌ها ایجاد کرده و عقلانیت مردان را در وضعیت برتر قرار داده است. غزالی برخی پیشه‌ها را رکیک می‌داند و علت آن را معاشرت این افراد با ضعیف‌عقلان عنوان می‌کند که ”چهار پیشه رکیک داشته‌اند، جولاهگی و پنبه‌فروشی و دوک‌تراشی و معلمی. و سبب آن است که معاملت این قوم با زنان و کودکان باشد و هر که را مخالطت با ضعیف‌عقلان باشد ضعیف‌عقل شود.“[120] همچنین، اشاره به اینکه داروی ضعف ایشان خاموشی است، اشاره به ضعف عقلی زنان دارد.

مردی

خشم و غضب مفاهیمی تعیین‌کننده در شکل‌بندی مردی، مردانه و مردانگی‌اند. با این همه، غزالی تأکید بر آنها را، که باورداشت مردان است، نادرست تشخیص می‌دهد. ”حکایت کنند که ’فلان بزرگ به یک سخن فلان را بکشت و خان‌و‌مان فلان را بکَند و کس زهره نداشتی که برخلاف وی سخنی گفتی که وی مردی مردانه بود و مردان چنین باشند.‘ و فراگذاشتن آن را خوار خویشتنی و بی‌حمیتی و ناکسی دانند. پس خشم را، که خوی سگان است، مردانگی و شجاعت نام کنند و حِلم را، که اخلاق پیغامبران است، ناکسی و بی‌حمیتی نام کنند.“[121] حلم به پیغمبر منتسب می‌شود و همان وضعیتی است که از شجاعت یا ماندن در وضعیت میانۀ غضب حاصل می‌شود ”و از شجاعت کرم و بزرگ‌همتی و دلیری و حلم و بردباری و آهستگی و فروخوردن خشم و امثال این اخلاق خیزد.“[122] باورداشتی که خشم را در شکل‌بندی مردی مؤثر می‌داند به برخی قومیت‌ها نیز منتسب می‌شود که ”گروهی پندارند که وی را برای غلبه و قهر و استیلا کردن آفریده‌اند، چون کرد و ترک و عرب.“[123] غزا نیز در همین زمینه باورداشتی معرفی می‌شود که در میان مردان اعتبار دارد. ”و گفت(ص) روز قیامت یکی را بیاورند و گویند ’چه طاعت داری؟‘ گوید ’جان خویش اندر راه حق تعالی فدا کردم تا اندر غزا مرا بکشتند.‘ حق تعالی گوید ’دروغ می‌گویی. برای آن کردی تا گویند فلان مردی مردانه است.‘“[124] چنین باورداشتی از مردانگی نه فقط بر مردان تأثیرگذار است، بلکه چون گونه‌ای اثرگذار بر زنان نیز مطرح می‌شود. در مواجهه‌ای که رسول و عمر با زنان دارند و قیاسی که زنان بین رسول و عمر می‌کنند، دقیق‌تر ابعاد این مردانگی را ترسیم می‌کند. ”و نیکوخوترین خلق رسول ما(ص) بود و یک روز زنان در پیش وی بانگ همی‌کردند و غلبه همی‌داشتند. چون عمر(رض) اندر شد، بگریختند. عمر(رض) گفت ’ای دشمنان خویش، از من حشمت دارید؟ از رسول خدای تعالی حشمت ندارید؟‘ گفتند ’تو از وی تندتری و درشت‌تر.‘ رسول(ص) گفت ’یابن الخطّاب، بدان خدای که جان من در حکم وی است که هرگز تو را شیطان اندر راهی نبیند که نه آن راه را بگذارد و به راهی دیگر شود از هیبت تو.‘“[125] در اینجا ویژگی‌هایی چون درشت‌تر، تندتر، حشمت و هیبت بر زنان اثرگذارند و دربارۀ رسول مصداق ندارند. رسول همواره در تقابل با زنان در وضعیتی توام با نیکوخویی نمایش داده می‌شود. ”و رسول(ص) خشم و صفرای زنان احتمال کردی. و روزی زن عمر(رض) جواب وی باز داد در خشم. عمر گفت ’یا لعکاء، جواب باز دهی؟‘ گفت ’آری، که رسول از تو بهتر است و زنان وی را جواب باز دهند.‘“[126] ابعاد مواجه زنان با رسول تا حد درگیری نیز مطرح می‌شود. ”و یک روز زنی به خشم دست فرا سینۀ رسول(ص) زد. مادر وی با وی درشتی کرد که ’چرا کردی؟‘ رسول گفت ’بگذار که ایشان بیش از این نیز کنند و من در گذارم.‘“[127] با این حال، همواره گزاره‌هایی از رسول نقل می‌شود که برتری مردان بر زنان را مؤکد می‌سازد. ”رسول(ص) گفت ’تعس عبد الزوجه.‘ نگونسار است کسی که بندۀ زن باشد. چه، زن باید که بندۀ مرد باشد.“[128]

مرد ایدئال

از جمله مردانی که شهوت او باعث نمی‌شود از دین بیرون ‌رود جوانمرد است. جوانمرد دالّی است مرتبط با مردان که با ارجاع به لحظاتی که فتنه‌ای در کار باشد یا حرکتی غیرکیمیا‌گرانه رخ دهد، با ارجاع و یادآوری گزاره‌های عقلانی از آن دست برمی‌دارد. ”و بکردبن عبدالله المزنی گوید که مردی قصاب بود. بر کنیزک همسایه عاشق شد. روزی کنیزک را به روستایی می‌فرستادند، قصاب از پس وی بشد و در صحرا در وی آویخت. کنیزک گفت ’ای جوانمرد، من بر تو فتنه‌تر از آنم که تو بر من، ولکن از حق تعالی همی‌ترسم.‘ گفت ’تو همی‌ترسی من چرا نترسم؟‘ توبه کرد و بازگشت.“[131] در اینجا، جوانمرد با ذکر گزاره‌ای عقلانی از اقدام به رفتار جنسی بیرون از حوزۀ کیمیا‌گری (فتنه) خودداری می‌کند. در بخش‌های دیگر نیز همین مقوله در خصوص زنا مطرح می‌شود ”که برنایی به نزدیک او آمد و گفت ’یا رسول‌الله، مرا دستوری دهی تا زنا کنم؟‘ صحابه بانگ بر وی زدند و قصد وی کردند. رسول(ص) گفت ’دست از وی بدارید.‘ وی را به نزدیک خویش خواند تا از زانو به زانوی مبارک رسول باز نهاد. گفت ’یا جوانمرد، روا داری که کسی با مادر تو این کند؟‘ گفت ’نی.‘ گفت ’دیگران نیز روا ندارد.‘ گفت ’روا داری که با خواهر و دختر تو این کنند؟‘ گفت ’نی.‘ گفت ’مردمان نیز روا ندارند.‘ گفت ’روا داری که با عمه و خاله تو این کنند؟‘ گفت ’نی.‘ یک‌یک همی‌گفت و او گفت: ’نی.‘ آنگاه رسول(ص) دست به دل وی فرود آورد و گفت ’بار خدایا، دل وی را پاک کن و فرج وی را نگاه دارد و گناهان وی را بیامرز.‘ از آنجا بازگشت و هیچ‌چیز بر وی دشمن‌تر از زنا نبود.“[132] در این وضعیت، رسول با خطاب به برنا با جوانمرد و اشاره به تمامی زنان حرم او برنا را از اقدام به زنا به طرز قاطعانه‌ای منصرف می‌کند. باید توجه داشت که جوانمرد در ارتباط با مردانی که نزدیک به سویه‌های ضعف در مردی‌اند مصداق نمی‌یابد، بلکه در ارتباط با قصاب و برنا مطرح می‌شود. در واقع، مردانی در نظر گرفته می‌شوند که به‌رغم قوت بالای شهوت جنسی و با وجود قرار گرفتن در موقعیت‌های شهوت‌انگیز، حین مواجه با گزاره‌های عقلانی به کیمیا‌گری برمی‌گردند.

‌‌

حرم و نکاح/ زنا

غزالی در ”آداب نکاح،“ نکاح کردن را از جمله آداب راه دین معرفی می‌کند و علت را آن می‌داند که ”مباح کردن آن نه برای شهوت“ است، بلکه ”تا سالکان راه دین در وجود همی‌آیند.“[133] هر مردی که نکاح کند دارای اهلی می‌شود که عیال در آن قرار می‌گیرد. فرزند نیز از نکاح با عیال حاصل و معمولاًً در کنار اهل آورده می‌شود. فرزند‌آوری از جمله دلایل مهم نکاح است که از آن چهار ثواب برای مرد است. مادر، خواهر، دختر، عمه و خاله وابستگی‌هایی با اهل دارند و دارای صفتی در برابر مرد قلمداد می‌شوند که نکاح آنها ممکن نیست. صفت این گروه از زنان ”خویشاوند و مَحرَم مرد بود[ن]“[134] عنوان می‌شود. محرم‌های مرد در کنار اهل مرد معمولاً حرم نامیده می‌شوند. یگانه زن در حرم با کارکرد عورتی برای مخاطب متن عیال است. عیال به واسطۀ نکاح به حرم مرد راه می‌یابد. نکاح مقوله‌ای فراتر از عمل جنسی است. غزالی در یکی از صفاتی که نکاح بدان حرام شود، نکاح را از عمل جنسی تفکیک می کند. ”و یا با دختر و یا نواسه یا مادر و جدۀ وی نکاح کرده باشد و صحبت نیز کرده.“[135] در اینجا، عمل جنسی با دالّ صحبت از نکاح جدا می‌شود. همچنین، هنگامی که به عمل جنسی با حیوانات اشاره می‌شود از صحبت استفاده می‌شود ”که اگر دیوانه یا کودک را ببیند که با بهیمه‌ای صحبت می‌کند، منع باید کرد.“[136] عمل جنسی همچنین با دال­ّهایی همچون وطر، مباشرت و جماع نیز بیان می‌شود. به طور معمول، وقتی نکاح به کار برده می‌شود، عمدتاً عمل جنسی مد نظر و سبب وجه برجستۀ نکاح، یعنی صحبت، است. ویژگی متمایز نکاح به ورود یک زن به حرم یک مرد و شکل‌بندی اهل بر‌می‌گردد و از همین روست که نکاح با کنیز فقط در شرایط خاصی پذیرفته می‌شود. غزالی در یکی از صفت‌‌هایی که نکاح با آنان حرام است می‌گوید ”یا بنده باشد و مرد بر کابین آزادزنی قادر باشد و یا از زنا ایمن باشد بر خویشتن.“[137] از این رو، اگر مرد بتواند کابین زنی آزاد را بدهد که همواره توصیه به کابین کم می‌شود ”و کابین گران کردن مکروه است“[138] یا اگر بتواند به زنا نیفتد، نباید با کنیز نکاح کند. این در شرایطی است که کنیزان برای تمتع و کارهای خانه خریدو‌فروخت می‌شدند و از این رو رابطۀ جنسی با کنیزان منعی نداشت. نکاح، فرزندآوری و شکل‌بندی اهل با توصیه‌هایی متفاوت با کنترل شهوت مطرح می‌شوند. ”و گفته است [پیغامبر] سَوداءُ وَلودٌ خَیرٌ مِن حَسناءَ لاتَلِدُ. ای، زشت زاینده به از خوب نازاینده. و این دلیل است که طلب فرزند در اقتضای فضیلت نکاح معتبرتر از دفع غایلۀ شهوت است، زیرا که برای نگاهداشت نفس و خوابانیدن چشم و قطع شهوت، خوبروی بهتر بود.“[139] مشاهده می‌شود که برای طلب فرزند و نکاح توصیۀ متفاوتی با قطع شهوت و خواباندن چشم بیان می‌شود. برای نکاح توصیه‌ می‌شود برای فرزندآوری زنی که از نسب شریف و خاندان صالح است انتخاب ‌شود. ”هفتم آنکه نسب شریف دارد. ای، از خاندان دین و صلاح باشد که آن در فرزندان سرایت کند.“[140] از این رو نکاح کارکرد ویژه‌ای در خصوص شکل‌بندی اهل و نسب و فرزندان دارد و از همین منظر می‌باید به دالّ‌های تعیین‌کنندۀ اهل و حرم توجه داشته باشیم که در کنار ضعف و عورت به ترسیم نقش‌ زنان می‌انجامد.

بوییدن و شنیدن هم از جمله مواردی است که مورد توجه قرار می‌گیرند. ”و به حقیقت واجب بود حذر کردن از نظر کردن اندر جامۀ زنان و شنیدن بوی خوش از ایشان و شنیدن آواز ایشان. بلکه پیغام فرستادن و شنیدن و به جایی گذشتن که ممکن باشد که ایشان تو را بینند، اگر چه تو ایشان را نبینی. که هر کجا جمال باشد، این همه تخم شهوت و اندیشۀ بد اندر دل افکند.“[144] نفوذهای غیرمشروع به حرم مرد حوزه‌های کلامی را نیز در بر می‌گیرد و با اینکه جواب دادن طرف مقابل، هنگامی که سخنی درشت گفته شود، رواست، اما تأکید می‌شود که ”چون دشنام دادن و نسبت به زنا نباشد“[145] ایرادی ندارد. آنچه در ذهن افراد نیز می‌گذرد مورد توجه قرار می‌گیرد و بیان می‌شود که ”اما شعری که در وی صفت زلف و خال و جمال بود و حدیث وصال و فراق و آنچه عادت عشاق است، گفتن و شنیدن آن حرام نیست. حرام بدان گردد که کسی در اندیشۀ خویش آن بر زنی که وی را دوست دارد یا بر کودکی فرود آورد، آنگاه اندیشۀ وی حرام باشد. اما اگر بر زن و کنیزک خویش سماع کند، حرام نبود.“[146]

زنا و لواط به صورت دو گناه کبیره مطرح می‌شوند. زنا در میان اعمالی که به مراقبت نکردن از شهوت مربوط می‌شوند، بیشترین حساسیت را برمی‌انگیزد و حتی می‌توان به محظوراتی برای مرتکب نشدن به زنا پناه برد. اما با این حال فردی که زنا ‌کند کافر نیست، بلکه در کیمیا‌گری و طی درگیری مداومی که میان شهوت با عقل وجود دارد، لحظه‌ای شهوت بر عقل غلبه می‌کند و زنا رخ می‌دهد، ”چنانکه رسول(ص) گفت ’کس زنا نکند و مؤمن بود در وقت زنا و دزدی نکند و مؤمن بود در وقت دزدی کردن.‘ و نه آن می‌خواهد که در این حال کافر بود، ولیکن ایمان را شُعب و شاخه‌های بسیار است و یکی از شاخه‌های وی آن بود که بداند که زنا زهر قاتل است. و هر که می‌داند که زهر می‌خورد، نخورد. پس در آن حال سلطان شهوت ایمان وی را در آنکه زنا مهلک است هزیمت کرده باشد تا به غفلت آن ایمان ناپدید شده بود تا نور وی در دود ظلمت شبهت پوشیده شده بود.“[158] سلطان شهوت، که به قدرت شهوت اشاره دارد، در زمان زنا توانسته است غفلتی در مهلک بودن زنا ایجاد کند و در نتیجه فرد زنا می‌کند. با این حال، این امکان برای فرد زناکننده وجود دارد که پس از شکست عقل در درگیری با شهوت، با توبه به راه کیمیاگری و پیروی از دستورات عقلانی برگردد و فرد توبه‌کننده نیز لزومی به اقرار پیش سلطان ندارد تا حد بر وی برانند. ”اگر کبیره کرده است، چون زنا و لواطه و دزدی و خمر خوردن و آنچه حد خدای تعالی بدان واجب آید، از همه توبه کند. و بر وی واجب نیست که اقرار دهد پیش سلطان تا حد بر وی برانند، بلکه پنهان دارد و تدارک آن به طاعت کردن بسیار می‌کند.“[159] توبه در کنار اعمال تنبیهی فرد نسبت به خود در گزاره‌های بسیار آمده است. ”یکی از عارفان دست فرا زنی کرد، دست خویش فرا آتش داشت تا بسوخت.“[160] در خصوص کنترل شهوت و مشخصاً رفتارهای جنسی، هیچ رفتاری مخاطب متن را از کیمیا‌گری، مؤمن بودن و مسلمان بودن بیرون نمی‌برد. در کیمیاگری، زنا قابل توبه و بخشش است، اما آنچه زنا را حساسیت‌برانگیز می‌کند، در جای دیگری باید جستجو شود.

 

عیال/کنیز

 

پیرزن

پیرزن برای مردان عورت نیست و ”از آن خللی نباشد.“ همین مقوله برای تشبیه پیرزن به دنیا به کار می‌آید و غزالی می‌گوید ”مثال دیگر سحر دنیا آن است که ظاهر خویش آراسته دارد و هر چه بلا و محنت است پوشیده دارد تا جاهل به ظاهر وی نگرد، غره شود. و مثل وی چون پیرزنی است زشت که روی دربندد و جامۀ دیبا و پیرایۀ بسیار بر خویشتن کند تا هر کسی از دور وی را می‌بیند بر وی فتنه می‌شود و چون چادر از وی باز کند، پشیمان شود و فضایح وی می‌بیند.“[170] پیرزن همانند دیگر زنان دارای ضعف است و در تناسب با مخاطب متن، زنی بیرون از حرم است و از این رو در پایین‌ترین سطح زنان قرار می‌گیرد و همراه با سخره و خفت مطرح می‌شود. ”و مثل این قوم چون پیرزنی عاجز بود که کلاه بر سر نهد و قبا در بندد و سلاح اندر پوشد و بیاموخته باشد که مبارزان اندر مصاحف لنجه چون کنند و شعر و رجز چون گویند و همه حرکات ایشان بدانسته باشند و چون پیش سلطان شود تا نام وی اندر جریده بنویسند، سلطان چنان بود که به صورت و جامه ننگرد، برهان خواهد. وی را برهنه کند تا با مبارزی در میدان بگردد. پیرزنی مدبر ضعیف بیند. بفرماید تا وی را فرا پای پیل افکنند تا نیز هیچ‌کس زهرۀ آن ندارد که به حضرت پادشاه چنین استخفاف کند.“[171] باید توجه داشت پیرزن به خاطر نداشتن کارکرد عورتی، عدم وابستگی به حرم و دارا بودن ضعف در پایین‌ترین مرتبه در متن غزالی قرار می‌گیرد و برای تشبیه به کم‌‌ارزش‌‌ترین جایگاه‌ها و نقش‌ها به کار می‌آید. ”بدان که چنانکه کیمیا در گنجینۀ هر پیرزنی نیابند، بلکه در خزانه ملوک یابند، کیمیای سعادت ابدی نیز هر جایی نباشد، در خزانه ربوبیت باشد.“[172]

 

زن ایدئال

متن گونه‌ای از زن را مجسم می‌کند که تفاوتی ویژه با نقش‌های قبلی دارد. چنین زنی اگر چه ”عورت“ است، اما ”ضعف“ نیست. شخصیت‌های برجسته‌ای همچون عایشه، رابعه، فاطمه و زن برخی از اصحاب از جمله این زنان‌اند که همانند مردان برجسته توصیه‌های کیمیا‌گرانه و عقلانی را بازگو می‌کنند و از این رو ضعف عقلانی نشان نمی‌دهند. ”و پیغامبر – صلی الله علیه و سلم – دختر خود فاطمه را – رضی الله عنها – پرسید که زن را چه چیز بهتر؟ گفت آنکه مردی را نبیند و مرد او را نبیند.“[173] چنین زنانی توصیه‌های متن را خودخواسته به کار می‌بندند. ”رابعه دختر اسماعیل خواست که احمد ابی‌الحواری را شوی کند و او را خوش نیامد، بدانچه مشغول بود به عبادت. و او را گفت به خدای که مرا در زنان همتی نیست، بدانچه مشغولم به حال خود. رابعه گفت من به حال خود مشغول‌تر از توام و مرا شهوتی نیست، ولیکن مال بسیار از شوی خود میراث یافته‌ام، خواهم که بر برادران و آشنایان تو از پارسایان خرج کنم و بر آن طریق ایشان را بشناسم و آن مرا راهی باشد به خدای عز و جل.“[174] احمد سپس زندگی خود را با رابعه ترسیم می‌کند که ”و در خانۀ ما دوازده وسق گچ بود – و آن هفتصد‌و‌بیست صاع باشد – و آن همه در وجه دست شستن جماعتی که پس از نان خوردن برای بیرون آمدن استعجال نمودند صرف شد. بیرون از طایفه‌ای که به اُشنان دست شستند. و من سه زن دیگر بر وی به زنی کردم و او مرا طعام‌های خوش دادی و عطر کردی و گفتی با نشاط و قوت برِ زنان خود رو.“[175] زن ایدئال زنی است که به کامل‌ترین شیوه به ایفای نقش در توصیه‌های کیمیا‌گرانه می‌پردازد و توصیه‌های متن را تمام و کمال و خودخواسته اجرا می‌کند. به این سبب، هم زنان برجسته‌ای که نامشان رفت و هم کنیزانی که توصیه‌های کیمیاگرانه را عمل می‌کنند مطرح می‌شوند. ”و حسن‌بن صالح کنیزکی داشت. آن را بفروخت بر قومی و چون میانۀ شب بود، کنیزک برخاست و گفت ’ای اهل سرای، الصلوه الصلوه.‘ ایشان تعجب نمودند و گفتند ’آیا صبح بدمید و بامداد شد؟‘ کنیزک گفت ’شما جز فریضه نگزارید؟‘ گفتند ’نی.‘ کنیزک به حسن بازگشت و گفت ’ای خواجه، مرا از ایشان بازستان.‘ حسن وی را از ایشان باز ستد.“[176] در اینجا آنچه برای کنیز اهمیت دارد، نه کنیز بودنش، بلکه اجرای توصیه‌های کیمیا‌گرانۀ غزالی است.

نوع دیگری از زن ایدئال نیز وجود دارد که حور عین نامیده می‌شود. حور عین با اعمالی در کیمیاگری پیوند دارد و پاداش کیمیا‌گری است. ”و چیدن نان‌ریزه مَهر حور عین است.“[177] صفات حور عین چنین تصویر می‌شود: ”و گفته‌اند چون زنی خوبروی و نیکوخوی و سیاه‌حدقه و موی و بزرگ‌چشم و سفید‌پوست و دوستدار شوی و نظر بر وی مقصور دارنده باشد، بر صفت حور عین بود که حق تعالی زنان بهشت را بدین صفت یاد فرموده است و گفته خیرات حسان، ای نیکوخویان و نیکورویان.“[178] بدین ترتیب، حور عین نشانه‌های زن ایدئال را دارد، ضعف عقلانی ندارد، عورت است و خوبروی نیز هست. از این رو، بهترین نمونۀ زن است که معمولاً یا در خواب دیده می‌شود یا نوید دستیابی بدان در آخرت داده می‌شود.

 

زنان بدخوی و بدزبان

غزالی از شش نوع زن سخن می‌گوید که مصداق بدخویی‌اند ”و انّانه آن باشد که بسیار نالد و شکایت کند و هر ساعت سر به عِصابه بندد، چه در نکاح بیمار یا آنکه خود را بیمار نماید خیری نباشد. و منّانه آنکه بر شوی منت نهد و گوید برای تو چنین و چنین کردم. و حنّانه آنکه به شوی دیگر یا فرزندی دیگر که از شوی دیگر دارد آرزومند باشد. و از این نیز احتراز لازم بود. و حدّاقه آن است که چشم خود را به سوی هر چیزی اندازد و آن را آرزو برد و شوی را خریدن آن تکلیف کند. و برّاقه محتملِ دو معنی است، یکی آنکه همه روز به روشن کردن روی خود و آراستن آن مشغول بود تا آن را به صنعت بریقی حاصل آید. دوم آنکه در وقت طعام به خشم شود و جز تنها نخورد و نصیب خود از همه چیزها اندک شمرد . . . و شدّاقه آن باشد که در سخن گفتن لب را پیچد و اظهار فصاحت کند.“[179] در خصوص حنّانه تأکیدات بیشتری مطرح می‌شود و سه فایده‌ای که در دوشیزگی مطرح است به دوستی زن با شوی اشاره دارد. ”و طبع‌ها مجبول است بر آنکه با اول چیزی که الفت گرفت انس گیرد. و زنی که مردان را آزموده بود و ممارست حال‌ها دانسته، بسیار باشد که بعضی صفت‌ها را که مخالف مألوف وی بود نپسندد و شوی را دشمن گیرد.“[180] از همین روی بکر بودن زن نیز ارزشمند می‌شود. بکر بودن همچنین به این دلیل اهمیت دارد که ”طبع برنجد از کسی که دیگری را با وی مباشرتی بوده باشد و آن بر طبع گران آید هرگاه یاد آن کند. و نفرت بعضی طبع‌ها از این معنی در غایت قوت باشد.“[181] در اینجا، رنجیدن طبع مرد عامل دوری از چنین زنی است.

صبر کردن بر بدخویی و بالاخص بدزبانی زنان کاری سخت دانسته می‌شود. ”و صبر کردن بر زبان زنان از آن جمله است که اولیا را بدان بیازمایند.“[182] و البته ”صبر بر خوی‌های زنان انواع عبادت‌هاست که ثواب آن کم از عبادت‌های نافل نباشد“[183] و هر کسی نیز قادر به صبر بر بدخویی و بدزبانی زنان نیست. ”و از او مسلّم نماند مگر حکیمی عاقلِ نیکوخوی که عادات زنان نیکو داند و بر زبان‌آوری ایشان صبر کند و از متابعت شهوت ایشان متوقف باشد و بر وفا کردن به حق ایشان حریص بود و از زَلّت‌های ایشان تغافل کند و به عقل خود با اخلاق ایشان مدارا نماید.“[184] از این رو، در مواجهه با زنان بدخلق و بدزبان ”حکیمی عاقل نیکوخو“ لازم است و ”مرد باید که چون طبیب استاد بود که هر علاجی به وقت خویش نگاه می‌دارد.“[185] متن به صورت پراکنده علاج‌‌ها و سیاست‌هایی را که مرد باید همچون طبیب استاد اجرا کند بیان می‌کند. از جمله در خصوص مزاح و بازی زنان توصیه‌ می‌کند ”بدان حد نرساند که هیبت وی به جملگی بیفتد. و با ایشان در هوای باطل مساعدت نکند، بلکه چون کاری بیند که به خلاف مروت یا به خلاف شریعت بود، سیاست کند. چه، اگر فرا گذارد، مسخر ایشان گردد.“[186] یا می‌گوید ”با زنان مشاورت باید کرد و خلاف باید کرد به آنچه گویند.“[187] در صورتی که چنین سیاست‌ها و علاج‌هایی به کار نیاید، توصیه به زدن می‌شود. ”ادب نهم آنکه چون زن نافرمانی کند و طاعت شوهر ندارد، وی را به تلطف و رفق به طاعت خواند. اگر طاعت ندارد، شب‌ جامه جدا کند و در جامه پشت با وی کند. اگر طاعت ندارد، سه شب جامه جدا کند. پس اگر سود ندارد، وی را بزند و بر روی نزند و سخت نزند، چنانکه جایی بشکند.“[188] مجموعه پیشنهادها و سیاست‌هایی که دربارۀ زنان مطرح می‌شود، پراکنده و گاهی بی‌ارجاع به موقعیت مشخصی عرضه و در نهایت نیز با اشاراتی ذات‌انگارانه جمع‌بندی می‌شوند. ”و در جمله، صبر و احتمال غالب باید که باشد که در خبر است که مثل زن چون استخوان پهلو است، اگر که خواهی راست کنی، بشکند.“[189] پیشنهاد نهایی نیز خانه بر ایشان زندان کردن، خاموشی و صبر و احتمال است.

 

زن ناپارسا، جادوی دنیا

مجموعۀ سیاست‌ها، علاج‌ها و حمیت بر حرم که به مخاطب متن توصیه می‌شود، نقش‌ها و انتظارتی نقشی ایجاد می‌کند که به مهم‌ترین بخش هویت‌یابی مخاطب متن بدل می‌شود. اگر در این شرایط زن در تن خیانت کند، تمامی آنچه باید برای آن مجاهدت، سیاست و حمیت صورت گرفت شکست می‌خورد و بحران جدی هویتی مرد در میان خلق ایجاد می‌شود. مردی که با خیانت زن در تن مواجه می‌شود در چند‌راهه‌ گیر می‌افتد؛ وضعیتی که دیگر از دستورالعمل‌های صریح و کوتاه غزالی خبری نیست و کار کیمیا‌گری غزالی سخت می‌شود. برای مرد این بحران وقتی جد‌ی‌تر می‌شود که به‌رغم خیانت زن در تن، زن را دوست داشته باشد و بدتر آنکه زن نیکوروی هم باشد ”که زن ناپارسا . . . اگر در تن خویش خیانت کند، اگر مرد خاموش باشد، از نقصان حمیت و از نقصان دین بود و میان خلق سیاه‌روی و نکوهیده گردد و اگر خاموش نباشد، عیش همیشه منغّص بود و اگر طلاق دهد، باشد که به دل آویخته باشد و اگر با ناپارسایی نیکو بود، این بلا عظیم‌تر بود و هر چند که چنین بود، آن به که طلاق دهد، مگر که به دل آویخته باشد که یکی گله کرد از ناپارسایی زن خویش. رسول(ص) گفت ’طلاق ده وی را‘ گفت ’دوست می‌دارم وی را.‘ گفت ’نگاه دار.‘ چه، اگر طلاق دهی تو نیز در فساد افتی.“[190]

نتیجه‌گیری

آرای اخلاقی غزالی دربارۀ جنسیت را می‌توان در دستۀ اخلاق فقهی قرار داد. بررسی این آرا به شناسایی الگویی منجر شد که بر کل متن سایه افکنده و توضیح‌دهندۀ توصیه‌های به ظاهر متفاوت متن است. روشن شد که با ترسیم شهوت و غضب به منزلۀ نیروهای برانگیزانندۀ رفتار، خاستگاهی فطری، ذاتی و تنانی برای رفتار تعیین شد و وابسته به این دو، ضعف و عورت معرفی شدند. جنسیت‌ها از ترکیب این عناصر رقم خوردند و و ابسته به ارتباطشان با اهل و حرم، نقش‌های متفاوتی را در این جامعه به دست آوردند. در نمونه‌ای ویژه، در بخش زن ناپارسا، مشاهده کردیم که چطور این نظام اخلاقی در هزارتوی توصیه‌های خود گره می‌خورد و در مرزهای خشونت باقی می‌ماند؛ وضعیتی که نه برای مرد زناکرده، بلکه برای مردی که زنش در تن خیانت کرده است پدید می‌آید. مقوله‌ای آشنا که نمود عینی آن از سطح زبان گذر کرده و در سطح کردار گفتمانی تبدیل به مسایل اجتماعی (social problems) در جوامعی می‌شود که درآنها چنین نظام معنایی مسلط شده است. متن در نهایت با اولویت دادن به وضعیت عدل در برابر این مسایل واکنش نشان می‌دهد. در همین زمینه دیدیم که مرد زناکرده از دایرۀ مؤمن و مسلمان بودن بیرون نمی‌رود، بلکه طی درگیری و کشاکشی که میان شهوت و عقل درگرفته است، لحظه‌ای سلطان شهوت بر عقل غلبه می‌کند و زنا رخ می‌دهد و فرد باید پس از آن توبه کند و به سمت گزاره‌های عقلانی برگردد. به واقع، حتی زنا که شدید‌ترین واکنش‌ها را در چنین جامعه‌ای ایجاد می‌کند، باعث بیرون رفتن فرد از روند کیمیاگری نمی‌شود. نرمال کالدر در مقالۀ ”حدود درست کیشی در اسلام“ بیان می‌دارد که پیشنهاد اصطلاح درست‌کُنشی به جای درست‌کیشی که ف. م. دنی در مقدمه‌ای بر اسلام مطرح شده است،[198] درست نیست، چرا که در اسلام اهل سنت ”اگر کسی ایمانش درست باشد، کردار نادرست مانع رستگاری او نمی‌شود . . . و کارهای نادرست آنها باعث نمی‌شود که مسلمان نباشند. فقهای مسلمان با دقت میان کسانی که مثلاً نتوانستند نمازهای پنج‌گانۀ روزانۀ خود را به جای آورند – اینان همچنان مسلمان‌اند – و کسانی که منکر فریضۀ نمازهای پنج‌گانۀ روزانه هستند – و تواند بود که مرتد به شمار آیند – تمایز می‌گذارند. بنابراین، من گمان نمی‌کنم اسلام چه در عمل اجتماعی‌اش و چه در سنت‌های کلامی و عقلانی‌اش دینی مبتنی بر ’درست‌کنشی‘ باشد، اسلام دین ’درست‌کیشی‘ است.“[199] این امر در متون اخلاقی غزالی نیز مصداق دارد. اگرچه این متون مجموعۀ وسیعی از رفتارها و کردارهای درست را مطرح می‌کنند، اما هیچ کردار نادرستی نیست که باعث شود فرد از دایرۀ اسلام بیرون رود. به واقع، مخاطب متن پس از ایمان به این نظام اخلاقی، میان شهوت و غضبش و توصیه‌های اخلاقی (عقل شریعت‌مدار) درگیر و گاهی غالب و گاهی مغلوب می‌شود. کردار نادرست در زمان مغلوب شدن عقل شریعت‌مدار اتفاق می‌افتد، اما پس از آن باید توبه کرد و به کیمیاگری بازگشت. این کشاکش تا زمان پیروزی قاطع عقل شریعت‌مدار ادامه می‌یابد.

بر قرار گرفتن در وضعیت عدل از درون فرد تا حوزه‌های اجتماعی و سیاسی تأکید شده است و مخاطب متن در نقش محتسب و مراقب جامعۀ عدل‌محور قرار می‌گیرد. از هیمن رو، نزدیکی پادشاه به عالم فقیه برای تنظیم سیاست بر مبنای شرع نیز تأکیدی بر نقش متقابل آن دو در تنظیم جامعه‌ای عدل‌محور است. این مقوله با نظریه‌های سیاسی غزالی که فقیهی شافعی است هم‌خوانی دارد. در این مکتب، سیاست به مقوله‌ای تبدیل شد که لازم بود بر مبنای شرع استنباط شود. به واقع، فقهای شافعی بودند که به نظریه‌پردازی فقه سیاسی اقدام کردند که مشخصۀ فقه در دورۀ سوم (از اوایل قرن دوم تا نیمۀ قرن چهارم قمری) است.[200] کالدر بیان می‌کند که ”اسلام اهل سنت دینی است که در آن، با آنکه همه‌چیز به یک معنا به قرآن رجوع داده می‌شود، به معنای دیگر دینی است که استمرار دارد. دینی است که از پیروان خود می‌خواهد که جامعه را همچنان که در طی زمان تحول می‌یابد، و به صورتی که به وسیلۀ علما عرضه می‌شود، به شایستگی تصدیق کنند.“[201] همین مسئله در متون بررسی‌شده نیز مشاهده شد که تلاش می‌کنند آنچه را علمای دینی می‌گویند در همۀ سطوح جامعه جاری و اعضای جامعه نیز آن را به شایستگی تصدیق و از آن پیروی کنند. کالدر مقاله‌اش را چنین به پایان می‌رساند که ”مایل بر آنم که بگویم واقعیت سنت اسلامی اهل سنت این است که ویژگی‌های معرفت‌شناسی کتاب مقدس و جامعه (قرآن و امت) را با هم ترکیب کنند، ولی بیشتر بر جامعه تأکید می‌گذارند.“[202] به نظر می‌رسد آنچه در این مقاله عرضه شد، با آنچه کالدر بیان می‌دارد هم‌خوان است. متون اخلاقی غزالی با ارجاع به مجموعۀ گستردۀ ادبیات اسلامی تلاش می‌کند برای همۀ ابعاد جامعه طرحی رقم زند و روابط و مناسبات را تنظیم کند، برای حفظ آن راهکارهای کنترلی، نظارتی و مراقبتی ترسیم کرده و بدین ترتیب، قرار داشتن در این وضعیت را الزام‌آور می‌کند و در جایی که توصیه‌ها در هم گره می‌خورند، حکم نهایی پایدار ماندن نظم اجتماعی موجود یا جامعۀ عدل‌محور است.

[1] فاطمه صادقی، جنسیت در آرای اخلاقی از قرن سوم پیش از اسلام تا قرن چهارم هجری (تهران: نشر نگاه معاصر، 1392)، 231.

[2] صلاح‌الدین الصفدی، الوافی بالوفیات، تصحیح هلموت ریتر (ب‍ق‍ی‍ب‍ادن ‌ف‍ران‍ز ش‍ت‍ای‍ن‍ر: ش‍رک‍ه‌ ال‍م‍ت‍ح‍ده‌ ل‍ل‍ت‍وزی‍ع‌، ۱۳۸۱ق)، جلد 1، 275.

[3] جلال‌الدین همایی، غزالی‌نامه (تهران: کتاب فروشی فروغی، 1317)، 244، به نقل از طبقات الشافعیه و اتحاف الساده المتقین.

[4] نصرالله پورجوادی، دو مجدد، پژوهش‌هایی دربارۀ محمد غزالی و فخر رازی (تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1381)، 213.

[5] همایی، غزالی‌نامه، 243.

[6] همایی، غزالی‌نامه، 246.

[7] پورجوادی، دو مجدد، 11.

[8] ابوحامد امام محمد غزالی طوسی، کیمیای سعادت، به کوشش حسین خدیو جم (تهران: شرکت انتشارات علمی فرهنگی، 1386)، جلد 1، 9.

[9] جلال متینی معتقد است که اشارۀ غزالی به احیاء علوم الدین، که به زبان عربی نگاشته شده است، نوعی تحقیر عمق اندیشه و فهم فارسی‌زبانان است. بنگرید به جلال متینی، ”غزالی در پیشگاه فرهنگ ایران،“ ایران‌نامه، سال 4، شماره 16 (تابستان 1365)، 694-722.

[10] ابوحامد امام محمد غزالی طوسی، زاد آخرت (بی‌جا، بی‌نا: بی‌تا)، 4.

[11] برای مطالعۀ بیشتر بنگرید به حمید دباشی، ”جامعیت اخلاق عملی در ترکیب حکمت نظری: جوهر درایت در ’کیمیای سعادت‘ امام محمد غزالی،“ ایران‌نامه، سال 4، شماره 16 (تابستان 1365)، 680.

[12] پورجوادی، دو مجدد، 8.

[13] در این زمینه بنگرید به صادقی، جنسیت در آرای اخلاقی.

[14] Gibb R. Walzer, “Akhlak,” in Encyclopedia of Islam (Leiden: Brill, 1986), vol. 1, 328.

[15] صادقی، جنسیت در آرای اخلاقی، 250.

[16] Fatna A. Sabbah, 1984, Women in Muslim Unconscious, New York: Pergamon Press, 1984), 9-10.

[17] ابوحامد امام محمد غزالی طوسی، احیاء علوم الدین، ربع عبادات، ترجمۀ مؤیدالدین محمد خوارزمی، به کوشش حسین خدیو جم (تهران: علمی فرهنگی، 1386)، اسرار طهارت و مهمات آن، 308.

[18] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عبادات، 308.

[19] نصرالله پورجوادی با اشاره به استدلال‌های عبدالحسین زرین‌کوب در فرار از مدرسه و نظرات پاتریشیا کرون نتیجه می‌گیرد که بخش دوم نصیحه الملوک شامل ابواب هفت‌گانه از غزالی نیست. در این بخش، ناگهان مطالبی دربارۀ پادشاهان و وزرای قدیم ایران مانند گشتاسب و شاپور و اردشیر و ستایش از قوم ایرانی و پادشاهان قدیم ایرانی می‌شود که تا حدودی حکایت از تمایلات شعوبی نویسنده دارد که با روحیۀ غزالی ناهم‌خوان است. از این رو، در این تحقیق نصیحه الملوک را صرفاً تا قبل از ابواب هفت‌گانه در نظر آورده‌ایم. بنگرید به پورجوادی، دو مجدد، 413-418.

[20] انسلم استراوس، جولیت کربین، مبانی پژوهش کیفی، فنون و مراحل تولید نظریه بنیانی، ترجمۀ ابراهیم افشار (تهران: نی، 1390). برای تکمیل تکنیک‌های پژوهش متن از آثار نورمن فرکلاف (Norman Fairclough) نیز بهره برد‌ه‌ام. در بررسی متن به بررسی واژگان، ساختار گرامری و ساختارهای متن پرداخته‌ام که هر کدام زیرشاخه‌های گسترده‌ای را به خود اختصاص می‌دهند و در این کار، پیش‌فرض‌های مبتنی بر عقل سلیم را پیگیری کرده‌ام. فرکلاف در دو مقالۀ نسبتاً مفصل تکنیک‌هایی را برای تحلیل گفتمان انتقادی پیش نهاده است. این دو مقاله عبارت‌اند از ”تحلیل انتقادی گفتمان در عمل: توصیف“ و ”تحلیل گفتمان انتقادی در عمل: تفسیر و تبیین.“ فرکلاف این تکنیک را صرفاً نوعی راهنما می‌داند که هر پژوهشگر می‌تواند بنا به مقتضیات پژوهش آن را حک و اصلاح کند. بنگرید به نورمن فرکلاف، تحلیل انتقادی گفتمان، ترجمۀ گروه مترجمان (تهران: مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه‌ها، 1379).

[21] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 289-290.

[22] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 13.

[23] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 15.

[24] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 19.

[25] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 21.

[26] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 17.

[27] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 21.

[28] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 20.

[29] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 21.

[30] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 22.

[31] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عبادات، 289.

[32] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 73.

[33] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 6.

[34] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 155.

[35] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 527؛ ابوحامد محمدبن محمد غزالی طوسی، نصیحه الملوک، تصحیح جلال‌الدین همایی (تهران: کتابخانه تهران، 1317)، 8.

[36] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 525.

[37] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 534؛ غزالی، نصیحه الملوک، 13.

[38] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 534؛ غزالی، نصیحه الملوک، 13.

[39] غزالی، نصیحه الملوک، 24.

[40] غزالی، نصیحه الملوک، 25.

[41] غزالی، نصیحه الملوک، 11-12.

[43] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 13-17؛ غزالی، نصیحه الملوک، 18-19.

[44] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 538؛ غزالی، نصیحه الملوک، 19.

[45] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 502.

[46] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 499.

[47] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 676.

[48] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 504.

[49] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 517.

[50] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 517.

[51] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 520.

[52] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 724-737.

[53] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 213-214.

[54] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 447-448.

[55] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 466.

[56] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 466.

[57] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 4.

[58] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 14.

[59] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 15.

[60] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 16.

[61] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع مهلکات، 9.

[62] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 5.

[63] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 486.

[64] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 12.

[65] ”در عرب هیچ کس نیکوروی‌تر از دحیه کلبی نبود و رسول(ص) جبرئیل را بر صورت وی دیدی.“ بنگرید به غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 487.

[66] نصرالله پورجوادی در این خصوص اشاره می‌کند که ”غزالی در شرح شرایط سماع در تصوف یک تقسیم دوگانه را نیز در نظر می‌گیرد، بدین معنی که وی اهل تصوف را به دو دسته تقسیم می‌کند، یکی مبتدیان و دیگر منتهیان. شرکت کردن در مجالس سماع برای دسته دوم، یعنی منتهیان یا به قول غزالی ’پیران پخته‘ جایز است؛ اما مبتدیان، یا به قول او ’نومریدان،‘ فقط در صورتی می‌توانند در این مجالس شرکت کنند که پیر حاضر باشد و به ایشان اجازه دهد . . . ضرورت حضور پیر در مجلس سماع ناشی از اشعاری است که قوال در مجلس سماع می‌خوانده است . . . این ادبیات ظاهراً و عمدتاً عاشقانه بوده است، ابیاتی که شاعر، در مقام عاشقی، به وصف معشوق می‌پرداخته است. این ابیات عاشقانه از نظر غزالی جنبه رمزی یا سمبولیک داشته است. معشوق انسانی بوده است که شاعر اجزاء بدن او را، بخصوص سر و روی او و زلف و چشم و خد و خال او را وصف می کرده است. ولی مستمع می‌بایست این اوصاف را به عنوان رمز و سمبل در نظر بگیرد. مشکلی که پیش می‌آمده است این بوده که مبتدیان همیشه قادر نبودند که این معانی را درک کنند و لذا پیر می‌بایست حضور داشته باشد تا این معانی را برای ایشان توضیح دهد.“ برای بحث مبسوط‌‌تر در خصوص اباحۀ سماع رجوع کنید به پورجوادی، دو مجدد، 9.

[67] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 487-488.

[68] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عبادات، 212.

[69] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 37.

[70] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عبادات، 199.

[71] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 8.

[72] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 10.

[73] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 341.

[74] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عبادات، 318.

[75] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 208.

[76] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عبادات، 199.

[77] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2،450.

[78] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 304.

[79] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 61-62.

[80] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 83.

[81] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 83.

[82] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 70.

[83] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 70.

[84] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 70.

[85] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 62.

[86] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 154.

[87] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 211.

[88] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 157-158.

[89] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 109.

[90] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 109.

[91] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 110.

[92] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 110.

[93] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 109.

[94] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 10.

[95] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 481.

[96] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 348.

[97] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 584-585.

[98] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 591.

[99] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 302.

[100] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 115.

[101] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 314.

[102] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 235.

[103] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 310.

[104] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 317.

[105] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 482.

[106] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 98.

[107] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 317.

[108] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 118.

[109] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 523.

[110] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 103.

[111] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 72.

[112] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 712.

[113] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 418.

[114] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 27.

[115] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 28.

[116] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 29.

[117] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 30.

[118] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 321.

[119] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 320.

[120] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 360-361.

[121] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 115.

[122] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 7.

[123] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 26.

[124] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 207-208.

[125] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 4-5.

[126] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 314.

[127] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 315.

[128] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 316.

[129] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 73.

[130] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 73-74.

[131] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 60.

[132] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 519.

[133] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 301.

[134] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 310.

[135] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 310.

[136] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 506.

[137] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 310.

[138] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 312.

[139] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 55.

[140] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 86.

[141] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 317.

[142] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 316.

[143] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 523.

[144] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 60-61.

[145] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 117-118.

[146] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 484.

[147] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 506.

[148] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 318.

[149] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 296.

[150] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 223-224.

[151] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عبادات، 512.

[152] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 260.

[153] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عبادات، 511.

[154] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 62.

[155] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 62.

[156] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 56.

[157] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 61.

[158] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 321.

[159] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 335.

[160] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 494.

[161] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 305.

[162] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 60.

[163] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 117.

[164] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 332.

[165] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 310.

[166] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 394.

[167] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 312.

[168] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 512.

[169] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 528-529.

[170] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 76.

[171] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 2، 307-308.

[172] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 5.

[173] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 97.

[174] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 119.

[175] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 119.

[176] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عبادات، 745.

[177] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 12.

[178] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 83.

[179] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 80.

[180] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 85.

[181] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 86.

[182] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 80.

[183] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 73.

[184] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 70-71.

[185] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 316.

[186] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 316.

[187] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 316.

[188] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 319.

[189] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 316.

[190] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 311.

[191] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 85.

[192] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 86.

[193] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 85.

[194] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 75-76.

[195] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 75.

[196] غزالی، احیاء علوم الدین، ربع عادات، 94.

[197] غزالی، کیمیای سعادت، جلد 1، 79.

[198] Frederick Mathewson Denny, Introduction to Islam )New York: Pearson, 1985).

[199] نرمان کالدر، ”حدود درست‌کیشی در اسلام،“ در فرهاد دفتری (ویراستار)، سنت‌های عقلانی در اسلام، ترجمۀ فریدون بدره‌ای (تهران: فرزان روز، 1380)، 76.

[200] آدام متز، تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، ترجمۀ علیرضا ذکاوتی قراگزلو (تهران: امیرکبیر، 1362).

[201] کالدر، ”حدود درست‌کیشی در اسلام،“ 89..

[202] کالدر، ”حدود درست‌کیشی در اسلام،“ 97.

وزارت در عصر حکومت‌های محلی ایران در قرن هشتم هجری؛ از زوال ایلخانان تا برآمدن تیموریان

سابقۀ منصب وزارت در ایران به دوران پیش از اسلام برمي‌گردد. در دوران بعد از اسلام، اهمیت این منصب بیشتر هم شد. نیاز فاتحان عرب، ترك و مغول به تجربیات ایرانیان در ادارۀ امور از جمله عوامل این اهمیت روزافزون بود. در نتیجه، بیشتر مواقع این وزیران بودند كه ادارۀ امور را در دست داشتند. خلفا و سلاطین هم تا زمانی كه از جانب آنها احساس خطر نمي‌كردند، به این وضع رضایت مي‌دادند و حتی در صورت برانداختن بعضی از آنها، وزیران دیگری را به کار مي‌گماشتند. در آثار نظریه‌پردازان سیاسی مسلمان نیز جایگاه و كاركرد وزارت به ‌گستردگی مطرح شده است. به ‌هر روی، آنچه مسلم به نظر مي‌رسد این است كه به بیان غزالی، برای پیشرفت در كشورداری چاره‌ای جز تعیین وزیر نبود. به نظر او، مقدمه‌‌چینی برای فرمانروایی و استواری مبانی كشورگشایی با تعیین وزیر امكان داشت؛ اسباب سلطنت به كفایت وزیر وابسته بود و اجرای امور مملكت از درایت او ناشی مي‌شد.[1] اصفهانی، مؤلف قرن ششم هجری، نیز وزیر را برای پادشاه عادل ”ركن صلاح مهمّات و عمدۀ فلاح از صدمات معضلات و مقدّر اساس معالی و مهندس مبانی معانی“ معرفی کرده‌است.[2] نخجوانی و خنجی که به ترتیب در قرون هشتم و نهم با امور دیوانی و سیاسی سروکار داشتند، ریشۀ وزیر را از وِزر دانسته‌‌ و توضیح می‌دهند که وِزر در لغت به معنای سنگینی است و این معنی را مي‌رساند كه كسی كه متحمل بار وزارت مي‌شد، كاری سنگین را تحمل مي‌کرد. خنجی، که فقیه نیز بود، اضافه می‌کند که وزارت در شریعت عبارت از نیابت سلطنت و خلافت است.[3]

پس از حملۀ مغول و تشکیل حکومت ایلخانان، از آنجا که مهم‌ترین مسئله برای مغولان ادارۀ نواحی تصرف‌شده در ایران بود، توجه آنها نیز پیش و بیش از همه به دیوانیان ایرانی جلب شد. در چنین شرایطی بود که وزیران و دیگر دیوانیان کوشیدند با تسلط بر امور دیوانی خواسته‌های خویش را در زمینه‌های گوناگون عملی کنند. گرچه این تلاش‌ها بدون خطر نبود و، چنان که مشهور است، غالب آنها به قتل رسیدند. به ‌دنبال مرگ سلطان ابوسعید، آخرین فرمانروای ایلخانی، در 736ق و در نبود وارث مورد توافق برای نشستن بر تخت ایلخانی، زمینه برای درگیری امرا و مدعیان حکومتی در خاندان‌های گوناگون مغول و خاندان‌های محلی فراهم شد. مرگ ابوسعید از دیدگاه امیر انی که تا حدود سال 758ق قدرت را در دست داشتند، به معنای پایان حكومت ایلخانی تلقی نشد. آنها برای حفظ قدرت ومنافع خویش با برکشیدن یک ایلخانِ تحت نظر خود سعی کردند به قدرت خود مشروعیت بخشند، اما پس از آن رفته‌رفته قدرت مستقیماً و مستقلاً در دست این امرا یا خاندان‌های محلی قرار گرفت. در چنین شرایطی، امور دیوانی و در رأس آنها نهاد وزارت نیز دچار دگرگونی‌هایی مهم شد. فرازونشیب‌های سیاسی مداوم و آشفتگی اخبار تاریخی این دوره موجب شد تا گزارشی منسجم و فراگیر از وضعیت وزارت و وزیران در حکومت‌های محلی این عصر در دست نباشد.[4] چنان که در شرح‌حال‌نگاری‌های این دوره و حتی خاص‌ترین آنها یعنی تواریخ وزرا نیز فقط به اندکی از وزیران این دوره توجه شده ‌است.[5] با این وصف، مقاله حاضر بر آن است تا ضمن عرضۀ گزارشی روشن و منسجم از وضعیت نهاد وزارت در این عصر، به تبیین جایگاه و میزان اهمیت وزرا در این دورۀ پُرتلاطم بپردازد. بدین منظور، ‌کوشش کرده‌ایم با گردآوری و طرح آگاهی‌های پراکندۀ منابع، موضوعاتی چون مناسبات وزرای این عصر با سایر ارکان قدرت، خاستگاه‌های اجتماعی وزرا و کارکردهای حکومتی و فرهنگی- تمدنی آنها را به شیوۀ توصیفی – تحلیلی بررسی کنیم.

جایگاه وزیر در ساختار حكومت‌های عصر فترت

از جمله مسایل مهم مرتبط با مقام وزارت موقعیت وزیر در ساختار قدرت هر عصر بوده است. تعیین این جایگاه می‌تواند مبنایی برای تبیین سایر کارکردهای نهاد وزارت باشد. در تاریخ ایران، وزرا از حیث جایگاه سیاسی، چندگونه وضعیت داشتند؛ گاه همچون خواجه نظام‌الملک طوسی و خواجه رشیدالدین رشتۀ اصلی امور کشوری و گاه حتی لشکری در دست آنها بود؛ گاه همچون جلال‌الدین سمنانی، وزیر دورۀ ایلخانی، در برابر پادشاه و درباریان و امرا در موضع ضعف بودند و گاه نظیر صدرالدین زنجانی، دیگر وزیر همین عصر، جایگاهی میانه و تقریباً برابر با سایر ارکان حکومتی داشتند. در عصر فترت میان دورۀ ایلخانی و تیموری، باتوجه به تفاوت حکومت‌های محلی از جهات مختلف، وزیران نیز وضعیت‌های متفاوتی داشتند. برای مثال، در قلمرو آل‌کرت خبر چندانی از حضور تعیین‌کنندۀ وزیران در صحنۀ سیاسی – دیوانی نیست و امرای هرات که در رأس آنها فردی با عنوان ”سالار“ قرار داشت، در تعامل با علما و اشراف شهری رشتۀ امور را در دست داشت.[6] در حالی ‌که در حکومت آل‌جلایر، که مهم‌ترین مدعی جانشینی ایلخانان بودند، شرایط برای دیوانیان مساعدتر بود[7] و ”دیوان بزرگ“ یا ”دیوان وزارت“ ادارۀ امور را در دست داشت.[8] در حکومت آل‌مظفر نیز که داعیه‌ای کمابیش مشابه داشت، دیوانیان و وزیران در مقایسه با سایر حکومت‌های عصر موقعیتی مناسب‌تر داشتند. با این ‌همه، چنان که خواهیم دید، در این دوره وزیرانی با اقتدار و نفوذ، نظیر خواجه نظام‌الملک یا خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی، مجال ظهور نیافتند.

رابطه وزیر با فرمانروا

نخستین عرصه‌ای که جایگاه و میزان اقتدار وزیر در آن نمایان می‌شد، نوع تعامل و مناسبات او با رأس حکومت یا فرمانروا بود. پس از سقوط حکومت ایلخانان، گروهی از امیران قدرتمند کوشیدند با برکشیدن کسانی از چنگیزخانیان حكومت را به‌ نام آنها و کام خود در دست گیرند. سپس، ایلخان‌های نمادین كنار گذاشته شدند و امیران خود با عنوان‌هایی چون امیر ، سلطان، شاه، ‌شیخ، شاه‌شیخ و خواجه در مقام فرمانروا قرار گرفتند. این فرمانروایان جدید به‌رغم رقابت پیشین با دیوانیان، رفته‌رفته برای ادارۀ امور قلمروهای خویش به ایشان و در رأس آنها وزیران روی آوردند، گرچه نمی‌توان نقش پیشینۀ این حاکمان جدید را در نوع تعامل آنها با وزیرانشان بی‌تأثیر دانست که در این میان، رقابت با وزیران یکی از وجوه آن بود. رابطۀ حاکمان محلی یا فرمانروایان عصر فترت با وزیرانشان دوجانبه و مبتنی بر میزان قدرت و منافع دو طرف بود، اما در مجموع و باتوجه به بی‌ثباتی‌های سیاسی این عصر، موقعیت وزیران نیز همچون خود فرمانروایان از ثبات چندانی برخوردار نبود.

در آغاز دورۀ فترت، غیاث‌الدین محمد رشیدی، وزیر سلطان ابوسعید، در جلوس آرپاگائون به عنوان جانشین ابوسعید ایلخانی نقش مهمی داشت. او برای جلوگیری از آشفتگی امور همین‌ كه حال ابوسعید رو به وخامت گذاشت، آرپاگائون را خواست و با او قرار سلطنت گذاشت. سپس، با مرگ ابوسعید مطابق رسم و آیین مغول و با حضور خاتونان، دختران و دامادان خاندان ایلخانی، او را به تخت نشانید.[9]

نقش وزیر در جلوس سلطان در حرف‌شنوی و حمایت سلطان از او مؤثر بود. برای مثال، زمانی كه آرپاگائون تصمیم به برانداختن امیران مخالف خود و همگامی با امیرعلي‌پادشاه گرفت، غیاث‌الدین كه همچنان وزارت داشت، با آن موافقت نكرد.[10] همچنین، هنگامي‌كه شاه‌شجاع مظفری به سعایت مفسدان به پسر خود شبلی بدگمان شد (785ق) و او را در قلعۀ اقلید زندانی كرد، در حال مستی فرمان داد تا چشم او را میل كشند. خواجه جلال‌الدین تورانشاهِ وزیر التماس کرد كه از تقصیر فرزند درگذرد. شاه‌شجاع تقاضای وزیر را پذیرفت، گرچه فرمان او در خصوص لغو نابینا کردن شاهزادۀ مظفری دیرهنگام به قلعه رسید.[11] با این ‌حال، باید این‌گونه موارد را برای جایگاه وزیران در عصر فترت و نوع رابطۀ آنها با فرمانروا بیشتر استثنا دانست، زیرا وزیران دورۀ فترت در مقایسه با ادوار دیگر تاریخ ایران در مجموع در برابر حاکمان موقعیتی با‌ثبات نداشتند. چنان که پیش‌تر اشاره شد، بسیاری از فرمانروایان این عصر خود خاستگاه امیر ی داشتند و امیران همواره به وزیران به دیدۀ رقیب می‌نگریستند. دست‌کم یکی دو نسل طول می‌کشید تا این فرمانروایان از ذهنیت‌های خاستگاه خویش فاصله بگیرند و همچون پادشاهان به آنها بنگرند و این مدت کل این عصر را در حدود نیم قرن در بر ‌گرفت.

ظاهراً همین بی‌ثباتی بود که موجب می‌شد گاه وزیران در همان ابتدای کار از شخصی که قدرت را دست داشت امان و تعهد بگیرند، گرچه این قول‌و‌قرارها ضمانت اجرایی چندانی نداشتند. چنان که ملك‌اشرف چوپانی به‌رغم عهدی كه با وزیر خود خواجه عبدالحی كرده بود تا او را نكشد، وقتی در سال 750ق بر او خشم گرفت، به الموت تبعیدش کرد و شرایطی را ایجاد کرد که به مرگش منتهی شد.[12] او در همان ‌سال خواجه مسعود دامغانی وزیر دیگر خود را نیز در بند کرد و به روئین‌دژ فرستاد.[13] بنابراین، نظر لمبتون دربارۀ دوران طولانی‌تری از تاریخ ایران مبنی بر اینکه وزیر امنیتی نداشت و سلطان می‌توانست با ارادۀ خود و بی‌دلیل او را از کارها برکنار کند و قدرت او به مرحمت سلطان واگذار شده بود،[14] در خصوص وزیران این عصر بیشتر درست می‌نماید.

مانند دیگر دوره‌های تاریخ ایران، یکی از تهدیدهای متوجه وزیران افزایش بیش از حد قدرت آنها بود. خواجه قوام‌الدین صاحب‌عیار چنان اعتباری پیدا كرده‌بود كه گاهی بدون ‌مشورت شاه‌شجاع امور را صورت مي‌داد و به قولی ”صاحب‌اختیار“ ممالك فارس شده ‌بود.[15] همین امر بهانه‌ای شد تا شاه‌شجاع او را مقید و پس از شكنجۀ فراوان به قتل برساند.[16] همچنین، وزیران محبوب یک فرمانروا در معرض تهدید رقیبان مخدوم خویش بودند.[17]برای مثال، بعد از اسارت امیر مبارز‌الدین، خواهرزادۀ او، شاه‌سلطان، فوراً خواجه برهان‌الدین را که وزیر او بود به‌قتل رسانید.[18] سابقۀ خیانت وزیر از دیگر عللی بود که او را به مخاطرۀ فرمانروا دچار می‌کرد. چنان ‌که ملک‌اشرف چوپانی برای دربند کردن و تسلیم وزیرش شمس‌الدین صائن قاضی -که پیش‌تر مخدوم خود امیرپیرحسین چوپانی را واگذاشته و به او پیوسته ‌بود- به امیرمبارزالدین مظفری تردید به خود راه نداد.[19] با توجه به بی‌ثباتی سیاسی عصر فترت احتمالاً میزان بدبینی به دولتمردان و از جمله وزیران بسیار بود.

یکی از عواملی که در این دوره مانند بسیاری دیگر از ادوار به افزایش قدرت وزیر در برابر فرمانروا کمک می‌کرد، ضعف شخص حاکم یا اختلاف در میان اعضای خاندان حاکم بود. بعد از مرگ شیخ‌اویس جلایر و در زمان حكومت جانشین او سلطان‌حسین که درپی درگیری‌های خانوادگی به حکومت رسیده‌ بود، امیرزكریا، وزیر شیخ‌اویس، استیلایی تمام داشت. حتی اسماعیل، پسر زكریا، كه در زمان اویس به شام گریخته بود، از سوی پدر به بغداد فرستاده ‌شد تا در خدمت شیخ‌علي‌بن اویس باشد. اسماعیل به بغداد رفت و شیخ‌علی را در اختیار گرفت، چنان‌ كه بر او تحكّم مي‌كرد.[20]

روابط با امرا

یکی دیگر از ملاک‌های سنجش جایگاه و میزان قدرت وزیران بررسی مناسبات آنها با امرا و سرداران است؛ موضوعی که در تاریخ وزارت در ایران همواره بااهمیت بوده ‌است. قرن هشتم هجری را با توجه به خاستگاه بیشتر حاکمان محلی مي‌توان قرن غلبۀ امرای نظامی بر همۀ اركان قدرت دانست.[21] گرچه بسیاری از بنیادگذاران سلسله‌های محلی این عهد خود از امیران عهد ایلخانی بودند، با این‌ حال، آنها نیز پس از قرار گرفتن در مقام سلطنت امیرانی را به خدمت گرفتند كه در درجۀ نخست فرماندۀ سپاه بودند. منظور از امرا در بحث حاضر همین افراد است که با انتصاب وزرا ناگزیر از تعامل یا برخورد با آنها بودند.‌

خواجه غیاث‌الدین محمد، واپسین وزیر ابوسعید و نخستین وزیر دورۀ فترت، در روابط خود با امیران همچون پدرش می‌كوشید با مدارا رفتار كند؛ تا جایی ‌كه حتی با ناري‌طغای، یكی از بزرگ‌ترین امیران ابوسعید كه قصد قتل او را داشت، ‌چنان بزرگوارانه رفتار کرد كه تعجب ابوسعید را برانگیخت.[22] با این ‌حال، پس از مرگ ابوسعید كه مرتبۀ وزارت به مناسبت نقش غیاث‌الدین در تعیین آرپاگائون فزونی یافته‌ بود، گروهی از امیران بر غیاث‌الدین حسادت ‌كردند، زیرا غیاث‌الدین بی‌اطلاع امیران، ایلخان جدید را بر تخت نشانیده بود. بي‌توجهی غیاث‌الدین به امیران باعث شد در جنگ میان امیرعلي‌پادشاه و آرپاگائون، گروهی از امیران مثل محمود ایسن‌قتلغ و سلطان‌شاه‌‌بن نیكروز كه با وزیر مخالفت بودند، به یاری دشمن او یعنی امیرعلي‌پادشاه بشتابند.[23] بدین‌ترتیب بود که رقابت میان وزیر و امرا بالا گرفت. آرپاگائون قصد داشت امیران مخالف را دفع كند، اما غیاث‌الدین آنها را ناچیز ‌شمرد و در مقابل درخواست‌ها و تهدیدهای امیرعلی­‌پادشاه گفت:

نشوم خاضع عدو هرگز

ورچه بر آسمان كند مسكن

باز گنجشك را برد فرمان

شیـر روبـاه را نـهـد گـردن

یا به‌قول سمرقندی، ”از غرور دولت، لشكر اویرات را وجود ننهاد.“[24]جالب آنكه به‌رغم مخالفت‌های غیاث‌الدین با امیر علی ‌پادشاه، هنگامی كه وی به اسارت درآمد، امیر او را اکرام کرد؛[25] کاری که البته با مخالفت شدید امرای دیگر روبرو شد؛ آنجا که ”فریاد امرا بر‌آمد كه همه بي‌رسمی بر مغول او آورده است؛ باز بالا نشیند.“[26] با این ‌حال، امیر علی‌پادشاه شخصاً تمایلی به قتل او نشان نداد.[27] در توجیه این رفتار می‌توان گفت که به‌ نظر می‌رسد علی‌پادشاه به‌خوبی از توانمندی‌ها و جایگاه بالای وزیر در میان نخبگان و مردم آگاه بود و ”مي‌دانست كه مثل خواجه به قرن‌ها پیدا نمي‌شود.“[28]

علاء‌الدین محمد، وزیر خراسان و از وزرای ایالتی بازمانده از دورۀ ایلخانی، نیز چندان جانب امرا را نگه نمی‌داشت. به ‌نوشتۀ خواندمیر، امیران خراسان و طغاتیمورخان تابع رأی خواجه علاءالدین بودند. او به دعوت امیر شیخ‌حسن جلایر به غرب رفت و در مملكتی كه هنوز بر ایلكانیان قرار نگرفته بود شروع به كار كرد. او چنان سخت گرفت که بر بعضی از املاك شیخ‌حسن كه در زمان غازان‌خان از مالیات معاف شده ‌بود نیز خراج معین كرد و شیخ حسن از دعوت او پشیمان شد.[29]

نمونه‌های دیگری نیز از موضع برتر وزیران در برابر امیر ان در عصر حکومت‌های محلی قرن هشتم هجری شناخته شده‌ است، اما چنانچه این برتری به رویارویی با امرا و به منظور تهدید منافع و موقعیت آنها بود، وزیر فرجامی ناگوار می‌یافت؛ به‌ویژه اگر میان امرا اجماعی بر ضد وزیر شکل می‌گرفت. برای نمونه، هنگامی‌که امیرابراهیم صواب در شیراز به وزارت ابواسحاق اینجو رسید و همۀ امور در عهدۀ او قرار گرفت، با اصلاحات مالی خود دشمنی بسیاری از امیران و اركان دولت را برانگیخت و آنها بر ضد او توطئه كرده، به‌قتلش رساندند.[30] در نمونه‌ای دیگر، خواجه قوام‌الدین صاحب‌عیار، وزیر آل‌مظفر که در سال 764ق به اوج حشمت و اعتبار رسیده‌بود، ”امرا را وقع نمي‌نهاد.“[31] او در امور ملكی و دولتی چندان اقتدار داشت كه كسی را یارای مخالفت نبود و از آنجا که اعیان دولت را خوار و ذلیل مي‌پنداشت، جماعتی از اركان و خواص در خدمت شاه‌شجاع خیانت و نفاق و همدستی او با شاه‌محمود را ثابت كردند. شاه‌شجاع حكم به قتل او داد. وی را قطعه‌قطعه كرده، هر قطعه را به ولایتی فرستادند.[32] علت قتل او این دانسته شده که ”ابواب منافع سیف و قلم را فرو بست.“[33]

وزیر دیگری كه قربانی برتری‌جویی بر امیران و اشراف شد، شاه ركن‌الدین حسن، وزیر مظفریان، بود. منابع به تكبر و نخوت او اشاره كرده‌اند و اینكه هیچ‌كدام از اشراف و اعیان را احترام نمي‌گذاشت. وی که بعد از حبس خواجه قطب‌الدین سلیمان‌شاه، وزیر شاه‌شجاع مظفری، به تمشیت امور ملك‌ و مال پرداخته ‌بود، به‌واسطه توهمی كه از خواجه جلال‌الدین تورانشاه و خواجه همام‌الدین و دو تن از امیران شاه‌شجاع داشت، مكتوبی از زبان ایشان نوشته پیش شاه‌محمود فرستاد با این مضمون كه اگر وی حمله كند، این دو امیر دروازه‌ها را به روی او خواهند گشود. شاه‌محمود روز ورود خود را بر پشت آن نوشته و نامه را باز‌گرداند. ركن‌الدین حسنِ وزیر نوشته را به شاه‌شجاع نشان داد و دو امیر را به خیانت متهم کرد. شاه‌شجاع ابتدا درصدد قتل امرای مذکور برآمد، اما به‌زودی توطئۀ ركن‌الدین حسن كشف شد. در نتیجه، وزیر به قتل رسید و خواجه جلال‌الدین تورانشاه که در کنار امرا هدف توطئه بود، به وزارت رسید. اموال رکن‌الدین نیز مصادره شد.[34] تاریخ‌های محلی یزد قتل وزیر را با ابهام و تا حدودی جانبدارانه گزارش داده‌اند. جعفری قتل شاه‌رکن‌الدین را نتیجۀ تهمتی دانسته ‌است كه به ناحق در توطئه بر علیه شاه به وی بستند[35] و كاتب یزدی قتل او را به حسد دشمنانش نسبت داده و آورده ‌كه ”امیرركن‌الدین شاه‌حسن، وزیرِ بااستقلال پادشاه جلال‌الدین شاه‌شجاع بود و تمام قضایای امور در كفّ كفایت او بود و دشمنان بر او حسد برده، او را متهم گردانیدند و تهدید كردند.“[36] تعابیری چون ”وزیر بااستقلال“ و در دست داشتن ”تمام قضایا“ و همچنین استفاده از عنوان ”امیر “ برای او ممکن است حاکی از درگیری او با امرا باشد.

از آنچه گذشت پیداست که گرچه گاه وزیران دورۀ فترت در مقام عمل بر امرا برتری‌هایی می‌یافتند، اما این روند غالباً به زیان ایشان تمام می‌شد. از این نمونه‌ها و احوال دیگر وزرا و امرای عصر برمی‌آید که همچون تمامی ادوار، فقط با رعایت جانب امرای بزرگ بود که وزیران در کار خود از دوام و امنیت بیشتری برخودار می‌شدند. در ارزیابی کلی می‌شود گفت میزان آسیب‌پذیری وزیران دورۀ فترت در برابر امرا بیش از دورۀ ایلخانی بود.

 

روابط با شاهزادگان و خاتون‌ها

از آنجا که شاهزادگان و زنان خاندان حاكم و بستگان نزدیك آنها نیز در صحنۀ سیاسی از قدرت و نفوذ رسمی یا غیررسمی برخوردار بودند، نوع مناسبات آنها با وزیران نیز به تبیین مقام و موقعیت وزیران کمک می‌کند. وزیران می‌باید نسبت به آنها موضعی مناسب در پیش مي‌گرفتند تا بتوانند به كار خود ادامه دهند. در بسیاری مواقع، جلب نظر اعضای این گروه كارساز بود. از سوی دیگر، درگیر شدن با آنها مي‌توانست مشكل‌‌آفرین باشد. به نوشتۀ حسنی، در همان لحظه‌ای كه امیرمبارز‌الدین محمد مظفری را پسرانش فرو گرفتند، خواهرزاده‌اش، شاه‌سلطان، خواجه برهان‌الدین وزیر را كشت.[37] علت قتل وزیر به دست شاه‌سلطان تحریكات و دشمني‌هایی بود كه خواجه برهان نسبت به شاه‌سلطان بروز داده بود.[38] با چنین پیشینه‌ای بود كه به محض بركناری امیرمبارزالدین، شاه‌سلطان فرصت را برای انتقام‌جویی از وزیر غنیمت شمرد. دخالت همسران یا مادران فرمانروا نیز در صعود یا فرود وزیران نقش داشت. بعد از مرگ ابوسعید ایلخانی، حاجي‌خاتون، مادر ابوسعید، ابتدا بر جلوس آرپاگائون راضی نمي‌شد، ولی با نصایح غیاث‌الدین محمد به این کار راضی شد.[39] گاهی نیز مناسبات خاتون‌ها با وزیران در مخالفت با یكدیگر بود. برای مثال، در سال 767ق خان‌سلطان، همسر شاه‌محمود مظفری، صدر‌الدین اناری را كه در آن ایام در شیراز وزیر شاه‌محمود و متهم به دوستی با شاه‌شجاع بود، به قتل رسانید.[40]

روابط وزیر با زنان دربار گاه دستاویزی برای توطئه علیه وزیر می‌شد. چنان که جمعی از دشمنان سید غیاث‌الدین علی یزدی، وزیر امیر شیخ ابواسحاق اینجو، برای کاستن از قدرت او از روابط او با تاشی‌خاتون استفاده کردند و هنگامی که وزیر و تاشی‌خاتون در یک مجلس نشسته بودند، شیخ ابواسحاق را خبر کردند. وزیر که راه فراری نداشت، در میان گل‌هایی که در خانه ریخته بودند، پنهان شد و شیخ ابواسحاق او را شمشیرآجین کرد.[41] از آنجا که همسران سلاطین معمولاً بر آنها نفوذ فراوانی داشتند، وزیران می‌کوشیدند با نفوذ در حرمسرا به پیشبرد نیات خود کمک کنند. چنان که معین‌الدین جامی در نامه‌ای به ملکه‌سلطان‌خاتون، همسر معزالدین حسین کرت، تقاضای خود را به گوش او می‌رسانید؛ با این تعبیر ظریف که حتی گوشواره نفهمد.[42]

 

روابط با شرکای وزارت

موضوع دیگری که جایگاه وزیران را به چالش می‌کشید، شریکی برای مقام آنها بود. وزارت دوگانه یا اشتراکی که ظاهراً آل‌اینجو و آل‌مظفر به آن تمایل داشتند، باتوجه به محدودیت جغرافیایی عرصۀ عمل آنها در یک حکومت محلی باعث بروز اختلاف میان ‌دو وزیر، اختلال امور و کاستن از قدرت و مقام آنها مي‌شد.[43] زمانی كه امیرمبارزالدین محمد شمس‌الدین صائن‌ قاضی را بخشید، او با جدیت تمام كمر به خدمت بست. خواجه تاج‌الدین عراقی که او را شریک وزارت خود می‌دید، به ‌همراه بعضی از اعیان كرمان از امیر خواستند تا او را به رسم رسالت به سوی شیراز بفرستد تا كینه‌ای را كه بین امیرمبارزالدین و امیرشیخ ابواسحاق اینجو بود از بین برده، ابرقوه و شبانكاره را از حکومت فارس بگیرد و دوستی دو طرف با پیوند خویشی بین دو خاندان محكم شود.[44] امیرمبارزالدین با رسالت او موافقت كرد، اما ‌صائن‌ قاضی پس از رسیدن به فارس مأموریت خود را فراموش كرده، وزارت شیخ ابواسحاق را پذیرفت. هنگامی که امیرمبارزالدین دریافت دور كردن شمس‌الدین به توطئه تاج‌الدین بوده، حكم كرد خواجه را به سیاست رسانند. اگرچه ابتدا او را به التماس عفو كرد، اما چندی بعد به قتلش رسانید.[45]

در حكومت آل‌اینجو، بعد از قتل امیرابراهیم صواب وزارت به اشتراک به سیدغیاث‌الدین علی یزدی و شمس‌الدین صاین‌قاضی تفویض شد. شمس‌الدین بنای رقابت با سید غیاث‌الدین گذاشت، ولی پیوسته مغلوب مي‌شد و قدرت غیاث‌الدین فزونی می‌یافت. در نتیجه، شمس‌الدین از رقابت كناره گرفت و برای استخراج اموال ولایت هرمز به آنجا رفت. خواجه عمیدالملك، پسر شمس‌الدین، نیز پدر خود را تشویق به فتح كرمان مي‌كرد و مراجعت او را به شیراز مصلحت نمي‌دید، چرا كه سیدغیاث‌الدین در اوج اعتبار بود. شمس‌الدین سپاهی برای فتح كرمان فراهم كرد، ولی در رویارویی با سپاه امیرمبارزالدین شكست خورده، كشته شد.[46]

 

خاستگاه اجتماعی و خانوادگی وزیران عصر فترت

یكی از ویژگي‌هایی كه كارگزاران دیوانی و به‌ویژه وزیران را از دیگر حكومتگران متمایز مي‌كرد، خاستگاه اجتماعی و پیشینۀ خانوادگی آنها بود. دیوانیان و مخصوصاً وزیران معمولاً از خاندان‌هایی بودند كه مدت‌ها مصدر امور دیوانی بودند. گرچه تعداد اندکی از وزیران دورۀ فترت خاستگاه مبهمی داشتند، ولی بیشتر ایشان از پیشینۀ خانوادگی دیوانی برخوردار یا تربیت‌شدۀ خاندان‌های دیوانی بودند.

بیشترین وزیران برخاسته از خاندان وزیران دوران قبل بودند. رسم تداوم وزارت و اهمیت تجربه باعث شد تا در ابتدای دورۀ فترت نیز كسانی عهده‌دار مقام وزارت شوند كه خاستگاه وزیری داشتند. نخستین و مشهورترین این وزرا بازماندگان خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی(مقتول 718ق)، وزیر برجستۀ دورۀ ایلخانی، است كه حدود ده سال بعد از قتل او محل توجه قرار گرفتند. در رأس آنها غیاث‌الدین محمد بود که مي‌توان وی را واسطۀ ارتباط و انتقال دیوان‌سالاری دورۀ ایلخانی به دوران فترت پس از آن دانست. ابوسعید، آخرین ایلخان مغول، پس از قتل دمشق‌خواجه پسر امیرچوپان (727ق) كه عملاً اختیارات وزیر را در دست گرفته بود، وزارت را به غیاث‌الدین داد، زیرا بر آن بود ”كه تا پدر او از دیوان برون رفته ‌‌‌است، من دیگر رونق كار ندیده‌ام و جمعی كه متصدی این منصب شدند جمله را بیازمودم، هیچ‌یك لایق این شغل نبودند.“[47] حمداله مستوفی نیز در معرفی او بر انتسابش به رشیدالدین تأکید دارد، آنجا که وی را ”الوزیربن ‌الوزیر“ می‌خواند یا می‌گوید ”در انتظام امور همانند پدرش بسیار ساعی بود.“[48] اصالت خاندانی خواجه غیاث‌الدین محل توجه دیگران نیز بوده و از جمله با این تعبیر از وی یاد شده که ”برحسب ارث و استحقاق بر مسند وزارت نشسته“ بود.[49]

از دیگر بازماندگان خواجه رشیدالدین یکی هم شمس‌الدین زكریا، خواهرزاده و داماد خواجه غیاث‌الدین، بود. او از سوی امیرشیخ حسن ایلكانی (جلایر- بزرگ) به وزارت محمدخان ایلخان دست‌نشاندۀ او در تبریز رسید. شمس‌الدین پس از مرگ شیخ‌حسن بزرگ به وزارت سلطان اویس، سلطان حسین و پسران او رسید.[50] وزیر دیگری كه با این خاندان پیوند داشت، جلال‌الدین مسعود، پسر ملك شرف‌الدین اینجو و داماد دیگر غیاث‌الدین، بود كه در زمان ایلخان‌خواندگی محمدخان به وزارت رسید.[51] البته می‌دانیم او از سوی خاندان اینجو نیز اعتبار یافته ‌بود. یكی دیگر از وزیران منتسب به خاندان رشیدی در عصر فترت امیرنجیب‌الدین بود. هنگام ورود ملك‌اشرف چوپانی به اصفهان در 751ق، امیرنجیب‌الدین خواهرزادۀ دیگر غیاث‌الدین و برادر شمس‌الدین زكریا، وزیر خواجه عمادالدین محمود كرمانی، حاكم شهر بود.[52] امیركمال‌الدین حسین رشیدی از دیگر افراد صاحب‌نام خاندان رشیدی بود كه به حكم شاه‌شیخ ابواسحاق اینجو به وزارت فارس رسید.[53] او که نوادۀ خواجه رشیدالدین فضل‌الله بود، با مشاركت خواجه ركن‌الدین عمیدالملك به وزارت منصوب شد.[54] بدین ترتیب ممكن بود در عصر فترت بازماندگان خاندان دیوانی در حكومت‌های متفاوت محلی به مقامات دیوانی و از جمله وزارت دست یابند. در جایی از این وضع با عنوان ”سیاست بومی‌سازی در خاندان جلایری“ یاد شده‌است.[55]

لیمبرت اصل و ریشۀ وزیران آل‌مظفر را در برابر وزیران اتابکان سلغری، که همه از اشراف بودند، مبهم ارزیابی مي‌كند.[56] با این‌ حال، خواجه برهان‌الدین فتح‌الله از وزیران این حكومت علاوه بر خاستگاه وزارتی نسب ظاهراً اصیلی نیز داشت كه به عثمان‌بن عفان رسانیده مي‌شد.[57] نطنزی زمان وزارت او را پس از فتح فارس و عراق گزارش کرده‌است.[58] علاوه بر این، پدر او یعنی خواجه كمال‌الدین ابو‌المعالی از علمای مشهور یزد بود. حمدالله مستوفی پدر و پسر را آراسته به كمالات نفسانی دانسته كه به نیكی با رعیت شهره بودند.[59] گفته شده که بعد از قتل خواجه رشید‌الدین در میان كسانی كه لیاقت وزارت داشتند، خواجه كمال‌الدین ابوالمعالی شایسته‌ترین فرد بود.[60] او به‌رغم سرباز زدن از پذیرش این منصب در آن زمان، بعدها وزارت امیر مبارزالدین مظفری را پذیرفت. بعد از درگذشت خواجه كمال‌الدین بود که امیر مبارزالدین ”به اصالت، كار وزارت به خواجه برهان‌الدین فتح‌الله سپرد.“[61]

یكی دیگر از وزیران این عصر كه نسبش به وزیران صاحب‌نام دوران پیش مي‌رسید، بهاءالدین محمود یزدی از نوادگان خواجه نظام‌الملك طوسی بود که احتمالاً به وزارت امیرمبارز‌الدین رسید. خواجوی كرمانی در گوهرنامه به اصل و نسب خواجه بهاءالدین محمود یزدی و تأثیر آن در امور دیوانی اشاره كرده‌است:

نظام‌الملك طوسش جد اعلاست

شود كار نظام ملك ازو راست

اباعن جد وزیربن الوزیر است

از آن در دادودانش بي‌نظیر است[62]

گروه دیگری از کسانی که در عصر فترت به وزارت رسیدند، افرادی بودند که سابقۀ فعالیت دیوانی جز وزارت داشتند. امور دیوانی همواره پلۀ صعود به مقام وزارت بود. امیر ظهیرالدین ابراهیم صواب که از ارکان و امیر ان پیرحسین چوپانی بود،[63] بعد از کشته شدن امیر پیرحسین به ‌دست شیخ‌حسن چوپانی، همراه با بسیاری از بزرگان حکومت به امیر مبارزالدین پیوست و به قول ابن‌شهاب یزدی امیر ظهیرالدین که ”سال‌ها دوستی ورزیده بود، به وزارت رسید.“[64] حضور در دستگاه حكومت ولایات نیز مي‌توانست گذرگاهی برای رسیدن به وزارت باشد.

پدر امیرجمال‌الدین‌بن تاج‌الدین‌علی شروانی كه از سوی امیرعلی پادشاه به سمت وزارت و تمشیت امور دیوانی برگزیده‌ شد، حاكم بعضی ولایات عربستان بود.[65] نمونۀ دیگر سیدعضد یزدی است. او در زمان حکومت ابوسعید ایلخانی مدارج عالی را طی کرد. در 737ق به حکومت یزد رسید و هنگامی‌که امیر‌مبارزالدین حکومت یزد را به‌ دست گرفت، به شیراز رفت. بالاخره امیر مبارز‌الدین بعد از تصرف فارس مقام وزارت را به او سپرد.[66] یكی دیگر از وزیران این دوره كه کار خود را از حكومت ‌بر یک شهر شروع كرد، خواجه جلال‌الدین تورانشاه بود. او در آغاز بر ابرقوه حكومت مي‌كرد. زمانی كه شاه‌محمود مظفری بر شیراز استیلا یافت، شاه‌شجاع به ابرقو رفت و از خدمات خواجه تورانشاه برخوردار شد. شاه‌شجاع منزلت خواجه را بالا برد و وی را وزارت داد.[67] خواجه تاج‌الدین محمدبن علی عراقی، وزیر امیر مبارزالدین، هم ابتدا در خدمت ملک قطب‌الدین نیکروز، حاکم کرمان، بود.[68]

بنا بر گزارش‌های موجود، اجداد خواجه قوام‌الدین صاحب‌عیار، از دیگر وزیران صاحب‌نام آل‌مظفر، همچون اعقاب خود آل‌مظفر در زمان فتوحات مسلمانان به ایران آمده بودند. آنها در زمان ایلخانان مغول به شغل صاحب‌عیاری اشتغال داشتند كه از مهم‌ترین مناصب دولتی بود. خواجه قوام‌الدین در 750ق سمت نیابت قلم یافت و در 755ق به نیابت سلطنت رسید كه به گفتۀ مورخان با وزارت هم‌طراز بود.[69] بعضی محققان فرد دیگری با ‌نام خواجه قوام‌الدین حسن تمغاچی را وزیر این زمان دانسته‌اند،[70] حال آنكه این شخص از اکابر حكومت آل‌اینجو بود که در 754ق، درگذشته‌ بود.[71] حافظ نیز با اینكه غزل‌هایی در مدح او دارد،[72] ولی یاد او را مانند دیگر وزیران ممدوح خود با عناوینی که نشان دهد سمت وزارت داشته نیاورده است.

گروهی از وزیران دورۀ حکومت‌های محلی نیز بودند كه پیش از آن نشانی از حضور آنها یا خاندانشان در وزارت یا امور دیوانی نبود. از اصل ‌و نسب خواجه عبدالحی حمامی تبریزی، وزیر آل‌چوپان، که پیش‌تر نیز وزیر انوشیروان ،ایلخان دست‌نشاندۀ ملک‌اشرف بود، اطلاعی در دست نیست.[73] وزیر دیگری که فقط نامی از او در تاریخ آمده نصیرالدین عمیدالملك است. چنین است خواجه ضیاءالدین دادیان که در زمان آل‌مظفر منصب وزارت داشت.[74]

سرانجام آنكه تعدادی از وزیران این عصر از خاندان مشایخ، علما وسادات بودند. منز معتقد است که احتمالاً این موضوع تا اندازه‌ای به‌ سبب گرایش خاندان‌های خدمتگزار برای برقراری پیوند ازدواج با خاندان‌های محلی بود. به‌نظر او، تعلق به نسل دانش‌آموختۀ مذهبی و نسل سادات ویژگی مطلوبی برای وزیران تلقی می‌شد و به حفظ آنها در بدترین پیامدهای کشمکش‌های داخلی در دیوان کمک می‌کرد.[75] هرچند این امر در خصوص وزیران دورۀ فترت کاملاً صدق نمی‌کرد و توطئه‌های این دوره گریبان‌گیر وزیران عالم و سید نیز شد. خواجه معین‌الدین جامی، که گاه از او با عنوان وزیر یادشده،[76] در بیشتر منابع یکی از بزرگ‌ترین مشایخ و اكابر علما معرفی شده‌است. نسب او با چهار واسطه به شیخ‌الاسلام احمد جام مي‌رسید. مادر او نیز دختر ملك شمس‌الدین محمد كهین كرت بود. معین‌الدین به‌ فراوانی فضل و دانش نیز معروف بود و از اشراف به‌شمار مي‌رفت.[77] پاتر که او را از زمینداران بزرگ، واسطۀ آل‌کرت با بستگان جامی خویش و از منشیان سرشناس دانسته، به وزارت او اشاره ندارد.[78]

یکی از وزیران متعلق به طبقۀ سادات و علما ركن‌الدین شاه‌حسن، پسر معین‌الدین اشرف، بود. شاه‌شجاع بعد از عزیمت به یزد، ركن‌الدین شاه‌حسن را وزارت داد و مصاحب خود در شیراز کرد.[79] سیادت یك وزیر در وجاهت او تأثیر بسیار داشت. به‌ همین سبب، منابع تأكید كرده‌اند كه وی ”شرف نسب با كمال حسب جمع داشت.“[80] ركن‌الدین احترام ویژه‌ای داشت، تا آنجا كه بعدها به علت توطئه‌ای كه علیه یكی از امیران كرده بود، با زه كمان خفه شد تا خونش به زمین نریزد.[81] وزیر دیگری كه نسب سیادت داشت، سیدغیاث‌الدین علی یزدی بود. او وزیر امیرشیخ ابواسحاق اینجو بود و چنان که گذشت، مدتی به اشتراك با شمس‌الدین صائن ‌قاضی وزارت را برعهده داشت. بعد از كشته شدن صائن ‌قاضی، سیدغیاث‌الدین به ‌تنهایی وزیر آل‌اینجو شد.[82] بالاخره آنکه به کار بردن عنوان ”مولانا“ برای شمس‌الدین صائن ‌قاضی نشان از مقام معنوی و علمی او دارد.[83]

 

وظایف و اختیارات وزیران در عصر فترت

در دورۀ حکومت‌های محلی نیز همچون دوران قبل وزیر در رأس ارباب قلم قرار داشت. اگر نمونه‌های مذکور در دستورالكاتب را تصویری از وظایف و اختیارات وزیر در این دوره بدانیم، حیطۀ آنها بسیار وسیع بوده‌است. به نوشتۀ او، تصمیمات وزیر در ادارۀ مملكت، زمینه‌سازی برای قواعد ملك و ملت و تقریر قوانین دین و دولت بود. از سخنان و صوابدید او در مصالح مملكت تجاوز نمي‌كردند و هیچ‌یك از قضایای مملكت از او پوشیده نمي‌ماند. همۀ مسایلی كه به امور كشور، محافظت ولایات و دفع دشمنان، اموال و متوجهات دیوانی مربوط مي‌شد، با وزیر و نوّاب و گماشتگان او در میان گذاشته مي‌شد. نصب و عزل دیوانیان، قضات، حكام، كُتّاب و بیتكچیان (مأموران مالیاتی) به رأی و تصمیم وزیر وابسته بود. بی‌حكم و امضای او هیچ منصب شرعی و دیوانی به كسی واگذار نمي‌شد و از همۀ درآمدها و امور مالی مطلع بود.[84]

لیمبرت دربارۀ محدودۀ عمل وزیر در این دوره توضیح مي‌دهد كه گرچه در شیرازِ این دوره مقتدرترین چهره شخص حاکم بود، اما او كمتر بر امور روزمرۀ شهر نظارت مي‌كرد و آنها را بر عهدۀ مأمورانی می‌گذاشت كه تحت نظر وزیر فعالیت مي‌كردند.[85] فرمانروا گاهی به مناسبت‌هایی به وزیر اختیارات ویژه مي‌داد. چنان که وقتی تاج‌الدین محمود مشیری برای خواستگاری دختر سلطان اویس روانه شد، ”شاه محمود فرمود كه هر چه خواجه تاج‌الدین نویسد، مهر كند.“[86] با همین اختیارات بي‌حد بود كه وزیر در این کار بر نمایندۀ شاه‌شجاع پیشی گرفت. همچنین، وزیر در غیبت سلطان یا امیر وظیفه داشت امنیت شهر را تأمین كند. در 747ق و با رسیدن خبر زخمی شدن امیرمبارزالدین در كرمان و در جنگ با اوغانیان، خواجه برهان‌الدینِ وزیر همگام با شاه‌شجاع برای محافظت شهر سوارانی به اطراف كرمان فرستاد. همچنین، برای احتیاط شهر را محكم گردانید.[87] لیمبرت نیز بر این وظیفه صحه گذاشته ‌است و معتقد ‌است كه یكی از وظایف اصلی وزیران در قرن هشتم با امنیت منطقۀ تحت پوشش آنها مربوط می‌شد.[88]

تعیین پرداخت‌هایی چون مراسم، ادرارات، معایش و انعامات نیز بر عهدۀ وزیر بود.[89] همچنین وزیر بر مأمورانی كه برای جمع‌آوری مالیات مي‌رفتند، نظارت داشت تا بیشتر از مقدار معین‌شده از مردم نگیرند. اگر آنها خلاف مي‌كردند، باید هرچه گرفته بودند، بازمي‌گردانیدند یا به مستحقان مي‌دادند.[90] در دستورالعمل‌ها پیش‌بینی شده بود كه وزیر یك‌ روز در هفته را به اتفاق امیران و قاضیان و ائمه در دیوان مظالم بنشیند تا احوال مردم را از مغول و تاجیك و دیگران بررسی كند و با ژرف‌نگری در احوال مردم داد مظلوم را از ظالم بگیرد. در مجموع، او بر متصدیان امور دینی هم نظارت داشت.[91] چنان که پیداست، در عمل حیطۀ کار وزیر بیشتر بر امور مالی متمرکز بود و بنابراین می‌توان سایر کارکردهای منسوب به وی را فرعی و گاه تشریفاتی به ‌شمار آورد. در ضمن باید توجه داشت كه عملی شدن همه وظایف و اختیارات وزیر الزاماً با آنچه در منابعی چون دستورالكاتب آمده یكسان نبود و بسته به شخصیت و اقتدار وزیر و مناسبات قدرت در هر حكومت با فرازونشیب‌هایی همراه بود. برای مثال، وزیر در امور مالي‌ باید منافع امیران و اركان دولت را مد نظر مي‌داشت. در غیر این ‌صورت، سرانجامی بهتر از امیر ظهیرالدین ابراهیم صواب، وزیر ابواسحاق اینجو، نمي‌یافت. او با استفاده از اختیارات مالی خود منافع و مداخل اركان دولت را بست و این گروه كه از این زیان مالی خشمگین شده بودند، فردی از اوباش شیراز را تطمیع كردند تا وزیر را به قتل برساند.[92] این نكته مي‌رساند كه وزیر به‌رغم اختیارات مالی گسترده همیشه قدرت لازم را برای استفاده از آنها نداشت.

 

رابطۀ وزیر با نهاد قضاوت

اگرچه منصب قضا و ریاست آن یعنی قاضي‌القضاتی بیشتر جنبۀ شرعی داشت و معمولاً جدا از وزارت بود، اما گاهی وزیران نیز به این عرصه وارد مي‌شدند. بعضی وزیران علاوه بر وظایف نظامی و مالی ریاست امور مذهبی را نیز داشتند. چنان که اشاره شد، صاحبان مناصب دینی با دستور و حكم وزیر منصوب و معزول مي‌شدند و متولیان اوقاف با محاسبات نایبان وزیر سروكار داشتند و نباید چیزی را پوشیده و پنهان مي‌داشتند.[93] لازم است توجه شود که در این خصوص و نیز سایر اموری که منجر به ورود وزیران به عرصه‌های دیگر کشورداری می‌شد، محدودیت قلمرو حکومت‌های محلی قرن هشتم تأثیر داشت که گاه چیزی بیش از یکی ‌دو ایالت عصر ایلخانی نبود. این مسئله یکی از تفاوت‌های نهاد وزارت در این دوره با سایر دوره‌ها را بازمی‌نماید.

چنین پیداست که منصب قضاوت وقتی به وزیر داده مي‌شد كه او مراحلی را طی می‌كرد و از توجه و اعتماد زیاد فرمانروا برخوردار می‌شد. خواجه برهان‌الدین در 742ق وزارت یافت و حدود ده سال بعد در 752ق قاضي‌القضات ممالك مظفری شد. ظاهراً به ‌همین علت بود كه او را جامع ‌ریاستین دینی و دنیایی مي‌دانستند.[94]

 

وزیر و امور لشکری

مشخص‌ترین وظیفۀ وزیر در حوزۀ نظامی تأمین مالی سپاه و ترتیب سلاح و مهمات لشكریان بود؛ موضوعی که مي‌توانست سرنوشت یك حاكم یا جنگ را تغییر دهد. خواجه صدرالدین محمد اناری، وزیر شاه‌محمود مظفری، به سبب اخلاصی كه نسبت به شاه‌شجاع داشت، وقتی كه شاه‌محمود به عزم تسخیر اصفهان راهی شد، از علوفه و سازوبرگ سربازان و لشكریان كم كرد[95] و بدین‌گونه به سپاه شاه‌شجاع یاری رسانید. در کل، نظم بخشیدن به امیران و امور مهم سپاه نیز از اندیشۀ وزیر سرچشمه مي‌گرفت.[96] در یک نمونۀ مشخص، در نامه‌ای كه پادشاه به خواجه شمس‌الدین وزیر نوشته، آمده ‌است كه ”صاحب‌اعظم خواجه شمس باید كه به جِدّ تمام به ضبط مهمات خزانه و تدبیر امور دیوانی و ترتیب عساكر منصوره اشتغال نماید و چنان سازد كه چون به وجوه خزانه و حضور لشكریان احتیاج افتد، مجموع مدبر و مرتب باشد تا به سیورغامیشی مخصوص شود».“[97] علاوه بر این، وزیر بر مواجب امیران و اقطاعات ایشان و وظایف ایناقان و مقربان و لشكریان نظارت داشت.[98] استفاده از عنوان ”امیر “ برای برخی وزیران نیز به نقش نظامی آنها در این عصر اشاره دارد. علاوه بر امیر رکن‌الدین که پیش‌تر بدان اشاره شد، برای خواجه غیاث‌الدین محمد نیز از این عنوان به ‌کرّات استفاده شده‌ است[99] که با توجه به حضور او در سپاه موجه می‌نماید. خواجوی كرمانی نیز در شعری از او با عنوان ”امیرِ فلك‌قدرِ كوكب‌سپاه“ یاد مي‌کند[100] و عبیدزاكانی در قطعه‌ای در مدح ركن‌الدین عمیدالملك او را صاحب شمشیر و قلم دانسته ‌است:

صاحب‌قران و صاحب‌دیوان عمیدِ مُلك

ای آن‌كه هرچه كرد ضمیرت صواب كرد

هر منصبی كز آصف و جم یادگار ماند

بازوی تو به تیغ و قلم اكتساب كرد[101]

نخستین نمونه از شركت وزیران در امور نظامی در دورۀ فترت زمانی است كه خواجه غیاث‌الدین رشیدی به امیرالامرایی علي‌پادشاه برای ترك مخالفت با آرپاگائون رضایت نداد.[102] در نتیجه، ناگزیر از نبرد با او شد و پس از شكست به ‌قتل رسید.[103] یكی دیگر از وزیران این دوره كه در زمینۀ نظامی شهرت یافت، خواجه قوام‌الدین صاحب‌عیار، وزیر شاه‌شجاع مظفری، است. او اغلب اوقات در لشکرکشی‌ها با شاه‌شجاع همراه بود. زمانی كه شاه‌یحیی، برادرزادۀ شاه‌شجاع، در یزد نافرمانی كرد، وزیر از سوی شاه‌شجاع برای محاصرۀ یزد رهسپار شد. او محاصرۀ یزد را با جدیت پیش برد. راه‌های ورود به شهر را بست و اوضاع بر ساكنان یزد سخت شد.[104]

گاه نیز وزیر را به رسالتی مي‌فرستادند كه جنبۀ نظامی داشت. برای مثال، زمانی كه امیرمبارز‌الدین محمد شیخ ابواسحاق را در اصفهان محاصره كرد، شیخ عمادالدین محمود را كه عنوان وزارت داشت، پیش ملك‌اشرف چوپانی فرستاد و تقاضای كمك كرد.[105] در رویارویی ملک‌اشرف با رقیب خانوادگی او، امیر پیرحسین چوپانی، نیز پیوستن صائن‌ قاضی، وزیر و شریک امارت لشکر پیرحسین، به او موجب پیروزی‌اش شد.[106] همین وزیر پس از آنكه به وزارت آل‌اینجو رسید و از رقابت با سیدغیاث‌الدین علی یزدی ناامید شد، با گروهی از هزاره اوغانی و جرمایی روانۀ تسخیر كرمان شد. امیرمبارزالدین به مقابله با صائن ‌قاضی شتافت، گرچه در جنگ كشته شد.[107]

 

نقش فرهنگی – تمدنی وزیران عصر فترت

یکی از کارکردهای تاریخی و مهم وزیران ایرانی اهتمام ایشان در زمینۀ آبادانی کشور و پیشبرد علم، ادب و هنر بوده ‌است. چنان که در بیشتر مواقع می‌توان میان اموری چون معماری، نشر علم، رونق اقتصادی با نهاد وزارت پیوند معناداری برقرار کرد. جدا از انگیزه‌های وزیران، نتیجۀ توجه آنها به این امور برای فرهنگ و تمدن ایرانی چشمگیر بود. در بسیاری اوقات، عنایت فرمانروایان به پیشبرد این امور نیز ریشه در تأثیر وزیران بر آنها داشت. گرچه با توجه به محدودیت زمانی عصر فترت و نیز بی‌ثباتی‌های سیاسی، وزیران این عصر مجال کافی برای فعالیت در این عرصه‌ها را نیافتند، اما آنچه به‌ جا مانده قابل‌ توجه به ‌نظر می‌رسد.

یکی از عرصه‌های فعالیت فرهنگی – تمدنی وزیران را در مناسبات آنها با عالمان و شاعران می‌توان دید. وزیران در مجامع و جلسات علما حضور مي‌یافتند. همچنین، آنها را به مجالسی دعوت مي‌كردند که خود ترتیب می‌دادند. بیشترین روایت در این زمینه را دربارۀ خواجه غیاث‌الدین محمد رشیدی در دست داریم. ابن‌بزاز اردبیلی از مجلسی در عمارت جامع رشیدی یاد كرده كه در آنجا خواجه غیاث‌الدین با ارباب علوم مانند سیدبرهان‌الدین بحری، مولانا فخرالدین چاربردی، مولانا قطب‌الدین اخوین و مولانا عضدالدین شبانكاره مجالست داشت.[108] او دربارۀ علما سخاوت و رعایت بسیاری به‌خرج می‌داد، به‌گونه‌ای که تا سال‌ها بعد حکایت این رفتار او نقل مجالس علما بود. از جمله زمانی که شیخ ابواسحاق اینجو در شیراز در مجلسی قاضی عضدالدین ایجی از متكلمین بزرگ قرن هشتم را مخاطب قرار داد تا میزان رسیدگی به اهل فضل و هنر را در روزگار او با ابوسعید ایلخانی مقایسه كند، قاضی در پاسخ گفت که خواجه غیاث‌الدین محمد در یک ‌نوبت آن‌قدر به من اسباب و املاک عنایت کرد که حالا هر سال نواب شما عشر آن را سی‌هزار دینار حساب کرده، از من می‌گیرند.[109] این روایت در ضمن نشان می‌دهد که در دورۀ فترت نیز عنایت به عالمان مد نظر حاکمان و احتمالاً وزیران ایشان بوده‌است، گرچه نبود اخبار در خصوص پیوند دیگر وزرای این دوره با دانشمندان علوم الهی و طبیعی می‌تواند نشان از کاهش ارتباط آنها با یکدیگر در مقایسه با دورۀ ایلخانی داشته باشد. در خصوص حمایت خواجه غیاث‌الدین از عالمان روایات و نمونه‌های متعدد دیگری نیز وجود دارد، اما از آنجا که کارنامه‌اش در این زمینه بیشتر به عصر ایلخانی مربوط می‌شود، در اینجا به همین اندازه بسنده می‌شود.

 

اخبار فراوانی از ارتباط وزیران عصر فترت با شاعران در دست است. مدح و ستایش وزیران همگام با ستایش سلاطین یكی از موضوعات محل توجه شاعران قرن هشتم هجری بود که طبیعتاً با نوازش ایشان از سوی وزیران همراه بود. عبیدزاكانی، سلمان ساوجی، حافظ شیرازی و خواجوی كرمانی از شاعران مشهور در این زمینه‌اند. در دیوان خواجوی کرمانی قصایدی در مدح خواجه غیاث‌الدین محمد دیده مي‌شود.[110] او اشعاری نیز در مدح عزالدین مسعود وزیر ملك‌اشرف چوپانی، شمس‌الدین زكریا وزیر آل‌جلایر، عمیدالملك وزیر ابواسحاق اینجو، برهان‌الدین فتح‌الله و تاج‌الدین عراقی وزیران مبارزالدین محمد مظفری و شمس‌الدین صائن ‌قاضی وزیر شیخ ابواسحاق اینجو و امیرمبارزالدین دارد.[111] تنوع ممدوحان شاعران این زمان در ضمن نشان از آن دارد که مرزبندی‌های سیاسی منطقه‌ای تأثیر چندانی بر جدایی فرهنگی بخش‌های گوناگون ایران نداشته‌ است.

سلمان ساوجی شاعر دربار شیخ‌اویس نیز که خود خاستگاه دیوانی داشت و ابتدا تحت حمایت غیاث‌الدین رشیدی بود، در قصایدش بارها شمس‌الدین زكریا، وزیر آل‌جلایر، را ستوده و از جمله او را ”میر،“ ”خواجه شمس‌الحق‌والدین،“ ”پادشاه وزیران“ و ”آصف جمشیدبخت“ نامیده ‌است.[112] عبید زاكانی هم به‌رغم نگاه انتقادی به روزگار قصایدی در مدح ركن‌الدین عمیدالملك دارد. از جمله

ركن دین خواجه مه‌چاكر خورشیدغلام

كه دل و مرتبۀ حاتم و دارا دارد[113]

ابن‌یمین فریومدی، شاعر سربدار، بارها در دیوان خود علاءالدین محمد، وزیر طغاتیمور، را مدح گفته و از وی به ”علاء دولت و ملت،“ ”وزیر مشرق و مغرب“ و ”علاء دولت و دین“ یاد كرده ‌است.[114] قصیده‌ای هم در مدح یونس دامغانی، وزیر سربداری، با این مطلع گفته ‌است:

جلال دولت و دین یونس ای جهان كرم

تویی كه چون تو جوانمرد چرخ پیر ندید [115]

یكی دیگر از شاعران این دوره عطار شیرازی بود كه به روح عطار معروف شده ‌است. او در دیوان كوچك خود قصیده‌ای در مدح قوام‌الدین محمد صاحب‌عیار، وزیر شاه‌شجاع، سروده و وی را ”خدایگان وزیران،“ ”وزیر شاه‌نشان،“ ”معین دین عرب“ و ”حامی بلاد عجم“ نامیده‌است.[116]حافظ شیرازی، سرآمد شعرای عصر، نیز در دیوان خود اشعار فراوانی را به ستایش وزیرانی چون برهان‌الدین فتح‌الله وزیر امیرمبارزالدین، عمادالدین محمود، وزیر شاه‌شیخ ابواسحاق، خواجه قوام‌الدین صاحب‌عیار و جلال‌الدین تورانشاه وزیران شاه‌شجاع مظفری اختصاص داده‌است.[117]

نوری اژدری سرایندۀ غازان‌نامه نیز اثر خویش را با مدح وزیر زمان خویش به پایان ‌برده و از او طلب یاری كرده‌است:

وزیر زمان پشت تخت و سپاه

خردمند و بادانش و آب و جاه

ستوده‌گهر از نژاد بزرگ

پسندیده‌دستور ایران و ترك

مبارك‌پی و روی با رأی و راد

كه دارد هم از نامداران نژاد[118]

فرهانی منفرد با توجه به اینکه عبدالرزاق سمرقندی در خلال رویدادهای سال 762ق از فردی با نام امیر نجیب‌الدین یاد كرده که از سوی سلطان اویس به مقام وزارت منصوب شده بود، احتمال داده كه وزیر منظور نوری همین امیر نجیب‌الدین باشد.[119]

عرصۀ‌ دیگر فعالیت و در ضمن خودنمایی و رقابت وزیران مشاركت آنها در ساخت ابنیه و اقدامات عام‌المنفعه بود. یکی از پرسش‌های مهم در این زمینه وضعیت منابع مالی وزیران در این‌گونه امور است. علاوه بر منابع مالی حكومت كه وزیر بر ادارۀ آنها نظارت داشت و از آنها در این‌گونه امور بهره مي‌گرفت، شخص او نیز معمولاً از ثروتمندان عصر خویش به ‌شمار می‌آمد. وزیران دورۀ فترت همانند دورۀ ایلخانی غالباً از خانواده‌های ثروتمند بودند و در دوران وزارت نیز بر ثروت خود مي‌افزودند. غیاث‌الدین محمد رشیدی وارث باقي‌ماندۀ ثروت پدری بود. میزان اندوختۀ او چنان بود که پس از قتلش، از ربع رشیدی و خانۀ وزیر آن‌ مقدار نقود و پارچه و كالاهای گرانبها بیرون آوردند كه به گفتۀ حافظ‌ابرو ”شرح آن را مدتی مدید باید.“[120] یكی دیگر از وزیران ثروتمند این دوره خواجه برهان‌الدین بود كه به پشتوانۀ ثروت خود به وزارت امیرمبارزالدین محمد مظفری رسید. به گفتۀ كتبی، در بازگشت امیرمبارزالدین از نبرد با اوغانیان، او برای استقبال از امیر تعداد بسیاری شتر و استر و ظروف طلا و نقره و اسباب سلطنت ”از خاصۀ خود“ ترتیب داد.[121] لمبتون معتقد است با توجه به دسیسه‌هایی كه وزیران در معرض آن قرار داشتند، چاره‌ای جز انباشتن ثروت نداشتند تا در موقعیت مقتضی از این ثروت علیه رقبا استفاده كنند، هرچند بعضی وزیران نیز مقام را راهی برای رسیدن به ثروت مي‌پنداشتند.[122]

یكی از راه‌های به‌کارگیری ثروت وزیران ساخت بناهای عمومی و رفاهی مثل مسجد، حمام و مدرسه بود. غیاث‌الدین محمد در دورۀ‌ وزارت به تكمیل بناهای پدر و مرمت آثار ربع رشیدی پرداخت.[123] خواجه علاءالدین محمد وزیر خراسان در آنجا دست به آبادانی زد. او در قصبۀ فریومد شهرستانی بنا کرد که به گفتۀ دولتشاه سمرقندی عمارتی عالی بود. خواجه علاءالدین در مشهدالرضا نیز ایوان، مناره و عمارت ساخت.[124] او بر مزار احمد جام هم عمارت و گنبدی ساخت.[125] ابن‌یمین در یکی از اشعار خود ضمن مدح علاءالدین محمد وزیر به بنایی که او ساخته اشاره کرده‌ و آن را به بهشت تشبیه کرده ‌است.[126] امیر رکن‌الدین صاعد، وزیر شاه یحیی مظفری در مرکز شهر یزد مدرسه و بازاری بنا کرد که به ”بازار دلالان“ مشهور شد. در جنب مدرسه نیز حمامی مشهور به حمام وزیر ساخت.[127] همچنین، در محلۀ مخزن مدرسه‌ای ساخت که منقش به لاجورد و طلا و درگاهی مزین به کاشی الوان بود. او آبراه اشکذر را بر آن جاری ساخت و مزارع و باغاتی را بر آن وقف کرد.[128] خواجه ضیاءالدین دادیان از وزیران آل‌مظفر در یزد در 788ق در ”محلۀ سرپلوک“ مدرسه و بازاری ساخت. سیدعضد یزدی، یکی دیگر از وزیران مظفری، هم در یزد و توابع عمارات و باغات بسیار داشت. قنات عضدآباد به ‌سعی او جاری شد.[129]

بدین ترتیب نقش فرهنگی – تمدنی وزیران دورۀ فترت نیز برجسته بود. اهمیت این نقش هنگامی بیشتر درک می‌شود که به اوضاع عمومی ایران در این نیم قرن که ناامنی، رقابت و آشفتگی سیاسی از نشانه‌های مهم آن بود، توجه شود.

نتیجه

دوره‌ای حدوداً نیم‌قرنی میان سقوط حکومت ایلخانی تا برآمدن حکومت تیموری در ایران در قرن هشتم هجری یکی از ادوار تجزیۀ سیاسی و به ‌دنبال آن آشفتگی‌های اجتماعی – اقتصادی است. این وضع بر میزان آگاهی‌های تاریخی به ‌جا مانده و پژوهش‌های صورت‌گرفته دربارۀ این دوره نیز مؤثر بوده و دست‌کم موجب شناخت کمتر جنبه‌هایی از تاریخ این عصر شده ‌است. از جمله این جنبه‌های کمتر شناخته‌شده، سرگذشت وزیران و وضع نهاد وزارت در این عصر است. چنان که در منابع و تحقیقات فهرست کاملی هم از وزیران این دوره نیامده است. بر این مبنا، یکی از نخستین و مهم‌ترین نتایج پژوهش حاضر ارائه تصویری از وضع نهاد وزارت در این عصر بود. در این چارچوب، موضوعاتی چون جایگاه نهاد وزرات در ساختار قدرت سیاسی حکومت‌های محلی قرن هشتم و رابطۀ وزیر با دیگر ارکان قدرت و نیز نقش فرهنگی – تمدنی وزیران این دوره تبیین شد.

در این مقاله چند موضوع روشن شد. نخست آنکه نهاد وزارت به‌رغم بی‌ثباتی‌های زمانه و محدودیت قلمروهای حکومتی همچنان به حیات خود ادامه داد و فرمانروایان این عصر برای استحکام حاکمیت خود و رقابت با دیگر حاکمان محلی به توانمندی وزیران متکی بودند. باتوجه به جایگاه برجستۀ وزارت در حکومت ایلخانی و پیوند گستردۀ حکومت‌های محلی با این حکومت در زمینه‌های گوناگون چنین برمی‌آید که تأثیرپذیری گستردۀ این حکومت‌ها از میراث عصر ایلخانی در این خصوص اهمیت داشته‌است. با این ‌حال، در مجموع موقعیت وزیران این عصر نیز همچون بسیاری از فرمانروایان شکننده‌تر از گذشته بود. چنان که، برای مثال، هیچ‌یک نتوانستند در برابر قدرت و نفوذ امرا دوام زیادی بیاورند.

نتیجۀ دیگر آنکه وضعیت وزیران این دوره از حیث میزان قدرت و نفوذ تابعی از وضع عمومی حکومت‌ها بود و به عواملی چون میزان اقتدار فرمانروا و امرای سپاه، نوع نگرش حاکمان به جامعه و عرصه‌های گوناگون آن همچون فرهنگ و رفاه اجتماعی، جایگاه اجتماعی وزیران و هوشمندی و کیاست ایشان بستگی داشت. بدان‌گونه که قدرت سیاسی میان چندین خاندان تقسیم شده‌بود، چندین وزیر نیز در گوشه‌وکنار ایران هم‌زمان وجود داشتند. با این ‌حال، می‌توان گفت دوام و نفوذ وزیران در مقایسه با دورۀ ایلخانی به‌گونه‌ای محسوس کاهش یافت، گرچه میان حکومت‌های این عصر در این زمینه تفاوت‌هایی وجود داشت. برای مثال، وزارت و وزیران در حکومت‌های بادوام‌تر و دارای قلمروهای وسیع‌تر مانند ‌آل‌مظفر و آل‌جلایر با گرایشات فرهنگی- تمدنی مهم‌تر و در حکومت‌های کم‌دوام و بیشتر نظامی نظیر آل‌چوپان کم‌اهمیت‌تر بودند. در زمینۀ تداوم خانوادگی وزارت و خاستگاه اجتماعی وزیران نیز اگرچه پیوستگی‌هایی با دوران قبل وجود داشت، با گذشت زمان از میزان آن کاسته‌ شد. از سوی دیگر و به‌رغم محدودیت‌های یادشده، وزیران توانستند تأثیر خود را بر زمانه بجا گذارند. علاوه بر نقش‌آفرینی‌های پراکندۀ سیاسی، آنها در زمینه‌های اجتماعی – فرهنگی نیز آثاری از خود بجا گذاشتند که گستردگی ارتباط آنها با عالمان و ادیبان و اقدامات آبادگرانۀ ‌ایشان از نشانه‌های آن است.

[1] 1محمد غزالی، نصیحه‌الملوک، تصحیح جلال‌الدین همایی (تهران: انجمن آثار ملی، 1351)، 80.

[2] محمود اصفهانی، دستورالوزاره، تصحیح رضا انزابی‌نژاد (تهران: انتشارات امیر کبیر، 1364)، 18.

[3] محمدبن هندوشاه نخجوانی، دستورالكاتب فی تعیین‌المراتب، تصحیح عبدالكریم علي‌اوغلي‌زاده (مسكو: انتشارات دانش، 1976)، جلد 2، 4-73؛ فضل‌الله‌بن روزبهان خنجی، سلوک‌الملوک، تصحیح محمدعلی موحد (تهران: انتشارات خوارزمی، 1362)، 84.

[4] 4در پژوهش‌های صورت‌گرفته دربارۀ حکومت‌های محلی ایران در این عصر بحث مهمی دربارۀ نهاد وزارت نیامده ‌است. فقط برخی از آنها در حد یکی ‌دو صفحه و به‌ صورتی کلی به موضوع پرداخته‌اند که بیشتر به مشاغل دیوانی مرتبط با وزارت مربوط‌اند و کمتر به شکلی مشخص به مقام وزیر، ویژگی‌ها و جایگاه او در ساختار قدرت توجه کرده‌اند. برای نمونه بنگرید به شیرین بیانی، تاریخ آل‌جلایر (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1381)، 184-186؛ ابوالفضل نبئی، اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران در قرن هشتم هجری (مشهد: انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد، 1375)، 183-184؛ ابوالفضل نبئی، تاریخ آل‌چوپان (تهران: دانش امروز، 1352)، 320-322. در دو پژوهش جدیدتر دربارۀ آل‌کرت و آل‌جلایر نیز بحث مستقلی دربارۀ وزارت و وزیران این عصر وجود ندارد. بنگرید به

Lawrence Goddard Potter , The Kart Dynasty of Heart:Religion and Politics in Medieval Iran (Phd. Dissertation, Columbia University, 1992); Patrik Wing , The Jalayirids And Dynastic State Formation In The Mongol Ilkhanate (Phd. Dissertation, Department of Near Eastern Languages And Civilizations, University of Chicago, 2007).

[5] بر اساس پژوهشی که این مقاله بر اساس آن تنظیم شده، در دورۀ فترتِ میان عصر ایلخانی و عصر تیموری (حدود 736 تا 783ق) 50 نفر در حکومت مدعیان جانشینی ایلخانان و حکومت‌های محلی در گوشه‌وکنار ایران به وزارت رسیدند، درحالی که برای مثال در آثارالوزراء (نیمۀ دوم قرن نهم هجری) و دستورالوزرا (اوایل قرن دهم هجری) به ترتیب فقط از 4 وزیر آل‌مظفر [بنگرید به سیف‌الدین عقیلی، آثارالوزرا، تصحیح میرجلال‌الدین حسینی ارموی (تهران: دانشگاه تهران، 1337)، 323-326] و 3 وزیر آل‌اینجو و 12 وزیر آل‌مظفر [بنگرید به خواندمیر، دستورالوزراء، تصحیح سعید نفیسی (تهران: انتشارات اقبال، 1317)، 239-255] یعنی در مجموع 15 وزیر این دوران یاد شده ‌است که با افزودن نام خواجه غیاث‌الدین رشیدی که وزیر مشترک این دوره و اواخر دورۀه ایلخانی است، این تعداد به 16 می‌رسد.

[6] Potter,The Kart Dynasty, 132,147

[7] Wing, The Jalayerids, 175-7,223

[8] بیانی، تاریخ آل‌جلایر، 184.

[9] عبدالله حافظ ابرو، زبده‌التواریخ، تصحیح سیدكمال حاج‌سید جوادی (تهران: انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی،1380)، جلد 1، 48؛ غیاث‌الدین خواندمیر، تاریخ حبیب‌السیر فی اخبار افرادالبشر (تهران: كتابخانۀ خیام، 1355)، جلد3، 222.

[10] كمال‌الدین عبدالرزاق سمرقندی، مطلع‌ال‌سعدین و مجمع‌البحرین، به‌اهتمام عبدالحسین نوایی (تهران: کتابخانه طهوری، 1353)، 125 .

[11] ابن‌شهاب‌الدین حسن حسنی، جامع‌التواریخ حسنی (نسخۀ خطی شمارۀ 11330 کتابخانۀ ملی ایران)، فیلموتیک شمارۀ 516.

[12] عبدالله حافظ‌ابرو، ذیل جامع‌التواریخ، تصحیح خانبابا بیانی (تهران: انتشارات انجمن آثار ملی، 1350)، 228.

[13] میرخواند، تاریخ روضه‌الصفا (تهران: انتشارات مركزی، خیام، پیروز، 1339)، جلد 5، 563.

[14] آن لمبتون، تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران، ترجمۀ یعقوب آژند (تهران: نشر نی، 1372)، 50.

[15] عبدالله حافظ‌ابرو، جغرافیای حافظ‌ابرو، تصحیح صادق سجادی (تهران: مرکز پژوهشی میراث مکتوب، 1387)، جلد 2، 229.

[16] خواندمیر، تاریخ حبیب‌السیر، جلد3، 297.

[17] جان لیمبرت، تاریخ شیراز در عصر حافظ: شكوه و جلال یك شهر ایرانی در سده‌های میانه، ترجمۀ محمداسماعیل فلزی (تهران: زوّار، 1386)، 102.

[18] حافظ‌ابرو، جغرافیای حافظ ابرو، جلد 2، 220.

[19] حافظ‌ابرو، زبده‌التواریخ، جلد 1، 137؛ سمرقندی، مطلع‌السعدین، 200.

[20] عبدالرحمن ابن‌خلدون، تاریخ ابن‌خلدون (العبر)، ترجمۀ عبدالمحمد آیتی (تهران: مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1368)، جلد 4، 794.

[21] Potter, The Kart Dynasty, 133.

[22] خواندمیر، دستورالوزرا، 328-329.

[23] حافظ ابرو، زبده‌التواریخ، جلد 1، 52.

[24] سمرقندی، مطلع‌السعدین، 125-126؛ خواندمیر، دستورالوزراء، 33.

[25] قطبی اهری، تاریخ شیخ اویس، به کوشش ایرج افشار (تبریز: ستوده، 1389)، 219.

[26] اهری، تاریخ شیخ اویس، 219.

[27] سمرقندی، مطلع‌السعدین، 128.

[28] تتوی و قزوینی، تاریخ الفی، تصحیح غلامرضا طباطبایی مجد (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1382)، جلد 7، 4471.

[29] خواندمیر، تاریخ حبیب‌السیر، جلد 3، 228.

[30] سمرقندی، مطلع‌السعدین، 203.

[31] سمرقندی، مطلع‌السعدین، 341.

[32] سمرقندی، مطلع‌السعدین، 341؛ حافظ‌ابرو، زبده‌التواریخ، 355-356.

[33] تتوی و قزوینی، تاریخ الفی، 4640.

[34] حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، تصحیح ادوارد براون (تهران: دنیای کتاب،1361)، 706-707؛ حافظ‌ابرو، جغرافیای حافظ‌ابرو، جلد 2، 245-246.

[35] جعفربن محمد جعفری، تاریخ یزد، به کوشش ایرج افشار (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب،1343)، 124.

[36] احمدبن حسین کاتب یزدی، تاریخ جدید یزد، به کوشش ایرج افشار (تهران: انتشارات فرهنگ ایران زمین، 1345)، 116.

[37] حسنی، جامع‌التواریخ حسنی، 493.

[38] حسنی، جامع‌التواریخ حسنی، 491.

[39] حافظ‌ابرو، زبده‌التواریخ، جلد 1، 49.

[40] حافظ‌ابرو، جغرافیای حافظ‌ابرو، جلد 2، 242.

[41] جعفری، تاریخ یزد، 119؛ کاتب، تاریخ جدید یزد، 141.

[42] جلال‌الدین یوسف اهل، فرائد غیاثی، به کوشش حشمت‌الله مؤید (تهران: بنیاد و فرهنگ ایران، 1356)، جلد 1، 239.

[43] حسینعلی ستوده، تاریخ آل‌مظفر (تهران: انتشارات دانشگاه تهران،1347)، جلد 2، 179.

[44] محمود کتبی، تاریخ آل‌مظفر، به اهتمام عبدالحسین نوایی (تهران: امیر کبیر،1364)،51؛ حسنی، جامع‌التواریخ حسنی، فیلموتیک شمارۀ 470.

[45] معین‌الدین یزدی، مواهب الهی، تصحیح سعید نفیسی (تهران: انتشارات اقبال، 1326)، 156؛ خواندمیر، دستورالوزراء، 241-247.

[46] یزدی، مواهب الهی، 156؛ کتبی، تاریخ آل‌مظفر، 51؛ حافظ‌ابرو، زبده‌التواریخ، جلد 1، 169.

[47] حافظ‌ابرو، ذیل جامع‌التواریخ، 171.

[48] مستوفی، تاریخ گزیده، 611.

[49] مستوفی بافقی، جامع مفیدی، به کوشش ایرج افشار (تهران: اساطیر، 1385)، جلد 3، 149.

[50] فصیح احمد فصیحی خوافی، مجمل فصیحی، تصحیح محمود فرخ (مشهد: کتابفروشی باستان،1339)، جلد 1، 49.

[51] حافظ‌ابرو، زبده‌التواریخ، جلد 1، 237.

[52] سمرقندی، مطلع‌السعدین، جلد 1، 237.

[53] فصیحی خوافی، مجمل فصیحی، جلد 1، 73.

[54] خواندمیر، دستورالوزراء، 248.

[55] مهدی فرهانی منفرد، ”جلایریان و خاندان رشیدالدین فضل‌الله،“ نشریۀ مطالعات تاریخی ضمیمۀ مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه فردوسی مشهد، شمارۀ 11 و12 (بهار و تابستان 1385)، 91-100.

[56] لیمبرت، تاریخ شیراز در عصر حافظ، 102-103.

[57] یزدی، مواهب الهی، 138-140؛ کتبی، تاریخ آل‌مظفر، 46؛ حسنی، جامع‌التواریخ حسنی، فیلموتیک شمارۀ 467.

[58] معین‌الدین نطنزی، منتخب‌التواریخ معینی، تصحیح ژان اوبن (تهران: کتابفروشی خیام، 1336)، 185.

[59] مستوفی، تاریخ گزیده،635.

[60] کتبی، تاریخ آل‌مظفر، 46؛ عقیلی، آثارالوزراء، 324.

[61] فصیحی خوافی، مجمل فصیحی، جلد 1، 62.

[62] 62محمودبن علی خواجوی کرمانی، خمسۀ خواجوی کرمانی، تصحیح سعید نیاز کرمانی (کرمان: دانشگاه باهنر کرمان،1370)، 210.

[63] احمدعلی‌خان وزیری کرمانی، تاریخ کرمان، تصحیح محمد ابراهیم باستانی پاریزی (تهران: دانشگاه تهران، 1340)، 188.

[64] حسنی، جامع‌التواریخ حسنی، فیلموتیک شمارۀ 468؛ مستوفی، تاریخ گزیده، 637.

[65] حسنی، جامع‌التواریخ حسنی، فیلموتیک شمارۀ 468.

[66] مستوفی بافقی، جامع مفیدی، جلد 3، 152.

[67] خواندمیر، دستورالوزراء، 246.

[68] کتبی، تاریخ آل‌مظفر، 44؛ خواندمیر، دستورالوزراء، 246.

[69] یزدی، مواهب الهی، 211-212؛ کتبی، تاریخ آل‌مظفر، 58؛ حسنی، جامع‌التواریخ حسنی، فیلموتیک شمارۀ 476.

[70] لیمبرت، تاریخ شیراز در عصر حافظ، 102؛ ستوده، تاریخ آل‌مظفر، جلد 2، 320؛ قاسم غنی، بحث در آثار و افکار و احوال حافظ (تهران: انتشارات هرمس، 1386)، 271.

[71] فصیحی خوافی، مجمل فصیحی، جلد 1، 182؛ کتبی، تاریخ آل‌مظفر، 62؛ مستوفی، تاریخ گزیده، 656.

[72] شمس‌الدین محمد حافظ، دیوان حافظ، به کوشش حسینعلی یوسفی،( تهران: نشرروزگار، 1381)، 481.

[73] قطبی اهری، تاریخ شیخ اویس، 231؛ حافظ‌ابرو، زبده‌التواریخ، جلد 1، 217.

[74] مستوفی بافقی، جامع مفیدی، جلد 3، 154.

[75] بئاتریس منز، قدرت و سیاست و مذهب در ایران عهد تیموری، ترجمۀ جواد عباسی (مشهد: دانشگاه فردوسی مشهد، 1390)، 162 و 159.

[76] یوسف اهل، فرائد غیاثی، جلد 1، 293 و 242؛ هانس روبرت روئمر، ایران در راه قرون جدید، ترجمۀ آذر آهنچی (تهران: دانشگاه تهران،1385)، 83.

[77] خواندمیر، تاریخ حبیب‌السیر، جلد 3، 386.

[78] Potter, The Kart Dynasty, 114.

[79] حافظ‌ابرو، جغرافیای حافظ ابرو، جلد 2، 242.

[80] حسنی، جامع‌التواریخ حسنی، فیلموتیک شمارۀ 505؛ خواندمیر، دستورالوزراء، 250.

[81] کتبی، تاریخ آل‌مظفر، 98.

[82] خواندمیر، تاریخ حبیب‌السیر، جلد 3، 283.

[83] یزدی، مواهب الهی، 156؛ خواندمیر، دستورالوزراء، 241-247.

[84] نخجوانی، دستورالکاتب، جلد 2، 90-91.

[85] لیمبرت، تاریخ شیراز در عصر حافظ، 100.

[86] عقیلی، آثارالوزراء، 325-326.

[87] وزیری کرمانی، تاریخ کرمان، 192؛ سمرقندی، مطلع‌السعدین، 222.

[88] لیمبرت، تاریخ شیراز در عصر حافظ، 103.

[89] نخجوانی، دستورالکاتب، جلد 1، 352.

[90] نخجوانی، دستورالکاتب، جلد 2، 77.

[91] نخجوانی، دستورالکاتب، 83-85.

[92] فصیحی خوافی، مجمل فصیحی، جلد 1، 70؛ سمرقندی، مطلع‌السعدین، 203.

[93] نخجوانی، دستورالکاتب، جلد 2، 76.

[94] عقیلی، آثارالوزراء، 325؛ مستوفی، تاریخ گزیده، 636.

[95] خواندمیر، دستورالوزراء، 252.

[96] نخجوانی، دستورالکاتب، جلد 2، 81.

[97] محمدبن هندوشاه نخجوانی، الارشاد فی‌الانشاء (نسخۀ عکسی شمارۀ 354 کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران)، برگ 44.

[98] نخجوانی، دستورالکاتب، جلد 2، 88.

[99] نطنزی، منتخب‌التواریخ، 172.

[100] محمودبن علی خواجوی کرمانی، همای و همایون، تصحیح کمال عینی (تهران: مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی تهران،1370)، 12.

[101] عبید زاکانی، کلیات عبید زاکانی (تهران: انتشارات طلوع، 1354)، 96.

[102] خواندمیر، دستورالوزراء، 330.

[103] سمرقندی، مطلع‌السعدین، 128.

[104] حافظ‌ابرو، زبده‌التواریخ، جلد 1، 354.

[105] قطبی اهری، تاریخ شیخ اویس، 235-236.

[106] حافظ‌ابرو، زبده‌التواریخ، 128.

[107] سمرقندی، مطلع‌السعدین، 206-207.

[108] توکل‌بن اسماعیل ابن‌بزاز، صفوه‌الصفاه، تصحیح غلامرضا طباطبایی مجد (تبریز: تابش، 1373)، 464.

[109] خواندمیر، تاریخ حبیب‌السیر، جلد 3، 224.

[110] محمودبن علی خواجوی کرمانی، دیوان اشعار، تصحیح احمد سهیلی خوانساری ( تهران: کتابفروشی بارانی، 1336)،111؛ خواجوی کرمانی، همای و همایون، 22.

[111] خواجوی کرمانی، دیوان اشعار، 122، 76، 69، 63، 49، 43-44؛ خواجوی کرمانی، گل و نوروز، تصحیح کمال عینی (تهران: مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1370)، 282 و 232؛ خواجوی کرمانی، روضه‌الانوار، تصحیح محمود عابدی (تهران: مرکز پژوهشی میراث مکتوب، 1387)، 10-11.

[112] سلمان ساوجی، دیوان سلمان ساوجی، اهتمام منصور شفق ( تهران: بنگاه مطبوعاتی فتحعلی‌شاه، 1336)، 443.

[113] عبید زاکانی، کلیات عبید زاکانی، 133.

[114] ابن‌یمین، دیوان اشعار، تصحیح حسینقلی باستانی راد (تهران: انتشارات کتابخانۀ سنایی، 1344)، 116 و 111.

[115] ابن‌یمین، 379.

[116] عطار شیرازی، دیوان روح عطار شیرازی، به کوشش احمد کرمی (تهران: انتشارات ما، 1369)، 98.

[117] حافظ، دیوان حافظ، 682، 670، 357، 269.

[118] نورالدین نوری اژدری، غازان‌نامۀ منظوم (تهران: بنیاد موقوفات محمود افشار یزدی، 1380)، 379.

[119] مهدی فرهانی منفرد، ”غازان‌نامه: شاهنامه‌ای از عصر مغول،“ کتاب ماه تاریخ و جغرافی، سال 7، شمارۀ 9-11 (تابستان 1383)، 20-25.

[120] حافظ‌ابرو، ذیل جامع‌التواریخ، 196.

[121] کتبی، تاریخ آل‌مظفر، 53-54.

[122] لمبتون، تداوم و تحول در تاریخ میانه ایران، 43.

[123] حمدالله مستوفی، نزهه‌القلوب، به کوشش محمد دبیر سیاقی (تهران: کتابخانۀ طهوری، 1336)، 87.

[124] دولتشاه سمرقندی، تذکره‌الشعرا، تصحیح محمد عباسی (تهران: انتشارات کتابفروشی بارانی، 1337)، 309.

[125] مستوفی، نزهه‌القلوب، 189.

[126] ابن‌یمین، دیوان اشعار، 173.

[127] کاتب، تاریخ جدید یزد، 88.

[128] جعفری، تاریخ یزد، 127؛ مستوفی بافقی، جامع مفیدی، جلد 3، 154.

[129] جعفری، تاریخ یزد، 126؛ مستوفی بافقی، جامع مفیدی، جلد 3، 154

بررسی باستان‌شناختی قلعۀ تنگ‌قیر شهرستان چرداول ایلام

مقدمه[1]

در سال 1391ش، منطقۀ تنگ‌قیر طی دو روز با همکاری میراث فرهنگی شهرستان چرداول بررسی شد. در طول این مدت، سه محوطه مطالعه شدند که شامل قبرستان، بقایای آثار دورۀ تاریخی و قلعه یا محوطه‌ای بود که در این مقاله به آن پرداخته خواهد شد. بدیهی است که بررسی سطحی و آثار باقی‌مانده نشان‌دهندۀ ارتباط و هم‌زمانی این محوطه‌ها با همدیگر است، زیرا بقایای دیوارها و برج‌های این قلعه که بر تیغۀ دیوارۀ دو طرف تنگ‌‌قیر ساخته شده‌اند، همۀ این آثار را در بر گرفته‌اند. به علت اهمیت این تنگه در ارتباطات جغرافیایی بین شهرستان شیروان چرداول با دشت‌های منصوری، حمیل، چیکان و اسلام‌آباد و از آنجا که این منطقه از حیث آثار و زمین‌ریخت‌شناسی وضعیتی مشابه با قلعۀ یزدگرد دارد، برای به دست آوردن اطلاعات از همۀ بخش‌های این محوطه عکس و کروکی تهیه شد و همچنین، سفال‌های سطحی جمع‌آوری شدند. علاوه بر این، هم ستون‌ها و پایه‌ستون‌هایی که در محوطه قرار داشتند و هم آنها که در سالیان اخیر به موزۀ مردم‌شناسی قلعۀ والی ایلام و پایگاه میراث فرهنگی سرابله منتقل شده بودند، مطالعه شدند.

در این نوشتار، پس از ذکر کلیات، تاریخچۀ مختصری از فعالیت‌های باستان‌شناسی در شیروان چرداول آمده است. سپس، محوطه توصیف شده و داده‌های جمع‌آوری‌شده توصیف، طبقه‌بندی و با داده‌های دیگر محوطه‌های شاخص غرب و مناطق دیگر ایران در دوران تاریخی مقایسه شده‌اند.

 

موقعیت جغرافیایی

استان مرزی ایلام با وسعت 20133 کیلومترمربع حدود 1.2 از مساحت غرب کشور را تشکیل داده است (تصویر 1). این استان در غرب رشته‌کوه‌های زاگرس بین 45 درجه و 40 دقیقه تا 48 درجه و 3 دقیقۀ طول شرقی و 32 درجه و 3 دقیقه تا 34 درجه و 3 دقیقۀ عرض شمالی قرار گرفته است.[2]

در نواحی کوهستانی شمال استان ایلام دشت‌های محدود و کم‌وسعتی به صورت میان‌کوهی واقع شده‌اند که یکی آنها دشت چرداول است. از لحاظ سیاسی، این بخش از شهرستان چرداول از چندین شهر و روستا تشکیل شده که مرکز آنها شهر سرابله است. رودخانۀ چرداول از میان دشت چرداول می‌گذرد و کوه‌های خرمه به صورت مرز طبیعی این دشت را از دشت منصوری، شیان و اسلام‌آباد جدا می‌سازند. یگانه معبر و راه طبیعی منطقه به این دشت‌ها راه‌هایی است که از تنگ‌‌قیر می‌گذرند که شکافی طبیعی است که کوه خرمه و کُلَه‌چمن را از کوه وَردِلان و بان‌هِزار جدا می‌کند. قبل از ایجاد راه آسفالته و تونل‌ها ارتباطات به سختی ممکن می‌شد، زیرا در بعضی از نقاط این تنگه عرض دیوارۀ صخره‌ای دو طرف تنگه به کمتر از صد متر می‌رسد. در میان این تنگه که در جهت شمالی-جنوبی کشیده شده، رودخانۀ چنارآب جریان دارد که بعد از طی طول این دره در نزدیکی روستای کله‌شاخ به رودخانۀ چرداول می‌ریزد. همین شرایط طبیعی سبب دور از دسترس بودن این منطقه است، چنان که علی‌رغم نزدیکی به شهر سرابله و شباب، اهالی روستاهای منطقه قبل از ایجاد راه‌های جدید به شیوه‌های کاملاً ابتدایی روزگار می‌گذراندند. این روستاها عبارت‌اند از روستای تنگ‌قیر که در نزدیکی آن چندین چشمۀ طبیعی قیر وجود دارد و جزو چرداول محسوب می‌شود و روستای چیکان (تنگه) که در تقسیمات جغرافیایی جزو بخش حمیل اسلام‌آّباد است. شغل اصلی این روستاییان کشاورزی آبی و دیم و دامداری است (تصویر 2).

 

قلعه‌ها

در ایران، استفاده از مسکن‌های گروهی حصاردار از سه هزار پیش از میلاد با طرح‌ها و نقشه‌های متفاوت آغاز شده است.[3] قلعه‌ها را از نظر محل استقرار می‌توان به دو دسته تقسیم کرد: الف. قلعه‌های کوهستانی و ب. قلعه‌های دشتی یا جلگه‌ای.[4] همچنین، هخامنشیان و بعداً سلوکی‌ها و اشکانیان تعداد زیادی قلعه در زمین‌های هموار ایران ساختند که نقشه و طرح قلعه‌های متأخر از این دست برگرفته و متأثر از فرهنگ هلنی است که برج‌های این‌گونه قلعه‌ها به شکل مستطیل یا نیم‌دایره بوده است.[5]

محققان دربارۀ زمان آغاز استفاده از برج‌های مدور و جایگزینی آنها به جای برج‌های مربع شکل در ایران نظریه‌های گوناگونی عرضه کرده‌اند. از جمله گیرشمن معتقد است که پیش از قرن سوم میلادی معماران ایرانی برج مدور یا نیم‌دایره را نپذیرفته بودند. بعد از این زمان، یعنی در دورۀ ساسانیان، برج مدور جایگزین برج‌های چهارگوش یا مستطیل‌شکل می‌شود.[6] دیاکونف این نظر را نپذیرفته و می‌گوید برج‌های مدور و بیضی‌شکل در اواخر دورۀ اشکانی رواج یافتند.[7] کاوش‌های قلعۀ یزدگرد، به‌ویژه در محلۀ جای‌در و گچ‌گنبد و بان‌قلعه (قلعۀ بالا)، که برج‌های مدور دارند و در اواخر دورۀ اشکانی تاریخ‌گذاری شده‌اند،[8] نظر دیاکونف را تأیید می‌کنند.

قلعه‌هایی که در زمان ساسانیان بنا شده‌اند دارای برج‌های نیمه‌گردی جلوتر از دیوار دفاعی‌اند که بسیار نزدیک به هم ساخته شده‌اند. نزدیک بودن برج‌ها به یکدیگر علاوه بر افزایش قدرت دفاعی دژنشینان بر استحکام و زیبایی بنا نیز می‌افزود. همچنین، در این دوره به گستردگی از عوارض طبیعی و شکل زمین بهره برده‌اند و ایجاد قلعه از ابتدا بر اساس نقشه‌ای دقیق طرح‌ریزی و اجرا می‌شد. محکم و مسلح کردن قلعه‌ها با برج‌های دفاعی مدور در زمان ساسانیان توسعه و تکامل یافت. نمونۀ شاخص آن قلعه‌دختر فیروزآباد است که در اواخر دورۀ اشکانی و اوایل دورۀ ساسانی بنا شد. این قلعه دارای یک دیوار دفاعی است که به شکل منظم در بعضی از قسمت‌ها جلوتر و در بعضی از قسمت‌ها عقب‌تر بنا شده است. فن قلعه‌سازی با برج‌های مدور در دوره‌های بعد تأثیرات فراوانی بر قلعه‌سازی در بخش‌های دیگر ایران بر جای گذاشت.[9]

​​

پیشینۀ پژوهش‌های باستان‌شناسی در شیروان چرداول

باستان‌شناسان برخلاف سایر مناطق زاگرس مرکزی به منطقۀ شیروان چرداول کمتر توجه کرده‌اند. آنان بیشتر توجه خود را به دشت‌های بیستون و قلعه‌های دوران تاریخی معطوف کردند که در مسیر شاهراه خراسان بزرگ قرار گرفته بودند. از این دست می‌توان به کاوش‌ها و تحقیقات سال‌های 1963-1967 در بیستون به سرپرستی ولفرام کلایس اشاره کرد که طی آن دژ مادی، تراس واقع در زیر نقش‌برجستۀ داریوش، نقش‌برجستۀ داریوش، دامنۀ پارتی، نقش‌برجستۀ هرکول، کاخ ناتمام خسرو دوم، کارگاه سنگ‌تراشی و استخراج سنگ ساسانی، کاروانسرا، کاخ ایلخانی و پل بیستون بررسی شدند.[10]

همچنین، از قلعه‌ها و محوطه‌های مهم تاریخی که باستانشناسانی ایرانی و غیرایرانی در چندین فصل آنها را کاویده‌اند، قلعۀ یزدگرد در نزدیکی تنگۀ معروف پاتاق در نزدیکی سرپُل‌ذهاب است و کاوش‌ها نشان دادند که این قلعه متعلق به دورۀ اشکانی است و در دورۀ ساسانی بخش‌هایی از آن بازسازی شده است.[11] بعد از انقلاب، مسعود آذرنوش و بعدها ناصر نوروززاده چگینی چندین فصل این تنگه را کاوش کردند که گزارشی از کاوش آنها منتشر نشده است. همچنین، معبد آناهیتای کنگاور چندین فصل قبل و بعد از انقلاب به سرپرستی سیف‌الله کامبخش‌فرد کاوش شد که نتایج آن در مقالات و کتاب‌هایی منتشر شده است.[12]

برای اولین‌بار، اشمیت از این منطقه در 1931م عکس‌برداری هوایی کرد. اریک اشمیت در پرواز بر فراز شهرهای باستانی ایران نوشته است:

خط‌ سير خرم‌آباد به‌ هليلان‌ مرز جنوبي‌ منطقه‌اي‌ است‌ كه‌ نيازمند مجوز بود. شاه‌آباد، هارون‌‌آباد سابق‌، محدودۀ‌ غربي‌ ما بود. نمي‌خواستيم‌ گوشۀ‌ جنوب‌ غربي‌ قلمرو خود را از دست‌ بدهيم‌ و نقطه‌اي‌ را كه‌ مجبور شده‌ بوديم‌ پرواز روز قبل‌ خود را در آنجا قطع‌ كنيم‌، برای ازسرگیری و ادامۀ عکس‌برداری هوایی پیدا کردیم. در مدت‌ كمي‌ بيش‌ از نيم ساعت‌، با سرعت‌ اكتشافي‌ فزاينده‌اي، به‌ جاي‌ سفري‌ حدود چهار روز با ماشين‌ و اسب‌، باز هم‌ در محل‌ تلاقي‌ سيمره‌ و آب‌‌چناره‌ بوديم‌. آب‌‌چناره‌ را در جهت‌ غربي‌ تعقيب‌ كرديم‌. به‌طوري‌ كه‌ نقشه‌ با خط‌ شكسته‌ نشان‌ مي‌دهد، مسير آن‌ مستقيم‌ نيست‌. در نقشه‌، اين‌ مسير در درۀ‌ حاصلخيز آن‌ به‌ نوسان‌ درمي‌آيد و با تعداد زيادي‌ روستا كه‌ نقشه‌ نشان‌ نداده‌ است‌ خالدار مي‌شود. در اينجا متوجه‌ چند ويرانۀ‌ لاشه‌سنگي‌، مثل‌ درۀ‌ آسمان‌‌آباد كه‌ دو تپه‌ در آنجا نقشه‌‌برداري‌ شده‌ بود، شديم‌. در امتداد سلسله‌جبال‌ وردلان‌ به‌ گلوگاه‌ چيكان‌رود، در حالي‌ كه‌ مسيرمان‌ معكوس‌ مي‌شد، منحرف‌ شديم‌. اما در تيغۀ‌ جنوب‌ شرقي‌ كوهستان‌، نه‌ چندان‌ دور از روستاي‌ داربادام‌، دوباره‌ به‌ سوي‌ شمال ‌درون‌چم‌ راوند كه‌ از شاه‌آباد (هارون‌‌آباد) مي‌گذشت‌ برگشتيم.[13]‌

کلرگاف مید و پدر مورتنسن از 1963 تا 1974م بخش هلیلان را پیش‌تر از دیگر بخش‌های این شهرستان بررسی کردند که طی آن، محوطه‌هایی از دروان پالئولتیک تا دوران تاریخی کاوش شدند.

در سال1380ش، نریمان ملک‌احمدی، کارشناس ارشد مردم‌شناسی، بنای آتشکدۀ موشکان در شرق شهر سرابله را حفاری کرد.[14] در 1379 و 1380ش، هیئتی به سرپرستي‌ عباس‌ مترجم‌ شهرستان‌ شيروان‌ چرداول‌ را به منظور ‌شناسایي‌ و ثبت‌ محوطه‌ها بررسي‌ کردند.[15] من نیز در سال 1382ش بخش‌هایی از این شهرستان را بررسی کردم که طی آن، محوطه‌ها و سکونت‌گاه‌هایی از دورۀ پالئولتیک تا دوران اسلامی شناسایی شدند.[16] هرچند در سال‌های گذشته بارها ستون‌ها و سرستون‌هایی از تنگ‌قیر به ادارۀ میراث فرهنگی ایلام و سرابله منتقل شده بود، اما در سال 1391ش و با همکاری کارشناسان ادارۀ میراث فرهنگی شهرستان شیروان چرداول بود که برای نخستین‌بار به صورت اختصاصی آن را بررسی کردم.

قلعۀ تنگه

قلعۀ تنگه[17] در حاشیۀ جنوبی رودخانۀ چنارآب، از جایی که رودخانه با پشت سر گذاشتن یک پیچ به صورت مستقیم جریان می‌یابد تا پیچ بعدی رودخانه، با بیش از 40 هکتار وسعت و در 3 کیلومتری جنوب شرق روستای تنگه‌چکان و 2.9 کلیومتری شمال روستای تنگ‌قیر با مختصات جغرافیایی N”57.13 ’47 °33 و E” 37.03 ‘ 39 °46 قرار دارد. این قلعه در دامنۀ شمالی کوه خرمه واقع شده است که از روستای سنگ سفید شروع می‌شود و در منطقۀ پشته با جهت شمال غربی به جنوب شرقی کشیده شده است و پوشش جنگلی آن شامل درختان بلوط و دیگر درختان بومی زاگرس است. این منطقه جزو منطقۀ شکار ممنوع و حفاظت‌شدۀ استان ایلام و کرمانشاه است. این محوطه از چندین بخش دور از هم و در عین حال وابسته به هم تشکیل شده که شامل لوت‌قلا، برج‌ها و دیواره‌های دفاعی اطراف و لبۀ صخرهای تنگ‌قیر است که از کنارۀ شکاف طبیعی جنوبی محوطۀ اصلی شروع می‌شوند و تا ورودی تنگ‌قیر ادامه دارند. بقایای برج‌های ورودی تنگ‌قیر، محوطۀ قبرستان، بقایای معماری نزدیک مسافرخانۀ تنگ‌قیر و و محوطۀ اصلی قلعه به علت شکافی که در قسمت جنوبی آن واقع شده به دو بخش شمالی و جنوبی تقسیم شده‌اند ( تصویر 3).

دسترسی به این قلعه از دو مسیر امکان‌پذیر است: یکی از طریق جاده‌ای خاکی که از روستای تنگه‌چکان به سمت جنوب و موازی با رودخانۀ چنارآب کشیده شده است و از میان زمین‌های کشاورزی عبور می‌کند تا به سطح محوطه می‌رسد و راه دیگر جادۀ آسفالتۀ سرابله-کرمانشاه در فاصلۀ 11 کیلومتری شهر شباب است که در ضلع جنوبی آن قرار دارد.

امروزه سطح این محوطه، به‌خصوص شمال و میدان مرکزی قلعه، به سبب کار ماشین‌های خاک‌برداری به منظور کشت غلات تخریب و تسطیح شده است. علاوه بر این تخریب‌ها، قاچاقچیان در جای‌جای محوطه چاله‌هایی حفر کرده‌اند. همچنین، زیر بعضی از ستون‌ها را نیز حفر کرده و ستون‌ها را شکسته‌اند.

بنا به گفته اهالی محل، در سمت راست رودخانه نیز آثار قلعه و بقایای ستون، ته‌ستون و همچنین کتیبه‌ای[18] وجود داشته که طی عملیات راهسازی و تونل‌سازی که از 1375ش شروع شد، کاملاً از بین رفته است (تصویر 3).

 

قلعۀ تنگ‌قیر

آثار و بقایای سنگ‌های درهم‌ریختۀ اتاق‌هایی با پلان مربع و تأسیسات داخلی این قلعه در دامنه‌های شمالی کوه خرمه واقع شده است که به صورت دیواری نفوذناپذیر جنوب و شرق آن را در بر گرفته است. برای ساخت تأسیسات داخلی از مصالح لاشه‌سنگ و آجر و گچ استفاده کرده‌اند. این قلعه به وسیلۀ شکافی که در ضلع جنوبی آن قرار گرفته و مسیل آب سیلابی است به دو بخش جنوبی و شمالی تقسیم می‌شود. در بخش جنوبی، امروزه بقایایی از دیوارهای لاشه‌سنگی با ملاط گچ باقی مانده است. در قسمتی از آن، بقایای دیواری عظیم با ضخامت 2 متر و ارتفاع 2.5 متر باقی مانده که در رج‌های پایین‌تر از سنگ‌های صخره‌ای و در رج‌های بالایی از سنگ‌های تراش‌خورده استفاده کرده‌اند (تصویر 4). همچنین، در این قسمت از قلعه بقایای اتاق‌هایی با اندود گچ به مساحت 2×1.5 متر دیده می‌شود که بر روی پرتگاهی بنا شده‌اند. همچنین، در این بخش آثار دیوارهایی با مصالح لاشه‌سنگ و گچ نیم‌کوب وجود دارد که عرض آنها از 1 تا 1.5 متر متغیر است. علاوه بر این، در پرتگاه صخره‌ای این قسمت آثار دیواری لاشه‌سنگی روی دیوارۀ صخره‌ای دیده می‌شود که احتمالاً برای ارتباط بین بخش‌های ساختمانی پایین صخرۀ پرتگاهی و تأسیسات فوقانی بوده است (تصویر 5). در میان سنگ‌های ریخته‌شده در پی اتاق‌ها نیز دو پاشنه در وجود دارد.

مسیل آب این قسمت را از بخش شمالی جدا می‌سازد و برای جلوگیری از تخریب سیلابی با دیواره‌ای از سنگ‌های بزرگ تقویت شده است. در این قسمت بقایای دروازه‌ای قرار داشته که احتمالاً با پل کوچکی این بخش را به بخش شمالی وصل می‌کرده است. احتمالاً در فصول بارندگی (زمستان و بهار) امکان تردد از این مسیل سخت بوده است. در عین حال، پاشنۀ در سنگی مکعب‌مستطیل‌شکلی با ابعاد بزرگ در این قسمت وجود دارد که نشان‌دهندۀ وجود دربی محکم و سنگین برای جلوگیری از نفوذ احتمالی دشمن از راه این مسیل است.

در قسمت شمالی، محوطۀ باز مستطیل‌شکلی در بین آثار اتاق‌ها دیده می‌شود که به نظر می‌رسد اتاق‌ها و راه‌های مجموعه به این قسمت منتهی می‌شده و از این قسمت نیز دسترسی به همۀ اتاق‌ها میسر بوده است. در بررسی سطحی، به علت در‌هم‌ریختگی آثار پی دیوار اتاق‌ها، ورودی آنها مشخص نبود، اما به نظر می‌رسد که اتاق‌ها از طریق ورودی یا دالانی به هم مرتبط بوده‌اند، زیرا اثری از کوچه یا معبری که اتاق‌ها را از هم جدا سازد مشاهده نشد.

بخش شمالی مسیل از شمال به رودخانۀ چنارآب و از جنوب به دیوارۀ صخره‌ای کوه خرمه منتهی می‌شود. در مرکز این قسمت، بقایای ستون‌ها و بدنۀ ستون‌های تراشیدۀ سنگ آهکی در کنار بقایای آثار معماری با مصالح آجر به ابعاد 5×22×22 یا 5×21.5×21.5 سانتی‌متر‌[19] و لاشه‌سنگ دیده می‌شود. در اطراف این قسمت، توده‌های به‌هم‌ریختۀ لاشه‌سنگ‌ها و بقایای اتاق‌هایی مربع‌شکل با دو ورودی به صورت قرینه در جنوب و شمال به ابعاد 380×380 سانتی‌متر وجود دارد که اندازۀ ورودی جنوبی آن 92 سانتی‌متر است که بعدها با دیواره‌ای کوچک (تیغه) به طول 24 سانتی‌متر و ضخامت 26 سانتی‌متر کوچک‌تر شده است. ورودی شمالی 95 سانتی‌متر عرض دارد. در ساخت دیوارهای این اتاق یا هشتی از لاشه‌سنگ با ملاط گچ نیم‌کوب‌[20] استفاده شده است. همچنین، دیواره‌های لاشه‌سنگی را با اندود گچی به ضخامت 3 تا 5 سانتی‌متر پوشانده‌اند. در شمالی این اتاق یا هشتی به محوطه‌ای منتهی می‌شود که دو پایه‌ستون دارد و یکی از آنها شکسته است. به احتمال فراوان، این هشتی راه دسترسی به مجموعۀ ستون‌دار و آتشدان بوده است. ضخامت دیوارهای هشتی بین 100 تا 110 سانتی‌متر است و در ساخت دیوار، نمای بیرونی را با لاشه‌سنگ‌های تراشیده ساخته و فضای بین آنها را با لاشه‌سنگ‌های کوچک‌تر و ملاط گچ نیم‌کوب پر کرده‌اند. بین رگۀ لاشه‌سنگ‌های نما با گچ نیم‌کوب بندکشی و پر شده است. در نهایت، نما را با لایه‌ای از ملاط گچ نیم‌کوب برای پوشاندن زمختی دیوار پوشانده‌اند (تصویر 5). این شیوۀ دیوارسازی در دورۀ اشکانی ابداع شد که در نما از سنگ‌های تراشیده استفاده و فضای بین دیوار را با لاشه‌سنگ پر می‌کردند. در جاهایی که دسترسی به سنگ وجود نداشت، در نما از آجر به جای پرکننده استفاده می‌شد.[21] این شیوه در کاخ‌ها و ساختمان‌های الحضر و کاخ آشور دیده می‌شود که نمای آنها یک‌درمیان سنگ‌‌های باریک و سنگ‌های است.[22] همچنین، در دیوار ساسانی کنار رودخانۀ بیستون، که کاخ مغولی روی آن ساخته شده، چنین شیوه‌ای گزارش شده است.[23] حصارهایی از جنس لاشه‌سنگ و ملاط گچ از ویژگی‌های سازه‌های معماری اشکانی و ساسانی است. در این سازه‌ها، سنگ‌ها بنا را نمی‌سازند، بلکه عامل چسباننده‌ (گچ) است که به سرعت می‌بندد و سنگ‌ها را در جای خود نگه داشته، بنا را شکل می‌دهد.[24] همچنین، سبک و شیوۀ ساخت تأسیسات و برج‌ها و مصالح به‌کار‌رفته در آنها که بومی (بوم‌آورد) منطقه است و تنوع استفاده از مواد و مصالح بومی و بهره بردن از شکل زمین (توپوگرافی) در ساخت قلعه نیز از ویژگی‌های معماری اواخر دورۀ اشکانی است. ادوارد کیل نیز چنین سازه‌هایی را به این دوره نسبت می‌دهد.[25] با این همه، با نگاهی به برج‌های چهارگوش در این مجموعه می‌توان گفت که این قلعه در دورۀ اشکانی و قبل از قلعۀ یزدگرد ساخته شده و احتمالاً در دورۀ ساسانی و اسلامی نیز از آن استفاده می‌شده است.

ستون‌های ریخته‌شده، شامل چندین بدنه‌ستون، در اضلاع شمالی و غربی اتاق یا هشتی قرار دارند که به محوطه‌ای باز منتهی می‌شود و هیچ رد دیوار یا بقایای از آن وجود ندارد. به نظر می‌رسد این محوطه میدان اصلی بوده و اتاق‌ها و سازه‌ای با بنای ستون‌دار در اطراف آن ساخته شده بود. این حیاط یا صحن تا کنارۀ تراس رودخانه ادامه داشت. اتاق‌هایی با ابعاد گوناگون در اطراف این صحن یا فضای خالی ساخته شده بود که بزرگ‌ترین آنها ابعادی به اندازۀ 16.3×22.1 متر دارد که ضخامت دیوارهای لاشه‌سنگی آن از یک تا دو متر متغیر است.

سازندگان قلعه یا مجموعه برای جلوگیری از تخریب ناشی از سیل در زمان طغیان رودخانه تراسی پله‌پله در کنارۀ رودخانه با سنگ‌های بزرگ ایجاد کرده بودند که بخش‌هایی از این تراس باقی مانده است. این تراس هم سیل‌شکن بود و هم برداشت آب از رودخانه را تسهیل می‌کرد. در کنارۀ این دیوار بقایای خمره‌ای دیده می‌شود که در خاک به صورت ایستاده کار گذاشته‌اند و حفاران غیرمجاز آن را بیرون آورده‌اند و احتمالاً بخشی از وسایل تدفین خمره‌ای بوده، زیرا در کنار و داخل خمره بقایای استخوانی به همراه چند تکه شیشۀ شکستۀ ریز به صورت پراکنده دیده می‌شود (تصویر 6).

 

کارگاه سنگ‌تراشی: با بررسی بیشتر محوطه مشخص شد که معدن و محل ساخت ستون‌ها، ته‌ستون‌ها و پاشنه‌های سنگی دروازۀ جنوبی، که جنوب و شمال قلعه را به هم مرتبط می‌کند، در ابتدای شکاف شرقی محوطه و در حدود 150 متری محل قرارگیری ستون‌ها قرار دارد. این موضوع از بقایای ستون‌های نیمه‌کاره و رهاشده در محل جداسازی سنگ خام برای ساخت ستون‌ها و شیوه، جای و اثر قلم‌های سنگ‌بُری استفاده‌شده روی صخره کاملاً مشخص است.

روی تخته‌سنگی بزرگ به طول 260 و عرض 180 سانتی‌متر، که از دیوارۀ صخره‌ای این قسمت جدا شده است، آثار جای قلم و پتک‌های به کار رفته برای بریدن سنگ به صورت گودی‌هایی به طول 23 تا 25 و عمق 18 سانتی‌متر در خط مستقیم دیده می‌شود که سنگ‌بُرها به صورت منظم با زدن ضربه بر اسکنه‌های قرار گرفته در این گودی‌های مستطیل‌شکل، سنگ را مستقیماً از تخته‌سنگ مادر جدا کرده و برای مراحل بعدی در اختیار حجاران و سنگ‌تراشان قرار می‌دادند. چنان که گفته شد، در کنار این تخته‌سنگ تعدادی بدنه‌ستون به صورت نیمه‌کاره وجود دارد (تصویر 7).

 

ستون‌ها و بدنۀ ‌ستون‌ها: بقایای دو پایه‌ستون در بخش شمالی وجود دارد که تقریباً سالم مانده‌اند. پایه‌ستون‌ها به شکل مربع به ابعاد 115×115 و بلندی 60 سانتی‌متر از سنگ آهکی سفیدی به صورت مطبق تراشیده شده‌اند و آثار تیشۀ حجاری بر روی آنها دیده می‌شود و قلم‌گیری نشده‌اند. در بالای ستون‌ها گودی‌ای به عمق 16 و قطر 19 سانتی‌متر به شکل کاسه ایجاد شده است (تصویر 8). ابتدا بر این عقیده بودم که این گودی روی دو تخته‌سنگ، که پله‌پله و راست‌گوشه حجاری شده‌اند، برای نگهداری بدنۀ ستون‌ها با میله‌ای احتمالاً چوبی یا با ایجاد زائده‌ای در انتهای بدنه‌ستون بوده است. اما با بررسی بدنۀ ستون‌ها متوجه شدم که هیچ‌کدام از بدنۀ ‌ستون‌ها حفره یا زائده‌ای به این اندازه ندارند، بلکه حفرۀ آنها چهارگوش بوده و با حفرۀ روی پایه‌ستون‌هایی مطابقت دارند که اکنون در موزۀ مردم‌شناسی قلعۀ والی ایلام نگهداری می‌شوند. بنابراین، این دو تخته‌سنگ حجاری‌شده در این قسمت کارکردی دیگر داشته و احتمالاً به منزلۀ آتشدان یا محلی برای پیشکش قربانی بوده‌اند. وجود بدنه‌ستونی در میان این دو تخته‌سنگ مطبق نشان می‌دهد که آتشدان بوده‌اند. این سنگ از طول شکسته و چندتکه شده است. از نظر شکل کلی، این آتشدان مشابه تصویر آتشدانی در نقش‌برجستۀ بیستون است که در آن، شاهزادۀ پارتی در برابر آتشدانی مشغول اجرای مراسم مذهبی است.[26] آتشدان بیستون مشابه با تصویر آتشدان پشت سکۀ اوخاسرس و پشت سکۀ اردشیر دوم (ح 179-224م)، از شاهان محلی پارس، است.[27] این آتشدان‌ها دارای یک پایه با بدنه و سرستون بوده‌اند. اما در پشت سکۀ اردشیر نقش آتشدانی دیده می‌شود که دارای سه پایه است، ولی از زمان شاپور اول شکل آتشدان تغیر یافت و به صورت ستونی با سرستون و پایه‌ستونی به شکل چند قطعۀ راست‌گوشه درآمد که در طرفین آن شاهنشاه و ایزدان گوناگون (اهورامزدا، میترا و آناهیتا) نقش می‌شدند. این نقش سکه‌های ساسانی کم‌و‌بیش تا زمان بلاش ادامه پیدا کرد.[28] همچنین، نمونه‌ای از این نوع آتشدان روی مهری سنگی حکاکی شده و در کتابخانۀ پاریس نگهداری می‌شود. در این مهر سنگی، ایزد آتش در بالای آتشدان نمایان است.[29] این ترکیب از دورۀ هرمز دوم بر روی سکه‌ها ظاهر شد.[30] در کنار آتشدان یا آتشگاه نام آتشکده نیز می‌آمد.[31] آتشدان این محوطه مشابه تصویر آتشدان‌هایی است که از اواخر دوران پارتی (شاهان پارس) بر پشت سکه‌ها ظاهر شدند و نمونه‌ای از آنها، که قدمت آن به دورۀ اشکانی برمی‌گردد، در حفاریه‌های کوه خواجه سیستان یافت شد.[32] این آتشدان از سنگ یکپارچه ساخته شده، در حالی که در دورۀ ساسانی آتشدان‌ها از چندین قطعۀ مجزا ساخته می‌شدند و آتشدان چندقطعه،[33] به‌خصوص بر پشت سکه‌های شاپور اول، با جزییات کامل‌تری نقش شد.[34] در بیشاپور، آتشدانی سنگی قرار داشت که پایه و ستون و پهنۀ آن در بنایی از دوران اسلامی در نزدیکی پرستشگاه پیدا شده است و گویا متعلق به پرستشگاه (آتشکده ) بوده است. بازسازی این آتشدان تصویری مشابه آتشدان‌هایی به دست داده است که بر پشت سکه‌های ساسانی دیده می‌شود. می‌بایست یادآور شد که علاوه بر آتشی که داخل پرستشگاه افروخته بود، آتش دیگری نیز روشن می‌کردند که بادی در بیرون و در معرض دید قرار می‌گرفت.[35]

در شرق آتشدان‌ها بخشی از بدنۀ ‌ستون‌ها دیده می‌شود. با توجه به بقایای ستون‌های ریخته‌شده و افتاده می‌توان گفت که این ستون‌ها را از چند بخش می‌ساختند و بعد آنها را روی هم سوار می‌کردند. طول این بخش‌ها 102 و قطر آنها از 59 تا61 سانتی‌متر متغیر است. متأسفانه فقط یکی از این بدنۀ ستون‌ها سالم مانده و 4 بدنۀ دیگر شکسته شده‌اند.[36] همچنین، حجار برای سوار کردن و استحکام بخشیدن این بخش‌ها روی همدیگر حفره‌ای مربع‌شکل به ابعاد 7×10 و عمق 7 سانتی‌متر در انتهای این بخش‌ها ایجاد می‌کرد تا بخش‌های بدنۀ ستون با هم چفت شوند ( شکل 9). نکته‌ای که لازم است بدان اشاره شود اینکه آثار تیشۀ حجاری بر روی این بدنۀ ستون‌ها دیده می‌شود و به نظر می‌رسد که قلم‌گیری نشده‌اند. این امر شاید دلیل آن باشند که این ستون‌ها نیمه‌کاره رها شده‌اند که نشانۀ توقف ساخت‌و‌ساز یا بازسازی این مجموعه است.

 

پایه‌ستون با نقش گل پنج‌پر: پایه‌ستونی با نقش‌برجستۀ گل پنج‌پر از سنگ آهکی سفید در بخش شمالی محوطۀ اصلی و در کنار رودخانه یافت شده و مسئولان ادارۀ میراث فرهنگی شهرستان آن را به پایگاه میراث فرهنگی سرابله منتقل کرده‌اند که شامل گوشه‌ای از یک پایه‌ستون است که در کادرهای حجاری‌شدۀ روی آن نقش دو گل پنج پر سالم و یک گل دیگر، که نصف آن تقریباً سالم است، دیده می‌شود. گلبرگ گل‌ها با دقت حجاری شده و سعی کرده‌اند حاشیۀ گلبرگ‌ها برجسته‌تر از بقیۀ قسمت‌های آن باشد. این قطعه‌سنگ دارای 41 سانتی‌متر طول و33 سانتی‌متر عرض و 47 سانتی‌متر ارتفاع است. قطر گلها 15.5 سانتی‌متر است که در کادر مستطیلی به عرض 17 سانتی‌متر قرار دارند و طول کادر به علت شکستگی پایه‌ستون مشخص نیست (تصویر 10).

همچنین، در سال 1375 یا 1376ش، هم‌زمان با آغاز عملیات راهسازی در این تنگه، دو عدد پایه‌ستون و یک سرستون در سمت دامنۀ شرقی تنگ‌قیر و سمت راست رودخانه سالم یافت و به ادارۀ میراث فرهنگی ایلام منتقل شدند و اکنون در قلعۀ والی قرار دارند.

پایه‌ستون شمارۀ 1: از سنگ آهک کِرِم‌رنگ با طول و عرض 60 و ارتفاع 40 سانتی‌متر که برای قرارگیری بدنۀ ستون بر روی آن حفره‌ای مربع‌شکل به ابعاد 7.5×6 سانتی‌متر ایجاد کرده‌اند.

پایه‌ستون شمارۀ 2: از سنگ آهک کِرِم‌رنگ با طول و عرض و ارتفاع 50 سانتی‌متر که قسمت پایین آن را مانند پایه‌ستون شمارۀ 1 مربع‌شکل و بخش‌های بالایی را به صورت دایره تراشیده‌اند. روی این پایه‌ستون هیچ حفره‌ای برای قرارگیری بدنۀ ستون تعبیه نشده است. این دو پایه‌ستون مشابه با پایه‌ستون D بیستون‌اند که لوشای آن را متعلق به دورۀ سلوکی-‌اشکانی دانسته، ولی به نظر کلایس ممکن است از دورۀ ساسانی بیستون باشد.[37] به نظر می‌رسد با توجه به حفاری‌های معبد لائودیسۀ نهاوند، که پایه‌ستونی مشابه بیستون در آن به دست آمد، نظر لوشای به واقعیت نزدیک‌تر باشد.[38]

سرستون شمارۀ 3: از سنگ آهک کِرِم‌رنگ به ابعاد تقریبی 60×60 و ارتفاع 44 سانتیمتر که روی آن حفره‌ای مستطیلی شکل به ابعاد 5×8 سانتی‌متر برای قرارگیری ستون ایجاد شده است. به نظر می‌رسد این سرستون نیمه‌کاره رها شده و کامل نشده است، زیرا روی آن آثار لوزی کنده‌کاری‌شدۀ ساده‌ای دیده می‌شود که تکمیل نشده‌اند و بر خلاف دو پایه‌ستون قبلی، آثار تیشۀ حجاری بر روی آن وجو دارد و قلم‌گیری نشده است. این سرستون مشابه سرستون بی‌تزیین محوطۀ بیستون (سرستون باغ قاضی‌زاده) است که در دورۀ ساسانی تاریخ‌گذاری شده است (تصویر 11).[39]

پاشنۀ در سنگی شمارۀ 1: به شکل مکعب‌مستطیل و راست‌گوشه با عرض74 و طول حدود 120سانتی‌متر که 85 سانتی‌متر آن بیرون از خاک است. جای قرارگیری محور درب دارای قطر 25 و عمق 26 سانتی‌متر است.

 

پاشنۀ در سنگی شمارۀ 2: یک پاشنۀ در سنگی تراشیده‌شدۀ دیگر مکعب‌شکل در بخش جنوبی به صورت افتاده وجود دارد که ابعاد آن 60 ×60 و ضخامت آن 30 سانتی‌متر است. جای قرارگیری محور درب در این پاشنۀ سنگی کاملاً سواخ شده است. این پاشنۀ در شکسته شده و امروزه فقط یک‌چهارم آن باقی مانده است.

پاشنۀ در سنگی شمارۀ 3: در بخش جنوبی بخشی از تخته‌سنگی بیرون است که دارای 135سانتی‌متر طول و 50 سانتی‌متر عرض است و سوراخی به قطر 25 و عمق20 سانتی‌متر دارد و شکل خاصی ندارد.

 

تخته‌سنگ مکعب‌مستطیل‌شکل: تخته‌سنگی به ابعاد 123×74 ×35 سانتی‌متر تراشیده شده که برای کفپوش دروازه از آن استفاده می‌شده است. جای تیشه‌های حجاری روی آن دیده می‌شود (تصویر 12).[40]

 

سیل‌شکن: معماران و سازندگان این مجموعه برای جلوگیری از خسارات ناشی از طغیان رودخانه دیواری پله‌پله از تخته‌سنگ‌های بزرگ نتراشیده در ضلع شرقی مجموعه در حاشیۀ رودخانه به ارتفاع حدود3 متر ساخته‌اند که این قسمت را مستحکم کرده است. اکنون فقط بخش‌هایی از آن باقی مانده است (تصویر 4). همچنین، در دو طرف مسیل آبی که عرض آن از 3.5 تا 5 متر متغیر است و از میان بخش جنوبی و شمالی می‌گذرد، دیواری به ارتفاع حدود 1.5 تا 2 متر از تخته سنگ‌های نتراشیدۀ بزرگ ساخته‌اند که بدون ملاط و خشکه‌چین است.

 

دیوار دفاعی و برج‌ها: قلعه‌نشینان و سازندگان قلعه روی دیواره‌های صخره‌ای دو طرف تنگ‌قیر را، هر جا که امکان نفوذ وجود داشت، با ایجاد برج و بارو نفوذناپذیر کرده‌اند که بقایای بخش‌هایی از این دیوار عظیم که در فواصل منظم با برج‌های مربع‌شکل تقویت شده هنوز باقی مانده است. این دیوار از شکاف غربی محوطۀ اصلی تا ابتدای ورودی تنگ‌قیر در جنوب شرق قلعه، حدود 8.5 کیلومتر، کشیده شده است. در این قسمت که عرض دو طرف تنگه به کمتر 100 متر می‌رسد دو برج مراقبت ساخته‌اند.

در اطراف محوطۀ اصلی هیچ‌گونه برج و بارویی نیست. مکان‌یابی این محوطه بیشتر بر این اساس صورت گرفته که به شکل طبیعی دسترس‌ناپذیر باشد. بنابراین، چنان که گفته شد، دیوارهای دفاعی و برج دیده‌بانی در ارتفاعات ایجاد شده‌اند.

در کنارۀ دره و شکاف واقع‌شده در غرب محوطه آثار دیواری با بقایای 7 برج چهارگوش و مربع به ابعاد 5.3×5.2 متر وجود دارد که ضخامت دیوارهای آن به دو متر می‌رسد. این برج‌ها با فواصل منظم حدوداً 30متر در این دامنه ایجاد شده‌اند، زیرا از این قسمت کوه امکان نفوذ وجود داشته و معمار با ایجاد این برج و باروها سعی در دفاع مؤثر از این بخش داشته است (تصویر 13).

علاوه بر برج‌ها و دیوار مذکور، در ابتدای ورودی تنگ‌قیر، جایی که عرض تنگه به کمتر از 100 متر می‌رسد، بقایای دو برج—احتمالاً ایست و بازرسی— در دو طرف رودخانه مشاهده می‌شود که فقط بخش‌های کمی از آنها باقی است. این برج‌ها از لاشه‌سنگ با ملاط گچ ساخته شده‌اند. همچنین، روی تیغۀ غربی بقایای برج‌هایی وجود دارد که احتمالاً برای دیده‌بانی به کار می‌رفتند، زیرا از آنها بر دشت چرداول و دشت شیروان و دیگر راه‌های منطقه اشراف کاملی وجود دارد. در همین قسمت نیز چند آب‌انبار در صخره تراشیده‌اند (تصویر 13).[41] برج‌های شهرهای پارت‌ها، هترا، تیسفون و دورا اروپوس همه مثل شهر مرگیان تا قرن دوم میلای به شکل چهارگوشه‌اند. شهرهای ساخته‌شده در زمان پارت‌ها که مجهز به برج‌های چهارگوشه بودند، به هنگام آماده‌سازی دفاعی در زمان ساسانیان دارای برج‌هایی مدور شدند. این امر در خصوص دیوارهای دفاعی تیسفون و هترا نیز صادق است.[42] پرسش این است که چرا در اینجا از برج‌های چهارگوش استفاده شده است؟

 

لوت‌قلا: روی ارتفاعات کوه خرمه و بالای روستای زنجیره سفلی واقع شده است و شامل دیوار و برج‌هایی است که برای جلوگیری از نفوذ دشمن به این قسمت کوه، که به شکاف و درۀ غربی محوطۀ اصلی منتهی می‌شود، با لاشه‌سنگ و ملاط گچ ساخته شده است.

 

محوطۀ A: این محوطه در کنارۀ شرقی رودخانۀ چنارآب و نزدیک مسافرخانۀ تنگ‌قیر با مختصات جغرافیایی 33 درجه و 45 دقیقه و 14.75 ثانیۀ شمالی و 46 درجه و 41 دقیقه و 7.16 ثانیۀ شرقی هقرار دارد که بر اثر فعالیت‌های کشاورزی بخش‌های زیادی از آن تخریب شده است. امروزه بقایا و پلان اتاق‌های مربع‌شکل آن دیده می‌شود که با لاشه‌سنگ و گچ ساخت شده‌اند.

محوطۀ قبرستان: بعد از پشت سر گذاشتن ورودی تنگ‌قیر، در دست راست جادۀ آسفالته و حاشیۀ شرقی رودخانۀ چنارآب، بقایای در‌هم‌ریخته‌ای با مختصات جغرافیایی N”37.77 ’44 °33 و E” 2.91 ‘ 41 °46 دیده می‌شود که حفاران غیرمجاز کاملاً آن را تخریب کرده‌اند. این محوطه دارای قبرهایی با دیوارۀ لاشه‌سنگی است که در پای دیواره صخره‌ای تنگ‌قیر و موازی رودخانه ایجاد شده‌اند.

 

سفال‌ها

در دورۀ اشکانی ساخت سفال در محل صورت می‌گرفت و بیشتر پیرو سنت‌های محلی و بومی بود.[43] بنابراین، سفال‌های قلعه نیز بازنمای شرایط حوزۀ غرب و جنوب غرب ایران‌اند (تصاویر 14 و 15).

هجده قطعه سفال از بخش‌های مختلف این محوطه جمع‌آوری شد و مطالعۀ مقدماتی سفال‌ها نشان داد که متعلق به دوران سلوکی، اشکانی و ساسانی‌اند. سفال‌های سطحی به دو گروه کلی تقسیم می‌شوند: 1. سفال‌های نخودی (12قطعه)؛ 2. سفال‌های لعاب‌دار (6 قطعه). سفال‌های نخودی هم به دو گروه تقسیم می‌شوند: سفال‌های نخودی ساده (5 قطعه) و سفال‌های نخودی منقوش (7 قطعه).

سفال‌های نخودی ساده: این گروه شامل ظرف لوله‌دار (تصویر 16)، دیس و کاسه‌ با لبۀ تخت برگشته به داخل‌اند که همگی چرخ‌سازند و از کاه‌ریز و ماسه به جای مادۀ چسباننده استفاده کرده‌اند. روی سفال لوله‌دار آثار حرارت دیده می‌شود، به‌طوری که رنگ این ظرف سیاه شده است. خمیرۀ این سفال‌ها خوب ورز داده نشده و حرارت برای پخت آنها ناکافی بوده و به همین علت مغز سفال‌ها به رنگ سیاه درآمده است. اغلب این نوع سفال‌ها کاربرد آشپزخانه‌ای داشتند.

سفال‌های نخودی منقوش: این گروه شامل بدنۀ ظروفی با تزیینات طنابی، نقوش کندۀ شانه‌ای و شانه‌ای فشرده و مواج، کفۀ ظروف بزرگ (ظروف ذخیره) با نوار کنده و تزیینات نواری کنده به صورت جدا و در ترکیب با همدیگرند. همه چرخ‌سازند و از شن در ظروف با بدنۀ خشن و از ماسه در سفال‌های ظریف به جای مادۀ چسباننده استفاده کرده‌اند. در بعضی از این سفال‌ها، به علت حرارت کم، مغز سفال سیاه شده است.

 

سفال‌های لعاب‌دار: سابقۀ لعاب دادن ظروف سفالی به هزارۀ اول پیش از میلاد (قرون 7 و 8پ‌م) بر‌می‌گردد و در دورۀ هخامنشی اهمیت بسیار داشت. لعاب دادن سفال‌ها در دوران اولیۀ اشکانی متداول شد و لعاب سفال‌ها به رنگ‌های سفید، خاکستری، نقره‌ای، سبز و لجنی‌رنگ بودند. رنگ لعاب‌ها در دورۀ میانی اشکانی متنوع‌تر شد.[44] رنگ لعاب این سفال‌ها آبی فیروزه‌ای، آبی کم‌رنگ (رنگ‌پریده)، سبز لجنی یا سیاه و سفید است که لعاب آنها تا حدی ریخته و صدف‌گرفتگی و ترک‌خوردگی نیز در آنها مشاهده می‌شود.

فرم سفال‌های لعاب‌دار به دست آمده از بررسی سطحی بیشتر شامل کاسه با لبۀ تخت که هنگام شکل دادن با انگشت به صورت مواج درآورده شده، لبۀ برگشته به خارج و ظروف پایه‌دار است که داخل و بیرون آنها لعاب‌کاری شده است. در برخی نمونه‌ها، طرف بیرونی ظرف ساده رها شده است و فقط داخل آن لعاب داده شده است (تصویر 17 و جدول 1).

 

دیگر یافته‌ها: چند تکه‌شیشۀ ریز به ضخامت1 میلی‌متر در کنار خمره‌ای تدفینی یافت شد که به صورت ایستاده در نزدیک تراس رودخانه کار گذاشته شده بود. پوستۀ شیشه‌ها بر اثر مرور زمان به شکل پودر سفیدی در آمده است (تصویر 14).

 

جمع‌بندی

تنگ‌قیر بریدگی‌ای طبیعی است که دشت‌های شیروان و چرداول را به دشت‌های شمالی‌تر زاگرس مرکزی (منصوری، حمیل، شیان و اسلام‌آباد) مرتبط می‌سازد. این تنگه یگانه معبر طبیعی است که دسترسی دشت‌های جنوبی‌تر را به دشت‌های حاشیۀ شاهراه خراسان بزرگ امکان‌پذیر می‌ساخته است. همین عامل، در کنار عوامل طبیعی از جمله معدن قیر، منابع فراوان آب، دیواره صخره‌ای و توپوگرافی منطقه که به صورت دژی طبیعی است، سبب اهمیت این منطقه و انتخاب آن برای ساخت‌و‌ساز در دورۀ تاریخی شده است.

از طرف دیگر، این منطقه جزو مناطق صعب‌العبور محسوب می‌شود و امکان دستیابی به آن سخت بوده است. در ضمن، هر جا از دیوارۀ اطراف قلعه که امکان نفوذ دشمن وجود داشته، با ایجاد دیوار لاشه‌سنگی و برج‌های چهارگوش مسلح و نفوذناپذیر شده است. با توجه به تمهیدات اندیشیده‌شده در این منطقه، احتمالاً این بناها از نظر مذهبی یا سیاسی در دورۀ سلوکی و اشکانی اهمیت فراوانی داشته‌اند.

این مجموعه شامل قبرستان و محوطۀ مسکونی (A) است که با دیواری دارای برج‌های چهار‌گوش احاطه شده‌اند. همچنین، در روی کوه خرمه، جایی که کوه به کف درۀ پشته متصل می‌شود، معماران با ایجاد دیوار و برج‌هایی این قسمت را پوشش داده‌اند. اگر نظر دیاکونوف را دربارۀ تاریخ برج‌های چهارگوش بپذیریم،[45] با نگاهی به برج‌های دایره‌ای شکل قلعۀ یزدگرد که مرحلۀ اولیه این تغیر را نشان می‌دهند،[46] می‌توانیم ساخت این مجموعه را به اواخر دورۀ سلوکی و اوایل دورۀ اشکانی نسبت دهیم. پایه‌ستون‌های شمارۀ 1 و 2 و پایه‌ستونی با نقش‌برجستۀ گل پنج‌پر نیز یادآور پایه‌ستون‌های دورۀ سلوکی است.

همچنین، در میان این محوطه بقایای آتشدانی یافت شد که شبیه آتشدان‌های تصویرشده بر پشت سکه‌های شاهان پارس، اردشیر اول و شاپور اول و آتشدان بیشاپور،[47] است که از اهمیت این مجموعه در اوایل دورۀ ساسانی حکایت دارد.

محل جداسازی سنگ خام برای ساخت ستون، بدنۀ ستون، سرستون و پاشنۀ دروازه‌ها، سنگ‌های مکعب‌مستطیل، تخته‌سنگ‌های جداشده و بدنۀ ستون‌های نیمه‌کاره نشان‌دهندۀ این است که همۀ مراحل ساخت‌و‌ساز در محل صورت می‌گرفته است.

در دوران ساسانی، احتمالاً هم‌زمان با پروژه‌های ساختمانی دورۀ خسرو دوم در بیستون، ساخت‌و –سازهای این مجموعه نیز شروع، اما بعد از مدتی ناگهان نیمه‌کاره رها شد. آیا می‌توان گفت رها شدن ساختمان‌سازی در این مجموعه همچون پروژه‌‌های خسرو دوم در بیستون، از جمله فرهاد‌تراش، پل خسرو، پل بيستون، ديوار ساساني كنار گاماسياب و بناي كاخ خسرو، يك‌باره متوقف شده و قطعه‌سنگ‌هاي فراواني در كارگاه‌هاي سنگ‌تراشي و قطعات لازم در بناها چون بدنۀ ستون‌ها، شال‌ستون‌ها و سرستون‌ها نيمه‌كاره رها شده‌اند؟ نگاهي به صحنة شكار گوزن در ايوان بزرگ طاق بستان نيز به‌خوبي نشان از توقف هم‌زمان و ناگهاني[48] ساخت ‌و‌سازهاي خسرو دوم در كرمانشاه[49] و این منطقه دارد. به هر روي، به سبب نا‌آرامي‌ها و اغتشاشات اواخر سلطنت خسرو و كشته شدنش به دست شيرويه، اهداف بزرگ ساختماني او براي هميشه در دورة ساساني ناتمام ماندند.

سفال‌های سطحی به دست آمده از این محوطه و مطالعۀ ابزار تدفین خمره‌ای تخریب‌شده نشان‌دهندۀ تداوم سکونت‌گزینی در این محوطه از اواخر دورۀ سلوکی تا دورۀ ساسانی و احتمالاً اوایل دورۀ اسلامی است. بیشتر سفال‌ها متعلق به دورۀ اشکانی‌اند. این موضوع در کنار سایر مدارک نشان می‌دهد که از این مجموعه در دورۀ ساسانی فقط برای مدت زمان اندکی بهره‌برداری شده است.

 

 

 

 

تصویر 1. نقشۀ هوایی زاگرس مرکزی و وضعیت قرارگیری قلعۀ شازه، برگرفته از Google earth.

تصویر 2. موقعیت تنگ‌قیر و محوطه‌ها و آثار، برگرفته از Google earth.

تصویر 3. عکس هوایی از محوطۀ قلعۀ شازه و عکس هوایی قبل از ایجاد راه آسفالته. محل دیوار و برج‌ها در غرب محوطه با خط زرد نشان داده شده‌اند. برگرفته از Google earth.

تصویر 4. بقایا و آثار دیوارهای داخلی قلعه، عکس از علی نوراللهی.

تصویر 5. نمای بخش جنوبی همراه با دیوارها و پرتگاه و بقایای معماری شمال مسیل، عکس از علی نوراللهی.

تصویر6. نمای بخش شمالی: پی دیوارها، ستون‌ها و کارگاه سنگ‌تراشی، عکس از علی نوراللهی.

تصویر 7. کارگاه سنگ‌تراشی به همراه جزییات چگونگی جداسازی سنگ، عکس از علی نوراللهی.

تصویر 8. آتشدان سنگی و طرح آن همراه با طرح بدنۀ ستون‌ها، عکس از علی نوراللهی.

تصویر 9. بدنۀ ستون‌ها با حفرۀ انتهایی در بخش شمالی قلعه، عکس از علی نوراللهی.

تصویر 10. عکس و طرح پایه‌ستون شکسته با گل پنج‌پر، عکس از علی نوراللهی.

تصویر 11. عکس و طرح پایه‌ستون‌ها و سرستون موجود در موزۀ مردم‌شناسی ایلام، عکس از علی نوراللهی.

تصویر 12. پاشنه‌های در و سنگ مکعب‌مستطیل، عکس از علی نوراللهی.

تصویر 13. نمایی از برج چهارگوش و دیوارۀ دفاعی کنار درۀ غربی محوطه و محل قرارگیری برج‌های بازرسی و برج‌های بخش جنوبی، عکس از علی نوراللهی.

تصویر 14. سفال‌های سطحی محوطۀ قلعه، عکس از علی نوراللهی.

تصویر 15. سفال‌های لعاب‌دار و شیشۀ شکسته، عکس از علی نوراللهی.

تصویر 16. سفال لوله‌دار، عکس از علی نوراللهی.

تصویر 17. طرح سفال‌های سطحی محوطۀ قلعه، عکس از علی نوراللهی.

[1] لازم می دانم از آقای یارمحمدی، مسئول پایگاه میراث فرهنگی سرابله، و اعضای هیئت آقایان امین‌پرست، کارشناس باستان‌شناسی، و فریادیان، کارشناس ارشد گردشگری پایگاه میراث فرهنگی سرابله، که در طی این دو روز نگارنده را همراهی کردند تشکر و سپاس‌گزاری کنم.

[2] مدیریت اطلاعات سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح، فرهنگ آبادی‌های استان ایلام: شهرستان‌های دهلران و مهران (تهران: سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح، 1386)، 3.

[3] ولفرام کلایس، ”قلاع،“ ترجمۀ علیرضا میهنی، در معماری اسلامی ایران، ویراستۀ محمد یوسف کیانی (تهران: سمت، 1387)، 169.

[4] برای مطالعۀ بیشتر بنگرید به ناصر پازوکی، استحکامات دفاعی ایران در دورۀ اسلامی (تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور، 1376)، 161 و بعد.

[5] کلایس، قلاع، 173.

[6] رومان گیرشمن، بیشاپور، ترجمۀ اصغر کریمی (تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور، 1379)، جلد 1، 64.

[7] م. دیاکونف، اشکانیان، ترجمۀ کریم کشاورز (تهران: انتشارات علمی فرهنگی، 1381)، 131.

[8] Edward J. Kaell, “A Sasanian palace Stronghold in Persian Kurdistan,” Iran, 5 (1967), 99-123.

[9] کلایس، قلاع، 173-175.

[10] ولفرام کلایس، ”یادداشت‌های مربوط به گزارش‌ها و یافته‌های دهکده،“ در بیستون: کاوش‌ها و تحقیقات سال‌های 1963-1967، به کوشش ولفرام کلایس و پیتر کالمایر، ترجمۀ فرامرز نجد سمیعی (تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور، 1385)، 379-295.

[11] Keall, “A Sasanian Palace,” 99-123; Edward J. Keall, “Qaleh-i Yazdigird: The Question of its Date,” Iran, 15 (1977), 1-9; Edward J. Keall and Marguerite J. Keall, “The Qaleh-i Yazdigird Pottery: A Statistical Approach,” Iran, 19 (1981), 33-81; Edward J. Keall, “Qaleh-i Yazdigird on Overview of the Monumental Architecture,” Iran, 20 (1982), 51-72.

[12] سیف‌الله کامبخش‌فرد، کاوش‌ها و پژوهش‌های باستان‌شناسی و احیای معماری معبد آناهیتای کنگاور و تاق گرا (تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور، 1376).

[13] اریک ف. اشميت‌، پرواز بر فراز شهرهای باستانی ایران، ترجمۀ آرمان شیشه‌گر (تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور، 1376)، 229-300.

[14] نریمان ملک‌احمدی، ”پاکسازی بنای تاریخی موشکان“ (آرشیو میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان ایلام، 1380).

[15] عباس مترجم، ”فصل اول بررسی و شناسایی باستان‌شناسی شیروان چرداول“ (آرشیو میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان ایلام، 1380).

[16] علی نوراللهی، ”بررسی باستان‌شناسی دشت قلی‌وند شهرستان شروان چرداول“ (آرشیو میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری استان ایلام، 1380).

[17] به علت وسعت زیاد قلعه و دیوارها و برج‌هایی که برای حفاظت از تأسیسات اصلی قلعه ساخته شده‌اند، امروزه اهالی روستاهای نزدیک به محل آن را با اسامی متفاوتی ازجمله شازه، چکان، تنگ‌قیر، لوت‌قلا و قلا می‌شناسند.

[18] به نقل از اهالی روستای چکان (چیکان).

[19] اندازۀ آجرهای ساسانی کوه خواجه 5×15×22 و 7×24×24 است. بنگرید به محمود موسوی، ”یادمان خشتی کوه خواجه زابل و خلاصه‌ای از نتایج مطالعات و کاوش‌های انجام‌شده در آن،“ در مجموعه مقالات دومین کنگرۀ تاریخ معماری و شهرسازی ایران، به کوشش باقر آیت‌الله‌زاده شیرازی (تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور، 1375)، 81 و 84. اندازۀ آجرهای دستگرد عبارت است از 5×25.2×25.2 سانتی‌متر. بنگرید به

Keall, “A Sasanian Palace,” 109.

[20] در دورۀ ساسانی، مصالح اصلی ساختمان‌سازی عبارت بود از قلوه‌سنگ یا لاشه‌سنگ‌هایی که با ملات گچ یا گچ نیم‌کوب به هم متصل می‌شدند. قصر فیروزآباد با این شیوه ساخته شد. بنگرید به رومان گیرشمن، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمۀ محمد معین (تهران: انتشارات علمی فرهنگی، 1379)، 388. استفاده از ملاط گچ برای چسباندن مصالح و تراز کردن دیوارهای لاشه‌سنگی از ویژگی‌های معماری اواخر دورۀ اشکانی و دورۀ ساسانی است. بنگرید به ه. هوکی، قلعه‌دختر، ترجمۀ فرزین فردانش (تهارن: سازمان میراث فرهنگی کشور، 1378)، 22.

[21] مالکوم کالج، اشکانیان (پارتیان)، ترجمۀ مسعود رجب‌نیا (تهران: هیرمند، 1380)، شکل 41.

[22] کالج، اشکانیان، 121-124.

[23] ولفرام کلایس، ”معماری بنای مغولی در روی دیوار ساسانی کنار رودخانه،“ در بیستون: کاوش‌ها و تحقیقات سال‌های 1963-1967، به کوشش ولفرام کلایس و پیتر کالمایر، ترجمۀ فرامرز نجد سمیعی (تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور، 1385)، 285.

[24] Keall, “A Sasanian Palace,” 101.

[25] Keall, “Qaleh-i Yazdigird: The Question of its Date,” 2.

[26] رومان گیرشمن، هنر ایران در دوران پارت و ساسانی، ترجمۀ بهرام فره‌وشی (تهران: انتشارات علمی فرهنگی، 1390)، 53، تصویر 66.

[27] علی‌اکبر سرفراز و فریون آورزمانی، سکه‌های ایران از آغاز تا دوران زندیه (تهران: سمت، 1385)، 80-81، تصویر 2، طرح 8-9.

[28] ولادیمیر گریگورویچ لوکونین، تمدن ایران ساسانی، ترجمۀ عنایت‌الله رضا (تهران: انتشارات علمی فرهنگی، 1372)، 251-252؛ سرفراز و آوروزمانی، سکه‌های ایران، 87-88.

[29] گیرشمن، هنر ایران در دوران پارت و ساسانی، 243، تصویر 299.

[30] سرفراز و آوروزمانی، سکه‌های ایران، 88.

[31] لوکونین، تمدن ایران ساسانی، 251 و جداول 2-12.

[32] ارنست هرتسفلد، ایران در شرق باستان، ترجمۀ همایون صنعتی‌زاده (تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1381)، 307-308، شکل 397 و لوح 99.

[33] آتشدان نقش‌شده بر پشت سکه‌های اردشیر اول هم از چندین قطعۀ مجزا ساخته شده است. بنگرید به

Vesta Sarkhosh Curtis, “The Iranian Revival in the Parthian Period, The Age of the Parthians,” in The Idea of Iran, ed. Vesta Sarkhosh Curtis and Sarah Stewart (London: I. B. Tauris, 2007), vol. 2, 7-26, fig. 15-16; Michael Alram, “Early Sasanian Coinage,” in The Sasanian Era, ed. Vesta Sarkhosh Curtis and Sarah Stewart (London: I. B. Tauris, 2008), vol. 3, 17-31, fig. 2-11.

[34] سرفراز و آوروزمانی، سکه‌های ایران، 91-92، تصویر 1.

Alram, “Early Sasanian Coinage,” fig. 12-13.

[35] گیرشمن، هنر ایران در دوران پارت و ساسانی، 149-150، تصویر 192.

[36] به گفتۀ یکی از اهالی، روستاییان تعدادی از این ستون‌ها را برای خانه‌سازی شکسته‌اند و قاچاقچیان هم تعداد دیگری را تخریب کرده‌اند.

[37] کلایس، ”یادداشت‌های دهکده،“ 385-386.

[38] مهدی رهبر و سجاد علی‌بیگی، ”گزارش پژوهش‌های باستان‌شناختی به منظور مکان‌یابی معبد لائودیسۀ نهاوند،“ پیام باستان‌شناس، شمارۀ 15 (1390)، 142.

[39] هاینس لوشای، ”سرستون‌های ساسانی،“ در بیستون: کاوش‌ها و تحقیقات سال‌های 1963-1967، به کوشش ولفرام کلایس وو پیتر کالمایر، ترجمۀ فرامرز نجد سمیعی(تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور، 1385)، 130، شکل 1 الف.

[40] روی هیچ‌کدام از این پاستون، سرستون و بدنۀ ستون‌ها و دیگر سنگ‌های تراش‌خورده علامت مشخصۀ حجار یافت نشد.

[41] به نقل از آقای امین‌پرست، کارشناس باستان‌شناسی ادارۀ میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی شهرستان چرداول.

[42] گیرشمن، بیشاپور، 63-64.

[43] ارنی هرینک، سفال ایران در دوران اشکانی، ترجمۀ حمیده چوبک (تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور، 1376)، 272-273.

[44] هرینک، سفال ایران، 111.

[45] دیاکونف، اشکانیان، 131.

[46] Keall, “A Sasanian Palace,” 99-121.

[47] گیرشمن، هنر ایران در دوران پارت و ساسانی، 149.

[48] هاینس لوشاي، ”کارگاه سنگ‌تراشی ساسانی در دامنۀ کوه،“ در بیستون: کاوش‌ها و تحقیقات سال‌های 1963-1967، به کوشش ولفرام کلایس و پیتر کالمایر، ترجمۀ فرامرز نجد سمیعی (تهران: سازمان میراث فرهنگی کشور، 1385)، 176.

[49] هرتسفلد، ایران در شرق باستان، 335.