From Appearance to Character: A Exploration of Sexual and Gender Conceptions in Safavid Physiognomy

 مقدمه

از اواخر سدۀ بیستم میلادی، بدن به یکی از مهم‌ترین عرصه‌های چالش سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بدل شده و در مباحث آکادمیک جایگاه مهمی کسب کرده است. با این همه، پژوهش به صورت عام و پژوهش تاریخی به صورت خاص در باب تن و تنانگی در ایران در ابتدای راه قرار دارد و اصولاً به آن کمتر توجه شده است. شاید بتوان یکی از دلایل این امر را به‌ویژه در حوزۀ تاریخ پیشامعاصر ایران به کثرت منابع سیاست‌زده و کمتر اجتماعی و قلّت منابع بیرون از قدرت منتسب کرد. نویسندۀ این جستار با آگاهی از دشواری مسیر پیش رو کوشیده است حتی‌المقدور چشم‌اندازی تاریخی از بدن را در عصر صفویه و با ابتنای بر فراست‌نگاری‌های این دوران ترسیم کند. محور این پژوهش بدن زنانه و پیوند آن با مناسبات قدرت در معنای فوکویی آن است. در واقع، می‌توان گفت یکی از اهداف این جستار فهم ایماژ یا تصور بدن زنانه در گفتمان پزشکی دوران صفوی است. مفهوم ایماژ از بدن از جمله یکی از مفاهیم راه‌یافته به جامعه‌شناسی بدن به منزلۀ رشته‌ای نوپاست. اصولاً ایماژ بدنی ما محصول تفسیر ما از بدنمان بر اساس زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی است؛ چیزی شبیه ”خودِ آئینه‌ای،“ اما این بار نه در باب ذهن یا شخصیت‌، بلکه دربارۀ بدن‌.[1] ایماژ ما از بدن یعنی اینکه بدن خود را چگونه درک می‌کنیم؟ این تصویر ممکن است بر توانایی ما در رابطه برقرار کردن با دیگران مؤثر باشد و بر پاسخ‌هایی که دیگران به ما می‌دهند تأثیر بگذارد. این ایماژ همچنین نحوۀ تجربه کردن بدن‌هایمان در زندگی روزمره را تحت تأثیر قرار می‌دهد. این ایماژ می‌تواند بر احساس ما از خود، میزان اعتمادمان به موقعیت‌های اجتماعی و ماهیت روابط اجتماعی ما تأثیر داشته باشد. مفهوم ”ایماژ بدنی“ به دست تحلیلگران روانی، عصب‌شناسان، جراحان، پزشکان، روان‌شناسان، مردم‌شناسان و جامعه‌شناسان در سدۀ بیستم میلادی نظریه‌پردازی شده و توسعه یافته است. ایماژ بدنی ما صرفاً توسط آنچه بدن خود را شبیه به آن می‌پنداریم شکل نمی‌گیرد، بلکه این زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی‌اند که بر تفسیر ما از آنچه می بینیم اِعمال قدرت می‌کنند. عملِ درک این ایماژ فرایندی برساختۀ شرایط اجتماعی است. به بیانی دیگر، ایماژ بدنی و روابط اجتماعی ما بر هم اثر می‌کنند و بنابراین، زندگی روزمره اساساً به معنای تولید و بازتولید بدن‌هاست و بازسازی بدن بازسازی جهان زندگی است. هستی‌شناسی بدن نیز از جمله مسایلی بوده که در مباحث مرتبط با بدن مورد توجه قرار گرفته است. دربارۀ جایگاه هستی‌شناختی بدن، در نگرش‌های مختلفی که به مطالعۀ بدن پرداخته‌اند، تفاوت وجود دارد. گروهی از پژوهشگران -که به مبناگرایان شهرت دارند- بر این باورند که بدن مبنایی بیولوژیک و جهان‌شمول دارد که خود را بر تمامی تجارب ما از بدن تحمیل می‌کند. دستۀ دیگر معتقدند که بدن را می‌توان به سادگی به مثابه تأثیر فرایندها یا زمینه‌های گفتمانی خاص دانست، بدین معنا که با زندگی کردن هر انسان در هر زمینۀ اجتماعی نوع خاصی از بدن -که خود محصولی اجتماعی است- برای او ایجاد خواهد شد. در عین حال، اغلب پژوهشگران این حوزه بر آن‌اند که بدن ترکیبی از امر اجتماعی و امر زیستی است، بدین معنا که با وجود اینکه بدن دارای مبانی مادی و زیستی است، این قابلیت را دارد که در زمینه‌های اجتماعی مختلف جایگزین یا تعدیل شود. به بیانی ساده‌تر، اگرچه بدن دارای پاره‌ای مشخصات زیستی غیر قابل انکار است، در واقع سازه‌ای اجتماعی است. فوکو، که این جستار بسیار مرهون اوست، نشان داد که بدن فی‌نفسه می‌تواند تاریخ داشته باشد. کار فوکو گرایش مطالعات اجتماعی را از داشتن نگاه زیستی صِرف به بدن به سمت پذیرش بدن به مثابۀ محصولی اجتماعی و تاریخی تغییر داد.[2] فوکو خصایص گفتمانی فراوانی را در ساختارها و اعمال پزشکی یافته بود که چند نمونه از آنها را انتخاب و در آثارش بر آنها تأکید کرد.[3] به نظر او، بدن تجلی‌گاه قدرت بود؛ نگاهی متفاوت از دیدگاه‌های رایج که صرفاً قدرت را مختص قدرت برتر حکومت می‌دانستند. فوکو در واقع نشان می‌دهد که چگونه بدن می‌تواند محمل اِعمال قدرت قرار گیرد. او بر این باور بود که همان‌گونه که بدن پادشاه می‌توانست نماد قدرت متمرکز باشد، بدن‌ها نیز می‌توانند تحت سیطرۀ قدرت رشته‌های علمی و از جمله پزشکی قرار گیرند.[4]

فراست چیست؟ زمینة تاریخی

در طب قدیم، چگونگی ترکیب عناصر بدن در فرایند شکل‌گیری ظاهر بدن تأثیرگذار بود. مثلاً حرارت و خشکی مزاج می‌توانست موجب رشد موها شود و به همین سبب، مردان در مقایسه با زنان موی بیشتری دارند.[5] این ارتباط بین عناصر اخلاطی و ظاهر آدمیان پزشکان و عالمان را به دو نتیجۀ کلی راهنمایی کرد: اول، می‌توان از روی ظاهر انسان‌ها به چگونگی ترکیب اخلاط در آنها پی برد و دوم، به سبب آنکه افراد منتسب به گروه‌های مشترک ویژگی‌های اخلاطی مشابه دارند، پس می‌توان به ویژگی‌های مشابه بدنی آن گروه خاص و در نتیجه خصایل شخصیتی و جنسی اعضای آن دست یافت. برای نمونه، افراد متعلق به گروه زنان ویژگی‌های بدنی و جنسی مشابه داشته، اعضای هر قوم یا یک گروه ساکن در یک جغرافیای خاص در رفتار شاخص‌هایی مشترک دارند.[6] از همین رو، شعبه‌ای از شعبات پزشکی با نام ”علم‌الفراسه“ یا علم قیافه‌شناسی برای شناسایی خصایل درونی و شخصیتی آدمیان از روی ظاهر بدنی شکل گرفت.[7]

دربارۀ خاستگاه علم فراست و نخستین فراست‌نگار ابهام‌هایی وجود دارد. در متون تاریخ پزشکی کلاسیک مسلمانان ابداع این دانش به افلیمون یونانی،[8] از معاصران بقراط، نسبت داده شده است.[9] در الفهرست ابن‌ندیم هم از کتابی از افلیمون با عنوان کتابالفراسه یاد شده،[10] تقریباً انتساب این علم به او را قطعی می‌سازد. فراست‌نگاری در پزشکی مسلمانان از سدۀ سوم هجری قمری و مشخصاً با بخشی از المنصوری فی الطب زکریای رازی آغاز شد که به این علم پرداخته بود.[11] شهمردان‌بن ابی‌الخیر، از پزشکان سدۀ پنجم هجری قمری، بخشی از نزهتنامۀ علایی را به فراست اختصاص داده است.[12]

قابل تأمل است که بدانیم ابوالقاسم قُشَیری، مؤلف رسالۀ قشیریه که اثری است شاخص در تصوف، در بابی از ابواب کتابش به تمامی به فراست پرداخته است، اما تلقی او از فراست با برداشت دانشمندان و پزشکان آن روزگار از فراست به صورت اصولی متفاوت است. او فراست را معرفتی الهی و مختص اولیاءالله می‌داند که متضمن آگاهی بر امور غیبی و نادیدنی است و در همین زمینه قلم‌فرسایی کرده است.[13] مطهربن محمد جمالی یزدی نیز در کتاب دائره‌المعارف‌گونۀ خود، فرخنامه، در سدۀ ششم به احتمال بسیار بر قفای فراست‌نگاران انسان‌گرا بخشی از اثر خویش را به فراست اختصاص داده است و آن را ”علمی سخت نیکو“ دانسته و نپرداختن به آن را موجب نقصان کتاب خویش پنداشته است.[14] محتوای این نوشتار کوتاه سخت به فراست منتسب به افلاطون، که در پی بدان اشارتی خواهد رفت، شباهت دارد. یکی دیگر از آثار شاخص فراست‌نگارانۀ پیشاصفوی در اثر مشهور آملی، نفائس الفنون فی عرائس العیون مندرج است. این کتاب همانند فرخنامه به صورت دائره‌المعارفی مفصل از علوم روزگار خویش در سدۀ هشتم هجری قمری تبویب و تنظیم شده است. فراست در این اثر، همچنان که آملی در پیشانی بحث بدان اشاره می‌کند، علمی است در شناختن اخلاق و صفات باطنی آدمیان به واسطۀ ”اعضای ظاهره و اَشکال محسوسه“ و هرچه در باب اعضای بدن آدمی که صورتی غیرجنسی دارد سخن رفته است، در اخلاق است و بس.[15]

مجموع بررسی ها در باب فراست‌نگاری‌ها نشان می‌دهد که می‌توان دو گونۀ فراست‌نگاری را از یکدیگر متمایز کرد: یکی علم‌الفراسۀ طبی و زیستی است و دیگری علم‌الفراسۀ معنوی و روحانی. در واقع، می‌توان فراست‌نگاری معنوی و پزشکی را به ترتیب ذیل طب روحانی و طب جسمانی طبقه‌بندی کرد.

فراست‌نامۀ شاخص دیگری که در میانۀ فراست‌نامه‌‌های عرفانی و طبی قرار دارد، ظاهراً متعلق است به سیدمحمد نوربخش، رهبر جنبش نوربخشیه در سدۀ نهم هجری قمری، است.[16] در صدر فراست‌نامه، این اثر یکی از ”مُصنّفات قُدوه المرشدین، مربی السالکین، امیر سیدمحمد نوربخش“ معرفی می‌شود. ژانر یا گونۀ این اثر همانند اثر قشیری عرفانی است، اما با آن متفاوت است. به این معنا که برخلاف قشیری فقط به مراتب عرفانی نمی‌پردازد و همانند رساله‌های فراست متعارف به سراغ بدن و نشانه‌های بدن می‌رود. تفاوت بارز آن با فراست‌نامه‌های دیگر از قبیل اثر فخر رازی، که به آن خواهیم پرداخت، آن است که در نگرش عرفانی به انسان او را همواره به صورت کلی و فراجنسی مد نظر قرار می‌دهد و در صحبت از بدن گویی به بدنی عاری از جنسیت می‌پردازد و رویکردی صرفاً انسان‌محور دارد و این امر بسیار قابل تأمل است:

انسان را ظاهری و باطنی است، جسمی و جانی، صورتی و سیرتی. انسان عبارت از مجموع ظاهر و باطن خویش است و الظاهر عنوان‌ الباطن دلیلِ آن است که از صورت ظاهر استدلال به سیرت باطن توان نمود. بنابراین مقدمات، در معرفت صورت انسان و خواص ظاهر ایشان کلمه‌ای چند نوشتن لایق نمود تا باب‌الابواب معرفت اولیاء و مرشدان صمدانی به مفتاح مؤانست روحانی و مناسبت جسمانی مفتوح گردد.[17]

نکتۀ قابل ملاحظۀ دیگر در این فراست‌نامه آن است که نوربخش به‌رغم تأثیر پذیرفتن از گفتمان پزشکی زمانۀ خویش، از نشانه‌های بدنی به نتایج اخلاقی می‌رسد؛ درست بر خلاف فراست‌نامه‌های متعارف. با این همه گاه از این قاعده عدول کرده است و گویی در مقام یک فراست‌‌نگار متعارف نشسته است و قلم می‌زند. مثلاً می‌نویسد: ”سر بزرگ دلیل همت عالی است و سر خُرد دلیل بی‌خِردی است [و] موی درشت دلیل شجاعت است.“[18] اما در بخش نتیجه‌گیری‌های عرفانی می‌نویسد: ”ابروی پیوسته دلیل اُلفت است، ابروی گشاده دلیل بَهجَت است.“[19] یا در همان‌جا می‌آورد: ”چشم بسیار بزرگ دلیل کاهلی است. چشم سرخ دلیل سبک‌باری (=کم‌عقلی) است.“ یا می‌گوید: ”بینی بزرگ دلیل سبک‌باری و خفت عقل است، بینی پهن دلیل شهوت است، فراخی سوراخ بینی دلیل حسد و غضب است.“[20] او به همین سیاق دربارۀ دیگر اعضا و صفات بدن همانند دهن، لب، دندان، زنخ (=چانه)، ریش، روی، گوش، قد، گردن، شکم، پشت، کتف، انگشت و ناخن سخن رانده است. او در انتها رسالۀ خود را با عبارت‌هایی وام‌گرفته از ذخیرهالملوک،[21] اثر میرسیدعلی همدانی، عارف نامی سدۀ هشتم هجری قمری، به پایان می‌برد که در آن کاربرد اصلی علم فراست، آگاهی سلاطین از توانایی‌های افراد دانسته شده است که در نتیجه، استفادۀ مناسب از این توانمندی‌ها منجر به گونه‌ای شایسته‌سالاری می‌شود.[22]

دیگر فراست‌نامۀ مشهور از آن فخرالدین رازی است. او در ماهیت این علم برخلاف قشیری و نوربخش کاملاً نگاهی پزشکی دارد و چنین می‌نویسد: ”فراست عبارت است از طلب کردن دلیل در احوال ظاهر بر اخلاق باطن و تقریرِ این سخن آن است که مزاجِ هر نفْسی یا نفْس آن نفْس است یا آلت افعالی که از آن نفْس صادر شود. پس بر هر دو تقدیر، خَلق ظاهر و خُلق باطن، تابع و پیرو مزاج باشند.“[23] او در جای دیگری به صراحت بر ضرورت داشتن معرفت طبی برای صاحبان علم فراست تأکید می‌کند:

و بر صاحب علم فراست واجب است که اثر هر یک از ارکان و اخلاط امزجه بداند تا بداند که آن خُلق و خصلت از چه چیز است؟ و باید بداند که از اثر هر غذای اصلی کدام خُلق ظاهر شود؟ و همچنین واجب است که بشناسد اخلاقی را که از مقتضیات سال‌ها و اجناس اصناف و عادات و گونه‌های روی باشد. چون [به] مجموع امور علمش محیط شد و علامات اخلاط و امزجه بدانست، او را میسّر و ممکن گردد که به آن بر معرفت اخلاق باطن دلیل گیرد.[24]

فخر رازی در کلام و تفسیر چهره‌ای بارز به شمار می‌رود، اما در طب هم دستی داشت و رساله‌ای دارد با نام حفظالبدن در طب که به شیوۀ پرسش و پاسخ تألیف کرده است و قبلاً به آن اشاره شد. دیگر اثر نامی او در پزشکی همین رسالهالفراسه است. شاید انتخاب فراست‌نامۀ فخر رازی در این جستار از حیث شخصیت چند وجهی فخر رازی در مقام متکلم و مفسر کبیر قرآن تلقی عمومی از جنسیت را در پزشکی‌نگاری آن روزگار هر چه بیشتر روشن کند.

یکی از مبانی قیافه‌شناسی این بود که تمایلات و هوی و هوس جنسی در بدن فرد نمود می‌یابد. به همین سبب، تفاوت عملکردهای اجتماعی، طبقاتی و حتی تا اندازه‌ای رجحان‌های اجتماعی مبتنی بر تصورات شبه‌پزشکی از افراد بود. تأثیر اجتماعی این تصورات را می‌توان در متون ادبی کلاسیک فارسی بازجُست. قابل تأمل است که نویسندگان فراست‌نامه‌ها به هنگام توصیف زنان، برخلاف توصیف مردان، غالباً نگاه جنسی و مفعولی به زنان دارند و دستورالعمل‌هایی را برای دریافتن اندازۀ اعضای تناسلی زنان از روی نشانه‌های ظاهری بدن در اختیار مخاطبان خود قرار داده‌اند. مثلاً گشادی لب‌ها از هم نشانۀ گشادی فرْج و کلفتی آن نشانۀ کلفتی لب‌های فرْج به شمار می‌رفت. به همین ترتیب، رنگ چهره و چشم‌ها و شکل بینی و اندازۀ ران هر یک میزان هوس جنسی زنان را مشخص می‌ساخت.[25] در رساله‌های فراست از روی ظاهر مردان بیشتر به ویژگی‌های عمومی آنها پی می‌بردند، در حالی که ظاهر زنان عمدتاً برای شناخت آلات تناسلی و میزان شهوت جنسی مورد ارزیابی قرار می‌گرفت. این تلقی ریشه در آن دارد که بیشتر این رساله‌ها را مردان و برای مردان می‌نوشتند تا بتوانند جفت جنسی مناسب خویش را برگزینند. همچنین، می‌بینیم که در ادبیات فراست‌نگاری هر جا که می‌خواستند از ”ضعف“ یا ”ضعیف بودن“ سخن بگویند، آن را به صفات یا اعضای زنان تشبیه می‌کردند. برای نمونه، می‌توان به این موارد در اثر فخر رازی اشاره کرد که به صورت پراکنده به کار برده است و گویا آن را قاعده‌ای عمومی‌می‌دانسته و مقبول:

هر که گردن او دقیق (= باریک) بوَد، پس نفس او ضعیف بوَد. و این دلیل از إناث گرفته‌اند؛ هر که موضعی که نزدیک شکم او لاغر بوَد، قوی باشد در کارها. و این دلیل از ذَکَر گرفته‌اند. و نیز هر که این موضع از او لاغر نبوَد، دلیل بوَد بر ضعف. و این دلیل از إناث گرفته‌اند؛ هر که پشت او معتدل بوَد در عظمت، قوی‌نفْس بود و این دلیل از ذَکَر گرفته‌اند. و هر که پشت او ضعیفِ تُنُک بوَد، ضعیف‌النفْس بوَد و این دلیل از اُنثی گرفته‌اند؛ هر که استخوان پهلوی او معتدل بود، نفس او قوی باشد. و این دلیل را از ذَکَر گرفته‌اند. و هر کس که استخوان پهلوی او چنین نبود ضعیف‌النفس بود و این دلیل از إناث گرفته‌اند.[26]

پدیدآورندگان ادبیات فراست فقط زمانی به مردان توجه می‌کردند که قصد داشتند بردگانی را به عنوان مفعول یا برای دیگر خدمات مردان انتخاب کنند. مشخص نیست که این قبیل رساله‌ها تا چه اندازه بر فرایند گزینش و خرید بردگان تأثیرگذار بوده است، اما قطعاً رهنمودهای آنها در شکل‌گیری گونه‌ای توافق عمومی بر سر ویژگی‌های بدنی بردگان و زنان مؤثر واقع شدند، هرچند نویسندگان و کنشگران این علم جهت‌گیری‌های مختلفی را برای مشروعیت بخشیدن به فراست اتخاذ می‌کردند. برای نمونه می‌توان به قابوسنامه اشارتی کرد که عنصرالمعالی در باب بیست و سوم آن، ذیل عنوان ”در برده خریدن،“ خطاب به پسرش می‌نویسد:

اگر بنده‌ای خری هشیار باش که آدمی خریدن علمی است دشوار و بسیار بردۀ نیکو بوَد که چون به علم در وی نگری به خلاف آن باشد . . . و آدمی را نتوان شناختن الا به علم فراست و تجربت، و تمامتِ علم فراست علم نبوی است که به کمال او هرکسی نرسدف الا پیغامبری مُرسل که به فراست بتواند دانستن نیک و بد و باطن مردم . . . اما هر کسی که در بندۀ تو نگرد، اول در روی نگرد آن گه قوایم وی نگرد، پس اولی‌تر که خوب‌روی طلبی که تو نیز روی او پیوسته همی بینی و تن او به اوقاتْ بینی . . . اکنون اول علامتی که بنده از بهر خلوت و معاشرت (= رابطۀ جنسی) خری چنان باید که معتدل بوَد به درازی و کوتاهی و فربهی و نزاری و سپیدی و سرخی و ستبری و باریکی و درازی و کوتاهی گردن، به جعدی و ناجعدی موی در فامْ کفل‌گرد و نرم‌گوشت، تن او نرم و تُنُک‌پوست و هموارْاستخوان و میگون موی و سیاه‌مژه و شهلاچشم و سیاه و گشاده‌ابرو و کشیده‌بینی و باریک‌میان و مربع سُرین باید که باشد و گِردْ زَنَخدان و سرخ‌لب و سپیدپوست باید و هموارْدندان و همۀ اعضای او در خورَد این که گفتم. هر غلامی که چنین بود زیبا، خوش‌خو و وفادار بوَد و لطیف‌طبع و معاشر بوَد.[27]

عنصرالمعالی سپس به تفصیل به تناسب استفاده از برده یا نژاد آن توصیه‌هایی به پسرش کرده است که به نظر می‌رسد به تأسی از رساله‌ای در علم فراست باشد، موجود در آن روزگار، زیرا بخش‌های زیادی از این باب به تمامی شبیه متن معیار رساله‌های علم‌الفراسه است.

دیگر جنبۀ فراست‌نگاری از حیث توجه به زنان را باید در ”قوی“ پنداشتن مردان و ”ضعیف“ دانستن زنان بررسی کرد. فخر رازی قبل از آغاز بخش‌های اصلی فراست‌نامۀ خویش رهنمودهای کلی را در ”احوال بدنیّه“ و ”احوال نفسانیّه“ مردان و زنان در اختیار مخاطبان قرار می‌دهد، گویی از آنها می‌خواهد در خوانش کتاب او همواره این اصول را فرا یاد داشته باشند. او این اصول اولیه را ذیل طریق پنجم از ”طریق‌هایی . . . که بدان ممکن بوَد معرفت اخلاق آدمی“ می‌آورد و آن را یکی از شعب فراست می‌داند. در این شاخه، زنان این‌طور توصیف شده‌اند:

بِدان که ذکوریِ هر نوعی از انواع حیوانات، کامل‌حال‌تر و قوی‌مزاج‌تر باشند از إناث. و سبب آن است که مزاج ذکوری حاصل می‌شود به سبب استیلای حرارت و یبوست و مزاج إنوثی حاصل می‌شود به سبب استیلای برودت و رطوبت . . . اما احوال بدنیه چند امر است، اول آنکه ذکور را تن و اندام صُلب و سخت‌تر باشد و إناث را اندام سست و نرم‌تر؛ دوم، آنکه ذکور را اندام خشک و کم‌گوشت‌تر باشد و إناث، عکس؛ سوم، آنکه إناثِ هر جنسی از اجناس حیوانات نیز خُردتر بوَد از ذکور و دلْ‌ضعیف‌تر و استخوان پهلو باریک‌تر، اما نشستنگاه و ران‌های إناث شگرف‌تر و لطیف‌تر بود. به سبب آنکه گوشت ایشان به رطوبت بیشتر میل دارد. اما احوال نفسانیه چند امر است؛ اول، آنکه ذکور در شهوت و هضم و حرکت کردن قوی‌تر باشند؛ دوم، آنکه ذکور بزرگ‌ترند به نبض و بیشترند به شجاعت و بر اهوال و ترس‌ها قوی‌دل‌ترند؛ سوم، آنکه ذکور در افعال نفسانی، یعنی در نیکویی ذهن و خوبی فکر و قدرت بر تحصیل علوم از إناث قوی‌ترند؛ چهارم، آنکه إناث واجب است که ساکن‌تر و به تأنّی نزدیک‌تر باشند از ذکور؛ پنجم، آنکه واجب است که إناث کمتر باشند در غضب و کینه کشیدن از ذکور. فامّا إناث در مکر کردن و بی‌شرمی اَقدم‌اند. و این دلالت کند بر ضعف مزاج ایشان؛ ششم، آنکه کرم و محاسن اخلاق در ذکور بیشتر باشد که در إناث.[28]

در مجموع، ادبیات فراست‌نگاری به مثابه بخشی از گفتمان پزشکی مسلمانان در سده‌های میانه در حیطۀ نظر، بازتاب‌‌دهندۀ نظریه‌های اخلاطی جالینوسی/سینوی بود که مطابق با آنها، زنان به علت نقص مزاجی و اخلاطی در مقایسه با مردان ضعیف‌تر بودند و همچنین نشان می‌دهد که چگونه نظریه‌های پزشکی توانستند برداشت‌های اجتماعی و فرهنگی از زنان را بر‌سازند.

فراست‌نگاری در عصر صفوی

حیات گونة فراست‌نگاری تا دوران صفوی و نیز در سراسر این دوره تداوم یافت و نمونه‌های شاخصی از آن در دست است. ما با دو شکل مشخص از فراست‌نگاری در عصر صفویه مواجهیم: یکی در قالب فراست‌نامه‌ها و دیگری در چارچوب باه‌نامه‌ها. فراست‌نامه‌ها هم دو شکل مشخص داشتند: یا به تمامی مربوط به زنان بودند یا به صورت مشترک ویژگی‌های مردان و زنان را بررسی کرده‌اند. ما در این جستار هر دو شکل این فراست‌نگاری‌ها را برای تبیین موقعیت زنان در گفتمان پزشکی عصر صفوی بررسی خواهیم کرد.

نوشته‌های پراکندۀ فراست‌نگارانة باه‌نامه‌ها غالباً شکل و ترتیب مشخصی نداشتند و به صورت جسته‌گریخته در کنار دیگر گونه‌های پزشکی‌نگارانه آمده‌اند و از حیث ارتباط با دیگر گونه‌های پزشکی‌نگارانه قابل توجه‌اند. مثلاً زمانی که یک باه‌نامه‌نگار ادویۀ مقوی باه تجویز می‌کرد، مطالبی فراست‌نگارانه می‌آورد برای تأیید تجویز خویش. یا وقتی یک نفر مؤلف الفیه و شلفیه در باب روش‌های کام‌جویی از زنان قلم می‌زد، صفات زنان و تنانگی آنها را به تأسی از ادبیات فراست‌نگاری آورده است؛ گویی فراست‌نگاری که در معنای کلاسیک آن گونه‌ای علم‌النفس بود در مواجهه با زنان به علم‌البدن در معنایی بدل می‌شد که فخر رازی به آن معتقد بود و کام‌جویی حداکثری از زنان را به شیوه‌ای پزشکی توجیه می‌کرد و مشروعیت می‌بخشید.

تصویری که از زن در فراست‌نگاری‌ها ترسیم شده است با تصاویر ارائه‌شده از زن در دیگر پزشکی‌نگاری‌های این دوران هم‌خوانی دارد. زنان فراست‌نگاری موجوداتی شهوانی بودند که میزان شهوت آنها بسیار بیش از مردان بود و مردان می‌بایست این شهوت لجام‌گسیخته را با انجام آمیزش‌های مکرر و کاربست شیوه‌های خاص مهار می‌کردند. فراست‌نگاری، که علمی بود برای شناخت ویژگی‌های اخلاقی و پنهانی افراد جامعه (= مردان) از طریق نشانه‌های بدنی، هنگامی که وظیفۀ توصیف خصایص زنان را بر عهده می‌گرفت، برداشتی صرفاً جنسی و شهوانی از تنانگی آنها عرضه می‌کرد؛ رهنمودهایی برای استفاده از تمام سطوح بدن زن و البته کام‌گرفتن‌های متعدد. فراست‌نگاری زنان -که مردان آن را بنیاد نهاده بودند- ناشی از خیال‌پردازی‌های هوس‌آلود مردانه بود که نقش زنان را به منزلۀ مفعولانِ مطیعِ جنسی در جامعه باز-تعریف و به این ترتیب، جایگاه فروتر آنها را نسبت به مردان تحکیم می‌کرد.

ما در فراست‌نگاری‌ها از حیث ارتباط با موضوع زن با چند مضمون مشخص و ثابت سر و کار داریم. یکی از این مضامین عمده، فهم خصایص درونی بود به واسطۀ نشانه‌های تنانگی و ظاهری. نکته اینجاست که این مضمون در اغلب فراست‌نامه‌ها در ابتدا به صورتی عمومی بیان می‌شد، گویی مخاطبان این فراست‌نامه‌ها یا بخش‌های فراست‌نگارانه مردان و زنان بودند. اما با اختصاص بخش پسینِ این فراست‌نگاری‌ها به زنان درمی‌یابیم که آن فراست‌نگاری عمومی در واقع فراست‌نگاری مردان بود. از همین رو، مقایسۀ این دو فراست‌نگاری قابل توجه است. در حالی که در فراست مخصوص مردان نشانه‌های ظاهری ”دلّاله“ بود بر سیرت و اخلاق و صلاحیت،[29] در زنان مبیّن خصایص جنسی، میزان شهوت و ویژگی‌های آلت تناسلی بود:

بدان که هر چه ایزد تعالی بدایع مکنونات آفریده به حکمت ایجاد آن کرده و همه چیز را طبع و عادت داد در باطن [و] نشان آن ظاهر گردانیده . . . جالینوس چنین گوید که هر زنی که بزرگ‌چهره و گِرد روی و پیوسته‌ابرو و نرم‌اندام و نرم‌آواز بوَد و در گوشت به حد اعتدال بود . . . دلیل کند به آنکه آن زن بر شهوت حریص بود و سریع‌الإنزال بود و مرد را از مباشرت او هیچ لذتی نبود و . . . ضعف دل آورد . . . دیگر، هر زنی که درازبالا و نزار و گشاده‌ابرو بوَد و سفیده‌روی و کشیده‌رویِ جعد موی و خرد ذقن (= چانه) و خُرد دندان و زرد روی و فراخْ‌کام و پیشانی‌پهن و باریک‌لب بوَد دلیل کند که بر شهوت به غایت حریص باشد و زود به سخن فریفته شود و موضع مخصوص وی حار و رطب بود، مرد را از مباشرت او زردیِ روی و حرارت و علت بواسیر پدید آید . . . ارسطاطالیس (= ارسطو) چنین گوید که هر زنی که گِرد روی و گشاده‌ابرو و فربه و کوتاه‌قامت سرخ و سفید و نرم‌گوشت و بزرگ‌دندان [و] بزرگ‌چهره و کوتاه‌موی باشد، دلیل کند که بر شهوت حریص باشد، یار بود و زود فریفته شود. از صحبت او ضعفِ دل حاصل آید . . . حکیم افلاطون گوید هر زنی که آن فراخْ‌روی بوَد و پهن‌بینی و سطبر لب و . . . خُرد دندان و تنگ‌چشم . . . و اَزرق‌چشم و . . . و نارْپستان و باریک‌میان و نرم‌گوشت و خُرد مفاصل بوَد، دلیل کند که موضع مخصوص او حار و نرم باشد و بر شهوت حریص چنان‌ که از مجامعت سیری نداشته باشد و صحبت با وی . . . موی را سفید گرداند و علت سوداوی و صفراوی از او حاصل آید . . . حکیم عیسی گوید . . . که هر زنی که تنگ‌چشم و گشاده‌روی و باریک‌لب و سیاه‌چشم و در قامت به حد اعتدال بوَد، دلیل کند پارسا و مستور باشد و مرد را از مباشرت او هیچ نقصانی نرسد. محمد زکریا گوید که هر زن که کوتاه‌بالا و فربه و سیاه‌چشم و خُرد پستان و گِرد روی و ملیح و سبک‌روح بینی، کشمیری بدین صفت باشند؛ موضع مخصوص ایشان گرم و نرم بوَد و صحبت ایشان نقصان و مضرتی ندارد . . . حکما گفته‌اند که هر زن که سرخ و سفید و پیوسته‌ابرو و سیاه‌چشم . . . باریک‌لب . . . درازبالا، کوچک‌پستان و فراخ‌سینه . . . [بوَد] دلیل کند که موضع مخصوص او گرم و نرم بود و با حلاوت باشند و بر شهوت حریص باشند، اما پارسا باشند . . . جالینوس گوید که هر زنی که او به غایت فربه بود و گِرد روی و تمامْ‌بالا و باریک‌لب و سیاه‌چشم و کوچک‌سُرون و دهن‌تنگ [و] سینه‌فراخ و نرم‌اندام بود دلیل کند که موضع إنزال او نرم و خوش بود و البته او از مجامعت سیری نماید. هر زنی که پیر و لاغر بود اگرچه خوب لقا بود و نیکوچهره از صحبت او مرگ مفاجات (= ناگهانی) خیزد و هر زنی که سرخ‌روی بود موضع فرزند او بارِد (= سرد) بوَد و از مجامعت او عرق‌النساء پدید آید. حکیم ارسطاطالیس گوید که هر زنی که بالای وی به حد اعتدال بود و درازموی [و] پهن‌روی و سیاه‌چشم و کوچک‌دهن و پیوسته‌ابرو و نرم‌اندام و فصیح‌زبانِ خوش‌آواز و فراخ‌پشت و باریک‌میان و سرخ و سفید و نیکو حرکات خوش‌خرام جوان و بزرگ‌سُرون، دلیل کند که موضع مخصوص او گرم و با حلاوت و لذت بود و در صحبت او همه مضعف و راحت باشد.[30]

مشخص نیست که منبع نویسنده برای توضیح فراست‌نگاری منتسب به افلاطون چیست، اما تحقیقات نشان می‌دهد که در مراجعی اصلی که آثار افلاطون در آنها فهرست شده، رساله‌ای این بدین نام نداریم. آگاهی ما از رساله‌های فارسی فراست منتسب به افلاطون از قضا منحصر است به یک رسالۀ کتابت‌شده در عصر صفوی. این رسالۀ کوتاه اما مؤید سخنان افلاطون در سطور بالا نیست و مانند رسالۀ نوربخش به لحاظ جنسی خنثی است و بیشتر هم بر مسایل اخلاقی تکیه دارد.[31]

به هر روی، مضمون اصلی فقرۀ نقل‌شده از فراست‌نگاری صفوی مؤید نگاه جنسی مردان بود به زنان. جالب است که فراست‌نگاری‌های معتدل صفوی در باب زنان هم خالی از مضامین شهوانی و جنسی نبود؛ گویی نویسنده دوباره قلم را به راه فراست‌نگاری راستین زمانه هدایت کرده است. این فراست‌نگاری یگانه فراست‌نگاری‌ای است که بخش ابتدایی آن مشابه فراست‌نگاری مردان است. اگرچه در همین بخش نیز شاهد پیوند زن با دیگر اعضای ذکور خانواده هستیم، گویی باز این زن نبود که اهمیت داشت، بلکه مردان خانواده بودند که از خلال نشانه‌های بدنی ”زن“ سرنوشت خویش را جستجو می‌کردند. همچنین، انتساب صفات منفی به زنان در بخش‌های غیرجنسی هم قابل تأمل است:

در فراست خاص زنان و علامت و افعال ایشان؛ هر زنی که روی گردد از او، دلیل کند که فریبنده بود. و اگر با این علامت پیشانی و سر او پهن باشد دلیل کند که دراز عمر بود. هر زن که روی او گِرد مربع باشد و در گوش او موی بود و بر روی او هیچ داغ نباشد، دلیل کند که آن زن با بخت و روزی بود و اگر با این علامات گوش او خُرد بود، کوتاه عمر باشد و هر زن که فراخ . . .[32] بزرگ دست دارد و چشم‌های او سرخ بود، دلیل کند که اغلب فرزند او پسر بود و فراخ روزی بود و هر زن که بینی بلند و دراز دارد و رنگ‌های دندان او به رنگ دندان‌های گاو ماند [دلیل کند] که فرزند کم بوَدش و اگر پسر آیدش پادشاه گردد. و هر زن که پوست پیشانی او بر چشم فرد آویخته باشد و . . . شکم فراخ دارد، دلیل کند پدر و برادرانِ شوی پیش از وی بمیرند. و هر زن که روی گِرد دراز دارد و بر روی او داغ آبله دارد و ساق و قدم‌ها باریک دارد، دلیل کند که سه شویِ وی بمیرند یا او را طلاق دهند و آن زن شوی چهارم کند. و هر زن که به وقت رفتن سرهای انگشتان و ناخنان پای او سرخ و نرم باشد، دلیل کند که آن زن بزرگ همت و بی‌عیب باشد هر زن که انگشتان میانۀ پای یعنی آن انگشت که پهلوی انگشت بزرگ است درازتر باشد [دلیل کند] که مردی با وی زنا کند و همان مرد او را زنْ کند. هر زن که سفید و لاغر و دراز بوَد، شهوت وی کم باشد و به مردان رغبت کم کند. و هر زن که بالای بلند دارد و فربه بوَد، یک مرد او را کم سیر تواند کرد. و هر زن که بینی بلند و دراز دارد و زَنَخ گِرد و دهان تنگ، آن مرد به یک زن راضی نباشد و از جماع کم سیر شود و هر زن که سینه فراخ دارد و پستان‌های خُرد و میان دو پستان او فراخ بوَد، شهوت او قوی بود و از مجامعت بی‌هوش گردد و نیک لذت یابد. و هر زن که دست و پای و شکم فراخ و روی پهن و بالای بلند دارد، دلیل کند که آن زن کم شهوت باشد و به مردان چندان رغبت ننمایند، هر زنی که سر بزرگ و چشم خُرد دارد آن زن فاحشه‌کار باشد و به سبب افعال بد رسوا شود و هر زن که پای کج دارد [و] بر اندام او موی بسیار دارد، دلیل کند که زانیه و فاحشه‌کار باشد و شویان او کم زیند. هر زن که . . . در سپیدۀ چشم او نقطۀ گِرد بوَد، آن زن بی‌شک زانیه و فاجره باشد. و هر زن که بالای پست دارد و فربه بود و گربه چشم او را از جماع سیر نتوان کرد. هر زن که بازو و ساق و ساق دست و ران و ساق پای باریک دارد و لاغر دلیل کند که شوهران او بمیرند. هر زن که بالای دراز دارد و گربه چشم باشد دلیل کند که شوهر اول او بمیرد و شوهر دویم بزید. و هر زن که زیر بناگوش موی دارد و بر عِذار خطِ سبز بوَدش و به ران‌ها موی ندارد، دلیل کند که پیوسته با شوی بوَد و بی‌مرد نتواند بود و هر زن که سُبلتان دراز دارد و بر لبان او موی سیاه بوَد دلیل [کند] . . . که . . . زود به دست آید هر زن که بر ساق پای و ران‌ها موی بسیار دارد دلیل کند که شهوت او بسیار بوَد و به یک مرد راضی کم شود. هر زن که شتالنگ (= کعب پای) او بزرگ و برآمده بود و بر ساق‌ها مو دارد دلیل کند که بر شهوت و جماع حریص عظیم باشد و به یک مرد قناعت نکند. هر زن که ابروان دراز دارد و پیوسته بر رخ او خال و علامت دارد [و آن] سیاه [و] بزرگ بود و بر آن‌جا موی برآمده و لب زیرین او چون لب اشتر باشد فروافتاده، دلیل کند که غداره و مکاره باشد عظیم. هر زن که بر روی خال و علامت سیاه دارد دلیل کند که شوی او قائد و پیشرو لشکر بود و هر زن که بر شکم و سینۀ او خال و علامت بود دلیل کند که زانیه باشد و کوتاه عمر. هر زن که [مانند] مردان سخن گوید و نفَسِ قوی و دراز دارد و می‌کشد آن زن شهوت‌انگیز باشد و به مردان رغبت تمام. و هر زن که ایستاده و نشسته دست یا پای سخت بر زمین می‌زند دلیل کند که زانیه و فاجره باشد بی‌شک. و اگر با این علامت دست و پای بر زمین زدن صوت لحن و به آواز حزین و به لب و دهان [و] چشم و ابرو حرکات و سکنات می‌کند هر که قصد او کند هیچ منع نکند.[33]

یقینی بودن احکام صادره در این فراست‌نگاری بسیار جای تأمل دارد. فراست‌نگار صرفاً با اتکا به ظاهر و تنانگی زنان آرایی قطعی دربارۀ آنها صادر کرده است که حتی در چارچوب شرعی دوران صفویه ملاحظات بسیاری بر آن مترتب بود. همچنین است عبارت پایانی این پاره‌نوشتار که در واقع می‌توان آن را نوعی جواز فراست‌نگارانه دانست برای تعرض جنسی به زنان.

فراست‌نگاران در نوشته‌هایشان به ظاهر قصد داشتند تقسیم‌بندی‌ها و توصیه‌هایی کاربردی در اختیار مردان برای انتخاب بهترین جفت جنسی قرار دهند. به همین علت، در عموم فراست‌نگاری‌ها با تقسیمات متعدد زنان مواجه هستیم که با معیار قرار دادن ملاک‌های مختلف سامان یافته‌اند. به‌رغم تفاوت ظاهری این قبیل تقسیم‌بندی‌ها، رویکرد حاکم بر آنها جنسی-شهوانی است. یکی از رایج‌ترین ملاک تقسیم‌بندی‌ها ”شهوت“ بود. گویی مردان می‌بایست با در اختیار داشتن این راهنمای شهوت بهترین گزینه را از میان زنان گزینش می‌کردند. ما با دو گونه طبقه‌بندی شهوت زنان در فراست‌نگاری‌ها مواجهیم: یکی تقسیم‌بندی هندی و دیگری تقسیم‌بندی عربی.

تقسیم‌بندی هندی گویا به سبب کثرت ترجمۀ باه‌نامه‌های هندی رایج‌تر بود. این را می‌شود از تعداد بیشتر نسخه‌های مکتوب باقی‌مانده از این تقسیم‌بندی و مقایسۀ آن با تقسیم‌بندی عربی دریافت. این تقسیم‌بندی در واقع ریشه در رساله‌های کاماسوترا یا کاماشاسترا داشت. هندی‌ها زنان را در چهار طبقۀ زنان نیلوفراندام (padmini)، زنان هنرمند (chitrini)،زنان حلزونی (shankini) و زنان فیلی (hastini) تقسیم‌بندی کرده بودند و صفاتی را به هر یک از این طبقات منتسب می‌کردند.[34] این صفات کمابیش همان صفاتی‌اند که در رساله‌های ترجمه‌شده به فارسی می‌توان یافت. بررسی ما نشان می‌دهد که مترجمان ایرانی اما کاملاً به این صفات وفادار نبودند و خود صفاتی را متناسب با وضعیت جغرافیایی، اجتماعی و فرهنگی بر این ویژگی‌ها افزوده‌اند که در جای خود قابل تأمل است. به هر روی، نگاه مردانۀ غالب بر هر دوی این تقسیم‌بندی‌ها آنها را شکل و شمایلی جنسی بخشیده است.

تقسیم‌بندی هندی چهارگانه و ساده‌تر بود، اما تقسیم‌بندی عربی با طبقات متغیر کمی پیچیده‌تر به نظر می‌رسد. این تقسیم‌بندی صرفاً نوعی تقسیم‌بندی ساده نبود و پیامدهای رفتاری خاص خود را به دنبال داشت که آن را در زیر پی خواهیم گرفت. به احتمال قریب به یقین، باه‌نامه‌ها یا فراست‌نگاری‌هایی که مشتمل بر تقسیم‌بندی‌های اخیرند، ترجمه یا ترجمه-تألیفی بودند که تحت تأثیر رساله‌های هندی و عربی قرار داشتند.

معیارهای زیباشناختی تنانگی زنانه، چه از خلال این تقسیم‌بندی هندی و چه به واسطۀ تقسیم‌بندی عربی زنان، قابل دریافت است. همچنین، به نظر می‌رسد توصیف تنانگی زنان در این قبیل تقسیم‌بندی‌ها متأثر از وضعیت جغرافیایی خاستگاه آنها یعنی هندوستان، جزیره‌العرب یا عراق عرب بوده باشد. ما همچنین بر این باوریم که مترجمان این قبیل متون بر اساس معیارهای ایدئال تنانگی زن ایرانی، نوعی تقسیم‌بندی التقاطی عرضه کرده‌اند.

مفصل‌ترین توصیف از تقسیم‌بندی هندی چهارگانه را رسالۀ لذتالنساء به دست داده است که نویسندۀ آن را نمی‌شناسیم:

در شناختن صفت عورت و از چهار نوع است برین تفصیل، پدمنی، چتنی، هستنی و سکتنی.[35] اما صفت پدمنی چهل و چهار است، اول اندام او تمام مثل گل نیلوفر و چشم آهو یعنی غلطان و سخت سیاه و سخت سفید و در سفیدی سرخی روئیده و گِرد روی و بلندْ بینی و پیوسته ابرو و موی سرش خم در خم . . . [و] سوراخ‌های بینی خورد (= خُرد) و گردن همواره و گلو شکنجه (= شکن)، پستان گِردِ سخت و گندم‌گون و باریک‌میانه و باریک‌لب و دهنْ‌تنگ و سینه‌گشاده و شکم‌شکنجه و سیمین‌ساعد و انگشتان باریک و کفِ پای نرم و باریک و رفتار کبک خرام و بوی اندام او چون بوی گل نیلوفر و شهوت او یعنی آب منی به مَثَل بوی نیلوفر و هر جا که بول کند زنبوران[36] را گرد آن جمع آیند و . . . از بستر و جامۀ خواب پیش از مرد برخیزد و بعد از خفتن مرد بخسپد و همه وقت بی‌رضای شوهر نرود و اگر شوهر اندوهگین و غم‌زده شود اندک طعام و آب خورد . . . و در وقت مباشرت پای‌های خود بر پای مرد نهد و آب منی [او] خوش‌بو بود و خاصیت او از آخر شب در پاس چهارم از وی مرد لذت یابد و بوی اندام وی تغییر نیابد و او را به حاجت افسون . . . احتیاج نیست. صفت چتنی، . . . صفت او بیست و هشت دارد. میانه‌بالا و بلندْبینی و پیوسته‌ابرو . . . و دراز‌ شکم و گلو شکنجه و لب‌های اندامِ نهانی (= فرْج) متصل با یکدیگر و اندام نهانی بالا باشد و شیرین‌گفتار به طریق احسن و در سرود و رقص و رغبتش بود و بر جامۀ رنگین و پیرایه خوش آید و طاقت مباشرت تمام دارد و نیک لذت و ذوق دارد و آغاز مباشرت در اندک خوشی پیدا آورد و مزاح و ملامسه را دوست دارد و . . . نَه لاغر و نه فربه بوَد و به وقت مباشرت به رضای مرد باشد و در اندام نهانی کم باشد و بول او بوی دارد و بوی عرق او ترش نبوَد و زود خشم گیرد . . . و خاصیت او، [در] سیوم پاسِ [شب] شهوت آغاز کنند و آخِرِ شب. در ایام از دوم ماه و سیوم و چهارم و ششم و دهم و هفدهم و هژدهم و نوزدهم و بیست و یکم و بیست و پنجم و سلخ از شهوت خالی شود [پس] او را مست کردن این دارد؛ بیارد بیخ موز و جوز هر دو یک جا کُند و بساید و قدری موازنه نخود . . . خوردنِ [زن] دهد و این افسون بخواند نج نج بهتلم کامد پوسوها چون بخورد مطیع مرد شود. صفت هستنی، اما صفت او بیست و یک دارد و به وقت رفتن کج‌رو و در رفتار پیل مست رود و موی او سطبر بود و اندام نهانی [او] بلند بود و تنگ‌چشم و بوی اندام چون بوی پیل دارد و طعام بسیار خورد و از ترشی و تلخی و هر چه پیش آید بخورد احتراز نکند و بوی بغل وی ترش بود و از مرد هرگز سیر نگردد و شرم ندارد و همیشه در مباشرت بازی و در مباشرت بر مرد اُفتد و ناخن زند و خوی کند و بر اندام نهانی موی بسیار دارد و محل مباشرتِ گشاده دارد و عمیق بود و سخن بسیار گوید و به وقت مباشرت پای در گردن اندازد و ماهی و شراب را دوست دارد و . . . وقت عیش او در این ایام باشد و در آخر شب که دو پاس گذشته باشد و ایام مباشرت این است، پنجم ماه هفتم و دوازدهم و سیزدهم و پانزدهم و بیست و یکم و بیست و ششم و بیست و هفتم و بیست و هشتم و به جهت مطیع کردن او این ادویه بیارد، پر کبوتر از بازوی راست که سیاه بوَد و این افسون هفت بار بخواند مطیع تو گردد. افسون این است دوام و هر کنکوه سواها مئمت. صفت سکتنی، صفت او سی و سه دارد. اول آن که لاغراندام بود و بالا بلند و ساعد و ساق باریک بود. موی سر او درشت بود و خوی درشت و درازپای و موی اندام [نهانی] او بسیار بود و . . . خنک خصلت و غصه‌ناک بود و کینه[ای] و خشمناک بود و گریه بسیار کند و نه خسپد و مغرور بود و پاکیزه نبود. با شوهر زندگانی بد کند و دوست ندارد و پیوسته در اندوه باشد و طعام بسیار خورد و خود را پاک ندارد و در وجودش استخوان نما باشد و درازگردن بود و [در] رفتن کج‌رو و آب منی [او] بوناک بود و جامه لعل را [و] گل را دوست دارد و رشک دار بود و بی‌مهر و جفاکار بود و سخن سخت‌گو بود و به وقت مباشرت مرد را ناخن زند و اندام او دایم گرم بود و وقت مباشرت او اول شب بلکه همه روز و شب. مست باشد و مستی او در این ایام‌ها باشد، اول و هشتم ماه و نهم ماه و چهاردهم و پانزدهم و بیست و سیوم و بیست و چهارم بود. [برای] مطیع کردن او بیارد . . . و باریک ساید و این افسون با برگ تنبول[37] بخوراند [و] بخواند. افسون این است مَح مَح سوایا مطیع تو گردد.[38]

چند نکته در این طبقه‌بندی هندی قابل تأمل است. در ابتدا می‌توان به تأکید بر اطاعت زن از شوهر/مرد اشاره کرد. این صفت در سراسر این طبقه‌بندی امری مثبت ارزیابی شده است، چنان‌چه زن ”پدمنی،“ که بهترین زنان بود و در طبقۀ اول جای داشت، ”همه وقت بی‌رضای شوهر“ کاری نمی‌کرد و مطیع‌ترین زنان بود در مقابل شوهرش/مردش. همچنین، عدم اطاعت از شوهر/مرد نکته‌ای منفی بود و زن ”سکتنی،“ که بدترین زنان محسوب می‌شد، در ”زندگانی“ رفتارهای بدی با شوهر/مرد داشت. توجه به این نکته نیز قابل توجه است که زنان ”نیک“ می‌بایست هنگام سکس همه‌چیز را به شوهر/مرد وا می‌نهادند و اگر زنی ”ناخن“ می‌زد یا بر شوهر می‌افتاد، یعنی خواهش سکسی خود را پیش و بیش از مرد بروز می‌داد، آن زن در طبقات پایین این تقسیم‌بندی جای می‌گرفت و طبیعتاً زن ”بدی“ بود. نکتۀ قابل تأمل دیگر توصیه به استفاده از جادو و افسون برای کنترل شهوت زن است. تدوین‌کنندگان این تقسیم‌بندی شهوت زن را بسیار بیش از مرد می‌دانستند و اصولاً زن را موجودی شهوانی می‌دیدند.، از همین رو، همانند جای‌شناسی شهوت که قبلاً به آن اشاره کردیم، در اینجا روزهایی به دست داده‌اند که در آنها زن به سبب شهوت غیرقابل کنترل ”مست“ می‌شد و لازم بود مرد برای ارضای این شهوت علاوه بر آمیزش با زن، افسون‌ها و ادویۀ متناسب با هر کدام از انواع این زنان را استفاده می‌کرد.

تقسیم‌بندی عربی کاملاً ناظر به خصوصیات فیزیکی فرْج و رحم است. اگرچه می‌توان از رفتارشناسی جنسی زنان نیز در اینجا سراغ گرفت. ما تقسیم‌بندی‌های متفاوت عربی‌ای در اختیار داریم که نام طبقات در آنها متفاوت از یکدیگر است و البته می‌توان آنها را به اشتباهات کاتبان هم مربوط دانست. در الفیه و شلفیۀ صفوی با یک تقسیم‌بندی شش‌تایی مواجهیم: لزقا، عرقا، حرقا، ملتحمه، شقره و قعره.[39] در تحفهالملوک فی اوصافالنیوک یک تقسیم‌بندی هشت‌تایی مشاهده می‌کنیم: متشحمه، ارقبه، قعرا، جوفا، متحمه، شقرا، منحفیه، قعره.[40] نظام منشی در گنجالاسرار یک تقسیم‌بندی نُه‌تایی اما دقیق طرح کرده است که به علت پیراسته بودنِ این نسخه، این تقسیم‌بندی را مبنای کار قرار داده‌ایم. دو طبقة آخر این تقسیم‌بندی نام‌گذاری نشده و فقط توصیف مربوط به آنها آمده است. جالب است که نظام منشی در ابتدای سخن جمع طبقات این تقسیم‌بندی را ”پنج“ ذکر کرده است و در انتها ”هشت‌گانه؛“ سهل‌انگاری رایجی میان مترجمان و کاتبان. زنی که از خلال داده‌های این تقسیم‌بندی معرفی شده است، موجودی است صرفاً شهوانی:

چنین گفته‌اند اهل حدیث و تجربه در احوال زنان که به حسب شهوت پنج صنف‌اند. اول، متشحمّه، دویم، لزقه، سیم، قعرا، چهارم، جوفا، پنجم، شقرا، ششم، متخنّقه دیگر وقعره و این اصناف لذت جماع نیابند الا بدان که یاد خواهیم کرد؛ اما متشحمّه،[41] زنی را گویند که فرْجش مُمتلی باشد. این چنین زنی از مجامعت لذت نیابد الا به قضیبی دراز که به نهایتِ فرْجش برسد و اگر سطبر نباشد تفاوت نکند از بهر آنکه امتلائی که از پیه درین فرْج باشد چنین باشد از سطبری قضیب. و قضیب دراز به قول هندوان آن است که طولش دوازده انگشت باشد یعنی سه قبضه و متوسط آن است که نُه انگشت یعنی دو قبضه و نیم و کوچک آن است که یک قبضه و نیم یعنی شش انگشت باشد؛ اما لزقه،[42] زنی را گویند که فرجش به هم آمده باشد و پیه‌اش[43] کم گشته بعد از آنکه فربه بوده و سست گشته از کمی پیه. این چنین زنی از جماع لذتنیابد الّا به قضیب سطبر و کوتاه تا آنچه از فربهی آن کم شده باشد به سطبری قضیب به جای خود آید و ملامت تمام گردد . . .؛ اما قعرا،[44] زنی را گویند که فرْجش منعقر شده باشد به سبب استحکام یا افراط شَبِق[45] یا عدم جماع و این چنین زنی را تشنگی ننشاند الا قضیبی سطبر [و] بزرگ که مواضع . . . را ممتلی گرداند و به مواضع لذت برسد؛ اما جوفا،[46] زنی را گویند که جوانب فرْجش از گوشت خالی بوَد و لب‌های او از یکدیگر دور رفته [باشد]. بیشتر این حال، زنان درازبالا را افتد و این زن از جماع برخوردار نشود الا به قضیبی دراز و سطبر و از غیر این اصلاً متلذّذ نگردد و این‌چنین زنی در حال جماع بدخو و زود خشم بوَد [به] سبب آنکه مرد از گذاردن حق و رسانیدن به مواضع لذت او قاصر باشد. و این‌چنین زنی را که در مجامعت إنزال نیفتد شقرا[47] نیز گویند که دهن فرْج و بُن فرْج او در فراخی و تنگی هموار بوَد و مسافت شهوتش نزدیک بود، إنزالش زود افتد. این‌چنین زنی مرد را دوست دارد و اگر إنزال مرد دیر افتد او را اَلَمی سخت رسد و دردی مفرط حادث شود و از مرد متنفّر گردد؛ اما متخنّقه،[48] زنی را گویند که گوشت دو جانب فرْجش کم شده باشد و گوشت نمانده، این چنین زنی را تشنگی ننشاند و شفا نبخشد الا قضیبی سطبر [و] بزرگ که مواضع . . . را ممتلی گرداند و به مواضع برسد؛ اما ،وقعره[49] زنی را گویند که از جوانب فرْجش گوشت کم شده باشد و لب‌های فرْجش تنگ شده و گوشت نمانده این چنین زنی . . . مباشرت نیابد الا به قضیبی دراز باریک خاصه چون مایل باشد بدان جانب که گوشتش کم شده باشد الا هر گاه که بدان جانب میل کند او را لذت حاصل نشود و إنزال نیفتد؛ اما، [. . .][50] زنی را گویند که دیوارهای فرْجش از بیرون سطبر باشد و از اندرون گوشت کم باشد و شهوتش خشک شده باشد به سبب قلّت مجامعت این‌چنین زنی از جماع نیاساید الا به قضیبی سخت محکم و به غیر از این از قضیب‌های دیگر لذت نبرد؛ اما [. . .][51] زنی را گویند که فرْجش از کثرت رطوبت فراخ شده باشد و اندرونش سرد گشته، این‌چنین زنی از مجامعت متمتع نشود و شهوتش حاصل نگردد الا به سُحق، زیرا که سحق ظاهر زن را گرم کند و حرارت در اندرون اثر کند و إنزالش افتد و مرد از چنین زنی لذت نیابد و برخوردار نشود، این است اصناف هشت‌گانه که ذکر رفت.[52]

چند نکته دربارۀ این تقسیم‌بندی عربی قابل توجه است. اول آنکه به نظر می‌رسد اصناف این تقسیم‌بندی در طول زمان دستخوش خوانش‌های متعدد شده است. گویا مترجمان و مؤلفان و کاتبان آن را چندین باره جرح و تعدیل کرده‌اند؛ چنان‌ که نظام منشی در این تقسیم‌بندی عربی از قول هندوان هم مطالبی را آورده است. دومین نکتۀ قابل تأمل مربوط است به رویکرد مردان تنظیم‌کنندۀ این تقسیم‌بندی که رویکردی بود مبتنی بر شهوانی ‌انگاشتن زنان که می‌بایست شهوت آنها کنترل و مهار می‌شد؛ رویکردی مشابه با رویکرد حاکم بر تقسیم‌بندی هندی. اما آنچه در اینجا پررنگ‌تر به نظر می‌آید، وادار کردن زن به إنزال با استفاده از روش‌های مختلف بود، نه برای آنکه لذت زن فی‌نفسه دارای اهمیت بود، بلکه برای آنکه مرد به تمامی متلّذذ گردد. از همین روست که می‌بینیم ”زنِ“ متعلق به صنف آخر به دلیل لذت نبخشیدن به مرد در قعر این تقسیم‌بندی شهوانی جای گرفته است.

زنان در فراست‌نگاری‌ها همچنین بر اساس خاستگاه جغرافیایی نیز تقسیم‌بندی می‌شدند. نقطۀ کانونی در این تقسیم‌بندی رویکرد شهوانی مردان تنظیم‌کنندۀ این قبیل صنف‌بندی‌ها بود. اگر در تقسیم‌بندی‌های صدر این بخش از نشانه‌های ظاهری و جسمانی به رفتارهای جنسی یا خصایص فیزیکی آلت تناسلی زنان پی‌ می‌بردند، در این تقسیم‌بندی با آگاهی از موطن زنان ویژگی‌های فیزیکی و شهوانی آنها توصیف می‌شد. چهار روایت از این تقسیم‌بندی جالب توجه در اختیار داریم که روایت تحفهالملوک فی اوصافالنیوک مفصل‌ترین آنهاست. نویسندۀ این رساله گویا داده‌های چند رسالۀ دیگر را در این باره در هم ادغام کرده است. در اینجا تقسیم‌بندی نظام منشی را به لحاظ مضامین فراگیر و همچنین عدم تفصیل معیار بررسی خود قرار داده‌ایم:

اما بباید دانست که فرْج زنان رومی پاکیزه‌تر از زنان دیگر بوَد و زنان اندلس به صورتْ خوب‌تر و خوش‌بوتر و خوش‌جماع‌تر باشند و در محاوره مطبوع باشند و زنان تُرک تا بیست و پنج سالگی به جماع بهتر باشند و زنان آلانی بهتر از زنان تُرک باشند و زنان روس بلند فرْج باشند و زود زایند و بدخو باشند و ناسازگار و ناموافق و بدطبع باشند و زنان سند و هند و صَقلاب[53] نکوهیده‌تر و زشت‌روی‌تر و بی‌عقل‌تر و بدتدبیرتر و گُنده‌تر و ناپاک‌تر باشند و زنان زنگبار کوردل‌تر و زشت‌تر باشند، اما اگر از ایشان یکی صاحب‌جمال افتد، هیچ جنسی مقابل او نبود؛ ایشان نازک‌اندام‌تر باشند از غیر ایشان و به مرد دوست‌تر باشند. و زنان مکّه خوب‌تر از زنان دیگر باشند الا آن است که گونۀ روی ایشان همچون دیگران نباشد و زنان مصر بسیارْشهوت باشند و زنان حلبی خوش‌صحبت‌ترند و زنان شامی معتدل‌ترین زنان باشند و در استمتاع از سایر اصناف زنان بهتر باشند و زنان بغدادی شهوت مرد را به خود کِشنده‌تر و در مجامعت و عیش و عشرت بهتر باشند و هر کسی که تسکین خاطر و حُسن و عیش و عشرت و تمتّع از خویِ خوش و سخن شیرین خواهند که به بر در زنان عراقی به دست آورد و هر کس که فرزند جوید باید که زنان فارسی به دست آورد و زنان عربی بهترند در همه احوال.[54]

توجه به عربیت خاستگاه رسالۀ گنجالاسرار می‌تواند توجیه‌گر رُجحان زنان عربی باشد بر دیگر زنان. با در نظر‌داشت این نکته است که می‌بینیم در رسالۀ کامیر یا لذتالنساء، نویسندۀ فارسی زبان به توصیف شهوانی زنان مناطق مختلف ایران پرداخته است و مثلاً زنان شیراز و تبریز را هم در این صنف‌بندی جای داده است.[55] علاوه بر استیلای فضای شهوانی بر این تقسیم‌بندی، که عنصر مشترک تقسیم‌بندی‌های مشابه بود، آنچه قابل تأمل‌تر به نظر می‌رسد، داوری مردان در باب زنان بر اساس گونه‌ای جبر جغرافیایی بود. به نظر می‌رسد این شناخت‌نامۀ شهوت جغرافیایی حاکمان را در گزینش زنان حرم‌سرا و کنیزان و مردان را در انتخاب نیکوترین بردگان زن یا قوّادان را در یافتن بهترین روسپیان یاری می‌داده است.

نگاه شهوانی پایان‌ناپذیر مردان به زنان را باید در دیگر تقسیم‌بندی‌های مشابه جستجو کرد. تقسیم‌بندی زنان بر حسب ویژگی‌های ”رحم“ دیگر تقسیم‌بندی رایج در فراست‌نگاری‌ها بود. در این تقسیم‌بندی، شاهد توصیف آلت مردان برای راهنمایی مردان به منظور داشتن بهترین آمیزش با مناسب‌ترین زن نیز هستیم. به این معنا که مردِ درازآلت با زنی می‌بایست همبستر می‌شد که فرْجی عمیق داشت. بر همین منوال، مردان به لحاظ ”درازی“ یا ”کوتاهی“ قضیب می‌بایست جفت جنسی خویش را به تناسب فرْج برمی‌گزیدند.[56] بر همین سیاق بود صنف‌بندی زنان به لحاظ سرعت إنزال. زنان یا ”سریع‌الإنزال“ بودند یا ”بطئی‌الإنزال“ یا ”متوسط‌الإنزال.“[57] در تقسیم‌بندی دیگری، زنان بر حسب تمتّع جنسی و سن مناسب آمیزش طبقه‌بندی می‌شدند.[58] در اینجا باز شاهد توجه جنسی به زنان هستیم. این خوانش‌های شهوانی از زنان که در قالب این تقسیم‌بندی‌ها دایماً در حال بازتولید در سطح جامعه ‌بود، نگاه اجتماعی به زن به مثابۀ موجودی پست و شهوانی تقویت می‌کرد که می‌بایست او را با ”هنر کام‌جویی“ کنترل کرد.

واپسین نکتۀ قابل تأمل معیارهای زیباشناختی تنانگی زنانه در فراست‌نگاری‌هاست. نگرش جسمانی و شهوانی به زن موجب می‌شد تا مردان همواره در جستجوی بهترین تنانگی زنانه برآیند بی‌آنکه زن مجال انتخاب داشته باشد. این مردان بودند که ”تن“ زنان را از وجوه مختلف تقسیم‌بندی و بهترین تنانگی را برای آمیزش به مردان جامعه معرفی می‌کردند. بی‌تردید معیارهای زیباشناختی تنانگی زنانه تحت تأثیر جغرافیا و ابعاد فرهنگی جوامع مختلف با یکدیگر تفاوت داشتند. نکته اما اینجاست که محور همۀ این تقسیم‌بندی‌های معطوف به ”تن“ یک چیز بود: گزینش بهترین ”تن“ برای آمیزش با مرد. پیگیری تحول معیارهای زیباشناختی تنانگی زنانه در طول چند سدۀ گذشته از دوران صفویه به این سو می‌تواند جالب توجه باشد، زیرا در برخی موارد این معیارها به صورت کلی دگرگون شده‌اند. نویسندۀ ناشناس لذتالنساء در بخشی مختصر معیارهای زیباشناختی تنانگی زنانه را چنین نوشته است:

صفات عورت چگونه باشد تا از آن لذت حاصل آید و مضرت کمتر کنند. چهار چیز سفید می‌باید، پوست و چشم و دندان و ناخن. و چهار چیز سیاه می‌باید، موی و مژه و دیده و چشم. و چهار چیز سرخ می‌باید، موی سر و مژگان و انگشتان و گردن. و چهار چیز کوتاه می‌باید، ساق و ساعد و زبان و بغل. و چهار چیز سطبر می‌باید، بازو و جفته[59] و ران و ساعد. و چهار چیز خوش‌بو می‌باید، بینی و دهن و بغل و فرْج. و چهار چیز فراخ می‌باید، پیشانی و چشم و سینه و شانه. و چهار چیز تنگ می‌باید، سوراخ بینی و سوراخ گوش و دهن و فرْج. و چهار چیز باریک می‌باید، موی سر و گردن و کمر و ابرو. چهار چیز گرد می‌باید، سر و روی و پستان و غبغب.[60]

چنان که اشاره شد و در این پاره نوشتار هم آمده است، هدف غایی از طرح این قبیل معیارها لذت‌جویی تامّۀ مرد بود و البته حفظ سلامت او. نویسندۀ رسالۀ کامیر یا لذتالنساء علاوه بر عرضۀ فهرستی از معیارهای زیباشناختی تن زنانه، پیامدهای رفتاری دارا بودن این خصایص جسمانی را هم به دست داده است. قابل تأمل است که در این فهرست نه چندان طولانی، زیباترین زن به لحاظ تنانگی مطیع‌ترین زنان در مقابل شوهر/مرد دانسته شده است.[61] این مطالب فراست‌نگارانه حتی امکان داشت در پزشکی‌نگاری هم مجال بروز پیدا کند. برای نمونه می‌توان به شفایی اشاره کرد که برای حفظ سلامت مرد حین آمیزش، معیارهای زیباشناختی بهترین تن زنانه را به مردان مخاطب خویش معرفی کرده است: ”جماع به اعتدال و شهوت صادقه خصوصاً با محبوبِ مرغوب، سرو قدِ گُل‌نارْ خَد، تنگ‌دهانِ نارْپستانِ باریک‌میان، سیمین‌بدن صُراحی‌گردن، مشک‌مویِ عنبربویِ خوش‌خوی، و شیرین‌گویِ موزونْ گِرد سُرون موجب بهجت و مسرّت [شود].“[62] نظام منشی هم همانند پاره‌نوشتار نخست در این باره، با معیارهای سیاهی، سفیدی، سرخی، گِردی، درازی، خوش‌بو بودن، فراخی، تنگی و کوچکی ویژگی‌های بهترین اعضای تن زنانه را به مردان معرفی کرده است.[63]

نتیجه‌گیری

فراست شاخه‌ای از طب به شمار می‌رفت که با استفاده از نشانه‌های ظاهری به باطن افراد دست می‌یافت. بررسی ما نشان داد که فراست‌نگاران در بررسی نشانه‌های بدنی مردان و زنان رویکردی کاملاً متفاوت اتخاذ می‌کردند. فراست علمی بود برای شناختن ”صلاحیت“ افراد برای آنکه به مقام و موقعی شایسته دست یابند یا علمی بود برای شناخت اخلاق آدمیان، به واسطۀ کیفیت تنانگی. اما این تعاریف فقط در دایرۀ ”مردانگی“ معنا می‌یافت و زن در این شناخت پزشکی موجودی بود که اگر در معرض فراست قرار می‌گرفت نه برای آگاهی از ”صلاحیت“ و ”اخلاق،“ بل برای شناخت کیفیت شهوت و اعضای تناسلی‌اش بود.

در فراست‌نگاری‌های صفوی باز این زن بود که در مقامی فروتر از مردان جای می‌گرفت. فراست‌نگاری‌ها در باب زنان در واقع دستورالعمل‌هایی جنسی خطاب به مردانبه شمار می‌رفتند. در واقع، فراست‌نگاری‌های عمومی که باید آنها را در باب مردان بدانیم، فراست زنان را در بخش‌هایی جداگانه می‌آوردند که خود نشانه‌ای بود از آنکه زنان استثنایی بر یک قاعده محسوب می‌شدند. در همین اندک‌بخش‌ها هم تنانگی زنان برخلاف بخش‌های مربوط به مردان ”دلّاله“هایی بودند برای اطلاع از ویژگی‌های جنسی و آلات تناسلی.

[1] دربارۀ خودِ آینه‌ای بنگرید به بروس کوئن، مبانی جامعهشناسی،ترجمه و اقتباس غلامعباس توسلی و رضا فاضلی (تهران: سمت، 1374)، 107-109.

[2] برای اطلاع بیشتر در باب نظریه‌های بدن بنگرید به یوسف اباذری و نفیسه حمیدی، ”جامعه‌شناسی بدن و پاره‌ای مناقشات،“ پژوهش زنان، سال 6، شمارۀ 4 (زمستان 1387)، 127-160.

[3] Colin Jones and Roy Porter (eds.), Power, Medicine and the Body (London, Routledge, 2001), 10.

[4] David Armstrong, “Bodies of Knowledge/Knowledge of Bodies,” in Power, Medicine and the Body, eds. Jones and Porter, 22.

[5] محمدبن عمربن الحسین ابوالفضل فخر رازی، حفظالبدن، تصحیح و تحقیق سیدحسین رضوی برقعی (تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1390)، 90-91. در زمان تکمیل این جستار، نسخۀ پیراستۀ دیگری از حفظالبدن با مشخصات ذیل منتشر شد که با حواشی عالمانۀ آن می‌توان گفتمان پزشکی عصر فخر رازی را هرچه بهتر شناخت. سپاس‌گزار دکتر محمدابراهیم ذاکر هستم که نسخه‌ای از این اثر را از سر لطف به نگارنده هدیه کرد: امام فخر رازی، حفظالبدن، تصحیح و تحقیق و مقدمه از محمدابراهیم ذاکر (تهران: انتشارات میراث مکتوب، 1390).

[6] نگاه قومیتی و جغرافیایی به آدمیان برای توجیه رفتار آنها هنوز هم رایج است. برای نمونه‌ای از این نگاه در فراست‌نامه‌ها بنگرید به محمدبن عمربن الحسین ابوالفضل فخر رازی، رسالهالفراسه، ترجمۀ لطف‌الله هروی در حفظالبدن، تصحیح ذاکر، 410 و 450-451. فخر رازی از جمله می‌نویسد: ”اهل مشرق دراز‌قامت و شجاع می‌باشند و اهل مغرب خُرد‌قامت و ضعیف‌دل می‌باشند.“ مولوی، از شاعران سده‌های میانه، در مثنوی معنوی به دفعات از آموزه‌های پزشکی برای انتقال مفاهیم عرفانی استفاده کرده است. او در بحث ربط بیماری‌‌ها به مناطق جغرافیایی با فخر رازی هم‌عقیده بوده است. مثلاً می‌توان به یکی از ابیات نخستین حکایت مثنوی معنوی، ”عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور“ اشاره کرد آن‌جا که طبیب الهی در حال پرس و جوی احوال کنیزک است: نرم‌نرمک گفت شهر تو کجاست / که علاج اهل هر شهری جداست. بنگرید به جلال‌الدین مولوی، مثنوی معنوی، تصحیح و پیشگفتار عبدالکریم سروش (تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1377)، دفتر اول، بیت 147. البته باید میان همبستگی جغرافیا و بیماری و همبستگی جغرافیا و رفتار تفاوت‌هایی قایل شد. همچنین، به نظر می‌رسد مولوی همانند فراست‌نگاران به تأثیر اخلاط چهارگانه بر ظاهر آدمی معتقد بوده است. مثلاً در جایی از مثنوی معنوی چنین می‌سراید: هر گرانی و کَسَل خود از تن است / جان ز خفّت جمله در پرّیدن است / روی سرخ از غلبۀ خون‌ها بوَد / روی زرد از جنبش صفرا بوَد / رو سپید از قوّت بلغم بوَد / باشد از سودا که رو اَدْهَم بوَد. مولوی، مثنوی، دفترسوم، ابیات 3571-3573.

[7] اگرچه فراست ریشه‌های پزشکی دارد، در مراجع اصلی پزشکی دوران میانۀ ایران جزء علوم ضروری برای پزشکان به شمار نرفته است. بعدها و از ادوار متأخر شواهدی در دست است که دانستن این علم را بر پزشکان فرض می‌دانستند. برای نمونه بنگرید به سیدمحمدحسین‌بن محمدهادی عقیلی شیرازی، خلاصهالحکمه (قم: اسماعیلیان، 1385)، جلد 1، 18.

[8] در منابع کهن، این واژه گاه با ضبط ”اقلیمون»“ یا ”قلیمون“ آمده است. برای نمونه، بنگرید به شهمردان‌بن ابی‌الخیر، نُزهتنامه علائی، تصحیح فرهنگ جهان‌پور (تهران: مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1362)، 406.

[9] ابن‌قفطی، تاریخ الحکماء، ترجمۀ یک نفر ناشناس در دوران شاه سلیمان صفوی، به کوشش بهین دارایی (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1371)، 128. حکایتی را که ابن‌قفطی در انتساب فراست به افلیمون آورده استف فخر رازی به طریق دیگری روایت کرده است. بنگرید به فخررازی، رسالهالفراسه، 415.

[10] ابن‌ندیم، الفهرست، ترجمۀ محمدرضا تجدد (تهران: امیرکبیر، 1381)، 557. برای کسب آگاهی بیشتر دربارۀ افلیمون و درآمیختن او با ژوپیروس، دیگر دانشمند قیافه‌شناس یونانی، بنگرید به سلیمان‌بن حسان‌بن جلجل، طبقات الاطباء و الحکماء، ترجمۀ سیدمحمدکاظم امام (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1349)، 75-76. همچنین این اثر مرجع روایت مشهوری از افلیمون یا چنان که ضبط کرده، ”اقلیمون،“ به تفصیل به دست داده است: ابن ابی‌اصیبعه، عیون الانباء فی طبقات الاطباء، ترجمۀ سیدجعفر غضبان (تهران: دانشگاه علوم پزشکی ایران، 1386)، 85-87.

[11] ابی‌بکر محمد بن زکریا رازی، المنصوری فی الطب، تحقیق حازم البکری الصدیقی (کویت: المنظمه العربیه للتربیه و الثقافه و العلوم، 1408ق)، 93-107.

[12] شهمردان‌بن ابی‌الخیر، نُزهتنامه علائی، 406-424.

[13] ابوالقاسم عبدالکریم‌بن هوازن قشیری، رسالۀ قُشَیریه، ترجمۀ ابوعلی حسن‌بن احمد عثمانی، با تصحیحات و استدراکات بدیع‌الزمان فروزانفر (تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1374)، 366-388. برای نمونه، قشیری در چیستی فراست از قول واسطی چنین گفته است: ”فراست روشناییی بود که در دل‌ها بدرخشد و معرفتی بود مَکین اندر اسرار، او را از غیب همی‌برد تا چیزها بیند از آن‌جا که حق تعالی بدو نماید [تا] ازضمیر خلق سخن می‌گوید.“ بنگرید به قشیری، رسالۀ قشیریه، 367. همچنین، حدیث مشهوری از پیامبر اکرم(ص) بسیار مورد توجه فراست‌نگاران قرار گرفته و می‌توان گفت همواره یکی از پایه‌های مشروعیت این علم بوده است: ”اتَّقُوا فِرَاسَهَ الْمُؤْمِنِ؛ فَإِنَّهُ يَنْظُرُ بِنُورِ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.“ بنگرید به ابوجعفر محمدبن یعقوب، الکافی (قم: دارالحدیث للطباعه و النشر، 1429ق)، جلد 1، 541.

[14] مطهربن محمد جمالی یزد، فرخنامه، تصحیح ایرج افشار (تهران: امیرکبیر، 1386)، 212-219.

[15] جمعی از نویسندگان، کتب طبی انتزاعی (بی‌جا: بی‌نا، بی‌تا)، جلد 5، 271-281.

[16] مؤلف این اثر در مجلد پنجم فهرستواره میرسیدمحمد نوربخشی دانسته شده است. احمد منزوی، فهرستوارۀ کتابهای فارسی (تهران: مرکز دائره‌المعارف بزرگ اسلامی، 1382)، جلد 5، 3880.

[17] سیدمحمد نوربخش، فراست (کتابخانۀ مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران، رسالۀ خطی، ش 2/7902)، گ b85 و گ a86. نسخۀ ناقص دیگری از این فراست‌نامه را می‌توان در یکی از جُنگ‌های خطی کتابخانۀ مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران و با این مشخصات یافت: جُنگ ش 3942، گ a32 به بعد.

[18] نوربخش، فراست، گ b88.

[19] نوربخش، فراست، گ b89.

[20] نوربخش، فراست، گ a89.

[21] ذخیرهالملوک میرسیدعلی همدانی بخشی در فراست دارد که بعدها از متن اصلی جدا و به صورت رسالۀ مستقلی درآمده است. این رساله با نام رساله در فراست یا انسانیه و همچنین انساننامه شناخته می‌شود و نوربخش قطعاً به این مباحث نظر داشته است. برای کسب اطلاعات بیشتر در همین زمینه بنگرید به منزوی، فهرستوارۀ کتابهای فارسی، جلد 5، 3786 و 3880. ذخیرهالملوک همچنین با مشخصات زیر تصحیح و چاپ شده است: میرسیدعلی همدانی، ذخیرهالملوک، تصحیح و تعلیق سیدمحمود انواری (تبریز: مؤسسۀ تاریخ و فرهنگ ایران وابسته به دانشگاه تبریز، 1358).

[22] نوربخش، فراست، گ b91.

[23] فخر رازی، رسالهالفراسه، 390. ما در اینجا به متن چاپ‌شدۀ فراست فخررازی با تصحیح دقیق سیدمحمدحسین رضوی برقعی تکیه کرده‌ایم. نسخۀ خطی دیگری از این اثر در دسترس نگارنده قرار داشت که متأسفانه ناقص بود. این رساله تحت شمارۀ 7 ازمجموعۀ 277 دانشکدةپزشکی دانشگاه تهران نگهداری می‌شود.

[24] فخر رازی، رسالهالفراسه، 395. فخررازی همچنین به صراحت فراست را شاخه‌ای از طب می‌داند و حتی علمی در ردیف طب؛ ظاهراً در پاسخ به مخالفان فراست که آن را غیرعلمی می‌دانستند: ”اصول این علم (= فراست) مستند به علم طبیعی است، فروع او مقرر به تجربه. پس مَثَل علم طب بوَد . . . بیشتر علوم طبیعی به تجربه حاصل شده است، چون معرفتِ ادویۀ مُتلوّنه. پس هرکه طعنی کند در این علم، طعن او راجع‌ به علم طب خواهد شد.“ بنگرید به فخر رازی، رسالهالفراسه، 392.

[25] “فخر رازی، رسالهالفراسه، 462.

[26] فخر رازی، رسالهالفراسه، 467-469.

[27] عنصرالمعالی کیکاووس‌بن اسکندربن قابوس، قابوسنامه، به اهتمام غلامحسین یوسفی (تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1368)، 111-113.

[28] فخررازی، رسالهالفراسه، 410-412.

[29] نویسندۀ ناشناس (احتمالاًسیدمحمد نوربخش)، در صورت و ظاهر انسانی (مؤسسۀ کتابخانه و موزۀ ملی ملک، رسالۀ خطی ش 1/2654)، گ b1.

[30] نویسندۀ ناشناس، در بیان اوصاف زنان (مؤسسۀ کتابخانه و موزۀ ملی ملک، رسالۀ خطی ش 3/2654)، گ a2-گ a3. ما یکی از مفصل‌ترین این نشانه‌شناسی‌ها را به دست دادیم تا عمدۀ مطالب دیگر فراست‌نگاری‌ها را هم در بر بگیرد. برای دیگر فراست‌نگاری‌های مشابه در باب زنان که از نشانه‌های مربوط به تنانگی نتایج جنسی گرفته شده است بنگرید به نویسندۀ ناشناس، تحفهالملوک فی اوصافالنیوک (کتابخانۀ مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران، رسالۀ خطی ش 2/8002)، گ a1-گ a2. این رساله یک فراست‌نامۀ مخصوص زنان است که به علت اشتباه کاتب با عنوان تحفهالملوک فی اوصافالنبوک ثبت و ضبط شده است. آگاهی دربارۀ نام صحیح این رساله را مرهون استاد فقید دکتر صادق آیینه‌وند هستم. برای اطلاعات مشابه بنگرید به نویسندۀ ناشناس، لذتالنساء (کتابخانۀ مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران، رسالۀ خطی ش 4/8002)، گ b7-گ a8؛ نظام منشی، گنجالاسرار [ترجمۀ الایضاح فی اسرار النکاح از عبدالرحمان شیرازی] (کتابخانۀ مجلس، رسالۀ خطی ش 79178)، گ b51-گ a52؛ نویسندۀ ناشناس، الفیه و شلفیه صفوی (کتابخانۀ مجلس، رسالۀ خطی ش 264)، گ a5-گ b5.

[31] برای کسب آگاهی بیشتر دربارۀ این رساله بنگرید به جمعی از نویسندگان، شش رسالۀ کهن پزشکی، تصحیح یوسف‌بیگ باباپور (قم: مجمع ذخائر اسلامی، 1390)، ”رساله دوم.“

[32] این واژه به سبب پارگی برگ ناخواناست.

[33] نویسندۀناشناس، رسالۀ علم قیافه (مؤسسۀ کتابخانه و موزۀ ملی ملک، رسالۀ خطی ش 4719)، گ b5-گ a6.

[34] این تقسیم‌بندی همچنین در آیورودا یا طب سنتی هند هم نتایجی داشت. برای تفصیل این تقسیم‌بندی بنگرید به این پایگاه اطلاع ‌رسانی طب هندی:

keralaayurvedics.com/kamasutra/about-four-classes-of-women.html

همچنین بنگرید به ترجمۀ انگلیسی رسالۀ کاسوترا در این پایگاه اطلاع‌رسانی:

abika.com

سیدامیرحسن عابدی، استاد زبان فارسی دانشگاه دهلی، در بررسی ترجمه‌های منظوم فارسی یکی از داستان‌های رمانتیک هندی به این تقسیم­‌بندی چهارگانه اشاراتی کرده است. بنگرید به سیدامیرحسن عابدی، ”داستان پدماوت در ادبیات فارسی،“ مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، سال 9، شمارۀ 4 (تیر 1341)، 75-89.

[35] دو اصطلاح ”چتنی“ و ”سکتنی“ در هیچ‌کدام از رساله‌هایی که نگارنده دیده است به درستی ترجمه و ضبط نشده است. در نتیجه ما با ضبط‌های متفاوت این واژگان مواجهیم. ”چتنی“ می‌بایست همان ”چترینی“ و ”سکتنی“ باید همان ”سنکینی“ سانسکریت باشد.

[36] در متن اصلی ”زیتون“ آمده است که بی‌معنی است و خطای کاتب. با توجه به متن‌های مشابه، ”زنبوران“ آورده شد.

[37] برگی باشد که در هندوستان پان گویند. بنگرید به لغتنامۀ دهخدا.

[38] نویسندۀ ناشناس، لذتالنساء (4/8002)، گ b12-گ a15. برای روایت‌های دیگر از این تقسیم‌بندی بنگرید به نویسندۀ ناشناس، [باهنامه] (کتابخانۀ مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران، رسالۀ خطی ش 3/8002)، گ a2-گ b2؛ رستم جرجانی، اسرارالنساء (کتابخانۀ مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران، رسالۀ خطی ش 5/8002)، گ a9-گ b10؛ نویسندۀ ناشناس، کامیر یا لذتالنساء (کتابخانۀ مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران، رسالۀ خطی ش 6/8002)، b4-گ b5؛ سرایندۀ ناشناس، [باهنامۀ منظوم] (کتابخانۀ مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران، رسالۀ خطی ش 7/8002)، گ a12-گ a18. جالب توجه است که در این باه‌نامۀ منظوم تقسیم‌بندی رفتار جنسی زنان مبتنی بر تقسیم‌بندی چهارگانۀ هندی هم صورت گرفته است. این تقسیم‌بندی با این بیت آغاز شده است: زنِ پدمنی خویْ آهو بدان / هفت انگشت گلبرگِ عضوِ نهان.

[39] نویسندۀ ناشناس، الفیه و شلفیۀ صفوی، گ a6.

[40] نویسندۀ ناشناس، تحفهالملوک فی اوصافالنیوک، گ a2.

[41] دقیقاً چنین واژه‌ای را در لغتنامه‌ها نیافتم. باید از ریشۀ ”شَحْمَ»“ گرفته شده باشد، به معنی چربی و پیه. در اینجا مراد از این واژه زنی است که فرْجش فربه و پیه­‌اندود باشد.

[42] در لغتنامه‌ها به کسی اطلاق می‌شود که گوش او کاملاً به سرش چسبیده باشد؛ شاید کنایه باشد از لاغری فرْج.

[43] در متن: پهش.

[44] به زنی گویند که شهوتش در بُن فرج باشد. بنگرید به لغتنامۀ دهخدا.

[45] بسیار شهوت‌رانی کردن.

[46] به معنای فراخ است. در اینجا به زنِ دارای فرْج فراخ اطلاق شده است.

[47] به زن سرخ و سپید گویند. بنگرید به لغتنامۀ دهخدا.

[48] معنای این واژه را نیافتم. باید از ریشۀ ”خنق“ گرفته شده باشد، به معنای خفه کردن. کاربرد آن در اینجا چندان معنا و مفهوم ندارد.

[49] این واژه را در لغت‌نامه‌ها نیافتیم.

[50] نویسندۀ ناشناس تحفهالملوک فی اوصافالنیوک زن دارندۀ این صفات را ”قعرا“ نامیده است که البته در این تقسیم‌بندی صفات دیگری برایش آورده شده است.

[51] نویسندۀ ناشناس الفیه و شلفیۀ صفوی زن دارندۀ این خصایص را ”منحفه“ نامیده است، به معنای لاغر و نحیف.

[52] نظام منشی، گنجالاسرار، گ a52-گ a54. مساحقه از ریشة ”سُحْق“ گرفته شده است به معنای مالش فرْج زنان بر یکدیگر. برای آگاهی از جزییات دیگر تقسیم‌بندی‌های عربی مشابه بنگرید به نویسندۀ ناشناس، تحفهالملوک فی اوصافالنیوک، گ a2-گ b3؛ نویسندۀ ناشناس، الفیه و شلفیۀ صفوی، گ a6-گ b6.

[53] اسلاو را صقلاب می‌خواندند. بنگرید به لغتنامۀ دهخدا. در اینجا منظور سرزمین‌های غرب روسیه است.

[54] نظام منشی، گنجالاسرار، گ a54-گ b54. برای صورت‌های دیگر این صنف‌بندی بنگرید به نویسندۀ ناشناس، تحفهالملوک فی اوصافالنیوک، گ b3-گ b5؛ نویسندۀ ناشناس، کامیر یا لذتالنساء، گ a7-گ b8؛ نویسندۀ ناشناس، الفیه و شلفیۀ صفوی، گ b6-گ a7.

[55] نویسندۀ ناشناس، کامیر یا لذتالنساء، گ a7-گ b8.

[56] برای شکل‌های متفاوت این تقسیم‌بندی بنگرید به نویسندۀ ناشناس، لذتالنساء، گ a4؛ نویسندۀ ناشناس، کامیر یا لذتالنساء، گ b8-گ a10؛ نظام منشی، گنجالاسرار، گ a56.

[57] این تقسیم‌بندی رایج از جمله در اینجا قابل دسترسی است: نظام منشی، گنجالاسرار، a56.

[58] این صنف‌بندی از جمله صنف‌بندی‌های محبوب فراست‌نگاران بود. برای نمونه بنگرید به نویسندۀ ناشناس،تحفهالملوک فی اوصافالنیوک، گ a5-گ b6 و نویسندۀ ناشناس، [باهنامه] (3/8002)، گ a3؛ نویسندۀ ناشناس،الفیه و شلفیۀ صفوی، گ a7-گ b7.

[59] دو سرینِ آدمی. بنگرید به لغتنامۀ دهخدا.

[60] نویسندۀ ناشناس، لذتالنساء، گ b3.

[61] نویسندۀ ناشناس، کامیر یا لذتالنساء، گ b15-گ a17. همچنین، در این رساله ”خصائل ذمیمۀ عورت“ هم به دست داده شده است که به لحاظ شناخت معیارهای زیباشناختی تن زنانه قابل توجه است.

[62] شفایی، همان، گ a9-گ b9.

[63] نظام منشی، گنجالاسرار، گ a50-گ b51.

Juvaini’s Account of Jalal al-Din Khwarazmshah and the Crossing of the Indus: Historiographical and Pictorial Aspects

Desacralizing a Sacred Defense: The Iran–Iraq War in the Fiction of Hossein Mortezaeian Abkenar

 

Amir Moosavi is an assistant professor of comparative literature in the Department of English at Rutgers University–Newark. His research and teaching interests cover modern Arabic and Persian literatures, with an emphasis on Iran, Iraq, and the Levant, as well as the cultural history of the modern Middle East. His articles have appeared in Alif, Middle East Critique, and International Journal of Middle East Studies. He edits “The 1979 Moment” in the Middle East blog and is the coeditor of the forthcoming volume “Losing Our Minds, Coming to Our Senses: Sensory Readings of Persian Literature and Culture.”

The Iran–Iraq War (1980–88) dominated the first decade of the Islamic Republic’s existence. The war and its consequences have been the subject of myriad works of Persian literature that include poetry, memoirs, plays, and fiction, in addition to documentary and feature-length films, all of which started to appear shortly after the Iraqi invasion of Iranian territory in September 1980. Persian literature dealing with the Iran–Iraq War remains an ideologically divided field to this day. Critics and writers use the term war literature (adabiyat-e jang) to refer to a broad category of writing dealing with the experiences of the war from a variety of perspectives. However, this literary genre has been dominated by a type of war literature referred to as Sacred Defense literature (adabiyat-e defa’-e moqaddas). Many of the writers of Sacred Defense literature have been directly supported by, and in turn write in support of, the Islamic Republic of Iran’s religio-nationalist narrative of the war.[1] In so doing, writers of Sacred Defense literature often frame the war as a contemporary reenactment of the Battle of Karbala, emphasize the heroism of Iranian soldiers, and glorify acts of wartime martyrdom. The war is depicted as a binary system of good and evil, and the enemy Iraqi soldiers are demonized in the process.[2] Writers of war fiction who do not follow this mode of representing the war with Iraq are still a minority in Iran and often find themselves at odds with the dominant, official narrative of Sacred Defense.

One such writer is Hossein Mortezaeian Abkenar. This article treats two texts by Abkenar, a writer of fiction, screenwriter, and literary critic who has written multiple stories about the war since 1999. As the following pages demonstrate, Abkenar’s war writings lie well outside the parameters of Sacred Defense literature. His texts that take up the Iran–Iraq War offer views of the eight-year conflict that not only challenge the narrative of Sacred Defense but attempt, at times, to subvert it completely. Two of his texts that are treated here: his short story “Rahman’s Story” (“Dastan-e Rahman,” published in 1999) and short novel The Scorpion on the Steps of the Andimeshk Railroad, or, There Is Blood Dripping from This Train, Sir! (‘Aqrab ru-ye pelleh-ha-ye rah-ahan-e Andimeshk, ya, az in qatar khun michekeh, qorban!, published in 2006). Both texts contest the narrative of Sacred Defense through decidedly negative representations of the experience of war, portraits of soldiers’ unpatriotic actions, and depictions of enemy combatants that radically differ from other works of fiction dealing with the conflict. Moreover, both the short story and novel break with the literary conventions of Sacred Defense literature by offering individual narratives of the war that are formally complex, relying on fragmented narratives, metafictional acts of translation, and narrators who call attention to the possibility of their own unreliability. In what follows, I offer readings of these two works by Abkenar as clear demonstrations of how the literature of the Iran–Iraq War remains an unsettled, polyphonic space of conflicting narratives of modern warfare and violence. In doing so, I use the work of Mikhail Bakhtin and Brian McHale to show how Abkenar unsettles both the form and content of the Sacred Defense narrative.

 

Iraqi Voices, Translation, and “Rahman’s Story”

Fiction about the Iran–Iraq War began to appear shortly after the outbreak of the war in September 1980. The most prominent early examples include short stories in the collections Do cheshm-e bi-su (Two Blind Eyes, 1984) by Mohsen Makhmalbaf, Shesh tablu (Six Screens, 1981) by Abdol Hay Shammasi, and the young adult novel Do’a-ye morgh-e amin (The Amen Bird’s Prayer, 1981) by Sirus Tahbaz.[3] Since the appearance of Persian fiction about the war, enemy soldiers and political dissidents have been represented in works of literature. Rarely, however, do their representations exist in a manner that goes beyond using “the discourse of the other to give expression to [the author’s] own [ideological] orientations.”[4] While this is clearest in the examples of fiction and poetry that were published in Iran during wartime, Persian literature of the Iran–Iraq War, even in the postwar period, has been dominated by the aforementioned narrative of Sacred Defense, with the state-sponsored publishing house, Sureh-ye Mehr, the most prolific publisher of the genre.[5] Within the context of this literature, most Iraqi soldiers, as well as Iranian political dissidents, have generally been demonized and/or marked by silence and anonymity.[6] In either case, they are the “simple object[s] of the author’s consciousness,”[7] which is convenient for the overarching narrative of state-sponsored Sacred Defense literature. In Persian fiction, when these Others do speak, their words are generally an extension of their caricatured depiction as enemies or converted prisoners of war who reinforce the regime’s war narrative.[8]

Abkenar’s metafictional short story “Rahman’s Story,” however, contrasts with the typical depiction of enemy soldiers in Iran–Iraq War fiction by giving voice, albeit one mediated by an Iranian translator, to an Iraqi soldier. The story is found in Abkenar’s collection of short stories entitled Konsert-e tar-ha-ye mamnu‘eh (The Concert of Forbidden Strings), first published in 1999. The story was later translated by Sara Khalili for the July 2013 issue of the literary website Words Without Borders.[9] Abkenar is a veteran of the war. Stylistically, he writes in a modernist Iranian vein; his work bears the influence of the likes of Bahram Sadeqi, Hushang Golshiri, and Shahriar Mandanipour, among others.

“Rahman’s Story” is exceptional in that it not only purports to provide an Iraqi perspective of the war but claims to be a translation of a story written by an Iraqi soldier. “It is true,” the narrator states, “I found this story in an Iraqi trench, full of empty canteens. One year later, I translated the story with the help of a friend, who wishes to remain unnamed.”[10] Ostensibly, the narrative voice of the story’s translator is limited to its introduction, where he tells the readers that he submitted the translation to a magazine but lost the original version, that he made no changes to the events of the story, and that the story is true. He writes:

There is no room to doubt the events of this story and I do not. I spent many years at the front. Without exaggerating, I can say that I was at the frontlines of all the battles. Time and again, I also saw some of the scenes that he repeatedly describes. There are also scenes that might sound weird, or exaggerated, so much that you might think they are completely made up. They are not. They are true.

“But what will the readers say?!” the magazine’s editor asked.

I told him, “Whatever the case, the person who reads the story will be its final judge.”[11]

Once the translator steps aside, the narrator of “Rahman’s Story” becomes an unnamed Iraqi soldier who along with his fellow soldier, Rahman, are separated from their battalion in the desert regions between the two countries, and happen upon an injured Iranian teenage soldier, whom they take prisoner. The three are in an unnamed location, alone, lost, and without water. The two Iraqis have bound the Iranian and are trying to figure out what to do next. Rahman sends the narrator out to look for water and, while he is gone, kills the Iranian and takes his boots and dog tag. The narrator comes back and is furious. He screams at Rahman, demanding to know why he killed the soldier. They get into a fistfight and eventually Rahman leaves, setting off for nowhere in particular. The author is left alone with the corpse and buries it. Shortly thereafter, he sets off in search of Rahman and finds him by following the trail of his blood. He is dead and the narrator buries his body as well. The following day, tired and thirsty, he finds an abandoned Iraqi trench and searches for water, finding a little but not enough to survive. Before dying, he writes the story of the events that transpired, using various sheets of paper that are in the trench, which the Iranian writer and co-translator later happens upon. That barren trench is where the Iraqis’ war story ends and the Iranians’ story of translation begins.

The events that unfolded in the days prior to the death of the unnamed narrator are deeply personal and revolve around survival and revenge. Each of the two Iraqi soldiers had already been at the war front for some time. Rahman had suffered severe injuries and was given leave, yet he refused to go home; in fact, he begged to stay. He remained at the front for one reason: Iranian missiles had struck his family home and killed his two brothers, Rahim and Qader. The narrator recalls once asking Rahman why he would not leave the army, when, in fact, no one wanted to be there. In response, Rahman points to a picture, which he always carried, telling the narrator, “This was Qader and this was Rahim . . . They pulled my mother out alive and grief killed her less than forty days after they had died.”[12] The narrator falls quiet and Rahman continues: “What about you? You thought that I’ve just gotten used to this lousy military salary, or that I came to fight for my flag, or—I don’t know—the motherland? . . . No, I didn’t lose any land to take back [. . .] I lost two people and I will take two people, with this very bayonet!”[13] With this statement, the possibility emerges of reading this text as a simple act of revenge, since Rahman never claims that he is fighting for Iraqi territorial claims or for a contemporary Qadisiyya.[14] He is a man who lost his family and wants nothing more than to avenge their deaths. In writing such a character, Abkenar adds a critical polyphonic element to the dominant depiction of Iraqi soldiers, one which humanizes them and allows readers to consider various motivations for going to war.

Once the action on which the story centers—the killing of the Iranian soldier and even Rahman’s presence at the war front—is revealed to be driven entirely by a personal desire for revenge, the ideology of the war loses its potency. This is taken a step further when both Iraqis recognize the similarity found between the fighters on both sides of the war. The narrator thinks back to a time when he and Rahman were together on the front:

At night, we would look out at the horizon that was brighter than all the nearby embankments. The ones that were further away were red with flames and a yellow light that seemed to flicker. The sounds of exploding mortar shells and missiles would go silent for a moment and we would suddenly realize what a clamor they had been making. Rahman would say, “Poor Naft-Shahr!”

I would say, “Yeah, but they’re probably saying the same thing.”

“They’re also right,” he would say.[15]

This position reveals itself in multiple moments throughout the story, attacking the binary system around which the official narrative revolves.[16] Within these moments, the war emerges as a conflict driven by a tautological logic of revenge—killing the enemy only because he killed one of your own—with both sides seemingly motivated by the same logic. Taken one step further, the parity between both sides culminates in the story’s final lines, as the narrator records his last word—a desperate plea for anyone who finds him to give him water:

I’m alive, but I’ve fallen asleep from thirst. If you throw a bucket of water on my face, I’ll come to life and drink, I’ll drink the water . . . It’s warm here, burning, fire . . . I’m your friend. I like you, whoever you are. I’ve written this in your language so that you know I haven’t died. I am alive, but I’ve just lost my dog tag. Arab or ‘Ajam, what difference does it make?  I am thirsty. Your canteen is full of water. Gently wake me. I’ve forgotten my name. Call me ‘Rahman.’[17]

Abkenar’s “Rahman’s Story” chips away at the binarism created by the official war culture of Sacred Defense. By framing the entire story as a translation, Abkenar employs powerful discourses of the Other as well as sympathetic mutual understanding. The co-translator’s introductory remarks that insist on the story’s truth stave off any prejudicial claims that Iraqi soldiers were ideological slaves to Saddam’s Qadisiyya. Instead, the story creates a narrative of personal motivations for Iraqi soldiers to be at the war front. The story’s final sentences ask readers to equate the experiences of Iranian and Iraqi soldiers: Arab or ‘Ajam, Iraqi or Iranian, it makes no difference.[18] “Rahman’s Story” engages with the enemy side of the war to create a sense of parity between the situations in which Iraqi and Iranian soldiers found themselves. In doing so, Abkenar attacks the fundamental “truths” about the war promoted by the wartime state. This approach was taken a step further in a later publication to which I now turn.

 

The War Front as Dystopia

In chapter eight of Abkenar’s 2006 novel, The Scorpion on the Steps of the Andimeshk Railroad, or, There Is Blood Dripping from This Train, Sir! (henceforth The Scorpion), ‘Ali, a fellow conscript and friend of the novel’s main protagonist, Morteza, pleadingly complains to Morteza about his eminent departure and that of another conscript from the unit, Siavash:

What do you mean you two get to leave, and I have to stay here all alone in this middle-of-nowhere desert for another three months with all this garbage? No I can’t, I can’t . . . I’m not like those idiots you see who get off from kissing ass and ratting on others [. . .] They’re saying I have to stay another four months, but we all know that in four months, if the war’s not over they won’t let us go. We’ll end up like those guys over there who have a five-year military service. The poor things. You’ve seen ‘em. Most of them have white hair, they’re old, they have wives and kids, they’re hopeless [. . .] I can’t deal with this . . . son of a bitch, where can I go to get out of here . . . give me a lighter . . . to hell with this ass of commander [. . .] Here, look, take a souvenir from us, make sure that the MP doesn’t catch you . . . do you have a match? No? Forget about it, I have one. Look at its tail, it’s not for nothing that they call it a kazhdom – the crooked tailed scorpion . . . you know what it does when it’s surrounded by fire and can’t escape? . . . You don’t know? . . . Well, look at this![19]

‘Ali then presents Morteza with a scorpion that he encircles with fire. Surrounded by a flame, the scorpion, along with the other recurring scorpions in the novel, goes into spasms from the heat. Its writhing, bony body thrashes about within the circle, giving the impression to an observer that, in a fit of uncontrolled paranoia, the scorpion commits suicide by stabbing itself with its venomous stingers.[20]

This image of the crazed scorpion is a metaphor for the Iranian conscript throughout Abkenar’s award-winning novel, originally published by Tehran-based Nay Publishing House.[21] In its first year of publication, The Scorpion was nominated for several Iranian literary prizes, including the once-prestigious prize for best first novel given by the Hushang Golshiri Foundation.[22] The Scorpion received a great deal of press and went through three printings in Iran before it was banned.[23] Paris-based Persian-language publisher Nakojaa reissued the novel in 2012.

The Scorpion presents perhaps the most dystopian view of the war front that has been published in contemporary Persian literature. However, beyond pushing the limits of content, Abkenar’s novel also offers one of the most, if not the most, formally complex fictional presentations of the Iran–Iraq War. Set in the final days of the conflict, The Scorpion focuses on Morteza Hedayati, a conscripted soldier from Tehran, discharged and attempting to make his way back home from the war front, via the small town of Andimeshk, which was ravaged during the war.[24] What ensues are a series of nightmarish vignettes framed in a wandering, non-linear narrative that blurs dreams and reality, fact and fiction. By focusing on the return home, The Scorpion avoids the battlefront setting of many war novels and evades depictions of war front heroism that make up so much of the state-sponsored Sacred Defense narrative of the war. In and of itself, that was not new at the time of the book’s publication. In other fictional texts, the war had been and continues to be treated in various ways, whether from the viewpoint of the home front, of exile, or as flashbacks. However, before the publication of this short novel, neither had the experience of the battlefront nor the return home been described in such a hellish and surrealistic manner. The novel breaks with what had become conventional modes of writing about the war experience by straying away from the heroism that overpowered, and continues to overpower, most Iranian war fiction, avoiding any discourse of martyrdom and combining elements of the uncanny and fantastic, in a decidedly non-religious mode, into a narrative of the war. Moreover, it exhibits an overwhelming use of colloquial language, regional accents, and oppositional ideologies, which brings to the text a “plurality of consciousnesses, with equal rights, each with its own world,” and which works against any depiction of the Iranian military forces as homogenously religious and nationalist.[25] Significantly, its depiction of Iranian soldiers is anything but patriotic, showing corrupt and cruel senior officers and military police, on the one hand, and frightened, drug-using soldiers who hate the front and the filth of the trenches, on the other. The novel presents the defense of the homeland as anything but “sacred.”

Despite all of this, the first page of The Scorpion opens with the following sentence, which a number of Iranian literary critics have latched onto in their critiques of the novel: “All the scenes of this novel are real” (Tamam-e sahneh-ha-ye in roman vaqe‘ist).[26] Not only is this an inversion of the more typical opening statement that absolves the author of all responsibility for any similarities between the events and characters of a fictional work and those of real life, but it makes a claim to the representation of reality that is more typically found in reportage, memoirs, or biographies.[27] For a fictional work that so clearly relies on the surreal, it is no wonder that critics have found it difficult to reconcile that sentence with The Scorpion’s narrative. In an interview shortly after the book was published and found its way onto the list of nominees for a number of Iranian book prizes, the author stated, “Yes, all the novel’s scenes are, in fact, true. They’ve been recreated after passing through my own mental filter.”[28] It was an approach that was lauded by some critics for “opening horizons and breaking all the clichés of Iranian war literature,”[29] while doing little to assuage pro-government critics, such as Ahmad Shakeri, who condemned the book as “worthless” and “overly pessimistic.”[30] The two comments reflect the bipolar nature of criticism toward war literature in contemporary Iran between “independent” agencies unaffiliated with the government (Iran Book News Agency, IBNA) and hardline supporters of the governmental wartime narrative (Shakeri).

The Scorpion’s opening scene creates the mood of the novel. A third-person narrator sets the stage for the nightmarish world in which Morteza lives:

Private Morteza Hedayati, dispatched on Nowruz, 1986, from Tehran, sat on the steps of the Andimeshk railroad station, waiting for them to come and take him away. Squatting, with his legs up against his chest, he rested his chin on his knees and stared ahead at the asphalt, the darkness of the trees and the green grass covered in blackness. From near and far he could hear bursts of gunfire and the single shots of snipers.

The eyes of soldiers hidden in the brush flashed in the darkness. Military police officers with white boots and tassels hanging from their shoulders were pushing aside leaves and branches to gather up the deserting soldiers. They carried large flashlights in their hands and batons, but no guns. A truck trailed nearby and for any soldier they found, two men would take his hands and feet and toss him into it atop the other soldiers.

[…]

One of the MPs held a large pitchfork. He would drive it into any place that he would see a pile of dirt or a dense bush and then pull it out, driving down and pulling out, driving down and pulling out. Sometimes a soldier would cry out “Ay!” And the MP would forcefully pull up the pitchfork and throw the soldier into the truck, arms and legs flailing in the air. The moaning of soldiers could be heard from inside the truck, as well as the crushing sound of their broken bones.

The weather was hellish. The smell of gunpowder and fish filled the hot air.

[…]

It was around 11:00 pm. Around the year 1988.[31]

In its final chapters, the novel returns to this scene. Its representation of the military police and other senior officers and platoon leaders hh hhhis decidedly negative, casting them as the primary villains of the story. The chapters that connect the opening scene to the end of the story are various flashbacks of time at the front or the hellish journey to Andimeshk, made first with a crazed, bloodied driver of a dump truck used primarily for the transport of supplies and men, as well as on foot. As an entirely dystopian experience, the war front in The Scorpion is a place from which any conscripted soldier wants only to escape, and the journey back is arduous if not impossible, even if the soldier has properly received his leave. All soldiers away from the front are assumed to be deserters and are pursued as such, as in the above excerpt.

The journey to the Andimeshk Railway Station and the experiences in the war front trenches are the novel’s most surrealistic scenes. Despite Abkenar’s statement that all the novel’s scenes are true, its narrative is purposely repetitive and written in such a way that defies the possibility of a singular truth. The dream-like narration constantly shifts, moving from the first-person narrative of Morteza or Siavash, to a third-person narrator, and occasionally to the monologue of others, such as that of ‘Ali above. The other characters, whom the narrative treats in passing, are given little description and generally say very little. Thus, readers are left with nightmarish impressions, such as of the large, silent MPs who, like grim reapers, silently beat and kill conscripts, or the bloodied driver of the shot-up dump truck who speaks sparsely, eyes glued to the road. Other scenes are explicitly nightmares or states induced by opium or sleeplessness (or a combination of both), as when Morteza finds himself offering a cigarette to what appears to be a ghost.[32] Or, when following what appears to be the death of Siavash for the first of multiple times, he disappears into a flooded foxhole for five days only to find himself in a nightmare in a later chapter.[33] In one scene narrated in the first-person, we read how the water in the pool, first clear, becomes muddy, melding into various colors, now disappearing, now reappearing. The Faulkneresque, punctuation-free paragraph leading up to the scene suddenly shifts: “then there was a sound it was loud like an explosion it was silent the sound reverberated the pool caught on fire yellow orange they screamed a scream echoed a ring of fire surrounded the pool fire and orange yellow fire the sound of screaming was everywhere everyone up in this and that direction they flew past me they fell into the water out of fear of the fire[.]”[34]

This is the recurring mode of narration that gives The Scorpion its sense of instability and unreliability, calling into question everything that might (or might not) have happened at the war front. It is this mode of narration that largely characterizes Morteza’s experience with the war as well as his return to Tehran from it. Interestingly, however, once he boards the train and eventually returns home, the narrative switches to a second-person narrator who talks to Morteza reassuringly, in a way that confirms the nightmare of the front is over. He boards the train and we read the following:

The train conductor comes. He asks if you are a deserter. You say no. Show your release papers! They are in your pack. They are torn. That MP, ‘Abdol Khan tore them. The conductor is kind. He leaves . . . He comes again and says that before you reach Tehran, you must get off the train. The railway station is full of officers. They will think you are a deserter.

[. . .]

When you reach Tehran you run, faster and faster from the main street, to the alley, to the door of your house. Run! You’re panting. When your mother hears the door open, her heart drops.

She opens the door: Oh! Oh! She puts her head on your chest and weeps. You kiss her veil. Your father stands behind her, his pride not allowing him to cry.

[. . .]

The next day your father rushes home. He puts a box of fruit on the floor and turns on the radio. He says that cars are honking their horns. Their lights are on. People are passing out sweets in the streets. It is peacetime. Your mother cries in her chador. She says “Thank God! Thank God!”

That night your father leans back against the wall and holds the radio up to his ear. Your mother spreads the mattress and sheets on the floor and you sleep.[35]

The difference between the lines in this chapter and those in the remainder of the novel is clear. The stability of the home is associated with a mode of writing that is stable and well-defined. There is no doubt as to what happens in this scene, and it is clearly written outside the circular and winding narrative of the rest of the novel. The nightmare of the war front is over.

Yet The Scorpion’s representation of the war front goes beyond what other literary works that challenge the official narrative offer, which is usually on the level of content. This is not to say that the novel does not put forth content-oriented challenges to the official representations of the war. As I, as well as other reviewers of the book, have indicated, it clearly does. Its representation of the war front and the senior officers in the Iranian military forces defies official cultural representations of the Sacred Defense. The novel depicts a war that is at once macabre and monotonous, a war whose only givens are constant uncertainty and self-doubt. In other words, the novel fundamentally relies on a narrative that constantly calls into question its own record of events, while simultaneously claiming that it is a truthful record.

In this way, I propose a reading of The Scorpion that is guided by Brian McHale’s definition of a post-modernist historical novel, which he calls “revisionist” in two ways. Firstly, he states that this type of writing “revises the content of the historical record, reinterpreting [. . . and], often demystifying or debunking the orthodox version of the past. Secondly, it revises, [. . . and] transforms, the conventions and norms of historical fiction itself.”[36] According to McHale,

The two meanings of revisionism converge especially in the postmodernist strategy of apocryphal or alternative history. Apocryphal history contradicts the official version in one of two ways: either it supplements the historical record, claiming to restore what has been lost or suppressed; or it displaces official history altogether. In the first of these cases, apocryphal history operates in the “dark areas” of history, apparently in conformity to the norms of “classic” historical fiction but in fact parodying them. In the second case, apocryphal history spectacularly violates the “dark areas” constraint. In both cases, the effect is to juxtapose the officially-accepted version of what happened and the way things were, with another, often radically dissimilar version of the world. The tension between these two versions induces a form of ontological flicker between the two worlds: one moment, the official version seems to be eclipsed by the apocryphal version; the next moment, it is the apocryphal version that seems mirage-like, the official version appearing solid, irrefutable.[37]

This describes well The Scorpion’s narrative of the war. The novel approaches the war not only in a radically different manner from the works of Sacred Defense fiction but also in a way that is distinct from other works of subversive fiction dealing with the Iran–Iraq War, such as the novels and short stories of writers like Habib Ahmadzadeh, Hasan Bani-Ameri, Ahmad Dehqan, or Ahmad Gholami. These authors, whose works are often hailed as straying from the state narrative of the conflict despite having published their books with the primary state publishing house, Sureh-ye Mehr (Ahmadzadeh and Dehqan), write war stories that operate solely in the dark areas of the official narrative. In so doing, their texts, such as Dehqan’s Journey to Heading 270 Degrees or Ahmadzadeh’s Chess with the Doomsday Machine, do not seek to displace the sanctioned, “official-accepted” historical record; rather, they work within it, in the manner of an exposé or with the intention of deromanticizing or challenging aspects of that narrative.[38] Herein lies the importance of Abkenar’s novel. On the level of content, it attacks the assumed heroism of the Iranian military and is totally devoid of the ideological language of the official narrative. At one point, when Morteza finds himself in the coffeehouse with the truck driver, it even takes a clear stab at the highest levels of governmental leadership of the war. It does so through the depiction of a bumbling “beardless sheikh” on television—a barely concealed epithet for Akbar Hashemi Rafsanjani, one of Iran’s leading politicians and during the war, de facto commander in chief—struggling to explain Iran’s losses near the end of the conflict.[39] However, beyond the cruel MPs and misery of the trenches, the novel’s dystopic vision of the front attacks the war itself, not simply its negative consequences, as the works of Dehqan and others do. By contrast, Abkenar’s novel refuses to even engage with the way in which the war is depicted within Sacred Defense literature. Formally, The Scorpion’s fragmented and repetitive narrative and constant questioning of events cast doubt on the self-assured narrative of victory promoted in Sacred Defense literature. It iconoclastically erodes the collective heroism of the Iranian soldiers, the heroic view of the war front soldiers, and, ultimately, the monopolistic claim to truth to which the official narrative asserts.

 

Conclusion

Fiction dealing with the Iran–Iraq War continues to be produced in Iran. Although as a genre it is not produced or promoted as prolifically as the comparable genre of war memoirs, war fiction has provided a venue for stories that are far more diverse in terms of both content and form. The examples of Abkenar’s war writings, the most well-known being his novel The Scorpion, provide ample evidence of the way in which fiction has provided an outlet for writers, not only to express alternative viewpoints on the war and the ideology behind it, but also to critique the war and its narrative of the conflict being defined as the Sacred Defense.

Abkenar’s war writings contest the state narrative’s monopoly on truth during the conflict through various literary strategies that attempt to create a narrative of the war outside the terms set by the state. The works discussed in this article engage with issues related to war front soldiering, heroism, and the representation of enemy soldiers—pillars of the official war narratives—but do so by granting voice to elements that the official narrative has silenced: enemies and undedicated soldiers. The short story and novel elevate the dystopian nature of war front combat at the expense of the utopian vision of the war propagated by most works of Sacred Defense literature. Abkenar’s two texts, both of which are banned in Iran today, sully an otherwise sanitized history of war front heroism and righteousness presented by state-sponsored, official narratives of the Iran–Iraq War.

 

[1]Two recent works that provide good descriptions of the state’s narrative of the war, especially as it relates to culture, are Narges Bajoghli, Iran Reframed: Anxieties of Power in the Islamic Republic (Stanford, CA: Stanford University Press, 2019) and Afshon Ostovar, Vanguard of the Imam: Religion, Politics and Iran’s Revolutionary Guard (New York: Oxford University Press, 2016).

[2]A full overview of Persian-language Iran–Iraq War literature and the Sacred Defense culture requires far more space than one article. Readers interested in a broad overview of Persian fiction and the Iran–Iraq War have several (mostly Persian-language) references at their disposal. See, for example, Hasan Mir-‘Abedini, Sad sal dastan nevisi-ye Iran (Tehran: Nashr-e Cheshmeh, 2004), or for a more recent work, Mehdi Sa’idi, Adabiyat-e dastani-ye jang dar Iran (Tehran: Pazhoheshgah-e ‘olum-e ensani va motale’at-e ejtema’i-ye Jahad Daneshgahi, 2016). One of the first and few works in English to reference this literature, and which excellently situates it within the larger context of post-Revolution publishing in Iran, is Ahmad Karimi-Hakkak, “Introduction: Iran’s Literature 1977–1997,” Iranian Studies 30 (1997): 193–212.

[3]Makhmalbaf’s collection contains stories published as early as February 1981, such as “A Story for the Front” (“Qessehi baraye jebheh”). Mir-‘Abedini notes that the war was the impetus for many previously unexperienced and unprofessional authors to begin writing. Their texts were published for the moral support of the troops “even if they had no artistic merit” (Sad sal, 889).

[4]Mikhail Bakhtin, Problems of Dostoevsky’s Poetics, trans. Caryl Emerson (Minneapolis: University of Minnesota Press, 1984), 193.

[5]Sureh-ye Mehr is the primary publishing house of the Howzeh-ye Honar va Andisheh-ye Islami (The Center for Islamic Art and Thought, hereafter, Howzeh). Officially founded in 1980, the Howzeh has been one of the main state-sponsored cultural institutions that promotes literature (fiction, poetry, and memoir), film, and art related to the Iran–Iraq War. The overwhelming majority of these cultural productions promote the Sacred Defense narrative of the war. For a detailed history of the Howzeh from its inception to the recent past, see Fatemeh Shams, “Literature, Art, and Ideology under the Islamic Republic,” in Persian Language, Literature and Culture: New Leaves, Fresh Looks, ed. Kamran Talattof (London and New York: Routledge, 2015).

[6]There are a couple of notable exceptions. See Davud Ghaffarzadegan, Fal-e Khun (Tehran: Entesharat-e Qadyani, 1996), translated by M.R. Ghanoonparvar in 2008 as Fortune Told in Blood (Austin, TX: Center for Middle Eastern Studies, 2008), and more recently, Mahmoud Dowlatabadi, Tariq-e besmel Shodan (Tehran: Cheshmeh, 2018), which was translated by Martin Weir in 2014 and published under the title Thirst (New York: Melville House Publishing, 2014).

[7]Bakhtin, Problems of Dostoevsky’s Poetics, 7.

[8]While this trend has continued until the present day, wartime literature provides the clearest and perhaps most well-known examples of this trend. See, for example, Qasem-‘Ali Farasat’s Nakhl-ha-ye bi sar (Headless Palms) (Tehran: Amir Kabir, 1988) and the short stories of Seyyed Mehdi Shoja’i. It should be noted that these depictions also exist in other forms of cultural production dealing with the war, literary or otherwise.

[9]Hossein Mortezaeian Abkenar, “Rahman’s Story,” Words Without Borders, trans. Sara Khalili (July 2013), www.wordswithoutborders.org/article/rahmans-story.

[10]Hossein Mortezaeian Abkenar, “Dastan-e Rahman” (“Rahman’s Story”), in Konsert-e tar-ha-ye mamnu‘eh (A Concert of Forbidden Strings) (Tehran: Agah, 1999), 53–72. Quote on p. 55. All translations are my own unless otherwise indicated.

[11]Abkenar, “Dastan-e Rahman,” 57.

[12]Abkenar, “Dastan-e Rahman,” 61.

[13]Abkenar, “Dastan-e Rahman,” 61.

[14]Qadisiyya refers to the battle in 636 CE between the relatively small Arab-Muslim army and the Sassanian Empire. The Arabs’ decisive victory over the Persians in that battle led to the Islamic conquest of Persia. Saddam Hussein named the war against Iran “Qadisiyyat Saddam” (Saddam’s Qadisiyya). For more on the Iraqi narrative of Saddam’s Qadisiyya, see Dina Khoury, Iraq in Wartime: Soldiering, Martyrdom, and Remembrance (Cambridge: Cambridge University Press, 2013).

[15]Abkenar, “Dastan-e Rahman,” 61. Naft-Shahr (also known as Naft-e Shahr) is a city in the Iranian province of Kurdistan, near the Iraqi border. Its proximity to the Iraqi border and large oilfields made it an early target during the Iraqi invasion, and it was later subject to heavy bombing by the Iraqi military.

[16]In fact, it attacks the binary system of good/evil and friend/enemy that existed in both Iran and Iraq at the time.

[17]Abkenar, “Dastan-e Rahman,” 72.

[18]Within Persian literature, the work whose depiction of Iraqi soldiers is most like Abkenar’s is Dowlatabadi’s Tariq-e besmel Shodan.

[19]Abkenar, ‘Aqrab ru-ye pelleh-ha-ye rah-ahan-e Andimeshk, ya, khun az in qatar michekeh, qorban! (The Scorpion on the Steps of the Andimeshk Railroad, or, There Is Blood Dripping from This Train, Sir!) (Tehran: Nashr-e Nay, 2006), 36–37. For the sake of readability, I have added punctuation to this excerpt.

[20]Of course, scientists have proven that this is not suicide, but a reaction to the extreme heat, which most varieties of scorpions cannot handle. Nevertheless, it remains a common urban legend in many parts of the world that scorpions “commit suicide” when encircled by fire.

[21]Nay is a private publisher that is unaffiliated with the government-sponsored cultural institutions such as the previously mentioned publisher of war literature, Sureh-ye Mehr.

[22]This prize was discontinued in 2014.

[23]The decision to ban the publication of the novel came as a surprise to the publisher, who had planned to distribute the already printed third edition of the book. See “Enteshar-e roman-e toqif shodeh-ye ‘Aqrab dar Faranseh” (“The Publication of Banned Novel, The Scorpion in France”), Radio Zamaneh, 17 January 2001, www.radiozamaneh.com/30387.

[24]The choice of name here may be much more than coincidence and could be read as a possible combination of the author’s middle name and the name of the father of modernist Persian literature, Sadegh Hedayat.

[25]Bakhtin, Problem of Dostoyevsky’s Poetics, 8–10.  

[26]Abkenar, The Scorpion, 4.

[27]This claim is even more striking given the extremely large number of war memoirs that have been published, largely by state-sponsored publishing houses.

[28]‘Aqrab ru-ye pelleh-ha-ye rah-ahan-e Andimeshk: negahi-ye motafavet-e defa’-e moqaddas” (“The Scorpion on the Steps of the Andimeshk Railroad: A Different Look at the Sacred Defense”), IBNA (Iran Book News Agency), 24 October 2007, www.ibna.ir/fa/doc/report/9755/عقرب-روي-پله-هاي-راه-آهن-انديمشك-نگاهي-متفاوت-دفاع-مقدس.

[29]‘Aqrab ru-ye pelleh-ha-ye rah-ahan-e Andimeshk,” INBA.

[30]“Enteqad-e Shakeri az davari-ye ketab-e sal-e moqaddas” (“Shakeri’s Critique of the Judgement of the Sacred Defense Book of the Year”), Ketab News, 8 November 2007, www.ketabnews.com/fa/news/1805/انتقاد-شاکری-از-داوری-کتابسال-دفاع-مقدس .

[31]Abkenar, The Scorpion, 7–8.

[32]Abkenar, The Scorpion, 24–26.

[33]Abkenar, The Scorpion, 41. The novel concludes with the death of another character who is also presumably Siavash at the hands of an MP.

[34]Abkenar, The Scorpion, 62.

[35]Abkenar, The Scorpion, 77–80.

[36]Brian McHale, Postmodernist Fiction (London and New York: Routledge, 1987), 90.

[37]Brian McHale, Postmodernist Fiction, 90.

[38]I have published two articles related to this topic: “Dark Corners and the Limits of Ahmad Dehqan’s War Front Fiction,” Middle East Critique, no. 1 (February 2017): 45–59, and “How to Write Death: Disenchanting Martyrdom in Two Novels of the Iran-Iraq War,” Alif: Journal of Comparative Poetics, no. 35 (2015): 9–31. The articles demonstrate how Ahmad Dehqan’s fiction bears the hallmark of rebellion but does not outright challenge the official record formally or ideologically.

[39]Abkenar, The Scorpion, 31–32.

Iranian Conditions: Metaphors of Illness in Iranian Fiction and Film

Babak Elahi <bxegsl@rit.edu> teaches in the School of Communication at Rochester Institute of Technology. He holds a Ph.D. in American literature from the University of Rochester. His work has been published in Iranian Studies; Alif; Middle Eastern Literatures; Comparative Studies in South Asia, Africa, and the Middle East; MELUS, International Journal of Fashion Studies, and Cultural Studies. His book, The Fabric of American Realism, was published by McFarland Press in 2009. Elahi writes about American literary and cultural studies; Iranian culture, film, and literature; and the Iranian diaspora.

 

Introduction

In Cultural Schizophrenia, an anti-colonial diagnosis of Islamic cultures, Darius Shāyegān argues that Michel Foucault’s concept of the episteme is monolithic, and, thus, inadequate in explaining the wounds of colonial modernity. Quoting from The Order of Things, where Foucault states that in “a given culture at a given moment, there is never more than one episteme defining the possible conditions for all knowledge,” Shāyegān argues that the “painful experience” of Islamic cultures shows that competing epistemes are not “monolithic, mutually exclusive blocs each of which monopolizes a given period.”[1] On the contrary, competing epistemes “coexist, at the cost of reciprocal deformation.” Shāyegān concludes that it is “possible to live through a period of epistemic delay during which adherents of an archaic episteme confront the forerunners of the world’s next conceptual matrix.”[2] However, the isolated quote from Foucault misses the broader motive of his work, the exploration of how marginalized and excluded ways of knowing continue to harry the dominant episteme.

How do we square Shāyegān’s critique with Foucault’s commitment to championing the transgressive voice?  I would argue that, in fact, Foucault sought to uncover embedded metaphors that discipline and govern.  He explored historical phenomena as schematizing tropes to be dismantled. The clinic: the cordoning of the sick as a mechanism of broader self-governance. The prison: the fantasy of universal surveillance. Sexuality: an invention for naming and classifying relations between bodies.  By unveiling the figurative schemas by which we live, Foucault aimed to emancipate agency.

Madan Sarup offers a counter-reading to that of Shāyegān.  According to Sarup, “Foucault was interested in that which reason excludes: madness, chance, discontinuity. He believed that the literary text allows ‘otherness’ to speak. … Foucault valued the literature of transgression – it attempts to subvert the constraints of all other forms of discourse by its difference.”[3]  Applying Sarup’s reading of Foucault to modern and post-modern Iranian literature can help us identify how Iranians challenged the episteme of modernity in the period of Pahlavi modernization, and into the epistemic schemas of the Islamic Republic.  Discourses of hygiene, various cordons sanitaires, and metaphors of Iran as an ailing mother in need of her sons’ care[4] developed to separate spaces, classes, bodies, and tissues.  According to Cyrus Schāyegh, modernity in Iran was characterized by a colonial transfer of science, and much of that transfer focused on questions of hygiene, race, and medicine.[5]  More specifically, Mohamad Tavakoli-Targhi has argued that this process of modernization was specifically medicalized.  It is in the face of this episteme of medicalizing modernity that much of the literary deconstruction of the illness metaphor can be understood.

Political debates that led to and were further deepened by the Constitutional Revolution centered around the question of modernizing Iran’s public health.  As Tavakoli-Targhi has shown, a debate developed between two models of medicine and public health.  On one side of the debate were those reformers who saw traditional Islamic practices of health and medicine as debilitating superstitions standing in the way of the development and strength of the nation. However, the other side of this debate argued that the Prophet’s, the Quran’s, and the Hadiths’ guidance against jinn and other miasmic forms of filth (nijasat) anticipated modern science, and such teachings could be incorporated into public health campaigns as a sort of Pasteurian Islam.  Like Foucault’s notion that the clinic predated its own old age back to an antediluvian origin, the Pasteurization of Islam suggested that modern concepts of clinical reform of the nation were not merely amenable to Islam, but have their purest origins in Islam. Both Schāyegh and Tavakoli-Targhi show how these clinical concerns about purity and filth, about public health and hygiene become easily transferred, in the interwar years and beyond, to diagnoses of and remedies for social ills: “In the Islamist discourse that emerged, rapid urbanization and the development of an urban public culture around theaters, cinemas, cafes, and cabarets, as well as the mixing of men and women in public, were diagnosed as ‘social ills’ (bimari-ha-yi ijtima‘i), ‘social pains’ (dard hā-ye ijtima‘i), and ‘social corruption’ (fisad-i ijtima‘i).”[6]  As the anticlerical modernizers who saw Islamic superstition as debilitating were displaced by “spiritual physicians,” these latter Shi’a clerics defined “irreligiosity as a Western-inflicted disease that pervaded the rapidly changing body social.”[7]  What’s more, these spiritual physicians “targeted the cinema, theater, and dancing halls as the cesspools of moral and spiritual infections.”[8]  As prose literature developed in tandem with debates over the social and spiritual health of the body social, writers engaged in the national, colonial, and cultural struggles over representation and national identity.

Thus, Iranian intellectual history has suffered from a kind of political hypochondria, trapped within metaphors of illness. Clinical diagnoses of society turn into disciplinary mental schemas, fears of infection, and prescriptions for remedies.  As the English novelist George Eliot put it in Middlemarch, “we all of us, grave or light, get our thoughts entangled in metaphors, and act fatally on the strength of them.”[9] However, metaphor—which has long been a key form of creative misdirection in Iran’s modern regimes of censorship[10]—can be redeployed self-consciously as a means of discursive transgression.  In order to understand the range of this trope and its Foucauldian deconstruction of medicalizing schemas, I have developed three categories for these metaphors of illness in Iranian literary discourse.

(1) Colonial disease and its nationalist cures. Some writers deploy the metaphor as an (anti-)

colonial critique of Western imperialism, or an Islamic remedy to “Western” corruption—the microbial metaphor of foreign infection.  This category includes political commentators like Jalāl Āl-i Ahmad, and Islamic ideologues like Ayatollah Khamenei, but also novelists like Sīmīn Dāneshvar.  At the same time, one of the earliest expressions of this approach—Murtiza Mushfiq Kāzimi Tehrān-i Makhuf—is not “anti”-colonial, but expresses the internal colonialism that is historically part of nationalist modernity, particularly important in this case because of Kāzimi’s call for a “clerical modernity,” or tajadud-i ākhund in contrasting European life from Iranian life.[11]  (2) Existential sickness. The existential approach codes illness as an expression of absurd melancholy.  This trope doesn’t attempt to dismantle the metaphor, but moves it into an ostensibly mystical valance, but one still informed by a political sense of dislocation or marginalization.  Sādegh Hidāyat’s Blind Owl is probably the earliest and most notable instance of this existential approach, and also includes a remedy to which others also gesture: writing, an ambiguous cure because like Plato’s pharmakon, it is both poison and medicine. More recent examples abound, ranging from Goli Taraghi’s novella Jā-ye Dīgar to Bahman Farmānārā’s film, A Little Kiss. I describe these writers as diagnosing Iran’s existential (and exilic) conditions.  (3) Dismantling the metaphor. Unlike the other two approaches, the third use of the illness trope attempts to use it self-consciously, and thus deconstruct or dismantle it.  This is a sort of Foucauldian procedure as it attempts to reveal the cultural and political work the metaphor performs.  These writers use the metaphor self-consciously, aware of the ways it has for decades constituted an Iranian political hypochondria.  These writers and artists point to the metaphor’s artificiality, its limits, and its absurdity.

Colonial Diseases and Nationalist Cures

As early as the 1920s, Kāzimi explored Iran’s social conditions as problems of pathology and prescription. His novel, Tehrān-i Makhuf is a social-realist exploration of Tehran depicted as social vectors of disease.[12] Kāzimi’s book is one of the earliest examples of how literary discourse contributed to the wider medicalization of modernity.  Iranian modernizers often saw reform as both literally and figuratively a medical question. In a sense, Kāzimi is an example of the form of Foucauldian biopower that Schāyegh describes in his Who is Knowledgeable is Strong.  In discussing the emergence of eugenics and hygiene as forms of medicalized modernity, Schāyegh shows how illness was spatialized in the early 20th century in Iran.  Quoting Ali Khān’s Choléra en Perse, Schāyegh argues that hygiene was mapped onto an emerging urban landscape: “In addition to the barriers erected against cholera between nations, it is necessary to add others, between cities, houses, and individuals.”[13] For Kāzimi it is the absence of such boundaries that leads to infection. The novel’s central characters, Farrokh and Mahin, come from opposite sides of the “tracks” (or vectors) despite being cousins.  They are in love, and plan to be married, but Mahin’s father, as a member of Tehran’s nouveaux riche, wants to use his daughter as a bargaining chip in his attempt to reach the upper echelons of society by marrying her to the son of a government official.  The novel denounces the corrupting influence of money for this newly emerging class.  Mahin’s father’s wealth without “class” is corrupting—in the sense of infection and disease.  This link between urban epidemiology and political economy was part of Iranian modernity: “[H]ygiene did not involve only medicine. It was an ‘economic technique/science’ (fenn-i eqtesādi) too.  The physician/hygienist (behdār) needed social and natural scientific as well as medical knowledge.”[14]

At the same time, the novel also champions the lives of the virtuous poor characterized by humble simplicity, but whose families might be corrupt, unkind, or ignorant.  In one of the most important episodes of the novel, spanning several chapters, Kāzimi describes a mahal-i marīz, the sick quarter.  Set in a brothel, the sequence follows four female characters representing women at different stages of dissolution. At one point in the narrative, each woman sits in one of the cardinal directions: east, west, south, north. In fact, the novel is deeply concerned with urban geography.  It draws attention to the shapes of homes and gardens and describes characters not just by their physical appearance or emotional motivation, but by the cardinal directions in which they face, or move.  The mahal-i marīz episode of the novel maps out a set of vectors and spaces that must be cordoned.

In a sense, Jalāl Āl-i Ahmad’s much more famous Gharbzadegi is an anti-colonialist extension of Kāzimi’s critique, but one that attacks a colonialist corruption of a pure Islamic culture rather than European remedies to a debilitating Islamic decay. Ostensibly a study of education in Iran, the extended essay offers a pessimistic view of Iranian society.  It combines sociology with speculative history and strident politics. In this social critique, Āl-i Ahmad renders a political diagnosis of Iran as suffering from various social and political ills ranging from metaphorical tuberculosis to figurative cancer to allegorical crop infestations.  This last plague provides Āl-i Ahmad with one of his most vivid images: Iran as an empty husk, infected from without by a weevil, and then eaten away from the inside.  Ironically, Gharbzadegi was informed directly by Āl-i Ahmad’s reading from Western existentialist sources, including Albert Camus, Jean-Paul Sartre, and Eugene Ionesco. Gharbzadegi draws precisely on Western diagnoses of industrial and bureaucratic modernity to diagnose Iran’s own existential malaise:

I say that Weststruckness is like cholera.  If this seems distasteful, I could say it’s like heatstroke or frostbite.  But no.  It’s at least as bad as sawflies in the wheat fields.  Have you seen how they infest wheat?  From within.  There’s a healthy skin in place, but it’s only a skin, just like the shell of a cicada on a tree.  In any case, we’re talking about a disease.  A disease that comes from without, fostered in an environment made for breeding diseases.  Let’s look for the characteristics of this disease, its cause or causes, and if possible, a cure.[15]

This diagnosis merely sets the stage for a deeper analysis of Iran’s social ills, and the traditional remedies that can be applied to improve Iran’s social and political health.

Perhaps the most ambitious nationalist use of the illness trope appears in the work of Āl-i Ahmad’s wife, partner, and interlocutor, Sīmīn Dāneshvar. Set during the Allied Occupation of Iran during World War II, Dāneshvar’s Savūshūn (also translated as A Persian Requiem) offers deep insight into Iranian intellectuals’ engagements with the West and with Iran’s own troubled modernization. Dāneshvar’s novel fictionalizes the actual outbreak of typhus during the Occupation, underscoring its impact on peasant villages and the emerging bourgeoisie.  The novel moves well beyond this historical documentation of disease to relate the epidemic to mental illness, pregnancy as a medical condition, cancer both metaphorical and real, and ultimately what the protagonist’s doctor calls the disease of fear.

The novel centers on a female protagonist, Zarī, the matriarch of a landowning family. Zarī’s motivations are divided between protecting her husband and her children from the repercussions of her husband’s dangerous opposition to the occupying forces, especially the British, and standing up with him against the occupiers and their native toadies in the name of Iranian national sovereignty.  The husband, Yūsef, refuses to give or even sell his crops to the English army.  Instead, as a landowner, Yūsef distributes these resources to the Qashqā’i tribal leaders on his land. Thus, the novel is told from a specific political and social point of view—that of the landowning class who claimed a primordial connection to the Iranian soil and to both an Islamic and pre-Islamic cultural heritage. When Zarī finds out that she is pregnant with her fourth child, she begins to feel more pressure to stop Yūsef from putting himself in harm’s way.  When he is killed, Zarī suffers a breakdown, but she is saved by those around her, and by her own will to mourn her husband’s death.  Zarī’s interactions with the sick and dying depict her as a figure directly engaged with actual sickness and as a character who, in the climax of the novel, must overcome her own disease of paranoia, her fear of mental illness.  In this sense, she functions as a critique of Iranian intellectuals’ sociopolitical hypochondria.

The British are clearly depicted as outsiders incapable of comprehending the Iranian condition, let alone remedy its social ills, resulting only in the worsening of that condition.  For example, the female British midwife and surgeon, Khānom Hakīm seems to diagnose social ills, but treats both real and metaphorical conditions more like a butcher than a doctor.  In her broken Persian—butchering the language as she does her patients—she mouths one of the key metaphors of illness: Nazism as Europe’s cancer.  In a speech to Shirazi landowners invited to dine with British military leaders, she describes Hitler as “a virus, a cancer, which [must] be torn out.”[16] This reference to Hitler as Europe’s cancer resonates later when we learn that Zarī’s mother died of cancer with Khānom Hakīm as her only doctor.  Zarī recalls Hakīm saying “Now the cancer be overtaking the whole body, and there be nothing more the knife can do.”[17]   Described as “keen on using the knife,” Khānom Hakīm is responsible for Zarī’s Caesarian births.  Finally, when Zarī brings Kolū, a typhoid-stricken peasant boy from a nearby village to the Missionary Hospital, Khānom Hakīm says, “Unfortunately the beds of the Missionary Hospital be for foreign officers and soldiers only and all the beds be full and even there be no place in the corridors.”[18]  Zarī later tells her sister-in- law, “Obviously the hospital was built for their own needs, not for the townspeople.”[19]  Thus, Khānom Hakim’s insensitivity to real disease, and her butchering of Iranian childbirths along with the Persian language, render her pronouncements about Hitler as Europe’s cancer deeply ironic.

However, Dāneshvar’s satire is not aimed solely at the occupying forces of European imperialism.  She also attacks Iran’s comprador class.  For example, Zarī’s brother-in-law, Abol-Ghāsim, is a member of the comprador class, par excellence.  This middle manager—suffering, as Āl-i Ahmad might observe, from Occidentosis—views foreign influence as necessary, and sees domestic backwardness as the real Iran’s true illness to be remedied by the political medicine of the West.  As a collaborator advancing his career in Iran’s parliament, Abol-Ghāsim has no hope that Iranians can be cured of their cultural backwardness with merely indigenous remedies.  In response to Yusef’s attempts to distribute food and medicine to the peasants, Abol-Ghāsim says, “Whenever he goes to his village he takes medicine for the peasants.  God alone knows that all the medicine in the world won’t cure our peasants.”[20]  Yūsef and Zarī are the only characters focused on real rather than figurative ailments—famine, typhus, and mental illness.  But these Occidentotic figures appear on both the left and the right.  For example, when Zarī confronts Fotawhi about his family’s neglect of Fotawhi’s sister, this leftist agitator resorts to the metaphor of societal illness and, in this case, the cure of communist reform: “We must build our society in such a way that no-one’s sister ends up having a mental breakdown.  My sister’s condition is the symptom of a social disease.  When we eventually organize the masses and come into power, we will see to it that justice is carried out.”[21]  Fotawhi’s socialist ideology robs him of his sense of familial, and by extension, national loyalty.

The historically real toll that typhus took on Iranian villages is represented in the novel through one character in particular—Kolū.  On a visit to the nearby village, Yūsef finds that the shepherd has stolen two sheep—Yūsef’s property.  Yūsef is willing to forgive this man, but the village chief forces the shepherd to confess to the crime.  Curiously, this man dies from shame and guilt: after taking an oath to not having stolen the sheep, the man confesses, falls ill, and dies.  Feeling responsible, Yūsef adopts this man’s son—Kolū.  When Yusef first expresses remorse for having caused Kolū’s father’s death, Zarī says to him that Kolū might be better off now.  He will be given an education, and he has been saved from typhus.  Later, Kolū does, in fact, come down with a fever and is diagnosed with typhus.  At first it seems, ironically, that Kolū has contracted typhus because he has come into the city.  His condition becomes a threat to Zarī’s own household.  However, it turns out eventually that Kolū’s illness is part of an epidemic overtaking the village: “You were right, Zarī.  Our shepherd had typhus.  It’s spread through all the villages in that area.  Imagine it—in this heat … The messenger said our village looks abandoned.  But the people haven’t gone away.  They’re just lying sick at home.  As well as all the other things I have to do, I must get a doctor and medicine to them.”[22]  Thus, Kolū’s illness is metonymic of the wider epidemic.

Zarī emerges as the care-giver.  Symbolically, she gives birth to an insurgency, and, throughout the novel, gives comfort to the sick. One of the Qashqā’i leaders, for example, reminds her of the time that she cared for him when he contracted malaria, telling her, “A friend of the Qashqā’i was an enemy of the Shah. Yet you nursed me like a sister.”[23] In her visits to the asylum, the hospital, and the prison, she cares for the physically and mentally ill—victims of imperialist trauma. At the end of the novel, Zarī is pregnant while she mourns her martyred husband in a ceremony that blends the pre-Islamic ritual of the savūshūn, and the Islamic observance of Ashura.  But what of Zarī’s own ailments? When Zarī falls into delirium after her husband is killed, she begins to think that she is going insane.  When she seeks a diagnosis from Dr. Abdullah Khān, he tells her, “[Y]ou have a malignant disease that cannot be cured by my hand.  You must get rid of it before it becomes chronic.  Sometimes it’s hereditary.” When she assumes it must be cancer, he says, “No, my dear; don’t you understand?  It’s the disease of fear.  Many people have it—I told you it’s contagious.”[24]

These fictional accounts of social ills, physical ailments, and national epidemics draw on and extend national allegories of an ailing nation that date back to date back to the late nineteenth and early twentieth centuries, particularly the ill mother in need of care from her strong sons. As modernist innovations on those tropes, these novels enter into debates over the source of Iran’s pathogenic condition.  On the one hand—as with Kāzimi—the source of the sickness is Iran’s own backwardness, and the remedy is modernity, which in this case draws on colonial science.  On the other hand, in the case of Dāneshvar, the source of social ills is from the outside, colonial infection, Western diseases—from cholera to mental illness. Moreover, her novel rejects the image of the ailing mother, replacing it with the mother as both the midwife and the caregiver for the nation. The remedy in these instances is native Iranian traditions and rituals, like the mourning of Siavash, or the extension of that ritual into Moharram observances of Hussain’s martyrdom at Karbala.  With Āl-i Ahmad, however, we begin to see the possibility of an existential diagnosis, as he later refers to Western philosophers, novelists, and playwrights like Jean-Paul Sartre, Albert Camus, and Eugene Ionesco to show how modernizing along Western lines will lead to Western social diseases.  But this existentialist diagnosis of Iran did not begin with Āl-i Ahmad, but a few decades earlier.

 

Existentialists

To provide a framework for how Iranian intellectuals deployed existentialism in understanding the Iranian condition, I offer the following genealogy of what I call pathological rationalism.  I would argue that Foucault’s critique of modernity extends this basic existentialist concept. I begin with Camus and move back to Dostoyevsky, and through Dostoyevsky move forward to Hidāyat.  Towards the end of Camus’ The Plague, Jean Tarrou has a heart-to-heart discussion with Rieux—the doctor who commits himself to the task of helping the French-occupied North African town of Oran overcome the pestilence. Tarrou argues that any rationalist worldview in which ideals about justice, Truth, and right outweigh the dignity of human life and agency is like a plague. As evidence, Tarrou recalls the moment when he witnessed his father condemn a criminal to death, leading Tarrou to become a revolutionary with the aim of doing everything in his power to oppose capital punishment. Tarrou tells Rieux: “To my mind the social order around me was based on the death sentence, and by fighting the established order I’d be fighting against murder.”[25]  Like plague, any established order spreads death through this “microbe” of rationalism—justifying our actions on abstract ideals about humanity at the expense of human life itself.  Paradoxically, once he joins the revolutionary movement against such rationalizing of murder he finds that the revolutionaries do the same thing through summary executions.  He says: “I came to understand that I, anyhow, had had plague through all those long years in which, paradoxically enough, I’d believed with all my soul that I was fighting it. I learned that I had had an indirect hand in the deaths of thousands of people.”[26]  From here on, Tarrou decides that he won’t fight for any ideals, but that he’ll try to fight against plague itself by focusing on real, actual human suffering.

We can trace Tarrou’s pathological rationalism back to Fyodor Dostoyevsky’s Crime and Punishment in which Raskolnikov complains of suffering from pathological irrationalism. At the end of the novel, the narrator offers this conclusion about a moral disease that is reminiscent of Tarrou’s diagnosis:

In [Raskolnikov’s] illness he had dreamt that the entire world had fallen victim to some strange, unheard of and unprecedented plague that was spreading from the depths of Asia into Europe. […] Some new kind of trichinae had appeared, microscopic creatures that lodged themselves in people’s bodies.  But these creatures were spirits, gifted with will and intelligence.  People who absorbed them into their system instantly became rabid and insane.  But never, never had people considered themselves so intelligent and in unswerving possession of the truth as did those who became infected.  Never had they believed so unswervingly in the correctness of their judgments, their scientific deductions, their moral convictions and beliefs.[27]

Here we have, perhaps, the precursor of Camus’s description of what I’ve called pathological rationalism.  It is not clear whether Camus took his “plague” directly from Dostoyevsky’s description of the plague of trichinae that produces rabid insanity under the guise of rationalism and science. But the similarities are striking.

Equally striking are the echoes of Dostoyevsky in Sādegh Hidāyat’s The Blind Owl, and we might even speculate, the echoes of Hidāyat in Camus.  Even a quick comparison of the opening pages of Hidāyat’s novel and Dostoyevsky’s Notes from Underground reveal a likeness if not an influence.  Both works begin with the narrator’s self-diagnosis as sick.  As for Camus, there is a tantalizing use of the phrase “blind owl” in Camus’s The Plague.  In describing his political opposition to capital punishment, Tarrou describes for Rieux how he witnessed the sentencing of a prisoner to death: “But my real interest in life was the death penalty; I wanted to square accounts with that poor blind owl in the dock.”[28] Hidāyat’s novel was translated into French before it was translated into English, and although the French translation did not appear until 1953—after the publication of The Plague—the French translator, Roger Lescot, was working on his rendering during World War II, before The Plague was published.  One cannot help wonder if Camus might have come across Lescot’s manuscript translation during the war, or at least heard of the title. Rather than making a claim for Hidāyat influencing Camus, I would argue that The Blind Owl, like the “blind owl” in Tarrou’s narrative of existentialist awakening, should be considered part of the broader archive of a global existentialist philosophy and literature, not a secondary version of Western existentialism.  Hidāyat was responding to similar circumstances faced by Dostoyevsky in the nineteenth century, and by Camus in the twentieth, that Hidāyat himself faced in a modernizing Iran in the 1930s.  He, in a technocratic dictatorship that was working to replace Iran’s religious and cultural heritage (as quickly as the previous dynasty had sold off its oil and farming) with a partly medicalized modernity, faced similar social pressures as those faced by Russians caught between tyranny and rationalism, and by French citizens after the horrors of war and the persistence of colonialism.  Finally, in societies that touted the social health of the nation and the robust strength of its citizen, illness offered a particularly ironic theme in conveying the alienation of their anti-heroes.  Thus, throughout the twentieth century, Iranian writers who turned to the metaphor and image of illness often deployed it existentially.

In Cultural Schizophrenia, Shāyegān identifies what he calls an epistemic delay between the modernity imported from the West and the tradition that lingers in nations like Iran.  In a chapter comparing Jungian psychology to Foucauldian hermeneutics, Shāyegān makes the following claim: Western paradigms of modernity are “crudely superimposed on a historically incompatible background [of Islamic culture] which is quite unprepared to receive them, let alone incorporate them. This is the irremediable of the yawning gulf which constitutes a sort of sore in our consciousness.”[29]  While at some level this image of the yawning gulf, wound, or sore is political—a critique of colonialism and its comprador enablers—it is, ultimately, existentialist in that it diagnoses a condition, a cultural disorder. Later in the chapter, after offering a precis of The Order of Things, Shāyegān repeats this image of the yawning gulf by quoting, this time, Octavio Paz who claims that in the Mexican context of epistemic delay, “the ideas are today’s; the attitudes yesterday’s.”[30]  He takes this idea further: “Between them [yesterday’s attitudes and today’s ideas] lies the caesural fault: a split which is especially crippling because it divides the being into two unequal segments which cannot communicate except on the most elementary level, as there is no bridge to facilitate harmonious internal dialogue.”[31]  Out of this pathology, this crippling condition, “distortions arise, as the two epistemes, like reflecting screens facing one another, become disfigured by the mutual scrambling of their images.”[32]  The discourse of diagnosis is clear in Shāyegān’s emphasis on a sore, a crippled state, distortions, and the schizophrenic split. 

In Shāyegān’s depiction of cultural schizophrenia, Iran’s “public space still contains faded images from ancestral memory; we have not finalized their eviction, nor reached the point of privatizing belief. Trapped between historicity and the hermeneutics of symbols, we are reduced to every imaginable sort of bricolage.”[33]  This type of bricolage—in which lingering ancestral images interpenetrate contemporary reality—is precisely the magical realist picture Hushang Golshīrī paints in Shāzde Ehtejāb, a bricolage novel in its own right, where characters move between the diegetic space of the narration and the intra-diegetic space of photographs that serve as portals to the past in the form of the Qajar decline of Iranian civilization. The Prince’s condition is one of being haunted, or infected, by the past.  In fact, the novel’s leitmotif is the Prince’s tubercular cough, a sound that both opens and closes the novel.  He also suffers from hemorrhoids, and an unexplained fever.  Moreover, in its depiction of the decline of the Qajar dynasty, it refers to the “family’s hereditary fever,” and the “consumption” that brought on sweats, coughing, and morbidity. In this novel, Iran’s past is an inheritance of disease, while the present moment is feverish and diseased, and the future promises an untimely death.

More recently, Bahman Farmānārā’s Yek Būs-e Kūchūlū explores the relationship between illness and exile.  The film is structured around a set of thresholds or liminal zones.[34] The film opens with fictional fiction writer Esmā’il Shebly sitting at his desk writing a short story about two men, Kamāl and Javād, who exhume Kamāl’s father-in-law’s corpse in order to place the dead man’s thumbprint on a last will and testament leaving his fortune to Kamāl.  Struggling to come up with an ending to his story, and aware of his own impending death from cancer, he plots his own end by placing an overdose of opium in his tea. His attempted suicide is, however, interrupted thrice.  First, his downstairs neighbor knocks on his door asking to leave her dead parakeet (named Omid, or Hope) in Shebly’s apartment because she’s afraid to sleep in the same room with a dead thing (the bird, Hope, later comes miraculously back to life). Then, an ethereal young woman in a white chādor asks to borrow some sugar.  We learn only later that she is the angel of death arrived to deliver yek būs-e kūchūlū, or a “little kiss.” Finally, Shebly’s longtime friend Mohammad Rezā Sa’di arrives unannounced, returned from a 38-year self-imposed exile in Europe. This final interruption delays Shebly’s story and suicide, and initiates the rest of the film’s narrative, something of an existential buddy road trip through an Iranian cultural landscape that includes the tomb of Firdawsī and the Nakhsh-e Jahān in Isfahan.

Most importantly, both men suffer from life-threatening illnesses—Shebly’s lung cancer, and Sa’di early-stage Alzheimer’s. Sa’di’s ailment symbolizing the cultural amnesia of exile, and Shebly’s cancer symbolizing the suffocating repressions of censorship.  In one scene, Sa’adi explains to Shebly that he wanted to return to Iran before he completely forgot his homeland. Shebly clearly feels stifled and breathless as a result of repressed freedom of speech free speech. Paradoxically, despite censorship codes, Shebly has been a prolific writer, becoming a national literary hero. Shebly’s desire to give others hope leaves little hope for himself. Finally, Sa’di compares exile to skin cancer: “Exile is like skin cancer. At first it is only skin deep, you can ignore it while you amuse yourself with other things. But then it penetrates into the marrow of your bones, and then nests in the corner of your heart.” The film represents exile and internal marginalization as existential conditions.

Similarly, in her novella Jā-ye Dīgar, Goli Taraghi explores something perhaps even more mysterious and existential.  Taraghi’s protagonist, Amīr Ali, suffers from “bīmārī-e marmūz”[35] or “a mysterious disease.”[36]  He his tormented by “[s]omething like a wild beast, like a horrifying monster … in his belly … struggling to break loose and leap out.”[37]  During an important business meeting, this malady erupts in a “dreadful noise” emitted from Amīr-Ali’s body.  At the end of this episode, Amīr-Ali “threw up on the papers in front of him.”[38]  The narrator tells us that Amīr-Ali suffers from “an old virus that had nestled in his heart and soul.”[39] Amir-Ali’s marriage, his work, his sense of identity, the bureaucratic workings of capitalism embodied in the soiled papers become subjects of comment for the narrator. Goli Taraghi seems to be concerned with feelings of alienation in modern Iranian society, particularly those working in tightly controlled mechanisms of trade.

These existential uses of the illness metaphor begin to shift away from the normative schemas of the nationalist allegory.  Rather than using illness as a way of diagnosing social ills, these writers use illness as a way of critiquing the systems that cause certain kinds of emotional, social, and psychological morbidity.  Although these writers move away from a didactic use of the illness metaphor that divides the world between nationalist health and its corruption from external infection or internal mutative growth or negligent decay, they still rely on a certain kind of political hypochondria that doesn’t challenge the metaphor itself.  The metaphor—the schema—continues to frame these writers’ views of the Iranian condition. In the final section of this essay, I offer readings of film and fiction that move beyond both the existential and nationalist uses of the illness metaphor. It is only with these self-conscious uses of the metaphor that Iranian intellectuals begin to break free from the discursive limits of metaphor itself.

 

The Foucauldian Procedure: Dismantling Metaphor

One of the earliest examples of the deconstruction of the illness metaphor comes not in fiction but in film. In the same year that Āl-i Ahmad penned is polemic, the poet Forough Farrokhzād directed an impressionistic, poetic, and essayistic short film set in a leper colony in Tabriz, Khāneh Siāh Ast/The House is Black.  Using her own poetry in dialogue with a clinical description of leprosy to demystify the condition while still sanctifying it, Farrokhzād presented something at once lyrical and rational. Using live sound and music along with voiceovers, the film borrows from neo-realism and cinéma verité to depict the lifeworld of the leper colony.  Moreover, even though it might be read allegorically—a snapshot of life under the authoritarian rule of the Pahlavi regime in the 1960s—the film simply cannot be reduced to allegory.  In a sense, it does what Susan Sontag insists that we must do with metaphors of illness: resist them in order to see both actual illness and the historical phenomenon it allegorizes on their own terms.[40]

There is some kinship between Farrokhzād’s representation of leprosy and Foucault’s reflections the leper’s disappearance from view in European society, and her re-inscription as a sacred Other: “Leprosy withdrew, leaving derelict these low places and these rites which were intended, not to suppress it, but to keep it at a sacred distance, to fix it in an inverse exaltation.”[41] While removing the leper, the European social imagination retained “the values and images attached to the figure of the leper as well as the meaning of his exclusion,” and the figure of the leper was thus “inscribed within a sacred circle.”[42] What resulted was a “rigorous division” that performed a “social exclusion but spiritual reintegration.”[43]  Farrokhzād’s visual ode to leprosy anticipates Foucault’s reflections on madness.  Like Foucault, she attempts a critique of both the traditional sanctification of illness and its modern classification and disciplining. She acknowledges the dueling epistemes of Shāyegān’s critique of Foucault, but she holds both in place simultaneously, refusing to reduce them to agony.

In Foucauldian terms, The House is Black oscillates between a clinical and a preclinical view of leprosy, resulting in a revelation of both.  She presents leprosy both in terms of the post-enlightenment question, “Where does it hurt?” and the pre-modern question, “What is the matter with you?”[44] She even turns the latter question around, presenting leprosy not as a condition to be corrected, but as an integrated ontology, a re-inscription of the sacred into the social.

Farrokhzād was writing at a time when the mechanisms of state power were classifying, categorizing, separating, and cordoning different parts of Iran’s land, people, and cities.  By visually exploring windows, doorways, and thresholds in her film, Farrokhzād focuses her viewers’ attention on threshold states.  As Foucault describes it, the process of clinicalizing illness was a process of spatializing disease at every level—separating tissues from the body, one illness from another, the individual patient from the epidemic, institutions of health from institutions of governance.  In fact, in the clinical context, the “first task of the doctor … is political: the struggle against disease must begin with a war against bad government.”[45]  Farrokhzād explores all these spaces by framing them through the aural threshold, a dialectic in the soundscape of her film between a poetic voice sanctifying the human, and a clinical voice treating the body and reforming medicine. Thus, Farrokhzād’s placement of her filmic subjects in doorways, at gates, in windows, and at dispensary portals lays bare the clinical mechanisms of governance that aimed to transform human complexity into classifiable and governable citizens. Her film refuses to resolve this dilemma, presenting a leper colony at the threshold between the sanctification and the treatment of the body.

Similarly, in a short story, “Zohr Ke Shud,” (“At Noon”) published in 1969, Gholām-Hossein Sa’di describes the ulcer-induced nausea of a teacher in an Iranian school.[46]  Sa’di’s stories from this period focus on the alienated bureaucrat or professional, a class that began to grow with Reza Sha’s rapid modernization in the 1930s through his son Mohammad Reza’s reforms in the 1950s and 60s.  The figure of the teacher was particularly important in Iranian literature as a figure caught between the task of public service and the ideals of enlightened progress.  But both service and progress were governmentally controlled through the centralized administration of all sectors of Iranian society by an autocratic leader and his state apparatus.  No surprise then that this teacher, Mr. Erfāni, suffers from a nervous condition.  He has a stomach ulcer, a physical condition presented realistically in the story, including a disquisition on how ailments of the stomach are so much worse, in terms of the patient’s pain and discomfort, than any other illness.[47]  It is something even more troubling than cancer or heart disease, according to the narrator.  The story follows a morning in Erfāni’s life, whose name implies mystical gnosis.  Almost plotless, the story climaxes with a purging conclusion: Erfāni, like Amīr Ali in Taraghi’s story, vomits a pool of congealed blood in the story’s final paragraph.[48] Though not much detail is offered as to Erfani’s life outside the classroom, his day is filled with tension, and, especially, a contrast with a nameless character whom he witnesses devouring his lunch—a commentary perhaps on Iran’s class stratification, between those who feast and those who cannot even digest, cannot stomach the nation’s status quo.

Over forty years later, Shiva Arastuyī’s novel Afyūn (Opium) enters the clinical space of the asylum drawing as much, perhaps, on Ken Kesey as on M.A. Jamalzadeh’s Dār-ul Majānīn. Most importantly, Arastuyī echoes Farrokhzad’s representation of institutionalized inmates, suggesting that all Iranians live under a form of governmentality that not only diagnoses them, but provides various kinds of treatment that are worse than the disease.[49] Arastuyī tragi-comically satirizes the whole notion of existential sickness, and thereby disentangles the metaphor from its most familiar discursive political meanings in Iran. For example, the title of her short story “Tīfusī” refers to the short haircut the protagonist asks for upon her return to Tehran from vacationing in Spain.  Calling her short haircut a “typhoid” hairstyle taps into a national cultural memory of epidemic.[50]  At the same time, it reduces that traumatic memory typhoid infection into its sign.  In a sense, Arastuyī points to the metaphoricity of illness, alerting her readers to the ways in which we get entangled in metaphors.  Arastuyī draws attention to the metaphor as metaphor and critiques it as misleading rather than unselfconsciously using it to signify infection, mutation, or impurity.

Even more recently, this deconstructive use of the illness metaphor appears in one of Iran’s most interesting, though short-lived, web magazines—TehranAvenue.com.  In response to the protests June 2009, one member of the team of writers at TehranAvenue offered a “Prescription for an Incurable Disease.” This was mere days after the election results were announced and people had just started demonstrating in the streets. The author of this piece, Bahman Marandi, offered what I would call a tongue-in-cheek diagnosis and prescription:

If you are a Tehran resident, blighted by insomnia and lack of appetite; if you suffer from chronic headaches; if you lose control of your nerves at the slightest suggestion or if you have any other symptoms of an incurable disease; I will tell you about an effective cure. It is neither a pain reliever nor a mind-altering chemical nor a natural drug. It is not Yoga, Zen, or an escape into wilderness. Your cure is found on the streets of Tehran. Healing sessions start in the afternoon and end at sundown. I have no idea how long the healing process will take. It could be several weeks or years. What’s important is to keep with [the] discipline and not give up until all signs of pain have gone. You should know that this remedy depends on the number of participants in the sessions. In other words, the more people participate, the faster healing will take place.[51]

By using the metaphor of illness, Marandi enters into a struggle over the meaning of metaphor.   This clearly self-conscious use of the trope pays homage to the recurrence of the image in Iranian literature, but also plainly uses the figure ironically, sarcastically reducing a political crisis to a nervous condition.

Not surprisingly, Iran’s leaders used this metaphor, too. In a classically (anti-)colonial valence, Ayatollah Khamenei likened the 2009 election protests to a microbial infection. In a speech delivered at Qom on 19 October 2010, Khamenei argued that the events functioned, in fact, as a kind of inoculation against sedition.  On Khamenei’s official website, the transcript of his speech appeared in English translation, and was quoted extensively in the American press, including the following line: “The fitna of the year 1388 [2009] vaccinated the country. It equipped the people with the means to fight against the political and social microbes that could have been effective. It increased the insight of the people.”[52] Clearly, this metaphor has had some staying power in Iranian political discourse, and it has been central to discursive struggles over representation.

 

 

 

Conclusion

Artists and writers continue to deconstruct the illness metaphor, challenge it, and re-visioning it through transgressive forms of expression. By way of conclusion, I point to one last example: Babak Anvari’s genre-bending “horror” film, Under the Shadow.[53]  In this movie, a young girl is infected by jinn—by a morbid wind, a miasma.  Her fever coincides with both a familial crisis—the husband’s absence as a doctor at the front and the mother’s resentment that she could not become a doctor because of her political activism and gender—and a national crisis: the war itself. Much like Bahram Beyzai’s war film, Bāshu, Under the Shadow suggests that one of the consequences of war was the breakdown of social spaces that separated different classes and ethnic groups within Iran.[54] While in Bāshu this took the form of an ethnically Arab boy displaced by bombing from the Buhshehr Province to the Northern Gilan Province, in Under the Shadow this crossing of ethnic and class boundaries takes the form of the Southern and ethnically Arab family moving into the Tehran apartment building where our young protagonist’s middle-class family lives.  The young boy from the displaced family brings the pre-modern diagnosis of possession to the attention of the protagonist’s mother, and it is around this traditional diagnosis that much of the conflict in the film occurs. This is precisely the kind of competing epistemes that Shāyegān outlines in his critique of Foucault.  However, it is clear that Sarup’s interpretation of Foucault as identifying literary (and in this case, filmic) discourse as transgressive, heterotopic, and potentially critical of the dominant episteme can be applied to good effect.  Ultimately, the film challenges a medicalizing metaphor by depicting competing metaphors—traditional and modern—and by showing the ways in which the bodies, careers, lives, and families of men and women are affected differently by processes of professionalization, family roles, and social thresholds.  The horror in this film is both the war, as well as the war within, the battles over identity, representation, and agency.

[1]Daryush Shāyegān, Cultural Schizophrenia: Islamic Societies Confronting the West, trans. John Howe (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1992), 71.

[2]Shāyegān, Cultural Schizophrenia, 72.

[3]Madan Sarup, “Foucault and the Social Sciences,” in An Introductory Guide to Post-Structuralism and Postmodernism, 2nd ed., (Athens: University of Georgia, 1993), 60.

[4]Afsaneh Najmabadi, Women with Mustaches and Men without Beards: Gender and Sexual Anxieties of Iranian Modernity (Berkeley: University of California Press, 2005), 127-129.

[5]Cyrus Schāyegh, Who Is Knowledgeable Is Strong: Science, Class, and the Formation of Modern Iranian Society, 1900-1950 (Berkeley: University of California Press, 2009); see especially chapter 5.

[6]Mohamad Tavakoli-Targhi, “From Jinns to Germs: A Genealogy of Pasteurian Islam,” Iran Nameh, 30:3 (Fall 2015), XIX.

[7]Tavakoli-Targhi, “From Jinns to Germs,” XIX.

[8]Tavakoli-Targhi, “From Jinns to Germs,” XIX.

[9]George Eliot, Middlemarch (New York: Bantam, 1985), 76.

[10]See Kamran Talatoff, The Politics of Writing in Iran: A History of Modern Persian Literature (Syracuse: Syracuse U, 2000).

[11]Tavakoli-Targhi, “From Jinn to Germs,” XIV.  Tavakoli-Targhi cites Kāzimi’s article, “Zindigani-i Urupa’I va Zindigani-i Irani, Iranshahr, 2:8 (January/February 1924), 462.

[12]Murtiza Mushfiq Kāzimi, Tehran-i Makhuf, 1922 (Tehran: Ibn Sina, 1340/1961).

[13]Khān, quoted in Schāyegh, Who Is Knowledgeable Is Strong, 148.

[14]Schāyegh, Who Is Knowledgeable Is Strong, 119.

[15]Jalāl Āl-i Ahmad, Occidentosis: A Plague from the West, trans. R. Campbell (Berkeley: Mizan, 1984), 1.

[16]Simin Dāneshvar, A Persian Requiem, trans. Roxane Zand (New York: George Braziller), 31.

[17]Dāneshvar, A Persian Requiem, 90.

[18]Dāneshvar, A Persian Requiem, 136

[19]Dāneshvar, A Persian Requiem, 136

[20]Dāneshvar, A Persian Requiem, 17.

[21]Dāneshvar, A Persian Requiem, 197.

[22]Dāneshvar, A Persian Requiem, 173.

[23] Dāneshvar, A Persian Requiem, 39.

[24]Dāneshvar, A Persian Requiem, 259.

[25]Albert Camus, The Plague, trans. Stuart Gilbert (New York: Modern Library) 226.

[26]Camus, The Plague, 227.

[27]Fyodor Dostoyevsky, Crime and Punishment, trans. David McDuff (New York: Penguin1992), 626.

[28]Camus, The Plague, 226, emphasis added.

[29]Shāyegān, Cultural Schizophrenia, 62.

[30]Paz, quoted in Shāyegān, 72.

[31]Shāyegān, Cultural Schizophrenia, 72

[32]Shāyegān, Cultural Schizophrenia, 72.

[33]Shāyegān, Cultural Schizophrenia, 73.

[34]Yek Bus-e Kuchulu (A Little Kiss), directed by Bahman Farmānārā (2005; Tehran: Sourehcinema), Film.

[35]Goli Taraghi, Jā-ye Digar (Tehran: Niloufar 1379/2001), 171. Citations that follow refer to the Emami and Khalili translation below.

[36]Goli Taraghi, “In Another Place,” trans. Karim Emami and Sara Khalili, in Nahid Mozaffari and Ahmad Karimi Hakkak, eds., Strange Times, My Dear: The Pen Anthology of Contemporary Iranian Literature (New York: Arcade), 216.

[37]Taraghi, “In Another Place,” 252-253.

[38]Taraghi, “In Another Place,” 253.

[39]Taraghi, “In Another Place,” 253.

[40]Susan Sontag, Illness as Metaphor and AIDS and its Metaphors (New York: Picador, 1989), 3.

[41]Michel Foucault, Madness and Civilization: A History of Insanity in the Age of Reason, trans. Richard Howard (New York: Vintage, 1988), 6.

[42]Foucault, Madness and Civilization, 6.

[43]Foucault, Madness and Civilization, 7.

[44]Michel Foucault, The Birth of the Clinic: An Archaeology of Medical Perception, trans. A. M. Sheridan Smith (New York: Vintage, 1994), xviii.

[45]Foucault, The Birth of the Clinic, 33.

[46]Gholām-Hossein Sa’di, “Zohr ke Shod,” in Shabneshīnī Bāshekoh (Tehran: Negah, 1386/2007), 62-71.

[47]Sa’di, “Zohr ke Shod,” 65.

[48]Sa’di, “Zohr ke Shod,” 70-71.

[49]Shiva Arastuyī, Afīyun (Frankfurt: Alborz, 2006).

[50]Shiva Arastuyī. “Tīfusī,” in Man Dokhtar Nistam (Tehran: Ghatreh, 2005), 29-40.

[51]Behnam Marandi, “Prescription for an Incurable Disease,” Tehran Avenue, http://tehranavenue.com/article.php?id=883, 18 June 2009.

[52]Sayyid Ali Hosseini Khamenei, “Leader’s Speech on His Arrival in Qom,” http://english.khamenei.ir/news/1369/Leader-s-Speech-on-His-Arrival-in-Qom, 19 October 2010.

[53]Under the Shadow, directed by Babak Anvari (2016; UK: Wigwam Films), Film.

[54]Bashu: The Little Stranger, directed by Bahram Beizayi (1989; Tehran: Sourehcinema), Film.

Divorce as Seen through Women’s Cinematic Lens

درآمد

وضعیت زنان و  برخورد قانون با آنها از جمله‌ بحث‌برانگیزترین و نکوهیده‌ترین پیامدهای انقلاب 1357 به شمار می‌آیند. استقرار حکومتی مبتنی بر جمهوری اسلامی با هدف احیای ارزش‌هایی اسلامی‌ایرانی -که ادعا می‌شد بر اثر تلاش‌های صورت‌گرفته برای تقلید از غرب در ایرانِ پیش از انقلاب از میان رفته‌اند–  تقریباً در همۀ عرصه‌های زندگی و فرهنگ بر حقوق زنان تأثیرگذار بوده است. چنان‌ که هاله اسفندیاری خاطر نشان می‌کند، ”حکومت عامدانه و آگاهانه به بازسازی و بازتعریف جایگاه زنان در قانون و قلمرو عمومی و خصوصی مبادرت کرد.“[1] از جمله عرصه‌هایی که در آن قانون به ‌منظور تحدید حقوق زنان دستخوش تغییراتی شده است، مقررات مرتبط با طلاق و حضانت است. اگرچه قوانین طلاق در چند دهۀ قبل و در اواخر دهۀ 1340 تغییراتی کرد و دست‌کم ظاهری برابرخواهانه یافت، انقلاب باعث شد حتی همین اندازه از پیشرفت هم سیر معکوس پیدا کند. با این همه، زنان تسلیم قید و بندهای حقوقی جدید نشده‌اند. زنان ایرانی به منظور رهاسازی خود از قیود مرتبط با ازدواج، ضمن کاویدن خلأها و تناقضات موجود در قوانین طلاق به نفع خود، این قوانین را به چالش کشیده و کوشیده‌اند آنها را براندازند.

پاره‌ای از این قبیل چالش‌طلبی‌های زنان به عرصۀ بازنمایی‌های هنری راه یافته و موضوع فیلم‌های مستند و روایی کارگردانان زن شده‌ است. این امر حکایت از اشتغال فرهنگی گسترده‌ای دارد که برخوردهای صورت‌گرفته با زن در قوانین طلاق در ایران و مقاومت در برابر چنین برخوردهایی برانگیخته است. بازنمایی‌های بصری از اوضاع و احوالی که به طلاق منجر می‌شود و همچنین بازنمایی شرایطی که تحت آن قانون طلاق را به رسمیت می‌شناسد، صرفاً دریچه‌هایی به روی ”واقعیت‌های اجتماعی“ ایران نیستند. فیلم‌های کارگردانان زن را به تعبیری شایسته‌تر می‌توان عرصه‌هایی از بازنمود دانست که در آنها، جنسیت و نابرابری‌های حقوقی مجال بیان می‌یابند. در این مقاله، از طریق قرائت سه فیلم با موضوع طلاق، قصد دارم تفسیرهای متفاوت هنرمندان و فعالان زن از تأثیرات طلاق بر زنان ایرانی را بکاوم. در ابتدا قرائتی از مستند مردم‌نگارانۀ طلاق به سبک ایرانی، ساختۀ مشترک انسان‌شناس فرهنگی، زیبا میرحسینی، و فیلم‌ساز بریتانیایی، کیم لونجینوتو، به دست می‌دهم. گرچه طلاق به سبک ایرانی را نمی‌توان معرف همۀ انواع دادرسی‌های مربوط به طلاق در ایرانِ پس از انقلاب در نظر گرفت، مجموعه تصاویری که این مستند از رویدادهایی در یکی از دادگاه‌های خانواده در شهر تهران ارائه می‌دهد، مثالی گویا از ساختارهای قدرت علیه زنان و مقاومت زنان در برابر این ساختارها را در اختیارمان می‌گذارد.

در دومین مرحلۀ تحلیلم، به دو فیلم سینمایی خواهم پرداخت: یکی تخته سیاه (1379) ساختۀ سمیرا مخملباف و دیگری آتشبس (1385) به کارگردانی تهمینه میلانی. هیچ‌یک از این دو فیلم منحصراً بر موضوع طلاق متمرکز نیستند؛ با این حال، هر دو فیلم -گرچه از منظرهایی بسیار متفاوت با هم- ازدواج و طلاق را در کانون روایتشان قرار می‌دهند. وقایع فیلم تخته سیاه در روستایی در کردستان ایران روی می‌دهد، حال‌ آنکه داستان فیلم آتشبس در محله‌های متمول‌ تهران می‌گذرد. گرچه هر دو فیلم به مضامین متعددی می‌پردازند، من در این مقاله فقط بر موضوع طلاق در این فیلم‌ها تمرکز می‌کنم. اما به سبب رویکرد مردم‌نگارانۀ طلاق به سبک ایرانی، راجع‌به این مستند مفصل‌تر بحث خواهم کرد. به علاوه، ماهیت مداخله‌گرانۀ این مستند ایجاب می‌کند تحلیلی دقیق و عمیق از شرایط ساخت این مستند، از جمله انگیزه‌ها و تعاملات شخصی میرحسینی و لونجینوتو، به دست دهیم.

طلاق به سبک ایرانی (1377)

درک بنیادین قوانین جاری طلاق در ایران مستلزم وقوف به تعریف ازدواج در اسلام است:

در اسلام، ازدواج قراردادی مبتنی بر داد و ستد و دربرگیرندۀ نوعی مالکیت است که بر اساس آن، مرد در ازای پرداخت پول یا اقلامی باارزش به حق انحصاری رابطۀ جنسی دست می‌یابد. نحله‌های گوناگون فقه اسلامی متفق‌القول‌اند که ازدواج نوعی معاهده یا ”عقد“ است. این داد و ستد قراردادی، که بنیان ازدواج اسلامی را تشکیل می‌دهد، به چنین ازدواجی در منظر قانون و شرع مشروعیت می‌بخشد.[2]

با این حال، تفسیر این فهم بنیادین از ازدواج و طلاق و پیاده کردن آن در عمل امری ثابت و غیر پویا نیست. در این خصوص، ایران به‌ویژه نمونۀ جالب توجهی است، زیرا قوانین و مقررات ازدواج و طلاق در آن چندین بار تغییر کرده است.

زیبا میرحسینی بنا به پژوهشی که به سال 1372 راجع به طلاق در ایران و مراکش صورت داد، خاطر نشان می‌کند که در جامعه و فرهنگ ایرانی، مفاهیم ازدواج و طلاق سنّتاً در پیوندی تنگاتنگ با فقه اسلامی شکل گرفته‌اند. این بدان معناست که حق انحصاری طلاق در اختیار مردان است. با این حال، فقه اسلامی ذکر پاره‌ای شروط را در متن عقدنامه مجاز می‌داند. در سال 1310، از این امکان در مواردی به نفع زنان استفاده شد تا بتوانند تحت شرایطی خاص خود درخواست‌ طلاق کنند. این شرایط البته می‌بایست در ضمن عقد درج می‌شد و مورد موافقت طرفین ازدواج قرار می‌گرفت. پس از آن، در سال 1346، بار دیگر و  با اعلام ”قانون حمایت خانواده“ تلاشی برای اصلاح قوانین ازدواج صورت گرفت. در قانون یادشده تصریح شده بود که امور مرتبط با طلاق به طور اعم در حوزۀ عمل دادگاه‌های مدنی قرار می‌گیرد. لذا دادگاه‌های مدنی این اختیار را یافتند که در صورت فقدان رضایت طرفین دعوی گواهی عدم امکان سازش صادر کنند.[3] همچنین، با اتکا به مقررات فقه اسلامی به منظور درج پاره‌ای شروط، عقدنامه‌هایی جدید صادر شد که در آنها شروط زیر به زن اجازه می‌داد تقاضای طلاق کند: ناتوانی شوهر به حمایت مالی از زن، ازدواج مجدد شوهر و ناتوانی شوهر به برقراری عدالت میان همسرانش.

تعمیم مقررات مندرج در فقه اسلامی به همۀ عقدنامه‌ها با مخالفت عده‌ای از مقامات مذهبی مواجه شد. اصلاحات انجام‌شده از سازوکارهای موجود در فقه بهره می‌بردند، اما احکامی کلی را هم استنتاج می‌کردند که شروط مشخص‌شده را بر همۀ زنان و برای تمامی ازدواج‌ها ‌اعمال‌پذیر می‌ساخت. وانگهی، به موجب این اصلاحات، قدرت اِعمال قانون از فقه به دادگاه‌های مدنی انتقال می‌یافت. از این رو، جای شگفتی نیست که هفت ماه پس از انقلاب 57، لایحه‌ای جدید تصویب شد که مطابق آن ”به تقاضای شوهر برای طلاق فقط در صورتی ترتیب اثر داده می‌شد که وی رضایت همسرش را نیز کسب کرده باشد. در غیر این صورت، برای جاری کردن حکم طلاق به حکم دادگاه احتیاج می‌بود.“[4] جالب آنکه این مصوبۀ جدید، به‌رغم آنکه قانون حمایت خانوادۀ سال 1346 را رسماً لغو می‌کرد، همچنان به محدودۀ امکانات موجود در فقه اسلامی پایبند می‌ماند. بر اساس مادۀ 1119 قانون مدنی، اصلاح‌شده به سال 1371،

طرفین عقد ازدواج می‌توانند هر شرطی که مخالف با مقتضای عقد مزبور نباشد در ضمن عقد ازدواج یا عقد لازم دیگر بنماید، مثل اینکه شرط شود هرگاه شوهر زن دیگر بگیرد یا در مدت معینی غائب شود یا ترک انفاق نماید یا برعلیه حیات زن سوء قصد کند یا سوء رفتاری نماید که زندگانی آنها با یکدیگر غیر قابل ‌تحمل شود، زن وکیل و وکیل در توکیل باشد که پس از اثبات تحقق شرط در محکمه و صدور حکم نهایی، خود را مطلّقه سازد.[5]

شکل جدید مادۀ قانونی یادشده تا حدی دست طرفین ازدواج را باز می‌گذارد و همچنین، شروط متعدد دیگری را برمی‌شمرَد که تحت آن زن و شوهر می‌توانند به طریق قانونی ازدواجشان را فسخ کنند. برخی از زنان حاضر در مستند طلاق به سبک ایرانی از این شروط اخیر استفاده می‌کنند. در این مستند، زنانی را می‌بینیم که برای دفاع از شکایت خود در برابر یک مقام روحانی ظاهر می‌شوند.

فیلم به چهار پرونده می‌پردازد که همگی به تقاضای زنان به جریان افتاده و شامل درخواست طلاق، تقاضای حضانت و همچنین جلب سازش با شوهری بی‌توجه به همسر و فرزندانش می‌شوند. به گفتۀ میرحسینی، آنچه موجب همکاری وی با لونجینوتو شد، تمایل مشترک هر دوی آنها بود به ”زیر سؤال بردن کلیشه‌های غالب راجع به زنان و اسلام“[6] و به‌ویژه علاقه‌شان به برهم زدن این دیدگاه مسلط که تحت حاکمیت جمهوری اسلامی زندگی زنان به‌ تمامی تحت ستم و انقیاد می‌گذرد.

علاقۀ میرحسینی به موضوع فیلم هم ریشه در تلاش‌هایش به عنوان انسان‌شناس، محقق و نویسنده‌ای دارد که به موضوعات جنسیت و طلاق در ایران و دیگر جوامع اسلامی پرداخته و هم معلول تجربۀ شخصی او از قوانین طلاق در ایران است. او در خلال مصاحبه‌ای به نتایج تکان‌دهنده‌ای اشاره می‌کند که هنگامی‌ که با ازهم‌پاشیِ ازدواج خودش مواجه شد و تقاضای طلاق کرد، آنها را دریافت:

بسیاری از زنان طبقۀ متوسط، مثل من، زندگی‌شان را با فرض وجود برابری و تفاهم کامل شروع می‌کنند. تصور من این بود که این قانون شامل حال ما نمی‌شود، چون به اندازۀ کافی با هم تفاهم داریم. اما وقتی رابطۀ ما به هم خورد، همسرم از طلاق دادن من خودداری کرد و می‌خواست مرا همان‌طور بلاتکلیف نگه دارد. موقع ازدواج فکر می‌کردم ازدواجمان بر اساس برابری صورت می‌گیرد، اما وقتی کار به طلاق کشید فهمیدم این‌طور نیست.[7]

با این حال، جالب است که مواجهۀ میرحسینی با واقعیت‌های ناگوار نظامی حقوقی که در آن علیه زنان بیش‌ از اندازه تبعیض روا داشته می‌شود، سبب نشده است که در مستندش زنان را مظلوم و قربانی تصویر کند. در حقیقت، چنان که منتقدی خاطرنشان کرده است، ”زنان فیلم، که هریک از آنها به طریقی از زندگی زناشویی خود ناخشنود است، می‌باید برای احراز طلاقشان به انواع و اقسام تدابیر متوسل شوند، از جمله به مذاکره، التماس، داد و فریاد، تعریف جزییات خجالت‌آور، مبالغه در حقیقت به منظور آبروداری و در نهایت، گفتن حقیقت.“[8] وجود دوربین و نیز حضور عوامل فیلم که همگی زن هستند، فضایی می‌آفریند که نه بی‌طرفانه است و نه معرّف همۀ دادگاه‌های ایران. این فضا در نهایت بر درایت و چاره‌جویی زنان شاکی حاضر در سالن دادگاه تأثیر مثبت می‌گذارد. به عبارت دیگر، انتخاب‌های سازندگان فیلم بر تلقی ما از آنچه می‌بینیم آشکارا اثرگذار است. چنان‌ که میرحسینی در جایی توضیح می‌دهد، به او و همکارش امکان فیلمبرداری در مکان‌هایی مختلف داده شد و ایشان ضمن وقوف به امکانات و محدودیت‌های هر یک از گزینه‌های ممکن تصمیم نهایی‌ را گرفتند:

ما با در دست داشتن مجوز وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و با حمایت روابط عمومی وزارت دادگستری از چندین مجتمع قوۀ قضاییه دیدن کردیم. در تهران، 16 مجتمع قضایی وجود دارد که هر کدام از آنها چندین دادگاه خاص دعواهای ساکنان محل را زیر اختیار خود دارند. این دعواها نیز بنا بر قشربندی اجتماعی موجود در تهران که به‌طورکلی در بخش شمالی آن طبقات مرفه‌تر و در بخش جنوبی‌اش طبقات کارگر زندگی می‌کنند، متفاوت است. این امر برای ما مشکل‌ساز بود: راهنمایان ما در وزارت ارشاد مایل بودند که ما تنوع دادگاه‌ها و موارد مختلف دعوا را نشان بدهیم. آنها آمادگی داشتند که ما هم از دادگاه‌هایی که به وسیلۀ قضات شرع اداره می‌شوند و هم از دادگاه‌های زیر ادارۀ قضات مدنی فیلمبرداری کنیم و دعواهای خانوادگی را در اقشار مختلف اجتماعی‌اقتصادی نشان دهیم تا بتوانیم تصویری عمومی از جامعه را به نمایش گذاریم. اما خواست ما آن بود که فقط دریک دادگاه کار کنیم تا بتوانیم حیات آن را به نمایش درآوریم. ما می‌دانستیم که در تهران بزرگ که جمعیت آن از ده میلیون فراتر می‌رفت، هیچ دادگاهی را نمی‌توان یک مورد کاملاً گویا تعریف کرد. افزون بر این، هدف ما آن نبود که از خلال فیلم نوعی ‌”نگاه عمومی ‌جامعه‌شناسانه“ به موضوع بیاندازیم. می‌خواستیم بر بعضی از شخصیت‌های محوری تمرکز کنیم و بر اساس همان‌ها نیز سناریوی خود را بپرورانیم. این را هم می‌دانستیم که پروژۀ ما تا اندازۀ زیادی وابسته به همکاری قاضی و پرسنل دادگاه خواهد بود: بنابراین، برای ما بسیار مهم بود که بتوانیم در جایی کار کنیم که پذیرفته‌شده باشیم، پروژۀ ما به خوبی درک شده و انگیز‌ه‌ای برای مشارکت افراد حاضر در آن وجود داشته باشد.[9]

در فیلم، همانند اکثر فیلم‌های مستند، اطلاعات حاشیه‌ای و موضوع جست‌وجوی کارگردانان برای صحنۀ مناسب گنجانده نشده است. با این ‌حال، صدای روی تصویر پاره‌ای اطلاعات مرتبط را در اختیار بیننده قرار می‌دهد. دوربین کم‌وبیش بی سر و صدا ما را با خود به فضایی واقعی به ابعاد 4 در 6 متر می‌برد که در عین حال فضای نمادین کوچکی است و در آن، زنان برای دفاع از حقوق محدودشان به مبارزه مشغول‌اند. گرچه فرایند فیلم‌برداری برجسته نمی‌شود، اکثر افرادی که در فیلم ظاهر می‌شوند از حضور دوربین و عوامل فیلم در دادگاه آگاه‌اند و بدان توجه دارند. در چند مورد، افراد حاضر در دادگاه مستقیماً خطاب به دوربین و فیلم‌سازان سخن می‌گویند، اگرچه عوامل فیلم هرگز مقابل دوربین ظاهر نمی‌شوند. دریک مورد نیز قاضی با طرح سوالی خطاب به دست‌اندرکاران فیلم، آنها را در فرایند دادرسی درگیر می‌کند. قاضی از ایشان می‌پرسد آیا ندیده‌اند شاکی مورد نظر یک فقره مدرک را بیرون از دادگاه پاره کند. در موردی دیگر هم یکی از افراد پشت دوربین با زنی متقاضی طلاق وارد بحث می‌شود. به عبارت دیگر، طلاق به سبک ایرانی حاوی لحظاتی است خودارجاع‌گر (self-reflexive). همین امر هرگونه ادعا مبنی ‌بر بی‌طرفی فیلم را -امری که سنّتاً با فیلم‌های مردم‌نگارانه مرتبط دانسته می‌شود- تضعیف می‌کند. الیوت واین برگر خامی این گونه ادعاها را اینچنین ریشخند می‌کند:

قبیله‌ای هست با نام ”فیلم‌سازان مردم‌نگار“ که گمان می‌کنند نامرئی‌اند. اینان وارد اتاقی می‌شوند که در آن ضیافتی برپاست یا بیماری تحت مداواست یا عده‌ای در سوگِ ازدست‌رفته‌ای نشسته‌اند. این فیلم‌سازان اما با آنکه انبوهی از وسایل عجیب و غریب و محصور در کابل و سیم به همراه دارند، تصور می‌کنند دیگران متوجه حضور آنها نمی‌شوند یا دست بالا فقط نیم‌نگاهی به آنها می‌اندازند یا اینکه بعد از چند لحظه به حضورشان عادت کرده یا آن را فراموش می‌کنند.[10]

سینمای مردم‌نگار البته به این پیشینه توجه داشته و، چنان ‌که در فیلم طلاق به سبک ایرانی شاهدیم، موضعی انتقادی‌تر در قبال سوژه‌ها و روال کار خود اختیار کرده است. به علاوه، همان‌گونه که جان کُرنِر در کتابش با عنوان هنرِ ضبط بیان می‌کند، تاریخچه و سیر تطور سینمای مستند نشان‌دهندۀ بحث‌های صورت‌گرفته راجع به محدودیت‌ها و باورپذیری بازنمود ”مطابق واقع“ و ”موثّق“ است.[11]

نظرات میرحسینی راجع‌ به تدوین فیلم طلاق به سبک ایرانی حکایت از وقوفش به این امر دارد که می‌بایست با مفهوم عینیّت و نیز فاصلۀ بین مشاهده‌گر و موضوع مشاهده همچون نوعی مشکل برخورد کرد:

 

برای اینکه به بینندگان در فهم موضعمان و در درک نحوۀ شکل‌گیری روایت فیلم کمک کرده باشیم، مداخله‌هایمان و همچنین سوالات و نظرات خودمان را در فیلم منعکس کردیم. می‌دانستیم این امر ممکن است خوشایند آن دسته از بینندگانی نباشد که در چنین فیلم‌هایی به غیاب کامل کارگردان عادت دارند. با این ‌حال، برایمان مهم بود همان‌گونه که با افراد حاضر در فیلم صادق بودیم، با مخاطبانمان نیز صداقت داشته باشیم. قصد نداشتیم چیزی را پنهان کنیم. می‌خواستیم مخاطبانمان نقش و سهم خود ما را هم در فرایند دادرسی ببینند، اینکه گاه با افرادی که از آنها فیلم می‌گرفتیم صمیمی می‌‌شدیم و خلاصه اینکه صرفاً تماشاگر رویدادها نبودیم. امیدوار بودیم بینندگانمان نهایتاً به درکی از این موضوع برسند که فیلم چگونه ساخته شده و دوربین چگونه با ایجاد پیوند بین امر عمومی و امر خصوصی و امر خودمانی و امر رسمی نقش عنصری پیش‌برنده را در روایت ایفا کرده است.[12]

انتخاب دادگاهی که عمدۀ رویدادهای فیلم در آن می‌گذرد اساساً حکایت از آن دارد که فیلمسازان قصد داشته‌اند مرز میان خودشان، قاضی و دیگر شخصیت‌های حاضر در فیلم را مخدوش کنند.

چنان‌ که پیش‌تر و در اشاره به جست‌وجوی فیلمسازان برای صحنه‌ای مناسب یاد شد، ایشان تمایلی به ارائۀ تصویری جامع از نظام قضایی ایران نداشته‌اند. در حقیقت، میرحسینی صراحتاً عنوان می‌کند که سالن دادگاه قاضی دلدار مشخصاً به سبب استقبال اعضای آن از پروژۀ فیلم‌سازان و عوامل فیلم انتخاب شد:

قاضی دلدار با همه نوع دعوای خانوادگی سروکار داشت. این امر به ما امکان می‌داد تا طیف بسیار گسترده‌تری از روایت‌ها را در محیطی طبیعی‌تر در اختیار داشته باشیم .وانگهی، پرسنل دادگاه به سهم خود شخصیت‌هایی بسیار جذاب بودند، به‌ویژه خانم ماهر، منشی دادگاه، که بیش از 20 سال سابقۀ کار در حرفه‌‌اش داشت .او فردی بسیار باقابلیت بود که پروژۀ ما را به خوبی درک می‌کرد. دخترش، پانیذ، هم یک فرشتۀ واقعی بود .هر دوی آنها خیلی زود به جزیی لاینفک از پروژۀ ما تبدیل شدند.[13] قاضی دلدار مرد پرهیزگاری بود و جلسات دادگاهش را با صبر و حوصله و رأفت برگزار می‌کرد و به هویت و باورهایش چندان ایمان داشت که بی هیچ نگرانی از حضور عوامل فیلم به کار خود مشغول می‌شد. بعد از گذشت یک هفته، خود ما هم به بخشی از حیات روزمرۀ دادگاه تبدیل شده بودیم.[14]

حضور یک قاضی دلسوز، که از قضا اسم بامسمایی هم دارد، به همراه منشی دادگاه و دخترش و همچنین اعضای زن گروه فیلمبرداری، همگی به شلوغ شدن فضای دادگاه کمک می‌کند. میرحسینی همچنین خاطر نشان می‌کند که ”حضور گروه فیلمبرداری، که همگی زن بودند، تا اندازه‌ای توزیع جنسیتی را در سالن دادگاه تغییر داده بود و بدون شک به برخی از شاکیان زن جرئت بیشتری برای دفاع از خود می‌داد.“[15] پیروز کلانتری نیز نظر مشابهی دارد. به عقیدۀ او، ”قطعاً حضور حداقل سه زن (میرحسینی، لونجینوتو و صدابردار) در پشت دوربین علت رفتار روان و راحت زنان جلوی دوربین را موجه می‌کند، چون به نظر می‌رسد لااقل به هنگام فیلمبرداری، همواره جمع عددی زنان غلبه داشته و همین یعنی شرایط روحی‌روانیِ متفاوتی با وضع معمول و مرسوم فضای چنین اتاقی.“[16] گرچه قوانینی که برای اِعمال در سالن دادگاه مقرر شده‌اند بر بی‌عدالتی میان زن و مرد استوارند، سالن دادگاه به فضایی تبدیل می‌شود که عمدۀ جمعیتش متشکل است از همان افرادی که قوانین یادشده قرار است برایشان محدودیت فراهم آورد. در حقیقت، تعادل به ضرر مردان به هم می‌خورد که اتفاقاً در فیلم غالباً درمانده و عاجز ظاهر می‌شوند. به گفتۀ یکی از منتقدان، ”مردان فیلم خجالتی و ترسو نمایان می‌شوند یا در حال اشک پاک‌کردن‌اند.“[17] البته این امر بدان معنا نیست که زنان فیلم صدایی واحد دارند یا نمایندۀ موضعی یگانه در خصوص طلاق و اختلافات زناشویی‌اند. مثالی جالب ‌توجه از وجود نظرات مغایر دربارۀ نقش‌های مجاز زن به لحاظ اجتماعی و فرهنگی در صحنه‌ای خارج از جلسات رسمی دادگاه رخ می‌دهد و مربوط است به مریم، زنی که از همسرش جدا شده تا از سر عشق با مردی دیگر ازدواج کند.

مریم، به محض جدا شدن از شوهرش، حضانت دختر بزرگ‌ترش را از دست داده و از این ‌رو به دادگاه آمده تا به طریقی حق سرپرستی دختر کوچک‌ترش را حفظ کند، زیرا دختر کوچک‌ او به‌زودی هفت ‌ساله خواهد شد و از آنجا که مریم مجدداً ازدواج کرده، قانوناً حضانت دختر به شوهر نخست او تعلق خواهد گرفت. داستان مریم حول یافتن راهکارهایی می‌گردد برای اینکه او بتواند دختر کوچک‌ترش را دیرتر به همسرش برگرداند. صحنۀ یادشده بعد از یکی از جلسات دادگاه مریم اتفاق می‌افتد. تصویر به خانم ماهر، منشی دادگاه، قطع می‌شود که با زیبا میرحسینی مشغول گفت‌وگو راجع ‌به مریم است و از حضور میرحسینی فقط به واسطۀ صدایش خبردار می‌شویم. خانم ماهر مریم را، در مقام مادر و به این علت که هنگام جدایی از همسر اولش به فکر فرزندانش نبوده مقصر می‌داند و استدلال می‌کند که مریم در ازدواج دومش صرفاً به دنبال امیال و علایق خودش بوده است، در حالی که مادر می‌بایست همواره فرزندانش را بر خودش مقدم بدارد.

کلماتی که خانم ماهر برای توصیف مادر بودن به کار می‌برد قویاً ریشه در پیشینۀ فرهنگی جامعۀ ایران دارند که در آن مادر خوب بودن با ازخودگذشتگی و کفّ نفس مترادف است. این قبیل توقعات در گفتمان‌های مربوط به جایگاه زن در میان ملتی متجدد در ایران قرن بیستم نقشی اساسی در آفرینش آحادی مسئول و تحصیل‌کرده ایفا کرد. چنان که افسانه نجم‌آبادی نشان داده است، خاستگاه مفاهیم یادشده به دورۀ انقلاب مشروطه و معرفی نقش‌هایی نو برای زنان، در تربیت فرزندانی فارغ از جهل و تعصب و تحصیل‌کرده برای ملتی متجدد، برمی‌گردد. به گفتۀ نجم‌آبادی، در میان مفاهیم هنجارین دورۀ پیشامدرن دربارۀ خانواده،

در رساله‌های پیشامدرن، مادر بودن را نه در وجود یک مربی یا معلم -همچنان که بعدها در خصوص مادر در متون فارسی اواخر قرن نوزده دربارۀ زنان و تعلیم و تربیت آحاد ملت باب شد- بلکه اساساً در زهدان باید جُست. گرچه در بخش عظیمی از ادبیات پیشامدرن راجع به فرزندداری، به مادر نقش پرورشی ثانوی داده شده است، همین متون بزرگ‌ترین سهم او در تربیت فرزند را تأمین مجرای رحم برای حمل و لذا پروراندن جنین پیش از تولد فرزند می‌دانند.[18]

نجم‌آبادی، به نقل از یکی از اصلاحگران تعلیم و تربیت در اواخر دورۀ قاجار، نشان می‌دهد که در فرایند انتقال به مدرنیته، ”[نهاد] خانواده خود از نو اِنگاشته شد و به لحاظ اجتماعی به‌ جای آنکه همچنان با گروه‌های قوم و خویش مرتبط دانسته شود، با اجتماع ملی پیوند خورد: ’خانواده زیربنای یک مملکت است‘ و در درون خود خانواده، شالوده را زن، در مقام مادر، تشکیل می‌داد.“[19]

جالب آنکه وقتی میرحسینی از خانم ماهر می‌پرسد چرا مسئولیت تربیت فرزند باید بر عهدۀ زن باشد، خانم ماهر موضوع بحث را عوض می‌کند و در اشاره به ارزش‌هایی که اصرار دارد در مریم بجوید، شخص خودش را مثال می‌زند. در این مورد خاص نه قاضی دلدار، که خانم ماهر به مسند قضاوت می‌نشیند. البته این را نیز اضافه کنم که خانم ماهر، همانند بینندگان فیلم، شاهد برخی از ترفندهای فریبکارانۀ مریم بوده است. چنان ‌که پیش‌تر اشاره شد، مریم مدرکی را بیرون از سالن دادگاه پاره می‌کند و دربارۀ این کارش به قاضی دروغ می‌گوید. درخور تأکید است که گفت‌وگوی منشی دادگاه، خانم ماهر و میرحسینی فرصتی برای خانم ماهر فراهم می‌آورد تا به بیان احوالات شخصی‌اش بپردازد و حتی مهم‌تر، خودش را، ولو مختصر در کانون روایت قرار دهد. داستان خانم ماهر همان‌قدر که دربارۀ توقعات اجتماعی مطلوب از دیدگاه خانم ماهر است، دربارۀ خود او نیز هست.

نکات مورد تأکید در این گفت‌وگو طرح این پرسش را پیش می‌کشد که چرا مادرِ خوب یا مسئولیت‌پذیر بودن الزاماً منوط است به اینکه زن امیال و نیازهای خودش را نادیده بگیرد. پرسش دیگری که به همان اندازه اهمیت دارد این است که وجود کدام شرایط خاص اجتماعی‌اقتصادی در وهلۀ نخست مانع از آن می‌شد که مریم در سنی کم در شرایط ازدواجی از پیش‌ تعیین ‌شده قرار گیرد؟ در صحنه‌ای از فیلم، مریم در خانۀ جدیدش می‌گوید از دنیا چیزی بیش از آنچه در دوران کودکی‌اش در ده کوچک زادگاهش دیده نمی‌داند. پیش از آنکه مریم در پی ازدواجش به تهران نقل مکان کند، خانواده‌اش همۀ تصمیم‌های زندگی‌اش را برای او گرفته بوده‌اند.

ازدواجِ از قبل تعیین شده یا مقرر مضمون اصلی یکی دیگر از پرونده‌های تصویرشده در طلاق به سبک ایرانی است. زیبا دختری جوان است که در 15 سالگی ازدواج کرده و با معضلات مربوط ‌به ازدواج مقرر از نزدیک آشناست. او بعد از ازدواج متوجه شده که شوهرش راجع به سنش به او دروغ گفته بوده است و ضمناً موافق ادامۀ تحصیل زیبا نیست. شگفت آنکه زیبا خود برای رهایی‌اش از قید و بند ازدواج به دروغ متوسل می‌شود. با این ‌حال، حتی این راهکار هم نتیجه‌ای نمی‌دهد و او دست‌ به ‌دامن مردانی می‌شود که قرار شده میان او و شوهرش میانجی‌گری کنند.

زیبا در همان حال که در جمع مردانی از فامیل محصور شده که به نمایندگی از او و شوهرش گرد هم آمده‌اند، خشم فروخورده‌اش را بیرون می‌ریزد. فریادهای زیبا را شاید بتوان تا حدی معلول حضور تشجیع‌کنندۀ دوربین به حساب آورد، اما وقتی صحبت‌های مردان حاضر در جلسه را می‌شنویم، این پرسش برایمان مطرح می‌شود که آیا خشم این زن همچنین خطاب به جامعه یا دست‌کم طبقه‌ای در جامعه‌اش نیست که اصرار دارد سرنوشت دخترانش را برایشان رقم بزند؟ تصویر زیبا، هنگامی‌که از کوره در رفته، با پس‌زمینۀ مردانی ظاهراً معقول و آرام که او را به سکوت و گوش‌ دادن فرامی‌خوانند، به‌خوبی نشان از درماندگی او دارد. طُرفه آنکه وقتی پدر زیبا نهایتاً لب به سخن باز می‌کند، دغدغۀ اصلی‌اش صدمه‌ای است که به زعم وی به شرافت و آبروی خود او وارد شده است. حتی در کلام پُرحرارت پدر زیبا، عاملیت زیبا تابعی از شرافت مردانۀ پدر قرار می‌گیرد. انفجارهای از سر خشم زیبا حکایت از سلسله‌مراتب جنسیتی‌ای دارد که وی برای مطالبۀ حقوقش می‌بایست بر آن فائق آید.

یکی از زنان شاکی، که جمیله نام دارد، تلاش می‌کند مفاهیم مردانۀ شرف و غیرت را به تصرف زنان نیز درآورد. جمیله پس از بگومگو و دعوا با شوهرش، بر سر غیبت طولانی شوهر از خانه، علیه او شکایت کرده و به همین سبب شوهرش شب را در زندان گذرانده است. صبح روز بعد، جمیله، شوهرش و دو نفر از فرزندانشان، از جمله پسری نوجوان که در جریان کشمکش خانوادگی مورد ضرب و شتم پدرش قرار گرفته است، در سالن دادگاه قاضی دلدار حاضر شده‌اند. جمیله به دادگاه آمده تا در خصوص عدم رسیدگی شوهرش به او و فرزندانش چاره‌جویی کند. جمیله، که از پشتگرمی قاضی دلدار و رفتار پذیرای زنان عوامل تولید فیلم برخوردار است، تمام تلاشش را به کار می‌بندد تا همسرش را به پذیرفتن شرایط یک قرارداد حقوقی جدید بین هردویشان متقاعد کند، قراردادی که مفاد آن تلویحاً بر حس شرافت خود جملیه صحه می‌گذارند.

جمیله از مسئولیتش در مقام مادر یاد می‌کند. با این ‌حال، هم‌زمان به عشق و علاقه به شوهرش نیز اذعان دارد و صراحتاً عنوان می‌کند که حاضر به از دست ‌دادن شوهرش نیست. او مصر است که زنان نیز همچون مردان واجد غیرت‌اند. استفادۀ جمیله از ابزار قانون و ارزش‌های فرهنگی غالب به او عاملیتی می‌دهد که آشکارا موجب خوشحالی اوست. او که به ‌دشواری می‌تواند شعف آشکارش را پنهان کند، رو به دوربین لبخند می‌زند. مخاطب اصلی لبخندهای جمیله در حقیقت دوربین است و او نظرات صمیمانه‌اش را با صدایی آهسته و مشخّصاً خطاب به فیلم‌سازان عنوان می‌کند، گویی سالن دادگاه به ناگاه به محیطی امن برای جمیله بدل شده تا او بتواند نهانی‌ترین امیال و آرزوهایش را در میان بگذارد. برای جمیله این لحظه همچنین لحظۀ پیروزی شخصی است و واضح است که او می‌خواهد مطمئن شود چنین لحظه‌ای را دوربین همراه با توضیحات خودش ثبت می‌کند. اینکه جمیله دوربین را مخاطب قرار می‌دهد نشان از میزان زیاد صمیمیت او با زنان تولیدکنندۀ فیلم دارد. این صحنه مشخصاً مثالی است جالب توجه از اینکه چگونه تعداد بیشتر زنان نسبت به مردان در سالن دادگاه بر امکانات و محدودیت‌های این محیط برای شاکیان زن تأثیر مثبت می‌گذارد. منظور من آن نیست که اگر دوربینی در کار نمی‌بود رنگ و بو و ماهیت تعاملات داخل دادگاه به‌ کلی تغییر می‌کرد. در حقیقت، تصویری که از دریچۀ نگاه پانیذ، دختر خانم ماهر، از دادگاه مشاهده می‌کنیم -پانیذ به تعبیری در این دادگاه بزرگ شده است- حکایت از آن دارد که این مکان واجد خلأهایی پرناشدنی است.[20]

در صحنه‌ای از فیلم، بعد از آنکه قاضی دلدار سالن دادگاه را ترک می‌کند، پانیذ بر صندلی او تکیه می‌زند و محاکمه‌ای ساختگی را به نمایش می‌گذارد. ماجرا از این قرار است که پانیذ دوست داشته از او فیلمبرداری کنند. فیلم‌سازان، برای اینکه پانیذ را راضی کرده باشند، وانمود می‌کنند مشغول فیلمبرداری از اویند. اما پانیذ به‌زودی متوجه شوخی‌شان می‌شود. میرحسینی وقایعی را که منجر به ضبط صحنۀ مربوط به پانیذ شده چنین توضیح می‌دهد:

[پانیذ] پیش من آمد و من از او بابت فریب دادنش عذرخواهی کردم. برایش راجع ‌به پروژه‌مان توضیح دادم و اینکه چرا نمی‌توانیم هر زمان که او مایل بود از او فیلمبرداری کنیم. بعد از آن، پانیذ دیگر از ما درخواستی نکرد، اما معلوم بود هنوز دوست دارد در فیلم باشد. در خلال آخرین هفتۀ فیلمبرداری، یک‌روز همان‌طور که خروج قاضی از اتاق دادگاه را ضبط می‌کردیم، پانیذ فرصت را غنیمت شمرد. در آن لحظه مادرش هم در دادگاه حضور نداشت. همین که قاضی از اتاق بیرون رفت، پانیذ به‌ سرعت بر صندلی او تکیه زد و بنا کرد به برگزاری محاکمه‌ای ساختگی.[21]

نمایش پانیذ نشان می‌دهد او تا چه انداره وجه بلاغی زبان متداول در دادگاه را فرا گرفته است. او برای آنکه هرچه بیشتر به قاضی شبیه بشود، کلاه پشمی‌اش را هم به جای عمامۀ قاضی روحانی بر سر می‌گذارد و تمام تلاشش را به خرج می‌دهد تا لحن و فحوای کلام قاضی دلدار در جلسات دادرسی را به خود بگیرد. جمله‌های پانیذ ناتمام می‌مانند و لزوماً از انسجام برخوردار نیستند، اما در آنها به همۀ اصطلاحات و عبارات مهمی که پانیذ در دادگاه شنیده اشاره می‌شود. اظهار نظرهای پانیذ خطاب به ”متهم“ فرضی‌ای بیان می‌شوند که طبق انتظار مردی است که با همسرش بدرفتاری می‌کند. صحنۀ دادگاه خیالی پانیذ الگوهای مناسبات جنسیتی غالب در سالن دادگاه را منعکس می‌کند. بعدتر، در یک صحنۀ بازیگوشانۀ دیگر، پانیذ بر اساس مشاهداتش از سالن دادگاه خطاب به قاضی دلدار می‌گوید که تصمیم گرفته است دیگر ازدواج نکند.

به نظر می‌رسد در پانیذ هم، همانند زنانی که گذرشان به سالن دادگاه قاضی دلدار می‌افتد، دیدگاهی ناخوشایند نسبت به نهاد ازدواج شکل گرفته است. پانیذ به یک تعبیر محصول نظام روابط و گفتمان رایج در دادگاه است، اما او در این میان هرگز تماشاگری صِرف نبوده است. در جست‌وجوی سیر ذهنیِ این کودک، از خلال صحبت‌های قاضی دلدار متوجه می‌شویم که پانیذ ابتدا ازدواج مطلوب را با جایگاه و قدرت قاضی دلدار مرتبط می‌دانسته است. قاضی دلدار به‌ شوخی سربه‌سرِ پانیذ می‌گذارد و به یادش می‌آورد که زمانی پانیذ گفته بوده می‌بایست با یک طلبۀ علوم دینی ازدواج کند که با قوانین شرعی آشناست. اینکه پانیذ صراحتاً اعلام می‌کند که به‌ سبب مشاهداتش در سالن دادگاه دیگر هرگز ازدواج نخواهد کرد، شاید مصداقی از شنیدن حرف حق از زبان کودکان باشد.

 باید پرسید پانیذ، با توجه به دانش محدودش از دنیای پیرامون خود، کدام نهاد اجتماعی دیگر را می‌تواند الگوی خود قرار دهد؟ شاید تصور شود مادر پانیذ می‌توانست سرمشقی مطلوب برای دخترش فراهم آورد، اما گویا پانیذ به اندازۀ کافی از دیدگاه‌های خانم ماهر اطلاع دارد که بفهمد مسیری که مادرش در پی گرفته نیز دشواری‌ها و ناامیدی‌های خودش را به همراه خواهد داشت. برجسته‌ترین دیالوگ خانم ماهر در فیلم حکایت از سرسپردگی او به ارزش‌های اجتماعی و فرهنگی و هنجارهای جامعه‌اش دارد. پانیذ اما برخلاف مادرش در نمایشی که اجرا می‌کند موضعی خیالی از قدرت اتخاذ کرده و بعدتر از همین موضع برای محاکمۀ خودِ نهاد ازدواج استفاده می‌کند. در مخیلۀ بازیگوش و بچگانۀ پانیذ انصراف کامل از قلمرو امر اجتماعی مورد توقع و هنجارین امکان‌پذیر است. شخصیت پانیذ خردسال، در مقام مشاهده‌گر دعاوی و دادرسی‌های دیگران در سالن دادگاه، نشان می‌دهد که چگونه خود او نیز فقط  تماشاگری صرف نبوده است.

 

 

 

تخته سیاه (1379)

در قیاس با مواضع مبتکرانه‌ای که شخصیت‌های زن در طلاق به سبک ایرانی اتخاذ می‌کنند، یگانه شخصیت زن در فیلم تخته سیاه، ساختۀ سمیرا مخملباف، ظاهراً منفعلانه عمل می‌کند. این شخصیت زن، که حلاله نام دارد، ممکن است حتی در روایت محوری فیلم، عنصری فرعی به نظر برسد. داستان فیلم حول محور گروهی از پناهندگان کُرد می‌گردد که در مناطق کوهستانی بین ایران و عراق در جست‌وجوی روستایشان در حلبچه سرگردان‌اند که در خلال جنگ ایران و عراق بر اثر بمباران شیمیایی ویران شده است.

حلاله پدر بیمار و پسر خردسالش را همراهی می‌کند و خود هم‌زمان هم سرپرست است و هم سربار. توجه فیلم وقتی به او جلب می‌شود که معلمی سعید نام، در جست‌وجوی دانش‌آموز و کار تدریس، در مسیرش به اعضای گروه پناهندگان برخورد می‌کند. معلم، که تخته‌سیاهی بر دوش حمل می‌کند، ابتدا می‌کوشد در گروه به معلمی مشغول شود و لذا به پناهندگان پیشنهاد می‌دهد در ازای دریافت غذا به آنان خواندن و نوشتن بیاموزد. این پیشنهاد بی‌نتیجه می‌ماند و نهایتاً قرار بر آن می‌شود که معلم اعضای سرگردان گروه را به خانه‌شان برساند. معلم مطلع می‌شود که این پناهندگان سرگردان بعد از بمباران حلبچه از آنجا گریخته‌اند و اکنون به سبب کهولت سن قصد دارند به موطنشان برگردند. یکی از روستاییان به سعید می‌گوید: ”دیگر پیر شده‌ایم. وقت مردنمان است و می‌خواهیم به خانه برگردیم و همانجایی که به دنیا آمدیم، بمیریم.“ به‌ علاوه، پدر حلاله قصد دارد برای دختر بیوه‌اش شوهری بیابد: ”می‌خواهد قبل از مرگش او را شوهر بدهد تا با خاطری آسوده بمیرد.“ معلم از امکان ازدواجش با حلاله می‌پرسد. به زودی، مراسم غیررسمی خواستگاری و ازدواج انجام و پس از برهه‌ای کوتاه از زندگی زناشویی، طلاق جاری می‌شود. سهولت انجام گرفتن عقد ازدواج و طلاق در این رویدادگاه مرزی و بینابینی تا حد زیادی معلول فقدان ساختارهای قانونی و قدرت است که، اگر وجود می‌داشتند، می‌توانستند فرایند‌های یادشده را پیچیده‌تر کنند. در فیلم، ازدواج و طلاق، در نبود دستگاه حقوقی به قراردادهایی بین دو فرد تقلیل یافته‌اند. با این ‌حال، حتی در داخل چنین بافتی، فرودستی و فرمانبرداری زن هویداست.

اینکه پدر حلاله قصد دارد پیش از مردن خود برای دخترش شوهری بیابد، نشان می‌دهد حلاله، در مقام زنی بیوه، موقعیتی مخاطره‌آمیز و توجیه‌ناپذیر دارد. اضطراری بودن امر ازدواج حلاله هنگامی محرز می‌شود که می‌فهمیم پدرش حاضر است حلاله حتی بدون مهریه ازدواج کند. از قضا، شوهر آیندۀ حلاله، یعنی معلم که ظاهراً هم از مسایل فقهی مرتبط آگاه است و هم به خواسته‌های همسر آیندۀ خود واقف، اصرار می‌کند مهریه‌ای در کار باشد: ”باید چیزی بخواهید. هرچه باشد، این زن هم نیازهایی دارد.“ معلم حتی می‌پرسد که آیا به اجازۀ پدر حلاله نیازی نیست. در پاسخ به او گفته می‌شود که چون حلاله بیوه‌زن است، در تصمیم‌گیری آزاد است. حلاله حق تعیین سرنوشت خود را به بهای ازدواج کردن و طلاق گرفتن در گذشته به دست آورده است. با این ‌حال، آزادی تصمیم‌گیری او محدود است به انتخاب همسر آینده‌اش، وگرنه مختار نیست همچنان غیرمتأهل باقی بماند.

آنچه در پی می‌آید به شکل خلاصه نشان می‌دهد شرایط بینابینی تا چه اندازه موجب تضعیف و در عین ‌حال بازنگاری فرایند توزیع قدرت در مناسبات جنسیتی می‌شود. پیرمردی که نقش واسطه میان سعید و حلاله را ایفا می‌کند، در ابتدای مراسم عقد، حائلی مصنوعی -همان تخته سیاه معلم- را میان آن دو قرار می‌دهد: ”به او [حلاله] نگاه نکن. تو هنوز به این زن نامحرمی.“ سپس، خطاب به حلاله ادامه می‌دهد: ”آیا حاضری با این مرد با مهریۀ این تخته سیاه ازدواج کنی؟“ حلاله، که حواسش پرت پسرش است، پاسخ می‌دهد: ”چی؟“ و بعد که پیرمرد دو بار دیگر کلمۀ ”تخته سیاه“ را تکرار می‌کند، حلاله با غُرغُر رضایت می‌دهد. طی مراسم موقتی که پس از آن اجرا می‌شود، پیرمرد عصایش را رو به آسمان بلند می‌کند و از سعید می‌خواهد دستش را بر عصا نگه دارد و به آسمان نگاه کند. بعد، از سعید می‌خواهد به تعهداتی پایبند شود: ”قول می‌دهی هرگز نگذاری این زن گرسنه بماند؟ . . . قول می‌دهی هرگز نگذاری تشنه بماند؟ . . . قول می‌دهی هرگز او را تنها نگذاری؟“

بعد از دریافت پاسخ‌های مثبت معلم، پیرمرد از حلاله می‌پرسد آیا حاضر است این مرد را، فقط با جهیزیۀ تخته سیاه، به شوهری قبول کند. بار دیگر جواب ملاله تُند و فی‌البداهه است. در حالی ‌که به مرد مسئولیت سرپرستی زنش داده می‌شود، به زن مسئولیت خاصی واگذار نمی‌شود. در معادلۀ یادشده، زن بار یا مسئولیتی است که از روی دوش پدرش گرفته و بر دوش شوهرش نهاده شده است. چنان ‌که سعید در صحنه‌ای قبل از این به ‌نحوی تأثرانگیز اشاره کرده بود، در این میان آنچه نادیده انگاشته می‌شود همانا خواسته‌ها و نیازهای زن است. اما حلاله، چنان که سعید در جریان زندگی مشترک‌ کوتاه‌مدتشان درمی‌یابد، هیچ علاقه‌ای به این پیوند ندارد و به قوانین متفاوت دیگری پایبند است.

در آغاز، سعید می‌کوشد محبتش به حلاله را با نقاشی کردن روی تخته سیاهش نشان بدهد. اما حلاله چندان علاقه‌ای نشان نمی‌دهد و وقتی آن دو با هم تنها می‌شوند، معلم از حلاله می‌خواهد ابراز عشق مکتوبش به حلاله را روی تخته سیاه بخواند:

چرا جواب نمی‌دهی؟ حرف بزن. چیزی بگو . . . نمی‌خواهی حرف بزنی؟ تو چه‌جور دانش‌آموزی هستی؟ بِت نمرۀ هشت می‌دهم، نَه، اگر هشت بدهم رفوزه می‌شوی. دَه می‌دهم که قبول بشوی. بگو دیگر؟ نمی‌خواهی بگویی؟ چه‌جور دانش‌آموزی هستی تو که جواب مرا هم نمی‌دهی؟ الآن بِت صفر می‌دهم. لااقل بگو دوستم نداری. خانم، بگو دوستم نداری. چرا نمی‌گویی؟ نمی‌خواهی بگویی؟ این هم صفرِ دومت. حالا به بچه‌ات هم صفر می‌دهم! خوب شد؟ این هم صفر بچه‌ات. باز هم نمی‌خواهی حرف بزنی؟ به پدرت هم صفر می‌دهم! این هم صفرِ پدرت! خانم، نمی‌خواهی حرف بزنی؟ به خودم هم یک صفر می‌دهم بابت خریتم که دنبال تو اینجا راه افتاده‌ام.

حلاله همچنان سکوت می‌کند و نهایتاً وقتی لب به سخن باز می‌کند، شرایط را به نفع خود عوض می‌کند و استعاره‌ای تحویل معلم می‌دهد که گویای سرگردانی همیشگیِ حلاله و عزم راسخ او در مواجهه با تغییرات دایمی است: ”قلب من به قطاری می‌مانَد که در هزاران ایستگاه توقف می‌کند. در هر ایستگاه یکی سوار می‌شود و یکی پیاده، اما یک نفر هست که هرگز پیاده نمی‌شود و عشق حقیقی من هم اوست. آن یک نفر پسرم است.“ این گفتۀ حلاله در خصوص آرمان‌های مادر از جان‌ گذشته، او را با خانم ماهر در فیلم طلاق به سبک ایرانی هم‌سو و هم‌داستان می‌کند. در دنیای حلاله، همچنان که در دنیای خانم ماهر، مادر بودن یگانه گزینۀ ممکن است. حلاله گرچه می‌پذیرد تحت احکام و فرامین مردسالارانه با سعید ازدواج کند، از تعهدش به قوانین مادر بودن عدول نمی‌کند. این گفتۀ حلاله پیشاپیش جدایی او از سعید را رقم می‌زند.

وقتی پناهندگان به حلبچه نزدیک می‌شوند، حلاله تصمیمش را به سعید تحمیل می‌کند. شوهر حلاله مایل نیست از مرز بگذرد، در حالی‌ که او می‌خواهد به حلبچه برگردد. جدا شدن راه این دو کار را به طلاق می‌کشاند و همان پیرمردی که آنها را به عقد همدیگر درآورده بود، طلاقشان را نیز جاری می‌کند. چون حق شوهر است که مجوز طلاق را صادر کند، پیرمرد از سعید می‌پرسد: ”مایلی او را طلاق بدهی؟“ پاسخ سعید نشان می‌دهد امیدی ندارد که حلاله متقابلاً به او علاقه‌مند باشد: ”اگر دوستم ندارد، طلاقش می‌دهم.“ پیرمرد، بعد از کسب موافقت هر دو به طلاق و تسویۀ جهیزیه، می‌گوید: ”شما هنوز زن و شوهرید. برای آخرین بار همدیگر را ببینید. حالا، هر دویتان عصای مرا بگیرید و به آسمان نگاه کنید. ای خدای عزیز، نگذار آنها گرسنه بمانند. خدایا، آنها را تشنه نگذار. خدایا، تنهایشان نگذار. بیا، این تخته سیاه هم هدیۀ توست. خدا نگهدار.“

سادگی این مراسم و سهولت ابراز تمایل حلاله به طلاق تأکیدی است بر زندگی میان‌مرزی و بینابینی پناهندگان که اگرچه فاقد ابزار و سازوکارهای رسمی قدرت‌اند، در چارچوب محدود زندگی کوچ‌نشینانه‌شان، قانون را کماکان حفظ و اجرا می‌کنند. به عبارت دیگر، بلاتکلیفی این پناهندگان میان مرزهای دو کشور آنان را از قید قوانین و مقررات درونی‌شدۀ ازدواج و طلاق رها نمی‌سازد. تصمیم حلاله به ترک شوهر جدیدش و برگشتن به حلبچه همراه با پیرمردان گروه، شاید یگانه چارۀ او برای رها شدن از خواستگارهای آینده در شهری متروک باشد که در آن به احتمال زیاد جز سالخوردگانی که سودای مردن در آن دیار را دارند، کسی دیگر رفت و آمد نخواهد کرد. از قضا، حلبچه که بر اثر فروریختن بمب‌های شیمیایی ویران شده و در آینده مدفن پدر حلاله خواهد شد، برای حلاله نیز فراتر از ازدواج، به منزلۀ ضرورتی اجتماعی، پناهگاهی امن خواهد بود، هرچند دیگران به آن همچون شهری متروک و مطرود می‌نگرند.

حلاله در همان حال که با مردان کهنسال گروه راه می‌پیماید، از آنان متمایز است. درحالی‌که دیگران همه لباس‌هایی خاکستری، به رنگ زمینی که بر آن قدم برمی‌دارند، به تن کرده‌اند، فقط حلاله است که جامۀ رنگین بر تن دارد. لباس‌های رنگارنگ و چشمگیر حلاله بر شخصیت منحصربه‌فرد، عاملیت و آسیب‌پذیری او دلالت دارند. سمیرا مخملباف در خلال مصاحبه‌ای به دلایل برجسته ساختن شخصیت حلاله اشاره می‌کند: ”تباین یک زن با یک عالمه مرد را دوست داشتم. چون زنان در ایران به شدت مورد غفلت واقع می‌شوند، می‌خواستم به این شخصیت زن، بیوه‌ای جوان به همراه یک فرزند، ارزش ویژه‌ای داده باشم.“[22] مخملباف با متمرکز کردن دوربینش بر روی حلاله، به بینندگان خود اجازه نمی‌دهد از او غافل شوند. مخملباف همچنین مسایل و مشکلاتی را برجسته می‌کند که زنان را به ستوه آورده‌اند. از یک سو حلاله را همچون بیوه‌زنی صاحب یک فرزند می‌بینیم و از سویی دیگر شاهدیم چگونه با زیرکی خواسته‌هایش را در درون نوعی نظام سلسله‌مراتبی مردسالار برآورده می‌کند. اما پرسشی که در پایان فیلم بی‌پاسخ می‌ماند این است که آیا پسری که حلاله قلب خود را وقف او کرده، در نهایت همان قوانینی را درونی و از آنها پاسداری خواهد کرد که زنان را وامی‌دارند تا به ‌ظاهر هم که شده اوامر و نواهی نظامی مردسالارانه را مراعات کنند.

آتشبس (1385)

فیلم آتشبس، در تباینی آشکار با فیلم تخته سیاه، به زندگی زناشویی آشفتۀ یک زوج متمول و تحصیل‌کردۀ تهرانی می‌پردازد. ایدۀ اصلی فیلم، همان‌گونه که کارگردانش تهمینه میلانی خاطر نشان کرده است، از کتاب مشهور شفای کودک درون نوشتۀ لوسیا کاپاچیونه الهام گرفته شده است. از نظر کاپاچیونه، سلامت عاطفی هنگامی حاصل می‌شود که فرد به عوض آنکه مهار رفتارهای خود را به دست کودک درونش بسپارد، با او آشتی کند. اینکه میلانی مفهوم کودک درون را برای پیشبرد روایت فیلم انتخاب کرده، حاکی از رونق گرفتن اَشکالی تازه از جریان‌های معنوی در ایران معاصر است.

معضلی که فیلم برای رفع آن بهبود سلامتی کودک درون را توصیه می‌کند، زندگی زناشویی آشفتۀ زن و شوهری جوان با نام‌های سایه نیازی و یوسف یوسفی است. سایه و یوسف در شغلشان موفق و به لحاظ اقتصادی بی‌نیازند، اما به‌رغم این موفقیت حرفه‌ای، زندگی زناشویی ناموفقی دارند. مواجهات یوسف و سایه، حتی قبل از ازدواجشان نیز، همیشه با جر و بحث و داد و فریاد همراه بوده و هر دوی آنها دائم به دنبال ضربه زدن به همدیگر و تسویه‌حساب با هم‌اند.

فیلم با نخستین اقدام سایه برای گرفتن طلاق آغاز می‌شود. او که در ساختمانی به دنبال دفتر وکالت مورد نظرش می‌گردد، اشتباهاً وارد مطب یک روان‌شناس می‌شود. روان‌شناس سر صحبت را با سایه باز می‌کند و ما از طریق تکنیک روایی بازگشت به گذشته، سری به مشاجره‌های سایه و یوسف می‌زنیم. یوسف هم که هم‌زمان به دنبال سایه می‌گردد، نهایتاً سر از مطب همان روان‌شناس در می‌آورد. روان‌شناس آنها را متقاعد می‌کند چند صباحی متارکه کنند و در عین حال به کودک فراموش‌شدۀ درونشان بپردازند. راه حلی که روان‌شناس پیشنهاد می‌کند این است که سایه و یوسف در اولین قدم، برای آنکه عشق وزیدن به خودشان را بیاموزند، کودک درونشان را تربیت کنند. او تأکید دارد که سایه و یوسف برای شروع این پروژۀ خودپروری می‌بایست آتش‌بس کرده و راه‌های جدیدی برای برقراری ارتباط با هم بیابند.

گرچه موضوع محوری فیلم مفهوم کودک درون است، هم‌زمان به استنباطی از طلاق پرداخته می‌شود که بر مبنای آن، طلاق معلول نیازهای برآورده‌نشدۀ مردان و زنان یا، دقیق‌تر بگوییم، پسران و دختران جوان است. چاره‌ای که روان‌درمانگر برای حل معضل زندگی سایه و یوسف پیش پای آنها می‌نهد مؤثر واقع می‌شود و آن دو را از مراجعات بعدی به وکیل و دادگاه طلاق بی‌نیاز می‌کند. در حقیقت، در این فیلم، روان‌درمانگر جای قاضی دادگاه خانواده را می‌گیرد و زن و شوهر را مأمور می‌کند نه فقط بکوشند با هم آشتی کنند، بلکه مهم‌تر آنکه بیاموزند به افرادی بالغ و قادر به شناسایی نیازها و عواطفشان تبدیل شوند.

فضا و لحن شاد و آمیخته به شوخی فیلم، فقدان اختلاف طبقاتی و اقتصادی بین سایه و یوسف و رفتار درخور تقلید عروس و مادرشوهر در فیلم، همگی دست به دست هم می‌دهند تا توجه مخاطب ما به کودکان بدرفتار درون این دو زن و شوهر، به منزلۀ موضوع اصلی فیلم، معطوف شود. با این‌ حال، تلاش برای پس راندن موضوع نابرابری جنسیتی در فیلم همواره موفقیت‌آمیز نیست. سایه و یوسف، هرقدر هم که به لحاظ تحصیلات و طبقۀ اقتصادی با هم برابر باشند، در خلال فرایندی اجتماعی شده‌اند که زنان را در مرتبه‌ای فروتر از مردان قرار می‌دهد. از این ‌رو، جلسات روان‌درمانگرانۀ سایه و یوسف معضلاتی را آشکار می‌کند که از کودک فراموش‌شدۀ درون فراتر می‌روند. برای مثال، یوسف در جریان جلسات روان‌ردمانی اعتراف می‌کند که تصویری که او از همسر مطلوب در ذهنش دارد به کلی متفاوت است با زنی که به دنبالش بود و نهایتاً با او ازدواج کرد. در حالی که یوسف در نظر زن تحصیلکرده، شاغل و به‌ لحاظ مالی مستقل را می‌پسندد، در عمل حاضر نیست همین ویژگی‌ها را در همسر خودش ببیند. سایه هم به نوبۀ خود اذعان دارد که علاقه‌اش به مردان را از دست داده است، چون پدرش همیشه دوست داشته فرزند پسر داشته باشد. سایه از تحقیر یوسف در جمع لذّت می‌برد و همین امر سبب می‌شود روان‌شناس به او نسبت به عواقب تهدید غرور مردانۀ یوسف هشدار دهد.

عدم توازن جنسیتی یادشده همچنین از کیفیت روند معالجۀ یوسف هم پیداست. سایه به سواحل دریای خزر و نزد یکی از اقوام می‌رود، اما یوسف بر حسب وظیفه درس‌ها و دستورالعمل‌های روان‌درمانگر بر روی نوار ویدیو را دنبال و به آنها عمل می‌کند. این دستورالعمل‌ها از یوسف بزرگسال می‌خواهند کودک درونش را صدا بزند. در قسمتی از این فرایند، روان‌درمانگر از یوسف می‌خواهد بر روی تخته سفید خطاب به یوسف خردسال پیام‌هایی بنویسد و سپس ماژیک را به دست چپش داده و به کودک درونش اجازه دهد به پیام‌های نوشته‌شده پاسخ گوید. این داد و ستد میان طرف راست و چپ مغز و میان بزرگسال و کودک موجب رهاسازی عواطف و سرازیر شدن اشک شده و به آشتی توأم با آرامش میان آن دو می‌انجامد. از خلال این دورۀ ده روزه، یوسفی مصمم‌تر و بالغ‌تر بیرون می‌آید که آمادگی پذیرفتن و زندگی کردن در کنار سایه در خانه‌شان را دارد. شاید سایه هم فرایندی مشابه را برای تحول درونی تجربه کرده باشد. با این حال، از آن در فیلم نشانی نیست. از این‌ رو، فیلم تلویحاً قسمت اعظم فرایند خودپروری یادشده را وظیفۀ مردان می‌داند.

پرداختن فیلم به روان‌شناسی عامه‌پسند خواه‌ناخواه پرسش‌هایی راجع به دلایل و ریشه‌های عمیق‌تر ناسازگاری‌های روان‌شناختی میان زوجین برمی‌انگیزد که از آن جمله‌اند تفکیک جنسی در برخی محیط‌های اجتماعی و نیز شرایط تحمل‌ناپذیری که برای حشر و نشر جفت‌های جوان غیرمتأهل تعیین شده. اگر قرار باشد پرورش کودک درون به مثابه نوعی معالجه را به تعامل موفقیت‌آمیز جوانان و بزرگسالان هم تعمیم بدهیم، آن‌وقت روند معالجۀ یادشده الزاماً به سایر حوزه‌های زندگی افراد نیز سرایت خواهد کرد.

فیلم آتشبس، به مثابه یک کمدی رمانتیک، از پاسخ دادن به این پرسش‌های دشوار طفره می‌رود و در عوض، چاره‌ای جهانشمول برای طلاق عرضه می‌کند. آری سیلتز در نقدی که بر این فیلم نوشته به‌ خوبی نشان می‌دهد چگونه فیلم از مواجهه با معضلات غامضی که گریبان‌گیر زنان است شانه خالی می‌کند: ”آتشبس به دست دوستی‌ای می‌ماند که زنی از سر استیصال رو به جامعۀ مردسالارش دراز کرده است. این کمدی متأسفانه حامل این پیام غیرواقع‌بینانه است که مسئلۀ انقیاد زنان در ایران را می‌شود پس از تحلیلی منطقی، ضمن جلب رضایت مردان و زنان، فیصله داد.“[23] در حالی ‌که آتشبس حکم نوعی سرگرمی و فراغت از واقعیت‌های ناگوار پیش روی بسیاری از زنان را دارد که چاره‌ای جز طلاق برای مشکلاتشان نمی‌یابند، طلاق به سبک ایرانی و تخته سیاه نمونه‌هایی انسان‌نگارانه و داستانی از زنانی به دست می‌دهند که با قانون در افتاده، آن را برانداخته یا پا را از قلمرو آن فراتر گذاشته‌اند. تصاویری که در این سه بازنمود سینمایی ارائه می‌شوند، گواهی‌ بر وجود نابرابری‌هایی جنسیتی و حقوقی‌‌اند که زنان ایرانی امروز با آنها مواجه‌اند.  

قوانین جاری طلاق در ایران بر مبنای همان آموزه‌های دینی‌ای شکل گرفته‌اند که پشتوانۀ بخش عظیمی از تاریخچۀ فرهنگی ایران مدرن را فراهم آوردند. انقلاب برخی تعارض‌های حل‌ناشده را هرچه برجسته‌تر نمایان ساخته است. اما چنان‌ که زیبا میرحسنی اشاره کرده است، انقلاب همچنین مفسران قوانین دینی را به پرداختن به واقعیت‌های اجتماعی و اقتصادی‌ای واداشته است که مستلزم مشارکت و مداخلۀ زنان‌اند:

یکی از پیامدهای ناخواستۀ تشکیل جمهوری اسلامی و اِعمال قوانین فقهی به واقعیات اجتماعی این بوده است که زنان و حقوق قانونی آنها اکنون در کانون گفتمان فقهی قرار گرفته‌اند. این امر بدان سبب است که نه فقط تا قبل از انقلاب زنان در همۀ زمینه‌های زندگی اجتماعی و اقتصادی فعال بودند، بلکه پس از انقلاب نیز مقامات مذهبی به منظور حفظ برتری سیاسی‌شان به نحوی روزافزون به حمایت‌های مردمی و از جمله حمایت زنان متوسل شدند. در نتیجه، نه زنان راضی می‌شدند از حقوق مرتبط با حیات اجتماعی‌شان صرف‌نظر کنند و نه روحانیون می‌توانستند زنان را به خانه بفرستند. از این رو، از درون حکومت دری باز شد که دیگر نمی‌شد آن را بست. زنان حضورشان را در ملأ عام و در جامعه تثبیت کرده‌اند.[24]

اگر انقلاب اخیر ایران و بازگشت به قوانین سختگیرانۀ اسلامی باعث ایجاد محدودیت در حقوق زنان شده است، تناقض‌هایی حل‌ناشده را نیز در مخیلۀ ملی ایرانیان برانگیخته و تلاش‌های مکرر آنان برای آشتی‌دادن سنت و مدرنیته را به موضوعات برجستۀ روز تبدیل ساخته‌ است. باید دید آیا نسل‌های بعدی اصلاح‌طلبان ایرانی به میراث نابرابری جنسیتی در تاریخ فرهنگی ایران توجه بیشتری خواهند کرد و آیا خواهند توانست زنان را به مثابه شهروندانی مستقل، و نه ابزارهایی برای تقویت ابراز وجودهای گوناگون ملت، در شمار آورند.

[1]Haleh Esfandiary, Reconstructed Lives: Women and Iran’s Islamic Revolution (Washington: Johns Hopkins University Press, 1997), 1.

[2]Shahla Haeri, Law of Desire: Temporary Marriage in Shi’i Iran (Syracuse: Syracuse University Press, 1989), 23.

[3]Ziba Mir-Hosseini, Marriage on Trial: A Study of Islamic Family Law (London: I.B.Tauris, 1993), 54–55.

[4]Mir-Hosseini, Marriage on Trial, 55.

[5]http://www.alaviandassociates.com/documents/civilcode.pdf/.

[6]Ziba Mir-Hosseini, “Negotiating the Politics of Gender in Iran: An Ethnography of a Documentary,” in The New Iranian Cinema: Politics, Representation, and Identity, ed. by Richard Tapper (London: I.B. Tauris, 2002), 168.

[7]Cynthia Joyce, “Marriage among the Mullahs,” at http://dir.salon//mwt/feature/1998/12/16feature.html/.

[8]Nick Poppy, “Irreconcilable Differences: Divorce Iranian Style,” at http://www.indiewire.com/film/interviews/int_Longinotto_MirH_981209.html/.

[9]Mir-Hosseini, Marriage on Trial, 182–183.

ترجمۀ ناصر فکوهی، با اندکی اصلاح. دسترس‌پذیر در

http://www.zibamirhosseini.com/wp-content/uploads/2012/03/ZMH-Farsi-Making-DIS.pdf/.

[10]Eliot Weinberger, “The Camera People,” in Beyond Document: Essay on Nonfiction Film, ed. Charles Warren (Middletown, Connecticut: Wesleyan University Press, 1996), 137.

[11]John Corner, The Art of the Record: A Critical Introduction to Documentary (Manchester: Manchester University Press, 1996).

[12]Mir-Hosseini, Marriage on Trial, 191.

[13] با استفاده از ترجمۀ ناصر فکوهی.

[14]Mir-Hosseini, Marriage on Trial, 182.

[15]Mir-Hosseini, Marriage on Trial, 185.

با استفاده از ترجمۀ ناصر فکوهی.

[16] پیروز کلانتری، ”زنانی آگاه، نه روشنفکر،“ ماهنامۀ سینمایی فیلم، شمارۀ 240 (1378)، 28-29.

[17]The Wolf, at http://www.insideout.co.uak/films/d/divorce_iranian_style/.

[18]Afsaneh Najmabadi, “Crafting an Educated Housewife in Iran,” in Remaking Women: Feminism and Modernity in the Middle East, ed. by Lila Abu-Lughod (Princeton: Princeton University Press, 1998), 92.

[19] Najmabadi, “Crafting An Educated Housewife in Iran,” 102–103.

[20] پانیذ همیشه بعد از مدرسه به محل کار مادرش در سالن دادگاه قاضی دلدار می‌رود و از کودکی شاهد دعاوی مطرح‌شده در آن بوده است.

[21]Mir-Hosseini, Marriage on Trial, 189

[22]http://www.geraldpeary.com/interviews/mno/makhmalbaf-samira.html/.

[23]http://www.arisiletz.com/movie-reviews/2006/07/ceasefire.shtml/.

[24]Ziba Mir-Hosseini, “Islam, Women and Civil Rights: The Religious Debate in the Iran of the 1990s,” in Women, Religion and Culture in Iran, ed. by Sarah Anzari and Vanessa Martin (Richmond, Surrey: Curzon Press, 2002), 186–187.

Reconstructing Ancient Iranian History through the Deciphering of the Avesta and the Fahlaviyyāt

پیشگفتار

در اولین شمارۀ ایران نامگ، که آقای توکلی طرقی مرحمتاً فرستادند، مقاله‌ای دیدم از پژمان فیروزبخش دربارۀ فهلویات مندرج در حکایتی از تاریخ قم. [1] از آنجا که این فهلویات مؤید بعضی از مطالبی بود که در مخالفت با باورهای نادرست امروزی به انگلیسی نگاشته بودم، فرصتی دیدم تا چکیده‌ای از آن مطالب را به فارسی نقل کنم و ارتباطشان را با این فهلویات بنمایانم. هدف اولیه‌ام تأکید بر تداوم سبک و معنی در نوشته‌های ایرانی بود و همچنین، لزوم آشنایی با شگردهای منشیانه و دیوانی در بازسازی تاریخ نابسامان ایران باستان که مذهبیون ”پاکسازی“ کرده بودند. در حین نگارش متوجه شدم که این حکایت کوتاه تاریخ قم دریای اطلاعات است و مشگل‌گُشای تاریخ، چون می‌نماید که توران کجا بود و جنگ ایران و توران از چه بابت بود. پس، زمینه‌ای فراهم می‌کند برای درک داستان‌های حماسی شاهنامه، و دری باز می‌کند برای پژوهش‌های آتی.

 

تداوم اندیشه

از خصوصیات بارز فرهنگ ما تداوم ساختار مضامین آن است که از طریق ادبیات و داستان‌های عامیانه سینه به سینه نقل می‌شوند و اگر از دوره‌ای به دوره‌ای دیگر فکر و معنی رنگ و بویی دیگر پیدا کند، قالب فکری همان است. از این رو، مفتاح بسیاری از معضلات السنۀ قدیمۀ ما در متون فارسی نهفته است و جای تأسف دارد که امروزه، به سبب شکاف عظیمی که در مطالعات ایران‌شناسی پدید آمده، بین رشته‌های ماقبل و مابعدِ اسلام جدایی افتاده است. چنین است که اکثر اوستاشناسان امروزی از زبان فارسی بی‌بهره‌اند و فکر می‌کنند که اوستا از فارسی به دور است. لغت را می‌شناسند، ولی معنی را درک نمی‌کنند و ترجمه‌ای ارائه می‌کنندکه گه‌گاه نه سر دارد و نه ته.

دوستی داشتم، زَویه تْرامْبله (Xavier Tremblay)، که داناترین اوستاشناسان بود و متأسفانه در جوانی درگذشت. می‌گفت مادامی که ایرانیان به زبان‌های خارجی، به‌خصوص آلمانی، تسلط پیدا نکنند، اوستا را نمی‌توانند بشناسند. در جواب ترجمۀ دو جلدی جلیل دوستخواه را برایش فرستادم تا ببیند که برگردان فارسی لحنی دیگر دارد،[2] و اگر فرنگیان بر علم‌اللغه تسلط بیشتر دارند، ایرانیان با لحن و آهنگ سرودهای اوستا آشناترند، چون نهایتاً اوستا آهنگی ایرانی دارد و تا کسی در فرهنگ و ادبیات ایران غوطه‌ور نشود، این لحن و آهنگ را نمی‌شناسد. مهم‌تر آنکه از دیرباز، آموزش دیوانیان و مذهبیون ایرانی در یک مکتب بوده است و شیوۀ نگارشی که این دو گروه فرا گرفته‌اند یکسان است و مبتنی بر سفسطه و مغلطه، چون اکثراً می‌بایست حقیقت را دگرگون کنند و آنجا هم که می‌خواهند واقعیت را بازگو کنند، متوسل به استعاره می‌شوند. تداوم این عملکرد وقتی بر من معلوم شد که حسب اتفاق مقاله‌ای دربارۀ یسنۀ ۱۹ را به اشتباه برای بنده‌ای که اوستاشناس نیستم فرستادند که نظر بدهم. [3] این امر مصادف شد با دریافت جزوه‌ای که ژان کِلِنْز (Jean Kellens) دربارۀ همین یسنه نگاشته و برایم ارسال داشته بود. [4] نگاهی اجمالی به هر دو نوشته مرا معلوم کرد که ساختار متن مطابق فتوت‌نامه‌هاست و پس از تأمل در دیگر ترجمه‌های این یسنه متوجه شدم که سروده‌ای است که هدف اصلی‌اش بزرگ‌نمایی پیشوایان دین زرتشتی و از نوع رسالاتی است که مذهبیون در نعت پیشوایان دین می‌سُرایند تا کسب شهرت کنند.

سرایندۀ یسنۀ ۱۹ رساله‌اش را بر پایۀ دعای اهونَوَر بنا نهاده است، بدین شرح که وجود دو لغت اهو (به معنی خدایگان و پیشوا) و رَتو (به معنی رَد و رهبر) را در بیت اول این دعا غنیمت شمرده، اولی را مترادف با پیشوای دین خود یعنی زرتشت دانسته و دومی را با موبدان زرتشتی و سپس، به سبب نیروی خارق‌العاده‌ای که برای کل این دعا قائل شده، نتیجه می‌گیرد که اهو و رَتو نیز از آن نیرو برخوردارند. برای توجیه این تعبیر، بعد از آوردن دعای اهونَوَر و ترجمۀ یسنۀ ۱۹ نشان خواهم داد که چگونه متن آن با فتوت‌نامه و قلندرنامه و کلاً انشای منشیانه همخوانی دارد. ولی تفسیر خود دعای اهونَوَر و ارتباطش با یسنۀ ۱۹ را بعدتر خواهم آورد. اهمیت این دو سروده به سبب اطلاعاتی است که دربارۀ زرتشت و اهورامزدا دارند و اوستاشناسان نادیده گرفته‌اند.

دعای اهونَوَر

همچنان كه اهو برگزيده است، رتو نيز هست،

که از روی کمال درستکاری، نیکوترین آموزگار NOTEREF _Ref459799967 \h   \* MERGEFORMAT است ومردمِ مزدا را کارساز است.

سروری اهورایی را شاید كه پاسدار فُقراست.

ýathâ ahû vairyô, athâ ratush,

ashât-cît hacâ vanghêush dazdâ mananghô shyaothananãm anghêush mazdâi

xshathremcâ ahurâi â ýim drigubyô dadat vâstârem

[5]

ترجمۀ یسنۀ ۱۹

سرایندۀ یسنۀ ۱۹ هم برای کل دعای اهونَوَر قدرتی فوق‌العاده قائل شده است و هم اجزای آن را به نوبۀ خود منشأ اثر می‌داند و از این رو، عین عبارتشان را در ابیات یسنۀ ١٩ جاسازی کرده است که ما آنها را به حروف لاتین می‌نگاریم و ترجمۀ هر یک را در پرانتز و با خط مایل می‌آوریم، جز ýathâ (به معنی چنان که) که نمایندۀ کل سرود بوده و پنج بار تکرار شده است. متن یسنه چنین است:

۱ و ۲. زرتشت پرسید اهورامزدا را: ای اهورامزدا، ای بخشایندۀ مینوی، ای خالق گیتی، ای راستین استوار، آنچه [سخن] بود که بر منَش خواندی، قبل از پیدایش آسمان، و قبل از آب، و قبل از زمین، و قبل از گاو، و قبل از گیاهان، و قبل از آتش پسر اهورامزدا، و قبل از دیوانِ خرفسترگونه و مردمانشان، و قبل از جهان خاکی و آنچه مزدا به نیکی در آن سرشته و به نور راستی پرداخته؟

۳ و ۴. پس اهورامزدا گفت: آن دعای اهونَوَر بود، ای زرتشت سپیتاما، که بر تواَش خواندم قبل از پیدایش آسمان، و قبل از آب، و قبل از زمین، و قبل از گاو، و قبل از گیاهان، و قبل از آتش پسر اهورامزدا، و قبل از دیوانِ خرفسترگونه و مردمانشان، و قبل از جهان خاکی و آنچه مزدا به نیکی در آن سرشته و به نور راستی پرداخته.

۵. این دعای اهونَوَرِ من، ای زرتشت سپیتاما، اگر بی‌غلط خوانده شود، معادل یک صد دعای دیگر است که همچنان بی‌غلط و بدون افتادگی خوانده شود، و اگرهم با غلط و افتادگی خوانده شود [باز] معادل ده دعای دیگر است.

۶. و هر آن کس که در این جهان خاکی، ای زرتشت سپیتاما، این دعای اهونَوَر را از بَر کُند، و کلمات محفوظ آن را زمزمه کند، و یا به آواز بلند بخواند و یا با آن نیایش کند، آن‌گاه منِ اهورامزدا، روان اورا از پُل [چینوت] عبور می‌دهم، [6] و [متناسباً] به یکی از سه درجات برتری -زندگانی برتر، نظام برتر، نور برتر- می‌رسانم.

۷. و هر آن کس از این دنیای خاکی، ای زرتشت سپیتاما، در حینِ زمزمۀ اهونَوَری که از برکرده، نیمی از آن، یا یک سوم، یا یک چهارم یا یک پنجم آن را از قلم بیاندازد، من که اهورامزدا باشم، روان او را همچنان از این دنیای نیکو و از پیرامون تن او، هر کجای این گیتی که باشد، بسی فراتر برم، اگرچه این گیتی باز و فراخ است.

۸ و ۹. پس، این بیتی که اهو و رَتو را در بردارد، قبل از پیدایش آسمان اعلام شد، و قبل از پیدایش آب‌ها و گیاهان و چهارپایان، و قبل از تولد انسان دوپا، و قبل از اینکه آفتاب ظاهر شود، اما بعد از پیدایش اَمشا سپنتا. و این بخشاینده‌ مَلائک من (یعنی اَمشا سپنتا) اعلام کردند که کل نظامِ دنیا در گذشته موجود بوده، و حال موجود است و در آینده نیز بنا به نیروی shyaothananãm anghêush mazdâi (کارسازی مردمِ مزدا) موجود خواهد بود.

۹ و ۱۰. و این سخن (یعنی اهونور) دارای نیرومندترین کلماتی است که تاکنون گفته شده است، و یا اکنون گفته می‌شود، و یا در آینده گفته خواهد شد، چون نیرویش چنان است که اگر موجودات این گیتی آن را از بر کنند و یاد بگیرند جاودانگی می‌یابند.

۱۱. و این سخن ما گفته شد تا همۀ موجودات آن را از بر کنند و بیاموزند تا بهترین نظام برقرار شود.

۱۲ و ۱۳ و ۱۴.   ۱ýathâ (یعنی کلمات اهونور) چون فروخوانده شدند، اهو و رَتو را بدادند، تا اندیشمندان پیشرو را بیاموزند که اهورامزدا کیست. [7] ۲ýathâ می‌آموزد که او (اهورامزدا) برترین است، و athâ می‌آموزد که خلقت از اوست. [8] ۳ýathâ می‌آموزد که زندگانیِ نیکو از مزداست، به سبب نیکوییِ سومین بازخوانی. mananghô dazdâ (بخشندۀ اندیشه) می‌آموزد که اندیشۀ نیک، پیش از همۀ اینها موجود بوده. ۴ýathâ اندیشۀ نیک را می‌آموزد و mananghô (اندیشه) آن را بیشتر می‌‌پروراند. shyaothananãm (کارسازی) زمینه را برای آمدن اَهو (یعنی زرتشت) فراهم می‌کند، از برای آموزش آنچه او پدید آورده. mazdâi (مزدایی) می‌نماید که خلقت از اوست. xshathremcâ ahurâi (سروریِ خدایگان) می‌آموزد که بگویند: ای مزدا، نیرو از تو است. drigubyô vâstârem (پاسدار فقرا) می‌آموزد که ۵ýathâ سپیتاما را یار و یاور است. [9] و این نماز پنج بار به‌طور کامل خوانده شد.

۱۵. اهورامزدا -که برترین است- اهونور را برخواند، و آن را به‌طور کامل در برابر پلیدی کارسازی کرد، و اندر ضدیّت با دروند، او را گفت: نه اندیشه‌مان یکسان است و نه دیدمان و نه فهممان و نه باورهایمان و نه سخنانمان و نه کارهایمان و نه وجدانمان و نه روانمان.

۱۶. و این سخنِ مزدا، سه شعار و چهار پیشه و پنج رهبر به ارمغان آورد. (سوال) شعارها کدام‌اند؟ (جواب) اندیشۀ نیک، گفتار نیک، کردار نیک.

۱۷. پیشه‌ها کدام‌اند؟ پیشۀ آتشبان و سپاهی و برزگرِ دامدار و صنعتگر. خوبانِ همۀ اینان، با افکار درست، و گفتار درست، و کردارِ درست، یَلِ درستکار را همراهی می‌کنند. اینان رادمردانِ دینداری هستند که زندگان را به سوی درستی می‌برند.

۱۸. سرکردگان کدام‌اند؟ آنان عبارت‌اند از سرانِ خانه و دهکده و قبیله، و قوم، و پنجمین‌ ایشان زرتشت است، جز در دیاری که زرتشت بر آن فرمانروایی دارد. سرزمین ریِ زرتشت، تنها چهار رهبر دارد: رهبر خانه و دهکده و قبیله، و چهارمین خود زرتشت است.

۱۹. اندیشۀ نیک از کیست؟ از درستکاری که اندیشمند پیشرو باشد. گفتار نیک کدام است؟ سخن ورجاوند. کردار نیک کدام است؟ آنکه در نظر برترینِ درستکاران ستودنی باشد.

۲۰. مزدا گفت. که را گفت؟ درستکاران را، چه مینوی، چه خاکی. در این گفتار خود، درستکاران را چه آموخت ؟ بِهی در رهبری. بهیِ راستین چگونه است؟ شهریاریِ بی‌خودکامگی.

۲۱. اهونور خدایانه را می‌ستاییم. اداءِ اهونور را به همه صورت، زمزمه و آواز و نماز، می‌ستاییم.

شگردهای یسنۀ ۱۹

در این یسنه، قدمتِ ازلی‌وارِ اهونَوَر علت اهمیت آن است. بالطبع، نفراتی که در بیت اول آن ذکر شده‌اند، یعنی اهو و رَتو، ارجمندند زیرا که توجه اهورامزدا حتی قبل از پیدایش آسمان و زمین به ایشان بوده است. اما سرایندۀ یسنۀ ١٩ می‌داند که غلو کرده است و به منظور پرهیز از کفر و زندقه، در بند ۸ قدری عقب‌‌نشینی می‌کند و توضیح می‌دهد که امشا سپنتا، که ملائک‌اند و یاور اهورامزدا، به هر حال قبل از اهو و رَتو وجود داشتند. بعد از این زمینه‌چینی، در بند ۱۲، علت وجودی اهو و رَتو را توضیح می‌دهد که برای شناساندن اهورامزدا است، آن هم نه به هر کس و ناکسی، بلکه به برترین اندیشمندان.

پس از اینکه چنان اهمیتی برای دعای اهونَوَر قائل می‌شود، ناچار است که خاصیت این سرود و علت استفاده از آن را در بدو خلقت توجیه کند. برای این کار متوسل به سفسطه می‌شود، به مانند منشیانی که آیات قرآن را چاشنی فرامین می‌کنند؛ فی‌المثل در فرمانی از میرزاکامران، برادر همایون پادشاه هند (تصویر ۱). متن فرمان، که در آن عبارات طلایی در گیومه قرار گرفته‌اند، چنین است:

 

”حکم محمد کامران بهادر غازی،“ تا حاکم دیوان قضا، و قاضی محکمۀ ”نرفع درجات من نشاء“ [سورۀ ١٢، آیۀ ٧٦] تاج موفور پُرابتهاج ”جعلناكم خلايف في الارض“ [سورۀ ١٠، آیۀ ١٤] بر تارک مبارک ما نهاده، و خلعت فاخرۀ ”اني جاعلك للناس اماما“ [سورۀ ٢، آیۀ ١٢٤] بر قامت استعداد ما پوشانیده، و فرق فرقدسای ما را به مصروفۀ ”اني جاعل في الارض خليفه“ [سورۀ ٢، آیۀ ٣٠] [10] بلند گردانیده . . .

تصویر ۱. قسمتی از فرمان میزاکامران، مورخ حدود ۱۵۴۰م، برگرفته از مجموعۀ شخصی ابوالعلاء سودآور.

این آیات قرآن نه ارتباط مستقیمی با اجزای متن دارند و نه مؤید آنهایند. آوردنشان برای تبلیغ اهمیت فرمان است، چون وانمود می‌کنند که بر پایۀ قرآن است و برای اجرای اوامر الهی. این روش در فتوت‌نامه‌ها نیز به کار می‌رود و لذا، برای مقایسه، یکی از این متون را ذیلاً بازنویسی می‌کنیم: [11]

الف. اگر پرسند که شریعت چیست و طریقت چیست و حقیقت چیست؟ بگو: شریعت اسلام است، طریقت احسان است و حقیقت ایمان.

ب. و اگر پرسند اسلام چیست؟ بگو اسلام مبنی بر ”اشهد ان لا الله الا الله، و اقیموا الّصلاه، و آتوا الّزکاه، و الصوم الرمضان“ و دیگر . . . است.

ج. و اگر پرسند ایمان کدام است؟ بگو که آن است که یگانگی خدای تعالی بشناسی که رسول(ص) فرموده است که ”الایمان أن تؤمن بالله و ملائکته و کتبه و رسله و الیوم الاخر و القدر خبیره من الله تعالی و البعث بعد الموت.“ [12]

د. و اگر پرسند ”شریعت“ چند حرف است و طریقت چند حرف است و حقیقت چند حرف است؟ بگو که: شریعت پنج حرف است و هر حرفی معانی چندی دارد: مراد از شِ شریعت شرط‌های اسلام به‌جای آوردن است، و از رایِ شریعت روا از ناروا دانستن، و مراد از یای شریعت یاد کردن خداست، و مراد از عین شریعت عبادت است، و مراد از تای شریعت توبه است از گناهان.

از مقایسۀ همین چند خط فتوت‌نامه و فرمان میرزاکامران با یسنۀ ۱۹ مشخص می‌شود که شگرد کارشان مشابه است. در اینجا نیز جملات عربی را، اعم از آیۀ قرآن و دیگر احادیث مذهبی، چاشنی مطالب می‌کنند تا رنگ مذهبی به خود گیرند و همانند اهونَوَر که هم کل سرود و هم اجزایش واجد معنی‌اند و منشأ قدرت، در فتوت‌نامه نیز نه فقط لغتی چون ”شریعت“ عرفان را توجیه می‌کند، بلکه هر یک از حروف آن نیز به تنهایی معنی‌بخش‌اند. [13] کاربرد این شگرد آن‌قدر مهم بود که اگر مستقیماً میسر نمی‌شد، غیرمستقیم واردش می‌کردند. چنان که در فتوت‌نامه‌ای دیگر، چون این کار برای توجیه ”خرقه“ مقدور نبود، ابتدا خرقه را همتای ”فقر“ ساختند و بعد حروف ”فقر“ را یک به یک توجیه کردند: [14]

  • اگر پرسند که خرقه چیست؟ بگو که فَقر است.
  • اگر پرسند که فقر چیست و چند معنی دارد ؟ بگو که هفت معنی دارد و سه حرف است: و مراد از فاء فقر فاقه است، و مراد از قاف فقر قناعت است، و مراد از راء فقر ریاضت است.

مهم‌تر آنکه، یسنۀ ۱۹ سعی دارد پیروان مذهب را مقید به پنج بار نماز روزانه کند. برای این کار، در بندهای ۱۲ الی ۱۵، پنج بار کلمۀ اول اهونَوَر (یعنی ýathâ) را به مثابه نمایندۀ کل سرود تکرار می‌کند و هر بار اثری متفاوت برای آن قائل می‌شود تا لزوم تکرار پنج‌گانه معلوم شود و بعد برای تأکید بیشتر می‌گوید که اهورامزدا نیز در بدو خلقت کلمات این سرود را پنج بار به‌طور کامل بیان کرد. چون اهورامزدا پنج بار این دعا را بخواند، مؤمنان زرتشتی هم به تبع او باید روزی پنج بار نماز بگزارند. اگر در فتوت‌نامه امام جعفر صادق را شاهد می‌آورند، در این یسنه متوسل به زرتشت و اهورامزدا می‌شوند تا اعتبار سخن بالا رود.

در فتوت‌نامه عمدۀ مطالب در قالب سوال و جواب مطرح می‌شود که اکثراً ساختاری تصاعدی دارند، چنان که برای تعریف ”عرفان“ ابتدا سه معنی می‌آوردند و بعد به بسط هر یک از آنها می‌پردازند. بندهای ۱۷ الی ۲۰ یسنۀ ۱۹ نیز بر همین اساس تنظیم شده‌اند و همین وجه تشابه باعث شد که در اولین قرائتِ این یسنه حدس بزنم که، همانند فتوت‌نامه‌ها، نگارنده‌اش می‌خواسته از طریق سفسطه و شعبده موضوعات نامعقول را در ذهن خواننده فرو کند، زیرا این چهار بند را موجبی نیست جز اینکه زرتشت را فرمانروای عالم بنمایاند و برتر از دیگر رهبران کند. این موضوع غلو اوستاپردازان را آشکار می‌کند و نیت واقعی آنها را.

فرمانروای عالم

چند موضوع جنبی برداشت مذکور را تقویت کرد. اول اینکه آن زمان که هنوز به نتیجه نرسیده بودم و مشاهدات خودرا برای زَویه ترامبله تشریح می‌کردم، اذعان داشت که همواره فقدان دو لغت ”شاه“ و ”موبد“ در اوستا باعث تعجب او بوده است، چون در همۀ زبان‌های هندوایرانی، نام سران مملکتی از مصدر xsha یا rāj هستند و نام رهبران مذهبی از مصدر magu (مغ). فقدان واژۀ مغ را دیرتر توضیح خواهم داد، ولی در خصوص واژۀ شاه می‌بینیم که در سلسله‌مراتبی که بند ۱۸ از یسنۀ ۱۹ به دست داده است، سمت شاهی وجود ندارد و بالاترین افراد بعد از زرتشت سران قوم‌ و در حقیقت حکام محلی‌اند. به وضوح شاهان را حذف کرده‌اند تا زرتشت را سَرور عالم کنند و به منظور تحکیم این سروری، آن را در قالب یک نظام جهانی گنجانده‌اند؛ نظامی که اهورامزدا در بدو خلقت بر پایۀ سه شعار و چهار پیشه و پنج مقامِ رهبری بنا کرده بود.

موضوع دوم این است که به موازات این یسنه، در دو یشت ۵ و ۱۹، فرّۀ ایرانی را -که قوی‌ترین فرّ است- به زرتشت داده‌اند. [15] با این همه، چون نمی‌توانستند منکر فرّ پادشاهان هخامنشی بشوند، فرّ جدیدی برای آنها تراشیدند با نام فرّ کیانی (فرّ، فرّه ، خوره، و خره یک معنی دارند). وجود دو منبع برای فرّ معقول نیست، چون معلوم نیست که کدام برتر است و در برابر هم زور کدام بیشتر است. ولی جالب است که این شعبده‌بازی‌ها برای عوام‌الناس بی‌معنی بود. به روایت اصطخری، آتشگاهِ بُرج‌مانندی را که اردشیر ساسانی در مرکز پایتخت خود یعنی اردشیرخره (فیروزآباد کنونی) بنا کرده بود، [16] مردمان هم ایران‌خره می‌گفتند و هم کیان‌خره، چون هر دوی آنها آتشی را توصیف می‌کرد که اردشیر به عنوان نماد فرّ و مظهر قدرت پادشاهی ساسانیان بر بالای آن برج قرار داده بود. [17] این عملیات باعث سردرگمی خود موبدان زرتشتی نیز می‌شود و حساب کار از دستشان در می‌رود، چون دینکرد (۹،۲۴،۳) مدعی است که زرتشت در بدو تولد از ”فرّۀ کیانی“ برخوردار بوده و نه فرّۀ ایرانی که در یشت‌های ۵ و ۱۹ به او نسبت داده‌اند.[18] همچنین، باعث تشویش خاطر مورخین و دیوانیان می‌شود، چنان که کارنامۀ اردشیر بابکان فرّ او را در سه بخش مختلف به سه گونه توصیف می‌کند: ابتدا اردشیر در طلب ”فرّۀ ایرانی“ (خره ایرانشهر) است و بعد، ”فرّۀ کیانی“ را به دست می‌آورد. سپس توضیح می‌دهد که فرّۀ کیانی او از آب برخاسته بود.

[19] حال آنکه بنا به یشت ۱۹: ۳۴-۵۴، فرّه‌ای که از آب برون آید، فرۀ ایرانی جمشید است که از او بدر رفته و به آب فرو رفته بود تا اپم‌نپات پاسدارش شود. مآلاً همه می‌دانستند که فرّ پادشاهان همان فرّۀ ایرانی است، اگر چه در اوستا مبدل به فرۀ کیانی شده بود.

زمان ظهور زرتشت و پاکسازی تاریخ و سرودها

از بالا بردن مقام زرتشت و فروکُفتن رتبۀ پادشاهی یک نتیجۀ مهم پدیدار می‌شود و آن اینکه امکان ندارد این ابیات در زمان هخامنشیان یا قبل از آنها سروده شده باشند. تصور کنید مؤمنان و موبدان زرتشتی را به زمان داریوش، که بنا به فریضۀ دینی می‌بایست پنج بار در روز تکرار کنند که: پادشاه عالم زرتشت است [و نه داریوش] و فرّۀ ایرانی از آنِ اوست [و نه داریوش]. محال بود که جان سالم بدر برند و گوش و دست و بینی خود را بر جای نگذارند که این سزای کسانی بود که بنا به کتیبۀ بیستون منکر مشروعیت شاهِ شاهان شدند. پس این تفکر اوستایی الزاماً بعد از اضمحلال دولت هخامنشی تکوین پیدا کرد؛ احتمالاً بعد از حملۀ اسکندر مقدونی و آن زمان که جانشینانش توجهی به مذهب ایرانیان نداشتند. این تحول مشابه اتفاقی است که بعد از سرنگونی دولت صفویه در ایران رخ داد. هرج و مرج در امر حکومت میدان را برای روحانیون شیعه بازگذاشت تا توازن بین حکومت و سلطنت را به نفع خود تغییر دهند و عاقبت هم ولایت فقیه را جانشین پادشاهی کنند.

با این همه، پیشوایان دین زرتشت به تنزل مقام پادشاهی بسنده نکرده، کل تاریخ هخامنشیان و ماقبل آن را نیز برهم زدند. این بحث مفصل است و در ادامه بسطش می‌دهیم. اجمالاً اینکه نام پادشاهانی را که دین زرتشت را به رسمیت نشناخته بودند از فهرست تاریخ ایران‌زمین زدودند و با جسارتی هر چه تمام‌تر به جای ایشان کسانی را پادشاه کردند که هیچ‌گاه حکومت نکرده بودند، ولی دوستدار زرتشت بودند؛ همچون گُشتاسب که پدر داریوش بود و همای که خواهر او بود. ولی در این عملیات یک قید را رعایت می‌کردند و آن فاصلۀ زمانی ۲۵۸ ساله بود، ”ازظهور زرتشت تا آغاز تاریخ اسکندر،“ که مَلَکۀ کار زرتشتیان بود وبدین سبب، سال‌های حکومت پادشاهان قبل از اسکندر به‌طور نامعقولی بالا رفت، چون برای پرکردن جدول تاریخ به حد کافی شخصیت قابل قبول نداشتند و مجبور شدند که سنوات دوستداران خود را بالا برند تا در جمع مساوی عدد ۲۵۸ شود. می‌دانستند که ۱۲۰ سال گشتاسب نامعقول است، ولی پاکسازی فهرست پادشاهان مهم‌تر بود و واقعیت را می‌بایست فدای هدف سیاسی خود کنند.

از طرفی دیگر، این فاصلۀ ۲۵۸ ساله مبنای محاسبۀ مرحوم سیدحسن تقی‌زاده بود برای توجیه اینکه چگونه در زمان اردشیر ساسانی کاربردِ غلطِ این قید ۲۵۸ ساله و تغییر مبدأ شمارش تاریخ سبب شد که ۲۰۶ سال از تاریخ اشکانیان کاسته شود. [20] پس این باور زرتشتیان در آستانۀ حکومت ساسانیان جا افتاده بود و واجب‌الرّعایه بود، هر چند ممکن بود نتایج نامعقول به بار آورد. به همین سبب، این عدد مستقیم یا غیرمستقیم در بسیاری از منابع ثبت شده است. فی‌المثل، مسعودی در احتساب سنوات پادشاهی‌اش -چه در مروج الذهب و چه در التنبیه و الاشراف– ۲۵۸ سال را رعایت کرده و گاهی هم به تقریب آن را به سه قرن برآورد می‌کند، متن زادسپرام نیز همچنین. [21] بیرونی این زمان را در جداول پادشاهی‌اش منظور و به دو نوع تعبیر می‌کند: ”از ظهور زرتشت تا آغاز تاریخ اسکندر“ و ”مدت ميان گشتاسب و اسكندر.“ [22] علت آنکه این فاصلۀ زمانی را به دو نوع می‌نگارد این است که بنا به اعتقاد زرتشتیان، ظهور زرتشت مصادف بود با سال سی‌ام از پادشاهی ۱۲۰ سالۀ گشتاسب. پس مبدأ هر دو یکی است و ضمناً، گشتاسبِ اوستا با گشتاسبی که پدر داریوش هخامنشی بود (۵۲۲-۴۸۶ ق‌م) هم‌زمان است و الزاماً یکی. این هم‌زمانی به انواع دیگر هم در نوشته‌های مسعودی و ابن‌عبری و تئودور بارکُنای و به‌خصوص گردیزی ظاهر می‌شود. [23] نتیجۀ کلیِ این محاسبات این است که تولد زرتشت حدوداً در سال ۶۱۸ق‌م بوده و ظهور او، یعنی ملاقات او با گشتاسب، در سال ۵۸۸ق‌م.

متخصصان گذشته، اعم از هِنینگ (Walter Bruno Henning, 1908-1967 ) و گِرشویچ (Ilya Gershevitch, 1914-2001) و نیولی (Gherardo Gnoli, 1937-2012) این اعداد را پذیرفته بودند، ولی به دنبال استدلال واهی مِری بویس (Mary Boyce, 1920-2006) که می‌گفت مردمان اوستا به عصر حجر بازمی‌گردند و ساختار زبانی اوستا متقدم است، مُد روز این است که بگویند یا زرتشت نبوده و یا اگر بوده، محتملاً قبل از هزارۀ اول پیش از میلاد مسیح می‌زیسته است. حال آنکه مردمی که در یشت‌های ١٠: ١٢٥ و ٥: ١٣ و یسنه ٢٧: ٥٧ ارابۀ چهاراسب می‌داشتند متحجّر نبودند. [24] همچنان که گرشویچ گوشزد کرده است، قدمت ساختار زبانی نمی‌تواند معیار تاریخ شود، چون فی‌المثل آلمانی و انگلیسی از یک شاخۀ هندوارواپایی منشعب شده‌اند، ولی تحول انگلیسی به مراتب بیشتر از آلمانی بوده است. همچنین تحول فارسی تهرانی بیشتر از افغانی است. وانگهی، عادت روحانیون است که متوسل به زبان متقدم و نامفهوم شوند تا عوام‌الناس را تحت تأثیر قرار دهند، کما اینکه کشیش‌های کاتولیک رسالاتشان را هنوز به زبان لاتین می‌نویسند که زبانی مرده است. و اما پیروان بویس مُصرانه باور خود را دربارۀ قدمت اوستا تکرار می‌کنند و با تسخیر دو پایگاه مهم، یکی کرسیِ شِروو (P.O. Skjaervo) در دانشگاه هاروارد و دیگری کرسی کِلِنز در کُلِژ دو فرانس(Collège de France)، موفق شده‌اند تبلیغ غلط خودرا از طریق شاگردان مطیع اشاعه بدهند و هر که را درصدد مخالفت برآمد کنار زدند. تکرار ادعای بی پایه سابقۀ ممتد دارد و اتفاقاً روشی است که در اوستا نیز بارها به کار رفته است. هر کجا لغت فرّ (به اوستایی: خوَرْنَه) آمده، با صفت ”مزدا‌-آفریده“ توصیفش می‌کنند، نه یک بار و نه دو بار، بلکه ده‌ها بار. اگر اهورامزدا خالق کائنات بود، لزومی نداشت که در هر مورد این موضوع را تذکر بدهند. اوستا شناسان امروزی هم می‌خواهند بدون ارائۀ دلیل، ولی به ضرب تکرار، قدمت اوستا را به دیگران بقبولانند وچون ضابطه‌ای ندارند، گاهی می‌گویند سرودۀ ۱۶۰۰ق‌م است و گاهی ۱۲۰۰ق‌‌م و حالا، بین خود، توافق بر ۱۰۰۰ق‌م کرده‌اند، چون عددی سرراست است. تا زمانی که نفهمند اوستا مصنوع است و مخلوطی از سرودهای قدیم که پاکسازی شده‌اند و سرودهای جدید که قصدشان بالا بردن مقام اهورامزدا و زرتشت است، قادر نخواهند بود که ترجمه و تفسیر صحیح عرضه کنند.

لازمۀ کار کنجکاوی است چون نویسندگان اوستا، در نگارش و جمع‌آوری آن از مضامینی که موجود بوده استفاده کرده بودند و بنابراین، در لابه‌لای اوستا آثاری از گذشته موجود است که بازسازی باورهای پیشین ایرانیان را میسر می‌سازد، از جمله اینکه خدایان برتر به زمان مادها مهر و اپَم‌‌نَپات بودند که یکی خدای روز و نور بود و دیگری خدای شب و آب. [25] از این دو، اپَم‌‌نپات باعث درد سر بود، چون در مقام خدای آب رویش و زیست از اوبود که در سرزمین خشک ما، آب مایۀ حیات است. این خاصیت اپَم‌‌نپات در بند ۵۲ از زامیاد یشت لو رفته است، چون کماکان اورا ”خالق مردمان و تراشندۀ مردمان“ معرفی می‌کنند. به همین علت، بویس می‌نویسد که اهورا مزدا خلقت را از اپَم‌‌نپات ”ربوده“ است. [26]

پس وجود اپَم‌‌نپات منافی اهورامزدایی بود که قرار بود خالق کائنات باشد. [27] این است که در وهلۀ اول سعی کردند طردش کنند و ناهید (یعنی اناهیتا) را به جای او الهۀ آبان کنند و چون موفق نشدند، به لطائف‌الحیل، اپَم‌‌نپات را تضعیف و تصغیر کردند تا بتوانند در مقام وردست اهورامزدا دوباره به کارش گیرند و در اوستا وارد کنند. [28] هر کجا هم که در سرودها اپَم‌نپات با آب پیوند داشت، سعی کردند با افزودن صفت ”مزدا-‌آفریده“ برای آب این پیوند را سست کنند و آب را به مثابه عنصری مستقل از اپَم‌‌نپات جلوه دهند. اما در خصوص آتش که از دیر باز مورد احترام همۀ اقوام ایرانی بود و قرابتش با مهر از همۀ خدایان بیشتر بود، چاره‌ای دیگر جستند و آن را ”فرزند اهورامزدا“ خواندند. [29] نسبت پدر و فرزندی محتاج به اسطوره‌ای است که آن را تشریح کند، ولی اوستانویسان حتی زحمت اسطوره‌سازی به خود ندادند و به تکرار صفت ”فرزند اهورامزدا“ اکتفا کردند، نه یک بار، بلکه ده‌ها بار. این خود دلیلی دیگر است برای تاریخ تنظیم اوستا بعد از حملۀ اسکندر، چون برخلاف یونانیان که خدایانشان دائم در حال زاد و ولد بودند، خدایان اقوام ایرانی منفرد بودند و فرزند خواندنِ آتش به تقلید از یونانیان بود.

پس هر یک از عناصر اصلی و خدایان قدیم را به نحوی در زیر چتر اهورامزدا قرار دادند و دنیایی ساختند که متکی به خدایان متعدد بود و خلاف امیال پیامبر خودشان، چون هر که گات‌های زرتشت را بخواند می‌بیند که یکتاپرست است و همچون خواجه عبدالله انصاری با خدای خودش راز و نیاز می‌کند و به دیگر ایزدان وقعی نمی‌گذارد. هدف اوستانویسان این بود که مذهبی فراگیر بسازند، پس یکتاپرستی را کنار گذاشتند تا بتوانند مردمان بیشتری را زیر نفوذ خود قرار دهند. [30]

آغاز دگرگونی

سرچشمۀ این دگرگونی‌ها به زمانی بازمی‌گردد که داریوش اول هخامنشی اهورامزدا را به عنوان خدای یکه و مقتدر خویش معرفی کرد و نظام فکری مردمان را برهم زد. تا آن زمان، خدایان برتر مردمان، اعم از مادها و جانشینان بلافصل ایشان که کورش و کمبوجیه باشند، مهر و اَپم‌نپات بودند که نظارت بر روز و شب داشتند. در ابتدا هدف داریوش این بود که تفکیک امور دنیوی را به شب و روز بر هم زند و اهورامزدا را ناظر دنیایی واحد کند. این کوشش او و دیوانیانش را هم در نوشته می‌بینیم و هم در تصاویر. [31] این تغییرات را توانستند اعمال کنند، چون دیگر مخالفی در برابر نداشتند. به گفتۀ هرودوت، به دنبال برکناری گاوماتایِ مُغ که غاصب بود، هم‌قطاران وی (یعنی مغان) را قتل عام کردند و از آن پس، این روز به مغ‌کُشان معروف شد وهمه ساله مردم آن را جشن می‌گرفتند. [32] پس، مغ دشمن شناخته شد و اسمش مذموم دانسته شد. به همین سبب، به هنگام تنظیم اوستا این لغت را از سرودهای موجود زدودند و این خود دلیلی دیگر است بر اینکه تنظیم اوستای امروزی بعد از داریوش و بعد از هخامنشیان صورت گرفت است. اما اگر ”مغ“ حذف شد، می‌بایست اسمی دیگر برای پیشوای مذهبی بسازند. از این رو لغت ”اتْرَوَن“ را به کار بردند، به معنی آتشبان، که چنان که خواهیم دید مترادف با صفت ”پارسه“ است که عنوان پادشاهان هخامنشی و به معنی صاحب و نگهدار آتش بود. اما در این خصوص هم مردم زیر بار پذیرفتن اسم ساختگی نرفتند و علی‌رغم اینکه کتاب مقدس زرتشتیان کاربرد لغت ”اترون“ را تجویز می‌کرد، مردمان چنان در استعمال لغت مغ اصرار ورزیدند که عاقبت به صورت مُغ‌بَد به نوشته‌های زرتشتی بازگشت و نهایتاً تبدیل به ”موبد“ شد.

پرهیز از مکررات

ترجمۀ نادرست دو لغت درک آیین پادشاهی ایران را مختل کرده است. یکی چهر است (پارسی باستان: چیسه) و دیگری عنوان ”پارسه“ برای پادشاهان هخامنشی. اولی هم در شعار سیاسی ساسانیان به کار رفته است و هم در شعار هخامنشیان و دومی فقط در شعار هخامنشیان. در سال ۲۰۰۳، اول بار گوشزد کردم که ترجمۀ رایج برای کتیبۀ شاپور ساسانی: [33]

این پیکرۀ خداوندگارِ مزداپرست، شاپور شاهان‌شاه ایران و انیران است که ”نژاد (چهر) از ایزدان دارد،“ پسرِ خداوندگار مزداپرست اردشیر شاهان‌شاه ایران که ”نژاد (چهر) از ایزدان دارد.“

غلط است، چون اگر پدر از تخمه یا نژاد خدایان باشد، پسر هم به وضوح خواهد بود و تکرار این موضوع بی‌مورد است و خلاف روش منشیان دیوانی. اگر این شعار برای پدر و پسر تکرار شده، دلیلش این است که موروثی نیست و هریک به نوبۀ خود از آن برخوردار شده‌اند. دیوانیان ‌”السلطان بن سلطان“ می‌نویسند، چون اگر پدر سلطان باشد، فرزند الزاماً سلطان نمی‌شود و شاید یکی بشود، ولی نه همۀ فرزندان. در شعار ساسانی، چهر به معنای نور است و به منزلۀ تجلی فر و منشأ ترجمۀ غلط آن یک کتیبه یونانی است که مترجمش می‌خواسته شعار ساسانیان را طوری بنویسد که برای یونانیان مفهوم باشد. چون فر و چهر برایشان نامفهوم بود، شاهان ساسانی را از تخمۀ خدایان قلمداد کرده است. این توضیح بنده، متخصصان را ناخوش آمد، ولی چون آنتونیو پانائینو (Antonio Panaino, b. 1961) هم چندی بعد تأکید کرد که لغت چهر در دیگر متون یونانی بیشتر به بازتاب و تصویر ترجمه شده است، [34] بعضی‌ها معنای تصویر را اختیار کردند، ولی اکثراً همان ترجمۀ غلط گذشته را نگه داشتند. متأسفانه این مشکل در ترجمۀ شعار داریوش هخامنشی نیز مشهود است، چون می‌پندارند که او گفته: ”پسر گشتاسب است و هخامنشی، و پارسی پسر پارسی، و آریا از نژاد آریا.“ در اینجا نیز تکرار بی‌مورد داریم، آن هم به صورت مضاعف، چون اگر پدر پارسی‌تبار است، پسرش نیز هست و اگر بگوید که آریایی است، معنی ”نژاد“ در آن مستتر است. یک مرد کُرد نمی‌گوید که کُردم و از نژاد کُرد و یک بختیاری نمی‌گوید که بختیاری‌ام و از نژاد بختیاری. اگر بگوید مسخره‌اش می‌کنند. بهمین علت، صفت ”هخامنشی“ فقط یک بار آمده است، زیرا که اگر پدر از اعقاب هخامنش باشد، پسر هم هست. وآنگهی، پارسی بودن و آریایی بودن که نمی‌تواند مایۀ افتخار پادشاه باشد، چون اکثر خدمۀ داریوش پارسی و دشمنانی که در بیستون ردیف کرد آریایی بودند. پس تکرار در اینجا به منظور تأکید موضوعی مهم است و نه نگارش بدیهیات و ترجمۀ صحیح آن نیاز به تعمق بیشتر دارد.

به زبان پارسی باستان، داریوش می‌گوید که ”پارسه پسر پارسه“ است و ”آریا آریا چیسا.“ ”چیسا“ سلفِ ”چهر“ است و به همان معنی. پس داریوش مدعی است که ”آریای آریاچهر“ است، یعنی مردی آریایی است و صاحب چهر آریایی که همان فرّهِ ایرانی است. ساسانیان نیز در شعارشان همین لغت چهر را به کار می‌برند، با این تفاوت که ادعای چهر آریایی ندارند و فقط می‌گویند که چهرشان (یعنی فرّشان) از خدایان است، چون در خلال این مدت موبدان زرتشتی فرّه ایرانی را به زرتشت داده بودند و او را سرور عالم کرده بودند. [35] پس اردشیر ساسانی که تفاخر به دینداری می‌کرد، نمی‌توانست همچون داریوش مدعی فرۀ ایرانی باشد. در عوض، دیوانیان ساسانی شعاری برایش ساختند که تلویحاً همان معنی را داشت و با دید اوستایی نیز سازگاربود. در اوستا سعی شده است فرّ را از چنگ انحصاری مهر و اپَم‌‌نپات در آورند و دیگر خدایان را در تابش آن شریک کنند، پس استعمال لفظ ”ایزدان“ رعایت این دیدگاه را می‌کرد. ولی در نظر مردم، پشتیبانانِ فرّ کماکان مهر و اپَم‌‌نپات بودند و در واقع ”ایزدان“ اشاره به آن دو داشت. به همین سبب بر بسیاری از مُهرها و مسکوکات برای اشاره به ”ایزدان“ اکثراً دو نماد داریم، یک نمادی از مهر همچون شیر یا خورشید و یک نماد از اپَم‌‌نپات، همچون نیلوفر یا صدف که نمایندۀ آب‌اند یا ماه و گاو وعقرب که نمایندۀ شب‌اند (تصاویر٢-٤). [36]

تصویر ۲. مهر هخامنشی با گاو وشیر و خورشید و ماه. برگرفته از Soudavar, Mithraic, 214. تصویر ۳. سکۀ اردشیر ساسانی با مجمر آتش و دو فوارۀ آب در زیر آن. برگرفته از

Soudavar, Mithraic, 155.

تصویر ۴. مهر ساسانی با نقش شیر و عقرب و نوشتۀ ”پناه بر ایزدان.“ برگرفته از

Soudavar, Mithraic, 165.

اما چهر، که نمایندۀ تجلی فرّ است، در حقیقت بازتاب شخصیت کسان است و از این رو معنی شمایل هم پیدا می‌کند. بر این پایه، در سنگ‌نقش‌های ساسانی، وقتی شاه در برابر خدایان قرار می‌گیرد، شکل وشمایلش بازتابی از ایشان است. [37] ولی از آنجایی که فرّ و چهر کم‌کم در آیین مذهبی و سیاسی نقش اساسی پیدا کردند، برای جلوگیری از سوء تفاهم، واژۀ چهرگ (چهره) را ساختند تا صرفاً برای شکل و صورت به کار ببرند و چهر فقط معنی نور داشته باشد.

مقامپارسه

غیر از مشکل تکرار، سه مسئلۀ دیگر مرا بر آن داشت که در ترجمۀ صفت ”پارسه“ به پارسی (یعنی اهل فارس) شک کنم. اول، استعمال عنوان پارسا بود برای مشایخ صوفیه، همچون خواجه ابونصر پارسا، که ریشۀ لغوی آن نامعلوم بود و امکاناً مشتق از پارسه بود. دوم، وجود رتبۀ ”پِرسِسPerses ‌“ بود در مهرابه‌های رومی که به مأمور آتش اطلاق می‌شد. ”پِرسِس“ تلفظ ”پارسی“ است به زبان یونانی و دلیلی نداشت که یونانیان مأمور آتش را پارسی بنامند، مگر آنکه در اصل چنان معنایی می‌داشت. و سوم اینکه به روایت حمدالله مستوفی، در سرزمین طوس، ”پارسايان در شب بر كنار چشمه احیا داشته‌اند“ که بنا به استدلال فاطمه جهانپور، چشمه‌‌ سو محل آتشکدۀ ساسانی بوده است در طوس خراسان. [38] به وضوح، پارسایی که مستوفی به کار می‌برد اشاره به روحانیونی داشت که دنباله‌روی آیین‌های ماقبل اسلام بودند.

تصویر ۵. پادشاه پارسه هخامنشی، کمان به دست در برابر آتش و مورد تأیید اهورامزدا. مقبرۀ نقش رستم. برگرفته از

Soudavar, Mithraic, 99.

تصویر ۶. دو مرد پارسه، کمان به دست در برابر آتش. مقبرۀ قزقاپان، کردستان عراق. برگرفته از

Soudavar, Mithraic, 195.

گره کار آن‌گاه گشوده شد که دیدم پی‌یِر لُکُک (Pierre Lecoq) می‌گوید که پارسَوَ (pārsava) و پَرثَوَ (parthava) دو تلفظ برای یک واژۀ واحدند و چون لغات پَهْلَوْ و پهلوُ از دومی مشتق شده است، این واژه می‌بایست اشاره به مردمانی بکند که در ”کنار چیزی“ بودند. فرض او بر این قرار گرفت که ایشان مردمانی بودند در کنارۀ ایران‌زمین که وظیفۀ مرزبانی داشتند و جلوگیری از رخنۀ دشمنان. اما در فارسی، ”پهلوُ“ اشاره به کنار نزدیک دارد و نه دور و منطق حکم می‌کند که این واژه خاصِ مردمانی باشد که در کنار چیزی مهم قرار داشتند و آن چیز الزاماً آتش است که در نقش رستم، داریوش و جانشینانش کمان به دست در برابر آن استاده‌اند و اهورامزدا را تهنیت می‌گویند (تصاویر ۵ و ۶). وجه تمایز پارسه از موبد زرتشتی این است که سلاح به کمر یا در دست دارد، یعنی هم جنگجو است و هم پیشوای مذهبی. پادشاهانی که در فارس مستقر بودند تا آخر دورۀ ساسانی این سنت را نگاه داشتند و بر پشت سکه‌های خود اسلحه به دست در کنار آتش ایستادند و بدان تفاخر کردند. تا آنجا که مورخی رومی در شرح معبدی که پادشاه پونتوس، یعنی مهرداد ششم (ح. ۱۲۰-۶۳ق‌م)، در محل آرامگاه خود تهیه کرده بود، می‌گوید که به ”عادت پادشاهان پارس،“ چوب را مهرداد خود حمل می‌کرد و پس از آغشتن به شیر و عسل و شراب و انواع روغن‌ها به آتش می‌افکند. [39] پس مسؤلیت آتش با پارسه بود.

محل تربیت این پارسایان پاسارگاد بود که اسم امروزی آن مقتبس از تلفظ غلط بعضی مورخان یونانی است همچون هرودوت؛ وگر نه، کوینتوس کورتیوس (Quintus Curtius) نامش را به درستی پارسا‌کده (Parsagada) می‌نگارد که به‌ واسطۀ پسوند کده محل تجمع پارسایان را مشخص می‌کند. پلینی (Pliny) هم که سه قرن بعد از اسکندر از آنجا بازدید کرده می‌گوید که شهرک phrasargida، یعنی پاسارگاد، هنوز در اختیار ”مغان“ بود. [40]

از لحاظ لغوی دو مدرک دیگر داریم که پیوند پارسای امروزی را به ”پارسه“ داریوش محکم‌تر می‌کند. یکی وجود مُهرهای ساسانی است که عنوان صاحبانشان ”پارسا“ یا ”پرسا“ بوده و نمادی از آتش دارند. در جای دیگر توضیح داده‌ام که این عنوان رتبه‌ای بود در مجامع برادری ساسانی و هم‌سنگ ”پرسس“ رومی است. [41] مدرک دوم تحول دوگانۀ پرثَوَ و پرسَوَ را به هم بازمی‌گرداند و آن کلمه‌ای است در فارسی میانه که ”پهلُم“ تلفظ می‌شود و لغتنامه‌های مربوطه آن را ”برتر“ و ”عالی“ معنی می‌کنند. اما در کتیبۀ پایکولی که به دستور نرسه پادشاه ساسانی به دو زبان نگاشته شده است، این لغت به خط پهلوی parsa-om ثبت شده است وبه پارتی [42].partr به وضوح یکی مشتق از pārsava است و دیگری از parthava و گفتیم هر دو معنای پهلو و نزدیک دارند. در اولی، پسوند تفضیلی ”اُم“ داریم (مثل پنجم) و در دومی پسوند ”تر.“ هر دو پسوند میزان نزدیکی به آتش را تعیین می‌کنند و چون مآلاً به معنی برتر و عالی هستند، نتیجه می‌گیریم که درجۀ نزدیکی به آتش نمایندۀ رتبه و مقام بوده؛ یعنی هر که نزدیک‌تر بود، مقامش بیشتر بود. [43] ضمناً توجیه لغوی برای ”پَرت“ در اصطلاحات عامیانۀ ”پرتِ پرت“ و ”پرت و پلا“ می‌یابیم که معمولاً معنی ”نادرست“ دارند، ولی در واقع مفهوم ”به کنار“ دارند (به کنار از حقیقت یا از هدف). ”پرتگاه“ نیز حاکی از کنارِ خطرناک است و ”پرتاب“ اشاره به آن سوی آب و رودخانه دارد و پرتاب کردن به معنی آن سوی آب انداختن است.

بالاخره در همان سنگ‌نبشتۀ پایکولی، نرسه ساسانی که قصد برانداختن بهرام سوم را از تخت سلطنت داشت، بعد از ذکر ارکان دولت که به استقبال او شتافته بودند (یعنی ”شاهزادگان و خدایگان و کدخدایان و بزرگان“) گروه ”پارس و پهلو“ را بدان‌ها می‌افزاید و توضیح می‌دهد که آمدگان بالمجموع ”بهترین و برترین“ رعایای مُلکش بودند. [44] متأسفانه در ترجمه‌ای که شِروو و هومباخ از نوشتۀ پایکولی تهیه کرده‌اند، ”پارس و پهلو“ را اهالی فارس و پارت (یعنی خراسان بزرگ) تعبیر کرده‌اند، حال آنکه آمدن فارس و خراسانی یا لُر و بختیاری نمی‌توانست مایۀ اعتبار پادشاه بشود. وانگهی، بسیاری از عبارات شاهنامه ناقض این تعبیرند. اگر فردوسی می‌گوید که ”سوی پهلو پارس بنهاد روی“ منظورش ”خراسانی فارس“ نبوده، بلکه پهلَو را به معنی فرمانده و اسپهبد به کار برده است. ابیات دیگرش نیز روشنگر این معنی‌اند: ”زواره شدش برسپه پهلوان“ یا ”سپه پهلوان بود با شاه جم.“ وانگهی، ارکان دولت می‌بایست شامل سپاهی و روحانی هم باشد، چون فردوسی موبدان و پهلوان را هم سنگ می‌داند (”نه موبد بود شاد و نه پهلوان“). مسعودی هم در شمارش ارکان دولتِ اردشیر ساسانی ”سدنة بيوت النيران،“ یعنی آتشبان‌ها را بلافاصله بعد از شاهزادگان و بزرگان می‌آورد. [45] با این همه در ترجمۀ پایکولی، روحانی و سپاهی به شمارش نیامده‌اند. واضح است که ”پارس“ همان آتشبان است و نامی بوده که به ‌زمان اردشیر نگهداران آتش می‌داشته‌اند و ”پهلَوْ“ هم اشاره به سپهسالاران دارد و نه پارتیان.

مهم‌تر آنکه اگر خط و زبان ساسانیان به پهلوی معروف شده است، نه از بابت منطقۀ پارت و پادشاهان اشکانی است، چون از برای ساسانیان، اشکانیان و پیروانشان اهریمنی بودند. [46] اساسا ”پارت“ اسمی بوده که یونانیان بر اشکانیان گذاشتند، زیرا که از ناحیت جغرافیایی پارت می‌آمدند که یکی از کشورهای هخامنشی بود و سلوکی‌ها نیز، به تبع هخامنشیان، تقسیم‌بندی جغرافیایی قدیم را حفظ کرده بودند. وگر نه، اشکانیان از قوم پَرنی بودند و اگر قرار بود نام ایلاتی داشته باشند، خود را پرنی می‌خواندند و نه پارتی. پس پارتی در حقیقت به معنی شرقی است و پهلَو و پهلَوی منتسب به سپهسالاران و ارکان دولت.

مشکلی هم بود که تاکنون برایم لاینحل مانده بود و آن وجه تسمیۀ منطقۀ پارت بود به زمان هخامنشیان. داریوش و اسلافش پارسه بودند و چون به هخامنشی بودن خود افتخار می‌کردند، احتمالاً مقام و مسئولیت پارسه‌گی را از جد خود هخامنش به ارث برده بودند. اهمیت عنوان پارسه به حدی بود که پایتختی که داریوش بنا کرد، یعنی تخت‌جمشید امروزی، محتملاً پارسه‌گرد نام داشت -به قیاس داراب‌گرد- که یونانیان به پرسپولیس (یعنی شهر پارسه) ترجمه‌اش کردند. [47] بنابراین، نام منطقۀ فارس مشتق از این گروه آتشبان است. سوالی پیش می‌آید برای وجه تسمیۀ منطقه پارت که پرثَوَ خوانده می‌شد و ریشۀ لغوی آن با پارس یکسان است: آیا گروه آتشبان دیگری بر آنجا حکومت می‌کرد؟ یا آن سرزمین زمانی متعلق به همین قوم پارسه بوده و سپس از آن جدا شده بود؟ چون لوکک تأکید می‌کند که لغت پرثَوَ به مناسبت ”ث“ به لهجۀ ماد است، شاید جواب مسئله این باشد که به هنگام گسترش حکومت ماد این منطقه را نیز اشغال کردند و از ید پارسایان درآوردند و به لهجۀ خود آن را پرثو خواندند. در نتیجه، سران قوم پارسه به جنوب رانده شدند. قرائن موجود هم نشان می‌دهد که هخامنش می‌بایست در حدود ۶۱۰پ‌م حکومتی در فارس دایر کرده باشد، [48] یعنی پس از اینکه مادها به سال‌های ۶۱۴-۶۱۲ق‌‌م آشور و اورارتو را شکست داده و امپراتوری پهناوری تشکیل دادند. وقتی هخامنشیان دوباره پارت را تسخیر کردند، دیوانیانی که از حکومت ماد بازمانده بودند، تقسیم بندی اداری ماد را با نام‌های مربوطه حفظ کردند؛ کما اینکه به زمان داریوش، تاریخ‌های مندرج در کتیبۀ بیستون نیز کماکان برپایۀ تقویم مادی نوشته شدند.

سلسلۀ پارسایان

در سال ۱۹۳۰، ارنست هرتسفلد مقاله‌ای دربارۀ دو لوحۀ زرّین چاپ کرد که چند سال قبل از آن در ایران کشف شده بودند، گویا در همدان، ولی احتمالاً در شوش. یک لوحه به نام اَرسمه، پدر داریوش، بود و دیگری به نام جدش، آریارَمنه. با جزیی تفاوت متنشان مشابه‌ است:

آریارمنه، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاهِ پارسه، پسر شاه چیشپِش، نوۀ هخامنش. آریارمنه شاه می‌گوید: این ایلِ پارسه که دارم، با اسبان خوب و مردمان خوب ، مرا خداوند بزرگ، اهورامزدا، داد. به تأیید اهورامزدا پادشاه این ایل‌ام. شاه آریارمنه می‌گوید: اهورامزدا مرا یاری کناد. [49]

از بدو پیدایش این الواح، در صحّت‌شان شک افتاد، چون ناقض بعضی باورهای آن زمان بودند. اول اینکه بر پایۀ نوشته‌های یونانی، فرض می‌شد که قبل از کورش، پادشاهان پارس دست‌نشاندۀ مادها بودند و نمی‌توانستند عنوان شاه شاهان داشته باشند و دوم اینکه بعید بود که قبل از داریوش، اجدادش نیز اهورامزداپرست باشند. در مقاله‌ای که رُلاند کِنت (Roland Kent) به سال ۱۹۴۶ منتشر کرد، هفت ایراد دستوری بر‌شمرد، ولی در قدمت الواح شک نکرد، چون می‌دانست که کسی در ایران نبود که در سال‌های قبل از ۱۹۳۰ بتواند به زبان پارسی باستان متن جعلی تهیه کند. [50] اما چون تعدادی از آن ایرادات دستوری در کتیبه‌های اردشیر دوم هخامنشی نیز بود، نتیجه گرفت که این الواح محتملاً به دستور اردشیر دوم تهیه شده بودند، برای تحکیم مشروعیت او در برابر برادر یاغی‌اش، یعنی کورش صغیر. استدلال عجیبی است، چون اگر این الواح باعث افتخار اردشیر دوم بودند، برادرش نیز از آن افتخار برخوردار می‌بود. باقی ایرادات دستوری او ناشی از فرض غلط برای معنی”پارسه“ است. کِنت فرض می‌کند که آریارامنه شاه مملکت فارس است، حال آنکه بعد از ذکر عنوان شاه شاهان، آریارامنه تکیه بر پارسه بودن خود می‌کند، یعنی مقام آتشداری‌اش که مقامی بس والا بود. [51]

ضربۀ کاری‌تر از جانب کسانی فرو آمد که در کتیبۀ بیستون، در آن قسمت که مغشوش است و به زبان فارسی باستان ، به غلط خواندند که مخترع خط فارسی باستان داریوش است. بر این پایه می‌توانستند بر نوشته‌های پارسی قبل از داریوش مُهرِ جعل و تقلب بزنند و زدند، از جمله بر این الواح که به همان خط و زبان بودند. و گفتند کتیبه‌های پاسارگاد هم که به همان خط و زبان‌اند و اعلام می‌دارند که ”منم کورش پادشاه هخامنشی“ الزاماً جعلی‌اند. برای اینکه این ”جعل“ را توجیه کنند، داریوش را دروغگو کردند و گفتند به تقلب مدعی شده که با کورش نسبت دارد. بدتر آنکه گفتند هخامنشی هم وجود نداشته و این اسم ساختگی است و کورش هم اساساً پارسی نبوده و هر که هم در نشریه‌های علمی نوشت ”کورش هخامنشی،“ توبیخش کردند که دیگر چنین چیزی ننویسد. [52]

خوشبختانه فرانسوا والات (François Vallat)، که تخصصش زبان عیلامی است، بر اساس متن عیلامی بیستون که متن اصلی و اولیه است، نشان داده است که داریوش به هیچ وجه مدعی اختراع خط میخی نبوده، بلکه می‌گوید که ”من این [متن] را به نحوی دیگر به آریایی برگرداندم، در جایی که قبلاً خطی نبود.“ [53] یعنی نوشتۀ به زبان پارسی قدیم (آریایی) عباراتی دارد که با نوشتۀ عیلامی متفاوت است. والات از مقایسۀ تفاوت القاب بین متن عیلامی و پارسی و القاب مندرج در دو لوح زرین و همچنین تأکید داریوش در بیستون که پادشاهی به ردۀ او بازگشته، نتیجه می‌گیرد که ردۀ اصلی هخامنشیان ردۀ اجداد داریوش بوده و نه ردۀ کورش کبیر که پادشاهان اَنشان بودند. ولی به علت پیروزی کورش بر مادها، عملاً او شاه شاهان می‌شود و ردۀ اصلی را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد و ارسامه مجبور به استعفا می‌شود. از همین رو، گشتاسب (ویشتاسپا)، که پدر داریوش است، از پادشاهی محروم می‌ماند.

درتأیید نظریۀ والات، من نیز در مقاله‌ای اضافه کردم که ردۀ اصلی هخامنشیان همانا ردۀ پارسایان بود و تأکید داریوش بر شعار ”پارسه پسر پارسه“ برای این بود که وجه تمایز خودرا نسبت به کورش آشکار کند، چون علی‌رغم اینکه کورش بانی پارساکده (پاسارگاد) بود، در هیچ‌یک از کتیبه‌هایش عنوان پارسه اختیار نمی‌کند، ولی افتخار به جدش هخامنش می‌کند که محتملاً پیشوای بزرگ پارسایان بود. چنان که والات هم گوشزد کرده، داریوش کورش را گرامی نمی‌داشت و از ذکر نام او پرهیز داشت، مگر یک بار به صورت ضمنی و به عنوان پدر کمبوجیه. علی‌رغم اینکه کورش امپراتوری بزرگی برایش بجا گذاشته بود، داریوش کینۀ او را بدل داشت، به دو دلیل: یکی اینکه باعث برکناری جدش شده بود و دیگر اینکه آیین پادشاهی ماد و خدایان آنها را حفظ کرده بود و حتی در و دیوار پاسارگاد را به نقوش مهر و اپَم‌‌نپات آراسته بود. به همین مناسبت، داریوش در اولین فرصت آتش بنیادین دولت هخامنشی را از پاسارگاد، از جوار برجی که به نام زندان سلیمان معروف است، به نقش رستم انتقال داد؛ به برجی که امروز به نام کعبۀ زرتشت مشهور است. [54]

هخامنش

(ردۀ اصلی)    چیشپش       (ردۀ فرعی)

———————————————–

آریارمنه (شاه شاهان و پارسه) کورش ۱ (پادشاه انشان)

ارسامه (شاه شاهان و پارسه)            کمبوجیه ۱ (پادشاه انشان)

            گشتاسب (پارسه)             کورش ۲ (کبیر، شاه شاهان)

همای و داریوش ۱ (شاه شاهان، پارسه)         کمبوجیه ۲ (شاه شاهان) و بردیا

جدول ١. فهرست پادشاهان هخامنشی

این الواح روشنگر سه موضوع مهم‌اند. اول، اجداد داریوش عنوان شاه شاهان داشتند، یعنی حاکم بر منطقۀ وسیعی بودند؛ محتملاً در جنوب و شرق امپراتوری ماد. دوم، خط میخی مخصوص به خود داشتند، حال آنکه مادها چنین خطی نداشتند. سوم، اهورامزدا را می‌پرستیدند که خدای خرد بود، یعنی وهمی بود و غیرطبیعی. بنا به دو نکتۀ اخیر، پارسایان مردمی بودند که هم سواد داشتند و هم تحول فکری و بنا به اولی صاحب قدرتی مستقل بودند. چنان که خواهیم دید، این الواح نزدیکی زرتشت را با گشتاسب توجیه می‌کنند.

ارتباط زرتشت و همای و گشتاسب در پرتو یسنۀ ۱۹ و الواح زرین

در یسنۀ ٤٦: ١ زرتشت به اهورامزدا شکایت می‌کند که از سرزمینش رانده شده و مردمانش او را رها کرده‌اند و نمی‌داند به کجا پناه برد. کسی که مردمانش رهایش کرده باشند و سرزمینش را از دست داده باشد یک موبد ساده نیست، بلکه ریاست دارد و چنان که دیدم، یسنۀ ١٩: ١٨ مشخص می‌کند که مقر ریاستش رِیْ بوده و در تفسیر پهلوی از این یسنه هم تأیید شده که منطقه ری را زردشت “ده خویش” (یعنی مُلک خویش) میدانست. [55] بندهش فهرستی از اجداد او را می‌آورد که هشتمین آنها شخصی بود سپیتاما نام، که احتمالاً سرسلسلۀ حکمرانان ری بوده، چون در خود اوستا زرتشت را ”سپیتاما“ یا ”زرتشتِ سپیتاما“ خطاب می‌کنند، یعنی از دودمان سپیتاما. [56]

بنا به کتیبۀ بیستون، ری در منطقۀ ماد قرار داشت و منطق حکم می‌کند که اگر زرتشت در سرزمین مادها -که ستایش مهر و اپم‌نپات می‌کردند- تبلیغ اهورامزدا می‌کرد موجب اغتشاش بود و می‌بایست او را سرکوب کنند. باز منطق حکم می‌کند که مسبب این امر می‌بایست دشمن زرتشتیان بشود. این دشمن مشخصاً آخرین پادشاه ماد، آستیاگ، است که از برای تصغیر او ابتدا نامش را از ”رشتی-وَگا“ مبدل به ”اژیدَهاگا“ کردند که نام اژدهایی بود در اسطوره‌های هندواروپایی و بعداً به ضحّاک که معرب آن است، ورنه بسیاری از متون نام اورا ”بیوراسب“ می‌نگارند، به معنی صاحب ده هزار اسب که نشانۀ شوکت بسیار است. شواهد فراوانی در دست داریم، چه عینی و چه متنی، که ثابت می‌کنند ضحاک همان آستیاگ است و زرتشتیان برای خوار کردن او دو مارِ تاج آستیاگ را بر دوشش چسباندند و او را ضحاک ماردوش کردند. [57] ولی مهم، شدت دشمنی با ضحاک است که شامل اعقاب او هم شد، چنان که در شاهنامه، آنجا که زال در صدد ازدواج با دختر کابل‌شاه است، منوچهر سام را فرمان می‌دهد که

به هندوستان آتش اندر فروز

همه کاخ مهراب و کابل بسوز

نبايد که او يابد از بد رها

که او ماند از بچه ی اژدها

هر آن كس كه پيوستۀ او بُدند

بزرگان كه در بستۀ او بُدند

سر از تن جدا كن، زمين را بشوی

ز پيوند ضحاك و خويشان اوی

در همین داستان نشانۀ دیگری داریم از آیین پادشاهی آستیاگ (ضحاک)، چون نام بازمانده‌اش مهراب است و اسم دو خدایی را در بر دارد که مادها ستایش می‌کردند، یعنی مهر و اپم‌نپات (اپم‌نپات به معنی ”بچۀ آب‌ها“ است، و واژه ”اپ“ تلفظی دیگر از آب است).

اما اگر زرتشت از سرزمینش رانده شد، چاره ای نداشت جز اینکه به هم‌کیشان خود پناه ببرد، یعنی پارسایان که در جنوب او بودند و به موجب این دو لوح زرین، اهورامزدا را ستایش می‌کردند. ولی آمدنش خالی از اشکال نبود، و چنان که خود در یسنۀ ۴۶: ۱۱ می‌گوید، مورد مؤاخذۀ ”کَویان و کرپان“ قرار می‌گیرد که اهل ستیز بودند. بنا به کتیبه گزانتوس، بیوار (A.D.H. Bivar) ”کرپان“ را مترادف با مغان ماد دانسته. و اما کَوی ( همان ”کِیْ“ فارسی) لغتی است که در سانسکریت رهبر دینی و غیبگو را مشخص می‌کند. کَویان مسلماً شاه نبودند، چون به گفتۀ زرتشت، گروهی از ایشان مؤاخذه‌اش می‌کنند. مسلّم است که شاهان گروهی عمل ‌نمی‌کنند، آن هم برای استنطاق زرتشت. اما چون زرتشت گشتاسب را ”کَوی“ می‌خواند و داریوش او را ”پارسه“ می‌نامد، نتیجه می‌گیریم که هر دو به یک معنی‌اند و زرتشت به جای پارسه و به عادت مذهبیون، واژۀ قدیمی‌تری به کار می‌برد که کَوی باشد. بر این اساس، معلوم است که لغت ”اتروان“ (بمعنی آتشبان) را که اوستا به جای مغ به کار می‌برد، تقلیدی از پارسه است. مغ‌ها را که کشته بودند و نامشان مذموم بود، کَوی و پارسه را هم که نمی‌توانستند به کار برند که مختص پادشاهان هخامنشی بود، پس اتروان را جایگزین هر دو کردند.

اما علت اینکه امروزه کِیْ به معنی پادشاه به کار می‌رود این است که در مرحلۀ بعدی، زرتشتیان مقام گشتاسب را بالا می‌برند و در دینکرد عنوان ”دهیوپتی“ و پادشاهی به او می‌دهند و در بندهش نیز گشتاسب با عنوان ”کی“ در صدر جدول پادشاهی قرار می‌گیرد. هدف زرتشتیان بزرگداشت نام دوستداران زرتشت بود و زدودن نام مخالفان او از جدول تاریخ و بدین منظور، ۱۲۰ سال پادشاهی گشتاسب را جایگزین سلطنت آستیاگ و کورش و کمبوجیه می‌کنند. بدتر آنکه دخترش را نیز در زمرۀ پادشاهان می‌آورند که نامش همای است و هم‌نامِ سه همای دیگر (دختر آستیاگ و دختر داریوش و دختر خشایارشاه). [58] تعدّد همای‌ها از یک سو و پادشاهی دروغین همای از سوی دیگر باعث سردرگمی مورخان می‌شود. موثق‌ترین مورخان طبری و گردیزی هستند که او را دختر گشتاسب می‌دانند. [59] در اوستا نیز، در یشت ١٣: ١٣٩، آنجایی که ارواح نزدیکان زرتشت را باید به هنگام نیایش ستود، نام همای بلافاصله بعد از مادرش آتوسا آمده و قدری بعد از زوجۀ اصلی زرتشت با نام هْووی. اما از میان شاه و شاهزادگان هخامنشی فقط گشتاسب است که به موجب یسنۀ ۴۶: ۱۴ زرتشت را پذیرا می‌شود. همچنین، دیدیم که زن و دخترش نیز با زرتشت آنچنان نزدیکی داشتند که یک منبع یونانی، هر چند مشوش، عناصری در بردارد که گویی همای نیز به ازدواج زرتشت درمی‌آید و بعد از او مُبلّغ سرسخت او می‌شود؛ همچون عایشه که در جوانی به تزویج پیامبر اسلام درآمد و مهم‌ترین مبلغ او شد. این داستان از کتزیاس، طبیب یونانیِ اردشیر دوم، است که ۲۰ سال بعد از مراجعت به سرزمین خود تاریخ پارسیان را به رشتۀ تحریر درمی‌آورد. اصل آن به دست ما نرسیده، ولی قسمت‌هایی از آن در تواریخ قرن نهم میلادی منعکس است. در طول راه، از زبانی به زبان دیگر و از قرنی به قرن دگر و از استنساخی به استنساخی دیگر، متن کتزیاس دچار دگرگونی‌های بسیار شده است، مع‌ذلک نکاتی دارد که نه می‌شود حمل بر سهو کرد و نه حمل بر افسانه‌پردازی. می‌گوید همای دختر آستیاگ زن شخصی با نام ”سپیتاما“ می‌شود که کورش او را می‌کُشد تا زنش را به ازدواج خویش درآرد. [60] سپیتامای این داستان فقط می‌تواند زرتشت باشد که نام دودمانی اوست. به گفتۀ مری بویس، زرتشتیان روایتی دارند که زرتشت در پیری به دست موبدی کشته می‌شود. همچنین، به روایت گردیزی، زرتشت ۷۷ سال عمرکرد و ”آخر او را مردى بكشت كه او را براتروكرش گفتندى.“ [61] ‏ نام این قاتل را می‌شود به ”برادر کورش“ بازسازی کرد و در این صورت می‌بینیم که با داستان کتزیاس نسبتاً هم‌خوانی دارد، با این تفاوت که یکی از بستگان کورش مسبب قتل زرتشت است و نه خود کورش. به هر حال مؤید حدس ماست که سپیتامای کتزیاس همانا زرتشت است و مهم‌تر اینکه مرگ زرتشت به دوران کورش است و نه ۵۰۰ سال قبل از آن.

حال اگر فرض کنیم که کتزیاس همای دختر گشتاسب را با هم‌نامش که دختر آستیاگ باشد اشتباه گرفته، ازدواج کورش با دختری از ردۀ اصلی پارسایان هخامنشی منطقی به نظر می‌رسد، مضافا که در دنبالۀ داستان، کتِزیاس به دشمنی گاوماتا با همای اشاره می‌کند و بالاخره به خودکشی همای از رنج مغان. اگر زرتشتیان دختر گشتاسب را به دروغ پادشاه کردند، مسلماً عزیز زرتشت بوده و شخصیتی مهم داشته. شِگِرد دیوانیان و مذهبیون این است که دروغ محض نسازند، بلکه حقیقت کوچک را بزرگ کنند، چنان که زرتشت را که حاکم ری بود سرور عالم کردند. گشتاسب هم اگر چه سلطنت نکرد، از ردۀ اصلی هخامنشیان بود و پدر و پسرش هر دو شاه بودند. پس او را هم مقام شاهی دادند. در خصوص همای نیز مهم این است که شهزاده‌ای بود دشمن مغ‌ها و دوستدار زرتشت و شاید زن او. لذا در جدول پادشاهان جایش دادند. [62]

کی گشتاسب (۳۰+۹۰) سال بهمن ابن اسفندیار ۱۱۲ سال همای (۳۰) دارا (۱۲) دارای دارایان (۱۴)

———————————————————————————————————-

۵۸۸پ‌م ظهور زرتشت → ۲۵۸ سال اسکندر٣٣٠پ‌م

جدول ٢. فهرست پادشاهان در بندهش.

بهمن و اسفندیار و گشتاسب و لهراسب

در جدول بندهش، گشتاسب ۱۲۰ سال حکومت می‌کند و آمدن زرتشت به سال سی‌ام پادشاهی اوست. بعد از او، بهمن پسر اسفندیار ۱۱۲ سال پادشاهی می‌کند و بعد دارا ۱۲ سال و دارای دارایان ۱۴سال. در این جدول نامی از خشایارشاه و اردشیردوم و سوم نیامده که ظاهراً دوستدار زرتشت نبودند. [63] اما دارای دارایان، که داریوش سوم است، وجودش لازم بود چون در پایان ۲۵۸ سال، اسکندر می‌بایست پادشاهی را از کسی بگیرد. این دارای آخری را پسر دارای وسطی کردند، چون نام دارا چنان مشهور بود که یکی کافی نبود. ظاهراً دارای وسطی اشاره به داریوش دوم دارد. [64] لذا سوال این است که داریوش اول کجاست؟ همان که ستایش اهورامزدا را در سراسر امپراتوری رواج داد و پسر گشتاسب بود و برادر همای. او هم می‌بایست در این جدول جایی داشته باشد، هر چند که در کتیبه‌هایش نامی از زرتشت نمی‌برد. اول‌بار هرتسفلد بود که حدس زد نام داریوش جملۀ اوستایی ”دارَیَ-وهومَنه“ را تداعی می‌کند و لذا نامش مترادف است با بهمن (وهومنه). ژان کلنز هم این ارتباط را می‌بیند، ولی به صورت معکوس و می‌گوید نام داریوش برگرفته از اوستا است که نامعقول است و مثل این است که بگوییم چون نام ”محمد“ در قران آمده، اسم پیامبر اسلام نیز برگرفته از قرآن است. به هر حال، دلیل اصلی ”بهمن“ بودن داریوش در خود بندهش است که می‌گوید دارای وسطی پسرِ چهرآزاد است ”که بهمن باشد.“ [65] شخصی با نام چهرآزاد نداریم و نامش چنان نامأنوس است که حتی بعضی‌ مورخان فرض کردند که نام زن است. ولی اگر توجه داشته باشیم که داریوش مکرر خود را ”آریا چهر“ معرفی کرده و از سویی دیگر، اوستانویسان چهرِ آریایی (یعنی فرۀ ایرانی) را به زرتشت اختصاص دادند، آن وقت روشن می‌شود که همان‌گونه که نام آستیاگ را تحریف کردند -و چنانکه خواهیم دید، نام اپم‌نپات را- عنوان داریوش را هم زیرکانه تحریف کردند. چون مردم شنیده بودند که داریوش چهرآریا است، موبادن آن را مبدل به چهرآزاد کردند تا گمان مردمان دگرگون شود و در تعلق فرّۀ ایرانی به زرتشت شک نکنند.

حال به مشکلی دیگر برمی‌خوریم که اگر داریوش بهمن است، پس اسفندیار کیست و چرا داریوش با واسطه پسر گشتاسب شده است؟ جواب این است که تنظیم جدول بندهش برای ثبت حقیقت تاریخ نبود، بلکه هدفش ایجاد فهرستی بود از دوستداران زرتشت. بنا به این ضابطه، اسفندیار از دوستداران زرتشت است، ولی نه در حد گشتاسب و همای، که بر خلاف ایشان او را پادشاهی ندادند. و باز راهنمای کشف این معضل کتزیاس است که نام گاوماتا را ”اسفِنداتِس“ می‌نویسد که یونانی ”اسفندیار“ است. چون گاوماتا خود را به جای پسر کوچک کورش، یعنی بردیا، جا زده بود و تحت نام او حکم می‌راند، ”اسفندیار“ می‌بایست لقب بردیا بوده باشد، خواه بردیای راستین و خواه دروغین. ولی نام بردیای راستین را کتزیاس ”تَنیوگْزارسِس“ می‌نگارد که به معنی ”بزرگ­‌تن“ و تنومند است و با وصفی که هرودوت از تنومندی او در زه کردن قوی‌ترین کمان‌ها دارد، [66] هم‌خوانی دارد. کتزیاس می‌گوید که این بردیای تنومند دشمن مغان ماد بود و عاقبت به دست آنها کشته شد و وصفی که از نحوۀ کشتن او دارد -که خونابۀ گاو قربانی در دهانش ریختند- مطابق است با عملیات مغانِ مهرپرستی که در مراسم‌شان گاو را قربانی می‌کردند و خون آن را می‌آشامیدند. [67] کتزیاس این بردیای تنومند را پسر همای می‌داند، حال آنکه او و برادرش کمبوجیه از یک مادر بودند که به سال ۵۳۸‌ق‌م، یعنی زمانی که بردیا حدوداً ۱۰ ساله بود، می‌میرد. [68] بعید نیست که این طفل یتیم را زن بعدی کورش، یعنی همای، به زیر پر و بال خویش گرفته باشد و تفکر زرتشتی را به او آموخته باشد تا همدست او بشود و با مغان مقابله کند. گردیزی هم به نوبۀ خود او را پشتیبان زرتشتیان می‌داند که می‌گوید: ”اسفندیار به جد بيستاد اندر كار زرتشتى.“

از میان مورخان فارسی‌زبان به نظر می‌رسد گردیزی که یک قرن بعد از بیرونی به هند رفته بود، دسترسی به منابعی داشته که بازتاب اتفاقات آن دوره‌اند و مطالب کتزیاس را تأیید می‌کنند، از جمله کشتن زرتشت را. دیگر اینکه کتزیاس می‌گوید که کورش در بستر مرگ بردیا را حکمرانی باختران و خوارزم و پارت و کرمان داد و او را از خراج معاف کرد. گردیزی هم در خصوص اسفندیار می‌گوید که از طرف پدر مأمور جنگ با تورانیانی می‌شود که بلخ را اشغال کرده بودند. بلخ پایتخت باختران بود و در طول تاریخ ایران، بلخ و هرات مهم‌ترین پایگاه مقابله با هیاطله و ترکان و مغولانی بودند که از ماوراءالنهر به ایران حمله‌ور می‌شدند. این خطر به زمان کورش نیز وجود داشت که عاقبت خود او در نبرد با قبایل آن سویِ آمودریا کشته شد. بدین سبب، مقر ولیعهد همواره باختران بود، ابتدا بلخ و بعد هرات. پس بخشیدن باختران به بردیا با قید معافیت از پرادخت خراج به منزلۀ ولایتعهدی یا قول حکومت مستقل بود، همان‌طور که گشتاسب نیز قول پادشاهی به اسفندیار داده بود. نکته دیگر اینکه، گردیزی تصریح می‌کند که در آن هنگام که اسفندیار به بلخ بود، گشتاسب در گرگان بود و این موضوع با یک واقعیت تاریخی همخوانی دارد که گشتاسب هخامنشی به زمان داریوش مأمور سرکوب یاغیان در منطقۀ گرگان شد که در بخش 35 کتیبۀ بیستون آمده است. [69]

می‌بینیم که با جزیی اصلاحات، داستان کتزیاس جا می‌افتد و آن وقت نه فقط مغایرتی با منابع دیگر ندارد، بلکه دشمنی بردیا را با مغان توجیه می‌کند و او را دوستدار زرتشت و طرفدار همای نشان می‌دهد. قرار بود اسفندیار و همچنین گشتاسب هخامنشی پادشاهی کنند، ولی هیچ‌یک نکردند. پس آوردن نام اسفندیار به عنوان پدر داریوش دو فایده دارد، هم یادی از شهزاده‌ای کرده است که دوستدار زرتشت بود و هم حقیقتِ تاریخ را در لفافه گذارده است که پدر داریوش ولیعهدی بود که هیچ‌گاه حکومت نکرد.

در شاهنامه و دیگر متون، سلسلۀ کیانیان به دو گروه تقسیم شده‌اند: گروه اول از کی‌قباد است تا کی‌خسرو، و گروه دوم عمدتاً شامل کی‌لهراسب می‌شود و پسرش، کی‌گشتاسب. این دو گروه در حقیقت نمایندۀ دو ردۀ اصلی و فرعی هخامنشیان‌اند، اگرچه همگی عنوان کی دارند به معنی پارسه، که گفتیم خاص ردۀ اصلی بود و نه ردۀ کورش. محتملاً به زمانی که جداول تاریخی را تهیه می‌کردند، سابقۀ اینکه کدام پارسه بود و کدام نبود از خاطره‌ها محو شده بود و هخامنشیان کلاً به کیانیان معروف شده بودند؛ شاید به سبب اینکه هخامنش جد همه‌شان بود و پارسه بود. بنا به گردیزی، کی‌قباد جد کی‌لهراسب نیز هست، یعنی این دو گروه به موزات هم قرار دارند و نه یکی پس از دیگری، و کلاً نوادۀ کی‌قبادند. مهم‌تر اینکه تصریح می‌کند که کی‌لهراسب پسر ”کیوجی“ است و ”کیوجی“ تحریف‌شدۀ کمبوجیه است. دُرستِ دُرست نیست، ولی خیلی هم غلط نیست، چون پدربزرگِ گشتاسب هخامنشی آریارمنه بود که عموی کمبوجیه اول بود و نه پسر او. گردیزی کمبوجیه را به نوبۀ خود پسر ”کی‌منش“ می‌داند که اسم هخامنش را تداعی می‌کند. 70] به هر حال، وجود نام کمبوجیه در ردۀ گشتاسب، گروه دوم را نیز به هخامنشیان متصل می‌کند.

گردیزی باز می‌گوید به زمانی که اسفندیار (بردیا) به بلخ بود، کی‌لهراسب از پادشاهی کناره گرفته و به عبادت مشغول بود. به روایت خشایارشاه، ارسامه و آریارامنه، هر دو، در ابتدای پادشاهی داریوش زنده بودند. پس هم‌زمانی ارسامه (لهراسب) با بردیا (اسفندیار) امری کاملاً ممکن بود و کلاً با فرض والات مطابقت دارند که در پی فتوحات کورش، اَرسامه (یعنی پدر گشتاسب که لهراسب باشد) از پادشاهی کناره گرفت. چون ارسامه پارسه بود، محتملاً به پارسایی مشغول شد که گردیزی حمل بر عبادت کرده است. بالاخره، گردیزی همای را خواهر اسفندیار معرفی می‌کند، یعنی دختر گشتاسب که مآلاً خواهر داریوش می‌شود. می‌بینیم که علی‌رغم کوشش زرتشتیان در پاکسازی تاریخ، اطلاعات پراکنده وسیلۀ بازسازی تاریخ را مهیا می‌سازند.

تعبیر اهونوَر و پیدایش کیش نو

آن زمان که یسنۀ ۱۹ را به انگلیسی ترجمه کردم ،به اهونور نپرداختم، چرا که دیدم در همه‌جا صحبت از دشواری مفهوم آن است. ولی حال که بدان بازگشتم، می‌بینم که ترجمۀ لغت به لغت آن متنی را آشکار می‌کند که شبیه نوشته‌های سنتی ماست. درک اهونور نیاز به تفکری آخوندوار دارد و نه سانسکریت و آلمانی؛ و احتیاج به تقطیع درست مضامین دارد، بر پایۀ سرآغاز آن که حاکی از رقابت فی‌مابین سروران دینی و دنیوی است. [71]

اهونور: همچنان كه اهو برگزيده است، رتو نيز هست، که از روی کمال درستکاری، نیکوترین آموزگار است، و مردمِ مزدا را کارساز است. سروری اهورایی را شاید كه پاسدار فُقراست.

مصرع اول، فرهیختگی شاهان (اهو) را امری مسلم می‌داند، ولی مدعی است که منزلت پیشوایان دین (رَتو) کمتر نیست، به دو دلیل که در مصرع دوم تشریح می‌کند: آموزندۀ تفکرند و کارسازِ مردمان. برای اینکه صلاحیت آنها را بقبولاند، می‌گوید که درستکار محض‌اند. [72] مشخصاً هدفش بالا بردن مقام مذهبیون است. در مصرع آخر متوسل به حربه‌ای می‌شود که توازن قوا را به نفع ایشان تغییر دهد و آن اندرز است. می‌گوید که شاه باید پاسدار فقرا و درویشان باشد. پند و اندرز مخاطب را به راه راست هدایت می‌کند، ولی در ضمن برتری اندرزگو را نیز مسجل می‌سازد، چون اندرز مآلاً از دانا به نادان است. این حربه‌ای است که دیوانیان نیز همواره به کار برده‌اند، همچون گردیزی که می‌گوید کی‌خسرو به هنگام رفتن ”كليد گنج‌ها طوس را داد و او را وصى كرد تا حق درويشان و ضعيفان و يتيمان بدهد.“ این موضوعی است که در مصرع آخر اهونور بر آن تأکید شده است که می‌گوید شاه باید پاسدار فقرا و دراویش باشد. [73]

سرایندۀ یسنۀ ۱۹ مضامین اهونور را می‌گیرد و چند درجه بالاتر می‌برد. در اهونور، رهبران دین و دولت تقریباً بر یک پایه‌اند، اما یسنۀ ۱۹ زرتشت را سرور عالم می‌کند و بقیۀ حکام را زیردست او می‌گذارد. آن‌گاه مقام رهبر دینی (رتو) را بالا می‌برد، به دو صورت: اول می‌گوید که نامش را اهورامزدا در بدو خلقت اعلام داشته و دوم، وجودش لازم است تا حقیقت اهورامزدا را به مردمان بیاموزد و از روی نخوت اضافه می‌کند که رتو فقط حاضر است با اندیشمندان طرف شود و نه با عوام‌الناس. بالاخره، او هم از حربۀ اندرز استفاده می‌کند و در بند ۲۰ و در قالب سوال و جواب می‌گوید که شهریار راستین باید خودکامگی را به کناری بگذارد.

نمی‌دانم محبوبیت اهونور از چه بابت است که در بسیاری متون زرتشتی بر اهمیتش تأکید شده است و زادسپرام هم به غیر از معانی لغوی آن توسل به ساختار عددی‌اش جسته، مدعی شده است که ۲۱ نسک (جزوه) اوستا به مناسبت ۲۱ کلمۀ اهونور است وگاتاهای شش‌گانه نیز بر اساس شش مصرع اهونور است، و قص علی هذا. [74] پس اهونور را هم ازلی کردند و هم قدرت عددی دادند. این شگردی است که دیوانیان بعدی هم به کار بستند، همچون روزبهان خنجی که به موجب برابری اسم ”حسن‌بیک“ با ”منکم“ در حساب ابجد، مدعی شد که نام اوزون حسن آق‌قویونلو (ح. ۸۵۷-۸۸۲ق) از روز ازل در آیۀ ۵۹ از سورۀ کهف (”اطيعوا اﷲ و اطيعوا الرّسول و اولي الامر منکم“) ثبت شده بود و لذا حکومتش واجب‌العطاعت است. [75]

از یسنۀ ۱۹ چنین برمی‌آید که اهونور قبل از زرتشت هم وجود داشته و به هر حال سرودۀ او نیست. برخلاف یسنۀ ۱۹ که در آن اهو اشاره به خود زرتشت دارد، در اهونور واژۀ اهو راجع به سروران است به‌طور اعم. [76] به هر حال، ذکر ”مزدا“ در متن اهونور مشخص می‌کند که اهورامزدا زاییدۀ فکر زرتشت نبوده و همچنان که در پارس او را ستایش می‌کردند، در ری و دیگر مناطق نیز ستایش می‌شده است. به همین علت، در متون زرتشتی مذهبشان را مزدایی می‌نامند و پادشاهان ساسانی نیز در کتیبه هاشان خودرا ”مزداپرست“ معرفی می‌کنند، نه زرتشتی.

وقتی داریوش اهورامزدا را برتر شمرد، آیین مزدایی در پارس جا نیفتاده بود. حتی گاهنامه و تقویم نداشتند و کماکان تقویم ماد را به کار می‌بردند که هیچ اشاره‌ای به اهورامزدا نداشت و ماه هفتم آن (یعنی bagayadish) اختصاص به پرستشِ بَغ مطلق مادها داشت که مهر بود. پس پارسایان صاحب آتش بودند و جنگجو، ولی مذهب مدون نداشتند. اقدامات داریوش برای بزرگداشت اهورامزدا مشابه شاه اسماعیل بود (ح. ۹۰۷-۹۲۰ق) که علی‌بن ابی‌طالب و شیعۀ او را برتر شمرد، بدون اینکه آگاهی کاملی از مذهب شیعه داشته باشد. عاقبت هم مجبور شد علی‌بن عبدالعالی کرکی را از جبل عامل بیاورد تا مذهب شیعه را نظام دهد. هخامنشیان نیز به ناچار متوسل به مذهبیون غیرپارسی شدند، محتملاً گروهی به سرکردگی جاماسپ و سایر اعضاء خاندان ”هوگوْا“ که در یسنۀ ۴۶: ١٦-١٨، زرتشت آموزش آیین اهورامزدا را به آنها سپرده بود. [77]

تصویر ۷. محمدباقر مجلسی در کنار شاه سلطان حسین صفوی. برگرفته از

A. Soudavar, “Le chant du monde: A Disenchanting Echo of Safavid Art History,” IRAN, 46 (2008), 253-278 and 272-273.

 

همچون کرکی و دیگر علمای جبل عامل، این گروه نیز در صدد تدوین آیین مزدایی برآمدند و در آخر هم چنان ترقی کردند -که مثل محمدباقر مجلسی که در کنار شاه صفوی می‌نشست (تصویر ۷)- ایشان نیز به شاهان نزدیک شده، رخنه در امور اداری و مذهبی کردند. بعد از سرنگونی هخامنشیان هم فرصتی یافتند تا آیین مزدایی را به سمت مذهب زرتشتی سوق دهند.

تصغیر اپمنپات

اسم اپم‌نپات را امروزه به ”بچۀ آب‌ها“ ترجمه می‌کنند، چون متشکل از دو واژه است: “اپ“ که به‌معنای آب است و ”نپات“ به معنی بچه که در فارسی لغت ”نوه“ مشتق از آن است. در تفسیرهای پهلوی نام او را به گونۀ ”آبان ناف“ ترجمه کره‌اند که به همان معنی است. [78] بر همین اساس، برای نمایش اپم‌نپات در سنگ‌نگاره‌ها، به تقلید از خدایان یونانی، پسربچۀ بالداری را برگزیدند که دستار پیروزی برای شاه ساسانی می‌آورد. [79] نیز، بر روی مسکوکات و جاهایی که فضا محدود بود، در عوض پسربچه از نقش کاریکاتور کوچکی استفاده کردند که مردمکی به شکل صلیب آنخ مصری بود، با دوپای کوچک (تصاویر ٨-١٠). [80] همۀ اینها دال بر این است که به زمان ساسانیان، تعبیر اپم‌نپات به معنای ”بچه آب‌ها“ مسلّم بود. حال آنکه در فرهنگ ما، بچه و بچگی و بچگانه، نادانی و نارسایی را تداعی می‌کند و معقول نیست که ایزدی را بچه بنامند، آن هم ایزدی که به مانند مهر و اهورامزدا در اوستا عنوان ”اهورا“ دارد. می‌بینیم که این اهورا حتی یک سرود و یشت به نام خود ندارد. مثل این است که خواسته باشند به عمد تحقیرش کنند. تحقیر او در یکی از بندهای تیشتر یشت به اوج می‌رسد. بعد از اینکه بندهای ۳۲ و ۳۳ از این یشت گردش آب و باران را تشریح می‌کنند -از زمانی که آب تبخیر می‌شود، به صورت ابر درمی‌آید و به هوا می‌پیچد تا دوباره به زمین سرازیر می‌شود- در یشت ۸ در بند ۳۴ به ”آن آب‌ها“ اشاره شده و می‌گوید:

آب بچۀ آن آب‌ها، ای زرتشت سپیتاما، زمین‌های بختاورِ گیتی را سراسر بخشایش می‌دهد، همچنان که باد می‌دهد، و فرّۀ ”در آب ‌پنهان“ می‌دهد، و فره‌وشی درستکاران می‌دهد. [81]

همان‌طور که مری بویس تذکر داده، خلقت قبلاً از آنِ اپم‌نپات بود که خدای آب بود و رویش گیاهان از او ‌بود. پس آبی را که به هوا رفته و به زمین بازمی‌گردد، اپم‌نپات به زمین‌های بختاور، یعنی حاصلخیز، می‌بخشد تا باروری بیشتر داشته باشند. طبیعتاً کمک باد -در حقیقت اکسیژن- لازم بود، ولی دو شریک دیگر برایش تراشیدند تا قدرت او را تحلیل دهند. یکی فرّی است که صفت ”در آب ‌پنهان“ دارد و همان فرّی است که از جمشید برخاسته و به دریا رفته و نگهبانش اپم‌نپات است. فرّ در ید اپم‌نپات است و عاملی مستقل از او نیست، ولی در اینجا به منزلۀ نیرویی مستقل و جدا وارد معرکه‌اش کرده‌اند. دیگر فره‌وشی یعنی روح یلانِ گذشته است که به گمانم نه فقط در اینجا، بلکه در دیگر جاها نیز به مثابه نیرویی مستقل به موازات فرّ وارد کرده‌اند تا از نیروی فرّ بکاهند. چون در گمان مردمان، فرّ همواره در ید مهر و اپم‌نپات بود و می‌بایست این باورشان را سست کنند. پس اصل سرود را قدری تغییر داده‌اند تا اپم‌نپات دیگر قدرت اولیۀ خود را در کار رویش گیاهان نداشته باشد.

حدس می‌زنم که پیش از آنکه بتوانند اپم‌نپات را چنین خوار وخُرد کنند و اورا ”آب بچه“ بخوانند، در مرحله‌ای پیش‌تر نام او را از طریق یک بازی لفظی از اسمی که به معنای ”آب‌نفت“ بوده به ”آب‌ناف“ تغییر دادند، به چند دلیل. اول، افسانۀ مرتبط با اپم‌نپات در هند، حاکی از آتشی است که از آب برمی‌خیزد، و این معضلی بود برای ژُرژ دومزیل (Georges Dumezil) که ترکیب دو عنصر متضاد، یعنی آب و آتش، را بعید می‌دانست. [82] حال آنکه در خوزستان و نواحی بادکوبه بسیارند مواضعی که نفت و گازشان شعله‌ور از آب برون می‌آید. دوم، لغت naphtha (یونانی نفت) مشتق از واژۀ دوم اپم‌نپات است. [83] ریشۀ ”نفت“ به ”نبطو“ (در زبان اکدی) بازمی‌گردد که هم معنای روشنایی و گداختگی در آن مستتر است و هم خروج از زمین. [84] بنابراین، ”آب‌نفت“ یک پدیدۀ طبیعی را توصیف می‌کند که دو عنصر متضاد در بر دارد که هر یک از آنها مورد احترام قبایل اولیه بودند. سوم، صفت بارز اپم‌نپات در اوستا و متون پهلوی ”بُرز“ است که در بسیاری موارد جایگزین نام اوست، چون درخشش و گداختگی شعله را توصیف می‌کند. [85] در تفسیر پهلوی از بند ۵ یسنۀ ۲ عبارتی داریم که مشکل اسم اپم‌نپات را آشکار می‌کند: ”برزِ خدای . . . روشنِ آبان‌ناف.“ [86] در این تفسیر، بُرز همانا جایگزین نام ایزد است که به صفات ”خدای“ و ”روشن“ موصوف شده است که همگی صفات متعالی‌اند و هیچ مناسبتی با ”آبان‌ناف“ که در آخر آمده ندارند. مهم‌تر آنکه در شاهنامه ”برز“ مترادف با فرّ است، تا حدی که ”برز کیان“ جایگزین فرۀ کیانی می‌شود: ”بدین بُرز و بالا و چهرش گواست“ یا ”پرستنده با فر و برز کیان”.“

بندی دیگر از همین تیشتر یشت مؤید نوربخشی اپم‌نپات است. ولی ترجمه‌های موجود از این بند کلاً غلط‌اند، چون توجه به نیت و هدف سراینده ندارند و لغات را تک‌تک حلاجی می‌کنند، بدون اینکه سرود را به درستی تقطیع کنند. در نتیجه، سر نخ از دستشان در می‌رود:

(یشت ٨: ٤) تیشتر را می‌ستاییم، آن ستارۀ رایومندِ فره‌مند، که چون قطرۀ باران چشمک می‌زند، و درخشنده است، نیرومند است و دورسو، و از جایگه رفیع، نور می‌تاباند. [سوال] از که است این بُرزِ خسروانی [یعنی نور خسروانی]؟ [جواب] از ”آب‌نفت“ است این نور. [87]

این بند در وصف ستارۀ تیشتر است که همچون ستارگان دیگر یک خاصیت اصلی دارد و آن نورانی بودنش است. معروف است که عرب‌ها ده‌ها لغت برای ”شتر“ دارند، ولی انگلیسی‌ها یکی. علت این است که عربِ بادیه‌نشین، از بام تا شام سروکارش با شتر است، ولی انگلیسی هر ده سال یک بار هم شتر نمی‌بیند. در فرهنگ ما نیز چون نور اهمیت بسیار دارد، و برایش لغات بسیاری داریم که تعدادی از آنها در این بند به کار رفته‌اند. آنچه را به ”آب‌نفت“ ترجمه کرده‌ایم اصطلاح apãm nafedhrat است که دیگران ”اپم‌نپات“ ترجمه می‌کنند به معنی ”بچۀ آبان.“ ولی می‌بینیم که ”بچۀ آبان“ جوابگوی سوال آخر نیست. چون می‌پرسد که این نورها از کدام منبع‌اند؟ و جواب سوال باید یک منبع نورانی باشد. پس اصطلاح مذکور مفهوم اولیۀ اپم‌نپات را احیا می‌کند، به معنی آب‌نفت یا آب گداخته.

برای این تعبیر سه مدرک عینی هم داریم. اولی در ظهر مسکوکات ساسانی است، به صورت دو نمودار در طرفین مجمر آتش (تصویر ۱۰). در سمت چپ مردمک دوپا داریم که گفتیم کاریکاتوری از اسم اپم‌نپات است. در مقابل آن سه نقطه یا دایرۀ کوچک به شکل مثلث متساوی‌الاضلاع دیده می‌شود. این مثلث نمودار تیشتر است، به مناسبت یکی از واژه‌هایی که در اوستا برای توصیف این ستاره به کار برده‌اند و آن واژۀ ”افش-چیثرا“ است. اوستاشناسان به عادت همیشگی آن را به معنای ”دارندۀ دانه‌های آب“ می‌گیرند که بی‌معنی است. مگر آب دانه دارد که در ستاره قرار گیرد؟ حتی لغتنامه را باز نمی‌کنند که ببینند ”افش“ به حالت خاصی از آب اطلاق می‌شود که قطرۀ باران و شبنم است و نه آب به‌طور اعم. اگر از خر شیطان پایین بیایند و ”چیثره“ (چهر) را به معنای نور بگیرند، ”افش‌چیثره“ نمایندۀ آن نوری می‌شود که چون قطرۀ باران سوسو می‌زند. اما تیشتر در حقیقت مجموعه‌ای است از ”سه-ستاره“ (Tri-star) که شب هنگام به صورت مثلث متساوی‌الاضلاع ظاهر می‌شوند، با نام مثلث زمستانی (Winter Triangle). به همین سبب، نقاطِ مثلثی‌شکل در سمت راست قطره‌گونه‌اند تا نمودار خاصیت ”افش‌چیثره“ تیشتر باشند. [88] قرار گرفتن علامت سه نقطه در برابر نشان مردمک بازنمای سطر آخر بند ۳۴ است که میگوید انواع نورهای تیشتر از منبع apãm nafedhrat آمده‌اند، یعنی از ”آبِ نفّاط.“ محتملاً این سطر و شاید کل این بند بازمانده از یک سرود کهنه است و دلیلِ آن که نام اولیۀ اپم‌نپات ”اپم‌نفات“ یا شاید ”اپم‌نافت“ بوده است.

تصویر ۸. سکۀ هرمز اول با نشان مردمک اپم‌نپات. برگرفته از Alram and Gyselen, Sylloge, 117. تصویر ۹. کاربرد مردمک اپم‌نپات به جای ”آب‌ناف“ برای تعیین محتوای هر حفره در ظرف ساسانی. برگرفته از

Soudavar, Discrediting, 6.

تصویر ۱۰. سکۀ بهرام دوم ساسانی با علایم اپم‌نپات و تیشتر. برگرفته از

Soudavar, Discrediting, 45.

دوم یک ظرف ساسانی است برای تهیۀ مادۀ معطّر (تصویر ۹). چهار حفره در دور دارد برای چهار مادۀ خوشبو که می‌بایست در حفرۀ وسط مخلوط شوند. یکی مُشک است، که اسم آن مانند ”گاو“ در اوستا هم به حیوان اطلاق می‌شود و هم به مهم‌ترین فرآوردۀ آن که مُشک است یا به قول قائم‌مقام فراهانی ”نافۀ مشک ختا“ است. سازندۀ ظرف برای هر حفره برچسب تصویری به کار برده است. مثلاً برای مشک حیوان چهارپای ختایی را تصویر کرده با مردمکی در زیر شکمش که نشان اپم‌نپات است. این مردمک را در زیر شکم سه حیوان دیگر (گاو و شتر و اسب) نیز قرار داده است تا مشخص کند که این حفره‌ها جایگاه نافه یا ”آب ناف“ آن حیوان‌‌‌هایند، [89] همچنین، نشان‌دهندۀ این است که حتی صنعتگران نیز این مردمک را نماد اپم‌نپات می‌دانستند و به معنای ”آب ناف.“

سومین شاهد ما نوربخشی اپم‌نپات را تصدیق می‌کند و آن سکه‌ای از هرمز اول ساسانی است (ح. ۲۷۰-۲۷۱م) که بر شانۀ پادشاه نشان مردمک اپم‌نپات دارد (تصویر ۸). سنت ساسانیان -از پاپک گرفته تا پیروز- این بود که بر سر شانه‌هایشان نشان آفتاب بگذارند و به تبع ایشان، قدیسین مسیحی و شوالیه‌های اروپایی نیز آفتاب یا دیگر اجرام نورانی بر سر شانه می‌گذاشتند. [90] بر این قیاس، نشان مردمک بر شانۀ هرمز می‌بایست به واسطۀ صفت ”بُرز“ اپم‌نپات باشد و این برز و درخشش اپم‌نپات الزاماً از نفتِ آب بود ونه از نافِ آب.

نکتۀ قابل تعمق در این بند تیشتر یشت کاربرد اصطلاح ”بُرزخسروانی“ است که کنایه‌ای از فر پادشاهان دارد و نظایرش را در ادب فارسی بسیار داریم، همچون اصطلاح ”آفتاب خسروانی“ که سوزنی سمرقندی به کار برده است: [91]

آفتاب خسروان را سايۀ دستار او

چتر فيروزي‌ست، فتح و نصرت اندر پيش و پس

سوال این است که این خسرو که درخشش تیشترِ ”رایومند و فره‌مند“ را به او تشبیه کرده‌اند کیست؟ به وضوح کی‌خسرو است از خاندان کیانیان که گفتیم هخامنشیان‌اند. اما چون موبدان تاریخ هخامنشیان را پاکسازی کردند، خاطرۀ ”پاک‌شدگان“ را مردمان مبدل به اسطوره کردند که کورش مهم‌ترین و برجسته‌ترین آنان بود. نامش را پاک کردند تا فراموش شود، ولی از مقایسۀ اسطورۀ کی‌خسرو با سرگذشت کورشی که از یونانیان و دیگر مورخان به دستمان رسیده، نتیجه می‌گیریم که شباهت بسیاری با هم دارند. شرح مبسوط آن در کتاب رضا ضرغامی آمده است. [92] در اینجا فقط به ذکر یک مورد اکتفا می‌کنیم که در تفهیم فهلویاتی که می‌خواهیم معنی کنیم مؤثر است و آن مهم‌ترین وجه مشترک کی‍‌خسرو با کورش است: هر دو با پدربزرگ مادری‌شان جنگ کردند، یکی بر علیه افراسیاب و دیگری بر علیه آستیاگ.

حکایت تاریخ قم و فهلویاتش

فهلویاتی که فیروزبخش بررسی کرده در حکایتی از تاریخ قم آمده است. متن این تاریخ ترجمۀ متأخری است از اصل عربی که در قرن چهارم هجری تألیف شده است. متن عربی آن مداخلی داشته، از جمله فهلویات، که نشان می‌دهد آن هم به نوبۀ خود برگرفته از یک متن پهلوی بوده. در این انتقالات، مترجمان و ناسخان متن را چنان پیچانده‌‌اند که تقریباً هر عبارتش را باید با رمل و اسطرلاب گشود. آغازحکایت (”راوی گوید که در آن روزگار به جبال، به غیر از همدان و ری و اصفاهان شهری دیگر نبوده است“) صحبت از یک منطقۀ جغرافیایی دارد متشکل از سه شهر که دو تای آنها حتماً در سرزمین ماد بودند، یکی ری بود که زرتشت را از آنجا بیرون رانده بودند و دیگری همدان که پایتخت ماد بود. محتملاً اصفهان که شمال پارس بود نیز به ماد تعلق داشت. بعد می‌گوید: ”پس چون کی‌خسره از همدان برخاست و به جانب فراسیاب عزیمت کرد.“ جمله‌ای است درهم، به سبب اینکه قدری بعدتر معلوم می‌شود که “فراسیاب“ شهر نیست، بلکه شخص است (”به فراسیاب ظفر یافت و او را بکشت“). دیگر اینکه بعد از عزیمت، کی‌خسرو به قم و ساوه می‌رسد. اگر از همدان حرکت کرده بود و به سمت پایین، بعد از قم جایی با نام افراسیاب نداریم -همچون افراسیاب سمرقند- که مقصد کیخسرو باشد. اطلاعات جغرافیایی متن نسبتاً دقیق است، چون در ادامۀ داستان می‌گوید که پس از پیروزی بر افراسیاب، کی‌خسرو ”رسید به موضعی که آن را التویه گویند. از ناحیت جوی [93] بر اندرون ساوه و آبه مشرف و مطلع شد. پس یافت آن ناحیت را که از آب خشک بود”.“ التویه موضعی بوده در حوالی همدان، چون یاقوت حموی از شخصی با نام ”أحمد بن جعفر الفقيه التّويّيّ الهمذاني“ [94] اسم می‌برد و این خود تأیید مجددی است بر مسیر کی‌خسرو که در طلب افراسیاب به همدان رفته و از آنجا به سوی ساوه و آبه بازگشته بود. آبه محلی است که امروز با نام ”آوه“ معروف است و بین ساوه و قم قرار دارد. راوی حکایت در وصف این موضع اضافه می‌کند که به هنگام رسیدن کی‌خسرو به ساوه و قم ”در آن حال هر دو دریا یکی بودند،“ یعنی آب‌های آنجا به هم پیوسته بودند و چون در جوار آنها سرزمین حاصلخیز می‌بیند و بی‌بهره از آب، به عبارت فهلوی سوگند می‌خورد که در بازگشت از نبرد با افراسیاب، آب این دریاها را بر آن اراضی جاری کند. عبارت فهلوی شامل شش مصرع است که فیروزبخش در ادامۀ پژوهش مرحوم تفضلی بدین صورت بازسازی کرده است:

نگارش در متن قرائت فیرزبخش/تفضلی
بخش بفرغنده داد ا خوافرورمرد

ام بهمن زمی وس آف ا وس اجیر

بی اغر بپیروج اوم

اج آن گنده شهر ا توران

خذش درمان *برام آ فش بوشاام

پذش کشخر کرام *مانش درنشانان

. . . به بختِ فرخنده . . . اورمزد،

این زمینِ . . . بسیار آب و بسیار آبخیز (؟) [را]

پیروز اگر بازآیم

از آن گنده شهرِ توران

خودم آبادانش کنم و آبش را بگشایم (= جاری کنم) [و]

در آنجا آبادی‌ای بسازم و عمارتی بنا نهم.

به کمک بعضی لغات و اصطلاحات که در ترجمۀ تیشتر یشت توجیه کردیم، می‌توانیم از این فهلویات رفع ابهام کنیم. ابیات آن سه موضوع دارند: بیت اول در وصف سرزمین جبال است. بیت دوم دربارۀ سفرخطیر کی‌خسرو است و بیت آخر قصد آبادانی او را بازگو ، در بازگشت از نبرد. نکتۀ مهم تعبیر لغت ”بخش“ است که بنا به آنچه دربارۀ یشت ٨: ٣٤ گفتیم، ”بخش“ و ”بخت“ اشاره به باروری زمین دارند. پس ”بخش فرخنده“ حکایت از زمین‌های بارور جبال دارد. دیگر اینکه دو لغت قبل از اورمزد و زمین باید صفت باشند. صفت اورمزد -که تحریف شده- می‌بایست ”خدای“ یا ”خاوند“ باشد و صفت زمین ”پهن“ است نه بهمن. مهم‌تر اینکه به قیاس مصرع سوم که در آن یک تک الف مابین دو جملۀ هم‌سنگ قرار دارد (”بس آب ا بس آبخیز“)، الفِ آن به جای واو عطف است. به‌طور کلی، این کاتب به جای مصوت کوتاهِ واو اکثراً ”اُ“ به کار می‌برد. در مصرع اول نیز بعد از ”داد“ الف مجزا نداریم، بلکه قرائت صحیح ”دادا“ است. در این صورت، نوشته‌ای داریم نزدیک به فارسی امروزه:

(۱-۲ ) بخش فرخنده‌ای دادا خاوند اورمزد، این پهن زمین را که بس آب دارد و بس آبگیر است، [95] (۳-۴) اگر پیروز باز آیم، از آن گنده شهر توران، (۵-۶) آبادانش كنم و آبش را بگشایم، بدانجا کشوری کنم و خان و مانی بنشانم. [96]

علت تعجب کی‌خسرو در بازگشت به ”جوی آبه“ این است که در نوبت اول ”بیب بن جودرز،“ [97] که همراه او بود، پس از شنیدن فهلویات، پسرش بیژن را مأمور انحراف آب به سمت مزارع آنجا می‌کند و بیژن این کار را صورت می‌دهد و در نتیجه، جوی آب خشک می‌شود. چون کی‌خسرو بازمی‌گردد و از کار بیژن مطلع می‌شود:

“بیزن را به دعای خیر یاد کرد و ثنا گفت و در حق او این فهلوی گفت:

خره وی بها کش تو پور زادا، افرنک ا کشتحران تامی نحیره یوم

و بعد بیژن را خلعت فاخره می‌دهد. هر دو مصرع این فهلوی از مقولۀ دعای خیرند. اولی آرزوی فرِّ ”بیش بها“ برای مادری دارد که او را زاد، [98] چنان که سعدی می‌گوید: آفرین خدای بر پدری که تو آورد و مادری که تو زاد. دومی هم آرزوی فر برای ”اورنگ“ و ”کشوران“ او دارد. [99] ترتیب اتفاقات در متن درست نیست، چون فهلوی خطاب به شاه است که اورنگ و کشوران دارد. خلعت دادن به بیژن در پس آن می‌آید و به پاس آن شعر فهلوی‌ای که سروده. آنچه بیژن آرزو می‌کند، در هم است، چون به نقل از نوشتۀ پهلوی‌ای است که هزوارش داشته است. مفتاح آن لغت آخر، یعنی ”یوم“ است که هزوارش ”روز“ (YWM) است به معنی روشن. ولی کاتب فرض کرده است که ”یوم“ عربی است. لغات فیمابین ”تا“ تا ”یوم“ به گمان بنده ”مِن چیهر“ است (MN čihr)، مانند جمله‌ای که بر مسکوکات ساسانی داریم و می‌گوید که چهر (یعنی نور و فر) پادشاهان از ایزدان است. دیگر اینکه به نگارش این کاتب، ”تا“ به جای ”تو“ است. نتیجه چنین است:

خرۀ بیش بها که اش تو پور زادا *اورنگ و کشوران تو، از چهر، روز [بادا]

مسیر حرکت کی‌خسرو منطبق است بر خط سیر کورش. چون به گفتۀ استرابو، [100] کورش پاسارگاد (پارساکده) را به میمنتِ اولین پیروزی بر آستیاگ در نزدیکی محل نبرد بنا کرد و بعد، بنا به یک کتیبۀ بابلی، [101] عازم اکبتانه (همدان) شد. پس مسیر او از جنوب است به شمال. دیگر اینکه حکایت تاریخ قم می‌گوید که کی‌خسرو اقامتگاه افراسیاب را ”که معروف است به زبان عجم به وهشت گنگ خراب کرد و رستم بن دستان را و جمعی از اسپهبذه با او آنجا بگذاشت.“ ”گنگ“ به معنی دیوار و دیوارۀ مدوّر است. [102] در شاهنامه و دیگر متون پهلوی نام ”گنگ دژ“ در داستان کی‌خسرو و افراسیاب مکرر آمده است. بنابراین، ”وهشت گنگِ“ همدان می‌بایست در اصل ”هفت گنگ“ بوده و اشاره به دژی دارد که مؤسس سلسلۀ مادها، یعنی دیوکس، به اکبتانه ساخت و هفت دیوار مدوّر تو در تو و رنگارنگ داشت. [103] بندهش هم ساختمان گنگ دژ را مانند هرودوت توصیف می‌کند وخراب کردنش را به کی‌خسرو نسبت می‌دهد. [104] پس به موجب این حکایت، افراسیاب در همدان بوده و زمان حکومتش بعد از دیوکس بوده است: یعنی افراسیاب همان آستیاگ است که پدربزرگ مادری کورش بود، مانند افراسیاب که پدربزرگ کی‌خسرو بود.

متن این حکایت چهار نتیجۀ مهم دیگر در بر دارد. اولی این است که همدان را ”گنده شهر توران“ می‌نامد. پس قبل از اینکه ترک و مغول به ایران‌زمین سرازیر شوند، توران اشاره به سرزمین ماد داشت و نه بلاد ترک. [105] یعنی ایران‌ سرزمین پارس‌ها بود و مادها دشمن بودند. دوم، در شاهنامه و دیگر متون مشهور است که افراسیاب ایران‌زمین را اشغال کرده بود. پس مادها تمامی یا قسمتی از سرزمین پارس را اشغال کرده بودند و این امر مؤید حدس ماست که گفتیم محتملاً مادها مناطق شرقی پارسایان را گرفته بودند و به لهجۀ خود آن را پَرثَوَ ‌می‌خواندند. سوم، در این فهلویات نام کی‌خسرو با فرّ و نور عجین است و عبارت ”نور خسروانی“ را توجیه می‌کند که در یشت ٨: ٤ برای توصیف نور تیشتر به کار رفته است. چون اشاره به فرّ کورش دارد، تنظیم اوستا الزاماً بعد از مرگ او بوده است. چهارم، سرداری که همراه کی‌خسرو است و پس از فتح همدان در آنجا باقی می‌ماند رستم دستان است. محتملاً اشاره به هارپاگوس دارد، یعنی سرداری که باعث پیروزی کورش شد. چون نام رستم مکرر در تاریخ قم آمده است، جا دارد که مقایسۀ دقیق‌تری از شخصیت این دو به عمل آید که معلوم شود که رستمی که همچون هارپاگوس تاج‌بخش است، سگزی است یا ماد و شاید هم هر دو.

سوالی که پیش می‌آید این است که از چه رو کورش را کی‌خسرو نامیدند؟ تصور می‌کنم دو علت داشت. اول آنکه بنا به سنت دیوانی، مورخان پادشاه ماضی را به اسم یاد نمی‌کردند، بلکه از عباراتی چون ”جنّت مکانی“ و ”خلد آشیانی“ استفاده می‌کردند. دوم آنکه ”خسرو،“ به معنی ”نیک‌نام،“ زیبندۀ کسی بود که همه به نیکی از او یاد می‌کردند، از جمله مورخ یونانی گزِنفون (Xenophon) که در سرگذشت سیروس شرحی از بزرگواری‌های او دارد و می‌گوید عموم مردمانی که تحت سلطۀ او بودند ”پدر خطابش می‌کردند. [106]“ چون از اعقاب هخامنش هم بود، عنوان کی هم پیدا کرد و به کی‌خسرو مشهور شد.

معضل دیو

برخلاف همۀ زبان‌های هندواروپایی که ”دیو“ در آنها معنی خداوند داشته (فرانسه: dieu، لاتین: deus) و مشتقاتش کلاً بار مثبت دارند، در زبان ما ”دیو“ دشمن است با بار منفی بسیار. در گات‌ها، که سرودۀ خود زرتشت‌اند، لغت دیو به خدایانی اطلاق می‌شد که هنوز در ردۀ ایزدان بودند، ولی مورد علاقۀ زرتشت نبودند. در روند عادی تحول ادیان محال است که خدایی محبوب و فعال به ناگاه مظهر زشتی و بدی شود. انقلابی عظیم باید، با پشتیبانی کامل دستگاه حاکمه، تا خدایی دفعتاً طرد شود. یگانه انقلابی که در تاریخ ایران باستان واجد این شرایط بود، انقلابی است که داریوش با اعلام برتری اهورامزدا و قتل‌عامِ مغان ماد ایجاد کرد. پذیرش این واقعیت می‌بایست بدیهی باشد، حال آنکه امروزه کوشش متخصصان بر این است که پیدایش دیو را به زمان‌های دور و خارج از ایران بکشانند تا خدشه‌ای بر فرضیۀ قدمت اوستا و افسانه‌ای که برای زرتشت ساخته‌اند وارد نشود. ادعا دارند که چون اثری از واژۀ دیو در اسامی خاص ایران‌زمین باقی نمانده، این تحول می‌بایست به زمانی اتفاق افتاده باشد که زرتشت در نواحی دوردست بود، در ماوراءالنهر و شاید دورتر، و مذهب او هنوز به ایران زمین وارد نشده بود. [107] حال آنکه نه فقط نام‌هایی چون ”دیوداد،“ همانند مهرداد و خداداد، در ماوراءالنهر وجود داشت که نشانۀ ستایش دیو است، بلکه در مازندران و اردبیل نیز واژۀ دیو مورد احترام بود، چنان که در تواریخ صفویه به حکامی چون شمس‌الدین دیو و محمد دیو برمی‌خوریم و اسکندربیک منشی نیز صحبت از ”طبقه دیوان می‌کند“ [108] و هنوز هم در ایران خانواده‌هایی داریم با نام‌هایی چون ”دیوسالار.“

اولین مدرک کتبی که دیو در آن بار منفی پیدا می‌کند کتیبۀ خشایارشاه است به تخت جمشید (XPh). خشایارشاه دشمنان خود را دیوپرست اعلام می‌کند و می‌گوید که پرستشگاه آنان را در یکی از کشورهای تحت سلطۀ خود نابود کرده است. اگرچه نام آن کشور در کتیبه نیامده، به وضوح مازندران است که در شاهنامه و دیگر متون ایران باستان محل دیوان است و دیدیم که حرمت دیو در آن دیار قرن‌ها برقرار بود. به تبع آن، اوستا نیز بارها از ”دیوان مزندری“ نام می‌برد. [109] مازندران سرزمینی است که در طول تاریخ در برابر مهاجم مقاومت کرده و سنت‌های باستانی را حفظ کرده است. به زمانی که دراویش صفوی اردبیل با سلسلۀ آق‌قویونلو‌ها درافتادند، نقاشان دربارآق‌قویونلو صفویه را به شکل دیو تصویر کردند، با دم‌های مار و عقربی که زرتشتیان نشانۀ دیو می‌دانند و ”خرفسْتَر“ می‌نامند. نام دیو در میان صفویه محترم بود تا آنجا که نام ”وکیل“ و قائم‌مقام شاه اسماعیل دیوسلطان بود. مهم این است که شباهت کاملی بین تصاویر دیو در شاهنامه و دیوصورتان صفوی برقرار است که چوب‌دستی با نام ”چوب طریق“ به دست دارند و البته این چوب‌دست هم در تطابق کامل با آن هژبر شاخ‌دارِ با دم عقرب است که داریوش در تالار آپادانا با آن گلاویز شده است (تصاویر ١١-١٣). در جایی دیگر استدلال کرده بودم که این نقش آپادانا بازتابی است از صحنۀ کشتن گاوماتای غاصب که بنا به گفتۀ هرودوت، [110] داریوش با او گلاویز می‌شود و او را به ضرب چاقو از پا در می‌آورد. هژبر، به این شکل، حیوانی بود مورد احترام مغانِ ماد و بنابراین نمودار دشمنِ مزداپرستان بود. [111] گویی این تصویر چنان مؤثر افتاد که از آن پس، دشمن می‌بایست همواره به شکل این هژبر تصویر شود.

تصویر۱۱. دیو در شاهنامه شاه طهماسبی، موزۀ متروپولیتن.

عکس از ابوالعلاء سودآور.

تصویر۱۲. درویش دیوسیرت صفوی با چوب طریق، توپقاپو. عکس از ابوالعلاء سودآور. تصویر۱۳. داریوش در حال کشتن هژبر شاخ‌دار(گاوماتا)، موزۀ بریتانیا. عکس از ابوالعلاء سودآور.

پس خدایی که دیو شد و پیروانش دیوسیرت، خدای مادها و الزاماً اپم‌نپات بود، چرا که معارض اهورامزدا در کار خلقت بود. بحث این موضوع مفصل است و دلایلش را در جای دیگر ذکر کرده‌ام. از آن میان شاید گویاترین دلیل عنوان ”ضد دیو“ ناهید است در اوستا. هیچ ایزد یا الهه‌ای دیگر چنین عنوانی ندارد. خارج از اوستا، اول‌بار که با نام ناهید برخورد می‌کنیم، در کتیبۀ اردشیر دوم هخامنشی است که پس از نبرد سخت با برادر لازم دید مشروعیت خود را به مردمان بنمایاند و نشان دهد که صاحب فرّ است. ایزد آب می‌بایست فرّی را که جمشید از دست داده بود و در آب نگاهداری می‌شد رها کند تا مهر آن را بر سر کسی بتاباند. به زمان مادها، پاسدار فرّ در زیر آب اپم‌نپات بود. چون طردش کردند، خدای دیگری لازم بود تا فر را از زیر آب رها کند. ناهید را آوردند که الهۀ آب بود در شرق ایران و نواحی هرات. اردشیر دوم پشتیبانی اهورامزدا و مهر و ناهید را در کتیبۀ خود آرزو دارد، یعنی ناهید را جانشین اپم‌نپات می‌کند؛ همان که در یشت خود (یشت ۵) ضد دیو است. پس دیو می‌بایست رقیب ناهید باشد، یعنی اپم‌نپات، و دیوپرستان کسانی بودند که کماکان اپم‌نپات را به عنوان ایزد آب و زندگی ستایش می‌کردند.

این جانشینی به راحتی پذیرفته نشد، چون اردشیر سوم ناهید را از قلم انداخت. اگر ناهید جاافتاد و مقبول همگان بود، اردشیر سوم نیز می‌بایست او را ستایش کند، ولی نکرد. این کشمکش تا سرنگونی دولت هخامنشیان ادامه پیدا کرد و نظام خدایان نامعلوم بود. در آخر، مزداپرستان با همان مسئله روبه‌رو شدند که مسلمانان در بدو اسلام: اگر همۀ کفار را می‌کشتند، دیگر کسی نبود که باج بدهد، پس کلاه شرعی درست کردند و گفتند که مانند یهود و ترسا، زرتشتیان نیز اهل کتاب‌اند و باید جزیه بپردازند. موبدان مزداپرست هم دیدند اگر اصرار بر خدای واحد بورزند، مردمان به دورشان جمع نمی‌شوند و برای اینکه همه را زیر سلطه و نفوذ خود بکشند، خدایان دیگر را زیر پرچم اهورامزدا آوردند. می‌دانستند این امر خلاف نظر زرتشت بود که فقط با اهورامزدا راز و نیاز می‌کرد، ولی سیاست بر صداقت تقدم داشت.

خدایانی که زیر پرچم اهورامزدا آورده شدند، یکسان نبودند. از آن میان، مهر و اپم‌نپات مقام و محبوبیتشان از همه بالاتر بود و برای خوشنودی و جلب کسانی که هنوز این دو را ستایش می‌کردند، به هر دو عنوان ”اهورا“ دادند. گویی یک مثلث اهورائی (اهورامزدا و مهر و اپم‌نپات) بالای سر بقیۀ ایزدان گذاردند. این مذهبِ از خود درآورده را امروز به غلط مذهب زرتشتی می‌نامند، ولی به موجب بند آغازین اولین یسنه و بندی که تقریباً بر سر اکثر سرودهای اوستا نشسته است و مثل شهادت مسلمانان حاکی از پذیرش اصول مذهب است، مزداپرستان باید به کرات بگویند: ”اعلام می‌دارم که مزداپرستم و زرتشتی و ضد دیو و اهوراکیش.“ به عبارت دیگر، این مذهب همگانی را خود اوستانویسان کیش اهورایی می‌خواندند، چون از ائتلاف سه اهورا تشکیل شده بود.

به منظور تکوین و تثبیت این مذهب همگانی، آش شله‌قلمکاری با نام اوستا درست کردند که مخلوطی بود از سرودهای کهنه و سرودهای نو. سرودهای کهنه را، که مربوط به دیگر خدایان بودند، با دقت بسیار پاکسازی کردند تا تعارضی با اهورامزدا نداشته باشند، مگر یشت اپم‌نپات که قابل پاکسازی نبود و مجبور شدند همه‌اش را نابود کنند. اپم‌نپات اصلی، که شاید نامش ”اپم‌نافَت“ بود، دیو شده بود و دشمن بود. برای آنکه او را هم وارد این ساختار مذهبی بکنند، ناچار بودند به طرق مختلف تصغیر و تحقیرش کنند تا با اهورامزدا و ناهید همزیستی داشته باشد. خلقت را از او گرفتند و بچه‌صفتش کردند. گویاترین نشانۀ این عملیات تصویر اپم‌نپات است به شکل بچۀ آب‌ها که ایزدبانوی آب‌ها، یعنی ناهید، دستش را گرفته است (تصویر ۱۸). همین یک تصویر مؤثرتر از صد رساله بود برای تحقیر او.

اسطوره و افسانه

اسطوره و افسانه وقتی پدید می‌آید که روایات گنگ‌اند و نامفهوم. آن‌ وقت است که مورخ و کاتب به‌زعم خود تغییراتی وارد می‌کند تا داستان معقول به نظر آید و اگر دشمن شکل دیو باشد یا اژدها، داستان به سمت افسانه می‌رود و بعداً پیچ و تاب پیدا می‌کند و چه بسا که بخشی از یک داستان با دیگری مخلوط شود یا سرگذشت یک نفر به دو اسطورۀ متفاوت رخنه کند، همچون کورش که دیدیم مبدل به کی‌خسرو شد و اسطورۀ فریدون هم بازتابی از او شد. در این اسطوره، که ریشۀ هندواروپایی دارد، قهرمان داستان فریدون است و اژدهایی را نابود می‌کند. آن زمان که آستیاگ را به تمسخر و به علت تشابه لفظی اژدها خواندند، طبیعی بود کورشی را که بر او چیره شده بود فریدون بنامند. تا به حال گمان داشتم که بدنامی آستیاگ (ضحّاک) از جانب زرتشتیان بود، به سبب اینکه این پادشاه ماد زرتشت را از مُلک ری بیرون رانده بود. مضافاً، مغ‌هایی که قتل‌عام شدند بازماندۀ حکومت ماد بودند و پیروِ مهر و اپم‌نپات و نه اهورامزدا. اما حکایت تاریخ قم دلیلی دیگر به دست می‌دهد و آن خصومت پارسایان با مادهایی بوده که سرزمینشان را پیش از آن اشغال کرده بودند.

غیر از تشابه لفظی، اژدها نامیدنِ آستیاگ علتی بصری هم داشت. در یک درگاهِ پاسارگاد، نقش ایزد بالداری بازمانده که به سبب لباس فاخر عیلامی‌اش می‌بایست مهم‌ترین خدای کورش باشد، یعنی مهر، و در کنار آن نیم‌تنه‌ای از یک ایزد ماهی‌پوش دیده می‌شود که باید اپم‌نپات باشد. [112]

تصویر۱۴. مراحل سه‌گانۀ فرّ: محفوظ در آب به شکل مروارید، خروج از آب با نیلوفر، درخشش (گل آفتاب‌گردان).   تصویری از تخت‌جمشید. تصویر۱۵. تاج ایزد مهر که محتملاً تاج کورش بوده و برگرفته از تاج آستیاگ است، با دو مار و مراحل سه‌گانۀ فرّ: مروارید و نی و قرص آفتاب. تصویری از پاسارگاد.
تصویر ۱۶. ضحاک ماردوش (آستیاگ) در صحنه‌ای از شاهنامه شاه طهماسبی، موزه ساکلر. عکس از ابوالعلاء سودآور.

اما آن ایزد بالدار تاجی دارد که الزاماً تاج کورش بوده (تصویر ۱۵)، چون معمول است که برای بزرگ‌نمایی خدایان، آنان را به لباس پادشاهان در آورند و کورش که شاهِ اَنشان (عیلام) بود، مسلماً لباس عیلامی می‌داشت. گفتیم که بنا به گزارش استرابو، بعد از اولین پیروزی بر مادها، کورش پاسارگاد را بنا کرد و چون در حقیقت خود را جانشین آستیاگ می‌دانست و سازمان کشوری و نظامی مادها را حفظ کرده بود، یقیناً این تاجِ پُرطمطراق نیز، که برگرفته از تاج‌های مصری و فینیقی است، از آنِ آستیاگ بود و کورش نیز در مقام جانشینی او آن را بر سر گذاشته بود. از این رو، دو مار این تاج که در بالای شانه قرار داشتند، سبب ”ماردوش“ شدن ضحاک بودند (تصویر ۱۶).

انگیزۀ انتخاب این تاج مصری هیئت و سازمان آن بود که سه عنصر اصلی داشت در سه رده: در ردۀ پایین گوی مروارید که نمایندۀ فرّ بود در زیر آب، در ردۀ دوم دسته‌ای از نی که فرّ را از زیر آب به بالا هدایت می‌کند و در ردۀ بالا، قرص‌های خورشیدی قرار دارند تا فرّ از آب برون‌ آمده را بر سر شاه بتابانند. تصویری مشابه از حالات سه‌گانۀ فرّ در تخت جمشید دیده می‌شود که عوض نی، نیلوفرهای انباشته فرّ را از زیر آب بدر می‌آورند (تصویر ۱۴). همچنین، تصاویر متعددی در دست است از اپم‌نپات، به شکل بچه‌ای که نی به دست دارد (تصویر ۱۷). [113]

تصویر ۱۷. اپم‌نپات نی به دست با قرص خورشید مهری در بالای سرش و گوشوارۀ سلوکی. موزه متروپولیتن. (عکس از ابوالعلاء سودآور. تصویر ۱۸. اپم‌نپات با نی عصاشکل به عنوان بچۀ آب‌ها در کنار ناهید (ایزدبانوی آب‌ها). کوزۀ ساسانی، موزۀ ساکلر. عکس از ابوالعلاء سودآور.

بنابراین، نی وسیلۀ برون آوردن فرّ از آب بود. بندهش نیز می‌گوید: ”فرۀ فریدون به دریای فراخکرد به نی بن نشست،“ [114] که مؤید ارتباط نی با فرّ است و از ورای آن، نسبت فریدون را با کورش آشکار می‌کند. پس همان‌طور که آستیاگ هم ضحّاک شد و هم افراسیاب، [115] حماسۀ کورش نیز هم در اسطورۀ فریدون وارد شد و هم موجب داستان کی‌خسرو گشت. محبوبیت شاهان گذشته برحسب سیاست روز بالا و پایین می‌رفت. تا قبل از داریوش، آوازۀ کورش بالا بود و بعد از آن پایین رفت تا نهایتاً جایی برای او در جدول پادشاهان بندهش باقی نماند.

همچنان که نابسامانی تاریخ موبدان مورخان صدر اسلام را گمراه می‌کرد و به سوی افسانه‌پردازی می‌کشاند، متخصصان ایران باستان امروزی هم هر بار که با کوچک‌ترین مشکلی روبه‌رو می‌شوند دست به افسانه‌پردازی می‌زنند. افسانۀ ”داریوش دروغ‌گو“ نیز از همین مقوله است. واضح است که مورخ باید شک کند و حدس بزند و فرضیه بسازد، ولی مشروط بر آنکه همۀ اینها معقول باشند. فرضیۀ ”داریوش دروغ‌گو“ از ابتدا نامعقول بود، حتی آن زمان که فکر می‌کردند که او در بیستون مدعی اختراع خط میخی بوده. بر آن پایه استلال کرده بودند که داریوش در مورد نسبتش با کورش دروغ گفته است. اگر داریوش دروغ‌گو بود، دربارۀ خط هم دروغ گفته بود. نمی‌شود که یکی را راست پنداشت و دیگری را غلط. و چون موضوع اختراع خط باطل شد، بهانۀ دیگر پیش کشیدند که اگر داریوش استحقاق سلطنت داشت، چرا این همه یاغی سر بلند کردند و مدعی سلطنت شدند؟ انگار که هر بار پادشاهی بِمُرد، پسرش بلامنازع بر تخت سلطنت نشست. در خود اروپا یکصد سال بین پادشاهان فرانسه و انگلیس جنگ بود، چون هر دو خود را وارث تاج و تخت فرانسه می‌دانستند. وقتی ردۀ کورش خاموش شد، خروج مدعی طبیعی بود. به جای تکیه بر شورشیان، مورخان می‌بایست تکیه بر فرماندهان و حکامی بکنند که در مناطق دوردست و بدون حضور داریوش مدافع او بودند و یاغیان را سرکوب کردند. اینان به وضوح سلطنت داریوش را مشروع می‌دانستند و حاضر بودند سنگ او را به سینه زنند. ولی متخصصان امروزی بر فرضیۀ خود اصرار می‌ورزند و سند دروغ داریوش را نوشتۀ پاسارگاد می‌دانند: می‌گویند که به امر داریوش همه جای پاسارگاد نوشتند که کورش از اعقاب هخامنش است تا به دروغ خویشاوند او شود. ولی نمی‌گویند که در همۀ پاسارگاد نامی از داریوش به چشم نمی خورد. برای اینکه این ”تبلیغ دروغین“ داریوش را کسی درک کند، می‌بایست بعد از رؤیت کتیبۀ پاسارگاد، به تاخت به سمت کرمانشاه برود و بعد از دو هفته، از سینه‌کش کوه بالا رود تا در وسط زمین و هوا بر روی کتیبۀ بیستون جمله‌ای را پیدا کند که داریوش خود را در آن هخامنشی معرفی کرده و بعد، نوشتۀ پاسارگاد را به یاد آورد تا متوجه شود که داریوش و کورش هر دو از اعقاب هخامنش‌اند. مگر داریوش مغز خر خورده بود که بعد از قلع و قمع همۀ مدعیان و به زمانی که بلامنازع سلطنت می‌کرد برای خود اصل و نسب جعلی بتراشد، آن هم چنین پراکنده و پیچیده؟

ماحصل فرضیه‌های ناروا این است که وقتی مدرک جدیدی کشف می‌شود، دیدۀ بصیرت متخصصان بسته است و قادر نیستند واقعیت را ببینند. این چنین است که لطیفه سامِرر (Lâtife Summerer) که در چندین مقاله نقوش دیوار مقبره‌ای در منطقۀ تاتارلی آسیای صغیر (ترکیه) را تشریح کرده، متوجه نشده که این نقوش داستان هرودوت و نوشتۀ بیستون را مجسم می‌کنند. مقبرۀ تاتارلی ظاهراً در سال ۱۹۶۹ کشف شده بود و چوب‌های منقّش دیوارهای آن در موزۀ افیون ترکیه و موزۀ مونیخ آلمان جای گرفته‌اند. آزمایش‌های کربن ۱۴ حاکی از قدمت مقبره‌اند، شاید حوالی۵۰۰ق‌م. [116] صحنۀ مورد نظر در دو ردۀ افقی ترسیم شده است (تصویر ۱۹). در ردۀ بالا، کاروانی مجلل جسدی را همراهی می‌کند که تشییع جنازۀ کمبوجیه را در بازگشت از مصر به یاد می‌آورد. بلافاصله زیر آن، دو گروه متخاصم رویاروی هم قرار دارند. در سمت چپ پارسایان‌اند با لباس و کلاه محلی خودشان و در سمت راست، سوارکاران کلاهی دارند که مِهر و خدمه‌اش در همۀ مهرابه‌های آسیای صغیر به سر دارند. کلاهی است که به کلاه فینیقی معروف است، ولی در حقیقت کلاه مجامع مهری است. همچنین، تمامی مهرابه‌ها تصویر مار و عقرب دارند که برای مزداپرستان نشانۀ مغان دیوسیرت بود. [117] نیز دیدیم که هژبری که داریوش با آن گلاویز شد دم عقرب داشت. چنین است که صحنۀ گلاویزشدن داریوش در وسط این چوب‌ها نقش شده است، با این تفاوت که به جای هژبر شاخ‌دار، داریوش با خود گاوماتا درگیر است.

 

 

 

 

تصویر ۱۹. دیوارۀ چوبی مقبرۀ تاتارلی که در بالا تابوت کمبوجیه را در بازگشت از مصر نشان می‌دهد و به دنبال آن، در پایین، صحنۀ گلاویز داریوش با گاوماتا (نیزه به دست) و برادرش را و به‌طور کلی، جدال پارسایان با مغان ماد که کلاه مهری به سر دارند. برگرفته از

Summerer, “From Tatarli,” 274-275.

در داستان هرودوت، گاوماتا برادری داشت که در غیاب کمبوجیه نیابت سلطنت به عهدۀ او بود. هموست که برادر خود، یعنی گاوماتا را، با نام بردیا بر تخت نشاند. به همین سبب، در اینجا داریوش با دو نفر در حال جنگ است که اولین ایشان نیزه به دست دارد. هرودوت تصریح می‌کند که چون داریوش با گاوماتا مواجه شد، او نیز در دفاع از خود نیزه‌ای برداشت. پس این صحنه بازتاب داستان هرودوت است، ولی سوالی به دنبال دارد: از چه رو چنین صحنه‌ای در یک مقبرۀ آسیای صغیر تصویر شده است؟ واضح است که صاحب مقبره کسی بوده که به شرکت خود یا اجدادش در براندازی گاوماتا افتخار می‌کرده است. هر که با این گروه نسبتی داشت، از احترام خاصی برخورداربود و مورخان یونانی، چون هرودوت و دیودوروس، در شرح حال نجبای آسیای صغیر این نسبت را همیشه متذکر می‌شدند. [118] قدمت چوب (حوالی ٥٠٠‌ق‌م) شاید نشان‌دهندۀ این باشد که این مقبره متعلق به سرکردۀ ایشان، یعنی اوتانا، بوده که برادرزن کورش و پدرزن کمبوجیه بود و مدتی هم بر آنجا حکومت کرد. به هر حال، مهم آن است که مدرکی دیگر داریم، قدیمی‌تر از هرودوت، که هم مؤید داستان گاوماتا است، و هم پارسایان و مغان ماد را به شکل دو دستۀ متخاصم در برابر هم قرار داده است و حاکی از مقابلۀ ”به‌دینان“ است با ”دیوسیرتان.“

خاتمه و نتیجهگیری

روزی در پاریس، دانشجویی در رشتۀ تاریخ پرسید چه منابعی را برای مطالعۀ ظروف ساسانی توصیه می‌کنم. به ایشان گفتم: مکاتبات رشیدی، چون نامه‌های رشیدالدین فضل‌الله نمایندۀ بارز شگردهای دیوانی است که چگونه ممدوح خود را با دو جمله به عرش می‌رساند یا دشمن را با یک جمله تحقیر می‌کند. تا کسی این روش‌ها را در نظر نداشته باشد، متوجه نمی‌شود که با چه ظرافتی فرّۀ ایرانی را در اوستا به زرتشت اختصاص دادند. به جای اینکه خود این موضوع را عنوان کنند، افراسیاب را وسیلۀ اختصاص فرۀ ایرانی به زرتشت می‌سازند و در یشت‌های ٥ و ۱۹ طوری صحنه‌سازی می‌کنند که او در پی فرّۀ ایرانی چندین‌بار به اعماق دریا می‌رود و هر بار که ناموفق بیرون می‌آید، فریاد می‌زند که این فرّه از آنِ زرتشت است و او قادر به تصرف آن نیست. برای اثبات سروری زرتشت چه دلیلی بالاتر از اینکه دشمن ایران‌زمین اذعان کند که صاحب فرّۀ ایرانی زرتشت است. [119]

نوبتی دگر، آنجا که در زامیاد یشت، فرّ جمشید به‌توسط مرغی با نام ورغنه از او بدر می‌رود، به جای آنکه مستقیماً به اپم‌نپات (یعنی آب آتشین) بازگردد، آب و آتش را از هم جداکرده، ورغنه را ابتدا بی‌جهت به سراغ مِهر و آتش و سپس به سراغ دو قهرمان حماسی، فریدون و گرشاسب، می‌فرستند تا عاقبت به نگهدارِ نهایی‌اش برسد، یعنی اپم‌نپات. [120] هدف از قراردادن این دو قهرمان در مسیر فرار فرّ این بود که از یک سو، مهر و اپم‌نپات را همتای انسان میرا کنند و از سوی دیگر، با یک جمله در وصف فریدون، زرتشت را پیروز‌تر از او نشان دهند و با جمله‌ای دیگر در وصف گرشاسب، زرتشت را قوی‌تر از گرشاسب جلوه دهند. [121] به ظاهر، این دو جمله فریدون و گرشاسب را می‌ستایند، ولی در حقیقت مقام زرتشت را بالا می‌برند. همچنین، دیدیم که در جهت مخالف هم با یک بازی لفظی و با عوض کردن نام اپم‌نپات او را تحقیر و تصغیر کردند.

موبدانی که تاریخ ایران باستان را به میل خود از نو ساختند و ارقامی نجومی برای سنوات سلطنت پادشاهان نوشتند، نه سفیه بودند و نه ابله. می‌دانستند که این اعداد نامعقول‌اند، ولی چارچوب‌هایی به ارث برده بودند که می‌بایست رعایت کنند. چنان که دیدیم، یک چارچوب مدت زمان ٢٥٨ ساله بود، از زرتشت تا اسکندر. دشمنان را در این فاصلۀ زمانی حذف کردند، ولی به تعداد کافی ”دوست“ نداشتند که جای آنها را پر کنند. ناچار شدند که سنوات دوستداران زرتشت را بالا برند. چارچوب دیگر، عُمر کلی جهان یعنی ١٢هزار سال و متشکل از چهار دورۀ ۳هزار ساله بود که شاید از بابلیان گرفته بودند. پر کردن ۶هزار سال آخر دشوار بود و سبب شد که پادشاهی جمشید و فریدون و غیره بالغ بر هزار یا چند صد سال بشود. رعایت چارچوب مذهبی مهم‌تر از رعایت منطق بود.

گاهی هم به عمد، یا شاید از روی ناچاری، دریچه‌ای به گذشته باز می‌کردند؛ همچون سرایندۀ یشت ١٣ که خواسته بود پیروزی عظیم اقوام ایرانی را بر آشور (٦١٤ق‌م) از برکت تولد زرتشت جلوه دهد. نه می‌توانست نام از مادها ببرد که دشمن بودند و نه از پارسایانی که با ایشان در این ماجرا همدست شده بودند. چاره این بود که از طریق خدایان ماد، یعنی مهر و اپم‌نپات، یادآور این پیروزی بشود که ستایش ایشان را مادها در امپراتوریشان رواج داده بودند. این کار قابل قبول بود، چون در سرودهای اوستا این دو ایزد را پاکسازی کرده و به صورت دو اهورای کهتر وردست اهورامزدا قرار داده بودند. به موجب این یشت، تولد زرتشت بشارت می‌دهد که

(یشت ١٣: ٩٥) ازاین پس، مهر فراخ‌چراگاه فرمانروایان کشور را نیرو بخشد و آشوب‌ها را فرونشاند. ازاین پس، اپم‌نَپاتِ توانا، فرمانروایان کشور را نیرو بخشد وسرکشان را لگام زند. [122]

از بدو رؤیت این بندِ یشت ١٣ متوجه شدم که حاکی از قدرت این دو ایزد است به زمان مادها، قدرتی که علی‌الاصول مغایر با اهورامزدایی بود که داریوش حکومتش را از برکت پشتیبانی او می‌دانست؛ اهورامزدایی که بر دنیایی واحد فرمانروایی داشت، نه همچون مهر و اپم‌نپات که بر شب یا روز حکمفرما بودند. [123] تضادی که در این موضوع دیدم باعث شد که نسبت به بقیۀ اوستا نیز شک کنم. حال می‌فهمم که چگونه برای جلب مردمان یک مثلث اهورایی درست کردند که حتی شامل اپم‌نپاتی بود که قبلاً دیو بود و رقیب و اهورامزدا (تصویر ٢٠).

اما اوستاشناسان که به این موضوع توجه نداشته، همّ خود را صرف تجزیه و تحلیل لغات کرده و ترجمه‌ای نارسا عرضه می‌کنند. آشنایی با لغت و دستور زبان مهم است، ولی کافی نیست و تا منظور و نیت نویسنده معلوم نباشد و شیوۀ کارش مشخص نشود، ترجمۀ صحیح ممکن نیست.

تصویر ۲۰. پیروزی شاپور دوم بر جولیانوس به سبب پشتیبانی سه اهورا. طاق بستان. عکس از ابوالعلاء سودآور.

اوستا واکنشی است در برابر اختلالات ناشی از قتل عام مغان و آیینه‌ای است که در آن کشمکش‌های دوران هخامنشی منعکس است. مفتاح مضامین آن در ادب فارسی نهفته است و در منشآت دیوانی. هر آنکه با ادب فارسی سر و کار داشته باشد نیت سرایندگان اوستا را نیز می‌تواند درک کند و آن‌گاه دید دیگری نسبت به تاریخ خواهد داشت. به جای اینکه اوستا را مخزن و سرچشمۀ افکار ایرانی بداند، آن را منشأ تفکر اقلیتی می‌بیند که دین و افکارشان را بر اکثریتی تحمیل کردند و دشمنانشان را دیوسیرت خواندند و تار و مار کردند.

امید آنکه نگارش این مقاله قوت قلبی باشد برای کسانی که همچون من اوستاشناس و لغت‌شناس نیستند، ولی می‌کوشند که منظور و مفهوم نوشته را درک کنند، نه صورت ظاهر آن را.

[1]                 _پژمان فیروزبخش، ”فهلویات تاریخ قم “ ایران نامگ، سال ۱، شمارۀ ۱ (بهار ۱۳۹۵)، ۱۳۰-۱۴۱.

[2]                _جلیل دوستخواه، اوستا (چاپ ۶؛ تهران: مروارید، ۱۳۸۱).

[3]                 _ از آنجا که گاه و بی‌گاه از بیراهه به اوستا پرداخته بودم، همایون کاتوزیان که سردبیر مجلۀ Iranian Studies بود، مقالۀ امیر احمدی را به اشتباه برای بنده فرستادند تا نظر بدهم:

  1. Ahmadi, “Y 19 manas.paoiriia- and aṣ̌a.paoiriia-,” Iranian Studies, 46:6 (Dec. 2013), 863-876.

[4]f                 _ کِلِنز همواره نسخه‌ای از نشریات و مقالاتش را برایم می‌فرستد، علی‌رغم اینکه بعضی نظریات او را دربارۀ قدمت اوستا رد کرده‌ام.

[5]                 _ ترجمۀ لغوی dazdâ mananghô ‌”بخشندۀ اندیشه“ یا ”ضابط تفکّر“ است که ما به ”آموزگار“ تعبیرش می‌کنیم.

[6]          _ منظور پل چینوت است که برای زرتشتیان همتای پل صراط مسلمانان است.

[7]          _ بنا به استدلال احمدی عبارت manas-paoiryaêibyô اندیشمندان طراز اول و پیشرو را می‌رساند. بنگرید به

Ahmadi, “Y.19″, 873.

[8]          _ اکثر مترجمان، بند ۱۲ را به دو جملۀ مجزا تقسیم می‌کنند، و در نتیجه، نیت سراینده را در توجیه پیدایش و اهمیت اهو و رتو، یعنی پیشوایان مذهب زرتشتی، درک نمی‌کنند.

[9]          _ تلویحاً می‌گوید که چون در مصرع آخرِ اهونور صحبت از حمایت و پاسداری شده، هر که آن را بازخوانَد، از حمایت آن برخوردار خواهد بود. پس این مصرع کمکِ زرتشت است.

[10]      _ خطاط به تبعیت از آیۀ پیشین، در اینجا هم به جای ”جاعلٌ،“ ”جاعلک“ نگاشته است.

[11]               _ ابوطالب میرعابدینی و مهران افشاری، آیین قلندری (تهران: فراروان، ۱۳۷۴)، 106-107.

[12]      _ حدیث معروف به ”جبرئیل.“

[13]               _ برای ایجاد معنی، هر حرف را نمایندۀ کلمه‌ای می‌کنند که ابتدایش با همان حرف آغاز شده باشد.

[14]               _میرعابدینی و افشاری، آیین قلندری، ۱۱۰-۱۱۱.

[15]               _ در این باره بعداً سخن خواهم گفت.

[16]               _ فردوسی اهمیت آتشکدۀ اردشیر را در بازسازی آیین گذشته چنین توصیف می‌کند: ز پرمایه چیزی که بُد دلپذیر / همی تاخت تا خره اردشیر / بکرد اندر آن کشور آتشکده / بدو تازه شد مهرگان و سده.

[17]               _ اصطخری بنای آتشگاه را ”طربال،“ به معنی برج، توصیف می‌کند و می‌گوید: ”یعرف بلسان الفرس بایوان و کیاخره و هو بناء بناهُ اردشیر“ که در آن، به وضوح ”ایران“ به ”ایوان“ تحریف شده است و غلط است، چون برج ایوان ندارد. شیرازنامه نیز می‌گوید که آن را ”ستون ایران“ می‌نامیدند. فارسنامه تشریح می‌کند که این برج دو فواره داشت که از آن آتش می‌جهید. بنگرید به ابن‌بلخی، فارسنامه (شیراز: نوید، ۱۳۷۴)، ۳۳۶؛ ابواسحاق اصطخری، المسالک و الممالک (قاهره: الهيئه العامه لقصور الثقافه‏، ۱۹۶۱)، ۷۶؛

  1. Soudavar, Mithraic Societies: From Brotherhood Ideal to Religion’s Adversary (Houston: Lulu.com, 2014), 156; A. Soudavar, “Astyages, Cyrus and Zoroaster: Solving a Historical Dilemma,” in IRAN, 50 (2012), 45-78, quote on 60.

وجه تسمیۀ کیانی را بعداً توضیح می‌دهم.

[18] O. P. Skjaervo, “Kayanian: xii. The Kavian xᵛarənah,” in Encyclopaedia Iranica, online edition.

شروو این موضوع را گوشزد می‌کند، ولی متوجه تضادش با یشت‌های ۵ و ۱۹ نمی‌شود که فره ایرانی را به او نسبت داده‌اند. همچنین بنگرید به پانوشت 56.

[19]               _ F. Grenet (ed.), La geste d’Ardashir fils de Pâbag (Paris: A. Die, 2003), 66 and 77.

[20]               _ Seyed Hassan Taqizadeh, “The Era of Zoroaster,” Journal of Royal Asiatic Society (April 1947), 30‐40 and 34-38.

اشکال از این بود که خواستند سال جلوس سلوکوس اول را، که سال۳۱۲ ق‌م بود و مبنای تقویم سلوکی و رایج در کل ممالک خاورمیانه، با ظهور زردشت منطبق کنند:

(Soudavar, “Astyages”, 69; Soudavar, Mithraic, 187-188).

[21]               _ ابوالحسن مسعودی، التنبیه و الاشراف، ترجمۀ ا. پاینده (تهران: انتشارات علمى و فرهنگى‏، ١٣٦٥)، ۸۸-۸۷ و۹۳ ؛ ابولحسن مسعودی، مروج الذهب (قم: دار الهجرت، ١٣٦٧)، جلد ١، ٣١٣.

[22]               _ ابوریحان بیرونی، آلاثار الباقیه، ترجمۀ ا. داناسرشت (تهران: انتشارات امیرکبیر، ۱۳۷۷)، ۲۰، ۱۴۸ و ۱۷۴.

[23]               _ Soudavar, Mithraic, 186-188.

استنتاج شاپور شهبازی دربارۀ تاریخ زرتشت در مقاله‌ای با این مشخصات:

  1. Shahbazi, “The ‘Traditional Date of Zoroaster’ Explained,” Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 40:1 (1997), 25-35.

بر پایۀ عددی غلط از کتاب بیرونی است: ”اهل خوارزم نيز … به آغازِ بناىِ خوارزم تاريخ مى‌گذاشتند، كه ٩٨٨ سال پيش از اسكندر بوده و پس از آن به ورود سياوش پسر كي‌كاوس و سلطنت كي‌خسرو و دودمان او در خوارزم تاريخ گذاشتند و اين واقعه ٩٢ سال پس از ساختن خوارزم بود.“ ( بیرونی، آلاثار، ۵۶). این دو عدد را شهبازی جمع می‌کند تا نتیجه بگیرد که زرتشت حدود ۱۰۸۰ق‌م می‌زیسته است. اشکال در این است که عدد ۹۸۰ اشتباه است و می‌بایست ٥٨٠ باشد، چون در صفحات ۱۴۸ و ۱۴۹ از همان کتاب، در دو شمارش متفاوت، فاصلۀ بین کی‌خسرو و اسکندر ۴۸۸ سال است که اگر ۹۲ سال بدان اضافه کنیم، ساختن خوارزم به ۵۸۰ سال پیش از اسکندر بازمی‌گردد و نه ۹۸۰ سال.

[24]               _ مدعای بویس دربارۀ متحجر بودن مردمان در اوستا مبنی بر ترجمۀ غلط از عبارتی بود که فکر می‌کرد فرق میان سنگ و فلز بر ایشان معلوم نبوده. حال آنکه مَلَندرا ثابت کرده است که اشتباه از خانم بویس بوده است:

  1. W. Malandra, “Gōhr i Asmān: A Problem in Avestan Cosmology,” in Paitimāna: Essays in Iranian, Indo-European, and Indian Studies in honor of Hans-Peter Schmidt (Costa Mesa: Mazda Publishers, 2003), 266-74 and 273.

[25]               _ Soudavar, Mithraic, 201-204;

سودآور، فرّۀ ایزدی،۵۱ و ۱۳۷.

[26]               _ M. Boyce, “Apam Napāt,” in Encyclopaedia Iranica, Online edition.

[27]               _ در کتیبه‌های (DSe, DSf, Dst) داریوش تأکید دارد که اهورامزدا خالق زمین و آسمان و مردمان است.

[28]               _ A. Soudavar, Reassessing Early Safavid Art and History, Thirty Five Years after Dickson & Welch (Houston: Lulu.com, 2016), 9-12.

[29]               _ فی‌المثل بنگرید به بندهای ۲ و ۴ از یسنۀ ۱۹.

[30]               _ Soudavar, Reassessing, 7-9.

[31]          _ در بندهای ۷ و ۸ بیستون، داریوش تأکید می‌کند که دستوراتش ”هم به شب و هم به روز“ باید اجرا شوند. برای تصاویر بنگرید به

Soudavar, Mithraic, 214-216.

[32]               _ این جشن، که به روز مهرگان بود، یادبود کشته شدن بیوراسب (ضحاک) به دست فریدون بود. بنگرید به: محمدبن جریر طبری، تاریخ طبری، ترجمۀ ا. پاینده (تهران: اساطیر ۱۳۷۵)، جلد ١، ٣٨؛ حمدبن محمدبن اسحاق ابن‌الفقیه همدانی، البلدان، ترجمۀ ح. مسعود (تهران: بنیاد فرهنگ ایران، ۱۳۴۹)، ۱۱۵- ۱۱۶.

[33]               _ سودآور، فرّۀ ایزدی، 45-49.

[34]               _ A. Panaino, “Astral Characters of Kingship in the Sasanian and the Byzantine Worlds,” in La Persia e Bisanzio (Rome: Accademia nazionale dei Lincei, 2004), 555-585.

[35]             _ حتی مُهری داریم از دوران سلوکی که زرتشت را با لباس شاهانه می‌نماید با نشان فرّۀ ایرانی بر بالای سرش:

Soudavar, Mithraic, 196.

[36]               _ Soudavar Mithraic, 200-204; A. Soudavar, Discrediting Ahura Mazdā’s Rival, The Original Iranian Creator God “Apam Napāt” (or Apam Naphā?) (Houston: Lulu.com, 2015), 50-52.

[37]               _ سودآور، فرّۀ ایزدی، ۴۵-۵۴.

[38]NOTEREF _Ref459799967 \h \* MERGEFORMAT               _ فاطمه جهان‌پور، ”بررسی ریشه‌شناختی نام ’چشمه ‌سو‘ (چشمۀ سبز)،“ مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی، دورۀ ۴۰، شمارۀ ۱ (١٣٨٦)، ۱۷-۲۷؛ حمدالله مستوفی، نزهت القلوب (تهران: دنیای کتاب، ۱۳۶۲)، ۱۴۸-۱۴۹.

[39]               _ Appian, The Mithridatic Wars, 14‌.

[40]               _ Soudavar, Mithraic, 248-252.

[41]               _ Soudavar, Mithraic, 93-97.

[42]               _ Soudavar, Mithraic, 97-100.

[43]               _ ماریا ماتسوخ (Maria Macuch) جمله‌ای از یک وقف‌نامۀ پهلوی را (ka gōwēd kū ēn ātaxš hamē az frazandān-ī man mard-ē(w) ī pahlom dārēd hamē ān ī hast ān ī pahlom dārišn) به غلط ترجمه کرده‌ است، به تصور اینکه پهلم به معنی خوب و عالی است. در محکمۀ قضا خوبی و بدی نمی‌تواند شرط جانشینی باشد، بلکه شرایطی که مبتنی بر ارشدیت است قابلیت اجرا دارد. ترجمۀ این جمله باید چنین باشد: ”اگر [واقف] گفته باشد که از میان همۀ فرزندان من این آتش را نزدیک‌ترین مرد باید داشته باشد، پس از میان آنهایی که هستند [یعنی زندگان] آنکه از همه نزدیک‌تر است باید داشته باشدش [یعنی عهده‌دار آتش خانوادگی بشود].“ ”نزدیکی“ به واقف شرط قابل اجراست:

. Soudavar, Mithraic, 96.

[44]               _ H. Humbach and P.O. Skjaervo, The Sasanian Inscription of Paikuli. I-III (Munich: Dr. Ludwig Reichert Verlag, 1983).

این مترجمان کدخدا را ”صاحب خانه“ معنی کرده‌اند، حال آنکه در قدیم “کدخدایی“ به منزلۀ حکومت بود. از جمله در مطلع سعدین: ”حضرت خاقان سعيد هميشه به ازدواج و امتزاج و التيام و انتظام اولاد كرام اهتمام تمام مى‏فرمود و پيوسته اولاد امجاد را به امر تأهل و كدخدايى ترغيب مى‏نمود.“ بنگرید به کمال‌الدین عبدالرزاق سمرقندی، مطع سعدین و مجمع بحرین، تصحیح ع. نوایی (تهران: مؤسسه تحقیقات و مطالعات فرهنگی، ١٣٨٣)، جلد ٣،٤٧٠. عثمانی‌ها نیز تا ابتدای قرن بیستم حکام محلی را کدخدا می‌گفتند.

[45]               _ مسعودی، مروج، جلد ١، ٢٦٩.

[46]               _ در نقش رستم، اردوان اشکانی زیر سُم اسب اردشیر قرار دارد و همتای اهریمنی است که پی‌سپر اسب اهورامزد شده است.

[47]               _ Soudavar, Mithraic, 249.

[48]               _ به گفتۀ خشایارشاه، جدش آریارامنه در سالی که داریوش به سلطنت رسید (۶۲۲ق‌م) هنوز زنده بود. اگر عمر او را ۶۰ سال فرض کنیم و ۲۰ سال اختلاف بین پدر و پسر، هخامنش که دو نسل قبل از او بود می‌بایست در ۶۱۰ق‌م سی تا چهل ساله بوده باشد.

[49]      _P. Lecoq, Les inscriptions de la Perse achéménide (Paris‌: Gallimard, 1997), 179.

[50]               _ R. G.Kent, “The Oldest Old Persian Inscriptions,”  Journal of the American Oriental Society, 66‌:3 (1946), 206-212 .

فرض اینکه نوشته‌های هخامنشی باید خالی از اشکال دستوری باشند غلط است. همان‌طور که لوکک و شارپ توضیح داده‌اند، اکثر کتیبه‌های هخامنشی، حتی آنهایی که به داریوش و کورش مربوط می‌شوند، مشکل دستوری دارند. بنگرید به

Lecoq, Les inscriptions, 179-180 ; R. Sharp, Les inscriptions cunéiformes en ancien persan des empereurs achéménides (Tehran‌: Consel Central pour célébrer les 2500ème anniversaire de la fondation de l’Empire Iranien, 1975), 21.

[51]              _ اگر قرار بود بگوید شاه فارس است، به عادت دیوانیان، می‌بایست از جزء به کل برود وعنوان ”شاه فارس“ را قبل از شاه شاهان بیاورد.

[52]               _ Soudavar, Mithraic, 181.

[53]               _F. Vallat, “Darius, l’héritier légitime, et les premiers achéménides,”  in Elam and Persia, eds. J. Álvarez-Mon and M. Garrison (Winona Lake‌: Eisenbrauns, 2011), 266-268.

[54]               _ Soudavar, Mithraic, 251-252.

[55]               _ Hassan Rezai Baghbidi, “The Linguistic History of Rayy up to the Early Islamic Period” in Der Islam 93/2 (2016), 403–412, 404.

[56]               _ احتمالاً فرّۀ کیانی‌ای که دینکرد (3، 9، 24) در بدو تولد به زردشت نسبت می‌دهد بابت شاهزادگی اوست.

[57]               _ شواهد عینی و کتبی این موضوع را پیش از این آورده‌ام. بنگرید به

Soudavar, Mithraic, 238-241.

از جمله حکایت موسی خورنی که می‌گوید آخرین پادشاه ماد که نامش ”استواگ“ بود با خواهر تیگران، پادشاه ارمنستان، وصلت کرد و به واسطۀ این ازدواج و دیگر ازدواج‌های خاندانش با مادها، اعقاب آنها به ”اژدهاک“ معروف شدند که به زبان ارمنی به معنی اژدها و مار است. او مدعی است که تیگران به دستور کورش آستیاگ را بکشت.

[58]               _ Soudavar, “Astyages,” 67-68‌; Soudavar, Mithraic, 196-200‌.

اسم همای (یونانی:Amytis ، پارسی باستان:Humaiti ) در عربی حماتی یا حمایت نوشته می‌شد که در طبری و غیره به خمانی تحریف شده است.

[59]               _ عبدالحی‌بن ضحاک گردیزی، زین الاخبار (تهران: دنیای کتاب، ۱۳۶۳)، ۶۲؛ طبری، تاریخ، جلد ٢، 477-479.

[60]               _ کتزیاس (Ctesias)، جزوات ۱۲، ۱۳، ۱۴ به نقل فوتیوس، دسترس‌پذیر در

http://www.livius.org/ct-cz/ctesias/ctesias_overview.html/.

[61]               _ M. Boyce, Zoroastrians: Their Religious Beliefs and Practices (London: Routledge & Kegan Paul, 1979), 36.

گردیزی، زین الاخبار، 49-61. به روایت زادسپرام نیز زردشت ۷۷ سال عمر کرد. بنگرید به

Gignoux & Tafazzoli, Anthologie de Zādspram (Studia Iranica, Cahier 13) (Leuven: Peeters, 1993), 87‌.

[62]               _ Soudavar, Mithraic, 199 and 232.

[63]               _ از آن میان، اردشیر دوم و سوم مهر و ناهید را در کنار اهورامزدا ستایش کردند، یعنی برای اهورامزدا شریک تراشیدند. خلاف نظر داریوش بود، ولی بعد از آن اوستانویسان هم این رویه را دنبال کردند

[64]               _ داریوش سوم بازماندۀ مستقیم داریوش دوم (عد از دو پشت) و یگانه خلف تاجدار او بود.

[65]               _ فرنبغ دادگی، بندهش، به کوشش مهرداد بهار (تهران: انتشارات توس، ۱۳۶۹)، ۱۶۶. در متن ”دارایِ چهرآزادان“ آمده که به معنی دارا پسر چهرآزاد است

[66]          Herodotus, Histories (3.30.1). _

[67]               _ Soudavar, Mithraic, 260-262.

[68]               _ M. Dandamayev, “Bardiya,” in Encyclopaedia Iranica, Online edition.

[69]               _ گردیزی، زین الاخبار، 49-61.

[70]               _ درجایی که گردیزی پدر کی‌منش را کی‌قباد می‌نامد، طبری نام از ”کی‌فاشین“ می‌برد. بنگرید به طبری، تاریخ، جلد ٢، ۴۶۳. اگر در هر دو، جای اینان را با ”کی‌منش“ عوض کنیم، آن وقت کی‌منش هم‌ردیف هخامنش می‌شود و کی‌فاشینِ طبری هم‌ردیف چیشپش پسرِ هخامنش. ممکن است که “فاشین” از تحریف‌ “چیشپش” بدست آمده باشد بدین ترتیب که چون عرب پ و چ ندارد، بعد از تبدیل دو حرف اول یعنی “چی” به ”کی” (که در پهلوی میتوانند شبیه باشند) آن را ”کیشفاش“ نوشتند. و آنچه بعد از کی آمد را فاشین خواندند.

[71]               _ نمونۀ تقطیع غلط ترجمۀ بویس است که فرض می‌کند ”اهو“ و ”رتو“ هر دو اشاره به اهورامزدایی دارند که قضاوت او بر اساس اشه است و ترجمه‌ای نامعقول به دست می‌دهد: ”او، اهورامزدا، همان‌قدر رهبری برگزیده است که قاضی اشه‌مند. او کارساز کردارهای خوب زندگی است. پادشاهی از برای اهورامزداست که او را رمه‌بان فقرا کرده‌اند.“ بنگرید به

Boyce, Zoroastrians, 34-36.

بویس مقام اهورامزدا را تا حد یک قاضی پایین آورده و او را رمه‌بان فقرا کرده است و نه پادشاه. حتی در مسیحیت، آنکه رمه‌بان مردمان است روی زمین است و نه در آسمان‌ها. قرار است که ژان کلنز برای چندمین‌بار ترجمه‌ای دیگر فراهم کند –‌بر اساس مکاتبۀ خصوصی با من- که اگر بر پایۀ قبلی‌اش باشد، بهتر از بویس نیست.

[72]               _ صفتی که در اهونور به کار رفته متشکل از دو واژۀ ”اشه“ و ”چیت“ است که اولی نمایندۀ نظام راستین کارهاست و دومی کمال و اوج را مشخص می‌کند که ما کلاً به صورت ”کمال درستکاری“ ترجمه کردیم تا گویا باشد.

[73]               _ گردیزی، زین الاخبار، ۴۹.

[74]               _ Gignoux & Tafazzoli, Zadsparam, 93.

[75]               _ روزبهان خنجی، تاریخ عالمآرای امینی، ایران در سالهای ۱۴۷۸۱۴۹۰ میلادی، تصحیح ج. وودس (لندن: انجمن سلطنتی مطالعات آسیایی در بریتانیا و ایرلند، ۱۹۹۲)، ۳۰-۳۱ ؛ ابوالعلاءء سودآور، ”میراث مغول در فرامین ایران‌زمین“ نامۀ بهارستان، سال ۱۲، شمارۀ ۱۸-۱۹ (۱۳۹۰)، ۱۱۵-۱۲۶؛ نقل از ۱۱۶-۱۱۷.

[76]               _ مگر اینکه فرض کنیم اهونور در سرزمین ری سروده شده و خطاب به زرتشت یا اجدادش بوده که بر آنجا حکومت داشتند.

[77]               _ زن اصلی زردشت، هووی، نیز از خاندان هوگوا بود.

[78]              _ Boyce, “Apam Napāt.”

[79]               _ شکل این اپم‌نپات برگرفته از Eros یونانی است و پرواز و آوردن دستارش نتأثر از الهۀ پیروزی یونانیان بنام Tyche است.

[80]               _ A. Soudavar, “The Vocabulary and Syntax of Iconography in Sasanian Iran,” Iranica Antiqua, 44 (2009), 417-460; quote on 426-429; Soudavar, Mithraic, 157-159.

[81]                    _ ترجمه‌هایی که من از این بند دیده‌ام همگی غلط‌اند، اکثراً به دو علت: اول اینکه ”بخت“ و ”بخشایش“ را در این بند به معنای تقسیم می‌گیرند؛ گویی تیشتر دست به اصلاحات ارضی دوباره زده و دوم، چون نمی‌فهمند معنای فعل بخشایش چیست، جزیی از جملۀ ماقبل مخاطب را بیرون می‌کشند و به منزلۀ فاعل به فعل بعد از مخاطب می‌چسبانند. حال آنکه فاعل فعل بخشایش کل جملۀ قبل از زرتشتی است که مورد خطاب است.

[82]               _ G. Dumézil, Mythe et épopée, Histoires romaines (Paris‌:   , 1981), 21-23.

[83]              _Soudavar, Discrediting, 27-28.

[84]               _ بنگرید به لغتنامۀ دهخدا.

[85]               _ تقریباً در همۀ زبان‌های هند و اروپایی معنی اصلی ”برز“ نور و گداختگی است (فرانسه: braiser، انگلیسی قدیمی: blaese، پهلوی: برازیدن یعنی درخشیدن، فارسی: برشته). در ترکیب با لغاتی مثل ”بالا،“ به معنی قامت، برز را گاهی به شکوه و هیبت نیز ترجمه می‌کنند، ولی قامتِ بی‌فروغ هیبت ندارد و قامت شکوهمند آن است که درخشش داشته باشد. در مقاله‌ای دیگر استدلال خواهم کرد که در باختران، خدایان فرهمندشان که هالۀ نور یا شعله به پشت سر دارند، با صفات ”بُرزو“ یا ”برزاوند“ توصیف می‌شوند.

[86]               _A. Panaino, “The Origin of the Pahalavi Name Burz ‘Apam Napāt’, A Semasiological Study,” Acta Iranica Scientarum Hung., 48:1-2 (1995), 117-26; Soudavar, Discrediting, 30-31.

[87]                    _ توضیح این ترجمه را پیش از این آورده‌ام. بنگریدب به

Soudavar, Discrediting, 29-31.

[88]               _ برای شرح مفصل این موضوع و محبوبیت نشان سه‌نقطه نزد انجمن‌های مهری همچون دراویش و ینی‌چری‌ها و شوالیه ها و فراماسون‌ها، بنگرید به

Soudavar, Mithraic, 47-62.

در همانجا، کاریکاتور دیگری به شکل سرِ گاو تشریح شده که نمودار ماه است و نمایندۀ صفت گاو-چیثره، به معنای گاوچهر که در اوستا برای توصیف ماه به کار رفته است. در اوستا، گاو معنی شیر هم دارد و به همین سبب، مراد از ”گاوچهر“ رنگ نور ماه است که به سفیدی شیر است.

[89]               _ این ظرف، خط بطلان بر مدعای خانم ریکا گیزلن (Ryka Gyselen) می‌کشد که در فهرست مسکوکات ساسانی مصرانه این مردمک را ”فروهر“ می‌نامد. بنگرید به

  1. Alram, and R. Gyselen (eds.), Sylloge Nummorum Sasanidarum (Vienna: Verlag der Östereichischen Academie der Wissenschaften, 2012), vol. 2, 162-168.

توجیه فروهر در زیر ناف یا بیضۀ چهارپایان بسی دشوار است.

[90]               _ Soudavar, Mithraic, 26, 46, 267 and 311.

[91]               _ ”آفتاب خسروانی“ را جوزجانی و قاآنی و بیدل شیرازی نیز به کار برده‌اند. عدم توجه به این موضوع باعث شده که همۀ مترجمان نام خسرو را تجزیه به دو واژه کنند (هو – سرَو) تا معنای نیک‌نام از آن استخراج کنند و ستاره را ”بزرگوار نیکنام“ معرفی کنند که معلوم نیست چنین خاصیتی را در کجای ستاره دیده‌اند و مردمان چه برداشتی می‌بایست از چنین تعریفی داشته باشند.

[92]               _R. Zarghamee, Discovering Cyrus: The Persian Conqueror Astride the Ancient World (Washington D.C.: Mage Publishers, 2013), 538-539.

[93]               _ در اصل متن ”خوی“ آمده که تحریف شده “جوی” است و منظور از ”ناحیت جوی“ این است که او از جانب رود و دریا وارد منطقه می‌شود. ولی نظر مصحح تاریخ قم این است که منظور ”خوی رازی“ است. بنگرید به حسن‌بن محمد‌بن حسن قمی، تاریخ قم، ترجمۀ حسن‌بن علی‌بن عبدالملم، تصحیح م. ر. انصاری قمی (قم: کتابخانۀ بزرگ آیت‌الله العظمی مرعشی نجفی، ۱۳۸۶)، ۲۲۹.

[94]               _ یاقوت حموی، معجم البلدان (بیروت: دار صادر، ١۹۹٥)، جلد ٢، ٦٣.

[95]      _ به زعم من ”آبگیر“ بهتر از ”آبخیز“ است.

[96]      _ فیروزبخش توضیح داده است که ”کشخر“ به معنای ”کشور“ است (فیروزبخش، ”فهلویات ،“ ۱۳۷). ما همان لغت را در اینجا و در فهلوی بعدی به کار می‌بریم.

[97]               _ ”بیب بن جودرز“ را مصحح تاریخ قم در صفحۀ ۲۲۷ به ”گیو بن گودرز“ از سلسلۀ پارتیان تعبیر کرده است، حال آنکه در شاهنامه و تاریخ پارتیان، گودرزِ مشهور، خود پسر گیو است، نه بالعکس. وآنگهی، برخلاف سنگ‌نبشته و مسکوکات، تبدیل توأمان دو حرف ”و“ و ”گ“ در پهلوی به ”ب“ بعید است که این علامتی کشیده دارد و آن دو، علایم کوتاه. در این داستان، ”بیب بن جودرز“ چند بار به همین شکل تکرار شده است، در صورتی که مورخان اگر یک بار می‌نوشتند ”حجّاج بن یوسف، در نوبت‌های بعد به نگارش ”حجاج“ بدون نام پدرش اکتفا می‌کردند، مگر اینکه چند حجاج در همان داستان می‌بود و برای رفع ابهام نام پدر می‌بایست ذکر شود. اگر کاتب ”بن“ را در این نام وارد کرده، سببش این است که ”گودرزان“ دیده و فرض کرده پسوند ”ان“ به معنی ”ابن“ است، حال آنکه محتملاً پسوند نسبت است، همچون ”ان“ در پهلوان. اما “گودرز“ (یونانی: Gotarzes) شاید متشکل از دو واژه باشد: ”گو“ به معنی گاو و ”تراز“به معنی هم‌وزن. به سبب تغییر حروف مصوت، حدس می‌زنم که به جای ”باب“ (به معنای بابا و پیر) واژۀ ”بیب“ با الف مقصوره نگاشته شده است. نمونه‌های متعددی از کاربرد عنوان ”باپ“ یا ”باب“ برای رؤسای مجامع مهری و برادری را پیش از این ارائه داده‌ام ( (Soudavar, Mithraic, 87-90‌. حدس من این است که “بیب بن جودرز” به جای ”باپ گوترزان“ است

[98]               _ در اصل ”وی بها“ آمده که محتملاً برگرفته از weš wahāg پهلوی است که در آن، ”وش“ مبدل به ”وی“ شده. ”بیش بها“ به عنوان صفت جواهر رایج بوده (از جمله در گردیزی، زین الاخبار، ص۹۴ و ۱۰۴ و۴۰۶). در فارسی، ”بها“ معنی ارزش دارد، ولی در عربی به معنی نور است. بر حسب نظر شائول شاکد (مکاتبه‌ خصوصی)، ”بها“ی عربی سلف آرامی ندارد که هزوارشِ آن القای معنی نور کند، ولی در استعمال ”بیش بها،“ به همراه فرّ، معنی نور هم مستفاد می‌شود و شاید در اینجا تلفیقی از معانی عربی و فارسی در دست داریم.

[99]               _ ”اورنگ“ در بسیاری از مواقع مترادف با فرّ بوده و بارگاه نور است. بنگرید به سودآور، فره ایزدی، ۹، ۱۰ و ۱۰۶. دیدیم که کشخران هم معادل کشوران است.

[100]             _ Strabo, Geography (15.3.§8).

[101]             _ برای متن و تصویر این کتیبه بنگرید به

www.livius.org/articles/place/ecbatana-hamadan/.

[102]             _ دهخدا گنگ را لوله‌ای سفالی معنی می‌کند که برای دیوارۀ قنوات به کار می‌رود و در شواهد، مثل ”آدمی گویی گنگی است میان این دو عالم و حاجزی میان این دو دریا،“ گنگ به وضوح معنی دیوار دارد. مؤلف لغتنامه گنگ دژ را در نظر نیاوده، چون در بندهش به صورت کنگ دژ آمده است.

[103]             _ Herodotus, Histories (1.98).

[104]             _ ”کنگ دژ . . . آن را کی‌خسرو به زمین نشاند، او را هفت دیواراست: زرین، سیمین، پولادین، برنجین، آهنین، آبگینه ای و کاسگین.“ ( فرنبغ دادگی، بندهش، ۱۳۸). نکته: متن بندهش در اینجا مغشوش است.

[105]             _ استاد یارشاطر نیز در مدخل ”افراسیاب“ دانشنامۀ ایرانیکا خاطرنشان می‌کند که تطبیق توران با ترکان دیرتر صورت گرفته، چون اولین حمله‌های این گروه به فلات ایران موکول به بعد از قرن ششم میلادی است. معلوم نیست که افراسیاب اشاره به آستیاگ دارد یا پدرش، هوخشتر. محتملاً سرزمین پارسایان را هوخشتر اشغال کرده باشد، ولی زرتشت را پسرش آستیاگ از ری بیرون راند.

[106]             _ Xenophon, Cyropaedia (8.2.9).

[107]            _ C. Herrenschmidt and J. Kellens, “Daiva,” in Encyclopaedia Iranica, Online edition; Soudavar, Mithraic, 246-248.

[108]             _ ”ميرک ديو را که از طبقۀ ديوان مازندران به مزيد عقل و کياست ممتاز بود به وکالت شاهزاده تعيين کردند.“ بنگرید به اسکندربیک منشی ترکمان، تاریخ عالمآرای عباسی، تصحیح ایرج افشار (تهران:     ، ۱۳٥۰)، جلد ١، ۲۱۰. برای فهرستی از اعلام اشخاص و اماکنی که واژۀ دیو داشتند، بنگرید به

Soudavar, Mithraic, 324 and 360.

[109]             _ اصطلاح ”دیو مزندری“ در سانسکریت و ودهای هندی وجود ندارد و بنابراین زادۀ زرتشتیان است، خاصه اینکه عمدتاً در اوستای متأخر ظاهر شده است در یشت‌های ۱: ۳۲ و ۵: ۲۲ و ۹: ۴ و ۱۱: ۱۲ و ۱۵: ۸ و ۱۷: ۱۲۵ ، ۱۹: ۲۶ و یسنه های ۲۷: ۱ و ۵۷: ۱۷ و ۳۲

[110]            _ Herodotus, Histories (3. 78-79).

[111]             _ Soudavar, Mithraic, 242-246.

[112]             _ Soudavar, “Astyages,” 49-52; Soudavar, Mithraic, 241.

[113]             _ برای تصاویر دیگر بنگرید به

Soudavar, Discrediting, 53.

[114]             _ فرنبغ دادگی، بندهش، ۱۵۱.

[115]             _ شاید افراسیاب نمایندۀ پدر آستیاگ، هوخشتر، بود.

[116]             _ L. Summerer, “From Tatarlı to Munich: The Recovery of a Painted Wooden Tomb Chamber in Phrygia,” in The Achaemenid Impact on Local Populations and cultures in Anatolia (Sixth-Fourth Centuries B.C.) (Istanbul: Turkish Institute of Archeology, 2007), 133.

[117]             _ Soudavar, Mithraic, 53-55.

[118] 105page –

_ Diodorus, Library (16.47.2); Herodotus, Histories (3.141), (3.153), (4.132).

[119]             _ این موضوع در دو یشت ۵ و ۱۹ تکرار می‌شود، با این تفاوت که در یشت ۱۹، نگهدار فرّ در آب تلویحاً اپم‌نپات است و در یشت ۵ صراحتاً ناهید است. یشت ٥ احتمالاً متأخر است و در آن سعی کرده‌اند ناهید را جانشین اپم‌نپات کنند.

[120]             _ اسطورۀ فرّ اسطوره‌ای است که سرچشمۀ آسیایی دارد، چون اکثر قبایلی که از دشت‌های آسیای مرکزی مهاجرت کرده‌اند، اعم از ترکان و مغولان و سرخ‌پوستان امریکا، باورهای مشابهی دارند. عامل انتقال فرّ ممکن است مرغی آتشین بوده باشد که در اوستا ورغنه را جانشین آن کرده‌اند. شاید که در ابتدا نامش چمروش یا زرمرغ بوده است:

(Soudavar, Mithraic, 162-163 and 211-212).

[121]             _ یشت ١٩: ٣٦ دربارۀ فریدون می‌گوید که ”پس از زرتشت پیروزترین قهرمانان بودند“ و یشت ١٩: ٣٨ در وصف گرشاسب می‌گوید ”که پس از زرتشت نیرومندترین تنومندان است.“

[122]         _ دوستخواه، اوستا، جلد ۱، ۴۲۵.

[123]             _ اول‌بار مری بویس متوجه قدرت مساوی و موازی مهر و اپم‌نپات شد و همو بود که استدلال کرد یکی خدای روز بوده و دیگری خدای شب. بنگرید به

Boyce, “Apam Napāt.”

The Timurid View of the Mongols: An Examination of the Mongol Identity of the Timurids

Dynamics of Quest and Search in Three Narratives by Parsipur

 

Shervin Emami is a lecturer in Persian language and literature in the Stanford Language Center and a faculty member of the Hamid and Christina Moghadam Program in Iranian Studies at Stanford University. Her research is on “Persian Contemporary Magical Realism through the Lens of Allegorical and Mystical Writings in Persian Classical Literature,” and she is completing her dissertation at UCLA. She received her MA in Middle Eastern history from California State University, Fullerton, and her MA in Near Eastern languages and literatures from UCLA. Before Stanford, she was at UC Irvine and UC Berkeley as an adjunct lecturer.

This article examines the themes[1] of quest (takaapu) and search (jostoju) in three of Shahrnush Parsipsur’s narratives through the lens of their female characters. Through a close reading of three of her novels—Tuba and the Meaning of the Night (Tuba va Ma’naye Shab), Women without Men (Zanan-e bedune Mardan), and The Blue Intellect (Aql-e Abi)—I analyze the various recurring demonstrations of the quest theme in Parsipur’s work, and explore the way the heroines of her narratives are each pursuing the journey to enlightenment (Roshangaree). By examining the heroines of each novel throughout their quests, I suggest that the urge to find liberation, agency, and emancipation continuously reemerges as the female characters evolve both emotionally and spiritually during the journey. Additionally, I show that these characters find different resolutions in their journey as they evolve. I attempt to compare these journeys to highlight that the previously unresolved issue of search finds its resolution in The Blue Intellect, specifically through the most refined prototypic character, Zan. The search can be concluded in the corporeal world and through emancipation of the body and soul.

In my study of these three novels, I argue that the author has embedded a common theme in the narratives: the different ways that women strive to reach liberation from societal boundaries and male dominance in addition to emancipation of the soul. This theme addresses the continuous unresolved issue of the urge to emancipate soul and body in its modern form. The issues of quest and search reappear in each of these novels as recurring and perpetual issues; yet these themes evolve from one narrative to the next.

 

Tuba’s Journey

The novel Tuba and the Meaning of the Night is a third-person omniscient narrative. Despite this, the characters’ words and thoughts are invariably perceived from Tuba’s perspective. Her lifelong search to find peace and emancipation from stagnancy is illustrated through many decades of her life and in the end, unresolved with her death. Engrossed in her spiritual quest and search[2] for the truth and unity with God, Tuba experiences decades of Iranian revolutionary turbulence.[3] She represents a woman confronting the challenges specific and unique to the era when the nation undergoes various political and social changes: “Tuba lives over eight decades and through her life she experiences different, and at times contradictory, articulations of concepts such as nation (mellat), homeland (vatan) and womanhood (zaniyyat).”[4]

Tuba, a smart and spiritual fourteen-year-old girl, proposes to a middle-aged man after her father dies, to obtain financial security and to pursue her will in her spiritual journey. However, miserably depressed, she divorces him a few years later and marries a Qajar prince. This relationship is loving, but when the prince takes a second wife, Tuba divorces him as well. After the second divorce, Tuba returns to her original childhood dream, which was a spiritual quest for unity with God and search for love. In this way, Tuba reclaims the dream she lost after her father’s death.

Although she reclaims her quest and search, the outcome of her journey is foreshadowed in the beginning of the narrative when Tuba is scrubbing old scum after seven years of drought: “The earth no longer had to remain a slave to its dream for water.”[5] Tuba’s notion of imprisonment is what keeps her stagnant in time and place; therefore, the narrative begins with Tuba’s reflecting on how her stagnation carries her back to her state of search in her childhood. This lifelong search is narrated over eight decades and remains unresolved with her death.

 

Plot and Character Development

Woven throughout the story are five women, three of whom—Munis, Maryam, and Tuba—represent the presence of women through the changes in society and the challenges they face in their desire to search. The other two, Setareh and Leila, who denote alternative voices for Tuba, represent the free voice for these women through their challenges. Leila becomes the eternal manifestation of Tuba’s earthly form.[6] These two characters are contrasting: Tuba desires lifelong intellectuality, which conflicts with her religious thoughts, and Leila is a non-religious being who is free from such conflict.

Tuba is the first generation of women on a quest, and she plays the leading role in both creating and protecting the home, a safe domain, for the succeeding female generations. Tuba is married twice, once to an old man who does not love her, and then to the king’s son, who is repeatedly unfaithful to her; in both instances, she divorces the man (a highly unusual action for the time period and culture). Tuba’s first marriage, which saves her from financial insecurity, leads her to be housebound. With the second divorce, she is also housebound for a long time because of her divorce scandal, which allows her to gradually create a relationship with her home as the only safe place she recognizes.

This need for safety becomes paramount as two revolutions, with their ensuing chaos and instability, unfold during Tuba’s life. Both the Constitutional Revolution and the oil nationalization catalyze social and political unrest in Iran, escalating a sense of danger and the need to protect the homeland. This escalated sense of danger manifests in Tuba’s character as an increasing urge to protect the home to which she is bound.

Tuba’s daughter, Munis, embodies the succeeding generation and its unique place in the narrative and in history. She has the chance to expand beyond her house and is able to marry for love. In this way, Munis is able to search for love whereas Tuba is not. Regardless of these new freedoms, Munis’s relationship with her husband, Ismail, remains a secret from the public world because he has an active, but clandestine, political role working against Reza Shah. As a consequence of his activities, he is arrested and imprisoned. Realizing that she is pregnant with his child, Munis feels obliged to disclose her marriage to her mother. Tuba regrets her daughter’s love match and freedom and does not accept or agree with Munis; hence, Munis leaves the house to seek truth. Finally, Maryam, the granddaughter, leaves the house to pursue a university education and subsequently joins a leftist political party. After being fatally shot by a police officer, she returns to Tuba’s house—a space defined by its security—and dies before her child can be born,[7] thus halting the progress of generations.[8]

Finally, Setareh, the teenage daughter of the maid, who is part of Munis’s generation, is raped by strangers and becomes pregnant. This series of events leads to Setareh’s murder by her uncle due to the shame she has brought to the family. This violent act takes place inside the safety and sanctuary of the home. After Setareh’s brutal death, she is buried in the house under a pomegranate tree. Soon thereafter, she reappears as a ghost, and Tuba witnesses Setareh growing in the house as an ethereal holy tree. Her existence as a ghost remains a secret and is revealed to only Tuba. Tuba is the only person who can see Setareh and talk to her. Tuba, who feels haunted by the corpse’s curse, puts aside her dream of searching for God, to adapt and turn the wheel of her fortune until the proper time arrives for her to resume her search. Tuba feels trapped in the house by the fear that if she leaves, the walls and the lives that she protects will be destroyed. She carries this fear until the second death. After Maryam dies in the house, the space becomes unbearable to Tuba. Following Maryam’s burial, Tuba leaves the house because she realizes she cannot protect it anymore.

Leila, another female character in the story, never appears as a real person, only as a voice and a ghost representing the notion of search and movement in Tuba’s life. Leila, too, can be seen by only Tuba. At the end of the story, Tuba dies at the moment of her realization and epiphany. According to her, the moment of her death is when she realizes that she does not need to search anymore. She feels free and liberated. Leila appears in the story only at the end of the narrative when Tuba is ready to leave the house and leave her stagnant phase. On the last page of the story, the narrator who speaks through the mind of Tuba says, “Tuba was now someone else. She no longer had the need to search for truth.”[9] Through this confession, the gaze and voice switch to Tuba: “You are your own veil Hafiz be gone from our midst” (to khod hejab-e khodʼi Hafiz, az miyan barkhiz).[10] Tuba alludes to Hafiz’s line in order to highlight her realization and mark her death as the end of her search. She pronounces that her search has ended by taking away the symbolic veil, her corporeal body, manifesting that her life in this world is the only obstacle between her and unification with God.[11]

Leila represents Tuba’s inner voice in the form of a transformed, fragmented figure. She embodies Tuba’s liberated self and manifests next to her only when Tuba is enlightened and free. The voice appears to belong to a different space that Tuba could not comprehend before death. This distorted and distorting reality is actualized for Tuba when Leila chants to her that it is time to depart. Image and perception are both distorted in Tuba’s consciousness. The only reality is the resonating voice of Leila:

“Groups of people drowned in blood,” Leila said, “it is up to them to become liberated.”

Tuba asked, “Am I dead?”

Leila said, “You are dead.”

Tuba asked, “You too?”

The response was “I cannot die.”[12]

“mardom dasteh dasteh dar khun gharq mishodand.”  

Goft: “digar ba khodeshan ast keh berahand ya narah-and.”

 zan porsid: “aya man mordeh-am?”

Leila gof: “mordeh-i.”

porsid: “to niz?”

goft: “man nemitavanam bemiram.”[13]

The two voices interweave and at one point merge; the space is fragmented, and the voices resonate in the space that sets the novel’s termination. In the last line of the narrative, Tuba realizes that Leila, the autonomous voice who was next to her, is the liberated self that is eternal. The image of people who drown in blood represents the non-liberated ones who are bound in their perishable form.[14]

Setareh and Leila each represent alternative voices in Tuba’s mind, which reflect her twofold being. One voice is imprisoned in the stillness of an “I” who listens to the alternative voice that projects a chaste image, protecting the house with its stillness. The other voice is liberated in the spirit of a mobile “I” who seeks its home or “place of origin.” Setareh is both the bound and the chaste; Leila is both liberation and dishonor. A paradoxical space underlies the duality of search and stagnancy: chastity brings stagnancy and liberation carries dishonor. If the desire for search is discovered, then the searcher is plundered. Setareh is the redeemed soul whose chastity is devoted to maintaining the chastity of the house. These binary attributes, which on the surface seem to be contrary, explain and illustrate the conflict that Tuba faces in every step of her search on a deeper level. This conflict can extend to religion versus Gnosticism, tradition versus modernity, and the material/corporeal versus the sublime. [15]

The two figures of Setareh and Leila distort the divide between conscious and subconscious, dream and reality, and introduce a new space to Tuba wherein she is bound to marginalize her own search and protect the house and its people. Setareh, the emblem of chastity, signifies the boundaries that keep Tuba from her search, obstructing her liberation. Setareh emblematizes the Indigenous rites and rituals, tradition, and religious boundaries that simultaneously are protected as part of the culture but also prevent Tuba’s flight.

Setareh is the floating consciousness of Tuba’s mind who spreads her roots in the house. On the surface, the house represents the vatan, “homeland,” which needs to be protected and maintained safe from political and cultural turbulence. Yet on a deeper level, it also represents the limitations and boundaries that thwart people from their search. As Tuba says, “I wanted to fly and follow the truth, but I had to protect the house” (“del-am mikhast parvaz mikard-am va miraftam beh donbal-e haqiqat amma bayad az khaneh moraqebat mikaram”).[16] Tuba says that Setareh is the soul of the house, and it needs to be protected.[17]

The plot in Tuba’s narrative alternates between two themes developed in parallel; they both revolve around the notion of search. One is the spiritual quest and search that inwardly captures the characters—a search for love and unity with God, articulated by Tuba from the beginning of the story and embodied by Setareh. The other is the search embedded in the country’s changes—the search that stems from societal and political changes in the country at the time. Leila, who assists Tuba in pursuing her will to search, appears only after Tuba demands to leave the house and embark on her search. Suddenly with Tuba’s realization, Leila appears embodied as a ghost and invites Tuba to leave the house. Leila is an ethereal woman, roaming deserts. She has an adorned face but absolute purity behind that appearance.[18]

For Tuba, the only way to detach from the house is to kill Setareh’s soul since Setareh’s chastity and purity has restrained Tuba from her own search outside the house. Tuba craves distance from it; she is in a state of inbetweenness where one choice mirrors chastity and the other prostitution. To find her mobility and her desire to be free from the house, Tuba likens her choice to prostitution. Her desire for search forces her to embrace the impurity and kill her chastity. Tuba hears the last tanesh (“resonance”) of Setareh while her image is drowning in blood. Setareh, who symbolizes Tuba’s attachment to her house, becomes marginalized, and her voice echoes the monotone resonance from afar, replaced by a new light and a new voice, that of Leila.[19]

Tuba’s countenance is depicted as two states of being: when she is enlightened, and when Leila becomes one with her. During agahi, Tuba completely detaches from Setareh and peacefully unites with Leila, who is free, mobile, and enlightened. The paradoxical feature is that she denotes all this through the body of the prostitute, Leila, ruspi-gari. Leila, as an enlightened, ethereal prostitute, redeems Tuba, whereas Setareh, the emblem of holiness, purity, and chastity, remains imprisoned in the house.

In this way, quest manifests itself in two distinct layers in this novel through the development of various characters. The first layer of search embodies the desire of women to search for love and autonomy, represented by Munis and Maryam, who leave the house only to return defeated in their quest. On this level, the search for mobility and freedom is actual, physical/corporeal, and presented on the ontological level of reality. The second layer of search is for an inward perception that causes the person to be enlightened. Tuba embodies the second layer of search, demonstrated by the ontological feature of the mystical characters who appear to Tuba alone. The worldly quest for these women halts when Maryam has to return home from her search. In the story of Tuba, women seem to be defeated in this search. They expand their perceptions and horizons to achieve the mobility and freedom that they desire, but, ultimately, they cannot achieve it.

The second layer of the search theme, applied in conjunction with the surface theme, creates a narrative that encompasses a twofold purpose. One articulates the complicated relationships of social and political structures of a country and women’s mystical experience: the unresolved issue of search in order to return to the origin. The second illuminates a deeper conflict in the narrative in which the figures of Setareh and Leila are transmuted to abstract beings, personifications of purity and impurity. The dichotomy of these reframed figures stands as the binary of tradition and modernity. At the end, the narrative offers no resolution, and the search terminates in Tuba’s death. The death foreshadows glimmers of hope but leaves the quest and the search unresolved.

Quest and Search from Corporeal to Spiritual

Tuba’s house in the narrative is often referred to as a secure space that should be protected from strangers and enemies. The act of protecting the house evokes a parallel to the notion of homeland, vatan, which marks the space as the point of return for these women after their journeys.[20] Tuba, in her stream of consciousness, overtly compares her house to the country; she maintains the house as the source of her safety, and throughout the narrative, everyone who is defeated or victimized returns to the house. She believes that as long as she remains inside the house, outside forces cannot affect its occupants. In Tuba and the Meaning of the Night, Tuba, Munis, and Maryam each experience an unsuccessful search. Tuba’s spiritual search is completed only at her death, Munis’s search for a romantic marriage causes her dishonor, and Maryam’s search to pursue her political beliefs ends with her death.

To conclude, each character embodies a different notion of search: spiritual, romantic, or political. Even though the narrative maintains the two themes at the same time, the spiritual search for Tuba ends with unification and returning to God through her death, and the physical search remains unresolved. Further, the only solution for the ones who do not die is to stay in the despair of abjection (heghaarat va koochaki) until death and the return to the self’s origin. As we shall see in the next narrative, Women without Men, the same cycle is repeated with a slight difference. In these two works, the notion of quest and the unresolved issue of search ends with unification with oneself.

 

Women without Men

Parsipur’s second story, a shorter, more abstract and poetic narrative than Tuba and the Meaning of the Night, is inextricably tied to this first story through its narrative techniques, themes, and even characters. Munis, who left “the house” disillusioned at the end of the previous story, appears in this story under the same name but with a different identity. The choice of Munis as the character’s name in these two narratives is not coincidental. There is an affinity between the two characters. The reason that Munis leads the women’s journey in the second narrative is that she found neither serenity nor stability in Tuba’s house or in the larger house, “the country.” Therefore, the search continues, and the narrative assumes a new form in the second novel through the search for autonomy and freedom, which expands into a spiritual search.

 

Plot and Character Development

The novel begins with Mahdokht, a former teacher who visits her brother’s garden in Karaj, a city just outside Tehran. After witnessing an illicit sexual encounter, Mahdokht decides that the burden of her virginity is too much to bear and, declaring herself to be a tree, plants her feet in the ground. Just as Mahdokht transforms herself, the tree is transformed into a symbol for impossible femininity and Virgin Birth.[21] As through her own seed, Mahdokht is able to reproduce while maintaining her sexual purity. She becomes a fertile tree even though she is a virgin. Though Mahdokht finds peace through her transformative act, its unnaturalness shames her family, forcing her brother to abandon his garden. Mrs. Farrokhlaqa Sadrall-divan Golchehreh, a widow from Tehran, purchases the property cheaply. As women begin to congregate at the site of Mahdokht’s rebellion against conventional sexuality, the garden in Karaj becomes a sort of feminine utopia, a refuge for those fleeing the constraints of patriarchal Tehran.

In contrast, there is Munis and her ill-tempered friend Faʼezeh. After carefully guarding her virginity for thirty-eight years, Munis has discovered that she has been misled about the nature of her own body. When she was eight years old, Munis’s family told her that God would never forgive a girl who lost her virginity. After thirty-eight years, through a conversation with Faʼezeh, she discovers that virginity is a hole, not a curtain. After discovering that her virginity is not an easily torn curtain, but rather a hole, Munis leaves Tehran with her traditionally minded friend Faʼezeh, who has been protecting her own virginity with the hope of marrying Munis’s violently temperamental older brother. Shortly after embarking on the first of their pilgrimages, Faʼezeh and Munis are raped. Upset, they seek refuge in the garden.

At last, Zarrinkolah, a woman of twenty-six who begins to see her clients as headless monsters after years of prostitution, flees to the garden in Karaj, where upon her arrival, reality blends with the magical. When she arrives in Karaj, she adopts a different role, transforming from a prostitute to a holy person. The reality of life resides in a magical space for her. She finds peace in the garden, which has become a utopia for the women searching for their femininity and autonomy. The narrative ends with the female characters leaving the garden (the temporary utopia).

This multivocal narrative incorporates five female protagonists (an old maid, two teachers [Munis and Mahdokht], a widowed housewife, and a prostitute) and one man. Each woman feels constrained by her life, her role, and the spaces she inhabits. In response to this frustration, the women desire their autonomy, freedom, and femininity. They search for a utopian space in which they believe they belong. In their attempt to find their unique path, they all gather in the garden, which, to them, resembles heaven. However, the heavenly quality of the space is temporary for the characters; the women fail in their attempt to create a utopian[22] space, and they return melancholic to the city, scattered and separated.

 

Theme of Quest in Women without Men

In Women without Men, each woman identifies her quest and search as resisting stagnation. Zarrinkolah, the prostitute, is confined to a brothel and follows her spiritual quest by freeing herself from bondage. By doing so, she is forced to seek refuge in the streets. For Munis, the forty-year-old unmarried woman, committing suicide becomes, however paradoxically, a way to pursue her quest and desire in her transformed body. Mahdokht, the school teacher who lives with her brother, pursues her quest and frees her soul by transforming herself into a tree, thereby becoming one with nature and fluid in soul. While as a tree she is rooted to the ground, her seeds are free and can be cultivated anywhere. Farrokhlaqa kills her husband and leaves the urban town to reside in the garden in Karaj, where she hopes to find her liberation.

In Tuba and the Meaning of the Night, each of the female protagonists (Tuba, Munis, and Maryam) contemplates her attachments and detachments in her own way, meditating on the challenges she faces and charting her own boundaries regardless of the chains of convention. In Women without Men, the female characters desire autonomy and freedom; however, their roots in constricting convention and traditions do not permit them to be completely liberated. In both stories, the journey begins with the characters’ epiphany and enlightenment. Here, the themes of quest and search in the narrative becomes a notion of realization for the characters of their stagnancy and stillness. For the characters, the notion of quest and Desire[23] to search is catalyzed by the realization that their captivity and imprisonment is due to fallacies about life and chastity. The notion of search for each character manifests in a different shape: for Munis, it is the quest for her autonomy; for Farrokhlaqa, the quest to find her freedom; for Zarrinkolah, the quest to find her identity; and for Mahdokht, the quest to immortalize her virginity.[24]

Zarrinkolah, Mahdokht, and Farrokhlaqa represent alternative paths to self-realization. Moreover, each symbolizes the ways in which the earthly or material world imposes restrictions on humans but more specifically on women. For example, Zarrinkolah, the prostitute, redefines virginity and chastity. She is a woman who lost her virginity in her childhood, and after many years of being abused, decides to revive her chastity.

Through Zarrinkolah’s search for reality, she obtains her first sign of enlightenment: she comes face to face with decapitated men. She decides to purify herself, and through this purification, she is transformed into a holy entity and an emblem of purity. She symbolizes chastity. She is entirely transformed and as pure as a newborn.[25] The initial cause of Zarrinkolah’s enlightenment remains unclear; however, the time for this enlightenment occurs after a dream[26] and at dawn.[27] Dawn symbolizes the time between dream and waking; it equates with the time of inbetweenness and transcendence. Zarrinkolah achieves transcendence, is reborn, and becomes pure at dawn. The quest is the cause of the rebirth which characters (seekers) experience.

Emancipation and Reemergence of Tuba

In the first narrative, Tuba begins the journey of the soul and discovers it in her annihilation (fana) as she says: “I don’t need to search anymore” (digar niazi nemidid beh jostojuye haqiqat beravad).[28] She achieves enlightenment by returning to the place of origin, or enlightenment by death. Her living mythical source, Leila, leads her to her Mystical Death (fana). However, Leila, ironically, is the Eternal Feminine who appears as Lakateh in the figure and shape of a mythical ghost, who is known as the unfaithful wife in modern prose.[29] The fact that Leila is the ethereal woman (zan-e asiri), denoting eternal beauty, shows the continuity and correlation between the archetypal characters by juxtaposing the two contradictory notions of Eternal Feminine next to the Mystical Death. On the other hand, Munis, Tuba’s daughter, neither achieves the Mystical Death nor quenches her urge to go on a quest. In the second narrative, Munis appears with the same name and same conflicts, but as a different figure. In this narrative, after becoming enlightened, Munis kills herself. This represents a symbolic annihilation that takes a corporeal, worldly shape in the modern narrative as a suicide. Similarly, Mahdokht attains enlightenment about femininity and, therefore, desires to be united with a tree.[30] Desire brings madness, which is the beginning of love and quest in the mystical world. From one intermediary to another, all three women discover the ultimate resolution to their quest is complete annihilation (fana).

The title of the second chapter in Women without Men, “Munis, First Time Death,” foreshadows Munis’s journey. Munis reappears with a new gaze in the second narrative, and after discovering the truth about her virginity, she decides to seek the truth about life. Her decision to be annihilated grants her the ability to read minds—a direct conduit to truth. She replaces the rational soul through the intellectual and spiritual domains in the physical.

After this death, she returns to life and goes on a journey for forty days. When she returns home, her brother kills her for the second time. With her second death and subsequent reincarnation, Munis achieves complete awareness and enlightenment and reappears as a spectral woman for whom worldly things do not matter.

Munis, through death and reincarnation, tries to reinvent herself and the other women around her. She epitomizes the living myth of Leila and Setareh from the previous narrative and completes those roles in a new Munis. Munis explains to Faʼezeh that she possesses the ability to see things beyond what they are, and through this insight, she encourages the other women to reinvent themselves. Munis carries over the incomplete Munis of the previous narrative but has new abilities—similar to Mahdokht, who is the more developed version of Setareh, even in her weaknesses. In the second story, Munis, who has an unfinished destiny in the first novel, reappears, and this time encompasses both the holy and the unholy side.

Munis acts as the spiritual guide for the other women since she has an almost-perfect soul. She remains calm and peaceful in all earthly circumstances because she has received strength and power that is beyond worldly enforcements. Munis epitomizes the living soul who can guide the other characters to pursue their quests without being affected by worldly forces. The restrictions that derive from the male hegemony and patriarchal society do not affect her. She is a living corpse with a mythical soul who can die and reincarnate and guide the other women. In each encounter where she is abused or even murdered, she remains calm and seeks the next phase of her journey.

With each life, Munis progresses on her spiritual quest. She begins her resistance by rebelling against those sources within herself that were preventing her quest (e.g., her virginity). Her fight continues against her brother, who represents male hegemony in her society, which results in her death at his hands. In her third life, Munis battles against patriarchal hegemony on a wider scale when she is raped on the road by two men who symbolize the control and dominance men have over women in society.[31]

Therefore, in these two narratives, Tuba and the Meaning of the Night and Women without Men, a twofold theme is presented that incorporates two distinct yet related ideas of search and quest in both its physical and spiritual form. On the physical/corporeal level, the search and quest for these women spring from their desire for subjectivity, autonomy, mobility, and freedom from male hegemony. On the spiritual/sublime level, the theme focuses on quest and desire for achieving the ultimate unity with the divine being, which is an anagogical theme addressing the movement or journey of the soul. Both levels are depicted as the main character of each book, Tuba and Munis, progresses on her journey of the rational soul and feminine body. On the one hand, they become the voice calling for their subjectivity and autonomy, yet they also desire a search which springs from a deeper existential issue, a yearning for the original home or place of origin. Both narratives end with the Mystical Death and dissolution of the self for the main character, who achieves awareness and is therefore ready to be annihilated.

The way the characters are placed and used in the two narratives defines their stage in their desire. Clear parallelism exists between the characters and the unique symbolism of the two journeys. The main characters, who represent the journey of the soul and body simultaneously, find peace and tranquility through annihilation and unification with the divine soul. But what does search mean for the other women? How do the quest and search in their worldly manner achieve (or not achieve) conclusion?

When the characters of the two narratives are juxtaposed, the correspondence between them shows a pattern that indicates the imperfection of the earthly search. Munis (from Women without Men) and Tuba represent annihilation, Mystical Death, returning to the origin, and in Munis’s case, returning to life. Setareh and Leila, and Mahdokht and Zarrinkolah, symbolize transformation to a new form; Setareh and Leila represent not voluntary annihilation but murder, while Mahdokht and Zarrinkolah do not stand for death or annihilation in its complete form. Finally, Munis (from Tuba and the Meaning of the Night) and Maryam, and Fa’ezeh and Farrokhlaqa, symbolize disillusionment and hopelessness.

Moreover, the juxtaposition of the characters, Tuba/Munis, Leila and Setareh/Mahdokht and Zarrinkolah, Munis and Maryam/Faʼezeh and Farrokhlaqa, highlights a parallelism between the spiritual search and the corporeal/earthly search. It shows that the search of women for their identity, subjectivity, and autonomy is not always a celebratory one and often dwells on loss, unresolved goals, and melancholia. Therefore, the notion of quest can be achieved in only its spiritual form or after death. However, I believe, at last, the search and the quest find a resolution for these female characters, and the resolution is presented through the embodiment of the one female character, Zan, in the novel The Blue Intellect. The long quest is fulfilled in the material/corporeal world, and this resolution differentiates this novel from the other narratives.

 

The Blue Intellect

The Blue Intellect is a narrative illustrating the first decade of the Islamic Revolution, which began in 1979. The story of the main character, “the woman” (zan), begins on a cold winter night while Tehran is being bombed. She enters the lieutenant’s office hiding a deer under her veil. She sits in front of “the lieutenant” (sarvan) and begins telling her life story.[32] The lieutenant first thinks the woman is a prostitute (andishid ruspi) and is initially reluctant to listen, but he then realizes that she is an intelligent, wise, and educated woman from a respected middle-class family. The lieutenant is fair and logical (ahl e ensaf bood v mi andishid); therefore, he decides to listen to her complaints. Zan explains how she used to work as a manuscript archivist but lost her job after the Revolution because she disobeyed the hijab enforcement. Her manager, Mr. Menbodi, who ordered her to resign, replaced her with another woman named Mrs. Rahro. After some time, Zan decided to return and reclaim her position. She returned with no prior appointment, and she caught him kissing Mrs. Rahro. She learned later that Mrs. Rahro was forced to submit to Mr. Menbodi’s sexual assault because she needed Mr. Menbodi’s help to get her brother out of the country. Zan tells the lieutenant that both women felt betrayed and decided to murder Mr. Menbodi. Their attempt, however, failed, and Mr. Menbodi managed to throw Mrs. Rahro from a bridge and make it look like an accidental death.

Zan, who feels responsible for this incident, explains to the lieutenant that the seven members of her family began to lose solidarity during this time. She seems to see these incidents as connected, and she thinks of the loss of solidarity as the beginning of her family’s destruction. Her two older brothers migrated, her younger brother and sister were killed in a street riot, and her mother turned into a veiled, fanatically religious woman. Finally, her grandfather, who felt responsible for his family’s ruination (Zan’s father died before the Revolution), suffered from immense guilt and went mad. Zan, who looks at the Revolution and its consequences with skepticism, blames the Revolution and war for her family’s destruction (pashideh shodan nezame khanevadegiash). While she describes all these life events to the lieutenant, he sympathizes with Zan, thinking that her life story applies to him and many other middle-class Iranians during the Revolution (Sarvan fek kard ke in dastane Zan v do kokhtar cehehl roozeash mitavanad bashad).

The second half of the narrative assumes a non-linear format and revolves around a continuous dialogue between the woman/Zan and the lieutenant/Sarvan. Therefore, I have not provided a summary of the events and the characters’ dialogue. Moreover, the second half illustrates a continuous metamorphosis of the characters and depicts a coexistence of spaces of magic and of reality. In the second half, Sarvan no longer listens to Zan’s stories; rather, he undergoes Zan’s experiences with her, like two halves of one existence (do nimeye yek vojood). In the second half, the plot is structured so that the narrative shifts between the memories and anecdotes of ancient history, and the time of the Iran–Iraq war. This time and place juxtaposition happens through the continuous dialogue between Zan and Sarvan until the last part of the narrative. Then, Zan disappears, and the setting returns to the first part of the story and is narrated through the lens of Sarvan but with Zan’s vision and experience. The narration becomes a stream of consciousness, and that is how we understand that it is Zan’s voice and vision expressed through Sarvan’s mind. At the end, Sarvan cleans his house with a broom and recalls the same experiences as Zan at the beginning of the narrative, and that is how we know that at the end, he is the same figure as Zan.

 

Blue and Its Symbolic Meaning

If blue represents wisdom and peace, The Blue Intellect refers to a peaceful and wise intellect. Also, if blue represents the ability to think, heal, and bring peace, The Blue Intellect represents a mind that is able to heal and bring peace to those searching for tranquility. The Blue Intellect is the story of a woman in search of the truth. Zan, disillusioned by revolution and war, thinks of revolution as the reason for her family’s destruction. She also feels responsible for Mrs. Rahros death and, with great perplexity, searches for the truth and her lost dignity. One night, with a black chador, she hesitantly enters Sarvan’s office to share the injustice that she has endured. From then on, Zan appears every night with a new story, and Sarvan calls her aghl-e abai (and sometimes, aghl-e aram [“the peace intellect”]). She symbolizes the blue intellect, she is the prototype of wisdom, and she appears at night, enlightening both herself and Sarvan. She begins her visits wearing the black chador (a veil), but one night, she visits Sarvan wearing a revealing dress instead of a chador. Zan changes her appearance from a veil to a revealing dress to signify the transition in her state of mind. She feels closer to Sarvan, and she invites him to elevate together. She views Sarvan as being as wise and enlightened as herself, and she tells him, “Please forgive me, Lieutenant, I came for a visit with the same dress in which I usually visit the noble men” (mibakhshid Sarvan man ba haman lebasi be didare shoma amadam ke ba an bar mardane bozorg vared mishavam).[33]

In fact, Zan emphasizes that she views Sarvan as a noble man (mard-e bozorg).[34] This moment highlights Sarvan and Zan’s reconciliation and mutual trust (ashti kardan-e zan v mard). Their growing trust signifies the shift in the narrative; it is in fact the turning point wherein the feminine and masculine sides reconcile. This trust marks the woman’s enlightenment, but it also indicates Sarvan’s awareness and concession to the path toward which Zan is directing him. Therefore, their souls elevate simultaneously; Zan shows him her entirety beyond her body and soul, and Sarvan accepts her and sees her beyond her feminine symbols. Additionally, because Zan embodies the emancipation, liberty, peace, and salvation of blue, as she sheds her inhibitions and shows her blue appearance, Sarvan is also drawing nearer to blue. Therefore, metaphorically he is gaining access to the notions that blue symbolizes and, consequently, this enlightenment helps him to learn and overcome his worldly desires. 

From this point on, Zan serves as the voice of wisdom who leads Sarvan on his journey to enlightenment. She tries to guide the lieutenant from darkness to light to reach self-gnosis and helps him move beyond his masculine and physical nature.[35] She wants to bring the man to the same level of transcendence as herself. She relates various tales, and through them, tries to tell the man that he has to reconcile with his feminine side. Sarvan is now yearning for Zan’s nightly visits, eagerly wanting to learn more. Recasting his own life through Zan’s nightly stories, he yearns for the blue state and views Zan’s life as mirroring his own. He reflects on what Zan offers, which is to become the same as her. He sees Zan as a vehicle that can transport him to the blue state: a state of mind that can bring him wisdom, peace, and liberation, free from the boundaries of masculinity and femininity (mardanegi v zananegi va ham mardiyat v zanniyat). In this way, Zan becomes the medium between Sarvan and his inner voice.

 

As evidenced by one night in particular, Zan personifies the blue intellect and guides Sarvan to reach the blue state and from there, salvation. Zan appears at Sarvan’s house and enters without knocking. She is covered with a blue garment:

He heard the door. He was surprised for two reasons. First because the woman said she opened the door herself. Second because she was wearing blue. However, her blue dress did not seem like any kind of fabric one would have seen before; it was ethereal and flaming.

The lieutenant said: “Did you have a key?” The woman said: “Lieutenant, the hardest locks can still be broken with some skill, but I just turned the doorknob to open the door.”

 

The lieutenant said: “Maybe the door has been damaged by the bombing,” and she said: “No, it has not been damaged. In fact, it is as tight as the night before.” And lieutenant said: “You have ways of opening doors that I do not know.” The woman said: “Yes, this is true, and of course, you can also learn those ways easily.” Then she continued: “Didn’t I surprise you with my blue?” The lieutenant responded: “You should accept that wearing a blue like this and showing up at a man’s house is not right; it seems like a seduction.” And the woman responded: “I admire you for your honesty, but you have to understand that a woman is a woman and she will have her own ways.” She continued: “I have to tell you, though, I have worn this dress for a specific reason. This dress brings alienation and loneliness to me, and I will not be able to get rid of it; in fact, I have paid a high price for this dress.” [36]

The dialogue illustrates several important points that confirm Sarvan’s shift to the blue state. Zan, without permission, enters Sarvan’s home. The door of the house, which is the barrier between Sarvan and Zan, either has no lock or the lock is removed by Zan’s power. The door also metaphorically stands as a medium between the two states of mind; it represents the last shield between the man and woman. Zan’s entrance to Sarvan’s domain without barriers signifies their unification; the shift which is about to transpire in Sarvan is represented through his home, which no longer has a lock for Zan. The blue state is actualized by removing the boundaries. Hence when Zan purposely removes the door lock, she highlights that their souls are becoming united.

Zan also clarifies the purpose of her visits and why she wears blue. She aims to bring the man to the same level of transcendence and to inspire him to reconcile with his feminine side. The blue dress symbolizes the woman’s journey to transcendence. She emblematizes a spiritual state by embodying it in her blue dress. She sheds light upon the darkness of the night; from darkness, she clamors to reach the light of self-gnosis and self-assertion. Zan, in her nightly visits, aims to liberate Sarvan’s soul and invite him to experience the blue state with her. Further, the dress yields her an awareness that consequently estranges her from society. Zan epitomizes women in her society. She states that the dress alienates her, and she cannot ever be without this dress, showing that the dress is a token of awareness from which she cannot detach. She invites Sarvan to accompany her on the journey, and in the alienation she experiences, she warns him about the melancholy and loneliness that this enlightenment will impose on them.

 

Blue and Home: The Safe Domain

At first, Sarvan’s home is the realm where women and men lose their inhibitions and speak freely. However, at this time, Zan enters Sarvan’s home autonomously, independent from the man, which signifies one of two resolutions: either that Sarvan accepts and welcomes woman’s presence in his home or that his home is a medium that belongs to them both. Further, Sarvan’s home symbolizes his subconscious mind; hence, Zan’s entrance to the house underscores that she has successfully entered Sarvan’s physical and mental domain and assures him that Zan can guide him to salvation and liberation. The private domain can also represent the transcendental space wherein man reconciles with his feminine side. Zan metaphorically uses the anecdote of the door and states, “The hardest locks can still be broken with some skill”; however, she easily opens the door. At this point, Zan uses the symbolic door to show that she has found the key to Sarvan’s heart. This is illustrated through his openness to hear the inner voice that is hidden in his unconscious mind. The unlocked door implies to Sarvan that his resistance has been finally diminished, even if that has happened subconsciously.

When Zan sees Sarvan, she explains that the blue dress comes with responsibilities, as it brings awareness as well as isolation. Liberation detaches her from society’s boundaries, while isolation and seclusion refer to the search for the truth, making blue true to its archetypal meanings. Zan’s alienation guides her to be an emancipated soul. Zan’s dress is ethereal, unlike her physical body, echoing the form of her liberation and emancipation. In fact, this is a key difference between the female protagonist in The Blue Intellect and the supernatural female characters from Parsipur’s other narratives. The entirety of woman as a corporeal figure is important and unique. In The Blue Intellect, she does not need to be ethereal (or dead) and resurrected in order to be liberated, wise, or capable of guiding Sarvan (Zan goft: “Sarvan sakht-tarin ghofl-ha ra ba andaki maharat mitavan shekast. Amma man baraye baz kardan-e dar-e khaneye shoma faghat dastgireh ra pichandam.”).[37] She refers to the dress as a gift, a prize she received after achieving enlightenment. This connotation highlights and connects the symbolic dress to the archetypal meanings of blue. Blue becomes a motif to show emancipation and alienation. An emancipated soul is personified in the woman with her ethereal blue dress. Hence, the woman’s search has found a resolution. She is not dead, but she has both corporeal and ethereal form simultaneously.

 

Zan, the Unblemished but Corporeal Figure

Zan appears enlightened about the reality of life. She is liberated and seeks to guide and liberate Sarvan as well. Unlike Tuba, Zan emerges with complete awareness; she flows freely in society, aware of the reality of life. She returns at night to meet with the lieutenant and to guide him to salvation, wherein the resolution to the quest and the unresolved issue of search is embedded. Tuba, who all her life yearned to understand the meaning of the night (as the novel’s title implies), reappears in The Blue Intellect as the emblematic figure (Zan).

In Tuba and the Meaning of the Night and Women without Men, women reclaim their long-lost power by either sequestering themselves from the outside world or separating themselves from men. In the first novel, Tuba epitomizes her home as a safe place and tries to protect other women by keeping them inside; from Tuba’s vantage point, if the home is destroyed, the women and their power are destroyed as well. In the second narrative, women separate themselves from men; they move to a garden and create a manless community to find their power and liberty. However, in this last story, Zan is fluid and flowing, mobile and fruitful; she does not remain in the domain of the home. In fact, Sarvan remains in the domain of the home, and she appears every night to visit him. Zan seeks to reconcile with her masculine side and helps the man/Sarvan to do the same.

Furthermore, in the previous narratives, the main figures obtain a supernatural power only after they die and return to life. Tuba is enlightened after her death, and Munis is enlightened after she returns to life as a ghost. Zan, however, is gifted with the power of andishidan[38] while still in the corporeal realm. Zan is the prototype of intellect, and she symbolizes the blue intellect. She represents the peaceful mind whose aim is to reconcile with the man. Also, she can be immortal and ethereal even in a corporeal form. Zan embodies all that which Tuba, Leila, Setareh, Mahdokht, both Munises, and Zarrinkolah individually present in their ethereal or worldly form. She is the sum of the parts. Zan has reached a wholeness and perfection in the corporeal form that is beyond masculinity and femininity.

As previously discussed, Munis’s primary aim is to liberate herself and other women from male hegemony and to emancipate their souls. She asks other females to ponder andishidan and hopes that through this intellectual task, they can emancipate their body and soul from ritual and cultural boundaries. She neither pursues reconciliation with men, nor wants men to guide her or her women. She pursues an understanding of her virginity and believes that by resolving the issue of virginity, she can overcome her sense of hostility. Therefore, Munis believes a woman should disengage from the body and separate from men to be liberated.[39]

In The Blue Intellect, Zan exceeds the boundaries of chastity and virginity. She invites both women and men to transcend physical boundaries. She embodies an ethereal and immortal figure in a mortal/worldly form. Zan has an absolute understanding of her nature and her value in the universe. She is comfortable with her feminine side, stating, “A woman is a woman. She has her own feelings and moods” (yek Zan Zan ast, hal v ahvale khode ra darad).[40] She understands her body and her psyche. Zan categorizes her gender as the origin of existence, and she views men as her dependent half, not in opposition to her.[41] Zan’s realization is superior to those of all the other women in the other two novels.

 

Conclusion

The Blue Intellect is in many ways the work of emancipation which leads to resolution. In The Blue Intellect, all the narrative tropes and historical insights of the past novels come together to present an ultimate state of liberation. The novel shows the perfected woman, Zan, whose soul and intellect have achieved the serenity of blue. She epitomizes the transcendental level of being above the boundaries of society and politics, as well as the barriers that limit the dynamics of men and women. Zan encompasses all the female figures and represents every dynamic of their quest and search.

 

[1]Northrop Frye describes archetypal criticism as tracing the associative clusters of symbols within a body of literature in which the critic is essentially concerned with the literary text’s relationship to the broader body of literature. He argues that if archetypes are communicable symbols, and if there is a center of archetypes, we will find universal symbols. He also categorizes archetypes into two categories: “symbol as archetype” and “meaning/theme as archetype.” According to this categorization, the themes of quest and search can be defined as archetypal themes. See Northrop Frye, Anatomy of Criticism: Four Essays (Princeton, NJ: Princeton University Press, 1957).

[2]For my purposes, the internal quest (takapu va puyesh) to find tranquility (arames) within oneself is defined by quest. Search, for my purposes, is the questing journey (jostoju) that is articulated through various narratives by using different literary tropes. The distinct terms of quest (takapu va puyesh) and search (jostoju) highlight different aspects of the journey. In the mystical texts, the notion of the quest refers to the soul’s striving to regain the original homeland, the origin (asl), and is often defined as the internal quest into the self. However, for the purpose of this analysis, I use the term slightly differently and incorporate the two terms of quest and search to highlight the two stages of this journey to tranquility in the modern narratives. See Taqi Purnamdarian, Ramzi va Dastānha-Ye Ramzi Tahlili Az Dastānha-Ye Erfani-Falsāfi Ibn Sina va Sohravardi (Tehran: Elmi Farhangi Publishing, 1988).

[3]The main character, Tuba, is named after the tree of divine light and wisdom in Persian legend and lore. Houra Yavari, in her afterward of the translation, writes: “It is a story of the Constitutional Revolution (1906-1911), the reign of Reza Shah (1925-1941), oil nationalization (August 1953). Tuba, who lives over a hundred years, experiences the three historical phases that the nation undergoes in projecting the notions of modernity. Two revolutions encompass the endless life of Tuba’s life.” Houra Yavari, A Woman for All Seasons, trans. Kamran Talattof (New York: Columbia, 2006), 307.

[4]Yavari, Woman for All Seasons, 335.

[5]Shahrnush Parsipur, Tuba va Ma’naye Shab (Tuba and the Meaning of the Night) (Tehran: Tohid, AH 1367/AD 1988), 1. Translation mine.

[6]Leila is the ethereal woman who represents the liberated Tuba, liberated homeland, and liberated woman. She expresses the voices of women who in wanting to be liberated are nonetheless suffocated. Leila, being a deathless creature, never submits to any such boundaries. I will discuss this further through my close reading. Leila also reappears as the transcendental woman or perfected soul (nafs-e mot’alie) in the third novel, The Blue Intellect.

[7]In the book, there is never an indication of how Maryam becomes pregnant.

[8]Progress here is defined as the notion of the search for love and venturing beyond boundaries, even if none of the attempts are successful.

[9]Shahrnush Parsipur, Tuba and the Meaning of the Night, trans. Havva Houshmand and Kamran Talattof (Syracuse, NY: Feminist Press, 2006), 511.

[10]Parsipur, Tuba and the Meaning of the Night, 511; Parsipur, Tuba va Ma’naye Shab, 337.

[11]Parsipur, Tuba va Ma’naye Shab, 511–12; Parsipur, Tuba and the Meaning of the Night, 337.

[12]Parsipur, Tuba and the Meaning of the Night, 338.

[13]Parsipur, Tuba va Ma’naye Shab, 512.

[14]The image of people who are drowning also points to the killing and bloodshed after the Constitutional Law and the oil nationalization revolutions; in both incidents, many people were killed, and as mentioned before in the story of Tuba and the Meaning of the Night, Tuba’s search and the political events develop in parallel.

[15]Parsipur, Tuba va Ma’naye Shab, 356; Parsipur, Tuba and the Meaning of the Night, 232.

[16]Parsipur, Tuba and the Meaning of the Night, 276; Parsipur, Tuba va Ma’naye Shab, 373.

[17]Parsipur, Tuba va Ma’naye Shab, 366; Parsipur, Tuba and the Meaning of the Night, 239.

[18]Parsipur, Tuba va Ma’naye Shab, 498; Parsipur, Tuba and the Meaning of the Night, 329.

[19]Parsipur, Tuba va Ma’naye Shab, 603; Parsipur, Tuba and the Meaning of the Night, 332.

[20]The motherland embodies the mother’s womb, the place to which all these women seek to return and discover tranquility.

[21]The Virgin Birth here symbolizes a rebirth of the spirit that can be experienced as Joseph Campbell describes. See Joseph Campbell, Thou Art That: Transforming Religious Metaphors (Novato, CA: New World Library, 2001).

[22]I define utopia as the space where forced law and patriarchal hegemony cannot be imposed, a space where men’s presence is marginalized or eliminated. This space is a mystical land, which the characters find to be the ideal world.

[23]I use the notion of Desire, capitalized, to distinguish between the common meaning of desire and the notion of Desire as a catalyst of these characters to seek subjectivity and autonomy.

[24]Shahrnush Parsipur, Zanan-e Bedun-e Mardan (Women without Men) (Tehran: Tohid, AH 1369/AD 1990), 22; Shahrnush Parsipur, Women without Men, trans. Kamran Talattof and Jocelyn Sharlet (Syracuse, NY: Syracuse University Press, 1998), 28.

[25]Parsipur, Zanan-e Bedun-e Mardan, 83; Parsipur, Women without Men, 76.

[26]Parsipur, Zanan-e Bedun-e Mardan, 78; Parsipur, Women without Men, 73.

[27]This may allude to Arabic Aristotelianism, which believes that it is especially in dreams that the active intellect communicates with men. This is the time when reality becomes evident, and the dawn may suggest the time that she receives her epiphany even though it is not overtly stated.

[28]Parsipur, Tuba and the Meaning of the Night, 370; Parsipur, Tuba va Ma’naye shab, 511.

[29]Lakateh literally means prostitute, but in modern literary texts, such as The Blind Owl, it generally refers to the unfaithful wife, who has become an archetypal character. See Sadegh Hedayat (1903–51), The Blind Owl, trans D.P. Costello (New York: Grove Press, 1969).

[30]Parsipur, Zanan-e Bedun-e Mardan, 18; Parsipur, Women without Men, 12.

[31]Parsipur, Zanan-e Bedun-e Mardan, 86; Parsipur, Women without Men, 86.

[32]In Persian, neither zan nor sarvan are proper nouns, but since these are the only names the characters are given in the novel, I use them as proper names to harmonize with the other characters’ names. Further, the name Zan as “woman” represents all women.

[33]Shahrnush Parsipur, Aql-e Abi (The Blue Intellect) (San Jose, CA: Zamaneh, AH 1373/AD 1994), 190. All English translations of The Blue Intellect are my own.

[34]Mard-e bozorg or bozorg mard means a noble man in Persian, referring to prophets, philosophers, and people who had an impact on history.

[35]Abbas Milani, Lost Wisdom: Rethinking Modernity in Iran (Washington, DC: Mage Publishers, 2004), 154.

[36]Parsipur, Aql-e Abi, 321–23.

[37]Parsipur, Aql-e Abi, 321.

[38]Andishidan literally means the ability to think but metaphorically means having special speculation or enlightenment that Sarvan does not have.

[39]This belief is similar to the Sufi practices that one should separate from the body and material world to be enlightened.

[40]Parsipur, Aql-e Abi, 322.

[41]Parsipur, Aql-e Abi, 322.

In Memoriam: Heshmat Moayyad, 1927-2018

Franklin D. Lewis <flewis@uchicago.edu> is an Associate Professor of Persian Language and Literature, and Chair of the Department of Near Eastern Languages and Civilizations at the University of Chicago.

 

My friend, mentor and Doktorvater, Heshmat Moayyad passed away on Monday 25 June 2018 in Northbrook, Illinois, at the age of 90.  Heshmatollah Moayyad Sanandaji began a long and full life in Hamadan, Iran, where he was born on 28 November 1927 into a Baha’i family of Jewish origins – a double minority.  His father, Yaʽqub Moayyad, was a contractor with a background in Sanandaj; his mother, Masʽudeh, was a homemaker.   He had two older brothers, Nosrat and Enayat, who went into medical practice and pharmacy before Heshmat had finished college – as well as three younger siblings, two sisters, Parvaneh and Parvin, and a brother, Saʽid.  After completing primary school in Hamadan, he went to Tehran for high school; during his third year there, the Allied powers deposed Reza Shah.  Heshmat began his studies in Persian Literature at the University of Tehran at the end of the Second World War.  At the age of 21, he interrupted those studies for one full year from the winter of 1948 to 1949 in order to do community organizing among the smaller Baha’i communities in cities, towns, hamlets and districts scattered across Iran.  His travelogue, a 320-page handwritten manuscript taken down at the time and eventually published in 2015 details those visits through the provinces of Arāk (Markazi), Khuzestan, Bushehr, Hormozgan, Fars, Kerman, Isfahan, Qazvin, Qom, and Azerbayjan.[1]  Perhaps the most memorable leg of his journey was to Bahrain, to see the writer Abu’l-Qasim Faizi (1906-1980), whom the young Heshmat Moayyad looked upon as a saintly spiritual guide.  He kept up a lifelong correspondence with Mr. Faizi, and was still thinking about him nearly three decades after his death, when he compiled a 200-page tribute, “In Memory of the Friend,” with extracts from Faizi’s letters, essays and memoirs, as well as poems in his honor, and Heshmat’s biography and memoir of him.[2]

After completing his undergraduate studies in Persian and Arabic Literature at the University of Tehran, where he went to study with the likes of Saʽid Nafisi, ʽAli-Asghar Hekmat, Ahmad Bahmanyar, Mohammad-Hosayn Fazel-e Tuni and Ebrahim Pourdavoud, he went to Tübingen in 1951 to learn German, and by the end of 1952 was studying Orientalistics and German Literature for the PhD with Hellmut Ritter at the Johann Wolfgang Goethe-Universität Frankfurt am Main, during the time when Theodor Adorno was Rector and Max Horkheimer the director of the Institut für Sozialforschung (Horkheimer soon after would come to Chicago as a visiting professor).  Dr. Moayyad began teaching Persian in 1953 while still a graduate student at the University of Frankfurt, and held the position of Lecturer in Persian there from 1956 to 1960.  The classroom materials that he collected and developed as a teacher of modern Persian to German-speaking students led to the publication (with Johann Karl Teufel) of a small Persian self-study text, Polyglott Sprachführer: Persisch (Köln-Marienburg and Munich: Polyglott-Verlag, 1965) which long remained in print.  Moayyad also made the first translation to German of Sadeq Hedayat’s famous novel, Buf-e kur,[3] one of the early efforts to present modern Persian literature to a western readership.

Heshmat defended his doctoral dissertation in 1958, which received the distinction of valde laudabile; it was published as Die Maqāmāt des Ġaznawī, eine legendäre Vita Ahmad-i Ğām’s, genannt Žandapīl (441-536/1049-1141).[4]   And in that same year (1958), he proposed to his wife, Ruth, then a student at the University.  Together they went on to raise a family and she devoted her considerable energies and organizational talents to his career over the sixty years of their marriage.  Their first move was to Naples, where Dr. Moayyad was invited by Professors Alessio Bombaci (Turkish Language and Literature), and Alessandro Bausani (Persian Literature) to teach at the Istituto Universitario Orientale at the University of Naples in 1959, where he was appointed first as a lecturer, and then as Professore Incaricato.  From there, Prof. Moayyad was recruited by Prof. Richard Frye, whom Harvard had selected as its first Chair of Iranian Studies in 1957.  Frye knew Hellmut Ritter, Moayyad’s mentor, from Istanbul, where both Frye and Ritter had lived in the closing year of World War II, and Frye spent the academic year 1959-60 in Frankfurt as a visiting professor.  Frye was building up a focused program of Middle Eastern and Iranian Studies at Harvard, and Harvard as yet lacked a permanent arrangement for teaching Persian language and literature, so an offer was extended to Prof. Moayyad, who accepted the invitation to become Lecturer in Persian at Harvard. He held this position for one and a half years (Fall 1962 to December 1963) before deciding that he preferred to return to Italy as Professore Incaricato of Iranistics.  The Spring of 1964 found him again teaching in Naples, and he spent that summer  with his wife and two daughters in Iran.

That summer of 1964, he discovered in Khorasan the unique manuscript of Rowżat al-rayāḥin by Darvish ʽ Ali Buzjāni, written in 1523 (929 A.H.) about Shaykh Aḥmad-e Jām, which Professor Moayyad edited and published in 1966.[5]  This nicely complemented the editio princeps of Sadid al-Din Mohammad-e Ghaznavi’s Maqāmāt-e Zhandapil Ahmad-e Jām, a hagiographical account of the popular Sufi saint, Shaykh Ahmad-e Jām (1049-1141), which Moayyad had published with introduction and annotations on the basis of a manuscript that Ritter had discovered in Istanbul in 1938.[6]  Subsequently, a second and more complete manuscript of Ghaznavi’s work came to light in the Chester Beatty Library, on the basis of which Moayyad produced a revised and expanded edition of the Maqāmāt, published in 1967.  Some of my fondest memories stem from over a year’s worth of afternoons spent sitting at Heshmat’s long desk in his office in Pick Hall at the University of Chicago, translating this work with him to English;[7] although I had completed my doctorate by then and was already teaching Persian, these sessions were an extended educational boon for me, and one that was filled with humor and delight, as we reflected on the language and lifestyle of the ordinary folk of twelfth-century Khorasan.

In the Fall of 1964 Heshmat Moayyad was contacted by Muhsin Mahdi of the Department of Oriental Languages and Literatures at the University of Chicago (soon to change its name to Near Eastern Languages and Civilizations), which planned to create a program in modern and medieval Persian language and literature.  Although Old and Middle Persian had been taught at the Oriental Institute in Chicago, modern Persian had only been occasionally and irregularly offered (beginning in 1962-63 a regular Persian class was offered through a graduate student from Tehran) and now the need for a professorial appointment was realized.  Moayyad applied and an offer was extended early in 1965 for an assistant professorship with the aim of training students in Persian literature (philology, literary criticism, and literary theory) and Islamic studies; he arrived in Chicago and began teaching courses in Persian language as well as literature in 1966.  He remained in this position for forty-four years, until his retirement in 2010.  During his tenure at Chicago, an outstanding library collection of Persian and related western-language materials was built, and in the early 1970s Professors John Woods and John Perry joined the faculty in NELC, also teaching Persian historical, linguistic and literary material; meanwhile, C.M. Naim was hired in the South Asian Languages and Literatures department as a professor of Urdu and Indo-Persian literature in 1968.  Plans to create a center for Iranian Studies, including additional endowed professorships and a dedicated building, with money donated by the government of Iran in 1968 did not come to fruition, but in the 1990s a regular lecturer position for Persian language was established.  Moayyad contributed to the training of quite a few students of Persian literature, Islamic Studies and Sufism, and Iranian history, beginning already in Germany and Italy, but especially in Chicago, where he became full professor in Near Eastern Languages and Civilizations in 1974.  He has held in addition a visiting professor at UCLA (1966) and at the Harvard Summer School (1971-72), as well as at the University of Damascus (1993 – the experience of which he encapsulated in an engaging article).[8] Many of the students he trained in Persian literature have gone on to hold positions at the universities of Rome, Texas, Indiana, Emory, Chicago, Rutgers, and Boston.

In the late 1970s, Prof. Moayyad edited a huge and fascinating collection of medieval Persian correspondence, compiled in the 14th century by Jalāl al-Din Yusof-e Ahl.[9]  The two volumes of this collection, comprising almost 1600 pages with annotations and notes, was to be rounded out by two further volumes, consisting of another 900 pages or so.  The manuscripts of these have remained with the publisher in Iran, gathering dust, despite the best efforts of Iraj Afshar and others, as well as Heshmat Moayyad himself for them to see the light of day.  As a prominent member of the Baha’i community, to which Moayyad devoted much of his time, he was unable to return to his homeland after the Iranian Revolution, and publishers in Iran seemed fearful of publishing his work in view of the systematic persecution of the Baha’is in Iran.

I came as a student to Chicago in 1983, several years after the Revolution, which had cut him off from his siblings in Iran, and the possibility of conducting further research there.  Of course, it also adversely impacted the study of Persian in the United States, as it became much more difficult for students from the US to study in Iran (Afghanistan was meanwhile under Soviet occupation, and Tajikistan was still behind the Iron Curtain).  The Iranian Revolution, the execution or imprisonment of Baha’i friends, the purging of old colleagues, and fears for the well-being of his family aged him and gave him a more melancholy cast, but also a nature that was frequently described as gentle and kindly.  But he never lost his sense of humor, which was almost impish, and his love for Persian literature and culture was always clear and more than that, infectious.
In the 1980s Professor Moayyad turned his attention to collaborating with Prof. Jalal Matini as the book review editor and a consistent contributor for first Iran Nameh (1983-88) and subsequently Iran Shenasi (1988-2010), ensuring that diaspora Iranians would have a serious scholarly venue for publications in Persian.  He also collaborated with Ehsan Yarshater, consulting about and writing articles for the Encyclopaedia Iranica and various Bibliotheca Persica publication projects.  He introduced his students, and the wider Iranian community in Chicago, to numerous writers, poets, musicians and scholars from Iran whom he hosted at the University of Chicago – this was absolutely crucial for we students, who throughout the 1980s and 1990s were generally not able to travel to Iran or any other Persian-speaking country.  The regular literary gatherings (shab-e sheʽr) which he headed at the University of Chicago in the 1980s introduced Persian-speakers to many new and less well-known modern writers, as well as to Persian poets of the Indian subcontinent.  In 1988 he organized a major conference on the classical Indo-Persian poet Amir Khosrow (d. 1325), which was attended by scholars from all over the world.  In 1989, he organized a three-day conference on Parvin E‛tesami (d. 1941), a poet for whom he had a special affinity, as reflected in the edition of her collected works which he produced, and the selection of her poems which he translated to English.[10] He championed modern Persian literature not only by inviting writers like Bozorg Alavi, Nader Naderpur, Ahmad Shamlu, Hushang Golshiri, Mahshid Amirshahi, Sharnush Parsipur, Moniru Ravanipur, etc., to speak at the University of Chicago, but also in translating their works, and encouraging his students to do so.  With Paul Sprachman he translated a selection of Mohammad ʽAli Jamalzadeh’s short stories as Once Upon a Time (Yeki bud, yeki nabud),[11]and with contributions from a great many of his students he edited and introduced Stories from Iran: A Chicago Anthology 1921-1991,[12] and Black Parrot, Green Crow: A Collection of Short Fiction by Houshang Golshiri.[13]
In addition to a score of books, Moayyad contributed over a hundred articles and book reviews in German, English and Persian during the course of his career on a wide variety of topics, including ʽAttar, Nezami, Saʽdi, Goethe, Turkic-speakers who composed poems in Persian, modern Persian poets, modern prose writers, intellectuals and literary scholars of 20th-century Iran, etc.  His abiding interest was poetry, especially the mystical poets, though his tastes were eclectic and he enjoyed satirical every bit as much as spiritual themes, and he was delighted by works that showed us about daily life in pre-modern Iran, including medieval correspondence, hagiographies, histories, etc.  Not surprisingly, he fiercely admired Ferdowsi, but perhaps felt more affinity for the romances, especially those by Nezami; he and his wife named their daughters after Leyli and Shirin, the leading female characters in Nezami’s poems.  He also wrote or edited four books and numerous biographical and historical articles relating to  the  Baha’i community of Iran and various Baha’i intellectuals, including the two volumes by Hajji Mirza Haydar-ʽAli (d. 1920) which he edited, one about the scholar Abu al-Fażl Golpāygāni (1944-1914), and the other, Haydar-ʽAli’s letters to his wife.[14]  In March 1984, Professor Moayyad organized the very first academic conference on “The Baha’i Faith and Islam,” at McGill University in Montreal, inviting noted scholars in the field of Islamic and Iranian studies, such as Annemarie Schimmel, J.C. Bürgel, Michael Fischer, Marvin Zonis, Alessandro Bausani, etc., and later published the proceedings, The Bahá’í Faith and Islam.[15]

I was proud to have become his colleague at the University of Chicago (from 2005) and will miss him greatly, and in fact already did, ever since he retired, and since his memory began to fail in the ravages of Alzheimer’s.  He passed away two weeks ago surrounded by his wife Ruth, daughters Shirin and Leyli, and visited by his many friends and well-wishers.  I know that Heshmat took comfort in the following beliefs, from the writings of Baha’u’llah:
يَا ابْنَ العَماءِ
جَعَلْتُ لَكَ الْمَوْتَ بِشَارَةً، كَيْفَ تَحْزَنُ مِنْهُ
وَجَعَلْتُ النُّورَ لَكَ ضِياءً، كَيْفَ تَحْتَجِبُ عَنْهُ

O Son of the Supreme! I have made death a messenger of joy to thee. Wherefore dost thou grieve? I made the light to shed on thee its splendor. Why dost thou veil thyself therefrom?

And in these words from Mowlana Rumi:
از جمادی مردم و نامی شدم   /  وز نما مردم به حیوان برزدم
مردم از حیوانی و آدم شدم / پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
حملهٔ دیگر بمیرم از بشر          / تا بر آرم از ملایک پر و سر
وز ملک هم بایدم جستن ز جو  /  کل شیء هالک الا وجهه
بار دیگر از ملک قربان شوم       / آنچ اندر وهم ناید آن شوم

I died to mineral, joined the realm of plants
I died to vegetable, joined animal
I died from animal to human realm
So why fear?  When has dying made me less?
In turn again I’ll die from human form
Only to sprout an angel’s head and wings
And then from angel form I’ll ebb away
For All things perish but the face of God
And once I’m sacrificed from angel-form,
I turn to what imagination can’t contain

He will live on in the memory of those who loved him and in his scholarly contributions, and in “what imagination can’t contain.”

 

 

[1]Heshmat Moayyad, Yād-e yārān: Safar-nāme-ye yek sāl didār-e Bahā’iyān-e Irān (Nashr-e Kherad, 2015).

[2]Heshmat Moayyad, ed., Be-yâd-e dust (Wilmette, IL: National Spiritual Assembly of the Baha’is of the United States, 1998).

[3]Ṣādeq Hedāyat, Die Blinde Eule, trans. Heschmat Moayyad (Geneva and Hamburg: H. Kossodo, 1960).

[4]Heshmat Moayyad, Die Maqāmāt des Ġaznawī, eine legendäre Vita Ahmad-i Ğām’s, genannt Žandapīl (441-536/1049-1141 (Frankfurt a. M.: Goethe Universität, 1959).

[5]Darvish ʽAli Buzjāni, Rowżat al-rayāḥin, ed. H. Moayyad (Tehran: Bongāh-e Tarjome va Nashr-e Ketāb, 1345).

[6]See Sadid al-Din Mohammad-e Ghaznavi’s Maqāmāt-e Zhandapil Ahmad-e Jām, ed. H. Moayyad (Tehran: Bongāh-e Tarjomeh va Nashr-e Ketāb, 1961).

[7]The Colossal Elephant and His Spiritual Feats: Shaykh Ahmad-e Jām, ed. and trans. Heshmat Moayyad and Franklin Lewis (Costa Mesa: Mazda Publishers, 2004).

[8]See Heshmat Moayyad, “Safar-nâme-ye Shâm,” Iranshenasi 6, no. 1 (1994): 1-17.

[9]See Jalāl al-Din Yusof-e Ahl, Farâ’ed-e Ghiâsi, ed. Heshmat Moayyad, 2 vols. (Tehran: Bonyâd-e Farhang-e Irân, 1977 and 1979).

[10]The conference proceedings were published in 1994 as H. Moayyad, ed. Once a Dewdrop: Essays on the Poetry of Parvin E‛tesami (Costa Mesa, CA: Mazda Publishers, 1994); see also H. Moayyad, ed. and trans., with M. Madelung, A Nightingale’s Lament: Selections from the Poems and Fables of Parvin E‛tesami (Lexington, KY: Mazda Publishers, 1985) and Divân-e Parvin-e E‛tesâmi: qasâ’ed, masnaviyât, tamsilât va moqatta‛ât, ed. H. Moayyad, with an introduction and bibliography (Costa Mesa, CA: Mazda Publishers, 1987).

[11]Mohammad Ali Jamalzadeh, Once Upon a Time (Yeki bud, yeki nabud), trans. H. Moayyad and P. Sprachman (Del Mar, NY: Caravan Press and Bibliotheca Persica, 1985).

[12]Heshmat Moayyad, ed., Stories from Iran: A Chicago Anthology 1921-1991 (Washington, D.C.: Mage Publishers, 1991).

[13]Heshmat Moayyad, ed., Black Parrot, Green Crow: A Collection of Short Fiction by Houshang Golshiri (Washington, D.C.: Mage Publishers, 2003).

[14]See Hājji Mirzā Ḥaydar-ʽAli, Sharḥ-e Ḥāl-e Jenāb-e Abu al-Fażā’el Golpāygāni, ed. H. Moayyad (Luxembourg: Nashr-e ʽĀdel = Association pour le développement et l’éducation, Luxembourg, 2009); ‘Ali’s letters to his wife appeared as Fereshte-ye Karmel: Majmuʽe’i az nāme-hā-ye Hājji Mirzā Ḥaydar-ʽAli Esfahāni, ed. Heshmat Moayyad ([Luxembourg]: Nashr-e ʽĀdel, n.d.)

[15]H. Moayyad, ed., The Bahá’í Faith and Islam (Ottawa, Canada: Association for Bahá’í Studies, 1990).

A Glance at the Creativity of Firdawsi: “Ant” in the Shahnameh

درآمد

شاهنامه،‌ سرودۀ ابوالقاسم فردوسی (329-411ق/942-1020م)، میراث‌ گرانسنگ فرهنگ ملی و اجتماعی مردم ایران است. شاهنامه را عموماً کتاب حماسه‌های بزرگ یا بزرگ‌ترین حماسۀ ایرانی دانسته‌اند. این کتاب اثری است که گاه زوایای ژرف اندیشۀ بشر را نشان می‌دهد، به کرات وارد مباحث هستی‌شناختی می‌شود و هستی را با نگاه پویای خود نظاره می‌کند و شرح می‌دهد، از تاریخ با فلسفۀ مخصوص خویش سخن می‌گوید و در پویۀ تاریخ به جنگ‌های خونین می‌پردازد، پهلوانان بزرگ را به صحنه می‌آورد و پهلوانی‌ها را با زبانی حماسی روایت می‌کند که هم ملی و میهنی و هم در عین حال جهانی و عالم‌شمول است، نیز از عشق‌ها و دلدادگی‌ها و دیگر احوال انسان خاکی فانی می‌گوید. اما همین کتاب سترگ، که سرشار از سخن‌های کلان است و به هر پدیده و رویداد با نگاه کلان و هستی‌شناختی می‌نگرد و آن را از همین منظر گزارش می‌کند، گاه و در بعضی جاها به جزییاتی هم توجه می‌کند که از حیث تازگی و ابداع کم‌مانند است. یکی از این نمونه‌ها که شاهد برجسته و روشن نگاه فردوسی به جزییات و هنرمندی و آفرینشگری اوست پرداختن به جایگاه مورچه در شاهنامه است. این جستار به بررسی کوتاه همین موضوع اختصاص دارد.

مورچه، این جاندار کوچک، را کمتر روزی است که نبینیم. مورچه شاید بیش از خیلی از جانداران دیگر با آدمی به سر می‌برد و پیوسته در زندگی آدمیزادگان حضور دارد، اما شاید به مراتب کمتر از دیگر جانداران به چشم آمده و جلب توجه می‌کند. با این همه، فردوسی در جهان‌بینی خود مورچه را هم در عِداد یکی از عناصر هستی و همسنگ دیگر پدیده‌ها دیده و به او توجه کرده است. او که با زبان حماسه سخن می‌سراید و روایتگر جنگ‌های بزرگ و سرنوشت‌ساز است می‌تواند چنین جاندار کوچکی را هم ببیند، در احوال او درنگ‌های سزاوار ستایش کند، از امنیت و حقوق او داد سخن دهد یا اثری را ببیند که از گذر مور بر خاک بر جا مانده است. همین‌جا جنبۀ دیگری از والایی کار و فکر فردوسی هویدا می‌شود. کسی که گزارش‌های ناب و نفس‌گیر را از میدان‌های پر هیاهوی نبردهای بزرگ داده همان کسی است که می‌تواند ما را با خود تا درنگ بر احوال مورچه‌ای بکشاند و در دنیای این جاندار ریز و خاموش غرق کند. فردوسی فقط گزارشگر جنگ‌ها و نقاش پرده‌های حماسی نیست. او دنیای دیگری هم دارد که خُرد است و حتی ریز یا همان دنیای میکروسکوپی. امروز دیگر چندی است که کشف این دنیا برای ما با دست‌یابی بشر به ابزارهای علمی پیشرفته ممکن شده است. برای باشندگان دنیای امروز دشوار نیست اگر بخواهند عکسی مثلاً حتی از سر یا پای مورچه یا هر جاندار ریز دیگر یا هر شیء خُرد دیگری تهیه کنند و به آن بنگرند. این کار در پرتو بهره‌مندی از دانش و ابزارهای علمی امروزین میسر است و بی‌راه نیست اگر گفته شود که دیدن عکس‌ها یا فیلم‌هایی از این دست دیگر اعجابی هم برنمی‌انگیزد. جای اعجاب و البته جای ستایش‌ها اینجاست که بدانیم فردوسی، هزار سال پیش از ما و در روزگاری که هیچ ابزار علمی در اختیار نداشته، به عالم موجودات خُرد (دنیای میکروسکوپی) سفرها کرده و عکس‌های بسیاری از آن دنیا تهیه کرده و آن را در شاهنامه خود ثبت کرده و برای ما به یادگار گذاشته است. اعجاب و ستایش ما البته فقط از سر مهر یا عشق نیست؛ البته اگر هم چنین باشد حق ماست، یعنی حق داریم که به فردوسی از سر مهر و عشق بنگریم، اما موضوع بحث کنونی چیزی سوای مهر و عشق است. وقتی بدانیم که فردوسی، هزار سال پیش از روزگار ما، فقط به اتکای قوۀ تعقل ممتاز و قوۀ خیال خلاقه‌اش تا درون دنیای خُرد رفته است، او را به حکم خرد، یعنی از زاویه‌ای جدای از وادی مهر و عشق، هم خواهیم ستود.

پیشینه

در پاره‌ای از کتاب‌ها و منابع کهن از مورچه سخنانی رفته است. در اوستا، کتاب مقدس زرتشتیان، مورچه از دستۀ جانداران زیانبار و خرفستران شناخته شده و کشتن آن پاداَفرَه بعضی از گناهان شمرده شده است.[1] بندهش نیز چنین نگاهی به مورچه می‌کند و ضمن اینکه آن را کِهترین خرفستران می‌شمرد، بر آن است که این جانور اگر چیز خوردنی را جای دور از او نهند هم برود و به جادویی آن را بیابد.[2] یافتن خوردنی‌ها”به جادویی“ دلالتی است بر جایگاه بد مورچه در این کتاب. بندهش سپس از مور سردگان سخن گفته، یعنی که قایل به وجود دسته‌ای از جانوران از این جنس شده؛ و نیز باور دارد که اگر آشیان مور را سیصد سال نیاشوبند، مارِ پَردار خواهد شد.[3] دربارۀ مارِ پَردار هم نوشته است که اگر سایه بر کسی از مردم افگند، میرَد.[4] مورچه با این اوصاف در بندهش جانوری زیانبار است که ممکن است مخاطره‌ای برای آدمی فراهم سازد. در بعضی دیگر از منابع ایران باستان نیز همین نگاه به مورچه حاکم است. این وصف مورچه تابع نگاه دین زرتشتی به این جاندار است که آن را موجودی موذی شناخته است.

جایگاه مورچه در دین اسلام دیگرگون شد و در منابع و متن‌های اسلامی موجود زیانباری شناخته نمی‌شود. در قرآن وقتی سخنی از مورچه آمده که هنگامۀ گذر سپاهیان سلیمان از زمینی است و در آن وقت یکی از مورچگان به دیگر هم‌جنسانش ندا می‌دهد که از سر راه سپاهیان کنار روند.[5] به همین مناسبت، سوره‌ای در قرآن که این جمله یا خبر در آن آمده هم به نام ”نمل“ (مورچه) نامیده شده است، نشانۀ آنکه در عالم اسلامی، به خلاف ایران کهن، به مورچه به چشم موجودی از دستۀ خرفستران نگریسته نمی‌شود. در احادیث اسلامی هم مورچه نماد و مثال کمترین مقدارهاست.[6] سپس، در کتاب‌های ادب فارسی مورچه برای ابراز رحم و شفقت به کار آمده است. داستانی که سعدی از احوال شبلی، از بزرگان صوفیان، به نظم کشیده از مثال‌های معروف ترحم بر مورچه، به خاطر کوچکی و ناتوانی آن، و فراخواندن آدمی به سلوک در این راه جوانمردانه است.[7] دیگر در تاریخ ادب فارسی مورچه سرمشق کوشش و مداومت در کار شناخته شده است. مثال معروفی که به گفتارهای روزمره و داستان‌های عامیانه هم راه یافته به روز درماندگی و شکست تیمور، مهاجم گورکانی، به ایران است. او که از پی شکست‌ها به کنار دیواری پناه برده، مورچه‌ای را می‌بیند که عزم بالا بردن دانه‌ای را دارد و با آنکه بارها از دیوار فرو می‌افتد، دست از کوشش برنداشته تا دانه را سرانجام به بالای دیوار می‌رساند. پس بر آن می‌شود تا از مورچه سرمشق ایستادگی و دوری از ماندگی بگیرد و به راه نبرد و پیکار برمی‌گردد تا فاتح نامداری گردد.[8]

مور در شاهنامه

مور در شاهنامه برای بیان مقصودهای دیگر به کار رفته است، دیگر نه جانور موذی دین زرتشتی است، نه موجود ریز و سزاوار ترحم دنیای ادب فارسی و نه مثال کوشش و مقاومت. فردوسی با مورچه هنر و لطف خیال را تا میدانگاه‌هایی می‌گسترد که خواننده را به حیرت وامی‌دارد و اگر نخواهد هم، زبانش به ستایش از او خواهد گشت.

 

بسامد

در شاهنامه، دو واژۀ ‌”مورچه“ و ”مور“ با صورت‌های مختلف جمعاً 44 بار آمده است. از این تعداد، واژۀ مورچه فقط یک بار آمده است، واژۀ مور چهار بار و واژۀ‌ موران (جمع مور) یک بار. نام مور همراه با نام‌های چهار جاندار دیگر نیز آمده که عبارت‌اند از مور و پشه (یا پشه و مور)، مور و ملخ، مور و پیل (یا پیل و مور) و مور و مار و ملخ. در همۀ این صورت‌ها مور با یک جاندار دیگر آمده و تنها در یک جا نام مور در کنار نام‌های دو جاندار دیگر یعنی به صورت سه گانه آورده شده است.

نام مور در کنار سه جانور (پشه و ملخ و پیل) به صورت دوتایی و در یک جا به صورت سه‌تایی آمده است.

در مجموع، مور و پشه 10 بار، پشه و مور یک بار، مور و ملخ 10 بار، مور و پیل یک بار، پیل و مور سه بار و مور و مار و ملخ نیز یک بار آمده است. افزون بر اینها، یک بار”سرِ مور“ هم در شاهنامه آمده و این بخش از پیکر این جاندار همراه با نام پیل آمده است: سرِ مور و پیل.

دیگر، اشاره‌هایی وصفی به مور است : ”پِیِ مور“ هشت بار، ”مورِ خسته‌نهان“ یک بار و ”گَردِ دَم مور“ که یک بار در شاهنامه آمده است.

 

مورچه

یگانه جایی که واژۀ مورچه در شاهنامه آمده جایی است که رستم در جست‌وجوی طولانی برای یافتن اسبی فراخور شأن و منزلت خویش است. سرانجام اسبی سزاوار مقام جها‌ن‌پهلوانی او پیدا می‌شود که همان رخش است. چوپانی که گله‌ای اسب به ایران آورده، ضمن ستایش از این اسب که نگاه رستم رابه خود جلب کرده، از جمله می‌گوید:

به شب مورچه بر پلاس سیاه

بدیدی به چشم از دو فرسنگ را​ه (1ـ 225ـ 101) [9]

این نگاه تیز و قوی اختصاص به رخش دارد، اما کسی که چنین توصیف زیبایی از مجموع سه عنصر شب و تاریکی و سیاهی در یک جا می‌کند فردوسی است. لطافت و زیبایی این بیت منحصر به فرد است. شاید کمتر کسی پیدا شده باشدکه برای بیان قدرت دید جانداری به این دقت در نگاه و لطافت در بیان رسیده باشد. این نکته باریک‌تر از مو است: دیده ‌شدن مورچه که خود موجود سیاه‌رنگی است، وقتی در شب تاریک بر روی پلاس سیاه‌رنگی حرکت کند. چنین دقت‌ نظری فقط در مخیلۀ بی‌مرز فردوسی شکل گرفته و بر زبان توانای او جاری شده است: دیدن مورچه‌ای که در شب بر روی پلاس سیاهی راه می‌رود، از دو فرسنگ دورتر.

مور

نخستین‌بار که مور به زبان فردوسی می‌آید، با چنان لطافتی در بیان و با چنان نگاه خردمندانه و چنان اوجی در حمایت از این جاندار است که این سخن پس از فردوسی به صورت ضرب‌المثل درآمده و تکیه سخن عموم پارسی گویان شده است:

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است (1ـ 80 ـ 525)

تا آنجا که سعدی، استاد سخن، نیز تحت تأثیر این ابراز عاطفه و شور و مهر از آن به نیکی یاد کرده است:

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد

که رحمت بر آن تربت پاک باد

میازار موری که دانه‌کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است[10]

یادآوری جان داشتن مور،و شیرینیِ جان نمود ماندگاری از فکر سخن‌سرایی است که خود از مظاهر اندیشۀ والا در زندگانی بشر شناخته می‌شود. این بیت فردوسی پیشگامی آن سخن‌سرای آفریننده را در ارج‌گزاری به جانداران نشان داده و روایتگر گوشۀ متعالی دیگری از دستگاه جهان‌بینی او نیز هست. گفته می‌شود که از مصادیق کامل بودن و انسجام دستگاه جهان‌بینی یکی باید این باشد که در آن هر چیز، پدیده، رویداد یا هستنده‌ای جایگاه و تبیین خاص خود را داشته باشد. فردوسی در نگاهی که به مور می‌کند به همین بسنده نکرده و نگاه او چند جنبه دارد که بدان می پردازیم.

مور: نماد خُردی

فردوسی، مانند آنچه در فرهنگ عامه جاری است، مور را نمادی از خُردی و ریزی می‌داند. این نگاه به مور در این بیت دیده می‌شود:

اگر آهنین کوهی ای یک سُوار

چو مور اندر آیند گِردَت هزار

کنند آن زره در بَرَت چاک چاک

چو مُردارِ بی‌سَر کِشَندَت به خاک (2ـ 255ـ 883 و 884)

مور: مثال برخورداری از عدالت و امنیت

فردوسی از این جنبه مور را جانداری می‌داند که او نیز می‌بایست و حق دارد که مانند دیگر جانداران از عدالت هر حکومت به آن اندازه برخوردار شود که احساس امنیت کامل کند:

سرِ تخت را پادشاهی گُزین

که ایمن بود مور ازو در زمین (4ـ 115 ـ 2638)

در این بیت، فردوسی گوشه‌ای از نظر خود یا نوع تعریف خود را دربارۀ سیاست و حکومت نیز بیان می‌دارد. او معتقد است که دادگری آنجا و آن‌گاه معنا می‌یابد که حتی مور نیز از امنیت برخوردار بوده، موجودیت و حقوق او در امان باشد.

مور: دلیلی بر وجود خداوند

فردوسی مور را از دلایل و شواهد وجود خداوند هم می‌بیند. این نگاه گوشۀ دیگری از نگاه دینی او را آشکار می‌سازد که از اندیشۀ خدامحوری عموم ایرانیان سرشار است :

نخست آفرین بر خداوند هور

خداوند مار و خداوند مور (1ـ 187ـ 1936)

خداوند ناهید و بهرام و هور

که هست آفرینندۀ پیل و مور (1ـ 192ـ 13)

همو آفرینندۀ مور و پیل

ز خاشاک ناچیز و دریای نیل (4ـ 79ـ 1787)

خداوند کیهان و ناهید و هور

خداوند پیل و خداوند مور (4ـ 276ـ 2292)

خداوند گردنده بهرام و هور

خداوند پیل و خداوند مور (7ـ 229ـ 357)

از این منظر است که مور ریزپیکر را ابداً ناچیز نمی‌بینیم. مور با همۀ خُردی به همان اندازه به خداوند دسترسی دارد و به همان اندازه از خداوند برخوردار است که کیوان و ناهید و بهرام و هور (اجرام فلکی) با عظمت در اعماق آسمان یا مار و پیل در جای‌جای زمین. در این ابیات، وقتی از ستاره و سیاره از یک سو و از مور از سوی دیگر سخن گفته می‌شود، اندازه‌ها (بزرگی و خُردی) بدون نیاز به شرح و توصیف واقعیت خود را نشان می‌دهد. این از زیبایی‌های خاص شاهنامه است که درشت‌ترین و ریزترین پدیده‌ها را در کنار هم می‌آورد تا آنها را در برابر یکدیگر بازنمایاند و از این راه، مقصودش را بهتر بیان کند.

مور: بازنمای گستردگی میدان جنگ و کشتار هولناک

موجود ریزی چون مور، در نگاه فردوسی، بهترین وسیلۀ بیان خشونت و صحنه‌های هولناک کشتار و مرگ می‌شود. فردوسی مور را به میدان جنگ می‌کشد تا با استفاده از حضور و وجود او رزمگاهی پر از کشتگان ترسیم کند و شدت جنگ و دامنۀ گستردۀ تلفات را بهتر نشان دهد :

همی گفت فردا بدین رزمگاه

ز افگنده موران نیابند راه (4 ـ 28 ـ 594)

دشوار بتوان هنرمندانه‌تر از این میدان جنگی را نشان داد که از هر سو تا افق از پیکر‌های کشتگان (افگندگان و بر خاک افتادگان) انباشته است. میدان‌گاهی چندان مالامال از پیکرهای کشتگان که حتی موری از میان آنها راه گذر نمی‌یابد. انباشتگی میدان جنگ از پیکرهای کشتگان شدت جنگی را نشان می‌دهد که بر پا بوده و نیز تلفات هولناکی را که از جنگ بر جا مانده است. در اینجا فردوسی عنصر ظریفی چون مورچه را وارد روایت خویش می‌کند تا با بهره‌گیری از وجود و حضور این موجود ریز وسعت میدان جنگ و تلفات مهیب آن را چنین هنرمندانه گزارش کند. او این کار سترگ را بدون هر داعیه‌ای در باب هنرمندی خویش به انجام رسانده و در پی آن، چنان که معمول سرایندگان بوده، داد ستایش از هنرمندی و ابتکار خویش هم نداده است.

می‌توان تصور کرد که در هر زمینی، از گذرگاه‌های روزمره آدمیان گرفته تا رزمگاه خونین دو سپاه، همه‌روزه صدها و بلکه هزاران مورچه در آمدوشد و سرگرم زندگانی خویش باشند و کسی بدانها ننگرد. این فردوسی است که نه در زمین و گذرگاه معمولی، بلکه حتی در میدان جنگ به عبور موری می‌اندیشد و عبور این جاندار ریز و خموش را دستمایه‌ای برای بیان هنرمندانه‌تر مقصود و روشن‌تر کردن گزارش رزم خونبار جنگاوران می‌کند.

پِیِ مور

یکی از لطیف‌ترین تعبیرهای مخصوص فردوسی ”پِیِ مور“ است. شاید ما که در روزگار میکروسکوپ‌های الکترونیک زندگی کرده‌ایم به دیدن عکس‌ها یا حتی فیلم‌هایی از ظریف ترین موجودات یا حتی اجزای تن و پیکر آنها عادت کرده‌ایم و شاید تماشای جزییات پیکر موجودات بسیار ریز (میکروسکوپی) دیگر در ما حیرتی برنیانگیزد. اما باید یادآوری کرد که حتی دیدن مورچه با چشم غیرمسلح و تعمق در وجود او، چه امروز و چه در گذشته، کاری است که نیازمند اندیشه، قوه خیال و بردباری است. این نکته حایز اهمیتی بسزاست: فردوسی هزار سال پیش می‌زیسته است. او در آن روزگار علاوه بر آنکه به موجود ریزی چون مور در حد یک واحد زندۀ مستقل اندیشیده و او را در رتبه‌ای دیده که چیزی کمتر از مثلاً پیل و مار ندارد، به ”پِی مور“ هم اندیشیده است. جا خواهد داشت که به احترام نیروی شگرف باصره و نیز مخیلۀ حیرت‌آور مردی کلاه از سر برداریم که هزار سال پیش به پی مور یا رد پای مور اندیشیده و آن را وارد سخن‌های جاودانه‌اش کرده است. نیازی به تکرار نیست که دیدن رد پای مور امری چندان ظریف است که امروزه فقط با کمک ابزارهای دقیق علمی امکان‌پذیر است. از طرفی، تأمل در چنان رد پای ظریفی علاوه بر ابزار دقیق علمی، به مقدار فراوانی احساس، لطافت و رقت قلب نیازمند است:

ز فرمان و رایَش کسی نگذرد

پِیِ مور بی او زمین نسپرد (1ـ 136ـ 706)

ناگفته نماند که در این بیت، دنیای بسیار خُرد مورچه و رد پای او در کنار بی‌انتهایی آفریدگار جهان قرار داده شده است. این لطف سخن در کنار یکی از ظریف‌ترین بیان‌ها در ثنا و ستایش خداوند از نقاط اوج هنرنمایی استاد بی‌بدیل آفریدن میدان‌های بس عظیم و هولناک و خونین جنگ است.

پِیِ مور: ظریفترین داراییها

همان نگاهی که پیِ مور را می‌بیند و در کار و آثار آن تأمل می‌کند اینک پیِ مور را که نماد ظرافت و لطافت است در کنار چنگ شیر می‌نهد که نماد درندگی است. آن‌گاه در گام دیگر، پیِ مور را نیز از جمله دارایی‌های شهریار ایران می‌شمارد:

کنون شهریاری ایران تُراست

پِیِ مور با چنگِ شیران تُراست (2 ـ 291ـ 265)

پِیِ مور: نماد قدرت خداوندی و ستایش خداوند

پِیِ مور در سخن فردوسی به کارهای دیگر هم می‌آید. از جمله یکی از مظاهری می‌شود که با بیان آن قدرت خداوندی را باز نمایاند:

جهان و زمین و زمان آفرید

پِیِ مور و کوه گران آفرید (2ـ 333 ـ 1252)

هنر و قدرت سخن در این قیاس زیبای بی‌همتا در آنجاست که از پی مور، در کنار کوه گران، سخن رفته است. فردوسی ظریف‌ترین آثاری که از موجودی بر جا می‌ماند، یعنی پِیِ مور، را در برابر عظیم‌ترین پدیده‌های روی زمین در کنار یکدیگر قرار داده است. در این قیاس، مبالغِ بی‌کرانی از هنر و زیبایی و خلاقیت نهفته است. این بیت‌ها نیز بر همین منوال‌اند:

ازو گشت پیدا زمین و زمان

پیِ مور بر هستی او نشان (3 ـ3 ـ 5 )

نفس جز به فرمان او نگذرد

پیِ مور بی او زمین نسپرد (6 ـ166 ـ 2046)

پیِ مور بر خویشتن بر گواست

که ما بندگانیم و او پادشاست ( 6 ـ 85 ـ 109)

پِیِ مور: نماد کارآزمودگی نظامی

فردوسی در این بخش از نگاهش به مور، پیِ مور را وسیله‌ای برای بیان برتری و سلطۀ سپاه ایران در برابر تورانیان و برخورداری ایرانیان از مردان کارآزموده قرار می‌دهد. این زمانی است که گیو دیده‌بانی بر سر کوه می‌فرستد تا از فرازِ کوه رد مسیر سپاه توران را بیابد. این دیده‌بان مردی است با چنین اوصاف:

بجُستی همی راه توران سپاه

پِیِ مور دیدی پیاده به راه ( 3 ـ 220 ـ 313)

ملاحظه می‌شود که فردوسی امکان مشاهدۀ پِیِ مور را، که در عالم واقع اثری است فوق‌العاده ظریف و شاید نادیدنی، از جمله بهره‌های مخصوص سپاه ایران قرار داده است. این امتیاز فقط از آن سپاه ایران است که دیده‌بانانی دارد با قوت بینایی ویژه‌ای تا بدان اندازه که می‌توانند ردپای مورچه‌ای را هم ببینند و مسیر حرکت او را مشخص و معلوم نمایند. باز تکرار این نکته لازم است که فردوسی اگر چنان قوت بصری سراغ دارد، آن را در سپاه ایران دیده است و اوج هنر و قدرت سخنش را مصروف ایران می‌دارد. می‌دانیم که فردوسی دنیا را به دو اردوی دوست و دشمن تقسیم نمی‌کند. کم نیست نمونه‌هایی که در آن، دشمنان ایران برتری‌ها دارند و فردوسی از نقل آن سر باز نمی‌زند و فکر و جهان‌بینی خویش را فدای طرفداری عاطفی از میهن نمی‌کند. با این همه، این امتیاز را که عبارت از برخورداری سپاه از دیده‌بانانی با قوه بینایی منحصر به فرد باشد فقط برای سپاه ایران می‌خواهد و بس.

سر مور و پیل

فردوسی در این بخش از کارش، ضمن آنکه زیبایی و قدرت سخن را حفظ کرده و مور و پیل را در کنار یکدیگر قرار داده است، پا را یک پله بالاتر گذاشته و سر ظریف مور را در کنار سر درشت پیل می‌گذارد. آن‌گاه می‌گوید که این سر خُرد و آن سر تنومند و سنگین هر دو در برابر مرگ یکسان است و اندازه در این موضوع فرقی ندارد. درشت و ریز در هنگام مرگ تفاوت نمی‌کند:

چو برخیزد آواز طبل رحیل

به خاک اندر آید سر مور و پیل ( 7 ـ 165 ـ 3895 )

مور در کنار دیگر جانداران

مور و پشه

قرار دادن مور با پشه، که هر دو از نماد‌های مسلم خُردی‌اند، در کنار یکدیگر در زبان هنرمندانۀ فردوسی وسیله‌ای برای خلق تابلویی زیبا از میدان‌های صعب و هولناک رزم می‌شود. او وقتی می‌خواهد فراوانی سپاهیان را برساند، به جای آنکه به شرح و تفصیل عددی سربازان و جنگاوران و اسب‌ها و آلات رزم بپردازد، یکسره به راه دیگری می‌رود. راه او بسیار زیباست، برای بیان منظور رساست و راهی کوتاه و بی‌میانجی برای رسیدن به مقصد است:

چنان شد دَر و دشتِ آوردگاه

که شد تنگ بر مور و بر پشه راه ( 3 ـ 102 ـ736)

سپاهی بیامد به هامون ز گَنگ

که بر مور و بر پشه شد راه تنگ ( 4ـ 44ـ 982)

به مصر آمد از روم چندان سپاه

که بستند بر مور و بر پشه راه (5 ـ33 ـ56)

بیابان چنان شد ز هردو سپاه

که بر مور و بر پشه شد تنگ، راه ( 5 ـ 159 ـ597 )

بیاورد شاپور چندان سپاه

که بر مور و بر پشه بربست راه ( 5 ـ 215ـ 59)

چنان گشت از انبوه درگاهِ شاه

که بستند بر مور و بر پشه راه ( 6 ـ 179 ـ 2356 )

سپاه است چندان اَبا ساوه شاه

که بر مور و بر پشه بسته‌ست راه (6 ـ 292 ـ454)

اگر من ز جای اندر آرَم سپاه

ببندند بر مور و بر پشه راه (6 ـ 303 ـ 738)

سپاه اندر آمد به تنگِ سپاه

ببستند بر مور و بر پشه راه (7ـ 75ـ 1752)

بیاورد از آن بوم چندان سپاه

که بر مور و بر پشه بر بست راه ( 7ـ 206ـ 62)

مور و ملخ

به همین سان است قرار گرفتن مور در کنار ملخ که آن هم برای رساندن فراوانی، در عین حفظ زیبایی سخن، آمده است. این دو جاندار در کارگاه هنری فردوسی ابزارهایی برای بیان فراوانی و کثرت عددی‌اند، بی‌آنکه به شمارش نیازی باشد:

سپاهش به کردار مور و ملخ

نَبُد دشت پیدا، نه کوه و نه شَخ (1ـ 151ـ 1059)

بجوشید گفتی همه ریگ و شَخ

سراسر بیابان چو مور و ملخ (1ـ 198ـ 148)

کشیدند بر هفت فرسنگ نخ

فزون گشت لشگر ز مور و ملخ (4ـ 44ـ 985)

بر آن اندکی بر کشیدند نخ

سپاهی به کردار مور و ملخ (2ـ 332ـ 1209)

یکی لشگرست این چو مور و ملخ

تو با پیل و با پیلبانان مَچَخ (3ـ 99 ـ 680)

ز کوه و بیابان و از ریگ و شَخ

دو لشگر بدین سان چو مور و ملخ (4ـ 69 ـ 1572)

همه دامن کوه تا روی شَخ

سپه بود بر سان مور و ملخ (6ـ 97ـ 381)

ز کوه و بیابان و از ریگ و شَخ

بجوشید لشگر چو مور و ملخ (6 ـ 157ـ 1831)

یکی لشگرست این چو مور و ملخ

گرفته بیابان و هم ریگ و شَخ (7ـ 86 ـ 2004)

ز زربفت چینی کشیدند نخ

سپاه اندر آمد چو مور و ملخ (7 ـ 224ـ 217)

مور و مار و ملخ

می‌دانیم و معروف است که مور نماد کوشش دایم و خستگی‌ناپذیری است. وجود آن دو جاندار دیگر، مار و ملخ، نیز سختی و درشتی را نشان می‌دهد. اما آن‌گاه که سخن از موضعی باشد که از شدت گرما تفته شده و قابل زیست نیست، فردوسی همین سه موجود را به صحنه می‌آورد تا شدت گرما وخشکی طبیعت را که از حدود تاب و طاقت درگذشته، بدون توضیح و با بیان موجزی با کمترین واژگان ادا کند:

همه ریگِ تَفتَه‌ست با خاک و شَخ

بدو نگذرد مور و مار و ملخ (4ـ 257ـ 1838)

مورِ خستهنهان

در اینجا فردوسی ضمن ستایش یزدان پاک تا بدان‌جا در احوال مور دقت می‌کند که دل‌خستگی آن جاندار کوچک را نیز دریافته و به زبان می‌آورد. لازم است توجه شود که هنگام دقت در حال مورچه فقط به خستگی تن و پیکر ظریف او بسنده نشده، بلکه سخن‌سرای ما نهانِ خستۀ مور را نیز دیده و آن خستگی نهان در دل و ضمیر مور را هم، به حتم و قطع، در دل و درون خودش احساس کرده که توانسته است از آن سخن بگوید:

تو نیرو دهی تا مگر در جهان

نَخُسپد ز من مور خسته‌نهان ( 6 ـ 179 ـ 2372)

این اندیشیدن‌ها به مور و احوال او تا بدان‌جا که برای مور قایل به خستگی و بلکه قایل به خستگی دل و نهان او هم شده، راه‌یافتن به درون نازک‌ترین پاره‌های عالم هستی است؛ به قلمروهایی از هستی که تا پیش از آن حتی پای خیال هم بدان راه نیافته بوده است. آنجا و آن‌گاه که آدمی حس و حال چنین موجود خُردی را نیز در می‌یابد، حتماً وجود بی‌کرانۀ‌ یکی انسان والا بسان فردوسی در کار است. جز او چه کسی در خستگی دل و نهان و ضمیر مور درنگ کرده است؟

گَردِ دَمِ مور

سرانجام در این جستار به یکی دیگر از تعابیری می‌رسیم که مخصوص فردوسی است. فقط نگاه باریک‌بین اوست که چنین صحنه‌هایی را در هستی می‌بیند، و فقط زبان اوست که چنین صحنه ای را بیان می‌دارد. در آغاز این نوشته گفته شد که اصلا سخن گفتن از مور، ابتکار و امتیاز کار فردوسی است. در بخش‌های پیشین به زیبایی‌ها و خلاقیت‌ها که فردوسی با مور به ثبت رسانده اشاره‌هایی شد. اینجا یکی دیگر از تجلیات هنر و خلاقیت او را آورده می‌شود که اگرنگارنده متهم به اغراق نشود، نه فقط اوج هنر فردوسی است بلکه باید آن را اوجی در هنرنمایی و نیروی خیال و آفرینشگری انسان شناخت و به آن بالید و در برابرش سر به ستایش و تعظیم فرود آورد:

ز خاشاک ناچیز تا پُشت پیل

ز گَرد دَمِ مور تا رود نیل ( 6 ـ 114ـ 799)

و به راستی در شاهنامه فردوسی است که می‌توان به این مرتبه از لطافت و این پایه از دقت نظر رسید که علاوه بر دیدن مور، درک رنج و خستگی این موجود، قایل شدن به احترام و نیز حقوق خاص او، به این نکته بس ظریف هم اندیشیده شود و چنین اوجی از لطف سخن به زبان آورده شود که مور هم تنفس می‌کند. پس آن گاه، از حاصل این اندیشه، لحظه‌ای را پیش چشم آوَرَد که هوای ناشی از تنفس یا بازدمِ مور، به خاک برخورده و از اثر این برخورد ، لاجرم گردی به هوا برخیزد. دوباره این بیت را می‌خوانیم:

ز خاشاک ناچیز تا پُشت پیل

ز گَردِ دَمِ مور تا رود نیل (6 ـ 114 ـ 799)

به این صحنه ظریف و بدیع هستی نظاره کنید. صحنه‌ای که در آن بازدَم مورچه‌ای به خاکِ زیر دست ‌وپای او برخورد کرده و از اثر برخورد بازدمِ مور با آن خاک، گَردی برخاسته است. ترسیم این پرده بدیع بی‌تردید در پرتو خلاقیت فکری و نیروی خیالی ممکن شده که مخصوص فردوسی است. باز وقتی زیبایی و جاذبه این پرده چندین و چند برابر می‌شود که می‌بینیم هنرمند ما لحظه برخورد هوای بازدم تنفس مور بر خاک را به کنار رود نیل برده است. اینجا می‌توان لحظه ای درنگ کرد و به چشم خیال دید که ساحل نیل چه عظمت و صلابت و البته چه خروش و غوغایی دارد. در میانه خروش و غوغای آن رودخانه پهناور ، موری در کناره ساحل، نفس می‌کشد و وقتی هوای نفسش به زمین می‌خورد گرد و خاکی برمی‌خیزد. خواهش می‌کنم که خواننده درنگی کند و این گرد وخاک ظریف را ببیند که خموش و بی سر و صدا در کرانه رود خروشانی چون نیل به هوا برخاسته و در پشت سر آن، جریان پهناور آب را هم ببیند و خروش و هیاهوی نیل را هم بشنود.

ناگفته نماند که در ادب پارسی، لطف خیال بی‌سابقه نیست. یکی از دارایی‌های انحصاری ما گنجینه‌هایی است که از اوج لطف خیال بشری داریم. اما در کار فردوسی که سراینده رزم‌هاست و شهره به توصیف ناب میدان‌های بزرگ رزم‌های سرنوشت ساز، چنین پرده‌هایی از لطافت، بیشتر رخ می‌نماید و بیشتر احساس و خیال برمی‌انگیزد و بایستی که بیشتر به کانون نگاه کشیده شود.

این‌ها گوشه‌ کوچکی از زیبایی‌های بی‌مثال شاهنامه‌ فردوسی است؛ زیبایی‌هایی که در عین حال نابیوسیده می‌نماید. درست مانند آن نمونه‌ها در کار بوالفضل بیهقی دبیر که در گیراگیر نقل وقایع محض تاریخ به یک باره می‌نویسد: «اگر این فاضل از روزگار ستمکار داد یابد . . . در سخن، موی به دو نیم شکافد.»[11]

​خواستم تا با بیان اجمالی و بازنمایی این جنبه از زیبایی و خلاقیت در شاه‌نامه یادآور شوم که فردوسی را نباید فقط استاد سخن، و یا راوی رزم و نبرد تصور کرد و جایگاه او را فقط در ادبیات حماسی یا در تاریخ ادب سیاسی و نظامی تعریف کرد. جای انکار نیست که فردوسی در این عوالم، چونان یکی پهلوان رزم بی‌هماورد، حاضر است. او مثلا در سخن‌سرایی، شعر و ادب فارسی، تاریخ، فلسفه‌ تاریخ، سیاست، سنت، اخلاق، دین و… پرتوافشانی می‌کند. اما از جمله‌ چیزها که اهمیت به‌سزا دارد و ندیده مانده یکی آن است که آن‌گاه که سخن از لطافت و ظرافت و زیبایی و آفرینش ممتاز هنری به میان آید نیز می‌توان با اطمینان به فردوسی استناد کرد. نمونه‌ها در سخن فردوسی برای این کار اندک نیست. آنچه زیر عنوان «مور در شاهنامه» در این نوشته آورده شد، فقط چند نمونه از این ظرافت و آفرینشگری و لطف سخن است.

***

منابع

  1. ابوالفضل بیهقی دبیر، تاریخ بیهقی، به تصحیح علی اکبر فیاض (تهران: علمی، 1373).
  2. ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به تصحیح ژول مول (تهران: جیبی، 1363 ).
  3. اوستا، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه (تهران: مروارید، 1369).
  4. فرنبغ دادگی، بندهش، گزارنده مهرداد بهار (تهران: توس، 1369).
  5. فریتس ولف، فرهنگ شاهنامه، (تهران: اساطیر، 1377).
  6. قرآن.

7 . مصلح ابن عبدالله سعدی، کلیات سعدی، به اهتمام محمد علی فروغی. (تهران: امیرکبیر، 1363).

  1. م‍ن‍ی‍ژه‌ ع‍ب‍دال‍ل‍ه‍ی‌، فرهنگنامه جانوران در ادب فارسی: بر پایه واژهشناسی، اساطیر، باورها، زیباییشناسی (تهران: پژوهنده، ۱۳۸۱) ج 2.

[1] اوستا، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه (تهران: مروارید، 1369)، وندیداد، فرگرد چهاردهم: 5. 817 و 818.

[2] فرنبغ دادگی، بندهش، گزارش مهرداد بهار (تهران: توس، 1369)، 99.

[3] فرنبغ دادگی، بندهش، 99.

[4] فرنبغ دادگی، بندهش، 99.

[5] قرآن، سورۀ نمل، آیۀ 18.

[6] م‍ن‍ی‍ژه‌ ع‍ب‍دال‍ل‍ه‍ی‌، فرهنگنامۀ جانوران در ادب فارسی بر پایۀ واژه‌شناسی، اساطیر، باورها، زیبایی‌شناسی (تهران: پژوهنده، ۱۳۸۱)، جلد 2، 1115.

[7] مصلح‌بن عبدالله سعدی، کلیات سعدی، به اهتمام محمدعلی فروغی (تهران: امیرکبیر، 1363)، 264.

[8] این داستان عامیانه در منابع تاریخی نیامده، بلکه در متن‌های ادبی فارسی نقل شده است.

[9] همۀ ارجاعات این جستار به این نسخه است: ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، تصحیح ژول مول (تهران: جیبی، 1363). ترتیب ارجاع بدین صورت است: شمارۀ مجلد/ شمارۀ صفحه/ شمارۀ بیت.

[10] سعدی، کلیات سعدی، 264. شایای ذکر است که سعدی نیز در پی همین بیت‌ها که در بالا نقل شد از دلتنگی مور سخن گفته است: سیاه‌اندرون باشد و سنگ‌دل/ که خواهد که موری شود تنگ‌دل. اما تقدم این سخن و سابقۀ بدعت از آنِ فردوسی است.

[11] . ابوالفضل بیهقی دبیر، تاریخ بیهقی، به تصحیح علی اکبر فیاض (تهران: علمی، 1373) 372.

Recognizing Hidden Truths through Diverse Languages: The Risāla-yi mūchalga Attributed to Sayyid ʿAli Hamadani and the Muslim Encounter with Mongol Rule

Reading Lolita in Persian

 

Paul Sprachman taught English at the University of Isfahan, worked as a researcher at Columbia University, and taught Middle Eastern studies and Persian at Rutgers University. Sprachman is the translator of numerous works from Persian to English including A Man of Many Worlds: The Memoirs of Dr. Ghasem Ghani (Mage, 2006); Journey to Heading 270° by Ahmad Dehqan (Mazda, 2006); and Chess with the Doomsday Machine (Mazda, 2008) and A City under Siege: Tales of the Iran-Iraq War (Mazda, 2010) by Habib Ahmadzadeh.

It would be difficult to find a more challenging novel to translate into Persian than Vladimir Nabokov’s Lolita. As the medium of the values, ideas, and beliefs of the various people who use it, Persian does not seem to have much in common with the language of the original. Over the centuries, keepers of the classical Persian literary canon have not been particularly welcome to writing with sexually explicit content, writing that is often termed alfiyeh-shalfiyeh, a debased form of expression unworthy of serious or scholarly study.[1] In addition, erotic literature in general is not often a subject for public discussion or criticism in the language. While the Internet abounds in medical, legal, and theological advice on sexual matters as well as with pornographic content intended for Persian users, it is still not considered good manners to speak bluntly about the aesthetics of eroticism—much less sex—in mixed company.[2] Further complicating rendering Lolita are the complexities of Nabokov’s writing. This is true, of course, for translation of the novel into any language, be it Persian or one more tolerant of explicitly erotic literature like French. Even today, some six-and-a-half decades after Lolita came out in Paris, Nabokov’s unique brand of English poses a challenge to readers and interpreters of the novel. The scrupulous translator has to convey what David Lodge calls the author’s “extraordinary stylistic virtuosity, his metaphorical inventiveness, and complex deployment of an entire thesaurus of other rhetorical devices.”[3]

The purpose of the present article is to shed some light on modern Persian’s capacity to convey a modern work of erotic literature. The focus of this article is a recent translation of Lolita by Dr. Akram Pedramnia,[4] which, given the traditional aversion to and contemporary abhorrence of erotic writing in Persian, could not be published in her native Iran. It was brought out, instead, in 2014 by the Kabul-based publisher Nashr-e Zaryab.[5] This raises the obvious question of why translate Lolita into Persian when most of the intended audience for such a work resides in Iran, where it is criminal to sell or read the book. Dr. Pedramnia’s introduction addresses the question by citing Nabokov biographer Brian Boyd, who says it is high “time that [this work] be translated accurately, explicitly, and faithfully into one of the great literary languages of the world (Persian).”[6] Dr. Pedramnia’s is not the first Persian translation of Lolita. The extraordinarily prolific translator and journalist Dhabih Mansuri (1897–1986) produced a version of the work that is so marred by additions and omissions it cannot be called a translation in any sense of the term.[7]

At first glance, the difficulties involved in translating Lolita into literary Persian seem almost insurmountable. This is especially the case when one considers that preeminent scholars of the target language do not consider erotic written expression—no matter how high its putative redeeming social or artistic value—to be literature at all and classify it as a degenerate type of written expression known as alfiyeh-shalfiyeh. But the challenges the Persian translator faces go beyond the limitations of the language itself. Studies of how Lolita has fared when translated into such languages as French, Hebrew, and Swedish often comment on the challenges the author’s English presents. According to Nitsa Ben-Ari, Hebrew translator Yosef Varhaftig’s inability to “cope with the complex literary mechanisms and artifice of the text” result in an undue emphasis on Lolita’s “pornographic aspect.” Translators of Lolita into more culturally proximate and congenial languages than Persian have also commented on what a minefield Nabokov’s prose can be.[8]

Given the bias against sexually provocative writing in Persian, it would seem Dr. Pedramnia’s efforts would be for naught; but the prospects of producing an accurate, explicit, and faithful translation of Lolita are not as bleak as they may seem. Responding to those who saw his book as pornographic, Nabokov maintained there are no obscenities in Lolita; thus, translators would not have to resort to vulgarity to describe sexual arousal and satisfaction.[9] He himself had to admit, however, that “certain techniques in the beginning of Lolita (Humbert’s journal, for example)” initially attracted many readers to the novel because they assumed it was a “lewd” book.[10] Andrew Brink, a student of obsession in modern literature, goes further: “Readers who looked to Lolita for pornography were partly gratified although ultimately disappointed. The crudity of pornography is refined to a sophistication no living writer could emulate.”[11]

In other words, little in the novel would require the services of a censor in places where erotic writing is publishable. To be sure, Nabokov does write about sex, but, as Robert Roper points out, “[it] is mostly odorless and unlubricated, and indirectly realized.”[12] The relative freedom to produce erotic writing in most Western countries, however, is not the unalloyed blessing it might seem at first blush. In his introduction to Maurice Couturier’s Nabokov’s Eros and the Poetics of Desire, David Lodge identifies the paradox that the lack of censorship, rather than fostering authors’ creativity, has the opposite effect. In his view, censorship can be a boon to imaginative writing, because it “present[s] a stimulating challenge to writers, to which they respond by finding subtle ways to convey their meaning indirectly or more courageously by gradually testing and extending the limits of socially acceptable explicitness.”[13] Too much freedom, according to Lodge, “can cause the writer almost as much anxiety as working under censorship.”[14] This may be one bright light in the gloom caused by the Draconian censorship of writing in Afghanistan and Iran. Dr. Pedramnia probably felt no such anxiety and may have derived a measure of satisfaction in discovering culturally acceptable ways of expressing the openly erotic parts of Nabokov’s novel. But, as will be shown, finding anodyne alternatives to provocative language can rob Lolita of what makes it a supremely original work of art.

The Persian translator of Lolita has another advantage over other translators, dubious though it may be. In both Iran and Afghanistan, a wide age gap between men and their wives, some of whom are children (termed in Persian kudak hamsar or dokhtaran-e zir-e sen), is not exceptional.[15] The story of a thirty-seven-year-old man marrying a girl one-third his age would have been familiar to readers of Persian. At the same time, many readers both before and after the 1979 Iranian Revolution would despise any middle-aged man who robbed a thirteen-year-old of her childhood and kept her in sexual enslavement for his own gratification. Whatever the case, Humbert’s crime lies outside of the scope of the analysis in this paper. The present assessment of Dr. Pedramnia’s translation judges it using Boyd’s three-fold criteria of accuracy, explicitness, and faithfulness to the original. It focuses on how much the need to maintain what is termed “modesty of written expression” (effat-e kalam) in Persian limits how the eroticism of Lolita is conveyed.

A culturally acceptable rendering of the original’s eroticism comes in Dr. Pedramnia’s translation of the novel’s iconic first line: “Lolita, light of my life, fire of my loins.”[16] In back translation, her version reads: “Lolita, lamp of my life, fire of my sexual organ.”[17] Choosing the anodyne “sexual organ” )andam-e jensi( in place of something more suggestive mutes the erotic undertones of Humbert’s combustible loins. This rendering clearly weakens the translation’s claim to being as explicit as possible. Pedramnia could have used keshaleh (“crotch”) or keshaleh-ye ran (“upper thighs and crotch”) instead of “sexual organ.” She was certainly aware of keshaleh’s erotic potential; she uses it to render the phrase “the hot hollow of [Lolita’s] groin,” the destination of  Humbert’s “muscular thumb.”[18] Pedramnia also uses andam-e jensi for “loins” when it appears later in the text, and it has the same deadening effect on Nabokov’s prose that it does in her translation of Lolita’s opening line. In the passage identifying the ideal connoisseur of “nymphets,” those lissome girls between nine and fourteen who excite Humbert “so abominably,” he says, “You have to be an artist and a madman, a creature of infinite melancholy, with a bubble of hot poison in your loins and a super-voluptuous flame permanently aglow in your subtle spine (oh, how you have to cringe and hide!).”[19] In Persian (through back translation), he says: “You must be an artist or mad or one of limitless melancholy with a scalding bubble of poison in your sexual organ and the permanent and blazing rays of lust in your spine/backbone (oh, how you have to cringe in a corner and hide).”[20] Perhaps to lower the heat of the passage, “super-voluptuous,” a phrase common to Persian pornographic sites as fowq al-‘adeh shahvani  or fowq al-‘adeh hashari, is not translated.[21]

Pedramnia’s translation also mutes the eroticism of the original in her literal rendering of Humbert’s first night alone with Lolita’s precursor, Annabel. Humbert describes how he and Annabel retire to a secluded grove where

a cluster of stars palely glowed above us, between the silhouettes of long thin leaves; that vibrant sky seemed as naked as she was under her light frock. I saw her face in the sky, strangely distinct, as if it emitted a faint radiance of its own. Her legs, her lovely live legs, were not too close together, and when my hand located what it sought, a dreamy and eerie expression, half-pleasure, half pain, came over those childish features. She sat a little higher than I, and whenever in her solitary ecstasy she was led to kiss me, her head would bend with a sleepy, soft drooping movement that was almost woeful, and her bare knees caught and compressed my wrist, and slackened again; and her quivering mouth, distorted by the acridity of some mysterious potion, with a sibilant intake of breath came near to my face. She would try to relieve the pain of love by first roughly rubbing her dry lips against mine; then my darling would draw away with a nervous toss of her hair, and then again come darkly near and let me feed on her open mouth, while with a generosity that was ready to offer her everything, my heart, my throat, my entrails, I gave her to hold in her awkward fist the scepter of my passion.[22]

In back translation, this becomes:

Above us, between the long and thin leaves, a cluster of stars shone; that vibrant sky seemed as naked as Annabel in her thin dress. I saw her face in the sky, strange remote, as if a faint light was shining from it. Her legs, her beautiful and warm legs, were not too close together, and when my hand was situated on what it was searching for a vague and frightful expression, half pleasure and half pain, prevailed over those childish expressions. She sat a little higher than I and in that peerless state of ecstasy whenever she reached the point she wanted to kiss me, she would bend her head down with a slow and gentle motion that seemed woeful and press my wrist between her bare knees and lessen the pressure again, with a whistling sound her breath would hit my face. To escape the pain of love, she would first rub her dry lips hard over mine, then my poor little child with a nervous backward toss of her hair would draw away from me, and again in that darkness would come near and let me suck on her open mouth. With complete generosity I was prepared to offer all I had to her. Heart, throat, stomach, and intestines, I would even place the scepter of my self-regard [ghorur] in her strange fist to hold.[23]

Apart from the omission of “her quivering mouth, distorted by the acridity of some mysterious potion” (omitted, perhaps, because of the challenge in finding a likely Persian equivalent) and the mistranslation of “with a sibilant intake of breath came near to my face,” Pedramnia’s version faithfully follows the original. “Scepter of my self-regard (chowgan-e padshahi-ye ghorur-am),” literally “the royal polo mallet of my pride,” however, blunts Humbert’s arch “scepter of my passion.” The more common equivalent Persian expression for “scepter” is ‘asa-ye saltanati (literally “royal staff”),[24] and the metaphorical use of ‘asa for “male member” is well attested in the vulgar works of classical authors. ‘Asa  stands in for “penis” in a line from a collection of bawdy and scurrilous verse called Abominations and Sessions of Vulgarity,[25] attributed to one of the finest writers of the classical period, Sa‘di of Shiraz (1210–91/92). The narrator of the poem, which is addressed to a male lover, says, “This staff which inside your ass / would break were the door [to it] made of iron.”[26] “Sexual organ” would not have been an acceptable equivalent for “scepter,” because Nabokov, in conferring monarchical authority on a randy adolescent Humbert, is clearly having some fun with the banalities of pornographic writing. “Scepter of passion” is not among the stock of baroque images for the male member in the great erotic epics in Persian by Fakhr al-Din As‘ad Gorgani, Nezami Ganjavi, and Nur al-Din ‘Abd al-Rahman Jami. Did the translator, therefore, miss an opportunity to expand the range of what can be expressed in Persian here? Perhaps. The sentence might have been the proper setting for the coinage “‘asa-ye sheydayi-am.[27] Finally, Pedramnia’s choice of “her strange fist” (mosht-e ‘ajib-ash) for “her awkward fist” also seems ill-chosen. Humbert is clearly referring to Annabel’s inexperience or clumsiness when it came to manipulating his penis. Her fist is not “strange,” but inept, in which case mosht-e na-azmudeh-ash (literally “untested fist”) would have been more faithful to the original.

The translation also shows that Lolita’s eroticism can be so explicit it exceeds the capacity of Persian to express it in culturally acceptable terms. The Friday, 13 June, 1947, entry in Humbert’s diary contains a breach of verbal decorum that makes a faithful rendering impossible. Here, preserving the original typography, is what Humbert writes:

Friday. I wonder what my academic publishers would say if I were to quote in my textbook Ronsard’s “la vermeillette fente” or Remy Belleau’s “un petit mont feutré de mousse delicate, tracé sur le milieu d’un fillet escarlatte” and so forth.[28]

Pedramnia’s version, in back translation (with Persian punctuation), is

Friday. I don’t know if in my book I repeat this verse (the bright crimson breach) from Ronsard or these two lines (the small hills covered in fine downy hairs / embellished with a scarlet beef tenderloin in the middle).[29]

Dr. Pedramnia annotates this passage with explanations taken from Alfred Appel’s The Annotated Lolita. In English, Appel provides two notes. In one, he identifies Ronsard as a French poet and locates the line, which he translates as “oh little red slit.” In the next note, Appel translates Belleau’s line as “the hillock velveted with delicate moss, / traced in the middle with a little scarlet thread [labia],” which explains why the publishers of Humbert’s textbook would have found the quotations objectionable.[30] In her annotation of the French verse, Pedramnia writes: “All these are code words and expressions (cebārāt va kalameh`hā-ye ramzi) girls and women use when referring to their monthly periods so men will not understand what they are talking about—things like [saying euphemistically] ‘auntie has come’ in our culture.”[31] Thus, the Persian translation, perhaps because of the demands of censorship, transforms the original’s French paeans to female genital geography into encrypted speech about menstruation. Readers of the Persian are told to interpret Ronsard’s “bright crimson breach” as menstrual blood and are left to wonder why an expensive cut of meat is lying among hairy hills. “Beef tenderloin” (Persian fileh), of course, owes its existence to Pedramnia’s transliteration of French fillet.[32] One can only wonder why she has avoided using a Persian noun of ancient provenance, namely nakh (“thread”), which would have served quite well.

The lapses in Pedramnia’s translation here seem all the more puzzling when one contrasts her version of Ronsard and Belleau’s references to female anatomy with how she expresses the exacting mental picture of the sleeping Lolita that Humbert paints later in the novel, after locking her in their hotel room. Nabokov writes:

Naked, except for one sock and her charm bracelet, spread-eagled on the bed where my philter had felled her—so I foreglimpsed her; a velvet hair ribbon was still clutched in her hand; her honey-brown body, with the white negative image of a rudimentary swimsuit patterned against her tan, presented to me its pale breastbuds; in the rosy lamplight, a little pubic floss glistened on its plump hillock.[33]

Back translation shows, but for “charm bracelet,”[34] the Persian is quite faithful to the original. As far as the level of explicitness, however, the exquisite “pubic floss” is reduced to the clinical “fine hairs, fuzz (porz`hā) of her privates (sharmgāhi)” in translation. A more likely equivalent might have been zehar (“pubic hair”):

In the realm of imagination, I glanced at her and saw she was naked except for one sock and a bracelet, fallen on the bed [an] eagle with wings spread, exactly that place that love potion had felled her, still with that velvet ribbon in her hand. Part of her honey-colored body was patterned with a negative white image of her swimsuit on places where her skin was not tanned and the white buds of her breasts were apparent to me. In the rosy light of the table lamp a little of the fine hairs of her privates shone on the plump hillock.[35]

Besides being overly explicit, some of the wit in Lolita is too subtle to be conveyed accurately and faithfully in Persian. This is especially the case in one of the depictions of Humbert’s strategically veiled states of sexual arousal. In the passage, the writing becomes what Couturier calls “poerotic,” a refined form of expression that turns the description of a routine act of self-pleasuring into a work of art.[36] Couturier writes that the passage about the “scepter” of Humbert’s passion mentioned above is an example of what he means by poerotic. In a similar diary entry dated Sunday, 8 June, the “sequel” to the “scepter” passage, Humbert, his lap covered by the convenient bulk of a Sunday newspaper, maneuvers himself to derive as much pleasure as possible from a minute examination of Lolita’s physical state. With his eyes trained on the nymphet dressed in a two-piece bathing suit, he says:

There my beauty lay down on her stomach showing me, showing the thousand eyes wide open in my eyed blood, her slightly raised shoulder blades, and the bloom along the incurvation of her spine, and the swellings of her tense narrow nates clothed in black, and the seaside of her school girl thighs. Silently, the seventh-grader enjoyed her green-red-blue comics. She was the loveliest nymphet green-red-blue Priap himself could think up. As I looked on, through prismatic layers of light, dry-lipped, focusing my lust and rocking slightly under my newspaper, I felt that my perception of her, if properly concentrated upon, might be sufficient to have me attain a beggar’s bliss immediately; but, like some predator that prefers a moving prey to a motionless one, I planned to have this pitiful attainment coincide with one of the various girlish movements she made now and then as she read, such as trying to scratch the middle of her back and revealing a stippled armpit.[37]

The translation translated reads:

My beauty stretched out on her stomach and showed me, the thousands of pupils protruding from their sockets sitting in the blood of my eyes, her slightly raised shoulder blade[s], the downy hairs on the bend of her spine, the bulge of her small buttocks under the black bathing suit and the bronzed childlike thighs. The small seventh grader, silent, was enjoying the colorful illustrated funnies. She was the most loveable nymphet, a nymphet who even Priapus, green, red, and blue could not contain in his imagination. When I looked at her through the colorful prism of lights and with dry lips, focused on my lust and under the newspapers, and rocking slightly back and forth, I sensed that if I concentrated properly, I realized it would be enough to immediately attain from her the rapture [khalseh] and delight that a beggar gains from a piece of bread; but, like some hunters who prefer a moving prey to a stationary one, I decided to have this pitiful attainment coincide with her various girlish movements, for example when she tried to scratch the middle of her back, her speckled under arm was revealed.[38]

The translation of Humbert’s description of Lolita’s nates omits “tense narrow,” qualities that, like other paired descriptors of his darling’s body, such as her “tender and tanned”[39] skin and her “bright brown” hair,[40] make the seventh-grader sexually appealing. Pedramnia’s translation of “nates,” kapal`ha-ye kuchek (“small buttocks”), is adequate as far as the lexicon is concerned; however, the prose calls for something more erotically charged, more expressive of an older man’s lust for a young girl’s backside, but, at the same time, reflective of Nabokov’s fondness for obscure medical terminology (e.g., “nates”).

Finding the requisite language is quite a challenge for any translator whose aim is to create an accurate, explicit, and faithful Lolita. For obvious reasons, culturally acceptable but explicit Persian expressions for the seductiveness of a nubile girl’s buttocks are not to be found in contemporary writing publishable in Iran and Afghanistan. A more likely source would be a work from the corpus of Persian erotica published abroad, where there are fewer constraints on what can be said in print. One such work is a “sketch” (tarh) by Bijan Gheiby, a scholar of Zoroastrian culture and literature whose writing is published in Germany. The narrator of Gheiby’s story “The Dutch Girl” (Dokhtar-e Holandi) is strolling among a crush of people lying in the sun on a North Sea beach, when he spots the “round and captivating rump” (lom[n]bar`hā-ye gerd-o faribandeh) of one of the sunbathers.[41] The girl satisfies the narrator’s curiosity about the rest of her body when she gets to her feet and enters the sea. He describes what happens next this way:

Without thinking, I followed her. That graceful walk of hers, that rhythmic movement of her rump, and the ineffable sway of her breasts, produced drumbeats in me that set the tempo of my existence. She entered the sea. Each moment the surface of the water kept climbing up the back of her legs until her bathing suit bottom was now soaked, making what it had been concealing more visible.[42]

Dr. Pedramnia does not have to borrow from expatriate erotica when it comes to translating the rapture Humbert imagines he will experience as he observes Lolita. To convey the covert satisfaction he nearly achieves under the cover of the Sunday paper, she utilizes khalseh, which normally refers to the ecstatic state of consciousness Sufis attain after prolonged bouts of spiritual activity. Coincidentally, Gheiby’s narrator uses the same word when describing the “sense of vertigo and weightlessness [he] had from the waves as they lifted [him] out of the water along with witnessing this indescribable vision [of the Dutch girl].”[43] The translation falls down, however, when it comes to conveying the phrase “beggar’s bliss.” Instead of reading the phrase for what it is—that is, a dysphemism for how people without means or partners achieve sexual satisfaction—Dr. Pedramnia takes the phrase literally and makes it even more familiar to Persian readers by providing the idiomatic beggar with a mouthwatering “piece of bread” not in the original.

Khalseh turns up once again when Humbert, with Lolita’s legs rather than the Sunday paper draped over his lap, finally reaches a world-class state of pre-climax abandon. Nabokov makes no attempt to dress up Humbert’s bliss with metaphors, which might have tested the translator’s alfiyeh-shalfiyeh resources to the limits of permissibility, had it not been for the well-attested presence of khalseh in mystical Persian literature. Humbert’s longed-for relief comes at the end of a bout of verbally exquisite foreplay, a lengthy passage consisting of, among many other things, the biology of sexual arousal, a common orientalist conceit (the “lusty Turk”), exacting descriptions of the nymphet’s anatomy, one of Nabokov’s much-discussed neologisms (“solipsized”), and his passion for archaisms (“asprawl,” “athwart”). The passage, even when trimmed of some of Lolita’s nonsense rhymes, shows Nabokov at his erotic best and, at the same time, shows why his prose is so challenging to translators:

 

By this time I was in a state of excitement bordering on insanity; but I also had the cunning of the insane. Sitting there, on the sofa, I managed to attune, by a series of stealthy movements, my masked lust to her guileless limbs. It was no easy matter to divert the little maiden’s attention while I performed the obscure adjustments necessary for the success of the trick. Talking fast, lagging behind my own breath, catching up with it mimicking a sudden toothache to explain the breaks in my patter—and all the while keeping a maniac’s inner eye on my distant golden goal, I cautiously increased the magic friction that was doing away, in an illusional, if not factual, sense, with the physically irremovable, but psychologically very friable texture of the material divide (pajamas and robe) between the weight of two sunburnt legs, resting athwart my lap, and the hidden tumor of an unspeakable passion….Her legs twitched a little as they lay across my live lap; I stroked them; there she lolled in the right-hand corner, almost asprawl, Lola the bobby-soxer, devouring her immemorial fruit [a prelapsarian apple], singing through its juice, losing her slipper, rubbing the heel of her slipperless foot in its sloppy anklet, against the pile of old magazines heaped on my left on the sofa—and every movement she made, every shuffle and ripple, helped me to conceal and to improve the secret system of tactile correspondence between beast and beauty—between my gagged, bursting beast and the beauty of her dimpled body in its innocent cotton frock.

Under my glancing finger tips I felt the minute hairs bristle ever so slightly along her shins. I lost myself in the pungent but healthy heat which like summer haze hung about little Haze. Let her stay, let her stay…As she strained to chuck the core of her abolished apple into the fender, her young weight, her shameless innocent shanks and round bottom shifted in my tense, tortured, surreptitiously laboring lap; and all of a sudden a mysterious change came over my senses. I entered a plane of being where nothing mattered, save the infusion of joy brewed within my body. What had begun as a delicious distension of my innermost roots became a glowing tingle which now had reached that state of absolute security, confidence and reliance not found elsewhere in conscious life. With the deep hot sweetness thus established and well on its way to the ultimate convulsion, I felt I could slow down in order to prolong the glow. Lolita had been safely solipsized….Everything was now ready. The nerves of pleasure had been laid bare. The corpuscles of Krause were entering the phase of frenzy. The least pressure would suffice to set all paradise loose….I was above the tribulations of ridicule, beyond the possibilities of retribution. In my self-made seraglio, I was a radiant and robust Turk, deliberately, in the full consciousness of his freedom, postponing the moment of enjoying the youngest and frailest of his slaves. Suspended on the brink of that voluptuousness abyss (a nicety of physiological equipoise comparable to certain techniques in the arts) I kept repeating chance words after her—barmen, alarmin’, my carmen, ahmen, ahahamen—as one talking and laughing in his sleep while my happy hand crept up her sunny leg as far as the shadow of decency allowed. The day before she had collided with the heavy chest in the hall and—“Look, look!”—I gasped—“look what you’ve done, what you’ve done to yourself, ah, look”; for there was, I swear, a yellowish-violet bruise on her lovely nymphet thigh which my huge hairy hand massaged and slowly enveloped—and because of her very perfunctory underthings, there seemed to be nothing to prevent my muscular thumb from reaching the hot hollow of her groin—just as you might tickle and caress a giggling child—just that—and: “Oh it’s nothing at all,” she cried with a sudden shrill note in her voice, and she wiggled, and squirmed, and threw her head back, and her teeth rested on her glistening underlip as she half-turned away, and my moaning mouth, gentlemen of the jury, almost reached her bare neck, while I crushed out against her left buttock the last throb of the longest ecstasy man or monster had ever known.[44]

Pedramnia translates:

The impudent child in perfect simplicity placed her legs on my live legs.

Now I had reached a state of excitement verging on insanity; but at the same time I also had the cunning of the rational. As I sat on the furniture, with several concealed movements, I coordinated my hidden lust with her naïve legs. Throwing off the attention of the little girl while trying to carry out the movements necessary to my trick successfully was not an easy task. I spoke rapidly to justify my irregular fussing and fidgeting. I ran out of breath and then refreshed it, and, to explain the gaps, I pretended I had come down with a sudden tooth ache, while the whole time keeping my inner sight fixed on my next golden goal and carefully increased my magic friction, a friction that in an illusory way, if not actually, freed me from the evil of cloths (pajamas and robe) between her two sunburnt legs and the hidden tumor of my unspeakable feeling, cloths that were physically irremovable, but psychologically destructible…. Her legs on my live legs gave a slight start. I stroked them; at this point she leaned on the right corner, sitting loosely. Lola, my little stockings girl, swallowing the fruit of an ancient age and gulping down its juice through which she sang, and, having removed her sandal, rubbing her naked foot with its collapsed anklet along the mass of magazines to my left, and with everything she did and every wiggling motion and ripple she made, helped me to improve the secret system of contact between the beast and the beauty, between the disgusting explosion of this beast and the beauty of her pure pocked body in its cotton frock.

Under the gentle tap of my fingertips, I felt the small hairs bristling on her shins. I felt myself lost in the pungent but welcome heat, which was like the hazy warmth of summer. Let her stay on my feet, let her stay on my feet… As she stretched to throw the core of her apple toward the fire place, her young body, her shameless innocent shanks and her round hips shifted on my secret, tortured, agonized, and contracted part; and suddenly a mysterious change in my senses happened. I entered a stage of existence in which nothing was important to me, except tasting the delight brewed inside my body. That sweet brew which began in the innermost of my roots changed into a burning frenzy, now had reached a state of complete tranquility, self-confidence, and encouragement that can be found nowhere in life. Submerged in the sweet and deep honey that was established thus and progressing well on its way to its ultimate convulsion, I felt I could slow it down to lengthen my frenzy. Lolita was safely in her own world…. Now everything was ready. The nerves of pleasure appeared. The nerve endings were entering the phase of frenzied passion and madness. A little pressure could unleash all heaven. No longer was I that Humbert the rabid. The abject degenerate cur who would cling tightly even to the boot that would kick him out. I was beyond the pain of ridicule, beyond every possibility of punishment. In this seraglio of my own making I was that robust and radiant Turk who in the full consciousness of his freedom would postpone the ultimate moment of enjoying the youngest and frailest of his slaves. Hanging on the verge of lust’s fault line (with a fine physiological balance like some artistic techniques) I repeated a string of words following Lo: my remaining cupbearer… my effective carmen… like one asleep and speaking and laughing and, in that same state, my happy hand slid up her tanned leg as far as the spirit of decency allowed. That spot where the day before she had bumped into a heavy wardrobe in the hallway. I gasped and said, “Look… look! What have you done, look at what you have done to yourself… Oh, look.” I swear it was on account of that violet-yellowish bruise on her beautiful nymphet thigh that I massaged with my huge hairy hand and slowly covered; and on account of her loose underthings there seemed nothing to prevent my muscular thumb from reaching the hot hollow of her groin—just as when you pet and caress a ticklish child, only that. Suddenly in a sharp tone of voice she said, “It’s nothing, really nothing at all” and wiggled and squirmed and tossed her head back, and sunk her teeth on the glistening underlip of her mouth, and, at the same time, she twisted around and turned her back on me, in a way that allowed my moaning mouth, gentlemen of the jury, to almost reach her naked neck and I crushed the last throb of the longest rapture possible for a man or a monster against her left buttock.[45]

The translation of the above passage also reveals other points where Dr. Pedramnia fails to take full advantage of Persian’s stock of erotic expressions or misrepresents what Nabokov intends. The “unspeakable passion” Humbert experiences upon finding his groin separated by a few layers of flimsy cloth from its goal is reduced simply to an “unspeakable feeling” (ehsas-e nagoftani) in her translation. The word “passion” is absent, which, given the context, might have been rendered as hava va havas or sheydayi. The translation also tempers the erotic intensity of Humbert’s realization about dragging out his pre-orgasmic euphoria. He says, “With the deep hot sweetness thus established and well on its way to the ultimate convulsion, I felt I could slow down in order to prolong the glow. Lolita had been safely solipsized.” In Persian he says, “Submerged in the sweet and deep honey that was established thus and progressing well on its way to its ultimate convulsion, I felt I could slow it down to lengthen my frenzy. Lolita was safely in her own world.” With the exception of the addition of “honey,” the mistranslations of “insane” as “rational” (‘aqel) and of “dimpled” as gowd rafteh (“pocked”) instead of chal-dar, the Persian faithfully conveys the original. The translation is inadequate in rendering the neologism “solipsized.” In translation, Lolita is “safe and sound” (dar amn va aman) “in her own world” (dar ‘alam-e khod), which implies she is in a world of her own making, while “solipsized” means she is held captive in a realm of Humbert’s making and “safe” in the sense that she is immune to change. As a figment of Humbert’s fevered imagination, she becomes a creature at his fanciful beck and call, the plaything of the Humbert who has changed from abject Humbert the Hound into Humbert the Magnificent, the strapping lord of a harem of young girls.

At the same time, the passage about Humbert’s “state of excitement,” shows how Persian, among all the world’s languages, can be more amenable as a medium for Lolita. The translation of “seraglio” is an obvious example of this congeniality. With its impeccable Persian provenance, the term slips effortlessly from English to Persian as saray. The seclusion of women, whether in plush sarays or the more humdrum interior parts (andarun) of ordinary homes, has long been a feature of patriarchal Persian society. To readers of the language, then, the idea of a “harem” is more a matter of practicality than orientalist fancy. Finally, there is the reappearance of khalseh, which Pedramnia uses to translate the prolonged “ecstasy” that Humbert crushes out against Lolita’s left buttock. Bijan Gheiby uses the term, it will be recalled, for the rapture that the narrator of his story “The Dutch Girl” experiences, when bobbing up and down in waves on the Dutch North Sea coast. In Sufism, khalseh is the trance-like state between sleep and wakefulness, during which seekers on the path to enlightenment gain knowledge by nonrational means. Employing khalseh instead of enzal, the alfiyeh-shalfiyeh as well as the clinical term for “ejaculation,” has two unexpected and unintended consequences. First, it confirms in Persian—as if confirmation were needed—Nabokov’s coy claim that there was no vulgarity in Lolita. Second, it shows the similarities in terminology between the language Nabokov uses to write about Humbert’s pre-orgasmic and orgasmic states and the language Sufis use to speak about the exalted states of consciousness (ahval) they traverse in their search for union with God. The two languages become very close in expressing states of intimacy, one physical and the other metaphysical. An example of the former comes when Humbert speaks of a sudden transformation of his senses: “What had begun as a delicious distension of my innermost roots became a glowing tingle which now had reached that state of absolute security, confidence and reliance not found elsewhere in conscious life.” In the language of mystical literature, Sufis might say that Humbert’s soul had reached a state of absolute certainty, a state that they infer from a Koranic verse (89: 27): “O soul in (complete) rest and satisfaction.”[46] The soul privileged with complete certainty (etmenan) is the “soul at peace” (nafs-e motma’enneh).[47] And here is where examining the Persian translation of Lolita yields a kind of semantic convergence. The two languages, which, on the surface, seem so remote from each other, so mutually unintelligible, use similar terms to express the ravings of a middle-aged hebephile and the intuitions of wayfarers on the path to God.

Convergence in the expression of physical and metaphysical passion is also evident in one of the symptoms of Humbert’s erotomania. He endows parts of his anatomy with faculties they normally do not have. Hence, his blood is “eyed,” and his fingertips are able to “glance” at the minute hairs along Lolita’s shins. One finds an analogous synesthesia in mystical Persian poetry. Putting into words the ineffable experience of acquiring spiritual truths by nonrational means, Rumi speaks of the “eye of the heart” (cheshm-e del), the “tongue of the soul” (zaban-e jan), and the “ear of the eye” (gush-e cheshm), among others.[48] The narrator of one of Hafez’s odes likewise tells readers not to listen with the “ear of reason” (gush-e hush).[49] Similar metaphors are also in everyday Persian speech. Paying attention to something (e.g., recitation of the Koran) with all one’s being is to “lend the ear of the soul” (gush-e jan sepordan). Pedramnia’s translation fails to take full advantage of this aspect of Persian in conveying the inventiveness of Nabokov’s prose in describing Humbert’s two frenzied states of nymphet-inspired arousal. Her rendering of Nabokov’s “eyed blood” as “the blood of my eyes” suggests that Humbert suffers from subconjunctival hemorrhaging.

In addition to not taking full advantage of the similarities in the way Persian and Nabokov’s English express rapturous abandon, Dr. Pedramnia’s translation of the sexually explicit—some have said pornographic—parts of Lolita fails to draw on the alfiyeh-shalfiyeh tradition in Persian literature. There are at least three places where the translation falls short in this regard. The first comes after Humbert picks Lolita up from camp and is taking her to the Enchanted Hunter Hotel. Lolita notices a theater playing a movie she wants to see and asks her “dad” if they could see it. Nabokov writes, ““We might,” chanted Humbert—knowing perfectly well, the sly tumescent devil, that by nine, when his show began, she would be dead in his arms.”[50] Dr. Pedramnia translates, “Humbert mumbled, ‘We might.’ But this sly devil knew very well that around nine, when his show began, Lo would be deeply asleep in his arms.”[51] Perhaps to avoid the image of a penis engorged with blood, Persian Humbert is not “tumescent,” but simply a “sly devil” (sheytan-e nabekar). No‘uz (“erect”) might have worked here, but a more inspired choice would have been setabr ( “thick, gross, hulking”), which is used priapically in Ebrahim Golestan’s The Treasure. Golestan’s novel caricatures Shah Mohammad Reza Pahlavi as a poor farmer who suddenly becomes wealthy and unknowingly wastes his riches on Western goods incompatible with his rusticity. The arriviste farmer is persuaded to take a wife more in keeping with his newfound status and to have a modern home constructed as a monument to his imperious grandeur. The resulting structure borrows traditional elements from mosque architecture (dome and minaret), but instead of a single dome and several minarets, it has one towering minaret flanked by two geodesic domes. The word setabr is used in the sense of “tumescent” in the praise the farmer’s/shah’s Westernized factotum (nicknamed Leshku’i)[52] heaps on the new structure, with its glorious erection. The factotum’s speech, which, in translation, faintly echoes the sound of the original, makes fun of the rhetorical excesses of sycophantic Persian:

If our tongue falls short, this tumescent structure goes a long way in bespeaking with ever-scintillating, brilliant retelling the vim and vigor, the riches and renown, and even the luminous intentions of its beloved patron—it is a structure upraised from the very belly and core of our ancient customs, one that harmonizes the legacy of the forebearers with the latest developments in technology and aesthetic design of undisputed American masters like Buckminster Fuller.[53]

The Persian Lolita avoids alfiyeh-shalfiyeh explicitness a second time when Humbert, having drugged Lolita, describes how he relishes the prospect of possessing her. Waiting for the sedative he gave her to take effect, he leaves their Enchanted Hunter’s bedroom with the “hermetic vision” of her undressing on the bed they will soon share. The vision is a kind of unintentional striptease that stays with him as he prowls the corridors and guest areas of the hotel. Humbert recalls, “I had left my Lolita still sitting on the edge of the abysmal bed, drowsily raising her foot, fumbling at the shoelaces and showing as she did so the nether side of her thigh up to the crotch of her panties—she had always been singularly absent-minded, or shameless, or both, in matters of legshow.”[54] In back translation, the Persian says: “I left my Lolita who was still seated on the edge of the pit-like bed and drowsily raising her foot and, fumbling with her shoelaces, showed me her under thigh to the center of the branching of her panties [tonokeh]. (She was always careless in showing her legs or, one could say, shameless or both) and I went.”[55] “The center of the branching of her panties” is clearly a circumlocution. The translation avoids kheshtak, a common term for “crotch,” perhaps because of its colloquial associations with “ass” and “genitals.”[56] The term would have been more faithful than the circumlocution in conveying the image of a near-naked Lolita, which Humbert nurtures in his imagination and which makes the prospect of having sex with her even more titillating.

Nabokov’s explicit eroticism is muted in translation a third time in Humbert’s musings after he leaves the room. He fantasizes that if he were to rape Lolita as she slept, it would somehow preserve the girl’s “purity.” At one point in this reverie, he calls again on the “robust Turk” to supply an image of Eastern debauchery. Humbert laments having to live in an age of Spartan modernity when people “do not as dignified Orientals did in still more luxurious times, use tiny entertainers fore and aft between the mutton and the rose sherbet.”[57] The translation is more modest: “I am not like those dignified Middle Easterners who at times of debauchery, between their dishes of lamb and rose sherbet, make use of child entertainers from chest to heel.”[58] To lift the veil of modesty on this scene, the translator might have resorted to alfiyeh-shalfiyeh texts for a prurient alternative to “from chest to heel.” One such text is a story from Vali b. Sohrab Gorjestani’s “Scandalous Essay” (“Resaleh-ye Fojuriyeh”). In it is the tale of Gelin Khanom, the adulterous wife of Prince Sahebqaran Mirza, who, instead of having the author ravish her “from chest to heel,” demands he take her both from behind and in front (pas-o pish).[59]

Much more could be said about Pedramnia’s translation of Lolita. Students of how Western erotica is rendered in Persian, scholars of literary translation like Haddadian-Moghaddam,[60] and others interested in what can and cannot be said in the language will have to wait for the relaxing of the strict censorship regimes in places where Persian is spoken and read. Sixty-five years after its first publication in Paris by Olympia Press, the novel continues to fuel instructive discussions both as an extraordinarily imaginative work of art and as a disconcerting probing of a maniac’s obsessive love of young girls. The criticism of Dr. Pedramnia’s translation here is in no way intended to discredit her laudable industry and courage in tackling a work like Lolita, the uniqueness of which makes it nearly impossible to be capably expressed in any language other than its original English. The considerable effort to render translation of Nabokov’s masterpiece accurately and explicitly is all the more impressive considering most of the potential audience for the Persian translation would be denied the opportunity to read it.[61] Even the most well-intentioned criticism of a translation, however, can be both sobering and humbling to the translator. As Vaezian and Bafta point out in their astute criticism of my own translation of Journey to Heading 270 Degrees by Ahmad Dehqan, an infinitely less complicated text than Lolita, the road from Persian to English is marred by narrative-distorting potholes, detours, digressions, and wrong turns.[62] The least that can be said about Pedramnia’s rendering of Lolita is that it has traveled that road far more skillfully, faithfully, and accurately than its predecessor.

 

[1]For a detailed description and examples of alfiyeh-shalfiyeh writing, see the author’s Erotic Persian (Costa Mesa, CA: Mazda, 2020), xii, xxiv, 70–76. The present article grows out of “Erotic Persian in Exile,” the penultimate chapter of that book.

[2]The inhospitable climate for erotica in today’s Iran is comparable to the prudish atmosphere in the United States during much of the last century. Lolita, both as a novel and a film, has often been subject to censorship. The book initially came out in Paris because no American publisher Nabokov consulted would touch it. Stanley Kubrick had to tone down the erotic relationship between Humbert and Lolita in his 1982 film (Paris: Pathé), and, according to Caryn James, Adrian Lyne’s 1997 (Paris: Pathé) remake had trouble finding an American distributor because of the film’s depiction of that relationship. See James, “Revisiting a Dangerous Obsession,” New York Times, 31 July 1998. Even today, nearly seven decades after Nabokov gave birth to her, Lolita lives in popular culture as the archetypal victim of adolescent sexual abuse. The jetliner ferrying underage females to Jeffrey Epstein’s sex lairs has been called the “Lolita Express.”

[3]Maurice Couturier, “A Forty-Year Journey in Nabokovland,” NOJ/НОЖ: Nabokov Online Journal III (2009): i–xviii. Quote on p. ix.

[4]Vladimir Nabokov, Lolita, trans. Akram Pedramnia (Kabul: Nashr-e Zaryab, 2014).

[5]In her introduction to the translation, Dr. Pedramnia notes that parts of the translation were first posted online (see www.shahrvand.com/archives/41218). Nabokov, Lolita, trans. Pedramnia, 10.

[6] «وقت آن بود (این اثر) دقیق، صریح و بی پرده و با حفظ امانت داری به یک از زبان های بزرگ ادبی (فارسی) ترجمه شود.» After back translating Pedramnia’s citation, I was unable to find this quote in Boyd’s works Vladimir Nabokov: The Russian Years (Princeton, NJ: Princeton University Press, 1990), Vladimir Nabokov: The American Years (Princeton, NJ: Princeton University Press, 1991), or Stalking Nabokov: Selected Essays (New York: Columbia  University Press, 2011).  Be that as it may, “Persian” is certainly Dr. Pedramnia’s parenthetic addition to the quotation, especially when one considers that Boyd’s comprehensive list of completed or in-the-works Lolita translations includes the following: “Greek, Turkish, Latin American (Mexican, Venezuelan, and Uruguayan), India[n] (Or[i]ya, Bengali, Assamese, Malayalam, and Gujarati), and five Arabian editions” (American Years, 404). These translations joined others in less “exotic” languages like French, German, Italian, Dutch, and Swedish, which Nabokov’s wife, Véra, drawing on her remarkable linguistic range and the help of informants, managed to check against the original. See Stacy Schiff, Véra (Mrs. Vladimir Nabokov) (New York: Modern Library, 1999), 240–41.

[7]See Mizgerd 21; Gol Mohammadi, Negahi be zendagi va asar-e valdemir nabakuf,” Shahrvand (30 October 2014). Mansuri’s rendering is rarely found in book form today; however, a facsimile of the translation has appeared recently at fooji.ir/wp-content/uploads/2018/10/دانلود-رمان-لولیتا.pdf. An artist’s portrait of a seductive Sue Lyon on the original book cover suggests Mansuri’s translation came out after Stanley Kubrick’s 1962 film.

[8]See Nitsa Ben-Ari, Suppression of the Erotic in Modern Hebrew Literature (Ottawa, ON: University of Ottawa Press, 2006), 257–59, commenting on Yosef Varhaftig’s translation of Lolita (Tel Aviv: Ankor, 1959). In Nabokov’s Eros, Couturier lists some of the misinterpretations of the original in Eric Kahane’s French translation. Maurice Couturier, Nabokov’s Eros and the Poetics of Desire (New York: Palgrave Macmillan, 2014). Kahane compared his efforts to a “debilitating act of lacemaking” (Schiff, Véra, 227).

 

[9]Boyd calls Nabokov’s demur “coy.” American Years, 256. He assumes the author was well aware his writing was provocative but achieved its effect without indulging in the mind-numbing prose and techniques of pornography, which Nabokov himself said “mate[s] obscenity with banality.” Vladimir Nabokov, Novels 1955–1962, ed. Brian Boyd (New York: Literary Classics, 1996), 294. Echoing Boyd, Lennard calls Humbert’s “learned, passing references” to the arcana of erotic fiction “sly.” John Lennard, Vladimir Nabokov Lolita (Tirril, UK: Humanities-Ebooks, 2008), 1194–203. Will Farina’s (2010) essay explores Nabokov’s coyness in studying what he calls “the aesthetics of vulgarity” in Lolita. Will Farina, “Vladimir Nabokov and the Vulgar Aesthetic” (Outstanding Honors Thesis, University of South Florida, 2010).

[10]Nabokov, Novels, 295.

[11]Andrew Brink, Obsession and Culture: A Study of Sexual Obsession in Modern Fiction (Cranbury, NJ: Associated University Presses, 1996), 118.

[12]Robert Roper, Nabokov in America: On the Road to Lolita (New York: Bloomsbury, 2015), 141.

[13]Couturier, Nabokov’s Eros, vii.

[14]Couturier, Nabokov’s Eros, vii.

[15]The disparity exists in Iran not just because the marriage age for girls, as Azar Nafisi points out, was lowered to nine after the 1979 Revolution. Azar Nafisi, Reading Lolita in Tehran: A Memoir in Books (New York: Random House, 2003), 39. Prior to that, men commonly wed girls one-third their age. At the time of this writing, the post-Revolutionary situation seems to be changing—at least on the legislative front. The Iranian parliament has recently passed a bill forbidding marriage for any girl under the age of thirteen and any boy under the age of sixteen (Tasvib). Anecdotal evidence from a BBC report (Ezdevāj-e zir-e sen) indicates that the age gap between grooms and brides in Afghanistan continues to be wide.

[16]Nabokov, Lolita, trans. Pedramnia, 19: لولیتا، چراغ زندگی من، آتش اندام جنسی من. “Lamp of my life” preserves the original’s alliteration of the l sound to which Nabokov was often drawn. Later in the novel, he speaks of “the leap in my loins” (Vladimir Nabokov, The Annotated Lolita, ed. Alfred Appel, Jr. [New York: Vintage, 1991], 23), which, in Pedramnia’s translation (35), becomes tahriki dar andam-e jensi-am or “an arousal in my sexual organ.” Mansuri’s translation of the first line is more circumspect, avoiding “loins” altogether: “O Lolita, light of my life, O you from whom my legs get their power” (Nabokov [s.d.]: 13 ای لولیتا…ای روشناٰئی حیات من وای کسی که پاهایم از تو قوت میگیرد).

[17]All translations are mine unless otherwise stated.

[18]Nabokov, Annotated Lolita, 63; Nabokov, Lolita, trans. Pedramnia, 87: که از رسیدن شست عضلانی ام به گودی داغ کشاله ی رانش Mansuri’s version (Nabokov [s.d.]: 58) ignores this part of Humbert’s diary.

[19]Nabokov, Annotated Lolita, 19; Nabokov, Lolita, trans. Pedramnia, 29:باید هنرپیشه باشی یا دیوانه یا بی نهایت مالیخولیایی با حبابی از سم داغ در اندام

جنسی ات و پرتوهای دایمی و شعله ور شهوت در کمرت (آه، ببین چطور باید گوشه ای کز کنی و پنهان شوی).

[20]Nabokov, Lolita, trans. Pedramnia, 26:بالای سرمان، از لابه لای برگ های نازک و بلند،  خوشه ای از ستاره ها می درخشید؛ آن آسمان لرزان به نظر به اندازه ی خود آنابل زیر پیراهن نازکش برهنه بود. صورتش را در آسمان می دیدم، عجیب دور، به گونه ای که گویی از خودش پرتوی کمرنگ می تاباند. پاهایش، پاهای زیبا و گرمش، خیلی به هم نزدیک نبودند، و وقتی دستم روی آنچه در جست و جویش بود قرار گرفت حال مبهم و ترسناکی، نیمی لذت و نیمی درد، بر آن حالت های کودکانه چیره شد. او کمی بالاتر از من نشست، و هر بار که در آن حال سرمستی بی مانندش به نقطه ای می رسید که می خواست مرا ببوسد سرش را با حرکتی آرام و سست که کمی اندوه زده می نمود خم می کرد و مچ دستم را میان زانوهای برهنه اش فشار می داد و دوباره فشاررا کم می کرد، با سوتی از صدای نفسش که به صورتم می خورد. برای رهایی از درد عشق، نخست سفت لب های خشکش را روی لب های من می مالید، سپس طفلکی من با پرتاب عصبی موهایش به عقب از من فاصله گرفت، و دوباره در همان تاریکی به من نزدیک می شد و می گذاشت که دهان بازش را بمکم. با بخشندگی تمام، آماده بودم هر چه داشتم به او پیشکش کنم. قلب، گلو، دل، و روده، حتا چوگان پادشاهی غرورم را در مشت عجیبش گذاشتم تا نگه دارد.

[21]See “Kus kardan do-ta parastar-e fowq al-‘adeh-ye hashari-seks,” (5 June 2015), i. Persian slang for “horny,” hashari, appears in two modern travesties: Sadegh Hedayat, Tup-e Morvāri (The Pearl Cannon) (Lexington, KY: Mazda, 1986), 142, and Ahmad Shamlu’s Diary of an Auspicious Journey to Various States of Amrigh [sic] (Tehran: Mazyar, 2005), 46. The term is used to describe people so sexually ravenous they attack every creature, male or female, that comes into view.

[22]Nabokov, Annotated Lolita, 16–17.

[23]Nabokov, Lolita, trans. Pedramnia, 26: بالای سرمان، از لابه لای برگ های نازک و بلند،  خوشه ای از ستاره ها می درخشید؛ آن آسمان لرزان به نظر به اندازه ی خود آنابل زیر پیراهن نازکش برهنه بود. صورتش را در آسمان می دیدم، عجیب دور، به گونه ای که گویی از خودش پرتوی کمرنگ می تاباند. پاهایش، پاهای زیبا و گرمش، خیلی به هم نزدیک نبودند، و وقتی دستم روی آنچه در جست و جویش بود قرار گرفت حال مبهم و ترسناکی، نیمی لذت و نیمی درد، بر آن حالت های کودکانه چیره شد. او کمی بالاتر از من نشست، و هر بار که در آن حال سرمستی بی مانندش به نقطه ای می رسید که می خواست مرا ببوسد سرش را با حرکتی آرام و سست که کمی اندوه زده می نمود خم می کرد و مچ دستم را میان زانوهای برهنه اش فشار می داد و دوباره فشاررا کم می کرد، با سوتی از صدای نفسش که به صورتم می خورد. برای رهایی از درد عشق، نخست سفت لب های خشکش را روی لب های من می مالید، سپس طفلکی من با پرتاب عصبی موهایش به عقب از من فاصله گرفت، و دوباره در همان تاریکی به من نزدیک می شد و می گذاشت که دهان بازش را بمکم. با بخشندگی تمام، آماده بودم هر چه داشتم به او پیشکش کنم. قلب، گلو، دل، و روده، حتا چوگان پادشاهی غرورم را در مشت عجیبش گذاشتم تا نگه دارد.

[24]There are many reasons for preferring ‘asa-ye saltanati to chowgan. The entry in Haim, Farhang-e Bozorg-e Engelesi-Farsi (Tehran: Farhang-e Mo’aser, 2011), for “scepter,” under the word ‘asa, gives ‘aṣā-ye salṭanati, but also includes chowgān. Other examples in which ‘asa is used for “scepter” are found in Persian translations and scholarship. In his translation of Shakespeare’s Anthony and Cleopatra (Shakspir, Majmu’eh-ye asar-e nemayeshi vilyam shakspir [Tehran: Sorush, 2013]), ‘Ala al-Din Pazargadi uses ‘asa -ye saltanati to translate “To throw my scepter at the injurious gods” (Act 4, Scene 15). The Qajar ruler Fath Ali Shah (r. 1797–1834) is pictured seated on the Sun Throne with a jewel-encrusted scepter in his right hand. See Royal Persian Paintings: The Qajar Epoch 1785–1925, ed. Layla Diba with Maryam Ekhtiar (Brooklyn, NY: Brooklyn Museum of Art, 1998), 177. Commenting in Persian on the aesthetic uses of such trappings of royal authority, Maryam Narini calls “the scepter” ‘aṣā-ye salṭanati. Narini, “Analysis of the Aesthetic Connections between Literary Return (Bazgasht-e Adabi) and Royal Figural Painting during Fath Ali Shah Qajar (1785–1925 A.D.),”فصنامهء پژوهش های ادبیات تطبیقی د ۳ ش ۲ پاییز و زمستان ۱۳۹۴ ۱۳۱-۱۵۶.  (Fasl-nameh-ye pazhuheshha-ye adabiyat-tatbiqi) 3 (Fall 2015): 131–56, www.academia.edu/29431502.

[25]These poems have been expurgated from contemporary editions of Sa‘di’s “complete” works. Some scholars assert they are not Sa‘di’s, but the work of skillful imitators. Terms used in the title, khabisat and hazl, are originally Arabic. Be that as it may, the Koran (24: 26) uses khabisat to describe “impure women,” while another Arabic plural of the word khabā’ith (Koran 21: 74) means the “abominations” of Sodom. Hazl in the Koran (86: 14) can be translated as “amusement” or “merriment.” Both borrowings from Arabic, khabisat and hazl, became standard literary terms for off-color types of writing in Persian. See The Meaning of the Holy Qur’ān, trans. ‘Abdullah Yūsuf ‘Ali (Beltsville, MA: Amana, 1989).

[26]Sa‘di, Kolliyat-e sa’di ba estefadeh-ye noskheh-ye tashih shodeh mohammad ‘ali forughi “zaka al-moluk,” (Tehran: Amir Kabir, 1961), 15: این عصا کاندر میان{کون} تست / بشکند گرآهنین باشد دری.

[27]Sheydayi (“frenzied passion”) is much closer to the spirit of Lolita than “pride.” The term has a long pedigree in Persian. Sheyda (“love-sick”) derives from Hebrew שד (shed), which itself is an Akkadian loanword for “demon” or “devil”; see Ernest Klein, A Comprehensive Etymological Dictionary of the Hebrew Language for Readers of English (Haifa, Israel: University of Haifa, 1987). Sheyda, meaning “mad,” with its final long a, was a staple of classical odes in Persian rhyming in a; see Shams Fakhri Esfahani, Vazhehnameh-ye farsi, bakhsh-e chaharom, me’yar-e jamali, varasteh-ye sadeq kia (Tehran: Daneshgah-e Tihran, AH 1337/AD 1958), 10.

[28]Nabokov, Annotated Lolita, 49.

[29]Nabokov, Lolita, trans. Pedramnia, 69:  جمعه. نمی دانم اگر در کتابم این بیت شعر (چاک قرمز روشن)۶ از رونسار یا این دو بیت شعر (تپه ی کوچکی پوشیده از کرک های نازک / تزئین شده با فیله ی قرمزی در میان

[30]Nabokov, Annotated Lolita, 358.

[31] Nabokov, Lolita, trans. Pedramnia, 436–37: این ها همه عبارت ها و کلمه های رمزی اند که دختران و زنان برای بیان عادت ماهانه به کار می برند تا مردان متوجه منظورشان نشوند. چیزهایی مثل «خاله اش آمده» در فرهنگ ما.

[32]Persian users would most likely encounter fileh on menus; among “kabobs,” diners can choose kabab-e fileh, a “banquet” (majlesi) type of roasted meat dish composed of filleted strips of calf or lamb bunched on skewers and charred over coals.

[33]Nabokov, Annotated Lolita, 127.

[34]The translation has only “bracelet,” while the original reads “charm bracelet,” suggesting Lolita’s juvenile taste. A “charm bracelet” on Persian jewelry sites on the web is literally a dastband-e jadhdhabiyat, “bracelet of fascination” (see the website of Yiwu Melone Jewelry Co. Ltd., www.ywmelones.com/).

[35]Nabokov, Lolita, trans. Pedramnia, 172: در عالم خیال نیم نگاهی به او انداختم و دیدم که به جز لنگه ای جوراب و دستبند، عقال بال گشوده هیچ به تن ندارد و عریان روی تخت افتاده است، درست همان جایی که معجون عشق اورا از پا در آورده؛ هنوز آن گل سر مخملی توی دستش بود. بخش عسلی رنگ و نگاتیو سفید بدنش زیر لباس شنا به دیگر جاهای  برنزه ی پوستش نقش و نگار داده بود و غنچه های سفید پستان هایش را در نظرم نمایان می کرد. زیر نور صورتی چراغ رومیزی کمی پرزهای شرمگاهی اش روی تپه ای  گوشتی می درخشید.

[36]Maurice Couturier, “The Poerotic Mode: Nabokov,” Nabokov Studies 15 (2017), #doi:10.1353/nab.2017.0008.

[37]Nabokov, Annotated Lolita, 44–45.

[38]Nabokov, Lolita, trans. Pedramnia, 62–63: زیبای من روی شکمش دراز کشید و استخوان کمی بالازده ی کتف، کرک های روی خمیدگی ستون فقرات، برآمدگی کپل های کوچک زیر مایوی سیاه و ران های برنزه شده ی کودکانه اش را به من، به هزاران مردمک از کاسه بیرون زده ی نشسته در خون چشمانم، نشان می داد. دخترک کلاس هفتمی، آرام، از فکاهی عکس دار رنگی لذت می برد. او دوست داشتنی ترین نیمفت بود، نیمفتی که حتا پریاپوس۳ سبز، قرمز و آبی نمی توانست در خیالش بگنجاند. وقتی از لابلای منشور رنگارنگ نورها می پاییدمش و با لب های خشک بر میل شهوانی ام تمرکز می کردم و زیر روزنامه ها آرام عقب و جلو می رفتم، احساس کردم اگر درست تمرکز کنم، همه ی در یافتم از او شاید آن قدر باشد که بی درنگ به خلسه و شادمانی ای که گدایی با قطعه نانی به آن می رسد دست یابم؛

[39]Nabokov, Annotated Lolita, 41.

[40]Nabokov, Annotated Lolita, 43.

[41]Bizhan Gheiby, “Dokhtar-e Holandi,” in Haft Tarh va do she’r (Bilfelt, DE: Entesharat-e nemudar, AH 1376/AD 1997): 1–25. Quote on p. 17. لنبرهای گرد و فریبنده.

[42]Gheiby, “Dokhtar-e Holandi,” 18: من هم ناخودآگاه به دنبالش افتادم. آن خرامیدنش، آن حرکت موزون لنبرهایش، آن نوسان ناکفتنی پستانهایش حکم ضربانهای را یافته بود که هستی ام بر نظامشان می گردید. وارد آب شد سطح آب بر پشت پاهایش هر دم بالاتر می آمد تا اینکه مایویش دیگر خیس شده بود و آنچه را در خود پنهان داشت بهتر نمایان می ساخت.

[43]Gheiby, “Dokhtar-e Holandi,” 18: آن بی ثباتی و بی وزنی که موجها با برداشتنم از کف دریا درم تولید می کرد باتماشای این چشم انداز وصفناپذیر در هم آمیخت و مرا دچارخلسه کرد.

[44]Nabokov, Annotated Lolita, 60–63.

[45]Nabokov, Lolita, trans. Pedramnia, 85–88: پاهایش که روی پای زنده ام بود کم واخورد؛ نوازششان کردم؛ این جا بود که به گوشه ی سمت راست تکیه داد، کمی گل و گشاد نشست.  لولا، دخترک جوراب ساق کوتاه، میوه ی عهد باستان را می بلعید و آبش را هورت می کشید و میانش آواز می خواند و دمپایی اش را می انداخت و پاشنه ی پای برهنه اش را در کنار انبوه مجله های سمت چپ من، به جوراب ساق کوتاه کش در رفته اش می مالید، و با هر کاری که می کرد، وولی که می خورد و موجی که می زد، کمکم می کرد بتوانم به نظم تماس مخفی میان جانور و ماهرو، میان انفجار انزجارآور این جانور و زیبایی بدن پاک گود رفته ی او در فراک نخی، بهبود بخشم. زیر ضربه ی نرم نوک انگشتانم پرزهای ریز روی قلم پای اورا که سیخ شده بودند احساس کردم. خودم را در گرمای گزنده اما خواستنی بدن مه کوچولو، که مثل گرمای مه آلود تابستان بود، گم کردم. بگذار روی پایم بماند، بگذار روی پایم بماند…وقتی خودش را کشید تا هسته ی سیبش را به سمت شومینه پرتاب کند، بدن جوانش، ساق پاهای بی گناه بی شرم و باسن گردشرا روی بخش محرمانه ی منقبض زیر شکنجه و رنجبرم جامه جا به جا کرد؛ و ناگهان تغییری مرموز در احساسم ایجاد شد. وارد مرحله ای از بودن شدم که دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود، به جز نیوشاندن لذت دم کرده ی درون بدنم. آن دمش شیرینی که در محرمانه ترین ریشه هایم شروع شد و به سوزش پرتب و تاب بدل گشت اینک به مرحله ای از آرامش کامل، اعتماد به نفس و دلگرمی رسیده بود که در هیچ جای دیگر این زندگی یافت شدنی نبود. غوطه ور در شهد شیرین و عمیق که بدین گونه پا می گرفت و در راهش به سوی تشنج نهایی به خوبی پیش می رفت، احساس کردم می توانم از سرعتش بکاهم تا تب و تابم را طولانی تر کنم. لولیتا در امن و امان در عالم خودش بود….حالا همه چیز آماده بود. عصب های خوشی نمایان بودند. پایانه های حسی وارد مرحله ی شیدایی و جنون می شدند. ذره ای فشار می توانست همه ی بهشت را آزاد کند. دیگر آن هامبرت هار نبودم، سگ هرز فاسد عبوسی که حتا به چکمه ای که با لگد اورا بیرون می اندازد محکم می چسبید. من از رنج ریشخند فراتر بود، فراتر از هر احتمالی برای مجازات. در این حرمسرای خود سازم آن ترک نیرومند و شادی بودم که با اندیشه و در آگاهی کامل از آزادی اش اوج لحظه ی لذت بردن از جوانترین و شکننده ترین برده اش را به تاخیر می اندازد. آویزان بر لبه ی گسل شهوت (با تعادل فیزیولوژیکی دقیق همچون برخی تکنیک های هنری) یکریز واژه هایی را از پی لو تکرار می کردم: ساقی باقی من…کارمن کارساز من، هاهاهار من…مثل کسی که در خواب حرف بزند و بخندد، و در همان حال، آهسته دست خوشم را تا آن جا که روح ادب اجازه می داد روی پای آفتاب خورده اش سراندم و پیش رفتم. آن نقطه ای که روز پیشش به کمد سنگین توی راهرو خورده بود. بریده نفس کشیدم و گفتم: «ببین چه کار کرده ای، ببین با خودت چه کار کرده ای…آه، ببین.» قسم می خورم که به خاطر کبودی بنفش مایل به زرد روی ران زیبای نیمفتی اش بود که آن را با دست گنده ی پشمالویم مالیدم و آرام پوشاندم؛ و به خاطر لباس زیر شل و ولش گویی هیچ چیز نبود که از رسیدن شست عضلانی ام به گودی داغ کشاله ی رانش جلوگیری کند درست مثل وقتی که بچه ی قلقلکی ای را نوازش کنی و قلقلک بدهی، فقط همین. ناگهان با صدایی نیز گفت: «مهم نیست، اصلا مهم نیست» و وول خورد و لولید و سرش را به پشت پرتاب کرد و دندانش را روی لبه ی درونی براق دهانش فرو کرد و همزمان کمی چرخید و پشتش را به من کرد، طوری که دهان نالان من، هیئت منصفه ی دادگاه، تقریبا به گردن برهنه اش رسید و من آخرین ضربه ی طولانی ترین خلسه ی ممکن یک مرد یا یک هیولارا به کپل چپش کوبیدم.

[46]Meaning of the Holy Qur’ān.

[47]Annemarie Schimmel, Mystical Dimensions of Islam (Chapel Hill: University of North Carolina Press, 1975), 25, 112.

[48]Jalal al-Din Rumi, Kolliyat-e Shams ya Divan-e Kabir, ed. Badi’ al-Zaman Foruzanfar (Tehran: Amir Kabir, 1976): 2: 163, no. 830: چشم دل بگشا و در جانها نگر / چون بیامد! چون شد و چون می رود!, 4: 99, no. 1792: یا رب بغیر این زبان جانرا ده روان / در قطع و وصل وحدتت تا بسکلد ز نار من, 1: 31, no. 38: آینه ام، اینه ام، مرد مقالات نه ام / دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

[49]Khvajeh Shams al-Din Mohammad, Divan-e Hafez, ed. Parviz Natel Khanlari (Tehran: Khvarazmi, AH 1362/AD 1983): 1: 358 no. 171: به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش / که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد. Mohammad Reza Shafi’I Kadkan (Suvar-e khiyal dar she’r-e parsi: tahqiq-e enteqadi dar tatavvor-imazhha-ye she’r parsi va sayr-e nazariyeh-ye balaghat dar eslam va iran [Tehran: Nil, AH 1350/AD 1971], 209) sees this type of imagery as a means of broadening the expressiveness of poetic language. For the linking of two nouns to produce a metaphor in Persian, the so-called eḍāfeh-ye majāzi, see Friedrich Rückert, Grammatik, Poetik und Rhetorik der Perser, ed. Neu herausgegeben von W. Pertsch (Wiesbaden, DE: Otto Harrassowitz, 1966), 43.

[50]Nabokov, Annotated Lolita,  118.

[51]Nabokov, Lolita, trans. Pedramnia, 160: هامبرت زیر لب گفت که «شاید رفتیم.» اما این شیطان نابکار خیلی خوب می دانست که نزدیک ساعت نه، وقتی نمایشش شد، لو توی بغلش در خوابی عمیق خواهد بود.

[52]“Leshku’i” is a transliteration of French lèche-cul (“asslicker”); the Leshku’i caricature plays on elements of the public persona of Amir-Abbas Hoveyda (1919–79), the shah’s prime minister from 1965 to 1977.

[53]Ebrahim Golestan, Asrar-e ganj-e darreh-ye jenni: yek dastan az yek chashm andaz (Tehran: Agah, AH 1353/AD 1974), 140: اگر زبان ما کوتاه است بیان این بنای سطبر بلند است که با تلالؤ مستدام باز گوی درخشان قوت و قدرت، ثروت و شهرت، و نیز نیات نورانی بانی عزیز آن است–بنائی که از بطن و متن سنت های دیرین ما سر بر آورده میراث گذشتگان را تطبیق داده با تازه ترین تحولات تکنیک و طرح های استتیک استادان مسلم امریکا، مانند بک مینستر فوللر.

[54]Nabokov, Annotated Lolita, 125.

[55]Nabokov, Lolita, trans. Pedramnia, 169: لولیتایم را که هنوز بر لب آن تخت گودال مانند نشسته بود و خواب آلود پایش را بلند می کرد و با بند کفشش ور می رفت و زیر رانش را تا مرکز دوشاخه شدن تنکه اش نشانم می داد (همیشه در نشان دادن پاهایش بی احتیاط بود یا می شود گفت بی شرم بود و یا هر دو) گذاشتم و رفتم.

[56]Farhang-e Sokhan, vol. 4 (Tehran: Sokhan, AH 1381/AD 2002), 2758. Another term, jofteh, was also a possibility here. The obscenity goes back at least to the time of Sa‘di, whose Abominations and Sessions of Vulgarity contains this line: “face on the ground and crotch upon the heavens / if its head penetrated to the balls, what’s to fear?” روی برخاک و جفته بر افلاک / چون سرش رفت تا بخایه چه باک.

[57]Nabokov, Annotated Lolita, 126.

[58]Nabokov, Lolita, trans. Pedramnia, 170: مثل آن خاورزمینی های موقر نیستم که در زمان های هوسرانی، در میان خوراک گوسفند و شربت گلابشان، از سرگرم کننده های خردسال، از سینه تا پاشنه، بهره می برند.

[59]Vali b. Sohrab Gorjestani, “Scandalous Essay” (“Resaleh-ye Fojuriyeh”), in Haft Resaleh (Los Angeles: Entesharat-e Pars, 2017), 161–220. Quote on p. 171. Accusing a woman of bestowing her favors both vaginally and anally is part of a lampoon (hajv) attributed to the poet ‘Ali b. Ahmad Asadi Tusi (999/1000–1072/73). His abuse of the mother of Sultan Mahmud of Ghazni (r. 998–1030), his patron who had challenged court poets to compose such an insult, includes this line: “your mother was a mine of munificence, she gave from aft and fore.” مادرت کان کرم بود بداد از پس و پیش (posted on kashkooleemad.blogfa.com). The insult also appears in the form “your mother was a banquet table of [carnal] munificence…” (i.e., خوان کرم).

[60]Esmaeil Haddadian-Moghaddam, Literary Translation in Modern Iran (Amsterdam: John Benjamins, 2015).

[61]Nevertheless, some potential readers have had access to the translation by means of the large portion of it posted online (www.shahrvand.com/archives/41218).

[62]Helia Vaezian and Fatemeh Ghaderi Bafti, “Translation Shifts and Narratology: A Case Study of ‘Journey to Heading 270 Degrees,’” Elixir International Journal 133 (2019): 53569–72.

European Racial Thought, Iranian Nationalists, and Theories of Arab Invasion and Decline

مقدمه

حكام سلسلۀ قاجار (ح. 1175-1304ش/1796-1925م) در اوايل قرن نوزدهم خود را با دشمن جديدي رويارو ديدند: امپرياليسم اروپايي. جنگ‌هاي 1218-1228ق/1804-1813م و 1241-1243ق/1826-1828م ايران و روسيه، كشمكش‌هاي متعدد با بريتانيا و مداخلات بعدي استراتژيست‌هاي امپراتوري‌هاي بريتانيا و روسيه در امور مملكتي -كه با عنوان ”بازي بزرگ“ از آن ياد مي‌شود- خواب نخبگان ايران را كه تا قبل از آن در خيال برتري فرهنگي و مذهبي غوطه مي‌خوردند آشفته كرد.[3] هيچ‌چيز از سنت‌هاي فكري ايران نمي‌توانست از چند و چون قدرت و ثروت ملل اروپايي سر در بياورد. از اين رو، انديشۀ سياسي جديد در ايران به رويارويي با اين وضعيت دشوار و بنيادين روي آورد و اين استدلال دربارۀ قرن بيستم نيز صادق است: آن نوشدارويي كه بتواند شكاف نظامي، اقتصادي، اجتماعي و علمي ميان ما و غرب را از ميان بردارد، كدام است؟

ايدئولوژي ملي‌گرايي نوين، به منزلۀ يكي از كوشش‌هاي متعدد براي حل اين معضل، ايران را در چارچوب اصطلاحات نژادي و تاريخي‌ای تعریف کرد كه رفته‌رفته بعد از 1860م پديد آمدند. اين ايدئولوژي به صورت كاوشي استدلالي براي يافتن منزلت كشور و پيدا كردن راهكاري انديشمندانه براي جبران آسيب ناشي از عقب‌افتادگي آن پديدار شد. ناسيوناليسم با پرداختن به گذشتۀ ايران و هستي‌شناسي سرنوشت آن بر اساس رويكردهاي جديد در وهلۀ نخست با آرزوي دستيابي به ادوار ايران ماقبل اسلام تبلور يافت. براي ايدئولوگ‌هاي ملي‌گرا، ايران پيش از اسلام مظهر جوهر اصيل ملت به شمار مي‌رفت: قدرت، شكوه و جايگاهي والا در ميان ملت‌ها، هم‌تراز با اروپاي قرن نوزدهم. چنين ارزيابي‌هاي كريمانه‌اي دربارۀ گذشتۀ ايران با شور و تمنا پاسخ اين پرسش محوري ايدئولوژي ملي‌گرايي را طلب مي‌كرد: چرا ما دچار انحطاط شديم؟ ناسيوناليسم، در غياب بيگانه‌اي كه آن را سپر بلاي ملامت‌هاي خود قرار دهد، اسلام و حاملان آن يعني اعراب را نشانه گرفت. بدين سان، اين روايت ساده و در دسترس سر برآورد كه تمامي افراد آشنا با تاريخ‌نگاري و گفتمان هويتي ايران از آن مطلع‌اند: با ظهور اسلام شكوه و جلال ادوار پيش از اسلام ايران از ميان رخت بربست و ايران گرفتار عقب‌ماندگي، خرافات، جهل و تعصب شد و ايرانيان از هر مسئوليتي در اين افول مبرایند. راه درمان اين ضعف و افول نيز به همان اندازه ساده و مشخص است: در آينده بايد ميراث اعراب و اسلام را از ميان برداشت و خلوص نژادي و فرهنگي را برقرار كرد تا ملت دوباره به شكوه و جلال گذشته‌اش بازگردد.

به‌رغم ادعاي دیرپا و دایم بودن اين خصومت و دشمني نسبت به اعراب، عرب‌ستيزي در ايران محصول دوران جديد است. نفرت نسبت به اعراب از تاريخ‌نگاري نژادمحور ايران كه عمدتاً در قرن نوزدهم و به دست محققان اروپايي پديد آمد، نشئت گرفت و بعدها مورخان ملي‌گرا بر وسعت آن افزودند. اعراب از منظر نژاد ايرانيان در زمرۀ ”ديگران“ به حساب آمدند و آميزش نژادي/فرهنگي اين دو عامل انحطاط دانسته شده است. قدرت و اصل قرار گرفتن اين باور در روايت ملي‌گرايانه از تاريخ ايران را نبايد سرسري گرفت. پيش از اين در جاي ديگري در اين باره بحث كرده‌ام كه اين نژادگرايي دربارۀ گذشتۀ ايران علاوه بر كارهاي علمي، در احساسات عامۀ مردم نيز حتي تا زمانۀ حاضر رسوخ كرده است.[4] اين تفكر ملي‌گرايانۀ خاص بعدها به ايدئولوژي رسمي حكومت پهلوي (1304-1357ش/1925-1979م) تبديل شد و به دنبال آن، گسترۀ تبليغات حكومتي، نظام آموزشي و تاريخ‌نگاري‌هاي متعصبانه را در بر گرفت. جذابيت اين تفكر به لطف توضيح ساده و بي‌دردسر دلايل ضعف ايران به گونه‌اي فراگير شد كه در نهايت -و در آن سوي ديگر طيف‌هاي سياسي- حتي گفتمان اسلام‌گرايانه دربارۀ ايران و اسلام را نيز متأثر ساخت.[5] ظرفيت آن براي اثرگذاري بر تمامي ايدئولوژي‌هاي جايگزين را مي‌توان گواهي بر این امر دانست که اين جهان‌بيني در تاريخ معاصر ايران تأثيرگذارترين بوده است.

با در نظر گرفتن مطالب فوق، شايان توجه است كه پژوهش نظام‌مند دربارۀ ريشه‌هاي تفكر نژادگرايي در ايران مغفول مانده است.[6] ورود مستدل به متون و تواريخ ملي‌گرايانه نيز يا با ناديده گرفتن يا توجيه اين موضوع همراه بوده است.[7] حداكثر گفته شده كه ملي‌گرايان ايراني كوشيده‌اند ”ايران را از اسلام جدا كنند،“[8] اما دلايل اين جدا كردن و منابعي كه براي تبيين آن مورد استفاده واقع شده تحت بررسي و پژوهش قرار نگرفته‌اند. مقالۀ حاضر در صدد پركردن اين خلاء است.

تاريخ‌نگاري ملي‌گرايانه

ايدئولوژي ملي‌گرايي كه در اين مقاله بدان اشاره دارم، نخستين‌بار در رساله‌هاي ميرزافتحعلي آخوندزاده (1191-1275ش/1812-1896م) و ميرزاآقاخان كرماني (1232-1275ش/1853-1896م) و در دورۀ زماني 1860 تا 1900م مطرح شده است. هر دوي اينها ايران پيش از اسلام را به صورت جامعه‌اي آرماني ترسيم كرده‌اند كه شاهد دستيابي به تمامي پيشرفت‌هاي بشري بود. آخوندزاده قلمروي قانون‌مدار را توصيف مي‌كند كه در آن فقر و بي‌عدالتي به چشم نمي‌خورد، بيمارستان‌ها رايگان و ماليات‌ها منصفانه بودند و ”اعراب پابرهنه و گرسنه“ و گريخته از بيابان موجب خاتمه يافتن عمر اين مدينۀ فاضله شدند.[9] نفرت از اعراب در آثار كرماني شديدتر است. او آنها را ”لخت ‌کون‌برهنۀ وحشی گرسنۀ بی‌سروپا“ مي‌خواند و ادامه مي‌دهد: ”تف بر آن . . . راهزنان پابرهنۀ عریان و موش‌خواران بی‌خانمان . . . بدترین آدمیان، شریرترین جانوران . . . جماعتی دزد شترچران، جمعی سیاه و زرد و لاغرتنان بي‌ادب و بي‌ناموس مانند حیوان، بلکه بسی پست‌تر از آن.“[10]

اين روايت حاكي از نفرت، نكوهش و غيريت‌سازي از اعراب در ميان منورالفكران عهد قاجار به حيات خود ادامه داد و در دوران بعد از جنگ جهاني اول با اشعار ابوالقاسم عارف قزويني و ميرزاده عشقي رونق و رواج بيشتري يافت. به همين ترتيب، نشريۀ عامه‌پسند ايرانشهر در دهۀ 1300ش/1920م مدعي شد كه ”امپرياليسم اعراب وحشي“ در قرون نخستين اسلامي ”موجب ايجاد وقفه در قدرت خلاقيت ساكنان آريايي مستعد ايران شد.“[11] آثار ماندگار ادبيات ايران به قلم نویسندگانی که بی‌ترديد بزرگ‌ترين نويسندگان ايراني بوده‌اند، همچون صادق هدايت مؤلف نمايش‌نامۀ پروين دختر ساسان (1307ش/1928م) و بزرگ علوي مؤلف ديو! ديو . . . (1310ش/1931م)، ايراني مصيبت‌زده را در نخستين روزهاي بعد از ورود اسلام به تصوير مي‌كشند؛ زماني كه ايرانيان پاك‌نژاد، پاك‌گوهر و دلاور عليه اعراب هيولامانند و عاري از صفات انساني كه یگانه هدفشان نابودي هويت ايراني بود، به نبرد مشغول بودند. ميل اعراب به زنان ايراني و فساد طبيعت ايرانيان، که حاصل اختلاط نژادي با اعراب است، از موضوعات تكراري اين آثار و يادآور يكي از مشغله‌هاي ذهني بعضي از نظريات نژادي اروپايي آن عهد دربارۀ تمايلات جنسي و آميزش اقوام است.[12] ‌تاريخ‌نگاري ناسيوناليستي، كه با آثار حسن پيرنيا و صادق رضازاده شفق آغاز شد و با كتاب دو قرن سكوت (1336ش/1957م)[13] به اوج خود رسید، كوشيد تا به عرب‌ستيزي مشروعيت و ظاهري علمي بخشيده و ظهور اسلام را به پديده‌اي نژادي با عنوان ”حملۀ عرب“ تبديل كند، اعرابي كه هدف اوليه و اصلي آنها از بين بردن فرهنگ و زبان ايران بود. اين ”حمله“ حادثه‌اي مقدر و نهايي محسوب شد و به گونه‌اي سهل‌گرایانه علتی بود که تمامي ضعف‌هاي بعدي ايرانيان را توضيح مي‌داد. عامليت تاريخي به سهولت به اعراب و ”غيرايرانيان“ بخشيده شد و ايرانيان در ماجراي انحطاطشان به بازيگراني بي‌تقصير و هيچ‌كاره مبدل شدند.

حكومت پهلوي، به‌ويژه در دورۀ رضاشاه (1304-1320ش/1925-1941م)، در تلاش براي محو ميراث اعراب ‌به شکل كامل فرامين آخوندزاده، كرماني و جانشينان بي‌شمار آنها را سرمشق خود قرار داد. براي احياي خلوص نژادي ايران، كه گمان مي‌رفت تا پيش از ورود اسلام پابرجا بود، تقويم باستاني ايران مجدداً برقرار شد، فرهنگستان زبان فارسي براي پيراستن اين زبان از واژگان بيگانه به وجود آمد، ساختمان‌هاي حكومتي به سبك كاخ‌هاي هخامنشي احداث شدند و تبليغات رسمي حكومتي سلطنت پهلوي را وارث شاهان گذشته معرفي و ترسيم كردند. تا زمان سلب قدرت از رضاشاه در سال 1320ش/1941م، آداب و رسوم مذهبي ايراني‌ها به طرز بي‌رحمانه‌اي سركوب شدند. كشف حجاب زنان با زور و اغلب با خشونت به اجرا درآمد و مراسم و آیين‌هاي عمومي اسلامي-شيعي و از جمله مراسم تعزيه به كلي ممنوع شدند. مخالفت با اين سياست‌ها تحمل نمي‌شد و نيروهاي نظامي شاه بر روي جمعيتي كه به صورتي صلح‌آميز در سال 1315ش/1936م در مسجد گوهرشاد مشهد جمع شده بودند تا صداي اعتراض خود را به گوش حكومت برسانند آتش گشودند. اهداف اجراي چنين سياست‌هايي را علي‌اكبر سياسي، از مقامات حكومت پهلوي، با عباراتي صريح و روشن بيان کرده است: ”پاك كردن روح ايراني از اين ناخالصي و فراهم آوردن امكان درخشش تلألؤ خاص نبوغ آريايي.“[14] واژۀ ”ناخالصي“ در اين سخنان به عناصر و رسوم بيگانۀ عربي اشاره دارد. در اين برداشت نژادي از تاريخ ايران، اسلام همچون تمدني فرامليتي ديده نشده كه در آن ادبيات و علوم ايرانيان به اندازۀ اعراب، تركان، هندي‌ها و ساير ملت‌هاي مسلمان سهيم بوده است، جز آنكه در اين تمدن دستاورد يك نژاد براي همان نژاد (اعراب) به بار نشسته است.

در ميان ملي‌گرايان سكولار اين باور همچنان به گستردگی حاكم است كه با به سرانجام رسيدن اين طرح [و پاك شدن روح ايراني از ناخالصي‌هاي مذكور]، ايران بي‌درنگ جايگاه خود را در ميان ملت‌ها دوباره به دست خواهد آورد. در حال حاضر، مخالفت با جمهوري اسلامي جان تازه‌اي به انديشۀ مقصر دانستن اعراب بخشيده است، اعرابي كه امروزه ميراث آنها به واسطۀ انقلاب 1357ش/1979م نكوهش شده و تمامي خشونت‌هاي [به زعم مخالفان] مقامات جمهوري اسلامي به دعوي اسلامي آنها و در نتيجه ”عرب‌زاده“ بودنشان منتسب مي‌شود. كتاب اخير و حجيم شجاع‌الدين شفا با عنوان بعد از 1400 سال نمونه‌اي از اين گرايش‌هاي امروزي است.[15]

ايدئولوژي ناسيوناليسم به گونه‌اي مداوم بر اين باور تأكيد مي‌كرد كه دشمني و خصومت نسبت به اعراب خصيصۀ كهن و هميشگي ايرانيان بوده است و براي نمونه، فردوسي شاعر حماسه‌سراي قرن چهارم هجری/ دهم میلادی و سرايندۀ شاهنامه، حماسۀ ملي ايران و سرايشي از شكوه و عظمت گذشتۀ پيش از اسلام ايران، را مثال می‌آوردند که يك ايراني ملي‌گرا، مخالف اسلام و دشمن اعراب بود.[16] اين نوع اشعار شاهنامه را نويسندگان ملي‌گرا اشعاری از شاهنامه را نقل می‌کردند که بدان‌ها اجازه می‌داد قرائت خودشان را از طريق آن بيان كنند:

ز شیر شتر خوردن و سوسمار

عرب را به جایی رسیده‌ست کار

که فر کیانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو[17]

در اينجا لازم است بر اين نكته تأكيد كرد كه طبق نظر متخصصان شاهنامه، اين ابيات از اشعار شاهنامه در زمرۀ الحاقات بعدي‌اند و در نسخ اصلي و اوليۀ شاهنامه وجود نداشتند.[18] هرچند حتي با فرض اينكه آن ابيات الحاقي هم نباشند، ادعاي ملي‌گرايان از جهات متعدد با پرسش روبه‌روست. در وهلۀ اول، گويندۀ اين سخنان يكي از شخصيت‌هاي داستان‌هاي شاهنامه و از فرماند‌هان نظامي ساساني است كه به دلايل روشن از پيروزي نيروهاي اسلام هراسناك است. نسبت دادن اين سخنان به فردوسي به نوعي تحريف در منابع است، زيرا نمي‌توان با چنين بي‌قيدي مقصود سراينده را به يكي از شخصيت‌هاي داستان نسبت داد. به علاوه، مابقي ابيات شاهنامه از اين نوع برخوردهاي توهين‌آميز با اعراب به دورند و چنان كه شاهديم، داستان بهرام گور بدون ذره‌اي دشمني نسبت به اعراب روايت مي‌شود. يمن با نگاهي مثبت و سرزميني برخوردار از صلح و آرامش و جايي توصیف شده است كه اعراب و ايرانيان در كنار يكديگر با هم زندگي مي‌كنند. گفته شده كه پرورش بهرام گور در ميان اعراب بود كه او را به پادشاهي عادل و درست‌كردار تبديل كرد. منذر، پادشاهی عرب، شاهي خردمند، سخاوتمند و مهربان توصيف شده است. ديك ديويس مدعي است كه ابهامات ديگري نيز در نحوۀ برخورد فردوسي با اعراب در آستانۀ ورود اسلام به ايران وجود دارد و اين بحث را مطرح مي‌كند كه گه‌گاه ”فردوسي هم شاهد زوال درخشش يك تمدن [ايران عصر ساساني] است و هم در حال بيان تهور تمدني جديد [ايران اسلامي] كه در حال ظهور است.“[19]

دليل ديگري كه براي نشان دادن تداوم خصومت ميان ايرانيان و اعراب عرضه مي‌شود، وجود جريان شعوبيه و آثار و مشاجرات شعوبي‌ها از اواخر قرن هشتم و قرن نهم میلادی دربارۀ جايگاه اعراب و غيرعرب‌ها در جامعۀ اسلامي است. نويسندگاني چون جلال همايي از شعوبيه با عنوان ”بيداري ملي“ ايرانيان در مقابل ظلم و فشار اعراب ياد كرده‌اند. همايي در سال 1313ش/1934م شعوبيه را ”بزرگ‌ترين نهضت ايرانيان که بالاخره دولت و سیادت عرب را به کلی منقرض و ریشه‌کن ساخت“[20] خواند. هرچند روي متحده اشاره مي‌كند كه شعوبيه نه تنها ”اساساً جرياني مبتني بر مشاجرات قلمي“ بود، بل بيشتر شعوبي‌ها در زمرۀ خدمتكاران صادق خليفه قرار داشتند و هيچ‌گاه اسلام را به پرسش نمی‌گرفتند.[21] همچنين، ريچارد فراي بدين نكته اشاره كرده كه اصطكاك قومي مشهود ميان شعوبيه با گرايشات كلي اين دوره نيز همخوان نيست: ”اگر جريان شعوبيه چنان پررنگ مي‌بود، شكاف و دودستگي بر مباحثات مذهبي … و نيز حيات سياسي و اجتماعي نظام خلافت چيره مي‌شد، و حال آن كه چنين چيزي به يقين رخ نداده است.“[22]

البته اين نكته را نبايد بدین معنا دانست كه نخبگان حاكم اموي پيش از آن از موقعيت خود در جایگاه اعراب -كه نوعی دسته‌بندي قبيله‌اي بود- سوءاستفاده نكرده بودند. اين نكته محرز است كه بخش وسيعي از شعوبيان اهل مناقشه از اعراب و ايرانياني (عجم) بودند كه به يكديگر توهين مي‌كردند و فقط هم آنها نبودند، بلكه شعرايي چون ابونواس يا برخي از نويسندگان معتزلي نيز گه‌گاه اعراب را در نوشته‌هاي خود تحقير مي‌كردند.‌ براي بسياري، و به حتم در ميان نخبگان، تمايز ميان اعراب و ايرانيان امري في‌نفسه آشكار بود.[23] اما اين تمايز رويكردي نژادپرستانه در معناي مدرن آن نبود كه نژادها را بر مبناي تفاوت‌هاي زيستي و ذهني دسته‌بندي مي‌كند، و قيامي ملي هم به حساب نمي‌آمد. هيچ كوششي براي تقسيم‌بندي فرهنگي يا زباني آداب و رسوم آن عصر به صورت ”عربي“ يا ”ايراني“ و بحث دربارۀ مغايرت آنها به چشم نمي‌خورد. این تمايز بيشتر نوعي تصور قومي سنتي و قالبي يا رقابت بر سر قدرت ميان گروه‌هاي مختلف در درون يك مذهب و نظام سياسي است. اختلاط و آميزش قومي و فرهنگي در بيشتر مواقع امري رايج بود. فراي در اين خصوص اشاره مي‌كند كه تمايزات مذكور نامشخص بودند و ”فهرست اسامي هواداران و ضدعرب‌ها از اين نظر كه هم اعراب و هم ايرانيان در هر گروه وجود دارند، قابل توجه است.“[24]

در مجموع، فردوسي يا شعوبيه را به سختي مي‌توان طلايه‌دار نوعي تمایل عرب‌ستيزانه دانست و مقصر دانستن اعراب از منظر ملي‌گرايي از رسوم و باورهاي تثبيت‌شده و هميشگي ايرانيان منبعث نشده است. بدين ترتیب، عرب‌ستيزي موضوعي است كه احتمالاً بعدها پديد آمده و منشأ و سرچشمه‌هاي ديگري داشته است.

انديشه‌هاي نژادي اروپايي و شرق‌شناسي

طرح اين موضوع كه ايرانيان/آريايي‌ها و اعراب/سامي‌ها از نظر نژادي يا فرهنگي با يكديگر در تضادند و اين تفكر كه اسلام محصول ”ذهن سامي“ و فقط براي اعراب مناسب است و در نهايت اين ادعا كه ظهور اسلام به حملۀ اعراب با هدف اصلي و اوليۀ تحميل زبان و فرهنگ عربي- كه اسلام بخشي از آن به شمار مي‌رفت- انجاميد، هيچ موضوعيتي در منابع فارسي مقدم بر دورۀ مورد بررسي ما ندارد. از طرف ديگر، نوشته‌ها و مطالعات علمي اروپاييان در سدۀ نوزدهم دربارۀ ايران مملو از مطالب و ادعاهاي اين‌چنيني و سرشار از نژادگرايي و نژادپرستي است. نظريات نژادي به مثابۀ راهكاري براي توضيح دلايل تنوعات انساني و با توجه به پيشينۀ تسلط اروپاييان بر بيشتر نقاط زمين پديد آمدند. لازم است بر اين موضوع تأكيد كرد كه تفكرات نژادي در اروپا دائماً در حال تغيير بودند و هيچ‌گاه اجماع علمي بر روي يك نظريۀ خاص وجود نداشته است.[25] هرچند مفاهيم ساده‌شده و غيرتخصصي مرتبط با سلسله‌مراتب و تفاوت‌هاي نژادي در نوشته‌هاي عوامانه در حوزه‌هاي تاريخ، انسان‌شناسي و لغت‌شناسي به چشم مي‌خورند كه غالباً به ”شرق“ و اسلام اشاره دارند. چنان كه رابرت يونگ يادآور شده، ”نظريات نژادي از طريق اصطلاحات علمي عرضه شدند،“ اما ”اساساً عوامانه“ بودند و ”در ميان مردم جذابيت“ داشتند و همين ويژگي آنها را قادر ساخت تا ”با قدرت در سطوح فرهنگي توسعه يابند.“[26] به بيان ديگر، شرق‌شناسان براي تاباندن نور تازه‌اي بر تاريخ ”شرق“ انديشه‌هاي تفاوت نژادي را با اصطلاحاتي ساده بيان كردند، اما بهره‌گيري آنها از تئوري‌هاي نژادي همواره و به طور كامل آگاهانه و روزآمد نبود.

چنان كه در اين مبحث خواهيم ديد، در مكتوبات سدۀ نوزدهم شرق‌شناسان نگاه به اسلام غالباً خصمانه و جوهرگرايانه بود. به گفتۀ ادوارد سعيد، روابط قدرت نابرابر بين شرق و غرب يكي از دلايل اين جوهرگرايي بوده و مطالعات علمي شرق‌شناسي در بررسي اسلام و ”شرق“ در حقيقت تابعي از منافع استعماري بودند (استفادۀ سعيد از مفهوم قدرت/دانش فوكو). از اين رو، مطالعات مذكور انگيزه و محرك قدرتمندي براي به تصوير كشيدن اعراب و مسلمانان -در ميان ديگران- به منزلۀ مردماني ذاتاً تنبل و ناتوان در حكومت و توجيه نفوذ امپراتوري‌هاي اروپايي داشتند. بدين سان، شرق‌شناسي در نگاه سعيد شيوه‌اي از تفكر است كه مي‌خواهد روابط قدرت نابرابر بين استعمارگران اروپايي و سرزمين‌هاي پيراموني‌شان را حفظ كند. از ميان ديگر انديشمندان، آلبرت حوراني با بحث در اين باره كه ”سنت محوري مطالعات اسلامي در سدۀ نوزدهم“ به زبان آلماني بيان شد و نتوانست ”تأثير چندان عميقي از اين نگرش‌ها بگيرد، زيرا نه آلمان و نه اتريش هيچ كدام حاكميت مستقيمي بر كشورهاي اسلامي نداشتند،“[27] دربارۀ اين ادعا ترديد كرده است كه ذهنيات سلطنتي و روابط قدرت بر توليدات علمي تأثير گذاشتند.

شايد سعيد دربارۀ مشاركت شرق‌شناسان در طرح‌هاي استعماري اغراق كرده باشد، ولي حوراني در بي‌اعتنايي به اين موضوع كاملاً بي‌محابا عمل كرده است. او تفكرات نژادي را ناديده گرفته است، در حالي كه این تفکرات بي‌ترديد مهم‌ترين معبر و دريچه‌اي بودند كه شرق‌شناسان از ميان آن به ”شرق“ می‌نگريستند و آن را مطالعه می‌کردند. مسلماً نژاد مي‌توانست براي اقدامات استعماري مورد استفاده واقع شود و غالباً هم اين اتفاق مي‌افتاد، اما نبايد اين موضوع را فراموش كرد كه تئوري‌هاي نژادي مي‌توانستند پويايي علمي خودشان را از جمله در ميان محققاني كه با مسئلۀ ”شرق“ سروكار داشتند حفظ کنند. براي نمونه، ادوارد جي. براون، از ايران‌شناسان بنام كمبريج، مخالف مداخلات استعماري در ايران بود، اما با اين حال با قرائت نژادي از تاريخ ايران به صورت برخورد ميان ايرانيان آريايي و اعراب سامي کاملاً موافقت داشت. تسلط بر غيراروپاييان فقط از طريق سياست‌هاي مشخص نظامات استعماري مثلاً بريتانيا يا فرانسه يا حتي از طريق قدرت فيزيكي محض تبيين نمي‌شد، بلکه اين تسلط از ايدۀ برتريِ به اصطلاح ”نژادي“ و ”فرهنگي“ اروپاييان بر نژادهاي پست‌تر، و از جمله سامي‌ها، نيز نشئت مي‌گرفت. بنابراين، برخلاف تصور حوراني و صرف نظر از عدم تسلط آلمان بر كشورهاي اسلامي، بسياري از انديشمندان آلماني از پيش‌قراولان گفتمان برتري نژادي/فرهنگي بودند. تئودور نولدكه (Theodor Noldeke,1836-1930‌)، از ايران‌شناسان و سامي‌شناسان آلماني، اين احتمال را مطرح كرد كه آيا ”ممكن است فرهنگ جديد اروپا [و نه ارتش‌هاي استعماري] واقعاً بتواند بر [سامي‌ها] چيره شود و چشمان آنها را بر روي يك زندگي تازه و جدي بگشايد“[28] و اين به بيان ديگر يعني استفاده از تجدد استعماري براي بيرون كشيدن يك نژاد عاطل و باطل از سستي و كرختي‌اش.

به‌رغم غلبۀ دسته‌بندي‌ها و تعيين سلسله‌مراتب‌هاي نژادي در توليدات علمي دربارۀ ”شرق“ و از جمله ايران، ما به صورتي مطمئن از محققان و ايدئولوگ‌هاي اروپايي ملي‌گرايي كه آثارشان مورد رجوع قرار گرفتند اطلاعي نداريم، زيرا كه منورالفكرهاي ايراني هيچ‌گاه به منابعشان اشارۀ‌ مستقیم نكرده‌اند.[29] در ادامه خطوط كلي ديدگاه‌هاي شرق‌شناسان را به منظور مشخص كردن گرايش و تمايل آنها به عقايد تاريخي و محوري ناسيوناليسم ايراني ترسيم كرده‌ام. اين ترسيم بر مبناي انتخاب آن دسته از محققان اروپايي بوده كه يا دربارۀ ايران نوشته‌اند يا باورها و عقايد رايج زمان خود را تلفيق كرده و اين احتمال را فزوني بخشيده‌اند كه مستقيم يا غيرمستقيم بر نويسندگان ملي‌گراي ايران تأثير گذاشته‌اند.

منشأ اين تفكر كه اسلام زاييدۀ يك نژاد خاص است به آثاری بازمی‌گردد كه اسلام را به صورتي نژادي فرزند ”ذهن سامي“ معرفي كردند. در نظر ارنست رنان (Ernest Renan, 1823-1892)، اسلام مظهر ”سادگي سهمگين ذهن سامي، تنزل مغز بشري و به دور از هر نوع انديشۀ دقيق، احساس ظريف و جست‌وجوي عقلاني“ بود.[30] نولدكه، كه ديدگاه‌هاي ملي‌گرايان در خصوص شاهنامه را با اثرش تحت عنوان حماسۀ ملي ايران تحت تأثير قرار داد، ذهن سامي را واجد خصوصياتي چون ”تعصب خشك و به گونه‌اي هولناك بسته“ مي‌دانست.[31] او در كتاب بعضي از ويژگي‌هاي نژاد سامي، نوشته‌شده در سال 1892م، با تكيه بر ديدگاه‌هاي سدۀ نوزدهمي مورد تأييد غالب محققان اروپايي اين بحث را مطرح مي‌كند كه محيط زندگي اعراب ”از يك سو، جامعه‌اي به شدت پراكنده و متفرق و فاقد نظم و قانون بود، به گونه‌اي كه حتي نشانه‌هاي يك حاكميت سياسي اوليه را نيز به سختي مي‌توان در اين سرزمين مشاهد كرد -همچنان كه در ميان بدوي‌هاي عهد باستان و دوران جديد ديده مي‌شود- و از سوي ديگر، داراي استبدادي بي‌حد و مرز بود.“[32] اين نژادگراييِ مبنايي و بنيادين كه انعكاس آن تا رساله‌هاي ملي‌گرايان ايراني نيز مي‌رسد،[33] به روشني و با زبان علمي و مطمئن اروپايي تمامي ابعاد ذهن سامي را شرح مي‌دهد و برای نمونه دربارۀ تنبلي و سستي آن مي‌گويد: ”از آنجا كه سامي به سختي به انجام كاري برانگيخته مي‌شود، تن در دادن داوطلبانۀ او به انضباطي خشك و جدي در مجموع از او سربازي خوب نمي‌سازد.“ بنابراين، پيروزي‌هاي اوليه سپاهيان اسلام به عامل نامعمول ديگري مربوط بود كه همانا ”شور و حرارت برآمده از يك دين ملي جديد و وعدۀ پاداش ملكوتي و وسوسۀ دستيابي به غنايم و سكونتگاه‌هاي سرزمين‌هاي زرخيز براي ساكنان صحراهاي باير و برهوت“ بود.[34]

نولدكه، با نفي آشكار واقعيات عملي و عيني، مدعي است كه سامي ”فقط در موارد معدودي از مسایل داراي اهميت علمي مشاركت داشته است،“ تفكرات و تأملات اعراب دربارۀ ”آزادي اختيار و موضوعات مشابه كاملاً بي‌نظم و غيرعلمي و تنها به صورت سطحي از انديشه‌هاي يوناني متأثر بوده است.“[35] هرچند او اذعان مي‌كند كه احتمالاً سامي‌ها ”حداقل در بعضي از مسایل جزیي پيشرفت‌هايي“ به وجود آوردند، مسائلي همچون اختراع صرف الفبا، كه البته او با ترديد در ناميدن آن به منزلۀ ”يك دستاورد علمي در معناي صحيحش،“ آن را حقير مي‌شمارد. بدين ترتيب، او به اين نتيجه مي‌رسد كه بدون هيچ تعجبي ”نبوغ سامي‌ها از بسياري جهات تك‌بعدي است و به سطح ملت‌هاي هندواروپايي نمي‌رسد.“[36]

همخواني دعاوي مطرح‌شده در اين متون با دستورالعمل‌هاي ملي‌گرايان ايراني با به كارگيري مفاهيم نژادي و متمايز كردن ايرانيان و اعراب در چارچوب تضادي وسيع‌تر ميان هندواروپاييان/آريايي‌ها و سامي‌ها به شكل شفاف‌تري درآمده است. ايراني‌ها بر اساس شباهت‌هاي زباني ميان زبان فارسي با زبان‌هاي هندي و اروپايي در زمرۀ آريايي‌ها محسوب شدند.[37] با اين منطق، رنان در كتابي جالب توجه، كه در سال 1852 منتشر شد، تا آنجا پيش مي‌رود كه ايرانيان را محملي براي افكار و انديشه‌هاي يوناني- اروپايي محسوب مي‌كند، ايرانياني كه آگاهانه اسلام را از رخوت و سستي اعراب نجات مي‌دهند. اما اين واقعيت كه ايراني‌ها هرگز خودشان را اين‌گونه نخوانده‌اند به حال خود رها شده است:

تمامي سامي‌ها در دايره‌اي بسته از تغزل‌گرايي و پيامبرگرايي قرار دارند و ساكنان شبه‌جزيرۀ عربستان هيچ‌گاه كمترين تصوري از آنچه كه بتواند علم يا عقل‌گرايي خوانده شود نداشتند. در همان زمان كه روح پارسي، كه سلسلۀ عباسي نشان‌دهندۀ آن شد، روح عربي را از ميدان بدر كرد، فلسفۀ يونان اسلام را در بر گرفت. پارس با اينكه تحت انقياد يك دين سامي درآمد، اما همواره شايستگي‌هاي خود را در مقام ملتی هندواروپايي حفظ كرد.[38]

ضمناً لازم به تأكيد است كه در نظر آخوندزاده و كرماني كه خواهان تقسيم‌بندي نژادي به مراتب خالص‌تري نسبت به رنان بودند، ايراني خواندن خلافت عباسي سخني كفرآميز به شمار مي‌رفت.

در نظر رنان، نژادهاي آريايي و سامي از موهبت ”ويژگي‌هاي كاملاً قابل تشخيص فردي“ برخوردارند و اساساً آن‌قدر با يكديگر متفاوت‌اند كه هر كدام به گونه‌اي ”دو قطب محوري درشمارند كه نوع بشر به دور آن در حال چرخش است“ و تعارض و تضادشان به حدي است كه اين ضديت جهاني را مشخص مي‌سازد كه در آن زندگي مي‌كنيم.[39] ليكن مناسبات تاريخي و مرزبندي‌هاي مبهم و نامشخص این عقيدۀ او را مردود می‌شمارند كه سامي‌ها و هندواروپاييان ”كاملاً از هم متمايزند“ و گويي از ”دو گونۀ متفاوت و بدون هيچ وجه مشتركي در نحوۀ تفكر و احساس بوده‌اند.“[40] جالب اينكه شاهنامه فردوسي هم شاهدي براي اثبات ادعاي فوق دانسته شده است: رنان معتقد است داستان‌هاي شاهنامه با اساطير اروپايي شباهت دارند و در همان حال، در نگاه او ”سامي‌ها“ چنان در سادگي يكتاپرستي غرق‌اند كه قادر به خلق اسطوره نيستند.[41] همانند نويسندگان ملي‌گرا، رنان با جسارت مطالب شاهنامه را به شكل ديگري درآورده و ظهور سلسله‌هاي ايراني در سدۀ دهم میلادی را به صورت قيام‌هاي ملي‌گرايانه عليه اعراب و اسلام معرفي مي‌كند.[42] اين باورها تقريباً كلمه به كلمه در رسايل كرماني بازتاب يافته‌اند. او نيز فردوسي را در مقام احياگر فرهنگ ايران پيش از اسلام ستايش می‌کند: ”فردوسي به‌واسطۀ نظم شاهنامه آئین مجوس و روان جمشید را زنده کرده و افتخار ملی را نه گذاشته است از میان ایرانیان معدوم شود و رحمه الله علیه.“[43] به علاوه، از آنجا كه انديشۀ يكتاپرستي گواهي بر سادگي ذهن سامي بود، كرماني مدعي مي‌شود كه ايرانيان و يونانيان باستان خدايان متعددي داشتند، ”بعکس اقوام یهود و عرب که هیچ‌گاه دماغ‌های ایشان وسعت این گونه خیالات شاعرانه نداشته.“[44] جدي گرفتن چنين ادعاهايي بدان معنا خواهد بود كه اعراب مشرك پيش از اسلام نيز هندواروپايي بوده‌اند.

اين نقل‌قول‌ها را نبايد بدان معنا گرفت كه رنان و ديگر متفكران [اروپايي] ايراني‌ها را هم‌رديف اروپاييان قلمداد مي‌كردند. اگرچه ايراني‌ها از نظر نژادي هم‌خانوادۀ اروپايي‌ها محسوب مي‌شدند، اما همچنان نوع پست‌تر اين خانواده به شمار مي‌رفتند. در خصوص رنان، با اينكه او شاهنامه را در مقايسه با آثار سامي هم‌ترازش ستايش می‌کند، ولي ترديد دارد كه بتوان آن را با ”شاهكارهاي ادبي يونان باستان مقايسه كرد.“[45] به اعتقاد او، شاهنامه ”حتي از گنجينه‌هاي ادبي زيباي ما در دوران قرون وسطا مانند سرود حماسه‌هاي دلاورانه (Chansons de Geste) و حماسه‌هاي هندي نيز پايين‌تر است.“[46] در حقيقت، ارزش شاهنامه تنها به وجه تطبيقي آن در مقايسۀ ”اساطير و روان‌شناسي اقوام“ محدود است كه امكان مطالعۀ تفاوت ميان آن نژادها را از طريق مقايسۀ سنت‌هاي ادبي ”نژادي“ فراهم مي‌آورد.[47]

در آثار شرق‌شناسان پرداختن به ايران و ابراز ديدگاه‌هاي خصمانه نسبت به اسلام موضوعي متداول و رايج است. [سِر] جان مالكوم در تاريخ ايران (1815)، نخستين كتاب تاريخ ملي ايران در دوران تجدد، دليل عقب‌ماندگي و نيز استبداد حاكم [بر ايران] را، به جاي توجه به عوامل پيچيدۀ اجتماعي و تاريخي، با اشاره‌اي ساده و كاملاً فراگير به اسلام، توضيح مي‌دهد:

در خلال بيش از دوازده قرن، هيچ نمونه‌اي از هيچ ملت مسلماني وجود ندارد كه به مرتبۀ بالايي از تمدن دست يافته باشد. همۀ كساني كه اين دين را پذيرفته‌اند، همواره در معرض مصائب حكومت‌هاي استبدادي و نابسامان قرار داشته‌اند.[48]

در نظر مالكوم، ”تاريخ ايران از فتوحات اعراب تا زمانۀ حاضر حقيقت اين سخنان را اثبات مي‌كند و تا زماني كه همان عوامل همچنان وجود دارند، نمي‌توان انتظار داشت تغيير عمده‌اي در اين شرايط به وجود آيد.“[49] وجود اسلام عملاً هر جنبه‌اي از تاريخ ايران را در دوره‌اي بيش از هزار سال توضيح مي‌دهد و مادامي كه اين آئين در آن سرزمين جاري و ساري است، هيچ تغييري امكان وقوع ندارد. بدين سان، اين باور در ذهن خواننده نقش مي‌بندد كه ايران در دوران قبل از اسلام عاري از استبداد بوده يا اين تصور براي خواننده پيش مي‌آيد كه اساساً تمام جوامع غيراسلامي نماد پيشرفت‌اند.

داستاني كه گوبينو روايت كرده است، نه تنها اثبات مي‌كند كه گفتمان ملي‌گرايي در خصوص اعراب و اسلام بيشتر برآمده از انديشه‌هاي اروپايي است تا برگرفته شده از سنت‌هاي محلي، بل نشان مي‌دهد منورالفكران ايراني كه در حال دست و پنجه نرم كردن با معضل عقب‌ماندگي بودند، با چه اشتياقي به استقبال از انديشه‌هاي نژادپرستانه اروپايي رفتند. گوبينو در كتاب اديان و فلسفه‌هاي آسياي مركزي (1866)، يك فصل كامل را به ”آزادانديشان“ اختصاص داده است و اين اصطلاح را برای يك اقليت خاص و به نظر او فهميده از ميان ”آسيايي‌ها“ به كار مي‌برد كه از بخت زندگي در اروپا برخوردار بودند. گوبينو تأكيد مي‌كند كه آنها ”تجاربي اندوختند، تأثيراتي پذيرفتند و انديشه‌هايي را با خود به همراه بردند كه در جاي ديگر [يعني در كشورهاي خودشان] بدان دست نمي‌يافتند.“[50] او سپس ماجرايي را از يك ايراني با نام حسينقلي‌آقا روايت مي‌كند كه با درجۀ ممتاز از آكادمي نظامي سن سير (Ecole Spéciale Militaire de Saint-Cyr) در فرانسه فارغ‌التحصيل شده و در خلال انقلاب 1848 از ”مجمع ملي“ فرانسه دفاع كرده بود.[51] ديدگاه او دربارۀ اسلام و گذشتۀ ايران، كه برای این مقاله اهميت خاصي دارند، چنين است:

نفرت او [از اسلام] هيچ مرزي نمي‌شناخت. او در اين دين ورود و ظلم و فشار عرب بر كشورش را مي‌ديد و تمام هم و غم و علاقه‌اش متوجه اعتقادات [زرتشتي] بود كه ايران تحت لواي آن عظمت بسيار داشت.[52]

گوبينو ترديدي بر جاي نمي‌گذارد كه نفرت حسينقلي‌آقا از اسلام اكتسابي است و ارتباطي كه او ميان اعراب و انحطاط ايران رسم مي‌كند و تمايلي كه به گذشتۀ پيش از اسلام و زرتشتيت دارد، نه در تجربۀ ايراني و نه در یک منبع ايراني ، بل در اروپا يافت مي‌شود و اين ديدگاه نمي‌توانسته در جاي ديگري قابل حصول بوده باشد. طبق گفتۀ او، بسياري از ايرانيان تحصيل‌كردۀ اروپا به كسب دانش‌هاي خاص و سپس درآميختن آنها با دیدگاه خود مشغول بودند: حسينقلي‌آقا در ميان ”ايرانياني كه من شاهد بازگشتشان از اروپا بودم، استثنا نبود . . . باورهاي بومي آنها عميقاً دچار تغيير مي‌شد . . . و اعتقادات متعارف اسلامي‌شان عموماً به قهقهرا مي‌گراييد.“[53]

برخي از ايرانيان تحصيل‌كرده تجربۀ مشابهي از زندگي در غربت، در اروپا، روسيه، امپراتوري عثماني و قفقاز و به همان نسبت آشنايي با انديشه‌هاي اروپايي داشتند. البته ديدگاه‌هاي جايگزين ديگري نيز به‌ويژه در ميان پيروان نهضت تجددخواهي به چشم مي‌خورد، اما نويسندگان ملي‌گرا كه دغدغۀ پي بردن به دلايل پيشرفت‌هاي اروپا و عقب‌ماندگي ايران را در ذهن داشته و تا بالاترين حد ممكن تحت تأثير تجربۀ زندگي در اروپاي ميانۀ قرن نوزدهم قرار گرفته بودند، كه خود سرشار از سرمستي پوزيتيويسم علمي بود، بي‌درنگ هر آنچه را كه علم و دانش اروپايي عرضه مي‌كرد مي‌پذيرفتند. بي‌ترديد حقارتي كه نسبت به مسایل اسلامي ابراز مي‌شد، ايرانيان را وامي‌داشت تا از هر پيوندي با اسلام، تا جايي كه آريايي‌گرايي اروپايي آنها را در اين كار ياري مي‌كرد، اجتناب كنند و در عوض بر خلوص گذشته و كيش زرتشتي تأكيد بورزند. آنها آماده نبودند تا در جايگاهي برابر به گفت‌وگويي انتقادي با اروپا روي بياورند: آنها فقط می‌توانستند به نشانۀ اطاعت و با اين اعتقاد كه اروپاييان حقيقت را دربارۀ همه‌چيز مي‌دانند، از اروپا تقليد كنند. بدين سان، آنها ديدگاه‌هاي نژادي اروپاييان دربارۀ تاريخ ايران و غرض‌ورزي‌هاي سنتي اروپا عليه اسلام را به صورت ديدگاه و باور خود درآوردند. اين امر در واقع چندان تعجبي ندارد. نكتۀ به مراتب تعجب‌آورتر اين است كه اين باورها تا زمانۀ حاضر در ميان ملي‌گرايان پابرجا مانده‌اند، يعني زمانه‌اي كه نقد و بررسي انديشه‌هاي قرن نوزدهمي اروپاييان دربارۀ نژاد و موضوعات مشابه نه تنها ممكن، بل بسيار گسترده است.

 

هراس از اختلاط و آميزش نژادي

تفاوت‌گذاري ميان نژادها به خودي خود براي تبيين سازوكار داخلي و چگونگي استفادۀ ملي‌گرايان از انحطاط ايران كافي نيست. حلقۀ مفقوده آن انديشه‌اي است كه اختلاط يا آميزش نژادي و فرهنگي را موجب زوال و تباهي مي‌داند. در تفكرات نژادگرايانۀ قرن نوزدهم اروپا، آميزش ميان نژادها با شدت و حرارت محل بحث بود. پيروان تئوري چندخاستگاهي انسان، كه معتقدند نژادهاي بشري در حقيقت گونه‌هاي متفاوتي بوده‌اند، اين بحث را مطرح مي‌كنند كه ازدواج‌هاي درون‌گروهي به عقيم شدن يك نسل مي‌انجامد، درست همان‌طور كه در مورد قاطر چنين شده است. آنها بعدها ناگزير به پذيرش اختلاط نژادها شدند، اما بر اين موضوع تأكيد كردند كه باروري اخلاف نژادهاي مختلط بعد از گذشت چند نسل به زوال مي‌گرايد. به اين ترتيب، انديشۀ زوال نسل‌ها به صورت ”پاسخ به هر نوع برهان روشن در خصوص باروري نسل‌هاي حاصل وصلت‌هاي درون‌گروهي“ در زمان افزايش نگراني در خصوص جدا نگاه داشتن نژادها به منظور اجتناب از ”آشفتگي ناشي از انقطاع نژادي“ نمايان شد.[54] همچون خود نژاد، دربارۀ پيامدهاي اختلاط نژادي نيز هيچ‌گاه اجماع علمي وجود نداشته است. هرچند تنفر از آميزش نژادي كه خود تا اندازه‌اي با تأكيدات رمانتيك مبني بر حفظ فرهنگ خاص يك ملت -كه به صورتي برجسته در كتاب هردر آمده-[55] مخلوط شده، نزد برخي از زبان‌شناسان، مورخان و شرق‌شناساني ادامه یافت كه به نوبۀ خود مدعي بودند اختلاط نژادي در ميان گروه‌هاي انساني موجب زوال تمدني مي‌شود.

عقايد گوبينو دربارۀ اختلاط ميان نژادهاي مختلف در اينجا نمونۀ خوبي به دست می‌دهد. گوبينو در رساله‌اي دربارۀ نابرابري نژادهاي انساني اين نكته را طرح مي‌كند كه تمايل نژاد سفيد به آميزش نژادي به منزلۀ نوعی روند، در نهايت به پايان تمدن منجر خواهد شد. طبق گفتۀ گوبينو، انسان‌ها به صورت غريزي از اختلاط ميان‌نژادي بيزارند، چيزي كه او آن را ”قانون دفع“ مي‌نامد. با اين حال، خصوصيات ويژۀ نژاد سفيد، ”اجتماعي و مدني بودنش و توسعۀ اين نژاد از طريق كشورگشايي‌ها،“ موجب پيدايش غريزۀ معكوس در سطح خودش شده است: ”قانون جذب.“[56] تمدن سفيد در حركت از اصول و مبادي ”فرايند تاريخي‌اش»،“ به واسطۀ آميزش با خون‌هاي پست‌تر كه به زوال نژاد مي‌انجامد، در خطر انحطاط و تباهي است.[57] همچنين، بايد تأكيد كرد كه در يك تناقض‌گويي آشكار، گوبينو اختلاط اقوام را تحت شرايط خاص سودمند مي‌داند.

صرف نظر از وجود اجماع يا عدم اجماع علمي در زمینۀ پيامدهاي اختلاط نژادي، روشن است كه اين انديشه تأثير بسزايي بر منورالفكرهاي ايران گذاشت كه تا آن زمان مرعوب خصومت گستردۀ شرق‌شناسان نسبت به اعراب سامي و اسلام شده بودند. دل‌مشغولي نسبت به حفظ خلوص [نژادي] و هراس از اختلاط با اعراب در ذات تفكر ملي‌گرايان جاي دارد. اين امر به روشني در نوول‌ها و داستان‌هاي كوتاه هدايت و علوي در دهۀ 1310ش/1930م، كه پيش از اين بدان‌ها اشاره شد، به تصوير كشيده شده است؛ داستان‌هايي كه طي آنها مردمان منحط و فاسدِ حاصل از اختلاط اعراب و ايرانيان، كه به صورت ديو ترسيم شده‌اند، مي‌كوشند هويت مستقل ايرانيان را محو كنند. ملي‌گرايان قادر نيستند به واقعيت ورود اسلام به ايران تن در دهند، آن هم نه بدین سبب كه اسلام از زرتشتي‌گري بدتر است- در حال حاضر محققان در خصوص شباهت اين دو دين با يكديگر اتفاق‌نظر دارند-[58] يا به اين سبب كه تاريخ ايران دورۀ اسلامي از شاهكارهاي هنري و علمي كمتري براي مباهات برخوردار است: در حقيقت اين دستاوردهاي علمي و ادبي ايرانِ اوايل اسلام است كه به يادگار مانده‌اند؛ بلکه بيشتر به اين علت كه ايران پيش از اسلام دوران خلوص نژادي بازسازماندهي شده بود و در نقطۀ مقابل آن، اسلام محصول ”ذهن سامي“ ديده مي‌شد. براي نمونه در نوشته‌هاي آخوندزاده، در دوران پيش از اسلام كه ”ملت ايران تحت حكمراني شاهان ايران قرار داشت،“ در نقطۀ مقابل ايراني قرار دارد كه دين اعراب و خرافات را پذيرفته و تحت حاكميت حكام مستبد و نمايندگان اعراب قرار گرفته است.[59] اين نويسندگان در بازخواني‌شان از تاريخ ايران و بررسی دلايل عقب‌ماندگي كشورشان در مقايسه با اروپا، به بررسي و شناسايي چگونگي ورود اسلام به ايران -يا به تعبير آنها ”حملۀ اعراب“- به مثابه حاصل اختلاط نژادي اجباري پرداختند: يعني پذيرش دين و فرهنگ يك نژاد ديگر. به اين ترتيب، اسلام و ايران به صورتی بنيادين با يكديگر اختلاف دارند.[60]

نويسندگان ملي‌گراي ايراني چون آخوندزاده و كرماني نوعی پروژۀ احيا و بازسازي را با هدف زدودن مظاهر ”عربيت“ شروع كردند، هرچند كه اين مظاهر به صورتي بسيار دلبخواهانه مشخص مي‌شدند. بازگشت به سرچشمه‌هاي ايرانيت به صورت پادزهري عملي براي تمام نابساماني‌ها و مصائب جامعۀ ايران درآمد. به هر موردي از اختلاط فرهنگي يا مذهبي، به‌ويژه پيوند با اسلام و وام‌گيري زبان فارسي از عربي، با وحشت و هراس نگريسته مي‌شد. اين برداشتي تاريخ‌گرايانه از ايرانيت است كه كاملاً با ديدگاه كساني چون هردر، گوبينو، رنان يا نولدكه مطابقت دارد. حقير شمردن بي‌انسجام و درهم‌وبرهم روحانيت شيعه و رسوم مذهبي ايرانيان از سوي آخوندزاده و كرماني را مي‌توان نمونه‌هایی از هراس از اختلاط با نژادي ديگر دانست. مذهب شيعه از نظر آخوندزاده مطرود و مذموم است، چنان كه او از ديدن هم‌قطاران ايراني خود كه چون در گذشته‌اي طولاني ”ده و پانزده عرب، ده و پانزده عرب را در صحرای کوفه کشته است . . . در کوچه و برزن سینه‌زنان و موی‌كنان نالۀ شاخسی واخسی را به عرش می‌رسانند،“[61] منزجر و بيزار است [اشاره به مراسم عزاداري سالانۀ شيعيان براي شهادت امام حسين‌بن علي(ع) كه در كربلا و نه در كوفه به شهادت رسيد]. در سال 1310ش/1931م، [علي‌اكبر] سياسي با عباراتي صريح اظهار داشت كه مذهب شيعه تجسمي عيني و غيرقابل بخشش از آميزش نژادي است. او هنگام صحبت دربارۀ امام علي كه مورد تقديس و احترام همۀ شيعيان است، خصوصيات شخصيتي ذيل را بر زبان مي‌راند:

انساني شريف، مقدس، شهيد، او شايد تمام اينها و حتي بيشتر بود؛ اما او تنها يك عرب بود و به این دلیل من به او بي‌علاقه‌ام؛ زيرا چيزي كه از سرزمين مادري من نيست، [ايراني] نيست و نمي‌تواند به هيچ روي مورد علاقۀ من باشد.[62]

منشأ اين عقيده كه ايرانيان با زور شمشير فرهنگ و دين اعراب را پذيرفتند به متون شرق‌شناسان اروپايي بازمي‌گردد. براي مثال، براون که از هم‌عصران كرماني و چه بسا يكي از منابع او بود، با عرضۀ نمونه‌هاي مشخصي از ”جنگجويان پيرو پيامبر عرب كه [به صورت گسترده] به درون ايران ريختند،“ ورود اسلام به ايران را در قالب نوعی برخورد نژادي طرح مي‌كند:

روحانيون زرتشتي با زور شمشير سرنگون شدند. كتاب‌هاي باستاني در شعله‌هاي آتش سوختند . . . به درستي به نظر مي‌رسيد كه همۀ ملت دچار دگرگوني شده است و اينكه زين پس ايرانيان آريايي نه تنها بايد يوغ سامياني را كه سابقاً آنان را با تحقير بسيار ”سوسمارخوار“ مي‌خواندند، بر شانه‌هاي خود حمل كنند، بلكه به واقع بايد از اين هم فراتر رفته و كيش و تقريباً زبان آنها را نيز بپذيرند.[63]

در اينجا باور جاري آن زمان مبني بر گسست ميان ايران پيش از اسلام و ايران اسلامي به صورتي نمايان مشاهده می‌شود. لازم به ذكر است كه گرچه اين باور همچنان نيز در ايران كنوني به شكلي گسترده پذيرفته است، اتفاق نظر پژوهشگران بر تداوم نهادي، فرهنگي و حتي مذهبي بین دوران پیش از اسلام و پس از اسلام است.[64]

اين باور قدرتمند كه ايران و اسلام بنا به خاستگاه‌هاي نژادي با يكديگر ناسازگار بوده و لذا قادر به همزيستي نيستند، موجب طرح چنين نظرات مغلقی از سوي برخي از دانشمندان شده است. با اين رويكرد برمی‌گردیم به فردوسي و اين ادعا را به ياد مي‌آوریم كه گویا او نيز از اعراب و اسلام نفرت داشت. در سخنراني حيرت‌انگيز ديگري که رنان در سال 1877 دربارۀ شاهنامه ايراد کرد -او تقريباً چيزي دربارۀ آن نمي‌دانست و فقط ترجمۀ فرانسوي ژول مول را خوانده بود- گفت که

فردوسي به سختي مسلمان به شمار مي‌رفت. تعصبي كه بر محيط او حاكم بود، وي را وامي‌داشت تا از روي ريا به پيامبر اداي احترام كند. او تا آنجا كه امكان داشت، به شيوه‌اي سريع و سراسيمه كه مي‌شود تنفر وراي آن را حس كرد، از زير بار اين مسئوليت شانه خالي مي‌كرد. در حقيقت، او تمام علاقه‌اش را مصروف علي كرده است. علي به تجلي‌گاه نيازهاي عرفاني و اسطوره‌اي ايران تبديل شد. آنها با غلوهايي تا سرحد جنون از او سخن مي‌گفتند. چگونه مي‌توان اين غلوها نسبت به يكي از بستگان پيامبر، يكي از مقدس‌ترين مسلمانان، را تفسير كرد؟ ايراني بدعت‌گذار كه بر پندارهاي وحدت وجودي‌اش تكيه دارد، با چنين ترفندي بر آنچه دربارۀ اين عرب مي‌انديشيد، عربي كه عميقاً در درونش آن را به مسخره مي‌گرفت، سرپوش گذارد. او در دل بر آنها مي‌خندد و با خود مي‌انديشد كه چه خوب به معتقد اسلام رسمي حقه زدم[!][65]

اين اظهارات از جهات بسيار حيرت‌آور است. كسي نمي‌تواند ”به سختي مسلمان“ باشد و در همان حال اشعار خود را به امام علي، رهبر شيعيان و فردي برجسته از اهل بيت پيامبر و خليفۀ چهارم از ”خلفاي راشدين“ حتي از نظر اهل سنت، اختصاص دهد. چيزي نيست كه نشان دهد فردوسي در ستايش خود از اسلام و پيامبر رياكاري كرده است. تأكيد آشكار رنان بر اينكه فردوسي ”پندارهاي وحدت وجودي“ را پرورانده است، پندارهايي كه او آنها را با نژاد آريايي مرتبط مي‌داند، و موحد بودنی که در نظر او ابداع سامي‌هاي ساده‌انگار بوده به همان اندازه بي‌معناست. اين تناقضات نامعقول و جسارت‌آميز منحصراً از باورهاي رنان منبعث مي‌شوند، باورهايي كه طبق آن ايرانيان و اعراب از نظر نژادي متفاوت‌اند و ايراني مسلمان- به علت اختلاط نژادي- نوعي اختلال و نابه‌هنجاري به شمار مي‌آيد.

چنان كه محمود اميدسالار خاطر نشان كرده است، فردوسي در حقيقت از تمامي نشانه‌هاي يك مسلمان دين‌دار برخوردار بود.[66] او در ديباچۀ شاهنامه، كه طبق نظر شاهنامه‌پژوهان بر اساس سير زندگي مصنف آن نگارش يافته، خود را عميقاً پيرو مذهب تشيع مي‌خواند. با اينكه شاهنامه به سلطان محمود غزنوي، پادشاهي سني‌مذهب، تقديم شده است و با اينكه شيعه به فرد اجازۀ پنهان كردن اعتقاداتش را مي‌دهد (تقيه)، اما فردوسي همچنان و به صورتي رسمي و آشكار متابعت خود از تشيع را اعلام مي‌كند.[67] اگر او چنان كه رنان تصور كرده فردي متظاهر بود، آيا نبايد به جاي آنكه صادقانه اعتقادش را آشكار كرده و خطر خشم و غضب محمود را به جان بخرد، خود را فردي سني‌مذهب مي‌خواند؟ به علاوه، گزارش‌هاي تاريخي ديگر نيز مؤيد شيعي بودن فردوسي‌اند.[68] افزون بر این، تشيع بي‌هيچ ترديدي مذهبي اسلامي است و به هيچ صورتي نمي‌تواند اظهار تنفر نژادي از اعراب به حساب آيد، زیرا در غير اين صورت در خصوص ايرانيان سني‌مذهب كه تا زمان تغيير مذهب اجباري به دست صفويان در اكثريت بودند يا اهميت آداب و رسوم مذهبي شيعيان نزد اعراب چه مي‌توان گفت؟ اميدسالار اشاره مي‌كند كه فردوسي نشانه‌هاي ديگري از اعتقادات مذهبي خود را نيز به دست داده است. براي نمونه، او در بيان احساس گناه و اظهار تأسف از صرف شراب ابراز اميدواري مي‌كند كه خداوند متعال او را ببخشايد. اگر او به حرمت صرف شراب در اسلام- ديني كه بدان متصف است- اعتقاد نمي‌داشت، چرا مي‌بايد از نوشيدن آن احساس گناه كند؟

تنها نفرت از اختلاط نژادي است كه مي‌تواند دلايل دغدغه‌هاي ملي‌گرايان در خصوص محو چيزهايي را روشن کند كه عربي محسوب مي‌شدند. اين تلاش براي بازگرداندن ايران به عصر طلايي خلوص نژادي‌اش بود. همچنين، روايت گوبينو از حسينقلي‌آقا، ايراني تحصيل‌كردۀ آكادمي سن‌سير، شاهد خوبي بر اين مدعاست، زيرا طبق اين گزارش چه بسا او نخستين ايراني بوده كه به دفاع از پالايش زبان به منظور بهبود عوارض اختلاط نژادي برخاسته است:

[حسينقلي‌آقا] فكر مي‌كرد كه براي احياي كشورش بايد زبانشان را از تمام لغات و عبارات عربي تصفيه كنند . . . در مجموع، در نظر او یگانه چشم‌انداز و راه نجات كشورش در بازگشت، تا حد كمال ممكن، به چيزهاي كاملاً باستاني گذشته بود و آنچه او بر اساس دانش اندك باستان‌شناسي‌اش آن را دين و فلسفۀ باستاني نياكانش مي‌پنداشت.[69]

به نظر مي‌رسد روايت گوبينو از حسينقلي‌آقا، الگويي اوليه از رويكردي باشد كه هم آخوندزاده و هم كرماني و بسياري از هم‌مسلكان اين دو دنباله‌رو آن بودند. اين الگوي اوليه كه در آرزوي گذشته‌اي دور به سر مي‌برد، در سوداي بازگشتي بود كه در نگاه آنان فقط از طريق تصفيه يك‌شبۀ وام‌واژگان عربي، زدودن اسلام و گاه حتي الفباي عربي مي‌توانست به دست آيد. همچنين، اين الگوي اوليۀ دانش تاريخي نيم‌بند يا تحريف‌شده‌اي را از آن گذشتۀ پيش از اسلام نمايان مي‌ساخت؛ واقعيتي كه گوبينو نيز به خوبي بدان اذعان داشت.

از زمان ظهور ناسيوناليسم، بسياري از نشريات و آثار منتشرشدۀ سياسي در اين مسير سير كرده‌اند. روزنامۀ نامۀ ايران باستان به سردبيري عبدالرحمن سيف آزاد، از ملي‌گرايان هوادار حكومت پهلوي و آلمان نازي در دهۀ 1930م، نمونه‌اي از اين دست نشريات است. در صفحۀ اول اين روزنامه هدف از انتشار آن چنين بيان شده است: “”برای بازگشت فر و شکوه باستانی.“ اين انديشۀ بازگشت به همراه توصيه به پالايش زبان در تقريباً همۀ شماره‌هاي نشريه به چشم مي‌خورد. حتي در مقاله‌اي بر تغيير و اصلاح لهجه‌اي كه فارسي را بدان صحبت مي‌كنند- گويي كه فقط يك لهجه وجود داشت- تأكيد شده، زيرا كه آن نيز از آثار بر جاي مانده از دشمنان ايران است. از آنجا كه اصل پالايش زبان و تلاش براي حذف عناصر بيگانه‌اي كه از طریق اقليت‌هاي زباني وارد زبان اصلي شده بودند در سطحي ملي جاي داشت، مقولۀ پالودن زبان با فارسي‌سازي تحميلي دوشادوش يكديگر به همه‌جا رفته و به سركوب اقليت‌هاي زباني انجاميدند. تا آنجا كه غلبۀ ملي‌گرايي بر اذهان حاميان فارسي‌سازي تحميلي و پالايش زبان، برخي را به دفاع از امحاي پيوندها و روال زباني خودشان نيز كشاند. برای نمونه، تقي اراني (1282-1319ش/1903-1940م)،  فيزيكدان و از فعالان سیاسی آذري‌تباری كه بعدها به كمونيسم گراييد، نه فقط از هواداران پر و پا قرص پالايش زباني به شمار مي‌رفت، بل خواهان امحاي زبان تركي آذري نيز بود. در نگاه او، اين ”مهاجمان مغول“ بودند كه ”لهجۀ تركي خود را بر جمعيت بومي آريان تحميل كردند.“ آيا تعجبي دارد كه او علاوه بر آن، به دفاع از انديشۀ ”بازگشت“ به دوران ساسانيان به مثابه پادزهري براي درمان ”عقب‌ماندگي“ ايران برخاسته باشد؟[70]

 

نتيجه‌گيري

عرب‌ستيزي كه از عناصر بنيادين گفتمان ملي‌گرايي كساني چون آخوندزاده، كرماني، هدايت، علوي، زرين‌كوب و بسياري ديگر است، از واردات گزينشي و فكري دوران تجدد اروپا به شمار مي‌رود. تفكرات نژادي را در ابتدا محققان شرق‌شناس انتشار دادند و سپس، براي بار دوم ملي‌گرايان ايراني آنها را ساده کرده و به صورت گزينشي به کار گرفتند. بدين سان، آنچه باقي ماند، انديشه‌هايي ساده اما بسيار جذاب و مطلوب بودند كه به ناسيوناليست‌ها اجازه دادند تا به صورتي گفتماني  از آنها برای مهار لطمات روحي برآمده از كشف ايران از سوي اروپاييان پيشرفته‌تر استفاده کنند. بزرگي و منزلت ايران با ارجاع به اصالت نژادي‌اش در گذشتۀ پيش از اسلام و سلسله‌مراتبي كه ايرانيان را در مرتبه‌اي بالاتر از اعراب سامي قرار مي‌داد احيا شد. علت ضعف ايران در مقايسه با اروپا اختلاط با خون و فرهنگ پست‌تر اعراب ذكر شده و اين اختلاط مورد نكوهش قرار گرفت. اين تشخيص دربارۀ علل انحطاط ايران به طرز فوق‌العاده‌اي مطلوب و خوشايند بود، زيرا توضيح بس ساده‌اي را براي رخدادهاي پيچيدۀ تاريخي و اجتماعي به دست مي‌داد و از سوي ديگر، به صورتي هم‌زمان ايرانيان را از هر نوع ضعف و كم‌كاري مبرا مي‌كرد. شناخت روند اين نژادگرايي نور تازه‌اي، ولو با تأخير، بر باورهاي ناسيوناليسم ايراني مي‌تاباند، ناسيوناليسمي كه معتقد بود صِرف حذف رسوم اسلامي، وام‌واژگان عربي و ديگر مواريثي كه به گونه‌اي دلبخواهانه با تبار عربي شناسايي مي‌شدند، به صورتي خودكار و آني تمامي مشكلات ايران را حل خواهد كرد.

لازم به اشاره است آنچه عرب‌ستيزي را در روند توسعۀ افكار ملي‌گرايانه در ايران از ديگر موارد ”غيريت‌سازي“ متمايز مي‌كند، اين است كه اعراب در آن مقطع، با هيچ ميزاني از تخيل، تهديدي براي ايران به شمار نمي‌رفتند، برخلاف روسيه براي لهستاني‌ها يا بريتانيا براي ايرلندي‌ها. نفرت از اعراب تنها براي مهار آسيب‌هاي روانی ناشي از عقب‌ماندگي پدید آمد. در اين خصوص بايد تأكيد كرد كه از سوي ديگر، ناسيوناليسم عرب هيچ‌گاه به ايرانيان نپرداخت، بل در ابتدا متوجه عثماني و بعد درگير مواجهه با تجاوزات قدرت‌هاي سلطنتي غربي شد. همچنين، عرب‌ستيزي از خانوادۀ افكار و تصورات ذهني به شمار مي‌آيد، زيرا كه هرگز توجهي به خود اعراب نشان نداد يا تلاشي براي مشخص كردن اين به عمل نیاورد كه اعراب مورد اشاره به لحاظ تاريخي يا قومي به واقع چه كساني هستند. قرائت ملي‌گرايانه از تاريخ ايران، به‌ويژه در خصوص فتوحات اسلامي كه از منظر نژادي به صورت ”حملۀ اعراب“ درآمده و تا سطح گسستي ظاهراً نامتناهي بالا برده شده است، بر واقعيات تاريخي استوار نيست. تصوير عرب در نوشته‌هاي ملي‌گرايانه مبتني بر شناخت تجربي نيست، بل صرفاً ابزاري است: عرب گنگ و خاموش است. او فقط براي چيزي شبيه به عروسك‌هاي آئين وودو[71] مناسب است: لعن و نفرين او غم و اندوه ملي‌گرايان را از عقب‌ماندگي ايران در برابر اروپا تسكين مي‌بخشد. اين موضوع در مجموع با در نظر گرفتن شرايط دشواري كه نويسندگان عهد قاجار با آن دست به گريبان بودند و تأثيري كه جريان مدرنيسم اروپايي بر آنها بر جاي گذاشت، چندان تعجب‌آور نيست. نكتۀ تعجب‌آور دوام و حيات بقاياي اين افكار سدۀ نوردهمي اروپا در ايران كنوني است كه آشنايان با اين كشور به خوبي از آن مطلع‌اند.

[1]این مقاله ترجمۀ محمدعلی طرفداری، عضو هیئت علمی سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی ایران، است از

Reza Zia-Ebrahimi, “‘Arab Invasion’ and Decline, or the Import of European Racial Thought by Iranian Nationalists,” Ethnic and Racial Studies, 37:6 (2014), 1043-1061.

[2]مايلم از هما كاتوزيان و مايكل بنتون براي مشاوره‌هاي صبورانه‌شان، الساندرو کانچیان و مانا كيا براي نظرات ارزشمندشان دربارۀ پيش‌نويس اوليۀ مقاله و از بنياد ملي علم سويس براي حمايت سخاوتمندانه‌شان تشكر کنم.

[3]Monica M. Ringer, Education, Religion, and the Discourse of Cultural Reform in Qajar Iran (Costa Mesa, CA: Mazda Publishers, 2001).

[4]Reza Zia-Ebrahimi, The Emergence of Iranian Nationalism: Race and the Politics of Dislocation (New York: Columbia University Press, 2016).

[5]Kamran S. Aghaie, “Islam and Nationalist Historiography: Competing Historical Narratives of Iran in the Pahlavi Period,” Studies on Contemporary Islam, 2:2 (2000), 20-46; Talinn Grigor, Building Iran: Modernism, Architecture, and National Heritage under the Pahlavi Monarchs (New York: Periscope, 2009).

[6]دو استثنا در اين زمینه عبارت‌اند از

Homa Katouzian, Sadeq Hedayat: The Life and Legend of an Iranian Writer (London: I.B. Tauris, 1991); Afshin Marashi, Nationalizing Iran: Culture, Power, and the State, 1870-1940 (Seattle, WA: University of Washington Press, 2008).

[7]براي نمونه بنگرید به فريدون آدميت، انديشۀ ميرزافتحعلي آخوندزاده (تهران: خوارزمي، 1349)، 120.

[8]Mohamad Tavakoli-Targhi, “Refashioning Iran: Language and Culture during the Constitutional Revolution,” Iranian Studies, 23:1/4 (1990), 77-101.

[9]ميرزا فتحعلي آخوندزاده، مكتوبات: نامه‌هاي كمال الدوله به شاهزاده جلال الدوله (فرانكفورت: البرز، 2006)، 191-194.

[10]ميرزاآقاخان كرماني، سه مكتوب (فرانكفورت: البرز، 2005)، 128-139.

[11]Quoted in Grigor, Building Iran, 10.

[12]Robert Young, Colonial Desire: Hybridity in Theory, Culture, and Race (London: Routledge, 1995).

[13]عبدالحسين زرين‌كوب، دو قرن سكوت (چاپ 7؛‌ تهران: جاويدان، 2536شاهنشاهی/1356ش).

[14]Ali Akbar Siassi, La Perse au Contact de l’Occident: E´‌tude Historique et Sociale (Paris‌: Ernest Leroux, 1931), 23.

تأکیدها از من است.

[15]شجاع‌الدين شفا، پس از 1400 سال (بی‌جا: بی‌نا، 1382ش/2003م).

[16]كرماني، سه مكتوب، 135-139؛ آخوندزاده، مكتوبات، 295-296.

[17]آخوندزاده، مکتوبات، 299-300.

[18]بنگرید به ابوالفضل خطيبي، ”بيت‌هاي عرب‌ستيزانه در شاهنامه،“ نشر دانش، سال 21، شمارۀ 3 (1384).

[19]A. Ferdowsi and D. Davis, Shahnameh: The Persian Book of Kings (New York: Penguin, 2007), xxxii.

[20]جلال‌الدين همايي، شعوبيه (اصفهان: صائب، 1313)، 2.

[21]R. P. Mottahedeh, “The Shu’ubiyah Controversy and the Social History of Early Islamic Iran,” International Journal of Middle East Studies, 7:2 (1976), 161-182; quote on 162.

[22]Richard N. Frye, The Golden Age of Persia: The Arabs in the East (London: Weidenfeld & Nicolson, 1988 [1975]), 122.

[23] آثاري كه در آن دوره دربارۀ اين موضوع نوشته شدند، عناويني چون برتري ايرانيان يا اثبات حقانيت ايرانيان در برابر اعراب را بر خود داشتند. ن.ك به

Ignaz Goldziher  and S. M. Stern, Muslim Studies (New Brunswick, NJ: Transaction Publishers, 2006), 153.

[24]Frye, The Golden Age of Persia, 122.

[25]Michael Banton, Racial Theories (2nd ed.; Cambridge: Cambridge University Press, 1998).

[26]Young, Colonial Desire, 87.

[27]Albert Hourani, Islam in European Thought (Cambridge: Cambridge University Press, 1991), 58.

[28]Theodor Nöldeke, Sketches from Eastern History (London: Adam and Charles Black, 1892), 20.

[29]آخوندزاده و كرماني به صورتي مبهم و با عنوان ”حكماي فرنگ“ از آنها ياد كرده‌اند. بنگرید به ميرزاآقاخان كرماني، صد خطابه (لوس‌آنجلس: شركت كتاب، 2007)، 245.

[30]Ernest Renan, Averroès et l’Averroïsme: Essai Historique (4th ed. ; Paris : Calmann-Levy, 1882), 22.

[31]Nöldeke, Sketches from Eastern History, 7.

[32]Nöldeke, Sketches from Eastern History, 11.

[33]فريدون آدميت، انديشۀ ميرزاآقاخان كرماني (تهران: طهوري، 1346)، 134؛ كرماني، سه مكتوب، 180-181.

[34]Nöldeke, Sketches from Eastern History, 14-15.

[35]Nöldeke, Sketches from Eastern History, 17.

[36]Nöldeke, Sketches from Eastern History, 20.

[37]بنگرید به رضا ضیاء ابراهیمی، ”خودشرقي‌گرايي و بي‌جاسازي: استفاد و سوء استفاده از گفتمان ’آریایی‌گرایی‘ در ایران،“ ترجمۀ محمدعلی طرفداری، ایراننامه، سال 30، شمارۀ 4 (زمستان 1394)، 104-143.

[38]Renan, Averroe`s et l’Averroı¨sme, 90-91.

[39] Renan, Averroe`s et l’Averroı¨sme, 8-9.

[40] Renan, Averroe`s et l’Averroı¨sme, 9-10.

[41] Renan, Averroe`s et l’Averroı¨sme, 137.

[42] Renan, Averroe`s et l’Averroı¨sme, 139-140.

[43]ميرزاآقاخان كرماني، آئينۀ سكندري (تهران: بی‌نا، 1326)، 577-578.

[44] همان، ص 116

[45]Ernest Renan, Mélanges d’Histoire et de Voyages (Paris‌: Calmann Levy, 1878), 143.

[46]Renan, Mélanges d’Histoire, 143.

[47]Renan, Mélanges d’Histoire, 142

[48]John Malcolm, the History of Persia, from the Most Early Period to the Present Time (London: J. Murray, 1829), vol. 2, 451.

[49]Malcolm, the History of Persia, 453.

[50]Comte de Arthur Gobineau, Les Religions et les Philosophies dans l’Asie Centrale (2nd ed.‌; Paris: Didier et cie, 1866), 134.

[51]Gobineau, Les Religions et les Philosophies, 133-135.

[52]Gobineau, Les Religions et les Philosophies, 134.

[53]Gobineau, Les Religions et les Philosophies, 134.

[54]Young, Colonial Desire, 15 and 24.

[55]Johann G. Herder, Outlines of a Philosophy of the History of Man (2nd ed.; London: J. Johnson, 1803).

[56]Léon Poliakov, Le Mythe Aryen: Essai sur les Sources du Racisme et des Nationalismes (Brussels : Editions Complexe, 1987 [1971]), 266.

[57]Poliakov, Le Mythe Aryen, 266-277.

[58]Frye, the Golden Age of Persia, 101; T. Daryaee, Sasanian Persia: The Rise and Fall of an Empire (London: I.B. Tauris in association with The Iran Heritage Foundation, 2009), 56-57; Homa  Katouzian, The Persians: Ancient, Medieval, and Modern Iran (New Haven, CT: Yale University Press, 2009), 70.

[59]آخوندزاده، مكتوبات، 191-192.

[60]براي ملاحظۀ نمونه‌اي جديدتر از اين ادعا، بنگرید به

  1. Naderpour, “Une Contradiction: l’aˆme Iranienne et l’Esprit Islamique,” DieWelt des Islams, 23/24 (1984), 129-135.

[61] آخوندزاده، مكتوبات، 309.

[62]Siassi, La Perse au Contact de l’Occident, 208.

تأکیدها از من است.

[63]Edward G. Browne, A Year Amongst the Persians (London: Adam and Charles Black, 1893), 123.

[64]Richard N. Frye, The Heritage of Persia (London: Weidenfeld and Nicolson, 1962); Daryaee, Sasanian Persia, 32.

[65]Renan, Me´langes d’Histoire et de Voyages, 140-141.

[66]Mahmoud Omidsalar, Poetics and Politics of Irans National Epic: The Shahnameh (New York: Palgrave Macmillan, 2010).

[67]Omidsalar, Poetics and Politics.

[68]Djalal Khaleghi-Motlagh, “Ferdowsi, Abul-Qasem; I. Life,” in Encyclopædia Iranica, ed. Ehsan Yarshater (New York: Bibliotheca Persica, 1999), 514-523.

[69]Gobineau, Les Religions et les Philosophies, 134.

[70]Ervand Abrahamian, Iran Between Two Revolutions (Princeton, NJ: Princeton University Press, 1982), 156-157.

[71] آئين وودو مذهبي در جزاير هند غربي در امريكاي لاتين است (مترجم).

Iranian Ideas in Farabi’s Philosophy

درآمد

سیر اندیشه و تفکر در ایران­زمین دیرزمانی است که با مبانی مینوی و اندیشه‌های الهی‌گون پیوند خورده است. این پیوند در برهه‌های گوناگون تاریخ در زی اندیشه‌های گوناگون و در پیدا و پنهان مکاتیب فکری متفاوت بروز و ظهور داشته است و به جد توان گفت تا به امروزادامه یافته است. اما از زمانی که فلسفۀ یونانی به صورت جدی در ایران بعد از اسلام مطرح شد و ایرانیان متفکر برای بیان اندیشه‌های ژرف خویش زبان فلسفه را برگزیدند، آرای عرفانی و تمایلات سلوکی در نهاد این فیلسوفان راه را از تفلسف محض یونانی به اندیشه‌های اشراق­گونه و دریافت‌های نوریّه سوق داد و باعث شد عرفان، تصوف و مباني اشراقي و شهودي داخل در مباحث فلسفي شود. البته پيش از آن نيز در ميان نوافلاطونيان و گنوسيان اين امر مطرح بود، اما به شکل دقيق و به زبان علمي‌ در بين فلاسفۀ اسلامي طرح شد.

یکی از این کوشندگان عرصۀ فکر و عمل معلم ثانی و مؤسس فلسفۀ اسلامی، ابونصر فارابی، است. فارابی در حوزۀ فکری و چارچوب اندیشه‌ای به غایت ژرف خویش توانست مفاهیم عمیق فلسفی مستتر در آرای فلاسفۀ یونان، از جمله افلاطون و ارسطو، را بکاود و غایت اندیشه‌های این بزرگان را درک کند. از این روست که وقتی از او سوال شد اگر در زمان ارسطو ‌بود چه وضعی داشت، پاسخ داد که از بزرگ­ترین شاگردان او می­‌بودم.

با این همه، باید گفت که فیلسوف ما در چارچوب فکری خویش، علی­رغم نظر برخی اندیشمندان، مقلد و پیرو محض فلسفۀ یونان نبوده، بلکه از پیشینۀ فکری و حتی عملی آبای ایرانی خویش نیز بهره جسته و تفکرات اسلامی و باورهای شیعی هم مد نظرش بوده است. اما به سبب اطلاعات بسیار اندک از وضع زندگی فارابی و عدم تمایل او به بسط اندیشه‌های خویش این امر بسیار دشوار می‌نماید.

اين جستار در دو بخش تدوین شده است. ابتدا به زندگی فارابی و احتمال برخورد و آشنایی او – با توجه به محیطی که در آن قرار داشت– با آرای فکری ایرانی و شیعی اشاره کرده‌ایم و سپس آرای او را به بررسی نشسته‌ایم و انديشۀ مدينه فاضله، علي­الخصوص شيوۀ استقرار رئيس مدينه و وظايف مادي و معنوي او را در تفكر ايراني در اين زمينه اندکی کاویده‌ایم. نيز، تلاش شده تا آرای گوناگون فارابي و از جمله فرشته­شناسي، كاركرد خيال، انديشۀ نوريّه و نيز نحوۀ سلوك فردي او را بررسي و تشابهات آن را با انديشه‌هاي ايراني و شيعي بيان کرده­ایم.

زندگی و زمانۀ فارابی

آگاهی‌های تاریخی دربارۀ زندگی حکیم ابونصر فارابی بسیار اندک‌اند. حتی مسعودی در التنبیه و الاشراف، که قدیمی‌ترین مأخذی است که از فارابی نام برده است، و ابن ندیم، که با شاگرد فارابی یعنی ابوزکریا یحیی­بن عدی معاصر و هم­صحبت بوده است، در الفهرست نیز اطلاعات وافی به دست نمی‌دهند.

به هر روی، آنچه به تقریب مشخص است اینکه ابونصر در حدود 260ق در فاراب دیده به جهان گشود و پدرش ایرانی و سردار سپاه بود.[1] تحصیلات خود را ابتدا در ماوراء­النهر به اتمام رسانید. برخی اذعان دارند که حتی به مقام قضاوت نیز اشتغال داشت. به هر روی، فارابی برای ادامۀ تحصیل به بغداد رفت و در حلقۀ درس متی­بن یونس و حیلان دمشقی حضور یافت. چندی بعد به حلب و نزد سیف­الدوله حمدانی رفت و در نهایت، در حدود 339ق در دمشق دیده از جهان فرو بست.

اما در خصوص نحوۀ تأثیر فرهنگ و اندیشۀ ایرانی در فارابی از آنجا كه اسناد و مدارك تاريخي دربارۀ زندگي فارابي سكوت پيشه كرده‌اند و اطلاعات ما از وضع زندگي و معيشت و معاشرت و علم­آموزي او در زادگاهش بسیار اندک است، لذا مجبوريم وضع زمانه­اش را بررسي کنیم تا در خصوص نحوۀ تأثیر فرهنگ و اندیشۀ ایرانی در فارابی به نتایجی دست یابیم، چرا كه حضور هر انديشه در گستره­ای جغرافيایی لاجرم در تفكر افراد آن منطقه اثر می­گذارد و لااقل خواهیم دانست که افراد از آن آرا خبر داشته­اند. مثلاً اگر فردی را ساکن ایران فرض کنیم می‌توان حکم کرد که با زبان فارسی آشنایی دارد، حتی اگر از اقوام ترک و عرب ایرانی باشد یا می­توان حکم کرد که از دین اسلام آگاهی دارد، حتی اگر یهودی، مسیحی یا زرتشتی باشد.

باید توجه کنیم که فیلسوف ما در ماوراءالنهر رشد و نمو علمی یافت و اندیشه­هایش در بین‌­النهرین به تکامل رسید و این هر دو از کانون‌های اصلی و پرشور فعالیت اندیشۀ ایرانیان، علی­الخصوص تفکر فلسفي مانویان، بوده است؛ ‌تا جایی که در بغداد نماد مانویان بر سردر خلافتگاه عباسیان مشهود بود[2] و حتی بیت­الحکمه به دست مانویان اداره می­شد.[3] ريچارد فولتس در اثر ارزشمندش، دين‌هاي جادۀ ابريشم، دربارۀ وضع مانويان در دوران اموي و عباسي مي­نويسد:

همان­طور كه حكومت ساساني بيش از پيش بندي مغان زرتشتي شده بود، مانويان ايران هم به­تدريج رو به شرق كوچيدند تا از دسترس دولت مغان دور باشند. پس از آنكه اعراب مسلمان در دهۀ 640م بر شاهنشاهي ساساني پيروز شدند، مانويان بسياري از آسياي مركزي به ايران و بين­النهرين برگشتند. امويان كه پايگاهشان دمشق بود، عموماً به اين راضي بودند كه مسایل ديني جمعيت‌هاي تابع خود را به خودشان واگذارند. اما در 751م، انقلاب عباسي موجي از اصلاح ديني با خود به سرزمين‌هاي تحت فرمان مسلمانان آورد. در طي نيمۀ دوم قرن هشتم میلادی، بسياري از ديوانيان ايراني در دولت عباسي كم­كم شكلي از احياي فرهنگي را در برابر طبقۀ حاكم عرب اعمال مي‌كردند. اين امر در ادبيات شكل نهضت شعوبي را به خود گرفت . . . در ميان همان متفكران ايراني مانويتِ پنهان شكل رايجي از ابراز وجود داشت.[4]

علاوه بر مانویت، آرای گنوسی صابئی و نحله‌های عرفانی مسیحی و عقاید نوافلاطونی و فیثاغورثی در بین­النهرین شیوع خاص داشت. ماوراءالنهر نيز از اين امر مستثنی نبود. تاريخ بخارا شرح جالب توجهي از حملۀ اعراب و نحوۀ مسلمان شدن بخاراییان به دست مي‌دهد:

هر باري اهل بخارا مسلمان شدندي و باز چون عرب بازگشتندي ردت آوردندي و قتيبه[بن مسلم] سه بار ايشان را مسلمان كرده بود باز ردت آورده كافر شده بودند. اين بار چهارم قتيبه حرب كرده شهر بگرفت و از بعد رنج بسيار اسلام آشكار كرد و مسلماني اندر دل ايشان بنشاند و به هر طريقي كار بر ايشان سخت كرد و ايشان اسلام پذيرفتند به ظاهر و به باطن بت­پرستي مي‌كردند . . . بدين طريق مسلماني آشكارا كرد . . . و مسجدها بنا كرد و آثار كفر و رسم گبري برداشت.[5]

این امر نشان­دهندۀ قدرت نفوذ اندیشه‌های کهن در میان مردم این مناطق است. از همین رو، محمدتقی دانش­پژوه دربارۀ ریشۀ اندیشه‌های فارابی معتقد است که

او بیشتر از منابع فلسفی یونانی و عرفان اسکندرانی بهره برده است و روشن است که از سنت و کلام اسلامی هم متأثر است. آثار او می‌رساند که او از اندیشۀ زرتشتی و مانوی نیز به دور نبوده است، چه هنوز بسیاری مردم به این دین‌ها بوده‌اند و خانگاه مانوی به نوشته حدود العالم هنوز در سمرقند برجای بوده است و از کتب کلامی هم برمی‌آید که روی سخن دانشمندان مسلمان با گبران و نغوشکان بوده است، از احتجاجات متکلمان و فصل الفاظ الکفر کتب فقهی حنفی این مطلب آشکار است.[6]

از سوي ديگر، انديشه‌هاي شيعي نيز در زمان فارابي بسيار مورد توجه خراسانيان بوده است، چنان كه در حمايت از علویان زیدی بعد از قتل یحیی ”در همه جا هفت روز برای یحیی­بن زید عزاداری کردند و از بس که مردم از کشته شدن او غمگین بودند، در آن سال هرچه پسر در خراسان زاده شد یحیی یا زید نامیدند.“[7] قیام‌های سیفی–عقیدتی ایرانیان در خراسان و تلاش برای مبارزه با حکومت مرکزی در دوران‌های گوناگون و علی­الخصوص پس از ابومسلم خراسانی نشانۀ گرایش‌های پیدا و پنهان ایرانی–شیعی مردم این منطقه از ایران است. از دیگر مواردی که در زندگی فارابی حائز اهمیت است و تمایلات شیعی او را آشکار می‌کند، رفتنش به حلب و توجه او به سیف­الدوله حمدانی است که تختگاهش محل اجتماع بزرگان اهل تشیع بود.[8]

این مختصر نشان می­دهد محیطی که فارابی در آن زندگی می‌کرد زمینۀ مساعدی برای برخورد ادیان و تعامل بین فرق مختلف بود و قطعاً فیلسوفی مانند فارابی که از تقلید بر کنار بود و هر چیز را با معیار عقل الهی می‌سنجید، از کنار آرا و نظریات گوناگون به سادگی عبور نکرده است. چگونه ممکن است فارابی در موسیقی کبیر به پادشاهان ایرانی اشاره کند و فرهنگ هنری این سرزمین را مد نظر قرار دهد، اما از بینش الهی و تفکر مینوی آن بی‌خبر و بی‌بهره بوده باشد. طرفه آنکه فارابی موسیقی کبیر را برای ابوجعفر محمدبن القاسم کرخی جروی، وزیر الراضی، تألیف کرده است.[9] این وزیر گویا به مخمسه گرایش داشت که از پیروان ابوخطاب و جزو شیعیان غالی محسوب می‌شوند.[10]

نکتۀ قابل توجه دیگر که ناگزیر از پرداختن بدانیم اینکه مخالفان فلسفه عموماً فیلسوفان را با القابی چون زندیق و دهری­مذهب خطاب می‌کرده‌اند و جالب اینکه اگرچه این عناوین معانی مختلفی در بر دارد، بیشتر بر پیروان مانی و زروانیان (دهری­مذهبان) اطلاق می­شده است و عبارت معروف ”من تفلسف تزندق“ نیز شاهد این گفتار است.[11] صاحب تبصره العوام به صراحت بیان می‌کند که ”بدان که هیچ مذهب نزدیک‌تر به مذهب فلاسفه از مذهب مجوس نیست.“[12] مؤلف بیان الادیان نیز زنادقه را پیروان مزدک و از خرمیان و اباحتیان می‌داند.[13] این امر نشان می‌دهد که قدمای مخالف فلسفه ایشان را متأثر از اندیشه‌های مانویت و زروانی [دهری] می‌انگاشته‌اند.

اندیشه‌های فارابی

هدف اصلی فارابی در نظام فلسفی خویش رسیدن ابنای بشر به سعادت حقیقی است. از این رو در تعریف سعادت می­گوید: ”نیکبختی [= سعادت] هدفی است که هر آدمی­زاده‌ای به آن میل دارد. هرکس تلاش می­کند به سوی نیکبختی گام بردارد و به آن نزدیک شود،‌ زیرا نیکبختی گونه­ای کمال است.“[14] اما این سعادت از منظر معلم ثانی محقق نمی­شود مگر به اجتماع اهل مدینه: ”و انه لذلک یحتاج کلُ انسانٍ فیماله أن یبلغَ من هذا الکمال الی مجاوره ناسٍ آخرین و اجتماعه معهم و کذلک فی الفطره الطبیعیه لهذا الحیوان یأوی و یسکنُ مجاوراً لمن هو نوعه فلذلک یُسمّی الحیوان الاِنسی و الحیوان المدنی.“[15]

فارابی از این منظر می‌کوشد تا نظام کلی مدینۀ فاضله و ارتباط آن با نفوس مردم (رابطۀ رئیس اول مدینه با زیرمجموعه) وظایف رئیس و هدف غایی از اجتماع در مدینه را تبیین و تفاوت آموزه‌های آن را با مُدُن غیرفاضله (مدن جاهلیه،‌ فاسقه، متبدله،‌ ضاله و . . .) مشخص کند.

حال باید گفت که در شاکلۀ فکری فارابی در طرح مدینۀ فاضله و نیز كاركرد رئيس مدينه در رساندن آحاد آن به كمال و سعادت قصوي، نه فقط متون یونانی افلاطونی و ارسطویی در سیاست، بلکه آرای ایرانی نيز، چه مستقيماً و چه به واسطۀ آرای شيعي و علي­الخصوص اسماعيلي، به جد دخيل و تأثيرگذار بوده‌ است. نمود اصلي اين تأثير را مي­توان در چارچوب فكري فارابي در اهميت دادن به فكر سياسي‌گون تحقق مدينه و استقرار يك فيلسوف معنوي متصل به عقل فعال بازجُست، ‌چنان که فکر اصلی و نمونۀ عینی این موضوع در وجود شهریاران ایرانی به قوت مشاهده­پذیر است که به مثابه فیلسوف– شاهان دارای فره ایزدی برای رسانیدن جامعه به کمال و مرعی داشتن عدل و داد و دهش حقیقی عمل می­کنند.

فيلسوف–شاه از منظر ايراني آن پادشاهی داراي فره ايزدي است كه پس از تزكيه و تهذيب نفس (رياضت) بسيار و طي مقامات سلوكي و دريافت تأيیديۀ ايزدي و سپس سنجش آن به دست موبدان با آزمون‌هاي علمي و عملي و مشاهدۀ نشانه‌هاي ظاهري و باطني كه در او پديدار می­گشت بر سرير پادشاهي تكيه می­زد و جامعه را از شر و مصاديق آن پاك مي‌كرد. فتح­الله مجتبایی در این باره می‌نویسد: ”در ادبیات ایرانی . . . بهترین و کامل‌ترین حکومت‌ها حکومتی دانسته شده است که در آن دین و دولت توأم و شهریار فرمانروا باشد.“[16]

هر شاهي كه با تكيه بر فره بر گسترش عدل و داد و دهش همت مي‌گمارد از الطاف الهي نيز در اين زمينه بهره‌مند می­‌گشت و سعادت و شادكامي را براي آحاد آن جامعه به ارمغان مي­آورد. اما زماني كه همين شاه از فرمان ايزدي سر مي‌تافت، فره از او برمی­تابید و شر و بدي بر جامعه حاكم مي­شد. نمونۀ اين موضوع را مي‌توان در پادشاهي اساطيري جمشيد مشاهده کرد. فردوسي در اين باره سروده است:

چو اين گفت شد فر يزدان از اوي

گسست و جهان شد پر از گفت­وگوي

سه و بيست سال از در بارگاه

پراكنده گشتند يكسر سپاه

مني چون بپيوست با گردگار

شكست اندر آورد و برگشت كار

كمال اين امر را در ظهور سوشيانت مي­يابيم كه در جنگ نهايي عليه ظلم و تباهي قيام کرده، ريشۀ اهريمني را به ياري نور ايزدي نابود خواهد ساخت. در زامياديشت، كردۀ 94 تا 96، دربارۀ سوشيانت ”اَستوَت اِرِتَ“ آمده است:

او همۀ آفريدگان را با ديدگان خرد بنگرد . . . آنچه زشت­نژاد است. او سراسر جهان اَستومند را با ديدگان بخشايش بنگرد و نگاهش سراسر جهان را جاودانگي بخشد. ياران ”استوت ارت“ پيروزمند بدر آيند: آنان نيك­انديش، نيك­گفتار، نيك­كردار و نيك ­دين­اند و هرگز سخن دروغ بر زبان نياروند. خشم خونين­درفشِ نافره‌مند از برابر آنان بگريزد و اشه بر دروج زشت و تيرۀ بدنژاد چيره شود. منش بد شكست يابد و منش نيك بر آن چيره شود.[17]

به هر روي، الگوي حكومتي ايراني چه در دورۀ اساطيري و چه در ادوار تاريخي و علي­الخصوص تاريخ هخامنشيان تأثيراتی جدي در فكر ايرانيان خلف و حتي يونانيان برجاي گذارد. در این میان نقش راهبر و رئیس مدینه در اندیشۀ فارابی چنان است که وجود رئیس اول برای مدینه برای نیل به سعادت و کمال حقیقی از لوازم اصلی آن شمرده می­شود: ”در سرشت هر انسانی چنان نیست که سعادت و آنچه را که می بایست انجام دهد از پیش خود دریابد، ‌بلکه در شناخت سعادت و دریافت کنش‌هایی که انجام دادن آنها را به دورترین کمال انسانی می رساند به آموزگار و راهنما نیاز است.“[18] همچنین، در اندیشه‌های اهل مدینۀ فاضله می­نویسد: ”همین­طور است وضع رئیس مدینه که نخست باید او استقرار یابد و سپس، او هم سبب تشکیل و تحصیل مدینه و اجزاء آن شود و هم سبب حصول ملکات ارادی اجزاء و افراد و تحقق و ترتیب مراتب آنها گردد.“[19] این موضوع بسیار مهم و قابل تأمل و تعمق است که افراد جامعۀ مدنی برای رسیدن به سعادت حقیقی نیازمند تعلیم از یک رئیس ـ پیامبر ـ امام ـ ملک هستند که بتواند با آشنایی استعدادهای افراد آنها را از قوه به فعل آورد تا برای دريافت افاضات از عقل فعال قابل شوند. از اين منظر، رئيس مدينه همچون طبيبي حاذق مسبب رفع انواع بيماري‌هاي روحي و نفساني آحاد اهل مدينه شده و معضلاتی را معالجه می­کند كه موجب تبديل مدينه به مدن غيرفاضله مي‌شود.

فارابی اذعان دارد كه رئيس آرمانشهر علاوه بر رهبري به درمان كنش‌ها و منش‌هاي اعضاي مدينه نيز توجه خاصي مبذول مي‌دارد:

همان­گونه که پزشک نیاز دارد تا کالبد آدمی و پاره‌های آن ‌و بیماری‌های تن و پاره‌های آن را شناسایی کند و از سبب بیماری و چندی آن آگاه گردد، ‌ . . . همچنان است حال سیاستمدار و پادشاه که پزشک روان‌ها و درمانگر جان‌هاست. او نیاز دارد تا همۀ جان‌ها و پاره‌های آن و کاستی‌ها و پستی‌های روان و پاره‌های آن را شناسایی کند و از سبب بیماری و چندی آن آگاه گردد و بداند که کدام ویژگی‌های نفسانی است که آدمی نیکی‌ها را به وسیله آن پدید می­آورد ‌و چندی آن چیست،‌ درمان پستی و فرومایگی خوی‌های مردم شهر چگونه است و چه چاره‌ای باید اندیشید.[20]

از اين منظر، شاهد جلوۀ فكر ايراني در انديشه فارابي هستیم، چنان كه او تحقق مدينه و نيل به كمال را به شدت مديون رئيس مدينه مي­داند و تعاليم او را، كه ملهم از اشراقات معنوي اوست، دليل اين سير به كمال مي­شمارد. اين تفكر ايراني (پي‌ريزي آرمانشهر يا آرماستوش زرتشتي به دست فردی به­كمال­رسيده) را فارابي شايد از بنياد‌هاي فكر شيعي–اسماعيلي برگرفته باشد، زیرا در تفكر شيعه و علي­الخصوص اسماعيليان، رسيدن به كمال فردي و اجتماعي محقق نمي‌شود مگر به واسطۀ تعليم امام. ابویعقوب سجستانی، ‌داعی سترگ اسماعیلی در قرن چهارم قمری، در اين باره می­نویسد:

و علم در نفس برانگیخته است از آموختن کی همی آموزذ متعلم از معلم،‌ تا قوی شوذ نفس ـ از آموختن کی ریاضت است او را ـ در عالی شذن از بهر دریافتن نهانی‌ها و بیرون آوردن آن علم‌ها کی بیاموخت از معلم خویش، ‌تا بذان جایگاه رسیذ ـ از بهر آن علم ـ کی اگر او را آن­ کس ببینذ کی در پیش دیذه بوذ، ‌او را کسی دیگر پندارذ.[21]

از سوی دیگر، ابویعقوب به نکته‌ای ظریف و پُرمغز اشاره می­کند كه نتيجۀ غايي تعليم و ظهور امام و آن قیام مهدی است:

مهدی آن است کی مردمان را راه نمایذ،‌‌ و همۀ پیغمبران از پیش او مردمان را راه نمودند به راه خذای، ولیکن سخن‌های ایشان پوشیذه بوذ و علم‌های ایشان در حجاب بوذ، زیراک زمان‌ها چنان واجب کرد. چون کار به غایت رسیذ و نزدیک آمذ برداشتن حجاب‌ها و پیش آمذ دَور کشف، ‌آشکارا شوذ برهان‌های روشن و دلیل‌های آن آراسته شوذ . . . زیرا که او مردمان را راه نمایذ بدانچ در حقیقت ایشان است و بذان علم‌ها راه نمایذ کی بر آن ”آفاق و انفس“ گواهی دهذ. و بگشایذ بر نفوس علوم ملکوت ایزذ تا نفوس با حقایق و تأیید یکی گردند و راحت‌ها و فرح‌ها پذیذ آیذ و همۀ معاندان در دین ایزذ شوند به اختیار و رغبت و حقیقت و به طاعت درآیند.[22]

اما تأثيرات فارابي از فكر اسماعيلي بدين­جا محدود نمي­شود، چنان كه هانس دايبر در اين باره مي‌نويسد:

فارابی توانست اندیشه‌های یونانی و اسلامی–اسماعیلی را ترکیب کند،‌ زیرا او با اندیشه‌های اسماعیلیِ کلی بودن تفکر موافق بود. همان­طور که کتاب اعلام النبوه ابوحاتم رازی نشان می­دهد، ‌فارابی در فلسفۀ سیاسی‌اش اساساً ملهم از مکتب و مرام اسماعیلی بود.‌ با این حال، ‌او پیچیدگی نظام اسماعیلی را [در فلسفۀ خود] ادغام نکرد، ‌بلکه صرفاً ‌آنچه را نیاز داشت برگزید. او نیز به سهم خود‌ بر نویسندگان متأخر اسماعیلی تأثیر گذاشت.[23]

همچنین، عقیده دارد:

فارابی فلسفۀ ارسطو را تنها به این علت که در دسترس او بود به کار نگرفت. او تشویق به این کار شد، زیرا می­توانست به یک نظریۀ خاص اسماعیلی اشاره کند که به سهم خود پیش­درآمدهایی داشت: نظریۀ رابطۀ طبیعی میان کلمه و معنا: نمادها شکل ”ظاهری“ روایات نبوی حقیقی هستند، معنای حقیقی آنها را باید از طریق تأویل کشف کرد.[24]

در اتخاذ روش تطبيق فلسفۀ افلاطون الهي و ارسطو نيز فارابي از نوعی تفكر شيعي اسماعيلي متأثر شده و آن باب تأويل است. فارابي در اين تطبيق سعي کرده است بيان كند آرای اين دو فيلسوف ظاهري و باطني دارند و اگر اندك اختلافي در ظاهر مشاهده مي­شود، در باطن تمايز و تفاوت جدي ندارند. در جمع­بندي انديشه‌هاي دو حکیم می­نویسد: ”حال این سخنان –اگر به ظاهرشان تمسک کنیم– از سه وضع بیرون نیستند: یا برخی متناقض با دیگری است یا آنکه برخی از ارسطو است و برخی از غیر او یا آنکه معانی تأویلات دیگری دارند که علی­رغم اختلاف ظاهری در باطن و معنای نهایی توافق و هماهنگی دارند.“[25]

تمايل فارابي براي گنجاندن نظام فكري ”فرشته­شناسي“ در كاركرد كيهان­شناختي نيز شايد از تأثيرات فكر اسلام­گرايي معنوي و كيهان­شناسي اسماعيلي با تأسي از نظام فكري گذشتگان ايراني نشئت گرفته باشد. البته حنا فاخوري و خليل جر به جد معتقدند كه اين نظام فكري فارابي متأثر از فلسفۀ اسماعيلي است. فارابي در سياست مدينه مي‌نويسد: ”تعداد اسباب ثواني به اندازۀ تعداد اجسام آسماني است و اسباب ثواني در آفرينش در وضعي قرار دارند كه شايسته است به نام روحانيات و فرشتگان و امثال آن ناميده شوند“[26] و ”عقل فعال همان موجودي است كه مي‌توان آن را روح­الامين و روح­القدس و . . . خواند و از لحاظ مرتبه مي‌توان آن را در سطح نام ملكوت و امثال آن ناميد.“[27] اگر فصوص الحكمه را از فارابي بدانيم، اين تأثيرات به جد و وفور در آن به چشم مي‌خورد كه تأويلاتي چون عرش و لوح و قلم مؤيد آن­اند، اما چون تأييد صحت انتساب محل مناقشه است از آن چشم مي‌پوشيم.

حنا فاخوري و خليل جر مي­نويسند:

از تمايل فارابي به تشيع از آنجا آگاه مي­شويم كه او نيز فلسفه را به طرف سياست سوق مي‌داد و اين راهي بود كه همۀ پيروان تشيع براي سرنگون ساختن قدرت حاكمه و اقامۀ نظامي سياسي –كه امام در رأس آن باشد– گام برمي­داشتند. به عقيدۀ ايشان، امام هم هادي است و هم مهدي، بدين معني كه عقل فعال به نور خود او را راهنمايي مي­كند و او مردم را در پرتو اين نور رهبري مي‌فرمايد.[28]

نصرالله حکمت در خصوص تأثیر پذیرفتن فارابی از تشیع می­نویسد:

بدین ترتیب، شاید توان گفت که تفاوت دیدگاه فارابی و افلاطون در مورد ”آرمانشهر“ ریشه در گرایش فارابی به فلسفۀ تاریخ شیعه داشته باشد. در حالی که شهر افلاطون‌ محدود و کوچک است، ‌مدینۀ فاضلۀ فارابی در عرصۀ معمورۀ ارض تحقق می­یابد و به نوعی بیان­کننده حکومت جهانی است.[29]

به هر روی، اين توجه فاربي به فكر ايراني و تشیع چندان از نظر گذشتگان دور نمانده است، چنانكه ابن­رشد به خوبي از اين امر آگاه بود و آن را صراحتاً در تلخيص الخطابه بيان مي­دارد. عين عبارت ابن­رشد چنين است: ”و الثانيه: رياسه الأخيار و هي التي تكون أفعالها فاضله فقط. و هذه تعرف بالإماميه، و يقال إنها موجوده في الفرس الأول فيما حكاه ابونصر.“[30]

از منظر دیگر، فارابي مي‌انديشد كه رسیدن فرد مستعد به مقام رياست با تعليم و تأدیب ميسر است و اين تعليم و تأدیب به دست رئيس مدينه صورت مي­پذيرد و شخص مستعد پايه­پايه به سوي كمال حركت مي­كند. حال اگر اين فيلسوف–شاه در مدينه‌اي غيرفاضله باشد غريب است و ديگر عنوان رياست نخواهد داشت، اما ممنوع از تعليم و تأديب نيست. پس مي­تواند شاگرد پرورش دهد و او را جزو كاملين و فاضلين سازد و اين همان تربيت حقيقي و سلوكي است. اندیشۀ ایرانی نيز که در حکمت اعتماد بر کشف و ذوق دارد،[31] وجود استاد معنوی را در سلوک روحی ضروری می‌شمارد. همچنین، در ادبیات اساطیری ایرانی جهان­پهلوانِ ظاهر و باطن، رستم دستان، تحت تعلیم زال قرار می­گیرد و سپس هفت مرحلۀ سلوکی را در هفت­خوان طی می­کند تا به کمال روحی برسد.[32] آموزه‌های عرفانی اسلام و به تبع آن فکر اسماعیلی نیز اين اصل را بر پايۀ تعليم امام بنيان مي­نهد.

از سوی دیگر، فارابی در اندیشه‌های اهل مدینۀ فاضله 12 خصلت برای رئیس مدینه ذکر می­کند که بسیار حائز اهمیت است: 1. تام الاعضا باشد، 2. خوش­فهم و سریع­التصور . . . باشد، 3. قوت حافظۀ خوب داشته باشد، 4. فطین و هوشمند بود، 5. خوش­بیان بود، 6. دوستدار تعلیم و استفادت و منقاد آن بود،‌ سهل­القبول بود، 7. برخوردن و نوشیدن و منکوحات آزمند نبود، 8. دوستدار راستی و راستگویان بود، 9. نفس او بزرگ و دوستدار کرامت بود، 10. درهم و دینار و سایر متاع این جهان به نزد او خوار و ناچیز بود، 11. بالطبع دوستدار دادگری و دادگران بود . . . و مردم را بر عدالت و انصاف برانگیزد و 12. بر هر کاری که انجام آن را لازم می­داند قوی­العزم بود.[33]

با دقت در این خصال که فارابی برمی‌شمرده است می­توان دریافت که این ویژگی‌ها در واقع بیان استعدادات بالقوه یا بالفعلی‌ است که باید در هر سالک طریق حکمت بحثی و ذوقی وجود داشته باشد تا بتواند طی طریق کند. در واقع، این خصال همان نشانه‌هایی­اند که استاد روحی باید در طالب سلوک معنوی ببیند تا تعلیم سیر و سلوک بدهد. نیز، در مکتب روحی سالک طریق باید دارای چنین نشانه‌هايي باشد تا بتواند بعد از طی طریق و رسیدن به کمال به جامعه بازگشته و استعدادها را به فعلیت برساند. دقت در این نکته که عدد 12 نزد ایرانیان عدد کمال است نیز حائز اهمیت است.

محمد کریمی زنجانی اصل در این باره و با اشاره به تفاوت‌های آموزه‌های سیاسی فارابی و سهروردی می‌نویسد:

[فارابی] در فصل بیست و هشتم کتاب آراء اهل المدینه الفاضله برای بزرگ­فرماندار دوازده شرط و برای فرماندار دوم از شش شرط یاد می­کند. در حالی که بر آنها افعال و رفتار و صفاتی یکسره دنیوی برمی‌شمرد. و این همه در حالی است که ”حکیم متأله حاکم“ و یا ”ملک معظم“ سهروردی، اما، شخصی است که می­تواند ”مشی علی الماء و الهوا“ و ”طی الارض“ کند و سرانجام ”الواصل بالسماء“ شود.[34]

البته در اندیشه‌های شیخ شهید سهروردی و نیز معلم ثانی فارابی تفاوت‌هایی به قطع یقین خواهد بود، اما منظر فارابی در بیان این 12 خصلت شروط اولیه برای سلوک روحي و اتصال به عقل فعال بوده و منظر سهرودی در این بیان منتهاي سلوک و آثار وضعی شخص متصل به عقل فعال و مُشرِق به اشراقات نوریه و گسسته از مادۀ ”انسلاخ“ و بر این اساس شايد در اصل نتوان تفاوت‌هايی اساسی در این دو نظر مشاهده کرد.

دربارۀ لزوم استاد روحی از منظر فارابی در قالب رئیس اول مدینه برای رسیدن به سعادت سخن گفته شد،‌ اما بیان این نکته نیز ضروری است که این فهم فارابی بعد از او در تفكر مشرقي ابن­سینا به شیوه‌ای لطیف متجلی شد و او در داستان زندۀ بیدار بیانی ظریف دارد که از آن می­توان استنباط دقیقی کرد. ‌ابن­سینا در پایان داستان آورده است: ”گويد كه اين پير گفت: اگر نه آنستی که من بدین که با تو سخن همی‌گویم، ‌بدان پادشاه تقرب همی‌کنم به بیدار کردن تو؛ و الا مرا خود بدو شغل‌هایی است که به تو نپردازم. و اگر خواهی که با من بیایی سپسِ من بیای.“[35] منظور از این پیر راهبر را در تفاسیر همان عقل فعال دانسته‌اند، اما با نگاهی دیگر این­گونه می­توان استنباط کرد که این پیر همان استاد طریق است که برای رسیدن سالک به سعادت حقیقی لازم و ضروری است. ‌این معنی از این بیان استنباط می‌شود که گفت ”بدان پادشاه تقرب همی‌کنم“ و کلید این معنی کلمۀ ”تقرب“ است. ‌نظر من این است که این شیوۀ بیان یک انسان معنوی است و نه عقل مجرد، یعنی تقرب در عقل که بالفعل تام است معنی درستی نخواهد داشت و شاید ”عبادت“ جایگزین صحیح‌تری براي اين امر باشد، اما تقرب برای انسان که نیل از قوه به فعل و از نقص به کمال می­کند و کمالش نیز لایتناهی است بیشتر پسندیده است.

به هر روي، فارابی در طرح مدینه و خصال رئیس اول به منابع یونانی نیز توجه ویژه داشته است که البته در اینجا نیز افلاطون و ارسطو از تأثیر فکر ایرانی برکنار نبوده‌اند. محمدتقی دانش­پژوه در مقالۀ خود با عنوان ”انديشۀ كشورداري نزد فارابي“ در این باره می‌نویسد:

فارابی گذشته از پندارهای سیاسی افلاطون و ارسطو از اندیشۀ کشورداری ایرانی هم آگاه بوده و در دفتر آراء مدینۀ فاضله و سیاست مدینه و شاید هم جز اینها کوشیده است که مدینۀ فاضله یا کشور برتر خود را با روش و سیرت فرس نخستین یا ایران دیرینه،‌ چنان که ابن­باجه در تدبیر المتوحد . . . و ابن­رشد در تلخیص الخطابه . . . گفته‌اند نزدیک سازد که همان شهریاری پیشوایانه نیاکان یا ”رئاسه الاخیار“ یا ”الامامیه“ باشد ‌و این شاید در دنبال همان شگفت‌زدگی افلاطون و ارسطو باشد که در برابر دستگاه فرمانروایی ایرانی روزگار خود داشته­اند‌ و گویا از پراکندگی دستگاه سیاسی یونانی دلزده شده بودند.[36]

افلاطون در رسالۀ قانون از مدل حكومتي ايراني چنین ياد مي­كند:

در دوران پادشاهي كورش كه ايران راهي ميان استبداد و آزادي در پيش گرفته بود، ايرانيان هم خود آزاد بودند و هم توانسته بودند اقوام بسياري را تحت فرمان خود درآورند. حكمرانان زيردستان را تا اندازه‎اي آزاد گذاشته بودند و اصل برابري را رعايت مي كردند. سربازان فرماندهان خود را دوست داشتند و با رغبت و اشتياق به ميدان جنگي مي­رفتند. اگر در ميان آنان مردي روشن­بين بود كه مي­توانست پيشنهادي عاقلانه بدهد، پادشاه بر او حسد نمي‌برد و ابرو درهم نمي‌كشيد، بلكه او را در سخن گفتن آزاد مي­گذاشت.[37]

به تبع آن، حكيم فارابي نيز در تلخيص النواميس آن را يادآور مي‌شود: ”و إذا كان الامر علي طريق الحريه، كان الاتباع و الطاعه من المرئوسين بهشوه و هشاشه، و كان إلي البقاء أقرب. و قد أتي علي هذه المعاني و أضدادها بأمثله من الفرس و ملوكها و أخلاقها؛ و أشبع القول في ذالك.“[38]

از سوي ديگر، افلاطون در نامۀ خود به ديون از حكومت داريوش به منزلۀ نمونۀ حكومتي نيك ياد مي‌كند، چنانچه مي‌نویسد: ”بنابراين بايد كاري كني كه مردمان در وجود تو لوكورگوس يا داريوش يا قانون­گذار ديگري از آن قبيل ببينند كه به ياري هنر و سياست و با گفتار و كردار شايسته برتري خود را بر ديگر مردان سياسي آشكار مي­تواند ساخت.“[39] ارسطو نيز در متافيزيك خود از حكمت مغان نام مي‌برد.[40] اينها همه نشان­دهندۀ آگاهي اين بزرگان از حكمت و تاريخ كهن ايراني است. حتی نظریۀ مُثُل افلاطونی و جواهر مفارق و مثال غار و تشبیه خورشید در نظام فکری افلاطونی نیز دور از اندیشۀ ایرانی و حکمت نوریه نیست،[41] تقسیمات کشوری و طبقات اجتماعی نیز از بن­مایه‌های فکر ایرانی اثر پذیرفته است.[42] البته تأثیرپذیری یونانیان از اندیشه‌های ایرانی بر مورخان قدیم یونان نیز آشکار بوده است، به طوری که پلینیوس در قرن اول میلادی گمان داشت که فیثاغورس و دموکریتوس و امپدوکلس و افلاطون برای یادگیری آیین مغ به سفرهایی رفته­اند.[43]

اين نکته نيز شایان توجه است كه فارابي معتقد است حكمت در قديم ابتدا نزد كلدانيان در عراق شكل گرفته و از آنجا به مصر و سپس به يونان انتقال يافته است.[44] اين امر نشان مي‌دهد كه تأثيرات حكمت شرقي بر فكر يوناني را در نظر داشته است. البته فقط فارابي نيست كه بدين امر اشاره مي­كند، بلكه شهرزوري در تاريخ الحكماء اصل حكمت را از آنِ ايرانيان مي­داند كه بعدها به يونان منتقل شده است.

نكتۀ ديگري كه در ساختار تفكر فارابي به چشم مي‌خورد و او را از ديدگاه‌هاي افلاطوني و ارسطويي فراتر مي­برد، نقش و كاركرد خيال است.[45] فارابي در تقسيمات اوليۀ خود با ارسطو هم­رای است، اما در نهايت از او درمی­گذرد و خيال را قوه‌اي براي دريافت صور الهي‌گون از عقل فعال مي‌شمارد و كمال اين امر را مختص نبي مي‌داند. جايگاه خيال از سويي در تفكر فارابي براي تعريف مقام و نوع دريافت افاضات الهي نبي از عقل فعال به کار می­آید و از سوي ديگر با فرشته­شناسي مرتبط است. توضيح اينكه در اديان الهي و مفاهيم سلوكي، زماني كه از ”فرشته“ ياد مي‌شود، اين فرشته در عالم تحت­القمر براي فرد متجلي مي‌گردد؛ در واقع اين خيال است كه نقش اساسي را در اين بين ايفا کرده و موجب مترسم و متصور شدن فرشته در قالبي خاص براي فرد مي­شود. اين امر را در اصطلاح عرفاني ”صورت فكريه“ سالك مي­خوانند كه قوۀ خيال در عيني شدن آن نقش اساسي دارد. فارابي نيز معتقد است كه حد كمال خيال آن است كه صور در بيداري و به صورتي عيني تجلي مي‌كنند.[46]

معتقدم با توجه به تفاسير فارابي در اين زمينه كه به اختصار تمام برگزار شده است، عقايد سلوكي فارابي مدخليت بيشتري داشته تا مباني نظري. علت آن است که در سلوك معنوي، كه معتقديم فارابي عامل و عالم بدان بوده، عالم مثال و تجلي صور الهي در اين قالب براي سالك امري اجتناب­ناپذير است. اين مطلب آن­قدر مهم و عميق است كه حكماي بعد از فارابي به جد بدان پرداخته و در نهايت ابن­عربي و پيروان و شارحان او مباني محكم و تعاريف جامعي حول اين معني بنا کرده­اند.

نیایش فلسفی فارابی نیز موضوعی است که نشان از عمق باورهای معنوی با رویکرد ایرانی–اسلامی این حکیم عالی­قدر است. حکیم می­گوید:

اللهم انقذنی من عالم الشقاء و الفناء‌، و اجعلنی من اخوان الصفا و اصحاب الوفاء و سکّان السماء مع الصدیقین و الشهداء، انت الله الذی لا اله الا انت، ‌عله الاشیاء و نور الارض و السماء، ‌و امحنی فیضاً‌ من العقل الفعال، ‌یا ذالاجلال و الافضال،‌ هذب نفسی بانوار الحکمه، . . . اجعل حکمه سبباً‌ لاتحاد نفسی بالعلوم الالهیه و الارواح السماویه.[47]

صورتی دیگر از این نوع نیایش‌ها را در آثار شیخ اشراق و رازی و دیگر روندگان طریق اشراق در ایرانشهر اسلامی شاهدیم.[48] همۀ این نیایش­ها نشان از تعلق خاطری ژرف به مبانی اشراقی و افاضات معنوی با رویکرد ”حکمت نوریه“ دارند، چنان که در این نیایش فلسفی نیز به عینه مشهود است.

سیرۀ عملی فارابی نیز نکته‌ای است که ناگزیر از تعمق در آنیم. ‌این حکیم عالی­قدر ایرانی به شهادت تذکره‌ها به مشی زاهدانة صوفیانه -بهتر بگوییم عارفانه- زندگی می­کرد. القفطی در تاریخ الحکماء می­نویسد: ”و ابونصر وارد شد بر سیف­الدوله، ابی­الحسن، علی­بن ابی­الهیجاء، عبدالله­بن حمدان در حلب و در کنف او مدتی به زیّ اهل تصوف اقامت گزید.“[49] این گزارش نشان می‌دهد که او اهل سیر و سلوک و تهذیب نفس بوده است. او زندگی خود را به معنی دقیق کلمه صرف این امر کرد که تعلیم دهد اتصال به عقل فعال سبب رستگاری حقیقی است و این اشراقات نوریۀ عقل فعال است که انسان را به سرمنزل مقصود می­رساند و خود نیز چندان که توانست در این وادی سعی و مجاهده کرد و عمر خویش را در راه تدوین کتب و رسالات گوناگون در تبیین و تفسیر این امر به پایان رسانید.

با توجه به این موضوع و با قبول اینکه فارابی بهره‌ای از اتصال به عقل فعال داشته است، تا به امروز شیوۀ سلوکی حکیم فارابی و استاد روحی او ناشناخته و مکنون مانده است. چون نیل به حضرت الهی و مقامات معنوی را لاجرم استادی حاذق لازم است که راه پرتلاطم را کشتیبان باشد و ظلمت طریق را چراغ راه. پس يا معلمان شناخته­شدۀ فارابی را بايد استادان سلوك او دانست یا فرض بر اين کرد كه خود به شيوۀ انفرادي طی طریق کرده است. احتمال اول به شدت ضعیف است، اما نظر دوم با وجود امکان جای تردید دارد، چرا که سلوک روحی، آن هم سلوکی که منتج به نتیجه شود، بی­شک استادی روحی می­طلبد که امّهات مسایل را به شاگرد روحی متذکر شود و فارابي خود نيز به لزوم استاد براي طي طريق اذعان دارد. در میان شواهد تاریخی، سندی در دست نیست که دعوی این مسئله را اثبات کند، اما خود این پرسش بابی جدید دربارۀ تفکر در زندگی و سیرۀ علمی و عملی فارابی می­گشاید، چرا که در سرزمین ایران فیلسوفی یونانی­مآب را سراغ نداریم که بر رهروان طریق سلوک استاد بوده باشد. در عوض، بسیار بزرگ­مردانی مانند شمس تبریزی بوده‌اند که عالمان سترگی چون مولوی را تربیت کرده­اند و باید فکر کرد که اگر مولوی با شمس دیدار نمی‌کرد، تاریخ از شناخت عارف شوریده‌ای چون شمس­الحق تبریزی محروم می‌ماند و استعداد شگرفي مانند مولانا به فعليت نمي‌رسيد. در تاریخ فلاسفه و حکمای ایرانی–‌اسلامی نیز هستند کسانی که نام اساتید معنوی و سلوکی ایشان از نظرها مخفی است، اما کمال روحی خود را مدیون این اساتید گمنام­اند. نمونۀ بارز این امر شيخ اشراق است كه به ­رغم نام­آوري، تاريخ از استاد سلوك و حكمت نوريۀ او سخني به ميان نياورده است. در سیر زندگی حکیم سبزواری نیز شاهدیم که در دوران اقامت و ریاضت در کرمان با پیری گمنام آشنا می­شود که با وجود دارا بودن مقامات معنوی و علمی، مدتی را نزد این پیر روشن ضمیر به شاگری معنوی می­نشیند و خدا می‌داند که چه خوشه‌هایی از خرمن دانش روحی او چیده است.

 

انجام نامه

در کل می­توان گفت که فارابی در فلسفۀ خویش به دو اصل مدینۀ فاضله و اخلاق تأکید بسیار دارد و چه در آرای مدنی و تحقق فیلسوف–شاه و همچنین تعلیم و تربیت آحاد جامعه زیر نظر این فرد به­کمال­رسیده (متصل و ملهَم از عقل فعال) با آرای ایرانی و شیعی هم­راستا بوده و از آنها تأثیر گرفته است. فارابی نه فقط به شیوۀ نظری اتصال به عقل فعال و کمال فرد در زیّ آن را به بررسی نشسته؛ بلکه خود نیز عملاً باید چنین رخدادی را تجربه کرده باشد. اگر این فهم فارابی در خود وی عینی و عملی نمی‌شد، چگونه می‌توانست آن را برای سعادت فردفرد جامعه تجویز کند و با این جدیت بر آن تأکید ورزد. طرفه آنکه وقتی سیف­الدوله از فارابی می‌خواهد که در جایگاه خود بنشیند، با کنایه‌ای معنادار جواب می‌دهد که در جای تو بنشینم یا جای خود، یعنی خود را آمادۀ اداره مدینه می‌دانست. شیوۀ سلوک فارابی در این زمینه به عرفان و تصوف نزدیک و به احتمال بسیار زیاد از شیوۀ سلوک عرفان‌های شرقی متأثر بوده است.

کاوش در زندگی فارابی را می‌توان در آرا و عقاید شاگردانش و به­طور کلی در مکتب فارابی دنبال کرد. بررسی آرای یحیی­بن عدی، که مسعودی در التنبیه و الاشراف او را متمایل به رازی می‌داند، و شاگردان او ابوسلیمان سجستانی، که در مجلسش از صابیان و زرتشتیان و غیره جمع بودند، و ابوحیان توحیدی و در نهایت نابغۀ شرق ابوعلی سینا می‌تواند تا اندازه‌ای فضای فکری فارابی یا لااقل نحوۀ سیر فکر فلسفی در آن عصر و ارتباط آرا و اندیشه‌های سایر ملل با تفکرات فلاسفه را نمایان سازد که درخور توجه خواهد بود.

[1] ذبیح­الله صفا دربارۀ اصل و نسب ایرانی فارابی بحث مبسوطی دارد. بنگرید به ذبیح الله صفا، تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1371).

[2] بهروز در این باره در صفحۀ 12 تقویم و تاریخ در ایران اشاره کرده است که ”از قرن سوم هجری زندیقان که همان مانویان متظاهر به اسلام باشند کوشش زیادی در ایجاد نظریات جدید در هر رشته و برهم زدن تاریخ و فرهنگ قدیم داشتند.“ نیز در صفحۀ 85 آورده: ”زندیقان یعنی مانویان متظاهر به اسلام در دستگاه عباسیان نفوذ بسیاری داشتند. مجسمۀ سوار نیزه به دست مهر تا قرن چهارم هجری از مسافت زیادی بالای قصر خلفا دیده می­شود. در تاریخ کراماتی هم برای آن بت ذکر شده.“ بنگرید به ذبیح بهروز، تقویم و تاریخ در ایران (تهران: نشر چشمه، 1387).

[3] بنگرید به مقدمۀ دانش­پژوه بر ابن­مقفع و ‌ابن­بهریز، المنطق: حدود المنطق، ‌مقدمه و تصحیح محمدتقی دانش­پژوه (تهران: ‌مؤسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفه، 1381).

[4] ریچارد فولتس، دین‌های جادۀ ابریشم، ترجمۀ ع. پاشایی (تهران: انتشارات فراروان، 1385)، 103.

[5] ابوبکر محمدبن جعفر النرشخی، تاریخ بخارا، ترجمۀ ابونصر احمدبن محمدبن نصر القبادی، تلخیص محمدبن زفر ابن عمر، تصحیح محمدتقی مدرس رضوی (تهران: انتشارات توس، 1387).

[6] محمدتقی دانش­پژوه، ”دورنمایی از زندگی و اندیشۀ فارابی،“ در فارابی­شناسی: گزیدۀ مقالات، به اهتمام میثم کرمی (تهران: انتشارات حکمت، 1390)، 29-30.

[7] علی­بن حسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1390)، جلد 2، 216.

[8] هانری کربن، تاریخ فلسفۀ اسلامی،‌ ترجمۀ اسدالله مبشری (تهران: امیرکبیر، 1352)، 200.

[9] دانش­پژوه، ”دورنمایی از زندگی و اندیشۀ فارابی،“ 39.

[10] اشعری قمی، تاریخ عقاید و مذاهب شیعه: المقالات و الفرق، تصحیح محمدجواد مشکور، ترجمۀ یوسف فضایی (تهران: انتشارات آشیانۀ کتاب، 1382)؛ محمدجواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامی، به اهتمام کاظم مدیر شانه­چی (مشهد: بنیاد پژوهش‌های آستان قدس، 1387).

[11] بنگرید به سیدسعیدرضا منتظری، زندیق و زنادیق (تهران: انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب، 1389).

[12] سیدمرتضی­بن داعی حسنی رازی، تبصره الاعوام فی معرفه مقالات الأنام، تصحیح عباس اقبال (تهران: انتشارات اساطیر، 1383)، 16.

[13] ابوالمعالی محمدبن نعمت­بن عبیدالله بلخی، بیان الادیان، تصحیح جعفر واعظی (تهران: انتشارات اقبال، 1387)، 166-167.

[14] ابونصر فارابی، ‌التنبیه علی سبیل السعاده [فارابی و راه سعادت]،‌ ترجمۀ نواب مقربی (تهران: بنیاد حکمت ملاصدرا، 1390)، 50.

[15] ابونصر فارابی، تحصیل السعاده، قدم له و شرحه علي بو ملجم (بيروت: دار و مكتبه الهلال، 1995)،‌ 14.

[16] فتح­الله مجتبایی، شهر زیبای افلاطون و شاهی آرمانی در ایران باستان (تهران: انتشارات انجمن فرهنگ ایران باستان، 1352)، 97.

[17] اوستا، تصحیح جلیل دوستخواه ( تهران: مرواريد، 1371)، جلد 2، 502.

[18] ابونصر فارابی، ‌السیاسه المدنیه،‌ ترجمۀ حسن ملکشاهی (تهران: سروش، 1389)، 198-199.

[19] ابونصر فارابی، اندیشه‌های اهل مدینۀ فاضله، ‌ترجمۀ سیدجعفر سجادی (تهران: طهوری، 1361)، 261.

[20] ابونصر فارابی، فصول منتزعه، ‌ترجمه و شرح حسن ملکشاهی (تهران: سروش، 1388)، 9.

[21] ابویعقوب سجستانی، کشف المحجوب، با مقدمۀ هانری کربن (تهران: کتابخانۀ طهوری، 1367)، 89 .

[22] سجستانی، کشف المحجوب، 81 .

[23] هانس دایبر، ”پیش­زمینۀ اسماعیلی فلسفۀ سیاسی فارابی،“ در درآمدی بر چالش آرمان و واقعیت در فلسفۀ سیاسی فارابی: مجموعه مقالات، ویراستۀ محمد کریمی زنجانی اصل (‌تهران: کویر، 1383)، 11.

[24] دایبر، ”پیش­زمینۀ اسماعیلی فلسفۀ سیاسی فارابی،“ 112.

[25] ابونصر فارابی، رسائل فلسفی فارابی، ترجمۀ سعید رحیمیان (تهران: علمی و فرهنگی، 1390)، 99.

[26] فارابی، السیاسه المدنیه، 180.

[27] فارابی، السیاسه المدنیه، 181.

[28] حنا فاخوری و خلیل جر، تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ترجمۀ عبدالمحمد آیتی (تهران: علمی و فرهنگی، 1391)، 402.

[29] نصرالله حکمت، زندگی و اندیشۀ حکیم ابونصر فارابی (تهران: الهام، 1386)، 186.

[30] ابن­رشد، تلخيص الخطابه، تحقيق و شرح محمد سليم سالم (القاهره: المجلس الاعلی للشئون الاسلامیه، 1387)، 31.

[31] شهرزوی در شرح حکمه الاشراق می­نویسد: ”و کان اعتماد الفارسیه فی الحکمه علی الکشف و الذوق و کذا قدماء الیونان خلا ارسطوطالیس و شیعته.“ بنگرید به شمس­الدین محمد شهرزوری، شرح حکمه الاشراق، تصحیح و تحقیق حسین ضیایی تربتی (تهران: پژوهشگاه علوم اسلامی و مطالعات فرهنگی، 1380).

[32] دربارۀ تفکر ایرانی و سیر میراث معنوی آن بنگرید به هوشنگ شکری، پهلوانی و جوانمردی در ایران از گذشته تا حال (تبریز: هوشنگ شکری، 1385)؛‌ نورالدین چهاردهی، گلبانگ مغز از فراسوي قانون جاذبه (تهران: نورالدین چهاردهی، 1370).

[33] فارابی، اندیشه‌های اهل مدینه، 272-274.

[34] محمد کریمی زنجانی اصل، سهروردی حکمت اشراقی و پاسخ اسماعیلی به غزالی‌ (تهران: شهید سعید محبی، 1382)، 107.

[35] هانری کربن، ‌ابن­سینا و تمثیل عرفانی، ترجمۀ انشاءالله رحمتي (تهران: جامي، 1382)، 520.

[36] محمدتقی دانش­پژوه، ”اندیشۀ کشورداری نزد فارابی،“ در درآمدی بر چالش آرمان و واقعیت، 63.

[37] افلاطون، مجموعۀ آثار، ترجمۀ محمدحسن لطفي (تهران: خوارزمي، 1380)، جلد 4، 1989.

[38] عبدالرحمن بدوی، افلاطون في الاسلام (بيروت: دار الاندلس، 1418ق)، 56.

[39] افلاطون، مجموعۀ آثار، جلد 3، 1838.

[40] ارسطو، متافيزيك، ترجمۀ شرف­الدين خراساني (تهران: حكمت، 1389)، 477.

[41] بنگرید به استفان پانوسی، تأثير فرهنگ و جهان­بيني ايراني بر افلاطون (تهران: مؤسسۀ پژوهشي حكمت و فلسفه، 1381)؛ حمید نساج، ”بررسی امکان تأثیرپذیری افلاطون از زرتشت با تأکید بر آموزه‌های مُثُل افلاطون و فروهر زرتشتی،“ تاریخ فلسفه، شمارۀ 1 (تابستان 1389)، 63-92.

[42] بنگرید به مجتبایی، شهر زیبای افلاطون. مجتبی مینوی نیز در مقالۀ ذیر بدین موضوع اشاره کرده است: مجتبی مینوی، ”مدینۀ فاضلۀ فارابی،“ پژوهش‌های فلسفی، شمارۀ 113 (بهار 1354).

[43] یسنا، تصحیح ابراهیم پورداود (تهران: انتشارات اساطیر، 1387)، 100.

[44] فارابی، تحصیل السعاده، 38.

[45] حسن بلخاری، ”ابداعات فارابي در مفهوم و كاركرد تخيل،“ شناخت، شمارۀ 45 (تابستان 1386)، 75-90.

[46] فارابی، اندیشه‌های اهل مدینه، 247-248.

[47] غلامحسین ابراهیمی دینانی، نیایش فیلسوف (تهران: نشر علم، 1378)، 23.

[48] محمد کریمی زنجانی اصل، ”فارابی، عقول عشره و نیایش‌های فلسفی،“ در حکمت و معنویت در ایران نخستین سده‌های اسلامی (تهران: اطلاعات، 1386)، 77-100.

[49] جمال­الدین ابوالحسن علی­بن یوسف شیبانی القفطی، تاریخ الحکماء، ترجمۀ فارسی از قرن یازدهم هجری، به کوشش بهین دارایی (تهران: دانشگاه تهران، 1371)، 381.

The Early Safavids, 1450–1510: Embodiment and Disembodiment

Kamal Khojandi, Reza Quli Khan Hedayat, and Muhammad Hashim Asef Rustam al-Hukama

رستم التواريخ كتابي است كه رخدادها و حكايت‌هاي دوره‌اي پُرتنش از تاريخ ايران، از پادشاهي شاه سلطان‌حسين صفوي تا ميانۀ قاجارها، را با آهنگي تند و پُرشتاب روايت مي‌كند و خواننده را بي‌اختيار با خود به اين سوي و آن سوي مي‌كشاند و لحظه‌اي به ذهن او قرار نمي‌دهد. مهار روايت چنين كتابي و دست يافتن به اهداف نويسنده از نگارش آن به چنين سبكي كاري است دشوار. آنچه در اين مقاله به آن پرداخته می‌شود بخش‌هايي از اين كتاب است که به شيخ کمال خجندی و نوادگان او در روستاهاي چار ده کلاته در نزديکی دامغان، واقع در استان سمنان، اشاره می‌کنند.

رستم التواريخ به قلم محمدهاشم، متخلص به آصف و شهير به رستم‌الحكما نخستين‌بار در 1348ش با ويرایش محمد مشيري در ايران منتشر شد.[1] عجيب‌تر از نام كتاب نام نويسندۀ آن است. از فرداي انتشار كتاب، نويسندگان و تاريخ‌دانان بنامي دربارۀ آن نوشته يا از آن در كتاب‌هاي خود نقل كرده‌اند. بر اساس معرفي‌ كتاب‌شناساني چون محمدتقي دانش‌پژوه، احمد سهيلي خوانساري، ايرج افشار و ديگران، تعداد كتاب‌های رستم‌الحكما يا منسوب به او از مرز 60 عنوان فراتر رفته است.

با اين حال، پژوهش‌‌ها بر سر هويت نويسندۀ كتاب تا چندي پيش دستاورد نداشتند. به‌رغم همۀ بررسي‌های صورت‌گرفته دربارۀ رستم التواريخ و انتشار و معرفي كتاب‌هاي ديگري از نویسندۀ آن، اطلاعات ما از فردي با نام محمدهاشم آصف رستم‌الحكما هنوز محدود به همان است كه نويسنده خود نوشته و در هيچ جاي ديگري نام و نشاني از او يافت نشده است. نگارنده بر اين باور است كه شرط هر نوع نقد و بررسي راهگشا از رستم التواريخ آن است كه بر سر اينكه نويسنده‌اي با نام ميرزامحمدهاشم متخلص به آصف شهير به رستم‌الحكما وجود نداشته اجماعي ميان اهل فرهنگ حاصل شود. فقط در آن موقع و پس از آن توافق بر سر هويت رستم‌الحكماي حقيقي است كه مي‌توان با فهم دلايل پنهان شدن او در پس ”نامي پوشيده“[2] با وی همدلی کرد و به اعتبارسنجي نوشته‌هاي كتاب بر پايۀ شناخت‌هاي تازه دست يازيد.

به گمان من، عنوان محمدهاشم آصف رستم‌الحكما نامي قلمي بوده و شخصي با اين نام هيچ‌گاه نزيسته است. به موجب يافته‌هايم، رستم‌الحكما نام پوشيده‌اي است كه رضاقلي‌خان هدايت، صاحب كتاب‌هاي دانشنامه‌اي مجمع الفصحا، تذكرۀ رياض العارفين و اصول الفصول و همچنين نگارندۀ فهرس التواريخ و ذيل بر روضه الصفاي مير خواند استفاده مي‌كرده است. با آنكه هنوز مطالعات جامعي دربارۀ رضاقلي‌خان هدايت صورت نگرفته و بسياري از كتاب‌هاي او چاپ و حتي معرفي نشده‌اند و قدرش به درستی شناخته نيست، او و فرزندان و نوادگانش در ايران به جايگاه‌هاي بلند حكومتي و ادبي رسيده‌اند.

آگاهي قطعي‌ام از اين‌هماني دو نويسنده سبب شد در 6 مرداد 1394ش طی یک سخنراني يافته‌هایم را در پژوهشكدۀ تاريخ اسلام در تهران اعلام کنم. حاصل بررسي‌هایم در قالب كتابی هم اينك در دست انتشار است. با اين حال، چه اين‌هماني رضاقلي‌خان هدايت و محمدهاشم آصف رستم‌الحكما را بپذيريم و چه نپذيريم، رستم‌الحكما اشارات روشنی به نسب خود و كمال خجندي دارد و آنچه او دربارۀ سكونتگاه اجدادش گفته و آنچه در گزارش اسارت خالوي خود، موسوم به حاجي امير بابا خان، در تركستان نوشته است و نیز آنچه در توصيف شهرهاي آن ديار آورده بدین سبب است.

در اين مقاله ارتباط بين رستم‌الحكما و رضاقلي‌خان هدايت بر پايۀ سه زمينۀ موضع‌گيري سياسي نويسنده و دودمان ايشان در كشمكش‌هاي بين قاجاريه و زنديه، تعلق سرزميني نياكان آنها به چار ده كلاته در دامغان و داستان اسارت تني از بستگان ايشان در تركستان به دست داده مي‌شود. دو زمينۀ نخست پيوستگی تنگاتنگ و 200 سالۀ خاندان آنها با قاجارهاي قوينلو از دوران سلطنت شاه سلطان‌حسين صفوي تا زمان نگارش كتاب‌هاي ايشان و حتي پس از آن را نشان مي‌دهد و زمينۀ سوم اشاره‌اي به نياي دودمان آنهاست.

براي بررسي شباهت‌هاي خانداني رستم‌الحكما و رضاقلي‌خان هدايت مناسب است به روابط ديرينۀ دودمان ايشان با قاجارها و رخدادهاي منجر به حضور آنها در شيراز اشاره شود. مهري ادريسی آريمی در آغاز مقاله‌اش اشاره می‌کند که قاجارها نسل خود را از طايفه‌ای می‌دانند که شاه عباس اول ايشان را از گنجه در قفقاز به استرآباد (گرگان کنونی) در کنار رود گرگان کوچانده بود.[3] اينكه نياكان دو نويسندۀ موضوع اين مقاله از چه هنگام به چارده كلاته، كه بر سر راه تاريخي دامغان به استرآباد است، وارد شدند بر من روشن نيست.[4] با توجه به اينكه اسماعيل كمال، پدربزرگ رضاقلي‌خان هدايت، خود را از نوادگان كمال خجندي مي‌دانسته كه محل زندگي و وفات او در تبريز بوده است،[5] دور از ذهن نيست كه ايشان هم از تبريز يا از گنجه، همراه با قاجارها يا جدا از آنها به اين منطقه آمده باشند. عليرضا شاه‌حسينی از محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه در مطلع الشمس نقل می‌کند که چهاردهی‌ها ”سفيدپوست و غالباً کبود چشم می‌باشند. مشابهتی به جنس طبرستانی و دامغانی ندارند. بنابراين، يا از جايي اين جماعت به اين ناحيه مهاجرت کرده و کسی آنها را کوچانيده، به اين محل سکنی داد[ه]“ يا آنکه بعد از کشتار مردان به دست زنديه و بی شوهر ماندن زنان، ”خون الوار در داخل خون آنها شده و جنس را تغيير داده است.“[6]

فتحعلي‌خان قاجار نخستين فرد صاحب‌نامي است كه از قاجارها در عرصۀ سياست ايران در دوران حكومت شاه سلطان‌حسين صفوي نمودار مي‌شود. ادريسي آريمي اطلاعات منابع استفاده‌شده در پژوهش خود دربارۀ حضور فتحعلي‌خان قاجار در مواجهه با نيروهاي محمود افغان را متفاوت مي‌يابد. مآخذ گروه‌هاي مخالف قاجارها، چون تاريخ جهانگشاي نادري و عالمآراي نادري، ”هيچ‌گونه اشاره‌اي به حضور فتحعلي‌خان و نيروي وي در ايام محاصرۀ اصفهان ندارند،“ در حالي كه منابع قاجاري كه عموماً در دورۀ حكومت قاجارها نوشته شده‌اند، مانند جام جم اثر فرهادميرزا معتمدالدوله و ناسخ التواريخ و روضه الصفاي ناصري هدايت و تاريخ محمدي، ”همگي بر ورود فتحعلي‌خان با هزار سوار به اصفهان و جنگ با محمود تأكيد دارند.“[7] به نوشتۀ ادريسي آريمي، از ميان منابع دورۀ قاجاريه ”فقط“ رستم التواريخ ”با طرفداري آشكاري اصرار دارد كه فتحعلي‌خان از ابتدا در دربار شاه سلطان‌حسين به شغل للگي يا تعليم و تربيت طهماسب‌ميرزا مشغول بوده و در شروع دوران محاصره در پايتخت حضور داشته است“ و همچنين، فقط رستم‌الحكما است كه ”روايتي عجيب در اثر خويش دارد كه در هيچ‌يك از منابع ديگر ديده نشده است.“ اين روايت آن است كه شاه سلطان‌حسين با مشاهدۀ جانبازي‌هاي فتحعلي‌خان، نخست می‌خواست يكي از دختران خود را به عقد وي درآورد، ”اما در مواجهه با اعتراض درباريان، زني باردار از حرمسراي خويش را . . . بدو بخشيد كه اين زن بعدها در استرآباد پسري به دنيا آورد كه نامش را محمدحسن‌خان ناميدند و او فرزند فتحعلي‌خان و پدر آقامحمدخان قاجار محسوب مي‌شود.“[8] اين موضوع در رستم التواريخ به اين صورت آمده است: ”دختر حسينقلي‌آقاي قاجار كه مدخولۀ سلطان جمشيدنشان بود و از آن والاجاه آبستن بود . . . خاقان عيوق‌شأن محمدحسن‌خان را زاييد.“[9]

امروز، بعد از افشاريه زنديه را حاكمان ايران مي‌دانيم. ظاهر روايت‌هاي رستم التواريخ و روضه الصفاي ناصري، در همخواني با فضاي عمومي قاجاري، به‌گونه‌اي ديگر است و همانندند. در اين ديدگاه متفاوت، محمدحسن‌خان قاجار جايگاه ويژه‌اي دارد. اين جايگاه ويژه نه فقط از اختصاص صفحات فراوانی از كتاب به او،[10] بلكه از تقدم خروج او پيش از پيدايش زنديه روشن مي‌شود.[11] حكومت‌هاي نواحي ايران بعد از ابراهيم‌شاه افشار و پيش از استقرار زنديه در كتاب چنين‌اند:

محمدحسن‌خان صفوي قاجار در شهر استرآباد مملكت مازندران و خراسان و گيلان را در حيطۀ تصرف و در قبضۀ مالكيت داشت و عاليجاه كريم‌خان . . . در شهر شيراز فارس و خوزستان و لرستان را در تحت حكم خود داشت و عاليجاه آزادخان دارالسلطنۀ اصفاهان و قلمرو علي شكر و قم و كاشان و ري را در ضبط و تصرف خود داشت.[12]

در ظاهر اين روايت، حكومت صفويه از طريق محمدحسن‌خان و بعد هم از راه پسران او ادامه مي‌يابد و آنچه با نام افشاريه و زنديه مي‌شناسيم نه دوره‌هاي حكومتي، بلكه گسستي در حكومت صفويه بوده و حكومت‌هايي ملوك‌الطوايفي‌اند. از آنجا كه رستم التواريخ محمدحسن‌خان را فرزند شاه سلطان‌حسين مي‌داند كه فقط از ناحيۀ مادر قاجاري است، پس بر نادرشاه افشار هم مقدم است. نويسنده در دهان كريم‌خان می‌گذارد که به صراحت به باباخان كودك (فتحعلي‌شاه بعدی) بگويد: ”مرا ادعای پادشاهی نمی‌باشد و در دولت ايران وکيلی هستم و می‌دانم که پادشاهی ايران بالارث به شما می‌رسد. من اتابك شما می‌باشم. صبر نماييد. چون من جامه بگذارم، پادشاهی به شما قرار خواهد يافت.“[13] همچنين، يک بار از كريم‌خان به ”وکيل جليل دستگاه سلطنت و اتابک والاهمت سامی‌رتبت خاقان صاحبقران شمس‌الملوک فتحعلی‌شاه صفوی قاجار“ نام مي‌برد.[14] اين ديدگاه به تبعيت از فضاي عمومي قاجاري و نوعي گفتمان تقابلي با زنديه است. اما رستم‌الحكما، چنان كه روش اوست، در جاي‌جاي گزارش اين بخش از كتاب خود با كاربرد طنز روايت را مخدوش كرده و جدي بودن آن را نفي مي‌كند. همين ”خاقان عيوق‌شأن،“[15] يعنی محمدحسن‌خان، در گزارش ديگري از كتاب مي‌شود ”حسن كل“[16] كه مادرش ”مدخولۀ“ شاه است؛[17] و اين چنين از او ياد مي كند:

خاقان عيوق‌شأن [محمدحسن‌خان] بر حال همۀ ايرانی، خصوصاً اصفهانی بسيار گريست و متأسف گرديد و فرمود: انشاء‌الله به زودی چارۀ آزادخان را خواهم نمود و شر اتباعش را از خلايق دفع می‌نمايم و بعد از آن چارۀ توشمال کريم‌خان زند ولد عيناق [ايناق] چوپان، هر چند از تخمۀ کيان باشد بايد بکنم که از روی مکر و تزوير ميرزاابوتراب خليفه سلطانی را آلت کار خود نموده و به اين بهانه پادشاهی ايران را می‌خواهد ضبط نمايد. لر عيار عاقلي‌ست! اگر چنان‌چه از صلب خلد آشيانی شاه سلطان‌حسين جز من پسری مانده بود مردانه خدمتش را می‌نمودم. شاه بايد پسر شاه باشد! به خليفه سلطانی‌ها شاهی نمی‌رسد![18]

ظاهر نگاه رضاقلي‌خان در روضه الصفا اين است كه از همان دوران، شاه سلطان‌حسين براي پادشاهي ايران فتحعلي‌خان قاجار را شايسته مي‌داند، اما نادر با غدر او را مي‌كشد و خودش و جانشينانش حكومت زور برقرار مي‌كنند.[19] بعد كريم خان مي‌آيد و او هم مقبوليتي ندارد.[20] محمد‌حسن‌خان قاجار از اين منظر از جايگاه ويژه‌اي برخوردار مي‌شود. علاوه بر شرحي در جلد دوازدهم، از آغاز جلد سيزدهم روضه الصفا نيز ”حضرت سلطان‌حسن‌شاه“[21] و شرح ”گيتي‌ستاني“‌هاي ”سلطان شوكت‌مدار،“ ”عوارف شاهانه“ و ”رايت نصرت‌آيت سلطاني“ برای اشاره به محمد‌حسن‌خان پرداخته مي‌شوند.[22] رضاقلي‌خان در پيشگفتار جلد سيزدهم به حكومتي با نام زنديه قايل نيست.[23] استدلال او اين است که خروج محمدحسن‌خان در زمان زندگانی و ابتدای وفات نادرشاه افشار صورت گرفته و تکرار شده و از اين رو، ”بدين ملاحظات قاعدة دولت ابدمدت خواقين قاجاريه بر داعية خوانين الواريه اقدم و اسبق و خود در همه حال تقدم اين سلاطين اولی و اليق است. بنابراين، بعد از زمان خاقان جنت‌مکان شهيد محمدحسن‌خان شرح حال خوانين زنديه با هر كه معاصرند بين الاجمال و التفصيل خالي از تطويل ترقيم خواهد يافت.“[24] رستم التواريخ هم همين كار را مي‌كند، اما با اين تفاوت كه تباهي‌هاي ايران را به دورۀ طولاني صفوي- قاجاري نسبت مي‌دهد و دورۀ كريم‌خاني را چون گسستي درخشان در آن خط پُرنشيب تصوير مي‌كند.

دورۀ كريم‌خاني براي دودمان هدايت يادآور خاطرات تلخ و شيريني است. اسماعيل کمال، که پدر محمدهادی‌خان و جد رضاقلی‌خان است، ساکن چار ده[25] بود و به سبب حمايت آنها از فرزندان محمدحسن‌خان، همراه با بستگان و پيوستگان خود به دست زکی‌خان زند کشته شد. رضاقلی‌خان در توضيحات مربوط به خود زير نام هدايت طبرستانی می‌نويسد: ”والدم را مسقط‌الرأس چار ده کلاته از ملک هزار جريب بوده که سمنان و دامغان از بلاد مشهورۀ آن حدود است و چون نسب آباء و اجداد او به شيخ کمال خجندی می‌پيوسته در اسامی آن طايفه کمال الحاق می‌شده،[26] چنان که جد فقير را اسماعيل کمال می‌ناميدند و شهادت يافته است.“[27] در مجمع الفصحا معرفي كوتاهي همراه با تعدادي از اشعار كمال خجندي آمده است، بي‌آنكه مؤلف اشاره‌اي به نسب بردن خود از او كند.[28] در تذکرۀ رياض العارفين هم معرفی کوتاهی از کمال خجندی به همان صورت و بی‌اشاره به نسب بردن خود از او می‌کند،[29] و در جاي ديگر از او به ”شيخ بابا کمال خجندی“ ياد می‌کند.[30] حاج مهديقلی هدايت (مخبرالسلطنه)، نوۀ رضاقلی‌خان، دربارۀ اجداد او می‌نويسد: ”نظر به آثار ادبی سرسلسلۀ ما رضاقلی‌خان هدايت است. اجدادش در چهار ده کلاته از مضافات دامغان زيست داشته‌اند و با قاجاريه مربوط بوده. جدش اسمعيل کمال که در زد و خورد زنديه به قاجاريه مقتول شده است خود را از اولاد کمال خجندی گمان می‌برده که معاصر خواجه حافظ بوده است.“[31]

مهدی بيانی نوشته است که ”آقا محمدهادی از اعيان قرية چهار ده کلاته از مضافات هزار جريب مازنداران بود. از جوانی ملازمت جعفرقلي‌خان‌بن محمدحسن‌خان قاجار را اختيار کرده بود.“[32] به نوشتۀ مخبرالسلطنه، ”عمۀ رضاقلی‌خان از نجبای دارالمرز زن باباخان (فتحعلی‌شاه) بوده است موسوم به حاجيه استاد، دو دختری آورد عزت‌نسا و طيغون.“ عزت‌نسا بعدها زن حاج‌ميرزا آقاسی شد.[33] عبدالحسين نوايي با گردآوري اطلاعاتي كه خود هدايت در نوشته‌هايش به دست داده، در مقدمۀ فهرس التواريخ مي‌نويسد:

پدر وي در دستگاه جعفرقلي‌خان فرزند محمدحسن‌خان قاجار و برادر دلير آقامحمدخان به خدمت اشتغال داشته و پس از کشته شدن جعفرقلي‌خان به تزوير آقامحمدخان در دستگاه بنيان‌گذار سلسلۀ قاجاريه ريش‌سفيد عملۀ خلوت و صندوقدار جنسي شده، ولي به علت سوء ظن و تنگ‌نظري شهريار قاجار مورد عتاب و خطاب قرار گرفته و بالاجبار به عتبات عاليات پناه برده است. اما اين دوران تبعيد و دوري از وطن چندان نپاييده، زيرا در همان سال آقامحمدخان کشته شده و او بار ديگر به وطن باز آمده و در هنگام سفر و در آغاز سلطنت فتحعلي‌شاه، به عنوان تحويلدار و صاحب‌جمع کل متوجهات ديواني مأمور فارس شده و در هنگام سفر فتحعلی‌ شاه به خراسان وي نيز همراه بوده و در طي اين سفر است که خبر تولد فرزند خويش را شنيده و تيمناً و تبرکاً نام وي را رضاقلي نهاده است. رضاقلي اندکي بعد، يعني در سال 1218[ق]، پدر خود را از دست داد و يتيم شد و چون مادرش به حبالۀ نکاح پسرعموي خود ميرزامحمدمهدي‌خان متخلص به شحنه درآمد، وي در کنف حمايت و ظل عنايت ناپدري که مردي هوشمند و دانشوري آزاده و بلندنظر و روشندل بود قرار گرفت و الحق ناپدري در حق وي پدري کرد و در تربيت و تعليم وي مردانه کوشيد.[34]

هدايت در جلد آخر مجمع الفصحا، زير مادۀ ”هدايت طبرستانی،“ اضافه می‌کند که پس از درگذشت پدر از آنجا که ”جمعی از اقارب امی در بارفروش [بابل کنونی] مازندران سکونت داشتند،“ به همراه مادر و پيوستگان خود به آنجا رفته ”در آن شهر متوطن شديم.“[35]

رضاقلي‌خان در چند موضع در روضه الصفا به مسئلۀ روابط پدر خود با آقامحمدخان پرداخته است و معلوم مي‌شود كه اين روابط با ترس و آزار همراه بوده است.[36] پس از كشته شدن آقامحمدخان، پدر نويسنده در دوران فتحعلي‌شاه از عتبات برمي‌گردد و شاه جديد او را به ”ريش‌سفيدي عمله‌جات خلوت منصوب“ مي‌كند و بعدتر، ”در آغاز ايالت و فرمانروايي شاهزاده حسينعلي‌ميرزا به صاحب‌جمعي و تحويلداري كل متوجهات فارس مستقلاً مأمور گرديد.“[37] اين همان شغل خزانه‌داري ايالت فارس است. بنابراين، در اين نوشته‌ها به روابط ديرينۀ خاندان رضاقلي‌خان با خاندان قاجار، كه مي‌توانسته از چار ده كلاته تا شيراز و تهران باشد، اشاره شده است.

چند ماه قبل از قتل اتابك اعظم ميرزاتقي‌خان فراهاني، رضاقلي‌خان از سوي او به سفارت خوارزم گسيل مي‌شود. در راه بازگشت از اين سفر، هدايت ”به چهار ده کلاته که مولد و منشأ آباء و اجداد من بنده است“ مي‌رود. او در بخشي از سفارتنامۀ خوارزم، که آن را زير عنوان ”در ذکر چار ده کلاته و حال اجداد قديم“ آورده است، با اشاره به آنکه چهار ده کلاته از اجزاي دامغان و از ملک هزار جريب است مي‌نويسد:

اهالي آن ولايت از آغاز خروج سلطان کشورستان محمدحسن‌خان ابن فتحعلي‌خان قاجار قوانلو به سلسلۀ عليۀ عاليۀ سلاطين قاجار خدمت‌ها نموده‌اند، چنان که وقتي سلطنت ايران به کريم‌خان زند رسيد، اهالي چار ده کلاته به‌واسطۀ ارادت و اخلاص به قاجاريه خدمت به سرداران زند نمي‌کردند. از جمله جد اين چاکر ارادت‌شعار، محمد اسمعيل‌بيک مشهور به اسمعيل کمال، که رئيس‌الرؤساي آن بلوک بوده، به زکي‌خان زند بني عم کريم‌خان وکيل خدمت نمي‌نموده. زکي‌خان در آنجا به محاصره پرداخت . . . چهل تن از رؤساي آنها را به قتل رسانيد و حکم کرد که کله مناري به يادگار خود ساخته شود . . . چون وکيل زند اين بي‌مروتي [و بي‌انصافي] و بي‌فتوتي از زکي‌خان زند بشنيد، با او تغيّر و غضب کرده و اسراي چار ده را مرخص فرمود.[38]

وي در فهرس التواريخ هم با نام بردن از زكي‌خان به ”زكي‌خان نابكار زند“ همين موضوع را با واژگاني كمابيش مشابه و قدري جزييات بيشتر بيان مي‌كند:

زکي‌خان از راه دامغان عزيمت صوب مقصود نمود و چون به محال چار ده که موطن و مسکن آباء و اجداد مؤلف اين کتاب است رسيد، تطاول و تعدي خواست و سيورسات و راتبه طلب کرد. جد فقير اسماعيل کمال و ديگر رؤساي آنجا تن در نداده به قلعۀ خود رفته چون زکي‌خان آنها را خيرخواه و دولتخواه نواب حسينقلي‌خان [فرزند دوم محمدحسن‌خان قاجار] مي‌دانست، بدين بهانه جنگ درانداخت و بالاخره بر آنها غلبه يافت. جد فقير و چهل نفر از آنها را به قتل رسانيده از رئوس آنها يادگار خود را کله مناري بساخت و قلعۀ آسمان‌فرسا[ي کلاته] را زمين‌آسا نمود[39] و مردم آنجا را اسير و به شيراز برد .کريم‌خان چون باخبر شد، بنا بر سلامت نفس در خشم شده، زکی‌خان را مغضوب و اسرا را مرخص فرمود.[40]

رضاقلی‌خان در روضه الصفا هم با همين نگاه به زکی‌خان می‌پردازد و او را ”قسی‌القلب“[41] و ”شرير بدنهاد مجوسی‌نژاد“[42] می‌خواند. او در آنجا هم از قتل چهل نفر از اهالی چار ده کلاته به دست زکی‌خان زند می‌نويسد:

چون اهالی آن محال را از ارادت‌کيشان سلسلۀ عليۀ قوينلو می‌دانست، بهانه کرده چهل نفر از رؤسای بلاد را که با جد فقير اسمعيل کمال موافقت داشتند و وی را تمکين نمی‌کردند به دست آورده مقتول کرد،[43] و از رؤس آن رؤسای بی‌گناه يادگار خود را کله مناری بساخت و قلعۀ آسمان‌فرسای کلاته را که بر دامان جبل بود با خاک برابر نمود. و اهالی آن ولايت را اسير کرده به شيراز برد و کريم‌خان بر وی آشفت و بدو سخنان فضيحت‌انگيز گفت و به اطلاق آن اسرای بيچاره و رعايای بيکاره حکم راند.[44]

آن چه در بالا آمد چهار نکتۀ اساسی دارد: 1. خدمت‌هاي نياكان هدايت به خاندان محمدحسن‌خان قاجار؛ 2. نابودي نياكان هدايت به دست زكي‌خان زند که اين نياکان در چار ده هزار جريب دامغان سکونت داشتند؛ 3. جبران زيان وارده به نياكان هدايت از سوي كريم‌خان زند و 4. خدمات پدر رضاقلي‌خان به آقامحمدخان قاجار.

پرداختن به قتل چار ده کلاته‌ای‌ها به دست زکی‌خان زند موضوعی نيست که برای رضاقلی‌خان قابل فراموش شدن باشد و گزارش‌های مشابه او در سفارتنامۀ خوارزم، فهرس التواريخ و روضه الصفا همگی حکايت از اين دارند که او هر جا فرصت آن را بيابد به اين موضوع اشاره می‌کند. رستم التواريخ هم يک فرصت ديگر است، هر چند نويسنده هويت خود را پنهان می‌کند. اينک بايد ديد که آيا كتاب اخير در خصوص چهار نكتۀ اساسی پیش‌گفته مشابهت‌هایی دارد يا نه.

خوانندۀ رستم التواريخ در متن كتاب بارها با نام‌ها و مكان‌هاي جغرافيايي استرآباد و دارالمرز مازندران برخورد مي‌كند. همچنين، رستم‌الحكما با جزييات فراوانی به شرح کارهای محمدحسن‌خان قاجار می‌پردازد و اطلاعاتی از وی و زنان و فرزندانش[45] به خواننده می‌دهد. چنان که گفته شد، اين موارد در نوشته‌هاي رضاقلي‌خان هدايت هم به فراواني ديده مي‌شوند. پدر رستم‌الحكماي نوجوان، امیر حسن خوش حکایت، به وی می‌گويد که فتحعلي‌خان قاجار ”اکثر اوقات در خانۀ“ پدر گوينده در اصفهان ”شرف نزول داشت و ايشان در خدمت‌گزاری به او کمال سعی را داشتند.“[46] او همچنين مدعی می‌شود که در هنگام اقامت محمدحسن‌خان در اصفهان عموی او مراتب خدمت‌گزاری را بجا آورد و به همين سبب، کريم‌خان زند ”خانمان دويست سالۀ ما را به دو ساعت بر باد فنا داد و در شيراز آن والاهمت باسط‌اليد کريم‌الطبع تلافي مافات با ما نمود و ابواب احسان و انعام بر روي ما گشود و خود در آن زمان به سلطان ظفر توأمان آقامحمدخان قاجار ولد خاقان عيوق‌شأن محمدحسن‌خان بسيار خدمت نموده‌ام.“[47] اشاره به خانمان دويست ساله می‌تواند تاريخ حضور خاندان او در منطقۀ مورد نظر گوينده را هم‌عرض و هم‌زمان با استقرار خاندان قاجارها در منطقۀ استرآباد (گرگان) قرار دهد.

رستم‌الحكما علت نابودي خاندان خود را خدمت‌هاي ديرينۀ ايشان به خاندان محمدحسن‌خان قاجار گفته است. کينۀ رستم‌الحکما از زکي‌خان زند هم مانند رضاقلي‌خان هدايت در هر جا كه از او سخن مي‌گويد آشكار مي‌شود. در واقع، رستم‌الحکما زکي‌خان زند و نه کريم‌خان را عامل کشتار چار ده کلاته مي‌داند و او را ”زکي‌خان زند بي‌مروت کينه‌ور“ و ”زکي‌خان ظالم خونريز بدعهد پيمان‌شکن“[48] مي‌خواند. شرح ماجرا از قلم او اين چنين است که وقتي خبر فتنه و آشوب مازندران به کريم‌خان مي‌رسد، زکي‌خان را با لشکر بسيار به آن ديار مي‌فرستد و سفارش مي‌کند: ”فتنه‌جويان و سرکشان و طاغيان و ياغيان آن حدود را به چنگ بياور، تنبيه نما و نزد من بفرست و تمشيت امور آنجا بده تا آنکه من تو را بخواهم.“ چون ”آن مزور سفاک بي‌باک وارد مازندران شد، جمع کثيري از دولتخواهان و خدمت‌گزاران خاقان خلدآشيان“ را گرفته و با عذاب بسيار به ”درجۀ شهادت رسانيد.“ شخصي به راوي گفت که

من در حضور آن سفاک بي‌باک بودم که از اهل چهار ده کلاته هشتاد نفر مرد را با دست بسته آوردند. به جلاد حکم نمود که سرهاي اينان را از تن جدا کن! چون جلاد چهار نفر از ايشان را به ضرب شمشير بي‌سر نمود، دستش لرزيد و شمشير از دستش بر زمين افتاد. آن سفاک بي‌باک از روي غيظ از جا برجست و از دست جلاد مذکور شمشير را بگرفت و به دست خود هفتاد و شش نفر را گردن زد و به مکان خود قرار گرفت و مي‌خنديد . . . اهل و عيال آن کشتگان را فرستاد آوردند و به اقسام فضايح در ملأ عام پردۀ ناموس ايشان را پاره نمود.[49]

چون خبر بدسلوکي‌هاي زكي‌خان به کريم‌خان ”وکيل‌الدولۀ صاحب‌مروت“ رسيد، پنهاني به سرکرده‌هاي سپاه نامه نوشت که به رسيدن نامه بايد مرخص و متفرق شوند و هر يک به خانۀ خود روند و ايشان چنين کردند. او زکي‌خان را نيز طلب نموده که به ناچار روانه به جانب شيراز شد و به مدت شش ماه در اصطبل کريم‌خان پناه گرفت. سپس، کريم‌خان او را احضار کرده و مي‌پرسد: ”چرا به قتل و تاراج و تفضيح اهل مازندران پرداختي و عبث و بي‌سبب ما را در عالم بدنام ساختي؟“ زکي‌خان مي‌گويد تو مرا مي‌شناختي و در پي اين کار فرستادي. کريم‌خان از او روي برگردانيد و فرمود: ”خدا جزاي تو را بدهد! مي‌ترسم عاقبت اقرباي مرا بکشي و خاندانم را براندازي و او را از درجۀ اعتبار انداخت.“[50] زکي‌خان زند عاقبت از عوامل نابودي خاندان کريم‌خان شد.

شباهت ميان بستگان دو نويسنده در همين جا پايان نمي‌يابد. اما به اين دلیل که این شباهت‌ها به خاندان پدری هدايت -كه نوادگان شيخ کمال خجندی‌اند- مربوط نمی‌شوند، جای اشاره به آنها در اين نوشته نيست.

علاوه بر روابط دودماني نويسندگان رستم التواريخ و مجمع الفصحا و روابط ويژۀ آنان با محمدحسن‌خان و فرزندان او و همچنين، نشيمنگاه يكسان اجداد آنان، يعني چار ده كلاته دامغان، مشابهت ديگري كه مي‌توان بين آن دو شناخت اشاره‌ها به خجند و خوارزم و تركستان در نوشته‌هاي آنان است. رستم‌الحکما در ميانۀ گزارش جنگ‌هاي محمدحسن‌خان قاجار و کريم‌خان زند، بي‌آنکه در ظاهر دليل روشن يا هيچ ارتباط معنايي و موضوعي ميان موضوع گزارش او و ترکستان و خوارزم وجود داشته باشد، داستاني سر هم مي‌كند و به آن ديار مي‌پردازد.[51] او مي‌نويسد که در يکي از نبردها در مازندران در ميانۀ استرآباد و ساري که سپاه کريم‌خاني شکست سختي خورده و مي‌گريزند، ”به قدر ده دوازده هزار نفر از قشونش از طوايف مختلفه در جنگل بي‌کرانۀ مازندران اسير ترکمان و کوکلان و يموت گرديدند که ايشان را دست‌بسته به جانب قبه‌الاسلام بخارا و سمرقند و ارکنج و خجند و ساير بلاد و شهرهاي ترکستان بردند و همه را بنده‌وار فروختند.“ يکي از آن اسرا خالوي رستم الحکما بوده است که در هنگام اسارت پانزده ساله [!] بوده و از او به ”شمع فروزان شبستان ديانت و امانت، شحنۀ سيّاس گروه مجرمين و سفاك اهل خيانت“ و ”کهف‌الحاج حاجي امير باباخان ديوان‌بيگي بخارا و سمرقند و خيوه و خجند“ ياد مي‌كند. اين اسير دورۀ ”چهار، بلکه پنج“ پادشاه را درک مي‌کند که از ايشان به محمدرحيم‌خان ارکنجي، ابوالفيض پادشاه، سلطان دانيال و شاه‌مراد نام مي برد و آخري را ”اميرتيمور شوکت و فر“ مي‌خواند، بي‌آنكه از پادشاه پنجم نام برد. هدايت درست در همين مرحله اضافه مي‌كند كه ”از براي كج‌فهمان و كج‌بختان مفتن مفسد آشوب‌طلب نامآل‌انديش اين عرض‌ها مي‌شود.“ اين اسير، حاجي امير باباخان، مدت چهل سال بر مسند حکمراني شهر و بلوک بخارا و ديگر شهرهاي ورارود [ماوراء‌النهر] مي‌نشيند و ديوان‌بيگي و صاحب‌اختيار آنجا بوده است و چهارباغ بخارا از بناهاي اوست. رستم‌الحكما خود مي‌داند که باورپذيري اين داستان و سرگذشت شخصيت آن به صورتي كه گفته شده مشکل است و پرسش‌هايي بر خواهد انگيخت. او دو پرسش را پيش‌بيني مي‌کند و در مقام پاسخ و به کوتاهي ”التقيه ديني و دين آبايي“ را از قول امام مي‌آورد و در مقام مورخ هم مي‌نويسد که ”مورخين را کاري به حق و باطل و حلال و حرام و گناه و ثواب نمي‌باشد،“ بلکه بايد از روي تحقيق و با تجسس حقيقت قضايا را بنويسند و کسي که نام بزرگان را به زشتي برد، اهل خرد بزرگش نخوانند.[52]

در ميانۀ شرح اين داستان دو شعر از مؤلف گنجانده شده است. حتي اگر گزارش به ظاهر بي‌ربط او از ورارود و تركستان را بتوان گزارش يك تاريخ‌نويس دانست، شعر گفتن او در مدح افرادي در دوردست توجيهي ندارد. رستم‌الحکما نخست به مدح شاه‌مراد مي‌پردازد و او را ”پادشاه والاجاه چنگيزدستگاه قبه‌الاسلام بخارا و سمرقند و تاشکنت و قوقان و قرشي و خجند و شهر سبز و ساير شهرهاي ماوراء‌النهر السلطان ابن السلطان حضرت ولينعمتي اهل ترکستان شاه‌مراد والانژاد“ مي‌خواند و در ابيات شعر خود ”به اقتضاي حکمت،“ وي را به فاروق و صديق و ذوالنورين ماننده مي‌کند و مداح حيدر کرار و در تواضع خود را خاک پاي او مي‌خواند. پس از ستايش او در دو بيت از پسرش ميرحيدر ياد مي‌کند و شعر را با تخلص خود (آصف) و اينکه شهري است و نه روستايي به پايان مي‌برد. در شعر دوم، که ”در تعريف و توصيف بلاد دلنشين خلدآيين ترکستان و شهرهاي دلگشاي روح‌بخشاي ايران فيروزي‌بنيان جلالت‌قران فردوس‌نشان“ است، باز ابيات را به ”اقتضاي حکمت غرا“ مي‌سرايد. بخارا، سمرقند، ارکنج، خجند، شهر سبز، قرشي، قوقان، تاشکند، تبت و کاشغر تا ختا، چين و ماچين را درود و تهنيت مي‌فرستد و سپس به ري، گرگان، کرمان، عراق فارس، خوزستان، رشت، خراسان، آذربايجان، شيراز و صفاهان مي‌رسد و به اشاره براي جلب توجه خواننده مي‌سرايد: ”آصف عارف چنين گويد سخن / نگذرد از رسم ما قلّ و دلّ [سخن کوتاه و پُرمعني].“[53]

اين داستان فرعي سرنخ مهمي براي پي بردن به هويت نويسندۀ واقعي رستم التواريخ است که اشارات پُرمعنايي را آشكارا يا در پرده براي روشن ساختن هويت خود در اختيار مي‌گذارد. طبيعي است پرسيده شود چرا اين قسمت اصلاً در متن روايت رستم التواريخ آمده است و از نظر منطق کتاب ضرورت وجود آن در چيست؟ براي منتقدي که نويسنده را هذيان‌نويسي بداند که سخن به گزافه گفته و ادعاهای دروغين مي‌کند،[54] اين داستان فرعي هم جز در تأييد باورهاي او نیست. اما واقعيت اين است که اين ابيات، مانند اشاره‌هاي ديگر در کتاب، همه سرنخ‌هايي هستند که نويسنده خواسته يا ناخواسته به دست مي‌دهد و برخي از آنها را با ”العاقل يکفيه الاشاره“ برجسته مي‌کند و برخي ديگر را هم به زبان کنايه و ”اقتضاي حکمت“ و ”بيان ما قلّ و دلّ“ و توجيه تقيه پيش چشم مي‌آورد. اين داستان هم اشاراتی به جد اهالی چار ده کلاته، يعنی کمال خجندی، دارد و هم اشارتی به سفارت خوارزم رضاقلی‌خان را در خود گنجانده است.

اين داستان در ميانۀ گزارش جنگي گفته می‌شود كه خاندان او، از نسب شيخ كمال خجندي، يك طرف آن بودند. نبايد از عنوان اصلی‌ای که در نام جد رضاقلی‌خان، يعنی اسمعيل کمال، آمده است به سادگی گذشت. چنان كه از قول هدايت در بالا گفته شد، کاربرد واژۀ ”كمال“ به سبب آن است که اهالی چار ده کلاته نسب خود را به بابا کمال خجندی می‌رساندند. در داستان پيش‌گفته و به ظاهر بی‌ربط خالويی که در ترکستان اسير شد می‌توان نشانه‌هايي از کمال خجندی يافت. اشاره به ثروت و دارايي او همه طنز است، زيرا او در تمام عمرش درويشانه زيست. رستم‌الحکما شعری را که در مدح شاه‌مراد می‌آورد با اين بيت پايان می‌دهد: ”آصفم! آصفم! کجاست جمم / شهريم! شهريم! نه از رستوق.“[55] اجزای روايت در ظاهر پراکنده هستند و با هم ارتباطی ندارند: اسير شدن به دست ترکمان‌ها، جايگاه با عزّ و جاه در نزد شاهان ترکستان، بنا كردن ”چهارباغ“ در بخارا، ولينعمت خواندن شاه‌مراد و توصيف او چون اميرتيمور و بعد هم تأکيد بر روستايي نبودن و شهری بودن. آشکار است که اشارات نويسنده در توجه دادن به چيزی است که نمی‌خواهد آن را به تمامی و بي‌پرده بگويد.

رستم‌الحکما از اين خالوی اسير به ”حاجی امير بابا خان“ نام می‌برد که می‌توان آن را اسم خاص ندانسته و به معني بابا، پدربزرگ، جد يا نيا فهميد که پيشوندها و پسوند حاجي و امير و خان به آن افزوده شده است. نويسنده داستان را به‌گونه‌ای نوشته است تا به ارتباط سرزمينی خاندان خود با خجند و سغد و خوارزم اشاره کند، بي‌آن كه مدركي به دست دهد. کمال خجندی به حج رفت و در بازگشت ساکن تبرير شد. اصلاً بابا کمال نام اوست. سلطان‌حسين جلايري باغ بزرگي در نيم فرسنگي تبريز در اختيار او گذاشت كه اشاره به ”چهارباغ بخارا“ مي‌تواند اشاره به همين باغ باشد كه كمال خود آن را ”بهشت خداي عزّ و جل“ مي‌خواند و خانقاه صوفيان شد.[56]

لئونارد لوئيزان از حملۀ تقتمش‌خان، شاهزادۀ جغتايي در 787ق/1385م به تبريز می‌نويسد که علاوه بر غارت شهر، هنرمندان و پيشه‌وران و دانشمندانش و از جمله کمال خجندی را از آنجا به سرای (تاشکند کنونی) می‌برد. کمال خجندی چهار سال يا به قولی يازده سال در آنجا اسير می‌ماند تا تيمور او را آزاد می‌کند. نويسندۀ مقاله از ابن‌کربلايي نقل می‌کند که کمال در سرای مريدانی بسيار يافت و به کرامات خارق‌العاده مشهور گشت و معجزاتی از او برآمد. در يکی از اعياد، او چهارصد خلعت به مردم و از جمله يکی هم به حاکم شهر داد. لوئيزان از علاقۀ کمال به تبريز می‌نويسد و اينکه در شعر کمال، همانند شعر اغلب شاعران متصوف، ”شهرها کانون خودآگاهی و قلمرو جان‌اند و نه پديده‌ای مادی، آن‌چنان که در شعر شاعران واقع‌گرا می‌توان يافت.“[57] اين اطلاعات در بسياری از جزييات خود، يعنی به اسارت گرفته شدن، به جايگاه بلند رسيدن، دلتنگی برای شهر و اقامت چهار / چهل ساله با گفته‌های رستم‌الحکما همخوانی دارد.

نکتۀ دوم داستان ترکستان به‌کارگيری دوبارۀ رضاقلی‌خان از سوی اميرکبير است. مي‌دانيم که رضاقلي‌خان هدايت در سال 1267ق/1851م و در هنگامي که 52 سال داشت به سفارت خوارزم رفت و سفرش قدري بيشتر از هشت ماه به درازا کشيد. در ذکر نسب امير بخارا او را امير نصرالله پسر امير حيدر و امير حيدر را پسر شاه‌مرادبیک مي‌نويسد.[58] در روضه الصفا هم به شاه‌مرادبيک و پسر او امير حيدر اشاره می‌کند که حاکم بخارا شد.[59] رستم‌الحکما در شعر خود دربارۀ امير بخارا مي‌گويد: ”عالمي را کنند زير و زبر / گر نمايد اشارتي از موق“[60] و ادامه می‌دهد: ”مير حيدر شهی که شمشيرش / خصم را همچو حب کند مفلوق.“[61] رضاقلي‌خان هم در سفارتنامۀ خوارزم مي‌نويسد: ”حکم خان حضرت در آن ولايت به منزلۀ وحي منزل است و کس را ياراي خلاف حکم نخواهد بود.“[62] از محمدرحيم‌خان هم در زمرۀ خوانين خيوق نام مي‌برد که مدت‌ها پيش از سفارت او درگذشته بود.[63] سفارتنامۀ خوارزم تک‌تک شهرهاي ترکستان مذکور در شعر رستم‌الحکما را نام مي‌برد و دربارۀ آنها توضيح مي‌دهد.[64] دور نيست که رستم‌الحكماي حقيقي در نشست‌هاي خود با بزرگان و اديبان خوارزم و ورارود شعرخواني کرده باشد و شعري هم در وصف بزرگان آنجا و مهمان‌نوازي‌شان يا در وصف شهرها گفته باشد و اين ابيات ويرايشي از آن شعر يا خود شعري باشد كه آنجا خوانده است.

رضاقلي‌خان هدايت دربارۀ اين سفر در مجمع الفصحا هم اشاراتي کرده است. سه مدخل در اينجا به دست داده مي شود. علي رامتيني بخارايي: ”در سفارت خوارزم در اورگنج كهنه به زيارت مشايخ رفتم بر مرقد وي نيز فاتحه دادم؛“[65] مجدالدين بغدادي: ”در هنگام رفتن مؤلف به خوارزم مرقد او را در پهلوي نجم‌الدين ساخته ديد؛“[66] نجم‌الدين خيوقي خوارزمي: ”در گرگانج قبرش زيارت شد.“[67] او از شعري هم با عنوان ”مسمط خوارزميه و الخيوقيه“ از خودش در پايان بخش سوم از جلد سوم نقل مي‌كند که در آن از زيبايي خوارزم و دلبرانش مي‌گويد و اندکي از چهرۀ شوخ رستم‌الحکمايي خود را مي‌نمايد:

خوارزم تو گويي به مثل هشت‌بهشت است

با چهرۀ غلمانش رخ حوري زشت است

. . .

بوده است به خوارزم نگاري ز بخارا

. . .

من سرخوش و او مست من الصبح الي شام

هم‌صحبت و هم‌بستر و هم‌بزم و مي‌آشام[68]

در شعر ”در توصيف بلاد دلنشين خلدآيين تركستان و شهرهاي دلگشاي روح‌بخشاي ايران فيروزي‌بنيان جلالت‌قران فردوس‌نشان“ پهنۀ اين جغرافيا ”به اقتضاي حكمت غرا“ و بی‌آنکه از ”رسم ما قلّ و دلّ“ بگذرد، گسترده‌تر شده، مهر بيكران رستم‌الحكما به ايران بزرگ فرهنگي آشكار مي‌شود:

حبذا شهر بخاراي شريف

آن كه باشد جنت از آن منفعل

حبذا اهلش كه باشند از كمال

نغزگوي و نغزفهم و اهل دل

قبه‌الاسلام را نازم كه هست

پادشاهانش به شاهي مستقل

حبذا شهر سمرقند پسند

گلخنش خوش‌تر ز فرخار و چگل

حبذا اركنج و جان‌پرور خجند

آن دو خلدآيين دلكش آب و گل

آفرين بر شهر سبز چون بهشت

آن خوش آب با هواي معتدل

حبذا قرشي و قوقان، تاشكنت

غمّ و همّ گردد در آنها مضمحل

آفرين بر تبت و بر كاشغر

در حلاوت اين دو جا به از عسل

بر ختا و چين و ماچين و ختن

آفرين! صد آفرين! از اهل دل

از ري و گرگان و كرمان و عراق

فارس خوزستان و رشت خوش محل

وز خراسان و ز آذربايجان

خاصه شيراز و صفاهان اجل

خوان به تركستان سراسر تا به چين

آيت لطف و صفا دور از مخل

حبذا ايران سراسر حبذا

آن خوش‌اقليم و سعادت‌مشتمل

مظهر حسن و سليقه آن و بس

هست ناياب اندر آن كشور پچل

جاي شيران است ايرانِ گزين

گربۀ آن بر دَرَد فيل و ابل

آصف عارف چنين گويد سخن

نگذرد از رسم ما قلّ و دل[69]

آنچه در اينجا دربارۀ گزارشات نويسندۀ رستم التواريخ از رويدادهاي سياسي قاجارها و زنديه و نقش خاندان خود در آنها آمده است با نظاير خود نزد رضاقلی‌خان هدايت و آثار او همخوانی دارد. فهم اينکه اين دو تن يک نفرند که به اقتضای ملاحظاتی خود را با دو هويت می‌شناساند در صورتي آسان‌تر می‌شود كه شعبده‌بازی‌های کلامی و ترفندهای زبانی نويسنده را رمزگشايي کنيم و با فهم علل کار او، با او در پنهان کردن هويتش همدلی کنيم؛ شعبده‌بازی‌ها و ترفندهايي که برای حدود يک‌ونيم قرن توانسته است ذهن و تشخيص ما را با آن همه اشارات روشن از او دور کند. با اين خوانش، بخش‌هايي از رستم التواريخ گزارشي است از درگيري و مشاركت نوادگان كمال خجندي ساكن چار ده كلاته در كشمكش‌هاي سياسي قاجارها و زنديه، با اين توضيح كه نويسنده خود يكي از اعقاب همان نوادگان است.

رضاقلي‌خان هدايت در 15 محرم 1215ق زاده شد و در 1288ق در 73 سالگي درگذشت. او منصب شحنگي شيراز، اميرالشعرايي ايران و للگي دو شاهزادۀ قاجار، عباس‌ميرزا (مُلك‌آرا) فرزند محمدشاه و مظفرالدين‌ميرزا فرزند ناصرالدين‌شاه را به عهده داشت. هدايت به سفر خوارزم رفت، مدتي حاكم فيروزكوه شد، ناظم و رئيس دارالفنون و نايب وزير علوم بود. چاپخانه‌اي در تهران تأسيس كرد كه ”دارالهدايه“ نام داشت. آخرين لقبي كه دريافت كرد نيّرالملك بود كه پس از وي به پسرش رسيد. از نوشته‌های او تاكنون فهرس التواريخ، روضه الصفاي ناصري، مجمع الفصحا، رياض العارفين و سفارتنامۀ خوارزم به صورت كتاب‌هایی مستقل منتشر شده‌اند.

از فرزندان و نوادگان نام‌آور رضاقلی‌خان به‌ويژه بايد به مخبرالسلطنه و صادق هدايت اشاره کرد. مهديقلی‌خان مخبرالسلطنه پسر عليقلی‌خان مخبرالدوله و نوۀ رضاقلی‌خان است. او با سمت پيشخدمتی خاص ناصرالدين‌شاه به صورت رسمی وارد خدمات دولتی شد، به رياست پستخانه و گمرک و تلگرافخانۀ تبريز رسيد، در اولين هيئت دولت ايران وزير معارف شد و پيش از به توپ بستن مجلس از سوي لياخوف روسی و پس از آن، بعد از فتح تهران به دست مشروطه‌خواهان، به حکومت آذربايجان رسيد. پس از آن، حاکم فارس، وزير دارايي، برای بار سوم حاکم آذربايجان و دست آخر وزير فوايد عامه شد و به مدت شش سال در دورۀ رضاشاه پهلوي (1306-1312ش) نخست‌وزير بود.[70] کودتای ابوالقاسم لاهوتی در بهمن 1300ش/فوريه 1922م در دورۀ سوم حکومت آذربايجان او روی داد.[71]

صادق هدايت چهرۀ بی‌نظير تاريخ ادبيات ايران در چند سدۀ گذشته و صاحب مجموعه‌ای از پژوهش‌ها و نوشته‌های گوناگون در زمينه‌های متفاوت و از جمله چندين مجموعۀ داستان کوتاه و اولين داستان بلند ايرانی با نام بوف کور است.

[1]از رستم التواريخ دو نسخۀ خطي موجود است: يکي در کتابخانۀ دانشگاه توبينگن به شمارۀ MS. OR. Quart 820 و ديگري نسخۀ کتابخانۀ ملي مَلِک به شمارۀ 3808. ويراست محمد مشيري بر پايۀ ميکروفيلم نسخۀ دانشگاه توبينگن تهيه شده است. چاپ‌های دوم و سوم اين ويراست در سال‌های 1352 و 1357ش منتشر شد. نسخۀ مشيري مبناي ويراست تازه‌اي از کتاب شد که قاسم بيک‌زاده با مقابلۀ نسخۀ کتابخانۀ توبينگن آلمان و نسخۀ مجموعۀ خطي کتابخانۀ ملي ملک بازپرداخت و در ايالات متحد امريکا منتشر کرد. نسخۀ ملک در پايان كتاب چند صفحه از نسخۀ دانشگاه توبينگن بيشتر دارد که در ويراست قاسم بيک‌زاده از صفحۀ 594 تا صفحۀ 596 آمده است و بيشتر به شعر است؛ از جمله دو بيت به زبان عربي، یگانه مورد عربي کتاب. دو چاپ ديگر از روي نسخۀ مشيري يكي به ”اهتمام“ عزيزالله عليزاده و ديگري با ”تصحيح“ ميترا مهرآبادي در ايران پس از سال 1357ش منتشر شده است که هر دو بخش‌هاي شوخ و هزل متن را زدوده‌اند، بي‌آنکه با شرح و توضيح يا بر مبنای پژوهش نکته‌اي افزوده باشند که به روشن شدن ابهامي کمک کند. همۀ ارجاعات در اين مقاله به ويراست بيك‌زاده است.

[2]به كاربردن ”نام پوشيده“ براي ”نام مستعار“ را از ايرج افشار گرفته‌ام. بنگرید به محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه، چهل سال تاريخ ايران در دورۀ پادشاهي ناصرالدين شاه، به كوشش ايرج افشار (چاپ 2؛ تهران: انتشارات اساطير، 1374)، جلد 2، هشت.

[3]مهري ادريسي آريمي، ”فتحعلي‌خان قاجار از شاه سلطان‌حسين تا نادرشاه،“ گنجينۀ اسناد، شمارۀ 15 (پاييز 1373)، 22-27؛ نقل از 22.

[4]عليرضا شاه‌حسيني به نقل از زين‌العابدين شيرواني مي‌آورد: ”چون دامغان و قومس از متصرفات اصلي طايفۀ قاجار بود، در حقيقت منزلگاه دوم آنها پس از استرآباد محسوب مي‌شد.“ بنگرید به عليرضا شاه‌حسيني، ديباج (چهار ده كلاته): گوهري در شمال دامغان (سمنان: حبله‌رود، 1387)، 17. قومس كهن بر محدودۀ سمنان كنوني منطبق است.

[5]در ادامه به اين موضوع اشاره کرده‌ام.

[6]شاه‌حسيني، ديباج، 75.

[7]ادريسي آريمي، ”فتحعلي‌خان قاجار،“ 23-24.

[8] ادريسي آريمي، فتحعلي‌خان قاجار،“ 24.

[9]م‍ح‍م‍ده‍اش‍م‌ آص‍ف‌ (رستم‌الحکما)، رستم‌ التواريخ، ويراستۀ قاسم بيک‌زاده (لوس‌آنجلس: كتاب و انتشارات پارس‏‫، ۲۰۰۹م/1388ش)، 237.

[10]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 301-354.

[11]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 317.

[12]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 341.

[13]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 457.

[14]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 529.

[15]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 237.

[16]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 317.

[17]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 237.

[18]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 355.

[19]رضاقلي‌خان هدایت، تاريخ روضه الصفاي ناصري، تصحيح و تحشيۀ جمشيد کيانفر (چاپ 2؛ تهران: اساطير، 1385)، جلد 13، 7085.

[20]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7089.

[21]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7100. مشخص نيست چرا ”محمدحسن“ را ”حسن“ نوشته. آيا فقط افتادگی کلمۀ ”محمد“ در هنگام چاپ است يا ترفندی از سوی مورخ.

[22]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7075-7147.

[23]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7071.

[24]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7072.

[25]ديباج كنوني. ”شهر ديباج در 53 كيلومتري شهرستان دامغان واقع شده . . . تا اواخر دورۀ قاجاريه چهار ده يكي از آبادي‌هاي بلوك سدن رستاق از توابع استرآباد بوده است . . . در اوايل سدۀ اخير قلعۀ چهار ده مركز بلوك رودبار بوده است . . . ديباج تا سال 1372 چهار ده ناميده مي‌شد كه شامل چهار روستاي قلعه، زردوان، ورزن و كشه (كه خالي از سكنه است و خرابه‌ده يا امين‌آباد ناميده مي‌شود) بوده است . . . از تجميع روستاهاي مذكور روستاي ديباج تشكيل گرديد. در سال 1375 . . . روستاي ديباج به شهر تبديل و در آن شهرداري تأسيس گرديد. از نظر تقسيمات كشوري ديباج در تابعيت بخش مركزي شهرستان دامغان قرار دارد.“ بنگرید به شاه‌حسيني، ديباج، 3-4.

[26]شاه‌حسينی، از قول اعتمادالسلطنه در مطلع الشمس، ساکنان قريۀ زردوان را چهار طايفه می‌نويسد که يکی از آنها ”طايفۀ کمال“ است. او اضافه می‌کند که اين طوايف هنوز در محلات شهر ديباج ساکن هستند و فاميل جلالی از طايفۀ کمال منشعب شده است.“ بنگرید به شاه‌حسيني، ديباج، 74-75.

[27]هدايت، روضه الصفا، جلد 2، بخش 3، 1789.

[28]هدايت، روضه الصفا، جلد 2، بخش 1، 94-95.

[29]رضاقلی‌خان هدايت، تذکرة رياض العارفين، مقدمه و تصحيح و تعليقات ابوالقاسم رادفر و گيشا اشيدری (تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1385)، 243-245.

[30]هدايت، تذکرة رياض العارفين، 282.

[31]مهدیقلی هدايت (مخبرالسلطنه)، خاطرات و خطرات: توشهای از تاريخ شش پادشاه و گوشهای از دورۀ زندگی من (چاپ 7؛ تهران: انتشارات زوار، 1389)، بيست‌وهشت.

[32]مهدی بيانی، ”احوال و آثار رضا قليخان هدايت معروف به له‌له‌باشی،“ پيام نو، دورۀ 6، شمارۀ 12 (اسفند 1332)، 27-33؛ نقل از 27.

[33]هدايت، خاطرات و خطرات، بيست‌و‌نه.

[34]رضاقلی‌خان هدایت، فهرس التواريخ، تصحيح و تحشيۀ عبدالحسين نوايي و ميرهاشم محدث (تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1373)، 8.

[35]رضاقلی‌خان هدايت، مجمع الفصحا، به كوشش مظاهر مصفا (چاپ 2؛ تهران: انتشارات اميركبير، 1382)، جلد 2، بخش 3، 1789.

[36]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7421-7422.

[37]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7459-7460.

[38]رضاقلی‌خان هدايت، سفارتنامۀ خوارزم، تصحیح جمشيد کيانفر (تهران: مرکز پژوهشي ميراث مکتوب، 1385)، 152.

[39]از چهار روستای تشکيل‌دهندۀ چار ده، گشه را زکی خان زند ويران کرد و مردان آن کشته شدند. گشه هنوز هم خراب افتاده و به خرابه‌آباد مشهور بوده و اينك امين‌آباد خوانده مي‌شود. عليرضا شاه‌حسينی سال اين کشتار را 1190ق دانسته و از قول زين‌العابدين شيروانی 1183 گفته است. بنگرید به شاه‌حسيني، ديباج، 9، 13 و 16-17.

[40]هدايت، فهرس التواريخ، 276.

[41]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7172.

[42]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 73250.

[43]تعداد چهل تن كشته از بزرگان منطقه‌اند كه به ترفند زكي‌خان زند خود را تسليم وي كردند. تعداد كشته‌هاي جنگ در اين ناحيه دو هزار نفر گفته شده است. بنگرید به شاه‌حسيني، ديباج.

[44]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7173.

[45]برای مثال بنگرید به رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 95-97.

[46]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 91-92.

[47]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 92.

[48]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 530-531.

[49]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، ، 460-461.

[50]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 461-462.

[51]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 362-367.

[52]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 363.

[53]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 367. ترجمۀ افزوده در متن از ویراستار کتاب است.

[54]غلامحسين زرگرنژاد، ”رستم‌الحکما: هذيان به جاي تاريخ،“ کتاب ماه تاريخ و جغرافيا، شمارۀ 37-38 (آبان و آذرماه 1379)، 76-81.

[55]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 365.

[56]لئونارد لوئيزان، ”زندگی و دوران کمال خجندی،“ ايراننامه، سال 10، شمارۀ 40 (پاييز 1371)، 689-706؛ نقل از 692.

[57] لوئيزان، ”زندگی و دوران کمال خجندی،“ 696.

[58]هدايت، سفارتنامۀ خوارزم، 120.

[59] هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7541-7542.

[60]به معنی گوشۀ چشم.

[61]به معنی پوست کنده. رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 365.

[62]هدايت، سفارتنامۀ خوارزم، 68.

[63]هدايت، سفارتنامۀ خوارزم، 128.

[64]هدايت، سفارتنامۀ خوارزم، 120-123.

[65]هدايت، مجمع الفصحا، جلد 1، 1242.

[66]هدايت، مجمع الفصحا، جلد 1، 1906.

[67]هدايت، مجمع الفصحا، جلد 3، 2195.

[68]هدايت، مجمع الفصحا، 1964-1966.

[69]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 366-367.

[70]اکبر زوار، ”ياداشت ناشر،“ در هدايت، خاطرات و خطرات، پنج و شش.

[71]هدايت (مخبر السلطنه)، خاطرات و خطرات، 331 به بعد. اين نيز از بازي‌هاي روزگار است كه در حكومت يكي از نوادگان كسي كه از خجند به تبريز آمده است، صاحب‌منصبي دست به كودتا مي‌زند كه سرنوشت بعدها او را به تاجيكستان و منصب وزارت فرهنگ آن ديار مي‌برد.

Qur’anic Perspectives on the ‘Nafs’ and the ‘Ruh’

مقدمه

قرآن مجید در آیات مختلف به تأمل، تدبر ، تفکر و تعقل دستور می‌دهد که برای نمونه می‌توان به آیۀ ٢ سورۀ یوسف اشاره کرد که می‌فرماید: ”إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُون“ (ما قرآن را به زبان عربی فرو فرستادیم تا در آن بیندیشید) و نیز آیات ١٧،٢٢، ٣٢ و٤٠ سورة القمر که می‌فرماید: ”وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِر“ (ما قرآن را برای تذکر آسان کردیم، آیا کسی هست که متذکر شود؟) آیت‌الله نکونام دربارۀ قرآن مجید در مقاله‌ای با عنوان ”قرآن از زاویه‌ای نو[2] منظر جدیدی از قرآن عرضه می‌کند که بخشی از آن برای شاهد در اینجا نقل می‌شود: ”قرآن ‌كريم‌ كتابي‌ بسيار سنگين‌ است ‌كه ‌ورود به ‌آن ‌مؤونۀ ‌زيادي ‌مي‌طلبد و تطبيق ‌آيات ‌آن‌ با علوم ‌روز امري ‌نادرست ‌است‌، بلكه‌ قرآن ‌كريم‌ را بايد از خود قرآن ‌فهميد“ که تا اندازه‌ای استناد به آیۀ کریمۀ فوق‌الذکر است. آیت‌الله مکارم شیرازی در مقالۀ ”تفسیر به رأی و هرج و مرج ادبی“ چنین مرقوم کرده است که

روایات زیادى در این زمینه وارد شده که به ما هشدار می‌دهد بعضى از بداندیشان و مخالفان نهضت اسلام چون نه می‌توانستند در آیات قرآن دست ببرند، و به زودى رسوا می‌شدند، با جعل پاره‌اى از احادیث و مطالبى بر ضد قرآن می‌خواستند افکار مسلمانان را منحرف سازند، ولى پیشوایان اسلام به موقع مسلمانان را آگاه ساختند تا تحت تأثیر این‌گونه احادیث مجعول قرار نگیرند، بلکه در اسناد حدیث به دقت بیندیشند و احادیث معتبر را که همیشه در مسیر اهداف قرآن پیاده می‌شود از احادیث ساختگى جدا سازند. حتى یکى از طرق شناسایى احادیث معتبر آن است که آنها را عرضه بر قرآن بداریم، آنچه موافق قرآن است بگیریم و آنچه مخالف است کنار بگذاریم.[3]

همچنین، در جلد اول تفسیر نمونه٥ چنین می خوانیم که ”قرآن به مضمون کلام معروف ’أَلْقُرْآنُ یُفَسِّرُ بَعْضُهُ بَعْضاً‘ خودش خود را تفسیر مى‌کند و آیاتش پرده از چهرۀ یکدیگر برمى‌گیرند و این هرگز با نور و کلام مبین بودنش منافات ندارد که قرآن ’یک واحد به هم پیوسته‘ و ’مجموعۀ از هم ناگسسته‘ است.“[4]

تکرار آیۀ ”وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ“ چهار مرتبه در سورۀ القمر و آیاتی چون ٨٢ سورۀ النساء، ٢٤ سورۀ محمد(ص)، ٦٨ سورۀ المؤمنون و ٢٩ سورۀ ص و آیات متعدد دیگر در تدبر و تفکر در قرآن و آیه‌های آن همه نشانه و دلیلی برای وجوب کفایی تدبر، تفکر و تعقل در قرآن برای همۀ مسلمانان است. بنابراین، باید دید که چرا خداوند متعال در قرآن مجید دو اصطلاح ”نفس“ و ”روح“ را به صورت ”غیرقابل تعویض“ استعمال فرموده است و قابل تعویض دانستن این دو اصطلاح چه اثری بر درک ما از قرآن خواهد داشت؟

توجه به مفهوم آیۀ ٧٧ سورۀ البقره، ”أَوَلَا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّـهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ“ (آیا اینها نمی‌دانند خداوند آنچه را پنهان می‌دارند یا آشکار می‌کنند می‌داند)، و آیات متعدد دیگر نشان می‌دهد که خداوند متعال عالم مطلق بوده و همۀ مسلمانان بالاتفاق به بسیط و مطلق بودن علم خداوند عزّ و جلّ اعتقاد دارند. ولی برخی از مترجمان محترم، شاید به سبب بی‌دقتی یا عدم توجه، کلام خداوند را به غلط ترجمه و تفسیر کرده و ناخواسته، و بنا به نوشتۀ سلیمانی،[5] به نوعی ”مهجوریت قرآن“ مجید کمک می‌کنند. یکی از این عدم توجه‌ها به کلام خداوند عزّ و جلّ و بی‌تفاوتی به آن در ترجمۀ دو کلمۀ نفس و روح صورت گرفته است که اکثراً به صورت قابل تعویض در ترجمه‌های قرآن آمده‌اند. باید اختلاف عظیمی بین این دو کلمه وجود داشته باشد که حضرت حق در مصرف این دو کلمه چنان دقیق بوده که هم بلاغت کامل کلام و هم دقیق بودن مفهوم در هر مورد به آسانی مشاهده می‌شود. اگر اختلافی بین این دو کلمه وجود نداشت، حضرت حق استعمال این دو کلمه را در قرآن کریم به صورت قابل تعویض مورد استعمال قرار می‌داد. در حالی که غیرقابل تعویض بودن این دو کلمه به وضوح در آیات قرآنی ملاحظه می‌شود. کمی تأمل در قرآن نشان می‌دهد که خداوند متعال در حدود سیصد بار در آیات قرآنی کلمۀ ”نفس“ را به صورت‌های متفاوت ذکر فرموده که در صورت قابل تعویض بودن می‌بایست در بعضی موارد از کلمۀ روح به جای نفس استفاده می‌کرد،. ولی چنین معاوضه‌ای به هیچ وجه در قرآن مجید دیده نمی‌شود.

فضلا و فلاسفه‌ای چون ابن‌سینا در ”قصیدۀ عینیه“[6] و قطب‌الدین نیریزی در منظومۀ انوار ولایت[7] سعی کرده‌اند این دو کلمه را بشناسند و بشناسانند، ولی هنوز تمییز بین این دو کلمه نزد دانشمندانی که دست به تفسیر یا ترجمۀ قرآن مجید زده‌اند دیده نمی‌شود. اکثریت مترجمان فارسی‌زبان، دانسته یا ندانسته، این دو لغت ساده را در ترجمه‌های قرآن مجید اکثراً با یک معنی تلقی کرده و قابل تعویض تشخیص داده و به جای هم استعمال و ترجمه کرده و می‌کنند. برای مثال، در آیۀ ٢٧ سورۀ الفجر خداوند متعال می‌فرماید: ”يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ“ که اکثر مترجمان فارسی‌زبان لغت سادۀ ”النّفس“ را به ”روح“ یا کلمه‌ای مترادف آن ترجمه کرده‌اند که جدول زیر نمونه‌هایی از آن را نشان می‌دهد:[8]

مترجم ترجمه
مکارم شیرازی تو ای روح آرام ‌یافته!
انصاریان ای جان آرام‌گرفته و اطمینان‌یافته!
آیتی اى روح آرامش‌يافته
بهرام‌پور تو اى جان آرام‌يافته، به اطمينان رسيده
معزی ای روان آسوده (یا ای نفس آرمیده)
به عبارت دیگر، روح و روان و جان کلماتی‌اند که برای ترجمۀ ”نفس مطمئنه“ برگزیده شده‌اند.

این اشتباه کاملاً ساده ممکن است علل متفاوتی داشته باشد که ساده‌ترین آن عدم درک مسایل مختلف موجود در قرآن است. نظر دیگر این است که مترجم ناآگاهانه عالم مطلق بودن خدای عزّ و جلّ را نادیده گرفته است. برای روشن شدن مطلب مثال دیگری می‌آورم. وقتی خداوند متعال می‌فرماید: ”وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي“ (آیۀ ٢٩ سورۀ الحجر و آیۀ ٧٢ سورۀ ص) آیا می‌توانیم ترجمه کنیم که ”از نفس خود در او دمیدم؟“ جواب قطعاً منفی است. پس چگونه به خود حق می‌دهیم که به زعم خود و با استفاده از ادب و بلاغت اکتسابی نفس را با روح قابل تعویض بدانیم و به عواقب آن توجهی نداشته باشیم. قابل تعویض دانستن این دو کلمه ما را از درک مسایل مهم دیگر نیز دور می‌سازد که یکی از عواقب وخیم آن اختلاف در تفهیم معاد و معراج است که برخی از علما و مفسران آن را ”جسمانی“ می‌دانند و بعضی آن را ”روحانی“ تعبیر می‌کنند. البته اگر هم بخواهیم غیرجسمانی بدانیم، باید ”نفسانی“ را به جای ”روحانی“ قرار دهیم و می‌توان آیات قرآنی را شاهد آن در نظر گرفت. قابل تعویض دانستن این دو کلمه ما را در تفسیر آیۀ ٥٤ سورة البقره نیز دچار اشتباه و گمراهی خواهد کرد.[9] در این آیۀ شریفه، چنان که در تفاسیر است، معنی خودکشی نیست، بلکه کشتن نفس است که به جهاد اکبر نیز اطلاق می‌شود. لازم به توضیح است که در هر زبانی یک لغت می‌تواند بیشتر از یک معنی و مفهوم داشته باشد و زبان عربی از این مسئله مستثنی نیست و در آن نفس به معنی ”خود“ نیز مصرف می‌شود و روی این اصل، اکثر مترجمان از این آیه مفهوم ”خود کشتن“ را انتخاب کرده‌اند که صحیح به نظر نمی‌آید، چرا که خودکشی در همۀ مذاهب حرام و ممنوع است و پیغمبرخدا، حضرت موسی(ع)‌، دستور حرام صادر نمی‌کند. بنابراین، باید دانست که قرآن گرچه به گویش عربی نازل شده است، خود زبان خاص خود را دارد و به قول آیت‌الله نکونام، ”هر واژه تنها برای یک معنا وضع شده است و نمی‌شود یک لفظ در چند معنا کاربرد داشته باشد. مفسر باید تلاش نماید تا معنای اصلی هر واژه را بیابد و بداند دو لغت نمی‌تواند دارای ترادف و یکسانی معنا باشد. قرآن عظیم هر واژه‌ای را در دقیق‌ترین و جامع‌ترین معنا و کامل‌ترین مفهوم مورد نظر بیان فرموده است.“[10]

غرض از این نوشته اعتراض و انتقاد به مترجمان محترم قرآن نبوده و نیست و خدمات شایستۀ آنان برای فهمانیدن قرآن به تودۀ مسلمان ناآشنا به زبان عربی قابل تقدیر است. بلکه من در این مختصر در مقام شاگرد بزرگ شده در ”مکتب اسلام و قرآن“ می‌خواهم با اظهار درک خود از این دو کلمه در قرآن مجید بحثی را مطرح کنم و از استادان محترم که در رشته‌های گوناگون علوم اسلامی تبحر و تخصص دارند استدعا کنم که برای درک و تأویل این دو کلمه در قرآن نوشتارهایی درخور، کاملاً علمی و منطبق با قرآن و از قرآن -نه از حدیث و روایت که صحت و سقم آنها به آسانی میسر نیست- به دست دهند تا موضوع به کلی و بی هیچ شبهه‌ای حل شود و از ابهام بیرون آید.

برای درک بیشتر مطلب و اینکه نفس و روح دو مفهوم کاملاً متفاوت و جدا از هم‌اند و فهم و تمییز این دو موضوع می‌تواند درک مسایل موجود علمی اسلامی و فلسفی متفاوت را تا اندازه‌ای روشن کند، اختلاف این دو اصطلاح را در این زمینه‌ها پی می‌گیریم: الف. آیا از نظر قرآن فرقی بین بشر، آدم و انسان وجود دارد یا نه؟

ب. آیا روح در قرآن مخلوق معرفی شده است؟ ج. آیا رابطۀ روح و نفس با بشر، آدم و انسان در قرآن توصیف شده یا نه؟ د. از نظر قرآن، بین نفس و روح کدام یک تعالی‌پذیر و کدام دارای تعالی کامل است؟ ه. بین نفس و روح کدام یک از نظر خداوند متعال مسئول اعمال و کردار انسان در روز رستاخیز است؟

الف. آیا از نظر قرآن فرقی بین بشر، آدم و انسان وجود دارد یا نه؟

مطالعۀ قرآن مجید نشان می‌دهد که ”بشر“ پایین‌ترین مرحلۀ خلقت تلقی می‌شود. برای مثال می‌توان دید که در آیات ٢٨ و٣٣ سورۀ الحجر و آیۀ ٧١ سورۀ ص، که به خلقت بشر از خاک بی‌ارزش اشاره می‌فرماید،[11] هنوز هیچ‌گونه امتیازی به این مخلوق اعطا ننموده است تا اینکه از روح خویش در او می‌دمد. حتی وقتی که خلافت بشر را در زمین به ملائکه اعلام می‌فرماید، با اعتراض آنها روبه‌رو می‌شود که این بشردر زمین فساد خواهد کرد و خون‌ها خواهد ریخت، در حالی که ما تو را تسبیح و تقدیس کرده و می‌کنیم و خداوند متعال پاسخ می‌فرماید که من از خلقت بشر چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.[12] موقعی که کلیۀ اسماء به ”بشر“ تعلیم داده شد، ملائکه متوجه اشتباه خود شدند و به علم مطلق الهی اذعان کردند.[13] با این همه، این بشر خاکی که حتی در 28 آیۀ دیگر نیز در پایین‌ترین صورت خلقت متصور شده است، چنان که خداوند متعال فرموده است، دارای قابلیت   (‌potential) بوده و این قابلیت زمانی به ظهور رسید که خدای منان از ”روح“ خویش در بشر دمید وبشر خاکی را به انسان افلاکی تبدیل کرد و این انسان افلاکی مناسب سجدۀ ملائکه شد.[14] توجه دیگری به قرآن نشان می‌دهد که در خلقت آدم هیچ اشاره‌ای به خاک نشده و اسکان دادن آدم در بهشت شاید پس از تعلیم کلیۀ اسماء بشر به انسان افلاکی ترقی داده شده بود، ولی او به سبب عدم اِعمال دستورات الهی و قبول وسوسۀ شیطانی خود را به جهالت انداخت و دوباره به صورت انسان خاکی جهت تأدیب به زندگی در کرۀ خاکی هبوط کرد و شرط ورود مجدد به بهشت به تزکیۀ کامل ”نفس“ موکول شد.[15]

قرآن مجید در نگاه دیگری ”انسان“ را مخلوقی از خاک و جن را مخلوقی از آتش معرفی می‌فرماید که نشان‌دهندۀ هبوط آدم از بهشت است که قابلیت آدم شدن را دارد.[16] این نمونه‌ها به وضوح نشان می‌دهند که بشر، انسان و آدم از نظر قرآن تفاوت‌هایی دارند که بایستی علمای فلسفه و حکمت در آن مداقه کنند و وجه تمایز آنها تا آنجا که ممکن است شناسایی شود.

ب. آیا روح درقرآن مخلوق معرفی شده است؟

در قرآن مجید هیچ آیه‌ای وجود ندارد که نشانه‌ای از خلقت روح به دست دهد، چه روح دمیده شده به بشر و چه روحی که به صورت روح‌القدس آمده و به جبرائیل تلقی و ترجمه شده است. از طرف دیگر، خداوند متعال در آیۀ ٨٥ سورۀ مبارکۀ الاسراء به حضرت رسول(ص) تأکید می‌فرماید که روح از اوامر الهی بوده و دانشی خیلی اندک در خصوص روح به انسان داده شده است. این آیه همراه با آیات مربوط به ”از روح خود . . .“ به وضوح مخلوق نبودن روح را نشان می‌دهند.[17] اگر روح مخلوق بود، لازم بود صاحب روح هم -استعیذ بالله- مخلوق می‌بود.

از سوی دیگر، در آیات گوناگون خداوند به مخلوق بودن نفس اشاره کرده و از 296 مشتق متفاوت از ریشۀ ”ن-ف-س“ در قرآن بیان فرموده است.[18] در حالی که در هیچ‌یک از 21 آیه‌ای که اشکال مختلف از ریشۀ ”ر-و-ح“ را بیان فرموده، نه اشاره‌ای به خلق روح شده و نه به صورت جمع آورده شده است.

ج. رابطۀ روح و نفس با بشر، آدم و انسان در قرآن چگونه توصیف شده است؟

در دو سورۀ قرآن مجید آیۀ ”فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ“ تکرار شده است.[19] در آیه‌های قبلیِ هر یک از این دو آیه خداوند متعال به ملائکه می‌فرماید: ”بشری از خاک خلق کرده‌ام.“ کلمۀ ”بشر“ غیر از کلمۀ ”آدم“ است که در هر دو آیۀ فوق‌الذکر به این صورت ذکر شده و نشان می‌دهد که هنوز به مرحلۀ آدم یا انسان نرسیده است. لازم به تذکر است که از نظر لغوی، بشر ممکن است از بشره مشتق شده باشد که معنی جلد، پوست یا قالب می‌دهد. ولی حقیقت را خدا می‌داند. وقتی در آیات مذکور از دمیدن روح خداوندی به قالب بی‌نفس، یعنی بشر، سخن به میان می‌آید و پس از این مرحله آدم قابل مسجود قرار گرفتن می‌شود و به ملائکه دستور سجده به آدم می‌دهد، این دمیدن روح در بشر درح قیقت سبب امتزاج نفس با قالب خود، یعنی بشر، شده و به دریافت انتخاب واختیار نائل می‌شود و با تفویض این قابلیت، اجازۀ اقامت و زندگی در بهشت را می‌یابد.[20] اختیار داشتن سبب شد که تذکر الهی را فراموش کرده و فریب شیطان را بخورد و نافرمانی خدا کند و از میوۀ ممنوعه بچشد و وقتی فهمید که اشتباه بزرگی مرتکب شده و به خودش ظلم کرده، توبه کند.[21] متأسفانه توبه چندان فایده‌ای نبخشید و آدم، با نام انسان خاکی، مطرود از بهشت و مجبور به سکونت در زمین شد تا با اجتهاد، یعنی ”جهاد با نفس،“ یاد بگیرد که چگونه در امتحان و فتنه‌های دیگر الهی شرکت کرده و نمرۀ قبولی اخذ کند و در جرگۀ پیروان خداوندی قرارگرفته و دوباره به بهشت خداوندی داخل شود.[22] البته در آیۀ ٩ سورۀ السجده نیز می‌فرماید که پس از تکمیل انسان و قراردادن ازدیاد نسل این مخلوق در سلالۀ مرد و رحم زن از روح خود در او دمید که توانایی آدم شدن داشته باشد.

قرآن مجید این تمایز را در آیات متفاوت به وجه دیگری از زبان پیامبران الهی بیان می‌کند که ما هم بشری مثل شما هستیم و فقط عنایت خداوندی است که با ارسال وحی ما را به هدایت شما به راه راست برگزیده است.[23]

حال این پرسش پیش می آید که روح در انسان خاکی چه نقشی بازی می‌کند؟ روح، که نسیم لطیف معنی می‌دهد، دارای نقش خاصی است که از آیۀ ٨٥ سورۀ مبارکۀ الاسراء استنباط می‌شود. به این معنی که انسان از دو مخلوق کاملاً متفاوت ”بشر“ و ”نفس“ متشکل شده که به صورت معمول قابل اختلاط یا امتزاج با هم نبوده و نیستند. دمیده شدن روح به بشر سبب امتزاج و اختلاط آن با نفس گشته و به موجودی با نام انسان تبدیل شده که قابلیت آدم شدن دارد. با این همه، ماهیت این نقش و ارتباط علمی و عملی این دوکلمه (روح و نفس) در حیات زمینی موجودی با نام انسان یا آدم کاملاً روشن نیست و روی این اصل، به صورت قابل تعویض استفاده می‌شوند. گفته شد که در این میان، فضلا و فلاسفه‌ای چون ابن‌سینا در ”قصیدۀ عینیه“ و قطب‌الدین نیریزی در منظومۀ انوار ولایت سعی در شناسایی و شناساندن اختلاف این دو کلمه کرده‌اند، ولی این تعاریف قابل فهم و درک عوام نبوده و حتی برخی از خواص نیز از تفهیم و تفکیک علمی این دو به دور مانده‌اند. با عنایت به عبارت ”كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ،“ که سه مرتبه در قرآن مجید تکرار شده،[24] می‌توان به سادگی استنباط کرد که نفس است که مزۀ مرگ را می‌چشد و روح را مرگی نیست.

برای درک این موضوع و تمییز بین روح و نفس به یک مثال ساده نیاز است که اختلاف بین این دو و بشر را روشن‌تر بنمایاند: اگر لامپ خاموش را جسد، تن، بدن یا کالبد (یعنی بشر) فرض کنیم، عبور جریان الکتریسیته از لامپ خاموش سبب به وجود آمدن لامپ روشن می‌شود که به منزلۀ انسان است. نور حاصل که از لامپ روشن ساطع می‌شود، می‌تواند نشان‌دهندۀ نفس باشد، چرا که نور بدون وجود لامپ نمی‌تواند از الکتریسیته تولید شود و می‌دانیم که جریان الکتریسیته بدون استقرار در لامپ، یعنی با عبور از لامپ، سبب ایجاد نور می‌شود و تا زمانی که این جریان از لامپ عبور می‌کند، نوری ساطع خواهد شد. با در نظر گرفتن این که در مثل مناقشه نیست، می‌توان جریان الکتریسیته را به روح همانند کرد که متعلق به خداوند تعالی بوده و در سراسر جهان آفرینش جریان و سریان داشته و سبب حیات در همۀ عالم و نیز کرۀ خاکی است. قابل توجه است که چون خدا لایزال و نامتناهی است سریان و جریان روح بلاانقطاع و دائم است؛ تا لحظه‌ای که با کلید چشایی مرگ سریان و جریان روح از بدن خاکی قطع و سبب جدایی و خروج نفس از بدن شود و مرگ (= موت)، مخالف زندگی (= حیات) حاصل می‌شود. و می‌دانیم که موت و حیات از مخلوقات خداوند متعال‌اند. به عبارت دیگر، کلید عمل دمش الهی (نَفَختُ) توأم با چشایی مرگ همانند کلید روشن و خاموش لامپ است. با این توجیه مختصر تمییز بین روح و نفس آشکار می‌شود. کمی بعد به ایجاز توضیح خواهیم داد که نفس جداشده از بدن به زندگی خود ادامه می‌دهد که ورای زندگی در دنیاست. چنان که نمی‌توانیم الکتریسیتۀ خانه را به صورت ”الکتریسیته‌های خانه“ جمع ببندیم، نباید روح را به صورت ارواح یا روح‌ها جمع کرده و مصرف کنیم. به عبارت دیگر، روح نیز مانند الکتریسیته قابل جمع بستن نیست و در هیچ جای قرآن مجید هم روح به صورت جمع نیامده است. در شکل زیر این مثال به صورت تصویری برای تسهیل تجسم ارائه شده است.

بدن به نفس ورود انسان
روح
بدن از نفس خروج انسان
لامپ به جریان برق ورود لامپ روشن
الکتریسیته
لامپ از جریان برق قطع لامپ روشن

قطب‌الدین نیریزی در منظومۀ انوار ولایت در منظومۀ ”فی معرفه الروح“ چنین می‌گوید:

کمال آدمی از نور روح است

که از آن نور او را صد فتوح است

از آن معنی تو در عالم حبیبی

که از آن نور می‌داری نصیبی

درونت جوهری بر جمله افزون

بود اصلش ورای هفت گردون

شناسایی آن گوهر عزیز است

نداند هر کسی کان خود چه چیز است

زبان عاجز شود از شرح ذاتش

بلی بعضی توان گفت از صفاتش

به تازی نام آن را روح خوانند

از آن مردم به جز اسمی ندانند

نه خارج از بدن باشد نه داخل

نداند این سخن جز مرد کامل

نظام سرّ روح از سرّ سر دان

کز آن نورند دایم هر دو گردان[25]

د. مراحل مختلف نفس در قرآن

از مطالعۀ 28 آیه‌ای که کلمۀ روح در آنها آمده است برمی‌آید که هیچ اشاره‌ای به انواع یا مراحل متفاوتی از روح نشده است و همیشه یک حالت از آن ذکر شده است. به عبارت دیگر، نه ”روح فاسد“ وجود دارد و نه اشاره ای به ”روح مطمئن“ شده است. چنان که ذکر شد، روح در قرآن مخلوق معرفی نشده است. پس روح موجودیتی واحد، مجرد، بلاانقطاع و مفرد است، مانند الکتریسیته. درحالی که نفس از مخلوقات خداوندی بوده و دارای سلسله‌مراتب است و به صورت جمع استفاده می‌شود، مانند لامپ و لامپ‌ها. بر مبنای این اصل، قرآن کریم نفس را به سه مرحلۀ اساسی طبقه‌بندی می‌کند که عبارت‌اند از

الف. ”نفس اماره“ که انسان را به اعمال بد و کردار زشت می‌کشاند.[26]

ب. ”نفس لوامه“ نفسی است که تا اندازه‌ای تزکیه شده و با این رشد به کردار زشت خویش واقف است و به ملامت و تنبیه خود می‌پردازد، ولی به سبب عدم عمل به آگاهی‌های خویش هنوز هم دست به کارهای ناشایست می‌زند.[27]

ج. ”نفس مطمئنه“ که اعلی‌ترین مرحلۀ نفس است و انسان زمانی به این مرحله وارد می‌شود که بتواند علم و عمل را با هم عجین کرده و دست از تمام زشتی‌های نفوس اماره و لوامه کشیده و خود را با سیر و سلوک چون آهن پتک‌خوردۀ صیقل‌داده کرده باشد و با اجتهاد، یعنی جهاد با نفس، همۀ هوی و هوس را از خود دور ساخته و قابلیت ورود به بهشت خداوندی را پیدا کند.[28]

برخی از دانشمندان از آیات 7 تا 10 سورة الشمس استنباط مرحلۀ دیگری از نفس با نام ”نفس ملهمه“ کرده‌اند که فکر می‌کنم باید تجدید نظری در این تسمیه صورت گیرد، زیرا نفس نیز چون بدن پس از خلق شدن سامان داده شده است.[29] بلافاصله تعریف جامع و مانعی از نفس ارائه می‌شود که قابلیت پذیرش الهام را دارد تا بتواند نیک و بد را دریافت کند.[30] در آیات بعدی چگونگی تعالی یا تنازل نفس را بیان می‌فرماید.[31]

قطب‌الدین نیریزی هم در منظومۀ انوار ولایت در منظومۀ ”فی معرفه النفس“ چنین می‌گوید:

تو تا اوصاف نفس خود ندانی

بماند بر تو پوشیده معانی

صفات نفس را نتوان شمردن

ز بسیاری نشاید حصر کردن

ولیکن اصل آن اوصاف بسیار

سه رتبه باشد این را گوش می‌دار

چو باشد دشمنت اماره باشد

دل از دستش بسی بیچاره باشد

خلاف او همی‌کن در همه کار

ولیکن در طریق شرع زنهار

بگیرد بر تو هر دم صد غرامت

کند گاهیت جنگ و گه ملامت

شود لوامه نامش اندرین وقت

بری خواهد شدن از کبر و از مقت

به دست دل عنانش سخت می‌دار

مبادا روی برگرداند از کار

مسلمان گردد او از دست جانت

رساند او به کام دوستانت

تو او را مطمئنه دان در این حال

که گردیده است بر وی یکسر احوال

مقامت آورد در زیر معراج

نهد دست عنایت بر سرت تاج[32]

ه. بین نفس و روح کدام یک از نظر خداوند متعال مسئول اعمال و کردار انسان در روز رستاخیز است؟

خداوند متعال به کرات در قرآن مجید نفس را مسئول اعمال انسان معرفی می‌کند. مثلاً آیات ٢٨١ و٢٨٦ سورة البقره، ٢٥ و ١٦١ سورة آل‌عمران، ١١١سورة النساء، ٧٠ و ١٦٤ سورة الانعام، ٥٤ سورة یس، ٧٠ سورة الزمر و ٣٨ سورة المدثر در قرآن را می‌توان شاهد این مدعا دانست.[33] لازم به تکرار است که هیچ آیه‌ای در قرآن وجود ندارد که روح را منشأ عملی قرار داده یا آن را مسئول عملی در روز قیامت بشناسد.

پس بی‌هیچ شبهه‌ای می‌توان نتیجه گرفت که این دو کلمه را نباید قابل تعویض دانسته و نمی‌توان به جای یکدیگر مصرف کرد. باید سعی کنیم در ترجمه‌های قرآن مجید در آینده به این نکته توجه کنیم. در خاتمه، والله اعلم بالصواب.

[1] از دوست دانشمند و دانش‌دوستم، جناب آقای مهندس حسین ابن یوسف، برای کمک‌های بی‌دریغی که در تهیۀ این نوشته ابراز فرمودند بسیار سپاس‌ گزارم.

[2] محمدرضا نکونام، ”قرآن از زاویه‌ای نو،“ دسترس‌پذیر در

http://nekoonam.ir/default.php?namprj=fa&id=1670&part=534/.

[3] ناصر مکارم شیرازی، تفسیر به رأی و هرج و مرج ادبی، دسترس‌پذیر در

http://makarem.ir/main.aspx?lid=0&typeinfo=1&catid=25446&pageindex=0&mid=252856/.

[4] ناصر مکارم شیرازی و همکاران، تفسیر نمونه (تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1387)، جلد 1، 6.

[5] عبدالرحیم سلیمانی اردستانی، ”مهجوریت تئوریک قرآن کریم،“ دسترس‌پذیر در

http://a-soleimani.blogspot.com/2011/09/2.html/.

[6] ‌”شرح قصیدۀ عینیۀ ابن‌سینا در احوال نفس به زبان فارسی،“ تصحیح عباس اقبال، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات، سال 1، شمارۀ ٤ (1333)، ۱۴تا ۲۹. لازم به توضیح است که شارح محترم نیز نفس و روح را قابل تعویض دانسته و در شرح خود مرتکب اشتباهات چندی شده است که در این مختصر نمی‌توان به نقد آن پرداخت. نصرت‌الله فروهر این قصیده را به طرز استادانه‌ای به شعر فارسی ترجمه کرده‌اند.

[7] قطب‌الدین نیریزی، منظومۀ انوار ولایت، تصحیح محمد خواجوی (تهران: دریای نور، 1383).

[8] برای استخراج این جدول و برخی از داده‌های دیگر از این وبگاه استفاده شده است:

http://tanzil.net/.

در عین حال، برای هماهنگی، برای ترجمۀ آیات قرآن مجید در این مقاله از ترجمۀ ناصر مکارم شیرازی استفاده شده است. دسترس‌پذیر در

http://makarem.ir/main.aspx?reader=1&lid=0&mid=12546&catid=6509&pid=61831/.

[9] وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَكُم بِاتِّخَاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنفُسَكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ عِندَ بَارِئِكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (و زمانی را که موسی به قوم خود گفت: ”ای قوم من! شما با انتخاب گوساله [برای پرستش] به خود ستم کردید! پس توبه کنید و به سوی خالق خود بازگردید! و خود را [=یکدیگر را] به قتل برسانید! این کار برای شما در پیشگاه پروردگارتان بهتر است.“ سپس، خداوند توبۀ شما را پذیرفت، زیرا که او توبه­‌پذیر و رحیم است).

[10] محمدرضا نکونام، ”مهم‌ترین اصول تفسیر قرآن کریم،“ دسترس‌پذیر در

http://nekoonam.ir/fa/Articles/Qouran/Quran-8.html/.

[11] آیۀ 28 سورۀ الحجر: وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَهِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ (و [به خاطر بیاور] هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: ”من بشری را از گل خشکیده‌ای که از گل بدبویی گرفته شده می‌آفرینم“). آیۀ 33 سورة الحجر: قَالَ لَمْ أَكُن لِّأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ (گفت: ”من هرگز برای بشری که او را از گل خشکیده‌ای که از گل بدبویی گرفته شده است آفریده‌ای سجده نخواهم کرد“). آیۀ 71 سورة ص:إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن طِينٍ (و به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: ”من بشری را از گل می‌آفرینم“).

[12] آیۀ 30 سورۀ البقره: وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَهً  قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ  قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ ([به خاطر بیاور] هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: ”من در روی زمین، جانشینی [= نماینده‌ای‌] قرار خواهم داد.“ فرشتگان گفتند: ”پروردگارا، آیا کسی را در آن قرار می‌دهی که فساد و خونریزی کند؟ [زیرا موجودات زمینی دیگر، که قبل از این آدم وجود داشتند، نیز به فساد و خونریزی آلوده شدند. اگر هدف از آفرینش این انسان عبادت است،] ما تسبیح و حمد تو را بجا می‌آوریم و تو را تقدیس می‌کنیم.“ پروردگار فرمود: ”من حقایقی را می‌دانم که شما نمی‌دانید“).

[13] ‌آیات 31 تا 34 سورۀ البقره: وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَهِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَـؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ * قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ * قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَائِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسْمَائِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ * وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ (سپس علم اسماء [= علم اسرار آفرینش و نام‌گذاری موجودات‌] را همگی به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: ”اگر راست می‌گویید، اسامی اینها را به من خبر دهید.“ فرشتگان عرض کردند: ”منزهی تو! ما چیزی جز آنچه به ما تعلیم داده‌ای نمی‌دانیم، تو دانا و حکیمی.“ فرمود: ”ای آدم! آنان را از اسامی [و اسرار] این موجودات آگاه کن.“ هنگامی که آنان را آگاه کرد، خداوند فرمود: ”آیا به شما نگفتم که من غیب آسمان‌ها و زمین را می‌دانم؟ و نیز می‌دانم آنچه را شما آشکار می کنید، و آنچه را پنهان می‌داشتید.“ و [یاد کن] هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: ”برای آدم سجده و خضوع کنید.“ همگی سجده کردند، جز ابلیس که سر باز زد و تکبر ورزید، [و به خاطر نافرمانی و تکبرش] از کافران شد).

[14] آیۀ 29 سورۀ الحجر و آیۀ 72 سورۀ ص: فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ (هنگامی که کار آن را به پایان رساندم و در او از روح خود [یک روح شایسته و بزرگ] دمیدم، همگی برای او سجده کنید).

[15] آیات 27 تا 30 سورۀ الفجر: يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ * ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّهً * فَادْخُلِي فِي عِبَادِي * وَادْخُلِي جَنَّتِي (تو ای روح آرام‌یافته! به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود است. پس در سلک بندگانم درآی و در بهشتم وارد شو).

[16] آیات 26 و 37 سورۀ الحجر: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ * وَ الْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ (ما انسان را از گِل خشکیده‌ای [همچون سفال] که از گِل بدبوی [تیره‌رنگی] گرفته شده بود آفریدیم. و جن را پیش از آن از آتش گرم و سوزان خلق کردیم).

[17] آیۀ 85 سورۀ الاسراء: وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ مَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا (و از تو دربارۀ روح سوال می‌کنند. بگو: ”روح از فرمان پروردگار من است و جز اندکی از دانش به شما داده نشده است“).

[18] آیۀ 1 سورۀ النساء: یَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَهٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَ بَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِيرًا وَنِسَاءً  وَاتَّقُوا اللَّـهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ  إِنَّ اللَّـهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًا. (ای مردم! از [مخالفت] پروردگارتان بپرهیزید. همان کسی که همه شما را از یک انسان آفرید و همسر او را [نیز] از جنس او خلق کرد و از آن دو مردان و زنان فراوانی [در روی زمین] منتشر ساخت. و از خدایی بپرهیزید که [همگی به عظمت او معترفید و] هنگامی که چیزی از یکدیگر می‌خواهید، نام او را می‌برید. [و نیز از قطع رابطه با] خویشاوندان خود پرهیز کنید، زیرا خداوند مراقب شماست). آیۀ 98 سورة الانعام: وَ هُوَ الَّذِي أَنشَأَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَهٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَمُسْتَوْدَعٌ  قَدْ فَصَّلْنَا الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ (او کسی است که شما را از یک نفس آفرید و شما دو گروه هستید: بعضی پایدار [از نظر ایمان یا خلقت کامل] و بعضی ناپایدار. ما آیات خود را برای کسانی که می‌فهمند تشریح کردیم). آیۀ 189 سورة الاعراف: هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَهٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِيَسْكُنَ إِلَيْهَا  فَلَمَّا تَغَشَّاهَا حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِيفًا فَمَرَّتْ بِهِ  فَلَمَّا أَثْقَلَت دَّعَوَا اللَّـهَ رَبَّهُمَا لَئِنْ آتَيْتَنَا صَالِحًا لَّنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ (او خدایی است که [همه] شما را از یک فرد آفرید و همسرش را نیز از جنس او قرار داد تا در کنار او بیاساید. سپس، هنگامی که با او آمیزش کرد، حملی سبک برداشت که با وجود آن به کارهای خود ادامه می‌داد و چون سنگین شد، هر دو از خداوند و پروردگار خود خواستند ”اگر فرزند صالحی به ما دهی، از شاکران خواهیم بود“). آیۀ 28 سورة لقمان: وبالخره مَّا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ  إِنَّ اللَّـهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ (آفرینش و برانگیختن [و زندگی دوباره] همۀ شما [در قیامت] همانند یک فرد بیش نیست؛ خداوند شنوا و بیناست).

[19] آیۀ 35 سورۀ البقره: وَ قُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّهَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَـذِهِ الشَّجَرَهَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ (و گفتیم: ”ای آدم! تو با همسرت در بهشت سکونت کن و از [نعمت‌های] آن، از هر جا می‌خواهید، گوارا بخورید؛ [اما] نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران خواهید شد“). آیۀ 19 سورة الاعراف: وَ يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلَا مِنْ حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَـذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ (و ای آدم! تو و همسرت در بهشت ساکن شوید و از هر جا که خواستید بخورید. اما به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید بود).

[20] آیۀ 27 سورۀ الاعراف: فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ  فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَ طَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ  وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَن تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُل لَّكُمَا إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمَا عَدُوٌّ مُّبِينٌ (و به این ترتیب، آنها را با فریب [از مقامشان] فرودآورد. و هنگامی که از آن درخت چشیدند، اندامشان [= عورتشان‌] بر آنها آشکار شد و شروع کردند به قرار دادن برگ‌های [درختان] بهشتی بر خود تا آن را بپوشانند. و پروردگارشان آنها را نداد داد که ”آیا شما را از آن درخت نهی نکردم؟ و نگفتم که شیطان برای شما دشمن آشکاری است؟“)

[21] آیۀ 33 سورۀ الاعراف: قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَ إِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَ تَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ (گفتند: ”پروردگارا! ما به خویشتن ستم کردیم و اگر ما را نبخشی و بر ما رحم نکنی، از زیانکاران خواهیم بود“).

[22] آیات 29 و 30 سورۀ الفجر: فَادْخُلِي فِي عِبَادِي * وَ ادْخُلِي جَنَّتِي (پس در سلک بندگانم درآی و در بهشتم وارد شو).

[23] آیۀ 11 سورۀ ابراهیم: قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِن نَّحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ وَلَـكِنَّ اللَّـهَ يَمُنُّ عَلَى مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ  وَمَا كَانَ لَنَا أَن نَّأْتِيَكُم بِسُلْطَانٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّـهِ  وَ عَلَى اللَّـهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (پیامبرانشان به آنها گفتند: ”درست است که ما بشری همانند شما هستیم، ولی خداوند بر هر کس از بندگانش بخواهد [و شایسته بداند]، نعمت می‌بخشد [و مقام رسالت عطا می‌کند]. و ما هرگز نمی‌توانیم معجزه‌ای جز به فرمان خدا بیاوریم. [و از تهدیدهای شما نمی‌هراسیم]. افراد باایمان باید فقط بر خدا توکل کنند“). آیۀ 110 سورة الکهف: قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَـهُكُمْ إِلَـهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَهِ رَبِّهِ أَحَدًا (بگو: ”من فقط بشری هستم مثل شما. [امتیازم این است که] به من وحی می‌شود که تنها معبودتان معبود یگانه است، پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته انجام دهد و هیچ‌کس را در عبادت پروردگارش شریک نکند“).آیۀ 3 سورة الانبیاء: لَاهِيَةً قُلُوبُهُمْ  وَ أَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذِينَ ظَلَمُوا هَلْ هَـذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ  أَفَتَأْتُونَ السِّحْرَ وَأَنتُمْ تُبْصِرُونَ (این در حالی است که دل‌هایشان در لهو و بی‌خبری فرو رفته است. و ستمگران پنهانی نجوا کردند [و گفتند]: ”آیا جز این است که او بشری همانند شماست؟ آیا به سراغ سحر می‌روید، با اینکه [چشم دارید و] می‌بینید؟“) آیۀ 24 سورة المؤمنون: فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا هَـذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُرِيدُ أَن يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ وَل َوْ شَاءَ اللَّـهُ لَأَنزَلَ مَلَائِكَةً مَّا سَمِعْنَا بِهَـذَا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ (جمعیّت اشرافی [و مغرور] از قوم نوح که کافر بودند گفتند: ”این مرد جز بشری همچون شما نیست، که می‌خواهد بر شما برتری جوید. اگر خدا می‌خواست [پیامبری بفرستد]، فرشتگانی نازل می‌کرد. ما چنین چیزی را هرگز در نیاکان خود نشنیده‌ایم“). آیۀ 33 سورة المؤمنون: وَ قَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِلِقَاءِ الْآخِرَةِ وَ أَتْرَفْنَاهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا مَا هَـذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَ يَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ (ولی اشرافیان [خودخواه] از قوم او که کافر بودند و دیدار آخرت را تکذیب می‌کردند و در زندگی دنیا به آنان ناز و نعمت داده بودیم، گفتند: ”این بشری است مثل شما. از آنچه می‌خورید می‌خورد و از آنچه می‌نوشید می‌نوشد. [پس چگونه می‌تواند پیامبر باشد؟]“) آیۀ 6 سورة فصلت: و قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَـهُكُمْ إِلَـهٌ وَاحِدٌ فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ وَاسْتَغْفِرُوهُ وَ وَيْلٌ لِّلْمُشْرِكِينَ (بگو: ”من فقط انسانی مثل شما هستم. این حقیقت بر من وحی می‌شود که معبود شما معبودی یگانه است. پس تمام توجه خویش را به او کنید و از وی آمرزش طلبید؛ وای بر مشرکان!“).

[24] آیۀ 185 سورۀ آل‌عمران: كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ  وَ إِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَمَن زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ وَ مَا الْحَيَاهُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ (هر کسی مرگ را می‌چشد و شما پاداش خود را به طور کامل در روز قیامت خواهید گرفت. آنها که از آتش [دوزخ] دور شده و به بهشت وارد شوند، نجات یافته و رستگار شده‌اند و زندگی دنیا چیزی جز سرمایۀ فریب نیست). آیۀ 35 سورة الانبیاء: كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ  وَ نَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً  وَ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ (هر انسانی طعم مرگ را می‌چشد. و شما را با بدی‌ها و خوبی‌ها آزمایش می‌کنیم و سرانجام به سوی ما بازگردانده می‌شوید)و آیۀ 57 سورة العنکبوت: و كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ  ثُمَّ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ (هر انسانی مرگ را می‌چشد. سپس شما را به سوی ما بازمی‌گردانند).

[25] نیریزی، منظومۀ انوار ولایت، 35.

[26] آیۀ 53 سورۀ یوسف: وَ مَا أُبَرِّئُ نَفْسِي  إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَّحِيمٌ (من هرگز خودم را تبرئه نمی‌کنم که نفس [سرکش] بسیار به بدی‌ها امر می‌کند، مگر آنچه را پروردگارم رحم کند. پروردگارم آمرزنده و مهربان است).

[27] آیۀ 2 سورۀ القیامه: وَ لَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ (و سوگند به [نفس لوّامه و] وجدان بیدار و ملامتگر [که رستاخیز حقّ است]).

[28] آیۀ 27 سورۀ الفجر: يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ (تو ای روح آرام‌یافته).

[29] آیۀ 7 سورۀ الشمس: وَنَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا. (و قسم به جان آدمی و آن کس که آن را [آفریده و] منظم ساخته).

[30] آیۀ 8 سورۀ الشمس: فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا (سپس فجور و تقوا [شر و خیرش] را به او الهام کرده است).

[31] آیۀ 9 و 10 سورۀ الشمس: : قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا * وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (که هر کس نفس خود را پاک و تزکیه کرده، رستگار شده و آن کس که نفس خویش را با معصیت و گناه آلوده ساخته، نومید و محروم گشته است).

[32] نیریزی، منظومۀ انوار ولایت، 41.

[33] آیۀ 281 سورۀ البقره: وَ اتَّقُوا يَوْمًا تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّـهِ ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ مَّا كَسَبَتْ وَ هُمْ لَا يُظْلَمُونَ (از روزی بپرهیزید [و بترسید] که در آن روز شما را به سوی خدا بازمی‌گردانند. سپس به هر کس آنچه انجام داده به‌طور کامل باز پس داده می‌شود و به آنها ستم نخواهد شد. [چون هر چه می‌بینند، نتایج اعمال خودشان است]). آیۀ 286 سورة البقره: لَا يُكَلِّفُ اللَّـهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا  لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ عَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ  رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا  رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا  رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ  وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا  أَنتَ مَوْلَانَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ (خداوند هیچ کس را، جز به اندازه توانایی‌اش، تکلیف نمی‌کند. [انسان] هر کار [نیکی] انجام دهد برای خود انجام داده و هر کار [بدی] کند، به زیان خود کرده است. [مؤمنان می‌گویند:] پروردگارا! اگر ما فراموش یا خطا کردیم، ما را مؤاخذه مکن! پروردگارا! تکلیف سنگینی بر ما قرار مده، آن چنان که [به خاطر گناه و طغیان] بر کسانی که پیش از ما بودند قرار دادی! پروردگارا! آنچه طاقت تحمل آن را نداریم، بر ما مقرّر مدار! و آثار گناه را از ما بشوی! ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده! تو مولا و سرپرست مایی، پس ما را بر جمعیت کافران پیروز گردان). آیۀ 25 سورة آل‌عمران: فَكَيْفَ إِذَا جَمَعْنَاهُمْ لِيَوْمٍ لَّا رَيْبَ فِيهِ وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَّا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ (پس چگونه خواهند بود هنگامی که آنها را برای روزی که شکی در آن نیست [= روز رستاخیز] جمع کنیم، و به هر کس آنچه [از اعمال برای خود] فراهم کرده به‌طور کامل داده شود؟ و به آنها ستم نخواهد شد [زیرا محصول اعمال خود را می‌چینند]). آیۀ 161 سورة آل‌عمران: وَ مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَغُلَّ  وَ مَن يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ  ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ مَّا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ ([گمان کردید ممکن است پیامبر به شما خیانت کند؟ در حالی که] ممکن نیست هیچ پیامبری خیانت کند. و هر کس خیانت کند، روز رستاخیز آنچه را در آن خیانت کرده با خود [به صحنۀ محشر] می‌آورد. سپس به هر کس آنچه را فراهم کرده [و انجام داده است] به‌طور کامل داده می‌شود و [به همین دلیل] به آنها ستم نخواهد شد [چرا که محصول اعمال خود را خواهند دید]). آیۀ 111 سورة النساء: وَ مَن يَكْسِبْ إِثْمًا فَإِنَّمَا يَكْسِبُهُ عَلَى نَفْسِهِ  وَ كَانَ اللَّـهُ عَلِيمًا حَكِيمًا (و کسی که گناهی مرتکب شود، به زیان خود مرتکب شده. خداوند دانا و حکیم است). آیۀ 70 سورة الانعام: وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِبًا وَلَهْوًا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَيَاهُ الدُّنْيَا  وَ ذَكِّرْ بِهِ أَن تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمَا كَسَبَتْ لَيْسَ لَهَا مِن دُونِ اللَّـهِ وَلِيٌّ وَلَا شَفِيعٌ وَ إِن تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لَّا يُؤْخَذْ مِنْهَا  أُولَـئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا بِمَا كَسَبُوا  لَهُمْ شَرَابٌ مِّنْ حَمِيمٍ وَ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْفُرُونَ (و رها کن کسانی را که آیین [فطری] خود را به بازی و سرگرمی گرفتند و زندگی دنیا آنها را مغرور ساخته و با این [قرآن] به آنها یادآوری نما تا گرفتار [عواقب شوم] اعمال خود نشوند. [و در قیامت] جز خدا نه یاوری دارند و نه شفاعت‌کننده‌ای. و [چنین کسی] هر گونه عوضی بپردازد از او پذیرفته نخواهد شد. آنها کسانی هستند که گرفتار اعمالی شده‌اند که خود انجام داده‌اند. نوشابه‌ای از آب سوزان برای آنهاست و عذاب دردناکی به خاطر اینکه کفر می‌ورزیدند [و آیات الهی را انکار] می‌کردند). آیۀ 164 سورة الانعام: قُلْ أَغَيْرَ اللَّـهِ أَبْغِي رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ  وَ لَا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْهَا  وَ لَا تَزِرُ وَازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرَى  ثُمَّ إِلَى رَبِّكُم مَّرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (بگو: ”آیا غیر خدا پروردگاری را بطلبم، در حالی که او پروردگار همه‌چیز است؟“ هیچ‌کس عمل [بدی] جز به زیان خودش انجام نمی‌دهد و هیچ گنهکاری گناه دیگری را متحمل نمی‌شود. سپس، بازگشت همۀ شما به سوی پروردگارتان است. و شما را از آنچه در آن اختلاف داشتید خبر خواهد داد). آیۀ 54 سورة یس: فَالْيَوْمَ لَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا وَ لَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ ([و به آنها گفته می‌شود:] امروز به هیچ‌کس ذره‌ای ستم نمی‌شود و جز آنچه را عمل می‌کردید جزا داده نمی‌شوید). آیۀ 70 سورة الزمر: وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَا يَفْعَلُونَ (و به هر کس آنچه انجام داده است بی‌کم و کاست داده می‌شود و او نسبت به آنچه انجام می‌دادند از همه آگاه‌تر است). آیۀ 38 سورة المدثّر: كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ ([آری] هر کس در گرو اعمال خویش است).

Qizilbash Magic: An Edition of ʿAli Safi b. Husayn Vaʿiz Kashifi’s Boon for Majd al-Din, Exemplar of Timurid–Safavid Sunni–Shiʿi Occultism

Bloodletting Practices in the Iranian History of Medicine

اساس کار حجامتِ تر کشیدن خون به زیر پوست و خارج کردن آن از بدن با ایجاد مکش به وسیلۀ کاسه­ای است که به آن بادکش می­گویند. مکش با کم کردن فشار داخل بادکش به کمک آتش یا با خارج کردن هوای داخل آن به وسیلۀ پمپ ایجاد می­شود. هنگامی که در محفظۀ داخل بادکش آتش روشن شود، هوای داخل محفظه صرف سوختن شده و فشار منفی ایجاد می­کند. در این صورت، اگر بادکش روی پوست قرار گیرد، پوست را به داخل خود می­مکد.[1] بعد از چاک زدن پوست با نیشتر و ایجاد فشار منفی با آتش، خون به داخل بادکش وارد می­شود. در واقع، اساس حجامت بر همین اصل استوار است، خواه این فشار منفی مانند قرون گذشته با آتش ایجاد شود یا به صورت امروزی و با پمپ.

مراحل حجامت تر.

مراحل حجامت تر.

با توجه به چاپ­های دستی به دست آمده از متون کهن، به نظر می­رسد هدف اولیۀ جراحان از عمل حجامت فقط کم کردن ورم، التهاب، چرک و درد بوده است و از زالو نیز به همین منظور استفاده می­کردند.

به هر صورت، در حجامت خون را با بادکش از اندام­ها و بافت­های متفاوت بدن خارج می­کنند. اعتقاد برخی پزشکان آن بود و هست که این کار به درمان برخی بیماری­ها کمک می­کند. در عین حال، هنوز هم برخی منتقدان مخالفت جدی خود را با عمل حجامت اعلام کرده و اعتقاد دارند هیچ سند علمی حاکی از مؤثر بودن آن در دست نیست. برخی از دانشجویان در ایران بر اساس آزمایش نتیجه گرفته­اند که میزان کلسترول، اسید اوریک و هماتوکریت در خون حجامت بیش از خون وریدی است. اما منتقدان حجامت می­گویند نباید عوامل بیوشیمیایی خون وریدی را با خون حجامت مقایسه کرد و این امر کاملاً غلط و غیرعلمی است. آنها می­گویند طبیعی است خونی که از بافت­ها بیرون کشیده شود، آب، خون، چربی و سایر املاح دیگر را نیز با خود با فشار خارج می­کند و هرگز نباید با خون وریدی مقایسه شود.[2] با این همه، به­رغم ادعای برخی حجام مبنی بر اینکه بادکش­درمانی برای درمان برخی از بیماری­ها مفید است، شواهد علمی کافی برای اثبات این ادعا وجود ندارد. به همین سبب، با آنکه قرن­ها در غرب فصد و حجامت یگانه شیوۀ درمان شناخته می­شد، امروزه چندان از آن استقبال نمی­شود و فقط برای ماساژدرمانی و گاه به صورت حجامت خشک به کار می­رود. در اینجا قصد رد یا قبول و همچنین بررسی کارآیی یا ناکارآمدی عمل حجامت را نداریم، هدف ما بررسی بادکش قدیمی به­کارگرفته برای عمل حجامت در سراسر جهان است. منظور ما از بادکش در اینجا هر نوع ظرف برنزی، شیشه­ای، شاخ و مانند اینهاست که به منظور خارج کردن خون یا مواد سمی از بدن به کار ­می­رفته است.

از نظر حجام، ارتباط بین درد و شرایط تراکم، رکود و انسداد از زمان­های کهن شناخته­شده بوده است. چینی­ها، که خود ابداع­کنندگان حجامت اند، ضرب المثلی دارند که ”هر جا که رکود است، درد هم هست. بنابراین هرگاه شما رکود را از بین ببرید، درد را از بین برده­اید.“ طبق نظر شفادهندگان طب سنتی، نه فقط درد، بلکه بسیاری از بیماری­ها و کسالت­ها از رکود ناشی می­شوند. حجامت می­تواند احتقان، انسداد و تراکم را که باعث رکود می­شود بشکند و به بازسازی و جریان آزاد انرژی و مایعات حیاتی مانند خون، خلط و غدد لنفاوی کمک کند. وقتی رکود از میان رفت، درد که جوهر بیماری است نیز از میان می­رود. وقتی در عضوی درد وجود دارد، به این معناست که چیزی درست جریان نمی­یابد، مثلاً ممکن است انسدادی باعث این رکود شده باشد. وقتی رکود حاکم شد، حجامت با بادکش وارد عمل می­شود. بادکش با کشیدن خون به سطح، عناصر غوطه­ور در آن را بیرون می­آورد که باعث انسداد و رکود شده­اند.

برای حجامت صدها حُسن برشمرده­اند که منتقدان گاه این محاسن را رد کرده­اند. انتقاد آنها این است که حجامت علاوه بر اینکه ممکن است ناقل برخی از بیماری­های مسری باشد، بر تشدید درد می­افزاید و گاه عوارضی برای سایر اندام­های بدن به همراه دارد. واقعیت این است که حجامت برای هر بیمار بنا به شرایط و وضعیت جسمی و روانی­اش ممکن است سودمند یا خطرناک باشد.[3] بنابراین، برای حجامت اجازۀ پزشک معالج بیمار باید از ضروریات در نظر گرفته شود و تا پزشک معالج مجوز حجامت صادر نکند، حجام اجازه عمل نداشته باشد.

حجامت زمان و فصل خاصی دارد. قبل از حجامت باید پروندۀ بیمار مطالعه شود. حجامت برای بیمارانی با سابقۀ بیماری خاص ممکن است عوارض و خسارات جبران­ناپذیری به همراه داشته باشد. حجامت نقاطی از بدن ممنوع است و بیم آن می­رود که بیمار را مادام­العمر دچار مشکل جسمی یا روحی کند. از طرف دیگر، امروزه حجامت برای بیماران مبتلا به بیماری­های خاص و دیابت ممنوع است.

نوع و مکان فصد یا حجامت نیز برای همۀ بیماران یکسان نیست. به­رغم اینکه دیده می­شود اغلب حجام خون بیماران را از نقاط مشترکی از بدن و به یک صورت می­گیرند، به نظر می­رسد مکان خون­گیری در علم حجامت برای هر بیمار متفاوت است.

 

بادکش­های چینی

طب سوزنی و بادکش­درمانی سابقه­ای چند هزار ساله در چین دارد. شواهد باستان­شناسی نشان می­دهد که طب سوزنی در چین باستان صورت می­گرفته و قدمت آن به دورۀ پارینه­سنگی می­رسد. طبق این شواهد، انسان­های این عصر از چاقو و بامبو یا استخوان به منزلۀ ابزار برای شفای بیمار استفاده می­کردند. اولین کتاب طب چینی با نام نی جینگ در حدود 204 تا 305پ­م و شامل گفتوگو بین هونگ دی (Huang Di) و پزشکش، چی بو (Qibo)، درباره هنر پزشکی نوشته شده است.

بادکش­های افریقایی

اگرچه در اغلب کشورهای افریقایی برای کشیدن خون از شاخ استفاده می­کرده­اند، اما شیشه­ها و بادکش­های برنزی فراوانی، مخصوصاً از مصر، بر جای مانده است. حجام کشورهای عربی و افریقایی مانند گینه، نیجر و مراکش غالباً از شاخ و گاه بادکش­های برنزی استفاده می­کردند.

 

بادکش­های مصری

انسان در واقع با تقلید از طبیعت به بادکش روی آورد. این تقلید بر اساس کشف مهر پزشکی از بین­النهرین، متعلق به 3300 سال پیش از میلاد، صورت گرفت. در اغلب کشورهای افریقایی از شاخ برای بادکش استفاده می­شده است، اما قدیمی­ترین مدرک پزشکی که حدود 1550 سال پیش از میلاد بر پاپیروس مصری نوشته شده، از فصد و حجامت تر و خارج کردن مواد خارجی از بدن حکایت می­کند. هردوت، تاریخ­نگار یونانی در ۴۱۳پ­م، نیز به این نکته اشاره کرده است که مصریان حجامت خشک و تر را می­شناخته­اند.

در مراکش، سلمانی­ها علاوه بر آرایش سر و صورت، گاه دندان می­کشیدند و حجامت می­کردند.[4] در شکل زیر یک سلمانی، برخلاف معمول، با بادکش­هایی که خود ساخته دو نفر را هم­زمان با یک مکش حجامت می­کند.

سلمانی مراکشی در حال حجامت دو مرد، هم­زمان با هم. برگرفته از http://phisick.com/item/morrocan-cupping-vessel/.

سلمانی مراکشی در حال حجامت دو مرد، هم­زمان با هم. برگرفته از
http://phisick.com/item/morrocan-cupping-vessel/.

شیشۀ حجامت، موزۀ هنرهای اسلامی، قاهره.

شیشۀ حجامت، موزۀ هنرهای اسلامی، قاهره.

چپ، بادکش مفرغی مصری متعلق به 300 سال قبل از میلاد. راست، بادکش شیشه­ای رومی متعلق 450 سال پیش از میلاد. موزۀ لندن. برگرفته از Welcome Museum, London, England Ancient Cupping Vessels

چپ، بادکش مفرغی مصری متعلق به 300 سال قبل از میلاد. راست، بادکش شیشه­ای رومی متعلق 450 سال پیش از میلاد. موزۀ لندن. برگرفته از
Welcome Museum, London, England Ancient Cupping Vessels

بادکش مصری متعلق به اواخر سدۀ دوم و اوایل سدۀ سوم پیش از میلاد، موزۀ باستان­شناسی پافوس، قبرس. برگرفته از http://www.visitpafos.org.cy/.

بادکش مصری متعلق به اواخر سدۀ دوم و اوایل سدۀ سوم پیش از میلاد،
موزۀ باستان­شناسی پافوس، قبرس. برگرفته از
http://www.visitpafos.org.cy/.

بادکش مفرغی مصری، به شمارۀ ثبت A608649، متعلق به 300 سال پیش از میلاد، موزۀ علوم لندن (Science Museum, London).

بادکش مفرغی مصری، به شمارۀ ثبت A608649، متعلق به 300 سال پیش از میلاد، موزۀ علوم لندن (Science Museum, London).

بادکش­های اروپایی و امریکایی

 حجامت، رگ­زنی و زالودرمانی رفته­رفته از مصر به یونان و روم و به سایر کشورهای اروپایی رسید. پزشکان اروپایی، با توجه به پیشرفت در علم و صنعت، بادکش­های راحت­تر و مدرن­تری برای حجامت ساختند. در کتاب­های خطی قرن شانزدهم، نشتر زدن و بادکش انداخن به فراوانی دیده می­شود. در یکی از این کتاب­ها، بادکش­های بزرگی بر باسن مردان و همچنین بادکشی بزرگ بر شکم زنی انداخته­اند که انگار به نفروز (syndrome Nephrotic­­) مبتلاست، در حالی که خون از سوراخ­های بادکش فرو می­ریزد.[5]

با توجه به تصاویر کتاب فردریک دکرس، بادکش­های بزرگ برای شکم، پشت و ران­ها استفاده می­شدند. برای نمونه، تصویر زیر بادکش بزرگی را بر ران مردی نشان می­دهد.[6]

آدری دیویس و تونی اپل در کتاب خود با عنوان ابزار حجامت می­نویسند: ”بادکش­درمانی به­طور کلی کمکی در نظر گرفته می­شد که از آن طریق خون کثیف بیمار از بدنش خارج شود. عمل بادکش­درمانی با فصد شبیه هم­اند، مگر اینکه بیمار به سبب درد، پیری و جوانی یا ضعف بیش از حد حجامت را ترجیح دهد.“[7] اروپاییان بیش از حد به فصد و حجامت علاقه­مند شدند، تا جایی که ساموئل بیفیلد در 1823م در لندن نوشت: ”حجامت هنر است.“[8]

7-6

در برخی کتاب­ ها آمده است که درد سیاتیک و درد دوران قاعدگی زنان را نیز با بادکش انداختن تسکین می­داده­اند.[9]

برای چاک دادن پوست به جای استره­های گوناگون یک دستگاه چاک­دهنده اختراع شد که می­توانست پوست را با عمق یکسان و یکنواخت برش دهد. دستگاه برش با تیغ­هایی یکنواخت می­توانست حجامت تر را با سرعت بیشتر، منظم­تر، یکنواخت­تر و کیفیت بهتری صورت دهد.[10]

چاک­دهندۀ پوست (scarificator). برگرفته از Davis and Appel, Bloodletting Instruments, 24.

چاک­دهندۀ پوست (scarificator). برگرفته از
Davis and Appel, Bloodletting Instruments, 24.

هنوز دقیقاً مشخص نیست که دستگاه مربع چاک­دهنده برای نخستین­بار در چه تاریخی ساخته شده، در حجامت به کار گرفته شد. اما نمونه­ای از آن برای نخستین­بار در 1719م در کلکسیونی پیدا شده است، به همین سبب ساخت آن را بین 1708 تا 1719م تخمین می­زنند.[11] نمونه­های متفاوتی از این چاک­دهنده­ها از قرن­های هفدهم و هیجدهم میلادی در دست است. دکتر ژرژ فرانسوا (George François­) معتقد است که در قرون هفدهم و هیجدهم، استفاده از فصد به اوج خود رسید.[12] در واقع، بادکش­درمانی نیز با هدف خون کشیدن از بیمار صورت می­گرفت.

ساختن پمپ یا سرنگ می­توانست هم در جراحی­ها و هم در حجامت بسیار سودمند باشد. سرانجام، جان رید در سال 1820م رویای ساخت سرنگ را به واقعیت تبدیل کرد. او سرنگی برای بیرون کشیدن سم از معده، خارج کردن ادرار و انتقال خون ساخت که سرانجام در حجامت هم از آن استفاده شد. در 1825م، جان وایس هم پمپی را به نام خود به ثبت رسانید که نسبت به پمپ­های قبل کامل­تر بود و مشکل نشت و گرفتگی نداشت.

در اروپا، حجامت بخش مهمی از درمان بود و به شکل سنتی تا اوایل قرن بیستم به کار می­رفت. برگرفته از Davis and Apple, Bloodletting Instruments.

در اروپا، حجامت بخش مهمی از درمان بود و به شکل سنتی تا اوایل قرن بیستم به کار می­رفت. برگرفته از
Davis and Apple, Bloodletting Instruments.

مسئلۀ مهم دیگر محل قرار دادن بادکش است. برخی حجام برای درمان درد یک عضو بر همۀ اعضا بادکش آویزان می­کنند که درست نیست. طبق اسناد مکتوب در اروپا، حجام فقط بر عضو دردمند بادکش می­گذاشتند و نه بر همۀ اعضا.[13] الکسی بویر در 1836م معتقد بود که بادکش را اول باید بر نواحی دردناک و سپس بر موضع درد گذاشت.[14]

در سده­های گذشته، حجامت و فصد صرفاً به منظور مداوای جسمی بیماران صورت نمی­گرفت، بلکه گاهی هدف مداوای روحی آنان بود. در این حال، حجام در جایگاه روان­پزشک قرار می­گرفت و با خون کشیدن از بیماران سعی داشت آنها را متقاعد کند که خون کثیفِ حامل خوی وحشیگری و حیوانی آنان از بدنشان خارج شده است. بنابراین، پزشکان به خون برای قدرت­درمانی و گاه اعمال جادویی هم توجه می­کردند. برخی از پزشکان قرن هفدهم میلادی به مفهوم حیات خون توجه داشتند و براین باور بودند که شخصیت هر فرد یا حیوان می­تواند از طریق خون به وی تعیین شود، یعنی خون پاک می­تواند انسان یا حیوان را اهلی و باشخصیت سازد و خون کثیف می­تواند فرد یا حیوان را وحشی و درنده­خو کند. به عبارت دیگر، شخصیت به صورت اکتسابی می­تواند از طریق خون منتقل شود. نقاشی­ای متعلق به 1705م انتقال خون بره­ای آرام و ”باشخصیت“ به فردی مهاجم و پرخاشگر و ”بی­شخصیت“ را نشان می­دهد. در واقع، هدف از خون­گیری نزد رومی­ها همین بود که خون کثیف از بدن خارج شود و فرد به تعادل لازم برسد و در نهایت هم سلامت ”جسمی“ و هم سلامت ”روحی“ خود را بازیابد.

سو لوژون در 1743م دربارۀ چگونگی قرار دادن بادکش­ها و اعضایی که مناسب حجامت هستند و مخصوصاً دربارۀ بادکش سر، گردن، شانه­ها، بین شانه­ها، پشت گوش­ها، پشت سر، کمر، ران­ها، بازوها و قوزک توضیح داده است.

انتقال خون از گوسفند به انسان، اثر ماتیوس پورمان (Matthaus Purmann)، هنرمند اسپانیایی (1707م). برگرفته از https://collectmedicalantiques.com/sites/default/files/gallery-images/bp0000000249.1282090438.jpg/.

انتقال خون از گوسفند به انسان، اثر ماتیوس پورمان (Matthaus Purmann)، هنرمند اسپانیایی (1707م). برگرفته از
https://collectmedicalantiques.com/sites/default/files/gallery-images/bp0000000249.1282090438.jpg/.

از این مضمون نمونه­های دیگری هم در دست است که نقاش انتقال خون از حیوانی اهلی به انسانی پرخاشگر را نشان داده است.

نمونۀ چند بادکش که در لایپزیک، انستیتوی تاریخ پزشکی و علوم کارل سودهوف.  برگرفته از Davis and Apple, Bloodletting Instruments.

نمونۀ چند بادکش که در لایپزیک، انستیتوی تاریخ پزشکی و علوم کارل سودهوف.  برگرفته از
Davis and Apple, Bloodletting Instruments.

با توجه با اسناد و لوازم فصد در سده­های گذشته بر ما معلوم شده است که میزان خون­گیری[15] نیز حد و اندازه­ای دارد. برای مثال، جان فاستر در 1740م کاسۀ فصد مدرجی با خطوط اندازه­گیری حلقوی در داخل ظرف برای سنجش میزان خون گرفته­شده از بیمار ساخت.[16]

کاسۀ فصد جان فاستر در 1740م، کلکسیون گرین­وود، انستیتو اسمیتسون. برگرفته از Davis and Apple, Bloodletting Instruments, 9.

کاسۀ فصد جان فاستر در 1740م، کلکسیون گرین­وود، انستیتو اسمیتسون. برگرفته از
Davis and Apple, Bloodletting Instruments, 9.

ساموئل بایفیلد توصیه کرد که در هر شیشه چهار اونس (حدود 115 گرم) و اگر پنج شیشه استفاده می­شود، جمعاً ۲۰ اونس (حدود 560 گرم) خون از بیمار کشیده شود.[17] این مقدار بسته به سن بیمار ممکن بود کاهش یابد.

بادکش­های رومی

در حفاری شهر پمپئی ایتالیا، قبل از فوران آتشفشان وزوو در 1979م، بادکش­هایی کشف شد که اکنون در موزۀ لندن نگهداری می­شوند.

نوعی بادکش شاخی­شکل هندی که از فلز ساخته شده وبرای مکیدن زهر از سطح پوست بدن به کار می­رفت.

نوعی بادکش شاخی­شکل هندی که از فلز ساخته شده وبرای مکیدن زهر از سطح پوست بدن به کار می­رفت.

دو بادکش رومی.

دو بادکش رومی.

ابزارهای جراحی و از جمله ابزار حجامت و بادکش­هایی از زمان گال­روم­ها (Gaule Romaine) نیز در محل سکونت این قوم کشف شده است. این ابزارها اکنون در موزۀ تاریخ کارناواله در پاریس نگهداری می­شوند و متعلق به اواخر قرن سوم میلادی­اند. گال­روم ایالتی بود که فرانسه، لوکزامبورگ و غرب آلمان را در بر می­گرفت و حدود ۶۰۰ سال تحت حکمرانی روم بود. امپراتور روم در سال ۱۲۱پ­م  مبارزاتی برای غلبه بر گل‌های سلتی آغاز کرد و سرانجام موفق شد قسمت جنوبی این ناحیه را اشغال کند. سرانجام، ژولیوس سزار با شکست اقوام سلتی در جنگ گالی (۵8-51پ­م) همۀ این سرزمین را فتح کرد. طی حفاری­های این منطقه در سال 1880م تعداد ۳۲ شیء فلزی، از جمله دو شی سنگی و ۷۵ سکه و لوازم جراحی شامل یک تشت مسی و دو بادکش، به دست آمده است. این دو بادکش نظرگیرترین ابزار یافت­شده در این حفاری­ها به شمار می­روند. کشف این اشیا شاید تأکیدی بر نظریۀ بقراط باشد که بدن انسان دارای چهار نوع مايع يعني خون، بلغم، صفرای زرد و صفرای سياه است.

بادکش مفرغی رومی متعلق به دورۀ پارینه­سنگی تا اوایل قرون وسطاست و هم اکنون در موزۀ بازل (Musées de Bâle) سویس نگهداری می­شود.

راست، بادکش مفرغی رومی متعلق به 100 تا 400 سال پیش از میلاد. چپ، بادکش مفرغی رومی دیگری که طی حفاری در سیسیل ایتالیا در ۱۹۲۶م کشف شد و اکنون در موزۀ علوم لندن نگهداری می­شود.

راست، بادکش مفرغی رومی متعلق به 100 تا 400 سال پیش از میلاد. چپ، بادکش مفرغی رومی دیگری که طی حفاری در سیسیل ایتالیا در ۱۹۲۶م کشف شد و اکنون در موزۀ علوم لندن نگهداری می­شود.

پی­پر دیونی (Pierre Dionis)، جراح فرانسوی، به دانشجویان خود توضیح می­داد که بادکش از آلیاژهای برنج و همچنین مسوار (آلیاژی از ترکیب برنج و قلع) درست می­شده است. او در عین حال توضیح می­داد که بادکش­های غیرشیشه­ای در کشورهای غیراروپایی نیز به کار گرفته می­شدند و بهترین نوع بادکش­ها نوع شیشه­ای است که به سبب شفافیت می­شود درون آنها را به راحتی دید و چون جریان درون آنها با چشم مشاهد می­شود، زمان برداشتن آنها معلوم است.

در روم باستان حجامت را در حمام آب گرم انجام می­دادند. ظروف برنزی حجامت به همراه مجموعه­ای از لیوان­های برنزی و یک وسیلۀ چاک­دهندۀ پوست متعلق به این عصر طلایی دزدان دریایی در شهر مدفون پمپئی پیدا شد.

شکل زیر چند نمونه بادکش شیشه­ای را در اندازه­های متفاوت و با کاربردهای گوناگون نشان می­دهد. هر بادکش بنا به نوع کاربرد در عضوی مناسب با اندازۀ آن به کار می­رود. طبق تقسیم­بندی پی­پر دیونی، در بادکش­های شیشه­ای سن بیمار نیز مد نظر قرار می­گرفته است.

بادکش­های یونانی

با مطالعۀ تاریخ درمی­یابیم اولین علم فصد و خون­کشی از بیماران را  هومر، شاعر و داستان­سرای یونانی، در حدود ٨۰۰ سال پیش از میلاد طرح کرده است. بقراط (460-370پ­م)، بزرگ­ترین حکیم یونانی، و پس از او جالینوس (200-129پ­م) به فصد توجه کردند. بقراط به چهار عنصر خاک، آب، هوا و آتش و نیز چهار خاصیت این عناصر یعنی گرمی، سردی، تری و خشکی معتقد بود. هنگامی که اختلالی در کار این عناصر پدید می­آید یا توازن آنها در بدن به هم می­خورد، فرد ناخوش می­شود. به نظر او، فصد و حجامت در تنظیم مجدد این عناصر دخیل خواهد بود.

بنا به نظر بقراط، یونانیان باستان از بادکش­های بزرگ اولیه نه فقط به منظور فصد، بلکه به منظور کشیدن استخوان­های فرو رفته به داخل بدن و جا انداختن آنها نیز استفاده می­کردند. بنا به روایت هرودوت، در آن زمان از بادکش­های بزرگ برای مکش استفاده نمی­شد، بلکه طرز قرار گرفتن آن بر پشت باعث می­شد تا بادکش به اعضا فشار بیاورد. این امر به درمان برخی بیماری­ها کمک می­کرد و از جمله برای کم کردن درد ناشی از عادت ماهانه کارا بود.[18] اما بادکش­های متوسط و کوچک برای کشیدن خون از اندام بیمار به کار می­رفتند. بسیاری از تاریخ­نگاران و از جمله هرودوت به این امر اشاره کرده­اند.

دو بادکش به همراه ابزار جراحی باز، منقوش بر سنگ مرمر هلنی، موزۀ ملی باستان­شناسی آتن.

دو بادکش به همراه ابزار جراحی باز، منقوش بر سنگ مرمر هلنی، موزۀ ملی باستان­شناسی آتن.

بادکش­های بزرگ نظامی یونانی و رومی برای قسمت­های پهن­تر بدن، مانند ران­ها، به کار می­رفتند و بادکش­های کوچک­تر برای بازوها و اندام­های کم­حجم­تر. دو بادکش زیر از نوع بادکش بزرگ نظامی و یونانی است.

7-16

بادکش­های نظامی در اندازه­های متفاوت تهیه می­شدند. بزرگی بادکش­های نظامی بر اساس محل، شرایط و موضوع حجامت انتخاب می­شده است. جراح نظامی، جان وودال (John Woodall)، معتقد است که اندازۀ بادکش­های شیشه­ای بستگی به نوع عضو دارد. بادکش­های بزرگ و توخالی غالباً برای ران­ها به کار می­رفتند و به ندرت برای بازوها یا ساق پاها استفاده می­شدند. وودال همچنین توضیح می­دهد که حجام باید بتواند بادکش را بر عضو ثابت نگه دارد و بادکش نباید نسبت به عضو بیش از حد باز باشد، اگر نه بادکش نمی­ایستد.

صحنۀ داروخانۀ منقوش بر کوزه­ای در موزۀ لوور پاریس متعلق به 470 تا 480 سال پیش از میلاد با نام aryballe Peytel معروف است که تصویری منحصر به فرد از مشاوره در تاریخ پزشکی به شمار می­رود. این تصویر که بر کاسه­ای سفالین کشیده شده، پزشکی را در یونان باستان در حالت فاصد (رگ­زن) نشسته نشان می­دهد که به دست کسی که در مقابلش ایستاده نیشتر زده، در حالی که تشتی برای جمع­آوری خون حاصل از فصد بر زمین تعبیه شده است.

7-17

هرودوت در 413 سال پیش از میلاد از بادکش­ها سخن به میان آورده است و خون­کشی با روش حجامت را دارای فواید بسیاری می­داند که از آن جمله­اند تخلیۀ سموم از سر، کاهش درد اعضا، بازگرداندن اشتها، تقویت معده، از بین بردن سرگیجه و ضعف، تب و لرز.

در موزۀ بریتانیا از سنگ قبر مرمر یک پزشک آتنی با نام جیسون نگهداری می­شود که بر روی آن پزشکی در حال بررسی شکم بزرگ یک کودک حکاکی شده است. در سمت راست یک بادکش نشان داده شده که نشانۀ حجامت است. این قبر متعلق به قرن دوم میلادی است و به شماره 1865.0103.3 به ثبت رسیده است.

بادکش بر سنگ قبر یک پزشک آتنی.

بادکش بر سنگ قبر یک پزشک آتنی.

 

عمل حجامت از بین­النهرین و یونان تا مصر گسترش یافت. پزشکان عهد باستان به نوعی از تکنیک حجامت خشک تسلط یافتند. در تمدن­های بزرگی مانند مصر و یونان و چین، عمل مکیدن از طریق دهان با بادکش­های گلی، سفالی، چوبی، خیزرانی (بامبو)، شاخ حیوانات، آهنی و شیشه­ای کامل شد. بنا به شواهد، تمرینات حجامت با بادکش از حدود 4هزار سال قبل آغاز شد. بنا بر همین شواهد، بادکش­های چینی رفته­رفته به دست بازرگانان چینی به غرب برده شدند. استفاده از بادکش در ابتدا برای خارج کردن سموم، چرک، خون و دمل از عضو بود و بعدها برای در درمان سایر بیماری­ها نیز به کار گرفته شد.

آن­طرف­تر و در پشت این تصویر بیماران دیگری را مشاهده می­کنیم که در صفی نوبت خود را با نگرانی انتظار می­کشند. دست یکی از بیماران باندپیچی شده و در نهایت بادکش­هایی بر روی دیوار دیده می­شود.[19]

یونانیان نوآورانه برای تسهیل سیستم حجامت بع حذف چراغ الکلی یا مشعل کمک کردند. هرون اسکندرانی، ریاضی­دان و مهندس یونانی، حجامت با شیشه­ای بدون استفاده از آتش را پیشنهاد کرد.

این بادکش یونانی در 1914م به موزۀ لوور پاریس اهدا شد.

این بادکش یونانی در 1914م به موزۀ لوور پاریس اهدا شد.

در مجموعۀ موزۀ اسمیت­سونیان (Smithsonian) دو نمونه اختراع دستگاه حجامت امریکایی وجود دارد. اولین آنها را یک جراح نیروی دریایی در فیلادلفیا با نام رابرت جی. داد (Robert J. Dodd) در سال 1844م اختراع کرده است. دستگاه او یک سرنگ فلزی با یک بشقاب نوک­تیز است که به یک لولۀ شیشه­ای برای جمع­آوری خون پیچ شده است. ویژگی تازه و جالب این دستگاه مکش اعضای داخلی بدن مانند واژن، گلو و غیره بود.[20] دبلیو دی. هوپر (W. D. Hooper) از ویرجینیا مخترع دومین دستگاه بود که اختراعش، مشتمل بر دستگاه ترکیب جام، پمپ و چاک­دهنده، را در 1867م به ثبت رساند. این وسیله دارای تیغه و لوله­ای بود که در گوشت فرو می­رفت و از سمت چپ خون را می­مکید.[21]

بادکش­های ایرانی و خاورمیانه­ای

بنا به برهان قاطع، فرهنگ رشیدی و آنندراج، در زبان فارسی به شاخ حجامت بادکش می­گویند. دهخدا و ناظم­الاطباء نام­های دیگر آن را سمیرا و کپه آورده­اند. از کپه در برهان و آنندراج به معنی شاخ، شیشه و کدوی حجامت نام برده شده است. در واقع، به گفتۀ دهخدا، بادکش کردن عبارت است از کشیدن خون به سمت پوست با شاخ یا استکانی که هوای آن را بیرون کرده باشند با مکیدن یا سوختن پنبه و مانند آن.

 

علاوه بر شیشه، خاقانی از ­”کوزۀ فصاد“ نام می­برد که ظاهراً ظرف سفالین فصادان بوده که هنگام فصد، خون بیمار را در آن می­ریختند یا برای کشیدن خون از بدن چون مکنده­ای به کار می­بردند:

کوزۀ فصاد گشت سینه او بهر آنک

موضع هر مبضع[22] است بر سر شریان او

باید یادآور شد که بادکش یکی از قدیمی­ترین ابزارهای پزشکی است که بر اساس ایدۀ فصد به منزلۀ یکی از راه­های درمان ساخته شده است. شاهد ما بر این گفتار نقش برجستۀ موزۀ بازل سویس، مربوط به 480 تا 500 سال قبل از میلاد، است.

شاخ و شیشه

حجام خون را با شاخ و شیشه می­کشید، اما تصور ما از چگونگی شاخ­ها و شیشه­های حجامت تصوری ذهنی است و مسلماً شیشه­های حجامت قدیم، که مثلاً در شعر خاقانی، مولوی یا وحشی بافقی از آن یاد شده، نسبت به نمونه­های امروزی تفاوت فاحش داشته­اند.[23] در آنندراج دربارۀ شیشۀ حجام آمده که شیشه­ای بوده است که حجام بدان خون می­مکد و در بعضی امراض شیشه خالی باشد و خون در آن نباشد و این برای امالۀ ماده بود و رایج ایران است و در هندوستان این عمل به شاخ گاو و مانند آن کنند و شیشه مطلقاً رواج ندارد.“

بادکش و حجامت درمانی از چین به یونان، روم و مصر برده شد و یونانیان و رومیان باستان از طریق افراد اسکندر و رومی­های شرقی آن را به میان ایرانیان و اعراب مسلمان آوردند. مسلمانان به حجامت اعتقاد دارند و بر این باورند که پیغمبر اسلام به امر حجامت تأکید و سفارش کرده است.­[24] نمونۀ برخی از ابزار حجامت و از جمله بادکش را در موزۀ تاریخ پزشکی تهران، موزۀ حمام گنجعلی‌خان کرمان و حمام باغ فین کاشان می‌توان دید.

تاکنون بادکش­های متعددی در نیشابور کشف شده که برخی از آنها خروجی منحنی و برخی دیگر خروجی مستقیم دارند. به نظر می­رسد بادکش­های دارای خروجی مستقیم در تقطیر برخی مایعات استفاده می­شده­اند و نوع دیگر در حجامت کاربرد داشته­اند.

در موزۀ لوور پاریس چند شیشۀ حجامت نگهداری می­شود که در منطقۀ شوش ایران کشف شده­اند. این شیشه­ها تقریباً با شکلی مانند لیوان ساخته شده­اند و لوله­ای میان­تهی در کنارۀ آ ها برای عمل مکش تعبیه شده است. تعبیۀ لولۀ مخصوص در کنار شیشه این امتیاز را داشت که خون پس از مکیده شدن وارد دهان حجام نشده، بلکه در قسمت تحتانی آن جمع می­شد.[25]

این انبیق، که نگارنده آن را در یک گالری لوازم عتیقه یافت که به قیمت 3600 دلار به فروش می­رسید، متعلق به قرن دوازهم میلادی است و در آذربایجان خریداری شده است. شکل آن شباهت فراوانی به بادکش­های ایرانی کشف­ شده در نیشابور دارد.

بادکش شیشه­ای، موزۀ ملی تاریخ علوم پزشکی تهران.

بادکش شیشه­ای، موزۀ ملی تاریخ علوم پزشکی تهران.

بادکش­های شیشه­ای حجامت ایرانی، متعلق به قرن دوازدهم.

بادکش­های شیشه­ای حجامت ایرانی، متعلق به قرن دوازدهم.

بادکش شیشه­ای ایرانی دسته­کج به ارتفاع 5 و طول 9.9 سانتی­متر، مربوط به قرن نهم تا یازدهم میلادی، که در 1940م در نیشابور کشف شد و در موزۀ متروپولیتن نیویورک نگاهداری می­شود.

بادکش شیشه­ای ایرانی دسته­کج به ارتفاع 5 و طول 9.9 سانتی­متر، مربوط به قرن نهم تا یازدهم میلادی، که در 1940م در نیشابور کشف شد و در موزۀ متروپولیتن نیویورک نگاهداری می­شود.

بادکش شیشه­ای ایرانی دسته­راست با ارتفاع کاسۀ 5.6 و طول 3.8 و طول دستۀ 10 سانتی­متر، متعلق به قرن نهم تا یازدهم میلادی، که در 1938م در نیشابور کشف شد.

بادکش شیشه­ای ایرانی دسته­راست با ارتفاع کاسۀ 5.6 و طول 3.8 و طول دستۀ 10 سانتی­متر، متعلق به قرن نهم تا یازدهم میلادی، که در 1938م در نیشابور کشف شد.

 

                                                  انبیق ایرانی متعلق به قرن دوازهم میلادی.

انبیق ایرانی متعلق به قرن دوازهم میلادی.

از جمله آثاری دیگری که در موزۀ لوور با نام Ventouse médicale نگهداری می­­شوند  بادکشی شیشه­ای مربوط به سدۀ اول اسلام است. این بادکش ایرانی و محل کشف آن افغانستان امروزی است.

بادکش ایرانی مربوط به سدۀ اول اسلام که در موزۀ لوو پاریس نگهداری می­شود.

بادکش ایرانی مربوط به سدۀ اول اسلام که در موزۀ لوو پاریس نگهداری می­شود.

بادکش شیشه­ای ایرانی معلق به قرن دوازدهم میلادی، موزۀ لوور پاریس.

بادکش شیشه­ای ایرانی معلق به قرن دوازدهم میلادی، موزۀ لوور پاریس.

علاوه بر ابوعلی سینا با تألیف الفصد و ابوبکر محمد رازی با مقاله فی الفصد، دانشمندان دیگری از ایران  آثار گرانقدری در این زمینه به یادگار گذاشته­اند، از جمله علی­بن عباسی مجوسی اهوازی معروف به بن­مسعودی، جراح ایرانی سدۀ چهارم هجری.

Haly Filius Abbas (930-944).

Haly Filius Abbas (930-944).

فائده در فصد کردن از قول ابوعلی سینا.

فائده در فصد کردن از قول ابوعلی سینا.

در موزۀ ایران باستان (موزۀ ملی ایران) فلز و شیشۀ حجامت تولیدشده در کارگاه­های ری، گرگان و نیشابور متعلق به سده­های نهم و دهم میلادی به نمایش درآمده و همچنین، در خراسان شیشه­های حجامت مربوط به قرن سیزدهم و چهاردهم میلادی به دست آمده است. طبق گزارش دانشگاه ساسکاچوان کانادا، شیشۀ حجامتی از سوریه یا فلسطین متعلق به قرون چهاردهم تا نوزدهم میلادی در گالری عتیقه­جات دانشگاه ساسکاچوان نگهداری می­شود که تقریباً شبیه شیشه­های حجامت ایرانی است.

در زیر بادکش شیشه­ای سبزرنگ ایرانی متعلق به قرون نهم تا دوازدهم میلادی دیده می­شود که در موزۀ ملی کویت، از مجموعۀ آل­صباح، نگهداری می­شود. این بادکش از قسمت اتصال لوله به بدنه شکسته و بعدها مرمت شده است. غیر از لوله، سایر قسمت­هایش سالم باقی مانده و یکی از زیباترین بادکش­ها از نوع خود به شمار می­رود.

آبکش شیشه­ای ایرانی، موزۀ ملی کویت.

آبکش شیشه­ای ایرانی، موزۀ ملی کویت.

بادکش­های شیشه­ای پس از دورۀ بادکش­های برنزی و مسی ساخته شدند و تا پایان قرون دوازدهم ساخت این نوع بادکش­های قدیمی نیز به پایان رسید. امروزه بادکش­های مدرن با شکل و شمایل کوچک­تر به بازار آمده­اند و جای بادکش­های قدیمی را گرفته­اند. حُسن بادکش­های شیشه­ای مدرن ضدعفونی کردن راحت آنهاست و دیگر آنکه خلأ با پمپ دستی یا الکتریکی در کاسه ایجاد می­شود. استفاده از کاسه­های یک بار مصرف نیز وضعیت بهداشت و اعتماد مردم به امر حجامت را بالاتر می­برد.

[1]به این منظور پوست باید خیس باشد تا هوا از منافذ روی پوست وارد بادکش نشود.

[2]در این زمینه بنگرید به فریده دانیالی، محمدرضا واعظ مهدوی، طوبی غضنفری و محسن ناصری، ­”مقايسۀ خون وريدي و خون حاصل از حجامت از نظر فاكتورهاي بيوشيميايي و هماتولوژي و پاسخ­هاي ايمونولوژيك،“ فيزيولوژي و فارماكولوژي، سال 13، شمارۀ 1 (بهار 1388)؛ مجید رمضانی، سیدمحمدعلی شریعت­زاده، علی­اکبر ملکی راد، احمد اکبری و مهدی شریعت­زاده، ”بررسی تأثیر حجامت بر شاخص­هاي استرس اکسیداتیو و برخی فاکتورهاي خونی در بیماران دیابت نوع 2،“ مجلۀ علمی پژوهشی دانشگاه علوم پزشکی اراك، سال 15، شمارۀ 8، شمارۀ پیاپی 67 (دی 1391)، 54-60.

[3]برخی از عوارض جانبی حجامت عبارت­اند از انتقال بیماری­هایی عفونی نظیر ایدز و هپاتیت، خونریزی و عوارض آن (مانند امراض قلبی و عروقی در افراد مستعد)، ایجاد کم­خونی در صورت خون­گیری بیش از حد مجاز، خطر بروز لخته‌های خونی و در نهایت، آمبولی مغزی پس از حجامت در گردن. بنگرید به داود نصرالله­پور، حسن اشرفیان امیری و محمدهادی یدالله­پور، ”خوش­بینی­ها و نگرانی­های ترویج و توسعۀ حجامت در ایران،“ اسلام و سلامت، دورۀ 1، شمارۀ 4 (زمستان 93)، 67.

[4]در ایران نیز حجامت و کشیدن دندان بر عهدۀ سلمانی­ها بود. همچنین، طبق قانون اجازه­نامۀ طبابت مصوب ۲٨ شهریور ۱۳۰۶ش، بر اساس گواهی­های صادرشده از طرف وزارت معارف دولت علیه ایران در سال 1306-1308ش، اجازۀ ”طبابت به سبک قدیم“ به برخی افراد مجرب داده می­شد.

[5]Frederici Dekkers, Exercitationes practicae circa medendi methodumapud Jordanum Luchtmans (1694).

[6]Dekkers, Exercitationes Practicӕ.

[7]Audrey Davis and Toby Appel, Bloodletting Instruments in the National Museum of History and Technology  (Washington D.C.: Smithsonian Institution Press, 1979).

[8]­Samuel Bayfield, A Treatise on Practical Cupping (London: King’s College London, 1823), 4.

[9]Sus Le Jeune, Eléments de chirurgie en latin et en français  (Paris, 1743), 82.

[10]Davis and Appel, Bloodletting Instruments, 24.

[11]Davis and Appel, Bloodletting Instruments, 22.

[12]Georges François, “Histoire de la Saignée,” at http://patrimoinemedical.univmed.fr/articles/article_saignee.pdf.

[13]Traité de Médecine de Celse [Texte Latin d’Après d’Édition de l’Léonard Targa, traduction française de Ninnn, revue et corrigée] (Paris: Delahays, 1855).

[14]Alexis Boyer, Traité des Maladies Chirurgicales qui se Rencontrent le Plus Fréquemment Dans la Pratique Usuelle (Bruxelles: Chez Th. Lejeune Libraire Edition, 1836), 80.

[15]محمد زکریای رازی نیز در فی الفصد در ”باب اول: میزان و حد خون گرفتن“ مطالبی در این زمینه آورده است.

[16]Davis and Appel, Bloodletting Instruments.

[17]Bayfield, A Treatise on Practical Cupping.

[18]Hippocrate, Nature de la Femme (Athènes: Kaktos, 1992), Ch. 5.

[19]M. Denoyelle, Chefs d’Œuvre de la Céramique Grecque Dans les Collections du Louvre (Paris: Réunions des musées nationaux, 1994).

[20]Davis and Appel, Bloodletting Instruments.

[21]Davis and Appel, Bloodletting Instruments.

[22]مبضغ به معنی نیشتر است؛ تیغی که با آن رگ زنند. در ذخیرۀ خوارزمشاهی مبضغ به معنی نیش آمده است.

[23]محسن فارسانی، ”فصد و حجامت در ادب فارسی،“ فصلنامۀ تاریخ پزشكی، سال 4، شمارۀ 13 (زمستان ۱۳۹۱)، 55-84.

[24]شاید امروزه ایرانیان بعد از چین و اعراب بیشترین طرفداران حجامت باشند. طبق آخرین آمار رسمی رئیس مؤسسۀ تحقیقات حجامت ایران، در سال ۱۳۹۲ تعداد ۱۲ میلیون نفر در سراسر کشور حجامت شده­اند. در سال ۱۳٨۴ (یعنی ٨ سال قبل از آن)، روزنامۀ همشهری در مطلبی با عنوان ”حجامت: طب شرقی،“ در يكشنبه ۲۸ تير ۱۳۸۳، شمارۀ ۳۴۴۱،  به نقل از وزارت بهداشت این آمار را طی ۲ سال ۱ میلیون نفر در کشور اعلام کرد. اینجاست که دربارۀ صحت و سقم آمار در ایران باید به دیدۀ تردید نگریست. به هر حال آمار درست هر چه که باشد، به خاطر تبلیغات و همچنین اعتقاد مذهبی به حجامت روی آورده­اند. اما سوالی که باید مطرح کرد این است که از این X میلیون نفر چند درصد از نتیجۀ کار راضی بوده و چند درصد معالجه شده­اند. این آمار بدون تفکیک جنسیت و سن است، اما ظاهراً نسبت زنانی که حجامت می­شوند، نسبت به مردان بسیار کمتر است.

[25]بنگرید به فارسانی، ”فصد و حجامت در ادب فارسی.“

Richard Frye’s Narrative of Iranian Cultural Continuity

 مقدمه

مفهوم فرهنگ را به علت وسعت و گستردگی مفهومی‌اش نمی‌توان به آسانی تعریف کرد. به اعتقاد ادوارد برنت تایلور (Edward Burnett Tylor, 1832-1917)، مردم‌شناس انگلیسی،”فرهنگ مجموعۀ پیچیده‌ای از دانش‌ها، باورها، هنرها، اخلاقيات، حقوق، آداب و رسوم و ديگر عادات و توانايي‌هايی است كه انسان به عنوان عضو جامعه آن را به دست می‌آورد.‌“[1] به عبارت دیگر، فرهنگ همۀ سازمایه‌های مادى و معنوی زندگی اجتماعی، شامل ارزش‌ها، ایده‌ها و باورها، اندیشه‌ها، آداب و سنن، هنر و ادبیات، علم و فلسفه، اختراعات و ابزارهاست که فرآوردۀ ذهن و دست انسان است و به او هویت می‌بخشد.[2] در عین حال، فرهنگ که از راه رابطۀ انسان‌ها با یکدیگر آموختنی است، از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود، یعنی انسان که موجودی بهره‌ور از وراثت اجتماعی و تاریخی است، از راه فرهنگ با دانش‌ها، ارزش‌ها، باورها، آرمان‌ها، ترس‌ها، تجربه‌ها و دیگر دستاوردهای مادی و معنوی نسل‌های پیشین خود رابطه برقرار می‌کند و آنها را به ارث می‌برد. به عبارت دیگر، فرهنگ نسل‌های پیشین از راه آموزش در نسل‌های پسین به زندگی مادی و معنوی خود ادامه می‌دهد. در حقیقت، آدمی از راه اجتماع و فرهنگ از باشندۀ میرای طبیعی به باشندۀ مانای فرهنگی و تاریخی بدل می‌شود و با آنکه هستی طبیعی یا تن او می‌پوسد و از میان می‌رود، فرآوردۀ آفرینندگی فرهنگی او ممکن است نسل اندر نسل بماند و چه بسا پرتوان‌تر و مؤثرتر شود. بدین‌سان بهرۀ طبیعی هر نسل، یعنی جسم زندۀ او می‌میرد و از بین می‌رود، اما بهرۀ جمعی وجود او یا زندگی فرهنگی و تاریخی‌اش در نسل‌های بعد و در سده‌ها و هزاره‌های بعد همچنان ممکن است به زندگانی خود ادامه دهد.[3] بر این اساس، همان‌گونه که موجود زنده از طریق وراثت طبیعی غریزه‌های طبیعی را به ارث می‌برد، موجود فرهنگی نیز غریزه‌های فرهنگی را به میراث می‌برد. می‌توان گفت زندگی انسانی نوعی زندگی فرهنگی است که در آن زندگی با فرهنگ، یعنی عالم ارزش‌ها، چنان جوش خورده است که از یکدیگر جدایی ناپذیر‌ند و به‌رغم مرگ طبیعی، زندگی فرهنگی شخص می‌تواند تا مدت‌ها دوام داشته باشد.[4] استمرار ارزش‌ها، باورها، ایده‌ها و نیز هنر، علم، ادبیات، فلسفه، زبان و . . . را در فرایندهای تحول تاریخی می‌شود پیوستگی فرهنگی نامید.

همچنین، از آنجا که فرهنگ و اجزا و عناصر آن موجب بقا و رشد هر قوم می‌شود، مورخان و جامعه‌شناسان به گذشته و فرهنگ اصیل بسیار توجه دارند. گذشته از این، هر فرهنگی روح مخصوص به خود را دارد که در ابعاد گستردۀ تمدن آشکار می‌شود. این روح ضعیف می‌شود، ولی نمی‌میرد. در واقع، قانون تناسخ ارواح در خصوص فرهنگ‌ها نیز صدق می‌کند و بر عکس تمدن‌ها که می‌میرند، روح فرهنگ‌ها به لباس تمدنی دیگر درمی‌آید و بر جهان سیطره می‌یابد.[5]

بر این اساس، منظور از پيوستگي فرهنگ ایرانی خصلت ذاتی فرهنگ و تمدن ایرانی است که در طول تاریخ با وجود تحولات مختلف همچنان استمرار یافته و هیچ‌گاه زایـل نشده ‌است. در واقع، تماس اقوام دیگر با ایرانیان و نفوذ آنان در جامعۀ ایران نتوانسته است بنیادهای اجتماعی، نظام فرهنگی و تمدن ایرانی را متزلزل کند و هویت واقعی ایرانیان را تغییر دهد.[6]

به عبارت دیگر، نیروی جاذبه و انعطاف‌پذیری جامعۀ ایرانی همواره موجب شده است که ایرانیان نکات مطلوب ملل دیگر را انتخاب کنند و با مجموعۀ بافت‌های فرهنگی و ارزشی خویش انطباق دهند.[7] با بررسی دقیق سبک‌ها و شیوه‌های ادبی و اندرزنامه‌های پیش و پس از اسلام درمی‌یابیم که در همۀ وجوه اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، دینی و اقتصادی تاریخ و فرهنگ ایران و هویت ایرانی استمرار و پیوستگی وجود دارد.[8] ریچارد نلسون فرای (‌Richard N. Frye, 1920-2014)، ایران‌شناس معاصر امریکایی، این موضوع را اثبات کرده ‌است. او که برای پژوهش‌های خود سال‌ها در ایران زيست، دربارۀ فرهنگ و تمدن این سرزمین آثار متعددی نوشته و بسیار نیز از آن حمایت کرده است. علي‌اكبر دهخدا به سبب علاقه‌مندی فرای به ایران‌شناسی، او را”ایران‌دوست“ لقب داده بود. با این حال، در سال‌های اخیر انتقاداتی تند و عمدتاً غیر علمی به اندیشه‌های فرای وارد شده است.

برخی جریان‌های فکری او را جاسوس سیا و تئوریسین مکتب ایرانی خوانده‌اند،[9] چرا که ریچارد فرای از جمله ایران‌شناسان و مورخانی است که از ایدۀ پیوستگی و استمرار تاریخ و فرهنگ ایران در طول چند هزار سال گذشته حمایت می‌کند.[10] به عقیدۀ او، مشترکاتی فرهنگی در همۀ دوره‌های تاریخ ایران به صورت هویت فرهنگی ایرانی تداوم یافته ‌است. بر اساس این دیدگاه، زبان فارسی، هنرهای زیبا، علوم، فلسفه، باورها و اعتقادات بخشی از مشترکات فرهنگی ایرانیان است که هزاران سال استمرار یافته‌اند.

اگرچه ریچارد فراي در دوره‌ای از پژوهش‌هایش بر اعصار کهن و باستاني تمرکز دارد و اهميت فراوانی براي آنها قائل است، اما وحدت و يكپارچگي تمدن ايراني از دوران کي​انيان تا پايان سدۀ‌ شانزدهم میلادی را امري مسلم می‌داند و محققان را به درک استمرار و وحدت هويت ايراني تشويق می‌کند و بر تداوم چشمگیر سنت‌های ایرانی تأکید می‌ورزد.[11] او ایرانیان را ققنوسی می‌پندارد که همواره پس از تاخت و تازها و ویرانگری‌های گسترده از خاکستر خویش برخاسته و به حیات فرهنگی خود ادامه داده‌ است.[12] به گفتۀ او، ایران بسیار تغییر کرده، اما در برخی جهات استمرار گذشته قوی‌تر از مفاهیم جدید است.[13] همچنین، فرای با اشاره به ویژگی سازگاری و نوپذیری فرهنگ ایرانی ایرانیان را به سرو تشبیه می‌کند که در برابر باد و طوفان ”حوادث روزگار“ خم می‌شود، اما نمی‌شکند.[14]

به اعتقاد فرای، در تاریخ و تمدن ایران پیش از اسلام هیچ فرهنگ و آیینی، از یونانی تا بودایی و یهودی و مسیحی که هر یک در برهه‌ای حضوری موقت در ایران داشتند، نتوانستند ماهیت جدیدی به تمدن ایرانی بدهند، چرا که تمدن ایرانی فقط در دورۀ اسلامی بود که پوششی جدید و دایم در بر کرد و در اين قالب تازه به حيات خود ادامه داد و چهارده قرن ديگر تداوم یافت.[15] در حقيقت، ايرانيان با حفظ زبان و اساسي‌ترين اصول معنوي و ديني خود و با خلق مفاهيم تازه در قالب فرهنگ اسلامي توانستند در حوزه‌های متفاوتی همچون سياست‌ و شريعت و اخلاق و تصوف و نیز در مبادي هنري جايگاه ممتازي در تمدن اسلامي به دست آورند.[16]

پس از فتوحات اسلامی، جامعۀ ایران که رفته‌رفته از شکل زرتشتی به شکل اسلامی بدل می‌شد، کوشید بیشتر اصول متداول خود را با اصول اسلامی تطبیق دهد و بسیاری از قوانین اجتماعی ایران را با ارزش‌های اسلامی سازگار سازد.[17] بنابراین، نمی‌توان شکست نظامی ساسانیان را پايان سنت‌ها و فرهنگ ایرانی دانست، زیرا اين فرهنگ پس از زوال جامعۀ زرتشتي تا ظهور جامعۀ اسلامي ادامه داشت و بیشتر ایرانیان در آن شرایط ترجیح دادند با نظام جديد متحد شوند و بر آن تأثير بگذارند.[18] در نهایت، جامعۀ ایران ضمن حفظ عناصر فرهنگی خود مانند زبان فارسی و هنر و اندیشۀ سیاسی توانست در گذر قرن‌ها خود را استمرار بخشد. فرهنگ و هویت ایرانی به شخصیت انسانی شباهت دارد که دوره‌های مختلف رشد، کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری را می‌گذراند. همان‌گونه که در همۀ این مراحل شخصیت اصلی انسان ثابت می‌ماند، هویت ایرانی نیز در طول قرن‌ها به‌رغم تغییر و تحولات سیاسی-اجتماعی، بن‌مایه‌های اصلی و ریشه‌های خود را حفظ کرده ‌است. بدین ترتیب، ميان تاريخ و فرهنگ و ميراث معنوي ايران باستان با عرفان، اشراق، حكمت، سياست، زبان و هنر ايران عصر اسلامي پيوند و پيوستگي وجود دارد. اما عامل اصلی این پیوستگی و عدم انقطاع تاریخی چیست و چه عناصری در این مداومت نقش مهم‌تری ایفا کرده‌اند؟ چگونه این تاریخ و فرهنگ از تاخت و تازها و جنگ‌ها و تهاجمات گسترده جان سالم بدر برده و ساختار خود را نیز حفظ کرده‌است؟ در این جستار با بررسی آثار فرای به این پرسش‌ها پاسخ می‌گوییم.

موافقان و مخالفان نظریۀ پیوستگی

علاوه بر فرای، برخی دیگر از پژوهشگران تاریخی و نظریه‌پردازان اجتماعی از ایدۀ پیوستگی تاریخ و فرهنگ ایرانی حمایت کرده‌اند. مثلاً به اعتقاد عبدالحسین زرین‌کوب، در تاریخ و فرهنگ ایران وحدت و استمرار بیش از کثرت و فاصله به چشم می‌خورد و با نوعی نگرش واقع‌گرایانه به توالی رویدادها در تاریخ ایران یک وحدت ذاتی، و تسلسل علت و معلولی در آنها مشهود است. چنان ‌که با ساقط شدن حکومت ساسانی بسیاری از مظاهر فرهنگ و تمدن ایرانی در عصر اسلامی باقی ماند. از همان آغاز فتوحات، دستگاه دیوانی ساسانیان فعالیت خود را برای حفظ و نگهداری نظام مالی به همان خط و زبان رایج در دیوان‌های پیشین ادامه داد.[19] محمد محمدی ملایری نیز گسست و ناپیوستگی در تاریخ و فرهنگ ایران را پنداری نادرست می‌داند. به باور او، این نظر که تاریخ و فرهنگ ایران پیش از اسلام را دیواری از دورۀ اسلامی آن جدا می‌کند با واقعیت‌های تاریخی سازگاری ندارد. در حقیقت، نباید زوال قدرت ساسانیان را به معنای زوال فرهنگ و تمدن مردم ایران دانست، زیرا جامعۀ ایران جامعۀ کهنسالی بود که نیروهای بسیاری در خود ذخیره داشت و با از بین رفتن نظام سیاسی، نیروهای درونی و جاذبه‌های فرهنگی و تمدنی آن پا بر جا ماند. جامعه اسلامی نیز برای راه بردن دولت نوپای خود از دستاوردهای دولت‌های گذشته و تجربیات تاریخی ایرانیان بهرۀ بسیار برد.[20] به عقیدۀ احسان یارشاطر نیز تاریخ و فرهنگ ایران دارای پیوستگی است که در توالی آمیزش با فرهنگ‌ها و کیش‌های دیگر در هر عصری آرایش‌های تازه و آفرینش‌های نوینی عرضه داشته است. پس از تسلط اعراب هم اگرچه برای مدتی تحت سلطۀ قومی دیگر درآمد و دین جدید را پذیرفت، با اندیشه و ذوق خود آیین تازه را رونق بخشید و با تجارب و سنت‌های خود آن را توسعه داد.[21] از نظر کریم مجتهدی نیز فرهنگ ایران دارای سه‌ جنبۀ اصلی است: اسلام و حکمت، سنت‌های یـونانی‌ (یونانی‌مآبی) و سنت‌های ایران باستان که این سه جنبه همواره در آثار فـرهنگی ایرانی استمرار داشته‌اند. به گفتۀ مجتهدی، ایـن نوع پیوستگی در فرهنگ‌های مصر، یونان و عربستان نبوده و خاص ايران است.[22] سیدمصطفی محقق داماد نيز به التقاط فرهنگ ايران پس از اسلام اشاره مي‌كند و مي‌گويد که مردم ايران ضمن پذيرش شريعت اسلام مي‌خواستند ايراني بمانند و در اين التقاط بيش از هر ملت ديگري در حد معجزه عمل كردند.[23]

اگرچه ایدۀ پیوستگی تاریخی و هویت پایدار فرهنگ ایرانی در بین مورخان طرفداران بسیار دارد، اما برخی از نظریه‌پردازان پسامدرن با چنین دیدگاهی موافق نیستند. یکی از مهم‌ترین این نظریه‌پردازان مصطفی وزیری است که در ایران به عنوان یک ملت خیالی ایدۀ پیوستگی فرهنگ ایرانی و سابقۀ تاریخی هویت ایرانی را رد کرده ‌است. به عقیدۀ او، تداوم تاریخی و فرهنگی ایران از دورۀ باستان تاکنون بیشتر‌ ساخته و پرداختۀ ذهن شرق‌شناسان و ایران‌شناسان غربی و روشنفکران ایرانی باستان‌گرا اسـت‌ و چنین تـصویری از ایران قبلاً چندان‌ رایج نبوده است.[24] بر اساس این نوع نگرش، تصور ایران به منزلۀ موجودیتی‌ تـاریخی از دوران باستان تاکنون بیشتر محصول کار نویسندگان غربی نژادپرست نیمۀ دوم قرن نوزدهم و اوایـل‌ قرن بیستم و تقلید روشنفکران باستان‌گرای ایرانی از آنان است و مفهوم هویت ملی پس از ظهور دولت‌های ملی یا دولت-ملت‌های مدرن در جهان پدید آمده است.[25] همچنین، از دیدگاه این گروه که تحت تأثیر نظریۀ بندیکت اندرسون در جماعتهای تصوری (Imagined Communities)[26] و اثر اریک هابزباوم با عنوان اختراع سنت (The Envention of Tradition)[27] هستند، هیچ‌گونه ساختار واحدی بر ذهن و اندیشۀ انسان حاکم نیست و او در شرایط گوناگون عملکرد متفاوت دارد و بنابراین، تصور تاریخی منسجم و پیوسته برای یک ملت و سرزمین امری تخیلی است. به عبارت دیگر، مورخان برای منطقی و قابل قبول جلوه دادن گذشتۀ انسان داستان‌هایی شیرین، جذاب و قابل فهم از روزگار دیرین ملت‌ها ابداع کرده‌اند. به همین علت، همۀ تاریخ‌نگاری گذشته به نوعی تمایل به بیان روندی منسجم، پیوسته و متداوم از تاریخ داشته است. گذشته از این، پیوستگی که غالباً ویژگی منحصر به فرد فرهنگ ایرانی توصیف شده، در مواردی نیز عاملی بازدارنده در تحول و پویایی فرهنگ و جامعۀ ایران انگاشته شده است.

تداوم زبانی

یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌هایی که آشکارا پیوستگی فرهنگی ایران را به رخ می‌کشد و می‌توان از آن به منزلۀ اصلی‌ترین علت تداوم فرهنگی یاد کرد، زبان فارسی است. زبان فارسی عامل حفظ هویت ایرانی و حلقۀ وصل ایران باستان به ایران دوران اسلامی بود و پس از حملۀ اعراب به ایران نیز موجب تقویت حس استقلال‌خواهی ایرانیان در برابر اعراب شد. زبان فارسی در این دوران، همان‌گونه که شاهرخ مسکوب در هویت ایرانی و زبان فارسی نشان داده، بیش از هر چیز در برخورد با اقوام مهاجم دارای اهمیت است، زیرا ایرانیان هویت ملی خود را به‌رغم پراکندگی جغرافیایی و حاکمیت عرب، ترک و مغول در جان‌پناه زبان فارسی نگه ‌داشتند.[28] به عبارت دیگر، زبان به مثابه ابزاری فرهنگی این امکان را فراهم می‌ساخت تا شکست در عرصۀ نظامی به شکست در عرصۀ فرهنگی منتهی نشود. بنابراین، در پی تشکیل حکومت‌های نیمه‌مستقل در ایران مانند صفاریان، سامانیان و غزنویان و حمایت از شعر و ادب فارسی در دربارهای آنان، زبان فارسی نیز در آثار ادبی، سیاست‌نامه‌ها، تألیفات مذهبی و تاریخی و آثار اهل دیوان به کار گرفته شد و زمینه را برای هویت‌یابی ایرانیان فراهم کرد. در حقیقت، به‌رغم رواج گستردۀ زبان عربی پس از ورود اعراب به ایران، ایرانیان زبان فارسی را نیز حفظ کردند و ضمن فراگیری عربی و تألیف آثار متعدد به این زبان در بسیاری از رشته‌ها مانند صرف و نحو، نجوم، پزشکی، ریاضی، شعر و . . . زبان فارسی را نیز در کنار زبان قرآن به کار بردند و در آفرینش ادبیات فارسی جدید نیز کوشیدند.[29] البته حس وطن‌پرستی یگانه عامل حفظ میراث گذشته نبود و عوامل متفاوت و گاه متناقضی چون خدمت به حاکمان، کسب مال و مقام در کنار فرهنگ‌دوستی و عشق به حقیقت و نیاز قوم مغلوب به ماندن در این زمینه تأثیرگذار بود.[30] انتقال فرهنگ مکتوب، ترجمۀ کتاب‌های بازمانده از پهلوی به عربی راه دیگری بود که برخی برای نگهداری فرهنگ گذشته به کار بردند، یعنی اندیشه‌های ایران باستان از طریق متون اوستایی و دیگر آثار دورۀ پیش از اسلام به متون حماسی مانند شاهنامه‌های عصر اسلامی و متون اخلاقی و اجتماعی همچون گلستان و بوستان سعدی راه یافت و در این مسیر زبان فارسی هویت ایرانی را همراهی کرد و آن را از گزند اضمحلال مصون نگاه داشت.

افزون بر این، زبان فارسی، که از دورۀ باستان تا عصر اسلامی مراحل متفاوتی را پشت سر نهاد، با حفظ آثار ادبی هر مرحله آنها را به فارسی جدیدتر انتقال داد.[31] این زبان بسیاری از واژه‌های مادی و پارتی را جذب کرد و در دورۀ ساسانی زبان رسمی دولت شد.[32] در دورۀ اسلامی نیز اگرچه عربی زبان علم بود، اما نتوانست جای فارسی را در محاوره و نظم و نثر بگیرد. مثلاً شعر که از نخستین مظاهر ادبی و تجلی‌گاه روح و احساس انسان‌هاست، در زبان فارسی به گویش‌ها و لهجه‌های گوناگون سروده می‌شد. دوبیتی یا شعر عامیانۀ فارسی از قرن‌ها پیش در ایران وجود داشت و همواره منبع رباعیات فارسی در دورۀ اسلامی بود. این اشعار شفاهی و سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شد و در بسیاری شهرها بر سر زبان‌ها باقی می‌ماند، چنان ‌که دهقانان و رهبران محلی سرایندگان این‌گونه شعرها را تشویق می‌کردند.[33] در نهایت، قصه‌ها و داستان‌هاي عاميانۀ فارسی نیز در عصر ساساني رواج داشتند و در دورۀ اسلامی همچنان با اندکی تغییر ادامه يافتند.[34]

با رواج زبان فارسی جدید به منزلۀ زبان مشترك همهۀ ايرانيان و کاربرد سنن ايراني، سغدی، خوارزمي و ساير لهجه‌های محلي به صورت تركيب ايراني-اسلامي مرحلۀ نوینی در زبان فارسی شکل گرفت. در همین زمان، دانشمندان عرب غالباً ایرانیان را به سبب استعمال زبان فارسی به جای عربی و ترویج آیین و سنن قدیم ایرانی سرزنش می‌کردند. به عقیدۀ فرای، نویسندگان و بزرگان ادب و شاعران ایرانی، به‌ویژه فردوسی، در حفظ زبان فارسی و میراث گذشتۀ ایران تأثیر بسیاری داشتند.[35] او همچنین طبقات مختلف اجتماعی را در استمرار زبان فارسی مؤثر می‌داند؛ مردمی که در محاورات روزانه برای برقراری ارتباط با دیگران و در گفت‌وگوهای خود همواره از زبان فارسی استفاده می‌کردند.[36] ایرانیان با حفظ زبان فارسی میراث باستانی خود را نگاه داشتند و نویسندگان و شاعران ایرانی با سرودن شعر و نگاشتن نثر به زبان فارسی از فراموشی و زوال افکار، اندیشه‌ها، ادبیات، فلسفه و حکمت، آداب و رسوم و سنت‌های گذشته جلوگیری کردند.[37] در این فضا بود که نوابغ شعر و ادب فارسی چون فردوسی، مولوی، سعدی و حافظ منظومه‌های بزرگ حماسی، عرفانی و غنایی خود را پدید آوردند و حافظ میراث فرهنگی ایران شدند.[38] رفته‌رفته این زبان بيش از پيش عربي را از میدان خارج ساخت و مقارن قرن ششم هجری قمری جز تألیفات مذهبی آثاری در زمينه‌هاي ديگر به زبان عربی پدید نیامد. اگرچه جريان اين تبدّل به درستي روشن نيست، واضح است که حکومت‌های ایرانی و به‌ویژه سامانیان در رونق و شکوفایی زبان فارسی نقشی مهم و تعیین‌کننده داشتند.[39]

افزون بر این، فرای زبان عربی را در حفظ و غنای زبان فارسی مؤثر می‌داند. بدین صورت که زبان فارسی با بهره‌گیری از واژ‌ه‌های عربی بسیار رونق یافت و قواعد عروض عربی نیز به شعر فارسی استحکام بخشید. به گفتۀ فرای، فرهنگ پرتوان و قواعد عروض عربی در انگیزه بخشیدن به نویسندگان و شاعران فارسی در آفرینش سخن و شکوفایی زبان فارسی نقش مهمی داشت. مقدار ناچیز آثار باقیمانده از ادبیات فارسی میانه نسبت به ادبیات فارسی دورۀ اسلامی شکی باقی نمی‌گذارد که زبان عربی عامل وسعت یافتن و جهانی شدن فارسی بوده‌است.[40]

تداوم اندیشۀ سیاسی و دیوان‌سالاری

پیوند و تداوم اندیشه سیاسی دلیل دیگری بر پیوستگی فرهنگ ایرانی است و خط سیر مشخصی را در اندیشه و جهان‌بینی ایرانیان از دوره‌های باستان تا عصر اسلامی نشان می‌دهد. یکی از مهم‌ترین لایه‌های اندیشۀ ایران باستان اندیشۀ ایرانشهری است که در همۀ سطوح فکری و ادبی از فلسفه، تاریخ و دین نشانه‌های آن دیده می‌شود. ایرانشهر سرزمینی بود که فرهنگ ایرانی و ساسانی در آن برتری داشت.[41] با اشاره به این اندیشۀ پایدار، رساله‌هایی در زبان پهلوی تحت عنوان آیین‌نامگ و خودای‌نامگ نوشته شدند که در دورۀ اسلامی در سیاست‌نامه‌ها (سیرالملوک‌ها) استمرار یافتند.[42] همچنین، بسیاری از تدابیر و اندیشه‌های سیاسی که جذب فرهنگ اسلامی شدند و رنگ اسلامی گرفتند دربردارندۀ دانستنی‌ها و مبانی فکری دورۀ ساسانی بودند و اخلاق اوستایی، پندها و اندرزهای بزرگان ساسانی به فرزندانشان، داستان‌ها و ضرب‌المثل‌های ایرانی دربارۀ چگونگی مملکت داری در سراسر دنیای اسلام گسترش و تداوم یافت.[43] اندیشۀ وحدت سياسي-ديني نیز در ميان ايرانيان رواج داشت.[44] در ایران، حاکم سیاسی همواره نقش رهبر مذهبی را نیز ایفا می‌کرد. در حقیقت، ایرانیان در طول تاریخ تمایل داشته‌اند که دین (مرکز دینی) و دولت را با هم متحد کنند و نوعی حاکمیت کاریزماتیک (charismatic) به وجود آورند. برای مثال، شاه ساسانی در سایۀ حقوق الهی بر مردم حکومت می‌کرد و دولت همواره مذهبی بود. همچنین، بنیاد‌گذار سلسلۀ صفوی هم‌زمان رهبر دینی و سیاسی محسوب می‌شد.[45] به عقیدل فرای، مفهوم شاه شاهان (به لاتین: lord of lord و به هندی و بودایی: راجا دا راجی) در دورۀ اسلامی تداوم یافت.[46] هم‌داستانی و همراهی دین و دولت که از اصول دین اسلام است، متأثر از دولت ساسانی است.[47] نیز، فرهنگ اسلامی از حکومتی مذهبی که در آن سازمان‌های سیاسی و دینی به هم پیوسته ‌باشند حمایت می‌کرد.[48] در این زمینه ریچارد بولت (Richard Bulliet) می‌گوید: ”در آیین زرتشت بیشتر از سایر ادیان میان دین و دولت قرابت و نزدیکی وجود داشته است. با این همه، حتی پس از سقوط شاهنشاهی ساسانی صدور آرای قانونی زرتشتی ادامه یافت.“[49]

در دورۀ ساسانی، موبد موبدان مقامی بود در کنار شاهنشاه و همو در ایجاد قوانین دولت ساسانی پیش‌قدم بود. علمای مسلمان هم که قوانین شریعت را ابلاغ می‌کردند، تصویری از آیین زرتشت پیش از اسلام را منعکس می‌ساختند.[50]

یکی دیگر از مهم‌ترین عناصر فرهنگی و تمدنی ایرانی که در دورۀ اسلامی تداوم یافت، سنت‌های مرتبط با دیوان‌سالاری بود. عرب‌ها پس از فتح ایران نظام دیوان‌سالاری منسجم و پیچیدۀ ساسانی را یکسره و بی‌کم و کاست به خدمت گرفتند.[51] فرای با تأکید بر استمرار نظام اداری و مالی ایران در دورۀ اسلامی، امپراتوري ساساني را سرمشق کامل اعراب براي ادارۀ امور مملکتی دانسته ‌است.[52] به نظر فرای، تقدس فرمان شاهي و علاقه‌مندی به القاب و عناوين، به‌ویژه در بین خلفای اموي و عباسي، استفاده از انگشتر براي مهر كردن نامه‌ها، ايجاد سازمان‌هاي پستی، فرونق يا پروانه، ایجاد منصب وزارت (وزرک فرمادار) از مهم‌ترین تأثیرات دستگاه دیوانی ساسانی بر دیوان‌های دورۀ اسلامی است.[53] همچنین، وظایف و کارکردهای قاضی در دورۀ اسلامی تفاوت چندانی با موبد زرتشتی نداشت و عنوان قاضي‌القضات نیز یادآور منصب موبد موبدان در عصر ساسانی بود.[54] سازمان اوقاف در اسلام از بسیاری جهات مانند آتشگاه‌های زرتشتیان یا اوقاف مخصوص آتش بود.[55] جزیه (مالیات سرانه) و خراج (مالیات زمین) نیز با اندکی اصلاح همان ترتیب و شکل قبلی مالیات‌گیری دورۀ ساسانی را حفظ کرد.[56] بقای دیوان‌های اداری، به‌ویژه دیوان خراج در خلافت اسلامی، موجب شد بسیاری از مظاهر فرهنگ و تمدن ایرانی که بدان وابسته بودند، دست‌نخورده به دستگاه حکومت راه یابند و همچنان به سیر تاریخی خود ادامه دهند. افزون بر این، حضور وزرای برجستۀ ایرانی مانند برمكيان بلخي، بنو جراح خراساني، ابن‌يزداد مروي و ابن‌زيات گيلاني که نسبت به سنت گذشته و فرهنگ ايراني وفادار بودند، نشان‌دهندۀ تداوم اندیشه‌های ایرانی در زمینۀ کشورداری در دورۀ اسلامی است. این افراد گاهی سنت‌های کهن ساسانی را در دربارها اجرا می‌کردند. مثلاً در عصر مأمون (198-218ق)، فضل‌بن ‌سهل تشريفات درباري را در دستگاه خلافت رايج ساخت.[57]

تداوم سنت‌های هنری

حضور الگوهای کهن ایرانی در آثار هنری پس از اسلام و تأثیرپذیری هنر اسلامی از عناصر هنر ساسانی یکی دیگر از دلایل اثبات تداوم و استمرار فرهنگ ایرانی است. ریچارد فرای با اشاره به ضرب‌المثل ”هنر نزد ایرانیان است و بس“ بر استمرار هنر ایرانی در سراسر تاریخ تأکید کرده است.[58] هنر ساسانی بی‌تردید بر هنر و معماری اسلامی تأثیر ژرفی داشت، زیرا مدت‌ها پس از فتح ایران، جغرافی‌دانانی همچون ابن‌رسته، ابن‌خردادبه، اصطخری و دیگران از بناها و ویرانه‌های عظیم ساسانی سخن گفته‌اند، به‌گونه‌ای که بناهای معماری مانند مساجد، آرامگاه‌ها و کاخ‌هایی که عرب‌ها ایجاد کردند، چه در سبک معماری و چه در مصالح، متأثر از بناهای دورۀ ساسانی و آتشکده‌ها و کاخ‌های ایشان بود.[59]

از نظر ساسانیان، هنر کاملاً تجریدی و انتزاعی بود و موضع دین زرتشت هم در این زمینه با دین اسلام شباهت داشت. از این رو، مسلمانان می‌توانستند اشکال و مفاهیم هنر ساسانی را، بی‌آنکه با عقاید اسلامی برخورد پیدا کند، اقتباس کنند. به عبارت دیگر، برای مسلمانان وام‌گیری از اشکال و اندیشه‌های هنری ایرانیان آسان‌تر از اقتباس از هنر مسیحیان عراق و شام بود، زیرا در هنر مسیحی شمایل‌نگاری وجود داشت که خاطرۀ دوران بت‌پرستی را در ذهن‌ها زنده می‌کرد. همچنین، هنر ساسانی در پی تصویرگری نقش انسان‌ها و جانوران نبود و در تزیینات معماری و قطعات پارچه به طرح‌های هندسی، گیاهی و گل و بوته گرایش داشت.[60] بدین ترتیب، همچنان که دانشمندان مسلمان از علوم یونان برای رونق علوم اسلامی استفاده کردند، هنرمندان مسلمان نیز اشکال و مضامین کهن هنر ایران را به شیوه‌های جدید در هنر اسلامی به کار گرفتند. در حقیقت، همان درون‌مایه‌های کهن هنر ساسانی مانند صحنه‌های شکار، مجالس می‌گساری، دربار، ماه و ستاره و غیره در دورۀ اسلامی تداوم یافتند.[61]

افزون بر این، تشابه اصول فني و مضامين نقاشي‌ها و دیوارنگاره‌های پیش از اسلام دليل ديگري بر تداوم سنت‌های هنری ایران ساسانی است. در این نقاشی‌ها، نوع لباس مانند جليقه‌هاي ابريشمي، چكمه‌ها و كلاه‌هاي نوك‌تيز سغدي پيوستگي با دوره‌هاي پيشين را آشكار مي‌سازد. شايد كلاه‌هاي بلند نوك‌تيزي كه دانشمندان مسلمان بر سر مي‌گذاشتند و قلنسوه ناميده مي‌شد و اولين‌بار در شرق ايران معمول شد، از همين كلاه‌هاي سغدي متأثر شده باشد.[62] نفوذ هنر ساسانی حتی در نقاشی‌های دیواری ویرانه‌های کاخ‌های اموی در بیابان‌های شام و نیز در نگاره‌ها و کاخ‌های سراسر قلمرو عباسی مشهود است. فرای نقاشی دورۀ اسلامی را تداوم سنت نقاشی عصر ساسانی می‌داند.[63]

یکی دیگر از شاهکارهای هنر ایرانی که به روشنی پیوستگی فرهنگ ایرانی را نمایان می‌سازد، صنعت فرش‌بافی است که در زندگی مردم ایران اهمیت بسیار دارد و قالی‌های ابریشمین همواره مایۀ آرایش خانه‌های ایرانیان بوده و نزد فاتحان یونانی، ترک و مغول نیز ارزشی فراوان داشته است.[64] به گفتۀ فرای، سنت هنری عالی و مرغوبیت موجود در فرش‌های امروزی در قالی‌های دو هزار سال پیش نیز وجود داشت که مداومت در نقش‌های هنری و استادی در فن بافندگی را نشان می‌دهد.[65]

هنر خوشنویسی نيز در بخش ايراني جهان اسلام بسيار تكامل يافت. وجود انواع گوناگون خط تزييني كوفی نشان‌دهندۀ قريحه و استعداد هنرمندان مشرق است. چنين به نظر مي‌رسد كه مينياتور و تذهيب از كيفيات خاص كتب مانويان در دورۀ پيش از اسلام گرفته شده باشد، گرچه گفته‌اند كتب زرتشتي نيز مزين بوده‌اند.[66]

نتیجه

یکی از اصلی‌ترین شاخصه‌های فرهنگ ایرانی که مورد توجه بسیاری از ایران‌شناسان و مورخان قرار گرفته، پیوستگی و تداوم آن در دوره‌های مختلف است. فرهنگ ایرانی همانند رشتۀ زنجیری است که در طول صدها سال ذهن و روح و وجدان ایرانی را در گذر دوره‌ها و سلسله‌ها و هجوم اقوام گوناگون به این سرزمین به هم پیوند داده ‌است. در حقیقت، فرهنگ ایرانی در طول تاریخ پیوستگی خود را حفظ کرده، به‌گونه‌ای که ابعاد مشخصی از این هویت فرهنگی از زمان باستان تاکنون تداوم یافته ‌است. البته این بدان معنا نیست که بین ایران امروز و ایران 200 سال پیش با ایران هزار یا 2هزار سال قبل تفاوتی نیست، بلکه توسعۀ شهرنشینی، توسعۀ فناوری و صنعت، تغییر حاکمیت سیاسی، تحولات فرهنگی و . . . جامعه، فرهنگ و شهروند ایرانی را با تغییرات گسترده رو‌به‌رو ساخته و در بینش و منش سیاسی و فرهنگی ایرانیان تأثیر گذاشته، اما در پشت این تحولات درون‌مایه و جوهرۀ اصلی فرهنگ ایرانی ثابت مانده ‌است.

ریچارد فرای، که از نظریه‌پردازان پیوستگی فرهنگ ایران است، اعتقاد دارد که تداوم فرهنگ ایرانی نشان دهندۀ ارتباط میان هویت منسجم و منحصر به فرد ایرانیان پیش از اسلام و پس از اسلام است که بسیاری از عناصر پیشین را در خود نگاه داشته‌اند. این تداوم فرهنگی را می‌توان در سه حوزۀ زبان، هنر و اندیشۀ سیاسی یافت. بر اساس بسیاری از شواهد، نقش‌ها و مضامین هنری، شعر و ادب فارسی و اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی تحت تأثیر زبان، هنر و اندیشۀ ایران پیش از اسلام قرار داشته‌اند. چرا که در جامعۀ ایران آن عصر شرایط برای پیشرفت فرهنگی، علمی و هنری فراهم بود. بنابراین، تلاقی اسلام با عناصر فرهنگ ایرانی و بهره‌گیری از آنها زمینه‌ساز دوران طلایی تمدن اسلامی شد. به عبارت ديگر، تحولات چشمگير فرهنگي پس از اسلام به معناي منسوخ شدن كامل گذشتۀ تاريخي ايران نيست و به‌رغم دگرگونی‌های بزرگ، فرهنگ ایرانی استخوان‌بندی و شکل اصلی خود را حفظ کرد. بر اساس این دیدگاه، حتی حملۀ مغول در قرن هفتم نیز نتوانست گسستی تاریخی در فرهنگ و هویت ایرانی ایجاد کند و ایرانیان توانستند رفته‌رفته ادب، تربیت و مدنیت را به مغولان بیاموزانند، چنان ‌که هجوم و استیلای ویرانگر این قوم باعث مغولی شدن جامعۀ ایران نشد، بلکه به‌عکس قوم مغول را ایرانی کرد.

از یاد نباید برد که اندیشه‌ای با نام ناسیونالیسم (یعنی ایجاد یک حرکت سیاسی مشخص بر اساس ویژگی‌های تاریخی، جغرافیایی و فرهنگی یک جامعه) ریشه در دوران مدرن دارد و بیشتر به سال‌های پس از انقلاب فرانسه باز‌می‌گردد. در ایران نیز تبیین پیوستگی فرهنگی و هویت ملی ریشه در تحولات فکری و سـیاسی دوران قبل و پس از انقلاب مشروطه دارد. با این همه، تحقیق در متون کهن تاریخی و آثار ادبی به منزلۀ یکی از جلوه‌های فرهنگ و تمدن ایرانی نشان می‌دهد که وجود احساسات ملی به مفهوم سنتی آن، یعنی علاقه به فرهنگ، تاریخ، سرزمین و نظام سیاسی خاص، گفت‌وگو از ریشه‌های تاریخی و فرهنگی ایرانیان و اشاره به سنت‌های هنری، ادبی، فلسفی، زبان و . . . صرفاً محصول دوران مدرن نیست.

[1] لوئیس کوزر و برنارد روزنبرگ، نظریههای بنیادی جامعهشناختی، ترجمۀ فرهنگ ارشاد (تهران: نی، 1378)، 44.

[2] داریوش آشوری، تعریفها و مفهوم فرهنگ (چاپ 2؛ تهران: آگه،1381)، 115.

[3] آشوری، تعریفها، 115-116.

[4] آشوری، تعریفها، 118.

[5] عبدالحمید صدیقی، تفسیر تاریخ، ترجمۀ جواد صالحی (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1362)، 32.

[6] رضا شعبانی، مبانی تاریخ اجتماعی ایران (تهران: نشر قومس، 1379)،241.

[7] شعبانی، مبانی تاریخ، 243.

[8] Fereshteh Davaran, Continuity in Iranian Identity Resilience of a Cultural Heritage (New York: Routledge, 2010), 4.

[9] پیام فضلی‌نژاد، ”شاه‌کلید انگلیسی،“ کیهان، شمارۀ 20496 (1 خرداد 1392)؛ ابراهیم جهانگیری، ”معمای رازآلود یک مستشرق،هفتهنامۀ تحلیلی خبری پنجره، سال 6، شمارۀ 192 (فروردین 1393)، 64-66؛ نقل از 66 .

[10] Nelson Frye Richard, “Charisma of Kingship in Ancient,” in The Pahlavi Codices and Iranian Researches, ed. Mahyar Navabi (shiraz, 1976), 111-128; quote on 15.

[11] ریچارد نلسون فرای، عصر زرين فرهنگ ايران، ترجمۀ مسعود رجب‌نيا (تهران: انتشارات سروش، 1363)، 18.

[12] ریچارد نلسون فرای، تاریخ باستانی ایران، ترجمۀ مسعود رجب‌نیا (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1380)، 15.

[13] Frye, “Charisma,” 111.

[14] فرای، عصر زرین،19.

[15] ریچارد نلسون فرای، ”تاریخ و آيين‌هاي معنوي در ايران،“ اطلاعات حکمت و معرفت، سال 9، شمارۀ 2 (ارديبهشت 1393)، 48-51؛ نقل از 49.

[16] فرای، ”تاریخ و آیین‌ها،“ 49.

[17] چوکسی، جمشید کرشاسب: ستیز و سازش زرتشتیان مغلوب، مسلمانان غالب در جامعه ایران نخستین سدههای اسلامی ، ترجمۀ نادر میرسعیدی (تهران: ققنوس، 1381)، 175.

[18] چوکسی، جمشید کرشاسب، 176.

[19] عبدالحسین زرین‌کوب، روزگاران ایران (: انتشارات سخن، 1374)، جلد 1، 3؛ جلد 2، 14.

[20] محمد محمدی ملایری، تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی (تهران: انتشارات یزدان، 1382)، جلد 1، 6.

[21] احسان یارشاطر، ”پیوستگی تاریخ ایران،“ در حکمت تمدنی، به کوشش محمد توکلی طرقی (تهران: پردیس دانش، 1395)، 453-460؛ نقل از 453-454.

[22] کریم مجتهدی، ”میزگرد پیوستگی و گسستگی فرهنگ،“ نامۀ فرهنگ، شمارۀ 52 (تابستان 1383)، 56.

[23] سیدمصطفی محقق داماد، ”میزگرد پیوستگی و گسستگی فرهنگ،“ نامۀ فرهنگ، شمارۀ 52 (تابستان 1383)، 51.

[24] احمد اشرف، هویت ایرانی از دوران باستان تا پایان پهلوی، ترجمۀ حمید احمدی (تهران: نی، 1395)، 36.

[25] حمید احمدی، ”هویت ملی ایرانی در گسترۀ تاریخ،“ مطالعات ملی، شمارۀ 15 (بهار 1382)، 7-46؛ نقل از 17.

[26] Eric Hobsbawm, The Invention of Tradition )Cambridge: Cambridge University Press, 1983), 3.

[27] بندیکت اندرسن، جماعتهای تصوری، ترجمۀ محمد محمدی (تهران: رخداد نو، 1393)، 157-165.

[28] شاهرخ مسکوب، هویت ایرانی و زبان فارسی ( تهران: نشر و پژوهش فرزان روز، 1387)، 10.

[29] فرای، عصر زرین، 187-188.

[30] مسکوب، هویت ایرانی، 8.

[31] فرای، عصر زرین، 15.

[32] فرای، عصر زرین، 189-190.

[33] فرای، عصر زرین، 188-189.

[34] فرای، عصر زرین، 37.

[35] ریچارد نلسون فرای، بخارا دستاورد قرون وسطی، ترجمۀ محمود محمودی (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1365)، 146-147؛ فرای، عصر زرین، 192.

[36] فرای، بخارا، 146.

[37] فرای، عصر زرین، 190

[38] فرای، عصر زرین، 19-20.

[39] فرای، بخارا، 146-147.

[40] فرای، بخارا، 187.

[41] فرای، عصر زرین، 31.

[42] فرای، عصر زرین، 37 و 170؛ سیدجواد طباطبایی، خواجه نظام الملک توسی: گفتار در تداوم فرهنگی ایران (تبریز: انتشارات ستوده، 1384)، 74-75.

[43] فرای، عصر زرین، 170.

[44] فرای، بخارا، 140.

[45] ‌‌Frye, Iran, 23;

فرای، عصر زرین، 169.

[46] ‌‌Frye, Iran, 22.

[47] ریچارد نلسون فرای، میراث باستانی ایران، ترجمۀ مسعود رجب‌نیا (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی ، 1373)، 388.

[48] فرای، عصر زرین، 169.

[49] ریچارد بولت، گروش به اسلام در قرون میانه، ترجمۀ محمدحسین وقار (تهران: نشر تاریخ ایران، 1363)، 38.

[50] Frye, Iran, 23.

[51] محمدی ملایری، تاریخ و فرهنگ ایران، 7.

[52] فرای، عصر زرین، 167.

[53] فرای، عصر زرین، 32-34.

[54] فرای، عصر زرین، 167.

[55] فرای، عصر زرین، 33.

[56] فرای، عصر زرین، 80.

[57] فرای، عصر زرین، 168.

[58] فرای، عصر زرین، 193.

[59] فرای، عصر زرین، 198-199.

[60] فرای، عصر زرین، 193-194.

[61] فرای، عصر زرین، 197.

[62] فرای، بخارا، 120؛ فرای، عصر زرین، 198.

[63] فرای، عصر زرین، 198.

[64] فرای، عصر زرین، 201-202.

[65] فرای، عصر زرین، 201-202.

[66] فرای، عصر زرین، 201-202.

The Rhetoric of Exemplary Governance in ʿAli Naqi Kamarahi’s Himam al-thawāqib

The Seven Cities of Love

یادها را که به دست گرفتم، تا به پایان نرساندم نتوانستم زمین بگذارم. این کتاب که زندگی‌نامۀ ویدا حاجبی است با زبانی شفاف و شیرین، واقع‌بین، خودسنج و نقدآمیز خواننده را در سفری افسانه‌ای و پُرماجرا با او همراه می‌کند، سفری که تا آنجا که من باخبرم برای هیچ زن ایرانی دیگری تا به امروز پیش نیامده است. در واقع، می‌توان ادعا کرد که سفر زندگی ویدا حاجبی در میان زنان کشورهای در حال توسعه/جهان سوم و حتی زنان غربی در گسترۀ قرن بیستم یگانه و یکتاست. این کتاب آمیزه‌ای است از رمان‌های پُرماجرای ژان لوکاره از یک سو و رمان‌های نوستالژیک و تراژیک گراهام گرین از سوی دیگر. با این تفاوت بزرگ که حدیث افسانه‌وار و پُرماجرای این کتاب واقعی است.

ویدا حاجبی در خانواده‌ای اشرافی، متجدد و پُرنفوذ – به اصطلاح ”هزار فامیل“ – به دنیا می‌آید. خویشان نزدیک او از دولتمردان، دیپلمات‌ها و شخصیت‌های صاحب مقالم و ذی‌نفوذ در نظام حاکم‌اند. او را به کودکستان نخبۀ برسابه می‌فرستند. در دبیرستان معروف انوشیروان دادگر، او از قهرمانان والیبال و بسکتبال و از دختران نمونه و سرشناس دبیرستا‌ن‌هاست. در دهه‌های 1330 و 1340ش، او در کوچه‌باغ‌های شمیران دوچرخه‌سواری می‌کند، در تپه‌های الهیه به ورزش تازه‌وارد اسکی می‌پردازد و در استخر بزرگ باغ زیبای پدربزرگش شنا می‌کند. ویدا از دختران نادر آن زمانه است که پس از دبیرستان به پاریس می‌رود و در مدرسۀ عالی معماری در دانشگاه مشهور بوزار (Beaux-Arts) تحصیل می‌کند.  در این مدرسه او همکلاس و دوست نزدیک فرح دیباست. مادران آنها نیز در مدرسۀ ژاندارک همکلاس بودند. غرض اینکه او در فضای اجتماعی ویژه و پُرامتیازی می‌بالد که اگر می‌خواست، به او اجازه می‌داد به راحتی زندگی بسیار موفق و درخشانی برای همۀ عمرش طرح‌ریزی کند. اما او همۀ این امتیازها را نادیده می‌گیرد و قدم در راهی می‌گذارد پُرماجرا و پُرخطر، در جستجوی آرمان‌هایی والا و افسوس دست‌نایافتنی و فریبنده که سرانجام به فروپاشی زندگی شخصی و خانوادگی او می‌انجامد. به‌رغم این سرانجام، داوری و سنجش اعتبار زندگی او باید معطوف به ”سفر“ او باشد، نه به ”مقصد“ او. در حالی که شماها و ماها در حاشیۀ همهمه‌های بی‌امان تاریخ بی‌اعتنا و بی‌کنش ”اندر خم یک کوچه“ به تماشا ایستاده بوده‌ایم، او در جستجوی آرمان‌هایی انسانی و ارجمند، هرچند تحقق‌ناپذیر، ”هفت‌ شهر عشق“[2] را درمی‌نوردد و ناکامی‌ها و ناامیدی‌ها و سختی‌های جانفرسا را با پایداری بی‌مانندی به جان می‌خرد. خواهیم دید که در  این استعاره، ”عشق“ اشاره به عشق عقیدتی/ایدئولوژیکی است و نه الزاماً عشق انسانی. هرچند خوانندۀ فرضی با هدف‌ها و غایت‌های سفر زندگی ویدا حاجبی مخالف باشد، پیگیری و تلاش حماسی او در ادامۀ این سفر آمیزه‌ای از احساس شگفتی و ستایش و همدردی در خواننده برمی‌انگیزد. موافق یا مخالف، کتاب یادها را که به دست می‌گیری، گویی انسانی است که لمس می‌کنی.

نخستین تأثیری که خواندن یادها در من به جا گذاشت، لحن حزن‌آلود، نومیدوار و پُرندامت ویداست که از پاراگراف آغازین تا جملۀ آخر از لابه‌لای واژه‌ها و عبارت‌ها جاری است: حسرت آرمان‌های تحقق‌نیافته، امیدهای پوچ، آنچه می‌بایست بوده باشد اما هرگز نبوده و نیست. هنگامی که ویدا خبر مرگ مادر عزیزش را در زندان اوین می‌شنود، نثر نوستالژیک یادها در زبانی بس صمیمی و عاطفی و زیبا به اوج می‌رسد و خوانندۀ حساس را منقلب می‌کند. خواندن یادها همان حال و هوایی را در روان من برانگیخت که گوش دادن به سمفونی ششم چایکوسکی (symphonie pathetique)  هر بار در من پدید می‌آورد: آغازی آرام و بی‌تپش، سپس عروحی پُر نشیب و فراز به اوجی از هم گسیخته و پُرشتاب و سرانجام، فرودی تدریجی در قلمرو سکوتی اندوهبار که لحظه‌های درازی پس از خاتمۀ موسیقی شنونده را همچنان در چنگال احساسی از ابهام و افسردگی و ناباوری می‌فشارد.

سفر بیست‌وپنج سالۀ ویدا حاجبی، به عبارتی گشت و گذار او در ”هفت شهر عشق،“ را من به اختصار منزل به منزل دنبال می‌کنم.

منزل اول

در زمستان 1335ش/1956م، ویدا به قصد تحصیل به پاریس می‌رود. پیش از شرح رویدادهای سرنوشت‌ساز این سفر، باید اشاره کنم که خواهر بزرگ ویدا، پری، از دوران دانش‌آموزی در دبیرستان انوشیروان دادگر از اعضای فعال سازمان جوانان حزب توده است و سیاست‌های آن حزب را تبلیغ می‌کند و نشریه‌های حزبی را در اختیار او می‌گذارد.

اما من هیچ‌گاه به حزب توده تمایل پیدا نکردم. حتی تبلیغات سیاسی آن حزب برایم ناخوشایند بود. شاید به این خاطر که دوستان پری خواندن کتاب‌های صادق هدایت را نادرست می‌دانستند. می‌گفتند یأس‌آور است! در حالی که از فیلم لوس و خنکی که در خانۀ فرهنگی شوروی، معروف به وُکس، دیده بودیم با حرارت تعریف می‌کردند، چون ساخت شوروی بود.[3]

به سبب فرار برخی از سران حزب توده به شوروی و از اینکه برخی از آنان در عین حال دیگران را به ابراز ندامت تشویق می‌کردند، ویدا سخت آزرده‌خاطر است: ”هم از حزب توده و رهبرانش به کلی زده شدم و هم از رژیم سرکوبگر شاه.“[4] با این همه، او گاهی در تظاهرات خیابانی دانشجویان شرکت می‌کند.

پس از تحمل دشواری‌های بسیار در اتاق زیر شیروانی پری در پاریس، سرانجام در مدرسۀ عالی معماری به تحصیل می‌پردازد. در آن دوران پُر تب و تاب مبارزات استقلال‌طلبانۀ الجزایر، وقتی ویدا درمی‌یابد که حتی حزب کمونیست فرانسه هم از ادامۀ حاکمیت استعماری فرانسه بر الجزایر حمایت می‌کند، انزجارش از کمونیست‌ها بیشتر می‌شود. ”نمونۀ کمونیست پیشرو بودن برای من، خواهرم پری بود که جز آزاداندیشی و انسان‌دوستی از او ندیده بودم.“[5]

ویدا از طریق پری با دانشجویان چپ و مبارز امریکای لاتین، از جمله با اسوالدو بارتو (Osvaldo Barreto)، که بعدها او را به همسری برمی‌گزیند، آشنا می‌شود. ضمن تعطیلات تابستانی در سال 1956م، همراه پری که در کارگاه سرامیک‌سازی پیکاسو کارآموز است، به شهر والوریس (Vallauris) می‌رود و با پیکاسو آشنا می‌شود، به‌طوری که او ده نسخۀ چاپی امضاشدۀ اعلان نمایشگاه خود را به ویدا هدیه می‌کند. وقتی ویدا این اعلان‌ها را از روی سادگی و نادانی به چند جوان فرانسوی می‌دهد، با خشم و حیرت پری روبه‌رو می‌شود.[6]

در آن دوران غربت و زندگی سخت دانشجویی در پاریس، فرح دیبا از دوستان صمیمی و نزدیک ویداست. جز یک دختر ارمنی که چند سال پیش از آنها در فرانسه درس معماری خوانده بود، او و فرح تنها دختران ایرانی بودند که تا ان زمان در این رشته تحصیل می‌کردند. مادر فرح هر وقت به پاریس می‌آید غذاهای لذیذ ایرانی می‌پزد و به ویدا محبت می‌کند. ”در آن زمان، من و فرح . . . هیچ‌کدام فعالیت سیاسی نمی‌کردیم، اما مخالف بی‌عدالتی‌ها و نابرابری‌های موجود بودیم.“[7] گاهی همراه با فرح، پری و دوستان کمونیست او را در کافه‌های کارتیه لاتن می‌بینند. اما ویدا به هیچ وجه قصد جلب فرح به محافل کمونیستی را ندارد، زیرا اصولاً در آن دوران به هیچ گروه سیاسی وابسته نبود.

پس از بازگشت به ایران در اواخر سال 1338ش/1959م، یک سالی پس از ازدواج با اسوالدو و در دوران حاملگی، به دعوت فرح که نامزد شاه شده است، در خانۀ دایی‌اش، قطبی، به دیدن او می‌رود. پس از بوسیدن ویدا، فرح کنار او می‌نشیند و ”با صمیمیت همیشگی پچ‌پچ‌کنان ماجرای آشنایی‌اش را با شاه“ برایش تعریف می‌کند.[8] هنگام خداحافظی، ویدا او را محکم در آغوش می‌گیرد و می‌بوسد، زیرا می‌داند که دیگر او را نخواهد دید. بیست‌وپنج سال پس از آن دیدار، هنگامی که ویدا با اتومبیل کوچک پسرش سرگرم توزیع نشریۀ آغازی نو در کیوسک‌های پاریس است، کسی نامش را از دور فریاد می‌زند. پشت چراغ قرمز، زنی از پنجرۀ عقب اتومبیل بزرگ سیاهرنگی می‌گوید: ”ویدا، من فرح هستم.“ چندین سال از انقلابی که فرح را از ایران رانده بود می‌گذشت. پس از آخرین دیدارشان در خانۀ دایی‌اش، ویدا هفت سال زندانی رژیمی بود که فرح به آن وابسته بود.

شگفت‌زده پرسیدم: ”اینجا چه می‌کنی؟“

خندید و گفت: ”حالت چطور است؟“

بی‌اختیار گفتم: ”خیلی خوب، در انتظار انقلاب بعدی!“

جمله‌ای که چون پتک بر سرش فرود آمد. خطوط صورتش کشیده شد . . . با دست به راننده دستور داد راه بیفتد.[9]

ویدا که پس از مرگ خواهر مهربانش، پری، در سال 1377ش/1998م گرفتار تناقض‌ها و بحران‌های روحی شدیدی است، از مرگ دختر فرح باخبر می‌شود و نمی‌تواند سکوت اختیار کند. سرانجام از طریق یکی از دوستان برای فرح می‌نویسد: ”فرح، می‌دانم روزهای سختی را از سر می‌گذرانی. به یادت هستم.“[10] پاسخ فرح تلفنی است به ویدا که بیش از نیم ساعت به درازا می‌کشد و یادمانی از گذشته‌ها و سرنوشت دوستان قدیم است. بی‌خبری فرح از اینکه ساواک زمینۀ کسب قدرت روحانیان و تغییر رژیم را فراهم آورد و اینکه ویدا خود از نزدیک شاهد برخی از زمینه‌سازی‌ها در دوران حبس در زندان اوین بوده است موجب حیرت اوست. ”هرچه بود، صحبت ما بدون کم‌ترین توقع و انتظاری پایان یافت. انگار کوششی بود در حفظ حرمت همان لحظه.“[11]

در جریان سال‌های تحصیلی در پاریس، ویدا و پری در تابستان 1957م برای شرکت در جشنوارۀ جهانی جوانان از طریق برلین شرقی به مسکو می‌روند. قطاری شبیه به ماشین دودی شاه‌عبدالعظیم که در آن ”مردها نه تنها در قطار، بلکه هنگام پیاده شدن هم پیژامه تنشان است“ آنها را به مسکو می‌رساندو  در قیاس با چهرۀ غمگین و خاکستری‌رنگ برلین شرقی با ”ساختمان‌های بتونی و یُقر“ و مجسمه‌های ”زشت و زمخت کارگری،“ عظمت و ابهت و زیبایی مسکو و لنینگراد (سن‌پترزبورگ)، مراسم باشکوه افتتاح جشنواره و به ویژه اجرای سرود انترناسیونال به ده‌ها زبان تأثیراتی رویایی در ویدا به جا می‌گذارند. ”حال و هوای عجیبی بود، حسی شبیه به نیایش در مراسم مذهبی. آرزو و رویایی دلنشین و آسمانی که گویی در زمین به حقیقت پیوسته است.“[12] پنداری ویدا به یاد نمی‌اورد که عظمت شهر مسکو و سن‌پترزبورگ، که از اسمش پیداست، بازماندۀ میراث امپراتوری خودکامۀ تزارهاست، نه نظام مردمی (!) خودکامۀ اتحاد جماهیر شوروی. اما ”تفاوت میان دو برلین شرق و غرب آنقدر چشمگیر بود که حتی توده‌ای‌های دوآتشه هم نمی‌توانستند آن را نادیده بگیرند[!]“[13] ویدا  که اینک از چشم‌انداز خرد پس‌نگر (wisdom of hindsight)  کتاب یادها را می‌نویسد، نومیدی و فریب‌خوردگی و وهم‌زدایی از تجربۀ این سفر را این‌گونه شرح می‌دهد:

آیا فضای خوشایند و همبستگی غرورآفرین این جشنواره باعث شده بود که سالها آنچه از فجایع در شوروی و اردوگاه سوسیالیسم می‌شنیدم و می‌خواندم باور نکنم؟ و به‌رغم ناسازگاری با ”احزاب کمونیست سنتی،“ همچون آنان همه‌چیز را به توطئۀ ”سیا“ نسبت دهم؟ حتی ”گزارش محرمانۀ“ خروشچف را دربارۀ کشتارهای استالین توطئۀ ”سیا“ بپندارم؟[14]

منزل دوم

در سال 1338ش/1959م، به سبب شهرت دانشکدۀ معماری کاراکاس و البته عشق به اسوالدو، ویدا به‌رغم مخالفت‌ها و نگرانی‌های خویشان و دوستان و با تحمل رنج و زحمت بسیار به ونزوئلا می‌رود و خانوادۀ اسوالدو با استقبالی صمیمی و پُرشور او را در جمع خود می‌پذیرند. دو سه هفته پس از ورود به کاراکاس و آغاز تحصیل، همراه با اسوالدو و هیئتی از حزب کمونیست به قصد تبلیغات انتخاباتی در دهات و شهرک‌های استان مریدا (Merida) در دامنۀ سلسله‌جبال آند سفر دور و درازی را در پیش می‌گیرد. اسوالدو اهل مریدا، عضو کمیتۀ مرکزی حزب کمونیست و یکی از مسئولان تبلیغات انتخاباتی در آن مناطق است. ویدا می‌نویسد: ”نخستین باری بود که به اهمیت انتخابات آزاد و امکان شرکت در آن پی می‌بردم.“[15] او چنان مجذوب و مسحور طبیعت آن سرزمین است که گویی در عالم رویا و به  جهانی پر از عجایب پا گذاشته است: طبیعتی رنگین، صخره‌ها و جنگل‌های عظیم، رودخانه‌ها و آبشارها، درختان سر به فلک کشیده، میوه‌هایی که مزۀ بستنی می‌دهند و خربزه‌هایی که از شاخه‌های درختان آویزان‌اند.

زمین و زمان رنگین بود. رنگ‌های تند قرمز و زرد و سفید خانه‌ها، رنگ سبز و زرد و قهوه‌ای درخت‌ها، قرمز و بنفش و نارنجی گل‌ها و میوه‌ها، پرنده‌ها و طوطی‌های هفت‌رنگ، لباس‌های رنگین و گل و بته‌وار رهگذران و آبی شفاف آسمان در نور آفتابی درخشان در هم تنیده بود. صدای آهنگ‌های ضربی و ترانه‌های عاشقانه از در و پنجرۀ خانه‌ها شنیده می‌شد. فضایی رنگین، خوش و سبکبال.[16]

گرچه ویدا هنوز خود را کمونیست نمی‌داند، اما وعدۀ برقراری عدالت اجتماعی و بهبود وضع زندگی برای همگان که اسوالدو در سخنرانی‌های تبلیغاتی بر آنها تأکید می‌کند برای او جذاب است. افسوس که به‌رغم همۀ تبلیغ‌ها و فعالیت‌ها، یکی از حزب‌های دست راستی در انتخابات برنده می‌شود. ضمن سفر دوم ویدا به ونزوئلا، پسرش رامین در سال 1339ش/1960م به دنیا می‌آید. پس از یک سال ترک تحصیل، او دوباره دانشجویی در دانشکدۀ معماری را از سر می‌گیرد. چندی بعد، به تشویق دوستان دانشگاهی به ”ارتش آزادی‌بخش ملی“ (FALN) که به یاری سازمان حزب کمونیست شکل گرفته است می‌پیوندد به این امید که تحقق‌یابی انقلاب در ونزوئلا بسیار نزدیک و در دسترس است و ”به همۀ تبعیض‌های بشریت[!]“ پایان خواهد داد. بدین قرار، ویدا برای نخستین‌بار به یک جمع سیاسی مارکسیست-لنینیست می‌پیوندد. او عضو گروه چندنفره‌ای است که نقل و انتقال اسلحه به دانشگاه را به عهده دارد. او و همرزمانش بر این گمان‌اند که از طریق فعالیت‌های سیاسی-چریکی می‌توانند مردم را در سراسر کشور بسیج کنند و به انقلاب وادارند. ”اما نه حرکتی شد و نه قیامی رخ داد.“[17] تجربۀ ونزوئلا را ویدا ”نخستین شکست زندگی سیاسی“ خود به شمار می‌آورد. برخی از دانشگاهیان دستگیر و برخی دیگر کشته می‌شوند. از سوی دیگر، شدت ناسازگاری‌های او با اسوالدو که به‌رغم عشق دوجانبه همیشه وجود داشته اوج می‌گیرد. چند ماه پس از خاموشی ماجراهای سیاسی، ویدا همراه با پسرش ونزوئلا را برای همیشه ترک می‌کند. سفر بازگشت او به خاطر صلاح فرزند دلبندش و ”سرنوشتی که برایش رقم زده است،“ بازگشت به ریشه‌ها و ”به مهر و پشتوانۀ خانوادگی“ را ملزم می‌سازد.

پس از اندکی تأمل در تجربه‌های سرنوشت‌ساز ویدا حاجبی در ونزوئلا، دو پرسش بنیادین به ذهن خطور می‌کند که ظاهراً در بحبوحۀ تاب و تب‌های انقلابی و وسوسۀ ”فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم،“[18] نه فقط برای او مطرح نبوده‌اند که بر اساس نتیجه‌گیری او از این تجربه‌ها، با پاسخ‌های منطقی به این دو پرسش به کلی ناسازگارند. اول اینکه برحسب تعریف، آیا ”انتخابات آزاد ونزوئلا،“ به تأکید خود او، به معنی مشروعیت و حقانیت خواست‌های اکثریت نیست؟ و چون قطعاً همین‌طور است، پس آیا هرگونه مبارزۀ مسلحانۀ مخفی یا آشکار به قصد بطلان نتایج انتخابات آزاد را نباید به معنی نقض و نفی خواست اکثریت و از این رو ضدمردمی به شمار آورد؟ دوم اینکه آیا تحمیل ایدئولوژی‌های شمار اندکی به اصطلاح نخبه (elite) بر توده‌های یک جامعه، به زور پروپاگاندا و اسلحه، به معنی ترویج و برقراری تام‌گرایی (totalitarianism) نیست و همان‌گونه که ویدا به تکرار در یادها اشاره می‌کند، پیامدی جز سرکوبی و به بند کشیدن توده‌ها به بار نخواهد آورد؟ از چه خاستگاه و بر اساس کدام مسئولیت و حقانیت یک مشت روشنفکر خودبرگزیده و خودگماشته این حق را برای خود قایل‌اند که در متن‌های تاریخی نامساعد، نابالیده و نارس تمایلات عقیدتی خود را بر دیگران تحمیل کنند؟ به جای بازنگری تجربه‌ها از دیدگاه نگرش تحلیلی به تاریخ، درس عبرت ویدا حاجبی از ”نخستین شکست زندگی سیاسی“‌اش در این بیانیۀ باورنکردنی خلاصه شده است:

اندوه و ناامیدی هم دیری نپایید. رفته‌رفته امید و باور به امکان تغییر جهان و ایده‌آلی که در سر داشتم بر تلخی شکست چیره شد. دیگر خودم را به ”جنبش نوین“ چپی متعلق می‌دانستم که در مخالفت با ”احزاب کمونیست سنتی“ . . . شکل گرفته بود و با اتکا به الگوی کوبا، در سه قارۀ جهان در تکاپو بود تا آرزوی عدالت و سعادت بشریت را به تحقق برساند[!] زمانه زمانۀ آرزوهای بزرگ بود، پروازهای بلند به سوی بی‌کرانی و خالی از تردید. یقین‌هایی که جایی برای تأمل و پرسش باقی نمی‌گذاشت.[19]

و چنین است هبوط در مغاک جزم‌گرایی و مطلق‌اندیشی ایدئولوژیک، به عبارتی توهم مالکیت ”یقین‌ها“ و وازنش هرگونه ”تأمل و پرسش.“ گفته‌اند آنها که از درس تاریخ عبرت نمی‌گیرند، محکوم به تکرار آن‌اند. زندگی‌نامۀ ویدا حاجبی بازنمود راستین تکرار درس تاریخ است.

منزل سوم

اواسط سال 1341ش/1962م، ویدا و پسرش به ایران می‌روند. عموی او، محمود حاجبی، که با شاه و دربار نزدیک است، چند بار اشاره می‌کند که فرح خواهان دیدار اوست. اما ویدا زیر بار نمی‌رود، در حالی که راه‌ها برای یافتن شغلی ثابت بر او بسته است و فرح می‌تواند کارگشا باشد. تلاش‌های او در جستجوی کار به جایی نمی‌رسند و ناچار پسر را به دست پدر و مادر می‌سپارد و اواسط سال 1343ش/1964م به قصد ادامۀ تحصیلات به پاریس برمی‌گردد.

در نتیجۀ پذیرش استقلال الجزایر از جانب ژنرال دوگل، فضای سیاسی پاریس به کلی دگرگون شده است. به گفتۀ ویدا، مدارای سیاسی و شیوه‌های دموکراتیک جایگزین بگیر و ببندهای خیابانی و خشونت‌هاس سیاسی شده‌اند. ”در آن فضای دلنشین،“ او سرگرم تحصیل در مدرسۀ شهرسازی است که اسوالدو سر راه سفر به الجزایر به پاریس می‌آید و برای دیدار پسرش، ویدا و رامین را به الجزایر دعوت می‌کند. ”چند روزی با خودم کلنجار رفتم و سرانجام تصمیم گرفتم با پسرم به الجزایر بروم. تصمیمی که بار دیگر زندگی آتی من و پسرم را در مسیری به کلی متفاوت سوق داد.“[20]

منزل چهارم

در سال 1343ش/1964م، ویدا و پسرش به الجزایر می‌روند. رامین همراه با دو فرزند سفیر کوبا در یک مهدکودک فرانسوی نام‌نویسی می‌کند. در آن سال‌ها الجزایر پس از کوبا دومین کانون انقلابی و مبارزات ضداستعماری و ضدامپریالیستی است. احمد بن بلا، اولین رئیس جمهور الجزایر که سوسیالیست است، به کمک چه‌گوارا و سفارت کوبا سرگرم تجهیز گروه‌های مسلح، به‌ویژه در امریکای لاتین، است. سفر اسوالدو هم از همین روست.

اوضاع سیاسی و حکومتی الجزایر مستقل، و به طور کلی رویکرد کمونیست‌ها با مسایل جهانی، برخلاف انتظار ویداست. فقر و تبعیض و واپس‌گرایی به نحوی فراگیر به چشم می‌خورد. به گفتۀ او، سایه‌های شوم مذهب و سنت همه‌جا و بر همه چیز گسترده است. حتی زنانی که بی‌حجاب در مبارزات استقلال شرکت کرده بودند، به ناچار باحجاب شده‌اند. برای ویدا حیرت‌آور است که گناه همۀ واقعیت‌های تلخ فرهنگی و سیاسی، تبعیض‌های جنسی و مذهبی و نابسامانی‌های دیگر را به گردن استعمارگران فرانسوی می‌اندازند، بدون اینکه در جستجوی کشف ریشه‌های نابسامانی‌ها گامی بردارند یا کسانی را مسئول بدانند. شیوۀ رایج تحلیل مسایل مصلحت و ملاحظه‌کاری است. ”من نیز، به تدریج، با هر تناقض یا تبعیض ناخوشایند اجتماعی که روبرو می‌شدم، خودبه‌خود توجیهی برایش می‌تراشیدم.“[21] آنچه ”نسیم تازه‌ای“ بر ذهن او می‌دمد، دیدار چه‌گوارا و سخنرانی معروف او در کنفرانس آسیا-افریقا در فوریه 1965م/1343ش است. ”نخستین باری بود که وزیر یک کشور سوسیالیستی بدون هیچ ملاحظۀ سیاسی با نگاهی واقعبینانه نظرات انتقادی‌اش را از شوروی، چین و مناسبات درون ’اردوگاه سوسیالیسم‘ بی‌پروا و آشکارا به زبان می‌آورد.“[22] پس از این کنفرانس است که چه‌گوارا از مقام وزارت در کوبا کناره می‌گیرد و به قصد ادامۀ مبارزات مسلحانه به کوهستان‌های بولیوی می‌رود و در اکتبر 1967م به قتل می‌رسد. چند ماه پس از آن کنفرانس، در ژوئن 1965م، بن بلا در نتیجۀ کودتای هواری بومدین، طلبۀ سابق و وزیر دفاع، برکنار می‌شود. بومدین به یاری ارتش و با حمایت دولت فرانسه ”سلطۀ استبدادی خود را بر الجزیره اعمال می‌کند.“ در گسترۀ یکی دو سال، سوکارنو در اندونزی، نکرومه در غنا و رؤسای جمهور بیشتر کشورهایی که در آن کنفرانس شرکت کرده بودند یا با کودتا سرنگون یا همچون لومومبا کشته می‌شوند. ”سرانجام در دهۀ هفتاد میلادی، میان کشورهای جهان سوم و کشورهای سرمایه‌داری غرب مناسباتی جدید شکل گرفت و دوران معروف به ’استعمار نو‘ آغاز شد.“[23] ویدا که شاهد این شکست‌های مکرر عقیدتی و سیاسی است، این بار حرفی برای گفتن ندارد. گویی ذهنیت او آن‌چنان در چنگال یقین‌ها و جزم‌ها درگیر است که هشدارهای مکرر تاریخ را نادیده می‌انگارد و وامی‌زند.

در اواخر بهار 1344ش/1965م، چندی پیش از سقوط بن بلا، ویدا و پسرش به پاریس برمی‌گردند. اما او از نظر مالی سخت در فشار است و فرصت کافی برای پرداختن به نیازهای پسرش را ندارد. ناچار او را دوباره به تهران و نزد پدر و مادر می‌فرستد تا بتواند تحصیلات دانشگاهی را به پایان برساند، غافل از اینکه نه حال و حوصلۀ ادامۀ تحصیل و نه توانمندی اشتغال به کار را در خود سراغ می‌یابد. پس از قریب به دوسال زیست پُرماجرا در الجزایر، زندگی سختِ بی‌برنامه و هدف در پاریس و اینک تحمل جدایی از یگانه فرزند، ویدا با بحران روحی و عاطفی فرساینده‌ای روبه‌روست. گفتۀ معصومانه، اما پُرمعنای پسرش در شب بازگشت به ایران چنین است: ”دارم فکر می‌کنم وقتی بزرگ شدم درس تنها نذاشتن رو بخونم!“[24] و این نمونه‌ای است از لحن حزن‌آلود و پُرندامتی که در ابتدای این نوشته به آن اشاره رفت: شاهد بودن نه تنها بر فروپاشی آرمان‌های عقیدتی، بلکه بر پیوندهای عاطفی و انسانی، اندوهی ژرف که قطره‌قطره از لابه‌لای واژه‌ها و جمله‌ها می‌چکد، سرنوشتی گریزناپذیر و گویی مقدر که او را بی‌امان به سوی آینده‌ای پیش‌بینی‌ناپذیر به پیش می‌راند.

منزل پنجم

در اواخر تابستان 1344ش/1965م، اسوالدو از طرف حزب کمونیست ونزوئلا به پراگ اعزام می‌شود که به قصد سازمان‌دهی کنفرانس سه قاره در کوبا به شخصیت معروف مراکشی، بن برکه، کمک کند. او که از اشتیاق ویدا برای سفری به کوبا آگاه است، او را به پراگ دعوت می‌کند تا از طریق دیداری با بن برکه امکان شرکت در آن کنفرانس در مقام ناظر برایش فراهم شود. ”چندین بار بود که در مسیر زندگی‌ام بر سر دوراهی انتخاب و تصمیمی دشوار قرار می‌گرفتم.“ از یک سو عشق به فرزند و نیاز به بازگشت به یار و دیار و از سوی دیگر، بلندپروازی‌ها و کنجکاوی‌ها او را به سوی ناشناخته‌ها می‌کشانند. ”سرانجام نتوانستم از فرصت پُرارزش دیدار از کوبای انقلابی درگذرم.“[25]

در پراگ، ویدا از فروتنی و در عین حال عمق اطلاعات سیاسی بن برکه سخت در شگفت است. کنفرانس سه قاره را بن برکه بهترین زمینه برای همبستگی مابین کشورهای جهان سوم و یگانه راه برای کسب استقلال و رهایی از زنجیر استعمار می‌داند. اما پیش از شروع این کنفرانس، در اکتبر 1965م/1344ش، بن برکه نیز مانند بسیاری از شخصیت‌های دیگر جهان سوم ضمن سفری به پاریس سر به نیست می‌شود.

پیش از سفر به کوبا، ویدا چند ماهی سرگرم رفت و آمد به پراگ است. برای او پراگ صرفاً گذرگاهی است در راه رسیدن به کوبا. به‌رغم بناهای باشکوه و برج‌های زیبا، او پراگ را فضایی خاکستری و سرد و متروک می‌یابد، پر از مأموران خاکستری‌پوش با عینک‌های تیره‌رنگ و آلوده به دستگاه‌های شنودی که همه‌جا، حتی در اتوبوس‌ها، نصب شده‌اند. در انجاست که او با اصطلاح ”پرتاب از پنجره!“ آشنا می‌شود. در پراگ، ویدا با یکی از دوستان نزدیک اسوالدو با نام روکه دالتون (Roque Dalton) آشنا می‌شود که از شاعران معروف السالوادور است و از طریق او در یک گردهمایی در خانۀ اسوالدو با شاعر مشهور فرانسوی، لویی آراگون، به صحبت می‌نشیند. سال‌ها بعد که ویدا آرزوی دیدار دوبارۀ دالتون را در سر می‌پروراند، خبر می‌رسد که در سال 1975م/1354ش، رفقای چریکی دالتون او را به سبب مخالفت با مبارزۀ مسلحانه محاکمه و اعدام کرده بودند. ”زمانی که روکه دالتون . . . اعدام شد، من در زندان قصر بودم و هنوز نسبت به مبارزۀ چریکی به تردید نیفتاده بودم. اما دو سالی از انقلاب 57 نگذشته بود که همکاری و همدستی ’رفقای سابقم‘ را با جمهوری اسلامی تجربه کردم و تلخی زهرآگین روزگار را ملموس‌تر دریافتم.“ ویدا محلی را که در آن نسخۀ دستنویس شعرهای روکه دالتون را از وحشت یورش پاسداران و کمیته‌ها در باغ خانۀ دوستی چال کرده بود، در جستجوهای بعدی دیگر پیدا نمی‌کند و یادگار آن دوست عزیز را هم از دست می‌دهد: ”ای گورهای گمشده!“[26]

بیست‌وپنج سال گذشت تا سرانجام از حذف‌های فیزیکی یا به اصطلاح تصفیه‌های درونی در سازمان چریک‌های فدایی خلق که روزگاری خود را به آن متعلق می‌دانستم باخبر شدم. با همان فرومایگی و شیوۀ سبعانه‌ای که روکه دالتون به دست رفقایش اعدام شد. دلم سخت گرفته است/ در این میهمانخانۀ میهمان‌کُشِ روزش تاریک / . . .[27]

حاصل تجربۀ ویدا از اقامت در چکسلواکی باعث می‌شود که

نه دیگر به آن سوسیالیسمی که دیده بودم علاقه‌ای داشته باشم، نه دلیل قانع‌کننده‌ای برای دفاع از آن بیابم. در آن سوی مرزهای شرق اروپا از همه‌چیز بدم می‌آمد، از رنگ خاکستری که بر همه‌جا سایه انداخته بود، از اعضای پُرهیبت و خاکستری‌پوش پلیس امنیتی و ک‌گ‌ب که از فاصله‌های دور قابل شناخت بودند، از مقامات چاق و چله و بی‌حال حزب کمونیست که از نخوت و تکبرشان می‌شد آنان را بازشناخت![28]

منزل ششم

در ژانویه 1966م/1354ش، ویدا به قصد شرکت در کنفرانس سه قاره از طریق پراگ به کوبا می‌رود. در قیاس با پراگ و برلین شرقی، او هاوانا را شهری رنگین و سرسبز و میهمان‌نواز با مردمی شاد و سرزنده توصیف می‌کند. شرح کامل تجربۀ اقامت دوسالۀ ویدا در کوبا و شناخت شخصیت‌هایی که او نام می‌برد نیازمند بازبُرد به کتاب یادها است. دو نمایندۀ رسمی هم از جانب ایران در این کنفرانس شرکت دارند. او هرچه تلاش می‌کند با شرح اوضاع ایران ”موجب انزوا یا خروج نمایندگان رژیم ایران“ شود، بی‌فایده است. وقتی به کوبایی‌ها متوسل می‌شود، می‌گویند  اگر او بتواند شوروی و چین را قانع کند انها حرفی ندارند.[29] در آن دوران، ستیز و ناسازگاری مابین چین و شوروی شدت گرفته بود. در بحبوحۀ دودستگی‌ها در اردوگاه سوسیالیستی، کشورهای جهان سوم ناچار به برگزینی جایگاه و خط مشی سیاسی جدیدی برای خود بودند.

چندی پس از آن کنفرانس، فیدل کاسترو سحرگاهی به قصد دیدار از ویدا و اسوالدو بی‌مقدمه به هتل محل اقامت آنها می‌رود. وقتی ویدا خواب‌آلود و بی‌خبر در را باز می‌کند، بی‌اختیار فریاد می‌زند: ”اسوالدو بلند شو، فیدل آمده!“[30] شرح ملاقات و گفت‌وشنودهای آنها در آن دیدار و در دیدار بعدی در آپارتمان دواتاقۀ کاسترو به دعوت شام، از جالب‌ترین بخش‌های کتاب است که باید خواند. ”هیچگاه با چنین آدم پُرانرژی و پُرابهتی روبرو نشده بودم، مجذوب‌کننده بود و اعتمادبرانگیز.“[31] کاسترو توضیح می‌دهد که شوروی از جمله آخرین و امریکا از جمله اولین کشورهایی بودند که انقلاب کوبا را به رسمیت شناختند. او همچنین می‌گوید که آنها در آغاز انقلاب سوسیالیست نبودند. پس از مصادرۀ اموال شرکت‌های امریکایی و زیر فشار تحریم‌ها بود که به سوسیالیسم پناه می‌آورند. در میان سران انقلاب فقط چه‌گوارا کمونیست بود.

کوتاه‌مدتی پس از پایان کنفرانس، معاون وزیر کشور و مسئول امنیتی و آموزش گروه‌های چریکی در کوبا با نام پی‌نرو (Manuel Pinero)، ملقب به ”سرخ‌ریش،“ یک دورۀ خصوصی آموزش استفاده از سلاح‌های مختلف و روش‌های ضدتعقیب برای ویدا ترتیب می‌دهد. ضمن رفت‌وآمدها مابین کوبا و اروپا، خواهر ویدا و شوهرش واسطه می‌شوند که او امکان سفر آنها همراه با شماری از اعضای ”سازمان انقلابی حزب توده“ را به قصد آموزش در کوبا فراهم آورد. سرخ‌ریش بر اساس اعتمادی که به ویدا دارد و به شرطی که ویدا کار ترجمه را بر عهده بگیرد موافقت می‌کند. از شرح رفتار و گفتار و اندیشه‌های این گروه و پشیمانی ویدا از ترتیب سفر آنها به کوبا می‌گذرم. همین‌قدر باید گفت که خواهر ویدا و همسرش در همان اوایل دوران آموزش به سبب خشک‌اندیشی‌ها و مناسبات ستیزه‌جویانه از سازمان انقلابی فاصله می‌گیرند و در عین حال از مبارزۀ مسلحانه نیز سرخورده و روگردان می‌شوند. ”خشونت، اراده‌گرایی و دیسیپلین خشک نهفته در مبارزۀ مسلحانه و مخفی با روح و جان پری هیچ سازگاری نداشت.“[32]  لحن پُرکنایه و ریشخندآمیز و در عین حال فریب‌خوردۀ ویدا در گزارۀ زیر ناشی از خرد معطوف به تجربه‌های گذشته است:

در آن سفرها به کوبا، من چنان مجذوب انقلاب کوبا بودم که به نبود تحزب، آزادی سیاسی، آزادی بیان و تشکل‌های مدنی کمترین اهمیتی نمی‌دادم. نه به پیامدهای آرمان‌گرایی و اراده‌گرایی چه‌گوارا می‌اندیشیدم و نه به نتایج پراگماتیسم و تمرکز قدرت در دست کاسترو. همه‌چیز را با تکیه بر ”ضرورت انقلاب“ توجیه‌پذیر می‌دانستم. حتی اعدام نوجوان روستایی شانزده‌ساله‌ای را توسط چه‌گوارا، فقط به خاطر عبرت و ”ضرورت حفظ دیسیپلین چریکی!“ فقط به این دلیل که آن نوجوان هنگام مبارزه در کوه‌های سییرامائسترا، در آن شرایط سخت کمبود غذایی نتوانسته بود از دزدیدن تکه‌ای پنیر خودداری کند. هنوز این مسئلۀ بنیادین برایم مطرح نبود که ریختن خون یک انسان به بهانۀ ”حفظ دیسیپلین“ و ”ضرورت مبارزه“ یا ”ضرورت انقلاب“ می‌تواند سرانجام به حکومتی توتالیتر بیانجامد. همچنان که سرنوشت انقلاب کوبا نشان داد.[33]

و چنین است شرح سوزندگی آتش عشق – در خصوص ویدا حاجبی، عشق به آرمان‌های انقلابی فریبنده و توهم‌زا – که سودای آن بر عقل و خرد سخت چیره است. به قول سعدی در بوستان:

بسا عقل زورآور چیردست

که سودای عشقش کند زیردست

چو سودا خرد را بمالید گوش

نیارد دگر سر برآورد هوش

ویدا می‌نویسد که کاسترو در پایان یکی از سخنرانی‌های چندساعته‌اش به مردم کوبا قول داد که در چهل سالگی، پیش از ابتلا به زوال عقل پیری، از قدرت کناره خواهد گرفت. ”و من همراه جمعیتی میلیونی با چه شادمانی و پایکوبی از آن قول استقبال کردیم! اما او برخلاف قولش تا هشتاد سالگی بر سر قدرت باقی ماند و عاقبت هم برادرش را وارث خود کرد.“[34]

پس از کشته شدن چه‌گوارا در اکتبر 1967م/1346ش، کاسترو سیاست نزدیکی با شوروی را برمی‌گزیند و از حمایت و آموزش گروه‌های مسلح و غیرمسلح در سایر کشورها دست می‌کشد. او همچنین به پیروی از الگوی شوروی حزب کمونیست واحدی به وجود می‌آورد و مقام دبیرکلی حزب و ریاست جمهوری را به عهده می‌گیرد. به تدریج، تشکیل کانون‌ها و جمعیت‌های غیردولتی ممنوع می‌شود و بدین ترتیب، امکان هرگونه انتخابات آزاد از میان می‌رود. پیامد اجتناب‌ناپذیر چنین روندی سرکوبی برخی از شخصیت‌های سرشناس و محبوب دوران انقلاب است. نام و مقام این شخصیت‌ها در یادها آمده‌اند. آنها یا به زندان می‌افتند، سر به نیست می‌شوند یا محکوم به اعدام. از جملۀ آنان، پی‌نرو یا سرخ‌ریش، مسئول امنیتی گروه‌های چریکی و دوست و مربی ویداست که در تصادفی مشکوک کشته می‌شود. بدین ترتیب، به گفتۀ ماله دوپَن (Jacques Mallet du Pan)، روزنامه‌نگار و سلطنت‌طلب دوران انقلاب فرانسه، ”انقلاب فرزندان خود را می‌بلعد.“

منزل هفتم

در ماه می 1968م، ویدا کوبا را پس از دو سال اقامت برای همیشه ترک می‌کند و در فضای پر جوش و خروش آن ماه به پاریس می‌رود: زمان جنبش فمینیستی، تظاهرات ضدجنگ ویتنام، اعتصاب‌های کارگری و جنگ و ستیزهای خیابانی با پلیس. ژنرال دوگل هنوز در مقام ریاست جمهوری پا بر جاست. البته ویدا خود را فراتر از این ”مسایل ثانوی“ وابسته به جنبش چپ‌گرایی می‌داند که هدفش برقراری عدالت اجتماعی و ستیز با کل نظام سرمایه‌داری است. گرچه مسایل سیاسی مطرح در آن دوران در فرانسه ربطی با جنبش چپی مورد نظر ویدا ندارد، اما به مصداق این بیت سعدی که ”هر گلی نو که در جهان آید / ما به عشقش هزاردستانیم،“ او نیز به جمع دانشجویان هنرهای زیبا می‌پیوندد که ابتکار نمایش فیلم روی دیوار کوچۀ بناپارت در کارتیه لاتن و تهیه و پخش اعلامیه‌ها و شعارهای انقلابی را بر عهده گرفته‌اند. پس از انحلال پارلمان، ژنرال دوگل با توسل به زد و بندهای مختلف، از جمله با حزب کمونیست، جنبش می 68  را سرکوب می‌کند. اما سرانجام در 27 آوریل 1969 ناچار به کناره‌گیری می‌شود.

به گفتۀ ویدا، جنبش ماه می رویداد مهمی در تاریخ اجتماعی و فرهنگی اروپا بود، ”رخدادی انقلابی که توانست در فرهنگ سنتی، سلطه و اتوریتۀ دولتمردان و مدیران، قید و بندهای تبعیض‌امیز و مردسالار دگرگونی پایداری ایجاد کند.“[35] دستاوردهای سیاسی و اقتصادی این جنبش، به نظر ویدا، نه فقط در فرانسه، بلکه در ایتالیا و آلمان و چکسلواکی هنوز پا بر جا مانده‌اند.[36] بسیاری از این دستاوردها، مانند جایگاه زنان در صحنۀ سیاست و جامعه، قانونی شدن چهل ساعت کار در هفته، بهسازی قوانین کار، افزایش حداقل دستمزد و حق تشکیل سندیکاهای دانشجویی در جامعۀ فرانسوی نهادینه شده‌اند.

آگاه یا ناآگاه، گویی ویدا حاجبی نپذیرفته است، نمی‌داند یا نمی‌خواهد به زبان بیاورد که تنها پیروزی حاصل از تلاش‌ها ومبارزه‌های بیست‌وپنج سالۀ او صرفاً و منحصراً محدود به همان است که در فرانسه و کشورهای اروپایی دیگر، یعنی در بطن نظام‌های دموکراتیک لیبرال سرمایه‌داری، به دست آمد و بس. تحت نظام‌های انقلابی-چپی آرمانی او، ژنرال دوگل سال‌های سال پس از آن تلاش‌ها و مبارزه‌ها هنوز در مقام رهبری پا بر جا می‌بود یا دیکتاتور دیگری، معمولاً خشن‌تر و وحشی‌تر، جای او را می‌گرفت. همۀ ستیزها و تلاش‌های انقلابی  و چریکی و عقیدتی ویدا برای تحقق‌پذیری آرمان‌هایش نه فقط به نحوی قاطع فروپاشیدند، بلکه پیامد اجتناب‌ناپذیر بسیاری از آنها صد و هشتاد درجه از غایت‌ها و هدف‌های آرمانی او انحراف پیدا کردند. در واقع، طنز تلخِ (irony) زندگی سیاسی ویدا حاجبی در این است که یگانه پیروزی قابل ذکر آن در قالب نظامی عقیدتی‌ تحقق پذیرفت که او همۀ عمر کمر به سرکوب آن بسته بود.

فهم سبب‌های زیربنای این‌گونه پیامدهای ناگوار و ناخجسته نیز چندان دشوار نیست. واقعیت امر این است که کشورهای جهان سومی/در حال توسعه، یعنی توده‌هایی که آماج تکان انقلابی‌اند، از تجربه‌های تاریخی و ضروری رنسانس، انقلاب صنعتی، روشنگری و مدرنیته – به عبارتی چهار قرن آمادگی فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و مهم‌تر از همه، فردی در غرب – هرگز بهره‌مند نبوده‌اند. از این رو، آمادگی پذیرش هرگونه تحول دموکراتیک در این توده‌ها اگر ناممکن نباشد، بسیار نادر خواهد بود. تاریخ صدوپنجاه سال گذشته گواه زندۀ این ادعاست. از اینها گذشته، در این‌گونه جوامع اکثریت توده‌ها آن‌چنان در چنبرۀ تعصبات و توهمات دینی و سنتی اسیرند که امید کسب فردیت، همان عنصر بنیادین شناخت و تحقق‌پذیری فرایندهای دموکراتیک، در آنها سخت نامیسر است. پس چون زمینه‌های اجتماعی  و فرهنگی برای تشکیل و پاگیری نظام‌های دموکراتیک وجود ندارد، اکثریت توده‌ها در این‌گونه جوامع مجذوب و مسحور رهبرانی‌اند عوام‌فریب و خوش‌ظاهر که از طریق برانگیختن احساسات ناسیونالیستی و ایدئولوژیکی به نحوی تام‌گرا بر آنها فرمانروایی می‌کنند، بدون اینکه سازوکار یا راه چاره‌ای برای رهایی از سلطۀ این‌گونه نظام‌های خودکامه فرادست باشد. تلاش گروه اندک روشنفکران انقلابی نیز در اکثر موارد بیهوده است و اگر هم موفقیت‌آمیز باشد، پیامد کار در واقع فرقی نمی‌کند، زیرا این بار رهبر انقلابی عوام‌فریب و خوش‌ظاهر است که نقش دیکتاتور سرکوبگر را بازی خواهد کرد. نگاه گذرایی به تاریخ خاورمیانه در صد سال گذشته در تأیید آنچه گفته شد کافی است.

زندگی‌نامۀ ویدا حاجبی که از چشم‌انداز خرد پس‌نگر نوشته شده نیز شاهد زنده و گویای سناریویی است که یاد شد. اما وقتی او درگیر و دار جوشش‌های انقلابی در جستجوی ”مسیحانفس و فریادرسی با انفاس خوش“[37] منزل به منزل هفت شهر عشق را درمی‌نوردد، آنچه البته به ذهنش خطور نمی‌کند این‌گونه ملاحظات است، غافل از اینکه خدای‌گونه‌های کاذبی که به آنها امید بسته است، همه سرانجام موجب ناامیدی خواهند بود. سفر حماسی ویدا در جستجوی ناجی با سفر روحانی اهل ایمان در پی منزلگه مقصود در واقع تفاوت چندانی ندارد: هر دو ناشی از زدودگی دریچه‌های بینش است که توانمندی درک بی‌نهایت را از انسان سلب می‌کند.[38]

آنچه مایۀ سرخوردگی خوانندۀ یادها می‌شود، درک این واقعیت است که به‌رغم ایثار عمر خود در پی‌جویی آرمان‌های سیاسی و عقیدتی، ویدا حاجبی نه به نتیجۀ منطقی یا هدفمندی دست می‌یابد و نه راه حل عملی و کارایی پیشنهاد می‌کند. گویی حکایت زندگانی استثنایی او حامل پیام روشنفکرانۀ دیگری جز هیچ‌گرایی (nihilism) برای خود و خواننده‌اش نیست. او خواننده را در خلأ ذهنی رهایی‌ناپذیری، همراه با احساس نومیدی و اندوه و ندامت،  معلق نگاه می‌دارد. آیا به نظر او، ما ساکنان طلسم‌شدۀ جهان سومی جاودانه به تکرار دور باطلی محکومیم که سده‌هاست در آن چرخیده‌ایم: دیکتاتوری ← بیدادگری ← انقلاب/جنگ/کودتا ← دیکتاتوری ← بیدادگری ← انقلاب/جنگ/ کودتا . . .؟ یا باید به امید ظهور خدای‌گونه‌هایی راستین باشیم که عاقبت با توسل به سازوکارهایی قدسی طلسم دور باطل سرنوشت ما را بشکنند؟!

بازگشت

در اوایل سال 1348ش/1969م، ویدا حاجبی تصمیم می‌گیرد به ایران بازگردد. در آخرین دیدار در شهرکی در مرز آلمان و فرانسه، خواهرش پری سخت آشفته و نگران است و به او هشدار می‌دهد که از بازگشت به ایران منصرف شود و از ماجراجویی دست بردارد، زیرا ساواک دست از سر او برنخواهد داشت، به ویژه به سبب تجربۀ کوبا و کمک به آموزش گروه‌های انقلابی. اما ویدا از یک سو دیگر نمی‌تواند دور از پسر و خانواده و دیار به زندگی ادامه دهد  و از سوی دیگر، جز شرکت در مبارزۀ مسلحانه راه حل جدی دیگری به نظرش نمی‌آید. چند هفته پیش از این دیدار، او که برای نخستین‌بار در کنگرۀ دانشجویان ایرانی در فرانکفورت شرکت کرده بود، زد و بندهای سیاسی، شعارهای کلیشه‌ای، اتهام‌ها و الگوبرداری‌های بی‌ربط از چین و شوروی و ویتنام و فلسطین و کوبا را از نزدیک تجربه کرده بود. ”اما حوصله‌ام از آن همه حرف سر رفته بود. فقط مبارزۀ مسلحانه را به الگوی کوبا قبول داشتم.“[39]  گویی ویدا یا در واقع آگاه نیست یا ناآگاه این واقعیت را نادیده می‌گیرد که بهانۀ ”نزدیکی به پسر و خانواده و دیار“ با قصد ”مبارزۀ مسلحانه به الگوی کوبا“ نه فقط هرگز سازگار نیست، که در واقع با آن در تناقض است. عزم راسخ درگیری در مبارزات مسلحانۀ چریکی و پیامدهای احتمالی زندان و شکنجه و چه بسا مرگ را چگونه می‌توان با آرزوی زندگی در کانون خانواده توجیه کرد؟ احتمال تحمیل درد و رنج‌های روانی جانفرسا بر یاران و عزیزان و فروپاشی روند شیوۀ زیست خوگرفتۀ آنان را بر اساس کدام موازین انسانی و اخلاقی می‌توان حق و مشروع به شمار آورد؟ آیا سرسپردگی بی چون و چرا به آرمان‌های انقلابی ناآزموده و مشکوک قربانی کردن همه‌کس و همه‌چیز را موجه می‌سازد؟ انگار ذهنیت ویدا نسبت به این‌گونه ملاحظات تأثیرناپذیر است. به هر حال، هشدارها و نگرانی‌های خواهرش او را هرچه بیشتر به بازگشت مصمم می‌کند و به پری دلداری می‌دهد که ”نگران نباش، از چند سیلی و چند ماه زندان که بالاتر نیست!“[40]

بر اساس آنچه تا این مقطع از زندگی سیاسی ویدا حاجبی آموخته‌ایم، او از نزدیک و به تکرار شاهد بوده است که فرضیه‌های آرمان‌گرایانۀ او در چارچوب کارکردی جنبش‌های انقلابی-چریکی چپ‌گرا همه به نحوی قاطع به یکی از دو صورت دگردیسی پیدا کرده‌اند: صورت اول برقراری نظام‌های خودکامه و تام‌گرای ضدتاریخی و ضدانسانی مانند شوروی و چین و کوبا و مانند اینها که سرانجام در قالب نظام‌های کاپیتالیست‌نمای (pseudocapitalistic) آشفته و سرهم‌بندی‌شده تحول پیدا می‌کنند. و صورت دوم، سرکوبی و وازنش این‌گونه جنبش‌ها در جوامع جهان سومی مانند ونزوئلا و الجزایر و بولیوی و مانند اینها. به عبارت دیگر، فرضیه‌ها و طرح تجربی انتخابی ویدا حاجبی به قصد اثبات اعتبار آرمان‌های عقیدتی-سیاسی او تا این مقطع از زندگی‌اش نابسنده و نادرست بوده‌اند. در نتیجه، سنجه‌ها و شاخص‌های منطقی و علمی – البته برای آنان که با این اصول آشنایند – حکم می‌دهند که یا فرضیه یا طرح تجربی آزمون آن و یا هر دو ناکارا، ناشدنی و ناروایند و باید با دقت و درایت بازنگری و بازاندیشی شوند؛ تکرار آنها خردستیز خواهد بود، زیرا نتایج مشابهی به بار خواهد آورد. با این همه، ویدا حاجبی همچون سیزیف اسطوره‌ای (Sisyphus) که به نحوی جاودانه سنگ گران‌باری را بر دوش به بالای کوه می‌کشد، با این آگاهی که باز فرو خواهد افتاد، به‌رغم همۀ شواهد و بی‌اعتنا به درس تاریخ می‌خواهد تجربۀ ناموفق و ناکام عمر سیاسی خود را حداقل یک بار دیگر تکرار کند؛ با این چشمداشت نامعقول که این بار حاصل کار متفاوت خواهد بود. شگفتا که ما ناظران حاشیه‌نشین از دور و از پیش نتایج مصیبت‌بار آخرین تجربۀ ویدا را می‌توانیم پیش‌بینی کنیم.

تعقیب و تهدید و به اصطلاح سین‌جیم ساواک از لحظۀ ورود ویدا به فرودگاه تهران آغاز می‌شود. پس از مدت‌ها تلاش، سرانجام در مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی، در بخش روستایی و عشایری، استخدام می‌شود. سفرهای پژوهشی به روستاها و عشایرنشین‌ها، البته زیر نظر ”چهارچشمی“ ساواک، برای ویدا بسیار آموزنده و جذاب است. شرح دقیق آنها را باید در یادها خواند. در دوم مرداد 1351ش/1971، هنگام برگشت به خانه از سر کار، اتومبیلی از پشت به اتومبیل کوچک او می‌زند و سپس در نتیجۀ ضربۀ شدیدی به گردن از هوش می‌رود. وقتی چشم باز می‌کند و به هوش می‌آید، در بازداشتگاه زندان اوین است. شرح هفت سال زندانی شدن در زندان‌های اوین و قصر، آزادی از زندان به دنبال انقلاب اسلامی، زندگی پنهانی و پُرمخاطرۀ او پس از آزادی و سرانجام فرار از ایران و پناهندگی به فرانسه در صفحات 163 تا 233 یادها بازگو شده‌اند. حتی اشاره‌های فهرست‌وار به زندگی‌نامۀ ویدا در این دوران نه فقط بیرون از محدودیت‌های این نوشته که در واقع به منزلۀ بی‌انصافی و ناچیزانگاری است. همین‌قدر باید گفت که نقش او در مقام یک رهبر، مشاور، رازدار و تسلی‌بخش همراه با شهرت او در کسوت یک زندانی نمونه، شکیبا، پُرطاقت و به طور کلی بزرگ‌منشی و بلندپایگی او در جمع هم‌بندان جوان‌تر در ”نخستین زندان زنان سیاسی“ ایران شخصیتی افسانه‌وار از او می‌آفریند که در کتاب دوجلدی دیگر او، داد بیداد: نخستین زندان زنان سیاسی، 1350-1357، از زبان آنها به تفصیل بازگو شده است.[41] حتی خود ویدا از این مسئله در شگفتی است:

زمانی که در خرداد 53 برای نخستین‌بار مرا از اوین به زندان قصر منتقل کردند، از چهرۀ غلوآمیزی که از من ساخته‌ بودند در شگفت ماندم. با اینکه همواره از قهرمان‌پرستی و اسطوره‌سازی بیزار بودم، مجذوب مقاومت و ایثار همبندان جوانم شدم. خواسته یا ناخواسته، به تدریج در قالب آن چهره‌ای فرو رفتم که از من ساخته شده بود. فراتر از این، دیری نگذشت که در تناقض میان همرنگ شدن با جمع و کسب هویت جمعی از یک سو و حفظ فردیت و استقلال اندیشه و عمل از سوی دیگر سرگردان ماندم.[42]

در این بررسی صرفاً به ذکر چند نکته از میان خاطرات دوران زندان ویدا حاجبی بسنده می‌کنم. در روزهای اول زندان شدت شکنجه به اندازه‌ای است که او چند بار بیهوش می‌شود و با بدنی ورم‌کرده، پاهای سیاه‌شده تا زانو با پوست ترکیده و خونریزی شدید به هوش می‌آید. ”در آن وضعیت اسفبار، پزشک چاق و چلۀ زندان با لُپ‌های گل‌انداخته و دست‌های گوشت‌آلود مرتب فشار خونم را می‌گرفت و با لحنی مؤدب به عضدی [یکی از رؤسای زندان اوین] می‌گفت: ’فشار خون هر دو شما یک اندازه است، می‌توانید ادامه بدهید!“‘[43] سرانجام با تشخیص عفونت خون بیش از دو ماه در درمانگاه اوین بستری می‌شود. پس از بهبودی، قریب به هفت ماه در یک اتاق انفرادی و بدون اجازۀ ملاقات زندانی است. ”برخلاف چهره‌ای که از من ساخته بودند، از بازجویی و شکنجه سخت می‌ترسیدم و از دلهره و نگرانی لحظه‌ای آرام نداشتم،“[44] به ویژه وقتی او را تهدید می‌کنند که در برابر پسرش شکنجه را از سر خواهند گرفت. با این همه او نه هرگز اعتراف می‌کند، نه نام یا مخفیگاه کسی از همرزمانش را فاش می‌کند و نه ندامت‌نامه‌ای می‌نویسد یا می‌خواند.

پس از ماه‌ها به ویدا اجازۀ ملاقات می‌دهند و چشمش به دیدار پسر و پدر و مادر روشن می‌شود، بدون اینکه اجازۀ نزدیک شدن به او یا حرفی جز احوال‌پرسی داشته باشند. مادرش تقاضا می‌کند که قرآن کوچکی را که بیست‌وچهار ساعت روی ضریح حضرت رضا گذاشته بوده به ویدا بدهند.

عضدی انگار از قرآن ترسیده باشد، سرش را عقب کشید و به رسولی گفت: ”من پاک نیستم تو بگیر!“ رسولی همین جمله را به حسینی [رئیس زندان] تحویل داد و حسینی به سرنگهبان ”دولت.“ اما دولت هم جرئت نکرد به قرآن دست بزند. سرانجام سربازی را صدا کردند و او قرآن را بی‌آنکه ورق بزند دودستی جلو من گرفت.[45]

ویدا می‌نویسد که پس از اعلام فتوای روحانیان در خصوص نجس بودن کمونیست‌ها و مجاهدین، زندانیان مذهبی که دوستان و هم‌بندان چندین سالۀ زندانیان چپ‌گرا بودند آنها را تحریم می‌کنند، به این بهانه که ”ساواکی‌ها را بر شما ترجیح می‌دهیم، چون مسلمان‌اند!“[46]

در سال 1355ش/1976، در حالی که ویدا هنوز در سلول انفرادی زندانی است، از تهدیدها و فشارهای معمول دیگر خبری نیست. او نمی‌داند که در نتیجۀ فعالیت‌های خواهر و شوهرخواهرش، از طریق کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، برخی از روشنفکران و شخصیت‌های جهانی به حمایت از او برخاسته بودند. و اینکه در همان سال از جانب صلیب سرخ جهانی به عنوان زندانی سال انتخاب شده بود. به هر حال، در یک روز پاییزی در سال 1355ش، او به دفتر رئیس زندان احضار می‌شود و در سالن بزرگی پسرش رامین و یکی از دوستان دیرینه‌اش را می‌بیند که روی یک مبل و پشت میزی با ظرف‌هایی پر از شیرینی و میوه نشسته‌اند. ضمن آن دیدار غیرمنتظره در آن روز، به گفتۀ او، پاییزی غم‌انگیز است که از مرگ مادر باخبر می‌شود. به‌رغم یادآوری‌های مکرر رئیس زندان که ”هنوز وقت ملاقات تمام نشده،“ او از جا بلند می‌شود و می‌رود. ”تاب ماندن در آن وضعیت را نداشتم. می‌خواستم دور از نگاه مأموران، در تنهایی و خلوت سلول بگریم.“[47]  او با زبانی بس اندوهبار، صمیمی و زیبا احساسات خود را در سوگ مادرش در دو پاراگراف در صفحۀ 179 یادها بیان می‌کند. نثر این دو پاراگراف که نه فقط نمایندۀ اوج زبان در کتاب یادها، بلکه اوج تراژدی زندگی‌نامۀ ویدا حاجبی است، خواننده را سخت منقلب می‌کند.

ویدا که از اوایل دوران زندان به چریک‌های فدایی خلق پیوسته است، سخت‌گیری‌های زیستی، تحریم‌های هنری و زیبایی‌شناختی و به طور کلی شیوۀ زندگی تحمیلی آنها بر خود را افراطی و نامعقول می‌داند، روندهایی که نه میان مبارزان ونزوئلایی و کوبایی و نه در جمع کمونیست‌های غربی شاهد بوده است. مبارزۀ ویدا ستیز با نظام بیدادگر سرمایه‌داری است، نه با دستاوردهای سرمایه‌داری. اما او ان‌چنان مجذوب و مرعوب ایثار، روحیۀ مقاوم و ازخودگذشتگی‌های هم‌بندان است که ”حتی اگر در نهان مدافع پاره‌ای از آن تحریم‌ها و ضدیت‌ها نبودم، اما مخالفتم را نیز به صراحت در برابر جمع ابراز نمی‌کردم.“[48]

رویکرد ویدا در این زمینه نمایندۀ نوعی تناقض‌گویی ناشی از نبود اندیشۀ تحلیلی و استدلالی است. او یا نمی‌داند یا نادیده می‌گیرد که فرآورده‌ها (products) را از فرایندهایی (processes) که به وجود آورندۀ آنهایند نمی‌توان جدا انگاشت، مگر از طریق نفی و وازنش رابطۀ علت و معلولی. اینکه فرضاً ماشین‌ها و هواپیماها و هزاران فرآوردۀ دیگر رژیم‌های سرمایه‌داری از ماشین‌ها و هواپیما‌های قراضۀ روسی و هزاران فرآوردۀ دیگر رژیم‌های سوسیالیستی-کمونیستی از همه جهت بهتر و برترند – از قیاس جنبه‌های بهزیستی و بهروزی انسان‌ها در این دو گونه شیوۀ زیست فعلاً می‌گذریم – پدیده‌هایی تجریدی که در خلأ روی داده باشند نیست، بلکه ناشی از فرایند علیت (causality) است. نفی این فرایند را مشکل می‌توان توجیه کرد. تحریم‌ها و ضدیت‌های مبارزان چپ‌گرا نیز ناشی از ورشکستگی و درماندگی ذهنی است که به صورت سازوکار دفاعی تحریم و وازنش شکل می‌گیرد. آنها چون نمی‌توانند سروری آشکار و انکارناپذیر شیوۀ زیست در کشورهای سرمایه‌داری را منکر شوند، همانند کبکی که سرش را زیر برف پنهان می‌کند، در توهم گریز از واقعیت‌ها و در چنگال خویش‌انکاری (self-denial) اسیرند.

ویدا می‌نویسد که در تمام دوران زندان، فدائیان و مجاهدین تعیین مقررات و اعمال تحریم‌ها را، بدون اعتنا به نظر اقلیت، حق مسلم خود می‌دانستند و هرگونه مصالحۀ سیاسی، استقلال اندیشه و ابراز فردیت را امری نکوهیده به شمار می‌آوردند. ”من نیز که همواره خودم را جزیی از جمع فدائیان می‌دانستم در عمل با آنان هم‌رای و هم‌صدا بودم.“[49] از دیدگاه خرد پس‌نگر، او می‌افزاید: ”در فقدان ایده‌های کثرتگرا یا پلورالیسم، استقلال اندیشه و حقوق مدنی، ناگزیر فرهنگ انحصارگرا، سنتی-مذهبی، و مردسالار چتر خود را بر سر گروه‌های چپ گسترانده بود.“[50] حذف‌های فیزیکی چند عضو از فدائیان – که سال‌ها بعد از آن آگاه می‌شود – نیز به نظرش نشانۀ انحصارطلبی سبعانه در شکل‌گیری‌های فرقه‌ای بود.

اگر پیش از دستگیری، فردیت و شخصیت‌ام را کم و بیش حفظ کرده بودم، با ناپسند دانستن فردیت و ”تک‌روی“ از زندان آزاد شدم. لذت بردن از هنر، موسیقی، زیبایی‌ها، توجه به خورد و خوراک و پوشش در ذهنم به امری ناشایست تبدیل شد و زهدگرایی و تهیدستی و فقر به فضیلت. سرانجام نسبت به دستاوردهای پُرارزش فرهنگی، علمی، حقوق مدنی، و مهم‌تر از همه حق برگزیدن و عزل در انتخاباتی آزاد در جوامع سرمایه‌داری به شک و تردید افتادم.[51]

در این پاراگراف شگفت‌آور و باورنکردنی، انسان یگانه و ممتازی که بیست‌وپنج سال از بارورترین دوران زندگانی را با جان و دل در خدمت مبارزات انقلابی به سر آورده است، حاصل تجربه‌ها و دست‌یافت‌‌های روشنفکرانۀ خود را با زبانی روشن و پُریقین و فشرده بیان می‌کند. معتبرتر و موثق‌تر از ویدا حاجبی از شخص دیگری در تاریخ معاصر ایران نمی‌توان نام برد که روی سخنش بتوان این‌گونه به جد درنگ کرد.

پس از آزادی زندانیان به دنبال انقلاب 1357، ویدا نیز آزاد می‌شود و خانۀ پدری را ساکت و غمگین و پدرش را پیر و تنها بازمی‌یابد. چهرۀ شهر غریبه و ناآشناست. هیجانی آمیخته با نگرانی در فضا موج می‌زند. ”شور و شوقی همراه با تردید و دلهره“ آرام و قرار از او گرفته است و اجازه نمی‌دهد به اندیشه‌های متناقضی که ذهنش را آشفته کرده‌اند  سر و سامان بدهد، اینکه مقصد نهایی کجاست و چه آینده‌ای در انتظار اوست. روز 26 دی 1357، تاریخ پایان سلطنت شاه، بشارت‌دهندۀ لحظه‌های کوتاه و شادی‌آفرین حس شادمانۀ آزادی است، زمان دست کشیدن از تردیدها و تناقض‌ها و غوطه‌وری در بهار آزادی؛ افسوس، بس کوتاه و گذرا.

چند ماه پس از انقلاب، عموی بزرگ ویدا خودکشی می‌کند و پدرش نیز چندی بعد جان می‌سپارد. اهالی محل که هنگام آزادی از زندان از او استقبال کرده بودند، اینک هر شب روی دیوار باغ آنها می‌نویسند: ”گمشو کمونیست!“ می‌بینیم که به تدریج، اما پیگیر، اصوات ناموزون و بدآهنگ در جهت اوج درهم‌گسیخته و سرسام‌آور سمفونی زندگانی او هم‌صدا می‌شوند و دوران بسیار سخت و پُرمخاطره‌ای را که در کمین اوست هشدار می‌دهند. شرح افسانه‌وار دربدری‌های او از این مخفیگاه به آن مخفیگاه، وحشت مداوم از دستگیری و شکنجه و اعدام به دست عناصر حکومت اسلامی و سرانجام فرار از ایران در سال 1361ش/1982م را باید در یادها به تفصیل خواند. به کمک یک قاچاقچی هوادار حزب دموکرات کردستان، پای پیاده در برف و یخ، پس از قریب به یک‌ونیم ماه پیاده‌روی در کوهستان‌ها، سرانجام او خود را به مرز ترکیه می‌رساند و با تلاش‌های پسرش – که ویدا توانسته بود با تقبل خطرات فراوان او را به فرانسه بفرستد – ویزای پناهندگی سیاسی از فرانسه به دست می‌آورد و خود را به پاریس می‌رساند. او که بدون هیچ‌گونه پشتوانۀ مالی در تنگدستی شدید قرار دارد، به هر تدبیر از طریق پیشخدمتی در یک رستوران، شیرینی‌پزی و رفت‌وروب امرار معاش می‌کند. مرگ خواهر عزیزش، پری، که سال‌ها از بیماری در رنج بود و از دست دادن برادر جوان‌ترش، کامران، ضربه‌های جبران‌ناپذیری‌اند که ناچار به تحمل آنهاست. در عین حال، درگیری‌های ذهنی وسواسی او به بازنگری تجربه‌های گذشته و بیان واقعیت‌ها او را آرام نمی‌گذارند. تدوین دو جلد کتاب داد بیداد و نگارش یادها حاصل تلاش او برای رویارویی با این درگیری‌های ذهنی است.

پیگفتار

بر اساس گفته‌های صریح و مکرر ویدا حاجبی در یادها، به راستی می‌توان نظر داد که او بیش از هر چیز یک اومانیست/انسانیت‌گرا (humanist) است که عمر خود را وقف پی‌جویی آرمان‌های اومانیستی در  محدودۀ جنبش‌های انقلابی-چریکی چپ‌گرا کرده است، غافل از این واقعیت، یا آگاه اما بی‌اعتنا به آن، که این‌گونه جنبش‌ها به نحوی اجتناب‌ناپذیر پیرامون دایرۀ معیوبی می‌چرخند که در نقطۀ کانونی آن رهبری پُرجاذبه و بی‌تردید خودشیفته و عوام‌فریب و قدرت‌طلب و سنگدل (لنین، استالین، مائو، کاسترو و . . .) همراه با گروه اندکی پیروان خشک‌اندیش متعهد قرار دارند که به خاطر الزام نگاهداشت و گسترش قدرت، به عبارتی ضرورت ایمنی حضور در نقطۀ کانونی و جلوگیری از فروپاشی دایرۀ معیوب، جر توسل به دیکتاتوری به قصد سرکوب هرگونه آزادی اندیشه و عمل در توده‌های جامعه سازوکار دیگری در اختیار ندارند. از جمله پیامدهای زیانبار این‌گونه نظام‌های حکومتی جلوگیری از تحقق‌پذیری مفهوم فردیت – همان جوهر و جزءمایۀ بنیادین تجربۀ تجدد و دموکراسی – در انسان‌هاست. یادها شاهد زنده و گویا و در واقع رویدادنامه‌ای است از آنچه گفته شد. بدین قرار، نظام‌های عقیدتی-حکومتی این‌چنانی نه فقط ضدتاریخی که ضد انسانی‌اند.

ضدتاریخی به این دلیل آشکار که سال‌ها و دهه‌هاست نه فقط اثری از جنبش‌های انقلابی-چریکی چپ‌گرا در هیچ گوشه‌ای از عالم نمی‌توان یافت. قدرت‌های نمونه و پشتوانۀ آنها، مانند شوروی و چین، و کشورهای کوچک‌تر پیرو این ایدئولوژی‌ها، مانند کوبا و ویتنام، از فرط ناچاری به هر حیله و ترفند، هرچند به نحوی شلخته و ولنگار، سرگرم فرایند سازگاری و هماهنگی با اصول حاکم بر نظام‌های دموکراتیک-سرمایه‌داری‌اند، هنوز با این توهم که آزادی اندیشه و عمل را می‌توان همچنان سرکوب کرد و در عین حال از برکات این نظام‌ها بهره‌مند شد. سرانجام این‌گونه رژیم‌های روان‌پاره (schizophrenic) به یکی از دو صورت خواهد بود: پذیرش کامل مبانی دموکراسی-سرمایه‌داری از طریق انتخابات آزاد و حق رأی برای همۀ شهروندان یا سیر پس‌گرا در جهت دیکتاتوری و به عبارتی سرگردانی دوباره در حلقۀ معیوب.

ضدانسانی بودن نظام‌های یادشده نیز به سبب تحمیل بی چون و چرای شیوۀ زیست انسان‌ها، از گهواره تا گور، به حکم گروه اندکی خودگمارده است که بر اساس ایدئولوژی‌هایی ورشکسته جوانه‌های آزادی اندیشه و عمل را در آدمی می‌خشکانند. شگفت آنکه هواداران و پیروان این‌گونه روندهای پس‌گرا نمی‌دانند یا نادیده می‌گیرند که سیر شتابنده  و بی‌امان فرایند تکامل همۀ جنبه‌های هستی و حیات آدمی، از جمله متن تاریخی آن، را در بر می‌گیرد و به پیش می‌راند. آنکه و آنچه هم‌زمان و همگام با سیر تکامل پیش نراند، به عبارتی با آن ناسازگار باشد، ناچار به حاشیه رانده خواهد شد و سرانجام فرو خواهد پاشید. این اشاره‌ها را نباید به منزلۀ کمال و آرمانی بودن نظام‌های دموکراسی-سرمایه‌داری به شمار آورد، هرگز! همین‌قدر می‌توان ادعا کرد که تاریخ چند سدۀ گذشته به ما آموخته است که در میان نظام‌های سیاسی و حکومتی، لیبرال دموکراسی به نحوی نسبی بهترین است، زیرا به گفتۀ نهرو، این‌گونه نظام بازنمود و تجسم طبیعت آدمی است، بدین معنی که همۀ نیک و بدهای طبیعت آدمی در آن بازتاب دارد. شک نیست که نیروهای پیش‌رونده و اجتناب‌ناپذیر تکامل حکم می‌کند که اصول و موازین دموکراسی-سرمایه‌داری نیز بر اساس نیازها و ضرورت‌های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و تاریخی تحول پیدا کنند، وگرنه در حاشیۀ تاریخ فرسوده و ناکارا از اعتبار ساقط خواهند شد.

آرمان‌های اومانیستی والا، افسوس رمانتیک و دست‌نایافتنی ویدا حاجبی (”آرزوی عدالت و سعادت بشریت،“ ”پروازهای بلند به سوی بی‌کرانی“ و مانند اینها) با سازوکارهای کارکردی ضروری برای تحقق بخشیدن به الگوهای تجویزی نظام‌های مورد علاقۀ او (مارکسیسم، لنینیسم، مائوئیسم) هرگز سازگار نبودند که در واقع، این ”ایسم‌ها“ را ضدنظریه‌هایی بر آرمان‌های اومانیستی باید به شمار آورد. آزمایشگاه و آزمون تاریخ ثابت کرده‌اند که تجربۀ عملی حاصل از این تئوری‌ها سرانجامی جز نکبت، پس‌گرایی، رنج، ستم، و مهم‌تر از همه سرکوبی آزادی اندیشه و عمل برای انسان‌ها به بار نخواهد آورد. همچنین، نباید از یاد برد که اصولاً مشکل اساسی آرمان‌گرایانی چون ویدا حاجبی شاید توهم رمانتیک دستیابی به آرمانشهری (utopia) است که در ذهنیت آنها رخنه کرده است، آرمانشهری که تا امروز در جهان هستی وجود نداشته و هرگز نخواهد داشت، به این دلیل علمی و منطقی ساده که آرمانشهر فرضی را صرفاً انسان‌های آرمانی می‌توانند بنا کنند و امید به وجود انسان آرمانی آرزوی عرفانی شاعرانه‌ای بیش نیست: ”گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما / گفت‌ آنچه یافت می‌نشود آنم آرزوست.“ دلیل علمی پشتوانۀ این ادعا این است که محتوی ذهن/روان آدمی شامل خلقیاتی است چون خودپسندی، خشم، حسادت، طمع، شهوت و بسیاری دیگر که وجود و تظاهر هر یک از آنها با مفهوم ”آرمانی“ ناسازگار خواهد بود. دلیل منطقی اینکه مفاهیمی چون آرمانی، غایی، مطلق و مانند اینها نه فقط تعریف دقیق و فراگیری ندارند، در متن فرهنگ‌های گوناگون تفسیر آدم‌ها از تعریف آنها ممکن است به کلی متفاوت باشد. برای نمونه، معنی و تعریف ”آرمانی“ برای یک فرد دیندار با ایمان با معنی همین مفهوم نزد شخصی بی‌دین متفاوت خواهد بود.

گفته‌اند تمدن از کودکستان آغاز می‌شود. معنی تلویحی این گفته این است که آزاداندیشی و فردیت و تجدد و تمدن را نمی‌توان از بالا یا از بیرون تجویز و تحمیل کرد، فضای مناسب برای بالندگی این فضیلت‌ها باید از دوران کودکی فراهم باشد؛ آنچه از برکات تجربه‌های روشنگری و مدرنیته در غرب فراهم بوده است و رشد و بالندگی دموکراسی‌های لیبرال را موجب شده است. پس تکلیف ما ساکنان جهان سومی چیست که سده‌ها زیر سلطۀ دیکتاتوری و بیدادگری از این تجربه‌ها محروم بوده‌ایم؟

ما امروز در دوران باورنکردنی و حیرت‌آور انفجار اطلاعات از طریق سیستم‌های رایانه‌ای زیست می‌کنیم، دوران فروپاشی مرزهای مصنوعی مابین ملت‌ها و فرهنگ‌ها. تکان‌ها و شوک‌های ضدتاریخی و ضدانسانی موجود در گوشه و کنار جهان امروز نیز سرنوشتی جز ورشکستگی و فروپاشی در پیش ندارند. سرکوب آزادی اندیشه و عمل در عصر دیجیتال توهمی بیش نیست. نوعی خوش‌بینی محتاطانه این امید را در انسان به وجود می‌آورد که کودکان و جوانان آسیایی و افریقایی و خاورمیانه‌ای امروز از طریق سیستم‌های رایانه‌ای شاید آنچه را که نسل‌های گذشته هرگز تجربه نکردند بیاموزند و تجربه کنند و جوانه‌های فردیت و آزاداندیشی در آنها بشکفد. در آرزوی چنین روزی

ما همچنان

دوره می‌کنیم

شب را و روز را

هنوز را[52]

[1] ویدا حاجبی تبریزی، یادها (کلن: انتشارات فروغ، 1389). ویدا حاجبی در 13 مارس 2017، در 81 سالگی، در پاریس درگذشت. این معرفی و بررسی که چندین ماه پیش از درگذشت او نوشته شده، بدون هیچ تغییری به چاپ می‌رسد.

[2] سعدی: هفت شهر عشق را عطار گشت / ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم.

[3] حاجبی، یادها، 34. همۀ نقل‌قول‌های مستقیم با رسم‌الخط متن اصلی آمده‌اند.

[4] حاجبی، یادها، 37.

[5] حاجبی، یادها، 45.

[6] حاجبی، یادها، 51.

[7] حاجبی، یادها، 54.

[8] حاجبی، یادها، 56.

[9] حاجبی، یادها، 57-58.

[10] حاجبی، یادها، 59.

[11] حاجبی، یادها، 59.

[12] حاجبی، یادها، 66.

[13] حاجبی، یادها، 67.

[14] حاجبی، یادها، 68.

[15] حاجبی، یادها، 78.

[16] حاجبی، یادها، 80.

[17] حاجبی، یادها، 85.

[18] حافظ: بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم / فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم.

[19] حاجبی، یادها، 86-87.

[20] حاجبی، یادها، 94.

[21] حاجبی، یادها، 101.

[22] حاجبی، یادها، 102.

[23] حاجبی، یادها، 104.

[24] حاجبی، یادها، 108.

[25] حاجبی، یادها، 111.

[26] حاجبی، یادها، 116.

[27] حاجبی، یادها، 116.

[28] حاجبی، یادها، 118.

[29] حاجبی، یادها، 124.

[30] حاجبی، یادها، 127.

[31] حاجبی، یادها، 127.

[32] حاجبی، یادها، 133.

[33] حاجبی، یادها، 134.

[34] حاجبی، یادها، 128.

[35] حاجبی، یادها، 142.

[36] اشارۀ ویدا حاجبی به چکسلواکی باید معطوف به پس از آزادی از یوغ شوروی باشد، نه چکسلواکی در سال‌های دهۀ شصت میلادی.

[37] حافظ: مژده ای دل که مسیحانفسی می‌آید / که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید.

[38] ویلیام بلیک: اگر دریچه‌های بینش را می‌زدودند، انسان همه‌چیز را همان‌گونه که هست می‌دید، بی‌نهایت.

[39] حاجبی، یادها، 150.

[40] حاجبی، یادها، 151.

[41] ویدا حاجبی تبریزی، داد بیداد: نخستین زندان زنان سیاسی، 1350-1357 (کلن: Umverteilen Stiftung fur einer Solidarischen، 1381-1383).

[42] حاجبی، یادها، 180.

[43] حاجبی، یادها، 169.

[44] حاجبی، یادها، 171.

[45] حاجبی، یادها، 175.

[46] حاجبی، یادها، 175.

[47] حاجبی، یادها، 179.

[48] حاجبی، یادها، 189.

[49] حاجبی، یادها، 190.

[50] حاجبی، یادها، 191.

[51] حاجبی، یادها، 193.

[52] برگرفته از شعری، سرودۀ احمد شاملو (الف. بامداد).

Towards a Sociology of Technology Transfer and Reception: The Case of Abbas Mirza Qajar’s Military Reform

ایرانیان[1]  طی سده‌هایی طولانی، که دورۀ صفویه را نیز در بر می‌گیرد، اروپاییان را از نظر مذهبی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی مادون به حساب می‌آوردند.[2] از جمله نشانه‌های این تلقی آن بود که سفرای همسایگان مسلمان صفویان، خصوصاً عثمانی و هند، قدر و منزلت بیشتری از سفرای کشورهای اروپایی داشتند. در میان همسایگان صفویه، ازبک‌ها به بی‌سوادی و نادانی شناخته می‌شدند و جالب است که ایرانیان روس‌ها را ”ازبک‌های اروپا“ می‌خواندند.[3] این شیوۀ اشاره به روس‌ها احساس ایرانیان را نسبت به این قوم نشان می‌دهد که تا آن زمان اهمیت خاصی در تاریخ ایران نداشتند. حکومت صفویه هیچ‌گاه درگیر نبرد زمینی با ارتش‌های اروپایی نشد و جنگ با پرتغالی‌ها نیز جنگی دریایی بود که در آن از کشتی‌ها و مشاورۀ انگلیسی استفاده شد. قشون‌های ازبک و عثمانی و گاه هند، که صفویان با آنها درگیر می‌شدند، ساختار و سنت‌هایی مشابه با قشون ایران داشتند. در دورۀ افول صفویه و ناآرامی‌های طولانی‌مدت پس از سقوط اصفهان، روس‌ها در حال تقویت ارتش خود بودند و پس از سقوط صفویه مناطق وسیعی از آذربایجان و گیلان را اشغال کردند. نادرشاه و آقامحمدخان قاجار موفق شدند در سال‌های 1114ش[4] و 1175ش روس‌ها را عقب بنشانند،[5] اما عباس‌میرزا در جنگی که در سال 1182ش شروع شد، در این کار موفق نبود.

عباس‌میرزا پس از مدتی دریافت که با ارتشی درگیر شده است که از شیوه‌ها و اصول متفاوتی تبعیت می‌کند. ارتش روسیه به سبک ارتش دائمی مدرنی که ناپلئون در دهۀ 1790م در فرانسه ایجاد کرده بود، عمل می‌کرد. این ارتش نیای شکلی از ارتش است که ما امروزه با آن آشناییم و ویژگی‌های آن برایمان روشن است. در واقع، خصوصیات و شیوۀ عمل قشون ایران است که برای ما عجیب و غریب به نظر می‌رسد و در ادامه به آن خواهیم پرداخت. اما پیش از آن، به تصویر کلاسیک ایرانی از روس‌ها بازگردیم. عباس‌میرزا اندیشناک بود که چرا نمی‌تواند بر این مسیحیانِ ازبک پیروز شود. احساس او را می‌توان در گفت‌وگویش با ژوبر، نمایندۀ سیاسی-نظامی فرانسه، در سال 1184ش/1805م یعنی زمانی که هنوز مدت زیادی از جنگ با روسیه نگذشته است، تشخیص داد. او شکایت داشت که ”مشتی اروپایی“ (یعنی روس‌ها) او و سربازانش را به خود مشغول کرده‌اند و مانع پیشرفت کارش می‌شوند.[6] او نوعی خودبرتربینی را از گذشتگان به ارث برده بود. با این حال، ضعفی را نیز احساس کرده بود و از ژوبر پرسید: ”نمی‌دانم این قدرتی که شما اروپایی‌ها را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه چیزی است؟“[7]

عباس‌میرزا در نوک پیکان مواجهه با اروپای جدید قرار گرفته بود و شاید تلقی‌ای که از ضعف ایران و ترقی اروپا داشت، برای بسیاری از مردم ایران و حتی بسیاری از صاحب‌منصبان شناخته‌شده نبود. او به همراه وزیرش، میرزاعیسی فراهانی قائم‌مقام بزرگ، پدر میرزاابوالقاسم فراهانی صدراعظم مقتول محمدشاه، به فکر اصلاح قشون ایران افتادند. البته آنها به اقدامات دیگری مانند اعزام دانشجو و تأسیس چاپخانه نیز دست زدند که به سال‌های بعد مربوط می‌شود. در اینجا، بحث خود را به اصلاحات در قشون معطوف می‌کنم که عباس میرزا عنوان ”نظام جدید“ را به آن داد.

اصلاحاتی که عباس‌میرزا به آنها دست زد چندان هم محدود و کوچک نبودند، اما هنگامی که آنها را با توصیه‌ها و پیشنهادهایی که در دهه‌های میانی قرن سیزدهم شمسی مطرح شدند و آنچه در آغاز قرن چهاردهم روی داد مقایسه می‌کنیم، تفاوت بسیاری در گستره و عمق تغییراتی می‌بینیم که ضروری دانسته می‌شدند. در اواخر قرن دوازدهم هجری قمری، تلقی از ضعف‌های ایران تلقی‌ای کمینه بود. بدین معنا که تصور می‌شد می‌توان آن را با تغییرات و اصلاحاتی محدود برطرف کرد. چنین تلقی‌ای تا حد زیادی نیز معقول نیز می‌نمود. هنگامی که در کار یک سیستم بزرگ، که سال‌ها به خوبی کار کرده است یا دست کم تلقی شایع این است که به خوبی کار کرده، اشکالی پیش می‌آید، کسانی که به فکر چاره می‌افتند نوعاً ابتدا زیرسیستم‌های کوچکی را امتحان می‌کنند، تعمیر می‌کنند یا تغییر می‌دهند، خصوصاً اگر دلایل خوبی برای اعتماد به عملکرد کل سیستم داشته باشند.

سیستم اجتماعیتکنیکی قشون

اشارۀ اخیر به سیستم اشاره‌ای صرفاً استعاری نبود. در اینجا قصد دارم از مفهوم ”سیستم اجتماعی-تکنیکی“ (socio-technical system) به مثابه مفهومی محوری برای تحلیل اصلاحات نظامی عباس‌میرزا استفاده کنم. هر سیستم اجتماعی-تکنیکی مجموعه‌ای از عناصر تکنیکی و اجتماعی است که برای دستیابی به هدفی عملی طراحی شده‌ و به کار گرفته می‌شوند.[8] قشون ایران را می‌توان یک سیستم اجتماعی-تکنیکی دانست که هدف عملی یا ”کارکرد“ (function) عمومی آن حفاظت از مرزهای کشور است. در بحث کنونی، هدف عملی خاصی که برای این سیستم مشخص شده، ”شکست دادن ارتش روسیه“ است. برای اشاره به تفاوت‌های بنیادین میان سیستم سپاه ایران و روسیه، که در ادامه بیشتر به آنها خواهیم پرداخت، از اصطلاح ”قشون“ برای سپاه ایران و از اصطلاح ”ارتش“ برای سپاه روسیه استفاده می‌کنیم.

سیستم‌های اجتماعی-تکنیکی، آن‌گونه که تامس هیوز تحلیل می‌کند، واجد عناصری از این دست هستند:[9]

عناصر تکنیکی: مصنوعات مختلفی که در سیستم به کار گرفته می‌شوند، از اجزایی کوچک گرفته تا ماشین‌های بزرگ.

انسان‌ها: افرادی که در موقعیت‌های مختلفی مانند متصدی، تکنسین، طراح، قانون‌گذار و غیره در سیستم فعالیت می‌کنند.

عناصر اجتماعی: سازمان‌ها، قوانین و مقرراتی که روابط افراد و عناصر تکنیکی را مشخص می‌کنند.

عناصر علمی: کتاب‌ها، مقالات علمی و برنامه‌های تحقیقاتی.

و نهایتاً، منابع طبیعی که در سیستم به کار گرفته می‌شوند.

پیش از آنکه بحث را بر سیستم اجتماعی-تکنیکی قشون ایران متمرکز کنیم، باید به دو نکتۀ مهم اشاره کرد. اول آنکه بخش بزرگی از تحلیل‌های فلسفی و حتی جامعه‌شناختی دربارۀ علم و تکنولوژی خود را به یک نظریۀ علمی خاص یا یک مصنوع تکنیکی خاص محدود می‌کنند. این تحلیل‌ها نظریۀ علمی یا مصنوع مورد بحث را بریده از محیط اطرافش بررسی می‌کنند. در بحث حاضر، ممکن است تمایل پیدا کنیم دربارۀ ساختن توپ‌های جدید برای قشون ایران به دست مستشاران فرانسوی صحبت کنیم، بی‌آنکه توجه داشته باشیم که این توپ‌های جدید -که عملاً هم ساخته شدند- فقط درون چارچوبی از سربازانی که آموزش دیده باشند تا با این توپ‌ها کار کنند، قواعدی در خصوص زاویه و زمان آتش کردن توپ‌ها، سلسله‌مراتب نظامی در خصوص صادر کردن فرمان آتش و چگونگی هماهنگی واحد توپخانه با دیگر واحدهای نظامی، تأمین گلوله‌های کافی و وجود ابزارآلات و مواد لازم برای تعمیر و نگهداری آنها می‌توانند ”کارکرد“ خود را ایفا کنند و این چارچوب بخشی از همان است که سیستم ارتش یا قشون خوانده می‌شود. پرداختن به مصنوع بدون توجه به سیستمی اجتماعی-تکنیکی که انجام کارکرد طراحی‌شده برای مصنوع را ممکن می‌کند، به تحلیل‌هایی ناقص و گاه گمراه‌کننده می‌انجامد.

نکتۀ دوم که اهمیت بسیار دارد، این است که بخش اعظم مطالعات علم و تکنولوژی به شکل‌گیری نظریه‌های جدید و توسعۀ مصنوعات جدید معطوف‌اند. به عبارت دیگر، سیاق اصلی بحث در این حوزه سیاق ”نوآوری“ (innovation) است، در حالی که موضوع محوری در مواجهۀ ایرانیان با علم و تکنولوژی مدرن سیاق انتقال (transfer)، اقتباس (adoption) و به‌کارگیری (use) است. مسایلی که ایرانیان و دیگر ملل شرقی مانند عثمانیان، هندیان و چینی‌ها در مواجهه با علم و تکنولوژی مدرن داشته‌اند حول این دو پرسش اصلی می‌گردد که در وهلۀ اول، آیا این علوم و تکنولوژی را اخذ کنند و به کار بگیرند یا خیر و اگر پاسخ مثبت باشد، در وهلۀ دوم، چگونه این کار را انجام دهند. هر چند در مواردی نوآوری هم دیده می‌شود، اما چالش‌ها در اغلب موارد به اخذ و انتقال بازمی‌گردند. با این حال، سرفصل‌هایی مانند ”جامعه‌شناسی انتقال تکنولوژی“ یا ”چالش‌های فرهنگی-اجتماعی اخذ علم و تکنولوژی“ موضوعاتی نیستند که در جریان غالب مطالعات علم و تکنولوژی در کشورهای غربی جای گرفته باشند. اما موضوعاتی از این دست دقیقاً همان مسایلی‌اند که اگر بخواهیم به بحثی جدی دربارۀ مواجهۀ ایرانیان با علم و تکنولوژی مدرن بپردازیم، باید درباره‌شان بیندیشیم.

حال به سیستم اجتماعی-تکنیکی قشون ایران بپردازیم. چنان که اشاره شد، کارکرد اصلی این سیستم در بحث کنونی -یعنی هدفی که باید برآورده می‌کرد- شکست دادن روس‌ها بود. طبق چارچوب تحلیلی هیوز، سیستم قشون واجد عناصری از این دست است:

عناصر تکنیکی: شمشیرها، تفنگ‌ها، توپخانه.

انسان‌ها: سربازان، امیران.

عناصر اجتماعی: قواعد سازماندهی سربازان.

عناصر علمی: در اینجا، مکتوباتی علمی را که در قشون به کار گرفته شوند نمی‌شناسیم.

منابع طبیعی: فلزات و مواد لازم برای تهیۀ سلاح‌ها و باروت، مواد غذایی [و تنباکو] برای لشکریان و علوفه برای اسب‌ها.

عباس‌میرزا با این وضعیت مواجه شد که سیستم اجتماعی-تکنیکی مورد بحث کارکردش را ایفا نمی‌کرد، یعنی نمی‌توانست از پسِ ارتش روسیه برآید. هنگامی که سیستمی شکست می‌خورد یا ناکام می‌ماند، فردی که تحلیل شکست را به عهده گرفته است، ممکن است اجزای مختلفی را مسبب یا مقصر شکست تلقی کند. در ابتدا، عناصر محدودی از سیستم متهم می‌شوند. مثلاً ممکن است گفته شود که گروه خاصی از سواران استقامت کافی به خرج نداده‌اند یا ممکن است شرایط آب‌ و هوایی مؤثر دانسته شود، اما هنگامی که ناکامی تکرار می‌شود، بخش‌های بزرگ‌تری از سیستم متهم خواهند شد. جنگ‌های ایران و روس در سال 1182ش شروع شد و روس‌ها به سرعت تا نزدیکی رود ارس پیشروی کردند. عباس میرزا تا سال 1184ش که با ژوبر ملاقات کرد، به این نتیجه رسیده بود که مشکلی بنیادین در سیستم قشون ایران وجود دارد. او و قائم‌مقام بزرگ به فکر اصلاحاتی بنیادین افتادند. اما دیگران لزوماً با تحلیل و تصمیم آنها موافق نبودند. عباس‌میرزا و قائم‌مقام تحولی ریشه‌ای را در قشون ایران در نظر داشتند. آنها حتی نام‌ها و عنوان‌هایی جدید را وضع کردند. قشون جدید ”نظام“ نامیده شد و واژه‌های سرباز، جانباز، سرجوقه، نایب، سلطان، یاور، سرتیپ، امیرپنجه و امیرتومان برای سلسله‌مراتب نظامی وضع شدند.[10]

عباس‌میرزا ابتدا سعی کرد با استفاده از نظامیان روس و قفقازی، که از زمان آقامحمدخان در ایران بودند یا طی جنگ به ایران فرار کرده بودند، قشون خود را نظم بخشد.[11] اما چندان در این کار موفق نبود. در همین زمان، فتحعلی‌شاه پیمان سیاسی-نظامی فین‌کن‌اشتاین را در سال 1186ش با ناپلئون منعقد کرد. فرانسه نیز در این دوره در حال جنگ با روسیه و انگلستان بود. خواست اصلی ناپلئون اعلان جنگ ایران به انگلیس و امکان عبور زمینی از ایران در صورت لشکرکشی به هند بود. در مقابل، ایران خواستار به رسمیت شناختن حکمرانی فتحعلی‌شاه بر گرجستان و دیگر مناطقی بود که روسیه اشغال کرده بود. این خواست‌ها همگی در عهدنامه گنجانده شد. علاوه بر این، چنین توافق شد که

مادۀ ششم – آنکه، هرگاه رأی بیضاضیای جهان‌آرای اعلی‌حضرت پادشاه ممالک ایران اقتضا فرماید که عساکر پیاده و توپچی را به رسم و ضابطۀ فرنگ تعلیم و مهیا نماید و بعضی قلعه‌ها به ضابطۀ قلعۀ فرنگ بنا گذارد، جناب امپراطور فرانسه و پادشاه ایطالیا بنابراین مطلب توپ سفریه و تفنگ حربیه، و از هر قدر ضرور و لازم بوده باشد، به صوب ایران ارسال و قیمت آن از قیمت فرنگستان به سرکار جناب امپراطور اعظم داده می‌شود.

مادۀ هفتم – آنکه، از دولت علیه ایران هرگاه خواهش نمایند که به طریق قلعه‌های فرنگ قلعه ساخته باشند و توپخانه به قاعدۀ فرنگ ترتیب و عساکر پادشاه با ضابطۀ فرنگ تعلیم نماید، هرقدر توپچی و مهندس و تعلیم‌چی لازم بوده و ضرور شود جناب امپراطور فرانسه و پادشاه ایطالیا متعهد گردید که ارسال صوب ایران نماید که در آنجا ترسیم قلعه و ترتیب توپخانه و تعلیم عساکر پیاده نمایند.[12]

در پی قرارداد فین‌کن‌اشتاین، گروهی 29 نفری از دیپلمات‌ها و افسران فرانسوی به سرپرستی گاردان به ایران آمد. گزارش گاردان و برخی از افسران همراهش تا حدی نشان می‌دهد که چرا سیستم اجتماعی-تکنیکی قشون ایران نمی‌توانست ارتش مدرن‌شدۀ روسیه را شکست دهد. در اینجا به جزییات این گزارش‌ها نمی‌پردازیم، اما به طور خلاصه باید گفت که هر یک از اجزای سیستم قشون ایران دچار اشکالات و نقایصی جدی بود:[13]

در بخش تکنیکی: سلاح و توپخانه فاقد کارایی بود، قلعه‌های مناسب ساخته نشده بود و قشون بر فنون سنگربندی مسلط نبود.

در بخش انسانی: سربازان آموزش‌های نظامی اختصاصی ندیده بودند و توان همکاری میان گروه‌های مختلفی که از ایلات متفاوت آمده بودند، در مقایسه با واحدهای یک ارتش مدرن ناچیز بود.

در بخش اجتماعی: قواعد سربازگیری و پرداخت حقوق به سربازان وجود نداشت و سلسله‌مراتب نظامی شکل نگرفته بود.

در بخش علمی: متون مکتوبی مبنای اقدامات نظامی قرار نمی‌گرفت و حتی هیچ نقشه‌ای از مناطق درگیری وجود نداشت.

در بخش منابع طبیعی: قشون توانایی فرآوری مواد طبیعی و تهیۀ علیق نداشت و برای همین مجبور بود فقط در بهار و تابستان به عملیات دست بزند.

طرح تغییر

بدین ترتیب، ظاهراً عباس میرزا دلایل خوبی برای دست زدن به ”تغییر“ در قشون ایران داشت. اما هر تغییر و تحولی مستلزم کنار گذاشتن چیزی که اکنون جریان دارد و به میان آوردن چیزی جدید است. بدین ترتیب، تنشی مفهومی در هر تغییری وجود دارد. این چالش میان قدیم و جدید در بن تمامی مسایلی که در دو سدۀ اخیر در مواجهه با تمدن مدرن داشته‌ایم، قرار دارند. هنگامی که فرد نوگرا به یک ”طرح تغییر“ می‌اندیشد و از خود و دیگران می‌خواهد که شیوه یا ساختاری قدیمی را کنار بگذارند، خود و مخاطبانش با نوعی ”مسئلۀ مقایسه و ارزیابی“ مواجه می‌شوند و باید به چنین پرسش‌هایی پاسخ دهند:

  • شیوه [یا ساختار] قدیمی چه نقایص یا اشکالاتی دارد؟
  • شیوه [یا ساختار] جدید چه ویژگی‌های برتر یا امتیازاتی دارد؟
  • شیوۀ قدیمی چه امتیازاتی دارد؟
  • شیوۀ جدید چه معایب یا محدودیت‌هایی دارد؟
  • کنار گذاردن شیوۀ قدیمی چه خطرات یا صدماتی به همراه دارد؟
  • ادامۀ پیروی از شیوۀ قدیمی چه خطراتی به همراه دارد؟
  • کنار گذاردن شیوۀ قدیمی چه مشکلاتی پیش می‌آورد؟
  • به کار گرفتن شیوۀ جدید با چه موانع یا خطراتی مواجه است؟

در هر موردی از تغییر باید به این پرسش‌ها به نحوی صریح یا ضمنی و مورد به مورد یا در مجموع پاسخ داد. در واقع، واکنش افراد و گروه‌های مختلف به یک طرح تغییر مبتنی بر ارزیابی آنها دربارۀ پرسش‌های مذکور است. در مثال‌های واقعی و انضمامی، مجموعۀ گسترده‌ای از عوامل سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و غیره در پاسخ دادن به این پرسش‌ها دخالت دارند.

در میان مردمی که به سنت‌های گذشتگان خود وفادار و مفتخرند، در بادی امر ثبات بر تغییر مرجح خواهد بود. در جوامع معاصر، تغییر به امری همیشگی تبدیل شده است و افراد به تغییر خو گرفته‌اند. حتی ممکن است تغییر در موارد یا جوامعی نوعی ارزش تلقی شود.[14] اما اگر به جامعۀ 200 سال پیش ایران بازگردیم، تغییر به‌ندرت روی می‌داد و در بسیاری از مواردی هم که روی می‌داد، بسیار بطئی و از این رو غیرآگاهانه بود. تغییرِ آگاهانه با نوعی خطر کردن و ناپایداری همراه است که شاید برای بسیاری از افراد نگران‌کننده باشد. علاوه بر این، معلوم نیست که تغییرات با موفقیت همراه باشند. همیشه این احتمال وجود دارد که طرح جدید بی‌سرانجام باقی بماند.

نکتۀ مهم دیگر این است که اولین راهبرد و گاه یگانه راهبرد امکانپذیری که برای تغییر سیستمی که خوب کار نمی‌کند به ذهن می‌رسد این است که سیستم را تعمیر یا اصلاح کنیم. در نمونۀ حاضر، عباس‌میرزا نمی‌توانست قشون ایران را مرخص کند و بعد نظامی یا ارتشی جدید را از صفر بسازد. او نمی‌توانست شیوه یا ساختار موجود را ”دور بزند.“ البته این راهبرد، یعنی نادیده گرفتن ساختار قدیمیِ موجود و بنا کردن ساختار جدید را می‌توان در دوره‌های بعدی مواجهه با علم و تکنولوژی مدرن در تاریخ ایران مشاهده کرد، اما چنین گزینه‌ای در نمونۀ حاضر در دسترس نبود. بنابراین، عباس‌میرزا ناگزیر بود که همان سیستم موجود را تغییر دهد. اما در جوامعی که تغییر در آنها امری نادر و نامرسوم است و نسبت به آن دیدگاهی منفی وجود دارد، بار اثبات به عهدۀ فرد یا گروهی خواهد بود که خواهان تغییر است. در اینجا، عباس‌میرزا از قدرت سیاسی برخوردار بود و بنابراین، شاید گفتن اینکه باید بهتر بودنِ ساختار پیشنهادی‌اش را در مقایسه با وضع موجود اثبات می‌کرد قدری عجیب به نظر برسد. اما صرف دستور دادن به امیران و سربازان برای آنکه از شیوه‌های مرسوم جنگیدن دست بردارند و تحت آموزش جدید قرار بگیرند، کافی نیست. عباس‌میرزا باید صاحب‌منصبان، سربازان و دیگر گروه‌های دخیل را به نحوی از انحا در مورد طرحش ”اقناع“ می‌کرد.

بدین ترتیب، هنگامی که سیستمی خوب کار نمی‌کند، یعنی نمی‌تواند کارکردش را ایفا کند، فرد یا گروهی که در پی اصلاح است، و او را اختصاراً ”طراح تغییر“ می‌نامیم، با دو مسئلۀ بنیادین مواجه می‌شود: اول آنکه باید طرحی برای اصلاح تنظیم کند که نویدبخش باشد. بدین معنی که بتوان امیدوار بود که طرح جدید کارکردی را که سیستم کنونی قادر به دستیابی به آن نیست محقق خواهد کرد. در مرحلۀ بعد، هنگامی که طرح پیشنهادی نویدبخشی فراهم شد، باید عناصر انسانی دخیل در سیستم را در خصوص کارایی طرح اقناع و نظر آنها را برای همکاری در اجرای طرح جلب کرد.

در مثال حاضر، طرحی نویدبخش در دسترس عباس‌میرزا بود. در واقع، همۀ اصلاح‌طلبان و نوگرایان در کشورهای شرقی در طول دو سدۀ اخیر با منبعی سرشار از طرح‌های نویدبخش که ظاهراً به نحوی کمابیش ساده هم می‌شد به آنها دسترسی پیدا کرد، مواجه بودند: تمدن اروپایی. در مثال حاضر، عباس‌میرزا، فتحعلی‌شاه و دیگر صاحب‌منصبان ایران تحت تأثیر جنگاوری و فتوحات فرانسویان به رهبری ناپلئون بودند. بدین ترتیب، به نظر می‌رسد علاقه به هم‌پیمان شدن با فرانسه صرفاً معلول محاسبات سیاسی و این امر نبود که فرانسه با روسیه در جنگ است. عباس‌میرزا تاریخ فتوحات فرانسویان را مطالعه می‌کرد، نقشی از ناپلئون را بر مدالی زده بود و به گردنش می‌آویخت و زنی فرانسوی را برای معلمی فرزندانش از جمله محمدمیرزا، که جانشین فتحعلی شاه شد، استخدام کرد.[15] ارتش فرانسه و ناپلئون برای عباس‌میرزا نماد اعلای جنگاوری بود، چنان که در گفت‌وگویش با ژوبر می‌گوید: ”از شهرت و فتوحات قشون فرانسه دانستم که رشادت قشون روسیه در برابر آنان هیچ است.“[16] بنابراین، او و فتحعلی‌شاه خرسند بودند که موفق شده بودند با فرانسه هم‌پیمان شوند و طرح نویدبخش برای اصلاح قشون ساختن ارتشی اروپایی به سبک فرانسوی بود. نگاه کردن به اروپا -و بعداً ایالات متحده- به مثابه منبعی برای طرح‌های تغییر در سال‌های بعد نیز ادامه داشته است و برای ما موضوعی کاملاً آشناست. تمدن اروپایی به منزلۀ تمدنی که راه را پیش از ما رفته و حرکتش هم موفقیت‌آمیز بوده است، به مرور هم تصویری الهام‌بخش ایجاد کرده است و هم برای مسایل تکنیکی و اجتماعی مختلف از نوسازی قشون گرفته تا آب‌رسانی به منازل و از نظام آموزشی گرفته تا اصلاح نظام مالیاتی، طرح‌های تفصیلی امیدوارکننده‌ای با جزییات دقیق داشته است. بدین ترتیب، همچنان که رینگر می‌گوید، ”اروپا از ابتدا هم تهدیدی شوم نسبت به تمامیت ارضی سرزمین ایران و هم الگویی برای تغییر به حساب می‌آمد.“[17] نقش دوگانه و تناقض‌آمیز اروپای مدرن که هم‌زمان هم نجات‌بخش تلقی می‌شود و هم مهلک یکی از خصوصیات محوری در مطالعۀ مواجهۀ ایرانیان با مدرنیته است.

طرح‌های نویدبخشی که اروپاییان پیشنهاد می‌کردند، به صورت یک ”بسته“ به دست ایرانیان یا دیگر ملل شرقی می‌رسید و هم اکنون هم می‌رسد. این بسته مجموعه‌ای از توصیه‌هاست برای آنکه سیستمی را که درست کار نمی‌کند، اصلاح کند یا سیستم جدیدی جایگزین سیستم‌های پیشین شود.[18] هدف اصلی هر طرح اصلاحی این است که کارایی سیستم را افزایش دهد و مسئله‌ای که طراح تغییر با آن مواجه است این است که ”اگر توصیه‌های بسته را انجام دهیم، آیا سیستم کارکردش را بهتر از وضع فعلی انجام خواهد داد؟“ در مثال حاضر، ”اگر به توصیه‌های گاردان و دستیارانش عمل کنیم، آیا روس‌ها را شکست خواهیم داد؟“ روشن است که نمی‌توان با اطمینان به این پرسش پاسخ داد، بلکه می‌توان گفت که با توجه به شواهد موجود احتمال می‌رود -یا احتمال نمی‌رود- که چنین اتفاقی خواهد افتاد. نویدبخش بودن طرح به این معناست که ارزیاب احتمال بیشتری به کارا بودن طرح می‌دهد. برای پیشبرد بحث، برخی از توصیه‌های فرانسویان را ذکر کنیم که برخی از آنها در متن عهدنامه هم آمده‌اند:[19]

  • سربازان باید به صورت دائم در ارتش خدمت کنند، نه آنکه پس از پایان جنگ به سر کارهای قبلی‌شان، که عمدتاً شبانی و کشاورزی بود، بازگردند.
  • به منظور استخدام دائم سربازان، حکومت باید به آنها حقوق ثابتی بدهد، فارغ از اینکه کشور در جنگ باشد یا خیر.
  • باید تفنگ‌های انفرادی جدیدی به سربازان داده شود و توپ‌ها و گلوله‌های جدیدی ساخته شوند.
  • باید قلعه‌هایی در مسیرهای نظامی ساخته شوند.
  • باید نقشه‌های نظامی دقیقی از مناطق درگیر ترسیم شوند.
  • سربازان باید در واحدهایی مشخص سازماندهی شوند.
  • سربازان باید تعلیم ببینند که به صورت گروهی، تحت فرمان درجه‌داران و صدای شیپور، دست به تحرک نظامی بزنند.
  • سربازان باید لباس یکدست (یونیفورم) بپوشند و لباس واحدهای مختلف و همین طور لباس درجه‌داران قدری با لباس واحدهای دیگر و سربازان عادی تفاوت داشته باشد.

مجدداً باید به این نکته توجه کرد که این توصیه‌ها شاید به نظر ما اموری بدیهی و ضروری برسند، اما بسیاری از آنها در موقعیت تاریخی مورد بحث ایده‌هایی جدید به شمار می‌رفتند.

گروههای اجتماعی دخیل

عباس‌میرزا در خصوص نویدبخش بودن ”کلیت“ طرح فرانسویان متقاعد شده بود. بنابراین، چالش اصلی پیش روی این بود که دیگران را نیز اقناع کند. این اقناع به موضوعی پیچیده و پردامنه تبدیل شد. تعارضاتی چندجانبه به سرعت خود را نشان دادند و مناقشاتی در این خصوص در گرفت که آیا باید بسته توصیه‌های مستشاران را به اجرا درآورد یا خیر و اگر بله، چگونه باید این کار را انجام داد. درهم‌تنیدگی مشکلاتی که در این مناقشات بر آنها تکیه می‌شد ممکن است ما را سردرگم کند. برای درک بهتر مسیر تغییرات در چنین موقعیت‌هایی، برخی جامعه‌شناسان تکنولوژی توصیه می‌کنند که ”گروه‌های اجتماعی دخیل“ را شناسایی کنیم.[20] آن‌گونه که پینچ و بایکر توضیح می‌دهند، دستورالعملی برای تشخیص گروه‌های اجتماعی دخیل وجود ندارد، ”اما یک پیش‌نیاز اساسی این است که همۀ اعضای یک گروه اجتماعیِ خاص دارای مجموعۀ معانی مشترکی باشند که به مصنوع خاصی نسبت داده می‌شود.“[21]

چنان که ذکر شد، بحث ما در اینجا به یک مصنوع خاص و مثلاً توپ‌هایی که افسران فرانسوی برای قشون ایران تهیه کردند بازنمی‌گردد، بلکه به سیستم اجتماعی-تکنیکی قشون و تغییرات عباس‌میرزا در آن توجه داریم. بنابراین، هر گروه اجتماعی دخیل در این ماجرا عبارت از افرادی است که تغییرات در قشون ایران، یعنی توصیه‌هایی که برخی از آنها فهرست شد، برای آنها ”معنای“ مشابهی داشته باشد. پینچ و بایکر از اصصلاح ”انعطاف‌پذیری تفسیری“ (interpretative flexibility) برای اشاره به این تفاوت معنایی استفاده می‌کنند. در اینجا سعی داریم ایده‌های جامعه‌شناسی تکنولوژی در مقام نوآوری را در جامعه‌شناسی انتقال و اخذ تکنولوژی به کار گیریم. بدین ترتیب و به نحوی مشابه می‌توانیم بگوییم که در مقام به‌کارگیری یک طرح تغییر به منظور اصلاح یک سیستم اجتماعی-تکنیکی نیز انعطاف‌پذیری تفسیری وجود دارد: گروه‌های دخیل مختلف طرح تغییر را به انحاء مختلفی تفسیر می‌کنند. با در دست داشتن راهنمایی پینچ و بایکر دربارۀ تشخیص گروه‌های دخیل، می‌توانیم برخی از گروه‌های اجتماعی دخیل کلیدی را به ترتیب زیر تمیز دهیم:

  • برای رؤسای ایلات تغییرات به این معنا بود که سهم مهمشان را در قدرت نظامی کشور از دست خواهند داد. بدین ترتیب، اگر دولت برای سربازگیری به آنها متکی نباشد، قدرت چانه‌زنی آنها در امور سیاسی و اقتصادی نیز کاهش خواهد یافت.
  • برای پادشاه و دربار اگرچه این تغییرات نوید پیروزی بر روس‌ها را می‌داد، اما بار مالی هنگفتی به همراه داشت. عباس‌میرزا به فکر اصلاحاتی در نظام مالیاتی بود که بتواند از طریق آن منابع مالی لازم برای استخدام دائم سربازان و تشکیل ارتش دائم را فراهم آورد. ساختار مالیاتی ایران دست‌کم پس از انقراض صفویه وضعیتی کاملاً بی‌ثبات داشت. در زمانی که از آن صحبت می‌کنیم، بخش‌های بزرگی از ایران به دولت قاجار مالیات نمی‌دادند و بخش بزرگی از مالیات به‌دست‌آمده هم به اشکال متفاوت صرف اموری غیر از هزینه‌های عمومی می‌شد یا در اختیار شخص پادشاه قرار می‌گرفت. ایالات قفقاز و آذربایجان، که از نظر کشاورزی پررونق‌ترین مناطق کشور به شمار می‌رفتند، نیز از کنترل خارج شده و درگیر جنگ بودند. علاوه بر این، هنگامی که شبانان ایلیاتی یا کشاورزان مناطق دیگر کشور برای جنگ فراخوانده می‌شدند، دولت نمی‌توانست مانند زمان صلح از این مناطق مالیات اخذ کند.[22] علاوه بر این، وجود یک نیروی تعلیم‌دیدۀ دائم می‌توانست به معنای خطری همیشگی برای پادشاه باشد. فتحعلی‌شاه نگران بود که عباس‌میرزا با نظام جدیدش علیه او اقدام کند. اگرچه چنین اتفاقی نیفتاد، اما این موقعیت می‌تواند ما را به یاد تشکیل نیروی دائم بریگاد قزاق در دورۀ ناصرالدین‌شاه بیندازد که بعداً به کودتای اسفند 1299ش انجامید و در کنار برخی شرایط دیگر نه فقط پادشاه، بلکه کل پادشاهی قاجار را سرنگون کرد.
  • برای شاهزادگان دیگر که رقبای عباس‌میرزا به حساب می‌آمدند، اصلاحات در قشون به فرماندهی عباس‌میرزا به معنای قدرت گرفتن او بود و امکان پیروزی او را در جنگ قدرتی که بر سر جانشینی فتحعلی‌شاه در جریان بود بیش از پیش افزایش می‌داد. مهم‌ترین این شاهزادگان محمدعلی‌میرزا، برادر بزرگ‌تر عباس‌میرزا بود که حاکم کرمانشاه شده بود. او همواره از اینکه چرا عباس‌میرزا ولیعهد شده بود ناخوشنود بود و تمایلی نداشت که عباس‌میرزا بیش از این قدرتمند شود. والی اصفهان نیز چنین رویکردی داشت و در حد توانایی‌اش در طرح تغییر عباس‌میرزا خلل ایجاد کرد.[23]
  • در کنار اینها، اصلاحات در قشون برای بسیاری از سپاهیان به معنای کنار گذاشتن شیوه‌هایی جنگی‌ بود که سنتاً کارآمد به نظر می‌رسیدند و علاوه بر این، به معنای تقلید و پیروی از اروپاییان بود.

و علاوه بر این، دو گروه خارجی نیز دخیل بودند:

  • برای فرانسوی‌ها تغییرات در قشون ایران بهای گرفتن اجازۀ عبور از ایران برای حمله به هند بود. علاوه بر این، ایران می‌توانست در جنگ برای تصرف هند نیز به فرانسه کمک کند. برخی از اقدامات هیئت گاردان در مناطقی دور از منطقۀ جنگ در آذربایجان صورت می‌گرفت. آنها طرح ساختن قلعه‌هایی را در زنجان تهیه کردند. راه‌های ایران را که به مناطق جنوبی و مرکزی می‌رفتند، بررسی کردند و مهم‌تر از همه، کارگاه توپ‌ریزی را در فاصلۀ 1200 کیلومتری از منطقه نبرد، یعنی در اصفهان که در مسیر حرکت به سمت مرز ایران و هند قرار داشت، برپا کردند.[24]
  • برای انگلیسی‌ها که بسیار پیش از فرانسوی‌ها با حکومت قاجار مراوده داشتند، عهدنامۀ فین‌کن‌اشتاین ضربۀ سنگینی بود. از نظر آنها، اصلاح قشون تحت هدایت فرانسوی‌ها به معنای شکل‌گیری خطری جدی برای هند بود. سفرای انگلیس بسیار کوشیدند که روابط بین ایران و فرانسه گرم باقی نماند و البته در کنار تأثیر عواملی دیگر در مجموع هم در این کار موفق شدند.[25]

تشخیص گروه‌های اجتماعی دخیل و درک تفسیر آنها از این تغییرات صحنۀ تحلیل را گسترش می‌دهد و همچنین راه را برای ”تبیین‌های مبتنی بر اغراض و منافع“ (interest explanation) باز می‌کند.[26] طبق این نوع تبیین، گروه‌های دخیل مختلف منافع متفاوتی دارند که هر طرح تغییر می‌تواند به متحقق شدن آنها کمک کند یا لطمه بزند. بدین ترتیب، رفتار گروه‌های دخیل را می‌توان بر مبنای نسبت میان تغییرات و سطح برآورده شدن منافعشان درک و تحلیل کرد. در مثال حاضر، روشن به نظر می‌رسد که انگلیسی‌ها باید مخالف طرح تغییر باشند، چرا که موفقیت فرانسویان در شکل‌دهی به نظام جدید و تسلطشان بر آن منافع انگلستان را به خطر می‌انداخت. علاوه بر این، گروه‌های اجتماعی مختلف بسته به نوع منافعی که آنها را در خطر می‌بینند یا در پی برآورده کردنشان هستند، با برخی گروه‌های دیگر ائتلاف می‌کنند و علیه برخی گروه‌های دیگر دست به اقدام می‌زنند. در تصویری کلان‌تر، اگر بپرسیم که چرا فلان طرح تغییر با موفقیت همراه شد یا نشد، پاسخی از این دست خواهیم شنید: علت این بود که گروه‌هایی که منافعشان در صورت موفقیت طرح تغییر تأمین می‌شد، با یکدیگر ائتلاف کردند و اوضاع را به نفع خود پیش بردند یا اینکه گروه‌هایی که منافعشان در صورت موفقیت طرح به خطر می‌افتاد، با یکدیگر ائتلاف کردند و مانع از به سرانجام رسیدن طرح تغییر شدند. تبیین‌های مبتنی بر منافع هم جذابیت داستانی خوبی دارند و هم در موارد بسیاری از نظر تبیینی کارآمد هستند. این تبیین‌ها می‌توانند پاسخ مناسبی فراهم آورند برای اینکه چرا در عمل چنین اتفاقی افتاد، در حالی که اتفاق دیگری روی نداد. در عین حال، چنین تبیین‌هایی ممکن است گاه چندان خوشایند نباشند، چرا که این حس را انتقال می‌دهند که همگان همواره در حال دسیسه کردن علیه یکدیگر و پیشبرد مطامع خودشان هستند. بدین ترتیب، رویدادی که قصد داریم آن را بفهمیم، یعنی این امر که مطرح شدن طرح تغییر چه مسایلی پیش آورد، این مسایل چگونه فهمیده شدند و چه پاسخ‌هایی به آنها مطرح شد، به سطح روایت کردن مجموعه‌ای از دغل‌کاری‌ها و نوعی جنگ قدرت تقلیل پیدا می‌کند. اما نکتۀ مهم این است که چنین دغل‌کاری‌ها و دسائسی در واقع روی داده‌اند و اگر می‌خواهیم فهمی جامع‌تر از آنچه روی داده به دست آوریم، باید آنها را نیز در نظر بگیریم.

با این حال، شیوه‌ای که در بسیاری موارد پیش گرفته می‌شود، نوعی تلقی نامتقارن (asymmetric) است: برخی از گروه‌ها یا افراد دخیل افرادی بی‌غرض تصویر می‌شوند که قربانی غرض‌ورزی‌های دیگران شده‌اند. در مثال حاضر، معمولاً عباس‌میرزا، و در دوره‌های بعدی امیرکبیر، قهرمانانی تصویر می‌شوند که هدفی جز اعتلای میهن ندارند و گرفتار اطرافیان و دشمنانی داخلی و خارجی‌اند که در پی تأمین منافع خودشان هستند. در برخی موارد دیگر و در آثاری که پس از انقلاب اسلامی در ایران منتشر می‌شوند، گروه روحانیون چنین وضعیتی را پیدا می‌کنند. هدف آنها صرفاً اعتلای اسلام و صیانت از کشور است، در حالی که دیگر گروه‌های دخیل منافعشان را دنبال می‌کنند. بدین ترتیب، چالشی در خصوص نسبت دادن یا ندادن منافع و اغراض به همۀ گروه‌های دخیل وجود دارد که خود را در مطالعه ما نیز نشان خواهد داد.

با این حال، در اینجا در پی توصیف و تحلیل زنجیرۀ وقایعی نیستیم که موجب موفقیت یا شکست طرح تغییر قشون ایران شدند، بلکه می‌خواهیم برخی از چالش‌هایی را بکاویم که این طرح تغییر پدید آورد. به همین سبب، بررسی ما بیشتر به این امر توجه دارد که طرح تغییر چگونه می‌تواند برای گروه‌های دخیل چالش‌برانگیز شود و از میان این چالش‌ها نیز بیشتر به چالش‌های فرهنگی نظر خواهیم داشت تا چالش‌های سیاسی؛ هر چند نمی‌خواهیم ادعا کنیم که فرهنگ و سیاست به کلی از یکدیگر متمایزند. در همین زمینه، بیشتر به واکنش‌هایی خواهیم پرداخت که از چالش‌های مذکور ناشی می‌شوند. بدین ترتیب، نگرانی‌های رؤسای ایلات و دربار، رقابت‌های میان شاهزادگان و درگیری میان فرانسه و انگلستان در کانون بحث نیستند، اگرچه در مواردی لازم است که به آنها اشاره کنیم. بنابراین، گروه اصلی‌ای که باقی می‌ماند سربازان و مردمی‌اند که ”به راه و رسم کهن خود سخت تعلق خاطر و از هر گونه تشبه به فرنگیان استنکاف داشتند و تقلید از کفار را جایز نمی‌شمردند.“[27]

تغییر همچون موضوعی فرهنگی

یک چالش مهم پیش روی عباس‌میرزا قانع کردن سپاهیان برای تن دادن به تغییر بود. چنان که گفته شد، او خود در خصوص نویدبخش بودن تغییرات قانع شده بود، اما در بادی امر نمی‌توانست این نویدبخش بودن را به مردم نشان دهد. برای این کار او باید واحدهایی از نظام جدید را در اختیار می‌داشت و با آنها شکستی به روس‌ها وارد می‌آورد و در این صورت می‌توانست مخالفان تغییر را تحت تأثیر قرار دهد. اما چنین کاری در ابتدا ممکن نبود.

عباس‌میرزا مدتی پیش از آنکه هیئت فرانسوی به آذربایجان بیاید، دست به کار شد و سعی کرد به کمک چند افسر روس و قفقازی تغییرات را آغاز کند و ”برای آنکه انس و عادت مردم را در هم شکند، اول بار خود لباس نظام جدید پوشید.“[28] در اینجا، تغییر لباس نظامی به نشانه‌ای برای تغییری گسترده‌تر تبدیل شد. اما آیا تغییر لباس کارکردی هم در این میان داشت؟ به عبارت دیگر، آیا تغییر لباس کمکی به شکست دادن ارتش روسیه می‌کرد؟ ممکن است بگوییم خیر. چه فرقی می‌کند که سربازان لباس ایرانی مرسوم شامل عبایی بلند، شلواری گشاد و کفش‌هایی بافته به تن کنند یا لباس‌های ارتش‌های اروپایی را که عناصر اصلی آن عبارت بودند از کتی کوتاه، شلواری تنگ و چکمه‌های چرمی؟ بدین ترتیب، ممکن است به سرعت تغییر لباس را امری صرفاً ”نمادین“ بدانیم که اهمیت و اثری کارکردی ندارد. علاوه بر این، منتقدان معتقد بودند که پوشیدن این لباس تشبه به کفار و بنابراین، از نظر دینی ضدارزش است. نقل قول میرزاابوالقاسم فراهانی از پدرش شدت و حدت مناقشه بر سر پوشیدن لباس فرم را به خوبی نشان می‌دهد:

آنها [سربازان] می‌گویند این مرد [عباس‌میرزا] مسیحی است و می‌خواهد ما را مسیحی کند. به همین دلیل است که آداب و رسوم مسیحیان را رواج می‌دهد و ما را مجبور می‌کند لباس آنها را بپوشیم.[29]

در واقع، عباس‌میرزا چنان در خصوص فشار مخالفان نگران بود که ابتدا در حیاطی محصور و به دور از چشم عموم با راهنمایی افسری روس به همراه چند تن از سربازان منتخب به تمرین نظامی پرداخت و توانست گروه کوچکی از سربازان را تربیت کند که توانایی انجام حرکات دسته‌ای و منظم داشتند.[30] پس از آمدن گروه فرانسوی بود که وی اقداماتش را گسترش داد.

بیطرفی تکنولوژی

اکنون به مرکز تنشی می‌رسیم که نه حول منافع سیاسی و اقتصادی مستقیم، بلکه حول فرهنگ شکل می‌گیرد. از زمانه‌ای که مشغول بررسی آن هستیم تاکنون، طرح‌های تغییر متعددی در حوزه‌های متفاوت مطرح شده‌اند که مستقیماً یا باواسطه از اروپا یا به‌طور کلی‌تر از غرب آمده‌اند. این طرح‌های تغییر که به صورت بسته‌ای از توصیه‌ها مطرح می‌شوند، در فرهنگی دیگر شکل گرفته‌اند و هنگامی که تصمیم‌گیرنده و مجری تغییر بسته را در ایران یا یک کشور غیرغربی دیگر می‌گشاید، توصیه‌ها چالش‌هایی ایجاد می‌کنند که بخشی از آنها از این تفاوت فرهنگی نشئت می‌گیرند. پیش‌فرضی که در بسیاری از موارد به نحوی ناخودآگاه در ذهن وجود دارد این است که علم و تکنولوژی اموری از نظر فرهنگی بی‌طرف (neutral) و جهانشمول (universal) هستند. فرقی نمی‌کند که توپ‌ها در پاریس شلیک کنند یا در کنار رود ارس، اگر توپ کارایی تکنیکی داشته باشد و کاربر نیز مسلط باشد، نتیجه لازم به دست خواهد آمد. تلقی سیستمی از علم و تکنولوژی و در نظر گرفتن آنها در سیاق سیستم‌هایی اجتماعی-تکنیکی‌ که علم و تکنولوژی را اخذ می‌کنند و به کار می‌برند به ما اجازه می‌دهد که مشکل‌آفرینی تلقی ”بی‌طرفی فرهنگی“ را ببینیم. در مثال حاضر، مسئلۀ بی‌طرفی فرهنگی خود را در لباس فرم نشان می‌دهد، اما ممکن است که به اشکال دیگری نیز بروز پیدا کند. در ادامه به برخی از این اشکال اشاره خواهیم کرد.

پیش از بررسی مثال حاضر، لازم است قدری دربارۀ بی‌طرفی تکنولوژی صحبت کنیم. بخش اصلی و قریب به اتفاق مباحث دربارۀ بی‌طرفی تکنولوژی به بی‌طرفی ارزشی (value neutrality) معطوف‌اند. ادعا می‌شود که مصنوع تکنولوژیک بی‌طرف است، به این معنا که به خودی خود نه از نظر اخلاقی خوب است و نه بد؛ این کاربرد انسانی است که می‌تواند خوب یا بد باشد. مثال مشهور در این خصوص شعار انجمن تفنگداران امریکاست: ”این تفنگ‌ها نیستند که می‌کشند، انسان‌ها هستند که چنین می‌کنند.“[31] مثال مشهور در فرهنگ ما مثال چاقوست: ”چاقو همان چاقوست؛ اگر در دست جراح باشد، زندگی را نجات می‌دهد و اگر در دست قاتل باشد، موجب قتل می‌شود.“ مباحث گسترده‌ای در این خصوص وجود دارد که آیا تکنولوژی در این معنا بی‌طرف است یا خیر.[32] در اینجا، بدون آنکه به این مباحث بپردازم، از این ادعا طرفداری می‌کنم که مصنوعات و به عبارت بهتر، سیستم‌های تکنولوژیک متضمن ارزش‌هایی اخلاقی‌اند. این مصنوعات یا سیستم‌ها ما را به کاربردهایی فرامی‌خوانند که قضاوت‌های ارزشی اخلاقی مهمی از پیش در آنها مضمرند.[33] این قضاوت‌ها می‌توانند چالش‌های اخلاقی پدید آورند. در بحث حاضر، می‌توانیم به توپ بیندیشیم. تصور کنید که فرانسویان بخواهند قشون مردمی در یک جزیرۀ دورافتاده را مدرن سازند که تاکنون فقط با سلاح سرد جنگیده‌اند و پهلوانی در نبردهای تن به تن را می‌ستایند. افسر فرانسوی توپ را به سوی خط دشمنی خیالی یا واقعی نشانه می‌رود و آتش می‌کند. توپ ”کارایی“ خود را نشان می‌دهد و کلبه یا موضع دشمن را نابود می‌کند. می‌توانیم تصور کنیم که چنین پرسش‌هایی به ذهن مردمان جزیره یا دست‌کم بزرگانشان خطور می‌کند:

  • آیا کشتن دشمن از این فاصله و بدون نبرد رودررو ناجوانمردانه نیست؟
  • اگر دشمنی زخمی در کلبۀ مقابل باشد که قادر به دفاع از خود نیست، آیا کشتن او ناجوانمردانه نیست؟
  • اگر پرنده یا حیوان دیگری از بد حادثه در نزدیکی کلبه باشد و از بین برود چطور؟
  • اگر بدون آنکه مطلع باشیم، یک جنگجوی خودی اسیر یا فردی غیرنظامی در کلبه باشد و از بین برود چطور؟

سیستم اجتماعی-تکنیکی ارتش فرانسه که توپ و افسر فرانسوی بخشی از آن‌اند، پیش‌تر به این پرسش‌ها اندیشیده و پاسخش این است که این شکل نبرد به‌رغم همۀ نکات مذکور ناجوانمردانه یا غیراخلاقی نیست. بدین ترتیب، افسر و توپ‌ها به مردمان جزیره می‌گویند: ”با این ابزار جدید دشمنت را بکوب و نگران نباش.“ هنگامی که مردمان جزیره می‌پذیرند که از توپ استفاده کنند، به نحوی آگاهانه یا غیرآگاهانه یا پس از تنش‌ها و مباحثات فراوان و گرفتن نظرات بزرگان خود یا بدون این کار، قضاوت‌های ارزشی فرانسویان را می‌پذیرند. البته آنها ممکن است قیودی برای استفاده از توپ قائل شوند و در این صورت سیستم اجتماعی-تکنیکی توپخانۀ آنها قضاوت‌های دیگری را در خود مضمر خواهد داشت. چه بسا چنین پرسش‌هایی هنگامی که ایرانیان برای اولین‌بار با سلاح‌های آتشین و توپ آشنا شدند برای آنها هم مطرح شده باشد، اما در بحث حاضر در اواخر قرن دوازدهم هجری این مسئله که آیا استفاده از توپ‌ها از نظر اخلاقی یا شرعی مجاز است مطرح نبود. در مکتوبات تاریخی نیز ذکر نشده است که سربازان، مردم یا مجتهدان دربارۀ ناجوانمردانه بودن یا حرمت استفاده از توپ صحبت کرده باشند. بدین ترتیب، چالشی که فی‌نفسه می‌توانست بسیار گسترده‌تر از چالش بر سر لباس باشد، چند سده پیش‌تر به سرانجام رسیده بود. بدین ترتیب، اگرچه ”کارکرد“ توپ متضمن قضاوت‌های ارزشی اخلاقی است، اما در مثال کنونی مناقشه‌ای بر سر اخلاقی بودن یا نبودن ”کارکرد“ توپ وجود نداشت، بلکه همۀ گروه‌های اجتماعی دخیلِ ایرانی خواهان این بودند که توپ‌ها کارایی بهتری داشته باشند. کسی در این خصوص انتقاد نکرد که چرا در اصفهان کارگاه توپ‌ریزی تأسیس شده است و چنین کاری غیراخلاقی یا غیرشرعی است. اما چالشی که مطرح شد و می‌توان آن را در مکتوبات دورۀ مذکور دنبال کرد این بود که آیا جنگیدن به شیوۀ ”کفار“ یا ”کفره“ جایز است یا خیر. این چالش را می‌توان در نظرات فقهی علمای شیعه دربارۀ جنگ با روسیه دنبال کرد که در مجموعه‌هایی با عنوان ”رسالۀ جهادیه“ جمع‌آوری و برخی از آنها منتشر نیز شد.[34] برای نمونه، استفتاء و پاسخ زیر را در رسالۀ جهادیه مولی غلامرضا ارانی کاشانی می‌خوانیم:

سوال: چون مجاهده با این طایفۀ منحوسه موقوف به تعلیم و تعلم انداختن توپ و تفنگ و سایر آلات و ادوات حربیۀ کفره است، تعلیم و تعلم جایز و مباح است یا نه؟

جواب: . . . تعلیم و تعلم آن در صورتی که موقوف باشد دفع دشمن بر آن، جایز بلکه واجب است.[35]

روشن است که اگر نظام اخلاقی را بخشی از فرهنگ در نظر بگیریم، چالش‌های اخلاقیِ حول تکنولوژی چالش‌هایی فرهنگی به شمار خواهند آمد. اما باید به تفاوت میان بی‌طرفی ارزشی و بی‌طرفی فرهنگی توجه داشت. بی‌طرفی ارزشی در این باره است که آیا مصنوعات یا سیستم‌های تکنیکی به خودی خود ارزش‌هایی به همراه دارند یا ارزش‌ها صرفاً به حوزۀ کاربرد باز می‌گردند و در اینجا، بدون بحث تفصیلی این پاسخ را اختیار کردیم که قضاوت‌هایی ارزشی در سیستم‌های تکنیکی مضمرند. هر سیستم تکنیکی نوع خاصی از کاربردها را پیشنهاد می‌کند که مجاز بودن اخلاقی آنها به طور ضمنی تأیید می‌شود. اما بی‌طرفی فرهنگی به جهانشمول بودن سیستم‌های تکنیکی بازمی‌گردد. ادعای بی‌طرفی فرهنگی بدین معناست که یک سیستم اجتماعی-تکنیکی که در فرهنگ الف به خوبی کار می‌کند و مناقشه‌ها بر سر کارایی آن خاتمه یافته‌اند، در هر فرهنگ دیگر نیز به همان خوبی کار خواهد کرد و مناقشه‌برانگیز نخواهد بود.

بی‌طرفی اقلیمی نیز مشابه با بی‌طرفی فرهنگی است. پرداختن به بی‌طرفی اقلیمی می‌تواند راه را برای درک بهتر چالش‌هایی که از دیدگاه بی‌طرفی فرهنگی ناشی می‌شوند باز کند. تصور کنید مصنوعی در کشور الف با شرایط اقلیمی خاص خود ساخته شده و کارکرد خود را به خوبی اجرا می‌کند. فردی در کشور ب طرح تغییری را در سر دارد و ایدۀ استفاده از مصنوع مذکور را نویدبخش می‌یابد. او و سازندۀ اصلی توافق می‌کنند که مصنوع را در کشور ب به کار گیرند. به همین علت، نمونه‌هایی از مصنوع را وارد کشور ب می‌کنند. در صورتی که قبلاً تجربه‌های ناقضی وجود نداشته باشد، هم طراح طرح تغییر و هم سازنده انتظار دارند که مصنوع در کشور ب هم به خوبی کار کند. بدین ترتیب، آنها به طور آگاهانه یا ناآگاهانه نوعی بی‌طرفی اقلیمی را در ذهن دارند: فرقی نمی‌کند که یک ماشین چاپ در فرانسه کار کند یا در ایران. اما مثلاً سرما یا گرمای شدید هوا در کشور ب یا رطوبت زیاد این کشور باعث می‌شود که چرخ دنده‌ای بشکند، واشری تغییر شکل دهد یا قطعاتی زنگ بزند و دستگاه از کار بیفتد. نکتۀ مهم این است که در تجربۀ آغازین، حدس زدن اینکه چه مشکلی برای مصنوع پیش خواهد آمد از پیش دشوار یا حتی با تکیه بر اطلاعات موجود غیرممکن است. هم سازنده و هم طراح تغییرات ممکن است نتوانند از پیش تشخیص دهند که چه چالش‌هایی پیش خواهد آمد و در مقابل این چالش‌ها شگفت‌زده می‌شوند.

این وضعیت در بی‌طرفی فرهنگی نیز قابل بازسازی است. هنگامی که یک مصنوع یا یک سیستم اجتماعی-تکنیکی در فرانسه به خوبی کار می‌کند، هم طراح تغییر و هم سازندۀ سیستم انتظار دارند که در ایران هم به خوبی کار کند. آنها نوعی بی‌طرفی فرهنگی را به‌طور ضمنی پیش‌فرض می‌گیرند و به این فکر نمی‌کنند که برخی از خصوصیات مصنوع یا سیستم می‌توانند در فرهنگ دیگر چالش‌برانگیز باشند. اما هنگامی که بستۀ توصیه‌ها در کشور مقصد گشوده می‌شود، مشکلاتی بروز می‌یابند که چه بسا برای هر یک از دو طرف غافل‌گیرکننده خواهند بود.

لباس ارتش‌های اروپایی که عباس‌میرزا می‌خواست آن را بر تن سپاهیانش کند، در فرهنگی دیگر شکل گرفته بود یا به قول برساخت‌گرایان -که پینچ و بایکر را هم در بر می‌گیرد- برساخته شده بود. قاعدتاً، پیش‌تر چالش‌های مختلفی در خصوص شکل، اندازه، تفاوت‌های میان لباس درجه‌داران و واحدهای مختلف درون ارتش فرانسه یا انگلستان در گرفته بود که بررسی آنها موضوع خوبی برای جامعه‌شناسی سیستم اجتماعی-تکنیکی در مقام نوآوری است. اما به هر حال این مناقشات سرانجامی یافته بودند. لباس موجود برساختۀ تمامی این کشمکش‌ها بود و اگر اصطلاح پینچ و بایکر را به کار بگیریم، طی این فرایند ”پایدار“ شده بود.[36] بدین معنی که مناقشات دربارۀ آن به ثباتی نسبی رسیده بودند، تا آنجا که می‌شد این لباس را به منزلۀ بخشی از بستۀ اصلاح ارتش به ولیعهد یک کشور دیگر توصیه کرد. همچنین، بسیاری از خصوصیات این لباس‌ها به پس‌زمینه‌ای گسترده از تاریخ و فرهنگ اروپا بستگی داشتند و چه بسا بدون آنکه چالش یا مناقشه‌ای ایجاد کنند از لباس‌های نظامی یا غیرنظامی پیشین به لباس فرم ارتش مدرن انتقال پیدا کرده بودند. بدین ترتیب، لباس متضمن مجموعه‌ای از عناصر فرهنگی و تاریخی بود و می‌توانیم همانند عبارت گرانبار از ارزش (value-laden) که در بحث بی‌طرفی ارزشی به کار می‌رود، عبارت گرانبار از فرهنگ (culture-laden) را به کار ببریم. هنگامی که عباس‌میرزا پیش از آمدن هیئت فرانسوی خواست قشون را اصلاح کند، یکی از اولین اقداماتش پوشیدن لباس نظامی جدید بود. هنگامی که بستۀ توصیه‌های هیئت فرانسوی باز شد، یکی از توصیه‌ها نیز همین کار بود. مجدداً سوالی را که پیش‌تر مطرح شد، در نظر بگیرید: اما آیا این کار فایده‌ای هم دارد؟ به عبارت دیگر، آیا پوشیدن لباس جدید کمکی به بهتر کردن کار کردن سیستم اجتماعی-تکنیکی قشون می‌کند؟ آیا باعث می‌شود که این سیستم کارکرد خود را بهتر ایفا کند؟

در مورد برخی بندهای دیگر از بستۀ توصیه‌های فرانسوی احتمالاً چنین تردیدی وجود نداشت. مثلاً به نظر می‌رسید تفنگ‌هایی که فرانسویان به قشون ایران خواهند داد، قطعاً بهتر از تفنگ‌های موجود کار خواهند کرد. یا به نظر می‌رسید توپ‌هایی که می‌خواهند در اصفهان بسازند، قطعاً بهتر از توپ‌های فعلی عمل خواهند کرد. بنابراین، گویا می‌توانیم در طرح تغییر و همین‌طور در بستۀ توصیه‌هایی که برای تغییر پیشنهاد می‌شوند، نوعی ”هستۀ کارایی“ تشخیص دهیم. توصیه‌ها یا بخش‌هایی از طرح تغییر به هستۀ کارایی تعلق دارند که مستقیماً در بهبود کارایی سیستمی دخالت داشته باشند که تغییرات برای بهتر شدن آن پیشنهاد می‌شوند. بخش‌هایی از طرح تغییر یا توصیه‌هایی هم هستند که ظاهراً چنین مدخلیت مسقیمی ندارند و مانند نوعی زائده یا افزوده‌های غیرضروری به نظر می‌رسند. می‌توانیم این بخش‌ها را ”پوسته“ بنامیم.

با این تفاصیل، می‌توانیم موقعیت طراح تغییر را هنگامی که با یک بستۀ توصیه که ”دیگری“ – در اینجا، ابتدا افسران فراری روسی و بعد فرانسویان – پیشنهاد کرده‌اند مواجه می‌شود، بهتر درک کنیم. طراح تغییر در واقع با سه امر یا موضوع درگیر است. از سویی، او طرح تغییری را در ذهن دارد و یک ”دیگری“ – در اینجا اروپایی – بسته‌ای از توصیه‌ها را برای تغییر به او پیشنهاد کرده است. بدین ترتیب، او باید بسته را ارزیابی کند و به پرسش‌هایی از این دست پاسخ دهد: حدود تغییرات چه باید باشد؟ کدام یک از تغییراتی که توصیه می‌شوند کارکردی واقعی دارند و کدام یک نه؟ به عبارت دیگر، کدام یک از توصیه‌ها به هستۀ کارایی تعلق دارند و کدام یک به پوسته؟

از سوی دیگر، او با دیگری مواجه است و در این موقعیت، دیگری را به عنوان مشاور یا حتی ناجی فراخوانده است و فکر می‌کند که بستۀ توصیه‌های او روی‌هم‌رفته نویدبخش است. بنابراین، در مجموع دست بالایی در مناقشات و چالش‌های احتمالی پیش رو ندارد، بلکه در مقام شاگردی است که معلمی را استخدام کرده است یا در مقام کسی است که خودروش خراب شده و استادکاری را برای راه انداختن آن فراخوانده است.

باز از سوی دیگر، طراح تغییر با مردم خودش مواجه است. چنان که ذکر شد، باید آنها را در خصوص نویدبخش بودن اقناع کند. علاوه بر این، او باید بر چالش‌های گوناگونی فایق آید که به سبب در خطر گرفتن منافعی که در وضعیت پیش از تغییر تثبیت شده‌اند، پیش می‌آیند. این چالش‌ها در بسیاری موارد عواملی اساسی در رقم زدن سرنوشت طرح تغییرند، اما اشاره کردیم که در اینجا به آنها نمی‌پردازیم. بحث ما بر سر چالش‌هایی است که در اثر گرانبار از فرهنگ بودن سیستم‌های اجتماعی-تکنیکی پیش می‌آیند. دربارۀ برخی از توصیه‌ها، مردم یا گروه‌هایی از آنها احساس می‌کنند که بخشی از فرهنگشان مانند آداب یا دینشان در خطر قرار گرفته است، تا جایی که عباس‌میرزا به مسیحی بودن و تلاش برای مسیحی کردن ایرانیان متهم می‌شود. بدین ترتیب، می‌توانیم مناقشه‌ای را که به هنگام اخذ یک سیستم اجتماعی-تکنیکی جدید، که در فرهنگی دیگر شکل گرفته است، پیش می‌آید این‌گونه صورت‌بندی کنیم:

  • سیستم اجتماعی-تکنیکی جدیدی در سیاق الف شکل گرفته است و دارای زیرسیستم‌هایی است که قرار است در کنار یکدیگر هدفی را برآورده کنند. این سیستم کارایی خود را در سیاق الف نشان داده است، یعنی توانسته هدف تعیین‌شده را برآورده کند. این توانایی برای تحقق بخشیدن به کارکرد تعریف‌شده یک ارزش است که آن را ”ارزش کاربردی“ (utility value) می‌نامیم.[37]
  • سیستم اجتماعی-تکنیکی مشابه موجود در سیاق ب (مثلاً کشور یا منطقه‌ای دیگر) کارایی لازم را ندارد. طراح تغییرات در این سیاق سیستم اجتماعی-تکنیکی جدید را نویدبخش می‌یابد و تصمیم می‌گیرد آن را اخذ کند.
  • طراحان و کاربران سیستم جدید بسته‌ای از توصیه‌ها را که باید برای ایجاد و راه‌اندازی سیستم جدید در سیاق ب انجام شوند، عرضه می‌کنند.
  • برخی از توصیه‌های بسته از نظر افرادی که در سیاق ب قرار دارند، به دلایل مختلف، ”ضدارزش“ و/یا ”بی‌فایده“ تلقی می‌شوند. احساس بی‌فایده بودن هنگامی پدید می‌آید که به نظر رسد توصیۀ خاصی یک پیشنهاد دلبخواهی است که اثری در بالا بردن کارایی سیستم ندارد (آیا پوشیدن لباس فرم فرانسوی، واقعا ”کمکی“ به بهتر جنگیدن می‌کند؟) ضدارزش بودن هنگامی پیش می‌آید که به نظر رسد انجام دادن توصیۀ مورد بحث با ارزش‌های پذیرفته‌شده در سیاق ب ناهمخوان است (پوشیدن لباس فرم فرانسوی تشبه به کفار است، تا آنجا که کسی که چنین لباسی بپوشد، گویی مسیحی شده است).
  • در چنین حالتی، مناقشه‌ای در این باره در می‌گیرد که آیا باید به توصیۀ بحث‌برانگیز عمل کرد یا خیر.

تنگنای مدرنسازی

بدین ترتیب، عباس‌میرزا و طراحان تغییر پس از او با مسئله‌ای مواجه شدند که رینگر آن را ”تنگنای مدرن‌سازی“ می‌نامد.[38] موضوع محوری این است که چگونه می‌توان سیستمی سنتی یا تثبیت‌شده را که درست کار نمی‌کند اصلاح کرد. از آنجا که طرح تغییرِ نویدبخش از اروپای مدرن نشئت می‌گیرد و طرحی ابئدائاً درون‌زا نیست، اصلاح کردن سیستم به سرعت یا به‌ سادگی معادل با اروپایی شدن قلمداد می‌شود. در آثار دوره‌ای که بررسی می‌کنیم و همین‌طور آثار سال‌هایی طولانی پس از آن، واژه‌های ”مدرن،“ ”متجدد“ یا ”غربی“ و هم‌خانواده‌هایشان هنوز به کار نمی‌روند و نگرانی فرهنگی به صورت ”مسیحی شدن“ و ”فرنگی شدن“ بیان می‌شود. تنگنای مدرن‌سازی این است که چگونه سیستم را اصلاح یا نوسازی کنیم، اما این کار موجب اروپایی شدن یا فرنگی شدن نشود. آن‌گونه که رینگر می‌گوید، مسئله این است که ”چگونه باید پیشرفت‌های تکنولوژیک اروپایی را جذب کرد، بدون آنکه این کار هم‌زمان باعث ورود فرهنگ اروپایی شود.“[39] رینگر ”مدرن‌سازی“ را به منزلۀ امری مطلوب برای طراح تغییر در برابر اروپایی‌سازی یا غربی‌سازی به منزلۀ امری نامطلوب قرار می‌دهد. بدین ترتیب، واژۀ مدرن در بیان او معنایی مثبت دارد و شاید معادلی برای آن که در برخی بحث‌های فارسی‌زبان معنای ضمنی منفی کمتری داشته باشد، ”نوسازی“ یا ”نوگرایی“ باشد.

چگونه می‌توان بر این نگرانی فائق شد؟ راه‌های متعددی برای کاستن از مخالفت‌ها و نگرانی‌ها وجود دارند و عباس‌میرزا و دیگر طراحان تغییر در سال‌های بعد نیز از شیوه‌های متفاوتی برای این کار استفاده کرده‌اند و بخش مهمی از مطالعۀ ما نیز به همین شیوه‌ها باز خواهد گشت. در اینجا با یک دوگانه برخورد می‌کنیم: گاهی چنین به نظر می‌رسد یا چنین قضاوت می‌کنیم که طراح تغییر شخصاً به لزوم اروپایی نشدن یا غربی نشدن متعهد است و بنابراین، به نحوی اصیل درگیر تنگنای مدرن‌سازی می‌شود. در مواردی دیگر، چنین به نظر می‌رسد یا قضاوت می‌کنیم که طراح تغییر خود نگران اروپایی نشدن نیست، بلکه برای قانع کردن مخالفان تغییر تظاهر می‌کند که نگران چالش‌های فرهنگی است. در این صورت، او رویکردی ”تاکتیکی“ به مسئلۀ پیش رو دارد و هدفش صرفاً کاستن از مخالفت‌هاست. قضاوت کردن از این حیث دربارۀ افراد دشوار است و البته چنین قضاوت‌هایی به کرات صورت می‌گیرد. برای مثال در خصوص عباس‌میرزا، آیا اینکه مدالی از ناپلئون بر گردن داشت بهترین شاهد برای غرب‌گرا بودن یا احساس حقارتش نسبت به اروپاییان نیست؟ در این صورت، آیا می‌توانیم فکر کنیم که وی واقعاً نگران اروپایی نشدن سربازان و مردمش بوده است؟ با این حال، هم می‌توان دربارۀ اهمیت این نکتۀ تاریخی در بحث حاضر مناقشه کرد و هم شواهد دیگری وجود دارند که تعلق خاطر عباس‌میرزا را به فرهنگ ایرانی نشان می‌دهند.[40] در اینجا قضاوت در این خصوص را معلق نگاه می‌داریم، هر چند موضوعی است که به هنگام مطالعۀ تاریخ مواجهه با علم و تکنولوژی در دورۀ قاجار و دوره‌های بعد متناوباً به آن برخورد خواهیم کرد.

دوگانه دیگری در زمینۀ اروپایی نشدن تمایز میان ”ایران“ و ”اسلام“ است. این تمایز طی مواجهه با اروپای مدرن بسط یافته است. به عبارت دیگر، ایرانیان طی مواجهه با ”دیگری“ به تأمل دربارۀ خودشان پرداخته‌اند و به مرور دو شاخصۀ هویت‌ساز، یعنی اسلام و ایرانی بودن، را متمایز کرده‌اند. بدین ترتیب، هنگامی که تنگنای مدرن‌سازی شکل می‌گیرد، مسئله می‌تواند به دو شکل مطرح شود: چگونه اوضاع را اصلاح کنیم، تغییر دهیم یا نوسازی کنیم، اما مسلمان باقی بمانیم و چگونه دست به چنین کاری بزنیم، اما ایرانی باقی بمانیم. بدین ترتیب، دو فهم متفاوت از تنگنای مدرن‌سازی شکل می‌گیرد که به مرور از یکدیگر متمایز می‌شوند. البته کسانی نیز در دهه‌های بعدی بودند که تنگنا را در یکی یا هر دو شکل آن به رسمیت نمی‌شناختند. اما در دورۀ عباس‌میرزا هنوز این دو جنبه از یکدیگر متمایز نشده بودند. رسوم اختصاصی ایرانی و عقاید و شریعت اسلامی در کنار یکدیگر فرهنگ را شکل می‌دادند و هر توصیه‌ای که با آنها در تعارض قرار می‌گرفت چالش‌آفرین می‌بود.

در چنین فضایی، طراح تغییر هنگامی که با چالش‌های فرهنگی مواجه می‌شود، ناگزیر است که بستۀ توصیه‌ها را بکاود و هر یک از توصیه‌ها را ارزیابی کند. یکی از توصیه‌ها پوشیدن لباس فرم به سبک ارتش‌های اروپایی است. این توصیه از نظر فرهنگی چالش‌برانگیز شده است. چه باید کرد؟ در اینجا، طراح تغییر طیفی از گزینه‌ها را پیش رو دارد. یک سر طیف این است که توصیه را به کلی کنار بگذارد و آن را به کار نبندد. سر دیگر طیف نیز این است که توصیه را بی‌کم‌وکاست اجرا کند. در میانۀ طیف می‌توان به ایده‌هایی اندیشید که هم نگرانی‌های افراد خودی را کاهش دهند و هم مزایای توصیۀ مطرح‌شده را داشته باشند. تلقی رایجی در مطالعۀ فرایند مدرن‌سازی وجود دارد و طبق آن، ملل شرقی مجری ”منفعل“ طرح‌های اصلاحی اروپایی به شمار می‌روند. با این حال، توصیفی که از وضعیت طراح تغییر عرضه کردیم نشان می‌دهد که فضای گسترده‌ای از تصمیم‌گیری پیش روی او باز می‌شود که واکنش‌های مختلفی را از پذیرش، رد و حک و اصلاح در بر دارد. در اینجاست که ”کنشگری“ یا ”عاملیت“ (agency) طراح تغییر و دیگر گروه‌های اجتماعی دخیل خود را نشان می‌دهد.

شیوههای خاتمهبخشی

پینچ و بایکر در تحلیل خود دربارۀ مناقشات بر سر مصنوعات جدید، مفهوم ”سازوکارهای خاتمه‌بخشی“ را معرفی می کنند؛ شیوه‌هایی که مناقشۀ گروه‌های دخیل بر سر تکنولوژی‌های جدید از طریق آنها به پایان می‌رسد.[41] این سازوکارها می‌توانند انواع مختلفی داشته باشند و به جنبه‌های فنی، سیاسی، اجتماعی و بلاغی بازگردند. در اینجا مجدداً سعی دارم این ایده را در سیاق اخذ تکنولوژی به کار بگیرم.

یک شیوه برای متقاعدسازی مخالفان و پایان بخشیدن به مناقشه نشان دادن این امر است که توصیۀ چالش‌برانگیز به افزایش کارایی سیستم کمک می‌کند و به عبارت دیگر، به ”هسته کارایی“ تعلق دارد. نمونۀ آشکاری از این شیوه را در خصوص لباس فرم در رسالۀ جهادیه میرزاعیسی قائم‌مقام بزرگ می‌بینیم که در سال 1197ش در تبریز منتشر شد:

. . . و نیز جایز است مجاهدین را پوشیدن لباس کفار خصوصاً در حالتی که باعث چابکی در جنگ باشد.[42] [تأکید از من است.]

بنابراین، پوشیدن لباس اروپایی بر توانایی سربازان برای بهتر جنگیدن تأثیرگذار است و این امر می‌تواند استفاده از آن را توجیه کند. اگرچه رسالۀ میرزاعیسی حدود ده سال پس از اصلاحات قشون منتشر شده است، اما می‌توان تصور کرد که عباس‌میرزا و خود میرزاعیسی همین دیدگاه را در خصوص کارایی لباس اروپایی در زمان مورد بحث در ذهن داشتند.

بحث دربارۀ کارایی لباس فرم را می‌توانیم در سال‌های بعد نیز دنبال کنیم. در سال 1218 و حدود سه دهه پس از اقدامات عباس‌میرزا، محمدشاه به هنگام محاصرۀ هرات دستور دارد که لباس واحدی برای سربازان تهیه شود. یکی از خصوصیات جالب توجه سلطنت محمدشاه منشورهایی است که او در توضیح اعمالش تنظیم کرده و دستور داده است که برای عموم خوانده شوند. یکی از این منشورها نیز دربارۀ لباس فرم برای نظام است. محمدشاه در این منشور توضیح می‌دهد که چرا دست به چنین کاری زده است:

لباس نظام بهترين لباس است و حكم اين است كه همه نوكرهاي شمشيربند در اين لباس باشند و منفعت‌هايي كه منظور مي‌شود يكي اين كه همۀ مردم به صورت توحيد مي‌شوند و در نظر دشمن مهيب و جنگي و با نظام مي‌آيند. [اين لباس] سبك است و در پوشيدن و درآوردن آسان است. خرجش كمتر است، البته از قيمت يك دست لباس سابق دو دست لباس نظام دوخته مي‌شود. اگر آن لباس قديم پنج ماه دوام مي‌كرد و در بدن تازه بود، اين يك سال دوام مي‌كند. البته [هر سال] دو كرور به [عنوان] قيمت شال به كشمير و هند مي‌رفت و در صندوقخانه تنها هر سال سه هزار طاقه شال خريده مي‌شود. همچنين، مردم براي جبه و كمر بستن و ارخالق [نيم‌تنه] و كليجه [سرداري] مبلغ‌هاي گزاف در بهاي آن تبذير و اسراف مي‌كردند و پول از ايران بيرون مي‌رفت و حال به جهت لباس نظام اين همه چيز از مردم ايران رفع شد و شال هيچ لازم نيست. مردم متكبر و متفرعن به شال و خز و لباس‌هاي بلند فخر مي‌كردند و بر امثال و اقران تفوق مي‌جستند و مردم نجيب از زخارف دنيوي بي‌نصيب هم لازم مي‌شد كه لباسشان را آن‌طور كنند. بايستي دويست تومان خرج نمايند تا جبۀ ترمه يا پوست بخارا تمام كنند و راه روند. [اما] اين لباس نظام همگي از قدك و دارايي [دو نوع پارچه ابريشمي و پنبه‌اي] و شال سادۀ كرماني خواهد بود و پوست‌هاي شيرازي در كليجه‌ها و كلاه‌ها استعمال مي‌شود كه پول بي‌جهت به كشمير و هند نرود. و بهترين اصناف مردم سربازها بودند و بزرگان شبيه به آنها نبودند. حالا كه رخت سربازي متداول شده، همه در لباس به آن مردمان غيور و ياران دولت و رواج دهندگان شريعت شبيه شدند. حسن ديگر آنكه [از اين پس] مردم نوكر [كارگزاران دولت] لباسشان تفاوت با اصناف رعيت و خراج‌گزار و تجار دارد. رخت قديم ايران همين لباس نظام بود، چنان كه در تخت جمشيد در صورت‌هاي سنگي كه كشيده‌اند [ديده مي‌شود و] البته اكثر مردم در آنجا ملاحظه كرده‌اند.[43]

از دلیل اقتصادی و اشاره به تفاخر ثروتمندان می‌گذریم، چرا که مستقیماً به مسئلۀ کارایی مربوط نمی‌شود. محمدشاه می‌گوید که لباس یکدست موجب می‌شود که سپاه به نظر دشمن ”مهیب و بانظام“ به نظر رسد و ”پوشیدن و درآوردن“ آن آسان است. چند دهه بعد، میرزاآقاخان کرمانی به ”چستی و چالاکی“ لباس‌های کوتاه اشاره می‌کند.[44] بنابراین، توصیۀ پوشیدن لباس فرم یک امر حشو و بی‌سبب نیست که فقط به این دلیل که فرانسویان خواهان آن هستند، انجام ‌شود، بلکه به قشون کمک می‌کند که بهتر بجنگد. این سازوکار را می‌توانیم ”اثبات کارایی“ بنامیم.

با این حال، اثبات کارایی به خودی خود چالش فرهنگی را از میان نمی‌برد. مجدداً مردم جزیرۀ متروک را در نظر بگیرید. اگر افسر فرانسوی کلبۀ دشمن خیالی را با یک بار آتش کردن توپ نابود کند، کارایی توپ را به خوبی نشان داده است. اما اگر بزرگان قوم معتقد باشند که کشتن از راه دور غیراخلاقی یا مخالف با آیین‌هاست، کاری را که توپ به خوبی انجام می‌دهد، به رسمیت نمی‌شناسند و مناقشه ادامه خواهد یافت.

راهبرد دیگر نشان دادن این است که چالش ادعایی غیرواقعی است یا دست‌کم چنان که به نظر می‌رسد عمیق نیست. اگر مخالفان معتقدند که توصیه‌ای با فرهنگ، یعنی یکی یا هر دو عنصر رسوم ایرانی و اسلام، در تضاد است، یک واکنش می‌تواند این باشد که نشان دهیم از قضا توصیۀ مورد بحث با این دو منبع فرهنگی همخوانی دارد. از آنجا که سنتاً روحانیت در ایران مرجع فکری در حوزۀ ارزش‌ها به شمار می‌رفت و پایگاه اجتماعی و قدرت سیاسی آن در تاریخ معاصر ایران نیز در مجموع رو به افزایش بود، حضور روحانیان را در شکل‌گیری، بسط و خاتمه‌بخشی به مناقشات میان ارزش کارکردی و ارزش‌های فرهنگی می‌توان به کرات مشاهده کرد. عباس‌میرزا از مجتهدی بانفوذ در تبریز فتوا گرفت که پوشیدن لباس جدید اشکال شرعی ندارد و همچنین از وی خواست که لباس و پرچم جدید را تبرک کند.[45] معنای تبرک کردن پرچم‌های قشون جدید به دست روحانی تبریزی این بود که تغییراتی که عباس‌میرزا در پی آنها بود و از جمله تغییر لباس قشون که از نظر فرهنگی مشکل‌آفرین شده بود، تناقضی با شریعت ندارد. چنین رویکردی برای خاتمه‌بخشی را می‌توان ”نفی تضاد ارزشی“ نامید. محمدشاه نیز در منشورش از شیوه‌های اقناعی مبتنی بر ارزش‌های فرهنگی استفاده می‌کند. می‌گوید که پوشیدن لباس فرم موجب می‌شود همۀ مردم به صورت ”توحید“ درآیند. علاوه بر این، نه فقط ناسازگاری‌ای در میان نیست، بلکه ”رخت قديم ايران همين لباس نظام بود، چنان كه در تخت جمشيد در صورت‌هاي سنگي كه كشيده‌اند [ديده مي‌شود و] البته اكثر مردم در آنجا ملاحظه كرده‌اند.“

تا اینجا چالش‌های فرهنگی را با محوریت لباس جدید بررسی کردیم، اما توصیه‌های مشکل‌آفرین دیگری نیز وجود داشتند. یکی از توصیه‌های چالش‌برانگیز فرانسویان استفاده از طبل و شیپور برای سازمان‌دهی قشون بود. چنین کاری امروزه برای ما کاملاً عادی است، اما از آنجا که این وسایل ”آلات لهو و لعب“ تلقی می‌شدند، چالشی فرهنگی حول آنها شکل گرفت. مجدداً، واکنش‌های ثبت شده در رساله‌های جهادیه در این خصوص جالب توجه‌اند. میرزاعیسی چنین می‌نویسد:

و جایز است استعمال آلات لهو و لعب اگر نظم سپاه موقوف باشد بر آن.[46] [تأکید از من است.]

چالش میان ارزش کارایی و ضدارزش فرهنگی در جملۀ مذکور به وضوح دیده می‌شود. فتوای میرمحمدحسین خاتون‌آبادی نیز در رسالۀ جهادیهاش ناخرسندی و حتی دودل بودن او را به خوبی نشان می‌دهد. او با استناد به جنگ ‌های صدر اسلام استدلال می‌کند که ”استعمال طبل و بعضی چیزهای دیگر که در حروب و جنگ‌ها متعارف است“ جایز است. اما سرانجام می‌گوید: ”احوط آن است که استعمال سازهای متعارف ننمایند و احتراز از استماع آنها نمایند. والله تعالی عالم بما فی الصدور.“[47] در اینجا، نویسندگان ارزشی فرهنگی را فدای کارایی حاصل از یک توصیه می‌کنند و عدم تمایل به این کار در متن دوم که توسط یک فقیه نگاشته شده کاملاً آشکار است. بدین ترتیب، در حالتی که کارایی اثبات شده باشد و نتوان تضاد ارزشی را نفی کرد، یک سازوکار خاتمه‌بخشی ممکن ”فدا کردن ارزش فرهنگی“ خواهد بود.

توصیه‌های مسئله‌آفرین دیگری نیز وجود داشتند که می‌توانند گسترۀ گزینه‌های پیش روی طراح تغییر و عاملیت او را بیشتر نشان دهند. عباس‌میرزا از میان توصیه‌های فرانسویان به بسیاری از آنها عمل کرد و راهکارهایی نیز برای اقناع گروه‌های دخیل به کار برد. از جمله از علما خواست آیاتی از قرآن را که به تقویت وسایل دفاعی اشاره دارند نسخه‌برداری و در کل کشور پخش کنند.[48] اما رویکرد او این نبود که چشم‌بسته هر آنچه را فرانسویان می‌گفتند بپذیرد و بعد به راه‌هایی برای قبولاندن توصیه‌ها به سپاهیان و دیگر گروه‌ها بیندیشد. از جمله، یکی از توصیه‌های فرانسویان این بود که سربازان باید ریش‌های خود را بتراشند. چالش‌برانگیز بودن این توصیه با توجه به اهمیت مذهبی داشتن ریش برای ما کاملاً قابل درک است، اما احتمالاً فرانسویان پیش‌بینی نمی‌کردند که از میان فهرست بلندبالای توصیه‌هایشان با این توصیه به شدت مخالفت شود. عباس‌میرزا نپذیرفت که سربازان ریش خود را بتراشند، چون احتمالاً تصور می‌کرد که این کار توصیه‌ای بی‌فایده است که کارایی خاصی ندارد و علاوه بر این، با عادت مألوف ایرانیان و ارزشی که داشتن ریش در میان مسلمانان داشت در تضاد بود.

گروه فرانسوی 17 ماه در تبریز، تهران، اصفهان و کرمانشاه فعال بود. پس از آنکه فرانسه با روسیه صلح کرد و همچنین، به علت برخی تنش‌ها میان آنها و نمایندگان انگلیس، گاردان از ایران رفت و طی قرارداد جدیدی که با انگلستان بسته شد، در سال 1188ش مستشاران انگلیسی برای نظم بخشیدن به قشون به ایران آمدند.[49] در تمام این مدت، اوضاع در خصوص ریش به همان منوال بود تا آنکه اتفاقی روی داد. جیمز موریر نقل می‌کند:

تنها در مورد تراشیدن ریش بود که شاهزاده اهل گذشت نبود و از این فکرش دست بر نمی‌داشت، اگر چنین اتفاقی نیفتاده بود که در جریان آتش کردن تفنگ‌ها در پیشگاه شاهزاده، دبۀ باروت در دست یک تفنگدار که از خوش‌اقبالی ریش بلندی داشت منفجر شد و یک باره ریش او از زیر چانه سوخت.[50]

یک افسر انگلیسی با نام ”لیندزی سرباز را به همان حالت نزد ولیعهد برد و به شاهزاده فهمانید که داشتن ریش بلند ممکن است چنین خطراتی را هم برای سربازان به وجود آورد.“[51] در اینجا با نمونه‌ای از راهکار ”اثبات کارایی“ مواجهیم. طبق مفاهیم ما، افسر انگلیسی به عباس‌میرزا می‌گوید که توصیه به تراشیدن ریش به هستۀ کارایی تعلق دارد و توصیه‌ای دلبخواهی که صرفاً امری زائد و غیرضروری باشد نیست. عباس‌میرزا نظر لیندزی را پذیرفت و دستور داد که سربازان ریش خود را بتراشند. این اتفاقِ به ظاهر کم‌اهمیت می‌تواند گسترۀ نبردی اقناعی را نشان دهد که بر سر پذیرفتن یا نپذیرفتن توصیه‌های بستۀ تغییرات وجود دارد. عباس‌میرزا آلت دستی نبود که هر آنچه را به او گفته می‌شد دربست بپذیرد. در عین حال، نهایتاً در خصوص توصیۀ تراشیدن ریش قانع شد و دیگران را نیز به پذیرش واداشت. با این حال، ممکن است قضاوت ما این باشد که استدلال افسر انگلیسی قانع‌کننده نبود یا آنکه گزینه‌های دیگری هم وجود داشتند، مانند اینکه سربازان ریش‌های کوتاهی داشته باشند. با این حال، جالب توجه می‌بود اگر می‌توانستیم مناقشه بر سر تراشیدن ریش را پی بگیریم. چنان که گفته شد، اثبات کارایی گامی در مسیر خاتمه بخشیدن به مناقشه است، اما به تنهایی ماجرا را به سرانجام نمی‌رساند. در اینجا سازوکار نفی تضاد ارزشی کاری از پیش نمی‌برد، چرا که تراشیدن ریش به وضوح ضدِ ارزشی فرهنگی عمل می‌کند که ریشه در شریعت دارد. به نظر می‌رسد که قاعدتاً سربازان، مردم و شاید روحانیان باید وارد مناقشه در خصوص تراشیدن ریش شده باشند و مباحثات آنها دربارۀ اینکه چه باید کرد، می‌تواند به درک بهتر موضوع کمک کند. با این حال، تا کنون گزارشی در این زمینه نیافته‌ام. آنچه در عمل روی داده این است که ارزشی فرهنگی در قبال کارایی‌ای که به نظر می‌رسیده از عدم التزام به آن حاصل خواهد شد، کنار گذاشته شده است. می‌توان تصور کرد که استفتائی قریب به این مضمون به صورت شفاهی یا کتبی صورت گرفته باشد: ”اگر تراشیدن ریش خطراتی را که سربازان اسلام با آن مواجه‌اند کاهش دهد، آیا تراشیدن ریش شرعاً مجاز است؟“ و جواب این استفتاء فرضی ظاهراً مثبت بوده است. بدین ترتیب، با نمونه‌ای دیگر از سازوکار خاتمه‌بخشیِ ”فدا کردن ارزش فرهنگی“ مواجهیم.

ممکن است در چارچوب تصویری جاافتاده تصور کنیم که اروپاییان در موقعیتی برتر قرار داشتند و ایرانیان هم با استدلال‌هایی قانع‌کننده یا بی‌مبنا تحت تاثیر آنها قرار می‌گرفتند، کوتاه می‌آمدند و صرفاً پذیرای نظرات آنها بودند. جالب است که می‌بینیم چنین نبوده است. علاوه بر لباس و ریش، عنصر دیگری هم در میان بود که چه بسا با توجه به شرایط زندگی کنونی‌مان نمی‌توانیم اهمیت آن را به خوبی درک کنیم: کلاه. با آنکه سربازان ایرانی لباس فرم اروپایی پوشیدند و ریش‌های خود را تراشیدند، حاضر نشدند کلاه سنتی خود را کنار بگذارند و عباس‌میرزا نیز در این زمینه زیر بار تغییر نرفت.[52] همین واقعیت تاریخی نشان می‌دهد که کلاه چه جایگاه خاصی در سنن ایرانی داشته است. به سر داشتن کلاه ارزشی فرهنگی است که در شریعت ریشه ندارد، بلکه به عنصر ایرانی بودن بازمی‌گردد. مجدداً می‌توان تصور کرد که سربازان و عباس‌میرزا در خصوص کارایی بر سر گذاشتن کلاه فرانسوی تردید داشتند و توصیه به تعویض کلاه را طبق مفاهیم ما امری پوسته‌ای می‌دانستند که کمکی به هدف اصلی سیستم اجتماعی-تکنیکی قشون نمی‌کند. بدین ترتیب، یک شیوۀ خاتمه‌بخشی دیگر ”رد کردن توصیه“ است.

تغییر کلاه نیز در کنار تغییر لباس و پوشیدن چکمه و تراشیدن ریش جزو توصیه‌های فرانسویان و سپس انگلیسی‌ها بود، اما عباس‌میرزا در مقام طراح تغییرات آن را نپذیرفت و توصیه‌کنندگان هم ظاهراً نتوانستند کارایی آن را اثبات کنند. جالب‌تر اینکه ایرانیان افسران اروپایی را ناچار کردند از کلاه ایرانی استفاده کنند. پس از افول ناپلئون، برخی افسران فرانسوی در کشورهای مختلف پراکنده شدند و برخی نیز به خدمات نظامی در ایران پرداختند. اوژن فلاندن، نقاش فرانسوی، دو دهه بعد در سال 1219ش به ایران آمد. او وضعیت افسرانی فرانسوی را در پادگانی در تبریز توصیف و مشکلاتشان را در خصوص پرداخت حقوق و سخت‌گیری صاحب‌منصبان ایرانی بازگو می‌کند. از جمله، فلاندن می‌گوید: ”لباسشان همان لباس نظام فرانسه و تنها کلاهشان به‌طور کلاه کشوری است که در آن به خدمت اشتغال ورزیده‌اند. از وجناتشان چنین دریافتم که حتی از تغییر کلاه هم ناراضی‌اند.“[53] بدین ترتیب، هنگامی که چالشی فرهنگی دربارۀ توصیه‌ای پیش می‌آید، همواره چنین نیست که یگانه گزینۀ پیش رو و تنها اتفاقی که در عمل روی می‌دهد، پذیرش بی‌قیدوشرط توصیه‌های اروپایی باشد. حاصل چالش موضوعی باز است و از همین رو، می‌توان و باید آن را به مثابه بخش مهمی از فرایند مواجهۀ ایرانیان با علم و تکنولوژی مدرن مطالعه کرد.

خاتمه

مفاهیمی که در این نوشته معرفی یا بررسی شدند چارچوبی مفهومی را برای مطالعۀ موارد دیگری از مواجهه با علم و تکنولوژی مدرن در دورۀ قاجار و دوره‌های پس از آن شکل می‌دهند. اولین مواجهه از این دست در دورۀ اخیر در قالب اصلاح یک سیستم اجتماعی-تکنیکی ناهمگن و گسترده، یعنی قشون ایران، پدید آمد. این مسئله به‌رغم آنکه درک و تحلیل را پیچیده و دشوار می‌کند، مزیت مهمی از نظر مفهومی دارد و آن اینکه گستردگی فضای مواجهه را به خوبی نشان می‌دهد و این امکان را فراهم می‌آورد که رویکردی سیستمی را برای مطالعۀ علم و تکنولوژی در مثالی واقعی به کار بگیریم. نشان دادن خصلت سیستمی علم و تکنولوژی و لزوم اتخاذ رویکردی سیستمی در مثال‌هایی مانند تأسیس کارگاهی تولیدی به سبک جدید یا فرستادن دانشجو برای تحصیل به اروپا شاید قدری دشوارتر باشد، در عین حال که تحلیل دقیق‌تر نشان خواهد داد که سطح مشابهی از پیچیدگی در مثال‌های اخیر نیز وجود دارد.

اگرچه مثالی که تا اندازه‌ای بررسی شد به بیش از 200 سال پیش باز می‌گردد، اما جالب توجه است که در تمامی این دورۀ 200 ساله و حتی امروزه هم با مسایل مشابهی درگیر بوده‌ و هستیم. اروپا و سپس امریکا منبعی پایدار از طرح‌های تغییر نویدبخش بوده‌اند و سیستم‌های اجتماعی-تکنیکی متعددی پیاپی در این مناطق شکل گرفته و سپس به ما معرفی شده‌اند. رویکرد سیستمی هیوز و رویکرد برساختی پینچ و بایکر –به‌رغم محدودیت‌هایشان و اختلافاتی که با یکدیگر دارند و در این مقاله به آنها نپرداختیم- می‌توانند کمک کنند که شکل‌گیری سیستم‌های اجتماعی-تکنیکی جدید را در سیاق‌های مذکور بررسی کنیم.

همچنین، چارچوبی که در این مقاله با الهام از رویکردهای مذکور طرح شد می‌تواند کمک کند که فرایند اخذ و انتقال سیستم‌های اجتماعی-تکنیکی به سیاقی دیگر (در اینجا، ایران) را بهتر پی بگیریم و دریابیم.

مسایلی که امروزه به هنگام اخذ سیستم‌های اجتماعی-تکنیکی با آنها درگیریم با مسایلی که عباس‌میرزا و معاصرانش با آن درگیر بودند، ساختار بنیادین مشابهی دارند. مهم‌ترین مسایل در این زمینه را که در مقالۀ حاضر به آنها پرداختیم، می‌توان به این ترتیب خلاصه کرد: ابتدا چالشی بر سر تشخیص هسته و پوستۀ بستۀ توصیه‌هایی که از غرب می‌آیند و در مرحلۀ بعد، مناقشه میان ارزش کاربردی و ارزش‌های فرهنگی تثبیت‌شده. سازوکارهای خاتمه‌بخشی متفاوتی برای پایان بخشیدن به مناقشاتی از این دست وجود دارند و مطالعات تاریخی و اجتماعی تفصیلی انواع آنها را بهتر آشکار می‌کند؛ از جمله ”اثبات کارایی،“ مانند پوشیدن لباس فرم؛ ”نفی تضاد ارزشی،“ مجدداً مانند پوشیدن لباس فرم؛ ”فدا کردن ارزش فرهنگی،“ مانند استفاده از طبل و شیپور و تراشیدن ریش؛ و ”رد کردن توصیه“ مانند پوشیدن کلاه اروپایی. نتیجۀ این فرایند پردامنه درآمیختن عناصر محلی با توصیه‌های پذیرفته‌شده است که می‌توان بروز ظاهری و چه بسا نمادین آن را در سربازانی با لباس فرم اروپایی و کلاه ایرانی دید. جالب آنکه به نظر می‌رسد نتیجۀ مناقشه از پیش مشخص نیست و در اینجاست که شرقیان در تصور ما از افرادی دست‌وپابسته که ناگزیر پذیرای تکنولوژی‌های جدید غربی‌اند، به ”عاملانی“ تبدیل می‌شوند که فعالانه به تفسیر توصیه‌ها می‌پردازند و در آنچه سرانجام روی خواهد داد مستقیماً دخالت می‌کنند.

[1] این مقاله بخشی از مطالعه‌ای است تحت عنوان ”مواجهه ایرانیان با علم و فناوری مدرن“ که با حمایت مالی مؤسسۀ اشراق صورت گرفته است. لازم می‌دانم از پشتیبانی مدیران این مؤسسه، خصوصاً آقای علیرضا شفاه، قدردانی کنم. همچنین، از دکتر کامران امیرارجمند، دکتر روح‌الله هنرور، دکتر حسین شیخ‌رضایی، دکتر غلامحسین مقدم حیدری، محمود سیفی، دکتر نوشین شاهنده و دکتر محمد توکلی طرقی برای نظرات ارزشمندشان دربارۀ نسخه‌های اولیۀ مقاله تشکر می‌کنم.

[2] برای بحثی تفصیلی در این خصوص، بنگرید به

Rudi Matthee, “Between Aloofness and Fascination: Safavid Views of the West,” Iranian Studies, 31:2 (Spring 1998), 219-246.

[3] Matthee, “Between Aloofness and Fascination,” 234.

[4] در پیمان صلحی که در سال 1735م میان ایران و روسیه بسته شد، مناطقی که روس‌ها پس از سقوط صفویه اشغال کرده بودند به ایران بازگردانده شد. به نقل از

Ernest Tucker, “Nader Shah,” in Encyclopedia Iranica, at http://www.iranicaonline.org/articles/nader-shah/.

لازم به ذکر است که تمامی تاریخ‌های هجری بر مبنای تقویم هجری شمسی ذکر شده‌اند.

[5] John R. Perry, “Āga Mohammad Khan Qajar,” in Encyclopaedia Iranica, at http://www.iranicaonline.org/articles/aga-mohammad-khan/.

[6] پی‌یر آمدی ژوبر، مسافرت در ارمنستان و ایران، ترجمۀ محمود هدایت (تهران: شرکت چاپخانه تابان، 1322)، 94 .

[7] ژوبر، مسافرت در ارمنستان و ایران، 95.

[8] Thomas Hughes, “The Evolution of Large Technological Systems,” in The Social Construction of Technological Systems, eds. Wiebe Bijker, Thomas Hughes and Trevor Pinch (Cambridge, Massachusett: MIT Press, 1987), 51- 82.

[9] Hughes, “The Evolution,” 51.

پیتر کروس در اثر زیر دیدگاه سیستمی هیوز را توصیف و جمع‌بندی کرده است:

Peter Kroes, Technical Artefacts: Creations of Mind and Matter (Dordrecht: Springer Publishing, 2012), 197-201.

[10] حسین محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید (چاپ 2؛ تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1370)، 55.

[11] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 57.

[12] به نقل از غلامرضا طباطبایی مجد، معاهدات و قراردادهاي تاريخي در دورۀ قاجاريه (تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، 1373)، 43-47.

[13] برای شرحی مختصر دربارۀ گزارش‌های مذکور، بنگرید به محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 57-62.

[14] برای نمونه، کولز در اثر زیر اشاره می کند که تغییر یکی از 13 ارزش اساسی در جامعۀ امروزین ایالات متحد است:

  1. R. Kohls, The Values Americans Live By (Washington D.C.: Meridian House International, 1984).

[15] هما ناطق، ایران در راهیابی فرهنگی 1834-1848 (چاپ 2؛ پاریس: انتشارات خاوران و مرکز پخش نگاه، 1368)، 107.

[16] ژوبر، مسافرت در ایران و ارمنستان، 95.

[17] مونیکا رینگر، آموزش، دین و گفتمان اصلاح فرهنگی در دوران قاجار، ترجمۀ مهدی حقیقت‌خواه (چاپ 3؛ تهران: انتشارات ققنوس، 1393)، 20.

[18] در اینجا، طرح‌های تغییری را در نظر داریم که اروپاییان در مقام مشاور یا مستشار به صورت راه حلی جامع پیشنهاد می‌دادند. ایده‌های پراکنده‌ای برای تحول که دانشجویان فرنگ‌رفته، سفرای دولت ایران یا روشنفکران پیشنهاد می‌کردند و حاصل مشاهدات و اندیشه‌های شخصی آنها بود، در اینجا محل بحث نیستند.

[19] اینها از گزارش محبوبی اردکانی استخراج شده‌اند. بنگرید به محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 55-65.

[20] Trevor Pinch and Wiebe Bijker, “The Social Construction of Facts and Artefacts: Or How the Sociology of Science and the Sociology of Technology Might Benefit Each Other,” Social Studies of Science, 14:3 (1984), 399-441, quote on 414.

[21] Pinch and Bijker, “The Social Construction,” 414.

[22] برای تحلیل تفصیلی‌تر در این خصوص، بنگرید به رینگر، آموزش، دین و گفتمان اصلاح فرهنگی، فصل اول.

[23] در این زمینه بنگرید به محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 80-85.

[24] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 80.

[25] برای تحلیلی دربارۀ علل شکست مأموریت گاردان و هیئت همراه او بنگردی به محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 85-90.

[26] تبیین‌های مبتنی بر اغراض و منافع از زمان مطرح شدن برنامۀ قوی (The Strong Programme) در جامعه‌شناسی معرفت در دهۀ 1970 اهمیت بسیاری در مطالعات علم و تکنولوژی پیدا کرده‌اند. برای بحثی دربارۀ این نوع تبیین‌ها در مقام نوآوری علمی و تکنولوژیک، بنگرید به

Sergio Sismondo, An Introduction to Science and Technology Studies (2nd ed.; Singapore: Wiley-Blackwell Publishing, 2010), 50-54 and 82-90.

[27] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 60-61.

[28] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 62.

[29] به نقل از رینگر، آموزش، دین و گفتمان اصلاح فرهنگی، 56.

[30] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 62.

[31] به نقل از

Joseph C. Pitt, “Guns Don’t Kill, People Kill”; Values in and/or Around Technologies,” in The Moral Status of Technical Artefacts, eds. Peter Kroes and Paul Verbeek (Dordrecht: Springer, 2014), 89-102, qoute on 89.

[32] برای بحثی چندجانبه و متأخر در این خصوص بنگرید به

Kroes and Verbeek (eds.), The Moral Status of Technical Artefacts.

[33] برای بیانی تفصیلی از این دیدگاه بنگرید به

Kroes, Technical Artefacts, 179-182.

[34] آقابزرگ تهرانی 13 رسالۀ جهادیۀ نوشته‌شده در دورۀ جنگ‌های ایران و روس را برمی‌شمرد. برای خلاصه‌ای از این فهرست بنگرید به مقدمۀ محمدجواد حسینی جلالی در میرزا ابوالقاسم فراهانی، رسالۀ جهادیه (اصفهان: دائره‌المعارف فقه اسلامی، مرکز تحقیقات رایانه‌ای اصفهان، 1383)، 7-9.

[35] ابوالفضل حافظیان بابلی، ”گزیدۀ رسالۀ جهادیه و معرفی کتاب اجوبه المسائل،“ مجلۀ علوم سیاسی، شمارۀ 13 (بهار 1380)، 226-239؛ نقل از 237.

[36] Pinch and Bijker, “The Social Construction,” 424.

[37] در نظر گرفتن کارایی به منزلۀ ارزش را از جمله می‌توان در اثر زیر دید:

Ibo Van de Poel, “Values in Engineering Design,” in Handbook of the Philosophy of Science, ed. Anthonie W. M. Meijers (Amsterdam, North Holland, 2009), 973-1006, qoute on 979-980.

[38] رینگر، آموزش و دین و گفتمان اصلاح فرهنگی، 58.

[39] رینگر، آموزش و دین و گفتمان اصلاح فرهنگی، 58.

[40] برای مثال، از سفرنامۀ میرزاصالح شیرازی، یکی از افرادی که عباس‌میرزا برای تحصیل به انگلستان فرستاد، چنین برمی‌آید که عباس‌میرزا از محصلان به تأکید خواسته بود که لباس و آداب ایرانی را در دورۀ تحصیل حفظ کنند. به نقل از محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 165.

[41] Pinch and Bijker, “The Social Construction,” 424.

[42] میرزاعیسی قائم‌مقام فراهانی، رسالۀ جهادیه، با مقدمه اولریش مارزلف (قم: انتشارات عطف، 1392)، 135.

[43] محمدتقی لسان‌الملك سپهر، ناسخ التواریخ، به کوشش جهانگیر قائم‌مقامی (تهران: انتشارات امیرکبیر، 1337).

[44] به نقل از محمد توکلی طرقی، تجدد بومی و بازاندیشی تاریخ (تهران: نشر تاریخ ایران، 1381)، 51.

[45] رینگر، آموزش، دین و گفتمان اصلاح فرهنگی، 56-57.

[46] قائم‌مقام فراهانی، رساله جهادیه، 136.

[47] به نقل از سیدجواد طباطبائی، تأملی دربارۀ ایران، جلد دوم: نظریه حکومت قانون در ایران، بخش نخست: مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی (تهران: انتشارات مینوی خرد، 1392)، 85..

[48] رینگر، آموزش، دین و گفتمان اصلاح فرهنگی، 56.

[49] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 77.

[50] به نقل از رینگر، دین، آمورش و گفتمان اصلاح فرهنگی، 55.

[51] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 97.

[52] رینگر، دین، آمورش و گفتمان اصلاح فرهنگی، 55.

[53] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 93.

A Timurid Dah-namah Anthology and Its Echo at Shaybanid Bukhara

“Not about, but for workers”: Media, Labour and Politics in Post-2009 Iran

Introduction[1]

On June 18, 2015 access to the main server of the Iranian Labour News Agency – ILNA – was cut off. Minutes later, the journalists of the Labour Service desk were sacked. These journalists had published a news story on 300 cement workers who were protesting 10 months of wage arrears in front of the Ministry of Labour. Unknown to the journalists, the cement factory’s CEO had just been appointed directly by the Labour Minister to a managerial position at the corporate arm of the Social Security Organization – one of the largest economic vehicles in the country.

Broadcasting this protest could smear not only the reputation of the CEO, but more dangerously, that of the Minister of Labour, whose office ILNA was indirectly dependent on. For the ILNA management, this protest report was therefore the final straw in its long-standing efforts to neutralize this group of contentious journalists. For the Labour Service team this particular story represented their own red line, the trespassing of which would imply a permanent drawback in their autonomy and bargaining power over future reports. Redundancy was thus the most satisfactory outcome for both sides. [2]

Over the course of the preceding half decade, this five-man team of young, ambitious, left-wing journalists had radically changed the publicity, visibility and politics of workers in Iran. Relying on insider accounts, anecdotes and news reports, this essay will narrate and analyse the emergence and development of the ILNA Labour Service as a case study of how Iranian politics has interacted with, what I call, a fragmented labour protest boom penetrating all levels of society since the 2000s. In the process, the article also aims to reflect on the fragile, conjunctural and political nature of working class formation and democratic change in contemporary Iran.

The end of the 2009 Green Movement forced a shift in the composition and discourses of reformist politics. Ironically, the absence of economic and working class demands during the Green Movement contrasted sharply with prior and subsequent efforts by various reformist news outlets to broadcast the workers’ cause. Not as a grand, centralized program, but as a gradual, trial-and-error approach, reformist groups that had since the early 1990s largely promoted a pro-business policy set found themselves in a paradoxical position in which working class visibility and representation turned into one of a potent tool to attract their conservative rival’s self-defined core constituencies.

The majority of reformist media outlets pivoted toward covering the plight of labour as mere political tactic. Within that environment, the post-2010 ILNA Labour Desk had the simple, innovative and radical idea of reporting workers’ resistances directly, relying on a broad network of local workers to produce news about themselves. I will show that this major democratizing innovation in Iranian journalism was only tolerated by reformist elites because it could help in their bid for power. Moreover, I will argue that the fine line ILNA walked between workers’ representation and political strategy helped to normalize, channel and standardize labour protests along discursive, judicial and civil lines. In other words, in the post-2009 period, important sections of the reformist elites acknowledged the tactical benefits of co-opting workers, pensioners and the unemployed as reformist constituents, thus endowing the working class with a degree of visibility, accountancy and public representation unseen in years. By offering an analysis of ILNA’s protest reporting, this essay will make the argument that the particular confluence of widespread labour protests with political competition in post-2009 Iran has provided news agencies and their political patrons with the opportunity to exploit, define and include grassroots social movements, and thus to re-define the broader interaction of state elites with the labour movement.

Conversely, the essay will stress the fragility of democratic initiatives in contemporary Iran. Due to the fate of the Green Movement as well as the imposition of sanctions by the US, EU and UN, state politics in post-Green Movement Iran has not centred on furthering democracy. Using the case of ILNA, I illustrate how endeavours for enhanced free speech and independent, non-factional reporting can come under attack when media patrons become electorally-accountable, as happened with the coming to power of a moderate reformist government in 2013.

The essay is structured as follows. The first section provides a condensed analysis of the socio-economic and political processes behind the transformation of protest visibility in Iran. The section consists first of an explanation of why labour unrest is common in today’s Iran, and secondly, of an analysis of political competition since the 2009 Green Movement. In the second part, I will more concretely narrate the growth of the ILNA Labour Desk, centring the account on several themes that highlight the risky democratizing innovations that the news agency pushed for.

A Recipe for Resistance: Sanctions and the Post-War State

The intensity and spread of labour unrest has been on the rise since the end of the Iran-Iraq War (1980-88) due to welfare reform and the concomitant extension of market relations. I hypothesize that protests have reached a peak over the past decade – engulfing both middle and working classes – as these marketization processes have accelerated and coalesced crucially with the sudden economic shock of trade and financial sanctions.[3]

I follow Beverly Silver’s theoretical model of labour unrest differentiation.[4] Silver defines two main forms of struggles: Marx-type struggles and Polanyi-type struggles. Marx-type struggles, as theorized in Volume I of Capital, react against attempts at increasing profit rates by degrading labour conditions, prolonging working hours, or intensifying production. In other words, these are struggles at the point of production. Although Marx-type struggles are a constant phenomenon in the production process, worsening work conditions might point to their rise in recent years. For example, research has pointed out that work-related accidents have risen in the mining and construction sector between 2009 and 2012.[5]

Secondly, Silver defines Polanyi-type labour unrest as: “the backlash resistances to the spread of a global self-regulating market, particularly by working classes that are being unmade by global economic transformations as well as by those workers who had benefited from established social compacts that are being abandoned from above.”[6] Polanyi-type protests occur in relation to market changes. In practice, Marx and Polanyi-type struggles regularly fuse as the extension of market relations in social life combines with attempts to increase efficiency and profit rates at the point of production.[7]

Three processes have (unevenly and conditionally) intensified Polanyi-struggles in Iran over the past two and half decade. Firstly, privatization has driven resistance against expanding market relations in social life. Efforts to spin-off parts of the bloated war-time state-owned economy started in the early 1990s and accelerated slowly until 2006, when a cross-elite consensus presided over by the Supreme Leader materialized in a constitutional amendment that required up to 80 per cent of the shares of most state-owned enterprises to be sold to the private sector over the next decade.[8]

Privatization has thus been a political process from the start. Depending on the government in power, state-owned enterprises were redistributed among varying networks of political allies, including ‘revolutionary institutions’ (nahad-ha-ye enqelabi), institutions affiliated to the Revolutionary Guard Corps (bonyads), and welfare organizations like the Social Security Organization. These institutions have become the large semi-public ‘parastatals’ of Iranian economic life.[9] Furthermore, these parastatal organizations have tended to pursue profitable strategies that reduce the labour force, wages and job security on the one hand, and production and the re-investment of profit on the other, while sometimes adhering to longer-term feudal strategies that involve selling non-profitable capital assets and speculating with factory land.[10]

Secondly, the expansion of the welfare state before and after the 1979 Revolution had significantly ‘socialized’ individual economic life in the name of collective security, culminating not only in a set of social welfare institutions, but also the 1991 Labour Code, a mostly progressive document that provides protective regulations on contracts and contract termination, minimum wages, working conditions and working hours, but also limits workers’ bargaining and associational rights.[11] The Labour Code was the product of war and revolution during the 1980s, and hence it was politically, not legally, history as soon as it was enacted.[12] Over the next two and half decade, the Labour Code lost much of its relevance as new amendments and exceptions were formulated, leading to the expansion of informal employment.[13] Furthermore, the increasingly profit-geared behaviour of cooperatives and pension funds like the Social Security Organization exacerbated internal contradictions in the workings of these institutions, inciting them to reduce social and financial commitments to their members.[14] Most crucially, the post-2009 period has been marked by unprecedented large-scale subsidy reform, which has sought to take price subsidies down on a range of staple commodities.[15]

A final factor behind intensifying Polanyi-type labour unrest has been deteriorating country-wide draught and overexploitation of natural habitats and resources, uprooting local communities and forcing them to adapt or migrate. While smaller and more fragmented, these protests also tend to be marked by immediate destitution, elevated levels of violence and intense solidarity among those affected.

I argue that these struggles have combined with a third type since the early 2010s to produce a protest boom hitherto unseen in Iran’s post-revolutionary history. While Marx-type and Polanyi-type struggles demand limits to the destructive effects of capitalist production and unregulated market relations respectively, this third type of labour unrest reacts against a sudden, externally-induced rupture in market and production conditions (and not processes). Specifically, the tightening of banking and trading sanctions by the UN, US and EU between 2010 and 2012 has induced this rupture, forcing a significant drop in oil revenues, imports and thus government expenditure.[16] In the Iranian fiscal year 2012/13, real government expenditures dropped by a massive 33 per cent.[17] More than earlier sanction rounds, the 2010-12 sanctions suspended productive activities by cutting off in- and output markets.[18] Put differently, with labour protest boom, I mean the coalescence of workers’ struggles against shifting market and productive relations with the sudden and exceptional introduction of wide-ranging, internationally-enforced sanctions that temporarily choke off the financial lifelines, markets and supply chains of commercial and state institutions.

Although this is not the right place to theorize this type of sanction-induced unrest or determine its spread within the post-2009 protest boom in full detail, a few notes on the content and style of sanction-type struggles will be useful for an understanding of the contradictory politics of the contemporary labour movement. Because sanction-induced labour unrest reacts against sudden changes in conditions, it is fragmented and spontaneous, materializing when social, financial and contextual exigencies unite workers in a moment of desperation. Struggles are thus almost exclusively defensive and rarely put forward demands beyond immediate deprivations. They are constrained to singular work-places, with limited success in organizing trans-local alliances. Not only does unpredictability preclude to a large extent popular theorization of these sanction-induced protests, but they also tend to result in (non-absolute and conditional) workers’ sympathy for the firm, its management, and their strategies for survival. In other words, due to its external and sudden nature, sanction-induced unrest tends to hinder the formulation of a class-based conception of capitalist accumulation, making protest participants more vulnerable to be co-opted into corporatist-nationalist political discourses and mobilized for a political program rooted in pronunciations on foreign policy and international relations.

The most notable consequence of international sanctions in the case of Iran has been widespread and persistent delays in wage payments as firms prioritize other debt commitments.[19] The prime slogan of the post-2009 protest boom is wage disbursement, while converging Polanyi and Marx-type reactions have also fixated demands on low wages and workplace wage hierarchies. The recent Iranian labour movement thus prioritizes salaries, while other issues, like political and associational rights, working hours and environment, have played a less immediate, but not less important, role.

Patronage, Politics and the Media’s Turn to Workers

Scholarly research has shown that the acceleration of political competition in Iran – a result of regime fragmentation since the death of Imam Khomeini– has co-opted new social groups in the political process.[20] Since the early 2000s, workers have organized consecutive protest waves, but their discourses have remained reliant on developments in state politics.[21] In the following section, I will argue that Iran’s patronage system of media plays an important role in influencing the discourses that workers affiliate with. In particular, I hope to show that the recent dynamic of political competition in Iran has led to a paradoxical resurfacing of ‘working class’-based discourses, to an extent including labour in the political process as a definable, bounded and politically certified constituency.[22]

Due to extensive political patronage of the press, Iran’s media plays an important role in formulating political discourses. Amir Arjomand describes the deep relationship between the press and politics in the post-war period as “an extreme case of negative politicization in which the arena of constitutional politics shifts away from the parliament as the main legislative organ to the press and informal channels of protest and even into the streets.”[23]

Mohammad Khatami’s reformist presidency (1997 – 2005) re-configured a set of formerly left-leaning statist elites into a liberal government that favoured international cooperation, private sector involvement and the improvement of cultural/civil rights. However, while his government enhanced press freedoms, reformist media remained largely uninterested in labour.[24] Indeed, newspapers closely affiliated to Khatami’s circle, such as Kian, Sobh-e Emruz and Khordad, remained more interested in themes of corruption, fraud and money laundering in order to legitimize the government’s push for the expansion of civil society (jame’eh-ye madani) and political development (tuse’eh-ye siyasi).

It was only when the conservative Mahmoud Ahmadinejad’s came to power on a populist platform of anti-corruption, oil redistribution and social justice that political competition became centred on his government’s self-designated core constituencies of poor (foqara’), workers (kargaran), downtrodden and deprived (mostazafin and mahrumin), and the people and common man (mardom and ‘avam). His conservative-populist discourses, inspired by war and Khomeinist themes, gained a significant social following. Jumping on the bandwagon, reformists confronted his government using Ahmadinejad’s terms. in the process moulding Ahmadinejad’s populist injunctions into a more direct acknowledgment of workers and the working class.[25] While Khatami’s civil discourses remained dominant in reformist circles until the end of the 2009 Green Movement, reformist news outlets increasingly started to allocate space to the plight of workers and other deprived social groups with the aim of delegitimizing the ruling government that ostensibly championed their interests.[26]

While the Green Movement showcased the popularity of civil over economic demands, its suppression also meant a premature end to regime tolerance for popular programs relating to civil rights. In the immediate post-2009 context, parts of the reformist elite sought to (re-) mobilize constituencies by shifting alliances and political orientation by dropping their civil reform program altogether and by embarking on an alternative, multi-thronged attack against Ahmadinejad by focusing on run-away inflation, international isolation, and last but not least, the plight of the working class. The former two reactivated dimensions of earlier reformist programs, namely proud economic technocracy and “dialogue among civilizations,” but the emerging theme of workers as an independent, legitimate and aspiring socio-political unit was new. In other words, the post-2009 co-option of the working class has occurred in a context in which the reformist circles have agreed to reduce public support for democracy, republicanism and civil reform.

I aim to address three interrelated questions. First, why did ILNA turn to labour? Second, how did ILNA – now the most popular reformist news agency – contribute to the making and inclusion of the working class in contemporary Iran, particularly in terms of visibility, public representation and definability? Lastly, how has post-2009 politics interacted with media, freedom of speech and the labour movement?

The Iranian Labour News Agency: Making Inclusive Journalism Work[27]

The Iranian Labour News Agency was named not so much after its subject of investigation as after its political affiliations. Founded by the Workers’ House in early 2003, ILNA emerged as part of the reformist thrust into new media. The Workers’ House, the surprisingly small but bustling central organ for all legal labour associations in Iran, has – since the suppression of the labour and Marxist movement in the early 1980s – functioned on the fringes of the state with relative autonomy from both governmental turn-overs and interference from the Ministry of Labour, to which it is related.[28] Autonomy has been reflected in the long reign of Alireza Mahjoob, a reformist politician who has headed the institution since the end of the War.

The Workers’ House introduced web-based ILNA after realizing that its paper newspaper, Kar va Kargar, could not compete in Iran’s pluralistic media-sphere. Like other reformist media, ILNA included limited analysis on workers’ issues but only as a footnote to technocratic criticism of the Ahmadinejad government’s economic record. The tension between government and ILNA eventually resulted in the news agency being banned for a year between 2007 and 2008.

As a compromise with the judiciary, the new managing director of ILNA was a businessman from working class background who was generally uninvolved in factional manoeuvring. His political neutrality reflected itself on ILNA’s daily working as journalists enjoyed expanded liberties. In 2010, the management invited an experienced labour journalist in his mid-thirties. This journalist was given the space to turn the Labour Desk into an independent reporting unit by re-organizing and expanding its scope. Initially, his only partner was the CEO’s former personal assistant, who was ordinarily addressed as ‘amu – an uneducated, mid-age and inexperienced journalist from a provincial town in the Caspian Sea region. Months later, another ILNA journalist – a former student activist– was encouraged to join.

After brainstorming on how to re-invigorate the Labour Desk, the team came up with the simple, creative and radical plan to distribute their desk’s telephone number directly among workers to cover news on protests, lay-offs and wage arrears. Publicizing was a tedious process. PR departments and local governmental institutions were reluctant to put the news agency in direct contact with workers. Much-needed support arrived when two other journalists were employed, bringing the team to a total of five.

Not more than a year after the team had started calling up factories, the project took on a life of its own. The Labour Service’s phone number was circulating among workers’ neighbours, former and new colleagues, and kin. In no time, the Labour desk’s single phone was ringing off the hook, with journalists taking turns to answer. The Labour team had effectively put itself at the disposal of protesting wage-earners. In the words of one of the journalists, labour media in Iran was henceforth “not just about, but also for workers” (na faqat darbareh-ye balkeh baraye kargaran).[29]

Within Iran’s context of media patronage, broadcasting workers’ struggles could not long remain a neutral affair for ILNA. Soon enough, a range of overlapping corporate and political interests were activated, driving the Workers’ House and ILNA management to control, channel and modify contentious news stories.[30] Nevertheless, the case of ILNA was rather special given the innovativeness and directness of the journalistic methods it started employing. The Labour Service protest reporting exposed not only ownership structures but also ruthless, selfish and profit-driven practices of state and parastatal institutions, regardless of political affiliation.

It did not take long before the daily functioning of the Labour Service was penetrated by politico-corporate interests. On the one hand, powerful outside forces led the management and Labour team to clash. Unsurprisingly this resulted in the blunting of the Labour Desk’s initial non-factional stance. On the other hand, these new networks also assured the continued survival of labour protest coverage at ILNA. The Workers’ House was able to bank in on corporate elites vexed with the publication of their workers’ plight, strengthening its position as a power broker. In short, ILNA’s protest reporting enabled the Workers’ House to expand its capacity as an independent intermediary between the corporate and the political.

ILNA’s Role in Protest Education and Improving Government Accountability

The failure of politico-corporate interests to decimate and shut down the Labour Service allowed the Labour Desk journalists to pursue their own ambitions of buoying up a politically and legally-conscious working class. To achieve this, the team used protest reports themselves as means of communication with protestors, providing clues on legal procedures, rights and unfolding political developments. Tracking ILNA’s reporting of their own protests, protestors would then occasionally adapt their tactics accordingly. By providing a set publishing format, ILNA was thus able to influence not only the sequence of events, but also helped to create a protest culture and consciousness that turned spontaneous struggles of destitution into standardized and discursive public claim-making for political rights and legal rules. Discursive elements were drawn from existing legal codes (notably the Labour Law). Standardization involved channelling sudden outbursts of workers’ anger via judicial redress and mediation, as well as making protesters more conscious of other forms of public claims, like petitioning and official complaints.

ILNA’s coverage of the winter 2014-15 protests at Wagon Pars illustrate how media can normalize and standardize contentious claim-making, and in turn produce a measure of government accountability. Established half a decade before the 1979 Revolution on the industrial east-side of Arak, Wagon Pars is the main producer of train and railway vehicles in Iran, and one of the largest such manufacturers in the Middle East. The Iranian Revolutionary Guard Corps has been the majority shareholder since the company’s privatization in 2004. Wagon Pars is heavily dependent on government demand. When the government postponed orders in the wake of sanctions, the company’s outstanding debts exploded. In turn, Wagon Pars cut down on labour costs. Resentment came to a head first in the late summer months of 2014, with employees striking about months’ worth of wage arrears.[31] Calling on the management to resign, workers were also angered by what they saw as government complicity.

The experience of protest sparked spontaneous solidarity, eventually radicalizing the official Wagon Pars workers’ union itself, which, like most workers’ associations in Iran, has tended to be weak and influenced by the management. While in earlier protests the union leader had clashed with colleagues over his soft negotiating positions, his bargaining position eventually became less compromising.[32] Uncomfortable with the idea of a well-organized, anti-managerial labour union in such a key factory, the management demanded that the union leader be sacked. The sacking caused immediate ripples amongst workers. On the 24th of December, 900 employees halted production and launched a strike that would last ten days, calling for his immediate release.

ILNA decided to make the protest its daily headline digest as its local contacts provided rich information on new developments. From the start, the Labour Desk both encouragingly educated protestors and put pressure on politicians to intervene. It did this by bombarding news stories with appropriate references to legal clauses. For example, when discussing the union leader’s redundancy, ILNA also repeatedly referred to the Labour Law, which states that official labour representatives have immunity, and thus “the employer does not have the right to fire him.”[33]

The ILNA–protestor alliance frustrated the management. In the first few days of the strike, an IRGC commander entered the factory, openly insulting protestors and threatening them with mass redundancy. While similar employer behaviour might not be unusual in Iran, ILNA did not normally obtain such direct evidence of threat and insult. The Labour Desk decided to broadcast the story, strategically phrased in the most general terms possible but damaging to the management’s political position. Emboldened by the blemished image of the management, provincial politicians successfully convinced the IRGC to re-instate the labour union leader.[34] Additionally, local politicians openly distanced themselves from the IRGC commander’s behaviour. Referring to the insults, the governor’s security advisor explicitly stated that he did not “accept this sort of talk.”[35] In short, ILNA’s “discursive interventions” influenced the protests themselves first by providing workers with a standardized language of redress, derived from existing legal codes, through which claims could legitimately be made, and secondly by influencing public behaviour and interaction with protestors.[36]

Free Speech in Cyberspace and the Limits of Class

In 2012, the last year of Ahmadinejad’s presidency, ILNA became even more involved in workers’ actions when an open comment section was launched to its website. The short existence of the comment section is notable not only because it provided a popular platform for virtual debate among various social groups, but also because it reflected the deep fissures within the labour movement and the fragile nature of free speech initiatives in contemporary Iran.

The comment section quickly became one of the most contentious aspects of the site. Unlike ILNA’s own stories, it had limited restrictions on freedom of speech, soon transforming it into a trusted, much-frequented space where web users could share experiences and debate workers’ issues. There are strong indications to believe that the majority of users had a working class background. For one, users would regularly self-identify as “worker” (kargar). Typos and bad spelling were also rife, indicating that the website attracted many first-time users not acquainted with the medium. Labour union leaders, workers’ activists and politicians also participated actively in discussions. Online debates would occasionally involve hundreds of comments, indicating high user participation and news circulation.

Encouraged by this new social following, the Labour Desk realized that free debate in cyberspace could reshape outcomes of on-going protests and provide polls on policy shifts, working conditions and labour relations. Hence, the Labour team came up with the idea – again radical and simple – to turn these online debates into news stories, thus partially circumventing internal restrictions on free speech. In short, ILNA systemically and actively included workers in textual production: the production of public discourse by themselves.

In what follows, I will discuss two of the most popular online discussions, each representing an example of the divergence and the convergence of working classes in contemporary Iran respectively.

 

Razi Petro Strike[37]

The Razi Petro Strike is an example of how ILNA’s reporting became a vehicle for the expression of hierarchy, divisions and sectionalism. Following global trends in informalization, and specifically the global South, economic development in Iran has promoted hierarchies among a privileged workers’ cadre and more precarious workers with fewer rights.[38] More recently, contract flexibilization and the unwinding of earlier welfare contracts has sharpened these historical divisions, as an ever smaller labour aristocracy increasingly feels threatened for its continued existence and the masses of temporary workers fantasize about one day obtaining such privileged contracts.

Razi Petrochemical Company, located in Bandar Imam Khomeini on the Persian Gulf, is one of the largest of its kind. As is common practice in the Iranian oil and petrochemical industry, the company used to enforce strict hierarchy between on the one hand workers employed by the Ministry of Labour (kargar), and on the other hand official employees working on privileged contracts at the Petroleum Ministry (karmand-e rasmi). Official employees enjoy additional benefits including higher salaries and pensions, wider insurance coverage, better food and access to local recreational facilities.[39]

When Razi was privatized in 2008, a Turkish fertilizer company became the main shareholder in what was then considered to be the largest ever foreign industrial investment of that country.[40] Privatization facilitated the spread of human resource contractors, who reproduced and exacerbated existing discriminatory practices by making contracts for workers more temporary and insecure, while putting downward pressure on their wages. By 2014, about half of Razi’s 3000 strong labour force was an agency (or contract) worker (kargar-e peymani).[41]

Tensions escalated in early January 2014 when a thousand contract workers staged a strike, demanding equal right with official employees.[42] Under the ILNA report on the protest, an intense, exclusive and polarized discussion followed between Razi’s workers and employees.

From the start, agency workers pitched a religious line, in which active solidarity with the Supreme Leader was sought, and thus one that reminds of revolutionary discourse (see picture). Religious/revolutionary invocations also found their way in the comment section. One user claimed that: “We want the justice of Ali (peace be upon him), and asking this is not too much.” Another agreed: “with the support of our Supreme Leader we want what is our right, not more than that.”

Secondly, contract workers’ main targets were contractors and shareholders. A common theme can be expressed thus: “I have a question for the management and the shareholders. Isn’t your stomach full yet? […] I guess there is a hole in your pocket. Oppression! Enough already! We won’t let you invade on our rights any longer.”

Thirdly, many contract labourers put their faith in privatization, claiming real privatization should balance, not extrapolate differences. The argument was particularly focused on the exclusive contracts with the Oil Ministry. One contract worker stated: “Mister official employee […] It’s no longer the case that the company is state-owned and that you parasites (moft khur-ha) can waste money. The company is private, do you understand, or are you just trying not to?” ‘Worker Farhad’ argued that: “in a private company […] there should be one law and everyone should have the same benefits. […] If you want, go on and work in a state-owned company with the Oil Ministry’s benefits: here it is privatized.” Yet another claimed: “the company is private, so what is the Oil Ministry doing here? […] You are bloodsuckers exploiting us till we have no breath left. […] Who are the rascals? We or you – you who have proudly participated in infidel terrorist groups (monafeqin, reference to the Marxist Mojahedin-e Khalq). Our nation has a leader (sahib) – the Master of Age [may God hasten his reappearance].”

Overall, official employees reacted angrily and reproachfully. ‘Ali’ ridiculed contract workers for resorting to revolutionary speech: saying: “discrimination is everywhere!!!!!! You can say ‘death to America’ as much as you’d like.” Employees also rejected the contract workers’ claim to additional rights. “Interesting… Striking that includes breakfast, lunch, dinner, and transport service. […] and then they say they don’t have any of these benefits. Damn the liar!”

Others resorted to downward hate speech, mostly on the basis that official workers were employed after passing an employment exam, leading to accusations that contract workers were illiterate and lacked education. In response to a comment from a female contract worker, an official employee said: “Ms Sara, you and your husband should perhaps go study and enrol for the Oil Ministry Employment Exam in order to receive the oil employees’ benefits. Of course, it is possible that you study and don’t get accepted because you don’t have the intellectual capacity, but that then is your problem.” Referring to the increasingly exclusive access to the welfare state, another contract worker quickly replied: “well, unfortunately the exam does not take place anymore […], and if it did they would give your [official employees’] children priority access.”

[INSERT RAZI PROTEST PICTURE

Banner reads: “Discrimination has no place in Islamic law. Workers’ rights have roots in religion.”]

A minority of official employees also cautioned against the balancing effects of privatization. One striking comment read: “the problem with you [contract workers] is that instead of saying that your wages are low, you ask why employees’ wages are high. […] We employees agree that your wages are low, but we will fight any of your claims that our wage is too high. A samosa vendor earns 10 times more than me, how is my wage high?”

In short then, the Razi protests show how the ILNA comment section could provide a space for long-divided workers to debate and express their opinions, perhaps uniquely so. Nevertheless, those opinions echo long-held resentments that are reproduced and exacerbated by a combination of local systems of hierarchy, and wider processes of state re-configuration and deregulation. Politically the Razi case shows that contract workers preferred strategies of non-solidarity with their more privileged colleagues, which included reaching out to politico-religious leaders in opposition to fellow workers and management as well as staunch advocacy of privatization.

The 2014-15 Minimum Wage[43]

The 2014-15 (original Iranian year: 1393) minimum wage bill symbolized the reformist government’s approach to social inequality after one year in power. The case exemplifies how democratic platforms can backfire against their initial political proponents when they start occupying the most powerful positions of Iran’s republican system. Indeed, soon after the minimum wage debate in spring 2014, the comment section was closed down – indicative of the limits to democratic initiatives in the current political climate.

Whatever the practical relevance of the minimum wage, its annual rate-setting provides a key occasion during which workers’ rights can legitimately be debated. The 2014-15 minimum wage sparked particular tensions. Reformist President Hassan Rouhani had repeatedly, before and after his election in mid-2013, promised that changes in the minimum wage would follow article 41 of the Labour Code, which pegs increases to at least the rate of inflation.[44] However, the negotiations ended with the decision to increase the minimum wage by 10 per cent less than the average annual inflation rate.

Covering the negotiations in depth, the Labour Desk put particular emphasis on Rouhani’s breach of promise, the inconsistent manoeuvring of the worker representatives involved, and the Minister of Labour. The negotiations played out over two days in a nine-member tripartite committee consisting of employer and worker representatives, and government officials.

The negotiations ended unexpectedly when worker representatives abandoned their own red line in favour of the Minister of Labour’s proposal, which implied a much lower increase. The comment section soon became the main platform of contention. The principle news article on the outcome of the minimum wage negotiations counted 152 comments, later summarized and published by ILNA.

Some reacted to the decline in the real minimum wage in a satiric or humorous way:

Reza (175 likes, 5 dislikes):

What a curious government we have. It tries itself to turn lawlessness (bi qanuni) into law. I’ll also make promises of the President’s kind. I promise I’ll work hard so that that the high-up (aqazadeh) employers and factory owners won’t see their profits decline…

Others had less mercy:

Unknown (39 likes, 11 dislikes)

Long live the government of moderation, death to the government that deceives workers (kargar farib).

Again others ridiculed Iran’s form of Islamic rule generally:

Unknown (56 likes, 7 dislikes)

Ensha’allah Ali’s government of justice (peace be upon him) will reveal itself with the coming of the Master of Time (may God hasten his reappearance). That time, the workers’ cry for six month of wage arrears will not echo like today, ensha’allah. Workers’ wages have been trampled upon over the last year, Mister Rouhani. […] Now come on, hand out food coupons already.

Only a singular case came out in defence of the government’s decision:

Farhadi (3 likes, 33 dislikes)

[…] I know people [employers] who have thrown their whole life in the basket of economic growth, while himself not leading an easy life, and with all his property being confiscated by banks. Please don’t look at the problem from just one side.

Unsurprisingly, the comment was subsequently torn apart by other users.

A comment which I found to represent many others ran as follows:

Mika (21 likes, 3 dislikes)

ILNA, I beg you to get my story out to Mr Rouhani. I work in a factory with around 40 workers (kargar). The absolute 100 per cent of us, together with our families, voted for you [Rouhani] in the elections. Now, in the wake of the promises that you’ve given the worker community (jame’eh-ye kargar), each one of us is cursing himself to not to repeat the mistake of voting for you again. Please change your mind if that possibility exists, and reclaim the confidence of the worker community. Thanks.

Indeed, many users were grateful for ILNA’s reporting style. One user (20 likes, 3 dislikes) stated:

Long live ILNA which at least has endeavoured to truthfully turn the voice of workers from comment into headline.

In sum, these two case studies indicate that the comment section provided a unique and short-lived platform for workers’ discussions in the official Iranian media. While evidence seems to point to both high circulation as well as extensive participation by web users that identified with the working class and their plight, the ILNA cyberspace also constituted a politically dangerous mechanism. The free discussions that it involved, and the Labour Service’s radical idea of turning these into news stories, became unwanted as soon as it ran counter to the prevailing relation of forces and the political interests of ILNA and the Workers’ House. Within Iran’s system of media patronage, the 2013 election of Hassan Rouhani as moderate reformist president put pressure on ILNA and the Workers’ House, which had backed his presidency, to scale back the scope of its labour reporting and become less critical of the government. The comment section was shut down and in the summer of 2015, the Labor Desk’s core journalists were fired.

Coda: The Future of Labour Reporting

This essay argued that since the 2009 Green Movement reformist media has increasingly tried to include workers in the production of news. There were several reasons behind this shift from an apathetic to a sympathetic press attitude towards workers. After the 2009 Green Movement, workers became the most salient social movement in Iran, expressing their grievances in petitions, strikes and demonstrations. Within the context of media patronage and accelerating political competition, some reformist media thus became increasingly keen to attack the incumbent conservative government by including the government’s self-defined constituencies in its own news production.

Specifically, I postulated that due to their unique position at the intersection of state- and labour politics, ILNA and its parent institution, the Workers’ House, have played a central the role in encouraging working class visibility, (limited) representation and formation. ILNA was able to influence not only the sequence of labour-related events through discursive interventions, but also helped to create a protest culture that turned spontaneous struggles of destitution into standardized political and legal claim-making.

Nevertheless, the political nature of labour visibility in contemporary Iran also underpins its fragility. The radical team of the ILNA Labour Desk was tolerated as long as it proved useful in processes of political competition. With reference to the online 2014-15 Minimum Wage debate, I showed that at the moment when media and the labour voice unite against their own dominant political allies, reformist state institutions not determinedly supportive of democratic initiative are tempted to restrict channels of free expression.

Additionally, while the moderators of the ILNA cyberspace were ambitiously lobbying for a united workers’ movement by providing a space for discussion, the ability to talk was only partially effective in solving differences. Discussions reflected entrenched fissures within the labour movement, including those produced by histories of labour hierarchy, welfare reform, and revolution. These fissures help to explain why the contemporary labour protest boom in Iran has remained fragmented and spontaneous rather than systematic and coordinated.

While the Labour Desk has been neutralized after the redundancy of its key activists, it has not been dismantled. The sacked journalists were duly replaced and ILNA continues its direct contact with workers across the country – a practice on which it has largely maintained a monopoly. Moreover, other official news agencies have started to imitate ILNA’s labour reporting, making social movement and protest reporting an increasingly normalized feature of contemporary Iranian media. However, these news agencies do not command their own grassroots network of involved workers, and rely instead on local officials and their own informants. It could be argued that these processes have damped the socially empowering and democratic aspect of labour reporting, turning it into a more singular strategy for political competition.

The large question remains whether workers have learnt enough from their struggles, and whether and how they will align themselves with other and better organized interests of state, parastate, and capital, within a highly competitive as well as limiting and contradictory political-corporate landscape. At the very least, important strides have been made to increase the visibility and normalcy of grievance and protest, and thus the collectively understood right to it.

[1]An adapted version of this article was awarded the Azizeh Sheibani Prize for Best Essay in Persian World Studies at the University of Oxford. The project would not have been possible without the support and enthusiasm of the ILNA Labour journalists.

[2] For the full story see E. Mohammadvali, “Dalayel-e Ekhraj-e Gruh-e Kargari ILNA,” Ofogh-e Roshan, 23 June 2015, www.ofros.com/khabar/mvali_deailna.htm (accessed 26 November 2016).

[3]This is confirmed by the author’s ongoing quantitative research in the number of protests over time.

[4]B.J Silver, Forces of Labour: Workers’ Movements and Globalization Since 1870 (New York: Cambridge University Press, 2006).

[6] Silver, 20.

[7]For a recent example, see the Tabas coal miners’ strike: “Kargaran-e Bakhsh-e Estrekhraj M’adanju Dast az Kar Keshidand,” ILNA (27 Farvardin 1394), www.ilna.ir/fa/tiny/news-270771.

[8]“Justice shares,” a voucher program for share distribution among citizens, modeled on similar programs in post-Soviet eastern Europe, was the main mechanism through which privatization was sped up and given an aura of legitimacy. See P. Alizadeh, “The Political Economy of Petro Populism and Reform 1997 – 2011,” in H. Hakimian and P. Alizadeh, eds., Iran and the Global Economy: Petro Populism, Islam and Economic Sanctions (London: Routledge, 2014).

[9]K. Harris, “Rise of the Subcontractor State: Politics of Pseudo-Privatization in the Islamic Republic of Iran,” International Journal for Middle East Studies, 45 (2013): 45 – 70. See also “Aya SHASTA Ghul Ast?,” Qalamru-ye Refah, 6 (Mehr 1394): 10 – 37.

[11]S.E. Araghi, Hoquq-e Kar, two vols. (Tehran: Sazman-e Motal’eh va Tadvin-e Kotob-e ‘Olum-e Ensani-ye Daneshgah-ha, 1393).

[12]A. Schirazi, The Constitution of Iran: Politics and State in the Islamic Republic (London: I.B Tauris, 1998).

[13]M. Maljoo, “Tahlil-e Tabaqati-ye E’tesab-ha-ye Kargaran Petroshimi-ye Mahshahr,” Naqd-e Etesad-e Siyasi (December 2012), pecritique.com/2012/12/12; M. Maljoo, “Wither Iranian Petrochemical Labour,” MERIP, 277 (Winter 2015).

[14]See “Bar-e Geran,” Qalamru-ye Refah, 7 (Aban 1394).

[15]K. Harris, “The Politics of Subsidy Reform in Iran,” MERIP, 254 (Spring 2010): 36 – 39; N. Habibi, “The Economic Legacy of Mahmoud Ahmadinejad, Middle East Brief,” 74 (June 2013), 1-9.

[16]I will not here produce an in-depth economic analysis of the influence of sanctions on domestic demand. A good reference is the IMF’s Country Report No. 14/93 of Iran (13 March, 2014).

[17]IMF’s Country Report No. 14/93 of Iran (13 March, 2014); CBI.

[18]Research shows that Iran recovered from the 2008 UN sanctions within about a year. See J.I. Haidar, “Sanctions and Trade Diversion: Exporter-Level Evidence from Iran,” VoxEU.org (9 April, 2013).

[20]E.H. Chehabi, “The Political Regime of the Islamic Republic of Iran in Comparative Perspective,” Government and Opposition, 36/1 (2001): 48-70; A. Keshavarzian, “Contention Without Democracy: Elite Fragmentation in Iran,” in Posusney and Angrist, eds., Authoritarianism in the Middle East: Regimes and Resistance (Boulder, Colorado: Lynne Riener Publishers, 2005).

[21]See introduction to C. Leon, M. Desai and C. Tugal, Building Blocks: How Parties Organize Society (Stanford: Stanford University Press, 2015).

[22]See D. McAdam, S. Tarrow, C. Tilly, Dynamics of Contention (Cambridge: Cambridge University Press, 2001) and Z. Lockman, “Imagining the Working Class: Culture, Nationalism, and Class Formation in Egypt, 1899 – 1914,” Poetics Today 5 (1994): 158-9. I do not want to reproduce quantitative measurements of the ‘working class,’ as has often been done, for example by S. Behdad and F. Nomani, Class and Labour in Iran: Did the Revolution Matter? (Syracuse University Press, 2006). It should also be noted that some protest movements, notably by teachers and nurses, have not openly affiliated with the working class, even if its members might participate in labour issues, like the annual minimum wage debate. The essay unfortunately cannot discuss these cases in any depth.

For a discussion on the suppression of the Iranian working class in post-revolutionary years, see E. Abrahamian, Khomeinism: Essays on the Islamic Republic (London and New York: I.B. Tauris, 1993).

[23]Arjomand, Said Amir, ed., Constitutionalism and Political Reconstruction (Leiden and Boston: Brill, 2007), 37.

[24]Related to this is the shift of political attention from masses to middle classes. See F. Sadeghi, “The Politics of Recognition: The Barefoot of the Revolution and Elusive Memories,” MERIP, 277 (2015): 15-19.

[25]C. Leon et al, Building Blocks

[26]Including Etemad, Sarmayeh, Sharq, Qanun and other reformist newspapers. Kalameh Sabz and Rah-e Sabz, the online pro-Mousavi Green Movement mouthpieces have also redistributed worker-related news.

[27]All translations in the following section are the author’s. Fieldwork was conducted in April 2016.

[28]A. Bayat, Workers and Revolution in Iran: A Third World Experience of Workers’ Control (London: Zed Books, 1987).

 

[29]Personal communication.

[30] For a clear example, see the court complaint levelled against ILNA by the Agricultural Research, Education and Extension Organization for reporting on the workers’ actions against this institute’s management, www.ilna.ir/fa/tiny/news-110441 (accessed October 1, 2016).

[31]“Khatemeh-ye E’tesab-e Wagon Pars pas az Dah Ruz/ Kargaran be Darkhast-e Shura Karr a az Sar Gereftand,” ILNA, 15 Dey 1393, www.ilna.ir/fa/tiny/news-239221;

“E’teraz-e Kargaran-e Vagon Pars beh Ta’viq-e 3 Mah Hoquq,” ILNA, 5 Mehr 1393, www.ilna.ir/fa/tiny/news-208393;

“Kargaran-e Vagon Pars va Karfarma dar Qarargah-e Khatem Ol-Osia’ Mozakereh Kardand,” ILNA, 8 Mehr 1393, www.ilna.ir/fa/tiny/news-209546.

[32]“‘Eteraz-e Kargaran-e Vagon Pars beh Natijeh-ye Mozakerat-e Dishab,” ILNA, 8 Mehr 1393, www.ilna.ir/fa/tiny/news-209606.

[33]See above.

[35]“Ekhraj-e Ra’is-e Nahad-e Kargari-ye Vagon Pars Laghv Shod.”

[36]See Fateh for a similar argument about ISNA. A. Fateh, “The Foregrounding of Homelessness in Iran by a Progressive Media,” Iranian Studies, 46/2 (2013): 149-164.

[37]All of this sections information was retrieved from the following two news articles:

“Tajamo’-e Kargaran-e Peymani Petroshimi Razi dar E’teraz be Tab’iz-e Hoquq,” ILNA, 18 Dey 1392, www.ilna.ir/fa/tiny/news-135274; “Goftegu-ye Interneti-ye Kargaran-e Petroshimi Razi,” ILNA, 26 Shahrivar 1393, www.ilna.ir/fa/tiny/news-205500. While all comments have been removed on the new website, I managed to retrieve them using the fantastic Internet Archive at www.web.archive .org.

[38]Bayat, Workers and Revolution in Iran, 29; J. Beinin, Workers and Thieves: Labour Movements and Popular Uprisings in Tunisia and Egypt (Stanford: Stanford University Press, 2015).

[39]“On Lines and Fences: Labour, Community and Violence in an Oil City,” Rasmus Christian Elling, in Urban Violence in the Middle East: Changing Cityscapes in the Transition from Empire to Nation-State, ed. Ulrike Freitag, Nelida Fuccaro et al (Oxford: Berghahn: 2015); T. Atabaki, “From ‘Ameleh to Kargar: Recruitment, Work Discipline and Making of the Persian/Iranian Oil Industry,” International Labour and Working-Class History, 84 (2013): 159 – 175.

[40]See Gübretaş website at www.gubretas.com.tr/tr/kategori/34/26/tarihce.aspx.

[41]“Bazkhani-ye Ruz-e e’teraz / 18 Dey dar Petroshimi-ye Razi Cheh Gozasht?” ILNA, 25 Shahrivar 1393, www.ilna.ir/fa/tiny/news-205325.

[42]“Bazkhani-ye Ruz-e e’teraz / 18 Dey dar Petroshimi-ye Razi Cheh Gozasht?”

[43]Comments come from two main articles: “Bang-e ‘Rouhani Motshakerim’: Vakonesh-e Kargaran be Dostmozd-e 93,” ILNA, 24 Esfand 1392, www.ilna.ir/fa/tiny/news-153644; “Dastmozd-e Kargaran 10 Darsad Kamtar az Nerkh-e Tavarom Ta’iin Shod,” ILNA, 23 Esfand 1392, www.ilna.ir/fa/tiny/news-153437.

[44]Zaman-e ‘Amal beh V’adeh-yi keh Ruhani she Bar Tekrar Kard,” ILNA, 19 Esfand 1392, www.ilna.ir/fa/tiny/news-152343.