اشکال ناسیونالیسم

امیر حسن‌پور Amir Hassanpour استاد مطالعات خاورمیانه دانشگاه تورنتو و پیش از آن، استاد مطالعات ارتباطی در دانشگاه‌های کنکوردیا و ویندزر بود. پژوهش‌ها و آثار او به انگلیسی، کردی و فارسی زمینه‌های گوناگونی، از جنبش‌های اجتماعی تا نظریه و روش شفاهی و نوشتاری، نظریۀ مارکسیستی، جامعه‌شناسی زبان و نسل‌کشی را در بر می‌گرفت.

خط ناسیونالیسم فئودالی

جنبش ملی و ناسیونالیسم، از نظر طبقاتی، حرکتی سیاسی و خط ایدئولوژیک-سیاسی طبقۀ بورژوازی است. اما در شرایط تاریخی معین و در بین بعضی از ملت‌های تحت ستم، طبقۀ فئودال علمدار وحدت ”ملی“ در مقابل دشمن یا رقیب خارجی یا بیگانه می‌شود و به این ترتیب، عملکرد و خط مشی آن بر عملکرد و خط مشی بورژوازی منطبق می‌شود یا با آن شباهت بسیار می‌یابد. این حرکت فئودالی روند تاریخی جهان‌شمولی نیست، بلکه پدیده‌ای استثنایی است و در شرایط بسیار مشخصی، مثلاً در گرجستان قبل از ۱۹۱۷، ویتنام قبل از قرن ۱۹ یا کردستان، دیده می‌شود. این خط مشی و عملکرد طبقۀ فئودال را ناسیونالیسم فئودال-پادشاهی نامیده‌اند.[2] کردستان بهترین نمونۀ ناسیونالیسم فئودالی را به دست داده است. این پدیدۀ سیاسی در قرن هفدهم بروز یافت و تا به امروز ادامه دارد و دو مرحلۀ متمایز داشته است: در قرن هفدهم محتوایی مترقی داشت و از اواخر قرن نوزدهم به بعد ابعاد سیاسی متفاوت داشته است.

ناسیونالیسم فئودالی قرون هفدهم و هجدهم

در قرون‌ پانزدهم و شانزدهم میلادی فرایند پیدایش امارات کرد شروع ‌شد و ادامه یافت، به قسمی که در قرن هفدهم قریب ۴۰ امارت کوچک و بزرگ فئودالی مستقر شده بود. این تحول اجتماعی-اقتصادی بر اثر ساکن شدن عشایر کرد و اشتغال روزافزون آنان به کشاورزی شکل گرفت. گاه نیز سلطۀ عشیرۀ کرد بر جمعیت کشاورز غیرکرد و از باب کُرد کردن آنان اعمال شده است. البته باید توجه کرد که کشاورزی و یکجانشینی اقتصاد دامداری عشیره‌ای را به کلی از میدان به در نکرد و همزیستی این دو حتی تا زمان ما ادامه داشته است.

امارت‌ها این خصوصیات را داشتند: ۱. حکومت موروثی بود و از پدر به پسر می‌رسید؛ ۲. هر امارت قلمرو مشخصی داشت که شامل تعداد معینی دهات بود و دهقانان و عشایر تابع امیر بودند؛ ۳. امارت‌ها حاکمیت سیاسی را به درجات متفاوت اعمال می‌کردند، بعضی‌ها مستقل، برخی نیمه‌مستقل و بعضی تابع امرا یا پادشاهان دیگر بودند؛ ۴. در هر امارت، امیر یا خان یا بگ یا آغا فئودال بزرگ و حاکم اصلی بود و فئودال‌ها و رؤسای عشایر کوچک‌تر از او تابع او بودند؛ ۵. هر امارت ارتش فئودالی خود را داشت که وظیفۀ آن حفظ حاکمیت امیر در مقابل تودۀ مردم دهقان، در مقابله با دشمن خارجی، و نیز تجاوز به سرزمین‌های اطراف و گسترش قلمرو فئودالی بود؛ ۶. امارت‌های بزرگ‌تر دارای پرچم و سکه بودند و خطبۀ جمعه به نام امیر خوانده می‌شد؛ و ۷. پراکندگی فئودالی در سراسر کردستان حاکم بود.

سیر محتمل تکامل اجتماعی-اقتصادی می‌توانست این باشد که امارت بزرگی بقیۀ امارت‌ها را تحت سلطۀ خود درآورد و دولت متمرکز فئودالی ایجاد شود. اما چنین نشد. در غرب و شرق کردستان دو قدرت بزرگ فئودالی، یعنی امپراتوری فئودالی صفوی و امپراتوری فئودالی عثمانی، سر بر آوردند. شاهان صفوی در اجرای سیاست تمرکز فئودالی استقلال امارت‌ها را تهدید کردند. آنها سرنگونی سلطۀ امارت‌ها و اعزام حکام از اصفهان را به اجرا درآوردند. امارت‌ها در مقابل سیاست تمرکز فئودالی صفوی به شدت مقاومت کردند. سلاطین عثمانی هم که خود همین سیاست تمرکز را دنبال می‌کردند، می‌کوشیدند از ستیزۀ امارت‌ها علیه رقیب صفوی خود استفاده کنند. عثمانی‌ها از طریق یکی از مأموران عالی‌رتبۀ خود، ادریس بتلیسی که کرد بود، به امارت‌ها قول دادند که در صورت پشتیبانی از عثمانی در جنگ با صفویه، عثمانی استقلالشان را به رسمیت بشناسند. شاهان صفوی بارها برای سرنگونی حکومت امارت‌ها لشکرکشی کردند و سراسر قرن هفدهم میلادی عرصۀ مبارزۀ امارت‌ها با امپراتوری صفوی و عثمانی شد.

در نتیجۀ این جنگ‌ها که بیش از یک قرن طول کشید، اولاً تکامل اجتماعی-اقتصادی جامعه سد شد. رشد امارت‌ها با رشد کشاورزی و پیدایش دهات و شهرهای فئودالی و حتی تجارت در محدودۀ اقتصاد فئودالی همراه بود. شرکت امارت‌ها در جنگ یکی از دو امپراتوری یا پرداختن آنها به جنگ‌های مقاومت تحت رهبری فئودال‌ها باعث اتلاف نیروهای مولده شد و نیروی انسانی در نتیجۀ قتل‌‌عام‌های وسیع، کوچ اجباری، قحطی و بیماری، از بین رفتن پل‌‌ها، آبادی‌ها، مزارع، باغ‌ها، قنوات و مانند اینها یا پرورش اسب و ابزار جنگی به جای دام و ابزار کشاورزی از بین رفت.[3]

نتیجۀ دوم این جنگ‌ها آن بود که اوضاع ناشی از جنگ باعث بیداری سیاسی در شرایط جامعۀ فئودالی شد که شکل مقاومت ”ملی“ در مقابل ”بیگانه“ را به خود گرفت. بیداری سیاسی در بین روشنفکران آن زمان (روحانیت، شعرا، امرای تحصیل کرده) و نیز در بین توده مردم در به‌یت‌ها (منظومه‌های عامیانه) به ظهور رسید: ۱. شرف‌الدین بدلیسی، از خانوادۀ امرای بدلیس، کتاب تاریخ کردستان شرفنامه (1596م) را تألیف کرد و در مقدمۀ آن گفت که علت نوشتن تاریخ این است که این ملت فراموش‌شده‌اند و با نوشتن شرفنامه می‌خواهد آنها را از بوته فراموشی درآورد. شرف‌الدین فصل‌های کتاب را برحسب درجۀ استقلال امارت‌ها تنظیم کرده است و از امرایی که ”عَلَم سلطنت برداشته‌اند“ شروع کرده و با امرایی که غیرمستقل‌اند به پایان می‌رساند. او معیارهای اعمال حاکمیت سیاسی یا استقلال را خواندن خطبۀ نماز جمعه به نام امیر و ضرب سکه ذکر کرده است. ۲. احمد ‌خانی، شاعر بزرگ، منظومۀ عامیانۀ (به‌یت) مه‌م ‌و زین را به شعر عروضی درآورد (۱۶۰۸م)[4] و در مقدمۀ آن تحلیل بسیار مهمی از شرایط زمان خود به دست داد. او کردها را با روم و عرب و عجم مقایسه می‌کند و آنها را در زمینه‌های مختلف (شجاعت، سخاوت، زبان و کتابت و هنر) از آنها برتر یا لااقل هم‌ردیف آنها ارزیابی می‌کند و می‌گوید که بدبختی این است که این قوم مورد تجاوز آنان قرار گرفته و کشتار و ویرانی ناشی از تجاوز آنها را از پای در می‌آورد و این تقصیر امرای کرد است که به علت نفاق و دشمنی نمی‌توانند متحدانه در مقابل دشمن بایستند. خانی در این مقدمه به صراحت می‌گوید تقصیر از شاعر و فقیران نیست، بلکه حکام و امرا مقصرند. در جای دیگر نیز می‌گوید اگرچه تابعیت این سه قوم عار است، ولی این عیب و عار از آنِ افراد نامدار است. او ”تمرد و شِقاق“ امرا را عامل اصلی زیردست ماندن و مغلوب بودن می‌داند و می‌گوید اگر متحد بشویم و ”پادشاهی“ داشته باشیم هر سه قوم را تحت اسارت خود در می‌آوریم. خانی در جای دیگر می‌گوید که خودش فرد بی‌کمالی ا‌ست، اما نه از لحاظ ”تعصب عشیری“ (تعصب ملی). می‌گوید با نوشتن کتاب زبان مادری، خود را حیات بخشیده است و از شعرای قدیمی که فراموش شده‌اند (حریری، جزیری) نام می‌برد و می‌گوید عَلَم‌ آنها را دوباره برخواهد افراشت. خانی از داستانی که در فولکلور بسیار رایج است برای بیان مقصودش استفاده می‌برد که نزدیکی او را به تودۀ مردم نشان می‌دهد. مه‌م (مرد) و دختری با نام زین عاشق همدیگرند، اما به علت نفاق‌افکنی شخصی با نام بَکر ابتدا مه‌م کشته می‌شود و سپس زین با شنیدن خبرِ مرگِ مه‌م خودکشی می‌کند. هر دو عاشقِ ناکام را در جوار هم دفن می‌کنند. مدتی بعد متوجه می‌شوند که کشته شدن هر دو عاشق در اثر نفا‌ق‌افکنی بَکر بوده است. می‌خواهند او را بکشند، ولی او به قبر مه‌م و زین پناه می‌برد، اما او را در همان‌جا به قتل می‌رسانند. از خون بکر (عامل نفاق و تفرقه) درخت خاری می‌روید که ریشه در خاک می‌دواند و حتی در قبر (در آن دنیا) نیز مانع یکی شدن دو عاشق می‌شود. با توجه به بحثی که خانی در ساقی‌نامۀ کتاب می‌کند واضح است که او مه‌م و زین را به دو بخش کردستان (بخش تحت سلطۀ صفوی و عثمانی) تشبیه می‌کند و نفاق‌افکنی بکر در واقع تفرقه و نفاق امرا و فئودال‌ها است. خانی علاوه بر مه‌م و زین اولین فرهنگ لغت کردی (عربی-کردی) را تألیف کرد و دربارۀ این فرهنگ هم می‌گوید که آن را برای مشاهیر و بزرگان تألیف نکرده، بلکه برای نوجوانانِ کرد تألیف کرده است. ۳. مهم‌ترین بیان آگاهی سیاسی تودۀ مردم را در فولکلور می‌توان پیدا کرد. به‌یت دمدم که مقاومت کردهای برادوست را در مقابل شاه عباس صفوی بیان می‌کند در سراسر کردستان و در مناطقی که این شکل فولکلوری (به‌یت) را دارند به لهجۀ شمال و جنوب هنوز خوانده می‌شود.

خط سیاسی رهبران فئودال قرن هفدهم درست همان بود که خانی توضیح داده است: ۱. دفاع از استقلال و حاکمیت امارات؛ ۲. متحد کردن تودۀ مردم تحت عنوان غزا یا جنگ بین کرد و عجم یا کرد و روم (عثمانی)؛ 3. اتکا به یکی از دو قدرت علیه قدرت دیگر و حمله به دیگر امارات به طرفداری از یکی از دو قدرت؛ 4. وحدت گذرا و گاه و بی‌گاه بین چند امارت. وحدت امارات علیه دو قدرت یا یکی از آنها امری استثنائی بود. روند کلی وابستگی به یکی از دو قدرت برای حفظ استقلال خود بود. احمد خانی به این جنبه از خط سیاسی امارات به شدت اعتراض کرده است. این خط مشی در ادامه‌دهندگان معاصر ناسیونالیسم فئودالی (رؤسای بارزان از ۱۹۶۳ به بعد، و حزب دموکرات کردستان (ح.د.ک.) ایران در سال‌های ۱۳۴۰ و نیز در ح.د.ک. کنگرۀ سوم) دیده می‌شود؛ 5. تضاد منافع بین تودۀ مردم (دهقانان) و رهبری فئودالی وجود داشت. احمد خانی علت شکست را تفرقه‌طلبی رهبران فئودال می‌داند که قبلاً به آن اشاره شد. رهبری فئودالی فقط دفاع از قلمرو امارت خود را در نظر داشته و برای حفظ آن به یکی از دشمنان متکی می‌شد و به دیگر متحدان خود (سایر امارات) تجاوز می‌کرد. این خط مشی در تضاد با منافع تودۀ دهقانی بود.

امارت‌ها نتوانستند کاری از پیش ببرند و بعد از ده‌ها سال جنگ، کردستان بین دو قدرت فئودالی تقسیم شد. کار سرکوب امارت‌ها تا اواسط قرن نوزدهم ادامه یافت و آخرین شورش‌های امارات در اواسط قرن نوزدهم صورت گرفت و به شکست انجامید. شورش محمد پاشای رواندز منطقۀ بسیار وسیعی را در بر گرفت. او نمونۀ بسیار خوبی از رهبری فئودالی بود و سعی داشت که همۀ امارات را با زور تحت لوای خود درآورد.[5] همچنین، مقاومت امارت بوتان و بدرخانی‌ها در اواسط قرن نوزدهم نشان داد که در این قرن و حتی پیش از آغاز عصر امپریالیسم، هنگامی که قلمروهای عثمانی و ایران عرصۀ کشمکش قدرت‌های استعماری اروپایی (انگلیس، فرانسه، روس، آلمان) شده بود، فئودال‌های کرد هم درگیر این کشمکش‌ها شدند.[6]

ناسیونالیسم فئودالی در عصر امپریالیسم

از دست رفتن استقلال سیاسی امارات به معنای از بین رفتن طبقۀ فئودال نبود. طبقۀ‌ فئودال از این پس بدون داشتن حاکمیت مستقل و قلمرو حکومتی مستقل یا نیمه‌مستقل همچنان نظام فئودالی را حفظ کرد و برای به دست آوردن حاکمیت مجدد تلاش خود را ادامه داد. با آغاز عصر امپریالیسم، این طبقه در سراسر جهانِ تحت سلطه (آسیا، افریقا، امریکای جنوبی) و از جمله در این منطقه به پایگاه اجتماعی امپریالیسم تبدیل شد. در امپراتوری عثمانی، سلطان عبدالحمید جیش ”حمیدیه“ را ساخت که عبارت بود از نیروی نظامی فئودال‌های کرد که برای سرکوب نهضت آزادی‌خواهانۀ خلق کرد، خلق ارمنی و نهضت‌های آزادی‌خواهانۀ ملل اروپای تحت سلطۀ عثمانی به کار گرفته می‌شد. فئودال‌های کرد در مقابل امتیازاتی چند به بخشی از ارتش فئودالی سلطان مرتجع و وابسته به امپریالیسم تبدیل شدند.[7] در حالی‌که بخشی از فئودال‌های کرد به بخشی از طبقۀ فئودال تحت رهبری رژیم عثمانی و قاجار و بعدها پهلوی و ملک فیصل تبدیل شدند، بخش دیگری از فئودال‌های کرد سعی کردند از طریق وابسته شدن به روس و انگلیس حکومت فئودالی کردستان را تأسیس کنند. شیخ طه در دهۀ ۱۹۱۰ به تزار روس چنین پیشنهادی کرد و شریف پاشا اندکی قبل از پایان جنگ اول، هنگامی‌ که انگلیس‌ها بر بین‌النهرین و بخش‌های جنوبی کردستان مسلط می‌شدند، طرحی به دولت انگلیس ارائه داد که به موجب آن یک کردستان مستقل تحت قیمومیت انگلستان به وجود آید. سرپرسی کاکس (Sir Percy Cox, 1854-1937)، مسئول سیاسی نیروهای امپریالیسم انگلیس در خاورمیانه (بین‌‌النهرین)، دربارۀ طرح شریف پاشا نوشته است که این طرح دقیقاً مشابه طرحی بود که خود دولت انگلیس برای ادارۀ متصرفات خود بعد از پایان جنگ تهیه دیده بود.[8] خط این بخش از فئودال‌های کرد ایجاد کردستان ”مستقل“ تحت‌الحمایۀ قدرت‌های امپریالیستی بود که در آن نظام فئودالی ادامۀ حیات بدهد و خودشان حاکمان وابسته باشند.

در آغاز قرن بیستم، به ویژه تحت تأثیر انقلاب بورژوادموکراتیک 1908، ترک‌های جوان در بخش عثمانی کردستان و نیز در استانبول که فئودال‌ها و سران تبعیدی عشایر کرد زندگی می‌کردند، محافل سیاسی و ادبی کرد تشکیل شد که دارای تشکیلاتی ظاهراً متفاوت از رهبری عشایری بودند. اما اکثریت مؤسسان و رهبران این محافل فئودال‌ها و رؤسای عشایر بودند و وجود عده‌ای عناصر ناسیونالیست (روشنفکران روحانی و طلاب و غیره) و نیز بورژوازی تجاری تغییری در ماهیت فئودالی این تشکیلات نمی‌داد، زیرا حرکت ناسیونالیسم فئودالی بر آن غلبه داشت. حتی تجمع بیشتر این محافل در تشکیلاتی با نام ”خویبون“ تغییری در ماهیت فئودالی رهبری به وجود نیاورد و در واقع، آن را عیان‌تر ساخت. خویبون نیز در خط ناسیونالیسم فئودالی بود، گرچه عناصر دموکراتیک و آزادی‌خواه نیز در آن جمع بودند. حرکت شیخ محمود و تشکیل دولت سلطنتی او بلافاصله بعد از جنگ اول نیز از چنین خصلتی برخوردار است: رهبری فئودالی و تحکیم نظام فئودالی با شرکت خرده‌بورژوازی شهر، مخصوصاً شهر سلیمانیه، و عناصر دموکرات و آزادی‌خواه این ”طبقه“ (خرده‌بورژوازی). مخالفت شیخ محمود با مقامات انگلیسی حاکم بر عراق تغییری در این جریان نمی‌داد، زیرا حرکت او در آغاز با تأیید انگلستان همراه و ماهیت سلطۀ او نیز فئودالی بود. مخالفت شیخ محمود با مقامات انگلیسی از موضع ضد امپریالیستی نبود. حرکت اسماعیل آغا سمکو نیز در همین خط بود.

ادامه‌دهندگان خط ناسیونالیسم فئودالی در دو دهۀ بعد رؤسای عشایر بارزانی (ملامصطفی، 1963-1975) و سپس به صورت ”قیاده موقت“ و نیز حزب دموکرات کردستان ایران (کنگرۀ دوم)، خط احمد توفیق و کنگرۀ سوم خط قاسملو-توده‌ای و کنگرۀ چهارم (هر دو خط قاسملو و توده‌‌ای) بودند. عملکرد خط ناسیونالیسم فئودالی دار و دستۀ ملا‌مصطفی چنین بود:

  1. تقویت و تحکیم سلطۀ طبقۀ فئودال از طریق سرکوب خواسته‌های دهقانان و انتظاراتی که از جنبش داشتند تحت عنوان جنبش ملی (”شۆرش،“ ”کوردایه‌تی“)، گماردن فئودال‌ها به پست‌های مهم نظامی و سیاسی به‌ویژه بعد از انشقاق 1964 و کنگرۀ ششم ”پارت دموکرات،“ تشدید استثمار فئودالی از طریق گرفتن پول نقد و جنس از دهقانان به بهانۀ ”کمک به جنبش.“
  1. تشدید استبداد فئودالی و سازماندهی و تشکیلات‌سازی برای این استبداد: منظور از استبداد فئودالی سلطۀ سیاسی طبقۀ فئودالی است که قبلاً در سطح ده یا دهات به دست مالک فئودال اعمال می‌شد و بعد از 1964 و به خصوص بعد از 1966 از طریق سلطۀ ”پارت دموکرات کردستان عراق“ و نیروی پیشمرگه شکل سازمانی و تشکیلاتی در سراسر مناطق به اصطلاح آزادشده پیدا کرد. این سازماندهی استبداد فئودالی در مناطق آزادشده بعدها به صورت بسیار منسجم درآمد و دارای دستگاه جاسوسی ”پاراستن“ بود که شعبه‌ای از ساواک بود و زندان داشت؛ مخالفت با هر نوع تحول دموکراتیک (ایجاد تشکلات دهقانی، تقسیم اراضی فئودال‌ها، تخفیف بهرۀ مالکانه، آزادی زنان، سوادآموزی، توسعه و ارتقای فرهنگ انقلابی و مانند اینها)؛ سرکوب آزادی‌های دموکراتیک و برقراری اختناق شدید بین مردم و در صفوف پیشمرگه و از جمله تعقیب پیشمرگه‌هایی که آثار انقلابی می‌خواندند، ممنوعیت مبادله و فروش این قبیل آثار در مناطق آزاد شده؛ مخالفت با هرگونه حرکت و فعالیت و تبلیغات و تشکیلات انقلابی با این بهانه که کرد کرد است و ملت کرد و کردستان به بیش از یک حزب احتیاج ندارد و ”پارت“ (ح.د.ک. کردستان عراق) یگانه حزب کردستان است (تز ”تاقه حیزب“) و این در حالی بود که تشکلات ارتجاعی چون ساواک و پان‌ایرانیست‌های پزشکپور و کاژیکی‌ها آزادی فعالیت داشتند؛ دار و دستۀ بارزانی و نوکرانش سامی عبدالرحمن و احمد توفیق مبارزینی چون سلیمان معینی، دکتر شوان و ده‌ها تن از رهبران حزبی مخالف خط ارتجاعی بارزانی را ترور کردند. بارزانی همیشه مخالف هر نوع تشکل حزبی بود، اما بعد از انشقاق 1964 نتوانست ”پارت دموکرات“ را منحل کند، زیرا وجود سال‌ها تشکل حزبی (هیوا و پارت و . . .) و نقشی که بعد از جنگ جهانی دوم در جنبش ایفا کردند و نیز به دلایل دیگر انحلال آن ”وجهۀ“ دار و دستۀ عشیره‌ای‌اش را از بین می‌برد. کاری که بارزانی کرد تبدیل ”پارت“ به ارگان اجرایی و تشکیلاتی رؤسای عشیرۀ بارزان و دیگر مرتجعان هم‌مسلک‌شان بود و این کار به خصوص در کنگرۀ ششم شکل رسمی به خود گرفت. بارزانی همیشه از دید ارتجاع فئودالی به رهبران حزبی که از اهالی شهر و از روشنفکران انقلابی و آزادی‌خواه بودند بدترین توهین‌ها را می‌کرد. سایر تشکلاتی که از قبل وجود داشت مانند سازمان زنان و جوانان و دانش‌آموزان همه جنبۀ تشریفاتی و یا اجرایی خط فئودالی را پیدا کردند؛ تبلیغ شوونیسم ملی و فرهنگ ارتجاعی فئودالی (تبلیغ دشمنی با خلق عرب و تحقیر کردن و توهین به عرب‌ها)، تبلیغ به نفع رژیم ارتجاعی شاهنشاهی و صهیونیسم، تبلیغ نژادپرستی (آریایی بودن کردها و سامی بودن عرب‌ها)، ترویج ادبیات ارتجاعی (اشعار و موسیقی و نمایش‌نامه و غیره از طریق ”رادیو کردستان“ و مطبوعات) به زبان کردی که نقش هه‌ژار در ترویج این نوع ادبیات ارتجاعی قابل توجه است، وقتی استفاده از زبان کردی برای بیان و تبلیغ انقلابی ممنوع بود؛ استقرار نظام قضایی عشیره‌ای و فئودالی براساس عرف فئودالی یا اصول شرع مخصوصاً اعمال قصاص؛ نیروی نظامی (پیشمرگه) از لحاظ مضمون و محتوا شکل ارتش فئودالی داشت. ”تقسیم زمین“ که در زمان بارزانی صورت گرفت عبارت بود از گرفتن زمین چند فئودال مخالف خودش و اعطای آن به فئودال‌های طرفدار خودش؛ تضاد بین فئودال‌ها همیشه وجود دارد.
  1. وابستگی کامل به امپریالیسم و رژیم صهیونیستی و ارتجاع پهلوی: عدم اتکا به تودۀ خلق کرد و انقلاب عراق، حتی نیروی سیاسی خلقی را نیز می‌توانست به بی‌راهۀ وابستگی به امپریالیسم بکشاند. در حالی که رهبری جنبش در کردستان عراق بعد از 1964 رهبری فئودالی بود و پایگاه اجتماعی امپریالیسم بود، بارزانی از سال 1964 کرنش به رژیم‌های ارتجاعی شاه و ترکیه را شروع کرد و کردهای ایران و عراق را از طریق خیانتکارانی چون احمد توفیق و با کشتار انقلابیونی چون معینی و شوان و غیره از مبارزه علیه این رژیم‌های ارتجاعی بر حذر داشت. در سال‌های 1970 و به‌ویژه بعد از توطئۀ کیسینجر-بارزانی کردستان عراق به پایگاه امپریالیسم امریکا و رژیم اشغالگر فلسطین و به پایگاهی علیه انقلاب عراق و ایران و دیگر خلق‌های خاورمیانه تبدیل شد. کردستان عراق با فداکاری تودۀ مردم و پیشمرگه‌ها از سلطۀ رژیم حاکم بر بغداد (ارتجاع بعث اول، دو عارف، بعث دوم) آزاد شد، اما تحت سلطۀ کامل ارتجاع شاهنشاهی و اربابان امپریالیستی و صهیونیستی او درآمد. بارزانی به صراحت به کیسینجر و نیز خبرنگاران مطبوعات امپریالیستی گفت که می‌خواهد کردستان را در اختیار امریکا بگذارد. این حرکت بارزانی درست ادامۀ حرکت شریف پاشا و شیخ طه بود که در اوایل قرن بیستم می‌خواستند دولت ”مستقل“ فئودالی تحت‌الحمایۀ قدرت‌های امپریالیستی ایجاد کنند. سرکوب جنبش ملی کردهای ایران به دست بارزانی (از طریق احمد توفیق) و سرکوب جنبش کردهای ترکیه (به دستور ارتجاع ایران و ترکیه و امریکا) نیز در خط امیران در قرن 17و 18 و 19 بود.

خط مشی و عملکرد ح.د.ک. ایران نیز مانند رهبری فئودالی بارزانی بود:

  1. تقویت و تحکیم سلطۀ طبقۀ فئودال: در شرایطی که فئودال‌ها به حملات مسلحانه و متشکل علیه دهقانان دست می‌زدند‌-مثلاً ترگور اوایل فروردین 1358-‌در حالی که ستون فقرات نظام فئودالی یعنی رژیم شاه (نمایندۀ فئودال‌ها و کمپرادورها) سرنگون شده و دهقانان به پا خاسته‌اند، ح.د.ک. تحت این عنوان که همه کُردند و کُرد در مقابل عجم قرار دارد، نه کرد در مقابل کرد و مسئلۀ دهقان و فئودال مطرح نیست؛ در چنین شرایطی، به جای تعمیق دستاوردهای انقلاب و تأمین دموکراسی واقعی (سرنگونی فئودالیسم) ح.د.ک. از این عملِ انقلابی دهقانان و سازمان‌های سیاسی انقلابی جلوگیری کرد و به جای اسلحه کشیدن علیه فئودال‌ها، علیه سازمان‌های سیاسی انقلابی و دهقانان اسلحه کشید و این چیزی جز پشتیبانی از یک طرف این جنگ (طرف فئودالی) نبود. از استدلال‌های عوام‌فریبانه و ناسیونالیستی ح.د.ک. این بود که مطرح کردن مسئلۀ فئودال‌ها و تقسیم زمین باعث می‌شود فئودال‌ها جاش شوند و تقسیم زمین یا درست کردن اتحادیۀ دهقانی یعنی جاش‌سازی. تجربه نشان داده است که فئودال‌ها به مثابۀ یک طبقۀ جاش هستند و در زمان جمهوری خودمختار مهاباد 1324-1325 فئودال‌ها حتی در قدرت دولتی جمهوری شرکت داده شدند (پست‌های وزارت و مقامات نظامی) و رهبری جمهوری نیز کاری به زمین‌هایشان نداشت، اما آنها جاش بودند و پنهانی با رژیم شاه و سفیر امریکا در تهران برای سرنگونی جمهوری مهاباد تماس داشتند. تجربۀ انقلابی نشان داده است که سرنگونی قدرت فئودالی آن هم به دست خود دهقانان مهم‌ترین عامل از بین برندۀ جاش است. ح.د.ک. در بهار 1358 و بعد از آن علناً دهقانان منطقۀ مُکریان را تهدید کرد که حق ندارند اتحادیۀ دهقانی درست کنند. ح.د.ک. به رهبری کریم حسامی به اوطمیش حمله کرد. او به دهقانان گفت که در کردستان فقط یک حزب است و آن ح.د.ک. است و هر کاری باید با تصویب آن صورت گیرد. ح.د.ک. به ”جمعیت راه‌ رهایی زحمت‌کشان“ اخطار کتبی داد که کار تقسیم زمین و تأسیس اتحادیۀ دهقانی را قطع کنند.
  1. استثمار فئودالی و اعمال قدرت استبدادی: ح.د.ک.، مانند دار و دستۀ بارزانی، از دهقانان بیگاری می‌کشید، آنها را به بهانه‌های مختلف جریمه می‌کرد، از دهقانان مالیات سرانه (هزار تومان از هر خانوار در بعضی مناطق سردشت در سال 1358، گرفتن بارانه به مبلغ زیاد و به زور در مناطق مرزی، گرفتن حق عبور از مرغ و بز و گوسفند و از لبنیات در جاده‌ها، استفاده از قاطر و اسب و الاغ دهقانان به رایگان و…) می‌گرفت. حتی اگر خرید محصولاتی از قبیل گندم، آرد و لبنیات مطرح بود، قیمت ناچیزی می‌پرداخت. ح.د.ک. ادعا می‌کرد که در کردستان ”قدرت اجرایی“ در دست اوست و هیچ کاری بدون رضایت آنها نباید انجام شود و مخالفت با ح.د.ک. ممنوع است. حتی فروش نشریه‌ای که از ح.د.ک. انتقاد می‌کرد ممنوع بود که نمونۀ آن حمله به مقر پیکار در بوکان به بهانۀ فروش نشریه بود. فئودال‌ها یا جاش‌هایی که به دست نیروی چپ و به درخواست دهقانان بازداشت می‌شدند با ارعاب و تهدید ح.د.ک. باید آزاد می‌شدند. بعد از 26 آبان 1358 که ح.د.ک. دوباره به شهرها برگشت، در مهاباد اعلامیه پخش کرد و به مردم دستور داد که برای حل اختلافات و مشکلات خود به ح.د.ک. مراجعه نکنند، زیرا ح.د.ک. ادارۀ دادگستری نیست و مردم باید برای حل اختلافات و مشکلات خود به ادارات دولتی مراجعه کنند، با این همه در همان زمان اعلامیه داد که ماهی‌گیری در دریاچۀ سد بدون اجازه ح.د.ک. ممنوع است و متخلف به شدت مجازات خواهد شد. در زمان حاکمیت ح.د.ک. در شهر تقسیم مواد کمیاب مانند نفت و بنزین عمدتاً برای رفع احتیاجات آنها انجام می‌شد. حمله به نیروهای چپ و ترورهایی مثل ترور کاک صلاح شمس برهان،[9] از جمله اقدامات عادی ح.د.ک. بود. مخالفت‌ها و مزاحمت‌های متعدد که ح.د.ک. علیه یه‌کیتی نیشتمانی به عمل می‌آورد و پشتیبانی قاطعانه و سرسختانه از قیاده موقت تا شهریور 1360، نشان‌دهندۀ هم‌مسلکی این دو جریان ارتجاعی بود. جزئیات این همکاری ارتجاعی با قیاده در شهریور 1360 بعد از حملۀ قیاده به اشنویه تا حدی در رادیوی ح.د.ک. بیان شد و اقرار کردند که در حالی که به دنبال انقلاب 1357 همۀ مردم کردستان و سازمان‌های سیاسی مترقی و انقلابی ایران خواستار اخراج رهبران قیاده از ایران بودند، ح.د.ک. با این کار مخالفت کرده است.
  1. رهبری فئودالی و وابسته: در این دوره رهبری ح.د.ک. در سال 1352 (زمان اوج‌گیری رقابت ارتجاع بعثی و شاهنشاهی) طبق برنامۀ دولت بعثی عراق و به وسیلۀ قاسملو و حزب توده به وجود آمد. نزدیکی ح.د.ک. کنگرۀ سوم به بعث واضح‌تر از آن است که نیازی به توضیح داشته باشد. ائتلاف قاسملو و حزب توده برای برپایی ح.د.ک. در زمان ”ماه عسل“ شوروی و بعث صورت گرفت و اندکی بعد از کنگرۀ 4 توده‌ای‌ها به عنوان جاش اخراج شدند. آنچه رهبری ح.د.ک. را فئودالی-عشیره‌ای می‌کرد، خط مشی سیاسی آنها بود، نه ترکیب اعضای آن. در سطح رهبری و مقامات حساس حزبی هم فئودال‌ها شرکت داشتند و هم عناصر خرده بورژوازی تحصیل‌کردۀ شهری. بی‌تردید عدۀ زیادی از اعضا و هواداران آن عناصر آزادی‌خواه و دموکرات بودند که در خط ناسیونالیسم خرده‌بورژوازی بودند. اما آنچه تعیین‌کنندۀ ماهیت هر حزب یا تشکل سیاسی است، خط‌‌ مشی رهبری و عملکرد آن است. خط مشی و عملکرد رهبری این حزب به نحوی بود که فئودال‌ها و عناصر بورژوازی شهر و حتی دهقانان ثروتمند در این حزب امیدی به حفظ منافع خود می‌دیدند. افسران و دیگر عناصر فراری ارتش شاهنشاهی نیز به این حزب امید بسته‌ بودند و به درون آن خزیدند.
  1. تبلیغ شوونیسم ملی: تبلیغ علیه ”عجم“ها و استفاده از اختلاف شیعه و سنی برای بسیج مردم که رکن اساسی تبلیغات بسیج‌گرانۀ ح.د.ک. بود و در نمونۀ بسیار ابتدایی اخطاریه‌های متعدد ح.د.ک. به مردم در دهات ترک‌نشین منطقۀ نقده و سلدوز آمده بود که در تابستان‌ 1360 از رادیو کردستان خوانده می‌شدند.
  1. وابستگی به امپریالیسم: رهبری ح.د.ک. کنگرۀ سوم (قاسملو-توده‌ای) وابستگی به سوسیال امپریالیسم روس و بعث را در دوران نزدیکی این دو آشکار ساخت. بعد از کنگرۀ چهارم و اخراج توده‌ای‌ها، قاسملو بارها وفاداری ح.د.ک. را به حامیان بین‌المللی‌اش یادآوری کرده است. ح.د.ک. اسلحه و مستشار از بعث می‌گرفت. مخالفت ظاهری، اما همکاری با جریانات ساواکی و سلطنت‌طلب چون کوری‌ره‌ش و شیخ عثمان و غیره نمونۀ دیگر بود. ح.د.ک همیشه این تز را بین مردم تبلیغ می‌کرد که ”بدون پشتیبانی یک قدرت خارجی ملت کرد نمی‌تواند موفق شود،“ ”ملت کرد همیشه تنها بوده است و حالا که بعث کمک می‌کند نباید این کمک را رد کرد.“ این استدلال‌ها دقیقاً همان بود که دار و دستۀ بارزانی برای توجیه وابستگی خود به امریکا و رژیم صهیونیستی در اسرائیل و رژیم شاهنشاهی به کار می‌برد. در قرن هفدهم و هجدهم امرای کرد وابستگی به یکی از دو دولت عثمانی یا ایران را پیشه خود ساختند، در عصر امپریالیسم فئودال‌های کرد وابستگی به یکی از قدرت‌های اروپایی را نیز برای حفظ منافع خود در پیش گرفتند. در سال‌های 1340 و 1350 فئودال‌های بارزان به امریکا-اسرائیل-شاه پناه بردند.

 

خط ناسیونالیسم بورژوایی

در بررسی ناسیونالیسم فئودالی دیده شد که قبل از اینکه بورژوازی کُرد به وجود آید و خط ناسیونالیستی خود را ارائه دهد، طبقۀ فئودال در کردستان ناسیونالیسم فئودال-پادشاهی را مطرح کرد. از ویژگی‌های مهم جنبش ملی کردستان انطباق مواضع سیاسی این دو طبقه و در عین حال تفاوت آنها بود. عواملی چند این انطباق یا هم‌سویی خط مشی دو طبقه را شدت و تداوم بخشید. یکی از این عوامل دیرپایی نظام فئودالی در کردستان و ضعف شدید بورژوازی و رودررو قرار گرفتن هر دو طبقه در مقابل دولت‌های مرکزی است. در نظر نداشتن وجود ناسیونالیسم فئودالی و ناسیونالیسم بورژوازی به طور هم‌زمان و سابقۀ طولانی‌تر ناسیونالیسم فئودالی باعث می‌شود که ح.د.ک. سال‌های 1320 و 1330 را با ح.د.ک. کنگرۀ 2 و 3 و 4 یکی بدانیم و اینها را هم در خط ناسیونالیسم بورژوازی قرار بدهیم.

بورژوازی کرد به شکل بورژوازی تجاری در بعضی از شهرهای بزرگ‌تر کردستان عثمانی و ایرانِ زمان قاجاریه پدید آمد. تجارت با روسیۀ تزاری و بعضی از مراکز بزرگ تجاری عثمانی از عوامل رشد این بورژوازی بود. این بورژوازی با سقوط رژیم تزاری و با تجزیه عثمانی ضربات سنگینی متحمل شد. اولین بار که موضع بورژوادموکراتیک از موضع فئودالی اندکی متمایز شد در اشعار حاجی قادر کویی (1815-1896) بود. اما این هنوز اولین طلایه بود. تا قبل از جنگ ضد فاشیستی و از سال 1941، در دوران جنگ امپریالیستی دوم، طبقۀ فئودال و بورژوازی تجاری هم از لحاظ سیاسی و هم از لحاظ تشکیلاتی وحدت داشتند؛ مثلاً در تشکیلات ”خویبون“. در آغاز سال‌های 1940، محافل و افراد بورژوادموکرات از نظر تشکیلاتی تا حد زیادی از جریان‌ها و تشکلات فئودالی جدا شدند. این جدایی به معنای جدایی همیشگی نبود و در سال‌های 1960 دوباره وحدت صورت گرفت: بارزانی به عراق برگشت و درخواست رهبران پارت برای قبول ریاست مطرح شد. در هر حال، جدایی این دو طبقه از یکدیگر از طریق تشکیلاتی چون حزب هیوا عراق و کوملۀ ژ.ک. ایران در 1332 صورت گرفت. ژ.ک. با گروهی از تجار و بازاریان و ملایان آزادی‌خواه و تحت تأثیر حرکت مشابه در عراق و با کمک این حرکت به وجود آمد. ژ.ک. مواضع ضد فئودالی داشت؛ مثلاً عدم قبول عضویت فئودال‌ها از اصول تشکیلاتی‌اش بود. آنها رؤسای عشایر و فئودال‌ها را عامل عقب‌ماندگی خلق می‌شناختند.[10] از شعارهای ژ.ک. ”زنده باد کرد و کردستان بزرگ“ بود که روی جلد مجلۀ نیشتمان چاپ می‌شد. تبدیل کومله ژ.ک. به حزب دموکرات کردستان در دو سال بعد با تغییراتی در رهبری و خط مشی صورت گرفت. شعار ”کرد و کردستان بزرگ“ حذف و فعالیت در چارچوب ایران مطرح شد، اما از نظر موضع ضدفئودالی ح.د.ک. نسبت به ژ.ک. عقب‌تر بود و در تأسیس دولت خودمختار به جای تکیه بر دهقانان و سرنگونی فئودالیسم که پایۀ اجتماعی امپریالیسم انگلو-‌امریکایی ‌و رژیم شاه بود، با فئودال‌ها سازش کرد و آنها را حتی در حکومت شرکت داد و به همین دلیل جمهوری خودمختار در محدودۀ شهرها باقی ماند، به خصوص در مهاباد و بوکان. نمونه‌ای از ستم فئودالی در دوران جمهوری در مجلۀ کوردستان شمارۀ اول و دوم سال 1325 ذکر شده است که مالک قریه لج در مهاباد گوش و بینی یکی از زارعین را برید. هم در ژ.ک. و هم در ح.د.ک. بیشتر اعضا از خرده‌بورژوازی شهر و تا حدی روستا بودند، اما مؤسسین عمدتاً از بورژوازی شهر بودند و خط حاکم بر هر دوی آنها خط دموکراسی بورژوایی طبقۀ بورژوازی منطقۀ مُکریان و عمدتاً مهاباد بود. قاضی محمد و خانواده (طایفه)‌اش مالک بودند، اما خود قاضی محمد مواضع دموکراتیک و آزادی‌خواهانۀ ژ.ک. را پذیرفت و نمایندۀ جریانی بورژوادموکراتیک شد. در تبدیل ژ.ک. به ح.د.ک. باید تأثیرات فرقۀ دموکرات آذربایجان و به ویژه حذف موضع کردستان بزرگ را در نظر گرفت. اما سازش با فئودالیسم را باید از تأثیرات حزب توده و موضع ناسیونالیستی فرقۀ دموکرات و خود ژ.ک. دانست. بعد از شکست جمهوری و از هم پاشیدگی ح.د.ک.، بار دیگر در سال‌های بعد سازماندهی حزبی صورت گرفت. در جریان لایحۀ بیست درصد تخفیف بهرۀ مالکانه مصدق، هنگامی که تودۀ دهقانان در منطقۀ مُکریان (محال چومی مجیدخان و بوکان) قیام کردند، حزب دوباره فعال شد. در دوران بعد از شکست جمهوری، پیوند ح.د.ک. و حزب توده بیشتر شد و در سال‌های 1330 بیشتر اعضای ح.د.ک. در عین حال عضو حزب توده هم بودند. در سال‌های 1340، خط احمد توفیق تحت تأثیر مواضع ارتجاعی بارزانی و سیاست‌های ارتجاعی او به صورت جریانی فئودالی تکوین یافت و منجر به انشعاب بعد از کنگرۀ 2 شد که یک ”کمیتۀ انقلابی“ از خط احمد توفیق جدا شد: سلیمان معینی و دیگران. احمد توفیق سیاست بارزانی را که پایان دادن به مبارزۀ کردهای ایران علیه رژیم شاه بود با جدیت در کردستان ایران پیاده کرد و در سرکوب جنبش ملی مسلحانۀ 1346-1347 به رهبری کمیتۀ انقلابی ح.د.ک. کردستان ایران نقش فعال داشت. این سرکوب در ایران به دست ارتش شاهنشاهی و ژاندارمری و فئودال‌های جاش و در مرز ایران-عراق به دست بارزانی و احمد توفیق صورت گرفت. ترور سلیمان معینی و دیگر مبارزان کرد ایرانی نیز با تأیید و اقدام دار و دستۀ احمد توفیق صورت گرفت. کار احمد توفیق وابسته کردن جنبش ملی کردستان در ایران به منافع فئودالیسم کرد عراق به رهبری بارزانی و نیز به منافع ارتجاع شاهنشاهی و امپریالیسم امریکا بود.

از آنچه گذشت می‌توان دید که ح.د.ک. در سال‌های 1320-1330 و ژ.ک. در خط ناسیونالیسم بورژوازی و ح.د.ک. احمد توفیق (کنگرۀ 2) و قاسملو-‌توده‌ای (کنگرۀ 3) و قاسملو (کنگرۀ 4 به بعد) در خط ناسیونالیسم فئودالی بودند.

خط دموکراتیسم انقلابی

منظور از دموکراتیسم انقلابی خط مشی انقلابی دهقانان تهیدست است که خواهان سرنگونی سلطۀ فئودالیسم هستند. تحقق این خط در جنبش ملی بسیار دیر صورت گرفت. دهقانان همیشه نیروی اصلی جنبش ملی کرد را تشکیل داده‌اند، اما خط سیاسی آنان (مبارزه برای سرنگونی فئودالیسم و استقرار دموکراسی دهقانی) به شکل خط سیاسی و تشکیلاتی تا اواسط سال‌های 1340 بروز نکرد. این مسئله به هیچ وجه به این معنا نیست که جنبش دهقانی ضد فئودالی وجود نداشته است. در واقع، به دنبال جریان لایحۀ بیست درصد تخفیف بهرۀ مالکانه دهقانان بسیاری از مناطق کردستان شورش کردند و فئودال‌ها را از دهات بیرون راندند، بدون اینکه مسئلۀ ملی مطرح شود.[11] منظور این است که سازمان سیاسی مشخصی با خط مشی دموکراتیسم انقلابی تا اواسط 1340 به وجود نیامد. جنبش دهقانی 1331 و اعتراضات دهقانی در زمان ”اصلاحات ارضی“ شاه‌-‌کندی (بهمن 1341) و سپس موج حرکت‌های دهقانی به دنبال سرنگونی رژیم شاه در سال 1357 همه حاکی از اهمیت جنبش دهقانی در کردستان است. حتی در قرن هفدهم هم احمد خانی به تضاد منافع دهقانان و فئودال‌ها اشاره کرده بود. در قرن نوزدهم، حاجی قادر کویی، شاعر ملی، نیز به فئودال‌ها و شیخ‌ها و ملاهای وابسته به آنان به عنوان منشأ بدبختی ملت تاخت. در قرن بیستم، تأثیرات انقلاب کمونیستی روسیه و اشاعۀ مارکسیسم-لنینیسم بین روشنفکران و فعالین سیاسی، عمدتاً بعد از جنگ جهانی دوم، توجه را به منافع زحمت‌کشان جلب کرد. بیشتر دموکرات‌هایی که به سوی مارکسیسم-لننیسم جلب شدند در داخل احزاب کمونیست این کشورها به فعالیت مشغول شدند.

جدایی جریان یا خط دموکراتیسم انقلابی از خط ناسیونالیسم فئودالی و ناسیونالیسم بورژوازی در سال‌های 1340 در جریان جنبش ملی کردستان عراق صورت گرفت. بعد از کشیده شدن بخشی از رهبری ح.د.ک. ایران به خط ناسیونالیسم فئودالی بارزانی (بخش احمد توفیق)، انشعابی از موضع دموکراتیسم انقلابی صورت گرفت و ”کمیتۀ انقلابی“ تشکیل شد. در پارت دموکرات کردستان عراق نیز بعد از برخورد مسلحانۀ 1964 ”انشقاق“ صورت گرفت و اعضای انقلابی ”مکتب سیاسی پارت “از بارزانی جدا شدند. مواضع و عملکرد ”کمیتۀ انقلابی“ بسیار انقلابی‌تر از مواضع ”انشقاقی‌“های کردستان عراق بود. در واقع، ”انشقاقی“‌ها یک بار دیگر با بارزانی سازش کردند، دوباره جدا شدند و سپس به حکومت بغداد پناهنده شدند و در جریان قرارداد ارتجاعی 11 مارس 1970 باز هم بارزانی را تأیید کردند و در جنگ 1974 نیز باز از بارزانی پشتیبانی کردند. در واقع، سال‌های 1959 تا 1975 سال‌های جنگ و سازش ”مکتب سیاسی“ با دار و دستۀ فئودالی بارزانی بوده است که تاکنون تحلیلی طبقاتی از این جریان صورت نگرفته است. از درون این مبارزات، وحدت و مبارزۀ بین جریان انقلابی و جریانات بورژوادموکراتیک و فئودالی در اواخر سال‌های 1340 و اوایل سال‌های 1350 در ایران و عراق دو سازمان به وجود آمدند: یکی ”کوملۀ مارکسی-لنینی کوردستان عراق،“ بعدها ”کومه‌لۀ ره‌نجده‌رانی کوردستان عیراق“ و دیگری ”کومه‌لۀ شورش‌گیری زه‌حمه‌تکیشانی کوردستانی ئیران.“ کومه‌لۀ ایران (از این پس ک.ا.) و کومه‌لۀ عراق (از این پس ک.ع.).

بعدها در سال 1360 هر دوی اینها خود را کمونیست و طرفدار مارکسیسم-لنینیسم اعلام کردند. اما روشنفکرانی که بنیاد‌گذار و رهبر اینها بودند، بدون آنکه خود دهقان باشند، خط مشی و افق و برنامه‌ای را پیش گذاشتند که در عمل دموکراتیسم انقلابی دهقانی بود و در چارچوب مسئلۀ ملی هرچه بیشتر به راه ناسیونالیسم کشیده شدند. خصلت قشر روشنفکر این است که می‌تواند سخنگوی سیاسی و بیان‌کنندۀ افق سیاسیِ طبقۀ اجتماعی‌ای بشوند که در عمل و واقعیت زندگی‌شان بسیار از آن فاصله دارد.[12] این مسئله دربارۀ کسانی هم که به جنبش کمونیستی وارد شدند درست است. یعنی می‌توان نیت کمونیست بودن را داشت، اما خط سیاسی و ایدئولوژیکی‌ای را در پیش گرفت که به علت محدود و پراگماتیستی و امپریسیستی بودن بر سیاست و حرکت طبقات بورژوا منطبق شود. می‌شود مدعی مارکسیسم بود، اما واقعیت مسئلۀ ملی و ارتباط آن با ساختارهای اقتصادی و اجتماعی و سیاسی فراتر از مکان و زمان فوری آن ملت تحت ستم را ندید و در نتیجه، سیاست‌هایی را در پیش گرفت که منطبق بر خط بورژوایی و تمایلات قشرهای مختلف بورژوازی بشود. بنابراین، وجود انواع مختلف ناسیونالیسم در میان روشنفکران ملل تحت ستم لزوماً به معنای آن نیست که خودشان همان خاستگاه طبقاتی را داشته‌اند.

ناسیونالیسم دموکرات‌های انقلابی که می‌توان گفت بیان ناسیونالیسم دهقانی است: مهم‌ترین عاملی که هر دو سازمان را در زمرۀ ناسیونالیست‌ها قرار می‌دهد جدا کردن مسئلۀ ملی از مسئلۀ عام انقلاب است. استالین به درستی تأکید کرده است حل مسئلۀ ملی (جنبش ملی) مسئله‌ای مستقل و فی‌النفسه و قائم‌بالذات نیست، بلکه تابع انقلاب علیه وضع موجود و دولت حاکم است. حل مترقی یا ارتجاعی مسئلۀ ملی در پیوند با مسئلۀ عام انقلاب تعیین می‌شود، زیرا ستم ملی نهادی است در بطن یک دولت، از یک سیستم اقتصادی-اجتماعی و سیاسی مشخص. عمده کردن ویژگی‌های جنبش ملی کردستان و جدا کردن راه ‌حل رهایی خلق کرد از انقلاب دموکراتیک نوین و سوسیالیستی خواه‌ناخواه منطبق بر جهان‌بینی ناسیونالیستی است. برای‌ مثال، ک.ع. در شمارۀ اول نشریه خود به انواع و اقسام استدلال‌های غلط و نتیجه‌گیری‌های نادرست از واقعیت‌های مختلف متوسل شد تا ثابت کند که جنبش خلق کرد عراق هیچ‌گونه همگونی با جنبش خلق عرب ندارد و قانون‌مندی‌های متفاوتی دارد. ک.ع. تا آنجا عقب می‌رود و به دامان خط ناسیونالیسم بورژوایی می‌افتد که ایجاد حزب کمونیست کردستان عراق را مطرح می‌کند. چنین سیاستی به شکل عینی منطبق بر یکی از سیاست‌های بورژوازی است که همواره به دنبال تجزیۀ سیاسی و تشکیلاتی طبقۀ کارگر واحد است و در اینجا، با استفاده از وجود تمایزات ملی به آن جامۀ عمل می پوشاند و آن را موجه جلوه می‌دهد. این خط در ک.ا. نیز به همان شدت، اما به صورتی کمتر صریح، وجود داشت. ک.ا. برای جدا کردن راه ‌حل مسئلۀ ملی کرد از انقلاب سراسری، ستم ملی را مترادف با ستم مستعمراتی می‌کرد؛ یعنی مستعمره شدن کردستان به دست دولت مرکزی. چنین تحلیلی بازتاب واقعیت نهاد و ساختار ستم ملی نیست. شکل‌گیری دولت مدرن تمرکزگرا در ایران تکیه‌گاهی برای حاکمیت استعمار و امپریالیسم شامل به وجود آوردن سلسله‌مراتب ملی و ستم ملی بود. این فرایند مسئلۀ ستم ملی را هرچه عمیق‌تر در ساختار دولت ملاکان و سرمایه‌داران بزرگ وابسته به امپریالیسم در ایران نهادینه کرد. ستم ملی ویژگی و تضادهای مختص به خود را دارد، اما بخشی از یک بدنۀ بزرگ‌تری است. به این ترتیب، حل مسئلۀ ملی در چارچوب یک کشور به سرنگون کردن دولت حاکم گره می‌خورد. علاوه بر این، وابسته به حل مسئلۀ ملی بزرگ‌تری، یعنی استقلال از امپریالیسم، است.

ک.ا. تا مدت‌ها بعد از انقلاب 1357 معتقد بود که در ایران جنبش کمونیستی وجود ندارد. استدلال ک.ا. برای اثبات حکم خود این بود که سازمان‌های م.ل. در ایران جدا از توده و صرفاً عده‌ای روشنفکران تئوری‌پردازند که طبق دیدگاه ک.ا. ارزش چندانی نداشتند. این سازمان گسترش پایه و نفوذ توده‌ای‌اش در شرایط بسیار مساعد کردستان را نشانۀ درست بودن خط خود می‌دانست و در تلاش جریان‌های مختلف منتسب به جنبش نوین کمونیستی ایران برای رسیدن به وحدت خود را کاملاً دور نگه داشت. در کل، ک.ا. درک نادرستی از مبارزه علیه ستم ملی و رابطۀ آن با انقلاب سراسری، رابطۀ میان مبارزه علیه ستم ملی در چارچوب یک کشور، و مبارزه علیه امپریالیسم و استقلال از آن داشت و به مترادف کردن ستم ملی و ستم امپریالیستی گرایش داشت.

ستم ملی بر خلق کرد، بلوچ، ترک و غیره به دست رژیم‌های ارتجاعی اعمال می‌شود، در حالی که علاوه بر این ستم ملی، ستم امپریالیستی به دست قدرت‌های امپریالیستی و در دوران پس از جنگ جهانی دوم به ویژه بر همۀ خلق‌های ایران، منجمله خلق فارس، اعمال می‌شود. مبارزه علیه ستم ملی رژیم‌های ارتجاعی جزو مبارزات ملی-دموکراتیک است و مبارزه علیه ستم امپریالیستی برای استقلال نیز مبارزه‌ای ملی و دموکراتیک. اما هر خط و افقی که این مبارزات ملی و دموکراتیک را از فرایند انقلاب کمونیستی برای استقرار دولت سوسیالیستی جدا کند، حتماً در نهایت به خط‌های ناسیونالیستی بورژوایی و حتی ناسیونالیستی فئودالی و سازش با طبقات استثمارگر محلی، چه در سطح یک ملت تحت ستم یا در سطح کشوری،می‌رسد. تردیدی نیست که در عصر امپریالیسم این دو نوع ستم از هم جدا نیستند و جدا کردن آنها خطایی جدی است، اما یکی دانستن کامل آنها و هیچ نوع تفاوت قائل نشدن بین آنها نیز به گرایش و خط ناسیونالیستی پا می‌دهد. ک.ا. و ک.ع. هر دو درک نادرستی از سلطۀ امپریالیسم بر سه قاره و بر کشورهای منطقه و جایگاه کردستان در این میان داشتند. آنها مانند ناسیونالیست‌ها مرزهای کنونی کشورهای منطقه را قبول نداشتند و معتقد بودند چون این مرزها (عراق، ترکیه، سوریه) را امپریالیست‌ها در جنگ اول تحمیل کرده‌اند، پس خود این کشورها و مرزهای آنها اعتباری ندارند. با این موضع‌گیری این مسئله که پس کدام دولت طبقاتی و روابط اقتصادی-اجتماعی همراه با افکار مربوط به آنها باید سرنگون شود و به جای آن کدام دولت طبقاتی و روابط اقتصادی-اجتماعی و افکار مربوط به آن استقرار بیابد کنار می‌رود. یعنی موضوع انقلاب دموکراتیک نوین و سوسیالیستی در این کشورها نفی و مسئلۀ ایجاد کردستان بزرگ مطرح می‌شود.

اکونومیسم: واژه‌ای است که اولین بار لنین آن را در مقابله با خط مشی جناحی از سوسیال دموکرات‌های روسیه به کار برد.[13] منظور لنین از ”اکونومیسم“ محدود کردن جنبش کارگری به مبارزات فوریِ پیش پای کارگران و محدود کردن افق و آگاهی آنان به ”این لحظه و همین جا“ بود. لنین خط مشی آنان را در یک عبارت موجز و تیز بیان کرد: ”جنبش همه چیز، هدف هیچ چیز.“ لنین تأکید کرد که نقش ضروری یک کمونیست این نیست که ”منشی اتحادیۀ کارگری“ باشد بلکه این است که ”تریبون مردم“ باشد. یعنی کسی باشد که ریشه‌های روابط زیربناییِ همه  نوع ستم و بی‌عدالتی راکه در این جهان به قشرهای مختلف می‌شود به شکل علمی افشا ‌کند و از این طریق نیاز به انقلاب و برقراری یک جامعۀ سوسیالیستی نوین و در نهایت کمونیستی و نقش تعیین کنندۀ طبقۀ تحت استثمار در جامعۀ سرمایه داری فعلی، یعنی پرولتاریا، را در به ثمر رساندن این انقلاب نشان دهد. او کسی است که خصلت جهانی و انترناسیونالیستی این انقلاب را هم خودش می‌فهمد و هم می‌تواند فهمش را تبدیل به آگاهی ”مردمی“ بکند که از قشرهای مختلف تشکیل شده‌اند.

با این همه، اگر به تجربۀ جنبش کمونیستی بین‌المللی نگاه کنیم می‌بینیم که بیشتر مواقع کمونیست‌ها خط انحرافی ”دنباله‌روی“ از گرایش توده‌ها را تبدیل به خط مشی خود کرده‌اند و به جای مقابله با آگاهی خود‌به‌خودی توده‌ها، با گرایش‌های مسلط در بین توده‌ها، این آگاهی خود به خودی و گرایش‌های مسلط را ستایش و تئوریزه کرده‌اند. پایه‌های فلسفی خط اکونومیستی این است: مطلوب آن چیزی است که ممکن است و ممکن هم آن چیزی است که امروز حاکم است. خط اکونومیستی همیشه دربارۀ ”واقع‌گرایی“ موعظه می‌کند و امکان تغییر رادیکال وضع موجود را به هیچ ترتیبی نمی‌بیند.

طبعاً این خط اکونومیستی در چارچوب‌های متفاوت شکل‌های مختلف پیدا می‌کند. ک.ا. هم این خط اکونومیستی را در قبال جنبش دهقانی پیش گرفته بود که در دوره‌ای هم شکل افراطی هم به خود ‌گرفت.

بعضی از تبلورات این اکونومیسم افراطی و عریان عبارت‌اند از

  1. ک.ا . معتقد بود که توده‌ها باید رهبر سازمان سیاسی انقلابی باشند و سازمان سیاسی کوچک‌ترین نقشی در رهبری توده‌ها ندارد. سازمان سیاسی باید دنباله‌‌رو توده باشد. چون جامعه اساساً دهقانی است، پس سازمان مارکسیست-‌لنینیستی ک.ا. هم باید دهقانی باشد و کوچک‌ترین سخنی از هدف طبقۀ کارگر و انقلاب کمونیستی و ضرورت اتحاد دهقانان با این انقلاب به میان نیاید و آرم سازمان هم باید ابزار کشاورزی ”ملموس“ و ”عینی“ را نشان دهد؛ از چکش نباید خبری باشد، گرچه کلنگ کارگران ساختمانی که ابزار مشترک کارگر ساختمان و دهقان است اشکال ندارد و بسیاری نشانه‌های دیگر.
  1. ک.ا. معتقد بود که توده‌ها فقط در تجربۀ خود باید آگاهی پیدا کنند و تئوری بی‌ربط و بی‌ارزش است. در حالی که تئوری، در واقع، به معنی آن است که توده‌ها درک عمیقی از تجربۀ ستم و استثمار خود پیدا کنند، مسئله را در ابعاد تاریخی و جهانی‌اش ببینند، سنتز تجارب مبارزات انقلابی توده‌های کارگر و دهقان و زنان و خلق‌های تحت ستم در دیگر نقاط جهان را در اختیار داشته باشند، از ابر و ماه و کهکشان رمززدایی شود و توهمات مذهبی‌شان ضربه بخورد، معنا و علت روابط ستمگرانه‌ای را که در بین خود توده‌های تحت ستم هست -مانند ستم مرد بر زن، ستم فارس بر کرد و عرب و بلوچ- را درک کنند و آنها را نظم ابدی و امور ”عادی“ نبینند. دشمنی ک.ا. با تئوری انقلابی (یعنی م.ل.م.)[14] حالت خصمانه‌ای به خود گرفت. رهبران و اعضا ”آگاه“ ک.ا.، مانند معلمین بورژوازی، تئوری را در مقابل پراتیک قرار داده و تئوری را چیز بد و غیرحقیقی و بی‌ربط می‌دانستند. آنها در بحث‌ها و استدلالات خود تئوری انقلابی را معادل ”ترهات“ و ”لاطائلات“ به کار می‌‌بردند. البته ک.ا. در همه‌جا تئوری‌های خود را جانشین سوسیالیسم علمی می‌کرد و به کار می‌برد و این از بروزات امپیریسیسم (تجربه‌گرایی) افراطی ک.ا. بود که با ناسیونالیسم این سازمان رابطۀ نزدیک و محکمی داشت. برخلاف نظر ک.ا.، تئوری تجربۀ جنبش طبقۀ کارگر همۀ کشورها و انقلاب‌های جهانی در شکل عام و جهان‌شمول است و این حقیقت که ”بدون تئوری انقلابی جنبش انقلابی نیز نمی‌تواند وجود داشته باشد“ حقیقت بزرگی است که هر شکل از بی‌اعتنایی به آن کمونیست‌ها را در ورطۀ ویرانگر سیاست‌های پراگماتیستی می‌اندازد.

فعالیت ک.ا. کلاًدر خط اکونومیستی بوده است. چند مثال بسیار معمولی ممکن است این جنبه از خط این سازمان را روشن کند. بسیار تعجب‌برانگیز است سازمانی که ادعا می‌کرد از سال 1348 فعال بوده در سال 1357 تحلیلی از ماهیت سیاسی‌-‌‌طبقاتی ح.د.ک. کنگرۀ سوم نداشته باشد. واقعیت این است که مردم (تودۀ مردم) کردستان و حتی افراد فعال سابق و یا فعال غیرمتشکل در موقعیتی نبودند که ماهیت دارودستۀ قاسملو-توده‌ای را بشناسند و همین ناآگاهی باعث شد که آنان بتوانند هنگام مهاجرت این گروه از بغداد و اروپا به کردستان ایران در نیمۀ دوم سال 1357 نفوذ و پایۀ وسیعی در منطقه مُکریان پیدا کنند. اما بعد از سقوط رژیم ارتجاعی شاه و قدرت گرفتن ح.د.ک.، ماهیت ارتجاعی و وابستۀ این دار و دسته به سرعت آشکار شد. در بهار 1358 دیگر بارها ثابت شد که رهبری ح.د.ک. جریانی مشابه بارزانی است که نمونۀ آن لشکرکشی به دهاتی بود که در آنها اتحادیۀ دهقانی درست شده بود. دفاع از فئودال‌ها، غارت پادگان مهاباد در اردیبهشت 1358، تبلیغات و توطئه علیه ”جمعیت“‌ها و سازمان‌های انقلابی و غیره از نمونه‌های دیگر است. ک.ا. با افشاگری از ح.د.ک. به شدت مخالفت می‌کرد. این امتناع از یک طرف با ارزیابی طبقاتی ک.ا. از ح.د.ک. پیوند می‌خورد که اعتقاد داشت اینها مرتجع نیستند. اما رهبری حزب دموکرات به شدت تحت نفوذ سياست‌هاى ارتجاعی حزب توده بود، با فئودال‌ها متحد، و همیشه آمادۀ ساخت و معامله با دولت مرکزی بود. از طرف دیگر، ک.ا. در توجیه سیاست سکوت در خصوص سیاست‌ها و خط مشی ح.د.ک. معتقد بود که توده‌ها خودشان در تکامل تجربۀ خودشان باید بفهمند که حزب دموکرات چه اشکالی دارد. در حالی که افشای منافع و خصلت طبقاتی هر جریان سیاسی بخش مهمی از مبارزۀ طبقاتی است و توده‌های مردم نیاز دارند تا در این زمینه آگاهی پیدا کنند. توده‌ها بايد از همۀ مسائل سياسى مهم خبر داشته باشند و برنامه و خط هر حزبى را بدانند تا بتوانند آگاهانه انقلاب كنند. مردم خودبه‌خود نمی‌توانند از سطح مسایل به عمق بروند و به شکل همه‌جانبه از رخدادهای مهم و نیروهای سیاسی مختلف در صحنه شناخت به دست بیاورند. سياست انقلابى نوعی علم است. جامعه‌اى كه ديگر عشيره‌اى نيست، بلكه تمام سياست‌هاى جهانى و سراسرى در آن نقش بازى می‌كند، بسيار پيچيده است. مثلاً سياست‌هاى حزب دموكرات را چند عامل جهانى، محلى و ملى شكل می‌داد. هم تحت تأثير سياست‌هاى شوروى بود و هم تصور می‌کرد که می‌تواند با دولت مركزى بسازد و سهمى بگيرد و هم با طبقات فئودال كردستان اتحاد داشت. چطور ممكن است مردم به خودی خود از مسئله‌اى به اين پيچيدگى سر در بياورند. حزب سياسى وظيفه‌اش در قبال مردم چيست؟ وظيفه‌اش هدايت سياسى آنها است. يعنى باز كردن پيچيدگی‌هاى سياست، نشان دادن راه از بيراهه، نشان دادن منافع طبقاتی که پشت هر ادعای احزاب سیاسی گوناگون است و همۀ اینها در خدمت باز کردن راهی که منافع توده‌های کارگر و دهقان و زنان و خلق‌های ملت‌های تحت ستم را واقعاً تأمین کند.

در جریان غارت اوایل اردیبهشت 1358، ح.د.ک. با تبلیغات زیاد در چهارراه آزادی و خیابان‌های مهاباد ک.ا. را متهم می‌کرد که مردم را تحریک کرده است و شروع به توهین و تهدید برخی از افراد ک.ا. کرد. بر خانه فعالین ک.ا. -تا جایی که می‌شناختند- شعارهای تهدیدآمیز می‌نوشتند. در ”جمعیت راه رهایی زحمت‌کشان“[15] پیشنهاد شد که اعلامیه‌ای در افشای این اعمال منتشر شود. ک.ا. به شدت مخالفت و اعلام کرد که مردم خودشان باید در تجربۀ خود ح.د.ک. را بشناسند و این در شرایطی بود که جوی بسیار تهدیدآمیز به سبب تبلیغات ح.د.ک علیه ک.ا. و سازمان‌های چپ. ایجاد شده بود. اعلامیۀ مذکور به صورت دیگری انتشار یافت، اما ک.ا. حتی با آن هم مخالفت کرد. البته جز خط مشی اکونومیستی، ترس از قدرت نظامی ح.د.ک. هم عامل دیگری بود که آن هم بی‌ارتباط با عقب ماندن ک.ا. از توده‌ها و ناتوانی آنها در اتکا به تودۀ انقلابی زحمت‌کشان نبود. مردم ده و شهر حرکات ضدانقلابی ح.د.ک. را می‌دیدند، اما ک.ا. قادر نبود این تجارب را جمع‌بندی کرده، پایۀ طبقاتی ح.د.ک. را افشا کند و آگاهی مردم را نسبت به این جریان و صحنۀ پیچیده مبارزۀ طبقاتی در کردستان ارتقا دهد.

خط ک.ا. در اتحادیه‌های دهقانی اکونومیستی بود. به تقسیم زمین در جایی که خود دهقانان به این کار اقدام می‌کردند یا آمادۀ انجامش بودند یاری می‌رساند، اما همین و بس. کار اتحادیه‌های دهقانی عمدتاً حل مسائل اقتصادی خودشان است، از خودمختاری نیز گفت‌وگو می‌شود، اما همین و بس. از نظر آنان، حرکت خودبه‌خودی و اقتصادی توده‌ها صحیح است، اما مسائل اساسی انقلاب در کشور و شرکت در آن جایی در تفکرشان نداشت. به قول یکی از هواداران ک.ا.، در کردستان مبارزه علیه امپریالیسم امریکا معنی ندارد و کسی را جلب نمی‌کند و مسئلۀ عینی تودۀ مردم نیست: زیرا کردستان مانند خوزستان نیست که در آنجا مردم خودشان مستقیماً امپریالیست‌ها را در شرکت نفت می‌بینند! یکی از رهبران ک.ا. در بهمن 1359 این شیوۀ تفکر را چنین صورت‌بندی کرد که ”همیشه باید از خاص به عام رسید، نه برعکس.‌“‌[16]

خط مشی چریکی: در اینجا منظور از خط مشی چریکی خطی است که مبارزۀ مسلحانه را به منزلۀ ”جنبش روز“ پیش می‌برد و نه نوعی استراتژی ضروری؛ حرکتی هدفمند و دارای نقشه برای کسب قدرت سیاسی. خط مشی چریکی نیازی به سازماندهی آگاهانۀ توده‌ها در یک جنگ انقلابی نقشه‌مند با هدفی درازمدت ندارد. این خط مشی با وجود مسلحانه بودن شکل دیگری از اکونومیسم است؛ ”اکونومیسم مسلح.“ در شرایط کردستان، اکونومیسم دهقانی ک.ا. با اکونومیسم مسلح همراه شد. کمتر سازمانی را در جنبش چپ ایران می‌توان یافت که به اندازۀ ک.ا. تظاهر به خط مشی توده‌ای کرده باشد؛ خود را به زبان و ظاهر دهقانان درآوردن، تشکیل دادگاه‌های خلقی، و ده‌ها عمل مشابه. اما در پشت این حرکات به ظاهر توده‌ای، خط مشی جدا از توده پیاده شده است. این سازمان حاکمیت خود و نیروی نظامی خود را جانشین و نمایندۀ حاکمیت تودۀ مردم می‌کند. از آن جمله ایجاد مقر در شهر و ده و قرار دادن مقر به جای ارگان‌ها و تشکیلات اعمال‌کنندۀ حاکمیت مردم (شوراهای محله و شهر و ده) بود. به این ترتیب، حاکمیت ک.ا. و اعمال قدرت سیاسی این سازمان جایگزین اعمال قدرت سیاسی ارگان‌های توده‌ای ‌شد. بعد از 26 آبان 1358، ک.ا. نیروی عمدۀ سیاسی و نظامی در سنندج بود. با وجود نقش تعیین‌کننده مبارزات توده‌ای، به‌ویژه از مرداد تا آذر 1358،در مجموع مبارزۀ ک.ا. بعد از به دست گرفتن قدرت شهر البته همراه با سایر نیروها، با ایجاد تشکلات اعمال‌کنندۀ حاکمیت مردم مخالفت می‌کرد. دشمن با به راه انداختن دزدی و قتل می‌خواست ناامنی به وجود آورد و این نیروها را در ادارۀ شهر ناتوان جلوه دهد و مردم را علیه آنها بشوراند. در دی‌ماه، هنگامی که نیروهای دولتی عده‌ای از مردم را در یکی از میدان‌های شهر به رگبار بستند، مردم تمام دکان و بازار و ادارات بدون اطلاع هیچ‌یک از سازمان‌های سیاسی را تعطیل کردند و خواستار خروج پاسداران از شهر شدند. مردم با اعتصاب و تعطیل عمومی یک‌ماهه کاری را توانستند انجام دهند که ک.ا. با توسل به نیروی نظامی در آذرماه نتوانست انجام دهد. در این مبارزات، که مبارزه بر سر اعمال قدرت سیاسی مردم بود، ک.ا. با ایجاد شورای محلات و شورای شهر مخالفت کرد. بالاخره هنگامی که همین خط چریکی (اتکا به عده‌ای پیشمرگه و نه به تودۀ مردم و سازمان مسلح توده‌‌ایش) باعث از دست دادن کامیاران در بهمن‌ماه شد، تودۀ مردم در سنندج برای جلوگیری از تکرار این واقعه نگهبانی محلات شهر را در شب و روز به عهده گرفتند و سیستم بنکه‌ها را به وجود آوردند. حتی در اینجا نیز ک.ا. به پیاده کردن خط نادرست خود مشغول شد و سعی کرد به وسایل مختلف، از جمله اعزام اعضا و هوادارانش به بنکه‌ها و دادن اسلحه به آنها، بنکه‌ها را به خود وابسته کند. در این نوشته فقط به برخی جوانب خط مشی ک.ا. اشاره کرده و از جوانب دیگر از سیاست‌های ک.ا. گذشته‌ام، از جمله رویکرد انحصارگرایانۀ ک.ا. در رابطه با سازمان‌های سیاسی انقلابی جنبش نوین کمونیستی که در کردستان فعالیت می‌کردند به منزلۀ نشانۀ دیگری از گرایش ناسیونالیستی این جریان.

ک.ا. سازمان بسیار مهمی در چپ ایران بود. سال 1357 با نیروی کمی شروع کرد، ولی به نیروی عمده‌ای در کردستان تبدیل شد. وقتى در دهۀ 1960 میلادی مائوتسه دون و حزب كمونيست چين عليه رويزيونيست‌های شوروی در دنيا مبارزه راه انداختند، بسيارى از انقلابيون كُرد طرفدار انديشه مائو شدند، از جمله بنیاد‌گذاران ک.ع. و ک.ا. اما اینها از نظر ايدئولوژيك گرايشات ناسيوناليستى داشتند و ادراک و تفاسیر خودشان را از تئوری‌های مائو داشتند. اینها تئوری‌هاى مائو را به مفاهیمی مانند انقلاب دموكراتيك يا اهميت مسئلۀ ارضى در انقلاب دموکراتیک تقليل می‌دادند و حتى در خصوص این مسائل هم تئوری‌های مائو را به دلخواه تفسیر و تعبیر می‌کردند. مثلا تئورى مائو دربارۀ انقلاب دموکراتیک نوين این است که بدون رهبرى حزب كمونيست اين انقلاب به ثمر نمی‌رسد. يا اينكه يك مرحله در خود نيست، بلكه پيش‌درآمد گذر به سوسياليسم است. ک.ا. و ک.ع. با این مفاهیم بیگانه بودند. علاوه بر این، از مهم‌ترين تحلیل مائو كه در زمینۀ خصلت و تضادهای جامعۀ سوسیالیستی به منزلۀ یک جامعۀ ”در حال گذار“ بود هیچ درکی نداشتند. پس از رجعت سرمایه‌داری در شوروی سوسیالیستی و تبدیل آن به یک کشور سرمایه‌داری، مائو دست به تحلیلی عمیق و بی‌سابقه از خصلت متناقض جامعۀ سوسیالیستی زد و به این سؤال پاسخ داد که چرا در یک جامعۀ سوسیالیستی سرمایه‌داری می‌تواند رجعت کند و راه‌حل آن چیست. این خدمت مائو کمونیسم را نجات داد و به شدت مائوتسه دون و چین سوسیالیستی را در سطح جهان، از جمله در میان روشنفکران چپ کردستان، محبوب ساخت. اما روشنفکران چپ در کردستان نتوانستند خدمات مائوتسه دون به تئوری و پراتیک انقلاب کمونیستی را تبدیل به آگاهی خود کنند. در حالی که خدمت تئوریکی و پراتیکی مائو به کمونیسم بدل به مرز تعیین‌کننده‌ای بین مارکسیسم و رویزیونیسم شده بود.

در اینجا، بدون تلاش برای عرضۀ جمع‌بندی کاملی می‌توان روی چند جنبه از خط مشی ک.ا. انگشت گذاشت.

یکم، رهبران ک.ا. (و ک.ع.) هیچ اعتنایی به اینکه در جنبش بین‌المللی کمونیستی خط مرز مارکسیسم و رویزیونیسم چیست نداشتند و اصولاً ربطی میان آن و انقلاب نمی‌دیدند. دوم، خط مشی اکونومیستی ک.ا. بسیار پر رنگ بود. منظور از اكونوميسم، اقتصادگرایى نيست، بلكه به معنى این است که حرکات مبارزاتی کنونی رابطه‌ای با هدف ندارد و رسیدن به هدف به امر خود‌به‌خودی و آگاهی خود‌به‌خودی واگذار می‌شود. تحقیر تئوری انقلابی و ندیدن ضرورت حیاتی تعلیم توده‌ها با تئوری انقلابی جنبۀ مهمی از اکونومیسم است. در ک.ا. همیشه با اهمیت تئوری و مطالعه و بحث تئوریک مخالفت می‌شد؛ تحت این عنوان که ”پراتیک عمده است“ و تئوری یعنی حرافی روشنفکری. هيچ انقلابى بدون تئورى انقلابى ممکن نیست و فقر تئوريك همیشه موجب به انحراف رفتن نيروى انقلابى می‌شود. خط مشی ک.ا. ترکیبی بود از اکونومیسم و تجربه‌گرایی. ديد اين بود كه هر كسى در تجربۀ خودش بايد مسائل را درك كند. سوم، نداشتن سياست و نقشۀ كلى براى انقلاب سراسرى. کمونیست‌ها حتی زمانی که گروه کوچک و محلی هستند باید چشم‌انداز سراسری و نقشۀ سراسرى داشته باشند و این چشم‌انداز و نقشۀ سراسری باید حرکات و سیاست‌های ”محلی“ را هم تعیین کند. به همین علت، ک.ا. ضرورتی نمی‌دید برای ایجاد یک حزب کمونیست واحد بر مبنای خط سیاسی و ایدئولوژیک واحد و یک نقشۀ سراسری برای انقلاب پرولتری در ایران تلاش کند. چهارم، كومله به مبارزۀ مسلحانه در كردستان چنین نگاه نمی‌كرد كه هدف این مبارزه سرنگون كردن يك دولت و ايجاد يك قدرت سياسى نوين است. در زمينۀ پيشبرد جنگ در کردستان، سیاست تاکتیک-فرایند را داشت و این جنگ را نقشه‌دار و هدفمند پیش نمی‌برد. ک.ا. جنگ در کردستان را نوعی جنگ ملی می‌دید.

در نهایت می‌توان گفت که خط مشی ک.ا. از نظر طبقاتی بیان دموکراتیسم انقلابی قشرهای فقیر دهقانان بود. در بهار 1360، ک.ا. انتقاداتی به خود وارد ساخت و از پوپولیسم و اکونومیسم خود انتقاد کرد و نام و آرم سازمانش را تغییر داد. در این نوشته به این تغییرات توجه نکرده و تحلیل فوق بر اساس عملکرد ک.ا. قبل از این انتقادات است، اما با اطمینان می‌توان گفت که به جای مارکسیسم یک تئوری رویزیونیستی تحت عنوان ”مارکسیسم انقلابی“ اتخاذ کرد و خط مشی اکونومیستی را به شکل‌های جدید ادامه داد.

جنبش ملی کردستان از همان آغاز عرصۀ مبارزۀ طبقات مختلف بوده است. این مبارزات به‌ویژه در سال‌های 1340 و 1350 در درون جنبش ملی شدت بی‌سابقه‌ای یافت و به برخورد مسلحانه میان طبقات مختلف انجامید. کشتارهای وحشیانۀ دارودستۀ بارزانی و ”قیاده موقت“ از ”مکتب سیاسی“ و ”یه‌کیتی نیشتمانی“ و از آزادی‌خواهان کُرد ایران و ترکیه گوشه‌ای از این نبردهای طبقاتی است. در ایران، ح.د.ک. اتحادیه‌های دهقانی را علناً تهدید و به دهقانان اخطار کرد که حق ندارند اتحادیه درست کنند و حتی کار را به جایی رساند که نمایندۀ اتحادیۀ دهقانی را که فئودال جعفری را خلع سلاح کرده بودند در شهر مهاباد دستگیر کرد و فقط هنگامی که با اعتراض همۀ دهقانان رو‌به‌رو شد از ترس شورش دهقانان آنها را آزاد کرد. حملات ح.د.ک. به سازمان‌های چپ از ترور (کاک صلاح شمس برهان) گرفته تا کمین کردن و حمله به مقرهای ک.ا. و دیگر سازمان‌های چپ و کشتن افراد آنها و . . . نمونه‌هایی از این نبردهای طبقاتی است. با این جدال‌های خونین طبقاتی، جدایی کامل و نهایی خط دموکراتیسم انقلابی از ناسیونالیسم بورژوازی و حتی ناسیونالیسم فئودالی صورت نگرفته است. برخوردهای ”مکتب سیاسی“ و ”یه‌کیتی نیشمانی“ به ارتجاع کرد (بارزانی و بعدها جریاناتی چون دکتر محمود عثمان) و نیز برخوردهای ک.ا. به ح.د.ک. گواه این واقعیت است. ناسیونالیسم ورطه‌ای است که زمینۀ سازش و وحدت گاه و بی‌گاه هر سه جریان را فراهم می‌آورد. سازش‌های جریان ”مکتب سیاسی“ با ارتجاع فئودالی بارزانی – در 1959 وحدت، 1964 جدائی، 1965 سازش مجدد و جدائی به دنبال آن، مارس 1970 سازش، 1974 پشتیبانی مجدد، 1975 برخورد مسلحانه بین قیاده و یه‌کیتی، وحدت با جناحی از ارتجاع بارزانی تحت رهبری دکتر محمود عثمان نمونه‌ای از این واقعیت است. ستم ملی رژیم‌های ارتجاعی زمینۀ مساعدی برای این سازش‌های طبقاتی به وجود آورده است و ضعف نمایندگان سیاسی پرولتاریا (جنبش کمونیستی) و همچنین ضعف بورژوازی در مقابل فئودالیسم به ادامۀ این وضع کمک می‌کند. در چنین شرایطی بود که کردستان عراق که با فداکاری مردم و پیشمرگه از سلطۀ ارتجاع حاکم بر بغداد آزاد شده بود، در سال‌های 1970 و قبل از خیانت 1975 بارزانی، به پایگاه امپریالیسم امریکا و رژیم صهیونیستی و ارتجاع شاهنشاهی تبدیل شد. اهمیت این فاجعه هنوز برای جریانات چپ در کردستان و در منطقه معلوم نشده است و این بی‌تفاوتی و ناآگاهی را در کردستان ایران بعد از انقلاب 1357 نیز شاهد هستیم.

در نوشتۀ فعلی رئوس مطالب را برای بررسی خطوط سیاسی در جنبش ملی کردستان به اختصار آورده و مشخصات طبقات مختلف کرد (فئودال‌ها، بورژوازی، خرده‌بورژازی انقلابی روستا و شهر) را بررسی کرده ایم و مثال‌های پراکنده‌ای برای شاهد آورده‌ایم. بنابراین، این نوشته جز رئوس مطالب نیست و به هیچ‌وجه جانشین بررسی همه‌جانبه و تاریخی نمی‌شود. تحلیل طبقاتی از جنبش ملی کردستان در مراحل مقدماتی است و تاکنون جمع‌بندی مناسبی به عمل نیامده است. در تحلیل فعلی معیارهایی برای ارزیابی و تفکیک خطوط سیاسی جنبش ملی کردستان به کار گرفته شده که عبارت‌اند از:

  1. مسئلۀ ملی بخشی از مسئلۀ عام انقلاب است. به این معنی که انقلاب سراسری کل است و جنبش ملی جزء، باید راه را برای کل (یعنی انقلاب سراسری) باز کند. برای رهایی از ستم ملی-در اینجا در کردستان، در بلوچستان و غیره-باید دولتی استقرار پیدا کند که هدفش نابود کردن شکل‌های کهنۀ مالکیت و افکار کهنه‌ای است که با آن شکل می‌گیرد. تجربه نشان داده است که برای مدتی کوتاه و در شرایط بحرانی، ستم‌ها بر عده‌ای از مردم و در برخی نقاط می‌توانند تخفیف پیدا کنند که تجربۀ جمهوری دموکراتیک آذربایجان و کردستان در 1324-1325 از آن جمله بود، اما در نهایت حل قطعی مسئله فقط در چارچوب انقلاب کمونیستی ممکن است. هرگاه مبارزین کُرد برای انقلاب سراسری کشور درجۀ اول اهمیت قائل نشوند و جنبش مبارزه با ستم ملی را در خدمت پیروزی سراسری انقلاب قرار ندهند در موضع ناسیونالیستی قرار می‌گیرند و وحدت خلق‌های سراسر کشور و در درجۀ اول طبقۀ کارگر را نقض می‌کنند. در این خصوص،

الف. خط ناسیونالیستی دشمن اصلی خلق کرد را امپریالیسم و دولت حاکم بر کشور نمی‌داند، بلکه ”عجم،“ ”ترک“ و ”عرب“یا در بهترین حالت رژیم‌های هر چهار کشور (ایران، ترکیه، عراق و سوریه) را یک‌جا دشمن می‌انگارد. تشخیص ندادن صحیح دشمن اصلی باعث می‌شود که متحدان اصلی را هم درست تشخیص ندهد. متحد اصلی خلق کرد در ایران فی‌المثل خلق کرد در عراق و ترکیه و سوریه نیست، بلکه اکثریت مردم فارس، آذری، بلوچ و ترکمن و عرب و . . . در ایران است. کردهای ترکیه و سوریه و عراق همراه با دیگر ستمدیدگان و استثمارشدگان آن کشورها متحدان نزدیک انقلاب در ایران‌اند و در آن ذی‌نفع؛ این است موضع انترناسیونالیستی. مثلاً هنگامی که ک.ژ.ک. شعار کرد و کردستان بزرگ را مطرح می‌کرد، مبارزۀ مشترک خلق‌های ایران برای سرنگونی رژیم شاه را در نظر نداشت، زیرا این سرنگونی فقط با وحدت همۀ خلق‌های ایران میسر بود، نه با وحدت خلق کرد در چهار کشور. او وحدت با کردهای سوریه و ترکیه و عراق و جدایی هر چهار بخش کردستان را از انقلاب ترکیه، انقلاب ایران، انقلاب عراق و سوریه تبلیغ می‌کرد که به معنی مخالفت با ریشه‌کن کردن ارتجاع در هر چهار کشور بود، یعنی تضعیف مبارزات ضروری برای از بین بردن ستم ملی و دیگر ستم‌ها. این یعنی ایجاد تفرقه در وحدت پرولتاریای هر کشور و کشاندن طبقۀ کارگر به زیر پرچم بورژوازی. این چیزی جز عمده کردن جنبش ملی در برابر انقلاب نیست. از این دیدگاه است که ناسیونالیست‌ها تأسف می‌خورند که چرا پیمان سور (Sevres) عملی نشد که به دنبال جنگ امپریالیستی اول تأسیس کردستان و ارمنستان ”مستقل“ را اعلام کرده بود. این موضع با موضع فئودال‌ها که با کمک روس و انگلیس می‌خواستند کردستان ”مستقل“ برپا دارند همگون است، با این تفاوت که فئودال‌ها استمرار نظام فئودالی را در نظر داشتند و بورژوازی رؤیای بازار ملی کردستان را.

ب. نادیده گرفتن انقلاب کار را به رفرمیسم و سازش با ارتجاع می‌کشاند. هنگامی که در سال 1337 رژیم مرتجع پهلوی به دنبال تحولات عراق هفته‌نامۀ کوردستان را به زبان کردی در تهران چاپ کرد که هفت شمارۀ اول آن به روزنامه‌فروشی‌ها راه یافت و شماره‌های بعدی آن فقط برای معتمدین رژیم ارسال می‌شد، بسیاری از ناسیونالیست‌ها از آن استقبال کردند و ‌گفتند: ”اگر به زبان کردی فحشت هم بدهند باز خوب است.“ پشتیبانی جریان ”مکتب سیاسی“ از قرارداد ارتجاعی 11 مارس 1970 بین بارزانی و بعث نیز ناشی از ندیدن انقلاب عراق و دیدن این امکان بود که ارتجاع بعث ممکن بود خودمختاری بدهد.

  1. مسئلۀ ملی در همۀ دوران پس از جنگ جهانی دوم در ایران اساساً با مسئلۀ دهقانی عجین بود. جنبش ملی کردستان در اساس یک جنبش دهقانی بود، گرچه با جنبش دهقانی نقاط دیگر این تفاوت را داشت که ستم ملی هم در آن مطرح بود. ندیدن دو جنبۀ دهقانی و ملی انحراف بزرگی است. خط ناسیونالیستی جنبۀ دهقانی را نادیده می‌انگاشت و ستم ملی را عمده می‌کرد. مثال‌های فوق‌العاده گویا و بسیار متنوع و متعدد در ادبیات و مطبوعات کردی در این زمینه وجود دارد که از آن جمله رمانی است که در آن، یک دهقان کرد به خاطر ارباب کُردش فداکاری می‌کند. بورژوازی با عمده کردن جنبۀ ملی در مقابل دهقانی الف. اکثریت زحمت‌کشان کُرد، یعنی دهقانان، را زیر پرچم ملت و ملت‌گرایی می‌کشد و سعی می‌کند تضاد طبقاتی میان کارگر و سرمایه‌دار و ارباب و رعیت را خنثی کند. این کار را خط فئودالی نیز با تبلیغ شوونیسم ملی صورت می‌دهد؛ ب. مبارزه برای رهایی ملی را از مبارزه برای ریشه‌کن کردن فئودالیسم و رهایی از امپریالیسم جدا می‌کند. بورژوازی کُرد مانند بورژوازی همۀ ملل تحت سلطه امپریالیسم اصولاً فاقد ظرفیت و توان طبقاتی برای ریشه‌کن کردن فئودالیسم و رفع ستم ملی است. تصور اینکه قرارداد 11 مارس 1970 بین ارتجاع فئودالی کرد (بارزانی) و ارتجاع بعث می‌توانست به خودمختاری بیانجامد از اینجا ناشی می‌شد. تاریخ‌نگاری ناسیونالیستی رهبران فئودال چون اسماعیل آقاسمکو، شیخ محمود و میره کویره‌ی رواندز و دیگران را جزو رهبران ملی به حساب می‌آورد که اهدافی آزادی‌خواهانه داشتند و این تصورات چنان شایع است که حتی انقلابیون کُرد نیز کمتر در این خصوص تردیدی به خود راه می‌دهند. کردستان عراق تحت سلطۀ بارزانی (از 1964 تا 1975) بهترین مثال مشخص این واقعیت است که هرگاه مبارزه علیه ستم ملی و برای رهایی ملی هم‌زمان با مبارزه برای ریشه‌کن کردن فئودالیسم و استقلال از امپریالیسم نباشد، ستم ملی هم از بین نمی‌رود. دیدیم که با از بین رفتن سلطۀ رژیم بغداد بر روستاهای کردستان عراق، سلطۀ رژیم شاه و امپریالیسم امریکا برقرار شد و فرهنگ ملی کُرد نیز پیشرفتی نکرد، زیرا ارتجاع فئودالی کُرد اجازه نمی‌داد که نیروهای آزادی‌خواه فرهنگ انقلابی را اشاعه دهند.

موضع ناسیونالیسم بورژوازی به آسانی به موضع ناسیونالیسم فئودالی تبدیل می‌شود. از مثال‌های بسیار متعدد می‌توان سرنوشت زنده و گویای هه‌ژار، شاعر دموکرات و آزادی‌خواه جمهوری خودمختار کردستان 1324-1325، را ذکر کرد که در این سال‌ها اشعارش سرشار از احساسات ملی و دموکراتیک و آزادی‌خواهانه بود؛ تبلیغ دوستی خلق کرد و ترک، ولی در جریان ”انشقاق 1964“ جانب بارزانی را گرفت و به سخنگوی ادبی و سیاسی ارتجاع کُرد تبدیل شد و بعد از خیانت 1975 هم نقش خیانت‌آمیز خود را برای قیاده و اربابان او بازی کرد.

  1. حتی ناسیونالیسم انقلابی قادر به حل انقلابی مسئلۀ ملی نیست. مشکل بزرگ انواع ناسيوناليسم انقلابی اين است که مارکسيسم را با ناسيوناليسم مخلوط می‌کنند و همیشه این مسئلۀ مرکزی را مبهم و مخدوش می‌کنند که رهبری به دست کدام طبقه است و هدف و برنامۀ رهبران انقلاب منافع کدام طبقه را نمایندگی می‌کند و چه نوع جامعه‌ای متولد خواهد شد. طبقۀ پرولتارياوظيفۀرهایی ملی را به عهده می‌گيرد، چون که انقلاب پرولتری بدون مبارزه عليه همۀ اشکال سلطه و نابرابری به پيروزی نمی‌رسد. ولی هیچ‌وقت به این وظیفه به صورت هدفی در خود نگاه نمی‌کند. تجربه‌های تاريخی نشان می‌دهد آنها که هدفشان به رهایی ملی محدود می‌شود، اساساً از پس وظايف رهایی ملی نيز برنمی‌آيند. به همۀ جنبش‌های رهایی ملی که بعد از جنگ جهانی دوم در نقاط مختلف دنیا جریان یافتند و برخی به پیروزی رسیدند نگاه کنیم که در هیچ‌کجا نتوانستند جامعه‌ای رهایی‌بخش ایجاد یا جامعه‌هایی را که بر آنها حکومت می‌کردند از اسارت امپرياليسم جهانی آزاد کنند. بنابراين، پرولتاريا بايد وظيفه رهایی ملی را بر عهده گرفته و نگذارد رهبری آن به دست عناصر و احزاب بورژوا بيفتد و اقدامات لازم را صورت دهد تا توده‌های مردم درگير آن روند انقلابی شوند که به سوسياليسم و نهايتاً کمونيسم می‌انجامد.[17]
  1. با جهان‌بینی ناسیونالیستی نمی‌توان این حقیقت را درک کرد که بشریت تقسیم‌ناپذیر است. هر چند اين حقيقت اساسی قبل از مارکس و انگلس هم وجود داشت، اما آنها با درک عمیق این حقیقت کارگران همۀ کشورهای جهان را به اتحاد و مبارزه برای جهانی نوين فراخواندند.”يکی بودن“ بشريت به صورت قابل لمس‌تر از هميشه در قشرهای وسيع‌تری از توده‌های سراسر جهان حس می‌شود. ارتباطات مدرن، روش‌های توليد و سيل مهاجرت به اين معناست که مردم دور افتاده‌ترين نقاط جهان به هزار و يک شکل با يکديگر مرتبط شده‌اند.

[1]این متن دست‌نوشته‌ای از دکتر حسن‌پور است که به منزلۀ چارچوب تاریخی-‌تئوریک ساخت اقتصادی و اجتماعی جامعۀ کردستان و نقد احزاب سیاسی کرد نوشته شده است. در واقع، این نوشته را می‌توان نمونه‌ای از روش تاریخ‌نگاری مارکسیستی از ”اَشکال ناسیونالیسم“ دید که بر ماهیت طبقاتی این جنبش سیاسی تأکید دارد.

[2]استالین در اولین اثرش دربارۀ مسئلۀ ملی در سال ۱۹۰۴ این مفهوم را به کار برد. بنگرید به یوزف استالین، برداشت سوسیال‌دموکراسی از مسئلۀ ملی، ترجمۀ خزر (تهران: انتشارات شبگیر، بی‌تا). در خصوص ویتنام به فصل مربوط به سابقۀ مبارزات خلق ویتنام در دوران فئودالیسم در کتاب جیاپ، مسلح کردن توده‌ها، مراجعه کنید. البته جیاپ اصطلاح ناسیونالیسم فئودالی را به کار نمی‌برد. بنگرید به فونگوین جیاپ، مسلح کردن توده‌ها و تشکیل ارتش خلق (بی‌جا: سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران، 1358).

[3]برای کسب اطلاع از فرایند رشد امارت‌ها و نیروهای مولده به سیاحت‌نامه اولیا چلبی، سیاح ترک، رجوع کنید که در قرن هفدهم از بعضی امارات دیدن کرده بود. بنگرید به

Evliya Celebi, Evliya Celebi Seyahatnamesi (Istanbul: Ikdam Matbassi, 1896).

برای نمونه‌ای از قتل‌عام‌ها به کتاب تاریخ عالم‌آرای عباسی، مورخ رسمی شاه‌عباس، بنگرید که در آن فصلی به ”قتل عام طایفۀ اکراد مکری“ اختصاص یافته است. نمونۀ کوچ‌های اجباری، کوچ دادن قریب ۱۵هزار خانوار کردهای برادوست به شمال خراسان است. بنگرید به تاریخ‌های عصر صفوی از جمله اسکندر منشی، تاریخ عالم‌آرای عباسی، تصحیح ایرج افشار (تهران: امیرکبیر، 1382)؛ شرف‌خان بدلیسی، شرفنامه، تصحیح ولیامینوف زرنوف (سن‌پترزبورگ: بی‌نا، 1305). برای مثالی از شورش‌های امارات‌ می‌توان به شورش کردهای برادوست در قلعۀ دم‌دم در عالم‌آرای عباسی و نیز در فولکلور کردی (به‌بیتی دمدم) رجوع کرد. شرح شورش هنوز در منظومه‌های عامیانه (به‌یت‌‌ها، بیت) خوانده می‌شود.

[4]بنگرید به احمد خانی، مم و زین، تیكستا كریتك، ترجما و پیشنجر م. ب. رودنكو (مسكو: اینسیتوی ملتید آسیا، آكادمیا علمی یا تفاقا شوری، نشر خانا ادبیتا روژهلاتی، 1962).

[5]بنگرید به تاریخ میران سوران، تألیف حوزنی موکریانی، که بر اساس یک نسخۀ خطی تحت عنوان ”ملیخا“ نوشته شده و نیز منابع متعدد عثمانی و غربی دربارۀ این شورش: حسین حزنی موکریانی، میژووی میرانی سوران (بی‌جا: چاپخانۀ کوردستان، 1962).

[6]کتاب خالفین، نبرد به خاطر کردستان، که از اصل روسی به کردی هم ترجمه شده است، اوضاع قبل از پیدایش امپریالیسم را در عرصۀ جهان با استناد به آرشیوهای شوروی شرح داده است. بنگرید به

N.A. Khalfin, Bor’ba za Kurdistan: Kurdskii Vopors v Mezhdunarodnikh Otnoshenijakh XIX Veka (Moskva: Lzd. Vostochnoi Literaturi, 1963).

[7] برای اطلاع مختصر از جیش حمیدیه بنگرید به

Van. Bruinessen, Agha, Shaikh and State: The Social and Political Strucutres of Kurdistan (London: Zed Books, 1992).

[8]نقل قول اصلی در کتاب ویلسون و نیز در رسالۀ دکتری W. Jwaideh (دانشگاه سیراکیوز، 1960) ذکر شده است. بنگرید به

Arnold Talbot Wilson, Mesopotamia, 1917-1920, a Clash of Loyalities (Oxford: Oxford University Press, 1931); Wadie Jwaideh, The Kurdish National Movement: Its Origins and Development (Syracuse, New York: Syracuse University Press, 2006).

[9]صلاح شمس برهان از کادرهای اتحادیۀ کمونیست‌های ایران و تشکیلات پیشمرگه زحمتکشان، شاخۀ نظامی اتحادیۀ کمونیست‌ها در کردستان بود. تشکیلات پیشمرگه زحمتکشان در مهرماه 1358 اعلام موجودیت کرد. اول در مهاباد شکل گرفت و سپس، در آذرماه 1358، در سنندج نیز مقر خودش را تأسیس کرد. در بوکان و سقز و دیواندره نیرو داشت و نشریه‌ای با نام پیشمرگه منتشر می‌کرد. کاک صلاح شمس برهان در 12 تیر 1359 در مهاباد به دست یکی از پیشمرگان حزب دموکرات کردستان ترور شد. کمیته‌ای متشکل از نمایندگان سازمان‌های سیاسی موجود در کردستان در آن زمان برای بررسی این ترور تشکیل شد. من هم در این کمیته عضویت داشتم. این کمیته به نتیجۀ قطعی نرسید. جدا از اینکه پیشمرگه‌ای که کاک صلاح شمس برهان را ترور کرد از پیشمرگان حزب دموکرات کردستان بود، در خاطرات هاشمی رفسنجانی اشاره شده است که کیانوری همراه غنی بلوریان از رهبران ح.د.ک به دیدار وی رفته و از فعالیت های اتحادیۀ کمونیست‌ها در کردستان گزارشی دادند. این ملاقات نزدیک به دو هفته قبل از این ترور بود. در یادداشت روزانۀ دیگری در 12 مرداد 1360، باز هم رفسنجانی به گزارش‌های کیانوری و عمویی از فعالیت‌های اتحادیۀ کمونیست‌ها اشاره می‌کند.

[10]مثلاً در کتاب دیاری لاوان که مجموعه‌ای از اشعار ملی و مترقی از شعرای کرد بود این نکته منعکس است. بنگرید به غه‌فور میرزا کریم، یادگاری لاوان و دیاری لاوان (به‌غدا: چاپخانۀ کوری زانیاری کورو، 1978).

[11][افزودۀ ایران نامگ: در این زمینه، شورش دهقانان مُکریان در فَروَست کتاب ایران نامگ گزارش کاملی از این شورش به دست می‌دهد. بنگرید به امیر حسن‌پور، شورش دهقانان مُکریان ۱۳۳۱‌–‌۱۳۳۲ش/‌۱۹۵۲-‌۱۹۵۳‌م (تهران: پردیس دانش، 1399).]

[12]مارکس در هجدهم برومر لویی بناپارت و همچنین در ایدئولوژی آلمانی مشاهده‌ای بسیار عمیق از رابطۀ فکری یا اشتراک خط و جهان‌بینی ”روشنفکر دموکرات“ و ”دکان‌دار“ -بخوانید خرده‌بورژوازی- به دست می‌دهد. می‌گوید هرچند این دو ممکن است در زندگی روزمره زمین تا آسمان با هم فرق داشته باشند، اما در زمینۀ فکری در یک چیز اساسی مشترک‌اند. یکی در عرصۀ تئوری و دیگری در عرصۀ عمل نمی‌توانند از افق ”حق بورژوایی“ که منطبق بر ”تولید و مبادلۀ کالایی“ است فراتر بروند. بنگرید به

Karl Marx, The Eighteenth Brumaire of Luis Bonaparte (New York: International, 1963); Karl Marx and Friedrich Engels, The German Ideology (New York. NY: Prometheus Books, 1998).

[13]لنین این مفهوم‌ را در اثر خود با نام چه باید کرد؟ (1902) صورت‌بندی کرد. نکتۀ مرکزی چه باید کرد؟ این است که آگاهی کمونیستی که شامل روش و رویکرد علمی هم هست نمی تواند ”خود به خودی“ در میان توده‌های کارگر و قشرهای دیگر مردم که از انواع ستم و استثمار در رنج هستند و علیه شرایط خود دست به مبارزه و مقاومت می‌زنند رشد کند و باید از بیرون از عرصۀ تجربۀ مستقیم و فوری‌شان به میان آنان برده شود و با گرایش‌های خود به خودی آنها مقابله شود. یکی از این گرایش‌های خود به خودی، به قول لنین، ”تقلای خود‌انگیخته برای رفتن زیر پر و بال بورژوازی“ است. توده‌های مردم غالباً مسئله را چنین می‌بینند که یافتن چنین پناهگاهی در ”زیر پر و بال بورژوازی“ می تواند برای ”درست کردن وضع“ مفید باشد که تجربۀ تاریخی و جهانی به اندازۀ کافی بی‌پایه و خطرناک بودن این توهمات را نشان داده است. اما کار اکونومیست‌ها همیشه این است که این توهمات خود به خودی توده‌های مردم را تئوریزه کنند و خردمندانه جلوه دهند و ستایش کنند. در حالی که وظیفۀ فعالین کمونیست این است که توده ها و جنبش های توده ای را از مسیری که بر پایۀ این آگاهی خود به خودی در پیش می‌گیرند، به قول لنین ”منحرف“ کنند و به جادۀ فعالیت سیاسی حقیقتاً رهایی‌بخش و هدفمند بکشند. لنین چرایی و چگونگی این واقعیت را تشریح و اعلام می‌کند که ”هیچ جنبش انقلابی نمی‌تواند بدون تئوری انقلابی به وجود آید.“ بدون تئوری انقلابی و رهبری انقلابی، توده‌های مردم همیشه قربانی توهمات خود می‌شوند و به راحتی به زیر رهبری سیاستمداران بورژوا می‌روند. به این علت و علل دیگر است که انقلاب کمونیستی باید از رهبری یک حزب پیشاهنگ سازمان‌یافته برخوردار باشد، حزبی متشکل از افرادی که از بخش‌های مختلف جامعه برخاسته‌ و دیدگاه کمونیستی را اتخاذ کرده‌اند.

See V.I. Lenin, “What is to be done?” in Collected Works (Moscow: Foreign Languages Publishing House, 1961), vol. 5.

[14]در آن زمان، مارکسیسم لنینیسم مائوئیسم پیشرفته‌ترین سطح تکامل تئوری کمونیسم انقلابی را نمایندگی می‌کرد. هرچند ک.ا. و ک.ع. تلویحاً خود را طرفدار اندیشه‌های مائوتسه دون می‌دانستند، اما هیچ وجه اشتراکی با اندیشه‌های مائوتسه دون نداشتند، به ویژه درکی از تئوری و پراتیک ”انقلاب دموکراتیک نوین“ مائوتسه دون و رهبری دهقانان حول برنامۀ انقلاب تحت رهبری پرولتاریا و در خدمت به استقرار سوسیالیسم در چین. آنان حداکثر جوانب فرعی اشتباه و غلطی را که در بدنۀ مفهوم‌پردازی‌های مائوتسه دون بود”انتخاب“ و به خط مشی خود تبدیل می‌کردند.

[15]در اوایل سال 1358، جمعيت راه رهایى زحمتكشان در مهاباد با ابتکار كاك صلاح شمس برهان به راه افتاد. به پيشنهاد او، چارچوب این جمعیت در برگیرندۀ گروه‌هاى چپ خط 3 بود. در همۀ شهرهاى كردستان این جمعیت‌ها در هر جا به اسمی تشکیل شدند.

[16]”خاص“ و ”عام“ مفاهیمی از فلسفۀ ماتریالیسم دیالکتیکی‌اند که مائوتسه دون در اثر فلسفی دربارۀ تضاد در زمینۀ سطوح مختلف مادۀ متحرک و رابطۀ آنها به کار می‌برد. فرایندها و پدیده‌های مختلف دارای سطوح و لایه‌های متمایزند. ”خاص“ در واقع به معنای سطحی از ماده است که دارای وجود متمایز و هویت مستقل نسبی است. این تمایز واقعی است، اما هیچ جدایی مطلقی میان سطوح مختلف ماده وجود ندارد. همۀ این سطوح با یکدیگر کنش متقابل دارند، هر سطح با سطح دیگری ادغام می‌شود، و همه بخشی از یک کلیت بزرگ‌تر یا عام هستند. رابطۀ ارگان‌های بدن با یکدیگر و با کلیت بدن مثال خوبی برای تصور کردن این رابطۀ چند لایۀ دیالکتیکی است. بنابراین، در شناخت پدیده‌ها هیچ اصل مطلقی که ”اول باید از خاص به عام حرکت کرد یا از عام به خاص“ وجود ندارد. هر پدیدۀ خاص هم دارای دینامیک‌های مستقل ”درونی“ است و هم سطحی از یک پدیدۀ بزرگ‌تر است و دینامیک درونی‌اش از طریق دینامیک‌های کلی‌تر (عام) شکل می‌گیرد. و هر ”عام“ در بستری بزرگ‌تر ”خاص“ است. بدون درک این روابط دیالکتیکی به شناخت واقعیت پدیدۀ خاص نمی‌توان دست یافت و راه تغییر آن را تشخیص داد. در جنبش چپ بین‌المللی، برای توجیه خط‌های اپورتونیستی راست، این مفاهیم فلسفی بیش از اندازه سوء تعبیر و از آنها سوء ‌استفاده شده است. خط‌های اپورتونیستی راست هر پدیدۀ خاص اجتماعی را از چارچوب وسیع‌تر و ارتباط دیالکتیکی و ارگانیکش با بستر بزرگ‌تر و تضادهای بزرگ‌تری که در شکل‌گیری آن پدیده تأثیر تعیین‌کننده دارند، منفصل می‌کنند. علاوه بر این، باید خاطرنشان کرد که خط‌های پراگماتیستی و امپریسیستی، مفهوم ”خاص“ را با سطح و ظاهر پدیده‌ها یا امور فوری مترادف قرار می‌دهند تا برای پراگماتیسم و تجربه‌گرایی خود استدلال فلسفی بیاورند. در حالی که ”خاص“ به معنای سطح معینی از یک پدیده است که دارای محدوده‌ها و مرزهای قابل تمیز دادن، اما بسیار نسبی، و در کنش دائم با سطوح خاص دیگرِ پدیده و کلیت پدیده است. بسیاری از کمونیست‌های سابق که امروزه در مرداب رویزیونیسم افتاده‌اند در بینش فلسفی ایدئولوژیکشان به شدت پراگماتیست و تجربه‌گرا هستند و این پراگماتیسم و تجربه‌گرایی گرایش‌های اکونومیستی را به‌ویژه در شکل ”جنبش همه‌ چیز هدف هیچ چیز“ و سیاست‌های هویتی و دموکراسی بورژوایی تقویت می‌کند. هر جا که چنین انحرافی اصلاح نشود، به سرعت به کنار گذاشتن کمونیسم می‌رسد.

[17]برای بحث بیشتر دربارۀ اهمیت جنبش های رهایی ملی و مسئله دهقانی و نقد آرای آنتونی نگری و مایکل هارت بنگرید به

K.J.A. “On Empire: Revolutionary Communism or ‘Communism’ without Revolution?,” A World To Win, 32 (2006), 66-88, at aworldtowin.org/current_issues/.

آیا اصلاحات ارضی کار امریکا بود؟ معرفی دو سند بسیار باارزش دربارۀ اصلاحات ارضی ایران

احمد اشرف <Ahmad Ashraf <aa398@columbia.edu نویسنده و جامعه‌شناس و از ویراستاران ارشد دانشنامۀ ایرانیکا در مرکز ایران‌شناسی دانشگاه کلمبیا است. او در دانشگاه‌های تهران، پرینستون، کلمبیا و پنسیلوانیا جامعه¬شناسی و تاریخ اجتماعی ایران تدریس و در زمینه‌های زیر تحقیق کرده است: تحول تاریخی هویت ایرانی، مراتب اجتماعی در ایران پس از اسلام، مسائل ارضی و دهقانی در ایران معاصر، نقش طبقات اجتماعی در انقلاب 1357، توهم توطئه در میان ایرانیان، نهضت‌های اسلامی از انقلاب مشروطه تا جنبش سبز، تاریخ خاطره‌نگاری در ایران، موانع تاریخی رشد سرمایه‌داری و دموکراسی در ایران و نقش بازار و مسجد در جنبش‌های اجتماعی ایران.

آشنایی من با دکتر دونالد ویلبر (Donald Wilber) در سال 1983 در شهر پرینستون اتفاق افتاد که متأسفانه با یک برخورد برخورنده، بعد از چند دقیقه، به پایان رسید. داستان هم از این قرار بود که در آن زمان، من سرگرم تهیۀ مقاله‌ای دربارۀ علل و عوامل اصلاحات ارضی در ایران بودم و خیلی میل داشتم که وسیله‌ای برای آشنایی با ویلبر پیدا کنم. تا اینکه روزی، دیک آرنت (Dick Arnt) که در اواسط دهۀ 1960 نمایندۀ فرهنگی امریکا در ایران بود و در آن زمان در پرینستون زندگی می‌کرد، تلفن کرد که مراسمی برای سالروز فوت همسرش ترتیب داده است و مرا هم به شرکت در آن مراسم دعوت کرد. من هم بلافاصله بعد از ورود به خانۀ او، سراغ دونالد ویلبر را گرفتم و خواهش کردم که ما را به هم معرفی کند. در همان لحظۀ اول، به ویلبر گفتم که مشغول تهیۀ مقاله‌ای در باب علل اصلاحات ارضی هستم و به‌خصوص دربارۀ نقش امریکا در اصلاحات ارضی ایران کار می‌کنم. ویلبر بلافاصله به شدت شگفت‌زده و عصبانی شد و با صدای بلند گفت: ”امریکا چه نقشی در اصلاحات ارضی داشت؟“ من هم که از این رفتار بی‌ادبانۀ او ناراحت شده بودم، بدون خداحافظی به طرف مهمان‌های دیگری که می‌شناختم رفتم.

تا اینکه در سال 1989 که به عضویت هیئت امنای مؤسسۀ امریکایی تحقیقات ایرانی انتخاب شده بودم، از من خواستند دربارۀ تاریخچۀ مطالعات ایرانی در امریکای شمالی تحقیق کنم و اظهار نظر کنم که آیا باید مؤسسۀ مذکور خود را منحل کند یا به کار خود ادامه دهد. البته این مؤسسه در واقع کنسرسیومی متشکل از دانشگاه‌ها و مؤسسات تحقیقاتی معتبر امریکا بود که به ایران‌شناسی می‌پرداختند و همچنین شامل موزه‌های پراهمیتی هم می‌شد که آثار  ایرانی را نگاه‌داری می‌کردند.در ضمن این بررسی متوجه شدم که دونالد ویلبر هم در سال 1949 از دانشگاه پرینستون در تاریخ معماری ایران دکترا گرفته و از اواخر دورۀ رضاشاه همکار دانشمند معروف، آرتور آپهم پوپ (Arthur Upham Pope, 1881-1969) بوده است.

بنابراین، برای مصاحبۀ با او در باب تاریخچۀ ایران‌پژوهی در امریکا به دیدار او رفتم و پس از انجام مصاحبه، به وی گفتم که ”شما چرا یادداشت‌ها و خاطرات خودتان را به دانشگاه پرینستون نمی‌سپارید؟“ در پاسخ به من گفت: ”صبر کنید، من یک مطلبی هست که برای شما کنار گذاشته‌ام. برایتان بیاورم. “ آنچه آورد همین متن گزارش مصاحبه با دکتر ارسنجانی بود که به درخواست سیا تهیه کرده و به واشنگتن ارسال کرده بود. ویلبر از مشاوران عالی سیا در امور ایران و از طراحان کودتای 28 مرداد بود.

ارسنجانی در این مصاحبه (در بند 11) می‌گوید: ”اولین کاری که کردم همۀ مشاوران امریکایی وزارت کشاورزی را کنار گذاشتم“ و این فکر سخیف ایرانی‌ها را که امریکا را عامل اصلی اصلاحات ارضی می‌دانند مسخره کرده بود. این همین سندی است که هم تصویر اصل آن و هم ترجمۀ فارسی دوست گرامی آقای منوچهر کاشف از آن بعد از این یادداشت می‌آید.

اما اصلاحات ارضی حاصل نیات و اعمال چهار دولتمرد است: شاه فقید؛ دکتر امینی، نخست‌وزیر وقت؛ دکتر ارسنجانی، وزیر کشاورزی و معمار اصلاحات ارضی؛ و دستگاه کِندی، رئیس‌جمهور امریکا. مصاحبۀ ویلبر با ارسنجانی بدون هیچ ابهامی نشان می‌دهد که منظور از اقدامات ارسنجانی تقسیم اراضی زراعی است و نه اصلاحات ارضی یا به نظر من – که مورد تأیید ویلبر هم قرار گرفت – منظور او انقلاب ارضی است و نه اصلاحات ارضی. مسئلۀ اصلی دیگر که چند بار در مصاحبه تکرار می‌شود این است که چه ضرورتی ایجاب کرده است که کار را به این سرعت به انجام برسانید، به‌طوری که قابل برگشت نباشد؟

همان‌طور که دیده می‌شود، ارسنجانی هم در سه مصاحبۀ پیشین که در دفتر وزارت کشاورزی به انجام می‌رسد و هم در مصاحبه در منزل دوست مشترکی که به گفتۀ ویلبر زنده‌یاد مرحوم صنعتی‌زادۀ کرمانی، مدیر بنگاه انتشاراتی فرانکلین، بوده است، از پاسخ صریح به این پرسش دائماً طفره می‌رود تا اینکه سرانجام به گونه‌ای که مورد علاقه‌اش بود، در بند 3 مصاحبه صاف و پوست‌کنده می‌گوید: ”برای دفع مخالفت‌ها مجبور بودم . . . سریعاً قدرت صد نفر از زمین‌داران بزرگ را از میان ببرم. “بنابراین، برنامۀ ارسنجانی ”انقلاب ارضی بود، نه اصلاحات ارضی“ که مورد نظر امریکایی‌ها و دولت کِندی بود. اما فشاری که از امریکا می‌آمد، برای اصلاحات به‌طور کلی و به‌خصوص برای مبارزه با فساد بود و هیچ اشارۀ مشخصی به اصلاحات ارضی نداشت. بنابراین، در مصاحبه‌ای که دوست بسیار عزیزم زنده‌یاد دکتر هرمز حکمت-که بعد از انقلاب از همکاران نزدیک زنده‌یاد دکتر علی امینی، نخست‌وزیر ایران در دوران آغازین اصلاحات ارضی، بود-معلوم می‌شود که نه فقط امریکایی‌ها هیچ مطلبی دربارۀ آن به او نگفته بودند، بلکه فکر اصلاحات ارضی را در مبارزۀ انتخایاتی که با آقای دکتر اقبال داشتند، یکی از مواد اساسی برنامۀ انتخاباتی ایشان اصلاحات ارضی بود که دکتر امینی آن را به ایجاد خرده‌مالک تعبیر می‌کرد. وقتی هم که امریکایی‌ها می‌خواهند از برنامۀ دولت امینی در مورد اصلاحات ارضی آگاه شوند و به عنوان اینکه می‌خواهند ببینند که چه کمک‌هایی می‌تواند به این برنامه بکنند، تقاضای تشکیل یک جلسه را در وزارت کشاورزی با حضور امینی مطرح می‌سازند و از امینی می‌پرسند که اصلاحات ارضی مورد نظر شما در چه مدتی انجام می‌شود. می‌گوید بین 15  تا 20 سال. اما برای شاه فقید ایران، اصلاحات ارضی چیزی بود در حد برنامه‌های دکتر امینی و امریکایی‌ها، یعنی یک اصلاحات ارضی ملایمی به سود روستاییان که در عین حال، پاسخ مثبتی هم در برابر فشار دولت کِندی برای اصلاحات در ایران باشد.

با این همه، ایشان تا وقتی که ارسنجانی در اصلاحات ارضی مراغه موفق شد و امکان انجام اصلاحات کاملاً مورد تأیید قرار گرفت، خود را کنار کشیده بودند و از وقتی که ارسنجانی ایشان را برای توزیع اسناد مالکیت دهقانان در مراغه دعوت کرد، یک مرتبه وارد گود شدند و برای اینکه اصلاحات ارضی را در واقع ”انقلاب ارضی“ را به نام خودشان ثبت کنند، نام آن را به انقلاب شاه و ملت یا انقلاب سفید تغییر دادند.

سومین جنبۀ انقلابی عملکرد دکتر ارسنجانی سخنرانی‌هایی انقلابی بود که غالباً با خطابِ ”دهقانان عزیز، مالکین جنایتکار“ آغاز می‌شدند. چنان‌که دکتر امینی در مصاحبۀ خودش می‌گوید: ”آقا این فحش دادن به ملاکین یعنی چه؟ ملک مردم را می‌گیری، فحش هم می‌دهی! “بنابراین، به معینیان که وزیر اطلاعات و رادیو بود، دستور می‌دهد که نطق‌های او را قبل از پخش کردن بدهند که ایشان ببینند.

در اینجا، مسئلۀ اساسی این است که شیوۀ تقسیم اراضی چگونه بود که به فوریت امکان واگذاری اراضی مزروعی را برای ارسنجانی فراهم آورد. شیوۀ تقسیم اراضی در برنامۀ ارسنجانی بسیار ساده و عملی بود و از همین رو، در آن اوضاع و احوال که بزرگ‌مالکان بر روستاها تسلط کامل داشتند و با امکانات محدودی که وزارت کشاورزی در اختیار داشت، هیچ راه حل دیگری عملی نبود. از همین روست که دورین ورینر (Doreen Warriner) فصل هفتم کتابش، اصلاحات ارضی در نظریه و عمل، را با عنوان ”استراتژی اصیل ایرانی“ (Persia’s Original Strategy) به این موضوع اختصاص داده و ارسنجانی را به عنوان معمار اصلاحات ارضی معرفی کرده است.[1]

پیش از آنکه به استراتژی اصیل ایرانی بپردازیم، شاید مناسب باشد که استراتژی امریکایی را معرفی کنیم. استراتژی امریکایی مبتنی بر نقشه‌برداری از اراضی هر ده و آماربرداری از اهالی ده و تقسیم اراضی میان کشاورزان ساکن ده بود که در مورد اراضی سلطنتی هم در متی طولانی مورد عمل قرار گرفته بود.

در همین دوران، من هم که تازه جزو اولین دوره فوق‌لیسانس علوم اجتماعی گرفته بودم، در هر بحثی فوراً می‌گفتم: ”اول باید تحقیق کرد و بعداً برنامه‌ریزی. “روزی زنده‌یاد دکتر احسان نراقی به من گفتند که از رادیو 2، مختص بحث‌های علمی و اجتماعی و موسیقی کلاسیک غربی و باب طبع روشنفکران بود، از ایشان خواسته بودند که یکی از محققان مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران را برای بحث دربارۀ اصلاحات ارضی و لایحۀ جدید مالیات بر درآمد معرفی کنند و ایشان هم مرا معرفی کرده بودند. خلاصه اینکه در مورد اصلاحات ارضی گفتم که به علت تفاوت‌های زیاد اقلیمی در سرزمین پهناور ایران، بدون تحقیق در نمونه‌های اصلی روستاهای ایران نمی‌توان برنامه‌ای برای اصلاحات ارضی تدوین کرد. حدود یک ماه بعد، زنده‌یاد دکتر ارسنجانی در یک سخنرانی مُمَتِّع هم نظر مرا و هم روش امریکایی‌ها را به شدت مردود دانستند و گفتند که نه فقط نقشه‌برداری از تمام روستاها 10 تا 15 سال طول می‌کشد و تحقیق، حتی از نمونه‌های روستاها، به چند سال وقت نیاز دارد، بلکه اصلاً ملاکین نقشه‌بردار و محقق را به ده راه نمی‌دهند.

راهبرد ارسنجانی بسیار ساده و عملی بود. بدین معنی که تقسیم اراضی فقط شامل رعایای صاحب نسق می‌شود. یعنی کسانی که روی چند قطعه از اراضی ده هم‌اکنون مشغول زراعت هستند و سهمی از محصول را بر اساس عرف محل به مالک می‌دادند و همه در ده این را می‌دانند. بنابراین، مشخص کردن وضع موجود کاری بسیار سهل است و در ظرف مدتی کوتاه می‌توان آمار اراضی ده را با کمک کدخدا و سربُنه‌ها و ریش‌سفیدان ده معین کنند. آن‌گاه، همان اراضی را که مورد تصرف رعیت است، مشمول یکی از شقوق اصلاحات ارضی می‌شود: فروش همان اراضی به زارعین یا اجاره دادن آن به زارعی که روی همان زمین کشت و زرع می‌کند یا شق تقسیم آن میان مالک و زارع. بدین‌گونه بود که ارسنجانی توانست در ظرف دو سال نظام چندین صد سالۀ ارباب-رعیتی را از میان بردارد.

یافته‌های مقالۀ مشترک دکتر محمدقلی مجد و دکتر وحید نوشیروانی بر مبنای بررسی‌هایی که دربارۀ نتایج اصلاحات ارضی در استان‌های نُه‌گانۀ گیلان، مازندران، آذربایجان شرقی، همدان، لرستان، اصفهان، فارس، مرکزی و کرمانشاهان به عمل آمده است و بررسی‌هایی را در بر می‌گیرد که از سال 1986 در دسترس بوده‌اند، نتایج مطالعات پیشین را تأیید می‌کنند که اصلاحات ارضی حدود 1.8 تا 1.9 میلیون نفر رعیت صاحب نسق را صاحب زمین کرد.[2] نتایج این تحقیق نشان می‌دهد که میزان زمینی که به آنان داده شده است به طور قابل ملاحظه‌ای بیشتر از تخمین‌هایی است که پیش از آن به عمل آمده بود. بدین معنی که نسبت زمین‌هایی که در اختیار کشاورزان خرده‌مالک قرار داشت از 20 درصد در سال 1962 به 95 درصد در سال 1974 افزایش یافت. این امر به خوبی حکایت از این می‌کند که اصلاحات ارضی ایران در ردیف رادیکال‌ترین تجربه‌های اصلاحات ارضی در قرن بیستم به شمار می‌آید.

یافته‌های این بررسی همچنین توزیع اراضی با کشت آبی و کشت دیمی را هم نشان می‌دهد. بنابراین، نتایج این بررسی نشان می‌دهد که اصلاحات ارضی توزیع اراضی زیر کشت را به صورتی نامطلوب درنیاورده و در نتیجه، موجب کاهش درآمد دهقانان نشده است، بلکه اندازه‌گیری آماری توزیع نابرابر اراضی تا حدود زیادی به سبب خلط مبحث میان بهره‌برداری‌های آبی-که 95 درصد آنها کمتر از دو هکتار بوده‌اند-و بهره‌برداری‌های دیمی‌کار-که 65 درصد آنها بیشتر از پنج هکتار بوده‌اند-اتفاق افتاده است. گذشته از این، افزایش میزان نابرابر در توزیع اراضی کشاورزی که در آمارها آمده است ناشی از افزایش سریع اراضی تازه‌ای است که به زیر کشت درآمدند. بدین ترتیب که اراضی زیر کشت از 11.3 میلیون هکتار در سال 1960 به 16.4 میلیون هکتار در سال 1974 افزایش یافت. بنابراین، باید حساب عملکرد اصلاحات ارضی را از حساب اراضی تازه جدا کرد و پس از آن به حساب سیاست‌های ارضی رژیم پرداخت که از جمله شامل توزیع نابرابر اراضی زیر کشت تازه و نرخ‌بندی گندم در 600 تومان بود، در حالی که گندم با قیمت 1200 تومان وارد می‌شد.

گفت‌وگوی غیررسمی: دکتر حسن ارسنجانی، وزیر کشاورزی[3]

[متن گفت‌وگوی دونالد ویلبر، مشاور سیا، دربارۀ اصلاحات ارضی]

دهم نوامبر 1962

۱. این گفت‌وگو در پی چندین روز ملاقات‌های رسمی با وزیر کشاورزی در دفتر او صورت گرفته است که قبلاً گزارش شده است. این دیدارها را دوستی مشترک ترتیب داده بود. وقتی به این دوست گفتم که وزیر سعی کرده بود با زبان‌بازی از پاسخ به پرسش‌های من طفره برود، ترتیب دیداری دیگر را در خانۀ خودش داد.گفت‌وگوی ما همه به فارسی بود و از ساعت نه‌و‌نیم شب تا دوازده‌و‌نیم طول کشید. این یادداشت‌ها همۀ گفت‌وگو نیست، ولی دست‌کم حاوی مطالبی است که به گفتۀ ارسنجانی محرمانه بودند و نمی‌بایست یادداشت شوند. بارها از او پرسیدم که چرا چنین فوریتی در برنامۀ اصلاحات ارضی ضرورت پیدا کرده است و او همان نکته را تکرار می‌کرد تا آنکه پاسخی داد که برایش رضایت‌بخش بود. ارسنجانی شادمان و پُرهیجان بود و در صحبت جوشان و خروشان بود و به خاطر پرسش‌های ساده‌لوحانه نمی‌رنجید و گه‌گاه جرعه‌ای ویسکی می‌نوشید.

 ۲. در آغاز، توافق همگی بر این بود که برنامه‌ای که اجرا کرده بود تقسیم اراضی بود، نه اصلاحات ارضی. ولی او در این باره گفت که نمی‌توان انتظار داشت اجرای برنامه‌ای که مستلزم تغییرات اجتماعی است بدون بررسی سنت‌های تاریخی و محترم داشتن اوضاع و رسم‌های محلی توفیق یابد.

 ۳. در پاسخ بدین سؤال که چرا چنین فوریتی ضرورت پیدا کرد، این‌گونه آغاز کرد: ”ماهیت بیماری راه حلی سریع را الزامی کرده بود؛ زیرا هر بررسی درست، شامل ممیزی زمین و نقشه‌برداری، ده سال طول می‌کشید. فشار اوضاع و احوال مرا در این موقعیت  قرارداد، ولی نه برای همشه. برای دفع مخالفت‌ها مجبور بودم راه‌های درست دیگر را در پیش بگیرم و سریعاً قدرت صد نفر از زمینداران بزرگ را از بین ببرم. “مالکیت دهات ضرورتی روانی بوده است، زیرا غالباً مالکان دهات از منابع دیگر نیز درآمدهایی داشته‌اند.

 ۴. از ارسنجانی این مسئله پرسیده شد: ”در حال حاضر مالک ده به منظور کسب پول نقد باید محصول خود را در شهر به فروش رساند. ریشه‌اش و دخل و خرجش در شهر است و در آنجا اجناسش را در بازار رقابتی می‌فروشد. چه تضمینی هست که روستایی همۀ محصول خود را مصرف نکند و موجب کمبود مواد خوراکی اهالی شهر و در نتیجه پیشرفت کمونیسم نشود. “پاسخ وی: تقسیم زمین باید همراه با انقلاب مشروطه پیش می‌آمد، ولی انقلاب مشروطه نهضتی محلی نبود و ریشۀ بومی نداشت. به نظر نمی‌آمد که نخبگان را کنار زنند و روشنفکران و طبقۀ متوسط به وجود آورند. به هر حال، سردار اعظم‌ها باز به صحنه آمدند و مالکان دهات باز به قدرت رسیدند و از آنجا که نمایندگی مجلس شورا را دون شأن خود می‌شمردند، با استفاد از این قدرت خدمت‌گزارانشان را به مجلس فرستادند. نفوذ انگستان جای روسیه را گرفت و توان نهضت از دست رفت. نمی‌توان گفت که انقلاب مشروطه انقلابی سیاسی بود. انقلابی اجتماعی هم نبود، چون که طبقۀ متوسط بسیار ضعیف بود. انقلاب مشروطه متضمن سه عامل بود: ناراضیان، تنی چند از روشنفکران، فراماسون‌ها. پنجاه سال پیش، حزب دموکرات ایران اعلام کرد که مشکل روابط مالکان دهات و کشاورزان باید حل شود. رضاشاه فئودالیسم را از میان برداشت، ولی بعد از سال ۱۹۴۱ فئودالیسم از نو جان گرفت و بازرگانان شهرنشین شروع کردند به خریداری زمین. مالکان پیشین اراضی سرپرست خانواده‌های روستایی بودند، ولی دلبستگی طبقۀ جدید فقط انتفاع هرچه بیشتر از اراضی بود، بی‌هیچ‌گونه علاقه‌ای به وضع کشاورزان.

 ۵. باز از ارسنجانی سؤال شد چرا چنین فوریتی ضرورت پیدا کرد؟ گفت: ”با مقایسه با هندوستان وقت هنوز دیر نشده است. “ ”چرا از مراغه شروع کردم؟ چون مراغه مرکز فئودالیسم است در آذربایجان. قصد من این است که جریان تقسیم را طی دو سال به پایان رسانم. تاکنون کشاورزان چنین تجربه‌ای نداشته‌اند و امکان این را نداشته‌اند که نشان دهند چه می‌توانند کرد. من سی سال [عمرم را] در روستاها گذرانده‌ام و دیده‌ام که روستاییان دوگونه می‌نمایند: چهره‌ای که می‌نمایند از آن برده‌ای است بردبار که گوسفندوار گوش به فرمان دارد. حقیقت این است که روستاییان چنین نیستند و این وضع را برای زنده ماندن انتخاب کرده‌اند و نشانه‌ای است از زیرکی ایشان. استدلال من این است که در عهد قاجار سرشناسان [عمال دیوانی] از روستاها برخاسته بودند. چنانچه از روستاییانی که زمین دریافت می‌کنند پرسیده شود که اشتیاق بزرگشان به داشتن چه چیز است، در پاسخ نمی‌گویند چراغ برق، بلکه می‌گویند کود، لباس برای خانواده و شرایط بهتر زندگی. “ ”دراین قرن من تاب تحمل آنچه را که کهنه و منسوخ شده است ندارم و همین است سبب نیاز به فوریت. آن‌گاه که پرده کنار رود، زندگانی نوین پدید خواهد آمد. “

 ۶. از ارسنجانی دربارۀ این اظهار نظر مکرر سؤال شد: چنانچه همۀ اراضی تقسیم شود منبعی کافی برای تأمین هزینۀ خانواده‌های روستایی موجود نخواهد بود. “پاسخ او: ”هجده میلیون هکتار زمین زراعی وجود دارد که شش ملیون هکتار آن تصرف شده است (کشت دایم). بیست‌و‌پنج ملیون هکتار دیگر نیز قابل زراعت است. از کل روستاهای زراعی (۴۵،۵۰۰)، ۱۵هزار روستای کوچک، ۹هزار روستای موقوفه و ۳هزار خالصه وجود دارد و مابقی متعلق است به زمین‌داران. در منطقۀ مراغه توانستیم شش هکتار زمین آبیاری‌شده  و پنج هکتار زمین دیم به هر خانواده‌ای بدهیم. همچنین، در قزوین ظاهراً زمین به اندازه کافی موجود است. در گیلان نیز سه هکتار دادیم. “

 ۷. از ارسنجانی سؤال شد: ”در خصوص امکان اینکه دشواری‌های محتمل روستاییان در آینده در زمینۀ مبالغ پرداختی و ادارۀ شرکت‌های تعاونی به این امر منجر شود که مالکیت شخصی به سلطۀ تعاونی‌ها و انجمن‌ها و دسته بندی‌ها تبدیل شود. “ارسنجانی این نظر را با تغیّر رد کرد، بی‌آنکه دلیلی بیان کند.

 ۸. ارسنجانی، محتملاً برای جبران قصور خود در پاسخ به سؤال بالا، گفت: ”این محرمانه است، نباید نوشته شود. من مایل نبودم که وزیر کشاورزی شوم. می‌خواستم به سویس بروم. ولی وقتی وزیر شدم نقشه‌ای را که طی 20 سال طرح کرده بودم به اجرا گذاشتم، بی‌آنکه کسی بداند که چه خواهد بود. “

 ۹. ارسنجانی گفت: ”دو اقدام مهم دیگرهم آغاز کرده‌ام. یکی آنکه کارخانه‌های سادۀ حشره‌‌کش و تلمبۀ آب و بسته‌بندی نباتات تأسیس کرد. و دیگر اینکه کارخانه‌هایی برای تبدیل مواد خام به کالاهای مصرفی ایجاد کرده است. “ از او پرسیده شد: ”آیا این اقدامات، همراه با نقشه‌هایش در عرضۀ اجناس به بازار از طریق بانک تعاونی مرکزی، به ساختار کنونی عرضه به بازار صدمه نخواهد زد. پاسخ داد: ”آری، این برخلاف منافع عمده ‌فروشان و خرده ‌فروشان خواهد بود. طبقۀ متوسط را با رقابت آشنا خواهد کرد و آنهایی که کاردان‌ترند دوام خواهند آورد. “

 ۱۰. ارسنجانی به موضوعی مربوط به نکتۀ فوق پرداخت و گفت: ”یک اثر مهم جانبی این است که ۹۵۰‌میلیون تومان بهای اراضی تقسیم‌شده به گردش خواهد افتاد. اینجا دو اشکال وجود دارد: 1. زارعان می‌باید از ۴۰۰میلیون تا ۴۵۰‌میلیون تومان بابت بهای اراضی به حکومت پرداخت کنند. همه گفته‌اند که نخواهند پرداخت، ولی دارند می‌پردازند. 2. پولی که صاحبان زمین می‌گیرند چه خواهد شد؟ موجب تورم می‌شود و پس از پایان پرداخت‌ها درآمد دیگری نخواهند داشت. چه باید کرد؟ حکومت باید به جای تداوم اعتبار به صنایع، به صورت‌حساب‌های صاحبان زمین تخفیف دهد، به شرط آنکه قبول کنند سالانه مقداری معین در صنایع سرمایه‌ گذاری کنند. درست است که در ایران صنایع فعلاً پرداختی بر عهده ندارند، ولی پاسخ این است که توان خرید در کشور توسعه یافته است. “

 ۱۱. ارسنجانی اطلاع یافت که بسیاری از ایرانیان معتقدند که امریکاییان مسئول برنامۀ اصلاح ارضی هستند. ارسنجانی این نظر را مسخره کرد و گفت: ”نخستین کاری که کردم این بود که همۀ مشاوران امریکایی وزارت کشاورزی را برکنار کردم. “

 ۱۲. ارسنجانی برای جمع‌بندی گفت: ”من اطمینان دارم که تقسیم اراضی نتیجه‌بخش خواهد بود و هیچ نیرویی نمی‌تواند مانع من شود. شرکت‌های تعاونی موفق خواهند بود. چه من اینجا باشم و چه نباشم، کار پیش خواهد رفت.‌“‌‌

5.4-p9-1

5.4-p9-2

5.4-p9-3

5.4-p9-5

دکتر علی امینی و اصلاحات ارضی

مصاحبۀ هرمز حکمت [با دکتر علی امینی] به تقاضای احمد اشرف

5 سپتامبر 1986، پاریس

هرمز حکمت. اصولاً چه کسی فکر اصلاحات ارضی را مطرح کرد؟ و به نظر جنابعالی اوضاعی که در سال‌های 1959 و 1960 در ایران وجود داشت و روابط ایران با خارج کدام‌یک در پیشرفت این فکر اصلاحات ارضی مؤثرتر بود؟ مثلاً انقلاب عراق، روابط با شوروی، وضع بد اقتصادی؟

علی امینی. اصلاحات ارضی را، به نظر بنده، آقایانی که می‌گویند امریکایی‌ها اصرار کردند و کِنِدی ترتیب داد، به هیچ‌وجه من‌الوجوه امریکا از بابت اصلاحات ارضی با من صحبت نکرد. هیچ! بنده در مباررزه‌ای که با آقای اقبال می‌کردم در انتخابات، که بالاخره باطل کردم آن انتخابات را، برنامه‌ای برای خودم تنظیم کردم که یکی از موادش ایجاد خرده‌مالک بود. این اصلاحات ارضی از آنجا شروع شد که وقتی کابینه را تشکیل دادم، آقای ارسنجانی را گذاشتم به عنوان وزیر کشاورزی که این موضوع خرده‌مالک را به صورت همان اصلاحات ارضی دربیاوریم. بعد از اینکه شروع کردیم به این اقدامات و امریکایی‌ها مطلع شدند که همچین جریانی هست، از من خواهش کردند که یک روز جلسه‌ای در وزارت کشاورزی تشکیل بدهیم و ببینیم که اینها چه جور کمکی می‌توانند بکنند. در ضمن، ما چنین تقاضایی نکرده بودیم. رفتیم! در این جلسه، من مخصوصاً به آقای ارسنجانی گفتم: ”شما حرف نزن. “این آقایان پرسیدند که ”خوب، این اصلاحات ارضی که شما می‌خواهید بکنید چقدر طول می‌کشد؟“ گفتم: ”ما کاداستر [منظور نقشه‌برداری است] و این ترتیبات نداریم. اگر پول داشته باشیم و به‌خصوص به اندازۀ کافی کادر داشته باشیم، حدود 15 الی 20 سال! والا همین‌طور یواش‌یواش باید پیش برویم تا ببینیم چطور می‌شود و به کجا می‌رسیم. و بعد هم باید خیلی با احتیاط عمل کنیم که اقلیم ایران خیلی متفاوت است. همه‌جا یک‌جور نمی‌شود عمل کرد. این خیلی باید با احتیاط باشد. “در این ضمن، ارسنجانی آمد صحبتی بکند که به پول و اینها احتیاج هست که گفتم صحبت پول الان به هیچ‌وجه مطرح نیست، چون باید به‌طور آزمایش شروع بکنیم. و من سعی کردم که املاک خودم، که در گیلان است و موضوع آب آنجا مطرح نیست و آنجا هم از نظر سنت یک سنت خاصی دارند راجع به مالک و مستأجر و این ترتیبات، این است که از آنجا شروع می‌کنیم.

فکر اساسی بنده هم این بود. بعد هم که در یکی از جلسات که با مالکین داشتم در شمیران، آقای فطن‌السلطنه مجد و دیگران هم بودند، گفتم که به نظر بنده اشخاصی که چندین پارچه ملک دارند، اینها بدنام هستند، در صورتی که بدنامی اینها بیشتر زیر سر مباشر است که نمی‌توانند اداره کنند. سالار سعید سنندجی هم بود. گفتم: ”شما 50 پارچه ملک در کردستان دارید. شما که نمی‌توانید اداره کنید، خودتان در تهرانید. پس این مباشری که آنجا هست به رعیت ظلم می‌کند، به شما هم یک مقدار مختصری می‌دهد، ولی بدنامی برای شما می‌ماند. بنابراین، اگر شما زورتان را بگذارید روی یک ده شش‌دانگی هم بالاخره می‌توانید اداره بکنید و هم محصولتان هم زیادتر خواهد شد واین بدنامی هم از رویتان برداشته می‌شود.“ ولی خوب، این خیلی مشکل بود که اینها این را بفهمند. ولی عقیدۀ من واقعاً این بود که نمی‌شود. این مالکین بزرگ اغلبشان در تهران هستند. دلیل عمده‌اش هم این است که اینها با وزارت مالیه و دادگستری سر‌و‌کار دارند و نمی‌توانند در محل بمانند و وقتی هم که در محل نیستند، طبعاً یک مقدار زیادی ضرر و زیان می‌شود و زارع هم بلاتکلیف می‌ماندو این بود که فکر کردم یک ترتیبی بشود که هر کس به اندازۀ توانایی خودش ملک داشته باشد که بتواند اداره کند. این بود که اصلاحات ارضی را شروع کردیم.

بنابراین، هیچ‌کدام از اینها – البته من شنیده‌ام راجع به اصلاحات ارضی در فیلیپین و چه و چه، امریکایی‌ها خیلی صحبت می‌کنند. شاه هم در عین اینکه می‌خواست اصلاحات ارضی بکند، جریانی شده بود که می‌خواست املاک را تقسیم بکند. یک مقدار هم می‌خواست که گول بزند. واقعاً معتقد نبود. کما اینکه همین بانک را که درست کرد، بانک عمران را، این چندین برابر قیمت را از اینها گرفت. بنابراین، تقسیم اراضی به آن ترتیب نکرد در املاک سلطنتی. بعد هم آقای عَلَم و والاحضرت اشرف و دیگران هم که اصلاً در قسمت خودشان نکردند. اساساً این فکر هیچ ارتباطی با انقلاب و اینها نداشت، این فکر خود بنده بود.

ه. ح. می‌فرمایید با انقلاب عراق هیچ ارتباط نداشت؟

ع. ا. بله، هیچ ارتباط نداشت!

ه. ح. با وضع داخلی اقتصادی چطور؟

ع. ا. بله، بیشتر واقعاً از نظر وضع داخلی اقتصادی بود که واقعاً وضع داخلی اقتصادی روی هم رفته بد بود. من واقعاً معتقد بودم که یک قسمت عمدۀ کار ما کشاورزی است. برخلاف اعلیحضرت که معتقد بود ایران یک مملکت صنعتی است، مملکت کشاورزی نیست. اصلاً کجایش صنعتی است؟

ه. ح. یک عده‌ای می‌گویند شاه معتقد بود که اگر در عراق اصلاحات ارضی شده بود انقلاب اتفاق نمی‌افتاد و به همین دلیل خودش هم به این فکر افتاد.

ع. ا. من نشنیدم!

ه. ح. راجع به اینکه امریکایی‌ها چه علاقه‌ای داشتند و چه فشاری می‌‌آوردند، جنابعالی معتقدید که نه کِنِدی و نه قبل از او هیچ‌کدام فشار مستقیم هیچ نوع، نه به شاه و نه به دولت، وارد نمی‌کردند.

ع. ا. هیچ، آن دولتی که مربوط به بنده بود به هیچ‌وجه!

ه. ح. قبلش چطور؟

ع. ا. قبلش را من خبر ندارم. شاید اگر به شاه چیزی می‌گفتند، من خبر ندارم. واقعاً در قسمت من هیچ صحبتی نکردند، نه قبلش و نه بعدش. همین جریان بود که چه کمکی می‌توانند بکنند که گفتیم حالا باشد ما خودمان یک کاری داریم می‌کنیم. ولی مطلب در این است که شاه خراب کرد اصلاحات ارضی را. یک مقدار نه فقط از لحاظ عجله بود، بلکه این را یک جنبۀ انتقام‌جویی از مالکین کرد. چون یک وقتی قانون برده بود مجلس راجع به همین اصلاحات ارضی که تصویب نشد و اشکال کردند. یک مقدار انتقام‌جویی کرد که این مالکین را در همان محل خودشان تضعیف بکند. چون معتقد بود که انتخابات اغلب در این شهرستان‌ها به وسیلۀ مالکین می‌شود و تا این مالکین قدرت دارند، بنابراین انتخابات را آنها می‌برند.

ه. ح. شاه فکر نمی‌کرد که این مالکین به هر حال یکی از پایگاه‌های عمدۀ تثبیت سلطنت خودش هستند؟

ع. ا. چرا! ولی در عین حال مانع کار خودش هم می‌دانست. چون اینها واقعاً اسباب زحمت بودند برای او. مثلاً آقای خاکباز در اراک و آن یکی در . . . اینها واقعاً مردمانی بودند که خیلی متنفذ و مردمانی بودند که نمی‌گذاشتند ایشان هر چیزی که دلش خواست دربیاورد. اینها که تضعیف شدند! خب، همیشه اصرار هم می‌کرد که رعیت‌ها را می‌برند پای صندوق. خوب، همیشه هم همین کار را می‌کردند. این بود که بالاخره یک مقدار جنبۀ انتقام‌جویی و تضعیف این طبقه بود. که همین‌طور که می‌فرمایید اینها یک پیله‌ای بودند برای سلطنت دیگر! سلطنت‌طلب اینها بودند. رعیت که سلطنت‌طلب نبود. بنابراین، می‌خواست که حالا از اون [آن] حرف‌هایی که خودش داشت، ملی باشد. گاهی ملی می‌شد و گاهی نمی‌دانم مستقل می‌شد. اصولاً یک روال صحیحی نداشت. واقعاً اگر این جامعه را مطالعه می‌کرد، خوب، یکی‌اش همین آخوند بود، یکی‌اش مالک بود. این آخر کارش تمام زورش را گذاشت روی نظام. که فقط همین! چون چند دفعه بهش گفتم که میز چندین پایه دارد و شما گذاشته‌اید روی یک پایه که آن هم نظام است. این میز اصلاً نمی‌ماند بر جای خودش. به هر حال، من قبلش را نمی‌دانم. قانون برد مجلس و اصلاحات ارضی اصلاً نشد!

ه. ح. پس به این ترتیب می‌فرمایید که خود شاه روی تفکر صحیح با تغییر وضع داخلی اقتصادی نبود که اصلاحات ارضی کرد؛ هیچ نوسان هم داشت نسبت به اصلاحات ارضی، اول موافق باشد بعد بی‌طرف باشد . . . یک تئوری این است که بعد از اینکه اصلاحات ارضی در مراغه موفق شد، به عنوان یک نمونۀ اولیه، شاه بیشتر علاقه پیدا کرد به اصلاحات ارضی. یعنی اول تردید داشت که موفق می‌شود یا نه، ولی کم‌کم به اصلاحات ارضی بیشتر روی خوش نشان داد!

ع. ا. بله، خراب کرد! وقتی من از اروپا برگشتم گفتم: ”آقا قرار نبود با این عجله برویم. “گفت: ”نه، ما فکر کردیم کلک این کار را بکنیم. “گفتم: ”کلکش را بکنید، کلک اصلاحات ارضی را کنده‌اید. “چون بالاخره نتیجه این شد که تمام زارعین پراکنده شدند. آمدند شهر برای اینکه یک عده حقه‌باز پیدا شدند که زمین آنها را می‌خریدند و حق نداشتند که این کار را بکنند. بنابراین، باز شد یک عده مالک جدید که به جای اینکه 2 جریب زمین داشته باشد، 10 جریب داشت.

ه. ح. نقش آقای عَلَم در این میان چه بود؟

ع. ا. نقش خاصی نداشت. مال خودش را نگه داشت. خان هم بود! مال خودش را تقسیم نکرد. والاحضرت اشرف هم مال خودش را تقسیم نکرد. خود شاه هم تقسیم چه جوری کرد؟ دو برابر قیمت را از رعیت گرفت. و بعد هم در مازندران دبه درآورد! همه را دوباره پس گرفت. نه! واقعاً اعتقاد قطعی به اصلاحات ارضی نداشت. یکی از چیزهایی که من واقعاً تعجب کردم اینکه می‌گفت این مملکت مملکت کشاورزی نیست، مملکت صنعتی است. گفتم: ”آقا این کجایش صنعتی است؟ تمام حواشی مملکت زراعتی است. شما چه صنعتی می‌خواهید داشته باشید؟ به علاوه، صنعت هم داشته باشید، کجا می‌خواهید صادر کنید. “از این افکار شلوغ داشت. روی هم رفته، هیچ‌کدام از اینها را به آخر نمی‌رساند. پیگیری نمی‌کرد. یک چیزی می‌گفت! مثلاً همان موضوع بنیاد پهلوی را این از ترس من که خوب، من حالا می‌روم دنبال این کار. این شروع کرد زودتر که بگوید من اینها را دارم. یک روز به من گفت که ”بله، می‌خواهم یک کارخانه‌ای درست کنم. خیلی خوب، خواهش می‌کنم برای شگونش هم که شده 10 سهم از آن را قبول کنید. “خوب، من هم قبول کردم. وقتی گوش می‌کردم به رادیو، واقعاً تعجب کردم. اینها را زودتر می‌گفت که من پیش‌دستی نکنم و زودتر نگویم. عَلَم تلقین کرد که ”بله، شما زودتر بگویید پیش از اینکه امینی بگوید. “

ه. ح. عده‌ای معتقدند که عَلَم در 15 خرداد نقش مؤثری داشته. همایون هم این را می‌گوید! راجع به این قضیه که ایشان 48 ساعت تلفن شاه را قطع کرده بود که کاری نتواند بکند. شما چیزی می‌دانید؟

ع. ا. نه، من این را نمی‌دانم! ولی می‌دانم که عَلَم خودش به من گفت که ”نوشتم به شاه که اگر در این کار شکست خوردیم، مرا اعدام کنید. من قبول این مسئولیت را می‌کنم“ و به خود من هم گفت که ”اگر ما یک 10-15 ساعت تأخیر می‌کردیم، همین قشون به خود ما برمی‌گشت. “

ه. ح. آقای ارسنجانی نقش مؤثری در این جریان اصلاحات ارضی داشتند. جنابعالی از کی با ایشان آشنا بودید؟

ع. ا. از خیلی قدیم. از خیلی وقت پیش که روزنامه‌نویسی بود با او آشنا بودم. واقعاً هم به تنها کسی که معتقد بود به من بود. حتی یادم می‌آید که این آقای جهانگیر تفضلی وقتی از امریکا برگشتم برای من تعریف کرد که شاه پرسیده بود از تفضلی که ”این ارسنجانی چه جور آدمی است؟“ گفته بود: ”بسیار آدم باهوشی است، ولی به احدی جز دکتر امینی رکاب نمی‌دهد. از این جهت آدم خطرناکی است. “واقعاً هم بود! آدم خطرناکی بود!

ه. ح. از چه جهت خطرناک بود؟

ع. ا. آدم جاه‌طلبی بود و بعد هم آدم جوانی بود و خیلی هم تندرو بود! همین ترتیب که اصلاحات ارضی را باید قبول کرد که یک مقداری او خراب کرد آخرش. خوب، می‌خواست که نخست‌وزیر بشود! از این هوس‌های عجیب و غریب! این در رم که سفیر بود آمد به مونت‌کانیتی، من هم رفتم. بهش گفتم: ”ارسنجانی، این چه کاری بود کردی؟“ گفت: ”آقا، این را اگر ما نمی‌کردیم، این شاه مجلس تشکیل می‌داد و من و تو را دار می‌زد.‌“ گفتم: ”چرا؟ گفت: ”این می‌خواست به اسم او باشد، دکتر امینی و ارسنجانی اسمشان نباید باشد. “گفت: ”من میخ تابوت را به آخرش کوبیدم! این را اگر دست خودش ندهیم و دست خودش نباشد و نگوییم که آقا مال خودته و ما نکردیم، این پدر ما را درمی‌آورد. بنابراین، باید به اسم خودش باشد. دادم دست خودش و انداختمش توی این هچل و بالاخره می‌رود پی کارش! “واقعاً از این جهت آدم سینیکی بود. وقتی که من بودم گفتم آقا این فحش دادن به مالکین یعنی چه؟ معینیان را خواستم و گفتم نطق‌های این را قبلاً بدهید من ببینم، منتشر نکنید. همین‌طور هم بود. دیگر نگذاشتم. گفتم: ”فحش دادن یعنی چه! ملک مردم را می‌گیری، فحش هم می‌دهی.“ ضمناً عَلَم این را تشویق می‌کرد بر علیه من که نخست‌وزیر بشود و چه بشود و فلان و این ترتیبات. به همین جهت هم وقتی من استعفا کردم، این خیلی نگران بود. چون نمی‌دانست من می‌خواهم استعفا کنم. وقتی خواندم توی هیئت دولت، یک‌مرتبه آمد پهلوی من و گفت: ”آقا چرا همچین کردید؟“ گفتم: ”نه آقا، شما نمی‌فهمید. لازم بود. “ خیلی دیدم دستپاچه است. بعد هم برگشت از رم و در تهران و کالت می‌کرد. دائم ناراحت بود که مرا می‌خواهند بکشند. سیا مرا می‌کشد. سیا ترا بکشد؟ این یک مقدار هم چیز داشت. روی هم رفته، آدم ناراحتی بود. ولی برای من خیلی کار کرد. در قسمت نفت هم خیلی زحمت کشید. خوب، تهیۀ نطق و جمع کردن مدارک و این ترتیبات واقعاً زحمت را او می‌کشید. وقتی شمس قنات‌آبادی شوخی کرد، تا من گفتم فلان، گفت: ”بله، آقای دکتر حسنجانی. “نسبت به خود من واقعاً وفادار بود! وقتی وکلای خارجی پرسیدند علت اینکه کار مملکت شما پیشرفت نمی‌کند چیست؟ گفتم: ”یک مقام ثابتی است که شاه است و دولت گرفتار است. به محض اینکه چند ماه می‌ماند، خوب، مخالف پیدا می‌کند. مخالفین می‌روند پهلوی این مقام ثابت، ایشان هم انتریگان هستند. دولت باید در دو فرونت (front) بجنگد، یکی با مجلس و یکی هم با ایشان. این است که نمی‌شود کار کرد. “حالا هم یکی از خطرات سلطنت همین است که او یک مقام ثابت است. آنجا اگر واقعاً اختیار داشته باشد و تابع قانون اساسی نباشد، همین گرفتاری هست. چون هیچ دولتی که بالاخره نمی‌تواند با او موافق باشد. مثلاً همین الان آقای میتران و آقای شیراک که پاپیولار (Popular) هم هستند، انگشت می‌کند، چون مسئولیت ندارد. ولی او ظاهراً مسئولیت نداشت، ولی مسئول بود.

ه. ح. پس این نکته که اگر ارسنجانی نبود اصلاحات ارضی به آن صورت انجام نمی‌گرفت صحیح است؟

ع. ا. بله، بله!

ه. ح. این فرمول نسق را از کجا پیدا کرده بود. مهندس خلخالی به او پیشنهاد کرده بود. این صحت دارد؟

ع. ا. بله، بد هم نبود. ما واقعاً کاداستر (نقشه‌برداری) که نداشتیم. یک فرمول باید پیدا می‌کردیم و این نسق هم که در ایران بود دیگر! بنابراین چون کاداستر هم نداشتیم، روی این نسق رفتیم. واقعاً هم بد نبود.

ه. ح. یک سؤال من مربوط می‌شود به نیروهای مقاوم و یا مخالف اصلاحات ارضی. مالکین که طبعاً مخالف بودند! از طرف دیگر، رُل مجلس را شما چه می‌بینید؟ مثلاً بعضی شخصیت‌ها در مجلس بودند که من‌جمله سردار فاخر! گویا ایشان گفته بود که ”این جوان با اصلاحات ارضی و بستن مجلس تیشه به ریشۀ سلطنت زد.“ این یک جملۀ معروفی است که ایشان گفته بود.

ع. ا. شاید گفته باشد! ولی من مجلس را منحل کردم چون با این مجلس نمی‌شد اصلاحات ارضی کرد. همه مخالف بودند، چون همه مالکین آن تو بودند! احتمالاً این گفتۀ سردار فاخره، چون عقیدۀ خیلی از مالکین این بود که بعد از اصلاحات ارضی این رفت.

ه. ح. روحانیت وضعش چطور بود؟ چرا مخالفت می‌کرد؟

ع. ا. خوب، اوقاف را سر جای خودش گذاشتیم. دست نزدیم. تا اینکه بعداً به تدریج اینها آمدند و اوقاف را هم گرفتند. یک مقداری روحانیت از این جهت مخالف بود. یکی اینکه می‌گفتند شما می‌خواهید مصادره کنید اموال مردم را، حالا مستمسک این بود. من رفتم به ایشان گفتم: ”نه، مصادره نمی‌کنیم، داریم می‌خریم، مصادره نیست! “بعد هم مال خودشان، مثلاً چون آقای چی‌‌چیز، آقایی بود در سرچشمه بود، پسرش وزارت خارجه بود، اسمش را فراموش کردم، بله، اینها موقوفۀ خیلی مفصلی داشتند در مازندران. خوب، این را وقتی از ایشان گرفتند، خوب، دیگر واقعاً ناراحت شد، فوق‌العاده. چندین میلیون درآمد داشتند. خوب، یک مقدار ناراحت بودند از همین جهت. خیلی از این آخوندها، مثلاً پدر همین بنی‌صدر، خوب متمول بود در همدان. همۀ اینها بالاخره یک چیزمیزی داشتند دیگر! حالا این آخوندبچه‌ها را کار ندارم، ولی این آخوندهای گنده البته اینها که در قم بودند ملکی نداشتند، ولی مالکین اینها را تحریک می‌کردند. ولی یک عده‌ای که واقعاً ملک داشتند، این را واقعاً خلاف شرع می‌دانستند. چون یک مقدار لطمه به مالکیت خصوصی می‌زد، ناراحت بودند.

ه. ح. یک فرضیۀ دیگر هم هست که شاه با اصلاحات ارضی از یک طرف این موانع سر راه قدرت خودش را از میان برد. خوانین، مالکین و بعد مجلس را که به هر حال تقریباً قوۀ مستقلی بود ولی در نهایت امر باعث شد که این پایگاه اصلی خودش از میان برود و نه تنها مالکین را از میان برد، بلکه روحانیت و بازاری‌ها را هم به تدریج از خودش و از دولت جدا کرد و آن ریشه‌های اصلی سلطنت، آن ریشه‌های سنتی سلطنت از میان رفت. اگر این فرض درست باشد، جنابعالی که مقدم بودید در این کار و در آن موقع هدف و نتیجۀ اصلاحات ارضی را چه می‌دیدید و چرا به این کار دست زدید؟

ع. ا. بنده واقعاً معتقد بودم که این کار باید بشود، از لحاظ اقتصاد مملکت حالا واقعاً پایه‌های سلطنت لق می‌شود، واقعاً به آن کاری نداشتم. از لحاظ اقتصادی معتقد بودم که این کار باید بشود. برای اینکه واقعاً یک ترتیبی بود که فئودالیته که به آن معنی نبود. چون یک انستیتوسیونی بود که حالا اسمش را فئودالیته گذاشته بودند. ولی واقعاً خودمان آن وقت‌ها چیزی که می‌دیدم مثلاً املاک خودمان چندین میلیون بقایا داشت. برای آنکه اصلاً نمی‌توانستیم. چون آخر نه به ما چیزی می‌رسید و نه به آن (رعیت). واقعاً در نهایت فقر و بدبختی زندگی می‌کرد. واقعاً من فکر می‌کنم از نظر اینکه اینها بتوانند قدرت خرید داشته باشند تا بتوانند زندگی کنند و یکی از اختلافات من با ایشان این بود که آقا شما این رعیت را نیاورید به شهر به عنوان نظام وظیفه. نظام وظیفه را در محل قرار بدهید. چون اینها یک مقداری نیروی کار محلی هستند. وقتی اینها را می‌آوری پدر و مادر او . . . مثلاً یک رعیتی داشتیم در کهریزک، هی بچه درست می‌کرد. پرسیدیم: ”چرا هی بچه درست می‌کنی؟“ گفت: ”این ابزار کار من است. “در موقع محصول بروند به کمک پدر و مادر که محصول جمع‌آوری بشود. این آدم در موقع محصول نمی‌تواند خودش جمع کند و نمی‌تواند عمله بگیرد. سربازها بروند جمع کنند.

بعد مطالبی دربارۀ سلف‌خری، بازار مصرف، قرض دائمی رعایا و اینکه اگر اصلاحات ارضی درست عمل می‌شد، کارها درست می‌شد و آخر در جواب این سؤال که به نظر شما درست عمل نشد و شکست خورد می‌گوید: ”بله. “که نامفهوم است و خوب ضبط نشده است.

[1]Doreen Warriner, Land Reform in Theory and Practice (Oxford: Oxford University Press, 1969), 109-135.

[2]M.G. Majd and V.F. Noshirvani, “Land Reform in Iran Revisited: New Evidence on the Results of Land Reform in Nine Provinces,” Journal of Peasant Studies, 20:33 (April 1993), 442-458.

[3]این متن ترجمۀ منوچهر کاشف است از

سعید یوسف: شاعری همیشه در راه

نسیم خاکسار <Nasim Khaksar < n.khaksar@yahoo.com در دانشسرای تربیت معلم اصفهان و همدان تحصیل کرده است. تا اولین بازداشتش در 1346، در روستاهای آبادان و بویر احمدی آموزگار بود. فعالیت‌های ادبی‌اش را در داستان‌نویسی از سال 1344 آغاز کرد. پس از انقلاب، مجبور به ترک وطن شد و در هلند اقامت گزید. در دهۀ 1990 برای چند سال در بنیادهای تئاتری در هلند و نیز دانشکدۀ زبان‌های شرقی در اوترخت، با سمت نویسندۀ مهمان، کار و تدریس کرده است. از او در زمینه های گوناگون داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه، شعر، ترجمه، سفرنامه و نقد ادبی حدود 31 جلد اثر منتشر شده است. دو مجموعه داستان بقال خرزویل و بین دو در و رمان بادنماها و شلاق‌ها و یک مجموعه نمایش‌نامه با نام زیر سقف و سفرنامۀ سفر تاجیکستان و کتاب شعری از او با نام زیبا باش به زبان هلندی منتشر شده‌اند. شماری از داستان‌ها و مقاله‌های او به زبان‌هاي سوئدي، آلماني و انگليسي و فرانسوي در گزيده‌هاي داستاني و جنگ‌هاي ادبي ترجمه و چاپ شده‌اند. او تاکنون موفق به دریافت دو جایزۀ ادبی شده است: دیپلم افتخار بهترین کتاب برای نوجوانان (پراگ، 1980) و جایزۀ بین‌المللی نویسندگان آزاده جهان از بنیاد لیلیان هلمن و دشیل همت (نیویورک، 1992).

اول

سعید یوسف جزو شاعرانی است که جدا از داشتن چند جلد کتاب شعر در کارنامۀ شعری‌اش، در عرصۀ نقد و ترجمۀ شعر نیز فعال بوده است. برای نمونه، نوعی از نقد بر نوعی از شعر کتابی در بررسی شعر سال‌های دهۀ 1350، دوران سیاهکل و دوران غلبۀ شعرهای سیاسی با تکیۀ عمده بر شعر سعید سلطانپور است.[2] در عرصۀ ترجمۀ شعر، ترجمۀ اشعاری از برتولد برشت در کتابی با نام سرودهای ستایش و اشعار دیگر از کارهای اوست.[3] برای دوره‌ای نیز در سال‌های تبعیدش به مسئولیت و سردبیری او مجلۀ شعر در چند شماره‌ منتشر شد که مجله‌‌ای بود تأمل‌برانگیز در عرصۀ کار مطبوعاتی اهل ادب در خارج از کشور. از ویژگی‌های دیگر سعید یوسف باید بر این نکته نیز تأکید کرد که او از زمره شاعران نوسرایی است که به خوبی با جنبه‌های گوناگون شعر کلاسیک ایران آشناست و در سرودن شعر در اوزان عروضی نیز دستی توانا دارد. سعید یوسف به زبان‌های انگلیسی و آلمانی مسلط است و در حال حاضر استاد زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه شیکاگو است. او هنوز پیگیر و کوشا شعر می‌نویسد و در شعرهایش با ما در گفت‌وگوست. منظور از ”ما“ آن مایی است که در این پرتاب‌شدگی به بیرون یا به تبعید در موقعیت‌های متفاوتی به سر می‌بریم. این موقعیت‌ها در شعرهای سعید یوسف بازتاب پیدا کرده که با توجه به دوره‌های زمانی نوشتن شعرهایش به برخی از آنها نگاهی می‌اندازم.

سعید یوسف (راست) و نسیم خاکسار (چپ)، لیدن هلند، 2015.

سعید یوسف (راست) و نسیم خاکسار (چپ)، لیدن هلند، 2015.

سعید یوسف از نسل شاعران و نویسندگان این نسلی است که در دوره‌ای از زندگی‌شان با اینکه از پنجرۀ هنر و ادبیات و شعر و داستان به جهان و سیاست نگاه می‌کردند، در قلمرو مبارزۀ سیاسی نیز فعال بودند. نسلی که از آن به نسل چریک یا نسل مبارزه‌های چریکی یاد می‌کنم. او در شعری بلند از روزهای مهر و دلبستگی‌اش به این نوع مبارزه تصویری آرمانی و روشن به دست می‌دهد:

سایه‌ای می‌جنبد

کسی آنجا اعلامیه به دیواری می‌چسباند

پیش‌تر می‌روم و می‌گویم: خسته نباشید رفیق

وقت خوبی گویا آمده‌اید

که هوا ابری و شب و تاریک است

چشمکی می‌زند و می‌گوید: حیف که سرد است،

بیایید رفیق

ناشتایی را با هم بخوریم

خانۀ  تیمی ما نزدیک است.[4]

شاعران و نویسندگان این نسل به سبب همین نگاه و عمل‌شان یا اعدام و تیر باران می‌شدند یا پایشان به زندان و تبعید کشیده می‌شد. سعید یوسف به تبعید پرتاب شد. او در یکی از شعرهایش دربارۀ هنگامی که از ایران گریخت تصویری از حال و احوال خود و پیرامونش در لحظۀ عبور از مرز عرضه می‌کند که ماندنی است.

قزل کند

اندکی مانده بدان تیغۀ کوه

رفته تا زانو در برف فرو

نیم‌چرخی بزن آنجا

زیر پایت را یک لحظه ببین

لکه‌ای کوچک شاید بتوان دید آنجا، آن پایین

آن قزل کند است.

واپسین منزل در میهن دلبند است.

دود سرگین، بوی قورمه

شیهۀ اسب، صدای سگ

عکس ”آقا“ و ”امید امت“ بر دیوار

دو کلاشینکف در کُنج اتاق

برنویی کهنه نهان زیر تشک

پیشمرگی با یک چایی داغ

آن قزل کند است

واپسین منزل در میهن دلبند است.

پایت اما نشود سست، که زود

در چنان شیب مهیب

زیر پایت را شک خواهد روفت

اشک را واپس زن، گریه فروخور، ورنه

باد با پهنۀ شمشیرش بر گونۀ تو خواهد کوفت

پس قدم پیش نه و بالاتر گام بزن

با سری سوزان از یاد وطن:

آن قزل کند است

واپسین منزل در میهن دلبند است.[5]

این شعر را می‌توان یکی از نمونه‌های شعری سعید یوسف از حیث تأکید بر زبان مستقل شعری‌اش در نظر گرفت: شعری عینیت‌گرا و جزئی‌نگر و سرشار از تصویرهایی روشن از محیط بیرونی که می‌توان چون تابلویی نقاشی آن را در برابر چشم دید و به تصور و خیال درآورد.  زبان این شعر زبان راحتی است و از پیرایه‌های لفظی، که لفظ را به منظور ارسال پیام و معنا مطنطن کند، چنان که در شعر کلاسیک ما فراوان است، هیچ اثر و نشانه‌ای در آن نیست. حتی وقتی به ضرورت حس فردی در حال ترک وطن شعر در یک لحظه با گفتن اینکه ”اشک را واپس زن، گریه فروخور،“ ممکن است بیانی رمانتیک و توضیحی بیابد، تصویری قوی در دنبالۀ آن می‌آید، ”ورنه، باد با پهنۀ شمشیرش بر گونه تو خواهد کوفت،“ و شعر را از آن حالت و زبان بیرون می‌آورد. نخست باد را در بیرون حس می‌کنیم که در لحظۀ فرار در کوهپایه‌ها چون پهنۀ شمشیری آماده است که بر گونۀ‌ ما بکوبد و بعد معنایی دیگر به آن می‌دهیم.

این شعر به علت ویژگی‌هایی زبانی چون عینیت‌گرایی، جزئی‌نگری، سرشاری تخیل و تصویرهایی روشن از بیرون در شعر امروز، شعر مدرن و معاصر یا شعر نو جای دارد؛ مکتبی در ادبیات شعری ما که بی‌درنگ  نام نیما و اخوان و شاملو و فروغ را به یادمان می‌آورد. سعید یوسف بعد‌ها در شعری با مایۀ طنز وضع و حالش را در پرتاب‌شدگی‌اش به خارج چنین به کوتاهی شرح می‌دهد:

خارج

ــ چگونه‌ای در خارج؟

ــ چطور بگویم؟

                     مثل قطاری از خط خارج شده

   که سر به صحرا بگذارد.

ــ چه می‌کنی در خارج؟

ــ چطور بگویم؟

                     هر روز ساز خود را برمی‌دارم

   و نم‌نمک خارج می‌زنم.

ــ چگونه می‌بینی خارج را؟

ــ چطور بگویم؟

                     چیزی است خارج از من، می‌فهمی؟

خارج از من.

ــ چگونه می‌یابی خود را؟

ــ خارجی

              بی‌تردید خارجی. [6]

دوم

سعید یوسف را می‌توان هم شاعری درون‌گرا دانست و هم برون‌گرا. می‌توان هم به جنبه‌های طنز در کار او نظر داشت و هم به جنبه‌های جدی و سیاسی و اجتماعی آثارش. گاهی بسیار حسی و تا حدی رمانتیک است و گاهی کفۀ خردگرایی در شعرهای او سنگین است. او در هرحال نه فقط در یک قالب شعری، خواه نو و خواه کلاسیک، خانه‌ای همیشگی برای خود نساخته و نمی‌‌سازد، بلکه در همان جنبه‌هایی هم که برشمردم در یک جا نمانده و نمی‌ماند. شعر برای او نوعی جستجو است؛ جستجو در کشف قالب‌های شعری و انکشاف حس‌ها و اندیشه‌های خود در هرکدام از این قالب‌ها. او در یکی از کتاب‌های شعرش با نام از بوتۀ بوطیقا، که بنا بر عنوان کتاب پرداختن به ساختار شعر و قالب‌های آن مورد نظر شاعر است، در چند رباعی با نام ”رستاخیز کلمات“ شمه‌ای از نظرات خود نسبت به شعر را بیان می‌کند. در رباعی نخست، از برخورد متفاوت ”نظم“ و ”شعر“ با کلمه یا کلمات در ساختار هرکدام می‌گوید:

گر نظم گزینش و تمیز کلمه‌ست

شعر آن لحظات رستخیز کلمه‌ست

از مرکز آن یک ار گریز کلمه‌ست

در مرکز این جان عزیز کلمه‌ست[7]

در رباعی دوم به ”آن“ یا به ”لحظه“ای که شاعر در هنگام سرودن به آن دست می‌یابد اشاره دارد:

هر شعر شکار لحظه‌ای پا به گریز

وز عاطفه، آشکار و پنهان، لبریز

وز برق و جلای تازۀ‌‌ هر واژه

افتاده در آن غلغلۀ رستاخیز[8]

در رباعی سوم، بر این موضوع تأکید می‌کند که در شعر امروز هرگونه کلمه‌ای اجازه ورود دارد:

از شعر نشان ز فکر والاش مجوی

وز لفظ خوش و خیال زیباش مجوی

این آجر و لنگه کفش و عینک شعرند

تنها تو به کوه و دریاش مجوی[9]

سعید یوسف همین نظر را با صراحتی بیشتر در متنی تکرار می‌کند که دربارۀ نقد و نظر دیگران از شعر اسماعیل خویی نوشته است: ”در جهان امروز، در شعر فرنگی، تقلید صدای قورباغه و سگ و شغال را هم می‌توان شعر نامید و بی‌واهمه چاپ کرد. پس بگذارید مملکت شعر ما هم نه مرزی داشته باشد و نه مرزداری عبوس، نه ویزایی بخواهد و نه کسی را ’دیپورت‘ کند و به جرم داشتن رنگ و بوی متفاوت به کشورهای دیگر بفرستد.“ چند سطر پایین‌تر می‌نویسد: ”ما دیگر در شعر امروز، برخلاف شعر سنتی، نه کلمات شعری و غیرشعری داریم و نه مضامین شعری و غیرشعری. هر واژه و هر مضمونی در شعر امروز راه دارد؛ تنها باید به شکل درست به کار گرفته شود.‌“[10]

در رباعی آخر از چگونگی شعر خودش  می‌گوید:

شعری است مرا تهی ز پیرایه و زیب

در جمع خودآراستگان مانده غریب

هیچش نه به هنجار و فرازش چو نشیب

وز خون دلی یافت وجودش ترکیب[11]

سوم

سعید یوسف اهل خراسان است. خراسانی بودن او را گاه از نظر توجه به زبان و اندیشه و دلبستگی به روایت به شعرهای ناصر خسرو، از شاعران کلاسیک، نزدیک کرده است و گاه به شاعران معاصر این خطه از جمله مهدی اخوان ثالث و اسماعیل خویی؛ شاعرانی تأثیرگذار بر شعر او. البته او در شعری خطاب به نیما یوشیج به طنز می‌گوید اندکی از ایرج میرزا هم در او هست:

فرق من با تو همین است که من

اندکی بانمکم نیما جان

چیزی از ایرج هم در من هست

(مثلاً قطر شکم نیما جان)

با این همه، او با توجه به آثار و نوع برخوردش با جهان و با شعر زبان و جهانی مستقل دارد. منظورم از زبان مستقل برخوردی خاص با دستور زبان فارسی و حذف کلمات و فعل و فاعل در شعر نیست، که اکنون رسم بسیاری از شاعران شده است، بلکه تأکید بر رفتاری در شعر است که سعید یوسف برای توسعۀ خیال و آشکارسازی اندیشۀ نهان در شعرش انتخاب می‌کند یا پیش می‌گیرد. برای مثال، با خواندن شعرهایی از شاعرانی چون سهراب سپهری و اخوان و شاملو و فروغ به راحتی می‌توان با زبان و کلمات ویژه‌ای که برگزیده‌اند و نحوۀ نشاندن این کلمات در گزاره‌هایی که حس‌ها و اندیشه‌ها و مفهوم‌هایی متفاوت خلق می‌کنند، تفاوت جهان آنها را در شعر دید. سعید یوسف در شعری با نام ”سعید یوسف فرمودید؟“[12] ضمن بیان تأثیرپذیری خود از چند شاعر مانند نادرپور، اسماعیل خویی، احمد شاملو و فروغ و نیز عادی بودن این موضوع در بین شاعران، به طنز می‌گوید با همۀ این تأثیرپذیری‌ها اهل لگدپرانی است و در هیچ‌کدام از این دایره‌ها نمی‌گنجد:

نخیر، بنده الاغم،

یعنی نه به دست،

لگدی می‌اندازم

و گاه شعری می‌سازم

و می‌زنم خرغلتی در آن به عّر و تیز.[13]

سعید به سبب جهان‌بینی‌، مطالعات و اندیشه‌ورزی‌هایش در خصوص شعر دیروز و امروز و باورش به حفظ وزن یا آهنگین بودن ترکیب کلمات در شعر، معمولاً جدالی آگاهانه و از روی فکر با مضمون‌های متفاوت حسی و عاطفی یا آنات وجودی خود در شعر دارد. این مضمون‌ها خواه اجتماعی و سیاسی باشند، خواه عاطفی و حسی، خواه حال و هوایی فلسفی و اندیشه‌ورزانه به خود بگیرند یا در حال و هوای طنز باشند می‌توان گفت تقریباً در همین دایره از جدال جا می‌گیرند. البته این حرف به این معنی نیست که شاعر به ”آن“ یا ”رستاخیز ناگهانی“ در وجودش بی‌توجه است. ”آن“ در بسیاری از شعرهای او موتور یا نیروی اصلی حرکت است، اما شاعر تا آن جایی که بتواند مهارش را متعقلانه در دست گرفته و رهبری‌اش می‌کند. انگار می‌خواهد بگوید ما با جهانی نظام‌مند روبروییم که همه‌چیز آن نظام‌مند است: بدی، خوبی، بی‌عدالتی‌‌ها و نیز شور و عشق‌هایش. حال که به چنین جهانی پرتاب شده‌ایم، او می‌خواهد برای نشان دادن وقایع و زمان و زمانه‌ای که در آن لحظۀ شعری احساس و به آن اندیشه می‌کند با شعر ساعت دقیقی بسازد که چرخ‌‌دنده‌هایش خوب کار کند؛ زمان و زمانه‌ای که فلسفه‌ و شعر و تکنیکش به این حد رسیده است.

نمونۀ شاخص شعر سعید یوسف را می‌توان در شعر ”رد پا“ دید:

رد پا

می‌توان گاهی مردد شد.

رد پایی هست؛ شاید رد پاهایی؛

نیز، می‌دانیم،

رد پا را هست معنایی:

رد پا یعنی که از اینجا کسی رد شد

رد پا، ردی است از تنها یکی گام و همین، اما؛

بی‌خبر از گام‌های دیگرست و آنچه‌ها کاندر پی‌اش آید:

می‌رسد شاید به راهی، شاید اما پرتگاهی، حفره‌ای، چاهی.

اندکی آیا دچار شک نباید شد؟

ور کسی شک کرد، باید طرد کرد او را و باید گفت مرتد شد؟

رد پا یعنی که از  اینجا کسی رد شد.

با تو از یک گام می‌گوید که لرزان بوده یا محکم؛

بوده از یک مرد یا زن؛ با تأنی یا شتابان یا تفرّج‌گر.

هست در هر رد پایی سمت و سویی نیز،

رنگ و بویی هم.

هست گاهی رد پایی از عزیزی، آشنایی، همرهی، یاری.

ما نمی‌دانیم، اما تا کجا رفته ست.

اندکی آن سوترک شاید که دیواری

راه بر او بست- یا با مانعی دیگر

راه او سد شد

وان سرود سرخوشی یک آه ممتد شد.

رد پا یعنی که از اینجا کسی رد شد.[14]

شعر زبان راحت و روشنی دارد و آرام آرام همچنان که پرسش می‌آفریند جلو می‌رود و حجم می‌گیرد. در پایان به همان لحظۀ نخست برمی‌گردد که ما را برابر رد پایی نگه داشته و وادار به اندیشیدن کرده بود. این که شعر از نظر مضمونی شعری از رابرت فراست را به یاد می‌آورد یا با گام ‌به ‌گام جلو رفتنش در پرسشی که برانگیخته یاد شعرهایی از برشت و نوع نگاه او در شعر و ادبیات نمایشی را زنده می‌کند یا گاه اخوان ثالث را در یکی دو سطری که حال و هوای زبانی او را به خود گرفته، همه ممکن است درست باشند و درست نباشند. آنچه هست مکث‌های ویژۀ سعید یوسف در این شعر است، آمیخته با ویژگی‌های شعری خودش و حفظ وزن و زنگ قافیه‌هایی در آخر چند مصرع، مانند ”مردد شد “ و ”رد شد“ یا ”پاهایی“ و ”معنایی“ که چون هشداری برای فکر کردن بیشتر در این سفر ما را گام به گام با او همراه می‌کند.

چهارم

سعید یوسف شاعری است جستجوگر و به نقل از خودش در شعری با نام ”همیشه در راهم،“ شاعری است همیشه در راه. شاعری که همچنان پویان و ”جویان،“ در  نقد و شعر، در کار آفرینش است و هر بار در شعری لبۀ کت یا دامن ما را می‌گیرد یا در کافه‌ای کنارمان سر میز می‌نشیند و وادارمان می‌کند برای یک لحظه بایستیم تا به جهانی که او دیده یا پاره‌ای از هستی خود و ما را در چشم به هم زدنی به تماشا نشسته و روی آن مکث کرده است، نگاه و تأمل کنیم:

همیشه در راهم

همیشه در راهم من- نمی‌رسم هرگز.

همیشه کوتاهم من-

و میوه بر شاخ است.

همیشه در جویم، جویانم.

روان‌تر از من پیدا نمی‌کنید.

به آب می‌مانم.

و جای خالی اگر هست، می‌نشینم

کنارتان سر میز

دو شعر می‌خوانم.[15]

ششم

شاعران و نویسندگان ایران  بعد از سالی تلاش برای حفظ و زنده نگه داشتن کانون نویسندگان  در سال 1373 بیانیه‌ای با عنوان ”ما نویسنده‌ایم“ منتشر کردند و خواستار آزادی اندیشه و بیان شدند. تأکید بر نویسنده بودن برای آنها به این معنا بود که تشکیلات سیاسی نیستند. شاید می‌اندیشیدند که این تأکید آنها را از بلای سانسور و بیداد حکومت مصون نگه می‌دارد، که چنین نشد. پس از انتشار این بیانیه، شماری از این نویسندگان به دست مأموران امنیتی رژیم به قتل رسیدند و برخی راهی تبعید شدند.

سعید یوسف پس از این قتل‌ها در شعری با نام ”ما نویسنده نیستیم“ برای آنکه حکایت دردناک شاعر و نویسنده بودن و چگونه نوشتن را در جامعۀ استبدادزدۀ ما در زیر سایۀ تبر حکومت جمهوری اسلامی بی‌هیچ پیرایه و زیب و زیور لفظی نشان دهد، آگاهانه به این شعر ساختاری بیانیه‌ای داده است. گریز شاعر از به کارگیری نمادهای تحمیلی سانسور در هنگام پروازهای حسی و عاطفی و اندیشناکی، وقتی شاعران در وطن معمولاً مجبورند از آنها چون پوششی برای مخفی نگه داشتن حرف‌هاشان استفاده کنند، جلوه‌ای از شعر در تبعید را نشان می‌دهد.

ما نویسنده نیستیم

برای قربانیان قتل‌های زنجیره‌ای

ما نویسنده نیستیم/ ما بشر نیستیم/ ما جنایت کرده‌ایم/ ما زنا کرده‌ایم/ ما زنا زاده‌ایم/ ما به مردم خیانت کرده‌ایم/ ما به میهن خیانت کرده‌ایم/ ما به جاسوسی پرداخته‌ایم/ ما به دام شیاطین افتاده‌ایم/ ما به قران تف انداخته‌ایم/ ما به زندان نرفته‌ایم/ چشممان را نبسته‌اند/ تازیانه نخورده‌ایم/ در دهانمان نشاشیده‌اند/ ناخن‌هامان را نکشیده‌اند/ دنده‌هامان را نشکسته‌اند/ پهلومان را ندریده‌اند/ تیر در مغزمان خالی نکرده‌اند/ لاشه‌مان را در خیابان نینداخته‌اند/ ما به مرگ طبیعی مرده‌ایم/ ما به ضرب چاقوی یک ناشناس مرده‌ایم/ ما به خاطر یک بسته اسکناس مرده‌ایم/ ما هفته قبل مرده‌ایم/ ما دیروز مرده‌ایم/ ما ساعت پنج امروز مرده‌ایم/ اصلاً ما نمرده‌ایم/ اصلاً چه فرق می‌کند؟/ حالا مگر چقدر مهم است؟/ حالا مگر ما چه گُهی بوده‌ایم؟/ ما شرف نداریم/ ما وطن نداریم/ ما نویسنده نیستیم.[16]

[1]این نوشته برگرفته از گفتاری است که در کنفرانس ”شعر تبعید در ایران در بعد از انقلاب 57“ در دانشگاه لیدن هلند در نوامبر 2019 ایراد شد.

[2]سعید یوسف، نوعی از نقد بر نوعی از شعر: بررسی شعر دوران سیاهکل و شعر سعید سلطانپور (آلمان، زاربروکن: انتشارات نوید، 1365).

[3]برتولد برشت، سرودهای ستایش و اشعار دیگر، ترجمۀسعید یوسف (پاریس: انتشارات خاوران، 1364).

[4]سعید یوسف، ”بمب،“ در ز آن ستارۀ سوختۀ دنباله‌دار (آلمان، زاربروکن: انتشارات نوید، 1363)، 107.

[5]سعید یوسف، ”قزل کند،“ در ز آن ستارۀ سوختۀ دنباله‌دار، 217.

[6]سعید یوسف، ”خارج،“ در تأملی در راه: گزینۀ اشعار 1346-1371 (تهران: انتشارات صدا، 1372)، 48-49.

[7]سعید یوسف، ”رستاخیز کلمات،“ در از بوتۀ بوطیقا: اشعار پوئتولوژیک (لندن: اچ. اس. مدیا، 1395)، 34.

[8]سعید یوسف، ”رستاخیز کلمات،“ 34.

[9]سعید یوسف، ”رستاخیز کلمات،“ 38.

[10]سعید یوسف، ”جدال با مدعی ثانی،“ در جان دل شعر: نگاهی چند به شعر اسماعیل خویی، گزینش و ویرایش صمصام کشفی (امریکا، جورجیا: انتشارات بنیاد اسماعیل خویی، 1381)، 275-276.

[11]سعید یوسف، ”رستاخیز کلمات،“ 36.

[12]سعید یوسف، ”سعید یوسف فرمودید؟“ در از بوتۀ بوطیقا: اشعار پوئتولوژیک، 63.

[13]سعید یوسف، ”سعید یوسف فرمودید؟“ 64.

[14]سعید یوسف، ”رد پا،“ در و من در چشم خرگوشم (امریکا، واشینگتن دی.سی.: نشر پرسا، 1396)، 13.

[15]سعید یوسف، ”همیشه در راهم،“ در از بوتۀ بوطیقا: اشعار پئتولوژیک، 3.

[16]سعید یوسف، ”ما نویسنده نیستیم،“ در و من در چشم خرگوشم، 37.

تأملی واژه‏شناسانه در تاریخ بیهقی

فاطمه جهان‌پور <Fatemeh Jahanpour <fjahanpour@gmail.com کارشناس ارشد فرهنگ و زبان‌های باستانی ایران، پژوهشگر و مدرس زبان‌ها، خطوط و ادیان ایران باستان و حوزۀ سکه‌شناسی است. چاپ وندیداد آستان قدس از جمله آثار اوست.‌

تاریخ بیهقی از جمله متون تاریخی-ادبی به زبان فارسی است که هر کس به فراخور حال و رای و دانش و ذوق و سلیقه با آن همراه شده و نه فقط حاصل آن لذت وقت، خوشی حال و حظِ خاطر است که از زوایا و مراتب آن می‏توان خوشه‏چین معرفت و دانش بسیار شد. این کتاب فارغ از قابل اعتماد و مستند بودن در نقل وقایع و زیبایی‏های کلامی و بیان دلکش، از نظر کاربرد واژگان و ترکیبات بدیع و خوش‏آوا نیز از اهمیت فراوانی برخوردار است. در واقع، یکی از عواملی که این کتاب مستطاب را به نمونه‏ای درخشان از نثر دوران آغازین زبان فارسی بدل کرده است، کاربرد واژگان و اصطلاحات ناب و زیبای برجای مانده از دورۀ باستان و میانۀ زبان‏های ایرانی است که به‌رغم از سر گذراندن تحولات آوایی و گاه معنایی و نیز گستردگی زبان عربی و برتری و اولویت آن در قرون نخستین اسلامی، باز هم در تقلای زنده ماندن سر از متونی همچون تاریخ بیهقی درآورده است. از این منظر، تاریخ بیهقی یکی از حلقه‏های واسط میان زبان فارسی دورۀ میانه و جدید است که در آن می‏توان شاهد روند تحولی زبان بود.

با توجه به این ویژگی‌ها، در مقالۀ پیش رو به دو واژۀ آن توجه کرده‌ایم: برای یکی قرائت جدیدی را پیشنهاد کرده و در خصوص دیگری به ریشه‎شناسی واژه پرداخته و برای آن پیشینه‏ای پیشنهاد شده است.

شکار پَره

از جمله واژگان قابل بحث در تاریخ بیهقی که مصححان و پژوهشگران از گذشته تا به امروز بدان توجه و در آن مداقه کرده‌اند، واژۀ ”پَره“ در ترکیب ”شکار پَره“ است. گویا در اغلب نسخ تاریخ بیهقی به جای واژۀ ”پَره“ لغت ”ژه“ آمده که برای مصححان کلمه‏ای نامأنوس بوده است و البته تعداد اندکی از نسخه‏ها نیز از کنار آن رد شده و آن را نادیده گرفته‏اند. در نخستین تصحیح فیاض از کتاب مذکور، لغت ”ژه“ در این ترکیب نام‏جای انگاشته شده که در آن ناحیه به شکار می‏پرداختند.[1] بر این اساس، در ترجمۀ عربی که بر مبنای همان تصحیح از تاریخ بیهقی صورت گرفته، مترجمان واژۀ ”ژه“ را به صورت ”زه“ به صورت نام سرزمین و مکان آورده‏اند: سوف نذهب للصید فی ارض زه.[2] به تبعیت از فیاض، دهخدا نیز ذیل واژۀ ”ژه“ آن را شکارگاهی در نزدیکی غزنین دانسته و استناداتش همه به تاریخ بیهقی است.[3] این ایراد در دومین چاپ از کتاب مذکور رفع شده و به جای ”شکار ژه“ ”شکار پَره“ آمده است و در زیرنویس قید شده که در همۀ نسخه‏ها به جای ”پَره“ لغت ”ژه“ نوشته شده است.[4]

با بررسی واژه‏نامه‏های فارسی به نظر می‏رسد برخلاف کلمۀ مبهم ”ژه،“ واژۀ ”پَره“ برای لغت‏نامه‏نویسان کلمه‏ای ناآشنا نبوده و در اغلب واژه‏نامه‏ها مدخلی بدان اختصاص یافته و معنی حلقه زدن لشکر سواره و پیاده به منظور شکار[5] یا دایره‏ای که به گرد چیزی کنند،[6] حلقه، و دایره[7] را برای آن آورده‏اند. بر اساس این معنی، می‏توان گفت ”شکار پَره“ شیوه‏ای از شکار بوده که در آن تعدادی حیوان شکاری را در فضایی محدود و محصور جمع کرده و سپس، شکارچیان آنان ‏را شکار می‏کنند. در تعلیقات تاریخ بیهقی چاپ 1388، به نقل از ادیب پیشاوری چنین توضیح داده است: ”و طریق این حشر چنان است که گروهی از مردم سوار و پیاده به نخجیرگاه گرد آیند و نخجیران را برانند و بر گریزگاه‏ها و رخنه‏ها پَره بندند و نگذارند که نخجیر بدان سو رود و به همان راهی که خواهند انزعاجشان دهند تا جایی که کمان‏داران کمین دارند فراهم آیند دست به تیرانداختن بگشایند و برای زبان‏بستگان قیامتی راست کنند.‌“[8] با عطف توجه به این معنی می‏توان دید که بیهقی ترکیب ”شکار پَره“ را دقیقاً در جایگاه درست آن به کار برده است: ”روز شنبه شانزدهم شعبان، امیر رضی‏الله ‏عنه به شکار پَره رفت و پیش به یک هفته کسان رفته بودند فراز آوردن حشر را از بهر نخجیر راندن و رانده بودند و بسیار نخجیر آمده و شکاری سخت نیکو برفت.“[9] یا

نزدیک نماز پیشین که همۀ لشکر پَره داشتند و از ددگان و نخجیر برانده بودند و اندازه نیست نخجیر آن نواحی را، چون پَره تنگ شد نخجیر را در باغی راندند که در پیش کوشک است و افزون بر پانصد و ششصد بود که به باغ رسید و به صحرا گرفته بودند به یوزان و سگان و امیر بر خضرا بنشست و تیر می‏انداخت و غلامان در باغ می‏دویدند و می‏گرفتند و سخت نیکو شکاری رفت.[10]

دربارۀ ریشه‏شناسی واژه ”پَره“ با توجه به معنا و کاربرد آن در متون، تاکنون نظری داده نشده است. این واژه بدین شکل در متون نوشتاری پیش از اسلام به کار نرفته، اما کلمات و افعالی نزدیک بدین معنی و قریب به این آوا را می‏توان در دایرۀ لغات باستانی ایرانی جست.

در زبان‎های ایرانی باستان، مصدر parwastan  به معنی احاطه کردن، دور چیزی را گرفتن، در میان گرفتن، در بر داشتن، از ترکیب پیشوند pari و ریشۀ band به معنی بستن تشکیل شده است که بر روی هم به معنی احاطه کردن باشد. در فارسی میانۀ جنوبی، واژۀ parwast و parwand معنای حصار، محوطه، جای محصور، پروند، فراگیری دارد[11]. برای نمونه، در متن پهلوی کارنامۀ اردشیر بابکان آمده است: ”سوارانِ اردشیر را آگاهی نبود، به بُن دژ گولار آمدند و دژ را بپروستند [= محاصره کردند].‌“[12]یا در دینکرد ششم می‏خوانیم: ”برخی نیکان پرسیدند که پَروَند [= حصار] تن چه و پَروَند روان چه و پَروَند دست چه؟“[13] خوشبختانه این واژه با اندک تغییراتی در نگارش و آوا، ولی با همین معنا، در زبان و گویش‏های دورۀ جدید زبان‏های ایرانی به کار رفته است. در تاریخ سیستان، واژۀ پَرَن به معنی حصار و سدهای خاکی آمده است که در معبر رودها می‏بندند. بهار در توضیح این واژه می‏نویسد که هنوز در زبان مردمان سیستان این واژه به کار رفته و در میان اهالی خراسان به صورت پَل و در برخی نواحی دیگر به صورت پَرَند تلفظ می‏شود.[14] این واژه در زبان مردم راور به صورت پَروَند به معنی باغ بزرگ و در گویش یزد به صورت parvan kerdan یعنی حصار کشیدن، هنوز زنده است.[15] از این ریشه، واژۀ پرونده به معنی بسته‏ای از قماش و اسباب یا مجموعه‏ای از اسناد و یادداشت‏ها دربارۀ یک موضوع ساخته شده و در زبان امروزی رواج دارد.‌[16]

از دیگر واژگانی که در این حوزۀ آوایی و معنایی می‏ قرار می‌گیرد، واژه ”پردیس“ است که در فرهنگ لغات ایرانی باستان به باغ و بوستان محصور اطلاق می‏شود. این کلمه در فارسی باستان به صورت paradaidam[17] که ترکیبی از para (ماورا، دور، فرا) و didā (دیوار) و به معنی آنچه پشت دیوار قرار دارد آمده است. در زبان مادی paridaiza، و در زبان اوستایی pairidaēza از دو بخش پیشوند pairi به معنی پیرامون، اطراف، حدود،[18] و فعل dais/ dis به معنی ساختن و شکل دادن[19] تشکیل شده و روی هم رفته به معنی مکان‏های محصور، فضاهایی که با دیوارها محدود شده‏اند و زمین‏های حصاردار به کار رفته است.[20]

جز متن اوستا که واژۀ ”پردیس“ را فقط یک‏بار در کاررفتی دینی به معنی مکانی کاملاً محصور با دیوارهای جداکننده از فضای بیرونی معرفی کرده که جایگاه گناهکارانی است که به جرم حمل پیکر مرده به تنهایی باید تمام عمر خویش را، دور از آب و آتش و مردمان، در آن بسر برند.[21] در دایرۀ فرهنگ واژگان ایران باستان، معنایی گسترده‏تر یافته و به باغ یا بوستان‏های تفریحی محصوری اطلاق شده که در آنها علاوه بر پرورش انواع گیاهان و گل‏ها و درختان، گونه‏های متنوعی از حیوانات شکاری و پرندگان زیبا نگهداری می‏شد تا به هنگام نخجیر آنان را دنبال کرده و شکار کنند. این باغ‏ها و پردیس‏ها عموماً از ملحقات کاخ‏های سلطنتی و در نزدیکی سرای باشکوه پادشاهان ایرانی قرار داشت.

گویا سنت توجه به باغ‏ها و ساخت چنین پردیس‏هایی در دوران مادها شایع بوده و آنان خود را عاشقان باغ خوانده‏اند.[22] هخامنشیان نیز به این سنت وفادار مانده و در معماری این دوره، ساخت و اجرای پردیس‏های سرسبز و زیبای رسمی رایج بوده است. از آن جمله در پاسارگاد، اقامتگاه سلطنتی کوروش، پردیسی به دستور کوروش ساخته شد که در آن کانال‏های آب‌گذر سنگی و حوض‏هایی از جنس سنگ آهک تراشیده تعبیه شده و درختان بسیار و بوته‏هایی از گل‏های متنوع را در ردیف‏هایی مجزا کاشته شده بودند.[23]  یا پردیس بیستون که در دامنۀ کوه بیستون و در مسیر جاده شاهی قرار داشت و کتزیاس به نقل از دیودور سیسیلی آن را شرح داده است.[24] اردشیر دوم هخامنشی نیز در ساخت و سازهای شهر شوش ساخت پردیسی در مجموعۀ کاخ‏هایش را فراموش نکرده و در کتیبۀ خود به این خلوتگاه محصور اشاره می‏کند و از ایزدان بزرگی همچون اورمزد، مهر و ناهید می‏خواهد آنچه را که او ساخته از بلایا در امان دارند.[25]

این پردیس‏ها بهترین مکان برای استراحت و سرگرمی و شکار بود و مورد اقبال و توجه ایرانیان قرار داشت.[26] بسیاری از مورخان به این پردیس‏ها و علاقۀ پادشاهان ایرانی به شکار و اختصاص‏ نواحی گسترده از قلمرو حکومتی به شکارگاه‏های محصور اشاره کرده‏اند. در وقت شکار، صدها حیوان بارکش تورهای شکار را حمل کرده و شکاررانان شکار را به این پردیس‏ها می‏راندند و سپس مراسم شکار با جنب‌و‌جوش فراوانی آغاز می‏شد.

گزنفون از پردیس بزرگی متعلق به کوروش جوان در شهر سِلِن آسیای صغیر یاد می‏کند که در آن حیوانات بسیاری زندگی می‏کردند که کوروش خود در شکارها به چنگ آورده بود.[27] یا در شرح احوال اردشیر دوم هخامنشی آمده است که سپاه ایران در بازگشت از جنگ با کادوسیان، مدتی را در یکی از پردیس‏های شاهانه اقامت کرده و چون دچار کمبود چوب برای سوخت شده بودند، به فرمان پادشاه برای تهیۀ هیزم درختان پردیس را بریدند.[28] هنر بافت تورهای شکار برای به دام انداختن و هدایت حیوانات شکاری به پردیس‏ها از اهمیت بسیار برخوردار بود. استرابو در توصیف شیوۀ تربیت ایرانیان می‏نویسد که آموختن شکار به جوانان ایرانی واجب بود و آنان هنر بافتن تور برای شکار را فرا می‏گرفتند.[29] یونانیان پس از ورود به ایران، با این شیوه از شکار آشنا شدند، چنان‏که فیلارخ یادآوری می‏کند که همراهان نزدیک اسکندر در هنگام شکار توری به درازای صد استادیون داشتند تا جانوران را نخست در چنبر آورده و سپس شکار کنند.[30] گویا این شیوه از شکار را ایرانیان در جنگ‏ها نیز به کار می‏بردند. هرودوت می‏نویسد که پارسیان به همان روشی که در شکار داشتند، توانستند مقاومت ایونی‏ها را در هم شکنند: ”هر بار که بربرها جزیره‏ای را تسخیر می‏کردند، بلافاصله بعد از تسخیر، ساکنان آن را مانند ماهی‏هایی که در تور گرفتار شوند اسیر می‏کردند.“ بعد منظورش را چنین شرح می‏دهد: ”آنان دست در دست یکدیگر می‏گذارند و خط زنجیری به وجود می‏آورند که از شمال جزیره تا جنوب آن ادامه می‏یافت. آن‌گاه به این ترتیب از یک سوی جزیره تا به سوی دیگر آن می‏رفتند و ساکنان آن را مانند صید تعاقب می‏کردند. آنان شهرهای ایونی را به همین سهولت تسخیر کردند.‌“[31]

در دورۀ ساسانیان نیز سنت وجود پردیس‏ها همچنان ادامه داشت. تصویر چنین پردیسی را می‏توان در نقش‌برجستۀ طاق بستان دید که خسرو پرویز در شکارگاهی محصورشده به همراه تعداد زیادی از رامشگران و نوازندگان و همراهان به شکار حیوانات می‏پردازد. در این شکارگاه‏ها، انواع پرندگان و جانوران همچون تذرو و طاووس و شترمرغ و شیر و غزال و گورخر و پلنگ و جز اینها وجود داشت.[32]

واژۀ پردیس با همین معنا نه فقط در زبان‏های ایرانی نو به کار رفته است، بلکه وارد زبان‏های دیگری همچون یونانی، انگلیسی، فرانسه، عبری و عربی نیز شده و کاربرد دارد.

با توجه به این توضیحات دربارۀ فعل parwastan که به عمل احاطه کردن و حصار گرفتن اطلاق شده و واژۀ pardis، که هم بر مکان شکار و هم بر شیوه‏ای‏ از شکار تعلق دارد و تداوم این مفهوم در دوران اسلامی، شاید بتوان واژه ”پَره“ را در ترکیب ”شکار پَره“ برگرفته از ریشۀ parwastan و کوتاه‌شدۀ لغت ایرانی ”پردیس“ (pairidaēza) دانست که جزء دوم آن حذف شده و بخش پیشوندی آن به صورت ”پَره“ (para) باقی مانده است.

به نظر می‏رسد کاربرد این لغت تا سده‏های پنجم و ششم هجری به‌ویژه در شعر شاعران ایرانی ادامه داشت، اما پس از آن لغاتی همچون جرگه، شکار، نخجیر از اقبال بیشتری برخوردار شدند و کم‌و‌بیش واژۀ ”پَره“ از خاطره‏ها محو و برای گوش‏ها غریبه شد، چنان که اغلب نسّاخان دست‏نویس‏های فارسی و مصححان این متون در طول زمان این واژه را نشناختند و در استنساخ کتاب‏ها این واژه را به شکل درست ضبط و ثبت نکردند.

 

یک اسبان

در صفحۀ 548 از جلد نخست چاپ اول تاریخ بیهقی، آنجا که حاجب سُباشی ماجرای شکست خود و سپاهش از ترکمانان را شرح می‏دهد، آمده است به واسطۀ جراحتی که به حاجب وارد شد، ناگزیر با دو اسب و بیست غلام و تعدادی دیگر به سوی هرات عقب‏نشینی کرد و همۀ اموالش به‌توسط ترکمانان به غارت رفت. او این خبر را از یک ‏اسبانی که از پی او می‏آمدند شنیده است: ”و هر چه مرا و آن ناجوانمردان را [منظور سپاهش که او را در جنگ تنها گذاشتند] بوده است، به دست خصمان افتاد. چنان ‏که شنیدم از یک ‏اسبان که بر اثر می‏رسیدند.‌“[33] آنچه در اینجا مورد توجه قرار می‏گیرد واژۀ ترکیبی ”یک ‏اسبان“ است. این لغت چنان که در زیرنویس همین صفحه از تاریخ بیهقی آمده، گویا در نسخ متعدد خوانش‏های متفاوتی داشته است: نسخۀ N و A و فیاض با حک و اصلاح آن را ”نیک ‏اسبان“ خوانده‏اند، نسخۀ S آن را ”یکه ‏اسبان“ و نسخه‏های L و B ”پیک اسبان“ آورده‏اند. مصححان این کتاب با این توضیح که ”یک ‏اسبان“ سوارانی بودند که فقط یک اسب داشتند و در نتیجه به هنگام گریز کندتر از دو اسبه‏ها حرکت می‏کردند و بنابراین دیرتر از سُباشی به مقصد رسیده‏اند،[34] ترکیب ”یک اسبان“ را بر سایر قرائت‏ها ارجح شمرده و آن را در تصحیح خود آورده‏اند. بر این اساس، ”یک اسبان“  که اندکی پس از فرماندۀ خود، سُباشی، شتابان خود را به او رسانده بودند، اخبار ناگوار تاراج اموال را به او گزارش کردند. اما اختلاف در خوانش این واژه در نسخ متفاوت و نیز فعلی که ایشان انجام داده‏اند، یعنی دادن گزارش دربارۀ تاراج اموال، زمینه را برای طرح پیشنهادی تازه در قرائت این ترکیب فراهم می‏کند.

گمان می‏رود شاید بتوان این لغت را ”بیسپان (بی‏اسپان) “ یا ”بَگَسبان“ نیز خواند. واژۀ ”بی‏اسپان“ (bayaspān/ biaspān) لغتی پهلوی است و ریشه در واژگان ایرانی باستان دارد. این واژه در فرهنگ لغات پهلوی دارای دو معنی است. یک معنی آن مشخصاً وجهی حقوقی و فقهی دارد که در اینجا مورد نظر نیست. اما معانی دیگر آن که در این نوشته مراد است همچون پیک، پیام‏آور، فرستاده، رسول و قاصد است که در ترکیباتی همچون bayaspān به معنی پیام‏آور، فرستاده؛ bayaspānīh به معنی سفارت، مأموریت، سفیری؛ bayaspānīg به معنی اسب چاپار؛ baϒ-dēspānīk به معنی پیک شاهی به کار رفته است.[35]

این واژه در ایرانی باستان به صورت dvaya-aspa به معنای ”دارندۀ دو اسب“ آمده است. جزء نخست در فارسی باستان duvitīya[36] و در اوستایی bitya [37] به معنی ”دو“ است که bi وbay  هم صورت دیگر آن ‏است. جزء دوم aspa همان ”اسب“ است. این واژه را در فارسی میانۀ جنوبی به صورت bayaspān وbagaspān می‏توان خواند که معنی لغوی آن دارندۀ ”دو اسب“ و معنی استنباطی آن پیک، سفیر، خبررسان و پیک شاهی است. بنونیست و پالیارو این کلمه را به صورت baϒ-dēspānīh آورده‏اند.[38] این واژه با همین معانی در زبان ارمنی به صورت despan[39] و در زبان عربی به صورت دُسفان و دِسفان[40]  وارد شده است.

در کتب پهلوی، واژۀ فوق و ترکیبات آن بارها به کار رفته است. در متن یادگار زریران، آنجا که از سفارت و پیام‏رسانی دو تن از سرداران سپاه ارجاسپ سخن می‏گوید، این واژه معادل پیک و سفارت آمده است: ”از سوی ایشان بیدرفش جادوگر و نامخواست هزاران، با دو بیور سپاه گزیده به بَیَسپانی (سفارت) به ایرانشهر آمد.‌“[41]در جایی دیگر نیز چنین می‏خوانیم: ”بَیَسپان (جارچیان، پیام‏آوران) آگاهی دهند.‌“[42]

در متن روایت پهلوی نیز واژه ”بَیَسپان“ را به صورت جمع و به معنی پیک و قاصد آورده است: ”این نیز پیداست که همچنان که آمدن پیک‏ها [= بی‏اسپان‏ها] به ستاره ونند است، آمدن ایزدان نیز به مان آتش بهرام است.‌“[43]

در متنی دیگر با نام خسرو قبادان و ریدکی، در معرفی انواع اسب‏ها، واژۀ bayaspānīg به معنی ”اسب چاپار، اسب برید“ آمده است.[44]

چنان که پیش‏تر پیشنهاد شد، شاید بتوان واژۀ مورد بحث ”یک اسبان“ را که در نسخ متفاوت به صورت نیک اسبان، پیک اسبان و یکه اسبان خوانده شده، به صورت ”بَیَسپان“ یا ”بَگَسپان“ نیز خواند. از آنجا که در نگارش خط پهلوی، برخی نویسه‏ها بر چندین واج دلالت دارند، در واژۀ مورد نظر حرف y را به صورت g هم می‏توان خواند؛ یعنی هم می‏توان ”بَیَسپان“ خواند و هم ”بَگَسپان.“ بر این اساس، شاید بتوان سیر تغییر لغت ”یک اسبان“ را در طول زمان و در روند نسخه‌برداری‏ها چنین تصور کرد؛ با علم بر اینکه در تحولات آوایی معمولاً حروف پ و ب، گ و ک قابل ابدال‌اند:

بَگَسپان ¬ پَکسپان ¬ پیکسبان ¬ پیک اسبان

بَگَسپان ¬ پَکسپان ¬ پیکسبان ¬ نیکسبان¬ نیک اسبان

بَگَسپان ¬ یَکسپان¬ یکسبان¬ یک اسبان

بَگَسپان ¬ یکسپان¬ یکسبان¬ یکه اسبان

با توجه به تحولات فوق در رونویسی از واژۀ مورد نظر و نیز عنایت به معنی لغت بَیَسپان/ بَگَسپان از یک طرف و نقشی که”یک اسبان“ در این جمله ایفا کرده‏اند و آن رساندن خبر تاراج اموال سپاهیان به فرمانده‏شان سُباشی است، چه بسا بتوان کلمۀ فوق را بَیَسپان و یا بَیَسبان (بَی‏اسبان) خواند. در این صورت، نه فقط جمله از معنا نمی‏افتد، بلکه به غرض نویسنده نیز نزدیک‏تر می‏شود. از آنجا که این واژه در گذر روزگار مهجور و فراموش شده و برای ناسخان قابل فهم و معنا نبوده، آن را به کلماتی شناخته‌شده همچون نیک اسبان، یک اسبان، یکه اسبان، پیک اسبان تبدیل و ضبط کرده‏اند. اما آنچه نباید مغفول بماند آن است که در این تحولات آوایی و نوشتاری و تبدیل واژۀ بَیَسپان به یک اسپان، پیشوند bi به معنی ”دو“ به پیشوند ”یک“ تغییر یافته و معنی کلمه از دو اسبه به یک اسبه تغییر ماهیت داده است.

از آن طرف، با فراموش شدن واژۀ بَیَسپان، لغت ترکیبی ”دواسبه“ جایگزین آن شد که در نزدیک‏ترین معنا یعنی دارندۀ دو اسب یا دارندۀ دو اسب شتابنده و در معنی کنایی به مفهوم تعجیل و شتاب، سرعت، چالاکی، پیک و قاصد[45] است. با توجه به ترکیب فوق، به نظر می‏رسد واژۀ ترکیبی ”دواسبه“ بازماندۀ همان واژۀ باستانی dvaya-aspa باشد که تا دورۀ اسلامی دوام یافته و صورت فارسی میانۀ جنوبی آن که همان bayaspān باشد، رفته‌رفته مهجور و متروک شده است.

در صورتی‏که بتوان پیشنهاد واژۀ ”بی‏اسبان“ را به جای قرائت‏های دیگر مصححان پذیرفت، شاید بتوان  ادعا کرد که تاریخ بیهقی یگانه کتاب یا از معدود کتب فارسی دورۀ اسلامی است که این لغت را به کار برده و پس از این می‌توان جای خالی این واژه را در کتاب‏های فرهنگ‏ لغات فارسی پر کرد.

[1]ابوالفضل محمد‌بن حسین بیهقی، تاریخ بیهقی، به اهتمام قاسم غنی و علی‏اکبر فیاض (تهران: چاپخانۀ بانک ملی ایران، 1324)، 259.

[2]‌ابوالفضل البیهقی، تاریخ البیهقی، ترجمه یحیی الخشاب و صادق نشات (مصر: مکتبه الانجلو المصریه، بی‏تا)، 282.

[3]علی‏اکبر دهخدا، لغت‏نامه (تهران: دانشگاه تهران، 1377)، 13167 .

[4]‌ابوالفضل محمد‌بن حسین بیهقی، تاریخ بیهقی، تصحیح علی‏اکبر فیاض (مشهد: دانشگاه فردوسی مشهد، 1356)، 339.

[5]محمد حسین‌بن خلف تبریزی، برهان قاطع (تهران: نیما، 1380)، 199-200؛ میرجمال‌الدین حسین‌بن فخرالدین حسن انجو شیرازی، فرهنگ جهانگیری، ویراستۀ رحیم عفیفی (مشهد: دانشگاه مشهد، 1359)، جلد 1، 899؛ محمدجان شکوری و دیگران، فرهنگ فارسی-تاجیکی، برگردان محسن شجاعی (تهران: فرهنگ معاصر، 1385)، جلد 1، 394؛ دهخدا، لغت‏نامه، 5578.

[6]‌بدرالدین ابراهیم،  فرهنگنامۀ زفان گویا و جهان پویا: فرهنگ لغات فرس، به کوشش حبیب‏الله طالبی (تهران: پازینه، 1381)، 54.

[7] موبد رستم شهزادی، واژه‏نامۀ پازند (تهران: فروهر، 1386)، 115.

[8]‌ابوالفضل محمد‌بن حسین بیهقی،  تاریخ بیهقی، تصحیح محمدجعفر یاحقی و مهدی سیدی (تهران: سخن، 1388)، جلد 2، 1038.

[9]بیهقی، تاریخ بیهقی، تصحیح یاحقی و سیدی، جلد 1، 404.

[10]بیهقی، تاریخ بیهقی، تصحیح یاحقی و سیدی، جلد 1، 502.

[11]د.ن. مکنزی، د. ن.، فرهنگ کوچک زبان پهلوی، ترجمۀ مهشید میرفخرایی (تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1373)، 121؛ بهرام فره‏وشی، فرهنگ فارسی به پهلوی (تهران: دانشگاه تهران، 1381)، 189؛ یدالله منصوری،  بررسی ریشه‏شناختی فعل‏های زبان پهلوی (تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1384)، 317.

[12]کارنامۀ اردشیر بابکان، فصل 6، بند 9، گزارش بهرام فره‏وشی (تهران: دانشگاه تهران ، 1378)، 59.

[13]بررسی دینکرد ششم، بند 109، گزارش مهشید میرفخرایی (تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1392)، 173-174.

[14]‌تاریخ سیستان، تصحیح ملک‏الشعرای بهار(تهران: معین، 1381)، 73؛ فاطمه جهان‏پور، ”دو نامه از ملک‏الشعراء بهار دربارۀ کتاب تاریخ سیستان،“ سروش پیر مغان، به کوشش کتایون مزداپور (تهران: ثریا، 1381)، 507.

[15]محمد حسن‌دوست،  فرهنگ ریشه‏شناختی زبان فارسی (تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1393)،  جلد 2، 679.

[16]خلف تبریزی، برهان قاطع، 199؛ دهخدا، لغت‌نامه، ذیل واژۀ  ”پرونده. “

[17]‌Ronald G. Kent, Old Persian (New Haven, Connecticut: American Oriental Society, 1953), 195.

[18]محمد مهرجویی، پیشوند افعال فارسی از دیدگاه تاریخی (تهران: آوای خاور، 1397)، 28.

[19]منصوری، بررسی ریشه‏شناختی فعل‏های زبان پهلوی، 124-125.

[20]Christian Bartholomae, Altiranisches Worterbuch (Strassburg; Karl J. Trubner, 1904), 865; Hans Reichelt, Avesta Reader (Strassburg; Karl J. Trubner, 1911), 239.

[21] اوستا، وندیداد، فرگرد سوم، بندهای 18 و 19، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه (تهران: مروارید، 1370) جلد 2، 679.

[22]والتر هینتس،  داریوش و پارس‏ها، ترجمۀ عبدالرحمان صدریه (تهران: امیرکبیر ، 1388)، 254.

[23]رمی بوشارلا، ‌”ایران،“ در باستان‏شناسی امپراتوری هخامنشی، زیر نظر پی‏یر بریان و رمی بوشارلا، ترجمۀ محمود بهفروزی (تهران: کتاب پارسه ، 1392)، 425؛ دیوید استروناخ، ”شکل‏گیری باغ سلطنتی پاسارگاد و تأثیر آن در باغ‏سازی ایران،“ ترجمۀ کامیار عبدی، اثر، شمارۀ 22-23 (1366)، 59.

[24]پی‏یر بریان، تاریخ امپراتوری هخامنشیان، ترجمۀ مهدی سمسار (تهران: زریاب ، 1382)، جلد 1، 298.

[25]Kent, Old Persian, 154-155.

[26]مانوئل کوک، شاهنشاهی هخامنشی، ترجمۀ مرتضی ثاقب‏فر (تهران: ققنوس، 1383)، 253.

[27]گزنفون،  بازگشت ده هزار یونانی، ترجمۀ حسین‏قلی میرزا سالور، به اهتمام مسعود سالور (تهران: اساطیر، 1384)، کتاب اول، فصل دوم، 25.

[28]پلوتارک، حیات مردان نامی، ترجمۀ رضا مشایخی (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1338)، جلد 4، 513.

[29]استرابو، جغرافیای استرابو، ترجمۀ همایون صنعتی‏زاده (تهران: بنیاد موقوفات افشار، 1382)، 326.

[30]آتنایوس ناوکراتیس، ایرانیات در بزم فرزانگان، ترجمۀ جلال خالقی مطلق (تهران: مرکز دائر‌ه‌المعارف  بزرگ اسلامی، 1386)، 50.

[31] هرودوت، تاریخ هرودوت، ترجمۀ هادی هدایتی (تهران: دانشگاه تهران، 1384)، 126.

[32]‌آرتورکریسین‏سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمۀ رشید یاسمی (تهران: دنیای کتاب، 1370)، 610-619.

[33]‌بیهقی، تاریخ بیهقی، تصحیح یاحقی و سیدی، جلد 1، 548.

[34]‌ابوالفضل محمدبن حسین بیهقی، دیبای دیداری: متن کامل تاریخ بیهقی، تصحیح محمدجعفر یاحقی و مهدی سیدی (تهران: سخن، 1390)، 585.

[35]مکنزی، فرهنگ کوچک زبان پهلوی، 51؛ فره‏وشی، فرهنگ فارسی به پهلوی، 126؛

 Henrik Samuel Nyberg, A Manual of Pahlavi (Wiesbaden: E.J. Brill, 1974), vol. 2, 46.

[36] Kent, Old Persian, 192.

[37]Bartholomae, Altiranisches Worterbuch, 963-964

[38]یادگار زریران،  برگردان ماهیار نوابی (تهران: اساطیر، 1374)، 82.

[39]Heinrich Hübschmann, Armenische Grammatik (Leipzig: Breitkopf und Härtel, 1897), 140.

[40]جهانگیرمعصومی گیوی، جمع مکسر فرهنگ عربی به فارسی (تهران: فرهنگ انقلاب اسلامی، 1362)، 103.

[41]یادگار زریران، برگردان نوابی، بند 4، 45؛ یادگار زریران، برگردان ژاله آموزگار (تهران: معین، 1392)، بند 4، 14-15.

[42] یادگار زریران، برگردان نوابی، بند 24، 51؛ یادگار زریران، برگردان آموزگار، بند 24، 19.

[43]روایت پهلوی،  گزارش مهشید میرفخرایی (تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1390)، فصل 18، بند ب1، 254.

[44]خسرو قبادان و ریدکی، در متون پهلوی، گردآوردۀ جاماسب جی دستور منوچهر جی جاماسب آسانا، گزارش سعید عریان (تهران: کتابخانۀ ملی، 1371)، بند 102، 79.

[45]خلف تبریزی، برهان قاطع، 398؛ دهخدا، لغت‌نامه، ذیل واژۀ ”دواسبه. “

ریشه‌شناسی نام زنان در شاهنامه فردوسی

یدالله منصوری <Yadollah Mansouri <mansouri.yadollah@yahoo.com (دانش‌آموختۀ دکتری فرهنگ و زبان‌های باستانی دانشگاه تهران، 1381) دانشیار گروه زبان‌شناسی دانشگاه شهید بهشتی و مدیر این گروه است. پیش‌تر پژوهشگر و عضو هیئت علمی فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی بوده است. در کنار مقالات فراوان، برخی از تألیفات ایشان از عبارت است از بررسی ریشه‌شناختی افعال در زبان فارسی، بررسی ریشه‌شناختی فعل‌های زبان پهلوی (فارسی میانۀ زرتشتی) و فرهنگ زبان پهلوی (سه‌زبانه و در پنج جلد).

در این گفتار به بررسی نام‌های خاص (اشخاص) در شاهنامه فردوسی پرداخته شده است. یادآوری می‌شود که در زبان‌شناسی تاریخی، بررسی نام‌های خاص (اعلام) از دیرباز مورد توجه پژوهش‌های زبان‌شناسی تاریخی بوده است. ارزش علمی این‌گونه طرح‌ها به اندازه‌ای درخور توجه است که فرهنگستان علوم اتریش از دهۀ 1980 میلادی شماری از طرح‌های پژوهشی خود را به پژوهش نام‌های خاص ایرانی اختصاص داده و از جمله نام‌های خاص اوستایی، نام‌های فارسی باستان، نام‌های سغدی، و نام‌های کتیبه‌های فارسی میانه و دیگر زبان‌های ایرانی را منتشر کرده است یا در دست انتشار دارد. گویا نام‌های شاهنامه هم در برنامۀ کار آن بنیاد قرار دارد، ولی در این زمینه اثری منتشر نشده است.

شاید این سخن افسانه‌آمیز بی‌راه نباشد که جستجو و پی‌گیری دربارۀ آبشخور نام‌ها و واژه‌ها از دیرباز مورد توجه آدمی بوده است. ایرانیان دورۀ باستان نیز از این دایره بیرون نبوده‌اند و هم‌اکنون نیز نیستند، تا جایی که نوشته‌های کهن یادگاران روزگار گذشته نشان می‌دهد، نویسندگان آن زمان هم به‌ویژه در متون مقدس و آسمانی، چون عهد عتیق و عهد جدید یا کتب مقدس دیگر ملل، به ریشه‌شناسی یا وجه تسمیه نام‌ها و اعلام و واژگان پرداخته‌اند.

در شاهنامه چندبار به اشتقاق جالب اسامی پرداخته شده است که شاید از سر تفنن شعری یا پندارهای شاعر باشد که جلوه یافته‌اند. برای نمونه، دربارۀ اشتقاق نام سهراب، فرزند رستم، در داستان رستم و سهراب شاهنامه چنین آمده است:

چو نُه ماه بگذشت بر دخت شاه

یکی پورش آمد چو تابنده ماه

تو گفتی گو پیلتن رستم‌ست

و گرسام شیرست و گر نیرم‌ست

چو خندان شد و چهره شاداب کرد

و را نام تهمینه سهراب کرد

فردوسی دست‌کم در جای دیگری به دو نمونه از وجه اشتقاق نام کسان پرداخته است که از قضا درست نمی‌نماید. یکی از آن دو، نام رستم، یل توانا و ابرمرد ایران‌زمین، است، در داستان منوچهر:

بیامد یکی موبد چرب‌دست

مر آن ماه‌رخ را به می کرد مست

بکافید بی‌رنج پهلوی ماه

بتابید مر بچه را سر ز راه

چنان بی‌گزندش برون آورید

که کس در جهان این شگفتی ندید

. . .

بخندید از آن بچه سرو سهی

بدید اندرو فرّ شاهنشهی

برَستم، بگفتا، غم آمد بسر

نهادند رستمشْ نامِ پسر

یا در وجه تسمیۀ گندرو، آن هیولای غول‌آسا، در داستان ضحاک شاهنامه می‌خوانیم:

چو کشور ز ضحاک بودی تهی

یکی مایه‌ور بُد بسان رهی

که او داشتی گنج و تخت و سرای

شگفتی به دل‌سوزگی کدخدای

ورا کندرو خواندندی بنام

به کُندی زدی پیش بیداد گام

در روزگاران ما، پژوهش علمی دربارۀ نام‌های ایرانی کمابیش مورد توجه ایران‌شناسان و ایران‌پژوهان بوده است. شاید نخستین پژوهش روشمند و علمی اثر فردیناند یوستی، ایران‌شناس آلمانی، باشد که با عنوان نام‌نامۀ ایرانی (Iranisches Namenbuch) در ۱۸۸۹م منتشر شد. از دهۀ ۱۹۸۰ میلادی، فرهنگستان علوم اتریش کرسی‌ای پژوهشی دربارۀ نام‌های ایرانی را با پایمردی مانفرد مایرهوفر، ایران‌شناس اتریشی، رسماً بنیاد نهاد. هم اکنون نیز رودیگر اشمیت، ایران‌شناس دیگر اتریشی، سرپرستی طرح‌های علمی در زمینۀ نام‌های ایرانی را بر عهده دارد. از آن زمان تاکنون، فرهنگستان علوم اتریش بیش از ده جلد اثر علمی دربارۀ نام‌های ایرانی منتشر کرده است. در ایران نیز پژوهش‌های نام‌شناسی، به‌ویژه نام‌های شاهنامه، به صورت پراکنده و ذوقی صورت پذیرفته است که از دیدگاه دانش زبان‌شناختی چندان سودمند و روشمند نیستند. اما جا دارد از یگانه اثری یاد کنم که، با چشم‌پوشی از برخی معایب و اشکالات، درخور توجه است: فرهنگ نام‌های شاهنامه، اثر منصور رستگار فسایی در دو جلد و بالغ بر ۱۲۸۱ صفحه که کتابی است ارجمند و شایستۀ تقدیر، با بسیار سودمندی‌، که همۀ نام‌های شاهنامه همراه با شواهد شعری و برخی نکات وجه تسمیه و ریشه‌شناسی آنها شرح و بسط داده شده است. نکتۀ شایان یادآوری آنکه این‌گونه ریشه‌شناسی‌ها بر اثر پیشرفت دانش زبان‌شناسی تاریخی و گذر زمان، چندان با موازین و اصول زبان‌شناسی همراه و همگام نیستند یا بسیاری نیاز به بازبینی و حک و اصلاح بر مبنای دیدگاه‌های جدید و اندیشه‌های تازه دارد و سزاوار است این اصلاحات با روش علمی اعمال شوند.

از بین حدود ۳۰۰ نام خاص که در شاهنامه گرانسنگ فردوسی توسی آمده است، از باب استحسان و ارج‌گذاری، به نام‌های بانوان و زنان فرهیخته و دلاور ایران‌زمین پرداخته‌ام، چرا که زنان و دختران و همسران و مادران در گذر تاریخ و در اکنون و آینده، پرورنده و بالانندۀ همۀ فرزندان برومند این سرزمین بوده‌اند و هستند و خواهند بود. شمار این نام‌واژه‌ها ۲۸ است.

آرزو ār(i)zū / در شاهنامه، نامی است که فریدون بر زن سلم، عروس خود، نهاد که دختر سروِ یمن بود. این نام برگرفته است از فارسی میانه: ārzōg،[1] در ایرانی باستان: *ābarǰuka- برگرفته از ā- پیشوند و ریشۀ barǰ- / barg- ‌(خوش‌آمدگویی کردن، گرامی داشتن) و -uka- پسوند صفت‌ساز.[2] بسنجید با پهلوی اشکانی: āwaržōg (آزرو، خواست نفسانی).[3]

آزرم‌دخت / āzarm-duxt در شاهنامه نام دختر خسروپرویز است که پس از مرگ خواهرش، پوران‌دخت، به پادشاهی ایران دورۀ ساسانی رسید. همکردی است از آزرم (شرم) برگرفته از فارسی میانه: āzarm (بزرگداشت، احترام،) در ایرانی باستان: *abǰarman- برگرفته از abi- پیشوند و ǰarman- از ریشۀ ǰar-/ gar- (ستودن)؛[4] و دخت برگرفته از فارسی میانه duxt (دختر)؛ در ايراني باستان: *dauxtā- (ساخت نهادي از ستاك *dauxtar-)، بسنجید با اوستایی: duγδar-/ dugǝdar- (دختر).[5] روی هم، این نام به معنی ”دختر ستوده“ یا ”دختر گرامی“ است. دیدگاه دیگر این است که اگر بخش نخست واژه از فارسی میانۀ āzarm (آسیب، زیان)[6] باشد در آن صورت از ریشۀ zar- (پیر شدن) با a- پیشوند نفی‌ساز خواهد بود که آرزم‌دخت به معنی ”دخترِ پیرنشدنی“ یا ”دختر همیشه‌جوان“ است.[7]

ارنواز arnavāz / نام یکی از دو دختر جمشید، پادشاه اساطیری ایران، که او را به سراپردۀ ضحاک بردند. در تاریخِ طبری به‌صورت ”اروناز“ آمده؛[8] در نامنامۀ یوستی: Erenawāč.[9] برگرفته است از فارسی میانه:arnawāz ،[10] در ایرانی باستان: *aranawāča-، همکردی است از بخش نخست *arana- بسنجید با اوستایی: arǝnak (سزاوار) از arǝna- (سزاوار، خوب) برگرفته از ریشۀ اوستایی: ar- (برآوردن آرزو، بخشیدن) با پسوند -ana / ǝna در هندواروپایی: 2ar- / er- (بخش کردن، تقسیم کردن) و بخش دوم wāča- از ریشۀ wak-،[11] بسنجید با اوستایی: vačah- (سخن، گفتار) از ریشۀ vak- (سخن گفتن)، در هندواروپایی: ṷekw- (سخن گفتن)؛ روی‌هم‌رفته معنیِ‌ این نام است: ”کسی که سخن اثرگذاری دارد، آ‌نکه دعاهایش برآورده“ می‌شود.‌“[12]‌ بسنجید با همکرد اوستایی: arǝnat-čāēša- (پادافراه نادرست، مجازاتِ غیرقانونی)، arǝnat به معنی (بی‌عدالتی)، بسنجید با سکایی:ārra- (> *arna- ) (کار نادرست)؛ روی‌هم‌رفته: ”آنکه بی‌عدالتی را زشت می‌شمارد.‌“[13]

به‌آفرید / behāfarīd در شاهنامه نام دختر گشتاسپ است. برگرفته است از فارسی میانه: weh-āfrīd (به‌آفریده، نیک‌آفریده)، در اوستایی: vanuhi-āfriti- (مورد پسند، مطلوب). بخش نخست vahu- (بِه، نیک) و āfriti- از ā- پیشوند و frī-/ fray- (دوست داشتن، گرامی داشتن).[14] گویا این نام در اوستا به ریختِ vāriδkanā- آمده است که وجه تسمیه آن روشن نیست.

پری / parī در شاهنامه به صورت خیالی و وصفی برای زنان و مردان است. برگرفته است از فارسی میانه: parīk/g (جادوگر)،[15] در اوستایی: pairikā- (جادوگر، ساحره، عفریته)،[16] بسنجید با فارسی میانۀ مانوی: parīg (پری)،[17] سغدی: parīk (پری، جن)،[18] سکایی: pālīka- در همکرد pālīka-putra- (فرزند روسپی).[19] از دیدگاه بهمن سرکاراتی، گویا به ریشۀ هندواروپایی: *per- (به‌وجود آوردن، زاییدن) مربوط است که با پسوند ī پسوند اسم و صفت‌ساز و kā پسوند ساخته شده است.[20]

تهمینه tahmīna/e / در شاهنامه نام دختر شاه سمنگان، همسر رستم و مادر سهراب است. یوستی آن را به صورت Tūhmīn آورده است.[21] برگرفته است از فارسی میانه: *tahmēnak/g، بسنجید با tahmēn (دلیر، شجاع) از tahm (دلیر) و -ēn پسوند نسبی است.[22] در ایرانی باستان: taxman- (دلیر، شجاع) با پسوند aina-ka- که aina- پسوند نسبی‌ساز و -(a)ka- پسوند صفت‌ساز ساخته شده است. از این‌رو این نام به معنی ([زن] نیرومند، توانا، دلیر) است.

دل‌آرای / dilārāy نام مادر روشنک، زنِ دارایِ دارا(ب)، است. برگرفته است از دل (قلب)، برگرفته است از فارسی میانه: dil (دل، قلب)، در فارسی باستان: *dṛda- اوستایی: zǝrǝd- (دل)،[23] و آرا(ی) برگرفته از فارسی میانه ārāy- [مادۀ مضارع ārāstan (آراستن)]، در ایرانی باستان: *ārāda- از ریشۀ rād- (آماده کردن، مهیا کردن).[24] از این روی، معنی این نام ”آرایندۀ دل، زیبندۀ دل“ است.

رودابه / rūdāba/e(h) در شاهنامه نام دختر مهراب، شاه کابلی و سیندخت و همسر زال است. یوستی آن را به صورت Rōdābah به معنی ”آنکه دارای رشد و بالندگی باشکوه است“ آورده است.[25] برپایۀ دیدگاه یوستی، این نام برگرفته است از روی (صورت) از فارسی میانه: rōd/ rōy (روی، صورت)،[26] در اوستایی: raoδa- (رویش، نمو) از ریشۀ 2raod- (روییدن، رشد کردن) و بخش دوم از آبه برگرفته از آب (درخشش، جلاء)، در ایرانی باستان: *ā-bā- بسنجید با اوستایی: ریشۀ bā- (درخشیدن) با پیشوند ā-.[27] در این صورت، معنی این نام می‌تواند ”آن که روی تابان دارد“‌ باشد. برخی بخش دوم این واژه را برگرفته از رود (فرزند)، بسنجید با فارسی: رود (کودک گرامی)، دانسته‌اند. در این صورت، برگرفته از ایرانی باستان *rauta- به معنی ”فرزند“ خواهد بود.[28] در نتیجه، معنی نام به صورت ”فرزند تابان، کودک درخشان“ است. چنان‌چه بخش نخست به معنی ”رود“ باشد و بخش دوم برگرفته از پیشوند ā- و ریشه pā- (پاییدن).[29] روی هم ”پایندۀ رود“ معنی می‌دهد.

روشنک / rowšanak در شاهنامه نام دختر دارا (داریوش سوم) است که به همسری اسکندر مقدونی درآمده است. برگرفته است از فارسی میانه: rōšnak/g (روشن، آشکار، واضح)،[30] در ایرانی باستان: *rauxšnaka-، بسنجید با اوستایی: raoxšna- (روشن، درخشان)، از ریشۀ raok- (درخشیدن).[31]

سپینود / sipinōd در شاهنامه نام دختر شنگل هندی است که بهرام گور، پادشاه ساسانی، او را به زنی گرفت. یوستی آن را به ریختِ Spēnwad آورده است.[32] برپایۀ دیدگاه یوستی، برگرفته است از اوستایی: spānavaiti- به معنی ”دارایِ دو سگ.‌“[33] بارتُلمه، اوستاشناس نامی، دیدگاه یوستی را کنار گذاشته و معنی و ریشۀ روشنی برای آن یادآوری نکرده است و آن واژه را با واژۀ اوستایی spānah- به معنی ”مقدّس“ ‌سنجیده است.[34] پس بدین روی معنی نام ”دارای تقدّس“ است.

ستاره / sitāra در شاهنامه نام یکی از دختران افرسیاب است. برگرفته است از فارسی میانه: stārak/g (ستاره)،[35] در اوستایی: 3star- (ستاره)،[36] در هندواروپایی: *2stēr- (ستاره)؛ بسنجید با انگلیسی: star و دیگر زبان‌های اروپایی.[37] بسنجید با فارسی میانۀ مانوی: star (ستاره، کوکب)،[38] سغدی: (ǝ)stārē/ ’st’r’k (ستاره)، سکایی: stāraa- (ستاره، کوکب).[39]

سودابه / sūdāba در شاهنامه نام دختر شاهِ هاماوران-گویا یمن امروزی-و زنِ کی‌کاووس، شاه کیانی ایران، است. یوستی این نام را به ریختِ Sūdhābah ثبت کرده و اصل واژه را از Su‛dḁ̄ (سوداء) عربی می‌داند. بنا به گفتۀ یوستی، طبری سودابه را دختر افراسیاب یا ملک یمن می‌داند.[40] گویا این نام همکردی است از سود، برگرفته از فارسی میانه: sūd (سود)، در ایرانی باستان: sūta- صفت فاعلی از ریشۀ saw- (باد کردن، افزایش یافتن)،[41] بسنجید با اوستایی: sav- (متورم شدن، بادکردن).[42] بخش دوم شاید برگرفته باشد از پیشوند ā- و ریشۀ pā- (پاییدن).[43] احتمال اینکه آبه از آب، برگرفته از فارسی میانه: āb (آب) و در فارسی باستان و اوستایی: āp(i)- (آب، رود) باشد دور به نظر می‌رسد. معنی این نام‌واژه گویا با نظر نخست ”پایندۀ سود،“ با احتمال دوم ”آب افزونی‌بخش“ است، اگر بخش دوم از *āba- برگرفته از پیشوند ā- و ریشۀ bā- (درخشیدن) باشد، به معنی ”آب روشنی‌بخش“ خواهد بود.

سیندخت / sīnduxt در شاهنامه نام همسر مهراب کابلی و مادر رودابه، زن زال، است. همکردی است از سین و دخت. سین برگرفته است از فارسی میانه: sēn (نام کس، فرزند اهوم‌ستود / Ahūmstūd).[44] در اوستایی: 2, 3saēna- (نام کس، نام یک خاندان ایرانی)، نیز 1saēna- (پرندۀ افسانه‌ای، سیمرغ).[45] بخش دوم، دخت، برگرفته از فارسی میانه: duxt (دخت، دختر). همچنین بنگرید به آزرم‌دخت. از این روی، معنی این نام ”دخترِ سین (پرندۀ افسانه‌ای) “ گویا ”سیمرغ“ است.

 

شهربانو/ šahrbānū در شاهنامه نام خواهر گیو، پهلوان ایرانی، است. در برخی دستنویس‌های شاهنامه از آن به همسر رستم، پهلوان نامور ایرانی، یاد کرده‌اند. همکردی است از شهر، برگرفته از فارسی میانه : šahr (شهر، کشور) در فارسی باستان: xšaθra- (شهریاری، قلمرو کشور) و بخش دوم، بانو، برگرفته از فارسی میانه: bānūg (بانو، زن).[46] ساخت ایرانی باستان آن چندان روشن نیست. شاید بتوان آن را با همکرد اوستایی: dǝmąnō.paθnī- / nmānō.paθnī- (زنِ خانه، کدبانو) سنجید.[47] نیز بسنجید با فارسی میانه: bāmbišn (شه‌بانو، ملکه)،[48] سغدی: b’mn/ bāmn (بانو، همسر).[49] روی هم‌ رفته، این نام‌واژه به معنی ”بانویِ شهر (کشور)، همسرِ شهریار“ است.

شهرناز / šahrnāz در شاهنامه نام دختر جمشید، پادشاه پیشدادی ایران، است که به همراه خواهرش، ارنواز، دربندِ خانۀ ضحاک شدند. یوستی این نام‌واژه را به صورت šahrināz آورده و بر این باور است که فردوسی این نام را به سبب گونۀ نوشتاری wāč/z با nāč/z در دبیرۀ پهلوی نادرست نوشته است.[50] شهرناز برگرفته است از فارسی میانه: šahrnāz (شهرناز)،[51] در اوستایی: saŋhavak-/ saŋhūk- (نام یکی از دختران جمشید). گویا واژۀ اوستایی خود از دو بخش ساخته شده است که بخش نخستِ آن برگرفته از ریشۀ sanh- (سخن گفتن، اعلام کردن) و بخش دوم آن برگرفته است از ریشۀ vak- باز هم (گفتن، سخن گفتن).[52] گویا در برگردان نام اوستایی به فارسی میانه این دگرگونی ناهمسان پیدا شده است. روی هم ‌رفته، این نام‌واژه ممکن است به معنی ”سخن‌گو، بیان‌کنندۀ سخن، خوش‌زبان“ باشد.

شیرین / šīrīn در شاهنامه، نام همسر خسرو پرویز، پادشاه ساسانی، است. شیرین برگرفته است از فارسی میانه: šīrēn (شیرین، خوش‌مزه) که از īrš (شیر) و -ēn پسوند صفت نسبی‌ساز، در ایرانی باستان: aina-، ساخته شده است.[53] واژۀ šīr در ایرانی باستان: *xšīra- را بسنجید با سانسکریت: kṣīrá- (شیر [نوشیدنی])،[54] بسنجید با فارسی میانۀ مانوی: šīr (شیر [نوشیدنی]).[55]

فرانک / farānak در شاهنامه نام مادر فریدون و همسر آبتین است. فرانک برگرفته است از فارسی میانه: frānak (فرانک، مادر فریدون).[56] گویا در ایرانی باستان: *franayaka- و بسنجید با اوستایی: FrǞnay- / FrǞnī- از ریشۀ par- (پُر کردن، پروردن، غذا دادن، مراقبت کردن).[57]

فرنگیس / farangīs‌ در شاهنامه نام دختر افرسیاب تورانی و همسر سیاووش فرزند کی‌کاووس، پادشاه ایرانی، است. یوستی این نام‌واژه را از فارسی میانه wīspān-friyā می‌داند.[58] طبری آن را به صورت ”وسفافرید“ آورده است.[59] برخی از دانشمندان بر این باورند که فردوسی بنا به ضرورت شعری این واژه را به صورت فرنگیس آورده است.[60] چنان‌چه دیدگاه یوستی پایۀ این ریشه‌شناسی باشد، می‌توان آن را برگرفته از فارسی میانه: wispān-friyā (نام دختر افراسیاب)،[61] در ایرانی باستان: wispān-friyā- برگرفته از wispa- (همه، تمام، کُلّ)، اوستایی: vispa- (همه) و friyā- از ریشۀ frī-/ fray- (دوست داشتن) دانست.[62] در این صورت، معنی این نام‌واژه ”دوست‌داشتنی برای همگان، محبوب همه“ است. به نظر من، فرنگیس برگرفته است از فارسی میانه: frīgēz (نام دختر افراسیاب)[63] و در این صورت می‌تواند از صورت ایرانی باستان: *friya-gaisaw- باشد؛ بسنجید با ریشۀ اوستایی: frī-/ fray- (دوست داشتن) و واژۀ اوستایی: gaēsav- (گیسو). روی ‌هم رفته: ”آنکه دارای گیسوی دوست‌داشتنی یا دارای گیسویِ دلخواه است.“[64]

گردآفرید / gorāfarīd در شاهنامه نام دختر گُژدهم، از مرزداران ایرانی، است که در دژ سپید سکونت دارد.

همکردی است از گُرد و آفرید. بخش نخست، گُرد برگرفته است از فارسی میانه: gurd (قهرمان)، در ایرانی باستان: *wṛta- (دلیر، شجاع)؛ بسنجید با اوستایی: ham-vərəti- (دلیری، قهرمانی)، از ریشۀ vart- [ریشۀ var- با افزایۀ -t] (پشتیبانی کردن، پوشاندن).[65] بخش دوم، آفرید، برگرفته است از فارسی میانه: āfrīd (آفریده‌شده)، در ایرانی باستان: *āfrīta- صفت مفعولی؛ بسنجید با اوستایی: frita- با پیشوند ā- (آفرین شده، دوست داشته شده) از ریشۀ frī-/ fray- (گرامی داشتن، دوست داشتن).[66] در این صورت، معنی این نام‌واژه می‌تواند به صورت ”یل گرامی، پهلوان ستودنی“ و امروزه به صورت ”آفریدۀ پهلوان“ می‌باشد. 

گل‌آرا / golārā برپایۀ برخی دست‌نویس‌های شاهنامه، نام مادر روشنک است. همکردی است از گُل، برگرفته از فارسی میانه: gul (گل)، در اوستایی: varǝδa- (نام گل رُز، نام گیاه)، از ریشۀ varǝd- (بالیدن، رشد کردن).[67] برای گونۀ دیگر بسنجید با سغدی: wrδ/ warδ (گُل، گُلِ سرخ)،[68] پهلوی اشکانی: wār (گُل)،[69] فارسی: وَرد (گُل سرخ، رُز)؛ بخش دوم آن آرا(ی)- (از مادۀ مضارع آراستن) برگرفته از فارسی میانه: ārāy- مادۀ مضارع ārāstan (آراستن، تزیین کردن)، در ایرانی باستان: *ārāda- مادۀ مضارع از ریشۀ rād- (آماده کردن، مهیا کردن) با پیشوند ā-.[70] همچنین بنگرید به دل‌آرا(ی). وجه نام‌گذاری این نام‌واژه به معنی ”آرایندۀ گل، زینت‌بخش گُل“ است.

گلشهر / golšahr در شاهنامه همسر پیران ویسه است. همکردی است از گُل- بنگرید به گُل‌آرا-و شهر برگرفته است از فارسی میانه: šahr (شهر)، در ایرانی باستان: xšaθra- (شهریاری، سرزمین، کشور)؛ بنگرید به شهربانو. روی‌ هم، این نام‌واژه به معنی ” [دارندۀ] سرزمین گل‌ها“ است. چنان‌چه بتوان واژة شهر را دگردیسی از چهر پنداشت، در آن صورت گلشهر ممکن است به معنی ”گُلچهر، دارای چهرة گُل“‌باشد[؟].

گلنار / golnār در شاهنامه کنیز دلخواه اردوان است که به اردشیر دل می‌بندد و همراه با وی به پارس می‌گریزد. همکردی است از گُل- بنگرید به گُل‌آرا-و نار برگرفته است از فارسی میانه: anār گونۀ دیگر انار؛[71] با فرایند جابه‌جایی یا قلب، در ایرانی باستان: *(h)arāna- > *hadāna- و با دگرگونی -d- به -r-. دربارۀ دگرگونی *harān به anār بسنجید با فارسی کنار در فرایند قلب از واژۀ کران. برگرفته از ham- (هم) پیشوند و *dāna- (دانه)؛ بسنجید با اوستایی: haδānaē-pātā- (نام گیاه، درختِ انار)؛[72] بسنجید با سغدی: n’r’k/ nārāk‌ (انار)،[73] کردی: hanār و anār (انار).[74]

ماه‌آفرید / māhāfarīd در شاهنامه نام کنیز دلخواهِ ایرج است که از او دختری زاده می‌شود، فریدون او را به همسری پشنگ درمی‌آورد و منوچهر از این پیوند زناشویی زاده می‌شود. همچنین نام دختر تور نیز بود. همکردی است از ماه، برگرفته از فارسی میانه: māh (ماه)،[75] در فارسی باستان: māha- (ماه)، اوستایی: māh- (ماه [نام ایزد])؛[76] بخش دوم، آفرید، بنگرید به گُردآفرید. روی هم، معنی این نام‌واژه ”ماه‌ستودنی؛ آفریدۀ ایزد ماه“ است.

منیژه / manīža در شاهنامه نام دختر افراسیاب است و دلدادۀ بیژن، پهلوان ایرانی. یوستی این نام را گونۀ مؤنث از نام‌واژۀ پهلوی اشکانی Manēč می‌داند.[77] چنان‌چه دیدگاه یوستی را بپذیریم، شاید صورت ایرانی باستان این نام به ریختِ *manaizaka- برگرفته از ریشۀ man- (اندیشیدن) و -izaka- بسنجید با فارسی: یزه، پسوند تصغیر یا تحبیب، باشد[؟] ریشه و ریخت ایرانی میانه و باستان این نام‌واژه روشن نیست. برخی داستان بیژن و منیژه را از بسیاری ویژگی‌ها به سرزمین ارمنستان پیوند می‌دهند. تاسیست یادآوری می‌کند که مردی با نام Monaises از سوی پادشاه پارت (اشکانی) بر سرزمین ارمنستان فرمانروایی می‌کرده است.[78]

نار / nār در شاهنامه نام یکی از چهار دختر آسیابان پیر است که در جشن روستایی به دیدن بهرامِ گور آمدند و بهرام آن چهار دختر را به زنی گرفت. بنگرید به گلنار.

ناهید / nāhīd‌ در شاهنامه نام دیگر هوتوس، همسرِ گشتاسپ و مادر اسفندیار و پشوتن، است. نام‌واژۀ ناهید برگرفته است از فارسی میانه: anāhīd (اناهید، نام ایزد بانوی ایرانی)،[79] در اوستایی: an-āhita- در اصل صفت است به معنی ”نیالوده، بی‌آلایش، پاک،“ و نام ”ایزدبانوی عشق و باروری و همۀ آب‌های روی زمین“ است؛[80] خود آن برگرفته است از an- پیشوند نفی‌ساز و *āhita- صفت فاعلی از ریشۀ āh- (آلوده بودن).[81] نیز فارسی باستان: Anāhita- (نام ایزدبانوی ایرانی)؛[82] بسنجید با سغدی: n’xyδ/ nāxīδ (ناهید، ستارۀ زهره، نام ایزد بانو).[83] این نام‌واژه به گونه‌های دیگر، مانند اناهید، اناهیت، اناهیتا نیز به زبان فارسی دری رسیده است. پس ناهید به معنیِ ”نیالوده، پاک، بی‌آلایش“ و نام ایزدبانوی ایرانیان باستان است و یشت پنجم اوستا به نام آبان یشت در ستایش آن ایزدبانوی دلربا سروده شده است. 

همای / homāy در شاهنامه نام دختر گشتاسپ و خواهر اسفندیار، پهلوان ایرانی، است. همای برگرفته است از فارسی میانه: humāy (نام دختر گشتاسپ)،[84] در اوستایی: 2humayā-، humāyā- (نام دختر گشتاسپ) برگرفته از hu-‌ صفت (خوب) و māyā-/ mayā- (فرخنده، سعادت، میمون).[85] از دیدگاه مایرهوفر، این نام‌واژه را با واژۀ سانسکریت: su-māyá- (جادوگر، فریبکار) می‌توان سنجید و معنی کرد.[86] بسنجید با سکایی: ggumai- (دلخواه، موافقِ میل، > vi-māya-).[87] پس معنی این نام‌واژه می‌تواند ”خوب‌فرخنده، نیک سعادتمند“ باشد. نام مرغی نیز هست که در ادبیات ایران به ”همای سعادت“ نامور است.

همایون / homāyūn در شاهنامه گونۀ دیگر نام‌واژۀ همای، نام دختر گشتاسپ، است. همایون برگرفته است از هما(ی) و –یون صورت دیگرِ گون، برگرفته از فارسی میانه: gōn (گون، گونه، رنگ)، در اوستایی: gaona- صفت (رنگ، رنگ موی).[88] نیز بنگرید به همای.

دستاورد این پژوهش می‌تواند بررسی و کاوش در روش واژه‌سازی یا ساخت‌واژه و نام‌گذاری و رویکردهای جامعه‌شناختی زبان باشد. به سخن دیگر، تا زمانی که هر یک از این نام‌واژه‌ها از دیدگاه زبان‌شناسی تاریخی و گذرگاه دانش نام‌شناسی بررسی نشوند، فقط از روی ساخت ظاهری واژه چندان چیز درخوری به دست نمی‌آید و از دیدگاه زبان‌شناسی هم‌زمانی هم می‌توان با روش و اصول جامعه‌شناسی زبان یا زبان‌شناسی اجتماعی بدان نگریست، ولی به ژرف‌ساخت و ساخت‌واژی آنها نمی‌توان به آسانی دست یافت.

[1]یدالله منصوری، فرهنگ زبان پهلوی (تهران: انتشارات دانشگاه شهید بهشتی، 1394)، جلد 1، 92.

[2]See also Henrik Samuel Nyberg, A Manual of Pahlavi (Wiesbaden: Harrassowitz, 1974), vol. 2, 31.

[3]See also Desmond Durkin-Meisterernst, Dictionary of Manichaean Middle Persian and Parthian (Turnhout: Brepols, 2004), 70.

برای دیدگاه دیگر از ریشۀ varz- بنگرید به

Harold Walter Bailey, A Dictionary of Khotan Saka (Cambridge: Cambridge University Press, 1979), 74f.

[4]منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 1، 166.

[5]Christian Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch (Berlin: Walter de Gruyter, 1961), 748.

[6]منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 1، 167.

[7]See Nyberg, A Manual of Pahlavi, vol. 2, 41.

[8]بنگرید به محمد جریر طبری، تاریخ طبری، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده (تهران: اساطیر، 1352)، جلد 1، 205.

[9]Ferdinand Justi, Iranisches Namenbuch (Hildesheim: Georg Olms Verlagsbuchhandlung, 1963), 89.

[10]منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 1، 428.

[11]منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 1، 450.

[12]See Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 184 and 197; Julius Pokorny, Indogermanisches Etymologisches Wörterbuch (Bern: Francke,1959), 62 and 1133.

[13]See Manfred Mayerhofer, Die Avestanischen Namen (Wien, 1987), 24; Ilya Gershevitch, The Avestan Hymn to Mitra (Cambridge: Cambridge University Press, 1959), 186; Bailey, A Dictionary of Khotan Saka, 23.

[14]See also Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 1412; Justi, Iranisches Namenbuch, 348.

[15]منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 1، 92.

[16]Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 863.

[17]Mary Boyce, A Word-List of Manichaean Middle Persian and Parthian (Leiden: Diffusion E. J. Brill, 1977), 73.

[18]Badri Gharib, Sogdian-Persian-English Dictionary (Tehran: Farhangan Publication, 1995), 7013.

[19]Bailey, A Dictionary of Khotan Saka, 234.

[20]بهمن سرکاراتی، سایه‌های شکارشده (تهران: قطره، 1378)، 4؛

Pokorny, Indogermanisches Etymologisches Wörterbuch, 818.

[21]See Justi, Iranisches Namenbuch, 316.

[22]Philippe Gignoux, Iranisches Personennamenbuch (Vienna: Austrian Academy of Sciences Press, 2009), 410.

[23]Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 1692.

[24]بنگرید به یدالله منصوری، بررسی ریشه‌شناختی فعل‌های زبان پهلوی (تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1384)، 44.

[25]Justi, Iranisches Namenbuch,261.

[26]Nyberg, A Manual of Pahlavi, vol. 2, 170.

[27]See also Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 952 and 1495.

[28]See A. Shapur Shahbazi, “Rudāba,” at iranicaonline.org/articles/rudaba/.

[29]Roland G. Kent, Old Persian: Grammar, Texts, Lexicon (New Haven: American Oriental Society, 1953), 194; Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 885.

[30]D.N. MacKenzie, A Concise Pahlavi Dictionary (Oxford: Oxford University Press, 1971), 72.

[31]See also Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 1487.

[32]See Justi, Iranisches Namenbuch, 309.

[33]See Justi, Iranisches Namenbuch, 309.

[34]See also Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 1617f.

[35]Nyberg, A Manual of Pahlavi, vol. 2, 180; MacKenzie, A Concise Pahlavi Dictionary, 77.

[36]Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 1598.

[37]See also Pokorny, Indogermanisches Etymologisches Wörterbuch, 1027f.

[38]Durkin-Meisterernst, Dictionary of Manichaean Middle Persian and Parthian, 91.

[39]Bailey, A Dictionary of Khotan Saka, 433.

[40]Justi, Iranisches Namenbuch, 312.

[41]Johnny Cheung, Etymological Dictionary of the Iranian Verb (Leiden and Boston: Brill, 2007), 341.

[42]Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 1561.

[43]See Kent, Old Persian, 194; Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 885.

[44]بنگرید به منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 4 (در دست انتشار).

[45]Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch,1548; Manfred Mayerhofer, Iranisches Personennamenbuch (Wien: Verlag der Osterreichischen Akademie der Wissenschaften, 1979), 175.

[46]منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 2، ۲۹ به بعد.

[47]See Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 1093.

[48]منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 2، ۲۳.

[49]Gharib, Sogdian-Persian-English Dictionary, 2564.

[50]See also Justi, Iranisches Namenbuch, 293.

[51]بنگرید به منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد ۴.

[52]Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 1558, 1575 and 1330.

[53]Nyberg, A Manual of Pahlavi, vol. 2, 156.

[54]Manfred Mayerhofer, Kurzgefasstes Etymologisches Wörterbuch des Altindischen (Heidelberg: Carl Winter, 1956), vol. 1, 290.

[55]Durkin-Meisterernst, Dictionary of Manichaean Middle Persian and Parthian, 321.

[56]منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 2، ۶۷۷.

[57]Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 1022f; Justi, Iranisches Namenbuch, 105f; Cheung, Etymological Dictionary of the Iranian Verb, 295.

[58]Justi, Iranisches Namenbuch, 371.

[59]بنگرید به طبری، تاریخ طبری، جلد 2، 600.

[60]Djalal Khaleghi-Motlagh, “Farangīs”, in Encyclopaedia Iranica, at http://www.iranicaonline.org/articles/farangis/.

[61]بنگرید به منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 5 (در دست انتشار).

[62]See also Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 1026 and 1460; Nyberg, A Manual of Pahlavi, vol. 2, 214.

[63]بنگرید به منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 2، ۷۶۵.

[64]Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 1026 and 480.

[65]Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 1810f and 1360.

[66]Cheung, Etymological Dictionary of the Iranian Verb, 87; Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch,1016f.

[67]Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 1368 and 1369.

[68]Gharib, Sogdian-Persian-English Dictionary, 10149.

[69]Boyce, A Word-List of Manichaean Middle Persian and Parthian, 89.

[70]منصوری، بررسی ریشه‌شناختی فعل‌های زبان پهلوی، 44.

[71]منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 1، 442.

[72]Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch,1758f.

[73]Gharib, Sogdian-Persian-English Dictionary, 5808.

[74]همچنین بنگرید به منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 1، 443.

[75]MacKenzie, A Concise Pahlavi Dictionary, 53.

[76]Kent, Old Persian, 203; Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch,1170.

[77]Justi, Iranisches Namenbuch, 190.

[78]به نقل از جهانگیر کوورجی کویاجی، بنیادهای اسطوره و حماسۀ ایران، ترجمۀ جلیل دوستخواه (تهران: آگه، 1380)، 197.

[79]منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 1، 435.

[80]Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch,125.

[81]بنگرید به منصوری، بررسی ریشه‌شناختی فعل‌های زبان پهلوی، 31؛ منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 1، 435.

[82]Kent, Old Persian, 167.

[83]Gharib, Sogdian-Persian-English Dictionary, 5836.

[84]Nyberg, A Manual of Pahlavi, vol. 2, 102.

[85]Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 1833 and 1141.

[86]Mayrhofer, Die Avestanischen Namen, 177.

[87]See Bailey, A Dictionary of Khotan Saka, 87.

[88]منصوری، فرهنگ زبان پهلوی، جلد 2، ۸۷۳؛

Bartholomae, Altiranisches Wörterbuch, 483.

رستم‌کُشی یا سهراب‌کُشی؟ بررسی تطبیقی رمان موقرمز و داستان رستم و سهراب

 

اعظم نیک‌خواه فاردقی <Azam Nikkhah-Fardaqi <azam_nikkhah@yahoo.com دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی مشهد، مدرس گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی و ویراستار نشریه‌های علمی‌پژوهشی، کتب فارسی و انتشارات به‌نشر است. مقاله‌های ”تحلیل گفتمان انتقادی مکتوبات مولانا جلال‌الدین بلخی،“ ”بررسی تطبیقی پلئاس و ملیزاند مترلینگ و ’زال و رودابه‘ شاهنامه فردوسی“ و ”فراخوانی حماسه‌ها و اسطوره‌ها در رمان فارسی“ از او منتشر شده است.

مقدمه

افسانه‌ها و اسطوره‌ها از دیرباز تاکنون محملی برای بیان اندیشه‌های انسان‌ها بوده‌اند و به سبب ماهیت استعاری‌ و تأویل‌پذیری که دارند، از آغاز تاکنون همواره دست‌مایۀ شاعران و نویسندگان جهان قرار گرفته‌اند. از جمله شاهکارهای ادبی جهان که بسیار از نویسندگان بزرگ را تحت تأثیر خود قرار داده و باعث شده است که کماکان این منابع ارزشمند را در آثار خود بیاورند و به طرق متفاوت بسط دهند یا دگرگون کنند، شاهنامه فردوسی است. این اثر سترگ، که خود گنجینه‌ای گران‌قدر از حماسه‌ها و اسطوره‌هاست،‌ سال‌هاست که توجه نویسندگان سایر کشورها را به خود جلب کرده و در جایگاه منبع و منشأ ارزشمندی برای آفرینش آثار آنها قرار گرفته است. از جملۀ این نویسندگان بزرگ، اورهان پاموک (Orhan Pamuk, b. 1952) نویسندۀ ترک‌تبار کشور ترکیه و برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات 2006 و موقرمز عنوان رمانی است که تحت تأثیر افسانۀ ادیپ شهریار و به‌ویژه داستان رستم و سهراب شاهنامه فردوسی نوشته و سعی کرده است در هر دو داستان دگرگونی‌هایی ایجاد کند. در ابتدای رمان تأثیر داستان ادیپ را می‌بینیم، اما هرچه پیش‌تر برویم، داستان رستم و سهراب است که رنگ می‌گیرد و بر درون‌مایۀ رمان موقرمز غالب می‌شود. تراژدی رستم و سهراب و درون‌مایۀ پسرکُشی به‌گونه‌ای راوی داستان و همچنین، نویسندۀ رمان را متأثر و خشمگین ساخته که آنها را واداشته تا به کمک پسرهای داستان بشتابند و آنها را یاری کنند تا در این جنگ همیشگی پیروز شوند و قربانی نباشند.

 

خلاصۀ رمان موقرمز

این داستان، وقایع زندگی پسری با نام جم در کشور ترکیه است و از دوران نوجوانی او آغاز می‌شود. او پدری با نام تکین دارد که از فعالان سیاسی است و مدتی را در زندان به سر برده. در این مدت، جم که وابستگی شدیدی به پدر داشته، به ‌ناگزیر برای مدتی دوری پدری را تحمل می‌کند. پس از آزادی از زندان، پدر به داروخانه‌اش با نام حیات برمی‌گردد و جم نیز شب‌ها را در داروخانه همراه پدر می‌گذراند و زندگی بر وفق مراد است. ناگهان، روزی پدر برای همیشه جم و مادرش را ترک می‌کند و ناپدید می‌شود. پس از رفتن پدر و با توجه به فقری که گریبان‌گیر او و مادرش می‌شود، جم که پسری دبیرستانی و در حال آماده ‌شدن برای کنکور است، برای پرداخت شهریۀ کلاس کنکور، تصمیم می‌گیرد کار کند. ابتدا در کتاب‌فروشی‌ای مشغول به کار می‌شود. در آنجا داستان‌های اسطوره‌ای فراوانی می‌خواند و شیفتۀ آنها می‌شود؛ از جملۀ این داستان‌ها افسانۀ ادیپ شهریار است. به باور جم، اسطوره‌ها واقعیت دارند و در جهان امروز اتفاق می‌افتند.

رفتن پدر و وانهادن آنها در فقر و مخصوصاً خواندن این داستان، نگاه جم را نسبت به رابطۀ پدر و پسر دگرگون می‌کند و دیگر پدرها و پسرها را در مقابل هم می‌بیند. پس از مدتی، شخصی مقنی به او پیشنهاد می‌دهد تا چند ماهی موقتاً در حفر چاهی دستیار او باشد و با پول و انعامی که از این راه به دست خواهد آورد، خواهد توانست شهریۀ کلاسه‌هایش را پرداخت کند. جم نیز این پیشنهاد را می‌پذیرد و با مقنی برای حفر چاه راهی روستاهای اطراف شهر استانبول می‌شود تا در دشت‌های خالی یکی از این روستاها که صاحب آن قصد تأسیس کارخانه‌ای در آن را دارد، چاهی حفر کنند. زندگی در آن دشت به‌رغم کمبود امکانات و شرایط طاقت‌فرسای حفر چاه برایش لذت‌بخش است. او و استادش هر شب به روستای نزدیکشان می‌روند تا وسایل مورد نیازشان را تهیه کنند. در همین رفت‌وآمد، جم متوجه برگزاری نمایش‌های گروه تئاتر سیاری می‌شود که یکی از بازیگران این نمایش زنی با موهای قرمز است. به‌رغم اختلاف سنی زیاد با زن، جک روزبه‌روز بیشتر شیفتۀ آن زن می‌شود. در عین حال، حفر چاه و دست ‌یافتن به آب بسیار طولانی می‌شود و همه، حتی مالک زمین، از رسیدن چاه به آب ناامید می‌شوند و مقرری آنها نیز قطع می‌شود.

جم با وجود ناامید شدن از دستیابی به آب و اصرار شدید استاد او برای ادامۀ حفر چاه و تحمل شرایط سخت و حقوق ‌نگرفتن، به سبب شیفتگی فراوانی که به آن زن موقرمز پیدا کرده است، این شرایط را تحمل کرده و به استادش اعتراض نمی‌کند. مهربانی استاد و زمان زیادی که جم و استادش در آن دشت برای حفر چاه سپری می‌کنند از طرفی، و بی‌پدربودن جم و نیازش به وجود پدر باعث می‌شود میان او و استادش رابطۀ پدری و پسری برقرار شود و جم همواره استادش را در جای پدرش ببیند. استادش نیز همواره او را ”پسرم“ خطاب می‌کند؛ اما افسانۀ ادیپ و هراس اتفاق‌ افتادن آن همواره با جم همراه است. اشتیاق جم روزبه‌روز به آن زن موقرمز بیشتر می‌شود و تصمیم می‌گیرد علی‌رغم اینکه استادش همواره او را از رفتن به آن تئاتر سیار نهی کرده است، شبی به تئاتر برود و نمایش موقرمز را ببیند. در این نمایش است که جم داستان رستم و سهراب و مویه‌های تهمینه را-که همان زن موقرمز نقشش را بر عهده دارد-از نزدیک می‌بیند که به ‌شدت او را تحت تأثیر قرار می‌دهد.

جم در این مدت همواره زن موقرمز را تعقیب می‌کند و زن نیز متوجه توجه خاص او می‌شود و به علت شباهت خاص این پسر نوجوان با معشوق سابقش، زن هم به او توجه می‌کند و در نهایت او را به خانۀ خود می‌برد و شبی را با او می‌گذراند. حفر چاه به سبب وجود سنگ‌های غول‌پیکر به‌ کندی پیش می‌رود و تقریباً هیچ امیدی برای رسیدن به آب باقی نمانده است. روزی که استادِ جم در ته چاه مشغول کندن است و جم در بالای چاه مشغول بالا کشیدن خاک، سطلی که جم همواره با آن خاک را بالا می‌کشید، ناگهان به داخل چاه سقوط می‌کند و بر سر استاد فرود می‌آید. علت این بود که جم بر اثر حواس‌پرتی‌ به خاطر رابطه‌اش با موقرمز و شیفتگی زیادش به او، سطل را به ‌خوبی به طناب نبسته بود. این در حالی است که استاد در این مدت طولانی بارها و بارها به جم تذکر داده بود که اگر سطل به داخل سقوط کند، باعث مرگ مقنی خواهد شد. جم که مرگ مقنی را قطعی و خود را مسبب آن می‌داند، ابتدا تلاش می‌کند کسی را پیدا کند تا به استادش کمک کند. وقتی کسی را نمی‌یابد، با توجه به تذکر استادش و باوری که نسبت به مضمون پدرکُشی در اسطورۀ ادیپ دارد، به ‌سرعت و هراسان لوازمش را جمع می‌کند و با قطار به شهرش برمی‌گردد.

سال‌ها می‌گذرد و او همواره از یادآوری این حادثه فرار می‌کند. جم در دانشگاه پذیرفته می‌شود و پس از آن ازدواج می‌کند و استخدام می‌شود. مدتی بعد، شرکتی ساختمانی را با همراهی همسرش تأسیس می‌کند، از آنجا که هردو (هم زن و هم شوهر) دلبستگی شدیدی به افسانه‌ها و اسطوره‌ها دارند و با توجه به اینکه از نعمت داشتن فرزند محروم‌اند، نام شرکت را سهراب می‌گذارند. سهراب روزبه‌روز بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود و جم را به فردی ثروتمند و سرشناس تبدیل می‌کند. پس از مدتی، جم آگهی فروش زمین‌های همان دشت حفر چاه را می‌بیند و تصمیم می‌گیرد آن زمین‌ها را بخرد و با این‌کار از سرنوشت استادش و موقرمز نیز آگاه شود. روزی کارکنانش به او خبر می‌دهند که فردی از او شکایت کرده و ادعا می‌کند که پسر او و موقرمز است. با انجام آزمایش‌های دی‌ان‌ای ادعای آن پسر تأیید می‌شود و جم که همواره در آرزوی داشتن فرزند و وارثی برای ثروت هنگفتش بود، مشتاق دیدار فرزندش و موقرمز می‌شود و این اشتیاق باعث رقم‌خوردن حادثۀ نحس دیگری در آن چاه می‌شود.

ملاقاتی در آن روستا، که اکنون پس از گذشت حدود سی سال تبدیل به شهری بزرگ شده، ترتیب داده می‌شود و جم که همچنان تحت تأثیر اسطوره‌ها و در این قسمت به‌ویژه تحت تأثیر داستان رستم و سهراب است، برای حفظ جان خود از خطرات احتمالی اسلحه‌ای با خود حمل می‌کند. پس از ملاقات جم با موقرمز، جم متوجه می‌شود که پسری بدخو دارد که به سبب آنکه سال‌ها همچون خود او در فقر و بی‌پدر بزرگ شده، از دیدار با پدر اجتناب می‌کند. در آن شب، جم شدیداً تمایل دارد چاهی را که در آن زمان ماه‌ها با استادش آن را حفر کرده بودند، از نزدیک ببیند. موقرمز پسر جوانی را مسئول نشان‌ دادن چاه کرده و همراه با جم می‌فرستد و او را دوستِ پسرشان معرفی می‌کند. جم در راه موضوعاتی را از جوان می‌شنود و می‌فهمد که جوان از همه‌ گذشتۀ او و به‌ویژه گناهی که در حق استادش کرده است، خبر دارد و به‌شدت خشمگین است. رفته‌رفته جم متوجه می‌شود که آن جوانِ همراه همان پسرش است و این زمانی است که آن دو بر سر چاه می‌رسند. پس از اینکه جم خشم پسر را می‌بیند، اسلحه را بیرون ‌می‌آورد و پسر که فکر می‌کند پدر قصد کشتن او را دارد، به او حمله می‌کند و در حین درگیری، تیری به چشم جم برخورد می‌کند که سبب مرگ او می‌شود و به چاه سقوط می‌کند. در نهایت هم انور، پسر جم، به جرم پدرکُشی راهی زندان می‌شود.

 

راوی

موقرمز دو راوی دارد که درواقع دو شخصیت اصلی داستان‌اند. بنابراین، داستان از دید اول ‌شخص روایت می‌شود. این رمان دو بخش دارد که بخش ابتدایی آن را جم، شخصیت اصلی داستان، روایت می‌کند و راوی بخش آخر آن موقرمز، یکی دیگر از شخصیت‌های مهم، داستان است. به همین علت، راویان این داستان مداخله‌گر و اعتمادپذیرند که خود هم در داستان کنش‌ می‌کنند و هم در رویدادهایی که نقل می‌کنند سهیم‌اند. کنش‌های راویان این داستان باعث می‌شود اسطوره‌ها بار دیگر تکرار شوند.

 

شخصیت‌پردازی

در این داستان، جم، تکین (پدر جم)، موقرمز، عایشه (همسر جم)، انور، و استاد محمود مقنی از جمله‌ شخصیت‌های اصلی داستان‌اند و مادر جم، تورگای (همسر موقرمز)، وکیل شرکت، و مالک دشت از جمله شخصیت‌های فرعی داستان به حساب می‌آیند.

 

سهرابی خشمگین و عصیانگر

جم پسری آرام، صبور و خجالتی است که در سن نوجوانی و هنگام کار در کتاب‌فروشی و مطالعۀ افسانۀ ادیپ شهریار، با این داستان آشنا می‌شود و همواره ناپدید شدن ناگهانی پدرش و کشته ‌شدن پدر ادیپ به دست ادیپ در ذهن او می‌چرخد. او با خواندن این داستان و دانستن خطای ادیپ، همیشه خود را در برابر همۀ پدرها شرمسار می‌داند و خود را نیز ادیپی دیگر می‌بیند و همواره از تکرار اسطورۀ ادیپ در زندگی واقعی خودش هراس دارد. زمانی که نوعی رابطۀ پدر و فرزندی بین او و استاد محمود برقرار می‌شود، باز هم تقابل بین پدر و پسر را احساس می‌کند و این تقابل در چند بخش از داستان اوج می‌گیرد. معمولاً شب‌ها استاد محمود برای جم داستان‌های گوناگونی تعریف می‌کند تا شبی به داستان رستم و سهراب می‌رسد. جم نیز به تلافی این کار استاد، افسانۀ ادیپ را برای استادش تعریف می‌کند.

جم زمانی که داستان رستم و سهراب را می‌شنود، به‌ نوعی استاد را همان رستم می‌داند که شاید زمانی باعث مرگش شود؛ مخصوصاً که احساس می‌کند بین استادش و موقرمز نیز رابطه‌ای وجود دارد. این احساس زمانی شدت می‌یابد که جم به تئاتر موقرمز می‌رود و نمایش رستم و سهراب و کشته‌ شدن سهراب را می‌بیند و به ‌شدت متأثر می‌شود؛ به‌گونه‌ای که کنش‌هایی از او سر می‌زند که تا آن زمان سابقه نداشته است. ریمون کنان این نوع کنش‌ها را کنش‌های یک‌زمانه (غیرعادتی) می‌داند که در مقابل کنش‌های عادتی می‌آید: ”کنش‌هایی یک‌زمانه و عادتی–هر دو-به یکی از مقوله‌های زیر تعلق دارند: انجام‌دادن وظیفه (چیزی که شخصیت انجام می‌دهد)، انجام ‌ندادن وظیفه (چیزی که شخص می‌بایست انجام دهد، ولی انجام نمی‌دهد).“[1] جم در طول مدتی که با استاد محمود است، همواره شاگردی مطیع و حرف‌شنو است که اوامر استادش را موبه‌مو اطاعت و اجرا می‌کند: ”اوس محمود چه می‌کرد که چنین احساسی را در من برانگیخت؟ چرا دلم می‌خواست همیشه از او اطاعت کنم و کاری بکنم که خوشایندش باشد؟“[2] درواقع، کنش‌هایی که جم در مقام راوی-شخصیت داستان انجام می‌دهد، تا قبل از آگاهی از داستان رستم و سهراب کنش‌هایی عادتی است، اما پس از آن نوعی دیگر از کنش‌های او را می‌بینیم؛ او اکنون از این داستان آگاهی دارد و به واقعی‌بودن آن معتقد است. زمانی که استاد محمود از حفر چاه خسته می‌شود و سرعت کند جم را هم در بالا کشیدن خاک از چاه می‌بیند، از او درخواست می‌کند که جایشان را عوض کنند، جم مدت کوتاهی درون چاه می‌رود و افکار آشفته‌ای به سراغ او می‌آید‌ و اسطوره‌های پسرکُشی در سرش می‌چرخند. او که استاد محمود را همچون رستم و در مقابل خود می‌بیند‌، دیگر نمی‌تواند به او اعتماد کند. بنابراین، جم این بار برخلاف همیشه اطاعت نمی‌کند و از استاد می‌خواهد او را از چاه بالا بکشد: ”اگر برای ادب ‌کردن من یا حتی رو‌کم‌کنی عمداً چند دقیقه‌ای زیر سایۀ درخت چرت می‌زد و من را این پایین به حال خودم رها می‌کرد، چه؟ اگر می‌دانست که من دیشب چه کرده‌ام، آیا مرا تنبیه می‌کرد؟ . . . اوستا، من رو بکش بیرون که دیگه نمی‌تونم، واقعاً نمی‌تونم.“

استاد محمود همواره به جم متذکر می‌شد که به تئاتر نرود، اما پس از آگاه‌ شدن از سرنوشت سهراب است که جم از امر استاد تخطی می‌کند و نه فقط به دیدن نمایش می‌رود، بلکه شبی را نیز با موقرمز می‌گذراند و علی‌رغم تذکر استاد که زود از روستا برگردد، تا صبح به دشت برنمی‌گردد و زمانی هم که برمی‌گردد به استادش دروغ می‌گوید: ”در اوج سرخوشی برای تبرئه‌ام از بار این گناه بزرگ، از پذیرفتن این واقعیت که آدم غیرقابل اعتمادی هستم، آدم . . . آدم بدی هستم، بهانه‌هایی تراشیدم و توضیحاتی دست و پا می‌کردم که چیزی جز توبیخ نبودند.“[3]

پس از آگاه‌شدن جم از سرنوشت سهراب شاهنامه، در سراسر داستان، پیوسته رستم را سرزنش می‌کند و به باد انتقاد می‌گیرد و از آنجا که در نظرش همۀ پدرها و ازجمله استاد محمود همچون رستم هستند، در قسمت‌های متفاوت داستان عصبانیت و خشم او را نسبت به استادش می‌بینیم که در واقع نوعی رستم است. بزرگ‌ترین کنشی که نشان‌دهندۀ خشم راوی داستان (جم) است، نادیده‌گرفتن استاد محمود آسیب‌دیده در ته چاه و کمک‌نکردن به اوست: ”با خودم می‌اندیشیدم که اگر جوری رفتار کنید که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و به همین دلیل هیچ اتفاقی نیفتد، می‌توانید امیدوار باشید که دیگر هرگز هیچ اتفاقی نخواهد افتاد.“‌[4] همان‌گونه که در کنش‌های شخصیت اصلی داستان (جم) مشاهده می‌شود، جم نوجوان همان سهراب امروز است که به ‌شدت از سرنوشت خود خشمگین است و این بار عزم خود را جزم کرده تا در همان مرتبۀ اول رقیب خود را که همان پدر یا فردی در جایگاه پدر است، بر زمین بزند. بنابراین، زمانی که استاد محمود را در ته چاه به حال خود رها می‌کند، تصمیم می‌گیرد چنان رفتار کند که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است.

سهرابی ادیپ‌گونه

پس از گذشت سال‌ها، راوی داستان (جم) که به فردی ثروتمند تبدیل شده، از آنجا که فرزندی ندارد، شرکت خود را که برایش حکم فرزند دارد و از زمان تأسیس آن تاکنون قد برافراشته و رشد کرده و سرشناس شده، سهراب می‌نامد. این نکته نشان می‌دهد که ما از این بخش داستان با راوی داستان در جایگاه رستم مواجهیم و نه سهراب. به ‌عبارتی، جم از اینجای داستان تبدیل به رستم می‌شود تا سهرابی دیگر علیه او قد علم کند.

از طرفی، موقرمز که از جم صاحب فرزندی شده است، از آن‌جایی که هیچ مدرکی علیه او ندارد، سکوت می‌کند و انور (پسر جم و موقرمز) روزبه‌روز رشد می‌کند و بزرگ می‌شود. زمانی که موقرمز و پسرش به فقر دچار می‌شوند، او واقعیت را به پسرش می‌گوید و همچون تهمینه پسر را به دنبال پدر می‌فرستد. موقرمز با این کار امید فراوان دارد که پسرش با پیداکردن پدر خلأ عاطفی خود را برطرف کند، اما تقدیر آن‌گونه که موقرمز تصور می‌کند پیش نمی‌رود. موقرمز در ملاقات با جم به او می‌گوید که در واقع، معشوقۀ سابق پدر جم (تکین) بوده است و سال‌ها بعد که جم را که نوجوانی دبیرستانی بود در آن روستا دید، به سبب شباهت زیاد جم به پدرش مورد توجه او قرار گرفت و باعث شد که او را به خانۀ خود دعوت کند. در این بخش داستان، جم نوجوان یا سهراب کنش و سرنوشتی ادیپ‌گونه دارد.

جم با انور نیز همچون رستم و سهراب در حالتی ناشناس صحبت می‌کند و در ابتدا پسر خود را نمی‌شناسد، زیرا این بار موقرمز یا مادر انور است که همچون دستیار سهراب شاهنامه، به‌ صورتی عامدانه اطلاعات اشتباه به جم می‌دهد و انور را دوست صمیمی پسرشان معرفی می‌کند و می‌گوید پسرشان به جلسه نیامده است. اما در این داستان، هویت انور قبل از وقوع فاجعه بر جم فاش می‌شود. در این هنگام، جم که هنوز در دنیای افسانه‌ها و اسطوره‌ها به سر می‌برد و با توجه به تغییر جایگاهش پدرکُشی ادیپ را به یاد می‌آورد، کاملاً آگاهانه و عامدانه اسلحه را بیرون می‌آورد. انور نیز که همواره اسطوره‌ها و افسانه‌ها را از استاد محمود و مادرش موقرمز شنیده است، با یادآوردن پسرکُشی‌های این داستان‌ها به پدر حمله می‌کند تا سرنوشت خود را تغییر دهد. پس از درگیری پدر و پسر، انور که سهراب جوان این قسمت داستان است، در کنشی ادیپ‌وار تیری در چشم پدر خالی می‌کند و سبب مرگ او می‌شود.

 

نظرگاه نویسندۀ داستان

از آن‌جا که راوی داستان او‌ل ‌شخص است، بین او و رخدادهای داستان فاصلۀ چندانی نیست. ”مفهوم فاصله بیانگر یکی از ویژگی‌های بنیادی داستان روایی-به‌ویژه رمان-است؛ اینکه داستان روایی انعطاف‌پذیری نامعمولی دارد و می‌توان در آن، رخدادها و تنش‌ها را با شدت و عمقی زیاد نشان داد.“[5] در موقرمز همۀ اطلاعات ما از داستان به نقل از راوی داستان یا همان جم است. او به کل داستان آگاهی دارد و داستان و شخصیت‌ها را برای ما نقل و شخصیت‌ها را آن‌گونه که خود می‌خواهد، به ما معرفی کرده و دربارۀ آنها قضاوت می‌کند. از آنجا که راوی داستان یکی از شخصیت‌های اصلی داستان و پسری است که در تقابل با برخی شخصیت‌های دیگر همچون استاد محمود و پدر خود قرار دارد، کمتر به این شخصیت‌ها پرداخته است و بنابراین، این شخصیت‌ها نیز آن‌گونه که باید نتوانسته‌اند از موضع خود (پدر بودن) دفاع کنند و خود را به مخاطب بشناسانند.

علاوه ‌بر این، شخصیت‌ها در سراسر داستان خود را گونه‌ای از شخصیت‌های افسانه‌ای و اسطوره‌ای می‌دانند که تلاش می‌کنند از مبتلا شدن به سرنوشت آنها بگریزند، اما تلاش آنها درنهایت منجر به وقوع حادثه به شکلی دیگر و به صورتی می‌شود که نویسنده می‌خواهد. وقایع رمان نشان می‌دهد که فقط شخصیت‌های داستان نیستند که از سرنوشت افسانه‌ها و اسطوره‌ها ناراضی‌اند، بلکه نویسندۀ داستان نیز به سرنوشت آنها اعتراض دارد و این اعتراض را با واژگونه‌کردن سرنوشت شخصیت‌های داستان خود نشان می‌دهد. هنگامی که جم نوجوان است و با استاد محمود در حال حفر چاه، کنش‌های جم پسرانه و ادیپ‌گونه و سهراب‌گونه است و کنش‌های استاد محمود پدرانه و رستم‌گونه و همچون پدر ادیپ. اما از آنجا که نویسنده سهراب‌کُشی را نمی‌پذیرد، سهراب بر رستم پیروز می‌شود و به جای اینکه استاد محمود به جم آسیب بزند، جم به او آسیب می‌رساند. اما جم شخصیت پیروز داستان باقی نمی‌ماند و هم‌زمان با پدر شدن و جست‌وجوی پسرش، او نیز باید مغلوب پسر خود شود. اینک سهرابی دیگر (انور) بر او پیروز می‌شود و از او که اکنون به رستمی امروزی تبدیل شده انتقام می‌گیرد.

 

نتیجه‌گیری

موقرمز بیش از آنکه تحت تأثیر داستان ادیپ شهریار باشد، از داستان رستم و سهرابِ شاهنامه فردوسی تأثیر گرفته است. در موقرمز، راوی داستان و در نهایت نویسندۀ که به سرنوشت سهراب در شاهنامه معترض‌اند و به حمایت از سهراب برخاسته، می‌کوشند سرنوشت رستم و سهراب را تغییر دهند. به همین سبب، درون‌مایۀ این داستان را به جای سهراب‌کُشی، رستم‌کُشی تشکیل می‌دهد. تراژدی رستم و سهراب و درون‌مایۀ پسرکُشی به‌گونه‌ای راوی داستان و نویسندۀ رمان را متأثر و خشمگین ساخته که آنها را واداشته به کمک پسرهای داستان بشتابند و آنان را یاری کنند تا در این جنگ همیشگی پیروز شده، قربانی نشوند.

[1] شلومیت ریمون کنان، روایت داستانی: بوطیقای معاصر، ترجمۀ ابوالفضل حری (تهران: نیلوفر، 1387)، 86.

[2] اُرهان پاموک، پاموک، موقرمز، ترجمۀ عین‌له غریب (چاپ 4؛ تهران: چشمه، 1395)، 78.

[3] پاموک، موقرمز، 115.

[4]پاموک، موقرمز، 137.

[5]یاکوب لوته، مقدمه‌ای بر روایت در ادبیات و سینما، ترجمۀ امید نیک‌فرجام (چاپ 2؛ تهران: مینوی خرد، 1388)، 49.

سهراب سپهری و تأثیر وی بر شعر معاصر فارسی در حوزۀ افغانستان

سهراب سپهری و تأثیر وی بر شعر معاصر فارسی در حوزۀ افغانستان

 

عیدمحمد شیرزاد (قرصوبی)
استاد دانشگاه کابل

 

 

عیدمحمد شیرزاد (قرصوبی) ­[sherzadeidmohammad@yahoo.com­] Eid-Mohammad Sherzad دانش­آموختۀ مقطع لیسانس دانشکدۀ ادبیات دانشگاه کابل (1386)، کارشناسی ارشد دانشکدۀ ادبیات فارسی دانشگاه تهران (1389) و دکتری همین دانشگاه (1394) با دفاع از رسالۀ دکتری با عنوان ”سیمای آزادی‎‌خواهی و میهن‌گرایی در شعر معاصر افغانستان“ که با درجۀ عالی پذیرفته شده است. بعد از مقطع کارشناسی ارشد حدود یک سال در دانشگاه‎های خصوصی افغانستان مضمون ادبیات فارسی تدریس کرد و پس از دکتری عضو هیئت علمی دانشگاه کابل در رشتۀ ادبیات نمایشی شد. پس از سقوط نظام جمهوریت و استقرار نظام امارت اسلامی طالبان، راهی کشور آلمان شد و اکنون در این کشور حضور دارد.

مقدمه

عصر مشروطیت در افغانستان، در کنار تجددگرایی و نوآوری در حوزۀ صنعت، فرهنگ، مؤلفه‌های سیاسی و اجتماعی و نوعیت شهرنشینی، در روند تغییرات ادبی نیز مؤثر واقع شد. چون در این دوره از یک طرف تعاملات با کشورهای بیرونی و از جمله غرب گسترش پیداکرد و از جانب دیگر، شاعرانی به خارج از افغانستان سفر نمودند. این امر موجب شد که آنان با فرم، سبک و موضوعات جدید شعری دنیا آشنا گردند. خلیل‌الله خلیلی یکی از کسانی بود که ضمن سرایش قالب‌های سنتی در آزادسرایی نیز نخستین گام‌‏ها را برداشت.­[1] چنانچه در ایران، قبل از وی و حتی قبل از نیما یوشج، بنای نخستین شعر نیمایی و آزاد را شاعرانی چون ابوالقاسم لاهوتی، تقی رفعت و جعفر خامنه‌ای‎ گذاشته بودند. سپس، نیما آن را در شعر  ”ققنوس“ که در سال ۱۳۱۶ سروده بود، به جریان و سبک جدید شعری تبدیل ساخت. پس از نیما، در حوزۀ ایران این روند به مرور زمان گسترش یافت. احمد شاملو شعر را از قالب و وزن بیرون کشید و سهراب سپهری شعر را طغیانگر و معنادار بار آورد. تا زمانی‎که در ایران احمد شاملو، فروغ فرخزاد، مهدی اخوان ثالث، و حتی نیما شعر آزاد خلق می‌کردند، در افغانستان هنوز هم قالب غزل، مثنوی، قصیده و رباعی مرسوم بود و همچنان علاقه‌مندانی نیز داشت. هنگامی ‎که شاعران جوان افغان با آثار شعری شاعران مزبور و به­‌خصوص سهراب سپهری آشنا شدند، به سرایش شعر نو بیش از پیش توجه کردند.[2]

سپهری ضمن اینکه هنرمند نقاش و مترجم بود، شعر را با طبیعت درآویخت و عنوان شاعر نقاش را کسب‌ کرد. تصاویر خلاقۀ وی در شعر به­گونه‎ای بود که از یک طرف اثرش را تخیلی می‌کرد و از جانب دیگر دغدغه‌های ذهنی خود را از طریق آن به خواننده وانمود می‌نمود. با ساده‌ترین کلمات مهم‎ترین موضوعات را به تصویر می‌کشید، مغلق‎گویی و پیچیدگی را کنار گذاشته بود، و روانی و سلاست را با تصاویر زیبا به تخیل می‌کشید. پیام‌هایش را از تصاویر محیط پیرامونی دهات و زادگاهش مخابره می‌کرد و به وسیلۀ آن اصل ذات انسانیت و انسان‌دوستی را به آگاهی جامعه و مردم انتقال می‌داد. چنانچه وی می‌گفت:

آب را گل نکنیم

در فرودست انگار کفتری می‌خورد آب

یا که در بیشه‌ای دور، سیره‌ای پرمی‌شوید

یا در آبادی کوزه‌ای پر می‌گردد

می‌رود پای سپیداری تا فروشوید دل اندوهی را

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب[3]

بی­شک این­گونه اشعار، که مملو از احساس و معناست، در اذهان خوانندگان، شاعران و نویسندگان پیام درد را بازگو می‌کند و به­‌خصوص آن عده از شاعران و نویسندگانی که در جامعه‎ای زندگی کرده‌اند که مردم آن جامعه سال‌ها درد و مشکلات را لمس می‌کردند، قطعاً این نوع سبک و سیاق را در قالب شعری و داستانی خویش ترسیم و تحکیم می‌کنند. شاعران معاصر افغانستان، و به‌­خصوص شاعران عصر مقاومت، ضمن اینکه از لحاظ ساختاری و قالب به سرایش شعر نو پرداختند، از لحاظ محتوایی نیز غالباً اشعاری را خلق کردند که در آن مردم را به پایداری، مقاومت و شادابی در زندگی دعوت می‌کردند. سهراب سپهری برای شاعران جوان و معاصر این کشور الگو بود. الگو در طبیعت‎گرایی، الگو در حیطۀ سمبول­گرایی و نمادسازی، الگو در خصوص ساده‌سازی کلمات و قوام بخشیدن به تخیل، الگو در حوزۀ واقعیت بخشیدن به شعر و الگو در روح بخشیدن عرفان در شعر. البته این را نباید فراموش کرد که سپهری عرفان را در شعر جدید به شکل مدرن راه داد، چنانچه به قول فتوحی،

در نگاه عارفانۀ سپهری، حرکت شیء در درون خویش از طریق در هم ریختن صفات، کیفیات و ابعاد آن ممکن می‌شود. نوعی جاندارانگاری به این نگاه حاکم است، شیء نهاد ناآرام و بی­قرار دارد که هر دم به رنگی درمی‌آید و در درون خود و در جهان اشیاء جاری می‌شود. شیء و روح چنان به هم تبدیل می‌شوند که مرز میان آنها از میان برمی‌خیزد. پدیده‌ها در هم می‌روند، میانشان بده و بستان کیفیت و صفات است. در آن نقطۀ علیای روحانی همه­چیز سیال است و بعد پرپر می‌شود.­[4]

 

نخستین جرقه‌های نوگرایی در شعر معاصر افغانستان

چنانچه در مقدمه نیز لحاظ شد، نوگرایی و کاربردی ساختن شعر جدید در افغانستان معمولاً به عصر مشروطیت برمی‌گردد. مشروطیت در افغانستان دوبار تحت نام مشروطیت اول و مشروطیت دوم ظهور کرد. در مشروطیت اول، بعد از اینکه حبیب‌الله‎ خان (شاه آن­وقت)، اقدام به تأسیس دارالعلوم حبیبیّه (لیسۀ حبیبیّه) کرد، درصدد شد تا آموزگارانی را در این نهاد استخدام کند. برای به فعلیت رساندن این مقصود، خودش شخصاً از اساتید داخلی و خارجی (هندی و ترک) دعوت کرد. اما پس از اینکه آنان در این مکتب و دیگر کانون‌های علمی استخدام شدند، استادان این دارالعلوم از شاه اسبق افغانستان (حبیب‌الله خان) خواستار تأسیس مجلۀ سراج­الاخبار شدند.[5]

درخواست تأیید شد و نخستین چاپ جریدۀ مزبور به تاریخ ۱۵ذیقعده سال ۱۳۲۳ق/ژانویه ۱۹۰۶م با قطع ”فل سکیب“ در ۳۶ صفحه چاپ سنگی نشر گردید. این در حالی بود که سیستم جاسوسی حکومت به شدت مقالات و نوشته‌های این جریده را تحت نظر قرار می‌داد. سرانجام این دستگاه سر راه چاپ و نشر بعدی جریده چالش ایجاد کرد، چنانچه به باور عبدالحی حبیبی ”حرکت انجمن سراج‎الاخبار نیز با موانعی که ایجاد کرده بودند، ظاهراً مدت کمی متوقف شد، ولی بعد از چند سال به صورت یک حزب متشکل و دارای مرام مستحکم‎تر به وجود آمد، که آن را در تاریخ فکری افغانستان مشروطیت اول می‌نامند.­“[6]

پس از اینکه نشر جریدۀ سراج‌الاخبار بعد از یک شماره متوقف شد، محمود طرزی باری دیگر در این راستا تلاش ‌کرد و چاپ مجدد آن را روی دست گرفت. نشر جریدۀ سراج‎الاخبار سبب شد تا نهال خشکیدۀ مشروطیت دوباره در کشور قوام‌گیرد و این‌بار متفاوت‌تر و مطمئن‌تر نسبت به دورۀ اول فعال شد.[7] تحول و انکشاف فرهنگی افغانستان در عصر مشروطیت هنگامی آغاز شد که مردم برای استرداد و آزادی کشور تلاش می‎کردند. جریدۀ سراج‌الاخبار بزرگ‎ترین وسیلۀ این تحول بود که به نویسندگان و شاعران کمک کرد تا آثار خلاقۀ خویش را در راستای تنویر افکار عمومی، نشرعلوم جدید، و تحریک مردم به میهن‌گرایی قرار دهند.[8]

پس از شکل‎گیری مشروطیت، همان‎طوری ‌که در امورات سیاسی و اجتماعی مردم تغییراتی به وجود آمد، در روند ادبیات و به­‌خصوص شعر نیز تغییر صورت گرفت. شعر این دوره از لحاظ محتوایی به جای پرداختن به مباحث عشقی، عرفانی و تصوفی رخدادهای اجتماعی و نابسامانی‎های زندگی انسان افغان را به تصویر کشید. در اشعار این دوره، واژگانی چون لب لعل، جام شراب، ابروی کمان، گل و بلبل جای خود را به عبارات تکنیکی، کلمات تکنولوژیکی، اسباب و وسایل جنگی، امورات شهرنشینی، اتحاد و همدلی اجتماعی، موضوعات سیاسی، رفع تبعیض، مدرنیته، تجددگرایی و غیره داد. همچنان از لحاظ فکری کاملاً شعر به سمت اجتماعی شدن در حرکت بود، شاعران تلاش می‌کردند که شعر را وسیلۀ انتقاد کارنامه‌های نظام بسازند. جلسات و محافل شعر در کابل و بعضی از شهرهای دیگر ایجاد شد و روشنفکران سعی می‌کردند به وسیلۀ شعر با مردم ارتباط برقرار کنند. مثلاً عبدالرحمن لودین که قبلاً عضو جنبش مشروطیت نیز بود، در سروده‌ای که در قالب مخمس‎ بیان شده بود، چنین گفت:

ای ملت از برای خدا زودتر شوید

از شر مکر و حیلۀ دشمن خبر شوید

وانگه چو رعد نعره‌زنان در­به‌در شوید

تا از صدای صاعقه‌اش گنگ و کر شوید

مانند برق جلوه‌کنان در نظر شوید[9]

لذا از آن به بعد، شعر فارسی در حوزۀ افغانستان، همگام با دیگر رخدادهای اجتماعی و نوعیت فضای سیاسی مورد سرایش قرار می‌گرفت. همچنین، در قالب و ساختار ظاهری شعر نیز تغییراتی به وجود آمد. شاعران جوان تلاش می‌کردند که خود را از چنبرۀ قالب‌های عروضی آزاد سازند و اکثراً به سمت شعر سپید و نیمایی روی آوردند. کنار گذاشتن قالب‌های عروضی موجب شد که آن عده‌ای از نویسندگانی که علاقه‌مند به سرایش شعر باشند، راحت‌تر نسبت به قبل به خلق این مورد بپردازند. از لحاظ کمیت به تعداد شاعران افزوده شد و از لحاظ محتوا نیز بیشتر از پیش وضعیت شعری در این دوره بهتر شد تا اینکه جریان‌های جدید شعری اعم از شعر مهاجرت، مقاومت و آزادی‌خواهی شکل گرفت.

نخستین گام‌های شعر سهراب سپهری در ادبیات معاصر افغانستان

هرچند سپهری نخستین مجموعه شعری خویش را تحت عنوان مرگ رنگ در سال ۱۳۳۰ در قالب نیمایی به چاپ رساند و از آن پس در کنار کارهای نقاشی به خلق شعر نیز اقدام جدی کرد. اما شعر وی هنوز فقط در داخل ایران خواننده داشت. طبعاً آثار نقاشی سپهری نسبت به شعرش بیشتر جنبه داشت. هنگامی که از دانشکدۀ هنرهای زیبا فارغ شد و در سال ۱۳۳۴ به کشورهای اروپایی سفر کرد، در این سفرها تجربیات خوبی در زمینۀ هنر نقاشی کسب کرد؛[10] طوری ‌که نمایشگاه‌های مختلفی نیز برگزار نمود و هنر نقاشی وی سرآغاز الهام شعری‌اش نیز بود، چون برای بیان مکاشفۀ شعری‌اش کارگشا شد.

اما آنچه در این مقاله قابل بحث است، نوعیت انعکاس و تأثیرگذاری شعر این شاعر فرهیخته در ادبیات معاصر افغانستان می‌باشد. تاریخ صد سال اخیر افغانستان از لحاظ سیاسی و اجتماعی به شدت پرچالش و دارای نوسانات مختلف بود. به‌­خصوص، انقلاب ۲۷ ثور/­اردیبهشت ۱۳۵۷ش و حضور نیروهای امپراتوری شوروی در این کشور موجب شد که جنگ‌‌های خانمان‌سوز شعله‌ور گردد و امواج مهاجرت شکل ‌گیرد. پدیدۀ جنگ و مهاجرت ضمن اینکه مردم را نیازمند غذای روحی و آن هم از طعم شعر کرد، موجب شد که آنان با شاعران همزبان برون‌مرزی (ایران) نیز آشنا شوند و  مخصوصاً این امر راهی شود برای انعکاس شعر شاعران ایران­زمین در حوزۀ ادبیات معاصر افغانستان و تأثیرپذیری شعر معاصر افغانستان از آثار خلاقۀ شاعران مزبور. البته باید خاطرنشان ساخت که فعالیت‌های ادبی و خلق شعر در افغانستان نیز هنوز جریان داشت و محافل باشکوه ادبی پس از عصر مشروطیت تا استیلای نظام کمونیستی در اقصی نقاط این کشور برگزار می‌شد. اما بیشتر قالب و محتوایش سنتی بود که ساختار آن را غزل، مثنوی، قصیده و رباعی تشکیل می‌داد؛[11] ضمن اینکه موضوعاتش را عاشقانه‎سرایی پُر می‌کرد، دغدغه‌های سیاسی و مؤلفه‌های اجتماعی نیز در آن بازگو می‌شد. ولی هنگامی‎ که شاعران جوان افغان با آثار نیما یوشج، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، احمد شاملو و سهراب سپهری آشنا شدند، با تأسی از آن‌ها در سبک و سیاق شعری این کشور نیز تحول به وجود آمد. مهم‎ترین تغییرات را می‎توان در نوعیت ساختار و قالب شعر دید. شعر نیمایی رشد یافت و سپیدسرایی نخستین گام‌های خود را در این حوزه گذاشت. به­رغم تخیل‌گرایی، شعر گویای واقعیت زندگی مردم نیز شد. به همین سبب، سهراب سپهری و شعر وی از جایگاه خاصی در حوزۀ ادبیات افغانستان برخوردار شد.

عوامل گرایش به اشعار سپهری

الف. عامل محتوایی

جذابیت و پختگی شعر سپهری موجب می‌شود که علاقه‌مندان ادبیات آن را بخوانند و شاعران به آن سبک اثر خلق کنند. اگر نیما مؤسس سبک جدید شعر است، سپهری مزین و مهندس زیبایی آن می‌باشد. چون وی شعر را از قالب کلمات کلیشه‌ای و تکراری بیرون کرد و با بُرس نقاشی به آن شادابی و سرسبزی طبیعت را داد. وی در مجموعۀ شعرهای مسافر و حجم سبز، ضمن پرداختن به عناصر طبیعت، دیدگاه فلسفی و جهان‌بینی اعتقادی خویش را نیز انعکاس داد. لذا مهم‌ترین عوامل گرایش به شعر سپهری را می‌توان به شرح ذیل مورد بررسی قرار داد:

۱. نمادگرایی. هرچند نمادگرایی در شعر معاصر ایران با نیما یوشج آغاز می‌شود، او تحت تأثیر سمبولیست‌های  فرانسوی و مطالعۀ آثار آنها ویژگی‌های سمبولیسم را وارد شعر فارسی کرد. بی‌تردید ”جدا از غزل عارفانه، ابهام شعری با کوشش نیما بود که در شعر فارسی به معنای واقعی کلمه راه یافت.­“[12] اما سمبول و بیان نمادین درشعر سهراب تا حدودی با نیما، اخوان ثالث و شاملو متفاوت است. او اگر چه در شکستن وزن و قافیۀ شعر سنتی پیرو نیماست، اما به لحاظ شکل ذهنی شعر و پیام راهش از نیما کاملاً جدا می‌گردد. شعر سپهری در بسیاری مواقع تجریدی، فلسفی و غنایی است. عرفان اسلامی، فرهنگ هند و چین باستان دنیای جدیدی بر وی گشود و شعرش را کاملاً سوررئالیستی کرده است.[13] بنابراین، سپهری در نمادگرایی شعری ید طولایی دارد و با تکنیک‌های طرح خیال در شعر آشناست. وی ضمن اینکه کلمات عادی در ساختار شعر می‌آورد، چیدمان آن را به گونه‌ای قرار می‌دهد که مفهومش به آسانی قابل فهم نیست:

”خانۀ دوست کجاست؟“

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخۀ نوری که در لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

نرسیده به درخت، کوچه‎باغی است که از خواب خدا سبزتر است.[14]

شاعران معاصر افغانستان با تأسی به این­گونه شعرهای سپهری و چنین سبک و محتوایی تلاش کردند که خلاقه‌های هنری خویش را نشر کنند و از آن جمله می‌توان از پرتو نادری یاد کرد که یکی از نمونه شعرهایش این است:

در باغ‌های پریشانی

آسمان دلتنگی­ست

و باد مرثیه‎خوان پیری­ست

که اندوه هزارساله‌ای را فریاد می‌زند

و من قطره­قطره آوارگی‌ام را

در پای درختانی زندگی می‌کنم

که ریشه در خاک بی‎خاکی دارند

و در باغ پریشانی خداوند

جز زمستان

فصل دیگری نیافریده است.[15]

۲. طبیعت‌گرایی. یکی دیگر از تفاوت‌ها و ابتکارات در شعر سپهری، طبیعت‎گرایی و الگوپذیری از طبیعت است. طبیعت‌گرایی را به دو معنا به کاربرده‌اند: نخست به معنای مهرورزی به طبیعت و اشیای طبیعی است و مفهوم دوم آن دبستانی فکری و مکتب ادبی می‌باشد که معمولاً مکتب ناتورالیسم از آن استنتاج می‌شود.[16] بنابراین، نمادگرایی و تخیل‎گرایی غالباً با طبیعت ارتباط دارد و در هر زمان و مکان الگوگیری از طبیعت می‌کند. از این جهت، پر و بال خیال سپهری خیلی قوی و مستحکم است و به وسیلۀ قدرت تخیل خویش توانست شعر را با طبیعت پیوند دهد و طبعاً یکی از عوامل محبوبیت شعری وی در داخل و خارج از ایران همین امر است. طبیعت‎گرایی در شعر سپهری خاص است. چون وی از ابتدای شاعری این روش را انتخاب کرده بود. شاید عامل اساسی آن قریحۀ هنر نقاشی وی باشد؛ در نقاشی، به تصاویر طبیعی پرداخته است و بدین منظور عنوان ”شاعر نقاش“ را به خود گرفته است. مثلاً، اگر در شعر ”سراب“ به دقت ‎بنگریم، خواهیم یافت که وی چگونه با مهارت تمام از عناصر و پدیده‌های طبیعی سود برده است:

آفتاب است و بیابان چه فراخ

نیست در آن نه گیاه و نه درخت

غیر آوای غرابان دیگر

بسته هر بانگی از این وادی رخت

در پس پرده‌ای از دود و غبار

نقطه‌ای لرزد از دور سیاه

چشم اگر پوید می‌بیند

آدمی هست که می‌پوید راه.[17]

در این هنگام، افغانستان در شرایطی قرار داشت که کاملاً درگیر جنگ و نزاع بود و قتل، مهاجرت و تنش‌های قومی مردم افغانستان و به­ویژه شاعران و هنرمندان را خسته کرده بود. لذا شاعران به دو دلیل می‌خواستند عناصر طبیعی را وارد شعر کنند: نخست ایهام و تخیل‌سازی را در شعر قوام بخشند و ضمن اینکه به شعر زیبایی می­‌بخشند، اهداف و مقاصد انتقادی خویش را به صورت پوشیده به مخاطب بازگو کنند تا از لحاظ امنیتی برایشان دردسر ایجاد نشود. مانند این شعر واصف باختری:

زندگی چیست، برقی رخشانی

که از آغوش ابرها خندد

یا شهابی که بر نیمه­شب بر تو

راه این کاخ بی‌ستون بندد

نور لرزان شمع صبح‌گی

که دمی بزم را کند روشن

ظلمت شب که تبسم صبح

از فراز جهان کشد دامن.[18]

دوم اینکه با ورود اشعار سهراب سپهری، طبیعت‎گرایی داشت به سنت ادبی در حوزۀ افغانستان تبدیل می‌شد. به‌­خصوص در سبک نیمایی، شاعران با استفاده از پدیده‌های طبیعی قدرت شاعرانگی خویش را نشان می‌دادند و این هم برای خود بستر باز کرد.

۳. واقعیت‌گرایی. اشعار سپهری ضمن اینکه مملو از نمادها، استعارات و تخیلات است، انعکاس­‌دهندۀ واقعیت‌های زندگی انسانی نیز می‌باشد. در اکثر آثار شعری وی موضوعاتی مشاهده می‌گردد که از لحاظ مفهومی ارتباط با مؤلفه‌های اجتماعی داشته و از آن طریق، شاعر نارسایی‌های زندگی مردم را بازگو می‌کند. سپهری با تصویرسازی‌های خود واقعیت‌های جاری در زندگی خود و افراد اجتماع را بیان می‌دارد. فرضاً اگر شعر ”صدای پای آب“ وی را ملاحظه کنیم، درخواهیم یافت که تمام واژگانش مبین مسائل عینی بوده و شاعر با چیدمان کلمات شاعرانه آن را بیان داشته است:

اهل کاشانم

روزگارم بد نیست

تکه­نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی

مادری دارم بهتر از برگ درخت

دوستانی بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی است

لای این شب‌بوها، پای آن کاج بلند

روی آگاهی آب

روی قانون گیاه.[19]

یکی دیگر از شعرهای مشهور سپهری، شعر ”آب“ است که در کتاب حجم سبز به چاپ رسیده است. این شعر ضمن اینکه تبلوری از واقعیت‌گرایی است، در افغانستان نیز از محبوبیت خاصی برخوردار است و اگر مبالغه نشود، اکثر کسانی ‌که در این کشور ذوق شعری دارند آن را در حافظۀ خود حفظ دارند یا حداقل، همچون اشعار حافظ و مولانا، تمام کسانی‌که با کتاب سر و کار دارند آن را خوانده‌اند:

آب را گل نکنیم

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب

یا که در بیشه‌ای دور سیره‌ای پر می‌شوید

یا در آبادی کوزه‌ای پر می‌گردد.[20]

سپهری با پرداختن به واقعیت‌ها باعث الگوپذیری شاعران معاصر افغانستان نیز شد. آنان به‌­خصوص در قالب نیمایی خواستار پرداختن به واقعیت‌های زندگی و مباحث روز اجتماعی در شعر بودند و به همین سبب متمایل بودند که از سبک و سیاق سپهری در شعر بهره ببرند و با این مستفاد راه را برای خلق اثری جدید هموارسازند. مثلاً از جمله شاعرانی که می‌توان در این سبک یادآور شد شریف سعیدی است:

ماهی از سر می‌گندد

دولت از وزیرانش

این سرزمین قانون‌های نانوشته

که نسل به نسل و خانه به خانه به ارث رسیده

همراه با یک جلد قرآن که سه قرن است باز نشده است

برای درودن انسان

با این همه جنایات نابخشودنی در کابل

رئیس جمهور در برابر دوربین‌ها

مردان انتحاری را می‌بخشد.[21]

۴. عرفان‎گرایی. سپهری در مقام شاعر نوپرداز عارف در پی ترویج مذهب، عرفان یا نظرات اخلاقی نیست. او اساساً شاعر است و صرفاً شعر می‌سراید. ذات شعر سپهری شاعرانه است و از این رو، مدام از رویدادهای سادۀ زیست به سوی اندیشه‌های آن سوی واقعیت می‌رود و گاه در اندیشه‌های مجرد سیر می‌کند.[22]

هرچند که وی نقاش بود و در خانواده‌­ای هنرمند بزرگ شده بود، اما روحیۀ عرفانی وی در شعرهایش  تبلور پیدا کرد. تجلی عرفان به­رغم اینکه مبین روحیۀ پاک و تابناک سپهری است، بدون شک به سنگینی و زیبایی شعری وی نیز افزوده است.

عرفان سپهری متأثر از عرفان مولاناست. مولانا برای شیفتگان، مشتاقان و سالکان راه خویش همچون دریای معرفتی است، پس هر فردی که در این دریا غواصی کند، از لحاظ روحی و شکوفایی درونی منقلب می‌شود.

 سپهری نیز عملاً از زمرۀ چنین اشخاصی بود. وی مولوی را بزرگ­ترین شاعر عارف تمام دوران‌های تاریخ شرق می‌شناخت و شیفتۀ شعرهای شورانگیز دیوان شمس بود.[23] به همین سبب علاقه‎مند به مولوی و اشعار وی بود و با تأسی از آن پیر شوریده‎حال ناگفته‌های معنوی خود را به شعر تبدیل کرد و همچون غواص مجرب به دریای معرفت سیر نمود. با این وجود، راه رسیدن به معشوق را عشق می‌دانست:

میوه کال خدا را آن روز، می‌چیدم در خواب

آب بی‌فلسفه می‌خوردم

توت بی‌دانش می‌چیدم

تا اناری ترَکی بر می‌داشت

دست فوارۀ خواهش می‌شد.[24]

هرچند سپهری در عرفان پیرو مولوی بود، ولی آنچه شعر وی را متفاوت ساخت این بود که وی عرفان را در ساختار نیمایی بیان کرد و قدرت تخیلی‎اش به زیبایی آن افزود. پس از وی و با الگوگیری از وی، چنین اسلوب شعری در حوزۀ افغانستان نیز رونق پیداکرد. به طور مثال، قهار عاصی را می‌توان یکی از کسانی دانست که در سبک نیمایی از لحاظ محتوایی راه سپهری را دنبال نموده است و شعرش را با ذائقۀ عرفان ترکیب کرده است:

دیوانه عشق را

در رو به روی حادثه

چندان بلند خواند

که کوه در برابر او

خاموش ماند.[25]

عاصی مدتی را در ایران زندگی کرده و با اشعار شاعران ایرانی آشنا بود و یقیناً ضمن اینکه به همۀ آنها ارادت داشت، اما به سپهری بیشتر علاقه‌مند بود.[26] از قراین شعری آن دو پیداست که وی در سرایش شعر و به­‌خصوص عرفان از سپهری پیروی می‌کرد و شعر ”گل سوری“ می‌تواند به خوبی شاهد این مدعا باشد. وی در این شعر نوعیت بازگشت به اصل را تبیین کرد و در ضمن می‌خواست بگوید که به اصل خویش آهنگ سفر دارد:

کبوترهای سبز جنگلی در دوردست از من

سرود سبز می‌خواهند

من آهنگ سفر دارم

من و غربت من و دوری

خداحافظ گل سوری

نشد بسیار فال بازگشت عشق را از سعد و نحس ماه بگرفتم

مبادا انتظارش در دل‌آساهای من باشد

مباد اشتران بادیه‎اش را

زخمه‌های من

بدین سو راه بنماید

کسی شاید در آنجا

عشق را با غسل تعمید از تغزل‌های من اقبال آراید

من و یک بار دیدارِ بلندآوازگان ارتفاعات کبود و سرد

تماشایی اگر هم می‌نیفتد

دست و دامانی هنر دارم

نه چوکاتی، نه دستوری

خداحافظ گل سوری.[27]

ب. عامل ساختاری و زبانی

سپهری در زمینۀ تغییر ساختار شعری شاعری عصیانگر و هنجارشکن شناخته شده است، چون ذهن مبتکر و خلاق وی در نوعیت جمله‌بندی شاعرانه و چگونگی ترکیب‎بندی واژگانی خارق‎العاده است. ایشان با ساده‌ترین کلمات قوی‎ترین تخیلات را ایجاد کرده است. همچنین، با اشراف و صلابتی که در زبان‌های خارجی داشت و با آثار شاعران اروپایی آشنا بود، از شعر آنان نیز بهره ‎برده است. اما به باور نگارنده، در خلق شعر قریحه و استعداد شخصی شاعر عمده‎ترین موضوع می‌باشد و سپهری از آن به صورت تمام و کمال برخوردار بود. خاصتاً سپهری در موارد ذیل نوآوری داشت که خود به عنوان الگو برای تمام شاعران و به‌­خصوص شاعران حوزۀ افغانستان قرارگرفت:

  1. ترکیبات واژگانی. نوآوری در عبارات و ترکیبات یکی از عوامل توانمندی شاعر است. بنابراین، غالباً در تمام شعرهای سپهری ترکیبات جدید دیده می‌شود که از آن جمله می‌توان: واژه‌گردانی، همنشینی و جانشینی کلمات، خلق ترکیبات وصفی، خلق واژگان موضوعی، چیدمان واژگان کهنه، وام‌گیری واژگان بیگانه و غیره را یادآور شد. برخی از ترکیبات واژگانی که بسامد زیادی در شعر وی دارند-و طبعاً از خلاقیت‌های شاعر می‌باشند عبارت‌اند از چرخ زره‌پوش، پشت حوصلۀ نورها، سیب طلا [در خاکی/ صبح آمد/ سیب طلا، از باغ طلا آورد]،[28] نوشیدن شب [شب را نوشیدم و بر این شاخه‌های شکسته می‌گریم]،[29] پیمودن نور [نور را پیمودیم، دشت طلا را در نوشتیم]، معراج شقایق [به سر تپۀ معراج شقایق رفتند]، چینی تنهایی [مبادا که ترک بردارد/ چینی نازک تنهایی من].[30]

بدین سبب، گفته می‌شود که سپهری در ترکیب‎سازی و چیدمان کلمات تخیلی نمونه بود و لذا کسانی ‌که در این راستا راه وی را پیمودند، افرادی چون واصف باختری، خالده فروغ، پرتو نادری، وحید وارسته، عزیزالله نهفته، احمدضیا رفعت، و ده‌­ها شاعر دیگر در این حوزه می‌باشند. در این بخش، شعری از خالده فروغ را برای مثال قرار می‌دهیم. وی در یک غزل چندین نوع ترکیباتی را به کار برده است و توانسته است از این طریق توانایی خود را در تداوم راه سپهری نشان دهد:

ای زندگی صدای مرا تا خدا ببر

روح ترانه‌های مرا تا خدا ببر

تنگ­اند کوچه­کوچۀ دستان تو و من

دستی برآر و مای مرا تا خدا ببر

در جسم رودهای زمان ابتذال ریخت

آب غزل­سرای مرا تا خدا ببر

او هم رباب چشم مرا پس زد و شکست

آهنگ اشک‌های مرا تا خدا ببر[31]

  1. هنجارشکنی دستوری. به قول شفیعی کدکنی، شعر حادثه‌ای است که در زبان روی می‌دهد و در حقیقت شاعر با شعر خود عملی در شعر انجام می‌دهد که خواننده میان زبان شعری و زبان روزمرۀ عادی تمایز احساس می‌کند.[32]

هرچند دستور زبان در نوشتار نثری و غیر شعری جهت تسهیل در تفهیم باید در بالاترین سطحش مورد رعایت قرارگیرد، اما گفته می‌شود که اولاً دستور زبان در تمام زبان‌ها یک پدیدۀ ازلی و ابدی نیست و در ثانی باید طبق صلاح­دید نویسنده در برخی از نوشته‌ها و به­ویژه شعر از آن عبورکرد.  در غیر این صورت، ممکن است شعر در قالب خاصی محدود شود و اوج زیبایی و کمال لذت‌بخشی خود را از دست دهد. هنجارشکنی دستوری در اشعار مولانا، حافظ، سعدی و بیدل نیز مشهود است، ولی شاعران معاصر و به­‌خصوص شاعران نیمایی جهت پر و بال بخشیدن به خیال خویش قواعد دستوری را رعایت نمی‌کردند، بلکه برای متفاوت ساختن شعر ابتکارات هنری خود را بیش از پیش قوام می‌بخشیدند.

سپهری اکثر شعرهای خود را در قالب نیمایی سروده است و همچون نیما، شاملو، مهدی اخوان ثالث در برون‌رفت از هنجارهای سنتی از توانمندی خاصی برخوردار بود. مثلاً در قاعدۀ دستور زبان فارسی چنین است که باید نویسنده، همیشه فعل را در آخر جمله بیاورد،  در حالی‌ که در اشعار سپهری فعل یا در آغاز جمله یا هم در وسط جمله قرار دارد:

چو مار روی تن کوه می‌خزد راهی

به راه رهگذری

خیال دره و تنهایی

دوانده در رگ او ترس

کشیده چشم به هر گوشه نقش چشمۀ وهم:

ز هر شکاف تن کوه

خزیده بیرون ماری.[33]

همچنین، سپهری در شعر اکثراً صفت را قبل از موصوف به کار می‌برد، مانند صدای اکسیر خالص می‌دهد این نوش، ریخته سرخ غروب / جا به جا بر سر سنگ.[34] او با مهارت تمام جایگاه کلمات را تغییر و تبدیل می‌کند، یعنی قید را به اسم و صفت تبدیل می‌‎کند، مانند در وسط این همیشه‌های سیاه / حرف بزن خواهر تکامل خوشرنگ را.[35]

بنابراین، در شعر معاصر افغانستان نیز در زمینۀ هنجارشکنی دستوری گام‌هایی برداشتند و به‌­خصوص کسانی‎ که به شعر نیمایی روی آورده بودند، با تناسب به اشعار کلاسیک بیشتر در این زمینه قلم زدند. مثلاً در گروه شاعران نوگرا نمونۀ شعری واصف باختری را متذکر می‌شویم. وی همچون سهراب سپهری وابسته به معیارهای دستوری نبود و تلاش کرده است که به نحوی قواعدگریزی کند:

ای کبوتران

آشیانه گزیده بر فراز بارۀ شعر بلند، شعر نانوشته‌ام

آیۀ شگفتن و شکست من

گر دیگر تهی است، دست من چو باغ جاودانه بی‌بهارتان

ارزن سرشک‌های بی‌گسست من نثارتان[36]

نتیجه‏‌گیری

به هر پیمان‌ه‎ای که زمان می‌گذرد، چهرۀ ادبی سپهری بیش از پیش متجلی می‌گردد. وی در گذر زمان مرزها را درنوردید و محبوبیت ادبی و توانمندی هنری‌اش به مرور قوام پذیرفت. سپهری تلاطم امواج استعداد هنر نقاشی را به دریای خروشان شعر هدایت کرد. در شعر جدید نیز موجی سرکش ایجاد شد و به شاعر عنوان عصیانگر ادبی را داد. نیما سبک و قالبی جدید خلق کرد، ولی سپهری به آن سبک و قالب روح و محتوا بخشید و معرف شعر جدید در بیرون از مرزهای ایران شد، جسارت هنجارشکنی خود را به فعلیت رساند و در برابر ساختارهای کلیشه‌ای قواعد زبانی قیام کرد. همین امر موجب شد که شعر از جذابیت خاصی برخوردار گردد و حتی اسلوب او نه تنها در حوزۀ زبان فارسی، بلکه در ادبیات زبان‌های دیگر نیز تأثیرگذار شد. شعر سپهری با طبیعت انس داشت و اکثر الهامات و القائاتش طبیعی بود. به همین سبب، برای سبک خود نه تنها مخاطب، بلکه رهرو و مقلد نیز داشت. رهروان سپهری در حوزۀ افغانستان خوب درخشیدند. آنان همچون سپهری قالب کهنه را کنار گذاشتند و باور و جهان‌بینی جدیدی را در سبک جدید تبیین کردند. حتی امروزه نیز به همان سیاق قلم می‌زنند و اثر خلق می‌کنند. از آن جمله می‌توان از واصف باختری، خالده فروغ و پرتو نادری نام برد. در یک کلام، اشعار سپهری هم در ساختار و قالب و هم در محتوا و ماهیت در شعر معاصر افغانستان تأثیر گذاشت.

 

[1]عبدالقیوم قویم، مروری بر ادبیات معاصر دری (چاپ 2؛ کابل: انتشارات سعیدی، 1387)، 46.

[2]محمود جعفری، شعر سپید چیست؟ (کابل: انجمن قلم افغانستان، 1386)، 23.

[3]سهراب سپهری، هشت کتاب (اصفهان: انتشارات گفتمان اندیشۀ معاصر، 1389)، ۳۷.

[4]محمود فتوحی، از بلاغت تصویر (تهران: سخن، 1385)، 388.

[5]عبدالحی حبیبی، جنبش مشروطیت در افغانستان (چاپ 2؛ قم: انتشارات احسانی، 1379)، 25.

[6]حبیبی، جنبش مشروطیت در افغانستان،34.

[7]میرمحمد صدیق فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر (چاپ 3؛ کابل: انتشارات عرفان، 1374)، جلد 1، 525.

[8]محمد حیدر ژوبل، نگاهی به تاریخ ادبیات معاصر افغانستان (چاپ 2؛ کابل: انتشارات امیری، ال: 1391)، 23.

[9]قویم، مروری بر ادبیات معاصر دری، 42.

[10]پریدخت سپهری، سهراب: مرغ مهاجر (تهران: انتشارات امیرکبیر، 1379)، 81.

[11]قویم، مروری بر ادبیات معاصر دری، 25.

[12]به نقل از مهدی شریفیان، ”نماد در اشعار سپهری،“ پژوهشنامۀ علوم انسانی، شمارۀ 25-26 (بهار 1381)، 200-229؛  نقل از 229.

[13]سیروس شیمسا، نگاهی به سپهری (چاپ 8؛ تهران: انتشارات صدای معاصر، 1382)، 5.

[14]سپهری، هشت کتاب، 235.

[15]پرتو نادری، گزیدۀ اشعار (کابل: انتشارات سعیدی، 1383)، ۳۴.

[16]منصور ثروت، آشنایی با مکتب‌های ادبی (تهران: سخن، 1385)، 122.

[17]سپهری، هشت کتاب، 25.

[18]واصف باختری، سفالینه‌­ای چند بر پیشخوان بلورین فردا (کابل: انتشارات سعیدی، 1388)، ۲۳.

[19]سپهری، هشت کتاب، 169.

[20]سپهری، هشت کتاب، 211.

[21]محمدشریف سعیدی، ”رئیس جمهور،“ مجلۀ ادبی در دری، شمارۀ 5 (بهار 1386)، 23-29؛ نقل از 28.

[22]به نقل از هادی خدیور و سمیرا حدیدی، ”سهراب سپهری و عرفان،“ فصلنامۀ پژوهش ادبی دانشگاه آزاد اسلامی واحد همدان (تابستان 1389)، 52.

[23]پریدخت سپهری، سهراب: مرغ مهاجر، 81.

[24]سپهری، هشت کتاب، 169.

[25]عبدالقهار عاصی، گل سوری (کابل: انتشارات سعیدی، 1382)، 12.

[26]عبدالقهار عاصی، لالایی برای ملیمه (کابل: نشر انجمن قلم افغانستان، 1387)، 6.

[27]عاصی، لالایی برای ملیمه، ۱۵.

[28]سپهری، هشت کتاب، 232.

[29]سپهری، هشت کتاب، ۱۳۲.

[30]سپهری، هشت کتاب، ۳۶۱.

[31]خالده فروغ، سرنوشت دست‌های نسل فانوس (کابل: انتشارات عازم، 1386)، 16.

[32]محمدرضا شفیعی کدکنی، ادوار شعر فارسی (تهران: سخن، 1385)، 93.

[33]سپهری، هشت کتاب، 35.

[34]سپهری، هشت کتاب، ۳۹.

[35]سپهری، هشت کتاب، 80.

[36]باختری، سفالینه‌­ای چند بر پیشخوان بلورین، ۲۴۷.

ويس و رامين: يادگار رسمي منسوخ‌‌شده

 

ويس و رامين: يادگار رسمي منسوخ‌‌شده

مصطفي سعادت

استاد زيست‌‌شناسي، دانشگاه شيراز

 

مقدمه

چکيدة داستان عاشقانة ويس و رامين چنين است که موبد منيکان، شاه مرو، در مجلس جشني شهرو، ملکة ماه‌‌آباد را مي‏‌بيند و از او خواستگاري مي‏کند. شهرو بهانه‏ مي‏آورد و پاسخ منفي مي‌‏‌دهد. اما قول مي‏دهد که اگر صاحب فرزند دختري شد، او را به همسري موبد درآورد. پس از چندي، شهرو دختري مي‏‌زايد که او را ويس مي‏‌نامد. دختر بزرگ مي‏شود و مادر که قول خود را فراموش کرده است، پيشنهاد مي‌‏کند که ويس با برادرش، ويرو، ازدواج کند. ويس و ويرو اين پيشنهاد را مي‌‏پذيرند. در همين هنگام پيکي از جانب موبد فرا‌مي‏‌رسد و شهرو را به وفاي به عهدي که با موبد بسته است فرامي‏‌خواند. کار به جنگ و درگيري مي‏‌کشد و قارن، پدر ويس، در جنگ کشته مي‌شود. موبد شکست مي‏‌خورد، ولي با تطميع شهرو بر شهر تسلط مي‏‌يابد و موفق مي‌‏شود که ويس را به دست آورد. رامين، برادر موبد، در هنگام بردن عروس، ويس را مي‌‏بيند و دل‏باختة او مي‌‏شود. ويس روي خوش به موبد نشان نمي‌‏دهد. رامين که در طلب ويس است، دست به دامن داية ويس مي‌‏شود تا نظر ويس را نسبت به خود جلب کند. دايه پادرمياني مي‏کند و پس از تلاش بسيار موفق مي‌شود که ويس را راضي به ديدار رامين کند. ويس و رامين يکديگر را مي‌‏بينند و با هم پيمان مي‌‏بندند که براي هميشه دوستدار هم باشند. رابطة اين دو مدتي مخفيانه است، ولي بالاخره آشکار مي‏شود. موبد تمهيداتي مي‏‌انديشد تا اين دو را از هم جدا کند، ولي موفق نمي‌‏شود. در پايان داستان و پس از کشته شدن موبد، رامين به شاهي مي‏‌رسد و ويس و رامين صاحب دو فرزند پسر مي‏‌شوند.

ويس دلداده‌‌اي هرزه است يا بي‌گناه؟

ادب پارسي منظومه‌‏هاي عاشقانه بسياري دارد. اما داشتن رابطة عاشقانة زني با برادر شوهرش و از اين گذشته آميزش جنسي دو دلداده با يکديگر فقط در منظومة ويس و رامين آمده است. در منظومه شخصيت‌‏پردازي و روال داستان به گونه‌‏اي است که خوانندة داستان در ارزيابي رفتارهاي ويس و رامين دچار سردرگمي و تناقض مي‌‏شود. اما روح داستان نمي‌‏گذارد که خواننده ويس و رامين و مخصوصاً ويس را محکوم ‏کند. اگر خواننده رفتارها را با اعتقادات امروزين نسنجد و به قضاوت ننشيند، در نهايت ويس را چنين قضاوت و ارزيابي مي‌‏کند: ”ويس، زن است، يک زن ناب که مي‌‏خواهد زندگي کند، از عمر خود بهره برگيرد، و جز اين هيچ‌‏گونه ادعا و آرزويي ندارد. طبع ويس بر هرزگي يا حادثه‏‌جويي نيست.‌‌“[1] گفته‌‌اند که در داستان تضاد و ناهماهنگي وجود دارد که زاييدة جامعة مردسالاري است که ويس در آن مي‌‏زيسته است.[2]

اين داستان را فخرالدين اسعد گرگاني (قرن پنجم هجري/يازدهم ميلادي) از پهلوي به فارسي ترجمه کرد. بي‏‌شک اين داستان براي مدتي طولاني نزد گوسان‏ها و تودة مردم با انتقال سينه به سينه حفظ و نگهداري شده تا سرانجام مکتوب شده است. گفته‌‌اند‏ که داستان منشأ پارتي دارد.[3] فضاي حاکم بر ايران دورة اسلامي و پيش از آن روابط عاطفي و جنسي خارج از چارچوب خانواده را برنمي‏‌تابيد. بنابراين، مشروعيت رابطة ويس و رامين سؤال‌‌برانگيز است.

مادرتباري و چندشوهري

پس از اينکه انسان دورة زندگي بي‌‌طبقه را پشت سر گذاشت، وارد نظام نسبي مبتني بر رحم يعني خانوادة مادرتبار شد.[4] در اين جوامع، مادر سررشته و منشأ خانواده و ضامن پيوستگي و بقاي آن است. ارث صرفاً از طريق مادر انتقال مي‏يابد و پدر نسبتي با فرزندانش ندارد و فرزندان به طايفة مادري تعلق دارند. در چنين نظامي، وارثان يک مرد فرزندان او نيستند، بلکه خواهرزاده‌‏ها يا خاله ‏زاده‏‌هاي او هستند.[5]

در قبيله‌‏هايي با اقتصاد مبتني بر کشاورزي، زن عامل خويشاوندي افراد با يکديگر شناخته مي‌‏شده و علاوه بر آن عهده‏دار انجام کارهاي مهم نيز بوده و بنابراين در اجتماع از موقعيت و قدرت ويژه‌‏اي برخوردار بوده است.[6] در اين جوامع، نيروهايي که با باروري و حاصلخيزي مرتبط بودند، ارج و احترام بيشتري داشتند. پيکرک‌‏هايي با جنسيت زنانه نماد الهه باروري بودند. الهه‏‌هاي باروري در اغلب جوامع براي مدت طولاني پرستش مي‏‌شده‏اند.[7] در اين جوامع، به علت اهميت زن و مادر، زن‌‌خدايان منزلت بيشتري داشته‌‏اند.[8]

ابن‌‏بطوطه، جهانگرد مراکشي، در سفرنامه‌‏اش مي‏نويسد که در ساحل ملابار، واقع در هند، حکومت از پدر به فرزندان به ارث نمي‌‏رسد، بلکه خواهرزاده آن را از دايي خود به ارث مي‌‏برد.[9] او همچنين گزارش مي‌‏دهد که در ميان مسوفي‌‏ها که در ساحل شرقي افريقا زندگي مي‏‌کردند، انتساب به پدر معتبر نبود و نسبت افراد به دايي آنان داده مي‌‏شد، ارث نيز از پدر به فرزندان نمي‌‏رسيد، بلکه به خواهرزادگان مي‏‌رسيد.[10] شايان ذکر است که ساکنان ملابار و مسوفين به ترتيب کافر و مسلمان معرفي شده‌‏اند.[11] وي اضافه مي‌‏کند که ”زنان مسوفي از مردان احتراز ندارند و روي خويش نمي‏‌پوشانند، اما نماز را هم ترک نمي‏‌کنند.‌‌“[12] ابن‌بطوطه رسم عجيبي را در ميان مسوفي‌‏ها مشاهده و روايت کرده است: ” زنان اين ناحيه دوستان و رفقايي از مردان بيگانه براي خود مي‌گيرند که هيچ‏‌گونه رابطة خويشاوندي در ميانشان نيست. مردان آنجا هم از زنان اجنبي رفيقه‌‏هايي برمي‌گزينند و غالباً اتفاق مي‏‌افتد که کسي در خانه مي‌آيد و زن خود را با رفيق وي مي‌يابد و اعتراضي نمي‏کند.‌‌“[13] آن‌‌گاه دو نمونه را که خود ديده است روايت مي‌‏کند. امروزه در اکثر قريب به اتفاق جوامع مادرتباري منسوخ شده است، اما مي‌توان مثال‌هايي از آن را يافت، مانند قبايلي که در قسمتي از جنگل‌‏هاي مالزي زندگي مي‌‏کنند.[14]

چندشوهري گونه‏‌اي ازدواج است که در آن يک زن همزمان با چند مرد (چند شوهر) تشکيل خانواده مي‌‏دهد. ازدواج چندشوهري داراي انواعي است.[15] در حال حاضر بيشترين شکل آن ازدواج همزمان يک زن با چند برادر است.[16] امروزه چندشوهري را مي‌‏توان در شماري از قبايلي مشاهده کرد که در تبت، هند، نپال، اسکيموهاي امريکاي شمالي، استراليا و افريقا زندگي مي‌‏کنند. در حال حاضر، در اين جمعيت‌ها علاوه بر چندشوهري ازدواج تک‌‌همسري و چندزني نيز مشاهده مي‌‏شود.[17] در برخي از جمعيت‌‏هاي تبت، اين ازدواج در حدود 67 درصد از کل ازدواج‌ها را شامل مي‌‏شود که فراواني بسيار بالايي است.[18] فرزندان حاصل از اين نوع ازدواج، همانند جوامع مادرتبار، نسب به مادر مي‌‏برند و ارث مرد به فرزندان او نمي‌‏رسد، بلکه به خواهرزاده‌‏ها يا خاله‏ زاده‌هاي او مي‌‏رسد.

نمي‌‏دانيم آرياييان چند سده يا چند هزاره پيش از ورود به فلات ايران جامعه‌‏اي مادرتبار داشته‌‏اند، اما مي‌‏دانيم که نظام حاکم بر قبايل هندواروپايي پدرسالاري بوده است. در جمع خدايان اساطيري هندوايراني مادرخدايي که نيرومندتر از خدايان مذکر باشد نمي‏‌توان يافت.[19] در اساطير ايراني نشاني از خانوادة مادرتبار وجود ندارد.[20] در کاوش‌هاي باستان‌‏شناختي در مکان‌‏هاي باستاني متعلق به دورة ماقبل تاريخ فلات ايران پيکره‌‏هاي کوچک برهنة‏ زنانه‌‏اي يافت شده است که احتمالاً الهه‏‌هايي بوده‏اند که ستايش مي‌‏شده‏اند.[21] تحت تأثير فرهنگ‏‌هاي مادرسالار بومي هند و فلات ايران، در اساطير متأخر هندي و ايراني الهه‌‏ها و خدايان مادينه نيز اهميت مي‌‏يابند.[22] پژوهشگران ردي از رسم‏‌ها و آيين‏‌هاي جوامع مادرتبار را در برخي از ازدواج‌هايي گزارش کرده‌‌اند که در شاهنامه فردوسي آمده است.[23]

در تمدن ايلامي (عيلامي) مي‏‌توان به سنت‌‏هايي دست يافت که نشان‌‌دهندة اهميت تبار مادري است، مانند انتساب به مادر،[24] و نوشته شدن نام مادر، خواهر و دختر پادشاه در اسناد.[25] هر فرمانرواي ايلامي وليعهدي داشت که پس از او به فرمانروايي مي‌رسيد و اين وليعهد برادر کوچک‌‌تر فرمانروا بود که يادآور رسم جوامع مادرتبار است. [26] شايان ذکر است که اين رسم رفته‌‌رفته دستخوش تغيير ‏شد و اهميت تبار مادري در جانشيني شاه جاي خود را به رابطة پدرـ   پسري داد.

در بين گوتي‌‏ها هم که در هزارة سوم و دوم پيش از ميلاد در غرب فلات ايران مي‌زيستند، يعني جايي که بعدها مادها در آن ساکن شدند، برخي از ويژگي‌‏هاي جوامع مادرتبار وجود داشته است، مانند رسيدن زنان به موقعيت ممتاز فرماندهي سپاه.[27] ساختار اجتماعي سارمات‌‏ها که از نژاد هندواروپايي بودند و با مادها، پارس‌‏ها و پارت‌‏ها پيوستگي و نزديکي داشتند و زبانشان نيز وابسته به زبان اوستايي بود،[28] متکي بر نظام مادرسالاري بوده است.[29] ماساگت‌‏ها که در آسياي مرکزي مي‌‏زيستند نيز داراي تشکيلاتي اجتماعي بودند که بر مادرسالاري استوار بود.[30]

در سنگ‌‌نبشته‏اي، اوروکاگينا، پادشاه دولت‏شهر سومري لاگاش در نيمة دوم هزارة سوم پيش از ميلاد، ازدواج چندشوهري را ممنوع اعلام مي‏‌کند و براي آن مجازات در نظر مي‏‌گيرد.[31] از اين قانون مي‌‏توان استنباط کرد که در آن زمان و پيش از آن، اين‌‏گونه ازدواج در سومر وجود داشته است. نشان داده‌‌اند که انواعي از ازدواج چندشوهري در يونان باستان سابقه داشته است.[32]

در ماهابهارات که اثر حماسي هندوان به زبان سانسکريت است، يک ازدواج چندشوهري گزارش شده است. خواستگاران دروپدي، دختر شاه پانچال، بايد در مسابقة تيراندازي شرکت کنند و با نگريستن به تصوير نشان‏هاي پران بر روي آب آن را هدف قرار دهند. دروپدي همسر پيروز مسابقه خواهد شد. از ميان خيل خواستگاران، پهلواني با نام ارجن در تيراندازي موفق مي‌‏شود و دروپدي همزمان به عقد ارجن و چهار برادر او درمي‌‏آيد.[33]

از زمان ظهور زرتشت تاکنون، رابطة جنسي خارج از چارچوب ازدواج در ايران نه تنها پذيرفتني نبوده، که بسيار مذموم نيز ارزيابي مي‏‌شده است. بنابراين، رابطة ويس و رامين بايد غيرقانوني و غيراخلاقي ارزيابي شود. در حالي ‏که اغلب خوانندگان پس از مطالعة داستان در قضاوت خود به گونه‌‏اي دچار دوگانگي مي‏‌شوند. از سويي به نظر مي‌‏رسد که ويس درگير رابطه‌‏اي غيرمتعارف و غيراخلاقي شده است و از سوي ديگر خواننده تمايل دارد و سعي مي‌‏کند تا دامن ويس را از آلودگي مبرا کند. حتي به نظر مي‌‏رسد که شاعر کار ويس را قابل سرزنش نمي‌‏دانسته است. به همين سبب است که بزرگي ويس را يک زن ناب مي‌‏نامد.[34] و بزرگي ديگر اين دوگانگي و تناقض را زاييدة جامعة مردسالاري مي‌‏داند که ويس در آن مي‌‏زيسته است.[35] چرا در ادبيات عاشقانة فارسي شمار چنين زنان نابي به شدت اندک است، به گونه‌‏اي که شايد بتوان ادعا کرد ظاهراً بيش از يک زن ناب نمي‌‏شناسيم.

اگر پذيرفته شود که ويس در زماني مي‏‌زيسته که چندشوهري رايج و قانوني بوده است و او زني بوده با دو شوهر که نسبت برادري با هم داشته‌اند، آن‌‌گاه داستان روايت زندگي پرتنش و پرماجراي ويس مي‏‌شود. تحقيقات در زمينة خانواده‌‏هاي چندشوهر کنوني نشان داده است که در چنين خانواده‏‌هايي، شوهران يک زن با يکديگر کشمکش دارند.[36]

يافته‏‌هايي به نفع وجود رسم چندشوهري در داستان

  1. خواستگاري از زن شوهردار

در جشني سالانه‏، موبد شهرو را مي‌‏بيند و از او خواستگاري مي‌‏کند. جواب شهرو چنين است:[37]

چو از شاه اين سخن بشنيد شهرو به ناز او را جـوابـي داد نيکـو
بدو گفت: اي جهـان کامگاري چـرا بر من همي افسوس داري
نه آنم من که يار و شوي جويم کجـا من نه سزاي يار و شويـم
نگويي چون کنم با شوي پيوند از آن پس کز من آمد چند فرزند
همه گردان و سالاران و شاهان هنرمندان و دلخواهان و ماهان
از ايشان مهتـرين آزاده ويـرو که بيش از پيل دارد سهم و نيرو
نديـدي تـو مـرا روز جوانـي ميـان کام و ناز و شادمـانـي
سهي بر رسته همچون سرو آزاد همـي برد از دو زلفم بوي‌‌ها باد
ز عمـر خويش بودم در بهـاران چـو شاخ سرخ بيد از جويبـاران
همي گم کـرد از ديـدار من راه به روز پاک خورشيد و به شب ماه
بسا رويا که از مـن رفـت آبش بسا چشما که از من رفت خوابش
اگر بگذشتمي يک روز در کـوي بدي آن کوي تا سالي سمن‏بوي
جمالم خسروان را بنده کـردي نسيمم مـردگان را زنده کـردي
کنون عمرم به پاييزان رسيده است بهار نيکـوي از من رميـده است
زمانه زردگل بر روي من ريخت همان مشکم به کافور اندر آميخت
ز رويم آب خوبي را جـدا کـرد بلـورين سرو قـدم را دوتا کـرد
هـر آن پيري که برنايـي نمايد جهانش ننگ و رسوايـي فزايد
چـو کاري بيني از من ناسزاوار به زشتي هم به چشم تو شوم خوار

 

پاسخ شهرو به وضوح نشان مي‌‌دهد که مايل به ازدواج با موبد نبوده است و بهانه‌‏هايي را مطرح مي‏کند تا نارضايتي خود را محترمانه اعلام کند. در صورتي که شهرو خيلي ساده مي‌‏توانست تأهل خود را مطرح کند و درگير بهانه‏تراشي نشود. اعجاب‌‌برانگيز است که شهرو اشاره‏اي به تأهل خود نمي‏‌کند. در ادامة داستان متوجه مي‏‌شويم که شهرو و موبد يکديگر را مي‏‌شناخته‌‏اند و بعيد به نظر مي‌‏رسد که موبد نمي‏‌دانسته است که شهرو همسر دارد. از سوي ديگر، حتي اگر پذيرفته شود که موبد اطلاعي از تأهل شهرو نداشته است، عهدي که با هم مي‌‏بندند که اگر شهرو دختري زاييد، آن دختر را به همسري موبد درآورد نشان مي‌‏دهد که يا شهرو در آن زمان متأهل بوده است يا اينکه تصميم داشته تا ازدواج کند نه اينکه مجرد باقي ‏بماند. از داستان چنين برمي‌‏آيد که موبد کاري خلاف عرف انجام نداده است، چرا که در اين صورت ضرورت داشت از شهرو عذرخواهي کند يا در هنگام بگومگوهايي که موبد با خاندان ويس و به‌‌ويژه با خود ويس داشته است، ويس و ساير اعضاي خانواده او مي‌توانستند به آن اشاره کنند.

  1. حضور پُررنگ زنان در داستان و مادرتباري

قارن، همسر شهرو، در جنگ با موبد کشته مي‏‌شود. ويس کشته شدن پدر را بهانه مي‏کند و تا مدتي به موبد روي خوش نشان نمي‏‌دهد. قارن در داستان نقشي بر عهده ندارد. حضور قارن به حدي کم‏رنگ است که حتي حضور فيزيکي در عروسي دختر و پسرش ندارد. علاوه بر شهرو، داية ويس نيز حضوري پُررنگ در داستان و خلق حوادث دارد. در داستان، مادر موبد نيز در چند موقعيت ايفاي نقش مي‏‌کند. اما از پدر موبد نيز نام و نشاني نيست. حضور کم‏‌رنگ پدران سؤال‌‌برانگيز است. زماني موبد نامه‏‌اي شماتت‏‌آميز به ويرو مي‏‌نويسد و از او گلايه مي‏کند که چرا ويس را نزد خود نگه داشته است. موبد ويرو را چنين مورد نکوهش مي‌‌کند:[38]

نژاد خويشتن داني که چون است به هنگام بلندي سرنگـون است
تو از گوهر همي مانـي به استر که چون پرسند فخر آرد به مادر

 

موبدشاه در داستان موبد منيکان نيز ناميده شده است.[39] گفته‌‌اند که منيک تغيير شکل يافتة منيژه است،[40] و منظور از آن بيان رابطة فرزندـ    مادري است، بدين معني که موبد فرزند منيژه است. در اينجا اهميتي ندارد که اين منيژه چه کسي بوده، بلکه مهم اين است که در زمان رخداد داستان، افراد را به مادر منتسب مي‌‏کرده‏اند که رسمي مخصوص جوامع مادرتبار است. بنابراين، احتمالاً جامعه جامعه‌‏اي مادرتبار بوده است.

  1. پيمان بستن ويس و رامين با يکديگر

دايه پيغام عاشقانة رامين را به ويس مي‌‏رساند، ولي ويس تمايلي به ديدار نشان نمي‏‌دهد. دايه چند بار پيغام طرفين را منتقل مي‌‏کند و در تلاش است تا دل ويس را نسبت به رامين نرم کند. بالاخره موفق مي‏شود و آنان به ملاقات يکديگر مي‌‏روند و به هم علاقه‏مند مي‌‏شوند. سپس، ويس و رامين با هم ”پيمان“ مي‏‌بندند. اين پيمان جالب و حائز اهميت بسيار است:[41]

پس آ‌‌ن‌‌گه ويس و رامين هر دو با هم ببستند از وفـا پيمـان محکـم
نخست آزاده‌‌رامين خورد سوگند به يزدان کاوست گيتي را خداوند
به ماه روشن و تابنده‌‌خورشيد به فـرخ‌‌مشتـري و پاک‌‌ناهيـد
به نان و با نمک با دين يزدان به روشن‌‌آتش و جان سخن‌‌دان
که تا بادي وزد بـر کوهساران و يـا آبـي رود بـر رودبـاران
بمانـد با شب تيـره سياهـي بپـوسد در درون جـوي ماهـي
روش دارد ستـاره آسمـان بـر هميدون مهر دارد تن به جان بـر
نگـردد بر وفـا راميـن پشيمـان نه هرگـز بشکنـد با دوست پيمان
نه جز بر روي ويسه مهـر بندد نه کس را دوست گيرد نه پسندد
چو رامين بر وفا سوگندها خورد به مهر و دوستي پيمان‌‌ها کرد
پس آن‌‌گه ويس با وي خورد سوگند که هرگز نشکند با دوست پيوند

 

در داستان، هنگامي که رامين مي‏‌خواهد با دختري با نام گل ازدواج کند، مراسم عقد علني آنان چنين توصيف شده است:[42]

جهان‌‌افـروز رامين کـرد پيمان به سوگندي که بود آيين ايشان
که تا جانـم بمانـد در تن مـن گل خـورشيـد‌‌رخ باشد زن مـن

 

چنين برمي‌‏آيد که سوگندي که زن و مرد ياد مي‌‏کرده‌‏اند همان پيمان قانوني زناشويي بوده است. بنابراين، پيماني که رامين و ويس با هم بستند نيز علي‏ القاعده بايد قانوني و مورد پذيرش جامعه بوده باشد. ادامة روايت شايان دقت فراوان است:[43]

چو زين‌‌سان هر دوان سوگند خوردند به مهر و دوستي پيمان بکردند
گـوا کـردند يـزدان جهـان را هميدون اختـران آسمـان را
وز آن پس هر دوان با هم بخفتند گذشته‌‌حال‌‌هـا با هم بگفتند

 

اين رفتار نشان مي‏‌دهد که ويس و رامين رابطة خود را از نوع رابطه‌‏هاي هوس‏آلود، زودگذر، غيرقانوني و خلاف اخلاق نمي‏‌دانستند. گرگاني به صراحت مي‌‏گويد پس از اينکه آنان با هم پيمان وفاداري بستند و يزدان جهان و مقدسات را بر آن گواه گرفتند، مبادرت به برقراري رابطة جنسي کردند. آيا در روابط غيرقانوني، غيراخلاقي و نامتعارفي که بين مردان و زنان صورت مي‌‏گيرد، به مقدسات سوگند خورده مي‌‏شود و آنان را بر رفتارشان گواه مي‏‌گيرند؟ سراسر داستان پر است از تعلق خاطر ويس و رامين به هم، پس آنان يکديگر را دوست مي‌‏داشتند و پر واضح است که اين تعلق خاطر نمي‌‏تواند دليلي منطقي بر غيرقانوني بودن رابطة آنان باشد. تمام خيرخواهان اميدوارند که همسران قانوني، عاشق و معشوق هم باشند.

نکته‏اي در پايان داستان وجود دارد که توجه به آن براي تأييد يا رد فرضية پژوهش حاضر اهميت و ارزش بسيار وافري پيدا مي‌‏کند. در اواخر داستان، پس از اينکه موبد کشته مي‏‌شود، رامين به شاهي مي‌‏رسد و به مرو بازمي‏‌گردد.[44]

چو بر رامين مقرر گشت شاهي ز دادش گشت پر مه تا به ماهي
جهان در دست ويس سيمتن کرد مر او را پادشاه خويشتن کـرد
دو فرزند آمدش ز آن ماه‌‌پيکر چو مامک خوب و چون بابک دلاور

 

پس از کشته شدن موبد، ويس و رامين نيازي نمي‌‏بينند که با برگزاري مراسمي پيوند خويش را به اطلاع همگان برسانند؛ پس مثل گذشته با هم زندگي مي‌‏کنند و ثمرة آن دو فرزند پسر است. اگر رابطة آنان غيراخلاقي و غيرقانوني بود، چرا اين دو عاشق بي‏‌قرار پس از اينکه موبد مي‏‌ميرد و از نظر اجتماعي به منزلت بالاتري دست يافته‏ و مي‏‌توانند بي‌‌دغدغه به وصال برسند و نگران شايعه‏‌ها و بدگويي بدخواهان نباشد، رسماً با هم پيمان زناشويي نمي‌‏بندند؟ آيا نمي‌‏توان نتيجه گرفت که حسب عرف رايج در جامعه آن دو زن و شوهر قانوني شناخته مي‏‌شده‏‌اند. ويس زني با دو شوي قانوني بوده و منطقي است که مرگ يکي از شوهران خللي به صحت و قانوني بودن ارتباط او با شوي ديگر وارد نمي‌‏ساخته و نيازي به انجام عقد مجدد نبوده است.

  1. جفت ناميده شدن ويس و رامين

هنگامي که موبد شهرو را مي‌‏بيند به او سخناني مي‌‏گويد، از جمله:[45]

به گيتي کام راندن با تو نيکوست تو بايي در برم يا جفت يا دوست

 

شهرو نيز در پاسخ به موبد مي‏‌گويد که:[46]

نه آنم من که يار و شوي جويم کجـا من نه سزاي يار و شويم

 

مشخص مي‌‏شود که منظور از جفت همسر قانوني و منظور از دوست و يار رابطة خارج از ازدواج است. در ابتداي داستان نيز ويس خود را جفت ويرو مي‌‏نامد.[47] ويس در چند جاي ديگر نيز ويرو را جفت خويش مي‌‏داند.[48] در داستان، ويس و موبد،[49] گل و رامين،[50] و نيز ويس و رامين جفت ناميده شده‌‏اند.[51] همچنين، در چند جاي داستان از واژة جفت مطلقِ همسر قانوني و مورد تأييد عرف جامعه اراده شده است.[52] اگر رابطة ويس و رامين با هم رابطه‌‏اي غيرقانوني بود، سزاوار نبود که از يک واژه براي ناميدن دو رابطه استفاده شود که يکي قانوني و ديگري غيرقانوني و غيراخلاقي است.

  1. واکنش موبد به رابطة ويس و رامين

در داستان، زماني رامين قصد داشت که مدتي را به خارج از شهر برود. در هنگام عزيمت رامين، ويس نزد موبد بوده است. دايه نزد ويس مي‌‏آيد و به تصور اينکه موبد خوابيده است، به ويس مي‏‌گويد که اگر مايل است تا رامين را دم رفتن ببيند، به پشت بام برود. موبد که خواب نبوده، گفتة دايه را مي‏شنود، عصباني مي‌‏شود و دايه را آماج دشنام‏‌هاي خود قرار مي‏دهد.[53] پس از اين رخداد، موبد شخصي را پي ويرو مي‏فرستد تا شکايت خواهر را نزد برادر برده باشد. هنگامي که ويرو مي‌آيد، ويس مي‌‏گويد:[54]

مـر او را گفت: شاهـا! کامـکارا! چـه ترسانـي به پادافـراه ما را
سخن‏ها راست گفتي هر چه گفتي نکـو کـردي که آهـو نانهفتـي
کنون خواهي بکش خواهي برانم وگـر خواهـي بـرآور ديدگانـم
وگـر خواهـي به بند جاودان دار وگر خواهـي برهنه کن به بازار
که رامينم گزين دو جهان است تنم را جان و جانم را روان است
چـراغ چشم و آرام دلـم اوست خداوند است و يار و دلبر و دوست
چه باشد گر به مهرش جان سپارم که من خود جان براي مهر دارم
من از راميـن وفـا و مهـربانـي نبُـرّم تا نبُـرّد زنـدگانـي
مرا آن رخ بر آن بالاي چون سرو . . . به دل‏ بر خوش‌‌تر است از ماه و از مرو

 

بگفتـم راز پيشت آشـکارا تو خواهي خشم کن خواهي مدارا
اگر خواهي بکش خواهي برآويز نه کردم نه کنـم از رام پرهيـز

 

ويس آشکارا از دلداگي خود به رامين سخن مي‌‏گويد، از اظهار آن ترس و شرمي ندارد و آن را ناپسند و خلاف قانون و عرف نمي‏‌شمارد. ويس مي‏‌گويد که پذيراي هرگونه تنبيهي است؛ گفتة او مي‏‌رساند که اين تنبيه ظالمانه است. آيا واقعا ويس گستاخي را به بالاترين حدش رسانيده است که رابطة غيراخلاقي خود را نه فقط انکار نمي‏‌کند که با آب و تاب فراوان روايت مي‏‌کند؟ چرا پس از اين گفت‌‌وگوي بسيار صريح، همان‌‏گونه که از جمعيتي مردسالار انتظار مي‌‏رود، حکم به تنبيه داده نمي‌شود و موبد او را طلاق نمي‏‌دهد تا از بدنامي رهايي يابد؟ گو اينکه قضيه رابطة نامشروع ويس با رامين نيست و موضوع چيز ديگري است. رابطة ويس و موبد بسيار سرد است و در آن نشانه‌‏هايي از تنفر وجود دارد. ويس در توصيف همسر خود مي‌‏گويد:[55]

مبادا هيچ زن را رشک‏بر شوي که شوي رشک‏بر باشد بلاجوي

 

شايان ذکر است که موبد هنگامي که ويس و رامين از مرو به جايي نامعلوم رفته‌‏اند، چون عاشقي شيدا به دنبال او مي‌‏گردد:[56]

بشد تنها به گيتي ويس‌‌جويان ز درد دل زبانش ويس‌‌گويان
همـي روي زميـن آباد و ويـران چه روم و هند چه ايران و تـوران
نشان ويسه هـر جايـي بپرسيد . . . نه خود ديد و نه از کس نيز بشنيد
بدين سان پنج مه بر دشت و بر کوه رفيقش راه بود و جفتش اندوه

 

مشخص است کسي که پنج ماه را به دنبال شخصي بگردد خواهان اوست. جالب اينجاست که موبد در هنگامي که ويس از دل‌‏بستگي خود به رامين گفته است، او را زني هرجايي نمي‌‏نامد و با خود مي‏‌گويد:[57]

چرا چون يار دلبر بود با من شنيدم بيهده گفتار دشمن

 

اين کار موبد و سخناني‏ که با خود مي‌‏گويد دلالت بر اين دارد که ويس و رامين نزد موبد و جامعه افراد هرزه‌‏اي نيستند و رابطة آنان قانوني و مطابق با عرف جامعه بوده است. اما چرا همين رابطه موجب ناراحتي و عصبانيت موبد مي‌‏شده است؟ موبد از اينکه رامين در قلب ويس جاي دارد و او جايي ندارد به شدت عصباني است و به رامين به شدت حسادت مي‏‌ورزد. عصبانيت موبد از اين است که چرا ويس او را دوست ندارد ولي به رامين اظهار محبت مي‌‏کند.

  1. نام شاه‌‌موبد

مينورسکي موبد را نام شاه مرو مي‏داند.[58] در گذشته‌هاي بسيار دور، بزرگ قبيله علاوه بر اينکه مسئوليت مديريت قبيله را بر عهده داشت، وظيفه داشت کارهاي روحاني قبيله را نيز انجام دهد. جالب است که شاعر در ابتداي داستان مي‌‏گويد:[59]

جهانش نام کرده شاه‌‌موبد که هم موبد بُد و هم بخرد رد

 

در داستان برخي موارد فقط از واژة شاه و در برخي ديگر از موارد از واژة موبد استفاده شده است. احتمالاً قدمت داستان باعث شده است که اندک‌‌اندک چنين پنداشته شود که موبد نام شاه مرو بوده است. در جوامع اوليه يگانگي عنوان شاهانه با وظيفة کهانت رايج بوده است.[60] اين دو در دوره‏‌هاي بعد از هم جدا مي‌‏شوند. نام شاه‌‌موبد مي‌‏تواند دلالت بر اين کند که داستان مربوط به زماني است که هنوز دو نهاد مديريت جامعه و دين از هم تفکيک نشده‏ بودند. در حماسة ملي ايران، جمشيد علاوه بر شاهي خود را موبد نيز مي‌نامد.[61] اين نکته هرچند مستقيماً تأييدکنندة رسم چندشوهري نيست، اما مي‏توان از آن استفاده کرد که داستان شرح ماجرايي عاشقانه است که در دوراني بس کهن‏‌تر از دورة پارتيان رخ داده است.

بررسي روابط دو برادر با يکديگر

در داستان دو نکتة بسيار برجسته به چشم مي‏‌خورد، يکي آميزش جنسي همزمان ويس با دو برادر و ديگر کشمکش‏‌هاي زياد بين اين دو برادر که با کشته شدن برادر بزرگ‌‌تر پايان مي‏پذيرد. بررسي رابطة دو برادر و يافتن علت يا علل درگيري آنان با هم مي‌‏تواند در تأييد يا رد فرضيه مطرح در اين پژوهش بسيار مؤثر باشد. در اين خصوص توجه خوانندگان را به سه نکته به شرح زير جلب مي‌‏کنم.

  1. شخصيت رامين

هنگامي که رامين با زرد نبرد مي‌‏کند، زرد او را دشنام مي‌‏دهد:[62]

زبان بگشاد بر دشنام رامين به زشتي برد نيکونامش از کين

 

در اين بيت، شاعر به صراحت مي‌‏گويد که زرد از روي دشمني نام نيک رامين را به زشتي بر زبان جاري کرده است. اين گفته نشان مي‌‏دهد پنداري که ممکن است در ذهن برخي به وجود آيد که رابطة غيرمعمول رامين با ويس باعث بدنام شدن او شده، واقعيت نداشته است. علاوه بر اين، در اواخر داستان موبد نيز به خوشنامي و محبوبيت رامين نزد بزرگان کشور گواهي مي‏‌دهد.[63] موبد با خود مي‌‏گويد:

گهي گفتي که گر با وي بکوشم ندانم چون دهد ياري سروشم
سپاه من همه با من به کين‌‌اند به شاهي پاک رامين را گزينند
جوان است او و هم بختش جوان است درخت دولتش تا آسمان است

 

  1. اختلافات عميق دو برادر با يکديگر

موبد نزد مادر از برادر گلايه مي‏کند و مي‏‌گويد که قصد دارد رامين را بکشد. مادر فرزند را نهي مي‌‏کند و به موبد يادآور مي‌‏شود که فرزندي ندارد تا جانشين او شود. بنابراين، براي اينکه شاهي از خاندان آنان خارج نشود، نبايد به برادر آسيبي برساند.[64] هنگامي که ويس و رامين فرار مي‌‏کنند، پس از مدتي رامين نامه‏اي به مادر مي‌‏نويسد و در آن از موبد گلايه مي‏‌کند:[65]

به نامه گفته بود اي نيک‏مـادر مـرا بُبـريـد از گيتـي بـرادر
کجا او را به جان من ستيز است به من بر سال و مه چون تيغ تيز است
هم از ويس است آزرده هم از من همي جويد به ما بر کام دشمن

 

در جايي ديگر، رامين از نگراني و کابوس‏‌هاي شبانة‏ خود و از ترس سهمگيني که از نيرنگ‌‏هاي موبد دارد با ويس سخن مي‌‏گويد:[66]

همي ترسم ز دلخواهان و ياران چنان کز دشمنان و کينه‏داران
ز دست هر که گيرم شربتي آب همي ترسم که آن زهري بود ناب
به خواب اندر همه شمشير بينم پلنـگ و اژدهـا و شيـر بينـم
همي ترسم که شاهنشاه پنهان به يک نيرنگ بستاند ز من جان

 

شبي ويس نزد موبد بوده و همزمان رامين نيز در خانه حضور داشته است. ويس با استفاده از حيله‏اي خود را به رامين مي‏رساند. موبد از خواب برمي‏‌خيزد و شک مي‌‏کند که ويس نزدش خوابيده باشد و به همين سبب شروع مي‌‏کند به فرياد کشيدن. در همين هنگام رامين به ويس مي‏‌گويد:[67]

همي گويد درين ساعت مرا دل که برکش پاي خود يک‌‌باره از گل
فـرو رو سرش را از تن بينـداز جهـان را زين فـرومايه بپـرداز
به جان من که خـون اين برادر ز خـون گربه‏اي بر من سبک‌‌تـر
جوابش داد ويس و گفت مشتاب بر آتش ريز لختـي از خـرد آب

 

موبد نيز از رامين احساس امنيت نمي‌‏کند، يک‏بار او مي‌‏گويد:[68]

ز ديگـر سو کمين کـرده برادر ز کين برجان من آهخته خنجر
نهـاده چشم تا کـي دست يابد که چون دشمن به قتل من شتابد

 

به راحتي مي‌‏توان به عمق بسيار زياد اختلافات دو برادر پي ‏برد که حتي مي‌‏توانست به سوء قصد به جان يکديگر نيز برسد.

  1. جنگ قدرت بين دو برادر

پس از درگيري فيزيکي موبد و رامين در بزمي خانوادگي که ويس، موبد و رامين حضور دارند،[69] رامين به توصية به‏گوي فرزانه مرو را ترک مي‏‌کند. شاه نيز براي اينکه رامين در مرو نباشد، به او حکومت ماه‌‌آباد مي‏‌دهد و او را بدان جانب گسيل مي‌‏کند. رامين به آن منطقه مي‌‏رود و امنيت را برقرار مي‌‏کند. در همين مأموريت، رامين نسبت به ويس بي‏وفايي مي‏‌کند و با دختري با نام گل ازدواج مي‌‏کند. پس از مدتي، رامين از کاري که کرده است پشيمان مي‏‌شود و به شوق ديدار ويس مخفيانه وارد مرو مي‌شود. پس از گفت‌‌وگوهاي بسيار، يکديگر را ملاقات و مخفيانه مدتي را با هم سپري مي‌‏کنند. پس از آن رامين نزد شاه مي‌رود.

پس از مدتي موبد و رامين از مرو خارج مي‌‏شوند. در اين هنگام، دايه سخناني به ويس مي‏‌گويد که از سنخ سخناني نيست که تا به حال اين دو به هم مي‌‏گفتند. دايه از اختلافات موبد با ويس، رامين و خودش مي‏‌گويد و همچنين ويس را از خشم موبد و احتمال اينکه موبد آنان را بکشد مي‌‏ترساند. پس از آن به وضوح مي‌‏گويد که زمان آن فرارسيده است که ويس با هماهنگي رامين عليه موبد وارد عمل شود و با از ميان برداشتن شاه کاري کند که رامين به قدرت برسد.[70] ويس به رامين پيغام مي‌‏دهد، پيامي غيرعاشقانه و کاملاً سياسي. سخن از کودتايي است که در آستانة مرحلة عمليات نظامي قرار دارد. ويس از رامين مي‌‏خواهد که بازگردد. رامين نيز بازمي‌‏گردد و کودتا وارد مرحلة عملياتي مي‌‏شود. رامين با چهل دلاور به شکل ناشناس وارد دژ زرد مي‌‏شود و پس از کشتن زرد، گنجينه‏‌هاي آنجا را تصاحب مي‌‏کند و به ديلم مي‌‏برد. اولين مرحلة کودتا با پيروزي به پايان مي‌‏رسد. رامين در ديلم خود را شاه مي‏‌خواند و طرفداراني مي‏‌يابد. موبد پس از اطلاع از کار رامين، بهت‌‏زده، نمي‌‏داند که چه بايد بکند.[71]

ندانست ايچ‌‌گونه چـارة خويش تو گفتي بسته شد راهش پس و پيش
گهي گفتي شوم سوي خـراسان مه رامين باد و مه ويس و مه گرگان
گهي گفتي که گـر من بازگردم به زشتي در جهـان آواز گـردم
مـرا گويند گشت از رام ترسان وگـرنه نامـدي سوي خـراسان
گهي گفتي که گر با وي بکوشم ندانم چـون دهد ياري سروشم
سپاه من همه با من به کيـن‌‌اند به شاهـي پاک رامين را گزينند
جوان است او و هم بختش جوان است درخـت دولتش تا آسمان است
به دست آورد گنـج مـن سراسر منم مفلس کنـون و او توانگـر

 

بالاخره تصميم مي‏‌گيرد که رامين را تعقيب ‏کند. گرازي وارد لشکرگاه مي‌شود و موبدشاه کشته مي‏‌شود.[72] با کشته شدن موبد، کودتا به موفقيت کامل مي‏‌رسد. رامين که قلباً از مردن موبد شاد گشته است، براي حفظ ظاهر به سوگ مي‌‏نشيند و آن‌‌گاه از ميان دوستان خود فرمانداراني انتخاب مي‌‏کند و به مرو بازمي‌‏گردد. آيا نمي‌‏توان بخش بزرگي از اختلافات دو برادر را نتيجة رقابت آنان براي رسيدن به قدرت و حسادت موبد نسبت به مقبوليت و محبوبيت رامين نزد ديگران دانست که ربطي به رابطة جنسي ويس با رامين ندارد؟

حذف و اضافه در داستان

چنان که آمد، در بخشي از داستان رامين مدتي را خارج از مرو به سر مي‌‏برد و ديداري با ويس ندارد. در اين مدت، رامين عاشق دختري به نام گل مي‌‏شود و با او ازدواج مي‌‏کند. پس از مدتي رامين از گل جدا مي‌شود و نزد ويس بازمي‏‌گردد و ويس او را پس از گفت‌‌وگوهاي طولاني مي‌پذيرد. اين قسمت داراي دو تناقض است: تناقض دروني و تناقض با ساير قسمت‌هاي داستان. گفته شد که در داستان رابطة ويس و رامين تا پيش از ازدواج ويس با گل رابطه‌اي ناسالم ناميده نشده است. اما گل ويس را جفت رامين نمي‌‏نامد.[73] رامين نيز هنگامي که با گل به سر مي‌‏برد، به دايه چنين مي‏‌گويد:[74]

برو با ويس گو از من چه خواهي چرا سيـري نيابـي زين تباهـي
ز کام دل بـزه بسيـار کـردي ز نام بـد بـلا بسيـار خـوردي
کنون گاه است اگر پوزش نمايي پشيماني خوري، نيکـي فزايـي
جوانـي هـر دوان بر باد داديـم دو گيتـي بر سر کامـي نهاديـم

 

اين اولين باري است که رامين به صراحت رابطة خود با ويس را غيراخلاقي مي‏‌نامد. البته تا هنگامي که نزد گل است، يک‏بار ديگر نيز از تعبير مشابهي استفاده مي‏‌کند.[75] ويس از دوري رامين در بستر بيماري مي‌‏افتد. در اين هنگام، از مردي دانا مي‏‌خواهد تا از زبان او نامه‌‏اي به رامين بنويسد. جالب اينکه ويس از او مي‌‏خواهد تا نامه را به گونه‌‏اي بنويسد تا ويس جوان فريب بخورد.[76]

تو خود داني سخن درهم سرشتن به نامه هرچه به بايد نبشتن
اگـر بـازآوري او را به گفتـار شوم تا مرگ در پيشت پرستار
تـو دانايـي و بـر گفتـار دانا بـود آسان فـريب مـرد بـرنا

 

در عرف، به تلاش براي بازگردانيدن همسري که بنا به هر دليلي زندگي مشترک را رها کرده و رفته است، هر تعبيري که به کار برده شود، قطعاً تعبير ”فريب دادن“ به کار برده نمي‌شود. اين تعبير نشان‌‌دهندة رابطة غيرقانوني و غيراخلاقي ويس و رامين با يکديگر است. از اين گذشته، ويس در نامه اعتراف مي‌کند که:[77]

نگـر تا چنـد کار بـد بکـردي که آب خويش و آب من ببردي
يکـي بفريفتي جفت کسان را به ننگ آلوده کردي دودمان را

 

”فريفتن جفت کسان“ اتهامي است که ويس به رامين وارد مي‌‏کند و به خوبي مي‌‏رساند که او رابطه با برادر شوهرش را نه تنها مايه ننگ خود که باعث ننگ خاندان مي‌‏داند. يک‌‏بار ديگر نيز ويس رابطه با رامين را مطابق با عرف جامعه نمي‌‏شمارد.[78] رامين پس از مدتي از بي‏وفايي خود نسبت به ويس پشيمان مي‌‏شود و به سوي او بازمي‌‏گردد. در گفت‌‌وگوهاي بسيار طولاني عاشق و معشوق از هم گلايه مي‌‏کنند. در اين ميانه ويس مي‏‌گويد:[79]

نگر تا تو به جاي من چه کردي . . . به زشتي نام خوبـم چند بردي

 

وگر چـاره نبود از مهـر کشتن چه بايست آن چنان نامه نبشتن
ز ويس و دايه بيـزاري نمـودن به رسوايـي و زشتي برفـزودن
چه بفزودت بدان زشتي که کردي مرا چندين به زشتي برشمردي

 

اين گفته مي‌‏رساند که ويس از رامين خشمگين است که چرا نسبت ناروا به او داده و نام او را به زشتي برده است. بنابراين، ويس معتقد است که او کاري نکرده تا سزاوار باشد که نامش به زشتي برده شود. در صورتي‏که پيش از اين در نامه‌‏اش اظهار داشته بود که فريب رامين را خورده و رابطه‌اي ننگ‌‏آلود داشته‏اند. اين گفته‌‏ها تناقض آشکاري با هم دارند. چرا در اين مقطع نظري منفي نسبت به رابطة ويس و رامين وجود دارد و چرا ناهماهنگي و تناقض در سخنان قهرمان داستان ديده مي‌‌شود؟

شک نيست که داستان بسيار قديمي است و در طول زمان بارها دستخوش تغيير شده است.[80] بعيد نيست که بارها قسمتي حذف و قسمتي به آن اضافه شده باشد. با در دست داشتن يک روايت از داستان، بسيار مشکل و شايد غيرممکن باشد که بتوانيم حذف يا حذف‌‏هايي که در داستان رخ داده را مشخص کنيم. اما شايد تشخيص قسمت‌‏هاي اضافه‌‌شده بيشتر ميسر باشد.

گرگاني روايت مي‏‌کند که رامين پس از پشيماني از ازدواجش با گل و جفايي که در حق ويس روا داشته، تصميم مي‌‏گيرد تا از ويس دلجويي کند. او مخفيانه به محل زندگي ويس مي‏رود و تقاضاي ديدار مي‌‏کند. ناز و عشوة ويس شروع مي‏‌شود و از بي‌‏وفايي رامين شکايت مي‏‌کند. گفت‌‌وگوي آنان به درازا مي‌‏کشد. چندبار و هربار يکي از طرفين ناراحت مي‌‏شود و ديگري به دلجويي از او مي‌‏پردازد. اين گفت‌‌وگوها که سرشار از انتظارات عاشق و معشوق از يکديگر است، حدود 10 درصد از منظومه را شامل مي‏‌شود. اگر بخش‌‏هاي مربوط به ملاقات رامين با گل، ازدواج آنان با هم و نامه‌‏نگاري‏‌هاي ويس و رامين را نيز به آن اضافه کنيم، حجم آن به حدود 30 درصد از کل داستان مي‌‏رسد.

مطالب اين قسمت با سياق کلي داستان همخواني ندارد و همان‌‏گونه که گفته شد داراي تناقضات دروني و بيروني است. در اين قسمت، رابطة ويس با رامين غيراخلاقي ‏ناميده شده، در صورتي‏ که در ساير قسمت‌‏هاي داستان اين رابطه عاشقانه توصيف شده، ولي غيرقانوني توصيف نشده است. از سوي ديگر، حذف اين قسمت خللي به فهم و تسلسل منطقي داستان نيز وارد نمي‌‏کند. احتمالاً اين قسمت به تازگي به داستان اضافه شده و هنوز با ساير بخش‌‏هاي داستان سازگاري چنداني پيدا نکرده است. اين قسمت فرصت مناسبي براي شاعر فراهم آورده است تا بتواند به بيان توقعات عاشق و معشوق از هم بپردازد.

در اوايل داستان، پس از اينکه ويس به سن ازدواج مي‌‏رسد، شهرو پيشنهاد مي‏‌کند تا با برادرش ويرو ازدواج کند. ازدواج با خويشاوندان درجه يک در داستان‏هاي حماسي ايران و ساير منابع آمده است که از آن جمله‌‌اند ازدواج بهمن با دخترش هماي،[81] پيشنهاد ازدواج سياوش با يکي از خواهران ناتني‌‏اش،[82] ازدواج گشتاسب کياني با خواهرش کتايون،[83] و ازدواج ارداويراف با هفت تن از خواهرانش.[84] در شماري از متون مذهبي زرتشتي اين‌‏گونه ازدواج‌‏ها تأييد شده است.[85] ازدواج خويشاوندان درجه اول با يکديگر، نظير ازدواج خواهر با برادر يا والد با فرزند، در ايلام باستان[86] و در اسطوره‏هاي غرب آسيا مانند ”ايزيس و اوزريس“  گزارش شده است.[87] در افسانه‌‏هاي عاميانه ايراني نيز گزارش‏هايي از ازدواج پدر با دختر و ازدواج برادر با خواهر وجود دارد.[88]

ويرو و ويس هر دو از ازدواج با هم رضايت دارند و مراسم عقد نيز برگزار مي‌‏شود. در همين هنگام، پيامي از موبد مي‌‏رسد و داستان وارد مسير ديگري مي‌‏شود. در داستان به خوبي به دل‌‏آزردگي ويس پس از جدايي اجباري او از ويرو پرداخته شده و علت اصلي روي خوش نشان ندادن ويس به موبد نيز همين موضوع دانسته شده است. در دورة پارتيان و ساسانيان، جامعة ايران جامعه‌‏اي مردسالار بوده و در آن ازدواج چندشوهري نه فقط رخ نمي‌‏داد که از ياد و خاطره جمعي ايرانيان نيز رفته بود و از نظر مذهبي نيز پذيرفته نبود. در چنين شرايطي گوسان‌ها مي‌‏خواستند روايتگر داستاني باشند که در آن زني با دو برادر رابطة عاطفي و جنسي دارد. بديهي است که آنان بايد براي جذاب و منطقي شدن داستان تلاش مي‏‌کردند تا علتي منطقي براي تنفر ويس از موبد و تعلق خاطر او به رامين بتراشند. چون جامعة آن روز ازدواج خواهر با برادر را مي‌‏شناخته است، اين قسمت به داستان اضافه شده و بلافاصله شرايط به گونه‌‏اي تغيير داده مي‌‏شود که اين ازدواج از هم بپاشد تا خواننده بتواند عشق ويس به برادر شوهرش (رامين) را جانشين عشق ابترمانده‏اش به ويرو بداند.

جمع‏ بندي

در داستان، شهرو و قارن به ترتيب حضوري پررنگ و کم‏رنگ دارند، دايه در خلق حوادث فعالانه نقش دارد، ويرو به تبارمادري خود افتخار مي‏‌کند، موبد را به مادرش منتسب مي‌‏کنند و شاهي از برادر بزرگ‌‌تر به برادر کوچک‌‌تر مي‏رسد. اين ويژگي‏‌ها مشابهت بسيار بالايي با ويژگي‏هاي جامعة‏ مادرتبار دارد.

علني بودن روابط عاطفي و جنسي ويس با دو برادر (موبد و رامين)، عکس‌‏العمل شديد نشان ندادن موبد پس از اينکه ويس صراحتاً مي‌‏گويد که دلبسته رامين است و از او نخواهد گسست، سوگند ويس و رامين به مقدسات براي پيوند زناشويي و آن‌‌گاه هم‏‌خوابگي آنان، بدنام نبودن رامين نزد بزرگان قوم و تودة مردم و بالاخره انجام ندادن تشريفات مربوط به ازدواج ويس با رامين پس از به قدرت رسيدن رامين دلالت بر اين دارد که چندشوهري در جامعه پذيرفتني بوده است. پيشنهاد ازدواج موبد به شهرو نيز نشان ديگري از رسم چندشوهري در جامعه است، ‏چرا که شاه از زني متأهل خواستگاري مي‏‌کند و او نيز نه به علت متأهل بودن، بلکه با توسل به چند بهانة ديگر آن پيشنهاد را رد مي‌‏کند.

با توجه به اين يافته‌‏ها مي‏توان نتيجه گرفت که داستان در جامعه‌‏اي مادرتبار رخ داده که ازدواج چندشوهري نيز در آن قانوني بوده است، اما در زماني روايت مي‏‌شود که جامعه با تحولات بنيادين به جامعه‏‌اي پدرسالار تبديل شده است و نه فقط رسم چندشوهري منسوخ شده که به شدت ناپسند نيز شمرده مي‌‏شود. اين تغييرات براي روايت داستان مشکل جدي ايجاد کرده و باعث به وجود آمدن تضاد و ناهماهنگي در داستان شده است. علاوه بر اين، بايد اضافه کرد که راوي داستان نيز به اين تغييرات شگرف و بنيادين آگاهي نداشته است. اگر راوي آگاهي مي‏‌داشت به آن اشاره مي‌‏کرد و خواننده نيز دچار سردرگمي نمي‌شد.

پژوهش‌ها نشان داده است که مردان نسبت به زنان در خصوص مسائل جنسي همسرانشان حساسيت بيشتري نشان مي‏‌دهند.[89] اين نکته را بايد اضافه کرد که پژوهش‌هايي که در زمينة خانواده‏‌هاي چندشوهري صورت گرفته نشان مي‌‏دهد که اين‏‌گونه خانواده‏‌ها به دليل حساسيت جنسي مردان و حسادت آنان نسبت به يکديگر در مقايسه با خانواده‌‏هاي تک‌‌همسري و حتي چندزني از نظر زناشويي پرتنش‏تر و ناپايدارترند.[90] در اين خانواده‌‏ها معمولاً همسراني که از نظر سني بزرگ‌‏ترند تلاش مي‏‌کنند تا شوهران جوان‏‌تر زن را محدود کنند. اين محدويت در دسترسي جنسي شوهران جوان‌‏تر به زن مشترکشان تأثير جدي خواهد داشت.[91] همين موضوع باعث مي‏شود تا ميان شوهران جوان‌‏تر نارضايتي جنسي بيشتري مشاهده شود و در صورتي‏که بتوانند موقعيت مناسب‌‏تري پيدا کنند، خانواده را ترک مي‏‌کنند.[92]

دقت در داستان نشان مي‌‏دهد که موبد به رامين حساسيت پيدا کرده و نسبت به او حسادت مي‌‏کند و در تلاش است تا رامين نتواند از ويس، که همسر او نيز هست، کام‏‌جويي جنسي مناسبي داشته باشد. جالب است که شاعر منظومه بدون اينکه بداند خانوادة موبد، ويس و رامين خانواده‏‌اي چندشوهري است، به خوبي مشکلاتي را توصيف کرده است که درون خانواده‏هاي چندشوهري وجود دارد. البته ويژگي‌‏هاي شخصيتي موبد نيز مزيد بر علت شده و لطمة جبران‌‌ناپذيري به رابطة عاطفي او با همسرش وارد کرده و به موازات آن بر شدت علاقه و رابطة عاطفي و جنسي ويس و رامين افزوده است. مطالعة خانواده‏‌هاي چندشوهري نشان داده که عدم تقارن روابط عاطفي و جنسي زن با شوهرانش سرچشمة بسياري از تنش‌‏ها در خانواده‏ است. اين تنش‏‌ها هنگامي که اختلاف سني بين برادراني که شوهران يک زن هستند به 10 سال و بيشتر از آن مي‏‌رسد، بيشتر گزارش شده است.[93] شايان ذکر است که موبد با رامين نيز بيش ار 10 سال اختلاف سني دارند. شايد اين اختلاف سني نيز بي‌‏تأثير بر تشديد اختلافات دو برادر نبوده است.

علاوه بر حسادت و حساسيت جنسي مردانه موبد نسبت به رامين، جنگ قدرت بين دو برادر و حسدورزي موبد به رامين به اين سبب که رامين نزد ديگران محبوبيت بيشتري داشت هم از عواملي است که به شدت اختلافات دو برادر مي‌‏افزوده است. کشمکش بين دو برادر تا بدان‌‌جا مي‌‏رسد که رامين عليه موبد کودتا مي‏‌کند، کودتايي که با مرگ موبد و حمايت بزرگان قوم از رامين بسيار زود به نتيجه مي‌‏رسد.

داستان يا منشأ آريايي دارد يا منشأ غيرآريايي. در ميان اقوامي با پيشة اصلي کشاورزي، زن داراي موقعيت بالايي در اجتماع بوده، ولي در جمعيت‌‏هاي شباني مردان بر زنان برتري اجتماعي داشته‌‏اند و بر خانواده و جامعه مسلط بوده‏‌اند.[94] اعتقاد بر اين است که بوميان فلات ايران، نه آرياييان مهاجر، داراي ويژگي‌‏هاي جمعيت‌‏هاي مادرتبار بوده‏‌اند.[95] يافت نشدن ايزدبانوان نيرومند در جمع خدايان اساطيري هندوايراني نشاني از حضور گستردة پدرسالاري در جامعة آريايي است.[96] پس از استقرار و اختلاط آرياييان با بوميان فلات ايران، برخي از اعتقادات فرهنگي نظير اهميت يافتن خدايان مادينه وارد فرهنگ ايراني شد.[97] با توجه به سابقة پدرسالاري در ميان آريايي‏‌ها، اينکه داستان منشأ غيرآريايي داشته باشد پذيرفتني‌‏تر است. محتمل است که هنگام ورود آريايي‌‏ها به فلات ايران يا پيش از آن، در ميان برخي از بوميان فلات ايران چندشوهري وجود داشته و داستان متعلق به يکي از اين اقوام باشد.

شايد داستان اوليه چنين بوده است: در جامعه‌‏اي با رسم چندشوهري، ويس به ازدواج موبد درمي‌آيد. بر اساس عرف آن جامعه، ويس پس از ازدواج با پسر بزرگ‌‌تر خانواده، با پسر کوچک‌‏تر نيز ازدواج مي‏کند. ويژگي‏‌هاي شخصيتي موبد و رامين باعث مي‌‏شود که ويس از نظر عاطفي با رامين نزديکي بيشتري احساس کند و در مقابل از موبد گريزان شود. احتمالاً سن بالا، بداخلاقي، خست، و ناباروري يا ناتواني جنسي موبد مي‌‏تواند علت گريزاني و تنفر ويس از او باشد. از سوي ديگر، موبد که متوجه رابطة عاطفي و عميق ويس و رامين با هم مي‌‏شود، آتش حسادت در درونش شعله مي‏‌کشد و سعي مي‌‏کند تا هر چه بيشتر براي رامين و ويس محدوديت ايجاد کند تا مانع لذت بردن آن دو از هم شود. نتيجة قهري اين حسادت، فاصلة بيشتر ويس از موبد و همچنين فاصلة بيشتر موبد از برادرش مي‌‏شود. موبد از رامين متنفر مي‏‌شود، به حدي که در بزمي خانوادگي که هر سه حضور دارند، قصد جان برادر مي‌‏کند. موبد به رامين مشکوک شده و احتمال مي‏‌دهد که رامين با همدستي ويس در حال توطئه عليه اوست. پس تنگناها را بيشتر مي‏‌کند تا کار به جايي مي‌‏رسد که رامين و ويس راهي جز شورش عليه موبد نمي‌‏يابند. موبد در اين شورش کشته مي‌‏شود و رامين به شاهي مي‌‏رسد. پس از آن‏‏، ويس و رامين به زندگي خود ادامه مي‌‏دهند.

اين داستان به ويژه از نظر چندشوهري براي ايرانيان باستان عجيب و در عين حال جالب بوده است. احتمالاً همين موضوع باعث ماندگاري داستان در جامعة ايراني شده که سابقه‌‏اي از چندشوهري نداشته يا اگر داشته خاطرة آن به کلي فراموش شده است. در طول زمان، جرح و تعديل‏‌هاي فراواني در داستان صورت گرفته است، اما چون در داستان اصلي رابطة ويس با دو شوهر خود قانوني بوده، علي‏‌رغم تمامي تغييراتي که در داستان رخ داده و خواننده را دچار سردرگمي مي‌‏کند، روح داستان نمي‏‌گذارد که خواننده ويس و رامين و مخصوصاً ويس را محکوم ‏کند.

 

 

 

[1]محمدعلي اسلامي‏ندوشن، جام جهان‌‌بين  (چاپ 4؛  تهران:  توس، 1355)، 95.

[2]کتايون مزداپور، گناه ويس (تهران: اساطير، 1382)، 127.

[3]ولاديمير مينورسکي،”ويس و رامين: داستان عاشقانة پارتي،“ در هژده مقاله، ترجمة مصطفي مقربي (تهران: توس، 1375)، 114-173؛ نقل از 163.

[4]حشمت‌‌الله طبيبي، ”سير طبقات اجتماعي و ويژگي‌‌هاي خانواده در ايران قديم،“ بررسي‌‌هاي تاريخي، سال 6، شمارة 6 (1350)، 75-106؛ نقل از 75.

[5]جيمز جرج فريزر، شاخة زرين، ترجمة کاظم فيروزمند، (چاپ 11؛ تهران: آگاه، 1397)، 438.

[6]گوردن چايلد، سير تاريخ، ترجمة احمد بهمنش (چاپ 4؛ تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1369)، 59.

[7]صدرالدين طاهري و محمود طاووسي، ” خداي بانوان باروري در جهان باستان،“ دوفصلنامة مدرس هنر، دورة 2، شمارة 2 (1386)، 41-56؛ نقل از 41 و 50.

[8]فريزر، شاخة زرين، 439.

[9]ابي عبدالله محمد بن عبدالله طنجي، سفرنامة ابن‌‌بطوطه، ترجمة محمدعلي موحد (چاپ 2؛ تهران: نشر کارنامه، 1396)، 752.

[10]طنجي، سفرنامة ابن‌‌بطوطه، 873.

[11]طنجي، سفرنامة ابن‌‌بطوطه، 752 و 873.

[12]طنجي، سفرنامة ابن‌‌بطوطه، 873.

[13]طنجي، سفرنامة ابن‌‌بطوطه، 874.

[14]اوريانا فالاچي، جنس ضعيف، ترجمة ويدا مشفق (تهران: صفي‌‌عليشاه، 1357)، 70-79.

[15]G.D. Berreman, “Pahari Polyandry: A Comparison,” American Anthropologist, 64 (1962), 60-75; K.E. Starkweather and R. Hames, “A Survey of Non-Classical Polyandr,” Human Nature, 23 (2012),149-172; quote on 155.

[16]Starkweather and Hames, “A Survey of Non-Classical Polyandr,” 162.

[17]Berreman, “Pahari Polyandry: A Comparison,” 60-75; D. Damas, “Demographic Aspects of Central Eskimo Marriage Practices,” American Ethnologist, 2 (1975), 409-418; quote on 412-414; Starkweather and Hames, “A Survey of Non-Classical Polyandr,”157; M.C. Goldstein, “When Brothers Share a Wife,” Natural History, (1987), 39–48; M.A. Rong, Population and Society in Contemporary Tibet (Hong Kong:  Hong Kong University Press, 2011), 241-272; quote on 241-253.

[18]Rong, Population and Society in Contemporary Tibet, 244.

[19]مزداپور، گناه ويس، 169.

[20]طبيبي،”سير طبقات اجتماعي و ويژگي‌‌هاي خانواده در ايران قديم، 76“.

[21]رومن گيرشمن، ايران از آغاز تا اسلام، ترجمة محمد معين (چاپ 10؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، 1372)، 30.

[22]ايرج مهرکي و آرش غفراني، ”ازدواج مقدس،“ پژوهشنامة ادب حماسي، سال 10، شمارة 18 (1393)، 95-114؛ نقل از 102.

[23]سجاد آيدنلو، ”چند بن‌‌مايه و آيين مهم ازدواج در ادب حماسي ايران،“  در حضرت سيمرغ (چاپ 2؛ تهران: انتشارات دکتر محمود افشار و سخن، 1396)، 63-65؛ کتايون مزداپور، ”نشان‌‌هاي زن‏سروري در چند ازدواج داستاني در شاهنامه،“ در داغ گل سرخ و چهارده گفتار ديگر دربارة اسطوره (تهران: اساطير، 1386)، 195-205.

[24]گيرشمن، ايران از آغاز تا اسلام، 31.

[25]جورج کامرون، ايران در سپيده‌‌دم تاريخ، ترجمة حسن انوشه (چاپ 3؛ تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، 1374)، 18.

[26]کامرون، ايران در سپيده‌‌دم تاريخ، 18؛ يوسف مجيدزاده، ”تاريخ سياسي ايلام،“ در تاريخ جامع ايران، ويراستة حسن رضايي باغ‏بيدي و محمود جعفري دهقي (تهران: انتشارات مرکز دائرة‌‌المعارف بزرگ اسلامي، 1393)، جلد 1، 240.

[27]گيرشمن، ايران از آغاز تا اسلام، 31؛ محمود جعفري دهقي، ”شهرياري در ايران باستان،“ در تاريخ جامع ايران، جلد 1، 138؛ رقيه بهزادي، قوم‏هاي کهن در آسياي مرکزي و فلات ايران (تهران: مؤسسة چاپ و انتشارات وزارت خارجه، 1373)، 263-265.

[28]بهزادي، قوم‏هاي کهن در آسياي مرکزي و فلات ايران، 105.

[29]بهزادي، قوم‏هاي کهن در آسياي مرکزي و فلات ايران، 107 و 118.

[30]بهزادي، قوم‏هاي کهن در آسياي مرکزي و فلات ايران، 93-94.

[31]‌‌M. Stol, Women in the Ancient Near East (Berlin: Walter De Gruyter Inc., 2016), 268.

[32]O. Zolotnikova, “Ancient Greek Polyandry as Reflected in the Mythic/Epic Tradition,” in Proceedings of the Danish Instiute at Athens, eds. Erik Hallager and Sine Riisager (Denmark: Narayana Press, 2009), vol. 6, 57-72.

[33]مهابهارت، ترجمة ميرغياث‏الدين علي قزويني مشهور به نقيب‏خان، تصحيح سيدمحمدرضا جلالي نائيني (تهران: انتشارات طهوري، 1358)، جلد 1، 183-195.

[34]اسلامي‏ندوشن، جام جهان‌‌بين، 95.

[35]مزداپور، ”نشان‌‌هاي زن‏سروري در چند ازدواج داستاني در شاهنامه،“ 127.

[36]‌‌Goldstein, “When Brothers Share a Wife,” 223-233; N.E. Levine and J.B. Silk, “Why Polyandry Fails: Sources of Instability in Polyandrous Marriages,” Current Anthropology, 38 (1997), 375-398; K.E. Starkweather, “Exploration into Human Polyandry: An Evolutionary Examination of the Non-Classical Cases” (Dissertation Master of Arts, University of Nebraska, 2010), 23-25; Starkweather and Hames, “A Survey of Non-Classical Polyandr,” 164.

[37]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، تصحيح محمد روشن (چاپ 5؛ تهران: صداي معاصر، 1392)، 45-46.

[38]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 147.

[39]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 45، 46 و 62.

[40]مينورسکي، ”ويس و رامين: داستان عاشقانة پارتي،“ 158.

[41]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 128-129.

[42]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 242.

[43]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 129.

[44]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 368-369.

[45]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 45.

[46]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 45.

[47]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 58.

[48]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 70-71.

[49]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 196، 200، 206 و 227.

[50]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 246، 254 و292.

[51]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 183، 208، 234 و 259.

[52]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 239، 259، 290 و 370.

[53]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 131.

[54]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 132-133.

[55]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 175.

[56]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 158.

[57]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 159.

[58]مينورسکي،” ويس و رامين: داستان عاشقانة پارتي،“ 133.

[59]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 42.

[60]فريزر، شاخة زرين، 83.

[61]ابوالقاسم فردوسي، شاهنامه، تصحيح ژول مول (چاپ 3؛ تهران: اميرکبير، 1363)، جلد 1، 25.

[62]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 359.

[63]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 362.

[64]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 146.

[65]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 160.

[66]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 234.

[67]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 174.

[68]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 177.

[69]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 234.

[70]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 351-352.

[71]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 362.

[72]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 364.

[73]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 240.

[74]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 253.

[75]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 254.

[76]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 257.

[77]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 259.

[78]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 250.

[79]فخرالدين اسعد گرگاني، ويس و رامين، 331.

[80]مري بويس،”گوسن پارتي و سنت نوازندگي در ايران،“ ترجمة مسعود رجب‏نيا، در مجموعة تحقيق و بررسي توس (تهران: توس، 1369))، 38.

[81]فردوسي، شاهنامه، جلد 5، 9.

[82]فردوسي، شاهنامه، جلد 2، 109-112.

[83]يادگار زريران، ترجمة ژاله آموزگار (تهران: معين، 1392)، 30.

[84]مهرداد بهار، پژوهشي در اساطير ايران (چاپ 9؛ تهران: نشر آگه، 1391)، 301.

[85]روايت پهلوي، ترجمة مهشيد ميرفخرايي (تهران: مؤسسة مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1367)، 4-10؛ بهار، پژوهشي در اساطير ايران، 305؛ رهام اشه و شهين سراج، آذرباد مهرسپندان (تهران: مؤسسة انتشاراتي فرهنگي فروهر، 1379)، 94.

[86]والتر هينتس، دنياي گمشدة عيلام، ترجمة فيروز فيروزنيا (تهران: انتشارات علمي و فرهنگي، 1371)، 107.

[87]دنا رزنبرگ، اسطورة ايزيس و اوزيريس، ترجمة ابوالقاسم اسماعيل‏پور (تهران: اسطوره، 1389)، 21-36.

[88]مصطفي سعادت،‌ ” ازدواج‏هاي خويشاوندي در اوسنه‏هاي عاميانة بندر خمير و بستک (هرمزگان)، “ پژوهش‏نامة فرهنگي هرمزگان، سال 6، شمارة 14 (1396)، 23-32؛ نقل از 25-28.

[89]D.M. Buss, R.J. Larsen, D. Westen and J. Semmelroth, “Sex Differences in Jealousy: Evolution, Physiology, and Psychology,” Psychological Science, 3 (1992), 251-255; M.W. Wiederman, E.R. Allgeier, “Gender Differences in Sexual Jealousy: Adaptionist or Social Learning Explanation?” Ethology and Sociobiology, 14:2 (1993), 115-140.

[90]‌‌Goldstein, “When Brothers Share a Wife,” 222-223; K.A. Haddix, “Leaving Your Wife and Your Brothers: When Polyandrous Marraiges Fall Apart,” Evolution and Human Behavior, 22 (2001), 47-60; Starkweather, “Exploration into Human Polyandry,” 25.

[91]‌‌Goldstein, “When Brothers Share a Wife,” 222-223; Starkweather, “Exploration into Human Polyandry,” 23-25; Starkweather and Hames, “A Survey of Non-Classical Polyandr,” 164.

[92]Starkweather and Hames, “A Survey of Non-Classical Polyandr,” 164.

[93]‌‌‌‌Goldstein, “When Brothers Share a Wife,” 222-223.

[94]چايلد، سير تاريخ،  59-60.

[95]گيرشمن، ايران از آغاز تا اسلام، 11.

[96]مزداپور، گناه ويس، 169.

[97]گيرشمن، ايران از آغاز تا اسلام، 11؛ مهرکي و غفراني،” ازدواج مقدس،“ 102.

راديو در بيرجند

راديو در بيرجند

محمود فاضلي بيرجندي

دکتراي تاريخ ايران پس از اسلام

محمود  فاضلی بیرجندی < Mahmoud Fazeli-Birjandi <mfbirjandi@gmail.com مقالاتی در فرهنگ و سیاست ایران و جهان در نشریه‌های ایرانی و کتاب‌هایی در تاریخ باستان ایران به فارسی برگردانده و منتشر کرده است. ایشان در زمینۀ شاهنامه و نیز تاریخ معاصر جنوب خراسان نیز پژوهش‌هایی صورت داده و در این زمینه مقالات و کتاب‌هایی به چاپ رسانده است.

درآمد

ساکنان شهر بيرجند در جنوب خراسان به گويشي سخن مي‌‌گويند که بيرجندي ناميده شده، و فارسي است. در مدت زماني که حدود آن را مي‌‌توان کمابيش از دورة قاجار تا به دهة 1340 خورشيدي معين کرد، گويش مردم بيرجند قوتي داشت که در گذر زمان و با ورود ابزارها و مفهوم‌‌هاي تمدني جديد به بيرجند، براي هر ابزار يا مفهوم يا فکر معادل‌‌هايي ساخته مي‌‌شد، بي‌‌آنکه دست کسي، سازماني يا دولتي در کار آيد. اهالي اين خطه هم آن معادل‌‌ها را که واژگان جديد باشد مي‌‌پذيرفتند و آن واژگان بدون اشکالي به گفتارشان راه مي‌‌يافت. يکي از نمونه‌‌ها از چنين امري در گويش بيرجند وضع اصطلاحي خاص براي ابزاري جديد بود که ”راديو“  نام داشت. وقتي اين ابزار به بيرجند رسيد، گويش بيرجندي براي آن معادلي سکه زد و اصطلاحي در ميان مردم رواج يافت. تا مدت‌‌ها همه به اين دستگاه ”جعبة آواز“ مي‌‌گفتند. نگارنده کوششي کرد تا مگر دريابد که نخستين کس که اين اصطلاح را سکه زد چه کسي بود و چرا و به چه توجيهاتي بدين واژة رسا دست يافته بود. اما اين کوشش به جايي نرسيد و نگارنده بر اين کوشش پاي نفشرد که پيدا بود همچون ديگر واژگان، در جا و در زماني نامعلوم به دست آفرينندة هميشگي واژه و فرهنگ، يعني مردم، سکه زده شده است.

مردم بيرجند تا گويش خود را به‌‌نيرو و تن‌‌درست داشتند از ديگر پديده‌‌ها هم با واژگاني ياد مي‌‌کردند که خود آفريده بودند. به کت ”نيم‌‌تنه“ گفتند، به کاميون ”باري“ و به ليوان ”آبخوري.‌“  آن نيرومندي گويش بيرجندي به مرور به سستي گراييد. گويش معيار، که تهراني باشد، بيرجند را هم درنورديده و زودا که در بيرجند هم نتوان کسي يافت که به بيرجندي سخن گويد.

گزارش کنوني گوشه‌‌هايي از خاطرات و رخدادهاي مربوط به راديو را در بيرجند و برخي نقاط پيرامون آن در بر دارد. گذري هم بر خاطرة يک تن از سالخوردگان زابلي در اين باره شده که زادگاهش تا سال 1357 در قلمرو امارت قاينات و سيستان بود و اکنون سال‌‌هايي است که در بيرجند بودوباش دارد. پيش از آنکه به متن گزارش درآييم، بايد گفته شود که اين گزارش در فاصلة سال‌‌هاي 1395 تا 1399 از راه مصاحبه با تعدادي از آگاهان قديم بيرجند و برخي نواحي تابعه، و با گوشه‌‌چشمي به مطبوعات، فراهم آمده است.

اين گزارش چند بخش دارد: در نخستين بخش، خاطرات سالخوردگان و قدماي منطقه از راديو بازگفته شده است. در بخش دوم، باز هم خاطراتي از اهالي محل آمده و هم برخي از خبرهايي آورده شده که در بعضي از نشريات دربارة راديو در خطة جنوب خراسان انتشار يافته است. در بخش سوم، سخن از سازوکار راديوهاي قديم آمده است. بخش چهارم به تعميرکاران راديو در بيرجند پرداخته که صاحبان قديم اين حرفه يا نخستين راديوسازان در بيرجند بودند. در بخش پنجم، پاره‌‌اي از خبرهاي تأسيس مرکز راديو در بيرجند بازگو شده است. در بازپسين بخش، مروري گذرا بر ورود تلويزيون به منطقه شده که موضوع آن با راديو و جايگاه راديو در محل پيوند مي‌‌يابد. سپس بخشي کوتاه با عنوان نتيجه آورده شده و گزارش با سخن پاياني به فرجام مي‌‌آيد.

  1. مرحلة نخست: رسيدن راديو به بيرجند و نخستين بازتاب‌‌هاي آن در اجتماع

از قراري که سالخوردگان بيرجندي نقل مي‌‌کنند، گمان مي‌‌رود که نخستين جعبة آواز را ويس قنسول (نايب کنسول) سابق روسيه، به بيرجند آورده باشد. سال‌‌هاي جنگ جهاني اول بود. مردم بيرجند سخت طرفدار آلمان بودند و در بيرجند هم شوري به پيروزي آلمان در جنگ جهاني جريان داشت. ويس قنسول سابق روس مردي بود با نام دکتر نيکولاي ولاديميروف.[1] او سال‌‌هايي قبل از آن در بيرجند سمت ويس قنسولي روسيه را داشت. انقلاب اکتبر که در روسيه پيروز شد و حکومت شوراها در سرزمين‌‌هاي روسي استقرار يافت، بودند کساني که به انقلاب گردن ننهادند و به دشمني با آن درآمدند. آنان اگر توانستند از جباريت شورايي جان به در بردند و اگر نتوانستند قتل عام شدند. اين دکتر ولاديميروف از روس‌‌هاي سفيد بود و چون با انقلابيون شوروي که بر روسيه چيره شده بودند سازگاري نداشت، ترک زادبوم کرده و بنا به پيشينة آشنايي با خراساني‌‌ها به مشهد آمده و سرگردان بود.

اميرابراهيم‌‌خان علم، شوکت‌‌الملک دوم، از سرگرداني ديپلمات پيشين روس در مشهد خبردار شد، او را پيدا کرد و چون مي‌‌دانست طبيب است، او را براي خدمت به بيرجند برد. دکتر ولاديميروف در بيرجند مطبي باز کرد و روابط قديمش را با مردم زنده کرد. او با خودش جعبة آوازي آورده بود که آن را در دفترش داشت. دفتر کار او در محلة خيرآباد بيرجند بود، جدا از جايي که کنسولگري روسيه بود. کنسولگري روسيه در کنارة جنوب غربي ميدان ششم بهمن بود، جايي که در سال‌‌هاي دهة 1390 خورشيدي بانک صادرات شعبه بزرگي باز کرد و هنوز هم هست.

دکتر معمولاً هر روز حوالي غروب‌‌ جعبة آواز خودش را کنار پنجره مي‌‌گذاشت و با صداي بلند باز مي‌‌کرد. عده‌‌اي از مردم کم‌‌کم در اطراف پنجره گرد مي‌‌آمدند و مي‌‌نشستند. برنامه‌‌اي که در آن ساعت از راديو پخش مي‌‌شد، اخبار بخش فارسي راديو بي‌‌بي‌‌سي بود و مردم هم تشنة شنيدنش بودند. دکتر از ساعت پخش اخبار فارسي راديو برلن هم خبر داشت و در ساعت مشخصي راديويش را روي موج راديو برلن مي‌‌برد تا مردم اخبار آن را هم بشنوند. وقتي اخبار تمام مي‌‌شد، يا پيش از شروع آن، هم معمولاً هيجاني درمي‌‌گرفت و حاضران در آن محل شعارهايي به طرفداري از آلمان مي‌‌دادند.

سال‌‌ها بعد از آن، قنسول انگليس هم همين کار را کرد و جعبة آوازي را براي مردم در پشت پنجرة دفتر قنسولگري انگلستان در بيرجند مي‌‌گذاشت و باز مي‌‌کرد. قنسولگري انگلستان نزديک خيابان رود، در کوچه‌‌اي واقع بود که از يک سر ديگرش به ميدان فرهنگ مي‌‌رسيد. در آن محل هم در ساعت پخش اخبار فارسي عده‌‌اي اجتماع مي‌‌کردند. قنسول انگليس اخبار فارسي راديو بي‌‌بي‌‌سي و نيز راديو دهلي را براي مردم باز مي‌‌کرد.

برخي مواقع هم جعبة آواز قنسول انگليس سخنراني‌‌هاي هيتلر را پخش مي‌‌کرد، عين سخنان پرحرارت و آتشين آدولف هيتلر را به زبان آلماني. مردمي هم که در اطراف جعبة آواز نشسته بودند مجذوب شنيدن مي‌‌شدند و پاک فراموش مي‌‌کردند که از آن سخناني که به زبان آلماني است حتي يک کلمه هم برايشان مفهوم نيست.

بعضي اشخاص که با تهران تماس‌‌هايي داشتند يا نشرياتي به دستشان مي‌‌رسيد محورهاي افکار و سياست‌‌هاي هيتلر را براي بيرجندي‌‌ها نقل مي‌‌کردند و همان موجب مي‌‌شد که سخنان رهبر آلمان براي شنوندگان راديو مفهوم انگاشته شود. پاره‌‌اي از مواضع هيتلر که بيرجندي‌‌ها شناخته بودند و آن را به دل قبول داشتند عبارت بود از اينکه او انگليسي‌‌ها و يهودي‌‌ها را مردمي تبهکار و دور از شرافت مي‌‌شناخت و سخت با آنان ضديت مي‌‌ورزيد. موضوع مهم آن بود که پيشواي آلمان‌‌ها به اصلاح نژادي باور داشت و نژاد آريايي را برتر مي‌‌شمرد و همين گوشه از سياست او، که موافق طبع ايرانيان افتاده بود، بيرجندي‌‌ها را هم فريفته داشت. باز مزيد بر اين‌‌ها آن بود که بيرجندي‌‌ها با شيعه‌‌گري تند خود دانسته بودند که در گوشه‌‌ها و کنارها سخناني دال بر اسلام هيتلر نقل مي‌‌شود و اين آتشي از اميد به فرداي روشني را در دل‌‌هايشان برمي‌‌افروخت که پشت در پشت چشم به راه آن مانده بودند. اما چنان که نقل مي‌‌کنند، در اين جمع اثري از آن هيجاناتي نبود که سابقاً در اطراف جعبة آواز قنسول روس شکل مي‌‌گرفت. زمانه ديگر شده بود و خبرها ديگر طعم و هيجان سابق را نداشت.

مدتي که برآمد، شهرداري بيرجند جعبة آوازي آورد. عصرها يکي از کارمندان شهرداري جعبة آواز را در محل ”‌فلکه“ براي مردم باز مي‌‌کرد. فلکه در آن سال‌‌ها به ميدان حکيم نزاري کنوني گفته مي‌‌شد. برنامه‌‌هاي جعبة آواز در آن ساعت‌‌ها عبارت از اخبار و موسيقي بود.

پس از آن، ادارة فرهنگ جعبة آوازي آورد. جعبة آواز ادارة فرهنگ را در مدرسة حکيم نزاري گذاشتند. باز هم رسم قبل برقرار ماند که عصرها ساعت گوش دادن به جعبة آواز بود. اما شنوندگان جعبة آواز ادارة فرهنگ عموم مردم نبودند. در اينجا فقط شماري از معلمان بودند که عصرها براي گوش دادن به جعبة آواز در مدرسه جمع مي‌‌شدند. گاه آقاي فرزان،[2] رئيس دانشمند ادارة فرهنگ بيرجند، هم در جمع آنها حاضر مي‌‌شد. فرزان ابهتي هم داشت و حضورش عين اعتبار بود و البته هر جا که او بود قسمي منع و قدغن هم برقرار مي‌‌شد. ديگر ممکن نبود که جايي که استاد فرزان باشد هر کس به شنيدن خبرهاي راديو ادا و اطوار درآورد يا هر مقلدي بکند.[3]

در آن محفل فرهنگيان، چاي و قهوه‌‌اي هم به راه بود و گوش کردن جعبة آواز تفريح عصرانة معلمان شهر در آن دوره شده بود. اينجا ضمناً انگار حکايتي ديگر بود. جمعي از معلمان پاي راديويي مي‌‌نشستند که ادارة خودشان آن را آورده بود. مبالغي بالش و نازش و هم سرخوشي از انحصار در آن جمع حکمفرما بود. جمعي که به زبان بي‌‌زباني مي‌‌گفت: ”‌‌ببينيد، ما راديويي گوش مي‌‌کنيم که ادارة خودمان آورده، براي ما که معلمان شهر هستيم آورده است. ما که مردم عادي نيستيم که زير پنجرة قنسول مملکتي ديگر بنشينيم!‌“

سواي اين، ناگفته نماند که معلماني که به گرد جعبة آواز ادارة فرهنگ حاضر مي‌‌شدند جمعي خاص از معلمان بودند. يعني شماري از کساني بودند که اندک مايه‌‌اي از تجدد و آينده‌‌خواهي در سر داشتند. چيزي که در محيط سنت‌‌زدة بيرجند سرکوفته شده بود. زمان حضور در پيرامون جعبة آواز زماني بود که به آن غرور سرکوفته مجال نمايش مي‌‌داد. محفل جعبة آواز ادارة فرهنگ، به تعبير يکي از آن فرهنگيان قديم، براي آن شمار معلمان مجلس ابراز شخصيت بود و زنده داشتن غروري که جز آن در همه‌‌جا ناشناس مانده بود.

حوالي دهه‌‌هاي 1320 و 1330، ادارة پست بيرجند هم جعبة‌‌ آوازي آورده بود که هر روز آن را روشن مي‌‌کردند. ادارة پست در ميدانگاه کوچکي در کنارة باختري مدرسة شوکتيه بود. جعبة آواز اداره را که روشن مي‌‌کردند آن را جايي بر ايوان اداره در طبقة دوم مي‌‌گذاشتند. از آنجا صداي راديو در محيط اداره قابل شنيدن بود و هم براي هر کس از ارباب رجوع ادارة پست، يا رهگذران محل. ساختمان قديم ادارة پست هنوز هم در همان‌‌جا برجاست.

از خاطرات جالب از جعبة‌‌ آواز ادارة پست بيرجند آن است که روزي سخنراني مردي با نام فقيهي شيرازي از جعبة‌‌ آواز پخش مي‌‌شد. آقاي فقيهي در نکوهش فروش شراب در کشور ايران سخن مي‌‌گفت که سرزمين مسلمانان است و آن را خلاف شئون مسلماني مي‌‌شناخت و از مقاماتي که متولي اين امر بودند درخواست مي‌‌کرد تا بساط عرق‌‌فروشي را در سرزمين مسلمانان برچينند.[4] درست در همان ساعت که جعبة آواز اين سخنراني را پخش مي‌‌کرد، بديع‌‌الزمان سري،[5] شاعر سرشناس بيرجندي، از ميدان ادارة پست مي‌‌گذشت. او توقفي کرده بود تا به صدايي گوش کند که راديو پخش مي‌‌کرد و چون بر مضمون سخنان آقاي فقيهي شيرازي واقف شد، خودش را با عجله و دستپاچه به ادارة پست انداخت و به آقاي فرزين که در اداره بود گفت: ”فرزين، اين سخنان را شنيدي؟ پس درست گوش بده و هر چه مي‌‌گويم بنويس که بايد براي اين آقاي شيرازي بفرستم تا به دستش برسد.‌“ آقاي فرزين نقل کرده که قلم و کاغذ حاضر کرده و پس به آقاي سري مي‌‌گويد که آماده است تا سخن ايشان را بنگارد. سري آغاز سخن مي‌‌‌‌کند، بدين‌سان:

سيصد سرِ عمامه، سرِ يک قاضي      ششصد ذَکَر ديلم و ترک و تازي

با شصت هـزار پاروي خبازي         در کُس زن فقيهي شيـرازي

 

پس از فرزين مي‌‌پرسد: ”نوشتي؟“ فرزين پاسخ مي‌‌دهد: ”بله، آقاي سري.‌“ و سري مي‌‌گويد: ”همين الان اين شعر را از طرف من به نشاني راديو براي اين قرمساق پست کن.‌“ فرزين مي‌‌گويد: ”شايستة جايگاه شما نيست که اين سروده با نام شما ثبت شود و هم با نام شما به تهران فرستاده شود.‌“ سري به اصرار مي‌‌گويد: ”بنويس، و براي اين فقيهي شيرازي پست کن به تهران. اگر هم نمي‌‌کني، تا به ديگري بگويم که بنويسد و بفرستد.‌“

ديگر مورد که از استعمال راديو در اطراف بيرجند قديم به دست آمد در زندگي آخوند بجدي بود. آخوند بجدي ملاي بزرگي بود که در آبادي کوچک بُجد[6] در فاصلة دو سه کيلومتري شرق شهر به سر مي‌‌برد. آخوند بجدي طرف احترام زياد اهل سنت در سراسر خطة شرق کشور بود. مردمي از هرات و نيز از پاکستان براي ديدار او به بجد مي‌‌آمدند. او که مردي دور از تعصبات بود، راديويي از همان نمونة معروف آندريا خريده و با خود به بجد برده بود. اطرافيان آخوند بجدي هنوز به ياد مي‌‌آورند که او از آن راديو برنامه‌‌هايي به زبان‌‌هاي عربي و انگليسي هم گوش مي‌‌کرد. راديو آندرياي آخوند بجدي هنوز هست. يکي از نوادگانش در بيرجند آن را نگه داشته و در منزلش دارد. او آن راديو را يادگار عزيزي از جد روشنفکر خود مي‌‌شمارد.[7]

در سال‌‌هاي نيمة نخست دهة 1320 حاج محمدحسين‌‌خان هريوندي، از بزرگان روز هريوند، که نسبتي خانداني هم با اميرشوکت‌‌الملک علم داشت، راديويي خريد به منزلش در هريوند برد. اهل هريوند در هر ساعت روز و شب در منزل آقاي هريوندي گرد مي‌‌آمدند تا هم راديويي را ببينند که آقاي خان آورده بود و هم خبرهايي را گوش کنند که از اوضاع ناگوار ميهن مي‌‌داد. دوره دورة يکه‌‌تازي پيشه‌‌وري و دارودستة او در آذربايجان بود و مردم نگران اوضاع مملکتي. يکي از نظاميان بيرجندي با نام سرهنگ ثابتي هم اسير قشون شوروي و فرقة پيشه‌‌وري شده بود و انتشار خبر اسارت او مردم بيرجند را واداشته بود تا بيشتر در خبرهاي آن گوشة دور از مملکت باريک شوند.

در همان سال‌‌هاي نخست دهة 1320 راديو به روستايي در مرز ايران و افغانستان هم رسيد. در جنوبي‌‌ترين بخش امارت قاينات و سيستان، سردار حسين‌‌خان ساراني که بزرگِ دهِ نورمحمدخان واقع در يک کيلومتري مرز بود راديويي به منزلش آورد. ارشد فرزندان سردار ضمن سخن از خاطرات آن سال‌‌ها براي نگارنده گفت که پدرش يک دستگاه راديوي ک. ‌‌ب. گرفته و به منزل آورد. راديو با آنتن پشت بام کار مي‌‌کرد و باتري آن هم هر پنج شش روز يک بار بايد از نو شارژ مي‌‌شد. [8] بدين روي، يکي از نوکران سردار باتري را بر پشت الاغي از مال‌‌هاي سردار به زابل مي‌‌برد و پس از شارژ به ده نورمحمدخان برمي‌‌گرداند. سردار هر شب پاي راديوي خودش مي‌‌نشست و به برنامه‌‌هاي راديوهاي تهران، لندن، دهلي، و کابل گوش مي‌‌داد که معمولاً از ساعت هفت شب به بعد بود.

از جمله ديگر کسان نامداري که در آن برهه راديو داشتند يکي آقاي سپهري، صاحب‌‌کار سرکار امير،[9] بود. از راديوي سپهري خبر خاصي به دست نيامد. اما خبر در ميان اهالي دهان‌‌به‌‌دهان گشته بود که آقاي سپهري راديو دارد.

  1. مرحلة دوم: درآمدن راديو به ميان مردم بيرجند

مذهبيون که به هر پديدة جديد با شک و بدگماني مي‌‌نگرند در بيرجند با راديو، در قياس با ديگر پديده‌‌هاي جديد، بهتر و نسبتاً زودتر کنار آمدند. راديو از آغاز ورودش به بيرجند نام جعبة آواز گرفته بود. نامي ظريف که ماهيتي را وامي‌‌نمود که در نزد قاطبة دينداران بيرجندي بر مبالغي فساد و کفر دلالت مي‌‌کرد. دينداران، که جو مسلط اجتماعي را در بيرجند سدة سيزدهم خورشيدي در سلطه داشتند، حاضر نبودند به آوازهاي ناپاکي گوش فرادهند که از جعبة آواز بيرون مي‌‌آمد. آنان، به اعتبار قول ديگران، خبر داشتند که جعبة آواز برخي آوا‌‌ها از قبيل آوازخواني قمر را پخش مي‌‌کند که شنيدن آن حرام و ماية افساد است. اما از طرف ديگر، اين هم بود که همان جعبة آواز سخنراني‌‌هاي مذهبي را پخش مي‌‌کرد که حتي اگر مثل سخنان آقاي راشد دور از هر رنگ و لعاب سياسي بود، بر آگاهي مذهبي شنونده مي‌‌افزود و بدين ترتيب جعبة آواز را از جايگاه جعبه‌‌اي مختص آواز خارج مي‌‌کرد و به جايگاه عالية ابزاري برمي‌‌کشيد که ممکن بود به کار تقويت دين هم بيايد. پس چه بهتر که اهل ديانت اين دستگاه را داشته باشند و به صورت محدود و در وقت و ساعتي خاص از آن بهره‌‌ ببرند که موافق رضاي خدا و پيغمبرش هم باشد.

 چنين بود که راديو به مرور زمان از دست بزرگان بيرون آمد. اهالي يک‌‌به‌‌يک راديو خريدند و با خود به بيرجند آوردند. يکي از رانندگان خودروهاي اتاق شهري که در خط بِهدان به بيرجند رفت و آمد مي‌‌کرد،[10] بعضي شب‌‌ها باتري خودرو را به راديويي وصل مي‌‌کرد که خودش به بهدان برده بود. مدتي طول مي‌‌کشيد تا راديو گرم شود و شروع به کار کند. او راديو را در ميدانگاه کوچک ده بهدان قرار مي‌‌داد. خبر که در ده پيچيد، عده‌‌اي از اهل محل در ميدان ده جمع مي‌‌شدند تا راديو گوش کنند. برنامة مورد پسند آنان در آن برهه سخنراني‌‌هاي شيخ محمدتقي فلسفي و شيخ حسنعلي راشد بود. بعضي از کساني که آن دوره را به ياد مي‌‌آورند نقل مي‌‌کنند که حاضران در اطراف راديو در بهدان سخنان آقاي فلسفي را با توجه کامل تا آخر گوش مي‌‌دادند. اما کمتر ممکن بود کسي در موقع شنيدن سخنراني آقاي راشد خوابش نبرده باشد. سخنراني‌‌هاي راشد و فلسفي که در آن برهه از راديو ايران پخش مي‌‌شد کم‌‌کم به بعضي از خانه‌‌هاي مذهبيون شهر هم راه باز کرد. بي‌‌راه نيست که گفته شود راديو از حدود سال‌‌هاي دهة 1320 رفته‌‌رفته در ميان عموم مردم بيرجند رواج مي‌‌يافت. اهالي شهر يک به يک از مشهد يا تهران شخصاً يا از طريق دوست و خويشاوندي که به آن شهرها سفر مي‌‌کرد يک دستگاه راديو مي‌‌خريدند. بعضي از اهالي در سفر به عربستان راديو خريدند و به بيرجند آوردند.

يک خبر يا خاطره از دهة 1320 بيان مي‌‌کند که راديو اگر چند از انحصار قدرت سياسي بيرون آمده بود، هنوز با صورتي ديگر از قدرت پيوند داشته که مردانگي باشد. گويندة اين خاطره از زنان تحصيل‌‌کرده و سالمند بيرجند بود که در ضمن بيان خاطرات دهة 1320 براي نگارنده بدانجا رسيد که به ياد مي‌‌آورد برادر بزرگ‌‌ترش در آن برهه راديويي خريده و در منزل پدري داشت. اما او و بقية دخترها يا مادرش اعتناي چنداني بدان نداشتند و راديو طرف توجه برادر و پدر يا ديگر مرداني بود که به خانة آنها مي‌‌آمدند. مضمون سخن ايشان آن بود که زنان به صورتي ضمني و ناگفته از راديو بر حذر بوده يا نزديک شدن به آن را کاري مغاير شأن زنانة خود و مختص مردان مي‌‌پنداشته‌‌اند.[11]

راديو در سال 1327 در زندگي مردم ايران، و هم بيرجندي‌‌ها، بيشتر طرف توجه واقع شد. روز 15 بهمن آن سال محمدرضاشاه در دانشگاه تهران هدف سوء قصدي قرار گرفت که از آن جان به در برد. خبر در کشور پخش شد و فقط راديو بود که به مردم اجازه مي‌‌داد تا با کمترين فوت وقت از جريان اوضاع در تهران و از احوال پادشاه خبردار شوند. دو خبر از بيرجند و بشرويه در اين باره به دست آمد که نقش راديو را مشخص مي‌‌کند. نخستين، خبري است با تاريخ 24 بهمن 1327 از بيرجند بدين مضمون:

از ديشب که اين خبر وحشت‌‌اثر [ترور شاه] به وسيلة راديو پخش گرديد، هيجان بي‌‌سابقه و بي‌‌نظيري در ميان اهالي توليد و امروز صبح دستجات مختلفه به اتفاق رؤسا و کارمندان ادارات در مسجد اجتماع نموده و عموم جمعيت حاضر که بيش از 6هزار نفر بودند مراتب انزجار و تنفر شديد خود را نسبت به آن عنصر پست خائن که نسبت به شاهنشاه محبوب سوء قصد نموده ابراز و در همين محل تلگراف مژدة سلامتي ذات همايوني جهت جمعيت قرائت و همه به اتفاق از اين که به ذات مبارک شاهانه آسيبي نرسيده خداي را شکرگزار شده و براي عرض تلگرافات عديده مجلس متفرق و در عين حال همه استدعا دارند هر چه زودتر صداي مبارک شاهانه را از راديو بشنوند تا بتوانند با خاطري آسوده مشغول به کار گردند.[12]

خبر ديگر از بشرويه به تهران فرستاده شده و باز هم نشان‌‌دهندة توجه مردم محل به راديوست:

26/11/1327 بر اثر خبر راديو مبني بر سوء قصد نسبت به ذات ملوکانه کلية طبقات ملت از مأمورين و اهالي در بشرويه از اين عمل خائنانه متنفر و به مناسبت درگذشت خطر از وجود ذات ملوکانه کليه به شکرانة اين نعمت به سپاس‌‌گزاري و دعاي ذات شاهنشاه محبوب اشتغال ورزيدند.[13]

پس از آن، در سال‌‌هاي آغاز دهة 1330 که سياست و حکومت در ايران محل منازعة جريان طرفدار محمد مصدق با شاه و طرفدارانش قرار گرفت، راديو هم به ميان آن کارزار سياسي آمد. اگر چند روزنامه‌‌هاي ملي و محلي در آن برهه بار خبررساني و انتقال و انتشار خبرها و نظرها و تفسيرهاي اوضاع را به دوش کشيدند، رخدادهاي تند آن برهه موجب شد تا عدة بيشتري از مردم بيرجند درصدد تهية راديو برآيند. چنين هم شد و در آن سال‌‌ها خريداران راديو در بيرجند زيادتر از معمول ساليان پيشين شدند. شنوندگان راديو هم در بيرجند به مراتب بيشتر شدند و هر خانه‌‌اي که در آن راديو بود، مخصوصاً شب‌‌ها پاتوق شماري از مردم محل مي‌‌شد. گاه دوست يا خويشاوندي که روز براي کاري يا رساندن سخني به منزل دوستي مي‌‌رفت که راديو داشت ممکن بود در آن منزل در حد چند دقيقه بيشتر بماند تا صداي راديو را بيشتر بشنود.

در اينجا خبر ديگري داريم که پيوندي دورادور ميان راديو و قدرت را بازتاب مي‌‌دهد. خبر آن است که گاه هم مي‌‌شد که زني براي کاري در ساعات روز به ديدن زن ديگري برود. روز معمولاً خانه از مردان خالي بود و بارها شده بود که دو يا چند زن در منزلي که راديو بود گرد آمده و ضمن مجلس زنانة خويش دقايقي هم به راديو گوش کرده باشند. آنان البته که خبر اين کار را در زمرة مسائل خاص زنانه نگه مي‌‌داشتند و خيلي بعيد بود که با همسر يا ديگر مردان خانوادة خود از اين باره سخني بگويند. چند بار هم شده بود که مرداني ضمن گفت‌‌وگو با يکديگر درددل کرده بودند که زنشان وقتي به منزل زن فلان کس رفته با هم راديو گوش کرده‌‌اند.[14] راوي اين خاطره تأکيد داشت که اين درددل از حدود سخني از روي دريغ بيشتر نشده و مثلاً به پاية درددل از ارتکاب اعمال خلاف عفت نمي‌‌رسيد.

پس از آن هم توجه به راديو پيوسته بيشتر شد. روز جمعه 29 امردادماه سال 1333، مراسم اختتام سومين دورة مسابقات کشتي قهرماني خراسان با حضور آقاي رام، استاندار خراسان، آقاي معتمدي، نيابت توليت عظمي، آقاي تيمسار سرلشکر افخمي، فرماندة لشکر 8، نمايندگان مجلس شوراي ملي و مديران جرايد و رؤساي ادارات مشهد و اعضاي سازمان تربيت بدني خراسان و بالغ بر چند هزار نفر تماشاچي در محل اردوي قهرماني در مشهد برگزار شد. در آن مسابقات، تيم کشتي شهرستان فردوس با 27 درجه امتياز رتبة ششم را به دست آورد. استاندار خراسان در مراسم پاياني مسابقات جام پيروزي و مدال‌هاي ورزشي را اعطا کرد. نکته‌‌اي از آن مراسم که به کار گزارش کنوني ما آيد همان بود که جريان مراسم پاياني مسابقات از آغاز تا پايان مستقيماً از فرستندة راديويي لشگر هشتم از راديو مشهد پخش شد.[15]

يک سال پس از آن هم راديو شماري از مردم را در جنوب خراسان به سوي خود کشيد. آن بار هم ورزش در ميان بود. ساعت دو‌‌و‌‌نيم بعدازظهر شنبه 12 فروردين 1334 جشن پايان سومين دورة مسابقات فوتبال قهرماني خراسان برگزار شد. جريان آن جشن از بدو شروع تا ختم آن با فرستندة بي‌سيم لشگر از راديو مشهد پخش شد.[16]

هم در طول مدت زمان اجراي مسابقات و هم تا مدتي پس از آن، در بيرجند خبرهايي در ميان مردم بيرجند پيچيد که راديو مشهد مسابقات کشتي را پخش کرده است و نام‌‌هاي شماري از بيرجندي‌‌ها که براي مسابقه به مشهد رفته بودند از راديو گفته شده است. مدتي بعد هم هر بار که کسي به يکي از کشتي‌‌گيراني مي‌‌رسيد که نامش در راديو اعلام شده بود، سخني بدين مضمون به او گفته مي‌‌شد که تو کسي هستي که راديو نامت را خوانده است و مخاطب هم از ياد آوردن اين خاطره غرق غرور مي‌‌شد. اگر چند خودش اين افتخار را به دست نياورده بود که نامش را در آن ساعتي بشنود که راديو اعلام کرده بود.

سواي اين خبرها، چنان که گفته شد، سخنراني‌‌هاي دو روحاني مشهور آن سال‌‌ها، آقايان فلسفي و راشد، در دهة 1330 در ميان اهالي بيرجند شنوندگاني داشت. راديو ايران پخش آن سخنراني‌‌ها را ادامه داده بود. ماه رمضان آن سال‌‌ها راديو هر روز از ساعت دوازده‌‌و‌‌ربع تا ساعت يک بعدازظهر سخنراني آقاي فلسفي را پخش مي‌‌کرد. اين سخنراني‌‌ها باب طبع مذهبيوني بود که وجهة سياسي هم داشتند و انگار که شنيدن سخنان فلسفي، همچنان که بر قوة فاهمه و تدبر سياسي ايشان مي‌‌افزود، قوة عمل سياسي ايشان را نيز به مرتبة والاتري مي‌‌رساند. يکي از آنان نقل کرد که يک روز ظهر آقاي فلسفي سخنانش را به سياست‌‌هاي دول خارجي کشاند و ضمن سخنان تند و تيزي که به ضديت با دول بيگانه بيان کرد، کناياتي هم به شاه و دستگاه حکومت وقت زد. فلسفي در ضمن آن سخنراني که از راديو پخش مي‌‌شد گفت بگذاريد دَه بند مطلب دارم که بگويم و پس از آن ديگر هر چه بشود بشود. حتي اگر مرا اعدام کنند هم ناراحت نخواهم شد.

سخنراني آن روز آقاي فلسفي برخلاف معمول از ساعت يک هم گذشت، اما همچنان پخش مي‌‌شد و راديو آن را قطع نکرد. سال 1397 که راوي اين خاطره را براي اين نگارنده نقل مي‌‌کرد، هنوز مي‌‌شد حال و هواي مطبوعي را دريافت که از پخش سخنان تند شيخ محمدتقي فلسفي در آن ظهر رمضان بر مذهبيون سياسي بيرجند مستولي شده بود.

روز 21 آذر ماه سال 1339، روزنامة اطلاعات آگهي معرفي نمايندگان فروش راديوهاي آندريا را در سراسر کشور منتشر کرد. در آن آگهي آمده بود که تجارتخانة حاج محمدمهدي صمدي در بيرجند نمايندگي فروش اين راديو را دارد. [17] اين آگهي براي مردم بيرجند چيزي بيشتر از خبر معرفي يکي از تجار شهر بود. محمدمهدي صمدي از گردانندگان تظاهرات مردم بيرجند در سال توفاني 1332 به مخالفت با دستگاه حکومتي پهلويان و طرفداري از محمد مصدق بود. اکنون او بود که پيش‌‌قدم شده بود تا راديو به بيرجند بياورد. شايد اگر نمايندگي راديو به هر کسي ديگر داده مي‌‌شد به اندازة حاج آقاي صمدي معنا و بار در دل خود پنهان نمي‌‌داشت. اين آگهي بدان معنا بود که صمدي هنوز همان صمدي سال 1332 مانده بود و با اخذ نمايندگي راديو مشخص مي‌‌کرد که در پي تحول و ديگرگوني است. حکومت پهلويان بر او سخت نگرفته بود و او را آزاد گذاشته بود تا کار تجارتش را در بازار بيرجند ادامه دهد. اما او از پهلويان نگذشته بود و با روشي ديگر و با ابزاري جديد همچنان در پي ديگرگون کردن بود. راديو در مغازة آقاي صمدي ابزار ارتباط معمولي نبود. هم خود مي‌‌دانست، هم حکومت، و هم اهل سياست در بيرجند که اگر صمدي نمايندة فروش راديوست، يعني که راديو را وسيله‌‌اي براي ادامة مبارزه سياسي مي‌‌شناسد.

جنبه ديگر اين آگهي آن بود که راديو به قدري در بيرجند شناخته بود که نمايندة فروش دستگاه راديو هم در اين شهر به مردم معرفي مي‌‌شد تا اهالي بتوانند بدون آنکه متوسل به مسافران مشهد و تهران شوند، در شهر خود راديو بخرند و از امتياز گوش کردن به راديو بهره‌‌مند باشند.

چند سال بعد، در تاريخ 13/10/1341، خبري از راديو پخش شده بود که در ميان اهالي طبس موجب دردسر شده و انتقاداتي برانگيخته بود. خبرنگار روزنامة اطلاعات در شهر طبس در آن تاريخ خبر داد که چند روز قبل عده‌اي از اهالي طبس به دفتر نمايندگي اطلاعات آمدند و گفتند:

اخيراً از طرف بانک ملي آگهي شد و در جرايد و راديوها اعلام گرديد که بانک ملي به دارندگان حساب پس‌انداز ملي که موجودي حساب آنان يک هزار ريال باشد با انجام قرعه‌کشي جايزه مي‌دهد. بانک وعده داد که قرعه‌کشي هر شهرستان در همان شهر انجام مي‌شود. به اميد همين وعدة بانک ملي، عدة زيادي از مردم که حساب پس‌انداز در بانک ملي نداشتند براي خود حساب باز کردند. اين عده مي‌گفتند: پس از مدت‌ها انتظار اطلاع يافتيم که قرعه‌کشي محلي حساب پس‌انداز بانک ملي در مراکز شعب بانک انجام شده و در شهرهايي که نمايندگي بانک ملي است، از قرعه‌کشي حساب پس‌انداز خبري نيست. اين عده مي‌گويند: اگر قرار بود قرعه‌کشي محلي حساب پس‌انداز بانک ملي در مراکز شعب بانک انجام شود و نمايندگي‌هاي بانک مورد توجه قرار نگيرد، چرا اين موضوع را زودتر نگفتند؟[18]

در اين خبر، گلايه اصلي از گردانندگان بانک است. اما راديو در تکوين ماجرا نقشي داشته و خبر حکايت از استعمال راديو در ميان مردم و توجه آنان به مطالبي دارد که راديو پخش کرده است.

از سال 1342 خبري به دست آمد که گوياست که مجلة راديو ايران در پي گشايش دفتري براي نمايندگي در شهر فردوس بوده است. آگهي مربوط به اين موضوع در سه شمارة پياپي روزنامة اطلاعات درج شده است.[19]

هم در سال 1342 خبري از بشرويه در روزنامة اطلاعات چاپ شده که نشان مي‌‌دهد در آن تاريخ راديو جايگاهي استوار در ميان مردم آن شهر کوچک پيدا کرده بوده تا چندان که اهالي از اختلالي که در رسيدن صداي راديو ايران به بشرويه پيش آمده بود گلايه‌‌مند بوده‌‌اند. خبر از اين قرار است:

16/7/1342 سه‌‌شنبه ـ صداي راديو ايران به بشرويه نمي‌رسد

خبرنگار ما در بشرويه گزارش مي‌دهد مدتي است صداي فرستندة راديو ايران شنيده نمي‌شود و صاحبان راديوها و علاقه‌‌مندان نمي‌توانند از برنامه‌هاي راديويي استفاده نمايند. به خصوص صبح‌ها صدا مطلقاً نمي‌رسد. اهالي بشرويه از مسئولان امر تقاضا دارند ترتيبي بدهند تا با رسيدن صداي راديو ايران راديوهاي مردم بلااستفاده نماند.‌[20]

خبري از سال 1349 به دست آمد که نشان مي‌‌دهد راديو در اين سامان ابزاري براي قاچاق هم شده است. خبر از اين قرار است:

10/4/1349 چهارشنبه ـ کشف چاي قاچاق در بيرجند

مأمورين پاسگاه‌‌هاي ژاندارمري روستاهاي سده، گزيک، حسين‌آباد، شاهرخت، درح بيرجند از آغاز سال جاري تاکنون مقدار هيجده هزار و شصت و هفت کيلو چاي و مقداري اشيا از قبيل راديو، ضبط‌صوت و غيره قاچاق کشف نمودند. بنا به گزارش خبرنگار ما در بيرجند، چاي و اشياي مکشوفه به ادارة دارايي شهرستان بيرجند تحويل گرديد.[21]

اين خبر شگفتي و غرابتي هم دارد. شايد گمان کنيم که در آن برهه دستگاه راديو اهميتي پيدا کرده بود که خطرکردن و قاچاق آن براي جماعتي که دست به قاچاق مي‌‌آلودند داراي صرفه و منفعت تشخيص داده شده بود. اما واقع امر آن است که راديو هرگز در بيرجند و در ايران قدغن نبود که کسي يا کساني دست به قاچاق آن بزنند. در عين حال، نمي‌‌توان به تاريخچة راديو در بيرجند پرداخت و خبري چنين غريب را از قلم انداخت.

در دهه‌‌هاي 1340 و 1350، هم سخنراني‌‌هاي شبانة آقاي راشد شنوندگان فراواني در بيرجند داشت. سخنراني‌‌هاي آقاي راشد قبل از ساعت هشت هر شب از راديو پخش مي‌‌شد و حاوي مواعظي ديني بود که در بيرجند خواستاران زياد داشت. سخنان شيخ حسنعلي راشد هر روز ظهر قبل از ساعت 12 و هر شب قبل از ساعت هشت شب پخش مي‌‌شد. آقاي راشد هر بار سخنش را با اين دو بيت از خواجه عبدالله انصاري آغاز مي‌‌کرد:

در آن سینه دلی و آن دل همه سوز      الهی سینه‌ای ده آتش‌افروز

دل افسرده غیر از آب و گل نیست      هر آن دل را که سوزی نیست دل نیست

بعدها و در گذر زمان، انواع راديوهاي ساخت کشورهاي گوناگون به بيرجند آمد. کم‌‌کم ديگراني هم پيدا شدند که راديو خريدند و به بيرجند آوردند. چند تن، از جمله حاج اسماعيل دياني، در سفر حج يک دستگاه راديو خريده و با خود به بيرجند آورده بودند. هنوز داشتن راديو آن قدر عموميت نيافته بود. اگر کسي راديو مي‌‌خريد خبرش در ميان مردم مي‌‌پيچيد که فلان کس هم راديو آورده است.

از سال 1350 خبر ديگري به دست آمد که حکايت از ورود راديو به جريان انتخابات در شهري چون طبس و فردوس مي‌‌کند. بر پاية خبري که در روزنامة اطلاعات به تاريخ 4 آبان 1350 چاپ شده،

از روز گذشته که خبر کانديدا شدن آقاي علينقي نجد شيباني از طرف حزب مردم از راديو شنيده شد، مردم طبس با شوق و علاقة بي‌‌سابقه‌اي دسته‌‌جمعي براي گرفتن کارت انتخاباتي به حوزه‌هاي توزيع کارت مراجعه مي‌کنند و با اين حال پيش‌بيني مي‌شود کارت انتخاباتي کسر بيايد و عده‌اي موفق به گرفتن کارت نشوند. [22]

ديگر زماني رسيده بود که راديو بيش از پيش وارد زندگي اجتماعي مردم در اين صفحات شده بود. راديو در شهر کوچکي چون طبس توانسته بود بر موازنة سياسي اثر بگذارد و مردم را تا اندازه‌‌اي تشويق به شرکت در انتخابات کند که بيم آن در ميان آمده بود که طبس با کمبود کارت انتخاباتي مواجه شود.

راديو همچنان در زندگي فرد و جمع بيرجندي به پيش مي‌‌تاخت. عده‌‌اي از اشخاص که تمولي بيش از متوسط داشتند راديو خريدند و آن را در خانه روشن مي‌‌کردند. کم‌‌کم رسم شده بود که در ساعت‌‌هاي مشخصي، مثل وقت پخش اخبار، عده‌‌اي از همسايه‌‌ها هم به منزل آن اشخاص مي‌‌آمدند و با شگفتي به راديو گوش مي‌‌دادند.

پدربزرگ مادري اين نگارنده يکي از آن دسته اشخاص بود که اواخر دهة 1340 راديويي خريده بود. هر سال تابستان که به باغ خودش در باغستان دُرُخش مي‌‌رفت هم حتماً راديوي خود را همراه مي‌‌برد. [23] شب که اهل محلة تقي، واقع در پشت باغش، از کارها برگشته و شام خورده بودند به باغ او مي‌‌آمدند. چراغ زنبوري طارمي را روشن داشت. اهل محله يک‌‌به‌‌يک با احترام و ادب در طارمي جلوي منزلش مي‌‌نشستند تا راديو گوش کنند. او هم آن‌‌قدر بزرگوار بود که شب در باغ و منزل را باز مي‌‌گذاشت تا مردم بيايند و از دستگاهي که خريده بود بهره ببرند.

يکي دو سال اول که صداي راديو در باغستان درخش برمي‌‌خاست، شنوندگان آن وقتي در ايوان باغ براي شنيدن راديو مي‌‌آمدند مدتي از روي اعجاب مي‌‌خنديدند و به همديگر نگاه مي‌‌کردند: ”چه اعجوبه‌‌اي است که حرف مي‌‌زند! لا اله الا الله! “ اما لازم است گفته شود که حتي يکي از آنان چيزي از سخنان راديو درنمي‌‌يافت. آنان اگر براي گوش کردن مي‌‌آمدند، فقط براي هيجان ملاقات با پديده‌‌اي عجيب و غريب بود، نه براي آگاه‌‌ شدن از خبري يا سخني. زيرا نکتة بسيار مهم آن بود که هيچ‌‌يک از آن جمع چيزي از سخناني درنمي‌‌يافت که از راديو بيرون مي‌‌آمد. نگارنده سال‌‌ها بعد از دو تن از اهالي شنيد که ضمن صحبت با هم اظهار مي‌‌داشتند: ”من که چيزي از راديو حالي‌‌ام نمي‌‌شود.‌‌“ و ديگري هم مي‌‌گفت: ”بله، من هم که نمي‌‌فهمم چه مي‌‌گويد.‌“ علت اين امر در ناآشنايي گوش و حس شنوايي اين شنوندگان با سخن فارسي به گويش رسمي بود که از راديو پخش مي‌‌شد. آن دو تن هر سخني را هر چند غامض که به گويش محلي خودشان ادا مي‌‌شد، درست درمي‌‌يافتند. اما سخني را جز آن درنمي‌‌يافتند. بعيد نيست که بسياري از شنوندگان راديو در محل هم مشمول همين حال بوده و از راديو فقط صداهايي را مي‌‌شنيده‌‌اند که معنا و مفهوم خاصي برايشان نداشته است.

از دُرُخش خبري ديگر به دست آمد حاکي از آن که يک نفر از اهالي راديويي خريده و با خود به درخش برده بود. بعضي از خويشاوندان يا دوستان او از ساعت پخش اخبار اطلاع داشتند و حوالي همان ساعت در منزل او حاضر مي‌‌شدند. آنان نقل مي‌‌کردند که او هر بار پس از آن که گويندة راديو خلاصة اخبار را مي‌‌خواند، فوراً راديوي خودش را خاموش مي‌‌کرد و خطاب به حاضران مي‌‌گفت: ”خلاصة اخبار را شنيديد. حالا مشروح اخبار را من خودم براي شما نقل مي‌‌کنم.‌“ ‌ او بارها گفته بود که مگر من براي خريد راديو پول داده‌‌ام که شما مردم هر روز و هر شب اينجا جمع بشويد و به آن گوش بدهيد؟ اين خاطره تا سال‌‌ها بعد در ميان اهالي نقل مي‌‌شد و نگارنده خود بارها آن را در مناسبت‌‌هايي از چندين تن شنيده بود. خاطره‌‌اي بود که در حافظة عمومي مردم محل ثبت شده بود و مدت‌‌ها دهان‌‌به‌‌دهان مي‌‌گشت و بهره‌‌اي از تفريح و لطف طبع را براي گوينده و هم شنونده فراهم مي‌‌آورد.

ديگر خاطرة خود نگارنده از رفتار با راديو در دُرُخش است. در برهه‌‌اي که نگارنده نوجوان بود، برهه‌‌اي بود که کمابيش تعصب به راديو از بين رفته بود و کمتر کسي بود که راديو در منزلش نباشد. در آن برهه، گاه شنيده مي‌‌شد که در ميان مراجع بزرگ ديني هستند کساني که راديو و روزنامه‌‌ها را در شمار مستحدثات مي‌‌دانند و با آن کنار نمي‌‌آيند. اما آنچه بر راديو در جمع خانوادگي نگارنده رفت از اين قرار بود: باغبان ما مردي بود که او را ملاعلي صدا مي‌‌زديم. راديو قسمتي از وجود اين ملاعلي بود و ممکن نبود که روزي بدون گوش دادن به راديو از خانه بيرون بيايد يا شبي بدون راديو بخوابد. فراموش نمي‌‌کنم روزي را که از داخل خانة ملاعلي باغبان سروصداي ممتدي چون صداي کوبيده شدن چيزي بر پا شده بود. پيدا بود که چيزي را در درون اتاق مي‌‌کوبند. حيران از شنيدن صداهاي نامعمول به اتاقش دويديم و او را ديديم که سنگ بزرگي در دست دارد، راديويش را کنار تاقچة پشت پنجره گرفته و آنتن راديو را با پاره سنگي مي‌‌کوبد. صحنة غريبي در برابر ما بود. باورش دشوار بود که کسي راديويي را چون قرباني در دست بگيرد و سرش را بکوبد! از او علت اين کارش را پرسيديم. گفت که دوستانش، که به باور او در امور فني راديو خبره‌‌اند، به او سفارش کرده‌‌اند هر وقت که ايستگاه راديويي مورد نظرت را نمي‌‌تواني بگيري و دستگاه تو پارازيت دارد، علت فقط و فقط از آنتن راديو است. آن را با سنگ بکوب تا خش‌‌خش و صداي پارازيت راديو از بين برود و به صداي صاف آن دست پيدا کني. او اکنون به جد سرگرم اجراي اين توصية فني شده بود و باور نداشت که راهنمايي آن دوستان از روي رندي و شيطنت بوده است. بلکه حتي بعد از گفت‌‌وگوي مفصل پدر نگارنده با او هنوز هم بر آن بود که گفته‌‌هاي دوستانش در اين باره از روي آگاهي بوده و او با کوبيدن آنتن راديو صداي آن را صاف خواهد کرد. ملاعلي راديويي را که آنتني درهم کوبيده و لهيده داشت تا سال‌‌ها در خانه‌‌اش داشت. آن راديوي سيلور را با آنتن کج‌‌وکوله‌‌اش هنوز در خاطر دارم. ملاعلي مي‌‌گفت: ”‌راديونِ سِليوِر.‌“

ديگر خاطره مربوط به آشيخ عباس قريشي، آخوند دُرُخش، است. او آخوندي با صفا و صداقت و به منتهاي سادگي بود. روضه‌‌خوان محل بود و از راستي و نيکويي منش او بود که مردم محل باورهايي به کراماتش آورده بودند، اگر چه اندکي دير پا به عرصة وجود گذاشته بود و زمانه‌‌اش زمانه باور به معجزه و کرامت نبود. جوان‌‌هاي محل سادگي زياد او را دست‌‌ماية ريشخند مي‌‌کردند. راديو آمده بود، تلويزيون در راه بود، و بسي ابزارهاي علمي نوين ديگر که اگر به دست مردم هم نرسيده بود بسياري از مردم دست‌‌کم از پديد آمدن آنها خبر داشتند. اين‌‌ها اعجاز و کرامت را گام‌‌به‌‌گام عقب مي‌‌راند. آقاي قريشي به تبع زمانه چيزهايي دربارة راديو شنيده بود و مي‌‌دانست که راديو موسيقي پخش مي‌‌کند که حرام است، موجب فساد مي‌‌شود، و به ديانت آدمي زيان مي‌‌رساند. او مدتي بود که در روضه‌‌ها و موعظه‌‌هايش ضمن ساير مطالبي که براي تأمين رستگاري هر دو جهان به اهالي مي‌‌گفت، از راديو هم پرهيز مي‌‌داد. تا روزي که به منزل يکي از اهالي رفته و ديده بود که راديويي در منزل او باز است و صداي آن را همه مي‌‌شنوند. پس بنا به مأموريت آسماني خود به آن دوست و اهالي آن منزل ايراد گرفته بود. صاحب آن خانه که رندي تمام‌‌عيار بود در پاسخ به ايراد آخوند دلسوز ده گفته بود که درست است که راديو دارم. اما سيم موسيقي آن را کَنده‌‌ام. و سپس در مقام مردي متدين که در پي يافتن راه رستگاري است از آقاي آخوند پرسيده بود: ”مگر راديويي که موسيقي ندارد هم حرام است؟“    آشيخ عباس درنگي کرده و پس تأييد کرده بود که راديويي که موسيقي پخش نکند ديگر نتواند محل اشکال شرعي بود. مرد رند درخشي سپس پيشنهاد کرده بود که با پول خودش يک راديو براي حاج‌‌آقا خواهد خريد که همچون راديوي خودش سيم موسيقي آن را کَنده باشند و با اين ترتيب حاج‌‌آقا هم بتوانند سخنراني‌‌هاي علماي ديني را بشنوند. پيشنهادي که نظر تأييد آقاي قريشي را گرفته بود، اما به عمل درنيامد.

دوره دورة اوج گرفتن راديو و نياز عموم بدان شد. حکومت پهلويان در سرازيري افتاده بود و همگان دوستدار و بلکه محتاج خبر از اوضاع مملکت بودند. رسمي شد که هر شب رأس ساعت يک ربع مانده به هشت، همه و مخصوصاً مردان خانواده‌‌ها اگر کار و ديداري هم داشتند آن را کنار بگذارند و ميخکوب پاي راديوي بي‌‌بي‌‌سي لندن بنشينند که خبرهايي پروپيمان از اوضاع ايران نقل مي‌‌کرد. برنامة راديوي بي‌‌بي‌‌سي از يک ربع به هشت شب تا ساعت هشت‌‌و‌‌نيم برقرار بود. بعضي بودند که موج راديو صداي آلمان از کُلن را پيدا کرده و به آن گوش مي‌‌کردند. بعضي از راديو دهلي خبر داشتند که خود آن را گوش مي‌‌دادند. کساني که بيشتر سياسي بودند، راديو مسکو و باز سياسي‌‌ترها راديو ملي را هم گوش مي‌‌داند. بازار راديو در جو سياست‌‌زدة کشور پيوسته پررونق‌‌تر مي‌‌شد.

گوش دادن به برنامه‌‌هاي آن راديوها، از بي‌‌بي‌‌سي که راديوي عموم شده بود، تا راديوهاي کم‌‌شناس‌‌تري چون آلمان و هند يا تا آن چند راديوي سياسي‌‌تر معرف منش و شخصيت فرد شده بود. در صحبت‌‌هاي خصوصي هر کس از راديوهاي بيشتر و متنوع‌‌تر خبر داشت برتري و اشراف خودش را بر اوضاع کشور و دنيا اثبات مي‌‌کرد. کسي که معلوم مي‌‌شد به راديويي خارجي گوش نمي‌‌کند يا از هيچ راديويي خبري ندارد، آدمي بي‌‌خبر از روزگار وانموده مي‌‌شد و چنان موضعي کسر شأن شمرده مي‌‌شد، براي او و هم براي پيرامونيانش، که از راه بي‌‌اعتنايي او به راديوها و خبرها نمي‌‌توانستند در ميان جمع‌‌ها سري به دانايي برآورند.

در  1357، دولت برنامه‌‌اي ترتيب داده بود که محمدرضاشاه به بيرجند سفر کند. روز دهم خردادماه، مجري اخبار راديو ايران خبر داد که شاهنشاه آريامهر هفتة آينده به استان خراسان سفر خواهند کرد. بنا به اين خبر، فرماندار بيرجند طي دستوري به ادارات دولتي اعلام کرد که اين سفر بيرجند را هم شامل خواهد شد. بدين منظور، در دو نقطه از شهر بيرجند، يکي در خيابان محمدرضاشاه  (جمهوري اسلامي فعلي) جنب مرکز بهداشت و ديگري مقابل مقبرة حکيم نزاري طاق نصرت‌‌هايي بر پا کردند. اما طاق نصرتي که در خيابان حکيم نزاري نصب‌ شده بود نيمه‌هاي شب به آتش کشيده شد. در آن موقع بود که راديوي بي‌‌بي‌‌سي هم در اخبار شامگاهي يازدهم خرداد ماه خبري را از بيرجند بدين قرار پخش کرد: ”عده‌اي از جوانان در بيرجند که رژيم به آنها خرابکار مي‌گويد، طاق نصرت ورود شاه را آتش زدند.‌‌“[24] سفر شاه به بيرجند به همين علت لغو شد.

آن ساعت در آن روز و ماه و سال ساعتي بود به راستي قابل ثبت در تاريخ بيرجند. مردم محل از راديو خبري را دربارة شهر خود شنيدند که از نظر آنان شأنيت و وجاهتي نداشت و برخي هنوز مي‌‌گويند بي‌‌بي‌‌سي آن خبر را از روي غرض پخش کرده بود تا بيرجند و مردمش را از چشم حکومت وقت بيندازد.

آذر ماه 1358 در برخي از مناطق استان خراسان از جمله در بيرجند و برخي از توابع زمين لرزيد. روزنامة اطلاعات دربارة وقوع زمين‌‌لرزة خراسان نوشت: ”بر اثر زمين‌لرزة شب گذشته شبکة مخابراتي تلفن با مشهد و تهران قطع بود که به همين دليل ارتباط مخابراتي راديويي شعب شير و خورشيد تا امروز يکسره مشغول کار بود و گزارش‌ها به کميتة امداد شير و خورشيد و از کميته به منطقه مي‌رساند. “‌‌[25] ديگر راديو بيش از پيش وارد زندگي اجتماعي مردم اين خطه شده بود. مسئلة کمک‌‌ به زلزله‌‌زدگان با راديو سامان داده مي‌‌شد. اين پيشرفتي مهم براي راديو در اين خطه بود.

زمانه که عوض شد و حکومت پهلويان برافتاد، بسياري چيزها فرق کرد. راديو راديويي شد که صداي انقلاب اسلامي و بعد از آن صداي جمهوري اسلامي بود. ديگر هر اشکال و ايراد شرعي از ميان برخاست. راديو بيش از پيش به ميان مردم آمد. مدت زيادي از انقلاب نگذشته بود که راديوهاي يک‌‌موج کوچکي به بازار آمد که در دست و در جيب جا مي‌‌گرفت. آن راديوهاي کوچک در دست بسياري از مردم ديده مي‌‌شد. اما ديگر راديو چنداني دوام نکرد و رونق خود را از دست داد. ديگر تلويزيون در ميان مردم ديندار و انقلابي بيرجند و پيرامون آن جا باز کرد. تلويزيون ديگر آن تلويزيون گذشته نبود و صحنه‌‌ها و چهره‌‌هاي زننده نشان نمي‌‌داد . اشکال شرعي از ميان برخاسته بود و تلويزيون راه خودش را به همة خانه‌‌ها باز کرد و عضوي از همة خانواده‌‌ها شد. راديو عقب زده شد و تلويزيون ابزار يکه‌‌تاز ارتباطي در خانه‌‌هاي مردم بيرجند و حتي دهات اطراف شد. پايگاه‌‌هاي مساجد که محل توزيع کوپن‌‌هاي کالاهاي ضروري مردم در سال‌‌هاي جنگ بود دستگاه‌‌هاي تلويزيون چهارده اينچ سياه و سفيد پارس را هم با دفترچة بسيج اقتصادي توزيع مي‌‌کرد. اين رويه موجب شد که تلويزيون هر چه بيشتر در بيرجند گسترش يابد. هر چه تلويزيون پيشروي کرد، راديو عقب نشست.

از دهة 1360 ممکن بود که راديو با تلويزيون در دو کفة هم‌‌وزن قرار بگيرد. اما هنوز راديو چيزي ديگر بود. تنوعي که راديو داشت در تلويزيون نبود. چيزي که مردم بدان سخت نياز داشتند خبر بود و خبر هم از راديو به دست مي‌‌آمد که راه آن به دنياي بيرون از مملکت باز بود. دوباره راديوي بي‌‌بي‌‌سي لندن شب‌‌ها در خانه‌‌ها باز مي‌‌شد. اين بار با رعايت حدود بيشتري از احتياط، تا مبادا بر دوستان تندروي جمهوري اسلامي گران آيد. در همان آغاز دهة 1360، چون مشخص شد که جنگي تحميلي بر کشور همچنان ادامه خواهد داشت موازنة نسبي راديو با تلويزيون به هم خورد. باز راديو پرطرفدار شد و در آن برهه راديو عراق هم شنوندگاني پنهاني پيدا کرد. راديو عراق فقط يک گوينده داشت که با آواي درشت و دلخراشي سخن مي‌‌گفت. سخنان آن راديو بيشتر بدگويي و دشنام بود، اما خصوصاً از وقتي طرف توجه شمار بيشتري از مردم قرار گرفت که مصاحبه‌‌هايي با اسيران ايراني پخش مي‌‌کرد. خانواده‌‌هايي که از فرزندانشان بي‌‌خبر بودند با دلهرة خاصي به آن مصاحبه‌‌ها گوش مي‌‌دادند تا مگر رد و نشاني از دلبند خود را به دست آورند. در آن ميانه، بازار سفارش به راديو عراق هم باز شد. بدين معني که کساني که خود از راديو چيزي درنمي‌‌يافتند، به ديگراني سفارش مي‌‌کردند تا حتماً در ساعت پخش آن مصاحبه‌‌ها در آن باريک‌‌ شوند و سپس از آنان در اطراف شنيده‌‌هايشان با دقتي بيش از معمول پرس‌‌وجو مي‌‌کردند.

هم از سال پرماجراي 1360 خبري ديگر از راديو به دست آمد که بازتابي است از اوضع اجتماع اندران برهه؛ برهه‌‌اي که حکومت نوين انقلابي سخت در پي استوارکردن پايه‌‌هايش بود و به موازات آن واکنش‌‌ها به حکومت هم در سراسر ميهن زياد بود. خبري که از آن برهه به دست آمده حکايتي است از اندرکنش انقلاب و ضدانقلاب در سرزمين جنوبي خراسان. از اين قرار:

سه تن از افراد ضدانقلاب که با تهية فرستنده‌‌هاي دست‌‌ساز در طبس مبادرت به اخلال در برنامه‌‌هاي راديويي و ايجاد پارازيت مي‌‌کردند به وسيلة پاسداران انقلاب اسلامي اين شهر دستگير و به دادسراي انقلاب اسلامي گناباد تحويل گرديدند.

به گزارش خبرگزاري پارس، دستگيرشدگان که هاشم پارسا، فرزند رمضان معروف به کربلايي علي، پرويز توسلي، فرزند حبيب‌‌الله، و جواد يونسي، فرزند محمدحسن، نام دارند در ساعات مختلف روز و به‌‌خصوص در مواقع پخش اخبار با ايجاد پارازيت و پخش موسيقي در پخش راديويي ايجاد اخلال مي‌‌کردند. بر اساس اين گزارش، از افراد مذکور يک فرستنده با بُرد کم و دو فرستنده با بُرد زياد به دست آمده است.[26]

راديو از آغاز دهة 1370 ديگر موقع و منزلت پيشين را نداشت و ميدان را به تلويزيون واگذاشته بود. اما واقعه‌‌اي در خارج از کشور در آن سال‌‌ها موجب شد راديو چندي دوباره به ميان مردم بيايد. ارتش امريکا به عراق حمله کرد. مقارن با آغاز آن حمله، دولت امريکا راديويي داير کرد با نام راديو فردا. راديويي که با خبرهاي پي‌‌درپي، مرتب و تازه‌‌اش راهي به ميان مردم حتي تا دهات بيرجند هم باز کرد. اما راديو فردا عمري نکرد و چنداني با مردم نماند.

  1. سازوکار راديوهاي قديم

جعبة آواز معمولاً با باتري کار مي‌‌کرد. باتري‌‌هاي بزرگي که ديگر چيزي هم همانندش نيست تا براي شناسايي بهتر بدان مثال زده شود. به ‌‌کار افتادن جعبة آواز سازوکاري ويژه داشت. چوب بلندي بايد در بلندترين جاي ساختمان محل سکونت دارندة جعبة آواز برافراشته مي‌‌شد که يا دوپايه بود و اگر يک‌‌پايه بود در بالا تکه‌‌چوب ديگري در عرض آن زده مي‌‌شد که با هم به شکل چليپايي درمي‌‌آمد. دو رشته سيم از اين چوب که حکم آنتن داشت پايين مي‌‌آمد. يک رشته را به کنجي از منزل مي‌‌بردند و در چاله‌‌اي فرو مي‌‌بردند که با زغال پر مي‌‌شد و روي آن را هم آب مي‌‌ريختند. رشتة ديگر مستقيم از فراز ساختمان به جعبة آواز وصل مي‌‌شد. بدين ترتيب، جعبة آواز به کار مي‌‌افتاد.

مدتي که برآمد، جعبه‌‌هاي آواز ديگري آمد که برقي بود. آن جعبه‌‌هاي آواز را به برق شهر وصل مي‌‌کردند. بعضي جعبه‌‌هاي آواز هم با نفت کار مي‌‌کرد. نفت را در منبع راديو مي‌‌ريختند و فتيله‌‌اش را روشن مي‌‌کردند. گرمايي که توليد مي‌‌شد باتري راديو را گرم مي‌‌کرد و پس دستگاه گيرندة جعبة آواز به کار مي‌‌افتاد. آنان که جعبة‌‌ آواز نفتي ديده‌‌اند نقل مي‌‌کنند که به راه افتادن آن راديوها حدود يک ربع ساعت طول مي‌‌کشيد.

با گذشت زمان و دگرگوني‌‌هاي زمانه، نام راديو بر سر زبان‌‌ها افتاد. ديگر کسي جعبة آواز نمي‌‌گفت. گفتن کلمة راديو هم نشان‌‌دهندة مبلغي تشخص و تجدد شد. سپس، راديو هم افادة معنا نمي‌‌کرد و نام سازندة آن هم گفته مي‌‌شد. چنين بود که مثلاً راديو آندريا در گفتارهاي شمار اندکي از بزرگان يا پيرامونيان آنان ادا مي‌‌شد. راديو آندريا از نخستين راديوهايي بود که به بيرجند آمد و به نام شناخته شد؛ يعني ديگر صرف راديو نبود، راديو آندريا بود. بعدها نام راديو مارکوني هم در ميان برخي از مردم بيرجند معروف شد.

راديو آندريا با باتري کار مي‌‌کرد و چنان که نقل مي‌‌کنند، قيمت باتري‌‌هاي آن از قيمت خود راديو بيشتر بود. کساني هم بودند که باتري‌‌هاي مستعمل خودروهاي دورة جنگ جهاني را با زدوبندهايي که با شوفرها يا شاگردهاي آن خودروها داشتند مي‌‌خريدند و بر خودروهاي خود نصب مي‌‌کردند. آن خودروها را در بيرجند ”ماشين اتاق شهري“ ناميده بودند. سندي ديگر از زايايي و استواري گويش محل. خودروهايي بود که هم بار مي‌‌برد و هم براي نشستن هفت هشت نفر جا داشت. چيزي که مهم بود همان بود که آن باتري‌‌ها را مي‌‌شد به راديو هم وصل کرد تا راديويي راه بيفتد.

  1. تعميرکاران راديو

کساني هم در بيرجند پيدا شدند که وارد کار تعمير راديو شدند. به آنان ”راديوساز“ گفته شد و دکاني که در آن راديو تعمير مي‌‌کردند را هم ”راديوسازي“ خواندند. از نخستين راديوسازان در بيرجند آقاي پوريموت بود. آقاي پوريموت خود راديويي خريده بود و به علاقه و کنجکاوي شخصي راديويش را باز کرده و سر از کار آن درآورده بود و به تعمير اين دستگاه علاقه‌‌مند شده بود. او از روي همان علاقه و ذوق، در کارش شهرتي به هم زد تا جايي که دستگاه‌‌هاي مخابراتي ادارة تلگراف و مخابرات بيرجند را تعمير مي‌‌کرد. آقاي پوريموت مدتي در کنار خيابان حکيم نزاري، بالاتر از شهرداري، دکان راديوسازي باز کرد. در دکانش شاگردي هم داشت با نام آقاي احمدي که او هم در کار راديوسازي وارد شده بود و بعدها دکان راديوسازي باز کرد. آقاي پوريموت بعدها به استخدام آموزش و پرورش درآمد. چنان که ايشان خود نقل مي‌‌کند، بارها شده بود که ضمن آنکه در مدرسه‌‌ درس مي‌‌داد، ارباب رجوعش به مدرسه بروند و جوياي وضع راديويي شوند که براي تعمير به دکانش برده بودند. چنان که آقاي پوريموت مي‌‌گويد، لوازم يدکي راديوهاي قديم از قبيل لامپ و ترانزيستور در بيرجند نبود و او لوازم يدکي را از مشهد مي‌‌خريد وبه بيرجند مي‌‌آورد. او در منزلش هم راديوها را تعمير مي‌‌کرد. کم نبودند ارباب رجوعي که براي تعمير راديوي خود گاه و بي‌‌گاه در منزل او را مي‌‌کوبيدند. همه هم مي‌‌دانستند که اگر راديويي ناگهان خراب شد، بهترين راه آن است که تا موعد باز شدن دکان آقاي پوريموت معطل نمانند و به منزل ايشان بروند.[27]

راديوساز ديگر آقاي محمد فريدونيان شهري بود. او از ابواب‌‌جمعي ژاندارمري بود که براي خدمت در سازمان متبوعش به بيرجند منتقل شده بود. فريدونيان در ضمن خدمت در آن سازمان، تعميرات دستگاه‌‌هاي مخابراتي ژاندارمري را هم بر عهده داشت. او پس از دورة خدمتش در ژاندارمري از بيرجند نرفت. در حدود همان فلکه دکاني باز کرد که کار آن تعمير راديو بود. در آن برهه، فلکه مرکز شهر و قلب‌‌گاه آن بود.

تعميرگاهي که آقاي فريدونيان باز کرد دومينِ تعميرگاه‌‌هاي قديم راديو در بيرجند بود. وقتي اين تعميرگاه باز شد معنايي داشت: راديو در بيرجند زياد شده بود و دارندگان راديو احتياج به کساني داشتند که عيب و ايرادهايي را برطرف کند که از کار مداوم راديو ناشي مي‌‌شد. همان آقاي فريدونيان بود که مدتي بعد نخستين سينما را هم در بيرجند ساخت و داير کرد و آن را سينما فردوسي ناميد. سينما فردوسي هنوز در جاي نخستين خودش در کرانة جنوبي ميدان ششم بهمن (ميدان امام خميني کنوني) بر پا و داير است.[28]

لازم است ذکر شود که اشخاصي همانند آقايان پوريموت و فريدونيان بر پاية شمّ و درک شخصي خود با راديو و کار آن آشنا شده بودند، چنان که از ايشان ساخته بود که کل قطعات هر دستگاه راديويي را باز و از نو سوار کنند. بعدها راديوسازان در بيرجند زياد شدند. يکي از راديوسازان که در دهه‌‌هاي 1340 و 1350 در بيرجند شهرتي به هم زد، ضياءالدين زينلي بود. او با نام ضيا زينلي معروف بود و دکان راديوسازي شلوغي در حدود ابتداي خيابان حکيم نزاري بالاتر از ميدان ششم بهمن داشت. ويژگي تعميرگاه آقاي زينلي همان شلوغي بيش از اندازه‌‌اش بود، يعني دکاني بود پر از صدها دستگاه راديو از انواع گوناگون که از زمين تا زير سقف بر روي هم ريخته شده بود، چنان که دکاندار از باريکه‌‌اي پيچاپيچ در ميان تل‌‌هاي راديو مي‌‌گذشت. بعدها ده‌‌ها دستگاه تلويزيون گوناگون هم در تعميرگاه آقاي زينلي تلنبار شده بود. ارباب رجوع دکان آقاي زينلي هم زياد بود. از آن پس راديوسازي و راديوسازان در بيرجند زياد شدند.

  1. تأسيس ايستگاه راديو بيرجند

اما حکايت تأسيس ايستگاه راديو در بيرجند حکايت ديگري است که در اين پاره از گزارش بدان پرداخته مي‌‌شود. نخستين خبر در اين باره شايد خبر روزنامة اطلاعات سال 1350 در تيرماه باشد. اطلاعات در آن زمان نوشت:

خبرنگار ما در مشهد گزارش داد: بر اساس قراردادي که بين وزارت پست و تلگراف دو شرکت خارجي به امضا رسيده است، دو دستگاه عظيم ”ميکروويو“ با نهصد و شصت هزار و صد و شصت کانال در بيرجند نصب خواهد شد. از اين دستگاه‌ها علاوه بر برقراري ارتباط بين خراسان و شهرهاي ديگر کشور و ممالک خارج مي‌توان براي ايجاد شبکه‌هاي تلويزيوني و راديويي هم استفاده کرد. [29]

بر پايه اين خبر، قدم بزرگي در راه گسترش راديو در بيرجند برداشته شده بود.

اواخر سال 1350، خبر ديگري دربارة تأسيس مرکز مستقل راديو در بيرجند انتشار يافت. خبر در شمارة روز ششم بهمن روزنامة اطلاعات آن سال و دال بر آن بود که در سال آينده شش مرکز فرستندة راديويي در کشور تأسيس خواهد شد و يکي از آن مرکزها در بيرجند خواهد بود.[30] اما ايستگاه راديو بيرجند سال پس از آن افتتاح نشد و اين کار به سال 1355 ماند. خبرش جلوتر آورده خواهد شد.

وقتي قرار شد ايستگاه راديو در بيرجند تأسيس شود، ادارة راديو تلويزيون مرکز مشهد به يکي از کارکنان خود با نام محمدرضا پويان مأموريت داد به بيرجند برود و مقدمات کار را فراهم کند. اين کار در ميانة جنجال و رقابت بود که از آغاز دهة 1340 بر سر تفکيک استان خراسان درگرفته بود و چند شهر مدعي مرکزيت استان جديد بودند. استقرار ايستگاه راديو در بيرجند نامزدي اين شهر را براي استقرار مرکز استان هم تقويت مي‌‌کرد. پس آقاي پويان که خود از اهالي بيرجند هم بود اين مأموريت را با دورانديشي و تدبيري به اجرا درآورد که واکنشي به بار نياورد. او محل استقرار ايستگاه راديويي را با کمک متخصصان فن در دشت علي‌‌آباد تعيين کرد که دشت گسترده و نسبتاً آبادي در فاصلة چند کيلومتري در خاور شهر بيرجند بود.[31] براي اين منظور، پانزده هکتار از اراضي دشت را هم گرفتند. قسمتي از اراضي از بنگاه خيرية آبلولة بيرجند بود و قسمتي از منابع طبيعي. کمک فرماندار وقت، آقاي علي‌‌رضا زماني، هم در کار آمد که اصلاً درخشي بود و شوري به توسعة بيرجند داشت. با کمک آقاي فرماندار، معادل زميني که از بنگاه آبلولة بيرجند به ايستگاه راديو داده شده زمين معوض به بنگاه آبلولة بيرجند دادند. کار ساختمان آغاز شد و وقتي تأسيسات ساختماني آماده شد، چهار دستگاه فرستندة ده کيلوواتي ساخت کمپاني گيتس امريکا خريداري و به بيرجند وارد شد. قرار بود دو دستگاه در حال کار و دو دستگاه ذخيره باشد.

در خردادماه سال 1353، سازمان راديو تلويزيون ملي ايران اطلاعيه‌‌اي انتشار داد و نوشت: براي رسانيدن صداي ايران به مردم ايران به ياري شما نياز داريم. در آن اطلاعيه آمده است که سازمان براي تکميل کادر فني فرستنده‌‌هاي راديويي در 32 شهر کشور به 60 تن نياز دارد که دارندة ليسانس و فوق ليسانس رشته‌‌هاي مخابرات و الکترونيک و فيزيک باشند. در رديف چهاردهم نام‌‌ شهرها، نام بيرجند ديده مي‌‌شود.[32]

در سال 1354 کارهاي راديو بيرجند جنب‌‌وجوشي گرفته بود. ماه بهمن آن سال، روزنامة اطلاعات آگهي مفصلي براي دعوت به کار در سازمان راديو تلويزيون ملي ايران به چاپ رساند. در آن آگهي از جمله نيازهاي سازمان يکي هم نياز به استخدام تکنيسين مکانيک، تکنيسين تأسيسات، و کارگر فني براي کار در راديو بيرجند بود.[33]

کمتر از يک سال بعد، روز 19 مهرماه 1355 که زادروز فرح ديبا بود، ايستگاه راديو بيرجند پخش رسمي برنامه‌‌هايش را آغاز کرد. ترتيب آغاز به کار ايستگاه ساده و مختصر بود و صرفاً با پخش برنامه و اعلام اين جمله‌‌ صورت گرفت: ”اين‌‌جا بيرجند است، راديو ايران. “ رسم افتتاح ايستگاه‌‌هاي راديويي در آن دوره همين بود. اما در اينجا کاري افزون بر رسم جاري هم شد: مقامات ايستگاه راديو بيرجند مهماني شامي هم به همان مناسبت در باشگاه افسران بيرجند دادند.

لازم است يادآور شود که در آن ايام خاندان شاهي در بيرجند مهمان اميراسدالله علم بودند. علم خود در يادداشت‌‌هايش در فصلي به تاريخ روزهاي 20 تا 25 مهر 1355 گزارشي را از ميزباني از خاندان شاهي، نخست‌‌وزير، و پنجاه نفر مهمان ديگر داده و آن را پذيرايي خوبي شمرده که همه واقعاً تحت تأثير آن قرار گرفته بودند. در آن گزارش، برخي از گوشه‌‌ و کنارهاي مهماني و سفر خاندان شاهي به بيرجند را آورده است. اما حتي به اشاره هم از افتتاح ايستگاه راديو بيرجند سخني نياورده است.[34]

برنامة راديو بيرجند از اين قرار بود که هر روز صبح از ساعت شش با پخش قرآن و سرود شاهنشاهي آغاز مي‌‌شد و تا ساعت 12 شب ادامه مي‌‌يافت. کار اين ايستگاه رلة برنامه‌‌هاي راديو سراسري ايران براي نواحي جنوبي خراسان بود. بدين صورت که برنامه‌‌هاي راديو ايران از دستگاه‌‌هاي مايکرويو به بيرجند مي‌‌رسيد و از مرکز مايکروويو بيرجند در خيابان حکيم نزاري به ايستگاه دشت علي‌‌آباد فرستاده مي‌‌شد و از آنجا رله مي‌‌شد. ايستگاه راديو بيرجند برنامة مستقلي نداشت که در محل توليد شود و پروانة پخش از ايستگاه محلي را داشته باشد. يگانه برنامة مستقل راديو بيرجند آن بود که اذان مغرب را به افق بيرجند پخش مي‌‌کرد. افق بيرجند حدود 25 دقيقه از افق تهران جلوتر است.

محمدرضا پويان متولي اين ايستگاه راديويي بود. او کار ديگري براي عمران ايستگاه فرستندة راديويي تحت امر خودش کرد. مجوز حفر يک حلقه چاه عميق را گرفت و با آبي که از آن چاه به دست آمد در يک هکتار از محوطة ايستگاه چمن‌‌ کاشت تا هواي ايستگاه راديو و پيرامون آن را پاکيزه داشته باشد که در محيط کويري قرار داشت. بقية زمين ايستگاه را هم درختان ميوه کاشت. از بجستان درختان انار آورد، از تقاب انگور آورد و به همين منوال از هر محل درخت ميوه‌‌اي آن را آورد. از جمله از خواف درخت سرو آورد که دورتادور محوطه را حصاري از سرو کاشت. به کارکنان ايستگاه هم اعلام کرد که هر کس درختان ميوه‌‌اي محل يا روستاي خودش را به خرج ايستگاه راديو بياورد و در اين زمين بکارد و خود مسئول نگهداري آن هم باشد. با اين تدبير، پس از مدت کوتاهي محوطة راديو بيرجند باغ زيبايي شد که انواع ميوه‌‌جات هم در آن عمل مي‌‌آمد. به گفتة آقاي پويان، ميوة‌‌ درختان بِه محصول ايستگاه راديو در نمايشگاه ميوه در شيراز مقام نخست بهترين محصول را به دست آورد.

راديو بيرجند بدين صورت داير شد. آقاي پويان نقل مي‌‌کند که از آن زمان تا سال 1368 پيوسته مشغول توسعة زيربناها و تأسيسات ايستگاه بودند؛ نگران آنکه هر گاه شهر بيرجند مرکز استان شد، ايستگاه راديويي مناسبي هم در مرکز استان آينده فراهم آمده و کاري درخور مرکز استان باشد. سوابق گوياست که از آغاز دهة 1340 جنب‌‌وجوشي درگرفته بود تا بيرجند مرکز استان جديدي شود. آن جنب‌‌وجوش به مرور زمان به ميان مردم هم برده شد تا سرانجام در سال 1383 استانداري جديدي با نام خراسان جنوبي به مرکزيت بيرجند تأسيس شد.[35]

از اسنادي که دربارة توسعة زيرساخت‌‌هاي فني راديو در بيرجند به دست آمد باز دو آگهي ديگر براي استخدام است. سازمان راديو تلويزيون ملي ايران در سال 1356 آگهي نياز به تأمين عوامل انساني انتشار داد. در آن آگهي آمده است که ايستگاه راديو بيرجند نياز به همکاري کمک تکنيسين ديپلم برق، الکترونيک، رياضي و طبيعي دارد.[36] همان آگهي عيناً يک هفته بعد در تاريخ 17/6/1356 هم چاپ شد،[37] و باز پس از پنج ماه در تاريخ 11/11/1356 نيز سومين بار به چاپ رسيد.[38] شايد توان بدين راي رسيد که نياز راديو در بيرجند به عوامل فني در آن تاريخ برآورده نشده يا دير برآورده شده است.

سال 1357 که حکومت پهلوي فروافتاد، پاکسازي ادارات دولتي از کارکنان پيشين در سراسر کشور اجرا شد. در بيرجند هم ادارات از کارکنان حکومت پيشين پاکسازي شد. اما دو تن از رئيسان ادارات بيرجند در مقام خود ابقا شدند. يکي از آن دو آقاي پويان بود که در رياست ايستگاه راديو بيرجند ماند. شايد دستگاه حاکمة جديد براي دوام و بقايش در جاهايي چون بيرجند چندان به راديو نيازمند بود که از پاکسازي در اين ادارة خاص چشم پوشيد.

در دهه‌‌هاي اخير خبرهايي پراکنده دربارة راديو به دست مي‌‌آيد. گويي اين ابزار ديگر آن ارج و جاي گذشته را ندارد. با اين همه، دولت بر آن کوشيده تا راديو همه جاي کشور را زير پوشش داشته باشد. خبري از سال 1379 گوياي حساسيتي از همين دست است:

12/5/1379 دهستان دُرُح تنها نقطة کور راديويي شهرستان بيرجند است.[39]

در همان سال خبر ديگري باز گوياي کوشش دولت است به گستردن راديو در اين سامان:

25/8/1379 راه‌‌اندازي دفتر خبر صدا و سيما، راديو فرهنگ و شبکه خبر در بيرجند.[40]

  1. تلويزيون در بيرجند

تلويزيون از دهة 1350 به موازات راديو در جنوب خراسان در کار توسعه بود. خبر روزنامة اطلاعات در تاريخ 14 ارديبهشت 1350 حاکي است که پوشش تلويزيوني قسمت‌‌هاي وسيعي از غرب و شمال کشور پايان يافته و عمليات مقدماتي براي پوشش منطقة شرقي کشور شامل مشهد، بيرجند و زاهدان رو به اتمام است.[41]

بدين ترتيب، تلويزيون از اوايل دهة 1350 کم‌‌کم به ميان مردم بيرجند مي‌‌آمد. در همان حال، مذهبيون سخت با آن دشمني مي‌‌ورزيدند. تلويزيون حکايتي جدا داشت. چون فقط صدا نبود، تصوير هم نشان مي‌‌داد و در سال‌‌هاي دهة 1350 خورشيدي که کار تلويزيون ايران رونقي هم گرفته بود، برنامه‌‌اي نبود که در آن سر و صورت بي‌‌حجاب زنان نشان داده نشود. اين بود که تلويزيون در ميان مردم بيرجند طرف دشمني زيادي قرار داشت. در عين حال، از روزي که تلويزيون در بيرجند قابل دريافت شد، دستگاه‌‌هاي گيرنده و پخش تلويزيون در اين شهر پيوسته خريدار داشت. چندين فروشگاه دستگاه‌‌هاي تلويزيون را در ويترين‌‌هاي خود گذاشته بودند. مذهبيون سخت بر دشمني با تلويزيون و مغايرت اين ابزار با ديانت پا مي‌‌فشردند. اما چنان‌‌که اين نگارنده خوب و روشن به خاطر دارد، تلويزيون در بيرجند از دو سو گسترش يافت: يکي از طبقة بالا که با پديدة نو همراهي نشان داد و دوم از طبقة پايين که در عين پابندي به ديانت از غيرت و تعصب دور بود. مخالفت با تلويزيون در بيرجند در طبقة متوسط بر پا بود و مخالفتي پرقدرت هم بود.

خبري از حوالي ميانة دهة 1350 به دست آمد، از شهر قاين در صد کيلومتري شمال بيرجند که با توجه به فرهنگ ديني محل جاي درنگ دارد:

21/12/1354 پنج‌شنبه ـ انتظار اهالي قاين براي افتتاح ايستگاه تلويزيون

بخش قاين هم‌‌اکنون با بيش از 80 هزار نفر جمعيت چشم به افتتاح ايستگاه تلويزيوني خود بسته است و به شدت انتظار اين کار را مي‌کشد! چندي پيش مسئولان امر به خاطر گسترش شبکة تلويزيوني کشور در اين بخش، در ارتفاعات “کوه خواجه” اقداماتي نمودند و در اين ارتفاعات دکل تلويزيون و کابل‌هاي لازم را نصب کردند. اما چند ماه است که آنان از ادامه کار خود بازمانده و دکل و ساير تأسيسات تلويزيون را به حال خود رها کرده‌اند و رفته‌اند! چقدر خوب خواهد بود که اگر متخصصين مربوطه کار خود را به اتمام برسانند و مردم قاين را نيز همانند مردم شهرهاي ديگر کشور صاحب تلويزيون نمايند.[42]

اين خبر در زماني انتشار يافته که بيرجند از چند سال پيش‌‌تر داراي ايستگاه دريافت امواج تلويزيوني بوده است.

در اين خبر قابل تأمل است که اهالي قاين که از توابع بيرجند بود براي برخورداري از تلويزيون شتاب دارند. حال آنکه تلويزيون در بيرجند با مقاومت طبقة متوسط شهري مواجه بود که شاکلة اجتماع آن روز بودند. اما روزگار چنان گشت که دورة دشمني با تلويزيون در بيرجند طولي نکشيد. انقلاب 1357 که شد، همه به تلويزيون روي آوردند. تلويزيون ديگر دستگاه انتشار فساد نبود. سيماي رهبر انقلاب و ساير رهبران مذهبي از تلويزيون پخش مي‌‌شد و ديگر داشتن و تماشاي اين دستگاه نه که محل اشکال نبود، پسنديده هم بود.

از پايان دهة 1360 به بعد، دستگاه ويدئو، مانند ديگر جاهاي کشور، پنهاني به بيرجند هم رسيد. به اين ابزار نوپديد “دستگاه” مي‌‌گفتند که واژة مخصوص آن در همه‌‌جا بود و اختصاص به بيرجند نداشت. ويدئو اگر چند ابزار خبررساني نبود، هيجاني داشت که به عبارتي سينمايي بود که به خانه مي‌‌آمد. اسم دستگاه ويدئو اسم کميتة انقلاب و ترس از يورش مأموران کميته را به خانه‌‌هاي مردم به يادها مي‌‌آورد. ويدئو چند صباحي با ترس و لرز در خانه‌‌هاي مردم بيرجند دست‌‌به‌‌دست شد، اما دوامي نيافت. راديو قوت و موقع قديم را از دست داده بود، اما ويدئو هم نتوانست جاي استواري براي خود در ميان مردم اين سامان برقرار کند.

ابزارهاي جديد از قبيل تلويزيون‌‌هاي ماهواره‌‌اي کم‌‌کم پيدا شدند و طرف توجه زياد واقع شدند. گوش دادن به راديو ديگر طعمي نداشت و چيزي به شنونده نمي‌‌داد. تلويزيون جاي استواري براي خودش پيدا مي‌‌کرد. تلويزيون هم ابزار خبر بود و هم ابزار تفريح. با تلويزيون مي‌‌شد ساعتي از شب يا روز را شخص يا جمع خانواده خوش بگذراند. راديو چنين نقش‌‌هايي نداشت.

نتيجه

چنان‌‌که در بخش نخست و با مرور خاطرات معلوم شد، رسيدن راديو به بيرجند و توابع پيوند مستقيم با قدرت سياسي، ديني و مالي داشته است. نخستين آورندگان راديو به اين خطه و هم نخستين دارندگان آن از حکومتگران محل يا از آن دسته از رهبران برجستة ديني بوده‌‌اند که سواي منزلت ديني نفوذ و قدرتي هم در محل داشته‌‌اند. مطالب بخش دوم نشان مي‌‌دهد که راديو پس از مدت‌‌زماني از انحصار قدرتمندان و بزرگان درآمده و به ميان مردم راه يافته است. راديو در اين مرحله ابزاري شد که کارکردهايي اجتماعي پيدا کرد. هم از همين مرحله خاطره‌‌هايي به دست آمده که آثاري کمرنگ از پيوند راديو و جنسيت مردانه به دست مي‌‌دهد. اين خاطره‌‌ها اگر چند طول و تفصيل ندارد، جا داشت که در اين گزارش بازگفته شود. از آن روي که باز هم بياني از پيوند راديو با قدرت (مردانگي) است. يافته‌‌هاي بازپسين بخش از گزارش حاکي است که رسيدن تلويزيون به اين سامان تابع برنامة توسعة دولت وقت بوده است. تلويزيون، برخلاف راديو، به صورتي و از راه‌‌هايي به منطقه آمده که وابستگي به نيروي سياسي يا اجتماعي ويژه‌‌اي نداشته است.

سخن پاياني

هنوز در خانه‌‌هاي برخي از مردم بيرجند دستگاه‌‌هاي راديوي قديم ديده مي‌‌شود. اما اگر از آنان پرسيده شود که چه وقت به اين راديو گوش داده‌‌اند، اي بسا که خودشان هم چيزي به ياد نياورند. راديو که روزگاري با جان بيرجندي عجين بود امروز در گوشة تاقچه‌‌هاي خانه‌‌هاي برخي از اهالي بيرجند خاک مي‌‌خورد و نقش تزييني و عتيقه دارد. نوه‌‌هاي اهالي که تازه به دنيا آمده‌‌اند مي‌‌شنوند آن چيزي که بر تاقچه يا در کمد هست راديو نام دارد. اما کسي نمي‌‌داند که آن راديو چه رنگ‌‌ها و طعم‌‌ها مخصوصاً به زندگي پدران و مادران آنان داده بود، موجب چه شگفتي‌‌ها شده بود، چه اميدها برانگيخته بود، و چه حرمان‌‌ها و شکست‌‌ها را در دل پدران و مادران آنان پاشيده بود، چه ساعت‌‌هاي تعالي و با خدا بودن را به خانه‌‌ها آورد بود، چه ساعت‌‌هايي که صاحب راديو با گوش کردن به آن صداي ضربان قلب خودش را هم شنيده بود که به شماره افتاده بود. و . . .

جهانا سراسر فسوسي و باد.[43]

[1]نگارنده گزارشي را از زندگاني دکتر ولاديميروف تهيه کرده که پاره‌‌اي از احوال او را در بيرجند ثبت کرده است. ولاديميروف در بيرجند بود تا در همين شهر درگذشت و در قبرستان مسيحيان بيرجند به خاک سپرده شد.

[2]نگارنده گزارشي از زندگي و احوال آقاي فرزان تهيه کرده است.

[3]مردم قديم بيرجند به دلقک‌‌بازي ”مقلدي“ مي‌‌گفتند. بعدها زنده‌‌ياد محمدعلي سپانلو رمان The Comedians نوشتة گراهام گرين را که به فارسي ترجمه کرد بدان عنوان مقلدها داد. اين رمان به قلم مترجم ديگري به فارسي درآمده بود و عنوان دلقک‌‌ها داشت. عنواني که آقاي سپانلو براي ترجمة خود برگزيده بود نظر نگارنده را جلب کرده بود، اما در ديدارها با ايشان ممکن نشد دربارة چندوچون گزيدن اين برابر از ايشان پرس‌‌وجو کند.

[4]در سال 1330 خورشيدي، بحث‌‌هايي در مجلس شوراي ملي و نيز در مجلس سنا درگرفته بود که در اطراف منع پياله‌فروشي در کشور دور مي‌‌زد. گمان مي‌‌رود اين سخنراني راديويي يکي از نطق‌‌هاي مجلس شوراي ملي يا مجلس سنا يا سخنراني ديگري دربارة موضوع بوده که در همان برهه از راديو پخش شده است.

[5]بديع‌‌الزمان نوربخش، مشهور به سري، شاعر قايني که در بيرجند زير حمايت اميرابراهيم علم، شوکت‌‌الملک دوم، باليد و سخن‌‌سراي نام‌‌آوري شد. او نابيناي مادرزاد بود. متولد 1279 خورشيدي بود و سال 1335 خورشيدي در تهران درگذشت. مي‌‌دانيم که سري دلبستة شديد صرف نوشيدني‌‌هاي مستي‌‌آور و به گزارش برخي از قدماي بيرجند دائم‌الخمر بود. مي‌‌توان دريافت که هم بدين جهت از شنيدن خبري که احتمال تعطيل دکان‌‌هاي عرق‌‌فروشي مي‌‌داد برآشفته بود.

[6]بجد آباديي است نزديک به شهر بيرجند که ويژگي آن بودوباش اهل سنت در اين آبادي است، در عين آنکه عدة کمي شيعيان هم در بجد سکونت دارند. در بجد اهل سنت و شيعيان ساليان دراز دوستانه در کنار هم سر کرده‌‌اند. هر دسته مسجد و نيايش مخصوص خود را دارند و نشده که خبري از بروز اختلاف در اين آبادي بين اهل سنت و شيعيان پخش شود.

[7]نگارنده گزارشي را دربارة زندگاني و احوال آخوند بجدي تهيه کرده است.

[8]نگارنده گمان مي‌‌کند که در آن برهه واژة ديگري بر جاي ” شارژ “ بر زبان‌‌ها جاري بود. اما فرزند سالخوردة سردار قديم ناخوش احوال بود و بدين روي، ترجيح نگارنده آن بود که وقت به بازگويي خاطرات و ثبت آن صرف شود تا واکاوي واژگان، که ممکن بود به بهاي سر رفتن توان و حوصلة پيرمرد تمام شود و کار اصلي بر زمين بماند.

[9]محمدرضا سپهري متولد 1275 خورشيدي و متوفاي 1336 خورشيدي در بيرجند، صاحب‌‌کار اميرشوکت‌‌الملک علم و سپس صاحب‌کار اميراسدالله علم بود. نگارنده گزارشي از زندگاني و احوال او تهيه کرده است.

[10]بهدان از آبادي‌‌هاي حاصلخيز و خرم واقع در نزديکي شهر بيرجند از جنوب. نام اين آبادي بَغ‌‌دان بوده، به معناي محل بغ و بغان، که در گفتار روزمره در گذر روزگاران بهدان شده است. نام آبادي و خاطرات و داستان‌‌هاي پيشينيان بهدان جاي ترديد نمي‌‌گذارد که اين آبادي محل بودوباش زرتشتيان بوده است.

[11]نگارنده ملزم شده که نامي از آن خانم بيرجندي نياورد.

[12] آفتاب شرق ( 25 بهمن 1327)، 2.

[13] [13] آفتاب شرق ( 16 بهمن 1327)، 3.

[14]از سلسله گفت‌‌وگوهاي نگارنده با زنده‌‌ياد محمدرضاخان راغبي.

[15] اطلاعات (29 مرداد 1333)، 9.

[16] اطلاعات (15 بهمن 1334)، 11.

[17] اطلاعات (21 آذر 1339)، 6. نگارنده گزارشي از زندگاني و احوال مهدي صمدي و هم گزارشي از رخدادهاي روز 28 امرداد 1332 در بيرجند تهيه کرده است.

[18] اطلاعات (13 دي 1341)، 10.

[19] اطلاعات ( 1، 2 و 3 مهر 1342). بر پاية بررسي نگارنده در فاصلة سال‌‌هاي 1335 تا 1345 نشريه‌‌اي با نام راديو تهران در تهران چاپ و منتشر مي‌‌شده که ”نشرية ادارة کل انتشارات و راديو“ بوده است. شمارة نخست نشريه تاريخ شهريور 1335 را دارد. نگارنده بررسي‌‌هاي جداگانه در تاريخ مطبوعات بيرجند کرده و گزارشي در اين باره فراهم آورده، اما نتوانسته به قطع آشکار گرداند که نشرية راديو تهران در بيرجند نمايندگي داشته است. شايد شهرت اندک نشريه و هم جنبۀه نسبتاً تخصصي که از عنوانش برمي‌‌آيد نگذاشته که به ميان مردم راهي باز کند و نام نشريه در خاطر مطبوعاتي‌‌هاي قديم بيرجند بماند.

[20] اطلاعات (16 مهر 1342)، 10.

[21] اطلاعات (10 تير 1349)، 8.

[22] اطلاعات (4 آبان 1350)، 8.

[23]دُرُخش از توابع بيرجند است که نام آن در گفتار عموم به معناي درخشش يا درخشيدن انگاشته شده، اما برخي از اهل لغت بر آن‌‌اند که اين نام واژة پهلوي “دروئوخشي” بوده، به معناي جاي درختان انبوه، گشن و تناور. نام درخش را دال دلالت بر کهن بودن اين آبادي و پيوند آن با فرهنگ زرتشتيان و بودوباش اين قوم در اين آبادي دارد. درخش آتشگاه‌‌هايي داشته است. در اين آبادي کهن قبرستان‌‌هاي گبرها پيدا شده و نيز قبرستاني شگفت‌‌آور که استخوان‌‌هاي قلم پا و دست مردگان گورها بيش از يک متر بود. نگارنده گزارشي بلند را از تاريخ و فرهنگ درخش در دست تهيه دارد.

[24]اطلاعات (10 خرداد 1357)، 4. خبرگزاري مهر هم در گزارشي به تاريخ 22 بهمن 1395 گزارشي در اين باره منتشر کرد.

[25] اطلاعات (7 آذر 1358)، 2.

[26] اطلاعات (16 تیر 1360)، 4.

[27]از گفت‌‌وگوي نگارنده با آقاي پوريموت در دي‌‌ماه 1399.

[28]نگارنده گزارشي از زندگي و برخي احوال آقاي فريدونيان تهيه کرده است . سينما فردوسي نخستين سينما در بيرجند بود و پس از رخدادهاي سال 1357 مصادره شد.

[29] اطلاعات ( 4 آذر 1350)، 8.

[30] اطلاعات (6 بهمن 1350)، 72.

[31]با گسترش شهر بيرجند در دهه‌‌هاي کنوني دشت علي‌‌آباد به شهر پيوسته است.

[32] اطلاعات (18 خرداد 1353)، 7.

[33] اطلاعات ( 14 بهمن 1354)، 24.

[34]اسدالله علم، يادداشت‌‌هاي علم (چاپ 2؛ تهران: کتابسرا، 1390)، جلد 6، 296-299.

[35]از گفت‌‌وگوهاي تلفني مفصل نگارنده با آقاي محمدرضا پويان در مشهد در بارۀ تأسيس راديو در بيرجند. بهمن 1398.

[36] اطلاعات (10 شهريور 1356)، 21.

[37] اطلاعات (17 شهريور 1356)، 24.

[38] اطلاعات (11 بهمن 1356)، 20.

[39] آواي بيرجند (12 مرداد 1379)، 5.

[40] آواي بيرجند (25 آبان 1379)، 2.

[41] اطلاعات (14 ارديبهشت 1350)، 17.

[42] اطلاعات (21 اسفند 1354)، 43.

[43]از شاهنامه فردوسي.

نقش منازعات فرقه‌ای در انحطاط آل‌بویه

هوشنگ شکری <Hooshang Shokri <‌hooshangh.shokri@hotmail.com‌ پژوهشگر مستقل در حوزۀ عرفان، تاریخ، و آیین‌های جوانمردی ایران است. علاوه بر مقالات متعدد، برخی از آثار ایشان عبارت‌اند از آیین هوشنگ، پهلوانی و جوانمردی در ایران، عیاران، و آیین سلحشوری.

علی رفیعی <Ali Rafiei <alirafee12@gmail.com دانشجوی کارشناسی ارشد تاریخ و پژوهشگر تاریخ است. از جمله آثار ایشان، منازعات فرقه‌ای در دوران آل‌بویه و ”نقش بودیسم در روابط ایران و هند: نگاهی کوتاه از دوران باستان تا ایلخانان مغول“ منتشر شده‌اند.

 

مقدمه

تاریخ ایران بعد از اسلام فراز و فرودهای بسیاری را به خود دیده است و حکومت‌ها و خاندان‌های مختلفی بعد از تسلط اعراب بر نواحی گوناگون آن حکم رانده‌اند که گاه موجب تزلزل و گاه باعث شکوفایی و رشد شده‌اند. یکی از دوران‌های درخشان تاریخ ایرانِ بعد از اسلام، دورۀ حکومت آل‌بویه است که آدام متز از آن با عنوان ”رنسانس اسلامی“ یاد می‌کند.[1] در این دوران، ایجاد دارالعلم‌های متفاوت و برگزاری جلسات علمی و مباحثات فرقه‌ای اوج گرفت و دستاوردهای علمی و حکمی فراوانی عرضه شد.[2] همچنین، وجود دانشمندان نامی و وزرای دانش‌پرور و دانشمند بر رونق بازار علم و دانش در این دوران افزود. از سوی دیگر، بوَیهیان با پیشینۀ تفکرات شیعی-خواه امامی یا زیدی-باعث ترویج مبادی شیعی شدند، چنان‌که مهم‌ترین توفیق شیعیان در این عهد اجازۀ تظاهر علنی به عقایدشان بدون نیاز به تقیه بود.[3]

با این همه، دوران آل‌بویه نیز مانند هر دورۀ پادشاهی نقطۀ شروع، قدرت، افول و در نهایت پایانی دارد. دولت بویهی که به دستیاری سه برادر، علی و حسن و احمد، پا به عرصه گذاشت، شروع پرباری رقم زد و در دورۀ عضدالدوله به اوج شکوفایی خود رسید، اما بعد از دوران حکومت عضدالدوله رو به ضعف و انحطاط نهاد.[4]

در دوران آل‌بویه، به علل گوناگون و از جمله طرفداری ایشان از تشیع و برپایی دارالعلم‌ها و وجود علمای بزرگ، بحث‌های میان فرقه‌ای اوج گرفت که در اکثراً به ایجاد درگیری و حتی فجایع بزرگی چون آتش زدن اموال، قتل، نهب و غیره می‌انجامید. همچنین، دیلمیان و ترکان، که بخش عمده‌ای از سپاهیان آل‌بویه را تشکیل می‌دادند، باعث دامن زدن به رقابت‌های قومی و گاه خود درگیر رقابت‌های ناتمام قومی و مذهبی می‌شدند.[5] در دوران اقتدار آل‌بویه، به سبب تسلط امرای وقت بر امور و کاردانی ایشان این وقایع مرتفع می‌شد، اما بعد از عضدالدوله، چون تسلط امرای بویهی بر امور و کاردانی ایشان رو به ضعف نهاد و اختلافات داخلی گریبانگیر بویهیان شد،[6] این مجادلات به تزلزل بیشتر و تضعیف هرچه تمام‌تر آل‌بویه انجامید[7]

برگزاری مراسم عاشورا و غدیر

در دوران آل‌بویه، شیعیان و اهل سنت در بیشتر مواقع خواهان برگزاری مراسم و آیین‌های خود بودند و این مسئله موجد مناقشاتی می‌شد. هر فرقه به تناسب مذهب واصول عقاید خود دارای شعائر دینی و مذهبی بود و بی‌احترامی دیگر فرق نسبت به شئونات مذهبی خود را برنمی‌تابید. در قلمرو دولت آل‌بویه، به سبب شیعه‌گری آنها، مراسم و آیین‌های شیعه به شکل فزاینده‌ای گسترش یافت و این موضوع در جامعۀ آن روز منجر به تحریک دیگر مذاهب می‌شد و در نتیجه آشوب و بلوا به راه می‌‌افتاد. یکی از این مراسم جنجال‌برانگیز برگزاری عزای عاشورا بود.

در روز دهم محرم 389ق، طبق رسوم دیرینۀ شیعه که از زمان برپایی حکومت آل‌بویه در بغداد برقرار بود، مراسم سوگواری برای حسین‌ بن علی(ع) برگزار شد. سنیان برای تقابل اعمال مشابهی انجام دادند و در روز هجدهم محرم اعلان سوگواری بر مصعب بن زبیر کردند و به صورت گروهی با جمعیت فراوان به طرف قبر مصعب بن زبیر رفتند.[8] این عمل در آخر منجر و نزاع و درگیری بین شیعیان و اهل سنت گشت.

ذهبی نیز در تاریخ اسلام ذیل حوادث سال 392ق آورده است که شیعه و سنی در این سال با یکدیگر درگیر شدند و کشتار و جنگ مابین آنها شروع شد و کار به آتش‌سوزی محلات شیعه‌نشین کشید و امیر عمید الجیوش را در پی بغداد فرستاد تا غائله را ختم کند. او شیخ مفید را نفی بلد کرد و واعظان را از سخن کردن بازداشت.[9] از این رو، در سال 393ق اهل کرخ و همچنین مردم باب الشعیر و باب البصره از سوگواری بر عزیزان خود منع شدند.[10] به دستور عمید که جانشین بهاءالدوله در بغداد بود، نوحه‌سرایی نیز به حال تعلیق درآمد.[11] عمید قانون منع عزاداری را به علت درگیری میان شیعیان و سنیان وضع کرد و هر کس را که نوحه‌‌سرایی یا مداحی می‌کرد دستگیر کرده، به زندان می‌انداخت.

به سال 402ق، فخرالملک-که ابن‌کثیر او را وزیر روافض می‌خواند-اذن عزاداری برای امام حسین(ع) در روز عاشورا را صادر کرد و دستور داد که بازارها در این روز تعطیل شوند و نان نپزند و دکان‌ها بسته باشد، همه‌جا را سیاه بپوشانند و نوحه‌گری و مداحی برای حسین بن علی(ع) صورت گیرد.[12] این امر در واقع دخالت امرا در تشدید شورش‌ها و درگیری‌های مذهبی را نشان می‌دهد که به علت ناآگاهی از اوضاع سیاسی و عدم توجه به تمامیت جغرافیایی حکومت صورت می‌پذیرفت.

همچنین، در اتفاقات سال 406ق در بغداد میان اهالی کرخ و باب شیعه درگیری واقع و منجر به شورش شد و راستۀ قلیه‌پزان چپاول شدند. فخرالملک رفتار کرخیان را ناپسند شمرد و از برگزاری آیین سوگواری عاشورا ممانعت کرد و گفت که هیچ‌کس حق برگزاری مراسم به هیچ نحو ندارد. او آذین‌بندی پرچم و سیاهپوشی بازار را مطلقاً قدغن و سفارش کرد که نوحه‌سرایی و مدیحه‌گویی را به تأکید تعطیل کنند.[13]

در دوران امیر جلال‌الدوله نیز مراسم عاشورا و غدیر برگزار می‌شد. ابن‌کثیر ذیل حوادث سال 421ق می‌نویسد که ”در این سال، شیعیان به مانند سال‌های گذشته درصدد برگزاری مراسم عاشورا برآمدند. همه‌جا را سیاه پوشاندند و دکان‌ها را تعطیل کردند. با در این حال، گروهی از اهل تسنن رو به محلات شیعه و بازارها آورده و شروع به قتال علیه شیعیان کردند و درگیری میان آنها بزرگ و بزرگ‌تر شد و تعداد کثیری از فریقین به قتل رسید و بین آنها شرارت به اوج رسید.‌“[14]

در دورۀ ملک‌الرحیم نیز مانند ادوار قبلی این آیین‌ها اجرا می‌شدند و بعضی اوقات از برگزاری آن جلوگیری می‌شد، چنانچه اهالی کرخ در سال 441ق از برپایی مراسم عزاداری در روز عاشورا منع شدند، ولی آنها قبول نکردند و کار خود را صورت دادند در این میان، آشوب و بلوا شهر را درگرفت که در آن مردم زیادی کشته شدند و ویرانی‌های زیادی بر جای ماند، تا آنکه ترک‌ها آمدند و مردم دست از درگیری کشیدند. ساکنان به طرف بازار قلائین رفتند و هر دو گروه متحمل خسارت‌های زیادی شدند و آشوب‌های بسیاری پدید آمد و بازارها بسته شدند و مغازه‌ها تعطیل شدند و مردم از ترس جان خود به داخل خانه‌های خود پناه بردند که به دستور خلیفه، ابو محمد بن نسوی آمد و غائله را ختم کرد.[15] برگزاری مراسم عاشورا یکی از پردامنه‌ترین نزاع‌ها را در دولت آل‌بویه پدید می‌‌آورد و به سبب سستی در دستگاه دولتی و اختلافات درونی آل‌بویه بر سر جانشینی، تدبیری جدی و اساسی در این زمینه در پیش گرفته نشد.

مراسم برگزاری جشن غدیر هم عموماً با تقابل و تزاحم شیعه و سنی همراه بود، چنانکه در قبال غدیر، گروهی از اهل تسنن هم اعلام کردندکه در 26 ذی‌الحجه، پیامبر(ص) همراه ابوبکر وارد غار ثور شده است، لذا این روز را جشن خواهند گرفت و از سال 389ق این تقابل شیعه و سنی بر سر ماجرای غدیر شروع شد و هر سال که شیعیان در روز 18 ذی‌الحجه جشن غدیر می‌گرفتند، اهل تسنن نیز در روز 26 ذی‌الحجه جشن می‌گرفتند و اظهار عید به سبب ورود پیامبر(ص) و ابوبکر به غار می‌کردند.[16]

این امور همه‌ساله وقت و هزینۀ بسیاری را تلف می‌کرد، به گونه‌ای که عده‌ای در تدارک عاشورا و غدیر و عده‌ای دیگر در تدارک عزا برای مصعب بن زبیر یا جشن غار بودند و سپس، درگیری و نزاع آغاز می‌شد. گاه ترکان سنی هم دخالت می‌کردند و کار از دست حکومت خارج می‌شد و در نتیجه، آتش و غارت و قتل و غیره به وقوع می‌پیوست. این همه وجب هدر رفتن استعدادها و اتلاف سرمایه‌ها می‌شد و کار حکومت را در کنترل اوضاع بسیار سخت می‌کرد.

سبّ و دشنام

سبّ و دشنام فرقین، بزرگان و رجال یکدیگر و گاهی صحابه از دیگر جریان‌هایی بود که باعث ایجاد فتنه و آشوب در دوران خلافت آل‌بویه می‌شد. این امر گاه تبعات دامنه‌داری داشت، چنان‌که یکی از آنها موجب تبعید شیخ مفید شد. ابن‌اثیر این جریان را چنین شرح می‌دهد که

یکی از هاشمیان از باب بصره نزد ابن‌معلم، فقیه شیعی، به مسجد او درآمد و او را آزار رساند. یاران ابن‌معلم بر او شوریدند و یکدیگر را برانگیخته و آهنگ ابوحامد اسفراینی و ابن‌الکفانی کردند. بر این دو نیز دشنام دادند و از فقیهان خواستند کار آنان را یکسره کنند که این دو فرار کرده و فتنه بالا گرفت. سلطان گروهی از آنها را دستگیر کرد و به زندان انداخت و شورش آرام یافت. ابوحامد به مسجد خود بازگشت و ابن‌معلم از بغداد تبعید شد که با میانجی‌گری علی بن مزید به شهر برگردانده شد.[17]

در دورۀ حکومت سلطان‌الدوله نیز به سال 408ق فتنۀ عظیمی میان سنیان و شیعیان به پا شد. اهل قلائین سنی‌مذهب بودند و در برابر توهین و بی‌ادبی به صحابه با اهل کرخ، که از شیعیان بودند، درگیر شدند و این درگیری باعث کشته شدن بسیاری از مردم گشت ”و قُتِلَ طائفه علی هذین البابین. “بعد از ورود مأموران شهر و ممانعت آنها از کشتار مردم و خاموش کردن آتش‌سوزی مغازه‌ها، شهر آرام گرفت و طرفین به صلح و آشتی رضایت دادند.[18] ابن‌اثیر توضیح می‌دهد که در این حادثه، بین سنیان و شیعیان واسط آشوبی بزرگ پدید آمد و سنیان چیرگی یافتند و چون غارت و کشتار از حد گذشت و شیعیان در پی چاره‌جویی گشتند. در نهایت بزرگان شیعه و علویان به سوی علی بن مزید گریختند و از او یاری خواستند.[19] البته این حادثه را المنتظم در حوادث سال 407ق آورده و نوشته است: ”اِتَصلت الفتنه بین الشیعه والسنه بواسط و نهبت مجال الشیعه و الزیدیه بواسط.‌“[20] ابن‌الجوزی در نوشتۀ خود علاوه بر شیعیان اسم زیدیان را نیز در گروه شیعیان درگیر با سنیان آورده است. آتش‌سوزی بسیار بزرگی بر پا شد که زد‌و‌خورد را به دنبال داشت و نهایتاً شیعیان به علی بن مزید پناهنده شدند.

در سال 422ق آشوب همچنان مابین سنی و شیعه برقرار بود. در این سال، اهل تسنن بر شیعیان چیره شدند و به خاطر لعن و نفرین صحابه، خانۀ شریف مرتضی را آتش زدند و اموال بسیاری از مردم به یغما رفت و آشوب خیلی بزرگ شد و مردم همدیگر را زدند و با انواع سلاح‌ها یکدیگر را مورد ضرب و شتم قرار دادند تا بالاخره با وساطت خلیفه کار ختم به خیر شد.[21]

تعصبات مذهبی

تعصبات مذهبی نیز در هر دوره‌ای از تاریخ باعث ایجاد تنش و تشنج بوده است، اما در دوران آل‌بویه، به سبب قدرت گرفتن شیعه با پشتیبانی آل‌بویه از یک سو و از سوی دیگر به سبب حمایت عباسیان از اهل تسنن و نفوذ و دخالت ترکان سنی‌مذهب در امور حکومتی این امر بسیار واقع می‌شد. در سال 420ق، در مسجد براثا نماز جمعه برقرار نشد، چرا که خطیب جمعه پس از درود به پیامبر(ص) به برادرش علی بن ابی‌طالب(ع) درود فرستاد و در حقش زیاده‌روی کرد و او را زنده‌کنندۀ الهی انسان نامید. زمانی که خلیفه این سخنان را شنید او را از امامت جماعت مسجد خلع کرد و پیش‌نماز دیگری برگزید که مردم قبول نکردند و گفتتند با سید مرتضی نماز می‌خوانند و از آن پس به نماز جمعه نرفتند و مسجد تعطیل شد. بعد از مدتی، بزرگان کرخ از خلیفه عذر خواستند و دلیل آوردند که کار آنها نبود و خواستند که دوباره در مسجد نماز برپا شود.[22]

به سال 421ق، طبق سنوات قبل، فتنۀ عاشورا به پا شد و بین فریقین قتال صورت گرفت،[23] اما بار دیگر فتنه‌ای میان هاشمیان و ترکان بر سر مصحف روی می‌دهد و گویا با خشت و آجر به جان هم می‌افتند.[24] همچنین، فتنه‌ای میان شیعه و سنی در 422ق رخ داد و ”ثارت الفتنه و مُنِعت الصلاه.‌“[25] به سبب عمل فردی که ابن‌اثیر او را ”مذکور“ و ذهبی ”صوفی“ نامیده‌اند، فتنه میان شیعه و سنی به پا شد و خانۀ شریف رضی را به آتش کشیدند و ترکان نیز به طرف اهل سنت رفتند و به همدیگر یورش بردند و تعدادی از مردم اهل کرخ را کشتند و قتل و غارت کردند و وزیر را با آجر زدند و عمامه‌اش را پایین انداختند. سوق العروس و سوق الصفارین و انماط به کل از بین رفتند و اختلاف زیاد شد که در نهایت با وساطت شخص خلیفه غائله ختم به خیر شد.[26] علاوه بر این، ذیل حوادث این سال آمده است که کاروانی از قم به قصد زیارت کربلا وارد بغداد شد. در این وقت، شیعه و سنی در نزاع با یکدیگر بودند. به محض اینکه اهالی بغداد باخبر شدند که کاروانیان شیعه‌اند، دست به غارت اموال شیعیان زدند و چون اهالی بصره نسبت به اهل سنت تعصب داشتند، هر چه در توان داشتند کم نگذاشتند و اوضاع وخیم‌تر شد. در نهایت، چند نفری در این مناقشه کشته شدند و در نتیجه، در این روز زیارت کاظمین ممنوع شد و هیچ‌کس حق ورود به قبرستان قریش را نیافت.[27]

در همین سال 422ق، اهل سنت دروازۀ بصره را بر مردم قم بستند که بنا بر عادت سال‌های پیاپی به زیارت حرم علی(ع) و حسین(ع) می‌آمدند. در نهایت، اهل سنت با قمیان درگیر شده و چند نفر از آنها را کشتند و از زیارت موسی بن جعفر(ع) نیز جلوگیری کردند.[28]

یکی دیگر از منازعات بین فریقین در سال 425ق رخ داد که طی آن، دو نفر از جوانان از اصفهان به بغداد آمدند و هنگام حرکت به سمت قبر مصعب بن زبیر منجنیق‌ها را حرکت دادند و در بازار شهر گردانیدند و شعار دادند و دعا خواندند. این اقدامات تنش میان فریقین را برانگیخت و دوباره جنگ و خونریزی به پا شد.[29]

جالب توجه آنکه منازعات و مناقشات فرقه‌ای چنان دامنگیر و شایع بود که مورخان مصالحه و آرامش میان شیعه و سنی را با تعجب گزارش کرده‌اند. در وقایع سال 442ق که بین شیعیان و سنیان آشتی و صلح برقرار شد و همه به زیارت علی بن ابی‌طالب(ع) و حسین بن علی(ع) رفتند، شیعیان نیز به نیکی از صحابه یاد کردند و به همدیگر احترام و رحمت فرستادند، ابن‌کثیر بیان می‌کند که ”هذا عجیب جداً، إلاّ أن یکونَ من باب التقیه، و رخصت الاسعار ببغداد جداً.‌“[30] اما چنین مصالحه‌هایی دوام چندانی نداشت. در ماه صفر 443ق بار دیگر میان اهل تسنن و تشیع در بغداد فتنه‌ای عظیم روی داد که در آن شیعیان به عقاید خود تظاهر کردند و بر درها چیزهایی نوشتند و اهل سنت به مخالفت و انکار گفته‌های شیعیان پرداختند و میان ایشان قتل و کشتار به راه افتاد. در نتیجه، خلیفه دو نقیب عباسی و علوی فرستاد تا کشف حال کنند. آنان بیامدند و به نفع شیعه شهادت دادند و قتال ادامه یافت و در این حال مردی از اهل سنت کشته شد و سنیان مرقد موسی بن جعفر(ع) و امام جواد(ع) را آتش زدند و می‌خواستند که پیکر موسی بن جعفر(ع) را به مرقد احمد بن حنبل حمل کنند که نتوانستند. چون ویرانی از حد گذشته بود، تشخیص قبر برای اهل سنت خیلی سخت بود و نتوانستند پیکر را حمل کنند. از طرفی، شیعیان مدرس حنفی را کشتند و محلۀ اهل تسنن را آتش زدند و شورش به شرق بغداد نیز کشیده شد. پیش‌نماز نام خلیفه را در این میان از خطبه انداخت، ولی با مشاورت و فشار مردم دوباره اسم خلیفه در خطبه آورده شد.[31] این وقایع در المنتظم ابن‌جوزی کمی متفاوت با دیگران در خصوص اتفاقات و حوادث سال 443ق آمده است.[32]

در سال 444ق نیز میان شیعیان و سنیان بغداد آشوبی درگرفت که سامان دادن بدان شدنی نبود. عیاران در شهر پخش شدند و بر همه چیره گشتند و بازارها را قرق کرده و درآمد پیشه‌وران را گرفتند. سرکردگان این بلوا دو نفر از اهل تسنن بودند که ابن‌اثیر آنها را ”طقطقی“ و ”زیبق“ نامیده است. به سبب این مسئله، شیعیان ”حی علی خیر العمل“ را دوباره در اذان‌هایشان به کار بردند و بر مساجد جملۀ ”محمد(ص) و علی(ع) خیر البشر“ را نوشتند و دوباره جنگ میان ایشان درگرفت و کشتار به راه افتاد و شورش گسترده‌تر شد.[33] در این سال‌ها، فتنه میان شیعه و سنی رو به ازدیاد بود. شیعه با اهل سنت وارد منازعه می‌شدند و بین اهالی درگیری رخ می‌داد که موجب ضرب و جرح و کشتار دو فریقین می‌شد.

 هنوز مدتی از این حوادث نگذشته بود که به سال 445ق میان اهل کرخ و سنیان آشوبی درگرفت و یک علوی کشته شد در نتیجه، زنان علوی شوریدند و کار بالا گرفت و بازار کرخ به آتش سوخت.[34]

نتیجه

سالی از دوران خلافت آل‌بویه نبود-علی‌الخصوص بعد از دوران حکومت عضدالدوله-که خالی از مناقشه و درگیری باشد، آن هم درگیری‌های خونین و فجایع بزرگی که کمترین آن آتش زدن محله‌ای و کشته شدن چند تن بود. این تنازعات به علل گوناگونی مانند برگزاری مراسم عاشورا و غدیر از جانب شیعیان و مقابله به مثل سنیان و تعصبات بی‌مورد، و گاه به سبب فتاوی و گفتارهای بزرگان فریقین یا دستورات حکام وقت صورت می‌پذیرفت.

در واقع، ضعف سیاسی آل‌بویه در این دوران باعث شد کنترل اوضاع از دست حکام خارج شود. چنین مناقشات مذهبی نیز به نوبه خود عاملی بود تا ضعف و انحطاط آل‌بویه بیشتر و سریع‌تر به وقوع پیوندد. در واقع، چشم طمع امرای آل‌بویه در دوران ضعف و انحطاط به قلمروهای تحت حکومت یکدیگر و عدم اتحاد در امر حکومت و ضعف مملکت‌داری با این آشوب‌های داخلی و درگیری ترکان سنی و دیلمیان شیعی در درون سپاه و مناقشات فریقین تاب و توان حکومت را گرفته و بیش از پیش مستعد سرنگونی کرد.

این علل دینی به قدری قوی بود که حتی محمود غزنوی نیز این موضوع را دلیلی حمله به متصرفات آل‌بویه فرض کرد، چون ایشان را ”رافضی“ می‌دانست. خواجه نظام‌الملک آورده است :

این مهم را بر غزات هند اختیار کردم و رو به عراق عجم آوردم و لشکر ترک را که همه مسلمانان پاکیزه‌اند و حنفی، بر دیلمیان و زنادقه و باطنی گماشتم تا تخم ایشان بگسستم. بعضی به شمشیر ایشان کشته شدند و بعضی گرفتار بند زندان گشتند و بعضی در جهان آواره شدند و شغل و عمل همۀ خواجگان و متصرفان خراسان را فرمودم که ایشان یا حنفی یا شافعی پاکیزه باشند، این هر دو دشمن رافضی و باطنی‌اند و موافق ترک.[35]

گرچه بیشتر این وقایع در حوزۀ حکومتی عراق صورت می‌پذیرفت یا شاید به علت حساس بودن این ناحیه بیشتر مورد توجه مورخین بوده، نواحی دیگر نیز از تنازع و درگیری به دور نبودند. اکثر نقاط ایران بعد از اسلام سنی‌نشین بودند و قطعاً دولتی شیعی‌مآب می‌توانست باعث تشنج و نتازع بین سنیان و شیعیانی شود که تازه قدرت یافته بودند، چنان‌که در ری و فارس نیز درگیری میان ترک و دیلم اندک نبود؛[36] حتی قتل و غارت نیز در پی این منازعات واقع می‌شد.[37]

[1]‌جوئل ل. کرمر، احیای فرهنگی در عهد آل‌بویه (تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1375)، 29-66.

[2]بنگرید به غلامرضا فدایی عراقی، حیات علمی در عهد آل‌بویه (تهران: دانشگاه تهران، 1383).

[3]‌کرمر، احیای فرهنگی در عهد آل‌بویه، 82.

[4]علی‌اصغر فقیهی، تاریخ آل‌بویه (تهران: سمت، 1387)، 47-48؛ کرمر، احیای فرهنگی در عهد آل‌بویه، 74.

[5]‌کلیفورد ادموند بازورث و دیگران، سلسله‌های متقارن در ایران، ترجمۀ یعقوب آژند (تهارن: ولی، 1387)، 123.

[6]بارتولد اشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، ترجمۀ جواد فلاطوری و مریم میراحمدی (تهران: علمی و فرهنگی، 1391)، جلد 1، 183.

[7]صادق سجادی،”آل‌بویه،“ در تاریخ جامع ایران، زیر نظر کاظم موسوی بجنوردی (تهران: دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، 1393)، جلد 8، 73.

[8]الحافظ ابن‌کثیر، البدایه و النهایه (بیروت: مکتبه المعارف، 1410ق)، جلد 11، 235-326؛ آدام متز، تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، ترجمۀ علیرضا ذکاوتی قراگزلو (تهران: امیرکبیر، 1362)، جلد 1، 87-88.

[9]شمس‌الدین محمد ذهبی، تاریخ الاسلام، تحقیق محمد عبدالسلام تدمری (لبنان: دارالکتب العربی، 1414ق)، جلد 27، 225-226.

[10]ابی‌فرج عبدالرحمن ابن‌جوزی، المنتظم، دراسه و تحقیق محمد عبدالقادر عطا و مصطفی عبدالقادر عطا (لبنان: دارالکتب العلمیه، 1415ق)، جلد 15، 37.

[11]‌ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، جلد 11، 332.

[12]ذهبی، تاریخ الاسلام، جلد 28، 11؛ ‌ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، جلد 11، 325.

[13]عزیزالدین ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ترجمۀ حمیدرضا آژیر (تهران: اساطیر، 1385)، جلد 13، 5512؛ ابن‌جوزی، المنتظم، جلد 15، 329.

[14]‌ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، جلد 12، 28؛ ذهبی، تاریخ الاسلام، جلد 29، 5.

[15]ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، جلد 13، 5802؛ ‌ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، جلد 12، 59؛ ابن‌جوزی، المنتظم، جلد 15، 319.

[16]متز، تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، جلد 1، 87-88؛ ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، جلد 12، 5394-5395.

[17]ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، جلد 12، 5453.

[18]ذهبی، تاریخ الاسلام، جلد 28، 27.

[19]ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، جلد 13، 5542.

[20]ابن‌جوزی، المنتظم، جلد 15، 120.

[21]قاضی نورالله شوشتری، مجالس المؤمنین (تهران: دارالکتب اسلامیه، 1365)، 320.

[22]‌ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، جلد 13، 5639-5640.

[23]ابن‌جوزی، المنتظم، جلد 15، 204.

[24]ابن‌جوزی، المنتظم، جلد 15، 208.

[25]‌ذهبی، تاریخ الاسلام، جلد 29، 9-10.

[26]‌‌ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، جلد 13، 5562-5563.

[27]‌ابن‌جوزی، المنتظم، جلد 15، 216.

[28]‌‌‌ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، جلد 13، 5664.

[29]‌ابن‌جوزی، المنتظم، جلد 15، 241.

[30]‌‌ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، جلد 12، 61.

[31]‌‌‌‌ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، جلد 13، 5819-5820؛ ‌‌ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، جلد 12، 62-63.

[32]‌‌ابن‌جوزی، المنتظم، جلد 15، 329 به بعد.

[33]‌‌‌‌‌ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، جلد 13، 5834؛ ‌‌ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، جلد 12، 63؛ ‌‌ابن‌جوزی، المنتظم، جلد 15، 335.

[34]‌‌‌ابن‌کثیر، البدایه و النهایه، جلد 13، 5833.

[35]خواجه نظام‌الملک توسی، سیاست‌نامه یا سیرالملوک (تهران: علمی و فرهنگی، 1372)، 78.

[36]‌رسول جعفریان، تاریخ ایران اسلامی: از طلوع طاهریان تا غروب خوارزمشاهیان (تهران: کانون اندیشه جوان، 1386)، جلد 2، 148.

[37]‌جعفریان، تاریخ ایران اسلامی، جلد 2، 141.

سعید یوسف: شاعری از سرآمدان روزگار ما

رضا قنادان Reza Ghanadan، دانش‌آموختۀ دکتری زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه لنکستر انگلستان، پیش از انقلاب استادیار دانشگاه فردوسی مشهد، مدیرکل روابط فرهنگی و بین‌المللی آن دانشگاه بود. پس از انقلاب در دانشگاه‌های جورج‌تاون، واشنگتن و نیز کالج نُووا به تدریس مشغول بود. او که مسئولیت یکی از برنامه‌های انگلیسی آموزش و پرورش شهر واشنگتن را برعهده داشت در تابستان 1397 در امریکا درگذشت. از مشرق پیاله و معنای معنا از آثار اوست.

ادبیات فارسی بیرون‌ از مرزهای ایران اخیراً شاهد انتشار چهار دفتر شعر با نام‌های از تلخی چای تا بکاهم، از بوتۀ بوطیقا، و من در چشم خرگوشم، و پارسی‌گویِ دگرخو بوده است.  متأسفانه تاکنون به دو دفتر اول دسترسی پیدا نکرده‌ام، بنابراین آنچه در پی می‌آید فقط نگاهی به دو دفتر آخر است. شاعر این شعرها سعید یوسف است که نامش در مقام سخن‌شناسی قابل و باذوق شناخته شده است. آنچه در نخستین نگاه نظر ما را دربارۀ او به خود جلب می‌کند، تأثیر شاعرانی چون مهدی اخوان ثالث و اسماعیل خویی در شعرهای اوست؛ این خود نشان می‌دهد که هویت شعری سعید یوسف از چه تباری برمی‌خیزد. تسلط شگفتی‌آور او بر زبان همگام با گوناگونی سروده‌های او در همۀ زمینه‌ها، از فرم و وزن و طرح‌های قافیه‌ای و ردیفی گرفته تا مضمون‌های تازه و سایر تجربه‌های بی‌سابقۀ شعری، جان و نمایی به ادبیات فارسی می‌بخشد که در سال‌های اخیر کمتر پیش آمده است.

رضا قنادان (چپ) و سعید یوسف (راست)، دانشگاه فردوسی مشهد، 1348ش.

رضا قنادان (چپ) و سعید یوسف (راست)، دانشگاه فردوسی مشهد، 1348ش.

اسماعیل خویی، شاعر سرآمد روزگار ما، در تعریف معروف خود از شعر-که در ادبیات ما  مثابه تعریف شعر جا افتاده است-سه عنصر اندیشه و خیال و زبان را از همدیگر باز می‌شناسد و بر این نکته تأکید می‌ورزد که چنانچه در شعری فقط یکی از این سه عنصر ممتاز شده باشد نمی‌تواند شعر کاملی باشد. اینک، چنان‌چه بخواهیم شعر سعید یوسف را بر این اساس داوری کنیم در مقیاسی بسیار کلی می‌توانیم بگوییم شعر او، مانند شعر اسماعیل خویی، کوششی موفق برای برقرار ساختن توازن میان این سه عنصر بنیادی است؛ به این معنا که اندیشه را می‌توان نیروی محرکی دانست که تخیل را در راه به تصویر کشاندن خود به پرواز درمی‌آورد و همزمان زبانی نو و به دور از کاربردهای روزانۀ آن برای بیان تصویر حاصل می‌آفریند. با این توصیف، بجاست سخن را بر عنصر اندیشه در شعر سعید یوسف متمرکز سازیم. چنین به نظر می‌رسد که آنچه در قلب فضای فکری او جا دارد اندیشه‌ای انسان‌دوستانه است، انسانی رها از وابستگی‌هایی چون دین و زبان و نژاد و قومیت و سایر ویژگی‌هایی که تعصب انسان را در قلمرو خاصی فعال می‌سازد و آن را ابزاری برای خود را برتر شمردن از دیگران قرار می‌دهد. در شعری که ”آرزوها“ نام دارد و مجموعۀ پارسی‌گوی دگرخو با آن آغاز می‌شود می‌خوانیم:

به صحرا روم، گر حرامی ندارد
بر آن خنگ کاو بدلگامی ندارد

. . .

بدانجا روم کآدمی، آدمی‌خوست
که همچون ددان، دد‌مَرامی ندارد

بدانجا که در عزتِ آدمی کس
ندارد شک، این خاص و عامی ندارد

بدان مرز کآزادگی دارد و بس:
کنیزی ندارد، غلامی ندارد

بدانجا که تفسیرِ انسانِ مطلق
اداهای لفظی-کلامی ندارد

کسی احترامی فزون از کس‌اش نه،
کسی حق بی‌احترامی ندارد

. . .

بدانجا که گر دین نداری، کس از تو
گریزی چنان، کز جذامی، ندارد[1]

در شعر دیگری با عنوان ”نام گل سرخ“ آمده است:

آریاییم اگر خوانی و گر تازی و ترک
آدمم نام و ز نوع بشرم خصلت و خوست

وز پسِ گفتنِ یک یاحق و یاهوست که حال
نام‌ها گبر و مسلمان و جهود و هندوست

. . .

گر خلیج عربش خوانی و گر گویی فارس
ماهیان را چه غم از نامش و زین هایت و هوست؟

. . .

ای خوشا سیطرۀ دانش و تحکیم خرد
که ز جهل است که هم‌نوع به چشم تو عدوست‌[2]

و نیز در شعر ”پارسی‌گوی دگرخو“ به تجلی دیگری از این اندیشه برمی‌خوریم:

پارسی‌گویم و بشنو ز من، ای فارس‌زبان!
تیشه بر ریشۀ وحدت مزن، ای فارس‌زبان!

. . .

فکر تحمیل زبان از سر خود بیرون کن
هستی ار هیچ به فکر وطن، ای فارس‌زبان!

ور تویی تحفۀ خاصی ز نژادی برتر،
فاش گو، پرده به یک سو فکن، ای فارس‌زبان!

گر به آن فرّ اهورایی خود فخر کنی
خویت از چیست بتر ز اهرمن، ای فارس‌زبان؟

نتوان گفت به هر قوم: ”سخن چون من گوی
که منم طوطی شکّرشکن،“ ای فارس‌زبان!

. . .

گور فرهنگ و زبانِ دگر اقوام مکن،
گور خود می‌کنی، ای گورکن، ای فارس‌زبان!‌[3]

این ابیات به روشنی از زمینۀ فکری سعید یوسف پرده برمی‌گیرند و ما جلوه‌های گوناگون این گرایش را در بسیاری دیگر از شعرهای این مجموعه نیز می‌بینیم.

یکی از ویژگی‌های شاخص این مجموعه که آن را از دفتر شعر و من در چشم خرگوشم متمایز می‌سازد شعرهای طنز این مجموعه است و این ژانری است که در آن سعید یوسف خوش‌ذوقی و نازک‌بینی خود را در سطح ممتازی نمایان می‌سازد. در حقیقت باید گفت شعرهای طنز او با توجه به ویژگی‌های خاص خود یکی از مهم‌ترین دستاوردهای ادبیات ما به شمار می‌روند. چنین می‌نماید که خندۀ ادبی به دیدۀ این شاعر در ذات خود، یعنی تهی از هرگونه نیش و اشاره‌ای، دارای ارزش انسانی است و این همخوان با برخی از یافته‌هایی است که روان‌شناسی امروز به آنها رسیده است. با وجود این، آنجا که شاعر فرصت را مناسب می‌بیند، اعتقاد بنیادی خود را دربارۀ انسان‌دوستی به دامنۀ طنز گسترش می‌دهد. برای نمونه، در شعر ”بخندیم“ می‌خوانیم:

بگذارید بخندیم و چنین فرض کنیم
که جهان گشته سراسر چو بهشتِ اِرَمی

نه یکی طفلِ گرسنه به جهان یافت شود
نه کسی راست به لب آهی و در دیده نمی

نه کسی هست به سودان و سومالی در رنج
نه کسی هست به سوریّه اسیرِ ستمی

نه به هر سو نگری گشته یکی حلق‌آویز
نه سری هست بریده، نه دریده شکمی

نه کند کودک افغان گله از تهرانی
نه به جز مهر شنیده عربی از عجمی

بگذارید بخندیم و چنین پنداریم
کز پس این شب تاریک رسد صبحدمی‌[4]

اگرچه این شعر چندان همخوان با طنز در معنای رایج آن نیست، اما اشارۀ آن به خنده ما را به همان فضا نزدیک می‌کند.

دانسته است که گرایش شدید به طنزگویی واکنشی برای التیام دردی است که در انسان برانگیخته می‌شود. از این منظر، می‌توان گفت سعید یوسف در شمار شاعرانی جا می‌گیرد که حافظ از آنها با عنوان ”اهل درد“ نام می‌برد. کلید ورود به دنیای وی که حساسیت او را نسبت به عوامل بحران‌زای جهان امروز آشکار می‌سازد تصویر گویا و بس تکان‌دهنده‌ای است که مجموعۀ دیگر شعری او نام از آن گرفته است. سعید یوسف این دفتر را با عنوان و من در چشم خرگوشم به چاپ می‌رساند. صورت کامل‌تر این عنوان که نخست در تصویری مستقل و سپس در پایان دو شعر به چشم می‌خورد چنین است: ”و من در چشم خرگوشم/ که برقی می‌زند یک لحظه در منقار شاهینی.“ این تصویری است که به تنهایی به اندازۀ ده‌ها شعر خوب و خواندنی ارزش دارد. برقی که در منقار شاهین می‌درخشد نماد آگاهی دردآمیز روایتگر در بسیاری از شعرهای این مجموعه است که از شناخت نابسامانی‌های حاکم بر فضای پیرامون شاعر سرچشمه می‌گیرد. برای نمونه، در شعری با همین نام می‌خوانیم:

”چه برقی می‌زنند اشیاء! “گفتی ـ

(یا نگفتی؟

پس‏ که گفت این را؟)

”چه با هم خوب می‌خوانند این اجزاء!“ گفتی ـ

(یا نگفتی؟

پس‏ که گفت این را؟)

ببین پس‏ خوب، ابله جان!

                                نمی‌بینی؟

گُلی بر آب می‌راند غریب اینجا و

                                        آن‌سوتر

برای سنده‌ای بر روی سِن کف می‌زند جمعی

و من در چشم خرگوشم،

              که برقی می‌زند یک لحظه در منقار شاهینی . . .‌[5]

آنچه سبب آزار روایتگر در این تصویر است، رفتار جامعه است که نه فقط نسبت به گل، تجسم پاکی و صفا و زیبایی، بی‌اعتنا مانده است، بل به‌رغم غربت گل همۀ اجزای هستی را خوب با هم هم‌خوان می‌بیند. این نابسامانی زمانی به اوج می‌رسد که جامعه را برای ”سنده“ای بر روی سن در حال کف زدن می‌بینیم. در این لحظه است که چشم خرگوش، نماد آگاهی روایتگر، خود را در منقار شاهینی می‌بیند و برای بیان این شناخت تکان‌دهنده برق می‌زند.

در این سروده، ساختار نیمایی شعر را در یکی از تازه‌ترین صورت‌های آن مشاهده می‌کنیم. روانی شعر چنان است که انگار شاعر قلم را بر روی کاغذ گذاشته و، مانند هر شعر ناب دیگر، در عرض یک لحظه، گویی همان لحظه‌ای که چشم شاعر برقی زده است، بی‌هیچ وقفه‌ای به آخر رسانده است. یکی از ویژگی‌های برجستۀ این شعر که چنین اندیشه‌ای را به ذهن می‌آورد آرایش موسیقایی آن است. بازی با عناصر صوتی چون ”گفتی؟“ یا ”نگفتی؟“ یا ”پس که گفت؟“ و بازگشت آن در چند سطر بعد و نیز تکرار تأکیدهایی چون ”چه برقی می‌زنند،“ ”چه با هم خوب می‌خوانند“ و ”ببین پس خوب“ در شمار عناصری هستند که بر طراوت موسیقایی شعر و روانی و یکپارچگی سطرها می‌افزایند. اگر فرم را حاصل پیوندهای متقابل میان اجزای شعری بدانیم که کاربرد خلاق آن هر چیزی را در بهترین جای ممکن خود قرار می‌دهد، در این شعر با جلوه‌ای از فرم در یکی از چشم‌اندازهای ارتقا‌بخش آن روبه‌رو می‌شویم. طلاکاری ساختاری این شعر که خلاقیت چشمگیر شاعر را آشکار می‌سازد آنجا به نمایش درمی‌آید که می‌خوانیم ”چه با هم خوب می‌خوانند این اجزاء. “با این سطر، ذهن خواننده همزمان در دو لایۀ خوانش قرار می‌گیرد. در یک لایه، مورد اشارۀ این سطر را ساختار کلی این شعر می‌بینیم که همۀ اجزای آن با هم هماهنگی کامل دارند و از این رو تعریف مناسبی برای هویت این شعر در دسترس قرار می‌دهند. در لایۀ دیگر اما با فضای طنزآلودی سروکار داریم که در آن مخاطب، یعنی مرد ابله، واقعیت را به‌رغم نابسامانی حاکم بر آن از ناهنجاری تهی می‌یابد. این دو لایه‌ای بودن یکی از مؤثرترین شیوه‌هایی است که کیفیت زیبایی‌شناسانۀ شعر را به سطحی نزدیک به کمال می‌کشاند.

در شعر ”تجاوزِ بی‌عُنف“[6] نمونۀ دیگری پیش می‌آید که در آن، روایتگر را در منقار شاهینی می‌بینیم و از این رهگذر با گوشۀ دیگری از ناهنجاری‌ها برخورد می‌کنیم. با آنکه شعرهای این مجموعه در دوران‌ها و فضاهای گوناگونی سروده شده و سعید یوسف جز در چند جا ما را از دوران یا فضای سرایش آنها باخبر نمی‌سازد، چندان مشکل به نظر نمی‌رسد دریابیم که انگیزۀ پرداختن به مضامین در بیشتر شعرها آفتابی ساختن ضعف‌های انسانی است. این امر تخیل شاعرانه را در زمینه‌های ناشناخته‌ای از تجربیات انسانی پرواز می‌دهد که کمتر در ادبیات فارسی این زمان سابقه دارد.

یکی دیگر از ویژگی‌های ممتاز شعر سعید یوسف که بار دیگر حضور او را در مقام شاعری بالغ و قابل در ادبیات خارج از کشور به رخ می‌کشد هم‌خوانی فرم با محتوا در بسیاری از شعرهای اوست. منظور از محتوا در این کاربرد معنای شعر اشاره به پاسخی است که در برابر پرسش ”شعر چه می‌گوید“ شکل می‌گیرد و فرم شیوه‌ای است که برای بیان این پرسش به کار گرفته می‌شود. شعر ناب زمانی تبلور می‌یابد که در آن فرم ”تقلیدی“ از محتوا به شمار آید. شعر ”این جوان در عکس“ جلوه‌ای از این ویژگی را پیش روی ما قرار می‌دهد. در این شعر، روایتگر را در حال سخن گفتن با عکسی از دوران جوانی‌اش می‌بینیم و این خود مصداقی از گرایش شاعر به نوجویی در زمینۀ مضامین است. آنچه در درون‌مایۀ این شعر نمایان است نشانه‌هایی از احساس بیگانگی است که از دیدن تصویر روایتگر به او دست می‌دهد. اما انتقال پیام دربارۀ تصویری بی‌جان به آسانی صورت نمی‌گیرد. از این زاویۀ دید است که فرم به تقلید از محتوا صورت پیچیده‌ای پیدا می‌کند. این پیچیدگی حاصل ساختارهای نحوی است که به منزلۀ عنصر مهمی از فرم، خواندن سطرها را بدون مکث‌های پیاپی و لکنت‌های ناشی از آنها ناممکن می‌سازد. می‌خوانیم:

خوب من می‌بینم‌اش، اما نمی‌بیند مرا، افسوس،

این جوان در عکس.

عکس هست از سال‌هایی دور – او عکس است و من معکوس.

می‌توان در او طراوت دید و شادابی، ولی، برعکس

در من و در عکس

کهنگی محسوس.‌[7]

وقتی این سطرها، چنان‌که خواندن هر شعر خوب دیگری ایجاب می‌کند، با صدای بلند خوانده شوند، در می‌یابیم که بازگشت پیاپی واژۀ ”عکس“ در فاصله‌های کوتاه ما را با ظرافت‌کاری‌های زبانی در یکی از نمایان‌ترین نمودهای آن روبه‌رو می‌سازد. نقطۀ اوج این ظرافت، که حاکی از خلاقیت رشک‌انگیز شاعر است، با عبارت ”او عکس است و من معکوس“ شکل می‌گیرد. این امر موجب تکرارهایی به صورت ”عکس،“ ”در عکس“ و ”برعکس“ شده است که چنانچه با روانی لازم خوانده شوند غنای موسیقایی شعر را آشکار می‌سازند.

اما روان خواندن این سطرها با همۀ کوتاهی، به‌ویژه فقط با یک بار خواندن، به آسانی امکان‌پذیر نیست. علت این امر چگونگی ساختارهای خاص نحوی است که سبب می‌شوند زنجیره‌های واژگانی پیوسته شکسته شوند و پیام‌نمایی هر جمله را با تداخل پاره‌های معنایی و ایجاد مکث‌هایی به تأخیر اندازند. احساس دردناک نهفته در شعر زمانی در خواننده نیرو می‌گیرد که در پایان شعر می‌خوانیم:

فرصتی بسیار دارد این جوان در پیش و من، اما،

فرصتم اندک.‌[8]

می‌بینیم که میرایی انسان در قیاس با فرصت جاودانۀ این جوان در عکس برجسته‌شده و این برجستگی نه فقط در معنا، بل در فرم نیز بازتاب یافته است. به سخن دیگر، در سطر اول که در آن سخن از فرصت بسیار جوان است بیان موضوع به درازا می‌کشد، اما در سطر دوم اندک بودن فرصت روایتگر با دو واژۀ ”فرصتم اندک،“ جملۀ ناقصی که در آن فعل به قرینه حذف شده است، به تصویر آمده است.

اکنون اگر نظری به شعر ”مادیان“ بیاندازیم، پی می‌بریم که هم‌خوانی فرم با محتوا صورت دیگری به خود گرفته است. در این شعر، شاهد جفت‌گیری اسب نری (”نریان“) با ”مادیانی“ هستیم که طعم خوشی جنسی را تاکنون نچشیده است و برای نخستین‌بار با آن آشنا می‌شود. این شعر نیز در شمار شعرهایی است که بار دیگر گرایش شاعر را به نوجویی در قلمرو مضامین تازه به نمایش می‌گذارد. جزئیاتی که در بیان این تصویر به کار گرفته شده نشان می‌دهند که شاعر با چه مهارتی تخیل خود را با تکیه بر واقعیت‌های حاصل از مشاهدات عینی استوار ساخته و پرورش داده است. آنچه در رفتار نریان محسوس است فوریتی است که ” (این)چنین“ او را ”مهیای دخول“ ساخته و ”شتاب“ او را برای پریدن بر پشت مادیان و فرو کردن ”نری خویش در او“ سبب می‌شود. برخلاف شعر پیش، ساختار نحوی جملات در اینجا به گونه‌ای است که هماهنگ با حس فوریت و شتاب ناشی از آن خواندن جمله ها را بی‌هیچ وقفه و تأملی ممکن می‌سازد. وزن ”خیزآبی“ حاکم بر ابیات عنصر دیگری است که روانی کلام لازم را برای بازتاب دادن حس فوریت کل شعر فراهم می‌آورد. آنچه به این ویژگی کمک می‌کند این است که در بیشتر موارد، اجزای هر جمله در جای طبیعی خود قرار گرفته و بی‌آنکه فاصله‌ای میانشان بیفتد، الگویی هماهنگ با ”گرامر ذهنی“ خواننده هنگام خواندن دنبال می‌شود. از این رو، بار دیگر با شعری سروکار پیدا می‌کنیم که انگار شاعر آن را از ابتدا تا پایان یک‌نفس در یک لحظه سروده است.

در بخش پایانی این شعر پیشامدی رخ می‌دهد که شعر را از مشاهدۀ جفت‌گیری دو اسب دور می‌سازد و آن را در بُعد دیگری از واقعیت‌های حیوانی قرار می‌دهد. می‌خوانیم:

مادیان بوید در خلسۀ خویش‏

شبدری را و بدان میلش‏ نیست

می‌پراند با لرزاندن پوست

بر کفل یا کمرش‏ گر مگسی‏ست [9]

چنان‌که گفتیم، مادیان طعم لذت جنسی را برای نخستین‌بار می‌چشد. تا پیش از این تجربه، مهم‌ترین واقعیت حاکم بر زندگی حیوانی او کوشش برای ارضا کردن غریزۀ گرسنگی‌اش بود. اکنون پس از این تجربه در حالت خلسه‌ای قرار می‌گیرد که میل او به ارضای این غریزه را واپس می‌زند. با این شناخت درمی‌یابیم که آنچه در طول شعر صورت گرفت فقط موضوع جفت‌گیری دو اسب نبود، بل کوشش برای آشکار ساختن دنیای پیچیده‌ای بود که بر غرایز حیوانی حاکم است. در بیت آخر شعر، بار دیگر با مهارت شاعر در بهره گرفتن از قابلیت‌های موسیقایی شعر روبه‌رو می‌شویم.

روانیِ حاصل از وزن فقط منحصر به شعر مادیان نیست. در حقیقت، شناخت شاعر از ظرفیت‌های وزن و مهارتش در به کار بستن مؤثر آنها در زمینه‌های گوناگون، ویژگی طراوت‌زای دیگری است که به شعر او چهره‌ای ممتاز می‌بخشد. اگر نمونۀ کوتاه زیر را با صدای بلند بخوانیم، بی‌درنگ به قدرت ”جادویی“ وزن، آنسان که ساموئل کالریج شاعر و منتقد انگلیسی به شعر ناب منسوب می‌سازد، پی می‌بریم:

و نخواهندم بخشید، نخواهندم بخشید

ابرهائی که ندیدم من و در باد پراکندند

باغ‌هایی که نبوییدمشان هرگز و خشکیدند

دخترانی که نبوسیدمشان هرگز و پژمردند‌[10]

فزون بر نیروی جادویی وزن در این سطرها، آنچه در واژه‌های پایان این سطور به چشم می‌خورد، یعنی ”پراکندند،“ ”خشکیدند“ و ”پژمردند،“ حاکی از طرح قافیه‌ای تازه‌ای است که معنای قافیه را فقط به ویژگی‌های مشترک صوتی واژه‌‌ها محدود نمی‌سازد، بلکه میدان معنایی‌شان را در قالب جزئی از تعریف قافیه پیش می‌کشد. اگرچه هر یک از واژه‌های ”پراکندند،“ ”خشکیدند“ و ”پژمردند“ به مقولۀ متفاوتی اشاره می‌کنند، اما اگر پیوند معنایی میانشان را دور از این اشاره‌ها در نظر بگیریم، به فرایندی برمی‌خوریم که اجزای آن نخست پراکنده می‌شوند و سپس می‌خشکند و سرانجام پژمرده می‌شوند. این خود جلوه‌ای از معنای فرم است که با کاربرد مؤثر آن هر واژه‌ای سبب ارتقای واژه‌های دیگر می‌شود.

می‌دانیم که بنا بر تعریف نیما، قافیه را می‌توان نوعی ”زنگ“ تصور کرد که با به صدا در آمدن آن مفهومی از یک جای شعر به جای دیگر پیوند می‌خورد و این مؤثرترین شیوه‌ای است که می‌توان از قافیه کارکردی هنری گرفت. اگر به شعر ”سال نو“‌[11] نظری بیفکنید، می‌بینید که واژه‌های ”وِلو شَوَم“ در پایان آخرین سطر با ”دِرو شوم“ در چند سطر پیش از آن هم‌قافیه می‌شوند و همین که به ”وِلو شَوَم“ برمی‌خوریم، واژه‌های ”درو شوم“ نیز همراه آن به ذهن می‌آید. می‌بینیم که درو شدن با باد خزان صورت می‌گیرد و ولو شدن در آفتاب بهاری. با انطباق این دو با هم، همزمان دو مفهوم متضاد ذهن خواننده را در انحصار می‌گیرد و این پیشامدی است که بار دیگر ذهن را در دو لایۀ معنایی ناسازگار با هم پیش می‌راند. این از نوع طلاکاری‌هایی است که در شعر اسماعیل خویی فراوان به چشم می‌خورد.

یکی از شعرهایی که در آن مهارت سعید یوسف را در به کار گرفتن واژه‌ها در ساختن قافیه و ردیف در یکی از پیچیده‌ترین صورت‌های آن به روشنی می‌بینیم شعر ”خزان“ است. این شعر که در ژانر غزل سروده شده چنین آغاز می‌شود:

ابر آمده با عربده و پرده‌درانیش
شلاق کشیده‌ست به من بادِ خزانیش[12]

بی‌شک در اینجا با یکی از زیباترین تصاویری روبه‌رو هستیم که ادبیات فارسی دربارۀ خزان به ما عرضه کرده است. تکرار زبَر /-َ/ در واژه‌های ”ابر“ و ”عربده“ و با اندکی تغییر در ”آمده“ را در نظر بگیرید که همراه با واژه‌های ”شلاق،“ ”کشیده‌ست“ و ”خزانیش“ و بازگشت پیاپی آوای /ش/ کیفیت موسیقایی بیت را با تندبادی که در بُعد معنایی آن در جریان است هماهنگ می‌سازد. اهمیت این تصویر زمانی روشن می‌شود که پی می‌بریم در جای دیگری از شعر سخن از یک فضای سیاسی متکی بر ظلم است:

هر سو نگری نکبت و شر بینی و ذلت
نظمی، شده بر ظلم بنا، باعث و بانیش

دنیاست اسیر ستم و هر طرفی ظلم
بر تخت زند تکیه به زیر ار نکشانیش [13]

انگار اشاره‌های بیت آغازین به عربده و پرده‌درانی و شلاق کشیدن برای این آمده‌اند که تصویری نمادین برای ترسیم جو اختناق پایین شعر را به نمایش گذارند. نکتۀ قابل اعتنای دیگر در این شعر عنصر تازه‌ای است که در فرم این شعر به چشم می‌خورد. در این شعر، چنان‌که در برخی از غزل‌های حافظ دیده می‌شود، انسجام معنایی نادیده گرفته شده و به جای آن هر بخش از غزل به مضمون متفاوتی اختصاص یافته است. شعر با توصیفی از طبیعت آغاز می‌شود و سپس به یک موضوع سیاسی و به دنبال آن به یک مضمون فلسفی می‌پردازد و سرانجام با بیتی متکی به یک احساس عشقی خاتمه می‌یابد. این گوناگونی-تا جایی که من می‌دانم-پس از حافظ کمتر به این شکل در شعر فارسی آمده است. و اما مهم‌ترین ویژگی این شعر که تسلط شاعر را بر دنیای واژه‌ها آشکار می‌سازد گسترۀ قافیه‌ای آن است. چنان‌که در مطلع این غزل دیدیم، ساختار قافیه‌ای آن با واژه‌های ”پرده‌درانیش“ و ”باد خزانیش“ شکل می‌گیرد و قافیه‌هایی که به دنبال آن می‌آید واژه‌هایی چون ”فشانیش“ و ”گزانیش،“ ”دوانیش“ و ”تکانیش، ”جوانیش“ و ”نتوانیش“ و غیره است. سخت بودن این نوع ساختار قافیه‌ای از اینجا پیداست که به رغم سنت رایج، کمتر در شعرهای دیگر فارسی نمونه‌هایی از آن را می‌بینیم.

برخی از لحظات درخشان شعر سعید یوسف از نظر ظرافت اندیشه و ریزه‌کاری‌های زبانی به راستی او را در ردیف ممتازترین شاعران سرآمد روزگار ما می‌نشاند. برای نمونه می‌خوانیم:

ما چه قومیم که آواره شدیم از شه و شیخ
وز پس هر دو دوانیم؛ هم این، هم آنیم‌[14]

من، همه عمر، دوان در پیِ راحت بودم
راحت اندر پیِ من بود و به گردم نرسید‌[15]

دیر آمدیم و رفت بسی زود زندگی
کردیم ما صدایش و نشنود زندگی

راننده‌اش در آینه انگار دیدِمان
بی‌معرفت به سرعتش افزود زندگی‌[16]

دهانِ بسته ز وحشت، نمادِ دیوارست
دری که وا نشود، امتدادِ دیوارست‌[17]

امروز منم که خیره بر عکس‏ توام
بر آتش‏ و آب چیره، برعکس‏ توام

اما فردا تو خیره بر عکس‏ منی
من خفته به خاک تیره، برعکس‏ توام‌[18]

فزون بر ریزبینی اندیشه، به قافیه‌های درونی ”خیره“ و ”چیره“ و ”تیره“ توجه کنید که چگونه همگام با ظرافت‌کاری زبانی متکی بر واژۀ ”برعکس“ به نمودی از کمال شعری تبلور می‌بخشند. جای‌جای این ظرافت‌کاری به سطح می‌آید و فقط بر زبان متمرکز می‌شود:

فضلیم و فاضلیم و فضولیم و فضله‌ایم

بذلیم و بذله‌ایم

شعریم و شاعریم و شعاریم و اشعریم

مشغول عرعریم‌[19]

با تأسف باید گفت عطش سعید یوسف در نوجویی مضمون و زبان گاهی چنان شدت می‌یابد که او را از مدار شعر ناب دور می‌کند. شعر ”بی‌صبری“[20] مصداق این گفته است. در این شعر بی‌صبری به صورت ضعف انسانی به تصویر می‌آید، اما نه فقط زبان آن دور از هر ظرافتی به سطح نثر تنزل یافته، بل توصیف جزئیات آن از کیفیت اثرگذاری تهی مانده است. حاصل شعرهایی از این دست برای هر خوانندۀ جدی این است که از خود بپرسد با خواندنشان چه جنبه از ذهن را می‌توان تعالی بخشید. لازم است گفته شود که وقتی اثر نویی آفریده می‌شود، نمی‌توان آثار گذشته را در ارزشیابی آن از نظر دور داشت. دربارۀ موضوع بی‌صبری باید گفت معیار داوری پیرامون آن پیش از شعر سعید یوسف با تصویر زیر از شفیعی کدکنی تعیین شده است:

چون صاعقه در کوزۀ بی‌صبری‌ام امروز
از صبح که برخاسته‌ام ابری‌ام امروز

از حیث جوهر شعری، فاصلۀ میان این دو چنان است که با تأسف باید گفت شعر سعید یوسف در برابر تصویر شفیعی کدکنی به شکل رقت‌باری رنگ می‌بازد. گرایش سعید یوسف به این ویژگی گاهی شعر او را تا سطح ”کلیشه“ فرو می‌کاهد. در شعر ”یاد عزیزت،“ که برای دائی‌اش محمد قهرمان سروده است، می‌خوانیم:

هر لحظۀ دیدار توام راحتِ جان بود
هر لحظه که بی‌توست عذابی‌ست الیمم‌[21]

حتی اگر هیچ شاعر دیگری از ترکیب‌هایی چون ”راحت جان“ و ”عذابی‌ست الیمم“ بهره نبرده باشد، قالب کلی ابیات و زبان ناشی از آن چنان کهنه و دست‌فرسود به نظر می‌رسد که خواننده می‌پندارد شاعر زبانی آماده و بارها تکرار شده را از جایی برداشته و بی‌هیچ دستکاری از آن نسخه‌برداری کرده است. در شعری که در آن سخن از ابراز محبت است، بیانی این‌گونه نه فقط اثری بر جا نمی‌گذارد، بل از انتقال احساسی حاکی از صداقت و صفا نیز ناتوان می‌ماند.

در شعر ”ردّ پا،“ که مجموعۀ و من در چشم خرگوشم را آغاز می‌کند، نمونۀ دیگری از افت شعری رخ می‌گشاید. در این شعر، ردّ پا به صورت تمثیلی برای بیان یکی از مهم‌ترین اندیشه‌های انسان‌دوستی سعید یوسف که تجلیات گوناگون آن را در بسیاری از شعرهایش می‌بینیم به کار برده می‌شود. موضوع اصلی شعر با سطر آغازین آن باز می‌شود که می‌گوید: ”می‌توان گاهی مردّد شد.“ با این اشاره، شاعر بر نکته‌ای انگشت می‌گذارد که از یکی از بنیادی‌ترین نیازهای فرهنگی ما پرده برمی‌گیرد و این فرهنگی است که در آن گرایش به مطلق کردن واقعیت‌ها، چه در تبلورات سپید و چه در تجلیات سیاه آن، در بسیاری از زمینه‌ها برجسته است. روشن است که مطلق‌گرایی در زندگانی فرهنگی و اجتماعی و تاریخی ما منشأ چه نوع مشکلاتی بوده است. یافته‌های انسان مدرن آشکار می‌سازند که انسان موجودی است نسبی و از این رو مهم‌ترین اصل حاکم بر هستی او نسبیت‌باوری و کوشش برای دوری جستن از تام‌گرایی است. سعید یوسف در این شعر صفاتی را به ردّ پا منسوب می‌سازد که فرصت اعتماد مطلق به آن را با ظرافت از خواننده می‌گیرند و بذر تردید کردن را به مثابه یک ارزش والای انسانی در ذهن می‌کارند. می‌خوانیم:

ردّ پا یعنی که از اینجا کسی رد شد.

با تو از یک گام می‌گوید که لرزان بوده یا محکم؛

بوده از یک مرد یا زن؛ با تأنی یا شتابان یا تفرج‌گر.

هست در هر ردّ پایی سمت و سویی نیز،

رنگ و بویی هم.

هست گاهی ردّ پایی از عزیزی، آشنایی، همرهی، یاری.

ما نمی‌دانیم، اما، تا کجا رفته‌ست.

اندکی آن‌سوترَک شاید که دیواری

راه بر او بست – یا با مانعی دیگر

راهِ او سد شد،

وآن سرود سرخوشی یک آه ممتد شد.

ردّ پا یعنی که از اینجا کسی رد شد.‌[22]

به تکرار واژه‌هایی چون ”شاید،“ ”اما“ و ”گاهی“ توجه کنید که با هر یک گزینۀ متفاوتی در پیوند با ردّ پا به درون شعر راه می‌یابد و خواننده را از تکیه کردن مطلق به سرنوشت مشخصی از آن بازمی‌دارد. انتخاب ردّ پا چونان زمینۀ فکری این شعر نمونۀ دیگری است که ابتکار درخشان شاعر را در نوجویی مضمون آشکار می‌سازد. با وجود این درخشش و روانی حاصل از وزن و تنوع ناشی از کوتاهی و بلندی سطرها، آنچه می‌توانست این شعر را در شمار ناب‌ترین سروده‌های این مجموعه قرار دهد، شیوۀ برخورد ناسرراستی است که با آن شاعر کوشیده است ردّ پا را ابزار مؤثری برای برانگیختن احساس تردید در خواننده قرار دهد. اما با شگفتی باید گفت در بخشی از شعر حرکتی از سوی شاعر صورت گرفته است که شعر را از اوج کیفیت هنری آن ناگهان به زیر می‌کشد. می‌خوانیم:

ردّ پا، ردّی‌ست از تنها یکی گام و همین، اما؛

بی‌خبر از گام‌های دیگرست و آنچه‌ها کاندر پی‌اش آید:

می‌رسد شاید به راهی، شاید اما پرتگاهی، حفره‌ای، چاهی.‌[23]

در اینجاست که سقوط خسارت‌باری در شعر صورت می‌گیرد. می‌خوانیم:

اندکی آیا دچار شک نباید شد؟

ور کسی شک کرد، باید طرد کرد او را و باید گفت مرتد شد؟‌[24]

با این اشاره، سعید یوسف پیامی را که در طول شعر کوشیده است، چنان‌که از هر شعر ناب دیگری انتظار می‌رود، پوشیده و ناسرراست به خواننده منتقل سازد، با منطق نثر بر او روشن کند. انگار شاعر اطمینان نداشته است که ممکن است خواننده خود بدون دخالت سرراست شاعر این پیام را از اجزای شعر استخراج کند و به این سبب برای محکم‌کاری خواسته است نیت خود را با زبانی ساده و روشن به خواننده بفهماند. خسارت بیشتر آن‌جایی بر شعر وارد می‌شود که شاعر از مرز ”شعریّت“ بیرون می‌رود و به ”موعظه“ می‌پردازد. بی‌مورد بودن این موعظه به‌ویژه از این بابت تشخص می‌یابد که میان شک کردن دربارۀ ردّ پا، حتی چنانچه آن را نماد تصور کنیم، و طرد شدن هیچ پیوند ذاتی قابل رؤیت نیست.

اکنون باید گفت: عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگو. چنین به نظر می‌رسد که شاعران و نویسندگان هر فرهنگی را می‌توان در دو دسته از یکدیگر متمایز ساخت. گروهی از آنان می‌کوشند هر شعری را که از ذهنشان تراوش می‌کند، بی‌توجه به سطح کیفی آن، در دسترس خوانندگان قرار دهند. گروه دیگر شاعرانی هستند که پیش از انتشار شعری از خود می‌خواهند مطمئن شوند شعرشان به کمال نزدیک است و چنانچه این اطمینان حاصل نشد از عرضه کردن آن به عموم خودداری می‌کنند. حافظ در فرهنگ ما چنین شاعری است، زیرا دربارۀ او گفته می‌شود که همۀ شعرهایش را در دسترس عموم قرار نداده و از این رو شمار شعرهایش در قیاس با برخی دیگر از شاعران اندک به نظر می‌رسند. برعکس، مولانا و سعدی در شمار شاعرانی هستند که در انتشار هر شعری از خود کوشیده‌اند. از آنجا که روند آفرینش شعری و هنری مانند هر کوشش انسانی دیگر پیوسته دچار افت‌و‌خیز می‌شود، بسیاری از شعرهای این دو با معیارهای والای شعر ناب فاصله دارد. خوبی این شیوۀ برخورد این است که چنانچه امروز پژوهشگری بخواهد جستاری در روان‌شناسی شاعری چون مولانا و سعدی بنویسد جزئیات بیشتر و گسترده‌تری برای شناخت حالات روانی و افت‌و‌خیزهای ذهنی آنان در دسترسش خواهد بود، در حالی که در خصوص حافظ چنین امکانی در دسترس پژوهشگر نیست. با توجه به آنچه دربارۀ سعید یوسف گفتیم، روشن است او در کدام یک از این دو گروه جا می‌گیرد.

رضا قنادان (چپ) و سعید یوسف (راست)، در مراسم بزرگداشت اسماعیل خویی، واشینگتن، 2008م

رضا قنادان (چپ) و سعید یوسف (راست)، در مراسم بزرگداشت اسماعیل خویی، واشینگتن، 2008م

در پایان باید گفت ویژگی‌های ممتاز شعر سعید یوسف را، چنان که در دو دفتر و من در چشم خرگوشم و پارسی‌گوی دگرخو بازتاب یافته‌اند، می‌توان به این صورت برشمرد: نوجویی در مضمون‌های شعری و گوناگونی طراوت‌زای ناشی از آنها، پرواز تخیل در قلمروهای ناشناخته، بهره گرفتن از ژانرهای متفاوت شعری، تسلط شاعر بر وزن، هماهنگی میان محتوا و فرم، لطافت اندیشه و طلاکاری‌های زبانی، و مهم‌تر از همه طنزی شیرین و جای‌جای تلخ و گزنده. آنچه به این طنز شیرینی و جذابیت خاصی می‌بخشد گفت‌و‌گویی است که با این زبان میان سعید یوسف و اسماعیل خویی صورت می‌گیرد.

سعید یوسف عزیز، دست مریزاد.

[1]سعید یوسف، ”آرزوها،“ در پارسی‌گوی دگرخو (واشینگتن: نشر پرسا، 1396)، 15-17.

[2]سعید یوسف، ”‌نام گل سرخ،“ در پارسی‌گوی دگرخو، 19-20.

[3]سعید یوسف، ”‌پارسی‌گوی دگرخو،“ در پارسی‌گوی دگرخو، 21-22.

[4]سعید یوسف، ”خنده،“ در پارسی‌گوی دگرخو، 81-82.

[5]سعید یوسف، ”و من در چشم خرگوشم،“ در و من در چشم خرگوشم (واشنگتن: نشر پرسا، 1396)، 22.

[6]سعید یوسف، ”تجاوزِ بی‌عُنف،“ در و من در چشم خرگوشم، 23.

[7]سعید یوسف، ”این جوان در عکس،“ در و من در چشم خرگوشم، 61.

[8]سعید یوسف، ”این جوان در عکس،“ 62.

[9]سعید یوسف، ”مادیان،“ در و من در چشم خرگوشم، 21.

[10]سعید یوسف، ”سوی آن پشته،“ در و من در چشم خرگوشم، 30-31.

[11]سعید یوسف، ”سال نو،“ در و من در چشم خرگوشم، 34-35.

[12]سعید یوسف، ”خزان،“ در و من در چشم خرگوشم، 140.

[13]سعید یوسف، ”خزان،“ 141.

[14]سعید یوسف، ”هم اینیم و هم آن،“ در و من در چشم خرگوشم، 84.

[15]سعید یوسف، ”‌من و راحت‌،“ در پارسی‌گوی دگرخو، 80. این شعر در کتاب توضیحی در پانوشت نیز دارد: ”در اینجا بیشتر به برشت نظر دارم و آن ‘doch renne nicht zu sehr’ (’خیلی تند هم ندو!‌‘) که در ترانه‌ای در اپرای سه پولی می‌گوید.“

[16]سعید یوسف، ”دیر آمدیم و رفت بسی زود،“ در و من در چشم خرگوشم، 101.

[17]سعید یوسف، ”‌دری که وا نشود، امتداد دیوارست،“ در و من در چشم خرگوشم، 197.

[18]سعید یوسف، ”‌عکس کودک‌،“ در و من در چشم خرگوشم، 188.

[19]سعید یوسف، و من در چشم خرگوشم، 49.

[20]سعید یوسف، ”سوی آن پشته،“ در و من در چشم خرگوشم، 30-31.

[21]سعید یوسف، ”یاد عزیزت،“ در و من در چشم خرگوشم، 89.

[22]سعید یوسف، ”ردّ پا،“ در و من در چشم خرگوشم، 13-14.

[23]سعید یوسف، ”ردّ پا،“ 13.

[24]سعید یوسف، ”ردّ پا،“ 13.

رویکرد نشریۀ عالم نسوان به مدرنیته و مسئلۀ حجاب در ایرانِ عصر رضاشاه

 عباس پناهی <panahi76@yahoo.com> عضو هیئت علمی پژوهشکدۀ گیلان‌شناسی دانشگاه گیلان است. 

مقدمه

نشریات اسنادی تاریخی برای شناخت اوضاع اجتماعی زمان خود و زبان بیان تحولات و خواسته‌های رسمی و غیررسمی جامعه‌اند. بخشی از این تحولات آشکار و مستقیم از میان متون منتشرشده قابل بازخوانی است و بخشی دیگر را باید از میان حواشی متون و به شکل غیرمستقیم جست‌وجو کرد. این بخش‌های پنهان همان زمزمه‌های فکری و پنهانی تحولات جامعه در آینده‌اند، تحولاتی که گاه حکومت یا جامعه و مردم به دنبال تحقق آن‌اند و گاهی طرف دیگر، اعم از مردم یا دولت، را به این تغییر ترغیب می‌کنند.

نشر نشریات زنان نشانۀ تحولی اجتماعی بوده است؛ روزگاری که زنان در پی تغییر موقعیت خودند و حتی می‌کوشند با بیان خواست‌های خود هم دیگر بانوان را به همراهی بکشانند و هم آرمان‌هایشان را رسمیت بخشیده و مردان، حکومت یا جامعه را به قبول آن وادارند.[1] آغاز قرن اخیر خورشیدی و دو دهۀ نخست آن نقطۀ عطفی در تحولات اجتماعی جامعۀ ایرانی و از جمله مسائل زنان است که بازخوانی هر کدام از نشریات برجستۀ زنان در این دوره نشان دهندۀ جنبه‌ها و بخش‌هایی از تحولات و دگرگونی‌های جامعه ایران است.

نشریۀ عالم نسوان از جمله نشریات بانوان در آغاز سلطنت پهلوی است که از جهاتی بسیار قابل توجه است. کمتر نشریه‌ای در زمینۀ مسائل زنان را می‌توان یافت که همچون نشریۀ عالم نسوان دارای سابقۀ طولانی و تداوم در نشر باشد. از جمله موضوعاتی که می‌توان در این نشریه به وضوح مشاهده و پیگیری کرد موضوع تجدد و پوشش زنان است که از اواخر عصر قاجار اشاره به این موضوع در افکار روشنفکران دیده می‌شد و در ماجرای کشف حجاب به اوج رسید. در این میان، عالم نسوان نقش مهمی داشت. زیرا این نشریه پیش از ماجرای کشف حجاب و پس از آن منتشر می‌شده و از لابه‌لای مقالات آن می‌توان روند وقایع و افکار مربوط به کشف حجاب را تحلیل کرد. وابستگی این نشریه به مدرسۀ امریکایی زنان در تهران و تلاشی که امریکا برای حضور در ایران داشت خود یکی دیگر از علل اهمیت این نشریه است. دیدگاه‌های این نشریه و نویسندگان آن نیز از دیگر دلایلی است که  بازخوانی و تحلیل آن را پُراهمیت می‌سازد. با توجه به شرایط اجتماعی آن دوره این پرسش مطرح می‌شود که عالم نسوان در مقالات و موضوعات خود نسبت به آزادی زنان و کشف حجاب چه موضعی داشت؟ با توجه به پرسش یادشده می‌توان این فرضیه را مطرح ساخت که با توجه به رشد افکار ترقی‌خواهانه در جامعۀ ایران، عالم نسوان خواهان آزادی بی‌قید و شرط زنان، کشف حجاب و الگو قرار دادن زنان غربی برای زنان ایرانی بود. هدف از پژوهش حاضر تجزیه و تحلیل دیدگاه گردانندگان و بررسی مقالات نشریۀ عالم نسوان دربارۀ زنان و مسئلۀ حجاب در جامعۀ ایران اواخر قاجار و اوایل عصر رضاشاه است.

عالم نسوان

عالم نسوان در تهران به صاحب امتیازی نوابه‌خانم صفوی (ربابه نواب‌صفوی) و تحت نظر مجمع فارغ‌التحصیلان مدرسۀ عالی اُناثیّۀ امریکایی ایران بیت‌آل در سال 1299ش تأسیس شد و شمارۀ اول آن در ذیحجۀ 1338ق/میزان (مهر) 1299ش/سپتامبر 1920 منتشر شد.[2] این مجله هر دو ماه یک شماره در 38 صفحه به قطع کوچک طبع و بنابراین در هر سال شش شماره از آن توزیع می‌شد. محل ادارۀ مجله مدتی در مدرسه عالی امریکایی و زمانی در مدرسۀ اُناثیه امریکایی تهران بود. محل توزیع نشریه در سال نخست فقط در مغازه‌ای در خیابان لاله‌زار قید شده، اما با گذشت زمان 42 نمایندگی در شهرهای گوناگون ایران، از رشت تا بندرعباس، دایر کرد.[3]

در آغاز شمارۀ نخست نشریه که در مهر 1299ش به چاپ رسید، مطلبی با عنوان ”مرام عالم نسوان“ منتشر و سعی شده است نوع نگاه و اهداف نشریه را تشریح کند. در آغاز این مرامنامه آمده است: ”در این عصر جدید و دورۀ سعید که نیّر فروزان معارف از افق ایران ما تابان گردیده، غنچۀ امید از باغ آرزوی معارف پروران شکفته و روح حیات مطبوعات در کالبد وطن دمیده، مجلۀ عالم نسوان با قدم‌هایی ضعیف و لرزان پا به دایرۀ مطبوعات گذارده خواهران ایرانی خود را تهنیت می‌گویند و درود می فرستند.‌“[4] آنچه با مطالعۀ شمارۀ آغازین مجله تا حد زیادی نمایان می‌شود، عدم تمایل گردانندگان مجله برای پرداختن به مسائل سیاسی جامعه است و به نوعی می‌توان رویکرد مجله را فارغ از مسئلۀ رفت‌و‌آمدهای دولت‌های پی‌در‌پی در این دوران دانست.[5] پس از آن هم اشاره می‌کند که ”در ممالک متمدنه همچون امریکا که مطبوعات راه تکامل را پیموده‌اند، مجلات زنانه قسمت مهمی از آن را تشکیل می‌دهند چنان‌که در امریکا مجلۀ مخصوصی به طبع می‌رسد که مشترکین آن به کرور بالغ است.‌“[6] ”مجمع نسوان فارغ‌التحصیل ایران بیت‌آل [= مدرسه دختران امریکایی] روزگار متمادی است که آرزومند تأسیس مجله برای خانم‌های ایرانی بوده است“ و در ادامه، غرض از تأسیس عالم نسوان ”تعاون در تعالی و ترقی نسوان و تشویق آنان به خدمت وطن و خانواده و حسن ادارۀ امور بیتی [= خانگی] “قید می‌شود.[7] با توجه به رویکرد مجله، به نظر می‌رسد گردانندگان نشریه در تلاش بودند با آشنا کردن زنان ایرانی با مفاهیم مدرنیته، راه را برای مشارکت گستردۀ اجتماعی آنان هموار کنند.

رشد اجتماعی زنان اروپایی، الگوی زنان ایرانی

آنچه عالم نسوان سعی در ترویج آن داشت، الگویی است که از آن با عنوان زن مترقی و متمدن نام می‌برد و آن را با زن امریکایی تعریف می‌کند. در زمانه‌ای که به سبب رفتار استعماری دولت‌های روسیه و انگلستان، به‌ویژه پس از وقایع مشروطه، نوعی تنفر آشکار و پنهان نسبت به آنان در میان ایرانیان وجود داشت، مطرح شدن کشور سومی که در این زمان در سطح جهانی در حال قدرت گرفتن بود، موجب شد نوعی گرایش در بین روشنفکران نسبت به امریکا پدید آید. از سوی دیگر، امریکاییان هم بر آن بودند تا با مسافرت به ایران و ایجاد نهادهایی چون مدارس، فرهنگ خود را در ایران گسترش دهند و هوادارانی برای خود بیابند.

یکی از بخش‌های ثابت عالم نسوان ”اخبار ترقیات نسوان“ بود. در این بخش اخبار زنانی ذکر می‌شد که به مقام مهمی دست می‌یافتند. بیشتر این اخبار مربوط به زنان شاخص امریکایی بود و از جمله می‌توان به معرفی زندگی مری لیون در شمارۀ اول سال اول در صفحۀ 19 یا معرفی مری اندرسون در مقام در امریکا مدیری اشاره کرد که چند هزار کارمند زن داشت.[8] نویسندۀ این بخش می‌کوشید برای تأیید دیدگاه‌های خود علاوه بر جامعۀ امریکا از برخی کشورهای اروپایی نیز شاهد مثال‌هایی بیاورد. از جمله می‌نویسد که ”یک زن انگلیسی به پارلمان راه یافته است“[9] یا اینکه ”در کانادا بانویی رئیس کابینه شده است.‌“[10] یا اشاره می‌کند ”از آنجایی که زنان حقوق‌طلب اروپا این نکته را درک نموده‌اند که مقام اجتماعی نسوان هر یک از ممالک متمدنه در وضعیت زنان کلیۀ عالم تأثیر و مدخلیت کلی دارد، همّ خود را مصروف داشته‌اند که نسوان عالم را به عضویت مجمع بین‌المللی نسوان برای تساوی حقوق با رجال دعوت نمایند و بدین‌ وسیله مقام حقیقی خود را حائز شوند.‌“[11]

در چند شماره هم از کشورهایی همانند ترکیه[12] و مصر،[13] که در حال تحول به سوی مدرنیته بودند، مواردی ذکر شده تا زنان ایرانی به نوگرایی ترغیب شوند.[14] آنچه در این‌گونه مطالب تکرار و تبلیغ می‌شود تأکید بر حضور زنان در مناصب و تلاش برای ایجاد تشکل‌های زنانه و اجتماع زنان است. از سوی دیگر، مدیران این نشریه با آوردن این اخبار قصد داشتند با معرفی موفق‌ترین زنان امریکایی، آرمان‌شهری با نام امریکا را به زنان ایرانی معرفی کنند.

نقش عالم نسوان در گسترش مدرنیته در ایران

عالم نسوان در دورۀ انتشارش همانند یک نهاد اجتماعی در ایران گام بر‌می‌داشت. نشریه‌ای که در کنار مدرسۀ آمریکایی مجمع فارغ‌التحصیلان داشت و می‌کوشید برنامه‌هایی اجتماعی برای نسوان تعریف کند و آنها را کنار هم گرد آورد. از جملۀ این برنامه‌ها حضور در مظاهر تمدن جدید و از جمله سینما بود.[15]

عالم نسوان جزئی از روند تحولات فرهنگی اواخر عصر قاجار و اوایل دوران پهلوی اول محسوب می‌شود و در کنار نشریاتی دیگر از جمله زبان زنان صدیقه دولت‌آبادی و جمعیت نسوان وطن‌خواه ایران به مدیرمسئولی ملوک اسکندری و نیز نشریۀ پیک سعادت نسوان به مدیریت روشنک نوعدوست، که در رشت فعالیت می‌کرد، برای تغییر شرایط زنان و به‌ویژه نحوۀ پوشش و فعالیت و حضور آنان در اجتماع تبلیغ و برنامه‌ریزی می‌کرد.[16]

مدرسۀ امریکایی تلاش می‌کرد در کنار تحصیل دختران ایرانی آنها را به جانب فرهنگ غربی سوق دهد. تجلی این تفکر را می‌توان در نطق‌های پایان تحصیلِ فارغ‌التحصیلان مشاهده کرد که در جشنی هر ساله با حضور مقامات کشوری، دختران دانش‌آموخته به بیان نطق‌هایی می‌پرداختند که مضمون آنها حقوق و آزادی زنان و غربی شدن زن ایرانی بود. در یکی از شماره‌های نشریه نطق یکی از دانش‌آموختگان با نام اشرف‌خانم نبوی و تحت عنوان ”ازدواج قدیم و جدید ایران“ آمده است. در بخشی از این مطلب چنین ذکر می‌شود: ”چون دورۀ حاضر دوره‌ای است که در آن از تجدد کلیۀ امور اجتماعی صحبت به میان می‌آید و در حقیقت عصر مبارزه بین طرفداران آداب و مرام قدیمی و رسوم و عادات جدید است، به نظر ما توجه به یکی از مهم‌ترین مسائل که بنیان زندگی اجتماعی محسوب است، مقایسۀ صورت قدیمی ازدواج است با شکل حاضر و صورتی که در آینده باید داشته باشد. “[17]

این نشریه از نظر اجتماعی تلاش داشت مشاغل زنان غربی و امریکایی را به زنان و دختران ایرانی معرفی کند. از همین رو، در برخی مطالب با عنوان ”مشاغل نسوان“ در هر شماره شغلی را معرفی می‌کرد و حتی در مطلبی با همین عنوان در سال 1310ش اعلام کرد که دوره‌ای آموزشی برای برخی مشاغل در مدرسۀ امریکایی بر پا شده است.[18]

ترجیع‌بند نشریه آن بود که زنان از خانه بدر آیند و در جامعه حضور داشته باشند. در جایی اشاره می‌شود که ”کارکنان این مجله در چند سالۀ اخیر سینمایی برای خواتین طهران به معرض نمایش گذاشته‌اند از جناب رئیس محترم نظمیه خیلی متشکریم که اجازۀ این سینما را مرحمت فرموده، چون یقین داریم سینما یکی از طرق ترقی است.‌“[19]مطلبی که در سال 1310ش در این نشریه منتشر شده و عنوان ”زن محبوب“ دارد، سرفصل‌هایی در زمینۀ تغییر آداب و رفتار زنان دارد و آنها را به دیگرگونه راه رفتن و نشستن ترغیب می‌کند. عناوین بخش‌هایی از این مطلب عبارت است از چطور باید موقع راه رفتن خودتان را اداره کنید، طرز صحیح نشستن، طرز صحیح ایستادن، وقتی شکم فربه است، برای چاقی ساق پا ران و کفل و . . .[20]

پوشش زنان و رویکرد مجله نسبت به آن

یکی از موضوعاتی که از آغاز مورد توجه گردانندگان و نویسندگان عالم نسوان بود و حتی برای آن جایگاه ویژه‌ای در نشریه در نظر گرفته بودند، موضوع پوشش و لباس بانوان بود. در بخش چهارم اعلام موضوعات در مرام عالم نسوان در شمارۀ نخست چنین آمده است:

از آنجایی که تکلیف هر زن متمدنه دقت در طرز لباس و حسن انتخاب آن می‌باشد، این مجله نهایت سعی و اهتمام را بذل می‌نماید که در هر شماره یکی دو نمونه با طرزی مطبوع و اسلوبی مرغوب از روزنامجات امریکا و اروپا اخذ نموده به ضمیمۀ دستورهای لازمه مناسب هر فصل به نظر خانم‌های محترمه برساند. در این قسمت امید است که از معایب و نواقصی که از عدم تکمیل دستگاه چاپ رخ می‌کند صرف نظر نمایند.[21]

این موضوع مرتباً در سال‌های نخست نشریه آمده و جدیدترین لباس‌های روز غرب تبلیغ شده است. در کنار آن، برخی آگهی یا اعلانات نشریه نیز به خیاط‌خانه‌ها یا مراکز لباس یا دوزندگان مد و پارچه‌های خارجی اختصاص دارد.

در شمارۀ نخست عالم نسوان مطلبی با عنوان ”طرز لباس، احتیاجات ضروری“ منتشر شده که در آن مقدمه‌ای به منظور تبلیغ لباس‌های غربی و معرفی مدهای جدید نگاشته شده است. در بخشی از این مطلب، پس از گذری بر تاریخ لباس، آمده است که ”به هر حال مسئلۀ لباس و مد امروزه در اروپا جلب توجه نموده و جنبۀ تفننی آن خیلی قوت گرفته است، هر طبقه از مردم لباس خاصی دارند و در هر طبقه لباس‌ها بر حسب موقع و مورد استعمالشان تفاوت می‌کند. یعنی طریقۀ دوخت و هیکل هر لباس غالباً در تغییر و مردم هم مستعدند که تغییرات مزبور را ایفا نمایند.‌“[22] و در ادامه با اشاره به شرایط کشور بیان می‌کند که برآن است که مدل‌های جدید را معرفی کند.

عالم نسوان فقط به لباس نمی‌پردازد، بلکه لوازم آرایشی و شیوۀ آرایش غربی را هم تبلیغ می‌کند. از جمله در مطلبی با عنوان ”فواید مواد توالتی (کسمانیک) “که ترجمه شده و نشر یافته است به تشریح این موضوع پرداخته است: ”اگر خوشایند باشید حال شما بهتر است، تشریح و توجه جلد، جلد لطیف و زیبا چیست؟ پودرها، سرخاب، آبهای توالت و . . .‌“[23] واکنش به حجاب زن ایرانی و تبلیغ برای تغییر آن تحت عنوان ترقی نسوان و زن متمدنه موضوعی است که بعدها به شعر شاعران و مطالب ادبی نیز راه یافت. با توجه به موضوعاتی که عالم نسوان به آنها می‌پرداخت، به جرئت می‌توان به این نتیجه رسید که این نشریه نقش مؤثری در پوست‌اندازی فرهنگی بخش منورالفکر جامعه از سنت به مدرنیته داشت. مجله مفاهیمی را در ایران مطرح کرد که پیش از آن در فرهنگ ایرانی ناروا شمرده می‌شدند.

کشف حجاب و دیدگاه عالم نسوان

عالم نسوان و جمع هم‌فکران آن، اعم از متولیان امریکایی یا کوشندگان ایرانی، همگی از آغاز به تغییر هویت زن ایرانی می‌اندیشیدند و برایش می‌کوشیدند و یکی از مهم‌ترین عوامل این تغییر را دگرگونی شکل زن ایرانی و حجاب او می‌دانستند. البته این موضوع فقط محدود به عالم نسوان نبود، بلکه متأثر از جریانی بود که از نیمه‌های حکومت قاجار در ایران شروع شده بود.

مسافرت‌های ناصرالدین‌شاه به اروپا و مشاهدات او از وضعیت پوشش زنان اروپایی در انتقال فرهنگ آن دیار به کشور و در ابتدا به دربار و دارالخلافه تأثیر بسزایی داشت. رفته‌رفته موضوع کشف حجاب در قالب تجددخواهی به محافل روشنفکری و اشعار شعرا نفوذ کرد و در مطبوعات بازتاب یافت. این وضعیت کم‌و‌بیش تا پایان دورۀ قاجار ادامه داشت. تمایل حکام قاجار به کشف حجاب و مقاومت خانواده‌ها سبب شد تا پدیدۀ کشف حجاب غیر از دربار و محافل نزدیک به شاه، رشد چندانی نیابد. هر چند در اواخر دورۀ قاجار و در جریان نهضت مشروطه و پس از آن، سیاسیون ”نوگرا“ و ”منور‌الفکر“ گام‌هایی برای حذف پوشش اسلامی بانوان و اشاعۀ بی‌حجابی در جامعه برداشتند و نویسندگان و شعرایی چون ایرج‌میرزا، میرزاده عشقی، عارف قزوینی و ملک‌الشعرای بهار در این زمینه‌ها قلم‌فرسایی کردند.[24] آنان مشروطه را به معنای تجددخواهی خوانده و بی‌حجابی را از مظاهر تجددخواهی قلمداد کردند. طراحان و منادیان حذف حجاب می‌دانستند که برای رسمیت بخشیدن به این پدیده باید در ذهن زنان و همچنین مردان خانوادۀ ایرانی تحولی فکری صورت گیرد. از این رو، سعی کردند در رفع حجاب تابوشکنی کرده برای آن استدلال بسازند.[25]

در مقاله‌ای که در بهمن 1310ش به قلم م.ر. از مسجد سلیمان در این نشریه با عنوان ”حجاب در ایران“ منتشر شده است، در آغاز اشعاری از شاعران قدیمی از سعدی تا ایرج‌میرزا آمده است تا زمینۀ تاریخی نبودن حجاب را مطرح کند و در ادامه با بیان مطالبی مذهبی و درج چند حدیث و روایت از آنها تأویلی به دست داده که حجاب اسلامی فقط در وقت عبادت منظور است و اسلام با نبودن حجاب در جامعه مشکلی ندارد.[26] در ادامه هم نویسنده استدلال‌هایی اقتصادی می‌آورد که هر ساله مقدار زیادی پارچۀ چادر وارد می‌شود و در انتها هم می‌گوید: ”ضرر علمی و تربیتی هم این است که دختران و خواهران کوچک ما یقیناً با نداشتن حجاب بیشتر و بهتر می‌توانند تحصیل علم نمایند و جزء تربیت‌شدگان گردند به‌خصوص در نقاطی که مدارس مخصوص برای دوشیزگان موجود نیست.‌“[27]

این استدلالات به اشکال گوناگون مطرح می‌شد و هدف نویسندگان آن طرح این نکته بود که تفکر سنتی دربارۀ حجاب به پرسش کشیده شود و از سوی دیگر، زمینه‌های تفکر سنتی دربارۀ حجاب بازنگری شوند. در نتیجه، آنها می‌کوشیدند با در اختیار قرار دادن آگاهی‌های فکری به خوانندگان بستر فکری و اجتماعی کشف حجاب و آزادی‌های زنان را در آیندۀ نزدیک فراهم کنند.

بخشی از مطالبی که در دفاع از حذف حجاب در این نشریه درج می‌شد، به‌ویژه در سال‌هایی که موضوع کشف حجاب مطرح بود، در پی جدا کردن عفت از حجاب بود و از این طریق حجاب را خالی از محتوا ساخته و آن را به صورت سدی در راه پیشرفت زنان ایرانی جلوه می‌داد. برای نمونه، در مقاله‌ای در حمایت از کشف حجاب چنین اظهار نظر شده است:

بعضی خانم‌های محترمه بی‌حجابی را حمل بر بی‌عفتی فرض نموده‌اند و اگر از روی دقت کامل پی به اصل مطلب ببرند معلوم خواهد شد که این خود یک خیال موهوم باطلی است که در مغز خود جای داده‌اند، چرا که اگر شخص دارای عفت و عصمت حقیقی باشد، بی‌حجابی او مانع از حفظ عصمت نخواهد شد و اگر شخص هم دارای حجاب باشد، حجاب او دلیل عصمتش نمی‌شود. با این خیال موهوم خود را از قسمت اجتماعی محروم ساخته و راه ترقی و سعادت را به روی خود مسدود نموده‌ایم . . . چیزی که ما را به قهقرا برده حجاب است که ما را پابند و خانه‌نشین نموده است. اکنون که مملکت در ید قدرت پدر تاجدار ما اعلیحضرت پهلوی قرار گرفته ما نسوان ایرانی هم بایستی به نوبۀ خود جنبشی نموده و از این ذلت و بدبختی خود را خلاص و برای اولادهای آتیۀ این مملکت راه ترقی و سعادت را مفتوح نماییم. بندرعباس – فاطمه خانم اردشیری.[28]

در مطلبی دیگر، نگارنده‌ای با نام رضا خلیلی می‌نویسد: ”یک نفر منصف نیست بگوید آقا شما که به عقیده خود طرفداران رفع حجاب را به جرم نداشتن دلیل محکوم به سکوت می‌دانید، می‌خواستید ولو به جعل یک دلیل ما را سرافراز و خشنود کنید.‌“[29] این مقاله بخشی از پاسخ‌هایی است که برای پاسخ‌گویی به یک مقاله در طرفداری از حجاب در چند شمارۀ این نشریه منتشر می‌شود. نویسنده تلاش می‌کند با استدلال‌های گوناگون و با استناد به گزارش‌های تاریخی به اثبات رفع حجاب با تکیه بر تاریخ بپردازد. او برای اینکه دیدگاهش در تعارض با اسلام قرار نگیرد، می‌نویسد که گزارشی مبنی بر وجود حجاب در صدر اسلام نمی‌بیند و در ادامه به این موضوع اشاره می‌کند که ”امروزه شرایط جوامع دگرگون شده و باید به تبعیت از جوامع دیگر به حذف حجاب بپردازیم.‌“[30]

زمینه‌سازی فکری و اجتماعی برای آمادگی مردم و به‌ویژه زنان یکی از اهداف گردانندگان و نویسندگان این مجلات است. آنها با معرفی مصادیق غربی می‌کوشیدند با الگوسازی و جهت‌دهی مشخص به اهداف خود دست یابند. در مطلبی که در شمارۀ سوم سال دوازدهم این نشریه با عنوان  ”در اطراف حجاب“ به قلم محمدعلی ایروانی از آبادان نشر یافته، در آغاز به بحث دیدگاه ادیان نسبت به حجاب پرداخته شده است و پس از آن، با نتیجه‌گیری اینکه وجود یا عدم وجود حجاب ربطی به عفت و عصمت یک زن ندارد به مثالی از یک زن تحصیل‌کردۀ امریکایی که به خدمتکاری مشغول است می‌پردازد تا نشان دهد ترقی امریکا به جهت رفع حجاب است.[31] با این نمونه‌های اجتماعی و تاریخی مشخص است که هدف مجله نشان دادن تأثیر آگاهی در مشارکت‌های اجتماعی است.

به‌رغم همۀ تلاش‌هایی که برای رفع حجاب در عرصۀ فکری صورت گرفت، اقدام عملی برای رفع حجاب را رضاشاه صورت داد. در نوروز 1307ش، همسر رضاشاه ‌بدون پوشش مناسب در حرم حضرت معصومه ظاهر شد. این اقدام او منجر به اعتراض شديد آيت‌الله حاج شيخ محمدتقي بافقي، دستيار آيت‌الله حاج شيخ عبدالکريم حائري مؤسس حوزۀ علمیۀ قم، شد در پي آن، رضاشاه به قم رفت و شخصاً به تنبيه بافقي اقدام کرد. سرانجام در ششم دي‌‌ماه 1307 قانون ”متحدالشکل نمودن البسۀ اتباع ايران در داخلۀ مملکت“ در مجلس هفتم تصويب شد.[32] عالم نسوان از این اقدام حمایت کرد. در آبان همان سال، عالم نسوان مقاله‌اي با عنوان ”زن مگر بشر نيست؟ “ به چاپ رساند که سراسر بدگويي و هتاکي به حجاب اسلامي و زنان محجبه بود: ”جامعۀ ايران به واسطه حجاب نصف هيئت خود را گندانده‌اند، به طوري که به انجام هيچ‌گونه امري قادر نيست و با نصف ديگر (اگرچه اين نيم ديگر نيز گنديده است) مي‌خواهد جادۀ پُرپيچ‌و‌خم تکامل را بپيمايد.“ در این مقاله حجاب مظهر اسارت و سيه‌روزي زنان دانسته شده و داروي اين به اصطلاح درد را رفع حجاب پنداشته و از دولت خواسته می‌شود که رسماً مسئوليت کشف حجاب را به‌ عهده گيرد. در مقالات ديگري که به صورت محاوره بين زنان درج مي‌شد، حجاب عامل فلج کردن نيمي از افراد جامعه تلقي مي‌شد که آنان را به قهقرا سوق ‌داده و ديکتاتوري پهلوي بهترين فرصتي شمرده مي‌شد که براي مبارزه با اين سنت ملي و اسلامي پيش آمده است.[33]

در سال‌های پیش از رسمیت یافتن کشف حجاب، عالم نسوان تلاش داشت که ضمن بسترسازی فرهنگی و تبلیغ رفع حجاب، به نوعی بستر فکری و فرهنگی این اقدام دولت را در سال‌های بعد فراهم کند و با به کار بردن الفاظی چون پدر تاجدار یا خواندن رضاشاه با عنوان ”مسبب ترقی ایران“ یا ”آزادی زنان ایرانی“ از او بخواهند که با ابزار قدرت حکومتی دست به این اقدام بزنند و در واقع به گونه‌ای بستر فکری را فراهم کند که زنان ایرانی با توجه به اینکه خواهان مشارکت‌های اجتماعی و حضور فعال در جامعه هستند، خواستار رهایی از سنت‌های نادرست و کشف حجاب‌اند. البته نشریۀ عالم نسوان را نمی‌توان در این زمینه یگانه جریان پیشرو در حوزۀ آزادی زنان و کشف حجاب دانست، زیرا از اواخر عصر قاجاریه مسئلۀ کشف حجاب و مدرنیته در بین شاعران، نویسندگان و روشنفکران ایرانی یکی از دغدغه‌های مهم فکری بوده و این امر در آثارشان بازتان وسیعی داشته است.

 

نتیجه

عالم نسوان یکی از پرسابقه‌ترین مجلات زنان پس از مشروطه و در آغاز حکومت پهلوی بوده است که سه مرحلۀ متفاوت را در موضوع کشف حجاب پشت سر گذاشت. در مرحله نخست بر آن بود که با بسترسازی فرهنگی نشان دهد که ادیان مخالفتی با حذف حجاب ندارند. در این دوره، متولیان نشریه متأثر از باورها و سیاست غربی و بر آن بودند که حجاب را خالی از ارزش و حتی مانع ترقی نسوان ایرانی نشان دهند و زنان اروپایی بی‌حجاب را موفق و آزاد معرفی کنند. در مرحلۀ دوم، عالم نسوان رفع حجاب را از زبان ایرانیان متناسب با فرهنگ ایرانی نمایانده و به مثابه خواست یک ملت تبلیغ می‌کند. اگر در مرحلۀ نخست هدف به شکل غیرمستقیم و فقط با بیان مصادیق غربی یا معرفی مدهای روز شکل می‌گرفت، در مرحلۀ دوم به شکل مستقیم به موضوع رفع حجاب پرداخته می‌شود. در کنار این موضوع تشویق و بزرگ نشان دادن زنان تحصیل‌کردۀ بی‌حجاب ایرانی بخشی دیگر از سیاست متولیان مجله و امریکایی‌های پشت پردۀ آن بود. در مرحلۀ سوم، عالم نسوان از دولت می‌خواهد که به موضوع کشف حجاب رسمیت بخشد و آن را قانونی و اجباری کند و عامل ترقی و آزادی نسوان نشان دهد. این تأکید و افراط در بد بودن شرایط زنان ایران آن‌قدر با شدت دنبال می‌شود که پس از موضوع کشف حجاب، مجله به دستور رضاشاه بسته شد. الگوسازی امریکایی اما هدفی بود که در همۀ این سال‌ها در این نشریه به واسطۀ مدرسۀ دخترانۀ امریکایی دنبال می‌شد تا زمینۀ نزدیکی ایرانیان به غرب را فراهم سازد.

[1]البته در این میان منابع دیگری را نیز برای بررسی تحولات این دوران و سیر تحول حضور زنان در فعالیت‌های اجتماعی و نقش آفرینی در جامعه می‌توان برشمرد که در سال‌های اخیر مورد توجه قرار گرفته‌اند. برای نمونه بنگرید به فاطمه ترکچی و علی ططری، اسناد بانوان در دورۀ مشروطیت: دورۀ دوم و سوم مجلس شورای ملی (تهران: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، ‏۱۳۹۰)‏.

[2]شایان ذکر است بر اساس اشتباه در نحوۀ حروف‌چینی در نخستین شمارۀ این مجله سال 1291ش درج شده و همین عامل باعث شده است در برخی منابع و از جمله اثر ارزشمند محمد صدرهاشمی به اشتباه تاریخ آغاز انتشار این نشریه سال 1291شمسی دانسته شود. برای مقایسه بنگرید به محمد صدرهاشمی، تاری‍خ‌ ج‍راید و م‍ج‍لات‌ ای‍ران‌ (اصفهان: م‍ح‍م‍د ص‍دره‍اش‍م‍ی‌، 1332).

[3]عالم نسوان، سال 13، شمارۀ 4 (1311)، 2.

[4]ربابه نواب‌صفوی، ”مرام عالم نسوان،“ عالم نسوان، سال 1، شمارۀ 1 (1299)، 1.

[5]در حد فاصل تأسیس این مجله تا پایان شهریور 1302ش که سردار سپه رضاخان برای نخستین‌ بار دولت تشکیل داد نُه کابینه تشکیل و ساقط می‌شود. برای کسب اطلاع بنگرید به دول‍ت‌های‌ ای‍ران‌ از م‍ی‍رزا ن‍ص‍رال‍ل‍ه‌خ‍ان‌ م‍ش‍ی‍رال‍دول‍ه‌ ت‍ا م‍ی‍رح‍س‍ی‍ن‌ م‍وس‍وی‌ ب‍ر اس‍اس‌ دف‍ت‍ر ث‍ب‍ت‌ ک‍اب‍ی‍ن‍ه‌ه‍ای‌ ن‍خ‍س‍ت‌وزی‍ری (ت‍ه‍ران‌: وزارت‌ ف‍ره‍ن‍گ‌ و ارش‍اد اس‍لام‍ی‌، س‍ازم‍ان‌ چ‍اپ‌ و ان‍ت‍ش‍ارات‌‏‏‏، ۱۳۷۸).

[6]عالم نسوان، سال 1، شمارۀ 1 (1299)، 2.

[7]عالم نسوان، سال 1، شمارۀ 1 (1299)، 3.

[8]ربابه نواب‌صفوی، ”سخن سردبیر،“ عالم نسوان، سال 1، شمارۀ 1 (1299)، 15.

[9]نواب‌صفوی، ”سخن سردبیر،“ 4.

[10]‌”اخبار ترقیات نسوان: اخبار مختلف از جرائد آمریک،“ ترجمۀ مهرانور سمیعی، عالم نسوان، سال 4، شمارۀ 4 (1303)، 17.

[11]‌”سخن سردبیر،“ عالم نسوان، سال 11، شمارۀ 1 (1310)، 4.

[12]نباید فراموش کرد که در موضوع تجدد ایران و به‌ویژه مدرنیزاسیون عصر پهلوی اول ترکیه نقش بسیار مهمی داشت. بنگرید به تورج اتابکی (ویراستار)، ت‍ج‍دد آم‍ران‍ه‌: ج‍ام‍ع‍ه‌ و دول‍ت‌ در ع‍ص‍ر رض‍اش‍اه‌، ت‍رج‍مۀ م‍ه‍دی‌ ح‍ق‍ی‍ق‍ت‌‌خ‍واه‌ (ته‍ران: ق‍ق‍ن‍وس‌‏، ۱۳۸۷)؛ هوشنگ شهابی ”مقررات لباس پوشیدن برای مردان در ترکیه و ایران“ در ت‍ج‍دد آم‍ران‍ه‌: ج‍ام‍ع‍ه‌ و دول‍ت‌ در ع‍ص‍ر رض‍اش‍اه‌، ویراستۀ ت‍ورج‌ ات‍اب‍ک‍ی، 83-98. برای نخستین‌بار، موضوع تربیت دختران در مطبوعات در نشریۀ اختر چاپ استانبول به سال 1293ق مطرح شد. بنگرید به مسعود کوهستانی‌نژاد، ”اختر و نسوان،“ یاد، سال 24، شمارۀ 85 (پاییز 1386)، 96.

[13]فعالیت مطبوعات فارسی‌زبان در کشور مصر ارتباط تنگاتنگی با موضوع ورود اندیشۀ تجدد و تحولات فرهنگی و سیاسی در ایران عصر قاجار دارد و در این میان برخی نویسندگان همچون علی‌محمدخان کاشانی مطالب متعددی در خصوص نقش و فعالیت‌های زنان ایرانی در مطبوعات فارسی‌زبان مصر نوشتند. برای نمونه بنگرید به مسعود کوهستانی‌نژاد، ”مسئلۀ نسوان ایرانی در منظر مطبوعات فارسی‌زبان مصر،“ یاد، سال 24، شمارۀ 84 (تابستان 1386)، 65-80.

[14]محمد بدر، ”ترقی تعلیمات نسوان در مصر،“ عالم نسوان، سال 4، شمارۀ 6 (1303)، 21.

[15]”سرمقاله: نسوان و قیام بر ضد مسکرات،“ عالم نسوان، سال 5، شمارۀ 3 (1304)، 3.

[16]بنگرید به بدرالملوک بامداد، زن ایرانی از انقلاب مشروطیت تا انقلاب سفید (تهران: ابن‌سینا،  1348)، جلد 2، 51؛ محمد صدر هاشمی،تاریخ جراید و مجلات ایران (اصفهان: انتشارات کمال، 1364). دربارۀ نشریۀ پیک سعادت نسوان بنگرید به شادی پیروزی و هادی میرزانژاد موحد، نشریۀ پیک سعادت نسوان (رشت: فرهنگ ایلیا، 1393).

[17]اشرف‌خانم نبوی، ”ازدواج قدیم و جدید ایران،“ عالم نسوان، سال 11، شمارۀ 4 (تیر1310)، 146.

[18]افشار صادقی، ”مشاغل نسوان،“ عالم نسوان، سال 12، شمارۀ 3 (اردیبهشت 1311)، 111.

[19]‌”قوۀ سامعۀ شما کاسته می‌شود و ملتفت نیستید،“ عالم نسوان، سال 5، شمارۀ 2 (1303)، 4.

[20]‌م. جلالی، ”زن محجوب،“ عالم نسوان، سال 12، شمارۀ 1 (بهمن 1310) 35-41.

[21]نواب‌صفوی، ”مرام عالم نسوان،“ 2.

[22]فرخنده سمیعی، ”طرز لباس پوشیدن، احتیاجات ضروری،“ عالم نسوان، سال 1، شمارۀ 1 (1299)، 18.

[23]‌م. جلالی، ”فواید مواد توالتی،“ عالم نسوان، سال 12،شمارۀ 3 (1311)، 121.

[24]مهستی بوذرجمهری و دیگران، نشست تخصصی کشف حجاب (تهران: مؤسسۀ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، 1384).

[25]برای بررسی زمینه‌های کشف حجاب در عصر قاجار بنگرید به مهدی صلاح، کشف حجاب: زمینه‌ها، واکنش‌ها و پیامدها (تهران: مؤسسۀ مطالعات و پژوهش‌های سیاسی، 1384)، 59-124.

[26]م.ر. هزار، ”حجاب در ایران،“ عالم نسوان، سال 12، شمارۀ 1 (1310)، 21. برای آگاهی اجمالی از نظرات و فعالیت‌هایی در تقابل با این نوع نگاه و اقدامات بنگرید به مهدی مهریزی، ”رویکردهای مذهبی در تاریخ معاصر ایران به زن،“ بازتاب اندیشه، سال 12، شمارۀ 62 (1384)، 21-30.

[27]‌م.ر. هزار، ”حجاب در ایران،“ عالم نسوان، سال 12، شمارۀ 1 (1310)، 23.

[28]‌فاطمه‌خانم اردشیری، ”راه ترقی،“ عالم نسوان، سال 11، شمارۀ 6 (آبان 1310)، 278.

[29]‌رضا خلیلی، ”انتقاد از راجع به رفع حجاب، “عالم نسوان، سال 12شمارۀ 4 (1311)، 185.

[30]‌خلیلی، ”انتقاد از راجع به رفع حجاب، “186-192.

[31]‌محمدعلی ایروانی، ”در اطراف حجاب،“ عالم نسوان، سال 12، شمارۀ 3 (1311)، 140-142.

[32]پیتر آوری، تاریخ معاصر ایران، ترجمۀ محمد رفیعی مهرآبادی (تهران: انتشارات مؤسسۀ عطایی، 1366)، جلد 2، 71.

[33]‌‌خلیلی، ”انتقاد از راجع به رفع حجاب، “192.

آذرکیوان: زندگی، شخصیت، آراء، و داوری‌های دیگران درباره‌اش

 هوشنگ شکری <Hooshang Shokri <‌hooshangh.shokri@hotmail.com‌ پژوهشگر مستقل در حوزۀ عرفان، تاریخ، و آیین‌های جوانمردی ایران است. علاوه بر مقالات متعدد، برخی از آثار ایشان عبارت‌اند از آیین هوشنگ، پهلوانی و جوانمردی در ایران، عیاران، و آیین سلحشوری.

 

مقدمه          

آذرکیوان (942-1027ق/1529-1312م) معاصر شاه‌عباس صفوی و اکبرشاه هندی بود؛ فردی با گرایشات اشراقی ایرانی و باورمند به شکوه و عظمت گذشتۀ باستانی ایران و ایرانی که شاگردانش در هند بعد از او جریان فلسفی و اشراقی گسترده‌ای را به زبانی ساده با تأسی از تعالیم آذرکیوان و شیخ شهاب‌الدین سهروردی (شیخ اشراق) پدید آوردند.

دربارۀ شخصیت درآمیخته با افسانه، زندگی خارق‌العاده، زمانه و باورهای قلبی و اعتقادی شخص آذرکیوان سند و اثر متقن و مستقلی در دست نیست. یگانه اثر در دسترس که آگاهی‌هایی عرضه می‌کند جام جم یا رسالۀ مکاشفات آذرکیوان است به نظم که ابیاتی چند، اما محکم و ساده در توحید، سیر روحانی، معراج روحی و خلع جان از کالبد بیان داشته است. این رساله را یکی از شاگردان آذرکیوان با نام موبد خداجوی و به دستور کیخسرو اسفندیار، جانشین و فرزند تنی آذرکیوان، شرح کرد و به جام کیخسرو موسوم گشته است.

آگاهی‌های دیگر دربارۀ آذرکیوان را توصیفاتی فراهم آورده است که شاگردانش در آثار خود از مشاهدات و تا حدی استنباط‌های شخصی‌شان از سیره و روش زندگی مراد (استاد) خود آورده‌اند. توصیف و یادکرد این عده از شاگردان تا حدودی شخصیت و باورهای اعتقادی و سیرۀ اخلاقی آذرکیوان را در حوزه‌های فردی و اجتماعی مشخص می‌کند. باور قلبی به طریقۀ آذرکیوان سینه به سینه به افرادی گوناگونی منتقل شد که به کیوانیان موصوف شده‌اند و بعدها مؤثر در ایجاد و ایجاب نوعی ایران‌گرایی و سبب گسترش ادبیاتی مبتنی بر فارسی‌گرایی شدند.

نکتۀ مهم دیگر حب و بغض‌های گاه شدید و تعصبات عجیبی است که برخی پژوهشگران و ادیبان متمایل به زرتشتیان سنتی در روزگار ما بدان دچار و از جادۀ انصاف در تحقیق و تاریخ‌نگاری خارج شده‎‌اند تا جایی که حتی از انتساب الفاظ نادرخور دریغ نکرده‌، داوری‌های تند و یک‌سویه کرده‌اند.

می‌دانیم که آذرکیوان در شهری حوالی فارس (شیراز) با نام استخر به دنیا آمد. تاریخ تولدش را 904ق/1533م ذکر کرده‌اند. در مدارس فارس کسب دانش کرد و لقب ذوالعلوم داشت. عباس کیوان قزوینی می‌نویسد: ”زاد بومش استخر بود که ربع شمالی چهارقطعۀ پارس است که ایران‌ویژه می‌نامیدند. آذرکیوان تا در ایران بود غالباً در شیراز در مدرسه‌ها جلوه‌های علمی می‌نمود و سؤال هر علمی را پاسخی درخور می‌داد و از این راه طلاب شیراز وی را ذوالعلوم نامیدند.‌“[2] صاحب دبستان مذاهب می‌نویسد: ”دویمیم نظر در آشکار کردن سپاسی گروه به سرکردۀ متأخرین آبادیان و آذرهوشنگیان آذرکیوان بود.‌“[3] همو نسب‌نامه‌ای برای وی فراهم کرده و به طرز عجیبی او را به هوشنگ پیشدادی، هفتمین وخشور در دساتیر نبی یا پیامبر،  و سلاسل مختلف و پادشاهان گوناگون متصل ساخته و سپس می‌نویسد: ”از نژاد مه‌‌آباد که در آغاز مهین‌چرخ ظاهر و روشن گشت مادر آذرکیوان شیرین نام داشت، دخت همایون‌‌نامی از نژاد خسرو دادگر انوشیروان بود. آذرکیوان به ازلی تأیید و یزدانی نیرو از پنج‌سالگی به کم‌خوری و شب‌بیداری پرداخت.‌“[4]  نسب او بدین ترتیب است: آذرکیوان ابن آذرگشسب ابن آذرزردشت ابن آذربرزین ابن آذرخورین ابن آذرآیین ابن آذربهرام ابن آذرنوش ابن آذرمهتر بن کهتر آذرساسان-که او را پنجم‌ساسان گویند-بن مهتر آذرساسان-که چهارم‌ساسانش می‌خوانند-بن کهین آذرساسان-که مشهور به سوم‌ساسان-بن مهین آذرساسان-که او را ساسان نخست خوانند-بن کوچک‌داراب بن بزرگ‌داراب بن بهمن ابن اسفندیار بن گشتاسب بن لهراسب بن اروند بن کی‌نشین بن کی‌قباد بن زاب بن نوذر بن منوچهر بن ایرج بن فریدون بن آبتین بن جمشید بن تهمورس بن پیشداد هوشنگ بن سیامک بن کیومرث بن یاسان آجام از نژاد یاسان بن شای‌مهبول از نژاد شای‌کلیو بن جی‌آلاد از نژاد جی‌افرام بن آباد‌آزاد از نژاد مه‌آباد که در آغاز مهین چرخ روشن گشت.[5] صد البته شجره‌نامۀ غریبی است و ایراداتی فراوان به آن وارد کرده‌اند، چنان‌که محمد معین پنج‌گونه اشکال بر شجره‌نامۀ تدوینی در دبستان مذاهب ذکر کرده است.[6]

روی جلد نسخۀ نویافتۀ دبستان مذاهب.

روی جلد نسخۀ نویافتۀ دبستان مذاهب.

آذر ساسانی، دبستان مذاهب، 26.

آذر ساسانی، دبستان مذاهب، 26.

از نوشته‌های کیوانیان چنین مستفاد می‌شود که آذرکیوان در ابتدا شروع به فراگیری حکمت و فلسفه و دروس رایج روزگار خود کرد، چنان‌که صاحب دبستان مذاهب از قول بهرام پور فرهاد، صاحب شارستان چهارچمن،[7] می‌نویسد: ”آذرکیوان را در نخست سلوک آهنگ فراگرفتن دانش و عقاید فرزانگان شد. حکماء سترگ یونان و هند و پارس در خواب بر او پدید آمدند و اقسام حکمت را بر او سپردند و روزی به مدرسه رفت، هرچه از او پرسیدند پاسخ داد و مشکلات حل فرمود، لاجرم ذوالعلومش نامیدند.‌“[8]

آذرکیوان همزمان با یادگیری علوم روزگارخود به صورت عملی نیز تعلیمات خاصی در ریاضت تن و سلوک روحی را در خفا از کس یا کسانی فرامی‌گرفت. صاحب دبستان می‌نویسد: ”در هنگام شگرف ریاضت قلت غذایش به یک درهم رسید و بیست‌و‌هشت سال در خم نشست.‌“[9] گویا این ریاضت‌ها به جد ادامه داشت، چندان‌که ”آذرکیوان جوان نشانه‌هایی می‌دید که او را به زندگی مکاشفه‌ای می‌خواند. از طریق رویاهای مکاشفه‌ای تعالیم حکمای باستان را دریافت که به او اجازه می‌داد به پرسش‌هایی که در مدرسه پرسیده می‌شد پاسخ‌های فوق العاده‌ای بدهد.‌“[10] می‌گویند 85 سال زندگی دنیوی و عنصری مادی داشته و دقیقه‌ای از ریاضت و تهذیب نفس فروگذار نکرد.

نکتۀ حایز اهمیت این است که در هیچ‌یک از تواریخ و آثار مکتوب و تذکره‌های آن عصر نام و نشانی از آذرکیوان برده نشده است و این بدان معنی می‌تواند باشد که به شدت در گمنامی به سر می‌برده و جز تنی چند مرید او نبودند. بعدها نیز در هند آن دوره که محل تلاقی و گفتمان ادیان و امکانی مناسب برای کسب شهرت و اعتبار دیانتی در دربار اکبرشاه و جهانگیر گورکانی بود به همان نهج و سیره باز در گمنامی به سر می‌برد. در واقع، می‌توان این سیاق آذرکیوان را به سبب قانون سلوک و تجرد صرفی دانست که در زندگی صوفیانه اختیار کرده بود. لذا، نام و نشانش جز در آثار مریدان و شاگردانش ذکر نشده و عامۀ مردم دسترسی به وی نداشته و فقط اخص خواص می‌توانستند ملاقاتش کنند.

 

حقیقت اندیشه و اعتقادات شخص آذرکیوان

گوشه‌گیری و انزوا و مدارا و تساهل و تسامح

با مراجعه به منابع کیوانیان و آثار آنان دانسته می‌شود که آذرکیوان فردی سالک و به شدت گوشه‌گیر و ریاضت‌پیشه بوده و در برخورد با پیروان سایر ادیان و عقاید اهل تساهل و تسامح بوده، با اقلیتی که با او برخورد داشتند به طریق مدارا و بی‌طرفی رفتار می‌کرد. به نوشتۀ صاحب دبستان، ”آذرکیوان با اهل دنیا کم آمیختی و از ظاهرپرستان رمیدی و جز شاگردان و حق‌پژوهان را کم بار دادی و خود را آشکار نساختی.‌“[11] صاحب شارستان می‌نویسد: ”وقتی جناب ولایت‌مآب آذرکیوان عزیمت هند کردند، هرچند آن جناب خود را از عوام و علماء کالانعام پوشیده می‌داشت، اما به حسب اتفاق جمعی از فضلا با کتب بسیار در خدمت حاضر . . .‌“[12] بنا به نوشتة عباس کیوان قزوینی:

حضرت آذرکیوان چنین بی‌غرض و بی‌طرف بوده که هیچ‌کس در هیچ دینی را نمی‌نکوهیده [و] حامی روح دین بوده و نسبت به صورت بی‌غرض و بی‌طرف بوده و همۀ صورت‌ها را هنگام لزوم حمایت می‌نمود به احترام روح دین و اگر همه دانشمندان چنین بودند، نزاع نمی‌بود. به این معنی که نسبت به صورت خاص بی‌غرض باشند و نسبت به روح و به تمام صورت مجتمعاً متعصب و حامی.[13]

یکی از او پرسید که ”‌’در خلاف‌آباد عنصری [مادی] بر چه عقیده باشم و سخن کدام گروه راست دانم. ‘آذرکیوان گفت: ’بر همین عقیده باش که خدای تاکنون آنچه خواست کرد و زین سپس هر چه پسندد کند.‌‘‌“[14] روزی نصرانی و مسلمانی با هم در جدل بودند. نصرانی به موت عیسی(ع) قایل و مسلمان به حیات او مایل بود. آذرکیوان گفت: اگر شخصی را که جهتی که مطلوب او است نداند و بر سر راه به مردة خفته و زندة نشسته رسد از که راه جوید؟ هر دو گفتند از زنده. پس به مسلمان گفت: تو دین عیسی(ع)  را گیر که به زعم تو زنده است و پیغمبر تو جامه گذاشته. پس بیان فرمود که مراد از حیات نفس ناطقه است. محمد(ص)  را با عیسی(ع)  همدمی است، پیغمبر خویش را زندة جاوید خوان، نه بقای جسد عنصری که بیش از صدوبیست منزل طبیعی نتواند همراهی نمود.[15] و فرمود: اگر خواهید آیین خود را در همه‌جا نهان دارید، از همکیشان خویش بپوشانید که این گروه برای تنومندی راه خود شما را آشکار سازند.[16]

شخصی نزد دوالعلوم شد و گفت: آهنگ آن دارم که درویشی پیش گیرم و بند جهان بگسلم، کیوان فرمود: نیکو است. پس چند از روز پیش کیوان آمد که: در پی گرد آوردن ژند و کلاه و کچکول و سامان آنم. ذوالعلوم گفت: درویشی از همه گذشتن و سامان گذاشتن است نه فراز آوردن.[17]

 

اهمیت آذرکیوان در مقام آخرین رهبر آذرهوشنگیان و سلوک به طریق حکمت اشراقی

طبق نوشتۀ صاحب دبستان، سرکردة متاخر آبادیان و آذرهوشنگیان آذرکیوان[18] و ارائه‌دهنده طریقۀ اشراقیان در روزگار صفویه بود. پیروان آذرکیوان و مخصوصاً شاگردانش سعی وافر دارند که او را به انحاء مختلف جانشین و ادامه‌دهندة ظاهری و باطنی طریق هوشنگ القا و شخص آذرکیوان را سرکردة آذرهوشنگیان بنامند و نقل قول‌هایی از زندگی هوشنگ، شاه پیشدادی، از زبان آذرکیوان نقل می‌کنند. صاحب شارستان چهارچمن در نقل قولی وقوف و احاطۀ آذرکیوان به سیر زندگی و نیز نحوۀ ریاضت و سلوک هوشنگ را چنین می‌نویسد: ”از حضرت قدوۀ حکمای اشراقیان، آذرکیوان، شنیده شده که چون هوشنگ به چهارده سالگی رسید و به پرستش ایزد متعال روی آورده، از مردم دوری گزید، در بیشه که قدم انسان بدان مکان نرسیده مقری ساخت.‌“[19]

روی جلد نسخۀ چاپ سنگی بمبئی شارستان چهارچمن.

روی جلد نسخۀ چاپ سنگی بمبئی شارستان چهارچمن.

علت این امر را که آذرکیوان در مقام رهبر آیین هوشنگ این چنین نحوۀ سلوک هوشنگ‌شاه را برای شاگردانش تبیین می‌کند و آنان نیز به گوش جان شنیده در آثار خود متذکر می‌شوند، درنیافته‌ام. یگانه راه کشف حقیقت دین هوشنگ ابیاتی از شاهنامه فردوسی و اوراقی چند است که از دورة هارون‌الرشید عباسی با ترجمة حسن‌بن سهل ذوالریاستین تحت عنوان جاویدان خرد یا حکمت خالده باقی مانده است. این اوراق را ابن‌مسکویه رازی در حوزۀ اخلاق منتسب به هوشنگ‌شاه دانسته است. توجه به این نکته ضروری است که اکثر آثار شاگردان آذرکیوان مانند رسالۀ جاویدان خرد مبتنی بر پند و اندرز است.

ابوعلی احمدبن یعقوب مسکویه رازی در جاویدان خرد می‌گوید:

من در روزگار جوانی کتابی خواندم از ابوعثمان جاحظ. وی در آن کتاب سخنانی چند از یک کتاب به نام جاویدان خرد یاد کرده و نامة بس بزرگ شمرده است. پس به هر شهر که رفتم دلبستگی هر بیشتر نشان آن کتاب می جستم و نزد هر کس سراغ آن می‌گرفتم تا اینکه آن را در پارس نزد موبدان‌موبد یافتم و چون در آن نگریستم، دیدم که در میان کتاب‌های حکمت عملی اقوام پارسی، هندی، رومی، و تازی همتا و مانند بسیار دارد؛ هر چند کتاب جاویدان خرد از همة آنها کهنسال‌تر و روزگار نگارشش پیش‌تر است، زیرا نامۀ وصایا و اندرزهای هوشنگ پادشاه پیشدادی می‌باشد که برای فرزندان خود و دیگر آیندگان که پس از او خواهند آمد نگاشته است.[20]

یافتۀ دیگر در این خصوص ابیاتی چند از شاهنامه حکیم توس است که صراحتاً از دین و آیینی با نام دین هوشنگ نام می‌برد که مبتنی بر دادگری و نیکی و مهر و توجه به کواکب و ستارگان بوده است. مفتاح سوم در یافتن ارتباط بین نام هوشنگ با سرگردۀ متأخر آن، یعنی آذرکیوان، توجه پیروان و شاگردان او به سپهر و دیگر صور آسمانی است که سخت مورد احترام و تقدیس آنان بوده است. در دبستان مذاهب، در تعلیم دهم و در نظر سیوم در فضایل کواکب،[21] به طریق عقل و کشف وحی می باشد بابی اختصاص داده شده است که بحث مهمی در کیهان‌شناسی فلسفی و رویکردهای اعتقادی جریان‌ها و نحله‌های فکری مبتنی بر حکمت و فلسفة اشراقی است و تفاوت فاحشی با کیهان‌شناسی مدرن کوپرنیکی دارد.

دیدگاه فوق مبین این امر است که نظریات فلسفی و بهتر بگوییم حِکَمی در این زمینه مبتنی بر دستاوردهای علمی صرف نبوده، بلکه بیشتر معطوف به کشف حقیقت از راه حصول معرفت (طریق اشراقی) بوده است. هر زمان سخن از مفاهیم روحانی و تناسبات معنوی افلاک به میان آمده که بخش مهمی از این کیهان‌شناسی را تشکیل می‌هد، از ملل و نحل و فرقه‌های اهل مکاشفه و سیر و سلوک نام برده شده است. باید توجه داشت که این بهره‌گیری معنوی از افلاک و نظریات گنوستیک پیرامون آن در ادیان سابق مانند ادیان ایرانی و صابئی (مندائی) سابقه دارد.[22]

در شارستان چهارچمن، ذیل نام هوشنگ می نویسد:

و از حکمای فارس به اسناد صحیح به این فقیر رسیده که او از اصحاب صاحب قوای فایقة عظیمه و مؤید به تأیید الهی بوده و از نوامیس کبار برگزیده و نزد ایشان ادریس علیه‌السلام ازوست که مسمی به والدالحکما است و صاحب این فرّ بوده. چنان‌که فرموده من بر فلک زحل رفته تا سی سال با کیوان دوران کرده تا احوال نجوم و افعال ستاره جمله بدانستم و اسرار علم الهی از زحل و ملایکه کرّوبی آموختم و مردم را از او آگاهانیدم و نزد پارسیان نخستین پادشاهی است از بنی‌آدم و از پیغمبران مرسل محترم اعظم بوده.[23]

بهرام‌بن فرهاد، شارستان چهارچمن، 35.

بهرام‌بن فرهاد، شارستان چهارچمن، 35.

آذرکیوان در رسالة مکاشفات، موسوم به جام کیخسرو، از سیر و سفر در آسمان روحانی کواکب سخن به میان آورده است که در جای خود به آن اشاره خواهد شد. این ارتباطات باطنی، تلقیات معنوی، ارتباط با جهان باستان به واسطۀ هوشنگ پیشدادی، ارتباط معنوی با افلاک و ستارگان، و مانند اینها هم نشانۀ پی بردن آذرکیوان و کیوانیان به کنه فلسفة اشراق-بهتر و تخصصی‌تر از معاصران خود-است و هم از تلاش فراوان ایشان برای شناساندن حکمت اشراقی ایرانی به زبانی ساده و همه فهم و معرفی شخصیت و مکتب یحیی‌بن حبش سهروردی در ایران و هند نشان دارد.

نمونۀ دیگر از وام گرفتن آذرکیوان و آذرکیوانیان از گذشتۀ باستانی اسلاف خود ارجاع به شاهنامه حکیم توس در اشاره به ابیاتی است ذیل داستان خسرو پرویز که محل استناد صاحب دبستان نیز بوده و صراحتاً از دینی با نام هوشنگ یاد می‌شود. صاحب دبستان می‌نویسد:

باید دانست که اعتقاد سلاطین پارس از . . . آن است که نبشته آید اگرچه کیش زردشت برتری یافت، آن را به تأویلات به دین آباد و کیومرث و آیین هوشنگ که فرهنگ کیش است تطبیق می‌دادند و خلاف آیین آباد را نکوهیده دانند و به مایه و پویة این کیش مباهات کنند چنانکه پرویزبن هرمز در جواب قیصر گفته:

که مارا زدین کهن ننگ نیست

به گیتی به از کیش هوشنگ نیست

همه رأی و آیینِ دادست و مهر

نگه کردن اندر شمار سپهر[24]

این ابیات در شاهنامه حکیم توس چنین‌اند:

 به ما بر ز دین کهن ننگ نیست

به گیتی به از دین هوشنگ نیست

همه داد و نیکی و شرمست و مهر

نگه کردن اندر شمار سپهر[25]

vol4-no4-10p-5

طریقة اشراقی سخت مورد توجه کیوانیان بود و در جای‌جای آثار آنان و مخصوصاً در رسالۀ مکاشفات آذرکیوان و نیز آثار شاگردانش معین می‌سازد که دریافت‌های اشراقی ملاک تام و تمام این افراد در کمال روحی و جسمی بود و شخص آذرکیوان برای رسیدن به کمال روحی بنا به حکمت اشراقی به ریاضت و تهذیب نفس و سیر و سلوک روحی توجه خاصی داشت. شاگردانش نیز به تأسی از استاد و نحوۀ سلوک او به ریاضت و سیر و سلوک اشراقی و زندگی صوفیانه و درویشی بذل توجه داشتند و در آثار خویش از نحوۀ سلوک و نشست‌های هشتادوچهارگانه و طریقه قلّت در اطعمه و اشربه و حبس نفس و ذکر و فکر و خلوت یاد کرده‌اند و توضیحات و تفاسیر مفصل دربارۀ نور و روشنایی و وصول به نورالانوار بر قلم رانده‌اند.

آذرکیوان فرد سالک‌مشربِ موحدی و در زندگی فردی و اجتماعی خلوت‌گزین و اهل علم و عمل خالص بود. او به شیوۀ حکمای ایرانی و مخصوصاً ایرانیان باستان طریقۀ علم حضوری و دریافت‌های نوریه (اشراقی) را سرلوحۀ کمال خویش قرار داده و شاگردان و پیروان خود را به طریق حکمت و فلسفۀ نوریه یا اشراقیه تعلیم می‌داد.

با توجه به اعتقادات ایرانیان قبل از اسلام، دانسته می‌شود که از دیربازان اعتقاد اهل این سرزمین کهن بر مبنای نور و ظلمت یا خیر و شر بوده است. با کنکاش در عقاید و باورهای ایرانیان باستان می‌توان رد پیدا و پنهان آرا و عقاید پیروان طریقه‌های نوریه و از جمله حکمای مغان را به دست آورد. بعد از ایشان نیز زرتشت مبنای نور را اصل دیانت خویش قرار داد و گفتار و کردار و پندار نیک را سفارش کرد. بر همین منوال، مانی نیز پیامبر روشنایی و دعوت‌کننده به سوی نور بود و مزدک نیز بر همین اعتقاد بود. با ظهور اسلام، قرآن نیز یگانة هستی‌آفرین را به نور مطلق تشبیه کرد و فرمود:

الله است روشن‌دارندۀ آسمان‌ها و زمین، صفت نور او (در دل مؤمن) چون تولۀ قندیل است، در سر تولۀ آن قندیل چراغی، آن چراغ در آبگینۀ قندیل، آن آبگینه راست گویی که ستاره‌ای است روشن، می‌فروزند (آتش آن قندیل) از روغن درختی برکت‌کرده در آن، درخت زیتون نه همه شرقی (از سوی برآمد آفتاب که شبانگاه آفتاب باید) و نه همه غربی (از سوی آفتاب فروشدن که بامداد آفتاب یابد)، کامید و نزدیک بید که آن روغن خانه روشن دارید و هرچند آتش به آن روغن نرسید، روشنایی آتش به آن روشنایی روغن، راه می‌نماید الله به روشنایی خویش او را که خواهد و مثال می‌زند الله مردمان را، و الله به همه چیز داناست.[26]

و این سیر ادامه یافت تا عرفا و حکما هریک به طریقی و صفتی نور را ستودند و از دریافت‌های نوریه سخن به میان آورند تا نوبت به حکیم اشراقی، سهروری، رسید و این امر از نهان به عیان آمد. در ادامۀ حکمت نوریه در ایران، آذرکیوان و شاگردانش بر این طریق سلوک کرده و ورای هر دین و مسلکی به اصل دریافت نوریه تأکید می‌‌کردند. صاحب شارستان چهارچمن می‌نویسد: ”بعد از شهادت شیخ شهید تا طلوع نیّر ذوالعلوم پردة خفا و ظلام ظلمت جهل بر ارباب بصیرت غالب بود تا آنکه نور نیّر عظمی از مطلع هدایت کبری شایق گشته احیای مراسم قدما نموده و در سنۀ هزار و بیست و هشت هجری در هند به اوج کیوان مرتفع گردید، . . . مرقوم قلم شکسته‌رقم خواهد گردید.‌“[27] مؤلف فرازستان می‌نویسد: ”گویند پس از شهادت شیخ شهاب‌الدین سهروردی راه فرعمندان[28] گشسبی پوشیده گردید جز آنکه برخی از هوشمندان فرتودی[29] گاهی رهبری از جهان پرتویان کسی سخن نمی‌راند و ویژه‌درونان نیز اگر آگاهی یافتند در پرده نهان می‌داشتند تا آنکه در سال نهصد و چهل و سه آذرکیوان از فراخنای جهان خرد به گیتی آخشیجان خرامید.‌“[30]

نحوة فهم اشراقی از حکمت نوریه و اشراق و چرخ و ستارگان در باور یکی از دوازده شاگرد آذرکیوان در رسالۀ زردست افشار با نام حکیم هوشگوی چنین آمده است:

در سپهر مانند کوکب به حصول پیوست و برازخ مستقل که آسمان‌هااند اعداد ایشان کمتر از عدد ستارگان است و این قواهر کثیره با وجود بسیاری مترتب‌اند پس حاصل شد از نور اقرب نور دوم و از او سیوم و از او چهارم و از او پنجم و چنین تا به مبلغ کثیر و هر کدامی از این قواهر مشاهده می‌کند نورالانوار را و می‌افتد بر او تاب یعنی واقع می‌شود بر او شعاع نورالنور. چه، حجاب میان ایشان نیست از جهت مقدس بودن.[31]

و باز می‌نویسد:

استعدادات مختلفه مقتضی نفوس ناطقه صور و اعراض حاصل آید و اوست فاعل نهار و رئیس شمایل جسمانی و منور اجرام و مسخن برازخ و مفیض بر صیاصی (جسد) انواع عجیبه و اشعة غریبه که بدان تتمیم یابد کون و بدین فضایل و کمالات در دین رفته‌اند ارباب مکاشفات عقلیه و اصحاب مباحثات شرقیه از حکمای شرق و علمای غرب و انبیای هند و نوامیس ایران و سایر سالکان سنیّه اشراق به وجوب تعظیم او و نه جهت ازدیاد او مر کواکب فوقانی ثابته و مجرد مقدار و قریب، بل شدت ظهور و کثرت بروز ننماید مگر در شب.[32]

صاحب فرازستان می‌نویسد: ”به هر روی، آذرکیوان به همداسیاقی[33] پژوهندگان گزارش راستان، فرزان، بزرگ و یگانة سترگ بود، از هفتخوان تنان گذشته، فراخنای گیتی روان پیموده، نیست از خود و هست بیکتایش[34] یزدان گردید در فرّ روزی دانش و بینش بفرهکاخ[35] فرشته سرود و جهانیان را به نیروهای سپهری به آغازگاه رهبرشد.“[36] ”و خواست ما نگارش آذرکیوان است که آن فرزانه یگانه با تاب و توان در روزگار خود هنجار سترگان پارس را بتوانی درست آشکار نمود در دانش برتر و هرگونه هنر نامه نگاشت که نامیده‌اند به تخت طاقدیس و جام کیخسرو و آیینة گیتی‌نما و پرستان.‌“[37]

 

روی جلد نسخ چاپ سنگی بمبئی فرازستان.

روی جلد نسخ چاپ سنگی بمبئی فرازستان.

 

نظر خاص بعضی از معاصران و معتقدان و منتقدان آذرکیوان

مانند هر رهبر روحی و معنوی، آذرکیوان دارای پیروانی به شدت معتقد و منتقدینی بسیار جدی است که هر کدام گاه از شدت علاقه او را تا ثریا برده و از مجامع غیبی نادیدنی برمی‌شمارند و گاه از حدّت تنفر به او افتراها بسته‌اند و او را بی‌مایه و سازندة کتاب (دساتیر) خوانده‌اند. اما جمعی از این صاحب‌نظران و علاقه‌مندان معتقدند آذرکیوان از مجمع روحی نادیدنی برای هدایت عده‌ای از بشریت قدم از اعتکاف بیرون نهاد. رشید شهمردان می‌نویسد: ”سرکردۀ گروه خداشناسان روشن‌روانان و اولیای متأخرین و فرزانگان زرتشتی در پایان سدۀ دهم هجری حضرت دستور آذرکیوان می‌باشد. می‌گویند که از ”سروشا ورزان کوچ‌نشین‌های دلپتانی‌“[38] نادیدنی است که برای تعلیم بشریت قدم از اعتکاف بیرون نهاده است.‌“[39]

آذرکیوان در کلنی اسپهان به سر می‌برد. نزد رهبر این جمع رفته و تقاضا نمود که از این محفل خارج شده و به تربیت عده‌ای همت گمارد. به وی گفته شد وقتی از این محفل خارج شدی، برگشت بدین مکان امکان‌پذیر نیست و قدرت روحی وی کاسته می‌شود و چنین شد. آذرکیوان از جنبۀ روحی به پیشوای روحی کلنی اسپهان ملتجی شد. بعداز الحاح و تضرع پیشوای کلنی به آذرکیوان دستور داد به پتنه در محل دخمه بزرگان رفته و در آن مکان عزلت گزیند تا به وی گفتند به اجتماع برگردد.[40]

روی جلد فرزانگان زرتشتی.

روی جلد فرزانگان زرتشتی.

آذرکیوان در ایران بعد از اشتهار علمی بین همدرسان و سلوک در طریقت حکما، به هم‌صحبتی فرزانگان و عالمان عصر خود مانند شیخ بهایی و میرفندرسکی و میرداماد روزگار می‌گذراند و نحوۀ برخورد و محاورۀ او با هر یک از این بزرگان نشان از توجه به باطن و روح دین و حقیقت دین دارد. صاحب شارستان می‌نویسد:

شیخ [بهاءالدین جبل‌عاملی] با حضرت قطب‌المحققین [آذرکیوان] آشنا بود. در بعضی اسفار به صحبت کیمیاتأثیر آن حضرت رسیده اخلاص با درویشان و صوفیان صفاکیشان بنا بر آن داشت.[41] روزی شیخ بهاءالدین محمد جبل‌العاملی که از مجتهدین مردم امامیه است به کیوان رسید و صحبت داشت چون بر کمال او پی برد به غایت خرم و شادان گشت و این رباعی بخواند:

در کعبه و دیر عارف کامل‌سیر

گردید و نشان نیافت از هستی غیر

چون در همه‌جا جمال حق جلوه‌گر است

خواهی در کعبه کوب و خواهی در دیر[42]

صاحب دبستان می نویسد: ”میرابوالقاسم فندرسکی آفتاب‌پرستی و ترک آزار جاندار را از صحبت شاگردان کیوان پیش گرفت.‌“[43] صاحب طرائق الحقایق دربارۀ میرفندرسکی می‌نویسد:

در کتاب اصول الفصول از وی حکایت نموده که فرموده وقتی در مسافرت هندوستان در کنار دریا به خدمت بزرگی رسیدم، مرا گفت سیمای مسلمانی داری؟ گفتم آری. گفت قدری از قرآن بخوان. بعضی آیات خواندم. مرا منع فرمود و خود خواندن گرفت. چون تلاوت کرد: ”یا ارض ابلعی ماءک “ [هود/44]، دیدم فوراً آب دریا خشک و ماهیان نمایان شدند. من متحیر فروماندم. پس خواند: ”و یا سماء اقلعی و غیض الماء“ [هود/44]، باز دریا مثل مثل اول گردید. هفت سال در زاویۀ او معتکف بودم. روزی با خود اندیشیدم که اگر هفت سال جایی نشسته بودم بدن من اکسیر شده بود. فی‌الحال آن بزرگ از اندرون آواز داد که تمنای تو همین بود؟ بدن تو کیمیا باشد. پس از آن کار ما به جایی رسید که هرچه می‌خواستم بنوشم یا بپوشم یا بخورم هم طلا می‌نمود. به خود درماندم و استغاثه کردم. فرمود چنین باشد که می‌خواهی. به حالت اول عود کردم و از خیالات بی‌حاصل گذشتم.[44]

در دبستان ذکر شده که میرفندرسکی با آذرکیوان آشنایی داشته و از وی دستور سلوک گرفته، اما در ادامه به هم‌صحبتی شاگردان آذرکیوان کمال یافته است. هنگام تتبعاتی که 26 سال پیش در حوزۀ فکری اشراقیون ایران مقیم هند و مخصوصاً آرای آذرکیوان و کیوانیان می‌کردم، از محضر دانشمندی که علماً و عملاً بدین وادی آشنایی تام داشت و سلوکِ ایشان را انجام داده و از محضر نوادۀ آذرکیوان بهره‌ها برده بود این مسئله را پرسیدم. فرمودند که بزرگی که میرفندرسکی اشارت فرموده آذرکیوان است که در سفر هند به او برخورد و از وی دستور سلوک و تجرید دریافت کرده و به سبب ملاحظات فراوان از ذکر نامش خودداری کرده است. عباس کیوان قزوینی می‌نویسد که شیخ بهایی با آنکه از مشایخ نوربخشیه بود، و میرابوالقاسم فندرسکی به آذرکیوان گرویدند.‌[45]

با این همه، ابراهیم پورداود، از جمله منتقدان آذرکیوان، می‌نویسد:

این آیین شگفت‌انگیز و زبان ساختگی آن در سرزمین هند در زمان اکبرشاه هندی (963-1014ق) بهوجود آمده است. چنان‌که در مقالۀ دساتیر گفتیم، در روزگار اکبر که خواستار آیین نو بوده و آن را توحید الهی نامیده، دین‌بازی و صوفیگری در آن سرزمین رواج یافت. هر کس که خود را بازیگر این میدان پنداشت به خودنمایی پرداخت. از آنان آذرکیوان و همراهان وی که از سرزمین ایران عقاید پیچیده و تاریکی از تصوف عهد صفوی با خود به هند بردند و در آنجا این گروه بی‌مایه که خود را از تصوف برخوردار و از حکمت اشراق بهره‌مند می‌پنداشتند، با آمیزش جوکی‌ها و سادوهای هندو و پیران و فقیران مسلمان آن‌چنان‌تر شده، بیش از پیش دچار عقاید شگفت‌انگیز گردیدند.[46]

هاشم رضی نیز به اندیشۀ اشراقی آذرکیوانیان چنین اشاره می‌کند: ”البته باید توجه داشت که انتساب آذرکیوان و پیروان او به پیروی از سهروردی و حکمه الاشراق و حکمت خسروانی، بسیار مورد تردید بوده و بیشتر به طنز نزدیک است.‌“[47]

سفر از ایران به هند و موضوع دستور و زرتشتی بودن آذرکیوان

از گفته شاگردانش برمی‌آید که آذرکیوان به چند زبان مسلط بود، به فارسی و عربی شعر می‌سرود و به ترکی و هندی نیز می‌نوشت. آذرکیوان قریب چهل‌واندی سال در ایران زندگی کرد و در همین دوره بود که به نوشتۀ مؤلف دبستان مذاهب و صمصام‌الدوله شاهنوازخان در مأثرالامراء: ”فرمانی به طلب آذرکیوان (که سرآمد مجوسیان این دیار بود) رقم پذیرفت او عذر خواست و نامه از مؤلفات خود (که مشعر ستایش مجردات و کواکب و متضمن نصایح و حکم بود) فرستاد، مشتمل بر چهارده جزء از سطرش پارسی بحت بود و تصحیف آن عربی و چون قلب می‌کردند ترکی و باز مصحف آن هندی می‌شد.‌“[48]

به این ترتیب، از طرف دربار اکبرشاه هندی نامه‌ای به آذرکیوان برای حضور در مجمع اندیشمندان ملل و نحل آن روزگار ارسال شد، اما او عذرخواهی کرد و مؤلفات خویش را فرستاد. صاحب مآثرالامراء نیز روایتی مانند دبستان مذاهب ذکر کرده است، اما به نظر می‌رسد به مرور عرصه بر آذرکیوان و آرا و اعتقاداتش تنگ شد و به تأسی از اسلاف خود که قبل از حملۀ اعراب و حتی پیش‌تر از آن در روزگار اشکانیان به منظور کسب کمال به سوی هند و چین رهسپار شدند،[49] آذرکیوان نیز به هند کوچید. اما به دربار اکبر یا جانشین او حتی نزدیک هم نشد و در عظیم‌آباد یا پاتنا (پتنه) سکنی گزید. سبب رفتن آذرکیوان به هند به‌زعم فتح‌الله مجتبایی از یک‌سو سخت‌گیری‌هایی بود که در آن زمان نسبت به پیروان ادیان و مذاهب دیگر اعمال می‌شد و از سوی دیگر، جاذبۀ محیط آزاد و خالی از تعصبی که در دوران سلطنت اکبرشاه و جهانگیر در آنجا پدید آمده بود. آنچه بیش از این عوامل آذرکیوان را به هند جلب کرده بود بی‌شک سیاست دینی اکبرشاه و کوشش‌های او برای ایجاد تفاهم فکری و دینی در پهنۀ گسترده و پُرتنوع سرزمین هند بود.[50]

به نظر می‌رسد که آذرکیوان در دوران جوانی به هند نرفته، بلکه در میانه یا اواخر عمر رهسپار آن دیار شده است. به قول صاحب دبستان: ”در بازپسین روزها از ایران‌زمین به هند بوم گرایید و در بلدۀ پتنه چندگاه آرام گرفت و در هزار و بیست و هفت هجری در شهر مذکور از آخشجی‌نشینان بر سپهری افرازستان شتافت.‌“[51]

آذرکیوان در هند به روش سالکین در گمنامی به سر برد و نزدیک هیچ راجه و مهاراجه‌ای نشد و از دربار و درباریان به شدت دوری گزید. در تواریخ آن دوران و حتی در گزارشات وزیر اکبرشاه نیز اشارتی به نام و وجود او نشده است.

طبق نوشته‌های شاگردان و گزارش دیگر کیوانیان، در احترام و همزیستی با سایر آرا و اعتقادات ذره‌ای فروگذاری نمی‌کرد و تا به مرور در هند نیز مورد وثوق اخص خواص معتقدان ادیان دیگر قرار دارد. عباس کیوان قزوینی می‌نویسد: ”چنانچه به هر معبد که رسیدی از آن نگذشتی، بلکه به قدم تعظیم درون معبد رفتی و چون آنان عبادت کردی بی‌ریاتر و با عقیده‌تر خود آنان، زیرا آنان معبود محدود می‌پرستیدند با دلی از کینۀ دیگران و او معبود مطلق می‌پرستید، با دلی پاک پر از مهر همۀ جهانیان.‌“[52] ”آذرکیوان و مریدانش از هرگونه تماس با رموز دقیق غیرمذهبی دوری می‌گزیدند و باطنی‌گری دشوار و سختی را در پیش می‌گرفتند. اندرز آنها به مردمان ژرف‌اندیشی و نگهداری دین خود بود، چرا که پیروی از راه و پند آنها به چندین کنش بیرونی دین‌مدارانه نیاز داشت.‌“[53]

نکته دیگر این که در بررسی‌های صورت‌گرفته دربارۀ آذرکیوان به نام ”دستور“ برمی‌خوریم و اینکه منتسب به پیروی دین زرتشت و از زردشتیان خطۀ فارس بوده است. ضمن کنکاش در آثار آذرکیوانیان می‌توان پی برد که آذرکیوان پیرو آیین هوشنگ و روش سلوکش به شیوة حکما بود. در دبستان و شارستان چهارچمن او را از آذرهوشنگیان برمی‌شمارند و معتقدند که چنین دینی قبل از زرتشت وجود داشت.

صاحب دبستان در شرح مفصل از حالاتی که برای مراد خود ذکر کرده اصلاً به زرتشتی بودنش اشارتی نکرده است. لازم به ذکر است که صاحب دبستان خود به آرا و ادیان و ملل و نحل آشنایی تام داشته و نژاد آذرکیوان و مؤلف دبستان به آذرساسان می‌رسد. عده‌ای از اهل ثقه کیخسرو اسفندیار را همان میرذوالفقار آذرساسانی می‌پندارند که همانند پدر گمنام به سر برد و برای مراوده با دیگر صاحبان آرا و به‌خصوص مسلمانان در لاهور لقب طریقت تصوفی میرذوالفقار داشت.

نگارنده به زرتشتی بودن شخص آذرکیوان قایل نیست و این امر را فقط انتساب می‌داند. به نظرم عنوان دستور را بعدها عده‌ای بر نام او افزوده‌اند. با این همه، در میان پیروانش صراحتاً از کسانی مانند موبد هوشیار و موبد خداجوی و دیگرانی یاد شده که اعتقادات زرتشتی داشتند. ابراهیم پورداود می‌نویسد:

اینان از هر کجا باشند نوشته‌ها و عقاید آنان بیشتر رنگ و بوی هندی دارد تا ایرانی. گر چه عقاید آنان با هیچ یک از ادیان سازشی ندارد، اما نفوذ آیین برهمنی کم‌و‌بیش از آنها هویداست، ولی خود آنان شاید می‌خواستند عارف‌مسلک و صوفی‌مشرب باشند یا از فلاسفۀ اشراقی. عنوان دستوری بعدها به آذرکیوان داده شده است و چند تن از پیروان وی فرزانه و موبد خوانده شده‌اند که در بسیاری از موارد برخلاف دین زردشتی است.[54]

احتمالاً آذرکیوان در خانواده‌ای زرتشتی به دنیا آمد، ولی به هیچ روی نمی‌توان در رسالۀ مکاشفات یا رسایل یکی از شاگردانش از کستی بستن و سدره پوشیدن و خواندن اوستا نشانه‌ای یافت، بلکه فراوان تأکید بر ریاضت‌پیشگی و دریافت اشراق از منبع نورالانوار مشاهده می‌شود. اصطلاحات زبانی در کاربرد آذرکیوان و کیوانیان فقط برای اصالت بخشیدن به زبان ایرانیان و فارسی‌گویی بوده است و اصطلاحات اوستایی و زرتشتی ندرتاً در آثار آنان یافت می‌شود. پورداود بدین سبب که این افراد پیروی از سنن و زبان و آداب زرتشتیان را مرعی نداشته‌اند برآشفته شده و آنان را بی‌مایه می‌نامد. با این همه، در میان شاگردان آذرکیوان پیروان زرتشتی متعصبی مانند صاحب شارستان وجود داشت که به انحای گوناگون از سنن زرتشتی مانند غسل با گومیز گاو به نحو عجیبی دفاع و آن را تعبیر و تفسیر می‌کنند که موضوع بحث ما نیست.

آذرکیوان سالکی صرف و معتقد به غیب و اتصال به منبع آسمانی از طریق خلع و انسلاخ بود. از سوی دیگر، او طرفدار روح کلی دین و یکسانی سرچشمۀ ازلی و حقیقی دین بود، چرا که با تمام ادیان به دوستی و مدارا برخورد می‌کرد. بهرۀ تعالیم آذرکیوان در آثار شاگردانش به قدری بود که در جای‌جای آثار آنان می‌توان رد پای شیوه‌های سلوکی، نشست‌های هشتادوچهارگانه، و حبس نفس را مشاهده کرد.[55] از لحن و شیوۀ به کارگیری این کلمات می‌توان فهمید که مؤلف آشنایی کاملی با این شیوه داشته و لااقل خود عامل بدان‌ها بوده است. دبستان و شارستان به وضوح مسائل سلوکی و نشست‌ها را آورده‌اند و بعدها فرازستان این نکات را در قالب بیان داستانی تاریخی آورده است.

آیین هوشنگ که به زعم اعتقادات آذرکیوانیان بر سیاق حکمت اشراق سهروردی و از زبان گذشتگان ایرانی بیان شده است، لحنی فلسفی و سیاقی حکمایی دارد که نشان‌دهندۀ وسعت دانش‌های اشراقی و احاطه بر مسائل فلسفی ایشان است. همچنین، شروحی که بر مکاشفات آذرکیوان نوشته شده است با زبان و قالب فلاسفة بعد از اسلام است. در کل، به نظر می‌آید که بایسته است آذرکیوان را حکیم یا عارفی دانست که توانست پیرامونیان خود را با مبادی و مسائل سلوکی و علم اشراقی آشنا کند و هرکس را به فراخور فهم و یا دینی که از قبل التزام بدان داشت، تعلیم دهد.

رسالة مکاشفات آذرکیوان

آذرکیوان در رسالة مکاشفات موضوعات گوناگونی را مطرح ساخته که برای وقوف به کنه اندیشه و اعتقادات او اهمیت دارند، موضوعاتی از قبیل از توحید و کمال روحی انسان و علم الوان در مراتب اشراقی و پرتو نوریه. این رساله یگانه اثر باقی‌مانده از آثار متعددی است که از او دانسته‌اند و هیچ‌یک تا به امروز در دسترس نیستند یا از وجود آنها بی‌اطلاعم.

در ابتدای رساله چنین می‌نویسد:

اما بعد، بر منصفین هویدا باد که جمعی از یزدانیان از این باده‌نوش بزم انواری خداجوی ابن نامدار درخواستند که شرحی واضح بنویس بر مشاهدات و معاینات ملک‌الحکماء الاشراقیین و المشایین سلطان المحققین و المدّققین عنوان صحیفة افراد و خطاب مرشد ارشادمنشان اعجام و اعراب، سیاح مُلک و ملک سایر جبروت و لاهوت بالتحقیق و الایقان آذرکیوان آنکه بر ناسوت شاه و چرخ را کیخسروست کرده اندر نیمکاهش جهن (نفس کل) و بهمن آذری فلاجرم به یاوری روان کیوان‌ایوانش بدین پرداخت کیخسرو عالم معانی . . . ایران عرفان کیخسرو ابن کیوان به جام کیخسرو موسوم ساخت.[56]

آذرکیوان دربارۀ خداوند این‌گونه سخن می‌گوید:

به نام خدایی که بهمن نگاشت

روان آفرید و تنه برفراشت[57]

خدا بود و از من نشانی نبود

مرا هوش و یاد و روانی نبود[58]

ز تن می‌روم شادمان تا خدا

به تن باز می‌آیم ای فر ستا[59]

خداوند را پایه زان برتر است

که آمیزش بنده را در خور است

به شیدش خرد چون زمین و خور است

ز آمیزش بندگان برتر است

روان گر فروغی پذیرد از او

ز خود رفت و دور است گفت‌وگو[60]

برای آمادگی در ابتدای طریق سلوک در فروغ اول این‌گونه می‌نویسد:

نخستین تن خویش آراستم

به کیش پزشکی بپیراستم

ز خود دور کردم به آیین پیش

همه خواهش خود به هر راه و کیش

پس آنگه به گفتن ببستم زبان

نگفتم به کس گفت سود و زیان

به تنها تنی جای تاریک و تنگ

نشستم بدانجای کردم درنگ

خورش کاستم خواب برداشتم

به آهستگی پیش بگذاشتم

نیاسودم از نام یزدان پاک

جز از ایزدم یکسره گشت آک[61]

سپس، از مکاشفات و مشاهدات خود سخن به میان می‌آورد:

چو ز ابدام‌ها[62] برگذشتم روان

رسیدم سوی پاک فرخ‌روان

روان‌ها بدیدم به چشم روان

روان بُد میان روان‌ها روان

 به هر چرخ و استاره دیدم روان

جداگانه بر هر یکی‌شان روان[63]

در این رساله، آذرکیوان به زبان حکما مراتب عروج نفس را از فلکی به فلک دیگر-که البته در اینجا و باز به زبان حکما نفس فلک یا عقل مدبر آن مد نظر است-و دریافت انوار (شیدها) مختص هر مرتبه سخن می‌گوید و دریافت‌های مستقیم خویش از این سیر روحانی را به بیانی ساده از عهده برآمده است. این موضوع برای بررسی حقیقت اشراقی بودن یا تظاهر آنان به این امر مهم است.

 

آیا آذرکیوان و کیوانیان به راستی به رموز حکمت اشراق و طریق سهروردی واقف بودند؟

شیخ شهید در حکمه الاشراق از حکمای ایرانی پیرو حکمت نوریه یا اشراق یاد کرده و خود را احیاگر و نه بنیادگذار حکمت نوریه یا اشراق برمی‎‌شمارد که این امر حایز اهمیت فراوان است. به نظر می‌رسد حکیم والا، سهروردی، تعالیم دریافتی از حکمای حکمت نوریه و روشنایی را در آثار خود به صورت مدون مکتوب و قانونمند کرده و سپس، بنا بر دریافت خویش تألیف کرده و این جمع فلسفه و حکمت نوریه ایرانیان را به حکمه الاشراق مسمی گردانیده است. اینکه آیا آذرکیوان و پیروانش به راستی واقف بر حکمت نوریه یا اشراقی بوده‌اند با رجوع به احوال و آثار سهروردی و تطبیق معانی دریافته می‌شود. سید حسین نصر می‌نویسد:

کلمة اشراق-مخصوصاً چنان‌که این کلمه در ایران اسلامی به کار برده شده است-مقصود از آن همان حکمتی است که سهروردی مبتی بر فلسفة مشایی بوعلی و تصوف اسلامی و اندیشه‌های فلسفی ایران باستان و یونان به وجود آورد. حکماء اشراقی آگاهانه درصدد احیای حکمت خسروانی و فهلوی ایران باستان و از خصایص مهم حکمت اشراقی آمیزش حکمت ایران باستان و عرفان اسلامی است؛ سهروردی و حکماء اشراقی او نور محمدی(ص) بر حقیقت ملکوتی پیام ادیان و حکمت‌های پیشینیان از هرمس و فیثاغورس گرفته تا زرتشت و حکمای فُرس دمیده و بار دگر این حقایق را در اذهان روشن ساخته است.[64]

در این وادی، سالک پیرو حکمت نوریه یا حکمت اشراق به مرور در انوار معنوی الهی مستغرق شده و الوانی را مشاهده می‌کند که با الوان و رنگ‌های عالم جسمانی هم‌رنگ بوده، اما لطیف‌تر و براق‌تر است. ادامۀ سلوک و ریاضات حقه همزمان سبب تلطیف اخلاق، کردار، پندار و اعمال سالک می‌شود تا اینکه با گذشت سالیان و همنشینی و الفت با انوار قاهرۀ معنوی الهی، سالک در جذبه‌ای عمیق فرومی‌رود تا این جذبه سبب انسلاخ و اتصال به غیب شود. در غیر این صورت، دریافت افراد ناقص و ناقض سلوک به روش اشراقیون خواهد بود و این انسلاخ روحانی غیرارادی را در اصطلاح رهروان معراج روحی می‌دانند و آذرکیوان هم در مکاشفات از معراج روحانی سخن می‌راند.

سهروردی می‌نویسد:

اینکه بینندة حقیقی در ابصار اسفهبد بود و اما اینکه چرا قبل از مفرقت از کالبد چیزهای روحانی و اخروی نمی‌بیند بدین جهت است که گاه باشد که بر چیزی امری عارض شود که او را از دیدن آنچه از شأن اوست که ببیند باز دارد و آن شاغل در حکم حجاب بود و خداوندان عروج و معراج مشاهدات صریحی را بیازموده که اتمّ از مشاهدات به بصر است و آن مشاهدات آنان را در حالت انسلاخ از کالبد حاصل آمده است و آنان در حالت انسلاخ خود در یقین بوده‌اند که آنچه خود مشاهده می‌کنند از نوع نقوش منطبع در پارة از قوای بدنی آنان نمی‌باشد و این مشاهدات بصریه همچنان باقی بوده است و هر آن کس که در راه خدای مجاهدت کند و حق مجاهدت را انجام دهد و قوت‌های ظلمانی را مقهور خود کند انوار عالم بالا و جهان عقلی را مشاهده می کنند، مشاهداتی کامل‌تر از مشاهدات بصریه نسبت به مبصرات این جهان پس نورالانوار و انوار قاهره به سبب رؤیت نور اسفهبدی مریی می‌باشد.[65]

نورالدین چهاردهی می‌نویسد:

انسلاخ حالتی است مشابه جذبه که در ساعت‌ها و حالت‌های مختلف سالک را از خود بازستاند تو گویی عامل مانیه‌تیزم مدیوم را تحت امواج مغناطیسی خود قرار دهد، کسی که منسلخ گردید مجذوب یکی از ارواح عالیه که از نام‌آوران عالم ارواح می‌باشد قرار می‌گیرد و در دفعات بعد عنایت خاصه الهی شامل حالش می‌شود که در مجمعی از ارواح عالیه که در یک سنخ ملکوتی قرار گرفته‌اند شرف حضور یابد و آن چنان است که به فراخور حال کسی منسلخ گشته به طول می‌انجامد.[66]

طریق اشراقی برزخی است بین الفکر و التصوف که پارسیان آن را گشسب گویند. ایشان را تحقیقات شریفه و تدقیقات[67] لطیفه می‌باشد و صاحب مکاشفات صوری و مشاهدات معنی‌اند و با این طایفه در مراتب ترقی مدارج کمال انصافاً کسی همسری نکرده و دلیل حکماء اشراقی بر این مطالب مشاهدۀ حقّۀ مترتبه بر انسلاخ از هیاکل جسمانی است.[68]

آذرکیوان و شاگردانش نیز در جای‌جای آثار خود بدین موضوع اشارت کرده و حتی بعضی از آنها آثار شیخ اشراق سهروردی را نیز به فارسی تازی‌آمیز ترجمه کرده‌اند. اکثر شاگردان آذرکیوان ضمن پیروی و تأیید کمال آذرکیوان خود را از معتقدان و ادامه‌دهندگان و علاقه‌مندان طریق شیخ شهاب‌الدین سهروردی برمی‌شمارند. هانری کربن می‌نویسد: ”هیچ کس به شایستگی، اثرگذاری مکتب اشراقی سهروردی را در جان این یکپارچگی دینی مورد تأکید قرار نداد. از نشانه‌های چنین اثرگذاری ادبیات و آثاری است که توسط مکتب آذرکیوان آفریده شد.‌“[69]  صاحب شارستان نقل قول‌های فراوانی از آثار سهروردی آورده است:

ابوالفتح مقتول که خواهرزادۀ شیخ شهاب‌الدین سهروردی احیای کتب اشراقیان کرد مرتاض و قلندر و مسافر بود. عمر او سی‌و‌شش سال بود، به قولی سی‌و‌هشت سال و بعضی پنجاه نیز گفته‌اند. در تلویحات گوید: ارسطو را به خواب دیدم که مدح و ثنای افلاطون می‌گفت. پرسیدم که هیچ‌کس از فلاسفه تبع تازیه به مرتبه او رسیده؟ گفت: نه به مرتبه او رسیدند و نه به مرتبه جزوی از هزار جزو مرتبه او. پس من جمعی را که می‌شناختم می‌شمردم و او ملتفت نمی‌شد. چون ابویزید بسطامی و ابومحمد سهیل‌بن عبدالله تستری و امثال ایشان را نام بردم خرم شده گفت: ایشان فلاسفۀ بحق‌اند و از علوم رسمیه گذشته‌اند و به علم حضوری و القای شهودی رسیده و جنس ایشان از آن حالت که جنس ماست. فرزانه اردشیر که از تلامذۀ ذوالعلوم [آذرکیوان] است گوید: شیخ مقتول را به خواب دیدم. هم در آن مجلس ارسطو را مشاهده کردم دیدم تکرار ستایش افلاطون مساوات و حکماء را به وجود او مباهات.[70]

با تتبع در آثار شاگردان آذرکیوان چنین برداشت می‌شود که ایشان بعد از شهادت سهروردی شخص آذرکیوان را احیاگر حکمت اشراق در میان ایرانیان می‌دانند. در شارستان آمده: ”بعد از شهادت شیخ شهید تا طلوع نیّر ذوالعلوم پردۀ خفا و ظلام ظلمت بر ارباب بصیرت غالب بود تا آنکه نور نیّر عظمی از مطلع هدایت کبری شایق گشته احیای مراسم قدما نمود و در سنۀ هزار و بیست و هشت هجری در هند به اوج کیوان مرتفع گردید.‌“[71]

 آذرکیوان در مکاشفات شرح معراج روحی، خلع و انسلاخ از تعلقات مادی خویش را آورده است که نشانۀ کمال سالک علم حضوری یا اشراقی است:

کنون گویم از کار بگسیختن

ز تن باز رست از بر آویختن[72]

گسستم ز تن تا جهان جهان

ز من راز خود آنچه بودش نهان

نمود و بدانستم آن راز را

بسنجیدم انجام و آغاز را[73]

برآوردم ابدام چون جامه‌ای

فرو خوانده شد چرخ چون نامه‌ای[74]

 همچنین، صاحب شارستان در بیان حالات روحی و رویدادهای نوریه استاد خویش می‌نویسد:

آذرکیوان گوید جمع حقایق اشیاء آنچه هست و بود و خواهد آمد دیدم و دانستم و به رأی العین دریافتن و نسبت خود را به بدن چون پیراهن ساخته‌ام، چنان‌چه هرگاه می‌خواهم که به نفس خویش خالی شوم و تن را به جای می‌نمایم. چنان‌که پندارم جوهر مجردم بی‌تن و همۀ چیزهای عالم را دریابم. پس از ذات خویش همۀ حسنات و همۀ نیکویی بدانم و داخل به روان خویش و جدا از موجودات باشم. پس با همۀ کواکب سیاره دوران کنم و حقیقت گردششان بدانم و بر حال ثابتات واقف می‌گردم و کنه افلاک را می‌دانم و عقول دریابم. محض عقل باشم و اسرار عالم الهی را می‌دانم و آنچه می‌گویم همه می‌بینم.[75]

هانری کربن در زمینۀ اشراق‌گرایی آذرکیوانیان و توجه ایشان به سهروردی به نکتۀ دقیقی اشاره می‌کند:

از آنجا که اندیشۀ سهروردی همواره ستایندگانی در میان این گروه داشته است، تاریخ این گروه برای شناخت ”اعقاب اشراقی“ شیخ اشراق اهمیت ویژه‌ای دارد. قبلاً در همین اثر نشان دادم که در نتیجۀ طرح سترگ سهروردی، چیزی شبیه به نوعی بازگردانی مغان یونانی‌مآب به وطنشان ایران، ولی البته ایران اسلامی، به وقوع پیوست. با گروه آذرکیوان دامنۀ این بازگردانی به وطن به محیط زرتشتی نیز کشیده شد. بدین‌سان دایره کامل شد. بر همین مبنا دلیل [و توجیه] کتاب‌هایی که در متن یا حاشیۀ این گروه خلق شده است، معلوم می‌گردد. پارسیان هند این کتاب‌ها را ”نیمه‌پارسی“ می‌دانستند و علاقه و اشتیاقشان به آنها به حدی بوده است که به انتشارشان همت کرده‌اند. بی‌درنگ باید اضافه کنم که این کتاب‌ها برای متخصصان فقه‌اللغه اوستایی و پهلوی فقط اهمیت کمتری دارند، اما برای محققان حوزۀ فلسفۀ دینی بسیار حایز اهمیت‌اند و نوع و نحوۀ تفسیر آثار سهروردی به کمک دانسته‌های این زرتشتیان دربارۀ متون اوستایی و پهلوی را [به خوبی] نشان می‌دهند. [اما] تا چه حد مطالب این شارحان زرتشتی [سهروردی] با محتوای ایمان زرتشتی سنتی تمام و کمال هماهنگ است؟ هم‌اینک اصطلاح ”‌نیمه‌پارسی“ را مطرح کردم.[76]

 

میراث آذرکیوان

میراث آذرکیوان را از چند جهت می‌توان بررسی کرد:

۱- از لحاظ سلوکی و سیر معنوی از باب احیای قوائد و قانون سلوک نوریۀ اشراقی که سالکین با قدم صدق می‌توانند به علم حضوری و دریافت‌های اشراقی و در نهایت انسلاخ و معراج روحی دست یابند. این مورد مختص هیچ‌کدام از آراء و عقاید نیست، بلکه غایت و دریافت و رهیافت سالکین راستین است. به قول بزرگی، در این دیدگاه خداوند رب العالمین است و نه رب و خدای اختصاصی قوم، نژاد، و طایفه‌ای خاص و می‌توان ضمن حفظ اعتقاد خویش با سیر و سلوک به ساحت معرفت و کمال انسانی دست یافت و به سرمنزل رسید.

فرزانه گشتاسب معتقد است:

از آموزه‌های مهم آذرکیوان اعتقاد به وحدت ادیان و تبیین نوعی کثرت‌گرایی دینی است. وی با تأکید بر یکی بودن راه همۀ ادیان بر این باور است که در همۀ ادیان می‌توان خداوند را جستجو کرد و از راه همۀ ادیان می‌توان به او رسید. آذریان معتقدند همۀ ادیان در حقیقت یکی‌اند، چون همۀ پیامبران از سوی خدایی واحد برگزیده شده‌اند و نیز اعتقاد به همۀ ادیان می‌تواند راه نجات و سعادت را پیش روی آدمی قرار دهد.[77]

۲- از باب اینکه تفکر آذرکیوان و کیوانیان موجب تطبیق میتولوژی (اسطوره‌شناسی) با برهه‌های تاریخی و ایجاد تاریخی مبتنی بر هویت و فرهنگ ایرانیان از ادوار کهن تا روزگار خود شده است. چنان‌چه آنان ضمن توجه به ظواهر اسطوره‌ای و تاریخی ایران‌زمین، اعتقاد داشتند که در پس پردۀ آن معانی ژرف عرفانی و معنوی نهفته است که باید مفتوح شود. فرزانه گشتاسب می‌نویسد: ”آذریان بیش از آنکه به اسامی و ظاهر داستان‌های تاریخی توجه داشته باشند، به رمز و راز پشت آن می‌نگرند و این اسامی را صورت ظاهری یک حقیقت واحد می‌دانند که در هر مکانی و زمانی رنگ و شکلی متفاوت می‌تواند داشته باشد.‌“[78]

دستاورد حدود هشتادوپنج سال زندگی همراه با ریاضت آذرکیوان چنان بر فرهنگ، زبان، ادبیات و تاریخ اندیشۀ ایران‌برجایی که تلاش یک هزار سالۀ نظام دستوران زرتشتی شریعت‌مدار هرگز چنان نکرد . . . آذرکیوان که خود را وارث میراث کهن می‌دید، بنا بر نیاز زمان و گفتمان‌های فرهنگی و عقیدتی روزگار خود آن میراث را شکل بخشید. آنچه پدید آورد رگه‌هایی از حقیقت دین و عرفان کهن ایرانی دارد و هم بسیاری از آموزه‌های دیگر ادیان را گرفته و یا میراث زرتشتی را با دیگر آموزه‌ها پیوند زده است؛ امری که بی‌گمان نابخشودنی‌ترین گناه در نگاه دستوران شریعت‌مدار آن کیش است.[79]

جسارت تطبیق اسطوره با تاریخ به متون اساطیری نیز تسری یافته است. توکلی طرقی می‌نویسد:‌” از میان نشانه‌های دیگر کوشش آذریان برای نوزایی ایران باید از توجه بی‌نظیر آنان به متون تاریخی اسلام دربارۀ ایران باستان و تطبیق شخصیت‌ها و اسطوره‌های قرآنی با اسطوره‌های کهن نام برد.‌“[80] در واقع، می‌شود چنین گفت که آذرکیوان و کیوانیان اولین بنیادگذاران علم تطبیق ادیان و آرای مختلف با چنان گستردگی بودند که حتی زبان‌شناسی را هم در بر می‌گیرد. این امر با تساهل و تسامح معتقدان کیوانیان در آن روزگار صورت پذیرفت.

۳- نحوۀ نگرش شاگردان آذرکیوان به آیین و تطبیق آن با تاریخ ایران و به‌خصوص ایران باستان سبب شد تا موجودیت هویت ایرانیان باستان به دور از ترس و تکفیر و ارتداد به مرور و به صورت روشن در آثار کیوانیان نمود پیدا کند و این امر موجب موضوعیت یافتن قضیۀ ایران، هم در حوزۀ تاریخ و اندیشه و عرفان و معنویت و هم در حوزۀ جغرافیای فرهنگی و سیاسی، شد. این نگرش و تدوین کتب موجب توجه به تاریخ در دورۀ قاجاریه و نمود آن در دورة بعدی و باعث ایجاد حس ایران‌دوستی شد.

شاید محدودیت‌های زمان هیچ‌گاه برای فقیهان و دستوران زرتشتی که نمایندگان رسمی دین بودند فرصتی فراهم نمی‌کرد تا حقیقت میراث باستانی و دینی ایران کهن را به جامعۀ اسلامی ایران عرضه کنند، اما صوفی‌گری آذرکیوان و پیروانش بسیاری از حساسیت‌ها را از میان برد. در این رهگذر، هم صورتی هرچند ناقص و تار، ولی غرورآفرین از دین کهن در دسترس مردم قرار گرفت و هم مردم مسلمان ایران بدون احساس خطر لغزش به ارتداد با آسودگی خاطر به مطالعه و استفاده از آنچه عرضه شده بود پرداختند. زیرا تلقی این متون نه دینی، بلکه بیشتر تاریخی و آگاهی از مفاخر و میراث نیاکان بودو به همین سبب، در کنار منابع کهنی که پس از اسلام به متون عربی راه یافت یا همزمان در شاهنامه گرد آمد و مبنای آگاهی ایرانیان از تاریخ باستانی خود قرار گرفت، در سده‌های دهم هجری به بعد تا روزگار حاضر منابع و نگاه جدیدی به گذشتۀ ایرانیان پدید آمد که محصول آذرکیوانیان بود و همین نگاه در تاریخ معاصر ایران و فعالیت‌های روشنفکرانه و ناسیونالیسم ایرانی، به‌ویژه از مشروطیت، کم‌و‌بیش خود را نشان داد.[81]

می‌توان گفت همین میراث‌داران و هویت‌بخشان وطن‌پرست باطنی در طول ادوار مختلف تاریخی موجب حفظ موجودیت فرهنگی نظام‌مند ایرانیان از گذشته تا حال شده‌اند. اگر این حافظان نبودند ما نیز مانند مصریان در حوزۀ فرهنگ دچار انحطاط می‌شدیم. اما حافظان فرهنگ و تمدن ایران با تطبیق هویت و فرهنگ گذشتگان با امروز پیوستگی فرهنگی را با کم‌و‌کاستی‌هایی فراهم آورده‌اند.

بنابراین، می‌توانیم خطوط انجمن فرهنگی مشهوری را ببینیم که به عنوان ‌”ایرانی‌گرا‌“ نخست در ایران و پس از آن به هند رهسپار گردید، به سوی کسانی که شعله آن را در آنجا زنده نگه داشته بودند و سپس به قلب ایران بازگشت و در وجود استادان مکتب اصفهان جای گرفت.[82]

با  مراجعه به آثار ایران‌مداران و آزادیخواهان اولیۀ دوران روشنفکری، به‌خصوص در دورة قاجار، به افرادی برمی‌خوریم که تحت تأثیر اندیشه و آثار آذرکیوانیان بودند. فتحعلی آخوندزاده در مکتوبات می‌نویسد: ”در عهد سلاطین فرس نظر به احکام پیمان و فرهنگ . . . داشتند؛“[83]  ”از نتایج احکام پیمان و فرهنگ می‌بود که سلاطین فرس در عالم نامداری داشتند.‌“[84] آذرکیوانیان در بعضی از نوشته‌های خود از اثری با نام ”پیمان فرهنگ“ و از احکامی تحت همین نام بهره برده، قوانین و قواعدی را بر شمرده و مدعی‌اند احکامی مندرج از پیمان فرهنگ است. میرزافتحعلی آخوندزاده در مکتوبات از همین‌ها یاد می‌کند. صاحب دبستان می‌نویسد: ”سیومین نظر در باز نمودن احکام پیمان فرهنگ هیربدسار یعنی پیمان فرهنگ و آن نامه‌هایی است.‌“[85] میرزاآقاخان کرمانی نیز در سه مکتوب می‌نویسد:

در عهد سلاطین پادشاهان فُرس از قرار قوانین و احکام پیمان و فرهنگ در هر شهری محاسبان توانا و مستوفیان دانا می‌بوده‌اند. پادشاه را اقتدار زیاد بود، اما از احکام فرهنگ قدرت انحراف نداشت.[86]  

هوشنگ یعنی زمانی هوش و عصر فرهنگ چه در آن زمان اختراع کتابت و پرورش حیوانات و امثال اینها نموده و آتش را جستند و آهن را از سنگ بدر آوردند و قانون عدل و داد گذاشتند.[87]

 

دساتیر و آذرکیوان و کیوانیان

جمعی از فضلا دساتیر را ساخته و پرداختة آذرکیوان و کیوانیان تصور کرده، اما اسناد متقنی در این میان وجود ندارد و در این انتسابات فقط احتمال مد نظر است. با غور در آثار ایشان تاکنون هیچ عبارتی مبنی بر اینکه دساتیر را آذرکیوان و شاگردانش عرضه کرده باشند در دست نیست، شاید این موضوع در آینده روشن شود. پورداود می‌نویسد:

چون دگر باره به دقت [کتاب دبستان مذاهب] را که بخش بزرگ آن راجع به آیین ساختگی دساتیر است خواندم شبهه‌ای از برای نگارنده نمانده که دساتیر از دستگاه آذرکیوان و پیروانش بیرون آمده و نوشته های ننگینی مانند دساتیر و شارستان و جام کیخسرو و زردست افشار از خود به یادگار گذاشتند. آذرکیوان سردستۀ این گروه است.[88]

لازم به تذکر است که پورداود به احتمال فراوان بر اثر حشر و نشر با زرتشتیان سنتی متعصب تحت تأثیر قرار گرفته، عنان قلم را از دست داده و شیوۀ پژوهشی والای ایشان مبدل به احساسات تند شده است. تا به امروز هیچ سندی مبنی بر اثبات این موضوع که دساتیر ساخته و پرداختۀ آذرکیوان یا شاگردانش باشد وجود ندارد. فتح‌الله مجتبایی می‌نویسد: ”دساتیر زادۀ فکر این قوم و زبانش رمز آنان است و به احتمال قوی از سردستۀ خود آنان آذرکیوان است.‌“[89]

رشید شهمردان که تحقیقات مفصلی دربارۀ دساتیر صورت داده و در سال 1928 رساله‌ای تحت عنوان دساتیر کتاب آسمانی نیست در چاپخانۀ هور بمبئی هند به چاپ رسانده می‌نویسد:

اما راجع به قدمت دساتیر چنان‌که گفتیم تألیف آن قرن‌ها قبل از تولد حضرت دستور آذرکیوان که در حدود سال 940ق باشد صورت گرفته. هنگامی که نگارنده برای تدوین این کتاب مشغول تتبعات بودم و از هر گوشه و کنار به کنجکاوی می‌پرداختم، چهار قفسه کتاب خطی و چاپی در بنگاه خاورشناسی خورشید جی رستم جی کاما نظرم را جلب کرد، چون فهرست را از کتابدار خواستم گفت کتاب‌های مذکور بی‌فهرست و وقفی مرحوم مانکجی لیمجی هاتریاست و تاکنون کسی به آنها دست نزده است. دیدم قفسه‌ها پر است از گرد و خاک و تارهای عنکبوت. با کسب اجازه به معاینۀ کتاب‌ها و تنظیم فهرست پرداختم. یکی از کتاب‌های نامبرده کتاب خطی دساتیر است و موضوع گفتار ما به شمارۀ 131(HPms) در بنگاه نامبرده محفوظ می‌باشد. کتاب مذکور در سال 1299ق به‌توسط یکی از نوآموزان دبستان از روی یک کتاب کهنۀ قدیمی که قدمت آن به هزار سال قبل می‌رسد استنتاخ شده است و تاریخ تحریر کتاب نامبرده در صفحۀ آخر چنین ضبط است: ”یزدان بر آسمانی ‌کاغذ این آسمانی ‌نامه که دستورانش دساتیر خو[ا]نند بپرمان خرد موبد روان‌ایزد که فرازین هوش را فرزانه فرزند هم او بر این شیدا سپهبد را بهین پور است و در هرمز روز هفدهم ششم ماه تازی بسال سه‌صد و پنجاه و هشت تازیانی شمار بدست کار موبد شناخت بانجام رسید[.]“ نسخۀ خطی فرزانه مانکجی صاحب در ایران غیر از نسخه‌ای است که ملاکاوس‌بن رستم در اصفهان خریده با خود به هند می‌برد. بنابراین می‌توان گفت نسخۀ نامبرده از هند به ایران نیامده و حضرت دستور آذرکیوان یا همراهان او در تألیف آن و یا در دین‌سازی دست نداشته‌اند.[90]

همچنین، سیدمهدی غروی در فهرست نسخه‌های خطی فارسی بمبئی، کتابخانۀ مؤسسۀ کاما، گنجینۀ مانکجی این نسخه را معرفی کرده است:

دساتیر: آغاز: نامه شت وخشور مه آباد نخستین سیمناد 1 ـ هوزامیم خد مزدان هر مزاس وزماس

پایان: انجام یافت گرامی رازنامه یزدان

در ص 500: در آخر کتاب تاریخ اتمام تحریر آن را به این قسم نوشته بودند:

یزدان بر آسمانی کاغذ این آسمانی نامه که دستوراتش دساتیر خوانند به پرمان خود موبد روان ایزد که فرازین هوش داور نه فرندهم او بر این شید اسپهبد را بهمین پور است و در هرمزد رو ششم ماه تازی سال سه‌صد و پنجاه و هفت تازیان شمار به دست کار موبد نوبهار شناخت به انجام رسید.

نستعلیق، موبد نوبهار شناخت(؟)، 357 تازیان(؟)، 15*22، 500 ص 12 س، وضع عمومی: رضایت‌بخش.[91]

[1]این نوشته بخشی از کتاب در دست انتشار آذرکیوان و کیوانیان است.

[2]کیوان قزوینی، کیوان‌نامه (بی‌جا: بی‌نا، بی‌تا)، جلد 1، 13.

[3]میرزاذوالفقار آذر ساسانی، دبستان مذاهب: چاپ عکسی نسخۀ خطی سال 1060ه/1650م، به اهتمام کریم نجفی برزگر (دهلی نو: دایره‌المعارف ایران و هند، 2010م)، 25.

[4]رشید شهمردان، فرزانگان رزتشتی (تهران: فروهر، 1363)، 56.

[5]آذر ساسانی، دبستان مذاهب، 25-26.

[6]محمد معین، ”آذرکیوان و پیروان او،“ مجلۀ دانشکدۀ ادبیات، سال 4، شمارۀ 3 (1336)، 27.

[7]نویسندۀ کتاب  شارستان چهارچمن یکی از پیروان دانشمند و مسلط به فلسفۀ هندی و اسلامی آذرکیوان بود که زرتشتی بود و در تربیت فرزند آذرکیوان، کیخسرو اسفندیار، سعی بلیغ داشت. او شارستان چهارچمن را  برای فرزند استادش نگاشت.

[8]کیخسرو اسفندیار، دبستان مذاهب، تصحیح رحیم رضازاده ملک (تهران: کتابخانۀ طهوری، 1362)، 31.

[9]آذر ساسانی، دبستان مذاهب، 26.

[10]هانری کربن، ”آذرکیوان و اشراقیان زرتشتی هند،“ ترجمۀ ملیحه کرباسیان، در حکمت اشراقی در هند، ویراستۀ محمد کریمی زنجانی (تهران: انتشارات اطلاعات، 1387)، 269.

[11]آذر ساسانی، دبستان مذاهب، 26.

[12]بهرام‌بن فرهاد، شارستان چهارچمن (چاپ سنگی بمبئی)، 5.

[13]کیوان قزوینی، کیوان‌نامه، جلد 1، 13.

[14]کیخسرو اسفندیار، دبستان مذاهب، 33-34.

[15]کیخسرو اسفندیار، دبستان مذاهب، 34.

[16]کیخسرو اسفندیار، دبستان مذاهب، 33.

[17]کیخسرو اسفندیار، دبستان مذاهب، 30.

[18]کیخسرو اسفندیار، دبستان مذاهب، 30.

[19]بهرام‌بن فرهاد، شارستان چهارچمن، 30.

[20]جاویدان خرد: پند از هوشنگ شاپیشداد، ترجمه از پهلوی به عربی به کوشش حسن‌بن سهل، به روایت ابن‌مسکویه رازی، ترجمه و تألیف سیدمحمدکاظم امام (تهران: چاپ بوذرجمهری، 1350)، 41-42.

[21]کیخسرو اسفندیار، دبستان مذاهب، 303.

[22]هوشنگ شکری، ”کیهان‌شناسی فلسفی،“ اطلاعات حکمت و معرفت، سال 12، شمارۀ 4، شمارۀ پیاپی 135 (تیرماه 1396)، 63.

[23]بهرام‌بن فرهاد، شارستان چهارچمن، 29-30.

[24]کیخسرو اسفندیار، دبستان مذاهب، 303.

[25]ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه (تهران: امیرکبیر، 1369)، 523.

[26]سورۀ نور، آیۀ 35 بر اساس ترجمۀ کهن ابوالفضل رشیدالدین میبدی.

[27]بهرام‌بن فرهاد، شارستان چهارچمن، 251.

[28]به معنی سالکان خلوت‌گزیده و رهروان بی‌ادعا در طریقت است.

[29]به معنی سالمند و پیر است.

[30]میرزااسماعیل توسرکانی زند، فرازستان (چاپ سنگی بمبئی)، 385.

[31]مانکجی لیمجی هوشنگ هاتریا، آیین هوشنگ، به اهتمام هوشنگ شکری (تبریز: هوشنگ شکری، 1393)، 70.

[32]هوشنگ هاتریا، آیین هوشنگ، 80.

[33]به معنی هم‌سیاقی و هماهنگی.

[34]به معنی خداوند یکتا.

[35]به معنی بلندمرتبگی و آسمانی بودن.

[36]توسرکانی زند، فرازستان، 386.

[37]توسرکانی زند، فرازستان، 378 و 387.

[38]در اندیشه و فلسفۀ صوفیانه و عرفان‌باور، مردان کامل روحی و معنوی غایب از نظر که با اشارات غیبی برای هدایت بشریت از پردۀ غیب بیرون می‌آیند و به اخص خواص دستورات سلوکی و ارشادی می‌دهند. از آن جمله‌اند دلپتان دماوند و الوند و پامیر و طور و سینا.

[39]شهمردان، فرزانگان زرتشتی، 140.

[40]نورالدین چهاردهی، شناخت سیک‌ها (تهران: انتشارات میر، 1363)، 15-16.

[41]بهرام‌بن فرهاد، شارستان چهارچمن، 198.

[42]کیخسرو اسفندیار، دبستان مذاهب، 47.

[43]کیخسرو اسفندیار، دبستان مذاهب، 49.

[44]معصوم‌علی‌شاه شیرازی، طرائق الحقایق، به کوشش محمدجعفر محجوب (تهران: کتاب‌فروشی سنایی، 1325)، 158.

[45]بنگرید به کیوان قزوینی، کیوان‌نامه، جلد 1.

[46]ابراهیم پورداود، فرهنگ ایران باستان (تهران: اساطیر، 1380)، 329.

[47]هاشم رضی، حکمت خسروانی (تهران: انتشارات بهجت، 1379)، 185.

[48]صمصام‌الدوله شاهنوازخان، مآثر الامراء، تصحیح مولوی میرزاشرفعلی (کلکته: مطبع اردرکایند، 1890)، جلد 2، 385.

[49]هوشنگ شکری، سیر هنرها و ورزش‌های رزمی در ایران (تهران: انتشارات احرار، 1387)، 57-59.

[50]فتح‌الله مجتبایی، ”آذرکیوان،“ در دائره‌المعارف بزرگ اسلامی (تهران: مرکز دائره‌المعارف بزرگ اسلامی، 1367)، 247-259.

[51]کیخسرو اسفندیار، دبستان مذاهب، 41.

[52]کیوان قزوینی، کیوان‌نامه، جلد 1، 18.

[53]کربن، ”آذرکیوان و اشراقیان زرتشتی هند،“ 270.

[54]پورداود، فرهنگ ایران باستان، 333-334.

[55]توسرکانی زند، فرازستان، 387.

[56]خداجوی ابن نامدار، نامة شرح مکاشفات آذر کیوان، حسب دستور سر جمشید جیجی باهایی نایت (بارون اول) (بمبئی: چاپخانة فورت پرتینگ پرس، 1264ق)، 1.

[57]ابن نامدار، نامة شرح مکاشفات آذر کیوان، 3.

[58]ابن نامدار، نامة شرح مکاشفات آذر کیوان، 38.

[59]ابن نامدار، نامة شرح مکاشفات آذر کیوان، 38.

[60]ابن نامدار، نامة شرح مکاشفات آذر کیوان، 39.

[61]ابن نامدار، نامة شرح مکاشفات آذر کیوان، 3.

[62]جمع بدن‌ها در عالم عنصری یا مادی.

[63]ابن نامدار، نامة شرح مکاشفات آذر کیوان، 34.

[64]شهاب‌الدین سهروردی، مجموعة مصنفات شیخ اشراق، تصحیح و تحشیه و مقدمۀ سیدحسین نصر (تهران: انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1388)، جلد 3، 33-34.

[65]شهاب‌الدین سهروردی، حکمه الاشراق، ترجمه و شرح از دکتر سیدجعفر سجادی (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1367)، 353-354.

[66]نورالدین چهاردهی، گلبانگ مغز از فراسوی قانون جاذبه، به اهتمام هوشنگ شکری (در دست نشر)، 32.

[67]به معنی مطالب دقیق.

[68]بهرام‌بن فرهاد، شارستان چهارچمن، 231-232.

[69]کربن، ”آذرکیوان و اشراقیان زرتشتی هند،“ 271.

[70]بهرام‌بن فرهاد، شارستان چهارچمن، 247-249.

[71]بهرام‌بن فرهاد، شارستان چهارچمن، 250-251.

[72]ابن نامدار، نامة شرح مکاشفات آذر کیوان، 30.

[73]ابن نامدار، نامة شرح مکاشفات آذر کیوان، 32.

[74]ابن نامدار، نامة شرح مکاشفات آذر کیوان، 33.

[75]بهرام‌بن فرهاد، شارستان چهارچمن، 164-165.

[76]هانری کربن، اسلام ایرانی، ترجمۀ انشاءالله رحمتی (تهران: نشر سوفیا، 1391)، جلد 2، 530.

[77]فرزانه گشتاسب،”نگاهی تطبیقی به صلح کل اکبری و آموزۀ وحدت ادیان در مکتب آذرکیوان،“ مطالعات فرهنگ و هنر آسیا، سال 1، شمارۀ 1 (بهار و تابستان 1396)، 111

[78]گشتاسب،”نگاهی تطبیقی به صلح کل اکبری و آموزۀ وحدت ادیان در مکتب آذرکیوان،“ 113.

[79]حمید دالوند، ”میراث فرقۀ آذرکیوان،“ در جشن‌نامۀ دکتر زهره زرشناس (تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1397)، ۹۲.

[80]محمد توکلی طرقی، ”تاریخ‌پردازی و ایران‌آرایی: بازسازی هویت ایرانی در گزارش تاریخ،“ ایران‌نامه، سال 12، شمارۀ 48 (پاییز 1373)، 593.

[81]دالوند، ”میراث فرقۀ آذرکیوان،“ 92.

[82]کربن، ”آذرکیوان و اشراقیان زرتشتی هند،“  279-‌280.

[83]میرزافتحعلی آخوندزاده، مکتوبات، به اهتمام علی‌اصغر حقدار (نشر الکترونیک، 1384)، 29.

[84]آخوندزاده، مکتوبات، 31.

[85]آذر ساسانی، دبستان مذاهب، 49.

[86]میرزاآقاخان کرمانی، سه مکتوب، به اهتمام بهرام چوبینه (آلمان: نیما، 2000م)، 120.

[87]میرزاآقاخان کرمانی، آیینۀ سکندری، به اهتمام هوشنگ شکری (تبریز: احرار، 1390)، 31.

[88]پورداود، فرهنگ ایران باستان، 329.

[89]بنگرید به مجتبایی، ”آذرکیوان.“

[90]شهمردان، فرزانگان زرتشتی، 693-695.

[91]بنگرید به سیدمهدی غروی، فهرست نسخه‌های خطی فارسی (پاکستان، اسلام‌آباد:   مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان، 1365).

حضور شاهنامه فردوسی در متون تاریخی فارسی در عهد سلاجقة روم

فرشته محمدزاده <Fereshteh Mohamadzadeh <mohamadzade_fe@yahoo.com (دانش‌آموختۀ دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی مشهد، 1396) در زمینۀ شاهنامه فردوسی و آموزش زبان فارسی به غیرفارسی‌زبانان پژوهش می‌کند. برخی از مقالات ایشان عبارت‌اند از ”تحلیل بینامتنی شاهنامه و راحه‌الصدور بر مبنای ترامتنیت ژرار ژنت،“ ”تحلیل چگونگی بازتاب گونه‌های بینامتنی با شاهنامه در تاریخ‌نوشته‌های سلسله‌ای بر مبنای ترامتنیت ژرار ژنت،“  ”بررسی بینامتنی شاهنامه و تاریخ‌نوشته‌های عمومی.“

مقدمه

ترکان سلجوقی در سال 464ق به رهبری سلطان آلب‌ارسلان‌بن طغرل سلجوقی به سرزمین‌های روم شرقی حمله کردند و در نبرد موسوم به ملازگرد (منازکرت) توانستند رومیان را شکست دهند. این‌گونه بود که نفوذ ترکان سلجوقی به آسیای صغیر شروع و حکومت سلاجقة روم در آنجا تشکیل شد. هم‌زمان با تشکیل حکومت سلاجقة روم، بسیاری از ایرانیان که با شروع حملات قوم مغول به ایران در وضعیت ناگواری به سر می‌بردند، در جستجوی پناهگاه امن به ممالک مجاور ایران و از جمله آسیای صغیر رفتند، زیرا آسیای صغیر پس از به قدرت رسیدن سلجوقیان به پایگاه قدرت، رفاه و امنیت تبدیل شده بود.[1] افزون بر این، آسیای صغیر و به‌ویژه آناتولی کم‌کم مرکز تحولات فرهنگی شد، زیرا حضور و فعالیت عناصر ایرانی در آنجا بسیار قابل توجه و چشمگیر بود. در حقیقت، پادشاهان سلجوقی آسیای صغیر که از سال 470ق، یعنی دورة سلیمان اول تا زمان علاءالدین کی‌قباد ثانی در سال 700ق حکومت کردند، موجب رواج زبان و ادبیات فارسی در قونیه و دیگر سرزمین‌های آسیای صغیر شدند و راه را برای حضور اندیشمندان ایرانی و فرهنگ و ادبیات ایران باز کردند.[2]

در میان اندیشمندان ایرانی که به آسیای صغیر رفتند، تاریخ‌نگارانی بودند که به منظور ثبت تاریخ سلاجقة عراق و روم، کتاب‌هایی را به زبان فارسی در آنجا نوشتند. آنچه در این متون به چشم خواننده
می‌آید، حضور و نقش‌آفرینی بسیار شاهنامه فردوسی در آنهاست. این حضور حاکی از وجود نوعی رابطة بینامتنی میان این دو نوع متن (شاهنامه و متون تاریخی نگارش‌یافته در آسیای صغیر) است. در تأکید و تأیید رابطه و پیوند میان متون همین بس که هر متني از همان آغاز توليد در قلمرو قدرتِ گفته‌ها و متون پيش از خود قرار می‌گیرد. به این ترتیب، عمل خوانش هر متن وابسته به مجموعه‌اي از روابط متني است و تفسير و کشف معناي آن متن نیز منوط به کشف همين روابط است.[3] این‌گونه است که متن‌ها از رهگذر پیوند و ارتباط با دیگر متون از یک معنای ثابت و بسته و به بیانی دیگر، تک‌معنایی رهایی می‌یابند و معناهای گوناگون را در خود می‌پذیرند. چنان که خواهید دید بین متون تاریخی مورد پژوهش و شاهنامه نیز ارتباط و پیوند بینامتنی وجود دارد و تاریخ‌نگاران پاره‌متن‌های شاهنامه را در هر بخش از متن تاریخی که لازم دیده‌اند، قرار داده‌اند.

تاکنون پژوهشی که مشخصاً به این سه متن تاریخی در آسیای صغیر پرداخته باشد و پژوهشگر بر آن باشد همۀ جنبه‌های حضور شاهنامه را در آنها بررسی و تحلیل کند، صورت نگرفته است. از این رو، در پژوهش حاضر برآنیم با تحلیل چگونگی رابطة بینامتنی شاهنامه و متون تاریخی مورد تحقیق، به
پرسش‌هایی از این دست پاسخ دهیم: 1. حضور شاهنامه در متون تاریخی نگارش‌یافته در آسیای صغیر از چه جنبه‌هایی است؟ و 2. چرا تاریخ‌نگاران ایرانی در آسیای صغیر پاره‌متن‌های شاهنامه را در تاریخ‌نوشته‌های خود گنجانده‌اند؟ در ادامة پژوهش، ابتدا به معرفی پیکرة مطالعاتی تحقیق می‌پردازیم تا با شناخت کافی از این متون و نویسندگان آنها، هرچه بهتر بتوانیم چگونگی حضور شاهنامه را در این متون تاریخی بررسی و تحلیل کنیم. 

معرفی پیکرة مطالعاتی

در فاصلة سال‌های 599 تا 723ق، سه متن تاریخی منثور دربارة ترکان سلجوقی به زبان فارسی در آسیای صغیر نوشته شد. یکی از آن متون راحه‌الصدور راوندی است. راحه‌الصدور کتابی در تاریخ سلجوقیان عراق است. مؤلّف این کتاب، نجم‌الدین ابوبکر محمدبن ‌علی‌بن ‌سلیمان راوندی، از مردم راوند کاشان است. او در سال 590ق و پس از آنکه آخرین پادشاه سلجوقی عراق، طغرل‌بن ارسلان، به دست خوارزمشاه کشته شد به آسیای صغیر رفت، زیرا روزگار خوش و پر از رفاه و آسایش عهد طغرل را از دست داده بود. او در آسیای صغیر به سلجوقیان روم پیوست و به دربار کی‌خسروبن قلج ارسلان (588-607ق)[4] راه یافت. در سال 599ق شروع به نوشتن راحه‌الصدور کرد و در سال 603ق نگارش آن را به پایان برد. سپس آن را به کی‌خسروبن قلج ارسلان سلجوقی تقدیم کرد.

دومین متن تاریخی الاوامر العلائیه فی الامور العلائیه یا اخبار سلاجقة روم است که آن را ابن‌بی‌بی ملقب به امیر ناصرالدین، نوشته است. او مالک دیوان طغرا یا امیر دیوان طغرا یعنی فرمان‌نویس و مُهردار سلطنتی دربار سلجوقیان روم بود و این کتاب را به خواست سلطان علاء‌الدین کی‌قباد[5] نوشته و به وی تقدیم کرده است.[6] این کتاب مفصل‌ترین کتاب تاریخی دربارة سلجوقیان روم است و رخدادهای تاریخی آسیای صغیر را از 588 تا 679ق شامل می‌شود.

سومین متن تاریخی مسامره‌الاخبار و مسایره‌الاخیار است. محمودبن‌ محمد آقسرایی از تاریخ‌نگاران فارسی‌نویس آسیای صغیر این کتاب را به نام امیر تیمورتاش نوین، پسر امیر چوپان که ابوسعید ایلخان او را به حکومت بر آسیای صغیر منصوب کرده بود، نوشت. آقسرایی از دیوانیان دستگاه حکومتی مغولان در آسیای صغیر بود.[7] بنابراین، ارتباط او با دربار سلاجقة روم در شیوة تاریخ‌نگاری وی مؤثر بوده است. در جدول زیر پیکرة مطالعاتی پژوهش آمده است:

جدول 1. معرفی متون تاریخی مورد پژوهش

عنوان کتاب نویسنده تاریخ تألیف
راحه‌الصدور محمدبن سلیمان راوندی 599ق
الأوامرالعلائيه في الأمور العلائيه ابن‌بی‌بی 680ق
مسامره‌الاخبار و مسایره‌الاخیار محمودبن‌محمد آقسرایی 723ق

اندک تأملی در این کتاب‌های تاریخی ما را به این نکته می‌رساند که تاریخ‌نگاران از افراد وابسته به دربار سلجوقیان روم بودند. بنابراین، می‌توان در کل نتیجه گرفت که وزیران، دبیران و رجال دربار سلجوقیان روم بیشتر از ایرانیانی بودند که به تاریخ، فرهنگ و ادبیات فارسی علاقة بسیاری داشتند و برای پاسداری از آن بسیار می‌کوشیدند. به همین علت شاهنامه را، که جلوه‌گاه و جایگاه حضور تاریخ و فرهنگ ایرانی است، در متون تاریخی خود به کار می‌بردند تا هرچه بیشتر شاهان سلجوقی روم را با ایران، فرهنگ ایرانی و اندیشه‌های سیاسی و حکومت‌داری ایرانیان آشنا سازند.[8]

شاهنامه در متون تاریخی

با در نظر داشتن این نکته که کتاب‌ها مستقل و معنای موجود در آنها وابسته به خود متن نیست و اگر بخواهیم محتوای یک کتاب را خوب درک کنیم، باید آن را در ارتباط با دیگر کتاب‌ها ببینیم و بخوانیم،[9] ارتباط متون تاریخی آسیای صغیر را با شاهنامه در نظر می‌گیریم تا به معانی نهفته در این متون دست یابیم. تاریخ‌نگاران با در نظر گرفتن موقعيت و مقام خود، اوضاع اجتماعي، سياسي، فرهنگي، ايدئولوژي حاکم بر جامعه و خواست نهاد حاکم و گاه حامي تأليف، با شاهنامه رابطة بينامتني ايجاد کرده‌اند. بی‌ترديد آنها با اهداف و انگيزه‌هاي متعددي به پيوند متن خود با شاهنامه انديشيده‌اند و بر آن بودند به انتظارات خود از متن شاهنامه پاسخ گویند. تاریخ‌نگاران گاه صریح و آشکار و گاه ضمنی و پوشیده، نیات و اندیشه‌های خود را با بهره‌گیری از عناصر و پاره‌های ‌متن‌ شاهنامه بیان کرده‌اند.

نقل ابیات شاهنامه

نقل ‌قول و ارجاع آشکارترين جلوة یک رابطة بینامتنی است. با نقل‌قول و مخصوصاً نقل‌قول همراه با ارجاع، ميزان وابستگي بينامتني افزايش مي‌يابد و مؤلف متن خود را آشکارا تحت تأثير متن ديگري نشان مي‌دهد. در متون تاریخی مورد پژوهش، میزان نقل ابیات شاهنامه قابل توجه است، اما طبق سنت تاریخ‌نویسی آن زمان، نشانة گيومه براي تشخيص نقل ‌قول در متن تاريخي به ‌کار نرفته است، بلکه تاريخ‌نگار براي نشان‌دادن اين نوع رابطة بينامتني و جداکردن متن تاريخي از پاره‌متن نقل‌شده از شاهنامه، از واژه‌هايي مانند شعر، بيت و مصراع استفاده ‌کرده و گاه ابيات منقول از شاهنامه را بدون هيچ واژه‌اي بلافاصله بعد از متن تاريخي آورده است. در راحه‌الصدور بيش از 600 بيت از ابيات شاهنامه به صورت نقل قول آمده است.[10] تعداد ابیات شاهنامه در اوامرالعلائیه 3 بیت و در مسامره‌الاخبار و مسایره‌الاخیار 15 بیت است.

پيوند با شاهنامه با اهداف خاصی در این متون تاريخی صورت گرفته است و انگيزه‌ها و نيت تاريخ‌نگاران آنها را بدین دلالت مي‌کند که کدام پاره‌هاي متن شاهنامه را برگزينند و در متن تاريخي قرار دهند. این اهداف عبارت بوده‌اند از

  1. تاريخ‌نگاران برای ايجاد شباهت و همانندي ميان يک شخصيت تاريخي که عمدتاً حاکمان و پادشاهان سلجوقی روم در آناتولی بودند با شخصيت‌هاي شاهنامه به نقل ابيات آن پرداخته‌اند. اين انگيزه براي نقل قول از شاهنامه در واقع از نگرش‌ها، طرز تفکر و داوري‌هاي تاريخ‌نگار دربارة موضوعاتي حکایت می‌کند که برایش مهم بوده است.

کی‌خسروبن قلج ارسلان بیش از دیگر حاکمان سلجوقی روم مورد توجه تاریخ‌نگاران فارسی‌زبان بوده است. بنابراین، او و شیوة حکومت‌داری او را ستایش می‌کردند. یکی از راه‌های مدح کیخسروبن قلج ارسلان، تشبیه او به پادشاهان باستانی ایران بود که روزگار این پادشاهان روزگار آرمانی ایران بوده است. ابن‌بی‌بی در گزارش ”دخول سلطان غیاث‌الدین کی‌خسروبن قلج ارسلان در قونیه و جلوس بر سریر سلطنت،“ ابیاتی را از شاهنامه نقل می‌کند که فردوسی برای کی‌خسرو، شاه آرمانی ایران، سروده و می‌توان گفت ابن‌بی‌بی در پی کسب مشروعیت برای کی‌خسروبن قلج بوده است:

روز دیگر که شاه ستارگان طلوع کرد، پادشاه چون خورشید در زیر چتر سیاه که پشت و پناه جهانیان بود، در شهر قونیه که یک ساعت حیات در او خیرٌ مِن الف شهر است، در دیگر بلاد با جیوش چون دریای اخضر جوشان و حشمی چون اعداد امطار بی‌پایان درآمد و پای از رکاب زمین، آرام بر تخت آباء کرام نهاد و انواع افراح به ارواح خاص و عام رسید و اهواء لشکری و رعیت بر محبت و ولاء او التیام یافت:

چو تاج بزرگی به سر برنهاد

ازو شاد شد تاج و او نیز شاد

به هر جای ویرانی آباد کرد

دل غمگنان را ز غم شاد کرد[11]

محمود آقسرایی در کتاب مسامره‌الاخبار و مسایره‌الاخیار غازان خان، پادشاه عادل مغول را که در دوران حکومت او ایران شرایط خوبی داشت، می‌ستاید. مؤلف در بخشی از کتاب به ذکر خروج بایدو با انگیزة تصرف آذربایجان می‌پردازد. با حملة او اوضاع ایران و به‌ویژه آذربایجان آشفته می‌شود و ظلم و خرابی رواج می‌یابد. در این شرایط، غازان خان به قصد جنگ با بایدو و نابودی وی از خراسان عازم آذربایجان می‌شود و در نبردی بایدو را شکست می‌دهد. مؤلف با نقل دو بیت از شاهنامه که فردوسی آن را در مدح سلطان محمود و اردشیر آورده است، بر آن می‌شود که غازان خان را همانند سلطان محمود و اردشیر، پادشاه ایرانی، بداند و شجاعت و عدل‌گستری او را بستاید:

بر مقتضای فضل ربانی و تأیید لطف یزدانی در شب دیجور ضلالت و پریشانی، کوکبة صبح امانی از مشرق کامرانی طلوع کرد و از مهب رحمت، نسیم نصرت و شادمانی وزیدن گرفت و خاقان اعظم، غازان معظم سلطان محمود که آسمان به صدهزار دیده گوهرنگار مثل او پادشاهی عدل‌گستر تاجدار در هیچ عهدی از عهود روزگار ندیده بود و نه در انحاء و ارجاء جهان، گوش دوران زمان آن‌چنان خسرو صاحب‌قران شنیده، مثنوی:

ز یزدان بر آن شاه باد آفرین

که نازد بدو تاج و تخت و نگین

به بزم‌اندرون آسمان وفاست

به رزم‌اندرون تیزچنگ اژدهاست

خورشیدوار بر موکب سپهر جولان سوار شد و به دفع بایدو کمر مقاومت بر میان بست.[12]

  1. شاهنامه متني حماسي و پُرشور است. از اين‌ رو، پيوند بينامتني با آن می‌توانست يکي ديگر از انتظارات تاريخ‌نگاران را پاسخ گويد. تاريخ‌نگاران با نقل ابياتي از داستان‌هاي مشهور و پُرشور شاهنامه، متن تاريخي را از حالت يکنواخت خبري خارج ساخته و بدان لحني حماسي و پُرشور بخشيده‌‌اند. آقسرایی در گزارش رویداد تاریخی نبرد غازان‌خان با ملوک شام به فردوسی ارجاع می‌دهد. این کار او، چنان که خودش توضیح می‌دهد، در جهت اقتصاد بیانی و ایجاد هیجان و شور بیشتر در خواننده صورت گرفته است:

چنان‌که شرح آن مقابلت و اعراض و عزیمت انتفاض تطویلی تمام دارد، در ذکر آن فایده نیست. بر بیتی چند از ابیات فردوسی اقتصار کرد. فردوسی گوید:

ز تیغ و ز کوس و ز گرز و ز گَرد

سیه شد زمین، آسمان لاجورد

همی چشم روشن جهان را ندید

سپهر و ستاره سنان را ندید

به پرده درون شد خور تابناک

ز جوش سواران و از گرد خاک[13]

مؤلف در گزارش نبرد دیگری از غازان‌خان، باری دیگر به نقل ابیات پُرشور همراه با مبالغة شاهنامه می‌پردازد تا هر چه بیشتر بر بزرگی کار غازان‌خان و جلب توجه مخاطبان کتاب با ایجاد هیجان در آنها بیفزاید. آقسرایی ابتدا ‌مانند فردوسی چند جملۀ اغراق‌آمیز در توصیف میدان نبرد سپاه غازان‌خان با لشکر دیار شام می‌آورد. سپس، ابیات منتخب از شاهنامه را که مربوط به داستان‌ ”نبرد منوچهر با تور به انتقام خون ایرج“ است، در متن تاریخی می‌گنجاند:

دو بحر آتش به جوش آمدند، دو کوه از آهن بر هم افتادند، از رجوم سوار و هجوم غبار پنداشتی که جهان برگشت یا فلک بساط زمین درنوشت. از نهیب خنجر زمین ستمکار و از آسیب پیکان هوا بلابار شد. گفتی که مگر آسمان از دوران بازماند یا خود زمین چون آسمان در اضطراب افتاد،

تو گفتی که روی زمین ز آهن است

ز نیزه هوا نیز پرجوشن است

زمین شد به کردار کشتی بر آب

تو گفتی سوی جنگ دارد شتاب

بیابان چو دریای خون شد درست

تو گفتی که روی زمین لاله رست

ز گرد سواران هوا بست میغ

چو برق فروزنده پولاد تیغ[14]

  1. انگيزة ديگر تاريخ‌نگاران از نقل ابيات شاهنامه، بيان انديشه‌هاي حکيمانه به منظور آگاه‌سازي و تذکر به پادشاهان، حاکمان و ديگر مقامات عالي‌رتبة درباري آسیای صغیر و ایران بود. مهم‌ترين انتظارات تاريخ‌نگاران از پيوند بينامتني با شاهنامه، بيان انديشه‌هاي حکيمانه‌ای همچون زودگذر بودن و ناپايداري جهان و لزوم ‌گذاردن نام نيک، رعايت رعيت و اصلاح امور کشور بوده است.

راوندي به ‌منظور پند پادشاهان و در ستايش نيک‌نامي، ابياتي را از داستان‌هاي مختلف شاهنامه، اما همگي با مضمون زودگذر بودن جهان، ناپايداري و عدم جاودانگي انسان و حتي پادشاهان، از فريدون و هوشنگ و جم گرفته تا تمامي پادشاهان تاريخي، انتخاب مي‌کند و در تأييد سخن خود و تأکيد بيشتر، آن را به‌کار مي‌گيرد:

صدقة جاريه آن است که پادشاهان مدرسه‌ها سازند و وقف‌ها کنند . . . و همچنين مال بذل کنند تا شعرا قصايد در حقّ ايشان انشاد کنند، ديگران ياد گيرند و همچنان از براي خلفان ايشان شعرها گويند، همان صلت يابند، مکارم اخلاق پدران زنده ماند و جهانيان به کمال علم رسند و تا جهان بود بي‌کدخداي و جهانداري نبودست، شعر:

جهان را نمانند بي‌‌کدخداي
يکي بگذرد ديگر آيد به‌جاي

چو داني که ايدر نماني دراز

به تارک چرا برنهي تاج آز

. . .

کجا شد فريدون و هوشنگ و جم

ز باد آمده بازگردد به دم

برفتند و ما را سپردند جاي

نماند کس اندر سپنجي‌سراي[15]

 خود مؤلف در مقدمة کتاب راحه‌الصدور بیان می‌کند که هدفش از نوشتن تاریخ این بوده است که کی‌خسروبن قلج ارسلان آن را مطالعه کند و از اخبار گذشتگان آگاه باشد و با عبرت‌آموزی از آنها در ادارة حکومت بر پایة عدل بکوشد. او بدین منظور ابیاتی را از شاهنامه نقل می‌کند که مُهر تأییدی بر سخنش باشد:

دعاگوی دولت، ابوبکر محمدبن علی‌بن سلیمان الراوندی، تاریخ‌های دولت سلاطین آل‌سلجوق می‌نویسد بر سبیل اختصار . . . تا سلطان قاهر عظیم‌الدهر، کی‌خسرو خلّد الله دولته مطالعت فرماید و بداند که حلیت ملائکه تسبیح و تهلیل است و حلیت انبیا علم و عبادت و حلیت ملوک، عدل و سیاست،

تن خویش را شاه بیدادگر

جز از گور و نفرین نیارد به سر

اگر پیشه دارد دلت راستی

چنان دان که گیتی تو آراستی[16]

 آقسرایی در ذکر احوال تیمورتاش نوین که کتاب را به او تقدیم کرده است، به بیان خوبی‌ها و حکومت‌داری مبتنی بر عدل او می‌پردازد و سپس با نقل ابیاتی از شاهنامه، بر آن است که افزون بر پنددهی ضمنی، به او مشروعیت نیز بدهد:

آثار خیر و احسان و دفع ظلم و عدوان و قمع متعدیان و متمردان، امارت افعال و احوال مهدی به ظهور پیوست، شعر:

فریدون فرخ فرشته نبود

ز مشک و ز عنبر سرشته نبود

به داد و دهش یافت آن نیکویی

تو داد و دهش کن فریدون تویی[17]

 او همچنین زمانی که تغاچار در دیار روم طغیان می‌کند و در این راه جانش را از دست می‌دهد، عباراتی را به منظور پنددهی به دیگران و عبرت‌گیری از این ماجرا می‌آورد و ابیاتی از شاهنامه را با همین محتوا برمی‌گزیند تا سخنان خود را تأیید ‌کند:

گمان می‌برد که به حسن تدبیر خود را به ساحل راحت و توفیر می‌رساند. نمی‌دانست که به ملامتگاه جراحت می‌پیوندد. فردوسی گوید:

هژبر جهانسوز و نراژدها

ز دام قضا هم نیابد رها

بخواهد بُدن بی‌گمان بودنی

نکاهد به پرهیز افزودنی

ز گیتی چه سازی که خود ساخته است

جهاندار از این کار پرداخته است[18]

  1. يکي از مهم‌ترين انگيزه‌هاي برخي تاريخ‌نگاران از نقل ابیات شاهنامه، بيان افکار و انديشه‌هاي ايرانيان دربارۀ چگونگي حکومت و پادشاهي و طرح آن در متون تاريخي آسیای صغیر بوده است. شاهنامه به‌ مثابه متني که چارچوب اين انديشه در آن ترسيم شده و به‌ خوبي قابل فهم است، توجه مؤلفان متون تاريخي را به خود جلب کرده است، چنان‌که از طریق برقراري پيوند با این متن و نقل ابياتي از آن که دارای مضمون انديشة ايرانشهري است، به اين مهم دست يافته‌اند.

در ايران، هنگامي که عناصري همچون عدالت، دين‌ورزي، ‌خردمندي و هنر در کنار هم قرار مي‌گيرند، ايران سياسي و به عبارتي ديگر، انديشة سياسي ايرانشهري را تشکيل مي‌دهند. اين مؤلفه‌ها برای مشروعيت‌يابي پادشاهان و حاکمان بسيار ضروري مي‌نمود. افزون بر این، نيروي معنوي فرّه ايزدي يا خورنه نيز براي به دست ‌آوردن مشروعيت و مقبول ‌شدن حکومت لازم بوده است.  شاهنامه سرشار از مؤلفه‌هاي انديشة ايرانشهري است که فردوسي آنها را براي شاهان باستاني ايران برشمرده است. مؤلف راحه‌الصدور براي حاکمان سلجوقي آسیای صغیر و عراق همین مؤلفه‌ها را در نظر مي‌گيرد و با اين روش بر آن است که این حاکمان را تبديل به پادشاه آرماني کند و راه و رسم درست حکومت‌داري را غيرمستقيم به آنها بياموزد و گوشزد کند.

بدين‌ترتيب، در حيات فکري و انديشگاني آسیای صغیر نیز با جريان بازيابي انديشة ايرانشهري بر مبناي ارتباط بينامتني با شاهنامه روبه‌رو هستيم. محمد راوندي يک دهه پس از کشته‌ شدن طغرل به دست خوارزمشاه راحه‌‌الصدور را نوشت. از اين‌ رو، روزگار خوشِ گذشته در عهد طغرل سلجوقي را از دست داده بود و در زمانة پُرآشوبي به‌سر مي‌برد. به‌ سبب وجود شرايط نامناسب عراق عجم در دوران زوال و انحطاط عصر سلجوقي، مهم‌ترين آرزوي راوندي برقراري دوبارة ثبات سياسي و آرامش در جامعه با حکومت فردي عادل، قدرتمند و خردمند در مقام پادشاهي بود تا شايد بدين‌گونه باري ديگر امنيت و عدل به عراق عجم بازگردد. چنين شخصي از نظرگاه او ابوالفتح کي‌خسروبن ‌قلج ارسلان، پادشاه سلجوقي روم، بود. مؤلف آگاه به انديشة ايرانشهري اقدام به برساختن پادشاهي آرماني در قالب وي کرد و تمام آمال و آرزوهاي خود را براي داشتن شرايط بهتر اجتماعي، سياسي و فرهنگي در عراق عجم متوجه او ساخت. در آغاز کتابش در بخش ستايش کی‌خسروبن قلج ارسلان، عامدانه ابياتي را از شاهنامه انتخاب مي‌کند که مربوط به داستان پادشاهي کي‌خسرو است و فردوسي در آن، پس از طرح مؤلفه‌هاي شاه آرماني و با تشبیه کی‌خسرو به درخت، او را جامع اين مؤلّفه‌ها مي‌داند. مؤلف راحه‌الصدور نيز در واقع با بياني استعاري کي‌خسروبن قلج ارسلان را در جاي کي‌خسرو شاهنامه مي‌نشاند و او را هم به صورت شاهی آرماني ترسيم مي‌کند و هم در لفافه از او مي‌خواهد چنين باشد:

سلطان قاهر عظيم الدهر غياث الدنيا و الدين ابوالفتح کيخسرو ابن السلطان السعيد قلج ارسلان . . . شجرة سلجوق است، درختي که بيخش تقويت و تربيت دين و ثمره اش بناي خيرات از مدارس و خانقاه‌ها و مساجد . . . و آيين عدل را تازه گردانيدن و رسم سياست زنده داشتن، شعر:

به پاليز چون برکشد سرو شاخ

سر شاخ سبزش برآيد به کاخ

به بالاي او شاد باشد درخت

که بيندش بينا‌دل و نيک‌بخت

سزد گر گماني برد بر سه چيز

کزين سه گذشتي چه چيزست نيز

هنر با نژادست و با گوهرست

سه چيزست و هر سه به بند اندرست

هنر کي بود تا نباشد گوهر

نژاده بسي ديده‌اي بي‌هنر

گهر آنک از فرّ يزدان بود

نيارد به بد دست و بد نشنود

نژاد آنک باشد ز تخم پدر

سزد کآيد از تخم پاکيزه بر

ازين هر سه گوهر بود مايه‌دار

که زيبا بود خلقت کردگار

چو هر سه بيابي خرد بايدت

شناسندة نيک و بد بايدت

چو اين چار با يک تن آيد به هم

برآسايد از آز وز رنج و غم[19]

مؤلف با بررسي انتقادی ناکارآمدي ساختارها و عملکردها و رفتارهاي سياسي، اخلاقي، اجتماعي و فرهنگي صاحبان قدرت، اعم از سلطان و ساير عوامل حکومتي، بر آن بوده است تا از يک سو الگويي مطلوب براي بهبود اوضاع عرضه کند و از سوي ديگر، اعتراض و مخالفت خود را نسبت به اعمال ظالمانه و ويرانگر آنان نشان دهد و ثبت کند.[20] اين همان آسيب‌شناسي اوضاع نامساعد ناشی از حکومت‌داري نامناسب پادشاهان و حاکمان به دست تاریخ‌نگار است.

عدالت‌‌گستري از مهم‌ترين مؤلّفه‌هاي پادشاهي در تفکر ايرانشهري است. در واقع، تأکيد بر ضرورت رعيت‌پروري، رعايت انصاف و داد، همراهي پادشاهي و دين، راستي و درستي و برتري جهان‌داري بر جهان‌گيري اصول و مفاهيم مهم انديشة ايرانشهري است. در شاهنامه نيز به اين مفاهيم بسيار پرداخته شده است و در ميان ويژگي‌هاي شاه آرماني اصل دانسته شده است.

اصل عدل و داد در راحه‌‌الصدور بسيار ضروري نمايانده شده، تا آنجا که کتاب را با سخني در ستايش عدل آغاز کرده است: ”افتتاح به عدل کردم که سيرت پادشاه عادل غياث‌الدين است و در هر دوري، عمارت جهان و امن عالميان از عدل بوده است.“[21] راوندي در گزارش فراخي مملکت سنجر و نفوذ حکمش، او را بخشنده و عادل معرفي مي‌کند و با آوردن ابياتي از شاهنامه، بر نکته‌هاي مطلوب خود که نتایج دادگستري پادشاه است تأکيد مي‌کند:

سلطان سنجر ولايت مي‌بخشيد و عدل مي‌ورزيد، شعر:

به تخت مهي بر هر آن کس که داد

کند در دل او باشد از داد شاد

کند آفرين تاج بر شهريار

بُوَد تخت شاهي بدو پايدار

بنازد بدو تاج شاهي و تخت

بدانديش نوميد از او شاد، بخت[22]

و در نکوهش بیداد پادشاه و لزوم عدالت و دادگری در پادشاهی، به ماجرای ”غارت کردن خوارزمیان عراق را“ استناد می‌کند و پس از گزارش واقعه، ابیاتی از شاهنامه می‌آورد که در نکوهش بیدادگری است:

خوارزمیان راه ظلم و خرابی کردن بدیشان نمودند و هرجا که دیهی مانده بود، چهارپاش می‌راندند و روستایی گلیم زاری در دوش از پس می‌شد تا پیش او گاو می‌کشتند و کباب می‌کردند و روستایی جگر می‌خورد. شعر:

هر آن پادشاه کوست بیدادگر

جهان زو شود پاک زیر و زبر

برو بر پس از مرگ نفرین بود

همان نام او شاه بی‌دین بود

هر آن پادشاه کو به بد راه جست

ز نیکیش باید دل و دست شست[23]

فرّة ايزدي که از مفاهيم بنيادين انديشة سياسي ايرانشهري است در راحه‌الصدور با هدف مشروعيت‌بخشي به پادشاهي ابوالفتح کي‌خسرو بن قلج ارسلان به کار رفته است. مؤلف در ستايش او مي‌گويد:

زهي در حلّ و عقد پادشاهي

ترا فرّ ايزدي نصرت الهي

مرتّب داري از تأييد يزدان

همه مقصودها مالي و جاني

پناه دين و دولت درگه تست

که دين‌پرور شه و دولت‌پناهي[24]

ابن‌بی‌بی نیز بر آن است که سلطان علاءالدین کی‌قباد فرّ خدایی دارد و این مشخصه را در گزارش ”فتح قلعة علائیه به دست علاءالدین کی‌قباد“ بدین‌گونه بیان می‌کند: ”همان شب رای دزخدا را از ممانعت و ابا ندا بادید آمد و اعیان و معتبران خود را بخواند و گفت ما را با دستگاه سلطان پایداری نخواهد بود، اگرچه قلعة ما با شهاب هم‌زانو و با عقاب هم‌پهلوست، لکن از حکم قضا و قدر گذر کردن محال
می‌نماید. با پادشاهی کی فرّ خدایی دارد، بیگانگی را به آشنایی تبدیل باید کرد.“[25] بدین ترتیب، آشکار می‌شود که تاریخ‌نگارن ایرانی کوشیده‌اند مؤلفه‌های حاکم و حکومت آرمانی را که در شاهنامه فردوسی به‌ خوبی نمود یافته است، باری دیگر در آسیای صغیر یادآوری و احیا کنند.

 

اشاره به فردوسی، شاهنامه و شخصیت‌های شاهنامه

بیان شهرت فردوسی و شاهنامه

 شناخت تاریخ‌نگاران و پادشاهان سلاجقة روم از شاهنامه و سرگذشت فردوسی تا آنجاست که در متون تاریخی مورد پژوهش ما نیز بازتابی از آن را می‌توانیم ببینیم. این امر حاکی از استمرار حیات شاهنامه، حتی در خارج از مرزهای ایران و در سرزمین‌های آسیای صغیر، است.

ابن‌بی‌بی شرحی از ادب‌پروری بهرامشاه سلجوقی آورده،[26] ضمن آن جوایزی را که آن امیر در مقابل تقدیم مخزن‌الاسرار به نظامی داده است برشمرده و می‌گوید که درباریان آن همه را اسراف شمردند و بهرامشاه در جواب آنها داستان قدرناشناسی محمود غزنوی را دربارة فردوسی یادآوری و نکوهش کرد. طبق سخن محمدامین ریاحی نوشتة ابن‌بی‌بی از کهن‌ترین روایات دربارة فردوسی و نیز نمونه‌ای از محبوب بودن او و شاهنامه‌اش در دیار روم و قدرشناسی بهرامشاه از فردوسی طوسی بوده است.[27] ابن‌بی‌بی در گزارش این اتفاق در دربار بهرامشاه سلجوقی چنین می‌نویسد:

بعضی از نوّاب و حجّاب جناب کریمش که مرتبة مکالمت و انبساط داشتند، در آن اتّحاف استسراف نمودند. فرمود که اگر میسر شدی دفاین و خزاین در قضیه عطیه فرمودمی، زیرا که نام من بدین کتاب منظوم چون لآلی مسدّد در جهان، مخلّد ماند و باقی فانی خواهد بود و مُردری ماند. مدح و هجو فضلا و شعرا را در ابقاء ذکر و احیاء اسم در این عالم ناپایدار و زمانة غدّار اصل و اعتبار عظیم است. اگر خدایگان سلاطین کلام و مالک رقاب عملة اقلام، غوّاص بحار حِکَم، پیشوای حکمای عرب و عجم، فردوسی طوسی-رضی الله عنه-نظم شاهنامه که در درج زمانه از آن نفیس‌تر دُرّی مکنون و مخزون نماند، اگرچه او از رنج خود گنجی نیافت و محمدت سلطان محمود بدان واسطه که دربارة او تقصیر پسندید در افواه عالمیان به مذمت بدل گشت و ابیات:

نبد شاه را بر سخن دستگاه

و گرنه مرا برنشاندی به گاه

چو اندر تبارش بزرگی نبود

نیارست نام بزرگان شنود

در بحر و بر سمر ماند، نفرمودمی از کیان روزگار و خسروان تاجدار و پهلوانان نامدار که یادآوردی و نامشان بر زبان که بردی؟ . . . جمله بر صدق گفتار و حسن کردار او اقرار کردند.[28]

راحه‌الصدور نیز در سرزمين روم و خارج از حوزة نفوذ و قدرت خلافت عباسي نوشته شده است.
مؤلف در اين متن تاريخي از فردوسي و شاهنامه به نيکي ياد و شاهنامه را چنين توصيف مي‌کند: ”نام نيک مطلوب جهانيان است و در شاهنامه که شاهِ نامه‌ها و سردفتر کتاب‌هاست، مگر بيش از هزار بيت مدح نيکونامي و دوستکامي هست.“[29] در جای دیگر، در ذکر سفرش به مازندران، باری دیگر همین‌گونه از شاهنامه یاد می‌کند: ”در شاهنامه که شاهِ نامه‌ها و سردفتر کتاب‌ها است، وصف مازندران خوانده بودم.“[30] این‌گونه نام بردن از شاهنامه و فردوسی حاکی از تلاش تاریخ‌نگاران ایرانی برای بر جای ماندن نام نیک شاهنامه در خارج از مرزهای ایران بوده است.

در بیان نفوذ و شهرت شاهنامه در آسیای صغیر ذکر این نکته نیز مفید است که در کاخ قبادآباد، پایتخت علاءالدین کی‌قباد که در صد کیلومتری قونیه واقع است و به ‌تازگی از زیر خاک بیرون آمده، دیوارهای تالارهای کاخ را با تصاویری از داستان‌های شاهنامه نقاشی کرده‌اند.[31] این تصاویر حاکی از آشنایی حاکمان و مردمان آسیای صغیر با شاهنامه و محبوبیت و تأثیرگذاری آن به منزلۀ نمایندة فرهنگ ایرانی بر ذهن، زندگی و اندیشه مردم در آن سرزمین بوده است.

 

اشاره به شخصیت‌های شاهنامه

تاريخ‌نگاران بر آن بودند که نگرش‌ها، خواسته‌ها و برداشت‌هاي پادشاهان و کلاً نهاد قدرت را در متن تاريخي بازتاب دهند و آگاهانه برای کسب مشروعیت، میان شخصيت‌هاي تاريخي مورد نظر خود و شخصيت‌هاي شاهنامه همانندسازي کرده‌اند. يکي دیگر از راهکارهاي حفظ هويت ايراني يادآوري نام و زندگي پادشاهان و پهلوانان دوران اساطيري ايران است که به‌ خوبي در شاهنامه آمده است. متون تاريخي مورد پژوهش ما نیز عرصۀ هم‌حضوري شخصيت‌هاي شاهنامهاند.

دستگاه سلجوقیان روم محیطی کاملاً ایرانی بود. از یازده تن پادشاهان آن خاندان بعد از غیاث‌الدین کی‌خسرو اول، هفت تن نام ایرانی کیانی داشتند: 3 کی‌خسرو، 2 کی‌قباد، و 2 کی‌کاووس. شاهزادگان روم نیز نام‌هایی ایرانی همچون کی‌خسروشاه، جهانشاه، کی‌فریدون، فرامرز، سیاوش، بهرامشاه و کامیار داشتند.[32] این امر روشن می‌کند که پادشاهان سلاجقة روم با شاهنامه، حماسة ملی ایرانیان، آشنا بودند و بر اثر دلبستگی این خاندان به فرهنگ ایران و شاهنامه فردوسی، نام‌های ایرانی برای خود انتخاب می‌کردند.

تاریخ‌نگاران ایرانی همچنین می‌کوشیدند آیین و فرهنگ ایرانی را در دربار سلاجقة روم و در آسیای صغیر زنده نگه دارند و سلاطین رومی را با آداب و سنت‌های حکومت‌داری و پادشاهان و پهلوانان ایرانی آشنا سازند. از این رو، در متن تاریخ ابن‌‌بی‌بی حضور عناصر فرهنگی و هویتی ایرانیان‌ پُررنگ است. ابن‌بی‌بی با همین هدف، هنگامی که رسولان سلطان جلال‌الدین برای رساندن پیام وی به بارگاه سلطان علاءالدین کی‌قباد می‌روند، شیوة به تخت نشستن و تاج بر سر نهادن علاءالدین کی‌قباد را همچون پادشاهان باستانی ایران بیان می‌کند؛ گویی می‌خواهد او را نیز ایرانی بداند و برای حمایتش از ایرانیان و فرهنگ ایرانی از او قدردانی کند. تاریخ‌نگار ماجرا را چنین تعریف می‌کند: ”روز هشتم سلطان فرمود که بزم آراستند و حضور ایشان خواستند و بر تخت زرین گوهرنگار که جهت بار رسولان کبار صناعت کرده بودند، به آئین جمشید بنشست و تاج کی‌قبادی بر سر نهاد.“[33] او در جای دیگر از کتاب در گزارش ”عزیمت سلطان علاءالدین به طرف قونیه و ورود او به شهر“ به وصف سرهنگان و جاندارانی می‌پردازد که همراه او بودند. ابن‌بی‌بی آنها را به پهلوانان ایرانی شاهنامه مانند می‌کند و باری دیگر می‌کوشد جانبداری خود را از سلطان نشان دهد و در عین حال، به پهلوانان ایرانی افتخار کند. در متن تاریخ ابن‌ بی‌بی این‌گونه آمده است: ”پانصد سرهنگ از قزوینی و دیلمی و فرنگ، هر یکی از نازلة آسمانی بی‌آزرم‌تر و از مرگ ناگهانی بی‌شرم‌تر در رکاب مالک‌الرقاب دوان شد. صدوبیست نفر جاندار غضنفرفر گرگین‌کین گیوحفاظ شمشیرهای زرین چون قلادة جوزا حمایل کرده و بر یمین و یسار دست در فتراک سلطان زده.“[34]

ايجاد تشابه و همانندي ميان شخصيت‌هاي عصر سلجوقي در عراق و روم و شخصيت‌هاي شاهنامه از آشکارترین روش‌هايي است که مؤلف با هدف کسب مشروعيت براي حاکمان سلجوقي در راحه‌‌الصدور به کار برده است. وي در ميان پادشاهان و پهلوانان انبوه شاهنامه کيخسرو، فريدون، جمشيد، انوشيروان، بهرام و رستم را بدين منظور برگزيده است که از شخصیت‌های برجسته و مهم‌اند. راوندي بر اين باور است که سرزمين ايران به حق به ابوالفتح کي‌خسروبن قلج ارسلان به میراث رسيده است. او پادشاه آرماني خود را با لقب خسرو ايران می‌نامد که فرّ جمشيد، قدر بهرام، سيرت فريدون، عدل انوشروان و شجاعت و جنگاوري رستم را يک‌جا دارد.

بر تو که کي‌خسروي ماند به ميراث حق

ملک ز کسري و جم عدل ز نوشين‌روان

جنگ چو رستم که کرد چونکه کند کارزار

خسرو رستم صفت جنگ کند به از آن[35]

در جدول زیر دو سوی این همانندسازی‌ها بین شخصیت‌های تاریخی و شخصیت‌های شاهنامه در متون تاریخی مورد نظر در آسیای صغیر آمده است.

جدول 2. بازنمايي همانندسازی‌های تاریخ‌نگاران در متون تاریخی

عنوان کتاب شخصيت‌هاي تاريخي شخصيت‌هاي شاهنامه‌با وجوه شباهت
تاريخ ابن‌بي‌بي  پهلوانان‌ سپاه کيخسروبن قلج ارسلان

رکن‌الدين قلج ارسلان

گرگين‌کين، گيوحفاظ، تهمتن‌تن، بيژن

رستم

راحه‌الصدور  کيخسروبن قلج ارسلان

طغرل‌بن ‌ارسلان

جمشيدجنگ، جمشيدفر، بهرام‌قدرت، فريدون‌سير، رستم دستان

جمشيدفر، تهمتن‌تن، رستم دستان

مسامره‌الاخبار  بایدو

سلطان غیاث‌الدین مسعود

ضحاک

جمشید

 

اشاره به داستان‌های شاهنامه

 بخش دوم رابطة بينامتني، اشاره به داستان‌هاي شاهنامه است. مؤلف راحه‌الصدور در گزارش برخي از رويدادهاي تاريخي، از فضاي حماسي و داستان‌هاي شاهنامه به ‌صورت ضمني کمک مي‌گيرد تا در اين پوشش، نيت و طرز فکر خود را نيز دربارة آن بيان کند و افزون بر آن، بر تأثير کلام خود بيفزايد و زيبايي آن را دوچندان سازد. يکي هنگامي است که در ستايش دلاوري‌ها و شجاعت‌هاي سلطان ابوالفتح کيخسروبن ‌قلج ارسلان، ابتدا با بهره‌گيري از واژگان حماسي همراه با اغراق بسيار، در مدح پادشاه خود مي‌کوشد و حتي پا را از اين فراتر مي‌گذارد و با اشاره به داستان نبردهاي رستم در توران با انگيزة انتقام‌گيري از مرگ سياوش در آن سرزمين، نبردهاي کيخسروبن ‌قلج ارسلان در روم را برای گرفتن کين دين از کافران، همچون آن و حتي برتر از آن می‌داند.

چون از بهر کين دين، ميان بستي و ران بر يکران گشادي، صرصر تازي در زين و شمشير هندي در دست تو، چون شير با شمشير و رمحت به‌سان اژدرها و از گرد سوارانت زمين با آسمان، يکسان و از نيزة غلامان، هوا مقابل ني استان، فغان و بانگ کوس غلغل در صحن زمين فکنده و خروش ناي رويين بر طاق سپهر رسيد و از خون فرعونان، دريا و جيحون براندي و چون موسي عمران خصمان را در دريا بماندي، به تيغ تيز . . . که حيدر در صفين و رستم در توران نکرد.[36]

آقسرایی نیز به منظور بیان ضمنی نیت خود در رویدادی تاریخی (خروج بایدو، حاکم مغول، به قصد تصرف آذربایجان) ترجیح می‌دهد که با بهره‌گیری از داستانی از شاهنامه (چیرگی ضحاک بر جمشید)، بایدو را به ضحاک تشبیه کند و بدین ترتیب، نوع اندیشة خود را دربارة بایدو و حرکت او نشان
دهد: ”چون به ‌ناگاه به تحریض امرا در طلب مملکت رغبت نمود و در آن سودا از جانب بغداد حرکت کرد و آوازة خروج او از جوانب منتشر گشت، سوداء استقلال امارت در دماغ هر ملک‌جویی جای گرفت . . . بایدو با لشکر انبوه به جانب آذربایجان نهضت نمود و چون ضحاک سفاک قصد جمشید پاک‌طینت کرد و چون بهرام به دفع ناهید میان دربست.“[37]  بنابراین، درمی‌یابیم که تاریخ‌نگاران با اشاره به داستان‌ها و شخصیت‌های شاهنامه در پی دستیابی به اهداف گاه پنهان خود از نگارش تاریخ بوده‌اند.

پیروی از شاهنامه در سرایش ابیاتی به وزن حماسی

ابن‌بی‌بی و راوندی هر دو هم مورخ و هم شاعر بودند. ابن‌بی‌بی خود شاهنامه‌ای داشت که به پیروی از شاهنامه فردوسی سرود بود و در جای‌جای شاهنامه‌اش ابیاتی را از شاهنامه فردوسی در ضمن شرح حال پادشاهان سلجوقی روم و جهان‌گیری‌های آنها آورده است. تعداد ابیاتی که ابن‌بی‌بی از شاهنامه‌اش آورده، از 1400 بیت بیشتر است.[38] راوندی نیز بسیار از شاهنامه تأثیر گرفته و ابیات فراوانی به پیروی از شاهنامه سروده و در خلال گزارش رویددهای تاریخی آورده است. ابیاتی که این دو در وزن شاهنامه سروده‌اند، مفاهیم گوناگونی دارد و گویی این تاریخ‌نگاران همچون فردوسی و به پیروی از او، ابیات را با مقاصد خود همراه کرده‌اند.

ابن‌بی‌بی در بخشی از کتاب که دربارة ”شروع جهانگیری سلطان علاءالدین کی‌قباد و فتح قلعة علائیه“ است، ابیاتی را که به پیروی از شاهنامه سروده می‌آورد:

شبی سلطان در خواب دید که شخصی خوب‌سیما با او بدین عبارات در تکلم آمدی:

که این تند دز را دگر یار نیست

کسی را برو دست پیکار نیست

ولکن جهان‌آفرین یار تست

چنین دز گرفتن هم از کار تست

سپاهت گر آهنگ گردون کنند

دماغ از سر مهر بیرون کنند

و گر سوی دریا بود رای جنگ

ز دریا به خشکی گریزد نهنگ

ولیکن چنین تختگاهی شگفت

به نیروی یزدان توانی گرفت[39]

 آخرین ابیاتی که ابن‌بی‌بی از شاهنامه‌اش برگزیده و در متن تاریخی آورده، در مدح خواجه شمس‌الدین محمد جوینی است که اباقا، ایلخان مغول، او را برای سر و سامان دادن به امور روم در آسیای صغیر به آنجا فرستاده بود. برخی از آن ابیات این است:

سپاه مغول همچو شیر دمان

فتادند در لشکر شامیان

برادر شده با مغل رومیان

برای مصالح ببسته میان

در ایام سلطان دین کیقباد

چنان ایمنی کس نمی‌داد یاد

که در عهد توقو و پروانه بود

کسی را به غم هیچ پروا نبود

ترا اعظم ایلخان اباقا

که صد قرن بادش به عالم بقا

چو تدبیر صاحب به پایان رسید

ز ناگاه پروانه آمد پدید

نشست از بر تخت سلطان روم

ز تدبیر و رای بد و بخت شوم

چو کرد او چنین اهل روم و عرب

نهادند نامش شه بی‌ادب

که این تُرک تَرک ادب کرده را

دهد داور عدل یزدان سزا

چنین گفت دستور کون و مکان

الغ شمس‌الدین صاحب کامران

یکی بحر مواج از دانش است

ز رایش زمانه پر از رامش است[40]

 سرودن ابیاتی به پیروی از شاهنامه با انگیزة اندرزدهی به پادشاهان و دیگر مقامات بلندمرتبة تاریخی در راحه‌‌الصدور نیز دیده می‌شود. مؤلف پس از ذکر ماجراي ”قتل ‌نمودن سلطان طغرل مخالفان خويش را،“ چند بيت به شيوة شاهنامه فردوسي به‌ منظور پند و اندرز به سلطان طغرل مي‌سرايد و این‌گونه بدين موضوع مي‌پردازد:

روزي سلطان به تماشاي قلعه بود و ايشان را زجري مي‌فرمود. قتلغ تشت‌دار را اجل شتاب کرد و سفاهت آغازيد و با سلطان مواجهۀ ناسزا گفتن پيش گرفت . . . سلطان گفت: تو را با پدرم چه بود که تو را بخريد و پادشاهي داد؟ او زبان برگشاد و گفت: به استصواب اتابک محمّد، ده‌هزار دينار سرخ به کينة خواهر که زن پدرت بود، به من داد تا شربت در حمام بردم و پدرت را دادم و با تو همين خواست رفتن. سلطان را از اين حال، غضبي عظيم مستولي شد و حالي جمله را کشتن فرمود و آن سرها همه بدين سخن بريده گشت. شعر:

کسي را که خون‌ريختن پيشه گشت

دل دشمن از وي پُرانديشه گشت

بريزند خونش بدان هم‌نشان

که او ريخت خون سر سرکشان

ميازار کس را که آزادمرد

سر اندر نيارد به آزار و درد

چو گيتي سه روز است چون بنگري

مکن از پي اين‌قدر داوري[41]

نتیجه‌گیری

در اين جستار، سه متن تاريخي فارسی را که در آسیای صغیر در دوران حکومت سلجوقیان روم نگارش یافته است، با هدف دستیابی به چگونگی و چرایی حضور شاهنامه در آنها، بررسي کرديم. حاصل پژوهش بر ما آشکار کرد که شاهنامه به منزلة نمایندة فرهنگ، تاریخ و تمدن ایران در آسیای صغیر حضور نمایانی داشته است. نمونه‌ای از این حضور را در متون تاریخی‌ای می‌بینیم که به زبان فارسی در این سرزمین نوشته شده‌اند. این تاريخ‌نوشته‌ها به شکل‌هاي گوناگون و متناسب با اهداف تاريخ‌نگاران با شاهنامه پيوند يافته و پاره‌‌هاي متن شاهنامه در دلالت‌پردازي‌هاي این متون تاريخي و دريافت معناهاي گاه پوشيدة اين متون تأثير بسياري داشته است. ابیات، شخصیت‌ها، داستان‌ها، مضامین و اندیشه‌های نمودیافته در شاهنامه، همگی برای پاسخگویی به اهداف و انتظارات تاریخ‌نگاران در این متون تاریخی به کاررفته است. همانندسازی شخصیت‌های تاریخی مورد نظر تاریخ‌نگار به پادشاهان و پهلوانان ایرانی شاهنامه، مشروعیت‌ و پنددهی به پادشاهان و بیان لزوم رعایت عدل و راستی و رعیت‌پروری از سوی آنها در قالب اندیشة ایرانشهری نمودیافته در شاهنامه، آراستن متن تاریخی و تأیید و تأکید سخنان تاریخ‌نگار و جانبداری پوشیده و گاه صریح از برخی شخصیت‌های هم‌عصر تاریخ‌نگار، گوشه‌هایی از نقش‌آفرینی‌ شاهنامه در متون تاریخی مورد پژوهش است.

در پایان باید گفت این‌گونه شهرت و حضور شاهنامه در میان طبقة حاکم و جامعة آسیای صغیر حاکی از استمرار و تداوم حیات شاهنامه و فرهنگ ایران در خارج از مرزهای ایران است و این رابطة بینامتنی باعث رابطة بینافرهنگی نیز شده است.

 

[1]ذبیح‌الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران (تهران: امین، 1373)، جلد 3، 305؛ فاطمه تقوایی، ”ایرانیان در دیوان‌سالاری حکومت سلاجقۀ روم،“ رشد آموزش تاریخ، دورۀ 13، شمارۀ 1 (1390)، 38.

[2]رضا خسروشاهی، شعر و ادب فارسی در آسیای صغیر تا سدۀ دهم هجری (تهران: دانشسرای عالی، 1350)، 15.

[3]Graham Allen, Intertextuality (London and New York: Rotledge, 2000), 1.

4کی‌خسرو کوچک‌ترین فرزند قلج ارسلان، پادشاه سلاجقة روم و ولیعهد او بود. او در دارالملک قونیه سلطنت کرد و در رم به پادشاهی قدرتمند تبدیل شد. در دو دوره (588-599) و (601-607ق) بر روم حکومت کرد. از وقایع دوران حکومت او تصرف انطاکیه (آنتالیا در کنار دریای مدیترانه) بود. او پادشاهی شعردوست و حامی شاعران و دانشمندان بود. بنگرید به محمدامین ریاحی، زبان و ادب فارسی در قلمرو عثمانی (تهران: پاژنگ، 1369)، 45؛ ابوالقاسم فروزانی، سلجوقیان از آغاز تا فرجام (تهران: سمت، 1393)، 261.

5علا‌الدین کی‌قباد اول (616-634ه) بزرگ‌ترین و نام‌آورترین پادشاه سلجوقی روم است. او مدت 17 سال در آسیای صغیر پادشاهی کرد. دلاوری‌های کی‌قباد و امنیت و آسایشی که برای مردم در آسیای صغیر فراهم کرده بود و حمایتی که از علم و ادب و هنر می‌کرد، سبب شد همگان او را پادشاهی خوب و محبوب بدانند. بنگرید به ریاحی، زبان و ادب فارسی در قلمرو عثمانی، 57-58. همچنین، در دورة حکومت او به سبب فتوحاتی که صورت داد، ممالک آسیای صغیر بسیار پهناور شد.

[6]یحیی‌بن محمد ابن‌بی‌بی، اخبار سلاجقۀ روم، به اهتمام محمدجواد مشکور (تهران: کتاب‌فروشی تهران، 1350)، 11 و 19.

[7]کریم‌الدین محمود آقسرایی، مسامره‌الاخبار و مسایره‌الاخیار، به کوشش عثمان توران (تهران: اساطیر، 1362)، 110.

[8]فاطمه مدرسی، ”زبان و ادب فارسی در آسیای صغیر،“ نامۀ فرهنگستان، سال 7، شمارۀ 1 (1384)، 71.

[9]Jacques Poulin, Volswaagen Blues (Montreal: Lemeac, 1988), 189.

[10]جلال خالقی مطلق، سخن‌های دیرینه، به کوشش علی دهباشی (تهران: افکار، 1381)، 297.

[11]ابن‌بی‌بی، اخبار سلاجقۀ روم،  28-29.

[12]آقسرایی، مسامره‌الاخبار، 96-97.

[13]آقسرایی، مسامره‌الاخبار، 277.

[14]آقسرایی، مسامره‌الاخبار، 134-135.

[15]محمدبن علی‌بن سلیمان راوندی، راحه‌الصدور، تصحیح محمد اقبال (تهران: علمی، 1333)، 61.

[16]راوندی، راحه‌الصدور، 64-65.

[17]آقسرایی، مسامره‌الاخبار، 157.

[18]آقسرایی، مسامره‌الاخبار، 98.

[19]راوندی، راحه‌الصدور، 29.

[20]محبوبه شرفي، زندگي، زمانه و تاريخ‌نگاري وصاف شيرازي (تهران: پژوهشکدة تاريخ اسلام، 1392)، 74.

[21]راوندی، راحه‌الصدور، 69.

[22]راوندی، راحه‌الصدور، 169.

[23]راوندی، راحه‌الصدور، 377.

[24]راوندی، راحه‌الصدور، 215.

[25]ابن‌بی‌بی، اخبار سلاجقۀ روم، 100-101.

24فخرالدین بهرامشاه در ارزنجان سلطنت می‌کرد. او پادشاهی بخشنده و ادب‌پرور و دانش‌دوست بود و به همین علت، دربارش محل حضور شاعران، نویسندگان و دانشمندان ایرانی بسیاری نیز بود. نظامی گنجوی مخزن الاسرار را به نام او نوشت و به او تقدیم کرد.

[27]ریاحی، زبان و ادب فارسی در قلمرو عثمانی، 34.

[28]ابن‌بی‌بی، اخبار سلاجقۀ روم، 71-72.

[29]راوندی، راحه‌الصدور، 59.

[30]راوندی، راحه‌الصدور، 357.

[31]ریاحی، زبان و ادب فارسی در قلمرو عثمانی، 38-39.

[32]ریاحی، زبان و ادب فارسی در قلمرو عثمانی، 38.

[33]ابن‌بی‌بی، اخبار سلاجقۀ روم، 160.

[34]ابن‌بی‌بی، اخبار سلاجقۀ روم، 90.

[35]راوندی، راحه‌الصدور، 273.

[36]راوندی، راحه‌الصدور، 25.

[37]آقسرایی، مسامره‌الاخبار، 95.

[38]ابن‌بی‌بی، اخبار سلاجقۀ روم، بیست‌و‌چهار.

[39]ابن‌بی‌بی، اخبار سلاجقۀ روم، 100.

[40]ابن‌بی‌بی، اخبار سلاجقۀ روم، 671-679.

[41]راوندی، راحه‌الصدور، 352.

استاد بالاخره ویزایش را گرفت

سعید یوسف Saeed Yousef <syousef@uchicago.edu> (دانش‌آموختۀ دکتری ادبیات تطبیقی دانشگاه تورنتو، 2004) آثارش را از نیمۀ دهۀ 1340ش در ایران و بعد در اروپا و امریکا در حوزه‌های شعر، مقاله و ترجمه در نشریات گوناگون یا به‌صورت کتاب منتشر کرده است. از سال 2002م به تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه شیکاگو اشتغال دارد. زمینۀ اصلی کار ایشان شعر، نقد شعر و تاریخ معاصر ایران است و کتاب‌هایی نیز برای آموزش زبان فارسی به انگلیسی‌زبانان نوشته است.

یادی از حشمت مؤید و ادای احترامی

یکی از شوخی‌های استاد مؤید–که آدم بسیار شوخی بود-در این هفت هشت سال آخر زندگی‌اش این بود که می‌گفت خیال مسافرت دارم، همه‌‌چیز هم آماده است، فقط هنوز ویزا را نداده‌اند و منتظر ویزا هستم. منظورش ویزای سفر به آن دنیا بود. کار ویزا سرانجام روز دوشنبه 4 تیرماه ۱۳۹۷ش/25 ژوئن 2018م درست شد و استاد به سفری رفت که سال‌ها بود انتظارش را می‌کشید. او متولد ۱۳۰۶ش بود.

وقتی سخن از تحصیلات دانشگاهی به میان می‌آید، فقط مدرک شما نیست که مهم است، بلکه این نیز مهم است که از چه دانشگاهی آن مدرک را گرفته‌اید و زیر نظر کدام استاد کار کرده‌اید. حشمت مؤید همیشه با افتخار از این یاد می‌کرد که شاگرد هلموت ریتر (Hellmut Ritter, 1892-1971)، ایران‌شناس معروف آلمانی، بوده و به‌اصطلاح محضر او را درک کرده است. او دکترایش را در ادبیات فارسی در شهر فرانکفورت آلمان در سال ۱۹۵۸ گرفته بود. ولی در سال‌های بعد، این حشمت مؤید بود که شاگردان ادبیات فارسی باید به درک محضرش و به شاگردی او افتخار می‌کردند. پس از چندین سال اقامت و تدریس در آلمان و ایتالیا و مدتی نیز در هاروارد، استاد مؤید از سال ۱۹۶۶ تا سال ۲۰۱۰، یعنی به مدت ۴۴ سال، استاد ادبیات فارسی در دانشگاه شیکاگو بود و در طول این سال‌ها با حضور خود اعتبار ویژه‌ای به دانشگاه شیکاگو به‌عنوان یکی از مراکز مهم تدریس زبان و ادبیات فارسی بخشید. در میان استادان بنام ادبیات فارسی که اکنون در دانشگاه‌های امریکا شاغل‌اند، می‌توان دو نسل از شاگردان او را یافت.

قطعاً این شاگردان دیروز و استادان امروز چیزهای بسیاری دربارۀ او دارند که بگویند و خواهند گفت، نیز دربارۀ اهمیت جایگاه علمی‌اش. من به همین مختصر اکتفا می‌کنم که بگویم ضمن آنکه شیخ احمد جام و آرا و احوال متصوفان هم‌عهد با او را می‌توان زمینۀ اصلی کار و تخصص استاد مؤید دانست، به گواهی کلاس‌ها و نیز کتاب‌هایش از ادبیات معاصر نیز غافل نبود. چاپ انتقادی دیوان پروین اعتصامی و چاپ ترجمه‌های داستان‌های نویسندگان معاصری همچون گلشیری گواه آن است.

زمانی که من کارم را در دانشگاه شیکاگو شروع کردم، هنوز در حال نوشتن رسالۀ دکتری‌ام در دانشگاه تورنتو بودم و استاد راهنمای من و اعضای کمیتۀ دکترا و دفاع از پایان‌نامه همه در تورنتو بودند. در عین حال، پس از آشنایی نزدیک با حشمت مؤید در شیکاگو، حیفم آمد که از وجود او در مقام عضو بیرونی کمیته یا به‌اصطلاح outside reader بهره نگیرم و او نیز با لطف بسیار پذیرفت. البته کار رسالۀ من بدون نظر و مشاورۀ او تمام شده بود، ولی در جلسۀ دفاع در تورنتو، حشمت مؤید نیز از طریق تله‌کنفرانس حاضر شد و ما همه دور میزی نشسته بودیم و صدای او نیز از دستگاهی در وسط میز با ما همراه می‌شد و می‌دیدم که چقدر دقیق همه‌چیز را خوانده و چقدر هم باحوصله و با حضور ذهن تا پایان آن جلسه با ما بود. از سر لطف، از دیگر اعضای کمیته خواست که پایان‌نامۀ من با درجۀ ممتاز پذیرفته شود، ولی استادان تورنتو گفتند که اصولاً چنین چیزی در سیستم دانشگاهی آنها وجود ندارد.

از حضور ذهن‌اش در آن جلسه گفتم، ولی متأسفانه از چند سال بعد با پیشرفت تدریجی آلزایمر این حضور ذهن روی در نقصان گذاشت. آن حافظۀ قوی که همه‌چیز را با همۀ جزئیات به‌ خاطر داشت، در سال‌های اخیر به نظر می‌رسید که خاطرات گذشته را غربال کرده و فقط اندکی از درشت‌ها و تأثیرگذارها را نگه داشته و همان‌ها را تکرار می‌کند. خاطراتی از شهر همدان داشت که کودکی‌اش را در آن گذرانده بود: برف‌های سنگین که مردم را مجبور می‌کرد در کوچه‌ها برای عبور تونل درست کنند و وجود گرگ‌ها در چنین سرمایی؛ خاطرۀ میوه‌دزدی از باغ‌های همدان با بچه‌های هم‌سال و بعد پیدا شدن سرو کلۀ باغبان مهربانی که به‌جای توبیخ، به آنها میوه داده بود و این را همیشه چون نمونه‌ای از انسانیت نقل می‌کرد؛ اظهار دلتنگی دائم برای ایران که گاه با اشک ریختن همراه می‌شد؛ و البته تعالیم بهائی. بارها از او این عبارت از سخنان بهاءالله را شنیدم: ”ای اهل عالم، همگی بارِ یک دارید [دار = درخت] و برگِ یک شاخسار،“ سخنی که وحدت عالم انسانی را از نظرگاه دیانت بهائی می‌رساند.

شاید از چنین منظری بود که، با آنکه می‌دانست من آدمی بی‌دین‌ام، بارها به من می‌گفت: ”استاد، شما تا به حال آدم کشته‌اید؟ دزدی کرده‌اید؟ حق کسی را خورده‌اید؟ هیچ‌کدام از این کارها را نکرده‌اید. پس شما بهائی هستید.“ بهائی بودن برای او چنین چیزی بود و به همین سادگی؛ یعنی انسان خوب بودن.

و جالب آنکه در عین داشتن چنین اعتقاداتی، برخی از خصوصیات یا رسوبات تربیت رضاشاهی نیز در نگاهش به ایرانی و غیرایرانی، فارسی و غیرفارسی گاه خود را نشان می‌داد و در چنین اوقاتی، من سکوت می‌کردم و ترجیح می‌دادم با پیرمرد بحثی نکنم.

در ۲۲ مهرماه ۱۳۸۶ش/۱۴ اکتبر ۲۰۰۷م، بخشی از برنامۀ سالانۀ ایرانیان شیکاگو به بزرگداشت استاد مؤید به مناسبت هشتادسالگی‌اش اختصاص داشت و در آن برنامه، من هم شعری را که برای هشتادسالگی او سروده بودم خواندم. فکر کردم شاید نقل آن در اینجا خالی از لطف نباشد. با نظرداشت به چنان مناسبتی و چنان استادی، زبانی هرچه قدمایی‌تر و وزنی کم‌کاربرد برای این شعر انتخاب شده بود، یادآور اوزان و زبان ناصر خسرو: ”از دهرِ جفاپیشه زی که نالم؟“ و طبعاً با تمسّک به انواع صنایع و مبالغات مرسوم در شعر قدیم و حتی ذکر مادّه تاریخ.

استاد ادب، حشمتِ مؤیّد

استاد ادب، حشمتِ مؤیّد
در فضل، میانِ سران، سرآمد

دانشور و دانش‌پژوه و دانا
فرهیخته، فاضل، فهیم و بِخرَد

در فضل، نگر پایۀ رفیعش
کانجاست که شهبازِ علم پرَّد

بسته‌ست رهِ جهل، تا بنا کرد
ز آراءِ متینش سدیدتر سدّ

آسان شود از او متونِ دشوار
بگشاید ازو هر چه شد مُعَقّد

جویندۀ دانش هرآنکه باشد
او راست مؤیّد دلیل و مقصد

شاگردِ وی استادِ زبده گردد
آموخته از وی اگر یک از صد

پورِ همدان است و، پورِ سینا
خرسند که بیند وَرا به مسند

در جمعِ ادب جلوه‌اش نمونه‌ست
چون جلوۀ پروین به سبز گنبد[1]

آثارِ وَرا در فرایدش بین
آن فردِ فرید، آن کتابِ مفرد[2]

بنگر صفحاتش، بسی هزاران
تدوین‌شده بین در بسی مجلد

هر صفحۀ آن آیتی ز فضلش
چون همّتِ او بی‌کران و بی‌حدّ

آزادگی‌اش را هرآنکه دیده‌ست
در قیدِ ارادت شده مقیّد

نیکی است مرامِ وی و نبینی
در ردّ بدی هرگزش مردّد

با ذاتِ تواضع هماره نزدیک
وز کبر و ز نخوت بعید و ابعد

با راستی از دوستانِ جانی
در دشمنی‌اش با کژی زبانزد

با خُلقِ خلیقش، دلیر و بی‌باک
با رقّتِ دل، رایِ او مؤکد

افریشته‌ایش از نژادِ ژرمن[3]
گشته‌ست نگهبان ز سوی ایزد

این گنجِ خرد با چنین نگهبان
بادا که زید بس مدید و ممتد

مفعول مفاعیل فاعلاتن
از زمرۀ اوزانِ کم بسامد

در وزنِ قریب، اخرب است و مکفوف
کاین خامه نبشت این سرودِ سرمد

امّید که ماند چو نامِ نیکش
این چامه ازین بی‌نشانِ بی‌رَد

تاریخ چنین جشن فرّخی را
سازم به دو وجه این‌زمان مؤبّد

هشتاد و هزارست و سیصد و شش
گر زانکه ندانی حسابِ ابجد

دانی اگر ابجد، نگر که تاریخ
با حذف یکی ”یا“ شود مخلد

یعنی که رسیده اگر به هشتاد
”صد سال دگر خوش زید مؤیّد“‌[4]

issue3-2-a9

از راست: سعید یوسف، فرانکلین لوئیس، حشمت مؤید و پل لوزنسکی در مهمانی خانۀ استاد لوئیس به افتخار استاد مؤید، نوامبر 2007م.

[1]اشاره به تحقیق او در آثار پروین اعتصامی و چاپ دیوان اشعارش.

[2]اشاره به تصحیح و چاپ انتقادی کتاب حجیم فرائد غیاثی، تألیف جلال‌الدین یوسف اهل.

[3]اشاره به همسر آلمانی استاد، خانم روت مؤید.

[4]آخرین مصرع به حساب ابجد معادل ۱۳۹۶ است که اگر یک ”یا“ (یعنی حرف ”ی،“ معادل ۱۰) از آن کم شود، عدد ۱۳۸۶ یعنی سال برگزاری آن بزرگداشت در شیکاگو به دست می‌آید.

برادر ُکردم،امیرحسنپور

Amir. Your name is so simple. “The Commander.” But, in fact, it’s more complicated than that. Your father changed it from Omar to Amir knowing that you would be in a Shi’a land in Tehran for the last years of your high school. In fact, there was nothing simple about you at all.

Born on November 17, 1943 in Mahabad, Iran, you reached your seventy-third birthday this year, dear friend, and your life has been full of accomplishment. We all sat at your hospital bed standing watch as you slipped away in your long struggle with cancer, eyes closed and breathing heavy though stable and calm through it all. Then, at 5:49 on Saturday morning on June 24 of this year, you quietly left us weeping by your side motionless with blinding grief and shaken by the thought that you were no longer on this planet. Peace in Paradise. Oh yes, I know how you would dislike these words, but you know that the Persian word, pardis, is the root of our English word. When I first met you, I heard your name was “Kak Amir,” a Kurdish version. Then, as time went on, we all began to call you “Amir Khan,” in a reference to your faux military status which you scorned. You got even with me by naming me, a Peace Corps volunteer of all things, “Tom Khan.”

I met you on one of those frigid Zagros mountain days in December 1964. You were comfortably ensconced in your home reading, just down the alleyway from the bazaar. Bob Abramson, the other Peace Corps English teacher, led me to that heavy wooden door of your house and banged the knocker loudly. We had tea and cookies that day according to polite society customs, just Bob, you and me. We came to your house a few more times again, but usually met in our second-floor apartment in the old bank building on the main street.  After introductions and brief mention about what I was going to do in Mahabad, you corrected me about the town’s name. “Tom, we actually call this place “Cool Spring” or soujboolak in Kurdish.”  This was just the beginning of the avalanche of information on a myriad of subjects from Amir.

From these early days of our brotherhood, there began a long list of historical and archaeological   discussions about the writings of British, Australian, French, and Italian historians aligned with the Communist Party or from Socialist activist backgrounds, including your all-time favorite work, Man Makes Himself, by the Australian-born Marxist scholar, V. Gordon Childe. We spoke about that and several other of Childe’s writings on Labor and Civilization. All these and more were new to me though I had studied Tomistic philosophy and French literature at Notre Dame in Indiana. You had asked me if I had read much fiction and I had said some American and French as school requirements. I had then asked you the same question, and you said very little except in school. And so, for the next fifty-two years, we discussed a range of topics in history, anthropology, philosophy, archaeology, and in Marxism as well as any number of social sciences, debating their virtues and failings. Religion did not figure high at all in these discourses so when I told you that I had been in Mashhad for the previous eight months, and that some of my Persian friends took to calling me “Mashti Tom,” you had looked disapprovingly on such mirth, and announced that for you, I was only “Tom Khan.” We never spoke again about Mashhad or pilgrimage sites focusing instead on civilizations, dialectical materialism and class struggle in nearly all that we read the years I spent in Mahabad. We also talked a lot about socialism and the communist party of Iran, the Tudeh Party.

Bob was amused by our exchanges and debates, interjecting his questions and comments about the present Kurdish conditions, society and economy, and the doings of the Pahlavis in Tehran and the countryside or rusta. Together, Bob and I recalled the beginnings of Peace Corps, our training programs in Oregon and Michigan respectively, and our own unpreparedness for anything Iranian, much less Kurdish. We both had had our brief introduction to the linguistics of second language learning, but that did not count for much. We were Bachelors of Arts and Sciences, or, as Peace Corps dubbed us, “AB generalists” thrown into developing societies of the Third World.

We were witnesses, as Amir observed, of the modernity process of global outreach of industrial countries to pull other countries into rapidly expanding capitalist relations, and if we looked closely, we might observe various forms of resistance to this process. These discussions and others with Amir made me rethink so many of my older assumptions, and he became our main source of information about “Modern Iran” and the Kurdish resistance movement in Iran and in the Middle East, particularly in northern Iraq and eastern Turkey, countries that bordered northwestern Iran. It was Amir who introduced us to the fairly recent history of Mahabad and its singular Mahabad Republic of Kurdistan of 1946 and the reasons for its rise and fall. He took us to the grave site of Ghazi Mohammad, the leader of the Republic, who was executed by the Pahlavi forces in the winter of 1946.

Throughout the spring and summer of ’65, Bob and I saw Amir almost daily. As one of our colleagues and an increasingly close friend, he was introducing us to his perspective on the limited rights of Kurdish people as a minority under Pahlavi rule, the issues of US and Iran relations and military advisors, the Vietnam War, the role of women and families in Iranian society, the daily forms of resistance to modernity, and the complicated gender and family relations in Iran. In fact, these discussions were both instructive and amusing at the same time. My first encounters in Mahabad were with some of Bob’s friends whom he had befriended in evening get-togethers in their homes over the previous fall term before I had arrived. On nearly my second or third day in Mahabad, I met a Kurdish banker friend of Bob’s who began our conversation with “the rules of the street.” I was told that there are two languages spoken in Mahabad, “Kurdish and English.” The second rule was politics was everything – he wanted to know why the CIA killed President Kennedy. Stunned by both “rules” as no one had broached such matters to me while I was in Mashhad, I answered that I was willing to learn Kurdish though I had been studying Persian for nearly a year by then, and had no idea how to get Kurdish language materials, and secondly, had a few notions about Kennedy’s death none of which included the CIA!  From these early days in Mahabad, I had learned some important lessons about Kurdish nationalism, and Iran-US politics.  Bob and I had met our first Kurdish scholar, companion, and teacher, dear Amir. It was over time that Amir and I became brothers in many ways.

Amir had just completed his BA degree in English from the University of Tehran, and following those four years, he went on to complete a year at the Tehran Teacher Training College. Now, he was assigned to teach in Mahabad’s secondary schools or at the dabirestan level. In short, we and Amir had become colleagues in teaching English as a second or third language to the young Kurdish and few Azeri and Armenian adventuresome high school students in that remote mountain town comprised of 90% Kurdish Mokri and Debokri Sorani-speaking peoples of Kurdistan. We discussed why there were no more pastoralists in Kurdistan as that was part of an older period of history. While some texts on Iran do talk about the Kurdish tribes as do the American diplomats in their consular reports, Mr. Eagleton, a past US consul in Tabriz does not use those words in his introduction to Kurdish language. Come to think of it, in trying to follow the advice of Bob’s banker friend, I had asked the Peace Corps Office in Tehran to send me a Kurdish grammar and funds for a Kurdish language tutor. The reply was a little stunning – the PC Office told me that since Kurdish is a dialect of Persian, there are no funds for dialects so they could not support my language studies. I then asked my twin brother Ted in the States to find Professor Ernest McCarus’ Kurdish grammar used in his classes at the University of Michigan where he taught, and send a copy to me. My brother found the book and sent it.  It was a lesson in the Iranian linguicide of Kurdish. I left it behind with Amir when I returned to the States in 1966.

Proud of his town’s historical role in the on-going Kurdish national struggle for self-determination and the survival of Kurdish as an endangered world language, Amir’s home was stocked with Persian, Kurdish and English works on a wide spectrum of topics hidden away from Iranian security and public eyes. I found that unlike so many other educational colleagues, he had an unquenchable thirst for books. He was equally enthusiastic about Marxist theories and world view. I found that in those two years in Iran and for the rest of my life that there was just no one else like Amir Khan.

It was Amir Khan who led us to a summer excursion into the Zagros plateau north of Mahabad in search of ancient caves with some Peace Corps friends from distant Rezayeh who were also engaged in English training. During the summer months, we also spent time in picnics with our Kurdish, Gilaki, and Persian teacher and professional friends in the valleys and dells of the surrounding mountain streams in laughter-filled story-telling and mountain-naming mixed babble of English and Kurdish according to the “rules.”  In more somber moments, Amir related some of his experiences during his Tehran stay at the university, such as the time when he and several other Kurdish undergrads asked to be included in the underground students’ socialist club mainly followers of the forbidden Tudeh party – they were accepted immediately with another kind of “rule” or understanding about their use of Kurdish. They were told by the Persian-speaking students to not speak Kurdish, or there “would be consequences.” It was not the first time that I began to learn of the factionalism in the Iranian student movement.

By the fall of 1965, Amir and I were deep into our discussions about Marx and Marxist theories of historical change and historical generalizations with a growing list of new works for me. I had already discovered Eric Hobsbawm and George Rudé, part of the British “social historians” in their eye-opening work on the threshing machine protest by workers of Sussex near Kent, England. They had based their research mainly on the police records of the striking peasants in their co-authored work, Captain Swing –  the mysterious signature found at the bottom of the warnings that appeared on local parsons’ doors of the possible burning of local wheat fields using threshing machines and not human labor. This wonderful work was my introduction to the English social history school while I was in Mashhad where I had by chance met the British Consul and took some liberties with the British Council’s library. Before the year was out, Amir and I had read and discussed other British and French historians’ works, such as E. H. Carr’s seminal work on What Is History?, E. P. Thompson’s recently published The Making of the English Working Class, and the equally seminal work of Marc Bloch, The Historian’s Craft. We promised each other to continue reading the English Social Historians and the French Annales school historians after I left Mahabad at the end of my two-year obligation that had begun in February 1964. We also completed a translation project of a Kurdish romance story in the midst of our school work that included Bob and me conducting Friday (a holiday) classes in acquired language learning with all the English teachers of Mahabad and nearly free evening Adult English classes in one of the high schools for anyone interested in the subject. As with everything else, Amir was a fellow teacher in both Teacher and Adult Evening classes.

The English translation of a Kurdish folk tale that Amir and I did was his idea. The story, Khadj va Siamand, in both Persian and Kurdish, was based on a popular Kurdish ballad concerning the youth of Kurdistan in Sorani Kurdish. Khadj was the attractive young daughter of a wealthy Kurdish merchant who had forty sons from his four wives as well as several daughters. Khadj was the most beautiful of them all. Siamand, on the other hand, was a strapping young and good-looking shepherd from a neighboring village who saw Khadj and other young Kurdish girls coming to the communal well on the outskirts of the town. In the midst of the collective spring flower gathering, and the summer harvests from nearby fields, Khadj and Siamand became more acquainted, falling in love with each other over time. They then planned to run away to the mountains to live together, fearing in part her father’s outrage and the forty brothers of Khadj whom she knew would be close behind. In the eventual confrontation in the mountains, first Siamand fell in combat and then, in despair, Khadj leapt to her death off the mountain in the end. We translated the text into polished English and ran off copies of the ballad in Persian and English for the advanced students in the high schools – we were forbidden to use Kurdish by the principal. The mimeographed story was a hit, needless to say. I told Amir that I was sending our translation off to the Netherlands to be published. I found out later that the translation was only listed in a bibliography of Kurdish literature and not published. That would have to wait until later.

By February 1966/1345, I was getting ready to leave Mahabad and then Tehran for the States. Before doing so, Amir and I had decided to translate small parts of E. H. Carr’s What is History?  and V. Gordon Childe’s Man Makes Himself into Persian over the next year. We wanted the social studies teachers and advanced students to benefit from these authors. Amir was to do most of the translations, while I was to work on some bibliographic information. We planned for a translation into Kurdish but it was never done as we were both too busy in graduate programs. We did finish the two translations of Carr and Childe into Persian that I left with Amir.

Little did I realize how important we would become to each other in the next three decades. By 1975, I had married Janice and completed my doctorate at Indiana University in Middle East history with a minor in Persian Studies with a US grant while Amir had gone to the University of Illinois at Chamagne-Urbana in the mid-1970s. While Amir continued his studies in Communication, I was soon hired first by Macalester College in St. Paul, Minnesota, and then by Georgetown University in DC. We met a couple of times first in Chicago at the 1975 American Historical Association meeting, and then again at Illinois University as the Iranian Revolution was beginning in 1977/1356. I was the one of the guest speakers of the Confederation of Iranian Students – US at the University of Illinois and took part in one of their campus-wide conferences on Iran.

By 1979/1358, in the midst of the Iranian Revolution, like so many other Iranian students, Amir had returned to Iran with hopes for a better Iran in his mind and heart. In 1986, Amir completed his Illinois doctorate program, and, with his family, immigrated to Canada, settling first in Toronto, then in Windosr and Montreal, and finally back to Toronto taking teaching positions in those cities’ universities in Communication and Middle Eastern studies. In 1992, Amir published his revised thesis with the new title of Nationalism and Language in Kurdistan, 1918-1985 in which he made a very strong case for the role of a nation-state in the evolution and survival of languages such as Kurdish. He also argued for the standardization of Kurdish language that would contain the northern/southern Kurdish dialects of Kirmanji and Sorani.  Amir continued to read and write about Marxism and applying his Marxist perspective in his writings and teachings in his many articles on oral traditions of Kurdistan, linguistics, linguicide, genocide, Turkish and Iranian policies, the role of language formation in the media, in song and music throughout his academic career at the University of Toronto. His final work of articles in Farsi was published in April 2017, which was particularly special to him and is entitled, Bar Faraz-e Mooje Nuvin-e Kumunism [On the New Wave of Communism].

On reflection, Amir was my brother, colleague and closest academic life companion. We had left the level of normal friendship long ago during our continued conversations, debates and discussions. Amir had radicalized me in both my politics and historical research. Many of my American Peace Corps volunteer companions had remarked, rightfully, that the Peace Corps and their Iran experiences had “changed their lives.” For me, Amir, Kurdistan, and contemporary Iranian struggles for political and economic independence had changed my life. My dear mother took about three seconds upon my return to our Lafayette, Indiana home after my two-year Peace Corps absence to say that, “Tom, you’ve changed.” She was absolutely correct. It took take me several years to completely understand that statement as “Yes, Mom, I have changed because of my Kurdish brother and the Iranian people’s life and death struggles against various imperial powers including the United States.”

Sometime after I had left Georgetown University and was invited to Birzeit University in the Occupied Palestinian Territories that I understood how much of Amir’s world view or jahan bini influenced my thoughts as an analyst of contemporary US foreign policy as well as an historian of 18th century Iran. Amir and I had also discussed Immanuel Wallerstein’ s world systems analysis of center and periphery dialectics and the role of US development polices within Washington’s Consensus and world geopolitics that contributed to “underdevelopment”. We continued our discussions of Andre Gunnar Frank, Paul Baran, Samir Amin and Walter Rodney regarding dependency theories and US Agency for International Development, or US AID. My own reading of these political economic theories was in relation to historical studies of greater Asia and world historians’ work over the past three centuries as became evident in my courses and more recent writings.

Thus, Amir’s death thus has left a “hollow in the land” according to the Southern African adage. I would add that his death has now left a deep hollow in all the hearts and minds of those who knew Amir Hassanpour. His many intellectual feats, his own radical perspective of this world and its affairs, a Marxist perspective from beginning to end, and his amazing historical imagination and humor will not pass as quickly as he did physically in Princess Margaret Hospital in Toronto, Ontario. He, more than any of my life friends and acquaintances, fulfilled Samad-e Behrangi’s famous dictum in his international literary work, Mahi Siyah-ye Kuchulu, (The Little Black Fish) when the Little Black Fish notes towards the end of the story, “Living or dying is not that important. What is important are the influences one may have on the lives of other.”

So, beduwa and goodbye, Kak Amir, for now. I long to be with you again someday, my dear Kurdish friend, colleague, and companion. I am bowed from grief for Shahrzad and Salah, and all of Amir’s fine students for their and our immense loss.

نماد کورش در ادبیات فارسیهود

بررسی اشعار فارسیهود نمودار همبستگی ایرانیان یهودی با ادب و فرهنگ ایران است. این همبستگی‌ها در دوره‌های ایران باستان و ایران اسلامی به دو گونۀ متفاوت بود. در ایران باستان، آنچه قوم یهود را به ایران پیوند می‌داد حمایت از قوم یهود و بازسازی معبد مقدس به دست پادشاهان دوران هخامنشی و تکوین تلمود بابلی در نیمۀ اول دورۀ ساسانیان بود، اما در دورۀ ایران اسلامی، یعنی پس از ورود اعراب به ایران، زبان فارسی به این رابطه استحکام بخشید. نقش یهودیان در پیگیری رابطۀ فارسی میانه و فارسی نو را نباید از یاد برد، زیرا اولین نوشته‌های فارسی نو همانا نوشته‌های فارسیهود است که زبان فارسی را به حروف عبری می‌نوشتند.

بازتاب احترام‌آمیز یهودیان از ایران و ایرانی را در کتب مقدس یهود، به‌ویژه کتاب اشعیای نبی و در سه کتاب عزرا و دانیال و استر می‌توان مشاهده کرد. در کتاب‌های اشعیا و عزرا و استر، نقش فعال و نجات‌دهندۀ پادشاهان ایران، به‌ویژه کورش و داریوش و خشایارشاه، در زندگی و ادامۀ حیات یهودیت بازگو شده است.

توصیف کورش در ادبیات فارسیهود اصولاً از گزارشات و توصیفات شعرای فارسیهود یا از منابعی یهودی مانند تورات و حکایات و روایات تلمود یا از مراجع غیریهودی اسلامی برگرفته شده که غالباً ریشه در منابع یهودی دارند. در مراجع یهودی، عهد قدیم اولین مرجع است که در آن نام کورش مستقیماً 23 بار و مطالبی دربارۀ او به دفعات بیشتر آمده است. از آن جمله می‌توان به تواریخ دوم 33-‌36:22؛ عِزرا 8 – 1:1؛ عِزرا 3:7؛ عزرا 5‌ و 4:3؛ عِزرا 17-3‌:5؛ عِزرا 14 و 3: 6‌؛ اشعیا 44:28؛ اشعیا 13و 1: 45؛ دانیال 1:21؛ دانیال 6:28 و دانیال 10:1 رجوع کرد.[1] در منابع یهودی خارج از کتاب مقدس، وصف کورش را در حکایات و روایات یهودیان و به‌خصوص در تلمود می‌توان جُست.

در منابع غیرایرانی غیریهودی آنچه را مربوط به دوران ایران باستان است می‌توان در نوشته‌های هردوت، گزنفون و بعدتر در آثار فلاویوس ژوزیفوس یافت، زیرا هر یک از آنان به‌گونه‌ای درست یا افسانه‌وار از کورش نام برده‌اند.

در منابع ایرانی اسلامی باید از تاریخ طبری یا تاریخ الرسل و الملوک تألیف ابوجعفر محمدبن جریر طبری وت رجمه و تفسیر فارسی آن یعنی تاریخ بلعمی نام برد که ابوعلی محمدبن محمدبن بلعمی آن را تألیف کرد. آگاهی شعرای فارسیهود از نوشته‌های منابع غیریهودی غیرایرانی مانند آثار هردوت، گزنفون و ژوزیفوس بعید به نظر می‌رسد، اما منابع اسلامی به خوبی در دسترس آنان بود. محققاً هر یک از این منابع در شرح وقایع آن دوران تفاوت‌هایی با آگاهی‌های امروزی ما از تاریخ مستند آن دوران دارند، اما آنچه همگی در آن مشترک‌القول‌اند مدح کورش و سپاس از او به برای رهایی یهودیان از اسارت است.

با نگاهی کلی به نام کورش در ادبیات فارسیهود می‌توان شخصیت کورش را در چهار اثر ادبی پیگیری کرد:[2]

  1. قصۀ دانیال: اثری به نثر که در قرن دوازدهم هجری نوشته شده و احتمالاً برداشتی از کتاب دانیال در عهد عتیق یا ترجمه‌ای از نسخۀ گم‌شدۀ ترجمۀ کتاب دانیال از عبری به آرامی بوده است.
  2. دانیال‌نامه: اثری به نظم از شاعر فارسیهود، خواجه بخارایی(قرن هفدهم میلادی)، که نسخ معدودی از آن در دست است.
  3. اردشیرنامه: اثر شاعر فارسیهود شاهین (اواخر قرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم میلادی) است. در این کتاب داستان ملکه استر با شاه اردشیر و داستان افسانه‌آمیز ایرانی دیگری در هم آمیخته شده است که حکایت فرزند دیگر شاه اردشیر از ملکه وشتی است. در کنار داستان استر و فرزندش کورش، شاعر از فرزند دیگر شاه اردشیر از وشتی، به نام شیرو، و عشق او با یک پریزاد سخن می‌گوید.
  4. عزرا‌نامه: اثر دیگر شاهین است که در اکثر نسخه‌ها در دنبالۀ اردشیرنامه آمده است.

 

نگاهی کلی به نام و جایگاه کورش در ادبیات فارسیهود و منابع یهودی و اسلامی آن

اصولاً شاعران حماسه‌سرای مذهبی فارسیهود که بعد از حملۀ مغول و حکومت ایلخانان می‌زیستند، از شاهنامه فردوسی الهام می‌گرفتند. آنان قدیسین یا وقایع رزم‌های مذهبی را به تقلید از شاهنامه توصیف کرده در این راه از قهرمانان ایران باستان، از جمله زال و رستم و اسفندیار، برای معرفی شخصیت‌های مذهبی استفاده کرده و حتی برای توصیف برخی از این شخصیت‌ها از مفهوم ایرانی ”فرّه ایزدی“ به مفهوم گسترده‌تری به معنی ”التفات الهی“ (Divine Providence) بهره برده‌اند. مثلاً عمرانی، شاعر فارسیهود قرن شانزدهم میلادی، برای توصیف شائول، اولین پادشاه یهودی، و حضرت داوود از همین موهبت یاد کرده است. او دربارۀ شائول گفته است :[3]

در آن عهد در میان نسل عِبَر

نبود چون او یکی با هیبت و فرّ

رُخش آیینۀ نور الهی

سزای تاج و تخت پادشاهی

پدر او را نهاده نام شائول

جوان قابل و دانا و معقول

و دربارۀ داود نیز چنین می گوید:[4]

خوش آمد شاه را دیدار داوود

کمال و دانش و گفتار داود

جوانی دید با فرّ و هدایت

دلیر و کاردان و با درایت

منابع هر دو شاعر در خصوص کورش دانش آنان از کتاب عهد قدیم بوده، ولی سعی کرده‌اند روایات خود را بیشتر با

منابع ایران اسلامی مطابقت دهند، مگر در بعضی موارد که تناقض بسیار موجب عدم رعایت این امر بوده است. شرح این تناقضات را به ترتیت ذیل می‌توان بیان کرد:

  1. در بسیاری ازمراجع یهودی، داریوش و کورش معاصر هم معرفی شده‌اند. کورش فاتح ماد و بابل و داریوش فاتح آسور و پارس خوانده شده‌اند. در همین روایات، گاهی هم به اشتباه کورش داماد و جانشین داریوش معرفی شده است.[5]

باید به خاطر سپرد که در روایت یهودی دیگری داریوش‌شاه فرزند اَحَشوِرُش (خشایارشاه) و شخصی معرفی شده است که معبد مقدس را باز سازی کرد.[6]

  1. در تاریخ طبری و تفسیر بلعمی نیز ترتیب کورش وداریوش و خشایارشاه (اَحَشوِرُش) در هم آمیخته است. بنا به گفتۀ تاریخ بلعمی، بهمن فرزند اسفندیار و نواده گشتاسب بود. و او اَحَشوِرُش [خشایارشاه] را به جای داریوش بر تخت عراق و بابل نشاند:

بهمن نامه فرستاد سوی اَحَشویرش که به عراق حادثه چنین افتاد، باید که تو [اَحشویرش] به هندوستان خلیفتی شایسته بنشانی و به تن خویش بیایی و مُلک عراق و شام و حدود مغرب به تو ارزانی داشتم. آنجا شوی و به جای داریوش بنشینی.[7]

  1. به کار بردن نام‌های اردشیر و بهمن به جای اَحَشوِرُش [خشایارشاه] در اشعار فارسیهود ریشه در منابع اسلامی دارد که خود متأثر از روایات تلمودی‌اند. تاریخ بلعمی به نقل از اخبار ملوک عجم، نام مرکب بهمن اردشیر را برای خشایارشاه چنین توصیف می‌کند که گروهی بهمن را فرزند اسفندیار و نوۀ گشتاسب خوانده به او ”لقب اردشیر [درازدست] خواندندی و گفتند اردشیر بهمن.“[8]

  1. معرفی کورش به نام فرزند اردشیر و اِستر در اشعار فارسیهود هم برگرفته از همین منابع اسلامی است:

و او آنجا به ملک بنشست . . . و مر او احَشویرش را یکی زن بود بزرگوار، به نام ”وشنا“ [وشتی]. برای زن خطایی برفت، او را بکشت و یکی زن از بنی‌اسراییل به زنی کرد، نیکوروی. نام او ”استیر“ واو را از آن زن پسری آمد و او را کیورش نام کرد.[9]

نکته‌ای که مبین ریشۀ منابع یهودی در متون اسلامی است به کار بردن نام ”اخشویرش“ در منابع اسلامی تاریخ طبری و ”احشویرش“ در تفسیر بلعمی است، زیرا این نام همان اَحَشوِرُش (خشایارشاه) ذکرشده در کتاب استر است که در سایر منابع اسلامی او را اردشیر یا بهمن هم خوانده‌اند.[10]

  1. از سایر موارد اختلاف منابع یهودی و اسلامی نَسَب و نسبت خانوادگی استر با کورش است. در یهودی بودن او همه متفق‌القول بوده‌اند و کم‌و‌بیش او را هم به نام‌های مشابه اِشتر، استوریا یا استار خوانده‌اند. طبری نَسَب یهودی او را به ”طالوت که مَلِک بنی‌اسراییل“ است می‌رساند.[11] آنچه متناقض است، نسبت او با کورش است. تاریخ طبری و تفسیر بلعمی در دو جا استر را مادر اردشیر بهمن و راحب را همسر او خوانده‌اند: الف: ”و این اردشیر را مادری بود نام او استوریا از فرزندان طالوت که مَلِکِ بنی‌اسراییل بود؛“[12] و ب: ”و مادر فرزندان بهمن، راحب دختر فِنحَس [پینحاس/ Pinhas] از اولاد رِحبُعَم [Rehovoam] پسر سلیمان، پسر داود است.“[13]

اما تاریخ بلعمی در فصل پیشینش استر را همسر اَحَشویرش [بهمن یا ادشیر] معرفی کرده است. همسری که فرزند مشترکشان کورش نامیده می‌شود:          ج: ”احَشویرش . . . یکی زن از بنی‌اسراییل به زنی کرد، نیکوروی. نام او استیر و او را آن زن پسری آمد و او را کیورش نام کرد.“[14]

  1. کورش را فرزند مادر یهودی خواندن در تاریخ بلعمی و اشعار شاهین نمودار انگیزۀ یهودی ساختن او به علت ”محدودیت مذهبی“ است. شبیه همین انگیزه را فردوسی به سبب ”غرور ملی“ دربارۀ اسکندر داشته است.[15] در منابع یهودی نیز به سبب همین محدودیت مذهبی است که اشعیا انتخاب کورش را میل خداوند می‌داند که به او این توان را داد. اشعیا با این توجیه سعی کاربرد عنوان ”مسیح“ یا نجات‌دهندۀ قوم یهود به کورش را مشروعیت بخشد که اصولاً باید به کسی از ”خانواده داوود“ داده می‌شد. در این خصوص تمایل اشعیا به حدی است که می‌گوید: ”خداوند کورش را برگزید و به او توانایی بخشید تا پادشاه شود.“[16] او در ادامۀ ارادۀ خداوند می‌گوید:

اکنون نیز کورش را برانگیخته‌ام تا به هدف عادلانۀ من جامۀ عمل بپوشاند. من تمام راه‌هایش را راست خواهم کرد. بی‌آنکه انتظار پاداش داشته باشد، شهر اورشلیم را بازسازی خواهد کرد و قوم اسیر مرا آزاد خواهد ساخت. این است کلام خداوند متعال.[17]

فلاویوس ژُزیفوس (37-100م)، فیلسوف و تاریخ نویس یهودی‌الاصل روم باستان، معتقد بود که اشعیا کتاب خود را قبل از برپایی کورش و در حدود 140 سال قبل از خرابی معبد نوشته است و بر این عقیده بود که کورش از آنچه حدود یک قرن و نیم پیش از او در باره‌اش نوشته بودند آگاهی داشته، به خدای یهود ایمان آورده و از تمایل او برای بازسازی معبد خبر داشته است.[18]

  1. پس از عهد قدیم، منابع یهودی دیگر دربارۀ کورش سخنی به میان نمی‌آورند، زیرا نه فقط معلومات تاریخی آنها اطلاع بیشتری دربارۀ کورش به آنها نمی‌داد و در منابع تلمودی هم دیگر جنبۀ تقدسی که در منابع قبلی به او داده می‌شد مشاهده نمی‌شود.

در سال 399م که تدوین تلمود بابلی عملاً پایان پذیرفت، حدود 900 سال از گفته‌های کتاب‌های عزرا و استر گذشته بود و یهودیان بار دیگر در پراکندگی زندگی می‌کردند و لذا دیگر در شرایطی نبودند که کورش را هم‌شأن ابراهیم، موسی و داوود بدانند. به این سبب برداشت آنها از کورش دیگر جنبۀ تقدس خود را از دست داد و او را بیشتر به چشم یک پادشاه دادپرور می‌دیدند تا مسیح و ناجی. [19]

  1. در منابع اسلامی، کیورش یا کورش را در مقام فرزندی و جانشینی اَحَشوِرُش (بهمن/خشایارشاه) می‌شناختند و بر تخت نشستن او ا در سن چهارده سالگی چنین توصیف می‌کنند:[20]

و احشویرش از پس آنک او را این پسر آمد. چهارده سال بزیست اندر مُلک . . . و چون پسرش چهارده ساله شد، احشویرش بمرد و کیورش به ملک بنشست . . . و منشور نو فرستاد، او بنی‌اسرائیل را نیکو همی داشت و بزرگ داشتی و گفتی این خویشان مادر من‌اند.‌[21]

این امر را فقط در اردشیرنامه شاهین می‌بینیم، در حالی که در دانیال‌نامه خواجه بخارایی، کورش هم‌زمان حاکم پارس است و بعدتر جانشین داریوش در بابل (بغداد) می‌شود.

  1. از جمله مواردی که کاملاً با مراجع یهودی متناقض است و هیچ یک از دو شاعر به آن تأسی نکرده اند، ”اسلام آوردن شاه بهمن و کورش است.“ به نظر می‌رسد که منظور بلعمی مترادف شناختن اسلام با یکتاپرستی است، چون اوخدا پرستی را از یک سو ”اسلام“ می‌خواند و از سوی دیگر آن را به ”دین موسی“ نسبت می‌دهد. محمدتقی بهار، مصحح تاریخ بلعمی، در توضیح این موضوع به این بخش ارجاع داده است:[22]

و دانیال . . . مر کورش را به خدای خواند و بدین مسلمانی . . . اما دین مسلمانی پنهان همی داشت تا بهمن آگاه نشود. چون از ملک او سیزده سال بگذشت، بهمن بمرد. چون خبر به کیورش آمد که بهمن به بلخ نماند، او دین مسلمانی آشکار کرد و همه خلق را به شریعت توریت خواند و بر دین موسی، و دانیال را بر همۀ پادشاهی خویش حاکم کرد تا همۀ خلق را به حکم توریت آورد.

 

نماد کورش از دیدگاه مولانا شاهین

اگر زندگینامۀ کورش را از قول شاهین بررسی کنیم، متوجه می‌شویم که بسط و تفسیرات شعری شاهین بیشتر به برخی از منابع تاریخ طبری و منابع تلمودی، به ترتیب، شباهت دارد تا نقل داستان از تورات عهد قدیم، هرچند در خود این منابع نیز عدم هماهنگی وجود دارد. شاهین دانش خود را در خصوص متن تورات و زبان عبری در موسی‌نامه و آفرینش‌نامه نشان داده بود و در اردشیرنامه، منابع افسانه‌ای ایرانی و اسلامی مبتنی بر دوران تلمودی را تا زمان بر تخت نشستن کورش به جای پدر (شاه بهمن) در هم آمیخته و داستانی درهم‌تافته از ریشه‌های مذهبی تاریخی و افسانه‌ای می‌سراید. اما پس از این دوران، دیگر بسیاری از گفته‌های او با منابع یهودی و اسلامی مطابقت ندارد و شاید برگرفته از افسانه‌های دیگر ایرانی و غیرایرانی باشد. برخی از جمله داستان‌های درآمیخته با متن اصلی گزارش عبارت‌اند از رابطۀ رستم و بهمن وتربیت او به دست رستم، بازگشت بهمن به سوی پدرش گشتاسپ، وفات گشتاسپ و بر تخت نشستن بهمن پس از پدر، پادشاهی کردن بهمن، آگاهی بهمن از وفات رستم و بالاخره ازدواج و جدایی بهمن از وشتی، عشق افسانه‌ای شیرو، فرزند نخست شاه بهمن از ملکه وشتی، پس از مرگ شاه بهمن در جنگ با اژدها و در نهایت وفات او در کام اژدها.[23]

از جمله تناقضات طبری و بلعمی با شاهین، معاصر بودن دانیال با کورش، دعوت کورش به دین اسلام ، تشویق او به دست برداشتن از ”آتش‌پرستی“ و قبول ”اسلام“ و کتمان آن تا زمان فوت پدر به مدت 13 سال است. بعضی از این گفته‌ها تا حدی غیرمستندند که محمدتقی بهار، مصحح متن، نیز به آنها اشاره می‌کند.[24]

شاهین ابتدا در قالب فرهنگ ایرانی به توصیف بر تخت نشستن شاه بهمن (اردشیر/ اَحَشوِرُش)، ازدواج او با ملکه وشتی و تولد فرزندشان، شیرو، می‌پردازد. پس از حکایت خشم پادشاه بر ملکه وَشتی و طرد او، به چگونگی انتخاب استر برای ازدواج پرداخته، در پی آن پیوند عروسی پادشاه را با ملکه استر چنین آغاز می‌کند:[25]

 

صفت پیوند شاه بهمن با استر

پیروز و پشوتن و دلیران

میلاد و یلان ملک ایران

از حضرت شهریار رفتند

با هدیه و با نثار رفتند

چون بر در قصر او رسیدند

میران ز دو رویه سرکشیدند

استر ز پرده همچو ناهید

بنمود رخی چو ماه و خورشید

پوشیده نقاب حُسن در رو

در پای کشان، کمند گیسو

آهسته به ناز شد خرامان

چون کبک دری، بتی بسامان

. . .

با مطرب و با نشاط همراه

رفتند پیاده تا در شاه

از حضرت شاه بانویی چند

با موبد و هَگای خرمند

رفتند به پیشواز آن ماه

آن زینت تاج و و زیور گاه

پس از آن دربارۀ تولد کورش، که فرزند این زوج است، سخن می‌گوید.[26]

زاییدن استر کورش را

استِر چو همدم شهنشاه

گردید و بیافت رفعت و جاه

دلشاد شد اردشیر از آن حور

در چهرۀ او ندید جز نور

با او به صفا و ذوق می‌بود

با عشرت و عیش و شوق می‌بود

استر به امر فرد اکبر

شد حامله از شه هنرور

هنگام، چو در رسید زایید

زیباپسری به رخ چو خورشید

حق باب صفا بدو ببخشید

اندر خور تاج و تخت جمشید

شه شاد شد از جمال آن پور

در چهره بُدَش ز خسروی نور

کورش بنهاد نام فرزند

بنیاد ستم ز دهر بر کند

برداشت ز راه کاروان باج

زر داد و درم بسی به محتاج

در شوش نماند بینوایی

از جود و عطای او به جایی

تربیت و تحصیل کورش

آنچه در بسط شاهین در تربیت کورش قابل توجه است جنبۀ تربیت او برای پادشاهی و پهلوانی است تا

جنبه‌های آسمانی و تقدس او:[27]

                 

کورش چو چهار ساله گردید

رویش چو بهار و لاله گردید

شه بی رخ او نداشت آرام

روز و شب و صبح صادق و شام

یک روز پشوتن هنرور

فرمود به اردشیر صفدر

آمد گه آنکه شاهزاده

چشمشن به هنر شود گشاده

نیک و بد و بیش و کم بداند

ضایع‌شده روز او نماند

چون پند وزیر شاه بشنید

از وی همه آن به راه گردید

شه خواست هنروران بسیار

اندر خور کار خود به هر کار

زر داد به هر یکی و فرزند

با زر به هنرور خردمند

تا هر هنری که نامداران

گُردان و یلان و شهریاران

دانش همه یک‌به‌یک بیاموخت

رو از هنر و یلی برافروخت

عمرش برسید چون به ده سال

دولت بگشاد بر درش بال

بر جملۀ شهرهای ایران

درگاه شجاعت، آن دلیران

کس پایۀ او نداشت در جنگ

پولاد بُدش چو موم در چنگ

. . .

مشهور شد او به نامداری

چون رستم زال در سواری

در توضیح کشته شدن شاه بهمن (خشایارشاه) به دست یکی از سرداران محافظ سلطنتی خود،[28] شاهین از افسانۀ کشته شدن او در کام اژدها سخن می‌گوید؛ اژدهایی که محصول کشاوزان را به باد می‌داد و شاه برای نجات ملتش به جنگ او رفت و کشته شد:[29]

 

رفتن شاه اردشیر به شکار ، کشتن اژدها و مردن در شکم اژدها

این گفت و به کار آن پرداخت

چو باد به نزد اژدها تاخت

از دور ورا چو اژدها دید

چو رعد بهار و شیر غُرید

از دَم بفشاندی آتش و دود

در دم بکشید شاه را زود

چو در دَمِ اژدها بشد شاه

با خنجرِ مُشک سر به آن راه

خود را به مقام بوالعجب دید

در صبح امید، شام شب دید

پس از مرگ شاه بهمن، کورش بر تخت پادشاهی نشسته، خطابۀ تاجگذاری خود را ایراد می‌کند. در اینجاست که شاعر با بسط و تفسیر سرنوشت کورش را به تاریخ باستانی ایران پیوند زده، از بی‌عدالتی پدر شاه بهمن، پسر اسفندیار، با رستم سخن می‌گوید و از افرادی همچون نوذر، کی‌قباد، رستم، طوس، ایرج، سلم و تور، لهراسب، بهمن، زال، گیو و گشتاسب نام می‌برد و اشاره می‌کند که همه از این جهان رفتند و آنچه می‌ماند عدالت است. کورش دادگستری را به ملت خویش چنین وعده می‌دهد:[30]

بر تخت نشستن کورش به جای کی اردشیر و عدالت پروری او

چون صبح برآمد از سیاهی

بر شب به فراز تخت شاهی

بر جای کی‌اردشیر بنشست

با داد و صفا و عدل پیوست

. . .

کورش بگشاد لفظ دُر بار

گفت ای سر سرکشان هوشیار

اندیشۀ بد ز دل برانید

با هم همه یک‌به‌یک بدانید

حق داد به من چو پادشاهی

ناید به جهان زمن تباهی

کارم همه عدل و داد باشد

از داد زمانه شاد باشد

پیوسته به عدل وداد کوشم

در داد، چو کی‌قباد کوشم

ظالم نبود ز تیغ من شاد

خاکش بدهم به تیغ بر باد

دانم که کی‌اردشیر سرکش

در دانش و داد در زد آتش

. . .

من جامۀ ظلم در نپوشم

دایم پی عدل و داد کوشم

دود از دل ظالمان برآرم

در خاک چو دانۀ امان بکارم

دانم به کسی نماند این جاه

خرم دل آن که باشد آگاه

کو نوذر و کی‌قباد و کاووس؟

کو سام سوار و رستم طوس؟

کو رنج و ظلم و زور لهراسب؟

کو بهمن زار و جور گشتاسب؟

. . .

گُردان چو ز کورش آن شنیدند

سر بر فلک برین کشیدند

از او همه شاد شاد گشتند

در دل همه تخم داد کِشتند

کورش همه روز داد می‌داد

دایم دل خلق ازو بُدی شاد

ظالم به جهان نماند یک تن

از شاه و گدا و مرد و از زن

در اینجا شاعر می‌بایست قبل از وصف آزادی یهودیان به دست کورش، ابتدا از خرابی معبد مقدس و به اسارت رفتن یهودیان به شهر بابل سخن بگوید. او خرابی معبد اول را به دست بخت‌النصر نتیجۀ گناهکاری یهودیان و عدم پیروی از قوانین موسی می‌داند:[31]

 

صفت خراب شدن معبد مقدس

چون قوم کلیم حق خطاکار

گشتند همه چو اهل کفار

با هر بد و نیک یار گشتند

بر بد همه استوار گشتند

نامد ز نبی و شرطشان یاد

برخاست غبار و گرد و فریاد

. . .

در بابل و بصره بود یک شاه

بَدگوهر و بُت‌پرست و گمراه

با لشکر بی قیاس و بی مَر

لشکر همه چو شاه کافر

او بود به نام بختُ‌النصر

عاصر چو وی نبود در عصر[32]

سرلشکر جمله عاصیان بود

گمراه لعین و بدگمان بود

جبّار جهان ورا به قدرت

انگیخت ز جا، بداد نصرت

لشکر بکشید گَبرمعیوب

بر جانب خاندان یعقوب

. . .

نگذاشت به دهر هر کلام او

تورات شریف بانظام او

و آن‌گاه بشد او به سوی بابل

با فتح و مراد گشته حاصل

با نعمت و چارپای بسیار

با بَرده و گنج‌های بسیار

به گفتۀ شاهین در عزرانامه، عزرا چنین درخواستی از کورش می‌کند و سختی‌های اسارت، پس از فتح بابل به دست کورش، عِزرا را به فکر می‌اندازد تا برای نجات قوم خود و جلوگیری از نابودی آنان چاره‌ای بیندیشد. او رهبران جامعۀ یهودی بابل را ترغیب می‌کند که به نزد کورش رفته، هویت قومی خود را به او ظاهر کرده، از او درخواست آزادی و بازگشت به سرزمین کنعان کنند. برای این منظور، عِزرا از سه نمایندۀ دیگر جامعه به نام‌های حَگای، زخریا و مَتَتیا درخواست می‌کند تا همراه او به حضور کورش بروند. آنان مَتَتیا را، که پیرِ قوم و پیشوای یهودیان بود، به سخنگویی برمی‌گزینند:[33]

او را همه عجز وانماییم

بر وی همه راز برگشاییم

تا صورت حال ما بداند

ما را ز عذاب وارهاند

کنعان بکُند دِگر ره آباد

با معبد خاص و جای میعاد

گفتار نبی سران شنیدند

فرمان ورا به جان خریدند

آن روز گذشت و روز دیگر

عِزرای نبی، رسول اکبر

با حَگای پیر و با زخریا

با مهترِ خسروان، مَتَتیا

شد جانب کورشِ سر افراز

خود همچو همای با سه شهباز

به هنگام حضور آنان نزد پادشاه، رفتار کورش نسبت به مَتَتیا، پیشوای روحانی قوم و اسیر خود، همراه با احترام و حرمت بود و فرمان پیروی از همین رفتار را به اطرافیانش نیز صادر کرد: [34]

دریاب که این سران عزیزند

قوم خوش خوب باتمیزند

پیغمبر و شاه و نام دارند

بر قوم کلیم شهریارند

نام همه را که گفت با شاه

یک‌یک همه سرفراز آگاه

کورش همه را به تخت بنشاند

نامحرم را ز پیش خود راند‌[35]

گفتا پس از آن با متتیا

ز آن مه ز خاندان یهودا

برگو که ز من چه کام خواهی

از گوهر و گنج و پادشاهی

تا کام دلت برآرم از پیش

کامت به صفا بر آرم از پیش

گفتا به شه ای به دانش آباد

گیتی ز تو گشته خرم و شاد

. . .

دریاب شَها که ملک کنعان

از دورِ کلیم ابنِ عمران

مأوا و مقام و جایگه بود

از جود عطا و فضل معبود

. . .

زآنجا شدیم سرنگونسار

گشتیم به هر بدی گرفتار

. . .

اکنون بگذشت سال هفتاد

کان ملک خراب شد ز بیداد

خواهم به کرم تو آن زمین باز

معمور کنی اَیا سرافراز

پس از این درخواست متتیا، کورش به شرط نوشیدن یک جام شراب به او قول کمک می‌دهد، ولی متتیا

نمی‌تواند فوراً این درخواست را قبول کند.[36]

خواهی که مراد تو بر آرم

من با تو یکی مراد دارم

خواهم که ز دست من یکی جام

مِی نوش کنی به کام و ناکام

. . .

آن چو بشنید ازو مَتتیا

گفتا به سخا چو ابر دریا

امروز ناید این ز دستم

مَپسند و مَکوش در شکستم

اکنون بروم به سوی یاران

در پیش سران و نامداران

بینم که شریعت جهاندار

فتوا چه دهد ز بهر این کار

شاعر در اینجا سعی می‌کند موضوع شراب نوشیدن از دست یک ”غیریهودی“ را که یکتاپرست نیست مطرح کند. در اینجا این سوال پیش می‌آید که چرا شاعر ناگهان موضوع غیریهودی بودن کورش را مطرح می‌سازد، در صورتی که خود در ابتدای داستان او را پسر استر یهودی معرفی کرده است. امری که در منابع اسلامی، از جمله تاریخ طبری، نیز تأیید شده است که همسر بهمن، رحاب، دختر پینحاس یهودی بود.[37] شاهین این مسئله را می‌دانست و به راحتی می‌توانست مطابق فقه یهود در این داستان کورش را به علت یهودی بودن مادرش یهودی به شمار آورد، ولی چنین نمی‌کند. شاهین مخصوصاً در این داستان ساختگی تردید متتیا را مطرح و قبول آن را منوط به مشورت با یاران می‌کند. متتیا هم پس از مشورت، تنها به صرف بازگشت قوم یهود و فرمان بازسازی معبد تن به قبول پیشنهاد کورش می‌دهد و توجیه عزرا را در این زمینه می‌پسندد:‌[38]

هر چیز که آن ز دست کفار

نوشی بود آن حرام، پرُبار

بستان و بنوش یک قدح بیش

گر خواهی نخوری ز دست بدکیش

تا خانۀ خاص بار دیگر

معمور بگردد ز امر داور

لذا متتیا پس از خوابی که در این خصوص می‌بیند، روز بعد با زخریا و سایر همراهان به نزد کورش بازمی‌گردد تا جام شراب را از دست او بنوشد:[39]

برخاست ز خواب خوش متتیا

رفت بر شاه، با زخریا

با هم رُخِ دو سه یاران

آزاده سران و نامداران

کورش چو ورا بدید و بنواخت

جایش بر تخت خویشتن ساخت

بنشاند ورا به رسم و آیین

چون خسرو روم و هند و ماچین

پس از آن کورش به قول خود وفا کرده، فرمان آزادی آنان و بازسازی سرزمین کنعان و معبد مقدس را صادر می‌کند.[40]

                          

کورش پس از آن بداد فرمان

کآباد کنند مُلک کنعان

تا خانۀ خاص را بسازند

چندی زر و سیم درو ببازند

زان قوم کلیم شاد گشتند

از کار تباه درگذشتند

بسط شاهین دربارۀ تردید متتیا در خصوص نوشیدن شراب با کورش را در منابع اسلامی، که الگوی اولیۀ او هستند، نمی‌بینیم. چنین بسطی ممکن است به این علت باشد که شاعر قرن چهاردهم میلادی تحت تأثیر ربانان گذشتۀ تلمودی و شاید هم به علت افسردگی از ادامۀ پراگندگی قوم یهود و این اصل که کورش بالمآل نتوانست ماشیه معهود باشد و آنان را از پراگندگی همیشگی نجات دهد، می‌خواهد کورش را از درجۀ تقدس به مقام پادشاهی عادل پایین آورد.[41]

 

وفات یافتن کورش‌بن اردشیر[42]

مرگ کورش آخرین فصل عزرانامه است و شاعر پس از وصف صفات انسانی و عدالت‌پروری او و سخن از مرگ طبیعی بشر، شرح غسل دادن او با گلاب و خاکسپاری او را بیان کرده، به نظر می‌رسد از کشته شدن کورش در میدان جنگ خبر ندارد:[43]

هر گل که برآید از سر خار

هم عاقبت او، بریزد از بار

روزی دو سه بیش و کم نماند

هم کار ورا اجل براند

حال بشر زمانه این است

بر شأن بشر جهان به کین است

کورش چو فراز تخت اقبال

شادان بنشست خرم آن سال

می‌بود فراز تخت عالی

از داد نبود شاه خالی

مأوای پدر نگاه می‌داشت

اندر بر حق به راه می‌داشت

چون گاه شدن فرازش آمد

بر رحمت حق نیازش آمد

. . .

روح از برخویشتن روان کرد

ترک بد و نیک و این و آن کرد

بر تخته فتاد کارش از تخت

پیچید ز کار خسروی رخت

غسّال ورا بشست زیبا

پوشید برش ز حرز و دیبا

دراینجا شاعر در شرح مرتبت کورش او را علاوه بر شخصیت‌های مذهب با آدم‌های زمینی در قالب قهرمانان شاهنامه مقایسه می‌کند:[44]

کو آدم و نوح و شیث و ایوب

موسی و خلیل و اسحق و یعقوب

کو عوج و کی‌قباد و نوذر

جمشید و گیو و قباد و قیصر

. . .

کو رستم زال و نیرم و سام

کو بیژن و طوس و گیو بهرام

و به تأسی از متقدمان ایرانی خود به توصیف فلسفۀ زندگی و گذرا بودن جهان می‌پردازد:[45]

او مُرد و هر آنکه زاد میرد

کس را به جهان بقا نگیرد

خاکیم و به خاک بازگردیم

گر خود همه گنجِ راز گردیم

. . .

ا ز مرگ نه شَه رهد نه دَربان

نه دیو و پری، نه مُرغ و حیوان

بر سوی عدم رهی‌ست دشوار

باید همه را شدن به ناچار

در این زمینه به نظر می‌رسد که شاعر قرن چهاردهم میلادی با فلسفه و اشعار حکیم عمر خیام، شاعر قرون یازدهم و دوازدهم میلادی آشنایی داشته است، زیرا که تأثیر زمان و مکان در افکارو اندیشۀ او نمایان است.[46] خیام سروده است:

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در بند خم زلف نگاری بوده است

این دسته که بر گردن او می‌بینی

دستی است که بر گردن یاری بوده است

در هر دشتی که لاله‌زاری بوده است

از سرخی خون شهریاری بوده است

هر شاخ بنفشه کز زمین می‌روید

خالی است که بر رخ نگاری بوده است

و شاهین می‌گوید:

در هر وطنی که لاله زاری‌ست

آن لاله ز خون شهریاری‌ست

در کوزه‌گران یکی گذر کن

در حالت و کارشان نظر کن

تا کاسۀ سر ز کوزه بینی

بر دست و زبان و چشم بینی

گستاخ مبین، کوزه در دست

کو از من و تو کمی نبوده‌ست

این کهنه سبوی ما دگر هم

اشکسته شود دریغ آدم

 

کورش از دیدگاه خواجه بخارایی

خواجه بخارایی نیز، همچون شاهین، کورش را از برخی منابع اسلامی برگرفته از حکایات و امثال یهودی متفاوت معرفی می‌کند. از جمله تفاوت‌های اصلی دانیال‌نامه خواجه بخارایی و اردشیرنامه شاهین موضوع معاصر بودن داریوش و کورش و جانشینی کورش بعد از داریوش است. این امر را هم در حکایات یهودی و هم در گوشه‌هایی از تاریخ طبری و تفسیر بلعمی مشاهده می‌کنیم؛ در حالی که شاهین یا از آن بی‌خبر بوده یا به علت تناقض با گفتۀ خودش ذکری از آن به میان نمی‌آورد:[47]

قضارا داریاوش شاه مادی

به کورش گفت در کیفیت می

که آورده است پیکی تیزگام

ز بغداد از برای من پیامی

که پورِ بُخت‌ النصر آن شاه بدنام

به تخت سلطنت بگرفته آرام

. . .

روان باید شد اکنون بر سر او

که اکنون است غافل لشکر او

. . .

شهنشه را چو کورش بود داماد

به ناچاری به تدبیرش رضا داد

به بلشاصر خیال رزم کردند

به رفتن بر سر او عزم کردند

به هنگام حملۀ سپاه فرنگ به بغداد و نیاز داریوش به کمک، کورش همچون یک فرمانده قوی و دلیر، بدون هیج توصیف تقدس‌آمیزی، به نجات بغداد و پادشاهی داریوش می‌شتابد و دشمن را از خاک بابل (بغداد) بیرون می‌راند. در این توصیف است که شا عر از صحنه‌های رزمی شاهنامه وآلات و ابزار جنگی آن مدد می‌گیرد:

چو کورش دید این احوال هایل

تو گویی گشت از او ادراک زایل

به میدان تاخت همچون شیر سرمست

به آن نام‌آوران در جنگ پیوست

به مردی، گرز در جولان درآورد

سمندش گرد از میدان بر آورد

. . .

ز کورش آن سپه این ضرب چون دید

به غایت تند و خشم‌آلود گردید

. . .

درافتادند با هم از سر قهر

همی خوردند از هم تیغ پُرزهر

ز ضرب گرز و تیغ تیز و خنجر

تن بسیار کس گردید بی‌سر

. . .

چو سردار عدو از پا درآمد

سپاه خصم را دولت سر آمد

به سوی کشور خود رو نهادند

اساس بارگه از دست دادند.

دربارۀ جانشینی کورش به جای داریوش، خواجه بخارایی چنین می‌سراید که که پس از کشته شدن داریوش در جنگ، کورش به جای داریوش بر تخت پادشاهی بغداد هم می‌نشیند و در هر دو مُلک پارس و عراق (بغداد) در جایگاه پادشاهی عادل حکومت می‌کند.[48]

چو کورش گشت ازین هنگامه دلشاد

گرفت آرام اندر شهر بغداد

امیران را نوازش کرد بسیار

به قانونی که گفتند نیست در کار

بشد بخت و سعادت همدم او

مبدل گشت با شادی غم او

به ملک فارس دایم بود دلشاد

هم از وی شد عراق و ملک بغداد

چو در کشور فروغ مهر او تافت

ازین، آن مملکت زیب دگر یافت

نبودش پیشه‌ای در شهر جز داد

بُدی از عدل او بحر و بر آباد

به تخت خسروی منزل گرفتی

ز بخت و ملک کام دل گرفتی

چنان در وادی عشرت فتادی

که جامش یاد از جمشید دادی

ز بزمش مردمان بودند دلشاد

از او این مملکت شد عشرت‌آباد

برخلاف شاهین که در بسط و تفسیر خود سعی دارد کورش را پادشاهی عدالت‌پرور و زاده از مادری یهودی معرفی کند، خواجه بخارایی به هر دو پادشاه، یعنی داریوش و کورش، رنگ تقدس بیشتر و خداشناس بودن می‌دهد. خواجه بخارایی با الهام از اشعیا، فصل 45، آیات 1-5، داریوش و کورش را مخاطب خدا قرار داده و ندای خداوند به آنان این است که به جنگ بلشاصر پادشاه بابل بروند:[49]

به وقت صبحدم آمد ندایی

که شام تیره را آمد ضیایی

شما را بخت و دولت یار گردید

سعادت مونس و غمخوار گردید

. . .

همان دم بازگردید و بیایید

به شهرستان بغداد اندر آیید

که بلشاصر بسی پژمرده آمد

به چنگال شما بسپرده آمد

چو بشنیدند شاهان آن ندا را

ثنا گفتند بی‌حد کبریا را

که ای اهل جهان را روزی از تو

صلاح و زهد و دین‌اندوزی از تو

خواجه بخارایی دربارۀ بازسازی اورشلیم و بازگشت یهودیان به آنجا، برخلاف شاهین که پیشنهاد را از قول عزرا مطرح می‌سازد، این امر را از سوی دانیال مطرح می‌کند. مر جع او در این تفاوت ممکن است تاریخ طبری باشد که در توصیف دوران پادشاهی کورش چنین می‌گوید:[50]

و آن‌گاه دانیال علیه‌السلام ازو [کورش] دستوری خواست که [به] بیت‌المقدس شود با بنی‌اسرائیل و آن مزگت را و شهر را به حال آبادانی باز آرد، و [کورش] او را دستوری نداد و گفت همه اعتماد من به تُست.

                 

 

نتیجه

به دنبال کشف منشور کورش در 1879م در نزدیک بغداد به دست هرمزد رَسام و پژوهش‌های ارنست هرتسفلد، باستان‌شناس معروف آلمانی، نام و توصیف کورش را در ادبیات ایرانی قرن گذشته مشاهده می‌کنیم. این در حالی است که طی تاریخ دو هزار سال گذشته، به‌خصوص در ادبیات ایران اسلامی و حتی شاهنامه فردوسی، کمتر به نام کورش برخورد می‌کنیم. شاید علت آن عدم آگاهی از تاریخ آن دوره باشد. اما شعرای فارسیهود که از دو فرهنگ ایرانی و یهودی بهره می‌بردند، همواره در توصیف کورش، چه در نقش ناجی و چه در نقش پادشاهی دادپرور و قهرمانی شجاع، شعر سروده‌اند. پر کردن چنین کمبودی در تاریخ ادبیات ایران به دست شعرای فارسیهود جایگاه آنان را در ادبیات ایران معین می‌سازد. آنچه راجع به کورش از شاهین و خواجه بخارایی آمد، نشانه‌ای از کورش در ذهن دو شاعر یهودی ایرانی است. شاهین کورش را در حاشیۀ داستان زندگی خشایارشاه و ملکه استر و عزرا و به سبب بازسازی معبد اول تحت راهنمایی عزرا می‌شناساند، در حالی که خواجه بخارایی او را در داستان دانیال همراه و سپس در مقام جانشین داریوش معرفی می‌کند.

تناقض حوادث و اتفاقات مطرح در این اشعار با آنچه امروز دربارۀ کورش می‌دانیم غیرمنتظره نیست، زیرا همین حکایات و احادیث در برخی از منابع یهودی و اسلامی دیده می‌شود؛ منابعی که شاعران فارسیهود نیز از آنها استفاده کرده‌اند.

آنچه در سروده‌های هر دو شاعر قابل توجه است توصیف متفاوتی است که از کورش عرضه می‌کنند. در قسمت‌های آغازین، آنان همراه با متن تورات او را به مرتبۀ تقدس رسانیده و ناجی توصیف می‌کنند. گاهی هم او را یکتاپرست، خداشناس و از سوی مادر یهودی‌زاده توصیف کرده‌اند. اما در مسیر گفتار خود همراه با احادیث و منابع تلمودی، توصیف آنان نیز تغییر می‌کند. مقام کورش کم‌کم از ناجی و کسی که از خداوند به او ندا می‌رسد، صرفاً به مقام پادشاهی دلاور و دادپرور تبدیل می‌شود، کسی که با یهودیان به نیکی رفتار و آنان را از اسارت آزاد کرد. در خصوص علل این تغییر که از سویی ریشه در دوران تلمودی دارد، می‌توان دوران زندگی شاعران و آگاهی آنان از منابع اسلامی را دخیل دانست. این تفاوت مقام را شاهین به‌خصوص در شرط شراب نوشیدن رهبران یهودی با کورش به هنگام درخواست آنان برای بازسازی بیت‌المقدس مطرح می‌سازد. در شراب نوشیدن با کورشی که خارج از متن تورات به نام فرزند استر و یهودی‌زاده معرفی شده است، در پایان به علت عدم یکتاپرستی تردید می‌شود. این تغییر دید را در خواجه بخارایی نیز مشاهده می‌کنیم. در روایت او، در ابتدا کورش و داریوش از عالم بالا ندا می‌شنوند و برای آزادی بابل به ستیز با بلشاصر می‌روند، ولی همین دو قهرمان در پایان به صورت دو پادشاه با محدودیت‌های انسانی از جمله کشته شدن به دست سپاه فرنگ یا با رشادت‌های قهرمانی در میدان نبرد و شکار و بزم و نوشیدن شراب توصیف می‌شوند.

با ذکر این تفاوت‌ها سوالی پیش می‌آید که اصولاً شاهین و خواجه بخارایی حماسه‌های دینی خود، اردشیرنامه و دانیال‌نامه، را برای چه کسانی سروده‌اند و مخاطب آنان کیست؟ آیا خوانندگان مطلوب آنان یهودانی هستند که با زبان عبری آشنایی دارند، تورات و کتاب‌های اهل عتیق را که شامل داستان‌های عزرا و اِستر و دانیال است می‌شناسند یا اینکه این دو روایت را برای کسانی سروده‌اند که اگر هم خط فارسیهود را می‌دانستند، بیشتر با فرهنگ ایران اسلامی آشنایی داشتند تا با مراجع یهودی. آیا شاهین پس از حدود 19 قرن و خواجه بخارایی پس از 22 قرن زندگی یهودیان در ایران، رابطۀ قومی و دینی خود را با سرزمین یهودا از دست داده بودند یا می‌خواستند حماسه‌ای از یهودیت را به سبک ایرانی به زبان فارسی برای هم‌عصران خود باقی گذارند، ولی چون زمان زیادی از وقوع حوادث گذشته بود، حین استفاده از منابع در دسترسشان، گاهی بنا به سلیقه یا به عللی دیگر به آن اضافاتی غیرحقیقی و اغراق‌آمیز افزوده‌اند.[51]

مسلم این است که جامعۀ یهودی ایرانی نیز مانند سایر اقوام از نظر دانش فرهنگی و دینی به طبقات گوناگونی تقسیم می‌شدند و دانشمندان و فقهای یهودی کم نبودند و اگر هم صرفاً به فارسیهود می‌نوشتند، علت عدم آشنایی و سواد مخاطبان به خط فارسی- عربی بود. سطح دانش این دو شاعر در زمینۀ یهودیت را می‌توان با رجوع به سایر کارهای آنان سنجید. دربارۀ خواجه بخارایی متأسفانه معیار دیگری در دست نداریم، اما در خصوص شاهین، آفرینش‌نامه و موسی‌نامه او مبین اطلاع او از روال تاریخ یهود است و به نظر نمی‌رسد تغییرات و تفسیرات او به سبب بی‌اطلاعی بوده باشد. از سوی دیگر، استعمال آرایه‌های شعری و ادبی و قهرمانان ملی ایرانی مؤید این نکته است که آنان دقیقاً با شاهنامه و آثار سایر متقدمین ادبی خود آشنایی داشته‌اند . مقایسۀ شاهین و خیام نمونه‌ای از این امر است. آنچه درخور اهمیت است تصویر مثبتی است که در سروده‌های هر دو شاعر از کورش ارائه می‌شود، چه در نقش ناجی فرستادۀ خدا و چه در نقش قهرمانی حماسی با محدودیت‌های انسانی

آن گوهر شهریار والا

چو سرو سهی کشید بالا

شه بی رخ او نداشت آرام

روز و شب ]و[صبح صادق و شام

جمع آوردن شاه بهمن هنرمندان را جهت تعلیم دادن کورشيک روز پشوتن هنرور

فرمود باردشير صفدر

 

بر تخت نشستن کورش به جای کی‌اردشیر

دانای سخن ز تار تا پود

از حال شه جهان بفرمود

سرش چو ز سوک باب پرداخت

از نو علم صفا برافراخت

 

 

[1] http://en.wikipedia.org/wiki/Cyrus_the_Great_in_the_Bible/.

[2] Amnon Netzer, “ Some Notes on the Characterization of Cyrus The Great in Jewish and Judeo-Persian Writings,” Acta Iranica, 2 (1974), 43, at http://azargoshnasp.net/famous/Cyrus/cyruscharacterizationjp.pdf /.

[3] عمرانی، فتح‌نامه (نسخۀ لندن، OR: 1370, 292: 3-4, 8).

[4] عمرانی، فتخ‌نامه نسخۀ بن‌صوی، إBZ: 964, 280a: 5-6).

[5] Louis Ginxberg, Legends of the Jews (Philadelphia: The Jewish Publication society, 2003), vol. 2, 111 and 119.

[6] Ginzberg Legends of the Jews, vol. 2, 1129.

[7] ابوعلی محمدبن محمد بلعمی، تاریخ بلعمی، تصحیح محمدتقی بهار (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1353) جلد 2، 674 .

[8] بلعمی، تاریخ بلعمی، جلد 2، 683-684.

[9] بلعمی، تاریخ بلعمی، جلد 2، 675 .

[10] محمد جریر طبری، تاریخ طبری یا تاریخ الرسل و الملوک، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده (تهران: انتشارات فرهنگ ایران، 1352)، جلد 2، 486؛ بلعمی، تاریخ بلعمی، جلد 2، 677 .

[11] ‌”وهی استار بنت یائیر بن شمعی بن قیس بن میشا بن طالوت الملک.“ بنگرید به بلعمی، تاریخ بلعمی، جلد 2، 685.

[12] بلعمی، تاریخ بلعمی، جلد 2، 685._

[13] طبری، تاریخ طبری 484.

[14] بلعمی، تاریخ بلعمی، جلد 2، 675.

[15] Jalal Khaleghi Motlagh, Women in the Shahnameh, trans. Brigitte Neuenschwander, edited by Nahid Pirnazar (   :     ,   ), 67: n. 152.

به روایت شاهنامه، اسکندر حاصل ازدواج داراب با همسر یونانی‌اش، ناهید، است.

[16] اشعیا، فصل 45، آیۀ 1.

[17] اشعیا، فصل 45، آیۀ 13.

[18] Netzer, “Some Notes,” 41-41; Antiquities XI, 1 and 2.

اکنون ثابت شده است که این کتاب طی 200 سال، به‌تدریج و در قسمت‌های مختلف نوشته شده است.

[19] Amnon Netzer, “ Some Notes,” 40-41.

[20] بلعمی، تاریخ بلعمی، جلد 2، 675-676.

[21] بلعمی، تاریخ بلعمی، جلد 2، 675-676.

[22] بلعمی، تاریخ بلعمی، جلد 2، 676-67، پانوشت 3. عدم مستند بودن این قسمت از تاریخ بلعمی را محمدتقی بهار ذکر کرده و می‌گوید که منظور از این پادشاهان همان کورش و داریوش و خشایارشاه است که قوم یهود را از اسارت بابل نجات داده، با آنان به نیکی رفتار کردند، ولی خود به یهودیت نگرویدند.

[23] مولانا شاهین، اردشیرنامه (نسخۀ لندن)، برگ ب 174.

[24] بلعمی، تاریخ بلعمی، جلد 2، 676-677، پانوشت 3.

[25] آمنون نتصر، منتخب اشعار فارسی از آثار یهودیان ایران (تهران: فرهنگ ایران زمین، 1352)، 165.

[26] نتصر، منتخب، 170-171.

[27] نتصر، منتخب، 171-172.

[28] http://www.thelatinlibrary.com/imperialism/notes/xerxes.html/.

[29] مولانا شاهین، اردشیرنامه (نسخۀ لندن)، برگ ب 78ا: 15-11.

[30] مولانا شاهین، اردشیرنامه (نسخۀ برلین)، برگ الف 184؛ برگ ب 185.

[31] مولانا شاهین، اردشیرنامه (نسخۀ برلین)، برگ الف 187؛ برگ ب 188.

[32] عاصر به معنای مرد اندک‌خیر و ممسک است. بنگرید به لغتنامۀ دهخدا.

[33] مولانا شاهین، اردشیرنامه (نسخۀ برلین)، برگ الف 189، برگ ب 190.

Amnon Netzer, “ Some Notes,” 4.

هویت متتیا در تورات در این مقطع شناخته نیست. ویلهلم باخر احتمال می‌دهد که منظور همان زروبابل باشد که در تورات از او رسماً به نام پادشاه یهودیه نام برده شده است (حگای، فصل 2، آیۀ 23).

[34] مولانا شاهین، اردشیرنامه (نسخۀ برلین)، برگ ب 190.

[35] مولانا شاهین، اردشیرنامه (نسخه برلین)، برگ الف 190.

[36] مولانا شاهین، اردشیرنامه (نسخۀ برلین)، برگ ب 191 .

[37] طبری، تاریخ طبری، 484. .

[38] مولانا شاهین، اردشیرنامه (نسخۀ برلین)، برگ الف 191._

[39] مولانا شاهین، اردشیرنامه (نسخۀ برلین)، برگ ب 192- الف 191.

[40] مولانا شاهین، اردشیرنامه (نسخۀ برلین)، برگ ب 192.

[41] Netzer, “ Some Notes,” 51.

[42] مولانا شاهین، اردشیرنامه (نسخۀ برلین)، برگ الف- ب 194؛ نتصر، منتخب، 174-175.

[43]​              حرز به معنای طلسم و منظور از آن زینت‌آلات یا طلسم‌های است که رسم بود با جنازه دفن کنند. بنگرید به لغتنامۀ دهخدا.

[44] نیرم همان نریمان، جد رستم، است. بنگرید به لغتنامۀ دهخدا.

[45] مولانا شاهین، اردشیرنامه (نسخۀ برلین)،     ؛ نتصر، منتخب، 175.

[46] جلال متینی، ”اهمیت آثار ادبی فارسی یهودیان،“ ایران‌نامه، سال 1، شمارۀ 3 (بهار 1366)، 432.

[47] بلعمی، تاریخ بلعمی 674 ؛

  1. 119 , Ginzberg, Legends of the Jews, 111 and 119;

آمنون نتصر، منتخب، 262.

[48] نتصر، منتخب، 296.

[49] نتصر، منتخب، 272. اشاره به اشعیا، فصل 45، آیات 1-5: ”ای کورش، من پیشاپیش تو حرکت می‌کنم، . . . آن‌گاه خواهی فهمید که من خداوند، خدای اسرائیل هستم و تو را به نام خوانده‌ام. من تو را برگزیده‌ام تا به اسرائیل که خدمتگزار من و قوم برگزیده من است یاری نمایی. هنگامی که تو مرا نمی‌شناختی من تو را به نام خواندم . . . زمانی که مرا نمی‌شناختی من به تو توانایی بخشیدم.“

[50] بلعمی، تاریخ بلعمی، جلد 2، 676-677.

[51] برای آکاهی از چگونگی پیدایش حماسه و توصیف حماسۀ مذهبی بنگرید به ذبیح الله صقا، حماسه‌سرایی در ایران (چاپ 6؛ تهران: انتشارات دیبا، 1374)، 341-385؛

William L. Hanaway Jr., “The Iranian Epics,” in Heroic Epic and Saga, An Introduction to the Worlds Great Folk Epic, ed.Felix J. Oinas (Bloomington & London: Indiana University Press, 1978), 93-96; Ehsan Yarshater, Persian Literature (New York: Bibliotheca Persica, 1988), 96-103; Michael Roberts, Biblical Epic and Rhetorical Paraphrase in Late Antiquity (London: Francis Cairns, 1985), 116.

حافظ و تأویل صوفیانه

Daryoush Ashouri was born in Tehran in 1938. His extensive scholarship examines historical, cultural and linguistic matters of Persia, also as a Third World country encountering modernity. He is author, compiler, and translator of more than 25 books. One of his major works is his hermeneutical, intertextual study of the Divan of Hafez, ‘Erfān o rēndi.

 

The usage of an equivocal and highly metaphorical language with its frequent references to historical, legendary, and symbolic figures of Semitic and pre-Islamic Persian origin, has made Divān of Hafez the most enigmatic piece of Persian literature for modern minds and, for this reason, the most challenging one. The mastery of its author in simultaneously playing with real, symbolic, and metaphorical meanings of the words in an equivocal manner, has made his poetry extraordinarily responsive to a spectrum of largely incompatible, and even contradictory, interpretative approaches from a host of differing and opposing ideological and philosophical horizons. In recent times, the endeavors of many scholars and enthusiastic admirers of Hafez, mostly Iranians, to decode the puzzle of its language of metaphors and symbols have produced a sizable interpretative body of literature.

 

The Sufi mystics, with their ancient tradition of reading and decoding poetic texts considered as symbolic expressions of their specific esoteric views, still see in him the most brilliant icon of the spiritual ascetic life, and in his words as authentic mystical exegesis of Qur’an. In this relationship, he is entitled as ‘tongue of the invisible world’ (lesān al-ghēyb) or a highly mysterious voice expressing godly secrets in an allusive language which could be deciphered only by ‘men of secrets’ (ahl-e rāz).

 

Others, rising out of the avant-garde movement of the modern Iranian intelligentsia, on the contrary, consider him the greatest libertine and blasphemous figure amongst the classical Persian poets. Still some interpreters of Hafez from the extreme right wing of Iranian nationalism carrying enthusiastic anti-Arab and anti-Islamic views, by referring to his frequent recalling of the historical and legendary political and spiritual figures of the ancient Persian history, like Jamshid, Dārā, and Zoroaster, in an extremely arbitrary way they consider his words as thoroughly allusive expressions of complete adhesion to the original ‘Persian’ world views which reflect an anti-Islamic spirit. They go so far to ascribe Hafez to a hypothetical esoteric sect, living until his time as a relic of the aboriginal pre-Islamic religion of Mithraism. Finally, some ardent leftists, driven by their essentially presentist concerns, depict Hafez as a severe social critic and, somehow, a politically militant figure.

 

In spite of my continuous study of the vast literature produced on the Divān of Hafez, my quest for disclosing the enigma of his poetry from a modern point of view never attained a satisfactory response for decades. In this way, his oeuvre remained for me, like many other readers, the most complex mystery of Persian culture, ultimately unattainable by a logically acceptable approach. In this regard, certain obvious obstacles have played a part in complicating the interpretive task. One example is the impossibility of arranging the ghazals of the Divān, except a few number, according to their exact date of composition, for disclosing clearly their possible biographical or historical connotations. Another important obstacle is the poet’s intentional playful tone which strives to conceal, in a mystical manner, its deeper layers of meanings expressed in a secret allusive tongue, indecipherable by ‘strangers’ (nā-mahramān). In the end, from a modern analytical point of view, it seems to me that the absence of a properly applicable methodological device, until now, has been the main obstacle for such a hermeneutical assignment.

 

Sufi hagiography interprets images, terms, and imaginary figures appearing as persons in the Divān in accordance with its own traditional way of reading. This tradition regards Hafez as a saintly figure inspired by the Occult World (ālam-e ghēyb), and, in this manner, sets him at the highest rank in its pantheon of poet-saints. But such readings hardly satisfy the modern mind that aims to understand the Divān as a text produced by its own specific historical circumstances. In this respect, the only factual element is the pervasive presence of the vocabulary, allusions, imagery and symbols in the Divān common to the poetics of mystical love in Persian language. This specific language establishes the undeniable genealogical affinity of the Divān to other Sufi or mystical (ērfāni) poetry in this language, as in the divāns of Attār, Rumi, Erāqi, Sa‘di, Khājū, and the works of numerous other poets among predecessors or contemporaries of Hafez.

 

Hafez’s obsessive concern with the themes and terms of Sufi literature, juxtaposed with his continuous harsh criticism of institutionalized Sufism and its representatives, in the name of an individualistic esoteric faith, reveals his very intimate acquaintance with Sufi literature and his enthusiastic engagement with key Sufi concepts, terms, spiritualistic claims, and practices. The constant presence of two central iconic figures– zāhēd (the ascetic), on one hand, and rēnd (the enlightened libertine) on the other– should be considered as the core discourse of the Divān. The bipolar characterization of these two central figures and their eternal contradictory positions on the matters of Truth and righteousness are the dominant themes in the poetry of Hafez, which essentially is adopted from his predecessors among Sufi poets, originally based on the Sufi exegesis of the Qur’anic account of the myth of the Creation.

 

Regarding the problematics noted above, intertextual approach seems to be the most fruitful method for disclosing the basic contextual meanings of the numerous terms, images, and symbolic expressions, that the Divᾱn of Hafez shares basically with the long and prolific tradition of the Persian Sufi literature, both in poetry and prose.

 

The Basic Implications of the Intertextual Approach

In recent decades, Iranian scholars have extensively explored the intertextual relations between the Divān of Hafez and other books of poetry, both Sufi and non-Sufi, composed by his predecessors and contemporaries. These explorations have clearly demonstrated Hafez’s wide reading of Persian literary works and, also, his considerable use of images, expressions, and even verbatim citations, in part or in full, from such works. But these comparative surveys, fundamentally, have been performed from a literary point of view. Therefore, the more fundamental issue, that is, the ideational relations between the basic images, symbols, figurative expressions, and concepts in the Divān and other texts of Sufi literature, have not been subject to a meticulous analytical investigation.

 

The comparative study of the Divᾱn[1]and certain classical Sufi Qur’anic hermeneutical

 

works in prose, which precede the Divᾱn by several centuries, performed by me, strived to use modern instruments of conceptual analysis in search of a positive intertextual affinity, at least in part, between the Divᾱn and those works. This study revealed the undeniable influence, impact, and echoing of those works upon the main thrust of poetic discourse in the Divᾱn of Hafez.

 

The intertextual approach proves to be the most effective method for contextualizing the Divᾱn in its proper historical setting and deconstructing its structure of meaning. This method ultimately discloses the genealogy of the complex allusions and key terms adopted from Sufi tradition of poetic tongue in the Divān. Set alongside certain studies done by Iranian scholars in recent decades on the abundant reflections of the Qur’anic verses in the Divān, some students of the Sufi literature have pointed out the reflections of Sufi Qur’anic hermeneutics in the Divān. Two texts are of special note in this regard: Kashf al-asrār of Rashid al-Din Meybodi (d. 520/1126), the great pioneering work of Khorasani Sufism, and Mērsād al-ēbād of Najm al-Din Rāzi (d. 654/1256), a fundamental Sufi work that appeared later along the same hermeneutical lines. To provide direct evidence of this influence, the section devoted to intertextual study in my book on Hafez cites numerous verses from the Divān alongside selected related passages from the two Sufi hermeneutical works mentioned above. This juxtaposition clearly demonstrates how many lines in the Divān repeat almost precisely the key terms and metaphors found in those texts, and strongly echo their hermeneutical approach to the Qur’anic myth of Creation. The difference, of course, is that what these Sufi authors describe through a lengthy and detailed prose treatment, Hafez expresses in a uniquely succinct and allusive poetical tongue.

 

The detailed and extended exposition of those terms and images in Meybodi’s work facilitates a clearer understanding of the referential role of many words and expressions obsessively repeated in the Divān. For example, we can confidently ascertain the meaning of the term salāmat— which is repeated many times in the Divᾱn—as expressed in a half line by him:

منِ سرگشته هم از اهلِ سلامت بودم…

(Man-e sar-gashtē ham az ahl-ē salāmat būdam…)

I, the wandering one, once belonged to the people of sound life…

Here, as in the other places, salāmat refers to the ‘sound life’ in the ‘House of Soundness’ (Dār al-Salām), Heavenly Abode, the Paradise. Thus, ahl-ē salāmat, as a term, refers to the inhabitants of Dᾱr al-Salᾱm. In this verse, the stable, sound, and delightful life in the ‘House of Soundness’, devoid of any disturbance, stands in contrast to the life of the narrator– the poet—living an earthly life, characterized as the life of a perplexed, homeless one, a ‘wanderer’ (sar-gashtē).

 

Through further investigation into the above-mentioned hermeneutical texts, we can realize that Hafez, in this verse as in many others, identifies himself, as ‘wanderer’, with his archetypal paradigm, Adam, the Father of humankind , after leaving the Paradise. According to Sufi hermeneutics of the Khorasani school, an extensive exposition of which appears in the section devoted to mystical interpretation of the Qur’an in Kashf al-asrᾱr, Adam’s ‘wandering’ in the Eternal Time was caused by his positive and courageous response to the invocation of Love while living in Paradise. Then, by committing the Original Sin, he chooses, deliberately, to desert the ‘House of Soundness’ (Dᾱr al-Salᾱm) and, by this action, alienates himself from its sound-living inhabitants (ahl-ē salᾱmat) to commence a life, full of hazards and dangers, in the mundane, terrestrial world (ālam-ē khāki), in order to fulfill the will of the Eternal Beloved (mahbūb-ē azali). The second half line of this verse reveals that the adventure of deserting the heavenly safe and sound life was caused by a love ‘trap’ put in his way (dᾱm-ē rᾱh) by the ‘curly hair’ of the Beloved. In this relationship we read in the Kashf al-asrᾱr,

فرمان آمد، :”یا آدم، اکنون که قدم در کویِ عشق نهادی از بهشت بیرون شو که این سرایِ راحت است و عاشقانِ درد را با سلامتِ دارالسلام چه کار!”[2]

A heavenly command came, “O Adam, now that you have passed into the quarter of love, get out of the Paradise which is the house of comfort. What the lovers of sufferings have to do with the sound life of the ‘House of Soundness’!”

 

By means of the intertextual study we come to understand the original reason for and meaning of the ‘wandering’ (sar-gashtēgi) of the poet. Another point, which provides strong support to this approach, is the use Hafez makes of the word ‘sar-gashtē’ in this context. This word is borrowed from Mērsᾱd al-ēbᾱd [3], where Rᾱzi is recounting the story of the Fall of Adam from Paradise, using this attribute to describe his ultimate ‘homelessness’. On another occasion, Hafez speaks of ‘man-ē sar-gardᾱn’ (me, the wanderer), which is again a term adopted from Mērsᾱd (ibid., idem.) in the same context, where Rᾱzi relates the words that Adam has told to God after the Fall, describing his own situation as ‘sar-gardᾱni’ (wandering).[4]

 

In fact, this very condition of ‘wandering’ is expounded in great detail in these Sufi hermeneutical works, where the myth of Creation of Adam according to the Qur’an is analyzed in details from a mystical perspective. Throughout his Divᾱn, Hafez makes repeated poetic allusions to this specific Sufi hermeneutical version of the story. Likewise, an intertextual study of the Divān alongside the mystical interpretation of Qur’anic passages in Meybodi’s work, clearly reveals the precise referential meanings of many other terms and expressions, such as: karāmat (god’s graciousness), malāmat (blame), peymān (pact), gharib (stranger), lotf-ē azal (pre-eternal grace), dām-ē balā (trap of afflictions), zāhēd-ē khod-bin (the conceited ascetic), etc. By the same token, the search for intertextual relationships between the Divān and the section devoted to the extended mystical interpretation of the myth of Creation in Mērsād al-ēbād of Rāzi, allows us to grasp the referential meanings of such terms and expressions as: ganj (treasure), kharābāt (‘Tavern of Ruin’), sowme‘a (cloister), rēndān-ē qalandar (wild roving libertines), gowhar-ē makhzan-ē asrār (the Pearl of the Treasury of Mysteries), and so forth.

 

Even more essential to our quest for the structure of meaning in the Divān of Hafez is the strong echo of the central point of the Sufi hermeneutics in the greatest number of his ghazals.

 

 

The Core of Sufi Hermeneutics

The intertextual study undertaken by this author reveals a very crucial point: the selected parts of the two Sufi hermeneutical works by Meybodi and Rāzi that exhibit the greatest affinity to the terms, images, and expressions in the Divān of Hafez, as mentioned above, are directly concerned with a mystical reading and interpretation of the myth of Creation in Qur’an. It is the focal point of all attempts made by Sufi exegetes to reveal the mysteries (asrār) of God’s Word (Kalām Allāh). To this end, they ventured a bold exegesis of those parts of the Qur’an which are mainly narrated briefly, being scattered in seven different suras. The Sufis who pioneered esoteric Qur’anic hermeneutics strongly believed that their adventurous quest for uncovering the secret layers of meanings in God’s Word, in reality, are heavenly inspirations. Through their unique and daring approach, the Sufi exegetes found themselves, as it were, being guided to their heartfelt knowledge, induced by God, to the safe harbour of a thoroughly original mystical theology, angelology, and anthropology. By this extraordinary hermeneutical leap of understanding, they could consider themselves as ‘God’s friends’ and ‘God-knowing’ ones (owliyā’ and orafā’), chosen by God to serve as treasurers of His mysteries (khᾱzine-yē asrār-ē ēlāhi).

 

In Meybodi’s work, which constitutes the first great Persian compilation of Sufi hermeneutics, we witness the author’s mission of disclosing the secrets of Adam’s creation by revealing his place in the teleological design of the World. To this end, the Sufi exegetes from Khorasan create their specific manner of reading and interpreting God’s Word. This strategy patently manifests itself in the very title of the Meybodi’s colossal work: Kashf al-asrār i.e. the discovery of the mysteries.[5] Following the legacy and tradition of earlier Sufi masters, Meybodi ventures to follow the three-way relationships between God, the Angels (including, specifically, Eblis), and Adam, as described in the Qur’an in a semi-dramatic style. Meybodi implements this strategy through a meticulous analysis of the words exchanged between the three parties and their behaviours toward each other during the process of the Creation of Adam and subsequent events, that is, the story of the primordial Sin and Fall.

 

Meybodi, as a compiler of the long tradition of Sufi hermeneutics, garners all the key Qur’anic segments related to the story of man’s Creation in the Heavenly World, and juxtaposes these with other relevant verses about the qualifications of man’s life in this World. Moreover, to expound upon the terse Qur’anic narrative, he supplies complementary materials drawn from the hadiths (Godly and Prophetic traditions), and ‘testimonies’ (khabar), including ideas and interpretations integrated from the Jewish and Christian scriptural hermeneutical traditions. In this manner, he strives to reconstruct the ‘full text’ of the story of Creation, delving into great detail to disclose its teleological mysteries. Close study of the strategy of Sufi hermeneutics provides essential clues for understanding how Sufi esoteric ‘discoveries’ (kashf) in this context played a crucial role in forming the spirit, subject-matter, and tongue of the later Persian Sufi literature, reflected specifically in its extraordinarily prolific poetical productions.

 

According to the Sufi hermeneutical analysis, as discussed in the two pivotal works by Meybodi and Rāzi, when God announced His resolve to appoint a successor (khalifa) on the Earth, the angels protested that this, yet unnamed, creature, i.e. the later Adam, would be a corrupt and bloodthirsty being (II:29). The Sufi exegetes tried to discover the angels’ hidden intention in those words by tracing their subsequent words and behaviors.[6] They concluded that the Angels’ disdainful words about Adam, or their hostile attitude toward him, derived from the pride they took in having served God for eons. It also reflected their jealousy for the special attention that God bestowed upon Adam. Hearing God’s Words and observing His long labor in shaping Adam’s mould of clay by His own hands, the angels saw the creation of favored being who, in spite of his low earthly origin, would be far closer to God than them. Hence, they objected against Adam to preserve their superior position as spiritual beings. God’s response to their objection, that ‘I know the things that you never know,’ (II:29) confirmed His secret intentions of creating Adam. Finally, the refusal of Eblis — an angel of the highest rank and knowledge– to prostrate himself before Adam, confirmed the eternal rivalry for closeness to God between angels, as heavenly creatures, and Adam, as the earthly being. While the God’s act of bestowing Adam from his own Spirit and making him enlightened by suggesting the knowledge of ‘all names’ in him from the treasury of His own absolute knowledge, puts great questions before the exegetes about the three partite relationships between God, Man, and the Angels.

The long quest of Sufi hermeneutics to penetrate the mysteries of the Creation of Adam through God’s Word, by centuries of elaborations, finally culminates in the belief in Adam’s moral and spiritual superiority to Angels; in spite of the apparent spatial closeness of the Angels to God in the Heavenly world and Adam’s Fall from grace reside in proximity of the Angels and God himself. Through their specific manner of interpretation, they arrived at this essential insight by contemplations on the real, but secretive, closeness of Adam to God. They finally find out Adam as the creature chosen by God for the role of the protagonist in the romantic epic of the Eternal Love story. This thesis found its justification in their meticulous analysis of the Myth of Fall (hobūt) of man.

 

Adam’s Fall and his punitive exile from Paradise to the inferior Earthly realm for disobeying God’s orders, is interpreted as a momentous secret plot willed by Him, in which the Angels came to participate unwittingly, unaware of the mysterious divine intent behind it. Indeed, the Creation of Adam remains an eternal mystery to the Angels because they are ontologically inferior to Adam by being deprived of Adam’s share in God’s Spirit and Knowledge. Therefore, Adam’s primordial sin, which led to the Fall, is interpreted as God’s disguised Eternal blessing (lotf-ē azal) for mankind, as Hafez reminds. This epochal event was fully pre-ordained as part of God’s pre-eternal resolve (mashiyat) for revealing the highest stage of all being: His Beauty. Thus, when coming to Adam and his ontological mission, we read in Kashf al-asrᾱr such words of exultation:

که داند سرِّ فطرتِ آدم! که شناسد دولت و رُتبتِ آدم! عقابِ هیچ خاطر بر شاخِ درختِ دولتِ آدم نه نشست!

دیده یِ هیچ بصیرت جمالِ خورشید-صفـوّتِ آدم درنیافت![7]

Who could know the mystery of Adam’s nature! Who could recognize the loftiness of the fortune and status of Adam! The eagle of no mind soared so high to sit on the branch of the tree of Adam’s fortune! The eyes of no insightfulness perceived the sun-like feature of Adam!

 

The fundamental reversal of meaning of the Fall in Sufi hermeneutics discloses Adam’s secret ontological mission. Then, in Sufi hermeneutics and Persian poetics of the mystical love, Fall (hobūt) finds an interpretive translation as safar, journey, of Adam, and, in this way, gaining an entirely positive connotation.  According to the Sufi exegesis, Adam voluntarily renounces the safe life of Paradise and embraces the hazardous earthly life only to fulfill God’s eternal Will. In contrast, the Angels, remain God’s absolutely obedient servants in the Kingdom of Heaven, and know Him only in His fearful, wrathful features that indicate His attributes of majestic authority (named as al-jabbār and al-qahhār: the Compeller, the Dominator).[8] As such, only the frightening despotic features of God is manifest to Angels, described, by His own Words, in His Names of Majesty.

 

But, these features are not the perfect manifestations of His Names. There are attributes of compassion and mercy for Him that their manifestation demands the existence of a rebellious, sinful creature begging His mercy. This creature is none other than Adam who, through his humble, earthly, and sinful nature, realizes and underscores the superior divine attributes of beauty and compassion. Thus, in this context, we can see clearly how Hafez could proudly identify himself with Adam in the ‘journey’ destined for the joyful ‘captivity’ in the love affairs originally willed by the Eternal Beloved.

من آدمِ بهشتی ام امّا در این سفر

حالی اسیرِ عشقِ جوانانِ مهوش ام.

I am the Adam, man of Paradise

But, now, in this journey,

Fallen captive to the love of the lovely young creatures.

In unraveling the secret core of Adam’s creation, Persian Sufi hermeneutics discovered the greatest and most precious jewel of knowledge within this narrative, namely, the eternal love relationship between God and Man from the very First Day of Creation (rūz-ē awwal, rūz-ē alast). The Angels, in spite of their spatial proximity to God, are denied Adam’s favored ontological position, elevated by God’s intimate love for Mankind. The resounding echo of the Eternal love story could be heard throughout the whole Sufi poetics of mystical love in Persian and most persistently in the Divān of Hafez.

 

In summary, the core of Sufi hermeneutics consists of the transmutation of the Myth of Fall into the epic of the Odyssey of Adam. He leaves Paradise with a heroic adventurous spirit for carrying the ‘burden of God’s trust’ (bᾱr-ē amᾱnat). The Odyssey of Adam in Kashf al-asrᾱr and Mērsᾱd al-ēbᾱd are narrated in fine masterly written examples of Persian prose, in its primary stage of development, that blends epic and poetic elements decorated by colorful couplets of love poetry. This tongue echoes the already fostered highly rhetorical and boastful discourse of Khorasani ode-composition (qasidē-sarᾱ’i) and colossal epic work of Ferdowsi, employed in the service of the Sufi discourse. The stylistic, highly refined literary tongue of the pioneering Persian speaking Sufis of Khorasan, like Bᾱyazid, abu Sa’id, and Ansᾱri, culminates in the colossal work of Meybodi.

The poetic prose of these early Sufi sayings and works must be considered as literary antecedents of the later eruption of the Sufi poetical literature from 6th/12th century. In the time line of Persian mystical works, one can follow the trail of these early works to the mature writings of such Sufi poets as Attᾱr, Erᾱqi, Rumi, Sa’di, and Khᾱjū.

 

Two Archetypal Models: Adam/Hafez versus Angel/Ascetic

The story of the Angels’ disapproval of Adam’s creation and their subsequent rivalry with him, especially the momentous hostile role played by Satan in the story of Adam’s primordial Sin and ultimate Fall, reveals two pre-eternal oppositional figures whose contrasting behaviors are pre-ordained. On the one hand, there is the archetype of the zāhēd (ascetic), represented by the thoroughly innocent life of the Angels who spend, according to Qur’an, eternally, ‘days and nights’, in constant prayer to their Lord. On the other hand, there is the archetypal model of the rēnd [9] (libertine), represented by Adam, characterized by his innate propensity to revolt against God and breaching his Lord’s Primordial ‘Pact’ (peymān)[10] which forbade his access to the famous tree (Qur’an II:35). According to narratives cited in Sufi hermeneutics, Eblis himself had a record of seven hundred thousand years of prayer and devotion to God. But the pride and arrogance stemming from that very piety, led to his disobedience before                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                           Gods order to all Angels to prostrate before newly created Adam,                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                and ultimate banishment of him. This arrogance contrasts with Adam’s humility, his confession of guilt, and his plea for forgiveness, which endeared him to God. Thus, Hafez says:

از آنِ ماست بهشت، ای خداشناس، برو!

که مستحقِ کرامت گناه‌کاران اند.

 

Ours is Paradise, away with you, Godly one!

For it is the guilty who deserve forgiveness.

Hafez’s mockery of the ascetic life and his disdain of zāhēd and zohd (asceticism), alongside the glorification of the rēnd and rēndi appears extensively in Persian Sufi love literature from sixth/twelfth century onwards. This position relates to the dual and contrasting archetypes of ‘earthly Adam’ (ādam-ē khāki) and the angels. The former is destined to live in the ‘House of the Magi’ (sarā-yē moghān) in consort with other disreputable outcasts (rēnd‌ᾱn), like himself, while the latter reside as ascetics in the ‘Cloister of the Holy World’ (sowmē‘a-yē ālam-ē qods). Therefore, by identifying himself with his Eternal archetypal model, Adam, and proclaiming himself as his faithful descendant, proudly sharing his Eternal destiny of ‘sinfulness’ and ‘fall’, Hafez confirms his human way of life, depicted as rēndi (libertinism), is his pre-eternal destiny:

مرا روزِ ازل کاری بجز رندی نفرمودند

هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد

From the Pre-eternal day I was ordained to live but a libertine life

Nothing will be added to what was destined there

 

In the following verse, where Hafez clearly indicates Adam’s paternal status to him, and his relinquishment of the ‘recluse of asceticism’, and, therefore, deserting Paradise, as his eternally destined inheritance to live by.

نه من از خلوتِ تقوا بدر افتادم و بس

پدر-ام نیز بهشتِ ابد از دست بهشت

Not only I deserted the recluse of asceticism,

My Father, too, forswore the Eternal Paradise!

 

Thus, the Sufi hermeneutics by setting up a binary opposition between the two groups, ascribe such negative attributes as arrogance, hypocrisy, conceit, and piety-for-show to the so-called ‘heavenly’ ascetics. Curiously, these negative attributes are also present among the zᾱhēdᾱn, the earthly counterparts of the heavenly ascetics. In contrast, Adam, who represents the archetype of the guiltiness through his libertinism (rēndi), is characterized with the loftiest and most humane attributes, such as chivalry, universal kindness to all living beings, humility, righteousness, sincerity, and inner godliness, in spite of the apparent primordial breach of God’s prohibition. In this way, zāhēd versus rēnd, and their almost total opposition, in the ghazals of ecstatic Sufi literature, becomes main theme in the poetics of mystical love in Persian language and occupies the center of its discourse.

 

A Crucial Semantic Metamorphosis

In the Qur’an, angels are described as guardians of the divine Throne (‘arsh) and ordained as strict overseers of the behavior and uttering of human beings (Qur’an, L,18; LXXXII: 10-11). The key term here is raqib, which originally means overseer, used several times for God Himself in Qur’an (IV:1; V:117; XI:93; XXXIII:52). But, in Persian language, under the influence of Sufi hermeneutics of Khorasani origin, the meaning of this borrowed term gradually underwent a crucial transformation. Tracing of this transformation provides an essential clue for a deeper understanding of the archetypal dichotomy in the Sufi hermeneutics, which entails the ontological bipolarity of Adam/Angels, and Eblis, the so-called strongest ‘claimant’ (modda’i) among the Angels.

 

In Arabic, raqib has kept its meanings of watcher, guardian, and warden from its original Qur’anic usage to this day. In the early Islamic centuries, the Persian language borrowed this term which was used in its original sense by poets like Rūdaki, Nēzāmi, Khāqāni, and, even later, Sa’di. But from 6th/12th century onward, its meaning in Persian Sufi literature tended to transform to that of the ‘rival’ in a love affair. From the poetry of Attᾱr, Erᾱqi, Owhad al-Din Marᾱgha’i to Hafez and the later poets, we can follow and document the metamorphosis of the meaning of the raqib to rival. From early times to the time of Hafez, it gradually connoted the double meanings of watcher/rival in its allusive poetic usage. In later times, the meaning of rival in a love affair came to be dominant to the point of total disappearance of the original meaning in the Persian language. It was used many times interchangeably, with other pejorative appellations like modda’i, insincere claimant, zᾱhēd, the ascetic, often insincere, khasm, the enemy who is by its very nature filled with jealousy (hasad).[11] One can follow the abundant use of those emblematic words in the works of the Sufi poets from the early times of the fostering of the Sufi poetic tongue. Then, from the time of Hafez, raqib, and its infinitive, rēqᾱbat, gradually have got no other meaning in Persian language than rival and rivalry, or competitor and competition, used as such in the context of love affairs, sport events, commercial affairs, and the like.

This amazing semantic transformation cannot be explained without affirmative reference to Sufi hermeneutics. It conveys, through this hermeneutics, that the Angels were down-graded from their original superior position of overseers and ‘restrict watchers’[12], as told in Qur’an, to the semi-equal position of ‘rivals’ of Adam, and his descendants, in their mutual love for God, and their competitive striving to keep close to Him. Sufi hermeneutics viewed this ‘rivalry’ as having originated at the very moment when God proclaimed his resolve to create Adam as his ‘successor’ (khalifa) on the Earth. Therefore, raqib in the context of the Persian poetics of mystical love refers to the Angels collectively in its plural form (raqibᾱn), and in its singular form primarily to Eblis, who, as the resolute enemy of Adam and his progenies, by means of treacherous plots, out of jealousy, tries to block the access of the Lover to his Eternal Beloved.

 

The Great Pioneer of the Sufi Hermeneutics

We have mentioned how the refined poetic taste and epic tone of Sufi hermeneutics, as seen in Kashf al-asrᾱr and Mērsᾱd al-ēbᾱd, is the product of a cumulative process spanning centuries. One can trace it back, through citations of Kashf al-asrᾱr, to the first great Persian-speaking Sufi of Khorasan, Bᾱyazid of Bastᾱm (3rd/9th century). Bᾱyazid pioneered the use of the aphoristic, poetic-epic tone mixed for expressing his mystical paradoxes of longing and love. But Shaykh Abū Sa‘id ēbn-ē Abēl-Khayr (357-440/967–1048) must be considered as the decisive turning point in the development of mystical love in the Persian language, primarily appearing in Khorasan. We can consider him as the certain forerunner and founding father of the new style of Qur’anic reading and interpretation that vastly manifested itself in later Sufi literature.

 

Abū Sa‘id was a revolutionary figure in the arena of the already widespread Sufi culture in Khorasan. His radical contribution was to change the extremely phobic attitude inherited from his Sufi predecessors and prevalent among his notable contemporaries, such as Abol-Hasan Kharaqᾱni and Abol-Qāsēm al-Qoshayri (d. 465/1074). The Sufis of earlier times, struck by the horror-inducing tone of the ‘verses of agony’ (āyāt-ē adhāb) that suffuse the greatest part of the Qur’an, often seemed haunted by an obsessive fear of God’s omnipresence and His wrathful scrutiny of human misdeeds and sinful thoughts. This attitude is clearly described in their hagiographical and didactic works about the lives of many great Sufi figures of the earlier times. However, with his highly original way of reading Qur’an, Abū Sa‘id replaced this deeply traumatized and depressed attitude with a cheerful and jubilant spirit, seeing nothing in God’s attitude toward Man, and moreover to all living beings, but compassion and gracefulness.

Abū Sa‘id’s new revolutionary hermeneutics of God’s Word can be considered a great historical turning point in the Sufi culture of Khorasan. Reports of his life, recounted mainly by his grandchildren, tell us that he had experienced the rigours and exercises of asceticism in the extreme for decades. To purify his soul, he forsook the worldly life and lived in seclusion for many years. Eventually, however, he renounced asceticism and settled for a simple but joyful life among ordinary people. Abū Sa‘id was heroic, both in practicing asceticism and in renouncing it. He was pivotal in establishing the khānēqāh as a center for social life based on benevolent humanitarian principles. He breathed poetic life into the Sufi vernacular by reciting poems on every occasion, especially in his public preaching. He also introduced the practice of listening to music (samā‘) and dancing in the dervishes’ house (khānēqāh). Much of this behavior stood in stark contrast to the religious dogmatism of contemporary Sufis, whose wrath he incurred from time to time. By his original and courageous way of reading the Qur’an, the spirit of religious toleration, chivalry, graciousness, and humanitarianism took roots in Khorasani Sufism, breaking the conventional frameworks of ascetic, austere, and dogmatic attachment to sharia.[13]

 

Abū Sa‘id’s grandson and biographer, Ebn-ē Monavvar, relates that the master had destroyed his own writings. But the oral transmission of his memorable deeds and sayings, and their final recording after three generations, attests to his eminent posthumous reputation. His style of reading and interpreting the Qur’an seems had great influence on his disciples and was passed down to later generations as esoteric knowledge among Sufi circles for decades. In this way his hermeneutical tradition must have appeared broadly in Meybodi’s work, apparently mediated by Khāja Abdollāh Ansāri (396-1006/1006-1088).

 

An essential thought-provoking point about Abū Sa‘id’s style of reading the Qur’ᾱn is his selective approach to the verses. This is related in Asrār al-towhid, the hagiographical account of his life by Ebn-ē Monavvar. He recounts that Sheikh in his final years, when reading the Qur’an, recited only the ‘verses of compassion’ (āyāt-e rahmat) and ignored the ‘verses of agony’. When somebody criticized him that this way of reading distorts the order of Qur’anic verses, he replied: ‘What is related to us all are the verses of good tidings and absolution. The verses of agony belong to the others?’[14]This arbitrary bold way of reading the Qur’an must have had great appeal to the Sufis. Because it corroborates their self-conception as real friends (owliyā’) of God, whom He loves as His chosen people among all creatures.

 

 

A Basic Dichotomy in Sufi Hermeneutics

It seems that there has been a fundamental misunderstanding prevalent amongst modern students of the Sufi culture which stems from the conception of viewing the entire intellectual tradition of Islamic mysticism as a version of Neo-Platonism. Even such great pioneering scholars like R. A. Nicholson and Henry Corbin, in all their research, seem to have been directed by this conception.

Until recent times, the structure of the meaning and world view of the pivotal works of Sufi hermeneutics from Khorasan remained unexplored from a theoretical perspective. Perhaps the literary approach of these texts to theology and the strong presence of the poetic and emotive spirit, expressed in an allusive, symbolic language, did not submit itself easily to conceptual classification and analysis. However, the great Khorasani Sufis, and their counterparts in the other parts of the Persian speaking world, openly declared their anti-philosophical attitudes by rejecting and even despising the Greek way of thought. Thus, a meticulous examination of the Sufi hermeneutical works penned in Khorasan reveals their total renunciation from Greek philosophy. The Sufi poets and prose stylists of that line of thought and literary style often stress their revulsion for any rationalistic, argumentative approach to religious and theological matters. They disparaged the bewilderment in the uncertain realm of the human reason and renounced, in Rumi’s words, walking with the ‘wooden feet of the argumentative people’.[15] In contrast, they have always extolled extravagant spirituality and absolute submission to the God’s Will and His esoteric guidance. Their way of getting knowledge is immersion in inspirational moods of the moment (ahwᾱl), which is conferred upon them from the Occult World (ᾱlam-ē ghēyb). They recommend moving in the daylight of inspirations received through the center of affections, the heart (qalb), along the path of ‘mania’ (jonūn), spiritual drunkenness, ecstasies of experiencing love relationship with the Eternal Beloved, towards the final goal of the annihilation of one’s self in God.

 

The fundamental irrationalism of this line of Sufism expressed in poetical tongue, either in poetic or prose form, their enthusiastic disdain for Reason and glorification of madness, that we repeatedly encounter in their divᾱns, refers back to their hermeneutics of the myth of Creation and the dichotomous positions of its two main archetypal figures, Angels versus Adam. According to their hermeneutics of the myth of Creation, by listening to the invocation of Love and deserting the sound life of Paradise, Adam also deserted the cautious ways recommended by Reason and dauntlessly submitted himself to the demands of Love. By following the way of ‘madness’ through acceptance of all dangers arising from submission to the unconditional demands of Love, Adam, as archetypal model, stands in contrast to Angels who symbolize Reason and reasoning in Sufi poetics.[16] The clash between Reason and Love as two sources of attraction for man is a recurrent theme in their literature.

 

Certainly, there is a serious tension inside the Sufi world of thought between a highly sensational poetical manner of thought and a stream of theosophical thought producing, in its own style, argumentative mystical theology. The former developed mainly in Persian language in earlier centuries, while the latter was mainly expounded in the Arabic in later times. In spite of the blending of these two traditions thereafter, and dominance of the philosophical style theosophy, in general, it is possible to distinguish, by certain criteria, the Sufi theology of pure poetic tongue and outlook from theoretically influenced by, or based on, Neo-Platonic metaphysics formulated mainly by Ibn Arabi and Sohravardi.

 

Their oppositional conceptions of Time seems to be a clue for identification of these two trends. In Greek metaphysics, founded by Plato and Aristotle, the fundamental objects of philosophical investigation are non-temporal ideational or essential realities as eternal foundations of the temporal, ephemeral things of the sensible world. In the Platonic and Neo-Platonic account, the latter are viewed only as shadows of the eternal realities. God, in this conception, is the mute, unmoving source of the emanation of the Platonic ideas or Aristotelian essences. He exists in His transcendental seclusion eternally beyond the sensible world. But, in the poetic Sufi view of the world, the universe is created anew in every instant by an absolute power and free will that is not subject to any restrictions. This dynamic, omnipresent, omnipotent, articulate God is the Creator of infinite things out of nothingness in the uninterrupted sequence of time, and in the position of the ‘living’ (hayy) Being accompanies them as permanent observer and guide. The metaphysical realities, as propounded by Greek metaphysics, are comprehended by the faculty of reason in man, while senses and emotions have no part in the act of cognition of the transcendental realities. Their cognitive role is limited to the accidental world of the temporary sensible things. But in the poetic strand of Sufi theology, it is the emotional, sensitive nature of man that plays the greatest part in his relationship with God.

 

The theosophy of the Sohravardi and Ibn Arabi, with their Neo-Platonic frameworks, represent the metaphysical approach. They investigate timeless divine realities that govern the world and its history, and attempt to describe these realities theoretically. Their highly discursive efforts constitute a kind of mystical philosophy, which combines a rational, discursive, more or less systematic way of reading the Qur’an with the esoteric findings of the so-called mystical ‘discoveries’. In contrast, the Sufis with poetic inclinations, following a tradition developed in Khorasan and Fars, insist on the importance of vaqt (heavenly endowed moment), or even naqd-ē vaqt (the ‘cash’ of the moment), and hᾱl (mood, temperament) which is allotted constantly by God Himself, not only to human beings, but to all creatures. In the experience of the ‘importations of the moods’ (vᾱrēdᾱt-ē ahwᾱl) which are temporal and, therefore, temporary, reason and its volitional activity has no part. Indeed, the reason, or calculating faculty for self-preservation in man, is viewed as a disturbance that stands in the way of immediate bold experience of the presence of God. This experience is possible only by absolute submission to His Will through opening one’s heart and its receptiveness to what is sent by Him every moment.

 

In Persian, hᾱl also means the present time, allowing the superposition of both connotations of mood and moment in the colloquial and literary usages of the word. For the Sufi, ahwᾱl (moods) have different, even contradictory, modalities, from sorrow and depression (qabz) to happiness and euphoria (bast), to states of boundless ecstasy. Moods are not permanent. Sufis of this inclination called themselves ahl-ē hᾱl, or people of mood/moment. The term hᾱl, with both overlapping mood/moment connotations, remains in common usage in colloquial Persian. The submissiveness of the ahl-ē hᾱl to their destined mood/moment is thoroughly compatible to the poetic way of life and its manner of expression. Sufis given to the mood/momentary way of experiential, not theoretical, personal relationship with God, instinctively approached the poetical form of expression and developed in an extraordinary manner their own specific tongue in this domain for expressing their esoteric emotional experiences or mood/moments. Therefore, the original poets among Sufis were generally averse to the discursive language and systematic arguments about their creed.

 

The essential difference among the two groups is best reflected in their approach to language. The discursive type expresses its own ideas in detailed, semi-systematic, cold, prosaic manner, while the other expresses itself in the succinct, allusive, metaphoric, and emotive tongue of poetry. The ghazals of Sanᾱi, Attᾱr, Rumi, Erᾱqi, Sa’di, and Hafez reflect perfectly these characteristics. The original Sufi poets typically preferred telling tales and fables in the poetic frame of mathnavi for expressing their religious and moralistic ideas instead of using the dry tongue of formal arguments.

 

In later periods, we observe the emergence of a different kind of Sufi poetry (essentially of khᾱnēqᾱh-i type) that uses the metaphoric and symbolic language of this genre of poetry as clichés at the service of the conceptual Sufi theosophy. This kind of ‘poems’ are generally uninspired mass productions devoid of the sparkle of true poetic creation and its mood/moment. This pseudo-poetic literary productions appeared under the gradual dissemination and final supremacy of theosophical Sufism (ērfᾱn-ē nazari) in the later history of Sufi culture in the Persianate world.

 

Theosophical Sufism made instrumental use of the already developed poetic mystical tongue. It adopted the poetics of rēndi by fixing dry, rigid, and ascetic ‘real meanings’ for its metaphoric, symbolic terms. As a result, all its erotic and sensual symbolic terms and expressions were reduced to a standard, monotonous, conceptual lexicon, with the intent of washing out all their seemingly immoral, irreligious, or carnal connotations.[17]

 

However, the influence of the theosophical Sufism was limited to the circles of the ahl-ē hēkmat (men of wisdom, philosophers and knowledgeable pious Sufis), while the poetics of rēndi, especially through the vast popularity of the poetic tongue of Sa’di and Hafez, had a much greater share in shaping the mentality and literary tastes of the educated and refined people in the Persianate world. The pleasure of poetry, mainly the poetry of love with a taste of rēndi, has taken hold over many centuries far beyond the literate world to pervade public culture, even among the illiterate people in remote reaches of the Persian-speaking world.[18]

 

Conclusion

We have stressed how the intertextual study provides a solid basis for understanding the underlying discourse of the Sufi poetics of mystical love in Persian. A close look at the historical dynamics of Sufi hermeneutics reveals its crucial turning points. We examined the distinct ruptures between the early ascetic readings of the Qur’an and its subsequent mystical-ecstatic readings, especially as developed in Khorasan. The latter reading was based on the discovery of the pre-eternal mutual love relationship between the Creator and human creatures which already began on the ‘Day of Covenant’ (rūz-e alast). It caused a radical transformation in the earlier conception of this relationship which was predicated on the absolute divine authority, on the one hand, and absolutely servile, fearful obedience of man, on the other hand.

 

The Sufi discourse of love finally spread from Khorasan to other parts of the Persian-speaking world, like Fars, Kerman, and, finally, to the greater Persianate world. In Shiraz, this blossomed in the love poetry of Sa’di, where we observe a deeper exploration of rēndi and its implications for human life. In this context, rēndi, most probably under the influence of the Christian theology, was viewed as essential sinfulness inherited by mankind from their Eternal Parents, Adam and Eve. However, this momentous heritage later was embraced ecstatically as the pre-defined and primordial fate of man on earth.[19]Indeed, rēndi develops into an Eternal model for human nature which defines his teleological place in ‘two worlds’. It stands in contrast to the zohd (asceticism), characteristic of angels who are destined for eternal innocence and constant prayer to God.

 

Other novel developments in the poetics of love mysticism are noteworthy. In earlier stages of the Sufi poetics, developed in Khorasan, Sufi and ᾱrēf (man of deep esoteric knowledge and mystical experience) were considered identical, but in the last stage, which marks the culmination of rēndi poetics, developed properly in Shiraz by Sa’di and Hafez, Sufi and zᾱhēd (the ascetic) are usually identified and posited as unlearned arrogant hypocrites in contrast to ᾱrēf [20], the real enlightened connoisseur of God and godliness. Sa‘di is the pioneering figure of this stage, followed by Khājū and Hafez in subsequent generations. Sufi in this context alludes to the followers of the formal ascetic doctrines and institutionalized Sufism centered in dervishes’ houses (khānēqāhs). Hereafter, Sufi refers to the people who are still attached to the old ways of extreme piety and asceticism by rejecting, out of their very ignorance, the pleasures of earthly life in pursuit of illusory eternal enjoyments in Paradise. In opposition to the Sufi way of life, we have ᾱrēf, the bold man of gnosis with pronounced individuality and piercing knowledge of God’s infinite grace to human beings and all living world. Therefore, unlike the Sufi or zᾱhēd’, the ᾱrēf chooses to partake of earthly pleasures and manifestations of beauty as blessings emanating from the inexhaustible bounty of God showered upon His humble but favored creatures, as a sign of His unbounded graciousness. Such a gnostic, as Sa’di expressly pronounces, and Hafez after him, never deprives himself of the ‘cash’ of paradise (behesht-ē naqd) in the here-and-now in exchange for ‘childish’ desire after the heavenly one which already had been abandoned voluntarily by our ‘Father’ in pre-eternity.

چو طفلان تا کی، ای زاهد، فریبی / به سیبِ بوستان و شهد و شیر-ام

O Ascetic! How long will you so deceiving me, like children,

With the apple of the Garden and [streams of] honey and milk!

من که امروز-ام بهشتِ نقد حاصل می‌شود / وعده‌ی فردایِ زاهد را چرا باور کنم؟

With the ‘cash’ paradise within my reach Today,

Why should I believe the ascetic’s promise for Tomorrow (i.e. afterworld)

 

The strong and vibrant tongue of Meybodi in narrating and interpreting stories related to the Creation of Adam, which is the continuation and promotion of the poetic and aphoristic sayings of the great Sufis of Khorasan, can be considered as the most influential primary source for the great jubilation witnessed in later Persian Sufi literature. This tongue embedded the poetics of mystical love at the heart of Persian literature, and caused the later flowering of Persian as a highly refined literary language especially fostered for mystical (ērfᾱni) expressions. Going beyond Iran proper, this tongue and its literature spread throughout the Indian subcontinent, Central Asia, and many other lands, including realms of Ottoman Empire in Anatolia and Balkan. This revolutionary change of attitude in Sufi ontology engendered not only the enormous body of poetical literature, but a new mystical poetic language enriched with highly expressive sensual metaphors and symbolism.

The human-divine romance relationship, developed mainly in Kashf al-asrār, becomes the central theme and tale related with fervor and passion throughout the burgeoning tradition of the ‘religion of Love’ (maz’hab-ē ēshq) within the prolific Khorasani school of Sufi literature and its branch outs in other parts of the Persianate world. These poets wrote not only passionate pieces of prose and poetry expressing their devotion to God as Beloved, but poetically praised the revelation of His Beauty in the beautiful creatures of the natural and human world. Lastly, from the sixth/twelfth century onwards, among the followers of the Sufi way of love, one sees such prominent figures like Ahmad al-Ghazāli (d. 520/1126), and a century later, Owhad al-Din Kermāni (d. 635/1238) and Fakhr al-Din Erāqi (610/1213–688/1289), who show uncommon erotic behaviors in public, justified by development of the poetics of love and rēndi in Sufism. This trend finds its culmination in the ghazals of Sa‘di and Hafez as supreme rēnds amongst all Persian poets and great masters of the poetics of rēndi.

 

My friend, professor Assad Arjang, has kindly performed the editing of my English text and I am thankful of him.

 

 

[1]See Daryoush Ashouri, ‘Erfān o rēndi (Tehran: Nashr-e Markaz, 1379/ 2000), 68-139.

[2]Rashid al-din Meybodi, Kashf al-asrᾱr va ‘oddat al-abrᾱr, ed. ‘A.A. Hekmat (Tehran: Amir Kabir Publishers, 1331/1952), I:162.

[3]Najm al-Din Rᾱzi, Mersād al-ēbᾱd, ed. M. A. Riyᾱḥi (Tehran: Bongāh-ē tarjomē va nashr-ē ketāb, 1352/1973, repr. 1383/2004), 94.

[4]By having at hand these intertextual data, we can understand, with much certainty, the meaning of the ‘vagabond heart’ (dēl-ē harzē-gard) of Hafez, of which he speaks in the following line:

تا دلِ هرزه‌گردِ من رفت به چینِ زلفِ او

زین سفرِِ درازِِ خود عزمِ وطن نمی‌کند

Since my vagabond heart traveled to the land of his/her [long] curled hair

Never intends turning back from this prolonged journey to its homeland.

 

By returning to Kashf al-asrᾱr (VI:191) we find that ‘the homeland’ (vatan), here, is nowhere but the Heavenly Abode from which the Spirit, in the body of Adam, has started its ‘wandering’ or ‘prolonged journey’– as expressed by Hafez– to the Earthly House. By comparative study of the symbolic image of the ‘[long, curly hair’] (zolf) of the Beloved in the Divᾱn of Hafez (see Ashouri, 382-86) and other divᾱns of the Sufi love literature, such as Divᾱn-ē Shams-ē Tabrizi, we learn that the zolf, with its blackness and much twisted curly texture, and its ‘restlessness’ (ᾱshoftēgi, biqarᾱri) symbolically represents the Earthly World. Unlike Rumi, whose object of love is the heavenly sun-like, or moon-like, ‘face’ (rūy) of the Eternal Beloved, Hafez relates us of his falling in passionate love with the zolf of the Eternal Beloved already at the first glance on it at the ‘First Day’ (rūz-e avval /rūz-e nokhost) of Creation. He speaks, again and again, emphatically of remaining lovingly faithful to this ‘captivity’ in the ‘curl of the Beloved’s hair’ (kham-ē zolf-ē yᾱr), i.e. conditions of the Earthly life, which is, at the same time, ‘trap of afflictions’ (dᾱm-ē balᾱ). He accepts the Earthly World as the eternally ordained Human (Adamic) abode destined by Eternal Beloved, in contradistinction to the Heavenly World, the abode of the Angelic creatures. Pondering on this differentiation in the Sufi poetics of mystical love makes it possible to separate an earlier stage of its fostering, represented, highest of all, by Attᾱr and Rumi, from its ultimate stage in the poetry of Hafez (see Ashouri, 304-27; and ‘Conclusion’ in this article).

 

[5] A thorough study and analysis of Kashf al-asrᾱr is recently published. See Annabel Keeler, Sufi Hermeneutics: The Qur’an Commentary of Rashῑd al-Dīn Maybudῑ (Oxford: Oxford University Press, 2006).

[6]Meybodi, III:570-73; Rᾱzi, 65-97.

[7] Meybodi, III, 297-98

[8] Meybodi, III, 571.

[9]Rēnd, as a disapproved attributive noun, originally used for the people who disregarded moral and religious laws, committed all kinds of sinful deeds, such as drinking alcohol, gambling, and visiting the defamed quarters of the town (kharᾱbᾱt), the site of taverns and brothels. As collective name (rēndᾱn), many times was used for groups of urban ruffians. Sufis adopted this word, alongside a group of others, like kharᾱbᾱt, maykadē (tavern) or mēykhᾱnē, and used them with metaphoric and symbolic meanings. It happened when the Persian Sufi hermeneutics, by its own way of reading the myth of Creation in Qur’an, discovered the two archetypes of zohd (asceticism) and rēndi (libertinism), represented, respectively, by Angles, as eternally innocent, and Adam, as the first human being and father of all humanity, who has committed the Original Sin. The attributive noun rēnd and its substantive form, rēndi is used almost by all Sufi poets (Attᾱr, Rumi, Erᾱqi, S’adi, and others) with real or mystical and symbolic connotations. But, it was Hafez who set it with extolment, as the highest spiritual position for a human being, as pivotal concept in his anti-ascetic poetics of rēndi.

[10]On the term ‘pact’ (peymᾱn), between God and Adam, see Meybodi, I:161.

[11]Innumerable lines of poems in the divᾱns of the Sufi poets, before and after Hafez, attest to this point:

Raqib as a couple of angels sitting on the left and right shoulders of every human being, assigned to record all their good and evil deeds:

خدایِ عرش مدام از فرشتگان دو رقیب / به نزدِ بنده نشانده است بر شمال و یمین (امیر معزّی)

رقیبِ دستِ چپ را مانده شد دست / زِ بس کردارِ تو بنوشت پیوست

رقیبّ دستِ راست آزاد از تو / قلم بر کاغذی ننهاد از نو (عطّار)

Raqib as devil (Ahrēman; the ancient Persian name for Eblis):

رقیب کی‌ست! که در ماجرایِ خلوتِ ما / فرشته ره نبرد، تا به اهرمن چه رسد! (سعدی)

Raqib as rival in the love affair:

همه‌شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت / که رقیب در نباید به بهانه‌یِ گدایی (عراقی)

روا مدار، خدایا، که در حریمِ وصال / رقیب محرم و حرمان نصیبِ من باشد (حافظ)

با تو بینم رقیب و من گذران / دیده بر هم نهاده، دل نگران (محتشم کاشانی)

Raqib as guardian, gatekeeper:

جان وصلِ تو بی‌رقیب جوید / دل رویِ تو بی‌نقاب خواهد (خواجو)

رقیبان غافل و ما را از آن چشم و جبین هر دم / هزاران گونه پیغام است و حاجب در میان ابرو (حافظ)

Raqib as faultfinder:

از طعنه‌ی رقیب نگردد عیارِ من / چون زر اگر برند مرا در دهانِ گاز (حافظ)

Raqib as the jealous one:

بکش جفایِ رقیبان مدام و جورِِ حسود / که سهل باشد اگر یارِ مهربان داری (حافظ)

 

Modda’i (insincere claimant) as rival in a love affair:

 

مدّعی را اگر آواره نسازم زِ دَرَش / از سگانِ سرِ آن کوی حساب‌ام نکنید (محتشم کاشانی)

مدّعی از رشک، بر در، چون نمرد امشب؟– که بود / بزم دلکش، باده بی‌غش، یار سرخوش، من خراب! (محتشم کاشانی)

شب‌ها به بزمِ مدّعی، ای بی‌مروّت، جا مکن / آرامِ جانِ او مشو، آزارِ جانِ ما مکن! (فروغیِ بسطامی)

Modda’i as zᾱhēd (ascetic [of the heavenly world; allusion to Eblis himself])

ای مـّدعیِِ زاهد، غرّه به طاعتِ خود / گر سرّ‌ِ عشق خواهی، دعوی زِ سر بدر کن (عطّار)

باده بیاور، که هیچ توبه نخواهند کرد / مدّعی از زهدِ خشک، اوحدی از شعرِِتر (اوحدیِ مراغه‌ای)

مدّعی بی‌خبر از عالمِ معنی ست، از آن / در سر از حجّتِ خُشک این‌‌همه دعوی دارد (عمادالدینِ نسیمی)

Modda’i as faultfinder = raqib as faultfinder

با مدّعی بگوی که، ای بی‌بصر، مکن/ عیبِ نظر، که دیده نبیند نظیرِِ او! (اوحدیِ مراغه‌ای)

ساقی بیار باده و با مدّعی بگوی / انکارِ ما مکن، که چنین جام جم نداشت (حافظ)

Modda’i, as the jealous one:

بَـَرش ادا نکنم مدّعایِ خود هرگز / که مدّعی زِ حسد بَد-ادایی‌اي نکند

(محتشمِ کاشانی)

Zᾱhēd as Devil (or Eblis)

زاهد ار رندیِ حافظ نکند فهم، چه باک / دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

Alongside the interchangeable usage of raqib, modda’i, zᾱhēd, ḥasūd, essentially as allusions to Eblis, other appellations like doshman, khasm, ‘adū (all meaning ‘enemy’) in the Divᾱn of Hafez and other Sufi love poetry, refer to him too.

[12]The term of raqibᾱn-ē tond-khū as used by Hafez, most probably has reference to the raqibon ‘atῑd in Qur’an (L 18).

[13]See Terry Graham, ‘Abū Sa‘īd ibn Abī’l-Khayr and the School of Khurāsān,’ in The Heritage of Sufism, vol. 2, Classical Persian Sufism from its Origins to Rumi, ed. Leonard Lewisohn (Oxford: Oneworld 1999), 83-136.

[14]Mohammad ēbn-ē Monavvar, Asrᾱr al-towhid fi maqᾱmᾱt-ē al-Sheikh Abi Sa’id, ed. M.R. Shafi’i Kadkani (Tehran: Āgāh Publishers, 1366/1986).

[15]Jalᾱlu’ddin Mowlavi, Mathnawi, ed. R. A. Nicholson (Tehran: Hermes Edition, 1382/1993), I:97.

[16]As Hafez says in his famous ghazal (ed. Khānlari, n. 148) that explains metaphorically the fundamental conflict among the Reason and Love:

عقل می‌خواست کزان شعله چراغ افروزد / دستِ غیب آمد و بر سینه‌ی نامحرم زد

The Reason [in the Eternity] wanted to kindle its lantern from that flame [of love]

But, the Unseen Hand [of God] came and pushed out the stranger.

[17]The endeavors of Sheikh Mahmūd Shabastari, the author of Golshan-e rᾱz, in this direction has been greatly influential. See, also, as a very expressive example, Bahᾱ’ al-Din Khorramshᾱhi, ed., Tafsir-ē ērfni-ye Divᾱn-ē Hafez.

[18]The depth and extendedness of the influence of the poetical Sufism, especially the poetics of rēndi, into the general culture of the Persian speaking people could be measured by the strong influence of their vocabulary into the vernacular of the ordinary people. The prevalence of hᾱl in common daily usage and its numerous phrasal verbs and compound forms in the vernacular and literary Persian is a meaningful example, such as: hᾱl kardan (to enjoy, to be pleased of), hᾱl dᾱdan (to give pleasure), hᾱl gereftan (to displease), dar hᾱl būdan (to be in a pleasant mood), ḥᾱl rᾱ daryᾱftan (to enjoy one’s moment), az hᾱl raftan (to faint), bē hᾱl ᾱmadan (to be refreshed), hᾱl ᾱvardan (to make fresh), bᾱ-hᾱl (lively, pleasant), bi-hᾱl (faint, unpleasant), khosh-hᾱl (happy), bad-hᾱl (sick, in bad mood), etc. The more literary form of the hᾱl, that is, ḥᾱlat, is extensively used in the Persian poetic literature.

[19]Ashouri, 193-202.

[20]The scornful identification of the Sufi with zᾱhēd, in contrast to the praiseworthy ‘ᾱrēf, occurs many times in the Divᾱns of Sa’di and Hafez. Sa’di says, for example:

زاهد و عابد و صوفی همه طفلانِ ره اند / مرد اگر هست بجز عارفِ ربّانی نیست

The ascetic, the devout man, the Sufi, all are nothing but children in the [spiritual]path

There is no man in this way except the Godly Gnostic

برابری‌خواهی جنسیتی در شعر پروین اعتصامی؟

برابری‌خواهی جنسیتی در شعر پروین اعتصامی؟

بهنام فومشی[1]

پژوهشگر ادبیات تطبیقی، دانشگاه موناش استرالیا

 

بهنام فومشی <behnam.fomeshi@monash.edu> Behnam Fomeshi دانش‌آموختۀ دکتری ادبیات انگلیسی از دانشگاه شیراز (۱۳۹۴) و پژوهشگر ادبیات تطبیقی شاغل در دانشگاه موناش استرالیا است. از او کتاب The Persian Whitman: Beyond a Literary Reception را انتشارات دانشگاه لیدن به چاپ رسانیده و مقالات متعددی از او نیز در حوزۀ ادبیات تطبیقی (فارسی و انگلیسی) و ترجمه‌پژوهی در مجلات معتبر ایرانی و بین‌المللی منتشر شده ‌است.

 

آغاز سخن

در بررسی شعر فمنیستی فارسی معمولاً به نام فروغ فرخزاد، سیمین بهبهانی، طاهره قره‌العین، زندخت شیرازی و اخیراً ژاله عالم‌تاج قائم‌‌مقامی برمی‌خوریم و نام پروین اعتصامی (1285-1320ش) در چنین مباحثی مطرح نمی‌شود. آنچه پژوهشگران تا به اکنون دربارۀ شعر او در کانون توجه قرار داده‌اند جنبه‌های اجتماعی اشعار این شاعر و تلاش وی برای به تصویر کشیدن و انتقاد از نابرابری‌های اجتماعی بوده‌است. اما مسئلهۀ اساسی پروین ”نابرابری“ در تمامی جنبه‌های آن و ازجمله نابرابری بین زن و مرد بوده است. مسئلۀ حقوق زنان از موضوعات مهم شعر پروین است،[2] هرچند تاکنون چندان توجهی به آن نشده‌‌ است. جستار پیش‌ رو درصدد است تا با مطالعۀ این جنبۀ کمتردیده شده در شعر پروین، کاستی‌های تحقیقات پیشین را رفع کند و با ارائۀ تصویر متفاوتی از این شاعر جایگاه او را در تلا‌ش‌های شاعران زن در برابری‌خواهی جنسیتی آشکار کند. از این رو، این جستار پس از بررسی عوامل مؤثر در شکل‌گیری شعر پروین به عرضۀ اشعاری از او با مضامین برابری‌خواهانه می‌پردازد.

شکل‌گیری شعر و اندیشۀ پروین

این جستار را با بررسی عوامل مؤثر در شکل‌گیری شعر پروین با مضامین مرتبط با حقوق زنان آغاز می‌کنیم. یکی از مهم‌ترین این عوامل پدر پروین، آثار و ترجمه‌های او بود. یوسف اعتصام‌الملک (اعتصامی) که آثار مهمی را از زبان‌های فرانسه، ترکی و عربی به فارسی ترجمه کرده بود با مسائل فرهنگی روز جهان از جمله مسئلۀ حقوق زنان آشنا بود. بخش قابل توجهی از ترجمه‌ها و نوشته‌های او که در مجلۀ بهار منتشر می‌شد خوانندگان را با مسئلۀ حقوق زنان آشنا می‌کرد. برای نمونه، شمارۀ نخست مجله که در تاریخ اول اردیبهشت ۱۲۸۹ منتشر شد شامل مطلبی با عنوان ”عقیدۀ ژول سیمون – اصلاح حقیقی“ می‌شد که با این عبارت به پایان می‌رسید: ”پس اصلاحات اجتماعی یک قوم، مبدأ سعادت یک ملت، منبع آب‌های شیرین و گوارای زندگانی یک طایفه، امید وصول به کاروان تمدن عصر، منوط به اصلاح حال زنان و تربیت آنان است.‌“[3] همچنین، شمارۀ دوم هم شامل مطلبی با عنوان ”اختراعات نسوان“ می‌شد. حجم مطالب دربارۀ زنان در مجلۀ بهار به حدی بود که در چاپ دوم مجله در سال ۱۳۲۱ که مطالب مجله به فصول مختلف تقسیم شده بود فصلی هم با عنوان ”عالم نسوان“ به این موضوع اختصاص یافت.[4] پیش از انتشار مطالب مرتبط با حقوق زنان در مجلۀ بهار، اعتصام‌الملک کتاب تحریر المراه (۱۸۹۹) اثر قاسم امین، نویسندۀ مصری، دربارۀ حقوق زنان را به فارسی ترجمه و با عنوان تربیت نسوان در تبریز منتشر کرد. انتشار ترجمۀ فارسی این کتاب یک سال پس از انتشار کتاب به زبان عربی و شش سال پیش از انقلاب مشروطه صورت گرفت. این کتاب جزو نخستین آثاری بود که در زبان فارسی مختص موضوع حقوق زنان منتشر شد.[5] نظرات پروین همانندی بسیار با آرای قاسم امین در کتاب نام‌برده دارد.[6] پروین هم مانند پدرش-که با ترجمه و معرفی اندیشه‌های نو در جنبش حقوق زنان ایران مشارکت داشت-بدین جنبش وارد شد، اما ورود او با سرودن شعر بود؛ اشعاری همچون ”فرشتۀ انس،“ ”نهال آرزو،“ ”بازایستاده‌ایم“ و ”گنج عفت.“[7]

عامل دیگر حساسیت پروین نسبت به شرایط اجتماعی در برهه‌ای حساس از تاریخ ایران بود. پروین در عمر کوتاه خود شاهد اتفاقات مهمی در تاریخ ایران از جمله انقلاب مشروطه، به توپ بستن مجلس و استبداد صغیر، جنگ جهانی اول، کودتای ۱۲۹۹، مدرنیزاسیون و استبداد رضاشاه بود. این تحولات حساسیت پروین را نسبت به شرایط سیاسی و اجتماعی کشورش برانگیخت.[8] یکی از تحولات فرهنگی ایران در آن برهۀ تاریخی تغییر در نگاه به زنان و جایگاه ایشان در جامعۀ ایران بود. پروین با این تحولات نه فقط از طریق مطالعه، بلکه با مشاهدۀ جلسات پدرش آشنا می‌شد. حتی زمانی که کودک بود ساعت‌ها در کنار پدرش می‌نشست و به گفت‌وگوهای او با دوستانش دربارۀ مسائل مختلف جامعه گوش می‌سپرد.[9] حقوق زنان از جمله مسائلی بود که با توجه به آثار و ترجمه‌های اعتصام‌الملک و شرایط جامعۀ ایران در این گفت‌وگوها مطرح می‌شد. پروین با شنیدن این گفت‌وگوها نه فقط با حقوق زنان، بلکه با درهم‌تنیدگی حقوق زنان با مسائل سیاسی و اجتماعی آشنا می‌شد. شعر ”دو محضر“ گفت‌وگویی بین یک زن و شوهر است که شوهر قاضی است. پروین در این شعر از فساد دستگاه قضایی انتقاد می‌کند، بر ارزش و اهمیت کار خانگی تأکید می‌ورزد و نشان می‌دهد که هنر خانه‌داری بسیار دشوارتر از کار قاضی است. این شعر نمونه‌ای از اشعار پروین است که بین حقوق زنان و دیگر مسائل سیاسی و اجتماعی ایران ارتباط برقرار می‌کند.

از دیگر عوامل مؤثر در حساسیت پروین نسبت به مسئلۀ حقوق زنان مدرسۀ بیت‌آل، مدرسۀ دخترانۀ امریکایی در تهران، بود. این مدرسه را مسیونرهای امریکایی در ۱۲۵۳ در ایران تأسیس کردند و پروین در ۱۳۰۱ وارد این مدرسه شد. تحصیلات پروین در ۱۳۰۳ در این مدرسه به پایان رسید و مدتی نیز به تدریس در این مدرسه پرداخت. تحصیل و تدریس در این مدرسه به دانش پروین دربارۀ ادبیات غرب و اندیشۀ مدرن افزود.[10] این مدرسه مجلۀ عالم نسوان را به مدت بیش از یک دهه منتشر می‌کرد. هدف مجله آموزش زنان ایران، آشنا کردن آنها با پیشرفت همتایانشان در کشورهای دیگر و تشویق‍شان برای تغییر شرایط زنان در ایران بود. نویسندگان مجله از دانش‌آموختگان همان مدرسه بودند. ”اخبار ترقیات نسوان“ یکی از عناوین ثابت مجله بود که به پیشرفت زنان در کشورهای دیگر می‌پرداخت. این مجله که پایدارترین نشریۀ زنان در زمان خود بود مطالبی دربارۀ مشارکت زنان در سیاست و همچنین نقد کودک‌همسری و حجاب منتشر می‌کرد.[11] محتوای مجله تا حدی بازتاب‌دهندۀ مطالب و مباحثی بود که احتمالاً در مدرسه مطرح می‌شد. عالم نسوان با بیش از 40 نمایندگی فروش در سراسر کشور در افزایش آگاهی ایرانیان نسبت به حقوق زنان نقش مهمی ایفا کرد؛ مشخصاً در آموزش دانش‌آموزان و دانش‌آموختگان مدرسه که پروین از جملۀ آنها بود. در چنین فضایی بود که پروین در مراسم دانش‌آموختگی سال ۱۳۰۳ خطابه‌ای با عنوان ”زن و تاریخ“ ایراد کرد و شعر ”نهال آرزو“ را خواند. ”زن و تاریخ“ به مقایسۀ شرایط زنان در شرق و غرب می‌پرداخت و ”نهال آرزو“-که برای مراسم دانش‌آموختگی سروده شده بود-”پستی نسوان ایران“ را ”از بی‌دانشی“ می‌دانست. هر دو مطلب در مجلۀ عالم نسوان (سال 4، شمارۀ ۵) هم منتشر شدند. محتوای شعر ”نهال آرزو“ در حمایت از حقوق زنان و انتقاد از مردسالاری چنان حساسیت‌برانگیز بود که اعتصام‌الملک در ۱۳۱۴ و پیش از کشف حجاب از چاپ این شعر در ویرایش نخست دیوان پروین خودداری کرد تا ”غوغای آخوندها و عوام را علیه خود و دخترش برنینگیزد.‌“[12] از پروین به سبب حمایت کورکورانه از مردسالاری در شعرش انتقاد شده‌است.[13] شعرهایی مانند ”نهال آرزو“ و شعرهایی که در ادامه بررسی می‌کنیم چنین خوانش‌هایی از شعر پروین را به پرسش می‌گیرند.

بررسی مضامین برابری‌خواهانه در اشعار پروین

شعر ”بازایستاده‌ایم“ در عالم نسوان (سال 1، شمارۀ ۶، صفحۀ ۲۶) منتشر شد. بر اساس پژوهش حسینی، این شعر-که در دیوان پروین نیامده است-از سروده‌های پروین است.[14] مضمون حقوق از دست‌رفتۀ زنان، که بعدها در شعر پروین تکرار شد، نخستین‌بار در شعر ”بازایستاده‌ایم“ دیده می‌شود. با توجه به اینکه این شعر در سال ۱۳۰۰ منتشر شده ‌است، این اقدام پروین در اشاره به ”حقوق“ زنان جسورانه و روشنگرانه بوده، چرا که چنین اشاراتی به حقوق زن در شعر فارسی بی‌سابقه بود، آن هم زمانی که پروین پانزده سال بیشتر نداشته است.

بازایستاده‌ایم

زان دم كه پا به شارع هستی نهاده‌ایم                                          گامی دو راه رفته و گامی سِتاده‌ایم

بنیان آفرینش ما مرد و زن یكی است                                             در شاهراه علم چرا ما پیاده‌ایم؟

از حقِ مردمی، ز چه رو دست ما تهی است؟                                  فرزند آدمیم، نه ابلیس‌زاده‌ایم!

ما را خدا مگر نه سر و عقل و هوش داد                                          در پشت سر فتاده چرا چون وِساده‌ایم؟

در زیر پای خویش شدستیم پایمال                                                با دست خود حقوق خود از دست داده‌ایم

گر بیهشان ز باده خراب‌اند، ما ز جهل                                             ما بیهشانِ بی‌خبر از جام و باده‌ایم

سیلی چرا خوریم؟ نه ناچیز پیشه‌ایم                                             منّت چرا كشیم؟ نه مسكین جراده‌ایم

تا گوش داده، طعنۀ پیكان شنیده‌ایم                                              تا بال و پر گشوده به دام اوفتاده‌ایم

گنگیم زان سبب كه همی بر دهان ما                                            مشتی رسیده تا به سخن لب گشاده‌ایم

چون شمع، وقت گریه عبث خنده كرده‌ایم                                       از سوختن گداخته باز ایستاده‌ایم

هر طایرِ ضعیف شود شاهبازمان                                                   از بس كه چون كبوتر و گنجشك ساده‌ایم

پیش از شعر ”بازایستاده‌ایم“ دو شعر دیگر با عنوان ”ای مرغک“ (سال 1، شمارۀ ۲) و ”نوروز و بهار“ (سال 1، شمارۀ ۴) در همین مجلۀ عالم نسوان از پروین منتشر شده بود. نکتۀ جالب توجه این است که نام شاعر دو شعر پیشین ”پ.ن“ ذکر شده بود و با شاعر ”بازایستاده‌ایم“ برای بار نخست اسم شاعر ”پروین“ ذکر شد، گویی هویت شاعری پروین در مجلۀ عالم نسوان با این شعر، که در حمایت از حقوق زنان سروده شده بود، شکل کامل‌تری پیدا کرد.

شعر بعدی با مضامین برابری‌خواهانه ”نهال آرزو“ است که در مجلۀ عالم نسوان (سال 4، شمارۀ ۵، صفحۀ ۱۹) منتشر شد. این شعر بانوان ایرانی را به تحصیل دانش، هنر، فضل و ادب فرامی‌خواند تا به این وسیله از حقوق خود بهره‌مند شوند. پروین در این شعر مرد و زن را مقایسه می کند و برتری را از دانش می‌داند، نه جنسیت. با توجه به ذهنیت بسیار سنتی جامعۀ ایران در آن زمان، انتشار این شعر در ۱۳۰۳ اتفاق مهمی به حساب می‌آمد. محتوای این شعر در دفاع از حقوق زنان چنان حساسیت‌برانگیز بود که حتی یک دهه پس از انتشار آن در مجلۀ عالم نسوان این شعر در چاپ نخست دیوان پروین در سال ۱۳۱۴ گنجانده نشد. این نکته علاوه بر پیشتازی پروین، دربارۀ فضای فکری حاکم بر مجله و به تبع آن آموزش‌های مدرسۀ دخترانه اطلاعاتی به دست می‌دهد.

نهال آرزو

غنچه‌ای زین شاخه ما را زیب دست و دامن است                   همتی، ای خواهران، تا فرصت کوشیدن است

پستی نسوان ایران جمله از بی‌دانشی است                        مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است

زین چراغ معرفت کامروز اندر دست ماست                            شاهراه سعی و اقلیم سعادت روشن است

به که هر دختر بداند قدر علم آموختن                                   تا نگوید کس پسر هشیار و دختر کودن است

زن ز تحصیل هنر شد شهره در هر کشوری                           بر نکرد از ما کسی زین خواب بی‌دردی سری

از چه نسوان از حقوق خویشتن بی‌بهره‌اند                           نام این قوم از چه دور افتاده از هر دفتری

دامن مادر نخست آموزگار کودک است                                 طفل دانشور کجا پرورده نادان مادری

با چنین درماندگی از ماه و پروین بگذریم                              گر که ما را باشد از فضل و ادب بال و پری

در ادامه به شعر ”گنج عفت“ می‌پردازیم که به مناسبت کشف حجاب در سال ۱۳۱۴ و پس از نخستین انتشار دیوان پروین سروده شده‌است. پروین در این شعر ”چادر پوسیده“ را ”بنیاد مسلمانی“ نمی‌داند.

گنج عفت

زن در ایران پیش از این گویی که ایرانی نبود                        پیشه‌اش جز تیره‌روزی و پریشانی نبود

زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت                         زن چه بود آن روزها، گر زان که زندانی نبود

کس چو زن اندر سیاهی قرن‌ها منزل نکرد                          کس چو زن در معبد سالوس قربانی نبود

در عدالتخانۀ انصاف زن شاهد نداشت                                در دبستان فضیلت زن دبستانی نبود

دادخواهی‌های زن می‌ماند عمری بی‌جواب                         آشکارا بود این بیداد، پنهانی نبود

بس کسان را جامه و چوب شبانی بود، لیک                        در نهاد جمله گرگی بود، چوپانی نبود

از برای زن به میدان فراخ زندگی                                        سرنوشت و قسمتی جز تنگ‌میدانی نبود

نور دانش را ز چشم زن نهان می‌داشتند                             این ندانستن ز پستی و گران‌جانی نبود

زن کجا بافنده می‌شد بی‌نخ و دوک هنر                             خرمن و حاصل نبود آنجا که دهقانی نبود

میوه‌های دکۀ دانش فراوان بود، لیک                                 بهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود

در قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جان                           در گلستان نام از این مرغ گلستانی نبود

بهر زن تقلید تیه فتنه و چاه بلاست                                  زیرک آن زن کاو رهش این راه ظلمانی نبود

آب و رنگ از علم می‌بایست شرط برتری                            با زمرد یاره و لعل بدخشانی نبود

جلوۀ صد پرنیان چون یک قبای ساده نیست                        عزت از شایستگی بود از هوسرانی نبود

ارزش پوشانده کفش و جامه را ارزنده کرد                           قدر و پستی با گرانی و به ارزانی نبود

سادگی و پاکی و پرهیز یک‌یک گوهرند                              گوهر تابنده تنها گوهر کانی نبود

از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن                         زیور و زر پرده‌پوش عیب نادانی نبود

عیب‌ها را جامۀ پرهیز پوشانده‌ست و بس                          جامۀ عجب و هوی بهتر ز عریانی نبود

زن سبکساری نبیند تا گران‌سنگ است و بس                     پاک را آسیبی از آلوده دامانی نبود

زن چون گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزد                 وای اگر آگه ز آیین نگهبانی نبود

اهرمن بر سفرۀ تقوی نمی‌شد میهمان                              زان که می‌دانست کآنجا جای مهمانی نبود

پا به راه راست باید داشت، کاندر راه کج                             توشه‌ای و رهنوردی جز پشیمانی نبود

چشم و دل را پرده می‌بایست اما از عفاف                          چادر پوسیده بنیاد مسلمانی نبود

خسروا، دست توانای تو آسان کرد کار                                ورنه در این کار سخت امید آسانی نبود

شه نمی‌شد گر‌ در این گمگشته کشتی ناخدای                  ساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبود

باید این انوار را پروین به چشم عقل دید                              مهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود

این شعر بر ارزش دانش و بی‌اهمیتی تجمل برای زن تأکید می‌کند و کشف حجاب را مایۀ شهروندی زن می‌داند. بر اساس شعر پروین، زن که تا پیش از کشف حجاب گویا اصلاً ایرانی نبوده، با این اتفاق هویت تازه‌ای پیدا می‌کند، هویتی مستقل از ”چادر پوسیده“ و بر مبنای دانش، عفت، سادگی، پاکی و پرهیزکاری. مصراع نخست شعر یادآور سخن رضاشاه است در مراسم جشن فارغ‌التحصیلی دختران در دانشسرای مقدماتی به تاریخ 17 دی‌ماه 1314 که گفت: ”تاکنون نصف جمعیت کشور به حساب نیامده و خانم‌ها از هرگونه حقی محروم بوده‌اند.“ همچنین، عنوان شعر، ”گنج عفت،“ و استدلال پروین دربارۀ نسبت میان حجاب و عفت در بیت ”چشم و دل را پرده می‌بایست اما از عفاف / چادر پوسیده بنیاد مسلمانی نبود“ یادآور سخن دیگری از رضاشاه در همان مراسم است: ”ممکن است اقداماتی علیه این کار صورت بگیرد و مسئلۀ عفت و نجابت زن را پیش بکشند. اما نجابت و عفت به چادر مربوط نیست. مگر میلیون‌ها زن بی‌حجاب که در ممالک خارجه هستند نانجیب‌اند؟“ دو نکته دربارۀ این شعر حائز اهمیت است: نخست اینکه پروین برای این رویداد فرهنگی خاص شعری سروده، در حالی که اصولاً شخصیت گوشه‌گیر و غیرسیاسی او تمایلی به سرودن شعر برای اتفاقات مشخص تاریخی زمان خود نداشت و دیگر اینکه پروین در این شعر رضاشاه را ستوده، در حالی که او از اشخاص در اشعارش تمجید نمی‌کرد و از قضا شاهان یکی از گروه‌هایی هستند که پروین در شعرش از ایشان انتقاد می‌کند. با توجه به این دو نکته می‌توان نتیجه گرفت که سرودن شعر برای این رویداد و ستایش رضاشاه برای این اقدام اهمیت خاص کشف حجاب را نزد پروین آشکار می‌کند. شعر دیگر پروین با مضمون برابری‌خواهانه ”فرشتۀ انس“ است.

فرشتۀ انس

در آن سرای که زن نیست، انس و شفقت نیست                     در آن وجود که دل مرده، مرده است روان

به هیچ مبحث و دیباچه‌ای قضا ننوشت                                 برای مرد کمال و برای زن نقصان

زن از نخست بود رکن خانۀ هستی                                    که ساخت خانۀ بی‌پای‌بست و بی‌بنیان

زن ار به راه متاعب نمی‌گداخت چو شمع                                      نمی‌شناخت کس این راه تیره را پایان

چو مهر گر که نمی‌تافت زن به کوه وجود                                      نداشت گوهری عشق گوهر اندر کان

فرشته بود زن آن ساعتی که چهره نمود                               فرشته بین که بر او طعنه می‌زند شیطان

اگر فلاطن و سقراط بوده‌اند بزرگ                                    بزرگ بوده پرستار خردی ایشان

به گاهوارۀ مادر به کودکی بس خفت                                  سپس به مکتب حکمت حکیم شد لقمان

چه پهلوان و چه سالک، چه زاهد و چه فقیه                          شدند یکسره شاگرد این دبیرستان

حدیث مهر کجا خواند طفل بی‌مادر                                     نظام و امن کجا یافت ملک بی‌سلطان

وظیفۀ زن و مرد، ای حکیم، دانی چیست                                      یکی‌ست کشتی و آن دیگری‌ست کشتی‌بان

چو ناخداست خردمند و کشتی‌اش محکم                               دگر چه باک ز امواج و ورطه و طوفان

به روز حادثه اندر یم حوادث دهر                                     امید سعی و عمل‌هاست هم از این، هم از آن

همیشه دختر امروز مادر فرداست                                      ز مادرست میسر بزرگی پسران

اگر رفوی زنان نکو نبود، نداشت                                      به‌جز گسیختگی جامۀ نکو مردان

توان و توش ره مرد چیست؟ یاری زن                                حطام و ثروت زن چیست؟ مهر فرزندان

زن نکوی نه بانوی خانه تنها بود                                       طبیب بود و پرستار و شحنه و دربان

به روزگار سلامت، رفیق و یار شفیق                                 به روز سانحه، تیمارخوار و پشتیبان

ز بیش و کم زن دانا نکرد روی ترش                                به حرف زشت نیالود نیک‌مرد دهان

سمند عمر چو آغاز بدعنانی کرد                                       گهیش مرد و زمانیش زن گرفت عنان

چه زن، چه مرد، کسی شد بزرگ و کامروا                                    که داشت میوه‌ای از باغ علم در دامان

به رستۀ هنر و کارخانۀ دانش                                          متاع‌هاست، بیا تا شویم بازرگان

زنی که گوهر تعلیم و تربیت نخرید                                    فروخت گوهر عمر عزیز را ارزان

کسی‌ست زنده که از فضل جامه‌ای پوشد                     نه آنکه هیچ نیرزد اگر شود عریان

هزار دفتر معنی به ما سپرد فلک                                                تمام را بدریدیم بهر یک عنوان

خرد گشود چو مکتب، شدیم ما کودن                                  هنر چو کرد تجلی، شدیم ما پنهان

بساط اهرمن خودپرستی و سستی                                      گر از میان نرود، رفته‌ایم ما ز میان

همیشه فرصت ما صرف شد در این معنی                                      که نرخ جامۀ بهمان چه بود و کفش فلان

برای جسم خریدیم زیور پندار                                           برای روح بریدیم جامۀ خذلان

قماش دکۀ جان را به عجب پوساندیم                                   به هر کنار گشودیم بهر تن دکان

نه رفعت است، فساد است این رویه، فساد                                      نه عزت است، هوان است این عقیده، هوان

نه سبزه‌ایم، که روییم خیره در جر و جوی                                     نه مرغکیم که باشیم خوش به مشتی دان

چو بگرویم به کرباس خود چه غم داریم                              که حلۀ حلب ارزان شده‌ست یا که گران

از آن حریر که بیگانه بود نساجش                                     هزار بار برازنده‌تر بود خلقان

چه حله‌ای‌ست گران‌تر ز حلیت دانش                                  چه دیبه‌ای‌ست نکوتر ز دیبۀ عرفان

هر آن گروهه که پیچیده شد به دوک خرد                             به کارخانۀ همت حریر گشت و کتان

نه بانو است که خود را بزرگ می‌شمرد                              به گوشواره و طوق و به یارۀ مرجان

چو آب و رنگ فضیلت به چهره نیست چه سود                     ز رنگ جامۀ زربفت و زیور رخشان

برای گردن و دست زن نکو، پروین                                   سزاست گوهر دانش، نه گوهر الوان

معانی مورد توجه پروین در این شعر هم دیده می‌شود: نکوهش ظواهر و تجملات، اهمیت تعلیم و تربیت، تشویق زنان به کسب هنر، دانش و فضیلت. این شعر هم به برابری زن و مرد اشاره می‌کند و بزرگی را نتیجۀ دانش می‌داند. بیت ”به هیچ مبحث و دیباچه‌ای، قضا ننوشت / برای مرد کمال و برای زن نقصان“ اندیشۀ‌ مردسالارانۀ برتری مرد بر زن را به چالش می‌کشد، اندیشه‌ای که آبشخورش را می‌توان در متون گوناگون و از جمله خطبۀ 80 نهج‌البلاغه یافت که زنان را ”نَوَاقِصُ الْاِیمَانِ. نَوَاقِصُ الْحُظُوظِ. نَوَاقِصُ الْعُقُولِ“ می‌شمارد. طنز پروین در بیت ”فرشته بود زن آن ساعتی که چهره نمود / فرشته بین که بر او طعنه می‌زند شیطان“ آشکار است.

علاوه بر اشعاری که آشکار و مستقیم به زنان و حقوق آنان می‌پردازد، اشعار دیگری نیز در دست است که با توجه به ویژگی چندلایگی معنایی شعر پروین خوانش‌های زن‌محور را برمی‌تابد. از این میان می‌توان به شعر ”جولای خدا“ اشاره کرد. این شعر که مناظره‌ای میان یک عنکبوت و ”کاهل“ است آشکارا به زنان اشاره نمی‌کند، اما می‌توان نشانه‌هایی از جنسیت عنکبوت در این شعر پروین یافت. عنکبوت شعر پروین بافنده‌ای است ”پشت در افتاده“ که با ”دوک“ و ”پخت“وپز مشغول است و ”پرده“ می‌آویزد. ناگفته پیداست که پرده، علاوه بر پوشش و حجاب، به بکارت زنان نیز اشاره می‌کند. دوک که آلت نخ‌تابی و ابزار کار عنکبوت است نیز ابزاری زنانه‌ است. در گفت‌وگوی میان دو شخصیت در شعر ”جولای خدا،“ کاهل به عنکبوت می‌گوید: ”کس نخواهد دیدنت در پشت در / کس نخواهد خواندنت ز اهل هنر.“ در این بیت، جنبۀ زنانۀ عنکبوت برجسته شده ‌است؛ زن هنرمندی که به اندرونی محدود شده ‌است و جامعۀ سنتی مردسالار او را در مقام هنرمند به رسمیت نمی‌شناسد.[15]

با این مقدمه، مناظرۀ عنکبوت و کاهل در شعر ”جولای خدا“ را می‌توان مناظرۀ میان زن و جامعۀ مردسالار پنداشت. نکتۀ شایان توجه این است که استدلال‌هایی که دو طرف این مناظره عرضه می‌کنند به اندازۀ برابر قوی نیست تا خواننده بتواند با هر دو طرف به یک میزان همدلی کند. این شعر را می‌توان به چهار بخش تقسیم کرد. بخش نخست، سوم و چهارم در بزرگداشت عنکبوت/زن است. از همان ابتدای شعر و حتی از همان واژۀ آغازینِ شعر که خواننده با شخصیت کاهل آشنا می‌شود، درمی‌یابد که این شخصیت نمی‌تواند برندۀ مناظره باشد؛ ”کاهلی در گوشه‌ای افتاد سست / خسته و رنجور، اما تندرست.“ بنابراین، خواننده بلافاصله پس از همان آشنایی اولیۀ کوتاه با شخصیت بازنده در بیت نخست، ورود شخصیت دیگر مناظره را انتظار می‌کشد. این انتظار بسیار کوتاه است، زیرا شخصیت برندۀ مناظره از بیت دوم وارد صحنه می‌شود. همۀ بخش نخست، ‌جز بیت اول، در ستایش عنکبوت/زن اوست؛ شخصیتی که ”پیش‌‌بین،“ ”کاردان،“ ”مهندس،“ ”صاحب‌کار،“ ”معمار،“ ”سربلند،“ ”مشکل‌پسند“ و ”اوستاد“ معرفی می‌شود. در واقع، با نحوۀ معرفی عنکبوت/زن در همین بخش نخست پیش‌بینی برندۀ مناظره کار دشواری نیست. پروین با بهره‌گیری از مجوز شاعرانه‌ای که دارد کاهل/جامعۀ مردسالار را در همین شروع شعر شکست می‌دهد، پیش از آنکه حتی مناظره آغاز شود و کاهل لب به سخن بگشاید. در بخش دوم با نظرات کاهل آشنا می‌شویم. او در حالی که سعی می‌کند نقش شخصی عالم و عاقل را بازی کند، سخنش بدون انسجام و ضعیف است، درست برعکس سخن عنکبوت در بخش سوم.[16] تا اینجا عنکبوت/زن شخصیت چیرۀ مناظره است، اما این چیرگی در بخش چهارم-که بخش پایانی مناظره است-به اوج می‌رسد. بخش چهارم شباهت بسیاری به جواب عنکبوت در بخش پیش دارد و به سختی از آن قابل تفکیک است.[17] این بخش را هم می‌توان چکیدۀ دفاعیات عنکبوت در نظر گرفت و هم نتیجه‌گیری راوی پس از شنیدن نظرات دو طرف مناظره.[18] اما در هر صورت این بخش چیزی جز تقویت موضع عنکبوت/زن نیست. بخش چهارم شعر-که با بیت ”عنکبوت ای دوست جولای خداست/ چرخه‌اش می‌گردد اما بی‌صداست“ به پایان می‌رسد-نیز در ستایش عنکبوت/زن است. همان‌گونه که خدای قادر متعال برندۀ هر رقابت و ستیزی است، جولای ”او“ هم در این مناظره برنده است.[19]

عنکبوت شعر ”جولای خدا“ افزون بر ویژگی‌های زنانه ویژگی‌های عارفانه‌ای همچون پرهیزگاری و بی‌تفاوتی نسبت به لذات دنیوی نیز دارد. عنکبوت در شعر پروین چنان‌که از عنوان شعر برمی‌آید ”جولای خدا“ است و خود می‌گوید: ”در تکاپوییم ما در راه دوست/ کارفرما او و کارآگاه اوست.“ ”دوست“ در ادبیات عرفانی فارسی به خدا اشاره می‌کند.[20] این شعر درهم‌تنیدگی عرفان و شعر فارسی را به صورتی کلی و درهم‌تنیدگی ویژگی عارفانه و زنانۀ عنکبوت را به تصویر می‌کشد.[21] این رویکرد که با عنوان شعر آغاز می‌شود تا پایان شعر پابرجاست. بخش چهارم شعر که با ”عارفان از جهل رو برتافتند“ آغاز می‌شود، با ”عنکبوت ای دوست جولای خداست/ چرخه‌اش می‌گردد اما بی‌صداست“ به پایان می‌رسد. همین ویژگی‌های عرفانی عنکبوت در شعر ”جولای خدا“ زرین‌کوب را بر آن می‌دارد تا از شباهت این شعر و سبک و اندیشۀ مولانا بگوید.[22] اما از ورای این شباهت‌ها می‌توان به تفاوت پروین با ادبیات عرفانی فارسی نیز پی برد. در ادبیات عرفانی فارسی سخن از ”مردان خدا“ است و زنان جایی ندارند، برای نمونه بیت زیر از مولانا:

و ز مردان خدا جو صفت جان و جهان را                           منشین با دو سه ابله که بمانی ز چنین ره

یا بیت زیر از حافظ:

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح                       هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

یا بیت زیر از عطار:

در اینجا انبیاء و اولیایند                             حقیقت جمله مردان خدایند

یا بیت زیر از سعدی:

شب مردان خدا روز جهان افروز است                     روشنان را به حقیقت شب ظلمانی نیست

یا بیت زیر از وحشی:

مردان خدا رخت کشیدند به یک‌بار                          چیزی به میان نیست به جز جبه و دستار

یا بیت زیر از ابوسعید ابوالخیر:

مردان خدا ز خاکدان دگرند                                   مرغان هوا ز آشیان دگرند

یا بیت زیر از فروغی بسطامی:

مردان خدا پردۀ پندار دریدند                                  یعنی همه‌جا غیر خدا یار ندیدند

اما نکته شایان توجه این است که پروین با درهم‌تنیدن صفات زنانۀ عنکبوت با ویژگی‌های عارفانه به آفرینش زن عارف دست می‌زند، تأکید ادبیات عرفانی فارسی بر مردان خدا را به چالش می‌کشد و برای زنان نیز جایگاهی برابر در عرفان در نظر می‌گیرد.[23]

دقت در نحوۀ برخورد پروین با دوک در شعرش جنبه‌هایی از تلاش وی برای احقاق حقوق زنان را نشان می‌دهد. دوک که آلت نخ‌تابی است در ادبیات فارسی ابزاری زنانه‌ به شمار می‌رفته ‌است. نمونۀ زیر از فردوسی این نکته را نشان می‌دهد:

بدان شهر دختر فراوان بدی                 که بی‌کام جویندۀ نان بدی

به یک روی نزدیک او بود کوه                      شدندی همه دختران هم‌گروه

از آن هر یکی پنبه بردی به سنگ                   یکی دوکدانی ز چوب خدنگ

. . .

گرامی یکی دخترش بود و بس            که نشمردی او دختران را به کس

چنان بُد که روزی همه هم‌گروه           نشستند با دوک در پیش کوه

برآمیختند آن کجا داشتند                    به گاه خورش دوک بگذاشتند

همچنین بیت زیر از وحشی:

هر بیوه‌ای که چرخی و دوکی نهاده پیش           در شغل رشته تافتن عقد گوهر است

در نمونۀ زیر، مولانا دوک را ابزاری زنانه و مایۀ تحقیر مردان می‌داند:

گر مردی خویشتن ببینیم                              اندر پس دوکدان نشینیم

دیگر نزنیم لاف مردی                       وز شرم ره زنان گزینیم

همچنین است بیت زیر از سنایی:

بدین همت که اندر سر همی داری سر اندر کش  سزای پنبه و دوکی، نه مرد رزم و میدانی

بیت زیر، باز هم از سنایی، دوک را ابزاری زنانه می‌داند و آن را در برابر نیزه، گرز، کمان و تیر قرار می‌دهد که ابزار جنگاوری و مردانه‌اند:

در میان دوکدان لاف هر تردامنی                  نیزه و گرز و کمان و تیر عیاری مجوی

همچنین است بیت زیر از نظامی:

خنیاگر زن صریر دوک است                       تیر آلت جعبۀ ملوک است

دوک به عنوان ابزاری زنانه در سنت ادبی فارسی برای تحقیر و سرافکندگی به کار می‌رفت، اما همین ابزار زنانه در اشعار پروین-که مستقیماً یا تلویحاً به زنان می‌پردازد-بار معنایی مثبت پیدا می‌کند. برای نمونه، ”دوک همت“ در شعر ”جولای خدا“ در دستان عنکبوت شعر پروین نه مایۀ حقارت، بلکه مایۀ سرفرازی است.[24] همین رویکرد پروین به دوک را می‌توان در ”دوک هنر“ در شعر ”گنج عفت“ و ”دوک خرد“ در شعر ”فرشته انس“ مشاهده کرد.

انجام سخن

نمونه‌های تلاش آشکار و تلویحی پروین برای احقاق حقوق زنان را در جای‌جای شعر او می‌توان جست؛ نمونه‌هایی که به دلایل متعدد ازجمله به ”جرم“ سرودن شعر در قالب‌های سنتی چندان دیده نشده ‌است. با این همه، با خوانشی دقیق‌تر می‌توان از پس قالب‌های سنتی شعر پروین برابری خواهی جنسیتی او را دید. زمان آن فرا رسیده که در بررسی شعر فمنیستی فارسی نام پروین هم در کنار نام‌های آشنای این مباحث مانند فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی جایگاه درخوری پیدا کند.

 

[1]­نگارنده از سمانه فرهادی که با کمک فکری و نظرات سازنده‌شان به بهبود این پژوهش کمک کردند سپاسگزاری می‌کند. نسخۀ اولیۀ بخش ابتدایی این جستار پیش‌تر در مقالۀ زیر منتشر شده‌است:

Behnam M. Fomeshi, “‘The Female Rumi’ and Feminine Mysticism: ‘God’s Weaver’ by Parvīn Iʿtiṣāmī.” British Journal of Middle East Studies (2021), available at https://doi.org/10.1080/13530194.2021.1971513/.

[2]مریم مشرف، پروین اعتصامی: پایه‌گذار ادبیات نئوکلاسیک ایران (تهران: سخن، ۱۳۹۱)، ۸۰؛ مریم حسینی، ”شعر فمینیستی نویافته‌ای از پروین اعتصامی،“ زن در فرهنگ و هنر، سال 2، شمارۀ ۱ (۱۳۸۹)، 5-22.

[3]یوسف اعتصامی، ”عقیده ژول سیمون – اصلاح حقیقی،“ بهار، سال ۱، شمارۀ ۱ (۱۲۸۹)، ۱۱-۱۴، نقل از ۱۴.

[4]مجلۀ بهار در دو دوره منتشر شد، نخست از ۱۲۸۹ تا ۱۲۹۰ و سپس از ۱۳۰۰ تا ۱۳۰۱. هر دو دورۀ مجلۀ بهار در سال ۱۳۲۱ به همت ابوالفتح اعتصامی، فرزند یوسف اعتصامی، دوباره چاپ شد. در چاپ دوم، مطالب جلد اول به ۱۷ بخش و مطالب جلد دوم تقریباً به همان شکل و با تغییر اندکی در ۱۶ بخش تقسیم شد. هر دو جلد بخشی را با عنوان ”عالم نسوان“ به مطالب مرتبط با زنان اختصاص داده­اند.

[5]Behnam M. Fomeshi, “Till the Gossamer Thread You Fling Catch Somewhere’: Parvin E’tesami’s Creative Reception of Walt Whitman,” Walt Whitman Quarterly Review, 353 (2018), 267-75, quote on 274.

[6]سیدمحمدرضا عبدالرسول و محسن محمدی فشارکی، ”پروین اعتصامی و اثرپذیری از اندیشه‌های قاسم امین منادی آزادی زن در مصر،“ ادبیات تطبیقی، سال ۲، شمارۀ ۵ (پاییز و زمستان ۱۳۹۰)، ۱-۲۴.

[7]شعر ”گنج عفت“ با عنوان ”زن در ایران“ هم شناخته می‌شود.

[8]Behnam M. Fomeshi, “Parvin E´tesami,” in The Literary Encyclopedia (2018), available at https://www.litencyc.com/php/speople.php?rec=true&UID=14067/.

[9]مشرف، پروین اعتصامی: پایه‌گذار ادبیات نئوکلاسیک ایران، ۱۲۰.

[10]Behnam M. Fomeshi, The Persian Whitman: Beyond a Literary Reception (Leiden: Leiden University Press, 2019), 102.

[11]حسینی، ”شعر فمینیستی نویافته‌ای از پروین اعتصامی،“ ۷.

[12]جلال متینی، ”نامه­های پروین اعتصامی و چند نکته دربارۀ دیوان شعر و زندگانی وی،“ ایران­شناسی، سال ۱۳، شمارۀ ۱ (۱۳۸۰)، ۱-۴۵، نقل از ۵.

[13]Leonardo Alishan, “Parvīn E’tesami, The Magna Mater, and the Culture of the Patriarchs,” in Heshmat Moayyad (ed.), Once a Dewdrop: Essays on the Poetry of Parvin E’tesami (Costa Mesa, CA: Mazda Publishers, 1994), 20-46, quote on 56.

[14]حسینی، ”شعر فمینیستی نویافته‌ای از پروین اعتصامی،“ ۵.

[15]Fomeshi, “Till the Gossamer Thread,“ 272.

[16]Ahmad Karimi-Hakkak, Recasting Persian Poetry: Scenarios of Poetic Modernity in Iran (Utah: University of Utah Press, 1995), 167.

[17]Karimi-Hakkak, Recasting Persian Poetry, 172.

[18]Karimi-Hakkak, Recasting Persian Poetry, 172.

[19]بهنام میرزابابازاده فومشی، ”­’دوک همت‘ در دستان عنکبوت دورگه: پذیرش خلاق پروین اعتصامی از شعر والت ویتمن،“ دوفصلنامۀ مطالعات بین­رشته­ای ادبیات، هنر و علوم انسانی، سال ۱، شمارۀ ۱ (بهار ۱۴۰۰)، ۷۹-۹۳.

[20]Karimi-Hakkak, Recasting Persian Poetry, 167.

[21]Behnam M. Fomeshi, “‘The Female Rumi’ and Feminine Mysticism: ‘God’s Weaver’ by Parvīn Iʿtiṣāmī,” British Journal of Middle East Studies, 2021, available at https://doi.org/10.1080/13530194.2021.1971513/.

[22]عبدالحسین زرین‌کوب، با کاروان حله (تهران: علمی، ۱۳۷۰)، ۳۶۷.

[23]See Fomeshi, “The Female Rumi.”

[24]فومشی، ”دوک همت،“ ۸۷.

يک قرن دولت پدرسالار: ريشه‌هاي گفتماني و ضرورت چرخش زنانه در چرخش قرن

يک قرن دولت پدرسالار: ريشه‌هاي گفتماني و ضرورت چرخش زنانه در چرخش قرن [*]

محمدحسين بادامچي

استاديار جامعه‌‌شناسي، مؤسسة مطالعات فرهنگي و اجتماعي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري

مقدمه: عبور از پاتريمونياليسم ضعيف وبري به برداشتي قوي‌تر و جامعه تر از دولت پدرسالار

حسين بشيريه در بحث از جامعه‌‌شناسي سياسي ايران پس از انقلاب، بر مبناي چارچوبي وبري، پاتريمونياليسم را به صورت اقتدار سنتي در تمايز با اقتدار کاريزماتيک و اقتدار عقلاني ـ    قانوني معرفي و جدال ميان اين سه را در سه دهة پس از انقلاب روايت مي‌کند.[1] سعيد حجاريان با پذيرش اين چارچوب نظرية عرفي شدن خود را به اين شکل مطرح مي‌کند که ماهيت لوياتاني دولت مدرن زوال و ادغام تدريجي اقتدار سنتي و کاريزماتيک در اقتدار عقلاني را ايجاب مي‌کند و تفسيري از تحول انديشه و عمل سياسي امام خميني از پيروزي انقلاب تا رحلت ايشان را نشانه‌اي از همين روند قلمداد مي‌کند.[2] محسن رناني نيز با پيش بردن همين الگوي تحليلي در مقالة “گذار از گذر سوم” مهم‌‌ترين چالش توسعه‌اي پيش روي ايران را “تلة بنيان‌‌گذار،” يعني طولاني شدن دورة طفوليت و به تأخير افتادن رهايي از پاتريمونياليسم سنتي، دانسته و در عين حال، با نزديک شدن به چرخش قرن خوش‌بينانه معتقد است که اقتضاء حفظ نظام و ثبات و تداوم دولت چنين گذاري را محتوم کرده است.[3]

مشکل اساسي چنين تصوري از پاتريمونياليسم، ابتناي آن بر عقلانيت ابزاري مدرن وبري است که با تقليل جامعه‌شناسي نهاد دولت به معرفت‌شناسي، پاتريمونياليسم را چنان به چارچوب اپيستميک سنتي و الهياتي گره مي‌زند که چنين نتيجه مي‌شود که پدرسالاري با حاکميت متخصصان و سلطه بوروکرات ـ   تکنوکرات‌‌هاي آشنا به منطق علمي توسعه مانعة‌‌‌الجمع است. چنين تصور ضعيفي از سنتي و ناعقلاني بودن پدرسالاري ــ    که به محض روبه‌‌رويي با آفتاب درخشان “عقلانيت ناب” رنگ مي‌‌بازدــ    امري تازه در ايران نيست و مدام گروه‌هاي مختلف نخبگان در تاريخ معاصر ايراني آن را يگانه راه نجات ايران دانسته‌‌اند. به عبارت ديگر، فراسوي منازعات ايدئولوژيک گروه‌هاي سياسي مختلف و حاميان آنها در يک‌‌صد سال گذشته، اين مفروضِ به شدت مناقشه‌برانگيز ميان تمامي آنها مشترک بوده که فساد عارض شده بر قدرت فقط به شمشير اقتدار “حقيقت/ معرفت/ عقلانيتِ ناب/مقدس/ منوّر” اصلاح مي‌شود که در دستان اقليتي نخبگاني است.

“رجال سياسي” ايران تماماً با فروکاست سياست به اپيستمه/نظرــ     خواه عقيده‌اي فلسفي ـ   متافيزيکي، خواه عقيده‌اي الهياتي، خواه عقيده‌اي علمي و خواه عقيده‌اي ايدئولوژيک ــ    همواره از درک “واقعيت سياسي و اجتماعي” سرباز زده، مزورانه کوشيده‌اند که همة خوبي‌‌ها را ناشي از پياده شدن بالابه‌‌پايين حقيقت نابِ فرقة حق و همة شرارت‌‌ها و خرابي‌‌ها را ناشي از عقايد نادرست دشمنان داخلي يا خارجي معرفي کنند. جدال ميان موافقان و مخالفان همواره جدلي تکراري در تاريخ معاصر ايران بوده که بي‌اعتنا به ارزيابي عيني واقعيت‌‌هاي تاريخي، عامدانه يا ناخودآگاه ميدان منازعة سياسي را به قلمرو معرفتي منتقل کرده است، خواه جدل انقلابيون و اپوزيسيون در توجيه عدم مشروعيت نظام حاکم و راه حل برون‌رفت از آن باشد و خواه جدل نيروهاي حاکم براي مبرا دانستن خود از اشتباهات و منسوب کردن ناکارآمدي‌‌ها به منحرفين. اين امر عملاً به اين بيماري ژرف در آگاهي ايرانيان منجر شده که صادقانه يا مزورانه اعلام مي‌دارند “بدي نمي‌تواند از حقيقت برخيزد.” اين تصور افلاطوني، که خوبي از نور حقيقت برمي‌خيزد و شر از ظلمتِ عملِ انساني، ميدان سياست ايراني را در قرن چهاردهم شمسي به کلي کور کرده است و به نظر مي‌رسد همان چيزي است که داوود فيرحي در ديدگاه‌هاي متأخر خود در بيان آن کوشيده بود.[4]

فقط با در پرانتز گذاشتن اين بار گران منازعات بيهودة ايدئولوژيک و عقيدتي است که امکان ملاقات با ساخت بنيادين پدرسالاري مهيا مي‌شود. در واقع، در برداشتي قوي‌‌تر و جامع‌‌تر، پدرسالاري در معناي ژرف خود نه فقط امري سنتي نيست که با عقلانيت در تضاد باشد، بلکه اساساً همزاد عقلانيت و مساوق آن است. پدرسالاري دقيقاً همين ساختاري است که در بند فوق دربارة ويژگي ميدان سياست ايراني توضيح داده شد: يعني “شرافت ذاتي اقليتي از نخبگان دست‌يافته به حقيقت فراتاريخي براي در اختيار گرفتن افسار قيموميت اکثريت مردم صغير.” عقلانيت از بدو پيدايش خود در فلسفه مدعي قيموميت، حاکميت، سلطه و فرمانروايي بر امر ناعقلاني است. عقلانيت روح است که منشأ همة نيکي‌‌هاست و ناعقلاني بدني که همة بدي‌‌ها از آن برمي‌خيزد و لاجرم بايد تحت انقياد عقل قرار گيرد. اولين جايي که عقلانيت بر کرسي فرمانروايي مي‌نشيند خانواده است و از اين روست که عقل فرمانروا لاجرم همان عقل مذکر فيلسوفان است،[5] و تاريخ فلسفه و فلسفة سياسي و نظرية دولت و حاکميت نيز لاجرم تئوري مشروعيت پدرسالاري. اين مساوقت پدرسالاري و عقلانيت را ارسطو در کتاب سياست به خوبي چنين بيان و تثبيت کرده است:

روان طبعاً دو بخش دارد، يکي که فرمان مي دهدــ  اين بخشي است که از خرد بهره داردــ   و يکي که فرمان مي‌پذيردــ    اين بخشي است که از خرد بي‌بهره است. و هريک از اين دو بخش فضيلتي جداگانه دارد . . . روان [روح] بر تن همچون خدايگاني بر بنده فرمان مي‌راند و خرد بر هوس مانند سياستمدار يا شهرياري حکومت مي‌کند. پيداست که در اين دو مثال، طبيعت و مصلحت هر دو حکم مي‌کنند که روح بر تن و خرد بر هوس فرمانروا باشد، و حال آنکه برابري تن و هوس با روان و خرد، يا حکومت آنها بر اينها، در همة موارد زيانمند است. حال آدمي در برابر جانداران ديگر هم چنين است. جانداران رام در نهاد بهتر از جانداران رمنده‌اند و صلاح چنين جانداراني آن است که مطيع فرمان آدمي باشند زيرا بدين گونه [از گزند درندگان] در امان خواهند بود. همچنين، رابطة زن با مرد، رابطة زيردست با زبردست و فرمانروا با فرمانبردار است. پس اين اصل کلي بايد دربارة همة آدميزادگان صدق کند.[6]

بنابراين، با درک معناي ژرف پدرسالاري، به منزلة استعارة سياسي عملي و پايدار قيموميت مشروع حاکمان مرد دست‌يافته به حقيقت مجرد بر اکثريت توده‌هاي صغير، مشخص مي‌شود که اين ساختار سياسي چنان به اصل تلقي از عقلانيت ناب گره خورده است که نه مي‌تواند منحصراً امري مربوط به سنت/ اسلام/ شرق باشد و مدرنيته/ علم/ غرب از آن مبرا، آن‌‌گونه که ماکس وبر آن را بيان کرده يا عکس آن، آن‌‌گونه که در برخي گفتارهاي اسلام‌گرايانه در انقلاب 57 بيان مي‌شد.[7] به عبارت ديگر، چه پدرسالاري امري مذموم، هم‌عنان با استبداد و سلطانيسم و ظلم و ارتجاع و در تقابل بنيادين با آرمان دموکراسي تلقي شود و چه امري ممدوح، که با ويژگي‌‌هاي مثبت حاکم ـ  پدري و شکوه فرمانروايي و تقدس اصل رياست و ولايت و در تقابل با تصويري بولهوسانه از دموکراسي يا همان پوپوليسم بيان شود، در هر دو حال پديدة واحدي است مشترک ميان سنت و مدرنيته که خط‌کشي‌هاي موهوم معرفت‌شناسي مدرن يا سنتي نه فقط چيز چنداني دربارة واقعيت عملي آن به ما نمي‌گويند، بلکه فقط با تقسيم پدرسالاري به دو گونة مشروع و نامشروع عملاً اصل ساختار سياسي آن را مفروض و مقدس و دست‌‌نخورده باقي گذاشته، منازعه را به قلمرو انحصار حقانيت معرفت‌شناختي منحرف مي‌کنند. چنين است که نمي‌توان از ماکس وبر، مهم‌‌ترين منتقد پاتريمونياليسم شرقي، انتظار داشت که پدرسالاري را در اقتدار بوروکراتيک غربي و عقلاني خود بازتوليد نکند:

مي‌بايست اين واقعيت که ما چندين بار با آن مواجه شده‌ايم را به ياد داشته باشيم و مکرراً بحث کنيم که “دموکراسي” به خودي خود با حکومت يا “قاعده” بوروکراسي مخالف است . . . تودة عظيم نمايندگان تنها به عنوان دنباله‌روان مريد يک رهبر يا چند رهبر که دولت را شکل مي‌‌دهند اهميت دارند و مادامي که آنها (رهبران) موفق باشند کورکورانه از آنها تبعيت مي‌کنند. اصل اين است. کنش سياسي هميشه توسط “اصل تعداد اندک” تعيين مي‌شود، يعني قابليت مانور سياسي برتر گروه‌‌هاي کوچک پيشرو در دولت‌‌هاي توده‌اي. اين اصل سزاري ريشه‌کن نشدني است.[8]

اما برخلاف انديشمندان مدرن قبل از جنگ جهاني دوم، متفکرين منتقدي که پس از تجربة توتاليتاريسم وحشتناک قرن بيستمي به نقد توأمان بنيان‌‌هاي معيوب سنت و مدرنيته پرداختند، زمينة فکري مناسبي براي درک اين مسئله فراهم مي‌کنند که پدرسالاري به منزلة مشروعيت انقياد و دستکاري فرودستان به دست اربابان دانشمند، به تعبير ميشل فوکو، از تکنولوژي سياسي واحدي برمي‌خيزد که “روح را به زندان بدن مبدل مي‌کند؛”[9] اين وضعيت به تعبير اريک فروم، محصول نوعي صغارت نهادينه و “گريز از آزادي” ريشه‌دار در انسان‌‌هاي اسير اقتدار پدرسالار است؛[10] به تعبير کارل پوپر، زيستن در جوامع بسته اين شيوة زيستن را در فلسفة تاريخ و انديشة سياسي و علوم اجتماعي، از افلاطون تا هگل و مارکس، و حکومت‌‌هاي ايدئولوژيک توتاليتر برخاسته از آنها نيز نفوذ داده است؛[11] به تعبير هانا آرنت، به اين خاطر است که کل ساختار ضرورت زيستي خانواده در طول قرون وسطا و مدرن به هزينة زوال پليس و حوزة عمومي پايدار مانده و بسط يافته و در جامعه و اقتصاد و سياست نفوذ يافته؛[12] و در نتيجه پدرسالاري را از خانواده به دولت و سرمايه‌داري منتقل کرده است.[13]

بر اين مبنا، پدرسالاري ساخت سياسيِ بسي استوارتر و پايدارتري از روبناهاي ايدئولوژيک و فرهنگي و قانونيِ مکاتب و فرقه‌ها و اديان و مباني فلسفي متفاوتي دارد که به موجب آن، نيروهاي سياسي که در ميداني اپيستميک اختلافاتي بنيادين و خونين دارند، بر سر چنين زيربنايي براي ساخت قدرت اتفاق نظر دارند. همين مسئله به احزاب/ تشکيلات/ دولت پدرسالار اجازه مي‌دهد که برخلاف ادعاي بنيادگرايي و خلوص منطقي و هويتي، در عمل ساختاري مرکب و التقاطي از همة ابزارهاي مختلفي باشد که مقوم اقتدار پدرسالارانه است. هشام شرابي در پدرسالاري جديد اين وضعيت آشفتة التقاطي را ويژگي وضعيت جهان سومي خاورميانه و بازسازي اقتدار پدرسالار سنتي به مدد ابزارهاي مدرنيزاسيون سطحي مي‌داند،[14] اما اين مقاله پا را فراتر گذاشته مي‌کوشد نشان دهد که جز نيروهاي سنتي، گفتمان‌‌هاي مدرن نيز تماماً در قرن چهاردهم شمسي بر اتوپياي دولت پدرسالار تأکيد داشته‌اند و حتي نقشي مهم‌‌تر از پدرسالاري سنتي در تقويت پدرسالاري دولتي ايفا کرده‌اند.

در يک برداشت جامع و قوي از پدرسالاري، تصور دولت ـ  ملت به مثابه خانواده و حاکم به مثابه پدر چارچوبي مفروض و ثابت در تمام گفتمان‌‌ها بوده و ويژگي‌‌هاي شناخته‌‌شدة پدرسالاري در نظام اجتماعي ـ    سياسي همواره بازتوليد شده است: فرض صغارت ملت، تفوق شبکة روابط غيررسمي دولتي بر قانون، تبعيض طبقاتي سيستماتيک، عدم تساوي ذاتي طبقة حاکم و شهروندان، جايگزيني امنيت به جاي آزادي، بلاوجه بودن حقوق اساسي، حامي‌پروري اقتصادي و فرهنگي، ارزش مطلق اطاعت و تسليم، تقدس اقتدار، تقديس انقياد و فرمانبري، نظام سلسله‌مراتبي فرماندهي، هويت‌گرايي در سياست خارجي، اولويت حفظ آبروي پدر بر همه چيز، نظام ارث‌بري، وحدت قواي مقننه و اجرايي و قضائيه، اولويت بقا بر امر اخلاقي، تک‌‌جنسيتي بودن عرصة عمومي و طرد سيستماتيک زنان، تبديل لباس و بدن و تجليات زن به عرصة نمايش قدرت مرکزي، بي‌ارزشي دانش، رقابت مخرب براي دستيابي به رانت مرکزي، بي‌ارزشي فعل مولد و مصرف‌گرايي، قبح انتقاد عمومي، قبح آزادي، قبح مشارکت، نفاق و تزوير سيستماتيک، تبليغ صبر و رضا به جاي عقلانيت انتقادي، تبرئة پيشيني پدر، متهم‌انگاري قرباني، عدم شفافيت و تصميم‌گيري پنهاني، فربگي تبليغات و تشريفات.

با احصاي عمده‌ترين آبشخورهاي گفتماني پدرسالاري آشکار مي‌شود که جامعة ايراني در قرن چهاردهم شمسي در ميان مدعيان پدرسالار در محاصره بوده و به جاي آباي اهل نظر، اعم از دانشمندان و روشنفکران و روحانيون و رجال سياسي، بايد در جست‌‌وجوي نيروهاي ضدپدرسالاري عمل‌‌گراي درون خود باشد: يعني نيروي هنوز بيدارنشدة زنان.

ريشه‌هاي گفتماني دولت پدرسالار در ايران قرن چهاردهم شمسي

گفتمان‌‌هاي سياسي عمده در خصلت پدرسالار، يعني تمايل ضددموکراتيک به تبديل حکومت به قيم بي‌چون و چراي توده‌هاي صغير سرسپرده، مشترک‌‌اند، امري که بي‌ارتباط با عدم مشارکت سياسي زنان در سياست در سطحي فراتر از تابعيت از مردان در تاريخ ايراني نيست. عناوين هشت‌‌گانة زير ريشه‌هاي گفتماني اصلي دولت پدرسالار در يک‌‌صد سال اخير در يک بررسي اوليه و کلي‌‌اند.

يک. پاتريمونياليسم سنتي نهاد سلطنت

دربارة پدرسالاري نهاد سلطنت سنتي در ايران بر پاية تفسير وبري از سلطنت شرقي بسيار سخن گفته شده است. وبر در اقتصاد و جامعه پاتريمونياليسم و نظام سلطاني را چنين توصيف کرده است:

پاتريمونياليسم و در حالت افراطي نظام سلطاني معمولاً هنگامي پديدار مي‌شود که سلطه‌گر سنتي دستگاهي اداري و نيرويي نظامي ايجاد مي‌کند که صرفاً ابزار شخصي فرمانرواست . . . در جايي که سلطه اساساً سنتي است، ولو آنکه از طريق ارادة شخصي فرمانروا اعمال گردد، آن را اقتدار پاتريمونيالي مي‌ناميم و در مواردي که سلطه اساساً بر پاية ارادة شخصي اعمال مي‌گردد سلطاني ناميده مي‌شود.[15]

بر همين اساس است که بشيريه نيز نهاد سلطنت قديم ايراني را پاتريمونياليستي مي‌‌داند:

نظام سياسي ايران در دورة صفويه و قاجار چه با استناد به نظرية شاهي ايراني، چه به شکل تشيع صفوي، چه استبداد خاص دورة قاجاري و چه پدرسالاري قبيله‌اي به شکل پاتريمونياليسم سنتي است. پاتريمونياليسم سنتي ايران به‌‌طور کلي بر اقتدار و اطاعت مطلقه، پدرسالاري سياسي، قداست دولت و رابطة مستمر با خدا، رابطة ميان حکام و علماي دين و ساختار قدرت عمودي يک‌‌جانبه و غيرمشارکتي و غيررقابتي تأکيد مي‌‌‌‌گذاشت . . . در دولت پاتريمونيالي، شاه مالک جان و مال مردم و صاحب کل مملکت بود و عطاياي خويش را ميان اعضاي خانواده و کارگزاران و چاکرانش توزيع مي‌کرد و در واقع دولت همان خانوادة بزرگ شاه بود. با اين حال، در عمل دولت پاتريمونيال با وجود مراکز قدرت پراکنده، چندگانه و نيروهاي محلي مواجه بوده و توازني ميان اين نيروها و قدرت شاه وجود داشته است.[16]

همايون کاتوزيان نيز دولت ايراني را با خصلت تاريخي پدرسالاري و سلطاني توصيف مي‌‌کند:

نظام حکومت استبدادي بر پاية انحصار دولتي حقوق مالکيت و قدرت مرکزي، گرچه نه لزوماً تمرکزيافتة اقتصادي، اداري، و نظامي‌اي که اين نظام به وجود مي‌آورد استوار بود. هيچ‌‌گونه حق مالکيت خصوصي نمي‌توانست وجود داشته باشد. فقط امتيازاتي وجود داشت که توسط دولت به افراد اعطا مي‌شد و بنابراين مي‌توانست بي‌درنگ باز پس گرفته شود. هميشه طبقات اجتماعي از نظر تفاوت ثروت، موقعيت، و شغل وجود داشتند. هميشه زمين‌‌داران بزرگ، بازرگانان، صنعتگران، دهقانان و غيره وجود داشتند، اما برخلاف اروپا، در ايران ترکيب طبقات اجتماعي گوناگون دائماً تغيير مي‌کرد، چون دولت مي‌توانست خودسرانه امتيازي از فرد، خانواده، طايفه يا اجتماعي پس بگيرد و آن را به ديگران بدهد.[17]

کاتوزيان سال‌‌هاي 1342 تا 1356 را دورة حکومت سلطاني محمدرضا شاه مي‌داند که در آن، به موجب اصلاحات ارضي، دولتي شدن اوقاف و درآمدهاي نفتي مالکيت نسبتاً باثباتي که پس از مشروطه به وجود آمده بود و فئوداليسم مرتبط با آن برچيده شد و قدرت اجتماعي ـ   سياسي کاملاً به دولت منتقل شد.[18] اين دوره البته از نظر کاتوزيان شباهتي به سال‌‌هاي 1312 تا 1320 در پادشاهي پهلوي پدر دارد. دستگاه تحليلي کاتوزيان به سبب ضعف تحليل وبري از پدرسالاري از فهم ارتباط ميان آن با ايدئولوژي‌‌هاي مختلفي که در رژيم شاه به کار گرفته شد ناتوان است.[19] تلقي او از پدرسالاري منجر مي‌شود که بگويد “رژيم سلطاني شاه مطلقاً هيچ پايگاه اجتماعي نداشت.” بشيريه که مانند او از منظر پاتريمونياليسم وبري به تحليل ماهيت دولت مي‌پردازد، در دولت و انقلاب در ايران ماهيت دولت پهلوي در دورة 1342 تا 1357 را نه سلطاني و پاتريمونيال، بلکه همسو با الگوي توسعة فاشيستي و کورپوراتيستي صورت‌بندي شده نزد برينتگتون مور قلمداد مي‌کند.[20]

ابراهيم توفيق پژوهشگر ديگري است که چارچوب پاتريمونياليسم وبري را براي توضيح ماهيت دولت پهلوي اتخاذ کرده است. او در مقالة “مدرنيسم و شبه‌‌پاتريموناليسم: تحليلي از دولت در عصر پهلوي” بعد از اينکه ايران بين دو انقلاب اروند آبراهاميان را “بازسازي نوپاتريمونياليستي حاکميت سياسي با کمک توسعة اقتصادي” تفسير مي‌کند، با تفکيک ميان پروژة “دولت ـ   ملت‌سازي پهلوي” و “پاتريمونياليسم قاجار” بيان مي‌کند که موفقيت رژيم شاه در گرو ترکيب اين دو در ساختاري “شبه‌‌پاتريمونياليستي” از طريق کساني چون اسدالله علم بود و تضعيف دومي به نفع اولي پس از مرگ علم به سقوط شاه انجاميد.[21]

بشيريه، کاتوزيان و توفيق هر سه بر تداوم پاتريمونياليسم سنتي در نهاد دولت در دورة پهلوي و جمهوري اسلامي تأکيد دارند، اما رويکرد وبري آنها که پدرسالاري را به مثابه ساختي سنتي در مقابل قانون، مالکيت، عقلانيت، امنيت و توسعه در حکمراني مدرن قرار مي‌دهند، بسيار محدودتر از ديدگاه مقاله حاضر است. در ادامه نشان مي‌دهم که نه فقط نخبگان قديم، بلکه نخبگان جديد ايران معاصر هم همواره پدرسالارانه انديشيده‌اند.

دو. بناپارتيسم فرانسوي و تنظيمات پلي‌تکنيکي روسي ـ  عثماني

تصور ايرانيان در جايگاه ملتي عقب‌مانده و نادان که نخبگان و دولتي مجهز به ابزار و آلات و انديشه و تشکيلاتي مدرن آنان را به مرزهاي پيشرفت اروپايي بکشند، از نخستين استعارات پدرسالارنة شکل‌گيري تنظيمات و دولت مدرن در ايران است. افشين متين در هم شرقي، هم غربي در فصلي تحت عنوان“تبارشناسي مدرنيتة آمرانه: الگوي روسي ـ   عثماني،” پس از بيان اينکه در مطالعات تاريخ روشنفکري و مدرنيتة ايراني توجه اندکي به ريشه‌هاي روسي ـ   عثماني آن شده است، دربارة مدرنيزاسيون متقدم قاجاري از همين حيث مي‌نويسد:

اصلاحات مدرن‌سازي در عصر قاجار کاملاً همانند موارد مشابهشان در عثماني از بالا آغاز شدند و در هر دو مورد از جانب شاهزادگان يا سلاطين، در واکنش به شکست‌‌هاي نظامي بي‌بازگشت و سرزمين‌‌هاي ازدست‌رفته در جنگ با روسيه انجام گرفتند. در نتيجه، سياستمداران قاجار به پيروي از همتايان عثماني‌‌شان به الگوي روسي تقويت يک “مرکزيت سلطنتي” از طريق مدرنيزاسيون نظامي، ديوان‌سالار و فناورانه از بالا به پايين توجه داشتند.[22]

اين تصور از تنظيمات و برنامة نوسازي از دو دولت پدرسالار روسيه و عثماني سرچشمه مي‌گرفت و برنامة اعزام دانشجويان به روسيه به واسطة عباس‌ميرزا در 1811، که قرار بود در بازگشت به اولين کارگزاران نوسازي دولت تبديل شوند، از پيشينه و قدرت گفتمان نوسازي روسي حکايت دارد.[23] مثلاً ميرزاصالح شيرازي که يکي از پنج نفر در اعزام دوم محسوب مي‌‌شود (اعزام 1815م) و در پي شکست ناپلئون در روسيه بود، در حيرت از نوسازي روسي مي‌‌نويسد:

روسيه پهناورترين کشور و قدرتمندترين آنها در سراسر اروپاست . . . پطر فهميد که رعاياي روسي او در قياس با اروپاييان پايين‌‌تر از سطح بشرند، در حالي که خود او نيز در سطح پادشاهان اروپا نبود. اروپا به سبب رواج علم، تکنولوژي و نظم و ترتيب يعني چيزهايي که خطة پطر کبير کاملاً فاقد آن بود سروري داشت.[24]

ساختار بياني اين جمله، يعني پايين‌‌تر بودن رعاياي روسي از سطح بشر، خود به خوبي گوياي الگوي پدرسالارانه‌اي است که دولت نوسازي‌‌شده بايد براي جبران عقب‌ماندگي در پيش بگيرد. در چنين الگويي است که افشار، از دانشجوياني که پيش از ميرزاصالح به روسيه رفته بود، اصول تنظيمات پطر را در اين سه عامل مي داند: ارتش مقتدر، آموزش و دولت متقدر مرکزي. و در بين اين سه بر مدارس پلي‌تکنيک روسي و ضرورت اخذ آن در ايران بيشتر از بقيه تأکيد مي‌کند.[25] ساختار نخبگاني و مدل اصلاحات پدرسالارانه و بالا به پايين در پيشنهادات افشار و ميرزاصالح به تأسي از الگوي نوسازي روسي مشهود است. واژه‌اي اصلي که در اينجا تکرار مي‌شود “مدرسة فني پلي‌تکنيک” است که علاوه بر روسيه در دولت عثماني هم موتور محرک نوسازي فرض شده و اميرکبير در سفري که در دهة 1840م به روسيه و عثماني داشت، تحت تأثير کالج فني سن‌‌پترزبورگ (تأسيس 1828م) و مدرسة علوم نظامي استانبول (تأسيس 1834م) و اصلاحات رشيدپاشا قرار گرفته بود.[26] اما مدارس پلي‌تکنيک سن‌‌پطرزبورگ و استانبول و قاهره همگي در صدد تقليد از مدرسة پلي‌تکنيک فرانسه بودند که سنگ بناي تربيت نخبگان دولت نوسازي ناپلئون بناپارت بر مبناي مکتب مهندسي اجتماعي سن‌‌سيمون و اگوست کنت بود. ميزان قرابت الگوي نوسازي روسي و تنظيمات عثماني‌‌ها از دهة 1820 تا دهة 1850 با فلسفه سياسي پوزيتيويستي و الگوي مهندسي اجتماعي سن‌‌سيمون و کنت به حدي بود که “اگوست کنت در سال 1853 نامه‌‌اي به رهبر تنظيمات، يعني رشيد پاشا، نوشت و او را به پيوستن به مذهب پوزيتيويسم جديد اروپا دعوت کرد.‌‌”[27] اما سن‌‌سيمون و اگوست کنت علاوه بر پايه‌گذاري علم جامعه‌شناسي مهم‌‌ترين پايه‌گذاران دولت پدرسالار تکنوکراتيک نيز بودند، امري که کمتر در ايران بدان توجه و دربارة آن پژوهش شده است. جان فريدمن معتقد است نظرية دولت مندرج در نوسازي پلي‌تکنيکي سن‌سيموني شاکلة اصلي مدرنيزاسيون دولتي را در تمام اروپا و غير آن شکل داد. او مي‌نويسد:

سن‌‌سيمون در جايگاه يک نجيب‌‌زادة ورشکسته قطعاً يک دموکرات نبود. وي بر اين باور بود که گلة مردم را مي‌بايد از حکومت دور نگه داشت. چيزي که او مي‌‌خواست نه حکومت انسان‌‌ها که ادارة چيزها بود. شعاري که مي‌‌توانست توسط مارکس و شمار زيادي از نظريه‌‌پردازان سوسياليست تکرار شود. مضافاً براي سن‌‌سيمون آشکار بود که “ادارة چيزها” مي‌‌بايست بر عهدة بازيگران واقعي جامعة جديد، يعني صاحبان صنايع، واگذار شود. دانش سياسي در نظر سن‌‌سيمون نوعي فيزيک اجتماعي جديد بود که مي‌‌توانست قوانين پاية حرکت تاريخي را کشف کند.[28]

ميزان پدرسالاري سياسي نهفته در آراي سن‌سيمون و کنت به حدي بود که استوارت ميل راــ   که خود از ستايشگران اولية فلسفة پوزيتيويستي آن دو بودــ    بر آن داشت که نقدي تند بر نظام سياست اثباتي کنت بنگارد، توتاليتاريسم او را بدتر از قرون وسطا تلقي کند:

بعضي از مصلحين مدرن که از در مخالفت با مذاهب گذشته برآمده‌‌‌‌اند و در ادعاي حق استيلاي معنوي به هيچ‌‌وجه از کليسا و فرق مختلف عقب نمانده‌اند، بالاخص آقاي کنت که نظام اجتماعي‌‌اش همان‌‌طور که از نوشته دربارة نظام سياسي اثباتي برمي‌‌آيد، قصد استقرار، هرچند نه با ابزارهاي قانوني که با ابزارهاي اخلاقي ـ   استيلاي جامعه بر فرد را هدف گرفته که بر تمامي چيزهايي که در آرمان سياسي پروپاقرص‌‌ترين هواداران نظم در ميان فلاسفة قديم وجود دارد پيشي گرفته است.[29]

گفتمان پلي‌‌تکنيکي دولت بناپارتي سن‌‌سيمون از مهم‌‌ترين گفتمان‌‌ها و ساختارهاي مؤثر شکل‌دهندة دولت در ايران معاصر بوده که اساس آن بر حق قيموميت نخبگان مهندسي و فني و ضرورت انقياد تودة ناآگاه جامعه استوار است.

علاوه بر تأثير تاريخي، الگوي بناپارتي دولت تا زمان نفوذ الگوي آموزش فرانسوي در ايران، يعني دهة 1340ش، همچنين بر دولت و توسعه در ايران تأثيرگذار بوده است. اتابکي مخصوصاً تأثيرگذاري پوزيتيويست‌‌هاي سلطنت‌طلب، اقتدارگرا، نژادپرست و دست راستي فرانسوي مانند دو گوبينو، ارنست رنان و گوستاو لوبون را بر منورالفکران مقيم اروپا تا دورة رضاشاه قابل توجه مي‌داند، چرا که

رؤياي پوزيتيويستي جامعه‌اي که اشرافيت فکري “افراد منورالفکر” آن را رهبري کنند، طبعاً خوشايند کساني بود که هم مستخدم دولت بودند و هم جزو روشنفکران. آنچه در فردي مانند گوستاو لوبون که محل الهام موسوليني و افسران جوان ارتش در فرانسه، کشورهاي بالکان و خاورميانه بود، روشنفکران خاورميانه را هم به خود جلب مي‌کرد نه تنها پوزيتيويسم و علم‌گرايي عامه‌‌فهم لوبون، بلکه همچنين گرايش اقتدارگرايانة او بود. بي‌‌اعتمادي عميق به “خلق” به “توده‌‌ها” به بخشي از تفکر اصلاح‌‌طلبان عثماني و ايراني تبديل شد.[30]

در ميان صادرات انقلاب فرانسه، علاوه بر پلي‌تکنيک و دولت نوسازي بناپارتي، ژاکوبنيسم انقلابي و جمهوري‌خواهي اقتدارگريانة ژنرال دوگل نيز از الگوهاي پدرسالار ديگري هستند که تأثير آنها در تثبيت و تقويت پدرسالاري در ايران بايد در جاي خود بررسي شوند.

سه. ناسيوناليسم آلماني و تجديد سلطنت ايراني

بعد از دولت‌سازي پلي‌تکنيکي فرانسوي، گفتمان ديگري که تأثير بسيار زيادي بر بازسازي پدرسالارانة دولت مدرن در ايران داشت، ناسيوناليسم در حال تکامل آلماني در نيمة اول قرن بيستم بود که محققان آن را سوغات حلقة موسوم به “برلني‌ها” در آغاز قرن دانسته‌اند. گفتماني که در مجلات کاوه، ايرانشهر و فرنگستان بازتاب يافت و سپس به واسطة حزب ايران نوين در دولت نوظهور پهلوي جريان يافت.[31] علي قيصري فروپاشي پدرسالاري قديم و تولد پدرسالاري جديد را چنين توضيح مي‌دهد:

در ايران، به‌‌ويژه پيش از نهضت مشروطه، آمريت اساس بسياري از پيوندهاي سياسي و اجتماعي بوده است. پيوندهاي خانوادگي، گروهي، مذهبي، عشيره‌اي وسياسي تماماً مبتني بر روابطي آمرانه بود و تسليم و اطاعت ويژگي پيوندهاي ميان آنها. براي نمونه، در تعاليم صوفيانه و کلاً در سنت اخلاق اسلامي، تسليم و اطاعت نوعي فضيلت شمرده مي‌شود. در اسلام شيعي براي نمونه عمل به تقيه يا کتمان حقيقت، به همراه تسليم آشکار در برابر حکومت مطلق به عنوان رعايت احتياط و محافظت از خود در مقابل قدرت فائق و جائر توصيه مي‌شد. چنين نگرشي مردم را در عين ترديد نسبت به مشروطيت حاکم به پذيرش و اطاعت از او سوق مي‌داد.[32]

[در اين ميان] نهضت مشروطه با تأکيد بر فرد، انتقاد از معيارهاي استبدادي و پدرسالارانه و گرايش به يک نظام ارزشي نوين و آزادمنشانه به چالش با ساختارهاي سنتي جامعة ايران انجاميد [اما] هنگامي که نابساماني سياسي و اجتماعي برانگيزندة واکنشي در جامعه گرديد، آن‌‌گاه اغلب ايرانيان در مقابل اين بحران، بازگشت يک دولت مرکزي قوي را خواستار شدند که بتواند نظم و امنيت را به کشور برگرداند، ميهن‌‌پرستي راسخ که منجي آنان باشد.[33]

حميد يحيوي در بررسي خود از گفتمان حلقة برليني‌ها، آن را عقلانيت حکمراني رژيم رضاشاه به مثابه “شبان‌‌وارگي جديد” ناميده است.[34] يحيوي اصطلاح شبان‌‌وارگي را از پژوهش فوکو دربارة نظام شبان ـ    رمه‌اي حکومت در شرق اخذ کرده است که شباهت‌‌هاي بنياديني با ساختاري دارد که در اين مقاله پدرسالاري ناميده شده و علاوه بر حکومت، در همة بافت اجتماعي و سياسي و اقتصادي و الهياتي ايران بسط يافته و ريشه دوانده است. يحيوي در تلاش براي فهم معناي نهاد نوين دولت در اين گفتمان به اين فراز از مجلة کاوه استشهاد مي‌‌کند:

وضع اجتماعي قرن‌‌هاست که تغييري نکرده است. مردم ايران مثل گذشته به دو طبقه تقسيم مي‌شوند: راعي يا طبقة مديره و عاليه که در کارها دخالت دارند و مملکت را اداره مي‌کنند و ديگر طبقة رعيت يا عامه‌اي که از طرف شبانان رهبري مي‌شوند و حق اظهار نظر و تصميم‌گيري در امور مملکتي ندارند.[35]

افشين متين نيز اخيراً پژوهشي دربارة گفتمان ناسيوناليسم آلماني نزد برليني‌ها منتشر کرده است که بازسازي پدرسالاري با ادبياتي نوين از خلال آن کاملاً هويداست. فروپاشي گفتمان محدود کردن پدرسالاري و بازسازي نوعي پدرسالاري قوي‌‌تر از آخرين مطالب منتشرشده در مجلة کاوه به خوبي درک مي‌‌شود:

ما شقوقي را که مملکت ايران به آن ترتيب اداره مي‌‌تواند بشود منحصر به سه شق مي‌‌دانيم: ادارة استبدادي خوب ترقي‌‌طلب و تمدن‌‌دوست که فرنگي‌‌ها آن را استبداد منور مي‌‌گويند مانند حکمراني پطر کبير در روسيه يا ميکادوي متوفي در ژاپن تا اندازه‌‌اي مانند امارات محمدعلي پاشا در مصر. دوم استبداد بد مانند همة حکومت‌‌هاي استبدادي به استثناي معدود نادر. سوم مشروطة ناقص و خراب و معيوب. شق رابع که مشروطة خوب کامل و صحيح باشد و در صورت امکان وجود آن بلاشک و بدون هيچ گفت‌‌وگو احسن شقوق بود خارج از موضوع است. يعني چون در ايران غيرممکن است و فقط در ميان ملت عالم و ترقي‌‌کرده امکان دارد لهذا از آن حرفي نمي‌‌زنيم.[36]

مجلة کاوه بحث را از دولت‌سازي فرانسوي يک‌‌مرتبه جلوتر برده و دولت را موظف به ملت‌سازي مي‌کند: پروژة تحول فرهنگي‌ توتاليتري که دولتي مرکزي با اقتدار سياسي انحصاري بر “جامعة سنتي” اعمال مي‌‌کند. حسين کاظم زاده در مجلة ايرانشهر، به‌‌رغم تفاوت‌‌هايي که با گفتمان مجلة کاوه داشت، همين خط را ادامه داده در توجيه آن مي‌نويسد: “تا زماني که يک ملت به مرحله‌اي از تکامل اجتماعي نرسد که توان تغيير اخلاقيات، قلب و روح آن ملت را داشته باشد، جمهوري‌‌خواهي و آزادي بي‌فايده خواهد بود.‌‌”[37] اين مسير آشکارا فرض ماقبل مدنيت و ماقبل حقوق مدني و سياسي بودن جامعة ايراني را اعلام مي‌کند. مشفق کاظمي، يکي ديگر از رهبران ناسيوناليسم آلماني، هم در مجلة فرنگستان با صراحت بيشتري در همين زمينه ديکتاتوري فاشيستي را راه نجات کشور مي‌داند. اين ملي‌‌گرايي شديداً نخبه‌‌گرايانه معتقد بود اکثر مردم ايران عقب‌‌افتاده‌‌اند و همواره دستاويز روحانيون و سياستمداران بوده‌ و کلاً از درک نيازهاي کشور ناتوان‌‌اند و بنابراين، توده‌‌هاي نادان لياقت آزادي و حقوق سياسي را ندارند:

موسوليني رئيس‌الوزراي فعلي ايتاليا ديکتاتور است . . . موسوليني هم معلومات دارد هم جديت . . . موسوليني مي‌گويد براي من جمهوري و شاه فرق ندارد بايد فاشيست حکومت کند . . . يک چنين ديکتاتوري هم ايران لازم دارد . . . آزادي فعلي را با کمک افراد تحصيل‌‌کرده از اين مردم، مردمي که جز آلت دست اين و آن شدن کاري ندارند، سلب نماييد. پوسيده‌هاي شش‌‌هزارساله و افراد ملتي که از هفت مليوين جمعيت آن پنج مليون از حيث فکر با بشر اوليه و بوزينه‌‌هايي که داروين براي اجداد ايشان قائل است مساوي مي‌باشند، لايق آزادي نيستند.[38]

طبق ديدگاه آنها و به پيروي از نمونة مدرنيزاسيون آمرانة مصطفي کمال آتاتورک، يک ديکتاتور منور ايراني مي‌بايست حقوق سياسي و اجتماعي را به يک طبقة اقليت تحصيل‌کرده محدود و توده‌‌هاي انبوه را در مقام سربازان آمادة خدمت در پادگان‌‌هاي نظامي و مدارس اجباري متشکل کند تا وطن‌‌پرستي را بياموزند.[39] در همين زمينه، آباديان “نخبه‌سالاري و نقد عوام‌گرايي سياسي” را از ارکان اصلي دولت در گفتمان ناسيوناليسم آلماني دانسته، مي‌نويسد: “برخلاف عهد مشروطه که اين گروه بر نقش توده‌هاي مردم در شکل‌گيري فرايندهاي اجتماعي تأکيد مي‌کردند، اين‌‌بار به نقش برگزيدگان تأکيد داشتند. در جاي‌جاي مطالب آنها از طبقة مديره ياد مي‌شد . . . و بر اين باور بودند که عقلاي قوم يا به تعبير آنها شبانان جامعه دور هم جمع شوند و زمينه را براي ترويج تمدن جديد مهيا نمايند.‌‌”[40]

مشفق کاظمي بعدها به ايران بازگشت و از اعضاي فعال حزب ايران جوان بود که برنامة ملت‌سازي رضاشاه بسيار تحت تأثير آنها قرار داشت. علي‌‌اکبر داور که در کنار تيمورتاش دو معمار دولت‌سازي رضاشاه بودند نيز ابايي از اين نداشت که به صراحت تأکيد کند که گونه‌‌اي ديکتاتوري مدرن به سبک اروپايي بايد بر ايران تحميل شود، زيرا “ايرانيان داوطلبانه انسان نخواهند شد. رهايي بايد بر ايران تحميل شود . . . يکي بايد پيدا شود که با شلاق به ايرانيان آموزش دهد، اين نسل وراج را از ميان بردارد، مردم را مجبور به کار و تلاش کند و در سراسر ايران راه آهن بسازد.‌‌”[41]

گفتمان ناسيوناليسم شرقي‌مآبانة آلماني در مقطعي ديگر هم با تأکيد بر اصالت فرهنگي در برابر نيهيليسم فرهنگي ليبراليسم و کمونيسم و با برنامة “تجديد سلطنت اسلامي” در دهة 1350 در داخل رژيم پهلوي دوباره فعال شد که با تکيه بر فلسفة محافظه‌کارانة هايدگر و دو مفسر اصلي آن در ايران، هانري کربن و احمد فرديد، اين‌‌بار هم موج نويني از تجديد پدرسالاري در قالب تشکيل حزب رستاخيز را در پي داشت. اين برهه از تجديد پدرسالاري سنتي بر پاية ادبيات ضدمدرن آلماني اخيراً در پژوهش‌‌هاي نگين نبوي،[42] افشين متين،[43] ميرسپاسي‌‌،[44] و بادامچي بررسي شده است.[45]

چهار. کمونيسم شوروي و دولت پدرسالار ايدئولوژيک

گفتمان‌‌هاي منتقد دولت‌‌هاي پدرسالار سنتي و فرانسوي و آلماني با ماشين قدرت پدرسالار دولتي مشکل هم داشتند، اما هر يک به نوعي بر تماميت‌خواهي آن مي‌‌افزودند. اين نکته به‌‌ويژه دربارة گفتمان روشنفکري چپ در ايران و همة آرا و مباحث مرتبط با آن در قرن سيزدهم شمسي صادق است. در واقع، استعارة آغازين روشنفکري چپ در ايران آن‌‌گونه که در آغاز قرن چهاردهم شمسي در آراي تقي اراني و مجلة دنيا مطرح شد، بر همان دوگانة مألوف “پيشوايي منورالفکران” و “هدايت توده‌‌هاي بي‌‌سواد” استوار بود، با اين تفاوت که به علت عدم دسترسي به قدرت دولتي، اين هژموني و ساخت پدرسالار را اين‌‌بار در فرهنگ و جامعه و نه در سياست بازتوليد مي کرد.[46] از جمله مهم‌‌ترين تأثيرات اساسي حزب توده در فرهنگ سياسي ايران در قرن گذشته شمسي اين بود که با کاربرد واژگان “توده” و “خلق” مفهوم مردم را به منزلة توده‌اي گمراه و نيازمند راهنمايي و قيموميت احزاب پيشرو تثبيت کرد؛[47] رويکردي اساساً ضددموکراتيک که در ايجاد نظام قدرت تفاوت چنداني ميان حزب‌گرايي دولت چپ استالينيستي با پيشواگرايي دولت راست فاشيستي باقي نمي‌گذاشت. اگرچه اولين گفتارهاي ضدپدرسالاري خانوادگي و دفاع از حقوق زنان نيز متعلق به همين گروه است، گفتارهايي که در حزب توده نيز ادامه يافت.[48] اما همچون داعية جامعة بي‌طبقه، عملکرد کمونيستي ـ   استالينيستي سرمشق در دولت شوروي به‌‌گونه‌اي بود که پدرسالاري طبقاتي وسيع‌‌تر و تماميت‌خواهانه‌تري را جايگزين پاترمونياليسم طبقاتي قديم کرده بود. مهم‌‌ترين کسي که تبديل حزب کمونيسم به يک طبقة ممتاز نخبگاني در هيئت حاکمة رژيم شوروي فراسوي توده‌هاي مسلوب‌الاختيار تحت انقياد دولتي را افشا کرد، لئون تروتسکي بود که همسو با دومين بخش از گفتمان‌‌هاي احصاشده در اين مقاله، از ترميدور استاليني و بروز بناپارتيسم در رژيم شوروي سخن گفت.[49] نوشته‌‌هاي پرنفوذ تروتسکي و بازانديشي او دربارة بازتوليد پدرسالاري سلطنت تزاري در اتحاد جماهير سوسياليستي شوروي به نگارش دو اثر بسيار پُرنفوذ ديگر در اين خصوص، يعني طبقة جديد ميلوان جيلاس،[50] و نومانکلاتورا نوشتة ميکائيل وسلنسکي منجر شد.[51] جيلاس دربارة ماهيت نوين دولت شوروي، پنهان در پس ادعاهاي ايدئولوژيک، مي‌نويسد:

بزرگ‌‌ترين گمان و پندار رژيم شوروي در اين پيش‌داوري نهفته بود که گويا انهدام مالکيت سرمايه‌داري و کار صنعتي کردن و جمعي کردن مالکيت در اتحاد شوروي موجب پديد آمدن جامعه‌اي بدون طبقه خواهد شد. به سال 1936 که قانون اساسي اتحاد شوروي تدوين شد، استالين اعلام داشت که در کشور “طبقه استثمارگر” وجود ندارد. در واقع امر، طبقة سرمايه‌دار و ديگر طبقات کهن اجتماع منهدم شدند، ولي به جاي آن طبقة جديدي پديد آمد که تاريخ مانند آن را هرگز نديده است. طبقة جديد را مي‌‌توان “بوروکراسي سياسي” ناميد. اين طبقه با ساير طبقات حاکم در جوامع ديگر متفاوت است. ديگر طبقات به تقريب همواره پس از پيدايي روابط اقتصادي نو از درون جامعة کهن بر رأس حکومت قرار گرفتند. در کشورهاي کمونيستي، پيشرفت کار طبقة جديد به کلي دگرگونه است. طبقة جديد از آن رو بر رأس حکومت قرار نگرفت تا بناي نظام اقتصادي تازه را به پايان برساند، بلکه از آن رو بر رأس حکومت قرار گرفت تا نظام دلخواه خود را برقرار کند و همة جامعه را زير سيطره و حاکميت خويش درآورد . . . در گذشته، به حکومت رسيدن هر طبقه و يا حزب آخرين مرحلة تشکل و اعتلاي آن طبقه محسوب مي‌‌شد. ولي در اتحاد شوروي جريان امر کاملاً به خلاف آن بود. طبقة جديد تازه پس از رسيدن به حاکميت شکل گرفت.[52]

تعبير آخر جيلاس در واقع مقايسه‌اي ميان انقلاب روسيه با انقلاب انگليس و امريکا و فرانسه است که در آنها، نظم اجتماعي نو نظام سياسي پدرسالار کهن را برانداخت تا حرکت بورژوازي را تسهيل و تسريع کند، اما مسئله اينجاست که در جامعه بسته و متصلبي نظير روسيه ــ       و همين‌‌طور ايران ــ    که رشد پيشيني طبقات مترقي اجتماعي و اقتصادي وجود ندارد، انقلاب راهي جز اين ندارد که دولتي نو را بر فراز جامعه و در مسير مهندسي اجتماعي نظم پيشين تأسيس کند که نفي سوژگي از جامعه و انقياد در برابر اين پدرسالاري توتاليتر نوين در ساختار آن اجتناب‌ناپذير است.

در تکميل کار جيلاس، وسلنسکي نطفه‌هاي اولية طبقة رهبران ممتاز شوروي را که از همة حقوق انحصاري برخوردار بودند و نقش هدايت و شباني و مهندسي توده‌ها را بر عهده داشتند، در ديدگاه‌‌هاي لنين و پايه‌گذاري تشکيلات انقلابيون حرفه‌اي به دست او جست‌‌وجو مي‌کند. از نظر لنين، در چه بايد کرد، رهبري رده‌‌بالاي حزب کمونيست بر عهدة انقلابيون حرفه‌اي، يعني متخصصيني بود که دگم مارکسيستي را در بين طبقة کارگر رواج داده، توده‌ها را سازمان داده و مقدمات انقلاب پرولتاريايي را فراهم کردند. چنين سازماني به زعم لنين اگرچه براي دموکراسي مبارزه مي‌کند، اما سازمان داخلي آن به هيچ‌‌وجه دموکراتيک نيست، بلکه بر پاية سرّي بودن تصميمات، انتقال سلسله‌‌مراتبي فرامين و نهايتاً مشورت و دموکراسي در ميان حلقة محدودي از رفيقان رده‌‌بالا شکل مي‌گيرد.[53] لنين سپس کل اين تشکيلات را با پيروزي انقلاب به رأس دولت منتقل مي‌کند:

ما در اين لحظات تنها بايد در فکر اين باشيم که طبقة مسلط بشويم. مبارزان فعال دستگاه سوسياليسم بايستي عملاً خود را نشان دهند تا بتوانند به وظايف بالاتري در ادارة دولت دسترسي پيدا کنند. آنها و فقط آنها هستند که خواهند توانست با حمايت توده‌ها روسيه و نيز مصلحت سوسياليسم را نجات دهند . . . تسلط پرولتاريا در قانون اساسي و نيز در روابط مالکيت در همين واقعيتي که ما هستيم که کارها را به سازمان مي‌‌رسانيم منظور شده است. اما ادارة امور چيز ديگري است. امري است که عادت و تجربه لازم دارد . . . تجربة مديران از آسمان نمي‌افتد و از روح‌‌القدس به ما نمي‌رسد. براي اداره کردن و ساختن دولت احتياج به افرادي داريم که احاطه به تکنيک مديريت داشته و به تجربيات سياسي و اقتصادي دست يافته باشد.[54]

از اين نظر است که از نظر وسلنسکي، برخلاف پروپاگانداي وسيع کمونيستي، جايگاهي که براي طبقة کارگر در اين رژيم در نظرگرفته شده اين است که فقط در مقام “سربازان انقلاب” به اين طبقة مديران خدمت کند. طبقة نخبگان و مديران جديدي که قيموميت پدرسالارانة خلق را با انحصار امتيازات در اختيار گرفته‌اند:

“رهبران” تشکيل گروهي از انسان‌‌هاي بي‌‌شمار را مي‌دهند که از گروه‌هاي ديگر جامعة شوروي به واسطة مقام خود (افضل و مهم‌‌تر) در سيستم توليد اجتماعي به واسطة رابطه‌اش با وسايل توليد (حق در اختيار گرفتن) به‌‌واسطة نقش خود (مديريت) در سازمان اجتماعي کار و به واسطة سهم (مهم) ثروت اجتماعي که تصاحب مي‌نمايد، متمايز است.[55]

مفهوم “رهبري،” “حزب پيشرو” و “ايدئولوژي انقلابي هدايتگر خلق” علي‌رغم همة اختلافات و انشعابات درون گروه‌هاي مختلف چپ متأثر از مارکسيسم، چه به عنوان دولت آرماني و چه به عنوان استراتژي مبارزه، بعد از انقلاب اکتبر 1917 روسيه تداوم يافت و رويکرد سوسيال‌‌دموکرات قرن نوزدهمي را به فراموشي سپرد. حزب توده و ديگر گروه‌‌هاي چپ مارکسيستي، اگرچه در طول قرن چهاردهم شمسي همواره در جايگاه اپوزيسيون بوده‌اند، اما تلقي ايدئولوژيک و نخبه‌گرايانه‌شان از مبارزة سياسي و حکمراني به ميزان زيادي در سازمان‌هاي ملي‌گرا، توسعه‌گرا و اسلامي هم سرايت داشته تا جايي که بسياري الگوي انقلاب سفيد محمدرضاشاه پهلوي،[56] و الگوي دولت‌سازي مکتبي دهة شصت شمسي را فرايند ادغام طبقاتي و ايجاد بوروکراسي سياسي ـ   ايدئولوژيک پدرسالار جديد فراسوي جامعه در شوروي و چين به دست حزب کمونيست تلقي مي‌کنند.[57] با توجه به اهميت هستة مکتبي در ساخت دولت پديدآمدة پس از انقلاب است که فرايندهايي چون انقلاب فرهنگي، اصلاحات ارضي، دولتي کردن انفال، دموکراسي کنترل‌‌شده و اصطلاحاتي چون دولت‌سازي و جامعه‌سازي را مي‌توان متأثر از سرمشق پدرسالاري کمونيستي بررسي کرد.

پنج. تکنوکراسي امريکايي و دولت توسعه‌گرا در جنگ سرد

علي ميرسپاسي در مقدمة تأملي در مدرنيته ايراني: بحثي دربارة گفتمان‌‌هاي روشنفکري و سياست مدرنيزاسيون در ايران ساخت سياست مدرنيزاسيون و دولت توسعه‌گرا‌ را متکي بر گفتمان “استعمار بدوي توسط متمدن” معرفي کرده، مي‌نويسد: “در بررسي جزء به جزء استعمار اروپايي در آغاز آن، تقابل بربرـ   متمدن به دست مي‌آيد که اين تقابل، حلقه اتصالي مهم در تبارشناسي تقابل مدرن ـ   سنتي است. يعني همان تقابلي که قرون نوزدهم و بيستم و نظريه‌‌هاي مدرنيزاسيون ابرازشده از دهه 1950 به بعد را در بر مي‌گيرد.‌‌”[58] وي فرض صغارت و سرسپردگي و عدم بلوغ جامعة بومي در برابر مدرنيسم اقتداگراي دولتي‌ را بنياد اصلي تبيين‌کنندة سياست‌‌هاي مدرنيزاسيوني مي‌داند که در دستگاهي، به تعبير او “نخبه‌گرايي شرم‌آور،” پياده مي‌شود:

در نظرية مدرنيزاسيون فرهنگ‌‌هاي “بومي” به مثابه خودآگاهي کاذب (يا وهم‌آلودي) هستند که مانع توسعة موفق‌اند. در مارکسيسم نيز فرهنگ بومي نقاب دروغيني است که جلوي آگاهي طبقاتي را مي‌گيرد. با ساده‌انگاري نامطبوعي که در نسخه‌هاي مدرنيته وجود داشت، قطعيت وحشتناک و متعصبانه‌اي که اين نسخه‌ها تجويز مي‌کردند، تنها از طريق زور و اجبار صرف اين دولت‌‌هاي اقتدارگرا و تمرکزگرا تحقق مي‌يافت. بر اساس اين ديدگاه، دگرگوني مطلق و بي‌رحمانة جامعه و سنت، ساختن “دنيايي کاملاً نو” بر خرابه‌هاي “کهنة” ويران‌‌شده و مفاهيمي چون “پيشرفت انسان” همه و همه “ايده‌هايي” بودند که تنها از طريق ياري گرفتن از دولتي مدرن ــ   با همة تيرگي‌‌ها و بدي‌‌هايش ــ   امکان‌پذير بود. پس جاي شگفتي زيادي ندارد که اين دولت‌‌هاي به‌‌اصطلاح “جهاني‌‌شده” و“متمدن‌‌شده” در جهان امروز به عنوان ظالم‌‌ترين و سرکوبگرترين رژيم‌‌هاي سياسي شناخته مي‌شوند. دولت‌‌هاي استعماري با قدرتي مطلق براي کنترل وجوه مختلف جامعه شکل گرفتند و متعاقب استقلال سياسي، اين ماشين‌‌هاي دولتي به گروهي از نخبگان محلي تجددگرا به ارث رسيد که خاستگاهشان معمولاً گروه‌‌هاي قومي خاصي بود.[59]

اگرچه ميرسپاسي از اصطلاح پدرسالاري استفاده نمي‌کند، اما هر سه رکني که در سياست توسعه شناسايي مي‌کند، ارکان اصلي يک ساخت پدرسالارند: 1. جهان سوم به مثابه جهان محلي ماقبل تمدن و عقلانيت، 2. جهان سوم به مثابه گذشته نابالغ غرب، 3. غرب به مثابه يگانه شکل آرماني و غايي جهان سوم؛. از اينها استراتژيِ “غرب به مثابه نقشة راهنماي مهندسي اجتماعي جهان سوم (سياست توسعه)” استخراج مي‌‌شود. به اين اعتبار، اين کتاب ميرسپاسي را مي‌توان تلاشي براي توضيح طغيان زنانة جهان سوم عليه پدرسالاري توسعه‌گراي پسااستعماري دانست.

به لحاظ تحولات دولت در قرن چهاردهم شمسي، بعد از کودتاي 28 مرداد و به‌‌ويژه بر اثر جدي شدن خطر سقوط شاه و الحاق ايران در بلوک شرق بود که گفتمان تکنوکراسي امريکايي در مرکز دولت‌سازي رژيم پهلوي قرار گرفت.[60] از نظر کارشناسان امريکايي، مشکل در اينجا بود که پس از کودتا رابطة شاه با طبقة متوسط تحصيل‌‌کرده‌‌اي که عمدتاً مدافع مصدق بودند و سنگر اصلي‌‌شان دانشگاه تهران بود دچار تضاد شده بود و لازم بود که سياست حامي‌پرورانة پدرسالارانة نويني علاوه بر سياست‌زدايي از طبقه متوسط آنها را در برنامة توسعة دولت ادغام و ذي‌نفع کند. عباس هويدا، که در کنار حسنعلي منصور و جمشيد آموزگار يکي از سه رهبر اصلي گفتمان نوين تکنوکراتيک در بازة طولاني دهة 1340 و 1350 بود، تلاش براي بازسازي رابطة دولت با نخبگان تحصيل‌‌کردة فارغ از مسائل سياسي و ايدئولوژيک را چنين توصيف مي‌کند:

ما معتقد بوديم که در سياست بايد واقع‌‌بين بود و آنچه را امکان‌‌پذير است انجام داد. به نظرمان بهترين راه همکاري مشروط (يا به عبارت ديگر مشروطه) با سلطنت بود . . . ايجاد گروه متشکل با فلسفة واحد نه تنها ميسر به نظر نمي‌‌رسيد، بلکه مطلوب هم نبود . . . بدين جهت، گروه کانون مترقي را تشکيل داديم که اعضايش افکار و اعتقادات خود را محفوظ نگه مي‌‌داشتند و با يکديگر نوعي قرارداد مي‌‌بستند. اين قرارداد مربوط به اصلاح و توسعة اقتصادي و اجتماعي بود . . . در اين گروه همة رنگ‌‌هاي سياسي و فلسفي شرکت داشتند؛ از کمونيست تا ناسيوناليست افراطي و آتئيست تا عميقاً مذهبي.[61]

تغيير ماهيت دولت و رابطة جديد دولت پهلوي با جامعة ايران “انقلاب سفيد” ناميده شد که به دست تکنوکرات‌‌ها اتفاق افتاد. از اهداف اصلي انقلاب سفيد جابه‌جايي اساسي طبقة نخبگان قديم با نخبگان جديد بود. طبقة نخبگان پدرسالار قديم که تحت تأثير سه گفتمان قبلي عمدتاً ملاکين، تحصيل‌‌کردگان فرانسه و ملي‌گرايان بودند حالا بايد جاي خود را به نخبگان جديدي بدهند که موجوديت و پيشرفت خود را فقط مديون شاه بدانند. جايگاه زمين‌داران، علما، بزرگان بازار و رؤساي عشايرــ   که بايد خلع سلاح و يکجانشين مي‌شدندــ   بايستي با طبقات جديد صنعتي و کشاورزيِ صنعتي، بازرگاني، دولتي و مقامات بالاي نظامي جايگزين مي‌شدند که وفاداري‌شان به شاه مسجل بود. روحانيون برجسته بايد با مجوز دولتي و طبق سياست‌هاي شاه فعاليت مي‌کردند و روشنفکران بايد پيش از حضور در تجمعات پاسخگوي رژيم مي‌بودند. ارتش و ساواک به منظور پشتيباني بيشتر براي حمايت از رژيم بيش‌ازپيش توسعه يافتند. شاه خواهان پيشرفت بود، به‌خصوص در آموزش و کشاورزي، اما به‌شدت اعتقاد داشت که اصلاحات فقط مي‌تواند از طريق انگيزه‌‌سازي و اقدام از بالا موفق شود. او غالباً اعلام مي‌کرد که اگر ايران نيازمند انقلاب باشد، مي‌خواهد خود رهبر اين انقلاب باشد. اتحاد بين تاج‌وتخت و مردم نفوذ نخبگان قديمي را خنثي و از به وجود آمدن نارضايتي عمومي جلوگيري مي‌کرد.[62] به لحاظ تحولات دروني قدرت، اين امر در واقع تغييري بزرگ در بافت پدرسالاري نوين پسامشروطيت ايجادشده از طريق رژيم پهلوي بود. احسان نراقي در آثاري که در دهة 1350 منتشر کرد، اين چرخش نخبگاني را با عنوان گذار از نسل فراماسونرها به تکنوکرات‌‌ها صورت‌بندي کرد و البته نقش بزرگي هم براي توده‌اي ها و مارکسيست‌‌هاي توبه‌‌کرده در بازسازي ساختمان دولت پدرسالار پهلوي پسر قائل شد.[63] او در آخرين گفت‌‌وگويي که با شاه داشت، توسعة تکنوکراتيک امريکايي را پدرسالارانه دانسته و از آن چنين انتقاد کرد:

نراقي: [تصور شاه از توسعه] و درک تکنوکرات‌‌ها و برنامه‌‌ريزان رژيم از دولت برداشتي از يک الگوي خارجي است، بدين معني که در طرح نه تنها خصوصيات فرهنگي و مذهبي ايرانيان در نظر گرفته نشد، بلکه خيلي هم پدرمآبانه بود و گويي مردم بايد ‌‌ چيز را از قدرت حاکم انتظار داشته باشند.

شاه: اما شما آنچه را که دولت برايشان به وجود آورده را در نظر نمي گيريد. کافي است سطح زندگي فعلي ايراني‌‌ها را با بيست يا سي سال پيش مقايسه کنيد.[64]

شش. اسلاميسم، حاکميت اسلامي و تجديد امامت

همان طور که از بررسي دولت و نظام سياسي در انديشة متفکرين اسلامي معاصر برمي‌آيد، برخلاف صورت‌بندي‌هاي روشنفکران مسلمان مشروطه‌خواه قرن سيزدهم شمسي که بحث دربارة امر سياسي و قلمرو سياسي ـ  حقوقي و معناي قانوني و انساني مدنيت را بديهي نمي‌انگاشتند، در انديشة سياسي اسلامي قرن چهاردهم تلقي خاصي از نهاد دولت به منزلة يگانه نهاد سياسي و مفروض اصلي بحث فکري و عملي دربارة سياست بديهي انگاشته شده و همة فعاليت‌‌هاي نظري و ميداني بعدي صرفاً در صدد تصاحب دولت به لحاظ تئوريک و با ابزار قدرت بوده است.[65] اين تلقي خاص از نهاد دولت نوعي تلقي پدرسالارانه، قيم‌مآبانه، تماميت‌خواهانه، سلسله‌مراتبي و رياستي از “حاکميت” است که مانند ماشيني ثابت و ازلي و ابدي در وسط ميدان جامعه و سياست و فرهنگ و اقتصاد فرض شده و رقباي مختلف فقط کوشيده‌اند که با فراهم آوردن قواي نظري و عملي، استيلاي گروه خود بر اين ماشين سياسي راــ   که فقط مسير سلطه بر کل جامعه و فکر و فرهنگ و تاريخ شمرده مي‌شدــ   مشروع و عملي سازند. اسلام‌گرايان هم از اين قافله عقب نماندند و با تکيه بر دو ستون “شريعت” و “ايدئولوژي اسلامي” در سراسر جهان اسلام، از اندونزي و هند تا الجزاير و مراکش، به بسيج اجتماعي و سياسي توده‌ها دست زدند. اين جملات حسن البنا، مؤسس اخوان المسلمين، دربارة وجوب تشکيل دولت اسلامي به دست اسلام‌گرايان شيعه و سني در طول قرن گذشته به اشکال گوناگون مطرح شده است:

اسلام ارتدکس دولت را به مثابه بنياني در ميان شالوده‌‌هاي نظام اجتماعي که براي مردم به ارمغان آورده، قرار داده است. اسلام نه هرج و مرج را تأييد و نه گروه مسلمين را بدون امام رها مي‌کند. هرکس تصور کند که مذهب، يا روشن‌‌تر بگوييم اسلام، به سياست اهميتي نمي‌دهد و يا اينکه سياست در کانون توجه و استفسار اسلام قرار ندارد، خود و همچنين دانش خود را با اعتقاد به اين نوع از اسلام به گمراهي کشانده است.[66]

در ميان کساني که تحت عنوان “حاکميت اسلام” برپايي دولت اسلامي را از منظري اعتقادي ـ   سياسي و ايدئولوژيک بررسي کرده‌‌اند، در کنار نام‌‌هايي مثل حسن البنا از مصر و مودودي از پاکستان، سيدقطب در ميان اهل سنت و علي شريعتي در ميان شيعيان تأثير بيشتري بر ساخت دولت ايراني در قرن چهاردهم شمسي و مشخصاً پس از پيروزي انقلاب اسلامي 57 داشته‌اند. تأثير کساني که تشکيل دولت اسلامي را از منظر فقهي ـ   کلامي و با عنوان “ولايت” مطرح کرده‌اند، به سبب تفاوت رويکرد در بخش بعدي آمده است. در چارچوب گفتمان اسلام‌گرايي حکومتي، به نظر مي‌رسد مفهوم “حاکميت” با اقتدار و نفوذ بيشتري نسبت به مفهوم سنتي‌تر “سلطنت” به کار مي‌رود. به عبارت ديگر، از جهت فرض ساخت اقتدارگرايانه و تصور پدرسالارانه از دولت تفاوتي ميان حاکميت و سلطنت وجود ندارد، بلکه اسلاميسم با ادعاي اينکه ديکتاتوري‌‌ها و سلطنت‌‌هاي رايج در کشورهاي اسلامي آلوده به مداخلة بشري هستند، به دنبال ناب‌گرايي معرفت‌شناختي و پيوند بي‌واسطه ميان حاکميت الهي و قدرت دولتي است. مودودي مفهوم حاکميت را چنين تبيين مي‌کند:

ايدة حاکميت خداوند تنها بنياني است که دولت اسلامي بر پاية آن استوار است و نظرية بنيادين دولت اسلامي اين است که زمين و متعلقات آن از خداوند است و او در امورات دنيا مداخله مي‌کند. فرمان (امر)، حکومت و قانون‌‌گذاري همگي از جمله ولايت خاص خداوند به شمار مي‌آيند و هيچ شخص، خانواده، گروه، مردم و يا حتي هيچ بشري در فرمان راندن و يا قانون‌‌گذاري اقتدار ندارد. هيچ عرصه‌اي در قلمرو اسلام و يا حوزة اجراي احکام اسلامي وجود ندارد مگر دولت، که انسان مي‌تواند در چارچوب آن و در مقام خليفه‌‌‌الله انجام وظيفه کند.[67]

آشکار است که اين تلقي از حاکميت مستلزم انقياد مطلق شهروندان در برابر دولت و فرض صغارت جامعه ذيل قيموميت تماميت‌گراي قدرت فائقة دولت است. هم‌‌سو با چارچوب کلي ساخت پدرسالارانه، بدي و هوا و هوس از پايين يعني از فعل انساني مي‌جوشد و خوبي از بالا، از فعل و عقيدة الهي و به همين علت نه فقط ميان محکوم و حاکم برابري نيست، بلکه براي صلاح جهان لازم است که اولي با دومي بالضروره مهار شود. در اينجا يک‌‌بار ديگر شاهد آنيم که برداشت ضعيف از پدرسالاري چطور اين توهم را پديد آورده است که حاکميت معرفت و حقيقت ناب ــ  در اينجا شريعت ناب قدسي ــ   ما را از ساخت پدرسالاري کهن مي‌رهاند و حال آنکه به نحوي تراژيک در حال قدرتمندتر کردن آن است.

همين مسئله را عيناً در تلاش علي شريعتي براي صورت‌بندي دولت اسلامي فراسوي دولت پاتريمونياليستي صفوي مي‌بينيم. طرح دولت اسلامي شريعتي در نظرية “امت و امامت” او آمده است که اگرچه به نظر مأخوذ از ديدگاه لنيني تشکيل دولت پدرسالار ايدئولوژيک به دست انقلابيون حرفه‌اي است، اما در نهايت تفاوتي با حاکميت اسلامي فراعرفي مد نظر اسلاميست‌‌هاي اهل سنت مثل مودودي و سيدقطب پيدا نمي‌کند، جز اينکه شريعتي با بياني مشابه حزب کمونيسم بيان مي‌کند که پس از طي دوران گذرِ مهندسي اجتماعي تودة ناآگاه، مي‌توان به بازگشت دموکراسي انديشيد. شريعتي که با تفکيک ميان “رهبري سياسي شرقي” و “مديريت يا پولتيک غربي” مشخصاً بر ساختار پدرسالارانة صيانت و هدايت جامعة نابالغ در دستگاه رهبري و به تعبير او “دموکراسي هدايت‌شده” اصرار دارد، هم‌‌سو با اين مقاله بازسازي نوين پدرسالارانة دولت را حوالت قرن چهاردهم شمسي به‌‌ويژه پس از تأسيس شوروي مي‌داند:

اين است که پس از ديکتاتوري پرولتاريا [در شوروي] براي دوران نسبتاً طولاني بناي انقلابي جامعة جديد در ربع قرن اخير و به‌‌ويژه پس از انقلاب‌‌هاي ضداستعماري و مترقي و ضدطبقاتي دنياي سوم (به‌‌خصوص افريقا و امريکاي لاتين) تز دموکراسي هدايت‌شده يا متعهد، حکومت تک‌حزبي به رهبري انقلابي و حتي انتخاب مادام‌العمر رهبر انقلاب (پيشنهادشده در باندونک و عمل‌شده دربارة سوکانو و تيتو) به جاي ليبراليسم و دموکراسي آزاد غربي، که پيش از اين براي همة روشنفکران ايدئالي شورانگيز بود رواج يافت. به اين عنوان که دموکراسي در عصر انقلاب، انقلاب را به سقوط ناگهاني يا انحراف داخلي و احياي قانوني جاهليت ضدانقلابي مي‌کشاند و به اين عنوان که رهبري سياسي بايد در طول دوران سازندگي انقلابي و استقلال قطعي و عميق ملت و نيل به درجة خودآگاهي و رشد سياسي جامعه در انحصار رهبري انقلابي باقي بماند و از بالا تعيين شود و راه بر سياستمداران حرفه‌اي بسته ماند و رهبري متعهد فکري و اجتماعي که مکتب و نهضت را آغاز کرده، منشأ قدرت حکومت باشد تا وقتي که عوامل مخرب و فسادانگيز ريشه‌کن شود و تا وقتي که خطرهاي داخلي اجتماعي از بين برود، مغزشويي بشود، روابط اجتماعي پاک گردد، مزاج جامعه سالم و نيرومند بشود و در برابر عوامل استضعاف‌‌گر داخلي و خطرات خارجي، قدرت فکري و اجتماعي دفاعي پيدا کند و تا وقتي که شمارة رأي‌‌ها به شمارة رأس‌‌ها برسد و در آنجا همة مردم حق رأي و تشخيص رهبري سياسي و اجتماعي خودشان را داشته باشند، تا آن موقع بايد رهبري معين و غيرقابل تغيير و نوسان، به ادامة رهبري در نسل‌‌هاي بعد متعهد باشد و سرنوشت جامعه و آيندة جامعه را به دموکراسي رأس‌‌ها نسپارد. تا جامعه به مرحله‌اي برسد که شايستة حکومت دموکراسي رأي‌‌ها شود.[68]

هفت. تئوکراسي فقهي و تجديد خلافت ـ   ولايت

همان‌‌طور که احياي سياست شرعي شريعت‌نامه‌هاي اهل سنت و انديشة تجديد خلافت آرماني ــ   بدون نياز به سلطنت در آغاز قرن چهاردهم شمسي با بحران در نظام سلطنت ــ   خلافت سنتي و الغاي خلافت عثماني با افرادي مثل رشيدرضا آغاز شد و تا آخر قرن شمسي نيز ادامه يافت،[69] انديشة تجديد ولايت عامّه هم با بحراني که در نظام مشروطه ـ   مشروعه افتاد و به اعدام شيخ فضل‌‌الله نوري انجاميد، در آغاز قرن چهاردهم شمسي پديدار شد و تا امروز هم ادامه يافته است؛ جرياني از سياست‌‌گري شرعي که چون به سياست از دريچة فقه مي‌نگرند و بر دست بالاتر فقيه در حکومت به پشتوانة حق حاکميت الهي تأکيد دارند، بهتر است در تفکيک از اسلاميسم ايدئولوژيک تئوکراسي ناميده شود.

مفهوم ولايت در معناي فقهي آن برگرفته از باب معاملات فقهي است و بحث جعل ولايت دربارة معاملاتي مطرح شده که

افرادي که قادر به تصدي و ادارة امور خود نيستند و صلاحيت تدبير شئون خود را ندارند . . . شارع حکيم آن افراد ناتوان، ضعيف و محجور را تحت ولايت، تدبير و سرپرستي اين افراد توانا و مدبر قرار مي‌‌دهد. به عبارت ديگر، نقصان، ضعف و عدم اهليت يکي را با توانايي، تدبير و ولايت ديگري جبران مي‌‌نمايد.[70]

به صورت عادي، پدر و جد پدري اولياي فرزندان صغير، سفيه و مجنون، و همين‌‌طور دختران بالغ خود هستند که در مال و نفس ايشان جواز تصرف دارند و در ولايت ايشان شرط عدالت لازم نيست. در صورت فقدان پدر و جد پدري و قيم کودکان، سفيهان و ديوانگان و به طور کلي هر آنچه شرعاً نيازمند ولايت است ولي خاصي ندارد و در چنين مواردي، يعني در “امور حسبيه،” فقيه عادل مجاز به تصرف است،[71] که مشخصاً ساخت قدرت پدرسالارانه را مفروض خود دارد. اگرچه از نظر برخي فقيهان، ولايت فقيه در قلمرو عمومي بسط‌‌يافتة همين ولايت فقيه در امور حسبيه است،[72] با اين حال لازم است که چنين بسطي به لحاظ سياسي و تاريخي هم بررسي شود.

همچون بحثي که دربارة تصور اسلاميست‌‌ها از نهاد دولت مطرح شد، تصور تئوکرات‌هاــ   چه در ميان خلافت‌گرايان اهل سنت و چه در ميان ولايت‌گرايان شيعه که در شکل‌گيري دولت ايراني در نيمه دوم قرن چهاردهم شمسي نقش اصلي را برعهده دارندــ   تصور تئوکراتيک از نهاد دولت و مفهوم حاکميت هم همان دولت اقتدارگراي پدرسالار ارتقايافته به تجهيزات توتاليتري است که در ابتداي قرن چهاردهم شمسي در روسيه و ترکيه و فرانسه و آلمان و ژاپن و چين با عناوين ايدئولوژيک مختلف حاکم است و به کلي با تصور قرن پيشين از دولت ـ  ملت و رابطة دولت با جامعه تفاوت دارد. مهم‌‌ترين پژوهشگري که به اين مفروضة مشترک ولايت‌گرايان و مدافعين سلطنت مدرنيستي پهلوي توجه کرده داوود فيرحي در جلد دوم فقه و سياست در ايران معاصر است. فيرحي در جاي‌جاي ردگيري نظرية فقاهتي حکومت اسلامي يا همان تجديد ولايت عامه در دهة 1320 شمسي، از جمله در تقرير پاسخ‌‌هاي آيت‌الله خالصي‌زاده و امام خميني به انتقادات اسرار هزارساله حکمي‌زاده و همين‌‌طور در تقرير ديدگاه‌هاي فداييان اسلام بر اين تلقي نوين و مشترک و مطلقه از حاکميت و دولت تأکيد مي‌کند:

خالصي‌زاده در غياب راه حلي براي خروج از بحران دولت در ايران به سمت دوگانه‌اي حرکت مي‌کند که يک سوي آن حکومت آرماني فقيه است و سوي ديگرش نيز نظام سلطاني موجود و حاکماني با ويژگي شخصيتي منفي است. به عبارت ديگر، خالصي‌زاده به ساختار معيوب دولت مطلقه هيچ توجه و تعرضي ندارد و با تحفظ بر همان سازمان اقتداري که موجب سرايت شخصيت منفي سلطان به کل دولت است، تلاش مي‌کند که فقط رأس دولت را عوض نمايد و در انديشة جايگزيني فقيه دانشمند و زاهد به جاي سلطان جاهل و خودخواه است. چنين مي‌نمايد که تصور خالصي‌زاده از دولت همان است که هست و سازمان اقتداري آن در دورة رضاشاه تکوين يافته است . . . به نظر مي‌رسد که انديشه در باب حکومت اسلامي در دهة بيست از بنياد با اين دريافت از اهميت دولت و حکومت همراه بوده است. خالصي‌زاده نه در جست‌‌وجوي بديلي براي دولت مطلقه، بلکه به دنبال بديلي براي حاکم مطلق در ايران عصر خود است. پُر واضح است که اگر بناست دولت مطلقه سر جاي خود بماند و فقط حاکم مطلق موضوع پرسش واقع شود، کيست که حاکم مطلق دانشمند را بر حاکم مطلق بي‌دانش ترجيح ندهد؟[73]

بنابراين، بار ديگر با تصور ضعيف پدرسالاري در تاريخ معاصر ايران مواجه مي‌شويم که گمان مي‌کند همة اشکالات پاتريمونياليسم سنتي از بدي و خودکامگي حاکمان است و مسئلة سياسي به مدد حقيقت و دانش و اقامة آن در رأس دولت مطلقة پدرسالار مرتفع مي‌شود. فيرحي پس از نقل تصور امام خميني از مفهوم الهياتي ـ    سياسي حاکميت در کشف‌الاسرار که “به حکم خرد . . . متابعت و پيروي از آن کسي روا و بجاست که مالک همه‌‌چيز مردم باشد . . . و چنين شخصي که تصرف و ولايتش در تمام بشر به حکم خرد نافذ و درست است خداي عالم است . . . و آنکه خدا تعيين کرده” مي‌نويسد: “اين دريافت ظاهراً ساختار دولت موجود در اين دوره را پذيرفته و بي‌آنکه الگوي ديگري غير از الگوي ‘دولت مطلقه’ را تصور نمايد، صرفاً در صدد تغيير هيئت حاکمه و قانون درون همان مناسبات موجود است.‌‌”[74]

در گفتمان تئوکراتيک فقهي نيز همچون پاتريمونياليسم ضعيف وبري، مسئله به مبناي معرفت‌شناختي بازگشت مي‌کند و در فرضي مشترک با همة گفتمان‌‌هاي پدرسالار بررسي شده، “ناراستي نظري” با “بدکاري عملي،” مساوق و معادل تلقي مي‌شود؛[75] همان فرض افلاطوني که گويي بشريت في‌الجمله در عصيان و جهل و گمراهي و رذائل اخلاقي غوطه‌ور است و تنها تابيدن نور علم اصلاح اخلاقي و سياسي را به دنبال خواهد داشت. به تعبير امام خميني در کشف‌الاسرار، “در حکومت‌‌هاي بشري سابقه ندارد که احکام آنها بر صلاح ديگران باشد . . . هيچ فرق اساسي ميان مشروطه و استبداد و ديکتاتوري و دموکراسي نيست، مگر در فريبندگي الفاظ و حيله‌گري‌‌هاي قانون‌‌گذارها؛ آري شهوت‌ران‌ها و استفاده‌چي‌ها فرق مي‌کنند. کمونيستي همان ديکتاتوري است با اختلاف اسم.‌‌”[76]

دولت تئوکراتيک نواب صفوي هم همچون کشف‌الاسرار امام خميني شکل آغازين تجديد ولايت عامه براي پياده‌سازي اجرايي شريعت است و قدمي کوچک با حذف کامل سلطنت عرفي فاصله دارد. فيرحي دربارة تصور دولت نزد نواب صفوي معتقد است که “فداييان اسلام وضع موجود را مي‌ديدند و بدون آنکه تغييري در ساختار نظم سلطاني ببينند، آرمان خود را عکس آن تعريف مي‌کردند. آنان نه به شکل و ساختار که فقط به  غايت حکومت مي‌انديشند.‌‌”[77] اين بدان معناست که در منازعات ايدئولوژيک ـ  فقهي اسلامي ـ  سکولار در قرن چهاردهم شمسي، ماشين دولت به مثابه دستگاه مهار و مهندسي جامعه مفروض بوده و غايات آن، يعني نشانه‌‌هاي جامعه‌اي که بايد ساخته مي‌شد، متفاوت بود. دقيقاً از همين روست که زنان به يکي از ميدان‌‌هاي اصلي منازعه ميان قدرت‌‌هاي پدرسالار در ايران تبديل مي‌شوند. فاطمه صادقي از معدود محققاني است که در بررسي انتقادي تئوکراسي فداييان اسلام نحوة تبديل شدن زنان به ميدان سياسي معارضة في‌مابين دولت رضاشاه و اسلام‌گرايان منتقد را به خوبي توضيح داده است.[78] نواب صفوي تصريح دارد که تلقي تئوکراتيک از حاکميت از نظام خانواده اخذ مي‌شود:

شاه در جامعه به منزلة پدر در خانواده است، همان صفات و مزاياي پدري که بايستي پدر نسبت به خانواده داشته باشد تا پدر باشد، شاه بايد نسبت به ملت دارا باشد تا شاه باشد. و همان وظايفي که بايستي پدر انجام دهد تا پدري کرده باشد، شاه بايستي انجام دهد تا شاهي کرده باشد! و عموم مردم دنيا نيازمند چنين پدري هستند، به هر نام که او را بخوانند. آري، شاه بايستي پدري کند تا پدر و شاه باشد.[79]

اين تلقي از قيموميت پدرسالارانه جوهر اصلي ولايت و حاکميت فقهي است و در ديدگاه‌هاي آتي امام خميني نيز تداوم مي‌يابد:

“ولايت فقيه” از امور اعتباري عقلايي است و واقعيتي جز جعل ندارد؛ مانند جعل قيّم براي صغار. قيم ملت يا قيم صغار از لحاظ وظيفه و موقعيت هيچ فرقي ندارد. مثل اين است که امام(ع) کسي را براي حضانت، حکومت يا منصبي از مناصب تعيين کند. در اين موارد معقول نيست که رسول اکرم(ص) و امام با فقيه فرق داشته باشد. [امام خميني، 1390‌‌: ‌‌51] به روايت حضرت رضا(ع) . . . لو لم يجعل لهم اماماً قيماً حافظاً مستودعاً، لدرست الملّه . . . به طور قضية کلي مي‌فرمايد: براي مردم امام قيّم حافظ امين لازم است.[80]

هشت. ميليتاريسم و دولت امنيتي

هشام شرابي در صورت‌بندي خود از پدرسالاري جديد و با تفسير در مسيري کاملاً متفاوت با آنچه در اين مقاله مطرح شد، پدرسالاري جديد را تداوم پاتريمونياليسم سنتي در پوسته‎اي نوسازي شده مي‌داند، اما در بخشي از مقالة خود به اين نکتة ظريف اشاره مي‌کند که خشونت، ارعاب و پليس مخفي رکني ضروري از سازمان‌‌هاي پدرسالار است.[81] اين نکته از اين نظر اهميت دارد که گفتمان بازتوليدکنندة دولت پدرسالار گفتاري نه صرفاً نظري، بلکه توليدکنندة عقلانيت حکمراني يا حکومت‌مندي‌هايي است که در حفظ ساخت کلي پدرسالاري اشتراک و در استراتژي‌‌هاي ثانوي اختلافاتي با يکديگر دارند و از ارکان اصلي فن حکمراني پدرسالارانه فائق بودن امنيت حاکميت بر همة شئون جمعي است. به عبارت ديگر، مستقل از ديناميک حرکت نظم پدرسالار که متناسب با گفتمان‌‌هاي مختلف ممکن است متفاوت باشد، ايستايي و ثبات آن حول زيربنايي نظامي ـ   امنيتي در همة اشکال آن مشترک است.

اين واقعيت که به لحاظ تاريخي همة گفتمان‌‌هاي هفت‌گانة فوق‌الذکر نه در گفتار روشنفکران و نخبگان و روحانيون بلکه در تحليل نهايي گروه‌هاي مسلح متجلي شدند، به قدرت فائقه دست يافتند يا از قدرت کنار رفتند، به خوبي نشان مي‌دهد که تاريخ معاصر ايران را بايد نه با نزاع‌‌هاي ايدئولوژيک و فرهنگي در عرصة عمومي، بلکه با نزاع‌‌هاي سخت و امنيتي هسته‌هاي پدرسالار با گفتمان‌‌هاي متفاوت بازخواني کرد: نهاد سلطنت سنتي که خود بر شمشير ايلاتي استوار بود و به همين سبب همواره دلمشغول رقابت‌طلبي‌‌هاي ايلي؛ بناپارتيسم فرانسوي که اولين‌‌بار با عباس‌‌ميرزاي فرماندة جنگ درون ارتش شکل گرفت و حتي اولين نهاد آموزشي آن (دارالفنون) توپخانة نظامي بود؛ ناسيوناليسم آلماني که به اسلحة قزاق‌ها و خشونت سردار سپه متکي بود و در جنگ داخلي عملاً تفوق سياسي يافت؛ حزب توده که خود به رژيم امنيتي برادر بزرگ‌‌تر (حزب کمونيسم روسيه) متکي بود و ساير احزاب چپ نيز پس از انشعاب به سرعت مشي مسلحانه يافتند؛ تولد تکنوکراسي امريکايي به نحوي بنيادين در پيوند با تولد ساواک درون دولت پهلوي؛ اسلام‌گرايان ايدئولوژيک مرتبط با مجاهدين اسلامي در فلسطين و مصر و لبنان و ليبي که گروه‌هايي چريکي تشکيل دادند و مجاهدين خلق يکي از آنها بود و ستاد جنگ‌‌هاي نامنظم، حزب‌الله لبنان و واحد نهضت‌‌هاي آزادي‌بخش را پس از پيروزي انقلاب پديد آوردند؛ فداييان اسلام که اساساً نوعي تشکيلات نظامي بود و تشکيلات نظامي ـ   امنيتي مخفي اسلام‌گرايان پس از پيروزي انقلاب نقشي اساسي در تشکيل سپاه پاسداران ايفا کردند.

بررسي رابطة ميان اين گروه‌هاي مسلح يا به اصطلاح شاخه‌هاي نظامي و امنيتي جريانات سياسي با رهبران ايدئولوژيک و سياسي آنها چه به لحاظ تحليل منطق عمل سياسي و چه به لحاظ بررسي جزئيات تاريخي کار دشواري به نظر مي‌رسد. مسئلة اساسي اين است که مستقل از آنکه هر گفتمان متضمن تشکيل حزب/دولت پدرسالار شاخة امنيتي انحصاري خود را دارد، آيا نمي‌توان از يک گفتمان مستقل نظامي ـ   امنيتي نيز صحبت کرد که بيرون از نيروهاي سياسي مستقلاً دست‌اندرکار شکل‌دهي دولت ايراني بوده ‌است؟ آيا نمي‌توان نمونه‌‌هاي متعددي را سراغ گرفت که نيروهاي نظامي ـ   ‌‌امنيتي بر نيروهاي سياسي فائق آمده‌ و در استقلال از آنها گفتمان خود را سامان داده و پيش برده‌اند؟

در اينجا مي‌توان چنين گفت که ميان نخبگان قدرت در ايران و نقش سياسي آنها در شکل‌دهي پدرسالاري دولتي و کاربرد خشونت براي صيانت از آن، نيروهاي نظامي في‌‌نفسه گروه مستقلي از نخبگان قدرت در قرن چهاردهم شمسي محسوب مي‌شوند که همچون نيروي قاهرة ايلياتي در دورة قاجار و صفويه از منطق خاص خود در شکل‌دهي ساخت قدرت، فراسوي تحولات ايدئولوژيک و سياسي، برخوردارند. به تعبير ديگر، مي‌توان از نوعي گفتمان “امنيت ملي” و “ميليتاريسم” سخن گفت که معتقد است نخبگان نظامي برترين و شايسته‌ترين طبقه در تسلط بر دولت و جامعه هستتند و رويکرد امنيتي ــ   داخلي و خارجي ــ   في‌نفسه مي‌تواند جايگزين همة گفتمان‌‌هاي ديگر شود. از جمله مي‌توان به مقالة “مشکل امنيت در جهان سوم” نوشتة باري بوزان اشاره کرد که در آن، بوزان به تبيين اين موضوع مي‌پردازد که مفهوم امنيت ملي در کشورهاي ضعيف جهان سوم به صورتي کاملاً متفاوت با دولت ـ   ملت‌‌هاي قوي غربي عمل مي‌کند. آنچه بوزان درون کژکارکرد امنيت ملي در جهان سوم کشف مي‌کند، به نظر نوع ديگري از پدرسالاري نظامي ـ   امنيتي است:

هنگامي که قدرت سياسي و ايدئولوژي در حکومتي مشروعيت گسترده‌‌اي ندارد يا با زور به مبارزه طلبيده مي‌‌شود، محتواي روشني براي عوامل محوري امنيت ملي مانند سبک و سياق سياسي، ايدئولوژي و نهادها وجود نخواهد داشت . . . شرايط سياسي کشورهاي ضعيف غالباً ارتش را وامي‌‌دارد که در مقام تنها تشکيلات داراي قدرت و يا تنها تشکيلات داراي مشروعيت ملي جهت حفظ يکپارچگي کشور وارد حکومت شود . . . در موارد حاد در کشورهاي دچار هرج و مرج، ايدة امنيت فقط مي‌‌تواند در معناي سياسي آن براي منافع گروه‌‌هاي مختلف درگير جهت کنترل کشور به کار برده شود.[82]

عبارت آخر بوزان دال بر اين است که در شرايط ضعف سياسي، گفتمان امنيت ملي و نظامي‌گري خود به ايجاد نوعي سيستم حامي‌پرورانه يا Patron-Clientelism منجر مي‌‌شود. اين امر تا حدي مشابه وضعيتي است که داگلاس نورث در خشونت و نظم‌هاي اجتماعي از آن به “حکومت طبيعي” و نظم شکل‌گرفته از دسترسي‌‌هاي محدود در شرايط خشونت‌پايه تعبير مي‌کند.[83] بررسي ميزان تأثيرگذاري اين گفتمان در شکل‌دهي و هدايت دولت پدرسالار ايراني در قرن گذشته از موضوعاتي است که به سبب حساسيت و کمبود اطلاعات دربارةه ميزان نفوذ نهادهاي نظامي در دولت، کمتر مورد پژوهش قرار گرفته است. با اين حال ترديدي در اين نيست که با توجه به زوال تدريجي ايدئولوژي دولت‌‌هاي پدرسالار و جايگزيني هويت به جاي مرام عقيدتي ـ   سياسي، در همة اين اشکال هستة سخت امنيتي و روابط پنهان حامي‌پرورانة آن در نهايت مهم‌‌ترين و قابل اتکاترين بخش حفظ‌کنندة سازمان دولت پدرسالار در مرحلة انحطاط هويتي آنها خواهد بود.

نتيجه‌گيري

فراسوي منازعات ايدئولوژيک، از منظر کلان تاريخي، ايران قرن چهاردهم شمسي در مقايسه با قرن سيزدهم شمسي تفاوتي اساسي دارد. در حالي که روند تحولات قرن سيزدهم شمسي در ايران ــ   و البته ساير کشورهاي اسلامي ــ   رو به سوي مشروطه‌خواهي، مهار قدرت متمرکز، بسط جامعة مدني، احياي حقوق فرودستان و دموکراتيزاسيون داشته است، در چرخش قرن به قرن چهاردهم شمسي، نه فقط مشروطه‌خواهي و دموکراسي به کلي از افق فکر سياسي و اجتماعي کنار مي‌رود، بلکه برعکس رقابت بر سر تمرکز قدرت، نخبه‌سالاري، پوچ‌انگاري مردم، نظامي‌گري و اشکال مختلف نفوذ و کنترل در توده‌ها در ميان همة گروه‌‌هاي سياسي رونق پيدا مي‌کند. اگرچه در شورش‌‌ها، جنبش‌‌ها، نهضت‌‌ها و انقلاب‌‌هاي قرن چهاردهم شمسي در بازه‌‌اي نزديک به وقوع برخي گرايشات مشروطه‌خواهانه و جمهوري‌خواهانه بروز مي‌کند، اما در همه از نهضت جنگل و خياباني تا پيشه‌وري، از نهضت ملي تا پانزده خرداد و سپس انقلاب اسلامي و حوادث پس از آن، چه در پيروزي نهضت‌‌ها و چه شکست آنها، نتيجه همواره به نحوي تراژيک تقويت بيشتر دولت پدرسالار و تسلط بيشتر آن بر منابع و سرمايه‌هاي اجتماعي کشور بوده است. در واقع، در کل قرن چهاردهم شمسي به نام براندازي پدرسالاري قديم، همواره پدرسالاري نويني بازتوليد شده و ساخت پدرسالاري کهن را مسلح‌‌تر کرده است و اين گرايشي مشترک در همة صفوف روشنفکران، نخبگان، روحانيون و رجال سياسي بوده است. برخلاف تصور کساني چون همايون کاتوزيان که ايران را به مثابه چرخة تکراري و ويرانگر شورش ـ   استبداد تصور مي‌کنند، اگر از منظر اتاتيست‌‌هاي شيفتة دولت بنگريم، قرن چهاردهم شمسي در خلاف جهت انقلاب‌‌ها در جهت “دولت‌سازي” و برداشتن موانع و مقاومت‌‌هاي اجتماعي اين پروژه و در هم شکستن توزيع اندک قدرت دورة قاجار به منظور تمرکز کامل اقتدار در رأس دولتي کاملاً موفق بوده است.

داوود فيرحي در يکي از بخش‌‌هاي فقه و سياست در ايران معاصر با طرح بحث محدودي دربارة “تحول در تصور از حکومت” به موضوع اين مقاله نزديک مي‌شود، مي‌نويسد: “تصور نگارنده اين است که پيدايي يک تصور خاص از حکومت، بنا به ويژگي‌‌هايي که دارد نمي‌تواند محصول يک جريان فکري خاص بوده باشد، بلکه نتيجه فرايندي است که از اشتراک مساعي جريان‌‌هاي متعدد و متفاوت ناشي مي‌شود.‌‌”[84]

فيرحي اگرچه شکل‌گيري بين‌‌گفتماني نهاد دولت را تأييد مي‌کند، اما مشکل طرح بحث محدود و نيمه‌‌تمام او اينجاست که همچنان مي‌کوشد مسئله را به تعبير خود وي در “وعاء ذهن” بررسي کند و حال آنکه “حکومت‌مندي” درون بافت عيني قدرت دولتي در جريان است و بايد نه با شيوه‌هاي تاريخ انديشه، بلکه با بررسي جزئيات تاريخي مناسبات دروني شبک، قدرت بررسي شود. لازمة اين روش تحقيق در پرانتز گذاشتن روش تحقيق معهود اپيستميک يا نظريه‌مبنا و به‌‌ويژه بنيادين‌ترين آنها يعني مناقشة شرقي ـ   غربي در تاريخ معاصر ايران است. اين پژوهش کوشيد نشان دهد که چه شرق و غرب را در معناي قرن نوزدهميِ سنتي و مدرن آن بگيريم و چه در معناي فلسفي ـ   شرق شناسانة آن، يعني تقابل بينش اشراقي و مغربي، چه در معناي جنگ سردي تقابل بلوک کمونيستي شرق و بلوک توسعه‌‌گراي غرب، و چه در معناي اخير آن که جنگ تمدني اسلام ـ  سکولاريسم شمرده مي‌شود، در همه حال شرق و غرب اشکال و گفتمان‌‌هاي مختلفي از ساختار واحد پدرسالاري بوده‌اند. فقط معدودي از پژوهش‌‌ها در سال‌‌هاي اخير کوشيده‌اند که با گذر از اردوگاه موهوم تئوريک ـ    ايدئولوژيک به ساختارهاي عيني زباني و قدرت در مدرنيتة ايراني دست يابند. افشين متين در پژوهش سال 2018 خود که مورد ارجاع مقاله حاضر بود، با طرح ديدگاه “هم شرقي، هم غربي” فقط به نحوي مقدماتي کوشيد تداخل اين انديشه‌ها را برخلاف ناب‌گرايي ادعايي نشان دهد، ولي کاري براي شناسايي الگوهاي عملي مشترک نکرده است.

توکلي طرقي که به نظر مي‌رسد چنين چرخشي در روش‌شناسي را طي کرده، در بازآرايي ايران: شرق‌شناسي، غرب‌شناسي و تاريخ‌نگاري در فصلي از کتاب به موضوع “ناسيوناليسم مردانه و زنانه” مي‌پردازد. توکلي اين موضوع مهم را مطرح مي‌کند که در استعارات سياسي قرن نوزدهم ايران يک خانواده است و وطن در آن مفهومي زنانه دارد که به دو صورت متفاوت بروز يافته: يکي در شکل ناموس و عائلة شاه در دورة ناصرالدين‌‌شاه که او به مثابه پدر وطن يا رئيس خانواده قيموميت آن را بر عهده دارد و ديگري در جايگاه مادري کهنسال در بستر بيماري در دورة مشروطه که سخني از شوهر او در ميان نيست و فرزندان او، يعني مردم ايران، براي نجات “مام وطن” بايد کاري بکنند.[85] اين استعارة سياسي همان نظام کهن رابطة پدرسالارانه و شبان-‌رمه‌اي دولت و جامعه در ايران است، اما بحث توکلي طرقي در دورة مشروطه متوقف مي‌ماند و بازسازي پدرسالاري به دست “پدر ايران نوين” را دنبال نمي‌کند.

 با اين حال، ناسيوناليسم زنانه‌اي که توکلي در دورة مشروطه شناسايي مي‌کند پيوند نزديکي با چرخش زنانه‌اي دارد که امروز در انتهاي قرن چهاردهم شمسي به آن نياز داريم. ابراهيم توفيق در نقد نظرية همايون کاتوزيان اين پرسش را مطرح مي‌کند که بر مبناي کدام سوژة مفقوده در اين طرح مي‌توان چنين روايت انتقادي‌‌اي عرضه کرد يا شايد مقاومتي را سامان داد؟

از کوزه همان برون تراود که در اوست: استبداد، شورش؛ استبداد و ديگر هيچ . . . در اينجا مسئله‌اي لاينحل به ‌وجود مي‌آيد: چگونه ممکن است که از درون اين هستي ساکن موقعيت سوژگي‌اي امکان‌پذير شود که قادر به انجام بازي پرسش ـ    پاسخ استبداد است؟ . . . تا آنجا که من مي‌دانم و مي‌فهمم، توليد گزاره‌اي عالمانه دربارة واقعيت از سويي حاصل وجود مسئله‌اي در خود واقعيت است و از ديگر سو، وجود سوژه‌اي که در مواجهه با اين مسئله در بيرون در درون تا مي‌خورد و پيامد اين تاخوردگي در درون، شکل‌گيري ايده‌اي و ساختن مفهومي دربارة آن مسئله است. در وضعيت سکون، نه اولي و نه دومي متصور و ممکن است.[86]

بر پاية مقالة حاضر، تمامي گفتمان‌‌هاي عمدةه دست‌‌اندرکار شکل‌دهي دولت در قرن گذشته، به‌‌رغم همة اختلاف‌‌ها، همگي از نخبگان مرد تحصيل‌کردة فارس‌زبان شيعه و عمدتاً از تبار خانوادگي معتبري بوده‌اند و از اين جهت ذي‌‌نفع در ساخت و تحکيم دولت پدرسالار و به همين دليل انتظار  نمي‌‌توان داشت اينک سوژة مقاومتي درون آنها شکل بگيرد. چرخش زنانة مورد انتظار در چرخش قرن حاضر را فقط از نيروهاي حقيقتاً ضدپدرسالاري، يعني نيروي زنان، مي‌توان انتظار داشت که بتوانند مقاومت زنانة روزمره را به چرخشي زنانه در سطح سياسي گسترش دهند. سوژة زنانه يگانه پايگاهي است که در شرايط کنوني امکان طرح نظري و عملي دولتي آلترناتيو را دارد؛ نيروي سياسي نويني که صحنة مردانة سياست ايراني تاکنون آن را به رسميت نشناخته است.

[*]  این مقاله پیش از جنبش زن، زندگی، آزادی و در بهار 1400 به دفتر فصلنامه ارسال شده بود.

[1]حسين بشريه، ديباچه‌اي بر جامعه‌شناسي سياسي ايران: دورة جمهوري اسلامي ايران (تهران: نگاه معاصر، 1385).

[2]سعيد حجاريان، از شاهد قدسي تا شاهد بازاري: عرفي شدن دين در سپهر سياست (تهران: طرح نو، 1380).

[3]محسن رناني، “من بسيار اميدوارم: آيندة ايران تماشايي است،‌‌” دسترس‌‌پذير در

www.renani.net/index.php/speechs/interviews/781-2019-12-30-19-08-48/;محسن رناني، “سلام بر ايران، سلام بر رهبري،” دسترس‌‌پذير در تارنماي محسن رناني

www.renani.net/index.php/.

[4]داوود فيرحي، “اشتباه بزرگ سوته‌دلان سياست ايراني،” دنياي اقتصاد، شمارة 4552 (2 اسفند 1397)، دسترس‌‌پذير در

www.donya-e-eqtesad.com/fa/tiny/news-3498865/.

[5]ژنويو لويد، عقل مذکر: مردانگي و زنانگي در فلسفة غرب، ترجمة محبوبه مهاجر (تهران: نشر ني، 1381).

[6]ارسطو، سياست، ترجمة حميد عنايت (تهران: شرکت سهامي کتاب‌‌هاي جيبي، 1349)، 11.

[7]تفکيک ميان خلافت و سلطنت و قول به مساوقت خلافت با عدالت و سلطنت با استبداد يکي از ارکان مهم ايدئولوژي اسلام‌گرايي است که ماوردي، سيدقطب، شريعتي و امام خميني به اشکال مختلف مطرح کرده‌‌اند. در مذاکرات قانون اساسي دربارة ديکتاتوري هم همين فکر ادامه مي يابد. بنگريد به داوود فيرحي، فقه و سياست در ايران معاصر: تحول حکومت‌داري و فقه حکومت اسلامي (تهران: نشر ني، 1393)، جلد 2، 215.

[8]احمد صدري، جامعه‌‌شناسي روشنفکران ماکس وبر، ترجمة حسن آبنيکي (تهران: کوير، 1390)، 130 و 135.

[9]ميشل فوکو، مراقبت و تنبيه: تولد زندان، ترجمة نيکو سرخوش و افشين جهانديده (تهران: نشر ني، 1378).

[10]اريک فروم، گريز از آزادي، ترجمة عزت الله فولادوند (تهران: انتشارات مرواريد، 1399).

[11]کارل ريموند پوپر، جامعة باز و دشمنانش، ترجمة عزت‌‌الله فولادوند (چاپ 3؛ تهران: خوارزمي، 1384).

[12]هانا آرنت، وضع بشر، ترجمة مسعود عليا (تهران: ققنوس، 1399).

[13]رينهارت کسلر، “مفهوم استبداد از ارسطو تا مارکس،” ترجمة ابراهيم توفيق، کتاب توسعه، شمارة 11 (1381).

[14]هشام شرابي، پدرسالاري جديد: نظريه‌اي دربارة تغييرات تحريف‌‌شده در جامعة عرب، ترجمة سيداحمد موثقي (تهران: کوير،1395).

[15]هوشنگ شهابي و خوان لينز، نظام‌‌هاي سلطاني، ترجمة منوچهر صبوري (تهران: نشر شيرازه، 1393)، 13.

[16]بشيريه، ديباچه‌اي بر جامعه‌شناسي سياسي ايران، 65 و 67.

[17]به نقل از شهابي و لينز، نظام‌‌هاي سلطاني، 369.

[18]شهابي و لينز، نظام‌‌هاي سلطاني، 380.

[19]شهابي و لينز، نظام‌‌هاي سلطاني، 386.

[20]حسين بشيريه، زمينه‌هاي اجتماعي انقلاب در ايران، ترجمة علي اردستاني (تهران: نگاه معاصر، 1395).

[21]ابراهيم توفيق، “مدرنيسم و شبه پاتريموناليسم تحليلي از دولت در عصر پهلوي،” مجلة جامعه‌‌شناسي ايران، سال 7، شمارة 1 (1385)، 93-125.

[22]افشين متين، هم شرقي هم غربي: تاريخ روشنفکري مدرنيتة ايراني، ترجمة حسن فشارکي (تهران: نشر شيرازه، 1399)، 50.

[23]ديويد مناشري، نظام آموزشي و ساختن ايران مدرن، ترجمة محمدحسين بادامچي و عرفان مصلح (تهران: انتشارات حکمت (سينا)، 1397).

[24]متين، هم شرقي هم غربي، 50.

[25]مونيکا رينگر، آموزش، دين، و گفتمان اصلاح فرهنگي در دوران قاجار، ترجمة مهدي حقيقت‌‌خواه (تهران: انتشارات ققنوس، 1381)، 74.

[26]مناشري، نظام آموزشي و ساختن ايران مدرن، 95.

[27]متين، هم شرقي هم غربي، 51.

[28]جان فريدمن، برنامه‌‌ريزي در حوزة عمومي: از شناخت تا عمل، ترجمة عارف اقوامي مقدم (تهران: نشر مرکز مطالعاتي و تحقيقاتي شهرسازي و معماري، 1387)،82.

[29]فريدمن، برنامه‌‌ريزي در حوزة عمومي، 82.

[30]تورج اتابکي، تجدد آمرانه: جامعه و دولت در عصر رضاشاه، ترجمة مهدي حقيقت‌خواه (تهران: ققنوس، 1393)، 11-13.

[31]بنگريد به متين، هم شرقي هم غربي.

[32]علي قيصري، روشنفکران ايران در قرن بيستم (چاپ 3؛تهران: هرمس، 1393)، 82.

[33]قيصري، روشنفکران ايران در قرن بيستم، 73.

[34]حميد يحيوي، “شبان‌‌وارگي جديد: نقش عقلانيت‌‌هاي حکومتي دولت در ايران،” دولت‌‌پژوهي، سال 3، شمارة 10 (1396)، 1-32.

[35] کاوه، شمارة 9 (1921)، 3؛ به نقل از يحيوي، “شبان‌‌وارگي جديد،” 24.

[36]متين، هم شرقي هم غربي، 109.

[37]متين، هم شرقي هم غربي، 126.

[38]متين، هم شرقي هم غربي، 132.

[39]متين، هم شرقي هم غربي، 132.

[40]حسين آباديان، “روزنامة کاوه: رهيافتي روشنفکرانه براي تجدد و هويت ايران،” مطالعات ملي، شمارة 21 (بهار 1384)، 95-120؛ نقل از 109.

[41]متين، هم شرقي هم غربي، 149.

[42]نگين نبوي، روشنفکران و دولت در ايران: سياست، گفتار، و تنگناي اصالت، ترجمة حسن فشارکي (تهران: نشر شيرازه، 1388).

[43]بنگريد به متين، هم شرقي هم غربي.

[44]Ali Mirsepassi, Iran’s Quiet Revolution: The Downfall of the Pahlavi State (Singapore: Cambridge University Press, 2019).

[45]محمدحسين بادامچي، “امر قدسي به عنوان آنتي تز امر سياسي: بازتوليد اسلاميسم محافظه‌کار در پروژة عبدالکريمي،” در تأملاتي بر نسبت ساحت قدس، وجود و تاريخ، به کوشش سيدجواد ميري (تهران: نقد فرهنگ، 1399)، جلد 3: ساحت قدس، جامعه و امر سياسي.

[46]متين، هم شرقي هم غربي، 175-178.

[47]جلال آل‌‌احمد، در خدمت و خيانت روشنفکران (تهران: انتشارات فردوس، 1374).

[48]متين، هم شرقي هم غربي، 233.

[49]لئون تروتسکي، انقلابي که به آن خيانت شد: اتحاد شوروي چيست و به کجا مي‌رود؟ ترجمة مسعود صابري (تهران: طلايه پرسو، 1391).

[50]ميلوان جيلاس، طبقة جديد: تحليلي از تحول جامعة کمونيست، ترجمة عنايت‌‌الله رضا (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1352).

[51]ميکائيل وسلنسکي، نومانکلاتورا: صاحبان امتياز در اتحاد جماهير شوروي، ترجمة غلامرضا وثوق (تهران: انتشارات اميرکبير،1364).

[52]جيلاس، طبقة جديد، 53.

[53]جيلاس، طبقة جديد، 64.

[54]وسلنسکي، نومانکلاتورا، 65.

[55]وسلنسکي، نومانکلاتورا، 35.

[56]متين، هم شرقي هم غربي، 258.

[57]فيرحي، فقه و سياست در ايران معاصر، 348.

[58]علي ميرسپاسي، تأملي در مدرنيتة ايراني: بحثي دربارة گفتمان‌‌هاي روشنفکري و سياست مدرنيزاسيون در ايران، ترجمة جلال توکليان (تهران: طرح نو، 1389)، 28.

[59]ميرسپاسي، تأملي در مدرنيتة ايراني، 30.

[60]عباس ميلاني، معماي هويدا (چاپ 19؛ تهران: اختران، 1387)، 171.

[61]ميلاني، معماي هويدا، 175

[62]مناشري، نظام آموزشي و ساختن ايران مدرن، 352.

[63]احسان نراقي، طمع خام (تهران: توس، 1356).

[64]احسان نراقي، از کاخ شاه تا زندان اوين، ترجمة سعيد آذري (تهران: رسا، 1398)، 148.

[65]عبدالله بلقزيز، دولت و نظام سياسي در انديشة متفکرين اسلامي معاصر، ترجمة عليرضا سميعي اصفهاني و محمدجواد خليلي (تهران: نگاه معاصر، 1398)، 283.

[66]بلقزيز، دولت و نظام سياسي در انديشة متفکرين اسلامي معاصر، 170.

[67]به نقل از بلقزيز، دولت و نظام سياسي در انديشة متفکرين اسلامي معاصر، 268.

[68]علي شريعتي، امت و امامت (تهران: سپيده‌‌باوران، 1393).

[69]بلقزيز، دولت و نظام سياسي در انديشة متفکرين اسلامي معاصر، 111-137.

[70]محسن کديور، حکومت ولايي (تهران: نشر ني، 1387)، 47.

[71]کديور، حکومت ولايي، 51.

[72]از جمله بنگريد به فيرحي، فقه و سياست در ايران معاصر، 499.

[73]فيرحي، فقه و سياست در ايران معاصر، 79.

[74]فيرحي، فقه و سياست در ايران معاصر، 94.

[75]فيرحي، فقه و سياست در ايران معاصر، 95.

[76]فيرحي، فقه و سياست در ايران معاصر، 100.

[77]فيرحي، فقه و سياست در ايران معاصر، 151.

[78]فاطمه صادقي، زنان، قدرت و مقاومت در ايران پس از انقلاب (لندن: انتشارات سازمان همبستگي زنان و قوانين در جوامع مسلمان، 2011).

[79]فيرحي، فقه و سياست در ايران معاصر، 152.

[80]فيرحي، فقه و سياست در ايران معاصر، 73.

[81]شرابي، پدرسالاري جديد، 32.

[82]باري بوزان، “مشکل امنيت ملي در جهان سوم،” مطالعات راهبردي، سال 1، شمارة 2 (1377)، 253-282.

[83]داگلاس سي. نورث، جان جوزف واليس و باري آر. وينگاست، خشونت و نظم‌‌هاي اجتماعي: چهارچوب مفهومي براي تفسير تاريخ ثبت‌‌شدة بشر، ترجمة جعفر خيرخواهان و رضا مجيدزاده (تهران: روزنه، 1397).

[84]فيرحي، فقه و سياست در ايران معاصر، 176 و 177.

[85]Mohamad Tavakoli-Targhi, Refashioning Iran: Orientalism, Occidentalism, and Historiography (United Kingdom: Palgrave Macmillan, 2001), 118-122.

[86]ابراهيم توفيق، “شورش، استبداد و ديگر هيچ،” دسترس‌‌پذير در

http://medn.me/uzxxv/.

ایدئولوژیسم علیه ناسیونالیسم: نقدی بر پیدایش ناسیونالیسم ایرانی: نژاد و سیاست بی‌جاسازی

 حامد مهراد < Hamed Mehrad <hamedmehrad65@gmail.com دانشجوی دکتری زبان و ادبیات فارسی در گرایش ادبیات حماسی در دانشگاه فردوسی مشهد است. برخی از مقالات ایشان عبارت‌اند از ”تاریخ سرایش منظومۀ حماسی جهانگیرنامه،“ ”نظریۀ اسطورۀ گشتار و شیوه‌های ظهور آن در رمان فارسی،“ ”اهمیت ناموارگی در منظومۀ حماسی برزونامه“ و ”دگردیسی اسطوره در رمان فارسی.‌“

هنگامی که نخستین زمزمه‌های نوگرایی و نواندیشی و در پی آن اندیشة ناسیونالیسم در عصر قاجار-به دنبال برخورد ایرانیان با غرب-به گوش می‌رسید و خواب خوش دوشین جای خود را به بهت و ناباوری می‌داد، گروهی از درِ قبول و چاره‌اندیشی درآمدند و عده‌ای تردید و انکار پیشه کردند. همچون دیگر پدیده‌های اجتماعی، ناسیونالیسم نیز از کشاکش بین این و آن در امان نماند و دچار انواع استحاله‌ها گشت و هر کسی از ظن خود یارش شد. امروز اما، پس از گذشت بیش از یک سده از انقلاب مشروطه که دست به بازآفرینی احساسات ملی‌گرایانه زد، بیش‌ از نیم‌قرن از فروپاشی پهلوی اول که پایه‌های خود را بر گفتمان ناسیونالیسم استوار کرده بود و بیش از چهار دهه از برآمدن انقلابیونی که امت‌گرایی را در کنار ملت‌گرایی می‌خواستند، اندیشة ناسیونالیسم دوباره جان گرفته و پژوهشگرانی به کندوکاو ریشه‌های تاریخی آن و بررسی چندوچون مسائل پیرامونش پرداخته‌اند.

 

پیدایش ناسیونالیسم ایرانی: نژاد و سیاست بی‌جاسازی عنوان کتابی است از رضا ضیاء‌ابراهیمی، دانشیار تاریخ در کینگزکالج لندن، که نشر مرکز ترجمة فارسی آن را به قلم حسن افشار در سال 1396 منتشر کرد.[1] نویسنده در پیشگفتار کتاب یادآوری می‌کند که ”حسرت شکوه و افتخارِ پیش از اسلامِ ایران در بسیاری از ایرانیان دید می‌شود،“ ”فضای مجازی ایرانیان پر است از نقوش تزئینی باستانی،“ ”قشرهایی از ایرانیان تاریخ ایران اسلامی را یک دورة دراز انحطاط می‌بینند“ و نزد آنان ”ورود اسلام به ایران رنگ نژادی پیدا می‌کند و حملة اعراب نامیده می‌شود“ و ”تعلق داشتن ایرانیان به نژاد آریایی را با غرور تمام در بوق و کرنا می‌کنند.“ سپس، عنوان می‌کند که ”این کتاب به این افکار می‌پردازد، اما نه همچون عناصر معقول بی‌تاریخی از روح جمعی ایرانیان، بلکه به عنوان مقولاتی تاریخی که نیاز به بررسی انتقادی دارند. این افکار را من مؤلفه‌های یک ایدئولوژی ناسیونالیستی می‌دانم که نامش را ناسیونالیسم بی‌جاساز می‌گذارم،‌“[2] با این توضیح که ”اصطلاح بی‌جاسازی را من به معنایی که در مطالعات دیاسپورا دارد، یعنی جابه‌جایی جغرافیایی که مثلاً مهاجران یا پناهندگان تجربه می‌کنند، به کار نمی‌برم. بی‌جاسازی در اثر حاضر به عملی اطلاق می‌شود که در مخیّله انجام می‌گیرد.‌“[3]

ادعای ضیاء ابراهیمی این است که ”اولاً ناسیونالیسم بی‌جاساز ایدئولوژی جدیدی است، بی‌هیچ پیشینه‌ای تا اواخر قرن نوزدهم میلادی.“ دوم اینکه ”ارتقای گذشتة پیشااسلامی ایران به مقام مظهر ذات ایرانی نقش محوری تقابل ایرانی/آریایی با عرب/سامی و نژادی‌سازی تاریخ ایران را نه در سنت‌ها یا روایت‌های محلی، بلکه در شرق‌شناسی و نژادپژوهی قرن نوزدهم اروپا می‌توان ریشه‌یابی کرد.‌“[4] همچنین، به گمان او عوامل اصلی این بی‌جاسازی در داخل ایران دو نفرند: ”ناسیونالیسم بی‌جاساز در دهه‌های 1240 تا 1270 شمسی در نوشته‌های جریان‌ساز میرزافتحعلی آخوندزاده و میرزاآقاخان کرمانی متولد شد.‌“[5] با اینکه نویسنده بر زوایای پنهان یا کمتر شناخته‌شده از تاریخ آن برهه دست گذاشته و باب گفت‌و‌گو را در این زمینه می‌گشاید-که باید قدر آن را دانست-اما از یک‌سونگری و یک‌جانبه‌گرایی که آفت تاریخ‌‌نگاری ا‌ست بر‌کنار نبوده و در هنگام تحلیل دچار تقلیل‌گرایی و در زمان نتیجه‌گیری در بند مصادره‌به‌مطلوب گرفتار است. افزون بر این، در جای‌جای کتاب به نکاتی برمی‌خوریم که در بهترین حالت دربارة آنها اتفاق نظر وجود ندارد و فقط می‌تواند برآمده از ایدئولوژی نویسنده باشد. در این مختصر مایلم به چند نکته در این بارة اشاره کنم:

در آغاز کتاب و پیش از ورود به بحث اصلی، در صفحة 1، ”یادداشت نویسنده برای ترجمة فارسی اثر“ درج شده است. این یادداشت با عبارت ”این تنها ترجمة اثر من است که شخصاً آن را خوانده و تأیید کرده‌ام“ به پایان می‌رسد. بنا بر همین جمله، برخی نواقص و اشتباهات متن کتاب از عهدة مترجم خارج و متوجه خود نویسنده است. از آن میان، به ضبط نام  ملکم، سیاستمدار دورة قاجار اشاره می‌کنم که در جای‌جای متن کتاب و به تکرار و تناوب به دو صورت ”ملکَم“به فتح کاف و ”ملکُم“ به ضمّ کاف آمده است.[6] همچنین، برخی از تبدیل تاریخ‌ها و شمارة سال‌ها غلط است و نیاز به بازبینی دارد. برای مثال، محمدرضا پهلوی کتاب پاسخ به تاریخ را در سال 1356 شمسی نوشت که معادل میلادی آن سال 1977 است، نه سال 1980.[7] از این دست اشتباهات را می‌توان غلط تایپی و مشکل حروف‌چینی قلمداد کرد و امیدوار بود در ویراست‌های بعدی کتاب ویرایش شوند. اما انتظار می‌رود در یک پژوهش تاریخی، دقتی فراتر از آنچه در این اثر خرج شده به ‌کار رود، چنان‌که در این کتاب نام دو شخصیت متفاوت تاریخی با یکدیگر خلط شده و در پی هم آمده‌اند. باید توجه کرد که محمد بن خاوندشاه محمود، معروف به ”میرخواند،“ تاریخ‌نگار سدة نهم هجری است و اثر برجستة او روضه‌الصفا نام دارد. اما غیاث‌الدین بن همام‌الدین ملقب به ”خواندمیر،“ تاریخ‌نگار سدة دهم هجری است و تکملة روضه‌الصفا را نوشته. او نوادة دختری میرخواند است و اثر برجستة او حبیب‌السیر. در متن کتاب، نام این دو اشتباهاً به جای یکدیگر به‌کار رفته است.[8]

تا ثابت کند که ناسیونالیسم ایرانی پدیده‌ای قرن نوزدهمی ا‌ست و ایرانیان متقدم، به‌ویژه نخبگان و شاعران سده‌های میانه، نیز به‌دور از فضای تقابل‌های ایرانی/عرب و آریایی/سامی بوده‌اند و در نظر آنها ایرانی و عرب تفاوتی ندارند، نظامی گنجوی را شاهد می‌آورد: ”شاعر بزرگ قرن ششم در هفت‌پیکر از بهرام گور می‌گوید که در دامان اعراب بزرگ شد و ما پیش از این در بحث فردوسی به او پرداختیم. در این اثر، نظامی داستان‌های کهن عرب، مثل لیلی و مجنون را نقل می‌کند و مهم‌تر اینکه آمیزش نژادی را نه‌تنها تقبیح نمی‌کند، بلکه تحسین می‌کند.‌“[9] دربارة علاقة نویسنده به ”بهرام گور“ و اشاره‌اش به این داستان در شاهنامه فردوسی هم خواهم نوشت و به آن بازمی‌گردم. اما دربارة نظامی و لیلی‌ و‌ مجنون، ابیات مقدمة این منظومه و گفتار ”در سبب نظم کتاب“ از چشم نویسندة محترم دور افتاده است یا آگاهانه هیچ اشاره‌ای به آن نمی‌کند. جایی که نظامی به صراحت بی‌میلی و عدم رغبت خود را دربارة به ‌نظم کشیدن این داستان قوم عرب ابراز می‌کند،[10] و فقط درخواست پادشاه شروان او را به این کار وا‌می‌دارد. چنان‌که خود گفته:

دهلیز فسانه چون بود تنگ

گردد سخن از شد آمدن لنگ

میدان سخن فراخ باید

تا طبع سواری‌ای نماید

بر شیفتگی و بند و زنجیر

باشد سخن برهنه دلگیر

در مرحله‌ای که ره ندانم

پیداست که نکته چند رانم

نه باغ و نه بزم شهریاری

نه رود و نه می، نه کامکاری

بر خشکی رود و سختی کوه

تا چند سخن رود در اندوه[11]

از این دست مصادره‌به‌مطلوب‌ها در مورد فردوسی و شاهنامه هم در این کتاب رخ می‌دهد و شخصیت محبوب ضیاء ابراهیمی در شاهنامه هم ”بهرام گور“ است، چرا که ”در دامان اعراب بزرگ شده.“ نویسنده هر جا در شاهنامه به بیتی برخورده که کوچک‌ترین نشانه‌ای دربارة ملی‌گرایی فردوسی یا شائبه‌ای دربارة دیدگاه منفی فردوسی نسبت اعراب به‌ دست دهد، با استناد به سخن شاهنامه‌پژوهان، آن را افزوده و منتسب معرفی می‌کند و در غیر این‌ صورت بیت مذکور را زبان حال شخصیت داستان می‌نامد و نه موضع فردوسی، و نهایتاً در حالت سوم آن را به منبع فردوسی حواله می‌کند. با این همه، این معادلات دربارة بهرام گور صدق نمی‌کند و او از شاهنامه مستقیماً برای اثبات عدم تعلق خاطر فردوسی به احساسات ملی‌گرایانه احضار می‌شود. چنین برخورد دوگانه‌ای با شاهنامه و فردوسی باز هم از نویسندة کتاب سر می‌زند؛ جایی که از عبدالحسین شیخ‌الملک اورنگ، یکی از هفت آموزگار رضاشاه، نقل می‌کند که ”یک بار گریة شاه برای این بود که اورنگ قصة روشنک، دختر داریوش سوم و نکاحش با اسکندر مقدونی را نقل کرد.‌“[12] ضیاءابراهیمی اینجا هم بی‌آنکه نسبت روشنک را به منابع فردوسی و امانت‌داری او ارجاع دهد، با کنایه اضافه می‌کند: ”دختر داریوش سوم (به گمان فردوسی، حال آنکه در واقع دختر یک فرمانروای سغدی بود).“[13]

نویسندة پیدایش ناسیونالیسم ایرانی به دنبال چنین مصادره‌به‌مطلوب‌هایی، دانسته یا نادانسته، تلویحاً یا از سر ناآگاهی، دربارة مسائلی اساسی و نکاتی باریک‌تر از موی ابراز عقیده می‌کند که پیش از او بزرگانی در جهت اثبات خلافش قلم‌فرسایی‌ها کرده‌اند. می‌نویسد ”دیک دیویس، مترجم چاپ انگلیسی ’تحسین‌شدة‘ شاهنامه، دربارة ’دوپهلوگویی‌های‘ دیگری هم در رویکرد فردوسی به عرب‌ها می‌نویسد؛“[14] و ادامه می‌دهد: ”دیویس به این نکته نیز اشاره می‌کند که شاهنامه در بخش‌های ’افسانه‌ای ‘ و بخش‌های شبه‌تاریخی با مسئلة هویت قومی به دو شکل متفاوت رفتار می‌کند.‌“[15] تأکیدها در نقل قول از من است. چه، به نظر می‌رسد بیش و پیش از آنکه نویسنده تفاوت میان اسطوره و افسانه را نداند-که در این صورت باید گمان برد که شناخت صحیحی از ژانر حماسه و در نتیجه از شاهنامه هم نزد او نیست- نوع کاربرد و انتخاب واژه‌ها از سوی او قابل توجه است و بسامد این انتخاب‌ها به‌ناچار گمان سویه‌دار بودن دیدگاه نویسنده را تقویت می‌کند. تأکیدم بر عبارت ”تحسین‌شده،“ نه به‌خاطر تردید و ارزش‌گذاری در ترجمة دیویس از شاهنامه، بلکه برای معطوف کردن توجه به نظریه‌ای است که او دربارة شاهنامه باور دارد و به پیروی از آن شهرت یافته است: نظریة منبع شفاهی. محمود امیدسالار در برابر چنین نظریه‌هایی بوطیقا و سیاست در شاهنامه را منتشر کرده است. بوطیقا و سیاست در شاهنامه حاصل تلاشی روشمند برای شناخت و معرفی سیاست‌های فرهنگی و پژوهش‌های سیاست‌زده است و ”پاسخی به حملاتی که به عمد یا غیرعمد در نوشته‌های بسیاری از نوشرق‌شناسان که معادل‌های آکادمیک نومحافظه‌کاران غربی به شمار می‌روند“ خواهد بود. فرضیة اصلی پژوهش امیدسالار نقش قاطع سیاست در پژوهش‌های حماسی و شاهنامه‌شناسی غربی است. بر همین مبنا اعتقاد دارد که

اکثر تحلیل‌های امریکایی از ادب و فرهنگ ایران به گند پیش‌داوری‌های دوران استعمار آلوده‌اند. اینها به لطایف‌الحیل می‌خواهند ادبیات ما را بر مبنای جهان‌بینی اروپامحور خودشان تحلیل کنند و همانند زیرنویسی به تاریخ ادبیات خودشان منضم سازند. مثلاً چون ادب حماسی غربی ریشه در بدیهه‌سرایی مشتی خوانندة دوره‌گرد قرون وسطایی دارد، فردوسی، شاعر ادیب و دانشمندی را که محصول دوران طلایی تمدن اسلامی است، تا حدّ امثال هومر و دیگر حماسه‌سراهای بی‌سواد خودشان فرومی‌کشند و فردوسی و هنر متعالی او را بر حسب هومر و اشعار دست‌وپا شکستة او می‌فهمند و می‌فهمانند.[16]

تأکیدم بر عبارت ”دوپهلوگویی،“ که ضیاءابراهیمی آن را آگاهانه یا ناآگاهانه اما دست‌و‌دل‌بازانه از دیویس نقل می‌کند، برای بیان چنین توضیحی بود.

پژوهشگر تاریخ کینگز کالج جنبش‌های ایرانی و شورش‌های محلی، جعل احادیث و روایات از جانب هر دو گروه ایرانیان و اعراب برای اثبات حقانیت خود، تکاپوی ایرانیان برای رسمیت بخشیدن به زبان فارسی در دربار، نهضت ترجمه و تفسیر قرآن به فارسی، ظهور عصر شاهنامه‌سرایی و پدید آمدن شاهنامه فردوسی، برپایی آیین‌ها و جشن‌های باستانی از سوی ایرانیان و در یک کلام، چالش میان فارسی و عربی[17] را یک‌سره نادیده گرفته و آن را به ”مشتی از اشعار شعوبیه“[18] تقلیل می‌دهد.

نویسنده در خصوص تبار برخی از پهلوانان ایرانی شاهنامه نیز که از مادرانی انیرانی زاده می‌شوند،[19] شتاب‌زده عمل می‌کند و پیوندهای زناشویی بین ایرانیان و غیرایرانیان را نشانه‌ای از کم‌رنگ بودن مرزهای قومی و ملی می‌انگارد و در نتیجه، قائل شدن اندیشة ملی‌گرایی برای فردوسی را بی‌اعتبار می‌داند. اما چنین نیست. این مسئله با نقد اسطوره‌ای و کهن‌الگویی قابل توضیح است. طبق دانش‌ اسطوره‌شناسی و در متونی چون شاهنامه که شالوده‌ای اساطیری دارند، خویشکاری زنان باروری و رونق و برکت است و از این جهت با نمادهایی چون درخت، ماه و زمین پیوند دارند و بخشی از حیات بشر را که دوران مادرسالاری است نمایندگی می‌کنند. مطابق مکتب روان‌شناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ، زنان نماد و نمایندة عنصر مادینه در روان مردان‌اند و برخی از کنش‌های قهرمانان داستان را توجیه می‌کنند. افزون بر این، هم در میان جوامع باستان و هم در دوره‌‌های تاریخی، ازدواج‌های سیاسی خود از انگیزه‌های قومی و ملی بر‌می‌خیزند.

آنچه آمد، مختصری دربارة وجوه ادبی و تاریخ ادبیاتی پیدایش ناسیونالیسم ایرانی بود و در این یادداشت بر آن نبودم تا جانب اندیشه‌ای را بگیرم یا دیدگاهی را یک‌سره مردود قلمداد کنم. هدفم فقط تأملی بی‌طرفانه در پی ابهاماتی بود که در هنگام خواندن این اثر برایم به‌وجود آمده بود؛ نکاتی که به‌نظر می‌رسد آگاهانه و با استفاده از ”بار معنایی واژه‌ها“ در زیر پوست متن گنجیده‌اند و با کلماتی از جنس ”بی‌جاساز،“ ”افسانه،“ ”دوپهلوگویی،“ ”مورخ آماتور“ در توصیف ماشاالله آجودانی، ”مشتی از اشعار“در توصیف نهضت شعوبیه، ”زیارتگاه“در توصیف آرامگاه فردوسی، ”گزافه‌گویی“در توصیف نوشته‌های آخوندزاده، و ”چاپلوسانه“ در توصیف تحلیل‌های فریدون آدمیت در صدد القای معنا هستند، آن هم نه با استناد و استدلال.

[1]رضا ضیاء‌ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی: نژاد و سیاست بی‌جاسازی، ترجمة حسن افشار (تهران: نشر مرکز، 1396)

[2]‌ضیاء‌ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، 9.

[3]‌ضیاء‌ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، 12.

[4]‌‌ضیاء‌ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، 10.

[5]‌‌ضیاء‌ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، 17.

[6]برای نمونه بنگرید به ‌ضیاء‌ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، 52 تا 57.

[7]‌بنگرید به ضیاء‌ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، 302.

[8]‌ضیاء‌ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، 52 و 53.

[9]‌‌ضیاء‌ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، 181.

[10] برای مطالعۀ بیشتر در این باره بنگرید به یدالله بهمنی مطلق، ”کنش‌ها و منش‌ها در خسرو و شیرین و لیلی ‌و‌ مجنون،‌“ کتاب ماه ادبیات، سال 3، شمارة 34، پیاپی 118 (1388)، 81-86؛ حشمت مؤید، ”در مدار نظامی (3): نقدی بر لیلی و مجنون نظامی،“ ایران‌شناسی: پژوهش در تاریخ و تمدن و فرهنگ ایران و زبان و ادبیات فارسی (تهران: بنیاد مطالعات ایران، 1371)؛ علی‌اکبر سعیدی سیرجانی، سیمای دو زن (چاپ 12؛ تهران: نشر پیکان، 1386).

[11]حسن وحید دستگردی، کلیات حکیم نظامی گنجوی (چاپ 2؛ تهران: مؤسسة مطبوعاتی علمی، 1363)، 27.

[12]‌‌‌ضیاء‌ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، 276.

[13]‌‌‌ضیاء‌ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، 276.

[14]‌‌‌ضیاء‌ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، 152.

[15]‌‌‌ضیاء‌ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، 153.

[16]محمود امیدسالار، بوطیقا و سیاست در شاهنامه، ترجمة فرهاد اصلانی و معصومه پورتقی (تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار با همکاری نشر سخن، 1396)،     .

[17]آذرتاش آذرنوش، چالش میان فارسی و عربی (تهران: نشر نی، 1385).

[18]‌‌‌‌ضیاء‌ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، 161.

[19]‌‌‌‌ضیاء‌ابراهیمی، پیدایش ناسیونالیسم ایرانی، 153.

عاشق ایران و ایرانی

سیدابوالقاسم فروزانی ‌foroozani_s_a@yahoo.com‌> Sayyed Abol-Ghasem Forouzani> دانش‌آموختۀ دکتری تاریخ ایران اسلامی، دانشگاه تربیت مدرس، 1377) استاد گروه تاریخ دانشگاه شیراز و متخصص تاریخ میانۀ ایران (سده‌های سوم تا ششم هجری) است. تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی، اقتصادی، و فرهنگی ایران در دورۀ سامانیان؛ سلجوقیان از آغاز تا فرجام؛ غزنویان از پیدایش تا فروپاشی؛ سیمجوریان: نخستین دودمان قدرتمند ترک در ایران؛ و قراخانیان: بنیا نگذاران نخستین سلسلۀ ترک مسلمان در فرارود از جمله آثار اوست.

هفتم اردیبهشت‌ماه سال 1389، طی مراسمی باشکوه در دانشگاه غیردولتی حافظ در شیراز از کتاب استاد شیرین بیانی با عنوان سعدی، خاک شیراز و بوی عشق با حضور ایشان و همسر فرهیخته‌شان، استاد اسلامی ندوشن، رونمایی شد. با توجه به ابراز علاقۀ قبلی دکتر بیانی برای دیدار از میمند فارس در نزدیکی شهر فیروزآباد و مشاهدۀ چگونگی تهیۀ عرقیات و گلاب‌گیری، ساعت پنج بامداد روز بعد همراه با ایشان و دکتر اسلامی ندوشن رهسپار میمند شدیم و کمی بعد از ساعت شش به آنجا رسیدیم. اینکه در پگاه بامدادان راه میمند را در پیش گرفتیم به آن سبب بود که بعضی از آگاهان یادآور شده بودند که هنگام چیدن گل‌های محمدی اول صبح و قبل از گرم شدن هواست. در آن خنکای دلپذیر، استاد اسلامی ندوشن با بیان دقیق و عبارت جذاب خاص خودشان و  در حالی‌که شاداب و با نشاط مسحور نوای بلبلان بودند، از گوناگونی اصوات هزاردستان سخن می‌گفت. اندکی بعد روی به سوی دکتر بیانی برگرداندم، اما از ایشان که چند لحظه قبل به فاصلۀ کمی از ما متفکرانه قدم می‌زدند نشانی ندیدم. پس از چند لحظه، آن بانوی بزرگوار را دیدم که کمی آن‌سوتر، در گلزارها، همراه با زنان و دختران میمندی به چیدن گل محمدی و صحبت با آنان مشغول است. ظاهراً خار گل‌ها دستان استاد را می‌آزرد و به همین علت، گل‌چینان میمندی با مهربانی می‌کوشیدند ایشان را از چیدن گل برحذر دارند.

فرشتۀ بی‌ریا و باصفا چنان با آن زنان محلی گرم گفت‌وگو بود که گویی سال‌هاست با آنان آشنایی دارد. چند دقیقه بعد، در حالی که زنان و دختران گل‌چین از انعام‌های خانم دکتر برخوردار شده و به گرمی ایشان را بدرقه می‌کردند، گلستان‌ها را ترک کردیم. در آن هوای لطیف و فضای دلپذیر، زیر سایۀ درختی سرسبز و تناور در کنار جویباری زلال فرش کوچکی روی سبزه‌ها افکنده، سفرۀ صبحانۀ ساده‌ای را گستردم و میهمانان گرانقدرم را به نشستن دعوت کردم. استکان‌های لبریز از چای داغ مشام‌نواز در نعبلکی‌هایی با نقوش گل‌های سرخ گرداگرد قندان و شکرپاش و شاخه‌نبات‌های زعفرانی امکان چشم‌پوشی از نوشیدن چای و خوردن صبحانه را نمی‌داد. زوج فرهیخته و همدل نگاهی به سفرۀ صبحانه انداخته، لحظه‌ای در چشمان یکدیگر خیره شدند. من متوجه منظورشان نشدم، اما خانم دکتر با لحن صمیمانه‌ای گفت: ”محمدعلی، امروز رژیم بی رژیم“ و جناب استاد با لبخندی رضایت‌مندانه پاسخ داد: ”بله امروز به قول شیرین، رژیم بی رژیم.“

پس از صرف صبحانه، خانم دکتر بیانی به این مطلب اشاره کرد که ما به مملکت‌های زیادی مسافرت کرده و طبیعت‌های زیبایی را مشاهده کرده‌ایم، اما بی‌اغراق هیچ‌گاه در چنین فضایی صبحانه‌ای با این لذت نخورده بودیم و استاد اسلامی با ادب مخصوص خود سخن ایشان را تأیید ‌کرد. در حالی که هوا کم‌کم رو به گرمی می‌رفت و گل چیدن متوقف شده بود وارد شهر میمند شدیم. استاد بیانی کنجکاوانه به دو سه کارگاه عرق‌گیری سر کشید و دربارۀ چند‌و‌چون تهیۀ عرقیات و گلاب‌گیری چنان صمیمانه با صاحبان کارگاه‌ها به گفت‌وگو پرداخت که همگان را شیفتۀ اخلاق و رفتار خویش کرد. من به طریقی غیرآشکار و به اختصار از منزلت و اعتبار استادم سخن گفتم و آنان که صبحشان را با میهمانی باصفا و گرانقدر آغاز کرده بودند، چنان شادمان شدند که حاضر به قبول پول گلابی که استاد سفارش داده بود نشدند. به قول سعدی:

درِ چشم بامدادان به بهشت بر گشودن

نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی

هنگام خداحافظی، استاد بیانی مهربان، با خوشرویی تمام، ضمن تشکر فراوان از صاحبان کارگاه‌های عرقیات و گلاب‌گیری نشانی ایشان را گرفت تا به طریقی محبت آنان را جبران کند. در زمان بازگشت از میمند به طرف شیراز، در مسیری که کوه‌های رنگین و زیبایی داشت، دکتر بیانی از داخل اتومبیل، ضمن آنکه توجه استاد اسلامی را به کوه‌های شگفت‌انگیز آنجا جلب می‌کرد، جمله‌ای بر زبان راند که برای من بسیار آموزنده بود: ”دلم می‌خواهد از اتومبیل پیاده شوم و در برابر این کوه‌های زیبا به احترام سر فرود آورم و سجده کنم.‌“‌

وجودش مانا و شیوۀ سلوکش الگو باد.

تلگرام و یغماگری هواخواهان: تولید متون خلاقانه در رسانه های اجتماعی در ایران

 حسین کرمانی <Hossein Kermani <hosseinkermani@gmail.com (دانش‌آموختۀ دکتری علوم ارتباطات اجتماعی دانشگاه تهران، 1398) پژوهشگر مستقل است. علایق پژوهشی‌اش عمدتاً شامل مطالعات رسانه‌های اجتماعی، مشارکت سیاسی، تحلیل گفتمان انتقادی و تحلیل روایت است. در سال‌های اخیر کوشیده است با اجرای پژوهش‌های متعدد مشخص سازد که ساختارهای کلان جامعۀ ایرانی و استفاده از رسانه‌های اجتماعی در ایران چگونه در رابطه‌ای دیالکتیک به تغییر، اصلاح و توسعه منجر شده‌اند. کتاب مطالعات کاربران رسانه‌های اجتماعی در ایران را در دست انتشار دارد.

مقدمه

مفهوم مخاطب در مطالعات رسانه همواره مفهومی اساسی و البته مناقشه‌انگیز بوده است. به همین سبب، نظریه‌های گوناگون ارتباطی و رسانه‌ای تلاش کرده‌اند نقش مخاطب در رسانه را تبیین کنند. دیدگاه‌های اولیه بر منفعل بودن مخاطبان تأکید داشتند.[1] نظریه‌هایی چون گلولۀ جادویی یا سوزن تزریقی مخاطب را کاملاً منفعل و تأثیر رسانه بر مخاطبان را قاطع در نظر می‌گرفتند. موج بعدی نظریه‌ها دربارۀ مخاطب با تحقیق لازاراسفلد، برلسون و گودت و در ایالات متحد آغاز شد. این نظریه‌ها نقش فعال‌تری برای مخاطب قائل بودند.[2] در این دسته از نظریه‌ها تأکید می‌شد که تأثیر رسانه بر مخاطب صددرصد نیست و در ترکیب با عواملی چون ارتباطات میان فردی مشخص می‌شود.[3] بعدها پیدایش نظریه‌هایی چون مارپیچ سکوت مجدداً بر نقش قدرتمند رسانه‌ها تأکید کردند، اما با مطرح شدن مطالعات فرهنگی، اعتقاد به نقش منفعل مخاطب بیش از پیش کمرنگ شد.[4]

مطالعات فرهنگی، برخلاف دیدگاه‌های قبلی، مخاطب را بالذات فعال می‌داند. نظریه‌پردازان مطالعات فرهنگی معتقدند که مخاطب در تعامل فعالانه با متن دست به رمزگشایی می‌زند و رمزگشایی او لزوماً مطابق با اهداف تولیدکنندۀ پیام نیست.[5] استوارت هال ایدۀ رمزگشایی تقابلی و متضاد در برابر رمزگشایی مرجح را مطرح کرد که بنیاد مطالعات فرهنگی را شکل داد.[6] پس از هال، نظریه‌پردازانی چون فیسک، دوسرتو و جنکینز ایده‌های او را دنبال کردند. اجرای این مطالعات در دهه‌های 1970 تا 1990 میلادی غالباً مبتنی بر بررسی مخاطبان تلویزیون بود. محققان برای فهم رابطۀ مخاطب با رسانه، عمدتاً تلویزیون، مفاهیم خاصی خلق کردند. برای مثال، جنکینز مفهوم هواخواهان و یغماگری را برای توضیح نحوۀ رمزگشایی پیام‌های رسانه‌ای تعریف کرد.‌[7] دوسرتو نیز با بحث دربارۀ تاکتیک‌های زندگی روزمره تلاش کرد نحوۀ مقاومت مخاطبان در برابر پیام‌های هژمونیک را توضیح دهد.[8] تمرکز محققان بر مخاطبان برنامه‌های تلویزیونی، با توجه به گسترش و فراگیر شدن رسانه های اجتماعی در سال‌های اخیر، نیاز به بازنگری دارد. این مفاهیم نه فقط دربارۀ مخاطبان تلویزیون، که دربارۀ کاربران رسانه‌های اجتماعی نیز صادق است. با این حال، محققان به یغماگری در رسانه‌های اجتماعی و کردار انتقادی کاربران آنها توجه نکرده‌اند.

رسانه‌های اجتماعی در حال حاضر به جزئی از زندگی روزمرۀ کاربران تبدیل شده‌اند.[9] کاربر در رسانه‌های اجتماعی، برخلاف مخاطب رسانه‌های سنتی، بالقوه فعال است و خصلت تعاملی این رسانه‌ها باعث می‌شود که کاربر در آن واحد هم تولیدکننده و هم مصرف‌کنندۀ محتوا باشد. همین مسئله باعث پدید آمدن اصطلاحاتی چون تولید/مصرف کردن (produsage) شده است.[10] کاربران از رسانه‌های اجتماعی نه فقط برای برقراری ارتباط، که برای انتقاد،  بازتولید و بازتعریف گفتمان‌های حاکم نیز استفاده می‌کنند. آنها  مانند هواخواهان با استفاده از متون تولیدشدۀ رسانه‌ها و نهادهای رسمی و آنچه در حافظۀ جمعی جامعه باقی است، می‌کوشند متون خلاقانه‌ای غالباً با خصلتی طعنه‌آمیز تولید کنند و روایت‌های رسمی جامعه را به چالش بکشند. ادعای اصلی من این است که یغماگران متن خلاقیت خود را با ربودن معنای مرجح و خوانش متضاد آن به منزلۀ تاکتیکی روزمره در مقابل استراتژی‌های قدرت نهادی به کار می‌گیرند تا معنای مورد نظر خود را تولید کرده، گفتمان‌ها و روایت‌های رسمی را به مبارزه طلبیده، هژمونی آنها را به پرسش بگیرند. اگر در گذشته مخاطبان معنای مرجح در برنامه‌های تلویزیونی را به یغما برده و بر اساس اهداف خود آن را تغییر می‌دادند، اکنون کاربران معنای مرجح متون و حکایت‌های رسمی را به یغما برده و در کرداری انتقادی معنای مورد نظر خود را به آنها تحمیل می‌کنند. در این مقاله تلاش می‌کنم تا با تمرکز بر پیام‌رسان فوری تلگرام، ابتدا درستی این ادعا را مشخص و سپس چگونگی آن را تحلیل کنم.

تلگرام در حال حاضر رسانۀ اجتماعی اصلی در ایران است.[11] به گفتۀ معاون محتوایی مرکز ملی فضای مجازی، تلگرام در حال حاضر نزدیک به ۴۰ میلیون کاربر ایرانی دارد.[12] صحت این آمار محل تردید است، اما بر اساس آمار سایت الکسا نیز 31.5 درصد بازدیدکنندگان تلگرام در زمان اجرای این تحقیق (شهریور 1396) ایرانی بوده‌اند.[13] هر چند این درصد نسبت به سال‌های قبل کاهش داشته است، اما کاربران ایرانی همیشه در صدر بازدیدکنندگان این پیام‌رسان بوده‌اند. به همین علت، پیام‌رسان تلگرام زمینۀ مناسبی برای این تحقیق به دست داده است

سپهر نظری: تاکتیک‌های یغماگران

برخلاف دیدگاه‌هایی چون مکتب فرانکفورت که هواخواهان یک عنصر رسانه‌ای را اساساً فریب‌خورده می‌دانند، هنری جنکینر معتقد است که هواخواهی جنبۀ خلاقانۀ ارتباط مخاطب با متن رسانه‌ای است.[14] در مکتب فرانکفورت، فرهنگ هواخواهی فرهنگی دستکاری‌شده، منفعل‌کننده و سرکوبگر دانسته و نکوهش می‌شود. از نظر مکتب فرانکفورت، فرهنگ هواخواهی ارتباط تنگاتنگی با فرهنگ توده دارد که به استثمار مردم می‌انجامد.‌[15] اما نظریه‌پردازان مطالعات فرهنگی این دیدگاه را رد می‌کنند. جنکینز معتقد است که هواخواهان از متون رسانه‌ای مانند مادۀ اصلی برای خلق متن‌های تازه‌ای بر اساس علایق خود استفاده می‌کنند و این فرایند دائم است. در واقع، هواخواهان در تعامل مستمر با متن معنای مورد نظر خود را تولید می‌کنند و دیگر مرزی بین تولیدکننده و مصرف‌کننده باقی نیست. [16] برخلاف هال، این دیدگاه معتقد نیست که مخاطب صرفاً در دایره‌ای از انواع رمزگشایی قدرت می‌یابد، بلکه تأکید می‌کند که هواخواه معنی مورد نظرش را نیز خود تولید می‌کند. به عبارتی، هواخواه متن رسانه‌ای را به یغما می‌برد و برای منافع و علایق خود به کار می‌گیرد.[17] فرایند یغماگری فرایندی جمعی است و هواخواهان در نوعی فرهنگ جمعی دست به این کار می‌برند و قرائت هواخواهان از راه بحث با سایر هواخواهان استمرار می‌یابد. پس هواخواهان قربانیان منفعل و بی‌ارادۀ فرهنگ توده‌ای نیستند. مک‌کوایل  هم معتقد است که هواخواهان عناصر رسانه‌ای معانی جدیدی از محتواهای عرضه‌شده می‌آفرینند و به ایجاد روش‌های شناخت مسائل فرهنگی، نمایش‌های سبک‌مند، هویت‌مندی اجتماعی و اجتماعاتی کمک می‌کنند که هواخواهان را از دام فریب رسانه‌ها برهاند.[18] جنکینز همچنین معتقد است هواخواهان متون را به قلمرو تجربۀ زیسته‌شان نزدیک می‌کنند و معانی خود را در تعاملات اجتماعی‌شان جای می‌دهند.[19]

جنکیز می‌نویسد که محیط دیجیتال جدید سرعت ارتباط در میان هواخواهان را افزایش داده است و بحث و گفت‌و‌گوی آنلاین میان اجتماع هواخواهان دربارۀ موضوعات و رویدادهای جدید این پدیده را جهانی و پیچیده ساخته است.[20] همچنین، پیدایش و فراگیری رسانه‌های اجتماعی موجب شده است که دیگر بحث فقط بر سر افزایش سرعت ارتباط نباشد، بلکه اساساً مفهوم هواخواهی دگرگون شده است. هواخواهان در دوران تسلط تلویزیون راهی برای عینیت بخشیدن به معانی تولیدشدۀ خود نداشتند. این معانی بیشتر حالت بین‌الاذهانی داشتند و در نهایت به نوعی مقاومت نشانه‌شناسانه منجر می‌شدند، اما رسانه‌های اجتماعی زمینه‌ای برای عینیت بخشیدن به یغماگری هواخواهان فراهم کرده است. بنابراین، معانی تولیدشدۀ هواخواهان به متون واقعی تبدیل می‌شوند که در گستره‌ای وسیع منتشر می‌شوند و فرصتی برای عینیت یافتن ایدۀ جنکیز دربارۀ تولید/مصرف‌کننده بودن هم‌زمان هواخواهان است.

در اینجا می‌خواهم پیوندی بین بحث جنکینز دربارۀ فرهنگ هواخواهی و بحث دوسرتو دربارۀ تاکتیک‌های مقاومت برقرار کنم. ادعای من این است که کاربران رسانه‌های اجتماعی در مقام هواخواهان یغماگری را چونان تاکتیکی برای مقاومت در برابر قدرت نهادی و گفتمان‌ها و روایت‌های مسلط به کار می‌گیرند. دوسرتو  در بحث از رویه‌های زندگی روزمره، از ”تاکتیک‌ها“ و ”استراتژی‌ها“ صحبت می‌کند. او رویه‌های زندگی روزمره را عبارت از تاکتیک‌هایی می‌داند که مصرف‌کنندگان در استراتژی‌های رسمی نهادهای قدرت اعمال می‌کنند.[21] تاکتیک‌ها (رویه‌های مصرف‌کننده) و استراتژی‌ها (شرکت‌ها) هر یک نوعی کنش برای اشغال زمان و مکان‌اند. استراتژی‌ها برای کسب دارایی و مالکیت در صدد غلبۀ ”مکان“ بر ”زمان“‌اند. در مقابل، تاکتیک‌ها در صدد غلبۀ زمان بر مکان‌اند و لذت تاکتیک وابسته به زمان و کُنشی است که در فراز و فرودهای مختلط و پیچیدۀ زندگی روزمره شکل می‌گیرد. تاکتیک هوشیارانه از شکاف‌ها در بخش نظارت و کنترل بهره‌برداری می‌کند. دوسرتو عمل خواندن به مثابه به یغما بردن را مثالی از تاکتیک‌های روزمره می‌داند. درحالی که مؤلفان کتاب‌ها را به این منظور می‌نویسند که همۀ کلمات آنها خوانده و به ذهن سپرده شود، در تاکتیک‌های به یغما بردن روزمره‌ای مانند قرائت سریع (تندخوانی)، نوعی آزادی عمل و استقلال نسبت به جبرهای متنی وجود دارد. منظور من از به یغما بردن متن در اینجا با منظور دوسرتو متفاوت است. در اینجا، آزادی خواننده فقط به حذف برخی بخش‌ها محدود نمی‌شود، بلکه فراتر از آن و در تحمیل معنی مورد نظر خواننده به متن و بازآفرینی آن است.

اکنون می‌توانم با شفافیت بیشتر ادعای نظری تحقیق را توضیح دهم. پیدایش رسانه‌های اجتماعی باعث دگرگونی مفهوم هواخواهی شده است. هواخواه دیگر صرفاً مخاطب برنامه‌های تلویزیونی نیست، بلکه هر کاربر رسانه‌های اجتماعی را می‌شود هواخواه در نظر گرفت؛ هواخواهی که دیگر فقط متون رسانه‌ای را برای زایش فرهنگی و بروز خلاقیت‌های خود در اختیار ندارد، بلکه از همۀ متون و روایت‌ها و خاطرات جمعی استفاده می‌کند تا در عملی انتقادی و خلاقانه معنای، غالباً طعنه‌آمیز، مورد نظر خود را به متن تحمیل می‌کند. این فرایند برخلاف گذشته دیگر صرفاً بین‌الاذهانی نیست و رسانه‌های اجتماعی فضایی مناسب برای تجسد بخشیدن به خوانش‌های خلاقانۀ کاربران فراهم کرده‌اند. در اینجا، کاربر هر متن، خواه متن رسانه‌ای یا برنامه‌ای تلویزیونی یا روایت رسمی یا خاطره‌ای مشترک را مبنا می‌گیرد تا در کنشی خلاقانه معنایی غالباً انتقادی برای مقاومت در برابر روایت‌های رسمی به آن اطلاق کند.

ویلسون در تحقیق خود به مطالعۀ تقلید شخصیت در توئیتر پرداخته و نشان داده که چگونه هواخواهان از این طریق به کنش‌های انتقادی و طعنه‌آمیز می‌پردازند.[22] البته او نیز به متون رسانه‌ای و مواد موجود در حافظۀ جمعی نپرداخته و فقط به مصاحبه با افرادی توجه کرده است که با حساب‌های کاربری جعلی در توئیتر از برخی شخصیت‌های شناخته‌شده تقلید می‌کنند تا متونی طعنه‌آمیز منتشر کنند.

در اینجا با بررسی سه نمونه ادعای نظری خود را می‌آزمایم. برای انتخاب نمونه‌های این تحلیل گفتمان از روش نمونه‌گیری نمونه‌های ویژه (Critical Case Sampling) استفاده کرده‌ام. در این روش، نمونه‌ها به علت اهميت فوق‌العاده اي كه دارند انتخاب مي‌شوند. افراد يا محل‌هايي كه بيشترين اطلاعات را فراهم آورند نمونه‌های ويژه‌اند.[23] با استفاده از این روش، سه نمونه را برای تحلیل انتخاب کرده‌ام: ماجراهای پدر و پسر، میزوگی، و تصاویر کاندیداهای انتخابات.

ماجراهای پدر و پسر مربوط به انتشار عکسی از نمایندۀ سابق مجلس است که در آن مشغول نصیحت کردن فرزند خود است که نامزد انتخابات نهمین دورۀ مجلس شورای اسلامی در سال 1395 از حوزۀ ازنا و دورود شده بود. در این عکس، غلامرضا عبدالوند، نمايندۀ دوره‌هاي پنجم و ششم مجلس شوراي اسلامي، در حالی که انگشت اشاره خود را به سمت فرزندش گرفته که با سر رو به پایین به صحبت‌های او گوش می کند می‌گوید: ”آبرویی را که در خدمت به مردم در طول پنجاه سال به دست آورده‌ام، آسان از دست ندهی . . . همیشه خاک پای مردم باش. “

تصویر شمارۀ 1. عکس اصلی ماجراهای پدر و پسر.

تصویر شمارۀ 1. عکس اصلی ماجراهای پدر و پسر.

میزوگی نیز نام یکی از شخصیت‌های کارتون فوتبالیست‌هاست که در دهۀ 1360 از تلویزیون ایران پخش می‌شد و در بین متولدین آن سال‌ها محبوبیت بسیار داشت. این شخصیت کارتونی بیماری قلبی داشت و هم‌بازی سوباسا اوزارا در خط حمله بود. در اسفند 1395، خبر طنزآمیز در کانال‌های تلگرام منتشر شد مبنی بر اینکه این شخصیت کارتونی فوت کرده است. این خبر موجب تولید پیام‌های متعددی شد.

نمونۀ آخر نیز از مجموعه تصاویر نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری در اردیبهشت 1396 گرفته شده است. کاربران پس از بازی برگشت العین امارات با استقلال تهران که به شکست 6-1 تیم ایرانی منجر شد، از تصاویر کاندیداها در مناظره‌های انتخاباتی برای انتقاد از تیم استقلال استفاده کردند.

تصاویر نمونه‌ها را از آنچه در کانال ”مملکته“ (@Mamlekate) منتشر شده است استفاده کرده‌ام که عمدتاً پیام‌های کاربران را منتشر می‌کند. در این کانال، مجموعاً 105 تصویر با موضوع ماجراهای پدر و پسر، 13 تصویر با موضوع فوت میزوگی و 6 تصویر از کاندیداهای انتخابات منتشر شده بود که همۀ آنها تحلیل شده‌اند.

تحلیل

سه نمونۀ انتخاب‌شده، علاوه بر شباهت‌های فراوان‌، از یک جنبۀ اساسی با هم تفاوت دارند. نقطۀ آغاز ماجراهای پدر و پسر یک عکس بود که در فضای تبلیغات انتخاباتی کاملاً واقعی گرفته شد. نقطۀ آغاز خبر فوت میزوگی کارتونی از دهۀ 1360 است. در اینجا، نقطۀ آغاز رویکردی انتقادی در دل خود دارد. اما در نمونۀ سوم، تلاقی انتخابات ریاست جمهوری با بازی العین و استقلال موجب شد تا کاربران از عکس کاندیداها و جملات آنها در مناظرات برای نشان دادن انتقاد خود به تیم استقلال استفاده کنند و با جملات کنایی و طعنه‌آمیز گفته‌های کاندیداها را نقد یا ریشخند کنند. این مسئله نشان می دهد که اتفاقات، خاطرات و تجربه‌های مشترک در گذشته و حال و همچنین متون تولیدشدۀ رسمی یا غیررسمی ممکن است مواد اولیه برای تولید متون خلاقانه را فراهم آورند. بنابراین، مواد اولیه برای زایش و تولید متون خلاقانۀ کاربران رسانه‌های اجتماعی نیز نسبت به آنچه در گذشته در اختیار مخاطبان رسانه‌های جمعی بود بسط و گسترش یافته است.

تحلیل‌ها نشان می‌دهند که هدف کنش‌های خلاقانۀ کاربران در رسانه‌های اجتماعی انتقاد و سرگرمی بوده است. این دو هدف با هم آمیخته و تفکیک آنها سخت است. همچنین، متون خلاقانۀ کاربران خصلتی بازیگوشانه (playful) دارند و کاربران با این متون ساختارهای جدی جامعه را به سخره می‌گیرند. علاوه بر اینکه هر نمونه نقطۀ آغازی متفاوت دارد، هر پیام نیز با استفاده از اتفاق یا خاطره یا تجربه‌ای در دنیای واقعی تولید می‌شود.

تصاویر پدر و پسر

در ماجرای پدر و پسر، تصویر عمده‌ترین شکل تولید متن خلاقانه است، برخلاف فوت میزوگی که علاوه بر تصاویر، شرح عکس‌ها نیز نقش مهمی در تولید متون خلاقانه دارند. محتوای تصاویر ماجرای پدر و پسر انتقادی است. سوژۀ این انتقادها خود کاربران، گفتمان‌های رسمی، شخصیت‌ها و برنامه‌های رسانه‌ای است که البته گاه برخی نیز هم‌پوشانی دارند. انتقاد به خود کاربران عمدتاً به دو دستۀ انتقاد به کردارهای کاربران در رسانه‌های اجتماعی و رویه‌های زندگی گذشته و حال روزمرۀ کاربران تقسیم می‌شود. نمونه‌ای از انتقاد به کردارهای کاربران در رسانه‌های اجتماعی به دانش پایین و ناآشنایی برخی کاربران با اصطلاحات این رسانه‌ها برمی‌گردد (تصویر 2).

تصویر 2.

تصویر 2.

در تصویری دیگر، کاربران با جابه‌جایی قسمت سر پدر و پسر با عکس سر محمود صادقی و علی مطهری، نمایندگان مجلس، به بحث فالوئرها در توئیتر پرداخته‌اند. در این تصویر، محمود صادقی، که سابقۀ بیشتری در توئیتر دارد، در حال نصیحت علی مطهری است که تازه به توئیتر آمده است.

تصویر 3.

تصویر 3.

انتقاد از رویه‌های زندگی روزمره  نیز نمونه‌هایی از خاطرات کودکی تا حال حاضر را در بر می‌گیرد. تصویر 4 یکی از این نمونه‌ها را نشان می‌دهد که رفتار والدین با فرزندان خردسال را در ایام عید و عیدی گرفتن نقد می‌کند.

تصویر 4.

تصویر 4.

در تصویر بعدی نیز پدر را می بینیم که در حال نصیحت به پسر می‌گوید: ”خونه خودمون آجیل نخور. “ این نیز نمونه‌ای از انتقاد به رویه‌های زندگی روزمرۀ کاربران است (تصویر 5).

تصویر 5.

تصویر 5.

نقد بعدی کاربران گفتمان‌های رسمی را در بر می‌گیرد. در تصویر 6، کاربران هم‌زمان چند جنبه از گفتمان رسمی حکومت را نقد کرده‌اند که مثال خوبی برای نشان دادن کنش یغماگران در ربودن معنای مرجح و خوانش متضاد آن است.

تصویر 6.

تصویر 6.

نمونۀ اول به جملۀ فاطمه حسینی، نمایندۀ مجلس و دختر یکی از مسئولان، برمی‌گردد. در دورانی که پدرش، صفدر حسینی، به سبب دریافت آنچه به حقوق‌های نجومی موسوم شد محل نقد بود، جملاتی منتسب به فاطمه حسینی در مجلس منتشر شد که گفته بود حقوق نجومی پدرش سهم آنهاست که از سفرۀ انقلاب برداشته‌اند. هر چند این اظهارات تکذیب شد،[24] اما واکنش کاربران را در رسانه‌های اجتماعی برانگیخت و هشتگ #سفره_انقلاب برای نقد این صحبت‌ها به کار گرفته شد. نقد بعد به پخش کلیپی در تلویزیون ایران برمی‌گردد که در آن، حضور هم‌زمان مرد و زن نامحرم در آسانسور نکوهش و زمینه‌ساز گناه تلقی شده بود.[25] نمونۀ آخر نیز به ماجرای سعید طوسی، قاری قرآن، اشاره دارد که به تجاوز جنسی به کودکان در کلاس‌های قرآن متهم شده بود.[26] در تصویر، این سه نمونه با هم نقد شده‌اند، هرچند این انتقاد مستقیم صورت نگرفته است.

تصویر 7 هم به انتقاد از عملکرد نمایندگان مجلس و عوام‌فریبی مسئولان می‌پردازد که خلاف گفتمان رسمی مبنی بر خدمت‌گزاری ادعایی مسئولان است.

تصویر 7.

تصویر 7.

موضوع نقد بعدی شخصیت‌هایند. این شخصیت‌ها عمدتاً شخصیت‌های سیاسی، ورزشی و رسانه‌ای‌اند. یکی از شخصیت‌های نقدشده در این تصاویر نادر قاضی‌پور، نمایندۀ مجلس، است. او در دوران انتخابات طی صحبت ماجرایی دربارۀ شوخی جنسی خودش و قدرت‌الله علیخانی، نمایندۀ دیگر مجلس، تعریف کرد که در هنجارهای جامعۀ ایرانی مذموم شمرده می‌شود.[27] به این موضوع در تصاویر فراوانی اشاره شد و چنان سخنانی به نقد گرفته شد که نمونه‌ای از آن را در تصویر 8 می‌بینیم.

تصویر 8.

تصویر 8.

همچنین، علیرضا علیفر، گزارشگر بازی‌های فوتبال، یکی از شخصیت‌های ورزشی است که در این تصاویر به نقد گرفته شده است. انتقادات فراوان او از دفاع خطی در بازی‌ها به تولید متنی کنایی انجامیده است (تصویر 9).

تصویر 9.

تصویر 9.

از تعداد بسیاری از شخصیت‌های برنامۀ تلویزیونی استیج، که از شبکۀ من‌وتو پخش می‌شد، هم در این تصاویر انتقاد شده است. این شخصیت‌ها شامل شرکت‌کنندگان و مجریان این برنامه می‌شود. در تصویر 10 به انتقاد از این شخصیت‌ها و تکیه‌کلام‌های آنها پرداخته شده است.

تصویر 10.

تصویر 10.

نکتۀ مهم در اینجا عامل زمان است. به علت تلاقی زمان انتشار عکس پدر و پسر با پخش برنامۀ استیج، انتقاد از این برنامه به یکی از مضامین این تصاویر بدل شد، در حالی که اگر این اتفاق در زمان دیگری می‌افتاد، به احتمال فراوان این برنامه یکی از مهم‌ترین سوژه‌های انتقاد در تصاویر پدر و پسر نمی‌شد.

جز انتقاد، برخی تصاویر هم صرفاً با هدف سرگرمی تولید شده‌اند. هدف تصویر 11 سرگرمی و شوخی با تصویر اصلی بوده است.

تصویر 11.

تصویر 11.

پس از تحلیل اهداف تصاویر، به شیوه‌های به کار رفته در تولید این تصاویر می‌پردازیم. کاربران در تولید متون خلاقانه از تصویر پدر و پسر شیوه‌های متفاوتی به کار گرفته‌اند که مهم‌ترین آنها عبارت‌اند از 1.  دستکاری تصویر اصلی شامل تغییر جملات بدون تغییر پس زمینه، و جایگزینی صورت افراد با تغییر پس‌زمینه یا بدون آن؛ 2. تصاویر مشابه تصویر اصلی شامل تصاویر افراد، تصاویر طبیعت، تصاویر زمینه‌ای، و تصاویر ساختگی.

در تصاویر قبلی، مثال‌های متعددی از شیوۀ اول ارائه شد. در تصویر 12، حسن روحانی و رجب طیب اردوغان، رؤسای جمهور ایران و ترکیه، در وضعیتی‌اند که عکس آنها شبیه عکس پدر و پسر شده است.

تصویر 12.

تصویر 12.

در تصویر 13 هم نحوۀ قرار گرفتن دو اره برقی تصادفاً شبیه تصویر پدر و پسر از کار درآمده است.

تصویر 13.

تصویر 13.

در تصاویر زمینه‌ای، کاربران با ارجاع به یک عنصر بیرونی، مانند سریال‌های تلویزیونی، از مضمون عکس پدر و پسر در آنها استفاده کرده‌اند. تصویر 14 نمونه‌ای از استفاده از ماجرای پدر و پسر روی تصویری از سریال بازی تاج و تخت (Game of Thrones) را نشان می دهد.

تصویر 14.

تصویر 14.

در نهایت، باید به تصاویری اشاره کرد که افراد آگاهانه شبیه تصویر پدر و پسر تولید کرده‌اند. تصویر 15 یکی از آنهاست.

تصویر 15.

تصویر 15.

تحلیل یافته‌های تصویر پدر و پسر نشان می‌دهد که برخلاف فرضیۀ اولیۀ این تحقیق، هدف کاربران از تولید متون خلاقانه صرفاً به چالش کشیدن گفتمان‌های رسمی و هژمونیک نیست. این هدف فقط یکی از اهداف کاربران است. آنان با ربودن معنای مرجح برخی تولیدات قبلی دست به خوانشی متضاد با گفتمان‌های رسمی می‌زنند. این موضوع را به وضوح در تصاویر 6 و 7 می‌بینیم که گفتمان‌های رسمی را مشخصاً و بی‌پرده نقد می‌کنند. نقد گفتمان‌های رسمی گاه از دریچۀ شوخی با شخصیت‌ها رخ می‌دهد. در اینجا، شخصیت یک فرد و معنایی که حول آن شکل گرفته بدل به نقطۀ اولیۀ زایش فرهنگی می‌شود. در اینجا نیز یگانه هدف ربودن معنای مرجح مقابله با گفتمان‌های رسمی نیست، اما چنین خوانش‌های متضادی در خصوص شخصیت‌های سیاسی رخ می‌دهد. در تصویر 8، قاضی‌پور در مقام نمایندۀ اصول‌گرای تندروی که از حمایت ساختار قدرت برخوردار است محمل به پرسش کشیدن گفتمان‌های رسمی را فراهم آورده است.

فوت میزوگی

هر چند تصویر اصلی پدر و پسر جدی گرفته شد و تولیدکنندگان آن قصد استفاده از آن برای تولید تصاویر خلاقانه و انتقادی نداشتند، اما نقطۀ آغاز تصاویر فوت میزوگی ذاتاً مسئله‌ای انتقادی بوده است.

تصویر 16.

تصویر 16.

برخلاف تصاویر پدر و پسر که خودبسنده بودند، تصاویر فوت میزوگی بر اساس شرح عکس فهم‌پذیرند. بنابراین، این تصاویر بدون شرح عکس معنای مورد نظر را منتقل نمی‌کنند. در اینجا از دستکاری در جملات استفاده نشده است.

تصویر 16، مانند آگهی‌های ترحیم، یک نوار سیاه دارد و مصرعی که معمولاً در ترحیم استفاده می‌شود. تصویر مبتدیانه ساخته شده که ویژگی متون تولیدی کاربران است. کاربران در شرح عکس 16 نوشته‌اند: ”میزوگی بازیکن تیم m.c.f.c پس از سال‌ها مشکل قلبی امروز دار فانی را وداع گفت. تسلیت به همۀ فوتبال‌دوستان. “در شرح عکس‌های میزوگی از شکلک‌ها هم استفاده شده است تا معنای مورد نظر تولیدکنندگان را تقویت کند. شرح عکس 16 شبیه اخبار منتشرشده در رسانه‌های اجتماعی مبنی بر فوت هنرمندان و ورزشکاران است. این اخبار معمولاً سریعاً تکذیب می‌شوند و انتشار اخبار فوت میزوگی در ابتدا هدف انتقاد به این رویه بود. انتشار خبر فوت جمشید مشایخی، عزت‌الله انتظامی و دیگران از آن جمله بود. در ادامۀ این تصاویر، به سبک صحبت‌های هنرمندان و بازیگران با طرح واکنش هم‌بازی‌های میزوگی به انتشار خبر فوت او انتقاد شده است. مثلاً در شرح یکی از تصاویر، از قول تاکاشی سوادا، یکی دیگر از بازیکنان تیم، نوشته شده است: ”ما برای مردم بازی می‌کنیم. اما یک عده بی‌فرهنگ میان با انتشار خبرهای کذب در رابطه با مرگ دوستانمان ما رو هم داغدار می‌کنند . . . ??. “

اکثر تصاویر فوت میزوگی نیز انتقادی‌اند. سوژۀ این انتقادات نیز شخصیت‌ها و کاربرانو کردارها در میدان ورزش و اخبار است. یکی از شخصیت‌های نقدشده در این تصاویر عباس جدیدی است. تصویر عباس جدیدی، کشتی‌گیر و عضو سابق شورای شهر تهران، بر بالین منصور پورحیدری در بستر مرگ خبرساز و با نقد کاربران روبه‌رو شد. کاربران برای انتقاد از رفتار او تصویر او را بر بالین میزوگی منتشر کردند (تصویر 17).

تصویر 17.

تصویر 17.

در تصاویر فوت میزوگی نیز، مانند تصاویر پدر و پسر، انتقاد به کاربران یکی از محورهای انتقادی است. آنچه در رسانه‌های اجتماعی به تجربۀ انتقادی مشترک کاربران تبدیل می‌شود مادۀ اصلی تولید متون انتقادی را تشکیل می‌دهد. برای مثال، از قول خواهر میزوگی در پیامی نوشتند: ”خوشبختانه حال برادرم رو به بهبود است، در حالی که در ژاپن حالی از ما نمی‌پرسند، اما مردم ایران برای برادرم سنگ تمام گذاشتند. فقط لطف کنید هی pv نیاید، مرسی اَه. “ اصطلاح ”مرسی اَه،“ که در پایان پیام استفاده شده است، اشاره به کلیپی دارد که در آن دختری با لحنی عشوه‌گرانه می‌گوید: ”لطفاً پسرای بدتیپ و دهاتی تو پروفایل من نیان. مرسی، اَه!‌“[28] همچنین، درخواست او مبنی بر نرفتن افراد به پی‌وی (مخفف private message) او به رویۀ برخی کاربران در ارسال پیام به افراد ناشناسی از جنس مخالف برای آشنایی و دوستی اشاره دارد و آن را نیشخند می‌کند.

محور بعدی انتقادات در این مجموعه تصاویر کردارها در میدان ورزش است. یکی از این کردارها دخالت مقامات و مسائل سیاسی و مذهبی در امور ورزشی است. در آذر 1395، مهدی رحمتی، دروازه‌بان تیم استقلال تهران، به علت انتشار عکسش با هواداری بی‌حجاب در خارج از کشور به کمیتۀ اخلاق فدراسیون فوتبال احضار شد. در یکی از تصاویر این مجموعه، واکی بایاشی، دروازه‌بان تیم، در کنار یک هوادار دختر است و از قول  او می‌نویسند: ”به خاطر يك عكس كه يكى از هوادارها در خارج از كشور با من گرفت منو خانه‌نشين كردن و حالا دم از معرفت ميزنن. به حال اين فوتبال بايد گريست.“ که اشارۀ مستقیمی به ماجرای مهدی رحمتی دارد و آن را نقد می‌کند. تصویر 18 عکس واقعی رحمتی با دختر هوادار و تصویر خلاقانۀ کاربران را نشان می‌دهد.

تصویر 18.

تصویر 18.

یکی دیگر از سوژه‌های انتقاد فراموش کردن بازیکنان قدیمی فوتبال است. این بازیکنان هرازگاهی در مصاحبه‌های خود به انتقاد از مردم و مسئولان می‌پردازند که آنها را فراموش کرده‌اند. در یکی از تصاویر این مجموعه نیز ماتسویاما، از دیگر بازیکنان تیم، می‌گوید: ”حتماً بايد بميريم تا يادي از ما كنند. هفت سال است خانه‌نشين شده‌ام، اما هنوز به مطالباتم از باشگاه فورانو نرسيده‌ام. حال ايشي زاكي هم خوب نيست، ولي آقايان فقط منتظرند با تابوتمان سلفي بگيرند.“ این جملات هم نقدی به این رویه و هم نقدی به گفتار بازیکنان است.

کردارهای خبری، آخرین مسئلۀ مورد انتقاد است. در شرح یکی از این تصاویر می‌خوانیم: ”#تکذیبیه. طی تماسی که هم‌اکنون با یکی از دوستانمون در ژاپن داشتیم، خوشبختانه فهمیدیم که مرگ میزوگی بازیکن ارزشمند و خوش‌اخلاق ژاپنی تکذیب شده و در سلامت کامل به سر می‌برند?. “در یکی دیگر از شرح عکس‌ها هم می‌خوانیم که مردم، علی‌رغم تکذیب شایعۀ درگذشت میزوگی، مقابل بیمارستان شهدای هیروشیما تجمع کرده‌اند. هم نوع این خبر نقدی به شیوۀ انتشار اخبار در تلگرام است و هم نامی که برای بیمارستان انتخاب شده بار انتقادی دارد.

سویه‌های انتقادی در تصاویر فوت میزوگی مشخص است. مانند ماجراهای پدر و پسر، این انتقادات فقط به گفتمان‌های رسمی محدود نیست. در واقع، در تصاویر فوت میزوگی، گفتمان‌های رسمی به وضوح و مستقیماً نقد نشده‌اند، اما این گفتمان‌ها از خلال نقد به شخصیت‌ها و برخی کردارها در میدان ورزش و روزنامه‌نگاری کشیده شده‌اند. مثلاً وقتی عباس جدیدی که مورد حمایت جناح اصول‌گرا در ایران بود نقد می‌شود، هر چند این انتقاد مستقیماً متوجه گفتمان‌های رسمی نیست، اما از طریق نقد یکی از شخصیت‌های مورد حمایت این گفتمان، غیرمستقیم آن را نقد می‌کند. گفتمان‌های هژمونیک همچنین در میدان ورزش به چالش کشیده شده‌اند که نمونۀ مهدی رحمتی مثال خوب آن است.

تأثیر عامل زمان بر تولید متون انتقادی در مجموعه تصاویر مربوط به کاندیداهای انتخابات هم نمایان است. در واقع، هم‌زمانی انتخابات ریاست جمهوری در اردیبهشت 1396 با بازی برگشت تیم استقلال تهران مقابل العین امارات و شکست 6-1 این تیم باعث شد تا کاربران با انتخاب برخی از جملات کاندیداها که پیش از آن هم در رسانه‌های اجتماعی مورد توجه قرار گرفته بود، اولاً به انتقاد از تیم استقلال پرداخته و دوماً جملات کاندیداها را ریشخند کنند. برای مثال، از قول مصطفی هاشمی‌طبا نوشتند: ”ما گل‌های خندانیم/ 6 تایی‌های ایرانیم / ما عدد 6 را / نماد خود می‌دانیم. “که اشاره به هاشمی‌طبا در مناظرۀ پایانی دارد که شعری کودکانه خواند. در اینجا نیز هرچند گفتمان‌های رسمی مستقیماً به پرسش کشیده نشده‌اند، اما نفس شوخی با کاندیداهای انتخابات که از حمایت ساختار قدرت و گفتمان‌های رسمی برخوردارند، فی‌نفسه عملی انتقادی است. در این نمونه، تعداد تصاویر کمتر از دو نمونۀ دیگر بود، لکن کاربران با استفاده از تصاویر هر شش کاندیدا به خوانش‌های متضاد دست زده و معانی جدید را با ربودن معانی مرجح خلق کرده‌اند. تصاویر کاندیداها در مناظرات مادۀ اولیۀ تولید متن خلاقانه را فراهم آورده است، امری که پیش از ظهور رسانه‌های اجتماعی، خصوصاً در جوامعی که رسانه‌های آن کنترل می‌شوند و یکدست‌اند، بسیار نامحتمل بود.

بحث

در جوامع تمامیت‌خواه، نفس تولیدکنندگی مخاطب عملی انتقادی است. در چنین جوامعی، مخاطب مطلوب از نظر گفتمان رسمی مخاطبی منفعل است که رابطه‌اش با رسانه در چارچوب نظریه‌هایی چون سوزن تزریقی شکل می‌گیرد. در این فضا، مخاطب در موقعیتی نیست که بخواهد یا بتواند با تولید متنی به انتقاد از اجزای قدرت رسمی بپردازد. بنابراین، نفس تولید تصاویر نمونه‌ای که آوردیم، مخصوصاً نمونۀ آخر، عملی انتقادی است؛ انتقاد به گفتمان رسمی. انتقاد به گفتمان رسمی و قدرت نهادی در هر سه نمونه مشخص است، هر چند یگانه هدف کاربران نبوده است. در مجموعه تصاویر پدر و پسر، گفتمان رسمی آشکارا نقد می‌شود. در این مجموعه، حتی برخی از تصاویر که انتقادشان در وهلۀ اول به شخصیت‌هاست هم نقدی به گفتمان رسمی وارد می‌کنند. خصوصاً که تزویر و دورویی آن شخصیت‌ها را نقد می‌کنند. تزویر و دورویی مسئله ای است که گفتمان رسمی تقبیح می‌کند، اما خود به تقویت آن متهم است. چنین مسئله‌ای در نقد شخصیت‌هایی چون تتلو، حسین رضا‌زاده و امیرحسام نواب صفوی مشخص می‌شود. شخصیت‌هایی که از نظر سواد سیاسی-اجتماعی در سطح پایینی قرار دارند، اما به سبب حمایت از گفتمان رسمی، متقابلاً این گفتمان هم از آنها حمایت می‌کند. در مجموعه تصاویر فوت میزوگی، نقد عباس جدیدی نیز نشان‌دهنده همین امر است. عباس جدیدی، فردی با سواد و دانش اندک است که کتاب‌هایی دربارۀ نماز نوشته است. چنین شخصیت‌هایی به علت دورویی و منفعت‌طلبی در رسانه‌های اجتماعی نقد شده و این انتقادات در تصاویر پدر و پسر و فوت میزوگی نیز خود را نشان داده‌اند.

به‌رغم انتقاد به گفتمان رسمی در این تصاویر، باید دقت کرد که چنین نقدی جدی و فنی نیست، بلکه حالتی بازیگوشانه دارد. حتی اگر بتوانیم این انتقادات را شکلی از مشارکت سیاسی بدانیم، این نوع از مشارکت هم جدی و اساسی نیست، بلکه با هدف سرگرمی و بازیگوشی صورت می‌گیرد. این مسئله در اغلب تصاویر مشخص است.

نکتۀ دیگر تجسد متون انتقادی کاربران در رسانه‌های اجتماعی است. هواخواهان در گذشته با وجود به یغما بردن متن راهی برای عینیت بخشیدن به خوانش‌های خود نداشتند، اما رسانه‌های اجتماعی این امکان را در اختیار آنها قرار داده‌اند. در واقع، رسانه‌های اجتماعی باعث تبلور ادعای جنکینز دربارۀ هواخواهان شده است که می‌گوید هواخواهان در آن واحد تولید‌کننده و مصرف‌کننده‌اند.

[1]Werner J.  Severin and James W. Tankard Jr., Communication Theories: Origins, Methods, and Uses in the Mass Media (USA: Addison Wesley Longman, Inc., 2013).

[2]Severin Tankard Jr., Communication Theories.

[3]دنیس مک‌کوایل، مخاطب‌شناسی، ترجمۀ مهدی منتظر قائم (تهران: مرکز مطالعات و تحقیقات رسانه‌ها، 1387).

[4]Dan Laughey, Key Themes in Media Theory (London: Open University Press, 2007).

[5]Laughey, Key Themes in Media Theory, 60-65.

[6]جان استوری،  مطالعات فرهنگی دربارۀ فرهنگ عامه، ترجمۀ حسین پاینده (تهران: آگه، 1395).

[7]Laughey, Key Themes in Media Theory, 176-179.

[8]Michel de Certeau, The Practice of Everyday Life (Berkeley: University of California Press, 1984).

[9]Z. Papacharissi, Affective Publics: Sentiment, Technology, and Politics (New York, NY: Oxford University Press, 2014).

[10]A. Bruns, “The Future is User-Led: The Path Towards Widespread Produsage,” Fiber Culture Journal (2008), at http://eprints.qut.edu.au/12902/1/12902.pdf/.

[11]حسین کرمانی، ”مشاهدۀ مشارکتی در گروه‌های تلگرامی: راهنمای عمل و نمونۀ موردی،“ فصلنامۀ مطالعات فرهنگ و ارتباطات، سال 17، شمارۀ 35 (1395)، 53-79.

[12] ”تلگرام ۶۰ درصد پهنای باند کشور را اشغال کرد،“ دسترس‌پذیر در

https://goo.gl/pZFzJU/.

[13]http://www.alexa.com/siteinfo/telegram.org (10 June 2019).

[14]Laughey, Key Themes in Media Theory, 177.

[15]دومینیک استریناتی، مقدمه‌ای بر نظریه‌های فرهنگ عامه، ترجمۀ ثریا پاک‌نظر (تهران: گام نو، 1388)، 69-100.

[16]Henry Jenkins, Textual Poachers: Television Fans and Participatory Culture (New York: Routledge, 1992), 25-33.

[17]Laughey, Key Themes in Media Theory, 178.

[18]مک‌کوایل، مخاطب‌شناسی.

[19]Jenkins, Textual Poachers, 178.

[20]Henry Jenkins, Fans, Bloggers, and Gamers: Exploring Participatory Culture (New York: New York University Press, 2006), 134-152.

[21]de Certeau, The Practice of Everyday Life, 10-22.

[22]J. Wilson, “Playing with Politivs: Political Fans and Twitter Faking in Post-Broadcast Democracy,” Convergence: The International Journal of Research into New Media Technologies, 17:4 (2017), 445-461.

[23]C. Teddlie and F. Yu, “Mixed methods sampling,” Journal of Mixed Methods Research, 1:1 (2007), 77-100.

[24]”فاطمه حسینی نگفته ما سهم خود را از سفره انقلاب می‌خواهیم،“ دسترس‌پذیر در

https://goo.gl/RznWu2/.

[25]”با نامحرم نرید داخل آسانسور،“ دسترس‌پذیر در

https://www.youtube.com/watch?v=74B1IvOuB4M/.

[26]”سیر تا پیاز ماجرای سعید طوسی،“ دسترس‌پذیر در

https://goo.gl/YE2b6P/.

[27]”نادر قاضی‌پور،“ دسترس‌پذیر در

https://goo.gl/KMebrx/.

[28]https://www.youtube.com/watch?v=74B1IvOuB4M/.

این عمارت نیست، ویران کرده‌اند: نقدِ دو چاپ از نامه‌های عارف قزوینی

 

سعید پورعظیمی <Saeid Ppurazimi <saeid.pourazimi@gmail.com (دانش‌آموختۀ دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه خوارزمی، 1397) در دانشگاه بوعلی سینا زبان و ادبیات فارسی تدریس می‌کند. زمینۀ اصلی کار ایشان مولاناپژوهی و شعر عصر مشروطه و معاصر است. از مقالات اوست: ”تأملی در غزل‌رؤیاهای مولانا،“ ”سماع، موسیقی و معنی‌گریزی در غزل مولوی،“ ” کتابت وحی در سخن صوفیانه،“ ”بیان‌ناپذیری تجربۀ عرفانی،“ ”دلایل انزوای عارف قزوینی بر اساس مناسبات او با معاصرانش،“ ”پیش‌ز‌مینه‌های استبدادپذیری در امثال فارسی“ و ”اسلوب روایی بیهقی در بازنگاری حکایت‌های تاریخی.“ مدخل ”احمد شاملو“ در دانشنامۀ ایرانیکا نیز به قلم اوست. دو کتاب بام بلند هم‌چراغی (با آیدا دربارۀ احمد شاملو) و من بامدادم سرانجام (یادنامۀ احمد شاملو) را نیز به چاپ سپرده است. 

به استاد اسلامی ندوشن: صدای خِرَد ایرانی

 

1- مقدمه: انتشار مکتوبات عارف از آغاز تا امروز غاز 

در مردادماه سال 1314، محمدرضا هَزار شیرازی مجموعه‌ای از 27 نامۀ عارف قزوینی را با نامه‌هایی که خود به او نوشته بود به همراه چند شعر منتشرنشدۀ عارف و مطالبی دیگر با عنوان عارفنامۀ هَزار و با شمارگانی محدود در شیراز منتشر کرد. پیش‌تر سه نامه از عارف در دیوان او در صفحات 142-145، 219-221، و 260-266 طبع شده بود.‌[1] در نخستین چاپ دیوان عارف به‌جز پاره‌هایی از”تاریخ حیات عارف به قلم خودش“ در صفحات 114-125، دست‌نوشتۀ هیچ‌یک از شعرها و نامه‌های عارف را نمی‌بینیم؛ همچنان ‌که در عارفنامۀ هزار نیز هیچ دست‌نوشته‌ای از عارف گراور نشد.

در مهرماه سال 1327، عبدالرحمان سیف ‌آزاد در  کلیّات عارف قزوینی دوازده نامه از عارف منتشر کرد. [2] از این دوازده نامه، سه نامه (در صفحات 163-170، 263-265، و 309-316) پیش‌تر در دیوان عارف و چهار نامه (در صفحات 441-455، 491-500، 539-540، و 541-543) در عارفنامۀ هزار (در صفحات 17-42، 48-65، 211-215، و 185 -190) منتشر شده بود و دست‌نوشتۀ پنج نامۀ دیگر (در صفحۀ 456  و صفحات 469-471، 472، 502، و 532) منتشرنشده بود. اما نامۀ عارف به علی بیرنگ که در صفحۀ 504 آمده ادامۀ نامه‌ای است که بخش نخستش احتمالاً به دلیل سهل‌انگاری جا افتاده و در چاپ بعدی دیوان عارف منتشر شده است.

در فروردین‌ماه 1337، عبدالرحمان سیف ‌آزاد  کلیّات عارف قزوینی را با افزودن مطالبی منتشر کرد که علاوه بر دوازده نامۀ یادشده (در صفحات 161-168، 257-259، 308-317، 320، 322-324، 325، 326، 447-461، 465-474، 493، 527-528، و 529-532)، بخش نخست نامۀ عارف به علی بیرنگ (در صفحات 536-537) را نیز در بر دارد که ادامه‌اش به ‌اشتباه به صورت نامه‌ای مجزّا در صفحۀ 319 آمده است.‌[3]

در ششمین چاپ  کلیّات عارف قزوینی،[4] همان سیزده نامۀ پیشین بازچاپ شد (در صفحات 160-167، 255-257، 304-313، 316، 318-320، 321، 322، 441-455، 459-468، 485، 518-519، و 520-523). نامۀ صفحات 527-528 نیز بخش نخست نامۀ صفحۀ 315 است.

در بهار 1364، سیدهادی حائری (کوروش) در عارف شاعر ملی ایران، همۀ نامه‌های منتشرشده در چاپ‌های گوناگون دیوان عارف را با حذف‌هایی بازطبع کرد (در صفحات 160-167، 304-313، 316، 218-320، 321، 322، 441-455، 459-468، 485، 518-521، و 525-526).[5] حائری بخش نخست نامۀ صفحات 525-526 (نامۀ صفحات 255-257 چاپ ششم دیوان عارف با این آغاز: ”تصدقت گردم سعدی می‌گوید . . .‌“) را به سبب اینکه عارف از یکی از دوستانِ باده‌گسارش یاد می‌کند که مردم مزارش را تقدیس می‌کنند حذف کرده و در صفحات 253-257 مطالبی با این عنوان‌ها آورده: ”عارف دربارۀ کلنل چه گفت،“ ”عارف و قیام خراسان،“ ”نظر عارف دربارۀ خیابانی و مخبرالسلطنه.“ حائری همچنین نامۀ عارف به هزار دربارۀ رضاشاه را حذف کرده است. حائری در این کتاب هشت نامه‌ را در بخشی با عنوان ”نامه‌هایی از عارف که در چاپ‌های قبلی دیوان نیامده است“ آورده. از این هشت نامه، پنج نامه (در صفحات 530-537، 538-542، 542-549، 550-556، و 556-563) پیش‌تر در عارفنامۀ هزار منتشر شده بود (در صفحات 130-148، 150-160، 74-89، 99-112، و 195-216)؛ اما حائری هیچ اشاره‌ای به منبع نامه‌ها نکرده و نامۀ نخست به رضازاده شفق را نیز سانسور کرده است. سه نامۀ دیگر به زنددخت شیرازی نیز برای نخستین‌بار منتشر شد (در صفحات 563- 567، 567-571، 572-574).

درسال 1372، حائری در آثار منتشرنشدۀ عارف دوازده نامه را با این توضیح منتشر کرد: ”نامه‌هایی را که از عارف در این بخش آورده‌ایم، در هیچ‌یک از چاپ‌های گوناگون دیوان او و کلیّات منتشرشده‌اش طبع نشده است.‌“[6] ‌هشت نامۀ عارف به غفاری فرخان (در صفحات 269-271، 272، 273، 273-274، 274، 275، 276، و 276-277) و یک نامه به عادل خلعتبری (در صفحات 256-258) در عارفنامۀ هزار (در صفحات 168-173، 174-176، 176-177، 177-179، 179، 180-181، 181-182، 183-185، و 223-227) چاپ شده بود. نامه به حسن فروتن تبریزی (در صفحۀ 278) نیز در کتاب عارف و ایرج (در صفحات 29-30) چاپ شده بود.‌[7] حائری این نامه را با نیز با حذف‌ها و دخل و تصرف‌هایی منتشر کرد. دو نامۀ عارف به زنددخت شیرازی (در صفحات 259-265 و 266-268) برای نخستین‌بار در این کتاب منتشر شد و می‌توان احتمال داد این دو نامه برساختۀ حائری باشد.

نامه‌های عارف قزوینی، به ‌کوشش مهدی نورمحمدی،[8] شامل 54 نامه از دوازده سالِ پایانی زندگی عارف یعنی سال‌های 1301 تا 1312 است و نامه‌های عارف قزوینی به‌ کوشش مهدی به‌خیال دربردارندۀ 69 نامه.[9]

نامه‌های شمارۀ 1 و 2 و 4 و 7 و 8 و 10 و 16 و 19 و 59 و 62 و 66 و 67 و 68 و 69 چاپِ هرمس در چاپ نگاه نیامده است. از این چهارده نامه، هشت نامه (شماره‌های 1 و 10 و 16 و 19 و 62 و 66 و 67 و 69) در مجموعه‌های شخصی بوده و برای نخستین‌بار منتشر شده‌اند. نامه‌های شماره‌های 2 و 4 نیز پیش‌تر در دیوان عارف (به‌ کوشش رضازاده شفق، در صفحات 219-221) و کلیات عارف قزوینی (به‌ اهتمام سیف‌ آزاد، در صفحات 304-313) منتشر شده‌اند. تصویر دست‌نوشتۀ نامۀ شمارۀ 59 در سال 1326 در کتاب هزار بیشه محمدعلی جمالزاده منتشر شده بود. نامۀ شمارۀ 68-که نگارنده آن را یافت-در روزنامۀ شفق سرخ (شنبه 12 حوت 1302، شمارۀ 93، صفحۀ 2) طبع شده بود. اما متن شمارۀ 7، همان‌طور که پرویز اذکایی نوشته، مقاله است و نامه نیست و به گمان من هم مقاله‌ای بوده که عارف به درخواست فریدالدولۀ گلگون، مدیر روزنامۀ  گلگلون نوشته است (سال 1، شمارۀ 3، پنج‌شنبه 23 فروردین 1307، صفحات 1-4). نامۀ شمارۀ 8 نیز که ایرج افشار در کتاب نامه‌های تهران آورده به گمان نگارنده نامه نیست و یادداشت عارف بر شعرش در ورودِ  سیدحسن تقی‌زاده به همدان است.

نامۀ شمارۀ 50 (در صفحۀ 178) نیز به ‌اشتباه نامه‌ای مستقل شمرده شده و ادامۀ نامۀ شمارۀ 6 (در صفحۀ 41) است. پیش‌تر اشاره کردیم که یکی از نامه‌های عارف به علی بیرنگ بر اثر سهل‌انگاری سیف ‌آزاد به‌صورت دو نامۀ جداگانه طبع و سرچشمۀ این خطا شده است. بنابراین، چاپ هرمس دارای 66 نامه است، نه 69 نامه.

2- طبقه‌بندی خطاهای دو کتاب

خطاها و لغزش‌های هر دو کتاب را می‌توان در سه عنوان طبقه‌بندی کرد: 1. بدخوانی؛ 2. افتادگی؛ 3. حذف.

 

2-1-1. بدخوانی‌ها در چاپ نگاه[10]

  • 14، [10]: نمی‌توان از این بیشتر ⟵  از این بیشتر نمی‌توان. (در چاپ سیف ‌آزاد آمده ”نمی‌توان از این بیشتر؛“ اما سیف ‌آزاد یک پاراگراف بعد از این را حذف کرده است.
  • 14، [10]: بعضی ⟵  بعضی‌ها.
  • 15، [10]: میکروب ⟵  مکروب.
  • 15، [13]: حساب نخواهد کرد ⟵  نخواهد حساب کرد. (از مواردی است که کوشیده‌اند نثر عارف را اصلاح کنند. در چاپ سیف ‌آزاد (از سال 1327) به همین صورتِ تغییریافته آمده است.
  • 16، [3]: نوشتنش (مطابق سیف آزاد) ⟵  نوشتن (مطابق چاپ برلین).
  • 17، [14]: یکی دو شب ⟵  یک دو شب. (نمونه‌های دیگر از نثر عارف: ”یک دو ‌صفحۀ دیگر در این موضوع،“ ”یک دو ‌ساعت از روز بالا آمده،“ ”یک دو‌ سطری به نجارزاده نوشتم،“ ”آن‌ هم یک دو فرسخی است که تمامش پیچ دارد،“ ”به بروجرد رفته یک دو شب باشیم‌. “در اصل نامه که در مجلۀ ارمغان (دورۀ 46، شهریور 1356، شمارۀ 6، صفحات 343-347) چاپ شده ”یک“ است.
  • 18، [20]: ثابت کرده‌اید ⟵  ثابت کرده بودید.
  • 18، [22]: مهدی‌خان که نیستید که نه ترس ⟵ مهدی‌خان که نیستید نه حس.
  • 20، [15]: نه تیره‌روزی ⟵  به تیره‌روزی.
  • 22، [2]: تصدیق دوست ⟵  تصدّق دوست.
  • 23، [9]: مهدی‌قلی‌خان و نصرالدوله ⟵  مهدی‌علی‌خان و نصر‌الدوله.
  • 23، [13]: گنبدان بر کودک است. ⟵  گنبدان بر گردک است.
  • 23، [24]: آتش گرفته و می‌شورم. ⟵  آتش گرفته و می‌سوزم.
  • 23، [26]: دیدم همه‌چیز به من برمی‌خورد. ⟵  دیدم به همه‌چیزِ من برمی‌خورد.
  • 25، [9]: حسین آقا ⟵  آقا حسین.
  • 26، [5]: از عهدۀ من خارج است. ⟵  از عهدۀ بنده خارج است.
  • 27، [9]: دکتر دَن هیچ همچون فایده یُخ / اگر المده درمانم علی‌دُر ⟵  دکتر دَن هیچ مَنِم ‌چون فایده یُخ / اگر اُلْسَمْدَه درمانم علی‌دُر.
  • 31، [1]: با اینکه دستم به نوشتن قادر نیست. ⟵  با اینکه دستم قادر به نوشتن نیست.
  • 32، [1]: در شهر رسید ⟵  از شهر رسید.
  • 32، [17]: موفق به نوشتن این کاغذ نشوم. ⟵  موفق به نوشتن این کاغذ بشوم.
  • 33، [2]: تا آخرین نفس ⟵  تا نفس آخر.
  • 33، [11]: وقتی در روز عاشورا ⟵  حتی در روز عاشورا.
  • 33، [16]: چه دستوری خواهد داد ⟵  چه دستوری خواهند داد.
  • 34، [1]: ابرویش ⟵  ابرواَش.
  • 34، [2]: این حکم ⟵  آن حکم.
  • 35، [4]: همدان در مقابل ⟵  همدان از مقابل.
  • 35، [5]: دو خانوادۀ رعیت ⟵  دو خانوار رعیت.
  • 35، [12]: به آن میز و صندلی ⟵  با آن میز و صندلی.
  • 35، [17]: بنویسید که آن مختصر ⟵  بنویسید و آن مختصر.
  • 35، [18]: نوشته شود چند صفحه هم ⟵  نوشته شود صد صفحه هم.
  • 35، [20]: اولی بر زمین گذاشته ⟵  اولی به زمین گذاشته.
  • 36، [3]: تحت عنوان مخصوص . . . (یک کلمه ناخوانا) عرض کنم ⟵  تحت عنوان مخصوصی عریضه عرض کنم.
  • 36، [3 و 4]: حالا . . . بر دل زده برمی‌گردیم به اولی ⟵  حالا وسطی را ول کرده برمی‌گردیم به اولی.
  • 36، [7]: یا چون پسر او هم پا بر همه عالم زن  ⟵  یا چون پسر ادهم پا بر همه عالم زن.
  • 36، [11]: من نداشتم ⟵  من نمی‌نوشتم.
  • 36، [14]: بر فرض اینکه انسان را هم بداخلاق ⟵  بر فرض اینکه انسان را بداخلاق.
  • 36، [23]: همین هم که می‌بینید ⟵  این هم که می‌بینید.
  • 37، [5]: عهده‌دار شده ⟵  عهده‌دار شدم.
  • 52، [6]: برای خودم ⟵  برای خود.
  • 57، [3]: بعد از تفکر زیاد ⟵  بعد از فکر زیاد.
  • 63، [19]: پاره‌ای از اشعار آن ⟵  پاره‌ای اشعار آن.
  • 65، [17]: در صدد این برآمدند که ⟵  در صدد این برآمده که.
  • 66، [15]: پس از یکی دو ماه ⟵  پس از یک دو ماه.
  • 66، [19]: از مذاکرات ایشان مطلع شدم ⟵  از مذاکرات ایشان مطلع نشدم.
  • 69، [10]: بهانه دارد یا نه ⟵  بهانه‌ای دارد یا نه.
  • 76، [6]: با منتها درجۀ زیرکی نوشته شده ⟵  با منتها درجۀ کوکی[11] نوشته شده.
  • 78، [5]: این و آن بپردازم ⟵  این آن[12] بپردازم.
  • 78، [19]: خیال پژمان من ⟵  خیال پریشان من.
  • 84، [1]: می‌دانستم ⟵  می‌دانم.
  • 86، [4]: و دلتنگ از خود شدم ⟵  و دلتنگ از خودم شدم.
  • 87، [9]: تجدید دلتنگی شد ⟵  تجدید دلتنگی شده.
  • 87، [15]: که تصور نکنند ⟵  که تصور نکند.
  • 89، [7]: به دوستان صمیمی گردد ⟵  به دوستان صمیمی کرده.
  • 90 [26]: ساخته بودم رسیده ⟵  ساخته بودم رسید.
  • 93، [19]: مانند جملۀ معترضه است ⟵  مانند جملۀ معترضه‌ای است.
  • 97، [2]: به‌خصوص با وضع ⟵  خصوص با وضع.
  • 98، [2]: به‌خصوص با وضع ⟵  خصوص با وضع.
  • 100، [11]: از دل بیرونم نکنی ⟵  از دل بیرونم مکن.
  • 102، [13]: زحمت خواطر دوستان ⟵  زحمت خاطر دوستان.
  • 102، [15]: خورده بود که چرا ⟵  خورده بوده است که چرا.
  • 103 [5]: ای کشتنی قلم کجا می‌روی بایست ⟵  ای کشتیِ قلم به کجا می‌روی بایست.
  • 103، [24]: که هیچ‌چیز بهتر از ⟵  که هیچ بهتر از.
  • 104، [7]: دورویی و مجازگویی ⟵  دورویی و مجیزگویی.
  • 108، [18]: درۀ مرادبک ⟵  درۀ مرادبیگ.
  • 109، [1]: نشاندندم ⟵  نشاندنم.
  • 11، [2]: قربان وجود مبارکت شوم ⟵  قربان وجودت شوم.
  • 113، [2]: با اکراه نوشته ⟵  به‌اکراه نوشته.
  • 113، [5]: رفع پژمانیِ خیال ⟵  رفع پریشانی خیال.
  • 114، [5]: پریشان‌خیال که ⟵  پریشان‌خیالی که.
  • 114، [17]: دچار این جنون، این جنون روزافزون ⟵ دچار این جنونِ روزافزون.
  • 117، [6]: اولاد قانع ⟵  اولادهای قانع.
  • 117، [20 و 21]: زن‌های ایرانی، مادرهای نسل آینده ⟵ زن‌های ایرانی، مادرهای نسل آتی.
  • 117، [24]: میکروب‌های ⟵  مکروب‌های.
  • 120، [13]: حال بُهت و سکون من ⟵  حال بُهت و سکوت من.
  • 121، [7]: غزلی در ناهید ⟵  غزلی در [روز]نامۀ ناهید.
  • 121، [10]: خاطرآشفته‌ام از نشئۀ دوش ⟵  خاطرآشفته‌ام امشب ز پریشانی دوش.
  • 122، [7]: از بی‌دقتی ⟵  از بی‌ذوقی.
  • 124 [15]: با حضور خودم آن را کشیدیم. ⟵  با حضور خودم آن را کشید. دیدیم.
  • 130، [15]: چگونه بر سر آتش میسر است که نجوشم ⟵  چگونه بر سر آتش میسر است نجوشم.
  • 139، [13]: چه شد اندر دل من ⟵  چه شد کاندر دل من.
  • 139، [15]: شما را زین تنگناهای وحشت ⟵  شما را ازین تنگنای وحشت.
  • 142، [12]: وای اگر از آن بدتر هم ⟵  وای اگر از این بدتر هم.
  • 143، [6]: خوب است اینجانشینان فردوسی ⟵  خوب است این جانشینان فردوسی.
  • 149، [2]: یک‌مشت ایرانی که ⟵  یک‌مشت ایرانیانی که.
  • 149، [22]: البته راجع به عقیدۀ ⟵  اما راجع ‌به عقیدۀ.
  • 153، [9]: اجتماعی به یک ایرانی پاک ⟵  اجتماعی با یک ایرانی پاک.
  • 153، [20]: به قلم آرم بدهید آن را درج کنند ⟵  به قلم آورم بدهید آن را طبع کنند.
  • 165، [21]: با این مالیخولیای خیال ⟵  با این ماخولیای خیال.
  • 168، [8]: بیست و چهار ساعتی من است ⟵  بیست و چهار ساعتۀ من است.
  • 172، [2]: که بی‌واسطۀ ⟵  که به‌واسطۀ.
  • 174، [1]: صورتاً هم رفع کثافت کرده ⟵  صورتاً رفع کثافت کرده.
  • 181، [9]: عاطفت سرکار کشیده ⟵  عاطفت سرکار گشته.
  • 182، [3]: مزاحمت دادن ⟵  مزاحمت ورزیدن.
  • 188، [6]: که نخواهد شما ⟵  که نمی‌خواهد شما.
  • 196، [19]: گامی تا منزل ⟵  گاهی تا منزل.
  • 197، [19]: ز بسکه به مکتب ⟵  ز بس به مکتب.
  • 198، [3]: اصرار در دیدن ⟵  اصرار در دیدار.
  • 200، [10]: پریشان کنم ⟵  پریشان نکنم.
  • 200، [13]: وجود مبارک ⟵  وجود مبارکت.
  • 201، [11]: شهر پست‌فطرت بر در طلسم افتاده‌ام ⟵  شهر پست‌فطرت پُر از طلسم افتاده.
  • 205، [10]: زانو بر زمین زده ⟵  زانو به زمین زده.
  • 206، [3]: استرمردخای ⟵  استرمرده‌خای.
  • 207، [11]: حزب اتحاد یا حزب… (یک کلمه ناخوانا) ⟵  کلمۀ ناخوانا «شکم» است.
  • 207، [16]: از بردن این نام ⟵  در بردن این نام.

2-1-2. افتادگی‌ها در چاپ نگاه[13]

  • 14، [12]: بزرگ و کوچک وقتی که نمی‌کرد.
  • 14، [15]: خیابان لاله‌زار و علاءالدوله.
  • 15، [16]: تهمت است؛ البته فتح و نصرت.
  • 26، [16]: دستشان را هم از دور می‌بوسم. قربانت! ابوالقاسم عارف.
  • 27، [12]: اسماعیل‌خان بهادرخانِ ثانی.
  • 28، [4]: علیه‌السلام سلام بندگی می‌رسانم.
  • 33، [16]: تا ببینم بعد فکر و قلم.
  • 35، [4]: بانک شاهنشاهی گذشته در یک خیابان شمشیری پشت همان باغ به طرف.
  • 36، [1]: اختیار این کار را واگذار.
  • 38، [2]: در زدند. از بالا آهسته نگاه کردم.
  • 46، [14]: باید به بدترین زحمت و ذلت.
  • 48، [21]: برای اینکه بدانید که در شش.
  • 51، [2]: امروز سه‌شنبه بیست و سوم آذر است.
  • 63، [11]: مژده ای عشق که کافر شده‌ام در همه کیش.
  • 68، [15]: همیشه از نصف شب یا یک ساعت بعد از نصف شب بیدارم.
  • 75، [آخر]: خیالم راحت خواهد شد، بیش از این مزاحم نخواهم شد. از دور دستت را.
  • 94، [10]: من حوصلۀ این‌گونه گفت‌وگو ندارم.
  • 98، [10]: تعجبتان گردد. یک عمری است به زیارتت موفق نشده؛ چون از آن می‌ترسم که کار به پُست و پیک و قاصد بکشد. این است مقدمتاً می‌نویسم. تو قاصد.
  • 98، [12]: باز است. دیروز دو ساعت به ‌‌‌غروب مانده با علی قرار گذاشته بودیم شرفیاب شوم، اتفاقاً تب کردم، درد سینه امانم را برید‌ه است؛ ولی با این حالت دیروز سه چهار صفحه شعر و تصنیف نوشته‌ام. همین‌قدر یک استدعا دارم و آن این است تو را به آنچه در عالم مقدس می‌شماری اگر از.
  • 105، [20]: فرستادن آن بوده.
  • 109، [17]: شرحی در موضوع اتکاء به نفس نوشته نشود. در یک محلی که غیر از اتکاء.
  • 111، [8]:خودم بروم تا چشمم کور. از اینها گذشته از آن یک دو ساعت خواب شب هم به‌کلی باید چشم پوشید. در کاغذ.
  • 118، [8]: این مردها و این زن‌ها.
  • 118، [14]: اما وقتی که شنیدم.
  • 124، [12]: بی‌عیب و ارزان تدارک کرده باشیم.
  • 137، [آخر]: از جواهرات رنگارنگ آن و بدون چشمداشت.
  • 139، [4]: خاطر سپرده شده این است.
  • 143، [3]: وزن و آهنگ این.
  • 144، [3]: عذرخواهی از زبان‌درازیِ قلم، به قلم آورده.
  • 145، [17]: تا دَم مرگ و نفس بازپسین.
  • 159، [10]: دردش به تخمِ چشم جوانان بد که فارس.
  • 160، [14]: مثل همۀ آن‌هایی که از روی.
  • 161، [17]: خلاف عقیدۀ سایر آقایان می‌خواست.
  • 164، [12]: به حضرتت حضرت علیه دامت.
  • 170، [3]: باید همین‌ها یا همین‌طورها باشند.
  • 170، [4]: دیگر هم ننشستیم.
  • 170، [9]: در تعقیب عذرخواهی برادرِ خود سنگ به سینه.
  • 171، [10]: آن هم یک خیالات ننگین شومی.
  • 174، [6]: دست به دامن پایۀ کرسی.
  • 175، [7]: این یک علت کسالت. (آشکار است که حائری پیش از این جمله سطرهایی را حذف کرده است).
  • 181، [3]: نسبت به سرکار هم می‌توانم.
  • 185، [21]: برای خاطر یک روحی که.
  • 198، [13]: از در وارد شدند ⟵  از در اتاق وارد شدند.
  • 200، [4]: با او را یک عمری . . . بلکه همیشه در این  ⟵  با او را با یک عمری . . . بلکه همیشه هم در این.
  • 201، [10]: حالت انزوا و دوری . . . و از  ⟵  کلمۀ ناخوانا ”و تنفّری“ است.
  • 205، [5]: این خیالات . . . اگر می‌دانستم. (در حاشیه نوشته‌اند: ”چهار کلمه پاک شده و درست خوانده نمی‌شود“): جمله چنین است: این خیالات را بایستی در سابق کرده باشم. اگر می‌دانستم.
  • 205، [12]: سرگردان تصور می‌کنم. ممکن است معلومات علمی و ادبی من. در بدو تأسیس. (جمله در دست‌نوشتۀ عارف ناتمام است).

2-1-3. حذف‌های چاپ نگاه[14]

  • 15، [7]: منحصربه‌فرد است. [*اگر قحبه از فلان ترس داشته باشد این از قحبه کمترها هم از حرف بد و فحش واهمه خواهند داشت.*] غرقه در قلزم…
  • 15، [19]: مدرس [*کهنه‌دزد*] وقتی که پشت کلَک نشست.
  • 19، [13]: از خدای [نا]مهربان خود خواهانم.
  • 22، [5]: بابا [به قبر علی] به سبیل مردانه‌ات قسم!
  • 30، بیت دهم را حذف کرده:

[حرامزادگیِ شیخ بین که کرد حرام

شراب و رفت ز دنبال صد حرام دگر]

  • 33، [7]: آذربایجانی [که در تمام دورۀ زندگانی خود یک رکعت نماز نخوانده است.] در آن موقع.
  • 34، بیت دهم را حذف کرده:

[زندگانی به من آن کرد که یک مشت عرب

لات با خانۀ بی‌صاحب کسری می‌کرد]

  • 36، [6]: حال میانه‌روی نداشته [و پیرو دستور ”خیرالامور اوسطها“ نبوده، ”خیرالامور اوسطها“ را مثل همۀ مردم در میان الفاظ و کلمات و جملات یک شخص پدرسوختۀ دوروی بی‌حقیقتی دانسته و] با عقیدۀ مقدس این شاعر.
  • 36، [11]: یا باید [با خانم نمرۀ اول شب صبح کرد یا باید رفت طویله خر گایید.] در عالم دوستی و محبت صاحب صمیمیت و عشق.
  • 77، [6]: پیغمبر [عرب] را که می‌گوید.
  • 86، [15]: یک ساعت و نیم [یعنی به قدر اینکه کیف یک استکان عرق در دماغ است] دوام دارد؛ [همین‌که او رفت] برخاسته . . . (نورمحمدی با حذف عبارت مشخص شده ناگزیر شده ”همین‌که او رفت“ را هم حذف کند و برای پیوند زدن دو جمله این عبارت را داخل قلاب بیفزاید: [پس از آن].)[15]
  • 86، [18]: یک لقمه کوفت به اسم شام [با یک استکان عرق و آن شام را هم] به‌زور و زحمت.
  • 93، [3]: تنگ‌تر کرده‌ام. [حالا که باز از اختیار خارج و قلمم خط سِیر خود را شکایت قرار داده، میل دارم یکی از آن سخت‌گیری‌های به‌ خود را خاطرنشان سرکار کنم. در تمام مدت بیست و چهار ساعت شب و روز تنها دل‌خوشی‌ من به ‌خوردن یک استکان عرق بود که با آن سرِ شام، ‌هم معده را گرم، هم دماغ را سرگرم به افکار دیگر کرده، چند دقیقه‌ای خود را از خویش رهایی می‌بخشیدم. باید معترف بود که دست‌تنگی و سختی هر آدم با همت و نظربلندی را هم به پستی می‌کشد و همین مرا مجبور کرد که در این خصوص با یک صاحب دواخانۀ یهودیِ پست‌فطرتِ قاچاق‌فروش معامله کنم. روزی به ‌من گفت پنج بطر عرق خوب برای شما نگاه داشته‌ام بفرستید ببرند. اتفاقاً‌ یک بطر هم چند روز پیش خودم آورده پول آن مانده بود. وقتی ‌که جیران، کلفتِ من، برای خرید لوازم زندگی بیرون می‌رفت، گفتم در موقع برگشتن با دُرشکه بیا و آن شیشه‌ها را هم از دواخانه گرفته با خودت بیاور؛ ولی جیران را دیدم دست خالی برگشت. پرسیدم چه شد؟ گفت از من مطالبۀ پول یک بطر عرق سابق را ‌کرد، آن‌ها را هم گفت خودم به‌تدریج می‌فرستم، گفتم خیلی خوب شد از این قید هم خلاص شدم؛ با این حال، البته کیفیت چند گندم استرکنی بالاتر از کیف یک خروار عرق خواهد بود. این شعر نمی‌دانم از کیست حالا به خاطرم آمد:

نشئه از باده ندیدیم و طرب از مستی

خاک ماتم‌زده‌ای بود گِل ساغرِ ما

بلی خدا شاهد است که خاک ماتم‌زده‌ای بود گِل ساغرِ ما‌.

دکتر بدیع خیلی ملامت کرد و گفت این کار خوبی نیست که در این موقع زندگانی، آن ‌هم با حال حالیه این یک دو استکان عرق را بخوری، بیچاره خبر نداشت که در تشخیص این مرض معلومات و امتحانات من بیشتر از اوست؛ گرچه یقین دارم برای ترک تمام عادات زندگانی تا یک عادت ترک نشود این‌ها بی‌نتیجه است، و آن عادت نفس کشیدن می‌باشد که اگر ترک شد همۀ کارها درست است، آن ‌هم به‌خصوص در مورد خود من.

دیگر لازم نیست در این موضوع باعث دل‌تنگی شما و خودم شوم؛ باور نمایید از نوشتن همین هم پشیمان و شرمنده‌ام.] چیزی که هست دل‌خوشم.

  • 94، [7]: اطمینان به [آخوندهای] بی‌ایمان.
  • 111، [12]: من اگر [گاهی] در ایام جوانی راهی با خدا داشتم. (هَزار ادامۀ این جمله را حذف کرده است. در فقرات دیگری از سایر نامه‌ها نیز با مصلحت‌اندیشی عباراتی را حذف کرده است (صفحۀ 149 عارفنامۀ هزار؛ نیز صفحات 154 و 183 و 210، 217).
  • 123، بیت یازدهم غزل حذف شده است:

[دیدمش غرق خرافات گذشت از من شیخ

کفر می‌ریخت به موی تو قسم از سر و روش]

  • 137، [1]: شیّادِ [آخوندخلقتِ نمازِ شب‌خوانِ] بی‌عاطفه.
  • 137، [3]: جغد یا [آخوند] وجود داشته باشد.
  • 137، [22]: برخاسته [با جام سماور شراب می‌خوردم و در آن حال مستی و تنهایی] با خدای خویش.
  • 138، [1]: کوثر [که منافی با شراب‌خواری من بود] هیچ‌وقت یک خواهش.
  • 145، [14]: خواهند بود. [و هنگامی‌که در استانبول بودم شب جشن نوروز که بزرگ‌ترین جشن با افتخار است که به یادگار از نیاکان باقی مانده، دو‌ ساعت به غروب به خانۀ اسماعیل‌خان بهادر رفته، اتفاقاً‌ خیلی هم لات و لوت و آسمان‌جُل بـودم، بـه ‌محض ورود بساط باده را پهن، و قدری بعد آقـایـان را مست و سرخوش دیده، من ‌هم برای اینکه خود را خوش و هم‌رنگ آنان ساخته باشم گفتم:

بیار باده که از عهد جم همین مانده است

به‌ یادگار چه خوش دور و روزگاری بود

و همین مستی وسیله و واسطه شد که پنجاه لیره کاغذ از آقای حسن‌بیک قرض بخواهم . . . او هم که از کیف عرق، لوطی و از هر جهت باگذشت شده و از سر و جان و مال گذشته بود کیف خود را که نزدیک هزار لیره در آن داشت نزد من گذاشت که همه را بردار. بعد از تعارفات من همان پنجاه لیره را که می‌خواستم برداشته، پس از ساعتی برخاسته، اتفاقاً یکی از جوانان تحصیل کرده و متجدد! که با من بود با هزار نیـرنگ و فسون شکـاکی را جنب گیـر آورده، چـه دردِسر بـدهم یـکسره بنـده را بـه جنده‌خانه برد… پیش از ورود هم گفت چون تو خیلی مستی می‌ترسم پول را از جیبت بیرون بیاورند؛ بهتر است آن ‌را به من بدهی تا نگاه دارم. بنده هم دو دستی آن پول را تقدیم کردم . . . شب خوشبختانه ملتفت شدم که آن خانم که نصیب من شده بود، متصل بدن خود را می‌خارید. از ترس اینکه مبادا دچار مرض جَرَب بشوم خود را به ‌کنار کشیده و به خواب مستی زده خاکی به ‌سر خود نریختم.

صبح که از آن مکان بسیار پست خارج شدیم در بین راه خواستم از رفیق دلسوز متجدد که اسباب امیدواری روزنامۀ ‌آیندۀ ایران‌ است پولی را که با ریختن آبرو و خُم‌خانه تهی کردن قرض کرده بودم پس بگیرم، با کمال بی‌شرمی گفت دو لیره بیش نمانده . . . بنده هم بدون یک کلمه صحبت در خدمت این جوان درست‌کار به خانۀ دوست بزرگوار خود آقای میرزا سلیمان‌خان رفته، بعد از شرح خوشگذرانی! و گفتن سرگذشت خوراکی کم و زیاد[16] و تعریف از اینکه ”یارب شب دوشین چه مبارک سحری بود“ باقی‌ماندۀ پول غارت شده را به بهای آب‌جو داده مشغول خواندن غزل ”باز از شراب دوشین در سر خمار دارم“ شدیم.] بلی باید به روزگار.

  • 145، [17]: از زبان نمی‌اندازم . . . [بیش از هزار سال است چند صدهزار نفر بلکه چند کرور به اسم سیادت و نژاد عرب در این خاک آقایی می‌کند؛ آن‌‌وقت تا چند سال پیش حال یک‌مشت زردشتی‌نژاد پاک ایران در یزد معلوم . . .[17] پس سخن کوتاه باید و‌السلام.] حالا که کار.
  • 162، [23]: سماور را آتش کردم، [آتش منقل هم حاضر بود مشغول شدم]؛ در ضمن چون خیالم.
  • 175، [22]: یک ساعت ‌و نیم شده است، [آن‌هم تا زمانی که کیف یک استکان خیلی کوچک عرقی که با شام ‌که آن شام کمتر از ناهار نیست‌ در دماغ است]؛ بعد [دیگر] برخاسته.
  • 191، [7]: وقتی آقای قاصد [معمّم] از در درآمد.

2-2-1. بدخوانی‌های چاپ هرمس

به‌خیال در صفحۀ 14 دئر پیشگفتار نوشته: ”سیلان عاطفه و درهم‌ریختگی روحی گاه به بی‌معنایی جملات منجر شده است. “اما باید گفت هرچند اسلوب عارف در نثرنویسی و استفادۀ پیاپی‌اش از جمله‌های معترضه دریافت جمله‌های او را اندکی دشوار کرده، در مواردی نیز بدخوانی‌‌‌ها جمله‌های او را هذیان‌آلود کرده است، همانند جملۀ زیر:

  • 23، [7]: همین‌طور خیالم در دنبال با چشم، مانند یک کنجکاوی [می‌دید] خوانین قره‌گزلو __آن‌هم در زمان قدرت استبداد__ کِشه‌زار کُشه و دامن رنجبری را ندریده نگذاشته[اند] . . . (؟) دریا، دشت، دامنه ⟵  همین‌طور خیالم در دنبال، باز چشم مانند سگِ شکاریِ خوانینِ قره‌گزلو __آن‌هم در زمان قدرت استبداد__  کِشته را ز کُشته و دامن رنجبری را ندریده نگذاشته نگذشت. در و دشت، دامنه.
  • 23، [13]: روز ورود به همدان ⟵  روز ورودِ همدان.
  • 23، [15]: همان‌طوری که ⟵  تنها چیزی که.
  • 24، [9]: گذشته [کذا] تمام کثافت شهرهای ایران از کثافت وجود اوست ⟵  گذشته از این تمام کثافت شهرهای ایران از کثافت وجود آدم است.
  • 24، [11]: در این جمله، حرف ربط ”و“ که در دست‌نویس نامه نیامده، کل معنای جمله را در هم ریخته: البته اگر به جای انسان‌صورت‌های دیوسیرت و درنده‌های وحشی مثل ببر و پلنگ، که خوک و خرس در این دامنۀ سبز و خرم وسیع بودند ‌هیچ‌‌وقت دست انسان هیچ درختی را از بن نکنده و شاخ آن‌ را برای رفع احتیاج قطع نکرده؛ پس ممکن بود این کسانی ‌که امروز باعث و بانی است [کذا] آن‌ را محل تغییر قرار داده، جنگلی طبیعی بود و باز ممکن نبود که زندگی درندگان وحشی اسباب کثافت شود. ⟵  البته اگر به جای انسان‌صورت‌های دیوسیرت، درنده‌های وحشی مثل ببر و پلنگ و خوک و خرس در این دامنۀ سبز و خرم وسیع بودند ‌هیچ‌وقت دست ایشان هیچ درختی را از بن نکنده و شاخ آن‌ را برای رفع احتیاج قطع نکرده؛ پس ممکن بود به جای این کسانی ‌که امروز باعث و بانی آن‌ و آن را محل تنقیه قرار داده، جنگلی طبیعی بود که باز ممکن نبود که زندگی درندگان وحشی اسباب کثافت شود.
  • 24، [19]: کوتاه من به‌زودی ⟵  کوتاه من که به‌زودی.
  • 24، [21]: خدای من در این آرزو قصور نکنید. ⟵ خدای من در این آرزو قصور نکرده. (این قسمت به‌خطا پاراگرافی مستقل‌شده است).
  • 24، [22]: که اقلاً اگر مُردم ⟵  که اقلاً اگر من مُردم.
  • 24، [24 تا 27]: در این پاراگراف علاوه بر نادرست خواندن برخی کلمات، قرار گرفتن نادرست علامتِ ندا (!) سبب شده معنای جمله کاملاً دگرگون شود و عارف امثال بدیع‌الحکما را نیست و نابود بخواهد! حتی در دست‌نوشتۀ عارف این دعا و نفرین‌ها در سه سطر جداگانه نوشته شده است:

”با یک دلی پر از درد و بدبختی داد می‌زنم زنده‌باد بدیع‌الحکما! و امثال آن نیست و نابود باد! مجرمین مملکت پر از افتخارات ایران محو و نابود ‌باد… که هیچ چیزی مثل آن تولید کثافت نمی‌کند. باز هم می‌گویم نیست و نابود‌ باد اشخاصی که اسباب این شهر __که اصل در این مملکت است…‌ و حکومت کند. “  ⟵  صورت صحیح جمله چنین است: ”با یک دلی پر از درد و بدبختی داد می‌زنم زنده‌باد بدیع‌الحکما و امثالِ آن! نیست و نابود باد مجرمینِ مملکت پر از افتخارات ایران! محو و نابود ‌باد . . .  که هیچ چیزی مثل آن تولید کثافت نمی‌کند! باز هم می‌گویم نیست و نابود‌ باد اشخاصی که اسباب این می‌شوند که اجنبی در این مملکت است دست یافته و حکومت کند. “

  • 25، [1]: البته شما را ⟵  همیشه شما را.
  • 33، [15]: گذشت، بگذرد ⟵  گذشت و بگذرد.
  • 37، [9]: محروم ⟵  محرومم.
  • 38، [15]: ”و“ در ابتدای سطر اضافه است.
  • 38، [16]: گندم دانه ⟵  گندم بوده.
  • 38، [24]: حبیب‌المجاهدین‌ها ⟵  حبیب‌المجاهدین.
  • 39، [6]: در راه باشد ⟵  در راه شد.
  • 41، [10]: دل ز می دست برنمی‌دارد ⟵  دل ز می مست برنمی‌دارد.
  • 41، [4]: در این صفحۀ وارونه، قربانت می‌روم ⟵  در این صفحه وارونه قربانت می‌روم.
  • 41، [20]: این بُود حالِ من از دستِ دل از حالتِ دل ⟵  این بُود حالِ من از دستِ دل اَر حالتِ دل.
  • 42، [7]: ”اگر از دستبرد بیگانه و ناپایداری زمانه آثار و بنایی که از نقش‌‌و‌‌نگار در ‌‌و‌ ‌دیوار شکسته‌اش بشود آثار‌شان را دید عجم نمودار گردد به جا ماند. “(منبع این متن روزنامۀ گلگلون است و بی‌تردید قسمت مشخص‌شده اشتباه خوانده شده است.)
  • 42، [9]: سال‌ها زیر خاک  ⟵  سال‌ها در زیر خاک.
  • 42، [12 و 13]: پس از تهدید دریای سیاه، روبین زدن به دهن، کف از غضب به لب آورده، بُسفور بستن پل و گذشتن از آن . . . (منبع این متن روزنامۀ گلگلون است و بی‌تردید جمله اشتباه خوانده شده است.)
  • 42، [14]: جنبش رگ جرأتش خونشان وادار کند ⟵  جنبش رگ و جوشش خونشان وادار کند.
  • 42، [17]: یک مشت استخوان ⟵  یک مشت استخوانی.
  • 42، [19]: نشان می‌دهد که به پشت خوابیده ⟵  نشان می‌دهد که پشت به پشت خوابیده.
  • 43، [2]: باز کرده و نفرین به مستی ⟵  باز کرده، نفرین به هستی.
  • 43، [9]: بیت: کان همه حُسن خداوند هوش / شه ملکۀ مملکت داریوش ⟵  که ‌الهۀ حُسن و خداوند هوش / شد ملکۀ مملکت داریوش.
  • 43، [16]: کتاب رومانی ⟵  کتاب رمانی.
  • 43، [19]: تا چشم خورشید ⟵  تا چشمۀ خورشید.
  • 44، [2]: این مملکت آن روز که ⟵  این مملکتِ آن روزی که.
  • 44، [23]: نقطۀ بعد از «باشم» اضافه است و جمله ادامه دارد.
  • 44، [24]: تا این [زمان] آن عطف ⟵  تا این زمان عطف.
  • 45، [11]: به اطلاع عموم هم‌وطنان ⟵  به عموم هم‌وطنان.
  • 45، [13]: زمستان گذشته بی‌خیال شرح حال استر به زبان شعر گوشزد عموم کردن افتاد. ⟵  زمستان گذشته به ‌خیال شرحِ حالِ استر به زبانِ شعر گوشزدِ عموم کردن افتاده.
  • 45، [17]: البته با این هم صرف ⟵  البته با این همه صرف.
  • 45، [18]: خیال خود آسوده کنم ⟵  خیال خود را آسوده کنم.
  • 45، [20]: فکر ناخوش خود را طبیب عیسی‌دم __دوست آن نیست دوست__ ⟵  فکر ناخوش خود را به نامِ طبیبِ عیسی‌دم، دوستِ انسانیت‌دوست.
  • 45، [23]: مطلب را به این روزنامه ⟵  مطلب را با این روزنامه.
  • 45، [28]: حضرت نثری که جایش نیز ⟵  حضرت نثری که جایش سبز.
  • 46، [1]: جنگ‌نامۀ معروف ⟵ گنجنامۀ معروف.
  • 46، [7]: همدان با کویر ⟵  همدان را با کویر.
  • 46، [9]: تنگ گشت جای ⟵  جای تنگ گشته جای.
  • 46، [11]: سرِ هامون نکند ⟵  سوی هامون نکند.
  • 47، [3]: چه بدین‌سان گردید ⟵  چو بدین‌سان گردید.
  • 47، [5]: گشت آزادی سیراب ز خون.⟵ کِشتِ آزادی سیراب ز خون.
  • 48، [7]: لبانِ موکب گل ⟵ به‌سانِ موکب گل.
  • 51، [7] :اگر صلاح بدانید طوری که ⟵  اگر صلاح بدانید می‌خواهم طوری که.
  • 51، [11]: حالا آن نمره را برای آنکه ⟵  حالا آن نمره را برای اینکه.
  • 51، [20]: و با سگ‌بازی ⟵  و به سگ‌بازی.
  • 53، [2]: اولاً برسد کاغذ این بنده ⟵  اولاً به رسیدِ کاغذ این بنده.
  • 53، [4]: آنچه در جهان است ⟵  آنچه در وی است.
  • 53، [6]: درست‌کاری که ایمان درستی ⟵  درست‌کاری که همان درستی.
  • 53، [7]: مرا وادار به اظهار این هستی که اگر این است حقیر نیست باد ⟵  مرا وادار به اظهار این هستی‌ای که اگر این است حقیقتاً نیست باد.
  • 53، [10]: هیچ عملی بالاتر از خواهش نیست ⟵  هیچ عیبی بالاتر از خواهش نیست.
  • 53، [12]: سرافکندۀ خودش گردد ⟵  سرافکنده و خجل گردد.
  • 53، [19]: یک الی دو نفر است که از سوی آن تردید دارم ⟵  یک الی دو نفر است که از سومیِ آن تردید دارم.
  • 53، [23]: طرف بی‌مهریِ همین اداره‌ای ⟵  طرف بی‌مهریِ رئیس اداره‌ای. (این خطا سبب شده ادامۀ نامه مبهم شود. عارف در ادامۀ نامه از ”معاون“ این رئیس صحبت می‌کند.)
  • 54، [1 و 2]: و رابطه‌ای هم با امرای قاطرخانه داشته و شب‌های جمعه هم کوشی در سر قبرها کرده‌اند. حقیر ⟵  و رابطه‌ای هم با اجزای قاطرخانه داشته و شب‌های جمعه هم گردشی در سر قبر آقا کرده‌اند. حقیقتاً.
  • 54، [3]: در همدان پاطوق‌داری می‌جوید ⟵  در همدان پاطوق‌داری نبود که.
  • 54، [5]: منتها درجات دیگر ⟵  منتها از جهات دیگر.
  • 54، [6]: البته یک عده امرای آبرومند ⟵  البته یک عده اجزای آبرومند.
  • هرمس: 54، [6 و 7]: دارای اکثریت تا می‌توانند ⟵  دارای اکثریت ؟ هستند. (یک کلمه ناخواناست).
  • 54، [10]: در حضرت وزیر نمامه لازم است ⟵  در حضرت وزیر تمنّا چه لازم است.
  • 54، [18]: سرپرستی ندارند، که آن‌هم برای اعراض سوم، شخص دیگران از خانه ⟵  سرپرستی ندارند کرده؛ آن‌هم برای اغراضِ شومِ نحسِ دیگران از خانه.
  • 68، [3]: بهشت و حور و قصر ⟵  بهشت و حور و قصور.
  • 70، [15]: دارای خون ایرانی ⟵  دارای خون ایرانیت.
  • 72، [2]: طرفدار آنان دارای ⟵  طرفدار انسان دارای.
  • 73، [15]: یا آن اشعاری که ⟵  با آن اشعاری که.
  • 74، [6]: زحمت خاطر او شوم ⟵  زحمت خاطر او بشوم.
  • 74، [17]: بی‌عاطفه که آرزوی تمامِ دزدان ⟵  بی‌عاطفه که آبروی تمامِ دزدان.
  • 75، [7]: کاری نقد ساخته از ما نمی‌شود ⟵  کاری به‌نقد ساخته از ما نمی‌شود. (مصراع است).
  • 75، [8]: خدا نکند ⟵  خدا نکرده.
  • 75، [15]: آمده بود ⟵  آمده بودند.
  • 75، [19]: حالم موقع مزاحمت نیست ⟵  حالم مقتضیِ مزاحمت نیست.
  • 96، [4]: و تن سالم زیست کند. و ⟵  و تن سالم زیست کرده و.
  • 96، [7 و 8]: حامل این عریضه که آقا میر‌قاسم از کارکنان ادارۀ پست همدان که اینک به‌ عزم زیارت حضرت عازم تهران است، از آن‌جایی ‌که ”نیست کس بی‌خبر از لطف تو با من“ باشد، او نیز ⟵  حامل این عریضه آقا میر‌زا قاسم از کارکنان ادارۀ پست همدان که اینک به‌ عزم زیارت حضرتت عازم تهران است، از آن‌جایی ‌که ”نیست کس بی‌خبر از لطف تو با من باشد“ او نیز.
  • 97 سطر 10: به این ترکیب که به‌واسطۀ واسطه بودن سرکار. ⟵ به این تبریکی که به‌واسطۀواسطه بودن سرکار.
  • 150، [16]: به نظم آمد ⟵  به نظرم آمد.
  • 77، [5]: دروغ‌گویی ولی حقیقتی باشد ⟵  دروغ‌گویی و بی‌حقیقتی باشد.
  • 78، [3]: باز شده و به‌مجرد دخول آن ⟵  باز شده، به‌مجرد دخول در آن.
  • 78، [27]: شریک زندگی من است ⟵  شریک زندگانی من است.
  • 78، [27]: یا اگر خواست کسی ⟵  یا اگر کسی خواست.
  • 79، [1]: قابل اعتماد ⟵  قابل اعتنا.
  • 79، [6]: و چندین مصائب دیگر ⟵  و چندین معایب دیگر.
  • 79، [26]: حالا که روزگار با ⟵  حالا که روزگار یا.
  • 80، [آخر]: دل خالی کردم ⟵  دلی خالی کردم.
  • 82، [7]: پنج شش سیر شیره ⟵  پنج شش سیر شیر. (عارف در جای دیگری می‌گوید: ”غذای من در روز منحصر است به دو سه استکان شیر با یک کف دست نان“ (صفحۀ 166). در یادداشت‌هایش نوشته: ”گاوى هم متعلق به من است که از دهکرد فرستاده‌اند براى یک چارک شیرى که غذاى روز من است.‌“)[18]
  • 82، [15]: بر روی کاغذ آورم ⟵  به روی کاغذ آورم.
  • 83، [7]: مقام و مرتبه‌ای را داشته باشد ⟵  مقام و مرتبه‌ای داشته باشد.
  • 84، [4]: سروده‌هاشان ⟵  سرودهاشان.
  • 85، [23]: دفتر مفتخر کشور سعدی ⟵  دختر مفتخر کشور سعدی.
  • 86، [7]: طبع و نشر نخواهد شد؛ زیرا بر فرض ⟵  طبع و منتشر نخواهد شد؛ بر فرض.
  • 90، [19]: نصرت‌الدوله هم بد ⟵  نصرت‌الدوله بد.
  • 92، [11]: افتخار خواهم کرد ⟵  انتحار خواهم کرد.
  • 92، [12]: آقای سیف‌آزاد ⟵  سیف آزاد.
  • 92، [14]: پیشکار مالیه در همدان ⟵ پیشکار مالیه و در همدان.
  • 92، [19]: هر سه ماه مبلغی ⟵  هر ماه مبلغی.
  • 93، [21]: سخن به درازا کشید و همچنان باقی است ⟵  ”سخن دراز کشیدیم و همچنان باقی‌ست“ (مصراع است).
  • 101، [18]: محدود و یا به دامن پیچیده ⟵  محدود و پا به دامن پیچیده.
  • 103، [5]: این نکته را هم لازم ⟵  این را هم لازم.
  • 107، [15]: این کاغذهای وصیت‌نامه از بین رفت ⟵  این کاغذها (وصیت‌نامه) از بین رفت.
  • 111، [13]: منحصر یک ساعت ⟵  منحصر به یک ساعت.
  • 111، [15]: با خیالات شوم عمر بر باد داده ⟵ با خیالات شوم عمر بر باددِه.
  • 112، [6]: از چگونگی حالِ بدِ مالِ من ⟵  از چگونگی حالِ بدمآلِ من.
  • 113، [6]: به دوستان صمیمی کرد ⟵  به دوستان صمیمی کرده.
  • 113، [16]: بی‌نیاز کرد ⟵  بی‌نیاز کرده.
  • 115، [6]: بزرگ‌ترین دلیل است ⟵  بزرگ‌ترین دلیلی است.
  • 121، [9]: حرکت می‌کنند ⟵  حرکت می‌کند.
  • 131، [17]: پسرۀ شارلاتی که ⟵  پسرۀ شارلاتانی که.
  • 133، [18]: عاری از انکار مؤمنین ⟵  عاری از افکار مؤمنین.
  • 136، [9]: من هم جز این ⟵  من هم جز از این.
  • 138، [4]: به هیچ‌وجه غرضی شخصی ⟵  به هیچ‌وجه غرض شخصی.
  • 142، [9]: برای اینکه با بعد از ⟵  برای اینکه بعد از (در عارفنامۀ هزار نیز نادرست است).
  • 142، [15]: سخت گرفتم ⟵  تنگ گرفتم.
  • 143، [17]: نجس بیرون می‌آمدیم ⟵  نجس‌تر بیرون می‌آمدیم.
  • 145، [4]: خیال محال است ⟵  خیالی محال است.
  • 145، [5]: روز من خواهد بود، تقدیم داشته ⟵ روزۀ من خواهد بود که تقدیم داشته.
  • 145، [15]: اگر از نظرم دور کنی ⟵ اگر از نظرم دور گشته‌ای.
  • 145، [15]: در تفصیل ⟵ از تفصیل.
  • 145، [16]: حضرتت، همه در موضوع ⟵ حضرت اشرف در موضوع.
  • 145، [17]: به کردگار رها کن همه مصادرِ خویش⟵ به کردگار رها کرده به مصالحِ خویش.
  • 148، [17]: دست خانم والده . . . مادرتان ⟵  دست خانم والده یا مادرتان.
  • 151، [10]: ایرانی نیستم و بی‌شرفم اگر دروغ بگویم ⟵  ایرانی نیستم؛ بلکه بی‌شرفم اگر دروغ بگویم.
  • 153، [14]: بلکه یکی دو ساعتی بخوابم ⟵  بلکه یک دو ساعتی بخوابم.
  • 163، [17]: دردهای درد من ⟵  دردهای درون من.
  • 165، [16 و 17]: صورتاً رفع کثافت کرد ⟵  صورتاً رفع کثافت کرده.
  • 169، [2]: در زدند. در بالا آمدم نگاه کردم ⟵  در زدند. از بالا آهسته نگاه کردم.
  • 169، [5]: باز هم پاک کردم من و از دیدن سخن‌های او ⟵  باز هم دلِ پاکِ من از دیدن هیکل او.
  • 169، [6]: ساعت شش قدری از اوضاع تهران ⟵  ساعتی نشست. قدری از اوضاع تهران.
  • 169، [11]: حقیر شرمنده ⟵  حقیقتاً شرمنده.
  • 171، [دوم]: بی‌شکایات با نگاه دلتنگی من علی‌جان! ⟵  ملجأ ‌شکایات و پناهگاهِ دل‌تنگی من علی‌جان!
  • 171، [4]: جگر سوخته ⟵  جگر سوخته‌ای.
  • 171، [5]: مانع از درد دل خون من برای ⟵  مانع از درد دل کردن من برای.
  • 171، [7]: از کثرت نالیدن فاسد شده ⟵  از کثرت ماندن فاسد شده.
  • 171، [8]: می‌نویسم ⟵  بنویسم.
  • 171، [15]: از آن به درد ⟵  از آن به بعد.
  • 171، [16 و 17]: در جوف پاکت باز به مقصد از شهر رسید ⟵  در جوف پاکت نجارزاده از شهر رسید.
  • 171، [18]: بلکه عمل خواهید کرد دیده به قدری در نظرم . . . از سفیدی کاغذ را نمی‌داد ⟵  بلکه قبول خواهید کرد دنیا به قدری در نظرم . . .  از سفیدی کاغذ نمی‌داد.
  • 173، [8]: اگر اُلسمد درمانم علی‌دُر ⟵  اگر اُلْسَمْدَه.
  • 174، [ 4]: چگونه بریزند ⟵  به گلویم بریزند.
  • 174، [1 و 2]: آسانی جان کندن است. مثل روزهایی که ⟵  آسانی جان کندن، آن دل‌سوزهایی که.
  • 174، [4]: این دل روزی هم ⟵  این دل‌سوزی هم.
  • 174، [7]: بعد از نوشتن ⟵ بعد از او شفق.
  • 174، [10]: نمی‌توانم نگویم ⟵ نمی‌توانم بگویم.
  • 174، [بیت هشتم]: پر شیوا ⟵ پُرِتیوا.
  • 175، [16]: متعلق به اسباب آن ⟵  متعلق به ارباب آن.
  • 175، [18]: با کلفت آذربایجانی ⟵  یا کلفت آذربایجانی.
  • 175، [21]: زیاد مأنوس بود . . . دو پاکت تلگراف که دیدم  ⟵  زیاد مأنوس بوده . . .  دو پاکت تلگراف که دیدیم.
  • 175، [23]: قطع مراودۀ مکاتبه ⟵  قطع مراوده و مکاتبه.
  • 175، [27]: ببینم تلگراف ⟵ ببینیم تلگراف.
  • 176، [1]: بی‌اختیاری خودش ⟵ بی‌اختیاری خواننده.
  • ص 176، [1 و 2]: بعد از پنجاه و چهار سال . . . چطور با این نامه مکنونات ⟵  بعد از پنج‌ماه خیال اینکه چطور مکنونات.
  • 176، [2 و 3]: تو را محرک شده ⟵ نقداً محرک شده.
  • 176، [3]: واگذار به فکر بکر و قلم ⟵  واگذار به فکر پراکنده و قلم.
  • 176، [5]: عنوان مخصوصی عریضه ⟵  عنوان مخصوص عریضه.
  • 176، [6]: و برمی‌گردیم به اولی ⟵  برمی‌گردیم به اولی.
  • 176، [7]: دو تن در تمام ⟵  که من در تمام.
  • 176، [24]: آن هم در همین نقطه‌نظرات می‌گویم یا باید ⟵  آن هم از همین نقطه‌نظر است. می‌گویم یا باید.
  • 176، [26]: پریشان‌حالی نگذاشت آن را پایان برده ⟵  پریشان‌خیالی نگذاشت آن را به پایان برده.
  • 177، [2]: زحمت سنگین ⟵  زحمت سنگینی.
  • 178، [4]: رمیده از من ⟵ رمید از من
  • 178، [5]: خوش است جام دگر ⟵  خوش است و جام دگر.
  • 180، [1]: نصرت‌الدوله ⟵  نصرالدوله.
  • 180، [2]: احترام کردند ⟵  احترام می‌کردند.
  • 180، [21]: مهدی‌قلی‌خان ⟵  مهدی‌علی‌خان.
  • کاری با این مردم ندارم ⟵  کاری به این مردم ندارم.
  • 187، [7]: ز بس که به ⟵  ز بس به.
  • 187، [12]: آبرومندانۀ ایرانی ⟵  آبرومندانۀ ایرانیت.
  • 193، [15]: شرافت بر باد داده ⟵  شرافت بر باددِه.
  • 196، [19]: از بسکه ز همرهان خطا دیدیم / از سایۀ خویشتن گریزانیم ⟵  از بسکه ز همرهان خطا دیدم / از سایۀ خویشتن گریزانم. (در نامۀ عارف به رعدی آدرخشی آنچه در هر دو چاپ نیامده یادداشت عارف روی پاکت نامه است: ”طهران، خیابان لاله‌زار، کتابخانۀ طهران. توسط حضرت پرویز خدمت ذی‌شرافت دوست عزیزم شاعر جوان، آقای غلامعلی خان رعدی آذرخشی شاگرد مدرسۀ سیاسی دام اقباله مشرف شود. فرستنده: عارف. شنبه پانزدهم اردیبهشت‌“).
  • 197، [6]: بیش از تعارفات ⟵  پیش از تعارفات.
  • 197، [13]: از تحمل هرگونه زحمت ⟵  از تحمل بار هرگونه زحمت.
  • 197، [14]: فرزند خصال خویش باش ⟵  فرزند خصال خویشتن باش.
  • 197، [14]: روح من در انتخاب ⟵  روح من از انتخاب.
  • 197، [19]: بگذار تصورات من ⟵  مگذار تصورات من.
  • 198، [آخر]: فرزندی به من داشتید ⟵  فرزندی به من داشتند.
  • 200، [7]: انگلیس‌ها ⟵  انگلیسی‌ها.
  • نامۀ عارف به محمدعلی جمالزاده (صفحۀ 202) که طبق نوشتۀ به‌خیال ”با یاری محمد گلبن به‌دشواری بسیار خوانده شده“ چنان پُراشتباه است که به هذیان بیشتر می‌ماند:

”جمالِ جمالزاده عشق است!

ز صد فرسنگ ره زلفت مرا بست      کمند اینجا و من اینجا اسیرم

همین‌قدر خوش بـاشید فـراموشی ارادت‌کیشان یـادی است. هنگام حرکت آقای ماژور ابوالحسن‌خان هرچه خواستم دو کلمه عریضه‌نگار شده خودم را یادآوری کنم، پریشانی دماغ و گرفتاری از چنگ و نفرت جان‌کاه عمر تمام‌کن که ای کاش زودتر تمام شود، مانع شدند و گفتند آقای محسن‌خان عازم است. لازمۀ دوستی ایشان را به سرکار سپردم و از این به بعد . . . را از چشم شما می‌بینم. در مدت توقف در استانبول دستش معالجه نشد. امیدوارم آنچه را لازمۀ دوستی است و ایشان فرمودند شما برآن باشید که معالجه شود که اسباب خوشی هر ایرانی خواهد بود. گمان می‌کنم که از این به بعد . . . هیچ ندانستم که چه نوشته‌ام البته خواهم نوشت. “

کیفیت بسیار نامناسب فتوکپی این دست‌نوشته کار خواندن آن را دشوار کرده؛ صورت صحیح نامه با قید تردید در چند کلمه چنین است:

جمالِ جمالزاده را عشق است!

ز صد فرسنگ ره زلفت مرا بست

کمند آنجا و من اینجا اسیرم

همین‌قدر که خوش بـاشید فـراموشیِ ارادت‌کیشان ملالی نیست. هنگام حرکت آقای ماژور ابوالحسن‌خان[19] هرچه خواستم دو کلمه عریضه‌نگار شده خودم را یادآوری کنم، پریشانیِ دماغ و گرفتاری در چنگ خیالاتِ جان‌کاهِ عمر تمام‌کُن __ که ای کاش زودتر تمام شود__ مانع شد. اینک که آقای محسن‌خان[20] عازم است لازم دانسته ایشان را به سرکار سپرده و از این به بعد بد و خوب ایشان را از چشم شما می‌بینم. در این مدتِ توقف در اسلامبل دستش معالجه نشد. امیدوارم آنچه را لازمۀ دوستی است به ایشان فرموده شاید ان‌شاءالله به‌زودی معالجه شود که اسباب خوش‌وقتی هر ایرانی خواهد بود. گمان می‌کنم که از این به بعد جز این خواهش، خواهشی از سرکار نداشته باشم. هیچ ندانستم که چه نوشته‌ام؛ البته خواهید دانست.

  • 205، [2]: حقیقت وجودت قسم ⟵  حقیقت خودت قسم.
  • 205، [2]: کمتر دمی بوده ⟵  کمتر وقتی بوده.
  • 205، [2]: بدان دوستی که ⟵  به یاد آن که.
  • 205، [4]: زندگانی گذشته با او را با یک عمری فراموش کرده نباشم ⟵  زندگانی گذشتۀ با او را با یک عمری بتوان فراموش کرد، نباشم.
  • 205، [7]: حال شما را هم ⟵  خیال شما را هم.
  • 205، [13]: نشد که زودتر ⟵  گشته، که زودتر.
  • 205، [14]: عمر سختی که ”هر ثانیه پیش‌مرگ سختی است“ آسوده کنم، هر دقیقه باید درخواست ⟵  عمر تلخی که هر ثانیه‌اش مرگِ مجسمی است آسوده کنم که حقیقتاً باید درخواست. (به‌خیال خط را نادرست خوانده و تصور کرده ”هر ثانیه پیش‌مرگ سختی است“  یک مصراع است و به همین دلیل داخل گیومه گذاشته).
  • 205، [17]: گیوۀ خوب کار کرمانشاهان محمدرضا هزار (؟) بفرستد هم خودداری کردم ⟵  گیوۀ خوب کار کرمانشاهان به جهت بنده بفرستید هم خودداری کرده.
  • 205، [18]: اتفاقاً از نگرانی بر من خواسته، دیروز سهم مورد (؟) ⟵  اتفاقاً از تهران پوتین خواسته، دیروز فرستاده بودند.
  • 205، [22]: بی‌نهایت این تنگدار مردمان پدرسوخته‌ای که بدترین مردم این مملکت سراسر نجس و مجوسند ⟵  بی‌نهایت دل‌تنگ و از مردمان پدرسوختۀ آن که بدترین مردم این مملکت سراسر ننگین محسوبند. (باید پرسید: عارفِ شیفتۀ حضرت زردشت و ایران چرا باید کلمۀ «مجوس» را دشنام بداند و ایران را ”مملکتِ سراسر مجوس “ بخواند؟)
  • 206، [2]: طلسم افتاده ⟵  طلسم افتادم.
  • 206، [2]: با امید ⟵  ناهید.
  • 206، [2]: برای بردن من از تهران ⟵  برای بردن من به تهران.
  • 206، [4]: بگفت ار به دست من است این بهار ⟵ بگفت ار به دست من است این مهار.
  • 206، [7]: در صورت بودن ⟵  در صورت فرستادن.
  • 207، [آخر]: آن شده باشند ⟵  آن باشند.
  • 208، [10]: چشم بد دور ⟵  چشم بد کور.
  • 208، [19]: یادگارهای دورۀ شوم ⟵  یادگارهای شوم.
  • 209، [3]: حال پاپاخ ⟵  چال پاپاخ.
  • 209 [19]: خدابیامرز ناصرالملک ⟵ خدانیامرز ناصرالملک.
  • 211، [4]: بدانید در تمام این مدت ⟵  به من در تمام این مدت.
  • 211، [16]: چندین دختربچۀ ایرانی ⟵  چندین دختر بیچارۀ ایرانی.
  • 212، [3]: و اتفاقاً این دختر . . . (یک کلمه ناخوانا) گل سرسبد ⟵  و انصافاً این دخترِ نامور و گلِ سرسبد.
  • 212، [5 و 6]: آن پریوش . . . (یک کلمه ناخوانا) آتش دیو شهوت هر زمان ⟵  آن پریوش دامن‌زنِ آتشِ دیوِ شهوتِ مرزبانِ.
  • 212، [14]: الحمدلله به خیر ⟵  لله‌الحمد به خیر.
  • 212، [20]: از قلمرو و اقتدار من ⟵  از قلمرو اقتدار من.
  • 212، [23]: و تحقیقی و تفتیش ⟵  و تحقیق و تفتیش.
  • 212، [24]: انتظار به افکار ⟵  انتظار نابه‌کار.
  • 213، [27]: که یقه و پیش‌سینۀ ⟵  که یخه (یقه) و پیش‌سینۀ.
  • 214، [24]: دستورالادب ⟵  دستورالآداب.
  • 214، [28]: که بی‌نصیب نمانند ⟵  که بی‌نصیب نگردند.
  • 216، [3]: از وجودشان محروم، استفاده نکنند ⟵  از وجودشان مردم استفاده نکنند.
  • 216، [6 و 7]: عطف به گذشته داد. و گفت ⟵  عطف به گذشته داده و گفت.
  • 216، [7 و 8]: به روح حقیقت و راستی و همان شفق که مجسمۀ شرافت و حقیقت‌دوستی است ⟵  به روح حقیقت و راستی و به جان شفق که مجسمۀ شرافت و حقیقت و راستی است.
  • 216، [9]: در مخیّله‌ام ⟵  در متخیّله‌ام.
  • 216، [11]: بعداً خواهم نوشت ⟵  نقداً خواهم نوشت.
  • 216، [15]: رضاخان وزیری ⟵  آ رضاخان وزیری.
  • 216، [26]: تا آنچه را که ⟵  که آنچه را که.
  • 218، [9]: با دو نفر مجاهد سررسیده ⟵   با دو نفر مجاهد رسیده.
  • 219، [5]: همه‌چیز آن را ⟵  هر‌چیز آن را.
  • 219، [21]: کز نمکدان شرافت نمی‌کنند همه ⟵  کز نمکدانِ شرافت نمکین‌اند همه.
  • 230، [2]: کلمۀ ناخوانا ”قربان و“ است.
  • 230، [3]: در شرفیابی ⟵ از شرفیابی.
  • 226، [9]: به روشنایی افکار مغز ⟵  به روشنایی افکار نغز.
  • 227، [4]: فریبندۀ معنای و هوش ⟵  فریبندۀ عقل و هوش.
  • 227، [24]: افتخار استحضار ⟵  افتخار انحصار.
  • 227، [آخر]: نابود شده ⟵  نابود شد.
  • 228، [5]: پس چه اشخاص ⟵  پس چه اشخاصی.
  • 234، [5]: کلمۀ ناخوانا ”ضمن“ است.
  • 234، [9]: مراحمت ⟵  مرحمت.
  • 234، [9]: کلمۀ ناخوانا ”تاکنون“ است.
  • 234، [10]: رئیس‌الوزرا با اینکه ⟵  رئیس‌الوزرا اینکه.
  • 234، [11]: از برای من بنده است ⟵  از برای بنده است.
  • 234، [12]: کلمۀ ناخوانا ”تاکنون“ است.
  • 234، [14]: از آنان خواستند ⟵  از آقایان خواستند.

2-2-2. افتادگی‌های چاپ هرمس

  • 38، [4]: وقت و فرصت بدهد پسر.
  • 38، [13]: نه رشتۀ تار عنکبوت را؛ همان‌طوری.
  • 39، [2]: پس باید از برای.
  • 53، [21]: اول خانواده‌ای که ⟵  اول خانواده‌ای هستند که.
  • 58، [4]: به آن نبوده است و اگر موقعی ⟵  به آن نبوده است بوده و اگر موقعی.
  • 66، [11]: در این قسمت، پا از دایرۀ حرف.
  • 74، [8]: بلکه به نام حمایت.
  • 79، [3]: ثابت کنم ایرانی‌ام. بلی ایرانی‌ام و افتخارم.
  • 79، [4]: پیشرفت پیدا نکردند.
  • 80، [15]: سه کاغذ به سرکار نوشته.
  • 81، [12]: خاتمه دادن به خانه‌ به دوشی.
  • 84، [24]: امامزاده سید محمد، معروف به محروق.
  • 85، [4]: خسته خواهید شد دیگر باید در همین.
  • 91، [5]: می‌دانم آنکه دور به دستش افتاد ⟵  می‌دانم آن آن[21] که دو به دستش افتاد.
  • 92، [9]: غفاری را هم در این کار با خود همراه و هم‌خیال کرده‌اند.
  • 107، [23]: به علاوه اساساً اسم وصایت.
  • 113، [21]: محتاج به میل زدن شده.
  • 145، [6]: اثبات عالم بندگی.
  • 149، [7]: از روی درد و از درون دلِ پرخون.
  • 150، [7]: مجلۀ پاکِ دختران ایران.
  • 152، [7]: جهت حضرت دکتر رضازادۀ شفق.
  • 152، [17]: چون روی سخن با ملک بود و اگر اشعاری که.
  • 153، [5]: و این‌ها با من مانند تمام.
  • 153، [12]: مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال.
  • 157: پس از امضای عارف یک پاراگراف جا افتاده است: ”منتظر رسیدن مجلۀ دختران ایران بودم. معلوم نشد که چه شد؟ برای اینکه بدانید به من چه می‌گذرد، ده پانزده روز پیش به خواندن یکی از روزنامه‌های مرکز مشغول بودم. در آخر مقالۀ آن معلوم شد که نه‌تنها من از زندگانی خود دل‌تنگم، بعضی از ادبا و متفکرین کاسۀ از آش گرم‌تر، خیلی پیش از این‌ها دل‌تنگی دارند از اینکه چرا تاکنون زنده مانده‌ام. پس باید گفت: خدا تمام کند، زندگی تمام کرد. “
  • 176، [3] اختیار این کار را واگذار.
  • 182، [17]: از تهران همراه نیاورده‌ام.
  • 196، [2]: پروردۀ دامان شرافت آذربایجان.
  • 205، [11]: متذکر به این شعر خود.
  • 208، [11]: آن هم از چیز بد ⟵  آن هم از هر چیز بد.
  • 209، [27]: به آنچه قبلاً خیال کرده ⟵  به آنچه که قبلاً خیال کرده.
  • 212، [11]: از تو برای نزدیکی ⟵  از تو برای نسبت و نزدیکی.
  • 214، [3]: یک چنین آدم‌شناس ⟵  یک چنین آدمِ آدم‌شناس.
  • 215، [3]: به‌واسطۀ همان ادب می‌فرماید: بی‌ادب محروم ماند از لطف حق، آری وقتی دختری ⟵  به‌واسطۀ همان ادب که ملا می‌فرماید: ”بی‌ادب محروم ماند از لطف حق“ مخاطب به خطاب مستطاب فَاخْلَعْ نَعْلَیک و به مقام قَابَ قَوْسَینْ‌ِ أَوْ أَدْنیَ‌ نزدیک، کار به جای باریک کشیده ”بعد از آن در سرّ موسی از نهفت / کارهایی کرد کآن ناید به گفت.“ آری وقتی دختری.
  • 218، [13]: بر قاتلان اباعبدالله حسین تا صبح قیامت لعنت باد ⟵  بر قاتلان اباعبدالله‌الحسین تا به صبح قیامت مدام لعنت باد!
  • 219، [1]: غرض‌ورزی و منفعت‌جویی ⟵  غرض‌ورزی و قلمِ منفعت‌جویی.
  • 219، [23]: هزار مرتبه همشهری ⟵  هزار مرتبه از همشهری.
  • از پایانِ نامۀ شمارۀ 69 (ص 234) سطر‌های داخل قلاب افتاده است:

. . . غیرقابل تحمل است [برای من. امروز یا امشب عریضه به حضرت آقای رئیس‌الوزرا عرض کرده و از حضور مبارکشان استدعا خواهم کرد که اجازۀ مرخصی بدهند؛ که خودم را باز در یک گوشه‌ای کشیده مشغول خیال خود باشم. و از حضرت اجل عالی استدعا می‌کنم من بمیرم شما هم کمک کنید اجازه بدهند در تهران نباشم؛ برای اینکه روح من از بودنِ تهران و دیدن این اخلاق‌های فاسد در زحمت است. خیلی مایلم به طرف تبریز رفته که هم ملک‌زاده در آنجاست و هم تبریز را میل دارم دیده باشم. در هر صورت، فارس یا تبریز یکی از این دو شهر را بی‌نهایت میل دارم ببینم. برای اینکه تهران نمانم حاضرم در یک ده کوچکی زندگی کرده و تهران نمانم.] زیاده تصدقت . . .

2-2-3. حذف در چاپ هرمس

  • 38، [22]: مدرس [*کهنه‌دزد*] وقتی که پشت کلَک نشست.

 

3- بدخوانی‌های هر دو کتاب و منابع دیگر:

  • دیوان عارف (چاپ برلین، صفحۀ 142) و نگاه: 13، [16] و هرمس: 37، [12]: صحیح ⟵  صحیّه.
  • نگاه: 18، [19] هرمس: 32، [5] و مجلۀ ارمغان، ص 344 [18]: ترس و یک جهت خودتان را نسبت به این بنده ثابت کرده بودید . . . شما مهدی‌خان که نیستید که نه ترس داشته باشید نه محبت… محبت و ترسِ دوستی است که . . . پس ترس و محبت . . . اگر این دو چیز در کسی نباشد هیچ چیز از او نیست. ⟵  حس و محبت خودتان را نسبت به این بنده ثابت کرده بودید . . . شما مهدی‌خان که نیستید که نه حس داشته باشید نه محبت . . . محبت و حسِ دوستی است که . . . پس حس و محبت . . . اگر این دو چیز در کسی نباشد هیچ چیز در او نیست.
  • هرمس: 39، [1] و سیف ‌آزاد: 162 و 163: ”‌چون زن بیوۀ ایرانی پس از این کارها، خوب به نفرین و دعا خواهم کرد. “ / و نگاه: 15، [17 و 18] ”‌چون زن بیوۀ ایرانی پس از این کارها، نفرین و دعا خواهم کرد.“ / برلین، 144 [12 و 13]: ”‌چون زن بیوۀ ایرانی عارف پس از این کارها، خوب به نفرین و دعا خواهم کرد. “ هیچ‌یک از منتشرکنندگان این نامه متوجه موزون بودن این قسمت نشده‌اند؛ به همین دلیل تصور کرده‌اند کلمۀ ”عارف“ اضافه است و حذفش کرده‌اند؛ اما یک تک‌بیت از عارف است که باید به دیوان او افزوده شود:

چون زن بیوۀ ایرانی، عارف پس از این

کارها، خوب به نفرین و دعا خواهم کرد[22]

  • هرمس: 172، [4]  و  نگاه: 32، [14]: در دورۀ زندگانی از من نزد علی خواهد ماند  ⟵  در دورۀ زندگانی از من نزد دوستی مانند علی حواله می‌مانْد.
  • هرمس: 51، [17]  و  نگاه: 193، [1] و مجلۀ ارمغان (دورۀ 46، شهریور 1356، شمارۀ 6، صفحات 343-347) صفحۀ 772: بعداً این بهانه برای اظهار ارادت گردید  ⟵  نقداً این بهانه برای اظهار ارادت گردید.
  • هرمس: 59، [20] و عارفنامۀ هزار، صفحۀ 204: کول به قول عوام کول خیار تلخ خواهد شد. نگاه: 143، [19]: به قول عوام گول خیار تلخ خواهد شد. هر سه کلمه اشتباه است و ”کونِ خیار“ به معنای تهِ خیار صحیح است.
  • هرمس: 74، [4] و نگاه: 153، [13] و عارفنامۀ هزار، صفحۀ 225: ”اگر موفق به این خیال یعنی نوشتن شرح زندگانی خود نشدم. “ جمله با این فعل بی‌معناست و ”شدم“ صحیح است.
  • هرمس: 101، [14]: خصوصاً هوای بهار / و نگاه: 73، [17]: به‌خصوص هوای بهار. هر دو نادرست است: ”خصوص“ صحیح است.

هرمس: 134، [9] و نگاه: 102، [18]: مصراع دوم این بیتِ حافظ:

وفا مجوی ز کس، ور سخن نمی‌شنوی

به هرزه طالبِ سیمرغ و کیمیا می‌باش

در عارفنامۀ هَزار (صفحۀ 133) نادرست خوانده شده: ”وفا مجوی ز کس در جهان نمی‌شنوی“ در چاپ نگاه همین خطا تکرار شده و به‌خیال نیز با افزودن ”ور سخن“ داخل قلاب، خطا را به شکل دیگری تکرار کرده: ”وفا مجوی ز کس در جهان [ور سخن] نمی‌شنوی.“

  • هرمس: 127، [4] و نگاه: 127، [4]: عارف در ابتدای نامه‌اش این بیت سعدی را نقل کرده: ”به خاک پات که گر سر فدا کند سعدی / مقصر است هنوز از ادای احسانت.‌“[23]

مصراع نخست این نیز بیت در عارفنامۀ هَزار-که مأخذ این نامه است-اشتباه خوانده شده: ”به خاک پای تو کو سر فدا کند سعدی“ شباهت نوشتاری ”گر“ و ”کو“ و ”که“ سبب این اشتباه شده. عارف این مصراع را به یکی از این دو صورت نوشته بوده: ”به خاک پای تو گر سر فدا کند سعدی“  یا ”به خاک پات که گر سر فدا کند سعدی.“

  • هرمس: 173، [5] و نگاه: 27، [6]: غزل این شبی ناچیز ⟵  غزل این بندۀ ناچیز.
  • هرمس: 196، [18] و نگاه: 184، [17] و مجلۀ آینده (سال 15، خرداد تا مرداد 1368، شمارۀ 3-5، صفحۀ 397):[24] ”این شعر را از هر که هست“ حرف ”را» اضافه است.
  • هرمس: 197، [26] و نگاه: 186، [11] و مجلۀ آینده (همان شماره، صفحۀ 398): ”آیندۀ درخشان و برومند“ ⟵  ”آیندۀ درخشانِ آبرومند.“
  • هرمس: 198، [1] و نگاه: 186، [14] و مجلۀ آینده (همان شماره، صفحۀ 398): ”شریف و بزرگوار می‌خوانم“ ⟵  ”شریف و بزرگوار می‌خواهم. “
  • هرمس: 200، [12] و نگاه: 189، [12] و مجلۀ آینده (همان شماره، صفحۀ 400): نباید منزل کرده وارد منزل من شود  ⟵  نباید تنزّل کرده وارد منزل من شود.
  • هرمس: 226، [6] و نگاه: 205، [6]: عمر خود را به بی‌خیالی تمام نکرده بودم ⟵  عمر خود را به خیالی تمام نکرده بودم.
  • هرمس: 226، [20]: در طواف مقبره، از ایرانی را از ایرانیت دل‌تنگ و بیزار می‌کند / نگاه: 206، [4]: ایرانی را از ایرانیت دل‌تنگ و بیزار می‌کند. ⟵  در اطراف مقبره، ایرانی را از ایرانیت دل‌تنگ و بیزار می‌کند.
  • هرمس: 227، [15] و نگاه: 207، [2]: کمتر از حافظ بدانند می‌نویسم ⟵  کمتر از حافظ بدانند می‌خواهم.
  • هرمس: 227، [21]: لباس کرباس درخشان پوشانده است. / نگاه: 207، [7]: لباس کرباس بدخشان پوشانده است. (به نظر می‌رسد کلمۀ ”درخشان“ نادرست خوانده شده است).
  • هرمس: 228، [5]  و  نگاه: 207، [20]: می‌توانند داخل شوند  ⟵  می‌تواند داخل شود.
  • هرمس: 223، [10]  و  نگاه: 209، [10 و 11]: ما خود خدا شویم و برآوریم کار خویش ⟵  ما خود خدا شویم و برآریم کار خویش.

 

4- افتادگی‌های هر دو کتاب و منابع دیگر

  • نامۀ شمارۀ 18 چاپ هرمس (صفحات 89-95) ناقص است و صورت کامل آن در چاپ نگاه (صفحات 69-70) آمده است.
  • هرمس: 90، [5] و نگاه: 62، [13]: منتشر کنید غیر از این چند نفر، باز اشخاصی بودند که در سوز آن شرکت داشتند و هیچ‌کدام.
  • هرمس: 165، [20] و نگاه: 174، [6] و عارف شاعر ملی ایران: 568، [6]: ”و به ورود به اتاق“ به نظر می‌رسد کلمۀ ”محض“ افتاده است: ⟵  و به‌محض ورود به اتاق.
  • هرمس: 196، [7] و نگاه: 184، [7] و مجلۀ آینده (سال 15، خرداد تا مرداد 1368، شمارۀ 3-5، صفحۀ 397): اگر جواب ننویسم بد، بنویسم و دروغ بنویسم بدتر.
  • هرمس: 196، [11] و نگاه: 184، [12] و مجلۀ آینده (همان شماره، صفحۀ 397): ”همچنین نبودن با افکار عمومی“ ⟵  ”هم‌خیال نبودن با افکار عمومی.“
  • هرمس: 198، [8] و نگاه: 186، [22] و مجلۀ آینده (همان شماره، صفحۀ 398): کلمۀ ناخوانا ”غزل“ است: ”در موقع بیکاری غزل ساخته به جهت من بفرستید. “
  • هرمس: 199، [11] و نگاه: 188، [4] مجلۀ آینده (همان شماره، صفحۀ 400): ”مانند سایر آرزوهای من به گور خواهد رفت“ ⟵  ”مانند سایر آرزوهای من با من به گور خواهد رفت.‌“
  • هرمس: 201، [6] و نگاه: 190، [11] و مجلۀ آینده (همان شماره، صفحۀ 401): ضمناً راجع به مسئلۀ ⟵  ضمناً چون راجع به مسئلۀ.
  • هرمس: 228، [1]  و  نگاه: 207، [15]: ولی می‌دیدم بیشتر، خصوص  ⟵  ولی می‌دیدم بیشترِ مردم، خصوص.
  • هرمس: 228، [3]  و  نگاه: 207، [17]: جمله چنین است: ”علت آن هم معلوم شد که (آنها را به‌هیچ‌وجه راه نمی‌دهند) هرکه در آن آستانه راه ندارد. “عارف روی عبارت داخل پرانتز خط کشیده و به جایش آن مصراع را آورده. نورمحمدی عبارت داخل پرانتز را نیاورده؛ به‌خیال هم که آورده فعل را اشتباه خوانده و آورده: آنها را به‌هیچ‌وجه راه نمی‌دهم.

 

5- موارد دیگر در هر دو کتاب و منابع دیگر

  • هرمس: 31، [5 و 6] و نگاه: 17، [7]: نشانه‌های جملۀ معترضه اضافه و اشتباه است.
  • هرمس: 162، [3] و نگاه: 169، [3]: این جمله جعلی است: ”خداوندا چقدر نزدیک است دل‌های پاک بی‌آلایش با یکدیگر! “(منبع این نامه عارف شاعر ملی ایران است).
  • هرمس: 188، [4] و نگاه: 199، [3]: ”هرچه فکر می‌کنم ده پانزده روز به تهران، هم برای دیدن پایتخت مملکتم و هم دیدار چند نفر از دوستانم از قبیل مرحوم میرزا سلیمان‌خان که نمی‌دانید مرگ [پسر] این مرد شریف و بزرگوار با من چه کرد‌ بیایم،‌ باز مرا منصرف می‌کند. “بدون شک کلمۀ پسر یا فرزند افتاده است و منظور حبیب میکده است.
  • هرمس: 190 و نگاه: 191: این نامه از عارف و ایرج (صفحات 29-30) نقل شده و حائری در آثار منتشرنشدۀ عارف قزوینی (صفحۀ 278) این نامه را با تغییر‌های دلخواه دگرگون کرده است. در چاپ هرمس این نامه از کتاب آثار منتشرنشدۀ عارف قزوینی نقل شده است و در چاپ نگاه از کتاب عارف و ایرج. بنابراین، دخل و تصرف‌های حائری در این نامه به چاپ هرمس هم راه یافته است.
  • نامه‌های شمارۀ 13 و 14 چاپ نگاه (صفحات 73-84) دوبار چاپ شده‌اند.
  • در صفحات 84 و 180 چاپ نگاه به‌جای شمارۀ پانویس، حرف ”گ“ آمده است!
  • در قسمت اسناد و تصاویر چاپ نگاه شمارۀ همۀ نامه‌ها نادرست است: تصویر نامۀ 41 مربوط به نامۀ 42، تصویر نامۀ 42 مربوط به نامۀ 43، تصویر نامۀ 43 مربوط به نامۀ 44، تصویر نامۀ 49 مربوط به نامۀ 50 و تصویر نامۀ 51 مربوط به نامۀ 52 است.
  • مصراع‌ها در چاپ هرمس داخل گیومه قرار گرفته‌اند؛ اما در چاپ نگاه بدون گیومه یا برجستگی، در متن آمده‌اند: بنگرید به صفحۀ 105: چون زخم تازه دوخته از خون لبالبم و صفحۀ 120: رفتی و نمی‌شوی فراموش و . . .
  • گیرندۀ نامۀ شمارۀ 4 چاپ هرمس (صفحات 34-36) که ناشناخته مانده به دو دلیل بدون تردید صادق رضازاده شفق است:
  1. خطاب‌های عارف به گیرندۀ نامه: ”به جهت حضرتت هم خواندم . . .، “ ”تقدیم حضور مقدست دارم تا بدانید که خیالت بزرگ‌ترین مشغولیات من است. “
  2. دلیلِ آشکار دیگر، بیت پایانیِ غزلی که در این نامه درج شده:

هوای کوی رضازادۀ شفق بیرون

نمی‌رود ز سرِ عارف بیابانی

  • هرمس: 53، [آخر]: پول هم زیاد دارند. در موقع . . .: نقطه اضافه است و جمله را قطع کرده است؛ نیز: صفحۀ 205، [3].
  • هرمس: 83، [16]: علامت سؤال پس از عبارت ”اَبْلَغُ مِنَ التَّصريح“ برای چیست؟ آیا معنی این کلام مشهور دانسته نشده است؟
  • هرمس: 121، [20]: شهریار شیرازی ⟵  عارف اوایل گمان می‌کرده محمدحسین شهریار اهل شیراز است و او را شهریار شیرازی خوانده؛ اما گردآورنده باید این نکته را در پانویس می‌نوشت و در صفحۀ 224 اعلام هم شهریار شیرازی باید به شهریار تبریزی تغییر کند.
  • تا امروز مآخذ ابیاتی که عارف در نثرش بدان‌ها استناد جسته و نقل کرده مشخص نشده است. در این دو کتاب نیز چنین است و گذشته از پاره‌ای بیت‌های مشهور، خواننده نمی‌داند بعضی بیت‌ها از عارف است یا نه. من در مقاله‌ای دیگر مآخذ ابیات عارف را به دست داده‌ام.
  • هیچ‌کدام از دو کتاب ویرایش و نسخه‌پردازی فنّی و دقیق ندارند و به‌ویژه خطاهای پاراگراف‌بندی دو کتاب سیاق جمله‌ها را در موارد بسیاری بر هم زده است:
  • هرمس: 78، [2]: ریختن چند دانه اشک‌بار یا ⟵  ریختن چند دانه اشکِ با ریا.
  • هرمس: 96، [12]: لازم تکرار نیست تنها چیزی ⟵  لازم تکرار نیست. تنها چیزی. (نقطه لازم است).
  • هرمس: 97 سطر 6: خواهم این گفت: که فرمایش سعدی این است (جای نادرست علامت دو نقطه).
  • هرمس: 123، [بیت آخر]: حکمیّت زد و کس ⟵  حکمیت ز دو کس.
  • عارف شماره‌ها و تواریخ را به عدد نمی‌نویسد. در چاپ هرمس در بسیاری از موارد به‌صورت عددی ذکر شده‌اند. (بنگرید به: صفحات 141، [2]، 121، [8] و 128، [3] و 130، [1] و 66، [1] و 67، [9] و 61، [27]).
  • ضیاءالدین و ضیاءالواعظین و نام‌هایی از این دست در سراسر چاپ هرمس بدون همزه آمده‌اند (ضیاالدین و ضیاالواعظین): (نمونه: صفحات 32 و 210).
  • هرمس: 137، [19]: بی‌علاقه به وطن و (به) همه‌چیز آن ⟵  حرف ”به“ در دست‌نویس نامه نیامده و گردآورنده به‌اشتباه داخل پرانتز افزوده است.
  • هرمس: 172، [12]: سلسلت‌النسب⟵ سلسله‌النسب.
  • هرمس: 180، [5]  و  نگاه: 23، [15]: خورد خواهد کرد  ⟵  خرد خواهد کرد.
  • هرمس: 187، [7]: کاغذِ‌ مصدّر کشیده ⟵  کاغذِ‌ مصدر کشیده.
  • نگاه: 188، [1]: استخوان‌های مرا خورد کرد ⟵  استخوان‌های مرا خرد کرد.
  • نگاه: 196، [24]: خیال مرا کشت ⟵  مرا خیال کشت.
  • هرمس: 200، [2]: می‌شود، گفت ⟵  می‌شود گفت.
  • هرمس: 200، [27]: نوشته‌(ام) ⟵  نوشته‌[ام].
  • هرمس: 211، سطر یکی به آخر ”ارایه“ غلط و ”ارائه“ صحیح است. عارف ”بریطانیا“ نوشته؛ اما در متن ”بریتانیا“ آمده که صحیح است؛ اما پرسش این است که چرا یکدست‌سازی املایی در همۀ موارد رعایت نشده؟ در همین صفحه (سطر 24) کلمۀ ”تالار“ به‌صورت ”طالار “ آمده است؛ همان‌طور که در صفحات 210 (سطر 11) و 213 (سطر 9) و 217 (سطر 15) ”شام و ناهار“ در دست‌نویس عارف ”شام و نهار“ است.هرمس: 216، [24 و 25]: ”در این زمینه دگر جای حرف باقی نیست. “یک مصراع است و عارف در پرانتز گذاشته؛ اما در کتاب به‌گونه‌ای آمده که مشخص نیست شعر است.
  • هرمس: 220، مصراع دوم بیت سوم: ست هرجا اراذلی دارد ⟵  هست هرجا اراذلی دارد.
  • نامۀ شمارۀ 68 چاپ هرمس (صفحۀ 232) را نگارنده در روزنامۀ شفق سرخ یافت. در سطر بیستم یکی دو کلمه مبهم است: ”کمیتۀ دیه.“ آیا کمیتۀ ارامنه نیست؟ عارف در یادداشت یکی از شعرهایش از ”کمیتۀ ارامنه“ سخن گفته است.
  • هرمس: 218، [22]: عبارات مبهم است.

 

6- خطاهایی در تاریخ نگارش و تشخیص گیرندۀ چند نامه

  • تاریخ نامۀ شمارۀ 1 چاپ هرمس (صفحۀ 23) سال 1300 قید شده است و این یکی از خطاهای فاحش این کتاب در ذکر تاریخ نامه‌هاست؛ زیرا عارف در پایان نامه تاریخ را آورده است: ”جمعه دوازدهم شهر شوال 1340“ (جمعه به‌نادرست شنبه خوانده شده) که مطابق 19 خرداد 1301 شمسی است.
  • تاریخ نامۀ 15 چاپ نگاه (صفحۀ 85) سوم فروردین‌ماه 1311 است که 1312 ذکر شده است.
  • تاریخ نامۀ شمارۀ 30 چاپ نگاه (صفحات 130-131) 1307 تا 1309 درج شده؛ اما مقالۀ بازیگوش در روزنامۀ شفق سرخ (سال 10، 18 شهریور 1310، شمارۀ 1866) چاپ شده؛ بنابراین تاریخ نامه سال 1310 اواخر شهریور یا پاییز است.
  • تاریخ نامۀ 35 چاپ هرمس نامشخص مانده است. عارف در آغاز نامه نوشته: ”چندی پیش در یکی از نمرات روزنامۀ شفق سرخ مقاله‌ای در تحت عنوان’عنوان‌های بی‌جان‘ به قلم آقای رشید یاسمی خواندم. “مقاله‌ای که عارف از آن یاد می‌کند یکشنبه 11 فروردین 1308 در شمارۀ 1174، صفحۀ 4 شفق سرخ چاپ شده؛ از مقالۀ دیگری نام ‌می‌برد که صورتگر نوشته و ”ما خرابیم، چو صفر اندر حسابیم“ . . . مقالۀ صورتگر با عنوان ”روزهای تعطیل“ در دو شمارۀ شفق سرخ منتشر شد:
  1. پنج‌شنبه، 21 شهریور 1308، شمارۀ 1302، صفحۀ 1.
  2. جمعه، 22 شهریور 1308، صفحۀ 2.

بنابراین، تاریخ نامه باید هفتۀ آخر شهریور 1308 باشد.

  • تاریخ نامۀ شمارۀ 51 چاپ هرمس و 3 چاپ نگاه نامشخص مانده است. متن روی پاکت نامه چنین بوده که در هر دو چاپ افتاده است: ”حضور محترم حضرت مستطاب بندگان اجل عالی آقای کلنل نصرالله‌خان دام اقباله مشرف شود، شنبه بیست و پنجم ربیع‌الآخر 1341“ که مطابق است با 24 آذر 1301.
  • تاریخ نامۀ شمارۀ 54 چاپ هرمس 1309 قمری قید شده؛ اما هجری شمسی صحیح است.
  • تاریخ نامۀ 61 چاپ هرمس نامشخص مانده و تاریخ همین نامه در چاپ نگاه سال 1309 قید شده است. عارف در پایان این نامه نوشته: ”ناهید پنج شش ماه پیش برای بردن من از تهران به همدان آمده نرفتم. “در نامه‌ای از عارف به غفاری فرخان که تاریخ اواخر 1309 دارد عارف نوشته: ”چهار روز پیش ناهید با جمعی به منزل من آمده و گفت عزم کرده‌ام تو را به تهران ببرم. “بنابراین، تاریخ نامه باید بهار یا تابستان 1310 باشد.
  • نخستین شمارۀ مجلۀ ماهانۀ دختران ایران مرداد 1310 منتشر شد و آخرین شمارۀ آن آبان 1311؛ بنابراین در تاریخ‌گذاری نامه‌نگاری‌های عارف با زنددخت باید این موضوع مورد نظر باشد.
  • در نخستین پانویس نامۀ شمارۀ 62 چاپ هرمس، گیرندۀ نامه زنددخت شیرازی دانسته شده؛ اما به سه دلیل این حدس نادرست و بلکه عجیب است:
  1. نامه با تمسخر خطِ مخاطب و گیرندۀ نامه آغاز شده؛ پس هرگز نمی‌تواند برای زنددخت باشد.
  2. دختران ایران زنددخت مجلۀ ماهانه بوده و نه روزنامه. عارف گیرندۀ نامه را صاحب روزنامه خوانده است.
  3. در پاراگراف پایانی خطاب به گیرنۀ نامه نوشته: ”بلی آقا . . . “
  • مخاطبِ نامۀ شمارۀ 67 چاپ هرمس (صفحۀ 231) چنین خطاب شده است: ”مدیر روزنامۀ شفق! وکیل محترم دارالشورا حضرت شفق! “ این نامه پدر صادق رضازاده شفق (حاج‌آقا رضازاده) نوشته شده؛ اما گردآورنده در خطایی فاحش، روزنامۀ شفق را با روزنامۀ شفق سرخ اشتباه گرفته و گیرندۀ نامه را ”علی دشتی“ دانسته است.
  • از دیگر ضعف‌های چاپ هرمس درهم‌ریختگی نامه‌ها از نظر ترتیب تاریخی است. تاریخ بعضی نامه‌ها کاملاً ‌مشخص است، اما فی‌المثل نامۀ سال 1309 پس از نامۀ سال 1311 قرار گرفته است.
  • در بخش اعلام چاپ هرمس نیز خطاهایی عجیب راه یافته: مظفرالدین‌شاه و مظفرالدین‌میرزا (ولیعهد ناصرالدین‌شاه) دو شخص به شمار رفته‌اند. نام حسن وحید دستگردی در بخش حرف ”دال“ نمایه شده است (صفحۀ 243) و همگان می‌دانند که وحید دستگردی نام خانوادگی شخص مورد نظر و نامش نیز حسن بوده است.

 

[1]ابوالقاسم عارف قزوینی، دیوان میرزا ابوالقاسم عارف قزوینی، به کوشش صادق رضازاده شفق (برلین: چاپخانۀ مشرقی، 1303).

[2]ابوالقاسم عارف قزوینی، کلیّات دیوان عارف قزوینی، به ‌اهتمام عبدالرحمان سیف آزاد (تهران: چاپخانۀ تابان، 1327).

[3]ابوالقاسم عارف قزوینی،  کلیّات دیوان عارف قزوینی، به‌ اهتمام عبدالرحمان سیف آزاد (چاپ 2؛ تهران: چاپخانۀ تابان، 1337).

[4]ابوالقاسم عارف قزوینی، دیوان عارف قزوینی، به ‌اهتمام عبدالرحمان سیف‌ آزاد (چاپ 6؛ تهران: امیرکبیر، 1356).

[5]ابوالقاسم عارف قزوینی، عارف قزوینی شاعر ملی ایران، تدوین سیدهادی حائری (تهران: جاویدان، 1364).

[6]سیدهادی حائری، آثار منتشرنشدۀ عارف قزوینی (تهران: جاویدان، 1372).

[7]نصرت‌الله فتحی، عارف و ایرج (تهران: چاپ‌پخش، 1333).

[8]نامه‌های عارف قزوینی، به ‌کوشش مهدی نورمحمدی (تهران: نگاه، 1391).

[9]نامه‌های عارف قزوینی، به ‌کوشش مهدی به‌خیال (تهران: هرمس، 1396).

[10]در سراسر این مقاله، شمارۀ نخست به صفحه و اعداد داخل قلاب به سطر ارجاع می‌دهند. صورت صحیح کلمات و عبارات و جمله‌ها پس از علامت ⟵  آمده است.

[11]عصبانیت و آزردگی.

[12]لحظه و موقع.

[13]حرف‌ها و کلمات و عبارات و جمله‌های مشخص شده از متن نامه‌ها افتاده‌اند.

[14]کلمات و عبارات داخل قلاب [* *] حذف شده‌اند.

[15]عارف قزوینی، دیوان عارف قزوینی، به‌کوشش مهدی نورمحمدی (تهران: سنایی، 1381).

[16]. به نظر می‌رسد این چند کلمه نادرست خوانده شده است.

[17]. هَزار عباراتی را حذف کرده است.

[18]بنگرید به سعید پورعظیمی، ”تصحیح دیوان عارف قزوینی بر اساس دست‌نوشته‌های نویافته“ (رسالۀ دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه خوارزمی، 1397)، 147.

[19]کلمه ناخواناست.

[20]کلمه ناخواناست.

[21]موقع، لحظه.

[22]بنگرید به پورعظیمی، ”تصحیح دیوان عارف قزوینی بر اساس دست‌نوشته‌های نویافته،“ 72.

[23]مصلح‌الدین سعدی شیرازی، غزل‌های سعدی، ‌تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی (تهران: سخن، 1385)، 266.

[24]ابوالقاسم عارف قزوینی، ”نامۀ مهم عارف قزوینی به رعدی آذرخشی،“  آینده، سال 15، شماره‌های 1 تا 3 (خرداد تا مرداد 1368).

آمیزش صنعت شعر عربی و سنت درباری فارسی

Introduction

Abū ’l-Najm Aḥmad ibn Qows ibn Aḥmad Manūchihrī of Dāmghān (d. circa 1040/41) started his career at the court of Falak al-Maʿālī Manūchihr (r. 1012-1031), a ruler of the Zīyārid dynasty (930-1090) who governed the southern shores of the Caspian Sea.[1] Although the poet took his pen name Manūchihrī from this ruler, there are no evidence in the poet’s writings that Falak al-Maʿālī was his patron. Later he travelled to Ghazna, in present-day Afghanistan, where he became a prominent courtly poet during the reign of Masʿūd (1030-1041), son of the mighty ruler Sultan Maḥmūd of Ghazna. Manūchihrī’s name is usually mentioned with other major court poets in Persian, such as Farrukhī (d. circa 1037) and ʿUnṣurī (691-1039).[2] Manūchihrī was an able and innovative panegyrist, especially famous for his wine poetry and his introduction of a new poetic strophic poem called musammaṭ, which was imitated by several other poets. He wrote eleven musammaṭs. His collected works (dīwān) consists of 2785 couplets that have survived.

His style is different from the other poets of the period, as his talent lies in his vivid descriptions of nature, that impact strongly on sensory perceptions. He is like an able camera- man who zooms in closely on an object and depicts it in minute detail from different perspectives. In his seminal work, Ṣuwar-i Khiyāl dar shiʿr-i Fārsī, M.R. Shafīʿī-Kadkanī devotes a chapter to Manūchihrī’s ingenious descriptive technique by analysing how the poet depicts one drop of rain from different perspectives in several consecutive lines.[3] The diversity of his descriptions is exceptional, from fresh blooming meadows to scorching deserts, from descriptions of the winter and rain to spring gardens, which he usually connects to animating descriptions of wine and wine-making. As Gh-Ḥ. Yūsufī remarks, since Manūchihrī’s poetic experience is personal, his poetry is devoid of any elements of imitations. The images and metaphors are all based on his own imagination. He describes nature for the sake of nature and not, as we see in other Persian poets, as a backdrop to indicate the conditions of a character, or as a symbol for mediations on the spiritual world. His depictions of nature are lively and dynamic as in the following description of the sunrise, in which the sun is presented as a thief coming out of its dark ambuscade, with a wounded head:

 

The disc of the sun raised its head from behind Mount Alborz

Like a blood-soaked thief showing his head from the hiding place;

Like a half-dead lamp

To which oil is added moment by moment.

 

Manūchihrī is a cheerful poet who devotes much of his poetry to describing wine, the Persian autumnal and spring festivals, flora and fauna, and merry making.[4] Furūzānfar characterises his poetry as follows:

In all of his poetry, consisting of some 3000 couplets, there is not one depressed word, no sorrowful phrase: all of his poetry is full of cheer and joy. This is one of the strengths of his poetry, less seen in other poets whose poetry, although it may be descriptions of festive courtly gatherings (majlis), celebrating joyous and gratifying times, shows traces of heartburning lamentations between the lines. Although their poetry is outwardly smiling, they are inwardly mourning.”[5]

Allegorical descriptions of wine-making in Persian are often based on Rūdakī’s (860-940) famous poem, commonly known as the “Mother of Wine,” but Manūchihrī experiments with new ways of presenting the same topic in different poems.[6] Such poems are literary exercises, displaying his poetic talent, rather than depicting the Persian courtly world. Elsewhere I have shown that Manūchihrī’s literary descriptions are so focused on the language, especially the metaphors and imagery, that his text creates a world of its own.[7] The focus on metaphors makes several passages in his poems sheer riddles, while other descriptions turn to an animating world in which even the tiniest element such as the seed of a pomegranate comes to life:

This pomegranate is like a pregnant woman;

There are a handful of baby boys inside the pregnant belly.

Unless you smash her to the ground, she will not deliver her babies;

When she delivers her babies, one should eat them.

A mother gives birth to one, two or three babies;

Why is this pomegranate the mother of three hundred babies?

So long as a baby is not out of the womb, the mother

does not put it in bed; this is no secret, everyone knows this.

In her belly, the mother has made yellowish beds for the babies,

And the heads of the babies can be detected within the womb.[8]

 

Manūchihrī is also a poet in whose Dīwān we hear a rich array of sounds from nature.[9] In several of his nature descriptions, he catalogues the singing birds. Suffice it here to give two stanzas of one of his strophic poems as an example:

 

The ring dove clad in ermine has filled its crop with wind,

Partridge has poured musk in the ears,

The nightingales are singing in delight, the doves are cooing loudly,

The mouth of the tulip is filled with musk, the mouth of the palm is full of honey,

Lily smells of camphor, the rose bush is selling pearls,

And spring time is an eternal garden. (…)

 

A bird is hanging down from a tree branch,

The black crow is sprinkling civet to the wings.

A spring cloud is driving its horse in the distance,

while pearls are trickling down from its hooves on the road.

The wind is scattering black musk and shimmering pearls

in the mouths of tulips.[10]

 

Manūchihrī’s Panegyric Poem, ‘the Raven of Separation’

While much attention has been paid to Manūchihrī’s depictions of vernal gardens, his panegyrics in which he describes how a grape has become pregnant and how grapes are processed into wine, and his individual descriptions of objects such as his peerless poem on the depiction of a candle, little or no attention has been given to his descriptions of the desert. The topos of the ‘Raven of Separation’ was part of the description of the desert in classical Arabic poetry.[11] Manūchihrī adopts the Arabic topos, but does not merely imitate. He tries not only to outshine his Arab counterparts, but also to transform the topos in a Persian way. Hellmut Ritter detected a fundamental contrast in the way Persian and pre-Islamic Arab poets looked at the world around them and translated their views in their poetry. About the Arab poet, he says, he “is above all concerned to catch the details as precisely as possible; his poetic feelings are satisfied when this aim has been achieved” whereas the Persian poet “becomes enthusiastic when the object observed appeals to his creative imagination and takes a pleasure … beyond everything else in the fantastic transformation of the objects he observes in themselves. He has another way of looking at things than the Arab.”[12] De Bruijn rightly responds to this, that the Persian style of description and comparison found its way into Arabic poetry of the early Abbasid period (8th-9th centuries), and there is no reason to attribute racial characteristics to the poets.[13] In addition, many Persian poets wrote in Arabic and a watershed division, especially in the early phase of Persian poetry, remains problematic. As regards the genre of poetic description, Abū Nuwās (d. circa 815) introduced techniques of visual description to Arabic, and there are, of course, numerous instances of the impact of Arabic poetic style on Persian.[14] Persian poets such as Manūchihrī contrive new imagery and metaphors to depict an object or idea chiefly to outdo their predecessors and contemporary poets, whether Arabic or Persian. The poet’s financial existence depended on his continuing new ways of attracting attention, which was essential to gain financial support from a courtly patron.

Manūchihrī is exceptional in his ingenious descriptions, his technical skills, and originality, showing his mastery of the Arabic poetic tradition.[15] In fact, as Clinton says, his profound knowledge of Arabic poetry made him unique among his contemporaries and was “a defining feature of his work,” yet his “attempts to find a home for the Arabic qaṣīdah in Persian were a failure.”[16] He wrote several panegyric odes based on Arabic topoi. In these poems he blends Persian and Arabic elements.[17] Clinton is right when he says that Arabic poetry did not enter into Persian literary tradition in the form of translations of individual poems but rather almost exclusively through the “translation of individual lines, metaphors and images.”[18] Manūchihrī’s poem with the opening couplet “O raven, croak no more your cry, for you have separated me from my love” is often cited as an example of his Arabism.[19] Even in the medieval times, this particular poem was discussed in Persian rhetorical manuals such as Shams-i Qays because of its artificial Arabism.[20]

Discussing Manūchihrī’s Arabic orientated panegyrics in the courtly Persian context, Meisami wonders “what world is this? Not merely a hybrid world in which disparate conventions are yoked together, but a world in which the aspiring court poet must constantly struggle and outdo his rivals, prove himself with poetic tours de force.”[21] The urge to outshine rivals and secure a firm position at the court drives Manūchihrī to draw on Arabic materials to create new and original metaphors and imagery within the literary conventions. Dhabīḥullāh Ṣafā adds to this that by drawing on Arabic panegyrics Manūchihrī compensated for his youth as compared to established poets such as ‘Unṣurī.[22] Although Manūchihrī employed many Arabic words that were regarded as archaisms at that time, the spirit of his poetry is vivid so that the vocabulary does not decrease our reading appreciation. His innovative and original imagery made him a transitional figure from the inimitably simple Khorasani style to the more convoluted poetic style of ʿIrāq. His new way of composing panegyric odes also makes him a transitional figure. Meisami rightly regards him as a transitional figure “noted for his composition of both ‘Arabic’ and ‘Persian’ qaṣīdahs, and particularly noteworthy for his development of the later type.”[23]

***

This essay will analyse one of Manūchihrī’s panegyric poems to see how he treats an Arabic topos and how he integrates it within the Persian literary conventions. The poem is qaṣīda number 53 of his dīwān and is based on the genre of the beloved’s deserted encampment. In this genre, the suppliant lover pursues the beloved, who journeys from place to place in the desert. In the classical Arabic nasīb, the crow, which is attracted to the remains of encampments, announces the departure of the beloved’s tribe with its raucous cry. There are several descriptions in Arabic poetry depicting the lover at such an empty spot. The lover arrives too late, sees the traces of the beloved’s ‘aban­doned campsite’ (aṭlāl), and bursts into tears and sings songs, complaining of the beloved’s infidelity and cruelty.[24] This association of the bird with the place vacated by the beloved engendered the notion of ‘the Raven of separation’ (ghurāb al-bayn).[25] Ghurāb is used for both the raven and the crow. In Arabic ornithomancy and literary tradition it is regarded as an ominous bird.[26] The word ghurāb appears once in the Koran (5:31).[27] Here the crow is sent from Paradise to show the murderous Cain how to bury his brother Abel.[28] The crow also appears in a story in which Noah sends it out to explore the land, but when the crow finds a carcass, it does not return. A crow also appears in the Thamūdic tradition, where it is a messenger sent to Kānūh, the high priest of the Thamūd. Whereas in the Koran the bird is sent to instruct Cain how to bury his brother, in this tradition the same bird sent from Paradise is the messenger of resurrection, awakening Kānūh from his century-long sleep.[29]

In Islamic mystic cosmology, every bird has its place and symbolic value. The semiotic of the crow is ambivalent. The bird is contrasted to the white falcon, a symbol of the soul, which is exiled in the company of crows.[30] The crow also appears as a contrast to the nightingale, especially in descriptions of autumnal gardens. With the coming of the cold season, the crows enter the garden, putting the nightingale to flight. In such descriptions, the crow represents worldly existence which sends the soul into exile. The connection to exile is strengthened by the fact that the Arabic root of its name, ghurāb, means ‘to go away,’ ‘to depart,’ ‘to withdraw,’ ‘to go westwards,’ and ‘to exile.’ In Ibn ʿArabī’s (d. 1240) philosophy, the crow stands for the Universal Body, i.e., the Perfect Human Being. For Ibn ʿArabī, the crow is Abraham, God’s intimate friend, possessing all the qualities of the perfect man. Jaffray states, “Permeated with divine qualities, as light permeates inchoate matter, Abraham becomes the manifest locus of the hidden God.”[31] Because of its jet-black colour, the crow is the keeper of the secrets and the “repository of trust.”[32]

In Shiism, the crow is used by ‘extremist’ Shiites, who believe that ʿAlī and Muḥammad were physically as similar as one crow is to another.[33] When the Angel Gabriel brought the revelation, which was intended for ʿAlī, he gave it to Muḥammad by mistake. In the extremist Shiite views, God wanted to appoint ʿAlī as a prophet, but due to Gabriel’s blunder, Muḥammad became the prophet. The adherents of this idea were called ghurābiyya. They also believed in ʿAlī’s divinity and that he had the form of a crow in heaven.

The crow appears in old Arabic love poetry. In the romance of Qays and Lubna as reported in al-Isfahānī’s al-Aghānī, the frustrated lover, Lubna “buys up and kills all the ravens she comes across.”[34] In the Dīvān attributed to the ninth century poet al-Wālibī, a number of references are made to Majnūn’s communion with a crow. In Persian literature, the crow has both negative and positive associations. In modern Persian literature, the novella by Maḥmūd Masʿūdī, Sūrat al-Ghurāb comes to mind, which “recounts contemporary man’s quest for the truth,” led by a raven.[35] Generally speaking, the crow is a bird of ill-omen in Persian literature, but its positive attri­butes are also referred to. Its representa­tion as a malevolent bird is probably under the influence of Arabic literature. In Niẓāmī’s romance Laylī and Majnūn, based on Arabic anecdotes, there are several monologues in which the separated lover Majnūn talks to himself or to the wind or the birds to bring his message to Laylī. The poet refers not only to the crow’s colour and its function as a courier, but also to the bird’s beauty, comparing its black and shining plumage to the locks of Laylī’s hairs and to a tenebrous night. The bird’s eyes are compared to gleaming lamps.[36] Niẓāmī’s emulators deal with this scene creatively. ʿAbd al-Raḥmān Jāmī (1414-1492) takes the crow’s cawing as a good omen.[37] Fuzūlī replaces the crow with a caged pigeon, depicting how Majnūn releases the bird by offering the hunter a pearl.[38]

 

Analysis of Manūchihrī’s Panegyric

Manūchihrī’s poem consists of 47 couplets and can be divided into several sections. The opening is long, from line one to 34, which in turn is divided into a vivid description of the crow (ll. 1-3), a description of the beloved, her campsite and the lover’s condition (ll. 4-8), a description of the camel (ll. 9-11), of the desert (ll. 12-35) and of the night (ll. 24-34). The praise of the patron is blended with the description of the dawn, which is followed by self-praise (ll. 42-45) and the final praise of the patron (ll. 45-47). The opening part describes the crow and its distressing cry. Arriving at the beloved’s abandoned campsite, the lover sees nothing but a gathering of cawing crows. The cawing of the crow reminds the lover of his fate. Both the crow’s harsh cry and its black colour emphasize the lover’s distressed state. In this poem, the ‘raven of separation’ is introduced in the first three couplets:

 

  1. Woe to this raven of separation and his caw,

whose sorrowful cry has thrown me in mourning.

  1. It’s not the raven of separation but a Messenger

whose prayer has quickly been answered.

  1. The raven of separation has become a flutist

and I’ve become weary of hearing its flute.[39]

 

In lines four and five, the narrator refers to the beloved, who is cruel, indifferent and inconstant. As usual, no reason is given for the beloved’s abandonment of the lover. It is part of the poetic genre to depict the beloved as unfaithful. In fact, once the beloved’s traits are enumerated, the lover finds himself in a position to blame her. The lover often complains of the beloved’s infidelity:

 

  1. The faithless beloved has gone, her habitation

as much a ruin as her loyalty.

  1. Where she once stayed, I pitch my camp,

her campsite, instead of her, shows loyalty to me.

 

In the next lines, the narrator focuses on the lover’s condition and draws a number of comparisons. The beloved’s campsite, which in the lover’s eyes is as sacred as the House of God, has become a ‘Mecca’ for wild animals that feast on the leftovers, and the lover’s tearful eye is compared to the zamzam fountain in Mecca:

 

  1. Since her place is now the Ka’ba of wild creatures

my eyes are like the Zamzam Fountain.

  1. The clouds [upon her head] resemble my [weeping] eyes,

the gentle breeze of this place resembles my cold sigh.

  1. My body is ruined from weeping for her

Her body s ruined because of weeping.

 

To reiterate the lover’s loneliness and his lack of companionship, the narrator states that even his camel has gone. Through a series of comparisons, the lover describes the beauty of the camel in the desert.[40] Its long and powerful legs are likened to the feet of God’s throne. Like a ship cruising in the vast ocean, the lover’s camel is the only vehicle that can transport him in the desert. The narrator’s comparisons of the camel with the ship is indeed original:

 

  1. O, where is my light-footed camel

whose legs are like the feet of God’s throne?

  1. Like a boat [under sail] with its oar [extending] from its stern

to her canopy, her buttocks and her back,

  1. Her reins, her gait, her rider,

Her hump, her forelegs, and the riding crop.

 

The poet then describes the desert and the lover’s forlorn feeling. The desert is another symbolic element that functions not only as the setting, but also as the objectivisation of the lover’s lack of hope for union. The lover knows of the barrenness of the desert and the dangers he must face alone. His physical thirst for water corresponds to his thirst for union with the beloved: both are mirages. The narrator makes a pun on the word sarāb, which means ‘mirage’ but it can also be read as sar-āb, meaning ‘fountainhead.’ The pun shows the lover’s confusion, which is further stressed by inserting the word āb, ‘water,’ immediately after the word sarāb. The lover has to traverse the desert under a bleaching sun that steals any moisture. The plants do not grow tall, but are frizzy like a black man’s hair. There is no human king to rule such a vast land, instead the rulers are demons and ghouls surrounded by venomous serpents. In qaṣīdas in which the court and the courtiers are described, the king is usually in the middle while courtiers are gathered on both flanks in hierarchical order, while dancers and musicians entertain the king and his courtiers, pouring wine and flirting with the guests. Manūchihrī creates a sharp contrast between this sedentary courtly ambiance and the dreary picture in which its unnamed king, ruling over ruins, is accompanied by venomous serpents and other animals of the desert. The musicians at such a horrifying court are the roaring lions and howling wolves:

 

  1. Where is she so that I can know her familiar

face in this mirage.

  1. I shall cut through this rough desert, so large

that the mind is lost in its endlessness.

  1. It is so wide that half of it can engulf

the entire heavens.

  1. Its earth is as hell and its heat

makes the bushes grow like Ethiopian hair.

  1. This waste is as ruined as King Jamshīd’s Empire,

an army of ghouls and demons rule.

  1. In the king’s presence, they beat the drum with a whip,

made of a serpent’s skin and the fangs of a dragon.

  1. The concubines lined up around the king

are cranes, ostriches and sand-grouse,

  1. The sand around its pools and ditches,

is full of Levantine vipers and other poisonous snakes.

  1. Its wine is a mirage and a valley is the cup;

its sweetmeats are stones and pebbles.

  1. The music played by musicians in this desert

is the lion’s roar and the wolves’ howl.

  1. The incense is hot poison with fragrant herbs;

in the surroundings are the ʿUkāza[41] and Ghaza trees

  1. I am frightened in the midst of this desert;

I am fearful of the demons and their howling.

 

The lover’s fear, loneliness and despair are intensified with the fall of night. Having described the setting in which the lover finds himself, the narrator depicts the time of his travel. This is an animating description of the night, presenting several stars and planets and their constellations. Descriptions of night occur quite frequently in Persian love poetry for several reasons. First of all, the lover’s poor condition is compared to the blackness of the stars. Often when he identifies a planet, he associates his fate with the planet’s auspicious or inauspicious omens. He compares his black fate to the night. Such poetic passages allow the courtly poets to demonstrate their knowledge of astrology and astronomy,[42] and to outshine other poets by contriving new metaphors within the strictly conventionalized poetic system. Niẓāmī describes a lovely night in more than fifty couplets in his romance of Laylī and Majnūn:

 

  1. A shining night bright as day,

through which heaven was fresh like the green of Paradise.

  1. The golden necklaces being suspended,

the image of the Wheel had turned into gold.

  1. Giving the hands of loveliness to each other,

the planets were dancing upon the spread of the horizon.

  1. The meteor was throwing a javelin to the demon (i.e. the black night),

singing from a distance: ‘There is no power.’[43]

  1. The air was perfumed with the musk-bag of night,

and the earth was illuminated by the jewel of the moon.

  1. By this jewel and that bag, the six storied Wheel

had made the horizons full of ornaments and fragrance.[44]

 

Manūchihrī is skilled in describing the desert and the conditions of the lover. He has described deserts, horses, camels and journeys in the desert in some other poems, but in this poem he elaborates on his descriptions, employing peerless metaphors, imagery and similes to outshine his Arabic counterparts. In such descriptions, he intentionally devotes his attention to the night sky or to gardens in order to demonstrate his knowledge of astronomy.[45]

 

  1. When the sun assumes a darkened hue;

when its light turns as pale as the lover’s face,

  1. Night springs from the east,

spreading the sun’s bed over the horizon.[46]

  1. The air becomes like a painter’s dress,

Its sand are as golden spots.

  1. The sphere is like a mine of lapis lazuli, while Aquarius[47]

Gemini, and the Milky Way resemble the sphere’s throat.[48]

  1. Dust floats in the air while in the dust

someone has scattered the dust from the mill.

  1. The sign of Orion like Sagittarius in the sky,

was founded from the beginning in the constellation of the Bear.[49]

  • The polar star with a veil and turban

is like a dot on the Taurus, like a small star in the Lesser Bear.

  1. The air has assumed the colour of a dark blue garment

the meteor forms a red belt upon this garment.

  1. The Milky Way is like a ray falling though an opening,

its stars are motes of dust, dancing in the ray.

 

This nocturnal scene is followed by a description of dawn. From this section onwards, Manūchihrī cleverly connects the description to the praise of the king. At dawn, the traveller has reached his destination, the agony and torment of the hard journey are behind him. The narrator identifies himself with the traveller, and the absent beloved becomes the loving king, the patron for whom the poet has composed this panegyric. The cold dark desert gives way to a warm and light setting in which his “matchless master” is presiding. In this subtle way, Manūchihrī expresses his intense love for his patron, characterising his poem not merely as love poetry but also as a document revealing his poetic genius, emphasizing how he can write in a completely different genre:

 

  1. The moment the dawn brings in the day

the price of dawn’s glory goes down.

  1. The moon becomes like the eyes of a drunken man,[50]

the dawn will serve as a kohl around the eyes.

  1. I have come to the end of the desert,

desert cares have come to an end

  1. In the gathering of the matchless master

whose equal God has not created.

  1. His sagacity is as one who shoots

a stone in the air with a catapult.

38        Where resolution is desired, a firm decision is his intent;

Where opinion is desired, reasons is his counsel.

  1. Who but God almighty has made him

content with His good-pleasure, judging according to His decree.

  1. There is no grandeur in the world like his grandeur

there is no greatness like his greatness

  1. Were it not watered by his generosity,

the western golf would shrink away.

 

In the last section, the poet praises himself and his poetic ability. Such passages are commonplaces in panegyrics and are called fakhr or mufākhara (‘self-praise’).[51] In old Arabic poetry, the poet wished to delay his beloved’s departure (if she was present at all) by listing his exploits and his personal qualities to her. The poet would point to his courage in battle, generosity, intellectual accomplishment and his talent for enjoying the pleasures of life such as wine and hunting, and he would also describe possessions such as his helmet, sword, armour, horse, and camel.[52] Such self-praise is sometimes interpreted as a type of proposal. In a Persian courtly context, the praise of the poet’s talents could be seen as an application for the position of a court poet, or the continuation of one’s position.

In couplet 41, the poet alludes to the desert, through a metaphor drawing on the romance of King Solomon (Sulaymān) and Queen Sheba (or Sabā) Belqīs (or Belqeys in Persian). This is a popular theme in Persian and Arabic literature.[53] Manūchihrī shows his knowledge of the Koran (27:20-44), where it is said that the hoopoe bird reports to Solomon that the people of Sheba, who are ruled by a wealthy woman, worship the sun. Solomon takes action and sends emissaries to invite the Queen and her people to worship God. By comparing his eloquence to the bird, Manūchihrī not only refers to his poetic skill and his imaginative power, but also cleverly adds another element to his desert description. The poet’s devoted relationship to the patron is implicit.

The poet’s allusion to the hills of Ṣafā and Marwa (line 43) is another way of describing the desert but at the same time starting to praise his patron. This allusion brings to the reader’s mind the story of Hagar and the thirsty baby Ishmael.[54] Hagar sought water for her thirsty infant in the desert, and ran in desperation between Ṣafā and Marwa seven times, but found no water. When she returned to Ishmael, she saw an angel, who scratched the earth with his wing and brought forth water. This is the story that is commemorated annually by pilgrims to Mecca. By placing himself in the position of Hagar, who is running and praying to God to find water, Manūchihrī shows his own position in relation to his patron. If Manūchihrī is the caring mother, and the patron is as God, then his poetry could be the child whose existence depends on both the poet and the patron’s generosity. The water would be the money that sustains the poet’s profession. Such verses remind the patron of the reciprocal relationship between the poet and the patron. While the poet preserves the patron’s fame and reputation for posterity, the patron’s financial support offers sustenance for the poet to continue his craft.[55]

In the subsequent couplets, the poet shows that although he is imitating his Arabic predecessors, he is actually surpassing Arab poets who composed poems on the same topic:

 

  1. My eloquence is like a hoopoe and how far my bird

can fly to attain to Sheba’s realm.

  1. My running to the hills of Marwa and Ṣafā is that I praise him

Generosity and good cheer are among his good qualities.[56]

  1. My disposition is the seat for my poetry

Like to the noble Jamila and Buthayna.[57]

  1. “Did not he wake up” is Arabic while I am

composing in Persian ‘but flawless.’[58]

  1. O, so long as under this rotating sky,

his fortunate stars are in motion,[59]

  1. May he live eternally and enjoy eternal fortune

and may he be an affliction on all who envy him.

 

In the final couplets, Manūchihrī refers to Arabic poetry. The first words in line 44th are an allusion to a poem by ʿAttāb b. Warqā’ Shaybānī, starting with ammā ṣaḥā ammā arʿwā ammā intahā, which has the same metre as Manūchihrī’s qaṣīda.[60] This is a favourite metre among the Arab poets, while it is infrequently used by Persian poets. To reiterate the Arabic topos, he cites the Arabic words but emphasizes that he is a better poet, by changing the topos of separation and the bleak depiction of the desert into an eloquent supplication that the patron may prosper, protected from jealous folks.

 

The Poem’s Modern Reception

This poem is unique in the way Manūchihrī treats the old Arabic topos of the raven of separation, especially his vivid description of the desert, the condition of the beloved and how he combines various poetic elements to praise his patron. In the twentieth century, the poem became popular through the poet laureate Muḥammad-Taqī Bahār (1886-1951), who imitated several classical poets, including Manūchihrī.[61] He recited his poem, entitled “The Owl of War” (jughd-i jang), which as Homa Katouzian writes, was his last great qaṣīda, to a select audience in 1950 on the occasion of his inauguration as President of the Iranian Peace Association.[62] It is “lofty as well as well as moving, against war, and in praise of peace.” In this poem, the crow is replaced by an owl which represents ill omen, loss, and ruination in Persian culture, associating the bird with destruction afflicted by war.

 

Conclusion

Several conclusions can be drawn from Manūchihrī’s application of the Arabic topos for his courtly Persian reader. What Manūchihrī is doing in this qaṣīda is to showcase his poetic genius by transforming the Arabic topos of deserted encampments to a Persian panegyric mould. Persian qaṣīdas commonly consists of nasīb, gurīzgāh, madīḥ and duʿā. In the nasīb or the opening part, the poet tries to capture the attention of the listener or reader by treating themes such as love, wine and descriptions of nature. The gurīzgāh mentions the name of the patron and is a transition to the main part of the poem in which the qualities of the patron are praised. As in his other desert qaṣīda, Manūchihrī is using the conventions of the Arabic qaṣīda for his own ends, as he opens the poem with an Arabic topos and concludes by praising an unidentified patron in order to secure his own position as a court poet.[63] The poet does not refer to the patron’s identity. The editor of Manūchihrī’s Dīwān does not give any information, and any statement about the object of praise in this poem would be speculative.

The poet uses the Arabic topos to emphasize his relationship with the patron. The poem starts with the theme of the lover who arrives at the deserted encampment of the beloved and ends with the arrival of the narrator/poet at the court of the king at dawn. As J. Clinton remarks, “the figure of the poet as lover, singing his beloved’s praises and suing her for the gift of love, has a striking similarity to that of the poet as eulogizer, singing the virtues of his patron and hoping thereby to win a generous gift of money.”[64] The analogy between the poet and lover and beloved and patron was so common during Manūchihrī’s period that no “overt articulation” was necessary.[65] Manūchihrī creates symmetry between the lover/poet and the beloved/patron. The lover at the beginning of the poem arrives and sees the deserted encampment, and then journeys through the desert for one day and night, but at line 36 the lover is transformed into the poet-lover who arrives at the patron’s place at dawn, leaving behind the horrifying journey in a dark and cold desert full of dangers. The warmth, light and ease the poet experiences in the patron’s presence stand in sharp contrast to the description of the lover’s desolate situation at the beginning of the poem. This transformation of a bleak and despairing love into a courtly and confident reception at the patron’s palace indicates a change in the poet’s fortunes.

This panegyric is an example of how Manūchihrī transforms an Arabic topos, which is chiefly employed to lament the beloved’s separation, into a descriptive monument, worthy of being offered to a courtly patron. The poet ingeniously places the gloomy and bleak description of the deserted encampment over against the Persian courtly setting, finishing the poem with a positive note, showing how his knowledge of Arabic poetry enriches Persian poetic tradition. Manūchihrī is a poet who combines pre-Islamic Persian wine rituals and Arabic topoi in his poetry, showing creativity, fertility and richness of poetic diversity.

 

   [1]C.E. Bosworth, The Ghaznavids: 994-1040 (Edinburgh: Edinburgh University Press, 1963), 75. Also see G-Ḥ. Yūsufī, Chashma-ye Rowshan: Dīdārī bā shā’irān (Tehran: ‘Ilmī, 1371/1992), 62-74; ‘A. Ḥ. Zarrīnkūb, Bā Kārivān-i ḥulla: Majmū‘-ye naqd-i adabī , 7th ed. (Tehran: ‘Ilmī, 1993), 55-68; C.H de Fouchécour, La Description de la Nature Dans la Poésie Lyrique Persane du XIe Siècle (Paris, Peeters, 1969); J.W. Clinton, “Manūčihrī,” in Encyclopaedia of Islam, 2nd ed., ed. P. Bearman, Th. Bianquis, C.E. Bosworth, E. van Donzel, W.P. Heinrichs.

   [2]On these poets see J.T.P. de Bruijn in Encyclopaedia Iranica, s.v. Farroḵī Sīstānī Abu ’l-Ḥasan Alī; and editors of the Encyclopaedia Iranica in Encyclopaedia Iranica, s.v. ʿOnṣori.

[3]Shafīʿī-Kadkanī, Ṣuwar-i Khiyāl dar shiʿr-i fārsī, (Tehran: āgāh, 1350/1971).

[4]On Manūchihrī’s poems on wine and the grape sacrifice motif, see W.L. Hanaway, “Blood and Wine: Sacrifice and Celebration in Manūchihrī’s Wine Poetry,” in Iran: Journal of the British Institute of Persian Studies, no. 26 (1988): 69-80.

[5]B.Z. Furūzānfar, Sukhan wa sukhanwarān, 4th ed. (Tehran: Khārazmī, 1369/1990), 134-35.

[6]On ritualistic aspects of Persian wine poetry see D.P. Brookshaw “Lascivious Vines, Corrupted Virgins, and Crimes of Honor: Variations on the Wine Production Myth as Narrated in Early Persian Poetry,” in Iranian Studies, no. 47:1 (2014): 87-129.

[7]See A. A. Seyed-Gohrab, Courtly Riddles: Enigmatic Embellishments in Early Persian Poetry (Leiden: Leiden University Press, 2010), 48-52; also see idem., “The Art of Riddling in Classical Persian Poetry” in Edebiyāt: Journal of Middle Eastern and Comparative Literature, no. 12 (2001): 15-36.

[8]Manūchihrī-yi Dāmghānī, Dīwān, ed. M. Dabīr Siyāqī, qaṣīda no. 13 (Tehran, Zawwār, 1996): 160-64, ll.

[9]H.A. Mallāḥ, Manūchihrī-yi Dāmghānī wa mūsīqī (Tehran: Hunar wa Farhang), 1363/1984.

[10]Manūchihrī-yi Dāmghānī, Dīwān, 179-181, musammaṭ 7.

[11]See, for instance, A.J. Arberry, Classical Persian Literature (Richmond: Curzon Press, 1994) who devotes his attention to Manūchihrī’s “remarkable Bacchic sequence enigmatically describing a vat of wine”  (56-7). For an analysis of this specific poem in the context of ekphrasis see Seyed-Gohrab, “Stylistic Continuities in Classical Persian Poetry: Reflections on Manūchihrī from Dāmghān and Amir Moʿezzi” in The Age of the Seljuqs, ed. Edmund Herzig and Sarah Stewart (London / New York: I.B. Tauris, 2015), 131-47.

[12]As cited by J.T.P. de Bruijn, “Arabic Influences on Persian Literature,” in General Introduction to Persian Literature (London / New York: I.B. Tauris, 2009), 378.

[13]J.T.P. de Bruijn, “Arabic Influences,” 378; for other studies on the interaction between Arabic and Persian poetry see B. Reinert, “Probleme der vormongolischen arabisch-persischen Poesiegemeeinschaft und ihr Reflex in der Poetik” in Arabic Poetry: Theory and Development, ed. G.E. von Grunebaum (Wiesbaden, Otto Harrassowitz,  1973), 71-105; Julie Scott Meisami, Structure and Meaning in Medieval Arabic and Persian Poetry (London: 2003); Umar Muhammad Daudpota, The Influence of Arabic Poetry on the Development of Persian Poetry (Bombay, The Fort Printing Press, 1934).

[14]See A.M. Sumi, Description in Classical Arabic Poetry: Waṣf, Ekphrasis, and Interarts Theory (Leiden: Brill, 2004); J.T.P. de Bruijn, “Arabic Influences on Persian Literature,” in General Introduction to Persian Literature, 369-384.

[15]See E.G. Browne, A Literary History of Persia, no. 2, reprinted (Cambridge: Cambridge University Press, 1956): 30-34 and 153-56; also see V. al-Kik, Ta’thīr-i farhang-i Arab dar ashʿār-i Manūchihrī-yi Dāmghānī, Beirut, 1971; Daudpota, The Influence of Arabic Poetry (Bombay, The Fort Printing Press, 1934), 72-3.

[16]J.W. Clinton, “A Sketch of Translation and the Formation of New Persian Literature,” in Iran and Iranian Studies: Essays in Honor of Iraj Afshar, ed. K. Eslami (Princeton / New Jersey: Zagros, 1998), 294.

[17]J. Scott Meisami, “Poetic Microcosms: The Persian Qasida to the End of the Twelfth Century” in Qasida Poetry in Islamic Asia and Africa: Classical Traditions and Modern Meanings, ed. Stefan Sperl and Christopher Shackle (Leiden: Brill, 1996), 157.

[18]J.W. Clinton, “A Sketch of Translation, ” 294. Clinton writes, “among all his imitations of Arabic, there is no poem that we can comfortably call a translation of a specific poem by a specific poet.”

[19]J. Scott Meisami, “Poetic Microcosm” 157. The translation of the couplet is by Meisami.

[20]Shams al-Dīn Muḥammad b. Qays al-Rāzī, al-Muʿajam fī maʿā’ir ashʿār al-ʿajam, ed. M. Qazwīnī & M. Raḍawī (Tehran, 1935), 321.

[21]J. Scott Meisami, “Poetic Microcosms”, 157.

[22]Dhabīḥullāh Ṣafā, Tārīkh-i Adabiyāt (Tehran: Firdows, 1368/1989), 586; on other aspects of his poetry see 580-597.

[23]J. Scott Meisami, Medieval Persian Court Poetry (Princeton: Princeton University Press, 1987), 56.

   [24]R.A. Serrano, “Al-Buhturi’s Poetics of Persian Abodes,” in Journal of Arabic Literature, XXVIII, no. 1 (March 1997): 69f, where the author succinctly deals with the language of the abandoned encampments. For a treatment of the atlal theme in Arabic ghazal and its transference from nasīb to ghazal, see Renate Jacobi, “Themes and Variations in Umayyad Ghazal Poetry” in Journal of Arabic Literature, XXIII, part 2 (July 1992); also see Suzanne Pickney Stetkevych, ed. Reorientations: Arabic and Persian Poetry (Bloomington: Indiana University Press, 1994).

   [25]This topic has been very popular with Persian poets as well. See Dīvān-i Manūchihrī, 93-4, qasīda no. 53;

   [26]See C. Pellat in Encyclopaedia of Islam, s.v. Ghurāb. In Perso-Islamic eschatology, it is believed that when the end of the world approaches, the sun and the moon lose their light and they are compared to two black and blind ravens. Also see J. Scott Meisami, Structure and Meaning in Medieval Arabic and Persian Poetry, Oriental Pearls (London: Routledge / Curzon, 2003), 305-06.

   [27]“Then Allah sent a crow digging up the earth so that he might show him how he should cover the dead body of his brother.”

   [28]H. Busse, “Cain and Abel,” in Encyclopaedia of the Qurʾān, ed. Jane Dammen McAuliffe (Washington D.C.: Georgetown University), http://referenceworks.brillonline.com/entries/encyclopaedia-of-the-quran/cain-and-abel-EQSIM_00066.

[29]J. Stetkevych, Muḥammad and the Golden Bough: Reconstructing Arabian Myth (Bloomington: Indiana University Press, 1996), 19.

[30]A. Schimmel, Mystical Dimensions of Islam (Chapel Hill: The University of North Carolina Press, 1975),

307-08. See Rumi’s mathnawī, 5: 833-38; ‘Aṭṭār, Manṭiq al-tayr; see also chapter eight of Kalīla wa Dimna, on the raven and owls. Abu’l-Maʿālī Naṣr-Allāh Munshī, Kalīla wa Dimna, ed. Mujtabā Mīnavī Tihrānī & Zahrā Kishāwarz Bāqirī (Teheran: Bihzād, 1385/2006), 273-330.

[31]See Muhyiddin Ibn ʿArabi, The Universal Tree and the Four Birds, trans. Angela Jaffray (Oxford: Anqa Publishing, 2006), 99-101.

[32]Muhyiddin Ibn ‘Arabi, The Universal Tree, 102.

[33]I. Goldziher in Encyclopaedia of Islam, 2nd ed., s.v. “G̲h̲urābiyya”; see also S. Anthony in Encyclopaedia of Islam, 3rd ed., s.v. “Ghurābiyya”, http://referenceworks.brillonline.com/browse/encyclopaedia-of-islam-2.

 

[34]See Hilary Kilpatrick, “Ahbar Manzuma: The Romance of Qays and Lubna in the Aghani”, in the Festschrift Ewald Wagner zum 65. Geburtstag, Studien zur Arabischen Dichtung (Beirut: 1994), 350-61. For the omen drawn from birds see Th. Nölde­ke, in ERE, s.v. Arabs, 671.

   [35]See my analysis of this novel, “Some Elucidatory Notes on Mas`ūdī’s Sūrat al-Ghorāb” in Maks: a Persian Journal of Literature, no. 1 (1995): 8-21. This article is reprinted in the journal Baran: Persian Quarterly on Culture, Literature, History and Politics, no. 14-5 (Winter/Spring, 2007): 99-105; Houra Yavari, in Encyclopaedia Iranica, s.v. Fiction. ii. Post-Revolutionary Fiction Abroad.

   [36]See Hushang A’lam, in Encyclopadia Iranica, s.v. Crow. Also compare Ḥusayn Lasān, “Tafa’ul wa ṭaṭayyur”, in Hunar wa mardum, No. 183, (1357), 30-57. Niẓāmī always censures ‘a flaw detecting eye’ (dīda-yi ‘ayb-jū). In Makhzan al-asrār, the poet tells the story of Jesus and the cadaver of a dog in which Jesus looks at the beautiful white teeth of the dog, teaching his followers to detect virtues instead of vices. Likewise, Niẓāmī considers the owl, which is usually regarded as a bird of ill omen, the nightingale watching a treasure: “The owl which is inauspicious in the lore / is the nightingale of the treasure in the ruined place.” (Makhzan, 106, l. 5). On Niẓāmī’s romance and the crow scene see A. A. Seyed-Gohrab, Laylī and Majn‎ūn: Love, Madness and Mystic Longing in Niẓāmī’s Epic Romance (Leiden: Brill, 2003), 196-98.

[37]See Jāmī, “Laylī and Majnūn,” in Mathnavī-yi haft owrang, 793.

[38]Leylā and Majnūn by Fuzūlī, trans. Sofi Huri (London: George Allen & Unwin, 1970), 197-200.

[39]Manūchihrī-yi Dāmghānī, Dīwān, 93-4.

   [40]On descriptions of camels, see R. Jacobi, “The Camel-Section of the Panegyrical Ode,” in Journal of Arabic Literature, no. 13 (1982): 1-22; also compare Remke Kruk, “Of Rukhs and Rooks, Camels and Castles,” in Oriens, no. 36 (2001): 288-298; idem, “On Animals: excerpts of Aristotle and Ibn Sina in Marwazi’s Taba’i’ al-hayawan,” in Aristotle’s Animals in the Middle Ages and Renaissance, ed. Carlos Steel et al. (Leuven: Leuven University Press,1999), 91-120.

   [41]Ḥ. Anvarī describes this as a staff which has a sharp iron tip. See Farhang-i buzūrg-i sukhan, no. 5 (Tehran, Sukhan, 1381/2002): 5061.

   [42]Mesmerizing depictions of night appear in the works of Firdowsī, Gurgānī and Niẓāmī. See Elaheh Kheirandish, “Astronomical Poems from the ‘Four Corners’ of Persia (c. 1000-1500 CE),” in Essays in Islamic Philology, History, and Philosophy, ed. A. Korangy, W.M. Thackston, R.P. Mottahedeh, W. Granara (Berlin / Boston: De Gruyter, 2016), 51-90; P. Kunitzsch, “The ‘Description of the Night’ in Gurgānī’s Wis and Rāmīn” in Der Islam, 1982, 59, 93-110; J.T.P. de Bruijn, Of Piety and Poetry: The Interaction of Religion and Literature in the Life and Works of Ḥakīm Sanā’ī of Ghazna, Publication of the “De Goeje Fund,” No. 25, (Leiden: E.J. Brill, 1983), 190; J. Scott Meisami, Medieval Persian Court Poetry, 103-07; D. Davis, Epic and Sedition: The Case of Ferdowsi’s Shāhnāmeh (Fayetteville: University of Arkansas Press, 1992), 167-74; A.A. Seyed-Gohrab, Laylī and Majn‎ūn, 314-19.

[43]The phrase in its entirety reads as follows: ‘There is no power nor strength except in God, i.e. there is no striving against fate, an exclamation uttered at any sudden or per­plexing emergency; and to drive away an evil spirit. See F.J. Stein­gass, A Comprehensive Persian English Dictionary (London: Routledge & Kegan Paul, 1982), 1110-1111.

[44]Niẓāmī Ganjawī, Laylī u Majnūn, ed. B. Thirwatīyān, Tehran, Tūs, 1364/1985.

[45]For comparative descriptions see J.W. Clinton, The Divan of Manūchihrī Dāmghānī, 40-2.

[46]Literally, ‘Wheel.’

[47]The eleventh month of the solar year, in recent years replaced by Bahman.

[48]The word nāy also means flute and may also refer to this in this line.

[49]Haqʿa refers to “three bright stars near one another in the head of Orion, which marks the fifth mansion of the moon.” See Steingass, 1504.

[50]Variant reading: “the moon becomes like the eye of a patient.”

[51]E. Wagner, E. and Farès, Bichr, “Mufāk̲h̲ara,” in Encyclopaedia of Islam, 2nd ed., ed. P. Bearman, Th. Bianquis, C.E. Bosworth, E. van Donzel, W.P. Heinrichs, http://referenceworks.brillonline.com/browse/encyclopaedia-of-islam-2.

[52]See E. Wagner, E. and Farès, Bichr, “Mufāk̲h̲ara.”

[53]Ḡolām-Ḥosayn Yūsofī in Encyclopaedia Iranica, s.v. Belqīs.

   [54]See R. Firestone, “Ṣafā and Marwa,” in Encyclopaedia of the Qurʾān; also see M. Radscheit, “Springs and Fountains,” in Encyclopaedia of the Qurʾān.

   [55]See J. Scott Meisami, Medieval Persian Court Poetry, 44-5.

   [56]If we read the words Marva and Ṣafā as in the previous hemistich it would read “Marva and Ṣafā exist due to his excellence,” but we could also consider that the words are puns which then read differently as in my translation.

   [57]The second hemistich is problematic and variants such as jamīla shah, jamīl wa shah, jamīla bīshīna and jamīl wa sa‘īd are given. Dabīr-Sīyāqi states that the latter should be Buthayna emphasizing that the hemistich is not strong. Kazimirski translates the couplet, with the same Persian text, as follows: “lorsque je compose des poésie, c’est mon beau talent que l’on voit et le Roi en est l’ami,” W. Kazimirski, Menoutchehri: Poète Persan du 11ème Siècle de Notre Ere (du 5ème de l’hégire) (Paris: 1886),  229.

   [58]The first words are part of the opening line of an Arabic poem by ‘Attāb b. Warqā’ Shaybānī. “Didn’t he wake up, didn’t he learn, didn’t he withdraw? / Didn’t he see how much gray on the temples grow, remembering him and the boyhood days (wishing to come back though)”أما صحا أما ارعوی أما انتهی / ‏ أما رأی الشیب بفودیه بدا / سقیا لأیام الشباب و له.

   [59]It is hard to translate the second hemistich of this couplet with all its puns in a meaningful English. The poet is wishing fortunate times for the praised person by referring to astrological signs. The common meaning of the word shujāʿ is magnanimous, daring, brave, but Steingass (735) states that it also means “a species of serpent, a male serpent, a small snake.” As explained by Abū Rayḥān Bīrūnī, shujāʿ refers to the seventh of the southern zodiacs, while ḥayyatu al-ḥawā alludes to the fourteenth of the northern zodiacs. The compound ḥayyatu al-ḥawā refers to the snake in the hands of the charmer of snakes, who is located in the middle, holding the snake with two hands. See Kitāb al-tafhīm li awā’il ṣināʿat al-taqwīm, ed. J.D. Humā’ī (Tehran: Bābak, 1362/1983), 91-4; see also the English translation of the Arabic version, The Book of Instruction in the Elements of the Art of Astrology, trans. R. Ramsay Wright 9London: Luzac & Co, 1934-, 71-2.

[60]See the index to Manūchihrī’s Dīwān by Sayyid Muḥammad Dabīr-Sīyāqī, 297.

[61]Muḥammad-Taqī Bahār, Dīwān, no. 1 (Tehran: Tūs, 1380/2001), second print, 693-96.

[62]H. Katouzian, “Poet-Laureate Bahar in the Constitutional Era,” in Iran: Politics, History and Literature (London & New York: Routledge, 2013), 219, 298.

   [63]See also J. Scott Meisami, Medieval Persian Court Poetry, 59 in which Meisami discusses such manipulation of the Arabic qaṣīda for the poet’s own ends.

[64] J.W. Clinton, The Divan of Manūchihrī Dāmghānī (Minneapolis: Bibliotheca Islamica, 1972), 122.

[65] J. Scott Meisami, Medieval Persian Court Poetry, 67.