باد: سپیدبختی و سینمادوستی

نگار متحده[1] منتقد فرهنگی و دانشیار ادبیات دانشگاه دوک است. حوزۀ تخصصی او شامل مباحث بینارشته‌ای و فمینیستی در زمینه‌های مطالعات خاورمیانه و مطالعات رسانه و فیلم است. تمثیلات بی‌جا: سینمای ایران پساانقلاب و بازنمایی بازنمایی‌ناپذیر: ایماژهای اصلاحات از قاجار تا جمهوری اسلامی و مقالات متعددی از ایشان منتشر شده است.

در شب کوچک من، افسوس

باد با برگ درختان میعادی دارد

در شب کوچک من دلهرۀ ویرانی است

گوش کن

وزش ظلمت را می‌شنوی؟

من غریبانه به این خوشبختی می‌نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می‌شنوی؟

در شب اکنون چیزی می‌گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها، همچون انبوه عزاداران

لحظۀ باریدن را گویی منتظرند

لحظه‌ای

و پس از آن، هیچ!

پشت این پنجره شب دارد می‌لرزد

و زمین دارد

باز می‌ماند از چرخش

پشت این پنجره یک نامعلوم

نگران من و توست

ای سراپایت سبز

دست‌هایت را چون خاطره‌ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

به نوازش‌های لب‌های عاشق من بسپار

باد ما را با خود خواهد برد

باد ما را با خود خواهد برد.[2]

در فیلم باد ما را خواهد برد (عباس کیارستمی، ۱۹۹۹)، بهزاد که از شهر به سیاه‌دره آمده در اصطبلی دخمه‌مانند قسمتی از شعری را برای زنی روستایی با نام زینب می‌خواند که در حال دوشیدن شیر گاو است. عبارتی از شعر که با مفهوم باد رابطه‌ای تنگاتنگ دارد وجه تسمیه فیلم می‌شود. ”بادی که ما را با خود خواهد برد“ نسیم الهام‌بخشی است که از کورسوی ژرف و دخمه‌مانند فیلم برمی‌خیزد.

تصویری از فیلم باد ما را با خود خواهد برد، ساختۀ عباس کیارستمی، 1999.

باد در این فیلم، با وارونه ساختن منطق استدلالی، در تصویر مادی و واگشت‌گرایانۀ فیلم روایی و ملودرام تردید وارد می‌کند، رابطۀ زمانی و مکانی واقع‌گرایانۀ معمول را در هم می‌ریزد و به جای به تصویر کشیدن زندگی روزمرۀ روستای سیاه‌دره، ویژگی‌های بنیادی و اساسی عالم مثال را ترسیم می‌کند: دنیایی وهم‌انگیز، ”کشوری در لامکان“ یا ”ناکجاآباد.“ چنان که هنری کربن تأکید کرده است،[3] عالم مثال در حیطۀ خیال یا انگاره که متعلق به عالم مادی و نفسانی است، مقالی دست‌نیافتنی است. عالم مثال قلمروی ورای دنیای خیالی انگاره‌ها دارد. کربن توضیح می‌دهد که نه خیر و شر این دنیای مادی و نه عالم مقال خیالی‌اش هیچ کدام به ”ناکجاآباد“ راهی ندارند. در تفکر رستاخیزشناسانۀ کربن فقط برگزیدگان به این اقلیم مقدس و ناشناس راه می‌برند. در عالم بینابینی که قلمرو ویژۀ روان است، انگاره‌ها به شکل افکار و آرزوهای ما نمودار می‌شوند و به صورت دلهره‌ها و رفتارهای ناخودآگاه سر بر می‌آورند. عالم مثال اقلیمی مقدس و آفاقی است که در نقشه‌های جغرافیایی ما یافت نمی‌شود و مکانی بیرون از مکان و زمانی بیرون از زمان است که ریشه در تأملات درونی دارد. ظواهر دنیا و آنچه با چشم سر دیده می‌شود نوعی ارض مثالی بنیاد می‌نهد که نشان از معرفت درونی و چیزی دارد که با چشم باطن دیده می‌شود. تصویر تجاری سینما تمثیلی تنزل‌یافته از عالم مثال است.[4]

اقلیم پاک و بی‌همتای عالم مثال در فیلم باد ما را خواهد برد پویانمایی شده است: در این عالم مثالی، اندام انسان‌ها بر لباس‌هایی سایه می‌اندازد که روی بند رخت پهن می‌کنند، گلۀ گوسفندان جادۀ خاکی را تسخیر می‌کند و جوجه‌های کوچک در راه‌پله‌ها آمد و شد دارند. توپی از گوشۀ تصویر سر بر می‌آورد و سپس، بچه‌ها در حال بازی به چشم می‌خورند و سیبی غلتان روی زمین خاکی پیش می‌رود تا کنار بازوی فردی در یک قهوه‌خانه بیارامد. در این فیلم، کاه خرمن دروشده انگار پا درآورده و راه می‌رود تا اینکه سرانجام صدای فردی را می‌شنویم که کاه را به دوش می‌کشد، فردی که گویی بدن ندارد. جهان تمثیلی به یمن فناوری افسانه‌ای سینما در این فیلم رخ برمی‌تابد تا کش و واکشِ کرد و کارِ روزمرگی را نه در مرکز روایت، بلکه در حاشیۀ صحنه‌های تکراری تأویل کند.

در جغرافیای بی‌مانند سیاه‌دره، ارتباط از طریق تلفنِ همراه فقط در بلندی ممکن می‌شود. دخمه‌های تاریک روستا و چاه‌های ژرفی که به دست انسان‌ها درست شده و از دسترس دوربین به دور است، بازتابی از امیال نهان‌گشتۀ انسانی است. میعادگاه زن روستایی با محبوبش همین دخمه‌های تاریک است. در این روستا، گذر زمان به‌ گونه‌ای است که انگار از دیروز یک ماه گذشته و روستاییان کهنسال صد و اندی سال یا کمی بیشتر یا کمی کمتر زندگی می‌کنند.

در کورسوی دخمۀ روستا، سوار بر محمل آسیمگر نجوایی که نقش شعر فروغ را بازمی‌تاباند، باد تمثیل اقلیمی است که در آن آرامش و سپیدبختی زنی که شیر می‌دوشد تاریکنای دخمه را روشن می‌سازد. این همه نقش‌آفرین معرفتی بی‌مانند برای بیننده است.

گفته‌اند که ”بسیاری از بینندگان فیلم‌های نخستین برادران لومیر از دیدن برگ‌هایی که در پس‌زمینۀ فیلم تکان می‌خوردند بیشتر به شعف می‌آمدند تا از داستانی که در فیلم برایشان صحنه‌سازی شده بود.“[5] این نشانی یکی از لحظه‌های آغازین عشق به سینما و سینمادوستی (cinephilia) است، همان لحظه‌هایی که نگاه را از مرکز روایت و نماهای اصلی رها می‌سازد و به حاشیه می‌کشاند تا اقلیمی دیگر را بنمایاند. با این حرکت، نگاه شوریده‌وار آزاد و وارسته می‌شود. اصطلاح معمول ”خرابِ عشق سینما شدن“ از همین تجربه‌های ناب سینمایی حکایت دارد. نگاه بیننده به باد در روی صحنه او را ”خراب“ فراخنای پر بار و بر عشق می‌سازد، دیدگانش را از شکوهمندی صحنه فراتر می‌برد تا اقلیمی آن سوتر را بر او بازگشاید: ”قهرمان اصلی“ و موضوع مورد علاقۀ عاشقان سینما در این فیلم ریزموج‌های بی‌نام و نشان دنیای نفسانی است، نمادهای رمزگونه و در عین حال پیش پا افتاده‌ای که ما را به دنیای ورایی و آفاقی رهنمون می‌سازد: دنیایی که از جهان محسوس پردۀ سینما فراتر می‌رود.[6] این رهاگشتگی نگاه از قید و بند نظربازی سینمای تجاری و سکولار و آزادی از هرزه‌چشمی ژانر ملودرام است که ادراکش بر اساس جنسیت بنا شده است. این رهاگشتگی مرهون بادی است که شادخوارانه در دخمه‌ای روستایی به گردش درمی‌آید تا رابطۀ میان زینب و بهزاد را به تصویر بکشاند، همان پیوندی که عشق به سینما را می‌آفریند.[7]

 

[1] این مقاله ترجمۀ خاطره شیبانی، مدرس دانشگاه یورک و پژوهشگر ادبیات و سینما، است از

Negar Mottahedeh, “Wind: Serendipity and Cinephilia,” Senses of Cinema, 81 (December 2016), at http://sensesofcinema.com/2016/abbas-kiarostami-remembered/wind-abbas-kiarostami/.

[2] فروغ فرخزاد، ”باد ما را با خود خواهد برد،“ در تولدی دیگر (تهران: مروارید، 1342)، 22-24.

[3]Henry Corbin, Mundus Imaginalis or the Imaginary and the Imaginal, at https://archive.org/details/mundus_imaginalis_201512/.

[4]See Corbin, Mundus Imaginalis.

[5]Christian M. Keathley, Cinephilia and History or the Wind in the Trees (Bloomington: Indiana University Press, 2006).

[6]Paul Willemen, Looks and Frictions (Bloomington: Indiana University Press), 241.

[7]Willemen, Looks and Frictions, 241.

انديشه‌هاي نژادي، ملي‌گرايان ايراني ونظريۀ ”حملۀ اعراب“ و انحطاط

مقدمه

حكام سلسلۀ قاجار (ح. 1175-1304ش/1796-1925م) در اوايل قرن نوزدهم خود را با دشمن جديدي رويارو ديدند: امپرياليسم اروپايي. جنگ‌هاي 1218-1228ق/1804-1813م و 1241-1243ق/1826-1828م ايران و روسيه، كشمكش‌هاي متعدد با بريتانيا و مداخلات بعدي استراتژيست‌هاي امپراتوري‌هاي بريتانيا و روسيه در امور مملكتي -كه با عنوان ”بازي بزرگ“ از آن ياد مي‌شود- خواب نخبگان ايران را كه تا قبل از آن در خيال برتري فرهنگي و مذهبي غوطه مي‌خوردند آشفته كرد.[3] هيچ‌چيز از سنت‌هاي فكري ايران نمي‌توانست از چند و چون قدرت و ثروت ملل اروپايي سر در بياورد. از اين رو، انديشۀ سياسي جديد در ايران به رويارويي با اين وضعيت دشوار و بنيادين روي آورد و اين استدلال دربارۀ قرن بيستم نيز صادق است: آن نوشدارويي كه بتواند شكاف نظامي، اقتصادي، اجتماعي و علمي ميان ما و غرب را از ميان بردارد، كدام است؟

ايدئولوژي ملي‌گرايي نوين، به منزلۀ يكي از كوشش‌هاي متعدد براي حل اين معضل، ايران را در چارچوب اصطلاحات نژادي و تاريخي‌ای تعریف کرد كه رفته‌رفته بعد از 1860م پديد آمدند. اين ايدئولوژي به صورت كاوشي استدلالي براي يافتن منزلت كشور و پيدا كردن راهكاري انديشمندانه براي جبران آسيب ناشي از عقب‌افتادگي آن پديدار شد. ناسيوناليسم با پرداختن به گذشتۀ ايران و هستي‌شناسي سرنوشت آن بر اساس رويكردهاي جديد در وهلۀ نخست با آرزوي دستيابي به ادوار ايران ماقبل اسلام تبلور يافت. براي ايدئولوگ‌هاي ملي‌گرا، ايران پيش از اسلام مظهر جوهر اصيل ملت به شمار مي‌رفت: قدرت، شكوه و جايگاهي والا در ميان ملت‌ها، هم‌تراز با اروپاي قرن نوزدهم. چنين ارزيابي‌هاي كريمانه‌اي دربارۀ گذشتۀ ايران با شور و تمنا پاسخ اين پرسش محوري ايدئولوژي ملي‌گرايي را طلب مي‌كرد: چرا ما دچار انحطاط شديم؟ ناسيوناليسم، در غياب بيگانه‌اي كه آن را سپر بلاي ملامت‌هاي خود قرار دهد، اسلام و حاملان آن يعني اعراب را نشانه گرفت. بدين سان، اين روايت ساده و در دسترس سر برآورد كه تمامي افراد آشنا با تاريخ‌نگاري و گفتمان هويتي ايران از آن مطلع‌اند: با ظهور اسلام شكوه و جلال ادوار پيش از اسلام ايران از ميان رخت بربست و ايران گرفتار عقب‌ماندگي، خرافات، جهل و تعصب شد و ايرانيان از هر مسئوليتي در اين افول مبرایند. راه درمان اين ضعف و افول نيز به همان اندازه ساده و مشخص است: در آينده بايد ميراث اعراب و اسلام را از ميان برداشت و خلوص نژادي و فرهنگي را برقرار كرد تا ملت دوباره به شكوه و جلال گذشته‌اش بازگردد.

به‌رغم ادعاي دیرپا و دایم بودن اين خصومت و دشمني نسبت به اعراب، عرب‌ستيزي در ايران محصول دوران جديد است. نفرت نسبت به اعراب از تاريخ‌نگاري نژادمحور ايران كه عمدتاً در قرن نوزدهم و به دست محققان اروپايي پديد آمد، نشئت گرفت و بعدها مورخان ملي‌گرا بر وسعت آن افزودند. اعراب از منظر نژاد ايرانيان در زمرۀ ”ديگران“ به حساب آمدند و آميزش نژادي/فرهنگي اين دو عامل انحطاط دانسته شده است. قدرت و اصل قرار گرفتن اين باور در روايت ملي‌گرايانه از تاريخ ايران را نبايد سرسري گرفت. پيش از اين در جاي ديگري در اين باره بحث كرده‌ام كه اين نژادگرايي دربارۀ گذشتۀ ايران علاوه بر كارهاي علمي، در احساسات عامۀ مردم نيز حتي تا زمانۀ حاضر رسوخ كرده است.[4] اين تفكر ملي‌گرايانۀ خاص بعدها به ايدئولوژي رسمي حكومت پهلوي (1304-1357ش/1925-1979م) تبديل شد و به دنبال آن، گسترۀ تبليغات حكومتي، نظام آموزشي و تاريخ‌نگاري‌هاي متعصبانه را در بر گرفت. جذابيت اين تفكر به لطف توضيح ساده و بي‌دردسر دلايل ضعف ايران به گونه‌اي فراگير شد كه در نهايت -و در آن سوي ديگر طيف‌هاي سياسي- حتي گفتمان اسلام‌گرايانه دربارۀ ايران و اسلام را نيز متأثر ساخت.[5] ظرفيت آن براي اثرگذاري بر تمامي ايدئولوژي‌هاي جايگزين را مي‌توان گواهي بر این امر دانست که اين جهان‌بيني در تاريخ معاصر ايران تأثيرگذارترين بوده است.

با در نظر گرفتن مطالب فوق، شايان توجه است كه پژوهش نظام‌مند دربارۀ ريشه‌هاي تفكر نژادگرايي در ايران مغفول مانده است.[6] ورود مستدل به متون و تواريخ ملي‌گرايانه نيز يا با ناديده گرفتن يا توجيه اين موضوع همراه بوده است.[7] حداكثر گفته شده كه ملي‌گرايان ايراني كوشيده‌اند ”ايران را از اسلام جدا كنند،“[8] اما دلايل اين جدا كردن و منابعي كه براي تبيين آن مورد استفاده واقع شده تحت بررسي و پژوهش قرار نگرفته‌اند. مقالۀ حاضر در صدد پركردن اين خلاء است.

تاريخ‌نگاري ملي‌گرايانه

ايدئولوژي ملي‌گرايي كه در اين مقاله بدان اشاره دارم، نخستين‌بار در رساله‌هاي ميرزافتحعلي آخوندزاده (1191-1275ش/1812-1896م) و ميرزاآقاخان كرماني (1232-1275ش/1853-1896م) و در دورۀ زماني 1860 تا 1900م مطرح شده است. هر دوي اينها ايران پيش از اسلام را به صورت جامعه‌اي آرماني ترسيم كرده‌اند كه شاهد دستيابي به تمامي پيشرفت‌هاي بشري بود. آخوندزاده قلمروي قانون‌مدار را توصيف مي‌كند كه در آن فقر و بي‌عدالتي به چشم نمي‌خورد، بيمارستان‌ها رايگان و ماليات‌ها منصفانه بودند و ”اعراب پابرهنه و گرسنه“ و گريخته از بيابان موجب خاتمه يافتن عمر اين مدينۀ فاضله شدند.[9] نفرت از اعراب در آثار كرماني شديدتر است. او آنها را ”لخت ‌کون‌برهنۀ وحشی گرسنۀ بی‌سروپا“ مي‌خواند و ادامه مي‌دهد: ”تف بر آن . . . راهزنان پابرهنۀ عریان و موش‌خواران بی‌خانمان . . . بدترین آدمیان، شریرترین جانوران . . . جماعتی دزد شترچران، جمعی سیاه و زرد و لاغرتنان بي‌ادب و بي‌ناموس مانند حیوان، بلکه بسی پست‌تر از آن.“[10]

اين روايت حاكي از نفرت، نكوهش و غيريت‌سازي از اعراب در ميان منورالفكران عهد قاجار به حيات خود ادامه داد و در دوران بعد از جنگ جهاني اول با اشعار ابوالقاسم عارف قزويني و ميرزاده عشقي رونق و رواج بيشتري يافت. به همين ترتيب، نشريۀ عامه‌پسند ايرانشهر در دهۀ 1300ش/1920م مدعي شد كه ”امپرياليسم اعراب وحشي“ در قرون نخستين اسلامي ”موجب ايجاد وقفه در قدرت خلاقيت ساكنان آريايي مستعد ايران شد.“[11] آثار ماندگار ادبيات ايران به قلم نویسندگانی که بی‌ترديد بزرگ‌ترين نويسندگان ايراني بوده‌اند، همچون صادق هدايت مؤلف نمايش‌نامۀ پروين دختر ساسان (1307ش/1928م) و بزرگ علوي مؤلف ديو! ديو . . . (1310ش/1931م)، ايراني مصيبت‌زده را در نخستين روزهاي بعد از ورود اسلام به تصوير مي‌كشند؛ زماني كه ايرانيان پاك‌نژاد، پاك‌گوهر و دلاور عليه اعراب هيولامانند و عاري از صفات انساني كه یگانه هدفشان نابودي هويت ايراني بود، به نبرد مشغول بودند. ميل اعراب به زنان ايراني و فساد طبيعت ايرانيان، که حاصل اختلاط نژادي با اعراب است، از موضوعات تكراري اين آثار و يادآور يكي از مشغله‌هاي ذهني بعضي از نظريات نژادي اروپايي آن عهد دربارۀ تمايلات جنسي و آميزش اقوام است.[12] ‌تاريخ‌نگاري ناسيوناليستي، كه با آثار حسن پيرنيا و صادق رضازاده شفق آغاز شد و با كتاب دو قرن سكوت (1336ش/1957م)[13] به اوج خود رسید، كوشيد تا به عرب‌ستيزي مشروعيت و ظاهري علمي بخشيده و ظهور اسلام را به پديده‌اي نژادي با عنوان ”حملۀ عرب“ تبديل كند، اعرابي كه هدف اوليه و اصلي آنها از بين بردن فرهنگ و زبان ايران بود. اين ”حمله“ حادثه‌اي مقدر و نهايي محسوب شد و به گونه‌اي سهل‌گرایانه علتی بود که تمامي ضعف‌هاي بعدي ايرانيان را توضيح مي‌داد. عامليت تاريخي به سهولت به اعراب و ”غيرايرانيان“ بخشيده شد و ايرانيان در ماجراي انحطاطشان به بازيگراني بي‌تقصير و هيچ‌كاره مبدل شدند.

حكومت پهلوي، به‌ويژه در دورۀ رضاشاه (1304-1320ش/1925-1941م)، در تلاش براي محو ميراث اعراب ‌به شکل كامل فرامين آخوندزاده، كرماني و جانشينان بي‌شمار آنها را سرمشق خود قرار داد. براي احياي خلوص نژادي ايران، كه گمان مي‌رفت تا پيش از ورود اسلام پابرجا بود، تقويم باستاني ايران مجدداً برقرار شد، فرهنگستان زبان فارسي براي پيراستن اين زبان از واژگان بيگانه به وجود آمد، ساختمان‌هاي حكومتي به سبك كاخ‌هاي هخامنشي احداث شدند و تبليغات رسمي حكومتي سلطنت پهلوي را وارث شاهان گذشته معرفي و ترسيم كردند. تا زمان سلب قدرت از رضاشاه در سال 1320ش/1941م، آداب و رسوم مذهبي ايراني‌ها به طرز بي‌رحمانه‌اي سركوب شدند. كشف حجاب زنان با زور و اغلب با خشونت به اجرا درآمد و مراسم و آیين‌هاي عمومي اسلامي-شيعي و از جمله مراسم تعزيه به كلي ممنوع شدند. مخالفت با اين سياست‌ها تحمل نمي‌شد و نيروهاي نظامي شاه بر روي جمعيتي كه به صورتي صلح‌آميز در سال 1315ش/1936م در مسجد گوهرشاد مشهد جمع شده بودند تا صداي اعتراض خود را به گوش حكومت برسانند آتش گشودند. اهداف اجراي چنين سياست‌هايي را علي‌اكبر سياسي، از مقامات حكومت پهلوي، با عباراتي صريح و روشن بيان کرده است: ”پاك كردن روح ايراني از اين ناخالصي و فراهم آوردن امكان درخشش تلألؤ خاص نبوغ آريايي.“[14] واژۀ ”ناخالصي“ در اين سخنان به عناصر و رسوم بيگانۀ عربي اشاره دارد. در اين برداشت نژادي از تاريخ ايران، اسلام همچون تمدني فرامليتي ديده نشده كه در آن ادبيات و علوم ايرانيان به اندازۀ اعراب، تركان، هندي‌ها و ساير ملت‌هاي مسلمان سهيم بوده است، جز آنكه در اين تمدن دستاورد يك نژاد براي همان نژاد (اعراب) به بار نشسته است.

در ميان ملي‌گرايان سكولار اين باور همچنان به گستردگی حاكم است كه با به سرانجام رسيدن اين طرح [و پاك شدن روح ايراني از ناخالصي‌هاي مذكور]، ايران بي‌درنگ جايگاه خود را در ميان ملت‌ها دوباره به دست خواهد آورد. در حال حاضر، مخالفت با جمهوري اسلامي جان تازه‌اي به انديشۀ مقصر دانستن اعراب بخشيده است، اعرابي كه امروزه ميراث آنها به واسطۀ انقلاب 1357ش/1979م نكوهش شده و تمامي خشونت‌هاي [به زعم مخالفان] مقامات جمهوري اسلامي به دعوي اسلامي آنها و در نتيجه ”عرب‌زاده“ بودنشان منتسب مي‌شود. كتاب اخير و حجيم شجاع‌الدين شفا با عنوان بعد از 1400 سال نمونه‌اي از اين گرايش‌هاي امروزي است.[15]

ايدئولوژي ناسيوناليسم به گونه‌اي مداوم بر اين باور تأكيد مي‌كرد كه دشمني و خصومت نسبت به اعراب خصيصۀ كهن و هميشگي ايرانيان بوده است و براي نمونه، فردوسي شاعر حماسه‌سراي قرن چهارم هجری/ دهم میلادی و سرايندۀ شاهنامه، حماسۀ ملي ايران و سرايشي از شكوه و عظمت گذشتۀ پيش از اسلام ايران، را مثال می‌آوردند که يك ايراني ملي‌گرا، مخالف اسلام و دشمن اعراب بود.[16] اين نوع اشعار شاهنامه را نويسندگان ملي‌گرا اشعاری از شاهنامه را نقل می‌کردند که بدان‌ها اجازه می‌داد قرائت خودشان را از طريق آن بيان كنند:

ز شیر شتر خوردن و سوسمار

عرب را به جایی رسیده‌ست کار

که فر کیانی کند آرزو

تفو بر تو ای چرخ گردون تفو[17]

در اينجا لازم است بر اين نكته تأكيد كرد كه طبق نظر متخصصان شاهنامه، اين ابيات از اشعار شاهنامه در زمرۀ الحاقات بعدي‌اند و در نسخ اصلي و اوليۀ شاهنامه وجود نداشتند.[18] هرچند حتي با فرض اينكه آن ابيات الحاقي هم نباشند، ادعاي ملي‌گرايان از جهات متعدد با پرسش روبه‌روست. در وهلۀ اول، گويندۀ اين سخنان يكي از شخصيت‌هاي داستان‌هاي شاهنامه و از فرماند‌هان نظامي ساساني است كه به دلايل روشن از پيروزي نيروهاي اسلام هراسناك است. نسبت دادن اين سخنان به فردوسي به نوعي تحريف در منابع است، زيرا نمي‌توان با چنين بي‌قيدي مقصود سراينده را به يكي از شخصيت‌هاي داستان نسبت داد. به علاوه، مابقي ابيات شاهنامه از اين نوع برخوردهاي توهين‌آميز با اعراب به دورند و چنان كه شاهديم، داستان بهرام گور بدون ذره‌اي دشمني نسبت به اعراب روايت مي‌شود. يمن با نگاهي مثبت و سرزميني برخوردار از صلح و آرامش و جايي توصیف شده است كه اعراب و ايرانيان در كنار يكديگر با هم زندگي مي‌كنند. گفته شده كه پرورش بهرام گور در ميان اعراب بود كه او را به پادشاهي عادل و درست‌كردار تبديل كرد. منذر، پادشاهی عرب، شاهي خردمند، سخاوتمند و مهربان توصيف شده است. ديك ديويس مدعي است كه ابهامات ديگري نيز در نحوۀ برخورد فردوسي با اعراب در آستانۀ ورود اسلام به ايران وجود دارد و اين بحث را مطرح مي‌كند كه گه‌گاه ”فردوسي هم شاهد زوال درخشش يك تمدن [ايران عصر ساساني] است و هم در حال بيان تهور تمدني جديد [ايران اسلامي] كه در حال ظهور است.“[19]

دليل ديگري كه براي نشان دادن تداوم خصومت ميان ايرانيان و اعراب عرضه مي‌شود، وجود جريان شعوبيه و آثار و مشاجرات شعوبي‌ها از اواخر قرن هشتم و قرن نهم میلادی دربارۀ جايگاه اعراب و غيرعرب‌ها در جامعۀ اسلامي است. نويسندگاني چون جلال همايي از شعوبيه با عنوان ”بيداري ملي“ ايرانيان در مقابل ظلم و فشار اعراب ياد كرده‌اند. همايي در سال 1313ش/1934م شعوبيه را ”بزرگ‌ترين نهضت ايرانيان که بالاخره دولت و سیادت عرب را به کلی منقرض و ریشه‌کن ساخت“[20] خواند. هرچند روي متحده اشاره مي‌كند كه شعوبيه نه تنها ”اساساً جرياني مبتني بر مشاجرات قلمي“ بود، بل بيشتر شعوبي‌ها در زمرۀ خدمتكاران صادق خليفه قرار داشتند و هيچ‌گاه اسلام را به پرسش نمی‌گرفتند.[21] همچنين، ريچارد فراي بدين نكته اشاره كرده كه اصطكاك قومي مشهود ميان شعوبيه با گرايشات كلي اين دوره نيز همخوان نيست: ”اگر جريان شعوبيه چنان پررنگ مي‌بود، شكاف و دودستگي بر مباحثات مذهبي … و نيز حيات سياسي و اجتماعي نظام خلافت چيره مي‌شد، و حال آن كه چنين چيزي به يقين رخ نداده است.“[22]

البته اين نكته را نبايد بدین معنا دانست كه نخبگان حاكم اموي پيش از آن از موقعيت خود در جایگاه اعراب -كه نوعی دسته‌بندي قبيله‌اي بود- سوءاستفاده نكرده بودند. اين نكته محرز است كه بخش وسيعي از شعوبيان اهل مناقشه از اعراب و ايرانياني (عجم) بودند كه به يكديگر توهين مي‌كردند و فقط هم آنها نبودند، بلكه شعرايي چون ابونواس يا برخي از نويسندگان معتزلي نيز گه‌گاه اعراب را در نوشته‌هاي خود تحقير مي‌كردند.‌ براي بسياري، و به حتم در ميان نخبگان، تمايز ميان اعراب و ايرانيان امري في‌نفسه آشكار بود.[23] اما اين تمايز رويكردي نژادپرستانه در معناي مدرن آن نبود كه نژادها را بر مبناي تفاوت‌هاي زيستي و ذهني دسته‌بندي مي‌كند، و قيامي ملي هم به حساب نمي‌آمد. هيچ كوششي براي تقسيم‌بندي فرهنگي يا زباني آداب و رسوم آن عصر به صورت ”عربي“ يا ”ايراني“ و بحث دربارۀ مغايرت آنها به چشم نمي‌خورد. این تمايز بيشتر نوعي تصور قومي سنتي و قالبي يا رقابت بر سر قدرت ميان گروه‌هاي مختلف در درون يك مذهب و نظام سياسي است. اختلاط و آميزش قومي و فرهنگي در بيشتر مواقع امري رايج بود. فراي در اين خصوص اشاره مي‌كند كه تمايزات مذكور نامشخص بودند و ”فهرست اسامي هواداران و ضدعرب‌ها از اين نظر كه هم اعراب و هم ايرانيان در هر گروه وجود دارند، قابل توجه است.“[24]

در مجموع، فردوسي يا شعوبيه را به سختي مي‌توان طلايه‌دار نوعي تمایل عرب‌ستيزانه دانست و مقصر دانستن اعراب از منظر ملي‌گرايي از رسوم و باورهاي تثبيت‌شده و هميشگي ايرانيان منبعث نشده است. بدين ترتیب، عرب‌ستيزي موضوعي است كه احتمالاً بعدها پديد آمده و منشأ و سرچشمه‌هاي ديگري داشته است.

انديشه‌هاي نژادي اروپايي و شرق‌شناسي

طرح اين موضوع كه ايرانيان/آريايي‌ها و اعراب/سامي‌ها از نظر نژادي يا فرهنگي با يكديگر در تضادند و اين تفكر كه اسلام محصول ”ذهن سامي“ و فقط براي اعراب مناسب است و در نهايت اين ادعا كه ظهور اسلام به حملۀ اعراب با هدف اصلي و اوليۀ تحميل زبان و فرهنگ عربي- كه اسلام بخشي از آن به شمار مي‌رفت- انجاميد، هيچ موضوعيتي در منابع فارسي مقدم بر دورۀ مورد بررسي ما ندارد. از طرف ديگر، نوشته‌ها و مطالعات علمي اروپاييان در سدۀ نوزدهم دربارۀ ايران مملو از مطالب و ادعاهاي اين‌چنيني و سرشار از نژادگرايي و نژادپرستي است. نظريات نژادي به مثابۀ راهكاري براي توضيح دلايل تنوعات انساني و با توجه به پيشينۀ تسلط اروپاييان بر بيشتر نقاط زمين پديد آمدند. لازم است بر اين موضوع تأكيد كرد كه تفكرات نژادي در اروپا دائماً در حال تغيير بودند و هيچ‌گاه اجماع علمي بر روي يك نظريۀ خاص وجود نداشته است.[25] هرچند مفاهيم ساده‌شده و غيرتخصصي مرتبط با سلسله‌مراتب و تفاوت‌هاي نژادي در نوشته‌هاي عوامانه در حوزه‌هاي تاريخ، انسان‌شناسي و لغت‌شناسي به چشم مي‌خورند كه غالباً به ”شرق“ و اسلام اشاره دارند. چنان كه رابرت يونگ يادآور شده، ”نظريات نژادي از طريق اصطلاحات علمي عرضه شدند،“ اما ”اساساً عوامانه“ بودند و ”در ميان مردم جذابيت“ داشتند و همين ويژگي آنها را قادر ساخت تا ”با قدرت در سطوح فرهنگي توسعه يابند.“[26] به بيان ديگر، شرق‌شناسان براي تاباندن نور تازه‌اي بر تاريخ ”شرق“ انديشه‌هاي تفاوت نژادي را با اصطلاحاتي ساده بيان كردند، اما بهره‌گيري آنها از تئوري‌هاي نژادي همواره و به طور كامل آگاهانه و روزآمد نبود.

چنان كه در اين مبحث خواهيم ديد، در مكتوبات سدۀ نوزدهم شرق‌شناسان نگاه به اسلام غالباً خصمانه و جوهرگرايانه بود. به گفتۀ ادوارد سعيد، روابط قدرت نابرابر بين شرق و غرب يكي از دلايل اين جوهرگرايي بوده و مطالعات علمي شرق‌شناسي در بررسي اسلام و ”شرق“ در حقيقت تابعي از منافع استعماري بودند (استفادۀ سعيد از مفهوم قدرت/دانش فوكو). از اين رو، مطالعات مذكور انگيزه و محرك قدرتمندي براي به تصوير كشيدن اعراب و مسلمانان -در ميان ديگران- به منزلۀ مردماني ذاتاً تنبل و ناتوان در حكومت و توجيه نفوذ امپراتوري‌هاي اروپايي داشتند. بدين سان، شرق‌شناسي در نگاه سعيد شيوه‌اي از تفكر است كه مي‌خواهد روابط قدرت نابرابر بين استعمارگران اروپايي و سرزمين‌هاي پيراموني‌شان را حفظ كند. از ميان ديگر انديشمندان، آلبرت حوراني با بحث در اين باره كه ”سنت محوري مطالعات اسلامي در سدۀ نوزدهم“ به زبان آلماني بيان شد و نتوانست ”تأثير چندان عميقي از اين نگرش‌ها بگيرد، زيرا نه آلمان و نه اتريش هيچ كدام حاكميت مستقيمي بر كشورهاي اسلامي نداشتند،“[27] دربارۀ اين ادعا ترديد كرده است كه ذهنيات سلطنتي و روابط قدرت بر توليدات علمي تأثير گذاشتند.

شايد سعيد دربارۀ مشاركت شرق‌شناسان در طرح‌هاي استعماري اغراق كرده باشد، ولي حوراني در بي‌اعتنايي به اين موضوع كاملاً بي‌محابا عمل كرده است. او تفكرات نژادي را ناديده گرفته است، در حالي كه این تفکرات بي‌ترديد مهم‌ترين معبر و دريچه‌اي بودند كه شرق‌شناسان از ميان آن به ”شرق“ می‌نگريستند و آن را مطالعه می‌کردند. مسلماً نژاد مي‌توانست براي اقدامات استعماري مورد استفاده واقع شود و غالباً هم اين اتفاق مي‌افتاد، اما نبايد اين موضوع را فراموش كرد كه تئوري‌هاي نژادي مي‌توانستند پويايي علمي خودشان را از جمله در ميان محققاني كه با مسئلۀ ”شرق“ سروكار داشتند حفظ کنند. براي نمونه، ادوارد جي. براون، از ايران‌شناسان بنام كمبريج، مخالف مداخلات استعماري در ايران بود، اما با اين حال با قرائت نژادي از تاريخ ايران به صورت برخورد ميان ايرانيان آريايي و اعراب سامي کاملاً موافقت داشت. تسلط بر غيراروپاييان فقط از طريق سياست‌هاي مشخص نظامات استعماري مثلاً بريتانيا يا فرانسه يا حتي از طريق قدرت فيزيكي محض تبيين نمي‌شد، بلکه اين تسلط از ايدۀ برتريِ به اصطلاح ”نژادي“ و ”فرهنگي“ اروپاييان بر نژادهاي پست‌تر، و از جمله سامي‌ها، نيز نشئت مي‌گرفت. بنابراين، برخلاف تصور حوراني و صرف نظر از عدم تسلط آلمان بر كشورهاي اسلامي، بسياري از انديشمندان آلماني از پيش‌قراولان گفتمان برتري نژادي/فرهنگي بودند. تئودور نولدكه (Theodor Noldeke,1836-1930‌)، از ايران‌شناسان و سامي‌شناسان آلماني، اين احتمال را مطرح كرد كه آيا ”ممكن است فرهنگ جديد اروپا [و نه ارتش‌هاي استعماري] واقعاً بتواند بر [سامي‌ها] چيره شود و چشمان آنها را بر روي يك زندگي تازه و جدي بگشايد“[28] و اين به بيان ديگر يعني استفاده از تجدد استعماري براي بيرون كشيدن يك نژاد عاطل و باطل از سستي و كرختي‌اش.

به‌رغم غلبۀ دسته‌بندي‌ها و تعيين سلسله‌مراتب‌هاي نژادي در توليدات علمي دربارۀ ”شرق“ و از جمله ايران، ما به صورتي مطمئن از محققان و ايدئولوگ‌هاي اروپايي ملي‌گرايي كه آثارشان مورد رجوع قرار گرفتند اطلاعي نداريم، زيرا كه منورالفكرهاي ايراني هيچ‌گاه به منابعشان اشارۀ‌ مستقیم نكرده‌اند.[29] در ادامه خطوط كلي ديدگاه‌هاي شرق‌شناسان را به منظور مشخص كردن گرايش و تمايل آنها به عقايد تاريخي و محوري ناسيوناليسم ايراني ترسيم كرده‌ام. اين ترسيم بر مبناي انتخاب آن دسته از محققان اروپايي بوده كه يا دربارۀ ايران نوشته‌اند يا باورها و عقايد رايج زمان خود را تلفيق كرده و اين احتمال را فزوني بخشيده‌اند كه مستقيم يا غيرمستقيم بر نويسندگان ملي‌گراي ايران تأثير گذاشته‌اند.

منشأ اين تفكر كه اسلام زاييدۀ يك نژاد خاص است به آثاری بازمی‌گردد كه اسلام را به صورتي نژادي فرزند ”ذهن سامي“ معرفي كردند. در نظر ارنست رنان (Ernest Renan, 1823-1892)، اسلام مظهر ”سادگي سهمگين ذهن سامي، تنزل مغز بشري و به دور از هر نوع انديشۀ دقيق، احساس ظريف و جست‌وجوي عقلاني“ بود.[30] نولدكه، كه ديدگاه‌هاي ملي‌گرايان در خصوص شاهنامه را با اثرش تحت عنوان حماسۀ ملي ايران تحت تأثير قرار داد، ذهن سامي را واجد خصوصياتي چون ”تعصب خشك و به گونه‌اي هولناك بسته“ مي‌دانست.[31] او در كتاب بعضي از ويژگي‌هاي نژاد سامي، نوشته‌شده در سال 1892م، با تكيه بر ديدگاه‌هاي سدۀ نوزدهمي مورد تأييد غالب محققان اروپايي اين بحث را مطرح مي‌كند كه محيط زندگي اعراب ”از يك سو، جامعه‌اي به شدت پراكنده و متفرق و فاقد نظم و قانون بود، به گونه‌اي كه حتي نشانه‌هاي يك حاكميت سياسي اوليه را نيز به سختي مي‌توان در اين سرزمين مشاهد كرد -همچنان كه در ميان بدوي‌هاي عهد باستان و دوران جديد ديده مي‌شود- و از سوي ديگر، داراي استبدادي بي‌حد و مرز بود.“[32] اين نژادگراييِ مبنايي و بنيادين كه انعكاس آن تا رساله‌هاي ملي‌گرايان ايراني نيز مي‌رسد،[33] به روشني و با زبان علمي و مطمئن اروپايي تمامي ابعاد ذهن سامي را شرح مي‌دهد و برای نمونه دربارۀ تنبلي و سستي آن مي‌گويد: ”از آنجا كه سامي به سختي به انجام كاري برانگيخته مي‌شود، تن در دادن داوطلبانۀ او به انضباطي خشك و جدي در مجموع از او سربازي خوب نمي‌سازد.“ بنابراين، پيروزي‌هاي اوليه سپاهيان اسلام به عامل نامعمول ديگري مربوط بود كه همانا ”شور و حرارت برآمده از يك دين ملي جديد و وعدۀ پاداش ملكوتي و وسوسۀ دستيابي به غنايم و سكونتگاه‌هاي سرزمين‌هاي زرخيز براي ساكنان صحراهاي باير و برهوت“ بود.[34]

نولدكه، با نفي آشكار واقعيات عملي و عيني، مدعي است كه سامي ”فقط در موارد معدودي از مسایل داراي اهميت علمي مشاركت داشته است،“ تفكرات و تأملات اعراب دربارۀ ”آزادي اختيار و موضوعات مشابه كاملاً بي‌نظم و غيرعلمي و تنها به صورت سطحي از انديشه‌هاي يوناني متأثر بوده است.“[35] هرچند او اذعان مي‌كند كه احتمالاً سامي‌ها ”حداقل در بعضي از مسایل جزیي پيشرفت‌هايي“ به وجود آوردند، مسائلي همچون اختراع صرف الفبا، كه البته او با ترديد در ناميدن آن به منزلۀ ”يك دستاورد علمي در معناي صحيحش،“ آن را حقير مي‌شمارد. بدين ترتيب، او به اين نتيجه مي‌رسد كه بدون هيچ تعجبي ”نبوغ سامي‌ها از بسياري جهات تك‌بعدي است و به سطح ملت‌هاي هندواروپايي نمي‌رسد.“[36]

همخواني دعاوي مطرح‌شده در اين متون با دستورالعمل‌هاي ملي‌گرايان ايراني با به كارگيري مفاهيم نژادي و متمايز كردن ايرانيان و اعراب در چارچوب تضادي وسيع‌تر ميان هندواروپاييان/آريايي‌ها و سامي‌ها به شكل شفاف‌تري درآمده است. ايراني‌ها بر اساس شباهت‌هاي زباني ميان زبان فارسي با زبان‌هاي هندي و اروپايي در زمرۀ آريايي‌ها محسوب شدند.[37] با اين منطق، رنان در كتابي جالب توجه، كه در سال 1852 منتشر شد، تا آنجا پيش مي‌رود كه ايرانيان را محملي براي افكار و انديشه‌هاي يوناني- اروپايي محسوب مي‌كند، ايرانياني كه آگاهانه اسلام را از رخوت و سستي اعراب نجات مي‌دهند. اما اين واقعيت كه ايراني‌ها هرگز خودشان را اين‌گونه نخوانده‌اند به حال خود رها شده است:

تمامي سامي‌ها در دايره‌اي بسته از تغزل‌گرايي و پيامبرگرايي قرار دارند و ساكنان شبه‌جزيرۀ عربستان هيچ‌گاه كمترين تصوري از آنچه كه بتواند علم يا عقل‌گرايي خوانده شود نداشتند. در همان زمان كه روح پارسي، كه سلسلۀ عباسي نشان‌دهندۀ آن شد، روح عربي را از ميدان بدر كرد، فلسفۀ يونان اسلام را در بر گرفت. پارس با اينكه تحت انقياد يك دين سامي درآمد، اما همواره شايستگي‌هاي خود را در مقام ملتی هندواروپايي حفظ كرد.[38]

ضمناً لازم به تأكيد است كه در نظر آخوندزاده و كرماني كه خواهان تقسيم‌بندي نژادي به مراتب خالص‌تري نسبت به رنان بودند، ايراني خواندن خلافت عباسي سخني كفرآميز به شمار مي‌رفت.

در نظر رنان، نژادهاي آريايي و سامي از موهبت ”ويژگي‌هاي كاملاً قابل تشخيص فردي“ برخوردارند و اساساً آن‌قدر با يكديگر متفاوت‌اند كه هر كدام به گونه‌اي ”دو قطب محوري درشمارند كه نوع بشر به دور آن در حال چرخش است“ و تعارض و تضادشان به حدي است كه اين ضديت جهاني را مشخص مي‌سازد كه در آن زندگي مي‌كنيم.[39] ليكن مناسبات تاريخي و مرزبندي‌هاي مبهم و نامشخص این عقيدۀ او را مردود می‌شمارند كه سامي‌ها و هندواروپاييان ”كاملاً از هم متمايزند“ و گويي از ”دو گونۀ متفاوت و بدون هيچ وجه مشتركي در نحوۀ تفكر و احساس بوده‌اند.“[40] جالب اينكه شاهنامه فردوسي هم شاهدي براي اثبات ادعاي فوق دانسته شده است: رنان معتقد است داستان‌هاي شاهنامه با اساطير اروپايي شباهت دارند و در همان حال، در نگاه او ”سامي‌ها“ چنان در سادگي يكتاپرستي غرق‌اند كه قادر به خلق اسطوره نيستند.[41] همانند نويسندگان ملي‌گرا، رنان با جسارت مطالب شاهنامه را به شكل ديگري درآورده و ظهور سلسله‌هاي ايراني در سدۀ دهم میلادی را به صورت قيام‌هاي ملي‌گرايانه عليه اعراب و اسلام معرفي مي‌كند.[42] اين باورها تقريباً كلمه به كلمه در رسايل كرماني بازتاب يافته‌اند. او نيز فردوسي را در مقام احياگر فرهنگ ايران پيش از اسلام ستايش می‌کند: ”فردوسي به‌واسطۀ نظم شاهنامه آئین مجوس و روان جمشید را زنده کرده و افتخار ملی را نه گذاشته است از میان ایرانیان معدوم شود و رحمه الله علیه.“[43] به علاوه، از آنجا كه انديشۀ يكتاپرستي گواهي بر سادگي ذهن سامي بود، كرماني مدعي مي‌شود كه ايرانيان و يونانيان باستان خدايان متعددي داشتند، ”بعکس اقوام یهود و عرب که هیچ‌گاه دماغ‌های ایشان وسعت این گونه خیالات شاعرانه نداشته.“[44] جدي گرفتن چنين ادعاهايي بدان معنا خواهد بود كه اعراب مشرك پيش از اسلام نيز هندواروپايي بوده‌اند.

اين نقل‌قول‌ها را نبايد بدان معنا گرفت كه رنان و ديگر متفكران [اروپايي] ايراني‌ها را هم‌رديف اروپاييان قلمداد مي‌كردند. اگرچه ايراني‌ها از نظر نژادي هم‌خانوادۀ اروپايي‌ها محسوب مي‌شدند، اما همچنان نوع پست‌تر اين خانواده به شمار مي‌رفتند. در خصوص رنان، با اينكه او شاهنامه را در مقايسه با آثار سامي هم‌ترازش ستايش می‌کند، ولي ترديد دارد كه بتوان آن را با ”شاهكارهاي ادبي يونان باستان مقايسه كرد.“[45] به اعتقاد او، شاهنامه ”حتي از گنجينه‌هاي ادبي زيباي ما در دوران قرون وسطا مانند سرود حماسه‌هاي دلاورانه (Chansons de Geste) و حماسه‌هاي هندي نيز پايين‌تر است.“[46] در حقيقت، ارزش شاهنامه تنها به وجه تطبيقي آن در مقايسۀ ”اساطير و روان‌شناسي اقوام“ محدود است كه امكان مطالعۀ تفاوت ميان آن نژادها را از طريق مقايسۀ سنت‌هاي ادبي ”نژادي“ فراهم مي‌آورد.[47]

در آثار شرق‌شناسان پرداختن به ايران و ابراز ديدگاه‌هاي خصمانه نسبت به اسلام موضوعي متداول و رايج است. [سِر] جان مالكوم در تاريخ ايران (1815)، نخستين كتاب تاريخ ملي ايران در دوران تجدد، دليل عقب‌ماندگي و نيز استبداد حاكم [بر ايران] را، به جاي توجه به عوامل پيچيدۀ اجتماعي و تاريخي، با اشاره‌اي ساده و كاملاً فراگير به اسلام، توضيح مي‌دهد:

در خلال بيش از دوازده قرن، هيچ نمونه‌اي از هيچ ملت مسلماني وجود ندارد كه به مرتبۀ بالايي از تمدن دست يافته باشد. همۀ كساني كه اين دين را پذيرفته‌اند، همواره در معرض مصائب حكومت‌هاي استبدادي و نابسامان قرار داشته‌اند.[48]

در نظر مالكوم، ”تاريخ ايران از فتوحات اعراب تا زمانۀ حاضر حقيقت اين سخنان را اثبات مي‌كند و تا زماني كه همان عوامل همچنان وجود دارند، نمي‌توان انتظار داشت تغيير عمده‌اي در اين شرايط به وجود آيد.“[49] وجود اسلام عملاً هر جنبه‌اي از تاريخ ايران را در دوره‌اي بيش از هزار سال توضيح مي‌دهد و مادامي كه اين آئين در آن سرزمين جاري و ساري است، هيچ تغييري امكان وقوع ندارد. بدين سان، اين باور در ذهن خواننده نقش مي‌بندد كه ايران در دوران قبل از اسلام عاري از استبداد بوده يا اين تصور براي خواننده پيش مي‌آيد كه اساساً تمام جوامع غيراسلامي نماد پيشرفت‌اند.

داستاني كه گوبينو روايت كرده است، نه تنها اثبات مي‌كند كه گفتمان ملي‌گرايي در خصوص اعراب و اسلام بيشتر برآمده از انديشه‌هاي اروپايي است تا برگرفته شده از سنت‌هاي محلي، بل نشان مي‌دهد منورالفكران ايراني كه در حال دست و پنجه نرم كردن با معضل عقب‌ماندگي بودند، با چه اشتياقي به استقبال از انديشه‌هاي نژادپرستانه اروپايي رفتند. گوبينو در كتاب اديان و فلسفه‌هاي آسياي مركزي (1866)، يك فصل كامل را به ”آزادانديشان“ اختصاص داده است و اين اصطلاح را برای يك اقليت خاص و به نظر او فهميده از ميان ”آسيايي‌ها“ به كار مي‌برد كه از بخت زندگي در اروپا برخوردار بودند. گوبينو تأكيد مي‌كند كه آنها ”تجاربي اندوختند، تأثيراتي پذيرفتند و انديشه‌هايي را با خود به همراه بردند كه در جاي ديگر [يعني در كشورهاي خودشان] بدان دست نمي‌يافتند.“[50] او سپس ماجرايي را از يك ايراني با نام حسينقلي‌آقا روايت مي‌كند كه با درجۀ ممتاز از آكادمي نظامي سن سير (Ecole Spéciale Militaire de Saint-Cyr) در فرانسه فارغ‌التحصيل شده و در خلال انقلاب 1848 از ”مجمع ملي“ فرانسه دفاع كرده بود.[51] ديدگاه او دربارۀ اسلام و گذشتۀ ايران، كه برای این مقاله اهميت خاصي دارند، چنين است:

نفرت او [از اسلام] هيچ مرزي نمي‌شناخت. او در اين دين ورود و ظلم و فشار عرب بر كشورش را مي‌ديد و تمام هم و غم و علاقه‌اش متوجه اعتقادات [زرتشتي] بود كه ايران تحت لواي آن عظمت بسيار داشت.[52]

گوبينو ترديدي بر جاي نمي‌گذارد كه نفرت حسينقلي‌آقا از اسلام اكتسابي است و ارتباطي كه او ميان اعراب و انحطاط ايران رسم مي‌كند و تمايلي كه به گذشتۀ پيش از اسلام و زرتشتيت دارد، نه در تجربۀ ايراني و نه در یک منبع ايراني ، بل در اروپا يافت مي‌شود و اين ديدگاه نمي‌توانسته در جاي ديگري قابل حصول بوده باشد. طبق گفتۀ او، بسياري از ايرانيان تحصيل‌كردۀ اروپا به كسب دانش‌هاي خاص و سپس درآميختن آنها با دیدگاه خود مشغول بودند: حسينقلي‌آقا در ميان ”ايرانياني كه من شاهد بازگشتشان از اروپا بودم، استثنا نبود . . . باورهاي بومي آنها عميقاً دچار تغيير مي‌شد . . . و اعتقادات متعارف اسلامي‌شان عموماً به قهقهرا مي‌گراييد.“[53]

برخي از ايرانيان تحصيل‌كرده تجربۀ مشابهي از زندگي در غربت، در اروپا، روسيه، امپراتوري عثماني و قفقاز و به همان نسبت آشنايي با انديشه‌هاي اروپايي داشتند. البته ديدگاه‌هاي جايگزين ديگري نيز به‌ويژه در ميان پيروان نهضت تجددخواهي به چشم مي‌خورد، اما نويسندگان ملي‌گرا كه دغدغۀ پي بردن به دلايل پيشرفت‌هاي اروپا و عقب‌ماندگي ايران را در ذهن داشته و تا بالاترين حد ممكن تحت تأثير تجربۀ زندگي در اروپاي ميانۀ قرن نوزدهم قرار گرفته بودند، كه خود سرشار از سرمستي پوزيتيويسم علمي بود، بي‌درنگ هر آنچه را كه علم و دانش اروپايي عرضه مي‌كرد مي‌پذيرفتند. بي‌ترديد حقارتي كه نسبت به مسایل اسلامي ابراز مي‌شد، ايرانيان را وامي‌داشت تا از هر پيوندي با اسلام، تا جايي كه آريايي‌گرايي اروپايي آنها را در اين كار ياري مي‌كرد، اجتناب كنند و در عوض بر خلوص گذشته و كيش زرتشتي تأكيد بورزند. آنها آماده نبودند تا در جايگاهي برابر به گفت‌وگويي انتقادي با اروپا روي بياورند: آنها فقط می‌توانستند به نشانۀ اطاعت و با اين اعتقاد كه اروپاييان حقيقت را دربارۀ همه‌چيز مي‌دانند، از اروپا تقليد كنند. بدين سان، آنها ديدگاه‌هاي نژادي اروپاييان دربارۀ تاريخ ايران و غرض‌ورزي‌هاي سنتي اروپا عليه اسلام را به صورت ديدگاه و باور خود درآوردند. اين امر در واقع چندان تعجبي ندارد. نكتۀ به مراتب تعجب‌آورتر اين است كه اين باورها تا زمانۀ حاضر در ميان ملي‌گرايان پابرجا مانده‌اند، يعني زمانه‌اي كه نقد و بررسي انديشه‌هاي قرن نوزدهمي اروپاييان دربارۀ نژاد و موضوعات مشابه نه تنها ممكن، بل بسيار گسترده است.

 

هراس از اختلاط و آميزش نژادي

تفاوت‌گذاري ميان نژادها به خودي خود براي تبيين سازوكار داخلي و چگونگي استفادۀ ملي‌گرايان از انحطاط ايران كافي نيست. حلقۀ مفقوده آن انديشه‌اي است كه اختلاط يا آميزش نژادي و فرهنگي را موجب زوال و تباهي مي‌داند. در تفكرات نژادگرايانۀ قرن نوزدهم اروپا، آميزش ميان نژادها با شدت و حرارت محل بحث بود. پيروان تئوري چندخاستگاهي انسان، كه معتقدند نژادهاي بشري در حقيقت گونه‌هاي متفاوتي بوده‌اند، اين بحث را مطرح مي‌كنند كه ازدواج‌هاي درون‌گروهي به عقيم شدن يك نسل مي‌انجامد، درست همان‌طور كه در مورد قاطر چنين شده است. آنها بعدها ناگزير به پذيرش اختلاط نژادها شدند، اما بر اين موضوع تأكيد كردند كه باروري اخلاف نژادهاي مختلط بعد از گذشت چند نسل به زوال مي‌گرايد. به اين ترتيب، انديشۀ زوال نسل‌ها به صورت ”پاسخ به هر نوع برهان روشن در خصوص باروري نسل‌هاي حاصل وصلت‌هاي درون‌گروهي“ در زمان افزايش نگراني در خصوص جدا نگاه داشتن نژادها به منظور اجتناب از ”آشفتگي ناشي از انقطاع نژادي“ نمايان شد.[54] همچون خود نژاد، دربارۀ پيامدهاي اختلاط نژادي نيز هيچ‌گاه اجماع علمي وجود نداشته است. هرچند تنفر از آميزش نژادي كه خود تا اندازه‌اي با تأكيدات رمانتيك مبني بر حفظ فرهنگ خاص يك ملت -كه به صورتي برجسته در كتاب هردر آمده-[55] مخلوط شده، نزد برخي از زبان‌شناسان، مورخان و شرق‌شناساني ادامه یافت كه به نوبۀ خود مدعي بودند اختلاط نژادي در ميان گروه‌هاي انساني موجب زوال تمدني مي‌شود.

عقايد گوبينو دربارۀ اختلاط ميان نژادهاي مختلف در اينجا نمونۀ خوبي به دست می‌دهد. گوبينو در رساله‌اي دربارۀ نابرابري نژادهاي انساني اين نكته را طرح مي‌كند كه تمايل نژاد سفيد به آميزش نژادي به منزلۀ نوعی روند، در نهايت به پايان تمدن منجر خواهد شد. طبق گفتۀ گوبينو، انسان‌ها به صورت غريزي از اختلاط ميان‌نژادي بيزارند، چيزي كه او آن را ”قانون دفع“ مي‌نامد. با اين حال، خصوصيات ويژۀ نژاد سفيد، ”اجتماعي و مدني بودنش و توسعۀ اين نژاد از طريق كشورگشايي‌ها،“ موجب پيدايش غريزۀ معكوس در سطح خودش شده است: ”قانون جذب.“[56] تمدن سفيد در حركت از اصول و مبادي ”فرايند تاريخي‌اش»،“ به واسطۀ آميزش با خون‌هاي پست‌تر كه به زوال نژاد مي‌انجامد، در خطر انحطاط و تباهي است.[57] همچنين، بايد تأكيد كرد كه در يك تناقض‌گويي آشكار، گوبينو اختلاط اقوام را تحت شرايط خاص سودمند مي‌داند.

صرف نظر از وجود اجماع يا عدم اجماع علمي در زمینۀ پيامدهاي اختلاط نژادي، روشن است كه اين انديشه تأثير بسزايي بر منورالفكرهاي ايران گذاشت كه تا آن زمان مرعوب خصومت گستردۀ شرق‌شناسان نسبت به اعراب سامي و اسلام شده بودند. دل‌مشغولي نسبت به حفظ خلوص [نژادي] و هراس از اختلاط با اعراب در ذات تفكر ملي‌گرايان جاي دارد. اين امر به روشني در نوول‌ها و داستان‌هاي كوتاه هدايت و علوي در دهۀ 1310ش/1930م، كه پيش از اين بدان‌ها اشاره شد، به تصوير كشيده شده است؛ داستان‌هايي كه طي آنها مردمان منحط و فاسدِ حاصل از اختلاط اعراب و ايرانيان، كه به صورت ديو ترسيم شده‌اند، مي‌كوشند هويت مستقل ايرانيان را محو كنند. ملي‌گرايان قادر نيستند به واقعيت ورود اسلام به ايران تن در دهند، آن هم نه بدین سبب كه اسلام از زرتشتي‌گري بدتر است- در حال حاضر محققان در خصوص شباهت اين دو دين با يكديگر اتفاق‌نظر دارند-[58] يا به اين سبب كه تاريخ ايران دورۀ اسلامي از شاهكارهاي هنري و علمي كمتري براي مباهات برخوردار است: در حقيقت اين دستاوردهاي علمي و ادبي ايرانِ اوايل اسلام است كه به يادگار مانده‌اند؛ بلکه بيشتر به اين علت كه ايران پيش از اسلام دوران خلوص نژادي بازسازماندهي شده بود و در نقطۀ مقابل آن، اسلام محصول ”ذهن سامي“ ديده مي‌شد. براي نمونه در نوشته‌هاي آخوندزاده، در دوران پيش از اسلام كه ”ملت ايران تحت حكمراني شاهان ايران قرار داشت،“ در نقطۀ مقابل ايراني قرار دارد كه دين اعراب و خرافات را پذيرفته و تحت حاكميت حكام مستبد و نمايندگان اعراب قرار گرفته است.[59] اين نويسندگان در بازخواني‌شان از تاريخ ايران و بررسی دلايل عقب‌ماندگي كشورشان در مقايسه با اروپا، به بررسي و شناسايي چگونگي ورود اسلام به ايران -يا به تعبير آنها ”حملۀ اعراب“- به مثابه حاصل اختلاط نژادي اجباري پرداختند: يعني پذيرش دين و فرهنگ يك نژاد ديگر. به اين ترتيب، اسلام و ايران به صورتی بنيادين با يكديگر اختلاف دارند.[60]

نويسندگان ملي‌گراي ايراني چون آخوندزاده و كرماني نوعی پروژۀ احيا و بازسازي را با هدف زدودن مظاهر ”عربيت“ شروع كردند، هرچند كه اين مظاهر به صورتي بسيار دلبخواهانه مشخص مي‌شدند. بازگشت به سرچشمه‌هاي ايرانيت به صورت پادزهري عملي براي تمام نابساماني‌ها و مصائب جامعۀ ايران درآمد. به هر موردي از اختلاط فرهنگي يا مذهبي، به‌ويژه پيوند با اسلام و وام‌گيري زبان فارسي از عربي، با وحشت و هراس نگريسته مي‌شد. اين برداشتي تاريخ‌گرايانه از ايرانيت است كه كاملاً با ديدگاه كساني چون هردر، گوبينو، رنان يا نولدكه مطابقت دارد. حقير شمردن بي‌انسجام و درهم‌وبرهم روحانيت شيعه و رسوم مذهبي ايرانيان از سوي آخوندزاده و كرماني را مي‌توان نمونه‌هایی از هراس از اختلاط با نژادي ديگر دانست. مذهب شيعه از نظر آخوندزاده مطرود و مذموم است، چنان كه او از ديدن هم‌قطاران ايراني خود كه چون در گذشته‌اي طولاني ”ده و پانزده عرب، ده و پانزده عرب را در صحرای کوفه کشته است . . . در کوچه و برزن سینه‌زنان و موی‌كنان نالۀ شاخسی واخسی را به عرش می‌رسانند،“[61] منزجر و بيزار است [اشاره به مراسم عزاداري سالانۀ شيعيان براي شهادت امام حسين‌بن علي(ع) كه در كربلا و نه در كوفه به شهادت رسيد]. در سال 1310ش/1931م، [علي‌اكبر] سياسي با عباراتي صريح اظهار داشت كه مذهب شيعه تجسمي عيني و غيرقابل بخشش از آميزش نژادي است. او هنگام صحبت دربارۀ امام علي كه مورد تقديس و احترام همۀ شيعيان است، خصوصيات شخصيتي ذيل را بر زبان مي‌راند:

انساني شريف، مقدس، شهيد، او شايد تمام اينها و حتي بيشتر بود؛ اما او تنها يك عرب بود و به این دلیل من به او بي‌علاقه‌ام؛ زيرا چيزي كه از سرزمين مادري من نيست، [ايراني] نيست و نمي‌تواند به هيچ روي مورد علاقۀ من باشد.[62]

منشأ اين عقيده كه ايرانيان با زور شمشير فرهنگ و دين اعراب را پذيرفتند به متون شرق‌شناسان اروپايي بازمي‌گردد. براي مثال، براون که از هم‌عصران كرماني و چه بسا يكي از منابع او بود، با عرضۀ نمونه‌هاي مشخصي از ”جنگجويان پيرو پيامبر عرب كه [به صورت گسترده] به درون ايران ريختند،“ ورود اسلام به ايران را در قالب نوعی برخورد نژادي طرح مي‌كند:

روحانيون زرتشتي با زور شمشير سرنگون شدند. كتاب‌هاي باستاني در شعله‌هاي آتش سوختند . . . به درستي به نظر مي‌رسيد كه همۀ ملت دچار دگرگوني شده است و اينكه زين پس ايرانيان آريايي نه تنها بايد يوغ سامياني را كه سابقاً آنان را با تحقير بسيار ”سوسمارخوار“ مي‌خواندند، بر شانه‌هاي خود حمل كنند، بلكه به واقع بايد از اين هم فراتر رفته و كيش و تقريباً زبان آنها را نيز بپذيرند.[63]

در اينجا باور جاري آن زمان مبني بر گسست ميان ايران پيش از اسلام و ايران اسلامي به صورتي نمايان مشاهده می‌شود. لازم به ذكر است كه گرچه اين باور همچنان نيز در ايران كنوني به شكلي گسترده پذيرفته است، اتفاق نظر پژوهشگران بر تداوم نهادي، فرهنگي و حتي مذهبي بین دوران پیش از اسلام و پس از اسلام است.[64]

اين باور قدرتمند كه ايران و اسلام بنا به خاستگاه‌هاي نژادي با يكديگر ناسازگار بوده و لذا قادر به همزيستي نيستند، موجب طرح چنين نظرات مغلقی از سوي برخي از دانشمندان شده است. با اين رويكرد برمی‌گردیم به فردوسي و اين ادعا را به ياد مي‌آوریم كه گویا او نيز از اعراب و اسلام نفرت داشت. در سخنراني حيرت‌انگيز ديگري که رنان در سال 1877 دربارۀ شاهنامه ايراد کرد -او تقريباً چيزي دربارۀ آن نمي‌دانست و فقط ترجمۀ فرانسوي ژول مول را خوانده بود- گفت که

فردوسي به سختي مسلمان به شمار مي‌رفت. تعصبي كه بر محيط او حاكم بود، وي را وامي‌داشت تا از روي ريا به پيامبر اداي احترام كند. او تا آنجا كه امكان داشت، به شيوه‌اي سريع و سراسيمه كه مي‌شود تنفر وراي آن را حس كرد، از زير بار اين مسئوليت شانه خالي مي‌كرد. در حقيقت، او تمام علاقه‌اش را مصروف علي كرده است. علي به تجلي‌گاه نيازهاي عرفاني و اسطوره‌اي ايران تبديل شد. آنها با غلوهايي تا سرحد جنون از او سخن مي‌گفتند. چگونه مي‌توان اين غلوها نسبت به يكي از بستگان پيامبر، يكي از مقدس‌ترين مسلمانان، را تفسير كرد؟ ايراني بدعت‌گذار كه بر پندارهاي وحدت وجودي‌اش تكيه دارد، با چنين ترفندي بر آنچه دربارۀ اين عرب مي‌انديشيد، عربي كه عميقاً در درونش آن را به مسخره مي‌گرفت، سرپوش گذارد. او در دل بر آنها مي‌خندد و با خود مي‌انديشد كه چه خوب به معتقد اسلام رسمي حقه زدم[!][65]

اين اظهارات از جهات بسيار حيرت‌آور است. كسي نمي‌تواند ”به سختي مسلمان“ باشد و در همان حال اشعار خود را به امام علي، رهبر شيعيان و فردي برجسته از اهل بيت پيامبر و خليفۀ چهارم از ”خلفاي راشدين“ حتي از نظر اهل سنت، اختصاص دهد. چيزي نيست كه نشان دهد فردوسي در ستايش خود از اسلام و پيامبر رياكاري كرده است. تأكيد آشكار رنان بر اينكه فردوسي ”پندارهاي وحدت وجودي“ را پرورانده است، پندارهايي كه او آنها را با نژاد آريايي مرتبط مي‌داند، و موحد بودنی که در نظر او ابداع سامي‌هاي ساده‌انگار بوده به همان اندازه بي‌معناست. اين تناقضات نامعقول و جسارت‌آميز منحصراً از باورهاي رنان منبعث مي‌شوند، باورهايي كه طبق آن ايرانيان و اعراب از نظر نژادي متفاوت‌اند و ايراني مسلمان- به علت اختلاط نژادي- نوعي اختلال و نابه‌هنجاري به شمار مي‌آيد.

چنان كه محمود اميدسالار خاطر نشان كرده است، فردوسي در حقيقت از تمامي نشانه‌هاي يك مسلمان دين‌دار برخوردار بود.[66] او در ديباچۀ شاهنامه، كه طبق نظر شاهنامه‌پژوهان بر اساس سير زندگي مصنف آن نگارش يافته، خود را عميقاً پيرو مذهب تشيع مي‌خواند. با اينكه شاهنامه به سلطان محمود غزنوي، پادشاهي سني‌مذهب، تقديم شده است و با اينكه شيعه به فرد اجازۀ پنهان كردن اعتقاداتش را مي‌دهد (تقيه)، اما فردوسي همچنان و به صورتي رسمي و آشكار متابعت خود از تشيع را اعلام مي‌كند.[67] اگر او چنان كه رنان تصور كرده فردي متظاهر بود، آيا نبايد به جاي آنكه صادقانه اعتقادش را آشكار كرده و خطر خشم و غضب محمود را به جان بخرد، خود را فردي سني‌مذهب مي‌خواند؟ به علاوه، گزارش‌هاي تاريخي ديگر نيز مؤيد شيعي بودن فردوسي‌اند.[68] افزون بر این، تشيع بي‌هيچ ترديدي مذهبي اسلامي است و به هيچ صورتي نمي‌تواند اظهار تنفر نژادي از اعراب به حساب آيد، زیرا در غير اين صورت در خصوص ايرانيان سني‌مذهب كه تا زمان تغيير مذهب اجباري به دست صفويان در اكثريت بودند يا اهميت آداب و رسوم مذهبي شيعيان نزد اعراب چه مي‌توان گفت؟ اميدسالار اشاره مي‌كند كه فردوسي نشانه‌هاي ديگري از اعتقادات مذهبي خود را نيز به دست داده است. براي نمونه، او در بيان احساس گناه و اظهار تأسف از صرف شراب ابراز اميدواري مي‌كند كه خداوند متعال او را ببخشايد. اگر او به حرمت صرف شراب در اسلام- ديني كه بدان متصف است- اعتقاد نمي‌داشت، چرا مي‌بايد از نوشيدن آن احساس گناه كند؟

تنها نفرت از اختلاط نژادي است كه مي‌تواند دلايل دغدغه‌هاي ملي‌گرايان در خصوص محو چيزهايي را روشن کند كه عربي محسوب مي‌شدند. اين تلاش براي بازگرداندن ايران به عصر طلايي خلوص نژادي‌اش بود. همچنين، روايت گوبينو از حسينقلي‌آقا، ايراني تحصيل‌كردۀ آكادمي سن‌سير، شاهد خوبي بر اين مدعاست، زيرا طبق اين گزارش چه بسا او نخستين ايراني بوده كه به دفاع از پالايش زبان به منظور بهبود عوارض اختلاط نژادي برخاسته است:

[حسينقلي‌آقا] فكر مي‌كرد كه براي احياي كشورش بايد زبانشان را از تمام لغات و عبارات عربي تصفيه كنند . . . در مجموع، در نظر او یگانه چشم‌انداز و راه نجات كشورش در بازگشت، تا حد كمال ممكن، به چيزهاي كاملاً باستاني گذشته بود و آنچه او بر اساس دانش اندك باستان‌شناسي‌اش آن را دين و فلسفۀ باستاني نياكانش مي‌پنداشت.[69]

به نظر مي‌رسد روايت گوبينو از حسينقلي‌آقا، الگويي اوليه از رويكردي باشد كه هم آخوندزاده و هم كرماني و بسياري از هم‌مسلكان اين دو دنباله‌رو آن بودند. اين الگوي اوليه كه در آرزوي گذشته‌اي دور به سر مي‌برد، در سوداي بازگشتي بود كه در نگاه آنان فقط از طريق تصفيه يك‌شبۀ وام‌واژگان عربي، زدودن اسلام و گاه حتي الفباي عربي مي‌توانست به دست آيد. همچنين، اين الگوي اوليۀ دانش تاريخي نيم‌بند يا تحريف‌شده‌اي را از آن گذشتۀ پيش از اسلام نمايان مي‌ساخت؛ واقعيتي كه گوبينو نيز به خوبي بدان اذعان داشت.

از زمان ظهور ناسيوناليسم، بسياري از نشريات و آثار منتشرشدۀ سياسي در اين مسير سير كرده‌اند. روزنامۀ نامۀ ايران باستان به سردبيري عبدالرحمن سيف آزاد، از ملي‌گرايان هوادار حكومت پهلوي و آلمان نازي در دهۀ 1930م، نمونه‌اي از اين دست نشريات است. در صفحۀ اول اين روزنامه هدف از انتشار آن چنين بيان شده است: “”برای بازگشت فر و شکوه باستانی.“ اين انديشۀ بازگشت به همراه توصيه به پالايش زبان در تقريباً همۀ شماره‌هاي نشريه به چشم مي‌خورد. حتي در مقاله‌اي بر تغيير و اصلاح لهجه‌اي كه فارسي را بدان صحبت مي‌كنند- گويي كه فقط يك لهجه وجود داشت- تأكيد شده، زيرا كه آن نيز از آثار بر جاي مانده از دشمنان ايران است. از آنجا كه اصل پالايش زبان و تلاش براي حذف عناصر بيگانه‌اي كه از طریق اقليت‌هاي زباني وارد زبان اصلي شده بودند در سطحي ملي جاي داشت، مقولۀ پالودن زبان با فارسي‌سازي تحميلي دوشادوش يكديگر به همه‌جا رفته و به سركوب اقليت‌هاي زباني انجاميدند. تا آنجا كه غلبۀ ملي‌گرايي بر اذهان حاميان فارسي‌سازي تحميلي و پالايش زبان، برخي را به دفاع از امحاي پيوندها و روال زباني خودشان نيز كشاند. برای نمونه، تقي اراني (1282-1319ش/1903-1940م)،  فيزيكدان و از فعالان سیاسی آذري‌تباری كه بعدها به كمونيسم گراييد، نه فقط از هواداران پر و پا قرص پالايش زباني به شمار مي‌رفت، بل خواهان امحاي زبان تركي آذري نيز بود. در نگاه او، اين ”مهاجمان مغول“ بودند كه ”لهجۀ تركي خود را بر جمعيت بومي آريان تحميل كردند.“ آيا تعجبي دارد كه او علاوه بر آن، به دفاع از انديشۀ ”بازگشت“ به دوران ساسانيان به مثابه پادزهري براي درمان ”عقب‌ماندگي“ ايران برخاسته باشد؟[70]

 

نتيجه‌گيري

عرب‌ستيزي كه از عناصر بنيادين گفتمان ملي‌گرايي كساني چون آخوندزاده، كرماني، هدايت، علوي، زرين‌كوب و بسياري ديگر است، از واردات گزينشي و فكري دوران تجدد اروپا به شمار مي‌رود. تفكرات نژادي را در ابتدا محققان شرق‌شناس انتشار دادند و سپس، براي بار دوم ملي‌گرايان ايراني آنها را ساده کرده و به صورت گزينشي به کار گرفتند. بدين سان، آنچه باقي ماند، انديشه‌هايي ساده اما بسيار جذاب و مطلوب بودند كه به ناسيوناليست‌ها اجازه دادند تا به صورتي گفتماني  از آنها برای مهار لطمات روحي برآمده از كشف ايران از سوي اروپاييان پيشرفته‌تر استفاده کنند. بزرگي و منزلت ايران با ارجاع به اصالت نژادي‌اش در گذشتۀ پيش از اسلام و سلسله‌مراتبي كه ايرانيان را در مرتبه‌اي بالاتر از اعراب سامي قرار مي‌داد احيا شد. علت ضعف ايران در مقايسه با اروپا اختلاط با خون و فرهنگ پست‌تر اعراب ذكر شده و اين اختلاط مورد نكوهش قرار گرفت. اين تشخيص دربارۀ علل انحطاط ايران به طرز فوق‌العاده‌اي مطلوب و خوشايند بود، زيرا توضيح بس ساده‌اي را براي رخدادهاي پيچيدۀ تاريخي و اجتماعي به دست مي‌داد و از سوي ديگر، به صورتي هم‌زمان ايرانيان را از هر نوع ضعف و كم‌كاري مبرا مي‌كرد. شناخت روند اين نژادگرايي نور تازه‌اي، ولو با تأخير، بر باورهاي ناسيوناليسم ايراني مي‌تاباند، ناسيوناليسمي كه معتقد بود صِرف حذف رسوم اسلامي، وام‌واژگان عربي و ديگر مواريثي كه به گونه‌اي دلبخواهانه با تبار عربي شناسايي مي‌شدند، به صورتي خودكار و آني تمامي مشكلات ايران را حل خواهد كرد.

لازم به اشاره است آنچه عرب‌ستيزي را در روند توسعۀ افكار ملي‌گرايانه در ايران از ديگر موارد ”غيريت‌سازي“ متمايز مي‌كند، اين است كه اعراب در آن مقطع، با هيچ ميزاني از تخيل، تهديدي براي ايران به شمار نمي‌رفتند، برخلاف روسيه براي لهستاني‌ها يا بريتانيا براي ايرلندي‌ها. نفرت از اعراب تنها براي مهار آسيب‌هاي روانی ناشي از عقب‌ماندگي پدید آمد. در اين خصوص بايد تأكيد كرد كه از سوي ديگر، ناسيوناليسم عرب هيچ‌گاه به ايرانيان نپرداخت، بل در ابتدا متوجه عثماني و بعد درگير مواجهه با تجاوزات قدرت‌هاي سلطنتي غربي شد. همچنين، عرب‌ستيزي از خانوادۀ افكار و تصورات ذهني به شمار مي‌آيد، زيرا كه هرگز توجهي به خود اعراب نشان نداد يا تلاشي براي مشخص كردن اين به عمل نیاورد كه اعراب مورد اشاره به لحاظ تاريخي يا قومي به واقع چه كساني هستند. قرائت ملي‌گرايانه از تاريخ ايران، به‌ويژه در خصوص فتوحات اسلامي كه از منظر نژادي به صورت ”حملۀ اعراب“ درآمده و تا سطح گسستي ظاهراً نامتناهي بالا برده شده است، بر واقعيات تاريخي استوار نيست. تصوير عرب در نوشته‌هاي ملي‌گرايانه مبتني بر شناخت تجربي نيست، بل صرفاً ابزاري است: عرب گنگ و خاموش است. او فقط براي چيزي شبيه به عروسك‌هاي آئين وودو[71] مناسب است: لعن و نفرين او غم و اندوه ملي‌گرايان را از عقب‌ماندگي ايران در برابر اروپا تسكين مي‌بخشد. اين موضوع در مجموع با در نظر گرفتن شرايط دشواري كه نويسندگان عهد قاجار با آن دست به گريبان بودند و تأثيري كه جريان مدرنيسم اروپايي بر آنها بر جاي گذاشت، چندان تعجب‌آور نيست. نكتۀ تعجب‌آور دوام و حيات بقاياي اين افكار سدۀ نوردهمي اروپا در ايران كنوني است كه آشنايان با اين كشور به خوبي از آن مطلع‌اند.

[1]این مقاله ترجمۀ محمدعلی طرفداری، عضو هیئت علمی سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی ایران، است از

Reza Zia-Ebrahimi, “‘Arab Invasion’ and Decline, or the Import of European Racial Thought by Iranian Nationalists,” Ethnic and Racial Studies, 37:6 (2014), 1043-1061.

[2]مايلم از هما كاتوزيان و مايكل بنتون براي مشاوره‌هاي صبورانه‌شان، الساندرو کانچیان و مانا كيا براي نظرات ارزشمندشان دربارۀ پيش‌نويس اوليۀ مقاله و از بنياد ملي علم سويس براي حمايت سخاوتمندانه‌شان تشكر کنم.

[3]Monica M. Ringer, Education, Religion, and the Discourse of Cultural Reform in Qajar Iran (Costa Mesa, CA: Mazda Publishers, 2001).

[4]Reza Zia-Ebrahimi, The Emergence of Iranian Nationalism: Race and the Politics of Dislocation (New York: Columbia University Press, 2016).

[5]Kamran S. Aghaie, “Islam and Nationalist Historiography: Competing Historical Narratives of Iran in the Pahlavi Period,” Studies on Contemporary Islam, 2:2 (2000), 20-46; Talinn Grigor, Building Iran: Modernism, Architecture, and National Heritage under the Pahlavi Monarchs (New York: Periscope, 2009).

[6]دو استثنا در اين زمینه عبارت‌اند از

Homa Katouzian, Sadeq Hedayat: The Life and Legend of an Iranian Writer (London: I.B. Tauris, 1991); Afshin Marashi, Nationalizing Iran: Culture, Power, and the State, 1870-1940 (Seattle, WA: University of Washington Press, 2008).

[7]براي نمونه بنگرید به فريدون آدميت، انديشۀ ميرزافتحعلي آخوندزاده (تهران: خوارزمي، 1349)، 120.

[8]Mohamad Tavakoli-Targhi, “Refashioning Iran: Language and Culture during the Constitutional Revolution,” Iranian Studies, 23:1/4 (1990), 77-101.

[9]ميرزا فتحعلي آخوندزاده، مكتوبات: نامه‌هاي كمال الدوله به شاهزاده جلال الدوله (فرانكفورت: البرز، 2006)، 191-194.

[10]ميرزاآقاخان كرماني، سه مكتوب (فرانكفورت: البرز، 2005)، 128-139.

[11]Quoted in Grigor, Building Iran, 10.

[12]Robert Young, Colonial Desire: Hybridity in Theory, Culture, and Race (London: Routledge, 1995).

[13]عبدالحسين زرين‌كوب، دو قرن سكوت (چاپ 7؛‌ تهران: جاويدان، 2536شاهنشاهی/1356ش).

[14]Ali Akbar Siassi, La Perse au Contact de l’Occident: E´‌tude Historique et Sociale (Paris‌: Ernest Leroux, 1931), 23.

تأکیدها از من است.

[15]شجاع‌الدين شفا، پس از 1400 سال (بی‌جا: بی‌نا، 1382ش/2003م).

[16]كرماني، سه مكتوب، 135-139؛ آخوندزاده، مكتوبات، 295-296.

[17]آخوندزاده، مکتوبات، 299-300.

[18]بنگرید به ابوالفضل خطيبي، ”بيت‌هاي عرب‌ستيزانه در شاهنامه،“ نشر دانش، سال 21، شمارۀ 3 (1384).

[19]A. Ferdowsi and D. Davis, Shahnameh: The Persian Book of Kings (New York: Penguin, 2007), xxxii.

[20]جلال‌الدين همايي، شعوبيه (اصفهان: صائب، 1313)، 2.

[21]R. P. Mottahedeh, “The Shu’ubiyah Controversy and the Social History of Early Islamic Iran,” International Journal of Middle East Studies, 7:2 (1976), 161-182; quote on 162.

[22]Richard N. Frye, The Golden Age of Persia: The Arabs in the East (London: Weidenfeld & Nicolson, 1988 [1975]), 122.

[23] آثاري كه در آن دوره دربارۀ اين موضوع نوشته شدند، عناويني چون برتري ايرانيان يا اثبات حقانيت ايرانيان در برابر اعراب را بر خود داشتند. ن.ك به

Ignaz Goldziher  and S. M. Stern, Muslim Studies (New Brunswick, NJ: Transaction Publishers, 2006), 153.

[24]Frye, The Golden Age of Persia, 122.

[25]Michael Banton, Racial Theories (2nd ed.; Cambridge: Cambridge University Press, 1998).

[26]Young, Colonial Desire, 87.

[27]Albert Hourani, Islam in European Thought (Cambridge: Cambridge University Press, 1991), 58.

[28]Theodor Nöldeke, Sketches from Eastern History (London: Adam and Charles Black, 1892), 20.

[29]آخوندزاده و كرماني به صورتي مبهم و با عنوان ”حكماي فرنگ“ از آنها ياد كرده‌اند. بنگرید به ميرزاآقاخان كرماني، صد خطابه (لوس‌آنجلس: شركت كتاب، 2007)، 245.

[30]Ernest Renan, Averroès et l’Averroïsme: Essai Historique (4th ed. ; Paris : Calmann-Levy, 1882), 22.

[31]Nöldeke, Sketches from Eastern History, 7.

[32]Nöldeke, Sketches from Eastern History, 11.

[33]فريدون آدميت، انديشۀ ميرزاآقاخان كرماني (تهران: طهوري، 1346)، 134؛ كرماني، سه مكتوب، 180-181.

[34]Nöldeke, Sketches from Eastern History, 14-15.

[35]Nöldeke, Sketches from Eastern History, 17.

[36]Nöldeke, Sketches from Eastern History, 20.

[37]بنگرید به رضا ضیاء ابراهیمی، ”خودشرقي‌گرايي و بي‌جاسازي: استفاد و سوء استفاده از گفتمان ’آریایی‌گرایی‘ در ایران،“ ترجمۀ محمدعلی طرفداری، ایران‌نامه، سال 30، شمارۀ 4 (زمستان 1394)، 104-143.

[38]Renan, Averroe`s et l’Averroı¨sme, 90-91.

[39] Renan, Averroe`s et l’Averroı¨sme, 8-9.

[40] Renan, Averroe`s et l’Averroı¨sme, 9-10.

[41] Renan, Averroe`s et l’Averroı¨sme, 137.

[42] Renan, Averroe`s et l’Averroı¨sme, 139-140.

[43]ميرزاآقاخان كرماني، آئينۀ سكندري (تهران: بی‌نا، 1326)، 577-578.

[44] همان، ص 116

[45]Ernest Renan, Mélanges d’Histoire et de Voyages (Paris‌: Calmann Levy, 1878), 143.

[46]Renan, Mélanges d’Histoire, 143.

[47]Renan, Mélanges d’Histoire, 142

[48]John Malcolm, the History of Persia, from the Most Early Period to the Present Time (London: J. Murray, 1829), vol. 2, 451.

[49]Malcolm, the History of Persia, 453.

[50]Comte de Arthur Gobineau, Les Religions et les Philosophies dans l’Asie Centrale (2nd ed.‌; Paris: Didier et cie, 1866), 134.

[51]Gobineau, Les Religions et les Philosophies, 133-135.

[52]Gobineau, Les Religions et les Philosophies, 134.

[53]Gobineau, Les Religions et les Philosophies, 134.

[54]Young, Colonial Desire, 15 and 24.

[55]Johann G. Herder, Outlines of a Philosophy of the History of Man (2nd ed.; London: J. Johnson, 1803).

[56]Léon Poliakov, Le Mythe Aryen: Essai sur les Sources du Racisme et des Nationalismes (Brussels : Editions Complexe, 1987 [1971]), 266.

[57]Poliakov, Le Mythe Aryen, 266-277.

[58]Frye, the Golden Age of Persia, 101; T. Daryaee, Sasanian Persia: The Rise and Fall of an Empire (London: I.B. Tauris in association with The Iran Heritage Foundation, 2009), 56-57; Homa  Katouzian, The Persians: Ancient, Medieval, and Modern Iran (New Haven, CT: Yale University Press, 2009), 70.

[59]آخوندزاده، مكتوبات، 191-192.

[60]براي ملاحظۀ نمونه‌اي جديدتر از اين ادعا، بنگرید به

  1. Naderpour, “Une Contradiction: l’aˆme Iranienne et l’Esprit Islamique,” DieWelt des Islams, 23/24 (1984), 129-135.

[61] آخوندزاده، مكتوبات، 309.

[62]Siassi, La Perse au Contact de l’Occident, 208.

تأکیدها از من است.

[63]Edward G. Browne, A Year Amongst the Persians (London: Adam and Charles Black, 1893), 123.

[64]Richard N. Frye, The Heritage of Persia (London: Weidenfeld and Nicolson, 1962); Daryaee, Sasanian Persia, 32.

[65]Renan, Me´langes d’Histoire et de Voyages, 140-141.

[66]Mahmoud Omidsalar, Poetics and Politics of Iran’s National Epic: The Shahnameh (New York: Palgrave Macmillan, 2010).

[67]Omidsalar, Poetics and Politics.

[68]Djalal Khaleghi-Motlagh, “Ferdowsi, Abul-Qasem; I. Life,” in Encyclopædia Iranica, ed. Ehsan Yarshater (New York: Bibliotheca Persica, 1999), 514-523.

[69]Gobineau, Les Religions et les Philosophies, 134.

[70]Ervand Abrahamian, Iran Between Two Revolutions (Princeton, NJ: Princeton University Press, 1982), 156-157.

[71] آئين وودو مذهبي در جزاير هند غربي در امريكاي لاتين است (مترجم).

تجار بابی-بهائی در خدمت امر در عهد قاجاریه: محمدتقی شیرازی وفعالیت¬های تجاری، اصلاحاتی و دیپلماتیک او در ايران و روسيه در نیمۀ دوم قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم

سلیمان (سُلی) شاهور1[1]از استاد فریدون وهمن برای مرور و بررسی متن سپاس­گزارم.

استاد مرکز عزری برای مطالعات ایران و خلیج پارس، دانشگاه حیفا

سلیمان (سُلی) شاهور <sshahvar@univ.haifa.ac.il> Soli Shahvar استاد ارشد بخش مطالعات خاورمیانه و اسلام و همچنین رئیس، بنیادگذار و پژوهشگر ارشد مرکز عزری برای مطالعات ایران و خلیج فارس در دانشگاه حیفا است.

مقدمه

اگرچه دربارۀ طبقۀ تجار ایران در قرن نوزدهم،­2[2] این پژوهش‌ها شامل اینهاست
Issawi (ed.), The Economic History of Iran, 1800-1914 (Chicago and London: The University of Chicago Press, 1971); W. Floor, Guilds, Merchants and Ulama in Nineteenth-Century Iran (Washington DC: Mage Publishers, 2009); G. Gilbar, “The Rise and Fall of the Tujjār Councils of Representatives in Iran, 1884-85,” Journal of the Economic and Social History of the Orient, 51 (2008), 639-674; A. Seyf, “Foreign Firms and Local Merchants in Nineteenth-century Iran,” Middle Eastern Studies, 36:4 (2000), 137-155;
ق. کرمانی و ق. انصاری رنانی، تجار دورۀ قاجاریه (تهران: دانشگاه علامه طباطبایی، ۱۳۸۱)؛ ح. رهبری، تجار و دولت در آثار قاجار: از همزیستی تا رویارویی (تهران: انتشارات کویر، ۱۳۸۷)؛ هما ناطق، بازرگانان در داد و ستد با بانک شاهی و رژی تنباکو، بر پایۀ اسناد امین‌الضرب (سوئد: خاوران،۱۳۷۱).
و برخی تجار مسلمان ایران پژوهش‌هایی در قالب کتاب‌ها و مقالات فراوان منتشر شده­،3[3] برای مثال بنگرید به
Mahdavi, For God, Mammon, and Country: A Nineteenth Century Persian Merchant, Haj Muhammad Hassan Amin al-Zarb (1834-1898) (Boulder: Westview Press, 1999); A. Gheissari, “Merchants Without Borders: Trade, Travel and a Revolution in Late Qajar Iran: (the Memoirs of Hajj Mohammad-Taqi Jourabchi, 1907–1911,” in War and Peace in Qajar Persia: Implications Past and Present, ed. R. Farmanfarmaian (London: Routledge, 2008), 183-212.
ولی هنوز حوزۀ پژوهشی طبقۀ تجار غیرمسلمان ایرانی در همین دوره ناکاویده مانده است. آنچه دربارۀ تجار غیرمسلمان در دست است عمدتاً اشاره‌ای گذرا در روایاتی معمولی دربارۀ آنان یا گاه مقالاتی به فارسی دربارۀ تجار زرتشتی و ارمنی است.4[4] برای مثالی دربارۀ تجار زرتشتی بنگرید به م. حاجی اکبری، ”واکاوی نقش زردشتیان در اقتصاد دورهء قاجاریه با تأکید بر تجارتخانه‌های زردشتی،“ فصلنامۀ تاریخ نو، شمارۀ ۱۱ (تابستان ۱۳۹۴)، ۳­-­۲۸. برای تجار ارمنی بنگرید به ن. پور محمدی املشی و م. ادیناوند، ”واکاوی نقش و جایگاه کمپانی برادران تومانیاتیس در وضعیت اقتصاد تجاری ایران عصر قاجار،“ فصلنامۀ گنجینۀ اسناد، سال ۲۷، شمارۀ ۳ (پاییز ۱۳۹۰)، ۶­–۲۹. تا آنجا که به یهودیان مربوط می‌شود، باید توجه داشت که این جامعه از دوران صفویه به این سو دستخوش تبعیض و محل نفرت بود و اغلب ایرانیان یهودی چاره‌ای جز این نداشتند که به شغل‌هایی مثل رقاصی و مطربی بپردازند که از نظر بیشتر مسلمین غیراخلاقی به شمار می‌آمد و طبعاً اشتغال به کار عمدۀ تجارت برای ایشان ممکن نبود. ظاهراً برخی تجار یهودی در نواحی سواحل خلیج فارس و مخصوصاً بوشهر نقش مهمی در تجارت داخلی و بین‌المللی داشتند، اما جز چند پژوهش معدود،5[5] برای مثال بنگرید به
Tsadik, “Nineteenth Century Iranian Jewry: Statistics, Geographical Setting, and Economic Basis,” Iran 43 (2005), 275-282.
تحقیق جامعی در خصوص تجار یهودی دوران قاجار صورت نگرفته است.

دربارۀ تجار بابی­–­بهائی در دوران قاجار نیز پژوهشی مستقل صورت نگرفته است. کتاب‌ها و مقالاتی که عمدتاً پژوهندگان بهائی در خصوص این بخش از جامعه در دوران قاجار منتشر ساخته­اند فقط شامل اشاراتی کوتاه به تجار بابی-بهائی است و فقط معدودی از آنها به جزئیات بیشتری در این زمینه می‌پردازند.6[6] مخصوصاً بنگرید به
Amanat, Resurrection and Renewal: The Making of the Babi Movement in Iran, 1844-1850 (Ithaca, NY: Cornell University Press, 1989), 339-361; A. Amanat, “The Shaping of the Babi Community: Merchants, Artisans, and Others,” in The Bab and the Babi Community of Iran, ed. F. Vahman (London: Oneworld Academic, 2020), 101-149.
آنچه در این زمینه در دست داریم بیشتر مربوط به دوران اولیۀ این نهضت یعنی دوران بابیه است که تخمین زده می‌شود ۱۳ درصد از کل جامعۀ بابی- بهائی برآمده از طبقۀ تجار بوده­اند،7[7] M. Momen and Peter Smith, “The Babi Movement: A Resource Mobilization Perspective,” in In Iran: Studies in Babi and Baha’i History, ed. P. Smith (Los Angeles: Kalimat Press, 1986), vol. 3, 74, table 3. ولی کاملاً محتمل است که با گسترش تعداد بابیان­­-­بهائیان در ایران و با توجه به اهمیتی که تعالیم بابی-بهائی به امر تجارت می‌دهد،8[8] برای مثال بنگرید به
Gilbar, “Baha’u’llah, the Iranian Tujjār and the New Approach to Interest,” in The Baha’is of Iran, Transcaspia and the Caucasus, ed. S. Shahvar et al. (London: I. B. Tauris, 2011), vol. 1, 69-82.
تعداد تجار بابی-بهائی نیز در طول زمان فزونی یافته باشد. پژوهش­هایی دربارۀ برخی از خاندان‌های تجار بابی-بهائی و خاطراتی از آنها در دست داریم،9[9] مثلاً دربارۀ خاندان افنان بنگرید به م. فیضی، کتاب خاندان افنان سدرۀ رحمن (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، ۱۲۷ بدیع/۱۹۷۱)؛ دربارۀ خانواده مالمیری بنگرید به م. مالمیری، خاطرات مالمیری (لانگنهاین، آلمان: لجنهۀ ملی نشر آثار امری، ۱۴۹ بدیع/۱۹۹۲)؛ دربارۀ خاندان باقراف/خمسی بنگرید به ر. مهرابخانی، خاندان سادات خمس (دارمشتات: عصر جدید، ۱۵۱ بدیع/۱۹۹۴). اما این منابع بیشتر بر جنبه‌های ایمانی و عقیدتی و اجتماعی ایشان تمرکز دارد و کمتر به فعالیت­های تجاری آنها توجه کرده­اند. من فقط یک مقاله یافته­ام که بحثی در خصوص فعالیت‌های تجاری یک خاندان بابی-بهائی دارد. این مقاله دربارۀ خانوادۀ شیرازی/افنان است و فقط بر یک قلم از انواع کالاهایی که تجارت می‌کردند تمرکز کرده است: تریاک.10[10]بنگرید به ع. شهبازی، ”خاندان باب و تجارت جهانی تریاک،“ دسترس­پذیر در
https://www.shahbazi.org/pages/Bab_Family1.htm; https://www.shahbazi.org/pages/Bab_Family2.htm;https://www.shahbazi.org/pages/Bab_Family3.htm/.
قابل ذکر است که در کتاب اقدس، که نوشتن آن در سال 1873 به اتمام رسید، بهاالله تجارت و استفاده از تریاک را بر بهائیان ممنوع کرد،11[11]Bahá’u’lláh, Kitáb-i-Aqdas, 238-239, Note #155, at http://bahaiquotes.com/subject/drugs/. و احتمالاً از آن به بعد خاندان شیرازی/افنان و دیگر بهائیان از این دستور اطاعت کرده­اند.12[12]Soli Shahvar, “Mohamad-Taqi Wakil-Al-Dawla Širazi,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2016), at http://www.iranicaonline.org/articles/mohammad-taqi/.

هدف تحقیق حاضر افزودن بر غنای منابع مربوط با تجار ایران در دوران قاجار به طور کلی،13[13]در این مقاله از اصطلاح تجار برای معین کردن بازرگانان عمده‌فروش و معتبری استفاده کرده­ام که در داخل و خارج ایران داد­و­ستدهای گستردۀ تجاری داشتند و تعداد آنان از ۱۸۷۰ تا ۱۹۱۴ به تقریبا 250 تا 350 نفر بالغ می‌شد، بنگرید به
Floor, Guilds, Merchants and Ulama: 23; G. Gilbar, “Qajar Dynasty viii. ‘Big Merchants’ in the Late Qajar Period,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2015), at http://www.iranicaonline.org/articles/qajar-big-merchants/.
و به­ویژه منابع ناچیز دربارۀ تجار بابی-بهائی و متمرکز بر مطالعۀ فعالیت‌های تجارتی یکی از برجسته‌ترین شخصیت‌های آن، یعنی حاجی میرزا سید محمدتقی شیرازی (افنان)، است. بررسی گسترۀ فعالیت‌های اقتصادی این خانواده و حوزۀ جغرافیایی این فعالیت‌ها گواه آن است که در دورۀ قاجاریه، به­رغم سرکوب بابیان و بهائیان، برخی تجار منتسب به این آیین توانستند تجارت خود را نه فقط در ایران، بلکه در شبکۀ وسیعی از کشورهای منطقه و در سطح جهانی توسعه دهند. سوای تمرکز بر نقش مهم حاجی محمدتقی در زمینۀ گسترش تجارت خانوادگی خود، در این پژوهش به ویژگی خاصی از شخصیت او در مقام کسی خواهم پرداخت که به فراوانی در امور تجاری محل مشورت طبقۀ تجار ایرانی قرار می‌گرفت. این تجار، اعم از مسلمان و غیرمسلمان، نه فقط احترام فراوانی برای حاجی محمدتقی قائل بودند، بلکه این احترام را به دیگر پیروان آیین بابی-بهائی منتقل می­کردند که غالباً در ایران مورد نفرت بودند.

این پژوهش را با نگاهی به وضع عمومی تجار ایرانی در قرن نوزدهم آغاز می‌کنم. سپس، به ظهور آیین بابی-بهائی در ایران و برخی تعالیم آن و از جمله دیدگاه‌های نوگرا و مدرن آن می‌پردازم و سرانجام بحث را دربارۀ تجار بابی-بهائی ادامه خواهم داد. بدین ترتیب، بهتر می‌توانیم سوابق تجاری و خانوادگی حاجی میرزا سید محمدتقی و خاندان تجار شیرازی/افنان، ایمان برخی از ایشان را به دیانت بابی-بهائی و گسترش تجارت ایشان را در ایران و کشورهای دیگر بررسی کنیم.

پس از این بررسی، پژوهش ما بر شخص حاجی میرزا سید محمدتقی و شهرت و محبوبیت فراوان او، نه فقط در خانوادۀ خود بلکه در بین تجار ایرانی و مقامات حکومتی و حتی روسیۀ تزاری–یکی از دو کشور پُرنفوذ اروپایی در ایران آن دوران-تمرکز خواهد یافت. ترقیات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی حاجی محمدتقی با استقرار او در شهر یزد آغاز شد که پایگاه اصلی امور تجاری خانوادۀ او قرار گرفت. در همین شهر بود که با مسائل مهمی درگیر شد که برای تجار ایرانی حائز اهمیت فراوان بودند و علاوه بر آن، در مقام نمایندۀ تجاری دولت روسیه تزاری در آن شهر انتخاب شد. به سبب داشتن همین سمت بود که توانست در طول یک دهه تجارت خانوادگی­اش را در نواحی قفقاز و آسیای مرکزی، که به تازگی به تصرف روسیه تزاری درآمده بود، گسترش دهد. در همان حال، با کمک برخی از اعضای خانواده و دیگر بهائیان در آن منطقه موفق به ایجاد و تقویت جوامع بهائی در قفقاز شد که اوج آن ساخت نخستین نیایشگاه بهائی در عشق‌آباد بود.

غالباً چنین تصور می‌شود که بهائیان در دورۀ قاجار در بدبختی به سر می­بردند و سرکوب و قتل و غارت می­شدند. امیدوارم با واکاوی زندگانی حاجی محمدتقی و خانوادۀ او نشان دهم که چنین برداشتی در خصوص همۀ جامعۀ بهائی دوران قاجار صدق نمی‌کند، بلکه طبق زندگی محمدتقی شیرازی، امنیت اجتماعی بهائیان تا حدی هم به عوامل گوناگون و موازین دینی ایشان بستگی داشت؛ از آن جمله وضعیت افرادی بود که با لقب سید به دیانت بابی-بهائی گرویده بودند. همچنین، پایگاه اجتماعی و اقتصادی افراد، ارتباط ایشان با مقامات حکومتی و شخصیت‌های برجسته، و ارتباطات ایشان با قدرت‌های خارجی این ‌بابی-بهائیان را که از مقام و پایگاهی اجتماعی یا اقتصادی بهره‌مند بودند از آزارها و سرکوب­ها حفظ می­کرد. چنین افرادی به نوبه خود سعی می­کردند نه فقط از افراد خانوادۀ خود، بلکه از هم‌دینان خود و کسانی که به نحوی با ایشان ارتباط داشتند یا کارمند و کارگر ایشان بودند نیز حمایت کنند. این امر در خصوص حاجی محمدتقی و دیگر افراد خاندان تجار شیرازی نیز صادق بود و ممکن است که دربارۀ دیگران هم صادق باشد که نیاز به پژوهشی جداگانه دارد. خاندان شیرازی با بهره‌مندی از پایگاه اقتصادی خود در ایجاد و توسعۀ جامعه‌های نو بهائی و تبلیغ این آیین و اهداف و تعالیم مدرن آن نقش مهمی هم در ایران و هم در مناطق دیگر ایفا کرد.

تجار ایرانی در دوران قاجار

رسیدن قاجاریه به سلطنت ایران در اواخر قرن هجدهم میلادی اقتصاد ایران را که از پایان دوران صفویه(1501-1722م) به بحران و انحطاط افتاده بود دستخوش تحول ساخت.14[14]B. Fragner, “Economy vii. From the Safavids through the Zands,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2011), at http://www.iranicaonline.org/articles/economy-vii-from-the-safavids-through-the-zands/. ایران از اوایل قرن نوزدهم به شکلی روز افزون عرصۀ رقابت‌ کشورهای اروپایی شد که برای دوری از رقابت­ قدرت سیاسی در اروپا، صحنۀ تصادم را در خاورمیانه و ماورای آن قرار داده بودند. اگرچه این رقابت‌ها عواقب وخیمی برای ایران در بر داشت که از آن جمله بود درگیری‌های نظامی و از دست دادن اراضی، تلفات جانی فراوان، و عواقب اقتصادی کمرشکن،15[15]H. Hakimian, “Economy viii. In the Qajar Period,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2011), at http://www.iranicaonline.org/articles/economy-viii-in-the-qajar-period; Issawi, The Economic History of Iran, 17. اما موقعیت‌های مناسبی نیز برای این کشور فراهم آورد. درگیر شدن با اروپاییان ایران را از انزوا درآورد، سیر حرکت به سمت نوعی مدرنیته و بهره‌وری از تکنولوژی غربی مثل کشتی‌های بخار، خط تلگراف، و خطوط ارتباطی را سرعت بخشید، راه‌های جدید تجاری گشود، و ایران را درگیر فراز و نشیب‌های اقتصادی اروپا ساخت. در نتیجه، نوعی بازسازی اقتصادی پدید آمد که تا حدی مرهون امنیت و ثبات در عرصۀ جهانی، ازدیاد مصرف در بازارهای داخلی و بالا رفتن حجم تجارت با خارج بود.

این عوامل به طبقۀ تجار امکان داد که دوران سخت تجارت را که از پایان سلسلۀ صفویه درگیر آن بودند پشت سرگذارده و نفوذ خود را در جامعۀ ایران به ‌دست آورند. برخی از مقامات محلی و خارجی برای طبقۀ تجار ایران احترام فراوانی قائل بودند و آنان را گروهی تحصیل‌کرده و دارای ”بهترین مشاغل“ می‌دانستند.16[16]Floor, Guilds, Merchants and Ulama, 24, notes 4-8.
فلور دربارۀ مقامات محلی حاج میرزا حسن فسائی، محمدعلی­خان وزیری و عبدالعلی ادیب­الملک را ذکر می­کند وبرای مقامات خارجی آرتور دو گوبینو، ج. م. روشوشوار و ای. ج. پولاک را.
حجم تجارت ایران بین سال‌های ۱۸۰۰ تا ۱۹۱۴م هشت برابر شد،17[17]Issawi, The Economic History of Iran, 130-132; G. Gilbar, “The Opening up of Qājār Iran: Some Economic and Social Aspects,” BSOAS, 49 (1986), 76.
یک منبع حجم تجارت ایران را در طول همان مدت (۱۸۰۰­–­۱۹۱۴) حتی بیشتر  و تا 12 برابر ارزیابی کرده است:
Willem Floor, “Commerce vi. In the Safavid and Qajar periods,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2011), at http://www.iranicaonline.org/articles/commerce-vi/.
 و سود بسیاری نصیب تجار ایرانی و نیز تجار خارجی کرد که در ایران فعالیت داشتند.18[18]از جمله تجارتخانه‌های خارجی  اینهاست:
Paul Gray & Co; Lynch Brothers; E. David Sassoon; Ziegler and Co.; Hotz and Son; N. N. Konshin; Emil Tzindel; Nobel Brothers; and Sociétés des Manufactures Ludwig Rabenek. See Gilbar, “Big Merchants;” Seyf, “Foreign Firms and Local Merchants,” 137-155.
مورخان در اینکه کدام یک از دو گروه بالا، یعنی تجار ایرانی یا تجارتخانه‌های خارجی، سود بیشتری از جهانی شدن تجارت ایران بردند اختلاف نظر دارند.19[19]برای مختصری از منظر چنین مورخانی بنگرید به
Nouraei and V. Martin, “The Role of the ‘Karguzar’ in the Foreign Relations of State and Society of Iran from the mid-nineteenth century to 1921. Part III: The Karguzar and Disputes over Foreign Trade,” Journal of the Royal Asiatic Society, 3rd series, 16:2 (July 2006), 151-152.
به نظر نورائی و مارتین، قضاوت در این امر را باید با بررسی شاخصه‌های گوناگونی صورت داد که در طول زمان همواره در حال تغییر بود، مثل بحران‌های مالی، پیشرفت‌ صنایع، نوسانات قیمت در بازارهای جهانی و مخصوصاً قیمت نقره، طفره رفتن از پرداخت مالیات و حقوق گمرکی و غیره. به نظر آنان، فقط در این صورت است که می­توان گفت کدام گروه منافع بیشتری به‌دست آورده بود.20[20]Nouraei and Martin, “The Role of the ‘Karguzar’ – Part III,” 152.

سودهای به دست آمده از بازارهای داخلی و جهانی طبعاً ثروت فراوانی نصیب تجار می‌کرد.21[21]در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، سرمایۀ متوسط تجار عمده بین 500هزار تا 1میلیون قران تخمین زده می‌شد. نرخ تسعیر قران به پاوند انگلیسی ۵۰ تا ۵۵ قران به ۱ پاوند بود. بنگرید به Gilbar, “Big Merchants; ” Issawi, The Economic History of Iran, 344-345. در نتیجه، برای گسترش تجارت خود شبکه‌ای از شعبات تجارتخانۀ خود را در ایران (مثلاً در اصفهان، یزد و شیراز) و یا در خارج (مثلاً بمبئی، هنگ­کنگ، شانگهای، استانبول، قاهره، باکو و مسکو) بر پا کردند. تجار با آگاهی از نیازهای بازارهای داخلی و خارجی از این شبکه در حوزه‌های گوناگون استفاده می‌کردند: واردات کالاهایی مثل پارچه‌های ابریشمی، پارچه‌های پشمی یا کتانی، چای، شکر، فلزات، چینی‌آلات، رنگ و حبوبات؛ صادرات کالاهایی مثل تریاک، قالی، پنبه، ابریشم، مواد معدنی، غلات، تنباکو، میوۀ خشک یا تازه؛ عرضۀ خدماتی مثل حمل کالا از طریق خشکی و راه‌های آبی یا افتتاح مدارس؛ و کمک به ایجاد تأسیسات صنعتی مثل پارچه‌بافی، کارخانجات چینی­سازی، کارخانجات قند، تولید کاغذ، و ابریشم‌بافی.22[22] Gilbar, “Big Merchants;” S. Shahvar, The Forgotten Schools: The Baha’is and Modern Education in Iran, 1899-1934 (London: I. B. Tauris, 2009), 51-56; Issawi, The Economic History of Iran, 134-136.

در بسیاری مواقع، شبکه‌های اقتصادی بر اساس ارتباطات خانوادگی شکل می‌گرفت. این امر در بین تجار شیعه نیز رایج بود، اما در خصوص تجار غیرمسلمان روشی عام به شمار می‌آمد.23[23] G. Gilbar, “Muslim Tujjār of the Middle East and their Commercial Networks in the Long Nineteenth Century,” Studia Islamica, 100-101 (2005), 183-202; Gilbar, “Big Merchants.” با توجه به اینکه اکثریت مردم ایران شیعه و نسبت به تجار غیرمسلمان تعصب شدید دینی داشتند، لذا برای تجار غیرمسلمان راهی جز این باقی نمی‌ماند که شرکای مورد اعتماد خود را از بین افراد خانواده برگزینند. پدران فرزندان ذکور خود را از نوجوانی در کار تجارت دخیل می‌ساختند و دختران خود را به همسری پسران تجار خانواده درمی‌آوردند. این روش در نسل‌های بعدی تکرار و موجب گسترش شبکه‌های تجاری این خاندان‌ها در ایران و خارج می‌شد.24[24]در ادامه نشان خواهم داد که چگونه تجارت در ایران در میان تجار مسلمان و نیز آنان که از اسلام به آیین بابی-بهائی گرویدند با علایق خانوادگی پیوند داشت. خاندان شیرازی/افنان پیش از ایمان به آیین جدید بابی-بهائی مسلمان شیعه بودند.

بسیاری از تجار و مخصوصاً آنان که با تجار خارجی سر­و­کار داشتند، به­رغم تحصیلات قدیمی و زندگانی سنتی خود، گاه از شرکای خارجی خود دیدن کرده یا مدتی در خارج از ایران اقامت می‌جستند. این­گونه افراد را می‌توان از پیشگامان مدرنیته در ایران و مخصوصاً در نهضت مشروطیت دانست، زیرا اینان ایجاد حکومت مشروطه را نه فقط برای پیشرفت ایران و ایرانیان، بلکه برای ثبات و توسعۀ تجارت خود ضروری می‌شمردند.25[25]Gilbar, “Big Merchants.” در عین حال، گروه کوچکی از تجار­-­معمولاً تجار بابی-بهائی­-­نیز بودند که پشتیبانی ایشان از اصلاحات و اصلاح‌طلبان مانند دیگر هم‌دینانشان ریشه در باورهای دینی داشت و تغییر و نوآوری و مدرنیته را نه تنها برای تجارت بلکه برای سایر امور اجتماعی نیز ضروری می‌شماردند.

گسترش آیین بابی-بهائی در ایران

آیین بابی که در سال ۱۸۴۴ بنیاد ‌نهاده شد، از دهۀ ۱۸۶۰ به بعد رفته­رفته در قالب دینی جهانی گسترش یافت. ریشۀ این آیین دینی را باید مکتب شیخی دانست که از اسلام شیعی سر برآورد و اعتقاد به حضور همیشگی ”شیعۀ کامل“ در جهان، از زمان غیبت امام دوازدهم (مهدی موعود)، داشت. شیعۀ کامل و به عبارت دیگر ”باب“ دری بین شیعیان و امام غایب به شمار می‌آمد.26[26]برای اطلاعات بیشتر دربارۀ شیخیه بنگرید به
Hermann, “Shaykhism,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2017), at http://www.iranicaonline.org/articles/shaykhism/.

در ۱۸۴۴، یکی از پیروان مکتب شیخیه با نام سید علی‌محمد شیرازی (۱۸19-۱۸50)27[27]D. M. MacEoin, “Bāb, ‘Ali Moḥammad Širāzī,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2011), at http://www.iranicaonline.org/articles/bab-ali-mohammad-sirazi/. ادعا کرد که همان باب و نایب امام غایب است. در ۱۸۴۸، لغو قوانین شرع اسلام را اعلام،28[28]D. M. MacEoin, “Babism,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2011), at http://www.iranicaonline.org/articles/babism-index/. و سرانجام ادعا کرد که همان مهدی موعود است. بنابراین، با ظهور او وجود طبقۀ علمای شیعی ضرورتی پیدا نمی‌کرد و با این ادعا سید علی‌محمد شیرازی خطری برای سازمان محافظه­کار و سنتی علمای شیعی به شمار آمد. بدین ترتیب، نه فقط طبقۀ ملایان شیعی، بلکه دولت قاجار نیمۀ قرن نوزدهم نیز بابیان و سپس بهائیان را خطری برای خود دانستند. توقیف و زندانی شدن باب در ۱۸۴۷ و تیرباران او در ۱۸۵۰ برای جلوگیری از گسترش آیین او منجر به این شد که چند تن از بابیان افراطی در ماه اوت ۱۸۵۲ به جان ناصرالدین شاه قاجار-که او را مسبب قتل باب می‌دانستند-دست به سوء قصدی نافرجام بزنند. این اقدام سرکوب شدید و بی­رحمانۀ بابیان را در پی داشت که به قتل و کشتار بسیاری از ایشان انجامید.29[29]برای اطلاعات بیشتر دربارۀ باب ونهضت بابی بنگرید به
Denis MacEoin, The Messiah of Shiraz: Studies in Early and Middle Babism (Leiden and Boston: Brill, 2009); Amanat, Resurrection and Renewal.

یکی از بابیانی که پس از سوءقصد به جان شاه دستگیر و زندانی شد میرزا حسینعلی نوری، ملقب به جناب بهاء در میان بابیان، از خانواده‌ای ثروتمند بود و با دربار شاه ارتباط داشت. پدرش در طول زندگانی مشاغل مهمی در دستگاه قاجار بر عهده گرفت و خود او نسبت خانوادگی دوری با میرزا آقاخان نوری (­صدارت: ۱۸۵1-۱۸۵8)، صدراعظم ناصرالدین­شاه، داشت. به سبب این ارتباطات و نیز با پادرمیانی کنسول روسیه، میرزا حسینعلی آزاد و در ژانویه ۱۸۵۳ به بغداد تبعید شد. وی در ۱۸۶۳ با لقب بهاءالله دیانت بهائی را بنیاد نهاد و خود را کسی دانست که باب نوزده سال پیش به برآمدن او پیشگویی کرده بود. بهاء‌الله و همراهان او در ۱۸۶۸ به فرمان مقامات عثمانی به عکا در فلسطین تبعید شدند. او در این شهر کتاب اقدس را نگاشت که شامل تعالیم پایه‌ای دین یکتاپرست، صلح­جو، و مساوات­طلب اوست.30[30]J. R. I. Cole, “Bahaism i. The Faith,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2011), at http://www.iranicaonline.org/articles/bahaism-i; “Principles of the Baha’i Faith,” (1997), at http://www.bahai.com/Bahaullah/principles.htm; Cole, Modernity and the Millennium: The Genesis of the Baha’i Faith in the Nineteenth-Century Middle East (New York: Columbia University Press, 1998); M. Sergeev, Theory of Religious Cycles: Tradition, Modernity, and the Bahá’í Faith (Leiden-Boston: Brill, 2015). این تعالیم از جمله عبارت­اند از وحدت عالم انسانی، صلح عمومی، توافق علم و دین، تساوی حقوق زنان و مردان، لغو تعصبات از هر قبیل، تعلیم و تربیت عمومی و اجباری، حل مشکلات اقتصادی با اتکا بر مبانی روحانی، و توافق بر سر یک زبان بین‌المللی در کنار زبان ملی.

اکثریت بابیان رهبری بهاءالله و تعالیم او را پذیرفتند، بهائی شناخته شدند و در زمینۀ سازمان دادن آیین خود بر اساس کتاب اقدس کوشیدند. به­رغم آزار و سرکوب‌هایی از جمله در اصفهان به سال ۱۸۷۴ و ۱۸۸۰، در تهران به سال ۱۸۸۲ و 1883، و در یزد به سال ۱۸۹۱، تعداد بهائیان ایران به سبب تغییر مذهب مسلمانان، زردشتیان و یهودیان و نیز به سبب فرزندآوری افزایش یافت. از پایان دهۀ ۱۸۶۰، این دیانت در عراق، ترکیۀ عثمانی، سوریه، مصر، سودان، قفقاز و نواحی بحر خزر، و نیز در هندوستان و برمه پیروانی یافت و از پایان قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم به تونس، عربستان، اروپا، امریکای شمالی، چین، ژاپن، افریقای جنوبی، برزیل و استرالیا رسید.31[31]Cole, “Bahaism i. The Faith.”

بدین ترتیب، جامعۀ بابی-بهائی در ایران و کشورهای دیگر توانستند به سبب اصل جهان‌گرایی که در آیینشان نهادینه بود چونان پیشگامان نواندیشی جلوه کنند. داشتن دیدی جهانی نیز تغییراتی در زندگانی برخی بهائیان پدید آورد و آنانی که در ایران با خطراتی روبه­رو بودند به کشورهای دیگر مهاجرت کردند و امنیت و رفاه را در خارج از مرزهای کشورشان جستند. شمّ متهورانۀ اقتصادی برخی دیگر، از جمله تجار بهائی، موجب توسعۀ حوزۀ تجارت ایشان در داخل یا خارج ایران شد و امکاناتی فراهم آورد که هم تجارت پُررونقی داشته باشند و هم به تبلیغ دیانت خود در حوزۀ جدید تجاری بپردازند.

تجار بابی-بهائی

بررسی ساختار اجتماعی نهضت بابی نشان می‌دهد که تقریباً 13 درصد از بابیان مشهور جزو تجار عمده­فروش و 3 درصد جزو تجار خرده­فروش یا صنعتگران خرده‌پا بودند. بدین ترتیب، پس از صنف علما که با ۴۸ درصد بزرگ­ترین گروه جامعۀ بابی را تشکیل می‌دادند، صنف تجار از لحاظ تعداد در مقام دوم قرار داشتند.32[32]Momen and Smith, “The Babi Movement: A Resource Mobilization Perspective,” 74, table 3.
برای جزئیات بیشتر دربارۀ شکل گرفتن جامعۀ تجار بابی بنگرید به
Amanat, Resurrection and Renewal: 332-371.
الکساندر تومانسکی، افسر روس، در گزارش محرمانۀ سفر خود به ایران در سال ۱۸۹۵برای جمع‌آوری اطلاعاتی دربارۀ بابیان و بهائیان و جامعۀ بهائی ایران می‌نویسد که ”از صنف تجار بسیاری“ بهائی بودند.33[33] “Report by Staff-Captain Tumanskii”, part 2 (secret), St Petersburg, 26 April 1895, in Shahvar et al., The Baha’is of Iran, Transcaspia and the Caucasus, vol. 2: 80.
قابل ذکر است که تومانسکی فقط افسر ارتش نبود، بلکه مستشرق هم بود. او منابع بابی و بهائی را تقریباً همزمان با پژوهشگران و محققان معروف آن زمان در مطالعات بابی-بهائی،  مثل ادوارد گرانویل براون انگلیسی و محققی روس با نام  بارون ویکتور رومانوویچ روزن، مطالعه می­کرد و با آنها در این زمینه در تماس بود. تومانسکی سابقه­­ای از تجربه­ای که علاقۀ او را به مطالعۀ دین بهایی برانگیخت در منبع زیر آورده است:
A.G. Tumanski, “Dva poslednikh Babidski Otkroveniya لوح,” Zapiski Vostochnago Otdeleniya Imperatorskago Russkago Arkheologichesk, 6 (1891), 314-321.
گزارش دیگری که کنسول روس در بغداد پیش از این تاریخ و احتمالاً در دهۀ ۱۸۶۰ از وضع بابیان ساکن عراق به مسکو ارسال کرده است نیز همین امر را تأیید می‌کند.34[34]­“Information from P. E. Panafidin,”
در آرشیو تاریخی روسیه (سن­پترزبورگ)، فوند (سریال)  شمارۀ ۷۷۷، اوپیس (محتوای فوند) ۱، دلو (فایل) ۹۹، ص ۹، بدون تاریخ (دستخط نوشته­شده روی تکه کاغذی کوچک)، به نقل از
Shahvar et al., The Baha’is of Iran, Transcaspia and the Caucasus, vol. 2:­35.
این ارقام نه فقط حاکی از ایمان جمع زیادی از تجار ایران و عراق به آیین بهائی است، بلکه حاکی از محبوبیت این آیین در میان تجار به علت دیدگاه موافق آن نسبت به تجار و تجارت نیز هست.35[35] Gilbar, “Baha’u’llah, the Iranian Tujjār.” گزارش الکساندر تومانسکی و دیگر اسناد روسی همچنین از خاندان‌های تجار بهائی گفت­وگو می‌کنند که در یزد و اصفهان و عشق‌آباد، یعنی مراکز عمدۀ تجارت در ایران و نواحی شرق دریای مازندران، به تجارت مشغول بوده‌اند.36[36]­Shahvar et al., The Baha’is of Iran, Transcaspia and the Caucasus, vol. 1­:102, 114, 128, 241 n. 47; vol. 2:­48, 70, 80, 204 n. 23, and 207 n. 14.

تجار بهائی را می‌توان یکی از اصلی‌ترین گروه‌های اجتماعی به شمار آورد که شبکۀ تجارت داخلی و فرامرزی و ثروت خود را در خدمت گسترش تعالیم مترقیانۀ بهائی به کار گرفتند. این تعالیم خواهان تحولات اجتماعی، تجدد و تغییر جامعه بود. یکی از تجار پیشرو بهائی-و شاید پیشرو‌ترین آنان-در نیمۀ دوم قرن نوزدهم حاجی میرزا سید محمدتقی شیرازی بود (۱830-۱911) بود.

خاندان تجار شیرازی، باب و ملا محمدتقی

شیراز در تاریخ دین بابی-بهائی و به­خصوص در تاریخ اولیۀ نهضت بابی مقام والایی دارد. نزدیکی جغرافیایی شیراز به بندر بوشهر و خلیج فارس این شهر را به دروازۀ تجاری ایران و یکی از مراکز مهم بازرگانی جنوب این کشور در دورۀ قاجاریه بدل ساخته بود و محل سکونت بسیاری از تجار معتبر و مرکز تجاری آنان شد.

حاجی میرزا سید محمدتقی افنان شیرازی فرزند حاجی میرزا سید محمد، خال اکبر (دایی بزرگ­تر) سید علی‌محمد شیرازی (باب) بود.37[37] این لقب حاجی میرزا سید محمد (۱790-۱870) بدان سبب بود که وی بزرگ­ترین دایی باب محسوب می‌شد.
Smith, A Concise Encyclopedia of the Baha’i Faith (Oxford: Oneworld, 2000), 59; Fayzī, Kitāb-i Khāndān-i Afnān, 46.
هر دوی ایشان و بسیاری از بستگان ایشان از خانواده‌های قدیمی تجار شیراز بودند.38[38] حبیب‌الله افنان، تاریخ امری شیراز، دسترس­پذیر در
http://www.h-net.org/~bahai/arabic/vol4/shiraz/shiraz.htm/.
م. فیضی، کتاب خاندان افنان، ۲۰؛
“Fátimih Bagum,” no. 4 in Ahang Rabbani, “The Afnan Family: Some Biographical Notes,­” at http://ahang.rabbani.googlepages.com/afnan/.
تحولات زندگانی سید علی­محمد تأثیر فراوانی بر دوران اولیۀ حیات سید محمدتقی داشت. سید علی‌محمد کودکی هفت­هشت ساله بود که پدرش را از دست داد (­۱۸۲۷­-۱۸۲۸­) و لاجرم مادرش به خانۀ برادر خود، حاجی میرزا سید علی ملقب به خال اعظم (بزرگ­ترین دایی)، نقل مکان کرد.39[39] با آنکه حاجی میرزا سید علی دائی دوم باب بود، وی را خال اعظم می‌نامند، زیرا از زمان کودکی سرپرست باب و یکی از هفت بابی در تهران، موسوم به ”شهدای سبعه،“ بود که به علت ایمان به باب در سال ۱۸۵۰به قتل رسیدند. بنگرید به
Smith, A Concise Encyclopedia, 59 and 310.
سید علی و دو برادرش از تجار عمدۀ شیراز به شمار می‌رفتند و تجارتشان شامل صادرات و واردات از هندوستان بود. حاجی میرزا سید علی دفتر مرکزی تجارت ایشان را از شیراز اداره می‌کرد و برادرانش حاجی میرزا سید محمد، پدر محمدتقی که به خال اصغر (جوان­ترین دایی) معروف بود، شعبات یزد و بوشهر را اداره می‌کردند. هر سه دایی باب با دختران تجار محلی ازدواج کرده بودند.40[40]برای اطلاعات بیشتر دربارۀ باب، خانواده وفعالیت­های تجاری­شان، بنگرید به
Amanat, Resurrection and Renewal, 123-131.

از آنجا که سید علی‌محمد علاقه‌ای به تحصیل نشان نمی‌داد،41[41]­Amanat, Resurrection and Renewal, 113-121. دو دایی بزرگ­تر او را در حالی که بیش از ده سال نداشت وارد تجارت خانوادگی کردند.42[42]­Amanat, Resurrection and Renewal, 121. وی ابتدا در حجرۀ اصلی تجارتخانه در سرای گمرک بازار وکیل در شیراز مشغول به کار شد.43[43]­K. Afsar, “Bāzār-e Wakīl,­” in Encyclopædia Iranica, online edition (1989), at http://www.iranicaonline.org/articles/bazar-e-wakil-an-architectural-monument-of-the-reign-of-karim-khan-zand-wakil-r/. در سن پانزده سالگی و پس از آموختن اصول و روش‌ تجارت، او را به شعبۀ تجاری بوشهر واقع در کاروانسرای مشهور میمندی (سرای شیخ) فرستادند تا رفته­رفته بتواند امور آن شعبه را مستقلاً اداره کند.44[44]بنگرید به افنان، تاریخ امری شیراز، ۲۱؛ م. فیضی، حضرت نقطۀ اولی (بی­جا: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، ۱۳۲ بدیع/1352)، ۸5-۸7.

پس از پنج سال کار تجاری در بوشهر، در حدود سال‌های ۱۸۳۹ و ۱۸۴۰، سید علی‌محمد که انتظار می‌رفت ادارۀ شعبۀ بوشهر را به دست بگیرد به دو دایی خود اطلاع داد که قصد دارد برای زیارت به عتبات عالیات (شهرهای مذهبی شیعه در عراق) برود و لذا تقاضا کرد یکی از ایشان برای تحویل گرفتن حجره و حساب‌ها به بوشهر بروند.45[45]بنا بر روایت دیگری، اشتغال فراوان باب به دعا و نماز و مناجات بود که وی را از شراکت با دایی­اش بازمی‌داشت و به استقلال او در تجارت انجامید که آن نیز کوتاه­مدت بود و با سفر وی به عتبات خاتمه یافت. بنگرید به
Amanat, Resurrection and Renewal, 129.
سپس، سفر تاریخ‌ساز خود را به عتبات آغاز کرد. او چند سال بعد از عتبات به شیراز بازگشت و پس از چندی با ادعای بابیت و بعدها قائمیت46[46]­افنان، تاریخ امری شیراز، ۲7-۲7 و ۲۹. آغازگر یکی از مهم‌ترین و سرنوشت‌سازترین وقایع تاریخ معاصر ایران، یعنی ظهور و گسترش آیین بابی-بهائی، شد. بستگان باب و بیشتر بستگان مادری­اش آرام­آرام به دیانت بابی-بهائی ایمان آوردند.47[47]دربارۀ خانوادۀ دایی‌ها و عموهای باب که به آیین بابی یا بعداً به بابی-بهائی پیوستند، بنگرید به
Smith, A Concise, 59-60; Amanat, Resurrection and Renewal, 118-119; H. M. Balyuzi, Baha’u’llah: The King of Glory(Oxford: George Ronald, 1980), 403-404.
بهاءالله بعداً به این خاندان لقب ”افنان“48[48]­”افنان“ جمع واژۀ ”فنان“ عربی است، به معنای شاخۀ ستبر و سرسبز درخت. این واژه در قرآن و حدیث و نیز در اشعار سعدی آمده است. بنگرید به قرآن، سورۀ ۵۵، آیات ۴۶-۴۷؛ فیضی، خاندان افنان، 9-10. این لقب بعدها نام فامیل این خاندان شد. داد که نام خانوادگی ایشان قرار گرفت.49[49] در این مقاله ما از لقب اصلی «شیرازی» برای محمدعلی و خانوادۀ او استفاده کرده‌ایم. این واقعیت که بیشتر اعضای این خانواده از طبقۀ تجار بودند و با دخترانی از همان طبقه ازدواج کردند نه فقط موجب قوت و گسترش حوزۀ تجاری این خاندان شد، بلکه تعداد فراوانی از بازرگانان را در شیراز و یزد و بوشهر با آیین بابی-بهائی آشنا ساخت و آنان را به این دیانت آورد. سوای آن، خاندان افنان موفق شدند ثروت و پایگاهی را که به‌ دست آورده بودند در تقویت و گسترش آیین بابی-بهائی و نیازهای آن به کار گیرد.

با عزیمت سید علی‌محمد به عتبات، پسر دایی او، محمدتقی، برای ادارۀ شعبۀ بوشهر اعزام شد. وی پس از پایان تحصیلات خود در شیراز در سال ۱۸۴۵ در 15 سالگی برای ادارۀ شعبۀ پدر خود به بوشهر رفت و جایگزین پسر عمۀ بزرگ­تر خود شد. از فعالیت‌های تجاری محمدتقی در بوشهر اطلاعات چندانی در دست نداریم، ولی می‌توانیم با اطمینان بگوییم که اقامت او در بوشهر که در آن زمان مهم‌ترین بندر داد­و­ستد خارجی ایران بود، وی را با ریزه‌کاری‌های تجارت خارجی و امور واردات و صادرات و گمرکات آشنا ساخت.

شبکۀ تجاری خانوادۀ میرزا محمدتقی شیرازی

تصویری که از فعالیت‌های تجاری خاندان شیرازی داریم حکایت از تشکلی خانوادگی دارد که جملگی در شبکۀ واحدی جمع بودند که در این پژوهش آن را ”تجارتخانۀ شیرازی“ خواهیم نامید. برخی از اعضای این خانواده روابطی تجاری با دیگر تجار در ایران و خارج از ایران برقرار ساختند و فعالیت‌های اقتصادی خود را در سطوح محلی، ناحیه‌ای و بین‌المللی گسترش دادند. حاجی امین‌الضرب، از بزرگ­ترین تجار مسلمان پایان قرن نوزدهم اصفهان، در شرحی که از تجارت یزد در اوراق خود آورد است، خاندان شیرازی را گروهی برادران و برادر زادگان می‌داند که در یزد، شیراز، هنگ‌کنگ، بمبئی و عشق آباد جملگی با یکدیگر کار می‌کردند.50[50]آقا محمدحسین امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب (سال‌های ۱۳۳۰-۱۲۸۰ قمری)، به کوشش ا. مهدوی و ا. افشار (تهران: طلایع،۱۳۸۰)، 48 و ۲۴5-۲۴6.

ظاهراً اعضای این تجارتخانه غالباً محل فعالیت خود را تغییر می‌دادند. از جمله در سال ۱۸۸4-۱۸۸5م/۱۳۰۲ق، آقاسید آقابزرگ شیرازی از شیراز به هنگ کنک منتقل شد تا جانشین حاجی میرزا محمدعلی شود که پس از هفت سال اقامت در آنجا در سال ۱۸۸۷ به ایران بازگشت. یکی دیگر از افراد شاخص خاندان و تجارتخانۀ شیرازی، حاجی سید جعفر شیرازی بود که نفوذ بسیاری در حوزۀ تجار شهر یزد داشت. وی به بمبئی رفت و در آنجا شریک حاجی میرزابزرگ و حاجی میرزا محمدعلی شد.51[51]­“Hájí Siyyid Ja‘far,” no. 21 in Rabbani, The Afnan Family. بدیهی است اوضاع سیاسی و سرکوب و کشتار بهائیان در ایران نیز در گسترش حوزۀ فعالیت‌های تجارتخانۀ شیرازی تأثیر فراوان داشت. برای مثال، آقامیرزا آقانورالدین (ز. ۱۸۴۲)، تاجر بهائی موفقی از خاندان شیرازی، پس از آنکه دو تن از شرکار تجاری­اش یعنی برادران نهری (حسن و حسین) در اصفهان بنا به فتوای امام جمعۀ آن شهر و به فرمان حاکم شهر، ظل‌السلطان، در 1879 به قتل رسیدند، در ۱۸۸۰ به بمبئی نقل مکان کرد و تا ۱۸۸۹ در آنجا سکونت داشت. وی سپس به پُرت‌سعید در مصر رفت و در آنجا شعبۀ تجارتخانۀ شیرازی را با نام [تجارت]خانۀ نورالدین افتتاح و شرکت روحانیه را تأسیس کرد.52[52]See J. R. I. Cole, “Religious Dissent and Urban Leadership: Baha’is in Qajar Shiraz and Tehran,­” Iran: Journal of the British Institute of Persian Studies, 37 (1999), 123-142. بدین ترتیب، می‌بینیم که گسترش تجارتخانۀ شیرازی هم به سبب نیاز به گشودن مراکز جدید و هم به علت تلاش برای نجات جان از خطر بود.

یزد، مرکز فعالیت‌های تجاری میرزا محمدتقی

در حدود سال ۱۸۵۰، محمدتقی، که دیگر به دیانت بابی گرویده بود، به یزد بازگشت و عهده‌دار امور تجارتخانۀ شیرازی در آن شهر شد. وی در آنجا ازدواج کرد و با تشکیل خانواده بر تعداد افراد شبکۀ تجاری شیرازی افزود. حجره و محل اصلی تجارت ایشان در کاروانسرای خواجه یا سرای خواجه بود،53[53]­سرای خواجه سالیانه از طرف دولت به شخصی اجاره داده می‌شد و اجارۀ آن با نام ”عوارض دیوانی“ به دولت پرداخت می‌شد. مسئولیت هرگونه تعمیرات در طول مدت اجاره بر عهدۀ مستأجر بود. مستأجر به نوبۀ خود حجرات را به تجار، به عنوان مستأجرین، اجاره می‌داد. این تجار در مقابل صاحب موقتی سرای خواجه (موجر) مسئول تعمیرات حجره‌های خود بودند. در سال ۱۳۰۵ق/1887-۱۸۸8، سرای خواجه در اجارۀ شخصی با نام علی‌نقی­خان اشتری بود که سالانه ۸۰۰ تومان بابت اجاره پرداخت می‌کرد. بنگرید به امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۹۶. و از همان­جا یکی از بزرگ­ترین تجارتخانه‌های شهر یزد را اداره می­کرد که در آن زمان به قول فلور مرکز تجارت و صنایع ایران و کشورهای شرق به شمار می‌آمد.­54[54]­Floor, “Commerce vi. In the Safavid and Qajar Periods.­”

دامنۀ فعالیت تجارتخانۀ شیرازی بسیار گسترده بود و انواع و اقسام کالاها را در بر می‌گرفت. از آنجا که تولیدات کالا در شهرهایی که شعباتی داشتند متنوع و متفاوت بود، طبعاً این تجارتخانه در تولید کالاهای محلی نیز نقش داشت. این واقعیت که مرغوبیت تریاک یزد شهرت داشت ممکن است سبب ورود تجارتخانۀ شیرازی به تجارت و تولید تریاک و کنترل بخش بزرگی از این تجارت باشد.

تجارت سودآور تریاک بیشتر مرهون حاجی میرزا محمدعلی (۱۸24-۱۸96)، برادر بزرگ­تر حاجی محمدتقی، بود که سهم فراوانی در توسعۀ تجارت این خانواده در چین داشت. مانند همۀ اولاد ذکور این خانواده، حاجی محمدعلی کار خود را در شعبۀ شیراز، شعبۀ اصلی تجارتخانۀ شیرازی، آغاز کرد. با این همه، هنگامی که بازار محصولات و کالاهای سنتی کساد شد، محمدعلی به حوزۀ جدیدی از تجارت، یعنی تریاک، وارد و پس از چندی در شعبۀ جدیدی در هنگ­کنگ مستقر شد که انباری در شانگهای داشت. اندکی پس از آن، همۀ تجار تریاک از اصفهان، یزد، و جنوب ایران محصول خود را از طریق او به چین می­فرستادند.55[55]­ح. فسائی، فارسنامۀ ناصری (تهران: امیر کبیر، ۱۳۸۲)، جلد ۲، ۹۵۶. بی­سبب نبود که او به لقب ”تریاکی“ مشهور شد. بهاءالله او را”افنان چینی“ می‌نامید.56[56]­لوح بهاءالله در فیضی، کتاب خاندان افنان، ۸۳.

در ایران آن روز، اصفهان و یزد و خراسان از مراکز عمدۀ کشت تریاک مرغوب به شمار می‌آمدند، اما فقط محصول تریاک یزد بود که می‌توانست با تریاک کرمان رقابت کند.57[57]R. B. Regavim, “The Most Sovereign of Masters: The History of Opium in Modern Iran, 1850-1955” (PhD dissertation, University of Pennsylvania, 2012), 106. بر اساس اسناد موجود، تریاک یکی از مهم‌ترین اقلام صادرات ایران در دهۀ ۱۸۸۰ بود که ۲۶ درصد از کل صادرات را تشکیل می‌داد.58[58]Issawi, The Economic History of Iran, 136 (table). کشت یک هکتار تریاک سه برابر کشت غلات سودآور بود.59[59]Issawi, The Economic History of Iran, 239.
در اوایل صادرات تریاک از ایران به چین، قیمت یک صندوق بین ۲۸۰ تا ۳۵۰ دلار بود و در سال ۱۸۷۹  بین ۵۲۰ تا ۵۳۹ دلار.
طی سال‌های 1868-۱۸۶9، کل محصول تریاک ایران ۱۵۵۰۰ من شاهی60[60]من واحد وزن در ایران بود. منِ شاهی برابر با شش کیلوگرم و «منِ معمولی یا منِ تبریز سه کیلوگرم وزن داشت.
Issawi, The Economic History of Iran, 389-90.
بود که از این مقدار قریب نیمی از آن، یعنی ۷۵۰۰ من، فقط در یزد تولید می‌شد و از محصول تریاک شهرهای دیگر برتر بود.61[61]Issawi, The Economic History of Iran, 241.

فعالیت‌های اقتصادی خانوادۀ‌ شیرازی شامل اجارۀ زمین‌های زراعتی نیز می‌شد که یا خود در آن کشت و زرع می‌کردند یا زمین را به دیگران اجاره می‌دادند. برای مثال، باغ ناصریۀ یزد را به سالی ۱۰۰ تومان اجاره کردند و برای استفاده از آب آن سالیانه ۱۶۰ تومان به حکومت مالیات می‌پرداختند.62[62]از نامۀ آقا حسین، یکی از تجاری که در سرای خواجه در یزد حجره داشت، به امین‌الضرب، ۴ جمادی­الاول ۱۳۰۱ق/۲ مارس ۱۸۸۴م، به نقل از امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۱۶۱. سوای آن، زمین‌های خود را نیز اجاره می‌دادند. برای مثال، دو دهکدۀ خرّمی و بیان را به مدت نُه سال به حاج محمدطاهر مالمیری، بازرگان بهائی یزدی، اجاره دادند. اجاره­بهای این دو دِه سالیانه ۲۷۰۰۰ من (۸۱۰۰۰ کیلوگرم) گندم در سال بود.63[63]مالمیری، خاطرات مالمیری، 127-128. مالمیری با محمدتقی و خانوادۀ شیرازی روابط دوستانه داشت. او نه فقط مستأجر املاک ایشان بود، بلکه حقوقی نیز برای برخی خدمات دریافت می‌داشت؛ از جمله سرپرست یکی از دهکده­های‌ چاکری نزدیک هرات64[64]به احتمال فراوان، هرات در اطراف یزد در جنوب مَروَست-ناحیۀ دیگری که محمدتقی در آن ملک داشت-و در آخرین نقطۀ جنوبی منطقۀ یزد واقع بود و نباید آن را با هرات افغانستان اشتباه گرفت. از موژان مؤمن برای این اطلاعات سپاس­گزارم. بود که به حاجی محمدتقی تعلق داشت.65[65]مالمیری، خاطرات مالمیری، ۱۳۴.

از جمله اقلام تجاری محمدتقی کتیرا بود که آن را با شتر­66[66]حاجی سیّد محمد تقی شیرازی به امین‌الضرب، ۲۲ ربیع الثانی ۱۳۱۵ ھ.ق./۲۰ سپتامبر ۱۸۹۷ و ۶ صفر ۱۳۱۶ھ.ق./ ۲۶ ژوئن ۱۸۹۸، در یزد در اسناد امین‌الضرب، ۲۸۳. به شاهرود می‌فرستاد که یا آنجا به فروش رود یا به عشق‌آباد صادر شود. شکر و قند دو قلم مهم دیگر از کالاهای تجاری محمدتقی و خانوادۀ شیرازی را تشکیل می‌داد که دامنه‌اش نه فقط ایران، بلکه روسیه را هم در بر می‌گرفت.67[67]حاجی سید محمدتقی شیرازی به امین‌الصرب، ۱۶ رمضان ۱۳۰۶ق/۱۶ مه ۱۸۸۹م در امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۴۶۵. برنجی که در دهکدۀ کوچکی در لرستان با نام کلوار تولید می‌شد یکی دیگر از اقلام تجاری خانوادۀ شیرازی را تشکیل می‌داد.68[68]مالمیری، خاطرات مالمیری، ۶۷.

محمدتقی حتی در کرمان نیز علایق تجاری داشت.69[69]حاجی سید محمدتقی شیرازی به امین‌الصرب، ۲۲ ربیع‌الثانی ۱۳۱۵ق/۲۰ سپتامبر ۱۸۹۷م، در امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب،۲۸۳. کالاهایی که به کرمان صادر می‌شد به احتمال فراوان برای مصرف آن ایالت و یا برای صدور مجدد به مناطق شرقی ایران بود. خاندان شیرازی با داشتن شعباتی در یزد، شیراز و بوشهر و نیز با حمل­و­نقل زمینی به عشق‌آباد و بخارا، و با حمل­و­نقل دریایی به مراکزی در بمبئی و هنگ­کنگ توانستند شبکۀ وسیع تجاری برای داد­و­ستد انواع کالاها ایجاد کنند.

محمدتقی حتی شغلی نیمه­رسمی نیز برای کسب درآمد داشت. برای مثال، در سال توشقانئیل ۱۲۷۰ (برابر با سالی که با ۱۰ شعبان ۱۳۰۸ آغاز و در ۱۹ شعبان ۱۳۰۹ق. خاتمه می‌یابد/۲۱ مارس ۱۸۹۱ تا ۱۹ مارس ۱۸۹۲م) در دوران حکومت فتحعلی­خان صاحب دیوان در کرمان همۀ گمرکات شهر یزد به مبلغ 40هزار تومان در سال به محمدتقی شیرازی به مقاطعه داده شد. رقیب محمدتقی شیرازی در این مقاطعه علی‌نقی اشتری، تاجر بزرگ و معروف کرمان، بود که تا آن زمان ”مباشر“ گمرکات یزد بود و سالیانه ۲هزار تومان کمتر از مبلغ بالا می‌پرداخت.70[70]یادداشت‌های سال‌های ۱۳۱۲-۱۳۰۸ق/1890-۱۸۹1 تا 1894-۱۸۹5؛ و علی‌نقی اشتری مباشر گمرکات یزد خطاب به امین‌الضرب، ذوالقعده ۱۳۱۰ق/مه-ژوئن ۱۸۹۳ در امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۴۰، ۵۹ و 330-۳۳1۰. مانند دیگر مشاغل رسمی، این شغل نیز در آغاز هر سال ایرانی به مقاطعه گذارده می‌شد و پس از تصویب وزیر گمرکات، امین‌السلطان، با خلعتی به صورت شنل مخصوص به برندۀ مزایده اعطا می‌شد.71[71]­علی‌نقی اشتری به امین‌الضرب، رمضان ۱۳۰۸ق/آوریل-مه ۱۸۹۱م، در امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۳۳۱. اهمیت داشتن گمرکات یزد از آن نظر بود که این شهر در مرکز خط مستقیم تجاری شرق ایران، یعنی از بندرعباس در جنوب­شرقی به خراسان در شمال­شرقی ایران، قرار داشت.72[72]یزد نزدیک­ترین شهر جنوب ایران به بندرعباس و با راهی با موانع طبیعی تقریباً کمتر به آن بندر بود. اما این یگانه اهمیت این شهر نبود. این شهر بزرگ­ترین جمعیت زرتشتی ایران را در خود داشت که در ایجاد روابط تجاری با هند که مستعمرۀ انگلیس بود کوشیده بودند و تجارت بزرگی را در شرق ایران در انحصار خود داشتند.
Curzon, Persia and the Persian Question, vol. 2, 241-242; Mahdavi, For God, Mammon, and Country, 69.
گمرک کالاهایی که از طریق بندرعباس به مقصد خراسان وارد ایران می‌شد و مسیر عکس آن ۲ درصد بود و این کالا در بندرعباس و خراسان نیز به ترتیب شامل ۵ درصد و ۳ درصد گمرک می‌شد.73[73]­علی‌نقی اشتری به امین‌الضرب، ذوالقعده ۱۳۱۰ق/مه-ژوئن ۱۸۹۳م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۳۳۱. سوای آن، کالا در عبور از یزد نیز شامل گمرکی با نام راهداری می‌شد.74[74] آقاعلی­نقی هرندی به امین‌الضرب، ۹ ذوالقعده ۱۲۹۴ق/۱۵ نوامبر ۱۸۷۷م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۳۲۱.

در سال ۱۲۷۰ش/1891-۱۸۹2م که میرزا محمدتقی شیرازی برای نخستین­بار عهده‌دار گمرک یزد شد، گمرک کالاها را در خط بندرعباس به خراسان به نصف تقلیل داد و گمرک را برای بندر عباس، یزد و خراسان به ترتیب به ۵/۲، ۵/۱، و ۲ درصد رساند.75[75]علی‌نقی اشتری به امین‌الضرب، ذوالقعده ۱۳۱۰ق/مه-ژوئن ۱۸۹۳م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۳۳۱.

سؤال اینجاست که چرا سید محمدتقی باید چنین مبلغ گزافی برای گرفتن مقاطعۀ گمرک یزد بپردازد و سپس از گمرک یزد ۲۵ درصد و از گمرک بندرعباس ۵۰ درصد و از گمرک خراسان ۳۳ درصد کسر کند. یکی از پاسخ‌هایی که می‌توان به این پرسش داد این است که می‌خواست در برابر تجار خارجی که از پرداخت گمرک معافیت زیادی داشتند، کمکی به تجار ایرانی بکند تا بتوانند تجارت خود را توسعه دهند. کاهش گمرکات امری پیشرفته و فکری مترقی پشت سر خود داشت، زیرا کاستن تعرفۀ گمرکی موجب بالا رفتن حجم تجارت و در نتیجه کسب درآمد بیشتری می‌شود. دلیل دیگر که همسو با پاسخ بالاست شاید این باشد که قصد داشت با پایین آوردن تعرفۀ گمرکی یزد موقعیت بازرگانی این شهر را مستحکم سازد و تجار ایرانی تشویق شوند تا شهر یزد را برای ترانزیت کالاهای خود از مرکز ایران به شرق یا از جنوب­شرق ایران به شمال­شرق انتخاب کنند. باید به خاطر داشت که در آن زمان، ناصرالدین­شاه (ح. 1848-۱۸96) انحصار کشت و فروش تنباکو را به کنسرسیوم انگلیسی جرالد تالبوت فروخته بود و روس‌ها شاه را در فشار گذارده بودند تا در عوض انحصار تریاک را نیز به ایشان واگذار کند. در چنین موقعیتی، ارزان شدن گمرک شهر یزد نه فقط به حجم تجارت شهر می‌افزود، بلکه برای سید محمدتقی و خانوادۀ شیرازی نیز سودآور بود.

تجارت ابریشم یکی دیگر از اقلام داد­و­ستد تجارتخانۀ شیرازی بود. گیلان یکی از مراکز تولید ابریشم و بافت آن در ایران به شمار می‌رفت. با این حال، یزد ”عالی‌ترین نوع ابریشم“ را تولید می‌کرد و ابریشم­بافان (شَعربافان) آن شهر قادر بودند که مرغوب‌ترین نوع پارچه‌های ابریشمین (شاه­ابریشم) را از یک مَن (تقریباً ۳ کیلو) نخ ابریشم تولید کنند که در نتیجه، کالای ابریشمین یزدی از کالاهای مشابه بافته­شده در گیلان و دیگر نقاط ارزان­تر تولید می‌شد.76[76]حاجی سید محمدتقی شیرازی به امین‌الضرب، ۲۴ رجب ۱۳۰۷ق/۱۶ مارس ۱۸۹۰م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۴۲۷.

خانوادۀ شیرازی در یزد از احترام بسیاری برخوردار بودند. با آنکه هرگز آشکار به تبلیغ آیین بابی-بهائی نپرداختند، اما بسیاری از اهالی یزد از طریق ایشان به این دین پیوستند. مالمیری که خود از تجار یزد و نمایندۀ شرکت تجاری شیرازی بود می‌نویسد که شهرت خانوادۀ شیرازی به سید بودن و رفتار مطبوع و مهرآمیز ایشان با دیگران، تقوا، صداقت، امانت‌داری و دانایی ایشان کافی بود که بسیاری از مردم یزد را به دیانت بابی-بهائی جذب کند. مالمیری اضافه می‌کند با آنکه خانوادۀ شیرازی از تجار عمده­فروش و صاحب ثروت فراوان، تجارتخانۀ بزرگ و تعداد زیادی منشی (دفتردار) و نوکر (خادم) و کارمندان (کارکُن) بودند، با این حال فروتنی و افتادگی خود را از دست ندادند. مالمیری می‌نویسد این رفتار و اخلاق مردم شهر را عمیقاً متعجب می‌ساخت و بر احترام ایشان به این خانواده می‌افزود.77[77]مالمیری، خاطرات مالمیری، ۶۰. به شهادت مالمیری،

تجارت عمدۀ شهر یزد با آقایان افنان بود وچنان سلوک ورفتاری با جمهور ناس می­فرمودند که اعلی و ادنی، و صغیر و کبیر، و فقیر وغنی، و عالم و جاهل، و فاسق و متقی، طراً در غیاب و شهود می­گفتند اینها فرشتۀ آسمانی هستند. سید اولاد رسول اینها هستند، ما کار به عقیدۀ آنها نداریم، هر چه هستند سید اولاد پیغمبرند.78[78]مالمیری، خاطرات مالمیری، ۶۰.

قضاوت مالمیری در خصوص تشابه رفتار خانوادۀ شیرازی با فرشتگان آسمانی ممکن است یک­جانبه و غلوآمیز به نظر آید، ولی می‌بینیم که یکی از بزرگ­ترین و ثروتمندترین تجار ایران در اواخر قرن نوزدهم، آقا محمدحسن اصفهانی معروف به امین‌الضرب، روابط دوستانه‌ای با میرزا محمدتقی داشته و او را علی­رغم اعتتقادش به آیین بهائی در مقام همکار تجاری خود محترم می‌داشته است. امین‌الضرب به نمایندۀ خود در یزد می‌نویسد:

سفارش حقیر را به حاجی میرزا محمدتقی بفرمایید که ساکن کاروانسرا هم هست، اگرچه بعضی حرف­ها دربارۀ او و سلسلۀ او می­زنند [­به احتمال دربارۀ اینکه دیانتشان بهائی است] لکن تدین دارد [و مردم] نباید بی­تدین باشد.79[79]آقا محمدحسن اصفهانی به شخصی نامعلوم [احتمالاً نمایندۀ خود در یزد]، ۱۶ ذی­حجه ۱۳۱۵ق/۸ مه ۱۸۹۸م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الصرب، ۱۰۶.

بسیاری از تجار مسلمان که با میرزا محمدتقی داد­و­ستد داشته‌اند به احتمال فراوان همین نظر عمل‌گرایانۀ حاجی امین‌الضرب را دربارۀ دیانت میرزا محمدتقی داشته‌اند. به نوشتۀ غلامرضا­خان، که در سال ۱۲۹۹ هجری مستاجر گمرک یزد وکرمان بود، ”این حضرات سادات شیرازی در یزد از همۀ تجار معتبرتر و محترم هستند.­“80[80]غلامرضاخان به امين الضرب، جمادی الثانی ۱۲۹۹ق/آوریل ۱۸۸۲م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۲۵۰. اما داد­و­ستد تجاری در حد خود نمی‌توانست ضمانتی برای روابط دوستانۀ یک تاجر شیعی با یک تاجر غیرمسلمان قرار گیرد. بر اساس پژوهش رانین کاظمی، غالباً می‌توان در نامه‌های تجار مسلمان به یکدیگر ”احساسات خصمانۀ نیمه­خفتۀ مذهبی“ را پنهان دید. علاوه بر آن، این احساسات دربارۀ ”تجار زرتشتی و بابی [بهائی] قوی‌تر بود،“ مخصوصاً اگر غیرمسلمین از لحاظ اجتماعی و مالی پایگاه بالاتری داشتند. در آن صورت، احتمال اینکه ”مورد حمله وحشیانۀ عوام“ قرار گیرند وجود داشت.81[81]Ranin Kazemi, “‘Neither Indians, Nor Egyptians:’ Social Protest and Islamic Populism in the Making of the Tobacco Movement in Iran, 1850 – 1891” (PhD Dissertation, Yale University, 2012), 352.

در ایران، بنا به سنت، دو طبقۀ روحانیون و تجار همواره دارای روابط نزدیک و دوستانه­ای با یکدیگر بوده‌اند. اکثریت قابل ملاحظۀ تجار ایران مردمان معتقد و مذهبی بودند و آنچه از سوی تجار به عناوین مختلف مذهبی به علما داده می‌شد، از منابع مهم و مؤثر مالی ایشان به شمار می‌آمد. بنابراین، هنگامی که در مواردی مانند قضیۀ شورش تنباکو در سال ۱۸۹0-۱۸۹1 منافع تجار به خطر می‌افتاد، علمای شیعه به پشنیبامی از ایشان علیه دستگاه سیاسی برمی‌خاستند. با توجه به روابط صمیمانه بین دو نهاد روحانیت و تجار و نیز با در نظر گرفتن دشمنی دیرینۀ علما نسبت به آیین بابی-بهائی، می‌توان حضور نوعی دشمنی علیه تجار بهائی را در میان تجار مسلمان امری بدیهی دانست.

محمدتقی و مجلس نمایندگان تجار

در ایران به شکل سنتی در هر شهری از میان تجار شخصیت محترم و معتبری با نام ”ملک‌التجار“ برای حفظ منافع دیگر تاجران انتخاب می‌شد. در سال‌های دهۀ ۱۸۸۰ چنین احساس شد که نهاد ملک‌التجار نمی‌توانست چنان که شایسته بود از عهدۀ انجام این وظیفه برآید. اگر چه شورایی با نام” مجلس تجار“ وجود داشت که به مواردی چون اختلافات تجار با یکدیگر یا دیگر اصناف مثل بازرگانان خارجی، صرافان، دلال‌ها و غیره در حضور ملک‌التجار رسیدگی می‌کرد، مشکلات روزافزون دیگری نیز بود که این نهاد توانایی رسیدگی به آنها را نداشت. از جمله بود مداخلات علما در کار تجارت از طریق محاکم شرعی در امور تجاری و مالی، و دخالت‌های حاکمان محلی که دائم در پی اخاذی از تجار بودند. در اواسط دهۀ ۱۸۸۰، تجار بزرگ ایران درصدد ایجاد اصلاحاتی در این زمینه برآمدند. در سال ۱۸۸۴، تجار تهران با در نظر گرفتن همۀ جوانب و جزئیات پیشنهادی برای چنین اصلاحاتی تهیه کردند که فوراً به تصویب ناصرالدین­شاه رسید و بر آن اساس، ”مجلس وکلای تجار“ تأسیس شد.82[82]Gilbar, “The Rise and Fall of the Tujjār Councils,” 640-41.

حاجی میرزا محمدتقی یکی از تجاری بود که نظریاتش محل توجه و احترام بود و آن را با دیگر تجار و مخصوصاً حاجی امین‌الضرب در میان می‌گذاشت. وی این اصلاحات را برای آنکه روابط بین تجار و دولت مرکزی و حکومت‌های محلی را روشن می‌ساخت و از تجار در برابر مقامات دولتی جانبداری می‌کرد ضروری می­دانست و در قامت تاجری که شبکۀ بین‌المللی تجارتی را اداره می‌کرد و با ایمانش به دیانتی که مروج مدرنیته بود به پشتیبانی از تشکیل مجلس وکلای تجار برخاست. وی چنین گامی را هم­جهت با پیشرفت ”عموم تجار“ و ”تحصل معاش“ می‌دانست. به اعتقاد او، هر داد­و­ستدی می‌بایست ”میزان و قاعده‌ای“داشته باشد و اگر آن مجالس بر این اساس استوار شود، ”موجب ازدیاد شهرت و نیک‌نامی و ترقی تجارت ایران خواهد گردید.­“83[83]حاجی سید محمدتقی شیرازی به امین‌الضرب، ۲۵ شعبان ۱۳۰۱ق/۲۰ ژوئن ۱۸۸۴م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب،۲۳۹. وی همچنین بر این باور بود که موفقیت این اصلاحات ”نیازمند پشتیبانی دولت“ و انتخاب افرادی به عضویت مجلس است که ”مورد اطمینان و صادق“ باشند. وی همچنین پیشنهاد کرد چنین مجالسی باید ”کاروانسرای محلی“ مستقل داشته باشد، جدا از ساختمان‌های دولتی تا از احتمال مداخلۀ اهل حکومت در کار تجار جلوگیری شود. همچنین، از آنجا که عضویت در چنین مجالسی مستلزم صرف وقت بسیار از طرف اعضا و در نتیجه اختلال در امور تجاری ایشان می‌شد، خواهان اتخاذ روشی شد که اعضا بتوانند هم به وظایف خود در مجلس بپردازند و هم به امور تجاری ایشان لطمه‌ای نخورد. بدین ترتیب، میرزا محمدتقی فقط به پشتیبانی از تشکیل چنین مجلسی بسنده نکرد، بلکه کوشید راه‌های موفقیت آن را نیز پیشنهاد کند. به اعتقاد او، تشکیل چنین مجالسی اگر بر اساس قوانینی بود، آن­گاه تجارت ”بادوام و خوش‌عاقبت [موفق] “ می‌شد و این امر تجار را ”دعاگوی دولت“ می‌ساخت.84[84]حاجی سید محمدتقی شیرازی به امین‌الضرب، ۲۸ ذوالحجه ۱۳۰۱ق/۱۹ اکتبر ۱۸۸۴م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۲۴۰. حاج محمدتقی همچنین معتقد بود تصویری منفی که تجار ایران از دولت دارند با تشکیل چنین مجالسی ترمیم می‌شود و موجب آبروی بیشتر دولت در خارج خواهد بود. به نظر او، این امر نه فقط بر درآمد تجار می‌افزود، بلکه ازدیاد داد­و­ستد به نفع خزانۀ دولت نیز می‌بود.

عمر مجلس وکلای تجار کوتاه بود و به سرعت اوضاع نابسامان سابق در عرصۀ تجارت حکم­فرما شد. هیچ مرجعی برای حمایت تجار در مقابل حکومت‌های محلی وجود نداشت و در مواقعی که تجار مورد ظلم واقع می‌شدند، به ناچار به افراد با نفوذی از صنف خود، مثل حاجی امین‌الضرب، متوسل می‌شدند. شاید بدین سبب بود که در ۱۵ ژوئیه ۱۸۸۸ میرزا محمدتقی نامۀ زیر را خطاب به امین‌الضرب نوشت:

مالیات [اجارۀ] قنات85[85]قنات یا کاریز روشی باستانی برای به ‌دست آوردن آب از منابع آب زیرزمینی و انتقال آن به سطح زمین برای آبیاری در مزارع و کشتزارهاست. بنگرید به
Xavier de Planhol, “Kārız,­” in Encyclopædia Iranica, online edition (2017), at http://www.iranicaonline.org/articles/kariz-parent/.
حسن­آباد ۷۰۰ تومان [در سال] است. ساکنان کیسنویّه آن را اجاره کرده‌اند. دو سال پیش [۱۸۸۶] قنات ویران شد [و قابل استفاده نبود]. سال پیش [۱۸۸۷] سهام‌السلطنه [وزیر مالیۀ یزد] تجار را احضار کرد و [به سبب ویرانی قنات و عدم محصول کشاورزی] موافقت نمود که تخفیفی معادل ۱۰۰۰ تومان به ۳۲ نفر از تجار [احتمالاً به جمع آنها و برای یک بار] داده شود و اینجانب [میرزا محمدتقی] برای هر سال ۱۰۰ تومان از این مالیات تخفیف بگیرم. ولی فرمانی [از سوی شاه] نیامد و تجار هم کاری در این مورد انجام ندادند. امسال [۱۸۸۸] که وزارت مالیۀ یزد به میرزا محمد وزیر داده شده، وی چند بار از تجار خواسته است که مالیات خالصه [زمین‌های دربار] را بپردازند . . . و این علی­رغم توافق قبلی با سهام‌السلطنه مبنی بر تخفیف مالیات برای ویرانی قنات است. در نتیجه، ما دو تلگراف برای امین‌السلطان [رئیس الوزراء] فرستادیم و پاسخی آمد که آن را به وزیر مالیۀ یزد دادیم. با آنکه مطالب را نوعی دیگر به امین‌السلطان گزارش داده بودند، با این حال او فرمان داد که باید قول سهام‌السلطنه محترم شمرده شود و سال آینده [۱۸۸۹] قرار تخفیف عملی گردد. اما وزیر بدون توجه به فرمان او هنوز خواهان پرداخت مبلغ کامل مالیات از سوی تجار است. هر قدر به او می‌گوییم که به خاطر ویرانی قنات هیچ زراعتی میسر نشد و محصولی برداشت نگردید که مشمول مالیات باشد، او پافشاری می‌کند که باید تمامی مالیات، به مبلغ ۲۸۰۰ تومان، از سوی تجار پرداخت گردد. رعیت قدرتی ندارد [که در مقابل این ظلم بایستد] و سهام‌السلطنه حال در تهران است. خواهشمندم کمک کنید این مشکل حل شود.86[86]حاجی سید محمدتقی شیرازی به امین‌الضرب، ۶ ذوالقعده ۱۳۰۵ق/۱۵ ژوئیه ۱۸۸۸م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۱۳۲.

این نامه چند مطلب را دربارۀ میرزا محمدتقی شیرازی بر ما معلوم می‌دارد. نخست آنکه علی­رغم ایمان او به آیین بهائی، پایگاه بالایی در میان تجار مسلمان داشت. یکی به علت تخفیف بیشتری که از سایر تجار به او تعلق می‌گرفت و دیگر به سبب بهره­مندی­اش از روابط دوستانۀ مطلوب با حاجی امین‌الضرب، ثروتمندترین و پُراهمیت‌ترین تاجر اواخر قرن نوزدهم ایران. سوم آنکه پایگاه اجتماعی و احترام و حیثیت او-لااقل در یزد-چنان بود که می‌توانست در مقام نمایندۀ تجار، در موارد مورد اختلاف، به عنوان ملک‌التجار آنان با حکومت محل یا دیگر مقامات وارد گفت­وگو و مذاکره شود.87[87]برای مثال می‌توان به پادرمیانی او در اختلاف بین تجار مسلمان و مسیحی در خصوص محمولۀ شکر از روسیه اشاره کرد. در این اختلاف حتی صدر اعظم وقت، امین‌السلطان، مجبور به دخالت شد. این قضیه در نامه‌های آقا محمدحسن اصفهانی از یزد به امین‌الضرب نیز در تاریخ­های ۸، ۱۵، ۲۲ ذوالحجه ۱۳۱۷ق/ ۹، ۱۶، ۲۳ آوریل ۱۹۰۰م و نامه‌های ۱۳ و ۲۷ محرم ۱۳۱۸ق/۱۳ و ۲۷ مه ۱۹۰۰م، و نامۀ ۲۶ صفر ۱۳۱۸ق/۲۵ ژوئن ۱۹۰۰م آمده است. بنگرید به امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۳37-۳40. سرانجام اینکه نه فقط به امور مالی و تجاری خود و دیگر تجار توجه داشت، بلکه نگران زندگی سخت رعایا نیز بود. در کل، نامۀ بالا نشان­دهندۀ شرایط سخت تجار ایرانی در دورۀ قاجار و پیش از انقلاب مشروطیت ایران است. این نامه گویای خودسری حکام محلی نیز هست که حتی فرمان شاه و صدراعظم را برای منافع خود زیر پا می‌گذاردند.

تشکیل مجلس وکلای تجار در یزد مدتی به طول انجامید. همزمان با تصویب آن به دست ناصرالدین­شاه، حاکم اصفهان و یزد، مسعود­میرزا ظل‌السلطان (۱۹۱۸-۱۸۵۰)، در اواسط سال ۱۸۸۴ اجازۀ تشکیل مجلس یزد را صادر کرد. با این همه، این مجلس که حاجی میرزا محمدتقی عضو برجستۀ آن به شمار می‌رفت، تا پایان سال ۱۸۸۵ شکل نگرفت. پس از آن، مجلس هر هفته یک یا دو بار تشکیل جلسه می‌داد، ولی ظاهراً دخالت‌ها و کارشکنی‌های مأموران حکومتی مانع انجام فعالیت‌های آن بود.88[88]نامۀ میرزا محمد وزیر به امین‌الضرب، ذوالحجه ۱۳۰۵ق/اوت ۱۸۸۸م؛ حاجی محمدحسن ریسمان­فروش به امین‌الضرب، جمادی‌الاول ۱۳۱۵ق/اکتبر ۱۸۹۷م و ۲۹ جمادی‌الاول ۱۳۱۲ق/۲۸ نوامبر ۱۸۹۴م؛ آقا محمدحسن اصفهانی به امین‌الضرب، ۵ جمادی الاول ۱۳۱۵ق/۵ اکتبر ۱۸۹۷م، در امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، 241-۲۴2.

دلیل اینکه چرا بین صدور اجازه برای مجلس وکلای تجار یزد و تشکیل آن مدت زمانی فاصله افتاد معلوم نیست. با آنکه صدور فرمان تشکیل مجالس وکلای تجار در سراسر ایران (ژوئیه ۱۸۸۴)89[89]Gilbar, “The Rise and Fall of the Tujjār Councils,­” 639. همزمان با اجازۀ حاکم یزد مبنی بر تشکیل آن در یزد است، مجلس یزد هنگامی شکل گرفت که ماه­ها قبل از آن، یعنی در فوریه یا مارس ۱۸۸۵، ناصرالدین­شاه فرمان قبلی خود مبنی بر تشکیل چنین مجالسی را لغو کرده بود.90[90]­Gilbar, “The Rise and Fall of the Tujjār Councils,­” 639.

یک علت چنین تأخیری ممکن است با ویژگی‌های اخلاقی ظل‌السلطان، حاکم مقتدر اصفهان و یزد، مرتبط باشد که در آن موقع ”یک­سوم از ایالت‌های ایران در تحت حکومت او بود.­“91[91]­A. Walcher, In the Shadow of the King: Zill al-Sultān and Isfahān under the Qājārs (London and New York: I. B. Tauris, 2008), 79. وی بزرگ­ترین فرزند ناصرالدین­شاه بود، ولی چون مادرش از ایل قاجار نبود نمی‌توانست ولیعهد ناصرالدین­شاه باشد. ساموئل بنیامین (Samuel G. W Benjamin, 1837-1914) که در سال‌های ۱۸۸۳ و ۱۸۸۴ نخستین وزیرمختار امریکا در ایران بود، پس از ملاقاتی با ظل‌السلطان او را ”دارای شخصیتی قوی،“بسیار جاه‌طلب، حیله‌ورز، و کسی می‌داند که ”هرگز حاضر نیست اجازه دهد کسی حقوق طبیعی او را زیر پا گذارد.­“­­92[92]­S. G. W. Benjamin, Persia and the Persians (London: John Murray, 1887), 185-186. ظل‌السلطان در دهۀ ۱۸۸۰ برای خود درباری مجازی با ارتشی قوی ترتیب داد و قدرت خود را حتی بر علمای پُرنفوذ و طبقۀ تجار و اشراف تسری داد. از آنجا که یکی از اهداف مجالس نمایندگان تجار محدود ساختن دخالت حکام ایالات در کار تجارت بود، لذا بسیار محتمل است که ظل‌السلطان و دیگر حکام ایالات خواسته باشند مانع تشکیل چنین مجالسی شده یا تشکیل آن را به تأخیر بیندازند. اگر چنین باشد، می‌توان دریافت که چرا تشکیل مجلس وکلای تجار یزد وقتی صورت گرفت که ناصرالدین­شاه در پایان سال ۱۸۸۰ ظل‌السلطان را از فرماندهی قوای نظامی و حکومت همۀ ایالات، جز اصفهان، خلع کرده بود.93[93]­Walcher, In the Shadow of the King, 79 and 91. هر چه بود، عضویت حاجی میرزا محمدتقی شیرازی در مجلس نمایندگان تجار یزد نشان دیگری از احترام و اعتقاد تجار یزد به امانت­داری و صداقت اوست.

محمدتقی وکیل‌الدولۀ روس، نمایندۀ تجاری روسیه در یزد

از اوایل قرن نوزدهم و به­خصوص در نیمۀ دوم این قرن، قدرت‌های اروپایی و مخصوصاً روسیه و انگلیس در پی ازدیاد نفوذ و منافع خود در ایران بودند. یکی از راه‌های رسیدن به این هدف استفاده از رجال پُرنفوذ ایران مثل وزرا، دیپلمات‌ها، علما، دانشجویان ایرانی که در خارج تحصیل می‌کردند، و تجار بود. روش دیگر استفاده از راه‌های اقتصادی بود. در ربع قرن آخر قرن نوزدهم، نفوذ اقتصادی قدرت‌های اروپایی مخصوصاً از طریق امتیازات اقتصادی شدت گرفت. این امتیازات به دولت‌های خارجی یا شرکت‌های خصوصی خارجی و از طریق دادن قرضه به دولت ایران و یا افراد، مخصوصاً تجار، از سوی بانک‌های دولتی یا خصوصی اروپایی صورت می­گرفت. بعد از قرارداد ترکمانچای در سال ۱۸۲۸، اتباع خارجی-ابتدا روس‌ها و سپس اتباع دیگر کشورهای اروپایی-هر چه بیشتر از مزایای قانونی در ایران بهره‌مند می­شدند و در ضمن گمرک کالاهای تجاری ایشان نیز کمتر از گمرک تجار ایرانی بود. امتیاز گمرکی که به تجار خارجی داده شد ضربۀ بزرگی به تجارت ایران وارد آورد و برخی از تجار را به ورشکستگی کشاند. برای دور زدن این مشکل بسیاری از تجار ایران به تابعیت کشورهای اروپایی و معمولاً روسیه درآمدند.

در نیمۀ دوم قرن نوزدهم که فعالیت‌های اقتصادی روسیه در ایران رو به افزایش می‌رفت، دولت روسیه-سوای داشتن سفارت در تهران و کنسولگری در بیشتر شهرهای ایران-کوشید تا افرادی را در شهرهای متفاوت به عنوان نمایندۀ تجاری آن کشور برگزیند. این اشخاص غالباً از روس‌های ساکنان ایران و برخی نیز ایرانیانی با تابعیت روسیه بودند. در اواخر دهۀ ۱۸۸۰ با ازدیاد معاملات تجارتی روسیه با یزد، آن کشور درصدد انتخاب نماینده‌ای در آن شهر برآمد و حاجی میرزا محمدتقی شیرازی مورد توجه نمایندگی دولت روسیه در ایران قرار گرفت. در شعبان ۱۳۰۶ق/آوریل ۱۸۸۹م، دولت روسیه از حاج میرزا محمدتقی دعوت کرد که نمایندگی تجاری روسیه را در آن شهر بپذیرد.94[94]­سفارت روسیه در تهران به حاجی میرزا محمدتقی وکیل‌الدوله، تهران ۲۲ شعبان ۱۳۰۶ق/۲۳ آوریل ۱۸۸۹م (۱۰آوریل ۱۸۸۸ در تقویم ژولیانی)،
Rossiiskii Gosudarstvennyi Istoricheskii Arkhiv (S-Peterburg)
[آرشیو تاریخی روسیه (سن­پتربورگ)]، فوند (سریال) شمارۀ ۵۲۸ [”مأموریت در ایران“]، اوپیس (محتوای فوند) 1، سال­های ۱۸۸۹­–۱۹۰۴، دلو (فایل) ۱۵۹۶، ص ۱ (کپی) [از این به بعد: ”مأموریت در ایران“].
تقویم ژولیانی از سال ۱۹۱۸ در روسیه به کار گرفته شد و به جهت تفاوت­هایی که بین این تقویم با تقویم گریگوری وجود دارد، در این مقاله از این پس همۀ تاریخ‌های ژولیانی به تاریخ گریگوری تبدیل شده و تاریخ‌های ژولیانی (با علامت ت ژ) در پرانتز آمده است. در مدتی که حاجی میرزا محمدتقی در این سمت بود، معمولاً با لقب ”وکیل‌الدولۀ روس“ شناخته می‌شد. در مکاتبات دولت روس از وی با عنوان ”وکیل‌الدولۀ روسیه در یزد“ نام برده شده است.
وظایف نمایندۀ تجاری روس بر اساس نامه‌ای که دیلماج سفارت در تهران به فارسی نگاشته چنین است:

در موارد اختلاف بین تجار روسی و دیگران شما باید در حل اختلاف ایشان کوشش کنید و البته نباید اجازه دهید هیچ حقی از تبعۀ روس ضایع گردد و اگر مشکلی حل نشد، باید سفارت روسیه را از آن مطلع سازید تا سفارت کوشش در حل آن مشکل نماید.95[95]سفارت روسیه در تهران به حاجی میرزا محمدتقی وکیل‌التجار، ۲۲ شعبان ۱۳۰۶ق/۲۳ آوریل ۱۸۸۹م (۱۰ آوریل ۱۸۸۹ت ژ)، ”مأموریت در ایران،“ 1. قوام‌الدوله، وزیر امور خارجه، سپس تأکید می‌کند که محمدتقی مخصوصاً ”باید از تبعۀ روس که از یزد عبور می‌کنند و یا آنان که به خاطر تجارتشان به این شهر رفت و آمد دارند محافظت نماید. “قوام‌الدوله به جلال‌ اقبال‌الملک (حاکم یزد)، تهران ۲۲ شعبان ۱۳۰۶ق/۲۳ آوریل ۱۸۸۹م (۱۱ آوریل ۱۸۸ت ژ) که روی کپی نامۀ سفارت روس به محمدتقی وکیل­التجار نوشته. تهران ۲۲ شعبان ۱۳۰۶ق/۲۳ آپریل ۱۸۸۳م (۱۰ آوریل ۱۸۸۹ ت ژ)، ”مأموریت در ایران،“ 1.

محمد تقی شیرازی این سمت را پذیرفت.96[96]تلگراف محمدتقی شیرازی به سفارس روس در تهران، یزد، ۲۹ شعبان ۱۳۰۰ق/۳۰ آوریل ۱۸۸۹م (۱۸ آوریل ۱۸۸۹ ت ژ)؛ و به عرب‌ صاحب(مترجم سفارت روس در تهران)، یزد، تاریخ دریافت ۱۰ مه ۱۸۸۹م (۲۸ آوریل ۱۸۸۱ ت ژ)، ”مأموریت در ایران،“ 2. بدین ترتیب، عنوان کنسول تجاری روسیه در یزد را یافت.97[97]­”گزارش کاپیتان تومانسکی معاون فرماندهی ارتش ناحیه ماوراء خزر در مورد سفرش به ایران (۱۸ مارس تا ۱۵نوامبر ۱۸۹۴) “(محرمانه)، (احتمالاً از عشق‌آباد) (بدون تاریخ) (احتمالاً اواخر نوامبر-اوایل دسامبر ۱۸۹۴) از Rossiiskii gosudarstvennyi voenno, istoricheskii arkhiv [آرشیو تاریخی ارتش روسیه (مسکو)]، پروندۀ ۱۳۹۰،۲، ۱۸۵۰. الکساندر تومانسکی افسر روس و مأمور جمع‌آوری اطلاعات دربارۀ بهائیان عشق‌آباد و ایران و آن نواحی بود. داشتن چنین مقامی امر کوچکی نبود، زیرا با خود لقب وکیل‌الدولۀ روس و نشان بزرگ طلا از سوی دولت روسیه را به همراه می‌آورد و به او اجازه می‌داد پرچم روسیه را بر بالای خانه‌اش نصب کند. سوای اینها منافع دیگری نیز از این شغل شامل او می‌شد؛ مثل مصونیت‌‌های قانونی، در امان بودن از آزارهای مذهبی، و داشتن قراول شبانه‌روزی برای خفظ او و خانواده‌اش.

با توجه به سرکوب و آزار بهائیان ایران و از جمله سرکوب‌های اقتصادی، پرسش اینجاست که چرا دولت روسیه از میان همۀ تجار یک بهائی را به عنوان نمایندۀ تجاری خود در یزد انتخاب کرد و نیز، با توجه به اینکه مناطق شمالی ایران به شکل طبیعی برای دولت روسیه بیشتر اهمیت داشت، چرا قرعۀ انتخاب نمایندۀ تجاری به نام یزد افتاد؟

در خصوص پرسش نخست باید به احترام و اطمینانی که تجار یزد به حاجی میرزا محمدتقی داشتند و سابقۀ پاک و بدون خدشۀ او توجه کنیم. اگرچه چنین استدلالی یگانه علت انتخاب او به این سمت نبود. عبدالله شهبازی علت دیگری را مطرح می­کند و می‌نویسد که انتخاب حاجی میرزا محمدتقی به سبب کوشش‌های آقا علی­حیدر شیروانی بهائی [روس­تبار]، عضو بانفوذ سفارت روس و طرف تجاری خانوادۀ شیرازی/افنان، بود.98[98]­شهبازی، ”جستاری در تاریخ بهائیگری در ایران.“ قابل ذکر است که بهائیان عبدالله شهبازی را مجادله­پردازی می­دانند که به سبب ساختن روایت­های تاریخی برای نشان دادن اینکه بهائیان ایرانی دست­نشاندۀ قدرت­های خارجی بوده­اند شناخته می­شود. در تأیید این ادعا باید گفت كه نوشته­هاي شهبازی در سایت شخصی خود ایشان منتشر شده­اند واز این رو باید آنان را منابع ثانویه­ای در نظر گرفت که همتاداوری نشده­اند. اگر چنین نظریه‌ای درست باشد نشان آن است که محمدتقی در این قضیه از حمایت‌ همبستگی‌های اجتماعی نیز بهره‌مند بوده است.

انتخاب حاجی میرزا محمدتقی به سمت نمایندۀ تجاری روس به عللی چند اهمیت داشت. نخست آنکه حوزۀ تجارت او و خانواده‌اش را نه فقط در ایران، بلکه در روسیه و مناطقی که به تازگی به تصرف روسیه در آمده بود، مثل ترکستان و حوزۀ بحر خزر، افزایش می‌داد. دوم آنکه با ادامۀ سرکوب و آزار بهائیان در ایران، این سمت به او امکان می‌داد که از هم‌کیشان خود در کشور یا لااقل در یزد در مقابل ظلمی که با آن روبه­رو بودند محافظت کند.99[99]به نظر می‌رسد سرکوب بهائیانی که به علت رقابت‌های تجاری مورد تجاوز و غارت قرار می‌گرفتند حتی در زمانی که حاجی میرزا محمدتقی در دهۀ ۱۸۹۰ نمایندۀ تجاری روسیه در یزد بود نیز ادامه داشت. رانین کاظمی چند نمونه را از یزد ذکر کرده است. بنگرید به
Kazemi, “Neither Indians, Nor Egyptians,” 353-354.
از سوی دیگر، این امکان نیز هست که اگر به محمدتقی چنین سمتی پیشنهاد نمی‌شد یا او چنین سمتی را نمی‌پذیرفت، سرکوب‌ها از آنچه رخ داد نیز بیشتر می‌شد.
سوم آنکه این مقام محمدتقی را قادر می‌ساخت که در گسترش و توسعۀ آیین بهائی در ماورای بحر خزر و ترکستان، که از اواسط دهۀ ۱۸۸۰ آغاز شده بود، بکوشد.100[100]Soli Shahvar, “The Baha’i Faith and Its Communities in Iran, Transcaspia and the Caucasus,” in Shahvar et al., The Baha’is of Iran, Transcaspia and the Caucasus, vol. 1, 1-47 (esp. 19-32).

در اواخر دهۀ ۱۸۸۰، محمدتقی در عشق‌آباد صاحب اراضی وسیعی شده بود و توانست چندین مرکز بهائی در ترکستان برای جامعه‌های بهائی آن نقاط بنا کند.­101[101]Shahvar, “The Baha’i Faith and Its Communities,” 22. محمدتقی ابتدا در ۱۸۸۷ با تأسیس شعباتی در عشق­آباد و بخارا فعالیت‌های تجاری خود و خانواده‌اش را در ترکستان آغاز کرد و حاجی محمدرضا اصفهانی را با عنوان ”دالان‌دار“ سرپرست و نمایندۀ تجاری خود انتخاب کرد.102[102]نامۀ محمدتقی شیرازی به سفارت روس در تهران، یزد، ۱۶ صفر ۱۳۰۷ق/۱۲ اکتبر ۱۸۸۹، در ”مأموریت در ایران،“ ۴ [رسیدۀ 21 اکتبر ۱۸۸۹م (۹ اکتبر ۱۸۸۹ ت ژ)] (کپی). اما پس از کشته شدن حاجی محمدرضا در ۸ سپتامبر ۱۸۸۹ به دست چند نفر از شیعیان عشق­آباد به سبب بهائی بودن،103[103]برای جزئیات قتل اصفهانی و پیامدهای آن برای جامعۀ بهائی روسیه، بنگرید به
Shahvar et al., The Baha’is of Iran, Transcaspia and the Caucasus, vol. 1, 21-25.
برای اسناد و مکاتبات بین دولت روسیه و دولت ایران و داد­و­ستدهایی که بین دو دولت در این قضیه صورت گرفت، بنگرید به ع . امانت و ف . وهمن، از طهران تا عکّا: بابیان و بهائیان در اسناد دولتی قاجار (نورث هیون، کانتیکت: نشر آشکار، ۲۰۱۶)، 356-۳72.
وی پسر خود حاجی میرزا محمد شیرازی را به عنوان نمایندۀ تجارتخانۀ شیرازی در عشق‌آباد و بخارا انتخاب کرد.104[104]محمدتقی شیرازی به سفارت روسیه در تهران، یزد، ۱۲ اکتبر ۱۸۸۹م، در ”مأموریت در ایران،“ 4. بدین ترتیب، میرزا محمدتقی علاوه بر نمایندگی تجاری روسیه در یزد، توانست منافع تجاری خانوادۀ خود را حفظ کند و پشتیبان جامعۀ بهائی در ایران و جوامع نوپای بهائی در ترکستان باشد. وی در توسعۀ شهر عشق‌آباد نیز سهم مؤثری داشت. به علاوه، باید توجه داشته باشیم که جامعۀ بهائی در اواخر دهۀ ۱۸۸۰ یکی از بزرگ­ترین و شاید بزرگ­ترین جامعۀ دینی غیرمسلمان ایران به شمار می‌رفت. این جامعه در نقاط گوناگون ایران گسترده بود و برخی از بهائیان سمت‌های بالایی داشتند. در آن زمان، بهاءالله و عبدالبهاء در حصر عکّا بودند و محمدتقی یکی از بزرگ­ترین شخصیت‌های بهائی در ایران و ماورای آن به شمار می‌آمد. بنابراین، هرگاه از دیدگاه دولت روسیه بنگریم، انتخاب محمدتقی به عنوان نمایندۀ تجاری آن دولت در یزد می‌توانست پُرمعنا باشد: بدر مقام برجسته‌ترین بهائی در ایران و عشق‌آباد با شبکۀ بین‌المللی و قاره‌ای اقتصادی ­­و مذهبی که از هندوستان و خلیج فارس تا ترکستان امتداد داشت،105[105]”گزارش کاپیتان تومانسکی،“ بخش دوم (محرمانه)، سن­پترزبورگ، ۱۶ آوریل ۱۸۹۵، به نقل از
Shahvar et al, The Baha’is of Iran, Transcaspia and the Caucasus, vol. 2, 80.
تومانسکی در این گزارش محرمانه می‌نویسد: ”همۀ راهنمایی‌های غصن اعظم [عبدالبهاء] توسط عوامل مخفی او از دو مسیر، یکی شمالی: باکو، انزلی، و نیز عشق‌آباد – مشهد؛ و دیگر مسیر جنوبی: بمبئی و بنادر خلیج فارس، اسکندریه، استانبول، در سراسر ایران پخش می‌شود و باکو و عشق‌آباد دو مرکز اصلی است. “
محمدتقی می‌توانست مهرۀ موثر روسیه در ”بازی بزرگ“ به شمار آید.

دربارۀ پرسش دوم که چرا روس‌ها از همۀ شهرها یزد را برای داشتن نمایندۀ تجاری انتخاب کردند باید توجه داشت که کوتاه‌ترین راه تجاری بین خلیج فارس و عشق‌آباد یا بخارا و کلاً ترکستان راه بندرعباس به عشق‌آباد بود که از یزد و قوچان-به فاصلۀ اندکی تا عشق‌آباد-می‌گذشت. بنابراین، حضور نمایندۀ تجاری روسیه در یزد برای تسهیل کار تجار روس در حمل­و­نقل کالا از بندرعباس به ترکستان و حل مشکلات ایشان ضروری بود.

طی ده سالی که محمدتقی نمایندگی تجاری روسیه را داشت، توانست در تسهیل کار بسیاری از تجار روس و نیز تجار ایرانی­تباری که تبعیت روسیه داشتند کمک کند و با مکاتبه با حکومت محلی یا مقامات پایتخت در حل مشکلات ایشان بکوشد. در عین حال، تجارت خانوادگی خود را با گشودن دفاتری در مناطقی که روسیه تصرف کرده بود گسترش داد و در تقویت جوامع بهائی در آن مناطق کوشید. تزار روسیه به سبب خدماتش به روسیه و تجار روس به او مدال طلای استانیسلاو اعطا کرد.106[106]کنسولگری امپراتوری روس در اصفهان به سفیر امپراتوری روس در تهران، اصفهان ۱۱ نوامبر ۱۹۰۱م (۲۹ اکتبر ۱۹۰۱ ت ژ)، شمارۀ ۹۱۵، در ”مأموریت در ایران،“ 29.

محمدتقی و گسترش آیین بابی-بهائی

در پایان قرن نوزدهم پس از سال‌ها کوشش موفقیت‌آمیز در کار تجارت و گسترش تجارت خود و خانواده‌اش به سطح یک شرکت تجارتی بین‌المللی و پس از ده سال ماندن در سمت نمایندۀ تجاری دولت روسیه در یزد، حاجی میرزا محمدتقی شیرازی مصمم به کناره‌گیری از کار تجارت شد تا اوقاتش را صرف گسترش و خدمت به آیین خود کند. تسخیر مناطق شرق بحر خزر به دست دولت روسیه برای جامعۀ ستمدیدۀ بهائی در ایران فرصتی فراهم آورد تا با استفاده از امنیتی نسبی که در یک کشور غیرمسلمان ایجاد شده بود به آنجا پناه برند. این موقعیت از نظر رهبران جامعۀ بهائی نیز پوشیده نماند. بدین ترتیب، مهاجرت بهائیان ایرانی ابتدا به عشق‌­آباد و سپس به دیگر شهرهای آسیای مرکزی از اواسط دهۀ ۱۸۸۰ آغاز شد. این مهاجرت نه فقط آنان را از آزار و سرکوبی که دچارش بودند رها ساخت، بلکه گسترش و آبادانی مناطق جدید امکان اشتغال به کار را نیز برای ایشان فراهم ‌آورد و در ضمن، با آزادی بیشتر برای تبلیغ دیانت بهائی مراکز بهائی‌نشین جدیدی تأسیس شد. این جوامع برای دوام خود نیاز به کار داشتند، لذا تجار ثروتمند بهائی نیز به آن مناطق رو آوردند و با خرید زمین و مستغلات و ایجاد دفاتر تجاری هم برای هم‌کیشان خود کار ایجاد کردند و هم به توسعه و تبلیغ این آیین در آن مناطق یاری رساندند. بدین ترتیب، در پایان دهۀ ۱۸۸۰ تعداد فراوانی از تجار بهائی ایرانی و از جمله خاندان شیرازی/افنان در عشق‌آباد صاحب املاک و زمین و دفاتر تجاری شدند. این خانواده کاروانسرایی در بازار عشق‌آباد با نام سرای رشتی خریداری کرد. به دستور بهاءالله، میرزا محمدتقی و دیگر تجار بهائی اراضی وسیعی در عشق‌آباد برای ایجاد تأسیسات بهائی خریداری کردند. در سال ۱۸۹۰، تعداد بهائیان عشق‌آباد به هزار نفر بالغ شد که درصد بزرگی از جمعیت آن شهر را تشکیل می‌داد و از نسبت بهائیان ایران نسبت به جمعیت کل ایران بیشتر بود.107[107]فاضل مازندرانی، تاریخ ظهور الحق (تهران: بی­نا، 1974-۱۹۷5)، جلد 8، ۹۸۳. جمعیت بهائیان ایران در پایان قرن نوزدهم 100هزار نفر تخمین زده می‌شد. با توجه به جمعیت 10میلیون نفری ایران در آن زمان، بهائیان یک درصد جمعیت ایران را تشکیل می‌دادند. برعکس، در پایان دهۀ ۱۸۸۰ و آغاز دهۀ ۱۸۹۰ از جمعیت 10هزار نفری عشق‌آباد هزار تن ایشان بهائیان بودند که ده درصد جمعیت آن شهر را تشکیل می‌دادند. بنگرید به
Smith, “A Note on Babi and Baha’i Numbers in Iran,” Iranian Studies, 17:2/3 (Spring-Summer 1984),: 296-298; G. N. Curzon, Persia and the Persian Question (London: Longmans, Green, and Co., 1892), vol. 1, 86n; E. Boulangier, Voyage à Merv: Les Russes dans l’Asie Centrale et le Chemin de Fer Transcaspien (Paris: Librairie Hachette, 1888), 136; E. Allworth (ed.), Central Asia: A Century of Russian Rule (New York and London: Columbia University Press, 1967), 98; Momen, “The Baha’i Community of Ashkhabad,” 280; B. Spuler, “Ashkhabad,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2011), at http://www.iranicaonline.org/articles/ashkhabad/.
ه. رأفت، ”جمعیّت بهائی عشق‌آباد،“ پژوهشنامه، سال ۱، شمارۀ ۲ (زمستان ۱۵۳ بدیع/ ۱۳۷۵ ش/۱۹۹۶م)، ۵۸-۸۹.
با افزونی گرفتن تعداد بهائیان عشق‌آباد، جامعۀ بهائی در 1895 یک حمام دارای دوش و نیز سالنی برای اجتماعات ایجاد کرد و سپس تا 1897 یک مسافرخانه، یک کلینیک برای معالجۀ بیماران، یک بیمارستان و یک دبستان پسرانه و گورستانی با نام گلستان جاوید تأسیس کرد. همچنین، کمیته‌هایی برای ترتیب امور جامعه، مراسم و جلسات دینی و دیگر فعالیت‌ها تشکیل شد.108[108] Shahvar, “The Baha’i Faith and Its Communities,” 22 and 27; Momen, “The Baha’i Community of Ashkhabad,” 284-285; A. A. Lee, “The Rise of the Bahá’í Community of ‘Ishqábád,” Bahá’í Studies, 5 (the volume titled: The Bahá’í Faith in Russia: Two Early Instances) (January 1979), 3.
مازندرانی، تاریخ ظهور الحق، جلد ۸، ۹۸۱؛ و. رأفتی، ”دیانت بهائی در روسیه،“ پژوهشنامه، سال ۱، شمارۀ ۲ (زمستان ۱۵۳ بدیع/ ۱۳۷۵ ش/۱۹۹۶م)، ۳.

تجار بهائی، به ویژه خانوادۀ افنان، همچنین نقش مهمی در زمینۀ چاپ داشتند. برای جامعۀ بهائی که تعلیم و تربیت از اساسی‌ترین آموزه‌های آن است و تربیت کودکان وظیفۀ دینی به شمار می‌آید،109[109]برای اطلاعات بیشتر در زمینۀ این مدارس مدرن ووضعیت آموزش در ایران در نیمۀ دوم قرن نوزدهم، بنگرید به
Shahvar, The Forgotten Schools, 27-96.
چاپ نشریات گوناگون از اهمیت فراوانی برخوردار بود. چاپ کتاب و جزوات گوناگون فقط در حوزۀ آموزش کودکان محدود نمی‌شد، بلکه در سطح وسیع‌تر برای بحث در تعالیم بهائي و نیز برای تبلیغ دیگران به این آیین نیز مؤثر بود. نخستین بنیاد مطبوعاتی بهائی با نام ”نشریات ناصری“ در سال ۱۸۹۰ در بمبئی به دست حاجی سید محمد افنان، صاحب بنیاد، و به مدیریت حاجی سید آقا میرزا ابراهیم افنان تشکیل شد. سپس، در آغاز قرن بیستم، آقا سید آقا افنان بنیاد مطبوعاتی دیگری در شیراز ایجاد کرد.110[110]F. Vejdani, “Transnational Baha’i Print Culture: Community Formation and Religious Authority, 1890-1921,” Journal of Religious History, 36:4 (December 2012), 499-515; G. Gonzales, “A Lost History of the Baha’i Faith, by Eric Stetson: Review,” Baha’i Library Online (2016), at https://bahai-library.com/gonzales_stetson_lost_history/.

در آغاز قرن نوزدهم بود که محمدتقی با تشویق عبدالبهاء خود را برای دستیابی به بزرگ­ترین خدمت به آئینش آماده دید و آن ساختمان نخستین نیایشگاه بهائی جهان (مشرق‌الاذکار) در عشق‌آباد بود. برای اجرای این هدف و نیز به منظور انتقال شرکت تجاری­اش به خانواده، تصمیم گرفت که از کار تجارت در یزد کناره‌گیری کند و مقدمات تأسیس شعبۀ تجارتخانۀ افنان را در روسیه فراهم سازد. سفارش‌نامه‌ای از سفیر روسیه در ایران دریافت کرد111[111]محمد تقی وکیل‌التجار به سفیر روسیه در تهران، یزد، ۱۱ شوال ۱۳۱۷ق/۱۲ فوریه ۱۹۰۰م، در ”مأموریت در ایران،“ 24a.  و در ۴ آوریل ۱۹۰۰ روانۀ روسیه شد. در سر راه خود از مشهد گذشت و در آنجا علی­رغم مخالفت و دشمنی علما، حکومت محلی و و تجار و اعیان مشهد از او استقبال کردند. از جمله کسانی که به گرمی از او استقبال کردند دوست قدیمی‌اش ناصرالملک بود که در آن زمان نایب‌التولیۀ آستان قدس رضوی در مشهد، مرقد امام رضا امام هشتم شیعیان و یکی از مهم­ترین اماکن مقدس مذهبی شیعیان در ایران، بود.112[112]”حاجی محمدتقی،“ بخش ۴۳، در اثر آهنگ ربّانی با نام The Afnan Family. ربّانی می‌نویسد که حاجی محمدتقی موفق شد در طول چند سال ناصرالملک را به آیین بهائی درآورد. هیچ منبع غیربهائی چنین امری را تصدیق نمی‌کند.

ساختمان نخستین مشرق‌الاذکار در اواخر ۱۹۰۲ با مراسمی شامل گذاردن سنگ بنای آن به دست فرماندار ترکستان، ژنرال دیمتری سوبُتیچ (Dimitri I. Subotich)، بالاترین مقام روسیه در ترکستان، آغاز شد113[113]R. Jackson Armstrong-Ingram, Music, Devotions, and Mashriqu’l-Azkār (Studies in Babi and Baha’i History 4) (Los Angeles: Kalimat Press, 1987), 11; G. Hassall, “Notes on the Babi and Bahaʼi Religions in Russia and Its Territories,” Journal of Baha’i Studies, 5:3 (1993), 49;
نامۀمیرزا محمدتقی افنان به عبدالبهاء ۱/۱۵۲، در فیضی، کتاب خاندان افنان، ۱۰۸.
که نشان تساهل دینی دولت روسیه و به رسمیت شناختن و احترام به همۀ عقاید دینی بود. نقشۀ بنا را استاد علی اکبر بنّا، معمار بهائی یزدی، تهیه کرد و هم او بنای ساختمان آن را همراه با مهندسی روس با نام ولکوف (Volkov)114[114]نام اول ولکوف در هیچ منبعی نیامده است. سرپرستی کرد. محمدتقی عنوان صاحب‌کار بنا را داشت. برخی از ملحقات مشرق‌الاذکار مثل سالن جلسات قبلاً در سال ۱۹۰۰ ساخته شده بود، اما کار ساختن بنای اصلی به دستور عبدالبهاء در سال ۱۹۰۲ آغاز شد.115[115]Jackson Armstrong-Ingram, Music, Devotions, and Mashriqu’l-Azkār, 11. ساختمان اصلی بنا در سال ۱۹۰۶ به پایان رسید، ولی ظریف‌کاری‌های داخلی و خارجی بنا در سال ۱۹۱۹ پایان یافتند.116[116]H. M. Balyuzi, ‘Abdu’l-Bahá: The Centre of the Covenant of Bahá’u’lláh (Oxford: George Ronald, 1972), 110; Moojan Momen, The Babi and Baha’i Religions,1844-1944: Some Contemporary Western Accounts (Oxford: George Ronald, 1981), 442-443; Momen, “The Baha’i Community of Ashkhabad,” 285; Hassall, “Notes,” 49; Lee, “The Rise,” 11.
فیضی، کتاب خاندان افنان، ۱۴-۱۰۲؛ رأفتی، ”دیانت بهائی در روسیه،“ ۸.
بیشتر مخارج بنا را خاندان افنان و نیز عبدالبهاء و بهائیان ایران، از فقیر و غنی، تأمین کردند.117[117]A. Rabbani, “Conversion of the Great-Uncle of the Báb,” World Order (Spring 1999), at https://bahai-library.com/pdf/r/rabbani_conversion_uncle_bab.pdf; “The Universal Appeal of the Temple”, Star of the West, 13:10 (January 1923), 263. مشرق‌الاذکار یکی از بزرگ­ترین عبادتگاه‌های دینی در عشق‌آباد بود.118[118]Momen, “The Baha’i Community of Ashkhabad,” 286. این بنا از سوی بهائیان ­”یکی از درخشان­ترین و ماندگارترین دستاوردهای تاریخ قرن اول آیین بهائی“ به شمار آمد.119[119]Shoghi Effendi, God Passes By, 300.

ساختمان بنای مشر‌الاذکار به بهای مصرف تقریباً همۀ ثروت محمدتقی تمام شد و از ثروت او ً چیزی باقی نگذاشت. وی در 30 اوت 1911 در ۸۱ سالگی به مرکز جهانی بهائی در فلسطین رفت و سالیان پایانی عمر خود را در کنار عبدالبهاء به عبادت پرداخت. وی نخستین کسی بود که در آرامگاه بهائی حیفا به خاک سپرده شد.120[120]­برای زندگینامه­ای کوتاه ولی مهم وکیل­الدوله، بنگرید به
See C. M. Remey, “Haji Mirza Muhammad-Taqi, the Afnan,” Star of the West 6:18 (7 February 1916), 156-158.
عبدالبهاء او را ”مردی در کمال شادی“دانست121[121]­­‘Abd al-Baha̕, Memorials of the Faithful, 129. و او را یکی از ۲۴ پیری نامید که در مکاشفات یوحنا در انجیل به ایشان اشاره شده است.122[122] لوح عبدالبهاء به ناطق نیسانی در مائدۀ آسمانی، به کوشش اشراق خاوری (تهران: م م م ۱، ۱۹۷۳)، جلد ۹، ۲۳؛ و فیضی، کتاب خاندان افنان، ۱۱۷. دیگر ”پیران“ باب و ۱۸ تن از حروف حیّ نخستین پیروان او هستند. عبدالبهاء هویت چهار پیر باقی­مانده را به آینده موکول کرده است. عبدالبهاء همچنین دو زیارتنامه در بزرگداشت او صادر کرد.123[123]فیضی، کتاب خاندان افنان، ۱18-۱25. یکی از دفاتر خاطرات وکیل‌الدوله در آرشیو اسناد مرکز جهانی بهائی به شمارۀ MR 1441-F.235 ضبط است. برخی دیگر از خاطرات او را ربّانی ترجمه کرده و در اثر او درج است. بنگرید به
Rabbani, “Conversion of the Great-Uncle of the Bab.­”
خاطرات دیگری از وکیل‌الدوله از مکاتبات او با سید محمد، فرزند میرزای شیرازی، در اختیار افرادی از خاندان او است.

نتیجه­گیری

در دورانی که جامعۀ بهائی ایران دستخوش تهمت، تهدید، حبس و سرکوب بود، استثناهایی نیز وجود داشت، از جمله خانوادۀ شیرازی/افنان و مخصوصاً حاجی میرزا سید محمدتقی شیرازی، که توانستند موفقیت‌هایی به دست آورند. محمدتقی از مزایای متعددی بهره‌مند بود، از جمله داشتن لقب سید به سبب پایگاه اجدادی خود که برای او احترام اجتماعی و دینی می‌آورد، داشتن نمایندگی یک قدرت خارجی که مصونیت دیپلماتیک برای او و خانواده‌اش داشت، و مقام بالای اجتماعی و اقتصادی در میان تجار، به­خصوص دوستی و داد­و­ستد با افرادی مانند حاجی امین‌الضرب. البته حاجی محمد­تقی یگانه فردی از جامعۀ بهائی نبود که در دورۀ قاجار از امنیت و ترقیات اجتماعی بهره داشت. در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، بسیاری از بهائیان به طرز چشمگیری مقامات بالایی در اجتماع ایران داشتند.124[124]برای آگاهی از احوال بهائیان شاخص در عصر قاجار، بنگرید به
Momen, “Who was a Baha’i in the Upper Echelons of Qajar Iran?” Lecture presented on 25 March 2015, at the Ezri Center for Iran and Persian Gulf Studies, The University of Haifa, at http://gulfc.haifa.ac.il/index.php/events/lecture-series/lecture-series-in-bahai-studies/415-dr-moojan-momen-on-qwho-was-a-bahai-in-the-upper-echelons-of-qajar-iran/.
برای مثال، میرزا حسینعلی نوری (بهاءالله) توانست به سبب قرابت خانوادگی با میرزا آقاخان نوری صدراعظم و پادرمیانی وزیر مختار روس در ایران پس از واقعۀ سوء­قصد نافرجام چند بابی به جان شاه از چنگال مرگ بگریزد و در سال ۱۸۵۳به عراق برود.

محمدتقی و خانوادۀ اوحتی توانستند به علت مقام و روابط اجتماعی خود با دیگران به تبلیغ آیین بهائی بپردازند. مانند دیگر تجار بهائی، خانوادۀ افنان نقش مؤثری در چاپ و نشر آثار بهائی داشتند که از آن جمله بود ایجاد بنیادهای نشر کتاب در بمبئی و شیراز.125[125]Vejdani, “Transnational Baha’i Print Culture,” 499-515; Gonzales, “A Lost History of the Baha’i Faith.”

گسترش فعالیت‌های تجار بهائی در شهرهای ایران یا خارج غالباً همراه با استخدام بهائیان برای ادارۀ آن مؤسسات و در نتیجه تبلیغ آیین بهائی می‌شد. سوای آن، برخی از تجار بهائی که دارای ثروت و امکانات مالی و خواهان اشاعۀ آیین خود بودند، مثل خانوادۀ افنان، از عاملان تأسیس مراکز جدید بهائی‌نشین شدند. برای مثال، وقتی بهاءالله از بهائیان خواست که برای ایجاد مراکز فرهنگی و اجتماعی و بهداشتی مثل کلینیک طبی، حمام دارای دوش، مدارس دخترانه و پسرانه، کودکستان، کتابخانه و بیمارستان و غیره به خرید زمین بپردازند، محمدتقی و دیگر تجار خانوادۀ افنان پیشگام شدند و مناطقی را در عشق‌آباد برای این اهداف خریدند. هنگامی که عبدالبهاء از محمدتقی خواست که ساختمان مشرق‌الاذکار عشق‌آباد را سرپرستی کند، بلافاصله کار تجارت را کنار گذارد و تقریباً همۀ ثروت خود را وقف این امر مهم کرد.

اشتیاق محمدتقی در زمینۀ خدمت به مقاصد آئینش او را از کمک به خانواده باز نداشت. نواحی جدیدی که در آسیای مرکزی تحت سلطۀ روسیه درآمده بود نه فقط منطقۀ امنی برای بهائیان ایران به شمار می‌آمد، بلکه به خانوادۀ شیرازی امکان می‌داد که تجارت خود را به آن نواحی گسترش دهند. بدین ترتیب، در محمدتقی ثروت و ایمان به خدمت یکدیگر درآمدند. درآمد و سود او در تجارت دستمایۀ او برای خدمت به آئینش شد و از سوی دیگر، گسترش آئینش فعالیت‌های تجاری او را ازدیاد بخشید که آن نیز به نوبۀ خود هم برایش منافع مالی داشت و هم موجب ایجاد کار برای هم‌کیشانش در نقاط گوناگون می‌شد.

در دهۀ چهارم قرن نوزدهم، بهائیان ایران نخستین گام‌ها را برای تحول آیین بهائی به دیانتی جهانی با اعتقادات جهانی برداشتند. این جهان­گرایی ابتدا با توسعۀ این آیین در مناطق اطراف ایران آغاز شد. مبلغان بهائی در این نواحی پراکنده و موفق شدند جوامع بهائی را خارج از زادگاه این آئین، ایران، پدید آورند. حاجی میرزا محمدتقی شیرازی و خانوادۀ شیرازی/افنان در این روند سهم مهمی داشتند.

با آنکه منابع کافی دربارۀ تجار دورۀ قاجار در دسترس نیست، در خصوص تجار بابی-بهائی در دورۀ قاجار دست محققان تقریباً خالی است و هیچ منبعی در این زمینه وجود ندارد. خاندان شیرازی/افنان می‌تواند نمونه‌ای از تجار بابی-بهائی به ‌دست دهد که با داشتن شبکه‌ای از شعبات فعال تجاری در داخل و خارج از ایران به واردات و صادرات کالا می‌پرداختند و شخصیت‌های شاخصی چون حاجی میرزا محمدتقی افنان در بین خود داشتند. از تجار بابی-بهائی حتی در منابع غیربهائی موجود دربارۀ تجارت ایران نیز نام و نشانی نمی‌یابیم. این امر ممکن است بخشی از حذف نام بابی-بهائی از تاریخ مدرن ایران باشد که نه فقط در زمینۀ تجارت، بلکه در زمینه‌های دیگر نیز صادق است. برای مثال، در هیچ منبع پژوهشی و تاریخی غیربهائی اشاره‌ای به نقش فعال و مؤثر بهائیان در حوزه‌هائی مانند تعلیم و تربیت، آزادی زنان، بهداشت، اصلاحات و توسعه، تجارت و صنایع نمی‌بینیم. دیدگاه منفی و ضد بهائی مردم و دولت‌ها از نیمۀ قرن نوزدهم به بعد می‌تواند بخشی از علل این امر را توجیه کند.­126[126]برای مطالعۀ این مشکل تاریخ نگاری، بنگرید به
Shahvar, The Forgotten Schools, xvi-xxi.

به همین سبب امیدوارم این پژوهش نه فقط بر فعالیت یکی از خاندان‌های تاجر ایران در دوران قاجار، یعنی خانوادۀ بابی-بهائی شیرازی/افنان، پرتو افکند، بلکه توانسته باشد گوشه‌هایی از چگونگی تجارت داخلی ایران، دامنه و شیوه‌های فعالیت‌های تجار، روابط ایشان با دولت و قدرت‌های خارجی به دست دهد و تصویری از شخصیت‌های شاخص و کوشای تجارت ایران را چه مسلمان و چه غیرمسلمان و از جمله بابیان و بهائیان و بالاتر از آن، تساهل دینی ایشان را نسبت به یکدیگر نشان داده باشم. همچنین، امیدوارم نظر گروه بیشتری از پژوهشگران تاریخ معاصر ایران را به نقش تجارت و اقتصاد در توسعۀ دیانت بابی-بهائی و در نتیجه نشر آثار بهائی جلب کرده باشم.

[1]از استاد فریدون وهمن برای مرور و بررسی متن سپاس­گزارم.

[2] این پژوهش‌ها شامل اینهاست

Issawi (ed.), The Economic History of Iran, 1800-1914 (Chicago and London: The University of Chicago Press, 1971); W. Floor, Guilds, Merchants and Ulama in Nineteenth-Century Iran (Washington DC: Mage Publishers, 2009); G. Gilbar, “The Rise and Fall of the Tujjār Councils of Representatives in Iran, 1884-85,” Journal of the Economic and Social History of the Orient, 51 (2008), 639-674; A. Seyf, “Foreign Firms and Local Merchants in Nineteenth-century Iran,” Middle Eastern Studies, 36:4 (2000), 137-155;

ق. کرمانی و ق. انصاری رنانی، تجار دورۀ قاجاریه (تهران: دانشگاه علامه طباطبایی، ۱۳۸۱)؛ ح. رهبری، تجار و دولت در آثار قاجار: از همزیستی تا رویارویی (تهران: انتشارات کویر، ۱۳۸۷)؛ هما ناطق، بازرگانان در داد و ستد با بانک شاهی و رژی تنباکو، بر پایۀ اسناد امین‌الضرب (سوئد: خاوران،۱۳۷۱).

[3] برای مثال بنگرید به

Mahdavi, For God, Mammon, and Country: A Nineteenth Century Persian Merchant, Haj Muhammad Hassan Amin al-Zarb (1834-1898) (Boulder: Westview Press, 1999); A. Gheissari, “Merchants Without Borders: Trade, Travel and a Revolution in Late Qajar Iran: (the Memoirs of Hajj Mohammad-Taqi Jourabchi, 1907–1911,” in War and Peace in Qajar Persia: Implications Past and Present, ed. R. Farmanfarmaian (London: Routledge, 2008), 183-212.

 

[4] برای مثالی دربارۀ تجار زرتشتی بنگرید به م. حاجی اکبری، ”واکاوی نقش زردشتیان در اقتصاد دورهء قاجاریه با تأکید بر تجارتخانه‌های زردشتی،“ فصلنامۀ تاریخ نو، شمارۀ ۱۱ (تابستان ۱۳۹۴)، ۳­-­۲۸. برای تجار ارمنی بنگرید به ن. پور محمدی املشی و م. ادیناوند، ”واکاوی نقش و جایگاه کمپانی برادران تومانیاتیس در وضعیت اقتصاد تجاری ایران عصر قاجار،“ فصلنامۀ گنجینۀ اسناد، سال ۲۷، شمارۀ ۳ (پاییز ۱۳۹۰)، ۶­–۲۹.

[5] برای مثال بنگرید به

Tsadik, “Nineteenth Century Iranian Jewry: Statistics, Geographical Setting, and Economic Basis,” Iran 43 (2005), 275-282.

[6] مخصوصاً بنگرید به

Amanat, Resurrection and Renewal: The Making of the Babi Movement in Iran, 1844-1850 (Ithaca, NY: Cornell University Press, 1989), 339-361; A. Amanat, “The Shaping of the Babi Community: Merchants, Artisans, and Others,” in The Bab and the Babi Community of Iran, ed. F. Vahman (London: Oneworld Academic, 2020), 101-149.

[7] M. Momen and Peter Smith, “The Babi Movement: A Resource Mobilization Perspective,” in In Iran: Studies in Babi and Baha’i History, ed. P. Smith (Los Angeles: Kalimat Press, 1986), vol. 3, 74, table 3.

[8] برای مثال بنگرید به

Gilbar, “Baha’u’llah, the Iranian Tujjār and the New Approach to Interest,” in The Baha’is of Iran, Transcaspia and the Caucasus, ed. S. Shahvar et al. (London: I. B. Tauris, 2011), vol. 1, 69-82.

[9] مثلاً دربارۀ خاندان افنان بنگرید به م. فیضی، کتاب خاندان افنان سدرۀ رحمن (تهران: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، ۱۲۷ بدیع/۱۹۷۱)؛ دربارۀ خانواده مالمیری بنگرید به م. مالمیری، خاطرات مالمیری (لانگنهاین، آلمان: لجنهۀ ملی نشر آثار امری، ۱۴۹ بدیع/۱۹۹۲)؛ دربارۀ خاندان باقراف/خمسی بنگرید به ر. مهرابخانی، خاندان سادات خمس (دارمشتات: عصر جدید، ۱۵۱ بدیع/۱۹۹۴).

[10]بنگرید به ع. شهبازی، ”خاندان باب و تجارت جهانی تریاک،“ دسترس­پذیر در

https://www.shahbazi.org/pages/Bab_Family1.htm; https://www.shahbazi.org/pages/Bab_Family2.htm;https://www.shahbazi.org/pages/Bab_Family3.htm/.

[11]Bahá’u’lláh, Kitáb-i-Aqdas, 238-239, Note #155, at http://bahaiquotes.com/subject/drugs/.

[12]Soli Shahvar, “Mohamad-Taqi Wakil-Al-Dawla Širazi,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2016), at http://www.iranicaonline.org/articles/mohammad-taqi/.

[13]در این مقاله از اصطلاح تجار برای معین کردن بازرگانان عمده‌فروش و معتبری استفاده کرده­ام که در داخل و خارج ایران داد­و­ستدهای گستردۀ تجاری داشتند و تعداد آنان از ۱۸۷۰ تا ۱۹۱۴ به تقریبا 250 تا 350 نفر بالغ می‌شد، بنگرید به

Floor, Guilds, Merchants and Ulama: 23; G. Gilbar, “Qajar Dynasty viii. ‘Big Merchants’ in the Late Qajar Period,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2015), at http://www.iranicaonline.org/articles/qajar-big-merchants/.

 

[14]B. Fragner, “Economy vii. From the Safavids through the Zands,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2011), at http://www.iranicaonline.org/articles/economy-vii-from-the-safavids-through-the-zands/.

[15]H. Hakimian, “Economy viii. In the Qajar Period,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2011), at http://www.iranicaonline.org/articles/economy-viii-in-the-qajar-period; Issawi, The Economic History of Iran, 17.

[16]Floor, Guilds, Merchants and Ulama, 24, notes 4-8.

فلور دربارۀ مقامات محلی حاج میرزا حسن فسائی، محمدعلی­خان وزیری و عبدالعلی ادیب­الملک را ذکر می­کند وبرای مقامات خارجی آرتور دو گوبینو، ج. م. روشوشوار و ای. ج. پولاک را.

[17]Issawi, The Economic History of Iran, 130-132; G. Gilbar, “The Opening up of Qājār Iran: Some Economic and Social Aspects,” BSOAS, 49 (1986), 76.

یک منبع حجم تجارت ایران را در طول همان مدت (۱۸۰۰­–­۱۹۱۴) حتی بیشتر  و تا 12 برابر ارزیابی کرده است:

Willem Floor, “Commerce vi. In the Safavid and Qajar periods,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2011), at http://www.iranicaonline.org/articles/commerce-vi/.

[18]از جمله تجارتخانه‌های خارجی  اینهاست:

Paul Gray & Co; Lynch Brothers; E. David Sassoon; Ziegler and Co.; Hotz and Son; N. N. Konshin; Emil Tzindel; Nobel Brothers; and Sociétés des Manufactures Ludwig Rabenek. See Gilbar, “Big Merchants;” Seyf, “Foreign Firms and Local Merchants,” 137-155..

[19]برای مختصری از منظر چنین مورخانی بنگرید به

Nouraei and V. Martin, “The Role of the ‘Karguzar’ in the Foreign Relations of State and Society of Iran from the mid-nineteenth century to 1921. Part III: The Karguzar and Disputes over Foreign Trade,” Journal of the Royal Asiatic Society, 3rd series, 16:2 (July 2006), 151-152.

[20]Nouraei and Martin, “The Role of the ‘Karguzar’ – Part III,” 152.

[21]در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، سرمایۀ متوسط تجار عمده بین 500هزار تا 1میلیون قران تخمین زده می‌شد. نرخ تسعیر قران به پاوند انگلیسی ۵۰ تا ۵۵ قران به ۱ پاوند بود. بنگرید به Gilbar, “Big Merchants; ” Issawi, The Economic History of Iran, 344-345.

[22] Gilbar, “Big Merchants;” S. Shahvar, The Forgotten Schools: The Baha’is and Modern Education in Iran, 1899-1934 (London: I. B. Tauris, 2009), 51-56; Issawi, The Economic History of Iran, 134-136.

[23] G. Gilbar, “Muslim Tujjār of the Middle East and their Commercial Networks in the Long Nineteenth Century,” Studia Islamica, 100-101 (2005), 183-202; Gilbar, “Big Merchants.”

[24]در ادامه نشان خواهم داد که چگونه تجارت در ایران در میان تجار مسلمان و نیز آنان که از اسلام به آیین بابی-بهائی گرویدند با علایق خانوادگی پیوند داشت. خاندان شیرازی/افنان پیش از ایمان به آیین جدید بابی-بهائی مسلمان شیعه بودند.

[25]Gilbar, “Big Merchants.”

[26]برای اطلاعات بیشتر دربارۀ شیخیه بنگرید به

Hermann, “Shaykhism,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2017), at http://www.iranicaonline.org/articles/shaykhism/.

[27]D. M. MacEoin, “Bāb, ‘Ali Moḥammad Širāzī,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2011), at http://www.iranicaonline.org/articles/bab-ali-mohammad-sirazi/.

[28]D. M. MacEoin, “Babism,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2011), at http://www.iranicaonline.org/articles/babism-index/.

[29]برای اطلاعات بیشتر دربارۀ باب ونهضت بابی بنگرید به

Denis MacEoin, The Messiah of Shiraz: Studies in Early and Middle Babism (Leiden and Boston: Brill, 2009); Amanat, Resurrection and Renewal.

[30]J. R. I. Cole, “Bahaism i. The Faith,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2011), at http://www.iranicaonline.org/articles/bahaism-i; “Principles of the Baha’i Faith,” (1997), at http://www.bahai.com/Bahaullah/principles.htm; Cole, Modernity and the Millennium: The Genesis of the Baha’i Faith in the Nineteenth-Century Middle East (New York: Columbia University Press, 1998); M. Sergeev, Theory of Religious Cycles: Tradition, Modernity, and the Bahá’í Faith (Leiden-Boston: Brill, 2015).

[31]Cole, “Bahaism i. The Faith.”

[32]Momen and Smith, “The Babi Movement: A Resource Mobilization Perspective,” 74, table 3.

برای جزئیات بیشتر دربارۀ شکل گرفتن جامعۀ تجار بابی بنگرید به

Amanat, Resurrection and Renewal: 332-371.

[33] “Report by Staff-Captain Tumanskii”, part 2 (secret), St Petersburg, 26 April 1895, in Shahvar et al., The Baha’is of Iran, Transcaspia and the Caucasus, vol. 2: 80.

قابل ذکر است که تومانسکی فقط افسر ارتش نبود، بلکه مستشرق هم بود. او منابع بابی و بهائی را تقریباً همزمان با پژوهشگران و محققان معروف آن زمان در مطالعات بابی-بهائی،  مثل ادوارد گرانویل براون انگلیسی و محققی روس با نام  بارون ویکتور رومانوویچ روزن، مطالعه می­کرد و با آنها در این زمینه در تماس بود. تومانسکی سابقه­­ای از تجربه­ای که علاقۀ او را به مطالعۀ دین بهایی برانگیخت در منبع زیر آورده است:

A.G. Tumanski, “Dva poslednikh Babidski Otkroveniya لوح,” Zapiski Vostochnago Otdeleniya Imperatorskago Russkago Arkheologichesk, 6 (1891), 314-321.

[34]­“Information from P. E. Panafidin,”

در آرشیو تاریخی روسیه (سن­پترزبورگ)، فوند (سریال)  شمارۀ ۷۷۷، اوپیس (محتوای فوند) ۱، دلو (فایل) ۹۹، ص ۹، بدون تاریخ (دستخط نوشته­شده روی تکه کاغذی کوچک)، به نقل از

Shahvar et al., The Baha’is of Iran, Transcaspia and the Caucasus, vol. 2:­35.

[35] Gilbar, “Baha’u’llah, the Iranian Tujjār.”

[36]­Shahvar et al., The Baha’is of Iran, Transcaspia and the Caucasus, vol. 1­:102, 114, 128, 241 n. 47; vol. 2:­48, 70, 80, 204 n. 23, and 207 n. 14.

[37] این لقب حاجی میرزا سید محمد (۱790-۱870) بدان سبب بود که وی بزرگ­ترین دایی باب محسوب می‌شد.

Smith, A Concise Encyclopedia of the Baha’i Faith (Oxford: Oneworld, 2000), 59; Fayzī, Kitāb-i Khāndān-i Afnān, 46.

[38] حبیب‌الله افنان، تاریخ امری شیراز، دسترس­پذیر در

http://www.h-net.org/~bahai/arabic/vol4/shiraz/shiraz.htm/.

م. فیضی، کتاب خاندان افنان، ۲۰؛

“Fátimih Bagum,” no. 4 in Ahang Rabbani, “The Afnan Family: Some Biographical Notes,­” at http://ahang.rabbani.googlepages.com/afnan/.

[39] با آنکه حاجی میرزا سید علی دائی دوم باب بود، وی را خال اعظم می‌نامند، زیرا از زمان کودکی سرپرست باب و یکی از هفت بابی در تهران، موسوم به ”شهدای سبعه،“ بود که به علت ایمان به باب در سال ۱۸۵۰به قتل رسیدند. بنگرید به

Smith, A Concise Encyclopedia, 59 and 310.

[40]برای اطلاعات بیشتر دربارۀ باب، خانواده وفعالیت­های تجاری­شان، بنگرید به

Amanat, Resurrection and Renewal, 123-131.

[41]­Amanat, Resurrection and Renewal, 113-121.

[42]­Amanat, Resurrection and Renewal, 121.

[43]­K. Afsar, “Bāzār-e Wakīl,­” in Encyclopædia Iranica, online edition (1989), at http://www.iranicaonline.org/articles/bazar-e-wakil-an-architectural-monument-of-the-reign-of-karim-khan-zand-wakil-r/.

[44]بنگرید به افنان، تاریخ امری شیراز، ۲۱؛ م. فیضی، حضرت نقطۀ اولی (بی­جا: مؤسسۀ ملی مطبوعات امری، ۱۳۲ بدیع/1352)، ۸5-۸7.

[45]بنا بر روایت دیگری، اشتغال فراوان باب به دعا و نماز و مناجات بود که وی را از شراکت با دایی­اش بازمی‌داشت و به استقلال او در تجارت انجامید که آن نیز کوتاه­مدت بود و با سفر وی به عتبات خاتمه یافت. بنگرید به

Amanat, Resurrection and Renewal, 129.

[46]­افنان، تاریخ امری شیراز، ۲7-۲7 و ۲۹.

[47]دربارۀ خانوادۀ دایی‌ها و عموهای باب که به آیین بابی یا بعداً به بابی-بهائی پیوستند، بنگرید به

Smith, A Concise, 59-60; Amanat, Resurrection and Renewal, 118-119; H. M. Balyuzi, Baha’u’llah: The King of Glory(Oxford: George Ronald, 1980), 403-404.

[48]­”افنان“ جمع واژۀ ”فنان“ عربی است، به معنای شاخۀ ستبر و سرسبز درخت. این واژه در قرآن و حدیث و نیز در اشعار سعدی آمده است. بنگرید به قرآن، سورۀ ۵۵، آیات ۴۶-۴۷؛ فیضی، خاندان افنان، 9-10. این لقب بعدها نام فامیل این خاندان شد.

[49] در این مقاله ما از لقب اصلی «شیرازی» برای محمدعلی و خانوادۀ او استفاده کرده‌ایم.

[50]آقا محمدحسین امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب (سال‌های ۱۳۳۰-۱۲۸۰ قمری)، به کوشش ا. مهدوی و ا. افشار (تهران: طلایع،۱۳۸۰)، 48 و ۲۴5-۲۴6.

[51]­“Hájí Siyyid Ja‘far,” no. 21 in Rabbani, The Afnan Family.

[52]See J. R. I. Cole, “Religious Dissent and Urban Leadership: Baha’is in Qajar Shiraz and Tehran,­” Iran: Journal of the British Institute of Persian Studies, 37 (1999), 123-142.

[53]­سرای خواجه سالیانه از طرف دولت به شخصی اجاره داده می‌شد و اجارۀ آن با نام ”عوارض دیوانی“ به دولت پرداخت می‌شد. مسئولیت هرگونه تعمیرات در طول مدت اجاره بر عهدۀ مستأجر بود. مستأجر به نوبۀ خود حجرات را به تجار، به عنوان مستأجرین، اجاره می‌داد. این تجار در مقابل صاحب موقتی سرای خواجه (موجر) مسئول تعمیرات حجره‌های خود بودند. در سال ۱۳۰۵ق/1887-۱۸۸8، سرای خواجه در اجارۀ شخصی با نام علی‌نقی­خان اشتری بود که سالانه ۸۰۰ تومان بابت اجاره پرداخت می‌کرد. بنگرید به امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۹۶.

[54]­Floor, “Commerce vi. In the Safavid and Qajar Periods.­”

[55]­ح. فسائی، فارسنامۀ ناصری (تهران: امیر کبیر، ۱۳۸۲)، جلد ۲، ۹۵۶.

[56]­لوح بهاءالله در فیضی، کتاب خاندان افنان، ۸۳.

[57]R. B. Regavim, “The Most Sovereign of Masters: The History of Opium in Modern Iran, 1850-1955” (PhD dissertation, University of Pennsylvania, 2012), 106.

[58]Issawi, The Economic History of Iran, 136 (table).

[59]Issawi, The Economic History of Iran, 239.

در اوایل صادرات تریاک از ایران به چین، قیمت یک صندوق بین ۲۸۰ تا ۳۵۰ دلار بود و در سال ۱۸۷۹  بین ۵۲۰ تا ۵۳۹ دلار.

[60]من واحد وزن در ایران بود. منِ شاهی برابر با شش کیلوگرم و «منِ معمولی یا منِ تبریز سه کیلوگرم وزن داشت.

Issawi, The Economic History of Iran, 389-90.

[61]Issawi, The Economic History of Iran, 241.

[62]از نامۀ آقا حسین، یکی از تجاری که در سرای خواجه در یزد حجره داشت، به امین‌الضرب، ۴ جمادی­الاول ۱۳۰۱ق/۲ مارس ۱۸۸۴م، به نقل از امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۱۶۱.

[63]مالمیری، خاطرات مالمیری، 127-128.

[64]به احتمال فراوان، هرات در اطراف یزد در جنوب مَروَست-ناحیۀ دیگری که محمدتقی در آن ملک داشت-و در آخرین نقطۀ جنوبی منطقۀ یزد واقع بود و نباید آن را با هرات افغانستان اشتباه گرفت. از موژان مؤمن برای این اطلاعات سپاس­گزارم.

[65]مالمیری، خاطرات مالمیری، ۱۳۴.

[66]حاجی سیّد محمد تقی شیرازی به امین‌الضرب، ۲۲ ربیع الثانی ۱۳۱۵ ھ.ق./۲۰ سپتامبر ۱۸۹۷ و ۶ صفر ۱۳۱۶ ھ.ق./ ۲۶ ژوئن ۱۸۹۸، در یزد در اسناد امین‌الضرب، ۲۸۳.

[67]حاجی سید محمدتقی شیرازی به امین‌الصرب، ۱۶ رمضان ۱۳۰۶ق/۱۶ مه ۱۸۸۹م در امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۴۶۵.

[68]مالمیری، خاطرات مالمیری، ۶۷.

[69]حاجی سید محمدتقی شیرازی به امین‌الصرب، ۲۲ ربیع‌الثانی ۱۳۱۵ق/۲۰ سپتامبر ۱۸۹۷م، در امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب،۲۸۳.

[70]یادداشت‌های سال‌های ۱۳۱۲-۱۳۰۸ق/1890-۱۸۹1 تا 1894-۱۸۹5؛ و علی‌نقی اشتری مباشر گمرکات یزد خطاب به امین‌الضرب، ذوالقعده ۱۳۱۰ق/مه-ژوئن ۱۸۹۳ در امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۴۰، ۵۹ و 330-۳۳1۰.

[71]­علی‌نقی اشتری به امین‌الضرب، رمضان ۱۳۰۸ق/آوریل-مه ۱۸۹۱م، در امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۳۳۱.

[72]یزد نزدیک­ترین شهر جنوب ایران به بندرعباس و با راهی با موانع طبیعی تقریباً کمتر به آن بندر بود. اما این یگانه اهمیت این شهر نبود. این شهر بزرگ­ترین جمعیت زرتشتی ایران را در خود داشت که در ایجاد روابط تجاری با هند که مستعمرۀ انگلیس بود کوشیده بودند و تجارت بزرگی را در شرق ایران در انحصار خود داشتند.

Curzon, Persia and the Persian Question, vol. 2, 241-242; Mahdavi, For God, Mammon, and Country, 69.

[73]­علی‌نقی اشتری به امین‌الضرب، ذوالقعده ۱۳۱۰ق/مه-ژوئن ۱۸۹۳م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۳۳۱.

[74] آقاعلی­نقی هرندی به امین‌الضرب، ۹ ذوالقعده ۱۲۹۴ق/۱۵ نوامبر ۱۸۷۷م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۳۲۱.

[75]علی‌نقی اشتری به امین‌الضرب، ذوالقعده ۱۳۱۰ق/مه-ژوئن ۱۸۹۳م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۳۳۱.

 

[76]حاجی سید محمدتقی شیرازی به امین‌الضرب، ۲۴ رجب ۱۳۰۷ق/۱۶ مارس ۱۸۹۰م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۴۲۷.

[77]مالمیری، خاطرات مالمیری، ۶۰.

[78]مالمیری، خاطرات مالمیری، ۶۰.

[79]آقا محمدحسن اصفهانی به شخصی نامعلوم [احتمالاً نمایندۀ خود در یزد]، ۱۶ ذی­حجه ۱۳۱۵ق/۸ مه ۱۸۹۸م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الصرب، ۱۰۶.

[80]غلامرضاخان به امين الضرب، جمادی الثانی ۱۲۹۹ق/آوریل ۱۸۸۲م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۲۵۰.

[81]Ranin Kazemi, “‘Neither Indians, Nor Egyptians:’ Social Protest and Islamic Populism in the Making of the Tobacco Movement in Iran, 1850 – 1891” (PhD Dissertation, Yale University, 2012), 352.

[82]Gilbar, “The Rise and Fall of the Tujjār Councils,” 640-41.

[83]حاجی سید محمدتقی شیرازی به امین‌الضرب، ۲۵ شعبان ۱۳۰۱ق/۲۰ ژوئن ۱۸۸۴م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب،۲۳۹.

[84]حاجی سید محمدتقی شیرازی به امین‌الضرب، ۲۸ ذوالحجه ۱۳۰۱ق/۱۹ اکتبر ۱۸۸۴م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۲۴۰.

[85]قنات یا کاریز روشی باستانی برای به ‌دست آوردن آب از منابع آب زیرزمینی و انتقال آن به سطح زمین برای آبیاری در مزارع و کشتزارهاست. بنگرید به

Xavier de Planhol, “Kārız,­” in Encyclopædia Iranica, online edition (2017), at http://www.iranicaonline.org/articles/kariz-parent/.

 

[86]حاجی سید محمدتقی شیرازی به امین‌الضرب، ۶ ذوالقعده ۱۳۰۵ق/۱۵ ژوئیه ۱۸۸۸م، در امین‌الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۱۳۲.

[87]برای مثال می‌توان به پادرمیانی او در اختلاف بین تجار مسلمان و مسیحی در خصوص محمولۀ شکر از روسیه اشاره کرد. در این اختلاف حتی صدر اعظم وقت، امین‌السلطان، مجبور به دخالت شد. این قضیه در نامه‌های آقا محمدحسن اصفهانی از یزد به امین‌الضرب نیز در تاریخ­های ۸، ۱۵، ۲۲ ذوالحجه ۱۳۱۷ق/ ۹، ۱۶، ۲۳ آوریل ۱۹۰۰م و نامه‌های ۱۳ و ۲۷ محرم ۱۳۱۸ق/۱۳ و ۲۷ مه ۱۹۰۰م، و نامۀ ۲۶ صفر ۱۳۱۸ق/۲۵ ژوئن ۱۹۰۰م آمده است. بنگرید به امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، ۳37-۳40.

[88]نامۀ میرزا محمد وزیر به امین‌الضرب، ذوالحجه ۱۳۰۵ق/اوت ۱۸۸۸م؛ حاجی محمدحسن ریسمان­فروش به امین‌الضرب، جمادی‌الاول ۱۳۱۵ق/اکتبر ۱۸۹۷م و ۲۹ جمادی‌الاول ۱۳۱۲ق/۲۸ نوامبر ۱۸۹۴م؛ آقا محمدحسن اصفهانی به امین‌الضرب، ۵ جمادی الاول ۱۳۱۵ق/۵ اکتبر ۱۸۹۷م، در امین­الضرب، یزد در اسناد امین‌الضرب، 241-۲۴2.

[89]Gilbar, “The Rise and Fall of the Tujjār Councils,­” 639.

[90]­Gilbar, “The Rise and Fall of the Tujjār Councils,­” 639.

[91]­A. Walcher, In the Shadow of the King: Zill al-Sultān and Isfahān under the Qājārs (London and New York: I. B. Tauris, 2008), 79.

[92]­S. G. W. Benjamin, Persia and the Persians (London: John Murray, 1887), 185-186.

[93]­Walcher, In the Shadow of the King, 79 and 91.

[94]­سفارت روسیه در تهران به حاجی میرزا محمدتقی وکیل‌الدوله، تهران ۲۲ شعبان ۱۳۰۶ق/۲۳ آوریل ۱۸۸۹م (۱۰ آوریل ۱۸۸۸ در تقویم ژولیانی)،

Rossiiskii Gosudarstvennyi Istoricheskii Arkhiv (S-Peterburg)

[آرشیو تاریخی روسیه (سن­پتربورگ)]، فوند (سریال) شمارۀ ۵۲۸ [”مأموریت در ایران“]، اوپیس (محتوای فوند) 1، سال­های ۱۸۸۹­–۱۹۰۴، دلو (فایل) ۱۵۹۶، ص ۱ (کپی) [از این به بعد: ”مأموریت در ایران“].

تقویم ژولیانی از سال ۱۹۱۸ در روسیه به کار گرفته شد و به جهت تفاوت­هایی که بین این تقویم با تقویم گریگوری وجود دارد، در این مقاله از این پس همۀ تاریخ‌های ژولیانی به تاریخ گریگوری تبدیل شده و تاریخ‌های ژولیانی (با علامت ت ژ) در پرانتز آمده است. در مدتی که حاجی میرزا محمدتقی در این سمت بود، معمولاً با لقب ”وکیل‌الدولۀ روس“ شناخته می‌شد. در مکاتبات دولت روس از وی با عنوان ”وکیل‌الدولۀ روسیه در یزد“ نام برده شده است.

[95]سفارت روسیه در تهران به حاجی میرزا محمدتقی وکیل‌التجار، ۲۲ شعبان ۱۳۰۶ق/۲۳ آوریل ۱۸۸۹م (۱۰ آوریل ۱۸۸۹ت ژ)، ”مأموریت در ایران،“ 1. قوام‌الدوله، وزیر امور خارجه، سپس تأکید می‌کند که محمدتقی مخصوصاً ”باید از تبعۀ روس که از یزد عبور می‌کنند و یا آنان که به خاطر تجارتشان به این شهر رفت و آمد دارند محافظت نماید. “قوام‌الدوله به جلال‌ اقبال‌الملک (حاکم یزد)، تهران ۲۲ شعبان ۱۳۰۶ق/۲۳ آوریل ۱۸۸۹م (۱۱ آوریل ۱۸۸ت ژ) که روی کپی نامۀ سفارت روس به محمدتقی وکیل­التجار نوشته. تهران ۲۲ شعبان ۱۳۰۶ق/۲۳ آپریل ۱۸۸۳م (۱۰ آوریل ۱۸۸۹ ت ژ)، ”مأموریت در ایران،“ 1.

[96]تلگراف محمدتقی شیرازی به سفارس روس در تهران، یزد، ۲۹ شعبان ۱۳۰۰ق/۳۰ آوریل ۱۸۸۹م (۱۸ آوریل ۱۸۸۹ ت ژ)؛ و به عرب‌ صاحب(مترجم سفارت روس در تهران)، یزد، تاریخ دریافت ۱۰ مه ۱۸۸۹م (۲۸ آوریل ۱۸۸۱ ت ژ)، ”مأموریت در ایران،“ 2.

[97]­”گزارش کاپیتان تومانسکی معاون فرماندهی ارتش ناحیه ماوراء خزر در مورد سفرش به ایران (۱۸ مارس تا ۱۵ نوامبر ۱۸۹۴) “(محرمانه)، (احتمالاً از عشق‌آباد) (بدون تاریخ) (احتمالاً اواخر نوامبر-اوایل دسامبر ۱۸۹۴) از Rossiiskii gosudarstvennyi voenno, istoricheskii arkhiv [آرشیو تاریخی ارتش روسیه (مسکو)]، پروندۀ ۱۳۹۰،۲، ۱۸۵۰. الکساندر تومانسکی افسر روس و مأمور جمع‌آوری اطلاعات دربارۀ بهائیان عشق‌آباد و ایران و آن نواحی بود.

[98]­شهبازی، ”جستاری در تاریخ بهائیگری در ایران.“ قابل ذکر است که بهائیان عبدالله شهبازی را مجادله­پردازی می­دانند که به سبب ساختن روایت­های تاریخی برای نشان دادن اینکه بهائیان ایرانی دست­نشاندۀ قدرت­های خارجی بوده­اند شناخته می­شود. در تأیید این ادعا باید گفت كه نوشته­هاي شهبازی در سایت شخصی خود ایشان منتشر شده­اند واز این رو باید آنان را منابع ثانویه­ای در نظر گرفت که همتاداوری نشده­اند.

[99]به نظر می‌رسد سرکوب بهائیانی که به علت رقابت‌های تجاری مورد تجاوز و غارت قرار می‌گرفتند حتی در زمانی که حاجی میرزا محمدتقی در دهۀ ۱۸۹۰ نمایندۀ تجاری روسیه در یزد بود نیز ادامه داشت. رانین کاظمی چند نمونه را از یزد ذکر کرده است. بنگرید به

Kazemi, “Neither Indians, Nor Egyptians,” 353-354.

از سوی دیگر، این امکان نیز هست که اگر به محمدتقی چنین سمتی پیشنهاد نمی‌شد یا او چنین سمتی را نمی‌پذیرفت، سرکوب‌ها از آنچه رخ داد نیز بیشتر می‌شد.

[100]Soli Shahvar, “The Baha’i Faith and Its Communities in Iran, Transcaspia and the Caucasus,” in Shahvar et al., The Baha’is of Iran, Transcaspia and the Caucasus, vol. 1, 1-47 (esp. 19-32).

[101]Shahvar, “The Baha’i Faith and Its Communities,” 22.

[102]نامۀ محمدتقی شیرازی به سفارت روس در تهران، یزد، ۱۶ صفر ۱۳۰۷ق/۱۲ اکتبر ۱۸۸۹، در ”مأموریت در ایران،“ ۴ [رسیدۀ 21 اکتبر ۱۸۸۹م (۹ اکتبر ۱۸۸۹ ت ژ)] (کپی).

[103]برای جزئیات قتل اصفهانی و پیامدهای آن برای جامعۀ بهائی روسیه، بنگرید به

Shahvar et al., The Baha’is of Iran, Transcaspia and the Caucasus, vol. 1, 21-25.

برای اسناد و مکاتبات بین دولت روسیه و دولت ایران و داد­و­ستدهایی که بین دو دولت در این قضیه صورت گرفت، بنگرید به ع . امانت و ف . وهمن، از طهران تا عکّا: بابیان و بهائیان در اسناد دولتی قاجار (نورث هیون، کانتیکت: نشر آشکار، ۲۰۱۶)، 356-۳72.

[104]محمدتقی شیرازی به سفارت روسیه در تهران، یزد، ۱۲ اکتبر ۱۸۸۹م، در ”مأموریت در ایران،“ 4.

[105]”گزارش کاپیتان تومانسکی،“ بخش دوم (محرمانه)، سن­پترزبورگ، ۱۶ آوریل ۱۸۹۵، به نقل از

Shahvar et al, The Baha’is of Iran, Transcaspia and the Caucasus, vol. 2, 80.

تومانسکی در این گزارش محرمانه می‌نویسد: ”همۀ راهنمایی‌های غصن اعظم [عبدالبهاء] توسط عوامل مخفی او از دو مسیر، یکی شمالی: باکو، انزلی، و نیز عشق‌آباد – مشهد؛ و دیگر مسیر جنوبی: بمبئی و بنادر خلیج فارس، اسکندریه، استانبول، در سراسر ایران پخش می‌شود و باکو و عشق‌آباد دو مرکز اصلی است. “

[106]کنسولگری امپراتوری روس در اصفهان به سفیر امپراتوری روس در تهران، اصفهان ۱۱ نوامبر ۱۹۰۱م (۲۹ اکتبر ۱۹۰۱ ت ژ)، شمارۀ ۹۱۵، در ”مأموریت در ایران،“ 29.

 

 

[107]فاضل مازندرانی، تاریخ ظهور الحق (تهران: بی­نا، 1974-۱۹۷5)، جلد 8، ۹۸۳. جمعیت بهائیان ایران در پایان قرن نوزدهم 100هزار نفر تخمین زده می‌شد. با توجه به جمعیت 10میلیون نفری ایران در آن زمان، بهائیان یک درصد جمعیت ایران را تشکیل می‌دادند. برعکس، در پایان دهۀ ۱۸۸۰ و آغاز دهۀ ۱۸۹۰ از جمعیت 10هزار نفری عشق‌آباد هزار تن ایشان بهائیان بودند که ده درصد جمعیت آن شهر را تشکیل می‌دادند. بنگرید به

Smith, “A Note on Babi and Baha’i Numbers in Iran,” Iranian Studies, 17:2/3 (Spring-Summer 1984),: 296-298; G. N. Curzon, Persia and the Persian Question (London: Longmans, Green, and Co., 1892), vol. 1, 86n; E. Boulangier, Voyage à Merv: Les Russes dans l’Asie Centrale et le Chemin de Fer Transcaspien (Paris: Librairie Hachette, 1888), 136; E. Allworth (ed.), Central Asia: A Century of Russian Rule (New York and London: Columbia University Press, 1967), 98; Momen, “The Baha’i Community of Ashkhabad,” 280; B. Spuler, “Ashkhabad,” in Encyclopædia Iranica, online edition (2011), at http://www.iranicaonline.org/articles/ashkhabad/.

ه. رأفت، ”جمعیّت بهائی عشق‌آباد،“ پژوهشنامه، سال ۱، شمارۀ ۲ (زمستان ۱۵۳ بدیع/ ۱۳۷۵ ش/۱۹۹۶م)، ۵۸-۸۹.

[108] Shahvar, “The Baha’i Faith and Its Communities,” 22 and 27; Momen, “The Baha’i Community of Ashkhabad,” 284-285; A. A. Lee, “The Rise of the Bahá’í Community of ‘Ishqábád,” Bahá’í Studies, 5 (the volume titled: The Bahá’í Faith in Russia: Two Early Instances) (January 1979), 3.

مازندرانی، تاریخ ظهور الحق، جلد ۸، ۹۸۱؛ و. رأفتی، ”دیانت بهائی در روسیه،“ پژوهشنامه، سال ۱، شمارۀ ۲ (زمستان ۱۵۳ بدیع/ ۱۳۷۵ ش/۱۹۹۶م)، ۳.

[109]برای اطلاعات بیشتر در زمینۀ این مدارس مدرن ووضعیت آموزش در ایران در نیمۀ دوم قرن نوزدهم، بنگرید به

Shahvar, The Forgotten Schools, 27-96.

[110]F. Vejdani, “Transnational Baha’i Print Culture: Community Formation and Religious Authority, 1890-1921,” Journal of Religious History, 36:4 (December 2012), 499-515; G. Gonzales, “A Lost History of the Baha’i Faith, by Eric Stetson: Review,” Baha’i Library Online (2016), at https://bahai-library.com/gonzales_stetson_lost_history/.

[111]محمد تقی وکیل‌التجار به سفیر روسیه در تهران، یزد، ۱۱ شوال ۱۳۱۷ق/۱۲ فوریه ۱۹۰۰م، در ”مأموریت در ایران،“ 24a.

[112]”حاجی محمدتقی،“ بخش ۴۳، در اثر آهنگ ربّانی با نام The Afnan Family. ربّانی می‌نویسد که حاجی محمدتقی موفق شد در طول چند سال ناصرالملک را به آیین بهائی درآورد. هیچ منبع غیربهائی چنین امری را تصدیق نمی‌کند.

[113]R. Jackson Armstrong-Ingram, Music, Devotions, and Mashriqu’l-Azkār (Studies in Babi and Baha’i History 4) (Los Angeles: Kalimat Press, 1987), 11; G. Hassall, “Notes on the Babi and Bahaʼi Religions in Russia and Its Territories,” Journal of Baha’i Studies, 5:3 (1993), 49;

نامۀمیرزا محمدتقی افنان به عبدالبهاء ۱/۱۵۲، در فیضی، کتاب خاندان افنان، ۱۰۸.

[114]نام اول ولکوف در هیچ منبعی نیامده است.

[115]Jackson Armstrong-Ingram, Music, Devotions, and Mashriqu’l-Azkār, 11.

[116]H. M. Balyuzi, ‘Abdu’l-Bahá: The Centre of the Covenant of Bahá’u’lláh (Oxford: George Ronald, 1972), 110; Moojan Momen, The Babi and Baha’i Religions,1844-1944: Some Contemporary Western Accounts (Oxford: George Ronald, 1981), 442-443; Momen, “The Baha’i Community of Ashkhabad,” 285; Hassall, “Notes,” 49; Lee, “The Rise,” 11.

فیضی، کتاب خاندان افنان، ۱۴-۱۰۲؛ رأفتی، ”دیانت بهائی در روسیه،“ ۸.

[117]A. Rabbani, “Conversion of the Great-Uncle of the Báb,” World Order (Spring 1999), at https://bahai-library.com/pdf/r/rabbani_conversion_uncle_bab.pdf; “The Universal Appeal of the Temple”, Star of the West, 13:10 (January 1923), 263.

[118]Momen, “The Baha’i Community of Ashkhabad,” 286.

[119]Shoghi Effendi, God Passes By, 300.

[120]­برای زندگینامه­ای کوتاه ولی مهم وکیل­الدوله، بنگرید به

See C. M. Remey, “Haji Mirza Muhammad-Taqi, the Afnan,” Star of the West 6:18 (7 February 1916), 156-158.

[121]­­‘Abd al-Baha̕, Memorials of the Faithful, 129.

[122] لوح عبدالبهاء به ناطق نیسانی در مائدۀ آسمانی، به کوشش اشراق خاوری (تهران: م م م ۱، ۱۹۷۳)، جلد ۹، ۲۳؛ و فیضی، کتاب خاندان افنان، ۱۱۷. دیگر ”پیران“ باب و ۱۸ تن از حروف حیّ نخستین پیروان او هستند. عبدالبهاء هویت چهار پیر باقی­مانده را به آینده موکول کرده است.

[123]فیضی، کتاب خاندان افنان، ۱18-۱25. یکی از دفاتر خاطرات وکیل‌الدوله در آرشیو اسناد مرکز جهانی بهائی به شمارۀ MR 1441-F.235 ضبط است. برخی دیگر از خاطرات او را ربّانی ترجمه کرده و در اثر او درج است. بنگرید به

Rabbani, “Conversion of the Great-Uncle of the Bab.­”

خاطرات دیگری از وکیل‌الدوله از مکاتبات او با سید محمد، فرزند میرزای شیرازی، در اختیار افرادی از خاندان او است.

[124]برای آگاهی از احوال بهائیان شاخص در عصر قاجار، بنگرید به

Momen, “Who was a Baha’i in the Upper Echelons of Qajar Iran?” Lecture presented on 25 March 2015, at the Ezri Center for Iran and Persian Gulf Studies, The University of Haifa, at http://gulfc.haifa.ac.il/index.php/events/lecture-series/lecture-series-in-bahai-studies/415-dr-moojan-momen-on-qwho-was-a-bahai-in-the-upper-echelons-of-qajar-iran/.

[125]Vejdani, “Transnational Baha’i Print Culture,” 499-515; Gonzales, “A Lost History of the Baha’i Faith.”

 

[126]برای مطالعۀ این مشکل تاریخ نگاری، بنگرید به

Shahvar, The Forgotten Schools, xvi-xxi.

 

عطا و لقای سهراب سپهری؛ برای معاصرانش و برای امروزیان

عطا و لقای سهراب سپهری؛ برای معاصرانش و برای امروزیان[1]

سعید یوسف
پژوهشگر و مدرس پیشین دانشگاه

سعید یوسف <saeedyousef27@gmail.com> (دانش ­آموختۀ دکتری ادبیات تطبیقی دانشگاه تورنتو، 2004) از نیمۀ دهۀ 1340ش، در ایران و بعد در اروپا و امریکای شمالی آثارش را در حوزه­‌های شعر، مقاله و ترجمه در نشریات گوناگون یا به صورت کتاب منتشر کرده است. وی سابقۀ تدریس در دانشگاه تهران و دانشگاه­‌های میشیگان و بُن را دارد. نزدیک به دو دهه (سال­‌های 2002 تا 2020) در دانشگاه شیکاگو به تدریس زبان و ادبیات فارسی اشتغال داشت. زمینۀ اصلی کارش شعر، نقد شعر و تاریخ معاصر ایران است و کتاب­‌هایی نیز برای آموزش زبان فارسی به انگلیسی­زبانان نوشته است.

در شعر بلند ”صداى پاى آب،“ كه گاه از آن به منزلۀ مهم‌ترین یا زيباترين شعر سهراب سپهرى ياد مى‌شود، مى‌خوانيم:

و اگر مرگ نبود، دست ما در پى چيزى مى‌گشت.[2]

در اينجا نمى‌خواهم از بُعد محتوایى-يعنى مثلاً از زاويۀ سياسى يا فلسفى-به اين سطر نگاه كنم؛ ‏اين كار را پیش از این به مناسبتى كرده بودم و چنین نتيجه گرفته بودم كه سپهرى همه­چيز را به همان­گونه كه هست قابل تأييد و زيبا مى‌داند.[3]‏ البته هنوز هم معناى ديگرى براى اين سطر نمى‌شناسم، هرچند لازم مى‌دانم به اين نكته هم توجه شود كه در شعر سپهرى، مانند كتاب­‌هاى آسمانى، از سویى چه بسا حرف­‌هاى ضد و نقيض‏ مى‌توان پيدا كرد و از سوى ديگر، بسيارى حرف­‌ها را مى‌توان چنان تفسير كرد كه درست به ضد خود تبديل شوند. همچنان كه از اين سطر هم مى‌توان چنين نتيجه گرفت كه اگر نيستى نباشد، هستى كمبودى خواهد داشت و بنابراين، سپهرى خودِ هستى را، ”به همان گونه كه هست“ يا ”تا آن زمان كه هست،“ چيزى ”قابل تأييد و زيبا“ نمى‌داند. به اين ترتيب، همين سطرى كه بوى رضا و تسليم از آن به مشام مى‌رسيد با چنین تفسیری لزوم تغییر و نفی وضع موجود را خواهد رساند. نیز در همین شعر است که می‌گوید: ”من نمی‌خندم اگر بادکنک می‌ترکد.“[4] یعنی بود و نبود یک بادکنک برایش بی‌تفاوت نیست. همچنان كه اگر ”قتل يك قصّه سرِ كوچۀ خواب“[5] برايش‏ بى‌تفاوت باشد، ”قتل يك بيد به دست دولت“[6] قطعاً چنين نيست. بگذريم. در واقع قرار بود بحثى از اين گونه را شروع نكنم. با نقل آن عبارت (و اگر مرگ نبود، دست ما در پى چيزى مى‌گشت) فقط مى‌خواستم بگويم كه احساس‏ شخصى من در برخورد با شعر سهراب سپهرى، همچنان كه شايد در برخورد با هر شعر اصيلى، دقيقاً چنين چيزى است: احساس‏ مى‌كنم اگر شعر سپهرى-يا فلان نمونۀ ديگر از شعر اصيل-نمى‌بود، شعر امروز فارسى چيزى كم مى‌داشت و ”در پى چيزى مى‌گشت.“[7]

و اما چرا شعر سپهرى را از آن نوع شعرهایى مى‌دانم كه اگر نمى‌بود شعر امروز فارسى چيزى كم مى‌داشت؟ به سبب آنكه چند‏تایى از زيباترين شعرهاى معاصر ما را سروده است و برای آنكه  ‏در كارهاى موفّق‌ترش زبان و بيان ويژه‏اى دارد كه لطف آن تنها در مستقل و منحصربه­فرد بودنش‏ نيست. برای اين چيزهاست كه ”دست ما در پى چيزى“ مى‌گردد و نه مثلاً به سبب محتوا و ويژگي­هاى فلسفه و انديشۀ او. من هيچ نزديكى خاصى به عوالم سپهرى بدين لحاظ معين ندارم. در عين حال كه احساس‏ كنونى من چنين است كه اگر شعر سپهرى نمى‌بود، شعر امروز ما حتى از اين زاويه هم كمبودى پيدا مى‌كرد، چرا كه از گونۀ ويژه‌اى ديد شاعرانه، از گونۀ ويژه‌اى نگاه، و از دريچۀ ويژه‌اى براى نگريستن به زواياى معینی از جهان محروم می‌شد. مفهوم این حرف این نیست که ما بايد با این نگاه ویژه و با آنچه از اين دريچۀ معين مى‌بينيم لزوماً موافق باشيم. بسيارى از شاعران و ناقدان متعهد ما از اين زاويه با شعر سپهرى برخورد و هر يك به زبانى از او انتقاد كرده‌اند. در اينجا فقط به نقل دو نمونه بسنده مى‌كنم.

احمد شاملو در پاسخ سؤالى كه از او دربارۀ سپهرى مى‌كنند مى‌گويد:

بايد فرصتى پيدا كنم يك بار ديگر شعرهايش‏ را بخوانم . . . متأسفانه در حال حاضر تصوير گنگى از آنها در ذهن دارم. مى‌دانيد؟ زورم مى‌آيد آن عرفان نابهنگام را باور كنم. سر آدم‌­هاى بي­گناه را لب جوب مى‌برند و من دو قدم پایين‏تر بايستم و توصيه كنم كه ”آب را گل نكنيد!“ تصور مى‌كنم يكى‌مان از مرحله پرت بوديم، يا من يا او. شايد با دوباره خواندنش‏ به كلى مجاب بشوم و دست‌­هاى بى‌گناهش‏ را در عالم خيال و خاطره غرق بوسه كنم. آن شعرها گاهى بسيار زيباست، فوق­العاده است، اما گمان نمى‌كنم آبمان به يك جو برود. دست كم براى من ”فقط زيبایى“ كافى نيست، چه كنم.[8]

مهدى اخوان ثالث نيز، كه خود به گونه‌اى ديگر و غالباً به سبب وجود رگه­‌های نومیدی در شعرش آماج حملۀ طرفداران شعر متعهد است، ضمن مقايسۀ سپهرى با فروغ فرخزاد مى‌گويد:

و نيز مى‌خواهم بگويم ”غم‌­ها و مسائلِ“ فروغ فرخزاد، به نظر من بسيار والاتر، بزرگ­تر و از مقولات ديگر است. زمانه و مسائل عصر و زندگى مردم زمانه در شعرش‏ وجودِ به­قوتِ خود را همه­جا اعلام مى‌دارد . . . و اين همان چيزى است كه در شعرهاى به اصطلاح موفقِ اخير (يعنى بهترين‌­هاى) سهراب سپهرى به­كلى غايب است.[9]

در دهه‌­های اخیر و با قدری فاصله از زمان درگذشت سپهری، در میان نسل جدیدتری از منتقدان گرایشی در جهت کاملاً مخالف دیده می‌شود. مثلاً سیروس شمیسا می‌گوید: ”سپهری یکی از بزرگ­ترین شاعران معاصر است و هرچه زمان بیشتر می‌گذرد عظمت او-و فروغ-بیشتر آشکار می‌شود و برعکس از اهمیت شاعران ایدئولوژیک کاسته می‌شود. به نظر بسیاری از دوستداران شعر، سپهری هم به لحاظ زبان و ساخت شعر و هم به لحاظ بینش و محتوی یک سر و گردن از دیگران فراتر است.­“[10]

چنین اظهار نظرهایی، تا زمانی که با تحلیل دقیق نمونه‌­هایی مشخص همراه نباشد، فقط مانند شعار دادن له یا علیه یک شاعر یا شیوۀ شعر خواهد بود و من، همچنان كه در ابتدا گفتم، خيال ندارم در اينجا وارد اين گونه بحث­هاى محتوایى بشوم. براى چنين بحث­هایى بايد ابتدا به نقد انديشۀ سپهرى و بررسى زمينه‏‌هاى فلسفى آن و بعد به تحليل محتواى اشعارش‏ پرداخت و اينها كارهایى هستند نه در حوزۀ نقد ادبى، بلكه بيشتر در حوزۀ فلسفه و روان­شناسى و علوم اجتماعى و سياست؛ و گمان مى‌كنم به اندازۀ كافى هم در اين زمينه‏‌ها كار شده باشد. اگر بخواهم خيلى كوتاه ديدگاه خودم را از اين زاويۀ محتوایى بيان كنم، مى‌توانم بگويم كه من نه مثل خيلي­‌ها سپهرى را از اين نظر كه شعرش‏ را به سياست به اصطلاح ”آلوده“ نكرد در خور ستايش‏ و تجليل مى‌يابم و نه برعكس‏ اين را كه يك شاعر فقط در محدودۀ تعهدات عام انسانى باقى بماند سزاوار نكوهش‏ ويژه‌اى مى‌دانم. حداكثر چيزى كه مى‌توان گفت اين است که شعر سپهری، به­ویژه در جامعه‌ای چون ایران، حالت سازی را پیدا می‌کند که دارد خارج مى‌زند و به نظر مى‌رسد كه از سر شكم‌سيرى سروده شده است؛[11] و اين طبعاً در نحوۀ برخورد خواننده با آن هم تأثير مى‌گذارد. چگونه شاعری که می‌گوید ”آب را گل نکنیم،“ و لابد کسانی را دیده که چنین کاری می‌کنند و حالا مجبور شده این حرف را بزند، هیچ­وقت در شعرش آن گروه از آدم‌­ها را (که آب را گل می‌کنند) مستقیماً مخاطب قرار نمی­دهد ‌و حتی وقتی به ما می‌گوید کار مذموم آن‌ها را نکنیم، هیچ ملامت و انتقاد مستقیمی از آن آدم‌­ها نمی‌بینیم؟ آیا بدون چنین آدم­‌هایی هم دنیا چیزی کم می‌داشت؟

در برخورد با شعر پُرتصوير سپهرى، خواننده به قول سيمين بهبهانى ”در واقع تماشاگرى ا‏ست كه از پشت ويترين مجلل گوهرفروشى به گوهرها با ساخته‌اى بديع مى‌نگرد، اما مى‌داند كه مال او نيستند.­“[12] در عين حال، بايد اعتراف كرد كه همين تماشاى از پشت ويترين هم گاه مى‌تواند، اگر آدم اندك فرصتى براى تفنن داشته باشد، كارى دلچسب باشد. از این گذشته، نه فقط همۀ آدم‌ها مانند هم نيستند، بلكه يك آدم واحد هم امكان ندارد كه هميشه و در همۀ لحظات يك آدم واحد، يعنى خالى از تناقض‌­ها و عارى از پيچيدگي­‌ها، باقى بماند و طبعاً مى‌تواند در لحظات معينى به عوالم سپهرى نيز نزديك شود.[13]

در اينجا مى‌توانم نظر فروغ فرخزاد را نقل كنم كه هم نقطۀ پايان مناسبى بر اين بحث محتوایى است و هم زمينه‏ساز ورود به مباحث ديگر. فروغ مى‌گويد كه سپهرى ”از بخش‏ آخر كتاب آواز آفتاب شروع مى‌شود و به شكل خيلى تازه و مسحوركننده‏اى هم شروع مى‌شود و همين­طور ادامه دارد و پيش‏ مى‌رود. سپهرى با همه فرق دارد، دنياى فكرى و حسى او براى من جالب‌ترين دنياهاست. او از شهر و زمان و مردم خاصى صحبت نمى‌كند، او از انسان و زندگى حرف مى‌زند. و به همين دليل وسيع است.­“[14]

هرچند ترجیح می‌دهم فقط دربارۀ خصوصيات شعر سپهرى صحبت کنم، ولى شاید انتظار برود كه، اگر هم شده به اختصار، به ارزشيابى و ارزش­گذارى كار او بپردازم و مثلاً بگويم كه به نظر من سپهری در سلسله­مراتب شعر امروز فارسى بر پلۀ چندم ايستاده است. براى برآورده كردن اين انتظار بايد از سویى ديد كه سپهرى در ميان عوام، كه منظور از آن در اينجا البته عوام روشنفكر و كتابخوان است، چه جايگاهى دارد و از سوى ديگر، بايد ديد خواص‏، يعنى شاعران و ناقدان، او را چگونه مى‌بينند. اگر به عوام توجه كنيم خواهيم ديد كه سپهرى به­ويژه در سال‌­هاى اخير از محبوب‏ترين و پرخواننده‏ترين شاعران معاصر ماست. اما آيا اقبال عمومى را می‌توان ملاکی معتبر برای ارزش­گذاری دانست؟ خواص به این پرسش پاسخ واحدى نمى‌دهند. براى نمونه، كسانى چون شفيعى كدكنى براى قضاوت عموم احترام و اعتبار بيشترى قائل­اند،[15] اما كسانى چون م. آزاد هم هستند كه برعكس‏ توجه و اقبال عمومى را نشانۀ پایين بودن سطح كار يك شاعر مى‌دانند و مثلاً مى‌گويند:

در اينجا ما با يك موج اسنوبيسم مواجه هستيم كه تنها دو سه اسم را در خاطرها نگاه مى‌دارد. يكى از همين آدم‌­ها سهراب سپهرى است. كسانى كه شعر او را مى‌شناسند معمولاً با استعدادِ متوسط­‌اند . . . عيب او در اسنوب يا متظاهرانه بودن اثرهايش‏ است، آخر حتماً جنبه ‏هايى از اسنوب در شعرهايش‏ وجود دارد كه بسيارى از اين اشعار ملال‌آور سرد خوششان مى‌آيد. بايد به اين جانورهايى كه از شعرهاى سپهرى خوششان مى‌آيد حالى كرد كه او مى‌تواند شاعر شعرهايى هم باشد كه شما اصولاً نمی‌پسندید و بالاتر از پسند شما قرار می‌گیرد.[16]

و اما اينكه خواص‏ خود براى سپهرى چه جايگاهى قائل­اند تا حدودى با آنچه تاكنون پراكنده از ديگران نقل شد مشخص‏ مى‌شود. نظرها بسيار متفاوت است. در عين حال، اگر از همين خواص‏، يعنى فقط از شاعران و ناقدان، بخواهيد كه چند چهرۀ برجستۀ شعر معاصر را نام ببرند، خواهيد ديد كه معمولاً از سپهرى نيز، اگرچه گاه به اكراه و با مبالغى اما و اگر، در كنار نيما، شاملو، فروغ و اخوان نام برده مى‌شود.

اين اما و اگرها كه اشاره كردم فقط ايراد‏هاى محتوایى و ناشى از اختلاف مشرب فلسفى يا سياسى نيستند؛ غالباً ايراد‏هاى تكنيكى هم عنوان مى‌شوند.

يكى از ايراد‏هایى كه به شعر سپهرى گرفته مى‌شود اسنوبيسم است. در آنچه قبلاً از م. آزاد نقل شد، اشاره‏اى به اين موضوع شده بود. برخى اين امر را ايراد كارهاى اوليۀ سپهرى مى‌دانند. اخوان، كه معتقد است از مجموع كارهاى شعرى سپهرى فقط ”چهار پنج شعرش‏ بدك نيست،“ رندانه مى‌گويد: ”او در ابتدا همۀ نوآوري­‌ها و اسنوب‏بازي‌­ها را آزمود. اين اواخر كه راهش‏ را پيدا كرد، متأسفانه اجل مهلتش‏ نداد كه بيشتر كار كند. ولى سهراب سپهرى مرد نجيب و محجوبى بود و نقاش‏ بسيار خوبى.­“[17] شفيعى كدكنى نيز اعتقاد دارد كه ”سپهرى تمام عمرش‏ بيش‏ از آنكه صرف شعر گفتن شود صرف كوشش‏ در راه رسيدن به سبك شعرى شد و با صداى پاى آب به سبك شعرى موفقى رسيد و همان سبك، در ما هيچ، ما نگاه بلاى جان او شد و مشتش‏ را در برابر خوانندۀ دقیق و هشیار باز کرد. هرچه هست اهمیت او در سبک اوست.­“[18]

در اينجا ممكن است سؤال شود كه آيا تناقضى در طرح اين ايراد‏ها وجود ندارد؟ چگونه است كه مرحلۀ معينى از كار يك هنرمند تحت اين عنوان كه بالاخره ”راهش‏ را پيدا كرد“ يا ”به سبك شعرى موفقى رسيد،“ تأييد مى‌شود، اما به تلاش­هایى كه او طى ساليان براى رسيدن به اين مرحله صورت داده به جاى آنكه به سادگی تلاش­‌هایى ناموفق تلقى شود، تحت عنوان ”اسنوب بازى“ و غيره حمله مى‌شود؟ به گمان من هم سپهرى فقط در دورۀ معينى كارهاى موفقى عرضه مى‌كند، اما توفيق او در همين كارها چنان چشمگير است كه شايد بتواند توجيه­كنندۀ بسيارى از تلاش­‌هاى ناموفق قبلی­اش باشد كه سرانجام خلق اين چند اثر را ممكن ساخته‌‏اند. آيا آثار بعدى‏اش‏ از درون همان تجربه‏‌اندوزي­‌ها بيرون نيامده‌‏اند؟

از اين كه بگذريم، مهم‏ترين ايرادى كه به لحاظ تكنيكى به كار او گرفته‌‏اند نداشتن انسجام و هارمونى است. در اين‌باره سيمين بهبهانى مى‌گويد: ”در شعر سپهرى كمبودى اگر هست كمبود فرم و تكنيك است. شعرش‏ معمارى كلامى ندارد، گشت و واگشت ندارد، آرايش‏ سمعى و بصرى ندارد.“[19] و شفيعى كدكنى مى‌گويد: ”سپهرى شاعرى است ضد نيمايى، روحاً و صورتاً. شعرش‏ غالباً استحكام فرم ندارد: مجموعۀ بي­شمارى است از مصراع­‌هاى پراكنده كه وزنى آن‌ها را به هم پيوند مى‌دهد و روحيه‌‏اش‏ هم همين كه آدمى را به سياست چه كار؟­“[20] محمد حقوقى نيز ضمن آنكه در ميان سروده‌‏هاى سپهرى شعر ”نشانى“ را استثناء مى‌كند، مى‌گويد: ”در بقيۀ شعرها بيش‏ يا كم با حرف­‌هاى شاعرانه روبرویيم تا ’ساخت ‘شعر. “[21] و بالاخره براهنى، ضمن آنكه لحنى كه به كار مى‌برد نشان مى‌دهد كه با محتواى شعر سپهرى نيز سازگارى ندارد، مى‌گويد:

در صدى نودو­نُه اشعار سپهرى، تصاوير–‏مثل سازهاى موسيقى ايرانى‏ به موازات يكديگر حركت مى‌كنند . . . هر تصويرى جدا از تصوير ديگر جهان خاصى را كه جدا از جهان تصاوير ديگر است نشان مى‌دهد و بين اين جهان­‌هاى مختلف يك رابطۀ عاطفى خيلى سطحى وجود دارد، ولى مجموع اين جهان­‌ها در يك شعر دنياى يكپارچه‌اى را ارائه نمى‌دهد. يعنى سپهرى خلق نمى‌كند، بلكه كنار هم مى‌چيند. اگر شعر گذشتۀ فارسى شعر بيت­‌هاى مختلف بود شعر سپهرى شعر بندهاى مختلف است . . . شعرش‏ از لحاظ بى‏رمقى و بى‌خونى مثل عروسكى است كه مدلش‏ زيباترين زن دنيا بوده است. ولى اين عروسك را نمى‌توان تجربه كرد، بوسيد، باهاش‏ عروسى كرد، بچه­دارش‏ كرد، باهاش‏ زندگى كرد. شعر سپهرى مثل پشمک است که از دور حجم دارد ولى دو مترش‏ را مى‌توان به راحتى در دهان جا داد، چرا كه اگر فشارش‏ بدهى حتى به اندازه يك لقمۀ كوچك نان سنگك هم حجم ندارد . . . مثل چس­فيل است كه دو هزار بدهى، تمام جيب­هايت را بقال سر كوچه پر مى‌كند ولى با چس­فيل نمى‌توان شكم عملۀ گرسنه را سير كرد، نمى‌توان حتى شكم نيمه­سير يك بچه را سير كرد . . . تصاوير سپهرى اغلب به موازات يكديگر حركت مى‌كنند و مثل دو خط آهن هرگز يكديگر را قطع نمى‌كنند و به يكديگر نمى‌رسند . . . تصاوير شعر سپهرى، مثل خود سپهرى، هر يك در برج عاج خود مدفون مى‌شوند. در حالي كه تصوير بايد تداعى­كنندۀ روابط باشد و شركت­كننده در تمام كلمات، صداها و احساس­‌هاى شعر.[22]

كمبود انسجام، در این معنا، حتى از موفّق‏ترين كارهاى سپهرى نيز به تمامى رخت برنمى‌بندد و مهم‏ترين ضعف كار اوست.

فروغ فرخزاد يك بار با لحنى تأييدآميز گفته بود كه سپهرى ”در زمينۀ وزن راه خودش‏ را پيدا كرده.­“[23] اما ديگران نسبت به اين ”راه“ هميشه نظر موافق نداشته‏‌اند. م. آزاد مى‌گويد: ”اين وزن يكنواخت است . . . توى اين وزن خيلى راحت مى‌شود حرف زد، ولى اين وزن عين بحر طويل است؛ يعنى، قانونمندى خاصى ندارد، هارمونى و فرم ندارد. “[24] به هر حال، سپهرى چنان كه گفته شد چند‏تایى شعر موفق دارد و انبوهى تجربه‏‌هاى ناموفق و ناموفق بودن آن تجربه‏‌ها را نمى‌توان ناشى از ”بحر طويل‏گونه“ بودن وزن شعرها دانست، چرا كه كارهاى موفق‏تر او نيز عمدتاً در همين اوزان­اند.

م. آزاد زبان شعرى سپهرى را نيز مبتذل مى‌داند و مى‌گويد:

شعرهاى سپهرى ظرافت‌­هايى دارد، ولى من در آن استحكام كلامى نمى‌بينم . . . ”به اعماق قرن دست كشيدن،“ ”ترنى كه سياست مى‌بُرد و چه خالى مى‌رفت“ حرف­هاى لوس‏ و بى‏مزه‌‏اى است. يا وقتى كه مى‌گويد: ”مرد بقال از من پرسيد: چند من خربزه مى‌خواهى؟ / من از او پرسيدم: دل خوش‏ سيرى چند؟“ آخر به راستى اين حرف چه معنى دارد؟ اين زبان مبتذل است.[25]

براهنى نيز مى‌گويد: ”در كار سپهرى زبان فاقد آن تكنيك نيرومند است. آدم فقط احساس‏ مى‌كند چيزها را كمى عوضى مى‌بيند.­“[26]

در عين حال بايد گفت كه برخى نيز زبان او را ستوده‏‌اند. اخوان مثلاً، با همۀ ايراد‏هایى كه به سپهرى مى‌گيرد، شعرش‏ را ”سهلِ ممتنع“ مى‌داند،[27] و اين چيز كمى نيست. سيمين بهبهانى اگرچه معتقد است در شعر سپهرى ”براى گسترش‏ حوزۀ زبان و واژگان شعرى كوششى به كار نرفته است،“[28] مى‌گويد: ”در مورد منظومۀ صداى پاى آب بايد اصطلاح مرسوم را به كار برد: سهل ممتنع. بسيار دشوار است كه چنين ساده سخن بگويى و شعر شود. چنين ساده بينديشى و فلسفه شود. چنين ملايم نوازش‏ كنى و پند و تعليم شود، و چنين بى‏دغدغه در گوشه‏‌اى لميده باشى و سير آفاق و انفس‏ كنى.­“[29] محمد حقوقى نيز استقلال زبان او را ستوده است: ”­[سپهری] زبان شعرى دارد خاص‏ خودش‏. يعنى خيلي­‌ها حرف­‌هاى شاعرانه مى‌نويسند ولى سپهرى نيستند. و به اعتبار همين زبان مستقل است كه كار او ارزش دارد.­“[30] در عين حال، حقوقى نيز در تصاوير سپهرى گاه ابتذال مى‌بيند: ”نگاه سپهرى نگاه صميمانۀ كودكى است با سن مثلاً چهل پنجاه سال . . . در اغلب تصاوير شعر او مى‌توان چهرۀ اين كودك را ديد . . .  اين ’ديد ‘كودك‏وار در زبان صاف و راحت سپهرى گاهى موجد تصويرهاى ابتدايى و گاه هم مبتذل مى‌شود . . .  ’چينى نازك تنهایى ­من‘ صريح بگويم لوس‏ است.­“[31]

در اينجا مى‌توان نظر هر دو گروه را پذيرفت: سپهرى شعرهاى خوب اما چه بسا شعرهاى ضعيف و تصاوير ضعيف يا حتى مبتذل هم دارد. اصولاً كمتر شعرى دارد كه يكدست باشد و معمولاً در يك شعر واحد او هم مى‌توان بخش­‌هاى موفق و ناموفق را از يكديگر تميز داد.

تا اينجا برخى از بحث­‌هایى كه حول و حوش‏ شعر سپهرى در جريان است مطرح شد و تازه من از طرح بحث­هاى محتوایى، مثلاً اينكه سپهرى از كدام مشرب فلسفى يا از كدام يك از اديان خاور يا باختر متأثر بوده است و غيره آگاهانه پرهيز كردم. يكى ديگر از نكاتى كه در ربط با شعر سپهرى زياد عنوان مى‌شود، مسئلۀ تأثير پذيرفتن او از فروغ فرخزاد است، كه البته كسانى هم بوده‏اند كه درست خلاف آن را گفته‏اند. نزديكي­هاى ميان سپهرى و فروغ امر پنهانى نيست. اين دو چه بسا بده­­بستان-هاى شعرى داشته‌‏اند، در عين حال كه هر يك ”خواه در دوران تجربه‌‏اندوزي­‌ها و خواه در دوران كمال و شكفتگى“ بيان مستقل و متمايز خود را داشته است. وقتى شما در شعر ”تولّدى ديگر“ از فروغ مى‌خوانيد:

زندگى شايد

يك خيابان دراز است كه هر روز زنى با زنبيلى از آن مى‌گذرد

زندگى شايد

ريسمانى‏ست كه مردى با آن خود را از شاخه مى‌آويزد

زندگى شايد طفلى‏ست كه از مدرسه بر مى‌گردد.[32]

و بعد در بخشى از شعر ”­صداى پاى آب“ از سپهرى مى‌خوانيد:

زندگى رسم خوشايندى‏ست.

زندگى بال و پرى دارد با وسعت مرگ،

پرشى دارد اندازۀ عشق.

زندگى چيزى نيست، كه لب طاقچۀ عادت از ياد من و تو برود.

زندگى جذبۀ دستى‏ست كه مى‌چيند.

زندگى نوبر انجير سياه، در دهان گس‏ تابستان است.

زندگى، بُعد درخت است به چشم حشره.

زندگى تجربۀ شب­پره در تاريكى‏ست.[33]

در اينجا، هم نزديكي‌­ها را مى‌بينيد و هم دوري­‌ها را. روشن است كه بده­­بستانى صورت گرفته است كه در اين مورد مشخص-با توجه به تاريخ چاپ دو شعر-بايد تأثير فروغ بر سپهرى باشد. هر دو دارند مى‌گويند كه چه تصويرى از زندگى در ذهن دارند، آن هم در وزنى واحد، با زبان و واژگانى ساده و صميمى، در حالى كه سطرهایى پى­در­پى با واژۀ ”زندگى“ شروع مى‌شوند. در عين حال، امكان ندارد كه آدم زبان اين يك را از آن يك باز نشناسد. اين دو قطعه هم به لحاظ محتوایى از دو روحيۀ متفاوت و دو نگاه متفاوت حكايت مى‌كنند، و هم تفاوت­هایى آشكار در تكنيك را نيز نشان مى‌دهند؛ تفاوت­هایى كه شايد بتوان در آنها رد پاى رابطۀ اين يك با سينما و آن يك با نقاشى را نيز ديد. در سطرهاى فروغ، كه در اينجا از قضا حالت وصفى­ـ­روایى هم دارند، پيوستگى و انسجام سكانس­‌هاى يك فيلم را مى‌بينيم. سطرهای سپهری ولی تابلوهاى مستقل يك نقاش‏اند كه در نمايشگاهى كنار هم چيده شده‏اند. تصويرهاى سينمایى فروغ، تا آنجا كه در اين چند سطر مى‌توان ديد و بى­آنكه قصد تعميمى در كار باشد، انسانى و ملموس‏، واقعى و اين جهانى‌اند. تابلوهاى سپهرى، باز هم تا آنجا كه اين چند سطر نشان مى‌دهند و بى­آنكه بخواهيم عموميت بدهيم، انتزاعى و لمس­ناشدنى، گاه سوررئاليستى و غالباً آن جهانى‌اند. مى‌توان گفت كه گرايش‏ عمومى در كار اين دو شاعر نيز به همين­گونه است، ولى نمونه‌هاى خلاف اين گرايش‏ نيز-مثلاً تصويرهاى سوررئاليستى و انتزاعى در كار فروغ-بسيار است. ضعف ارتباط را در كار سپهرى نه فقط ميان تابلوهاى متفاوت، بلكه در ميان اجزای يك تابلوی واحد هم مى‌توان ديد. مثلاً در اين دو سطر:

زندگى بال و پرى دارد با وسعت مرگ،

پرشى دارد اندازۀ عشق

آيا اگر جاى ”عشق“ و ”مرگ“ را عوض‏ مى‌كرديم و مى‌گفتيم:

زندگى بال و پرى دارد با وسعت عشق،

پرشى دارد اندازۀ مرگ

چه فرقى مى‌كرد؟ شايد حتى بهتر هم مى‌شد! در عالم مجردات همه­چيز را مى‌توان جابه­جا كرد.

همچنين است شباهت­‌هایى كه مى‌توان ميان شعر ”و پيامى در راه“ از سپهرى و شعر”كسى كه مثل هيچ­كسى نيست“ از فروغ ديد، با همۀ تفاوت‌­هایى كه اين دو شعر با هم دارند. در ضمن، اين­گونه بده­بستان‌­ها ميان همۀ شاعران هست و نه فقط سپهرى و فروغ، و چيز بدى هم نيست. حتى شاملو كه در حق سپهرى مى‌گويد ”بايد فرصتى پيدا كنم يك بار ديگر شعرهايش‏ را بخوانم . . . متأسفانه در حال حاضر تصوير گنگى از آنها در ذهن دارم“ و معتقد است آبش‏ با او به يك جو نمى‌رود، قطعاً به جاى خود، بى­آنكه بداند، از سپهرى تأثير گرفته است. مثلاً آيا بخش‌­هاى آغازين شعر زيباى ”در جدال با خاموشى“ از شاملو:

من بامدادم

شهروندى با اندام و هوشى متوسط.

نسبم با يك حلقه به آوارگان كابل مى‌پيوندد.

نام كوچكم عربى‏ست

نام قبيله‌‏اى‏ام تركى

كُنْيَتم پارسی.

نام قبيله‌‏اى‏ام شرمسار تاريخ است.[34]

شما را به ياد بخش‌­هاى آغازين شعر ”صداى پاى آب“ از سپهرى نمى‌اندازد؟ دقت كنيد:

اهل كاشانم.

روزگارم بد نيست.

تكه­نانى دارم، خرده­هوشى، سر سوزن ذوقی.

مادرى دارم، بهتر از برگ درخت.

دوستانى، بهتر از آب روان . . .

نسبم شايد برسد

به گياهى در هند، به سفالينه‏‌اى از خاك ”سيلك. “

نسبم شايد، به زنى فاحشه در شهر بخارا برسد.[35]

نكته‌‏اى كه دربارۀ تصاوير شعر سپهرى قابل ذكر است، از سویى تراكم تصوير در شعرش‏ است، به حدى كه به قول سيمين بهبهانى، ”تقريباً ديگر جز به زبان تصوير سخن نمى‌گويد،“[36] و از سوى ديگر ساختمان خاص اين تصاوير كه عمدتاً به شكل تشخيص (personification) و حس­آميزى (synaesthesia)­[37] است. شفيعى كدكنى مى‌گويد: ”در شعر سهراب سپهرى درصد عناصر انتزاعى به­طور چشمگيرى بالاست و همچنين در كارهاى فروغ و از همين جا نشئت كرد مسئلۀ شيوع حس­آميزى كه گاه زيباست مثل ’همۀ هستى من آيۀ تاريكى‏ست‘ و گاه غريب و فاقد مبانى جمال‏شناسيك: ’صندلى را بنه در ميان سخن­‌هاى سبز نجومى.­‘­“[38] و در جاى ديگر مى‌گويد كه شعر سپهرى، ”مى‌توان گفت نوعى شعر سبك هندى جديد است[39] كه مجازهاى زبانى بيشترين سهم را در ايجاد آن دارند . . . هرچه هست اهميت او در سبك اوست و در مركز سبك او مهم­ترين عامل بالا رفتن بسامدِ حس­آميزى است كه گاه موفق است و گاه ناموفق.­“[40]

من قبلاً هم يك بار در بحثى راجع به ”ساختمان تصاوير “ نوشته بودم كه يكى از اشكال عمدۀ تصويرسازى، به لحاظ رابطۀ دستورى كلمات و نه نوع تصوير، استفاده از انواع اضافه (اضافۀ تشبيهى و استعارى و غيره) است و نوشته بودم:

شاعرانى كه اين­گونه تصوير در شعرشان غلبه دارد، خانواده‌اى را تشكيل مى‌دهند كه برجسته‏ترين چهره‌هايشان فروغ و سپهرى هستند . . . دقتى در نمونه‌هاى تيپيك اين­گونه تصوير در شعر تنى چند از شاعران اين خانواده، هم شباهت در ساختمان تصوير را نشان مى‌دهد و هم تفاوت در حال و هوا و روحيه را. البته در همين­جا بايد گفت كه اين شاعران علي­رغم اين شباهت، همگى داراى زبان مستقل هستند و در ضمن اين شباهت در ساختمان تصاوير به معنى شباهت در فُرم شعر يا محتوايش‏ يا ديدگاه­‌هاى اين شاعران نيست.

ابتدا تصاوير فروغ، با رنگى از غربت و اندوه و اضطراب:

– آيۀ تاريك، لحظۀ مسدود، پيلۀ تنهایى، روح بيابان، لحظۀ لرزان، چراغ­‌هاى مشوّش‏، انجماد خاك، رياضت اندام­‌ها، عبادت عشق، گيسوى خوشبخت؛

– روزنۀ سرد عبوس‏، زندگى نقره‌اى آواز، جنگل سبز سيال، درياى مضطربِ خونسرد، كوه غريب فاتح، وهم سبز درختان، انزواى بى‏خطر پلك­ها، خانه‏‌هاى روشن شكاك، ميل دردناك بقا، بخارهاى گس‏ مسموم، چيز نيم­زندۀ مغشوش‏، ذرات گيج ماه؛

– حصارهاى قلعۀ خاموش‏ اعتماد، خطوط نازك دنباله­دار سُست، سايۀ نقاب غم‏انگيزِ زندگى، هجوم مخفى كابوس­هاى شوم، لذت تماس‏ عطرهاى پراكنده؛

و سپس‏ سپهرى، با آميزه‏اى از طبيعت و عرفان:

– آگاهى آب، قانون گياه، سايۀ دانایى، فوارۀ خواهش‏، حوض‏ موسيقى، تمشك لذت، پوست شبنم، ذهن اقاقى، سقف بهار، وزن سحر؛

– دايرۀ سبز سعادت، ميوۀ كال خدا، شهر خيالات سبك، هواى خنك استغنا، سَمتِ مرطوب حيات، سرنوشت تر آب، صدف سرد سكون، شيهۀ پاك حقيقت، موسيقى غمناك بلوغ، صداى نفس‏ باغچه؛

– شرقِ اندوهِ نهادِ بشرى، ضربان سحر چاه كبوترها، تپش‏ قلب شب آدينه، شناسایى راز گل سرخ، صداى متلاشى شدن شيشۀ شادى.[41]

تصاوير نقل­شده از فروغ همه از چند شعر مجموعۀ تولدى ديگر، و تصويرهاى نقل­شده از سپهرى همه از تنها يك شعر او، يعنى شعر بلند ”­صداى پاى آب،“ بودند.

براى يك اروپایى كه ترجمۀ اشعار سپهرى را به زبان­‌هاى فرنگى بخواند، البته اگر ترجمه‌اى امين باشد و نه تعديل­يافته براى هماهنگ شدن با سليقۀ فرنگى، غالباً اين سؤال ممکن است پيش‏ بيايد كه اولاً اين همه تصوير چه لزومى دارد و ثانياً اصلاً معناى اين تصاوير غريب چيست؟ مثلاً او خواهد پرسيد كه تعابيرى چون ”هوش‏ محزون نباتى“ يا ”ريشۀ زهد زمان“ چه معناى عميق يا حتى چه زيبایى ويژه‏‌اى دارند؟ به چنين كسى بايد گفت كه اين تعابير حتى در فارسى هم چندان معناى عميق يا زيبایى ويژه‌‏اى ندارند؛ چيزى كه هست، در اثر تكرار و به پيروى از مُد، ذهن خوانندۀ ايرانى به چنين تعابيرى به مرور عادت كرده است. در واقع نه به درك عمق و زيبایى آن‌ها، بلكه به اينكه برايشان عمق و زيبایى قائل باشد.

اگر سپهرى، چنان كه گفته شد، به حق در شمار چند شاعر برجستۀ معاصر ما قرار مى‌گيرد، نه به سبب اين­گونه افراط­كاري­ها و مثلاً زبان مستقلى است كه كسانى چون محمد حقوقى اين همه بر آن تأكيد مى‌كنند، بلكه بيشتر به علت تعدادى شعر محدود يا پاره‏‌هایى از برخى شعرهاست كه در آنها عنصر عاطفه و انديشه برجستگى يافته و كمتر توجه آگاهانه به تكنيك و تصنع و بازي­‌هاى لفظى داشته است.

براهنى مى‌گويد: ”سپهرى از روح آب مى‌گويد، اما ما در پشت سر يك شعر روح انسان را مى‌خواهيم و نه يك توصيف صرف را.­­“[42] اين سخن درستى است و سپهرى هم به واقع در آنجا موفق‏تر است كه ما مى‌توانيم در شعر با خود او ارتباط مستقيم‌ترى ايجاد كنيم، در آنجا كه انسانى كه سپهرى است خود را از پس‏ تصاوير شعر نشان مى‌دهد و اين انسان انسانى است به قول اخوان ”نجيب و محجوب“ و پس‏ دوست­داشتنى.

انسانى كه در شعر سپهرى است، به­ويژه در شعرهاى موفق‏ترش‏، انسانى است به سادگى و معصوميت يك كودك. از نظر زبانى هم در اين شعرها غالباً زبانى ساده و كودكانه به كار گرفته شده است و جالب آنکه وقتى دقت مى‌كنيم مى‌بينيم كه در شعر او نه فقط به كرّات از كودك و عوالم كودكانه سخن به ميان مى‌آيد، بلكه حتى ساختمان تصاوير هم، همان تصاويرى كه در وهلۀ اول گنگ و پيچيده به نظر مى‌آيند، در عين حال با عوالم كودكى بى­ارتباط نيست. پس‏ شايد بتوان گفت كه توجه زياد سپهرى به تصاويرى از اين­گونه نه گامى به پيش‏ كه گامى به پس‏ است، به سوى كودكى!

قبلاً اشاره شد كه رايج­ترين تصاوير سپهرى از گونۀ ”تشخيص“ و ”حس­آميزى“اند. از ميان اين دو، ”تشخيص“ (شخصيت دادن و زنده يا انسانى ديدن اشيا و امور كه در شعر كلاسيك ما هم رايج بوده است) شيوه‏اى است كه كودكان نيز بيشترين ارتباط را با آن دارند: در تخيل كودك، چنان كه در داستان­هاى كودكان هم مى‌بينيم، همۀ اشيا و عناصر طبيعت مى‌توانند جان بگيرند و به سخن آيند. بنابراين، ”سفر پيچك اين خانه به آن خانه،“ ”سفر ماه به حوض،“ ”جنگ خونين انار و دندان“ و ”قتل يك جغجغه روى تشك بعدازظهر،“ ”تشخيص“‏هایى هستند كه شكل­گيرى آنها در تخيل يك كودك نيز به راحتى قابل تصور است.

”حس­آميزى“ نيز، با همۀ غرابت و پيچيدگى ظاهرى‌اش‏، از دو جهت با عوالم كودكى مرتبط مى‌شود: يكى از جهت شباهتى كه به ذهن كودك دارد در مراحلى كه هنوز مقولات گوناگون برايش‏ كاملاً تفكيك شده نيستند و خواه به سبب نداشتن تسلط كافى بر واژگان و خواه به علت نشناختن مرزهاى مقولات، آن‌ها را با هم قاطى مى‌كند و مثلاً اگر از غذایى خوشش‏ نيايد، ممكن است بگويد كه آن غذا ”احمق“ است؛ ديگر از جهت تلاش‏ براى زنده كردن واژه‌‏ها، تلاش‏ براى تحقق ”رستاخيز كلمات،“ به قول شكلوفسكى، صورت­گراى روس،[43] از طريق زدودن غبار عادت و بار تحميل­شده به واژه‌ها از سوى فرهنگ و سنت و از اين راه تبديل كلمات دستمالى­شده و فرسوده و عادى به واژه‏‌هاى نو و شاداب و براقى كه مثل عيدى براى اولين­بار به كودكی داده شده‌‏اند.[44] پس‏ شايد از چنين موضعى است كه سپهرى مى‌گويد:

روح من در جهت تازۀ اشيا جارى است

روح من كم­سال است.[45]

يا

من نمى‌دانم

كه چرا مى‌گويند: اسب حيوان نجيبى است، كبوتر زيباست.

و چرا در قفس‏ هيچ­كسى كركس‏ نيست.

گل شبدر چه كم از لالۀ قرمز دارد.

چشم‌­ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.

واژه‌‏ها را بايد شست.

واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.[46]

يا

نام را بازستانيم از ابر،

از چنار، از پشه، از تابستان.[47]

آنچه براى خود من شخصاً در كار سپهرى جالب بوده است، همين نزديك شدن او به عوالم كودكى است و به­ويژه مواردى كه رد پایى از شازده كوچولو در كارش‏ ديده‌‏ام. در شعر بلند ”صداى پاى آب،“ حتى عنوان شعر مرا به ياد شازده كوچولو مى‌اندازد. به اين تكه از شازده كوچولو توجه كنيد تا ببينيد علاوه بر شباهت­‌هاى كلى از نظر نزديك شدن به عوالم كودكى، تا چه اندازه شباهت­‌هاى ديگر هم مى‌توان يافت: صداى آب (چرخ چاه)، استفاده از ”تشخيص“ (بيدار كردن چاه)، و به­ويژه از نظر ”زدودنِ غبارِ عادت“ و رستاخيز كلمات (كشف دوبارۀ مفهوم آب). صحنه‌‏اى است كه راوی داستان و شازده کوچولو در صحرا چاه آبى با چرخ و دلو و طناب يافته‌‏اند:

چرخ مانند بادنماى كهنه‌اى كه مدت­‌ها پس‏ از نشستن باد صدا كند ناليد.

شازده كوچولو گفت: مى‌شنوى؟ ما چاه را بيدار كرده‌ايم و او آواز مى‌خواند . . .

آهسته دلو را تا لبۀ چاه فرو دادم و آن را راست نگاه داشتم. صداى آوازِ چرخ در گوشم مانده بود، و در آن آب كه هنوز مى‌لرزيد عكس‏ لرزان خورشيد را مى‌ديدم.

شازده كوچولو گفت: من تشنۀ اين آبم، قدرى بده بنوشم . . .

فهميدم كه او در جستجوى چه بوده است!

دلو را تا به لبان او بالا بردم. او با چشمان بسته آب نوشيد. آبى بود به شيرينى عيد. آبى بود كه با هر چيز خوردنى فرق داشت. آبى بود كه از شبگردى در پرتو ستارگان، از آواز چرخ چاه و از تقلاى بازوان من تراويده بود. براى دل به خوبى هديه بود. آن وقت­‌ها كه من پسربچه بودم چراغ‌­هاى درخت نوئل و نغمۀ نماز نيم­شب و شيرينى لبخندها به همين شيوه به عيدى نوئل كه مى‌گرفتم جلوه مى‌بخشيدند.

شازده كوچولو گفت: آدم­‌هاى سيارۀ تو پنج هزار گل سرخ را در يك باغچه مى‌كارند . . . و گلى را كه مى‌خواهند در آن ميان پيدا نمى‌كنند . . .

در جواب گفتم: بلى، پيدا نمى‌كنند . . .

– و با اين وصف آنچه را كه ايشان مى‌جويند مى‌توان تنها در يك گل سرخ يا در كمى آب پيدا كرد . . .

در جواب گفتم: البتّه.

و شازده كوچولو باز گفت:

– ولى چشم­‌ها كورند. بايد با دل جستجو كرد.[48]

شازده كوچولو مى‌گويد ”چشم‌­ها كورند“ و سپهرى، چنان كه ديديم، مى‌گويد ”چشم­‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد. “ و باز در همين شعر چه بسا چيزها در تصاوير و در طرز نگاه هست كه مرا به ياد شازده كوچولو مى‌اندازد. سپهرى مى‌گويد:

شاعرى ديدم هنگام خطاب، به گل سوسن مى‌گفت: ”شما“­[49]

اين آيا همان شازده كوچولو نيست كه به گل سرخش‏ ”شما“ مى‌گويد؟ و باز مى‌خوانيم:

روح من گاهى از شوق، سرفه‌اش‏ مى‌گيرد.[50]

آيا به ياد سرفه‌هاى گل سرخ شازده كوچولو نمى‌افتيم؟ سپهرى مى‌گويد:

كار ما نيست شناسايى ”راز“ گل سرخ،

كار ما شايد اين است

كه در ”افسون“ گل سرخ شناور باشيم.[51]

و شازده كوچولو مى‌گويد:

هرگز نبايد به حرف گل­‌ها گوش‏ داد. فقط بايد نگاهشان كرد و بوييدشان. گل من سيارۀ مرا معطر مى‌كرد، اما من نمى‌دانستم چگونه از او لذت ببرم.­[52]

شعر سپهرى نيز گوشه‌اى از سيارۀ ما را معطّر كرده است. به حرف‌­هايش‏ گوش‏ ندهيم. هرگاه فراغتى داشتيم و فرصتى يافتيم، از دريچۀ شعر او به جهان بنگريم و از آن لذت ببريم!

پایان سخن

حال که پس از حدود سی سال به این سخنان خود باز می‌گردم، خرسندم که می‌بینم کمتر نیاز به بازنویسی و بازنگری دارند و برخی از نکته‌­ها-مانند ارتباط سپهری با عوالم کودکی و به­ویژه عوالم شازده کوچولو-همچنان تازگی دارند و از چشم دیگران پنهان مانده‌­اند. اما پس از گذشت این چند دهه، نکته‌­های دیگری را نیز می‌بینم که در آن زمان هنوز یا پیش نیامده بودند یا به این وضوح قابل تشخیص نبودند.

یک. این درست است که با انقلاب اسلامی، از سویی به سبب سرکوب و سانسور و از سوی دیگر با غلبۀ روحیۀ شکست-یادآور روحیۀ شکست در سال‌های پس از کودتای سال ۱۳۳۲-به دورانی از ”سیاست­گریزی“ و توجه به عرفان می‌رسیم که نتیجه‌­اش توجهی بی­سابقه به شعر سهراب سپهری است. این هم درست است که با تغییری در روحیۀ غالب در جامعه، همچنان که شاید هم­ا­کنون، پس از خیزش مردمی ”زن، زندگی، آزادی“ در سال ۱۴۰۱، ممکن است باز شاهد سیری معکوس در سلیقۀ عموم باشیم، اما توجه گسترده به شعر سپهری فقط در حد تأثیرگیری از روحیه و حالات و اندیشه­‌های او محدود نمانده است. برای نمونه، اگرچه گفته می‌شود-و به درستی هم-که در سینمای پس از انقلاب علت عمدۀ توجه ویژه به کودکان و قرار دادن آن‌ها در مرکز فیلم وجود سانسور و بسته بودن راه بر بسیاری موضوع‌­های دیگر بوده است، با این همه، پژوهشی دقیق قطعاً خواهد توانست این را هم نشان دهد که این کودک در سینمای فارسی، وقتی به فیلم‌­های کسی مانند کیارستمی نگاه می‌کنیم، کودکی از نوع سپهری است با گرته­ای از عرفان؛ بگذریم از اشارات کاملاً آشکار حتی در عنوان فیلم­‌هایی مانند خانۀ دوست کجاست؟

دو. ساختار نامنسجم شعرهای سپهری و اینکه به نظر می‌رسد در شعرش از طریق فتومونتاژ یا ”تکه­چسبانی “­کلاژهایی تصویری می‌سازد یا با کنار هم چیدن حرف­‌هایی گاه مستقل از هم، لقمه­­­لقمه، ساختاری همچون کلمات قصار فراهم می­کند و همینطور برویم تا نزدیکی­‌های کاریکلماتورهای پرویز شاپور. چنین ساختاری قطعاً در پا گرفتن و گسترش نوعی از ”شعر کوتاه“ یا ”شعرک“ در دهه‌­های اخیر تأثیر داشته است که بیشتر شبیه کلمات قصار است و در میان نسل جوان­تر با اشعار امثال حسین پناهی بسیار پُرطرفدار شده است. رسانه­‌های جدید و غلبۀ استفاده از شبکۀ ایکس (توئیتر)، اینستاگرام و تلگرام و غیره بهترین بستر برای رشد چنین گونه‌­ای از شعرک‌ها بوده و تأثیر شعری از نوع سپهری، که گاه به نظر می‌رسد از کنار هم چیدن تعدادی از شعرک‌­ها ساخته شده، با افزودن مایه­‌ای از عرفان و کلمات قصار-که شاید بتوان گفت نوع جدید و امروزی حرف­‌های خواجه عبدالله انصاری است-در چنین شعرهایی انکارنشدنی است؛ همین جا هم فراموش نکنیم ”شعرک­سرایی“های کیارستمی را یا تلاشی که کرد برای مثلاً تبدیل ابیات شعر حافظ به چنین شعرک‌هایی!

سه. جالب است که چنین تأثیری را حتی در شعر شاعرانی که در دوره­ای از منتقدان جدی سپهری بوده­اند نیز می‌بینیم. از سویی گرایش به ”شعرک­سرایی“ در کسانی مثل شفیعی کدکنی در دهه­‌های اخیر قابل توجه است و از سوی دیگر گرایشی که از سال­های شصت به بعد در رضا براهنی پیدا شد و بعد در محمد مختاری هم و دیگران به اینکه سطرهای شعری را، در عین حال که در یک سطر می‌نویسند و نه پلکانی، چند پاره بکنند. این شیوه را سپهری شروع کرده بود، و البته شعر او موزون بود، و کار او از نگاه شاعران شعر نیمایی مثل این بود که چند سطر کوتاه را در یک سطر بنویسد و به این ترتیب چند مکث یا فاصله در خواندن سطر ایجاد کند و حالا براهنی در شعری منثور و بی­وزن چنین می‌کرد. ابتکار سپهری در به کارگیری اوزان به این صورت و نیز دقت در اینکه در آنجا که از قافیه پرهیز می‌کرد، چه چیزی و چگونه هماهنگی‌هایی را سعی می‌کرد جایگزین قافیه کند، درخور پژوهشی جداگانه است.

چهار. توجه به این نکته نیز جالب است که برخلاف شاعرانی چون شاملو و اخوان که در شعرشان ”حرف‌هایی“ دارند، سپهری و تا حدی هم فروغ در شعرشان نوعی فضا و روحیه‌­ای خیلی خاص و متمایز و بصری دارند که در مورد سپهری از گونۀ نقاشی است و در ذهن خوانندگان و دوستدارانش نقش می‌بندد و وقتی شما به فرض عبارتی از یک شعر او را در یک فیلم نقل می‌کنید، این فقط یک عبارت نیست، بلکه کل یک فضا و روحیه همراه با آن می‌آید.

[1]­این مقاله، با اندکی افزوده، در وجه غالبش متن یک سخنرانى است که حدوداً سی سال قبل در ۲۳ اكتبر ۱۹۹۲ در فرانكفورت، در برنامۀ يادبودى كه كانون فرهنگى لاهوتى براى سهراب سپهرى گذاشته بود، تحت عنوان ”به حرف­‌هاى سپهرى گوش‏ نكنيم: جايگاه سپهرى در شعر امروز فارسى“ ايراد شد و شکل اولیۀ آن بعداً در تورنتو منتشر شد: سعید یوسف، ”به حرف­‌هاى سپهرى گوش‏ نكنيم: جايگاه سپهرى در شعر امروز فارسى، “سپيدار، شمارۀ ۵ و ۶ (آذرماه ۱۳۷۱)، ۹۸-۱۰۳. ترجمۀ شکل کوتاه­‌ شده‌ای از آن به زبان آلمانی نیز در فروردین ۱۳۷۵ در شمارۀ دوم گاهنامۀ ویژۀ شعر چاپ شد:

Poetry Periodical, 2 (1996), 62-60.

[2]­سهراب سپهری، هشت کتاب (اصفهان: گفتمان اندیشۀ معاصر، ۱۳۸۹)، ۱۸۶.

[3]سعید يوسف، نوعى از نقد بر نوعى از شعر (آلمان غربى: نويد، ۱۳۶۵)، ۱۴. در ضمن این فقط حرف من نیست. برای نمونه، داريوش‏ آشورى نيز مى‌گويد كه سهراب سپهرى در حجم سبز ”با خود و جهان در حالت آشتى است. در اين حالت آشتى با هستى و همۀ فرانمود‏هاى آن همه­چيز تنها از آن جهت كه ’هست ‘ خوب انگاشته مى‌شود و ’خوب‘ يعنى زيبا، و آنجا كه خوبى و زيبایى يكى مى‌شوند جنگ ’نيك و بد‘ از ميان برمى‌خيزد. “بنگرید به داریوش آشورى‏، ”سپهرى در سلوك شعر،“ مفيد، سال 3، شمارۀ ۶، (مهرماه ۱۳۶۶)، ۳۰.

[4]سپهری، هشت کتاب، ۱۸۲.

[5]سپهری، هشت کتاب، ۱۷۸.

[6]سپهری، هشت کتاب، ۱۷۸.

[7]چنين چيزى را قبلاً در يك سخنرانى دربارۀ شعر سعيد سلطانپور نيز گفته بودم در فرانكفورت و مقارن نهمين سالگرد اعدامش، و البته به دلیلی کاملاً متفاوت و از زاویه‌ای دیگر.

[8]نقل از احمد شاملو در ناصر حريرى، هنر و ادبيات امروز: گفت و شنودى با احمد شاملو، دكتر رضا براهنى (بابل: كتابسراى بابل، ۱۳۶۵)، ۴۸.

[9]مهدی اخوان ثالث، ”دربارۀ سهراب سپهرى [از نامه‌اى به منوچهر امين شهيدى، مقدمه‏‌اى بر ترجمۀ آلمانى كتاب صداى پاى آب چاپ اتريش]‏، “در مرتضى كاخى (گردآورنده)، باغ بى­برگى: يادنامۀ مهدى اخوان ثالث (تهران، نشر ناشران، ۱۳۷۰(،۷۲۶.

[10]سیروس شمیسا، راهنمای ادبیات معاصر (تهران: نشر میترا، ۱۳۸۸)، ۳۷۸.

[11]شفیعی کدکنی می‌گوید: ”شعر سپهری، شعر خانواده های مرفه و خاطرهای آسوده از غم نان و آب و هوای تازه برای تنفس است.“  به نقل از کریم فیضی، شفیعی کدکنی و هزاران سال انسان (تهران: انتشارات اطلاعات، ۱۳۸۸)، ۶۲۶.

[12]نقل از سیمین بهبهانی در ناصر حريرى، دربارۀ هنر و ادبيات ۶: گفت و شنودى با سيمين بهبهانى، حميد مصدق (بابل: كتابسراى بابل، ۱۳۶۸)، ۸۰.

[13]از موضعى نزديك به همين و با تأييد متحول بودن حالات آدمى است كه مرتضى كاخى، كه شعر سپهرى را ”اندكى لوكس‏، نابهنگام (anachronistic) و ’باغ تفرّج‘­“ مى‌بيند، مى‌گويد: ”وقتى حجم سبز را مى‌خوانم، هيچ شعر ديگرى را دوست نمى‌دارم. و به ’برتولد  برشت‘ دشنام مى‌دهم كه به چه اجازه‏اى براى ذوق و شوق ديگران تكليف تعيين كرده و خط و نشان كشيده. اما وقتى از آن حال باز آمدم و قضايا حالى‏ام شد، عهد مى‌كنم تا مدتى شعرهايش‏ را نخوانم. من آرزوى رسيدن روزى را مى‌كنم كه شعر شعر سپهرى باشد و بس‏ و به اشعار بنى­بشرى ديگر نياز نباشد. ولى كو؟“ مرتضى کاخی، روشن تر از خاموشى: برگزيدۀ شعر امروز ايران (تهران: آگاه، ۱۳۶۸)، ۶۰-۵۹.

[14]فروغ فرخزاد، ”گفت و شنود با سيروس‏ طاهباز و غلامحسين ساعدى (بهار ۱۳۴۳)، “در حرف­‌هايى با فروغ فرخزاد (تهران:  انتشارات دفترهاى زمانه، ۱۳۵۵(، ۳۶.

[15]محمدرضا شفيعى كدكنى، ادوار شعر فارسى (تهران: توس‏، ۱۳۵۹)، 12-5.

[16]­م. آزاد (محمود مشرف آزاد تهرانى) در ناصر حريرى، هنر و ادبيات امروز: گفت و شنودى با م. آزاد، داريوش‏ آشورى (بابل: كتابسراى بابل، ۱۳۶۷)، ۲۹ و 47-48.

[17]مهدى اخوان ثالث در ناصر حريرى، دربارۀ هنر و ادبيات: گفت و شنودى با مهدى اخوان ثالث، على موسوى گرمارودى (بابل: كتابسراى بابل، ۱۳۶۸(، ۶۱.

[18]محمدرضا شفيعى كدكنى، موسيقى شعر (چاپ 2؛ تهران: آگاه، ۱۳۶۸)، ۲۱.

[19]بهبهانی در ناصر حريرى، دربارۀ هنر و ادبيات، ۱۰۴.

[20]شفيعى كدكنى، موسيقى شعر، سی­و­نُه.

[21]محمد حقوقى، شعر و شاعران (تهران: نگاه، ۱۳۶۸)، ۴۴۱.

[22]­رضا براهنى، طلا در مس‏ (چاپ 3؛ تهران: كتاب زمان، ۱۳۵۸)، 523-530.

[23]فرخزاد، ”گفت و شنود با سيروس‏ طاهباز و غلامحسين ساعدى،“ 36.

[24]­م. آزاد در ناصر حريرى، هنر و ادبيات امروز، ۴۶.

[25]­م. آزاد در ناصر حريرى، هنر و ادبيات امروز، ۴5.

[26]نقل از رضا براهنی در ناصر حريرى: هنر و ادبيات امروز: گفت و شنودى با احمد شاملو، دكتر رضا براهنى (بابل: کتابسرای بابل، 1365)، ۱۲۸.

[27]اخوان ثالث، ”دربارۀ سهراب سپهرى،“ 7۳۰-۷۲۹.

[28]بهبهانی در ناصر حريرى، دربارۀ هنر و ادبيات، 104-105.

[29]بهبهانی در ناصر حريرى، دربارۀ هنر و ادبيات، ۷۰.

[30]حقوقى، شعر و شاعران، ۴4۳-۴۴۲.

[31]حقوقى، شعر و شاعران، عباراتی برچیده از ۴۵۰ و 452-453.

[32]­فروغ فرخزاد، تولدی دیگر (تهران: انتشارات نیل، ۱۳۴۲)، ۱۵۷.

[33]سپهری، هشت کتاب، 182-183.

[34]­احمد شاملو، مدایح بی­صله (تهران: زمانه، ۱۳۷۸)، ۴۶.

[35]سپهری، هشت کتاب، ۱۷۰ و ۱۷۲.

[36]بهبهانی در ناصر حريرى، دربارۀ هنر و ادبيات، ۸۰-۷۹.

[37]اين برابرنهاده‏‌ها (تشخيص و حس­آميزى) را نخست در آثار شفيعى كدكنى ديده‏ام.

[38]شفيعى كدكنى، ادوار شعر فارسى، ۸۳.

[39]دربارۀ ارتباط سپهرى و سبك هندى حتى كتاب­های مستقلى هم نوشته­اند، از جمله بنگرید به حسن حسينى، بيدل، سپهرى و سبك هندى (تهران: سروش‏، ۱۳۶۷)،  س‏. ى.

[40]شفيعى كدكنى، موسيقى شعر، ۲۱-۲۰.

[41]يوسف، نوعى از نقد بر نوعى از شعر، 113-112.

[42]براهنی در ناصر حريرى: هنر و ادبيات امروز، ۱۳۲.

[43]­”رستاخیز کلمات“ عنوان مقاله­ای از ویکتور شکلوفسکی (Viktor Shklovsky, 1893-1984) از پایه­گذاران مکتب فرمالیسم در روسیه است که در سال ۱۹۱۴ نوشته شده و از نخستین و مهم­ترین آثار این مکتب به شمار می­آید.

[44]­در نشریه­ای کم­انتشار در تبعید، نویسنده­ای که برای من آشنا نبود هوشيارانه به همین نکته توجه كرده بود، هرچند نه با اين تعابير و نه در ارتباطى با عوالم  كودكى. بنگرید به  ع. كيوان: ”سهراب سپهرى و غبارزدایى زبان،“ چكامه شمارۀ ۷-۶، (زمستان و بهار 1370-1371)، 26-33.

[45]سپهری، هشت کتاب، ۱۸۱.

[46]سپهری، هشت کتاب، ۱۸۴.

[47]سپهری، هشت کتاب، ۱۸۹.

[48]آنتوان دو سنت اگزوپرى، شازده كوچولو، ترجمۀ محمد قاضى (چاپ 9؛ تهران: اميركبير، ۱۳۵۷)، 97-98.

[49]سپهری، هشت کتاب، ۱۷۴.

[50]سپهری، هشت کتاب، ۱۸۱.

[51]سپهری، هشت کتاب، ۱۸۸.

[52]دو سنت اگزوپرى، شازده كوچولو، ۴۳.

چند نکته راجع به افول علم در جوامع اسلامی

رسول نفیسی <Rasool Nafisi < rasool.nafisi@gmail.com مدرس جامعه‌شناسی و فلسفه در دانشگاه‌های ویرجینیای شمالی است؛ 25 سال در دانشگاه استرایر تدریس کرده و هشت سال مدیر دپارتمان علوم انسانی آن دانشگاه بوده است. از ایشان مقالات متعددی در زمینۀ جامعه‌شناسی سیاسی ایران منتشر شده است. او ازجمله مؤلفان سه کتاب به زبان انگلیسی دربارهۀ فرهنگ و سیاست در ایران معاصر است. مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه او به زبان فارسی نیز به چاپ دوم رسیده است. نفیسی قبل از مهاجرت به امریکا در 1975، مدیر آموزش و پژوهش کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود.

معمای عقب‌ماندگی علمی و اجتماعی جوامع اسلامی از دیرباز زمینه‌ای برای بحث و تحقیقات تاریخی بوده است و محققان علل فرهنگی و اقتصادی و تاریخی متفاوتی را برای آن ذکر کرده‌اند که عمدۀ آن تأسیس مدارس نظامیه، سلطۀ نظام فکری ضد فلسفۀ یونانی امام محمد غزالی، حملۀ مغول و نهایتاً تفوق تفکر مذهبی-عرفانی بر تفکر منطقی-علمی است. محققان چندی به بررسی این عوامل و نقش آنها پرداخته و گاه عوامل جدیدی نیز بر آنها اضافه کرده‌اند. غرض از این مقاله نه افزودن بر بدنۀ عظیم دانش و تحقیقات موجود، بلکه بررسی انتقادی بعضی از مفروضات در این زمینه است. بر این اساس، سعی می‌کنم با توسل به جامعه‌شناسی علم به روند علم‌ورزی در جهان اسلام و چند فرضیۀ اصلی در این زمینه بپردازم.

نخستین سؤال پرسش از مفهوم ”عقب‌ماندگی“ علمی خواهد بود. احساس عقب‌ماندگی نخست از طرف متفکران اسلامی قرن نوزدهم مثل سیدجمال‌الدین افغانی و محمد عبده مطرح شد که در جست‌وجوی ”راه حل‌های اسلامی“ در برابر جهان مدرن برآمده بودند. آنان البته علم خود را هم‌سنگ دانش جهان غرب می‌پنداشتند، اگر نه بهتر و برتر. سؤال آنها البته به توفیق ”مادی“ غرب مرتبط بود. آنان در جستجوی راه‌هایی بودند که بدون تغییر پیش‌فرض‌های خود دانش غربی را به مبازره بگیرند که نهایت آن صورت‌بندی بنیادگذاران اخوان‌المسلمین و به‌خصوص سید قطب بود که استفاده از علم و تکنولوژی غربی را بدون جذب سایر ملحقات فرهنگی آن تجویز می‌‌کرد.[1] به نظر او، علم غربی بایستی در بستر جامعۀ اسلامی ایدئال او به کار برده شود، چون در غرب ”جاهلیه“ مسلط است و علم و تکنوژی هم سرانجام غرب منحرف را نابود خواهد کرد.

حتی امروز هم متفکران سنتی مسلمان خودرا ”عقب‌مانده“ فرض نمی‌کنند. برای بسیاری از آنها، ”علم“ چیزی جز ”علوم اسلامی“ نیست که در آن هم تبحر دارند. البته ”فراگرفتن“-و نه ایجاد-علومی مثل پزشکی و غیره برای بهبود وضع مسلمین لازم است، ولی علوم اصلی همان علوم اسلامی است که قرن‌ها در حوزه‌‌ها تدریس می‌شده است. آیت‌الله مطهری، متفکر اسلامی معاصر، ”علوم اسلامی“ را چنین تعریف می‌کند:

  1. علومی که موضوع و مسائل علوم اصول یا فروع اسلام است؛ مثل قرآن، سنت، علم تفسیر، علم حدیث، کلام نقلی، علم فقه، علم اخلاق نقلی.
  2. علوم مقدمه که مقدمۀ علوم فوق‌الذکر است؛ مثل ادبیات عرب و صرف و نحو و لغت و معانی و بیان و بدیع و کلام عقلی و اخلاق عقلی و حکمت الهی و منطق و اصول فقه و رجال و درایه.

البته او اضافه می‌کند که علومی هم هستند که آموختن آنها جزو واجبات است، ولی جزو علوم اسلامی نیستند، مثل علم پزشکی، یا علومی که خود در حوزه‌های فرهنگی اسلامی رشد یافته و گاه حتی زمانی ممنوع هم بوده‌اند، مثل علم نجوم.[2]

در تفکر مطهری، که از متفکران محل رجوع معاصر است، هیچ‌گونه حس عقب‌ماندگی وجود ندارد. با این همه، محققانی هستند که از این درجه هم فراتر رفته‌اند. مثلاً از دیدگاه سیدحسین نصر، علوم اسلامی نه فقط عقب‌افتاده نیستند، بلکه تا زمانی که این علوم مسلط بودند، بشر با مشکلات عدیدۀ امروزی روبه‌رو نبود. از نظر نصر، علوم جدید بعد از انقلاب صنعتی با جدا کردن علم از دین و معنویت راه انحرافی پیموده‌اند و به بحران‌های امروز دامن زده‌اند.[3]

با توجه به این مقدمه، اصل اولیۀ تغییر و ترقی علمی که احساس نیاز به تغییر باشد در این فرهنگ محسوس نیست. گسترش و توسعۀ علوم ضوابط و مختصاتی دارد که اهم آن احساس نیاز به آن است و نیز پذیرفتن این که ”پارادایم“ مسلط علمی جوابگو نیست. توماس کوهن، نظریه‌پرداز بنام تاریخ علم، استدلال می‌کند که رشد و توسعۀ علم از چند مرحله می‌گذرد که مرحله اول آن زمانی است که در سیستم یا پارادایم موجود نقصانی محسوس افتد، در آن حد که سردمداران و مدعیان علم خود به کمبودهای پارادیم خود قائل شده و پارادایم رقیب را اندک‌اندک بپذیرند.[4] بر اساس این نظریه، می‌توان گفت که نیاز به تغییر زمانی در مجامع علمی گسترش پیدا می‌کند که نیروهای مسلط بر پارادایم موجود تدریجاً به به بی‌کفایتی پارادایم موجود پی ببرند و منافع خود را در گذار به پارادایم جدید جست‌وجو کنند.

می‌‌توان مدعی شد که در قرون اخیر، نیاز به تولید علم جدید کلاً در جوامع اسلامی امروزی به لحاظ سیطره علوم غربی و نیز سهولت دستیابی به تکنولوژی از طریق خریداری آن رنگ باخته است. ولی در گذشته، در یک دورۀ 500 ساله که از قرن هشتم میلادی آغاز شده است، گسترش علوم اثباتی و حتی اکتشافات و اختراعاتی در زمینه‌های گوناگون پدید آمده است که به نظر شماری از محققان یکی از دو پایۀ انقلاب علمی اروپا به حساب می‌آید؛ پایۀ دیگر آن اختراعات مردم چین بوده است. به همین لحاظ، لااقل 200 سال اولیه، یعنی قرون نهم و دهم میلادی، را دوران طلایی اسلام نامیده‌اند. سؤال محققانی چون جوزف نیدهام این است که چگونه است که چین یا جوامع اسلامی با آن همه پیشرفت اولیه موفق به ایجاد انقلاب علمی نشدند و اروپا که وامدار آن تمدن‌ها بود خود پیشاهنگ علم و صنعت شد.[5]

اصولاً توضیح علل پیشرفت یا عدم پیشرفت جوامع، به‌خصوص در سده‌های گذشته، فارغ از حدس و گمانه‌‌زنی و تفاسیر ایدئولوژیک نیست. تسری دادن وضعیت حال به گذشته و شمول مکانیسم‌های جوامع امروزی به جوامع دیروزی از اشتباهات رایج و تا حدی اجتناب‌ناپذیر است و حتی تفاسیر هرمنوتیک از این نقصان کاملاً بری نیستند. تعیین ده‌ها و صدها متغیری که منجر به ایجاد پدیده‌ای خاص در زمانی خاص شده‌اند در حد ناممکن است. بدتر از این، تقلیل عوامل به یک یا دو عامل یا جست‌وجوی ”جوهر“ یک پدیده خاص است که بیشترین لطمات را به تحقیقات تاریخی وارد می‌کند. در این مورد خاص، یعنی عقب‌ماندگی یا به روایتی افول علمی جوامع مسلمان، نیز کوشش‌ها بیشتر بر دو عامل تاریخی و ایدئولوژیک متمرکز بوده است. از لحاظ تاریخی، عمدتاً ایلغار مغول را باعث ویرانی جامعۀ علمی و افول علم در جوامع اسلامی می‌دانند و از لحاظ ایدئولوژیک هم سلطۀ نظامیه‌ها و طرز تفکر متصلب منادیان شریعت-مثل ابوحامد محمد غزالی-و سیطرۀ شریعت بی‌انعطاف او را عامل دانسته‌اند. تصلب اسلام در در قالب چهار مذهب ”رسمی“ نیز کمکی به تفکر انتقادی، که لازمۀ تفکر علمی است، نمی‌کند.

بی‌شک این عوامل در افول فکر علمی مستدل و انتقادی مؤثر بوده‌اند، ولی از منظری حتی می‌توان تهافت الفلاسفه غزالی را از نخستین کوشش‌های فکری مسلمین در تفکر انتقادی دانست، هرچند که لبۀ حملۀ آن متوجه فلسفۀ استدلالی یونان‌بنیان و دفاع از شریعت و عرفان بود. از این گذشته، اتکای غزالی به قدرت کتاب او را از حوزۀ تفکر انتقادی خارج می‌کند. تز حملۀ مغول نیز خالی از خلل نیست. می‌دانیم که مثلاً رصدخانۀ مراغه درست یک سال بعد از حملۀ مغول و به دستور هلاکو تأسیس شد و دانشمند بزرگی چون خواجه نصیر طوسی همان سال‌ها و در همان‌جا تحقیقات علمی خود را صورت می‌‌داد. این تأاسیسات علمی حتی تا قرن پانزدهم تداوم داشتند که معروف‌ترین آنها ایجاد رصدخانۀ سمرقند در سال 1420م به دستور الغ‌بیگ است. بنابراین، تز حملۀ مغول نیز تا حدی ضعیف می‌شود. با این همه، شاید بتوان به ضوابطی دیگر در امر زوال علم‌ورزی در قلمرو مسلمانان اشاره کرد.

نخستین ضابطه، ابهام در مفهوم علم است که تا امروز هم ادامه دارد. اگر جوامعی روایات اسطوره‌ای را به منزلۀ علم بپذیرند، مشکل بتوان علم مبتنی بر تجربه و استدلال منطقی و سنجش ریاضی را جایگزین آن کرد. علم جدید بر اساس شک فلسفی بنیاد شده است و در جامعه‌ای که متولیان دین سکان ایدئولوژی و قدرت را در دست دارند و شکاکیت را رفض دین می‌دانند، ظهور پارادیم جدید با مشکل اساسی روبه‌رو می‌شود. البته در جهان مسیحی غربی هم پارادیم علم تجربی آسان جا نیفتاد. سرنوشت تیکو براهه یا استغفار گالیله جلو چشمان ماست. ولی جهان مسیحی نهایتاً علم تجربی و اثباتی را پذیرفت. پذیرش علم تجربی نه چندان به سبب ذات دیانت مسیحی، بلکه بیشتر متأثر از تغییر روابط و مکانیسم‌های قدرت در جوامع مسیحی اروپایی بود.

دومین مسئله، نوع علم و نوع استفاده از آن و نوع حامیان علم است. در قرون طلایی اسلام، تحقیقات علمی عمدتاً در زمینۀ نجوم و ستاره‌شناسی بودند. رتبۀ بعدی در تحقیقات به علم کیمیا (شیمی) تعلق می‌گیرد. علم پزشکی و جغرافیا نیز مورد توجه بودند. دانشمند بزرگ خوارزم، محمدبن موسی خوارزمی (185-233ق/780-850م) با تألیف الجبر و المقابله در جبر و مثلثات، با تألیف صورت‌الارض در جغرافیا و با تألیف کتاب اسطرلاب در نجوم تبحر خود را نشان داده است و در کتاب حساب العدد الهندی به معرفی سیستم اعداد هندی پرداخت که نهایتاً سیستم اعداد رومی را باژگون کرد و موجب رشد محاسبات ریاضی-هندسی در اروپا شد. نفوذ او در اروپا حتی ازطریق اصطلاحاتی چون الگوریتم که لاتینی‌شدۀ الخوارزمی است آشکار است. ولی باید توجه کرد که مأموریت اصلی او ایجاد محاسباتی برای تقسیم ارث بر اساس قوانین اسلام بود، نه تولید علم. سایر دانشمندان هم سرنوشت‌های مشابهی داشتند.

شیخ‌الرئیس ابوعلی سینا (370-428ق/980-1037م)، فیلسوف و واضع کتاب طبی القانون فی الطب که تا سال1600 در اروپا کتاب درسی اطبا بود، طبیب دربار امیر نوح سامانی بود. با زوال سامانیان، او در‌به‌در شد و در شهرهای همدان و اصفهان و نظیر آن آواره بود و طبیعتاً وضعیت لازم برای ایجاد علم-که نخستین آن اسکان و ثبات محل کار و تحقیق است -از دست رفت. جابر بن حیان طوسی یا کوفی کیمیاگر بود و ابن‌ندیم در الفهرست حداقل از 182 کتاب او در کیمیاگری نام برده است.[6] خواجه نصیرالدین طوسی (597-672ق/1202-1274م) ریاضی‌دان و منجم و در خدمت اسماعیلیان بود و با زوال آنان به دست مغولان و آوارگی حاصل از آن به خدمت هلاکوی مغول درآمد و منجم مغولان شد. در کل زمامداران به علومی توجه می‌کردند که زمینۀ کاربردی داشت و اینکه دانشمندی چون خوارزمی به سطوح بالای تفکر انتزاعی برسد، ضرورتاً خواست جامعه و مشخصاً کارفرمایان او نبود و برای آن پاداشی نمی‌گرفت. طبابت و منجمی، آن هم در محدودۀ علائق امرا و سلاطین، پذیرفته می‌شد. فلسفه نیز وضعیت مشابهی داشت که باید به آن در مقامی دیگر پرداخت.

با توجه به این وضعیت می‌توان تصور کرد علومی که امرا و سلاطین از آنها حمایت می‌کردند، علومی بود که خاصیتی فوری از آنها انتظار می‌رفت. نجوم به‌خصوص مورد توجه دربار بود، چون امرا و خلفا و سلاطین در جهان پرآشوب و بی‌قانون زمان نگران وضعیت خود بودند و امید به منجم می‌بستند که ساعات سعد و نحس را محاسبه کند. مغولان شمنی به‌خصوص به وضعیت ستاره‌های خود علاقه‌مند بودند و سبب ایجاد و گسترش زیج‌های مراغه وسمرقند و امثال آن نتیجۀ همین تصور بود. به دیگر سخن، خرافه پشتوانه علم بود. عالم نه محقق، بلکه نوعی جادوگر به حساب می‌آمد و اگر محاسباتش درست درنمی‌آمد، عاقبت سختی در انتظار او بود. داستان مجازات محمد زکریای رازی به دست منصور نوح سامانی که ابن‌خلکان از آن یاد کرده است،[7] هرچند که در صحت آن تردید شده است، ولی به نوعی نشان‌دهندۀ رابطۀ قدرت سیاسی با دانشمندان است. رازی عمدتاً به عنوان کیمیاگر شهرت داشت تا ریاضی‌دانی بزرگ یا طبیبی سترگ. ابن‌ندیم در الفهرست ده‌ها کتاب از رازی را در کیمیا ذکر کرده است.[8]

برای تحقیق در انگیزه‌های خلفا و سلاطین مسلمان، علاوه بر نیاز به پزشک متبحر و منجم پیشگو و کیمیاگر، باید عامل رؤیا را هم اضافه کرد. ابن‌ندیم دربارۀ انگیزه مأمون به تشویق علم و علما که نهایتاً دوران طلایی علم را باعث شد به رؤیایی از مأمون خلیفه اشاره می‌کند. او در ”ذکر اسباب زیاد شدن کتاب‌های فلسفه و سایر علوم باستانی“ می‌نویسد که مأمون شبی ارسطو را به خواب می‌بیند و از او معنای ”زیبایی“ را می‌پرسد. ارسطو جواب می‌دهد که هرچه عقل زیبا تشخیص دهد زیباست. او مرتبۀ عقل را از ایمان و نیز از عقیدۀ عامه برتر می‌شمارد. از آن پس، مأمون به فلسفه علاقه‌مند می‌شود و دستور ترجمۀ کتاب‌های رومیان را صادر می‌کند.[9] این فرصت‌های گرانبها البته در سایۀ خلفا و سلاطینی به دست می‌آید که بر سرزمین‌های مفتوحۀ گسترده‌ای حکم می‌راندند و راه‌های تجاری شرق و غرب را که لاجرم از مدیترانه می‌گذشت نیز در اختیار داشتند و انباشت مال و کالا و رونق تجارت زندگی و معاش قشر دانشمند و محقق را تأمین می‌کرد. بغداد، قرطبه، بخارا و قاهره هم مراکز عمدۀ تجارت بودند و هم مراکز عمدۀ علم. شهرهای تجاری عمده و مراکز قدرت سیاسی بستر رشد علمی در این سده‌ها بودند. دانشمندان در حوزه‌هایی که پسند ارباب قدرت بود فعال بودند، چون جامعۀ مدنی که بتواند زندگی و تحقیق دانشمندان را تأمین کند هنوز پدید نیامده بود. اقتدار سیاسی-تجاری-مذهبیِ در‌هم‌تنیده فقط حامی دانشمندان، فلاسفه و شعرا بود. فلسفه نیز در چنبر همان خواست‌های مذهبی-سیاسی زمان در حرکت بود و در نتیجه نمی‌توانست افق‌های جدیدی در مقابل علم بگستراند. نبود اصناف حامی علم استدلالی و اثباتی و معطوف به صنعت باعث شد که با زوال این خاندان یا آن خاندان ”نخبگان“ هم دربه‌در شوند. اصناف استقلالی نداشتند و حتی کاربرد مذهبی و مناسکی داشتند.[10] آبشخور علم بالنده و پویا طبقۀ متوسط و جامعۀ مدنی است، وگرنه لطف شاهان دیرپا نیست. پس رشد علوم در کشورهای اسلامی به یک معنا رشدی نابه‌هنگام بود و مصرف‌کنندگان اصلی آن، یعنی طبقۀ متوسط شهری و کلاً جامعۀ مدنی، هنوز در نطفه بودند.

اگر مختصر امکانی برای رشد جامعۀ مدنی موجود بود، آن نیز در اثر فروپاشی خلافت، و در ایران به‌خصوص با نابودی دولت مقتدر مرکزی و تسلط ایلات و عشایر و رشد ملوک‌الطوایف، تضعیف شد. ولی ضربۀ نهایی را نه ایلغار مغول و نه خشک‌اندیشی متشرعین وارد آورد. عاملی که باعث از رونق افتادن شهرهای اسلامی شد و در نتیجه گسترش و پیشرفت علم و فلسفه را محدود کرد، عمدتاً از دست رفتن تجارت راه دور بود. دریای مدیترانه، که سده‌ها دریاچۀ داخلی ممالک اسلامی به حساب می‌آمد، از زمان نابودی خلافت عباسی به دست مغولان در قرن سیزدهم، از انحصار مسلمانان خارج شده و به اروپایی‌ها امکان تجارت دوردست را داد. کشف قارۀ امریکا و اکتشاف راه‌های تجاری دریایی از طریق اقیانوس اطلس و اقیانوس آرام در قرن شانزدهم نیز به مهجور ماندن راه‌های تجاری دریایی شرقی انجامید که از سرزمین‌های اسلامی می‌گذشتند. تجارت ادویه و منسوجات و شکر و چای و قهوه از شرق تحت‌الشعاع رواج تجارت برده، پنبه، طلا و نقره از امریکا قرار گرفت. نقصان در تجارت و درآمد دولت‌های اسلامی امکان حضور جامعۀ محققان و دانشمندان را تقلیل داد، چون استطاعت ایجاد مدرسه و مسجد و کتابخانه و بالاتر از آن، نگهداشت و حمایت از یک جمعیت غیرمولد مدرسی از دست رفت.

متقابلاً، تجارت دوردست و انباشت سرمایه در اروپا بستر مناسب برای ارباب علم و حرفه را پدید آورد. اروپا در قرن شانزدهم اصلاحات دینی را تجربه کرده بود که کسب‌وکار و تجارت را تأیید می کرد. شهرهای آزاد، که ریشه در دوران امپراتوری روم داشتند، مردمان آزاده پرورش می‌دادند. قدرت اصناف چندان بود که شاهان برای جنگ از آنها تقاضای قرضه می‌کردند. خانواده‌های تجاری بسیار قدرتمندی در اروپا پا گرفتند که رقیب قدرت سیاسی به حساب می‌آمدند.[11] دانشمندان و صاحبان حِرَف در کنف حمایت اصناف و خانواده‌های قدرتمند و قدرت سیاسی رشد می‌کردند. از آن مهم‌تر اینکه دانشمندان دیگر به علم به شکل ارسطویی و انتزاعی آن برخورد نمی‌کردند، بلکه مثل اعضای حرفه‌های دیگر به علم مانند وسیله‌ای برای کسب درآمد نگاه می‌کردند. هنگامی که گالیله نتوانست حق اختراع خود را به شاه فرانسه بفروشد، به خانوادۀ قدرتمند تجاری رم، مدیچی، فروخت.[12]

در جوامع اسلامی، نگاه انتزاعی به علم هیچ‌گاه تعدیل نشد. حتی اختراعات هم در همان محدودۀ بیشتر غیرانتفاعی باقی ماند. اصطرلاب نمونۀ خوبی است. این وسیلۀ فوق‌العاده دقیق که در سال 850 اختراع شده بود موقعیت و مکان ستارگان را به دقت تعیین می‌کرد، ولی منجمین مسلمان در عمل بیشتر آن را برای تعیین سعد و نحس اختران به کار می‌بردند. با رسیدن این وسیله به اروپا، اصطرلاب در امر کشتیرانی به کار گرفته شد و به گسترش آن صنعت کمک کرد.[13] نمونۀ دیگری از این نگاه انتفاعی به علم در ساخت و استفاده از ساعت دیده می‌شود. اولین ساعتی که با قوۀ فشار آب کار می‌کرد در چین اختراع شد. این ساعت، که بر فراز برجی هفت متری تعبیه شده بود، پس از اندک‌مدتی به دست مهاجمان مغول نابود شد. ولی اروپایی‌ها که ایدۀ ساعت را از چین یا کره گرفته بودند، بلافاصله از آن استفادۀ مدنی-تجاری کردند.[14] ساعت که بدواً برای تعیین ساعات ورود کشتی‌ها و اوقات نیایش در کلیسا به کار گرفته می‌شد، نهایتاً با تقسیم روز به ساعات و دقایق رفته‌رفته به عاملی تعیین‌کننده در اندازه‌گیری تبدیل شد. این دقت در زمان‌سنجی روال زندگی روزمرۀ منضبط و سامان‌یافته را بر مفهوم زمان تحمیل کرد. رشد صنعت و جامعۀ مدنی دین سنگینی به کاربرد ساعت در قطعه‌قطعه کردن مفهوم زمان دارد. ”زمان“ دوران کشاورزی که بر اساس فصول بود به ”اوقات“ صنعتی مبتنی بر ساعت و دقیقه متحول شد.

نهایت اینکه نمی توان یک یا دو عامل خاص را باعث افول علمی در کشورهای اسلامی دانست. یک یا دو عامل مقصر نیستند، بلکه همۀ تاریخ درگیر است. دین و عرفان بی‌شک عوامل بازدارندۀ موثری بوده‌اند، ولی دین مسیح در کشورهای مسیحی که ذاتاً روحانی و رهبانی است عامل بازدارنده‌تری می‌توانست بود. به آتش سوزاندن جوردانو برونو و اجبار گالیلئو گالیله به توبه نمونه‌هایی از کج‌رفتاری کلیسا با ارباب دانشی بود که یافته‌ها و استدلالات و آرای آنان با کلیسا تضارب داشت. در واقع، دین اسلام می‌‌بایست بستر بهتری برای رشد علم کاربردی و توسعۀ جامعۀ تجاری می‌بود. دین اسلام در اصل دینی است عرفی و تاجرمسلک که مسلمین با الله از در معامله وارد می‌شوند. آیۀ ”فمن یعمل مثقال ذرهٍ شرً یره و من یعمل مثقال ذرهٍ خیرً یره“ (زلزال، 8) نمونه‌ای است از همین ارتباط معاملاتی الله و انسان است. شهدا و مال‌باختگان در راه اسلام نیز معادل و حتی بیشتر از آنچه انفاق کرده‌اند در روز جزا دریافت می‌کنند. دین اسلام از مراتب رهبانیت به دور است؛ حدیث نبوی ”لارهبانیه فی الاسلام“ خود مکفی به مقصود است. پس عامل آموزه‌های دینی چندان نقش مستقیمی در امر انسداد علم بازی نمی‌کند. از طرف دیگر، اصولاً مفهوم علم در سده‌های اسلامی غالباً به معنای علم قرآنی و تسلط بر حدیث و روایات و تفسیراست. مشکل همین نوع برداشت از مفهوم علم است.

جورج سالیبا معتقد است که در جامعۀ اسلامی علم هیچ‌گاه نمی‌توانست برای راه کسب‌و‌کار باشد، چون در انحصار تولیدکننده‌اش نبود. مسلمین موظف بودند که علم خود را در اختیار سایر برادران مسلمان خود قرار دهند. سالیبا برای اثبات نظر خود فقط به یک حدیث نبوی مهجور اشاره می‌کند و ریشه‌یابی‌اش به نظر قدری اغراق‌آمیز می‌آید.[15] می‌توانیم به عوامل بازدارندهۀ دیگری اشاره کنیم که بسی فراتر از این مفهوم است. به همان اندازه که غرب از علم و به‌خصوص صنعت استقبال کرد، جامعۀ مسلمان آن را پس زد که مهم‌ترین آن ماشین چاپ بود. صنعت چاپ هم مثل صنعت کاغذسازی و باروت‌سازی و ساخت قطب‌نما عمدتاً از چین آغاز شد، ولی این طبقۀ متوسط جهان غربی-مسیحی بود که آن صنایع را به اوج رساند و از آن استفادۀ تجاری کرد و جهان را دگرگون ساخت. ماشین چاپ گوتنبرگی با استفاده از صفحۀ متحرک و از طریق چاپ انبوه کتب و نشریات به عامل مهم‌ترین انقلاب فکری در جهان تبدیل شد. جنبش لوتری-کالوینی در قرن شانزدهم و اصلاحات دینی در کلیسا با سود جستن از صنعت چاپ ممکن شد و نشر آرای مارتین لوتر و ترجمۀ او از انجیل کلیسای مسیحیت را برای ابد دو شقه کرد. جهان غرب پس از جنبش اصلاح دینی کلیسا آمادۀ پذیرش افکار نو و علم جدید بود. بر اساس دسترسی به کتاب، نظم نوینی پدید آمد که اساس آن خودمختاری فرد بود. شهروندان می‌توانستند از طریق کتب چاپی و بدون نیاز به کلیسا یا نخبگان به اسرار علوم و نیز دین دست یابند.

در جهان اسلام اما سرنوشت صنعت چاپ به گونۀ دیگری رقم خورد. اختراع یا تکمیل دستگاه چاپ در سال 1450 به دست یوهانس گوتنبرگ جهان غرب را یکسره تغییر داد. پس از رسیدن خبر این اختراع به جهان اسلام، مفتیان و ملاهای امپراتوری عثمانی که ام‌‌القرای جوامع اسلامی به حساب می‌آمد نه فقط استقبالی از این اختراع نکردند، بلکه عَلَم مخالفت با آن را برافراشتند. آنان با خبر احتمال رسیدن ماشین چاپ به استانبول، قلم و دوات و کاغذ را-که مظهر علم می‌دانستند-در تابوت گذاشتند و به حالت سوگواری بر مر گ علم در شهر حرکت کردند. به گمان برنارد لوئیس، این مقاومت 300 تا 400 سال رسیدن ملل اسلامی به قافلۀ تمدن را عقب انداخت.[16] در تحلیل این رویکرد جامعۀ اسلامی می‌توان اسلام را مقصر شناخت، ولی مقصر اصلی ملاهای مسلمان بودند که نگران از دست دادن موقعیت خود در کسوت کاتبان قرآن و انحصارگران علم اسلامی بودند. در واقع، با کاربرد تعبیر توماس کوهن دربارۀ پارادیم‌ها، باید گفت که ملاهای تحت حمایت دولت عثمانی که دچار هراس وجودی شده بودند به هیچ‌وجه قصد پذیرفتن اختراع و علم جدید را نداشتند. پارادیم کهن به شدت در مقابل پارادیم نو مقاومت می‌کرد و به همین لحاظ، علم و صنعت نوین فرصتی برای گسترش نیافت. بنابراین، ضرورتاً دین نبود که با مکانیسم‌های خود مستقیماً در برابر گسترش صنعت و پیشرفت علمی ایستادگی می کرد، بلکه قشر قدرتمند ملاهای امپراتوری و سایر جوامع مسلمان بودند که جلوی ورود ماشین چاپ و نشر افکار را سد می‌کردند.

با این همه، می‌توان به بعضی از باورداشت‌های دینی هم به منزلۀ عوامل مستقیم مقاومت در برابر نوآوری و ترقی علم و صنعت استناد کرد. ملاهای عثمانی و مصر و ایران هیچ‌کدام به چاپ قرآن با ماشین چاپ رضایت نمی‌دادند. بهانۀ این مخالفت نجس بودن ماشین چاپ بود که نه فقط ساخت دست فرنگیان کافر بود، بلکه گفته می‌شد که در این ماشین‌ها تسمه‌هایی از چرم خوک تعبیه شده است که باعث وهن کتاب و نجسی آن می‌شود. در حالی که انجیل گوتنبرگ هم‌زمان با اختراع ماشین چاپ در سال 1455 منتشر شد، اولین چاپخانۀ استانبول متعلق به ابراهیم متفرقه، یک مسیحی که پیش از آن برده بود، در سال 1727 اولین کتاب را چاپ کرد. سال‌ها طول کشید تا اجازۀ چاپ قرآن صادر شد. می‌توان به ده‌ها عامل دیگر هم در فقه اشاره کرد. احتراز از ”بدعت“ خود عامل مهمی بود. عدم اجازۀ اقامت مسلمین در سرزمین‌های کفر، مجاز نبودن معاشرت با کفار، رویکرد جهادی نسبت به جهان، نگاه صرف ابزاری به علم وصنعت در قرون حاضر و آنها را غربی و غیراسلامی دانستن و عدم توجه به ایجاد بستر فلسفی-اجتماعی برای علمی و صنعتی شدن، عدم علاقه به تولید علم و اکتفا کردن به مصرف تکنولوژی محصول علم و نهایتاً نگاه بازگشتی به جهان و ارج و قرب دادن به هر آنچه در گذشته بوده و نفی حال را می‌توان در ایجاد افول علم در جهان اسلام مؤثر دانست. این زمینۀ تاریخی-اجتماعی که در غرب مسیحی ایجاد شد و ناشی از وجود شهرهای آزاد، اصناف قوی، مقابلۀ اشراف و اصناف در برابر حکومت مطلقه و کلیسای مطلق‌العنان بود که امکان بروز اصلاح دینی و بالیدن علوم اثباتی را ممکن کرد. علم در بستر جامعهۀ مدنی قدرتمند و در جامعه‌ای می‌بالد که شک فلسفی را مجاز می شمرد و اثبات تجربی احکام و عقاید را لازم می‌داند. در جهان اسلام، کلیت این عوامل موجود نبود و به جای نظر موشکافانۀ فلسفی به علل عقب‌ماندگی خود، نهایتاً در جا زدن علمی و صنعتی را منحصراً حاصل سوء نیت مسیحیان و استعمار غرب دانستند. مخالفت با غرب البته مانع استفادۀ ابزاری از تکنولوژی غربی نمی‌شد، ولی نوع فلسفه و تفکری که در بستر آن علم و صنعت رشد می‌کرد با عناوینی مثل لیبرالیسم و افسارگسیختگی اخلاقی و مانند اینها مورد تردید قرار گرفت. این تردید نه از نوع شک فلسفی، بلکه نوعی مردود دانستن کلیت غرب بود که هنوز هم کمکی به ایجاد تفکر علمی-فلسفی در جهان اسلام نمی‌کند.

[1]‌Luke Lobod, “The Thought of Sayeyed Qutb,” at https://www.ashbrook.org/wp-content/uploads/2012/06/2004-Loboda-The-Thought-of-Sayyid-Qutb-PDF.pdf/.

[2]مرتضی مطهری، آشنایی با علوم اسلامی (تهران: دفتر انتشارات اسلامی، 1358)، 10-13.

[3]‌Sayed Hussein Nasr (1993) quoted in The Bright Dark Ages, Brill online Series, at https://brill.com/view/title/24942/.

[4]See Thomas Kuhn, The Structure of Scientific Revolutions (3rd ed.; Chicago: University of Chicago Press, 1996).

[5]See ‌Joseph ‌Needham, The Grand Titration: Science and Society in East and West (London: Routledge, 3025).

[6]‌محمدبن اسحاق ابن‌ندیم، الفهرست (تهران: امیرکبیر، 1356)، 686.

[7]احمدبن محمد ابن خلکان، وفیات الاعیان (بیروت: دارالکتب العلمیه، 2012)، جلد 5، 159. امیر سامانی او را از بغداد به دربار خود دعوت کرد و هنگامی که در تولید کیمیا توفیق نیافت، کتابش را چندان بر سرش کوفتند که نابینا شد. البته منابع دیگر علل دیگری مثل بخارات حاصل از کیمیا گری را باعث نابینایی او ذکر کرده‌اند.

[8]‌ابن‌ندیم، الفهرست، 686.

[9]‌‌ابن‌ندیم، الفهرست، 443.

[10]See Willem Floor, Guilds, Merchants, and Ulama in Nineteenth Century Iran (Washington DC: Mage, 2009).

[11]‌George Sliba,  at https://www.youtube.com/watch?v=66bV1rdMois/.

[12]See ‌George Saliba, Islamic Science and the making of European Renaissance (Cambridge: MIT Press, 2011).

[13]‌George:Saliba, at https://www.youtube.com/watch?v=66bV1rdMois/.

[14]http://www.historyworld.net/wrldhis/plaintexthistories.asp?historyid=ac08/.

[15]‌Saliba, at https://www.youtube.com/watch?v=66bV1rdMois/.

[16]‌Bernard Lewis, What Went Wrong? (Oxford: Oxford University Press, 2002), 65.

مروری بر دیدگاه احمد اشرف دربارۀ نابرابری اجتماعی در ایران

عماد افروغ <Emad Afrough <emad_afrough@yahoo.com (دانش‌آموختۀ دکتری جامعه‌شناسی دانشگاه تربیت مدرس، 1376) استاد بازنشستۀ پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، عضو سابق هیئت علمی دانشگاه تربیت مدرس و مدرس سابق دانشگاه‌هاي تربيت مدرس، صنعتي شريف، باقرالعلوم(ع)، تهران، شهيد بهشتي، علامۀ طباطبايي و دانشگاه تبریز است. علاوه بر تألیف بیش از 50 مقالۀ علمی-پژوهشی، 29 کتاب تألیف و سه کتاب ترجمه کرده است. برخی از آثار ایشان عبارت‌اند از فضای شهری و نابرابری اجتماعی، چشم‌اندازی نظری به تحلیل طبقاتی و توسعه، حقوق شهروندی و عدالت، عام‌گرایی توحیدی و حق انسان، ارزیابی انتقادی نهاد علم در ایران. رابطۀ نظریه و عمل از حکمای باستان تا رئالیسم انتقادی را نیز در دست انتشار دارد.

یکی از دغدغه‌ها و حوزه‌های مورد علاقه و پژوهش مستمر دکتر احمد اشرف، همان‌گونه که در ضمیمۀ این یادداشت ملاحظه خواهید کرد، قشربندی اجتماعی و نابرابری‌های اجتماعی در دو عرصۀ نظری و مطالعات میدانی است. به علت وجه پُررنگ جامعه‌شناسی تاریخی در آثار ایشان، پرداختن به جامعۀ ایران و گذشتۀ آن جایگاه درخوری دارد. لذا سعی شده است فقط به منتخبی از آثار ایشان مرتبط با دوره‌های تاریخی اکتفا شود.

با مرور فهرست کتاب در دست انتشار نابرابری‌های طبقاتی در سیر اندیشه‌های اجتماعی، این‌گونه استنباط می‌شود که نویسنده عمدتاً دل‌مشغول دیدگاه تاریخی به نابرابری‌های طبقاتی است تا دیدگاهی ”ورای تاریخی.“ این کتاب حاوی یک مقدمه و سه بخش است. نویسنده در مقدمۀ کتاب، با عنوان ”علل پیدایش نابرابری‌های طبقاتی از دو دیدگاه،“ به زمینه‌های آرمانی، تاریخی و فلسفی، تصور انسان و جامعه، شیوه‌های تحلیل علمی و در نهایت تعریف و تبیین مسائل اجتماعی می‌پردازد.

او در بخش اول، با عنوان ”دیدگاه ورای تاریخی نابرابری‌های طبقاتی،“ در قالب دو فصل 1. تبیین زیستی و موروثی علل ورای تاریخی نابرابری‌های طبقاتی، و 2. تبیین اجتماعی نابرابری‌های طبقاتی به طرح مباحث خود می‌پردازد. در فصل اول، به تبیین زیستی در ایران باستان، دوران اسلامی، دوران جدید و در آستانۀ سال 2000 میلادی و در فصل دوم به تبیین اجتماعی نظام طبقاتی در آرمان‌های هند‌و‌ایرانی، یونان باستان، دوران اسلامی و جامعه‌شناسی جدید می‌پردازد. در بخش جامعه‌شناسی جدید، عمدتاً سابقۀ تبیین فونکسیونی(کارکردی) در جامعه‌شناسی جدید و آرای تالکوت پارسونز، دیویس و مور و نقدهای تحلیلی مِلوین تُومین و وِسُووُفسکی بر آن بررسی می‌شود.

نویسنده در بخش دوم، با عنوان ”دیدگاه تاریخی نابرابری های طبقاتی،“ در قالب سه فصل 1. تبیین دینی و اخلاقی در لزوم برابری، 2. کشاکش میان‌گروهی و نابرابری‌های طبقاتی، و 3. کشاکش درون‌گروهی و نابرابری‌های طبقاتی به عرضۀ مباحث خود می‌پردازد. در فصل اول این بخش، اندیشه‌های برابری طبقاتی پیش از اسلام و مشخصاً کیش مزدکی، و اندیشه‌های برابری‌خواهانه در دوران اسلامی (برابری در قرآن و سنت پیامبر و خلفای راشدین، اندیشۀ برابری در اندرزنامه‌ها، اندیشۀ اسلامی در سرشت انسان و تربیت اجتماعی، آرای فلاسفه و دانشمندان دربارۀ برابری، جنبش‌های برابری‌جویانۀ قومی و طبقاتی اعم از خوارج و اندیشه‌های برابری اجتماعی، جنبش شعوبیه و جنبش‌های برابری‌جویانۀ نومزدکیان)؛ در فصل دوم پیشینۀ نظریۀ کشاکش میان‌گروهی، ابن‌خلدون و کشاکش میان‌گروهی، نظریۀ نزاع از ماکیاولی تا فرگوسن و جنبش داروینی اجتماعی و کشاکش میان‌گروهی؛ و در فصل سوم آرای ابن‌خلدون، کارل مارکس و ماکس وبر مورد بحث قرار می‌گیرند.

در بخش سوم و نهایی کتاب، با عنوان ”نابرابری‌های طبقاتی در سیر اندیشه‌های اجتماعی در امریکا،“ در قالب سه فصل به ترتیب 1. مراحل رشد اندیشه‌های اجتماعی در امریکا، 2. تمایلات اساسی در مورد نابرابری‌های طبقاتی، و 3.  دیدگاه‌های تازه در سیر اندیشۀ اجتماعی بررسی می‌شوند.

با آشنایی ضمنی با رویکرد نظری ایشان، به بررسی آثار تاریخی ایشان دربارۀ ایران و به ترتیب دوره‌های تاریخی می‌پردازیم. اولین اثری که مورد بررسی قرار می‌گیرد، مقاله‌ای است با عنوان ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی از دورۀ ساسانی به دورۀ اسلامی.“‌[2] این مقاله را به سبب اهمیت، محتوا و جامعیت خاصش با تفصیل بیشتری بررسی می‌کنیم.

نویسنده در ابتدای مقاله به رابطۀ دوسویۀ آرمان‌های نظام اجتماعی اقوام هند و ایرانی با دین و آیین آنان اشاره می‌کند، بدین معنا که آرمان‌ها هم پدیدآورندۀ دین و آیین بود و هم پیامد آن. وی به نقل از کتاب شهر زیبای افلاطون و شاهی آرمانی در ایران باستان،[3] این آرمان‌های اجتماعی را عبارت می‌داند از

یکم. نظام اجتماعی از لایه‌های سه‌گانۀ دین‌یاران، رزم‌یاران و دست‌ورزان تشکیل شده است.

دوم. لایه‌های سه‌گانه جلوه‌ای از اجزای بدن انسان‌اند.

سوم. لایه‌های سه‌گانه جلوه‌ای از عالم خدایان‌اند.

چهارم. لایه‌های سه‌گانه در نظام همبستۀ پایگان خویشکاری اجتماعی و پایگان خویشکاری زیستی جای دارند.

پنجم. عدالت اجتماعی، که همان عدل الهی است، تحقق خویشکاری لایه‌های سه‌گانه در پایگان همبستۀ زیستی-اجتماعی به شمار می‌روند.[4]

او با استفاده از این مبنا به لایه‌بندی اعضای جامعه در جامعۀ هندی از دوران ودایی اشاره می‌کند و اینکه در این جامعه، اعضا را به سه لایه (ورنه = رنگ) تقسیم می‌کردند: یکم. براهنه یا دین‌یاران، دوم. کشتریه یا رزم‌یاران، و سوم. وایشیه یا کارورزان که دامداران، کشاورزان و پیشه‌وران را در بر می‌گرفته است.[5] اشرف مدعی است که در دورۀ ساسانیان که تقسیم کار در جامعه گسترش پیدا می‌کند، به سبب رشد دستگاه اداری، نظام شه‌پدری لایۀ دبیران از طبقه دین‌یاران جدا می‌شود و به صورت لایۀ مشخصی درمی‌آید و به علت رشد شهرنشینی و اصناف شهری، لایۀ دست‌ورزان یا هوتخشان نیز لایه‌ای مشخص می‌شود؛ چنان‌که جاحظ می‌گوید اردشیر مردمان را به چهار لایه بخش کرد: ”طبقۀ یکم. اسواران، آنان که از آزادگان‌اند و شاهزادگان (ابناءالملوک)، طبقۀ دوم. خدمت‌گزاران آتشکده‌ها، طبقۀ سوم. پزشکان و نویسندگان و اخترشناسان، طبقۀ چهارم. برزگران و مهنگان (پیشه‌وران) و آنها که در ردیف ایشان‌اند. “[6]

به تعبیر اشرف، شالودۀ نظام طبقات در این دوران از سه بخش اساسی تشکیل می‌شود: یکم. طبقات دوگانۀ اجتماعی، دوم. لایه‌های چهارگانۀ اجتماعی، و سوم. مراتب چندگانۀ اجتماعی. طبقات دوگانۀ اجتماعی عبارت‌اند از طبقۀ آزادان و عامۀ مردم. آزادان سه لایۀ نخست، یعنی دین‌یاران و رزم‌یاران و دبیران، را در بر می‌گیرد که هر کدام نیز دارای مراتب و درجات چندگانه‌ای است.[7] اردشیر بابکان یا به تعبیری خسرو انوشیروان برای جلوگیری از آمیختگی طبقات دوگانه میان طبقۀ نخست و طبقۀ دوم یا عامۀ مردم مرزهای سختی وامی‌گزیند که رفت‌و‌آمد از آن بسیار دشوار است و میان لایه‌های سه گانۀ طبقۀ حاکم نیز مرزهایی مشخص می‌کند و در هر لایه نیز مراتب و درجاتی تعیین می‌کند.[8] اشرف به نقل از نامۀ تنسر تمییز میان اهل درجات و عامه را ”به مرکب و لباس و سرای و بستان و خدمتکار“ و میان ارباب درجات را به ”شرب و مجلس و موقف و جامه و حلیه و ابنیه“ می‌داند.[9] شاید بتوان گفت که در دورۀ ساسانیان لایه‌های سه‌گانۀ طبقۀ گزیده و همچنین مقامات کشوری و لشکری و کارگزاران اداری دولت مرکزی و استان‌های کشور را از قشرهای سه‌گانۀ زیر برمی‌گزیدند:

یکم. دین‌یاران که خود سلسله‌مراتب ویژه‌ای داشتند، همچون موبدان‌موبد که ریاست آنان را داشت، قضات، علمای بزرگ دین، مغان، موبدان، هیربدان و مغان اندرزبد (آموزگاران).

دوم. شاهزادگان، اعیان و اشراف و بزرگان که همراه با قشر بالای دین‌یاران لایۀ نخستین طبقۀ بالا را تشکیل می‌دادند و مراتب و درجات خاصی داشتند.

سوم. آزادان که بسیار بودند و اعضای معمولی طبقۀ حاکم را تشکیل می‌دادند. اسواران که رزمندگان سواره‌نظام کشور بودند و کدخدایان و دهقانان که خرده‌مالکان روستاها بودند و ادارۀ امور روستا و گردآوری خراج را بر عهده داشتند و دبیران و کارگزاران اداری از میان آزادگان برگزیده می‌شدند. احتمال زیاد دارد که جا‌به‌جایی طبقاتی میان این قشرها با ارادۀ شاهنشاه امکان‌پذیر بوده باشد.[10]

اشرف بر این باور است که اقوام هند‌و‌ایرانی به نوعی همبستگی میان خون و اصل و نسب با خویشکاری اجتماعی باور داشته‌اند، چنان‌که امور دینی و جنگاوری را خویشکاری نژادگان و کارهای دستی و تولیدی و مبادله‌ای را خویشکاری فرودستان می‌دانسته‌اند.[11] آنان به خون و نژاد و اصل و نسب در واگزینی طبقات اجتماعی اهمیت بسیار می‌دادند و آمیختگی طبقات نژاده و بافرهنگ را با تودۀ مردم ناروا می‌دانستند.[12] اردشیر دربارۀ بخش‌بندی لایه‌های چهارگانه گفته است: ”هیچ بلایی به آن اندازه ویرانی نیارد و حکومتی را منقرض نسازد، چنان‌که این طبقات با هم مختلط بشوند و در نتیجه، فرومایگان به گاه پُرمایگان برآیند و به‌نژادان جاه‌مند از ایشان فروتر نشینند.‌“[13] در آیین مردمان هند‌و‌ایرانی، خویشکاری هر یک از طبقات، لایه‌ها و مراتب اجتماعی جزئی از نظام‌های یکپارچۀ اخلاقی، اجتماعی، طبیعی و کیهانی در نظر می‌آمده و از این رو پایبندی به آن بی‌هیچ گذشتی بر عهدۀ اعضای جامعه بوده است.[14]

به‌رغم وجوه مشترک نظری و عملی و برخی همانندی‌ها بین نظام طبقاتی ساسانی و نظام طبقاتی در هند، نمی‌توان از ناهمسانی‌ها و تفاوت‌های نظری و عملی چشم‌پوشی کرد. بر پایۀ این تفاوت‌هاست که اشرف ترجیح می‌دهد از نظام طبقاتی شبه‌کاستی برای دورۀ ساسانی یاد کند. نمی‌توان ویژگی‌های طبقاتی اقوام هند‌و‌ایرانی را به دو علت، یکی تغییر و تحولات تاریخی و اجتماعی اقوام هند‌و‌ایرانی پس از جدایی و دیگری عدم تبعیت واقعیت از الگوهای دینی و آیینی، به دورۀ ساسانیان تسری داد. بر همین اساس، نمی‌توان ”آرمان‌های آزادی و برابری اسلامی را دلیلی بر وجود نظام‌های طبقاتی باز در جامعۀ اسلامی و دگرگونی اساسی و بنیانی نظام طبقاتی از دوران ساسانی به دوران اسلامی دانست. “[15] لذا اتکا به داستانی در نامۀ تنسر و تاریخ طبرستان و شبیه آن در شاهنامه فردوسی نیز برای استنتاج همانندی نظام طبقاتی دورۀ ساسانی با نظام متحجر کاستی در هند کافی نیست و در بهترین حالت و همان‌گونه که اشاره شد، اشرف نظام شبه‌کاستی را برای دورۀ ساسانی بیشتر می‌پسندد.[16]

او دربارۀ نقش آرمان‌های آزادی و برابری اسلامی در واقعیت نظام طبقاتی در جامعۀ اسلامی به نکتۀ ظریف دیگری نیز اشاره می‌کند، اینکه در لا‌به‌لای این آرمان‌ها، آرمان‌های مذهبی پیش از اسلام دربارۀ روابط طبقاتی و تعادل میان لایه‌های اجتماعی بر اساس عدل الهی، خواه به شکل مستقیم یا از راه فلسفۀ یونانی متأثر از آرمان‌های ایرانی، به حکمت عملی و حکمت مدنی فلسفۀ ایرانی و برای مثال آرای فارابی، محقق طوسی، جلال‌الدین دوانی و غزالی راه یافته است که نشانه‌ای است از تداوم نظریه‌های طبقاتی از دوران باستان به دوران اسلامی.

به هرحال، او وجوه شباهت نظری میان آرمان‌های طبقاتی در هند و آرمان‌های طبقاتی در ایران را-که حتی پس از جدایی آنان همچنان پابرجا مانده است-مربوط به خویشکاری لایه‌های سه‌گانه یا چهارگانۀ اجتماعی، همانند کردن کارکرد این لایه‌ها با سازمان اندام انسانی، نظام کیهانی و جهان خدایان و به دنبال آن ضرورت و لزوم نگهداری و نگاهبانی از نظام طبقاتی به منزلۀ وظیفه و رسالتی مذهبی می‌داند. این آرمان‌ها پدیدآورندۀ اعتقاد به تأثیر عوامل زیستی و الهی در پذیرش نابرابری‌های طبقاتی‌اند.[17]

اشرف وجوه تمایز نظری میان آرمان‌های طبقاتی در جامعۀ هند و جامعۀ ایرانی را در پیدایش باورهای مذهبی در زمینۀ سرنوشت نوزایش و رهایش در جامعۀ هندی-که همگام با آرمان‌های یادشده در زمینۀ روابط طبقاتی و در شرایط خاص اقتصادی و اجتماعی و سیاسی سبب پیدایش نظام متحجر کاستی در هند و پاسداری مذهبی از آن شده است-و فقدان آن در اصول نظری آرمان‌های ایرانی می‌داند.[18]

او وجوه شباهت عملی در دو نظام طبقاتی را در این می‌داند که در هر دو جامعه، به صورت کلی ریخت‌شناسی عمومی قشربندی اجتماعی تا حدودی همانند بوده و از قشرهای چهارگانه تشکیل می‌شده است. با این همه، از قشر ویژۀ دبیران، که در دورۀ ساسانی در قالب یکی از قشرهای مشخص اجتماعی شکل گرفته است، در جامعۀ هندی خبری نداریم.[19]

در خصوص پیوستگی و گسستگی میان آرمان‌های طبقاتی در دوران ساسانی و دوران اسلامی، اشرف با بررسی فرض‌های مختلف، پیوستگی نظری را مربوط به تداوم نظریۀ خویشکاری طبقات اجتماعی و مفهوم عدالت اجتماعی در معنای تعادل و حفظ نظم موجود اجتماعی از دوران باستان به دوران اسلامی می‌داند، چنان‌که در حکمت عملی یا حکمت مدنی این‌گونه اندیشه‌ها بسیار دیده می‌شود. البته او اضافه می‌کند که با توجه به اینکه اسلام دین و آیینی فراگیرندۀ همۀ جنبه‌ها و ابعاد زندگی انسان است و قواعد رفتار اجتماعی و ارزش‌های فرهنگی آن در فقه اسلامی مدون شده و مورد عمل قرار گرفته است، در تأثیر عملی حکمت مدنی فلاسفۀ اسلامی در نظام اجتماعی و رفتارهای مردم تا حدودی تردید وجود دارد.[20] اشرف در خصوص گسستگی آرمان‌های اسلامی با نظام نظری طبقات اجتماعی در آرمان‌های اقوام هند‌و‌ایرانی بر این باور است که اسلام از یک سو اسباب و علل برده‌داری را محدود ساخته و از سوی دیگر، چهار سبب برای برطرف کردن ”بندگی“ در فقه اسلامی آورده و آن را ترغیب کرده است: یکم. مباشرت، یعنی آزادی برده به قصد که شامل عتق، کتابت و تدبیر است؛ دوم. سرایت، یعنی آزادی بدون قصد و استیلا، یعنی ام ولد نمودن کنیز؛ سوم. ملک، یعنی مالک شدن یکی از ارقاب؛ و چهارم. عوارض، یعنی حوادثی که در ”بنده“ حاصل شود مثل زمین‌گیر شدن وی.[21]

اشرف به فرض تأثیرپذیری جامعۀ ایرانی دورۀ اسلامی از نظام‌های طبقاتی صحرانشینان عرب، ترک و مغول و کاهش تداوم آرمان‌های طبقاتی از دوران ساسانی به دوران اسلامی اشاره می‌کند، به‌خصوص آنکه نظام‌های طبقاتی در اجتماعات ایلی بسیار ساده‌تر از نظام پیچیدۀ طبقاتی در امپراتوری ساسانی بوده است.[22]

فرض دیگر مرتبط با تداوم نظام سیاسی شه‌پدری از دورۀ ساسانی به دورۀ اسلامی و همسانی‌ها و ناهمسانی‌های بین این دو دوره است. اشرف مدعی است که در دورۀ ساسانی لایه‌ها و مراتب طبقۀ حاکم یا طبقۀ آزادان دارای تشکل و انسجام طبقاتی بودند و برخی از خاندان‌های کهن و پُرنفوذ در میان آنان دیده شده و این امر باعث می‌شد تا نظام شه‌پدری در تضعیف طبقۀ اشراف به هدف خود نایل نیاید و نوعی تعادل میان قدرت شاهنشاهی و قدرت خاندان‌های نجبا و اشراف پدید آید، حال آنکه در دورۀ اسلامی به سبب هجوم پی‌در‌پی ایلات و عشایر، طبقۀ اشرافی پا نگرفت.[23]

فرض دیگر آن است که نقش شهر در نظام شه‌پدری در این دو دوره تداوم یافته و نظر به اینکه شهر جایگاه قدرت دستگاه سیاسی شه‌پدری بوده است، اصناف و بازرگانان شهری همواره زیر سلطۀ عمال دیوانی قرار داشته و در نتیجه، انجمن‌های صنفی نتوانسته‌اند قدرت سیاسی قابل ملاحظه‌ای به دست آورند. مجموعۀ این عوامل سبب شده است که مفهوم شهروند، به منزلۀ عضو آزاد و فعال ”کشور‌-‌شهر مستقل“ که در ادارۀ امور شهر شرکت می‌جوید، پا نگیرد.[24]

فرض آخری که در میان فرض‌های ده‌گانه مطرح می‌کند‌-‌که ما فقط به چند فرض با اهمیت آن اشاره کردیم-مربوط به نظام طبقاتی شبه‌باز دورۀ اسلامی است که در آن رفت‌و‌آمد و جا‌به‌جایی طبقاتی منع قانونی یا منع دینی نداشته است و عواملی که این وضع را پدید آورده‌اند از این قرارند: آرمان‌های مذهبی اسلام، قانون ارث در اسلام، امکان خرید املاک مزروعی برای همۀ طبقات، نظام طبقاتی صحرانشینان، تحولات پی‌در‌پی و دست به دست شدن قدرت حاکم، دلبخواهی بودن امور که از پیامدهای نظام شه‌پدری است و سرانجام، ضعف طبقۀ نجبا و اشراف که مانع شکل گرفتن آداب و رسوم خاص طبقاتی بوده است. بدین‌گونه، در قرون نخستین اسلامی، جامعۀ ایرانی شاهد تحول از نظام طبقاتی شبه‌کاستی به نظام طبقاتی شبه‌باز بوده است. این نظام طبقاتی هم با نظام کاستی در هند و هم با نظام شبه‌کاستی عهد ساسانی و هم با شئون و مراتب فئودالی در دورۀ قرون وسطایی اروپا تفاوت‌های قابل ملاحظه‌ای دارد.[25]

اثر دیگری را که از ایشان واکاوی می‌کنیم، مقاله‌ای است با عنوان ”مراتب اجتماعی در دوران قاجاریه.“[26] نویسنده در ابتدا به سازمان‌یافتگی جامعۀ ایرانی از روزگاران دور گرداگرد امور دینی، امور حکومتی و امور تولیدی-که در واکاوی اثر قبلی نیز بررسی شد-اشاره می‌کند. اهل علم به امر دین و آیین، اهل شمشیر و اهل قلم به امر حکومت و اهل کسب و کار و کشت و زرع به امر تولید و مبادلۀ کالا می‌پرداختند. او اضافه می‌کند از آنجا که دین و حکومت، چه در دوران پیش از اسلام و چه در دوران اسلامی، از یکدیگر جدا نبودند، اهل علم همراه با اهل شمشیر و اهل قلم در رأس هرم قدرت سیاسی، منزلت اجتماعی و مواهب اقتصادی جای داشتند و لاجرم از اهل کسب و کار متمایز بودند. او، همانند اثر قبلی، بر این باور است که در دوران اسلامی نظام کهن شبه‌کاستی از هم گسیخته می‌شود و حرمت گذر از مرزهای میان قشرهای اجتماعی از میان می‌رود. اما این تحول پُراهمیت به معنای فروپاشی نظام مراتب اجتماعی نیست. سلسله‌مراتب اجتماعی که در دوران اسلامی متناسب با زمان بود تا قرن گذشته همچنان تداوم یافت تا آنکه بر اثر تحولات یک قرن اخیر جای خود را به نوعی نظام طبقه‌ای داد که خاص جوامع واقع‌شده در حاشیۀ کشورهای صنعتی پیشرفته بود.[27]

اشرف در مقالۀ ”منشأ پبدایش ساختار طبقاتی دوگانه در ایران قرن نوزدهم“[28] که در نشریۀ مطالعات ایرانی به چاپ رسیده است، ریشۀ تحولات قرن اخیر را موقعیت نیمه‌استعماری تحمیل‌شده به واسطۀ قدرت‌های استعماری رقیب در نیمۀ دوم قرن نوزدهم می‌داند و بر این پایه، مراحل آغازین نوسازیْ هم‌پای سرمایه‌داری وابسته را تحلیل می‌کند؛ اتفاقی که نتیجه‌اش توسعۀ ناموزون و ظهور و رشد نوعی جامعۀ دوگانه، همزیستی اشکال ماقبل سرمایه‌داری و سرمایه‌داری شیوه‌های تولید در ایران است.[29] تقویت گرایشات دوگانه باعث می‌شود تا فرماسیون اجتماعی به صورتی فزاینده به سوی نوعی مرزبندی طبقاتی حرکت کند که بر اساس آن، اقشار سنتی شامل خرده‌بورژوازی سنتی و توده‌های روستانشین و مهاجران روستایی و پرولتاریای نوظهور را از قشر کوچک در حال نوسازی شامل بورژوازی مدرن و خرده‌بورژوازی، عمدتاً طبقات متوسط جدید، متمایز می‌کند. او اضافه می‌کند که ظهور جامعۀ دوگانه به لحاظ فرهنگی باعث می‌شود که بستر برای تضادهای حاد اجتماعی‌ـ‌اقتصادی و اجتماعی‌ـ‌فرهنگی درون ساختار طبقاتی دوگانه فراهم شود که هم‌پای نقش علما در جامعۀ ایرانی در نهایت منجر به قیام اسلامی مردم‌گرا در پایان دهۀ 1970 میلادی شد.[30]

به هر حال، اشرف مراتب اجتماعی در شهرها در دورۀ قاجار را متشکل از روحانیت، عمال دیوانی و بازاریان می‌داند که بزرگان آنان، یعنی علما، عمال و تجار، از اعیان شهر به شمار می‌رفتند. ارگ، مسجد جامع و بازار، ارکان اصلی کالبد شهر اسلامی و جایگاه مراتب اجتماعی عمده بودند.[31] او با استناد به مادۀ اول نظام‌نامۀ انتخابات اولین مجلس دارالشورای ملی در آغاز مشروطیت، پنج طبقۀ صلاحیت‌دار برای انتخاب وکیل را به این شرح می‌داند: شاهزادگان قاجاریه، علما و طلاب، اعیان و اشراف، تجار و ملاکین، فلاحین و اصناف.[32] در کل می‌توان گفت که از صاحبان مراتب اجتماعی، علما، عمال و بزرگان تجار از اعیان شمرده می‌شدند و اصناف و زرّاع از متوسطین، و عامۀ رعیت برحسب مورد با اوصافی چون مردمان وضیع، ضعفا و فقرا، مردم بازاری و طبقه دنیّه و مانند آن خوانده می‌شدند. در مراتب سه‌گانۀ علما، عمال و تجار نیز قشرهای پایین آنان از متوسط‌حالان بودند.[33]

تشابهات فراوانی میان علما و عمال و تجار در سبک زندگی در ظاهر وجود دارد، لکن تظاهر جوانان عمال که به تقلید از ناصرالدین‌شاه لباس نظام فرنگی بر تن می‌کنند مقدمات جدایی و تمایز آنان را از علما و تجار فراهم می‌سازد که بعدها به همۀ جنبه‌های زندگی نیز سرایت می‌کند و به دوگانگی اجتماعی و فرهنگی امروز می‌انجامد. دیگر آنکه با همۀ تفاوت‌هایی که میان قشرهای سه‌گانۀ عالیه، متوسط و دانیه وجود دارد، در مقایسه با تفاوت‌های امروزی، تشابهات میان آنان نیز قابل ملاحظه است که دلالت بر نوعی تجانس اجتماعی دارد.[34]

در دوران قاجاریه، در عین حال که میان قشرها و مراتب اجتماعی از نظر بهره‌مندی از مواهب مادی و قدرت سیاسی و منزلت اجتماعی تفاوت و تمایز قابل ملاحظه‌ای وجود داشت، لکن سادگی زندگی و نوع معیشت و پایین بودن ثروت عمومی و هماهنگی در مبانی ارزش‌های فرهنگی و اعتقادات دینی و شرکت دسته‌جمعی قشرها و مراتب مختلف اجتماعی در مراسم و مناسک اجتماعی و مذهبی و تماس و برخورد روزانه میان آنان و نزدیکی آنان در محلات شهر، سبب پیدایش و تداوم نوعی همگونگی و تجانس نسبی اجتماعی میان قشرها و مراتب اجتماعی بود. یکی از عوامل تجانس آن بود که جدایی مکانی یا جدایی میان محلات اعیان‌نشین و فقیرنشین بسیار کم بود و تقریباً در همۀ محلات شهر از غنی و متوسط و فقیر و عالم و عامل و تاجر و کاسب پراکنده بود.[35]

نویسنده در ادامه، ضمن اشاره به عدم شکل‌گیری اشرافیت به علت تهاجم مداوم ایلات و عشایر و نظام اجتماعی سادۀ آنها، اضافه می‌کند که در دوران اسلامی به سبب رونق بازارها و گسترش مبادلات بین‌المللی و نیز به خاطر منقبت کسب و کار حلال-پیامبر اکرم در جوانی تجارت می‌کردند-تجار و اصناف در جامعه از قدرت و منزلت برخوردار شدند. گذشته از اینها، دلبخواهی بودن ادارۀ امور نیز مزید بر علت می‌شد و در موارد متعدد مصادیق شگفت‌انگیزی از ارتقای مردمان عادی، ”عوام‌الناس، بازاری، دانیه“ را به بالاترین موقعیت‌ها و مقامات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی پدید می‌آورد.[36]

اشرف به روند فزایندۀ مشاغل مکتسبه نسبت به مشاغل موروثه اشاره می‌کند و اظهار می‌دارد: اطلاعاتی که دربارۀ چگونگی احراز اولین شغل در اوایل، اواسط و اواخر دورۀ قاجاریه در دست است نشان می‌دهد که رفته‌رفته از نسبت مشاغل موروثه کاسته شده و به نسبت مشاغل مکتسبه افزوده شده است؛ چنان‌که نسبت مشاغل موروثه در این سه دوره از 67 درصد به 42 درصد و 38 درصد کاهش یافته و در مقابل، نسبت مشاغل مکتسبه از 33 درصد به 58 درصد و 62 درصد افزایش یافته است.[37]

او مدعی است که در دورۀ قاجاریه نیز همچون دوره‌های پیش از آن، اسباب کار از هر جهت فراهم بود، یعنی اعیان و اشراف، اسباب ”سلطۀ اقتصادی و سیاسی و اعتقادی“ را در دست داشتند. بدین‌گونه، نظام مراتب اجتماعی از روزگاران دور به استعانت مجموعۀ درهم‌تنیده‌ای از سلطۀ سیاسی و اقتصادی و عقیدتی و با سازوکارهایی به شیوۀ سنتی و کدخدامنشانه از وضع موجود پاسداری می‌کرد و روابط و مناسبات فرادستان و فرودستان را همچنان نظم و نسق می‌داد و تداوم می بخشید.[38]

اثر دیگری که از نویسنده واکاوی می‌کنیم، مقالۀ مشترک ایشان با احمد بنوعزیزی با عنوان ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی“[39] است. نویسنده در ابتدا اظهار می‌دارد که در زمان حکومت پهلوی در نتیجۀ مبارزۀ شدید و ایدئولوژیک که از بالا آغاز و هدایت می‌شد، نهادهای اجتماعی، آموزشی و فرهنگی کشور غربی شدند. این عوامل همراه با تغییرات دیگر منجر به جا‌به‌جایی عظیمی در نظام طبقاتی ایران شد.[40] طبقات اجتماعی اصلی در اوان شکل‌گیری انقلاب 1357 عبارت بودند از اقشار مسلط شامل متخصصان، دیوان‌سالاران و بورژوازی جدید و رو به رشد؛ اقشار طبقۀ متوسط و متوسط پایین شهری که مشاغل یقه‌سفید را در بخش‌های دولتی و خصوصی اشغال کردند؛ طبقات متوسط و متوسط پایین سنتی شامل اکثریت علما، تجار خرده‌پا، کسبه و پیشه‌وران و شاگردان آنها؛ طبقات کارگر به شدت ناهمگون شامل کارگران صنعتی ماهر و نیمه‌ماهر و غیرماهر، کارگران فصلی و دیگران در مشاغل حاشیه‌ای؛ و بالاخره طبقات زراعی شامل زمین‌داران جزء، دهقانان و کارگران زراعی بی‌زمین.[41]

از نظر ایشان، اقشار مسلط در اوایل دورۀ پهلوی، همانند اواخر دورۀ قاجار، متشکل بود از اعضای خانوادۀ سلطنتی، دیوان‌سالاران عالی‌رتبه، زمین‌داران بزرگ، خان‌های ایلات، علمای بانفوذ و تجار موفق. در اواخر دورۀ پهلوی، تغییرات عمده‌ای در اندازه و ترکیب این اقشار به وقوع پیوست. این تغییرات شامل جایگزینی برگزیدگان دیوان‌سالار و متخصص جدید به جای سیاستمداران محافظه‌کار سنتی که اکثراً از زمین‌داران سنتی و رؤسای ایلات بودند، جا‌به‌جایی تدریجی بازرگانان و پیشگامان صنعتی جدید، پیمانکاران، مهندسان مشاور، صاحبان سرمایه‌های مالی و بانکداران به جای تجار موفق، و تضعیف قدرت و پایگاه علما و زمین‌داران سنتی می‌شد.[42]

اشرف مدعی است که رضاشاه و محمدرضاشاه هر دو قادر به کنترل اقشار مسلط بودند، اگر چه فرصت‌هایی را برای پیشرفت و منفعت مادی افراد فراهم کردند، اما از سازماندهی و مشارکت آنها در فعالیت‌های سیاسی مستقل جلوگیری می‌کردند. سیاستمداران آزاداندیش و منتقد را با یاران مطیع و سازگار با خود جا‌به‌جا کردند؛ رهیافتی که در شرایط بحرانی داخلی و خارجی برایشان گران تمام شد.[43]

او در خصوص طبقۀ متوسط جدید اظهار می‌کند که در حالی که نسل‌های قبلی طبقۀ متوسط جدید پیوند خود را با فرهنگ سنتی ایرانی حفظ کرده بودند، نسل بعد از سلطنت رضاشاه به کل روزافزونی غربی شد و از فرهنگ عامۀ بومی، به‌ویژه از ارزش‌ها و شیوه‌های رفتاری اسلامی فاصله گرفت.[44] در مورد اقشار متوسط سنتی نیز مدعی است که اقشار مذهبی سنتی (معممین) و بازاریان (تجار، پیشه‌وران و کسبه) در دورۀ پهلوی از حیث اقتصادی و فرهنگی بسیار پسرفت کردند. بازار کماکان پایۀ قدرت سیاسی و مالیِ نهاد روحانیت شیعه و سنگر جنبش‌های مردمی شامل جنبش ضدجمهوری‌خواهی رضاشاهی در 1301، ملی شدن صنعت نفت در 1329-1332، شورش‌های شهری 1342 و انقلاب بهمن 1357 باقی ماند.[45]

اشرف در ادامه به رابطۀ تیره و خصمانۀ نهاد روحانیت شیعه و دولت، بلافاصله پس از جلوس رضاشاه به سلطنت در سال 1305، به سبب سیاست‌های انقباضی او نسبت به این نهاد اشاره می‌کند. مبارزه برای تغییر لباس علما، پایان بخشیدن به معافیت طلاب از خدمت نظام وظیفه، اخذ وظایف اقتصادی و قضایی از علما از جملۀ این سیاست‌هاست. [46] او دربارۀ خط مشی سیاسی علما در این دوره اظهار می‌دارد که نهاد دین طی سال‌های دهه‌های 1300 و 1310 یا با رژیم همکاری و تشریک مساعی می‌کردند یا به‌گونه‌ای خود را با شرایط وفق می‌دادند. در مورد اخیر عمدتاً از آیت‌الله عبدالکریم حائری یزدی پیروی می‌کردند. جانشینان او نیز تا سال 1340 به همین منوال عمل می‌کردند. در سال‌های پس از وفات آیت‌الله العظمی سیدحسین بروجردی، رهبر قدرتمند و میانه‌رو و انطباق‌گرای جامعۀ شیعی ایران، نهاد روحانیت در معرض افکار و رهبری جدید قرار گرفت و به سه جناح تقسیم شد. بزرگ‌ترین جناح که شامل علمای عالی‌رتبه بود همان مسیر انطباق‌گرای آقایان حائری و بروجردی را ادامه دادند؛ جناح دوم به صورتی فعال با رژیم پهلوی همکاری کردند. این روحانیان اغلب از سوی آیت‌الله خمینی و شاگردانش به عنوان آخوند درباری شناخته می‌شدند. در آغاز دهۀ 1340، گروه کوچکی از روحانیان مبارز جناح سوم را درون نهاد دین شکل دادند و با انگشت نهادن بر نارضایتی ناشی از اصلاحات ارضی، حق رأی زنان، گسترش مصونیت دیپلماتیک مشاوران نظامی در ایران و مسائلی از این قبیل اطراف آیت‌الله خمینی فرّه‌مند حلقه زدند که به عنوان مرجع تقلید و با عنوان آیت‌الله العظمی شناخته می‌شد.[47]

اشرف بارزترین وجه نهاد دین در زمان پهلوی را احیای آن به‌رغم برنامه‌های نوسازی و سکولار و مداخله‌های دولت می‌داند. رهبران مذهبی قم با استفاده از ابزار نوین ارتباطی، همراه با شبکه‌های غیررسمی، ظرفیت جمع‌آوری و توزیع مالیات مذهبی خود را گسترش دادند و از منابع مالی خود برای اهداف سیاسی، آموزشی و خیریه استفاده کردند. آنان صدها نفر از طلاب جدید را از اقصا نقاط کشور چه به صورت تمام‌وقت و چه به صورت پاره‌وقت جذب کردند و بدین وسیله، گسترۀ نفوذ خود در سراسر کشور را تثبیت و تضمین کردند. در نهایت، با کوششی گسترده‌تر به منظور مقابله با تهاجم فرهنگ غرب و سکولاریسم، بخش کوچکی از علما در دهۀ 1350 از گرایشات سیاسی و اجتماعی طبقات متوسط شهری و به‌ویژه روشنفکران را با لحن و بیانی اسلامی حمایت کردند.[48] او در بحث بعدی خود به طبقات کارگر و گسترش طبقۀ صنعتی و کنش جمعی این طبقه اشاره می‌کند که در بررسی اثر دیگری به آن خواهیم پرداخت.

نویسنده در خصوص طبقات زراعی اشاره می‌کند که در دورۀ پهلوی، سهم جمعیتی دهقانان و عشایر از حدود 80 درصد در اوایل دهۀ 1300 به چیزی حدود 50 درصد در اواخر دهۀ 1350 تنزل یافت. به‌ویژه، کوچ‌روان عشایر اهمیت جمعیت‌شناختی خود را در این دوره از دست دادند و از 25 درصد کل جمعیت به کمتر از 5 درصد تقلیل یافتند.[49] در آغاز دهۀ 1340، جمعیت روستایی ایران که حدود دوسوم کل جمعیت را تشکیل می‌داد به سه طبقۀ اصلی تقسیم می‌شد: دهقانان مالک و خرده‌مالکان، سهم‌بران و خانواده‌های مستأجر (رعیت) و روستاییان فاقد زمین، معروف به خوش‌نشین، که در پایین ساخت طبقاتی روستا قرار داشتند. این اقشار به ترتیب 25 درصد، 40 درصد و 35 درصد جمعیت روستا را تشکیل می‌دادند.[50]

نویسنده با نگاهی مثبت به برنامۀ اصلاحات ارضی بر این باور است که این برنامه در دهۀ 1340 روابط سنتی ارباب-رعیتی را تعدیل کرد. ظاهراً نویسنده فقط رابطۀ ارباب-رعیتی را در لایه‌ای از عرصۀ اقتصادی دیده است و در اینجا متعرض رابطۀ به تعبیر روی بسکار، ”ارباب-رعیتی تعمیم‌یافته“[51] و ورود به سایر لایه‌های عمیق‌تر اقتصادی و سایر عرصه‌های سیاسی و فرهنگی و اجتماعی نشده است. به هرحال، ”برنامۀ اصلاحات اساسی مالکان را وادار نمود تا تمام یا قسمتی از مالکیت خود را به سهم‌بران بفروشند. “[52] ”پس از اصلاحات ارضی، مالکان کوچک و دهقانان مالک تقریباً دوسوم جمعیت را تشکیل می‌دادند، یک‌سوم باقیمانده نیز شامل روستاییان فاقد زمین بودند که از برنامۀ اصلاحات ارضی هیچ بهرۀ مستقیمی نبردند. “[53] اشرف مدعی است که همۀ روستاییان، قطع نظر از موقعیتشان در ساختار اجتماعی، از توسعۀ شتابان و سریع اقتصادی‌ای که در اواسط دهۀ 1340 آغاز شده بود بهره مند شدند. بهبود شرایط حاصل از اصلاحات ارضی و رشد اقتصادی می‌تواند عامل سطح نسبتاً بالای رضایت دهقانان از شرایط زندگی‌شان-به تعبیر برخی از پژوهشگران و گزارشی که در اواخر دهۀ 1350 انتشار یافت-و همچنین توجیهی برای عدم مشارکتشان در انقلاب باشد.[54]

اشرف دربارۀ نابرابری اجتماعی و فقر مدعی است که در طول دورۀ پهلوی، سطح زندگی همۀ طبقات به سبب رشد اقتصادی، سرمایه‌گذاری سنگین در زمینۀ رفاه عمومی و شبکه‌های ارتباطات، گسترش بهداشت عمومی، آموزش، امنیت اجتماعی و خدمات درمانی و حذف بسیاری از موانع سنتی مانع مشارکت زنان در زندگی اجتماعی، آموزش و اشتغال بهبود یافت. اما بسیاری از شکاف‌های پایدار توزیع منابع به قوت خود باقی ماند و رشد شتابان اقتصادی 15 سال آخر حکومت پهلوی منجر به عمیق‌تر شدن نابرابری‌های اقتصادی در میان طبقات و مناطق شد.[55] او اضافه می‌کند که در اواخر دهۀ 1340، دستمزدهای بالاتر شهری صدهاهزار نفر از روستاییان فاقد زمین را به دام شهرهای بزرگ انداخت، جایی که اغلب در حلبی‌آبادها و زاغه‌ها ساکن شدند. تباین آشکار بین فقر مطلق مهاجران جدید روستایی و سبک زندگی تجملاتی خانواده‌های مرفه شهری یکی از گرفتاری‌های دولت بود و به‌ویژه در تهران، تلاش مقامات شهرداری برای فیصله بخشیدن به مسئلۀ زاغه‌ها منجر به درگیری‌هایی بین مهاجران فقیر و نیروهای امنیتی شد.[56] او اضافه می‌کند که نابرابری در مسکن، آموزش، تغذیه و دستیابی به خدمات بهداشتی و دیگر خدمات عمومی کماکان تداوم یافت و تفاوت بین مناطق و نواحی شهری و روستایی و به‌خصوص بین پایتخت و بقیۀ کشور زیاد بود.[57]

وی در گزارش پژوهشی خود دربارۀ قشرهای درآمد در ایران،[58] ضمن اشاره به جایگاه درآمد همراه با دو ملاک دیگر شغل و تحصیلات و درهم‌‌تنیدگی آنها در تعیین اقشار و طبقات اجتماعی و طبقه‌بندی مشاغل با ذکر درآمد هر کدام از مشاغل آنها، از شکاف درآمدی قابل توجه در ایران پرده بر‌می‌دارد. وی برحسب طبقه‌بندی رایج و قابل فهمِ بالا، متوسط و پایین و استفاده از همین طبقه‌بندی ذیل هرکدام از طبقات سه‌‌گانه و بر اساس داده‌های مستند و ذیل نمودار 6 این گزارش نتیجه‌گیری می‌کند که طبقۀ اول یا بالای قشربندی (درآمد 4000 تا 20000 تومان به بالا) 3/0 درصد، طبقۀ دوم یا متوسط (درآمد 750 تا 3999 تومان) 9/3 درصد و طبقۀ سوم یا پایین جامعه (صفر تا 749 تومان) 95 درصد را به خود اختصاص داده‌اند.[59] به تصورم با انجام کار مشابه بتوان تفاوت وضعیت کنونی را با آن دوره ارزیابی کرد.

بحث دیگر ایشان تحرک اجتماعی است. بین اوایل دهۀ 1300 و اواخر دهۀ 1350، ایران تغییرات مهمی را در بُعد و مرز اقشار اجتماعی، همراه با تحرک اجتماعی و فردی قابل توجه در سراسر هرم طبقاتی از سر گذراند: 1. جا‌به‌جایی بزرگ از کشاورزی به صنعت، 2. مهاجرت از روستا به شهر، 3. گسترش سریع دیوان‌سالاری کشوری و لشکری، 4. توسعۀ بیشتر بورژوازی تجاری و صنعتی، به سبب تعدیل کنترل‌های اقتصادی دولت پس از 1320 و فرصت‌های اقتصادی ناشی از جنگ جهانی دوم.[60]

آخرین بحث ایشان در این مقاله دربارۀ طبقات اجتماعی و انقلاب 1357 است. سه گروه رهبری، چارچوب ایدئولوژیک و حمایت مالی را تأمین کرد: روشنفکران جوان، علمای مبارز و نسل جوان‌تر اجتماع بازار. کارگران یقه‌سفید و کارگران صنعتی فقط در مراحل بعدی انقلاب به آن پیوستند، اما به هر حال بنیاد اجتماعی آن را وسعت بخشیده و اعتصاب‌هایی بر پا کردند که اقتصاد را به لبۀ ورشکستگی کشاند و در نهایت، دستگاه دولتی را از صلاحیت انداخت. اگرچه افراد فقیر شهری و مهاجران روستایی درگیر تظاهرات مردمی و رویارویی‌های خشونت‌آمیز با پلیس و ارتش شدند، اما عمدتاً یاری‌رسان گروه‌های دیگر بودند تا تابع انگیزه‌ها و ابتکارات خود. سرانجام آنکه دهقانان هیچ نقش بارزی در هیچ مرحله‌ای از انقلاب نداشتند.[61]

مراحل نهایی انقلاب، آبان تا بهمن‌ماه 1357، که با مجموعه‌ای از مخالفت‌های پراکنده تبدیل به تظاهرات مردمی گسترده شده بود، تقریباً همۀ طبقات و گروه‌های شهری را در بر گرفته بود. علمای برجسته، قطع نظر از تعداد محدودشان، نقشی فزاینده و تعیین‌کننده در حرکت داشتند. مسیر را با تصویر اتوپیایی حکومت اسلامی عادلانه مهیا کرده و از آن مهم‌تر، از خمینی رهبری فرّه‌مند و سازش‌ناپذیر ساختند. انزجار از رژیم پهلوی و ارائه دورنمای جامعه‌ای انقلابی کمک کرد تا نیروهای گوناگون در حرکت انقلابی تا فروپاشی نهایی دولت در 22 بهمن متحد شوند. این پیروزی که بسیار سریع‌تر از آنچه انتظار می‌رفت تحقق پذیرفت، نه فقط بازتاب‌دهندۀ توان رهبری انقلاب در جلب حمایت تقریباً همۀ اقشار اجتماعی عمده بود، بلکه همچنین نشان‌دهندۀ شکست کامل رژیم پهلوی برای جلب وفاداری طبقاتی بود که به شکل‌گیری‌شان کمک کرده بود؛ طبقاتی که مستقیماً از سیاست‌های اجتماعی و اقتصادی رژیم پهلوی بیش از نیم قرن متنعم شده بودند.

اثر دیگری که از احمد اشرف واکاوی می‌کنیم مقاله‌ای است که با عنوان ”کالبدشکافی انقلاب: نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران.“[62] نویسنده با مرحله‌بندی انقلاب بر این باور است که طبقۀ کارگر صنعتی تا آخر مرحلۀ سوم نقشی در انقلاب نداشت و دیگر اینکه در مرحلۀ چهارم نیز فقط بخشی از این طبقه وارد مبارزه شد و بخش بزرگ آن یا بی‌تفاوت ماند و به کار خود ادامه داد، یا آنها که حرکتی کردند فقط ”در چارچوب مبارزات صنفی-اقتصادی در جا زده و به عرصۀ مبارزۀ سیاسی قدم نگذاردند.‌“[63] گسترش بیمه‌های اجتماعی، سود ویژه و سهیم کردن کارگران در سهام کارخانه‌ها، با همه کوتاهی‌ها و کاستی‌ها، به پیدایش قشرهای کارگر بالنسبه مرفه انجامید که در اصطلاح چپ آن را ”اریستوکراسی کارگری“ می‌نامند. بر اثر این عوامل، حتی اعتصاب‌های صنفی در سال‌های پس از 15 خرداد به ندرت واقع شد.[64]

اشرف مدعی است که فعالیت‌ها و مبارزات صنفی-رفاهی کارگران در کارخانه‌های بزرگ از سال 1352 افزایش می‌یابد. به‌گونه‌ای که شمار متوسط اعتصاب‌ها تا سال 1355 به متوسط سالانه 22 اعتصاب می‌رسد. اما با آغاز مرحلۀ اول انقلاب در 1356، به شکل اعجاب‌انگیزی اعتصاب‌ها به 15 مورد فرو افتاد و با اوج‌گیری انقلاب در مراحل دوم و سوم در هشت‌ماهۀ نخست 1357 به 10 مورد کاهش می‌یابد. نه فقط مبارزات صنفی-رفاهی کارگران همزمان با اوج‌گیری انقلاب افول می‌کند، بلکه رژیم از وجود کارگران کارخانه‌های بزرگ برای برپایی تظاهرات ضد انقلابی سود می‌برد.[65]

اشرف شیوۀ غالب مبارزۀ کارگری در این دوره را اعتصاب می‌داند، چنان‌که 87 درصد موارد را در بر می‌گیرد و فقط در 8 درصد موارد از اعتراض و شکایت و در 5 درصد موارد از انواع تظاهرات، مانند راه‌پیمایی و اجتماع، استفاده شده است. اعتصاب‌ها غالباً مسالمت‌آمیز بود و در بیش از دوسوم موارد، از خشونت و اخراج و درگیری گزارشی در دست نیست. فقط در کمتر از یک‌سوم موارد درگیری و خشونت به کار رفته است.[66] دامنۀ رفتار خشونت‌آمیز رژیم از اخراج، ارعاب کارگران به دست پلیس، دستگیری، زخمی شدن و شهادت در نوسان بوده است.[67] در غالب موارد، کارگران در غیر سیاسی نگهداشتن مبارزه می‌کوشیدند. حتی در جریان انقلاب، پیشتازان نفت تا آخرین روزهای مهرماه اصرار می‌ورزیدند که اعتصاب آنها کاملاً صنفی است و ابداً سیاسی نیست و با دولت و نظام سیاسی کاری ندارند. فقط در مرحلۀ چهارم انقلاب است که طبقۀ کارگر صنعتی همراه کارمندان وارد گود می‌شوند و اعتصاب‌های کارگری-کارمندی واحدهای عظیم خدمات عمومی و منابع ملی است که کارساز می‌شود و رژیم را فلج می‌کند. در کل، اشرف نتیجه می‌گیرد که کارگران صنعتی نقش بسیار ناچیزی در انقلاب ایفا کردند. چنان‌که 88 درصد خواست‌هاشان رفاهی، 19 درصد برای حفظ کار و 13 درصد برای مشارکت در امور مربوط به کار بود.[68]

حتی در نخستین سال‌های پیروزی انقلاب، به‌خصوص در شش‌ماه نخست آن که ماه عسل انقلاب بود، طبقۀ کارگر به هیچ روی به انتظار پیشتازان طبقه لبیک نگفت و به میدان مبارزۀ طبقاتی پا ننهاد و خواست‌های آنان در این دوره، همچون دو دورۀ پیش از آن، غالباً خواست‌های رفاهی بودند با 56 درصد موارد، خواست‌های مشارکت با 24 درصد و حفظ کار با 20 درصد. در این زمان، در شیوه‌های مبارزه و نسبت‌های آن تحول عمده‌ای صورت گرفت و از اعتصاب کاسته شد و در مقابل، نسبت تظاهرات افزایش یافت. انواع تظاهرات مانند راه‌پیمایی، اجتماع، تحصن و اعتصاب غذا نزدیک به دوپنجم موارد بود.[69] اشرف به مقوله سرکوب هم اشاره می‌کند و مدعی است که سرکوب پس از انقلاب در پاسخ به اقدام‌های تند برخی واحدها بود، در حالی که پیش از انقلاب کمتر چنین وضعی پیش می‌آمد و با کمترین تظاهرات و مقاومتی از شیوۀ سرکوب استفاده می‌شد.[70]

او در خصوص اعتصاب اصلی در صنعت نفت در جریان انقلاب اظهار می‌دارد که این اعتصاب در هفتۀ آخر مهرماه (24 مهر 1357) در آبادان آغاز شد، یعنی هنگامی که اعتصاب سراسر کشور را فرا گرفته بود. این روز که مصادف با چهلم جمعۀ سیاه (17 شهریور) بود، از سوی امام خمینی و آیات ثلاثه (شریعتمداری، گلپایگانی و نجفی مرعشی) عزای عمومی اعلام شده بود. همگام با اوج‌گیری تظاهرات ماه محرم و به خصوص پس از برگزاری مراسم تاسوعا و عاشورا، که ورشکستگی دولت نظامی آشکار شد، نفتْ‌گَران دوباره مبارزه را آغاز کردند و در 23 آذرماه اعتصاب‌های سراسری بر پا شد و تولید نفت به یک میلیون بشکه کاهش یافت و در 5 دی ماه، با گسترش اعتصاب‌ها، صدور نفت به کلی قطع شد. بدین ترتیب، امام خمینی عملاً بر بزرگ‌ترین منابع ملی تسلط پیدا کرد و حاکمیت دوگانه زمینۀ مادی نیرومندی یافت.[71]

پس از آنکه مردم از فراز پشت بام‌ها ندای الله‌اکبر سر دادند و با آغاز محرم و نادیده گرفتن مقررات منع عبور و مرور شبانۀ حکومت نظامی و با برپایی تظاهرات عظیم تاسوعا و عاشورا، کار دولت نظامی ساخته شد. آن وقت بود که دوباره سر و کلۀ کارمندان انقلابی در ادارات ظاهر شد و با ضربه‌های آخر بر پیکر رژیم سهمی عمده به دست آوردند.[72]

اشرف دربارۀ سیاست رژیم در برابر کارگر و کارفرما پیش از انقلاب بر این باور است که سیاست عمدۀ رژیم در قبال طبقۀ بورژوای صنعتی و کارگر صنعتی، که مآلاً هر دو را معارض خود می‌دانست، آن بود که از رشد و تکامل آنها از حالت طبقۀ در خود به حالت طبقۀ برای خود جلوگیری کند: یعنی توسعۀ صنعتی و رشد سرمایه‌داری و در نتیجه رشد بورژوازی صنعتی و کارگر صنعتی فاقد شعور سیاسی و تشکل طبقاتی، آری! لکن، بورژوازی صنعتی و کارگر صنعتی مستقل و آگاه و متشکل، نه!

او در پایان این مقاله با اشاره به سابقۀ بسیار بد سازمان‌های چپ و به‌خصوص حزب توده و بی‌اعتنایی طبقۀ کارگر به سازمان‌های سیاسی از ویژگی‌های عمدۀ انقلاب ایران به آرایش طبقاتی و ایدئولوژیک آن اشاره می‌کند که بر همۀ تحولات 30 سالۀ ایران و رویدادهای کنونی تأثیرگذار بوده است. همین تنوع آرمانی بود که اسلام را در ایران از نهضت‌های اسلامی در کشورهای دیگر متمایز ساخت و امکان ظهور و بروز گرایش‌های گوناگون را فراهم کرد.[73]

چون قصد دارم زنجیرۀ بحث طبقاتی دکتر احمد اشرف را با توجه به آثار در دسترس کامل کنم، برای پوشش دادن نسبی طبقات اجتماعی در دورۀ پس از انقلاب به یکی دیگر از آثار ایشان که در سال 1372 با عنوان ”کاریزما، حکومت دینی و مردان جدید قدرت در ایران“[74] ترجمه کرده‌ام، رجوع و قطع نظر از مباحث دیگر این مقاله و مضمون نسبتاً سیاسی آن که ممکن است در جاهایی با ایشان نیز هم‌نظر نباشم، فقط به اشارات طبقاتی ایشان در این مقاله بسنده می‌کنم. سیر بحث‌های ما عطف به آثار ایشان از قبل از اسلام تا پس از اسلام و بررسی دوران قاجار و پهلوی بوده است و بدون اشاره به وضعیت طبقاتی پس از انقلاب اسلامی، در هر حد ممکن، زنجیرۀ بحث ناقص خواهد بود.

اشرف در این مقاله بر این باور است که انقلاب بهمن بسیاری از تضادهای طبقاتی پنهان را که در رژیم گذشته کنترل شده بود از بند رها ساخت. این تضادها اشکال متفاوت نزاع بین‌گروهی، نبرد قومی و طبقاتی، رقابت‌های جناحی درون رژیم، مناقشات ایدئولوژیک و فشارهای وارد بر دین را شامل می‌شد. طبقات متوسط و بالای بورژوازی از انواع و سطوح متفاوت قدرت اقتصادی، از میان تمام این گروه‌ها و اقشار، حداقل توانست تا حدودی از منافع جمعی طبقاتی خود-چیزی که هرگز در رژیم سابق نتوانسته بود به انجامش نایل آید-محافظت به عمل آورد.[75]

در اوایل انقلاب، سه گروه اصلی شامل کارخانه‌داران سطح متوسط، زمین‌داران تجاری و بازاریان، وارد ”نبرد مرگ و زندگی“ برای بقای اقتصادی خود از طریق تشکیل شورای اسلامی و اتاق صنایع و معادن، انجمن‌های کشاورزی و شورای اسلامی اصناف شدند و علیه افراط‌گری‌های دولت محکم ایستادند. همۀ این گروه‌ها نیز از حمایت جناح سنت‌گرای قم، شامل شماری از مدرسین حوزۀ علمیۀ قم، روحانیت مبارز تهران و نمایندگانی در مجلس و شورای نگهبان قانون اساسی برخوردار بودند. منافع دستمزدبگیران و حقوق‌بگیران، شامل شاغلان دولت و کارگرانی که از سازمان‌های مستقل و ساخت‌های اساسی برخوردار نبودند و بدون یاری و کمک رها شدند، فقط در عمل خیرخواهانۀ برخی عناصر رادیکال رژیم بازتاب می‌یافت.[76] اشرف مدعی است که این دوران ماه عسل خیلی زود به پایان رسید و موقعیت اقتصادی بازار در مقابل دولت، فرسوده و حتی ضعیف‌تر از زمان پهلوی شد. اما به هر حال ساخت جاافتادۀ مسجد‌–‌بازار به بقای خود ادامه داد و به صورت شبکه‌ای سازمان‌دهی‌شده برای حمایت از منافع بازاریان به منزلۀ یک جمع انجام وظیفه می‌کند.[77]

طبقات متوسط غربی، شامل روشنفکران، متخصصان، شاغلان تحصیل‌کردۀ دولت، کارگران یقه‌سفید (کارمندان) و اکثر روشنفکران جوان، در بین گروه‌هایی که هستۀ ائتلاف انقلابی را شکل داده بودند جزء بازندگان اصلی به شمار می‌رفتند. طبقۀ متوسط جدید از داشتن هرگونه سازمان مستقل محروم شد و انجمن‌های اسلامی جای کمیته‌های انقلابی اعتصاب کارمندی را گرفت و البته فقط از سوی اقلیت ناچیزی از شاغلان دولتی مورد حمایت قرار گرفت.[78]

طبقۀ کارگر صنعتی در ابتدای انقلاب انجمن‌های کارگری را در بسیاری از کارگاه‌ها و کارخانجات سازمان‌دهی کردند و صدها اعتصاب را برای افزایش دستمزد، شرایط کاری بهتر، خودگردانی و سهم بیشتر از سود سامان بخشیدند. اما رفته‌رفته انجمن‌های اسلامی جایگزین انجمن‌های کارگری شدند.[79]

دو اتفاق عمده که باعث تحکیم و گسترش دستگاه حکومت مرکزی تحت کنترل مردان جدید قدرت‌–‌که عمدتاً از طبقات متوسط سطح پایین بودند‌–‌می‌شود افزایش بارز درصد شاغلان بخش عمومی و جهش در میزان تأسیسات صنعتی خصوصی و عمومی است. بعد از انقلاب، میراث اقتصاد نفتی همگام با نهادهای انقلابی جدید تسلط، حکومت و کارگزاران برجسته‌اش را بر جامعۀ مدنی افزایش داد.[80]

اشرف در خصوص ترکیب اجتماعی مردان جدید قدرت در ایران بعد از انقلاب مدعی است که انقلاب اسلامی به فروپاشی طبقۀ مسلط و طبقات متوسط جدید رژیم گذشته و جایگزینی گروه جدیدی از مردان دارای قدرت و منزلت انجامید. رهبری و نخبگان قشر متوسط را مردان جوان تحصیل‌کرده‌ای از طبقات متوسط پایین، عمدتاً از بازار، مسجد و زمینه‌های روستایی رقم زده‌اند. چند صد نفر از اعضای جوان‌تر قشر روشنفکر، که در ایدئولوژی سیاسی اسلامی تعلیم دیده بودند، آرام‌آرام موقعیت‌های دست اول و دست دوم را در دستگاه حکومت در این ده سال انقلابی اشغال کردند. آنان در مقام وزرای کابینه، استاندار، فرماندار، شهردار شهرهای بزرگ و کوچک، دادستان و قاضی در دادگاه‌های انقلاب و عادی، نمایندگان مجلس، فرماندهان سپاه و کمیته‌های انقلاب، مسئولان سازمان‌های انقلابی مانند جهاد سازندگی، کمیتۀ امداد و بنیاد شهید مشغول خدمت بوده‌اند. به علاوه، در نیروهای مسلح، در جایگاه رؤسای ادارات دولتی و مدیران صدها واحد ملی‌شده به انجام وظیفه مشغول بوده‌اند.[81]

مردان جدید قدرت که جای طبقۀ متوسط رژیم گذشته را گرفته‌اند عمدتاً از اعضای رتبۀ میانی و پایین‌تر از میانی علما، معلمان و استادان، دانشجویان و روشنفکران جدیدند. به لحاظ ریشه‌های اجتماعی از خانوادۀ خرده‌بوژوازی سنتی‌اند. اشرف با استناد به ریشۀ اجتماعی نمایندگان مجلس به منزلۀ شاخص تغییرات در ساخت طبقۀ سیاسی غالب کشور، به ترکیب اجتماعی نمایندگان اشاره می‌کند. نمایندگان اولین دورۀ مجلس اکثراً از عالمان و طلاب مدارس با گرایش روشنفکری سنتی و روشنفکران جدیدی از استادان و متخصصان بودند. اما بعدها ترکیب نمایندگان مجلس به زیان استادان و روحانیان روشنفکر جدید و قدیم و به نفع مدیران دولتی تغییر یافت. سهم نسبی گروه‌های متفاوت در اولین مجلس عبارت بود از علما 50 درصد، معلمان و استادان 30 درصد، متخصصان و شاغلان دولتی 17 درصد. آنان از سه لایۀ قدیمی جامعۀ ایرانی برخاسته بودند: کشاورزان 30 درصد، بازاری، صنعتگر و کاسب 31 درصد و خانواده‌های روحانی 29 درصد. در مجلس دوم سهم نمایندگی روحانیان به 54 درصد افزایش می‌یابد، اما در مجلس سوم به 27 درصد کاهش می‌یابد. نمایندگی استادان نیز در دورۀ دوم کمی افزایش یافت و به 32 درصد رسید، اما به 21 درصد در مجلس سوم کاهش یافت. سهم مدیران دولتی و متخصصان ابتدا به 10 درصد در دورۀ دوم کاهش یافت، اما بعدها به 47 درصد در دورۀ سوم جهش پیدا کرد. در نتیجۀ این تغییرات، قدرت مدیران دولتی بروکرات‌ها و نیروهای متخصص به شدت در مجلس افزایش یافته است.[82]

 

جمع‌بندی

بی‌تردید دغدغه‌مند بودن در برابر مقولۀ فقر و نابرابری‌های اجتماعی و در کل مسائل مبتلابه جامعۀ ایرانی امری بسیار ستودنی است. به علاوه، نحوۀ پرداختن احمد اشرف به موضوعات مورد بررسی و واکاوی دقیق و روشمند همراه با اسناد و مدارک قابل دسترس و ردیابی تاریخی آنها مرور آثار او را برای هر پژوهشگر حوزۀ نابرابری اجتماعی ناگزیر می‌سازد. اگر شناخت‌شناسی‌ام اجازه می‌داد، مدعی می‌شدم که در برخی مقولات اثری منحصر‌به‌فرد و تکرارنشدنی خلق شده است. اما نمی‌توانم این نتیجه  را بگیرم، چون هم زوایای دید متفاوت‌اند، هم داده‌ها منبسط‌اند، هم واقعیات مورد بررسی پیچیده و لایه‌مندند. حداقل می‌توانم مدعی شوم هر آموزش و پژوهشی بدون رجوع به این آثار ابتر خواهد بود. نباید حسب معمول رساله‌های تحصیلات تکمیلی و به صورت وظیفۀ صوری تعریف‌شده و ذیل عنوان مروری بر متون ذی‌ربط، فقط رجوعی تفننی و از سر رفع تکلیف به آنها داشت. البته به نظر نگارنده این جمع‌بندی نسبت به کارهای تاریخی‌تر ایشان سازگارتر است. از ویژگی‌های برجسته و مشهود آثار ایشان یکی رجوع به اسناد و داده‌های قابل دسترس و استفاده از آنها با وسواسی خاص و پرهیز از نظریه‌پردازی صرف است. دیگر آنکه، تا آنجا که فلسفه و روش‌شناسی پژوهش اقتضا می‌کند، کوشیده است منصفانه و بدون دخالت دادن مستقیم و ارادی هنجارها و گرایشات مختلف به شکار داده‌ها و مستندات و تحلیل و ارزیابی موضوع در دورۀ مورد بررسی بپردازد. دیگر آنکه با پرهیز از تبیینات زیستی و موروثی و به اصطلاح دیدگاه‌های ”ورای تاریخی نابرابری‌های طبقاتی“ و با اجتماعی دانستن این نابرابری‌ها سعی کرده است با رویکرد تاریخی خود منشأ و علل و تحولات آنها را در بستر تاریخی مورد کنکاش قرار دهد.

ضمیمه: فهرست آثار احمد اشرف در موضوع طبقات اجتماعی

  1. نظریه‌های اساسی در نظام طبقاتی
  • جامعه‌شناسی طبقات اجتماعی در امریکا (۱۳۴۶ش/۱۹۶۷م)
  • نابرابری‌های طبقاتی در سیر اندیشه‌های اجتماعی (2020)
  • مفهوم طبقات اجتماعی در علوم اجتماعی، مصاحبه با روزنامۀ اعتماد (۱۳۸۷ش/‌۲۰۰۸م)

۲. مقالات دربارۀ قشربندی اجتماعی

  • قشرهای درآمد در ایران: مؤسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی (۱۳۴۰ش/۱۹۶۱م)
  • قشرها و گروه‌های اجتماعی در شهر فردوس (۱۳۴۷ش/‌۱۹۶۸م)
  • تحول نظام طبقاتی از دورۀ ساسانی به دورۀ اسلامی (۱۳۶۰ش/۱۹۸۱م)
  • مراتب اجتماعی در دوران قاجاریه (۱۳۶۰ش/۱۹۸۱م)
  • منشأ پیدایش ساختار طبقاتی دوگانه در ایران قرن نوزدهم (مقاله به انگلیسی، ۱۳۶۰ش/۱۹۸۱م)
  • دولت، طبقات اجتماعی و شیوۀ بسیج مردم در انقلاب (مشترک با علی بنوعزیزی، ۱۳۶۴ش/۱۹۸۵م)
  • القاب و عناوین (در ایرانیکا، ۱۳۶۸ش/۱۹۸۹م)
  • طبقات اجتماعی در دورۀ اسلامی (مشترک با علی بنوعزیزی در ایرانیکا، ۱۳۷۱ش/۱۹۹۲م)
  • طبقات اجتماعی در دورۀ قاجاریه (مشترک با علی بنوعزیزی در ایرانیکا، ۱۳۷۱ش/۱۹۹۲م)
  • طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی (مشترک با علی بنوعزیزی در ایرانیکا، ۱۳۷۱ش/۱۹۹۲م)

۳. مقالات در باب یک یا دو طبقه

  • موانع تاریخی رشد سرمایه‌داری در ایران ( مقاله به انگلیسی، ۱۳۴۹ش/۱۹۷۰م)
  • کتاب موانع تاریخی رشد سرمایه‌داری در ایران: دورۀ قاجاریه (۱۳۵۹ش/۱۹۸۰م)
  • فرهنگ فقر یا همسازی با فقر در نقد و نظری در علوم انسانی و اجتماعی (۱۳۹۳ش/‌۲۰۱۴م)
  • اعیان شیراز در قرن نوزدهم بر اساس فارسنامه ناصری (مقاله به انگلیسی، با همکاری علی بنوعزیزی، ۱۳۷۸ش/۱۹۹۹م)
  • تجار و اصناف و جریان توسعه در قرن نوزدهم (مقاله به انگلیسی، با همکاری هرمز حکمت، ۱۹۸۱م)
  • تجار شیراز در اواخر قرن نوزدهم ( مقاله به انگلیسی، ۱۳۶۰ش/۱۹۸۱م، منتشرنشده)
  • دهقانان، زمین و انقلاب (۱۳۶۱ش/۱۹۸۲م)
  • اتحاد بازار و مسجد در شورش‌ها و انقلاب‌ها (۱۳۶۷ش/۱۹۸۸م)
  • کاریزما، حکومت دینی و مردان جدید قدرت در ایران (مقاله به انگلیسی، ۱۳۷۲ش/۱۹۹۳م)
  • نظام صنفی و جامعۀ مدنی (۱۳۷۴ش/۱۹۹۵م)
  • نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران (۱۳۹۰ش/۲۰۱۱م)

[1]‌زمانی که از طریق تماس دوست محقق و دانشمند گرامی، جناب آقای دکتر احمد اشرف، متوجه شدم که قرار است ویژه‌نامه‌ای به افکار و آثار ایشان اختصاص یابد بی‌نهایت خوشحال شدم، به ویژه آنکه قرار است مرور بر آثار ایشان در حوزۀ قشربندی اجتماعی و نابرابری‌های اجتماعی بر عهده بنده باشد. فرصتی است تا گزیده‌ای از آثار ایشان را مرور کنم. با دریافت آثار ایشان به مطالعۀ دقیق آنها پرداختم و به عمق و واکاوی دقیق و روشمند این آثار بیشتر پی بردم. در انتقال آن به خوانندۀ محترم حیفم آمد فقط به چند صفحه کفایت و به یک جمع‌بندی بسنده کنم. لذا ترجیح دادم در حد مجال، معرفی نسبتاً جامعی، عمدتاً از زبان خود ایشان، به دست دهم. کوشیده‌ام تا صبغۀ آموزشی کار حفظ شود و برای دانش‌پژوهان، متن مناسبی برای آشنایی با این حوزه و سرنخی برای ورود تفصیلی‌تر به آثار ایشان و دیگران باشد. مسلم است که عطف به مقولۀ نسبیت معرفتی ممکن است در جاهایی با ایشان هم نظر نباشم که امیدوارم با گفت‌وگوهای محتمل آتی و ذیل عقلانیت داوری، برخی از این تفاوت دیدگاه‌ها و احتمالاً سوء برداشت‌ها برطرف شود. اما قطع نظر از تفاوت‌های نظری و بعضاً سلیقه‌ای، به جد کوشیده‌ام انتقال‌دهندۀ منصفی برای این آثار و یک عمر تلاش بی‌وقفۀ ایشان در این حوزه باشم. حُسن آثار بررسی‌شده این است که تقریباً دوره‌های تاریخی ایران از قبل از اسلام تاکنون را در بر می‌گیرد؛ آثاری که به تناوب و در مجلات گوناگون انتشار یافته و به‌گونه‌ای حاصل عمر ایشان محسوب می‌‌شود.

[2]احمد اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی: از دوره ساسانی به دورۀ اسلامی،“ آرش، شمارۀ 4، دورۀ 5 (تیر 1360)، 69-86.

[3]فتح‌الله مجتبایی، شهر زیبای افلاطون و شاهی آرمانی در ایران باستان (تهران: انتشارات انجمن فرهنگ ایران باستان، 1352).

[4]اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 69.

[5]اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 70.

[6]اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 70-71.

[7] اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 72.

[8]اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 72.

[9]اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 72.

[10]اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 73-74.

[11]‌اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 75.

[12]‌اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 75.

[13]‌اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 76.

[14]اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 77.

[15]‌اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 79.

[16]‌اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 79.

[17]‌اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 82.

[18]‌اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 82.

[19]‌اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 82.

[20]‌اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 83.

[21]اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 84.

[22]اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،‌“ 84.

[23]اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 85.

[24]‌اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 86.

[25]اشرف، ”نگرشی در تحول شالوده‌های نظام طبقاتی،“ 86.

[26]احمد اشرف، ”مراتب اجتماعی در دوران قاجاریه،“ در کتاب آگاه: مسائل ایران و خاورمیانه (تهران: انتشارات آگاه، 1360)، 71-98.

[27]‌اشرف، ”مراتب اجتماعی در دوران قاجاریه،“ 71.

[28]Ahmad Ashraf, “The Roots of Emerging Dual Class Structure in Nineteenth Century Iran,” Iranian Studies, 14:1-2 (Winter and Spring 1981), 5-27.

[29]Ashraf, “The Roots of Emerging Dual Class Structure in Nineteenth Century Iran,” 5.

[30]Ashraf, “The Roots of Emerging Dual Class Structure in Nineteenth Century Iran,” 5-7.

[31]‌اشرف، ”مراتب اجتماعی در دوران قاجاریه،“ 72.

[32]‌اشرف، ”مراتب اجتماعی در دوران قاجاریه،“ 72.

 [33]‌اشرف، ”مراتب اجتماعی در دوران قاجاریه،“ 79.

[34]‌اشرف، ”مراتب اجتماعی در دوران قاجاریه،“ 83.

[35]اشرف، ”مراتب اجتماعی در دوران قاجاریه،“ 83-84.

[36]‌اشرف، ”مراتب اجتماعی در دوران قاجاریه،“ 87.

[37]‌اشرف، ”مراتب اجتماعی در دوران قاجاریه،“ 89.

[38]‌اشرف، ”مراتب اجتماعی در دوران قاجاریه،“ 97.

[39]احمد اشرف و علی بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ ترجمۀ عماد افروغ، راهبرد، سال 2، شمارۀ 2 (زمستان 1372)، 102-126.

[40]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 102.

[41]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 102.

[42]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 103.

[43]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 106.

[44]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 109.

[45]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 110.

[46]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 110-111.

[47]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 112-113.

[48]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 113.

[49]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 116.

[50]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 117.

[51]آلن نری، دیالکتیک و تفاوت، ترجمۀ عماد افروغ (تهران: نشر علم، 1394)، 380.

[52]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 117.

[53]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 117.

[54]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 118.

[55]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 118.

[56]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 119.

[57]اشرف و بنوعزیزی، ”طبقات اجتماعی در دورۀ پهلوی،“ 119.

[58]احمد اشرف، دربارۀ قشرهای درآمد در ایران و ملاک درآمد در تبیین طبقات اجتماعی (تهران: دانشگاه تهران، انتشارات مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی، 1340)، نشریۀ شمارۀ 10.

[59]اشرف، دربارۀ قشرهای درآمد در ایران، 34.

[60]اشرف، دربارۀ قشرهای درآمد در ایران 120.

[61]اشرف، دربارۀ قشرهای درآمد در ایران 121.

[62]احمد اشرف، ”کالبدشکافی انقلاب: نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران،“ ایران‌نامه، سال 26، شمارۀ 3-4 (1390)، 4-53.

[63]اشرف، ”کالبدشکافی انقلاب: نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران،“ 5.

[64]اشرف، ”کالبدشکافی انقلاب: نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران،“ 7.

[65]اشرف، ”کالبدشکافی انقلاب: نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران،“ 8.

[66]اشرف، ”کالبدشکافی انقلاب: نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران،“ 9.

[67]اشرف، ”کالبدشکافی انقلاب: نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران،“ 9.

[68]اشرف، ”کالبدشکافی انقلاب: نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران،“ 14.

[69]اشرف، ”کالبدشکافی انقلاب: نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران،“ 15.

[70]اشرف، ”کالبدشکافی انقلاب: نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران،“ 16.

[71]اشرف، ”کالبدشکافی انقلاب: نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران،“ 22.

[72]اشرف، ”کالبدشکافی انقلاب: نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران،“ 36.

[73]اشرف، ”کالبدشکافی انقلاب: نقش کارگران صنعتی در انقلاب ایران،“ 51.

[74]این مقاله را در سال 1372 ترجمه و در اختیار مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست جمهوری گذاشتم. توضیح آنکه بین سال‌های 1372 تا 1374 با این مرکز همکاری پژوهشی داشتم. چون این مقاله چاپ نشده است، فقط به صفحات جلد صحافی‌شده آن که در بایگانی مرکز موجود است ارجاع می‌دهم.

[75]اشرف، ”کاریزما، حکومت دینی و مردان جدید قدرت در ایران،“ 8.

[76]اشرف، ”کاریزما، حکومت دینی و مردان جدید قدرت در ایران،“ 9.

[77]اشرف، ”کاریزما، حکومت دینی و مردان جدید قدرت در ایران،“ 9-10.

[78]اشرف، ”کاریزما، حکومت دینی و مردان جدید قدرت در ایران،“ 9-10.

[79]اشرف، ”کاریزما، حکومت دینی و مردان جدید قدرت در ایران،“ 11.

[80]اشرف، ”کاریزما، حکومت دینی و مردان جدید قدرت در ایران،“ 12.

[81]اشرف، ”کاریزما، حکومت دینی و مردان جدید قدرت در ایران،“ 12-13.

[82]اشرف، ”کاریزما، حکومت دینی و مردان جدید قدرت در ایران،“ 12-13.

نقدی بر حیات الروح اثر سیمانطوب مِلَمِد

آشنایی من با پرفسور احمد کریمی حکّاک از پشت نیمکت‌های دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران و در کلاس استادانی همچون دکتر لطفعلی صورتگر، الیو صورتگر، دکتر منصور اختیار، دکتر علاءالدین پاسارگادی، دکتر خلیل خطیب رهبر و شماری استادان دیگر آغاز شد؛ آن زمانی که به گفتۀ ”یار دانشگاهی من،“ ما دانشجویان رشتۀ انگلیسی در سر کلاس دانشکده ادبیات انگلیس را می‌خواندیم و برخی در کتاب‌فروشی‌های روبه‌روی دانشگاه نوشته‌ها و اشعار شعرای نوپرداز را مشتاقانه طلب می‌کردند. پس از اتمام دورۀ لیسانس، هر یک به دنبال سرنوشت خود به سویی رفتیم تا اینکه دست زمان پس از گذشت چندین دهه در دانشگاه یوسی‌اِل‌ای ما را در کنفرانسی که زنده‌یاد سیمین بهبهانی در آن سخنرانی می‌کرد در کنار هم قرار داد. با این دیدار جدید، فصل جدیدی در دوستی با ”یار دانشگاهی من“ شروع شد؛ فصلی که این بار برخلاف گذشته، او استاد و پژوهنده‌ای برجسته و پُرآوازه بود و من در آستانۀ بازگشت به دانشگاه برای اخذ درجۀ دکترا. از همین زمان بود که او از آغاز همچون برادری با نوشتن معرفی‌نامه برای بازگشت به دانشگاه تا پایان تألیف دانشنامۀ دکتری و پس از آن تاکنون، همواره راهنما و مشاور فرهنگی و ادبی من بوده است. تقدیم مقاله‌ای به ایشان در این شمارۀ فصلنامۀ وزین ایران نامگ برای من فرصتی بس ارزنده است. نقدی بر اثر متفکر و شاعر ادبیات فارسیهود، سیمانطوب ملمد، را به او تقدیم می‌دارم، کسی که او نیز متعلق به خطۀ خراسان و شهر مشهد، زادگاه احمد گرامی، بود و آوازۀ شهرتش به سایر نقاط خراسان بزرگ، از هرات تا به بخارا، رسیده بود. مقاله‌ای دربارۀ شخصیت و اثری که حاصل سال‌ها پژوهش شخصی من بوده است و متأسفانه در جامعۀ فارسی‌زبانان جز اندکی هنوز آن‌قدر که شایسته اوست معرفی نشده است.

 

ناهید پیرنظر (دانش‌آموختۀ دکتری ایران‌شناسی دانشگاه یوسی‌اِل‌اِی، 2004) <Nahid Pirnazar <nahidpirnazar@gmail.com در حوزۀ تخصصی ادبیات فارسیهود و تاریخ یهودیان ایران پژوهش و همین موضوعات را در دانشگاه یوسی اِل‌اِی تدریس می‌کند. ایشان بنیادگذار بنیاد پژوهشی خانۀ اسناد و نسخ فارسهود است؛ بنیادی که نسخ خطی فارسیهود را به خط فارسی نو برگردانده و به چاپ می‌رساند. مقالات پژوهشی او در کنفرانس‌های بین‌المللی عرضه و در دانشنامۀ ایرانیکا، دانشنامۀ یهودیان در سرزمین های اسلامی، مجلات ایران‌شناسی، ایران‌نامه و ایران نامگ منتشر شده‌اند و سردبیر مهمان شمارۀ ویژه فارسیهود ایران نامگ (تابستان 2016) نیز بودند. ایشان همچنین ترجمۀ انگلیسی زنان شاهنامه، نوشته جلال خالقی مطلق، را ویراسته و فارسیهود را به فارسی منتشر کرده‌اند.

سیمانطوب مِلَمِد، متفکر دینی و نویسنده و شاعر پارسی‌گوی خطۀ خراسان بزرگ در قرن نوزدهم، نماد اشتراک دو فرهنگ یهودی و ایرانی است. نوشته‌های پُربار او مانند آثار بسیاری از شعرا و نویسندگان ایرانی که در قرون دهم و یازدهم از خطۀ خراسان بزرگ برخاسته‌اند نشان‌دهندۀ تلفیق فرهنگی ایرانیان و ساکنان آسیای میانه و افغانستان کنونی است. این نوع همبستگی فرهنگی را به‌خصوص بیشتر در میان یهودیان این نواحی می‌توان مشاهده کرد. مِلَمِد، که نوشته‌های او مانند سایر یهودیان زمان خود به زبان فارسی و به خط عبری (فارسیهود) برای ما به جای مانده است، بی‌شک حاصل چنین تلفیق فرهنگی، جغرافیایی و مذهبی به شمار می‌آید.‌[1]

او که در اواخر قرن هجدهم میلادی در شهر یزد به دنیا آمده بود، از نسل یهودیانی بود که خانواده‌اش به علت مشکلات مالی به هرات نقل مکان کرده بودند. با آنکه دقیقاً سال این مهاجرت معلوم نیست، آنچه مسلم است پایه‌های تحصیلی او در شهر یزد و قبل از مهاجرت به هرات پی‌ریزی شده بود.[2] سال‌های جوانی او در هرات ابتدا به تدریس و سپس به علت تسلطش در یهودیت، در مقام قاضی مذهبی (دیان) سپری شد.[3]

مِلَمِد در اواخر زندگی به مشهد مهاجرت کرد و در آنجا بود که به مقام رهبری معنوی جامعۀ خود رسید و آوازۀ شهرت و دانش او در یهودیت از مرزهای هرات و مشهد گذشته، به بخارا و سایر جوامع یهودی رسید. از تاریخ وفات او اطلاع دقیقی در دست نیست و آن را بین سال‌های 1799 تا 1823 تخمین زده‌اند. قدر مسلم فوت او قبل از واقعۀ ”الله‌داد“ در سال 1839 در شهر مشهد بوده است؛ واقعه‌ای که طی آن بسیاری از یهودیان اجباراً به اسلام گرویدند.[4]

آثار سیمانطوب مِلَمِد عبارت‌اند از حیات الروح، که معروف‌ترین اثر اوست؛ اَزهاروت (اشعار مذهبی) که به‌خصوص در بهار هر سال، مصادف با زمانی که حضرت موسی الواح ده فرمان  رادر صحرای سینا دریافت کرد، درکنیساها خوانده می‌شوند؛ نقدی بر کتاب اندرز پدران، قسمت تفسیرنشده‌ای در تلمود؛ و همچنین بسیاری اشعار غنایی و عرفانی با تخلص ”طوبیا.‌“[5]

مِلَمِد، بنا به گفتۀ خودش، حیات الروح را در سالخوردگی، یعنی قبل از 1778، سال خروج او ازهرات به قصد مشهد، نوشته است. دلیل دیگر برای اثبات این تاریخ استفاده از کلمات فارسی حیدری (لهجۀ افغانی‌ فارسی) در این نوشته است که در نقاط دیگر ایران به کار برده نمی‌شد.[6]

حیات الروح به منظور معرفی اصول سیزده‌گانۀ یهود نوشته شده،[7] و مخلوطی از نظم و نثر شامل 8هزار سطر است که در آن از مآخذ یهودی مانند تورات، تلمود (میشنا و گمارا)، کتاب‌های دلالت الحائرین نوشتۀ فیلسوف اسپانیایی، ابن‌میمون (1138-1204م)، و کتاب فرایض القلوب نوشتۀ فیلسوف اسپانیایی، بهیا اِبِن پکوداه (1050-1120م)، و گفته‌ها و امثال و اشعار شعرای ایرانی استفاده شده است.[8]

شش نسخۀ خطی این کتاب را آمنون نتصر در مقاله‌‌ای در مجلۀ علمی عبری پعامیم (Pe‘amim) گزارش کرده است.[9] نسخۀ مورد استفاده در این پژوهش، نسخۀ چاپی در بنگاه بن‌صوی در اورشلیم است که برادران شائول‌اُف (Netanel and Binyamin Shaulof) در سال 1897 میلادی در شهر اورشلیم به چاپ رساندند.[10] همین نسخۀ چاپی را نگارنده از خط فارسیهود به خط فارسی برگردانده است.[11] همۀ نسخه‌های خطی و یگانه نسخۀ چاپی کتاب اشتباهاتی دارند که برخی از اشتباهات قافیه‌ و وزن آن را باید به حساب کاتبان و کسانی گذاشت که شاید عُمق دانش نویسنده را در نوشتن متنی چنین پُربار نداشته‌اند.

در برگرداندن این کتاب، که شامل بسیاری گفتارهای عبری نیز هست، سعی شده است برای حفظ امانت دخل و تصرفی در کوتاهی‌ها یا اوزان و کلمات شعر صورت نگیرد. در خصوص جملات یا کلمات عبری، برای خوانندۀ فارسی‌زبان، به جای متن عبری، ترجمۀ فارسی آنها در [  ] آمده و نیز، هر جا که ضرورت داشته است، برای درک بهتر متن کلمات یا حروفی داخل [  ] اضافه شده است.

حیات الروح مملو از گفتار و ضرب‌المثل‌های اخلاقی فارسی است که اکثراً یا در قالب نثر موزون، مقفی، مُسجَّع و مُلمّعِ فارسی-عبری یا به صورت انواعِ شعری از جمله مفردات، قطعه، دوبیتی، مثنوی و غزل نوشته شده است. اشارات و کنایات مِلَمِد به هر دو زبان عبری و فارسی نمودار تسلط نویسنده به هر دو زبان و فرهنگ است. گاهی نیز اشارۀ او به بعضی از آیات قرآنی (از جمله سورۀ اعراف، آیۀ144) نشان‌دهندۀ این امر است که نویسند با قرآن هم ناآشنا نبوده است.[12]

مسلم است که برای درک مطالب کتاب، خواننده نیز باید به دو زبان فارسی و عبری مسلط و تا حدودی با موازین فلسفی و عرفانی آشنایی داشته باشد. برای مثال، به منظور درک معنی عنوان کتاب، حیات الروح، خوانندۀ فارسی‌زبان می‌تواند آن را به معنی ”زنده بودن روح“ تعبیر کند، در حالی که اگر به معنی عبری نام کتاب توجه کنیم، آن را ”روح جاودان“ می‌نامیم.

نویسنده در مقدمۀ کتاب تا حدی از اوضاع اجتماعی و معنوی معاصر خود در هرات خبر می‌دهد و جامعۀ خود را بی‌خبر از یهودیت و دانش می‌بیند و طی مجادله‌ای با نفس خویش، خود را موظف به راهنمایی و رهبری معنوی و اخلاقی افراد آن جامعه می‌داند:

و علاوه بر اين، حقير را غم افزود و بيدارخوابی رخ بنمود که جماعت ایسرایل چون‌که در زمان گالوت [پراکندگی]، فهمیدن لاشون هاقُدش [زبان مقدس] همه‌کس را ميسر نباشد و از عبادتِ واقعيات و وحدت و ساير اصول سیزده‌گانۀ دين [متبحر] نيستند و کتاب موره هانبوخيم [دلالت الحائرین] و حوبت هَلِبابوت [فرائض القلوب] مشکل فهمند و بدان کتابان شريف همه‌کس را دسترس نيست و آن را که دسترس هست، فهم‌رس نيست و به اين واسطه ز مقصود محروم‌اند.

 (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 2: الف)

پس از به عهده گرفتن این وظیفه، مِلَمِد سعی می‌کند که یکایک احکام سیزده‌گانه را برای خواننده توضیح داده و تفسیر کند تا او را به پیروی از آن قانع سازد. در این راه، در کنار استفاده از مآخذ مذهبی و اخلاقی، اشاراتی نیز به گفته‌های فلاسفه‌ای مانند ارسطو، سقراط، افلاطون و جالینوس می‌کند. که از آن جمله‌اند:

ارسطو: . . . و سبب اينکه مخلوقات هستیِ ايشان از چهار عناصر باشد و عاقلان را يقين

حاصل است. چهار عناصر متفق شدن با يکديگر و طبعشان با هم راست آمدن نه از روی صلاحيت بوده مگر مجبورند و از حُکم به يکديگر ممزوج شده‌اند چون‌که آب و آتش و يا

 خاک و باد طبعشان با هم بازگو نيست. پَس حقيقت تحقيق شُد ممزوج‌کنندۀ ايشان ديگري است.

                                             (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 28: الف و برگ 29: ب)

 

سقراط و افلاطون: . . . اما عقل و نَفسِ کُل آن است که ورای محيط است و عقلِ کُل و

 نفسِ کُل آن‌اند که مُدبّر اشخاص‌اند، يعنی انسان‌اند. يعنی عقلِ افلاطون و نَفسِ سقراط و

 همچنين زيد و عَمر، که نشايد گفت عقلِ زيد و عَمر يکی باشد و نه نفسِ افلاطون و

سقراط يکی باشد.

 (مِلَمِد، حیات الروح، برگ40‌: الف)

 

جالینوس: . . . و جالينوسِ فيلسوف در کتابش هر آوازی را چندين هنرها مُشرَح و مفصل

 ثابت نموده. و از نوشتن شرح هر یک را نهایت نگنجد.

 (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 77‌: الف)

در نوشته‌های او گاهی نیز به کلمات لاتین برخورد می‌کنیم که احتمالاً آنها را از سایر منابع یهودی عبری‌زبان گرفته است. از جمله استفاده از کلمۀ stomacha برای واژۀ ”معده“ است:

ای جانِ شيرين، فهم کُن به قوّتِ چهار مأکول، که در جسم‌اند و خدمتشان دور از

 نظر است: اوّل (نيروی کِشنده)، يعنی قوّت کِشنده که خوراکات کِشد و بَرد تا به اِستومَکا داخل نمايد که معده گويند.

                                                      (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 78: ب)

آشنایی مِلَمِد با آثار بزرگان از جمله گلستان و بوستان سعدی، و اشعار عرفانی حافظ و خواجه عبدالله انصاری را از لابه‌لای نوشته‌هایش به خوبی می‌توان مشاهده کرد. از نظر سیر ادبی، مِلَمِد متعلق به دوران بازگشت ادبی در دو زمینۀ نثر و شعر ادب فارسی است. اما با اینکه او هم‌زمان با دو استاد بزرگ این دوران، صبای کاشانی (م. 1822م) و نشاط اصفهانی (م. 1828م) بوده است، نثر مُلمّع، مرصع و مسجّع او هنوز متعلق به سبک اصفهانی(هندی) است. علت این عدم تغییر سبک در نثر را احتمالاً می‌توان به دوری او از مراکز ادبی در هرات و اشتغال بیشتر او به امور دینی دانست. با این همه، اغلب اشعار مُلمّع او، برخلاف نثرش که آغشته به کلمات و جملات عبری است، از حیث سادگی متعلق به سبک خراسانی ‌ است. از جمله اشعار مُلمّع او نوشتن یک یا دو بیت شعر عبری در آغاز یا پایان هر فصل است:

شنو پندم، به عقلت کُن مُراعَت

قناعت کُن، قناعت کُن، قناعت

قناعت عقل را در سينه دارد

چو گوهر در صدف گنجينه دارد

اميدوارم به آن کانِ مُراعت

نپيچم سَر ز آستانِ قناعت

و به دنبال آن در وصف نبوت چنین می‌سراید:

שׁפע נבואתו נתנו אל

אנשׁי סגולתו ותפארתו

[شفع نبوآتو نتَنو اِل]

[اِنشه شگولاتُ و تیفارتُ]

[خداوند فيضِ نبوتش را عطا نمود]

[به افرادِ برگزيده و باشرافتش]

מחולל כל בדבור פה מדבר

מדרגת נבואה עם נברים

[محولِل کُل به دیبور پِه مِدَبِر]

‌[به مِدَرگِت نبوآ، عَم نواریم]

[به صورت کلامش که اوخالق کُل عالم است]

‌[به درجاتِ نبوت به پاکدلان اعطا نمود]

                            (ِملَمِد، حیات الروح، برگ 67‌: ب)

نثر حیات الروح که سراسر پُر از کنایه و تلمیح، تضاد، جناس و تشبیه است، نمودار تلفیق فرهنگی اوست. اکثر جملات او طولانی، همراه با چند نقل قول از تورات یا سایر مآخذ اخلاقی، فلسفی و ادبی فارسی و عبری و حتی پزشکی است. اما در میان این نثر موزون گاهی هم به کلمات نامأنوس برمی‌خوریم که ممکن است ناشی از اشتباه کاتبان یا لغاتی با لهجۀ محلی باشند. از آن جمله است به کار بردن واژۀ ”بلکُم“ به جای ”بلکه هم“ در مقدمۀ کتاب که چنین می‌نویسد:

به مشرفانِ کهن و معروفانِ سخن و طالبانِ کرم و محرمانِ حَرم را سخن مخفی نیست و نماند که ایجاد کائنات مخصوص وجود آدمی‌ بر پا شده و آدم آن کس را گویند که فرقِ نيک و بد، يعنی دنيای فانی و عقبای جاودانی را دريافته باشد و به غيرِ اين حال، آن شخص را بهايِم خوانند و بلکُم کمتر.

( مِلَمِد، حیات الروح، برگ 1: الف)

سبک نوشتار او از همان ابتدا به صورت مکالمه است. مکالمه‌ای که نویسنده یا با نفس خودش صورت می‌دهد یا با طالبانی که او می‌خواهد راهنمای آنها از طریق ”سلوک“ به راه راست و سعادت ابدی باشد؛ راهی که از هر وسیلۀ مذهبی، اخلاقی، منطقی و ادبی برای پیمودن آن استفاده می‌کند. برای بررسی این هدف، سر در تفکر فرومی‌برد و متوجه می‌شودکه اگر در این راه قدم برندارد، عمرش را بیهوده گذرانده است و در این راه باید کاری کند:

 و اين فقير و حقير، از دل شکسته، و ز هوس‌ها گسسته، با کتيبه‌های خجسته، سر در تفکر فروبرده، همدرس شدم و به ايامِ گذشتۀ خود برخوردم که ايام جوانی يعنی هيچ و پوچ.

                                                      (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 2: ب-الف)

از سوی دیگر، خود را قابل چنین کاری نمی‌داند و با خود در مجادله است:

باز فکر نفسانی مانع شد. يعنی چون تو کسی قادر به اين قدرت نيستی [که] به اين چنين درّۀ

بی‌پايان قدم نهی و گر قدم نهی، سر دَر بازی و اين چنين امری را شخصی مُدرِک و معروفی

 سخن‌سنج بايد و عاقلان گفته‌اند لقمه قالبِ دهن و معرفت نسبت به سخن موافق

ضابطه بُوَد و ترا نفعی نرسد، مگر افسوسِ مشفقان و طعنِ احمقان.

                                                               (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 2: الف و برگ 3: ب)

ولی پس ازمدتی تفکر دربارۀ نصایح بزرگان، این وظیفۀ معنوی را به عهده می‌گیرد:

 بنابراين نصايح‌ها، توکل نمودم به کمک پروردگار و ياری او در قصورِ عقل و ادراک،

 منِ حقير را اراده اين شد که بنا کنم کتابی نظمی و نقل و تفسيری [بر اصول سیزده‌گانه] و شرح و بيان . . . و از سخنان حکما، حکمای اخلاقيات و حکمای تحقيقات، آنچه مناسبِ

حال بود داخل نمودم تا خالی از منفعت نباشد. و اين کتاب را حيات الروح اسم خوانند.

                                              (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 3: الف و 4: ب)

و در همین راه است که در وصفِ داشتن اعتقاد و لزوم دین‌داری بر پایه‌های علم و عقل چنین می‌گوید:

. . . چون علم برای عمل است، پس علم بر عمل مقدم است که بی‌علم هيچ عمل سودی نبخشد و علما فرموده‌اند: [که آموزش مقدم برعمل است و آموزش موجِد عمل است]. و گفته‌اند: [جاهل از خطا نمي‌ترسد]. پس بنابراين عمل اصل است و علمِ بی‌عمل رونقی ندارد، چنان‌که شاعری گفته: ”عالِم بی‌عمل [را] چو سوزن دان [که] همه را پوشد و خودش عريان“ و اما هرچند باشد باز عمل موقوف به علم است و علم موقوف به اعتقاد است. پس اعتقاد پايه‌اي است که تمام خانۀ دين بر آن قايم است. و اين خانۀ دين که معمور است بر [اصول سيزده‌گانه] قائم است.

او در وصف همین اصول سیزده‌گانۀ دین، یعنی عیقاریم، به صورت نظم در یک مثنوی و طی مکالمه‌ای بین دل و جان چنین می‌گوید:

عيقاريم چون درختِ ريشه‌دار است

زمستانش هميشه نوبهار است

تنيده ريشه‌های او به هرسو

ز مشرق تا به مغرب کوه تا کوه

بکن توراه تصور بر عمارت

که سيزده پايه‌ها بنياد دارد

                                     (مِلَمِد، حیات الروح، برگ10: ب)

یا در اثبات واجب الوجود، پس از آوردن دلایل منطقی در وصف خالق عالم، چنین غزلی می‌سراید:

اين چه گنجي‌ست که عالم همه ويرانۀ اوست

اين چه شمعي‌ست که دل‌ها همه پروانۀ اوست

ساقیِ هست درين بزمِ قدم‌بخشِ کليم

همه را چشم به‌ دست او و پيمانۀ اوست

در و ديوارِ جهان جمله ز نامش مست‌اند

الله‌الله چه می است اين که به ميخانۀ اوست

هرکجا مي‌گذرم نورِ رُخش در نظرست

هر کجا مي‌نگرم جلوۀ افسانۀ اوست

عالمی عاشق اين طُرفه که او با همه يار

هر يکی در غلط افتاده که جانانۀ اوست

طرحِ شَرعِ طريق انگيخت، زبيحا امشب

اهلِ مجلس همه را گوش به افسانۀ اوست

                                                          (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 23: الف)

در اصل سوم از اصول سیزده‌گانه، داشتن جسم و مکان را برای خداوند با منطق رد کرده، حلول او را در جسم انسانی قبول ندارد و می‌گوید:

. . . و از اينجا معلوم و مفهوم شد [فکر مادی بودنِ پروردگار] باطل است يعنی جميعِ

[ماديون] که خداوند را جسمِ لطيف می‌خوانند و معتقد هستند که [خداوند متبارک]

جسم لطيف است که فانی نمی‌شود، سخنِ ايشان باطل است و اين غلط است. چه

 هر جسمی قابلِ قسمت و قابلِ فناست و خداوندِ متعال از اين هر دو منزه است و بُطلانِ

 فرقۀ ماديون ثبوت يافت. دِگر آنکه خداوند جوهر نيست که جوهر، ممکن‌الوجود

 است که در وجود محتاج به محل، يعنی مکان، باشد که در آنجا حلول کند.

                                                       (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 37: الف)

و این غزل را در لامکان بودن خداوند می‌سراید:

عالمِ عُلوی زنند ”هو لا ِالا هو“‌[13] بجاست

عالمِ سُفلی بگويند ”هَلِلو هو“[14] کجاست

 شمسِ زرين به سياحت چو زند بيرقِ حُسن

همه‌جا نعره‌زنان مَعدنِ انوار کجاست

صبحِ صادق چو دَمَد بَر رُخِ عالم طلوع

مطلبش اين بُوَد کان نورِ ستّار کجاست

  زاهدِ رند، شيخِ دِير همه مست و خراب

لا اِلا هو زنان، ساقیِ هوشيار کجاست

 انبياء و اولياء، ساير اهلِ ثريا

اين زآن احوال پُرسند، مَسکنِ يار کجاست

عاشقان و عارفان در بقعه، شب‌های تار

 شَمعِ دِل سوزند و گويند نورِ ديدار کجاست

 بَرق و رَعد و بادِ افلاکِ جهان

چَندَند و گَردَند، گويند حاکمِ دَوّار کجاست

 هر کجا می‌نگرم بی او نباشد دَمی

لامکان است ولی پرتوِ نورش همه‌جاست

يارب آفت نرسد نطقِ سليمانی را

هر نفس، جان دهد شربتِ بيمار کجاست

                                              (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 36: الف)

 

در اصل پنجم اصول سیزده‌گانه، در لزوم پرستش خداوند پس از یک مثنوی طولانی در یک غزل کوتاه پرستش خداوند را چنین توصیه می‌کند:

شَهِ عالم که تو شاهانِ جهان را شاهی

هم تو را زيبد خداوندی و شاهَنشاهی

 آدمی را حال اين است دِل را به دِگر دل رهی‌ست

هر که خواهانِ تو شُد، هم تو وِرا می‌خواهی

نيک و بدهای جهان گر فاش باشد گر نهان

فوت نگردد نکته‌ای بر جملگی آگاهی

گر نبودی مرگِ انسان، کی بشد آباد اين جهان

این غزل‌های تو رحمت، کان رحمت‌هایی

جرم‌بخش عاصیان، هم جان‌بخش خاکیان

رهنمای عالمی، هادی هر گمراهی

کائناتِ بَرّ و بحر از فيض تو فرمان‌اند

بند و بستِ هر گره را جملگی مفتاحی

تسبیح، تعریف، تهلیل، جمله می‌زیبد تو را

خوش به حال آن که کرد بر درگَهت مدّاحی

                                                             (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 54: الف)

و در همین فصل برای تفهیم پرستش خداوند بین عقل و جان به صورت نثر چنین می‌نویسد:

و بر ما بی‌قوّتان و عاجزان و از هرچيزکمتران را چند از چند لازم آمد و [واجب]

 هستيم که شکُر ِنعمت اين چنين آقا و صاحب و مهربان را اهمال نکنيم، وگرنه پایمال

شويم. چنان‌که گفته‌اند شُکر نعمت، نعمتت افزون کند، کفر، نعمت از کَفَت بيرون کند.[15]

 وا لحال حقيرِ خيرخواه متوقّع از آن طالبانِ حقّ هستم که اين [پرسش و پاسخ]، يعنی

 اين سؤال و جواب که عقل و جان با يکدِگر از روی [حُبّ زياد] کنند با [نيّتِ کامل]

و از رغبتِ جان مطالعه نمايند تا جانِ مقدسشان از آبِ حيات تجّلی يابد و به خيرِ عقبی

 کوشش کنند تا روحشان به حياتِ جاودانی پيوسته شود.

 (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 57: الف)

مکالمه بین جان و دل از نظر سبک و محتوی در ادبیات فارسی نمونه‌های مشابهی دارد که از آن جمله می‌توان به ”مکالمۀ عقل و عشق“ از خواجه عبدالله انصاری (1006-1089‌م)، که او نیز از هرات برخاسته است، اشاره کرد. بعید به نظر نمی‌رسد که سیمانطوب مِلَمِد آن اشعار یا اشعاری شبیه به آنها را مطالعه کرده باشد.[16] مِلَمِد این مکالمه را در راه شناختن حق در قالب مثنوی چنین توصیف می‌کند:

نصايح خواندنِ جان دل را و به ره حق‌شناسی آشنا نمودن

دلا تا چند چنين مدهوش باشی

چو مرغی در قفس خاموش باشی

محالِ [مجال] عمرضايع بگذرانی

جوانی رفت و پيري‌ات ندانی

خودت در غفلت و جانت به عُسرت

بگرديدی خَسِر الدنيا و اُخرت

نیِی آسوده چون دنياپرستان

نه افسرده چو دين‌داران و مستان

تو پنداری که عالم خانۀ توست

زرِ دنيا هم آب و دانۀ توست

گهی زاهد، گهی صوفی و عابد

گهی صادق، گهی غَمّاز و مُفسد

. . .

تمنای تو دارم ای دل ای دل

کزين بيشم مَهِلی پای در گل[17]

بده فرصت که تا کُنجی نشينم

زمانی چند هم عُزلت گزينم

که از ذِلت شود لذت پديدار

تو هوشت واز کن حرفش بجا آر

هدايت شو هدايت شو هدايت

که تا جَنّت شود مسکن و جايت

 (مِلَمِد، حیات الروح: برگ 5: الف و برگ 8: ب)

 

جواب دادنِ دل جان را ز توبه‌خوانی و ثابت قدم نمودن وی

چو دل بشنيد نصايح را ز جانم

بگفت ای مهربان روح و روانم

ز معصيت سراسر توبه کردم

قَسَم باشد زِ اقرارم نگردم

به بدکاری اگر بودم هراسان

پشيمانم، پشيمانم، پشيمان

خدايا توبه کردم، توبه کردم

و بی ذِکرت نمانم تا دمی دم

 (مِلَمد، حیات الروح، برگ 8 ب و برگ 8: الف)

 

بِشاره دادن مُصنِف جان را که دلِ رميده رام گرديد

چو من اين مژده را از دل شنيدم

زمانی در تفّکر آرميدم

ز بی‌تابی شدم در دَم هراسان

به خود گفتم که مشکل گشت آسان

مبارک باشدت ای جان شيرين

شريفان القدوم ای يار ديرين

. . .

به معنی این عمارت یعنی تورا

که در سینای کرم فرموده ما را

شالوش عِسره عیقاریم پايۀ آن

اصول داتِ دينِ نابی نِئمان[18]

بُوَد باغی پر از ميوۀ توحيد

قدومش را رساند عام و اميد

به باغش ممکن است از هر تبارَک

حيات الروح اسم او مبارک

ز معروفان و متعلمانِ دانا

به حسب التماس دارم تمنا

گر احياناً درو يابند سهوی

ز مرحمت کِشندش خطِ عفوی

 (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 8: الف تا برگ 11: ب)

در نثر نیز نویسنده با همان سبک مکالمه، هرجا که لازم باشد، از گفته‌های بزرگان و از جمله اندرزهای هیلل، عالِم یهودی، و نصایح شاعری ایرانی بدون ذکر نامی از آنها در کنار هم استفاده می‌کند. در مکالمۀ عقل و جان چنین می‌نویسد:

و جان گفت به عقل، که ای مهربانِ حبيب، دردهايم را طبيب، تيرِ عشقم در نشانه،

 و اخلاصم بی‌کرانه. بيماري‌ام سنگين و از آنم غمگين. خاطرم ناچاق و طاقتم طاق. عنان

 و اَمانم بريده که با اين سَرِ شوريده کی باشد به قدرِ توانايی و دسترسی، قدری ز قرض‌هايم

ادا کنم و از رويت گردم زين بيش، به هدايتم هادی و به رهنمايي‌ام ساعی شو.

و عقل گفت گر واقع دانم ره راستی جويی، و نيّتت بی‌غش باشد، توانی از پيش بردن.

چنان‌که گفتۀ پاک‌طينت نشود عاقبتِ کارش بَد. لَته چون گُنده شود کاغذ مصحَف

گردد.[19] و اگر قلباً نباشد و دروغ‌گويی طبابت نمودن از دوا خوردن سودی نبينی و بر عَبَث

 خود را زحمت دهی و فريب خوری. مريض چون به طبيب خلاف گويد و ره راستی نپويد، خود برنجاند و مرضش سر‌به‌سر بيافزايد و به طبيب ضرری نرسد، مگرا رنجش مُعبس[20] ضايع شود.

جان گفت که خواهم حالي‌ام کنی، اخلاص و يا سستی اخلاص چگونه باشد.

و عقل گفت بندگي‌ات آن‌وقت ز اِخلاص باشد، بعد از آنی که بَر خود يقين کنی و عزمت را

 جزم که آفريدگار بر تو نيکوها نموده و تو ممنون و مجبورِ اويی و در بندگی‌ات اهمال ننموده‌ای و نيز يقينت شده که در بندگیِ حقّ سستی نمودنت باعثِ ضرر و فنا شدن است و به عبادت کوشيدنت باعثِ نفع و نجات و هم حيات است. آن وقت دانم اخلاصت از دِل است وگرنه خلاف‌گويی مشکل است.

                                              (مِلَمِد، حیات الروح، برگ58: الف)

و نیز بار دگر جان در جواب گفت . . . ای مونسِ مهربان و ای طبيبِ کامران، به طبابتم رنج کشيدی. به انتهای دردم رسيدی. مرض‌هايم درمان نمودی و مرا دين و ايمان فزودی و از همّت حمایت و تربیت نصایح جان‌بخش و روح‌افزایت دوباره به حیاتم آشنا کردی. پردۀ تاریک نادانی‌ام ز هم دریدی و به آن بیماری مانم که از بیماری و ناتوانی صحت یافته و ضعیف و بی‌حرکت باشد وگر به غذای بد ناپرهیزی کند آزارش دوباره از سر نو اثر کند هنوز از ناتواني‌ام چون بيد لرزانم. از لطف احسانت امیدوارم اعانتم کُنی و به طبابتم کوشی، تا نيک به حال آيم.

 (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 62: الف و 63: ب)

و عقل گفت تا اين [که] کَس خود غمِ خود نخورد از سعی، علاجِ دردش نشود. چنان‌که هیلل فرموده [اگر من برای خود نباشم کی برای من است؟][21] از قرينه چنان نمايد که به شخصيتِ رفتار کسری نداری وگر در دل تو را غباری مانده و به ظهور نياوری، رنجِ من بَر عبث ضايع شود و تو را سودی نبخشد. چنان‌که گفته‌اند: ”سَررشته شخص چون شودگُم، يافتن نتوان به سعی مردم. “ تا توانی خود ساعیِ کار خود شو. از اميدوار به دِگری بودن و از دِگری منّت کشيدن و ممنون شدن به جايی نرسی. چنان‌که گفته‌اند:

گر بخارد پُشتِ من، انگشتِ من

خم شود از بارِ منت پُشتِ من

همتی کن تا نخاری پُشتِ خويش

وارهی از منتِ انگشتِ خويش

وگر چنان که از زبان گويی، از دِل هم چنين باشد، خود ساعی تمشيتِ کار خود کُن.

 (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 63: ب)

مِلَمِد راه اجرای هدف اصلی خود را که راهنمایی گمراهان و چشاندن طعم ”شربت ازلی“ و ”حقیقت الهی“ به آنها بود در ”تلفیق مبانی یهودیت با اسلام و تصوف“ می‌داند. این امر شاید به این علت باشد که یهودیان خراسان بزرگ درآن زمان، طبق گفتۀ جهانگردانی که ازآن ناحیه بازدید کرده‌اند، بیشتر با قرآن و تصوف اسلامی آشنایی داشتند تا با تورات و تلمود، زیرا طبق گزارش خود نویسنده: ”و بدان کتاب‌های شريف همه‌کس را دسترس نيست و آن را که دسترس هست فهم‌رس نيست. “ (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 2: الف)

در تأیید چنین فقدان فرهنگی در جامعۀ یهودیان خراسان بزرگ، می‌توان به سفرنامه‌های میسیونر مسیحی، ژوزف وولف رجوع کرد که بین سال‌های 1821-‌1845 سه بار به آن منطقه سفر کرده بود. وولف در سفرنامۀ سال 1831، یعنی قبل از واقعۀ اجبار مذهبی ”الله‌داد“ در سال 1839 در مشهد، یهودیان خراسان را با فرهنگ ایرانی و اسلامی و از جمله با قرآن و اشعارِحافظِ نوشته‌شده به خط عبری بیشتر آشنا می‌بیند تا با تلمود و زبان عبری. ژوزف وولف حتی دربارۀ تَلّمذ صوفیان یهودی به راهنمایی مرشدی مسلمان با نام ”محمد علی،“ که قرآن را برای شناخت مراحل تصوف به آنان می‌آموخت، اشاره می‌کند.[22] بنابراین تعجبی نیست که سیمانطوب مِلَمِد

این شعر را که نمونۀ سعی نویسنده در تلفیق تصوف اسلامی با پایه‌های یهودیت است، در مدح صوفیان سروده باشد:

وصف صوفيان دين‌دار و از خواب غفلت بيدار

زنده‌دِل، خوش‌آب‌و‌گِل صوفيان‌اند صوفيان

مُرده‌نفس، تاسيده‌حرص، صوفيان‌اند صوفيان

خيرخواه و پيشوا، هم صراطِ مستقيم

هادی گُم‌کرده ‌راه، صوفيان‌اند صوفيان

خوش‌ادا و پُرعطا، مُقبلِ شاه و گدا

عفوخواهِ هر خطا، صوفيان‌اند صوفيان

مَستِ جام و قصد جان، از عشقِ ديدار نهان

داده از کَف‌ها عنان، صوفيان‌اند صوفيان

مُردۀ دنيای دَم، زندۀ عقبی و هم

با قدم هم با کرم، صوفيان‌اند صوفيان

دلق‌پوش و جرعه‌نوش، بسته‌چشم و بسته‌گوش

نطق از غيبت خموش، صوفيان‌اند صوفيان

لب برين از جامِ نابِ زاجرين، از خورد وخواب

از فيضِ جانان کامياب، صوفيان‌اند صوفيان[23]

بقعه‌شان قصرِ اتاق، صُفحه‌شان گُلشن و باغ

سينه مجروح از فراق، صوفيان‌اند صوفيان[24]

حُبِ حّق، محبوبِ او مِهرِ حقّ منصوبِ او

آن که شُد محجوبِ او، صوفيان‌اند صوفيان

دُشمنِ دنياپرست، دوستِ هر شيدا و مست

و آنکه نفسِ خود شکست، صوفيان‌اند صوفيان

قانع‌اند از هر غذا، مانع از بغض و نزاع

فارغ از روزِ جزا، صوفيان‌اند صوفيان

نيک‌روی و نيک‌حال، نيک‌خوي و نيک‌خصال

مدح‌گوی ذوالجلال، صوفيان‌اند صوفيان

دنيوی‌ها را گریز، چشم به عقبی کرده تيز

با عطا و با تميز، صوفيان‌اند صوفيان

در دِلِ شب‌های تار، ديده‌گريان، دِل‌فگار

خاکِ راه و خاکسار، صوفيان‌اند صوفيان

روزی که از پَرده نقاب گيرند و هم پُرسند حساب

برق دهند، چون آفتاب صوفيان‌اند صوفيان

 (مِلَمِد، حیات الروح، برگ 83: الف و برگ 84)

مِلَمِد سعی دارد با استفاده از اصطلاحات عرفانی و مفاهیم ادبی به سخنان اندرزگونۀ خود که بر پایۀ اصول سیزده‌گانۀ یهود بنا شده است رنگ ایرانی بدهد. از  آن جمله‌اند تعبیر اجرای اصول سیزده‌گانه برای ‌”سلوک،“ استفاده از دو واژۀ ”سالک و عاشق “ برای ”شخصی مدرک و معروفی سخن‌سنج،“ نامیدن ”طالبان“ برای ”سالکان،“ ”باده یا شربت ازلی“ برای ”حقیقت مطلق،“ ”عقبای جاودانی“ برای ”جهان باقی،“ و ”پردۀ تاریک نادانی“‌ برای ”حجاب.“ او هم مانند حافظ، واژۀ ”جام“را با دو معنی می‌توان تفسیر می‌کند: ”جام اصلی“ و  ”جام جهان‌بین.“ ”ایمان“ را برای ”طالب“ در نقش ”عشق“ عرفانی می‌شمرد که به عاشق نیرو می‌دهد تا راه سلوک را طی کند.

مِلَمِد با تألیف وتصنیف حیات الروح کتاب پُرارزشی را در ”اخلاق عملی“ به جامعۀ خود عرضه می‌دارد تا به این وسیله پیامش را برای آگاهی در خصوص واجب‌الوجود و ایجاد ایمان مذهبی به یهودیان جامعۀ خود برساند. او این پیام را با گفته‌های مذهبی و مبانی منطقی در قالب نظم و نثر موزون ادب فارسی و گاهی هم با نوشتار و اشعار عبری به خواننده منتقل می‌سازد. پیام او در ابتدا از منظری جهانی به انسان یا ”آدمی“ نگاه می‌کند، زیرا که معتقد است: ”ایجاد کائنات مخصوص وجود آدمی‌ بر پا شده“ است. برای اجرای این هدف سعی دارد که ”آدمی“ (سالک) را از طریق منطق و دین و اخلاق (سلوک) به سرمنزل مقصود برساند که همان ”نوشیدن شربت ازلی از جام اصلی“ یعنی ”شناخت حقیقت مطلق“ باشد. در وصف این ”حقیقت مطلق“ ده‌ها دلیل عقلی و نقلی آورده و در توصیفش نقل قول‌ها می‌کند و شعرها می‌سراید. او همچون مرشدی دانا و متفکر سعی دارد این راه پر فراز و نشیب را برای طالبان (سالکان) راه هموار سازد. اما برخلاف جهان‌شمول بودن گفتارش در مقدمه که می‌گوید ”ایجاد کائنات مخصوص وجود آدمی بر پا شده،“ سعی دارد بیشتر در نقش راهنما و رهبر مذهبی، رسیدنِ به سرمنزل مقصود را بر پایۀ دین و ایمان و پیروی از ”احکام سیزده‌گانه“ یهود برای مخاطب خود توصیه کند و نه بر پایه‌ای عرفانی، همچون عارفانی چون عطار و مولوی یا حافظ.

اگر چه مِلَمِد با استفاده از فرائض القلوب سعی دارد که علاوه بر فرایض عملی در یهودیت جنبه‌های احساسی و قلبی این فرایض را نیز تأیید کند، نوشته‌های او بیشتر بر پایه‌های اخلاق عملی همچون نوشته‌های ”امثال سلیمان“ و اندرز پدران و در زبان فارسی گلستان سعدی استوار است. در مکالمه‌اش که به خوبی متأثر از ”مکالمۀ عقل و عشق“ عارف بزرگ خواجه عبدالله انصاری است، راه عقل را بر دل ترجیح می‌دهد و این عقل است که دل را قانع می‌کند تا به دین ایمان آورد. او اگر چه از برخی کلمات عرفانی استفاده می‌کند، ولی صوفی را پیشوا و رهبر می‌شناسد تا عارفی که برای رهبری از مذهب گذر کرده است.

از دیدگاه اجتماعی-‌فرهنگی، مِلَمِد نمودار نسلی است که در آن نوعی تضاد فرهنگی و دینی مشاهده می‌شود. او که طبق شواهد حیات الروح را در سال‌های زندگی‌اش در هرات نوشته است، باید یا در یزد یا در هرات از یک حوزۀ فرهنگی بسیار غنی یهودی-ایرانی بهره برده و دانش آموخته باشد. معلوم نیست که او در کدام مکتب و نزد کدام استاد دربارۀ یهودیت، تورات و تلمود، آثار موسی‌بن ‌میمونِ ساکن مصر و ابن‌پکودایِ اسپانیایی دانش آموخته است. مِلَمِد در کدام کتابخانه‌ای می‌توانسته با فلسفۀ ارسطو و افلاطون، علم پزشکیِ جالینوس یا اصطلاحات دستگاه‌های بدن انسان به زبان لاتین آشنا شده باشد؟ این تضاد فرهنگی را در جامعۀ یهود ایرانی و شاید هم جامعۀ بزرگ ایرانی چگونه می‌توان توضیح داد؟ مِلَمِد در کجا می‌توانسته با ادب فارسی این‌قدر عمیق آشنا شده باشد که بتواند چنین مجموعۀ بلیغ و رنگارنگی را به فرهنگ غنی ایران هدیه کند؟ هدیه‌ای که شاید به علت خطِ آن برای هم‌زبانان ایرانی‌اش و به علت زبان آن برای سایر یهودیان جهان تا به امروز نسبتاً ناشناخته مانده است.

[1]بیوگرافی سیمانطوب مِلَمِد بر پایۀ ترجمۀ این مقالۀ عبری است: آمنون نتصر، ”سیمانطوب مِلَمِد: متفکر ایرانی-افغانی و اثر او’حیات الروح،‘‌“ پِعامیم، شمارۀ 79 (بهار 1999)، 56-95.

[2]نتصر، ”سیمانطوب مِلَمِد،“ 59.

[3]نتصر، ”سیمانطوب مِلَمِد،“ 60.

[4]نتصر، ”سیمانطوب مِلَمِد،“ 61. برای شرح ماجرا بنگرید به حبیب لوی، تاریخ یهود ایران (چاپ2؛ لوس‌آنجلس: سازمان فرهنگی ایرانیان یهودی کالیفرنیا، 1984)،  جلد 3، 589 – 592.

[5]نتصر، ”سیمانطوب مِلَمِد،“ 61-62.

[6]نتصر، ”سیمانطوب مِلَمِد،“ 63.

[7]اصول سیزده‌گانۀ یهودیت (شلوشا عسریم / שׁלש עשרה עיקרים‌) اصولی است که موسى‌بن میمون در سال 1204م با استفاده از تورات و ساير كتب عهد عتيق براى ملت يهود و ديانت خود تدوين کرد وعبارت‌اند از 1      . خداوند حاضر و ناظر است؛ 2. خداوند يكتا است؛ 3. خداوند جسم و شبيه كسى نيست؛ 4. خداوند قديم و ازلى است؛ 5. هيچ‌كس را جز او نبايد عبادت كرد؛ 6. سرور است بر همۀ پيامبران؛ 7. نبوت حضرت موسى صحيح است‌؛ 8. بر افكار نوع انسان واقف است‌؛ 9. تورات از جانب خداوند است‌؛ 10. تورات غير قابل تغيير و تبديل است؛ 11. خداوند ظالم را مجازات مى‌كند و عادل را پاداش نيك مى‌دهد؛ 12. سلطان مسيح از نسل داود ظهور خواهد كرد؛ 13. مردگان مستعد زنده شدن در روز قیامت را داند. بنگرید به

 https://www.adyannet.com/fa/book/3207/.

[8]دلالت الحائرین (Guide for the Perplexed / Moreh Nevuchim) عبارت است از مجموعه پاسخ‌ها و مکاتبات موسی‌بن‌ میمون (Moses ben Maimon / Maimonides (Hebrew: Rambam), 1138-1204) فیلسوف، پزشک و منجم اسپانیایی اهل کوردوبا از مصر با دانشجویش Joseph ben Judah of Ceuta  Rabbi است. در این کتاب کوشش شده است که حقیقت مطلق و الهامات الهی از طریق فلسفۀ مشایی توجیه شود. متن این مکاتبات در سال‌های 1176-1191 به زبان عربی و خط عبری نوشته شده است. این کتاب بعداً به زبان‌های عبری و لاتین ترجمه شد و اولین ترجمۀ انگلیسی آن راJoseph Abrahams and Reverend H. Gollancz در سال 1881 فراهم آوردند. مشخصات ترجمۀ فارسی آن چنین است: راهنمای سرشتگان، شرح و ترجمه و حواشی شیریندخت دقیقیان (لوس‌آنجلس: بنیاد هارامبام وابسته به فدراسیون یهودیان ایرانی-امریکایی، 2011).  برای اطلاع بیشتر بنگرید به

www.jewishencyclopedia.com/articles/11124-moses-ben-maimon/;

الهدایت الفرایض القلوب (Hovot Halevavot / Duties of the Heart) نوشتۀ بهیا ابن پکوداه (Bahya Ben Joseph Ibn Pakuda, 1050-1120) قاضی مذهبی (دیان) و فیلسوف اسپانیایی از اهل ساراگوسا است. سعی نویسنده در این کتاب بر این است که علاوه بر 613 فریضۀ عملی در یهودیت بر جنبه‌های احساسی و قلبی این فرایض را نیز تأیید کند. این کتاب در سال 1080 به زبان عربی و خط عبری نوشته شده است و یهودا ابن‌تیبون (Judah ibn Tibbon) به زبان عبری و در سال‌های 1925- 1947 Moses Hyamson  آن را به زبان انگلیسی ترجمه کرده‌اند. برای اطلاع بیشتر بنگرید به

https://www.britannica.com/biography/Bahya-ben-Joseph-ibn-Pakuda/.

[9]‌a. Handwritten version – Jerusalem (כ”י ירושלים ביסלו”א) – 2408 8º: copied by Ibrahim Aharon from Buchara in the year 1883; b. Handwritten version – Jerusalem – – (כ”י ירושלים ביסלו”א) 5760 8º- Copied in Harat by Avraham ben Gershon in the year 1825; c. Handwritten version – Jerusalem (כ”י ירושלים ביסלו”א) 5677 8º It is written in the index the year 1827; d. Handrwitten version of Machon ben Tzvi 904: 13 pages only; e. Machon ben Zvi 1029: 151 pages. There are pages missing from the middle of the 11th Principle. It could be that the same author also copied כ”י ירושלים ביסלו”א. 5760 8°. Handwritten version in New York. The Beit Midrash for Rabbanim ACC#01461: copied by Yosef Binyamin in the year 1866; f. Handwritten version in New York. The Beit Midrash for Rabbanim ACC#01461: copied by Yosef Binyamin in the year 1866.

[10]نتصر، ”سیمانطوب مِلَمِد،“ 62.

[11]Simantov Melamed, Hayat al_Ruh (Jerusalem: Ben Zvi Institute, 1897 5760 8°)

[12]سورۀ اعراف، آیۀ 144: ”خدا گفت ای موسی، من تو را با پیام‌ها و سخنانم برگزیدم، آنچه به تو دادم بگیر و سپاس‌گزار باش. “

13او هست و جز او نیست.

[14]‌او را مدح گویید.

[15]مولوی در دفتر اول مثنوی، در داستان ”ترجیح نهادن شیر، جهد را بر توکل“ می‌گوید: شکر قدرت، قدرتت افزون کند / جبر، نعمت از کفت بیرون کند. بنگرید به جلال‌الدین محمد مولوی، مثنوی، تصحیح محمد استعلامی (چاپ 6؛ تهران: سخن، 1379)، 136. سیمانطوب مِلَمِد این گفته را با کمی تغییر چنین نقل می‌کند: شُکر نعمت، نعمتت افزون کند / کفر، نعمت از کَفَت بيرون کند.

[16]ابواسماعیل عبدالله‌بن ابی‌منصور محمد، مجموعه رسائل خواجه عبدالله انصاری (تهران: بنیاد فرهنگ ایران، 1352).

[17]هِلیدن به معنی هشتن و به جایی نهادن است. بنگرید به لغتنامه دهخدا.

[18]شالوش عِسره عیقاریم: اصول سیزده‌گانه؛ دات: دین یا قانونِ دین؛ نابی نعمان: پیامبر امین.

[19]لته به معنی تکه یا پاره؛ مصحَف به معنی خرده‌کاغذ، تکه‌های کاغذ. بنگرید به لغتنامه دهخدا.

[20]مُعبس به معنی روی در هم کشیدن و ترشرویی کردن. بنگرید به لغتنامه دهخدا.

[21]هیلل، اندرز پدران، فصل اول: شمارۀ 14.

[22]ژزف وولف (1795-1862م)، جهانگرد و مسیونر مسیحی انگلیسی، سه مرتبه در قرن نوزدهم میلادی در میانۀ سال‌های (‌1821-1844) به ناحیۀ هرات و خراسان بزرگ مسافرت کرد. سه سفرنامۀ او عبارت‌ا‌ند از سفرنامۀ سال‌های 1821-1824:

Joseph Wolff, Missionary Journal and Memoirs of Revered Joseph Wolff (London, 1827-1829), 3 vols.

سفرنامۀ سال‌های 1831-‌1834 که مورد  اشاره این مقاله است:

Joseph Wolff, Researches and Missionary Labours Among the Jews, Mohammedans and other Sects (2nd ed.; London: J. Nisbet, 1835), 128-129 and 148.

 سفرنامۀ  سال‌های 1843-‌1845:

Joseph Wolff , Narrative of a Mission to Bokhara, in the Years 1843-1845, to Ascertain the Fate of Colonel   Stoddart and Captain Conoly (2nd ed.; London: J.W. Parker, 1845), vol. 1.

[23]زاجر به معنی منع‌کننده. بنگرید به لغتنامه دهخدا.

[24]صُفحه به معنی لبه و کنار. بنگرید به لغتنامه دهخدا.

گم‌شده در تاریخ یا بررسیده در اوج؟ حاشیه و متن در حلقۀ شاعران قرن هشتم

فاطمه منتظری <Fateme Montzeri <montazeri@berkeley.edu  دانشجوی دکتری ادبیات فارسی دانشگاه برکلی است. از دانشگاه تهران در پژوهش هنر  و از دانشگاه جی‌تی‌یو در مطالعات هنر اسلامی کارشناسی ارشد دریافت کرده و در حوزه‌های تاریخ فرهنگی پیشامدرن و آغاز تمدن مدرن در جوامع فارسی‌زبان به پژوهش مشغول است.

 

مقدمه

در تاریخ ادبیات فارسی، جایگاه شاعران و سخنوران خالی از فراز و نشیب نبوده است. برخی اقبال آن را داشته‌اند که مقام والای خود را دیر یا زود تثبیت کنند و بوده‌اند بزرگان دیگری که کارنامۀ ادبی و مقام شاعرانه‌شان در هاله‌ای از ابهام و گمنامی پیچیده شده است. از میان شاعران دستۀ اول، شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی نیازی به معرفی ندارد: شاعر معروف قرن هشتم که دیوانش در خانۀ فارسی‌زبانان قرین قرآن است و شهرتش عالمگیر. او با عناوینی چون ”حافظۀ ما“ و ”سخنگوی ناخودآگاه [جمعی] اقوام ایرانی“ توصیف شده است.[1] همان‌قدر که نام حافظ در میان عامۀ فارسی‌زبانان شناخته شده است، کمتر کسی است که نام سلمان ساوجی یا جلال عضد، شاعران معاصر حافظ، را شنیده باشد. از اهالی ادب هم که آنان را می‌شناسند بزرگانی چون علامه محمد قزوینی با صراحت سلمان را شاعری درجه دو می‌نامند و عمر گرانمایه را حیف از آن می‌دانند که-با وجود شاعران درجه اولی چون حافظ-صرف خواندن اشعار شاعرانی چون سلمان شود.[2] سلمان هم‌عصر و همکار حافظ بود و شعر او تأثیر بسیار بر شعر حافظ گذاشته است. هم‌پایۀ شهرت اندک امروزۀ سلمان، شعر او نیز بسیار کمتر از هم‌عصر مشهورش خوانده شده است. بسیاری—حتی از اهالی ادب—چون بیت زیر را بشنوند در انتساب آن به حافظ تردید نمی‌کنند:

عکس روی تو چو در آینۀ جام افتاد

عارف از خندۀ می در طمع خام افتاد[3]

طرفه آنکه این بیت مفسران بسیاری را بر آن داشته تا سرایندۀ آن را—که غالباً حافظ تصور می‌شود—از عارفان واصل قلمداد کنند. اما آنچه کمتر کسی گمان می‌برد آن است که پیش از خواجۀ شیراز، سلمان همین مضمون را دقیقاً و همین الفاظ را تقریباً با چند واژه‌ای پس و پیش در قالب بیت زیر سروده بود، ولی از قضا نه دربارۀ شعرش و نه در باب شهود عرفانی او چندان بحثی در نگرفته است:

در ازل عکس می لعل تو در جام افتاد

عاشق سوخته‌دل در طمع خام افتاد[4]

شباهت‌های شعر سلمان با حافظ و تأثیر و تأثر آن دو نکتۀ پوشیده‌ای نیست و پژوهشگرانی به این شباهات اشاره کرده‌اند.[5] مطالعه‌ای تطبیقی میان شعر دو شاعر نشان می‌دهد که حافظ تقریباً در ۱۲۰ غزل از حدود ۵۰۰ غزل خود به نوعی وزن، عبارات یا مضامین شعر سلمان را در پیش چشم داشته است.[6] آنچه این نوشتار به آن می‌پردازد ارتباطات متنی و تأثرات شاعرانه میان دو شاعر نیست، بلکه درک مخاطب هم‌عصر حافظ و سلمان از موقعیت ادبی، فرهنگی و اجتماعی این دو شاعر قرن هشتمی و دیگر معاصران آنهاست. به این منظور، شواهد گوناگون شامل نسخه‌های به‌جای‌مانده و همچنین ذکر تاریخی بازمانده در کتب تذکره و همچنین شعر خود شاعران مورد کنکاش قرار می‌گیرند. از مهم‌ترین شواهد در دست بررسی، نسخه‌ای از دیوان سلمان است که در کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی در تهران به شمارۀ ۶۵۸۰ نگهداری می‌شود و نسخه‌ای دیگر نیز که در کتابخانۀ دانشگاه میشیگان در شهر آن‌آربر به شمارۀ ۴۰۷ محفوظ است شاهد مثال قرار می‌گیرد. در هر دو نسخه، دیوان حافظ در حاشیۀ دیوان سلمان و با خطی کوچک‌تر ضبط شده است. وجود این نسخه‌ها که اولین کارکردشان عرضۀ اشعار سلمان در تمام صفحات و در بیشترین سطح کاغذ است و فقط در حاشیه به ارائۀ اشعار حافظ می‌پردازند، این نظریه را تقویت می‌کند که دست‌کم برای حامی یا مخاطب چنین نسخه‌هایی شعر سلمان نسبت به شعر حافظ از اهمیت بیشتری برخوردار بوده است. این نوشتار بی‌آنکه در پی اثبات این مدعا باشد که جایگاه حافظ در عصر خود رفیع‌تر بوده یا جایگاه سلمان—پرسشی که چنان‌که خواهیم دید در زمان خود آنان نیز مطرح بوده است—به ردیابی حلقه‌ای از شاعران این دوره در منابع گوناگون می‌پردازد و وجود شبکه‌ای از شاعرانی چون حافظ (م. ۷۹۲ق/‌۱۳۹۰م)، سلمان (م. ۷۷۸ق/‌۱۳۷۶م)، خواجوی کرمانی (م. ۷۵۲ق/‌۱۳۵۲م)، کمال خجندی (م. ۸۰۲ یا ۸۰۸ق/‌۱۳۹۰ یا ۱۴۰۵م)، عماد فقیه (م. ۷۷۲ق/۱۳۷۰م)، و جلال عضد (م. ۷۴۰ق/‌۱۳۴۰م)[7] را نشان می‌دهد که با یکدیگر در سطوح متفاوت ارتباطی تنگاتنگ داشتند. اسناد باقی‌مانده از روزگار حافظ، چنان‌که خواهیم دید، او را یکی از اعضای گروه شاعران شاخص عصر خود معرفی می‌کند و نه برترین آنها. این مقاله نشان می‌دهد که شاعران تشکیل‌دهندۀ این شبکه، به شهادت نسخه‌ها و ذکر بازمانده از آنان در تذکره‌ها و اشعار، در کنار یکدیگر و در ارتباط با یکدیگر معنا می‌گرفته‌اند و ارتباط میان شعر و شاعران این حلقه درست همان‌طور که در هنگام آفرینش اثر مورد توجه بوده و آنان را به نقل اشعار یکدیگر و مقایسه با یکدیگر سوق می‌داده است، در مرحلۀ دریافت اثر نیز از جانب مخاطبان روزگارشان درک می‌شده است.

دست‌نویس ۶۵۸۰ در کتابخانۀ مجلس و حاشیه‌نشینی حافظ

دست‌نویس به شمارۀ مدرک ۶۵۸۰ IR موجود در کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی در تهران دست‌نوشته‌ای از دیوان سلمان ساوجی است. در نبود انجامه و نام کاتب و تاریخ کتابت، اطلاعات چندانی از پیشینۀ این نسخه در دست نیست. دست‌نویس در ۲۶۸ برگ ۲۰‌*‌۱۳ سانتی‌متر در ۱۵ سطر و به خط نستعلیق اولیه نوشته شده، در ابتدا و انتها افتادگی دارد و صفحاتی چند نیز از میان آن سفید مانده است. صفحات دست‌نویس که مُجدول و مُذهّب‌اند، در نیمۀ اول با مداد و در نیمۀ دوم با خودکار با دست‌خطی متأخر شماره خورده‌اند.[8] این دست‌نویس به شمارۀ ثبت ۷۸۳۰۸ دارای جلد تیماج زیتونی عمل محمد شریف صحاف است.[9] دست‌نویس به صورت دیجیتال در وب‌سایت کتابخانۀ مجلس قابل دسترس است و ارجاعات این مقاله مبتنی بر این نسخۀ دیجیتال است. در صفحۀ ۱ب، پس از مُهر کتابخانۀ مجلس یادداشتی به دست‌خط سلیم نیساری، حافظ‌پژوه معاصر که برای مطالعات خود و از میان آنها تصحیح دیوان حافظ به این نسخه مراجعه کرده، بر کاغذ خط‌دار ضمیمه شده که ترتیب صفحات نسخه و محتوای آنان را به صورت اجمالی ذکر می‌کند.[10]

قابل توجه‌ترین ویژگی این نسخه برای منظور این مطالعه در‌هم‌تنیدگی غریب اشعار حافظ و سلمان است. از حدود ۲۷۰ صفحۀ این دست‌نویس حدود ۱۰۰ صفحۀ میانی به ثبت اشعار حافظ در حاشیه اختصاص یافته و مابقی صفحات در ابتدا و انتها به اشعار سلمان در حاشیه و متن پرداخته‌اند. پس از دو صفحۀ اول که تاریخ امانت گرفتن اثر از کتابخانه را با چند دست‌خط امروزی نشان می‌دهد، نسخه با ترکیبات سلمان در متن[11] و مثنوی ”جمشید و خورشید“ او در حاشیه آغاز می‌شود. حاشیه به صورت مورب، با همان قلم متن و ظاهراً به دست همان کاتب، ولی به صورت فشرده‌تر، نوشته شده است. صفحات با رنگ طلایی جدول‌کشی شده‌اند و سرلوح‌هایی اشعار متن اصلی و حاشیه را بخش‌بندی می‌کنند. در حالی که اشعار سلمان از ابتدا تا انتهای متن اصلی نسخه را فراگرفته است، پس از اتمام مثنوی ”جمشید و خورشید“در حاشیۀ صفحۀ ۷۸، مثنوی بلند دیگر او،”فراق‌نامه،“ در حاشیۀ صفحه بعد آغاز می‌شود. در صفحۀ ۱۱۱ ”المقطعات“ سلمان و سپس در صفحۀ بعد ”الترجیعات“ او آمده است. به این ترتیب، حدود ۱۵۰ صفحۀ ابتدای نسخه مختص اشعار سلمان هم در متن و هم در حاشیه است، تا اینکه در صفحۀ ۱۵۵ فایل دیجیتال (با شماره صفحۀ ۱۴۹ مدادی) ناگهان این روند دگرگون شده و دیوان حافظ در حاشیۀ متن اشعار سلمان آغاز می‌شود. اشعار حافظ با غزلیات آغاز می‌شود که با ترتیب الفبایی (شروع با ”الا یا ایها الساقی“) مرتب شده‌اند و غزلیات مختوم به هر حرف با سرلوح‌های طلایی‌رنگ از هم متمایز شده‌اند. پس از غزلیات حافظ، به ترتیب قطعات او، مثنوی ”الا ای آهوی وحشی کجایی“ و ساقی‌نامۀ او در حاشیه ادامه یافته است. اشعار حافظ در حاشیۀ صفحۀ ۲۵۲ (به شماره صفحۀ ۳۴۳ مدادی) تمام می‌شود و در ادامۀ حاشیه قصاید سلمان آمده است. به این ترتیب، درست مشابه صفحات نخستین که منحصراً اشعار سلمان را در بر گرفته است، صفحات پایانی نیز در متن و حاشیه به رباعیات سلمان اختصاص دارد؛ گویی که اشعار سلمان در حاشیۀ صفحات ابتدایی و انتهایی همچون پرانتزی اشعار حافظ را در حاشیۀ صفحات میانی در میان گرفته‌اند.

در‌هم‌تنیدگی اشعار دو شاعر در این دست‌نویس تأکیدی بر این است که اشعار آن دو دست‌کم در این نسخه پشت سر یکدیگر خوانده می‌شده است. به بیان دیگر، می‌توان انتظار داشت که ارتباط میان شعر حافظ و سلمان بر مخاطبان دوران پیشامدرن معلوم بوده و در کنار هم نوشتن و خواندن اشعار آن دو برای آنان طبیعی به نظر می‌رسیده است. درک چنین ارتباطی از یک‌سو گردآورندۀ نسخه را برآن داشته که چنین چیدمانی را در پی بگیرد و از سوی دیگر، رضایت خواننده و/یا خریدار و سفارش‌دهنده نسخه را در پی بیاورد.

بی‌شک، در خلال خوانش شعر حافظ و سلمان در کنار هم و/یا به دنبال هم مقایسۀ آن دو شعر نیز ممکن و چه بسا ناگزیر می‌شده است. علاوه بر دست‌نویس‌های بازمانده، که به دریافت پایاپای شعر سلمان و حافظ و در نتیجه امکان قیاس میان آن دو شهادت می‌دهند، مقایسۀ میان دو شاعر و پرسش از برتری هر یک در آثار ادبی بازمانده از این دوران نیز قابل ردیابی است. عطار شیرازی، شاعر قرن هشتم که در شیراز دوران مظفریان هم‌زمان با حافظ و سلمان و خواجوی کرمانی می‌زیسته و در شعر ”روح“ یا ”روحی“ تخلص می‌کرده است، در قطعه‌ای به نزاع تاریخی در ترجیح اشعار دو شاعر و اختلاف فکری ”اهل طبع “ در این زمینه اشاره دارد:

ز اهل طبع گروهی مخالفت دارند

پی تراجع اشعار حافظ و سلمان[12]

به گفتۀ عطار، ”مالکان ملک سخن“ از او خواستند که از ”پیر فکر خویش“ راز این معما را سؤال کند ”که نطق حافظ به یا فصاحت سلمان؟“

عطار ضمن طرح چنین پرسشی از پیر خود به شهرت هر دو شاعر شهادت می‌دهد:

بگو که شعر کدامین ازین دو نیکوتر

که برده‌اند کنون گوی شهرت از میدان

عطار شیرازی موضع خود در باب رقابت دو شاعر را از زبان پیر خود روشن می‌سازد. او دو شاعر را به گونه‌ای متفاوت اما هم‌تراز توصیف می‌کند:

جواب داد که سلمان به دهر ممتاز است

به لفظ دلکش و معنی بکر و شعر روان

دگر طراوت الفاظ جزل حافظ بین

که شد بلاغت او رشک چشمۀ حیوان

در کلام عطار میان دو شاعر رجحانی در کار نیست. هر دو نیک‌اند. او در پایان قطعه یکی را ”طوطی شکربار“ می‌نامد و دیگری را ”بلبلی خوش‌الحان“ می‌داند.

یکی به گاه بیان طوطی است شکربار

یکی به نظم روان بلبلی است خوش‌الحان

عطار روح در حالی که نام خود را در بیت آخر ذکر می‌کند بر سبیل نتیجه‌گیری می‌گوید:

هزار روح فدای دم چو عیسی این

هزار جان گرامی نثار گفته آن

به این ترتیب، بدون اینکه یکی از دو شاعر را بر دیگری رجحان دهد، شاعر مقایسه میان حافظ و سلمان را معتبر می‌داند و گواهی می‌دهد بر اینکه در عصر آنان نیز چنین مقایسه و رقابتی وجود داشته است.

دست‌نویس ۴۰۷ میشیگان و حاشیه‌نشینان آن

نگاشتن شعر حافظ در حاشیۀ اشعار سلمان منحصر به دست‌نویس کتابخانۀ مجلس نیست. نسخۀ شمارۀ ۴۰۷ محفوظ در کتابخانۀ دانشگاه میشیگان نیز از جملۀ چنین نسخی است. این نسخه علاوه بر شعر حافظ، اشعار کمال خجندی و عصمت سمرقندی را نیز در حاشیه در بر می‌گیرد. متن اصلی نسخه حاوی دیوان سلمان است و حاشیۀ آن به ترتیب شامل دیوان حافظ در حاشیۀ صفحات ۲ تا ۲۲۱، دیوان کمال خجندی در حاشیۀ صفحات ۲۲۲ تا ۴۷۳ و دیوان عصمت در حاشیۀ صفحات ۴۷۴ تا ۵۴۹ است.[13] نسخۀ دانشگاه میشیگان بخشی از عمر خود را در قلمرو عثمانی سپری کرده است. اینکه آیا نسخه از میان فارسی‌زبانان به ترک‌زبانان کوچیده است یا به زبان فارسی در میان عثمانیان فارسی‌دوست تولید شده دانسته نیست. اما دست‌نویس کتابخانۀ میشیگان در وضعیت فعلی دارای یادگارهایی از زندگی خود در میان عثمانیان است. از جمله یک دست‌خط عثمانی پایین صفحات را شماره‌گذاری کرده و کاغذ مارک‌دار اروپایی در دو طرف جلد اضافه شده است. هم در این زمان برای نسخه یک جلد [مجدد؟] و یک قاب ساخته شده که هر دو دارای طرح‌های رایج عثمانی‌اند. نسخۀ ۴۰۷ میشیگان به همراه تعداد دیگری از نسخ را در سال ۱۹۲۴ یک دلال اروپایی با نام موریس نامن به استادی در دانشگاه میشیگان با نام فرانسیس کلسی (1858-1927م) فروخت. کلسی، مدیر پژوهش‌های خاور نزدیک دانشگاه که در موزه‌ای با نام خود بزرگ‌ترین گنجینۀ پاپیروس‌های امریکای شمالی را جمع‌آوری کرد، مشترکاً با موزۀ بریتانیا و مجموعۀ چستر بیتی گنجینۀ عظیمی از دست‌نوشته‌های خارج‌شده از استانبول را خرید که نسخۀ مورد بررسی ما از جملۀ آنان بود.[14]

دست‌نویس کتابخانۀ میشیگان دارای انجامه‌هایی است که اطلاعات ارزنده‌ای در باب نسخه عرضه می‌کنند. به گواهی انجامه‌ای در برگ آخر (صفحۀ ۵۸۴) نوشتن دیوان خواجه سلمان در متن اصلی نسخه در تاریخ ۳ رمضان۸۲۳ق/۱۱ سپتامبر ۱۴۲۰م به دست شخصی با نام فرصت غریب به پایان رسیده است: ”تم الدیوان علی ید الحقیر الفقیر اقل عباد الله المجیب فرصت غریب فی الثالث من رمضان المبارک لسنه ثلاث و عشرین و ثمانمایه الهجریه ۸۲۳.“  متن اصلی و حاشیه کار یک قلم است و نشان می‌دهد که همۀ خطوط را یک کاتب، همین فرصت غریب، نوشته است. او اتمام نگارش دیوان حافظ را در حاشیۀ صفحه ۲۲۱ به تاریخ  ۲۰ رمضان سال ۸۲۳ق/۲۸ سپتامبر ۱۴۲۰م ثبت کرده است: ”تم دیوان ملک‌الشعرا املح الکلام و اوضح السان شمس المله و الدین محمد حافظ شیرازی طیب الله مضجعه و رحم الله له و لکاتبه و لناظره و لمن قال آمین برحمتک یا ارحم الراحمین فی عشرین من شهر رمضان المبارک لسنه ثلاث و عشرین و ثمانمایه الهجریه.“ پس از دیوان حافظ، دیوان کمال خجندی در حاشیۀ صفحه ۴۷۳ انجامۀ مشابهی دارد: ”تم دیوان قدوه السالکین شیخ کمال خجندی رحمه الله رحمه واسعه».“ کمال‌الدین مسعود خجندی شاعر هم‌عصر حافظ متولد خجند واقع در تاجیکستان امروزی و متوفی تبریز است. تاریخ وفات او در تذکره‌های مختلف از ۷۹۲ تا ۸۰۸ق ذکر  شده است. پس از اشعار کمال، در حاشیۀ کتاب، دیوان عصمت سمرقندی آمده است و پایان آن در حاشیۀ صفحه ۵۴۹ چنین رقم خورده است: ”تم دیوان افصح المتاخرین خواجه نصیرالدین عصمت سمرقندی سلمه الله و غفر له. “

اینکه نصیر‌الدین عصمت سمرقندی کیست کاملاً روشن نیست. او که شعرش هم‌پای شعر حافظ ثبت شده از‌ یاد رفته‌ترین شاعر این مجموعه است. دعایی که بعد از نام او آمده (خدا او را سالم بدارد و ببخشاید)، برخلاف عبارات دعایی که برای حافظ و سلمان و کمال آمده، نشان می‌دهد که عصمت در زمان استنساخ نسخه در ۸۲۳ق زنده بوده است. کاتب نسخه از او با عنوان ”افصح المتاخرین“ یاد می‌کند. تذکره‌ها از زنی شاعر با نام بی‌بی عصمت یا عصمت سمرقندی یاد می‌کنند که در قرن دهم در سمرقند می‌زیسته و اشعار چندی از او بازمانده است.[15] عصمت یاد‌شده در نسخۀ میشیگان اما، به گواهی انجامۀ بازمانده و به کار بردن ضمیر مذکر ”ه،“ مردی است که در نیمۀ اول قرن نهم زنده بوده است. شماری از تذکره‌ها و تواریخ از شاعر و دانشمندی با عنوان ”نصیرالدین عصمت بخاری“ (م. ۸۴۰ق) یاد کرده‌اند که در اوایل دوران تیموری در بخارا می‌زیسته است. احتمالاً او همین عصمت شاعر اشعار حاشیۀ نسخه میشیگان است که در آسیای صغیر ساکن بوده و گاه به بخارا و گاه به سمرقند منسوب شده است. اگر عصمت سمرقندی این مجموعه را همان عصمت بخاری فرض کنیم که خواندمیر مورخ از او یاد کرده است، عصمت در ابتدا مادح تیمور بود، اما بعد از مرگ تیمور به دربار سلطان نصیرالدین خلیل‌بن میرانشاه‌بن تیمور منتسب شد و در ۸۴۰ق درگذشت.[16]

جدای از سلمان که بی‌شک مهم‌ترین فرد معرفی‌شده در این نسخه است و متن اصلی دربرگیرندۀ شعر اوست، ترتیب اشعار حاشیه و دقت در الفاظ به کار رفته در انجامه‌ها برای معرفی شاعران نشان‌دهندۀ جایگاه ویژۀ حافظ در میان شاعرانی است که آثارشان در حاشیۀ نسخه آمده است. او نه فقط اولین در میان سه شاعر حاشیه‌نشین است و اشعارش پیش از سایرین در حاشیه آمده، بلکه  با مفصل‌ترین و پرطمطراق‌ترین القاب ستوده شده است. حافظ با عنوان ”ملک‌الشعرا“ و دارای پُرلطف‌ترین کلام‌ها (املح الکلام) و روشن‌ترین سخنان (اوضح السان) وصف شده است. علاوه بر این، عبارات دعایی که بعد از نام او آمده برخلاف کمال و عصمت نه فقط خود او، بلکه کاتب اشعار، نگرندۀ به آن و آمین‌گوینده بر این دعا (و لمن قال آمین) را نیز شامل می‌شود. انجامۀ پس از دیوان حافظ یگانه تتمه‌ای است که شامل تاریخ اتمام نگاشتن است. با توجه به تواریخ ثبت‌شده، کاتب ابتدا متن اصلی را نگاشته و پس از اتمام آن در سوم رمضان نوشتن اشعار دیگر شاعران در حاشیه را آغازیده است که حافظ شیرازی اولین آنها و دارای جایگاهی ویژه است. گویی که انتخابی اولیه و طبیعی برای پر کردن حاشیۀ دیوان سلمان ثبت اشعار حافظ به شمار می‌رفته است.[17] در ادامۀ اشعار حافظ در حاشیه، رباعیات او آمده است. سپس، اشعار کمال و سپس عصمت آمده و در حدود ۳۵ صفحۀ پایانی هم حاشیه‌ای ندارند و جدول دور صفحه خالی است.

تمایز میان حافظ و سایر شاعران مجموعه از جلد دست‌نویس نیز پیداست. محتوای مجموعه بر عطف سیاه و شکلاتی‌رنگ جلد آن معرفی شده است (شکل ۱). در ذیل ”اسامی دیوانچها [دیوانچه‌ها] که در این مجموعه“ دیده می‌شود، به ترتیب از راست به چپ در چهار شکل اشک‌مانند نام دیوان‌های مجموعه چنین آمده است: ”دیوان سلمان،“ ”حاشیه دیوان حافظ،“ ”دیوان کمال“ و ”دیوان عصمت.“ به این ترتیب در معرفی روی جلد نسخه نیز دیوان حافظ با ذکر واژۀ ”حاشیه“ متمایز شده و در عین حال تأکید شده است که اشعار حافظ در حاشیه آمده است. بینندۀ نسخه از این رو حتی پیش از باز کردن آن نیز می‌داند که از سلمان و حافظ و کمال و عصمت در این مجموعه آثاری آمده است و همچنین می‌داند که در میان آنان اشعار حافظ را در حاشیه خواهد خواند. در حالی که اشعار کمال و عصمت نیز هر چند در حاشیۀ اشعار سلمان آمده‌اند، اما ذکری از در حاشیه بودن آنها بر روی جلد نرفته است.

شکل 1. عطف دست‌نویس 407 کتابخانۀ دانشگاه میشیگان، آن آربر. عکس از نگارنده.

شکل 1. عطف دست‌نویس 407 کتابخانۀ دانشگاه میشیگان، آن آربر. عکس از نگارنده.

 

حافظ یا سلمان؟ نسبت حاشیه با متن

ممکن است به نظر برسد که ثبت دیوان حافظ در حاشیۀ دیوان سلمان گویای مقام پایین‌تر شعر او نسبت به شعر سلمان است. چنین نتیجه‌گیری، بدون در نظر گرفتن سایر شواهد، شتاب‌زده می‌نماید و اصولاً داوری کمّی دربارۀ شعر دشوار و چه بسا بی‌مورد است. سخن گفتن دربارۀ نسبت آنچه در متن اصلی و آنچه در حاشیه آمده است بدون تدقیق در سنت حاشیه‌نویسی در تمدن اسلامی ممکن نیست. حاشیه نگاشتن در نسخ عربی و فارسی، هر چند اختراع مسلمانان نیست و از تمدن فرهنگی یونان به تمدن اسلامی آمده است، پیشینه‌ای کهن دارد و دارای کارکردها و انواع گوناگونی است. حواشی در نسخ تمدن اسلامی یا به وضوح ارتباط مستقیمی با متن دارند یا به نظر می‌رسد فاقد چنین ارتباطی هستند. رایج‌ترین نوع حواشی در تاریخ تمدن اسلامی آن است که شرح، تفسیر یا معنی عباراتی از متن اصلی را در خود جای می‌داده یا توجه خواننده را به بخشی از متن جلب می‌کرده یا با درج عباراتی چون ”فایده،“ ”قف هنا“ یا ”انظر“ از او می‌خواسته که در بخشی از متن تأمل کند.[18] این نوع حواشی بیشتر در نسخه‌های فقهی یا علمی دیده می‌شوند که در آنها ناسخ، مالک یا خوانندۀ نسخه در حاشیه شرح و تفسیری را که در خواندن متن اصلی راهگشا باشد به آن می‌افزوده، یا گاه با دیدی انتقادی به آن می‌نگریسته و در حاشیه نظر خود را می‌نگاشته که با دیدگاه نویسنده متفاوت بوده است. این حواشی از چنان اهمیتی در سنت نسخه‌نویسی تمدن اسلامی برخوردار بودند که هر چند ابتدا بر مبنای متن دیگری نگارش می‌شدند، گاه به صورت مستقل تحت عنوان آثاری با نام ”حاشیه“ استنساخ می‌شدند. در این دست نسخه‌ها، حواشی با متن ارتباط معنایی محکم و مستقیم دارند و آن را تایید، تفسیر و یا تصحیح می‌کنند. کارکرد حاشیه در این نسخ، ازین رو، افزودن بر متن و تکمیل کردن آن است و به زعم حاشیه‌نویس، متن این نسخه‌ها به تنهایی کامل نیست و فقط افزودن حاشیه است که به متن معنای حقیقی و شایستگی بازنویسی در دست‌نویسی مجدد را می‌بخشد.

در کنار این آثار، دستۀ دیگری از حواشی در نسخه‌های دوران اسلامی دیده می‌شود که ظاهراً ارتباط روشنی با متن اصلی ندارند. برای مثال، رسم بر این بوده است که پس از تولد فرزندی در خانواده، نام و تاریخ تولد او در حاشیۀ نسخه قرآنی نوشته می‌شد. چنین اطلاعاتی هر چند در حاشیه می‌آمد، اما ارتباط معنایی روشنی با متن قرآنی نداشت. برخی پژوهشگران اشعار ظاهراً بی‌ربط به متن اصلی که در حاشیۀ نسخ نوشته می‌شود، مانند نسخه‌های ذکرشده در بالا، را نیز در همین دستۀ اخیر طبقه‌بندی کرده‌اند و آنان را بی‌ربط به متن اصلی انگاشته‌اند. نسخۀ دیوان سلمان که اشعار حافظ را در حاشیه دارد می‌تواند در نگاه اول در این گروه قرار گیرد. در این صورت، انتخاب اشعار حافظ برای نگاشتن در حاشیۀ دیوان سلمان تصادفی و بی‌اهمیت است. اما دقت در فرایند انتخاب این حواشی، متضمن وجود ارتباطی مکنون میان متن و حاشیه است. همان‌طور که نوشتن نام و تاریخ تولد فرزندان در حاشیۀ قرآن نیز یکسر تصادفی نیست؛ که اگر چنین بود می‌‌بایست چنین اطلاعاتی در حاشیۀ هر متنی ثبت می‌شد. در حالی که انتخاب متن مقدس از آن روست که تولد و زندگی فرزندان به برکت متن مقدس مزین شود و ضمناً این اطلاعات مهم در جایی ماندگار محفوظ و قابل رجوع باشد. حواشی شعری برای درج در حاشیۀ متن ادبی/شعری نسخ دیگر نیز به طریق اولی تصادفی انتخاب نمی‌شوند. همان‌طور که معنی عبارات مشکل و تفسیر آنان در نسخ علمی و فقهی از نظر معنایی متن اصلی را تکمیل می‌کرده است و از خواننده توقع می‌رفته که به همراه متن اصلی حاشیۀ آن را نیز بخواند تا به حقیقت متن پی ببرد، درج اشعار حافظ در حاشیۀ شعر سلمان می‌تواند کارکرد مشابهی داشته باشد: خواندن شعر حافظ همراه با، یا پس از اشعار سلمان باعث تکامل معنایی آن می‌شود، درست همان‌طور که وجود شعر سلمان در کنار شعر حافظ آن را شایسته‌تر می‌سازد. ضمن آنکه می‌باید لزوم استفادۀ بهینه از کاغذ، که در روزگار پیشاصنعتی شیئی گرانبها محسوب می‌شد، را نیز در تصمیم نگاشتن یک اثر بر حاشیۀ اثر دیگر مؤثر دانست. بی‌شک در قرون مورد بحث ما نگاشتن دو یا چند اثر در مقدار مشخص کاغذ عملی‌تر و مطلوب‌تر از نگارش فقط یک اثر بر همان کاغذها و خالی گذاشتن حاشیه بوده است.

صرف نظر از اینکه شاعران در یک نسخه با چه رتبه‌بندی در کنار هم قرار گرفته‌اند، باید در نظر داشت که لاجرم عامل یا عواملی این در کنار هم قرارگیری را ممکن کرده است. به بیان دیگر، با گذر از پرسش ”چرا“ شعر حافظ—و کمال و عصمت—در کنار سلمان قرار گرفته است، می‌توان به این پرداخت که ”چگونه“ این تجانس ممکن شده است. به نظر می‌رسد هم‌عصری شاعران در این مجموعه از عوامل کنار هم قرارگیری شعر آنان است. اما اینکه چرا از میان تمام ادبای قرن هشتم این چهار تن انتخاب شده‌اند حاکی از وجود معیار یا معیارهایی ورای صرف انتخاب زمانی شاعران است. درج شانه‌به‌شانۀ اشعار آنان در نسخه‌ای واحد و در حاشیه و متن صفحات یکسان بی‌شک گویای ارتباط آن دو است؛ ارتباطی که حامی نسخه، گردآوردندۀ اشعار و خواننده درک می‌کرده‌اند. چنین ارتباطی است که کاتب را بر آن داشته تا نسخه را چنین استنساخ کند و رضایت حامی یا مالک نسخه را نیز در پی داشته است. چنین ارتباطی است که درج اشعار آن دو را در کنار هم توجیه می‌کرده و خوانده شدن شعر یکی پس از دیگری را معقول و طبیعی می‌نمایانده است. دقت در دست‌نویس‌هایی که اشعار این شاعران را در کنار هم در معرض خوانش قرار می‌دهند به همراه ذکری که از آنان و تنی چند از شاعران معاصرشان در تذکره‌ها باقی مانده است متضمن این نکته است که انتخاب و کنار‌هم‌چینی آثار شاعران در یک مجموعه ریشه در سنتی جاافتاده دارد که رد پای خود را علاوه در نسخ، در تذکره‌ها نیز بر جا گذاشته است.

حافظ شیرازی یا کمال خجندی؟ در آینۀ تذکره‌نویسان قرن بعد

مشابه مقایسه‌ای که—به شهادت عطار شیرازی—میان حافظ و سلمان در زمان خود آنان رواج داشته است، هم‌عصران و پسینیان آنها شاعر دیگر هم‌عصر آن دو یعنی کمال خجندی را نیز به انحاء گوناگون قابل قیاس با حافظ می‌دانسته‌اند. قرنی پس از آن دو، جامی (متولد ۸۱۷ق، ۲۵ سال پس از وفات حافظ) در بهارستان آن دو را در کنار هم و در مقایسه با هم یاد می‌کند: ”و بعضی عارفان که به صحبت شیخ کمال و حافظ هر دو رسیده بودند چنین فرموده‌اند که صحبت شیخ به از شعر وی بود و شعر حافظ به از صحبت او. “

نقل قول جامی صراحتاً یکی از دو شاعر را بر دیگری رجحان نمی‌دهد، بلکه دو ویژگی شعر و صحبت هر یک از آنان را مقایسه می‌کند. با این حال، جامی با یاد کردن این نکته دربارۀ حافظ در ذیل مدخل کمال تلویحاً این دو شاعر را قابل مقایسه می‌داند. با گفتن اینکه صحبت کمال از شعر او برتر است و شعر حافظ از همنشینی با او بهتر، جامی یک ویژگی از هر یک از دو شاعر را رجحان می‌دهد: صحبت را برای کمال و شعر را برای حافظ. صحبت به معنای همنشینی و مصاحبت است. رو در رو قرار دادن شعر با صحبت ضمناً از این رو معنادار است که شعر در غیاب شاعر می‌توانسته دریافت شود، اما صحبت او در گرو ملاقات با اوست. هر چند تمام راه‌های انتقال شعر در قرون میانی بر ما آشکار نیست، اما اشارات متعدد شعرایی که دور از هم می‌زیسته‌اند به شعر یکدیگر، مانند تضمین‌های حافظ شیراز از اشعار سلمان که هم‌زمان یا کمی پیش از او در بغداد شعر می‌سروده، مؤکد این است که انتقالات شاعرانه‌—به هر روش که انجام می‌شد—‌بی‌شک در میان شاعران مطرح زمان رواج داشته است. اشارۀ جامی به برتری شعر حافظ بر صحبت او گویای این است که در زمان جامی‌—یعنی چند دهه بعد از وفات حافظ—شعر او را شعری گرانقدر می‌شناخته و می‌شنیده‌اند، اما اگر بنا بر انتخاب معاشری می‌بود ، قطعاً کمال خجندی از دید جامی بر حافظ برتری می‌داشت. جامی با بیان برتری صحبت شیخ کمال، به طور ضمنی تأکید می‌کند که هر چند شعر شیخ کمال که بی‌ملاقات او نیز خوانده می‌شود، آوازۀ شعر حافظ را ندارد، اما صحبت او و اثری که حضورش بر شخص می‌گذارد بی‌شک بیش از شهرت اوست. در حالی که در مورد حافظ بالعکس: اشعار او در غیابش مؤثرترند تا درک حضورش! یا شاید انتظاری که شخص با شنیدن/خواندن شعر حافظ از او دارد، با رسیدن به محضر او پاسخ داده نمی‌شده است. نقل جامی در باب مقایسۀ دو شاعر ضمناً از این رو ارزشمند است که علاوه بر مقام شعری به مقایسۀ جنبه‌های دیگر حافظ و کمال نیز گواهی می‌دهد. اینکه جامی مقایسۀ میان آن دو را از ”بعضی عارفان که به صحبت هر دو رسیده بودند“ نقل می‌کند گویای مقام قابل مقایسۀ اجتماعی و فرهنگی و عرفانی آن دو است که عارفان را بر آن می‌داشته که هر دو را ملاقات کنند.

دولتشاه سمرقندی،‌ که جامع‌ترین تذکرۀ ادیبان فارسی زبان را درست صد سال پس از وفات حافظ در ۸۹۲ق نوشته، در تذکره الشعرا از ارتباط میان حافظ و کمال سخن می‌گوید و در علاقۀ متقابل شیخ کمال و حافظ و درخواست حافظ برای خواندن شعر کمال می‌نویسد: ”و شیخ [کمال] در آخر حال معتقد خواجه حافظ شیرازی بوده و خواجه حافظ را شیخ کمال نادیده خلوص اعتقادی مؤکد بود و همواره سخنان شیخ [کمال] را طلب نمودی و از غزل‌های روح‌افزای حضرت شیخ او را ذوقی و حالی حاصل شدی.‌“‌[19] دولتشاه شرح حال کمال را با نقل غزلی با مصراع اول ”گفت یار از غیر ما پوشان نظر گفتم به چشم“ که به شیراز نزد حافظ فرستاده ادامه می‌دهد. به قول دولتشاه، حافظ پس از شنیدن این غزل گفت ”مشرب این بزرگوار عالی است و سخن او صافی. و انصاف آن است که پاک‌تر و شیرین‌تر از غزل‌های خواجه کمال از متقدمان و متأخران نگفته‌اند.“ بی‌شک اینکه این مبادلۀ شعر و گفت‌وگو میان کمال و حافظ به واقع انجام شده است یا نه خارج از دسترسی و بررسی است، اما خود این نکته که دولتشاه تذکره‌نویس در معرفی کمال از نام حافظ مدد گرفته است مبین ارتباط میان آن دو به نحوی است که یک قرن پس از حیاتشان دریافت می‌شده است.

دولتشاه ضمناً در معرفی حافظ و کمال عبارت ”شاعری دون مراتب اوست“ را یکسان و به عینه برای هر دو شاعر به کار می‌برد. او ذیل «ذکر شیخ العارفین خواجه کمال خچندی قدس الله تعالی روحه“ می‌نویسد: ”شیخ را درجۀ ولایت و ارشاد است و شاعری دون مراتب اوست.“‌[20] هم او در ذکر حافظ می‌گوید: ”و فضل و کمال او بی‌نهایت است و شاعری دون مراتب اوست.‌“‌[21] به این ترتیب، هم در مقام محتوای کلام صراحتاً به ارتباط حرفه‌ای (شاعرانه) و علاقۀ حافظ و کمال به یکدیگر اشاره می‌کند و هم در سطح صورت و الفاظ آن دو را یکسان توصیف می‌کند.

کانون شاعران قرن هشتم، به شهادت خودشان

شبکۀ شاعرانۀ قدرتمندی که در قرن هشتم شکل گرفته بود هم بر شاعران و هم بر مخاطبان دانسته بود. شاعران این حلقه مکرراً به استقبال اشعار یکدیگر می‌رفتند و گاه در اشعارشان آشکارا به بزرگی دیگری شهادت داده و او را می‌ستودند و گاه خود را برتر از رقیب می‌دانستند. این ارتباط به خوبی در همنشینی مکرر اسامی شاعران این شبکه در نسخه‌ها، شرح حال‌ها و اشعار دیده می‌شود. در این قسمت با نگاهی به سه گزارش به جای مانده از قرن هشتم از شاعران دوران حافظ، انعطاف کانون شاعران در عین حفظ هستۀ اصلی کاویده می‌شود.

برای اولین مثال بنگرید به این قطعه از کمال خجندی، که در آن ضمن بیان نام شاعران برجستۀ زمان و ستودن آنان، خود را از آنان برتر می‌داند:

مرا هست اکثر غزل هفت بیت

چو گفتار سلمان نرفته ز یاد

که حافظ همی خواند اندر عراق

بلند و روانش چو سبع شداد

به بنیاد هر هفت چون آسمان

کزین جنس بیتی ندارد عماد[22]

به ادعای کمال،‌ غزل‌های هفت بیتی او بیش از غزل‌های سلمان در خاطرها مانده است و عماد فقیه کرمانی، شاعر و صوفی قرن هشتم، نیز شعری چون او ندارد. در تکریم اشعار خود، کمال به خود می‌بالد که حافظ آنان را ”بلند و روان“ خوانده است. مقایسۀ میان شاعران بنام دوران که کمال در شعرش آورده است، علاوه بر فخرفروشی شاعرانه بی‌شک دارای مصداق بیرونی هم هست، چرا که مشابه همین مقایسه و ترکیب سه‌گانۀ ”سلمان-حافظ-عماد“ را مکرراً تذکره‌نویسان و شاعران هم‌عصر و پسینیان آنها یاد کرده‌اند. با این حال، کانون شاعران شاخص عصر مرزبندی غیر قابل نفوذی ندارد، بلکه هر کس بنا بر موقعیت و ذائقۀ خود می‌تواند کسی را بر آن بیفزاید یا از حلقه خارج کند، چنان‌که در ادامه می‌آید.

ترکیب مشابهی از شاعران شاخص عصر حافظ در گفتار همشهری دیگر او ابواسحاق (بسحق) شیرازی معروف به بسحاق اطعمه، شاعر قرن هشتم و نهم که اشعارش در باب خوراکی‌ها شهرت دارد، دیده می‌شود. بسحاق در دیباچۀ دیوان خود موسوم به سفره کنزالاشتها از شاعران قدیمی که سرآمد می‌انگارد (فردوسی و نظامی و سعدی) یاد می‌کند و می‌اندیشد که با وجود این شاعران و نغزپردازی‌هایشان در زمینه‌های مختلف چه باید گفت که تازه باشد و ”خلایق محظوظ گردند.“ او به ترتیب نمک کلام فردوسی ”که چاشنی هر دیگ است،“ ”مثنویات نظامی که نبات ابیات او طعمۀ طوطیان شکرزبان است“ و ”طیبات سعدی که در مذاق اهل وفاق بالاتفاق شیرین است“ را می‌ستاید. پس از پیشینیان به هم‌عصران خود می‌پردازد و به ترتیب سلمان ساوجی و خواجوی کرمانی و عماد فقیه و حافظ را نام می‌برد و برجسته‌ترین ویژگی‌هایشان را به زعم خود توصیف می‌کند:

و غزلیات خواجه جمال‌الدین سلمان که در کام اهل کلام به مثابه شیر و انگبین است و دستگاه طبع خواجوی کرمانی که زیره‌بای بیانش علاج سودازدگان سلسلۀ سخن است و با دقایق مقالات عماد فقیه که نطق شیرین او ادویه‌ای است خوشبوی و اشربه‌ای دلجوی و با طلاقت الفاظ و متانت معانی حافظ که خمری است بی‌خمار و شرابی است خوشگوار و دیگر شعرا که هر یک شهرۀ شهری و اعجوبۀ دهری بوده‌اند من چه خیال پزم که خلایق محظوظ گردند.[23]

پس آن‌گاه نتیجه می‌گیرد که یگانه قلمرو بکر و دست‌نخورده قلمرو خوراکی‌هاست که خود را به آن مشغول می‌کند.

بسحاق خواجو را به کانون بهترین شاعران دوران‌—‌آن‌سان که کمال یاد کرده بود—‌می‌افزاید و بهترین نمایندگان شعر عصر خود را ”سلمان-خواجو-عماد فقیه-حافظ“ می‌انگارد و نه فقط یکی از آنان. طرفه آنکه برخلاف داوری امروز ما که نام حافظ را با غزل پیوند زده‌ایم، سلمان—و نه حافظ— را دارندۀ غزلیاتی به غایت شیرین که ”در کام اهل کلام به مثابه شیر و انگبین است“ معرفی می‌کند.[24] به این ترتیب، گزارشی که دو شاعر قرن هشتمی، کمال و ابواسحاق، از برترین شاعران زمان خود می‌دهند و از این طریق کار خود را در نسبت با آنان تعریف و ارزش‌گذاری می‌کنند شباهت قابل ملاحظه‌ای دارد. کمال خجندی در تفاخرورزی‌های شاعرانه‌اش خود را از سلمان و حافظ و عماد برتر می‌داند و بسحاق با اذعان به اینکه سلمان و خواجو و عماد و حافظ هر یک در زمینه‌ای به غایت توانمندند، تصمیم خود مبنی بر شاعری در زمینۀ اطعمه را موجه می‌سازد.

کانون شاعران قرن هشتم، به شهادت دو دست‌نویس دیگر

در شواهد به جای مانده از قرن هشتم گاه برجسته‌ترین شاعران دوران با اضافه شدن جلال عضد به هستۀ مرکزی سلمان و حافظ بازآفرینی می‌شوند. جلال عضد، شاعر قرن هشتمی متولد یزد و ساکن شیراز، از کودکی مورد توجه شاهان مظفری و مدیحه‌پرداز آنان بود. با اینکه امروزه جلال از حلقۀ شاعران بنام فارسی بیرون مانده است، در چند نمونه از قدیمی‌ترین نسخه‌هایی که شعر حافظ را در بر می‌گیرند همنشین و هم‌پا و هم‌شأن او به نظر می‌رسد. از جمله ارتباط ویژه میان حافظ و جلال در مجموعه شعر قرن هشتمی محفوظ در کتابخانۀ بادلیان (MS. E. D. Clarke Or. 24) دیده می‌شود. در این نسخه، چنان‌که علی فردوسی توجه کرده است، اشعار حافظ و جلال به تعداد برابر (هر یک ۵۰ غزل و فرد)  و در ستون‌های مقابل هم نوشته شده است و هر غزلی از این دو نظیری از دیگری دارد.[25] علاء مرندی گردآورنده این مجموعه طی اقدام جالبی در صفحات دوستونی اشعار چند شاعر را به صورت زوج جمع کرده است. او در دفتر خود شعرهایی از رشید‌الدین وطواط و سیف باخرزی را در ستون‌های مقابل هم می‌آورد و سپس، این طرح را با اشعاری از سعدی در ستون راست و همام در ستون سمت چپ و سپس با اشعار نزاری و اوحدی به همین ترتیب ادامه می‌دهد. علاء سپس اشعاری از حافظ و جلال را به ترتیب در ستون‌های راست و چپ هر صفحه مقابل هم می‌نشاند و در صفحات آخر مجموعه از طرح زوج شاعران خارج شده و اشعاری از خود را ثبت می‌کند. این نکته که علاء، گردآورندۀ مجموعه، اشعار حافظ را مرتبط با جلال عضد یافته و آنها را در برابر هم نشانده است شاهدی بر مدعای این نوشتار مبنی بر ارتباط ویژه میان شعر حافظ با دیگر شاعران هم‌عصر اوست. بی‌شک اگر گردآورندۀ مجموعه قصد برجسته ساختن یکی از شاعران مجموعه را داشته،‌ کسی جز خود او نمی‌تواند باشد، چرا که اشعارش به تنهایی در صفحات آخر آمده است. نمایش اشعار حافظ و جلال در ستون‌های برابر هم در صفحات یکسان گویای ارتباط عمیقی است که علاء میان آنها درک می‌کرده است. خواننده نیز از یک‌سو بی‌شک از چنین ارتباطی آگاه بوده و از این رو مواجهه با شعر دو شاعر را در یک زمان و در یک صفحه طبیعی می‌یافته است و از سوی دیگر، چنین چیدمانی این ارتباط را قوی‌تر از قبل در دید او جلوه می‌داده است. با آنکه این مجموعه شامل اشعاری از دیگر شاعران نیز هست، اما اشعار حافظ و جلال‌—که گویا تعمداً به تعداد برابر جمع‌آوری شده‌اند—‌به تنهایی بیش از 50 درصد از محتوای کتاب را به خود اختصاص داده‌اند. از این رو، تصور می‌شود هدف اولیه از استنساخ نسخه جمع‌آوری اشعاری از حافظ و جلال و برخی دیگر از قدما بوده است.[26]

آخرین مدرکی که در باب کانون غزل‌سرایان قرن هشتم هجری و انعطاف‌پذیری آن مورد مداقه قرار می‌گیرد دست‌نویسی ارزشمند از المعجم فی معاییر اشعار العجم اثر شمس قیس رازی (ز. ۶۲۸ق) است که در کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی به شمارۀ ۳۴۲۸  نگهداری می‌شود. در این دست‌نویس که به سال ۹۸۱ق در بغداد نوشته شده است، شاعران ذکرشده در بالا نه فقط برترین غزل‌سرایان دوران خود، بلکه نمایندۀ مطلق غزل در تاریخ شعر فارسی معرفی شده‌اند. المعجم کتابی در صنایع و بدایع و در واقع از قدیمی‌ترین کتب فارسی است که به اصول نظری شعر و به ویژه نقد شعر فارسی می‌پردازد. نویسندۀ کتاب، قیس رازی، ابایی ندارد از اینکه اشعاری را که بی‌نقص نمی‌یابد به دایرۀ نقد بکشد. نام حافظ در متن اصلی نوشتۀ شمس قیس دیده نمی‌شود، اما کاتب نسخۀ مجلس، عمادالدین عبدالرحمن ابن‌فقیه تستری که خود نیز شاعر است، بنا بر تشخیص خود در مواردی اشعاری دیگر—به ویژه از معاصران خود از جمله حافظ و سلمان— را به متن افزوده است. از جمله در بخش ”نسیب و تشبیب“‌ و غزل، ابن‌فقیه چهار غزل به ترتیب از سیدجلال‌الدین عضد، جمال‌الدین سلمان ساوجی، مولانا شمس‌الدین محمد حافظ و غزلی از خود (ابن‌فقیه کاتب) را اضافه کرده است.[27] مؤلف کتاب در این بخش پس از شرح و تعریف نوع شعری غزل، فقط یک نمونه از شاعری با نام عمادی نقل کرده، اما کاتب نسخۀ مجلس این مثال مؤلف را برای ادای منظور کافی نمی‌یابد و هنگام اسنتساخ نسخه علاوه بر شعر عمادی، چهار غزل دیگر —از جلال عضد، سلمان، حافظ و ابن‌فقیه— به عنوان بهترین نمایندگان غزل بر متن اصلی می‌افزاید. نخستین این اضافات شعری است از جلال عضد با مطلع ”جان ما دوری ز خاک کوی جانان برنتافت / کوی جانان از لطافت زحمت جان برنتافت.“ پس از آن، غزل منتخب سلمان با این بیت آغاز می‌شود: ”چو دیده در طلبت واجب است گردیدن / سرشک را به همه جانبی دوانیدن.“ سپس شعر برگزیدۀ حافظ می‌آید که از قضا همان شعری است که در ابتدای این مقاله آمد: ”عکس روی تو چو در آینۀ جام افتاد / عارف از پرتو می در طمع خام افتاد.“ کاتب به عنوان آخرین مثال، شعری از خود با این بیت نخستین ذکر می‌کند: ”بیا بیا بت رضوان‌غلام حور‌نهاد / که حق هر آنچه جمال است و حسن بر تو نهاد.“

اضافات ابن‌فقیه، ناسخ دست‌نویس، به متن اصلی ارزش تاریخی و پژوهشی بسیار دارد. اولین و مرتبط‌ترین نکته به بحث این مقاله آنکه اگر ابن‌فقیه از میان سیدجلال عضد، سلمان ساوجی، حافظ و خود یکی را برتر در غزل‌سرایی و شعر یکی را نمونۀ برجستۀ غزل می‌شمرد، بی‌شک به نقل یکی از آنان بسنده می‌کرد. چنانچه اگر قضاوتی همچون اکثر خوانندگان روزگار ما در خاطر داشت، می‌بایست تنها به ذکر نام و شعری از حافظ به عنوان نمایندۀ غزل اکتفا کند. اما انتخاب ابن‌فقیه نشان می‌دهد که او هر چهار غزل را به دنبال هم، و نه یکی را به تنهایی، مبین بهترین طرز غزل‌سرایی می‌داند. از سوی دیگر، این اقدام ابن‌فقیه نشانۀ انعطاف‌پذیری کانون شاعران دوران و تلاش وی برای بازتعریف آن است. او به عنوان آخرین نمونۀ برتر غزل، شعری از خود را ذکر می‌کند. صرف نظر از اینکه شعر ابن‌فقیه از لحاظ شاعرانگی در سطح دیگر اشعار ذکر شده باشد یا نه، نقل غزل کاتب بی‌تردید گویای تلاش اوست برای اینکه در کانون برترین غزل‌سرایان عصر جایی برای خود بگشاید.

لازم به ذکر است که ابن‌فقیه افزودۀ خود را در نظر خواننده از تألیف اولیه متمایز می‌سازد. او پس از افزودن آخرین غزل در این بخش از سر توجیه دست بردن خود در متن اصلی قیس رازی چنین می‌نویسد:

مؤلف کتاب [قیس رازی] در سیاقه الاعداد مع تکرید و تقسیم شعر ادیب صابری آورده و در تسمیط شعر لامعی و در غزل شعر عمادی چون در هر سه اعتراضات ظاهر بود و از لطایف خالی این بنده در سیاقه الاعداد بر جنب آن مثال‌ها سه بیت از قصیدۀ سوزنی و در تسمیط مسمط خواجو و مخمس خود و در حسن غزل این غزل‌ها که ماقبل این حروف نوشته آورده اگر کتاب به شرف مطالعۀ فاضلی رسد داند که این اشعار از آن اشعار بسیار بهتر و مطبوع تر است.[28]

بنابراین، آنچه ابن‌فقیه را بر آن داشته که در هنگام استنساخ دست‌نویس در متن آن دست برد این نکته بوده که او در مثال‌های مؤلف نواقصی آشکار می‌دیده و آنها را از لطف شاعرانه بی‌بهره می‌یافته است، چنان‌که می‌نویسد: ”اعتراضات ظاهر بود و از لطایف خالی.“ ابن‌فقیه بی‌آنکه توضیحی در باب معیارهایش برای انتخاب این چهار غزل و در کنار هم آوردن آنان بدهد، برتری مثال‌های خود را بر مثال‌های قیس رازی بدیهی و مورد تأیید ”فضلا“‌ فرض می‌کند و از دادن توضیح بیشتری ساکت می‌ماند: ”اگر کتاب به شرف مطالعه فاضلی رسد داند که این اشعار از آن اشعار بسیار بهتر و مطبوع تر است. “ با وجود سکوت کاتب در باب معیار انتخاب غزل‌هایش، نگاهی به متن قیس رازی و تعریف او از غزل خود به طور ضمنی گویای معیارهایی است که ابن‌فقیه را بر آن داشته این چهار غزل را بهترین نمایندۀ توضیحات رازی درمورد ”حسن غزل“‌ بداند. قیس رازی در این بخش کتاب می نویسد: ”به حکم آنکه مقصود از غزل ترویح خاطر و خوش‌آمد نفس است باید که بناء آن بر وزنی خوش مطبوع و الفاظی عذب سلس و معانی مرق نهند و در نظم آن از سخنان خشن و کلمات مستنکره محترز باشند. “‌به این ترتیب، رازی در بیان مختصر خود از غزل، ابعاد گوناگون آن چون کارکرد زیبایی شناسی غزل، وزن غزل، الفاظ غزل، و معانی آن را تعیین‌کننده می‌داند. او غزل را شعری می داند که اولاً خوشایند و دلپسند و باعث ”خوش‌آمد نفس“ باشد، ثانیاً دارای وزنی نیکو، کلماتی سلیس و روان، و معانی بسیار باشد. از آنجا که ابن‌فقیه مثال‌های چهارگانه خود را در ادامه این تعریف به متن شمس رازی افزوده است می‌توان دانست که کاتب غزل‌های جلال و سلمان و حافظ و خود را از نظر شعری بهترین لذت‌آفرین و بهترین مایۀ ”ترویح خاطر و خوشآمد نفس“‌ و مبنی بر وزنی خوش و الفاظ بلیغ و پُرمعنا یافته است.

دقت در انتخاب ابن‌فقیه از بهترین غزل‌های دوران و اینکه او شعری از حافظ را آورده است که دگرگون‌یافتۀ شعر سلمان است سؤالات دیگری را در پی دارد: آیا ابن‌فقیه —که به نظر می رسد با سلمان و شعر او آشناست— می‌داند که سلمان، احتمالاً پیش از حافظ،[29] نسخۀ اولیه این شعر را سروده است و حافظ با تغییر عباراتی چند همان شعر را بازآفرینی کرده؟ اگر چنین است و ابن‌فقیه از وجود هر دو شعر و سرایش یکی در استقبال از دیگری آگاه است، آیا با ثبت این شعر به عنوان نمایندۀ غزل بر برتری شعر حافظ بر شعر سلمان حکم می‌کند؟ در این صورت، تازه‌گویی و ابتکار شاعرانه در میان معیارهای او برای انتخاب برترین شعر جایی ندارد—همان‌طور که قیس رازی نیز غزل خوب را با وزن خوش، الفاظ سلیس و معانی والا تعریف می‌کند و نه بر اساس خلاقیت هنری و آفرینش شعر از هیچ. به این ترتیب، افزودن شعر به دست کاتب به متن کتاب المعجم علاوه بر نمایاندن معیارهایی که در قرن چهاردهم برای غزل خوب رواج داشته است، کانون غزل‌سرایان دوران را به گونه‌ای ترسیم می‌کند که با سایر شواهد بر جای مانده همخوان است. مسلم آنکه حافظ در این حلقه یگانه شاعر مطرح روزگار خود نیست، بلکه موقعیت او پا‌به‌پای دیگر شاعران و در مقایسه با آنان معنا می‌یابد.

نتیجه

در دید خوانندۀ قرن بیست‌و‌یکم/چهاردهم بی‌شک حافظ پیروز میدان کارزار رقابت با سلمان و دیگر شاعران عصر خود است که نام آنان در تاریخ مدفون شده است. اما گویی در قرن هشتم این کارزار پایاپای برندۀ روشنی نداشته است، بلکه شبکه‌ای از شاعران در کار بوده‌اند که رتبه‌گذاری میان آنها محل بحث‌ها و تفاخرات شاعرانه بوده است. مورخان و شاعران این دوران برترین شاعران این حلقه را کم‌و‌بیش متشکل از سلمان و حافظ و عماد فقیه و کمال و خواجو و جلال عضد معرفی کرده‌اند. با این حال، کانون شاعران دوران مرزهای غیر قابل نفوذی نداشته است. گاهی شاعرانی چون کمال و کاتبانی چون ابن‌فقیه خود را به این جمع می‌افزوده‌اند و گاه کسی را از آن برمی‌داشتند. به هر روی، بی‌تردید ارتباط شگرف میان آنان هم در مرحلۀ آفرینش اثر از سوی شاعران و هم در هنگام دریافت اثر از جانب مخاطبان دریافت می‌شده است.

[1]بهاءالدین خرمشاهی، حافظ (تهران: طرح نو، ۱۳۷۳)؛ بهاءالدین خرمشاهی، حافظ حافظۀ ماست (تهران: نشر قطره، ۱۳۸۲)، ۱۲۸.

[2]محمد قزوینی، ”مقدمه،“ در قاسم غنی، بحث در آثار و احوال و افکار حافظ (تهران: هرمس، ۱۳۸۶)، ۱۰.

[3]شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی،‌ دیوان، تصحیح محمد قزوینی و غنی‌ (تهران: انتشارات زوار، ۱۳۷۷)، ۷۵.

[4]سلمان ساوجی، کلیات، با مقدمۀ تقی تفضلی و به اهتمام منصور مشفق (تهران: بنگاه مطبوعاتی صفی‌علیشاه، ۱۳۳۶)،  ۲۷۱. این غزل علاوه بر دیوان سلمان، در صفحۀ ۳۳۹ب. جُنگ قرن هشتمی موجود در کتابخانۀ مرعشی نجفی نیز به نام سلمان آمده است. بنگرید به جواد بشری، ”اشعار فارسی در مجموعۀ ۱۲۵۹۹،“ میراث شهاب، شمارۀ 35 (بهار و تابستان ۱۳۸۳)، ۱۸۲.

[5]برای مثال بنگرید به محمد معین، حافظ شیرین‌سخن (تهران: انتشارات معین، ۱۳۶۹).

[6]محمدرضا سازواری، ”تأثیر و تأثر سلمان ساوجی و حافظ شیرازی،“ سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی (بهار ادب)، سال 3، شمارۀ 2 (تابستان 1389)، ۱۷۳.

[7]منابع در سال وفات جلال عضد یزدی اختلاف کرده‌اند. تذکرۀ روز روشن تاریخ را ۷۴۰ ذکر می‌کند.

[8]این شماره‌ها—که از ۴۶۹ شروع می‌شوند و به صورت نامنظم پیش می‌روند—با وضعیت صحافی فعلی نسخه همخوانی ندارند.

[9]فهرست کتابخانۀ مجلس در جلد ۲۵، صفحات ۴۰۱-۴۰۰ دست‌نویس را معرفی می‌کند، اما شمارۀ ثبت آن را به جای ۷۸۳۰۸ به اشتباه ۸۷۳۰۸ نگاشته است.

[10]نیساری می‌نویسد که ”آغاز نسخه که کلیات سلمان است ظاهراً دو برگ افتادگی دارد و این نسخه از صفحۀ سوم شروع می‌شود.“

[11]اشعار سلمان در متن با ”نعت نبی“ و با بیت ”ای ذروه لامکان مکانت/معراج ملایک آستانت“ آغاز می‌شود.

[12]عطار شیرازی، دیوان، به کوشش احمد کرمی (تهران: ما، ۱۳۶۹)، ۱۱۴.

[13]مجموعه‌هایی از این دست که آثار چند شاعر را در بر می‌گیرند حاوی ارزش افزوده‌ای برای پژوهشگران‌اند، از این رو که سؤالاتی را بر‌می‌انگیزانند که —هر چند پاسخ‌گویی به آنها به سادگی میسر نیست اما— هر یک دریچه‌ای است به درک تازه‌ای از شرایط ادبی، فرهنگی و اجتماعی دوران خود. در بررسی این نسخه‌ها سؤالاتی از این قبیل اهمیتی ویژه می‌یابند که چگونه ذوق ادبی جمع‌آوری‌کنندۀ اثر دستۀ خاصی از آثار را کنار هم چیده است و چرا بعضی از شاعران انتخاب شده‌ و برخی کنار گذاشته شده‌اند.

[14]برای آشنایی با پیشینۀ این نسخه و دیگر نسخه‌هایی که همراه با آن از استانبول به میشیگان سفر کردند بنگرید به

https://www.lib.umich.edu/blogs/beyond-reading-room/following-peregrinations-isl-ms-350-part-2-istanbul-ann-arbor/.

[15]بنگرید به اثرآفرینان: زندگی‌نامۀ نام‌آوران فرهنگی ایران، زیر نظر محمدرضا نصیری (تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1384)، جلد ۴، ۱۸۵.

[16]عبدالحسین نوایی، رجال حبیب السیر (تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1379)، 101-102.

17اشعار حافظ مشابه نظم امروزی دیوان او به ترتیب حروف الفبایی مرتب شده‌اند، اما اشعار سلمان چنین ترتیبی ندارند.

 [18]‌Adam Gacek, Arabic Manuscripts: A Vademecum for Readers (Leiden: Brill: 2009), 168.

19دولتشاه سمرقندی، تذکره الشعرا، از روی چاپ ادوارد بروان، تحقیق و تصحیح محمد عباسی (تهران: بارانی، 1337)، ۳۶۶

20دولتشاه سمرقندی، تذکره الشعرا، ۳۶۳.

21دولتشاه سمرقندی، تذکره الشعرا، ۳۳۸.

[22]‌کمال‌الدین مسعود خجندی، دیوان کمال‌الدین مسعود خجندی، تصحیح عزیز دولت‌آبادی (تبریز: کتابفروشی تهران، 1337)، ۳۸۴.

[23]‌ابواسحاق حلاج شیرازی، دیوان اطعمه (استانبول: ابوالضیاء، 1303)، ۸.

[24]‌این نکته خود گویای آن است که چگونه چهره‌های کانونی دوران در گذر از تاریخ دگرگون می‌شوند.

[25]علی فردوسی، غزل‌های حافظ: نخستین نسخۀ یافت‌شده از زمان حیات شاعر، گردآوری علاء مرندی در 791-792 هجری قمری (تهران: نشر دیبایه، 1387)، ۳۲.

[26]‌فردوسی، غزل‌های حافظ، ۲۵.

[27]‌ادوارد براون در چاپ انتقادی خود —با اینکه یکی از نسخه‌های مورد ارجاع او نسخۀ مجلس بوده— این چهار غزل را از این رو که نوشتۀ مؤلف نیستند لحاظ نمی‌کند و تنها در پاورقی اشاره می‌کند که نسخۀ کتابخانۀ مجلس چهار غزل از جلال عضد و سلمان ساوجی و حافظ و کاتب ابن‌فقیه اضافه دارد.

[28]‌‌صفحۀ ۱۰۹‌آ از دست‌نویس کتابخانۀ مجلس که به شمارۀ بازیابی ۱۳۳۷۲/۱ در سایت این کتابخانه در دسترس است.

[29]‌چون سلمان از حافظ در سال بزرگ‌تر است و قبل از او وفات یافته، بیشتر محققان شباهات میان شعر حافظ و سلمان را به صورت اقتباس حافظ از سلمان تفسیر کرده‌اند. این فرضیه اما سزاوار بازنگری است. می‌توان سناریویی را تصور کرد که در آن سلمان‌—هر چند که از لحاظ سنی از حافظ بزرگ‌تر است—در اواخر عمر شعر حافظ جوان را جواب گفته باشد.

سیر تحول متون درسی تاریخ مغول و ایلخانی در نظام دانشگاهی ایران

قاسم قریب <Ghasem Gharib <‌ghasem.gharib@mail.um.ac.ir‌  دانشجوی دکتری تاریخ ایران در دورۀ اسلامی در دانشگاه فردوسی مشهد است و حوزۀ مطالعاتی‌اش تاریخ اندیشه و تاریخ فرهنگی ایران پیش از دوران جدید و مباحث نظری و مطالعات میان‌رشته‌ای مرتبط با تاریخ را در بر می‌گیرد.

پیشکش به فرزانۀ دانشور، بانو دکتر شیرین بیانی

سرسخن

پس از تأسیس نظام آموزشی نوین در ابتدای سدۀ چهاردهم خورشیدی در ایران، یکی از کاستی‌های پیش روی آن فقدان متون درسی معین برای دانش‌آموزان و دانشجویان بود. از همین رو، وزارت معارف وقت از زبدگان و نخبگان عرصۀ پژوهش در تاریخ و ادب ایران درخواست کرد تا کتاب‌هایی را برای تدریس در مدارس به نگارش درآورند. در سال 1306ش، حسن پیرنیا و سیدحسن تقی‌زاده و عباس اقبال آشتیانی مأمور نوشتن یک دوره تاریخ ایران برای نظام آموزشی جدید شدند و به ترتیب وظیفۀ نگارش تاریخ ایران باستان، تاریخ ایران پس از اسلام تا هجوم مغول، و تاریخ ایران از هجوم مغول تا مشروطیت را بر عهده گرفتند.[1] پیرنیا موفق به تألیف تاریخ مختصر ایران باستان شد، اما تقی‌زاده به سبب مشغله‌های سیاسی توفیق نیافت.[2] اقبال نیز تاریخ ایران از ظهور اسلام تا انقلاب مشروطه را تألیف کرد.

فعالیت‌های اقبال برای تدوین کتاب‌های درسی به کتاب پیش‌گفته محدود نشد و چند متن درسی برای دانش‌آموزان تألیف کرد که بعدها در دانشگاه‌ها نیز استادان و دانشجویان از آنها استفاده کردند. از نظر عبدالحسین نوایی، باید عباس اقبال را پیشگام تدوین کتاب درسی تاریخ در ایران دانست:

یک نکتۀ مهم را باید توجه داشت و آن اینکه وقتی اقبال و امثال وی شروع به کار تدریس و تألیف کردند کتاب درسی وجود نداشت . . . عباس اقبال، به نظر من، پایه‌گذار کتاب‌های درسی تاریخ برای دبیرستان‌ها بود . . . دورۀ کتاب‌های درسی که او نوشت در زمانی بود که هیچ‌چیز نبود و این بزرگ‌ترین خدمتی است که می‌شود تصور کرد.[3]

بعدها فعالیت‌های اقبال در زمینۀ نوشتن متون درسی توسعه یافت و افزایش تعداد دانش‌آموزان دورۀ متوسطه و بالا رفتن تقاضاها او را به تألیف کتاب‌های تخصصی‌تر سوق داد. یکی از کتاب‌هایی که اقبال برای دانش‌آموزان تألیف کرد اما به علت حجم زیاد و جزئیات بسیارش به متنی دانشگاهی تبدیل شد، تاریخ مغول از حملۀ چنگیز تا تشکیل دولت تیموری است. کتاب مزبور نخستین متن درسی برای تاریخ عصر ایلخانان در نظام دانشگاهی ایران است. کنکاش در خصوص نگرش و روش نویسندگان متون درسی تاریخ در نظام دانشگاهی ایران پژوهش جداگانه‌ای می‌طلبد. در این مجال کوتاه در نظر دارم سیر متون درسی عصر ایلخانان ایران را از آغاز تأسیس نظام دانشگاهی نوین تاکنون بررسی کنم.

 

عباس اقبال: پایه‌گذار متن درسی تاریخ مغول و ایلخانی

در آغاز تأسیس رشتۀ تاریخ، متن درسی معینی برای دورۀ ایلخانی در دست نبود، زیرا واحدی درسی تحت این نام وجود نداشت. توضیح آنکه تا پیش از استقلال رشتۀ تاریخ از جغرافیا، دروس تاریخ در قالب واحدهایی بسیار کلی عرضه می‌شدند و تاریخ دورۀ ایلخانی ایران ذیل درسی با عنوان ”تاریخ ایران از ابتدای مغول تا ابتدای مشروطیت“ قرار داشت و شامل سه ساعت درسی در هفته بود و در طول یک سال تحصیلی ارائه می‌شد.[4] پس از استقلال رشتۀ تاریخ از جغرافیا، تعداد واحدهای تخصصی رشتۀ تاریخ افزایش یافت، اما همچنان عنوان دروس کلی بودند و دورۀ ایلخانی ذیل واحد درسی ”تاریخ ایران بعد از اسلام تا صفویه“ قرار گرفت که حسینقلی ستوده آن را تدریس می‌کرد.[5]

تاریخ مغول از حملۀ چنگیز تا تشکیل دولت تیموری برای متن درسی تاریخ سال دوم دبیرستان (دورۀ دوم متوسطه) رشتۀ ادبیات در نظر گرفته شده بود. اقبال آشتیانی در مقدمۀ کتابش بیان می‌کند از آنجا که بسیاری از مطالب برای مخاطب مبهم بوده و نیاز به توضیحات بیشتری داشته است، سرفصل‌ها و محتوای آنها را گسترانیده است. نویسنده که می‌دانست فراگیری حجم انبوه جزئیات مطالب تاریخی عملاً برای دانش‌آموزان دبیرستان ممکن نیست، بخش‌هایی از محتوای کتاب را با قلمی ریزتر از متن اصلی منتشر کرد.

در ابتدا نظر نگارنده این بود که این کتاب را در حدود مواد لازم برای دورۀ دوم متوسطۀ ادبی تهیه کنم، ولی در ضمن عمل معلوم شد که گذشتن از سر بسیاری مسائل به اجمال ممکن نیست و منظور اصلی که روشن ساختن پاره‌ای کلیات و نمودن روح تاریخ که شرح زندگانی اجتماعی و معنوی مردم باشد با ذکر رئوس وقایع و مسائل نمی‌سازد. به همین نظر، در پاره‌ای از قسمت‌ها راه تفصیل اختیار شد و برای آنکه کار محصلین دورۀ دوم نیز زیاد مشکل نشود، قسمت‌هایی از کتاب را به خطی خفی‌تر طبع کردیم تا محصلین در یاد گرفتن آنها مختار باشند.[6]

در میان انبوه آثار تحقیقی اقبال، تاریخ مغول او بی‌شک در شمار برجسته‌ترین پژوهش‌های اوست. چنان‌که ایرج افشار در یادداشتی که به مناسبت درگذشت اقبال در مجلۀ دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران منتشر کرد، تاریخ مغول را در صدر آثار او قرار داد.[7]

گستردگی و جامعیت مطالب کتاب تاریخ مغول اقبال آشتیانی آن را به منبع درسی دانشجویان رشتۀ تاریخ و جغرافیا تبدیل کرد. این کتاب خیلی زود به مرجع جدی شناسایی تحولات تاریخی ایران در عصر حاکمیت مغولان بر ایران تبدیل شد، زیرا نخستین پژوهش جدی و منسجم به زبان فارسی در این باره بود. گواه این مسئله اشارۀ مجتبی مینوی در مقدمۀ کتاب سیرت جلال‌الدین مینکبرنی به خلأ مطالعات مغول و ایلخانی به زبان فارسی است. پیشنهاد مینوی در آن زمان، ترجمۀ کتاب ترکستان‌نامه بارتولد به زبان فارسی و افزودن سایر تحقیقات بر آن پژوهش بود.[8] بنابراین، پایه‌گذار متون درسی در ایران به نخستین نویسندۀ متن درسی تاریخ مغول و ایلخانی نیز تبدیل شد و کتابش در جایگاه مرجع ثابت درس مزبور برای مدتی طولانی جایگاه خویش را حفظ کرد.

با آنکه اقبال زادۀ عصر ناصری و تحصیلاتش محصول عصر مشروطه بود، اما سبک نویسندگی او از نثر قاجاری دور و به میزان قابل ملاحظه‌ای نو است. همین مسئلۀ مهم سبب شد تا دانشجویان رشتۀ تاریخ، که برایند نظام دانشگاهی متفاوتی بودند، هم از طرز نگارش اقبال استقبال کنند و هم کتابش را در قالب متن درسی بپذیرند. ویژگی مهم تاریخ مغول اقبال که در سایر کارهای او دیده می‌شود، روانی نثر و استواری متن در کنار ساختار بسیار منطقی و سازمان دهی منسجم مطالب است.[9] محمد قزوینی در یادداشتی که به مناسبت انتشار تاریخ عمومی عباس اقبال برای دانش‌آموزان دبیرستان نوشت، نثر اقبال را نمونۀ کامل انشای روان در کنار روشنی و سادگی مطلب و محتوا معرفی کرد.[10]

یکی از امتیازات مهم تاریخ مغول اقبال نقل قول از منابع اولیۀ عصر ایلخانی و بازتاب دادن عین گزارش برخی حوادث است. این روش از چند منظر برای دانشجوی تاریخ مفید بود که مهم‌ترین آن آشنایی بیشتر با نثر تاریخی دورانی است که مشغول مطالعۀ تاریخ آن است. گرچه در تصور آرمانی، دانشجوی تاریخ موظف به متن‌خوانی تاریخی و مراجعه به منابع دست اول برای فهم بهتر تحولات تاریخی است، اما پذیرفتنی است که کاربست روش پیش‌گفته برای ترغیب دانشجوی مقطع کارشناسی به مراجعۀ مستقیم به متون تاریخی خالی از فایده نبوده است. امتیاز دیگر نقل قول مستقیم از منابع استناد قوی‌تر به مطالب و تحلیل‌هایی است که پژوهشگر ارائه کرده و این امر به اقناع بیشتر مخاطب منجر می‌شود.

تاریخ مغول عباس اقبال اثری سیاسی و روایی است و این دو خصیصه ریشه در نگرش‌ها و نیازهای زمانۀ خلق اثر دارد. اقبال و هم‌عصرانش نخستین نسل از پژوهشگرانی بودند که شاهد تأسیس دانشگاه و نظام آکادمیک در ایران بودند و باید گام نخست را برای تدوین تاریخ ایران در قالب کتابی جامع و قابل تدریس برمی‌داشتند. عباس اقبال برای پاسخ به این نیاز اولیه و مهم، بر اساس منابع اصلی، به تدوین تاریخ ایران همت گمارد و از آنجا که منابع نخستین بر اساس تحولات سیاسی نگارش یافته‌اند و اساساً دوره‌بندی تاریخ ایران بر مبنای تحولات سیاسی است، روایت سیاسی بر قرائت و نگارش اقبال نیز غلبه یافت. تاریخ مغول او جامع‌ترین پژوهش گردآمده دربارۀ تاریخ مغولان از ظهور چنگیزخان تا سقوط حکومت ایلخانی به زبان فارسی است. سیر حوادث کتاب به‌گونه‌ای است که دانشجوی تاریخ پیشینۀ قوم مغول و رخدادهای اساسی مرتبط با هجوم آنان به ایران را طی نظمی منطقی مطالعه می‌کند. اقبال تاریخ امپراتوری مغول را تا اعزام هلاکوخان به ایران پی می‌گیرد و از نیمۀ کتاب با رها کردن تحولات آسیا و مغولان، بر جزئیات هجوم هلاکوخان و تأسیس سلسلۀ ایلخانی تمرکز کرده و سپس، روند فراز و فرود ایلخانان تا سقوط آنان را روایت می‌کند.

در زمانۀ اقبال، ذکر منبع‌شناسی تاریخ عصری که پژوهشگر در پی بازنمایی آن بود معمول بود و معاصران او همچون حسن پیرنیا به این امر مهم عنایت کردند. پیرنیا در کتاب مفصل تاریخ ایران باستان، که صورت گسترش‌یافتۀ همان متن درسی دانشگاهی بود، هم منابع تاریخ ایران باستان را به دقت معرفی کرد و هم با ظرافت تام گزارش‌های آن منابع را به نقد کشید.[11] اما اقبال در تاریخ مغول از پرداختن به این موضوع مهم غفلت کرد. یقیناً اقبال به گواه آثارش و شهادت معاصرانش چنان فضل و دانشی داشت که نگارش منبع‌شناسی تاریخ مغول و ایلخانی و نقد آنها برایش امری سهل و آسان بود. شاید آنچه مانع از پرداختن به این مسئله شد، کتاب درسی بودن ماهیت کتاب او و سطح نسبتاً پایین دانش تاریخی مخاطبان آن در آن برهۀ زمانی بوده باشد. همچنین، کتاب اقبال فاقد ارجاعات است، اما از استنادات او می‌توان دریافت که منابعش یکسره ایرانی است.

محوریت تاریخ سیاسی و بازگویی روایت تاریخ‌نگاران درباری از نقاط ضعف اثر اقبال است که گاهی مخاطب متخصص تاریخ را نیز از مطالعۀ آن خسته و ملول می کند. آنچه از تاریخ اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی در کتاب‌های اقبال و سایر مورخان این عصر دیده می‌شود در حکم ضمیمه‌ای بر مطالب کتاب است که در پایان همۀ مباحث فقط اشاراتی به محورهای کلی آنها می‌شود؛ از همین روست که صرفاً فصل پایانی کتاب تاریخ مغول اقبال به مسائل تمدنی ایران در دوره حکومت مغولان اختصاص یافته است.[12] اما در این زمینه بر اقبال نمی‌توان خرده گرفت، زیرا همین روش را پیرنیا در تاریخ ایران باستان به کار بست و پس از اتمام تاریخ سیاسی روایی محض، فصولی را به فرهنگ و تمدن ایران در زمان سلسله‌های باستانی اختصاص داد.[13]

تبیین تاریخی مهم‌ترین گمشدۀ اثر ارزشمند عباس اقبال آشتیانی است. در پژوهش‌های اقبال به صورت عام و تاریخ مغول به صورت خاص، جزئیات تحولات تاریخی، ترتیب زمانی وقایع، استناد به گزارش‌های منابع اولیۀ تاریخی و اشاره به اختلافات آنها وجود دارد اما آنچه اثر او را از منظر تاریخ‌نگاری آکادمیک از تحلیل دور می‌کند، فقدان نظریه‌ای معین است که خود به فقدان علت‌یابی روشن تحولات تاریخی منجر می‌شود. البته مراد از نظریه به کار بستن نظریه‌های سایر رشته‌های علوم انسانی در تحلیل وقایع تاریخی عصر پیشامدرن، چنان که برخی از معاصران به چاه آن افتاده‌اند، نیست. بلکه منظور تحلیل تحولات تاریخی بر اساس یک یا چند عنصر اثرگذار تاریخی است. به بیان دیگر، پس از مطالعۀ تاریخ مغول اقبال، دانشجوی تاریخ خواهد دانست که در عصر هجوم مغولان به ایران و حاکمیت ایلخانان بر سر این ملک و مردمانش چه رفته است، اما درنمی‌یابد که حوادث تاریخی در پیرامون کدام عامل بنیادین رخ داده و موتور محرکۀ این رویدادها چه بوده است. برای نمونه، اقبال گزارش دقیقی از روابط خارجی اباقاخان با پادشاهان مسیحی منطقۀ خاورمیانه و اروپا به دست می‌دهد،[14] اما خوانندۀ متخصص هم با دشواری سیاست خارجی این ایلخان و علت روابط مزبور را درک می‌کند. تحلیل مسائل و طرح نظریه در کتاب تاریخ مغول بسیار کم‌فروغ است، تا جایی که حادثۀ بسیار بزرگ تغییر دین غازان‌خان، که سنگ بنای تحولات سیاسی مهمی در ایران و منطقه را بنیان نهاد، در چند سطر گزارش توصیفی خلاصه شده است.[15]

 

آثار ترجمه‌ای تاریخ مغول: رقیبان ناکام اقبال

از اواسط دهۀ 1340 تا اوایل دهۀ 1350 خورشیدی، چند کتاب معتبر مرتبط با تاریخ مغول از زبان‌های اروپایی به فارسی بازگردان شد، اما انسجام ساختار و محتوای تاریخ مغول عباس اقبال مانع از آن شد تا ترجمۀ پژوهش‌های شاخص غیرفارسی جای این کتاب را بگیرند و در ایران به متون درسی دانشگاهی تبدیل شوند.

یکی از مهم‌ترین ترجمه‌های یادشده کشاورزی و مناسبات ارضی در ایران عهد مغول، تألیف پطروشفسکی، است که کریم کشاورز آن را از روسی به فارسی بازگرداند و در سال 1344ش منتشر شد. اثر پطروشفسکی به‌رغم تحلیل‌های عمیق، به سبب پرداختن به بخشی از تاریخ عصر ایلخانی (تاریخ اقتصادی و تمرکز بر کشاورزی و زمین‌داری) ظرفیت تبدیل شدن به متن درسی دانشگاهی را نداشت. افزون بر این، ظاهراً این کتاب با هدف پاسخ به دغدغه‌های مارکسیستی ترجمه شد، زیرا احسان نراقی در مقدمه‌ای که بر آن نوشت از امتیازات تحقیق پطروشفسکی برای بی‌اعتبار ساختن نظرات بارتولد در ترکستان‌نامه اظهار مسرت کرد.[16]

یک سال پس از انتشار کتاب پطروشفسکی، شیرین بیانی، استاد آن‌زمان تاریخ مغول در دانشگاه تهران، نظام اجتماعی مغول: فئودالیسم خانه به دوشی از ولادیمیرتسوف را به فارسی ترجمه و منتشر کرد. این کتاب هم نتوانست جایگزین تاریخ مغول عباس اقبال شود، زیرا اولاً به تاریخ مغولان به صورتی عمومی پرداخته بود و بر ایران عصر ایلخانان تمرکز نداشت و ثانیاً، با نگرش مارکسیستی به نگارش درآمده بود. گروسه در مقدمۀ خود بر این کتاب به نگرش‌های چپ نویسنده اشاره می‌کند.[17]

کتاب گروسه با عنوان امپراتوری صحرانوردان، که عبدالحسین میکده در 1353ش آن را به فارسی بازگرداند نیز به جایگاه متن درسی دانشگاهی ارتقا نیافت، زیرا تاریخ ایلخانان ایران بخش کوچکی از متن بیش از هزار صفحه‌ای آن را شامل می‌شد و چنین حجمی از مطالب برای سرفصل‌های درسی دانشجویان تاریخ ایران بلااستفاده و فراگیری آن عملاً ناممکن بود.[18]

ترکستان‌نامه تألیف بارتولد از دیگر آثار ترجمه مرتبط با تاریخ مغول بود که نسبت به منابع پیش‌گفته ارتباط بیشتری با تاریخ عصر ایلخانی داشت و از نظر ساختار مطالب و استفاده از منابع اولیه بی‌نظیر بود.[19] این اثر دو جلدی نیز به‌رغم اهمیت فوق‌العاده‌اش به سبب تمرکز بر تحولات آسیای میانه از یکسو و گستردگی حجم آن از سوی دیگر به متن درسی عصر ایلخانی بدل نشد.

بی‌تردید تاریخ مغول در ایران از برتولد اشپولر ارزنده‌ترین پژوهشی است که ارتباط تام محتوایی با درس تاریخ ایران در عصر ایلخانی دارد. پژوهش اشپولر برخلاف بسیاری از سایر آثار ترجمه‌شده، فارغ از دغدغه‌های ایدئولوژیک و ساختار آن، به غایت منسجم و منابع آن دست اول و معتبر است. محتوای کتاب مانند اثر بارتولد آن‌قدر مفصل نبود که مانع تبدیل شدن آن به متن درسی دانشگاه شود. با این همه، پژوهش اشپولر از امتیاز جامعیت نیز برخوردار بود و تاریخ سیاسی، دینی، و اداری ایلخانان در چند فصل مجزا در این کتاب به بحث گذاشته شده بود.[20] کتاب اشپولر در سال 1351 ترجمه و منتشر شد و از هر نظر، شایستگی ارتقا به متن درسی دورۀ ایلخانی در دانشگاه را داشت، اما چنان‌که باید از آن استقبال نشد. بدین ترتیب، تاریخ مغول عباس اقبال همچنان جایگاه خود را به منزلۀ منبعی درسی حفظ کرد.

شاید نفس ترجمه‌ای بودن آثار پیش‌گفته و نامأنوس بودن دانشجوی ایرانی با سبک طرح مطالب و تحلیل‌های ایران‌شناسان غربی مانع از آن می‌شد تا از چنین کتاب‌هایی برای متن درسی استفاده شود. با این همه، همین که نام این آثار در فهرست منابع آزمون کارشناسی ارشد و دکتری تاریخ ایران پس از اسلام و حتی در شمار منابع آزمون جامع دکتری تاریخ آمده‌اند نشان از پذیرش آنها به عنوان منابع درسی مکمل در بسیاری از دانشگاه‌های ایران است.

به آثار ترجمه‌ای پیش‌گفته باید جلد پنجم تاریخ ایران کمبریج را هم افزود.[21] نیمی از جلد پنجم کتاب تاریخ کمبریج به دورۀ ایلخانی اختصاص یافته و مباحث متنوعی از قبیل تاریخ سیاسی ایلخانان، اوضاع اجتماعی و اقتصادی ایران در دورۀ ایلخانی، دین در عهد مغول، و ادبیات، هنر و علوم دورۀ سلجوقی و ایلخانی در آن مطرح شده است. تاریخ ایران کمبریج از نظر موضوع تقریباً کامل و جامع است، اما تدوین آن به صورت مقالات تخصصی نوشتۀ نویسندگان متفاوت، روش عرضۀ مطالب آن را از یکسانی زدوده است و از این منظر، از شرایط لازم برای یک متن درسی برخوردار نشد.

در کنار آثار ترجمه‌ای پیش‌گفته، باید به اثر ارزشمند منوچهر مرتضوی با عنوان مسائل عصر ایلخانان اشاره کرد. این تحقیق مبتکرانه در پنج بخش تنظیم شده که فقط بخش نخست آن به مسائل تاریخ سیاسی مربوط است و بقیه به موضوعات فرهنگی و تمدنی و اندیشه‌ای اختصاص یافته است. نویسنده در بخش دوم[22] و سوم[23] کتابش به تحلیل مسئلۀ دین و تصوف و جایگاه آنها در شکل‌دهی به تحولات تاریخی عصر ایلخانی توجه نشان داده است. مرتضوی نخستین پژوهشگر ایرانی است که تاریخ‌نگاری عصر ایلخانی را به صورت ویژه بررسی کرده و تأثیرات جامع‌التواریخ رشیدالدین فضل‌الله را به بحث گذاشته است.[24] شاهنامه‌سرایی در عصر مغول و تیموری از دیگر موضوعات بدیعی است که به بخش پایانی کتاب مرتضوی غنا بخشیده است.[25] اگر کتاب مسائل عصر ایلخانان مباحث پیش‌گفته را چکیده‌تر و بر اساس نیاز دانشجویان تاریخ مطرح می‌ساخت و اندکی از فضای پژوهشی مطلق فاصله می گرفت، شاید بخت آن را می‌یافت که اگر نه جایگزین کتاب اقبال، بلکه دست‌کم در مقام مکمل آن مطرح شود.

 

شیرین بیانی و گشایش افق نو

شیرین بیانی متولد 1317ش و فرزند خانبابا بیانی است.[26] خانبابا بیانی از دانش‌آموختگان سوربن فرانسه[27] و نخستین رئیس گروه آموزشی تاریخ دانشگاه تهران بود که در همان گروه دروس مرتبط با تاریخ قرون جدید اروپا را تدریس می‌کرد.[28] مادرش ملکزاده بیانی نیز از دانش‌آموختگان دانشکدۀ هنرهای زیبای پاریس بود.[29]

بیانی در سال 1333 وارد مقطع کارشناسی رشته تاریخ و جغرافیای دانشگاه تهران شد و از استادانی همچون علی‌اکبر بینا، نظام‌الدین مجیرشیبانی، علی‌اصغر شمیم و محمدحسن گنجی بهره‌مند شد و در سال 1336 دانش‌آموخته شد.[30] او برای ادامه تحصیل به فرانسه مهاجرت کرد و از رسالۀ دکتری خود با موضوع حکومت آل‌جلایر با راهنمایی پروفسور کلود کائن در دانشگاه سوربن دفاع کرد.[31] گرچه به گفتۀ بیانی، انتخاب موضوع آل‌جلایر برای رسالۀ دکتری پیشنهاد و تا اندازه‌ای تکلیف شخص کائن بوده است، اما شواهد حکایت از آن دارد که پیش از رفتن به پاریس با تاریخ دورۀ ایلخانی بیگانه نبوده و پدرش هم در این زمینه مطالعاتی جدی داشته است. محمدامین ریاحی، از شاگردان خانبابا بیانی، خاطر نشان می‌کند که استادش با آثار حافظ ابرو آشنایی داشته است.[32] اشارۀ ریاحی به مقاله‌ای است که خانبابا بیانی دربارۀ نویسنده اصلی مقدمۀ شاهنامه بایسنغری در مجلۀ بررسی‌های تاریخی نوشته است.[33]  رسالۀ دکتری بیانی او را به سوی مطالعات مغول و ایلخانی سوق داد و در دانشگاه تهران نیز دروس مزبور را تدریس می‌کرد.

مغولان و حکومت ایلخانی در ایران، تألیف شیرین بیانی، پس از نیم سده توانست به رقیب جدی تاریخ مغول عباس اقبال در زمینۀ متن درسی دانشگاهی تبدیل شود و خیلی زود پیروز این میدان شد. بیانی کتاب را در 1379 تألیف کرد و سازمان سمت آن را متن درسی دانشجویان کارشناسی تاریخ قرار داد. پیروزی مزبور نه ناشی از اجبار دانشگاه‌ها و استادان تاریخ بر استفاده از کتاب‌های تدوین‌شدۀ سازمان سمت، بلکه به سبب امتیازات بارزی بود که ساختار و محتوای کتاب جدید بیانی دارا بود. این استدلال مبتنی بر این است که بیشتر کتاب‌های منتشرۀ سازمان سمت در رشتۀ تاریخ مورد اقبال استادان و دانشجویان واقع نشده که شاید یکی از علل آن غلبۀ تاریخ سیاسی بر ساختار این کتاب‌ها بوده باشد. البته نویسندگان کتاب‌های درسی رشتۀ تاریخ جزو برگزیدگان و نخبگان دانشگاهی بوده و هستند و محوریت تاریخ سیاسی در آثار آنان را باید ناشی از رعایت سرفصل‌های واحدهای درسی دانست؛ آنان موظف بودند متنی درسی در چارچوبی مشخص و از‌پیش‌تعیین‌شده عرضه کنند. بنابراین، صرف انتشار کتاب بیانی در سازمان سمت نمی‌توانست علت جایگزینی آن به جای تاریخ مغول عباس اقبال بوده باشد. در ضمن، طرح اصلی کتاب شیرین بیانی مبتنی بر ساختار از‌پیش‌تعیین‌شدۀ سازمان سمت نبود، بلکه خلاصۀ سه جلد دین و دولت در ایران عهد مغول محسوب می‌شد که 12 سال پیش از انتشار مغولان و حکومت ایلخانی تألیف شده بود.

دین و دولت در ایران عهد مغول در بازۀ زمانی هشت‌ساله منتشر شد، به‌گونه‌ای که جلد نخست آن در سال 1367 و جلد سوم در سال 1375 به چاپ رسید. بیانی جلد نخست کتاب دین و دولت در ایران عهد مغول را با مبحث دین مغولان آغاز کرد و تا واقعۀ سقوط بغداد بر نقش و اهمیت دین در تحولات سیاسی این بازۀ زمانی متمرکز شد. محتوای جلد دوم کتاب او، چنان‌که از عنوان فرعی‌اش حکومت ایلخانی: نبرد میان دو فرهنگ پیداست، مبنای شکل‌گیری تحولات را مسائل فرهنگی و در رأس همۀ آنها دین و مذهب می‌داند. تأثیر اسلام‌پذیری تگودار و غازان بر تاریخ عصر ایلخانی، وضعیت روحانیون و مذاهب اقلیت همچون تشیع و تصوف از محورهای مهم جلد دوم کتاب بیانی است. بیانی تا آنجا پیش می‌رود که حتی تأسیس حکومت سربداران را هم  از منظر فرهنگی خیزش اهل فتوت ایران در برابر بیگانگان تلقی می‌کند.[34] جلد سوم دین و دولت در ایران عهد مغول به موضوع سیاست خارجی ایلخانان در  جهان اسلام اختصاص یافت. بیانی در سراسر کتاب با استنادات گوناگون مسئلۀ دین ایلخانان را به صورت یکی از حساسیت‌های حکومت‌های مسلمان منطقه مطرح کرده و تأثیر آن در بروز تعامل‌ها و تقابل‌ها را به خوبی تبیین می‌کند. به تعبیری، کتاب دین و دولت در ایران عهد مغول بیش از آنکه شاهدی بر قدرت قلم بیانی باشد، نشان‌دهندۀ اجتهاد او در تاریخ است.[35]

مباحث محوری کتاب سه جلدی دین و دولت در ایران عهد مغول بیانی، که می‌توان آن را حاصل عمر پژوهشی او در زمینۀ تاریخ مغول و ایلخانی دانست، مختصراً در قامت متنی درسی برای دانشجویان کارشناسی رشتۀ تاریخ قد برافراشت. بیانی کتاب مغولان و حکومت ایلخانی در ایران را در پنج فصل تنظیم کرد و حادثۀ تاریخی مهمی را نمی‌توان یافت که در گزارش او از قلم افتاده باشد. نویسنده در فصل نخست به معرفی مغولان و چگونگی اتحاد آنان و شرایط ایران و جهان اسلام در آن دورۀ زمانی پرداخته است.[36] بیانی فصل دوم با عنوان ”مغولان در رویارویی با ایران و اسلام“ را بر اساس نظریۀ دین‌محوری در تحولات سیاسی به تفسیر نشسته است. روایت سیاسی او از سیر حوادث کامل می‌نماید، اما آنچه چرایی بروز تحولات را برای خواننده قابل فهم می‌سازد، تبیین روند رخدادها بر اساس یک نظریه است. به باور بیانی، صحنۀ سیاست امپراتوری مغول، علاوه بر رقابت بر سر قدرت، میدان کشمکش ادیان نیز بوده است و پیروان آیین‌های مختلف برای رسیدن به قدرت و کسب مشروعیت سیاسی از هیچ تلاشی فروگذار نمی‌کرده‌اند. نفس نظریه بیانی با واقعیت تاریخی منطبق باشد یا نباشد، اولاً ساختار کتابش را منسجم می‌سازد و ثانیاً، به محتوای آن معنا می‌دهد و نتیجه‌اش همانا اشتیاق دانشجوی تاریخ و مخاطب عام برای دنبال کردن تاریخ ایلخانی و تحلیل‌های نویسنده است. بیانی فصل سوم را به مأموریت هلاکوخان و تأسیس حکومت ایلخانی در ایران اختصاص داده و نقش مهم دین در کنش‌های خلافت عباسی و جریان اسماعیلیه را مطرح کرده است. فصل چهارم کتاب مشتمل بر تاریخ عصر ایلخانی، از اباقاخان تا سقوط این سلسله، است اما بیانی ترجیح می‌دهد گزارش‌های بی‌معنای سیاسی را بر اساس نظریۀ دین‌محوری تبیین کند و تحولات را بر مبنای آن انسجام دهد. واقعیت آن است که استدلال‌های او در این زمینه بسیار روشن و تلاشش برای به کرسی نشاندن نقش دین بسیار قرین موفقیت است. او در فصل پنجم به سیاست خارجی ایلخانان می‌پردازد و در آنجا نیز نقش دین را در عرصۀ روابط خارجی حکومت ایلخانی تبیین می‌کند و بسیاری از تعامل‌ها و تقابل‌های منطقه‌ای را در نوسانات دینی می‌جوید. این کتاب با این مختصات نزدیک به بیست سال است که با اقبال دانشجویان تاریخ مواجه بوده و هنوز بدیلی برای آن تدوین نشده است. ارزش کار بیانی زمانی بیشتر هویدا می‌شود که بدانیم نوشتن کتاب درسی در ایران باید بر اساس سرفصل‌های گاه قدیمی و تاریخ سیاسی صورت پذیرد و او با پایبندی نسبی به چارچوب‌های معین و دست‌و‌پا‌گیر سازمان سمت، موفق به خلق اثری شده است که جذابیت خود را پس از سال ها حفظ کرده است.

نقد نظریۀ دین‌محوری شیرین بیانی مقاله‌ای دیگر می‌طلبد.[37] به همین اندازه کفایت می‌کنم که اگر بیانی در نظریه‌اش نقش دین را با مشروعیت سیاسی و مسئلۀ قدرت بیشتر در هم می‌آمیخت و به دنبال بنیادهای سیاسی قضیۀ ورود دین به حکومت بود، شاید با واقعیت تحولات تاریخی بیشتر انطباق می‌یافت. حال پرسش اینجاست که آیا نظریۀ اهمیت دین در تحولات تاریخی جامعۀ ایران فاقد سابقه بوده و شیرین بیانی را باید مبدع آن دانست؟ یقیناً پیش از بیانی در تحقیقات مرتبط با تاریخ ایران به جایگاه مهم دین در پیدایش و اثرگذاری بر رخدادهای سیاسی و اجتماعی اشاراتی شده است، اما به صورت مشخص و در خصوص حکومت ایلخانی، تمرکز بر این مسئله با صورت‌بندی خاصی که بیانی عرضه کرده بی‌سابقه است. دور از ذهن نیست که بیانی در این زمینه از آثار و تحقیقات پیش از خود الهام گرفته باشد. پیش از بیانی، اشپولر توجه ویژه‌ای به مسئلۀ دین و نقش آن در تحولات عصر ایلخانی داشت. او از میان موضوعات مختلف اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی، دو فصل مجزا از پژوهش خود را مستقلاً به مبحث دین اختصاص داد.[38] به نظر می‌رسد اشپولر مباحث اجتماعی و اقتصادی را به اندازۀ دین در این عصر مهم تلقی نمی‌کرده است، زیرا در بقیۀ فصول کتاب خود به تاریخ حکومت‌های محلی دورۀ ایلخانی و توصیف ساختار قدرت و سیستم اداری در حکومت ایلخانان بسنده کرده است. به نظر می‌رسد شیرین بیانی از این نگاه اشپولر متأثر شده، آن را اقتباس کرده و توسعه داده باشد.

با این همه، بی‌شک مسئلۀ دین در عصر ایلخانی و جستن رد پای آن در همۀ ابعاد سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی این عصر هنری است که از اندیشه و قلم بیانی برمی‌آمده است. گواه این امر آن است که در آثار تألیفی اولیۀ شیرین بیانی، نشانی از نظریۀ اهمیت دین در تحولات ایران عصر ایلخانی وجود ندارد. زن در ایران عصر مغول نخستین تألیف جدی شیرین بیانی دربارۀ تاریخ مغول است که به بررسی جایگاه زن در عرصۀ اجتماع و تحولات سیاسی عصر ایلخانی معطوف است.[39] ایران در برخورد با مغول: از مرگ چنگیزخان تا آمدن هلاکوخان دیگر اثر تحقیقی بیانی است که حوزۀ زمانی آن متعلق به پیش از تأسیس حکومت ایلخانی در ایران است و روند آن کاملاً توصیفی و فاقد نظریۀ خاصی است. این کتاب کوتاه که به صد صفحه هم نمی‌رسد، بر اساس گزارش‌های تاریخ جهانگشا و مشاهدات جوینی تدوین شده است.[40] بیانی کتاب هشت مقاله را در همین سال‌ها به چاپ رساند و با اینکه نیمی از این کتاب با تاریخ مغولان مرتبط است، اما در محتوای آن نشانی از نقش مسائل فرهنگی و اهمیت دین در تحولات عصر مغول نیست. همۀ این شواهد نشان می‌دهد که افق نظریۀ اهمیت دین در تحولات عصر ایلخانی به صورت تدریجی و پس از سال‌ها مطالعه، تحقیق و تدریس در عرصۀ تاریخ دورۀ مغول برای بیانی گشوده شده است. این احتمال هم وجود دارد که بیانی در طرح این نظریه تحت تأثیر مطالعاتش در حوزۀ ایران باستان و به‌ویژه عصر ساسانی بوده باشد، زیرا او توأمان مدرس تاریخ عصر ساسانی و ایلخانی بود. بیانی از ابتدای ورود به دانشگاه تهران دروس ایران باستان را تدریس می‌کرد و پس از بازنگری آموزشی و تغییرات عناوین واحدهای درسی در سال 1352، درس ”ایلخانان ایران“ را ارائه ‌کرد، در حالی که هم‌زمان وظیفۀ تدریس واحدهای درسی تاریخ ایران باستان را نیز عهده‌دار بود.[41] سابقۀ بیانی در تدریس دروس ایران باستان سبب شد تا بعدها سازمان سمت وظیفۀ تدوین کتاب‌های مرتبط با واحدهای درسی ایران باستان را بر عهدۀ او بگذارد و حاصل آن تألیف دو کتاب درسی مهم برای دانشجویان کارشناسی تاریخ بود. غلظت مسئلۀ دین در ایران عصر ساسانی و اهمیت همه‌جانبۀ آن بر پژوهشگران این دورۀ تاریخی پوشیده نیست و چه بسا بیانی با تأثیرپذیری از تدریس و تحقیق در آن حوزه، نظریۀ دین‌محوری‌اش را به دورۀ ایلخانی در ایران بسط داده باشد. منشأ نظریۀ او هرچه باشد، مهم‌ترین مسئله قوت اندیشۀ او در صورت‌بندی این تئوری و قدرت استدلال او در تقویت آن در لابه‌لای حوادث تاریخی عصر مغول است.

 

پس از بیانی

مغولان و حکومت ایلخانی در ایران شیرین بیانی یازده سال یگانه متن درسی دانشجویان کارشناسی تاریخ در زمینه تاریخ عصر ایلخانی بود تا اینکه دانشگاه پیام نور یکی از کتاب‌های درسی این دانشگاه را به دورۀ تاریخی مورد بحث اختصاص داد. تاریخ ایران در دورۀ مغول و ایلخانان را هوشنگ خسروبیگی و یزدان فرخی، دو تن از اعضای هیئت علمی دانشگاه پیام نور، در سال 1391 برای استفادۀ دانشجویان تاریخ تألیف کردند.

کتاب درسی دانشگاه پیام نور به لحاظ ساختار و محتوا با کتاب بیانی تفاوت‌های آشکاری دارد. بیش از سه‌چهارم کتاب خسروبیگی و فرخی به تاریخ سیاسی ایران در عصر ایلخانان اختصاص یافته و فصول آخر حاوی مباحثی پیرامون تحولات اداری، اقتصادی، دینی و فرهنگی این دوره است. نویسندگان ظهور چنگیزخان و چگونگی توسعۀ متصرفات او و درگیری‌های او با محمد خوارزمشاه را مقدمۀ ورود به تاریخ ایلخانی در نظر گرفته‌اند.[42] روایت کتاب پیرامون اوضاع داخلی ایران در اواخر عصر خوارزمشاهی[43] و چگونگی ظهور و قدرت‌گیری چنگیزخان[44] و نحوۀ برخورد مغولان و برافتادن سلسلۀ خوارزمشاهیان[45] گویا و کافی است.

وجود بخش منبع‌شناسی و نقد و بررسی کوتاه منابع یکی از ضروریاتی است که پژوهشگران پیش از ورود به مباحث اصلی باید به طرح آن بپردازند. یکی از امتیازات کتاب خسروبیگی و فرخی نسبت به اثر بیانی اختصاص فصل نخست کتاب به معرفی و نقد منابع عصر ایلخانی است. ضرورت معرفی منابع اولیه مهم و اساسی در ابتدای شناخت هر دورۀ تاریخی امری کاملاً روشن و بی‌نیاز از توضیح است. از آنجا که مخاطب کتاب دانشجویان مقطع کارشناسی تاریخ‌اند، این فصل مختصراً به نگارش درآمده و حاوی همۀ منابع تاریخی ایران در عصر حکومت ایلخانی نیست.[46]

کتاب‌های درسی دانشگاه پیام نور حاوی ابتکاراتی است که یکی از آنها طرح سؤالات امتحانی تشریحی و گزینه‌ای در انتهای هر یک از فصول کتاب است. کتاب‌های سازمان سمت که ساختار کتاب بیانی منطبق با شیوه‌نامۀ آن نوشته شده چنین ساختاری ندارند و شاید علت آن، دور شدن از وجاهت علمی و اعتبار آکادمیک کتاب‌ها در صورت افزوده شدن چنین پیوستی به انتهای هر فصل از کتاب باشد. اما واقعیت این است که نسل امروز دانشجویان تاریخ، مانند همگنانشان در سایر رشته‌ها، به دنبال محصولات آماده‌ای هستند که در شب امتحان نیز یاریگر آنان باشد.

به‌رغم امتیازات پیش‌گفته، کتاب خسروبیگی و فرخی فاقد روایت تاریخی روشنی است. نویسندگان توانسته‌اند گزارش خوب و منسجمی از مهم‌ترین رویدادهای سیاسی عصر ایلخانان به دست دهند، اما مشخص نیست علت بنیادین این حوادث چیست و هجوم مغول چه نقشی در کلیت تاریخ و تمدن ایران ایفا کرده است. کتاب خسروبیگی و فرخی مختصرشدۀ اثر عباس اقبال است، با این تفاوت که با نثری به مراتب جدیدتر نوشته شده که دانشجوی نسل امروز با آن مأنوس‌تر است. با توجه به پژوهش‌های متعدد و متنوعی که پیرامون تاریخ فرهنگی و تمدنی ایران در عصر ایلخانی به نگارش درآمده است، کتاب درسی پیام نور می‌توانست حجم بیشتری از مطالب تاریخ فرهنگی را در متن بازتاب دهد.

کتاب خسروبیگی و فرخی تألیف دهه 1390ش است و طبیعی است که از تحقیقات جدیدتر انتظار می‌رود که کاستی‌های پژوهش های پیش از خود را نداشته باشند. استفاده از منابع تاریخی اولیۀ عصر ایلخانی برای تدوین تاریخ این عصر از محاسن کتاب خسروبیگی و فرخی است، اما غفلت از منابع مملوکی، به‌ویژه در موقعیت‌هایی که بروز تنش میان ایران و مصر بالا می‌گیرد و به نبرد نظامی منتهی می‌شود، از نقاط ضعف کتاب است. دور از واقعیت نیست اگر گفته شود نه فقط این کتاب درسی دانشگاهی، بلکه بیشتر پژوهش‌هایی که محققان ایرانی در این زمینه صورت داده‌اند، دچار یک‌جانبه‌نگری و ندیدن روایات مخالف و رقیب‌اند. در این باره کافی است بیان شود که کتابنامۀ تاریخ ایران در دورۀ مغول و ایلخانان خسروبیگی و فرخی یکسره خالی از منابع مملوکی است.[47] البته این مسئله فقط گریبانگیر پژوهشگران ایرانی و فارسی‌زبان نیست و محققان مصری نیز در تدوین تاریخ عصر ممالیک و به‌ویژه در زمینۀ گزارش تقابل‌های ایران و مصر در منطقه به منابع مملوکی-عربی بسنده می‌کنند و تحلیل‌هایشان یکسویه و بر منابع پیش‌گفته استوار است.

 

فرجام سخن

مغولان و حکومت ایلخانی، اثر شیرین بیانی، نقطۀ عطفی مهم در روند نگارش متون درسی برای تاریخ ایران در دورۀ مغول در نظام دانشگاهی ایران محسوب می‌شود. به ندرت در متون درسی تاریخی سازمان سمت می‌توان کتابی را یافت که در آن نویسنده نظریۀ جدیدی را مطرح کرده باشد. البته چارچوب ویژۀ کتاب‌های درسی که مبتنی بر یک طرح از‌پیش‌تعیین‌شده که همان سرفصل‌های مصوب آموزشی است، خواه‌ناخواه نویسندگان این‌گونه  کتاب‌ها را از خلاقیت دور می‌کند. هنر بیانی در این است که با رعایت سرفصل‌های آموزشی، اثری تألیف کرده که دارای نظریه‌ای تاریخی است. مطالعۀ کتاب او برای دانشجوی تاریخ لذت‌بخش است، زیرا مباحثش پراکنده نیست. شاکلۀ نظری کتاب بیانی که مایلم آن را نظریه بنامم، دین‌محوری است و همین نظریه به سیر حوادث و استدلال‌های او نظم و نسق خاصی بخشیده است. بیانی در کتاب مغولان و حکومت ایلخانی در ایران نظریه‌ای عرضه می‌کند که مبتنی بر واقعیات عصر ایلخانی است و کتابش فصل نوینی در کتاب‌های درسی تاریخی ایران گشوده است.

[1]حسن شایگان، اقبال و تاریخ‌نگاری (تهران: بنیاد موقوفات افشار، 1383)، 143.

[2]مدت‌ها پس از تاریخ مزبور، کتابی با عنوان از پرویز تا چنگیز از تقی‌زاده منتشر شد که اولاً بازۀ زمانی تحولات کتاب با نام کتاب منطبق نبود و ثانیاً کمترین شباهتی به متن درسی تاریخی نداشت.

[3]مرتضی رسولی، ”از مرارت روزگار تا مجلۀ یادگار: مصاحبه با زنده‌یاد عبدالحسین نوایی،“ تاریخ معاصر ایران، سال 8، شمارۀ 31 (1383)، 224.

[4]منصور صفت‌گل، گروه آموزشی تاریخ دانشگاه تهران: تاریخچۀ مقاطع تحصیلی و گرایش‌های تخصصی (تهران: دانشگاه تهران، 1387)، 26.

[5]صفت‌گل، گروه آموزشی تاریخ دانشگاه تهران: تاریخچه مقاطع تحصیلی و گرایش‌های تخصصی، 32.

[6]عباس اقبال آشتیانی، تاریخ مغول از حملۀ چنگیز تا تشکیل دولت تیموری (تهران: امیرکبیر، 1388)، یازده.

[7]ایرج افشار، ”وفات آقای عباس اقبال آشتیانی استاد دانشکدۀ ادبیات،“ مجلۀ دانشکدۀ ادبیات، سال 3، شمارۀ 3 (1335)، 70.

[8]شهاب‌الدین محمد نسوی، سیرت جلال‌الدین مینکبرنی (تهران: علمی و فرهنگی، 1344)، ک.

[9]شایگان، اقبال و تاریخ‌نگاری، 208.

[10]محمد قزوینی، بیست مقالۀ قزوینی (تهران: کتابفروشی ابن‌سینا و ادیب، 1332)، جلد 2، 274.

[11]حسن پیرنیا، تاریخ ایران باستان (تهران: نگاه، 1391)، جلد 1، 63-98.

[12]اقبال آشتیانی، تاریخ مغول از حملۀ چنگیز تا تشکیل دولت تیموری، 479-575.

[13]پیرنیا، تاریخ ایران باستان، جلد 1، 195-198.

[14]اقبال آشتیانی، تاریخ مغول از حملۀ چنگیز تا تشکیل دولت تیموری، 202-204.

[15]اقبال آشتیانی، تاریخ مغول از حملۀ چنگیز تا تشکیل دولت تیموری، 259.

[16]ای. پ. پطروشفسکی، کشاورزی و مناسبات ارضی در ایران عهد مغول: قرن‌های 13 و 14 میلادی، ترجمۀ کریم کشاورز (تهران: مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی، 1344)، الف-د.

[17]باریس یاکوولیویچ ولادیمیرتسوف، نظام اجتماعی مغول: فئودالیسم خانه به دوشی، ترجمۀ شیرین بیانی (تهران: علمی و فرهنگی، 1365)، 1-6.

[18]رنه گروسه، امپراتوری صحرانوردان، ترجمه و تحشیه عبدالحسین میکده (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1353).

[19]واسیلی ولادیمیروویچ بارتولد، ترکستان‌نامه: ترکستان در عهد هجوم مغول، ترجمۀ کریم کشاورز (تهران: بنیاد فرهنگ ایران، 1352).

[20]برتولد اشپولر، تاریخ مغول در ایران: سیاست، حکومت و فرهنگ دورۀ ایلخانان، ترجمۀ محمود میرآفتاب (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1351).

[21]ک. آ. باوسورث و دیگران، تاریخ ایران: از آمدن سلجوقیان تا فروپاشی دولت ایلخانان، ترجمۀ حسن انوشه (تهران: امیرکبیر، 1386).

[22]منوچهر مرتضوی، مسائل عصر ایلخانان (تبریز: مؤسسۀ تاریخ و فرهنگ ایران، 1358)، 165-307.

[23]مرتضوی، مسائل عصر ایلخانان، 309-366.

[24]مرتضوی، مسائل عصر ایلخانان، 367-544.

[25]مرتضوی، مسائل عصر ایلخانان، 545-625.

[26]امید قنبری، زندگی‌نامه و خدمات علمی و فرهنگی شیرین بیانی (تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1385)، 11.

[27]کریم فیضی، گردونۀ روزگار: گفت‌و‌شنود با خانم دکتر شیرین بیانی (تهران: اطلاعات، 1392)، 159.

[28]هوشنگ اتحاد، پژوهشگران معاصر ایران (تهران: فرهنگ معاصر، 1385)، جلد 9، 398-399.

[29]فیضی، گردونۀ روزگار، 143.

[30]قنبری، زندگی‌نامه و خدمات علمی و فرهنگی شیرین بیانی، 17.

[31]قنبری، زندگی‌نامه و خدمات علمی و فرهنگی شیرین بیانی، 17.

[32]محمدامین ریاحی، سرچشمه‌های فردوسی‌شناسی (تهران: مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1372)، 363.

[33]برای آگاهی از محتوای مقالۀ مزبور بنگرید به خانبابا بیانی، ”شاهنامه بایسنغری و حافظ ابرو،“ بررسی‌های تاریخی، سال 6، شمارۀ 3 (مرداد و شهریور 1350).

[34]شیرین بیانی، دین و دولت در ایران عهد مغول (تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1371)، جلد 2، 755.

[35]فیضی، گردونۀ روزگار، 19.

[36]شیرین بیانی، مغولان و حکومت ایلخانی در ایران (تهران: سمت، 1379)، 7-31.

[37]انجا پیستور هاتم معتقد است که بیانی در طرح نظریۀ دین‌محوری در تاریخ مغول و ایلخانی به دنبال تأکید بر نقش شیعیان در واقعۀ سقوط بغداد بوده و نگاهش کاملاً تحت تأثیر انقلاب 1357 ایران و نقش محوری مذهب شیعه در آن انقلاب بوده است. بنگرید به

Anja Pistot-Hatam, “Historical Thinking in Intercultural Perspective: Iranian Narratives on the Mongol Era,” Middle East – Topics & Arguments, 3 (December 2014), 108-109.

دربارۀ این مدعا باید عنایت داشت که بیانی هم همچون هر صاحب‌نظری می‌توانسته از تحولات سیاسی عصر خویش تأثیر بپذیرد و آن را در نگرش تاریخی خود دخیل گرداند، اما آثار او نشان می‌دهد که اولاً به دنبال اثبات ایده‌های ایدئولوژیکی ویژه‌ای نیست و تاریخ به منزلۀ دانشی مستقل برایش اهمیت دارد و ثانیاً، کارنامه‌اش گواهی می‌دهد که برکنار از سیاست و طرح‌ریزی برای یک پروژۀ خاص فکری و سیاسی است.  مراد پیستور هاتم از تأکید بر نقش شیعه در هجوم مغول و سقوط بغداد، اشاره به اقدامات خواجه نصیرالدین توسی و تأکید بسیار بیانی بر این مسئله است. رسول جعفریان نیز از زاویۀ دیگری به نقد این نظریۀ بیانی پرداخته است. بنگرید به رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا طلوع دولت صفوی (تهران: نشر علم، 1388)، 642.

[38]اشپولر، تاریخ مغول در ایران، 185-252.

[39] شیرین بیانی، زن در ایران عصر مغول (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1352).

[40]شیرین بیانی، ایران در برخورد با مغول: از مرگ چنگیزخان تا آمدن هلاکوخان (تهران: کتابخانۀ طهوری، 1353)، 8.

[41]صفت گل، گروه آموزشی تاریخ دانشگاه تهران: تاریخچۀ مقاطع تحصیلی و گرایش‌های تخصصی، 32-34.

[42]هوشنگ خسروبیگی و یزدان فرخی، تاریخ ایران در دورۀ مغول و ایلخانان (تهران: سمت، 1393)، 37-80.

[43]خسروبیگی و فرخی، تاریخ ایران در دورۀ مغول و ایلخانان، 39-45.

[44]خسروبیگی و فرخی، تاریخ ایران در دورۀ مغول و ایلخانان، 45-62.

[45]خسروبیگی و فرخی، تاریخ ایران در دورۀ مغول و ایلخانان، 62-78.

[46]خسروبیگی و فرخی، تاریخ ایران در دورۀ مغول و ایلخانان، 1-32.

[47]خسروبیگی و فرخی، تاریخ ایران در دورۀ مغول و ایلخانان، 257-263.

بررسی و پژوهش کتیب هها و نوشت ههای باستانی آرامی در گرجستان

هلن گیوناشویلی <Helen Giunashvili <elene.giunashvili@iliauni.edu.ge دانش‌آموختۀ دکتری فقه‌اللغه گرجی و فارسی دانشگاه تفلیس، دکتری زبان‌های ایرانی قبل از اسلام دانشگاه سن‌پترزبورگ، دکتری فیلولوژی است و دورۀ اختصاصی زبان آرامی را نیز در دانشگاه اورشلیم و دورۀ کارآموزی را زﻳﺮ ﻧﻈﺮ استادان ﺑﺪﺭﺍﻟﺰﻣﺎﻥ ﻗﺮﻳﺐ، ژﺍﻟﻪﺁﻣﻮﺯﮔﺎﺭ، و ﺍﺣﻤﺪ ﺗﻔﻀﻠﻰ در دانشگاه تهران  و نیز در انجمن ایران‌شناسی فرانسه گذرانده است. او مؤلف پنج کتاب و بیش از 30 مقاله و هم‌اکنون استاد دانشگاه  ایلیا در تفلیس و پژوهشگر انستیتو خاورشناسی این دانشگاه است.

در گرجستان، مخصوصاً در نواحی شرقی آن، زبان و خط آرامی باستان گسترش و رواج قابل ملاحظه‌ای داشت. در منابع کتبی کلاسیک، گرجستان شرقی از قرن چهارم پیش از میلاد تا قرن چهارم میلادی با نام پادشاهی ایبریا (به یونانی ‌’Ιβηρία، به لاتینی Iberia، به گرجی Iveria) معروف بود و از قرن چهارم میلادی از آن با نام پادشاهی کارتلی (Kartli) ذکر شده است. کثرت و تنوع کتیبه‌ها و نوشته‌های کشف‌شده در گرجستان شرقی که در نتیجۀ کاوش و حفریات گستردۀ چندین سالۀ باستان‌شناسان به دست آمده است، نشان‌دهندۀ اهمیت فوق‌العاده‌ای است که برای این نوشته‌ها در گرجستان شرقی قائل می‌شدند. اغلب این نوشته‌ها در پایتخت ایبریا، شهر مْتْسْخِتا (Mtskheta)، و دیگر شهرها چون آرمازی (Armazi)‌، ﺑﮕﻴﻨﻪﺗﻰ (Bagineti) و سامتاورﺍ (Samtavro) به دست آمده‌اند.

نوشته‌های آرامی همچنین در نواحی مرکزی و غربی گرجستان نیز در شهرهای وانی (Vani)، دزالیسا (Dzalisa)، بوری (Bori)، زﮔﻮدری (Zghuderi)، دِﺩﺍپلیس میندوری (Mindori Dedoplis)‌، اوﺭﺑﻨﻴﺴﻰ  (Urbnisi) و اوپلیستسیخه (‌Uplistsikhe) ﺑﻪ دست آمده است.[1] نوشته‌های آرامی در گرجستان بر اشیای گوناگون دیده می‌شود: بر ستون‌های سنگی (وفات‌نامهﻫﺎ ، طاق نصرتﻫﺎ)، الواح مختلف، خمرهﻫﺎ، جام‌های نقره‌ای، پرستشگاهﻫﺎ، تابوتﻫﺎﻯ سنگی و زینت‌آلات (انگشترها ، النگوها) و غیره. روی هم رفته، تعداد این نوشته‌ها بیش از صد است.[2] کتابت این نوشته‌ها بین قرن سوم پیش از میلاد و قرن سوم میلادی صورت گرفته است.[3]

اغلب نوشتهﻫﺎ و کتیبهﻫﺎﻯ آرامی در موزۀ ملی گرجستان نگهداری می‌شوند. نوشتهﻫﺎﻯ نسبتاً طویل عبارت‌اند از نوشته‌های قرون اول و دوم میلادی روی دو ستون سنگی (طاق نصرت و وفات‌نامه) در آرمازی؛ تقدیم‌نامه‌ای بر النگویی طلایی و چند متن در گورستان صدراعظمﻫﺎﻯ ایبریا. متن دیگر نوشته‌ها کوتاه است و شامل یک یا چند واژه برای رساندن نام صاحب شیء یا مقام و عنوان او یا وزن و اندازۀ شیء و غیره است. بخش بزرگ نوشتهﻫﺎﻯ آرامی گرجستان هنوز چاپ نشده‌اند. بخش جداگانه‌ای از نوشته‌ها شامل متون عبری-آرامی قرون چهارم تا ششم میلادی است. به این معنی که زبان آنها آرامی است، ولی حروف آنها عبری؛ از جمله در دو کتیبۀ روی قبر و طلسم طلایی. زبان این نوشته‌ها لهجۀ آرامی فلسطینی دارند که یهودیﻫﺎﻯ مْتْسْخِتا به آن تکلم می‌کردند.[4]

پیش از گرویدن سکنه به مسیحیت در سال ٣٣٧م، در پادشاهی ایبریا زبان آرامی رواج داشت. همچنین، از قرن ﺍﻭﻝ میلادی شاهد گسترش زبان یونانی هستیم. پیش از آن و تا اوایل دورۀ مسیحیت از این دو زبان نوشتاری استفاده می‌شد. از قرﻥ چهارم میلادی به کار بردن كتابت باستانى آرامی در گرجستان منسوخ شد. تا جایی که به دست ما رسیده است، تاریخ کتابت اولین آثار به زبان و خط گرجی (کتیبه‌ها و متون ادبيات دینی) از قرن پنجم میلادی آغاز مي‌شود، ولی به احتمال قوی پیش از ﺍﻳﻦ تاریخ نیز سنتی ادبی وجود داشت و خلاقیت شفاهی غنی بود.‌[5]

سرچشمۀ رواج زبان و خط آرامی باستان در گرجستان و دیگر نواحی قفقاز جنوبی را باید در دورۀ هخامنشی (قرون ششم تا چهارم پیش از میلاد) جست. در آن زمان بود که دولتمداری و فرهنگ ملی ایرانیان بنیادگذاری شد و زبان آرامی هم زبان رایج امپراتوری تلقی می‌شد.[6]

از ایبریا و اقوام گرجی در آثار کتبی هخامنشیان ذکری نشده است، ولی نتایج پژوهش گستردۀ باستان‌شناسان، زبان‌شناسان و واژه‌شناسان این احتمال را تقویت می‌کند که تأثیر فرهنگی ایران بر ایبریا، به منزلۀ یکی از استان‌های وابسته به امپراتوری، در زمان هخامنشیان آغاز شده است. تمدن هخامنشیان نقش تعیین‌کننده‌ای در شکل‌گیری پادشاهی‌های قفقاز جنوبی داشت و موجب بالندگی تاریخی و فرهنگی آنها شد.[7]

طبق نظر آکادمیسین ﺗﺎﻣﺲ گامقرلیدزه، سنت نوشتاری در ایبریا و ارمنستان بر ﺍﺳﺎﺱ دگرآوایی (املای ﻏﻴرﻣﺘﻌﺎﺭﻑ‌، heterography) بود و مثلاً پیام شفاهی گرجی با نوشتار آرامی ثبت می‌شد. این روش کتابت از روش دگرواره‌نویسی (alloglottography) رایج در امپراتوری هخامنشی پیروی می‌کرد، بدین معنی که پیامی به زبان پارسی باستان دیکته می‌شد و مترجم هم‌زمان آن را به زبان دیگری، مثلاً عیلامی، ترجمه می‌کرد و مترجم مخاطب متن عیلامی را فوراً به زبان پارسی برمی‌گرداند. با استفاده از خط و زبان آرامی فرایند مشابهی نیز در گرجستان صورت می‌گرفت: مترجم پیام شفاهی گرجی را هم‌زمان به زبان آرامی و مترجم مخاطب متن پیام را به گرجی ترجمه می‌کرد.[8]

در گرجستان، روش نوشتاری دگرواره‌نویسی در دورۀ پیش از مسیحیت موجب توسعه و پیشرفت سریع سنت ادبی به زبان مادری در دورۀ مسیحیت و ابداع الفبای گرجی شد. نوشتار و ادبیات غنی دورۀ مسیحیت در واقع ادامۀ دستاوردهای مرحلۀ دگرواره‌نویسی بود.[9]

در ناحیۀ کوهستانی غزبگی (Qazbegi)، بین اشیای مکشوفه جامی نقره‌ای با نوشته‌ای آرامی به دست آمده است که تاریخ کتابت آن قرن پنجم پیش از میلاد است (عکس ١). اغلب پژوهشگران نوشتۀ مذکور را نام صاحب شیء تشخیص داده‌اند.‌[10]

Y.I. Smirnov, Vostochnoe Serebro (Sankt-Peterburg, 1909)عکس 1. برگرفته از

Y.I. Smirnov, Vostochnoe Serebro (Sankt-Peterburg, 1909)عکس 1. برگرفته از

اقوام گوناگون در نواحی امپراتوری عظیم هخامنشی از نوشتار آرامی استفاده می‌کردند و وجه مشخصۀ این نوشته‌ها یکنواختی آنهاست.‌[11] طبق نظریه‌ای متداول، از ”آسیای مرکزی تا مصر و از قفقاز تا شمال عربستان“[12] از یک شکل و ترکیب در نوشته‌های آرامی استفاده می‌شد.

پس از فروپاشی امپراتوری هخامنشی در قرون سوم و دوم پیش از میلاد، در نواحی مختلف ﻓﺮﻫﻨﮕﻲ و جغرافیایی، از جمله در بین‌النهرین و شبه‌جزیرۀ هندوستان و آسیای صغیر و قفقاز جنوبی، انواع کتابت‌های آرامی محلی پدید آمدند. بنا به نظر جوناس كارل گرینفیلد، این مکشوفات سنت مستقر کتابت آرامی را ادامه داده‌اند.[13]

 

بررسی مطالعات خط و ﺯﺑﺎﻥ آرامی ﺑﺎﺳﺘﺎﻥ گرجستان

بنیادگذار مکتب علمی سامی‌شناسی در گرجستان، خاورشناس مشهور آکادمیسین گیورگی تسرتلی (١٩٠٤-١٩٧٣م)، آغازگر پژوهشی دامنهﺩﺍﺭ در زمینۀ نوشته‌های آرامی در گرجستان بود. بررسی نوشته‌های آرامی آرمازی و پژوهش دربارۀ آنها رویداد علمی برجسته‌ای تلقی شده است. دو اثر راهگشای گیورگی تسرتلی در این زمینه کتیبۀ دوزبانۀ آرمازی (١٩٤١) و کتیبۀ آرمازی دوران میتریداد (ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ) ایبری (١٩٦٢) است.[14]

 

کتیبۀ دوزبانه (ﻳﺎﺯﺩﻩ سطر یونانی و آرامی) وفات‌نام، סערפיטΣηραπειτίς – ، دختر זיוחΖηουάχης – ، صدراعظم פרסמן (Prsmn) شاه ایبریا است. این وفات‌نامه روی سنگ حکاکی شده و تاریخ کتابت آن قرن دوم میلادی است (عکس 2).[15]

عکس 2. برگرفته از موزۀ ملی گرجستان.

عکس 2. برگرفته از موزۀ ملی گرجستان.

ستون یادبود به مناسبت پیروزی שׁרגס (Šrgs)، صدراعظم מיהרדט (Myhrdt)، شاه ایبریا است. متن ﭼﻬﺎﺭﺩه سطری آرامی است که روی ستون حکاکی شده و تاریخ کتابت آن قرن ﺍﻭﻝ میلادی است (عکس 3).[16]

عکس 3. برگرفته از موزۀ ملی گرجستان.

عکس 3. برگرفته از موزۀ ملی گرجستان.

گیورگی تسرتلی در نتیجۀ تحقیق و بررسی همه‌جانبۀ نوشته‌های مذکور از نظر علم خطوط‌شناسی (paleography) استنتاجات خود را دربارۀ وجود گونۀ شناخته‌نشده‌ای از خط آرامی باستان به جامعۀ علمی عرضه کرد و این ”گونۀ شناخته‌نشده“ را ”شاخۀ مستقل کتابت سامی“ ارزیابی کرد و با توجه به منشأ جغرافیایی نوشته‌ها این شاخه را ”خط آرمازی“ نامید.[17]

گیورگی تسرتلی ﺑﻌﻀﻲ ﺍﺯ ﻭیژﮔﻲﻫﺎﻱ ﺯﺑﺎﻧ‌ﺸﻨﺎختی ﻭ خط‌شناختی نوشتار ﺁﺭﻣﺎﺯﻱ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻳﻚ طرف ﻭﺍﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺍﺑﻂ ﺗﻨﮕﺎﺗﻨﮓ ﺑﺎ ﻓﺮﻫﻨﮓ باستانی ﺁﺭﺍﻣﻰ-ﺍﻳﺮﺍﻧﻰ ﻭ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺩﻳﮕﺮ ﺑﺎ ﮔﺮﺍﻳﺶ ﺑﻪ ﻓﺮﻫﻨﮓ ﻳﻮﻧﺎﻥ باستان ﺍﺭﺯﻳﺎﺑﻲ می‌کرد. از جمله ﺩﺭ نوشتار ﻛﺘﻴﺒﻪﻫﺎﻯ ﺩﻭﺯﺑﺎﻧﻪ ﻭ ﻳﻚ‌ﺯﺑﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺷﺒﺎﻫﺖ آنها ﺑﺎ نوشتار ﺍﺷﻜﺎﻧﻰ، ﭘﻬﻠﻮﻯ ﻭ ﭘﺎﻟﻤﻴﺮﻯ اشاره و تأکید می‌کرد که در ضمن ﺗﺄﺛﻴﺮ ﻳﻮﻧﺎﻧﻲ ﻫﻢ کاملاً ﻣﺤﺴﻮﺱ ﺍﺳﺖ. برای نمونه، ﺩﺭ نوشتار ﻧﺎﻡ ﺧﺎﺹ סערפיט، ﻳﻮﻧﺎﻧﻲ‌Σηραπειτίς ، ﺑﺮﺍى η ﻳﻮﻧﺎﻧﻲ ע  آراﻣﻲ ﺑﻪ ﻛﺎﺭ ﺑﺮﺩﻩ شده است و نام خاص ایرانی Xšēfarnūg/γ  به صورت Ḥsyprnwg یونانی آمده است، در ﮐﺘﯿﺒﮥ میتریداد (ﻣﻬﺮﺩﺍﺩ) ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ mlk آرامی ﺍﺯ bzys و bzls ﻳﻮﻧﺎﻧﻲ ﻭ حتی (Caesar) ķysr  لاتینی استفاده شده است.

بنا به ارزیابی گیورگی تسرتلی، زبان کتیبۀ دوزبانه در بسیاری موارد ویژگی‌های دستوری خاص دارد و قواعد املایی در آن رعایت نشده است و اینها نشان‌دهندۀ تأثیر سابقه و آیین‌های کهن محلی است؛[18] بدین معنی که سنت محلی جایگزین عنصرهای شرقی و غربی شده و در نتیجه، از لحاظ زبانی و نوشتاری ویژگی خاصی حاصل شده است. گیورگی تسرتلی بعضی اوقات ”خط آرمازی “را ”گرجی آرامی“ یا ”ایبری آرامی“ می‌نامید.[19]

بررسی و تحقیق در نوشته‌های آرمازی نه فقط از لحاظ پژوهش نوشتار آرامی باستان مهم است، بلکه از لحاظ بررسی نکات حساس گذشته و مسائل مهم تاریخی و فرهنگی ایبریای قبل از مسیحیت و ابعاد روابط با ایران اشکانی نیز اهمیت دارد. در این نوشته‌ها از شاه ایبری‌ها و بزرگان دربار با ذکر القاب و عناوین و مقام آنها نام برده شده است.

بنا به نظر گیورکی تسرتلی، ”دست‌خط“ و ”خطاطی“ نوشتهﻫﺎﻯ مْتْسْخِتا-آرمازی و دیگر نواحی گرجستان، مثلاً بوری در قرﻭن دوم و سوم میلادی (عکس ٤) و اوﺭﺑﻨﻴﺴﻰ در قرن دوم میلادی (عکس ٥)، همانندند و با همان ”خط آرمازی“ نوشته شده‌اند. منشأ ”خط آرمازی“ نوعی خط آرامی است که در دورۀ ﻫﻠﻨﻲ (Hellenistic period‌) باب شد و در بین‌النهرین رواج یافت.[20]

عکس 4. برگرفته از  George Tsereteli, The Most Ancient Georgian Inscriptions from Palestine (Tbilisi: Publising House of the Academy of Sciences, Georgian SSR, 1960), plate VI.

عکس 4. برگرفته از
George Tsereteli, The Most Ancient Georgian Inscriptions from Palestine (Tbilisi: Publising House of the Academy of Sciences, Georgian SSR, 1960), plate VI.

 

عکس 5. برگرفته از موزۀ ملی گرجستان.

عکس 5. برگرفته از موزۀ ملی گرجستان.

خط مشی و سنت بررسی و تحقیق در نمونه‌های ”خط آرمازی“ رﺍ شاگرد گیورگی تسرتلی، آکادمیسین کنستانتین تسرتلی (١٩٢١- ٢٠٠٢م) با کامیابی ادامه داد.[21] این پژوهشگر نوشته‌های آرامی را که پس از فوت استاد راهنمایش در نواحی متفاوت گرجستان کشف شدند مد نظر قرار داد با ارزیابی‌های نظری به بررسی و تحقیق در آنها پرداخت: یافته‌های اوپلیستسیخه متعلق به قرﻭن سوم و دوم پیش از میلاد (عکس ٦) و یافته‌های دﺩِﺍپلیس میندوری متعلق به قرن اول پیش از میلاد (عکس‌های ٧ و ٨(. در نتیجۀ بررسی تطبیقی نمونه‌هایی که در گرجستان و ارمنستان کشف شده‌اند، کنستانتین تسرتلی چند مرحلۀ تطور خط آرامی را تعیین کرده است: 1. مرحلۀ پیش از آرمازی: نوشتۀ سوان (Sevan) در ارمنستان و اوپلیستسیخه در گرجستان؛ 2. مرحلۀ آرمازی اولیه: نوشتۀ سیسیان (Sisian) در ارمنستان و دﺩِﺍپلیس میندوری در گرجستان؛ 3. مرحلۀ آرمازی: نوشتۀ گارنی (Garni) در ارمنستان (عکس ٩)، کتیبه‌های آرمازی، نوشته‌های بوری و  دﺩِﺍپلیس میندوری متعلق به قرن ﺍﻭﻝ میلادی (عکس ١٠) و کتیبه‌هاى زﮔﻮدری متعلق به قرﻭن دوم و سوم میلادی (عکس‌های ١١ و ١٢) در گرجستان.

 

عکس 6. برگرفته از موزۀ ملی گرجستان.

عکس 6. برگرفته از موزۀ ملی گرجستان.

 

عکس 7. برگرفته از  Konstantin Tsereteli, Semitological and Kartvelological Studies, ed. Grigol Giorgadze (Tbilisi: Ivane Javakhishvili Tbilisi State University, Program Logos, 2001), 381.

عکس 7. برگرفته از
Konstantin Tsereteli, Semitological and Kartvelological Studies, ed. Grigol Giorgadze (Tbilisi: Ivane Javakhishvili Tbilisi State University, Program Logos, 2001), 381.

 

عکس 8. برگرفته از  Tsereteli, Semitological and Kartvelological Studies, 309.

عکس 8. برگرفته از
Tsereteli, Semitological and Kartvelological Studies, 309.

عکس 9. برگرفته از  Anahit G. Perikhanyan, “Arameiskaya nadpis’ iz Garni, Istoriko-filologicheskiy Zhurnal, Akademiya Nauk Armyanskoi SSR, 26:3 (1964), 123-137; Joseph Naveh, “The North-Mesopotamian Aramaic Script-Type in the Late Parthian Period,” Israei Oriental Studies, 2 (1972), 297.

عکس 9. برگرفته از
Anahit G. Perikhanyan, “Arameiskaya nadpis’ iz Garni, Istoriko-filologicheskiy Zhurnal, Akademiya Nauk Armyanskoi SSR, 26:3 (1964), 123-137; Joseph Naveh, “The North-Mesopotamian Aramaic Script-Type in the Late Parthian Period,” Israei Oriental Studies, 2 (1972), 297.

عکس 10. برگرفته از  Andreas Furtwängler, Iulon Gagoshidze, Henryk Löhr, Nadine Ludwig (eds.), Iberia and Rome: The Excavations of the Palace at Dedoplis Gora and the Roman Influence in the Caucasian Kingdom of Iberia (Langenweissbach: Beier & Beran, 2008), plates 34-35

عکس 10. برگرفته از
Andreas Furtwängler, Iulon Gagoshidze, Henryk Löhr, Nadine Ludwig (eds.), Iberia and Rome: The Excavations of the Palace at Dedoplis Gora and the Roman Influence in the Caucasian Kingdom of Iberia (Langenweissbach: Beier & Beran, 2008), plates 34-35

در نتیجۀ تحلیل تطبیقی-تاریخی خط آرمازی که اصل و منشأ آن در بین‌النهرین شمالی بود، کنستانتین تسرتلی با توجه به نظریات یوسف ناوه روند شکل‌گیری خط آرمازی و طرحوارۀ کلی تطور این خط را عرضه کرد.

دستاوردهای چشمگیر آرامی‌شناسان مراکز معتبر سامی‌شناسی و ایران‌شناسی و بررسی در زمینۀ کتیبه‌شناسی و خطوط‌شناسی آرامی باستان و تجربه‌ای که در این رشته در گرجستان اندوخته شده است فرصت مناسبی برای اجرای برنامۀ جامع و رهیافت نظام‌مند تحقیق کتیبه‌ها و نوشته های آرامی باستان گرجستان به دست می‌دهد.

در این فعالیت پژوهشی و برای اجرای چنین برنامه‌ای لازم است دو مرحله در نظر گرفته شود: 1. تدوین فهرست کامل نوشته‌های چاپ‌شده و چاپ‌نشده با اشاره به توزیع زمانی متون، به انضمام کلیشه‌های اصل متن و شرح مفصل و مشخصات کتاب‌شناختی؛ 2. پژوهش نظری و تحلیلی نظام‌مند خطوط‌شناسی نوشته‌های چاپ‌شده و چاپ‌نشده، بررسی بستگی آنها با نمونه‌های نوشته‌های آرامی ارمنستان و تحلیل تطبیقی با نمونه‌های هم‌زمان شرقی.

به این ترتیب، این پژوهش میان‌رشته‌ای برای اولین‌بار روند عمدۀ تحول تدریجی و تطور نوشتار آرامی باستان در خاور نزدیک و قفقاز جنوبی را در آینۀ تداخل زبانی و فرهنگی به دست خواهد داد.

عکس 11. برگرفته از  David Braund, Ketevan Javakhishvili, and Guram Nemsadze, The Treasures of Zghuderi (Georgia): Elite Burials of Caucasian Iberia in the Roman Period c. AD 200-250 (Tbilisi: Georgian National Museum, 2009), 74.

عکس 11. برگرفته از
David Braund, Ketevan Javakhishvili, and Guram Nemsadze, The Treasures of Zghuderi (Georgia): Elite Burials of Caucasian Iberia in the Roman Period c. AD 200-250 (Tbilisi: Georgian National Museum, 2009), 74.

 

عکس 12. برگرفته از  Braund, Javakhishvili, and Nemsadze, The Treasures of Zghuderi, 78.

عکس 12. برگرفته از
Braund, Javakhishvili, and Nemsadze, The Treasures of Zghuderi, 78.

 

[1]همۀ این نقاط جغرافیایی مکان‌های مهم تاریخی‌اند که اشیای باستان‌شناختی در آنها یافت شده است. بنگرید به

Andreas Furtwängler, Iulon Gagoshidze, Henryk Löhr, and Nadine Ludwig (eds.), Iberia and Rome: The Excavations of the Palace at Dedoplis Gora and the Roman Influence in the Caucasian Kingdom of Iberia (Langenweissbach: Beier & Beran, 2008), 257-272.

[2]برای فهرست بعضی نوشته‌های آرامی بنگرید به مقالۀ Iulon Gagoshidze و  MedeaTsotseliaدربارۀ نوشته‌های آرامی بر لوح‌های کشف‌شده در  دِدﺍپلیس میندوری در مجموعۀ مسائل تاریخ ماورای قفقاز (تفلیس، 1991)، 71-72. ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ بنگرید به

Grigol Giorgadze, “The Armazian Script,” in Iberia and Rome, 252-257.

Konstantin Tsereteli , “Les Inscriptions Araméennes de Géorgie,” Semitica, 48 (Paris, 1998), 75-88.[3]

[4]سکونت گزیدن عبریان در پایتخت باستانی ایبریا از قرن اول میلادی آغاز شد. بنگرید به

Konstantin Tsereteli, “Zur Frage der semitisch-georgischen Sprachbeziehungen,” Zeitschrift

der Deutschen morgenländischen Gesellschaft. Supplement, IV (Wiesbaden, 1980), 311-313; Tamila Mgaloblishvili, Iulon Gagoshidze, “The Jewish Diaspora and Early Christianity in Georgia”, in Ancient Christianity in the Caucasus: Iberica Caucasica, ed. T. Mgaloblishvili (London and New York: Roudledge, 1998), vol. 1, 39-59.

 برای بررسی نوشته‌های عبری-آرامی گرجستان بنگرید به

Konstantin Tsereteli, “An Aramaic Amulet from Mtskheta,‌” Ancient Civilization from Scythia to Siberia: Comparative Studies in History and Archaeology‌, 3:2-3 (1996), 218-240; Konstantin Tsereteli, “Epitaph des Jehuda Gurk,” Georgica, 21 (1998), 74-78; Konstantin Tsereteli, “Epitaph of bar-Khazan,” in Issues of Linguistics (Tbilisi: Ivane Javakhishvili Tbilisi State Unversity Press, 1999), vol. 3, 55-61 (به زبان‌ گرجی);  Shaul Shaked, “Notes on Some Jewish “Aramaic Inscriptions from Georgia,” Jerusalem Studies in Arabic and Islam, 32 (2006), 503-510.

[5]Thamaz Gamkrelidze, Alphabetic Writing and the Old Georgian Script (Tbilisi: Tbilisi State University Press,1989), 201.

این کتاب به زبان‌های گرجی و روسی منتشر شده است.

[6]نوشته‌های آرامی باستان در نواحی مختلف ارمنستان کشف شده‌اند: در  زانگزور (Zangezur)، سوان (Sevan)‌، سیسیان (Sisian) ﻭ گارنی (Garni). این نوشته‌ها بر سنگ‌های مرزی، جام‌های نقره ای و غیره نقش شده‌اند. کتابت این نوشته‌ها از قرن دوم پیش از میلاد تا قرن دوم میلادی صورت گرفته است. پژوهشگر ارمنی، آناهید پریخانیان، تحقیقات متعدد و ارزنده‌ای را به بررسی و تحلیل خصوصیات این نوشته‌ها اختصاص داده است. همچنین بنگرید به

Tsereteli,“Armazian Script,” Studies in Near Eastern Languages and Literatures: Memorial Volume of Karel Petráček (Praha, 1996), 557-620.

[7]George Tsereteli, “The Achaemenid State and World Civilization,” in Acta Iranica, Commémoration Cyrus, Actes du Congrés de Shiraz 1971 et autres études rédigées à l’occasion du 2500e anniversaire de la fondation de l’Empire Perse, Hommage Universel, Édition Bibliotheque Pahlavi, (Téhéran-Liège, 1974), vol. 1, 102-105.

برای ترجمۀ فارسی این مقاله بنگرید به آینده، ﺳﺎﻝ  12، ﺷﻤﺎﺭﻩ‌های ٧-٨  (١٣٦٥)، ٣٦٧- ٣٨٠. ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ بنگرید به جمشید گیوناشویلی، آکادمیسین گیورگی تسرتلی (تفلیس: دانشگاه ایلیا، انستیتوی خاورشناسی تسرتلی، ﺍﻧﺘﺸﺎﺭﺍﺕ  ﺍﻧﺠﻤﻦ ﺭﻭﺍﺑﻄ ﻋﻠﻤﻰ-

ﻓﺮﻫﻨﮕﻰ ﻭﻫﻤﻜﺎﺭﻯ گرجستان ﻭ  ﺍﻳﺮﺍﻥ، ٢٠١٤)،  ٤٩-٥٩

[8]Gamkrelidze , Alphabetic Writing and the Old Georgian Script, 200.

[9]Gamkrelidze , Alphabetic Writing and the Old Georgian Script, 200.

[10]Konstantin Zereteli, “Die alte aramäische Inschrift aus Georgien,“ in Semitological and

 Kartvelological Studies, ed. Grigol Giorgadze (Tbilisi, Ivane Javakhishvili Tbilisi State University, Program Logos, 2001), 385-392.

[11]Joseph Naveh, “The Development of the Aramaic Script,” Proceedings of the Israel Academy of Sciences and Humanities, 5:1 (Jerusalem, 1970), chap. 5, 21-43; Jonas Carl Greenfield, “Aramaic,” in Encyclopaedia Iranica (London and New York, 2001), vol. 2, 251-252.

[12]Jonas Carl Greenfield, “Aramaic in Achaemenian Empire,” in The Cambridge History of Iran (Cambridge: Cambridge University Press, 1985), 709.

[13]Greenfield, “Aramaic in Achaemenian Empire,” 702.

[14]Thamaz Gamkrelidze, Academician George V. Tsereteli (Tbilisi: Publishing House “Language and Culture,” 2004), 25.

این کتاب به زبان‌های گرجی و انگلیسی منتشر شده است.

[15] Georgiy V. Tsereteli, Armazskaya bilingva (Tbilisi: Izdatel’stvo Akademii Nauk Gruzinskoy SSR, 1941); George Tsereteli, A Bilingual Inscription from Armazi near Mcheta in Georgia, The Bulletin of the N. Marr Institute of  Language, History and Material Culture, vol. 13 (Tbilisi: The Academy of Sciences of the Georgian SSR, 1942).

کتاب اول به زبان روسی و کتاب دوم به زبان‌های انگلیسی و گرجی منتشر شده است. این اثر گیورگی تسرتلی ﺗﻮﺟﻪ صاحب‌نظران و ﺧﺎﻭﺭشناسانی چون والتر برونو هنینگ (Walter Bruno Henning, 1908-1967)، هرولد والتر بیلی Harold Walter Bailey, 1899-1996)، هنریک ساموئل ﻧﻴﺒﺮﮒ (Henrik Samuel Nyberg, 1889-1974) و فرانتس آلتهایم (Franz Altheim, 1898-1976)  را به خود جلب کرده است. همچنین بنگرید به

Georgiy  Tsereteli (1904-1973): Biobibliografiya (Tbilisi: Izdatel’stvo “Metsniereba,” 1989), 38-39.

پیشگفتار این کتاب به گرجی، روسی و انگلیسی با کوشش آکادمیسین تامس گامقرلیدزه منتشر شده است. دربارۀ فهرست عمدۀ تقریظ‌ها و اظهارنظرها دربارۀ این فهرست و دربارۀ متن این کتیبه و تحقیقات مرتبط با آن بنگرید به

Konstantin G. Tsereteli, Zamechaniya k arameyskomu tekstu armazskoy bilingvy (Tbilisi: Akademiya Nauk Gruzii, Izdatel’stvo “Metsniereba,” 1992), 115-118.

این کتاب به زبان‌های گرجی و روسی منتشر شده است. برای متن دیجیتال این کتیبه بنگرید به

   http://armazi-uni frankfurt.de/armazibl.htm/.

[16]Georgiy V. Tsereteli, “Armazskaya nadpis’ epoxi Mitridata Iveriyskogo,” Trudy XXV mezhdunarodnogo kongressa vostokovedov, t. 1, Obshchaya chast’. Zasedanie sektsiy I-V (Moskva, 1962), 374-378.

اینﻣﻘﺎﻟﻪ  به زبان روسی منتشر شده است. ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ بنگرید به

Franz Altheim und Ruth Stiehl, “Die Zweite (Aramäische) Inschrift von Mchet‘a,” Forschungen und Fortschritte, 35:6 (1961), 172-178.

[17]Tsereteli, A Bilingual Inscription,57.

[18]Georgiy V. Tsereteli, “Epigraficheskie naxodki v Mtsxeta – drevney stolitse Gruzii,” Vestnik Drevney Istorii, 2:24 (Moskva-Leningrad,1948), 49-57.

این ﻣﻘﺎﻟﻪ  به زبان روسی منتشر شده است.

[19]Tsereteli, A Bilingual Inscription, 51, no. 2.

[20]Tsereteli, “Armazskaya Nadpis’ Epoxi Mitridata Iveriyskogo,” 376; Joachim Oelsner, “Probleme der Entwicklung der Aramäischen Schrift in Nordmesopotamien,” in Philologia Orientalis (Tbilisi, “Metsniereba,” 1976), vol 4, 215-223; Joseph Naveh, “The North-Mesopotamian Aramaic Script-Type in the Late Parthian Period,” Israei Oriental Studies, 2 (1972), 293-304.

[21]بنگرید به

Konstantin Tsereteli, Semitological and Kartvelological Studies, ed. Grigol Giorgadze (Tbilisi: Ivane Javakhishvili Tbilisi State University, Program Logos, 2001).

راهبردهای جنگی اعراب در فتح ایران تا سال 23ق/644م

 سعید مؤکدی saeid.moakedi@gmail.com> Saeid Moakedi> دانشجوی دکتری تاریخ ایران دورۀ اسلام دانشگاه شیراز است. او به حوزۀ تاریخ هنرهای نوین، تاریخ جنگ‌ها، تاریخ اندیشه، منبع‌شناسی تاریخی و تاریخ اجتماعی علاقه‌مند است. از جمله مقالات وی می‌توان به ”تحلیل زمینه‌های رشد فلسفه در دورۀ آل بویه“ و مقالاتی در خصوص کارکرد سیاسی و اقتصادی عکاسی و سینما در عصر مشروطه اشاره کرد.

اصغر فروغی ابری foroughi.history@gmail.com>  Foroughi Asghar Abari> دانش‌آموختۀ دکتری تاریخ ایران و عضو هیئت علمی گروه تاریخ دانشگاه اصفهان است. فروغی به تحقیقات تاریخ میانۀ ایران پرداخته است. از آثار وی می‌توان به کتاب غوریان و مقالات ”تعامل طبقات اجتماعی ایران عهد ساسانی با اعراب مسلمان در فتح ایران“ و ”نگاهی به مشکلات تاریخ‌نگاری با تکیه بر تاریخ بیهقی“ و پژوهش‌های دیگری در حوزه تاریخ میانه ایران، یاد کرد.

جعفر نوری nouri.jafar21@yahoo.com> Ja‘far Nouri> دانش‌آموختۀ دکتری تاریخ ایران دورۀ اسلامی و عضو هیئت علمی گروه ایران‌شناسی دانشگاه میبد است. او به حوزۀ تاریخ میانۀ ایران و تاریخ‌نگاری ایران علاقه‌مند است. در کارنامۀ پژوهشی‌اش مقالاتی چون ”محکمه یارغو: پژوهشی درباره محکمه قضایی ایلخانان مغول“ و ”نقش سپهسالاران در سقوط حکومت سامانی“ و مقالاتی در حوزۀ تاریخ‌نگاری به چشم می‌آید.

 

مقدمه

چگونگی فتح ایران به دست اعراب سؤالی است که پژوهشگران و محققان تا به امروز جواب‌هایی برای آن یافته‌اند. اما سهم بررسی نظامی‌گری اعراب و ترسیم فضای جنگی آنها در فتح ایران نیازمند مداقۀ بیشتری است. این موضوع که ”اعراب به چه شکل توانستند در برابر سپاه ایران به پیروزی‌ دست یابند؟“ از منظرهای گوناگون قابل ‌بررسی است. این پژوهش سعی دارد تا با تکیه ‌بر مسئلۀ سپاهیگری اعراب و تاکتیک‌های جنگی‌شان به سؤال چگونگی فتح ایران در بُعد نظامی بپردازد و سیر قدرت‌گیری نظامی اعراب در بستر فتح ایران را بر اساس شناخت عوامل گوناگون، از زمان برخوردهای اولیه تا پایان خلافت عمر، نشان دهد. بدین‌ ترتیب، سؤال اصلی این است که اعراب چگونه در ابعاد نظامی ‌توان رویارویی با ایران را کسب کردند؟ برای پاسخ به این سؤال، پیشینه و تجربیات جنگی اعراب، افزایش نیرو و کسب سلاح، شیوه‌های حرب، ابتکار تاکتیکی و عوامل محرک روانی از جمله موضوعاتی‌اند که در این مقاله با توصیف و تحلیل مطرح‌ شده‌اند.

اعراب بعد از رحلت رسول‌(ص) و سرکوبی شورش‌های اهل رده، فعالیت نظامی‌گری خود را به خارج از مرزهای شبه‌جزیرۀ عربستان گسترش دادند و ایران در همسایگی‌شان از مقاصد اولیه بود. اعراب با تصمیم حمله به قلمرو ساسانیان خود را نیازمند قدرتی فراتر از دورۀ جنگ‌های داخلی دیدند و درصدد پاسخ‌گویی به این نیاز برآمدند. اما چگونه؟ سؤالی که شاید دربار ساسانی هم از خود پرسیده باشد این بود که عرب به چه تحول و سازمان‌دهی نظامی دست ‌یافت تا توان حمله را کسب کرد؟ به نظر می‌رسد جواب‌های داده‌شده تا به امروز بیشتر به ضعف ایران عهد ساسانی پرداخته‌اند یا فقط به چند عامل مهم در موفقیت نظامی اعراب اشاره می‌کنند. به همین منظور، در این پژوهش تلاش شده است تا سیر قدرت‌گیری نظامی اعراب در فتح ایران بررسی شود. با تداوم قدرت‌گیری قبایل عرب شبه‌جزیره و پیوستن طوایف عرب ساکن ناحیۀ عراق، گسترۀ جغرافیایی وسیعی نصیب اعراب شد که به همراه پیشینۀ نظامی آنان در دورۀ جاهلی و سال‌های اسلام‌آوری به منبع خوبی برای نیروهای متحد تبدیل شده بود. به‌علاوه آنکه روحیه جهاد، افزایش سلاح، عوامل روانی و تاکتیک‌های نظامی پیوسته اعراب را برای رسیدن به مقصد یاری می‌کرد.

 

پیشینه و تجربۀ جنگی

رشد یافتن در محیط شبه‌جزیرۀ عربستان، محافظت از قبیله، مراقبت از کاروان‌های تجاری و درگیری میان قبایل سبب می‌شد تا هر مرد بدوی فردی جنگجو باشد. آنان در نبرد‌ها بر جنگ‌وگریز متکی بودند و هدف و انگیزه‌شان به دفاع از بت‌ها، خونخواهی، غارت و تصرف چارپایان و افزودن بر هیبت و اُبهت قبیلۀ خود منحصر می‌شد.[1] در چنین شرایطی، اعراب مدت‌های مدید آموخته بودند چگونه از کوره‌راه‌های بادیه به ‌سرعت بگذرند.[2] به فراخور همین زندگی کوچگری، جنگ‌وگریز به ایشان توان بایسته‌ای در جنگ و ستیز می‌داد.[3] جنگ‌وگریزهایی که شیوۀ جنگی عرب‌های دورۀ جاهلی بود و به همراه سبکی اسلحه و سرعت تحرک بالا در مواجه با سپاه ساسانی به کار اعراب می‌آمد.‌[4] چنان‌که سليم‌بن عبد‌الرحمن سعدى به نقل از پدرش در قادسیه می‌گويد: مرحلۀ اول پيكار در همۀ روزها جنگ‌وگریز بود.[5] شیوه‌ای پارتیزانی که شاید اعراب مجاور ایران در نواحی مرزی از خود ایرانیان در طول سالیان آموخته بودند و هنگام پیوستن اعراب آشنا به این شیوه از شبه‌جزیره این روش را با یکدیگر تمرین کردند و خود را آماده ساختند. سالیانی می‌گذشت که مرزبانان ایرانی با دسته‌هایی از اعراب روبه‌رو می‌شدند که با همین روحیۀ جنگ‌وگریز در مرزهای ایران جولان می‌دادند. برای ساسانیان نیز اقامت در سرزمین صحرایی و دشت به سبب کمی آب، بدی راه‌ها و سرگردانی قابل‌تحمل نبود. عرب‌ها نیز به جنگ‌های چریکی پناه آورده، راه‌های ارتباطی، عقبۀ سپاه و انبارهای تدارکاتی را مورد هجوم قرار می‌دادند.[6] سبکی اسلحه و باروبنه و قدرت جنگ پارتیزانی اعراب نواحی عراق بعد از واقعۀ ذی‌قار و شکست گروهی از سپاه ساسانی اهمیت خود را بیشتر نشان داد. برای مثال، قبایل بکر و شیبان در سال‌های واقعۀ ذی‌قار به آبادی‌های مجاور سرحد دستبرد می‌زدند و در این زمان دیگر دولت لخمی در حیره وجود نداشت که این غارتگران را در طول بیابان‌های بی‌فریاد عربستان دنبال کند.[7] همین اعراب ساکن در عراق هنگامی‌که مسلمانان با پیام تازه از راه رسیدند، به هم‌زبانان و هم‌نژادان خویش پیوستند و قبیلۀ بکر راهنما و پشتیبان خوبی برای ایشان در نواحی مرزی و مجاور ایران بود؛[8] راهنمایانی که از تجربیات خود در برخورد با ایرانیان در طول سالیان و پیچ‌وخم‌های جغرافیایی منطقه برای هم‌نژادانشان می‌گفتند.

زمانی که اعراب به نزدیکی ایران رسیدند و با سپاه ساسانی روبه‌رو شدند، به علت غزوه، سریه و شورش‌های رده در آوردگاه نظامی شبه‌جزیرۀ عربستان در آمادگی به سر می‌بردند.[9] اعراب از دوران قبل، یعنی جنگ‌های زمان پیامبر، آموخته‌های جنگی اندوخته بودند؛ همان دورانی که به آن استناد می‌کردند و از آن برای پند‌آموزی و تجربه استمداد می‌جستند. این موضوع را ضاهر وتر در مدیریت نظامی در نبردهای پیامبر به‌ خوبی بازگو می‌کند. در حقیقت، جنگ‌های متعدد سال‌های اسلام‌پذیری اعراب را در موقعیت یادگیری تجربه‌های فراوان قرار داده بود و از آن روزی که سلمان از تجربیات جنگی ایرانیان برای پیامبر می‌گفت که ”اى پيمبر خدا، ما در كشور پارسيان وقتى محاصره مى‏شديم خندق مى‏زديم“[10] زمان زیادی نگذشت تا اعراب مجرب با شکلی پیچیده‌تر، یعنی خندق در برابر خندق، و در نقش مهاجم و نه حصاری ظاهر شدند. در اخبار سال شانزدهم هجری نقل است: ”عمرو‌بن‌ مالك با سپاهى آهنگ هيت كرد و حارث‌بن‌ يزيد را پيش فرستاد كه در مقابل جماعت هيت فرود آمد كه خندق زده بودند. عمرو به حارث‌بن ‌یزید نوشت: ’اگر پذيرفتند به حال خودشان واگذار كه برون آيند وگرنه در مقابل خندقشان خندقى بزن كه گذرهاى آن مجاور تو باشد.‌“‘[11]

با ادامۀ فتوح، تجربۀ جنگی اعراب بود که در نبردهای بعدی به آنان بسیار کمک ‌کرد و البته امتیازی نیز برای قبایل به‌ حساب می‌آمد. در جریان جنگ قادسیه آورده‌اند که ”هیچ‌یک از قبايل نسبت به ايرانيان گستاخ‌تر از ربيعه نبود. سعد . . . پرچم‏ها را به دست كسانى داد كه پیش ‌از این در جنگ سابقه داشتند.‏ پس مقدمه و ساقه و جناحين و طلايه‏ها را تعبيه کرد.‌“[12] در حین این نبرد، مردی تجربۀ جنگ‌های پیشین را که یاد‌آور نبردهای پیامبر بود به مسلمانان گوشزد می‌‌کرد و بیان می‌داشت: ”ای یاران، هر کس خواهد جنگی مانند جنگ بدر و اُحد بیند، در این مصاف باید نگریست که این حرب مانند جنگ بدر و اُحد است.“[13] تداوم یافتن فتح ایران ذهن جنگجوی عرب را به رویۀ معمول شرایط جنگی عادت داده بود و این خود خبر از اندوختۀ جنگی چندین ساله‌ می‌داد. ابوموسی در نبرد با هرمزان به سپاهیان می‌گوید: ”از این لشکرها نترسید و از این تعبیه خوف به دل خویشتن راه ندهید که این همان لشکر و همان تعبیه‌ای است که در چند مواضع [قبل] دیدید.“[14] همچنین در فتح ری، عروه‌بن‌ زید به آواز بلند گفت: ”شما همان قومید که قادسیه، مداین، جلولاء، خانقین و حلوان را فتح کرده‌اید و لشکرهای انبوه را در این مواضع منهزم و مقهور گردانیده و نهاوند را گرفته‌اید. شما این جماعت را شناخته و جنگ ایشان را دانسته‌اید.“[15] در چنین شرایطی، اعراب به ‌سرعت شیوه و ترفندهای جنگی ایرانیان و رومیان را آموختند و در برخوردهای بعدی از آن استفاده کردند.[16]

گاهی پیش می‌آمد که ایرانیان با پیوستن به اعراب خود عامل انتقال این تجارب جنگی بودند. اسواران که بهترین سواره‌نظام ساسانی و هستۀ ارتش را تشکیل می‌دادند، با جدا شدن از لشکر رستم در نبرد قادسیه، گسستی اساسی در سپاه ساسانی انداختند. اسواران برای پیوستن به سپاه ساسانی باید اولاً از قشر نجبا و اشراف می‌بودند و ثانیاً آموزش‌های لازم را برای جذب در نیروهای نظامی می‌دیدند. بعید نیست هنگامی‌که آنان به مسلمانان پیوستند، تجارب گوناگون نظامی خود را به مسلمانان انتقال دادند،[17] چنان‌که ”عمر به عاملان مرزها نوشت کسانی از اساورۀ پارسی که به کارشان حاجت است به کمک گیرند و جزیه از آنان بردارند.“[18]

وقتی صحبت از تجربۀ جنگی اعراب می‌شود، باید متوجه باشیم که گاهی کسب این تجربه سرعت می‌یافت، تا حدی که فقط چند روز طول می‌کشید تا به الگوگیری از ایرانیان و مهندسی معکوس آن دست یابند. مقابله ‌به ‌مثل اعراب در نبرد اغواث مؤید این مطلب است. در این نبرد،

ده تن از پيادگان را سوار شتران جُل‌پوشيده كردند كه برقع به‌ صورت داشتند و به ‌وسیلۀ سواران حفاظت مي‌شدند و بگفتند تا شتران را چون فيلان ميان دو صف، سوى سواران پارسى، برانند. به ‌روز اغواث، عربان به ‌وسیله شتران چنان كردند كه پارسيان به روز ارماث با فيلان كرده بودند. شتران از چيزى باك نداشتند و اسبان را رم مي‌دادند و سواران مسلمان حمله مى‏بردند. كسان ديگر نيز از اين كار آنها تقليد كردند و به ‌روز اغواث، پارسيان از شتران بيشتر از آن سختى و بليه ديدند كه مسلمانان به ‌روز ارماث از فيلان ديده بودند.[19]

این نمایش عرب نشان می‌دهد که فنون لازم را فراگرفته بودند و برای رسیدن به برابری در جنگ می‌کوشیدند. بنابراین، تجربۀ نظامی عرب، که از سال‌ها قبل اندوخته بودند، در نبردهای ایران مسیری را طی کرد که ضرباهنگ رشد آن هر لحظه بیشتر شد.

 

افزایش نیروی جنگی

از آنجا که ساختار سپاه مسلمین قبیله‌ای بود، در سایۀ درگیری‌های قبیله‌ای اعراب، هر فرد عرب یک نیروی پختۀ نظامی محسوب می‌شد.[20] نیروی قبایل عرب ظرفیتی ایجاد می‌کرد که گروه‌هایی از این قبایل در صورت لزوم سریعاً بسیج شوند. مسئله‌ای که در نبردهای ایران ضرورت آن بیشتر احساس شد و دسته‌های متعددی از این قبایل مدام در جریان جنگ با ایرانیان حاضر می‌شدند. برای ‌مثال،

عمر [در جریان نبرد قادسیه] سعد‌بن ‌ابى‌وقاص را با سه هزار مرد به عراق روانه كرد و عصمه‌بن ‌عبد‌الله را با لشكرى فرستاد و به مثنى‌بن‌ حارثه نامه نوشت كه با سعد يگانه شود. در ادامۀ همین نبرد، سعد نامه‏اى به عمر نوشت و يارى خواست. عمر مغيره‌بن ‌شعبه را با چهارصد نفر و قيس‌بن مكشوح را با هفتصد تن ديگر به يارى او فرستاد. به ابوعبيده‌بن ‌جراح نامه نوشت كه سعد را با هزار مرد يارى كن و او چنين كرد.[21]

بررسی همۀ نبردهایی که لشکر اسلام در همۀ جبهه‌ها صورت داد نشان می‌دهد که نیرو و امکانات امدادرسانی زیاد علت کافی و وافی در تحقق پیروزی نبوده است. در حقیقت، سازمان‌دهی این امکانات و به‌کارگیری خوب آنها در زمان و مکان مناسب-هرچند این امکانات کم بود یا گاه نبود-از آشکارترین عوامل پیروزی محسوب می‌شده است.[22] چنان‌که عمر برای جنگ نهاوند در مشورت با علی‌بن ‌ابی‌طالب از سرزمین‌های اطراف چون شام و یمن و دیگر بلاد خواست تا یک‌سوم نیروهای خود را اعزام کنند، زیرا با خالی شدن این نواحی بیم آن می‌رفت که رومیان به شام و حبشیان به یمن حمله کنند. علی‌بن ‌ابی‌طالب در ادامه به عمر بیان داشت که ”اگر خودت از این حرم خارج شوی و عجمان تو را در مقابل خود ببینند خواهند گفت ’این پادشاه تمام اعراب است‘ و موجب خواهد شد که عجمان سخت‌تر جنگ کنند.“[23]

از سویی دیگر، جنگ‌های متعدد فرصتی ایجاد کرد تا قبایل عرب به سنت تفاخر قبیله‌ای خود بیفزایند و این موضوع از چشم خلیفه دور نماند و او نیز از این حس رقابت برای اعزام بیشتر نیرو استفاده کرد.

عمر‌بن‌ خطاب مردم را براى حركت به ‌سوی عراق فراخواند. كسانى را هم به قبایل گسيل داشت و از ايشان خواست سپاهيان را فراهم آورند، مخنف‌بن‌ سليم ازدى با هفتصد مرد از قوم خود آمد، حصين‌بن ‌معبد‌بن ‌زراره هم همراه گروهى از بنى‌تميم كه حدود هزار مرد بودند آمد. عدى‌بن‌ حاتم هم با جمعى از قبيله طى و انس‌بن‌ هلال با جمعى از قبيله نمر‌بن ‌قاسط آمدند . . . و شمار مردم زياد شد.[24]

تنوع قبایل و آمدن از مناطق گوناگونی چون یمن و حجاز[25] نشان از مشارکت قبایل و سهیم‌ شدن در روند دستاوردهای مادی و معنوی فتوح داشت. پیوستن مداوم اعراب در جنگ قادسیه موجد قوت نظامی و التیام‌بخش بلایای جنگ برای عرب بود.[26] از موارد دیگر که حضور نیروهای نظامی عرب را در ایران طلب می‌کرد، نگهداری از سرزمین‌های فتح‌شده بود که سازمان‌دهی دسته‌های بیشتری را می‌طلبید. وقتی اخبار مربوط به مثنى و پيروزى او در جنگ با مهران به اطلاع سويد رسيد، نامه‏اى براى عمر‌بن‌ خطاب نوشت و سستى كار ناحيه را به او خبر داد و از عمر خواست تا براى او نيروى امدادى گسيل دارد.[27] به ‌این ‌ترتیب، نیروهای نظامی در دسته‌ها سازمان‌دهی و با انگیزه‌های گوناگون به ‌سوی ایران جاری شدند.

 

تحول در سلاح

پیش از دورۀ ساسانی، قبایل عرب در ناحیۀ دجله و فرات سکونت یافته بودند.[28] برخی از این قبایل در درگیری‌های میان ایران و روم از حمایت یکی از طرفین برخوردار می‌شدند. چنان‌که حیره به نفع ایران وارد عمل می‌شد و غسان به‌ جانب روم متمایل بود. این موضوع سبب شد تا مبادلۀ تسلیحاتی بین آنان شکل بگیرد. حیره در پی فروپاشی می‌توانست سرچشمۀ جنگ‌افزار برای اعراب باشد.[29]  این‌گونه نیز شد و هم‌قبیلگان عرب آراسته به سلاح‌هایی شدند که نعمانِ دست از جان شسته هنگام اجابت دعوت‌های خسرو دوم و ترک حیره، برای نگهداری به رئیس قبیلۀ بنی‌شیبان از قبایل بکربن‌ وائل سپرده بود. آنها با این تسلیحات توانستند سپاهیان ایرانی را در نبرد ذی‌قار شکست دهند.[30] بعدها که فتح سراسری ایران پیش آمد، استفاده از سلاح‌های اعراب نواحی عراق که به هم‌نژادان شبه‌جزیره‌ای خود پیوستند، در رفع کاستی‌های اولیۀ تسلیحات کمک‌رسان بود. در خصوص همکاری شیبانیان با اعراب باید گفت که با نابسامانی و ازهم‌گسیختگی دربار ساسانیان و تعویض متعدد پادشاهان ظرف چند سال پایانی این حکومت، قبایل عرب ساکن مرزهای ایران و به ‌ویژه قبیلۀ بکربن‌ وائل بر آن شدند که به شهرهای مرزی ایران بتازند و آنها را غارت کنند و دستبردها و تهاجماتشان را در نواحی فرات و حیره وسعت و شدت بخشند. به روایت منابع کهن، در روزگار پوران‌دخت، مثنی‌بن ‌حارثه در نواحی حیره و سوید‌بن ‌قطبه در اطراف ابله بر حملات و غارتگری‌های خود افزودند. مثنی‌بن ‌حارثه در روزگار خلافت ابوبکر به نمایندگی از بنی‌شیبان به مدینه رفت و اسلام آورد. سپس، از خلیفه اجازه خواست تا به حملات خود در نواحی عراق ادامه دهد و از آن ‌پس به بهانۀ گسترش اسلام تاخت‌وتازهای خود را وسعت بخشید و بخشی از نواحی فروسوی فرات تا کَسکر را به تصرف درآورد و نخستین حملات مسلمانان به پشتیبانی شیبانیان به نواحی عراق و ایران آغاز شد.[31] بعد از سامان یافتن نسبی دربار ساسانیان از هرج‌ومرج تعویض شاهان متعدد و انتخاب یزدگرد سوم به پادشاهی، گمان می‌رفت که در مقاومت ایرانیان در برابر اعراب استقامت بیشتری صورت گیرد. به ‌همین‌ سبب، هنگامی ‌که عمر خبر یافت عجمان یزدگرد سوم را شاه جدید خود کرده‌اند، این سامان یافتن دربار ساسانیان زنگ خطری بود برای اعراب و عمر را واداشت تا به عاملان ولایات و عمال قبایل نامه‌ای بنویسد و بخواهد: ”هر که را سلاح، اسب و یا توان جنگ دارد برگزینید و سوی من فرستید. شتاب کنید.“[32] اعراب با سلاح‌های موجود حمله را آغاز کردند، اما در ادامه به تسلیحاتی دست یافتند که یا در نواحی مرزی ایران جای داشت یا در ادامۀ فتوح از شهرها به دست می‌آمد که به مواردی چند از آن اشاره می‌کنیم. یعقوبی می‌نویسد که اعراب بعد از پیروزی در قادسیه، مال و جامه و سلاحِ کشته‌ها را جمع‌آوری می‌کردند و در پیشروی‌های خود به ‌سوی ایران، تجهیزات و سلاح‌هایی را که ایرانیان در نواحی مرزی داشتند به غنیمت می‌بردند.‌[33] خالد شهر انبار را گرفت که در مرز ایران و روم قرار داشت و از آن‌ رو بدان انبار می‌گفتند، چون اسلحه‌خانۀ ایران بود.[34] انبار مدتی مرکز سپاه عرب بود.[35] در پیشروی‌های بعدی این غنائم جنگی بیشتر هم شد. هنگام فتح مداین، ”مسلمانان چون به ساباط مداین رسیدند، آنجا خانه‌هایی یافتند قفل برنهاده، قفل‌ها را شکستند و اموال و امتعه و اسلحه بسیار از آن خانه‌ها بیرون آوردند و همگان بدان مال و متاع و سلاح مستظهر و متنعم گشتند.“[36] ”در مداین، استر دیگری گرفتند که بار آن‌ همه شمشیر بود و استری دیگر هم زره.“[37] به دست آمدن غنائم در مقیاس‌های بزرگ‌تر ادامه داشت و اعراب در فتح ری غنائمی به ‌اندازه مداین به دست آوردند.[38] برخی سلاح‌ اعراب در ابتدا از نوع ایرانی‌اش نازل‌تر بود، چنان‌که از گفتۀ اسماعيل‌بن‌ محمد در قادسیه برمی‌آید: ”مى‏ديدم كه هاشم بر ميمنه بود و بيشتر كسان به‌ جای سپر جل‌های اسب داشتند كه شاخ خرما بدان بسته بودند و آنها كه حفاظى نداشتند، طناب به سرهاى خود پيچيده بودند.“[39] اما ضربۀ عرب محکم‌تر زده می‌شد تا ضعف ادوات آن را جبران کند. از سخن ابورجاء ‌فارسى به نقل از اجدادش که در جنگ قادسیه حضور داشتند می‌خوانیم: ”گاهى يكى از مردان ما از كمان خود ناوكى رها مى‏كرد و آن بر جامۀ كسى آويزان مى‏شد و از آن بيشتر كارى نمى‏كرد و زمانى مى‏شد كه تيرى از تيرهاى ايشان [اعراب] زره محكم و جوشن دولاى مردان ما را مى‏شكافت.“[40] سواره‌نظام سبک‌اسلحه، سواران بر اسبان و اشتران، تجهیزات جنگی و سلاح‌های جدید موجب پدید آمدن لشکری کارآزموده، جنگاور و سریع شد که از دیدگاه خویشاوندی قبیله و [نژاد] با یکدیگر پیوند داشتند و در عین ‌حال، از ایدئولوژی سازنده و سرشار از ابتکار فرا‌قبیله‌ای تبعیت می‌کردند.[41] این‌گونه شد که جمع‌آوری پیوستۀ غنائم جنگی، سلاح و افزوده شدن نیروها در پهنه ایران مسبب رشد موزون و هماهنگی و ساخته‌وپرداخته شدن سپاه عرب شد.

 

شیوه و تاکتیک‌های جنگی

 با توجه به گزارش منابع، اعراب در ابتدای جنگ برای اطلاع و خبرگیری از سپاه ایران به دو طریق عمل می‌کردند: گاهی شخصاً وارد سپاه ایرانیان می‌شدند تا احوال را بررسی کنند، کاری که طلیحه در جنگ قادسیه کرد؛[42] یا در قراردادهای صلح، شرط راهنمایی مسلمانان در قبال پارسیان را برای مردمان مناطق فتح‌شده می‌گذاشتند. در زمان ابوبکر این قرار را خالد در ازای صلح با اهالی الیس گذاشت و مردم حیره هم علاوه بر پرداخت صد هزار و به قولى هشتاد هزار درهم براى هر سال، قرار شد كه راهنمای مسلمانان بر اهل فارس باشند و معابد و قصورشان ويران نگردد.[43] خالد از اهالی حیره تعهد گرفت که از دشمنی با مسلمانان و یاری ایرانیان بپرهیزند و اخبار نظامی و سیاسی ساسانیان را به مسلمانان گزارش دهند.[44]

در صورت وقوع برخورد نظامی، دیگر تاکتیک اعراب در آغاز جنگ برپایی نبردهای تن‌به‌تن بود که به این نوع هماوردی‌ها عادت داشتند.[45] افراد با نشان دادن دلیری در هماوردی علاوه بر تقویت روحیۀ شجاعت در بین سپاهیان، موقعیت نظامی خود را در اذهان بالا می‌بردند. در قادسیه، قعقاع بیامد و گفت: ”اى مردم چنين كنيد كه من مى‏كنم و بانگ زد و هماورد خواست كه ذو‌الحاجب به هماوردی آمد و او را بكشت.“[46] در جنگ‌های تن‌به‌تن پیروزی بیشتر از آن عربان بود که نشان از قدرت تف‌دیدۀ صحرای عربستان می‌داد.[47] این شیوۀ حرب جای خود را بیش ‌از پیش در نبردهای فتح ایران باز کرد.[48]

سرزمین اعراب با پیروزی‌ها پیاپی وسیع‌تر می‌شد. بدین‌ سبب آنان برای حملات خود نیازمند پایگاهی بودند تا فتوح را مدیریت کنند و در صورت شورش، کنترل مناطق فتح‌شده را دوباره به دست آورند و مکانی برای مهاجران از راه رسیده داشته باشند. بنابراین، خالد به دستور ابوبکر حیره را مقر فرماندهی خود قرار داد و آن را به پایگاهی نظامی تبدیل کرد.[49] سعد هم برای آنکه محل مناسبی برای سپاه خود بسازد و خواستۀ صریح عمر را اجابت کند که گفته بود نباید مانع طبیعی یا رودخانه و کوهی میان اعراب عراق و برادران آنها در مدینه باشد، شهر پادگانی کوفه را در نزدیکی حیره و بر جانب راست فرات ساخت. بنای شهر پادگانی کوفه چهارده ماه پس از فتح مداین بود. چندی پیش‌ از آن نیز بصره پدید آمده بود که پادگان مسلمانان در بین‌النهرین سفلی بود.[50] دلایل دیگر ساخت این دو شهر را می‌توان جلوگیری از تماس سپاهیان با مردمان محلی و آمادگی برای مقابله با هر پیشامد ناگهانی و تأمین نظم داخلی دانست.[51] اما آنچه کار جنگ را برای عرب در صورت حرکت از این پادگان‌ها هموار می‌کرد شیوۀ برخورد با سپاهیان و مردم نواحی ایران بود. آنها پیشنهاد‌های سه‌گانه مبنی بر اسلام آوردن، پرداخت جزیه و در نهایت جنگ را در ابتدای هر فتح مطرح می‌کردند. به‌خصوص در عراق سفلی و علیا، پیمان‌های مربوط به مالیات (جزیه) بیش از جنگ‌های مکرر بود و در سال‌های بعد منجر به برقراری روابط صلح‌آمیز شد.[52] شرایطی اینچنینی دست یافتن به ایران را آسان‌تر می‌ساخت و حتی در جنگ‌های نواحی متفاوت ایران نیز جوابگو بود، چرا که مناطقی با پرداخت جزیه صلح را می‌پذیرفتند و سبب می‌شدند که توان جنگی اعراب صرف نواحی دیگری شود که مقاومت می‌کردند.

در ادامۀ فتوح، برای تسخیر نواحی مختلف ایران و قلاع آنها به ابزار قلعه‌گیری و از جمله منجنیق نیاز شد. منجنیق از جمله سلاح‌های سنگین جنگی بود که ساخت آن نیاز به دانش ویژه‌ای داشت و آمده است که اعراب سفارش ساخت آن را در حین فتوح به ایرانیان داده‌اند. در جنگ بهرسیر بود که سعد از شيرزاد-[دهقان ساباط که با تعهد جزیه صلح کرد]-خواست كه منجنيق بسازد و بيست منجنيق در مقابل بهرسير نصب و دشمن را بدان مشغول كرد.[53] اعراب علاوه بر بهرسیر در فتح مداين نیز از هر سو منجنيق‏ها بر آن راست كردند و آنان را در خانه‏هاى خود در زير ضربات گرفتند.[54]

دیگر شیوۀ حرب نزد اعراب غافلگیری و خدعه به دشمن بود. جنگجوی عرب به جیرۀ کم و هوای بد عادت داشت و می‌توانست سریع حرکت کرده، آسان جنگ‌وگریز کند و در غافلگیری تقریباً بی‌نظیر بود.[55] برای ‌مثال، در نبرد مهم نهاوند آواز انداختند که خلیفۀ مسلمانان در مدینه مرده است. ایرانیان از سنگرها و قلعه‌های خویش برآمدند تا عربان را دنبال کنند و بدین بهانه پراکنده شدند تا به تازیان رسیدند. تازیان برگشتند و ایرانیان را غافلگیر کرده، جنگی سخت درگرفت.[56] گاهی می‌شد که اعراب با مشاورت و راهنمایی اهالی مناطق هم‌جوار یا فتح‌شده حیله‌ای را عملی می‌کردند. در روز جنگ شوشتر، ابوموسی گفته بود که ”به سبب این جوی بزرگ که گرد این شهر واقع است، گرفتن این شهر عذر عظیم دارد، مگر به حیله این شهر را می‌توان گرفت و حیله آن است که آن مرد ما را هدایت کرد و از آب تستر آنجایی که مرد فارسی نشان داده بود، گذشتند و با موفقیت خود را به بارۀ حصار رساندند.“[57] در همین جنگ شوشتر است که هرمزان، فرمانروای نظامی که از سوی یزدگرد برای دفاع از نواحی خوزستان گسیل‌شده بود، وقتی به محاصره درآمد، امان خواست و به مدینه نزد خلیفه فرستاده شد.[58] براى ادامۀ فتوحات نياز به اطلاعات بيشترى بود كه عمر مى‏توانست در مشورت با چنین افراد نظامیِ تسلیم‌شده‌ای به آنها دست يابد، زيرا مسلمانان با اینکه در نواحى مرزى توانستند به فتوحاتى دست يابند، اما براى ورود به داخل ايران به كمك و اطلاعات بيشترى نياز داشتند.[59] هرمزان علاوه ‌بر راهنمایی خلیفه مبنی بر تأسیس دیوان سپاه،[60]در مواقع ضرورى مانند فتح نهاوند هم طرف مشورت قرار ‌گرفت. چنان‌که عمر‌بن‌ خطاب با هرمزان شور کرده و پرسید: ”‌’رأی تو چیست؟ از اصبهان آغاز کنیم یا آذربایجان؟‘ هرمزان گفت: ’اصبهان سر است و آذربایجان و فارس دو بال. اگر سر را ببری، بال‌ها و سر همه به زمین خواهد افتاد.‌‘‌“[61] ماجرای پیوستن ”سیاه اسواری“ به مسلمانان در حالی که خود یکی دیگر از فرستادگان یزدگرد به کوره‌های (خوره‌های) اهواز بود نیز مثال دیگری در این زمینه است و در بُعد نظامی به سود اعراب تمام شد.‌[62] سیاه چون پیروزی اسلام و گشوده شدن شوش و رسیدن کمک‌های پی‌درپی برای ابوموسی را دید به او پیغام داد که حاضر است مسلمان شود و با ایرانیان (هم‌رزمان سابق) بجنگد.[63] باید در نظر داشت که افرادی چون سیاه ‌اسواری مورد اعتماد پادشاه ساسانی بودند و در حالی به خدمت اعراب وارد می‌شدند که آگاهی‌های فراوانی از سرزمین ایرانیان داشتند:

ساكنان ايران در اين دوره متشكل از گروه‌هاي مختلف از اعراب مسيحي، دهقانان و كشاورزان ايراني، مرزبانان، نظاميان، اقوام و پيروان اديان مختلف بودند که با انگیزه‌های گوناگون فاتحان را همراهي نمودند. [برخی] ايرانيان از طريق خبرگيري، خبررساني، مهمان نمودن و پذيرايي از فاتحان، ايفاي نقش مترجم و ارائۀ كمك‌هاي نظامي و مواردي ديگري از اين قبيل به فاتحان ياري رساندند. همكاري ايرانيان با اعراب با هر انگيزه و به هر شكلي كه انجام مي‌گرفت، درنهایت راه فتح اعراب را هموار ساخت.[64]

نکتۀ دیگری که ذیل تاکتیک‌های اعراب در فتح ایران می‌باید به آن اشاره کرد احتیاط عرب در ورود به ایران و تثبیت فتوح بود. به گفتۀ جرجی زیدان، عرب‌ها در همۀ میدان‌های جنگ خط بازگشت را از دست نمی‌دادند.[65] البته این سخن که همۀ جنگ‌ها را در نظر دارد مطلق‌گویی است، چرا که در جنگ جسر خط بازگشت را از دست دادند. اما چنان‌که در وصيت مثنى‏ هم آمده این موضوع بعدها بیشتر مد نظر اعراب قرار گرفت. وی می‌گوید: ”به سرزمين ايرانيان داخل نشويد، بلكه در مرز با آنان بجنگيد. چه، اگر خداوند مسلمانان را پيروزى داد، پيشروی‌شان آسان است وگرنه بازگشتشان ميسر باشد.“[66] همین احتیاط عرب در ورود به ایران علت دیگری بر طولانی شدن جنگ با ایرانیان بود و بیش از یک دهه فتح بیشتر نواحی را به تأخیر انداخت. البته مقاومت‌های محلی ایرانیان و شورش مناطق مفتوحه نیز از دیگر عوامل جنگ فرسایشی محسوب می‌شد. گاهی اعراب مدت مدیدی را در یک منطقه می‌گذراندند، چنان‌که مسلمانان در کنار رود دجله مقابل مداین اردو زدند و 28 ماه همانجا مقیم بودند. چون برای مردم عراق این مدت طولانی شد، عموم دهقانان آن حدود با سعد‌ابن ‌ابی‌وقاص صلح کردند.[67] این جنگ فرسایشی جان تازه‌ای به قوای نظامی عرب می‌داد و از طرفی ذهن مردم عجم را در بلاتکلیفی آینده مشوش می‌کرد و در نهایت به نفع اعراب بود.

اعراب برای دست‌یابی به ایران از راه دریا نیز وارد عمل شدند و این موضوع با رسیدن پیام اسلام به اطراف جزیره‌العرب و بهره‌گیری از ظرفیت این نواحی میسر شد. این‌گونه است که به ایران، حتی با مخالفت عمر برای استفاده از نیروی دریایی، از طریق بحرین حمله شد. ”سپاه علاء از بحرین به فارس رفت و در استخر با فارسیان روبه‌رو شد که سالارشان هربذ بود، چنان بود که عمر به هیچ‌کس اجازه نمی‌داد به‌قصد غزا به دریا برنشیند.“[68] این امر نشان از تحرک بالای افرادی دارد که حتی با اکراه خلیفه دست ‌به‌ کار می‌شدند. البته این تهاجم اولیه به فارس از طریق دریا را به سبب رقابت‌های داخلی بین قبایل[69] و رشک و حسادت علاء به کامیابی‌های سعد هم نسبت می‌دهند.[70] با این همه، صرف‌نظر از علت آن، مهم استفادۀ اعراب از نیروی دریایی در فتح ایران بود که راه جدیدی را در باب فتوحات گشود.

در زمان عمربن ‌خطاب، با گسترش فتوحات در سرزمین‌های هم‌جوارِ جزیره‌العرب و تداوم لشکرکشی‌ها به سایر مناطق و به‌ویژه ایران، زنان همچنان جایگاه و نقش فعال خویش را در جنگ‌ها حفظ کردند. در نبرد بویب، زنان و فرزندان جنگاورانی که از مدینه آمده بودند حضور داشتند. زنان و فرزندان کسانی که از مدینه آمده بودند در قوادس ماندند و زن و فرزند جنگجویان پیشین نیز در حیره استقرار داشتند.[71] همچنین، در خصوص زنان نیز باید اشاره داشت که اعراب در جنگ‌ها از آنان برای مراقبت از مجروحان استفاده می‌کردند.[72] گاه می‌خوانیم: ”ام‌کثیر، زن همان‌بن ‌حارث‌ نخعی، گوید: ’ما با شوهران خود در قادسیه بودیم و چون خبر آمد که جنگ به سر رسید، لباس به خود پیچیدیم و قمقمه‌های آب برگرفتیم و سوی زخمیان رفتیم و هر که از مسلمانان بود به او آب دادیم و از جا برداشتیم و هر که از مشرکان بود خلاصش کردیم. ‘ سیف‌بن ‌عطیه گوید: ’در جنگ قادسیه هیچ‌ یک از قبایل عرب بیشتر از بجیله و نخع زن همراه نداشت.‘‌“[73] نخعیان هفتصد زن بیوه و بجیله هزار زن بیوه که اینان به هزار کس از قبایل عرب و آنان به هفتصد کس دیگر ازدواج کردند. این گزارش طبری نشان‌دهندۀ حضور چشمگیر زنان نسبت به سایر جنگ‌ها و نبردها در این دوره و حتی عصر نبوت است. در نتیجه، همراه کردن شمار زیادی زن و کودک در این جنگ بیشتر به مهاجرت دسته‌جمعی می‌ماند تا صرفاً لشکرکشی نظامی. وقتی عمر به سعد دستور پیشروی به ‌منظور فتح مداین را داد، به او فرمان کرد تا زنان و نان‌خوران را در عتیق واگذارد و گروهی از سپاهیان را برای حفاظت از آنها معین کند و سعد نیز چنان کرد.[74] در جریان فتح بصره، میشان و ابله نیز به نقش زنان اشاره شده است. در جنگ قادسیه نیز در روزهای اغواث و ارماث، زنان و کودکان بر تپه‌ها گور می‌کندند.[75] همراهی زنان در این نبردها علاوه بر پشتیبانی، سبب تقویت روحیۀ مبارزه‌طلبی در شوهران و اطرافیانشان بود. در ادامه به عوامل دخیل در روحیۀ سپاهیان عرب بیشتر خواهیم پرداخت.

 

 محرک‌های روحی و روانی

محرک‌ها برای جنگجوی عرب متفاوت بود و خودآگاه و ناخودآگاه او را در بر داشت. روزها و شب‌ها و در طول سالیان متمادی در شعر و خطابه و خواب برای یکدیگر گفتند تا اینکه فتح ایران را به سرانجامی رساندند. آنچه در میان عرب رواج داشت سخنوری و شاعری بود و عرب بادیه در این زمینه علاقه و سابقه داشت. این رویۀ شاعری عرب برای بیان افتخارات جنگی در شکست گروهی از سپاه ساسانی در مرز ایران جای خود را از واقعۀ ذی‌قار آغاز کرده بود.[76] شاعران عرب دربارۀ جنگ ذی‌قار و وصف رشادت‌ها و دلاوری‌های اعراب اشعار مبالغه‌آمیز فراوانی سرودند که حکایت از بهره‌برداری سیاسی عرب‌ها از این واقعه دارد. هرچند این جنگ از لحاظ نظامی اهمیت چندانی نداشت، از لحاظ سیاسی بسیار مهم بود، زیرا هیبت و عظمت افسانه‌ای سپاهیان ایران درهم‌شکسته شد و عرب‌ها جرئت و جسارت حمله به قلمرو ایران را پیدا کردند. این حمله‌ها در فاصلۀ مرگ خسرو پرویز تا روی کار آمدن یزدگرد شدت بیشتری یافت. چرا که در این روزگار، اوضاع سیاسی ایران رو به وخامت نهاده و کشمکش‌ها و اختلافات میان خاندان سلطنتی شیرازۀ امور کشور را از هم ‌گسسته بود. در مدت کمتر از 5 سال، پادشاهی ایران میان 6 تن دست‌به‌دست گشت که مدت سلطنت هر یک از آنان چند ماهی بیشتر به طول نینجامید.[77] در فرصت جنگ‌های مداوم با ایرانیان، قدرت ادبی اشعار عرب نه‌ فقط برای تفاخر قبیله‌ای، بلکه برای مقابله با سپاه ساسانی به ادبیاتی حماسی و جنگی فراتر از مرز قبیله و سرزمین عربی تبدیل شد. به همین منظور، سعد‌بن‌ ابى‌وقاص به عمرو‌بن ‌معدى ‌كرب و قيس‌بن‌ هبيره و شرحبيل‌بن ‌سمط پيام داد كه ”شما شاعر و سخنور و از شجاعان و دليران عربید، ميان مردم قبايل مختلف و كنار پرچم‌ها برويد [و] مردم را به جنگ تشويق كنيد.“[78]

عصبیت قبیله‌ای هم از جمله مواردی بود که ظرفیت استفاده از عامل روحی و روانی را در میان اعراب آسان‌تر می‌کرد. ریشه‌دار بودن این امر در فرهنگ عرب و توجه فرماندهان به این شیوه نیز مثمر ثمر بود. اشعث‌بن ‌قيس در قادسیه ايستاد و رو به كنديان گفت: ”‌’مردم كنده، اسديان چه خوب مى‏جنگند! چه خوب سر و دست مى‏برند! . . . مردم كنده، مى‏بينم كه چشم مى‏داريد تا ديگران به‌جای شما بجنگند. همه تازيان از آغاز روز مى‏جنگند و شما زانو زده‏ايد و چشم به این‌وآن داريد. ‘ تنى چند به‌سوی او جستند و گفتند: ’بيچاره، ما را سرزنش مى‏كنى؟ ما از همه بهتر ايستاده‏ايم. اينك ما با توييم. پس اشعث به جنگ شتافت و آنان نيز با وى همرزم شدند و هر كه در برابر بود از ميان بردند.‌‘‌“[79]

البته برای تقویت روحی سپاهیان سخنانی با محتوای گوناگون بیان می‌شد. ابوكبران‌بن‌ حسن‌بن ‌عقبه نقل کرده است:

وقتى قيس‌بن‌ مكشوح با هاشم از شام بیامد، به سخن ايستاد و گفت: ”اى گروه عربان، خدا با اسلام بر شما منت نهاد و به‌وسیله محمد‌(ص) كرامت داد كه به نعمت خدا برادر شديد و از آن ‌پس كه چون شير به همديگر مى‏پريديد و چون گرگان یکدیگر را مى‏ربوديد. دعوتتان یکی است و كارتان یکی است، خدا را يارى كنيد تا شما را يارى كند. فتح ديار پارسيان را از خدا بخواهيد كه خداى عزّ و جل، شام را براى برادران شما كه در آنجا بودند گشود و قصرهاى سرخ و قلعه‏هاى سرخ را تصرف كردند.‌“[80]

روایتی دیگر است که در جنگ جلولا، جريربن‌ عبدالله ‌بجلي با قوم خويش مي‌گفت: ”اي خويشان و اي دوستان، بدانید شما را در اين جنگ يكي از اين دو نيكويي حاصل خواهد شد: اگر شهيد شويد، ثواب آن ازطرف خداي تعالي بهشت جاويدان است و اگر ظفر يابيد، غنائم بسيار حاصل است.“[81] این‌گونه سخن از ثروت ایران دیگر حظِ روانی قابل اشتعالی بود که هرگاه آن را روشن می‌داشتند در تقویت روحیۀ بعضی از سپاهیان عرب کارگر بود. به همین سبب، برخی قبایل هم بودند که پیش‌شرط تقسیم غنائم را قبل از عازم شدن به جنگ مطرح می‌کردند و خلیفه خواستشان را اجابت می‌کرد. چنانکه ”جریر‌بن‌ عبدالله با طایفه بجیله از سراه بیامد و پیشنهاد کرد به عراق رود، به‌ شرط آنکه وی و قومش چهاریک آنچه را به دست آوردند مالک شوند. عمر خواستۀ وی را اجابت کرد و او سوی عراق رفت.“[82] زمانی هم بود که خلیفه خود برای مدیریت فتوح از غنائم می‌گفت. وقتی ”جمعی از طوایف ازد نزد او آمده، ارادۀ غزای شام داشتند، عمر آنان را به غزای عراق خواند و به غنائم آل کسری ترغیب کرد. آن جماعت انتخاب اختیار را به عمر دادند و او بفرمود تا به عراق روند.“[83] ازجمله موارد نادر اشاره منابع به بحث انگيزه‌ها روايت بلاذري از گفت‌وگوي مغيره‌بن شعبه و رستم، سردار ايراني، در قادسيه است. آن‌گاه ‌که رستم انگيزۀ اعراب را از روي آوردن به ايران تنگي معاش و رنج فراوان اعراب بيان مي‌كند، مغيره ضمن رد اين اتهام، انگيزۀ مسلمانان را مسائل معنوي مي‌داند.[84] دامنۀ عملیات روانی اعراب با نامه هم به ایرانیان می‌رسید. خالد دو نامه فرستاد: یکی برای اهالی مداین و دیگری به مرزبانان فارس و از آنان خواست که تسلیم شوند.[85] وی زمانی‌که در کوفه بود نامه‌هایی به این مضمون برای عجمان فرستاد که ’”اینک می‌آییم با جماعتی شمشیرگذاران که با شمشیر و مرگ همان الفت دارند که شما با راحت و زندگانی. ‘چون نامه‌ها به مرزبانان عجم رسید در جوش‌وخروش آمدند و در جواب نامه دم نزدند.“[86] تصور تأثیر چنین نامه‌نگاری‌هایی به منظور تضعیف روحیۀ سپاهیان ایران، به‌خصوص فرماندهان و مرزبانان، قابل ‌تأمل است.

یکی از مهم‌ترین عوامل دخیل در انگیزۀ اعراب و مقوم روحی نبردهایشان را می‌توان در گفت‌وگوی فرستاده‏اى از عرب و رستم دید که رستم از او پرسيد: ’”از ديار خود براى چه آمده‌اید و چه مى‏جویيد؟‘ گفت: ’اگر اسلام نیاورید، خداوند سرزمين و شهرها و فرزندان شمارا به ما وعده كرده است. ‘ رستم پرسيد: ’اگر در طلب آن جان خويش از دست داديد؟‘ گفت: ’هر كه كشته شود به بهشت مى‏رود و هر كه بماند وعده خداوند در حق او برآورده خواهد شد.“‌‘[87] فتح ایران در ذهن اعراب، در صورت زنده ماندن و نماندن، به ‌صورت بازی بُرد-بُرد درآمده بود. شاید همین امر بود که دیگر کاستی‌ها و کمبود‌های نظامی را در ابتدا برای اعراب جبران می‌کرد. اصول و اعتقادی که اسلام بر اساس آن ظهور یافت باعث افزایش روحیۀ جنگجویان شده بود. با این‌ حال، جنگجوی عرب قبل از آن به شجاعت، گرایش به قدرت، وفا و راستی و خودخواهی موصوف بود.[88] همچنین، خواب‌هایی که در روزهای آشفتۀ جنگ برای جنگجویان اتفاق می‌افتاد می‌توانست تأثیراتی بر روحیۀ افراد بگذارد. فرماندۀ نظامی عربی با نام مثنی خوابی دیده بود و به شرح آن برای سپاه پرداخت. او به نیروهایش می‌گفت: ”مردی خوب‌روی عَلَمی به دست گرفته می‌آمد. چون نزدیک من رسید آن علم را به دست من داد و گفت: ’نوبت ملوک فرس به آخر رسیده، خوار شدند. ‘مثنی چون کیفیت خواب خویش با معارف و اعیان لشکر اسلام بگفت، گفتند: ’این خوابی است راست و چنان باشد که ملوک فرس را زوال خواهد بود.‘‌“‌[89] باز‌گویی خواب‌های روزهای آشفتۀ جنگ می‌توانست برای سپاهیان عرب از جنبۀ روانی حس برانگیختگی ایجاد کند که این‌گونه هم شد.

اما گزارش دیگری به ‌خوبی روحیه و اندیشۀ پیکار‌گر عرب را نشان می‌دهد که گاهی فراتر از زمان و مکان سیر می‌کرد:

در قادسیه، [ابوالمحجن‏] بر ايشان [ایرانیان] حمله کرده . . . مسلمانان از تهور و دلیری او متعجب بودند. سعد وقاص را چشم بر او افتاد . . . از هم‌نشینان که پیش او ایستاده بودند می‌پرسید: ”این سوار را می‌شناسید که کیست؟“ گفتند: ”ما خبر نداریم که او چه کس باشد، ولیکن این می‌دانیم که این سوار فرشته‌ای باشد که به مدد مسلمانان از آسمان آمده یا برادر خضر‌(ع) است که خدای سبحانه و تعالی به معونت اسلام فرستاده وگرنه این جنگ که او می‌کند، حد بنی‌آدم نیست و از قوۀ بشر دور است.“[90]

شکل‌گیری چنین گفتمان‌هایی در جنگ، ایجاد فضایی فراتر از زمینۀ معمول، بالا بردن روحیه در هنگام خاک‌سپاری جنگجویان، برافروختن حس خونخواهی و انتقام، و افزودن بر هیبت و قدرت قبیلۀ جنگجو از دیگر تحریکات روانی بود که اعراب از آنها بهره می‌گرفتند.

 

نتیجه‌گیری

اعراب با تجربۀ نظامی در جنگ‌های دورۀ اسلام‌پذیری برای فتح ایران وارد شدند و تلاش کردند تا در جنگی فرسایشی با ایرانیان فرصتی برای تجهیز و سازمان‌دهی سلاح و تاکتیک جدید به دست آورند. فتح ایران به ‌انحاء مختلف ظرفیتی ایجاد کرد تا نظامی‌گری اعراب در ایران پیشرفت کرده، توان بایسته‌ای پیدا کند. اعراب در این راه به آموزش و الگوگیری دست زدند. قدرت‌گیری نظامی عرب نشان می‌دهد که نیروی محرک روانی در کنار تاکتیک و افزایش نیروی قبایل، توأمان با هم و نه منفک از یکدیگر، رشد نظامی عرب را فراهم آورد. فتح هر شهر به‌ منزلۀ کلید فتح شهر دیگر بود و پشتیبانی مادی و معنوی از لشکر اعراب با آمدن نیروهای تازه‌نفس و گاه همکاری زنان ادامه می‌یافت تا اینکه زمینه برای پیشروی بیشتر آماده شد. فتح برخی شهرهای مرزی در غرب ایران که موقعیتی جغرافیایی شبیه به عراق و شبه‌جزیرۀ عربستان داشتند و حضور قبایل هم‌نژاد عرب در آنجا از ابتدا عاملی تأثیر‌گذار بر سرنوشت این جنگ‌ها محسوب می‌شد. در طول این فتوح، به همان میزان که از عِده و عُدۀ ایرانیان کاهش می‌یافت و تاکتیک نظامی آنان متزلزل می‌شد، بر عِده و عُدۀ اعراب افزوده می‌شد و تاکتیک‌های نظامی ایشان قوت می‌گرفت. جنگی فرسایشی که بیش از یک دهه به طول انجامید قدرت قبایل عرب را آزاد ساخت و بسیج نیروها را به سمت ایران افزایش داد. آنان با احتیاط در مرزها شروع به پیشروی کردند و به همراه تثبیت موقعیت در پادگان‌های بصره و کوفه حضور قدرتمند خود را برای ایرانیان به اثبات رساندند. آنان با گسترش تجربۀ جنگ‌های داخلی به خارج از شبه‌جزیره قدم نهادند و در تداوم فتح ایران به دوام خود در عرصۀ ایدئولوژی و قدرت نظامی دست یافتند. آنان در حقیقت با درگیری خارجی با ایرانیان از نزاع‌های داخلی بعد از فوت محمد‌(ص)، به‌خصوص در دورۀ ابوبکر و عمر، کاستند. بعد از این دو و با کمتر شدن برنامۀ فتوح در دورۀ علی‌بن ‌ابی‌طالب درگیری داخلی اعراب در سه جنگ جمل، صفین و نهروان شدت یافت. سلاح‌های اولیۀ عرب با ظرفیت روحی ایجادشده برای شهادت در دین جدید سبب شد تا پیروزی‌های اولیه رقم بخورد و در ادامه، اعراب با غنائم حاصل‌شده، سلاح‌های جدید و تجربیات بیشتر ابتکار عمل میدان را در برابر ایرانیان به دست گرفتند و فتوح اولیه را به فتح‌الفتوح رساندند. در نتیجه، فتح ایران علاوه بر ضعف ساسانیان، که برخی کتب و پژوهش‌ها بر آن تأکید دارند، محصول قدرت‌گیری نظامی اعراب نیز بود. سپاه اعراب از هسته‌ای در دورۀ پیامبر شکل‌ گرفته بود که با تجربه فراوان پیوسته گسترده می‌شد.

[1]ضاهر وتر، مدیریت نظامی در نبردهای پیامبر، ترجمه و تحقیق اصغر قائدان (چاپ 2؛ تهران: صریر، 1385)، 69.

[2]آ.ج. اربری و دیگران، تاریخ اسلام: پژوهش دانشگاه کمبریج، ترجمۀ احمد آرام (چاپ 6؛ تهران: امیرکبیر، 1386)، 104.

[3]فرشاد احمدی دستگردی و ابراهیم شیاسی، علل شکست ساسانیان در برابر اعراب (اصفهان: فردا، 1382)، 59.

[4]جرجی زیدان، تاریخ تمدن اسلام، ترجمۀ علی جواهرکلام (چاپ 6؛ تهران: امیرکبیر، 1369)، 151.

[5]محمدبن‌ جریر طبری، تاریخ الرسل و الملوک، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده (چاپ 5؛ تهران: اساطیر، 1375)، جلد 5، 1719.

[6]وتر، مدیریت نظامی، 84.

[7]عبدالحسین زرین‌کوب، تاریخ ایران بعد از اسلام (چاپ 13؛ تهران: امیر کبیر، 1389)، 289.

[8]حسن احمدی، ”بررسی فتوحات اعراب در ناحیه جبال ایران از آغاز تا ظهور عباسیان“ (پایان‌نامۀ کارشناسی ارشد تاریخ دانشگاه تهران: 1378)، 22.

[9]جمشید چوکسی گرشاسب، ستیز و سازش، ترجمۀ نادر میرسعیدی (تهران: ققنوس، 1381)، 25.

[10]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، جلد 3، 1068.

[11]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، جلد 5، 1841.

[12]عبدالرحمان ابن‌خلدون، العبر: تاریخ ابن خلدون، ترجمۀ عبدالمحمد آیتی (تهران: مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1363)، جلد 1، 509.

[13]ابن‌اعثم کوفی، فتوح، ترجمۀ محمد‌بن ‌احمد مستوفی هروی (تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، 1372)، 112.

[14]ابن‌اعثم کوفی، فتوح، 218.

[15]ابن‌اعثم کوفی، فتوح، 253.

[16]احمدی، ”بررسی فتوحات اعراب،“ 47.

[17]سلیمان حیدری، حسین پوراحمدی، ”نقش اسواران و فرزندان آنان در دورۀ اسلامی،“ مجلۀ تاریخ ایران، سال 5، شمارۀ 69 (1391)، 77 -98، نقل از 79، 84-88.

[18]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، جلد 5، 1855.

[19]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، جلد 5، 1719.

[20]احمدی، ”بررسی فتوحات اعراب،“ 40-47.

[21]مطهربن‌ طاهر مقدسی، آفرینش و تاریخ، ترجمۀ محمدرضا شفیعی کدکنی (تهران: آگه، 1374)، جلد 2، 850.

[22]وتر، مدیریت نظامی، 324.

[23]ابوحنیفه احمدبن داود دینوری، اخبار الطوال، ترجمۀ محمود مهدوی دامغانی (چاپ 4؛ تهران: نی، 1371)، 169.

[24]ابوحنیفه دینوری، اخبار الطوال، 145.

[25]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، جلد 5، 1716.

[26]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، جلد 5، 1717.

[27]ابوحنیفه دینوری، اخبار الطوال، 148.

[28]عبدالحسین زرین‌کوب، تاریخ ایران کمبریج، ترجمۀ حسن انوشه (چاپ 7؛ تهران: امیرکبیر، 1387)، جلد 4، 10.

[29]احمدی دستگردی و شیاسی، علل شکست ساسانیان، 65.

[30]زرین‌کوب، تاریخ ایران کمبریج، جلد 4، 11.

[31]عنایت‌الله فاتحی‌نژاد، تاریخ جامع ایران (تهران: مرکز دائره‌المعارف بزرگ اسلامی 1393)، جلد 6، 51.

[32]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، جلد 4، 1630.

[33]ابن‌واضح یعقوبی، تاریخ یعقوبی، ترجمۀ محمدابراهیم آیتی (چاپ 6؛ تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1371)، جلد 2، 28.

[34]محمدجواد مشکور، ایران در عهد باستان (تهران: سازمان انتشارات اشرفی، بی‌تا)، 475.

[35]زرین‌کوب، تاریخ ایران کمبریج، جلد 4، 19.

[36]ابن‌اعثم کوفی، فتوح، 113.

[37]ابن‌خلدون، العبر، جلد 1، 522.

[38]عزالدین علی ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ترجمۀ ابوالقاسم حالت و عباس خلیلی (تهران: مؤسسۀ مطبوعاتی علمی، 1371)، جلد 9، 34.

[39] طبری، تاریخ الرسل و الملوک، جلد 5، 1727.

[40]احمدبن یحیی بلاذری، فتوح البلدان، ترجمۀ محمد توکل (تهران: نقره، 1337)، 370.

[41]ن.و. پیگولوسکایا، اعراب حدود مرزهای روم شرقی و ایران در سده‌های چهارم-ششم میلادی، ترجمۀ عنایت‌الله رضا (تهران: مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی-پژوهشگاه، 1372)، 520.

[42]ابوحنیفه دینوری، اخبار الطوال، 152.

[43]بلاذری، فتوح البلدان، 347.

[44]فاتحی‌نژاد، تاریخ جامع ایران، جلد 6، 51-52.

[45]زیدان، تاریخ تمدن اسلام، 46.

[46]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، جلد 5، 1719.

[47]احمدی، ”بررسی فتوحات اعراب،“ 57.

[48]ابوحنیفه دینوری، اخبار الطوال، 157؛ ابوعلی مسکویه رازی، تجارب الامم، ترجمۀ ابوالقاسم امامی (تهران: سروش، 1369)، جلد 1، 295.

[49]فاتحی‌نژاد، تاریخ جامع ایران، جلد 6، 52.

[50]زرین‌کوب، تاریخ ایران کمبریج، جلد 4، 19.

[51]اربری و دیگران، تاریخ اسلام، 112.

[52]گرشاسب، ستیز و سازش، 28.

[53]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، جلد 5، 1807.

[54]ابن‌خلدون، العبر، جلد 1، 521.

[55]فیلیس کورزین، امپراتوری اسلامی، ترجمۀ مهدی حقیقت‌خواه (چاپ 2؛ تهران: ققنوس، 1387)، 39.

[56]عبدالحسین زرین‌کوب، دو قرن سکوت (چاپ 23؛ تهران: انتشارات سخن، 1389)، 78.

[57]ابن‌اعثم کوفی، فتوح، 222-223.

[58]زرین‌کوب، تاریخ ایران بعد از اسلام، 333.

[59]جاسم ریحانی، ”هرمزان و حیات سیاسی،“ نشریۀ تاریخ اسلام، سال 5، شمارۀ 20 (1383)، 21-46، نقل از 34.

[60]ریحانی، ”هرمزان و حیات سیاسی،“ 31.

[61]ابوالحسن علی‌بن‌ حسین مسعودی، مروج‌الذهب، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده (چاپ 5؛ تهران: انتشارات علمی فرهنگی، 1374)، جلد 1، 679؛ بلاذری، فتوح البلدان، 428.

[62]کوروش صالحی، در سراشیبی سقوط (چاپ 2؛ مشهد: ایران آزاد، 1389)، 143.

[63]حیدری و پوراحمدی، ”نقش اسواران و فرزندان آنان در دورۀ اسلامی،“ 84.

[64]زهره دهقان‌پور و محسن معصومی، ”نقش ایرانیان در فتح ایران به دست اعراب از آغاز تا پایان سدۀ نخست هجری قمری: گروه‌ها، انگیزه‌ها و انواع همکاری،“ نشریۀ مطالعات تاریخ اسلام، سال 4، شمارۀ 13 (1391)، 89-67، نقل از 87.

[65]زیدان، تاریخ تمدن اسلام، 49.

[66]ابن‌خلدون، العبر، جلد 1، 510.

[67]ابوحنیفه دینوری، اخبار الطوال، 160.

[68]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، جلد 5، 1891.

[69]تورج دریایی، سقوط ساسانیان: فاتحان خارجی، مقاومت داخلی و تصویر پایان جهان، ترجمۀ منصوره اتحادیه (نظام مافی) و فرحناز امیرخانی حسینک‌لو (چاپ 2؛ تهران: تاریخ ایران، 1383)، 69.

[70]برتولد اشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، ترجمۀ جواد فلاطوری (چاپ 7؛ تهران: انتشارات علمی فرهنگی، 1386)، جلد 1، 15.

[71]آذرتاش آذرنوش و زهره دهقان‌پور، ”زنان در کشاکش نبرد: حضور زنان مسلمان در جنگ‌ها تا پایان دورۀ اموی،“ نشریۀ پژوهش زنان، دورۀ 1، شمارۀ 1 (1388)، 75-97، نقل از 88-89.

[72]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، جلد 5، 1716.

[73]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، جلد 5، 1756.

[74]آذرنوش و دهقان‌پور، ”زنان در کشاکش نبرد،“ 89.

[75]آذرنوش و دهقان‌پور، ”زنان در کشاکش نبرد،“ 81-82 و90.

[76]حسن تقی‌زاده، از پرویز تا چنگیز (تهران: انتشارات فروغی، 1349)، 132.

[77]فاتحی‌نژاد، تاریخ جامع ایران، جلد 6، 50.

[78]ابوحنیفه دینوری، اخبار الطوال، 155.

[79]مسکویه رازی، تجارب الامم، جلد 1، 295.

[80]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، جلد 5، 1727.

[81]علی بیات و زهره دهقان‌پور، ”انگیزه‌های کوچ اعراب مسلمان به ایران در جریان فتوح و پیامدهای آن،“ فصلنامۀ علمی – تخصصی سخن تاریخ، سال 5، شمارۀ 15(1390)، 21-42، نقل از 26.

[82]بلاذری، فتوح البلدان، 361.

[83]بلاذری، فتوح البلدان، 361.

[84]بیات و دهقان‌پور، ”انگیزه‌های کوچ اعراب مسلمان به ایران،“ 27.

[85]فاتحی‌نژاد، تاریخ جامع ایران، جلد 6، 52.

[86]ابن‌اعثم کوفی، فتوح، 50-51.

[87]ابن‌خلدون، العبر، جلد 1، 512.

[88]وتر، مدیریت نظامی، 69.

[89]ابن‌اعثم کوفی، فتوح، 93.

[90]ابن‌اعثم کوفی، فتوح، 109.

از مار تا مهر و میر: ارتباط زبان¬شناختی

شکوفه تقی <Shokoufeh Taghi <shokofehtaghi@gmail.com (دانش­آموختۀ دکتری زبان­های ایرانی دانشگاه اوپسالا، ٢٠٠٠) ایران­شناس، روان­شناس و دین­پژوه است. پژوهشگر پسادکتری دانشگاه ییل بوده و در دانشگاه­های گوتنبرگ و اوپسالا نیز تدریس و تحقیق کرده است. علاوه بر بیش از پنجاه مقاله، دو رمان و یک مجموعه داستان کوتاه، دفتری از شعرهای او نیز چاپ و اشعار بسیاری از او به صورت آنلاین منتشر شده است. برخی از آثار پژوهشی او عبارت­اند از دو بال خرد: فلسفه و عرفان در رساله­الطیر ابن‌سینا، زن‌آزاری در قصه‌ها و تاریخ و معنای بخت در فرهنگ کتبی و شفاهی ایرانیان، گونه­شناسی و طبقه­بندی سه ژانر ادبی: ترانه­ها، متل­ها و افسانه­های گذر در ادبیات شفاهی ایران، ”تخت سلیمان: گرته­برداری از تاریخ در بازآفرینی افسانه،“ ”پریشانی طلایی و نظم مقدس: بینامتنیت و فقدان کلان­صدایی در شعر حافظ“ و ”نقش زبان­شناسی در اصلاح جغرافیانویسی تاریخی.“

مقدمه

در ادبیات سریانی مسیحی، از سدۀ دوم تا ششم میلادی، بر سر اسامی قدیسان یا افراد بلندمرتبۀ کلیسای شرقی کلمۀ مار و گاه ماران دیده می‌شود.[1] هم­زمان بر سر نام پارسیانی که در سلسلۀ ساسانیان از قداست روحانی و جایگاه دینی زرتشتی برخوردار بودند هم کلمۀ امهر، مهر و مار دیده می‌شود. از اواسط دوران ساسانیان، برای بزرگِ اسقفان کلیسای شرقی عنوان مطران نیز استفاده شد. بعد از اسلام، بر سر نام پادشاهان ایرانی که در زمان خلفای عباسی بزرگ‌فرمانروای (معادل وزرگ فرمذار) خراسان بزرگ شدند و سلسلۀ طاهریان و سامانیان را بنیاد گذاشتند، عنوان امیر و میر دیده می‌شود که در شعر شعرای بزرگ قرن چهارم و پنجم و از جمله رودکی نیز مکرر دیده می‌شود. بسیاری از محققان باور دارند که میر مخفف امیر و وام‌واژه­ای از زبان عربی است، هر چند که کلمۀ امیر یا میر در قرآن وجود ندارد و در ادبیات عرب قبل از اسلام هم دیده نشده است. با این همه، بعد از اسلام کلمۀ امیر به‌خصوص در ترکیب امیرالمؤمنین برای خلفا به کار رفت و ایرانیان هم میر را مانند سید و آقا برای نامیدن بزرگان و مقدسان دینی به کار برده­اند. این واژه سپس بر سر نام کسانی نشست که مشهور بود از اعراب بوده­ یا منسوب به خانوادۀ پیامبر اسلام بودند.

در این مقاله به کلمات مار، مهر و میر، ماران و مطران و خاستگاه آنها می­پردازم و اینکه چگونه همۀ این‌ها واژه‌ها ریشۀ یکسان و معنای واحد دارند و در اکثر زبان‌های دنیا برای بیان بزرگی، سروری، قداست و جاودانگی به کار می‌روند.

مار و ماران

در وقایع‌نامۀ اربلا، که اصل آن به زبان سریانی است و به آلمانی و انگلیسی هم ترجمه شده است، بر سر اسم اسقف‌ها و شهدا عنوان مار آمده است، مثل ”مار پپا“ و ”مار رحیمه“ و ”مار یوسف“ و ”مار حنانه“ و ”مار هابیل“ و ”مار آبراهام.“[2]

در لغت‌نامۀ دهخدا آمده است که مار کلمه‌ای سریانی است، به معنای سید و بیشتر برای اسقف‌ها و بطارکه به کار می‌رفته است. مؤنث آن مُرت است و ماری، عبارت از مار+ی، متکلم وحده است یعنی ”سرور من“ (از اقرب الموارد). همچنین، معنای سرور مقدس را هم می‌دهد. می‌توان دید که ماریه و مریم نیز از همین ریشه است. اسم ماریه در میان زنان مصری یا قبطی و زنان سوری مسیحی هم معمول بوده است و یکی از کنیزهمسران پیامبر اسلام که در جنگ اسیر شده بود نام ماریه داشت.[3] ماریه، مارتا و ماریا مؤنث مار است که در زبان‌های لاتین برای مریم، مادر عیسی مسیح، و سایر زنان مقدسه به کار برده می‌شود.

در وقایع‌نامۀ آربلا، برای ژکا (346- 375م) از عنوان ماران استفاده شده است. این لقب فقط برای همین اسقف آمده است و قبل و بعد از آن هم دیده نشده است. در لغت‌نامۀ دهخدا و فرهنگ‌های فارسی در توضیح کلمۀ ماران به منزلۀ عنوان مقدسان مسیحی مطلبی نیامده است و توضیحی نیز برای آن داده نشده است. این در حالی است که در زبان سریانی، ماران، به معنای پروردگار ما، برای عیسی مسیح به کار رفته است. ماران اتا یعنی خداوند آمد.[4] گاه هم برای اسقفان اعظم استفاده شده تا گواه نهایت احترام به آن فرد باشد. همچنین، عنوان ماران‌مار یا موران‌مور نیز به کار می‌رفته است. در هند (کرلا)، حاملان این عنوان موران‌مار نامیده می‌شوند که گواه تلفیق دو سبک از گویش‌های سریانی (شرقی و غربی) در تاریخ مسیحیت است. در هند مسیحیان کلیسای توماس مقدس به پاپ رم که بزرگ­ترین مقام کلیسای کاتولیک است نیز مار اطلاق می­کنند.[5] در بابل، به رهبر یهودیان نیز مر گفته می‌شد. دانسته است بسیاری از یهودیان که به آرامی حرف می‌زدند با مسیحیانی که زبانشان سریانی است مشترکات لغوی و اصطلاحی فراوان دارند. در زبان عبری امروزی، مر بدون هیچ احترام خاصی برای هر مردی استفاده می‌شود، مثل کلمۀ آقا در فارسی یا سید در عربی یا موسیو در فرانسه و مستر یا Mr. در انگلیسی. در حالی که در حلقۀ حاخام‌ها،[6] یا ربای‌های یهودی هنوز ماران برای بیان بالاترین احترام برای یک ربای به کار می‌رود و به معنای راهب بزرگ یا حکیم بزرگ است. در فرهنگ معین آمده است که مر به معنای رئیس و حاکم نیز هست.[7] در زبان سومری، mar-mah برای راهب و کسی که خدمت خدایان را می‌کرده می‌آید و از دو جزء مر و مه تشکیل شده است.

مار در معنای saint مقدس و همچنین lord به معنای سرور نیز به کار می‌رود و ماری، با سکون ی در پایان، به معنای سرورِ من یا ارباب من است که برای تکریم و تقدیس به کار می‌رفته است. بر اساس سریانی غربی (Western Syriac)، مُور نیز همان است و برای نام­های مؤنث، مانند مریم مادر مسیح، مارت(ی) و یا مورت(ی) به کار می‌رود که معادل انگیسی My Lady است. مرتا (مؤنث) کلمه‌ای آرامی است که معنایش خداوند پرورنده است. او خواهر العازار و مریم و امین مسیح بود.[8] در فرهنگ مسیحیت، تا امروز هم مارتا و هم ماریا برای نامیدن زنان به کار می‌رود. به عبارت دیگر، در سریانی شرقی مار و در سریانی غربی مور برای قدیسین به کار می‌رود و ماران در سریانی معادل پرورگار ماست که بالاترین مرتبۀ تقدیس محسوب می‌شود و اغلب برای مسیح به کار می‌رود. هم­زمان، در کتاب وقایع‌نامۀ آربلا، بر اساس متن سریانی، وقتی ماران[9] ژکا معرفی می‌شود، همتای ایرانی او، مهر نرسه، نیز معرفی می‌شود.[10]

 

مهر

در تاریخ ساسانیان، نام چهار مرد که ترکیبی از فرمانروای بزرگ و موبدان­موبد بوده‌اند صورتی اساطیری یافته و تا امروز مانده است. یکی تنسر-کرتیر است که به نظر می‌رسد از زمان اردشیر بابکان تا زمان بهرام دوم بعد از پادشاه مهم‌ترین فرد بوده است. نامۀ تنسر، ذکر تاریخی توسر، ذکر دینی در بندهش، و سنگ­نوشتۀ کرتیر گواه حضور تاریخی این فرد است. دیگری آتورباد مهراسپندان، وزیر شاپور دوم ملقب به ذوالاکتاف، است که از قدرتمندترین پادشاهان ساسانی است. سوم مهر نرسه وزیر بزرگ و موبدان­موبد یزدگرد معروف به اثیم یا گناهکار است که بعد از یزدگرد در خدمت بهرام پنجم، پسر یزدگرد معروف به بهرام گور، ماند و از او دست­نوشته­ای در فیروزآباد به جا مانده است. آخرین هم بزرگمهر، آخرین وزیر فاضل و نامدار زمان انوشیروان، است که نامش با نهضت ترجمه و تحولات ادبی گره خورده است.

کرتیر-تنسر

با استناد به متون پهلوی، تنسر با همۀ قدرتی که در زمان اردشیر بابکان (226-241م) داشت، هیربدان­هیربد بود؛ یعنی جایگاهی احتمالاً پایین­تر از موبدان­موبد داشت. اما می‌توان دید که بعد از اردشیر بابکان مهم‌ترین رای را داشت و به لحاظ کشوری، لشکری و دینی بالاترین مقام را بعد از پادشاه دارا بود. حتی وقتی قرار بود همسر باردار اردشیر، که از نسل اشکانیان بود، کشته شود، این او بود که با مقطوع­النسل کردن خود جان ولیعهد آینده یعنی شاپور را حفظ کرد. البته ابرسام در تاریخ طبری وزیر اردشیر بابکان دانسته شده است. در تاریخ طبری، اردشیر کسی را که به مقام موبدان­موبد انتخاب می کند، فاهر نام دارد.[11] این در حالی است که در منابع دیگر نه اسمی از فاهر است و نه از ابرسام. علاوه بر آنکه در تاریخ طبری اسمی از تنسر یا توسر هم نیست. اما نامۀ تنسر یا توسر به گشنسب امروز به زبان پهلوی و ترجمۀ فارسی موجود و در آن قید شده که او هیربدان­هیربد اردشیر بابکان بوده است. کریستن­سن نیز همین را پذیرفته است، اگرچه مری بویس این دو نفر را یکی نمی‌داند. بنابراین، اگر قرار باشد رای طبری قبول شود، یک ابرسام وزیر نزدیک­ترین فرد به پادشاه بود و از مشخصاتی که برای او ذکر می‌شود، می‌توان دریافت که مردی کهنسال و وارسته بوده که خردمندانه عمل می‌کرده است.

با توجه به اهمیت تنسر می‌توان باور داشت که او بزرگ­ترین وزیر بود، هرچند که موبدان­موبد نبود. دریایی به هنینگ استناد می‌کند که لقب موبد در قرن سوم میلادی مرسوم شد و در زمان هرمز یکم، کرتیر بود که لقب موبد اهورامزدا را گرفت و سپس به مقام کرتیر موبد بهرام مقدس و اهورامزدا مفتخر شد.[12] او تأکید می‌کند القاب بعدی کرتیر مؤید این نکته است که به مقامات دیگری هم رسیده که یکی از آنها موبد و داور تمام کشور بود. در اینجا می‌توان دید که روحانیان زرتشتی قدرت سیاسی و حکومتی فراوانی یافته‌ بودند و مقام ریاست و حکومت شهر را داشتند و رفته­رفته قدرت ایشان فزونی می­گرفت. دریایی با استناد به شاکد می‌گوید که مناطق غیرایرانی را موبدان و مرزبانان ایالات اداره می‌کردند و با استناد به گرسوئیان می‌گوید که یک هزارپت یعنی موبد قاضی کل ارمنستان بوده است.[13] آنچه طبری دربارۀ ابرسام می‌گوید، گواه قدرتی است که در ادارۀ کشور داشت و نشانۀ اعتماد اردشیر به اوست. از آنچه در نامۀ تنسر آمده نیز می‌توان باور داشت که تنسر جایگاه دینی و حکومتی داشت، منتهی در ترجمه‌های گوناگون بخشی از مطالب گم شده است. در تاریخ طبری از ابرسام با عنوان ”شیخ“ یاد شده است. همین کلمه در ترجمۀ فارسی پیر هم آمده است. از طرفی، در سنگ­نوشته‌های دوران آغازین ساسانیان نامی از ابرسر یا تنسر برده نشده است.

نفیسی می‌گوید موبدان­موبد در ایران ساسانی چنان قدرتی گرفته بود که می‌توانست حتی در جنبه‌های سیاسی و حقوقی مذهب نیز تصمیم بگیرد و بدان جنبۀ عرفانی و اخلاقی بدهد و پادشاه را وابدارد تا به احکام او بگرود.[14] او علت شکست ایرانیان از اعراب را دامن زدن اختلاف دینی در جامعۀ ایران به دست قدرتمندان دستگاه دینی زرتشتی می‌داند که هیچ رقیبی را در قدرت نمی‌پذیرفتند. همین سبب شده بود که وظایف نظامی و دینی در هم ادغام شوند. در تأیید این نکته می‌توان دید که سخت است حدود وظایف موبدان‌موبد را تعیین کرد، وقتی بعد از پادشاه قدرتمندترین فرد است. این قدرت به حدی بود که می‌توانست پادشاه را برگزیند و بر سر او تاج بگذارد.

در دینکرد به گونه‌ای از تنسر یاد شده است که البته هیربدهیربدان است، اما برای نامی از او بالاتر نیز جایگاهی در دین نیامده است. در عین حال، در متون دینی زرتشتی نامی از کرتیر که سنگ­نوشته‌ها‌ی او موجود است نیامده است. او که هم سنگ­نوشته‌ای از خود ثبت کرده و هم نامش در سنگ‌نوشتۀ شاپور یکم بر کعبۀ زرتشت و در خصوص گزارش‌های مانویان آمده‌ است. اما در همان کتیبه، که حدود سال 280م یعنی در روزگار پادشاهی بهرام دوم نویسانده شده است، می‌خوانیم که به تعقیب و آزار مسیحیان (نصرانیان) اشاره می‌کند.[15] این امر که در هیچ متن دینی اشاره‌ای به شخصی بدین پایه از اهمیت نشده است، بسیاری از محققان را بر آن داشته است که باور کنند کرتیر و تنسر یک نفرند و تنسر یا ابرسر همان نام دینی یا لقب کرتیر یا کردیر است. علاوه بر این، با استناد به کتیبه‌های چهارگانۀ او و مطالب تاریخی دیگر، او هفت پادشاه ساسانی یعنی اردشیر بابکان، شاپور یکم، هرمز یکم، بهرام یکم، بهرام دوم و نرسه را هم دیده است. بنابراین، امکان دارد که عنوان شیخ، که طبری به ابرسام می‌دهد، بتواند دربارۀ او که گویا کهنسال­ترین وزیر بوده بیش از هر کسی مصداق داشته باشد. علاوه بر آنکه او با نفوذ دینی و سیاسی خود توانست در ابتدای دوران ساسانیان دین و سیاست را به هم گره بزند و در عین حال، با مسیحیت نوظهور و دین مانی بجنگد.[16] (تاریخ ایران همانجا 380) احتمالاً این نقش تأثیرگذار از او شخصیتی بزرگ­تر از واقعیت ساخته است، چنان که چندین شخصیت در او ترکیب شده‌اند یا بُعدی از شخصیتش با عنوانی مستقل به تاریخ معرفی شده است. اما نه کرتیر و نه تنسر هیچ­کدام عنوان مار، مهر نداشته­اند.

مهرسپندان یا آذرباد مارسپندان

آذرپاد مهراسپندان (آتورپات مهرسپندان) همان آتور پات مارسپندان موبد موبدان شاپور دوم بود. [17] کریستن­سن نام او را مهرسپندان ذکر می‌کند.[18] شاپور دوم یا به قول اعراب ذوالاکتاف کسی بود که در کودکی به پادشاهی رسید. او با کنستانتین یا قسطنطنین، پادشاه روم که به گفتۀ طبری ”نصرانی“ شد و شهر قسطنطنیه یا استانبول امروزی را بنا کرد و کوشید دین رسمی روم را دین مسیحیت قرار دهد، قرارداد صلح امضا کرد. چنان که طبری می‌گوید و تاریخ اذعان دارد، بعد از کنستانتین و مرگ سه پسرش رومیان یکی از خویشان او را به نام للیانوس به پادشاهی برگزیدند. او کسی است که قبل از رسیدن به پادشاهی ادعای مسیحیت کرد، اما در باطن بر دین سابق رومیان (دین میترا یا مهر) بود. پس از رسیدن به پادشاهی، کلیساها را ویران کرد و اسقفان و بزرگان نصرانی را کشت.[19] او سپاهی بزرگ از رومیان، عرب‌ها و خزرانی‌ها جمع کرد و به جنگ شاپور دوم رفت که با رومیان قرارداد صلح داشت. سپاه پارس ایشان را شکست داد. پس از او، یوسانوس مسیحی به پادشاهی روم رسید. او علی­رغم میل رومیان متحد شاپور دوم یا شاپور ذوالاکتاف شد و به عوض آن تباهی که رومیان در ممالک ایرانی کرده‌ بودند، طبق مصالحه‌ای نصیبین به ایرانیان واگذار شد. اما مردم آنجا که مسیحی بودند، از بیم آنکه تحت فرمانرایی ایرانیان زرتشتی آسیب ببینند، به نقاط دیگر کوچیدند.

مراسم تاج­گذاری شاپور یکم، فرزند اردشیر پاپکان، بنیادگذار شاهنشاهی ساسانی (۲۴۱- ۲۷۲م). در این حجاری، شاپور سوار بر اسب، تاج شاهی را از روحانی بزرگ یا مظهر اهورا مزدا که او هم سوار بر اسب است می‌گیرد. اردشیر بنیادگذار شاهنشاهی ساسانی در سه محل مراسم تاج­گذاری خود را نقش کرده که یکی در نقش رجب، دومی در نقش رستم و سومی در تنگاب فیروزآباد است. عکس از شکوفه تقی، آوریل 2011.

مراسم تاج­گذاری شاپور یکم، فرزند اردشیر پاپکان، بنیادگذار شاهنشاهی ساسانی (۲۴۱- ۲۷۲م). در این حجاری، شاپور سوار بر اسب، تاج شاهی را از روحانی بزرگ یا مظهر اهورا مزدا که او هم سوار بر اسب است می‌گیرد. اردشیر بنیادگذار شاهنشاهی ساسانی در سه محل مراسم تاج­گذاری خود را نقش کرده که یکی در نقش رجب، دومی در نقش رستم و سومی در تنگاب فیروزآباد است. عکس از شکوفه تقی، آوریل 2011.

آذرپاد مهراسپندان موبدان موبد و وزیر اعظم شاپور دوم بود و در تاریخ او را صاحب معجزات و کرامات دانسته­اند. نقل است که روی گداخته بر سینۀ او ریختند و بدو رنجی نرسید.[20] در ارداویراف­نامه نام ­”انوشه روان آذرباد مارسپندان“ آمده است.[21] در پانوشت توضیح داده می‌شود که اطلاق تحت­اللفظی به پیشوای مغان است و روحانی درجه یک زرتشتی محسوب می‌شود. آن­گونه که از متن برمی‌آید، در زمان او وه‌شاپور نامی از پاکان برگزیده می‌شود تا به جهان دیگر برود و پرسش‌هایی از ایزدان بکند و خبر را برای سایرین بیاورد. مار اسپندان در واقع نام خانوادگی این مقام روحانی است و نام پدرش مارسپند[22] است که در بعضی از تواریخ نسب او را به زرتشت اسپیتمان رسانده‌اند، چنان که نام فرزندش را زرتشت نوشته‌اند. در متن آوانویسی پهلوی نیز Maraspandan آمده است.[23] ارداویراف یا وه‌شاپور همان سفری را به عالم غیب صورت می‌دهد که کرتیر در سنگ‌نوشته دربارۀ خود سخن گفته است. با این همه، تفضلی در ایرانیکا نام او راAdurban i Mahrspandan آورده است.[24]

در تخت جمشید دو کتیبه به خط کوفی یا نسخ ابتدایی از عضدالدوله دیلمی مانده است که متعلق به سال 344ق است. در یکی از این دو کتیبه نوشته شده که اثر قرائت مارسفند الموبد الکازرونی بر علی بن السری کاتب الکرخی است. مری بویس هم از این موبد کازرونی[25] یاد می‌کند.[26] او همچنین، آذر بد مهر اسپندان را موبد عصر ساسانیان می‌داند که برای اثبات پیمان خود با اشه یا راستی مهر یا میترا، تن به آزمون آتش داده است تا حقیقت زرتشتی بودن خود را در برابر ادعای بدعت­گذاران ثابت کند.[27] این آزمون از دیرباز معمول بود و این گمان می‌رفت که آتش هم‌پیمان خویش را نمی‌سوزاند. چنین به نظر می‌رسد که در کازرون، که تا قرن چهارم هجری قمری همۀ سکنۀ آن را زرتشتیان تشکیل می‌دادند، موبدان‌موبد نه فقط زبان پهلوی می‌دانست، که نسبش به ماراسپندان می‌رسید. یا این لقب موبدان­موبد بود، وگرنه نامش در کنار نام دبیر عضدالدوله و خود عضدالدوله نمی‌آمد، به­خصوص که هر دو کتیبه فتح‌نامه محسوب می‌شوند و به نوعی تقدیر از گذشتۀ تاریخی ایرانیان­اند.

از وزیر شاپور دوم در وقایع‌نامۀ آربلا نامی نیست. اما در بندهش می‌بینیم که بعد از آذرپات مهرسپندان مقام موبدان­موبد به مهروراز پسر نرسی، مهراگاویذ و مهر شاهپور واگذار شده است.[28] تکرار کلمۀ مهر در آغاز اسم موبدان­موبد نشان می­دهد که این عنوان برای بیان تقدیس و تشخیص جایگاه موبدان­موبد در سلسله­مراتب دستگاه روحانیت زرتشتی به کار می­رفته و بالاترین درجه در سلسله­مراتب زرتشتی بوده است که در عنوان مهر نرسه موبدان­موبد یزدگرد اول نیز دیده می‌شود. مارسپندان نام پدر آذرباد بود. در بندهشن نام پدران آذرباد آمده و نسبش به دورسرو پسر منوچهر رسیده می­رسد.[29]

مراسم تاج­گذاری نرسی، هفتمین پادشاه ساسانی  (ح. 293-302م)، که نامش با مهرنرسی وزیر بزرگ ساسانیان مشابهت دارد و با او اشتباه گرفته می‌شود. او بر بهرام سوم پیروز شد و به این مناسبت کتیبه‌ای در پایکولی شمال قصر شیرین نویساند.

مراسم تاج­گذاری نرسی، هفتمین پادشاه ساسانی  (ح. 293-302م)، که نامش با مهرنرسی وزیر بزرگ ساسانیان مشابهت دارد و با او اشتباه گرفته می‌شود. او بر بهرام سوم پیروز شد و به این مناسبت کتیبه‌ای در پایکولی شمال قصر شیرین نویساند.

مهرنرسه یا مهر نرسی

در تذکرۀ اربیل یا وقایع­نامۀ آربلا چندین بار آمده است که غیر از آنان که به مسیحیت ایمان دارند همه کافرند، از جمله ایرانیان و رومیان و حتی مانویان. تأکید شده است که مسیحیان آفریده را می‌پرستند، نه آفریدگار را. یکی از محاسن این وقایع‌نامه این است که نشان می‌دهد در آن زمان چه بحث و جدلی به لحاظ دینی میان ادیان مختلف در جریان بوده است، هرچند از نظر بیان مطالب تاریخی چندان دقیق نیست. از آن جمله بحث‌های تبلیغی مسیحیان بر علیه زرتشتیان و مانویان یا پیروان کیش میترا است که نام موبدان‌موبد را مهرنرسه Meharnarsa آورده و قید می‌کند که او در آغاز به دین مسیح گرویده بود، اما پس از چندی به دین سابق خود بازگشت و پیروان مسیح را وادار کرد که از باور خود توبه کنند. در وقایع‌نامه او را یهودا نامیده­اند.[30]

از آنجا که در ادبیات سریانی کلاً برای یزدگرد اول، که در ادبیات زرتشتی لقب گناهکار دارد، باشکوه‌ترین القاب مانند شاه پیروزمند و باشکوه آمده و شخصیتی مثبت و متبارک در میان شاهان معرفی شده است،[31] می‌توان نتیجه گرفت که در برابر مسیحیان سیاست توأم با آرامش و رأفت را در پیش گرفته بود. این موضوع در متن وقایع‌نامۀ آربلا نیز آشکار است. مباحث تاریخی نیز این امر را تأیید می‌کنند. اما گویا این سیاست در پایان سلطنت یزدگرد یا با آغاز پادشاهی بهرام تغییر می‌کند. چه بسا قدرت گرفتن مسیحیان و آتش زدن آتشکده‌ها سبب شده باشد که یزدگرد اول (ح. 399-420م) سیاستش را تغییر داده باشد. منابع کلیسایی قرن چهارم میلادی نیز گواهی می‌کنند که در این دوران بزرگان دینی عیسوی سریانی شدیداً جاه‌طلب بودند و با خشونت و تعصب با ادیان دیگر برخورد می‌کردند.[32] کریستن­سن می‌گوید مادامی که مسیحیت دین رسمی امپراتوری روم نشده بود، مسیحیان ایران در آرامش می‌زیستند. اما پس از آن، دلایل سیاسی و ترس اینکه بخواهند به روم بپیوندند معادلات جدیدی رقم زد.[33] او این وقایع را ابتدای تعقیب عیسویان ایران از سال 339م می‌داند که شاپور دوم معروف به ذوالاکتاف در ایران پادشاه بود. کریستن­سن تأکید دارد که در خصوص احوال یزدگرد اول در بین مورخان عیسوی و مؤلفان ایرانی اختلاف بسیار است؛ برخی به شرح کارهای نیکوی او می‌پردازند و برخی او را اثیم می‌دانند.[34] اما خطبه‌ای که بهرام گور در روز جلوسش به سلطنت در نعت پدرش خواند گواه آن است که او پادشاهی را با ملایمت و عطوفت آغاز کرده، اما رعایا قدر او را ندانستند و از این رو، ناچار شد سخت­گیری در پیش بگیرد و خون­ریزی کند که غیرمستقیم اشاره به تحریکات دولت روم در میان عیسویان است.[35] در عین حال، نشان داده است که موبدان­موبد مهرنرسه قدرت فراوان داست و او بود که تاج را میان دو شیر گذاشت تا بهرام آن را به دست آورد و سپس، تاج را بر سر بهرام نهاد.

در وقایع­نامۀ اربلا شدیداً به سیاست مسیحی­ستیزی مهرنرسه اشاره می‌شود که حکایت از تغییر سیاست دینی کشوری دارد. در همان متن، که جنبۀ تبلیغ دینی در آن غلبه دارد، سعی شده است ایرانیان کافر، آفتاب­پرست و دشمن خدا معرفی شوند و مهرنرسه از خدمت­گزاران شیطان. مهرنرسه مانند کرتیر در شمار معدود بزرگانی است که از خود سنگ‌نبشته به جا گذاشته و آتشکده‌ها و پل‌ها و اماکنی ساخته است. همچنین، سربسته اشاره می‌شود که مرتکب گناهی شد که اگرچه سبب عزل او نشد، اما خود از آن پشیمان شد و برای جبران آن گناه اقدام به آبادانی و خدمت به دین زرتشت کرد. چنان که در تاریخ ایرانیان ثبت است، مهرنرسه به سبب آبادانی­هایش در ایران و آثاری که از خود به جا گذاشت نزد ایرانیان جایگاهی تاریخی و حماسی داشت. طبری نیز این موضوع را بیان می­کند.

مهرنرسه از خاندان اسپندیاذ، یکی از هفت خانوادۀ معتبر ساسانی، بود. بعد از او، پسرانش نیز بالاترین مقام­های لشکری و کشوری را داشتند.[36] مهرنرسه وزیر اعظم بود و در آغاز لقب هزاربذ داشت. این لقب برای وزیر بزرگ که از زمان هخامنشیان باقی مانده بود، به زمان اشکانیان نیز رسید و از آن سلسله به ساسانیان انتقال یافت. اما مهرنرسه این لقب را برای خود دیگر کرد و در نامه‌ای خود را وزرگ فرمذار ‌خواند.[37] طبری می‌گوید که مهر نرسی یا مهرنرسه وزیر اعظم یزدگرد بزهکار و از خردمندان روزگار بود و در فضل و ادب سرآمد کسان خود به شمار می‌آمد. وقتی او به وزارت رسید، مردم امیدوار بودند که بتواند خوی بد پادشاه را مهار کند.[38]

طبری در ذکر مهر نرسی می‌گوید که حکیم دهر بود و در ادب کامل بود و در همۀ مذاهب فاضل بود، اما ذکر مذاهب در ترجمۀ پاینده نیامده است.[39] البته برای من روشن نیست چرا نکته­ای به این مهمی از ترجمۀ ابوالقاسم پاینده فوت شده است و آیا عمد بوده یا سهو، در حالی که ایرادی که وقایع‌نامۀ آربلا به مَهَرنرسی می‌گیرد، گرویدن او به مسیحیت در ابتدای کار و سپس روی­گردانی و خیانت به باور خود است. حتی در متن قید شده است که او در ابتدا مسیحی بود و بعداً ”خدمتگزار اهریمنی خورشید یا مهر شده است.“[40] از متن وقایع­نامۀ آربلا به روشنی برمی‌آید که نویسندۀ متن او را مؤمنی مسیحی می‌دانسته که از دین خود برگشته و مانند یهودا به پروردگار خود خیانت کرده است.[41] آنچه طبری دربارۀ او می‌گوید نیز تأکید بر این نکته است:”فاضلاَ فی جمیع مذاهبه.­“[42]

مراسم تاج­گذاری اردشیر پاپکان، بنیادگذار شاهنشاهی ساسانی. این مجلس که چهار متر و نیم پهنا دارد، هشت مرد و زن و کودک را شامل می­شود و چنان که معلوم است، تاج یا حلقه پادشاهی از طرف روحانی عالیمقام موبدان موبد یا مظهر اهورامزدا  به شاهنشاه اعطا می‌شود. در پشت سر شاهنشاه دو نفر دیده می‌شوند که یکی از آن دو از ملازمان درباری است که مگس‌پرانی  را بالای سر پادشاه نگاه داشته و دیگری از بزرگان کشور است که به حالت احترام ایستاده است.  در برابر پادشاه و اعطای کنندۀ تاج، احتمالاً اهورامزدا یا نمایندۀ او دو کودک ایستاده­اند، یکی از آنها که در جلو شاهنشاه ایستاده ممکن است شاپور، فرزند و ولیعهد او، باشد. مظهر اهورامزدا یا روحانی بزرگ با یک دست تاج را به اردشیر می‌دهد و با دست دیگر عصای پادشاهی را به شاهنشاه تقدیم می‌کند و پشت سر او، دو نفر از بانوان درباری دیده می‌شوند که جداگانه مراسم احترام را بجا می‌آورند. بیرون از این مجلس، به طرف چپ، تصویر حجاری شدۀ کرتیر است که دست راست را به حال احترام برداشته و سنگ­نبشته‌ای را نشان می‌دهد، این نبشته سی سطر دارد و به خط پهلوی ساسانی است که در حدود بیست سطر آن کاملاً سالم و بقیه از بین رفته‌است. سنگ­نبشته مربوط به کرتیر موبد موبدان، بزرگ­ترین روحانی آن عصر، و نقش هم به ظاهر خود اوست. کرتیر در این کتیبه خدمات دینی خود را به کشور شاهنشاهی شرح داده است. عکس از شکوفه تقی، آوریل 2011.

مراسم تاج­گذاری اردشیر پاپکان، بنیادگذار شاهنشاهی ساسانی. این مجلس که چهار متر و نیم پهنا دارد، هشت مرد و زن و کودک را شامل می­شود و چنان که معلوم است، تاج یا حلقه پادشاهی از طرف روحانی عالیمقام موبدان موبد یا مظهر اهورامزدا  به شاهنشاه اعطا می‌شود. در پشت سر شاهنشاه دو نفر دیده می‌شوند که یکی از آن دو از ملازمان درباری است که مگس‌پرانی  را بالای سر پادشاه نگاه داشته و دیگری از بزرگان کشور است که به حالت احترام ایستاده است.  در برابر پادشاه و اعطای کنندۀ تاج، احتمالاً اهورامزدا یا نمایندۀ او دو کودک ایستاده­اند، یکی از آنها که در جلو شاهنشاه ایستاده ممکن است شاپور، فرزند و ولیعهد او، باشد. مظهر اهورامزدا یا روحانی بزرگ با یک دست تاج را به اردشیر می‌دهد و با دست دیگر عصای پادشاهی را به شاهنشاه تقدیم می‌کند و پشت سر او، دو نفر از بانوان درباری دیده می‌شوند که جداگانه مراسم احترام را بجا می‌آورند. بیرون از این مجلس، به طرف چپ، تصویر حجاری شدۀ کرتیر است که دست راست را به حال احترام برداشته و سنگ­نبشته‌ای را نشان می‌دهد، این نبشته سی سطر دارد و به خط پهلوی ساسانی است که در حدود بیست سطر آن کاملاً سالم و بقیه از بین رفته‌است. سنگ­نبشته مربوط به کرتیر موبد موبدان، بزرگ­ترین روحانی آن عصر، و نقش هم به ظاهر خود اوست. کرتیر در این کتیبه خدمات دینی خود را به کشور شاهنشاهی شرح داده است. عکس از شکوفه تقی، آوریل 2011.

 

در این تصویر، کرتیر در حال ایستاده نشان داده شده است که به سنگ¬نوشته اشاره دارد. عکس از شکوفه تقی، آوریل 2011.

در این تصویر، کرتیر در حال ایستاده نشان داده شده است که به سنگ¬نوشته اشاره دارد. عکس از شکوفه تقی، آوریل 2011.

کرتیر و سنگ­نبشتۀ معروف او. عکس از شکوفه تقی.

کرتیر و سنگ­نبشتۀ معروف او. عکس از شکوفه تقی.

آنچه مسلم است مهرنرسه یک شخصیت تاریخی است و مهرنرسه با نرسی پادشاه، پسر شاپور اول، فرق دارد. دریایی نیز تأکید می‌کند که مقام وزیر بزرگ (وزرگ فرمادار) از آن مهرنرسه بوده است و بر سنگ­نوشتۀ او نیز اشاره می‌کند.[43] اما در صفحات پیش از آن می‌گوید که مهرنرسه به توصیۀ وزیر اعظم خود، وزرگ فرماندار، فرمانی صادر می‌کند تا دین زردتشتی در ارمنستان تبدیل به دین رسمی شود.[44] دریایی می‌گوید از قرن ششم میلادی غیر شاه و موبدان بلند پایه”وزیر بزرگ“ نیز می‌توانست چنین کند. چنین سنگ­نوشته‌ای از مهر نرسی موجود است. سنگ‌نوشته‌ای که در نزدیکی تنگاب گور فارس وجود دارد، یکی از مواردی است که به وجود تاریخی او اشاره می‌کند. اما علاوه بر آن، اطلاعات تاریخی هم‌زمانی که در منابع متفاوت از او داده می‌شود، اختلافی در زمینۀ وجودش در زمان شاپور دوم باقی نمی‌گذارد. در ابتدا، هرتسفلد و سپس گیرشمن به اشتباه این کتیبه را در آغاز به ابرسام یا تنسر منسوب دانستند. والتر هنینگ که تردیدی بجا در این امر داشت، در سفری به ایران در سال 1950، صورتی از متن تهیه کرد و با خواندن آن، نام مهرنرسه را از سنگ در آورد. شرحی که طبری در خصوص مهر نرسی و پدران و فرزندان او می‌آورد گواه عظمت او در ساختمان فرهنگی ساسانیان است. در همان­جا گفته شده است که همۀ ملوکان پارسیان مهر نرسی را عزیز داشتند و این به سبب حسن رفتار و اصابت رأی و مردمداری وی بود.[45] عنوانی که برای او آمده است، بزرگ­فرمدار است. با مقایسۀ متن وقایع‌نامۀ آربلا، تاریخ طبری و سنگ­نوشته به نظر می‌رسد که مهر نرسی هم بالاترین ریاست کشوری و هم دینی را بعد از پادشاه (بهرام گور) داشت. از ادامۀ متن برمی‌آید که مهر نرسی به پسرش دین و فقه می‌آموزد و او هیربدان­هیربد می‌شود که مقامی همانند موبدان­موبد است و قید می‌شود: ”عنوان مهر نرسی بزرگ­فرمدار بود یعنی وزیر وزیران و سر سران.­“[46] اما در متن اصلی طبری، کلمۀ ”بزرج‌فرماندار“ آمده است.[47] همان­جا آمده است که تفسیرش در عربی وزیرالوزراست یا رئیس­الرؤسا. سپس، به آتشکده‌ای که او در گور یا فیروزآباد ساخته و بقایای آن تا امروز موجود است اشاره می‌کند و نام مهرنرسیان را بر آن گذاشته است.

سنگ­نوشتۀ مهرنرسه در نزدیکی سد تنگاب در فیروزآباد فارس. برگرفته از ویکی­پدیا.

سنگ­نوشتۀ مهرنرسه در نزدیکی سد تنگاب در فیروزآباد فارس. برگرفته از ویکی­پدیا.

بزرگمهر

بزرگمهر یا به گفتۀ اعراب بزرجمهر را بسیاری از مورخان و محققان شخصیتی تاریخی نمی‌دانند و او را شخصیتی افسانه‌ای می‌دانند که جای بزرگ­فرمای یا وزرگ فرمذار را گرفته است و کریستن­سن یکی از ایشان است.[48] کریستن­سن تأکید می‌کند که در آخر عهد ساسانیان، وزیر را بزرگ‌فرمای می‌گفتند، یعنی صاحب بزرگ­ترین فرمان یا امر. در تاریخ طبری هم نامی از این وزیر افسانه‌ای انوشیروان نیامده است. با این همه، او در ادبیات و فرهنگ ایرانیان نامدارترین وزیری است که شهرتش را بیش از هر چیز مدیون کلیله و دمنه است. در فارس­نامه، بزرگمهر به حکمت و بزرگی ستوده می‌شود و دربارۀ جایگاه او نوشته شده است که ”در پیش تخت کرسی زر بودی کی بزرجمهر بر آن نشستی و فروتر از آن کرسی موبدان موبدان بودی.­“[49]در شاهنامه، فصلی در پادشاهی کسری انوشیروان به بوزرجمهر اختصاص دارد که زندگی او را در هاله‌ای از افسانه می‌پیچد. در محضر پادشاه، موبد به بوزرجمهر می‌گوید: ”که ای نامورتر ز گردان سپهر.­“[50]فصل بلند شاهنامه گواه آن است که مقام بزرگمهر بالاتر از موبدان­موبد بود و او بالاترین اندرزگوی پادشاه بوده است:

همی راند با شاه بوزرجمهر

ز بهر پرستش هم از بهر مهر­[51]

نکته این است که شاهنامه همان خدای‌نامه است که در زمان ساسانیان نگاشته شده و فاصله‌ای با زمان انوشیروان نداشته است. بنابراین، اگر ابعادی از این شخصیت وجود نداشت، چگونه داستانی ساخته شده و پس از آن در همۀ متون تاریخی اساطیری ایرانیان دیده می‌شود. عده‌ای نیز برزویه، آورندۀ کلیله و دمنه، و بزرگمهر را یکی دانسته‌اند. در شاهنامه شرح بی­مهری نوشیروان و به زندان افکندن او آمده است. مطالبی که در شاهنامه دربارۀ بزرگمهر آمده است در غرر اخبار ملوک الفرس و سیرهم ثعالبی هم آمده است: ”قصة بزرجمهر البختکان.­“[52] آن­گونه که مسعودی در مروج الذهب و معادن الجوهر می‌گوید، جایگاه بزرگمهر نزد انوشیروان بلند بوده است، چنان که به هنگام انتخاب ولیعهد، انوشیروان با او مشورت می‌کند. علاوه بر این، انوشیروان فرمان می­د‌هد که سخن او را به زر بنویسند.[53] با استناد به یوستی، برزمهر دبیر خسرو اول بوده که با بزرگمهر یا بوزرجمهری یکی است که بعداً به دست هرمز چهارم کشته می‌شود، اما ادعا  نمی‌کند که هر دو یک نفرند.[54]

در اوستایی، کلمۀ امشاسپنته معادل همان امهر سپنت یا امهر سپند پهلوی است. در اوستایی، امهرک نیز به معنای بی‌مرگ و جاودانه است.[55] در مهر یشت که با استناد به هینلز و دیگر ایران­شناسان متعلق به 460 پیش از میلاد است،[56] در خصوص مقر مهر آمده است که در آنجا نه شب وجود دارد و نه تاریکی، نه باد سرد و نه باد گرم، نه بیماری مرگ‌آور و نه پلیدی که خدایان شریر آنها را آفریده‌اند.[57] در واقع، مهر ذات نور، زندگی، عشق، پیمان و نامیرایی است که معنای دیگرش الوهیت و جاودانگی است. این باور در همۀ ادیان، فرهنگ‌ها و تمدن‌های کهن جهان باستان دیده شده و تا امروز دوام دارد. شگفت اینجاست که مسیح نخستین­بار در همان کشورهایی رسماً پرستیده شد[58] که از طریق ایران دین میترا را پذیرفته و او را محبوب­ترین خدای خویش گردانده بودند.[59] در شناخت اساطیر ایران آمده است که در روم، امپراتور تجلی مهر محسوب می‌شده است و تیرداد پادشاه ارمنستان وقتی به منظور هم‌پیمانی به نزد او می­رود تا تاج شاهی را به دست او بر سر بگذارد، به او می‌گوید او را همان­گونه می‌پرستد که مهر را و تصمیمش تصمیم او خواهد بود و او را بخت و تقدیر خود تلقی خواهد کرد.[60] به عبارت دیگر، امپراتور تجلی مهر دانسته می‌شد و به رب مردم بدل شده و رئیس و حاکم بر سرنوشت ایشان بود.

دکتر معین در پانوشت برهان قاطع در خصوص ریشه‌شناسی کلمۀ مهر از نیبرگ نقل می‌کند که او میترا را از ریشۀ میت mit سانسکریت به معنای پیوستن می‌داند.[61] این در حالی است که در زبان‌های باستانی، فعل معمولاً از اسم ساخته شده و سپس صرف می‌شود، نه برعکس. ضمن آنکه کلمات از اجزای کوچک‌تری که گاه فقط یک صدا دارد تشکیل می‌شوند. نمونۀ آن در زبان سومری فراوان دیده می‌شود. نکتۀ قابل توجه دیگر در خصوص کلمۀ مهر این است که در آثارالباقیه، نام مهر به خوارزمی اومری ضبط شده است.[62]

در سریانی، مار معادل لفظ شهید هم به کار رفته است، اما در کل کلمۀ تقدیس و بیان جایگاه روحانیت است. امهر که سپس مَهَر شده نیز به معنای نامیرا و جاودانه است. این کلمه در اسم امرداد نیز دیده می‌شود که تدریجاً الف آن افتاده و به صدایی در کلمۀ مرداد تبدیل شده است، اما کاربرد خود را به همان معنای سابق حفظ کرده است. یعنی ا یا حرف نفی در ذات کلمه جای گرفته است. امهرسپندان یا امهر نیز چنین است. این تعدیل ه به ی از سریانی به پهلوی و به عکس در بسیاری موارد صورت گرفته است. یک نمونه‌اش اهلو و ایلو است که به معنای مقدس است. در عین حال، اسامی میتراداد در سریانی به صورت متردات و مثرا نیز آمده است. او که نامش در کتاب مقدس آمده است خازن کورش بود و تولیت هیکل را بر عهده داشت.[63] توضیح داده شده است که در هیکل، مهراب یا محراب به جایی گفته می‌شود که محل ظهور اراده و مشیت خداوند است و در ادامه آمده است که در تورات، گاه مقصود از محراب تمام هیکل است و به مزامیر رجوع داده می‌شود.[64] در زرتشتی کنونی، مهر نقش بسیار مهمی در آیین‌های دین دارد و همۀ روحانیان در ”در مهر“ که به معنای آتشکده است، رسماً به حلقۀ روحانیت مشرف می‌شوند.[65] مهراس (مهر آسیاب) هاون است.[66] ماترا سپنتا در اوستا، امهرسپنت،  Amharaspent، ماراسپند، مهراسفند، مهر سفند، و مار اسپندتان به تعبیر معین همه به یک معناست و از دو جزء منثره به معنی کلام معادل سحر و جادو و سپنته به معنای مقدس تشکیل شده است. اگر همین معنا را هم قبول کنیم، معادل نام مسیح یعنی Logos است و در قرآن آمده است که او کلمۀ خداست.[67]

در بندهش نیز چند بار آمده است که ”مار اسپند سخن هرمزد است، که اوستا است، و آن را گزارش ستایش ویژه است.­“[68] در همین گزارش، ماراسپند و مهر اسپند و مانسراسپند همه به یک معنا آمده­اند.

کلمۀ مَر یا امر در سر اسم مردوک دیده می‌شود. مردوک یا مردوخ که ایزد نگهبان سرزمین بابل بود، در زبان سومری نامش ترکیبی از امر. اوتو. ک  AMAR. UTU.K است که در سومری به معنای گوسالۀ خدای خورشید اوتو است. در هزارۀ نخستین پیش از میلاد، بابلی‌ها ایزدی را می‌پرستیدند که عنوانش بعل به معنای لرد یا ارباب و تلفیقی از مردوک، انلیل و دموزی بود. بعل همۀ ‌عناوین آیینی انلیل و جایگاه او را در دین بابلی­ها دارا بود. در دیکشنری سومری انگلیسی EPSD به کوشش دانشگاه استنفورد، امر معادل جوان و گوساله است و اوتو خورشید.[69]

اسب، سگ و اژدها سه حیوانی بودند که با مردوک مربوط می‌شدند. در اساطیر ایرانی، به او ماردوش گفته می‌شود. در شاهنامه، ضحاک صورتی از مردوک است. او که نام پدرش مرداس بود، به اسامی دیگری مانند بیوراسب یا دارندۀ ده هزار اسب نیز خوانده می‌شود. علاوه بر آنکه با اژدها و اژی‌دهاک هم یکی گرفته شده است. علاوه بر اینها، شانه‌هایش را ابلیس می‌بوسد و از آنها دو مار می‌روید. رویش مار از پیشانی یا از شانه‌ها نشان تقدس و الوهیت بوده و بی­مرگی یا جایگاه خدایی را به نمایش می‌گذاشته است. در واقع، مار از قدیمی­ترین حیوانات مقدس در میان انسان‌ها بوده است که در سنگ­بریده‌های گوبکلی تپه با قدمت 12هزار ساله نیز دیده می‌شود. این حیوان به مثابه نماد زندگی و جاودانگی و توانایی مرگ­ آفرینی همواره الهی و با اهمیتی قدسی تلقی می‌شده است. در سومری، یک معنای mar زدن است. یک معنای میر نیز مار یا مار اساطیری است.

 

مطران یا متران

هم‌زمان با دورانی که در برابر اسم موبدان‌موبد زرتشتیان مانند ماراسپندان یا مهرنرسه در ایران نام مهر می‌آید، در وقایع‌نامۀ آربلا مقابل نام اسقفان بزرگ کلیسای نسطوری مطران می‌آید که معادل انگلیسی آن Metropolitan است. در وقایع‌نامۀ آربلا بعد از ذکر ماران ژکا برای اسقف‌های اعظم از 375 تا 544م، در ذکر بیستمین اسقف آربلا، عنوان مطران استفاده شده است، اما این عنوان پیش از آن در وقایع‌نامه دیده نمی‌شود. در پاورقی صفحۀ 121 ترجمۀ فارسی آمده است که مطران عنوان اسقف اعظمی است که مقر او مادرشهر (Metropolis) است و مترو از ریشۀ یونانی meter به معنای مادر است و برای شهری به کار می‌رود که پایتخت و مرکز قدرت باشد. در همان­جا، با استناد به دایره­المعارف فارسی ذکر می‌شود که در کلیساهای ارتدوکس شرقی مقام مطران برتر از مقام اسقف و پایین­تر از مقام بطرک[70] است.[71] این طبقه‌بندی در لغت‌نامۀ ‌دهخدا به گونه‌ای دیگر آمده است. [72]

در فرهنگ لغات فارسی از جمله عمید، دهخدا و معین، مطران (متران) به عنوان بزرگ کاهنان نصاری و رئیس اسقفان معرفی شده، اما ذکر نمی‌شود از چه دوره‌ای این عنوان به بزرگ اسقفان در کلیسای ارتدوکس تعلق گرفته است.

کلیسای جامع بیروت. عکس از شکوفه تقی، نوامبر 2018.

کلیسای جامع بیروت. عکس از شکوفه تقی، نوامبر 2018.

اسقف نشین بیروت و جبیل (بیبلوس). عکس از شکوفه تقی، نوامبر 2018.

اسقف نشین بیروت و جبیل (بیبلوس). عکس از شکوفه تقی، نوامبر 2018.

در ترجمۀ فارسی وقایع‌نامۀ آربلا یا تذکرۀ اربیل در معرفی مطران اربیل عنوان مار ذکر می‌شود: ”مار صبحا لیسو.“[73] علاوه بر آن، تا پایان تذکرۀ اربیل که برابر با پادشاهی خسرو اول انوشیروان است، هر پنج مطران لقب مار دارند. اما در تاریخ کمبریج تأکید می‌شود که لقب مطران تا پیش از شورای سال 486م به کار نمی‌رفت.[74]

در کتاب اعمال شهیدان که کریستن­سن بخش‌هایی از آن را در کتاب ایران در زمان ساسانیان آورده است، می‌بینیم که کلمۀ مار بر سر اسم بسیاری از جاثلیقان عیسوی می‌آید و از آن جمله است مار بها.[75] این فرد در سال 540م، یعنی در زمان انوشیروان، به مقام جاثلیقی عیسویان رسیده بود. در ایران در زمان ساسانیان آمده است که مار بها مطران نصیبین بود و مختصری از منطق ارسطو را برای شاه به زبان سریانی ترجمه کرد.[76] می‌توان دید که یاسمی به جای مطران جاثلیق ترجمه کرده است که سریانی کاتولیک است و در عربی به پیشوای مسیحیان شرقی گفته می‌شود.[77] در آثارالباقیه اسم بسیاری از بزرگان کلیسای مسیحی با عنوان مار آمده است.

با تکیه بر مفاد تاریخی در زمان شاپور دوم، زمانی که کنستانتین دین مسیحیت را قبول می‌کند و با ایرانیان متحد می‌شود، هنوز مقام اسقفی اعظم مسیحی وجود ندارد و این لقب در میان ایشان دیده نمی‌شود. اما آتورباد مهراسپندان موبد موبدان اوست. در حالی که در سراسر دوران شاپور و پسران کنستانتین و امپراتوران بعدی، که متحد ساسانیان­اند و نصیبین را به ایرانیان واگذار می‌کنند، برای اسقف نسطوریان فقط عنوان مار ذکر می‌شد. نخستین­بار برای شبحه لیسوی آربلایی (375-406م) عنوان مطران یا متروپولیتن استفاده شد و این امر تا زمان خسرو اول انوشیروان ادامه یافت که بیستمین آنها در دورۀ او معرفی شد.

 

میر

در کتاب شناخت اساطیر ایران تصویر دو نقش کوشانی از Mirro آمده توضیح داده شده است که به معنای مهر است. هر دو نقش مهر را با تاجی پرتوافشان نشان می‌دهد که همۀ نمادهای سروری و ایزدی را با خود حمل می‌کند.[78] نام مهر به روی این سکه‌ها میرو نوشته شده است. در همان­جا آمده است که مهر (میثره) خدای مهمی در تاریخ بسیاری از کشورها در ادوار گوناگون بوده است و پرستش او در غرب تا شمال انگلستان و در شرق تا هند گسترش داشته است. مهر که نخست هزاران سال پیش پرستیده ‌شد هنوز مورد احترام زرتشتیان است.[79] از خویشکاری‌های مهر، چنان که در اوستا آمده، یکی هم حفظ نظم جهان با نظارت بر امور جهانیان است.[80] در واقع، او رئیس فرمانروایان و دارندۀ اصلی خوره یا فرّه ایزدی محسوب می‌شود.

بعد از اسلام، اتفاقی در میان اعراب می‌افتد و دین و سیاست یکی می‌شود؛ یعنی کسی که رهبری دینی داشت آقا و سرور جامعه بود و قدرت سیاسی و دینی به یک معنا به کار رفت. در ابتدای کار، روحانیون و امرا دو طبقه نبودند. این اتفاق در زمان ساسانیان و بعد تشکیل حکومت هم افتاده بود. رفته­رفته این قدرت دینی بیشتر شد، چنان که در زمان آخرین پادشاه کشور کلاً در دست موبدان زرتشتی بود. در اسلام هم برای خلافای راشدین عنوان امیرالمؤمنین به کار رفت. پس از آن، این لقب به همۀ خلفای اموی و عباسی هم اطلاق شد. بنابراین، کلمۀ امیر ترکیبی از پیوند دین و سیاست است، مثل عنوان شاه‌موبد که گرگانی در ویس و رامین برای همسر نخست ویس به کار می‌برد. اما در سراسر ویس و رامین کلمۀ میر یا امیر نیامده است.[81] در فرهنگ عمید، امیر کلمه‌ای عربی دانسته شده است که میر مخفف آن است. همین نکته در برهان قاطع و لغت‌نامۀ دهخدا هم ذکر می‌شود و آمده است که میر به معنای پادشاه و سلطان است و در میراب، میر معادل داروغه. میر در شاهنامه هم آمده است:

یکی میر بود اندر آن شهر اوی

سرافراز و با لشکر و آبروی

میرنوروزی از رسم‌های کهن ایرانیان بوده است که در زمان پنجۀ دزدیدۀ مقدم بر فرارسیدن نوروز، کسی را به مدت پنج روز مسلط بر امور می‌کردند و او اغلب کارهایی می‌کرد که سبب خنده و تفریح مردم می‌شد و این همه در نمایشی که با ساز و رقص و آواز همراه بود در برابر دیدگان مردم به اجرا درمی­آمد. در واقع، میرنوروزی نمایش بر تخت نشستن کسی بود که از فرمانروایی هیچ نمی‌دانست و دنبالۀ آن به صورت حاجی فیروز هنوز در فرهنگ پیشانوروزی ایرانیان مانده است. میرنوروزی در فرهنگ بابلیان و مصریان هم وجود داشت و نوعی به شوخی گرفتن حوادث منحوس جهان و خندیدن به آن بود تا نحوست و بدشگونی ایام بدر شود و پادشاه بتواند سال نو را در کنار مردم به تازگی و شادی آغاز کند. حافظ هم می‌گوید ”که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی. “ذوالفقاری در مقالۀ ”میرنوروزی،“ ضمن اشاره به منابع گوناگون، از جمله به تاریخ جهانگشا از جوینی استناد می‌کند که در آن ”پادشاهی موقت“ میرنوروزی ذکر شده است.[82] نکتۀ جالب توجه این که جوینی برای میرنوروزی عنوان ”پادشاه نوروزی“ را به کار برده است. در مقالۀ ذوالفقاری، با استناد به مقالۀ دکتر غنی اشاره می‌شود که این رسم تا این اواخر در ایران رواج داشته است. همچنین، ذکر می‌شود در کردستان این رسم به میرمیرین معروف است.[83] اما در منابع ایرانی ذکر شده است که این رسم در میان مصریان و ایرانیان و ملل دیگر رواج داشته است و هم برای این فرمانروای پنجه اسم امیر یا میر آورده می‌شود و هم برای پادشاه.[84] در واقع، میرنوروزی حکایت از گزینش یک پادشاه قلابی دارد. فره‌وشی در خصوص آیین­های نوروزی، حاجی­فیروز و میرنوروزی را در دو مبحث جداگانه مطرح می­کند. او ضمن آنکه اشاره­ای به گزینش میرنوروزی از میان محکومان ندارد، می­گوید میرنوروزی می­بایست فردی خجسته می­بود تا پرسش و پاسخ او در حضور پادشاه آورندۀ شگون و برکت باشد.[85]  فره­وشی توضیح می­دهد که گویا کار میرنوروزی چیدن یا نهادن خوان نوروزی در برابر پادشاه بوده، اما دهخدا معنای میرنوروزی و پادشاه نوروزی را با استناد به تاریخ جهانگشا یکی گرفته و می‌گوید:

پادشاه نوروزی کسی است که در نوروز برای تفریح و انبساط خاطر به شاهی برگزیده می‌شد و از بامداد تا نماز دیگر نام پادشاهی داشت . و او را با جلالت و ابهتی سواره در شهر می­گرداندند و صاحب هر دکانی چیزی به او می‌داد. و منافعی که از او به دست می‌آمد بین او و حکومت تقسیم می‌شد. || از طریق تهتک و استهزاء بدان که اسماً نه رسماً و حقیقهً نام پادشاهی بر او نهند، اطلاق شو : خمار را به اتفاق به اسم سلطنت موسوم کردند و پادشاه نوروزی از وی برساختند.[86]

در پایان به میرنوروزی رجوع داده می‌شود که همان مدخل پادشاه نوروزی است.

در گویش گنابادی، مَیر به معنای مادر و تقسیم­کنندۀ آب است. در بسیاری از گویش‌های ایرانی مثل مازندرانی، مار نیز همان مادر است که حرف دال آن افتاده است. همین اعلال را در تبدیل مهر به مار هم می‌توان دید. در کردی، میر به معنای شوهر است و معادل با بعل یا سرور و سالار می‌آید که همان معنای آقا و فرمانروا از آن برداشت می‌شود. این کلمه در زمان صفویه شیوع بیشتری یافت و افرادی که به لحاظ دینی شخصیت‌های برجستۀ شیعه در دین و فقه بودند و پدرشان نیز به دلیل نسبت سیادت عنوان میر داشتند به آن معروف شدند که معروف‌ترین آنها میرداماد و میرفندرسکی­اند. در زمان تیموریان، میرزا معمول می‌شود که معین آن را مخفف امیرزاده می‌داند و در عهد قاجار بر سر اسم معنای آقا می‌دهد و به دنبال اسم معنای شاهزادگی.[87] در برهان قاطع آمده است که میر هفتمین کنایه از کوکب زحل است و میرین نام داماد قیصر روم. به کسانی هم که دبیر بودند میرزا می‌گفتند و این شامل کسانی که اهل قلم و خوشنویسی بودند نیز می‌شد، چنان که به هرکس که قلمی در دست داشت نیز از سر شوخی میرزا­به­نویس می‌گفتند.

با آنکه گفته می‌شود کلمۀ امیر عربی است، اما در هیچ کجا نشانی از اینکه حاکمی عرب در قبل از اسلام امیر نامیده شده یا میر خوانده شده باشد در دست نیست. مضافاً کلمۀ مورد نظر در قرآن هم نیامده است. البته در قرآن کلمۀ امر به صورت اسم آمده و به صورت فعل صرف شده است که هم معنای کار می‌دهد و هم فرمان.

در ایران بعد از اسلام و پس از روی کارآمدن خلفای اموی و عباسی کلمۀ پادشاه کاربردی نداشت. نفیسی دربارۀ سامان خدایان یا امیران سامانی که نخستین سلسلۀ پادشاهی ایرانی را در خراسان بزرگ و ماوراءالنهر تشکیل دادند، می‌گوید که آنها قبل از اسلام نیز سلطنت و لقب شهریاری در منطقه داشتند و نجیب‌زادگان ایران بودند. همچنین، با استناد به منابع تاریخی متعدد قید می‌کند که نسب ایشان به بهرام چوبین می‌رسد و احتمال صحت این امر را بسیار قوی می‌داند. او علاوه بر آنکه از منابع متفاوت سلسلۀ نسب نخستین امیر سامانی، امیر اسمعیل­بن احمد سامانی، را ذکر می‌کند، سلسلۀ نسب او را بر اساس زین‌الاخبار گردیزی تا دوسر منوچهر نوۀ ایرج پسر فریدون می‌رساند.[88] اما مرس­بن مرزوان­بن مهران­بن فاذان را از اجداد او می‌داند که نفیسی مرس و نرسه را همان مهرنرسه می‌داند.[89] در کتاب الانساب سمعانی نیز سلسلۀ پدران امیر اسمعیل سامانی چنین آمده است: ”اسمعیل بن احمد بن اسد بن سامان بن حبار بن مار بن نوشت بن طمعان بن بهرام چوبین.­“[90]از این نظر می‌توان دید که با مار اسپندان در شجره خویشاوند است. نفیسی باز بر اصالت شجره­نامه تأکید دارد.[91] همچنین، می‌گوید که جد ایشان در زمان مأمون از دین زرتشت به دین اسلام گروید و خلیفه سفارش او را به نمایندۀ خود در خراسان غسان بن عباد کرد و او به نوح­بن اسد حکومت سمرقند را داد و فرغانه را به پسر دیگر و هکذا.[92] در روزگار طاهریان، ایشان فرمانروای سمرقند و بخارا می‌مانند و به امیر بخارا بخار خداه می‌گفتند. به این ترتیب، امیران سامانی که پادشاهان سلسلۀ سامانیان­اند از جانب شاعران میر خوانده شدند و جایگاهشان مانند بزرگ­فرمداران زمان ساسانیان، کمتر از خلیفه، اما در بالاترین جایگاه نسبت به سایرین بود. در زمان ایشان زبان فارسی زبان رسمی دربار قرار گرفت و مانند زمان ساسانیان آثار بزرگ و برجسته­ای به فارسی ترجمه شد. وزیر بزرگ ایشان بلعمی است و شاعران بزرگی مانند رودکی سخنوران زمان بودند:

ای بخارا شاد باش و دیرزی

میر زی تو شادمان آید همی

میر ماهست و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همی

میر سروست و بخارا بوستان

سرو سوی وستان آید همی

بزرگانی مانند ابن‌سینا در کنار ایشان رشد کردند و در هنگام افول ایشان به دربار دیلمیان رفتند. در واقع، سامانیان مجد و عظمت ساسانیان را به نوعی بازگرداندند و کاری کردند که سرمشق دیلمیان در مناطق شمالی و غربی ایران شدند.

در زمان غزنویان، محمود خود را سلطان می‌نامد که ترجمۀ عربی پادشاه است. به این معنا که خود را از حاکم و امیر بالاتر می‌داند، چه بسا وسعت جهان‌گشایی محمود به او این مجال را داد که خود را از پدرش امیر سبکتین بالاتر بداند. سلجوقیان نیز لقب سلطان را به کار بردند و این عنوان تا زمان سلاطین مغول رواج داشت تا اینکه صفویه عنوان شاه را رسماً به تاریخ ایران باز‌گرداندند.

علی­رغم نزول جایگاه کلمۀ میر و امیر به معنای عنوانی سیاسی برای بیان قدرت و حاکمیت در ایران، کلمۀ میر در حدود جنگ‌های صلیبی وارد زبان‌های اروپایی شد و امروزه در همۀ زبان‌های اروپایی به صورت بسیط و مرکب وجود دارد. در انگلیسی mayor به معنای رئیس شهر یا شاه یا شهردار یا شهریار است. این کلمه از ریشۀ فرانسوی maire به معنای بزرگ­تر است. در انگلیسی، شکل دیگری از این کلمه به صورت major و ماژور وجود دارد، اما اینها غالباً کلمات جدیدی هستند و کلماتی مثل mega با آنها هم‌خانواده­اند که از طرق متفاوت و در دوره­های گوناگون به زبان‌های اروپایی راه پیدا کرده­اند. اما این کلمات همه در mah یا مس، مز و مئی که در فارسی و سانسکریت وجود دارد و به معنای بزرگ است ریشه دارند و اصل آنها از زبان سومری می‌آید.[93] در سومری، Ra به معنای پاک است.[94] میترا به معنای بزرگ­پاک یا بزرگ­ترین پاکی و نیالودگی است و می‌تواند لقب آفتاب باشد. بزرگ در فرهنگ بشری صدها معنای متفاوت دارد که هم ابعاد جسمی و هم ورای آن را در بر می­گیرد. در واقع، انسان هر چیز را که نتواند وصف کند یا ورای خود ببیند یا دست نیافتنی بیابد بزرگ می‌گوید، مثل خدا، مادر، آفتاب، زندگی، رئیس، رهبر، شهید، پادشاه. در انگلیسی، great چنین معنایی دارد و در عربی کبیر یا اکبر و در فارسی بزرگ. و بر زبان راندن کلمۀ ”بزرگ“ یعنی که انسان از وصف باز مانده است.

[1]از آن جمله است ماران ژکا، اسقف اربیل (346-375م).

[2]The Chronicle of Arbela, trans. Peter Kawerau, English trans. Timothy Kroll (Lovanii: In Ædibus E. Peeters,  1985).

این متن را فاضلی بیرجندی با عنوان تذکرۀ اربیل در سال 1390 ترجمه و مرکز دائره‌‌المعارف بزرگ اسلامی آن را منتشر کرده است. مترجم گفته است که متن را از انگلیسی برگردانده است، به متن انگلیسی وفادار نبوده و در بسیاری موارد عناوین را غلط ترجمه کرده است. مثلاً برای bishop گاه واژۀ کشیش و گاه شماس به کار برده است که هر دو غلط‌اند و در همان حال، توضیح درست فرهنگ عمید را در پانوشت همان متن آورده است. بنگرید به تذکرۀ اربیل، ترجمۀ محمود فاضلی بیرجندی (تهران: مرکز دائره‌‌المعارف بزرگ اسلامی، 1390)، 24.

[3] مجمل التواریخ و القصص، تصحیح ملک‌الشعراء بهار (تهران: کلاله خاور، 1318)، 262.

[4] قاموس کتاب مقدس، ترجمۀ مستر هاکس (تهران: انتشارات اساطیر، 1377)، 778.

[5]https://en.wikipedia.org/wiki/Mor_(honorific)/.

[6]حاخام کلمه‌ای عبری است  به معنای دانا و صاحب حکمت و به کسی گفته می‌شود که بر تورات احاطه داشته باشد. این کلمه با حکیم در عربی هم‌ریشه است.

[7]محمد معین، فرهنگ فارسی (تهران: امیرکبیر، 1362)، 3978.

[8] قاموس کتاب مقدس، 789-790.

[9]در  قاموس کتاب مقدس ماران اتا قید می‌شود که لفظی است که در سریانی به معنای خداوند آمد. بنگرید به قاموس کتاب مقدس، 778.

[10] تذکرۀ اربیل، 118.

[11]محمد جریر طبری، تاریخ الرسل و الملوک، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم (قاهره: دارالمعارف، 1963)، الجزء الثانی، 39.

[12]تورج دریایی، شاهنشاهی ساسانی، ترجمۀ مرتضی ثاقب‌فر (تهران: ققنوس، 1383)، 132.

[13]دریایی، شاهنشاهی ساسانی، 134.

[14]سعید نفیسی، محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی (تهران: کتابخانۀ ابن‌سینا، 1341)، 86.

[15]احسان یارشاطر (ویراستار)، تاریخ ایران کمبریج: از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانیان، ترجمۀ حسن انوشه (تهران: امیرکبیر، 1381)، جلد 3، 371.

[16]یارشاطر، تاریخ ایران کمبریج، 380.

[17]شاپور دوم یا شاپور بزرگ یا شاپور ذوالاکتاف از 309 تا 379 میلادی به مدت بیش از 70 سال پادشاهی کرد. او دهمین پادشاه ساسانی بود که بعد از برادرش آذر نرسی و پدرش هرمز دوم در کودکی بر تخت نشست.

[18]آرتور کریستین‌سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمۀ رشید یاسمی (تهران: دنیای کتاب، 1370)، 178.

[19]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، الجزء الثانی، 58.

[20]احمد تفضلی، تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام (تهران: سخن، 1376)، 1383.

[21] ارداویراف‌نامه، تصحیح فیلیپ ژینیو، ترجمه و پژوهش ژاله آموزگار (تهران: معین و انجمن ایران‌شناسی فرانسه، 1372)، 40.

[22]در فرهنگ لغت فارسی و پهلوی، مارسپند به معنای نام بیست‌و‌نهمین روز ماه نیز آمده است. بنگرید به دیوید مکنزی، فرهنگ کوچک زبان پهلوی، ترجمۀ مهشید میرفخرایی (تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1379) 299؛ معین، فرهنگ فارسی، 3690. در فرهنگ معین ماراسپند به معنای اوستایی مانتره یا کلام مقدس نیز آمده است و به صورت ماراسپند نوشته شده است.

[23] ارداویراف‌نامه، 71.

[24]http://www.iranicaonline.org/articles/adurbad-i-mahrspandan/.

[25]در سفرنامۀ ابن‌حوقل معروف به صوره الارض آمده است که در هیچ کجای فارس نیست که آتشکده‌ای نباشد. از آتشکده‌های بزرگ نام می‌برد و می‌گوید در کازرون آتشکده‌ای موسوم به جفته است. بنگرید به أبی‌القاسم‌بن حوقل النصیبی، کتاب صوره الارض (تهران: منشورات دارالمکتبه الحیاه، بی‌تا)، 242.

[26]مری بویس، زرتشتیان، ترجمۀ عسکر بهرامی (تهران: ققنوس، 1381)، 191.

[27]مری بویس، تاریخ کیش زرتشت، ترجمۀ همایون صنعتی‌زاده (تهران: توس، 1374)، 55.

[28]فرنبغ دادگی، بندهش، گزارش مهرداد بهار (تهران: توس، 1369)،  153-154؛ کریستین‌سن، ایران در زمان ساسانیان، 178.

[29]فرنبغ دادگی، بندهش، 154.

[30]The Chronicle of Arbela, 30;

 تذکرۀ اربیل، 118.

[31]یارشاطر، تاریخ ایران کمبریج، 385.

[32]‌کریستین‌سن، ایران در زمان ساسانیان، 364.

[33]‌کریستین‌سن، ایران در زمان ساسانیان، 365.

[34]‌کریستین‌سن، ایران در زمان ساسانیان، 367.

[35]‌کریستین‌سن، ایران در زمان ساسانیان، 367-368؛ محمد جریر طبری، تاریخ طبری، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده (تهران: اساطیر، 1362)، 618-619.

[36]برای  اطلاع بیشتر دربارۀ نرسی می‌توان به تاریخ طبری مراجعه کرد. علاوه بر  آن، کریستن‌سن نیز مفصل به او و فرزندانش پرداخته است. بنگرید به ‌‌کریستین‌سن، ایران در زمان ساسانیان.

[37]‌‌کریستین‌سن، ایران در زمان ساسانیان، 171.

[38]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، الجزء الثانی، 64.

[39]طبری، تاریخ طبری، 608.

[40]The Chronicle of Arbela, 30.

[41]The Chronicle of Arbela.

[42]طبری، تاریخ الرسل و الملوک، الجزء الثانی، 64.

[43]دریایی، شاهنشاهی ساسانی، 192.

[44]دریایی، شاهنشاهی ساسانی، 39.

[45]‌طبری، تاریخ طبری، 625.

[46]‌طبری، تاریخ طبری، ج 2، 626.

[47]‌طبری، تاریخ الرسل و الملوک، الجزء الثانی، 80.

[48]‌‌کریستین‌سن، ایران در زمان ساسانیان، 681.

[49]ابن بلخی، فارس‌نامه، به سعی گای لیسترانج و رینولد الن نیکلسون (کمبریج: مطبعۀ دارالفنون کمبریج، 1339ق/1921م)، 97.

[50]ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، تصحیح علی‌یف  (مسکو: ادارۀ انتشارات دانش، 1970)، جلد 8، 138.

[51]فردوسی، شاهنامه، 256.

[52]ابومنصور عبدالملک‌بن محمد‌بن اسماعیل ثعالبی، غرر اخبار ملوک الفرس و سیرهم، تصحیح ه. زوتنبرگ (پاریس: امپریر ناسیونال، 1900)، 619.

[53]ابی‌الحسن علی‌بن الحسین‌بن علی المسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقیق محمد محی‌الدین عبدالحمید (قاهره: مکتبه التجاریه الکبری باول شارع محمد علی به مصر، 1964)، جلد 1، 269.

[54]http://www.iranicaonline.org/articles/bozorgmehr-e-boktagan/.

[55]ابراهیم پورداود، یشت‌ها 2، به کوشش بهرام فره‌وشی (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 2536)، 504.

[56] جان هینلز، شناخت اساطیر ایران، ترجمۀ ژاله آموزگار و احمد تفضلی (تهران: کتابسرای بابل و نشر چشمه، 1368)، 124.

[57]جان هینلز، شناخت اساطیر ایران، 124.

[58]ارمنستان، کاپادوکیه، کیلیکیه، پونتوس و سپس روم.

[59]جان هینلز، شناخت اساطیر ایران، 127.

[60]هینلز، شناخت اساطیر ایران، 127.

[61]محمدحسین‌بن خلف تبریزی (برهان)، برهان قاطع، تصحیح محمد معین (تهران: امیرکبیر، تهران 1361)، 2061.

[62]‌ابوریحان بیرونی، آثارالباقیه، ترجمۀ اکبر داناسرشت (تهران: امیرکبیر، 1363)، 74.

[63] قاموس کتاب مقدس، 781.

[64] قاموس کتاب مقدس، 784.

[65]‌هینلز، شناخت اساطیر ایران، 126.

[66]برهان، برهان قاطع، 2063.

[67]قرآن، سورۀ النساء، آیۀ 171 و سورۀ آل‌عمران، آیات 45 و 46: انما المسیح عیسی ابن مریم رسول الله و کلمته القاها إلی مریم و روح منه.

[68]فرنبغ دادگی، بندهش، 115.

[69] amar [YOUNG] (2771x: ED IIIa, ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, 1st millennium) wr. amar “calf; young, youngster, chick; son, descendant” Akk. būru; māru


[70]
بطرک همان بطریق است. در انگلیسی معادل پاتری ارک است.

[71]بنگرید به تذکرۀ اربیل.

[72]چنان که در لغت‌نامۀ دهخدا آمده است، کلیسای نسطوری سلسله‌مراتبی داشته و دارد که جایگاه  جاثلیق از همه بالاتر و مانند پاپ در کلیسای کاتولیک است. زیردست او مطران است که بزرگ اسقفان است. سپس جایگاه کشیشان است و در مرتبۀ آخر شماسان جای دارند. بیرونی در آثارالباقیه سلسله‌مراتب را در فرقه‌های گوناگون مسیحی شرح می‌دهد. بنگرید به بیرونی، آثارالباقیه، 448-450.

[73]‌تلفظ درست آن با حرف ش است. این نکته در ترجمۀ فارسی بیرجندی رعایت نشده است.

[74]یارشاطر، تاریخ ایران کمبریج، جلد 3، بخش 2، 376.

[75]‌‌‌کریستین‌سن، ایران در زمان ساسانیان، 558.

[76] ‌‌‌کریستین‌سن، ایران در زمان ساسانیان، 558.

[77]‌در کلیسای کاتولیک عناوین پاتری ارک معادل بطریک یا بطریق و همان کاردینال در دستگاه مسیحیت کاتولیک است و پاپ که جانشین مسیح معرفی می‌شود بالاترین مقام است. وقتی پاپ فوت می‌کند، کاردینال‌ها پاپ تازه را انتخاب می‌کنند و در غیبت پاپ جدید زمام امور را در جهان مسیحیت به عهده دارند.

[78]‌‌هینلز، شناخت اساطیر ایران، 131.

[79]‌‌هینلز، شناخت اساطیر ایران، 123.

[80]‌بویس، تاریخ کیش زرتشت، 61.

[81]‌فخرالدین اسعد گرگانی، ویس و رامین، تصحیح محمد روشن (تهران: صدای معاصر، 1381)، 43 به بعد.

[82]حسن ذوالفقاری، ”ميرنوروزي،“ مجلۀ فرهنگ، شمارۀ 2، 13-20؛ دسترس‌پذیر در

http://ensani.ir/file/download/article/2010112816/.

[83]ذوالفقاری، ”ميرنوروزي،“ 17.

[84]http://www.iranicaonline.org/articles/mir-e-nowruzi/.

[85]بهرام فره‌وشی، جهان فروری (تهران: کاویان، 1364).

[86]بنگرید به مدخل ”پادشاه نوروزی“ در لغتنامۀ دهخدا، دسترس‌پذیر در

www.vajehyab.com/dehkhoda/.

[87]‌برهان، برهان قاطع، 2076.

[88]‌نفیسی، محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی، 173-174.

[89]ابوسعید عبدالحیبن الضحاک‌بن محمود گردیزی، زین‌الاخبار، تصحیح محمد ناظم (برلین: مطبعۀ ایرانشهر، 1928م)، 19؛ نفیسی، محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی، 174.

[90]‌نفیسی، محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی، 173.

[91]‌نفیسی، محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی، 175.

[92]‌نفیسی، محیط زندگی و احوال و اشعار رودکی، 175.

[93]mah [GREAT] (3271x: ED IIIb, Old Akkadian, Lagash II, Ur III, Early Old Babylonian, Old Babylonian, unknown) wr. mah; mah2 “(to be) great” Akk. kabtu; mādu; rabû; şīru

See a mah[strengthen].

سنت کتاب‌خوانی در مجالس و محافل عامه

 

حسن ذوالفقاری <Hasan Zolfagari <zolfagari_hasan@yahoo.com (دانش‌آموختۀ دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران، 1375) عضو هیئت علمی گروه زبان و ادبیات فارسی، رئیس مرکز تحقیقات زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تربیت مدرس، نویسنده، پژوهشگر و مؤلف کتاب‌های درسی، متخصص ادبیات عامه و مدیر گروه آموزش زبان و ادبیات فارسی فرهنگستان زبان و ادب فارسی است. برگزیدۀ رتبۀ دوم پژوهش‌های کاربردی در نوزدهمین جشنوارۀ بین‌المللی خوارزمی و رتبۀ اول پژوهش برتر فرهنگی سال 1394 و مشاور عالی دایره‌المعارف بزرگ اسلامی و مؤسس انجمن علمی نقد ادبی ایران است. در کنار سردبیری فصلنامۀ فرهنگ و ادبیات عامه، بیش از 40 کتاب و 150 مقالۀ علمی تألیف کرده است که از آن جمله‌اند فرهنگ بزرگ ضرب‌المثل‌های فارسی، ادبیات مکتبخانه‌ای ایران، یکصد منظومۀ عاشقانۀ فارسی، فارسی بیاموزیم و باورهای عامیانه مردم ایران.

  

حضرت استادی دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن (زاده ۱۳۰۴) استاد بنده در درس مکتب‌های ادبی در دورة دکتری دانشگاه تهران (1372) بود. جز آن لحظات خوش که با جناب استادی به سر شد، هنگام جوانی، مطالعة کتاب‌های وی آرام‌بخش من بود و هر کتاب که از وی می‌یافتم می‌خواندم. نثر گیرا و بیان گرم استاد چنان مرا به خود مشغول می‌کرد که وقت و زمان را حس نمی‌کردم. یکی از مقالات بنده با عنوان ”ادب غنايي،“[1] که تحقیق درس ایشان بود، نیز به لطف استاد و شاگردنوازی وی در ماهنامة وزین هستی منتشر شد. جز ادب درس و نفس، آنچه از استاد آموختم آرامش و متانت و وقار و استواری بود. دیدارهای پیوسته همه و همه دل‌بستگی من را روزافزون می‌کرد. بی‌دلیل نبود که هنگام اشتغالم در سازمان کتاب‌های درسی و تألیف و گزینش متون درسی سه متن از آثار ایشان را باافتخار در کتاب‌های دبیرستان آوردم. یکی از این متون از کتاب روزها بود که از بخش آغاز کودکی و هنگام ”سعدی‌خوانی‌“ استاد با خالة خود انتخاب ‌شده بود. به گفتة استاد، سعدی برای او مانند شیر آغوز بود که استخوان‌بندی روحی او را شکل داده بود. این نکتة یک‌خطی اشاره‌ای دارد به سنت شعرخوانی و کتاب‌خوانی در جامعة کم‌سواد گذشته و میان عوام. سنت نیکوی کتاب‌خوانی، علی‌رغم نبود کتاب و سواد در جوامع گذشته، چنان ریشه داشت که روح تشنة مردم را سیراب و اوقات آنان را خوش می‌کرد؛ خلاف امروز که با وجود کتاب فراوان و انواع دسترسی به آن، حس خواندن وجود ندارد و رسانه‌های مجازی جایگزین بدی برای کتاب شده‌اند. این مقاله بیان شرح عطش مردمان گذشته به کتاب‌خوانی و هدیة موری کوچک و شاگرد کمترین استاد به حضرت سلیمانِ با حشمتِ فرهنگ و ادب گرانسنگ فارسی است به پاس قریب هفتاد سال حضور باشکوه و سیمرغ‌وار ایشان در فرهنگ و ادب ایران‌زمین.

  

مقدمه

یکی از سنت‌های دیرین در ایران، خواندن کتاب‌های معروف ملی و دینی یا تربیتی در محافل خانوادگی یا مجالس رسمی در ایام جشن و شادمانی مثل یلدا و نوروز و شب‌های دراز زمستان یا روزهای ماتم مثل محرم یا در ماه‌های رمضان بوده است. خواندن از رو، به خلاف نقالی که کاری فنی و نمایشی بود، برعهدة افراد باسواد بود و مهارت خاصی نمی‌خواست و حتی در محافل خصوصی خانوادگی در شب‌های دراز زمستان و یلدا امری رایج بود. سبب رواج این امر نیز بی‌سوادی عامة مردم بود که یک نفر باسواد متن را برای بقیه می‌خواند. گاه این امر چنان رواج می‌یافت که نام خاص می‌یافت؛ چنان‌که در برخی از مناطق پنجشیر همسایه‌ها و نزدیکان در سه شب اول مرگ کسی که درگذشته است به کتاب‌خوانی می‌پردازند و به آن ”بزم غم“ می‌گویند؛ زیرا در گذشته مصیبت‌نامه‌های منظوم را در چنین مناسبتی مي‌خواندند. در برخی مناطق، هنگام ماه رمضان یک باب از منظومه‌ای دینی-‌حماسی را می‌خواندند و به آن باب‌خوانی می‌گفتند.

در ماه رمضان، اوقات فراغت به دو بخش تقسیم می‌شد: فراغت‌های روزانۀ خاص زنان و فراغت‌های شبانۀ خاص مردان. زنان به مراسم جمعی و نغمه‌های عبادی و مذهبی مثل تلاوت قرآن، برگزاری جلسات ختم انعام، صحیفه‌خوانی، دعاخوانی و ذکر گفتن می‌پرداختند و مردان معمولاً یا در مجالس وعظ، خطابه و تلاوت قرآن حضور می‌یافتند یا مجالس روایتگری و غزل‌خوانی تشکیل می‌دادند. در ماه رمضان، منظومه‌هایی مانند خاورنامه ابن‌حسام‌ خوسفی، حملۀ حیدری راجی کرمانی و معراج‌نامه را روایت می‌کردند. تداوم و ممارست هر ساله در اجرای این‌گونه روایتگری‌ها در ماه رمضان باعث شد تا موسیقی و آوازهای خاصی پدید آید و در کنار سایر نغمات موسیقی ماندگار شود که هر کدام را می‌توان به‌عنوان یک شیوه دانست؛ مانند ”حمله‌خوانی“ که از خواندن نسخ مختلف حملۀ حیدری حاصل‌شده یا ”معراج‌نامه‌خوانی“ که به حکایت به معراج رفتن پیامبر اکرم(ص) اختصاص دارد و ”باب‌خوانی“ که نوع خواندن یک باب از یک منظومۀ دینی- حماسی است.[2]

به خواندن کتاب‌هایی نظیر رَوْضَهُ‌ الشُّهَدا و طوفانُ البُكاء فی ‌مَقاتِلِ الشُّهَدا در بوشهر ”کتاب‌خوانی“ می‌گویند. نیم ساعت قبل از روضه‌خوانی، کتاب‌خوان که جلوی مجلس نشسته، به شیوه‌ای خاص و آهنگی حزین کتاب می‌خواند و در برخی از جاها که به شعری می‌رساند، آخر مصراع یا بیت را کشیده‌تر می‌خواند که با ”های“ چند نفر نشسته در کنار کتاب‌خوان همراه می‌شود.

در مناطق متفاوت ایران رسم بود به ‌مقتضای محفل و زمان متنی خاص را می‌خواندند؛ مثلاً جوهری‌خوانی و روضه‌خوانی مخصوص محرم و حمله‌خوانی خاص رمضان و به‌‌خصوص ایام ضربت و شهادت حضرت علی(ع) بود و شاهنامه‌خوانی در محافل و همۀ شب‌های زمستان اجرا می‌شد. رفته‌رفته این کتاب‌خوانی‌ها رایج شد و نام خاص گرفت و آیین‌های ویژه یافت که در ادامه تشریح می‌شود. در پنجشیر افغانستان، شماری از داستان‌های مثنوی، شاهنامه، ورقه و گلشاه، یوسف و زلیخا، لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد و افسانه‌هایي مثل نجمای شیرازی و دختر پادشاه بیشتر مورد علاقۀ بانوان و دوشیزگان بوده است. حتی محافل عروسی با کتاب‌خوانی برگزار می‌شد، به‌گونه‌ای که زنان با نواختن دف و دایره عروسی را جشن می‌گرفتند و مردان هم بزم کتاب‌خوانی می‌آراستند و بخش‌های عاشقانۀ شاهنامه یا داستان‌هاي عاشقانه‌های لیلی و مجنون را می‌خواندند.

کتاب‌خوانی آدابی هم داشت: یک یا دو نفر از کتاب‌خوانان خوش‌آواز بیت‌هایی از مثنوی یا شاهنامه را به آواز می‌خواند و یکی از ملاها یا کسی که بر موضوع تسلط داشت، تفسیر می‌کرد. در این شیوه، متن از رو و نه از حافظه قرائت می‌شد. البته همیشه ممکن نبود کتاب را از رو بخوانند. گاه خوانندگان حرفه‌ای از حافظه می‌خواندند. در سنت‌های شعرخوانی عامه، مثل منظومه‌خوانی و سخنوری و نقل ‌آواز و مناقب‌خوانی و فضایل‌خوانی، خواننده اشعاری را از حافظه می‌خواند. نقل‌خوانی و منظومه‌‌خوانی شامل حکایت‌ها، نقل‌ها، روایت‌ها و داستان‌هایی است که خواننده‌ای به شکل آواز و گاه با ساز اجرا می‌کند. از آن جمله است نقل ‌آوازهای لیلی و مجنون و ورقه و گلشاه و شیرین و خسرو یا منظومه‌های عامیانة فلک‏ناز، حیدربک‏ و صنم‏بر، سیه‏مو، سبزپری و زردپری و سرخ‏‌پری و منظومه‏های عاشقانه‏ای چون بی‏بی‌جان قرایی، نسایی و مغول‏ دختر و زهره و طاهر که از شهرت بیشتری برخوردارند. کتاب‌هایی که برای مردم خوانده می‌شد چند دسته بود که در زیر به شرح می‌آید.

 

الف. کتاب‌های ملی و تاریخی

شاهنامه‌خوانی

شاهنامه را به دو شیوه در مجالس اجرا می‌کرده‌اند: نقالی که شکل نمایشی دارد و نقال به نظم و نثر داستان را براساس طومارهای نقالی روایت می‌کند. نقالی شیوه‌ای از شاهنامه‌خوانی است که نقال آن را در مجلس عامة مردم و در قهوه‌خانه‌ها به ‌صورت ایستاده همراه با تصاویری از صحنه‌های رزم و بزم از شاهنامه اجرا می‌کند. شکل دیگر خواندن از روی شاهنامه بود. به این روش ”مجلسی“ می‌گویند؛ ”شیوه‌ای که در مجلس اشراف و بزرگان ایل اجرا می‌شود. در این شیوه، شاهنامه به شکل نشسته خوانده می‌شود. این نوع شاهنامه‌خوانی بیشتر در میان ایلات و عشایر و همچنین روستانشینان مرسوم بود.“[3] در ایل بختیاری، افراد باسواد شاهنامه‌خوانی می‌کنند و شاهنامه‌خوان برخلاف خنیاگران سنتی و نقالان شهری از راه شاهنامه‌خوانی امرار معاش نمی‌کند.[4] این گروه گاه بر وزن شاهنامه شعرهای جدیدی نیز می‌سرودند و آن را همراه با اشعار شاهنامه در مراسم شاهنامه‌خوانی می‌خواندند.[5] بعضی از سران ایلات همواره شاهنامه‌خوان در دستگاه خود داشتند که هنگام بزم و رزم به شاهنامه‌خوانی می‌پرداختند. عشایر در هنگام درگیری‌ها از اشعار شاهنامه به‌ منظور تقویت روحیۀ جنگاوری استفاده می‌کردند.[6] از این ‌رو، در گذشته مجلس شاهنامه‌خوانی به‌طور معمول قبل از آغاز جنگ بر پا می‌شد و تا نیمه‌های شب به درازا می‌کشید.[7] همچنین، شاهنامه‌خوانی الگوی اساسی سرودن شعر در بین افراد باسواد ایل بود و لرها چه در سرودن شعر و چه در نامه‌نگاری و تهدیدات جنگی به نحوی از اشعار شاهنامه اقتباس یا نقل‌ قول می‌کردند.[8]

 

برزونامه‌خوانی

این منظومه منسوب به شمس‌الدین کوسج (سدۀ هشتم هجری) و عطایی رازی (م. 491ق)، معروف به ناكوك و سرگذشت حماسی برزو، پسر سهراب، است كه به تقلید از شاهنامه فردوسی سروده شده است. این شیوه در منطقۀ لُردگان اجرا می‌شود. داستان‌های روایت‌شده در این شیوه در شاهنامه وجود ندارد، اما شاهنامه‌خوانان بختیاری آن را بخشی از شاهنامه می‌دانند. بنا به شنیده‌هایم، در یکی از روستاهای مسجدسلیمان با نام سی‌میلی در منطقۀ گلگیر، همه‌‌ساله جمعیت فراوانی از بختیاری‌ها از طوایف، شهرستان‌ها و استان‌های گوناگون گرد هم می‌آیند و این مراسم را برگزار می‌کنند.

 

جنگ‌نامه‌‌خوانی

گونه‌ای از شعر حماسی محلی در وصف دلیری‌های قهرمانان ملی و دینی است که به تأثیر از شاهنامه در مناطق گوناگون پدید آمد. جنگ‌نامه معمولاَ شکل آوازی هم دارد که

معمولاً در شب‌نشینی‌ها و گردهمایی‌های اهل ادب و فرهنگ اجرا می‌شده است. جنگ‌نامه همچنین در مراسم عزا و سوگواری اجرا می‌شود، اما اشعار آن از شاهنامه نیست و از کتاب‌های دیگری از جمله کتاب جوهری [طوفانُ‌البکاء] برگزیده می‌شود. در این نوع مراسم، معمولاً جنگ‌نامۀ حضرت علی‌اکبر(ع)، جنگ‌نامۀ حضرت علی(ع) و مانند آن را می‌خوانند.[9]

جنگ‌نامه‌ها اغلب به تأثیر از شاهنامه سروده می‌شدند. جنگ‌نامۀ محمد حنيفه که ماجرای جنگ محمد حنیفه و حسنین با قطران و جمهورشاه را در بحر تقارب روایت می‌کند از نمونه‌های مشهور جنگ‌نامه است. خواندن جنگ‌نامۀ خیبر و صفین در آذربایجان در مناسبت‌های مذهبی مرسوم بوده است. جنگ‌نامه با مضامین شیعی در اوصاف دلاوری‌های حضرت عباس، حضرت علی(ع) و حضرت علی‌اکبر در لرستان و بخشی از کردستان و در بین عشایر بختیاری و در جنوب کشور رایج است.

جنگ‌نامه‌های تاریخی نیز تحت تأثیر شاهنامه در مناطق مختلف شکل گرفتند و شاعران و نقالان مناطق و نواحی اشعار و آوازهایی را در توصیف دلاوری‌های سران ایل و خوانین سروده و می‌خوانند. از آن جمله جنگ‌نامۀ نصیرخان در وصف پایمردی و دلاوری سرداری از ایل بختیاری است که در راه حفظ و حراست از کیان ایل به مبارزه برخاست. این جنگ‌نامه‌ها بیشتر روایت واقعی مبارزات امیران منطقه و مبارزات خوانین، همراه با مبالغه، است. رفته‌رفته جنگ‌نامه‌خوانی از صورت وقایع‌نگاری خارج و با ذوق عالی‌تری آمیخته شد. برخی منابع متأخر گواهی می‌دهند که آثار منظوم ملی یا بومی نقل مجالس و محافل نظامیان بوده است و جنگ‌نامه‌خوان‌ها اشعار ذکرشده را با آوازهایی خاص آمیخته و در جمع سپاهیان می‌خواندند.[10]

شاید بتوان دو منظومۀ ”جنگ‌نامۀ کشم“ و ”جرون‌نامه“ را، که در سال‌های ۱۰۳۲ تا ۱۰۴۲ق به نظم درآمده‌اند، از نمونه‌های قدیم‌تر جنگ‌نامه به شمار آورد. مبارزات ترکمن‌ها در جنگ‌نامۀ عبدالستار قاضی‌پور انعکاس یافته است. جنگ‌نامۀ لیراوی در 2هزار بیت اثر محمدعلی صادقی مروری بر تاریخ معاصر لیراوی و دیلم است.[11] جنگ‌نامۀ تحفه‌النصیر از نمونه‌های جنگ‌نامۀ بلوچی اثر جام دُرّک دومبکی، ملک‌الشعرای دربار نوری نصیرخان (1750م)، است. در میان کردان، جنگ‌نامه و ”شهنامه“ با گويش‌هاي مختلف به‌صورت کتبی و شفاهی دیده می‌شود. الماس‌خان کندوله‌اي از شاعران شاخص جنگ‌نامه‌سرا است.[12] ”سوت“ در مازندران معادل جنگ‌نامه است که معمولاً در رثای قهرمانی‌ها، سلحشوری‌ها و مبارزات قهرمانان محلی سروده و خوانده می‌شود.

 

نظامی‌خوانی

بیشتر در مناطق لرنشین اجرا می‌شود و ”شیرین خسرو“ یا ”شیرین و خسرو“ یا ”خسروخوانی“ نیز می‌گویند. این شیوه یکی از مقام‌های آوازی در موسیقی لری هم شناخته می‌شود و به ‌صورت گوشه‌اي مستقل در رديف موسيقي سنتي ايران جاي گرفته است که با همراهی ساز کمانچه اجرا می‌شود.[13] اکثر اشعار این مقام از منظومۀ شیرین و خسرو است، اما به ‌مرور زمان اشعار شاعران لری نیز به آن اضافه‌ شده است. برخی این ابیات را از دیوان نظامی انتخاب کرده و برخی به گویش محلی لری اشعار شیرین خسرو و یا اشعار لری دیگری را به سبک نظامی‌خوانی می‌خوانند.[14] امروزه تعدادی از اشعار شیرین خسرو به گویش لکی میان مردم مناطق لرستان مشهور است که تک‌بیت‌های پراکنده از آن در دیوان منظوم لکی بر جا مانده است. در مجلس نظامی‌خوانی بیشتر مجادله‌های خسرو و فرهاد و نیز گفت‌وگوی شیرین و خسرو در داستان خسرو و شیرین خوانده می‌شده است. سکندرنامه‌خوانی هم در افغانستان رواج تام داشت.

ب. کتاب‌های دینی و مذهبی

روضه‌خوانی

روضه‌خوانی یکی از مراسم آیینی در فرهنگ شیعی و رایج در میان تودة مردم است که ریشه‌ای 500 ساله دارد. مرثيه‌خوانان در گذشته حوادث كربلا را از روى کتاب روضه‌الشهدا (تألیف 907ق) نگاشتة حسین واعظ کاشفی (م. 910ق) می‌خواندند. به همین سبب بعدها به چنین مجالسی به‌طور عام روضه‌خوانی گفته شد که مقصود همان روضه‌الشهداخوانی است. رفته‌رفته روضه‌خوانی از روى كتاب منسوخ شد و روضه‌خوان‌ها مطالب کتاب را حفظ كرده و در مجالس عزادارى مى‏خواندند. تا پیش از تألیف این کتاب، مرثیه‌خوان‌ها که اغلب کم‌سواد بودند، می‌باید به مقاتل عربی مراجعه می‌کردند. با نگارش این کتاب به زبان فارسی، کار مرثیه‌خوان‌ها آسان شد و همین کتاب را در مجالس از رو می‌خواندند.

روضه‌الشهدا تا مدت‌ها پس از تألیف تنها کتاب جامع ذکر مقاتل و مصائب بود. شیعیان در ایام‏ عزاداری و روزهای جمعه در مجلسی فراهم می‏آمدند و کسی که صدایی خوش داشت، یا یکی از مُرصّع‏خوانان (کسانی که نظم و نثر را با هم می‌خوانند) کتاب روضه‌الشهدا را می‏خواند و دیگران‏ می‏گریستند. پس از روضه‌الشهدا کتاب‌های دیگری در مقاتل تألیف شد که مهم‌ترین آنها طوفانُ‌البکاء معروف به جوهری و اسرارالشهاده است. روضه‏خوانان نیز هم منبع روضه‏های خود را عوض کردند و به کتاب‌های جدیدتر روی آوردند و هم روش آن‏ را تغییر دادند و روضه‏های خود را حفظ کردند و با سرمشق گرفتن از کار روضه‌خوان‌های‏ ماهر و موفق در تکمیل اجرای آن کوشیدند. اما نام این مراسم به یاد قدیم‌ترین کتاب‏ جامع فارسی که در مقاتل نوشته ‌شده است همچنان ”روضه‏خوانی“ باقی ماند.[15]

حاجی میرزاحسین نوری (1213- 1282ش) در مقدمة کتاب لؤلؤ و مرجان می‌نویسد:

این صنف از مؤمنین [روضه‌خوان‌ها] اسمی مخصوص نداشتند تا ملاحسین کاشفی کتاب روضه‌الشهدا را تألیف نمود . . . مردم رغبت نمودند در خواندن آن کتاب در مجالس مصیبت و به جهت فصاحت و اغلاق آن کتاب، هرکس از عهدة خواندن آن برنمی‌آمد، بلکه اشخاص مخصوصه بودند که آن را درست آموخته، در مجالس تعزیه‌داری می‌خواندند و ایشان معروف شدند به روضه‌خوان؛ یعنی خوانندۀ کتاب روضه‌الشهدا. پس ‌از آن کم‌کم از آن کتاب به کتاب دیگر انتقال نمودند و از آن به خواندن از حفظ و آن اسمِ اول بر ایشان ماند و کار این طایفه اندک‌اندک بالا گرفت و برای اصل مقصد که گریانیدن باشد، مقدماتی پیدا شد از قصص و حکایات و . . . و فنی شد مخصوص و ممتاز و کار ترقی آن به آنجا رسید که یکی از علمای اعلام می‌فرمود در مقام مطایبه و مزاح که در این اعصار روضه‌خوانی داخل در علوم شده و علمی شده مخصوص که باید در تعریف آن گفت: علمٌ یَبحثُ فیه عن عوارضِ اجساد الشهداء و ما یتعلقُ بها.[16]

ورود افراد بی‌سوادِ بی‌آواز به این صنف و روضه‌خوانی از روی کتاب‌های اسرار الشهاده ملا آقای دربندی و کتاب جوهری عامل از رونق افتادن مجالس روضه‌خوانی شد. روضه‌خوان‌ برای حسن تأثیر کلامش باید با موسیقی آشنا می‌بود. طبقه‌‌اي‌ از‌ روضه‌خوان‌ها‌ بودند كه‌ مستقيماً وارد ذكر مصيبت‌ مي‌شدند و به‌ كمك‌ آواز و صدای خوش‌ و به‌خصوص‌ بهره‌مندي‌ ذاتي‌ از هنر موسيقي‌، اشعار را با زيباترين‌ و سوزناك‌ترين‌ نغمات‌ مي‌خواندند. اين‌ دسته‌ از روضه‌خوان‌ها را ”ذاكرين‌“ مي‌گفتند. عبداللّه مستوفی گزارشی از مجالس روضه‌خوانی و دو صنف ‌آن می‌دهد:

یکی واعظین که بعد از خطبه افتتاحیه و طرح کردن یکی از آیات قرآن، وارد تحقیق در اطراف آیه شده و با ذکر امثال‌وحکم، مطالب عالی اخلاقی و مذهبی را تشریح و توضیح و با ذکر اشعار مناسب، مطالب را دل‌نشین کرده و در آخر هم‌مقداری ذکر مصیبت نموده، منبر خود را به دعای شاه اسلام و عموم مسلمانان و صاحب‌خانه ختم می‌کردند؛ دستة دیگر، روضه‌خوان به معنی اخص بودند که منبر را با سلام بر سیدالشهدا شروع و بلافاصله وارد ذکر مصیبت شده و به‌قدر ده دقیقه، نظم و نثر به هم مخلوط کرده و در آخر، بازهم منبر را به دعای سابق‌الذکر ختم می‌نمودند. برای واعظین، سواد و برای ذاکرین، آواز از لوازم بود. حتی ذاکرین هم اکثر مردمان باسوادی بودند و از عهده موعظه برمی‌آمدند.[17]

گاه برخی از روضه‌خوان‌های معروف روضه‌های خود را می‌نوشتند و به شکل کتاب در دسترس دیگران قرار می‌دادند. یکی از بهترین نمونه‌ها کتاب دره‌التاج و مرقاه‌المعراج (تألیف 1283ش) است که حاج میرزامحسن نیشابوری (1227-1303ش)، ملقب به تاج‌الواعظین و متخلص به تاج واعظ، آن را نگاشته است.[18]

 

حمله‌خوانی

حمله‌خوانی جمع‌خوانی و نقل قسمت‌هایی یا وقایع متفاوتی از کتاب حملۀ حیدری سرودة میرزامحمد باذل مشهدی، ملقب به رفیع‌خان (م. 1124ق) شاعر ایرانی مهاجر به هند، است. حملۀ حیدری در 24هزار بیت و در بحر تقارب یکی از مشهورترین حماسه‌های مصنوع ادبیات فارسی است. موضوع حملة حیدری شرح زندگی حضرت علی‌(ع) و جنگ‌های وی تا ضربت خوردن اوست. این کتاب بر اثر مرگ ناظم آن ناتمام ماند و چندین شاعر تکمله‌هایی بر آن نوشتند، ازجمله غزوات حيدري (تألیف 1135ق) از میرزاابوطالب میرفندرسکی (1049-1127ق). از حمله‌نامه‌های دیگر می‌توان به حملۀ حیدری (تألیف 1211ق) اثر ملا بمانعلی راجی کرمانی با حدود 30هزار بیت در بحر تقارب، حملۀ حیدری اثر میرزامحمدصادق آزاد کشمیری (م. ۱۱59ق)، صولت حيدري/ صفدری (تألیف ۱۱۴۳ق) اثر محبعلي‌خان حكمت، جذبة حیدری (تألیف ۱۱۵۱ق) از عبدالعلي‌خان احسن بنگالي، حربۀ حیدری (تألیف ۱۱۳۵-۱۱۵۰ق) از كرمعلي‌بيگ و متخلص به كريم يا كرم، تكملۀ حملۀ حیدری از سيدپسندعلي بلگرامي (م. 1183ق) و حملۀ حیدری (تألیف 1230ق) اثر فقير قهدريجاني یاد کرد. جنگنامۀ آتشي كه مشتمل بر افسانه‏هاي غيرتاريخي دربارۀ جنگ‌هاي علی(ع) است و سال 1188 ق سروده شده، هفت‌خوان حيدري سرودۀ عياني كه ”محاربات حيدر كرار“ است و در اوايل قرن سيزده سروده شده و ظاهراً فقط منتخبي از آن در تذكره‏ها به‌جامانده است،[19] و غزونامه یا غزوات (تألیف 1240ق) اثر ميرزاعبدالوهاب قطره چهارمحالي و افتخارنامة حیدری (تألیف 1304ق)، خلافت‏نامۀ حیدری (تألیف 1364ق) سرودۀ محمدعلی یزدی نجفی متخلص به ”خاموش“ و مشهور به خاموش یزدی و خاموش میبدی (1287-1379ق) از دیگر نمونه‌ها هستند.[20]

حمله‌خوانی در برابر روضه‌خوانی رایج شد، با این تفاوت که حملة حیدری به نظم و در ذکر جنگ‌های علی(ع) بود و حمله‌خوانان آن را به آهنگ می‌خواندند، اما روضه‌الشهدا به نثر و در ذکر واقعۀ کربلا بود و روضه‌خوانان بر منابر می‌خواندند. همۀ حمله‌نامه‌ها شکل حماسی دارند و در بحر متقارب سروده شده‌اند و وجه تمایز آنها با دیگر اشعار مذهبی اجرای حماسی آنهاست.[21] این گونة ادبی ریشه در سده‌های پیشین و به‌ویژه قرن نهم دارد. پیش از حملۀ حیدری چند منظومه دربارۀ جنگ‌های علی(ع) پدید آمده بود که در شکل‌گیری این‌‌گونه حماسۀ دینی مؤثر بودند که از آن جمله‌اند علی‌نامه (تألیف 482ق) از سراینده‌ای شیعی با نام شيخ عبدالملك بنان و متخلص به ربيع در بحر متقارب و خاوران‌نامه در شرح احوال و ذکر دلیری‏ها و دلاوری علی(ع) اثر ابن‌حسام خوسفی‏(م. 875.ق‏).

این‌ گونۀ ادبی در دورة صفویه به اوج باروری و بالندگی خود ‌رسید. حمله‌خوانی در قلمرو زبان فارسی، به‌ویژه در جامعة شیعیان، بسیار شایع بوده و در امام‌باره (حسینیه)های هندوستان به‌عنوان کتاب روضه خوانده می‌شده است.[22] حمله‏خوانی را هنرمندان صاحب‌ذوق و دارندۀ صدای خوش و آگاه از رموز ادای کلام حماسی اجرا می‏کنند. به این ترتیب، عده‏ای خوش‏لحن و زیباسخن تحت تأثیر مثبت آیین تشیع به شرح مبارزات مولای صاحب‏سخن پرداختند و ”حمله‏خوان“ نام گرفتند. در روزگاری نه‌چندان دور، حمله‏خوانان به سخن نغز از دلاوری‏های علی(ع) گریز می‏زدند. حمله‏خوانان به هنگام حمله‏خوانی نخست از جهان‌کردگار یاد می‏کنند و از او-برای توصیف رزم‏نامه‏ها-امداد می‏جویند. سپس، از صف‏آرایی دو لشکر معارض در برابر هم خبر می‏دهند و حریف را در برابر حریف می‏نشانند. با توجه به این نظم و نظام لشکر بود که حمله‏خوانان شرح اصول جنگ و وصف شیوۀ رزم را از سینه بازمی‏گفتند و پس از صف‏آرایی، به توضیح هماوردخوانی می‏پرداختند. ”ارجوزه‏خوانی“ یا ”رجزخوانی“ مرحلۀ دیگری از مراحل حمله‏خوانی است.[23]

در افغانستان نیز خواندن حملۀ حیدری رسم بوده است. از قرن دوازدهم که این اثر چاپ و وارد افغانستان شد، جای شاهنامه‏خوانی و حافظ‏خوانی مرسوم را گرفت و مردم سنی‌مذهب در مناطق مختلف، از جمله شهر غزنی و کابل و قندهار، هنگام بیکاری و به‌ویژه در زمستان‏ها به خواندن آن مشغول می‏شدند. گاه با توجه به مذمت موسیقی و خواندن ترانه‏های محلی از سوی علما یا منع آنان، مردم در محافل عروسی و مسابقات تیراندازی و جشن تولد فرزند و غیره نیز به خواندن فرازهایی از حملۀ حیدری اقدام می‏کردند.[24]

 

حمزه‌خوانی

حمزه‌نامه‌ها عنوان تعدادي داستان دربارة پهلواني‌ها و رشادت‌هاي حمزه‌بن عبدالمطلب، عموي رسول اكرم، است. مشهورترين آن ”قصة اميرالمؤمنين حمزه“ نام دارد كه بعدها نام آن به داستان ”اميرحمزه‏ صاحب‏قران“ و سرانجام به ”رموز حمزه“ تبدیل‌ شده است. اين داستان از داستان‌هاي عاميانه و مشهور جهان اسلام از نویسنده‌ای ناشناس است که راوی در مقدمه تصریح می‌کند قصه ”به روایت صحیح از امیرالمؤمنین عباس رضی‌الله ‌عنه، ابوطالب و عباس، اودرانِ حضرت رسالت‌(ص)“ است. ملک‌الشعرای بهار ضمن بحث دربارة حمزه‌بن عبدالله الشاری الخارجی و نقل پاره‌ای از حوادث، به نقل از تاریخ سیستان می‌نویسد: ”و قصه‌ تمامی به مغازی حمزه گفته آید.“[25] در این صورت، كتاب مغازی حمزه باید در زمان حمزه یا كمی پس از او به دست خوارج سیستان، كه بیشتر آنان ایرانی و فارسی‌زبان بوده‌اند، در بارة حمزه‌بن عبدالله الشاری الخارجی نوشته‌ شده باشد و حمزه‌نامه كه حاوی غزوات حمزه عموی پیامبر و مناسبات او با انوشیروان شاهنشاه ساسانی است، همان داستان حمزه‌بن عبدالله است كه بعدها ایرانیان غیرخارجی‌ای به‌جای حمزه خارجی و مناسبات او با پادشاهان سند و هند و غیره، حمزه عم پیغمبر را ساخته و جایگزین كرده‌اند. بهار (همان) دربارة حمزه‌‌بن عبدالله نوشته است: ”این شخص را مورخان عرب و صاحب تاریخ بیهقی ’حمزه‌بن آذرك یا اترك یا ادرك‘ ضبط كرده‌اند و معلوم می‌دارد كه نام پدرش آذرك بوده و تاریخ سیستان او را عبدالله ضبط كرده است و مسلمانان نام پدران مجوس خود را ’عبدالله‘ می‌نهاده‌اند.“[26] به اعتقاد محجوب، حمزۀ قهرمان اين داستان، در تحريرهاى قديمى آن، حمزة سيدالشهدا عموي پیامبر نيست، ليكن در دوران‏هاى بعد چون حمزه‏اى سرشناس‏تر و نام‏آورتر وجود نداشت، قهرمان اين داستان را نيز همين حمزه قراردادند و سرانجام داستان او را به جايى رساندند كه مطابق تاريخ واقعى، در جنگ احد به دست وحشى غلام هند از پاى درآيد.[27] تاریخ دقیق تألیف قصة حمزه دانسته نیست. ذبیح‌الله صفا (1378: 1/584) نیز معتقد است که کتاب قصۀ حمزه دربارة حمزه‌بن عبدالله خارجی تألیف شده که در قرن دوم هجری در نواحی شرقی ایران حکومت داشته است.[28] این حمزۀ پسر آذرک شاری قلمرو خود را به نواحی سند رساند و در سیستان بر عامل خلیفه عباسی پیروز شد تا آنجا که هارون‌الرشید خود در سال 192ق برای دفع وی به خراسان آمد، اما در همین سفر درگذشت. حمزه در غزو هند در سال 213ق درگذشت. بر اساس این دیدگاه، سابقة روایت‌های قصۀ حمزه به پیش از روزگار سروده شدن شاهنامه بازمی‌گردد، ولی هیچ قرینۀ تاریخی یا درون‌متنی وجود ندارد كه اين موضوع را تأیید کند.[29] از طرفی، وجود ابیاتی از شاهنامه و سبک نثر که به قرن پنج تا هفت بازمی‌گردد، نشان می‌دهد بعدها این روایت‌های احتمالاً شفاهی با تبدیل حمزة خارجی به حمزۀ امیرالمؤمنین شکل‌ گرفته است.

تحريرهاى گوناگون به زبان‏هاى عربى و فارسى و اردو و ساير زبان‏هاى رايج در شبه‏قارۀ هند و حتى زبان‏هاى مالايا و اندونزى از اين قصه در دست است. در زبان عربي، قصة حمزه در چهار جلد با نام قصۀ الامير حمزه البهلوان در مصر (بي‌تاريخ) چاپ شده است. به اعتقاد افشاري، به دليل خصايص و انديشه‌هاي عربي‌گونه‌اي كه در قصه نمودار است، مثل زشت جلوه دادن شخصيت انوشيروان و ازدواج‌هاي متعدد حمزه پس از هر نبرد، اين قصه اصل و نسب ايراني ندارد، بلكه از عربي به فارسي برگردانده شده است.[30] مارزلف اين داستان را همتاي اسلامي شدة ”اسکندرنامه“ مي‌داند.[31]

اين قصه در دربار اميرعليشير نوايي (م. 906ق) نیز خوانده مي‌شد.[32]  خواندن و بازگو كردن داستان‌هاي جالب كتاب حمزه‌نامه مورد علاقۀ جلال‏الدين اكبر، پادشاه گوركانى هند (949-1014ق)، هم بود، ‌ولي دانشمندان و علماي عصر با اين كتاب چندان موافق نبودند و چنین کتا‌ب‌هایی را بدعت می‌دانستند. ازجمله فاضل ابهري از استاد خود محقق كركي عاملي روايت كرده: ”اگر كسي استماع نمايد قصه‌اي را كه بر حمزه، عمّ پيغمبر آخرالزمان و سيد شهدا، بسته‌اند، هم قصه‌خوان را پرستيده و هم شيطان را عبادت نموده و هرگاه چنين باشد، پس ملاحظه نماي حال كسي را كه قصه‌اي را شنود و افسانه‌اي گوش كند كه در تعريف ابومسلم خارجي پركين ساخته‌اند.“[33]

ابوالفضل علامی، دانشمند معروف عصر اكبر گورکانی، در نامه‌اي كه به شاهزاده دانيال پسر اكبر و حكمران دكن نوشته، در خصوص خواندن قصة حمزه چنين مي‌نويسد: ”و قصه‌خوانان را امر شود تا قصه امير حمزه عرب را رضي‌الله تعالي عنه مي‌خوانده باشند؛ اگرچه در آن چندان صحت نيست، وليكن در اين وادي دخل كلّي دارد.“[34] او از شدت علاقه‏اى كه به اين قصه داشت، دستور داده بود نسخه‏اى از آن را به بهترين خط بنويسند و با زيباترين نقوش و تصاوير و تذهيب‏ها بيارايند و حتى عبدالنبى فخرالزمانى (م. پس از 1041ق)، مؤلف تذكرة ميخانه و قصّه‏خوان مشهور و متخصص نقل قصّة حمزه، به اشارة وی كتابى با نام دستورالفصحا در آداب قصه‏خوانى و نقل قصة حمزه تألیف كرد.[35] این کتاب در دست نیست، اما در کتاب دیگر خود، طرازالاخبار، اشاراتی به حمزه‌خوانی و آداب و سبک‌های چهارگانة آن دارد.[36]

 

جوهری‌خوانی

به خواندن کتاب طوفانُ‌ البُكاء فی‌مَقاتِلِ الشُّهَدا اثر محمدابراهیم جوهری (م. 1253ق) در بوشهر و برخی مناطق ایران جوهری‌خوانی می‌گویند. طوفان‌البكاء از معروف‌ترین و پرخواننده‌ترین کتاب‌های مقتل نزد عامة مردم است. کتاب به دستور حاجی محمدصالح و آقاصالح خانبان در سال ۱۲۵۰ق تألیف و به فتحعلی‌شاه تقديم شده است. طوفان‌البکاء يك مقدمه و دوازده آتشكده و يك خاتمه دارد. مقدمه چهارده بند در مصيبت امام حسين؛ آتشكدۀ اول: در احوال خاتم انبيا؛ آتشكدۀ دوم: در مصيبت فاطمه زهرا(س)؛ آتشكدۀ سوم: در مصائب سيد اوصيا؛ آتشكدۀ چهارم: در احوال حضرت امام حسن(ع)؛ آتشكدۀ پنجم: در مصائب امام حسین(ع) و خاتمه در احوال مؤلف است. 27 نسخة خطی و 17 چاپ سنگی از آن در دست است که قدیم‌ترین چاپ سنگی آن متعلق به سال 1250ق است.[37]  نثر کتاب شيوا و نظم آن از مؤلف است. اشعار جوهری روان و به زبان گفتار، دلنشین، سوزناک، تأثربرانگیز و پراحساس است. او نیز چون کاشفی کوشیده با لطایف شعری و هنر شاعری خود کتاب را پرجاذبه کند که چنین هم شد و سالیان دراز مرجع واعظان و تعزیه‌نویسان قرار گرفت.

 

نوری‌خوانی

اشعاری در حمد و سپاس خداوند و مناقب اهل ‌بیت و وقایع تاریخی صدر اسلام از دیوان سیدمحمد نوربخش شیرازی در ۳۰هزار بیت است که در استان هرمزگان می‌خواندند. تکرار این اشعار باعث شده بسیاری از مردم این اشعار را حفظ کنند و در محافل و مجالس و شب‌نشینی‌ها و در گرمای تابستان در پشت بام‌ها و سکوهای شاخ و برگ نخل‌ها و هر شب در خانۀ یک نفر اشعار این کتاب را به‌صورت تفنن قرائت کنند.

 

ریاض‌خوانی

ریاض‌خوانی گونه‌ای مرثیه‌خوانی امام حسین‌(ع) است که در بندر ریگ رواج دارد. ریاض‌خوانی در اصل خواندن از کتاب مقتل فارسی ریاض‌الشهاده اثر حاج معصوم حائری قزوینی شیرازی (م. 1240ق) است. این کتاب تاریخ و مقتل پیامبر و امامان است که مؤلف در سال ۱۲۲۷ق به ‌نام حسینعلی‌میرزا فرمانفرما پسر فتحعلی‌شاه قاجار در سی ”مجلس“ و سه جلد نگاشته است: جلد یکم شامل چهار مجلس در شرح‌ حال چهار تن از پنج ‌تن آل‌کسا، جلد دوم شامل هجده مجلس در شرح‌ حال و شهادت امام حسین(ع)، جلد سوم شامل هشت مجلس در سرگذشت دیگر امامان. سپس، خود آن را برگزیده و نورالعیون هاده فی ذکر مصایب‌‌الساده نام نهاده است. ریاض‌الشهاده علاوه بر نسخه‌های خطی متعدد، چندین بار در تبریز و تهران چاپ سنگی شده است.[38]

ریاض‌خوانان چندین روز قبل از هر مجلس به مطالعه این کتاب مشغول می‌شوند تا بتوانند مطالب را به‌درستی در مجلس عرضه کنند. ریاض‌خوانی با مقدمه‌ای از اشعار فارسی و عربی شروع می‌شود. شنوندگان اطراف با ریاض‌خوان همراهی کرده و ”دم‌گیری“ می‌کنند. اوج هنر ریاض‌خوان در دم‌گیری است که مجلس را به شور می‌آورد. دم‌گیری همخوانی و کشیده خواندن حرف آخر ابیاتی است که از حروف صدادار (ا، ای، او) باشد. حاضران مجلس حرف آخر ابیات را همانند گروه کُر اجرا می‌کنند. آخرین اشعار و دم‌گیری‌ها که منتهی به شروع ریاض می‌شود، اشعار فارسی و به‌خصوص اشعار محتشم کاشانی است. در این حالت، حضار مجلس در دو گام به همان سبک و سیاق دم‌گیری می‌کنند که این حالت 30 ثانیه به طول می‌انجامد و ریاض‌خوان با گفتن ”احسنتم لیغفرالله لنا ولکم“ از همخوان‌ها تشکر و مطلب خود را شروع می‌کند. لحن ریاض‌خوان هرچه به واقعۀ کربلا نزدیک‌تر می‌شود، آهنگ محزون‌تری می‌گیرد. در بندر ریگ، بلافاصله پس از پایان ریاض‌خوانی، نوحۀ پامنبری خوانده می‌شود. معمولاً ریاض‌خوان نوحۀ پامنبری را هم اجرا می‌کند.[39] ریاض‌خوانان مشهور بندر ریگ عبارت‌اند از قاسم قاسمیان، ابوالحسن صادقی، ملا محمد درخشنده، ملا حسین بحرینی، شیخ غلامحسین اسلامی، عبدالعلی بحرینی، احمد سلیمانی، حاج ابوطالب طالبی، ملا عباس گوهری، غلامحسین قائدی، استاد حسن درخشنده، عبدالرسول زاهدی و بهرام عبدامامی.

ج. کتاب‌های عاشقانه و سرگرمی

فلک‌نازخوانی

خواندن اشعار این کتاب میان ایلات و عشایر و منطقۀ بوشهر و لیراوی دیلم و مناطق جنوب رایج بوده است. ”از جمله آوازها و اشعار محلی است که به‌عنوان شاهنامه فلک‌ناز خوانده می‌شود.‌“[40] فلك‌نازنامه یا سرو و گُل یا فلک‌ناز و خورشیدآفرین یا کتاب فلک‌ناز منظومه‌ای عامیانه و عاشقانه در عشق آفتاب، دختر شاه خاور، به فلک‌ناز، فرزند عزیز مصر، است که پس از دشواری‌های فراوان به هم می‌رسند.[41] سرایندة این منظومه شاعری با نام ملا تسکین شیرازی (زنده در 1189ق) است که این منظومه را به سال 1189ق سرود. او شاعری عرب‌تبار و شیرازی بود که داستان فلک‌ناز، شاهزادة یهودی‌تبار مصری، را به تشویق یکی از بزرگان شیراز با ‌نام میرزاشرف در بحر هزج و مشتمل بر 8093 بیت به نظم درآورد. میرزاشرف قبلاً از شاعری با نام ضیایی چنین درخواستی کرده بود که ضیایی از عهده برنیامد. ضیایی از شاعران عصر کریم‌خان بود و از زندگی او اطلاعی در دست نیست. فلک‌نازنامه در میان داستان‌های عامیانه شهرتی بسزا دارد و گاه جزء کتب درسی مکتب‌خانه‌ها نیز بوده است. از این داستان روایت‌های دیگری نیز در دست است که مشهورترین آن سرودة تسکین است و تاکنون بارها در ایران و هند با نام‌های گوناگون چاپ شده است که این موضوع نشان از علاقة مردم به این افسانه دارد. از داستان فلک ناز چندین روایت شفاهی دیده می‌شود که از آن جمله است روایت بلوچی در کتاب قصه‌های مردم،[42] که تفاوت‌های اساسی با این داستان منظوم دارد.[43]

  

نگارخواني

منظور خواندن منظومۀ عامیانۀ عزیز و نگار در منطقۀ الموت و برخی نواحی دیگر است. نگارخواني سنتی دیرینه‌ای است و اکنون در همۀ روستاهاي طالقان، و از جمله روستاي سوهان، رواج دارد. همۀ اهالي قديمي حداقل چند دوبیتی از دوبیتی‌های اين داستان معروف را حفظ هستند و در مجالس و شب‌نشینی‌های سخت زمستان طالقان چندين بار آن را از زبان بزرگان و نگارخوان‌هاي معروف شنيده‌اند. این منظومه داستان عشق دو دلداده است که قدمت آن به چند قرن می‌رسد. این عشق‌نامه در زبان تاتی و در میان مردم روستاهای منطقۀ طالقان، رودبار، الموت، تنکابن و اشکور با روایت‌های متفاوت رواج دارد. این افسانه یادآور ”عزیز و کبری“ در ادبیات کردی است. از این داستان‌ روایت‌های شفاهی فراوانی برجاست. علیخانی در کتاب خود پنج داستان مکتوب را گردآورده است: عزیزونگار منظوم و منثور محمدعلی گَرَکانی؛ عزیز و نگار منظوم محمدعلی اکبریان؛ عزیز و نگار منظوم کمالی دزفولی؛ عزیز و نگار منثور سیدمحمدتقی میرابوالقاسمی و عزیز و نگار منثور ملاعمو.[44] یکی از روایت‌ها سرودۀ محمدعلی اکبریان متخلص به عاطف است که روایت خود را بر اساس روایت مردم طالقان در سال 1374ق سروده است.[45] عاطف منظومۀ خود را در 1810 بیت و طی هشتاد روز به انجام رساند. روایت منظوم کمالی دزفولی،[46] که در سال 1330ش منظوم و در سال 1348ش چاپ شد، مضمونی متفاوت با داستان اصلی و جنبه‌های ادبی قوی‌تری نسبت به بقیه دارد.[47]

حافظ‏خوانی

دیوان حافظ را در هر خانة ایرانی می‌یابیم. حافظ حافظة مردم ایران و بیت بیت دیوانش بیت‌الغزل زندگی مردم است. الفتي را كه عامه با غزل‌هاي او دارند می‌توان از ابيات بي‌شمار مثل‌شده و تفأل به دیوان خواجه دریافت. در مکتبخانه‌های قدیمِ بیشتر شهرها و برخی روستاها نیز دیوان حافظ یکی از کتاب‌های درسی بود. ”ملای مکتبی به بچه‌مکتبی‌ها، پس از آموزش قرآن کریم، اشعار حافظ را می‌آموخت. در نظر عامۀ مردم دهات و شهرهای سنتی، باسواد کسی بود که بتواند گلستان سعدی و دیوان حافظ را درست و روان بخواند.“[48] حافظ را جز مکتبخانه، در شب‌های دراز زمستان و یلدا و نوروز می‌خواندند. از دیرباز اهل ‌دل در محافل خصوصی حافظ‌خوانی با شرح و تفسیر آن برقرار می‌کردند.

 

مثنوی‌خوانی

این سنت از قدیم در سراسر حوزة ایران و افغانستان و از هند تا ترکیه و نیز بخش‌هایی از آسیای میانه و بالکان اجرا می‌شده و حتی در جمع‌خانه‌ها و مساجد و تکایا خواندن مثنوی بخشی از هزینۀ موقوفات بوده است. علاقه به مثنوی‌خوانی در افغانستان چنان بود که اگر صاحب بینشی سواد و دانش خواندن مثنوی را نداشت، داستان‌های مثنوی را به ‌مرور زمان حفظ و در بزم‌های مثنوی‌خوانی آنها را تعبیر و تفسیر می‌کرد. به این افراد ”جوینده“ می‌گفتند و به آنها احترام می‌گذاشتند. در نواحی ایران نیز خواندن مثنوی با لهجه و حالت موسیقایی محلی رواج دارد. از جمله در شمال خراسان و منطقۀ تربت‌جام نوعی مثنوی‌خوانی با نام ”مثنوی کاشمری“ مرسوم است. در موسیقی دستگاهی ایران نیز خواندن و نواختن مثنوی جایگاه ویژه‌ای دارد. در ردیف موسیقی دستگاهی، مثنوی معمولاً در بخش‌های پایانی دستگاه و آواز بسیار مرسوم است.

بیدل‌خوانی

سنت بیدل‌خوانی و عرس بیدل خواندن اشعار میرزاعبدالقادر بیدل دهلوی (1054- 1133ق)، شاعر بزرگ سبک هندی، است که تا امروز در افغانستان و تاجیکستان اجرا می‌شود. گویا این سنت از زمان خود او باقی ‌مانده است؛ چنان‌که

خانۀ بیدل در دهلی محل تجمع یاران شاعر او بود و از ”سر شام“ تا ”نیم‌شب“ ابتدا بیدل و سپس دیگران اشعار خود را می‌خواندند. گفته‌اند که بزرگان شهر نیز در این مجلس حضور می‌یافتند و بیدل اشعار خود را باصلابت و مهابت می‌خوانده است. ظاهراً این مجلس نخستین هستۀ مجالس ”بیدل‌خوانی“ را تشکیل می‌دهد. پس از درگذشت بیدل، به نشانۀ استمرار جلسات شعرخوانی که در خانۀ او تشکیل می‌شد، به‌رسم صوفیان در سال‌مرگ او در کنار مزارش مجلس ”عُرس بیدل“ برگزار شد. در این مراسم که ظاهراً تا 30 سال پس از مرگ او در دهلی و سپس در کابل اجرا می‌شد، دوستداران بیدل به شعرخوانی می‌پرداختند. پس ‌از آن، جلسات ”بیدل‌خوانی“ در ماوراءالنهر و افغانستان ادامه یافت.

شاعران و ادیبان نواحی یادشده برای تربیت و تقویت ذوق شعری خود به خواندن آثار بیدل پرداخته‌اند؛ به‌ نحوی‌ که تأثیر این توجه را می‌توان در اشعار افغان، تاجیک و ازبک دید. جلسات ”بیدل‌خوانی“ که در این نواحی برگزار می‌شده است، استمرار حضور بیدل را در جامعۀ فارسی‌زبان آن دیار نشان می‌دهد. این جلسات یادآور جلسات شاهنامه‌خوانی در ایران و مثنوی‌خوانی در حلقه‌های صوفیانه است. از سوی دیگر، شعر بیدل در مکتب‌خانه‌های نواحی یادشده در کنار شعر حافظ به کودکان تعلیم داده می‌شود و حضور خود را در میان عامۀ مردم حفظ کرده است؛ چنان‌که برخی ترانه‌های عامیانۀ مردم ماوراءالنهر و افغانستان برگرفته از اشعار بیدل است. همچنین، آوازخوانان اشعار بیدل را به آواز می‌خوانده‌اند. به‌این‌ترتیب، با آنکه چراغ شعر بیدل در ایران و هندوستان به خاموشی گراییده، در نواحی آسیای میانه و افغانستان، همچنان فروزان باقی‌مانده است.[49]

[1]حسن ذوالفقاری، ”ادب غنايي،“ ماهنامۀ هستي، سال 3، شمارۀ 3 (پاييز 1374)، 118ـ131.

[2]هوشنگ جاوید، موسیقی رمضان در ایران (تهران: سورۀ مهر، 1383)، 20.

[3]محمدرضا درویشی، دایره‌المعارف سازهای ایرانی (تهران: مؤسسۀ فرهنگی هنری ماهور، 1380)، 499.

[4]‌سکندر بهاروند امان‌اللهی، موسیقی در فرهنگ لرستان (تهران: نشر افکار، 1384)، 126.

[5]درویشی، دایره‌المعارف سازهای ایرانی، 499.

[6]بهاروند امان‌اللهی، موسیقی در فرهنگ لرستان، 129.

[7]درویشی، دایره‌المعارف سازهای ایرانی، 499.

[8]بهاروند امان‌اللهی، موسیقی در فرهنگ لرستان، 129.

[9]محمدرضا درویشی، مقدمه بر شناخت موسیقی نواحی ایران (تهران: حوزۀ هنری، 1373)، 76.

[10]آرمنیوس وامبری، سیاحت درویشی دروغین، ترجمۀ فتحعلی خواجه نوریان (تهران: علمی و فرهنگی، 1370)، 412.

[11]الله‌کرم لیراوی، شاهنامه‌سرایی و گامی در تاریخ معاصر شهرستان دیلم (بوشهر: طلوع، 1381)، 207-350.

[12]بهروی چمن‌آرا، ”درآمدی بر ادب حماسی و پهلوانی کردی با تکیه ‌بر شاهنامۀ کردی،“ پژوهش‌های ادبیات و زبان‌شناسی، سال 1، شمارۀ 1 (1391)، 23-52.

[13]حمیدرضا اردلان و مهدی لطفی، موسیقی لرستان (تهران: انجمن موسیقی ایران، 1375)، 31.

[14]سیدمحمد سیف‌زاده، پیشینۀ تاریخی موسیقی لرستان (لرستان: افلاک، 1377)، 149-150.

[15]محمدجعفر محجوب، ادبیات عامیانة ایران: مجموعه مقالات دربارة افسانه‌ها و آداب‌ورسوم مردم ایران، به کوشش حسن ذوالفقاری (تهران: چشمه، 1383)، 1235.

[16]میرزاحسین نوری، لؤلؤ و مرجان، به کوشش مصطفی درایتی (قم: احمد مطهری، 1379)، 87.

[17]عبدالله مستوفی، شرح زندگانی من یا تاریخ اجتماعی و اداری دورۀ قاجاریه، (چاپ 3؛ تهران: زوّار، 1374)، جلد 1، 275.

[18]دربارۀ این کتاب بنگرید به محمود طاهر احمدی، ”تشکل‌های مذهبی: مجالس روضه‌خوانی به روایت تاج واعظ،“ تاریخ اسلام، شمارۀ 8 (زمستان 1380)، 99-126؛ احمد گلچین معانی، ”حماسه‌های دینی،“ در فهرست کتب خطی کتابخانۀ آستان قدس رضوی (مشهد: انتشارات کتابخانۀ مرکزی آستان قدس رضوی، 1346)، جلد 7.

[19]آقابزرگ تهرانی، الذّریعه الی التصانیف الشیعه (قم: بی‌نا، 1408ق)، جلد 7، 340؛ گلچین معانی، فهرست کتب خطی کتابخانۀ آستان قدس رضوی، جلد 7، 320.

[20]حسن ذوالفقاری، ”حمله‌نامه‌‌: گونه‌ای از حماسه‌های دینی پس از شاهنامه،“ در مجموعه مقالات همايش شاهنامه پس از شاهنامه، به کوشش فرزاد قائمی، زیر نظر محمدجعفر یاحقی (مشهد: به‌نشر، 1395)، 203-229.

[21]صادق عاشورپور، نمایش‌های ایرانی (تهران: سورۀ مهر، 1390)، 361.

[22]محمدمظفر حسین صبا، روز روشن (تهران: بی‌نا، 1343)، 324؛ ذیل ترجمة میرزا آقاجان زائر لکهنوی که از احفاد باذل و در زمرة کتاب‌خوانان و روضه‌خوانان لکهنو بود و حملة حیدری را خوب می‌خواند.

[23]جابر عناصری، ”هنر ایرانی و تأثیر تشیع بر گونه‌های آن،“ شیعه‌شناسی، شمارۀ 8 (زمستان 1383)، 94.

[24]عبدالمجید ناصری، ”عزاداری امام حسین در میان اهل سنت،“ معرفت، شمارۀ 77 (اردیبهشت 1383)، 79-94؛ نقل از 92.

[25]ملک‌الشعرای بهار، سبک‌شناسی (تهران: امیرکبیر، 1365)، جلد 1، 182.

[26]اولریش مارزلف، طبقه‌بندی قصه‌های ایرانی، ترجمۀ کیکاووس جهانداری (چاپ 2؛ تهران: سروش، 1376)، 281.

[27]محجوب، ادبیات عامیانۀ ایران، 527.

[28]همچنین، بنگرید به ذبیح‌الله صفا، ”حمایت پادشاهان ایرانی از زبان و ادب فارسی،“ روزنامۀ اطلاعات، شمارۀ 12420 (1346).

[29]دربارۀ حمزۀ خارجی بنگرید به غلامحسین مصاحب (ویراستار)، دایره‌المعارف فارسی (تهران: امیرکبیر، 1358)، ذیل مدخل حمزۀ خارجی.

[30]مهران افشاری، ”حمزه‌نامه،“ در دانشنامۀ زبان و ادب فارسی (تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1386)، 751.

[31]مارزلف، طبقه‌بندی قصه‌های ایرانی، 281.

[32]زین‌الدین محمود واصفي، بدايع الوقايع، به کوشش الکساندر بلدروف (تهران، بی‌نا، 1349)، جلد 1، 479.

[33]ذبیح‌الله صفا، تاریخ ادبیات در ایران (چاپ 7؛ تهران: فردوس، 1378)، 1510.

[34]‌”رقعات ابوالفضل،“ به نقل از مهدی غروي، ”حمزه‌نامه: بزرگ‌ترین كتاب مصور فارسي،“ هنر و مردم، دورۀ 8، شمارۀ 85 (آبان 1348)، 31-34.

 [35]ملا عبدالنبی فخرالزماني، تذكرۀ ميخانه، تصحيح احمد گلچين معاني (تهران: بی‌نا، 1340)، 769.

[36]دربارة طرازالاخبار بنگرید به محجوب، ادبیات عامیانۀ ایران، 1089؛ محمدرضا شفیعی کدکنی، ”اصول قصه‌‌گویی در ادب فارسی،“ در ارج‌نامه شهریاری، به کوشش پرویز رجبی (تهران: توس، 1380)، 357.

[37]سیدمحسن امين عاملي، اعيان الشيعه، تحقيق حسن امين (بيروت: دارالتعارف للمطبوعات، 1403ق)، جلد 2، 203.

[38]خان‌بابا مشار، فهرست کتاب‌های چاپي فارسي (تهران: نشر مؤلف، 1340)، جلد 2، 277 و  1809.

[39]عبدامام یزدانی، ”گذری بر ریاض‌خوانی در بندر ریگ،“ روزنامۀ نصیر (1381) به نقل از

http://www.hossiniyahkhan.ir/.

[40]‌الله‌کرم لیراوی، گویش و ادبیات و فرهنگ مردم لیراوی و دیلم (تهران: پازینه، 1380)، 349.

[41]دربارۀ شرح داستان بنگرید به حسن ذوالفقاری، یکصد منظومۀ عاشقانۀ فارسي (تهران: چرخ، 1392).

[42]سیداحمد وكيليان، قصه‌هاي مردم (تهران: سازمان ميراث فرهنگي، 1382)، 224.

[43]همچنین بنگرید به حسن ذوالفقاری، ”بررسی نقش‌مایه‌های شخصیت‌ها در منظومه فلک‌نازنامه،“ فرهنگ مردم ایران، شمارۀ 17 (تابستان 1388)، 121-145.

[44]یوسف علیخانی، عزیز و نگار (تهران: ققنوس، 1381).

[45]محمدعلی اکبریان، دیوان عزیز و نگار طالقانی (تهران: فضیلت، 1357 [زعیم، 1381]).

[46] علی کمالی دزفولی، عزیز و نگار (تبریز: علی کمالی دزفولی، 1348).

[47]هوشنگ ب‍وس‍ت‍ان‌اف‍روز، ”ن‍ظری‌ ت‍طب‍ی‍ق‍ی‌ ب‍رخ‍س‍رو و ش‍ی‍ری‍ن‌ ن‍ظام‍ی‌ و ع‍زی‍ز و ن‍گ‍ار ک‍م‍ال‍ی‌،“ روزنامۀ اطلاع‍ات‌ (۱۸ اس‍ف‍ن‍د ۱۳۸۴)، ۶.

[48]محمود روح‌الامینی؛ به شاخ نباتت قسم: باورهای عامیانه دربارۀ فال حافظ (تهران: پاژنگ، 1369)، 27.

[49]یدالله جلالی‌بندری، ”بیدل دهلوی،“  در دایره‌المعارف بزرگ اسلام ، زیر نظر کاظم موسوي بجنوردي (تهران: دايره‌المعارف بزرگ اسلامي، 1380)، جلد 13، 5353.

مصاحبه با میشل فوکو در 1979

 مصاحبه با فوکو در اوت ۱۹۷۹ تا مدت‌ها به زبان فرانسه منتشر نشد.[2]ب این مصاحبه در سال ۲۰۱۳ به زبان فرانسه در سالنامۀ معتبر رودئو [Revue Rodeo] در شهر لیون و با مقدمه و مؤخره‌ای جامع به چاپ رسید.[3]ج در اوت ۲۰۱۴، با تلاش احمد بیضون ترجمه‌ای زیبا و جدید از آن به زبان عربی در مجلۀ کلمن در بیروت منتشر شد.[4]د

فارِس ساسین: اگر از ایران بخواهیم بگوییم، تقریبا ًده ماه از موضع‌گیری شما دربارۀ انقلاب ایران گذشته. این‌طور نیست؟ موضع‌گیری‌ای که در ابتدا با انتقاد قشر روشنفکر فرانسه روبه‌رو شد و بعد شدیداً آنها را به خود مشغول کرد. طی این ده ماه، شاه خاک ایران را ترک کرد و روحانیون تلاش کردند دولتی برقرار کنند. رخدادی که قبلاً از احتمال وقوعش صحبت کرده و نقش مردم ایران را در این قیام اساسی دانسته بودید. از سوی دیگر، قیام نیکاراگوئه و فاجعۀ پناهندگان هندوچین را در دنیا داشتیم . . . شاید زمان آن رسیده که با بازگشتی به عقب به موضع‌گیری‌های گوناگون شما دربارۀ مسائل ایران بپردازیم. چه چیزی نظر شما را به ایران جلب کرد؟

میشل فوکو: خلاصه بخواهم بگویم، تابستان گذشته پس از تصادف و در دورۀ نقاهت تصمیم به خواندن کتابی قدیمی از ارنست بلوخ (Ernst Bloch, 1885-1977) گرفتم با نام اصل امید،[5]‌ که تا آن زمان موفق به خواندن آن نشده بودم. خواندن این کتاب خیلی من را تحت تأثیر قرار داد، چون که این کتاب در فرانسه چندان شناخته شده نیست و در نتیجه تأثیر کمی هم داشته که از نظر من مسئله‌ای بسیار جدی است. منظورم مسئلۀ فهم عمومی از تاریخ است که احتمالاً در اروپا از دورۀ قرون وسطا پدیدار شد که فهم بشر از وجود دنیایی دیگر بود، فهم اینکه واقعیت چیزها مطلق نیست، که بعضاً حتی در زمان ما هم ممکن است دریچه یا پرتو نور یا کششی وجود داشته باشد که دسترسی از این جهان به دنیایی بهتر را ممکن سازد. و این درک تاریخی در عین حال هم می‌تواند نقطۀ آغاز ایدۀ انقلاب و از طرفی دیگر  نیز ایده‌ای با ریشۀ مذهبی باشد. اساساً گروه‌های مذهبی و خصوصاً گروه‌های مذهبی مخالف دولت‌اند که در اواخر قرون وسطا و در آغاز دورۀ رنسانس این ایده را مطرح کردند که در بطن جهان دنیوی چیزی مثل انقلاب ممکن است. به این ترتیب، این موضوع مرا جلب کرد، چون که معتقدم به لحاظ تاریخی موضوعی درست است؛ حتی اگر ارنست بلوخ نتوانسته باشد تصویر تاریخی رضایت‌بخشی از آن ارائه کند. معتقدم این ایده‌ای . . .

ساسین: این ایدۀ گروه‌های مذهبی قرن شانزدهم است . . .

فوکو: در واقع، این ایده خیلی قبل از قرن شانزدهم شروع شد از آنجا که بزرگ‌ترین قیام‌های مردمی قرون وسطا بر اثر این موضوع شکل گرفته بودند.

شروع ماجرا از قرن دوازدهم یا سیزدهم بود، ولی در قرن پانزدهم و شانزدهم به صورت خاص مطرح شد و در طول همۀ جنگ‌های مذهبی ادامه یافت. بنابراین، من تمام مدت مشغول خواندن این کتاب بودم و از آنجا که هر روز روزنامه‌ها می‌نوشتند که در ایران چیزی شبیه نوعی قیام در حال رخ دادن است، قیامی که یکی از خصیصه‌هایش این است که نه فقط دنباله‌رو هیچ ایدئولوژی انقلابی غربی نیست، بلکه هیچ حزب یا سازمان سیاسی هم سازماندهی‌اش نمی‌کند و قیام تودۀ مردم است؛ مردمی که علیه یک نظام و قدرت سیاسی به‌پاخاسته‌‌اند و در واقع، قیامی است که در آن پدید، مذهب، یک نظام مذهبی و بازنمایی مذهبی بسیار آشکار است. آنجا بود که به نظرم رسید ارتباطی میان آنچه می‌خوانم و آنچه دارد رخ می‌دهد وجود دارد و تصمیم گرفتم بروم و ببینم. می‌خواستم این قیام را به منزلۀ یک مثال ببینم و در واقع، این قیام اثباتی بود برای چیزی که در کتاب ارنست بلوخ می خواندم. بنابراین، من آنجا بودم با چشمی متأثر از مسئلۀ ارتباط انقلاب سیاسی با امید یا فرجام‌خواهی مذهبی.

ساسین: پس شما به سبب نگاهی که در ابتدا گونه‌ای نگاه تئوریک بود یک بار در ایران حضور داشتید؟ درست است؟

فوکو: خیر، دوبار.[6]

ساسین: دو بار؟

فوکو: روی هم پنج هفته، حدوداً پنج‌ شش هفته.[7]

ساسین:  و آنجا تودۀ بزرگ و قابل توجهی از مردم را دیدید؟

فوکو: بزرگ؟ می‌دانید، آن‌قدری که من به عنوان یک غربی و در چنین زمانی می‌توانستم ببینم. یعنی که اقشار دانشگاهی تهران را دیدم. در تهران، چند جوان و چند دختر جوان را که دانشگاهی نبودند، یا دیگر دانشگاهی نبودند، ملا قات کردم که در جنبش انقلابی آن زمان فعال بودند. کلاً چند تا. و تعداد خیلی کمی از اشخاص سیاسی را دیدم. چند نفر را هم ملاقات کردم، از جمله دکتر مهدی بازرگان و دکتر کاظم سامی کرمانی،‌ که قرار بود شخصیت‌های مهم رژیم جدید شوند.[8]

ساسین: بله.

فوکو: و سپس، در قم با شریعتمداری،[9] و بعد در آبادان با گروه کوچکی از کارگران ملاقات کردم . . . تعدادی از اشخاص اداری را هم در تهران دیدم. البته باید بگویم که من اصلاً آنچه را که در شهرستان‌ها می‌گذشت ندیدم.

ساسین: پس فقط آنچه را در شهرهای بزرگ گذشت دیدید.

فوکو: بنابراین، من فقط چیزهایی را دیدم که در تهران، قم و آبادان می‌گذشت.

ساسین: خب پس زمانی که در آن محیط بودید، چه چیزی انقلاب ایران را متمایزکننده دیدید؟ این ویژگی نتایج شما را تأیید کرد یا رد؟

فوکو: فکر می‌کنم در آن زمان و مطابق بسیاری از تحلیل‌ها در اروپا و همین‌طور در فرانسه، آنچه مشاهده می‌شد این بود که سرانجام، فرهنگ‌زدایی در ایران تحت نفوذ رژیم دیکتاتور شاه، صنعتی شدن فوق‌العاده شتاب‌زده، تحمیل بسیار شتاب‌زدۀ مدل غربی، . . . و همچنین آشفتگی سیاسی، همه و همه، دست به دست هم دادند که اسلام تبدیل به نوعی گفتمان همه‌گیر یا لااقل زبانی مشترک برای ملت ایران شود تا مطالبات خود را-که در اصل مطالباتی اجتماعی‌سیاسی بودند-بیان کند. به بیان دیگر، عدم برخورداری از یک گفتمان انقلابی، یک ایدئولوژی انقلابی، یک سازماندهی انقلابی به معنای غربی کلمه باعث شد که همه‌چیز به سمت اسلام گرایش پیدا کند. این همان تفسیری بود که من فراوان از گوشه و کنار می‌شنیدم و این تفسیر به نظر من تفسیری دقیق نبود، چون به نظرم می‌رسید که اسلام یک مرکب نبود؛ اسلام در این جنبش فقط مرکبی برای ایدئولوژی‌ها و مقاصدی از جنس دیگر نبود. این‌گونه نبود که اسلام وسیله‌ای باشد برای بسیج مردم، فقط به این علت که گزینۀ بهتری وجود ندارد. به نظر من، چیزی که در این حرکت-که جنبشی مردمی بود و در آن میلیون‌هامیلیون انسان پذیرفته بودند که خود را آماج گلولۀ پلیس و ارتشی کنند که قطعاً بسیار قوی هم بود-به نظر من، چیزی آنجا بود که نیروی خود را مدیون . . . آن‌چیزی بود که می‌توان آن را . . . خواستی هم سیاسی و هم مذهبی خواند، کمی شبیه آنچه در اروپای قرن پانزدهم و شانزدهم می‌توانست رخ دهد، یعنی زمانی که آناباپتیست‌ها علیه قدرت سیاسی مقابل خود قیام کردند و نیرو و بیان قیام خود را در اعتقادی مذهبی و با هدف مذهبی صادقانه و عمیقی یافتند. این چیزی بود که می‌خواستم بگویم.

issue3-2-a6-1

ساسین: حالا می‌خواهم چند سؤال دربارۀ مفاهیم اصلی بپرسم که از نظر من پایۀ دغدغه‌های نظری شما دربارۀ ایران‌اند؛ یعنی اساساً سه مفهوم-اگر چیز دیگری هم هست خودتان اضافه کنید-مفاهیم ‌”ارادۀ جمعی،“ ”حکومت اسلامی“ و ”معنویت سیاسی.‌ “از این سه مفهوم حرف بزنیم. چیزی که اول از همه شما را تحت تأثیر قرار داده، وجود یک ارادۀ جمعی در ملتی بود که گمان می‌شد مانند وجود خدا مسئله‌ای اثبات‌ناپذیر باشد که فقط در کتاب‌ها وجود دارد. ولی شما آن را در ایران دیدید.

فوکو: در واقع، تجربۀ من در جایگاه یک اروپایی این بوده است که ارادۀ جمعی را همیشه یک عامل سیاسی، سازمان‌های سیاسی و رهبران سیاسی تسخیر و عرضه کنند. فکر می‌کنم اگر بدبینانه نگاه کنیم و بگوییم که دوگل نمایندۀ فرانسه در ۱۹۴۰ بوده، شاید حقیقت باشد. اما با اینکه در آن زمان هنوز بچه بودم، خوب می‌دانم که ارادۀ جمعی فرانسوی‌ها با آن هم‌راه نبود [خنده].

 می‌توانیم بگوییم که نمایندگی فرانسه از جانب ژنرال دوگل پدیده‌ای بود که به لحاظ سیاسی مطلوب و به لحاظ تاریخی مثمرِ ثمر بود یا هست. ولی در حقیقت این دقیقاً اصل ماجرا نبود [خنده]. در دموکراسی ما، نمایندگان و وزرا و رؤسای جمهور به نمایندگی از عموم، از دولت و جامعه و ارادۀ جمعی سخن می‌گویند، اما این امری است که غالباً کمتر شاهد آن هستیم.

ساسین: بله، ولی . . .

فوکو: و در گروه‌هایی سیاسی که خود را مالک خواست‌های بنیادی جامعه جا می‌زنند، بوروکراسی، رهبری، سلسله‌مراتب، تسخیر قدرت و مانند اینها به وفور دیده می‌شود. آنچه من، به درست یا به غلط، فهمیدم-که ممکن است حتی اشتباه کرده باشم-این است که واقعاً وقتی ایرانی‌ها در ماه سپتامبر در مقابل توپ به خیابان‌ها ریختند، از سر اجبار و زور کسی یا برای موقعیت شخصی‌شان و یا حفظ هویتشان به خیابان نیامدند. آنها مردمی بودند که دیگر رژیمی تحمیلی نمی‌خواستند. حتی اگر این پدیده در شهرستان‌ها هم نبوده باشد، به نظر من، این اتفاق همه را در تهران و سراسر ایران تحت تأثیر قرار داد. و چنان که قبلاً گفتم، مردم همگی دیگر خسته شده بودند.

ساسین: ویژگی‌های این ارادۀ جمعی چه بود؟ بر چه اساسی بود؟ آیا فقط بر سر نفی حاکمیت شاه بود؟

فوکو: در واقع حساس‌ترین قسمت بحث همین است. می‌توان خیلی ساده اظهار کرد که آنها دیگر رژیم را نمی‌خواستند و ارادۀ جمعی را در همین خلاصه کرد. اما من فکر می‌کنم-شاید هم اشتباه می‌کنم-که آنها قطعاً طالب چیز دیگری بودند که صرفاً یک رژیم سیاسی دیگر یا رژیمی آخوندی نبود، بلکه کم‌و‌بیش به‌طور ضمنی آنچه در سر داشتند یا حداقل در نظر داشتند، زمانی که هر روز جانشان را در تظاهرات به خطر می‌انداختند، به نظر من چیزی که دنبالش بودند نوعی فرجام‌اندیشی (eschatology) بود و در نهایت، شکلی که این ارادۀ جمعی به خود گرفت، شکل سازمانی سیاسی نبود. به نظر من، نوعی فرجام‌اندیشی مذهبی بود.

ساسین: که بر روی زمین محقق می‌شد.

فوکو: بله، در حقیقت این بود که به خواستۀ آنها شکل و قدرت می‌داد، نه حکومت وقت و در قالب انزجار از آشفتگی، سوء مدیریت، فساد، پلیس و کشتارها. پس به‌طور کلی، شکل نوعی فرجام‌اندیشی مذهبی به خود گرفت.

ساسین: خب، در خصوص حکومت جمهوری اسلامی در ”نامۀ سرگشاده به مهدی بازرگان“[10]  گفته‌اید که نگرانی‌تان از کلمۀ حکومت، که مردم از آن خسته‌اند، یا کلمۀ اسلامی نیست، بلکه نگرانی شما از این بابت است که بین این دو کلمه می‌توان آشتی یا تضاد برقرار کرد یا می‌توان عرصۀ نوینی یافت.[11] بنابراین، آیا می‌توانید این سه حالت را توضیح بدهید و به ما بگویید که انقلاب اسلامی دارد به کدام سمت می‌رود؟

فوکو: خب، من فکر می‌کنم که در ماهیت حکومت اسلامی شبهه و ابهام بسیاری وجود دارد. راستش را بخواهید، من با هر کسی که دربارۀ حکومت اسلامی صحبت می‌کردم، از سامی کرمانی و شریعتمداری گرفته تا مهدی بازرگان، همه به من می‌گفتند آنچه ما می‌خواهیم یک حکومت اسلامی است و وقتی از ایشان پرسیده می‌شد که حکومت اسلامی یعنی چه، جوابشان گنگ و مبهم بود. حتی تضمین شریعتمداری که قول می‌داد هر آنچه که در توان است انجام می‌شود هم چندان اطمینان‌بخش نبود. حرف‌هایی از این دست که ”ما به اقلیت‌ها احترام می‌گذاریم!“ یا ”ما با کمونیست‌ها هم مماشات می‌کنیم!“ اطمینان‌بخش نیست. فکر می‌کنم که با شنیدن این حرف‌ها حتی باید نگران شد. اما مسئله به همین‌جا ختم نمی‌شود. به نظر من، مردم با حکومت اسلامی به دنبال نوعی همزیستی غیرسیاسی میان توده ها و به دنبال راهی برای زندگی با هم بودند که به هیچ‌ وجه شبیه ساختار سیاسی به اصطلاح غربی نبود. این ایده به این شکل غیرواقعی به نظر می‌رسید. و اتفاقی که در این میان می‌افتاد، قطعاً به معنی قرار دادن دولت در دست آخوندها بود. حرف من این بود که آیا می‌شد از دل پدیده‌ای چنان مبهم و نامشخص که به احتمال قوی به حکومت آخوندها می‌انجامید، به تضاد یا به عرصه‌ای نوین دست یافت؟ آیا شرایط، فشارهای همه‌جانبۀ سیاسی، اقتصادی، نظامی و دیپلماتیک به ایران مجال رسیدن به راه حلی را می داد . . .

به نظر من، در صحبت از حکومت اسلامی با همه، از کارگران آبادان گرفته تا شریعتمداری و بازرگان، یک وجه مشترک می‌توان یافت و آن وجه مشترک تلاش برای دستیابی به اشکال همزیستی، اشکال اجتماعی و شکلی از برابری و مساوات و مانند اینها بود که مانند مدل غربی نباشد.

ساسین: آیا می‌توان اسم آن را، بدون ارجاع به شخص خاصی، نوعی جامعۀ بدون ”دولت“ نامید؟

فوکو: بله، بله! قطعاً، قطعاً! باز هم می‌گویم همه‌چیز بسیار مبهم و گیج‌کننده بود.

ساسین: پس این امر به این معنی است که اسلام به منزلۀ مذهب و دولت مطرح و معرفی می‌شود یا گاهی خود را این‌گونه مطرح می‌کند. آیا این مذهب که داعیۀ برتری و تعالی دارد، در نوع خود می‌تواند باعث محدودیت احتمالی قدرت دولت شود؟

فوکو: در واقع، این همان ادعایی است که داشتند و به من هم با تأکید گفته می‌شد. آنها به من اطمینان دادند که اسلام به‌خودی‌خود نمی‌تواند خطراتی ذاتی را که حتی در اشکال متعالی، معقول و معتدل دموکراسی غربی هم وجود دارد، به همراه آورد. و این چیزی بود که به من گفتند. این امید در نوع خود شبیه همان امیدی است که در اروپای قرن شانزدهم یافت می‌شد. به نظر من، این همان چیزی بود که . . .

ساسین: پس می‌رسیم به مفهوم ”معنویت سیاسی،“ که کسی به آن وقعی نمی‌گذارد [خنده]. اگر ممکن است کمی توضیح دهید که چگونه امر معنوی سیاسی می‌شود یا چگونه سیاست معنوی می‌شود.

فوکو: یک روز من به نوبۀ خودم تحقیقی راجع به عکس‌العمل باورنکردنی فرانسوی‌ها در برابر وقایع ایران صورت خواهم داد. نمی‌دانم بقیّۀ کشورهای اروپایی چگونه عکس‌العمل نشان دادند، ولی در فرانسه عجیب‌وغریب بود. این نمونه‌ای است از اینکه، . . . مردم از خود بدر شده‌اند. می‌دانید، چون که سه روزنامه‌نگار متفاوت، که سطح پایین هم نبودند، توانستند چیزهای اشتباهی را از متون من به هم ببافند و به من نسبت دهند. در واقع، در روزنامه‌های معتبر چیزهای اشتباهی را از نوشته‌هایی که مال من نبودند، در متونی که مال من نبودند و با کلماتی که متعلق به من نبودند به من نسبت دادند تا الکی بگویند که من اعدام یهودی‌ها و تصمیمات دادگاه‌های اسلامی و غیره را تأئید می‌کردم. انگار که مردم دیوانه شده باشند.

ساسین: شما این دیوانگی را چگونه توضیح می‌دهید؟

فوکو: خیلی دوست دارم که در این زمینه صحبت کنم. من توضیحی ندارم. دیروز پریروز خبرنگار هفته‌نامه‌ای را دیدم که در ایران ملاقاتش کرده بودم. از ایشان این سؤال را پرسیدم که ”نظرتان راجع به برخورد همکارانتان چیست؟“ یک‌بار فردی یهودی به من گفت: ”من فکر می‌کنم که همۀ اینها به علت تنفر از اسلام است.“

ساسین: کتابی هست که می‌خواهم از آن نقل قول کنم، برای اینکه گزارشی از آن را هفتۀ گذشته در روزنامه‌ای منتشر کردم. اسم کتاب شرق‌شناسی است.[12]

فوکو: بله، کتاب ادوارد سعید (Edward Said, 1935-2003) است. من ادوارد سعید را می‌شناسم، کتابش را هم می‌شناسم.

ساسین: پس شما با ادوارد سعید آشنا هستید؟

فوکو: بله، این کتاب فوق‌العاده جالب است . . . در واقع، نمی‌دانم، به هرحال مردم دیوانه شده بودند. دربارۀ معنویت سیاسی، من گفتم که چیزی که در ایران دیدم، چیزی شبیه به جستجوی نوعی معنویت سیاسی بود. من گفتم که این مفهوم، که الان برای ما بسیار مبهم است، در قرن شانزدهم بسیار آشنا و روشن بود. حالا بگذریم. می‌توان گفت که اصلاً صحیح نیست که آنها دنبال نوعی معنویت سیاسی بودند. ولی اینکه بیاییم همان‌طور که این اواخر در روزنامۀ لوموند گفتند . . .

ساسین: منظورتان کلود روآ (Claude Roy, 1915-1997) است؟

فوکو: بله، کلود روآ! دروغ بزرگی گفت که بابتش هیچ‌وقت عذرخواهی نکردند و من همچنان دارم تحمل می‌کنم. منظور من از معنویت سیاسی اصلاً آن‌چیزی نیست که آنها عنوان می‌کنند. من گفتم که آنجا حرکتی بسیار مشکوک و عجیب دیدم که فکر می‌کنم نمی‌توان آن معنویت سیاسی را در قیاس با آنچه که اینجا گذشته است فهمید. باید برایتان مثال خوبی بزنم. مثلاً کالوینیسم، که هنوز آن را فراموش نکرده‌ایم و همچنان در زمان ما مطرح است. مگر کالوین گذشته از ترویج یک سازمان مذهبی، شکلی از معنویت نیست که می‌خواهد ارزش‌هایی معنوی مثل ارتباط فردی با خدا یا ارتباط فردی با ارزش‌های معنوی را وارد سیاست کند؟ و پروژۀ کالوینسیم هم همین بود. پروژه‌ای که شکل یک حرکت مذهبی دارد. این اتفاقی بود که در غرب افتاد. این چیزی که در غرب رخ داد، به نظر من مشابه همان چیزی است که در ایران در سال 1978 اتفاق افتاد. [با خنده] شخصاً هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که معنویت سیاسی در واقع بتواند، چطور بگویم؟ یک هدف باشد.

ساسین: یک جواب.

فوکو: جواب یا هدفی محتمل و مطلوب در غرب. ما از این امر خیلی دور هستیم. بهترین گواه بر دور بودن ما از آن این است که فراموش کرده‌ایم که برای فهمش به تاریخ رجوع کنیم. دوماً، من هرگز اظهار نکردم که معنویت سیاسی راه حل باشد، حتی برای مسائل ایران، زیرا آنچه در اروپای قرن پانزدهم و شانزدهم رخ داده، با اینکه فرجام متفاوتی داشت، به نتایج تلخی رسید. هیچ‌گاه معنویت سیاسی نتوانسته بهشت روی زمین پدید آورد. دیدیم که عاقبتِ کالوین و معنویت سیاسی‌اش آدم‌سوزی بود [خنده]. در واقع، به بیان دیگر، من مشاهداتم در ایران را توصیف کردم. شاید اشتباه باشند. من پذیرای هر گفت‌وگویی در این باره هستم. آنچه را توصیف کردم، به نظر من، خواست یا هدفی مخصوص ایران بود و زیر بار اتهاماتی که روزنامه‌های فرانسوی تا به امروز به من زدند نمی‌روم که هدفی شخصی در پس اظهارات من بوده است. این تزویری است که روزنامه‌های فرانسوی همچنان به آن بها می‌دهند.

ساسین: اما شما نگاهی مشتاقانه به وقایع ایران داشتید.

فوکو: . . .

ساسین: البته من از این جهت می‌گویم که . . .

فوکو: قطعاً.

ساسین: شما در جهت‌گیری‌هایتان با اشتیاق از خصومت‌های انقلاب صحبت می‌کردید. شما یگانه کسی بودید که تحلیلی جدید عرصه کردید؛ مطرح کردید که آنچه در خیابان‌ها سرازیر شد چیز خارق‌العاده‌ای نبود، بلکه بازگشت به اسلام بود.

فوکو: خب، بله. از طرفی فکر می‌کنم که هیچ‌وقت نمی‌توانیم چیزی را که با آن خصومت داریم بفهمیم. و اگر من احساس خصومت نسبت به اینها داشتم، هیچ‌وقت آنجا نمی‌رفتم، چون که اطمینان داشتم آن را نخواهم فهمید. دوماً، به نظر من امروزه در کشورهای به اصطلاح جهان سوم در واقع خطرات یا احتمال وقوع حرکت‌های انقلابی و حرکت‌های وحشیانه و شدید به منظور تغییرات اجتماعی و سیاسی [وجود دارد که] به جای آنکه سعی کنند خود را به الگوی غربی یا غرب لیبرال و غرب مارکسیست نزدیک کنند، بیش از پیش ریشه در پایه‌های فرهنگی آن کشورها دارند. و همین است که گسترش می‌یابد. آنچه در افغانستان هم می‌گذرد از همین دست است . . . از نظر من، آنچه اینجا داریم فقط مبتنی بر منظری تاریخی است . . . باید به آنچه می‌گذرد بها داد و توجه کرد. و سوماً، اشتیاق من، فرای یک کنجکاوی تاریخی و سیاسی، از آن روست که رژیم شاه نظام سیاسی و اقتصادی مستبد و مبتنی بر بهره‌کشی از ملت زیر نقاب امپریالیسم و غیره بوده است و قیا ملت علیه آن اتفاق خوبی است. من می‌گویم اتفاق خوبی است، از این رو که اسلام حداقل مجاز دانسته که همۀ ملت در آن قیام حضور پرشوری به هم برسانند. به نظر من، این حرکت تا دل روستاهای ایران انعکاس پیدا کرد، چون که مردم آن را از آن خود می‌دانستند. علی‌رغم اینکه این حرکت با نام مبارزۀ طبقاتی و با نام آزادی بود، مطمئن نیستم همان انعکاس و قدرت را داشته باشد. دلایل اشتیاق من همین‌هاست. اما این اشتیاق هیچ‌وقت به این معنا نبوده که اولاً می‌باید از آن اجتناب کرد و دوماً برایند آن قرار است بهشت روی زمین باشد. فراتر از این است. بنابراین، من فقط بر اساس واقعیت دربارۀ نیرویی قضاوت کردم که از آن صحبت می‌کردم، اما دربارۀ نیرویی بود که اهداف اولیۀ آن را نمی‌توانستم نادیده بگیرم؛ اهدافی چون براندازی رژیم امپریالیستی، رژیم استثمار، رژیم . . .

ساسین: کشتار دسته‌جمعی . . .

فوکو: . . . رژیم وحشت از پلیس.

ساسین: شاید فرصت بشود که به آن بازگردیم، شما از این جریان که آن را گاهی ”بازگشت به مقدسات“ می‌نامند، خودتان را کنار می‌کشید؟

فوکو: قطعاً. من هیچ‌وقت موضعی در این باره نگرفتم. در واقع، من طرز فکری غربی دارم که موضع من نسبت به مذهب به کسی مربوط نیست و هرگز موضع‌گیری سیاسی نداشتم و هیچ جهت‌گیری عمومی در این زمینه اتخاذ نکرده‌ام. من هیچ‌وقت در این باره صحبت نمی‌کنم. کلاً من زیادی تاریخ‌اندیش و نسبی‌گرا هستم که بتوانم چنین نظریۀ پوچی دربارۀ نوعی رسالت جدید، یعنی بازگشت به مقدسات، را دربارۀ آنچه که در ایران دیدم شکل بدهم [خنده]. من اصلاً چنین حقی ندارم و کلاً چنین کاری نمی‌کنم. من فقط سعی کردم مشاهداتم را توصیف کنم. مسئله دانستن چرایی این امر بود که چرا واقعیت آنچه در آنجا می‌گذرد چنین جراحتی به غرب وارد کرده است. تا آنجا که از من که به توصیف واقعیتی پرداختم که از آن بسیارصحبت می‌کردیم، به عنوان نوعی پیغمبر متعصب یاد شد.

ساسین: و شما برای آن هیچ توجیهی ندارید؟

فوکو: نه، من همچنان نسبت به آنچه می‌گذرد بسیار بسیار بسیار مظنون و به شدت بابت آن شرمسارم. حتی وقتی با مردم حرف می‌زنم، حتی با کسانی که تا حدی به من نزدیک هستند، خیلی از آنها بسیار از این حماقت غیرقابل باور و از این کوری روزنامه‌نگاران که همیشه یک چیز را دربارۀ وقایع ایران بیان می‌کنند منزجر می‌شوند. جمله‌ای هست که به نظر من بسیار کلیشه‌ای می‌آید و آن این است که یکی دو ماه است که در یک شبکۀ رادیویی استانی این خبر را شنیدم که رژیم آیت‌الله خمینی اخیراً سفارش دو فروند هواپیمای کنکورد یا نمی‌دانم . . . را لغو کرده است. ولی دولت آقای بازرگان اطمینان خاطر داده که قرارداد پابرجاست. بنابراین، برای قراردادهای پابرجا با دولت بازرگان طرف هستیم و برای قراردادهای ملغی‌شده با رژیم آیت‌الله خمینی [خنده]. فوق‌العاده نیست؟

ساسین: چرا خیلی جالب است.

فوکو: دقیقاً همین‌طور است.

ساسین: شما تاکنون خودتان ایشان را ملاقات کرده‌اید؟

فوکو: آیت‌الله خمینی را؟ نه. من با او ملاقات نکردم، به این علت که آنچه برای من جالب بود چیزی بود که در آنجا می‌گذشت. از طرفی دربارۀ آیت‌الله خمینی می‌دانستم که کم حرف می‌زند و از طرف دیگر، او شخصیتی سیاسی بود که بیاناتش را از پیش اطرافیانش آماده می‌کردند و می‌بایست بار سیاسی داشته باشد. چیزی را که می‌خواست بگوید در روزنامه‌ها می‌خواندم. به خوبی می‌دانستم که صحبت با او مرا به جایی نمی‌رساند. مجدداً باید بگویم که مهم دانستن آنچه در سر رهبر این حرکت می‌گذشت نبود، بلکه مسئله پی بردن به این مطلب بود که چگونه مردمی که در آنجا زندگی می‌کردند، انقلاب کردند؛ انقلابی که از نظر من به خاطر خودشان بود.

ساسین: در همین زمینه و برای پایان دادن به این پرسش، آیا اسلام–چنان که به شما گفتند-می‌توانست نقشی اطمینان‌بخش علیه خودکامگی بازی کند؟

فوکو: به ما این‌گونه گفتند. ببینید، من در این خصوص مظنون هستم و این ظن در ابتدای امر به سبب کم‌اطلاعی من از اسلام است و دوماً آنچه من از تاریخ اسلام می‌دانم به‌خودی‌خود مثل هر دین دیگری به هیچ‌وجه تسلی‌بخش نیست. سوماً، اسلام شیعی در ایران اصلاً همانند تجلی صریح اسلام اولیۀ زمان پیامبر نیست. قضیه این است که روحانیت شیعه وابسته به انواعی از اشکال نهادسازی، برتری قومی، کشتار جمعی، برتری سیاسی و غیره است. فرهنگ تعلیم روحانیت شیعی احتمالاً چندان عالی نیست. علاوه بر همۀ اینها، معتقدم می‌باید تا حدودی بدگمان بود. باز باید بگویم که این مشکل مسلمانان است و مشکل من نیست. این به مسلمانان مربوط است که بدانند با توجه به پایۀ فرهنگی‌شان، وضع موجود و با توجه به زمینۀ کلی ببینند آیا می‌توان از اسلام و فرهنگ اسلامی نوعی سیاست نوین استخراج کرد یا خیر. این به خود مسلمانان مربوط است، من معتقدم که این هم مشکلی است که بعضی از روشنفکران مسلمان می‌کوشند حل کنند. این همان سؤالی است که علی شریعتی مطرح می‌کند. زمانی که با بازرگان صحبت کردم، دغدغۀ او هم همین بود. این مسئله دغدغۀ شریعتمداری هم بود. فکر می‌کنم مسلمانانی که در فرانسه هستند نیز با همین دقت، در سکوت و مملو از بیم قضایای ایران را دنبال می‌کنند. به نظر من، مسئله این است که اگر ایران شکست بخورد و به دست رژیم آخوندی عقب‌افتاده و مستبد بیفتد، در آن صورت آیا این امر یک نشانه نیست؟ نشانۀ اینکه از اسلام و از بطن فرهنگ اسلامی نمی‌توان منابعی برای تشکیل جامعه‌ای سیاسی یافت. ولی چنانچه ایران موفق شود . . . آنچه مرا بسیار تحت تأثیر قرار داده این ست که این همه که روزنامه‌های فرانسوی و فرانسوی‌ها حرف زدند و دربارۀ وقایع ایران غرولند کردند، آن زمانی که مسلمانان در اروپا کشته می‌شدند، سر و صدا نکردند.

ساسین: ولی با اشتیاق آن را دنبال می‌کردند.

فوکو: من هم فکر می‌کنم که مشتاقانه دنبال می‌کردند. ولی معتقدم سکوتشان به علت این قضیه بود که می‌پنداشتند نقشی که اسلام ایفا می‌کرده، بسیار مهم و پُررنگ بوده است.

ساسین: در عین حال اگر . . .

فوکو: آنها آنچه را که در حال حاضر در ایران در حال وقوع است نه با کینه، بلکه باید با نگرانی و تلخی نگاه کنند.

ساسین: می‌خواستم از شما سؤالی بپرسم، ولی فکر کنم دیگر لازم نباشد. سؤالم دربارۀ نقش خاص شیعی‌گرایی به مثابه سازمان و مکتب است، اما این امردر حیطۀ تخصصی شما نیست. ولی به سؤال کلی‌تری برگردیم که مربوط به سؤال اولم است. سؤال من این است که در بستر فکری فرانسوی، نگرش به اسلام همیشه منفی است. شما چطور این بدفهمی نسبت به قیام ایرانیان و ترس از آنچه را که به ظن شما دراین قیام تقلیل‌ناپذیر است توضیح می دهید؟ اینجاست که به موارد تقلیل‌ناپذیر (irreducible) می‌رسیم. درست است؟

فوکو: منظورتان در اسلام است؟

ساسین: نه در قیام.

فوکو: آهان، در قیام. بله . . . آهان . . .

ساسین: این ایده‌ای است که در مقالۀ اخیرتان در روزنامۀ لوموند بیان کردید؟[13]

فوکو: بله، بله.

ساسین: این قیامی است که مردم در آن جان خود را به خطر می‌اندازند. این حالت . . .

فوکو: خب، بنابراین من . . . من . . . می‌خواهم بگویم که . . . می‌خواهم بگویم که یک قیام همیشه دلایل و توجیهات خاص خود را دارد. اگر شما یک تاریخ‌دان با نگرشی مارکسیستی باشید، تحت چه شرایطی و در پی چه فشاری و برای چه دلیلی قیام می‌کنید؟ منظورم فهم لحظه‌ای است که این اتفاق رخ می‌دهد. وقتی که سعی می‌کنیم آنچه را طی انقلاب تجربه شده بفهمیم، از نظر من چیزی در این میان وجود دارد که نمی‌توان با توجیه یا دلیلی تا به این حد ناچیز آن را توضیح داد. مثلاً، زمانی که مردن از گرسنگی ما را تهدید می‌کند، آن زمان قیام می‌کنیم و ترجیح می‌دهیم که به جای گرسنگی با تیر مسلسل بمیریم. چیزی در این میان وجود دارد که گرسنگی نمی‌تواند آن را توضیح دهد. شاید تلفیقی از امید و فداکاری است که هرکسی یا یک ملت جمیعاً در قبال آن مسئول است. و خودش میزان امید و پذیرش این فداکاری را تعیین می‌کند که او را وادار به رویارویی با ارتش و پلیس می‌کند.

ساسین: فکر کنم به آن خواهیم پرداخت.

فوکو: و این از نظر من همان پدیدۀ منحصربه‌فردی است که تاریخ را در هم می‌شکند.

ساسین: دربارۀ این موضوع مفصلاً حرف خواهیم زد. ولی برای اینکه از این سؤال منحرف نشویم، این مسئله که نگرش اروپایی آن را تقلیل‌ناپذیر می‌پندارد . . . چرا نگرش اروپایی از درک آن ناتوان است. چرا نمی‌توانند مانند مشت‌زنی که ضربات مشت را رد می‌کند، حقیقت این مطلب را بپذیرند.

فوکو: می‌توانیم تصور کنیم که به دنبال . . . چون که به هرحال اروپا ، یعنی فرد اروپایی اصل امید را تجربه کرده است که پیرامون ایدۀ انقلاب سیاسی به همراه احزاب، ارتش، پیشروان، پرولتاریا و غیره شکل گرفته . . . و به خوبی می‌دانیم که این اصل امید نهایتاً به یأس انجامیده است. بنابراین، می‌توانیم تصور کنیم که امروزه هر نوع قیامی به هر شکلی و در هر جایی چنانچه اشکال قدیمی خود مانند رسالت و امید را پیشه نکند، نوعی رنجش ایجاد می‌کند. این‌طور بگویم که نوعی حسادت فرهنگی می‌آورد. آنها به‌خودی‌خود نمی‌توانند انقلابی واقعی به روش خود ایجاد کنند. ما اروپایی‌ها حتی نتوانستیم انقلابی به روش خودمان ایجاد کنیم. ما که ایدۀ انقلاب را اختراع کردیم و پرورش دادیم و دانش آن را تولید کردیم، یک سیستم سیاسی و سازوکار کامل از احزاب دربارۀ ایدۀ این انقلاب ترسیم کردیم، می‌توانیم تجربۀ ایران را این‌گونه توضیح دهیم. ولی من مطمئن نیستم که این توضیح درست باشد.

ساسین: این راجع به بسیاری از سازمان‌ها صادق است، ولی گمان نمی‌کنم راجع به گروه‌های فشار ضد ایرانی صدق کند.

فوکو: بله.

ساسین: این راجع به کمونیست‌ها و چپ‌گراها صدق می‌کند، نه برای راست‌گراها.

فوکو: این که قطعاً، اما در این خصوص می‌توانیم بگوییم که این نوعی خصومت کلی علیه هر شکل دیگری از قیام است.

. . .

ساسین: خب اگر موافق باشید، می‌توانیم به موضوعی کلی‌تر بپردازیم که قبلاً هم از آن صحبت کردیم و منظور همان ایدۀ قیام است. شما از معمای جنبش و قیام صحبت کردید و معتقدید که عنصری فراتاریخی است. شما نوشتید: ”انسانی که برمی‌خیزد، نهایتاً قابل توجیه نیست!“ منظورتان چیست؟ و چرا آن‌گونه که لابوئسی (Étienne de La Boétie, 1530-1563)[14]ه می‌گوید، مشکل ما انسانی نیست ”که زیر یوغ می رود.“

فوکو: حق با شماست [خنده]. به نظرم، [سکوت] بله. شما سؤال بسیار خوب و مهمی پرسیدید که من به آن پاسخ می‌دهم، ولی این بدان معنی نیست که مطمئنم بهترین جواب را داده باشم یا همیشه به آن معتقد باشم. ولی گمان می‌کنم دلایلی که فردی برای آنها زیر یوغ می‌رود، بسیارند. حرفم ممکن است خیلی هگلی به نظر برسد، اما یک برده زندگی را به مرگ ترجیح می‌دهد و بردگی را برای ادامۀ زندگی‌اش می‌پذیرد. آیا این سازوکار همۀ بردگی‌ها نیست؟ در عوض، به نظرم این امر بسیار مبهم است، زیرا حرکت علیه این حساب و کتاب مشخص و ساده به سمت مخالف؛ که متشکل از این است که بگوییم من مردن را به ”از چیزی“ مردن ترجیح می‌دهم. من ترجیح می‌دهم که امروز در یک جنبش بمیرم تا اینکه زیر سلطۀ اربابم زندگی نباتی داشته باشم؛ یعنی این مردن بهتر از زندگی نباتی است که خود نوع دیگری از مرگ است.

ساسین: پس مردن بهتر از زندگی نباتی است.

فوکو: بله . . . در واقع . . . بله. این انتخاب داوطلبانۀ مرگ، مرگ احتمالی، در واقع به نظر من، بُعد جدیدی از مسئله را مطرح می‌کند که از دل عادت‌ها، آشنایی‌ها، حساب و کتاب‌ها، پذیرش‌ها و مانند  اینها می‌آید که تاروپود زندگی روزمره را تشکیل می‌دهند. از طرفی، این زاویۀ نگاه به مسئله، تحلیل‌های اقتصاددانان و تاریخ‌دانان و جامعه‌شناسان و تحلیل‌گران اجتماعی پیرامون دلایل، انگیزه‌ها، موضوعات و شرایطی که بستر وقوع این قیام را فراهم کرده است، خیلی خوب و درست‌اند. اما به نظر من، این تحلیل‌ها در بیان حقیقت این قیام تقلیل‌گرا هستند. از این رو، وقتی می‌گویم این واقعیت فراتاریخی است، منظورم این نیست که خارج از چارچوب زمان بوده است، منظورم این است که از چنین بستر تحلیلی خارج است. این بستر تحلیلی را البته باید بیشتر تحلیل کرد، اما هرگز گویای کل مطلب نخواهد بود.

ساسین: و در اینجا من هم مفهومی از انقلاب را در تحلیلتان می‌بینم و هم دو سطح متفاوت را. وقتی که از فرانسوا فوره (François Faure, 1841-1899)[15]و و تحلیلش دربارۀ انقلاب فرانسه صحبت می‌کنید که می‌گوید انقلاب فرانسه دلایل اقتصادی و اجتماعی و غیره داشته که منجر به اصلاحات بعدی شده است، اینجا قضیۀ انقلاب مطرح است. این یک طرح است و وقتی هم که قیام و آنچه را توضیح‌ناپذیر است مطرح می‌کنید، طرحی دیگر است؟

فوکو: فکر می‌کنم که همان طرح است. معتقدم ‌چیزی که از آن حرف می‌زنم مسئلۀ واقعۀ انقلاب است.

ساسین: بله.

فوکو: تاریخ‌دانان در فرانسه مدتی است که مفهوم رخداد (evénement) را دوست ندارند و دغدغۀ آنها تقلیل است. اما باید به آن پرداخت. [سکوت] انقلاب یک رخداد است. رخدادی که اتفاق می‌افتد و مردم آن را تجربه می‌کنند. هم‌اکنون وقت آن است که فرانسوی‌ها متوجه شوند که انقلاب کرده‌اند. و انقلاب کرده‌اند چون که به انجام آن کاملاً آگاه بودند. آگاه بودند که دارند کاری می‌کنند. کاری می‌کردند که به لحاظ سیاسی بسیار مهم بود و ساختارهای قدیمی را در هم می‌شکست و غیره؛ وقتی که به سخنرانی دانتون گوش می‌کردند، وقتی که به ژاکوبن‌ها ملحق می‌شدند، وقتی که به مجلس حمله می‌کردند. خب، در ایران نیز در ۱۹۷۸ وقتی مردم به خیابان‌ها می‌ریختند، می‌دانستند که دارند کاری می‌کنند و آن کار یک انقلاب است، یک خیزش است. به هرحال، ترک دوره‌ای از تاریخشان است.

ساسین: ولی تصمیم به خطر انداختن جان با نمایش دادن فرق دارد.

فوکو: البته، ولی این تصمیم چه شکلی قرار است به خود بگیرد؟ فکر می‌کنم یکی از مشکلات همین است. تصمیم به اینکه قرار است بمیریم وقتی انقلاب می‌کنیم، این نیست که به سادگی بگوییم خود را در مقابل مسلسل قرار می‌دهم و منتظر شلیک می‌شوم. تصمیم به اینکه یا می‌میریم یا ترجیح می‌دهیم بمیریم تا به این زندگی ادامه دهیم، اشکال متفاوتی به خود خواهد گرفت. می‌تواند شکل سازمانی مسلحانه یا مبارز به خود بگیرد، می‌تواند شکل عملیات انتحاری به خود بگیرد، می تواند شکل تعلق به حرکتی جمعی به خود بگیرد یا شکل اعتراضات مذهبی یا راهپیمایی برای مرگ. این چیزی است که می‌خواهم اسمش را نوشتن نمایشنامۀ تجربۀ انقلاب بگذارم که مطالعۀ آن بسیار ضروری است. و در واقع، بیان علنی چنین تصمیمی است که در روند تاریخ شکاف ایجاد می‌کند و این همان قلب انقلاب است.

ساسین: و بدین ترتیب شما به آگاهی نقش مهمی در تاریخ می‌دهید.

فوکو: بله، بله، قطعاً.

ساسین: خودآگاهی توده‌ها.

فوکو: بله، قطعاً.

ساسین: حالا یک سؤال که به سؤال اول برمی‌گردد. در کتاب‌هایتان چنین به نظر می‌رسد که شما از ابزار اعمال قدرت شروع می‌کنید، که کاستوریادی (Cornelius Castoriadis, 1922-1977) با جدیت تمام شما را به خاطرش سرزنش می‌کند. من فکر می‌کنم مربوط به مصاحبه‌ای می‌شود با عنوان ”قیام‌های منطقی“[16] که در آن از تودۀ مردم یا عامه صحبت می‌کنید. آیا طبق کتاب شما عنصر جنبش و قیام از خارج تحمیل نمی‌شود؟ آیا نمی‌توان گفت که قیام مردم ایران نمونه‌ای از آن است؟

فوکو: ببینید، مردم بسیار بسیار عجیب هستند. آنها اجازه نمی‌دهند دربارۀ چیزی جز آنچه خودشان می‌گویند سخن بگوییم [خنده]. وقتی من از ابزارهای اعمال قدرت سخن می‌گویم، قصد دارم عملکرد آنها را در یک جامعه مطالعه کنم. من هیچ‌وقت اصرار نداشتم که همۀ زندگی یک جامعه را این ابزارهای اعمال قدرت تشکیل می‌دهند. من هرگز ادعا نکردم که آنها همۀ تاریخ را تمام و کمال توضیح می‌دهند. من فقط می‌خواهم بگویم که اگر موضوع مطالعۀ من این است، می‌خواهم از چگونگی عملکرد آن سر در بیاورم و اینجاست که به نظر من، تحلیل‌هایی که افرادی که اشاره کردید از قدرت به دست می دهند، مثلاً در بررسی دولت یا بررسی یک طبقۀ اجتماعی، قطعاً پیچیدگی عملکرد پدیدۀ قدرت را شرح نمی‌دهد.

ساسین: اما شما بخشی از آن را مطالعه کردید. ولی به هر حال، میان اینکه شما سازوکار یا ابزار قدرت را توصیف کنید و اینکه نشان دهید چطور مثلاً در حال حاضر در کلاس درستان با موضوع ”جنسیت“ یا در مصاحبۀ آخرتان که در روزنامۀ لارک منتشر شد،[17] گفتید که قدرت در رابطه با دانش و امیال سرکوب‌کننده نیست، بلکه در اینجا به نوعی عنصر داخلی بسیار ذاتی بدل می‌شود . . .

فوکو: بله، ولی . . .

ساسین: چنان که مثلاً در مراقبت و تنبیه.

فوکو: بله، در واقع در این متون اخیر . . . در مراقبت و تنبیه تلاش کردم تا سازوکار قدرت انضباطی را مطالعه کنم که به نظر من حداقل در جوامع قرن هفدهم و هجدهم سازوکار مهمی بوده است. در متون اخیرتر تلاش کردم که در ابتدا به صورتی کلی‌تر به مسئلۀ قدرت بپردازم. سعی کردم نشان دهم که قدرت همیشه نوعی ساختار نسبی است. قدرت جوهره یا مالکیتی منحصر به یک طبقۀ اجتماعی نیست یا قدرت نوعی توانایی زادۀ حکومت نیست. در واقع، رابط قدرت در میان مردم است. منظور از مردم عاملان است. زمانی که این و آن یا اینها و آنها در جایگاه‌های متفاوت و نامتقارن هستند. ولی کسی که می گوید . . . وقتی می‌گوییم . . . قدرت یک رابطه است، به این معنی است که دو کلمه وجود دارد که تغییر در یکی از این دو کلمه رابطۀ بین آنها را تغییر خواهد داد. یعنی اینکه علاوه بر شکل دادن نوعی ساختار حبس‌گونه، قدرت یک شبکۀ ارتباطی متغیر و تغییرپذیر و قابل تصحیح و اغلب اوقات بسیار ناپایدار است. منظور من این بود. بنابراین، افرادی مثل کاستوریادی به وضوح اصلاً چیزی نفهمیده‌اند. بنابراین، نمی‌شود به همۀ مخالفت‌های آنان پرداخت، چون که می‌بایست خودمان را بسیار پایین بیاوریم.

ساسین: البته. اینکه شما از ارنست بلوخ شروع کردید، فقط برای ملاحظۀ ارتباط اینهاست. ولی وقایع ایران را نمی‌توان چندان نظری بررسی کرد.

فوکو: نه، نه، برعکس. از نظر من ارتباط قدرت ارتباطی پویاست که قطعاً جایگاه طرفینش را تعیین می‌کند. عیناً، جایگاه طرفین و برخورد طرفین و فعالیت‌های طرفین به نوبۀ خود ارتباط قدرت را تغییر می‌دهد. به بیانی دیگر، آنچه می‌خواستم نشان بدهم به صورت خلاصه این است که قدرت یک طرف و مردم طرف دیگر نیستند، زیرا با چنین فرضی یا باید قبول کرد که قدرت قادر مطلق است یا می‌بایست پذیرفت که قدرت بسیار ناتوان است. هیچ‌وقت این‌گونه نیست. قدرت هیچ‌گاه کاملاً توانا یا ناتوان نبوده است. قدرت اغلب کور است، ولی با این حال یک سری چیزها را می‌بیند و غیره. قدرت اساساً مفهومی است که روابط استراتژیک بین افرادی را حل می‌کند که دارای اهدافی هستند و همدیگر را تقویت می‌کنند و نیز عملکردهای طرف قدرت را تا حدودی محدود می‌کند، ولی در آن طرف قدرت با تاکتیک جدیدی قسر در می‌رود. این همان تحرکی است که باید کوشید که آن را حل کرد. این محصول همان چیزی که می‌خواهیم اسمش را پدیدۀ هم‌صدایی بنامیم که در پی آن، قدرت تثبیت می‌شود و در واقع به طور خلاصه شامل نوعی تابعیت یا پذیرش سازوکار تسلط در جامعه هستیم. زمان‌های دیگری هم هست که هم‌صدایی معنایی برعکس دارد. یا بالعکس، تبدیل به شبکه‌ای می‌شود که قدرت را سرنگون کند.

ساسین: در تاریخ، چنان که شما آن را توصیف می‌کنید، قدرت‌هایی هستند-باید خاطرنشان کنم که در اینجا همان کلماتی را استفاده می‌کنم که شما در مقالۀ خودتان در روزنامۀ لوموند استفاده کردید–قدرت‌هایی وجود دارد که از نظر شما نامحدودند، اما قادر مطلق نیستند. قیام‌های تقلیل‌ناپذیری داریم و حقوقی که شما آنها را حقوق جهانی می‌نامید. آیا می‌توانید منظور خودتان از ذات و پایه‌های بیولوژیک، عقلانی و اقتصادی این سه اصطلاح یا قوه را بیان کنید؟ . . . چطور می‌توان آنها را نامید؟ چه مفهومی می‌تواند قدرت، حق و قیام را یک‌جا جمع کند؟ در واقع، هدف نام‌گذاری است، ولی همین سه مفهوم هستند که . . .

فوکو: می‌خواهم بگویم که به نظر من در نظامی شبیه نظام ما، یعنی نظامی که متشکل از دولت‌هایی است با ابزار و تکنیک‌هایی برای حکومت بر مردم، در این نظام‌ها سازوکارهای قدرت به قدری پالایش و ساخته و پرداخته می‌شوند که منجر به تحکیم آن نظام می‌شود. در نتیجه، در این نظام‌ها دولت به علت وسعت و قدرتمند بودنش بسیار ارج نهاده می‌شود؛ درست مثل نظامی که قانونی داخلی برای توسعۀ قدرت داشته باشد.

ساسین: و همۀ اینها نهادینه هستند؟

فوکو: نهادینه هستند.

ساسین: پیش از آنکه در امیال وجود داشته باشند.

فوکو: بله، در واقع انگار که خواست افراد و نهادها در آن لحظه یکدیگر را تکثیر کنند.

ساسین: بله.

فوکو: خب، بدین ترتیب فکر می‌کنم که یکی از نقش‌های اصلی روشنفکران به‌طور خاص این است که محدودۀ اعمال قدرت را به دولت نشان دهند. روشنفکران هستند که ضامن جلوگیری از افراط‌گری دولت‌هایند، اما ضمانتی که همواره موقتی و شکننده است و باید از آن دفاع کرد، چرا که هدف آماج تهدید است.

ساسین: اما این حقوق، این قوانین، این امر جهانی چیست؟ آیا این همان خرد است؟ همان کانت است؟ آیا همان یکتاپرستی است؟ شما بین مفهوم قدرت و قیام مفهوم سومی را مطرح می‌کنید، درست است؟ شما مفهومی قائل می‌شوید که همان حقی است که شاهدش هستیم. در نگرش شما حق چیست؟ امر جهانی چیست؟ قانون چیست؟

فوکو: در اینجا، منظورم از این امر جهانی همبستگی بنیادین هر سیستم قدرتی است که در یک جامعۀ نوعی آغاز به کار می‌کند. اگر هیچ محدودیتی وجود نداشته باشد، به صورت جهانی یا همگانی به سمت تسلط، خودکامگی و به یوغ کشیدن افراد و غیره و غیره می‌رویم. بنابراین، در مقابل این امر جهانی که نمودی از قدرت است، می‌بایست امر جهانی دیگری بر پا کرد که شکلی کاملاً متفاوت و متناسب با قدرتی بگیرد که با آن مواجه است و هر بار مشخص کند که حد را نگذرانده است.

ساسین: بدین ترتیب، این امر جهانی نشان از امر مخالف خود دارد. به‌خودی‌خود وجود ندارد و همیشه ماحصل موقعیت است.

فوکو: بله. در واقع . . .

ساسین: منظورم این است که در هر موقعیتی قانون محدودیت‌هایی ایجاد می‌کند. برای مثال، فرض را بر این نمی‌گذاریم که ”تو قتل نخواهی کرد،“ بلکه قانون محدودیت‌هایی ایجاد می‌کند که مانع می‌شوند. خب، چطور باید اینها را تعریف کرد؟

فوکو: هم حقوق بشر و هم حقوق به طور کلی تاریخچه دارند. حق جهانی وجود ندارد، بلکه امر جهانی این است که حق وجود دارد. و این امری جهانی است که باید حق وجود داشته باشد. زیرا که اگر حقی را در مقابل حکومت عَلَم نکنیم، اگر حقی در برابر سازوکارها و دستگاه‌های قدرت عَلَم نکنیم، آنها هیچ‌وقت خود‌به‌خود خودشان را محدود نمی‌کنند.

ساسین: پس حق در واقع مفهومی سلبی/منفی است. حقی که محدود می‌کند همان قوانینی نیست که دولت اجرا می‌کند؟

فوکو: نه. در این باره، در این باره من از همان حقوقی صحبت می‌کنم که داشتم حرفش را می‌زدم. همان حقی که در حال حاضر به آنها حقوق بشر می‌گوییم. میان حقوق بشر و قانونی که دولت اجرا می‌کند یک نظام حقوقی وجود دارد که مثلاً ممکن است شبیه نظام حاکم در جامعۀ مد نظر ما نباشد. سیستم‌های حقوقی در غرب تلاش کرده‌اند خود را انشعابی منطقی از حقوق بشر معرفی کنند و این امر چندان حقیقت ندارد. قانون اجرایی دولت مجموعه‌ای از تکنیک‌ها، اقدامات، قوانین، روندها، اجبارها، نسخه‌ها، ممنوعیت‌ها و غیره است. اینها حقوق بشر نیستند. از طرفی، بسیاری از قانون‌گذاران این قضیه را احساس کرده‌اند. بنتام (Jeremy Bentham, 1748-1832‌) می‌‌گوید به محض اینکه با او دربارۀ بیانیۀ حقوق بشر و بیانیۀ انقلاب فرانسه صحبت کردند، گفته است که ”ولی این انقلابیون فرانسوی عجب الاغ‌هایی هستند! نمی‌فهمند به محض اینکه . . . “

[قطع کلام و پایان کاست. ادامه در روی دیگر کاست]

فوکو: . . . قانونی وضع کنیم که همۀ ملت به آن رأی دهند و طبق آن کسی مجبور به انجام کاری باشد، حقوق بشر را پایمال کرده‌ایم. در واقع، بین سیستم قانون و حقوق اجرایی یک دولت در یک جامعه و حقوق بشر نوعی ناهمگنی وجود دارد. یک‌بار دیگر تأکید می‌کنم چگونه می‌توان حقوق بشر را-که این شکل از امر جهانی هیچ‌گاه به شکلی خاص آن را تعریف نکرده است-که همان چیزی است که می‌توانیم دولتی را با آن توصیف کنیم . . .

ساسین: این امر محصول چیست؟ آیا محصول خرد است؟

فوکو: پاسخ من منفی است. این امر محصول اراده است.

ساسین: پس یحتمل نهایتاً به مفهوم قیام می‌رسیم؟ قیام . . . همان میل. چه چیزی موجب قیام می‌شود؟ اتخاذ یک تصمیم. این‌طور نیست؟

فوکو: بله، یک اراده.

ساسین: حتی می‌تواند نوعی اجبار بیولوژیک باشد.

فوکو: می‌دانید، دقیقاً به همان چیزی که آن را چندفرهنگی تلقی کردید، چطور بگویم، خودتان بهتر می‌دانید که چی به چی است. خودتان اشاره کردید که این مفهوم اراده در فرهنگ امروز فرانسه چیزی است که از آن سخن نمی‌گوییم، درست است؟ ما از خرد صحبت می‌کنیم، ما از امیال صحبت می‌کنیم.

ساسین: بله، این مفهوم کمی مطرود است.

فوکو: بله، این مفهوم کمی مطرود است.

ساسین: در سال آخر دبیرستان، برای اینکه به ما بگویند که اراده نوعی سنتز است تلاش بسیاری کردند.

فوکو: بله، بله، همین‌طور است.

ساسین: به محض اینکه آن را به چیزی غیر از سنتز تعبیر کنیم، می‌فهمیم که . . .

فوکو: می‌دانید من قادر نخواهم بود که به شما چیز چندانی بگویم چون من دانش فراوانی ندارم. ولی چند سال و چند ماهی است که به این نتیجه رسیده‌ام که نمی‌توانیم روابط قدرت را به درستی و فارغ از مسئلۀ اراده تحلیل کنیم. این خواست‌ها هستند که مناسبات قدرت را شکل می‌دهند. و قطعاً این مناسبات تماماً طبق الگوهای خردگرایانه تقویت می‌شوند و بر ارادۀ افراد تأثیر می‌گذارند.

ساسین: یعنی یک سنتز.

فوکو: نه، به نظر من اراده احتمالاً چیزی ورای محاسبۀ سود و زیان و بی‌واسطگی خواست مردم است. اراده آنجا به میان می‌آید که فرد بی‌واسطه می‌گوید من ”پایان خود“ را می‌خواهم. بله، این تصمیم مرگ است.

ساسین: منظور شما از اراده به دانستن همین تصمیم نهایی یا تصمیم مداوم است.

فوکو: نه، نه. این شکل نهایی آن چیزی است که در این جمله خود را عریان و آشکار نشان می‌دهد که ”من مرگ را ترجیح می دهم.“

ساسین: پس تصمیمی کاملاً غیرمنطقی است.

فوکو: خیر، به هیچ وجه. لزوماً غیرمنطقی نیست. همچنان که لزومی هم ندارد عاری از خواست باشد. این همان زمانی است که فاعلیت یا فرد . . . اراده همان چیزی است که موضع فرد را تثبیت می‌کند.

ساسین: اراده همان چیزی است که موضع فرد را تثبیت می‌کند؛ موضع خودش را.

فوکو: همین اراده است که می‌گوید: ”من ترجیح می‌دهم بمیرم.“ همین اراده است که می‌گوید: ”من ترجیح می‌دهم برده باشم.“ همین اراده است که می‌گوید: ”من می‌خواهم بدانم“ و غیره.

ساسین: پس چه تفاوتی بین اراده و فاعلیت وجود دارد؟

فوکو: به نظر من، اراده عملکرد خالص فرد است و فرد از طریق عملکرد اراده تثبیت و تعریف می‌شود. اینها دو مفهوم متقابل‌اند. در خصوص بسیاری از چیزها این قضیه صادق است.

ساسین: و آیا در اینجا به آن اشکالی از ایدئالیسم نمی رسیم که در تحقیقات شما کنار گذاشته شده‌اند؟ [خنده]

فوکو: کجای این مفاهیم ایدئالیستی است.

ساسین: کمی مانند مفهوم بشر است.

فوکو: نه، چراکه . . .

ساسین: خیلی هگلی است، نه؟

فوکو: از نظر من خیلی فیشته‌ای است.

ساسین: من فیشته را خوب نمی‌شناسم.

فوکو: آنچه من دربارۀ مفهوم بشر در اومانیسم سال‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ نقد کرده‌ام این است که از یک مفهوم مورد توافق جهانی به عنوان یک مفهوم جهان‌شمول استفاده می‌کنند. اینجا از سویی طبیعت بشری، از سویی نیازهای انسانی، از سویی ذات بشری و غیره در میان خواهد بود. و ما انقلاب‌ها را به نام همین انسان جهان‌شمول انجام می‌دهیم، بهره‌کشی را ملغی می‌کنیم، صنایع را ملی می‌کنیم، به کمونیسم می‌پیوندیم و غیره. این امر جهان‌شمول به ما مجوز انجام بسیاری از چیزها را می‌دهد که در عین حال نوعی تداوم بیناتاریخی (trans-historique)، فراتاریخی (meta-historique) یا فروتاریخی (sous-historique) ساده‌لوحانه را برای بشر مفروض می‌دارد. از نظر من، این فرضیه چه از لحاظ منطقی و چه از لحاظ عملی پذیرفتنی نیست. فکر می‌کنم وقتی می‌گوییم فرد چیزی نیست مگر بازتابِ . . . در واقع، آنچه اراده تعیین کرده است، از جهانی شدن فراتر می‌رویم. اراده همان کنش فرد است. در حقیقت، همان‌طور که می‌بینید، نظر من به شدت به برداشت سارتر (Jean-Paul Sartre, 1905-1980) و فیشته (Johann Gottlieb Fichte, 1762-1814) نه از اومانیسم، بلکه از آزادی نزدیک می‌شود. از آنجا که سارتر و فیشته . . . سارتر هگلی نیست.

ساسین: وقتی که از هگل سخن می‌گویم منظورم آغاز ”خودآگاهی“ و پیرامون پدیدارشناسی روح است.

فوکو: دقیقاً همین‌طور است. دقیقاً. او از فیشته حرف می‌زند یا به او بسیار نزدیک می‌شود.

ساسین: دقیقاً. در هستی و نیستی (‌L’être et le néant) مسئلۀ بودن برای مردن مطرح است. این مسئله با مسائلی از این دست هم‌پوشانی دارد مثلاً شما می‌نویسید: ”باید اراده‌ای را که مشخصاً و سازش‌ناپذیر در برابر قدرت پیشرو امر جهانی می‌ایستد محترم شمرد.“ زمانی که جنبش در موضع ضعف و روشنفکر در موضع قدرت قرار دارد، روشنفکران وظیفه دارند قدرت‌ها را خنثی کنند، همان چیزی که شما آن را ”محترم شمردن جنبش“ می‌نامید؟ اخلاق ضد استراتژیک چطور؟-البته می‌باید این کلمه را برای خوانندگان مجله تعریف کرد-آیا همواره بی‌ثبات‌کننده نیست؟ بی‌ثبات‌کننده از آن جهت که دائماً جنبش‌های بی‌سرانجام را پشتیبانی می‌کند. و آیا در نهایت، امر تعلیم بنیادی شما به هگل نمی‌رسد؟  [خنده] با مطرح کردن اخلاق ضد استراتژیک در واقع شما وقتی قدرت در موضع قدرت است، علیه قدرت و وقتی قیام در موضع قدرت است، علیه قیام هستید. پس . . .

فوکو: من این را گفتم؟ این را نوشتم؟

ساسین: آنچه شما نوشته‌اید این است : ”باید اراده‌ای را که مشخصاً و سازش ناپذیر در برابر قدرت پیشرو امر جهانی می‌ایستد محترم شمرد.“ ولی زمانی که قیامی در ایران اتفاق می‌افتد، شما از آن پشتیبانی می‌کنید و وقتی که آقای پیرفیت (‌‌, 1907-2000Peyrefitte Roger)‌[18]ز قوانین جدیدی می‌گذارد، شما با آن مخالفت می‌کنید. ولی . . .

فوکو: من، من، من . . . وقتی که قیام قوی باشد، من موافق آن نیستم. و فقط وقتی که قدرتمند است، نه وقتی که ضعیف است. زمانی که کسی از انتهای زندان فریاد می‌کشد، من طرف او هستم.

ساسین: البته. ولی در اینجا شما به دنبال ایستادن در برابر قدرتی هستید که به آن فرد ضربه زده است.

فوکو: من در مقاله‌ای که به آن اشاره می‌کنید سعی کردم جایگاه روشنفکر را تعریف کنم. چرا که از اینها گذشته، دلیلی نمی‌بینم که برای روشنفکران تعیین تکلیف کنم. من هیچ‌گاه برای کسی تعیین تکلیف نکرده‌ام. در نهایت، سعی کردم آنچه را در فکرم می‌گذشت انجام دهم. غالباً مرا سرزنش می‌کنند که چرا موضع سیاسی ندارم یا می‌گویند چرا نگرش سیاسی نداری. یا اینکه مثلاً چرا نمی‌گویم که روش ادارۀ زندان‌ها باید این‌گونه باشد یا مثلاً این‌طور باید با بیماری روانی برخورد کرد. من هرگز تعیین تکلیف نخواهم کرد. به نظر من، کار من این نیست. چرا کار من نیست؟ برای اینکه فکر می‌کنم همان‌طور که هوسرل می‌گوید، اگر قرار باشد روشنفکر عامل امر جهانی باشد، این امر فقط با جهت‌گیری جزمی، معنوی و قانون‌گذارانه تحقق نمی‌یابد. روشنفکر قرار نیست قانون‌گذار باشد، نباید تکلیف تعیین کند و قرار نیست بگوید چه باید بشود. فکر می‌کنم که نقش او دقیقاً این است که همواره نشان دهد چگونه وقایعی که به‌خودی‌خود در زندگی روزمرۀ ما رخ می‌دهد، در واقع حساس و قراردادی‌اند و همواره می‌توان در برابر آن قیام کرد. و همیشه و در همه‌جا دلایلی برای رد واقعیت به شکلی که به ما ارائه شده وجود دارد. نمی‌دانم چطور بعضی از مفسران و منتقدان-بیشتر هم همان منتقدان و نه مفسران-به این نتیجه رسیده‌اند که من فکر می‌کنم چیزها مطلق‌اند و نمی‌توان آنها را تغییر داد. در حالی که من دقیقاً برعکس فکر می‌کنم. مثلاً نظر من راجع به دیوانگی این است که وجود مشکلات و بیماری‌های روانی و گونه‌شناسی آنها وغیره برای ما واقعیتی علمی و بنیادی است و باید دید که همۀ اینها از چه چیزی نشئت می‌گیرد. می‌بینیم که مجموعه‌ای اسلوب اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و غیره وجود دارند که به مرور زمان و در طول تاریخ تثبیت شده‌اند. اینها همه بسیار شکننده‌اند. به نظر من، مأموریت من همین است . . . این یکی از نقش‌های مفروض من است، در غیر این صورت روشنفکر به چه دردی می‌خورد؟ مأموریت من این است که این اسلوب را همه‌جا تکثیر کنم-حداقل تا آنجا که ممکن است-و موجب آن شوم که مردم علیه این واقعیت‌های غلط پذیرفته‌شده در جامعه قیام کنند. این قیام لزوماً همیشه به شکل قیام مردم ایران که 15 میلیون نفر به خیابان ریختند نیست. می‌توان علیه نوعی ارتباط خانوادگی، ارتباط جنسی، روش آموزشی و نوعی اطلاعات قیام کرد.

ساسین: پس نوعی استراتژی قیام است.

فوکو: نوعی استراتژی قیام است، ولی نه قیام جهانی و گسترده و نه بدین شکل که ”من از این جامعۀ فاسد خسته شده‌ام، اینها همه را باید دور بریزیم.“ منظورم از قیام متمایز و تحلیلگرانه است؛ که نشان می‌دهد عناصری از واقعیت که در هر تمدن به منزلۀ طبیعی، بدیهی، خودبه‌خودی و ضروری معرفی شده‌اند، کدام‌اند. تلاش کردم نشان دهم این وقایعِ از نظر تاریخی بسیار جدید، شکننده، تغییرپذیر و قابل براندازی هستند.

ساسین: پس همین‌طور که توضیح دادید، این قیام به معنای شورشی دائم و قیامی بی‌پایان و فاقد زمان و سرانجام خواهد بود، چون که ضد استراتژیک است.

فوکو: این امر بدین معنی است که معتقدم آنچه به ما مجال قیام می‌دهد، آنچه به نظرمان غیر قابل تحمل می‌رسد، آنچه می‌خواهیم تغییر دهیم، از آن لحظه‌ای که کسی به ما فرمولی جهانی و کلی عرضه می‌کند که مثلاً ”من می‌توانم شما را از همۀ اینها برهانم، به قیمت اینکه آنچه را بعد از رهایی بر شما تعیین می‌کنم بپذیرید.“ من می‌گویم که الکی است. انسان‌ها می‌باید آنچه را می‌توانند و می‌خواهند علیه آن قیام کنند تصور کنند و ببینند می‌خواهند به چه چیز تبدیل شود. یا اینکه می‌خواهند این قیام را به چه سمتی ببرند. این امر قطعاً می‌باید دوباره بررسی شود. در چنین داستانی، من در واقع هیچ نقطۀ پایانی نمی‌بینم. منظورم این است که زمانی را نمی‌بینم که مردم یا انسان‌ها چیزی نداشته باشند که علیه آن قیام کنند، حتی اگر گاه بتوانیم واقعاً پیش‌بینی کنیم که اَشکال قیام دیگر به همین شکل نخواهند بود؛ مثلاً قیام‌های عظیم توده‌های دهقانی که در قرون وسطا از سرِ گرسنگی قلعه‌ها را می‌سوزاندند. پس، این احتمال وجود دارد که در کشورهایی مانند کشورهای غربی و به اصطلاح کشورهای پیشرفتۀ صنعتی دیگر شاهد چنین اتفاقاتی نباشیم. و این تغییر تاریخ است. بنابراین، قیام‌ها شکلشان تغییر خواهد کرد، ولی نیاز به قیام کردن . . . می‌فهمید؟ وقتی که مثلاً قیام همجنس‌گرایان امریکا را با قیام‌های کشورهای جهان سوم امروزه که با گرسنگی روبه‌رو هستند مقایسه کنیم یا احتمالاً با قرون وسطا، خنده‌دار به نظر می‌رسد. ولی می گویم که خیر، اصلاً هم خنده‌دار نیست. نه به ابن سبب که این قیام‌ها از ارزش والایی نسبت به دیگر قیام‌ها برخوردارند، بلکه منظورم این است که احتمال ندارد یا مطلوب نیست که جوامع بدون قیام داشته باشیم، همین.

ساسین: حالا کمی برمی‌گردیم به این حالت تاریخی که همان قیام است و اشکال مذهبی بیان و روایت آنها. می‌توانید ارتباط ظریفی بین آنها بیابید. این‌طور نیست؟ برای به کار بردن یک اصطلاح کمی هگلی؛ دلوز (Gilles Deleuze, 1925-1995) هم این اصطلاح را به کار برده است. شما از لحظه‌ای حرف می‌زنید که در آن، قیام کردن زندگی خود را به خطر انداختن است و این امر خیلی نزدیک است به آنچه مذهب خیلی بهتر از هر ابزار بیان دیگری می‌تواند آن را توضیح دهد. شما آن را چطور توضیح می‌دهید ؟

فوکو: متوجه سؤالتان نمی‌شوم.

ساسین: چنین قیامی، یک قیام داوطلبانه در وقتی که زندگی خود را به خطر می‌اندازیم، قیامی نیست که با آن شرایط زندگی خود را بهتر کنیم، بلکه قیامی است که مثلاً آن را فرجام‌اندیشی مذهبی می‌نامیم یا تغییری رادیکال. بنابراین، بین این دو قطب مذهب و قیام چه ارتباطی وجود دارد؟ و آیا این ارتباط همیشگی است؟

فوکو: به هیچ‌عنوان همیشگی نیست. ما اشکالی از مذهب داریم و لحظاتی در تاریخ که در آن، روابطی میان جامعه و مذهب وجود دارد. مذهب می تواند این نقش را ایفا کند و این کار را نمی‌کند. در قرن نوزدهم، مذهب کاتولیک در اروپا عملاً امکان، ایده و بیان لازم برای قیام را نداشت و ارائه نکرد. ولی از سوی دیگر، چنان که قبلاً هم گفتم، در قرن پانزدهم شاهد پُررنگ شدن نقش مذهب و خواست عمیق برخی از افراد برای رسیدن به نوعی زندگی مذهبی هستیم که آنها را دگرگون کند و به این ترتیب، نهادهای کلیسایی و نهادهای سیاسی و نقش اجتماعی‌شان مطرح می‌شود. در واقع، بستگی دارد . . . می‌خواهم یک سؤال بی‌ربط بپرسم. اینها را برای روزنامه یا مجله‌ای می‌خواهید؟

ساسین: بله، برای یک هفته‌نامه است.

فوکو: می‌دانیدکه تا حالا 30 صفحه‌ای شده؟

ساسین: جدی؟ نمی‌دانستم.

فوکو: این مصاحبۀ اولتان است، ولی تا الان هم خیلی طولانی شده.

ساسین: جداً؟ آخر بحث خیلی جالب است.

فوکو: آیا در میان سؤال‌هایی که پرسیدید، چیزی هست [سکوت] اگر به سؤالی به وضوح پاسخ ندادم، یعنی که اصلاً پاسخ ندادم.

ساسین: درست است، اصلاً جواب ندادید. سؤال‌هایی که آماده کرده بودم متمرکز بر ایران بود.

فوکو: نه، می دانید؟ به نظرم حق با شماست، چون که علی‌رغم همۀ اینهایی که گفتیم، که، که، . . .، نمی‌دانم. اگر جواب ندادم، برای این است که یک لحظه آدم خلع سلاح می‌شود. من روزنامه‌نگار نیستم. حتی زمانی که برای روزنامه‌ها متنی می‌نویسم، آن را شبیه . . . صفحات کتاب می‌نویسم. یعنی به آنچه گفتم فکر می‌کنم. حرف‌هایم حکم ابدی که نیست، ساعت چهار صبح در عرض یک ربع، خب، وقتی می‌گویم آنچه من دیدم به من اثبات کرد که مردم ایران به دنبال چیزی مثل معنویت سیاسی بودند، که چیزی است که اصلاً نمی شناسیم، به نظرم این جمله کاملاً واضح است و نیاز به توضیح ندارد. وقتی افرادی مثل کلود روآ و یا دیگرانی که نوشتۀ مرا دستکاری می‌کنند و می‌گویند: ”فوکو می خواهد به معنویت سیاسی برسد،“ این تزویر و بدخواهی است. همه به خوبی می‌دانیم که اگر اصلاحیه‌ای بفرستیم، این اصلاحیه با همان نگاه خوانده خواهد شد و تحریف‌های تازه‌ای صورت خواهد گرفت و غیره. پس، بنابراین، مدتی دهانم را می‌بندم و اجازه می دهم که همۀ حرف‌هایشان را بزنند و بالاخره یک روز در مقاله‌ای یا کتابی همۀ آنها را فهرست و ثابت می‌کنم که همه‌شان تحریف است. اصلاً میل ندارم با آدم‌هایی وارد گفت‌وگو شوم که کم‌هوشی و بدخواهی‌شان از همه‌جا بیرون می‌زند. شاید هم اشتباه کنم. شاید می‌باید هر بار که کسی . . .

ساسین: نه، اصلاً ارزشش را ندارد. الان هم داستان این بحث ما شبیه همان بحث فلسفۀ نوین شده است که پارسال درگیرش شدید و بعد عقب‌نشینی کردید.

فوکو: نه، نه، نه. من عقب نکشیدم، چون اصلاً هیچ‌وقت خودم را درگیرش نکردم. من فقط در این باره گفتم . . .

ساسین: ولی در جایی گفتید که بیشتر از آنچه می‌خواستید درگیرش شدید.

فوکو: نه، نه.

ساسین: نمی‌دانم در روزنامۀ لانوول اوبزرواتور بود یا در لارک.

فوکو: ببینید، من این‌طور فکر نمی‌کنم.

ساسین: شما نمی‌خواستید درگیر شوید . . .

فوکو: شاید گفته باشم که نمی‌خواستم درگیش شوم. ولی تنها کاری که کردم این بود که مقاله‌ای دربارۀ کتاب گلوکسمن (André Glucksmann, 1937-2015) نوشتم، که فکر می‌کنم کتاب مهمی است.[19] و به‌ویژه در کتابش، آشپز و بشرخوار،[20] در آن موقع، این کتاب به نظرم کتاب بسیار مهمی می‌آمد که به گمانم آن‌گونه که شایسته‌اش بود از آن استقبال نشده. وقتی کتاب دومش آمد، من به خودم گفتم این بار دیگر این کتاب گل می‌کند. و همین‌طور هم شد و اسم کتاب بسیار معروف شد و لازم هم نبود که من . . . ولی کتاب‌های گلوکسمن باعث دردسرم شد. گلوکسمان به عنوان ”فیلسوفی نوین“ مطرح شد. خودش البته این امر را رد می کرد. برای خود من اصلاً مهم نیست. کتاب گلوکسمن برای من جالب بود. کتاب اشخاص دیگر که به آنها هم فیلسوف نو گفته می‌شود برای من جالب نیستند. حتی برخی از آنها را که شروع کردم، نیمه‌کاره رها کردم. نه برای من مهم است، نه فرقی دارد و نه به من ربطی دارد. اصلاً به من ربطی ندارد که بخواهم دخالت کنم. اما واقعیت این است که چون گفتم کتاب گلوکسمن به سبب فلان مسائل جالب است، بنابراین . . . وای، چقدر این اتفاق مسخره است. دوباره می‌گویم، ما یا کلی وقت صرف می‌کنیم که نوشته‌های احمقانۀ دیگران را رفع و رجوع کنیم یا دستشان را باز می‌گذاریم تا هرچه دلشان می‌خواهد بگویند. و این یکی از مشکلات سیاست و اخلاق است که من هنوز موفق به حل آن نشده‌ام.

ساسین: به هرحال، در آخرین مقاله‌تان در روزنامۀ لوموند یک سری سؤال‌ها مطرح شد و بسیاری از مشکلات برشمرده شد که شایستگی تأمل خیلی بیشتری داشتند.

فوکو: بله، بله. همۀ آن چیزها، به هرحال من هیچ‌وقت چندان دربارۀ آنچه مطرح می‌کنم مطمئن نیستم و خیلی دوست دارم که بسیار بحث و مبادله اطلاعات کنم و کسانی که موافق نیستند می‌توانند مخالفت خود را اعلام کنند و سؤالاتشان را بپرسند و غیره. ولی وقتی که در این زمینه با کسانی روبه‌رو می‌شویم که خیال می‌کنند اگر مرا دشمن و خودفروخته بخوانند در فلان امر پیشرو خواهند بود یا کسانی که با تحریف نوشته‌هایمان برای ما دادگاه‌هایی با پرونده‌های جعلی تشکلی می‌دهند، در رویارویی با این افراد چه می‌شود کرد؟ در واقع، دربارۀ همۀ این حرف‌های راجع به ایران، متأسفم که نتوانستم و این امکان را نداشتم تا با ایرانیان یا مسلمانان بحث‌های مفصل‌تری کنم. شاید من اشتباه کرده باشم، اما حداقل خواهشم این است که آنچه را گفتم به من نسبت دهند، نه چیز دیگری را.

ساسین: شما دو دسته روشنفکر را برمی‌شمرید. یکی روشنفکر جهانی که گاه وارث دیدگاه مارکسیستی طبقۀ کارگر است یا مرد عدالت و قانون که تا حدودی–کمی پیچیده است-مرگش را پیشگویی می‌کنید. و دیگری، روشنفکرخاص که بعد از سال 1945 مطرح شده. آیا جهت‌گیری‌های شما دربارۀ ایران و جنگ ویتنام موجب بازنمایی این روشنفکر نوع دوم نشده است؟

فوکو: نه. منظور من از روشنفکر جهانی و روشنفکر خاص این است که به نظرم، حداقل در جامعه‌ای مانند جامعۀ ما، در غرب، در اروپا، برای ایفای یک نقش سیاسی، روشنفکر نمی‌بایست بر اساس دانش یا تخصصش خود را پیام‌آور بشریت بخواند. به نظر من، همین کافی است که به عمل خود و برایند آن بنگرد. و اینجاست که به همان امر قیام پیوسته‌اند که پیش‌تر از آن سخن می‌گفتم. این عقیده که نقش روشنفکر این است که نشان دهد واقعیتی که به شکل بدیهی و خودبه‌خودی عرضه شده است، در واقع تا چه حد شکننده است. حال این فرد می‌خواهد فیزیک‌دانی در آزمایشگاهش باشد یا تاریخ‌دانی که مسیحیت را در قرون نخستین بررسی می‌کند یا جامعه شناسی که جامعه‌ای را مطالعه می‌کند. از نظر من، همۀ این افراد می‌توانند کاملاً با توجه به حیطۀ تخصصی و دانش خود نشان دهند که شواهد و واقعیت کجاها شکننده است. بنابراین، جایز است بپرسیم وقتی از ایران یا ویتنام سخن می‌گوییم، تحت چه عنوانی از آن صحبت می‌کنیم. خب، فکر نمی‌کنم اگر بگوییم به نظر من، در مقام تابع حکومت، چیزهایی هستند که حکومت هرگز نباید انجام دهد،  این گفته بدین معنی باشد که دیگر روشنفکر خاص نیستم.

ساسین: ولی حاکمیت اهمیت چندانی ندارد . . .

فوکو: بله، حاکمیت اهمیت چندانی ندارد. به عبارت دیگر، یک امر بشری جهان‌شمول نیست، بلکه بیشتر کلیت روابط بین حکومت و روابط تابع حکومت است که به هر کسی اجازه می‌دهد از مسائل خود صحبت کند.

ساسین: بله، ولی این حرف خیلی ظاهر زیبا و فریبنده‌ای دارد . . .

فوکو: بله زیبا و فریبنده . . .

ساسین: ولتر هم می‌توانست اسم خود را روشنفکر خاص بگذارد.

فوکو: بله، ولی معتقدم که در این مورد، در این مورد، کاملاً موافقم. نگاه کنید به آدم‌های قرن هجدهم، همیشه این‌گونه بوده است که آنها مطابق یک امر خیلی خاص عمل می‌کردند. به بیان دیگر، فکر نمی‌کنم وقتی که . . . وقتی که من از روشنفکر جهان‌شهر صحبت می‌کنم، منظورم خودم باشد.

ساسین: مثلاً سارتر به نظر شما روشنفکری جهان‌شهر است؟

فوکو: . . .

ساسین: در واقع، شما به‌طورخاص از اواخر قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم صحبت می‌کنید، ولی من به دوره‌ای قبل از سال‌های شصت فرانسه می‌اندیشم. شما از مجارستان و لهستان صحبت کردید.

فوکو: بله، بله. فکر می‌کنم باید درباره‌اش صحبت کرد. نه، ولی می‌خواستم بگویم واقعاً دارم خیلی خسته می‌شوم.

ساسین: آها، من با سؤالاتم ناراحتتان می‌کنم.

فوکو: نه، نه، نه، نه. این سؤالی که از من پرسیدید بسیار سؤال جالبی است. منظورم این بود که روشنفکر جهانی، اگر کسی است که می‌خواهد نمایندۀ خودآگاهی جهانی یا خود آن باشد، کمی برایش، در فعالیتش در کسوت نویسنده، روشنفکر یا در مقام احزاب سیاسی‌ای که ادعای ثبت و ضبط تاریخ و روند انقلاب را دارند؛ من می‌گویم که نه، این روشنفکران جهان را، که چیزی جز بدل‌های همان احزاب سیاسی نیستند، نمی‌خواهم. برعکس، روشنفکر به سبب شغل روشنفکری‌اش می‌تواند نقش خود را در مقام کسی ایفا کند که چیزهایی را که به لحاظ اجتماعی، تاریخی، سیاسی و اقتصادی ثابت و تغییرناپذیرند در نظر جامعه شکننده . . . ببینید، متأسفم، ولی من واقعاً دیگر نمی‌توانم ادامه دهم.

ساسین: آخرین سؤال. ولی این مبارزه‌ای است که به نکته‌ای جالب خواهد رسید. من در جهت‌گیری‌های شما نسبت به ایران این کلمات را یادداشت کردم: وحشت، مستی، زیبایی، جاذبه، دراماتورژی، صحنه، تئاتر، تراژدی یونانی. شما از افسون وقایع صحبت کردید. بنابراین، ورای الهیات و سابقۀ شکل‌گیری و جهت‌گیری سیاسی، آیا فوکوی سخت‌گیر یک هنرمند زمان، فرانسیس بیکن (Francis Bacon, 1909-1992)، ربیرول (Paul Rebeyrolle, 1926-2005) یا استنلی کوبریک (Stanley Kubrick, 1928-1999) نیست؟

فوکو: ببینید، شرمنده‌ام می‌کنید. من فقط یک چیزی را که خودتان هم می‌دانید، در اینجا اضافه می‌کنم. در واقع، همیشه این‌طور از من حرف می‌زنند. نمی‌دانم چرا من به آدمی سرد، خشک و کم‌انعطاف معروفم که دربارۀ چیزی صحبت نمی‌کند جز . . . ولی نباید آدمی را که حرف می‌زند با چیزی که می‌گوید یکی دانست. نباید آنچه را راجع به چیزی گفته می‌شود با معنایی که از آن استخراج می‌شود قاطی کرد. من اگر خودم را کنار می‌کشم یا سعی می‌کنم با نهایت احتیاط خود را کنار بکشم، اگر می‌توانستم نشان دهم که چگونه سازوکار یا روابط قدرت نوعی منطق و پیوستگی کاملاً ظریف دارند که به آنها قدرت می‌دهد، بی‌آنکه شکنندگی‌شان را از بین ببرد، این حرف بدین معنی نیست که من باطناً به اینجور چیزها وابسته هستم. از همۀ اینها گذشته، نوشته‌های من دربارۀ دیوانگی را می‌توان دفتر اشعار دانست، مگر نه؟

ساسین: بله.

فوکو: همین‌طور در زمینۀ جرم و بزهکاری و غیره. فکر نمی‌کنم واژگانی که شما عنوان کردید، که قطعاً خیلی هم روشنفکرانه نبودند، مطلب جدیدی عرضه کنند. این را از این رو نمی‌گویم که با تغییر مخالفم؛ من تغییر کرده‌ام. ولی امروزه باب شده که دائم تغییر عقیده بدهیم.. شاید من هم تغییر کنم، تا الان هم بسیار تغییر کرده‌ام، ولی در هر حال آنچه بدان اشاره کردید، از نظر من به هیچ عنوان ویژگی جدیدی نیست.

ساسین: نه، منظورم جدید بودن آن نیست.

فوکو: بسیار خب، بسیار خب.

ساسین: بلکه در خصوص این حقایق‌اند، به همین شکلی که هستند.

فوکو: بله، بله. بسیار خب.

ساسین: در واقع نوعی نگاه زیبایی‌شناختی به چیزها.

فوکو: بله، درست است.

ساسین: بُعدی است که قبلاً هم وجود داشته، جدید نیست. بسیار خب، من از شما متشکرم.

فوکو: من هم از شما ممنونم.

 

1آاین مصاحبه ترجمۀ انوشه قادری و اندیشه قادری است از

“Entretien Inedit Avec Michel Foucault 1979,” at http://fares-sassine.blogspot.ca/2014/08/entretien-inedit-avec-michel-foucault.html/.

پانوشت‌های مصاحبۀ اصلی با عدد معین شده‌اند. حروف ابجد نشان‌دهندۀ پانوشت‌های افزودۀ ترجمۀ عربی یا فارسی‌اند. افزوده‌های فارسی با ذکر آن در کمانک معین شده‌اند.

[2] ببنگرید به ”میشال فوکو یتحدث الی النهار العربی و الدولی: الانتفاضه هی افتیان و رشوه و مأساه اغریقیه، أین هی الحرکه الدینیه التی جلعت الجنه علی الارض؟“ النهار العربی و الدولی (20-26 اوت 1979)، 18-19.

[3] جدسترس‌پذیر در

http://www.revue-rodeo.fr/lire_revues.php?nom_page=rodeo2/.

[4] دبنگرید به ”یتعذّر وجود المجتمعات بلا حركاتِ تمرّد: حديث مع ميشال فوكو اجراه فارس ساسین،“ كلمن: فصليه ثقافيه، عدد ۱۰ (صیف ۲۰۱۴)، دسترس‌پذیر در

http://www.kalamonreview.org/articles-details-228#axzz5B3y8u800

کلمن یادداشتی دربارۀ ترجمه آورده و به انتشار این مصاحبه در Rodéo اشاره کرده است: ”جهددت ترجمتنا هذه للحدیث الاحتفاظ ما أمکن بخصائص المشافهه التی یشیر الیها فارس ساسین هنا علی أنها ممیزه لهذا الحدیث فی نصه التام الذی نشرتع مجله رودیوRodéo  الفرنسیه.“

[5]Ernst Bloch, Das Prinzip Hoffnung (Berlin: Suhrkamp Verlag, 1954-1959) 3 vols.

ترجمۀ فرانسۀ آن را انتشارات گالیمار در ۱۹۷۶ به چاپ رساند. جلدهای دوم و سوم به ترتیب در ۱۹۸۲ و ۱۹۹۱ منتشر شدند. فرانسوا ویلمار بخش سوم را از آلمانی به فرانسه درآورد.

[6] از 16 تا 24 سپتامبر و از 9 تا 15 نوامبر ۱۹۷۸.

 [7]در واقع، کمتر سه هفته؛ چنان که روزها[ی ذکرشده] نشان می‌دهند.

[8]مهندس مهدی بازرگان بنیادگذار جنبش آزادی ایران در 1965 و کمیتۀ دفاع از حقوق بشر در 1977 بود. آیت‌الله خمینی پس از ورود به تهران، او را به سمت اولین نخست‌وزیر دولت انقلابی ایران معرفی کرد، ولی در این سمت مدت زیادی باقی نماند (5 فوریه تا 5 نوامبر 1979) که علت آن افکار لیبرالی و دموکراسی‌خواهانه‌اش بود. کاظم سامی کرمانی، پزشک و روان‌پزشک، رهبر جنبش انقلابی مردم ایران (جاما) و از نزدیکان مهدی بازرگان و عضو جبهه ملی ایران بود که در دولت بازرگان به وزارت بهداشت رسید.

[9] آیت‌الله شریعتمداری یکی از علمایی بود که در اول انقلاب در بین همتایان خود اعتبار داشت. او به جداسازی مساجد از دولت اعتقاد و برای حل مشکلات اجتماعی و اقتصادی اهتمام فراوان داشت. چنان که اولیویر روا می‌گوید، خمینی به معنای واقعی کلمه قصد داشت که او را ”خلع لباس“ کند. بنگرید به

Sabrina Mervin, Les Mondes Chiites et l’Iran (eBook: Karthala-Ifpo, 2007), 39.

[10]See Le Nouvel Observateur (14-20 avril 1979), 46; repris in Dits et écrits (Paris: Gallimard, 2001), Collection Quarto, vol. II, 780-782.

[11]Michel Faucault, “Dans cette volonté d’un ‘gouvernement islamique’, faut-il voir une réconciliation, une contradiction ou le seuil d’une nouveauté ? À quoi rêvent les Iraniens ?,” Le Nouvel Observateur (16-22/10/1978); repris in Dits et écrits, vol. II, 688-694.

[12]این کتاب با نام Orientalism در سال ۱۹۷۸ در امریکا منتشر شد. انتشارت Seuil ترجمۀ فرانسوی آن را در ۱۹۸۰ با نام L’Orientalisme, L’Orient créé par l’Occident منتشر کرد.

[13]Micheal Foucaoult, “Inutile de se Soulever?” Le Monde (11-12 mai 1979), 1-2; repris in Dits et écrits, vol. II, 790-794.

[14]هاتی‌ین دو لا بوئسی، فیلسوف سیاسی و قاضی شهیر فرانسوی در قرن شانزدهم (مترجمان فارسی).

[15]وفرانسوا فوره در کتابش با عنوان تعبیری از انقلاب فرانسه نقش انقلاب را در تحولات اجتماعی و تاریخی‌ بسیار اندک می‌پندارد. ا‌و اساساً بر این عقیده است که دوران انقلاب‌های اجتماعی به سر آمده است. انتشار کتاب فوره با انقلاب ایران هم‌زمان شد. هرچند این کتاب با حال و هوای چپ شکست‌خورده فرانسه و راست محافظه‌کار همخوانی داشت، ولی‌ کلاً واقعیات تحولات ایران را نادیده می‌گرفت (مترجم).

[16]عبارت ”تودۀ مردم“ یا ارادۀ جمعی محرومان را نباید عموماً مبنای همیشگی تغییرات تاریخی یا روح همیشه‌بیدار قیام‌ها دانست. اصلاً ”تودۀ مردم“ واقعیت جامعه‌شناختی ندارد. ولی همیشه در بدنۀ اجتماعی، در طبقات، در گروه‌ها و در افراد که به نوعی از روابط قدرت اجتناب می‌کنند، چیزی که به هیچ وجه مادۀ خام تسلیم یا سرکشی نیست، بلکه حرکت گریز از مرکز، انرژی معکوس و رهایی است. ”تودۀ مردم“ نه، بلکه ”توده‌ای از مردم“ وجود دارد. توده‌ای از مردم در جان‌ها و بدن‌ها وجود دارد، تودۀ مردم در افراد و در پرولتاریا وجود دارد. بنگرید به

Michel Faucault, “Pouvoirs et Stratégies: Entretien avec Jacque Rancièr,” Les Révoltes Logiques, 4 (Hiver 1977), 89-97.

[17]“Michel Foucault‌: Vérité et Pouvoir,”  L’Arc, 70 (4ème trimestre 1977), 16-26; quote on “La crise dans la tête‌.”

[18]زنویسنده، رمان‌نویس و دیپلمات فرانسوی که از مدافعان حقوق همجنس‌گرایان بود (مترجمان فارسی).

[19]‌Michel Faucault, “La grande Colère des Faits, sur Les Maîtres penseurs dAndré Glucksmann, Grasset, 1977,” Le Nouvel Observateur (9-15 mai 1977); repris in Dits et écrits, vol. II,  277-281.

[20]از این کتاب در سال ۱۹۷۵ منتشر شد. در مصاحبه‌ای اختصاصی راجع به قیام‌های منطقی از این کتاب نقل قول شد. از آن در جلد دوم گفتارها و نوشته‌ها هم نقل شده است. بنگرید به

Dits et Ecrits, vol. II, 421.

دستورکارهای ایدئولوژیک در مطالعات تاریخ صدر صفویه:مطالعۀ تاریخ ایران در عصر صفوی

دستورکارهای ایدئولوژیک در مطالعات تاریخ صدر صفویه:مطالعۀ تاریخ ایران در عصر صفوی

بهزاد کریمی

استادیار گروه ایران‌شناسی، دانشگاه میبد

 بهزاد کریمی دانش‌آموختۀ دکتری تاریخ ایران در دانشگاه تربیت مدرس، استادیار گروه ایران‌شناسی دانشگاه میبد است. حوزۀ اصلی مطالعات او تاریخ ایران در عصر صفویه و قاجاریه است. زنان در گفتمان پزشکی ایران در عصر صفویه و ناصرالدین‌شاه قاجار: پنجاه سال سلطنت و ترجمۀ ایران عصر صفوی، نوزایی امپراتوری ایران نوشتۀ اندرو جی. نیومن از او منتشر شده است. زمان‌نگری و کیهان‌باوری در عصر صفویه و شاه‌اسماعیل صفوی و تغییر مذهب را نیز در دست انتشار دارد. 

مقدمه

امروزه تاریخ‌نگاری به واسطۀ بصیرت‌های حاصل از جریان پسا‌مدرنیسم عموماً دیگر امری خام و واگویه‌ای آینه‌وار به شمار نمی‌رود. تاریخ، در معنای جرح و تعدیل‌شده‌اش، نگاهی است که مورخ از دریچۀ علایق و گزینش‌هایش به گذشته می‌افکند. مورخ در این معنا، ضمن قبول وجود حقیقت تاریخی، تلاش می‌کند به منظور تقرب و نه نیل به حقیقت، بارقه‌هایی از آن را فراچنگ آورده و سویه‌هایی از آن را برملا سازد. به همین سبب، شاید سخن گفتن از تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک به معنای دخالت ایدئولوژی مورخ در امر تاریخ‌نگاری موضوعی عبث به نظر برسد. اما مراد من از ”رویکرد ایدئولوژیک“ در اینجا به پرسش گرفتن تعریف فروتنانۀ امروزین از تاریخ نیست. آنچه برای من اهمیت دارد، روشن ساختن برخی سویه‌های ایدئولوژی‌های مشخصاً سیاسی در بازنمایی بخشی از وقایع تاریخ صفویه به قصد تحریف تاریخ، عرضۀ نسخه‌های روشنفکرانه و نیز بررسی تاریخ‌نگاری به‌ مثابه کنش سیاسی است. در این جستار کوتاه می‌کوشم با ابتناء بر برخی داده‌های تاریخ‌نگارانۀ معاصر و با تکیه بر یکی از آثار ایدئولوژیک رسمی، پرتوی بر روندهای مسلط کردن ایدئولوژی بر این بخش از تاریخ ایران به‌ویژه تحت تأثیر انقلاب اسلامی بیفکنم. مطالب این جستار را در سه بخش طرح می‌کنم. در بخش نخست، به اختصار مهم‌ترین رویکردهای ایدئولوژیک به عصر صفویه را تا پیروزی انقلاب اسلامی بررسی می‌کنم. در بخش دوم، اهمیت ایدئولوژیک صفویه را برای نظام مذهبی برآمده از انقلاب اسلامی، مورخان منتقد و مورخان رسمی بررسی می‌کنم و در نهایت، یکی از مطالعات رسمی و ایدئولوژیک دربارۀ این دورۀ تاریخی را به تفصیل  تحلیل خواهم کرد.

 

  1. مهم‌ترین رویکردهای ایدئولوژیک به صفویه تا پیش از انقلاب اسلامی

دورۀ صفویه برخلاف برخی تلاش‌ها، و گاه تلاش‌هایی دانشگاهی،[1] به راستی سرآغاز گفتمان‌های جدیدی در تاریخ ایران است. حتی به صورت عملی و فارغ از نظریه‌های ملی‌گرایانه یا مذهبی نمی‌توان تأثیر تحولات این دوره را بر ادوار بعدی تاریخ ایران و به‌ویژه ایران معاصر نادیده گرفت. در این دوره شاهد طولانی‌ترین سلسلۀ حکومتی پس از ورود اسلام به ایران هستیم که در حوزه‌های گوناگون تفاوت نظر‌گیری با دوره‌های قبل از خود دارد و در رأس این تمایزات می‌توان به تغییر مذهب رسمی اشاره کرد که دیگر تحولات در حوزه‌های فکری، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی تا حد زیادی مولود آن بود. دربارۀ این دگرگونی‌ها پژوهش‌های فراوانی صورت گرفته است و قصد ندارم در این بخش در جزئیات آنها چند و چون کنم. هدف اصلی من در اینجا بیشتر پرداختن به رویکردهای ایدئولوژیک در قالب تلاش‌های مورخانه و گاه روشنفکرانه در بررسی و مطالعۀ عصر صفویه پیش از انقلاب اسلامی است.

نخستین نگرش‌های نو به تاریخ صفویه از قضا آمیخته با ایدئولوژی بود. شرق‌شناسی اروپامحور بر اساس رویدادها و تحولات داخلی اروپا به سراغ تفسیر داده‌های تاریخ‌نگارانۀ ایرانی آمد و سایۀ آن با گذشت تقریباً یک سده و حتی با فاصله‌گیری از اصول نخستین و تأثیرپذیری از نوعی عقلانیت آکادمیک، همچنان بر جریان‌های تاریخ‌نگاری داخلی و خارجی سنگینی می‌کند. مهم‌ترین شاخصه‌های ایدئولوژیک تاریخ‌نگاری شرق‌شناسانه را در خصوص تاریخ صفویه می‌شود در اثر شناخته‌شدۀ مورخ آلمانی، والتر هینتس، تشکیل دولت ملی در ایران و کتاب مشهور ایران‌شناس بریتانیایی، راجر سیوری، ایران عصر صفوی مشاهده کرد. در این رویکرد، صفویه نخستین دولت ملی ایران در دورۀ اسلامی دانسته می‌شود که بر قلمروی واحد و بر ملتی یکپارچه با زبان و دین رسمی یکسان فرمان می‌راند و تشکیلات متمرکز دیوانی داشت.[2]

رسمیت بخشیدن صفویه به تشیع و پوشش دینی حکومت این دورۀ تاریخی را برای سال‌هایی طولانی، از آغاز این مباحثات تا پیروزی انقلاب اسلامی، به یکی از عرصه‌های اصلی نقادی‌های فکری و اجتماعی در میان متفکران ایرانی بدل کرد. این مباحثات بیشتر در چارچوب بررسی علل توسعه‌نیافتگی ایران از هر دو حیث تشخیصی و تجویزی بالید و رشد کرد. گروهی از روشنفکران و در رأس آنها سیداحمد کسروی با توجه به تجربه‌های پسینی حاصل از استقرار یک حکومت شیعه در ایران و نیز رسمیت بخشیدن شاه‌اسماعیل به تشیع، با این ایده که این اقدامات منجر به بروز خرافات در بین ایرانیان و در نتیجه عقب‌ماندگی ایران شده است، با پژوهش‌های نوآورانۀ متن‌محور[3] و گاه با انتشار آثار جدلی و استدلالی و از موضعی کاملاً انتقادی[4] تلاش کردند که به زعم خود، ضمن بررسی تبار و مذهب ناراست صفویان، تباهی‌های ناشی از تأسیس صفویه و رسمیت یافتن تشیع دوازده امامی را عیان سازند. نخستین رگه‌های اصلاح دین و این ایده که دین یکی از عوامل اصلی عقب‌ماندگی ایران از قافلۀ پیشرفت جهانی بوده است نخستین‌بار در پویه‌های فکری روشنفکران عصر قاجار از جمله در آثار انتقادی میرزافتحعلی آخوندزاده، میرزاآقاخان کرمانی، مستشارالدوله، طالبوف، میرزاملکم‌خان، شیخ‌ابراهیم زنجانی و شیخ‌الرئیس قاجار قابل شناسایی است.[5] از همین رو، طرح چنین مباحثی از جانب کسروی را باید در نوعی زمینۀ بزرگ‌تر فکری بررسی کرد که از دایرۀ این جستار بیرون است. کسروی با نهاد روحانیت سر ستیز داشت و افزوده‌های فقها به اصل دین را نکوهش می‌کرد. او بر این باور بود که تشیع در ایران نه به سبب دلبستگی واقعی به تشیع، بلکه به علت دشمنی با اعراب حاکم رواج یافت و ایرانیان از بغض معاویه حُب علی را برگزیدند. کسروی و هم‌فکرانش در پی پیرایش دین یا، چنان که خود گفته‌اند، پدید آوردن ”جنبش در دین“ بودند.[6] این جریان فکری استقرار تشیع در ایران را ناشی از زور شمشیر و کشتار فراوان می‌داند و حکومت صفوی را علت پدید آمدن انحراف اصلی در دین اسلام به شمار می‌آورد.[7]

همچنین، برخی از روشنفکران دینی معاصر صفویه را آغاز انحراف در جریانی طولانی به قدمت اسلام تعبیر کرده‌اند. از جمله و به‌ویژه علی شریعتی این ایده را دهه‌ها پس از کسروی ذیل دوگانۀ ”تشیع صفوی“ و ”تشیع علوی“ صورت‌بندی و ترویج کرد. شریعتی برخلاف کسروی که نگاهی انتقادی به تشیع داشت، همدلانه با آموزه‌های تشیع و از جمله نظریۀ غیبت و تقیه، دو گونۀ تشیع در تحولات تاریخی شناسایی کرده است: ”تشیع سرخ“ و ”تشیع سیاه.“ تشیع سرخ از همان ابتدای شکل‌گیری تشیع -به باور او از زمان ”نه“ علی(ع) به عبدالرحمان‌بن عوف در شورای انتخاب خلیفه- تا پیش از ظهور شاه‌اسماعیل ادامه داشت. این تشیع نمایندۀ طبقات فرودست جامعه بود. عدالت‌طلبی از دیگر ویژگی‌های تشیع سرخ دانسته شده است. شیعیان در تشیع سرخ همواره معترض‌اند و با حکومت‌های مستقر ظالم سر ستیز دارند. شریعتی در تحلیل‌های خود دربارۀ تشیع سرخ بدون اعتنا به واقعیت‌های تاریخی در ایران، تشیع را حاصل جدایی از تصوف می‌داند و تصوف را در خدمت حاکمان مستبد تعریف می‌کند. او همچنین جریان تشیع در ایران را یک ذات یکپارچه می‌داند و از همین رو میان حسن صباح و شیخ‌خلیفه تفاوتی نمی‌یابد. او انقلابیگری و اعتراض را ویژگی اصلی تشیع سرخ می‌داند، ویژگی‌ای که پیروان تشیع امامیه به دلیل غیبت و تقیه اصولاً به آنها شناخته نشده‌اند. تشیع سیاه از نگاه شریعتی از زمان صفویه آغاز شد و تا زمان خود او ادامه یافت. در این تشیع با یک جریان نهادی و حکومتی روبه‌رو هستیم که از تشیع به نفع استقرار و ثبات حکومت و توجیه ظلم و استبداد حاکمان استفاده می‌کند. در این تشیع که روحانیت شیعه آن را نمایندگی می‌کنند، تشیع از مسیر اصلی خود منحرف می‌شود و از عدالت‌طلبی به سوی مذهب عزا و سیاه‌پوشی پیش می‌رود. این ایده‌های شریعتی، که می‌شود آنها را در چارچوب کلی نظریۀ ”بازگشت به خویشتن“ قرار داد، همانند کسروی در پی پیرایش دین یا چنان که خود می‌گفت گونه‌ای ”پروتستانتیسم“ بود.[8]

  1. دستورکارهای ایدئولوژیک تاریخ‌نگاری عصر صفویه پس از انقلاب اسلامی

پس از انقلاب اسلامی ایران در سال 1357 و روی کار آمدن حکومتی برآمده از یکی از نظریه‌های تازه‌بنیاد شیعی، شاهد گونه‌های متفاوت تاریخ‌نگاری صفویه بوده‌ایم که از آن میان می‌توان به گونه‌های پژوهشی دانشگاهی، پژوهشی غیردانشگاهی، عامیانه، ایدئولوژیک منتقد و ایدئولوژیک رسمی اشاره کرد.[9] من در این مجال و از حیث موضوع اصلی این جستار، فقط دو جریان آخر را به اختصار بررسی می‌کنم و مطالعۀ مفصل این روندها را به فرصتی دیگر وا می‌نهم.

  1. 1. صفویه‌پژوهی ایدئولوژیک منتقد

صفویه‌پژوهان منتقد پساانقلاب یا با نظام سیاسی مستقر از حیث سیاسی درگیرند یا در خصوص برخی اَعمال حکومت فعلی با آن اختلاف نظر دارند. آنها با ملاحظۀ این امر که حکومت مستقر می‌کوشد خود را به لحاظ ایدئولوژیک در تداوم حکومت صفویه نشان دهد، پژوهش‌های خود را به لحاظ سیاسی به گونه‌ای سامان می‌دهند که به نحوی از انحاء ادعاهای تاریخی نظام ایدئولوژیک فقهی را به پرسش بگیرند یا با استفاده از گونه‌ای تناظر و تشابه -و بی‌آنکه صریحاً به نقد سیاست‌های جاری بپردازند- انتقادات خود را متوجۀ صفوی می‌سازند و آن را مشابه حکومت مستقر در نظر می‌گیرند. در این مجال فقط به دو اثر، یکی به تفصیل و دیگری به اشاره، می‌پردازم و امیدوارم بتوانم به تفصیل صفویه‌پژوهی پساانقلاب را بررسی کنم. بیشترین جنبه‌های انتقادی این دسته از آثار، فارغ از دایرۀ موضوعی آنها، بر دورۀ حیاتی تأسیس صفویه متمرکز است. علت اصلی این تمرکز نیز از حیث رسمی شدن تشیع در همان ابتدای پایه‌گذاری سلسلۀ صفویه و آغاز حکومتی شیعی است.

نمونۀ شاخص این جریان صفویه‌پژوهی، شاه‌اسماعیل اول، نوشتۀ منوچهر پارسادوست است. این کتاب بی‌تردید یکی از بهترین پژوهش‌های جامع، مستند و روشمند دربارۀ شاه اسماعیل صفوی است. با این حال، این شیوۀ پژوهش مانع از آن نشده است که نویسنده تاریخ‌نگاری شاه‌اسماعیل را زمینه‌ای برای ابراز نظرات انتقادی خود از گذشته و حال ایران قرار دهد. پارسادوست در مقام پژوهشگری آزاد، چنان ‌که خود در فقرات متعددی از کتاب نمایانده است، از موضع یک ایرانی مشفق و آگاه از تاریخ صفویه به شناسایی آسیب‌های اجتماعی و سیاسی روی کار آمدن سلسلۀ صفویه و اعلان رسمیت تشیع در ایران دست یازیده و متعاقباً چونان یک روشنفکر تجویزهایی نیز کرده است. او در جایی از پیشگفتار کتاب و پس از برشمردن مراتب اهمیت تاریخ برای زندگی کنونی آدمیان چنین می‌نویسد: ”هنگامی که مردم ایران از گذشتۀ خود به درستی آگاه گردند و به علت‌های تیرگی‌ها و روشنی‌های آن در درازای تاریخ خویش واقف شوند، گنجینۀ گران‌بهایی از تجربه‌ها و راهنمایی‌ها به دست می‌آورند که آنان را در پیمودن راه دشوار و مملو از نیرنگ‌ها و توطئه‌های جهان امروز یاری می‌کند.“[10] کمی بعد خصایصی را برای عصری که در آن به سر می‌بریم فهرست می‌کند که نتیجۀ آن محور قرار دادن ”انسان“ است، اما ‌چنان که می‌گوید، ”نیروی انسانی“ زمانی می‌تواند قدرت خود را آشکار کند که از  ”موهبت آزادی“ برخوردار باشد. از نگاه پارسادوست، ”آزادی و به‌ویژه آزادی بیان و قلم ریشه‌های عقب‌ماندگی ملت‌ها را آشکار می‌دارد و نیروی همگانی مردم را برای رفع علت‌های آن بسیج و هدایت می‌کند.“[11] او سپس در مقام متفکری مصلح چنین ادامه می‌دهد که ”امروز در عصر بیداری و آگاهی، مردم به حق مسلم خود برای حاکمیت بر خویش پی برده‌اند. عصر ما عصر حاکمیت مردم بر مردم است. دیکتاتوری به پایان دراز تاریخ خود نزدیک شده است و با همت مردم، دیر یا زود سایۀ سیاه خون‌بار خود را از آسمان کشورهای جهان سوم برمی‌چیند.“[12] اشاره به این فقرات از پیشگفتار پارسادوست بر کتابی دربارۀ شاه‌اسماعیل اول صفوی از این رو اهمیت دارد که او در همین زمینه به سراغ معرفی کتاب می‌رود و تاریخ‌نگاری خود را به‌سان کنشی آگاهی‌بخش و سیاسی عرضه می‌کند تا ”خواننده . . . دربارۀ سود و زیان‌های [شاه‌اسماعیل اول] برای ایران و مردم ایران چه در زمان خود و چه در سال‌های دراز بعد به درستی بیندیشد و سرانجام دریابد که از این شخصیت تاریخی چه درس‌ها باید بیاموزد و آنها را در شرایط امروز ایران و جهان چگونه به کار بندد.“[13] از همین آغازین سطور کتاب پیداست که قرار است با اثری انتقادی دربارۀ صفویان روبه‌رو شویم، زیرا نویسنده بی‌آنکه به تصریح اشارتی به نظام سیاسی مستقر داشته باشد، در بین سطور، با تشابهات و تناظراتی که میان اوضاع کشورهای جهان سوم و ایران برقرار می‌سازد، هدف خود از نگارش کتاب را به‌طور ضمنی نه پژوهشی با غایت پژوهش، بَل کنشی آگاهانه به منظور تنویر اذهان ایرانیان بیان می‌کند. او در پایان این پیشگفتار مردم ایران را اولین ملت در داشتن آزادی‌های فردی و اجتماعی توصیف کرده که ”دریغ است در چنین ورطۀ عقب‌ماندگی با رنج و زبونی روزگار بگذارند.“[14] اصولاً، مورخان ایدئولوژیک یا متفکرانی که با ایده‌های ایدئولوژیک به سراغ تاریخ می‌روند، غایت قصوایشان پژوهش بما هو پژوهش نیست، اینان در پی در افکندن طرحی نو یا برانداختن الگوهای کهنه بر اساس داده‌های تاریخی متناسب با ایده‌هایشان‌اند.[15] کتاب پارسادوست اثری است حجیم که در بخش‌های مقدماتی آن به تفصیل تاریخ ایران از ورود اسلام به ایران تا پیش از روی کار آمدن شاه‌اسماعیل بررسی شده است. من به لحاظ موضوع این جستار و به منظور ترسیم خطوط کلی ایده‌های ایدئولوژیک پارسادوست فقط بر بخش‌های مرتبط با روزگار شاه‌اسماعیل متمرکز خواهم شد. پارسادوست در جای‌جای کتاب، چه زمانی که در مقام تحریر و تحلیل رخدادهاست و چه وقتی که می‌خواهد از مطالب نتیجه‌گیری کند، در مقام مورخ/روشنفکر قلم در دست گرفته است و حتی در برخی مواضع و به‌ویژه در بخش‌های پایانی کتاب، جایگاه روشنفکرانۀ او همانند بخش ”پیشگفتار“ بر کنش مورخانه‌اش چربیده است. با ملاحظۀ این آگاهی‌ها می‌توان رئوس ایدئولوژیک کتاب شاه‌اسماعیل اول را چنین دانست:[16]

  1. صفویان سیادت‌انتساب نبودند و این نسب‌سازی‌ها پس از قدرت گرفتن آنها صورت گرفت. پارسادوست در این عقیده سخت تحت تأثیر کسروی قرار دارد.[17]
  1. اجداد صفویان شیعه نبودند و فرایند تشیع‌پذیری آنها مبهم است. پارسادوست در اینجا نیز تحت تأثیر کسروی قرار دارد، اما شاید به سبب تعصبی که نسبت به خاستگاهش گیلان دارد، تشیع شاه‌اسماعیل را مرهون آموزه‌هایی می‌داند که کارکیا میرزاعلی، حاکم لاهیجان در طول اختفای اسماعیل، به او القا کرد.[18]
  1. ازدواج حیدر با دختر اوزون حسن، مارتا، که مادرش، دسپینا کاترینا، حتی پس از ازدواج با اوزون حسن بر دین خود باقی مانده بود، این ایده را پیش روی می‌گذارد که خون مسیحی در رگ‌های اسماعیل، پسر حیدر، جریان دارد. پارسادوست اگرچه گزارۀ اخیر را صریحاً بیان نمی‌کند، اما صورت‌بندی وقایع و تأکید او همین معنا را به ذهن خواننده متبادر می‌سازد. این رویداد از حیث آنکه مؤسس سلسلۀ شیعی صفویه با مسحیت مرتبط می‌شود اهمیت دارد.[19]
  1. صفویه با وارد کردن نظام مرید و مرادی به عرصۀ سیاست و اجتماع ایران موجبات تباهی شخصیت اخلاقی ایرانیان را در طولانی‌مدت فراهم آوردند. به باور پارسادوست، این بت‌سازی‌ها قدرت تفکر در ایران را فلج کرده و برای مردم زیان‌ها آورده است. او در فصل مربوط به تبار صفویان و در صحبت از جنید چنین می‌نویسد که

هنوز و در آستانۀ قرن بیست‌ویکم، وجود دارند کسانی که شخصیت‌های تاریخی ایران را چون بت مورد تحسین قرار می‌دهند و از هرگونه انتقاد از کارهای آنان خودداری می‌کنند. آنان چشمان حقیقت‌بین خود را می‌بندند و از موشکافی واقع‌بینانه در شناخت چهرۀ واقعی شخصیت‌های تاریخی دوری می‌جویند و با این عقب‌ماندگی فکری، به مردم ایران و سرزمینی که همۀ وجود خود را مدیون آن هستند، آسیب‌ها و زیان‌های سنگین وارد می‌کنند.[20]

  1. صفویان مذهب را وسیله‌ای برای پیشبرد اهداف دنیوی خودشان قرار دادند و اساساً از نگاه پارسادوست، تشیع نزد صفویه اصالتی نداشت: ”هدف حیدر از تبلیغ . . . تنها وضع آیین جدید مذهبی نبود. او که مردی قدرت‌دوست و جاه‌طلب بود، به هدف سیاسی خود در به دست آوردن قدرت می‌اندیشید. او مانند پدرش، جنید، مذهب را وسیله‌ای برای رسیدن به هدف خود می‌دانست.“[21]
  1. شاه‌اسماعیل فقط با اتکا به کشتارهای دسته‌جمعی، خشونت‌های گسترده و سخت‌کشی‌ها بود که توانست تشیع را به عنوان آیین رسمی مملکت بگستراند و مردم به‌رغم میل خویش و از ترس صفویه به تشیع روی آوردند. پارسادوست در مواضع متعددی از کتاب این خط را دنبال کرده و جزئیات همۀ خشونت‌های شاه‌اسماعیل را در همین زمینه به دست داده است.[22]
  1. سلاطین عثمانی معاصر با شاه‌اسماعیل، به‌ویژه سلطان بایزید دوم، مشفقانه قصد داشتند در حُسن روابط با ایران صفوی بکوشند، اما اقدامات تندورانۀ شاه‌اسماعیل، سرداران و پیروانش بود که به تحریک آن حکومت و در نهایت دشمنی و جنگ میان طرفین منجر شد.[23]
  1. شاه‌اسماعیل با رسمیت بخشیدن به تشیع و حمایت رسمی از آن حکومت را در ایران به امری ایدئولوژیک تبدیل کرد.[24]
  1. رسمیت بخشیدن به تشیع موجب رواج خرافات مذهبی در ایران شد یا دست‌کم به آن دامن زد.[25]
  1. رسمیت بخشیدن به یک ایدئولوژی اقلیت موجب رواج نفاق در میان توده‌ها و نخبگان ایرانی شد، زیرا آنها مجبور به پذیرش ایده‌ای شدند که بدان باور قلبی نداشتند. این دورویی، به باور پارسادوست، هم تأثیرات اجتماعی داشته است و هم مذهبی.[26]
  1. رسمیت بخشیدن به تشیع ایران را در جهان اسلام منزوی ساخت و به کشوری متخاصم به نزد اهل سنت بدل کرد.
  1. تلاش مذهبی شاه‌اسماعیل در اعلان رسمیت تشیع به تضعیف تشیع در آسیای صغیر انجامید، زیرا عثمانیان به علت نگرانی از شورش شیعیان آناتولی به کشتار آنها دست زدند.[27]
  1. عدم ضرورت تلازم هویت مذهبی با استقلال سیاسی ایران. پارسادوست ضمن تشکیک در ضرورت همراهی یک مذهب ملی (تشیع) و استقلال سیاسی، با ارجاع به تاریخ پیشاصفوی کوشیده است در این ضرورت تردید روا دارد.[28]
  1. رسمیت دادن به تشیع موجب مهاجرت بخشی از نخبگان ایرانی شد.[29]

پارسادوست، در کنار تأکید بر شجاعت‌های شاه‌اسماعیل اول، یگانه نکتۀ مثبت روی کار آمدن سلسلۀ صفویه را وحدت بخشیدن به سرزمین ایران و پایان دادن به دوران ملوک‌الطوایفی دانسته است.[30] او در پایان کتاب و در بخشی با عنوان ”ما مسئول اصلی هستیم“ که به نوبۀ خود هر چه بیشتر ماهیت ایدئولوژیک و فایده‌نگرانۀ کتاب را می‌نمایاند، ”مردم“ را مسئول روی کار آمدن حکومت‌هایی چون صفویه می‌داند و آنها را فرا می‌خواند تا بُت‌ها را بشکنند:

بت‌ها را بشکنیم، ننگ بت‌پرستی در تاریخ را با شکستن بت‌ها و نشان دادن بلوغ سیاسی خود از میان برداریم. به خود آییم و نشان دهیم که پس از قرن‌ها پرستش بت‌ها و در حقارت فکری به سر بردن، اکنون در عصر قدرت اندیشه و بیداری ملت‌ها به بلوغ سیاسی رسیده‌ایم و ذلت‌های ناشی از عقب‌ماندگی‌های فکری را برای همیشه به تاریخ سپرده‌ایم.[31]

پارسادوست که دربارۀ ریشه‌های تاریخی جنگ هشت‌سالۀ عراق و ایران نیز صاحب اثر است، در فرازی دیگر در همین بخش ریشۀ تاریخی این جنگ را اقدام شاه‌اسماعیل در شیعی ساختن ایران معرفی کرده و به نوعی پیامدهای خونبار آن را متوجۀ صفویه ساخته است.[32]

مشابه این نگاه ایدئولوژیک را می‌توان به صورتی دیگر نزد یوسف رحیم‌لوف از پژوهشگران دانشگاهی، دید که پیش از این به او اشاره کردم. رحیم‌لو در درآمدی که بر بخش صفویان تاریخ جامع ایران نوشته است، عنوان ”عصر جدید“ را -که مستشرقان غربی به روزگار صفویه داده‌اند- رد می‌کند و ایران صفوی را شایستۀ چنین لقبی نمی‌داند. او بر این باور است که با وجود ”تأکید بر تشیع“ در این دوران، تمایزات آشکار خودآگانه‌ای وجود ندارد که بتوان بر اساس آن صفویان را آغازکنندۀ دورۀ جدیدی در تاریخ ایران نامید. او گرفتاری ایران عصر صفوی و مانده در گرداب تجدد غربی را آغاز یک بیماری مزمن و درمان‌ناپذیر در ایران دانسته و این سرگردانی و بلاتکلیفی را تحت تأثیر ایده‌های سیدجواد طباطبایی با مفهوم ”گذار“ تبیین کرده است. رحیم‌لو همانند پارسادوست، وحدت سرزمینی ایران را در عصر صفویه جزء معدود نکات قابل ستایش این دورۀ تاریخی می‌داند. همچنین او، در تکرار آرای پارسادوست با نقد باورمندان این ایده، در تلازم تشیع و استقلال سیاسی ایران تردید روا داشته است و با عاریت گرفتن اصطلاحات جعل‌شده به دست طباطبایی، منطق این دوران را ”منطق شکست“ برمی‌شمارد.[33] او همچنین مذهب را نزد صفویه فاقد اصالت می‌خواند، امری که در حد ابزاری سیاسی فروکاسته شده است. نکتۀ قابل تأمل دیگری که طرح می‌کند، تحلیلی خلاف واقع (counterfactual) دربارۀ تشیع است که اگر شاه‌اسماعیل آن را رسمی نمی‌ساخت پیش کشیده می‌شد. او قطعاً با نگاهی پس‌نگرانه به رویدادهای پس از رسمی شدن تشیع در ایران و با لحاظ کردن حوادث تاریخ معاصر، با پیش کشیدن این شرط آینده‌ای درخشان و مُنزه برای تشیع ترسیم می‌کند که فارغ از ملاحظات سیاسی به صورتی معقول‌تر و مفیدتر در جامعۀ ایران رواج می‌یافت.[34] رحیم‌لو در خصوص تبار و مذهب صفویان، تحت تأثیر آرای کسروی، دربارۀ سیادت و تشیع صفویان متقدم تا پیش از حیدر سخت تشکیک می‌کند. همچنین، نقادانه خشونت‌های شاه‌اسماعیل را از منظر روشنفکری تقبیح و آرای مورخان رسمی را در توجیه این قبیل خشونت‌ها رد می‌کند.[35]

  1. 2. صفویه‌پژوهی ایدئولوژیک رسمی

از سوی دیگر و در تقابل با جریان صفویه‌پژوهی منتقد، جریانی از صفویه‌پژوهی پدیدار شده است که آن را شامل مورخان رسمی همدل با حکومت می‌دانم. این پژوهشگران که اصولاً دل در گرو تشیع دارند یا به صورت مستقیم و غیرمستقیم با نهادهای رسمی حکومت مستقر در ارتباط‌اند، بنا بر ایدئولوژی رسمی حاکم یا به سبب تأثیرپذیری مطلق از باورهای‌ مذهبی شیعی، با طرح عنوان ”نوگروی دینی“ در عصر شاه‌اسماعیل مخالف‌اند. آنها که به‌ویژه پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران برای نشر عقاید خویش از طریق چاپ کتاب و مقاله و ارائه سخنرانی از حمایت مالی نهادهای رسمی و دولتی یا مراجع مذهبی ثروتمند برخوردارند، این ایده را تبلیغ می‌کنند که ایرانیان از همان صدر اسلام دلبستۀ تشیع بودند و شیعیان در جایگاه اقلیتی قدرتمند در میان تودۀ مردم و ساختار سیاسی حضوری پررنگ داشت تا آنکه شاه‌اسماعیل در شرایطی قرار گرفت که این حضور غیررسمی را به رسمیت شناخت. اینان با انکار خشونت‌های شاه‌اسماعیل برای پراکنش تشیع و بدون توجه به تفاوت‌های ایدئولوژیک و عقیدتی میان فرقه‌های گوناگون شیعه، ظهور و حضور شیعیان چهارامامی زیدی و هفت‌امامی اسماعیلی را زمینه‌ساز تشیع دوازده‌امامی می‌دانند. این گروه از پژوهشگران در پرتو آزادی‌هایی که نهادهای رسمی برای نشر این ایده‌ها به ایشان داده‌اند، با استناد به سنگ‌نبشته‌ها و برخی آثار شیعی که به صورت پراکنده طی نُه سده در ایران پدیدار شده است، همۀ جریان‌های تشیع را یک کاسه کرده و همه و همه را برای نشان دادن فعالیت آشکار شیعیان و گاه غلبۀ تشیع در ایران به کار می‌گیرند. این دسته از پژوهشگران دلبستگی مردم به علی(ع) را نمادی از تشیع فرض می‌کنند، بی‌آنکه تمایزی میان دلبستگی‌های معنوی و روحانی با دلبستگی‌های عقیدتی و ایدئولوژیک قائل شوند. بی‌تردید شخصیت اصلی این جریان رسمی رسول جعفریان است. او اگرچه در عرصۀ پژوهش فراز و نشیب‌ها داشته است و چند سالی است فعالیت‌های مورخانه، اجتماعی و سیاسی‌اش به سمت جریان منتقد متمایل شده است و می‌توان به این اعتبار از جعفریان متقدم و متأخر سخن گفت، اما همچنان در کسوت یک روحانی مورخ دلبسته به حکومت قلم می‌زند. شاید در فرصتی دیگر بتوان به ترسیم دقیق جزئیات تحول فکری و علمی جعفریان پرداخت، اما در اینجا مایلم بر صفویه‌پژوهی او و ایده‌هایش دربارۀ رخدادهای عصر متقدم صفویه متمرکز شوم. برای رعایت انصاف، در این بررسی کوتاه هم به آثار قدیمی و هم به آثار جدیدش -شامل ویراست جدید آثار قدیمی او- استناد خواهم کرد. نگاهی کلی به رویکرد جعفریان به صفویه از نخستین نوشتارها تاکنون نشان از آن دارد که در یک موقعیت آشفتۀ تاریخ‌نگارانه قرار دارد. این آشفتگی به باور من نه ناشی از انصاف، بلکه محصول ”دورۀ گذار“ فکری اوست. او از جهتی در دوران متقدم تاریخ‌نگاری خود بی‌محاباتر و باورمندانه‌تر دربارۀ صفویه می‌نوشت، اما در دوران گذار فکری و تحت تأثیر تحولات فکری و سیاسی چند سال اخیر، ضمن آنکه مایل به طرد کامل ایده‌های قدیمی خود نیست، به تعدیل آنها دست زده و همین امر تناقضاتی در آرای او پدید آورده است. من در این جستار بدون طرح جزئیات این تحول، نگاهی همه‌جانبه به برخی ایده‌های کم‌و‌بیش ثابت و تناقضات تاریخ‌نگارانۀ جعفریان در آثارش خواهم انداخت تا زمینۀ ورود به نقد یکی از ایدئولوژیک‌ترین صفویه‌پژوهی‌های رسمی پساانقلاب مهیا شود.

جعفریان سخت شیفتۀ صفویان است و تلاشی برای پنهان کردن این علاقه نمی‌کند. او هم در اثر قدیمی‌اش، صفویه در عرصۀ دین، فرهنگ و سیاست، و هم در ویراست جدید تاریخ تشیع در ایران و نیز در اثر جدیدش، تاریخ ایران از آغاز اسلام تا پایان صفویان، آشکارا از صفویه‌دوستی خود سخن گفته و در مقام روشنفکر و مصلح ادامۀ راه صفویه را یگانه راه نجات و سعادت ایران دانسته است.[36] صفویه‌دوستی جعفریان از تشیع‌دوستی او سرچشمه گرفته است و از همین رو، سخن گفتن از دستور کار ایدئولوژیک آثار جعفریان حتی اگر نخواهیم آن را به روندهای رسمی حکومتی هم ربط دهیم، کاملاً موضوعیت دارد.

جعفریان در هیچ‌کدام از آثارش به جزئیات تبار و مذهب شیخ صفی‌الدین اردبیلی نپرداخته است و بی‌اعتنا به آرای کسروی و دیگر پژوهشگران منتقد از کنار این موضوع چالش‌برانگیز که می‌تواند در ساختار ایدئولوژیک او رخنه‌ای ایجاد کند، عبور کرده است.[37] او حتی در جایی، برخلاف واقعیت‌های تاریخی، صفویه را ”میراث‌دار جنبش شیخیان سربداری و مرعشی“ معرفی کرده است.[38] جعفریان همچنین از دورۀ اقامت اسماعیل (شاه‌اسماعیل اول بعدی) در لاهیجان سخنی نمی‌گوید و آموخته‌های او را در دوران اختفا در گیلان فقط محدود به آموزه‌های قرآنی و نظامی می‌داند.[39] بلاتکلیفی فکری و ایدئولوژیک  جعفریان بیش از هر چیز در عبارت جعل‌شده‌اش ، ”تسنن دوازده امامی،“ آشکار است. او از یک سو هنگام بررسی احوال جنید، تشیع او را برگرفته از شیعیان غالی آناتولی می‌داند –حتی اگر در خصوص تشیع جنید شواهد متقنی در دست نباشد- و از سوی دیگر، بنابر ملاحظات ایدئولوژیک که تمایل دارد تشیع را فرایندی داخلی و خواستنی معرفی کند، به ارادت قلبی بخشی از اهل سنت به نوادگان رسول اکرم(ص) تکیه می‌کند. به نظر می‌رسد اگرچه ”تسنن دوازده‌امامی“ توانسته است این به ظاهر تناقض را برای جعفریان حل کند، اما در حقیقت مفهومی سرگشته است که جعفریان را در موقعیت خطیر مواجهه با دیگر اقدامات شاه‌اسماعیل قرار می‌دهد که با پیامدهای قبول این مفهوم ناسازگار است. مثلاً او دربارۀ قتل‌عام هراتیان باورمند به تسنن دوازده‌امامی و نیز قاضی میرحسین میبدی اراد‌مند به اهل بیت کاملاً در موضعی دشوار و سخت متناقض گرفتار شده است و در این خصوص به سکوت، تقلیل و توجیه متوسل می‌شود.[40] جعفریان اگرچه کوشیده است با نگارش کتاب پُرجزئیات تاریخ تشیع در ایران از آغاز تا پایان قرن نهم هجری، تشیع صفوی را حاصل فرایندی طولانی معرفی کند، اما حجم داده‌های تاریخی مؤید خشونت در صدر تاریخ صفویه به میزانی است که نمی‌تواند از کنار اِعمال خشونت‌های صفویان برای پذیرش تشیع بی‌اعتنا عبور کند.[41] این یادکردهای حداقلی به‌رغم تلاش حداکثری برای ندیدن رویدادهای خونبار این روزگار است. او نه از به قفس انداختن حسین کیا چُلاوی یاد می‌کند، نه از سخت‌کُشی محمد کره و نه از جزئیات قتل عام طبس.[42] او پیش از ورود به ماجرای چالدران هم کاملاً عامدانه از اشاره به مکاتبات سلطان عثمانی با شاه صفوی که متضمن راه‌ حل‌هایی دیپلماتیک و فرصت‌سوزی‌های متوهمانۀ ایران بود، سر باز می‌زند. او حتی کوچک‌ترین اشاره‌ای به اقدامات تحریک‌آمیز ایران صفوی پیش از آغاز جنگ نکرده است.[43] جعفریان همچنین در برخی مواضع به توجیه خشونت‌های صفویه یا تقلیل آنها در شیعی‌سازی ایرانیان دست زده است که می‌توان آن را نقطۀ اوج خوانش ایدئولوژیک او از تاریخ صفویه ارزیابی کرد.[44] جزئیات هرکدام از این خطوط ایدئولوژیک و دیگر دستورکارها را می‌توان در آثار جعفریان پیگیری کرد. اکنون با آشنایی اجمالی با مرزبندی‌های ایدئولوژیک رسمی در باب تاریخ صفویه، به بررسی و نقد کتابی می‌پردازیم که غرض اصلی این نوشته نقد آن بوده است.

  1. مطالعۀ موردی: ایران در عصر صفوی، نوشتۀ علی‌اکبر ولایتی[45]

نویسندۀ این اثر، علی‌اکبر ولایتی، برخلاف جعفریان با نظام مستقر پیوندهای تشکیلاتی دارد. او دارای دو چهرۀ متفاوت است. از سویی سال‌ها در مقام وزیر امور خارجه کنشگری سیاسی بوده است و اکنون نیز مشاغل رسمی دیگری را عهده‌دار است.[46] از سوی دیگر، پژوهشگری پُرکار در حوزۀ تاریخ تمدن و فرهنگ ایران دورۀ اسلامی به شمار می‌رود. از ولایتی تاکنون 137 عنوان کتاب، 90 عنوان مقاله در مجلات داخلی، 141 عنوان مقاله در مجلات معتبر بین‌المللی و 20 مقاله در کنگره‌های بین‌المللی عرضه و منتشر شده است.[47] قصد دارم در اینجا کتاب ایران در عصر صفوی او را با تمرکز بر صدر دورۀ صفویه بررسی کنم، کتابی که آن را یکی از ایدئولوژی‌زده‌ترین مکتوبات رسمی دربارۀ صفویه می‌دانم. این کتاب 656 صفحه‌ای در یک مقدمه و پنج فصل سامان یافته و انتشارات امیرکبیر (وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی) در سال 1393 آن را منتشر کرده است. این فصول عبارت‌اند از فصل اول. معرفی و نقد منابع در بررسی تاریخ ایران در عهد صفوی؛ فصل دوم. تاریخ سیاسی سلسلۀ صفوی؛ فصل سوم. جغرافیای سیاسی حکومت صفوی؛ فصل چهارم. تاریخ تشیع در عهد صفوی و فصل پنجم. حیات علمی و فرهنگی و هنری ایرانیان در عصر صفوی. من در این جستار فقط بر صدر تاریخ صفویه در فصل‌های دوم و چهارم تا پایان حکومت شاه‌اسماعیل اول تمرکز می‌کنم.

بررسی اجمالی آثار جعفریان و ولایتی نشان از آن دارد که می‌توان از پنج دستورکار ایدئولوژیک نانوشته دربارۀ تاریخ‌نگاری دورۀ متقدم صفویه سخن گفت. این پنج دستور کار عبارت‌اند از 1.خلوص‌نمایی؛ 2. شیعه‌نمایی ایران پیشاصفوی؛ 3. خشونت‌زدایی؛ 4. برجسته‌سازی خشونت سُنی؛ 5. شراب‌ و شاهد‌زدایی.

منظور من از خلوص‌نمایی در واقع تلاش برای خالص جلوه دادن صفویه از حیث مذهب، سیادت و خون است. شیعه‌نمایی ایران پیشاصفوی در اینجا به معنای کوششی است گزینشی، ذات‌گرایانه و تاریخ‌نگارانه به منظور به نمایش گذاشتن این موضوع که اکثریت ایرانیان یا جریان‌های صوفیانه و فکری پیش از صفویه شیعه بودند، با این نتیجۀ صریح یا ضمنی که اقدام شاه‌اسماعیل در رسمیت بخشیدن به تشیع امامیه روندی طبیعی و عادی قلمداد شود. خشونت‌زدایی ناظر به حذف خشونت و تقلیل یا تعدیل خشونت اعمال‌‌شده به دست صفویه برای تبلیغ و ترویج تشیع است. برجسته‌سازی خشونت سُنی به مؤکد ساختن و برجسته‌کردن تاریخ‌نگارانۀ خشونت‌های ازبکان و عثمانیان بازمی‌گردد و در آخر، شراب و شاهدزدایی هم مُشعر به عدم یادکرد باده‌پیمایی‌ها و عیاشی‌های شاه‌اسماعیل اول صفوی است. ممکن است بتوان با بررسی‌های بیشتر دستورکارهای دیگری را نیز شناسایی کرد.[48] هیچ‌کدام از این دستورکارها به صورت رسمی و مکتوب دیده نشده است و به ظاهر توافقی نانوشته برای رعایت آنها در بین مورخان رسمی وجود دارد. من عمدتاً با توجه به این دستورکارها کتاب ایران در عصر صفوی را نقد خواهم کرد و گوشۀ چشمی هم به نکاتی خواهم داشت که در ذیل این دستورکارها نمی‌گنجند. این کتاب، چنان که در مقدمۀ آن آمده است، بخشی از یک پروژۀ بزرگ‌تر تاریخ‌نگاری بوده است که خود ماجرای جالبی دارد. چنان که خود ولایتی در مقدمۀ کتاب آورده است، گویا اندیشۀ نگارش کتاب نشئت گرفته از پیشنهاد سیدمهدی خاموشی، رئیس سازمان تبلیغات اسلامی، برای نگارش ”کتابی جامع در تاریخ معاصر“ ایران بوده است. ولایتی سپس با طرح 15 نکته در زمینۀ تاریخ ایران که هرکدام از آنها شایستۀ بررسی و تدقیق است، در نهایت به این نتیجۀ غریب می‌رسد که برای نگارش تاریخ معاصر ایران لازم است تاریخ ایران از دورۀ باستان تا سال 1392 خورشیدی نگاشته شود. جان کلام نویسنده در این بندهای توجیهی بهم‌پیوستگی حوادث است. برای نمونه، توجه را به مفاد بندهای 5 و 6 جلب می‌کنم:

آیا می‌توان صفحۀ اول تاریخ مشروطیت را از زمان صدور فرمان و امضای مظفرالدین‌شاه نوشت؟ اگر چنین کنیم حق مطلب را ادا کرده‌ایم؟ یا مشروطه را از زمان درخواست علما برای تأسیس عدالتخانه و بَست‌نشینی‌ها و مهاجرت‌های صُغری و کُبری بنویسیم و به دنبال آن دو بست‌نشینی قم و سفارت انگلیس و صدارت عین‌الدوله و سخت‌گیری‌های علاءالدوله و به چوب‌بستن تجار و علما را نیز ذکر کنیم و تبیین کنیم؟ اگر آغاز نهضت مشروطه‌خواهی را از ابتدای حکومت مظفرالدین‌شاه بدانیم، در آن صورت تکلیف قرارداد رویتر و نامۀ حاج ملاعلی کنی و عزل سپهسالار چه می‌شود؟ با قرارداد رژی و فتوای مرحوم میرزای شیرازی چه کنیم؟ آیا باید از مظالم شاهزاده‌های قاجار، نظیر ظل‌السلطان و کامران‌میرزای نایب‌السلطنه، و نفوذ روزافزون استعمار انگلیس و روس در ایران هم سخن بگوییم؟[49]

همین ترتیب پس‌روانه کم‌و‌بیش در بندهای بعدی ادامه پیدا کرده است و به نتیجۀ مذکور منجر شده است. من قصد ورود به جزئیات بسیار ایدئولوژیک فقرات پانزده‌گانۀ توجیه‌کنندۀ این نتیجه‌گیری را ندارم، اما گمان می‌کنم همین نتیجه‌گیری نشان می‌دهد که نویسنده تا چه حد با الفبای تاریخ‌نویسی آشناست. باری، ”بنا بر پیش‌بینی و برنامه‌ریزی نگارنده“ این پروژۀ بزرگ که صرفاً قرار بود شامل بررسی تاریخ معاصر ایران باشد، در 14 جلد -احتمالاً در تعظیم و تکریم چهارده معصوم(س)– و ”شامل این عناوین به سرانجام خواهد رسید: 1.ایران پیش از اسلام؛ 2. ایران از آغاز دوران اسلامی تا حملۀ مغول؛ 3. ایران از حملۀ مغول تا برآمدن صفویه؛ 4. ایران در عصر صفوی؛ 5. ایران در عصر افشاریان و زندیان؛ 6. ایران در عصر قاجار تا مقدمات مشروطیت؛ 7. تاریخ مشروطیت تا ظهور سلسلۀ پهلوی؛ 8. ایران از برآمدن رضاخان تا شهریور 1320؛ 9. ایران از آغاز سلطنت محمدرضاشاه تا خرداد 1342؛ 10. ایران از خرداد 1342 تا انقلاب اسلامی؛ 11. ایران از انقلاب اسلامی تا رحلت حضرت امام خمینی(ره)؛ 12. ایران در زمان رهبری حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای (خرداد 1368-مرداد 1376)؛ 13. ایران در زمان رهبری حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای (مرداد 1376-1384)؛ 14. ایران در زمان رهبری حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای (مرداد 1384-مرداد 1392).“[50]

ولایتی ابایی ندارد که در بخش ”دربارۀ مجموعه“ گرایش ایدئولوژیک خود را به نمایش بگذارد. آیا مورخی که چنین در ستایش سلسله‌ای تاریخی می‌نویسد، آن هم بر اساس ملاحظات سیاسی روز، می‌تواند در روایت رخدادهای تاریخی مربوط به این دوران مورد اعتماد واقع شود؟ و اصولاً آیا می‌توان تاریخ‌نویسی او را از جنس تلاش برای تقرب به حقیقت دانست؟ او در بند 14 از توجیه‌نامۀ یادشده چنین نوشته است:

حدود نُه قرن پس از ورود اسلام، در زمان صفویه، ایران باز ایران شد . . . در آستانۀ تشکیل حکومت صفوی، قریب پانزده حکومت مستقل در پانزده نقطۀ ایران حاکمیت داشتند که صفویان طومار همۀ آنان را در هم پیچیدند و حکومتی واحد تأسیس کردند و با هوشمندی، همۀ ساکنان ایران را در کمال واقع‌بینی و صرف نظر از قدمت توطن و ریشۀ نژادی، اعم از عرب و تُرک و فارس، ایرانی خواند. در کنار وحدت سرزمینی برای وحدت دینی و یکپارچگی مذهبی سعی بلیغ کرد. زیارت عتبات و روضه‌خوانی و احیای مراسم تعزیه‌داری حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) را از یک طرف و زنده کردن یاد پهلوانان ایرانی و شاهنامه‌خوانی را از سوی دیگر ترویج کرد. هنر ایرانی اسلامی را در حوزه‌های نگارگری و خط و معماری به کمال رسانید. عاشورا و نوروز در کنار یکدیگر، عزای ملی و جشن ملی شناخته شدند. این کیمیاگری عهد صفویه برای بازسازی ایران یکپارچه و احیای هویت ایرانی در این بازتعریف بسیار سازنده و ماندگار را نمی‌توان صرفاً نتیجه تلاش حکومت صفوی دانست، بلکه نقش علمای شیعه در این بازسازی تاریخی . . . تعیین‌کننده و حیاتی بود . . . این الگو از همبستگی حکومت و علما و مردم با آرمان اسلامی و ایرانی و اهل بیتی و عرفانی، که به صورت ابتدایی ناقص و بعضاً درخور انتقاد در زمان صفویه شکل گرفته بود، در عهد جمهوری اسلامی به شکل کامل‌تر احیا شده است. اگر در عهد شاه‌طهماسب، مجتهد برتر زمان، مرحوم محقق ثانی، قائم‌مقام حاکم وقت بود، امروز ولی فقیه در رأس حکومت است.[51]

بدین ترتیب، آیا نباید بخشی از تلاش ولایتی را برای زدایش حقایق تاریخی صدر دورۀ صفویه -که به آن خواهیم پرداخت- از مصادیق حذف صورت‌های ”ناقص و بعضاً درخور انتقاد“ صفویه و نیز به منظور طرح روایتی پسند ایدئولوژی حاکم ارزیابی کرد؟ ولایتی بار دیگر هنگام بررسی ”فرمان‌روایی شاه‌اسماعیل“ باورهای ایدئولوژیک خود دربارۀ صفویان را بروز می‌دهد. او ضمن آنکه در رویکردی آناکرونیک (anachronic) به غلظت و شدت از ”ملت“ و ”ملیت“ ایرانی در عهد شاه‌اسماعیل یاد می‌کند، مفهومی از ”استقلال“ را به لحاظ سیاسی در نظر دارد که کاملاً امری است مُدرن.[52] او بر این باور است که در عهد صفویه ایران وارد مرحلۀ درخشانی از تمدن خود شد که آن را رسمیت بخشیدن به ”مذهب مُبارک شیعۀ امامی“ امکان‌پذیر کرد. ولایتی همچنین همانند جعفریان و در بازگویی سخنان او، صفویه را وارث ”نهضت‌های شیعی جهان اسلام“ می‌خواند که ”ملیت ایرانی“ را از نو تجدید کرد.[53]

اینک در بخش پایانی این جُستار، بر اساس دستورکارهای شناسایی‌شده، ایران در عصر صفوی را محدود به تاریخ متقدم صفویه بررسی می‌کنم.

الف. خلوص‌نمایی

تلاش نخست در خلوص‌نمایی مربوط است به سیادت صفویان. ولایتی که بررسی تاریخ سیاسی صفویه را از شیوخ متقدم صفوی آغاز کرده است، هیچ اشارتی به سیادت صفویان نمی‌کند و گویی هیچ مناقشه‌ای در این‌باره وجود ندارد که بخواهد به آن بپردازد، چه ایجاباً و چه سلباً. هیچ دلیلی جز توجیهات ایدئولوژیک برای ”طبیعی“ نشان دادن سیادت صفویه به دور از مجادلات علمی نمی‌تواند سکوت در برابر این قضیۀ مهم را موجه کند. او بررسی زندگی و فعالیت‌های شیخ صفی‌الدین اردبیلی را در نیم‌ صفحه پایان می‌دهد و در همین نیم‌ صفحه هم بیشتر به ارتباط شیخ صفی با شیخ زاهد گیلانی پرداخته است.[54] در فصل چهارم که انتظار می‌رود نویسنده سخن بیشتری از تبار صفویه به میان آورد نیز رویکردی کاملاً گزینشی و حذفی با منابع مطالعاتی در پیش گرفته شده است تا سیادت صفویه اثبات شود. نویسنده که فصل چهارم کتاب را کمابیش بر رونوشتی از سه مقاله استوار ساخته است،[55] سیادت صفویه را فقط در سه خط بررسی کرده است و در این سه خط غیرمستقیم به کسروی و دیگر پژوهشگران همسو با او می‌تازد: ”دشمنان شیعه به تشکیک در انتساب صوفیان اردبیل به حضرت امام زین‌العابدین(ع) پرداختند. صرف نظر از درستی یا نادرستی این انتساب که خارج از موضوع این بحث است، آنچه به لحاظ تاریخی اهمیت دارد، قبول نسبی جامعه و حقانیت جامعه‌شناختی این نسبت در میان مردم ایران است.“[56] این فقره ترکیبی است از نظر ولایتی و ایده تحریف‌شدۀ تکمیل‌همایون. نویسنده اولاً با برخوردی ایدئولوژیک با کسروی، از نگاه خودش علمی بودن آرای او در خصوص تبار صفویه را به پرسش کشیده و طبیعتاً پاسخ دادن به آن ”دشمنی“ را نیاز ندانسته است و از دیگر سو با تحریف نظر تکمیل‌همایون، آگاه از صلابت ایده‌های تشکیکی کسروی، با ذکر جملۀ ”صرف نظر از درستی و نادرستی این انتساب“ و ارتباط نداشتن بحث حاضر با این مسئله، تبار و سیادت صفویه را کم‌اهمیت جلوه می‌دهد و از پرداختن به آن اتفاقاً در فصلی مرتبط شانه خالی می‌کند. قابل تأمل است که این کم‌اهمیت جلوه دادن زمانی صورت می‌گیرد که رویکرد نویسنده به تشیع و سیادت رویکردی حداکثری است و با کمترین نشانه‌ای تلاش می‌کند همه‌چیز و همه‌کس را شیعه بنمایاند که در ادامۀ بحث به آن خواهم پرداخت. همچنین، ارجاع به قطعه‌ای از مقالۀ تکمیل‌همایون که بایستی آن را در چارچوب نظری همان مقاله درک کرد، گونه‌ای تحریف به شمار می‌رود. تکمیل‌همایون در این مقاله در بحث از تشیع -درست یا نادرست- تلاش دارد تشیع را به ملیت گره بزند و از همین رو، با نگاهی جامعه‌شناختی به سراغ پیوند ادعایی امام حسین(ع) با شهربانو، دختر یزدگرد سوم، می‌رود. این فقره مربوط به همین موضوع است، اما نویسنده با حذف جزئیات ماجرا دچار اشتباه می‌شود و تلاش صفویه را در نسب‌سازی معطوف به رساندن تبار آنها به امام چهارم شیعیان نشان می‌دهد و تلاش ”خصمانۀ“ کسروی را در تشکیک به این تعبیر می‌کند که می‌دانیم چنین نیست و تبار صفویان ‌چنان که خود ادعا کرده‌اند و کسروی نیز به آن رسیدگی کرده است، به امام هفتم، موسی‌الکاظم(ع) می‌رسد.[57]

دومین کوشش خلوص‌نمایانه ناظر به مذهب صفویان متقدم تا پیش از شاه‌اسماعیل است. این بار نیز دستورکار ایدئولوژیک در فصل تاریخ سیاسی سکوت محض است. این سکوت حیرت‌برانگیز از زمان بررسی زندگی شیخ صفی‌الدین تا روی کار آمدن شاه‌اسماعیل ادامه می‌یابد و گویی ولایتی از کسانی سخن می‌گوید که عنصر مذهب هیچ جایگاهی در زندگی و اَعمال آنان نداشته است. این سکوت در همین فصل و در ابتدای بررسی فعالیت‌های شاه‌اسماعیل به ناگهان شکسته شده و یکسره به تجلیل از تشیع و پادشاه شیعه بدل می‌شود. صفویان در این دو خلوص‌نمایی می‌بایست در تبار و مذهب خالص معرفی شوند، اما از آنجا که داده‌های تاریخی این ایده‌ها را پشتیبانی نمی‌کنند و برعکس، برخلاف آن مؤید عدم سیادت و تشیع اجداد شاه‌اسماعیل‌اند، پس بهتر است با سکوتی سنگین از کنار این دو مسئله عبور شود. عجیب است که ولایتی در بخش  بررسی منابع از اثر محققانۀ کسروی یاد کرده است،[58] اما آنجا که می‌بایست به مباحث آن اشاره می‌کرد، ساکت شده است و برعکس در جایی دیگر کسروی را این‌گونه می‌نوازد: ”رضاشاه با شمشیرش و امثال کسروی و شریعت سَنگلجی با قلمشان به جان اسلام و مسلمانان افتادند و از تاریخ ایران اسلام‌زدایی کردند و باستان‌گرایی را باب کردند.“[59] در فصل چهارم نیز سیاست سکوت به‌رغم انتظاری که از عنوان فصل و عناوین بخش‌ها می‌رود، ادامه می‌یابد و مفروض اصلی نویسنده تشیع بی‌کم‌و‌کاست صفویه است. نویسنده فقط در دو جا به موضوع تشیع صفویان متقدم اشاره کرده است  و در هر دو جا به تشیع آنها تصریح دارد. او در جایی شیخ صفی را بر مبنای سخنان شیخ زاهد گیلانی ”شیعه“ می‌خواند.[60]  در جای دیگر نیز این ایدۀ خلاف واقع را بیان می‌کند که از زمان خواجه علی تشیع صفویان آشکار شد، بی‌آنکه خود را مُلزم به استدلال و ارائه مدرک و سندی بداند.[61]

روایت دیگرگون ولایتی از مهاجرت اسماعیل  به گیلان را نیز می‌توان تلاشی دیگر به منظور خلوص‌نمایی مذهبی صفویه ارزیابی کرد. نویسنده در فصل تاریخ سیاسی، آنجا که از سفر اجباری اسماعیل به گیلان سخن می‌گوید، با نگاهی گزینشی و حذفی اشاره‌ای به اقامت چندسالۀ اسماعیل نوجوان در لاهیجان زیدی‌مذهب و جزئیات آن نکرده است.[62] به نظر می‌رسد این واقعیت مسلم تاریخی از ترس ایجاد این شُبهه حذف شده است که اسماعیل تحت تأثیر محیط زیدی لاهیجان شیعه شده و بعدها دست به رسمی کردن تشیع در ایران زده است. برعکس، این قطعۀ تاریخی ‌که در بررسی اثر پارسادوست هم دیدیم، در صفویه‌پژوهی منتقد به صورت برجسته و پُررنگ بررسی شده است. ولایتی آگاهانه و برای رفع دَخل مُقدر، فقط در فصل چهارم طی دو خط به بالیدن اسماعیل در لاهیجان نزد آلِ‌ کیا اشاره می‌کند، اما همچنان این ملاحظه را دارد که از آلِ کیا نه با عنوان زیدی آنها، بلکه ”سادات آلِ کیا“ یاد کند.[63]

تلاش ایدئولوژی رسمی برخلاف رویکرد ایدئولوژیک منتقد در باب پیوند صفویه با مسیحیت استوار بر گونه‌ای خلوص‌نمایی است. ولایتی نیز از همین دستورکار پیروی کرده است. او در بررسی تبار شاه‌اسماعیل با آگاهی از اهمیت پیوند حیدر با دختر اوزون حسن از بطن مادری مسیحی و نیز تردید در مذهب مادر شاه‌اسماعیل، اساساً به این موضوع که از سوی منتقدان ایدئولوژیک برجسته می‌شود اشاره‌ای نکرده است. او فقط در یک خط از ازدواج حیدر با دختر اوزون حسن یاد می‌کند و در این یگانه یادکرد نیز این دختر را ”عالم‌شاه‌بیگم“ و نه ”مارتا“ (اسم مسیحی او) می‌نامد که مبادا شُبهه‌ای دربارۀ مذهب همسر حیدر، مادر شاه‌اسماعیل، و متعاقباً پیوند صفویه با مسیحیت مطرح شود.[64]

ب. شیعه‌نمایی ایران پیشاصفوی

گسترده‌ترین تلاش صفویه‌پژوهی رسمی معطوف به شیعه‌سازی ایران پیش از ظهور صفویه بوده است. این دستورکار ایدئولوژیک بدین سبب مهم است که اگر تصویری شیعی از ایران تا قبل از رسمیت یافتن تشیع به دست اسماعیل به نمایش گذاشته شود، این اقدام صفویان امری ”طبیعی،“ ”عادی“ و ”خواستنی“ می‌نماید. ولایتی هم در همین زمینه گام برداشته و تلاش کرده است افزون بر تودۀ مردم، شخصیت‌های طراز اول جامعه شامل دانشمندان، عارفان، فقها و هنرمندان و نیز جریان‌ها و نهضت‌های فکری، صوفیانه و سیاسی را در این کتاب و آثار دیگرش شیعه نشان دهد.

ولایتی در دو فقره از تاریخ سیاسی و در فقرات متعددی در فصل بررسی تشیع در ایران پیشاصفوی بی‌محابا و برخلاف واقعیت‌های تاریخی، ایرانیان را شیعه کرده است. او در فصل تاریخ سیاسی، ضمن بررسی مواجهۀ شیبک‌خان اُزبک با شاه‌اسماعیل می‌نویسد:

محاسبات شیبک از تحلیلی اشتباه سرچشمه گرفته بود. وی بر اساس اطلاعات نادرستی که در اختیارش قرار گرفته بود، خام‌دستانه می‌اندیشید که مردم ایران به زور شمشیر تن به پذیرش مذهب شیعه داده‌اند و در صورت غلبۀ یک خان سنی‌مذهب به هواداری از وی برخواهند خاست . . . این پندار واهی که با واقعیات حاکم بر جامعۀ مؤمن و معتقد شیعی آن دوران کاملاً در تعارض بود، شکست نهایی شیبک‌خان را رقم زد.[65]

دقت داشته باشیم که این سخن مربوط به زمانی است که حتی در تشیع فقهی خود شاه‌اسماعیل نیز تردید وجود دارد. ولایتی از اینکه اکثریت مردم ایران را شیعه بخواند نیز ابایی ندارد، موضوعی چالش‌برانگیز که اگر از چنین وضوحی برخوردار می‌بود، مناقشه‌ای طولانی‌مدت از میان برمی‌خاست: ”شواهد تاریخی نشان می‌دهد که هم اکثریت جمعیت ایران پیش از به قدرت رسیدن صفویان شیعه‌مذهب بوده و هم شیعیان فراوانی در دو سوی مرزهای این کشور، یعنی در مملکت عثمانی و سرزمین‌های تحت سلطۀ اُزبکان، زندگی می‌کرده‌اند.“[66] این سخن تبعات فراوانی برای نویسنده دارد و او بی‌اعتنا به لوازم آن مسیر دیگری را در کتاب پیموده است که در تضاد با این داوری است. البته نویسنده به این شواهد فراوان به زعم خویش اشاره می‌کند که بدان خواهیم پرداخت، اما اگر این ارزیابی را بپذیریم باید پرسید دیگر چه نیازی به ظهور شاه‌اسماعیل و رسمیت بخشیدن به تشیع بود؟ و دیگر چه نیازی است که شاه‌اسماعیل را شاهی شیعه معرفی و اقدامات او را برای ترویج و تبلیغ مذهب تفسیر کنیم؟ این سخن چنان سست و بی‌پایه است که نویسنده با فراموش‌کاری و با ارائه داده‌های دیگر مکرراً آن را نقض می‌کند: ”بررسی پراکندگی جمعیتی این شیعیان در پژوهش‌های تاریخی مربوط به صفویان ارزش و اهمیت فوق‌العاده‌ای دارد، زیرا هنوز این بحث مطرح است که آیا اکثریت ایرانیان پیش از رسمیت یافتن مذهب تشیع شیعه بودند و یا این صفویان بودند که با رسمیت دادن به تشیع این آیین را در میان مردم گسترش دادند[؟]“[67] در ادامۀ همین سخن است که نویسنده به سراغ بررسی اقلیت‌های شیعه در خراسان، استرآباد و گیلان رفته، گویی ایران آن روزگار منحصر به همین سه منطقه بوده است.

توجیه دیگر نویسنده با توجه به قلت اطلاعات برای اثبات تشیع اکثریت ایرانیان پیش از صفویه معطوف به امری شده است که پیش از او جعفریان هم به آن اشاره کرده بود و آن تأکید تاریخ‌نگاران بر نخبگان سنی و نه تودۀ شیعه است. اینان ادعا می‌کنند که از مطالعۀ منابع تاریخ‌نگارانه چنین استنباط می‌شود که تودۀ مردم اهل سنت بودند، در حالی که چنین نیست.  جعفریان این توجیه را چنین صورت‌بندی کرده است: ”تا پیش از وی [شاه‌اسماعیل] قاضی و شیخ‌الاسلام و کلانتر و داروغۀ شهر و بالطبع بسیاری از عالمان و مُنشیان و دبیران بر مذهب دیگر بودند، اما به هیچ روی نمی‌توان آنها را مقیاس نفوذ تمام‌عیار مذهب دیگر دانست.“[68] این ایده بدون نظر به واقعیت‌های جامعه‌شناختی و با مرزبندی میان نخبگان و تودۀ مردم به صورتی دیگر در کتاب ولایتی تکرار شده است: ”پیش از بر سر کار آمدن صفویان، قدرت سیاسی تقریباً به‌طور انحصاری در اختیار مخالفان تشیع بود. این حاکمان حضور شیعیان را به هیچ روی تحمل نمی‌کردند. به همین سبب اندیشه‌های والای شیعی تا آن زمان جز در برخی مناطق محدود و به زحمت امکان بروز و ظهور نداشت.“[69] این سخن نویسنده در تضاد با آن داوری نخست قرار می‌گیرد که شیعه بودن اکثریت ایرانیان را با توجه به ”شواهد تاریخی“ مسجل دانسته بود. در واقع، ایدۀ ولایتی در گزارۀ دوم این است که تشیع وجود داشت و همه شیعه بودند، اما نمی‌توانستند آن را اعلام کنند. به دیگر سخن، ‌چنان که خود از قول پژوهشگر دیگری گفته است: ”رواج نیافتن اسم دلیل بر نبود مسمی نیست.“[70]

از سوی دیگر، غور در مطالب ادعایی نویسنده در بخش ”تشیع در ایران پیش از رسمیت یافتن آن،“ که تشیع را در مناطق یادشده بررسی کرده است، نشان از عدم تعهد او به حقیقت در مقام تاریخ‌نگار و بی‌اعتنایی او به روش‌های مقبول علمی دارد. او در بررسی تشیع در خراسان، ضمن عقب‌نشینی از شیعه بودن اکثریت ایرانیان و ضمن خَلط احترام به اهل بیت پیامبر اکرم(ص) یا همان اسلام مردمی با تشیع، بسیاری از خراسانیان و به‌ویژه هراتیان را بدون هیچ استنادی شیعۀ دوازده‌امامی قلمداد می‌کند و مابقی را هم با استفاده از مفهوم ”تسنن دوازده‌امامی“ در سلک شیعیان دانسته است.[71] ولایتی همچنین با عبارت‌پردازی‌های آشفته قصد دارد تشیع گیلانیان را از نوع امامی نشان دهد: ”میان این زیدی‌ها و اهل تسنن منطقه از قدیم درگیری و نزاع برقرار بود. همین موضوع سبب گرایش بیشتر مردم به تشیع امامی شده بود.“[72] ولایتی با جملاتی چنین -که در این کتاب کم هم نیست- ضمن نفی نظریۀ نخست خود در شیعه نمایاندن  اکثریت ایرانیان پیش از صفویه، سخن خلاف واقعی را ابراز کرده و در ادامه هیچ دلیلی بر امامی بودن شیعیان گیلان نیز ارائه نکرده است. او در تداوم همین بحث در حالی که می‌بایست متعهد به دورۀ زمانی پیش از صفویه باشد، در نبود اطلاعاتی که این ایدۀ غیرتاریخی او را ثابت کند، دست به دامان رویدادهای پس از صفویه شده است و به تشیع خان‌احمدخان گیلانی و حوادث پس از آن توسل می‌جوید که دست‌کم 30 سال بعد از مرگ شاه‌اسماعیل اول رخ داده است.[73]

ولایتی در بخش دیگری از فصل چهارم کتاب، به منظور شیعه‌نمایی به سراغ همسایگان ایران آن روزگار هم می‌رود، زیرا چنان که گفته بود بسیاری از ساکنان سرزمین‌های همسایه ایران هم پیش از صفویه شیعه بودند. او پیش از ورود به این مبحث نوشته است: ”لازم است . . . وضعیت ایشان [شیعیان] در سرزمین‌های تحت سلطۀ عثمانی‌ها و اُزبکان و سپس ایران پیش از ظهور دولت شیعی صفوی بررسی شود تا از این راه به شناختی درست و جامع از زمینه‌های ظهور قدرت سیاسی شیعی صفوی در ایران دست یافته شود.“[74] طبیعی است که نویسنده -چنان ‌که خود وعده داده است- وضعیت شیعیان ادعایی خود را در این مناطق پیش از صفویه بررسی کند، اما می‌بینیم که فقر اطلاعات او را به دورۀ پس از صفویه سوق می‌دهد. ولایتی ضمن آنکه نمی‌تواند مرزی بین اسلام مردمی در معنای اسلام سنی و متضمن احترام غلوآمیز به علی(ع) در مقام خلیفۀ چهارم با الگویی کامل با تشیع قائل شود، سخنان پژوهشگرانی چون فاروق سومر را که از آثار آنها برای سامان دادن این بخش استفاده کرده است، به نفع تصویر غیرواقعی شیعی از آناتولی گزینش و حذف می‌کند. سومر در مواضع متعددی از کتاب خویش، نقش تُرکان آناتولی در تشکیل و توسعۀ دولت صفوی، اذعان می‌کند که راجع به ماهیت و موقعیت مذهب تشیع -نه تشیع امامی- در آناتولی طی سده‌های پانزدهم و شانزدهم میلادی اطلاعات قاطع و روشنی در دست نیست.[75]  با این همه، ولایتی فقط یک داده را دلیلی بر اکثریت تشیع ساکنان این منطقه گرفته است که آن هم اینکه نام‌گذاری کودکان به ابوبکر و عمر و عثمان پس از تغییر مذهب اولجایتو در این منطقه قدغن شد. البته ولایتی کلمۀ ”قدغن“ را در راستای شیعه‌نمایی به ”منسوخ“ تبدیل کرده است که اصولاً از چشم‌انداز ایدئولوژیک او دور از انتظار نیست.[76]  او در ادامۀ بررسی تشیع پیشاصفوی در عثمانی، نهضت‌های صوفیانه همانند قیام بدرالدین سماونه را که بر محور مسائل اقتصادی و اجتماعی شکل گرفت، بدون بررسی مدارک و شواهد، جُنبشی شیعی خوانده است و یگانه ارجاع او در این زمینه به کتاب اوزون چارشی‌لی است که او هم بدون هیچ استنادی در نیم خط و فقط بر اساس مکان شورش این گمان را مطرح کرده است.[77] به دیگر سخن، شواهد سنی بودن این جنبش یا اصولاً بی‌اعتنایی این قبیل نهضت‌ها به عنصر مذهب بسیار بیش از شواهدی است که نویسندۀ ایدئولوژیک ما در جست‌وجوی آن است. او در تداوم همین جست‌وجوی بی‌حاصل پا را از حوزۀ زمانی پیش از صفویه -چنان ‌که خود در صدر این بخش گفته بود- فراتر می‌گذارد و در توجیه شیعه‌نشین بودن این مناطق به اقدامات سلطان‌سلیم و شیعه‌کشی‌هایش پرداخته است که نشان از بی‌اعتنایی او به الفبای روش پژوهش در تاریخ است.[78] در باب بررسی وضعیت تشیع در سرزمین اُزبکان پیش از صفویه، وضع از این هم بدتر است و همۀ مطالب این بخش مربوط به دورۀ پس از صفویه است.[79]

ولایتی در بخشی تحت عنوان ”نهضت‌ها و دولت‌های شیعی پیش از صفویه“ روند شیعی‌سازی خود را به شکلی غیرحرفه‌ای ادامه داده است. او در جایی از این بخش می‌گوید: ”همچنین، حکومت شیعی سربداران در خراسان زمینۀ مناسبی ایجاد کرد که سال‌ها بعد حکومت شیعی صفوی با تکیه بر بنیادهای از پیش ساخته‌شدۀ سربداران، مذهب شیعۀ دوازده‌امامی را در سراسر ایران رسمی اعلام کند.“[80] کاش نویسندۀ محترم لااقل به یکی از این بنیادها اشاره می‌کرد تا افق‌های روشن‌تری فراروی پژوهشگران تاریخ ایران قرار می‌گرفت و همچنین به تناسب این بنیادها و خشونت‌های شاه‌اسماعیل در خراسان می‌پرداخت، ولو به اشارتی. او در ادامۀ همین بخش، حکومت سنی‌مذهب چوپانیان و نیز حکومت‌های آلِ جلایر و قراقویونلوها را صراحتاً شیعه به حساب آورده است، هرچند تشیع آنها اثبات نشده است.[81]  آلِ چوپان از این میان نه فقط به تشیع اشتهار ندارد، بلکه در برخی مقاطع به ضدیت با تشیع شناخته می‌شود. این در حالی است که اصولاً چوپانیان حکومتی مذهبی به شمار نمی‌رفتند. جلایریان را هم می‌توان با اتکا به برخی شواهد متمایل به تشیع دانست و احترام آنها به شخصیت‌هایی همانند علی(ع) را باید در چارچوب اسلام مردمی تفسیر و ارزیابی کرد. قراقویونلوها هم به همین ترتیب نهایتاً به آموزه‌های شیعی غالیانه گرایش داشتند. ضمن آنکه سکه‌های ضرب‌شدۀ این دو حکومت اخیر و نقش نام خلفای راشدین بر روی آنها مؤید باور آنها به سنت و احترام به علی(ع) به عنوان خلیفۀ چهارم و فراتر از آن به عنوان یک انسان کامل و محترم برای تودۀ مردم است.[82]

تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک ولایتی در دیگر بخش‌های فصل چهارم به همان سبک و سیاقی پی گرفته شده است که شرح داده شد. بی‌تردید بخش ”تشیع در نزد متصوفه و صفویان“ را می‌باید اوج این تلاش دانست. ولایتی در این بخش طریقت‌های سنی‌مذهب نعمت‌اللهیه و ذَهَبیه[83] را به اعتبار خرقه‌ستانی از علی(ع) یا سلسلۀ صوفیانی که به علی(ع) ختم می‌شود شیعه خوانده است.[84] شرط اصلی تشیع قبول مرجعیت علمی اهل بیت(ع)  است و نه فقط احترام به آنها، اما ولایتی فایده‌نگرانه و برای مصالح سیاسی از این عناصر احترام‌آمیز به نفع برساختن تصویری شیعیانه از همۀ جریان‌های فکری و اجتماعی سود جسته است؛ تصویری که اساساً همخوان با حقایق تاریخی نیست. یگانه مرجع ولایتی در این بخش که او را به چنین خَبطی سوق داده است و اصولاً می‌توان گفت این بخش رونوشتی است از آن، مقاله‌ای است از شهرام پازوکی که خود از دراویش گُنابادی است. پازوکی که شاه‌نعمت‌الله ولی را قُطب اصلی طریقت خویش می‌داند، تلاش کرده است با نگارش این مقاله دامان شاه‌نعمت‌الله ولی و البته به طریق اولی طریقت خود را از اتهام سنی بودن در کشوری که نظام ایدئولوژیک شیعه بر آن حاکمیت دارد و مردمش اکنون دلبستۀ تشیع‌اند، بزداید.[85] بنابرین، استناد به چنین مقالۀ ایدئولوژیکی برای تبیین حقیقتی تاریخی -که ولایتی اصولاً در پی آن نیست- بدون شناخت نویسنده و هدفش  خطاست. لازم بود نویسنده برای شناخت مذهب شاه‌نعمت‌الله ولی به منابع دست اول و معتبر مطالعاتی مراجعه می‌کرد تا درمی‌یافت شاه‌نعمت‌الله ولی چگونه به مقام خلفای راشدین ابراز ارادت کرده و رساله‌ای با نام تحقیق‌الاسلام برای اثبات حقانیت مذهب سنت ساخته و پرداخته است.[86] ولایتی در نگارش این بخش به این مقالۀ جهت‌دار پازوکی تکیۀ فراوانی کرده است و تقریباً همۀ استدلال‌های آن را بی‌چون و چرا می‌پذیرد، زیرا یگانه هدف او تحکیم ایدئولوژی است و نه اثبات حقیقت. از نظر پازوکی و ولایتی، تشیع اصولاً ربطی به کلام و فقه و امثال اینها ندارد.[87] آنچه در تشیع مهم است، عشق است و احترام. اگر این ایدۀ نویسنده را بپذیریم، بی‌کم‌وکاست همۀ مسلمانان را باید به اعتبار احترام به مقام علی(ع) چه در مقام یک شخصیت مذهبی (خلیفه اول یا چهارم) و چه در جایگاه سلسله‌جنبان طرائق صوفیانه شیعه بدانیم. چرایی اتخاذ چنین دستورکاری را باید با حقایقی تاریخی مرتبط دانست که اصولاً دربارۀ تشیع مورد نظر ولایتی چیزی برای عرضه‌داشت ندارد و او که می‌بیند تقریباً همۀ جریان‌های صوفیانه و فکری در روزگار مورد بررسی از جنس اسلام مردمی‌اند، همانند جعفریان ”عشق“ را و نه کلام و فقه را مبنای تشیع قرار می‌دهد. با همین خوانش ایدئولوژیک و ضد تاریخی است که ولایتی کوشیده است مبحث ولایت را اصالتاً مربوط به تشیع و نه تصوف بداند و احترام به علی(ع) را یک امر وَلَوی بخواند.[88] ولایتی چنان مشتاق پیگیری ایدئولوژی خویش است که حتی از نوربخشیۀ مدعی مهدویت کمک می‌گیرد تا تشیع مورد نظر خویش را اثبات کند و در این مسیر از مهدی‌گرایی نوربخش که اکنون مقبرۀ او در طنزی تاریخی به مَطاف شیعیان دوازده‌امامی تبدیل شده است، سخنی به میان نمی‌آورد.[89] باری، این هم از عجایب روزگار است که از سویی یک نظام مذهبی با مدعیان مهدویت چنین می‌کند، اما مقبرۀ یک مدعی مهدویت چنان می‌شود. ولایتی حتی طریقت‌های سهروردیه و شاذلیه را که سُنی بودن آنها محرز است با اتکا به مقالۀ پازوکی شیعه خوانده است.[90]

ولایتی برای عمل به همین دستورکار شیعه‌سازانه و ستایشگرانه است که بی‌اعتنا به حقایق تاریخی و بدون توجه به انفعال سیاسی تشیع امامی در طول تاریخ و بی‌عملی این فرقه که نظریۀ غیبت آن را از داشتن رهبری بسیج‌کننده محروم ساخته بود، در مقایسه‌ای غریب تشیع دوازده‌امامی را نسبت به فرقه‌های انقلابی شیعه همانند زیدیه و اسماعیلیه به لحاظ تشکیلاتی قوی‌تر دانسته است و آن را ”پایگاهی دفاعی برای مردم بی‌دفاع ایران“ به شمار می‌آورد. کاش نویسنده برای اثبات این ادعا دست‌کم به نمونه‌ای اشاره می‌کرد که دلیلی باشد بر اثبات ”بُعد سیاسی-نظامی“ تشیع دوازده‌امامی پیشاصفوی.[91]

ج. خشونت‌زدایی

یکی از تلاش‌های مهم و قابل تأمل تاریخ‌پردازان ایدئولوژیک رسمی پاک کردن دامان صفویه از خون‌ریزی‌های مذهبی، به‌ویژه در اوایل این دوره، است. این تلاش از آن رو اهمیت دارد که تشیع‌پذیری ایرانیان را روندی ”طبیعی“ نشان می‌دهد که ریشه‌های آن به عصر ”پیشاصفوی“ می‌رسد. در اینجا چند خشونت مهم حذف‌شده را بررسی می‌کنم که سکوت در برابر آنها با توجه به جزئیات و حجم داده‌های فراهم‌آمده در این کتاب معنایی جز داشتن دستورکارهای ایدئولوژیک برای مبرا نشان دادن صفویه از دست یازیدن به خشونت‌های مذهبی ندارد.

ولایتی با توجه به حجم داده‌های متضمن خشونت در منابع صفوی، فقط در یک ‌جا به خشونت صفویه اشاره می‌کند و آن نیز مربوط به اعلان رسمیت تشیع در زمان شاه‌اسماعیل است. این اشاره فقط در یک‌ جا و البته در قالب آوردن فقره‌ای از یکی از منابع اصلی و در سه چهار خط است.[92] اما نویسنده همین فقره را هم کمی بعد چنین توجیه کرده است:

اینکه شاه‌اسماعیل دستور داد تا علناً نام دوازده امام را در خطبه بخوانند و اعلان لعن کنند و برخی جوانان قزلباش را گماشت تا در صورت مخالفت مخالفان را از میان بردارند به این سبب بوده که در آغاز کار زهره‌چشمی از مخالفان بگیرد، اما در ادامه به سبب عمق باورهای شیعی در میان مردم ایران، کار به راحتی پیش رفت و هیچ‌گونه جنبش ضد شیعی مسلحانه در ایران بر پا نشد. طبیعی است که ترس از قزلباشان وجود داشت، اما مخالفان رسمیت یافتن تشیع انگیزۀ چندانی برای مقاومت نداشتند، زیرا می‌دانستند که رسمیت یافتن شیعه خواستۀ قاطبۀ مردم ایران است.[93]

ولایتی در این بند از نوشته‌اش ضمن بستن چشمان خود بر داده‌های رسمی صفوی مبنی بر نگرانی از شورش اکثریت سنی تبریزی، به صورتی مسئله را صورت‌بندی کرده است که گویی مخالفان رسمی شدن تشیع جزئی از مردم نبوده و احتمالاً مخالفان مسلح نظامی غیرایرانی بوده‌اند و در نهایت نیز هویت آنها را آشکار نمی‌سازد.[94]

ولایتی خشونت‌های افسارگسیختۀ شاه‌اسماعیل را در تبریز پس از اعلان رسمیت تشیع گزارش نکرده است. طبق داده‌های سفرنامه‌های ونیزیان و برخی منابع تاریخ‌نگارانۀ داخلی، شاه‌اسماعیل ترویج خشونت‌آمیز تشیع را از همان تبریز آغاز کرد. نبش قبر سربازان و فرماندهان حاضر در جنگ تَبَرسَران که منجر به قتل حیدر، پدر شاه‌اسماعیل، شد و سوزاندن استخوان آنها؛ بُریدن سر دزدان؛ آتش زدن روسپیان تبریز؛ کشتن سگان تبریز و قتل تعداد بسیاری از تبریزیان از جملۀ این خشونت‌هاست.[95]

کُشتارهای مذهبی شیراز و کازرون که پس از تصرف این شهرها صورت گرفت، به کلی گزارش نشده‌اند.[96]

در گزارش تصرف قلعه اُستا و دستگیری حسین‌کیا چُلاوی، به زنده کباب کردن و خوردن مرادبیک آق‌قویونلو به دستور شاه‌اسماعیل، که نزد چُلاوی پناه گرفته بود، اشاره‌ای نشده است.[97] ولایتی اگرچه به خودکشی چُلاوی در قفس آهنین اشاره کرده، اما نمی‌گوید جسد او به دستور شاه‌اسماعیل سوزانده شد تا مگر خشونت شاه شیعه را تعدیل کند.[98]

در روایت سرکوب شورش محمد کره یا کرهی در ابرقو فقط به ”اعدام“ شدن او اشاره شده است، بی‌آنکه جزئیات این سخت‌کشی به دست داده شود.[99] طبق روایت‌های تاریخی، شاه‌اسماعیل دستور داد او را در قفس آهنین کنند، عسل به تَنَش بمالند تا ”از نیش زنبوران اَلَم فراوان بدان جاهل رسد.“[100] در نهایت او را در اصفهان همراه با کَسانش به آتش کشیدند.[101]

روایت قتل عام بی‌دلیل طبس در 910ق کاملاً خشونت‌زدایی شده است، گویی هیچ اتفاقی رخ نداده است.[102] در واقعۀ طبس، شاه‌اسماعیل فقط به سبب متن نامه‌ای که القاب آن را در شأن خود نمی‌دانست و از سوی یک سُنی دوازده‌امامی یعنی سلطان‌حسین بایقرا نوشته شده بود، حدود هفت هزار نفر را در طبس کُشت [تأکید از من است].

حذف کامل گزارش فتح بغداد به دست شاه‌اسماعیل و طبعیتاً عدم اشاره به قتل اهل سنت این شهر و ویران کردن مقبرۀ ابوحنیفه، سوزاندن استخوان‌های وی، ساختن مَبال به جای این مقبره و تعیین جایزه برای قضای حاجت در آن.[103]

در گزارش جنگ شاه‌اسماعیل با شیبک‌خان اُزبک، واقعۀ خوردن جسد شیبک‌خان به دستور شاه‌اسماعیل و به دست قزلباشان کاملاً حذف شده است.[104]

حذف کامل واقعۀ تصرف هرات، قتل اهل سُنت ساکن آنجا که در تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک رسمی ”سنی دوازده‌امامی“ لقب گرفته‌اند و قتل سیف‌الدین تفتازانی، شیخ‌الاسلام مشهور هرات.[105]

عدم اشاره به قتل عام ساکنان قلعۀ قرشی به دست امیرنجم ثانی در واقعۀ جنگ با اُزبکان. در این قتل عام بی‌دلیل، طبق گزارش‌های صفوی، حدود 15 هزار غیرنظامی کشته شدند.[106]

عدم گزارش قتل عام بادغیس. در این قتل عام، به شهادت منابع صفوی، تعداد بسیاری از غیرنظامیان را شاه‌اسماعیل اول به انتقام شکست غجدوان از دم تیغ گذراند.[107]

د. برجسته‌سازی خشونت سُنی

تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک رسمی در روایت رویدادهای صدر دورۀ صفویه در مقابل خشونت‌زدایی شیعیان دستورکار دیگری دارد که مطابق با آن، بر خشونت دشمنان سُنی تأکید می‌شود. برجسته‌سازی و بزرگ‌نمایی این خشونت‌ها در کنار تقلیل تلاش‌های دیپلماتیک طرف سنی دو وجه اساسی این دستورکار به شمار می‌رود.

سلطان بایزید دوم عثمانی که در مقایسه با دیگر سلاطین این سلسله روحیه‌ای صلح‌طلب داشت، بی‌توجه به وقایع تاریخی، یکی از عوامل اصلی ایجاد تخاصم میان آق‌قویونلو و فرزندان شیخ حیدر و از دشمنان اصلی تشیع قلمداد شده است. بررسی منابع تاریخی اگرچه مؤید دخالت عثمانی‌ها در امور داخلی ایران است، اما در روابط میان آق‌قویونلوها و صفویه، عناصر اصلی تأثیرگذار و تعیین‌کننده رویدادهای داخلی و تغییر جهت نظامی- سیاسی طریقت صفوی بود. به همین سبب است که گاه شاهد نزدیکی طرفین و گاه شاهد تخاصم میان آنها هستیم.[108]

گزارش خشونت‌های عثمانی بدون توجه به زمینه‌های ایجاد آن و به منظور برجسته‌سازی خشونت عثمانی‌ها در مقابل ایران شیعی به صورتی آمده است تا مخاطب عثمانیان را دشمن جبلی ایرانیان به شمار آورد و اقدامات نظامی بعدی ایران صفوی را توجیه کند. چندین و چند نمونۀ از این دستورکار در کتاب به چشم می‌خورد. نخستین آنها اقدام شاهزاده‌سلیم در قتل فرستادۀ صفوی است که سر کاه‌اندود شیبک‌خان اُزبک را به دربار سلطان بایزید برده بود. نویسنده این اقدام سلیم را ”نخستین اقدام از ده‌ها مورد اقدام خصمانۀ سلیم در برابر شاه‌اسماعیل“ توصیف کرده است، گویی ارسال بی‌ضرورت سر کاه‌اندود یک نفر از هم‌کیشان سلیم اقدامی بخردانه و دیپلماتیک بود.[109] در بررسی قتل عام شیعیان آناتولی به دست سلطان سلیم نیز نویسنده با نوعی وارونه‌نمایی کشتار شیعیان را جزئی از خصومت ذاتی سلطان عثمانی با تشیع، حتی پیش از روی کار آمدن صفویه، و نه واکنشی به ایجاد یک حکومت تندرو شیعی در همسایگی آن و تحریکات این دولت به حساب آورده است.[110]

جزئیات خشونت‌های سُنیان مطابق با دستورکار پیش‌گفته به دست داده شده و خشونت‌های شیعیان به کلی نادیده گرفته شده است.[111]

نویسنده در بحث از چالدران، به منزلۀ نقطۀ اوج خشونت‌ها میان صفوی شیعه و عثمانی سُنی، معتقد است بررسی تاریخی روابط سیاسی و نظامی نشان از آن دارد که عثمانی‌ها همواره جنگ را آغاز کرده‌اند. همچنین، بر این باور است که متجاوز دانستن صفویه که ”اساس وحدت ملی و اجتماعی و فرهنگی ایران امروز مرهون آن است، در منازعات منطقه‌ای میان ایران و عثمانی چیزی جز بر سر شاخ بُن بریدن نیست و هیچ پایۀ درست علمی ندارد.“[112] ولایتی سپس بر اساس همین ایدۀ سیاسی و ایدئولوژیک همۀ اقدامات تحریک‌آمیز ایران صفوی را در مواجهه با عثمانی یا حذف یا به صورتی گزارش کرده است که متضمن تحریک نباشد. از میان این فعالیت‌های تحریکی می‌شود به ارسال سر شیبک‌خان اشاره کرد و نیز شورش شاه‌قلی‌بابای حامی ایران صفوی، تندروی بر ضد اهل سنت ایران و تخریب قبر ابوحنیفه، عدم ارسال تبریک به مناسبت جلوس سلطان‌سلیم، پناه دادن شاه‌اسماعیل به شاهزاده‌مراد، اعزام خصمانه و تجاوزکارانۀ نورعلی‌خلیفۀ روملو به عثمانی، نامه‌های تهدیدآمیز خان‌محمد اُستاجلو و اینکه شاه‌اسماعیل به نشانۀ تریاکی بودن سلیم برایش جعبۀ زرین تریاک فرستاد.

همچنین، ولایتی به رویکرد متعادل و دیپلماتیک سلطان‌بایزید دوم در برابر شاه‌اسماعیل و نامه‌های او هیچ اشاره‌ای نکرده است تا هرچه بیشتر عثمانیان سُنی را در چارچوب این دستور کار ایدئولوژیک خشن و نابخرد معرفی سازد. شاه‌اسماعیل این رویکرد اخیر سلطان عثمانی را که فرصتی برای ایجاد روابط دوستانه میان ایران و عثمانی فراهم ساخته بود جدی نگرفت و به‌عکس، آن را با اقدامات خشونت‌آمیز یا تحریک‌آمیز پاسخ داد. نپرداختن به این اعمال نابخردانۀ صفوی و طرح ناگهانی جنگ چالدران به صورتی که متضمن تجاوزکاری عثمانی باشد، رویکردی کاملاً سیاسی و ایدئولوژیک به شمار می‌رود.[113]

ه. شراب و شاهدزدایی

تشیعی که ولایتی و اَقران او در پی معرفی آن‌اند، باید تشیعی همخوان با آموزه‌هایی فقاهتی باشد که امروز ترویج و بر آن تأکید می‌شود. از همین رو، تصویری که تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک رسمی از مؤسس حکومت شیعۀ صفوی ارائه می‌کند، می‌بایست عاری از هرگونه شُرب خَمر، شاهدبازی و زن‌بارگی باشد. در ادامه به چند نمونه از این تلاش‌ها اشاره می‌کنم.

عدم گزارش آئین می‌گساری به افتخار مرگ شیبک‌خان و باده‌نوشی شاه‌اسماعیل با کاسۀ سر زَراندود شیبک‌خان.[114]

بی‌اعتنایی به شکار بزرگ و مجلس بزم سال 917 ق شاه‌اسماعیل در قم و ساختن کله‌مناره با سر 24 هزار رأس از جانوران شکار شده.[115]

عدم اشاره به مجلس باده‌نوشی پیش از آغاز جنگ چالدران که یکی از دلایل شکست این جنگ دانسته شده است.[116]

عدم گزارش باده‌پیمایی‌ها و مجالس بزم در ده سال پایانی عمر شاه‌اسماعیل. شاه‌اسماعیل به شهادت منابع صفوی به علت تبعات روحی و روانی شکست چالدران در ده سال پایانی عمر خود را تسلیم شراب و شاهد و شکار کرد.[117]

عدم اشاره به جزئیات مرگ شاه‌اسماعیل.[118] این فقره از آن رو اهمیت دارد که بدانیم زمینه یا علت اصلی مرگ او افراط در روابط جنسی و شُرب خَمر بود. امیرمحمود خواندمیر در گزارشی دقیق احوال شاه‌اسماعیل را در روزهای پایانی عمر به دست داده است:

بیشتر اوقات روز و شب را به شُرب مُدام و مؤانست ساقیان سیم‌اندام صرف می‌‌نمود . . . و یوماً فیوماً این کیفیت حال مقتضی به زوال در تزاید بوده، بالاخره مزاج از منهاج صلاح منحرف گشته، طبع سلیم از مأمن صحت در حرکت آمده از مرحلۀ اعتدال درگذشت. حاصل که از شُرب مُدام و قلت ورود طعام نقص تمام به احشا رسید و جگر آن پادشاه جگردار از کار رفته، اسهال کبدی عارض ذات حمیده‌صفات گردید.[119]

 

جمع‌بندی و نتیجه‌گیری

این جستار با این ایده سامان یافت که می‌توان دستورکارهایی ایدئولوژیک را در تاریخ‌نگاری عصر صفویه و به‌ویژه تاریخ‌نگاری اوایل این دوران شناسایی کرد. تلاش من در این جستار معطوف به دو هدف اصلی بود: یکی شناسایی اجمالی دستورکارهای غیررسمی اما ایدئولوژیکی که در بررسی تاریخ این روزگار در جست‌و‌جوی آرمان‌های سیاسی و اجتماعی است و دیگر، تبیین دستورکارهای ایدئولوژیک رسمی که به شکلی نانوشته در بین سطور برنامه‌ای به غایت سیاسی عمل می‌کنند تا تشیع را ذات یکی از عناصر ایرانیت نشان دهند، خاندان صفویه را تقدس‌نمایانه معرفی کرده، سیادت و تشیع صفویان را اثبات کنند، از اعمال آنان خشونت‌زدایی کرده، خشونت دشمنان آنها را برجسته ساخته و پیرایه‌های ناسازگار با تشیع فقاهتی را از دامان تاریخ‌نگاری این سلسله بزدایند. شناسایی دستورکارهای ایدئولوژیک اگرچه با بررسی منابع گوناگون به دست آمد، اما تلاش کردم با بررسی یکی از شاخص‌ترین مطالعات ایدئولوژیک رسمی هرچه بهتر این دستورکارها را به نمایش گذارم. دامنۀ این جستار البته می‌توانست گسترده‌تر از این باشد. برخی از مقاطع تاریخی به‌ویژه از حیث ایدئولوژی مذهبی و برخی گرایش‌های سیاسی برای تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک معاصر بسیار حساس و مهم است و می‌توان دستورکارهای جداگانۀ دیگری را به صورت خاص برای هر کدام از آنها شناسایی کرد. از جملۀ این دوره‌ها و وقایع می‌توان به تاریخ پیش از اسلام، تاریخ سده‌های نخستین اسلامی ایران، انقلاب مشروطیت، نهضت ملی شدن صنعت نفت، دوران پهلوی‌ها و انقلاب اسلامی ایران اشاره کرد. می‌توان امیدوار بود در پژوهش یا پژوهش‌هایی جداگانه این‌گونه از تاریخ‌نگاری واسازی و دستورکارهای مذکور به تناسب ویژگی‌های هر دورۀ زمانی تبیین شود.

شاید گفته شود که تاریخ‌نگاری در معنای معرفت‌شناختی آن بدون داشتن ایدئولوژی صورت نمی‌گیرد. تلاش من در اینجا نه به منظور نفی سویه‌های ایدئولوژیک تاریخ‌نگاری به شکل عام و تاریخ‌نگاری صفویه به شکل خاص، بلکه برای تبیین تحریف عامدانۀ تاریخ با ملاحظات سیاسی بود. در حالی که امروزه مناقشات سیاسی، کلامی و فقهی میان شیعیان و اهل سنت منطقه تشدید شده است، این دست از تاریخ‌نگاری‌های یک سویه و رسمی که بی‌تردید تأثیرات و مخاطبان خاص خود را دارد، به لحاظ فرهنگی و سیاسی پیامدهایی سوء برای کشوری بر جای می‌گذارد که همچنان بخشی از جمعیت آن از اهل سنت‌اند. این در حالی است که می‌توان با توجه به ترجمۀ برخی از این‌گونه آثار به زبان‌های دیگر، تأثیرات سوء منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای نیز برای آنها متصور شد. حال که به نظر می‌رسد گریزی از این نوع تاریخ‌نگاری نیست، امید دارم نوشتارهایی چنین هشداری باشد برای تعدیل پژوهش‌های رسمی تاریخی و ابتنای این‌گونه از تاریخ‌نگاری‌ها بر ملاحظات بلندمدت فرهنگی و نوعی عقلانیت علمی و آکادمیک.

[1]علی سالاری شادی که به نظر می‌رسد در صورت‌بندی این ایده تحت تأثیر استادش، یوسف رحیم‌لو، قرار گرفته باشد، طی مقاله‌ای که بخش‌هایی از آن به‌ویژه از حیث موضوع این جستار ارزشمند است، صفویه را ادامۀ ساختارهای کهن ایران می‌داند و ویژگی یا ویژگی‌های ممتازی برای آن قائل نیست. برای تفصیل این اندیشه بنگرید به علی سالاری شادی، ”نقد و بررسی نظریه‌های موجود دربارۀ تشکیل حاکمیت صفویه،“ دوفصلنامۀ علمی– پژوهشی تاریخ‌نامۀ ایران بعد از اسلام، سال 5، شمارۀ 9 (پاییز و زمستان 1393)، 71-106. یوسف رحیم‌لو خود در مقدمۀ فصل ”ایران در عصر صفویه“ در تاریخ جامع ایران، با ملاحظاتی چند و به شکلی خفیف‌تر یگانه تفاوت عصر صفویه را نسبت به سایر ادوار پیش از آن، ”تمرکز و [تداوم] بیشتر در ساختار سیاسی و تأکید بر تشیع“ دانسته است.  برای جزئیات بیشتر بنگرید به یوسف رحیم‌لو، ”ایران در عصر صفویه،“ در تاریخ جامع ایران (تهران: مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی، 1393)، جلد 10، 685-686. بعد از این به اختصار دربارۀ آرای رحیم‌لو صحبت خواهم کرد.

[2]برای آگاهی بیشتر دربارۀ این شاخصه‌ها و نیز نقد مفصلی بر آنها بنگرید به والتر هینتس، تشکیل دولت ملی در ایران، ترجمۀ کیکاوس جهانداری (تهران: خوارزمی، 1377)؛ راجر سیوری، ایران عصر صفوی، ترجمۀ کامبیز عزیزی (تهران: مرکز، 1392)؛ سالاری شادی، ”نقد و بررسی نظریه‌های موجود دربارۀ تشکیل حاکمیت صفویه،“ به ویژه 74 به بعد.

[3]کتاب شیخ صفی و تبارش حاصل تلاشی چنین بود. بنگرید به احمد کسروی، شیخ صفی و تبارش (تهران: فردوسی، 1379).

[4]کتاب‌های شیعیگری، صوفیگری و بهاییگری را می‌توان مولود این قبیل کوشش‌ها ارزیابی کرد. بنگرید به احمد کسروی، شیعیگری (آلمان: آزاده، 1377ش/1998م)؛ احمد کسروی، صوفیگری (تهران: پیمان، 1323)؛ احمد کسروی، بهاییگری (تهران: پیمان، 1323).

[5]مهم‌ترین آثار انتقادی این متفکران که شامل ایده‌هایی دربارۀ پیرایش دین یا ضدیت با آن است به ترتیب عبارت‌اند از میرزافتحعلی آخوندزاده، مکتوبات، به کوشش باقر مؤمنی (تبریز: احیاء، 1357)؛ میرزاآقاخان کرمانی، سه مکتوب، به کوشش و ویرایش بهرام چوبینه (اسن: بی‌نا، 2000م)؛ میرزایوسف مستشارالدوله، یک کلمه، به کوشش باقر مؤمنی (بی‌جا: بی‌نا، بی‌تا)؛ عبدالرحیم طالبوف، مسالک‌المحسنین، به کوشش باقر مؤمنی (تهران: شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، 1347)؛ میرزاملکم‌خان، مجموعه آثار میرزاملکم‌خان، تدوین و تنظیم محمد محیط‌ طباطبایی (تهران: علمی، بی‌تا)؛ شیخ‌ابراهیم زنجانی، مکالمات با نورالانوار (بی‌جا: بی‌نا، بی‌تا)؛ ابوالحسن‌میرزا قاجار (شیخ‌الرئیس قاجار)، اتحاد اسلام، به کوشش صادق سجادی (تهران: نشر تاریخ ایران، 1362).

[6]کسروی اگرچه از ”گمراهی‌های دینی“ سخن می‌گوید، اما نقادی‌هایش بنیان‌برافکن است و اصلاح‌گری‌هایش به ”دین‌آوری“ نزدیک. نگرش‌های پیرایشگرانۀ کسروی در کتاب ورجاوند بنیاد او در دسترس است. او در این کتاب ضمن طرح جهان‌بینی خود، طرح‌هایی اصلاحی را در زمینۀ دین عرضه کرده است. بنگرید به احمد کسروی، ورجاوند بنیاد (چاپ 5؛ تهران: رشدیه، بی‌تا).

[7]کسروی، شیعیگری، 19-21.

[8]برای جزئیات پروژۀ پروتستانتیسم اسلامی شریعتی بنگرید به علی شریعتی، ”از کجا آغاز کنیم؟“ در مجموعه آثار (تهران: دفتر تدوین و تنظیم مجموعۀ آثار معلم شهید دکتر علی شریعتی، 1360)، جلد 20 (چه باید کرد؟)، 249-294.

[9]این تقسیم‌بندی پیشنهادی است و ممکن است در برخی موارد هم‌پوشانی‌هایی داشته باشد. نویسنده در حال نهایی کردن این تقسیم‌بندی و شناسایی نمایندگان شاخص هر کدام از این جریان‌هاست که در مجالی دیگر نتیجۀ این کوشش منتشر خواهد شد.

[10]منوچهر پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول: پادشاهی با اثرهای دیرپای در ایران و ایرانی (تهران: شرکت سهامی انتشار، 1375)، 18.

[11]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 19.

[12]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 20.

[13]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 21-22.

[14]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 23.

[15]برای پژوهشی محققانه دربارۀ تاریخ‌نگاری رسمی که می‌توان هم‌پوشانی‌ها و همسانی‌هایی میان آن و تاریخ‌نگاری ایدئولوژیک برقرار کرد بنگرید به علیرضا مُلایی توانی، ”ملاحظاتی روش‌شناختی در چیستی و اعتبار تاریخ‌نگاری‌های رسمی،“ تاریخ‌نگری و تاریخ‌نگاری، شمارۀ 7 (بهار و تابستان 1390)، 87-114.

[16]شایان توجه آنکه هرکدام از این خطوط مصادیق متعددی در کتاب دارد که به سبب پرهیز از طولانی شدن مطالب فقط به برخی از آنها ارجاع داده شده است.

[17]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 178-184.

[18]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 184- 188 و 247-248.

[19]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 242.

[20]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 141. عباس‌قلی غفاری ‌فرد، از صفویه‌پژوهان معاصر، در کتابی که به تازگی منتشر کرده است، هم‌صدا با پارسادوست، یکی از ریشه‌های پاگرفتن رذایل اخلاقی در جامعۀ ایران را حکومت صفویه دانسته است. برای جزئیات این ایدۀ قابل توجه بنگرید به عباس‌قلی غفاری فرد، تاریخ‌پژوهی در آسیب‌شناسی اخلاقی ایرانی‌ها (تهران: دات، 1393)، 53-54.

[21]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 146.

[22]برای نمونه بنگرید به پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 279-280، 290-295، 301، 303، 323، 326، 333 و 695.

[23]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 388-396.

[24]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 699.

[25]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 705-709.

[26]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 717-722.

[27]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 731-736.

[28]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 709-712.

[29]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 744-749.

[30]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 678-686.

[31]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 798.

[32]پارسادوست، شاه‌اسماعیل اول، 798-799.

[33]برای کسب اطلاعات بیشتر دربارۀ ایده‌های طباطبایی، به‌ویژه این مفاهیم، بنگرید به سیدجواد طباطبایی، مکتب تبریز (تبریز: ستوده، 1385).

[34]رحیم‌لو، ”ایران در عصر صفویه،“ 685-693.

[35]برای جزئیات بیشتر بنگرید به رحیم‌لو، ”ایران در عصر صفویه،“ 701-702، 712-713، 735 و 737.

[36]برای نمونه بنگرید به رسول جعفریان، صفویه در عرصۀ دین، فرهنگ و سیاست (قم: پژوهشکدۀ حوزه و دانشگاه، 1379)، جلد 1، 14-15؛ رسول جعفریان، تاریخ تشیع در ایران: از آغاز تا پایان قرن نُهم هجری (تهران: علم، 1395)، جلد 1، 19؛ رسول جعفریان، تاریخ ایران از آغاز اسلام تا پایان صفویان (تهران: علم، 1393)، 821. عجیب است که به تازگی برخی از روشنفکران به ظاهر متفاوت با جعفریان نیز همین ایده را جانی تازه بخشیده‌اند و از ”بازگشت به تشیع صفوی“ سخن می‌گویند. برای جزئیات این تحول روشنفکرانه، که در مجالی دیگر شایستۀ تدقیق و تحقیق است، بنگرید به محمد قوچانی، ”بازگشت به تشیع صفوی»،“ مهرنامه، سال 7، شمارۀ 50 (دی‌ماه 1395)، 20-28.

[37]جعفریان، صفویه در عرصه، جلد 1، 19؛ جعفریان، تاریخ ایران، 826-827.

[38]جعفریان، صفویه در عرصه، جلد 1، 19.

[39]جعفریان، تاریخ ایران، 32. در بررسی اثر ایدئولوژیک بعدی به اهمیت این دورۀ زمانی اشاره خواهم کرد.

[40]برای نمونه بنگرید به جعفریان، تاریخ ایران، 843؛ جعفریان، صفویه در عرصه، جلد 1، 35.

[41]جعفریان، تاریخ ایران، 837.

[42]جعفریان، تاریخ ایران، 839.

[43]برای نمونه‌هایی از این حذفیات بنگرید به جعفریان، تاریخ ایران، 848-849؛ جعفریان، صفویه در عرصه، جلد 1، 37.

[44]برای نمونه‌ای از این تقلیل‌ها و توجیه‌ها بنگرید به جعفریان، تاریخ ایران، 836؛ جعفریان، صفویه در عرصه، جلد 1، 15 و 25.

[45]علی‌اکبر ولایتی، ایران در عصر صفوی (تهران: امیرکبیر، 1393).

[46]مطابق با زندگی‌نامۀ خلاصه‌ای که در ابتدای کتاب ولایتی، ایران در عصر صفوی، آمده او هم‌اکنون عهده‌دار 15 شغل رسمی و دولتی است. این کتاب در سال 1393 چاپ شده است و احتمال تغییر این عدد وجود دارد.

[47]این اطلاعات برگرفته از زندگی‌نامه‌ای است که پیش از این به آن اشاره شد.

[48] در اینجا به نقد همه‌جانبۀ کتاب نپرداخته‌ام و جا دارد کتابی با این اوصاف کامل بررسی و نقد شود. عجالتاً می‌توانم به یکی از این نکات اشاره کنم که در دایرۀ نقد این جستار نمی‌گنجد و آن استفاده نکردن از منابعی است که به تفصیل به شکل متظاهرانه‌ای در فصل اول تحت عنوان ”معرفی و نقد منابع در بررسی تاریخ ایران در عهد صفوی“ در 72 صفحه معرفی شده‌اند.

[49]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 8-9.

[50]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 15.

[51]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 12-13. تأکیدها از من است.

[52]به نظر می‌رسد این دیدگاه‌های آناکرونیک ریشه در آرای علی شریعتی و به‌ویژه اثر مشهورش، تشیع علوی و تشیع صفوی، داشته باشد.

[53]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 111-113.

[54]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 101.

[55]این فصل را می‌توان نمونه‌ای از کتابسازی نویسنده دانست که بر اساس سه مقاله و ارجاع به منابع دست اول یا مطالعاتی آنها فصلی ساخته و پرداخته، به صورتی که گمان می‌کنید مدت‌ها برای یافتن داده‌ها و نگارش آن رنج برده است. این سه مقاله عبارت‌اند از ناصر تکمیل‌همایون، ”نقش تشیع در جنبش‌های سیاسی صوفیان قزلباش،“ تاریخ اسلام، شمارۀ 13 (بهار 1382)، 159-194؛ عادل رستمی، ”مناسبات تشیع و تصوف در آناتولی و تأثیر آن بر همگرایی صفویان و ترکمنان این منطقه،“ تاریخ اسلام در آینۀ پژوهش، شمارۀ 12 (زمستان 1385)، 41-70؛ شهرام پازوکی، ”تصوف علوی: گفتاری در باب انتساب سَلاسل صوفیه به حضرت علی‌(ع)،“ اندیشۀ دینی، شمارۀ 5-6 (پاییز و زمستان 1379)، 59-74.

[56]ولایتی، ایران در عصر صفوی،  436.

[57]نویسنده در ارجاع به صفحات منابع و در اینجا مقالۀ تکمیل‌همایون هم دچار اشتباهاتی شده است. در کتاب برای این مطلب به صفحات 169-172 ارجاع شده است، در حالی‌که می‌بایست به صفحۀ 173 ارجاع داده می‌شد.

[58]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 96.

[59]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 10. قضاوت دربارۀ این سخن ولایتی، به‌ویژه تلاش برای ترویج باستان‌گرایی از سوی شریعت سنگلجی و کسروی باید در جای دیگری صورت گیرد، که البته بی‌مناقشه نخواهد بود.

[60]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 435.

[61]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 436.

[62]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 118. این رخداد مهم از سوی بیشتر منابع متقدم صفوی گزارش شده است. برای نمونه بنگرید به جهانگشای خاقان، با مقدمه و پیوست‌ها و فهارس از الله دتا مضطر (اسلام‌آباد: مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان، 1364)، 74-75 و تاریخ عالم‌آرای صفوی، به کوشش یدالله شکری (تهران: بنیاد فرهنگ ایران، 1350)، 45.

[63]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 425.

[64]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 106.

[65]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 138-139. برای فقرۀ دوم مشابه این ادعا در فصل سیاسی بنگرید به ولایتی، ایران در عصر صفوی، 115.

[66]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 408. تأکید از من است.

[67]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 421.

[68] جعفریان، صفویه در عرصه، جلد 1، 20.

[69] ولایتی، ایران در عصر صفوی، 419.

[70] ولایتی، ایران در عصر صفوی، 420.

[71] ولایتی، ایران در عصر صفوی، 421.

[72]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 423.

[73]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 424.

[74]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 408. تأکید از من است.

[75]فاروق سومر، نقش تُرکان آناتولی در تشکیل و توسعۀ دولت صفوی، ترجمۀ احسان اشراقی و محمدتقی امامی (تهران: گستره، 1371)، 12-14.

[76]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 409.

[77]اسماعیل حقی اوزون چارشی‌لی، تاریخ عثمانی، ترجمۀ ایرج نوبخت (تهران: کیهان، 1368)، جلد 1، 602.

[78]ولایتی در این بخش چهار صفحه را به حوادث پس از صفویه اختصاص داده است. بنگرید به ولایتی، ایران در عصر صفوی، صص 412-416.

[79]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 416-419.

[80]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 425.

[81]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 426.

[82]برای آگاه شدن از حقایق تاریخی مذهب این حکومت‌ها بنگرید به مهدی عبادی، ”حکومتگران و تحولات مذهبی آذربایجان،“ تاریخ و تمدن اسلامی، سال 5، شمارۀ 10 (پاییز و زمستان 1388)، 107-140.

[83]اسدالله خاوری که خود از باورمندان طریقت ذَهَبیه بود، تلاشی مشابه با تلاش ولایتی را برای شیعه‌نمایی اقطاب ذهبیه سامان داده که در نوع خود جالب توجه است. بنگرید به اسدالله خاوری، ذَهَبیه (تهران: دانشگاه تهران، 1383).

[84]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 427.

[85] برای نمونه بنگرید به پازوکی، ”تصوف علوی،“ 56-66.

[86]برای نمونه بنگرید به حمید فرزام، تحقیق در احوال و نقد آثار و افکار شاه‌نعمت‌الله ولی (تهران: سروش، 1374)، 542.

[87]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 430.

[88]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 432.

[89]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 427.

[90]برای کسب اطلاعات بیشتر دربارۀ آموزه‌های سهروردیه و شاذلیه که به ترتیب در هند و شمال افریقا پیروان بسیار دارند، بنگرید به سیداطهر عباس رضوی، تاریخ تصوف در هند، ترجمۀ منصور معتمدی (تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1380)، جلد 1؛ مارتین لینگز، عارفی از الجزایر، ترجمۀ نصرالله پورجوادی (تهران: مرکز ایرانی مطالعۀ فرهنگ‌ها، 1360). لینگز از پیروان شاذلیه بوده و طبیعتاً باید در استفاده از این اثر محتاط بود.

[91]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 406.

[92]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 441. جزئیات خشونت‌بار دیگر فقرات حذف شده است. بنگرید به ولایتی، ایران در عصر صفوی، 440.

[93]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 443. این دقیقاً نظر جعفریان نیز هست و ولایتی در اینجا تحت تأثیر او قرار داشته است. بنگرید به جعفریان، صفویه در عرصه، جلد 1، 25؛ جعفریان، تاریخ ایران، 836.

[94]برای جزئیات تدبیر متضمن خشونت شاه‌اسماعیل برای اعلان رسمیت تشیع در منابع اصلی بنگرید به عالم‌آرای صفوی، 64؛ جهانگشای خاقان، 147.

[95]بنگرید به امیرمحمود خواندمیر، تاریخ شاه‌اسماعیل و شاه‌طهماسب صفوی، تصحیح و تحشیۀ محمدعلی جراحی (تهران: گستره، 1370)، 66؛ سفرنامه‌های ونیزیان در ایران، ترجمۀ منوچهر امیری (تهران: خوارزمی، 1349)، 310 و 408-410.

[96]برای جزئیات این خشونت‌ها بنگرید به قاضی احمد غفاری قزوینی، تاریخ جهان‌آرا (تهران: حافظ، 1343)،  268؛ قاضی احمد قمی، خلاصه‌التواریخ، تصحیح احسان اشراقی (تهران: دانشگاه تهران، 1383)، جلد 1، 80؛ جهانگشای خاقان، 188.

[97]غفاری قزوینی، تاریخ جهان‌آرا، 268؛ قمی، خلاصه‌التواریخ، جلد 1، 83؛ اسکندربیک تُرکمان، تاریخ عالم‌آرای عباسی، به کوشش ایرج افشار (تهران: امیرکبیر، 1382)، جلد 1، 30.

[98]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 127. برای جزئیات خشونت‌ها بنگرید به یحیی‌بن عبداللطیف قزوینی، ُلب ا‌لتواریخ (تهران: بنیاد گویا، 1363)، 398؛ غیاث‌الدین‌بن همام‌الدین الحسینی خواندمیر، تاریخ حبیب‌السیر فی اخبار افراد بشر (تهران: خیام، 1333)، جلد 4، 478.

[99]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 127.

[100]حسن‌بیگ روملو، احسن‌التواریخ، تصحیح و تحشیۀ عبدالحسین نوایی (تهران: اساطیر، 1384)، جلد 2، 1005.

[101]غفاری قزوینی، تاریخ جهان‌آرا، 269؛ قُمی، خلاصه‌التواریخ، 1/86؛ روملو، احسن‌التواریخ، جلد 2، 1005؛ خواندمیر، تاریخ حبیب‌السیر، جلد 4، 480.

[102]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 128. برای جزئیات فاجعۀ طبس بنگرید به خواندمیر، تاریخ شاه‌اسماعیل و شاه‌طهماسب صفوی، جلد 4، 480؛ قمی، خلاصه‌التواریخ، جلد 1، 86؛ عبدی‌بیگ شیرازی، تکمله‌الاخبار، با مقدمه و تصحیح و تعلیقات عبدالحسین نوایی (تهران: نی، 1369)، 44؛ جهانگشای خاقان، 220؛ روملو، احسن‌التواریخ، جلد 2، 1005-1006؛ قزوینی، تاریخ جهان‌آرا، 401.

[103]برای جزئیات این ماجراها بنگرید به قزوینی، تاریخ جهان‌آرا، 405-406؛ محمدیوسف والۀ قزوینی اصفهانی، خُلد برین، به کوشش میرهاشم محدث (تهران: بنیاد موقوفات افشار، 1372)، 171؛ تاریخ عالم‌آرای صفوی، 477.

[104]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 145. برای جزئیات این آدم‌خواری بنگرید به جهانگشای خاقان، 380-381؛ خواندمیر، تاریخ حبیب‌السیر، 71.

[105]برای تفصیل این وقایع و نیز آگاهی از احوال تفتازانی بنگرید به والۀ قزوینی اصفهانی، خُلد برین، 200؛ میرمحمدبن سیدبرهان‌الدین خاوندشاه میرخواند، تاریخ روضه‌الصفا (تهران: مرکزی، خیام و پیروز، 1339)، جلد 7، 282.

[106]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 150. برای جزئیات این قتل عام بنگرید به عالم‌آرای صفوی، 372؛ جهانگشای خاقان، 430؛ روملو، احسن‌التواریخ، جلد 2، 1066؛ عبدی‌بیگ شیرازی، تکمله‌الاخبار، 52؛ خواندمیر، تاریخ شاه‌اسماعیل و شاه‌طهماسب صفوی، 78؛ قُمی، خلاصه‌التواریخ، جلد 1، 122؛ زین‌الدین محمود واصفی، بدایع‌الوقایع، تصحیح الکساندر بلدروف (تهران: بنیاد فرهنگ ایران، 1349)، جلد 1، 115.

[107]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 152. برای جزئیات این قتل عام بنگرید به قُمی، خلاصه‌التواریخ، جلد 1، 126.

[108]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 120، پاورقی. برخورد و رفتار اوزون حسن با جنید و حیدر و نیز سلوک اولیۀ رستم‌بیک با فرزندان حیدر و مقایسۀ آن با رفتارهای تخاصم‌آمیز بعدی همگی نشان از دخالت عوامل داخلی در تعیین روابط بودند. برای نمونه بنگرید به خواندمیر، تاریخ حبیب‌السیر، جلد 4،  439؛ بوداق منشی قزوینی، جواهرالاخبار، تصحیح محسن بهرام‌نژاد (تهران: میراث مکتوب، 1387)، 94.

[109]ولایتی، ایران در عصر صفوی، ص 146.

[110]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 155-156 و 411-413.

[111]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 151.

[112]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 154. نویسنده این نظر را مستند به سخنان عبدالرسول خیراندیش ساخته است و اگر چه با تغییراتی اساسی مرجع این نظر را خیراندیش معرفی کرده است، اما به نظر می‌رسد همین داوری نیز می‌بایست در چارچوب آن مقاله بررسی شود و گمان نمی‌کنم این‌گونه تحریف ایدئولوژیک تاریخ بر مبنای سخنان استاد مد نظر ایشان بوده باشد.  بنگرید به عبدالرسول خیراندیش، ”مبادی صفویان و تحقیقات مربوط به آن،“ کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، شمارۀ 7 و 38 (آذر 1379)، 82-83.

[113]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 155-161. برای متن این مکاتبات بنگرید به محمدعارف بن اسپناقچی پاشازاده، انقلاب‌الاسلام بین الخواص و العوام، به کوشش رسول جعفریان (قم: دلیل ما، 1379)، 51-53 و 67-68.

[114]ولایتی، ایران در عصر صفوی،  145. برای جزئیات این مجلس بزم بنگرید به سیدحسن‌بن مرتضی حسینی استرآبادی، از شیخ صفی تا شاه صفی، به اهتمام احسان اشراقی (تهران: علمی، 1364)، 46؛ روملو، احسن‌التواریخ، جلد 2، 1054.

[115]برای اطلاعات بیشتر دربارۀ این واقعه بنگرید به خواندمیر،  تاریخ شاه‌اسماعیل و شاه‌طهماسب، 75 و خواندمیر، تاریخ حبیب‌السیر، جلد 4، 530. این قبیل اعداد و ارقام را باید در دو زمینۀ تاریخ‌نگاری متعهد رسمی و شخصیت نیمه‌افسانه‌ای شاه‌اسماعیل ارزیابی کرد. برای نمونه‌ای از این دست بنگرید به نسیم خلیلی، گفتمان نجات‌بخشی در ایران عصر صفوی (تهران: علمی و فرهنگی، 1392).

[116]برای تفصیل این ماجرا بنگرید به شاه طهماسب، تذکرۀ شاه طهماسب، با مقدمه و فهرست اعلام امرالله صفری (تهران: شرق، 1363)، 29؛ و اسپناقچی پاشازاده، انقلاب‌الاسلام، 109.

[117]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 194. برای نمونه‌هایی از این عیاشی‌ها و خوش‌باشی‌ها بنگرید به جهانگشای خاقان، 546؛ غیاث‌الدین خواندمیر، تاریخ حبیب‌السیر، جلد 4، 550، 554، 556، 558، 565 و 566. برخی از منابع، لواط یا امردبازی شاه‌اسماعیل را گزارش کرده‌اند که البته ولایتی به هیچ‌کدام از اینها اشاره نکرده است. برای کسب آگاهی بیشتر بنگرید به ویلم فلور، تاریخ اجتماعی مناسبات سکسی در ایران، ترجمۀ محسن مینوخرد (استکهلم: فردوسی، 2010)، 284.

[118]ولایتی، ایران در عصر صفوی، 195.

[119]خواندمیر، تاریخ شاه‌اسماعیل و شاه‌طهماسب، 120.

كمال خجندي، رضاقلي خان هدايت و محمدهاشم آصف رستم الحكما

رستم التواريخ كتابي است كه رخدادها و حكايت‌هاي دوره‌اي پُرتنش از تاريخ ايران، از پادشاهي شاه سلطان‌حسين صفوي تا ميانۀ قاجارها، را با آهنگي تند و پُرشتاب روايت مي‌كند و خواننده را بي‌اختيار با خود به اين سوي و آن سوي مي‌كشاند و لحظه‌اي به ذهن او قرار نمي‌دهد. مهار روايت چنين كتابي و دست يافتن به اهداف نويسنده از نگارش آن به چنين سبكي كاري است دشوار. آنچه در اين مقاله به آن پرداخته می‌شود بخش‌هايي از اين كتاب است که به شيخ کمال خجندی و نوادگان او در روستاهاي چار ده کلاته در نزديکی دامغان، واقع در استان سمنان، اشاره می‌کنند.

رستم التواريخ به قلم محمدهاشم، متخلص به آصف و شهير به رستم‌الحكما نخستين‌بار در 1348ش با ويرایش محمد مشيري در ايران منتشر شد.[1] عجيب‌تر از نام كتاب نام نويسندۀ آن است. از فرداي انتشار كتاب، نويسندگان و تاريخ‌دانان بنامي دربارۀ آن نوشته يا از آن در كتاب‌هاي خود نقل كرده‌اند. بر اساس معرفي‌ كتاب‌شناساني چون محمدتقي دانش‌پژوه، احمد سهيلي خوانساري، ايرج افشار و ديگران، تعداد كتاب‌های رستم‌الحكما يا منسوب به او از مرز 60 عنوان فراتر رفته است.

با اين حال، پژوهش‌‌ها بر سر هويت نويسندۀ كتاب تا چندي پيش دستاورد نداشتند. به‌رغم همۀ بررسي‌های صورت‌گرفته دربارۀ رستم التواريخ و انتشار و معرفي كتاب‌هاي ديگري از نویسندۀ آن، اطلاعات ما از فردي با نام محمدهاشم آصف رستم‌الحكما هنوز محدود به همان است كه نويسنده خود نوشته و در هيچ جاي ديگري نام و نشاني از او يافت نشده است. نگارنده بر اين باور است كه شرط هر نوع نقد و بررسي راهگشا از رستم التواريخ آن است كه بر سر اينكه نويسنده‌اي با نام ميرزامحمدهاشم متخلص به آصف شهير به رستم‌الحكما وجود نداشته اجماعي ميان اهل فرهنگ حاصل شود. فقط در آن موقع و پس از آن توافق بر سر هويت رستم‌الحكماي حقيقي است كه مي‌توان با فهم دلايل پنهان شدن او در پس ”نامي پوشيده“[2] با وی همدلی کرد و به اعتبارسنجي نوشته‌هاي كتاب بر پايۀ شناخت‌هاي تازه دست يازيد.

به گمان من، عنوان محمدهاشم آصف رستم‌الحكما نامي قلمي بوده و شخصي با اين نام هيچ‌گاه نزيسته است. به موجب يافته‌هايم، رستم‌الحكما نام پوشيده‌اي است كه رضاقلي‌خان هدايت، صاحب كتاب‌هاي دانشنامه‌اي مجمع الفصحا، تذكرۀ رياض العارفين و اصول الفصول و همچنين نگارندۀ فهرس التواريخ و ذيل بر روضه الصفاي مير خواند استفاده مي‌كرده است. با آنكه هنوز مطالعات جامعي دربارۀ رضاقلي‌خان هدايت صورت نگرفته و بسياري از كتاب‌هاي او چاپ و حتي معرفي نشده‌اند و قدرش به درستی شناخته نيست، او و فرزندان و نوادگانش در ايران به جايگاه‌هاي بلند حكومتي و ادبي رسيده‌اند.

آگاهي قطعي‌ام از اين‌هماني دو نويسنده سبب شد در 6 مرداد 1394ش طی یک سخنراني يافته‌هایم را در پژوهشكدۀ تاريخ اسلام در تهران اعلام کنم. حاصل بررسي‌هایم در قالب كتابی هم اينك در دست انتشار است. با اين حال، چه اين‌هماني رضاقلي‌خان هدايت و محمدهاشم آصف رستم‌الحكما را بپذيريم و چه نپذيريم، رستم‌الحكما اشارات روشنی به نسب خود و كمال خجندي دارد و آنچه او دربارۀ سكونتگاه اجدادش گفته و آنچه در گزارش اسارت خالوي خود، موسوم به حاجي امير بابا خان، در تركستان نوشته است و نیز آنچه در توصيف شهرهاي آن ديار آورده بدین سبب است.

در اين مقاله ارتباط بين رستم‌الحكما و رضاقلي‌خان هدايت بر پايۀ سه زمينۀ موضع‌گيري سياسي نويسنده و دودمان ايشان در كشمكش‌هاي بين قاجاريه و زنديه، تعلق سرزميني نياكان آنها به چار ده كلاته در دامغان و داستان اسارت تني از بستگان ايشان در تركستان به دست داده مي‌شود. دو زمينۀ نخست پيوستگی تنگاتنگ و 200 سالۀ خاندان آنها با قاجارهاي قوينلو از دوران سلطنت شاه سلطان‌حسين صفوي تا زمان نگارش كتاب‌هاي ايشان و حتي پس از آن را نشان مي‌دهد و زمينۀ سوم اشاره‌اي به نياي دودمان آنهاست.

براي بررسي شباهت‌هاي خانداني رستم‌الحكما و رضاقلي‌خان هدايت مناسب است به روابط ديرينۀ دودمان ايشان با قاجارها و رخدادهاي منجر به حضور آنها در شيراز اشاره شود. مهري ادريسی آريمی در آغاز مقاله‌اش اشاره می‌کند که قاجارها نسل خود را از طايفه‌ای می‌دانند که شاه عباس اول ايشان را از گنجه در قفقاز به استرآباد (گرگان کنونی) در کنار رود گرگان کوچانده بود.[3] اينكه نياكان دو نويسندۀ موضوع اين مقاله از چه هنگام به چارده كلاته، كه بر سر راه تاريخي دامغان به استرآباد است، وارد شدند بر من روشن نيست.[4] با توجه به اينكه اسماعيل كمال، پدربزرگ رضاقلي‌خان هدايت، خود را از نوادگان كمال خجندي مي‌دانسته كه محل زندگي و وفات او در تبريز بوده است،[5] دور از ذهن نيست كه ايشان هم از تبريز يا از گنجه، همراه با قاجارها يا جدا از آنها به اين منطقه آمده باشند. عليرضا شاه‌حسينی از محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه در مطلع الشمس نقل می‌کند که چهاردهی‌ها ”سفيدپوست و غالباً کبود چشم می‌باشند. مشابهتی به جنس طبرستانی و دامغانی ندارند. بنابراين، يا از جايي اين جماعت به اين ناحيه مهاجرت کرده و کسی آنها را کوچانيده، به اين محل سکنی داد[ه]“ يا آنکه بعد از کشتار مردان به دست زنديه و بی شوهر ماندن زنان، ”خون الوار در داخل خون آنها شده و جنس را تغيير داده است.“[6]

فتحعلي‌خان قاجار نخستين فرد صاحب‌نامي است كه از قاجارها در عرصۀ سياست ايران در دوران حكومت شاه سلطان‌حسين صفوي نمودار مي‌شود. ادريسي آريمي اطلاعات منابع استفاده‌شده در پژوهش خود دربارۀ حضور فتحعلي‌خان قاجار در مواجهه با نيروهاي محمود افغان را متفاوت مي‌يابد. مآخذ گروه‌هاي مخالف قاجارها، چون تاريخ جهانگشاي نادري و عالم‌آراي نادري، ”هيچ‌گونه اشاره‌اي به حضور فتحعلي‌خان و نيروي وي در ايام محاصرۀ اصفهان ندارند،“ در حالي كه منابع قاجاري كه عموماً در دورۀ حكومت قاجارها نوشته شده‌اند، مانند جام جم اثر فرهادميرزا معتمدالدوله و ناسخ التواريخ و روضه الصفاي ناصري هدايت و تاريخ محمدي، ”همگي بر ورود فتحعلي‌خان با هزار سوار به اصفهان و جنگ با محمود تأكيد دارند.“[7] به نوشتۀ ادريسي آريمي، از ميان منابع دورۀ قاجاريه ”فقط“ رستم التواريخ ”با طرفداري آشكاري اصرار دارد كه فتحعلي‌خان از ابتدا در دربار شاه سلطان‌حسين به شغل للگي يا تعليم و تربيت طهماسب‌ميرزا مشغول بوده و در شروع دوران محاصره در پايتخت حضور داشته است“ و همچنين، فقط رستم‌الحكما است كه ”روايتي عجيب در اثر خويش دارد كه در هيچ‌يك از منابع ديگر ديده نشده است.“ اين روايت آن است كه شاه سلطان‌حسين با مشاهدۀ جانبازي‌هاي فتحعلي‌خان، نخست می‌خواست يكي از دختران خود را به عقد وي درآورد، ”اما در مواجهه با اعتراض درباريان، زني باردار از حرمسراي خويش را . . . بدو بخشيد كه اين زن بعدها در استرآباد پسري به دنيا آورد كه نامش را محمدحسن‌خان ناميدند و او فرزند فتحعلي‌خان و پدر آقامحمدخان قاجار محسوب مي‌شود.“[8] اين موضوع در رستم التواريخ به اين صورت آمده است: ”دختر حسينقلي‌آقاي قاجار كه مدخولۀ سلطان جمشيدنشان بود و از آن والاجاه آبستن بود . . . خاقان عيوق‌شأن محمدحسن‌خان را زاييد.“[9]

امروز، بعد از افشاريه زنديه را حاكمان ايران مي‌دانيم. ظاهر روايت‌هاي رستم التواريخ و روضه الصفاي ناصري، در همخواني با فضاي عمومي قاجاري، به‌گونه‌اي ديگر است و همانندند. در اين ديدگاه متفاوت، محمدحسن‌خان قاجار جايگاه ويژه‌اي دارد. اين جايگاه ويژه نه فقط از اختصاص صفحات فراوانی از كتاب به او،[10] بلكه از تقدم خروج او پيش از پيدايش زنديه روشن مي‌شود.[11] حكومت‌هاي نواحي ايران بعد از ابراهيم‌شاه افشار و پيش از استقرار زنديه در كتاب چنين‌اند:

محمدحسن‌خان صفوي قاجار در شهر استرآباد مملكت مازندران و خراسان و گيلان را در حيطۀ تصرف و در قبضۀ مالكيت داشت و عاليجاه كريم‌خان . . . در شهر شيراز فارس و خوزستان و لرستان را در تحت حكم خود داشت و عاليجاه آزادخان دارالسلطنۀ اصفاهان و قلمرو علي شكر و قم و كاشان و ري را در ضبط و تصرف خود داشت.[12]

در ظاهر اين روايت، حكومت صفويه از طريق محمدحسن‌خان و بعد هم از راه پسران او ادامه مي‌يابد و آنچه با نام افشاريه و زنديه مي‌شناسيم نه دوره‌هاي حكومتي، بلكه گسستي در حكومت صفويه بوده و حكومت‌هايي ملوك‌الطوايفي‌اند. از آنجا كه رستم التواريخ محمدحسن‌خان را فرزند شاه سلطان‌حسين مي‌داند كه فقط از ناحيۀ مادر قاجاري است، پس بر نادرشاه افشار هم مقدم است. نويسنده در دهان كريم‌خان می‌گذارد که به صراحت به باباخان كودك (فتحعلي‌شاه بعدی) بگويد: ”مرا ادعای پادشاهی نمی‌باشد و در دولت ايران وکيلی هستم و می‌دانم که پادشاهی ايران بالارث به شما می‌رسد. من اتابك شما می‌باشم. صبر نماييد. چون من جامه بگذارم، پادشاهی به شما قرار خواهد يافت.“[13] همچنين، يک بار از كريم‌خان به ”وکيل جليل دستگاه سلطنت و اتابک والاهمت سامی‌رتبت خاقان صاحبقران شمس‌الملوک فتحعلی‌شاه صفوی قاجار“ نام مي‌برد.[14] اين ديدگاه به تبعيت از فضاي عمومي قاجاري و نوعي گفتمان تقابلي با زنديه است. اما رستم‌الحكما، چنان كه روش اوست، در جاي‌جاي گزارش اين بخش از كتاب خود با كاربرد طنز روايت را مخدوش كرده و جدي بودن آن را نفي مي‌كند. همين ”خاقان عيوق‌شأن،“[15] يعنی محمدحسن‌خان، در گزارش ديگري از كتاب مي‌شود ”حسن كل“[16] كه مادرش ”مدخولۀ“ شاه است؛[17] و اين چنين از او ياد مي كند:

خاقان عيوق‌شأن [محمدحسن‌خان] بر حال همۀ ايرانی، خصوصاً اصفهانی بسيار گريست و متأسف گرديد و فرمود: انشاء‌الله به زودی چارۀ آزادخان را خواهم نمود و شر اتباعش را از خلايق دفع می‌نمايم و بعد از آن چارۀ توشمال کريم‌خان زند ولد عيناق [ايناق] چوپان، هر چند از تخمۀ کيان باشد بايد بکنم که از روی مکر و تزوير ميرزاابوتراب خليفه سلطانی را آلت کار خود نموده و به اين بهانه پادشاهی ايران را می‌خواهد ضبط نمايد. لر عيار عاقلي‌ست! اگر چنان‌چه از صلب خلد آشيانی شاه سلطان‌حسين جز من پسری مانده بود مردانه خدمتش را می‌نمودم. شاه بايد پسر شاه باشد! به خليفه سلطانی‌ها شاهی نمی‌رسد![18]

ظاهر نگاه رضاقلي‌خان در روضه الصفا اين است كه از همان دوران، شاه سلطان‌حسين براي پادشاهي ايران فتحعلي‌خان قاجار را شايسته مي‌داند، اما نادر با غدر او را مي‌كشد و خودش و جانشينانش حكومت زور برقرار مي‌كنند.[19] بعد كريم خان مي‌آيد و او هم مقبوليتي ندارد.[20] محمد‌حسن‌خان قاجار از اين منظر از جايگاه ويژه‌اي برخوردار مي‌شود. علاوه بر شرحي در جلد دوازدهم، از آغاز جلد سيزدهم روضه الصفا نيز ”حضرت سلطان‌حسن‌شاه“[21] و شرح ”گيتي‌ستاني“‌هاي ”سلطان شوكت‌مدار،“ ”عوارف شاهانه“ و ”رايت نصرت‌آيت سلطاني“ برای اشاره به محمد‌حسن‌خان پرداخته مي‌شوند.[22] رضاقلي‌خان در پيشگفتار جلد سيزدهم به حكومتي با نام زنديه قايل نيست.[23] استدلال او اين است که خروج محمدحسن‌خان در زمان زندگانی و ابتدای وفات نادرشاه افشار صورت گرفته و تکرار شده و از اين رو، ”بدين ملاحظات قاعدة دولت ابدمدت خواقين قاجاريه بر داعية خوانين الواريه اقدم و اسبق و خود در همه حال تقدم اين سلاطين اولی و اليق است. بنابراين، بعد از زمان خاقان جنت‌مکان شهيد محمدحسن‌خان شرح حال خوانين زنديه با هر كه معاصرند بين الاجمال و التفصيل خالي از تطويل ترقيم خواهد يافت.“[24] رستم التواريخ هم همين كار را مي‌كند، اما با اين تفاوت كه تباهي‌هاي ايران را به دورۀ طولاني صفوي- قاجاري نسبت مي‌دهد و دورۀ كريم‌خاني را چون گسستي درخشان در آن خط پُرنشيب تصوير مي‌كند.

دورۀ كريم‌خاني براي دودمان هدايت يادآور خاطرات تلخ و شيريني است. اسماعيل کمال، که پدر محمدهادی‌خان و جد رضاقلی‌خان است، ساکن چار ده[25] بود و به سبب حمايت آنها از فرزندان محمدحسن‌خان، همراه با بستگان و پيوستگان خود به دست زکی‌خان زند کشته شد. رضاقلی‌خان در توضيحات مربوط به خود زير نام هدايت طبرستانی می‌نويسد: ”والدم را مسقط‌الرأس چار ده کلاته از ملک هزار جريب بوده که سمنان و دامغان از بلاد مشهورۀ آن حدود است و چون نسب آباء و اجداد او به شيخ کمال خجندی می‌پيوسته در اسامی آن طايفه کمال الحاق می‌شده،[26] چنان که جد فقير را اسماعيل کمال می‌ناميدند و شهادت يافته است.“[27] در مجمع الفصحا معرفي كوتاهي همراه با تعدادي از اشعار كمال خجندي آمده است، بي‌آنكه مؤلف اشاره‌اي به نسب بردن خود از او كند.[28] در تذکرۀ رياض العارفين هم معرفی کوتاهی از کمال خجندی به همان صورت و بی‌اشاره به نسب بردن خود از او می‌کند،[29] و در جاي ديگر از او به ”شيخ بابا کمال خجندی“ ياد می‌کند.[30] حاج مهديقلی هدايت (مخبرالسلطنه)، نوۀ رضاقلی‌خان، دربارۀ اجداد او می‌نويسد: ”نظر به آثار ادبی سرسلسلۀ ما رضاقلی‌خان هدايت است. اجدادش در چهار ده کلاته از مضافات دامغان زيست داشته‌اند و با قاجاريه مربوط بوده. جدش اسمعيل کمال که در زد و خورد زنديه به قاجاريه مقتول شده است خود را از اولاد کمال خجندی گمان می‌برده که معاصر خواجه حافظ بوده است.“[31]

مهدی بيانی نوشته است که ”آقا محمدهادی از اعيان قرية چهار ده کلاته از مضافات هزار جريب مازنداران بود. از جوانی ملازمت جعفرقلي‌خان‌بن محمدحسن‌خان قاجار را اختيار کرده بود.“[32] به نوشتۀ مخبرالسلطنه، ”عمۀ رضاقلی‌خان از نجبای دارالمرز زن باباخان (فتحعلی‌شاه) بوده است موسوم به حاجيه استاد، دو دختری آورد عزت‌نسا و طيغون.“ عزت‌نسا بعدها زن حاج‌ميرزا آقاسی شد.[33] عبدالحسين نوايي با گردآوري اطلاعاتي كه خود هدايت در نوشته‌هايش به دست داده، در مقدمۀ فهرس التواريخ مي‌نويسد:

پدر وي در دستگاه جعفرقلي‌خان فرزند محمدحسن‌خان قاجار و برادر دلير آقامحمدخان به خدمت اشتغال داشته و پس از کشته شدن جعفرقلي‌خان به تزوير آقامحمدخان در دستگاه بنيان‌گذار سلسلۀ قاجاريه ريش‌سفيد عملۀ خلوت و صندوقدار جنسي شده، ولي به علت سوء ظن و تنگ‌نظري شهريار قاجار مورد عتاب و خطاب قرار گرفته و بالاجبار به عتبات عاليات پناه برده است. اما اين دوران تبعيد و دوري از وطن چندان نپاييده، زيرا در همان سال آقامحمدخان کشته شده و او بار ديگر به وطن باز آمده و در هنگام سفر و در آغاز سلطنت فتحعلي‌شاه، به عنوان تحويلدار و صاحب‌جمع کل متوجهات ديواني مأمور فارس شده و در هنگام سفر فتحعلی‌ شاه به خراسان وي نيز همراه بوده و در طي اين سفر است که خبر تولد فرزند خويش را شنيده و تيمناً و تبرکاً نام وي را رضاقلي نهاده است. رضاقلي اندکي بعد، يعني در سال 1218[ق]، پدر خود را از دست داد و يتيم شد و چون مادرش به حبالۀ نکاح پسرعموي خود ميرزامحمدمهدي‌خان متخلص به شحنه درآمد، وي در کنف حمايت و ظل عنايت ناپدري که مردي هوشمند و دانشوري آزاده و بلندنظر و روشندل بود قرار گرفت و الحق ناپدري در حق وي پدري کرد و در تربيت و تعليم وي مردانه کوشيد.[34]

هدايت در جلد آخر مجمع الفصحا، زير مادۀ ”هدايت طبرستانی،“ اضافه می‌کند که پس از درگذشت پدر از آنجا که ”جمعی از اقارب امی در بارفروش [بابل کنونی] مازندران سکونت داشتند،“ به همراه مادر و پيوستگان خود به آنجا رفته ”در آن شهر متوطن شديم.“[35]

رضاقلي‌خان در چند موضع در روضه الصفا به مسئلۀ روابط پدر خود با آقامحمدخان پرداخته است و معلوم مي‌شود كه اين روابط با ترس و آزار همراه بوده است.[36] پس از كشته شدن آقامحمدخان، پدر نويسنده در دوران فتحعلي‌شاه از عتبات برمي‌گردد و شاه جديد او را به ”ريش‌سفيدي عمله‌جات خلوت منصوب“ مي‌كند و بعدتر، ”در آغاز ايالت و فرمانروايي شاهزاده حسينعلي‌ميرزا به صاحب‌جمعي و تحويلداري كل متوجهات فارس مستقلاً مأمور گرديد.“[37] اين همان شغل خزانه‌داري ايالت فارس است. بنابراين، در اين نوشته‌ها به روابط ديرينۀ خاندان رضاقلي‌خان با خاندان قاجار، كه مي‌توانسته از چار ده كلاته تا شيراز و تهران باشد، اشاره شده است.

چند ماه قبل از قتل اتابك اعظم ميرزاتقي‌خان فراهاني، رضاقلي‌خان از سوي او به سفارت خوارزم گسيل مي‌شود. در راه بازگشت از اين سفر، هدايت ”به چهار ده کلاته که مولد و منشأ آباء و اجداد من بنده است“ مي‌رود. او در بخشي از سفارت‌نامۀ خوارزم، که آن را زير عنوان ”در ذکر چار ده کلاته و حال اجداد قديم“ آورده است، با اشاره به آنکه چهار ده کلاته از اجزاي دامغان و از ملک هزار جريب است مي‌نويسد:

اهالي آن ولايت از آغاز خروج سلطان کشورستان محمدحسن‌خان ابن فتحعلي‌خان قاجار قوانلو به سلسلۀ عليۀ عاليۀ سلاطين قاجار خدمت‌ها نموده‌اند، چنان که وقتي سلطنت ايران به کريم‌خان زند رسيد، اهالي چار ده کلاته به‌واسطۀ ارادت و اخلاص به قاجاريه خدمت به سرداران زند نمي‌کردند. از جمله جد اين چاکر ارادت‌شعار، محمد اسمعيل‌بيک مشهور به اسمعيل کمال، که رئيس‌الرؤساي آن بلوک بوده، به زکي‌خان زند بني عم کريم‌خان وکيل خدمت نمي‌نموده. زکي‌خان در آنجا به محاصره پرداخت . . . چهل تن از رؤساي آنها را به قتل رسانيد و حکم کرد که کله مناري به يادگار خود ساخته شود . . . چون وکيل زند اين بي‌مروتي [و بي‌انصافي] و بي‌فتوتي از زکي‌خان زند بشنيد، با او تغيّر و غضب کرده و اسراي چار ده را مرخص فرمود.[38]

وي در فهرس التواريخ هم با نام بردن از زكي‌خان به ”زكي‌خان نابكار زند“ همين موضوع را با واژگاني كمابيش مشابه و قدري جزييات بيشتر بيان مي‌كند:

زکي‌خان از راه دامغان عزيمت صوب مقصود نمود و چون به محال چار ده که موطن و مسکن آباء و اجداد مؤلف اين کتاب است رسيد، تطاول و تعدي خواست و سيورسات و راتبه طلب کرد. جد فقير اسماعيل کمال و ديگر رؤساي آنجا تن در نداده به قلعۀ خود رفته چون زکي‌خان آنها را خيرخواه و دولتخواه نواب حسينقلي‌خان [فرزند دوم محمدحسن‌خان قاجار] مي‌دانست، بدين بهانه جنگ درانداخت و بالاخره بر آنها غلبه يافت. جد فقير و چهل نفر از آنها را به قتل رسانيده از رئوس آنها يادگار خود را کله مناري بساخت و قلعۀ آسمان‌فرسا[ي کلاته] را زمين‌آسا نمود[39] و مردم آنجا را اسير و به شيراز برد .کريم‌خان چون باخبر شد، بنا بر سلامت نفس در خشم شده، زکی‌خان را مغضوب و اسرا را مرخص فرمود.[40]

رضاقلی‌خان در روضه الصفا هم با همين نگاه به زکی‌خان می‌پردازد و او را ”قسی‌القلب“[41] و ”شرير بدنهاد مجوسی‌نژاد“[42] می‌خواند. او در آنجا هم از قتل چهل نفر از اهالی چار ده کلاته به دست زکی‌خان زند می‌نويسد:

چون اهالی آن محال را از ارادت‌کيشان سلسلۀ عليۀ قوينلو می‌دانست، بهانه کرده چهل نفر از رؤسای بلاد را که با جد فقير اسمعيل کمال موافقت داشتند و وی را تمکين نمی‌کردند به دست آورده مقتول کرد،[43] و از رؤس آن رؤسای بی‌گناه يادگار خود را کله مناری بساخت و قلعۀ آسمان‌فرسای کلاته را که بر دامان جبل بود با خاک برابر نمود. و اهالی آن ولايت را اسير کرده به شيراز برد و کريم‌خان بر وی آشفت و بدو سخنان فضيحت‌انگيز گفت و به اطلاق آن اسرای بيچاره و رعايای بيکاره حکم راند.[44]

آن چه در بالا آمد چهار نکتۀ اساسی دارد: 1. خدمت‌هاي نياكان هدايت به خاندان محمدحسن‌خان قاجار؛ 2. نابودي نياكان هدايت به دست زكي‌خان زند که اين نياکان در چار ده هزار جريب دامغان سکونت داشتند؛ 3. جبران زيان وارده به نياكان هدايت از سوي كريم‌خان زند و 4. خدمات پدر رضاقلي‌خان به آقامحمدخان قاجار.

پرداختن به قتل چار ده کلاته‌ای‌ها به دست زکی‌خان زند موضوعی نيست که برای رضاقلی‌خان قابل فراموش شدن باشد و گزارش‌های مشابه او در سفارت‌نامۀ خوارزم، فهرس التواريخ و روضه الصفا همگی حکايت از اين دارند که او هر جا فرصت آن را بيابد به اين موضوع اشاره می‌کند. رستم التواريخ هم يک فرصت ديگر است، هر چند نويسنده هويت خود را پنهان می‌کند. اينک بايد ديد که آيا كتاب اخير در خصوص چهار نكتۀ اساسی پیش‌گفته مشابهت‌هایی دارد يا نه.

خوانندۀ رستم التواريخ در متن كتاب بارها با نام‌ها و مكان‌هاي جغرافيايي استرآباد و دارالمرز مازندران برخورد مي‌كند. همچنين، رستم‌الحكما با جزييات فراوانی به شرح کارهای محمدحسن‌خان قاجار می‌پردازد و اطلاعاتی از وی و زنان و فرزندانش[45] به خواننده می‌دهد. چنان که گفته شد، اين موارد در نوشته‌هاي رضاقلي‌خان هدايت هم به فراواني ديده مي‌شوند. پدر رستم‌الحكماي نوجوان، امیر حسن خوش حکایت، به وی می‌گويد که فتحعلي‌خان قاجار ”اکثر اوقات در خانۀ“ پدر گوينده در اصفهان ”شرف نزول داشت و ايشان در خدمت‌گزاری به او کمال سعی را داشتند.“[46] او همچنين مدعی می‌شود که در هنگام اقامت محمدحسن‌خان در اصفهان عموی او مراتب خدمت‌گزاری را بجا آورد و به همين سبب، کريم‌خان زند ”خانمان دويست سالۀ ما را به دو ساعت بر باد فنا داد و در شيراز آن والاهمت باسط‌اليد کريم‌الطبع تلافي مافات با ما نمود و ابواب احسان و انعام بر روي ما گشود و خود در آن زمان به سلطان ظفر توأمان آقامحمدخان قاجار ولد خاقان عيوق‌شأن محمدحسن‌خان بسيار خدمت نموده‌ام.“[47] اشاره به خانمان دويست ساله می‌تواند تاريخ حضور خاندان او در منطقۀ مورد نظر گوينده را هم‌عرض و هم‌زمان با استقرار خاندان قاجارها در منطقۀ استرآباد (گرگان) قرار دهد.

رستم‌الحكما علت نابودي خاندان خود را خدمت‌هاي ديرينۀ ايشان به خاندان محمدحسن‌خان قاجار گفته است. کينۀ رستم‌الحکما از زکي‌خان زند هم مانند رضاقلي‌خان هدايت در هر جا كه از او سخن مي‌گويد آشكار مي‌شود. در واقع، رستم‌الحکما زکي‌خان زند و نه کريم‌خان را عامل کشتار چار ده کلاته مي‌داند و او را ”زکي‌خان زند بي‌مروت کينه‌ور“ و ”زکي‌خان ظالم خونريز بدعهد پيمان‌شکن“[48] مي‌خواند. شرح ماجرا از قلم او اين چنين است که وقتي خبر فتنه و آشوب مازندران به کريم‌خان مي‌رسد، زکي‌خان را با لشکر بسيار به آن ديار مي‌فرستد و سفارش مي‌کند: ”فتنه‌جويان و سرکشان و طاغيان و ياغيان آن حدود را به چنگ بياور، تنبيه نما و نزد من بفرست و تمشيت امور آنجا بده تا آنکه من تو را بخواهم.“ چون ”آن مزور سفاک بي‌باک وارد مازندران شد، جمع کثيري از دولتخواهان و خدمت‌گزاران خاقان خلدآشيان“ را گرفته و با عذاب بسيار به ”درجۀ شهادت رسانيد.“ شخصي به راوي گفت که

من در حضور آن سفاک بي‌باک بودم که از اهل چهار ده کلاته هشتاد نفر مرد را با دست بسته آوردند. به جلاد حکم نمود که سرهاي اينان را از تن جدا کن! چون جلاد چهار نفر از ايشان را به ضرب شمشير بي‌سر نمود، دستش لرزيد و شمشير از دستش بر زمين افتاد. آن سفاک بي‌باک از روي غيظ از جا برجست و از دست جلاد مذکور شمشير را بگرفت و به دست خود هفتاد و شش نفر را گردن زد و به مکان خود قرار گرفت و مي‌خنديد . . . اهل و عيال آن کشتگان را فرستاد آوردند و به اقسام فضايح در ملأ عام پردۀ ناموس ايشان را پاره نمود.[49]

چون خبر بدسلوکي‌هاي زكي‌خان به کريم‌خان ”وکيل‌الدولۀ صاحب‌مروت“ رسيد، پنهاني به سرکرده‌هاي سپاه نامه نوشت که به رسيدن نامه بايد مرخص و متفرق شوند و هر يک به خانۀ خود روند و ايشان چنين کردند. او زکي‌خان را نيز طلب نموده که به ناچار روانه به جانب شيراز شد و به مدت شش ماه در اصطبل کريم‌خان پناه گرفت. سپس، کريم‌خان او را احضار کرده و مي‌پرسد: ”چرا به قتل و تاراج و تفضيح اهل مازندران پرداختي و عبث و بي‌سبب ما را در عالم بدنام ساختي؟“ زکي‌خان مي‌گويد تو مرا مي‌شناختي و در پي اين کار فرستادي. کريم‌خان از او روي برگردانيد و فرمود: ”خدا جزاي تو را بدهد! مي‌ترسم عاقبت اقرباي مرا بکشي و خاندانم را براندازي و او را از درجۀ اعتبار انداخت.“[50] زکي‌خان زند عاقبت از عوامل نابودي خاندان کريم‌خان شد.

شباهت ميان بستگان دو نويسنده در همين جا پايان نمي‌يابد. اما به اين دلیل که این شباهت‌ها به خاندان پدری هدايت -كه نوادگان شيخ کمال خجندی‌اند- مربوط نمی‌شوند، جای اشاره به آنها در اين نوشته نيست.

علاوه بر روابط دودماني نويسندگان رستم التواريخ و مجمع الفصحا و روابط ويژۀ آنان با محمدحسن‌خان و فرزندان او و همچنين، نشيمنگاه يكسان اجداد آنان، يعني چار ده كلاته دامغان، مشابهت ديگري كه مي‌توان بين آن دو شناخت اشاره‌ها به خجند و خوارزم و تركستان در نوشته‌هاي آنان است. رستم‌الحکما در ميانۀ گزارش جنگ‌هاي محمدحسن‌خان قاجار و کريم‌خان زند، بي‌آنکه در ظاهر دليل روشن يا هيچ ارتباط معنايي و موضوعي ميان موضوع گزارش او و ترکستان و خوارزم وجود داشته باشد، داستاني سر هم مي‌كند و به آن ديار مي‌پردازد.[51] او مي‌نويسد که در يکي از نبردها در مازندران در ميانۀ استرآباد و ساري که سپاه کريم‌خاني شکست سختي خورده و مي‌گريزند، ”به قدر ده دوازده هزار نفر از قشونش از طوايف مختلفه در جنگل بي‌کرانۀ مازندران اسير ترکمان و کوکلان و يموت گرديدند که ايشان را دست‌بسته به جانب قبه‌الاسلام بخارا و سمرقند و ارکنج و خجند و ساير بلاد و شهرهاي ترکستان بردند و همه را بنده‌وار فروختند.“ يکي از آن اسرا خالوي رستم الحکما بوده است که در هنگام اسارت پانزده ساله [!] بوده و از او به ”شمع فروزان شبستان ديانت و امانت، شحنۀ سيّاس گروه مجرمين و سفاك اهل خيانت“ و ”کهف‌الحاج حاجي امير باباخان ديوان‌بيگي بخارا و سمرقند و خيوه و خجند“ ياد مي‌كند. اين اسير دورۀ ”چهار، بلکه پنج“ پادشاه را درک مي‌کند که از ايشان به محمدرحيم‌خان ارکنجي، ابوالفيض پادشاه، سلطان دانيال و شاه‌مراد نام مي برد و آخري را ”اميرتيمور شوکت و فر“ مي‌خواند، بي‌آنكه از پادشاه پنجم نام برد. هدايت درست در همين مرحله اضافه مي‌كند كه ”از براي كج‌فهمان و كج‌بختان مفتن مفسد آشوب‌طلب نامآل‌انديش اين عرض‌ها مي‌شود.“ اين اسير، حاجي امير باباخان، مدت چهل سال بر مسند حکمراني شهر و بلوک بخارا و ديگر شهرهاي ورارود [ماوراء‌النهر] مي‌نشيند و ديوان‌بيگي و صاحب‌اختيار آنجا بوده است و چهارباغ بخارا از بناهاي اوست. رستم‌الحكما خود مي‌داند که باورپذيري اين داستان و سرگذشت شخصيت آن به صورتي كه گفته شده مشکل است و پرسش‌هايي بر خواهد انگيخت. او دو پرسش را پيش‌بيني مي‌کند و در مقام پاسخ و به کوتاهي ”التقيه ديني و دين آبايي“ را از قول امام مي‌آورد و در مقام مورخ هم مي‌نويسد که ”مورخين را کاري به حق و باطل و حلال و حرام و گناه و ثواب نمي‌باشد،“ بلکه بايد از روي تحقيق و با تجسس حقيقت قضايا را بنويسند و کسي که نام بزرگان را به زشتي برد، اهل خرد بزرگش نخوانند.[52]

در ميانۀ شرح اين داستان دو شعر از مؤلف گنجانده شده است. حتي اگر گزارش به ظاهر بي‌ربط او از ورارود و تركستان را بتوان گزارش يك تاريخ‌نويس دانست، شعر گفتن او در مدح افرادي در دوردست توجيهي ندارد. رستم‌الحکما نخست به مدح شاه‌مراد مي‌پردازد و او را ”پادشاه والاجاه چنگيزدستگاه قبه‌الاسلام بخارا و سمرقند و تاشکنت و قوقان و قرشي و خجند و شهر سبز و ساير شهرهاي ماوراء‌النهر السلطان ابن السلطان حضرت ولينعمتي اهل ترکستان شاه‌مراد والانژاد“ مي‌خواند و در ابيات شعر خود ”به اقتضاي حکمت،“ وي را به فاروق و صديق و ذوالنورين ماننده مي‌کند و مداح حيدر کرار و در تواضع خود را خاک پاي او مي‌خواند. پس از ستايش او در دو بيت از پسرش ميرحيدر ياد مي‌کند و شعر را با تخلص خود (آصف) و اينکه شهري است و نه روستايي به پايان مي‌برد. در شعر دوم، که ”در تعريف و توصيف بلاد دلنشين خلدآيين ترکستان و شهرهاي دلگشاي روح‌بخشاي ايران فيروزي‌بنيان جلالت‌قران فردوس‌نشان“ است، باز ابيات را به ”اقتضاي حکمت غرا“ مي‌سرايد. بخارا، سمرقند، ارکنج، خجند، شهر سبز، قرشي، قوقان، تاشکند، تبت و کاشغر تا ختا، چين و ماچين را درود و تهنيت مي‌فرستد و سپس به ري، گرگان، کرمان، عراق فارس، خوزستان، رشت، خراسان، آذربايجان، شيراز و صفاهان مي‌رسد و به اشاره براي جلب توجه خواننده مي‌سرايد: ”آصف عارف چنين گويد سخن / نگذرد از رسم ما قلّ و دلّ [سخن کوتاه و پُرمعني].“[53]

اين داستان فرعي سرنخ مهمي براي پي بردن به هويت نويسندۀ واقعي رستم التواريخ است که اشارات پُرمعنايي را آشكارا يا در پرده براي روشن ساختن هويت خود در اختيار مي‌گذارد. طبيعي است پرسيده شود چرا اين قسمت اصلاً در متن روايت رستم التواريخ آمده است و از نظر منطق کتاب ضرورت وجود آن در چيست؟ براي منتقدي که نويسنده را هذيان‌نويسي بداند که سخن به گزافه گفته و ادعاهای دروغين مي‌کند،[54] اين داستان فرعي هم جز در تأييد باورهاي او نیست. اما واقعيت اين است که اين ابيات، مانند اشاره‌هاي ديگر در کتاب، همه سرنخ‌هايي هستند که نويسنده خواسته يا ناخواسته به دست مي‌دهد و برخي از آنها را با ”العاقل يکفيه الاشاره“ برجسته مي‌کند و برخي ديگر را هم به زبان کنايه و ”اقتضاي حکمت“ و ”بيان ما قلّ و دلّ“ و توجيه تقيه پيش چشم مي‌آورد. اين داستان هم اشاراتی به جد اهالی چار ده کلاته، يعنی کمال خجندی، دارد و هم اشارتی به سفارت خوارزم رضاقلی‌خان را در خود گنجانده است.

اين داستان در ميانۀ گزارش جنگي گفته می‌شود كه خاندان او، از نسب شيخ كمال خجندي، يك طرف آن بودند. نبايد از عنوان اصلی‌ای که در نام جد رضاقلی‌خان، يعنی اسمعيل کمال، آمده است به سادگی گذشت. چنان كه از قول هدايت در بالا گفته شد، کاربرد واژۀ ”كمال“ به سبب آن است که اهالی چار ده کلاته نسب خود را به بابا کمال خجندی می‌رساندند. در داستان پيش‌گفته و به ظاهر بی‌ربط خالويی که در ترکستان اسير شد می‌توان نشانه‌هايي از کمال خجندی يافت. اشاره به ثروت و دارايي او همه طنز است، زيرا او در تمام عمرش درويشانه زيست. رستم‌الحکما شعری را که در مدح شاه‌مراد می‌آورد با اين بيت پايان می‌دهد: ”آصفم! آصفم! کجاست جمم / شهريم! شهريم! نه از رستوق.“[55] اجزای روايت در ظاهر پراکنده هستند و با هم ارتباطی ندارند: اسير شدن به دست ترکمان‌ها، جايگاه با عزّ و جاه در نزد شاهان ترکستان، بنا كردن ”چهارباغ“ در بخارا، ولينعمت خواندن شاه‌مراد و توصيف او چون اميرتيمور و بعد هم تأکيد بر روستايي نبودن و شهری بودن. آشکار است که اشارات نويسنده در توجه دادن به چيزی است که نمی‌خواهد آن را به تمامی و بي‌پرده بگويد.

رستم‌الحکما از اين خالوی اسير به ”حاجی امير بابا خان“ نام می‌برد که می‌توان آن را اسم خاص ندانسته و به معني بابا، پدربزرگ، جد يا نيا فهميد که پيشوندها و پسوند حاجي و امير و خان به آن افزوده شده است. نويسنده داستان را به‌گونه‌ای نوشته است تا به ارتباط سرزمينی خاندان خود با خجند و سغد و خوارزم اشاره کند، بي‌آن كه مدركي به دست دهد. کمال خجندی به حج رفت و در بازگشت ساکن تبرير شد. اصلاً بابا کمال نام اوست. سلطان‌حسين جلايري باغ بزرگي در نيم فرسنگي تبريز در اختيار او گذاشت كه اشاره به ”چهارباغ بخارا“ مي‌تواند اشاره به همين باغ باشد كه كمال خود آن را ”بهشت خداي عزّ و جل“ مي‌خواند و خانقاه صوفيان شد.[56]

لئونارد لوئيزان از حملۀ تقتمش‌خان، شاهزادۀ جغتايي در 787ق/1385م به تبريز می‌نويسد که علاوه بر غارت شهر، هنرمندان و پيشه‌وران و دانشمندانش و از جمله کمال خجندی را از آنجا به سرای (تاشکند کنونی) می‌برد. کمال خجندی چهار سال يا به قولی يازده سال در آنجا اسير می‌ماند تا تيمور او را آزاد می‌کند. نويسندۀ مقاله از ابن‌کربلايي نقل می‌کند که کمال در سرای مريدانی بسيار يافت و به کرامات خارق‌العاده مشهور گشت و معجزاتی از او برآمد. در يکی از اعياد، او چهارصد خلعت به مردم و از جمله يکی هم به حاکم شهر داد. لوئيزان از علاقۀ کمال به تبريز می‌نويسد و اينکه در شعر کمال، همانند شعر اغلب شاعران متصوف، ”شهرها کانون خودآگاهی و قلمرو جان‌اند و نه پديده‌ای مادی، آن‌چنان که در شعر شاعران واقع‌گرا می‌توان يافت.“[57] اين اطلاعات در بسياری از جزييات خود، يعنی به اسارت گرفته شدن، به جايگاه بلند رسيدن، دلتنگی برای شهر و اقامت چهار / چهل ساله با گفته‌های رستم‌الحکما همخوانی دارد.

نکتۀ دوم داستان ترکستان به‌کارگيری دوبارۀ رضاقلی‌خان از سوی اميرکبير است. مي‌دانيم که رضاقلي‌خان هدايت در سال 1267ق/1851م و در هنگامي که 52 سال داشت به سفارت خوارزم رفت و سفرش قدري بيشتر از هشت ماه به درازا کشيد. در ذکر نسب امير بخارا او را امير نصرالله پسر امير حيدر و امير حيدر را پسر شاه‌مرادبیک مي‌نويسد.[58] در روضه الصفا هم به شاه‌مرادبيک و پسر او امير حيدر اشاره می‌کند که حاکم بخارا شد.[59] رستم‌الحکما در شعر خود دربارۀ امير بخارا مي‌گويد: ”عالمي را کنند زير و زبر / گر نمايد اشارتي از موق“[60] و ادامه می‌دهد: ”مير حيدر شهی که شمشيرش / خصم را همچو حب کند مفلوق.“[61] رضاقلي‌خان هم در سفارت‌نامۀ خوارزم مي‌نويسد: ”حکم خان حضرت در آن ولايت به منزلۀ وحي منزل است و کس را ياراي خلاف حکم نخواهد بود.“[62] از محمدرحيم‌خان هم در زمرۀ خوانين خيوق نام مي‌برد که مدت‌ها پيش از سفارت او درگذشته بود.[63] سفارت‌نامۀ خوارزم تک‌تک شهرهاي ترکستان مذکور در شعر رستم‌الحکما را نام مي‌برد و دربارۀ آنها توضيح مي‌دهد.[64] دور نيست که رستم‌الحكماي حقيقي در نشست‌هاي خود با بزرگان و اديبان خوارزم و ورارود شعرخواني کرده باشد و شعري هم در وصف بزرگان آنجا و مهمان‌نوازي‌شان يا در وصف شهرها گفته باشد و اين ابيات ويرايشي از آن شعر يا خود شعري باشد كه آنجا خوانده است.

رضاقلي‌خان هدايت دربارۀ اين سفر در مجمع الفصحا هم اشاراتي کرده است. سه مدخل در اينجا به دست داده مي شود. علي رامتيني بخارايي: ”در سفارت خوارزم در اورگنج كهنه به زيارت مشايخ رفتم بر مرقد وي نيز فاتحه دادم؛“[65] مجدالدين بغدادي: ”در هنگام رفتن مؤلف به خوارزم مرقد او را در پهلوي نجم‌الدين ساخته ديد؛“[66] نجم‌الدين خيوقي خوارزمي: ”در گرگانج قبرش زيارت شد.“[67] او از شعري هم با عنوان ”مسمط خوارزميه و الخيوقيه“ از خودش در پايان بخش سوم از جلد سوم نقل مي‌كند که در آن از زيبايي خوارزم و دلبرانش مي‌گويد و اندکي از چهرۀ شوخ رستم‌الحکمايي خود را مي‌نمايد:

خوارزم تو گويي به مثل هشت‌بهشت است

با چهرۀ غلمانش رخ حوري زشت است

. . .

بوده است به خوارزم نگاري ز بخارا

. . .

من سرخوش و او مست من الصبح الي شام

هم‌صحبت و هم‌بستر و هم‌بزم و مي‌آشام[68]

در شعر ”در توصيف بلاد دلنشين خلدآيين تركستان و شهرهاي دلگشاي روح‌بخشاي ايران فيروزي‌بنيان جلالت‌قران فردوس‌نشان“ پهنۀ اين جغرافيا ”به اقتضاي حكمت غرا“ و بی‌آنکه از ”رسم ما قلّ و دلّ“ بگذرد، گسترده‌تر شده، مهر بيكران رستم‌الحكما به ايران بزرگ فرهنگي آشكار مي‌شود:

حبذا شهر بخاراي شريف

آن كه باشد جنت از آن منفعل

حبذا اهلش كه باشند از كمال

نغزگوي و نغزفهم و اهل دل

قبه‌الاسلام را نازم كه هست

پادشاهانش به شاهي مستقل

حبذا شهر سمرقند پسند

گلخنش خوش‌تر ز فرخار و چگل

حبذا اركنج و جان‌پرور خجند

آن دو خلدآيين دلكش آب و گل

آفرين بر شهر سبز چون بهشت

آن خوش آب با هواي معتدل

حبذا قرشي و قوقان، تاشكنت

غمّ و همّ گردد در آنها مضمحل

آفرين بر تبت و بر كاشغر

در حلاوت اين دو جا به از عسل

بر ختا و چين و ماچين و ختن

آفرين! صد آفرين! از اهل دل

از ري و گرگان و كرمان و عراق

فارس خوزستان و رشت خوش محل

وز خراسان و ز آذربايجان

خاصه شيراز و صفاهان اجل

خوان به تركستان سراسر تا به چين

آيت لطف و صفا دور از مخل

حبذا ايران سراسر حبذا

آن خوش‌اقليم و سعادت‌مشتمل

مظهر حسن و سليقه آن و بس

هست ناياب اندر آن كشور پچل

جاي شيران است ايرانِ گزين

گربۀ آن بر دَرَد فيل و ابل

آصف عارف چنين گويد سخن

نگذرد از رسم ما قلّ و دل[69]

آنچه در اينجا دربارۀ گزارشات نويسندۀ رستم التواريخ از رويدادهاي سياسي قاجارها و زنديه و نقش خاندان خود در آنها آمده است با نظاير خود نزد رضاقلی‌خان هدايت و آثار او همخوانی دارد. فهم اينکه اين دو تن يک نفرند که به اقتضای ملاحظاتی خود را با دو هويت می‌شناساند در صورتي آسان‌تر می‌شود كه شعبده‌بازی‌های کلامی و ترفندهای زبانی نويسنده را رمزگشايي کنيم و با فهم علل کار او، با او در پنهان کردن هويتش همدلی کنيم؛ شعبده‌بازی‌ها و ترفندهايي که برای حدود يک‌ونيم قرن توانسته است ذهن و تشخيص ما را با آن همه اشارات روشن از او دور کند. با اين خوانش، بخش‌هايي از رستم التواريخ گزارشي است از درگيري و مشاركت نوادگان كمال خجندي ساكن چار ده كلاته در كشمكش‌هاي سياسي قاجارها و زنديه، با اين توضيح كه نويسنده خود يكي از اعقاب همان نوادگان است.

رضاقلي‌خان هدايت در 15 محرم 1215ق زاده شد و در 1288ق در 73 سالگي درگذشت. او منصب شحنگي شيراز، اميرالشعرايي ايران و للگي دو شاهزادۀ قاجار، عباس‌ميرزا (مُلك‌آرا) فرزند محمدشاه و مظفرالدين‌ميرزا فرزند ناصرالدين‌شاه را به عهده داشت. هدايت به سفر خوارزم رفت، مدتي حاكم فيروزكوه شد، ناظم و رئيس دارالفنون و نايب وزير علوم بود. چاپخانه‌اي در تهران تأسيس كرد كه ”دارالهدايه“ نام داشت. آخرين لقبي كه دريافت كرد نيّرالملك بود كه پس از وي به پسرش رسيد. از نوشته‌های او تاكنون فهرس التواريخ، روضه الصفاي ناصري، مجمع الفصحا، رياض العارفين و سفارت‌نامۀ خوارزم به صورت كتاب‌هایی مستقل منتشر شده‌اند.

از فرزندان و نوادگان نام‌آور رضاقلی‌خان به‌ويژه بايد به مخبرالسلطنه و صادق هدايت اشاره کرد. مهديقلی‌خان مخبرالسلطنه پسر عليقلی‌خان مخبرالدوله و نوۀ رضاقلی‌خان است. او با سمت پيشخدمتی خاص ناصرالدين‌شاه به صورت رسمی وارد خدمات دولتی شد، به رياست پستخانه و گمرک و تلگرافخانۀ تبريز رسيد، در اولين هيئت دولت ايران وزير معارف شد و پيش از به توپ بستن مجلس از سوي لياخوف روسی و پس از آن، بعد از فتح تهران به دست مشروطه‌خواهان، به حکومت آذربايجان رسيد. پس از آن، حاکم فارس، وزير دارايي، برای بار سوم حاکم آذربايجان و دست آخر وزير فوايد عامه شد و به مدت شش سال در دورۀ رضاشاه پهلوي (1306-1312ش) نخست‌وزير بود.[70] کودتای ابوالقاسم لاهوتی در بهمن 1300ش/فوريه 1922م در دورۀ سوم حکومت آذربايجان او روی داد.[71]

صادق هدايت چهرۀ بی‌نظير تاريخ ادبيات ايران در چند سدۀ گذشته و صاحب مجموعه‌ای از پژوهش‌ها و نوشته‌های گوناگون در زمينه‌های متفاوت و از جمله چندين مجموعۀ داستان کوتاه و اولين داستان بلند ايرانی با نام بوف کور است.

[1]از رستم التواريخ دو نسخۀ خطي موجود است: يکي در کتابخانۀ دانشگاه توبينگن به شمارۀ MS. OR. Quart 820 و ديگري نسخۀ کتابخانۀ ملي مَلِک به شمارۀ 3808. ويراست محمد مشيري بر پايۀ ميکروفيلم نسخۀ دانشگاه توبينگن تهيه شده است. چاپ‌های دوم و سوم اين ويراست در سال‌های 1352 و 1357ش منتشر شد. نسخۀ مشيري مبناي ويراست تازه‌اي از کتاب شد که قاسم بيک‌زاده با مقابلۀ نسخۀ کتابخانۀ توبينگن آلمان و نسخۀ مجموعۀ خطي کتابخانۀ ملي ملک بازپرداخت و در ايالات متحد امريکا منتشر کرد. نسخۀ ملک در پايان كتاب چند صفحه از نسخۀ دانشگاه توبينگن بيشتر دارد که در ويراست قاسم بيک‌زاده از صفحۀ 594 تا صفحۀ 596 آمده است و بيشتر به شعر است؛ از جمله دو بيت به زبان عربي، یگانه مورد عربي کتاب. دو چاپ ديگر از روي نسخۀ مشيري يكي به ”اهتمام“ عزيزالله عليزاده و ديگري با ”تصحيح“ ميترا مهرآبادي در ايران پس از سال 1357ش منتشر شده است که هر دو بخش‌هاي شوخ و هزل متن را زدوده‌اند، بي‌آنکه با شرح و توضيح يا بر مبنای پژوهش نکته‌اي افزوده باشند که به روشن شدن ابهامي کمک کند. همۀ ارجاعات در اين مقاله به ويراست بيك‌زاده است.

[2]به كاربردن ”نام پوشيده“ براي ”نام مستعار“ را از ايرج افشار گرفته‌ام. بنگرید به محمدحسن‌خان اعتمادالسلطنه، چهل سال تاريخ ايران در دورۀ پادشاهي ناصرالدين شاه، به كوشش ايرج افشار (چاپ 2؛ تهران: انتشارات اساطير، 1374)، جلد 2، هشت.

[3]مهري ادريسي آريمي، ”فتحعلي‌خان قاجار از شاه سلطان‌حسين تا نادرشاه،“ گنجينۀ اسناد، شمارۀ 15 (پاييز 1373)، 22-27؛ نقل از 22.

[4]عليرضا شاه‌حسيني به نقل از زين‌العابدين شيرواني مي‌آورد: ”چون دامغان و قومس از متصرفات اصلي طايفۀ قاجار بود، در حقيقت منزلگاه دوم آنها پس از استرآباد محسوب مي‌شد.“ بنگرید به عليرضا شاه‌حسيني، ديباج (چهار ده كلاته): گوهري در شمال دامغان (سمنان: حبله‌رود، 1387)، 17. قومس كهن بر محدودۀ سمنان كنوني منطبق است.

[5]در ادامه به اين موضوع اشاره کرده‌ام.

[6]شاه‌حسيني، ديباج، 75.

[7]ادريسي آريمي، ”فتحعلي‌خان قاجار،“ 23-24.

[8] ادريسي آريمي، فتحعلي‌خان قاجار،“ 24.

[9]م‍ح‍م‍ده‍اش‍م‌ آص‍ف‌ (رستم‌الحکما)، رستم‌ التواريخ، ويراستۀ قاسم بيک‌زاده (لوس‌آنجلس: كتاب و انتشارات پارس‏‫، ۲۰۰۹م/1388ش)، 237.

[10]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 301-354.

[11]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 317.

[12]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 341.

[13]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 457.

[14]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 529.

[15]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 237.

[16]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 317.

[17]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 237.

[18]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 355.

[19]رضاقلي‌خان هدایت، تاريخ روضه الصفاي ناصري، تصحيح و تحشيۀ جمشيد کيانفر (چاپ 2؛ تهران: اساطير، 1385)، جلد 13، 7085.

[20]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7089.

[21]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7100. مشخص نيست چرا ”محمدحسن“ را ”حسن“ نوشته. آيا فقط افتادگی کلمۀ ”محمد“ در هنگام چاپ است يا ترفندی از سوی مورخ.

[22]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7075-7147.

[23]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7071.

[24]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7072.

[25]ديباج كنوني. ”شهر ديباج در 53 كيلومتري شهرستان دامغان واقع شده . . . تا اواخر دورۀ قاجاريه چهار ده يكي از آبادي‌هاي بلوك سدن رستاق از توابع استرآباد بوده است . . . در اوايل سدۀ اخير قلعۀ چهار ده مركز بلوك رودبار بوده است . . . ديباج تا سال 1372 چهار ده ناميده مي‌شد كه شامل چهار روستاي قلعه، زردوان، ورزن و كشه (كه خالي از سكنه است و خرابه‌ده يا امين‌آباد ناميده مي‌شود) بوده است . . . از تجميع روستاهاي مذكور روستاي ديباج تشكيل گرديد. در سال 1375 . . . روستاي ديباج به شهر تبديل و در آن شهرداري تأسيس گرديد. از نظر تقسيمات كشوري ديباج در تابعيت بخش مركزي شهرستان دامغان قرار دارد.“ بنگرید به شاه‌حسيني، ديباج، 3-4.

[26]شاه‌حسينی، از قول اعتمادالسلطنه در مطلع الشمس، ساکنان قريۀ زردوان را چهار طايفه می‌نويسد که يکی از آنها ”طايفۀ کمال“ است. او اضافه می‌کند که اين طوايف هنوز در محلات شهر ديباج ساکن هستند و فاميل جلالی از طايفۀ کمال منشعب شده است.“ بنگرید به شاه‌حسيني، ديباج، 74-75.

[27]هدايت، روضه الصفا، جلد 2، بخش 3، 1789.

[28]هدايت، روضه الصفا، جلد 2، بخش 1، 94-95.

[29]رضاقلی‌خان هدايت، تذکرة رياض العارفين، مقدمه و تصحيح و تعليقات ابوالقاسم رادفر و گيشا اشيدری (تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1385)، 243-245.

[30]هدايت، تذکرة رياض العارفين، 282.

[31]مهدیقلی هدايت (مخبرالسلطنه)، خاطرات و خطرات: توشه‌ای از تاريخ شش پادشاه و گوشه‌ای از دورۀ زندگی من (چاپ 7؛ تهران: انتشارات زوار، 1389)، بيست‌وهشت.

[32]مهدی بيانی، ”احوال و آثار رضا قليخان هدايت معروف به له‌له‌باشی،“ پيام نو، دورۀ 6، شمارۀ 12 (اسفند 1332)، 27-33؛ نقل از 27.

[33]هدايت، خاطرات و خطرات، بيست‌و‌نه.

[34]رضاقلی‌خان هدایت، فهرس التواريخ، تصحيح و تحشيۀ عبدالحسين نوايي و ميرهاشم محدث (تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، 1373)، 8.

[35]رضاقلی‌خان هدايت، مجمع الفصحا، به كوشش مظاهر مصفا (چاپ 2؛ تهران: انتشارات اميركبير، 1382)، جلد 2، بخش 3، 1789.

[36]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7421-7422.

[37]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7459-7460.

[38]رضاقلی‌خان هدايت، سفارت‌نامۀ خوارزم، تصحیح جمشيد کيانفر (تهران: مرکز پژوهشي ميراث مکتوب، 1385)، 152.

[39]از چهار روستای تشکيل‌دهندۀ چار ده، گشه را زکی خان زند ويران کرد و مردان آن کشته شدند. گشه هنوز هم خراب افتاده و به خرابه‌آباد مشهور بوده و اينك امين‌آباد خوانده مي‌شود. عليرضا شاه‌حسينی سال اين کشتار را 1190ق دانسته و از قول زين‌العابدين شيروانی 1183 گفته است. بنگرید به شاه‌حسيني، ديباج، 9، 13 و 16-17.

[40]هدايت، فهرس التواريخ، 276.

[41]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7172.

[42]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 73250.

[43]تعداد چهل تن كشته از بزرگان منطقه‌اند كه به ترفند زكي‌خان زند خود را تسليم وي كردند. تعداد كشته‌هاي جنگ در اين ناحيه دو هزار نفر گفته شده است. بنگرید به شاه‌حسيني، ديباج.

[44]هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7173.

[45]برای مثال بنگرید به رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 95-97.

[46]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 91-92.

[47]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 92.

[48]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 530-531.

[49]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، ، 460-461.

[50]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 461-462.

[51]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 362-367.

[52]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 363.

[53]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 367. ترجمۀ افزوده در متن از ویراستار کتاب است.

[54]غلامحسين زرگرنژاد، ”رستم‌الحکما: هذيان به جاي تاريخ،“ کتاب ماه تاريخ و جغرافيا، شمارۀ 37-38 (آبان و آذرماه 1379)، 76-81.

[55]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 365.

[56]لئونارد لوئيزان، ”زندگی و دوران کمال خجندی،“ ايران‌نامه، سال 10، شمارۀ 40 (پاييز 1371)، 689-706؛ نقل از 692.

[57] لوئيزان، ”زندگی و دوران کمال خجندی،“ 696.

[58]هدايت، سفارت‌نامۀ خوارزم، 120.

[59] هدايت، روضه الصفا، جلد 13، 7541-7542.

[60]به معنی گوشۀ چشم.

[61]به معنی پوست کنده. رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 365.

[62]هدايت، سفارت‌نامۀ خوارزم، 68.

[63]هدايت، سفارت‌نامۀ خوارزم، 128.

[64]هدايت، سفارت‌نامۀ خوارزم، 120-123.

[65]هدايت، مجمع الفصحا، جلد 1، 1242.

[66]هدايت، مجمع الفصحا، جلد 1، 1906.

[67]هدايت، مجمع الفصحا، جلد 3، 2195.

[68]هدايت، مجمع الفصحا، 1964-1966.

[69]رستم‌الحکما، رستم التواريخ، 366-367.

[70]اکبر زوار، ”ياداشت ناشر،“ در هدايت، خاطرات و خطرات، پنج و شش.

[71]هدايت (مخبر السلطنه)، خاطرات و خطرات، 331 به بعد. اين نيز از بازي‌هاي روزگار است كه در حكومت يكي از نوادگان كسي كه از خجند به تبريز آمده است، صاحب‌منصبي دست به كودتا مي‌زند كه سرنوشت بعدها او را به تاجيكستان و منصب وزارت فرهنگ آن ديار مي‌برد.

ناگفته‌های گرگ: مطالعه‌ای تطبیقی از دو داستان ”گرگ“ و آوای وحش

مقدمه

با نگاهی به ادبیات تاریخ طبیعی، درمی‌یابیم که گرگ، چنان که امروزه آن را می‌شناسیم، طی اعصار اولیه به سبب رقابت بر سر شکار مشترک همواره با نوع انسان در نزاع بوده است. انسان و گرگ همیشه رقیب و گاهی اوقات دشمن یکدیگر بوده‌اند، چون احتمالاً همیشه در مجاورت یکدیگر زیسته‌اند.[1] گرگ‌ها غالباً موجوداتی اجتماعی‌اند، با این همه، گرگِ تنها نری جوان است که معمولاً در جستجوی قلمرو و جفت خویش است و در حاشیۀ قلمرو دیگران می‌چرخد، بی‌آنکه زوزه‌ای سر دهد.[2]

شاید به علت همین قرابت انسان و گرگ بوده است که افسانه‌ها و داستان‌های محلی بسیاری راجع به این حیوان نقل شده و در ادبیات آمده است. کلاریسا پینکولا اِستِس با مرور این داستان‌ها در زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند: افسانه‌ها و قصه‌هایی دربارۀ کهن‌الگوی زن وحشی (Women Who Run with the Wolves: Myths and Stories of the Wild Woman Archetype) به نزدیکی زنان و گرگ‌ها اشاره می‌کند و بیان می‌دارد که گرگ‌ها و زنان سالم در خصوصیات روحی و روانی ویژه‌ای مشترک‌اند که از آن جمله‌اند احساسات قوی، سرزندگی و بازیگوشی و توانایی عظیم برای ایثار.[3] به گفتۀ او، گرگ‌ها و زنان ذاتاً اجتماعی و کنجکاوند و از ظرفیت تحمل و قدرت بالایی برخوردارند، قوۀ درک و شمی قوی دارند و به شدت به فرزند، همسر، و خانواده‌شان علاقه‌مندند.

در تحقیقات دیگر به اهمیت کهن‌الگویی گرگ اشاره شده است که از قرابت این جاندار با انسان ناشی می‌شود. اهمیت کهن‌الگویی گرگ هم دلالت بر جنبۀ شرّ دارد و هم بر جنبۀ مثبت و معنوی. گرگ همچنین در ادبیات و فرهنگ نشان‌دهند‌ۀ جمع تضادها بوده است.[4] اسطوره‌ها و داستان‌های نقاط متفاوت جهان دربارۀ گرگ تناقض‌هایی دارند: در بعضی از آنها تصویر گرگ به حیوانی وحشی و ترسناک دلالت دارد که ممکن است نشانۀ مرگ و شیطان باشد. در عین حال، گرگ همراه الاهۀ آرتمیس (Artemis) و خدای اسکاندیناوی،‌ اودین (Odin)، است. تناقض در تصویر گرگ در تقابل بین ماهیت زنانه و مردانه هم نهفته است. ماهیت مردانۀ گرگ در بسیاری فرهنگ‌ها به صورت رفتار ستیزه‌جویانه نشان داده شده است. ماهیت زنانۀ آن هم به شکل الاهه‌ای در قالب ماده گرگی که روموس (Remus) و رومولوسِ (Romulus) دوقلو را بزرگ می‌کند و نژاد رومی‌ها را پدید می‌آورد یا در اسطورۀ کورمک (Cormac)، شاه ایرلند که گرگ‌ها به او شیر دادند و همواره همراه آنها بود، به تصویر کشیده شده است. حتی در منابع اولیۀ کتاب مقدس تقابل بین گرگ وحشی، که نماد ویرانگری است،[5] با نماد گرگ و بره‌ای که با هم خوابیده‌اند، که نشان صلح و آمدن قانون مسیحایی است،[6] به تصویر کشیده شده است. قرآن هم سه بار در سورۀ یوسف به گرگ اشاره کرده و فقط تصویری درنده‌خو و وحشی از آن ارائه داده است که خطری برای انسان محسوب می‌شود.[7] در قرون وسطا هم تقابل بین تصویر گرگ به منزلۀ شیطان و چونان نمادی از قدیس فرانسیس آسیسی (Saint Francis of Assisi) مشهود است که گرگ را رام کرد.[8]

در منظومه‌های حماسی ایران هم نه فقط مردمان، که موجودات و عناصر طبیعت هم نقش مهمی ایفا می‌کنند. از میان جانوران، گرگ یکی از بازیگران حماسه‌های ایرانی، از جمله شاهنامه‌ فردوسی، است که مضامین و بن‌مایه‌های متفاوتی را به خود اختصاص داده است. رضایی اوّل و شامیان ساروکلائی در تحقیقی تحت عنوان ”گرگ در منظومه‌های حماسی ایران“ مضامین و اشارات مرتبط با با گرگ را در شاهنامه و ده منظومۀ حماسی پس از آن (بانوگشپ‌نامه،‌ برزونامه، بهمن‌نامه، جهانگیرنامه، سام‌نامه، شهریارنامه، فرامرزنامه، کک کوهزاد، کوش‌نامه، و گرشاسپ‌نامه) بررسی کرده‌ و مهم‌ترین بن‌مایه‌های عرضه‌شده دربارۀ این جانور را استخراج کرده‌اند که از آن میان می‌توان به موارد زیر اشاره کرد: ”اهریمنی بودن، سکونت در غار (جهان زیرین)، مردارخواري، سخندانی، تیرگی پوست، سرو داشتن، سوار شدن پهلوان بر گرگ، توتم گرگ، پرورش کودك با شیر گرگ، گرگ‌کشیِ یلان، پیکرگردانی به سیماي گرگ، گرگ و گرگساران، و گرگ و انجمن مردان.“[9]

از این خصوصیات هم جنبه‌های مثبت و هم منفی دریافت می‌شود. برای مثال، یک جنبۀ منفی اهریمنی بودن این جانور است که در متون دوران باستان و از جمله اوستا و متون پهلوی چون بندهش و ارداویراف‌نامه به آن اشاره شده است.[10] در منابع پهلوی و پازند همۀ موجودات، چون گیاهان و جانوران، یا به دست هرمزد آفریده می‌شوند یا اهریمن و گرگ و گرگ‌سردگان (گونه‌های گرگ) از جمله آفریده‌های اهریمن‌اند.[11] مثالی از جنبۀ مثبت بن‌مایۀ اسطوره‌ای-حماسی ”کودک و گرگ“ است که طبق آن، گاه کودکی در کنار گرگ و گاهی با شیر او پرورش می‌یابد. هر چند در شاهنامه و منظومه‌های حماسی پس از آن به این مورد اشارۀ دقیقی نشده است –جز تک‌بیتی در بهمن‌نامه که در آن، بهمن شاه‌لؤلؤ را چنین خطاب قرار می‌کند که با بچۀ گرگ پرورش یافته است: همانا که تو شیر سگ خورده‌ای / چو با بچّة گرگ پرورده‌ای–[12] ولی چنین مضمونی در تعدادی از روایات ملی به چشم می‌خورد.[13] برای نمونه در این روایات دربارۀ تولد زرتشت چنین آمده است که دیوان تلاش می‌کردند تا نشان دهند فرّه نشانه‌ای اهریمنی است. بنابراین، پدر زرتشت تلاش می‌کند که نخست با سوزاندن او و سپس با نهادنش جلوی گاوان و اسبان رمنده به زندگی او پایان بخشد. اما هر بار کودک نجات می‌یابد. حتی پدر زرتشت را در بیابان رها می‌کند، ولی ماده گرگی او را نجات می‌دهد.[14]

به علاوه، مردمان بسیاری از فرهنگ‌ها گرگ را مثل اعلای حیوانی غریزی می‌دانند. بیشتر افراد در مرحله‌ای از رشد روانی‌شان برای ادغام جنبه‌های روانی و فیزیکی وجودشان تلاش می‌کنند. تصویر گرگ در این فرهنگ‌ها برای نشان دادن هر دو جنبه به کار برده شده است.[15] چینی‌ها گرگ را نگهبان کاخ آسمانی می‌دانند و در ژاپن، گرگ به سبب درنده‌خویی، سرسختی و حملۀ سریعش ستایش شده است.

نکتۀ دیگر اینکه در فرهنگ‌ها و اساطیر گوناگون، تصویر گرگ بیشتر با زنان پیوند خورده است. برای نمونه، ارتباط گرگ با الاهه‌ها در آیین دینی لوپا (Lupa‌) یا فرونیا (Feronia) مربوط به روم باستان دیده می‌شود که از شه‌مادری سابین (Sabine matriarchy) به ارث رسیده است.[16] این الاهه، که بعضی اوقات با عنوان ”مادر گرگ‌ها“ شناخته می‌شود، قابله‌ای یزدانی و مادر ارواح نیایی هم بوده است.[17] بعدها به تندیس باستانی غار لوپرکال (Lupercal grotto، وابسته به پَن (Pan) خدای شبان‌ها و گله‌ها) تصاویری از نوزادان، روموس و رومولوس افزوده شد که احتمالاً الاهۀ پَن از آنها نگهداری کرده است. این مادهْ‌گرگ در جشنوارۀ پانزدهم فوریه پاس داشته می‌شد، جشنواره‌ای که هر سال در روم باستان بر پا بود. در این جشنواره، جوانانی که پوست گرگ بر سر می‌کردند در آیینی عبادی قصبه‌های مجاور کوه پالاتین (Palatine Hill) در رم را تقدیس و پاک می‌کردند. این مادهْ‌گرگ افسانه‌ای و دوقلوهای رهاشده کم‌کم به نماد روم تبدیل شدند. ارتباط مکرر بین پیکرۀ الاهه‌ها و توتم‌های گرگ ممکن است نشانه‌ی دیگری از این مسئله در نظر گرفته شود که از ابتدا زنان بودند که ارتباطاتی با گرگ‌ها برقرار و در نهایت آنها را اهلی کردند.[18]

گرگ امروزه هم نشانۀ ماهیت غریزی وحشی و طبیعی ماست.[19] پینکولا اِستِس معتقد است که درون هر زنی موجودی وحشی و طبیعی وجود دارد که سرشار از غرایز خوب،‌ شور و خلاقیت، و دانش بی‌زمان است.[20] این ”زن وحشیِ“ درونْ به مثابه کهن‌الگویی در نظر گرفته می‌شود که دربرگیرندۀ تصاویر، ایده‌ها و رفتارهای خاص بشر است. اِستِس عقیده دارد که هدیۀ طبیعت وحشی هم‌زمان با تولد در زنان به وجود می‌آید، ولی جامعه در بسیاری موارد سعی دارد این خصیصه را رام و متمدن کند و آن را به شکل نقش‌هایی ثابت درآورد که در جامعۀ مردسالار از زنان انتظار می‌رود. این سرکوب از طرف جامعه باعث نابودی این گنج درون شده و پیام‌های عمیق و حیات‌بخش روح را خفه می‌کند. در نتیجه، زنان به دام می‌افتند، زیاده از حد رام می‌شوند،‌ غیرخلاق شده و احساساتشان پر از بیم می‌شود. به منظور پیدا کردن روح واقعی‌ خود، زنان باید با طبیعت غریزی و وحشی‌شان مواجه شوند تا به موجوداتی آزاد، خلاق و بامحبت تبدیل شوند. اِستِس ایده‌های خود را با بیان داستان لالوبا (La Loba)، گرگْ‌زن، توضیح می‌دهد. کار لالوبا جمع کردن استخوان‌های گرگ و خواندن آوازِ زندگی در آنها بود. این داستان سمبلی از صدای روح است و راستی قدرت زن و نیاز به دمیدن روح در چیزی را می‌رساند که بیمار است یا نیاز به احیا دارد. زنان می‌توانند این امر را با کنکاش در عمیق‌ترین حالت عشق و احساس صورت دهند تا زمانی که احساس‌ آنها برای رابطه با خود وحشی‌شان سرریز شود و بعد در آن چارچوب روحشان را بیان کنند. زن وحشی کهن‌الگویی است که تصاویر‌، انگاره‌ها و رفتارهای خاص بشری را در خود دارد و به افراد کمک می‌کند تا روحشان را پیدا کنند.

در روان‌شناسی هم گرگ نماد درون‌روانی (intrapsychic) برای تفرّد (individuation ) در نظر گرفته می‌شود.[21] در این حالت، صدای منحصر به فرد نفس بر هنجارهای جمعی جامعه غالب است. تفرّد الزام به رشد و بلوغ درونی را می‌رساند. اِستِس مراحل تفرّد را حین توصیف سفر زن برای یافتن روحش نگاشته است.[22] او بر این باور است که نوزاد با ماهیتی وحشی، غریزی و خلاق به دنیا می‌آید. حینِ رشد، مادر و جامعه به او می‌آموزند که خود را با هنجارهای جامعه وفق دهد. از این رو، نفسِ خلاق و غریزی به خاک سپرده می‌شود و مشکلات به‌تدریج نمایان می‌شوند. از نظر گریفیث، مراحل این فرایند (تفرّد)، که برای زنان در سندپلی (Sandplay) تبلور می‌یابد، به شکل زیر است:

  1. خودِ شناختی (cognitive ego): طی این مرحله، شاهد نتیجۀ متمدن کردن ماهیت وحشی و غریزی بچه به دست جامعه و مادر به شکل نقشی انعطاف‌ناپذیر هستیم که بچه باید در آینده درون جامعه به خود بگیرد. در این حالت که بچه ارتباطش را با روح وحشی از دست داده است، ترسو و غیرخلاق و گرفتار و زیاد از حد رام می‌شود.
  2. آشفتگی و بازیابی شهود (intuition) در قالب پاگشایی (initiation): این مرحله شامل آگاهی از بقا، سوال از رشد اولیه و تشخیص قفس‌هاست. در این مرحله، افکار و احساس گم‌گشتگی و در دام بودن دیده می‌شود که با سرگردانی، سرسام، قفس پرندگان یا حیوانات،‌ گرگ تنها یا نمادهایی از تضادها به تصویر درمی‌آید.
  3. پرده‌برداری بیشتر از احساسات: در این مرحله، شخص به شکارچی تنها تبدیل می‌شود، با ماهیت زندگی/مرگ/زندگیِ عشق مواجه شده و روابطی را پدید می‌آورد که احساسات مرده‌ای را احیا می‌کند که غرایز را زنده می‌کنند.
  4. خودمحوری و بازگشت به خود: شخص آب پاک و روان را پیدا می‌کند، تغذیۀ زندگی خلاق را شروع و تمایلات جنسی مقدسی را بازیابی می‌کند.
  5. یافتن دستۀ خود و بازگشت به خانه: شخص،‌ مانند گرگ تنها، جفت و خانواده‌اش را دوباره پیدا می‌کند و زندگی خلاق خود را در محیط و جهان خود از سر می‌گیرد.[23]

در ادامه‌ این مسئله را بررسی می‌کنیم که مراحل فوق در دو داستان چه جلوه‌ای پیدا می‌کنند.

گرگ به شکل نمادین نشان‌دهندۀ نهاد غریزی ماست که ماهیتی وحشی و طبیعی دارد. گرگ همچنین ممکن است نشانۀ تجمیعی از تناقض‌ها و تضادها باشد. گرگ تنها ممکن است نمادی از قبول غرایز طبیعی باشد که در فرایند رشد و تفرّد به دست خانواده و جامعه از فرد جدا شده‌اند و گرگِ در حالِ زوزه کشیدن نشانۀ صدای درونی روح است که دوباره بازیابی می‌شود.[24]

هدف و روش تحقیق

مطالعۀ حاضر بر آن است که با بررسی تطبیقی آوای وحش جک لندن و ”گرگ“ هوشنگ گلشیری نشان دهد که به چه جنبه‌های مثبت یا منفی‌ از گرگ در دو داستان اشاره شده است و اهمیت نمادین و کهن‌الگویی گرگ،‌ مطابق آنچه بدان اشاره شد، چگونه در دو داستان تصویر شده است. همچنین، با توجه به اینکه گرگ در ادبیات کلاسیک فارسی بیشتر در نقش موجودی درنده‌خو و اهریمنی به تصویر کشیده شده است – برخلاف ادبیات غربی که در آن هم بر جنبه‌های مثبت و هم منفی گرگ اشاره شده است – مطالعۀ حاضر به دنبال کشف این موضوع است که آیا هوشنگ گلشیری در مقام نویسنده‌ای ایرانی در تصویر گرگ و برداشت‌ها و تلویحات او از این موجود از ادبیات بومی و کهن خویش بهره ‌برده است یا در حکم نویسنده‌ای نوگرا از خصوصیات گرگ چنان استفاده کرده که در ادبیات غربی به آن پرداخته شده است. به همین منظور،‌ این تحقیق کتابخانه‌ای، به شیوه‌ای کیفی و توصیفی داستان گلشیری را با رمان لندن مطابقت داده تا در صورت پیروی گلشیری از تصویر گرگ در ادبیات غرب، جنبه‌های مشترک این دو اثر را کشف کند.

بحث و بررسی

”گرگ“ هوشنگ گلشیری و آوای وحش جک لندن جنبه‌های مشترک بسیاری دارند. کمترین آنها شاید اشاره به کتاب‌های جک لندن در داستان گلشیری باشد، آنجا که راوی با گمان اینکه اختر،‌ زن دکتر، کتاب‌های جک لندن را خوانده است از قول او نقل می‌کند که ”من حالا دیگر گرگ‌ها را خوب می‌شناسم.“ در واقع، فصل‌ مشترک بارز این دو داستان وجود گرگ و سگ به منزلۀ محورهای اصلی این داستان‌هاست. در داستان گلشیری، گرگ و سگ نقش‌هایی محوری دارند، به قسمی که اختر جذب گرگی درشت‌اندام می‌شود، گرگی که در نقاشی‌هایش به صورت سگ، ”آن هم سگ‌های معمولی،“ ترسیم شده است. روایت لندن هم تماماً دربارۀ ”باک،“ سگ-گرگ قوی و عظیم‌الجثه‌ای‌ است که در ابتدا بین صاحبان متفاوت دست به دست می‌چرخد، ولی در نهایت به خاستگاه اصلی خود در میان دستۀ گرگ‌ها برمی‌گردد.

در واقع، اختر از باک یاد می‌گیرد که به دنبال طبیعت وحشی و من غریزی خویش بگردد. نقطۀ شروع این بازگشت هم در دو داستان مشابه است. باک اولین قدم در راه بازگشت به خاستگاه خود را زمانی برمی‌دارد که کشتی ناروال که از سیاتل در نواحی گرمسیر جنوبی راه افتاده است در نواحی شمالی متوقف می‌شود و فرانسوا سگ‌ها را از بند رها می‌کند و به عرشه می‌برد. توصیف مواجه شدن باک با برف برای اولین‌بار نشان می‌دهد که او چقدر با ماهیت غریزی و محیط طبیعی خود فاصله گرفته است، محیطی که در پایان با آن الفت می‌گیرد:

پای باک در نخستین قدمی که بر سطح سرد نهاد به چیزی سفید که بسیار به گِل شبیه بود فرو رفت. باک غرشی کرد و به عقب جست. از این چیز سفید باز هم از آسمان می‌آمد،‌ باک تمام بدن خود را لرزاند تا آن چیز بریزد، اما باز هم از بالا آمد و روی او نشست. با تعجب آن را بو کشید، سپس اندکی از آن را با زبان لیسید. مانند آتش زبانش را گزید و لحظه‌ای بعد، اثری از آن بر روی زبانش نبود. این نکته باک را مبهوت کرد. باز آن را آزمود و همان نتیجه را گرفت. تماشاچیان این صحنه به صدای بلند می‌خندیدند و باک شرمسار شده بود، اما نمی‌دانست چرا چنان شده است، زیرا که اول‌بار بود که برف می‌دید.[25]

رویارویی با برف نخستین قدم باک در راه بازگشت به خود است. در داستان دیگر هم برف نخستین محرک اختر برای بازگشت به طبیعت وحشی و خویشتن غریزی است. او که زنی لاغراندام و رنگ‌پریده است ”گاه‌گداری دم در بهداری پیداش می‌شد“ و ”وقتی هوا آفتابی بود، از کنار قبرستان می‌آمد ده و گشتی می‌زد.“ شوهر اختر برای اینکه سر زنش گرم شود پیشنهاد می‌کند که درسی به عهده‌اش بگذارند و او هم، با اینکه قبول نمی‌کند، گاهی اوقات مدرسه می‌رود و ”گاهی هم می‌رفت لب قنات، پهلوی زنها.“ با این همه، وقتی که برف اول می‌افتد، دیگر پیدایش نمی‌شود. زن‌ها او را می‌بینند که کنار بخاری می‌نشیند و چیزی می‌خواند. در همین زمان است که صدیقه، یکی از زن‌های ده، او را می‌بیند که کنار پنجره می‌ایستد و به صحرای سفید و روشن نگاه می‌کند. از قول او، ”صدای زوزۀ گرگ که بلند می‌شود، [اختر] می‌رود کنار پنجره.» برف دوم و سوم که می‌افتد، دکتر پیشنهاد می‌کند که زنش به دورۀ هامان برود. هر چند که این دوره زنانه نبود، اما ”اگر زن دکتر می‌آمد، می‌توانست پهلوی زن‌ها برود.“ اختر پیشنهاد شوهرش را رد می‌کند و اصرار دارد که ”من توی خانه می‌مانم.“ علت در خانه ماندن اختر این است که او محو گرگی ”بزرگ و تنها“ شده، چرا که ”صدیقه دو چشم براق گرگ را دیده بود و دیده بود که زن دکتر چطور خیره به چشم‌های براق گرگ نگاه می‌کند. وقتی هم که صدیقه صداش زده نشنیده است.“

دیدن برف اول زمستانی و رویارویی با گرگ خویشتنِ غریزی و وحشی اختر را بیدار می‌کند.[26] برای او زوزۀ گرگ ندایی غریزی و درونی است، چنان که با شنیدنش کنار پنجره می‌رود و صحرای پربرف و روشن را می‌نگرد. چنان که اشاره شد، زوزۀ گرگ نشان‌دهندۀ صدای درونی روح است که بازیابی شده.[27] زوزه کشیدن به سبک گرگ غرایز خفتۀ باک را هم بیدار می‌کند: ”و آن‌گاه که در شب‌های سرد و آرام بینی را رو به ستاره‌ها می‌گرفت و زوزه‌ای بلند و گرگ‌مانند می‌کشید، همان نیاکان او بودند که گرد و غبار شده بودند و اکنون به واسطۀ او از فاصلۀ قرون سر برمی‌داشتند و زوزه می‌کشیدند.“[28] برای باک که از هم‌آوازی با سگ-گرگ‌های اسکیمو لذت می‌برد، زوزه کشیدن ”سرودی کهن بود، در قدمت هم‌زمان نژادی . . . که آن را می‌سرود . . . این شکوا که آن‌قدر برای باک هیجان‌آور بود، مملو از غم و اندوه نسل‌های بی‌شمار بود.“[29]

نکتۀ دیگری که از خواندن داستان به ذهن می‌رسد ماهیت گرگی است که اختر جذب او شده است. در نهایت معلوم نمی‌شود که این موجود گرگ است یا سگ. دکتر گرگی بزرگ و تنها را پشت نرده‌ها می‌بیند که رو به ماه زوزه می‌کشد، ولی وقتی زنش آن را توصیف می‌کند، آن را ”درست مثل یک سگ گله [که] به دو دستش تکیه می‌دهد“ می‌بیند. طرح‌های اختر هم از این موجود،‌ به قول راوی، هم شبیه گرگ است و هم سگ: ”نقاشی‌های خانم تعریفی ندارد. فقط همان گرگ را کشیده بود. دو چشم سرخ درخشان توی یک صفحۀ سیاه، یک طرح سیاه‌قلم از گرگ نشسته و یکی هم وقتی گرگ دارد رو به ماه زوزه می‌کشد . . . یکی دو تا هم طرح پوزۀ گرگ است که بیشتر شبیه پوزۀ سگ‌هاست، دندان‌هاش به‌خصوص.“

علاوه بر این، زمانی که اختر و همسرش در برف شدید وسطِ تنگ گیر می‌کنند، دکتر گرگ را کنار جاده می‌بیند، ولی اختر اشاره می‌کند که او خیلی بی‌آزار است و ”شاید هم اصلا گرگ نباشد، سگ گله باشد یا یک سگ دیگر.“ این گرگ، که شبیه سگ‌هاست، می‌تواند همان باک در داستان لندن باشد. البته شباهت این گرگ با باک به همین‌جا ختم نمی‌شود. گرگِ داستان گلشیری بسیار ”باهوش“ است: وقتی که توی قبرستان تله می‌گذارند و یک شقۀ گوشت هم تویش قرار می‌دهند، از جای پاها می‌فهمند که گرگ ”تا پهلوی تله آمده، ‌حتی کنار تله نشسته،“ اما شقۀ گوشت دست‌نخورده باقی می‌ماند. در داستان لندن هم قبیلۀ ”یی‌هت“ از ”شبح سگی می‌گوید که پیشاپیش دستۀ گرگ‌ها می‌دود. اهل قبیله از این شبح در هراس‌اند، زیرا که حیلۀ این شبح از حیلۀ ایشان بیشتر است، در زمستان‌های سخت از اردوگاه ایشان دزدی می‌کند، از تله‌ای که می‌گذارند حیوان تله‌افتاده را می‌دزدد،‌ سگهایشان را می‌کشد و دلدارترین شکارچیانشان را ریشخند می‌کند.“[30]

گرگی که اختر را به خود جذب کرده بسیار شبیه چیزی است که باک بعدها در قالب آن به درۀ قبیلۀ یی‌هت سر می‌زند. این جانور در واقع ”یک گرگ عظیم است که پوششی باشکوه دارد و در ضمن که شبیه گرگ‌های دیگر است، شبیه ایشان نیست. این گرگ دشت پربیشه را تنها طی می‌کند و به فضای خلوتی میان درخت‌ها می‌رود“ و ”چون شب‌های بلند زمستان فرا می‌رسد . . . این گرگ دیده می‌شود که زیر مهتاب رنگ‌پریده . . . می‌دود.“[31]

حال این سوال پیش می‌آید که این سگ-گرگ از چه جنبه‌های دیگری در داستان گلشیری اهمیت دارد. اِستِس معتقد است که سگ نماد خویشتن غریزی است و گرگ‌های سالم و زنان سالم ویژگی‌های روحی مشابهی دارند.[32] او در جای دیگر با بیان داستان ”ماناوی“ به طبیعت دوگانۀ زنان اشاره می‌کند و معتقد است که در درون هر زنی دو نیروی قدرتمند زنانه سخن می‌گوید. از مجموع گفته‌های او می‌شود نتیجه گرفت که هر زنی به لحاظ نمادین یک سگ-گرگ است. اِستِس اعتقاد دارد که ”هر چند هر وجه طبیعت زن معرف ذاتیْ جداگانه همراه با کارکرد متفاوت و معرفت متمایز می‌باشد، هر دو طرف باید همچون دو نیمۀ مغز از یکدیگر شناخت داشته یا ترجمان یکدیگر باشند‌ و لذا، به مثابه یک کل عمل کنند.“[33] زنی که وجهی از طبیعت زنانه‌اش را پنهان کند یا بیش از اندازه به طرف دیگر متمایل شود، زندگی‌اش بسیار نامتعادل شده و دسترسی به قدرت کامل خویش از او سلب می‌شود. زنان باید هر دو وجه وجود خویش را با هم پرورش دهند. پس، زن باید برای رسیدن به تفرّد این دو نیروی درونی خود را بشناسد.

دسته‌ای از این نیروها با سگ ارتباط دارد و از آن جمله می‌توان مفاهیم وفاداری، مساعدت، حمایت و ارتباط را نام برد.[34] باک در داستان لندن، خودش مظهر این دوگانگی طبیعت است، به علت علاقۀ شدید نسبت به ”جان ثورنتون“ که جانِ باک را نجات می‌دهد و او را از شارل و هال و مرسده، یعنی صاحبان قبلی‌اش، می‌گیرد، اثر تمدن را از خود نشان می‌دهد، در کنار آتش او می‌نشیند، ثورنتون را هنگامی که در رودخانۀ خروشان رها می‌شود و در خطر سقوط از آبشار است از مرگ نجات می‌دهد و با از جا کندن و کشیدن سورتمۀ پانصد کیلویی باعث می‌شود که ثورنتون شرط هزار دلاری را ببرد.

دستۀ دیگری از این نیروها با گرگ ارتباط دارد که از آن جمله می‌توان به هوش،‌ حیله‌گری،[35] هشیاری، سرزندگی، بازیگوشی، و توانایی عظیم برای ایثار اشاره کرد.[36] در آوای وحش، باک که خصوصیات گرگ را هم دارد بسیار باهوش است. او به سرعت یاد می‌گیرد ”مردی که چماق در دست داشته باشد می‌تواند قانون وضع کند،‌ سروری است که اطاعتش واجب است، ‌هرچند اطاعت از او لزوماً در حکم آشتی با او نیست،“[37] حیله‌گر است و آشکار دزدی نمی‌کند، بلکه در نهان و با خدعه می‌دزدد تا رعایت چماق و دندان را کرده باشد،[38] همیشه مراقب اوضاع و جایگاه خود در گروه سگ‌های سورتمه‌کش است و برای نجات ثورنتون با پریدن در رودخانه جان خود را به خطر می‌اندازد. لندن هم به ویژگی سگ-گرگ بودن باک اشاره می‌کند و می‌نویسد که ”حیلۀ او حیلۀ گرگی بود و حیلۀ وحش: هوش او هوش سنت برنارد و سگ چوپان.“[39]

باک در نهایت با کشف همۀ استعدادهای نهفته‌اش و با آگاهی از قانون طبیعت به جایگاه اصلی خود، یعنی همان طبیعت وحشی میان دستۀ گرگ‌ها، برمی‌گردد. او فرایند تفرّد، یعنی مراحل رسیدن به خود غریزی را، که گریفیث به آن اشاره کرده،[40] یکی‌یکی طی می‌کند. در مرحلۀ اول، یعنی ”خودِ شناختی،“ ماهیت وحشی و غریزی باک در سرزمین‌های جنوبی رام شده است. مرحلۀ بعدی، یعنی ”آشفتگی و بازیابی شهود در قالب پاگشایی،“ با سوار شدن باک بر عرشۀ کشتی ناروال شروع می‌شود که با دیدن اولین برف زندگی‌اش، که نشانه‌ای از محیط زندگی طبیعی اوست، احساس سردرگمی می‌کند و در همان حال، اولین قدم را برای شناخت غرایزش برمی‌دارد. در مرحلۀ سوم، که ”پرده‌برداری بیشتر از احساسات“ است، باک به جستجو در سرزمین‌های شمالی می‌پردازد و احساسات مرده‌ای در وجود او دوباره احیا می‌شود که غرایزش را زنده می‌کنند. مرحلۀ ”خودمحوری و بازگشت به خود“ در طول داستان همواره در جریان است، ولی اوج آن زمانی است که باک در کنار آتش می‌نشیند و خواب می‌بیند که در مجاورت آتش دیگری دراز کشیده است که از آنِ مردِ پاکوتاه و پرمویی است که گویی از دنیایی دیگر آمده.[41] بعدها مرآی این مرد پرمو با آواز دعوتی که در دل جنگل‌ها همواره در حال پیچیدن است عجین می‌شود، آوازی که ”باک را دچار ناآسودگی شدید و آوازهای عجیب می‌کرد، موجب می‌شد که احساس شادی خوشی در باک راه یابد و باک توجه داشت که اشتیاق و التهابی شدید دارد، اما نمی دانست نسبت به چه.“[42] مرحلۀ آخر، یعنی ”یافتن دستۀ خود و بازگشت به خانه،“ زمانی روی می‌دهد که باک عاقبت این ندا را اجابت می‌کند، برادر جنگلی خود را می‌بیند و کنار او به سوی محلی که بی‌گمان آواز از آن برمی‌خاست (یعنی به سمت دستۀ گرگ‌ها) می‌دود. در این هنگام،

خاطرات کهن به سرعت به ذهنش باز می‌آمد و او چنان در برابر آنها برانگیخته می‌شد که در قدیم نسبت به واقعیاتی که این خاطرات سایۀ آنها بود برانگیخته شده بود. این کار را قبلاً نیز کرده بود، جایی در آن دنیای دیگر که مبهم با یاد می‌آورد این کار را کرده بود‌ و اکنون از نو می‌کرد، آسوده و آزاد، ‌بر برف‌های نافشرده و زیر آسمان باز می‌دوید.[43]

اختر نیز که دنباله‌رو باک است باید نیروهای درونی خود را بازیابد و همانند باک این مراحل را طی کند تا خود واقعی‌اش را پیدا کند که از نظر اِستِس همان ”زن وحشی“ است. اختر که روح واقعی و طبیعت غریزی‌اش بر اثر سرکوب‌ها و آموزش‌های جامعه و خانواده رام شده است از خویشتن غریزی خود دور افتاده و تا زمانی که آن را پیدا نکند نگران و آشفته است. این آشفتگی در اوایل داستان خود را نشان می‌دهد. برای مثال، قید می‌شود که اختر ”بچه‌ها را خیلی دوست داشت. برای همین هم بیشتر می‌آمد سراغ مدرسه.“ اما وقتی که به او پیشنهاد می‌شود که اگر بخواهد می‌توانند درسی به عهده‌اش بگذارند، می‌گوید که ”حوصلۀ سروکله زدن با بچه‌ها را ندارد.“ با آمدن برف اول و دوم، بعضی غرایز در او بیدار شده و بیشتر دنبال خود غریزی‌اش می‌گردد. برای او صدای زوزه‌ی گرگ، که با شنیدنش کنار پنجره می‌رود، در حکم همان آوایی است که باک از دل جنگل می‌شنود. وقتی که باک دنبال آن آوا می‌رود، گرگی می‌بیند ”بلند و لاغر که بینی را رو به آسمان گرفته و راست بر روی کپل نشسته“ است.[44] به همین شیوه، وقتی هم که اختر به دنبال زوزه کنار پنجره می‌رود، گرگی می‌بیند که ”درست آن طرف نرده‌ها نشسته، توی تاریک روشن ماه و گاه‌گداری رو به ماه زوزه می‌کشد.“ گرگی که به قول اختر ”درست مثل یک سگ گله به دو دستش تکیه می‌دهد“ و به پنجرۀ اتاق آنها خیره می‌ماند.

این دو گرگ (گرگ‌هایی که اختر و باک می‌بینند) در واقع نمادی از خویشتن غریزی اختر و باک‌اند و برای پیدا کردن خود واقعی‌شان این دو باید روزی به آنها ملحق شوند. باک در نهایت به دنبال آن گرگ به دستۀ خود برمی‌گردد و آخرین مرحلۀ تفرّد را طی می‌کند. اختر هم که جذب خود نمادین یعنی سگ-گرگ شده است دست آخر وسطِ تنگِ برف‌گرفته دکتر را رها می‌کند و می‌رود.

نتیجه‌گیری

بررسی‌های فوق نشان می‌دهد که هوشنگ گلشیری بر جنبه‌هایی از گرگ تأکید کرده که در ادبیات فارسی کمتر سابقه داشته است. در مقام نویسنده‌ای نوگرا، گرگ را به منزلۀ نمادی از خویشتن غریزی به کار برده که با تبعیت از آن شخصیت اصلی داستان به تفرّد می‌رسد. جایگاه او از این لحاظ مشابه جایگاه جک لندن در آوای وحش است، چراکه لندن نیز گرگ و آوای آن را چونان ندایی درونی و ماورایی برای باک در نظر می‌گیرد که او را به خاستگاه اصلی خود می‌خواند؛ خاستگاهی که باک را به ریشۀ اصلی خود نزدیک کرده و او را به تفرّد می‌رساند.

گلشیری در داستان خود گرگ را نمادی از منِ وحشی و آزاد اختر و در کل زنان در نظر گرفته و از این طریق به کهن‌الگویی اشاره می‌کند که بعدها اِستِس آن را ”زن وحشی“ می‌خواند. او به این طریق سنت حاکم بر جامعه را به چالش کشیده و خواستار رویارویی زنان با این سنت می‌شود؛ رویارویی‌ای که شاید آن‌گونه که از پایان داستان برمی‌آید به نابودیِ زنان بیانجامد. اما در آوای وحش چنین اتفاقی روی نمی‌دهد. آوایی که باک را به بازگشت به خویشتن فرا می‌خواند در پایان باعث می‌شود که او به خاستگاه اصلی خود میان دستۀ گرگ‌ها بر‌گردد و پیشاپیش آنها مسیر زندگی خود را پی ‌گیرد.

[1] J. Brandenburg, Brother Wolf: A Forgotten Promise (Minocqua: Northword Press Inc., 1983); L. E. Mech, The Way of the Wolf (Stillwater: Voyageur Press, 1991).

[2] J. P. Resnick, Wolves and Coyotes: Eyes on Nature (Chicago: Kidsbooks, Inc., 1995); M. W. Fox, The Soul of the Wolf: A Meditation on Wolves and Man (New York: Lyons & Burford, Publishers, 1980).

[3] کلاریسا پینکولا اِستِس، زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند: افسانه‌ها و قصه‌هایی دربارۀ کهن‌الگوی زن وحشی، ترجمۀ سیمین موحد (تهران: نشر پیکان، 1389).

[4] M. Griffith, “The wolf in Sandplay,” Journal of Sandplay Therapy, 2 (1996), 113-129.

[5] Bible, Ezekiel, 22:27; Jeremiah, 5:6.

[6] Bible, Isaiah, 65:25.

[7] قرآن، سورۀ یوسف، آیات 13، 14 و 17: [یعقوب] گفت: اينكه او را ببريد سخت مرا اندوهگين مى‏كند و مى‏ترسم از او غافل شويد و گرگ او را بخورد (13). [پسران] گفتند: اگر گرگ او را بخورد با اينكه ما گروهى نيرومند هستيم، در آن صورت ما قطعاً [مردمى] بى‏مقدار خواهيم بود (14). . . گفتند: اى پدر، ما رفتيم مسابقه دهيم و يوسف را پيش كالاى خود نهاديم، آن‌گاه گرگ او را خورد، ولى تو ما را هر چند راستگو باشيم باور نمى‏دارى (17).

[8] J. C. Cooper, An Illustrated Encyclopedia of Traditional Symbols (London: Thames and Hudson Ltd., 1978).

[9] مریم رضایی اوّل و اکبر شامیان ساروکلائی، ”گرگ در منظومه‌های حماسی ایران،“ نشریۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز، سال 52، شمارۀ 211 (1388)، 105-134.

[10] منیژه عبداللهی، فرهنگ‌نامۀ جانوران در ادب پارسی (تهران: انتشارات پژوهنده، 1381)، 909 و 911.

[11] هاشم رضی، تاریخ آیین رازآمیز میترایی (تهران: انتشارات بهجت، 1381)، 130.

[12] ایرانشاه ابن ‌ابی‌الخیر، بهمن‌نامه، ویراستۀ رحیم عفیفی (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1370)، 170، بیت 141/2172.

[13] رضایی اوّل و شامیان ساروکلائی، ”گرگ در منظومه‌های حماسی ایران،“ 120.

[14] وستا سرخوش کرتیس، اسطوره‌های ملل (1): اسطوره‌های ایرانی، ترجمۀ عباس مخبر (چاپ 2؛ تهران: انتشارات مرکز، 1384)، 66.

[15] Griffith, “The wolf in Sandplay.”

[16] B. G. Walker, The Woman’s Encyclopedia of Myth and Secrets (San Franscisco: Harper San Francisco, 1983).

[17] O. Rank, The Myth of the Birth of the Hero (New York: Vintage Books, 1959).

[18] E. Neumann, The Great Mother (New Jersey: Princeton University Press, 1955).

[19] A. De Vries, Dictionary of Symbols and Imagery (Amsterdam: North-Holland Publishing Company, 1984).

[20] اِستِس، زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند.

[21] Griffith, “The wolf in Sandplay.”

[22] اِستِس، زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند.

[23] Griffith, “The wolf in Sandplay.”

[24] اِستِس، زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند.

[25] جک لندن، آوای وحش، ترجمۀ پرویز داریوش (تهران: انتشارات اساطیر، 1368)، 22-23.

[26] وحشی به معنای طبیعی و غریزی، نه به معنای منفی امروزی آن.

[27] اِستِس، زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند.

[28] لندن، آوای وحش، 39.

[29] لندن، آوای وحش، 54.

[30] هوشنگ گلشیری، ”گرگ،“ در نمازخانۀ کوچک من (تهران: انتشارات زمان، 1354)، 147.

[31] گلشیری، ”گرگ،“ 147-148.

[32] اِستِس، زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند، 157 و 4.

[33] اِستِس، زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند، 158.

[34] A. Venefica, “Dog Meaning and Symbolism,” at http://www.whats-your-sign.com/dog-meaning-and-symbolism.html/.

[35] A. Venefica, “Wolf Meaning and Totem Symbolism of the Wolf,” at http://www.whats-your-sign.com/totem-wolf-symbols.html/.

[36] اِستِس، زنانی که با گرگ‌ها می‌دوند.

[37] لندن، آوای وحش، 19.

[38] لندن، آوای وحش، 37.

[39] لندن، آوای وحش، 134.

[40] Griffith, “The wolf in Sandplay.”

[41] لندن، آوای وحش، 70-71.

[42] لندن، آوای وحش، 128.

[43] لندن، آوای وحش، 131-132.

[44] لندن، آوای وحش، 130.

تئاتر، اخلاق، و تنویر افکار: علی نصر و نمایشنامه­نویسی

تئاتر، اخلاق، و تنویر افکار: علی نصر و نمایشنامه­نویسی1[1]فرشته کوثر (گردآورنده و ویراستار)، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار: علی نصر و نمایشنامه­نویسی (نیو هیون: نشر فرود، ١٤٠١)، 2 جلد.

سعید طلاجوی

مدرس ادبیات، نمایش و سینمای ایران، دانشگاه سنت­اندروز

سعید طلاجوی Saeed Talajooy <st83@st-andrews.ac.uk> دانش­آموختۀ دانشگاه تهران و دانشگاه لیدز انگلستان در زمینۀ ادبیات و نمایش تطبیقی است. طلاجوی از سال 1377 تا به حال در دانشگاه­های تهران، علامه طباطبایی، یو­سی­ال، کمبریج و سرانجام سنت­اندروز ادبیات و نمایش انگلیسی و سپس ادبیات تطبیقی، ادبیات فارسی و سینما و نمایش ایران تدریس کرده و در همین زمینه‌ها مقالات و کتاب­های فراوانی به چاپ رسانیده است. زمینۀ اصلی پژوهش­های او روند بازخوانی روایت­ها، گونه‌های هنری و هویت­های ایرانی در ادبیات، نمایش و سینمای ایران است.

پژوهشگران و پیشکسوتان تئاتر ایران سیدعلی نصر (١٢٧٤-١٣٤٠) را پدر تئاتر ایران می‌دانند. این عنوان که باید آن را جدا از عنوان پدر نمایشنامه‌نویسی ایران دانست،2[2]عنوان پدر نمایشنامه­نویسی ایران معمولاً به فتحعلی آخوندزاده یا میرزاآقا تبریزی داده می­شود. آخوندزاده آثار نمایشی‌اش را در سال­های بین 1229 تا 1235 به ترکی آذری و میرزاآقا تبریزی آثارش را به فارسی در سال­های 1249 تا 1251 نوشته است. هر دو نویسنده در کاربرد زبان پیشرو بوده و برخلاف بسیاری از آثار ادبی آن‌ دوره، از زبان گفتاری ساده و همه­فهم استفاده کرده‌اند. از آن روی به نصر داده شده است که میانه­روی سیاسی و همکاری روشنگرانه و غیروابستۀ او با دو دولت پهلوی، در کنار شخصیت آرام و دوست­داشتنی، و فعالیت­های فرهنگی او منجر به تحول اساسی جایگاه تئاتر در ایران شد. نقش او در ایجاد اولین هنرستان هنرپیشگی ایران و کارهایش در مقام یکی از پُرکارترین کارگردانان، نمایشنامه­نویسان و مدیران تئاتر ایران در سال­های 1295 تا 1325 نمونه‌هایی شاخص از تأثیر نصر را نشان می­دهند که باعث ایجاد و بسط شیوه‌های آموزشی تئاتر، هدفمندی و منظم شدن اجراهای تئاتری، ایجاد اولین تئاتر دائم ایران، و تبدیل تئاتر به هنری قابل احترام در عرصۀ عمومی جامعۀ ایران شد. این نوشتار در عین بررسی کتاب اخیر فرشته کوثر دربارۀ نصر، به نقش نصر در روند رشد تئاتر و نمایشنامه­نویسی در ایران و جایگاه نمایش اخلاق­گرای دورۀ مشروطه در تاریخ تئاتر ایران نیز می­پردازد.

عنوانی که فرشته کوثر برای کتاب خود برگزیده به­خوبی نشان­دهندۀ نقش منحصر­به­فرد نصر در تداوم یکی از مهم­­ترین رویکردهای اجتماعی ایرانیان به نمایش نو در سال­های پایانی قرن سیزدهم و سال­های آغازین قرن چهاردهم خورشیدی است. اما چنان­که کوثر هم به­خوبی نشان می‌دهد، نقش نصر در تئاتر ایران به این رویکرد اخلاق­گرا، روشنگرانه و تعالی­بخش منحصر نمی‌شود، چون نصر در پذیرش تئاتر به عنوان هنر و ایجاد فضاهای آموزش فنی تئاتر به عنوان هنری گروهی و چند بُعدی نقش بسیار مهمی داشته است. کتاب کوثر که در دو جلد منتشر شده است، علاوه بر 24 نمایشنامۀ برگزیده از میان بیش از 100 اثر تألیفی یا اقتباسی نصر، حاوی یک پیشگفتار نُه صفحه­ای دربارۀ انگیزۀ کوثر در گردآوری آثار نصر و خاطرات او از نصر، یک مقدمۀ جامع 70 صفحه‌ای دربارۀ زندگی نصر، یک بحث 30 صفحه‌ای دربارۀ نمایشنامه‌ها، آثار غیرنمایشی و مشاغل اصلی او، و چند عکس و سند از دوره‌های گوناگون زندگی نصر است. مقدمۀ کوثر-که بخش­های مهمی از آن با ارجاع به زندگینامۀ خودنوشت اما چاپ­نشدۀ نصر و چند منبع معتبر دیگر نوشته شده است-طولانی‌ترین و جامع‌ترین نوشتار منتشرشده دربارۀ نصر است و نویسنده به­رغم اینکه نوۀ دختری نصر و خواه­ناخواه دوستدار پدربزرگ بوده است، توانسته با نگاهی عینی و بی­اغراق نوشتار جامعی دربارۀ رویدادهای زندگی نصر، نقش­­آفرینی او در تئاتر و عرصۀ فرهنگ ایران و مسئولیت­های اداری او در ایران در سال­های 1290 تا 1335 به دست دهد.

کوثر روایت خود را از کودکی نصر آغاز می­کند و با ایجاد تصویری زنده از پسری پُرجنب­و­جوش و باهوش خواننده را در جریان روایت هویت نصر می‌گذارد، به نحوی که خواننده به­­خوبی می‌تواند نقش استعداد ویژه، تربیت خانوادگی و محیط مناسب، ارادۀ فردی و درگیری­های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی دورۀ رشد نصر را در ویژگی­هایی ببیند که بعدها در او در مقام آموزگار و نویسندۀ کتاب­های درسی، پژوهشگر، مدیر، نویسنده و مدیر تئاتر، مدیر ارشد ادارات گوناگون و استاندار، وزیر یا سفیر ظاهر شدند. پس از بررسی دورۀ کودکی نصر و اشاره به تحصیلات او در مدارس شرف، علمیه و آلیانس، کوثر با تأکید بر توانایی‌های زودهنگام نصر توضیح می‌دهد که او از چهارده سالگی به عنوان آموزگار زبان فرانسه و ریاضی در همان مدرسه و سپس در چند مدرسۀ دیگر به تدریس و همزمان به تألیف و ترجمۀ کتاب­های درسی پرداخت. کوثر می­نویسد که پس از چند سال آموزگاری، نصر در وزارت مالیه شروع به کار کرد، در هنگام جنگ جهانی اول به فرانسه رفت و بعد از برگشتن از فرانسه، ”کمدی ایران“ را بنیاد نهاد و در کنار کار تئاتر مراتب ترقی را در ادارۀ مالیه و دیگر وزارتخانه‌ها طی کرد و در پست­های مهمی نظیر استاندار مازندران، معاون وزیر کشور، وزیر پست و تلگراف، و سفیر ایران در چین و پاکستان انجام وظیفه کرد.

مقدمۀ کوثر مانند دیگر آثار نوشته­شده دربارۀ شخصیت­های شاخص دورۀ مشروطه و سال­های آغازین قرن چهاردهم ایران، در چند مورد برای پرهیز از حدس و گمان از ارجاع به تاریخ دقیق رویدادها خودداری می‌کند. با این همه، جز یکی دو جا دچار سردرگمی تاریخی نیست و خواننده را نیز سردرگم نمی‌گذارد. برای مثال، اینکه نصر در پانزده سالگی، یعنی در سال 1289ش/1328ق، کتاب تاریخ یونان تألیف سنیبوس را برای مدرسۀ علوم سیاسی ترجمه کرده و کتاب تاریخ ایران تا جلوس احمدشاه را ”برای مدارس متوسطه“ نوشته باشد یا در هفده یا هجده سالگی، یعنی در سال 1291 یا 1292ش/1331ق شش جلد کتاب علم الاشیاء نوشته باشد،3[3]کوثر، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار، 33. هر چند غیر ممکن نیست، کمی دور از ذهن به نظر می‌رسد. اما با توجه به اینکه می‌دانیم نصر این کتاب­ها را ترجمه و تألیف کرده است، می­شود گفت که شاید با نمونه‌ای از اشتباهات همیشگی آن دوره در ثبت تاریخ تولد افراد مواجه باشیم. نمونۀ دیگر اینکه کتاب در نهایت معلوم نمی‌کند که نخستین سفر نصر به فرانسه در چه سالی بوده است و آیا چنان که برخی می‌گویند، در فرانسه تئاتر خوانده یا آن­طور که علی­اصغر گرمسیری می‌گوید برای بازگرداندن و نجات دانشجویان ایرانی از خطر جنگ جهانی اول به فرانسه رفته بوده است.4[4]از سخنرانی علی­اصغر گرمسیری در 18 خرداد 1367 در مصطفی اسکویی، سیری در تاریخ تئاتر ایران (تهران: آناهیتا، 1378)، 236-237. هر دو روایت کمی دور از ذهن­اند. اولی به سبب جنگ جهانی اول، زیرا منطقی نیست فردی برای تحصیل به میدان جنگ کشورهای اروپایی برود و دومی به علت اینکه نصر در هنگام شروع جنگ، یعنی سال 1293، نوزده ساله بوده و بعید است که چنین مأموریت مهمی را به او داده باشند. با این حال، می‌توان گمان کرد که او به عنوان یکی از مترجمان گروه اعزامی برای بازگرداندن دانشجویان ایرانی به اروپا رفته باشد. با این حال، می‌توان حدس زد که سفر او بین سال­های 1293و 1295 بوده و همان­طور که خود نصر گفته است، ”در آنجا چندی در تئاتر آنتوان در پاریس کار کرده و صورت سازی» آموخته است.­“5[5]کوثر، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار، 41. بُعد دیگری از زندگی نصر که کماکان مبهم می­ماند فعالیت­های تئاتری او در سال­های بین 1305 و 1317 است که تقریباً هیچ اطلاعات دقیقی دربارۀ آنها نداریم. با دقت در بحث­های مطرح­شده در کتاب کوثر می­توان حدس زد که او به احتمال زیاد درگیر مدیریت­های گوناگون در استان­های گوناگون ایران بوده است. برای مثال، چنین می­نماید که نصر حدود سه سال از اوایل 1315 تا اواسط 1317 استاندار مازندران بوده و در مهار دامنۀ اعتیاد به تریاک در این استان نقش مهمی ایفا کرده است. اما کتاب هیچ توضیحی دربارۀ فعالیت­های تئاتری او در این دوره به دست نمی­دهد.6[6]کوثر، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار، 105-106؛  به نقل از کتاب چاپ­نشدۀ نصر، تاریخ زندگانی خانواده، جلد 3، 185. برخی می‌گویند که گروه کمدی ایران تا سال 1304 فعال بوده و برخی دیگر فعالیت­های این گروه را تا سال 1309 ذکر کرده‌اند.7[7]جمشید ملک‌پور، ادبیات نمایشی در ایران: ملی­گرایی در نمایش (1300-1320 ه.ش.) (تهران: توس، 1386)، جلد 3، 37. اما اسکویی می‌گوید که شرکت کمدی ایران بعد از وقفۀ دو ساله­ای که به سبب رفتن نصر به اروپا در کار آن افتاده بود، از سال 1305 دوباره آغاز به کار کرد و تا چند سال ماهی دو سه بار برخی از نمایشنامه‌های اقتباسی و تألیفی فراوانی را اجرا می‌کرده است که نصر بین سال­های 1292 و 1303 تهیه کرده بود. اما در خصوص چند­و­چون و میزان همکاری نصر با گروه سند خاصی وجود ندارد و کتاب کوثر هم شرایط این دوره را توضیح نمی‌دهد.8[8]اسکویی، سیری در تاریخ تئاتر ایران، 237.

با این همه، مقدمۀ کوثر بسیار جامع­تر از بقیۀ نوشتارها دربارۀ نصر است و از آنجا که کوثر از روایات گفتاری و نوشتاری جدیدی نظیر گفته­های مرسده بایگان، هایده بایگان و چند تن دیگر از آشنایان نصر یا زندگینامۀ چاپ­نشدۀ خود او بهره برده است، نتیجۀ کار بسیار خواندنی و برای پژوهشگران تئاتر و دیگر علاقه‌مندان تاریخ ایران سودمند است. این امر به­ویژه دربارۀ رابطۀ نصر با رضاشاه و بازتاب برخی از کارهای اداری نصر در آثارش قابل توجه است. برای مثال، کوثر نشان می‌دهد که چگونه رابطۀ درستی که نصر با رضاشاه داشت و قدرت او در بیان مستقیم مشکلات باعث آگاهی شاه و عملکرد بهتر او در خصوص مسائلی می‌شد که دیگران به او خبر نمی‌دادند. در مقابل، نصر نیز در نمایشنامۀ حرف­های بکر از زبان شخصیت­ها به توصیف بهبود شرایط ایران در دورۀ رضاشاه می‌پردازد یا در نمایشنامۀ زندگانی آقامحمد یا نتیجۀ اثرات تریاک بحث­هایی را مطرح می‌کند که زمینۀ تلاش خودش و رضاشاه برای مهار اعتیاد به تریاک را ایجاد کرده بود. کوثر با بهره­گیری از همین منابع به اقامت نصر در امریکا در سال 1330 و 1331 و نوشتن چند مونولوگ برای برنامه‌های فارسی صدای امریکا و تلاش او برای ارائه سناریویی به هالیوود برای ساختن فیلم به زبان فارسی نیز اشاره می‌کند که به نوبۀ خود نشان­دهندۀ تلاش نصر برای گسترش فعالیت­های فرهنگی و راه­اندازی مجدد صنعت سینمای ایران یا ایران­محور نیز هست.9[9]در صفحۀ 105 کتاب، کوثر به نقل از صفحات 141 تا 148 تاریخ زندگانی خانواده اثر نصر می­نویسد که نصر خلاصۀ زندگانی آقامحمد یا نتیجۀ اثرات تریاک را به زبان فرانسه نوشت و برای بررسی به هالیوود فرستاد و در صفحۀ 125 می‌افزاید که نصر در سال 1951 فیلم­نامۀ آفتاب زیر ابر پنهان ‌نمی­ماند را نوشت و به هالیوود عرضه کرد. ممکن است که این دو اثر در واقع یک اثر با دو نام یا دو اثر متفاوت باشند.

آنچه بیش از همه برای من، و شاید برخی دیگر از خوانندگان کتاب، جالب باشد موفقیت کوثر در نشان دادن نگاه اخلاق­گرا و روشنگرانۀ نصر به تئاتر و اهمیتی است که به حضور زنان در عرصۀ عمومی جامعه و تئاتر می‌داده است. کوثر هم در مقدمه و هم در گزینش نمایشنامه‌های کتاب به­خوبی از عهدۀ معرفی این دو ویژگی برمی‌آید و در حین بررسی نمایشنامه‌های نصر نیز نشان می‌دهد که او چگونه زنان را برابر با مردان، و در بسیاری از موارد و به­ویژه در امور اخلاقی بهتر از مردان می‌دانسته است. برای اینکه به درک بهتری از اهمیت این نگاه برسیم لازم است که تاریخچۀ این نوع نگاه و اهمیت نصر در تداوم و اوج­گیری این نگرش را بیشتر بررسی کنیم.

 

نگاهی به تاریخ رویکرد اخلاق­گرا و روشنگرانه در تئاتر ایران

نمایش­های اجراشده در مدرسۀ دارالفنون در سال­­های بین ١٢٦٥ تا ١٢٧٠ و اجراهای گروه­های ارمنی در همان سال­ها و سال­های پس از آن نشان می­دهد که اجراهای تئاتری با شیوه‌های اجرایی نو و در سبک­های تلفیقی ایرانی-اروپایی از سال­های میانی قرن سیزدهم خورشیدی در ایران شروع شده و نمایش نوین در میان درباریان، آموزگاران و دانش­آموزان مدرسۀ دارالفنون و برخی اقلیت­های دینی جا باز کرده بود.10[10]برای بررسی این اجراها و آثار آخوندزاده و تبریزی، بنگرید به
Saeed Talajooy, “A History of Iranian Drama (1850-1941),” in A History of Persian Literature. Vol. 11. Literature of the Early Twentieth Century: From the Constitutional Period to Reza Shah. ed. Ali Asghar Seyed Ghorab (New York and London: I.B. Tauris, 2005), 353-410, particularly 360-79.
اما آنچه که تئاتر نوین را به فضای عمومی ایران وارد کرد، تأکید کنُشگرانِ سیاسی و روشنفکران سال­های ١٢٨٠ تا ١٣٣٠ و به­ویژه افرادی نظیر میرزا رضا نائینی، مؤیدالممالک فکری و سیدعلی نصر بر این امر بود که تئاتر در کنار مطبوعات و آموزش فراگیر در مدارس غیردینی از ابزارهای اصلی روشنگری اجتماعی برای دستیابی به جامعه­ای پیشرو و قانونمند است.11[11]یکی از بهترین اسناد این نوع نگاه مقالۀ میرزارضاخان طباطبائی نائینی در روزنامۀ تیاتر (4 ربیع­الاول 1326ق/17 فروردین 1287ش) است که در آن تئاتر، مدرسه و روزنامه ملزومات اصلی ترقی تمدن دانسته شده­اند. بنگرید به میرزا رضاخان طباطبائی نائینی، روزنامه تیاتر و نمایش شیخ علی میرزای حاکم بروجرد، به کوشش محمد گلبن و فرامرز طالبی (تهران: چشمه، 1366)، 21. خود روزنامه تاریخ 4 ربیع­الاول 1326ق برابر با 5 مه 1908م را نوشته است که مطابق است با 15 اردیبهشت 1287ش. اما تاریخ میلادی ثبت­شده در روزنامه درست نیست، چون 4 ربیع­الاول 1326 برابر با 6 آوریل 1908 و 17 فروردین 1287 است. هرچند که در چند دهۀ اخیر با ورود رادیو، سینما، تلویزیون، و کانال­های ماهواره‌ای و شبکۀ جهانی اینترنت این دیدگاه کمی اغراق‌آمیز به نظر می‌رسد، شواهد امر نشان می‌دهد که دیدگاه این روشنفکران به هیچ­وجه نادرست نبود؛ از آن رو که یکی از بزرگ­ترین معضلات ایران در سال­های مذکور بی­سوادی بخش بزرگی از مردم و نبود فضاهای همگانی آزاد و غیردینی برای بحث­های اجتماعی و سیاسی روشنگرانه بود. به همین سبب، ایجاد فضاهایی که بتوان در آنها با زبانی ساده و به صورت گفتاری دربارۀ مشکلات مردم و نیازهای بنیادین کشور گفت­وگو کرد و راه­حل­های درست یا دست­کم قابل توجهی برای آنان به دست داد توجه بسیاری از کنشگران اجتماعی را برمی­انگیخت.

یادداشت­های توضیحی دربارۀ نمایش­های بومی ایرانی نظیر بقال­بازی یا اجرا در فضاهای غیرمذهبی قدیم نظیر قهوه‌خانه‌ها نشان می‌دهند که طرح بحث یا طنز اجتماعی و سیاسی در فضاهای غیرمذهبی و در نمایش­های بومی ایران سابقه­ای طولانی داشته است.12[12]بنگرید به شرح بقال­بازی لوطیان در حسین­بن محمدابراهیم تحویلدار، جغرافیای اصفهان، ویراستۀ محمد (منوچهر) ستوده (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1342)، 86-87. اما این نوع نقدهای جدی یا هجوآمیز، به­رغم تأثیرگذاری گاه­به­گاه، به سبب استفاده از الگوهای اندیشه­ورزی و چاره­یابی فرسوده پذیرای گفتمان غالب باقی می­ماند و کارگزاران این نوع نمایش­ها در بیشتر مواقع نقد خود را در سطح بیان دلخوری نگه می­داشتند، یا در فضاهای نیمه­خصوصی دربارۀ مشکلات روزمره و اقتصادی متلک­پرانی و شوخی می­کردند. به همین خاطر، بسیاری از افراد این نوع نقد را روشی برای تخلیۀ خشم می­دانستند یا نمایش را مطربی دانسته و بی­ارزش قلمداد می­کردند. در نهایت کار نیز اصول اساسی گفتمان غالب اجتماعی و سیاسی نقدناپذیر می‌ماند و جایگاه شاه، روحانی یا پهلوان آرمانی در مقام کسانی که چارۀ کار و نجات­بخش هستند نقد نمی‌شد. اما شکل­گیری تئاتر نوین به منزلۀ عرصه­ای عمومی توان بالقوۀ فراوانی برای رهایی­بخشی داشته است. تئاتر نوین به سبب خاستگاه مدرن و الگوبرداری از جوامعی که پیش­تر در راه مدرنیته گام نهاده و نتایج مهمی گرفته بودند، علاوه بر بیان معضلات و هجو و نقد اجتماعی، الگوهای رفتاری و بیانی جدیدی را به جامعه عرضه می­کرد که روش­های جدید دیدن، شنیدن، و اندیشیدن را به صورت عملی به تماشاگر نشان می‌داد. علاوه بر این، بسیاری از دست­اندرکاران تحصیل‌کردۀ دورۀ نخست تئاتر ایران، به آموزش همگانی زنان و بهبود جایگاه اجتماعی آنان اهمیت می‌دادند و افراد مدرن و تحصیل­کرده را در جایگاه قهرمان رهایی­بخش یا الگوی مناسب جامعۀ جدید قرار می‌دادند.

چنان­که ژاک رانسیر می­گوید، رهایی­بخشی سیاسی هنر بیشتر از آنکه وابسته به نقد سیاسی مستقیم یا برانگیختن احساسات انقلابی باشد بستگی به توان اثر هنری در نمایش و گستردن دامنۀ باورها، صداها و رفتارهای برابری­گرا و رهایی­بخشی دارد که در جامعه می‌توان شنید، دید و چونان رفتار درست یا قابل احترام به آن اندیشید و درباره­شان گفت­وگو کرد.13[13]Jacques Rancière, The Politics of Aesthetics: The Distribution of the Sensible, trans. Gabriel Rockhill (London: Continuum, 2004), 12-13. در واقع، رهایی در معنای درست خود با تغییر یک رژیم سیاسی و به قدرت رسیدن یک دیدگاه آرمانی پُرمدعای جدید که در نهایت تمامیت­خواه خواهد بود به دست نمی‌آید. رهایی حاصل روندی است که فقط هنگامی اوج می‌گیرد که باورها و رفتارهای واپس­گرا یا خرافی‌ای که با ابزارهای گفتمان­­های غالب به عنوان ”امر مقدس“ یا ”عقل سلیم“در جامعه جا افتاده‌اند دستخوش تحول شوند و نحوۀ اندیشیدن دربارۀ قدرت و روش­های خشونت­بار یا توطئه­آمیز دستیابی و حفظ آن رفته­رفته منطقی­تر و غیرحذفی شود تا حرکت به سوی جامعه‌ای چندصدایی و پذیرای دیدگاه­های گوناگون ممکن شود. این نوع تحول همواره نسبی و تا حدودی فرسایشی است؛ یعنی رویکردی که ممکن است چند عنصر رهایی­بخش را برای جامعه به ارمغان بیاورد ممکن است در درازمدت بازدارنده و تمامیت­خواه شود. درست به همین علت است که نهادینه شدن دیدگاه­های چندصدایی و پذیرای ”دیگری“ و ”دیگراندیشی“ نقش مهمی در تداوم روند رهایی و رشد اجتماعی دارد. دیدگاه هنری و فرهنگی رهایی‌بخش همواره ابعاد درون­فرهنگی و بینافرهنگی دارد. یعنی هنرمند اندیشمندی که برای بهبود اوضاع فرهنگ خود می‌کوشد با توجه به باورها و راه­کارهایی که در گذشته یا حال در فرهنگ خود یا فرهنگ­های دیگر باعث رشد شده‌اند به بازخوانی داده‌های فرهنگ بومی خود می‌پردازد، باورها و رفتارهای نهادینه­شده‌ای را که باعث پس‌رفت جامعه می­شوند به پرسش می‌گیرد و با عرضۀ الگوهای جدید باعث تحول می‌شود. در این میان، هنرهای نمایشی این توان را دارند که باورها و راه­کارهای رهایی‌بخش و شیوه‌های نوین دیدن، شنیدن و اندیشیدن را به شکل عینی جلوی چشم بیننده بگذارند.

توجه به تئاتر نوین به منزلۀ محیطی برای بیان افکار روشنگرانۀ سیاسی و اجتماعی یا ترویج دیدگاه­های فرهنگی رهایی­بخش دربارۀ سوادآموزی، گسترش نقش زنان در جامعه، مردم­سالاری، و برقراری قوانین عرفی و حقوق شهروندی بسیاری از روشنگران سال­های 1280 تا 1330 را به این نتیجه رساند که تئاتر به اندازۀ خبرنامه‌ها و مدارس نوین برای ایجاد جامعه­ای پیش­رو ضروری است. در دنیای کتاب و اندیشه و تلاش برای بهبود امور از بالا، چرخ­های این نوع اندیشه­ورزی رهایی­بخش از اواخر قرن دوازدهم از دورۀ فعالیت­های قائم­مقام فراهانی و عباس­میرزا به جنبش درآمده بود، اما به علت عقب­ماندگی اقتصادی کشور و باورهای واپس­گرایانۀ سردمداران دین و بخش بزرگی از سران قوم قاجار که نمی‌خواستند منافع و ابزارهای سلطۀ خود را از دست بدهند فضای عمومی ایران به اندازۀ کافی تغییر نکرده بود. این امر به­ویژه از آن رو بود که ناصرالدین­شاه نیز به­رغم دلبستگی به تجدد و حمایت­های گه­گاهش از فعالیت­های پژوهشی و ترجمه و نگارش کتاب­های علمی و تاریخی، به سبب هراس از دست دادن قدرت همواره در دوگانگی مانده بود و در نهایت نیز در چنبرۀ اصلاحات سطحی و عوامل رویه‌نگر تجدد اسیر ماند. از سوی دیگر، روحانیون نیز که قرن­ها نقش راویان نمایشی داستان­های دینی، ناصحان عرصۀ عمومی، گردانندگان مدارس، قانون­نویسان پشت ­و ­پیش پرده و قاضیان امور مردم را ایفا کرده بودند علاقه‌ای به این نداشتند که این نقش را با نوگرایان تحصیل­کرده سهیم شوند یا به آنها اجازۀ رقابت واقعی و نمایشی در عرصۀ عمومی یا ایجاد مدارس جدید یا آموزش دختران بدهند. به همین دلیل، آنها نیز به نوبۀ خود با استفاده از حربۀ تکفیر و بهره‌گیری از اوباشی که همیشه آمادۀ شکستن و آتش زدن و به هم ریختن فعالیت­های هنری و فرهنگی بوده و هستند جلوی فعالیت­های فرهنگی غیردینی را می‌گرفتند.14[14]یکی از نمونه‌های این نوع برخوردها، قطع برق و آتش زدن تجهیزات نمایش تاجر ورشکسته در حین اجرای این نمایش در خانۀ ظهیرالدوله در شب 19 جمادی­الثانی 1331ق/5 خرداد 1292ش بود که خسارات فراوانی به شرکت علمیۀ فرهنگ وارد کرد. بنگرید به روزنامه آفتاب، شمارۀ 185 (17 جمادی­الثانی 1331ق)، 2؛ شمارۀ 187 (24 جمادی­الثانی 1331ق)، 3؛ شمارۀ    189 (28 جمادی­الثانی 1331ق)، 3.

به همین سبب، شکل­گیری نخستین نمونه‌های بازتاب بیرونی و همگانی توجه روشنگران به فعالیت­های نمایشی تا سال­های جنبش مشروطیت به تعویق افتاد. مهم­تر از آن، بسیاری از روشنفکران برای پرهیز از درگیری با روحانیون و پیروان آنها به رویکردهای تلفیقی و تلاش برای توجیه فعالیت­های نوگرا با گفتمان­های نیمه­دینی رو آوردند.15[15]بنگرید به ماشالله آجودانی، مشروطۀ ایرانی (تهران: اختران، 1382)، به­ویژه 385 تا 410. در این میان، نمایش برای بقای خود و برای اینکه بتواند از تکفیر بگریزد و جایی در میان مردمی باز کند که هنوز اسیر ذهنیات دینی بودند، به بیان اخلاقی مستقیم هم رو آورد. بدین ترتیب، ویژگی اصلی بسیاری از نمایش­های تولیدشده در سال­های بین 1285 تا 1305 تلاش برای ”تنویر افکار“ و معرفی آرمان­های تجدد در قالب­هایی بود که اخلاقی بودن این آرمان­ها را با روش­های گوناگون گوشزد می‌کرد. در دورۀ نخست اوج‌گیری اجراهای نمایشی، نمایش­های سیاسی و انقلابی انجمن اخوت و شرکت علمیۀ فرهنگ در انجمن اخوت، تالار مسعودیه، و پارک­های تهران با همین شیوه شروع به نقش‌آفرینی در عرصۀ عمومی ایران کردند و در کنار خبرنامه‌هایی که افراد باسواد در قهوه‌خانه‌ها با صدای بلند برای مردم عادی می‌خواندند، نقش مهمی در ‌آگاهی‌دهی اجتماعی ایفا کردند.16[16]ناظم­الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان (تهران: آگاه ،۱۳۵۷)، جلد 2، ۱۲۲. برای اطلاعات بیشتر، بنگرید به
Edward Browne, The Press and Poetry of Modern Persia (Cambridge: CUP, 1914), 7-166.
تبلور ابعاد گوناگون و گاهی بیش ‌از ‌حد همین دیدگاه اخلاق‌محور و روشنگرانه را می‌توان در آثار نمایشی مؤیدالممالک فکری، کمال­الوزرا محمودی، سیدعلی نصر، میرزارضا نائینی، میرزاده عشقی و بسیاری از دیگر نویسندگان سال­های 1280 تا 1330 نیز دید. جالب این است که بسیاری از افرادی که در سال­های انقلاب مشروطه و پس از آن به کارهای نمایشی می‌پرداختند، در سال­های بعد نقش‌آفرینان اصلی امور سیاسی و فرهنگی کشور شدند و به­رغم ادامۀ توجه به نمایش به منزلۀ امری فرهنگی، از دنیای فعالیت­های نمایشی فاصله گرفتند.

 سیدعلی نصر یکی از همین افراد بود. اما، چنان­که فرشته کوثر نشان می‌دهد، برخلاف دیگر همکارانش که برخی زودهنگام درگذشتند و دیگران که یک­به­یک دنیای نمایش را ترک کردند و غرق در دنیای مدیریت و درگیری­های سیاسی شدند، علاقۀ فراوان او به نمایش و بی­علاقگی­اش به بازی­های سیاسی باعث شد که دنیای نمایش را هیچ­گاه کاملاً ترک نکند. بدین ترتیب، در سال­های بین 1300 تا 1325، نصر بدل به نمایندۀ اصلی همین رویکرد اخلاقی و آموزشی به تئاتر شد که به نوبۀ خود باعث تعالی جایگاه فرهنگی تئاتر و کوتاه شدن نسبی زبان بدگویان و کهنه­پرستان منتقد تئاتر شد.

چنان­که نصر می‌گوید، آغاز علاقۀ او به تئاتر در چهارده سالگی (1288) و در زمانی بود که سیدعبدالکریم محقق‌الدوله، ظهیرالدوله و جمعی از آزادی­خواهان دیگر در پارک ظل­السلطان، خانۀ اتابک در لاله­زار، باغ ظهیرالدوله و خانۀ دیگر افراد بانفوذ یا در طبقۀ بالای چاپخانۀ فاروس نمایش­های انقلابی و فرهنگی اجرا می­کردند.17[17]اجرای این نمایش­ها به احتمال فراوان از تابستان 1288 در پارک­ها و خانه­های مذکور شروع شد و گروه از زمستان همان سال در طبقۀ بالای چاپخانۀ فاروس به کار خود ادامه داد. قدیمی­ترین مدرکی که برای این اجراها وجود دارد، آگهی شرکت علمیۀ فرهنگ برای اجرای نمایشی در طبقۀ بالای چاپخانۀ فاروس است که در صفحۀ اول روزنامۀ ایران نو به تاریخ 6 ذی‌حجه 1327ق/28 آذر 1288ش منتشر شده است. نصر می‌گوید که با دیدن اجرای فرانسوی نمایش بورژوای نجیب‌زاده عاشق تئاتر شد و با دیدن نمایش ارشدالدوله در پارک ظل­السلطان به قدرت تئاتر پی برد و علاقۀ مردم به دیدن این نمایش باعث شد که همواره سعی در بالا بردن جایگاه این هنر در میان مردم داشته باشد.18[18]به نقل از سیدعلی نصر، ”آتشی که خاموش نمی‌شود،“ خواندنیها، سال 15، شمارۀ 104 (28 شهریور 1334)، 39-40. نمایش ارشدالدولهاحتمالاً در شهریور 1390، یعنی بلافاصله پس از شکست ارشدالدوله از قوای آزادی­خواه به فرماندهی یپرم­خان، اجرا شده است. نصر فعالیت­های نمایشی‌اش را در همان سال­های نوجوانی، احتمالاً در سال 1290، در شرکت علمیۀ فرهنگ (1286-1292) شروع کرد  که با سرپرستی محمدعلی فروغی و همکاری کسانی همچون سلیمان­میرزا اسکندری، علی­اکبر داور و عبدالله مستوفی اداره می‌شد و بعدها در شرکت تئاتر ملی (1292-1294) ادامه داد که با همکاری همان افراد و با سرپرستی عبدالکریم محقق­الدوله تشکیل شد. بنا بر گزارش نصر، همکاران شرکت علمیۀ فرهنگ که سالی دو یا سه نمایش اجرا می‌کردند و شرکت تئاتر ملی که برنامۀ مرتب­تری داشتند برخی از عایدات اجراهای نمایشی خود را صرف ساختن مدرسۀ فرهنگ کردند. مستوفی هم همین موضوع را تأیید می‌کند و می‌گوید که این مدرسه که در زمین اهدایی فرمانفرما در تخت زمرد (منیریه) ساخته شد بعدها ”پانزده بهمن“ نام گرفت و ساختمانش اولین ساختمان استاندارد مخصوص مدرسه در ایران بود. مستوفی اضافه می‌کند که در بسیاری از نمایش­های این دوره افرادی که اغلب در دادگستری، نظمیه و وزارت خارجه مشاغل مهم داشتند گاهی نقش­هایی را ایفا می‌کردند که به کارهای عادی آنها هم ربط داشت و کسانی همچون داور، محمد ملکی و محمود بهرامی غالباً از تجارب و دانش روزمرۀ خود استفاده می‌کردند تا به نقش­های خود رنگ و آب واقعی بدهند.19[19]عبدالله مستوفی، شرح زندگانی من (تهران: زوار، 1388)، جلد 2، 315-316. بنا بر گزارش مستوفی، نصر کار هنری خود را با بازی در نمایشی با عنوان اوضاع نظام قدیم و طرزی که باید در نظام جدید اتخاذ شود شروع کرد که خود مستوفی نوشته بود.20[20]یکی از گزارشهای خبری روزنامه ایران نو. ش 766، (27 جمادی الثانی 1329 قمری [3 تیر 1290 خورشیدی]) ص 3، تاریخ اجرای این نمایش را روزهای 24 خرداد و 2 تیر 1390 ذکر می‌کند. عنوان این نمایش و عناوین دیگری که در کنار نمایشنامه‌های ترجمه­شدۀ فروغی و خلیل فهیمی از فرانسه و انگلیسی به چشم می‌خورند نشان­دهندۀ نگاه خاص اعضای شرکت علمیۀ فرهنگ و شرکت تئاتر ملی به نمایش به مثابه ابزار روشنگری و ترویج وطن‌پرستی و اخلاق‌گرایی نوین است که از آن جمله‌اند: نتیجۀ علم و اثرات جهل، از عشق تا وطن­پرستی، مشتری پرمدعا، در محکمۀ عدالت. این رویکرد نزدیک به واقعیت و اخلاق‌گرا حتی در شاخص­ترین آثار دهۀ 1290، یعنی آثاری نظیر سرگذشت یک روزنامه­نگار یا عشق در پیریمؤیدالممالک فکری هم دیده می‌شود. با این حال، بهترین آثار این دوره بیش از آنکه در سطحی ساده‌انگارانه اخلاق‌محور باشند، در پی ترویج دانش و تغییر دیدگاه مردم نسبت به آموزش و مدارس جدید، نقش زنان در جامعه، خردورزی غیردینی، درک مفهوم درست آزادی و آزاداندیشی، نهادینه شدن حقوق شهروندی و دیگر عناصر گفتمان تجدد هستند.

فهرست دقیقی از اقتباسات و تألیفات دورۀ نخست فعالیت­های نمایشی نصر در دست نیست، اما با توجه به اینکه بخشی از فعالیت­های دو گروه مذکور اجرای نمایشنامه‌های اقتباسی از فرانسه و انگلیسی بود و نصر هم از نوجوانی تجربۀ ترجمه داشت، بعید نیست که برخی از نمایشنامه‌های اجراشده با همکاری نصر تهیه شده باشند.

فعالیت­های نمایشی نصر با سفر او به فرانسه و آشنایی بیشتر او با نمایش اروپا در حین جنگ جهانی اول و سپس راه­اندازی گروه کمدی ایران21[21]قدیمی­ترین سند مربوط به فعالیت­های گروه کمدی ایران، آگهی روزنامۀ ایران دربارۀ اجرای نمایش دوودویل خیلی مضحک اخلاقی در تاریخ 23 ربیع­الثانی 1335ق/27 بهمن 1295ش است. بنگرید به روزنامۀ ایران، شمارۀ 43 (21 ربیع­الثانی 1335ق/25 بهمن 1295ش)، 4. در اواخر سال 1295 و سپس اجرای مرتب نمایش در گراندهتل ادامه پیدا کرد. اما در سال­های پس از کودتای اسفند 1299 به علت مسئولیت­های گوناگونی که به او داده شد از شدت فعالیت­هایش در نمایش کاسته شد. سبب اصلی این کاهش در واقع عدم حضور او در پایتخت بود. با این حال، سرانجام در سال 1317 و با شکل­گیری سازمان پرورش افکار امکان دستیابی به آرزوی خود برای پیشبرد تئاتر ایران را پیدا کرد و پس از اجرای 51 نمایش در همین سازمان، هنرستان هنرپیشگی را در سال 1318 و تماشاخانۀ تهران-بعدها تئاتر تهران و تئاتر نصر-را که اولین سالن دائم تئاتر بود در سال 1319 راه­اندازی کرد. نصر تا سال 1323 که مسئولیت سفارت ایران در چین به او داده شد مدیریت هر دو نهاد را به عهده داشت و با مدیریت کم­نظیر خود و نوشتن، اقتباس و کارگردانی تعداد زیادی نمایشنامه زمینۀ ایجاد گروه­های تئاتری متعدد و تبدیل تئاتر ایران به هنری ماندگار، قابل احترام و موفق را ایجاد کرد.

بنابراین می‌توان حدس زد که بیشتر آثار نمایشی نصر بین سال­های 1295 و 1325 نگاشته یا اقتباس شده‌اند و به احتمال زیاد پرکارترین سال­های او بین 1295و 1305 و سپس 1317 و 1325 بوده‌اند. چنان­که کوثر هم می‌گوید، شیوۀ اقتباسی نصر، به­ویژه در دورۀ نخست، بر ایرانی‌سازی و بازآفرینی به زبان فارسی روزمره تأکید داشته است و در دورۀ دوم هم همین روش تا حدودی ادامه داشته است. به همین علت، نمایشنامه‌های نصر، چه اقتباسی و چه تألیفی، اغلب خواندنی و ساده­اند. چنین رویکردی را می­ توان حتی در عناوین نمایشنامه‌های اقتباسی‌اش نیز دید. برای مثال، نمایش حسن جنیاقتباسی از نمایش نیرنگ­های اسکاپن (Les Fourberies de Scapin) اثر مولیر است. به همین ترتیب، مهارت او در ایرانی­سازی و نوشتن گفت­وگوهای جدی یا طنز فارسی در عین وفاداری به متن را نیز می‌توان در نمایش 37 شاهی جناب میرزا (Le Bourgeois Gentilhomme) اثر اوژن لابیش یا جناب خان و حسادت آمدلی (Jalousie de Barbouillé) اثر مولیر دید. اما مهم­تر از آن شخصیت­های واقع­گرایانه‌ و موقعیت­های ملموس و دقیقی است که او در نمایشنامه‌هایی نظیر عجب پوکری، یک و دوی زن و شوهر یا سر به سر گذاشتن جمشید و زینت می‌آفریند؛ همین­طور است درک دقیق او از تفاوت نحوۀ سخن گفتن طبقات متفاوت جامعه در نمایشنامه­‌هایی نظیر عوام­فریب سالوس.

 کوثر فهرست جامعی از نمایشنامه‌های نصر عرضه کرده که برای پژوهشگران تئاتر بسیار مفید است. اما چنان­که پیش­تر گفتم، آنچه مهم­تر است توجه کوثر به درک نصر از جایگاه زنان در جامعه، ارائه تصاویر سازنده دربارۀ ازدواج و خانواده و جامعۀ مدرن و تلاش نصر برای ایجاد فضایی امن برای آموزش و رشد زنان و مردان طبقات مختلف جامعه و فعالیت­های فرهنگی و نمایشی زنان است. کوثر با روشی مناسب نخست رویکرد نصر به زندگی زناشویی و احترام او به زنان را با ذکر چند نمونه از زندگی عادی نصر شروع کرده و بعد از نشان دادن توجه او به حقوق همسر و تحصیل دخترانش و اهمیتی که به آموزش و جایگاه زنان در اجتماع می‌داده است، همین ویژگی‌ها را در نمایشنامه‌های او پی‌گیری می‌کند؛ از آن جمله‌اند توجه نصر به مسئلۀ خیانت و بی‌بند­و­باری مردان در نمایش مردها این­جورند، ضرورت حقوق برابر برای زنان و مردان و تقدس ازدواج در نمایش طلسم مادربزرگ یا تعدد زوجات، و تیزهوشی و کارایی زنان باسواد در نمایش گلنار و نوروز یا خانم خانه‌دار. کوثر نمونه‌‌های دیگر رویکردهای برابری­گرا و روشن­اندیش نصر را هم ذکر می‌کند؛ از آن جمله‌اند توجه نصر به اهمیت سواد در بسیاری از نمایشنامه‌هایش و به­ویژه در عروسی آقاحسین­آقا یا تا این­جوریم همین است، نادرست بودن نازیدن به اجداد یا ثروت در نمایش نجفقلی­بیگ یا پوچ بودن تلاش برای کسب دانش یا هنر به قصد خودنمایی و در عین حال ارزشمندی دانش و هنر در نمایش جناب خان.22[22]نمایشنامۀ جناب خان اقتباسی است از نمایشنامۀ Bourgeiois Gentihomme اثر مولیر.

توجه کوثر به جنبه‌های اخلاقی و روشنگرانۀ نمایشنامه‌های نصر منجر به عدم توجه او به فرم­های نمایشی نمی‌شود. کوثر می‌داند که نصر به سبب رویکرد واقع­گرایانه و اخلاقی خود بیشتر به دنبال ساده‌نویسی و ساده‌گویی بوده است تا نمایشنامه‌هایش برای همگان قابل فهم باشد. اما نشان می‌دهد که ساده‌نویسی چندان هم ساده نیست. در عین حال، با توجه به طنز خوشایند و هنوز معتبری که در آثار نصر به چشم می‌خورد، به دست­اندرکاران و دانشجویان تئاتر پیشنهاد می‌کند که آثاری نظیر اقتباس نصر از نمایش این هم یک جور عروسی است اثر مارک میشل و آلبرت مورین را به اجرا دربیاورند. کوثر نشان می­دهد که نصر چگونه در این اثر ارزش­های نادرست و زرنگ­بازی­های پوچ افراد را به خوبی به نمایش گذاشته است و به نقد طنزآمیز نصر دربارۀ کاغذبازی‌ و فساد اداری در نمایشنامۀ قوزی نیز می‌پردازد و نشان می‌دهد که نصر با روشی خلاقانه یک شخصیت منفی را به عنوان شخصیت اصلی نمایش در مرکز توجه قرار می­دهد و با استفاده از تک­گویی نیات او را در اختیار بیننده قرار می‌دهد.

تنوع و کیفیت آثار نصر به گو‌نه‌ای است که به سادگی می­توان او را یکی از نمایشنامه­نویسان برجستۀ سال­های رکود نمایشنامه‌نویسی در ایران دانست. به­ویژه آنکه دست­کم دو یا سه اثر او، از جمله عجب پُکری یا فردوسی را می‌توان از آثار شاخص نمایشنامه­نویسی ایران بین سال­های 1300 تا 1325 به حساب آورد. با این حال، فضای سیاسی پُرتنش سال­های دهۀ 1320 امکان گسترش بیشتر فعالیت­های تئاتری را از نصر گرفت. نصر حتی در سال­هایی که در چین تایپه سفیر بود و لابه­لای کارهای سفارت به ایران سفر می‌کرد نیز به کارهای نمایشی خود ادامه می‌داد. به قول خودش، ”تا اواخر دی­ماه 1325 سی­و­دو تئاتر تصنیف و شصت­و­نه تئاتر ترجمه و اقتباس کرده و سی­و­یک منلگ [مونولوگ] “ نوشت.23[23]کوثر، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار، 45-46؛ به نقل از نصر، تاریخ زندگانی خانواده، جلد 2، 66. اما از اواخر دی­ماه 1325، یعنی هنگامی که به عنوان وزیر پست و تلگراف وارد کابینۀ قوام شد، دیگر مستقیم درگیر کارهای نمایشی نشد و این پرهیز پس از پایان دورۀ وزارتش در شهریور 1326 نیز ادامه پیدا کرد.

مصطفی اسکویی که در یکی از دوره‌های نخست هنرستان هنرپیشگی هنرجو بود و در سال­های بین 1325 تا 1332 در کسوت هنرپیشه با گروه چپ­گرایان نمایش ایران، یعنی گروه عبدالحسین نوشین در تئاتر فرهنگ و بعد گروه همسر، شاگردان و دوستان نوشین در تئاتر سعدی همکاری می‌کرد، فاصله گرفتن نصر از دنیای نمایش و حتی سفیر شدن او را نتیجۀ توطئه مهدی نامدار و احمد دهقان می­داند. از دیدگاه اسکویی، برخلاف نصر که بیشتر به آرمان­های هنری می­اندیشید، نامدار و دهقان برای رسیدن به اهداف شخصی خود در پی دستیابی به امکانات هنرستان هنرپیشگی و تماشاخانۀ تهران بودند. اسکویی به­ویژه در مورد دهقان که به ریاست تماشاخانۀ تهران رسید موضع می­گیرد، چون از دیدگاه او هدف دهقان این بود که با استفاده از فضای تئاتر فعالیت­های سیاسی خود را بسط بدهد و به دسیسه­چینی برای دیگران و بیکار کردن هنرمندان رقیب بپردازد.24[24]اسکویی، سیری در تاریخ تئاتر در ایران، 337، 353-354 و 482-483. اسکویی بر این باور است که دستگیری نوشین بعد از جریان ترور شاه و منحل شدن حزب توده در بهمن­ماه 1327به علت دسیسه‌چینی‌ها و حسادت­های شغلی دهقان بود، چون نوشین به­رغم جایگاهش در حزب توده هیچ­گونه فعالیت حزبی غیرفرهنگی نداشت. کوثر با خردمندی از تکرار این اتهام پرهیز می‌کند، اما با ذکر دو موضوع نشان می‌دهد که نصر به­رغم تلاش وطن‌دوستانه برای همکاری و همراهی با رضاشاه و محمدرضاشاه و جلب کمک آنها برای پیشبرد تئاتر در ایران، درک درستی از عناصر مثبت گفتمان­های رقیب داشته و علاقه‌ای به سرکوب آنها و به قول خودش ”هوچی‌گری“ نداشته است. یکی از این دو موضوع این است که نصر در نوشته‌هایش به نمایشی که برای سوسیالیست­ها نوشته اشاره می‌کند و در حین توضیح مهربانی پسرش احمد (1297-1313)، که در نوجوانی او را از دست داده بود، می‌نویسد: ”در بازی دیگر که به اسم حسن رعیت برای سوسیالیست­ها نوشته بودم [احمد] گریۀ زیادی کرد و می‌پرسید آیا حال رعایای ایرانی همیشه اینطور خواهد بود.­“25[25]کوثر، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار، 44؛ به نقل از نصر، تاریخ زندگانی خانواده، جلد 2، 50. البته نوشتن این نمایشنامه مربوط به سال­های فعالیتش در کمدی ایران، و به احتمال زیاد بین سال­های 1297 و 1306 و اجرایی که به آن اشاره می‌کند به حتم بین 1304 و 1307 رخ داده است، یعنی زمانی که برخی از سوسیالست­ها هنوز نسبت به همکاری با رضاشاه امیدوار بودند و گفتمان سوسیالیستی ایران نیز هنوز در چنگال امپریالیسم کمونیستی شوروی اسیر نشده بود. اما تمایلات کلی نصر و انسان­دوستی و وطن‌پرستی او را به خوبی نشان می‌دهد و ثابت می‌کند که بحث اصلاحات ارزی از دیرباز برای روشنفکران ایران اهمیت داشته است. از سوی دیگر، وجود این نمایشنامه و اجرای آن نشان می‌دهد که در صورتی که فضای اندیشه و سیاست ایران به علت تندروی­های دورۀ دوم رضاشاه، و بعدها فرصت‌طلبی بریتانیا، اشغال ایران و رویکردهای امپریالیستی امریکا و شوروی بازیچۀ درگیری­های جنگ سرد و لاجرم دوقطبی نمی‌شد چپ­گرایان‌، مشروطه‌خواهان و راست­گرایان غیر‌مذهبی ایران توان این را داشتند که با یکدیگر همکاری کنند و برای نوسازی و آبادنی ایران گام بردارند. مورد دیگر آنجاست که کوثر ناخرسندی نصر نسبت به فعالیت­های دهقان و نامدار را از زبان خود نصر بیان می‌کند: ”اما افسوس که در نتیجۀ مأموریت چین و واگذاری تماشاخانۀ تهران منظور و هدف اصلی از میان رفت و بازار تجارت آغاز گشته تماشاخانه محلی برای شیادی و هوچی­گری شد.­“26[26]کوثر، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار، 62؛ به نقل از نصر، تاریخ زندگانی خانواده، جلد 2، 134. نصر به­ویژه به این افتخار می‌کرد که در دورۀ ‌راه­اندازی و مدیریت هنرستان و تماشاخانۀ تهران، کارگردانان و هنرپیشگان بسیار خوبی را تربیت کرده و با استفاده از اساتید بسیار متشخص و ایجاد فضایی اخلاقی باعث ایجاد علاقۀ جوانان و جلب اعتماد و ثبت­نام دختران در هنرستان هنرپیشگی شده بود. از همین رو، در جایی دیگر با ابراز ناخشنودی از جو بعد از کودتا می‌نویسد: ”باری امروز که این یاداشت­ها را می­نویسم صنعت تئاتر را از بین برده‌اند و هنرپیشگان بیچاره که برای زندگی مجبور به کارند همه شاکی و لعنت متصدیان خود می­نمایند.­“27[27]کوثر، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار، 62؛ به نقل از نصر، تاریخ زندگانی خانواده، جلد 2، 134.

بدین نحو، کوثر بدون اتهام زدن به افراد نشان می‌دهد که نصر به علت ناخرسندی از جو ناخوشایند و رقابت­های ناجوانمردانۀ سیاست­زدگان از دنیای تئاتر ایران فاصله گرفت. و سرانجام، در هنگام اوج­گیری درگیری­ها و ترورهای سیاسی اواخر دهۀ 1320 در سال 1328 به عنوان سفیر کبیر ایران در کشور تازه­تأسیس پاکستان به آن کشور اعزام شد و حتی پس از پایان مأموریتش تا چند سال به ایران برنگشت و درگیر کشمکش­های سیاسی دورۀ کودتا نشد. با خروج نصر از فعالیت­های تئاتری، جانشین او در تماشاخانۀ تهران، یعنی دهقان، به شکل روز افزونی درگیر تبلیغات سیاسی ضدکمونیستی و حمایت از دربار شد. فعالیت­های تئاتری صحنۀ رقابت تئاتر فرهنگ (1325-1323)، کلوپ (1326-1325) و فردوسی (1327-1326)-که به مدیریت یا همکاری کارگردان مهمی همچون عبدالحسین نوشین اداره می­شد-و تئاتر تهران به مدیریت دهقان شد. موضوع این رقابت یا کشمکش به هیچ­وجه در انتخاب نمایشنامه‌ها نبود، چون نوشین سواد تئاتری کم­نظیری داشت، در مدرسۀ هنرپیشگی نیز زیر نظر نصر تدریس کرده بود و در عین چپ­گرا بودن خود را درگیر نمایشنامه‌های تبلیغاتی چپ‌گرا نمی‌کرد. پس از یک دیدگاه، رقابت این دو گروه به­ویژه تا آنجا که به کیفیت کارهای نوشین ربط داشت باعث تحول چشمگیر استانداردهای اجرایی تئاتر ایران شد، ولی صحنۀ تئاتر را به شکل روزافزونی دوقطبی و سیاسی کرد. در نتیجه، حتی با اینکه نوشین هیچ اثر به اصطلاح چپ‌گرایانه‌ای را به صحنه نبرد، تئاتر فردوسی با دستگیری نوشین در بهمن­ماه 1327 تعطیل شد. و پس از آن ترور دهقان در خردادماه سال 1329 و حوادث بعد از آن و به آتش کشیده شدن تئاتر سعدی در حین کودتای 28 مرداد نیز پروندۀ یکی از مهم­ترین دوره‌های تئاتری ایران را بست.

می‌توان گفت که کتاب کوثر با بررسی زندگی و آثار نصر و انتشار گنجینه‌ای از 24 نمایشنامه که خواننده را به دنیای آرمان­ها، آرزوها و کاستی­های ایرانیان سال­های 1285 تا 1325 می‌برد دریچۀ کم­نظیری به دنیای نمایشی، اجتماعی و سیاسی سال­های زندگی سیدعلی نصر می‌گشاید و پژوهشگران تاریخ و نمایش ایران را مستقیماً با آثار و دیدگاه­های شاخص این شخصیت فرهنگی ایران آشنا می­سازد.

[1]فرشته کوثر (گردآورنده و ویراستار)، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار: علی نصر و نمایشنامه­نویسی (نیو هیون: نشر فرود، ١٤٠١)، 2 جلد.

[2]عنوان پدر نمایشنامه­نویسی ایران معمولاً به فتحعلی آخوندزاده یا میرزاآقا تبریزی داده می­شود. آخوندزاده آثار نمایشی‌اش را در سال­های بین 1229 تا 1235 به ترکی آذری و میرزاآقا تبریزی آثارش را به فارسی در سال­های 1249 تا 1251 نوشته است. هر دو نویسنده در کاربرد زبان پیشرو بوده و برخلاف بسیاری از آثار ادبی آن‌ دوره، از زبان گفتاری ساده و همه­فهم استفاده کرده‌اند.

[3]کوثر، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار، 33.

[4]از سخنرانی علی­اصغر گرمسیری در 18 خرداد 1367 در مصطفی اسکویی، سیری در تاریخ تئاتر ایران (تهران: آناهیتا، 1378)، 236-237. هر دو روایت کمی دور از ذهن­اند. اولی به سبب جنگ جهانی اول، زیرا منطقی نیست فردی برای تحصیل به میدان جنگ کشورهای اروپایی برود و دومی به علت اینکه نصر در هنگام شروع جنگ، یعنی سال 1293، نوزده ساله بوده و بعید است که چنین مأموریت مهمی را به او داده باشند. با این حال، می‌توان گمان کرد که او به عنوان یکی از مترجمان گروه اعزامی برای بازگرداندن دانشجویان ایرانی به اروپا رفته باشد.

[5]کوثر، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار، 41.

[6]کوثر، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار، 105-106؛  به نقل از کتاب چاپ­نشدۀ نصر، تاریخ زندگانی خانواده، جلد 3، 185.

[7]جمشید ملک‌پور، ادبیات نمایشی در ایران: ملی­گرایی در نمایش (1300-1320 ه.ش.) (تهران: توس، 1386)، جلد 3، 37.

[8]اسکویی، سیری در تاریخ تئاتر ایران، 237.

[9]در صفحۀ 105 کتاب، کوثر به نقل از صفحات 141 تا 148 تاریخ زندگانی خانواده اثر نصر می­نویسد که نصر خلاصۀ زندگانی آقامحمد یا نتیجۀ اثرات تریاک را به زبان فرانسه نوشت و برای بررسی به هالیوود فرستاد و در صفحۀ 125 می‌افزاید که نصر در سال 1951 فیلم­نامۀ آفتاب زیر ابر پنهان ‌نمی­ماند را نوشت و به هالیوود عرضه کرد. ممکن است که این دو اثر در واقع یک اثر با دو نام یا دو اثر متفاوت باشند.

[10]برای بررسی این اجراها و آثار آخوندزاده و تبریزی، بنگرید به

Saeed Talajooy, “A History of Iranian Drama (1850-1941),” in A History of Persian Literature. Vol. 11. Literature of the Early Twentieth Century: From the Constitutional Period to Reza Shah. ed. Ali Asghar Seyed Ghorab (New York and London: I.B. Tauris, 2005), 353-410, particularly 360-79.

[11]یکی از بهترین اسناد این نوع نگاه مقالۀ میرزارضاخان طباطبائی نائینی در روزنامۀ تیاتر (4 ربیع­الاول 1326ق/17 فروردین 1287ش) است که در آن تئاتر، مدرسه و روزنامه ملزومات اصلی ترقی تمدن دانسته شده­اند. بنگرید به میرزا رضاخان طباطبائی نائینی، روزنامه تیاتر و نمایش شیخ علی میرزای حاکم بروجرد، به کوشش محمد گلبن و فرامرز طالبی (تهران: چشمه، 1366)، 21. خود روزنامه تاریخ 4 ربیع­الاول 1326ق برابر با 5 مه 1908م را نوشته است که مطابق است با 15 اردیبهشت 1287ش. اما تاریخ میلادی ثبت­شده در روزنامه درست نیست، چون 4 ربیع­الاول 1326 برابر با 6 آوریل 1908 و 17 فروردین 1287 است.

[12]بنگرید به شرح بقال­بازی لوطیان در حسین­بن محمدابراهیم تحویلدار، جغرافیای اصفهان، ویراستۀ محمد (منوچهر) ستوده (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1342)، 86-87.

[13]Jacques Rancière, The Politics of Aesthetics: The Distribution of the Sensible, trans. Gabriel Rockhill (London: Continuum, 2004), 12-13.

[14]یکی از نمونه‌های این نوع برخوردها، قطع برق و آتش زدن تجهیزات نمایش تاجر ورشکسته در حین اجرای این نمایش در خانۀ ظهیرالدوله در شب 19 جمادی­الثانی 1331ق/5 خرداد 1292ش بود که خسارات فراوانی به شرکت علمیۀ فرهنگ وارد کرد. بنگرید به روزنامه آفتاب، شمارۀ 185 (17 جمادی­الثانی 1331ق)، 2؛ شمارۀ 187 (24 جمادی­الثانی 1331ق)، 3؛ شمارۀ    189 (28 جمادی­الثانی 1331ق)، 3.

[15]بنگرید به ماشالله آجودانی، مشروطۀ ایرانی (تهران: اختران، 1382)، به­ویژه 385 تا 410.

[16]ناظم­الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان (تهران: آگاه ،۱۳۵۷)، جلد 2، ۱۲۲. برای اطلاعات بیشتر، بنگرید به

Edward Browne, The Press and Poetry of Modern Persia (Cambridge: CUP, 1914), 7-166.

[17]اجرای این نمایش­ها به احتمال فراوان از تابستان 1288 در پارک­ها و خانه­های مذکور شروع شد و گروه از زمستان همان سال در طبقۀ بالای چاپخانۀ فاروس به کار خود ادامه داد. قدیمی­ترین مدرکی که برای این اجراها وجود دارد، آگهی شرکت علمیۀ فرهنگ برای اجرای نمایشی در طبقۀ بالای چاپخانۀ فاروس است که در صفحۀ اول روزنامۀ ایران نو به تاریخ 6 ذی‌حجه 1327ق/28 آذر 1288ش منتشر شده است.

[18]به نقل از سیدعلی نصر، ”آتشی که خاموش نمی‌شود،“ خواندنیها، سال 15، شمارۀ 104 (28 شهریور 1334)، 39-40. نمایش ارشدالدولهاحتمالاً در شهریور 1390، یعنی بلافاصله پس از شکست ارشدالدوله از قوای آزادی­خواه به فرماندهی یپرم­خان، اجرا شده است.

[19]عبدالله مستوفی، شرح زندگانی من (تهران: زوار، 1388)، جلد 2، 315-316.

[20]یکی از گزارشهای خبری روزنامه ایران نو. ش 766، (27 جمادی الثانی 1329 قمری [3 تیر 1290 خورشیدی]) ص 3، تاریخ اجرای این نمایش را روزهای 24 خرداد و 2 تیر 1390 ذکر می‌کند.

[21]قدیمی­ترین سند مربوط به فعالیت­های گروه کمدی ایران، آگهی روزنامۀ ایران دربارۀ اجرای نمایش دوودویل خیلی مضحک اخلاقی در تاریخ 23 ربیع­الثانی 1335ق/27 بهمن 1295ش است. بنگرید به روزنامۀ ایران، شمارۀ 43 (21 ربیع­الثانی 1335ق/25 بهمن 1295ش)، 4.

[22]نمایشنامۀ جناب خان اقتباسی است از نمایشنامۀ Bourgeiois Gentihomme اثر مولیر.

[23]کوثر، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار، 45-46؛ به نقل از نصر، تاریخ زندگانی خانواده، جلد 2، 66.

[24]اسکویی، سیری در تاریخ تئاتر در ایران، 337، 353-354 و 482-483. اسکویی بر این باور است که دستگیری نوشین بعد از جریان ترور شاه و منحل شدن حزب توده در بهمن­ماه 1327به علت دسیسه‌چینی‌ها و حسادت­های شغلی دهقان بود، چون نوشین به­رغم جایگاهش در حزب توده هیچ­گونه فعالیت حزبی غیرفرهنگی نداشت.

[25]کوثر، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار، 44؛ به نقل از نصر، تاریخ زندگانی خانواده، جلد 2، 50.

[26]کوثر، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار، 62؛ به نقل از نصر، تاریخ زندگانی خانواده، جلد 2، 134.

[27]کوثر، تئاتر، اخلاق و تنویر افکار، 62؛ به نقل از نصر، تاریخ زندگانی خانواده، جلد 2، 134.

تأثیر اضطراب وجودی بر آثار سهراب سپهری و کاربرد آن در روان‌درمانی

خاطره اربابی

دکتری مشاورۀ روان­شناسی و روان‌درمانگر

پروانه رحمتی سنگ کر
کارشناس ارشد روان­شناسی بالینی و روان‌درمانگر

خاطره اربابی arbabikhatere@gmail.com] Khatereh Arbabi] دانش‌­آموختۀ دکتری مشاورۀ روان­شناسی (دانشگاه ملی مالزی، 1392) و دارای مجوز رسمی روان­درمانی از سازمان بهزیستی و سازمان نظام روان­شناسی ایران است. از 1386 تا­کنون به صورت تخصصی به کار روان­درمانی با تمرکز بر رویکردهایی چون روان­درمانی شناختی، اگزیستانسیال و هنردرمانی مشغول است. علاقه­‌مندی پژوهشی­اش بیشتر متمرکز بر اختلالات اضطرابی و خلقی به­ویژه در زنان سرپرست خانوار، نوجوانان، و روابط میان­فردی است.

پروانه رحمتی سنگ کر Parvaneh Rahmati-Sangkar دانش‌­آموختۀ کارشناسی ارشد روان­شناسی بالینی (دانشگاه علوم و تحقیقات ایران، ۱۳۹۵) و دارای مجوز رسمی درمانگری از سازمان نظام روان­شناسی ایران است. از ۱۳۹۶ در سازمانی مردم‌­نهاد در حوزۀ روان­درمانی مشغول فعالیت با رویکرد CBT، طرحواره­درمانی، ذهن­آگاهی، ACT، و اگزیستانسیال است. حوزۀ پژوهشی ایشان اختلالات روان­شناختی و هیجانات در حیطۀ بزرگسالان و نوجوان است.

 

مقدمه
آگاهی از این مهم که در پس حقیقت ”هیچ“های زندگی اضطراب‌های عمدۀ انسان به وجود می‌آیند به نوعی حرکت در مسیر سلامت روان محسوب می‌شود، چرا که در دل دو هیچ، یعنی ”هیچ‌چیز“ که اضطراب مرگ را در بر می‌گیرد و ”هیچ‌کس“ که اضطراب تنهایی را شامل می‌شود، پرسش‌هایی مطرح است از کیستی و چیستی که نیافتن پاسخ برای آنها اساس اضطراب وجودی را شکل می‌دهند.[1] این نوع اضطراب که اولین­بار پیروان رویکرد وجودی مطرح کردند،[2] همان احساس هراسی است که منشأ بالینی نداشته و عامل استرس‌زا یا تهدیدی خارج از وجود فرد آن را پدید نیاورده، بلکه از درون فرد نشئت می­گیرد و بر تعارض بین مرگ و یافتن معنایی برای زندگی استوار است.[3]

اندیشمندانی چون کی­یرکگور باور داشتند که این نوع از اضطراب اجتناب‌ناپذیر و حتی ضروری است، چرا که فرد را به سمت آگاهی یافتن از معنایی در بیرون از خود سوق می‌دهد.[4] پل تیلیش این نوع اضطراب را نوعی آگاهی از نیستی دانسته و در سه دسته تقسیم‌بندی می‌کند: اضطراب مرگ، اضطراب پوچی، و اضطراب گناه.[5] در حالی که رولو می آن را نوعی به پرسش گرفتن ارزش‌های وجودی و گونه‌­ای تهدید درونی تعریف می‌کند،[6] اروین یالوم آن را حاصل مواجهۀ فرد با مسلمات هستی یعنی مرگ، تنهایی، پوچی و آزادی می‌داند.[7] علاوه بر اینها، اضطراب وجودی به سبب ریشه‌ داشتن در طرحواره‌های ناسازگار شناختی فرد، که عمدتاً بر پایۀ نظام‌های خانوادگی، اعتقادی و فرهنگی افراد بنا شده است، مکانیسم‌هایی مقابله‌ای در ناخودآگاه فرد به وجود می‌آورند تا امنیت او را ظاهراً حفظ کنند.[8] بنابراین، درمان اضطراب وجودی با درمان اضطراب­های دیگر متفاوت است و طبق تحقیقات اخیر چندان به رویکردهای سنتی روان‌درمانی و روان‌پزشکی پاسخ نمی‌دهد.[9]

از آنجا که اضطراب وجودی مجموعه‌ای از احساسات طیف منفی را برمی­انگیزد،[10] هدایت فرد در مسیر درست نیاز به روش‌های کارآمدی مانند کمک گرفتن از ادبیات و به­ویژه شعرخوانی دارد که انتقال عواطف تجربه­شده و برانگیختگی احساسی مخاطب را برای مواجهه با این اضطراب ممکن کند. همچنین، تحقیقات اخیر نشان داده‌اند که محرک‌های بصری مانند تصاویر و نقاشی‌ها، در ‌صورت مشارکت غیرفعال (فقط بیننده بودن)، نقش مهمی در درمان ایفا می‌کنند.[11] بنابراین، می‌توان با تأسی به هنر و ادبیات، به­رغم روان‌درمانی سنتی، مسیر پویایی برای روان‌درمانی فراهم آورد که راهکارهایی کاربردی برای تغییر کارآمد در فرد را با صرف کمترین زمان و هزینه به دست دهد. این امر به­ویژه در درمان افرادی به کار می­آید که دچار اضطراب وجودی­اند و به سبب نشخوارهای فکری مرتب درگیر مقاومت‌هایی تازه­اند که موجب طفره رفتن آنها از مسیر درمان می‌شود. این مسئله‌ نیازمند پژوهش‌هایی در زمینۀ تسهیل تجربۀ مدیریت این اضطراب برای پیشگیری از شکل‌گیری زندگی نزیسته دارد‌.

از این منظر، بررسی آثار سهراب سپهری به منزلۀ منبعی در وادی هنر و ادبیات[12] تسهیلگری الهام‌بخش در مسیر روان‌درمانی خواهد بود. برای نمونه، بررسی مضمون اشعار سهراب سپهری نشان­دهندۀ سادگی و بی‌آلایشی مفاهیم عرفانی و فلسفی است که حاصل سفرها و آشنایی او با آیین‌ها و نمادها است.[13] سپهری به دنبال جلب توجه مخاطب به ابعاد پنهان واقعیت‌ها بود و تأکید او بر درک دوبارۀ پدیده‌ها، فهم شخصی و اصیل پدیده‌ها، ستیز با عادت‌ها و سیر و سلوک ویژۀ فرد از دوران کودکی،[14] او را در زمرۀ شاعران معاصری قرار می‌دهد که نگاهی هستی­شناسانه به زندگی دارند.[15] گویی سپهری با درک رنج‌ها و مسائل انسان معاصری که در دل تعهدات اجتماعی، بارها و بارها در برابر مسلمات هستی (تنهایی، مرگ، پوچی) دچار اضطراب وجودی شده است، درمان‌هایی را در قالب الگوهای رفتاری عرضه می­کند که همان نوع درمان‌های خاموش و پنهانی است که پژوهش‌های اندکی دربارۀ آنها صورت گرفته است؛ پژوهش‌هایی که تسهیلگر ارتقای سلامت روان افراد خواهند بود.

پیشینه پژوهش
سهراب سپهری شاعر معاصری است که تحقیقات فراوانی دربارۀ شخصیت او و نقاشی‌ها و اشعارش در قالب کتاب، پایان‌نامه، مقاله و طرح‌های پژوهشی در دسترس است. از بین پژوهش‌های موجود که اکثراً در حوزۀ ادبیات تطبیقی­اند، اندک تحقیقات بین‌رشته‌ای هم دیده می­شود که به بررسی رویکردهای روان‌شناختی در آثار سهراب پرداخته باشند. سیدعلی قاسم‌زاده و ناصر نیکوبخت در مقاله‌ای با موضوع روان­شناسی رنگ در اشعار سهراب سپهری به بررسی ویژگی‌های رفتاری و اخلاقی و چارچوب شخصیتی سهراب سپهری بر پایۀ بسامد واژگانی رنگ‌ها در اشعار او پرداخته­‌اند.[16] جهانگیر صفری و مهران مرادی به بررسی کهن‌الگوی ”مادر مثالی“ در شعر سهراب سپهری پرداخته و تأثیرات این کهن‌الگو را در اشعار سهراب سپهری نشان داده­اند.[17] فهیمه محمدپور به بررسی هشت کتاب سهراب سپهری پرداخته و ارتباط بین مفاهیم این اثر با مسلمات هستی در مکتب وجودگرایی را نشان داده است.[18] بررسی دیدگاه‌های فلسفی وجودی (اگزیستانسیالیسم) در دفتر شعر حجم سبز سهراب سپهری و دفتر زمستان اخوان ثالث به قلم زهرا میرزایی و همکارانش به بررسی اشعار این منظومه‌ها پرداخته است که نتیجۀ آن دریافت همسویی درون‌مایۀ رویکرد اگزیستانسیال در مضامین این دفترها است.[19] در این میان، جای خالی پژوهش‌هایی حس می‌شود که پیوند بین آثار سپهری و تأثیرگذاری‌اش بر مسائل روان‌شناختی را نشان دهد.

نتایج پژوهش
در آثار سهراب سپهری می‌توان ردپای مفاهیمی را یافت[20] که عدم درک و مواجهۀ نادرست با هرکدام از آن‌ها نه فقط موجب اضطراب وجودی می­شوند، بلکه می‌توانند اضطراب وجودی را در مسیر نادرست قرار دهند.

آزادی
زمانی که با این حقیقت آشنا شویم که آزادی در عمل مستلزم مسئولیت است و فرد باید به­رغم نیازهای نامشخص تصمیمی اتخاذ کند، درمی­یابیم آزادی در مفهوم وجودی با فقدان همراه است. بدین ترتیب، فرد برخلاف تصور وارد دنیایی ساختاریافته و موزون نمی‌شود، بلکه مسئول دنیای خودش است و بر پایۀ الگوها، انتخاب‌ها و اعمال خود دنیایش را شکل می­دهد. یالوم اعتقاد دارد که عمیق‌ترین توضیح برای هستی اشاره به واژۀ مسئولیت است که جزء جدایی‌ناپذیر آزادی است و خود نوعی اضطراب ایجاد می‌کند. از آنجا که اضطراب نوعی هیجان همراه با نوآوری در باورهای فرد محسوب می‌شود، پس مواجهه با اضطراب وجودی در نظر گرفتن زندگی به منزلۀ مکانی برای رشد است، نه مخفی­گاهی برای حفظ امنیت.[21] بنابراین، چنان که رولو می  به آن اشاره کرده است، فقط با دست کشیدن از آزادی‌مان می‌توانیم از اضطراب فرار کنیم.[22] پیروان رویکرد وجودگرایی برای کنار آمدن با این نوع اضطراب به تشویق فرد برای تغییر مسیر به سمت پذیرش مسئولیت، تصمیم‌گیری مناسب و انتخاب شایسته می‌پردازند.

سپهری هم در اشعارش از برهنگی هراس‌انگیز هستی یاد کرده و لحظاتی را بر پایۀ انتخاب و مسئولیت‌پذیری ترسیم کرده است؛ نگرشی که به مواجهۀ فرد با خود پرداخته و به خلاقیتی رهنمون می­سازد که او را از قیدوبند اسارت وجودی رها ساخته و هیاهوی آن را به لذت تجربه بدل کند.

به سرچشمۀ ناب‌هایم بردی،

نگین آرامش گم کردم و گریه سر دادم دوست من، هستی ترس‌انگیز است.

به صخرۀ من ریز، مرا در خود بسای که پوشیده از خزۀ نامم

بروی که تری تو، چهرۀ خواب‌اندود مرا خوش است

غوغای چشم و ستاره فرو نشست، بمان تا شنوندۀ آسمان‌ها شویم.

و

بر خود خیمه زنیم، سایبان آرامش ما، ماییم

ما وزش صخره‌ایم، ما صخرۀ وزنده‌ایم. بیایید از شوره‌زار خوب و بد برویم

چون جویبار، آیینه روان باشیم: به درخت، درخت را پاسخ دهیم

و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم

برویم، برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم.[23]

مرگ
اساس اضطراب وجودی ناشی از مواجهۀ فرد با مفهوم مرگ است، درست در زمانی که میزان زندگی نزیستۀ او بیش از تجربۀ زیستۀ اوست. به عقیده وجودگرایانی چون یالوم، هر فردی مرگ و زندگی را همزمان با هم تجربه می‌کند چون هر دو به هم وابسته و با هم آمیخته‌اند.[24] مرگ‌اندیشی می‌تواند شوق زندگی ایجاد کند، اگرچه فرد را نابود می‌کند.

هرچند که افراد خودخواسته سعی در انکار و بی‌توجهی به این موضوع دارند، رویکرد وجودگرایی با آگاه کردن فرد از این مهم که مرگ دیر یا زود فرا می‌رسد و باید زندگی را به‌ درستی دریافت و چیزی از آن برای مرگ باقی نگذاشت، افراد را به تجربه کردن آزاد فرامی‌خوانند تا در این مسیر به کاستن حجم زندگی نزیستۀ خود بپردازند. این امر در نهایت منجر به کاسته شدن از این اضطراب می‌شود.

بررسی آثار سهراب نشان می‌دهد او نیز چون وجودگراها به نزدیکی ‌و جدایی‌ناپذیری مرگ و زندگی اعتقاد داشته و از آنجا که مرگ‌اندیش و مرگ آگاه بود، در تقابل با آن می­کوشید تجربه نزیستۀ خود را کم کند.

مرگ در ذهن اقاقی جاری است

مرگ در آب‌وهوای خوش اندیشه نشیمن دارد

مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید

مرگ با خوشۀ انگور می‌آید به دهان

مرگ گاهی ریحان می‌چیند

مرگ گاهی ودکا می‌نوشد

گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد و همه می‌دانیم

ریه‌های لذت پر اکسیژن مرگ است.[25]

در جایی دیگر، سهراب در یکی از نامه‌های خود، صراحتاً به موضوع کاستن از حجم تجارب نزیسته پرداخته و مخاطب را با خود هم­مسیر مزه کردن و چشیدن زندگی کرده است:

درون من خندان و زیبا بود. اندوه تماشا که پیش‌ترها از آن حرف می‌زدم، کنار رفته بود و جای آن چیزی نشسته بود که از آن می‌توان به تراوش بی‌واسطۀ نگاه تعبیر کرد. در تاریک­روشن صبح، از کوه‌ها بالا می‌رفتم در مهتاب به سردی شاخ و برگ‌ها دست می‌زدم. شب‌هنگام صدای رودخانه از روزنه‌های خوابم می‌گذشت. گاه گرته‌هایی برمی‌داشتم. در طرح‌های من سنگ و گیاه فراوان است. من سنگ‌ها را دوست دارم. انگار در پناه سنگ می‌توان در ابدیت نشست. آنجا با درخت‌های تبریزی سخت یکی می‌شدم.[26]

سپهری در آثار خود به این امر اشاره می­کند که باید به مرگ ‌اندیشید نه اینکه برای فراموش کردن آن تلاش کرد، چرا که فقط در این صورت به ارزش‌ زندگی پی می‌بریم.

تنهایی
آن نوع از تنهایی که وجودگراها بر آن تأکید بیشتری دارند نوعی جدایی ناگزیر از دنیا و مخلوقات موجود در آن است، نه به معنای دوری فیزیکی از آنها، بلکه به معنای گونه­ای خلوت فکری و اندیشه.[27] به اعتقاد آنها، بارها با آن روبه­رو می‌شویم، اما هر بار آن را نمی‌پذیریم و به ورای آن چشم نمی‌دوزیم بلکه بیشتر اوقات در آن هیچ غرق می‌شویم.[28] به همین سبب، اضطراب وجودی را در این رویارویی احساس می‌کنیم. وجودگراها معتقدند آگاهی از تنش این تنهایی مطلق، شناسایی موقعیت‌هایی که نشانی از این نوع تنهایی دارد و مواجهۀ سرسختانه با آنها سبب کاهش اضطراب وجودی می­شود و از طرف دیگر، پایه‌گذار رابطه‌ای سالم با دیگری مبتنی بر عشق و دوستی خواهد بود.

در اشعار سپهری بارها و بارها به واژۀ تنهایی برمی‌خوریم، اما بیشترین نوع تنهایی که به آن اشاره کرده همین تنهایی وجودي است که می‌تواند هراسی از نوع اضطراب وجودی را شکل دهد. [29]

در تاریکی بی‌آغاز و پایان

دری در روشنی انتظارم رویید

خودم را در پس در تنها نهادم

و به درون رفتم

. . .

من در پس در تنها مانده بودم

همیشه خودم را در پس یک در تنها دیده‌ام

گویی وجودم در پای این در جا مانده بود،

در گنگی آن ریشه داشت

آیا زندگی‌ام صدایی بی‌پاسخ نبود؟

. . .

در تاریکی بی‌آغاز و پایان

فکری در پس در تنها مانده بود

پس من کجا بودم؟

حس کردم جایی به بیداری می‌رسم

همۀ وجودم را در روشنی این بیداری تماشا کردم

آیا من سایۀ گمشدۀ خطایی نبودم؟[30]

به‌ راحتی می‌توان همسویی تعبیر وجودگراها را با آن تنهایی وجودي که سهراب زندگی کرده است در بیشتر آثار او مشاهده کرد و متوجه شد که او هم به مواجهه با این نوع تنهایی مصمم بوده است.

کنار مشتی خاک

در دور دست خودم، تنها، نشسته‌ام

از پنجره

غروب را به دیوار کودکی‌ام تماشا می‌کنم

روی این پله‌ها غمی، تنها، نشست

در این دهلیزها انتظاری سرگردان بود

من هوای خودم را می‌نوشم

و در دور دست خودم، تنها، نشسته‌ام

. . .

کسی روی خاکستر بال‌هایم راه می‌رود. دستی روی پیشانی‌ام کشیده شد، من سایه شدم: شاسوسا تو هستی؟

دیر کردی . . .:

و در این عطش تاریکی صدایت می‌زنم: شاسوسا! این دشت آفتابی را شب کن

تا من، راه گمشده را پیدا کنم و در جاپای خودم خاموش شوم . . .

”شاسوسا“­ شبیه تاریک من! به آفتاب آلوده‌ام.

تاریکم کن، تاریک تاریک، شب اندامت را در من ریز.[31]

رویارویی، پر از کشف و درک رمز و راز هستی، که ما را به آسانی به خودمان پیوند می­زند و از هراسی هولناک می‌رهاند.

می‌روم بالا تا اوج، من پر از بال‌وپرم

راه می‌بینم در ظلمت،

من پر از فانوسم من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت

پرم از راه، از پل، از رود، از موج

پرم از سایۀ برگی در آب

چه درونم تنهاست.[32]

پوچی
نگاه کنجکاوانه نسبت به جهانی که در آن روزگار می‌گذرانیم ما را با حقیقتی نگران‌کننده پیوند می‌زند که درک بی‌تفاوتی و بی‌معنایی ذات هستی است و می‌تواند هراسی از نوع اضطراب وجودی ایجاد کند. انسان در هر لحظه با پرسشی از کیستی و چیستی مواجه است و گاهی حس می‌کند در محوطه­ای پر از خالی فریاد می‌کشد بدون آنکه کسی صدایش را بشنود، گویی خودش باید به هر چیزی در این هستی جان بخشد و رنگ دهد و به عبارتی به خلق معنایی بپردازد که او را به انسجام ‌رساند.

وجودگرایان به دو نوع معنا در هستی اشاره می‌کنند: معنای کیهانی و معنای شخصی. کسی که معنا را در زندگی شخصی خود حس می‌کند زندگی را دارای هدف یا اهداف برتری می‌داند که باید به آن‌ دست ‌یافت.[33] در معنای کیهانی، فرد به دنبال کشف حقیقتی فراتر از چارچوب وجودی خویش است تا بتواند پاسخی مناسب برای سرگردانی خود در هستی بیابد، مانند راه­گم­کرده‌ای که معنا برایش حکم نقشۀ راه را دارد. این معنا التیام‌بخش اضطرابی است که به سبب مواجهه با دنیایی فاقد ساختار و هراس وجودی در فرد پدید می­آید. وجودگرایان معتقدند ایجاد معنا موجب ایجاد ارزش‌هایی نظام‌مند می‌شود که ساختار اعمال فرد را شکل می‌دهند. این امر از میزان اضطراب وجودی در فرد می­کاهد.

یافتن معنا در دل زرق‌وبرق‌های فانی جهانی پوچ دغدغه‌ای است که سهراب هم به آن پرداخته است.[34]

مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید

حضور” هیچ“ ملایم را به من نشان بدهید.[35]

او به‌سادگی در آثار خود به این نکته اشاره کرده است که در ورای هیچ به دنبال چیزی می‌گردد تا او را آرام کند.

به سراغ من اگر می‌آیید،

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ‌های هوا،

پر قاصدهایی است که خبر می‌آرند،

از گل واشدۀ دورترین بوتۀ خاک.

روی شن‌ها هم نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است

که صبح، به سر تپۀ معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بُن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می‌آید.[36]

سهراب در آثارش به زیبایی  در طی سیر و سلوک معنوی از این هیچ معنایی می‌سازد که مخاطب را به تفکر و اندیشه وامی­دارد که اساس قرار گرفتن در مسیر سلامت روان است.

دانستگی
یکی از مفاهیمی که در اضطراب وجودی نقش دارد دانستگی است.­[37] ریشۀ دانستگی شالودۀ گذشتۀ فرد است و اگر فرد به دنبال رهایی از یوغ آن برود دچار تنهایی وجودي می‌شود،[38] درست همان چیزی که فرد از آن وحشت دارد. این بُعد گذشته‌نگر و قصه‌گوی وجودی را نمی‌توان از خود راند و باید با آن مواجه شد و پذیرفت.­[39] با این همه، باید در نظر داشت که ذهن درگیر گذشته به سبب ناتوانی از تغییر آن حالتی اجبارگونه و تعصبی می­یابد و از رشد باز می­ماند. درک واقعی خویشتن فقط با رهایی از شرطی­شدن‌های بی‌قیدوشرط از هر آن چیزی به دست می­آید که دربارۀ خود و پیرامونمان آموخته‌ایم تا نسبت به هستی دیدی مشاهده‌گر باز کنیم و در زمان حال حضور یابیم. در آثار سهراب ردپای دانستگی را به‌وضوح مشاهده می‌کنیم.

من به ‌اندازۀ يك ابر دلم می‌گیرد

وقتي از پنجره می‌بینم حوري

-دختر بالغ همسايه-

پاي کمیاب‌ترین نارون روي زمين

فقه می‌خواند

چيزهايي هم هست

. . .

لحظه‌هایی پر اوج

-­مثلاً شاعره‌ای را ديدم

آن‌چنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش

آسمان تخم گذاشت،

و شبي از شب‌ها

مردي از من پرسيد

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟-

بايد امشب بروم

بايد امشب چمداني را

كه به ‌اندازۀ پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست،

رو به آن وسعت بي­واژه كه همواره مرا می‌خواند.

يك نفر باز صدا زد: سهراب![40]

در این شعر، سهراب به زیبایی به تقابل بین دید قصه‌گو و مشاهده‌گر پرداخته و به این موضوع اشاره می­کند که چرا انسان بی‌توجه به زیبایی‌های زمان حال در گذشته پرسه می‌زند در حالی‌که می‌تواند با تنهایی وجودی‌اش مواجه شده و در وسعت اکنون، به دور از هرگونه قضاوتی یا واژه‌ای، حضور یابد.

من نمی‌دانم

که چرا می‌گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچ‌کسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لالۀ قرمز دارد.

چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه‌ها را باید شست.

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.

چترها را باید بست.

زیر باران باید رفت.

فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.[41]

سهراب در این شعر به رها شدن از قیدوبندهای شرطی­شدۀ تکرارهای اجباری اشاره دارد، همان‌ها که فرد را در خلأ وجودی‌اش گرفتار می‌کنند. او نگریستن به ورای آنها را برای درک عمیق‌تر هستی لازم می‌داند که سبب آزادی از نگاه موروثی می‌شود.

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم.[42]

در این شعر نیز به دید مشاهده‌گر و حضور یافتن در زمان حال اشاره شده است تا غرقه شدن در نگاه قصه‌گویی را متوقف ‌کند.‌

خویشتن‌داری ناکافی
یکی دیگر از مفاهیمی که عامل ايجاد اضطراب وجودی است خویشتن‌دار نبودن فرد است. هرچند در رویکردهای روان­شناسی به این‌ نکته در ارتباط با اضطراب وجودی توجهی نشده است، اما در آثار سهراب می‌توانيم نمونه‌هایی از آن را بیابیم که مسیر درمان را برای فرد هموار می­کند. معمولاً افرادی که از تاب‌آوری پایینی برخوردارند توانایی کنترل تکانه‌ها و هیجان‌های خود را ندارند.[43] این افراد از پذیرش مسئولیت گریزان­اند و برای مقابله با تعارض‌ها و چالش‌های زندگی مهارت ندارند. همۀ این‌ها نشانۀ ناتوانی فرد در مواجهه با تنهایی وجودی و اضطراب مرگ است. این افراد  همچنین نمی‌توانند معنایی برای زندگی بیابند.

قایقی خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب

. . .

پشت دریاها شهری است

که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است

بام‌ها جای کبوترهایی است که به فوارۀ هوش بشری می‌نگرند.

دست هر کودک ده‌سالۀ شهر، خانۀ معرفتی است.

مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند

که به یک شعله، به یک خواب لطیف.

خاک موسیقی احساس تو را می‌شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می‌آید در باد.

پشت دریاها شهری است

که در آن وسعت خورشید به ‌اندازۀ چشمان سحرخیزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشنی‌اند.

پشت دریاها شهری است!

قایقی باید ساخت.[44]

در این شعر، سهراب فرد را به تاب‌آوری و خویشتن‌داری دعوت می‌کند تا بتواند برای داشتن شرایط بهتر در پس تعارض‌های زندگی راهی بیاید یا به عبارتی معنایی بسازد؛ مهارتی که برای کاستن از میزان اضطراب وجودی لازم است.

نقاشی­‌های سهراب
نتیجۀ تحقیقات بسیاری نشان داده‌اند که فعالیت خلاقانه فرد را از دل‌مشغولی‌های روزمره می­رهاند و حتی مشاهدۀ آثار هنری هم در کاهش اضطراب افراد مؤثر است. در واقع، نقاشی در این حالت نوعی مراقبه است که به فرد امکان می‌دهد تا نگرانی­‌های ذهنش را کاهش دهد.

سهراب هنرمندی پر احساس، اثرگذار و اندیشمند در نقاشی معاصر ایران به شمار می‌رود. یکی از ویژگی‌های آثار نقاشی سهراب انتزاعی بودن آن‌هاست،[45] به شکلی که هر کس می‌تواند با مشاهدۀ آثار او درون خود را واکاوی کند، به کشف نادیده‌ها بپردازد و با مجهولات درونی خود مواجه شود؛ همان که روان‌درمانگران برای تسهیل مسیر درمان هراس از تقابل با مرگ و اضطراب وجودی می­توانند از آن بهره گیرند.

نتیجه
آثار سهراب سپهری، که دایره­المعارفی از هنر و ادبیات است، مکملی در دسترس برای تلطیف فضای خشک روان‌درمانی است که به زبانی ساده و بی­نیاز از رمزگشایی‌های معمول به فرد سرگردان از اضطراب وجودی کمک می­کنند. آثار سهراب مانند نقشه‌ای رنگی و کارآمد موجب تسهیل روند روان‌درمانی خواهد بود.

[1]اروین د. یالوم، روان‌درمانی اگزیستانسیال، ترجمۀ سپیده حبیب (چاپ 3؛ تهران: نشر نی، 1391)، 269.

[2]پل تیلیش، شجاعت بودن، ترجمۀ مراد فرهادپور (تهران: ناشر علمی و فرهنگی، ۱۳۸۸)، 83.

[3]یالوم، روان‌درمانی اگزیستانسیال، 56.

[4]ژان پل سارتر، اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر، ترجمۀ مصطفی رحیمی (چاپ 19؛ تهران: انتشارات نیلوفر، 1400)، 30.

[5]تیلیش، شجاعت بودن، 90.

[6]رولو می، انسان در جستجوی خویشتن، ترجمۀ سید مهدی ثریا (چاپ 4؛ تهران: نشر دانژه، 1393)، 13.

[7]یالوم، روان‌درمانی اگزیستانسیال، 53 و 54.

[8]جفری یانگ، ژانت کلوسکو، و مارجوری ویشار، طرحواره­درمانی: راهنمای کاربردی برای متخصصین بالینی، ترجمۀ حسن حمیدپور و زهرا اندوز (چاپ 13؛ تهران: انتشارات ارجمند، 1401)، جلد 1، 25.

[9]جودیت تاد و آرتور سی. بوهارت، اصول روان­شناسی بالینی و مشاوره، ترجمۀ مهرداد فیروزبخت (چاپ 5،؛ تهران،: انتشارات رسا، 1392)، 456.

[10]جیمز ا. پروچاسكا و جان سی نوركراس، نظریه­‌های روان‌درمانی، ترجمۀ یحیی سیدمحمدی (چاپ 20؛ تهران: انتشارات روان، ۱۳۹۱)، 370.

[11]علیرضا حسینی صدر، متینه عبادی، عارفه محمدنژاد دوین، و سجاد بشرپور، ”اثربخشی نقاشی­درمانی مبتنی بر ذهن‌آگاهی بر ابرازگری هیجان در دانش‌آموزان دختر دارای اختلال اضطراب امتحان: یک مطالعۀ نیمه­تجربی،“­ مجلۀ دانشگاه علوم پزشکی رفسنجان، دورۀ 21، شمارۀ 7 (1401)، ۷۲۸-۷۱۵.

[12]رویین پاکباز، دایره­المعارف هنر (چاپ 14؛ تهران: انتشارات فرهنگ معاصر، 1393)، 821 و 822.

[13]زکیه کمالی، ”سهراب سپهری: شاعر نوپرداز زبان و ادبیات فارسی،“ عرضه شده در همایش ملی پژوهش‌­های نوین در زبان و ادبیات فارسی، (1387).

[14]علی­اکبر سام خانیانی، ”رویکرد پدیدارشناختی در شعر سهراب سپهری،“­ پژوهشنامۀ ادب غنایی، دورۀ ۱۱، شمارۀ (1392)، ۱۴۲-۱۲۱.

[15]زهرا تقوی فردود، ­”نقد مضمونی هشت کتاب در دایرۀ خلأ درونی روح، نقطۀ عروج سهراب سپهری: از پدیدارشناسی تا عرفان،“ مطالعات نقد ادبی، دورۀ 9، شمارۀ 36 (1393)، 164-۱۴7.

[16]سیدعلی قاسم‌زاده و ناصر نیکوبخت، ”روان­شناسی رنگ در اشعار سهراب سپهری،“ پژوهش­‌های ادبی، دورۀ 1، شمارۀ 2 (۱۳۸۲)، 156-145.

[17]جهانگیر صفری و مهران مرادی، ”بررسی کهن­الگوی مادر مثالی در شعر سهراب سپهری،“ مجلۀ تخصصی زبان و ادبیات دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی مشهد، دورۀ 40، شمارۀ 2 (1386)، 57-84.

[18]فهیمه محمدپور، ”بررسی تطبیقی رویکرد وجودگرایی در آثار و اندیشۀ سهراب سپهری،“ فصلنامۀ مطالعات ادبیات تطبیقی، دورۀ ۱۴، شمارۀ ۵۶ (دی‌ماه ۱۳۹۹)، ۶۰۱-۵۸۱.

[19]زهرا میرزایی بهمن‌آباد، فاطمه غفوری مهدی‌آباد، و پوران یوسفی­پور، ”بررسی دیدگاه‌های فلسفی وجودی (اگزیستانسیالیسم) در دفتر شعر حجم سبز سهراب سپهری و دفتر زمستان اخوان ثالث،“ فصلنامۀ مطالعات ادبیات تطبیقی، دورۀ ۱۶، شمارۀ ۶۲ (شهریور ۱۴۰۱)، ۱۷۸-۱۶۲.

[20]خلیل بیگ­زاده و معصومه میرناصری، ”بررسی نگاه پدیدارشناختی سهراب سپهری در کتاب ما هیچ، ما نگاه،“ نشریۀ زبان و ادبیات فارسی، دورۀ ۴ ، شمارۀ ۱ (1392)، 59-45.

[21]یالوم، روان‌درمانی اگزیستانسیال، 312.

[22]می، انسان در جستجوی خویشتن، 168.

[23]سهراب سپهری، هشت کتاب (چاپ 11؛ تهران: انتشارات ذهن آویز، 1399)، 172.

[24]یالوم، روان‌درمانی اگزیستانسیال، 60.

[25]سپهری، هشت کتاب، 296 و 297.

[26]سهراب سپهری، هنوز در سفرم: شعرها و یادداشت‌های منتشرنشده، به کوشش پریدخت سپهری (چاپ 15؛ تهران: نشر فرزان روز، ۱۳۹۷)، 93.

[27]یالوم، روان‌درمانی اگزیستانسیال، 496.

[28]کرک اشنایدر و اراه کراگ، درمان هستی‌گرا-انسان‌مدار، ترجمۀ حسین زیرک (تهران: انتشارات ارجمند، 1394)، 30.

[29]ابوالقاسم قوام و عباس واعظ­­زاده، ”تن‌هایی در برخی صوفیانه‌های شعر فارسی با رویکرد ویژه به شعر سهراب سپهری،“ مطالعات عرفانی، شمارۀ ۹ (۱۳۸۸)، ۱۳۲-۹۹.

[30]سپهری، هشت کتاب، 127.

[31]سپهری، هشت کتاب، 151.

[32]سپهری، هشت کتاب، 335.

[33]یالوم، روان‌درمانی اگزیستانسیال، 586.

[34]کامیار عابدی، از مصاحبت آفتاب: زندگی و شعر سهراب سپهری (چاپ 7؛ تهران: نشر ثالث، 1393)، 68.

[35]سپهری، هشت کتاب، 328.

[36]سهراب سپهری، حجم سبز (تهران: نشر ادیسون، ۱۳۸۹)، 360.

[37]جیدو کریشنا مورتی، رهایی از دانستگی، ترجمۀ مرسده لسانی (چاپ 2؛ تهران: نشر بهنام، 1384)، 30.

[38]یالوم، روان‌درمانی اگزیستانسیال، 497.

[39]راس هریس، اکت به زبان ساده: الفبای درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد، ترجمۀ انوشه امین ­زاده (چاپ 4؛ تهران: نشر ارجمند، 1398)، 24-20.

[40]سپهری، حجم سبز، 391 و 392.

[41]سپهری، هشت کتاب، 297.

[42]سپهری، هشت کتاب، 298.

[43]یانگ و همکاران، طرحواره­درمانی، 251.

[44]سپهری، هشت کتاب، 365.

[45]محسن طاهرنوکنده، سهراب سپهری: طرح‌ها و اتودها (تهران: نشر نو، ۱۳۶۹)، 25.

خوانش تحلیلی شعر ”دوست“ سهراب سپهری در چارچوب تحلیل انتقادی گفتمان فرکلاف

خوانش تحلیلی شعر ”دوست“ سهراب سپهری در چارچوب تحلیل انتقادی گفتمان فرکلاف

مهدیه آروین[1]
کارشناس ارشد زبان­شناسی همگانی

 

مهدیه آروین <mahdiye.arvin@yahoo.com> Mahdiyeh Arvin دانش‌آموختۀ کارشناسی مترجمی زبان انگلیسی و کارشناسی ارشد زبان­شناسی همگانی دانشگاه شهید بهشتی است. در ۱۳۹۴ از پایان‌نامۀ ارشد خود با عنوان ”مطالعۀ تحلیلی متون ساخت­واژۀ فارسی بر پایۀ دیدگاه کتاب‌سنجی و نقد متون “دفاع کرد. “Persian” و ”­تحلیل انتشارات حوزۀ ساخت­واژۀ زبان فارسی بر اساس کتاب‌سنجی: ­نگاهی به همبستگی‌های موضوعی“ از مقالات اوست. حوزه‌های اصلی پژوهشی ایشان عبارت­اند از زبان‌شناسی اجتماعی، زبان‌شناسی شناختی، تحلیل انتقادی گفتمان، ترجمه و ساخت­واژه. علایق دیگرش روان‌شناسی زبان و گویش‌شناسی را شامل می‌شود.

 

 

  1. مقدمه

سهراب سپهری (۱۳۰۷-۱۳۵۹ش) یکی از محبوب‌ترین شاعران معاصر است. پنجاه سال پیش که حجم سبز چاپ شد، روزنامه‌های آیندگان و کیهان آن را بهترین کتاب سال شمردند.[2] سپهری شاعری است که در گفت‌وگو دربارة شعر مدرن ایران نام او در کنار نام افرادی همچون نیما یوشیج (۱۲۷۴-۱۳۳۸ش)، احمد شاملو (۱۳۰۴-۱۳۷۹ش)، مهدی اخوان ثالث ۱۳۰۷-۱۳۶۹ش)، و فروغ فرخزاد(۱۳۱۳-۱۳۴۵ش) می‌آید. البته او با شاعران هم‌عصرش تفاوت‌های فراوانی دارد. یکی از تفاوت‌ها، که اتفاقاً بسیار نظر‌گیر است اما کمتر بدان توجه شده، کامل ‌بودن هشت کتاب است؛ از این جهت که سپهری هشت دفتر شعرش را در ۱۳۵۶، سه سال پیش از مرگش، در یک مجلد جمع‌آوری کرد و پس از آن هیچ شعری به آن نیفزود. گویی او هر آنچه را که می‌خواسته و می‌توانسته انجام داده و در واقع کار خود را تمام کرده است.[3] شعر سپهری درگیر مسائل زندگی انسان معاصر و تعهد اجتماعی است، آن­گونه که رسالت عارف هنرمند ایجاب می‌کند. سپهری دردها را می‌شناخته، اما به جای دردها به بیان درمان‌ در قالب الگوهای رفتاری توجه و بسنده کرده است و خوانندة بصیر می‌تواند از دل اشعار آنها را دریابد. بنابراین، شناخت شعر و اندیشه سپهری هم منافع اجتماعی-اخلاقی و هم فواید هنری دارد.[4]

 

این مقاله به بررسی شعر ”دوست“ سپهری پرداخته و ضرورت بررسی این شعر به سبب موضوع آن است. سهراب در این شعر به مدح و مرثیه‌سرایی برای دوست از دست‌رفتة خود پرداخته است  و بنابراین، جهان فکری خود را دربارة موضوعی با عنوان دوست شرح داده است که در زندگی انسان،‌ مهم‌ و تأثیرگذار است. دوستی پدیده‌ای پیچیده و چندعاملی است که فرد در طول زندگی آن را با افراد گوناگون تجربه می‌کند.[5]

 

این نکته قابل توجه است که وقتی ما با خلوص و محبت دوستی را در مرثیه مدح می‌کنیم، در حقیقت جهان فکری خود دربارة انسان مطلوبمان را به روی دیگران باز می‌کنیم. بنابراین، می‌توانیم در هنگام مدح با ارزش‌های فردی شاعر یا نویسنده آشنا شویم. این پژوهش به بررسی شعر ”دوست“ سهراب سپهری می­پردازد تا به بازنمایی دوست در نظر سپهری دست یابد. هدف این است که به این سوالات پاسخ دهیم: ۱. سهراب از چه ابزارهای زبانی برای مدح دوست استفاده می‌کند؟ ۲. مجموعه کاربردهای زبانی او چه تصویری از دوست ترسیم می‌کند؟ ۳. مدح و مرثیه سهراب چه شباهت‌ها و تفاوت‌هایی با مدح و مرثیه دیگر شاعران معاصر دارد؟ برای رسیدن به پاسخ پژوهش، شعر  ”دوست“ را با استفاده از تحلیل گفتمان انتقادی (Critical Discourse Analysis) نورمن فرکلاف (Norman Fairclough) بررسی کرده­ایم. بنابراین، ابتدا سطح اول مقولات زبانی به کار رفته توصیف، سپس در سطح تفسیر در کنار تفسیر کنشگرها و مخاطبان متن به این موضوع پرداخته می‌شود که انتخاب‌های زبانی سهراب چه نقشی در رقم‌زدن کل معنای دریافت شده از متن شعر ایفا کرده‌اند. در نهایت، بررسی خواهیم کرد که نسبت مفاهیم شاخص در شعر  ”دوست“ با مفاهیم شاخص دو مرثیة شاملو و اخوان ثالث برای فروغ چیست. به این پرسش نیز پاسخ می­دهیم که تفاوت‌های فاحش بین ابزارهای زبانی در این سه شعر چیست. در نهایت و در بخش تبیین به این موضوع می­پردازیم که یافته‌های دو سطح توصیف و تفسیر با بافت اجتماعی و بیوگرافیک زمانة سهراب و نیز با تفسیرهایی که از این شعر و نیز از خود سهراب شده است چه نسبتی دارد.

 

  1. مبانی نظری پژوهش

چارچوب نظری پژوهش حاضر بر پایه‌ نظریة تحلیل انتقادی گفتمان فرکلاف در تلفیق با تحلیل مرثیه است.

 

  1. 1. تحلیل انتقادی گفتمان فرکلاف

تحلیل گفتمان گرایش مطالعاتی بین‌رشته‌ای است که از اواسط دهۀ ۱۹۶۰ تا اواسط دهة ۱۹۷۰ در پی تغییرات گستردة علمی‌معرفتی در رشته‌های متفاوتی همچون زبان­شناسی ظهور کرده است و به ‌سبب بین‌رشته‌ای بودن خیلی زود از آن استقبال شد.[6] نام این حوزه اولین­بار در مقاله‌ای از زلیک هریس در ۱۹۵۲ به کار رفت و دیری نپایید که رویکردهای فراوانی در درون آن رشد کردند. در واقع، تحلیل گفتمان یکی از چند رویکرد موجود برساخت­گرایی اجتماعی است، اما غالباً بیشتر به ‌کار گرفته می‌شود. رویکردهای برساخت­گرایی اجتماعی می‌توانند انتقادی، تاریخی، فرهنگی و پیوند میان دانش و فرایندها یا کنش‌های اجتماعی باشند.[7] این رویکردها باعث ایجاد نظریه‌های گوناگونی مانند تحلیل انتقادی گفتمان در تحلیل گفتمان شدند.

 

تحلیل انتقادی گفتمان گرایشی میان‌رشته‌ای در زبان­شناسی است که ساحت وسیع متن، شامل گفتار و نوشتار، را در برمی‌گیرد. این حوزه نظریه‌پردازان فراوانی مانند میشل فوکو، نورمن فرکلاف، تئون ون‌دایک، راجر فاولر، و روث وداک دارد. فوکو نقشی اساسی در تکوین تحلیل گفتمان داشت. او اعتقاد داشت که دسترسی به حقیقت مطلق ممکن نیست، چون نمی‌توان خارج از گفتمان چیزی گفت و نمی‌توان از چنگ بازنمایی گریخت. ون‌دایک نیز با برقراری پیوند میان مفهوم گفتمان، شناخت و اجتماع الگویی به دست داد که مبنای رویکرد اجتماعی‌شناختی او به تحلیل گفتمان شد. او معتقد بود که شناخت دارای ابعاد اجتماعی مهمی است و برای تبیین شناخت از رویکردهای اجتماعی بهره می‌جوید[8]. روث وداک نیز رویکرد گفتمان تاریخی را مطرح کرده است که در آن هدف گره‌زدن نظام‌مند همة اطلاعات پس‌زمینه‌ای در دسترس برای تحلیل و تعبیر لایه‌های گوناگون متن گفتاری یا نوشتاری است. تمرکز وداک بر تمامی بافت‌های تاریخی گفتمان در فرایند تبیین و تعبیر رویکرد او را از رویکردهای دیگر تحلیل انتقادی گفتمان متمایز می‌کند.[9]

 

یکی دیگر از نظریه‌پردازان برجستة‌ این حوزه فرکلاف است. او زبان را به مثابة گفتمان و رفتار اجتماعی می‌بیند که فقط شامل متن، تولید متن یا فرایند تفسیر و تعبیر نیست، بلکه بافت موقعیتی و ساختار اجتماعی نهادی نیز وجود دارند. بنابراین، تحلیل متن شامل دریافت رابطة بین متن، تعامل و بافت است. او برای تحلیل انتقادی متن بر اساس این سه بُعد، سه مرحلة مرتبط به هم را عرضه می­کند که عبارت­اند از ۱. توصیف: مرحله‌ای است که با ویژگی‌های صوری متن ارتباط دارد؛ ۲. تفسیر: مرحله‌ای است که به ارتباط میان متن و تعامل می‌پردازد، اینکه متن را محصول فرایند تولید و منبع فرایند تفسیر بدانیم؛ ۳. تبیین: مرحله‌ای است که به بیان ارتباط میان تعامل و بافت اجتماعی می‌پردازد، اینکه چگونه فرایندهای تولید و تفسیر تحت تأثیر اجتماع قرار دارند.[10]

در حقیقت، دو مفهوم عمده در رویکرد فرکلاف قدرت و ایدئولوژی هستند و از نظر او ایدئولوژی همان معنا در خدمت قدرت است. این معانی هستند که در متن بار ایدئولوژیک پیدا می‌کنند و مواردی همچون استعاره‌ها، انسجام‌ها و پیش‌فرض‌ها را شامل می‌شوند.[11]

 

  1. 2. تحلیل مرثیه

از آنجا ‌که سهراب سپهری شعر ”دوست“ را پس از فوت فروغ فرخزاد در رثای او سروده است، بی­تردید این شعر در زمرة مرثیه قرار می‌گیرد.[12] مرثیه در زبان عربی در معنی رثا آمده و شکل صرفی آن رثا –یرثیه-مرثیه بوده و شامل مدح پس از مرگ و گریه و زاری بر میت است و همچنین به برشمردن محاسن متوفی و سرودن شعر دربارة او اطلاق می‌شود.[13]

 

مرثیه از منظرهای مختلف در آثار میرحسینی،[14] رضا رضایی، محمد شیخ، و فراست عسکری،[15]  ذاکری‌کیش،[16]  و پاشاپور طبقه‌بندی شده است. این طبقه‌بندی‌ها گاه هم‌پوشانی داشته یا فقط به جنبه‌ای از موضوع پرداخته‌اند. در این پژوهش، طبقه‌بندی‌های مذکور با یکدیگر تطبیق و پس از حذف و ادغام تکرارها، در نمودار جامع زیر، مرثیه در شعر از ابعاد مختلف بازنمایی و ترسیم شده است.

 

نمودار ۱.  انواع مرثیه در شعر

chart1chart1-2

  1. پیشینة پژوهش

در زمینة تحلیل گفتمان شعر ”دوست“ سهراب سپهری، مقاله‌ای به رشته تحریر در نیامده است، اما پاشاپور، کهدویی و میرحسینی،[17] و میرحسینی در بخش‌های کوتاهی از آثار خود به شعر ”دوست“  سهراب از منظر مرثیه پرداخته‌اند.

 

پاشاپور در بررسی ویژگی‌های ساختاری و معنایی مرثیه‌ها دربارة فروغ الگوهای مراثی معاصر را عرضه کرده است. او همچنین به اختصار به خصوصیات ساختاری و محتوایی برخی مرثیه‌های خاقانی شروانی نیز پرداخته و به تفاوت‌های بین مراثی معاصر و مراثی خاقانی اشاره کرده است. پاشاپور به این نتیجه رسیده است که شعر معاصر به لحاظ ساختارهای محتوایی خود را از تنگناهای شعر کلاسیک بیرون کشیده و از حیث محتوا و درون­مایه به محملی برای بیان خاطرات و تبیین و تصویر شخصیت ممدوحان و متوفیان و شرح و طرح اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی آنها تبدیل شده است. در پژوهش او، عناصر طبیعت و طبیعت‌گرایی نیز از ویژگی‌های بارز مرثیه‌های معاصر معرفی شده است. او فراوانی کاربرد ترفند حس‌آمیزی (synesthesia) در مراثی فروغ را یکی از ویژگی‌های ساختاری خاص مرثیه در شعر معاصر و متفاوت با شعر مرثیه کلاسیک معرفی می‌کند.

 

میرحسینی به بررسی مرثیۀ شاعران معاصر برای شاعران هم­عصر خود پرداخته است و در تحلیل مرثیه‌های فروغ بخش‌هایی از شعر ”دوست“ سپهری را بررسی کرده است. میرحسینی در این اثر به روابط شاعران، مضامین، ساختار، ویژگی‌های زبانی،‌ و آرایه‌های ادبی مرثیه‌ها می‌پردازد. او شعر ”دوست“  سهراب را مرثیه‌ای توصیف کرده که شاعر در آن به معرفی شخصیت ادبی، فرهنگی و فضای فکری فروغ پرداخته است. میرحسینی بیان می‌کند که سپهری در شعر ”دوست“ هیچ جا از فروغ نام نمی‌برد و دائم با ضمیر مستتر به او اشاره می‌کند که باعث ابهام و افزوده شدن بلاغت شعر شده است. از طرفی، به استفادۀ سپهری از حس‌آمیزی اشاره  و بیان می‌کند که شاعر در این شعر از تشبیهات نو و ادات تشبیه بی‌سابقه استفاده کرده که به زیبایی شعر افزوده است.

 

کهدویی و میرحسینی نیز به بحث بررسی عنصر حسرت در مرثیه‌های معاصر پرداخته‌اند. آنها بعد از جمع‌آوری مرثیه‌های شاعران معاصر، عنصر حسرت و جنبه‌های گوناگون آن را در اشعار کلاسیک و نیمایی بررسی کرده­اند. در این مقاله، عنصر حسرت، نسبت به عناصر دیگر در اشعار مرثیه‌ای، عنصر غالب دانسته شده است؛ یعنی بیشتر سرایندگان مرثیه‌ها حسرت خود را از نبودن دوستی بیان می‌کنند که در زمان مشخصی با او خاطرات مشترکی داشته‌اند. این مقاله دلایل تحریک احساسات برای حسرت را در چند دسته ذیل قرار می‌دهد: غم مرگ زودهنگام او، اندوه از دست دادن دوستی یکدل و نیک، درگذشت شاعری توانا و فاضل. در بررسی شعر ”دوست“ سهراب سپهری، کهدویی و میرحسینی جنس حسرت سهراب سپهری را زیر گروه از دست دادن دوستی یکدل و نیک دانسته و اشاره می‌کنند که سپهری در شعر خود بیش از هر چیزی به صفات نیکی مانند بخشندگی و فهیم بودن فروغ اشاره کرده است.

 

  1. توصیف
  2. 1. توصیف در سطح واژگان: در بخش توصیف واژگان به روابط معنایی بین کلمات، استعارۀ مفهومی و رسمی یا محاوره‌ای بودن کلمات می‌پردازیم.

 

سپهری از میان انواع روابط معنایی واژگانی از شمول معنایی طبیعت شامل آب، زمین، باران، درخت، خاک، هوا، افق، باد، نور؛ عناصر چهارگانۀ طبیعت شامل آب، خاک، هوا؛ واحدواژگی (portion-mass) شامل یک سطل/آب؛ چقدر سبد/خوشه؛ خوشه/بشارت؛ جزءواژگی (meronymy) شامل پلک و دست؛ و یک مورد چندمعنایی (اداکرد: به جا آورد، بیان کرد) استفاده کرده است. روابط معنایی، به­­خصوص شمول معنایی در متن، از نشانه‌های انسجام متن هستند. شاعر با انسجام (cohesion) از نوع روابط واژگانی مخاطب را کاملاً در مسیر افکار و احساسات خود نگه می‌دارد.

 

شعر ”دوست“ متنی محاوره‌‌ای دارد که نشان‌دهندۀ میزان صمیمت شاعر با متوفی است. از نمونه‌های نشان‌دهندۀ محاوره‌ای بودن متن کلماتی همچون چفت، صداش، پلک­هاش و دست‌هاش هستند که در آنها تخفیف نیز رخ داده است. از دیگر نمودهای استخدام ساختار محاوره، قرار گرفتن واو عطف در آغاز مصراع یا بند است که پیشینۀ آن به قرن‌های آغازین شعر فارسی، در آثار شاعران مکتب خراسانی می‌رسد و در آثار برخی از شاعران عراقی و مشروطه نیز دیده می‌شود. کاربرد واو عطف در آغاز مصراع یا بند در ایجاد صمیمیت بیان و صورت طبیعی کلام مؤثر است.[18]

 

جدول 1. انواع استعاره‌ها از نظر مفهوم

345

با توجه به جدول ۱،  این شعر در مجموع ۳۲ استعارۀ مفهومی دارد که شامل دو استعارۀ جهتی، دو استعارۀ ساختی و ۲۸ استعارۀ هستی‌شناسانه می­شود. پُربسامدترین حوزۀ مبدأ در استعاره‌‌ها حوزۀ مبدأ انسان با ۱۲ مورد و پُربسامدترین حوزۀ مقصد مفاهیم انتزاعی با نُه مورد است. حوزه‌های مقصد اجزای طبیعت با هفت مورد، مقصد خصوصیات انسانی با شش مورد و مقصد انسان با پنج مورد در رتبه‌های بعدی هستند. اگر خصوصیات انسانی را در کنار خود انسان در حوزۀ مقصد در نظر بگیریم، به نظر می‌رسد که برای سهراب انسان در هر دو سوی استعاره مرکزیت دارد. نکتۀ مهم دیگر این است که سپهری در بخش استعاره‌های هستی‌شناسانۀ تشخیص تماماً انسان‌پنداری داشته است. او دربارۀ آب، زمین و خاک، باد، نور، و افق‌های باز انسان‌پنداری کرده که نشان‌دهندۀ دیدگاه خاص سهراب نسبت به طبیعت است.

 

جدول ۲. انواع استعاره‌ها از نظر ساختار

6

چنان­ که در جدول ۲ مشاهده می‌شود، سپهری ۲۲ مورد استعاره را به صورت پیچیده به کار برده است که می‌تواند نشان‌دهندۀ قدرت او در تصویرسازی با مفاهیم استعاری باشد. نکتۀ جالب توجه این جدول استعاره‌های دوسویه است، یعنی استعاره‌هایی که در آنها سهراب مبدأ و مقصد را در هر دو جایگاه به کار برده است. مبدأ و مقصد این استعاره‌ها درخت و نور در برابر انسان­اند که قطعاً نشان‌دهندۀ اهمیت این دو موضوع در اندیشۀ سهراب و پیوند این سه موضوع نزد سهراب است. درخت در اساطیر متفاوت در یونان، هند، چین، سرخپوستان و ایران نماد آفرینش و ستون و محور زندگی بوده و حتی در اسطورۀ پیدایش کیهانی ژاپنی درخت با اصل آفرینش مرتبط است و اعتقاد به گیاه‌تباری وجود دارد. در قرآن کریم و عرفان نیز درخت جایگاه ویژه‌ای دارد.[19] سپهری با همۀ این اساطیر آشنایی داشته و بارها در شعرهای گوناگون خود مانند ”مسافر،“ ”نشانی،“ و ”صدای پای آب“ بر هم‌پیوندی درخت و نور تأکید کرده است. درخت مظهر اتصال زمین و آسمان است، به گونه‌ای که ریشه‌هایش در خاک و شاخه‌هایش در افلاک هستند. درخت مظهر عالم وحدت و زندگی ابدی است، نماد روح سبزی جاودان که بیداری اصیل را گواهی می‌دهد.[20] نور نیز برای انتقال تجربه‌ای ماورایی و متافیزیکی از دیرباز استعاره‌ای برای ادراک و معرفت محسوب می‌شود.[21] بنابراین، سهراب در این استعارۀ مهم می‌گوید که دوست مانند درخت با ریشه‌هایی محکم در خاک به‌ دنبال معرفت و آگاهی در نور می‌گشت و روحی جاودان دارد. در حقیقت، با این استعاره پیوندی عمیق بینِ طبیعت و انسان برقرار کرده و آنها را از یک اصل می‌بیند.

 

  1. 2. دستور: در این بخش نوع فرایندها و مشارکان،‌ کنشگری، معلوم یا مجهول بودن جملات و مثبت یا منفی بودن آنها، و وجه‌ها (خبری،‌ پرسشی، امری) را بررسی می‌کنیم.

 

جدول ۳. افعال

 

7

8

این شعر ده فعل کنشی،  هشت فعل ایستا، سه فعل پایا، و سه فعل لحظه‌ای دارد که نشان از کنش‌مدار بودن شعر است. در واقع، سهراب گویی در این شعر دستاوردهای زندگی فروغ را برمی‌شمرد. بنابراین، در کنار فعل‌های ایستایی که صفات و حالات را به او نسبت می‌دهند، فعل‌های کنشی هم به کار رفته‌اند. از طرفی، در این شعر از ۲۵ جمله فقط فعل دو جمله به صورت منفی بیان شده است که هر دو جمله در بیان حسرت و دریغ شاعر نسبت به متوفی بیان هستند که نشان‌دهندۀ تمرکز سهراب بر دوست و دستاوردهای اوست و نه حسرت‌های خود یا دوست. نکتۀ دیگر دربارۀ افعال، وجود فعل در همۀ جملات است. در شعر ”دوست،“ سهراب ظاهراً با بیان تمام افعال و بیان صریح قصد داشته است با قاطعیت مخاطب را با خود همسو کند.

 

از نظر وجه، تمام جملات این شعر جز یک مورد التزامی، با وجه اخباری بیان شده‌اند. معلوم بودن جمله‌ها به جز یک مورد و حضور فعل در تمام جملات کنش­مدار بودن و پویایی را در شعر نشان می‌دهد که تصویر دقیق‌تر و پویاتری از شخصیت مورد تمرکز به دست می‌دهند.

 

با توجه به جدول ۲، از لحاظ مشارکان در این شعر یک طرف ”ما“ قرار دارد و در طرف دیگر ”او“ که همان دوست است و ضمایر شخصی و متصل، بدون نام خاص و ارجاع به نامی خاص، به کار رفته‌اند. از طرفی، شاعر هیچ استفاده‌ای از ضمیر منفصل ”من“ نکرده است که نشان­دهندۀ تأثیرگذاری شخص مورد توصیف، نه فقط برای شخص سهراب بلکه برای همگان، است. شاعر با استفاده از ضمیر ”ما“ دوست را به کسی بازنمایی می‌کند که مخاطب همه است.  به نظر می‌رسد قصد داشته تا دوست خود را فردی فراتر از دوستی فردی نشان دهد و بگوید شخصیتی فراگیر داشته است. سپهری به جای تأکید بر فاعل بر اعمالی تأکید می‌کند که دوست به انجام آنها مبادرت ورزیده است.

 

  1. 3. توصیف در سطح ساخت‌های متنی: در این بخش انسجام متن بررسی می‌شود. فرکلاف معتقد است که انسجام می‌تواند از طریق پیوندهای واژگانی (تکرار کلمات یا به کار بردن کلمات مرتبط)، کلمات ربطی (زمانی، مکانی،‌ منطقی) و ارجاع ایجاد شود. او بر کلمات ربطی منطقی بیشتر تأکید می‌کند و معتقد است آنها می‌توانند سرنخی از فرضیات ایدئولوژیک به دست دهند.[22]

با توجه به جدول ۲، این شعر ده ارجاع ضمیری (دو ضمیر او، پنج ضمیر ما و سه ضمیر پیوسته –ش) و ۱۶ ضمیر محذوف دارد. دربارة کاربرد حروف ربطی، متن شامل ۱۸ حرف ربط اتصالی (۱۷ ”و“ و یک ”که“)، یک حرف ربطی علّی (که) است. سپهری از انسجام واژگانی از نوع هم‌آیی و تکرار نیز بهره گرفته است. در این شعر، واژگان مرتبط با طبیعت هم‌آیی دارند: آب، زمین، افق، عناصر، هوا، باران، درخت، باد، ‌نور، خاک، خوشه، کبوتر، سیب. در این میان واژۀ آب سه بار، نور دو بار، هیچ دو بار، و ادات وجه­نمای تناوب ”همیشه“ دو بار تکرار شده‌اند. البته این شعر تکرار نحوی هم دارد که باعث انسجام بیشتر شعر شده است. چنان که در جدول ۲ آمده است، فعل بود پنج بار و فعل رفت دو بار تکرار شده‌اند. شعر تکرار گروه‌های نحوی نیز دارد:

 

و پلک‌هاش   [فاعل]

مسیر نبض عناصر را  [گروه فعلی]

به ما نشان داد  [فعل]

و دست‌هاش [فاعل]

هوای صاف سخاوت را  [گروه فعلی]

ورق زد[23]  [فعل]

 

و او به شیوۀ باران . . .

و او به سبک درخت . . .

 

از دیگر مواردی که تکرار آنها باعث انسجام بیشتر متن شده است عبارت‌های اسمی و وصفی است، مانند روبرویِ وضوحِ کبوتران / پشتِ حوصله نورها / میانِ پریشانیِ تلفظِ درها، عاطفه سطح خاک / لهجه یک سطل آب، حزنِ پریشانِ واقعیت، مسیرِ نبضِ عناصر، هوایِ صافِ سخاوت، خلوتِ خود، وقتِ خودش، طراوتِ تکرار، عافیتِ نور، کودکیِ باد، رشته صحبت، چفتِ آب.

 

  1. 4. متن از نظر شگردهای ادبی: شعر سهراب از نظر تنوع شگردهای ادبی غنی است. به سبب حجم زیاد داده‌های به دست آمده، شگردهای ادبی متن را در جدول ۳ با ذکر یک مثال نام می‌بریم.

 

جدول ۴. شگردهای ادبی

9

سپهری از همۀ نمادهای یادشده هم در معنای اصلی خودشان و هم در معناهای نمادین استفاده کرده است: آب: آب نماد پاکی، مهربانی، زلالی، زندگی، تطهیر، و تولدی دیگر است.[24] نور: نور مظهر روشنایی، معرفت و ادراک، شادی و نشاط و نیز کشف و شهود عرفانی و نور الهی است.[25] هیچ:‌ نماد مرگ و نابودی، نماد از خود تهی شدن است.[26] سیب: سیب سمبل آگاهی، معرفت و بینایی است.[27] کبوتر: کبوتر نماد روح، احساس‌های معنوی، آرمان و آرامش است. در شعر ”دوست“ سپهری، کبوتر نماد آرامش و خوشبختی و آرمان‌هایی معنوی است که فروغ آرزویش را داشت.[28] باد: باد در شعر معاصر سمبل ویرانگری و خرابی و دگرگونی است.[29] آینه: آینه یکی از نمادهای مشترک در ادب حماسی و عرفانی است. در فرهنگ نمادها، آینه نماد تخیلات و خودآگاهی و تأملات است و از این نظر شبیه آب است.[30] استعاره: به تفصیل در بخش توصیف در سطح واژگان بیان شده است.

 

۵. سطح تفسیر

فرکلاف سطح تفسیر را شامل تفسیر متن و بافت متن می‌داند و تفسیر بافت متن را به دو قسمت تفسیر بافت موقعیتی و تفسیر بافت بینامتنی تقسیم می‌کند.[31] در تفسیر بافت موقعیتی، فرکلاف چهار پرسش را طرح می‌کند: ماجرا چیست؟ چه کسانی درگیر ماجرا هستند؟ روابط میان آنها چیست؟ و نقش زبان در پیشبرد ماجرا چیست؟[32]

ماجرای اصلی در شعر ”دوست“ مدح دوست در رثای او است.

 

سپهری شعر را با مدح، با عبارت ”بزرگ بود،“ آغاز می‌کند و در سه عبارت بعدی با توصیف دوست به عنوان فردی که از اهالی امروز است،‌ با تمام افق‌های باز نسبت دارد و لحن و آب و زمین را خوب می‌فهمد، بزرگی را معنا می‌کند. اینکه کسی با تمام افق‌های باز نسبت داشته باشد باید از هرگونه پیشداوری و قضاوت به ‌دور باشد. اما برای فهمیدن لحن آب و زمین احتمالاً چیزی بیشتر از طبیعت‌دوستی نیاز است. در بینش سپهری، طبیعت بر جامعه اولویت دارد، چرا که او نیک می‌داند با تسلط عقلانیت ابزاری بر طبیعت و تهدید زندگی جانوران و گیاهان و جمادات، زندگی انسان نیز با مخاطرات جدی مواجه می‌شود. سپهری به زیست‌سیاست (Biopolitics)، از مفاهیم فلسفۀ دلوز(Gilles Deleuze, 1925-1995)، معتقد است که معنایی گسترده و عمیق ورای سیاست‌های اجتماع‌گرایانۀ انسان‌محور دارد. اندیشۀ او نه با عرصۀ محدود اجتماعی، بلکه با تمام زیست و خود حیات مرتبط است.[33] بنابراین، به نظر می‌رسد سهراب چنین دیدگاه عمیقی را به دوست نسبت می‌دهد؛ کسی که تمام زیست و حیات را مهم می‌داند، در حدی که لحن طبیعت را متوجه می‌شود. اما دربارۀ صفت امروزی بودن نیز لازم است با اندیشۀ سهراب آشنا باشیم. سپهری امروزی بودن را فقط  فکر و صحبت‌کردن به‌روز نمی‌دانست. از دید او، سخن از جنس زمان گفتن از  ”به­روز“ سخن گفتن فرا می‌رود. سخن از جنس زمان سخنی دغدغه‌آمیز است و به وضعیت وجودی آدمی پیوند می‌خورد.[34] در نظر او، اصلی‌ترین تار و پودِ جنس زمان همان دوست ‌داشتن زمین و حیات است که هنوز در افق فهم بیشتر مخاطبان او کشف‌ نشده است یا جزو تجمل زیبایی‌شناختی محسوب می‌شود.[35] پس، سهراب دوست را فردی با دغدغه‌های وضعیت وجودی انسان می‌بیند.

 

سهراب در بخش بعدی با استعاره به صحبت‌ها، جهان‌بینی و نوشته‌های دوستِ خود اشاره می‌کند. صحبت‌های او را منطبق بر واقعیت، جهان‌بینی او را منطبق بر تمام حیات و نوشته‌های او را قدرتمند برای نشر مهربانی،‌ سخاوت و سادگی توصیف می‌کند. سپس، با عبارت ”به ‌شکل خلوت خود“ بود، او را فردی بی‌ریا معرفی می‌کند که می‌توانسته عاشقانه‌ترین انحنای وقت خودش، یعنی همان تاریک‌ترین یا خصوصی‌ترین وجه‌های پنهانی درون خودش، را تفسیر کند در حالی‌که هرگز طراوت کلام و حضور را مانند باران از دست نداد. او در عبارت بعد دوست را فردی توصیف می‌کند که مانند درخت به هر جایی می‌رفت که نور، یعنی آگاهی و بصیرت، وجود داشت؛ یعنی در حقیقت به صورت فطری مانند درخت عافیت نور را تشخیص می‌داد. او کودکی باد، یعنی نسیم، را صدا می‌کرد چون لطیف و ملایم بود و با خشونت یا تخریبگری که بزرگسالی باد یا طوفان ممکن است داشته باشد میانه‌ای نداشت.

 

در دو عبارت بعدی، سهراب دوباره به قدرت کلام دوست اشاره می‌کند، اینکه او همیشه بلد بوده که چطور صحبت‌ها را به آب، یعنی زندگی و صداقت، متصل کند. از طرفی، بیان می‌کند که دوست توانسته عبادت حقیقی، یعنی محبت، را طوری زیبا برای ما بازگو کند که گویی آن را به جا آورده و باعث شده سهراب و بقیه به این باور برسند که این عبادت می‌تواند آنها را دوباره زنده کند، مانند تازگی یک سطل آب. در ادامه، سپهری احتمالاً به این اشاره می‌کند که دوست بارها در زندگی خود و حتی با تلاش‌های بسیار زیاد (چقدر سبد) برای چیدن یک خوشۀ بشارت (تغییری کوچک) تلاش کرده است. در نهایت اما با مرگش نتواست وضوح کبوتران، یعنی آرامش و آرمان‌هایی که می‌خواست، را بسازد. او در پایان، مرثیه را با بیان حسرت و مدح تمام می‌کند. لازم است برای درک این بخش به مفهوم تنهایی در اندیشۀ سهراب بپردازیم. سهراب با غربت انسان در جهان آشنا است‌. او می‌فهمد که ممکن نیست کسی باشد که بتواند همۀ ابعاد وجودی و وضعیت ذهنی سهراب را درک کند. در شعر ”مسافر“ می‌گوید: ”نه، وصل ممکن نیست، همیشه فاصله‌ای هست.“ از نظر او، ما جهان را نمی‌بینیم بلکه به جهان سابیده می‌شویم، ما جهان را نمی‌بینیم بلکه جهان را دید می‌زنیم. سپهری در این تنهایی با خودش ملاقات می‌کند.

 

از طرفی ترکیب ”پریشانی تلفظ درها“ می‌تواند به این صورت تعبیر شود که ”در“ راهی به سوی آگاهی‌های مختلف است که هر کدام می‌تواند با روشی متفاوت، یعنی تلفظی متفاوت یا صدایی متفاوت، باز شود بنابراین، این روش‌های متفاوت می‌تواند برای انسان جستجوگر حقیقت به‌صورت پریشانی تعبیر شود. در نهایت، برای گذر از این درها نیاز به آگاهی و دانش است که سهراب با تلمیح واژۀ سیب آن را عنوان کرده است. پس انسان‌های جستجوگر-همچون سهراب و دوستانش-در حالی‌که سیب دانش را برای عبور می‌خورند، فقدان دوست را به‌ صورت تنهایی حس می‌کنند، اما تنهایی از جنسی که توضیح دادیم چرا که از درون خود عبارت کاملاً مشخص است که آنها ماهیتاً تنها نیستند. بنابراین، سهراب دوست را کسی می‌بیند که می‌تواند غم غربت انسان را کم کند، کسی که می‌تواند جهان سهراب را ببیند و به او نزدیک است و حال که او نیست، پس نه ‌تنها سهراب بلکه ”ما“ تنهاست.

 

در خصوص افراد درگیر در ماجرا، فاعلان و شرکت‌کنندگان اصلی این شعر ”او“ و ”ما“ هستند که مشخصاً به اسم خاص یا فرد خاصی ارجاع نداشته‌اند، اما به طور ضمنی به دوست اشاره می‌کند و شاعر نیز جزئی از ضمیر ما است. نام این شعر بی­اینکه از درون متن گرفته شده باشد، در حقیقت از برآیند محتوا انتخاب شده است و جالب است که کلمۀ دوست از همان ابتدا تا انتهای شعر می‌تواند در جمله‌ها به جای فاعل جایگزین شود. بافت موقعیتی شخصیت‌ها در این شعر به صورت فرادستی یا فرودستی نبوده و شرکت‌کنندگان رابطه­ای تعاملی با هم دارند.

 

یکی از موضوعات دیگری که باید در سطح تفسیر به آن توجه کرد بینامتنیّت است. بینامتنیّت ناظر به مجموعه‌ای از متون است که در آن هر متنی، عناصری را از متن یا متن‌های دیگر در خود می‌گنجاند.[36] بنابراین، هیچ متنی را نمی‌توانیم بدون توجه به متون دیگر بفهمیم.

 

در این اثر چندین گفتمان غالب در هم تنیده هستند که نوع غالب آنها گفتمان مرثیه است و هر کدام از آنها به واسطة گفتمان دیگر نمود یافته‌اند: گفتمان زندگی، گفتمان دوستی، گفتمان مرگ، و گفتمان فقدان. نوع نگاهی که سهراب سپهری در این گفتمان‌ها دارد زادۀ تخیلات او برای بحث زیباشناختی زبان شعر نیست، بلکه حاصل تجربیات او است.

 

سهراب سپهری از جمله شاعرانی است که دربارة اشعار او نظرات و انتقادهای مختلفی صورت گرفته است؛ گاهی افکار او را متأثر از عرفان شرقی، فلسفه اگزیستانسیالیسم، عرفان بودایی و هندی، رمانتیسم اروپایی، مولانا یا رویکرد وجودگرایی و هستی‌شناسی هایدگر دانسته‌اند. اما در بین همۀ این دیدگاه‌ها، موضوعی که برای نگارنده مهم است اینکه سهراب سپهری سیستم فکری مخصوص به خود را داشته و در همۀ اشعار خود عادت‌ستیزی، طبیعت‌گرایی، ارزش‌مندی زندگی و مرگ‌آگاهی را دنبال می‌کند.

 

شعر ”دوست“ به لحاظ بینامتنیت ارتباطی قوی با شعر ”سفر مغان“  تی ‌‌اس الیوت دارد. سپهری قبل از شروع شعر، بیت آخر شعر ”سفر مغان،“  یعنی ”از مرگی دیگر شادمان خواهم بود،“ را در ابتدا نوشته است. شعر ”سفر مغان“  در حقیقت سفر سه مجوس را به تصویر می‌کشد که به قصد پیدا کردن محل زایش مسیح رهسپار می‌شوند تا تولد او را بشارت دهند و در این مسیر مشقت‌های بسیاری متحمل می‌شوند و در نهایت وقتی پس از پیدا کردن مسیح به محل زندگی خود برمی‌گردند، دیگر تحمل آیین و رسوم مردم خود را ندارند و همۀ مردم و محل زندگی­شان برای آنها غریبه می‌شود. سه مجوس بعد از بازگشت از سفر زایش، به علت تحمل­ناپذیر بودن اوضاع قبلی آرزوی مرگی دوباره دارند یا شاید بتوان گفت به امید تغییر به دنبال تولدی دوباره هستند. به نظر نگارنده، این امر ممکن است اشاره‌ای به میزان تفاوت و سطح فهم فروغ و تفسیر مرگ او به تولدی دوباره باشد. در واقع، شاید سهراب می‌خواهد بگوید که با رفتن فروغ زندگی با وجود افرادی که اهل امروز نیستند و به عقاید کهنه خود چسبیده‌اند، مشقت‌بار می­شود.

 

۶. سطح تبیین

تبیین عبارت است از توصیف گفتمان به عنوان جزئی از روند مبارزۀ اجتماعی در ظرف مناسبات قدرت.[37] در واقع، در سطح تبیین جهت‌گیری ایدئولوژیک متن تحلیل می­شود. فرکلاف در گفتمان، تأکید فراوانی بر بالابردن سطح آگاهی افراد کرده است. او معتقد است که در گفتمان، مردم می‌توانند روابط قدرت خاصی را مشروعیت ببخشند یا آن را به رسمیت نشناسند.[38] سپهری نیز با توصیف زندگی و مرگ دوست تصویری از انسانی آرمانی معاصر به دست می‌دهد. او مرثیه­اش را مختص فردی خاص نکرده است و به‌دنبال انتقال ایدئولوژی خود است که در آن مرگ و زندگی همزادند و کسی که پیش­تر از زندگی گفته، در ادامه از مرگ می‌گوید.[39] به نظر او، زندگی خالی نیست و چنان که در بند آخر می‌گوی،د خوردن یک سیب هنوز به­رغم تنهایی ادامه دارد.

 

 

۷. ویژگی‌های مرثیۀ سهراب و تفاوت آن با  مرثیۀ دیگر شاعران

برای نشان‌دادن تفاوت مرثیۀ سهراب با دیگر شاعران معاصر، مرثیۀ اخوان ثالث و شاملو برای فروغ برای مقایسه انتخاب شده‌اند که هر دو از شاعران هم‌­عصر سهراب و از طرف دیگر منتقد اشعار سهراب بوده‌اند.

 

شعر ”مرثیه“ از احمد شاملو برای فروغ فرخزاد به دو بخش فقدان و حسرت و پذیرش مرگ فروغ تقسیم می‌شود. در ابتدای این شعر، شاملو با استفاده از عناصر طبیعت، توضیح می‌دهد که همه­جا را به دنبال گمشدۀ خود گشته، اما اثری از او نبوده و در همۀ این تفسیرها، شاملو بیشتر حس فقدان خود را به تصویر می‌کشد. در پردۀ دوم، شاملو به عنصر زمان دست می‌برد و توضیح می‌دهد که چطور حتی تغییر چهار فصل هم آن­قدر تکراری می‌گذرد که آسمان نمی‌تواند از این غم خارج شود و او هم قابی تکراری و کهنه دارد. او در ادامه حرف از ورق زدن ایام تکراری بدون حضور فروغ را به ‌میان می‌آورد. در پردۀ سوم و با پذیرش مرگ، شاعر از باد به عنوان نمادی از خبررسان استفاده می‌کند و می‌گوید که فقدان گمشده و مرگ را پذیرفته است. در پردۀ چهارم، شاعر از صحبت مرموز بین جاودانگی با گمشده به میان می‌آورد و به او لباسی جاودانه و وجودی نامیرا می‌دهد. شاملو فروغ را به صورت گنجی توصیف می‌کند که به خاکی که در آن آرمیده ارزش می‌دهد و آن را آزانگیز می‌کند. در حقیقت، شاملو می‌گوید که با وجود فروغ در این خاک، ‌اهل این خاک بودن باعث افتخار است. او در ادامه عنوان می‌کند که نام فروغ را باید در آسمان جست و جاودانگی گمشده را به سپیده­دمی تشبیه کرده که هر روز با سر بر آوردن خورشید جلوه‌گر می‌شود و تا زمانی که روزگار هست نام و یاد او فراموش نخواهد شد. سپس، با واژۀ ”متبرک“ باری معنوی به شعر می‌دهد و ضمن دعا برای او به نوری اشاره می‌کند که در نام و شخصیت فروغ است. در پرده آخر، شاعر در نبودِ گمشده از تکرار روزها و حتی روزمرگی صحبت می‌کند. شاملو در این پرده با استفاده از تکرار کلمۀ ”را“ بر تکرار روزگار تأیید می‌کند. شاعر کلمات ”همچنان“ و ”هنوز“ را نیز در این قسمت به کار می‌برد که هر دو تأکید بیشتری بر تکرار دارند. شاملو در نهایت از علامت سه­نقطه نیز استفاده می‌کند که نشان‌دهندۀ تمام نشدن این دوره و تکرار است.

 

شعر ”دریغ و درد“ اخوان ثالث شامل سه بخش فقدان و حسرت، توصیف فروغ و صحبت با خداوند است. در پردۀ اول، اخوان به توصیف احساسات خود در فقدان فروغ می‌پردازد و بیان می‌کند که این خبر را باور ندارد و به انکار می‌پردازد. در پردۀ دوم شروع به صحبت با خدا می‌کند و در این صحبت برای خدا شرط می‌گذارد که اگر این خبر دروغ باشد، ممکن است به او باور پیدا کند. در پردۀ سوم، اخوان خبر مرگ فروغ را تأیید می‌کند و از فقدان فروغ صحبت می‌کند. مرثیه‌سرایی‌های اخوان در میان شاعران معاصر چشم‌گیر بوده و او در اصل شاعر سوگواره‌هاست. ولی سپهری فقط یک بار، آن هم در حد چند بیت برای پدرش، دیگر سوگواره‌ای نسرود.[40]

 

جدول ۵. ویژگی‌های مرثیه‌ها

10

با توجه به جدول، شعر ”دوست“ مرثیۀ مدحی، فرافردی، صمیمی، به لحاظ زبانی پیچیده، و از نظر جهت‌گیری پیام بیشتر به سمت متوفی است و در بخشی کوتاه این جهت‌گیری به سمت گوینده می‌رود، اما نه گویندۀ تنها بلکه با جمعی دیگر که در شعر ”ما“ خوانده می‌شود. از لحاظ رابطۀ شاعر و فردِ متوفی هر سه شعر به هم شباهت دارند، البته اخوان و سپهری با بیان خاطراتی از فروغ نشان می‌دهند که با فروغ مراوده داشته‌اند.

 

جدول ۶.  تفاوت‌های مرثیه‌ها

11

می‌توان گفت تفاوت بزرگ مرثیۀ سپهری با دیگر شاعران در نوع نگاه او به مرگ و زندگی است. سهراب برعکس شاملو و اخوان زندگی را طاقت‌فرسا، تکراری و زشت نمی‌بیند و به همان نسبت مرگ را نیز امری طبیعی می‌بیند و نه موضوعی اجباری یا ناگهانی که دردناک و غیرقابل تحمل است. سپهری بر اساس بینش عرفانی خود مرگ را شرط مقدس و جزء لاینفک زندگی و عامل رشد و بقای آن می‌داند و آن را واقعیتی همانند پدیده‌های دیگر طبیعت در نظر می‌گیرد.[41] بنابراین، در طول شعر ”دوست“ مرگ را واقعه‌ای ناگهانی، شوم، شبیخونی بی­شرمانه یا موضوعی باورناپذیر نمی‌بینیم که باید آن را بپذیریم، بلکه مرگ فروغ بعد از زندگی به‌ صورت طبیعی با واژگان ”رفتن تا لب هیچ“ و ”دراز کشیدن پشت حوصلۀ نورها“ بیان می‌شود. اما اخوان با خشمی عصیان‌گونه معمای هستی را به پرسش می‌گیرد و از خدا شکوه می‌کند. به همین سبب آروزی مرگ دارد و آشکارا نفرت خود را از زندگی اعلام می‌کند. او گاهی دربارۀ زندگی پس از مرگ با حیرتی خیام‌گونه سخن می‌گوید و گاه عصیانگرانه فریاد می‌زند و گاه مرگ را نابودی و خواب همیشگی و گاه دنیای پس از آن را دنیای تنهایی و خشم می‌داند. اخوان در شعر ”درد و دریغ“ مرگ را دشمنی می‌بیند که شبیخون‌های شوم دارد و درد و بغض حاصل از مرگ فروغ را مانند جانوری می‌بیند که گلوی او را می‌فشارد و بر جگر او چنگ می‌زند. او حیات و مرگ را بازی می‌بیند و جهانِ بدون فروغ را نفرین‌شده و خراب‌آباد توصیف می‌کند. اخوان، برعکس سپهری، از عناصری همچون تکرار و شبه‌جمله‌های عاطفی در شعر استفاده می‌کند که دردناک بودن مرگ و احساس او را از فقدان بیشتر نمایش می‌دهد. در مراثی صمیمی، تکرار ‌عامل مهمی است که صمیمت عاطفی مرثیه را بازگو می‌کند.[42] از سوی دیگر، شاملو به اعتبار دید مبارزاتی‌اش از همان ابتدا مردن را از زمانی زیبا می‌بیند که انسان مرگ را شکست داده باشد. او جبری‌بودن مرگ و پذیرش اجباری آن را بیان و سه نوع مرگ را در اشعارش ترسيم مي‌کند: مرگ طبیعی، زندگان مرده در خیابان، و مرگ در راه مبارزه یا همان شهادت. او در شعر ”مرثیه“ مرگ را هم‌خانواده با عشق می‌بیند و با صفت جاودانگی از آن صحبت می‌کند. شاملو نیز تصویری نزدیک به اخوان از زندگی بدون فروغ ارائه می‌دهد و آن را دفتری خالی یا کتابی می‌بیند که دائم شب و روز آن را دوره می‌کند. اما سپهری حتی زندگی بدون فروغ را نیز ترکیبی از پریشانی و آگاهی می‌بیند؛ او دیگرانِ بدونِ دوست را افرادی توصیف می‌کند که همچنان در میان پریشانی تلفظ درها سیبی دارند که می‌توانند بخورند.

 

نکتۀ مهم دیگر دربارة تفاوت بارز این سه مرثیه در نوع برخورد شاعران با مرگ است. اخوان در ابتدای شعر به انکار مرگ فروغ می‌پردازد که تصویری بسیار عاطفی به شعر می‌دهد و شاملو نیز بعد از ابراز ناراحتی خود به واژۀ پذیرش پناه می‌برد. اما سپهری در حیطۀ پذیرش به چیزی رسیده است که می‌توان به آن پذیرشِ عدمِ پذیرش گفت. در واقع، سهراب بعد از شستن چشم‌ها و جور دیگر به جهان نگریستن، تبدیل به فردی همیشه خوشحال نشد که انتظار ناراحتی و افسرده‌شدن را ندارد، بلکه پذیرفت که ما نمی‌توانیم جهان را کامل بپذیریم و به رابطه‌ای مسالمت‌آمیز با احساسات خود رسید. ترکیباتی همچون ”حزن پریشان واقعیت“ یا ”ترنم موزون حزن“ به همین موضوع اشاره دارند و حاصل درک فاصله‌ای همیشگی در زندگی هستند.

 

تفاوت بارز دیگر این مرثیه­ها کاربرد ضمایر است که نشئت‌گرفته از جهت‌گیری پیام در اشعار است. اخوان در ”دریغ و درد“ از ضمایر شخصی ما، من، او، و تو استفاده کرده است و مشارکان در شعر او شامل خدا، او (فروغ)، من (شاعر)، و ما می‌شود. در ”مرثیه،“ شاملو نیز از ضمایر شخصی تو، ما، و من محذوف استفاده کرده است. حال آنکه در شعر ”دوست“فقط ضمایر او و ما استفاده شده‌اند و پیامی فرافردی دارد، در حالی‌ که دو مرثیۀ دیگر پیامی فردی دارند. از طرفی، اخوان در رتبۀ اول و بعد شاملو در رتبۀ بعدی حجم بیشتری از مرثیه را به بیان احساس فقدان و حسرت خود از مرگ دوست پرداخته‌اند، حال آنکه سپهری به کوتاه­ترین شکل ممکن و باز هم به شکلی فرافردی به حس فقدان و حسرت پرداخته است.

 

آخر اینکه شعر ”دوست“ سهراب گویی تماماً یک جمله است: دوست بزرگ بود. سپهری در همۀ شعر با عبارات و جمله‌های وصفی به مدح و توصیف همان صفت بزرگ پرداخته است تا به این پرسش پاسخ دهد که بزرگی دوست یعنی چه؟ اما اخوان و شاملو بیشتر به این پرسش پاسخ داده‌اند که وقتی دوست از این دنیا رفت برای ما و این زندگی چه اتفاقی افتاد.

 

۸. نتیجه‌گیری

اگرچه سپهری برای مدح دوست از آرایه‌های ادبی مراعات‌النظیر، تلمیح، تضمین، تخفیف، ایهام، ‌نمادگرایی، هنجارگریزی معنایی شامل انسان‌پنداری و حس‌آمیزی، و تکرار-همان‌ها که شاملو و اخوان نیز تا حدی از آن بهره گرفته‌اند-استفاده کرده است، اما از نظر فراوانی و کیفیت استفاده از استعارۀ مفهومی با این دو شاعر هم‌عصر خود متفاوت است. تمرکز سپهری بر استعاره‌های هستی‌شناسانۀ پیچیدۀ دوطرفه و زنجیره‌ای و یکی ساختن مبادی و مقاصد استعاره‌ها از این طریق شیوه‌ای منحصربه‌فرد قلمداد می‌شود.

 

مجموعۀ انتخاب‌های زبانی سپهری در این شعر از اسم و صفت و فعل و وجه و جز اینها دوست آرمانی او را فردی بزرگ قلمداد می‌کند و بزرگی در قاموس او مشخصه‌های زیر را شامل می‌شود: بزرگ فردی است به‌روز که دغدغۀ وجود دارد، پیش‌داروی و قضاوت نمی­کند، دوستدار زمین و حیات و آشنا با واقعیت و غم غربت انسان است، با بصیرت، سخاوتمند، ‌مهربان، ‌بی‌ریا، شجاع در بیان نیمۀ پنهان وجود، با طراوتِ کلام، جست­وجوگر آگاهی و روشنایی، آرام، سخنور و صریح، با محبتی واقعی و عمیق، کنشگر، در جست­وجوی آزادگی، و راهنماست.

 

در مجموع، مهم‌ترین تفاوت مرثیۀ سپهری با مرثیۀ شاملو و اخوان به‌ لحاظ نوع آرایه‌های ادبی به کار گرفته ‌شده نیست، بلکه به ‌لحاظ کیفیت خلق استعاره‌ها بر اساس دیدگاهی وحدت‌باور و وحدت‌جو است. سپهری در این شعر گفتمانی فرافردی‌ فراهم آورده است که باعث شده این شعر نه ‌فقط برای فروغ و در رثای مرگ او، بلکه برای انسان و حیات او سروده شده است. گفتمانِ شعر دوست سپهری، به ‌مثابه گفتمانی همگانی، برای همۀ انسان‌ها و برای همۀ موجودات است.؛ آنچه در این شعر موج می‌زند دیدِ فرازمانی و فرامکانی و حتی فراانسانی سهراب به وجود است که در رخداد ساده و نه حتی غیرمنتظرۀ دراز کشیدن یک دوست پشت حوصلۀ نورها سروده شده است.

 

شاید بتوان این بخش را با گفتۀ فروغ فرخزاد به پایان برد که دربارۀ سپهری می‌نویسد:‌ ”سهراب از شهر و زمان و مردم صحبت نمی‌کند. او از انسان حرف می‌زند و به همین دلیل وسیع است.“[43]

 

 

[1]­سپاس­گزارم از استاد عزیزم، خانم دکتر نگار داوری‌اردکانی، که از همان ابتدا مرا در نگارش، ویرایش فنی، و ویرایش زبانی این پژوهش یاری و نسخه‌های متوالی این پژوهش را با صبر، شکیبایی و دقت مطالعه کردند. نظرات هوشمندانه‌شان سهمی بسیار ارزنده در نوشتن این مقاله داشته است.

[2]­بهار داوری اردکانی، ”سهراب سپهری: شعر، نقد و تعهد اجتماعی، “کرگدن، شمارۀ ۱۰۱ (مهر ۱۳۹۷)، ۹۷-۹۹، نقل از ۹۷.

[3]عبدالرضا سعیدی و محمدحسین کرمی، ”بررسی خاستگاه عرفان در هشت کتاب بر اساس سه مؤلفۀ عرفانی عاشق و معشوق، ابزار شناخت و حجاب،“ ادبیات پارسی معاصر، سال 8، شمارة 1 (بهار و تابستان ۱۳۹۷)، ۷۱-۹۵، نقل از ۷۲.

[4]­ابراهیم رنجبر، ”بررسی راه‌های رهایی انسان معاصر از بستگی‌های دنیوی در شعر سهراب سپهری،“ نشریۀ ادب و زبان، شمارۀ ۲۷  (۱۳۸۹)، ۱-۲۳.

[5]D.A. DeSousa & E. Cerqueira-santos, “Intimate Friendship Relationships among Young Adults,” Psicologia: Teoria e Pesquisa, 22:53 (2012), 325-333, quote on 325.

[6]­­ماریان یورگنسن و لوییز فیلیپس، نظریه و روش در تحلیل گفتمان، ترجمۀ هادی جلیلی (تهران: نشر نی، ۱۳۹۴)، ۳۵.

[7]­یورگنسن، نظریه و روش در تحلیل گفتمان، ۲۲.

[8]­T.A Van Dijk, Discourse and ideology (London: Sage, 1998), 129-132.

[9]حسینعلی قجری و جواد نظری، کاربرد تحلیل گفتمان (تهران: جامعه‌شناسان، ۱۳۹۲)، ۹۹.

[10]N. Fairclough, Language and Power (London: Longman, 1989), 26.

[11]N. Fairclough, Critica discourse analysis (London and New York: Routledge, 2010), 60.

[12]­عیسی پاشاپور، ”بررسی ساختار و محتوای مرثیه در شعر معاصر فارسی با تأکید بر سوگ­سروده‌ها دربارۀ فروغ فرخزاد“ (پایان­نامۀ کارشناسی ارشد دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه محقق اردبیلی، ۱۳۹۹)، نقل از ۲۳.

[13]  پاشاپور، بررسی ساختار و محتوای مرثیه در شعر معاصر فارسی، ۱۱.

[14] مژگان میرحسینی، ”بررسی اندوه­یادهای شاعران معاصر در سوگ شاعران دیگر“ (رسالۀ دکتری دانشکدۀ زبان و ادبیات، گروه زبان و ادبیات فارسی،‌ دانشگاه یزد، ۱۳۹۱).

[15]­رضارضایی، محمد شیخ، و فراست عسکری، ”صدق و کذب عاطفه، در مرثیه‌های متنبی،“ پژوهشنامۀ ادب غنایی دانشگاه سیستان و بلوچستان، سال ۱۳، شمارۀ ۲۵ (پاییز و زمستان ۱۳۹۴)، ۴۵-۶۰.

[16]­امید ذاکری‌کیش، ”تحلیل مرثیۀ غنایی فارسی (بر مبنای نظریۀ ارتباط کلامی)، “پژوهشنامۀ ادب غنایی دانشگاه سیستان و بلوچستان، سال ۱۶، شمارۀ ۳۱ (پاییز و زمستان ۱۳۹۷)، ۶۷-۸۶.

[17]محمدکاظم کهدویی و مژگان میرحسینی، ”بررسی عنصر حسرت در اندوه­یادهای شاعران معاصر،“ پژوهشنامۀ ادب غنایی،‌ سال ۸، شمارۀ ۱۴ (بهار و تابستان ۱۳۸۹)، ۵-۲۶.

[18]­میرحسینی، ”بررسی اندوه­یادهای شاعران معاصر در سوگ شاعران دیگر،“ ۵۲۶.

[19]­سکینه رسمی، ”هم‌پیوندی درخت و اشراق و بازتاب آن در شعر سپهری،“ زبان و ادب فارسی: نشریۀ دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تبریز، سال ۵۳، شمارة ۲۲۰ (پاییز و زمستان ۸۹)، ۴۳-۶۵، نقل از ۴۴-۵۳.

[20]رسمی، ”هم‌پیوندی درخت و اشراق و بازتاب آن در شعر سپهری،“ ۵۸.

[21]مینا بهنام، ”استعارۀ مفهومی نور در دیوان شمس،“ فصلنامۀ نقد ادبی، سال ۳،‌ شمارۀ ۱۰ (تابستان ۱۳۸۹)، ۹۱-۱۱۴، نقل از ۹۵.

[22]Fairclough, Language and Power,130-132.

[23]­سهراب سپهری، هشت کتاب (تهران: انتشارات مروارید،‌ ۱۳۸۹)، ۴۰۱.

[24]مرتضی قاسمی، ”­بن‌مایه‌های نمادین در شعر سهراب سپهری، “مجلۀ علمی مطالعات زبانی و بلاغی، شمارۀ ۱۹ (بهار و تابستان ۱۳۹۸)،‌ ۲۶۵-۲۹۲، نقل از ۲۷۲-۲۷۳.

[25]قاسمی، ” بن‌مایه‌های نمادین در شعر سهراب سپهری، “ ۲۷۵.

[26]­قاسمی،”بن‌مایه‌های نمادین در شعر سهراب سپهری، “ ۲۷۵.

[27]مهدی شریفیان، ” نماد در اشعار سهراب سپهری،“  پژوهشنامۀ علوم انسانی، شمارۀ ۴۵ (بهار و تابستان ۱۳۸۴)، ۱۱۳-۱۳۰، نقل از ۶۳.

[28]­شریفیان، ” نماد در اشعار سهراب سپهری،“ ۱۲۴.

[29]­تقی پورنامداریان و محمد خسروی شکیب، ”دگردیسی نمادها در شعر معاصر،“ دوفصلنامۀ علمی-پژوهشی پژوهش زبان و ادب فارسی، شمارۀ ۱۱ (۱۳۸۷)، ۱۴۷-۱۶۲، نقل از ۱۵۲.

[30]­حجت‌الله امیدعلی، ”دگردیسی معانی نماد در شعر نو (نمادهای چراغ و آب و آینه در شعر چهار شاعر)، “پژوهشنامۀ ادبیات معاصر ایران، شمارۀ ۱ (بهار و تابستان ۱۳۹۸)، ۷۶-۵۵، نقل از ۷۱.

[31]­Fairclough, Language and Power, 146.

[32]­Fairclough, Language and Power­, 148.

[33]­سورن مصطفائی و اسماعیل عالی‌زاد، ”رابطۀ انسان و طبیعت در اندیشه و شعر معاصر: مطالعه تطبیقی-جامعه‌شناختی شعر سهراب سپهری و مهدی اخوان ثالث،“ مجلۀ جامعه‌شناسی ایران، دورۀ ۲۱، شمارۀ ۱ ( بهار ۱۳۹۹)، ۹۵-۱۲۱، نقل از ۱۱۵.

[34]­پگاه مصلح، دویدن تا ته بودن: شش پژوهش فلسفی در شعر سهراب سپهری (تهران: گروه انتشاراتی ققنوس، ۱۳۹۸)، ۳۳۱. 

[35]­مصلح، دویدن تا ته بودن، ۳۵۴.

[36]­یورگنسن، نظریه و روش در تحلیل گفتمان، ۱۲۹.

[37]­Fairclough, Language and Power­, 192.

[38]­Fairclough, Language and Power, 41.

[39]­شکوفه نوروزی، ”بررسی تطبیقی مرگ‌اندیشی در آثار قیصر امین پور و سهراب سپهری،“ مطالعات ادبیات، عرفان و فلسفه، دورۀ ۳، شمارۀ 1 و 2 (تابستان ۱۳۹۶)، ۲۱۱-۲۲۷، نقل از ۲۲۲.

[40]­شهرزاد نیازی و نورعلی زیلایی، ”تحلیل و مقایسۀ مکتب رمانتیسم در اشعار سهراب سپهری، اخوان ثالث و فروغ فرخزاد،“ فصلنامۀ علمی-تخصصی درّ دری (ادبیات غنایی، عرفانی)، سال ۵، شمارة ۱۵ (تابستان ۱۳۹۴)، ۹۷-۱۲۰، نقل از ۱۰۶.

[41]­نورالله نوروزی داودخانی و فریدون تولّلی، ”معانی، تصاویر و تعابیر مرگ در اشعار سهراب سپهری، “ پژوهشنامۀ ادب غنایی، شمارۀ ۱۸ (بهار و تابستان ۱۳۹۱)، ۱۸۵-۱۹۸، نقل از ۱۹۶.

[42]­امید ذاکری‌کیش، ”تحلیل مرثیۀ غنایی فارسی، “ ۸۱.

[43]­حمید سیاهپوش، باغ تنهایی (تهران: نشر سهیل، ۱۳۷۵)، ۲۶۵.

خنده بر خود در آثار ایرج پزشکزاد

خنده بر خود در آثار ایرج پزشکزاد

رؤیا صدر

پژوهشگر و نویسندۀ طنزپرداز

رویا صدر < Roya Sadr rouyasadr@gmail.com>، پژوهشگر و نویسندۀ طنزپرداز، از 1363 تا 1368 عضو شورای سردبیری زن روز و از خرداد 1370 طنزنویس و پژوهشگر گل‌آقا و دیگر نشریات و همچنین مدرس کارگاه‌های آموزشی طنز و داور جشنواره‌های متفاوت طنز بوده است. برخی از آثار ایشان عبارت‌اند از فرهنگ زنان پژوهشگر در علوم انسانی، خبرنامۀ محرمانه، بیست سال با طنز: پژوهشی در طنز پس از انقلاب، برداشت آخر، طنز دات کام، شکرستان و شب‌های کوش‌آداسی. برخی از جوایز ایشان نیز عبارت‌اند از تقدیرشده برای مقام پژوهشگر برتر هفتۀ پژوهش در دانشگاه الزهرا در 1377، برگزیدۀ جشنوارۀ مطبوعات در مقام طنزنویس برتر در 1377 و 1378 و برگزیدۀ جایزۀ پروین اعتصامی برای مقام پژوهشگر برتر زن برای کتاب بیست سال با طنز در سال 1382.

سنخ‌سازی (personality type)‌ ویژگی مهم آثار طنز ایرج پزشکزاد است. هر یک از آدم‌های آثار او نمایندۀ یک سنخ و طبقۀ اجتماعی و شخصیتی هستند که با خودشان و دنیای اطرافشان در تضاد به سر می‌برند. این تضاد بیشتر از رهگذر گفت‌وگو (dialogue) و همچنین از طریق بزرگ‌نمایی (exaggeration) ویژگی‌های اخلاقی و رفتاری‌ شخصیت‌های اثر به طنز می‌رسد و به آنها شخصیتی اغراق‌شده و کاریکاتوریستی می‌دهد. در این میان، پزشکزاد گاه با استفاده از شگرد برخودخندی یا خودکم‌انگاری (self-deprecation) به کناری می‌نشیند و به آدم‌های آثارش-که هرکدام نمایندۀ یک طبقۀ اجتماعی و شخصیتی هستند-این امکان را می‌دهد که از خود فاصله‌ای انتقادی بگیرند، خودشان را دست بیندازند و از این رهگذر به بازتاب دنیای درون و پیرامونشان بپردازند.

برخودخندی یکی از شگردهای ایجاد فضا و موقعیت طنز در آثار ادبی و هنری است. این شگرد بیشتر حالت خود نقادی دارد که با استهزا و حتی تحقیر در سایۀ خودکم‌بینی همراه است. همچنین، گاه با تجاهل‎العارف سقراطی همسو است، همان ‌که ارسطو در كتاب فن شعر آن را ضد لاف‌زنی معنی کرده و به معنی اجتناب از تظاهر و خودنمایی است.[1] در خندیدن به خود این امکان برای فرد فراهم می‌شود که در سایۀ برقراری فاصله انتقادی از خودش بتواند نوعی رابطۀ شناختی عمیق با خویش و جهان برقرار کند، به طنزش با تعمیق بی‌طرفی عمق ببخشد و خویش را در قالب آنچه نیچه ”فاصله اندوه‌بار“ می‌نامد تجربه کند تا ”از خود به درآید و از خود فاصله بگیرد و از بالا بر خود بخندد.‌“[2] در حقیقت، داشتن ظرفیت شوخی دربارۀ نقطه‌ضعف خود توانایی فراتر رفتن از خود است و این فراتر رفتن مفهوم اساسی فضیلت اخلاقی است و می‌تواند به خودشناسی، صداقت و سلامت روانی کمک کند. از نظر فروید، در طنز فراخودی غیرمتخاصم وجود دارد که در نتیجۀ فراگرفتن خندیدن به خود بالغ شده است و حکم دوست انسان را پیدا می‌کند. این فراخود مثبت به سوژه این امکان را می‌دهد که خودش را به ‌مثابه یک موضوع و شیء پست و مضحک ببیند و به جای آنکه بگرید، بخندد و با این کار تسلی ‌یابد و از این طریق خود را آزاد و رها کند.[3]

پزشکزاد در دو اثر بیش از دیگر آثارش از این شگرد استفاده کرده است: نمایشنامۀ کمدی ادب مرد به ز دولت اوست،[4] و رمان دایی‌جان ناپلئون.[5] در دیگر آثار او استفاده از این شگرد چندان روشن و برجسته نیست. البته کارکرد این شگرد در این دو اثر، چنانچه در ادامه خواهیم دید، با یکدیگر متفاوت است. در اولین اثر، نقش رهایی و تسکین دارد ولی در دومی عمق می‌یابد و نگاهی دردشناسانه را بازتاب می‌دهد.

پزشکزاد ادب مرد به ز دولت اوست را کمی بعد از دایی‌جان ناپلئون نوشته است. او در گفت‌وگو با برنامۀ ”تماشا“ در شبکۀ تلویزیونی بی‌بی‌سی گفته بود که این نمایشنامه را بسیار دوست دارد و اظهار تأسف کرده بود که به علت فرارسیدن انقلاب امکان نمایش آن فراهم نشده است.[6] این نمایشنامه سه پرده، یک مقدمه، یک تکمله و یک تکمله دارد. شخصیت اول آن پورعلیزاده، یک کارمند ساده و عیالوار است که بعدازظهرها در یک کلاس شبانه آموزش خط و فارسی می‌دهد و زندگی سخت و محقری دارد. با این ‌حال، حاضر نیست در برابر خارج کردن یک پروندۀ اداری رشوه‌ای را با ارزش 10هزار برابر حقوقش دریافت کند. این است که شیطان در قیافه و ظاهر یک مرد جوان با نام آقای پرنگ وارد زندگی‌اش می‌شود، به خانه و محل کارش می‌رود و با انواع و اقسام وعده‌ها سعی می‌کند او را به دریافت این رشوۀ بزرگ ترغیب کند که در نهایت هم موفق نمی‌شود. این طرح داستان دستمایۀ آفرینش صحنه‌های طنزآمیزی می‌شود که از رهگذر برخوردهای میان پورعلیزاده با اعضای خانواده‌ و همکارانش و آقای پرنگ رخ می‌دهد و نظام اداری و روابط فردی و اجتماعی و خانوادگی را با طنزی انتقادی به تصویر می‌کشد. آقای پورعلیزاده، شخصیت اصلی اثر، نمایندۀ یک سنخ شخصیتی (type: تیپ) است: او کارمند سادۀ عیالوارِ باوجدانی است که از سویی با مشکل اقتصادی برای گذران زندگی مواجه است و از طرفی با تنش در روابط خانوادگی روبه‌روست. پورعلیزاده که به قول یکی از شخصیت‌های نمایشنامه (شیطان) ”نمی‌خواهد یک دقیقه جدی حرف بزند و حرف جدی را بشنود“‌[7] در رویارویی با تنش‌های زندگی‌اش به طنز پناه می‌برد و در برخی بخش‌ها از شگرد برخودخندی استفاده می‌کند. این برخودخندی بیش از آنکه جنبۀ انتقاد از خود داشته باشد، به پورعلیزاده کمک می‌کند تا با شوخی شرایط تراژیک و فلاکت‌بار را تحمل‌پذیرتر سازد، یعنی در سایۀ طنز از تنش‌های بیرون و درونش بکاهد و تسلی و رهایی را-که حاصل خندۀ فراخودِ غیرمتخاصم است-تجربه کند. وقتی فرزندش می‌شنود که مادر و پدرش از خرید ماشین حرف می‌زنند، از او دربارۀ ماشین خریداری‌شده سؤال می‌کند. پورعلیزاده پاسخ می‌دهد: ”ماشین‌سواری خریدم. ماشین فورد کروکی. با شوفر عمه جانتان. گذاشتم تو گاراژ عمو جانتان.‌“[8] بعدها مشخص می‌شود غرض از ماشین ماشین اصلاح سر بوده است. پورعلیزاده در بخشی دیگر از اثر ضمن گفت‌و‌گو با آقای پرنگ (شیطان)-که به خانه‌شان آمده است-با کنایه به ناتوانی‌ خود در انجام وظایف زناشویی می‌گوید: ”ما چند ماه پیش حساب‌هایمان را از نظر وظایف خانوادگی رسیدیم، دیدیم درست سی سال سابقۀ خدمت داریم. طی مراسم مختصری، جای شما خالی، خودمان را به ‌افتخار بازنشستگی نائل کردیم. چون خدمت در سایر دوایر دولتی هم جزء سابقۀ خدمت محسوب می‌شود.‌“[9]تضادی که در این عبارت میان مفهوم مثبت ”نائل شدن به‌ افتخار بازنشستگی“ و ”خدمت در سایر دوایر دولتی“ با معناهای کنایی آن وجود دارد باعث ایجاد فضایی طنزآمیز می‌شود که به برخودخندی پهلو می‌زند. شخصیت اثر ابایی ندارد که از ناتوانی‌ها و کاستی‌های وجودی و شخصیتی خود با عباراتی پرطمطراق و دهن‌پرکن و با بار مفهومی مثبت یاد کند و از این رهگذر در حقیقت خودش را به استهزا بگیرد و با مخاطب بر خودش بخندد. این خنده بر خود را در بخش‌های دیگری از اثر می‌بینیم که او به شوخی به آقای پرنگ (شیطان) پیشنهاد ازدواج با همسر ناسازگار و بداخلاقش را می‌دهد. او همسرش را وارد قلمرو مایملک شخصی خودش می‌کند و شخصیتی انضمامی به او می‌دهد تا سرنوشتش با او گره بخورد و خنده به او در حقیقت زهرخندی باشد به شرایط دشوار زندگی خانوادگی خودش: ”می‌خواستم خدمتتان عرض کنم که بنده یک زن بسیار خوب، نجیب، خانه‌دار و خانواده‌دار می‌شناسم که از همه جهت شایسته و بایسته است. نه‌ تنها هیچ کم و کسری ندارد، بلکه ماهی هزار تومن هم عایدی مرتب دارد. مال خوبی است، دست‌به‌دست کنی، از دستت می‌رود.‌“‌[10]‌

همین شگرد در شاهکار پزشکزاد، یعنی دایی‌جان ناپلئون، بُعدی انتقادی پیدا می‌کند و به کمک شخصیت‌سازی دقیق و گفت‌وگوهای حساب‌شده در متن رمان عمق می‌یابد. دایی‌جان ناپلئون روایتگر زندگی اعضای یک فامیل اشرافی است که با هم در یک باغ عمارتی زندگی می‌کنند. وقایع رمان در حوالی شهریور 1320 و اشغال ایران به دست قوای متفقین اتفاق می‌افتد. ماجراهای آن با شرح عشق کودکانه و نافرجام راوی به دختردایی‌اش آغاز می‌شود و در قالب اختلاف‌های پدران این دو (آقاجان و دایی‌جان) و در بستری از روابط و گفت‌وگوهای خنده‌آور میان دیگر اعضای خانوادۀ اشرافی پیش می‌رود. شخصیت محوری اثر دایی راوی است که به خاطر ارادتش به ناپلئون بناپارت، از طرف بچه‌های فامیل، ”دایی جان ناپلئون“ لقب گرفته است. دایی‌جان توهم توطئه دارد و همه‌چیز را زیر سر انگلیس‌ها می‌داند و این خصلت او زمینه‌ساز بسیاری از تنش‌ها و ماجراهای اثر است.

برخودخندی در دایی‌جان ناپلئون در دو سطح راوی و شخصیت‌های رمان حرکت می‌کند و از زبان آنها جاری می‌شود. راوی در شرح عشق نافرجامش بارها از این شگرد استفاده کرده است. او با حسرت از عشق گمشدۀ دوران نوجوانی خود می‌گوید، ولی از آنجا که بعد از چند دهه به وقایع آن روزها نگاه می‌کند گذشت زمان به او این امکان را می‌دهد که از شرایط آن روزهایش فاصله بگیرد و این فاصله گرفتن از خود زمینه‌ را برای برخودخندی فراهم سازد. اینجاست که او در عین تحسر نسبت به روزگار ازدست‌رفته و یادآوری صمیمیت، سادگی‌ و معصومیت دورۀ نوجوانی‌اش، در بازگویی پنهانی‌ترین عواطف آن دوران خود طنزی تراژیک به کار می‌برد که زهرخند می‌آفریند. رمان با این جمله آغاز می‌شود: ”من یک روز گرم تابستان، دقیقاً یک سیزده مرداد، حدود ساعت سه و ربع کم بعدازظهر، عاشق شدم. تلخی‌ها و زهر هجری که چشیدم بارها مرا به این فکر انداخت که اگر یک دوازدهم یا چهاردهم مرداد بود، شاید این‌طور نمی‌شد.‌“‌[11] در ادامه، راوی نوجوان با زبانی ساده، صمیمی و کودکانه و طنزی لطیف که مایه‌هایی از برخودخندی دارد به مقایسۀ عاشق شدنش با عاشق شدن امیرارسلان و دیگر عاشقان نامدار تاریخ می‌پردازد و عاقبت عشق آنها را با ماجرای خودش مقایسه می‌کند. سپس وقتی به مش قاسم، نوکر روستایی دایی‌جان، پناه می‌برد تا از او بپرسد عاشق شده است یا نه، به این طنز عمق می‌بخشد تا اثر با شگرد برخودخندی از زبان راوی پیش برود. این برخودخندی با شرح تاریخچۀ نامه‌های عاشقانۀ راوی که به گفته خودش ”شاید بیست ساعت وقت صرف نوشتنشان کرده و هنوز قابل فرستادن نیست“[12] ادامه می‌یابد و سرنوشت عشقش با ماجراها و دعواهای خانوادگی گره می‌خورد تا جایی که برای تمام شدن دعوای خانوادگی-که راه رسیدن به معشوق است-به قول خودش ”با پول دزدی“ در سقاخانه شمع روشن می‌کند و می‌گوید: ”خداوندا اولاً مرا ببخش که با پول دزدی شمع روشن می‌کنم. ثانیاً به من کمک کن که این اختلاف بین آقاجان و دایی‌جان را حل کنم یا خودت حلش کن. ولی اطمینان داشتم که خدا بین این دو راه‌حل اگر بخواهد کمکی بکند دومی را انتخاب می‌کند. این را می‌دانستم فقط راه‌حل اول را برای تعارف گفته بودم.‌“[13] در بخشی دیگر از اثر، وقتی به عشقش فکر می‌کند، دنبالۀ منطقی فکرش به یکی از اعضای فامیل (عزیزالسلطنه) می‌رسد که به خاطر خیانت همسرش (دوستعلی خان) قصد بریدن ”عضو شریف“ او را کرده بود و همچنین یاد شیرعلی قصاب، قصاب ترسناک محل، می‌‌افتد که به سبب غیرت نسبت به زنش حاضر به هر جنایتی هست.[14] همچنین، وقتی راوی به خودکشی فکر می‌کند، نگاه او آن‌قدر سطحی و احساسی است که بُعدی خنده‌دار ((comic می‌کند: ”این روزها آن‌قدر آشفته‌حال لیلی بودم که فکر خودکشی که آن روز با اسدالله میرزا در میان گذاشته بودم از یادم رفته بود.‌“[15] این صداقت کودکانۀ راوی نوجوان طنزی صمیمی را در اثر جاری می‌کند که اگرچه رنگ برخودخندی دارد، انتقادی و افشاگر نیست، بلکه ساده و صمیمانه است، به دنیای بی‌غل‌و‌غش دوران کودکی و نوجوانی او نقب می‌زند و به یاری تلطیف فضای اثر و برانگیختن حس هم‌ذات‌پنداری مخاطب با او می‌آید و چه ‌بسا از آنجا که یادآوری این خاطرات برای راوی با تلخی همراه است این خودخندی به او تسکین ‌می‌دهد و از تلخی خاطراتش ‌می‌کاهد.

بااین‌حال، کاربرد شگرد برخودخندی در دایی‌جان ناپلئون در همین محدوده باقی نمی‌ماند. این شیوه علاوه بر گفتار و کردار راوی، در زبان و عمل دیگر شخصیت‌های اثر نیز جاری می‌شود.

گاهی این شگرد، تنها رنگ استهزای خود دارد و از خودکم‌بینی شخصیت اثر حکایت می‌کند. برای مثال، در جایی افراد فامیل تصمیم می‌گیرند که به علت گریز از یک آبروریزی خانوادگی از آسپیران غیاث‌آبادی، یک مأمور دون‌پایۀ ادارۀ تأمینات از طبقۀ اجتماعی پایین، بخواهند که با قمر، دختر خل‌وضع عزیزالسلطنه، ازدواج کند. او با کنایه می‌گوید: ”من می‌خواهم بدانم چرا می‌خواهند دختر به ما بدهند. توی این شهر از ما مقبول‌تر آدم پیدا نمی‌شد؟“[16]

گاهی نیز این برخودخندی رنگ طنزی انتقادی به خود می‌گیرد و نگاه آسیب‌شناسانۀ نویسنده را به زوایای زندگی جامعۀ ایرانی بازتاب می‌‌دهد. زندگي در درون باغ نیز مثل دنیای بیرون از آن بر اساس سلسله‌مراتب شکل می‌گیرد و تصمیم‌گیری بیشتر بر عهده یک فرد (دایی‌جان ناپلئون) است که نگاه و رفتار بیمارگونه دارد و متوهم است. با این‌ حال، حوادث بر محور خواست او رقم می‌خورد. اینجاست که فرديت شخصیت‌های داستان قرباني مصلحت عمومي و حفظ آبروی خانوادگی می‌شود؛ افراد با چشم فروبستن بر واقعیات، انفعال و مسئولیت‌ناپذیری و ضعف خود را در پوشش رفتارها و حرف‌های ظاهرالصلاح پنهان می‌کنند، در هراس از عواقب راست‌گویی به ریاکاری پناه می‌برند و دروغ می‌گویند تا ضعف‌های وجودی خودشان را بپوشانند و درعین‌حال آتش بحران‌های پی‌درپی اثر را برای مدت کوتاهی هم که شده خاموش سازند. این ویژگی که در جای‌جای گفت‌وگوها با برخودخندی همراه می‌شود و ابعادی طنزآمیز پیدا می‌کند، اضطراب یا عزت‌نفس پایین آدم‌ها را در قالب به ‌اصطلاح خودزنی به نمایش می‌گذارد. آدم‌های اثر ابایی ندارند که ادعاهای دایی‌جان در جنگ با انگلیس‌ها را به شیوه‌ای مضحک و با نادان‌نمایی تأیید کنند و به جنونش دامن بزنند تا موقعیت خودشان را تثبیت کنند یا به اهداف خودشان برسند. اگر خیال‌بافی‌های توهم‌آمیز دایی‌جان ناپلئون در جنگ با انگلیس‌ها مایۀ خندۀ افراد خانواده می‌شود بی‌آنکه ایشان جرئت ‌این را داشته باشند که در صحت وقایع پیش روی او شک کنند، پدر راوی (آقاجان)، که از دایی جان کینه به دل دارد، به ‌عمد او را تأیید می‌کند و بر جنونش می‌افزاید. برای مثال، دایی‌جان در صحنه‌ای تعریف می‌کند که یکی از سرداران شکست‌خوردۀ دشمن که گلوله سراسر حنجره‌اش را شکافته بود به او می‌گوید: ”موسیو شما از یک خانوادۀ اشراف، شما بزرگ‌زاده هست . . . شما سردار بزرگ . . . ما انگلیسی‌ها به این چیزها اهمیت داد.“ همزمان آقاجان در مقام داروساز متخصص، با هدف تأیید ادعای دایی‌جان، با سخنانی مضحک و مسخره سعی می‌کند که از نظر علمی امکان حرف زدن آدم حنجره‌دریده را اثبات کند.[17]

در چنین مضحکه‌ای که تثبیت موقعیت افراد هم در سایۀ اظهار یا تأیید ادعاهای مضحک امکان‌پذیر است، برخودخندی از دایرۀ افراد بیرون رفته و به‌ دودمان و پیشینه و خانواده نیز تسرّی می‌یابد و عمق پیدا می‌کند. به عبارتی، برخودخندی از حالت فردی بیرون می‌آید و به هجو افتخارات آبا و اجدادی یک طبقۀ در حال زوال تبدیل می‌شود. یکی از عبارات پربسامد رمان که بر زبان شخصیت‌ها جاری می‌شود و رنگ تفاخر فامیلی را هم بر خود دارد، ”اتحاد خانوادگی“ است. در طول رمان مدام از ”آبروی چند صدسالۀ یک خانوادۀ اشرافی،“ ”خانوادۀ اشرافی درجه یک این مملکت،“ ”اتحاد مقدس یک خانوادۀ اصیل“ و ”اصل و نسب و حیثیت یک خانوادۀ اشرافی“ صحبت می‌شود و در تنش‌های بی‌پایان رمان وقت و بی‌وقت پای ”آقای بزرگ،“ جد خانواده، باز می‌شود و ابعادی خنده‌دار می‌یابد که در آن افراد خود و پیشینه‌ای را که به آن افتخار می‌کنند مایۀ هجو و خنده قرار می‌دهند. دایی‌جان می‌پذیرد که اسم رمز انگلیس‌ها برای ارتباط گرفتن با او: ”مرحوم آقای بزرگ با ژانت مک‌دونالد (Jeanette MacDonald, 1903-1965)[18] آبگوشت بزباش می‌خورند“[19] باشد و به ‌این ‌ترتیب، جد بزرگ خانواده نیز دستمایۀ هجو و تمسخر قرار می‌گیرد. در این میان، اسدالله میرزا، یکی از افراد فامیل که شخصیتی شوخ و نگاهی انتقادی دارد، می‌گوید اینها طوری از آقای بزرگ حرف می‌زنند که انگار ویکتور هوگو [Victor Hugo, 1802-1885][20] یا گاریبالدی [Giuseppe Garibaldi, 1807-1882][21] بوده است.[22] تا برخودخندی را کامل کند. حتی در ماجرای ”صدای مشکوک“ هم یکی از حاضران در جمع خانوادگی پای آقای بزرگ را به میان می‌آورد و به شیوۀ مضحکی درخواست می‌کند که همه به روح مرحوم آقای بزرگ قسم بخورند که صدای مشکوک از ناحیۀ مش‌قاسم بوده است. اینجاست که حاضرین از اینکه یک نفر جرئت کرده که روح آقای بزرگ را که مظهر اتفاق و اتحاد مقدس خانواده بود، به ‌این ‌ترتیب ملوث کند غش می‌کنند و فریاد و هیاهویی غیرقابل وصف بلند می‌شود.[23] در این میان، معمولاً عبارات تقدیس‌شده‌ای چون ”آبروی خانوادگی“ و ”اصالت اصل و نسب“ وقتی از سوی شخصیت‌های رمان مطرح می‌شود که یا پای یک آبروریزی در میان است و نیاز به لاپوشانی است یا پای منافع شخصی مطرح است، امری که وقتی از زبان راوی که به این مضحکه از بالا نگاه می‌کند بیان می‌شود، رنگ هجو ارزش‌های خانوادگی و در نتیجه برخودخندی را پیدا می‌کند. در حقیقت او کلیتی را به تمسخر می‌کشد که خودش نیز جزئی از آن است. در بخشی از اثر، دایی‌جان سرهنگ می‌بیند که دایی‌جان به خاطر لجبازی با آقاجان آب را روی گل‌ها و درخت‌ها بسته است. بنابراین، دایی‌جان سرهنگ از ”حفظ اتحاد مقدس چند صدسالۀ خانواده“ صحبت می‌کند و از برادر و شوهرخواهرش می‌خواهد که یک کاری برای ”حفظ اتحاد مقدس چند صدسالۀ این خانواده“ بکنند. در اینجا اهداف شخصی با پوشش علاقه به اهداف انسان‌دوستانه پی گرفته می‌شود و رنگ تظاهر و خودنمایی دارد. اینجاست که راوی دخالت می‌کند و می‌گوید که لحن پرهیجان و پرشور دایی‌جان سرهنگ حکایت می‌کرد که چقدر گل‌هایش و درخت‌های میوه‌اش را دوست دارد.[24] این ویژگی‌ها در رمان در سایۀ طنز خود را می‌نمایند و ظاهر می‌شوند. آدم‌های اثر مدام در زندگی یکدیگر سرک می‌کشند و دائماً در حال تنش با یکدیگرند و ضعف‌های خود را با فرافکنی کتمان می‌کنند. اینجاست که کامیابی یکی در ناکامی دیگری معنا پیدا می‌کند و زمینه را برای تسویه ‌حساب و سر باز کردن عقده‌های فروخفته فراهم می‌سازد، حتی اگر با خودخندی همراه شود. برای مثال، وقتی قضیۀ ازدواج آسپیران با قمر جدی می‌شود، پدر راوی (آقاجان) که به سبب پیشینۀ غیراشرافی‌اش مورد تحقیر دایی‌جان قرار دارد، زمینه را برای تسویه‌ حساب فراهم می‌بیند و با کنایه می‌گوید: ”خیلی قشنگ شد! عصارۀ اشرافیت مملکت در بغل آسپیران غیاث‌آبادی! الحمدلله از ما غیراشرافی‌تر پیدا کردند. مبارکشان باشد.‌“[25]

برخودخندی در رمان دایی‌جان ناپلئون به همین‌جا محدود نمی‌شود، بلکه نویسنده در میان شخصیت‌های ریزودرشت رمان شخصیتی را می‌آفریند که به این هنگامۀ انسانی با فاصله نگاه می‌کند و به آن می‌خندد. او خود جزئی از این جمع غریب است که با آدم‌های اثر پایگاه طبقاتی و خانوادگی مشترک دارد و سرگذشت و سرنوشتش با جمع گره‌ خورده است. این است که خنده‌اش به جمع در حقیقت زهرخندی است به موقعیت خانوادگی خودش و پیشینۀ آن. این شخصیت کسی نیست جز اسدالله میرزا که با زبان کنایی و آمیخته به طنز و تمسخر، گاه با بزرگ‌نمایی و گاه با کوچک‌نمایی، به سراغ ماجراهای میان آدم‌های اثر می‌رود تا رویکرد انتقادی طنز را نسبت به درگیری‌های روزمرۀ پیرامونش به نمایش بگذارد. خندۀ اسدالله میرزا خنده‌ای باختینی است و ویژگی‌های خندۀ کارناوالی دارد. باختین (Mikhail Bakhtin, 1895-1975) [26] در کتاب آثار فرانسوا رابله و فرهنگ مردمی در سده‌های میانه و رنسانس خندۀ ناشی از کارناوال را خنده‌ای انتقادی و ویرانگر می‌داند که در فرهنگ مردمی دوران گذشته ریشه داشت و ابزاری برای پیروزی بر اندیشه‌های متحجرانه و فرهنگ خشک و رسمی به شمار می‌رفت، زبانی گستاخ و پرده‌در داشت و دنبال رضایت جنسی و جسمانی در جامعه‌ای بود که به جسم توجه نمی‌شد. باختین در این کتاب گفته است: ”خنده کیش‌های آیینی، تشریفات فئودالی و دولتی، اخلاق اجتماعی و هر شکل ایدئولوژیک و مسلط را نمی‌پذیرفت.‌“[27] اسدالله میرزا در دایی‌جان ناپلئون در عمل و گفتار همۀ ارزش‌های مطلق را رد می‌کند و برای تعمیق‌بخشی به این نگاه روش برخودخندی را به کار می‌برد. او که خود از خاندان با اصل و نسب قاجار است و از سوی عزیزالسلطنه لقب ”شازده قراضه“ گرفته، با لحنی بی‌ملاحظه و گاه گستاخ تأکید بر اصل و نسب و ارزش‌های فئودالی مورد تأکید خانواده را به مسخره و بازی می‌گیرد و آن را پوشالی می‌داند. می‌گوید: ”این‌ها طوری از اصل و نسب حرف می‌زنند که انگار از تخمۀ خاندان هابسبورگ هستند.‌“[28] همچنین، با لحنی کنایی توضیح می‌دهد که چگونه آقای بزرگ که پدرش معمارباشی بوده یکباره به سبب ارسال پیشکش برای ناصرالدین‌شاه به دریافت لقب مفتخر می‌شود و جزء آریستوکراسی مملکت درمی‌آید و پسر پلنگ‌السلطنه ببرالملک و پسر ببرالملک شیرالدوله می‌شود.[29] عبارت تقدیس‌شدۀ ”اتحاد فامیلی“ نیز از تیررس هجو اسدالله میرزا جان سالم بدر نمی‌برد. وقتی در جمع خانوادگی مسئولیت ”صدای مشکوک“ بر عهدۀ یکی از اعضای فامیل گذاشته می‌شود و ماجرا فیصله پیدا می‌کند، اسدالله میرزا با گفتن عبارت ”اتحاد خانوادگی نجات پیدا کرد“ وابستگی حقارت‌آمیز این عبارت پرطمطراق را به یک‌صدای مشکوک انعکاس می‌دهد.[30]

او همچنین در تلاش برای رضایت جسمانی و در گریز از تابوهای اخلاق اجتماعی نیز به خندۀ باختینی روی می‌آورد و برای تعمیق آن از برخودخندی استفاده می‌کند. برای مثال، وقتی پایش به یک ماجرای به ‌ظاهر جنایی باز می‌شود، ”با اعضای شریف و غیرشریف“ خودش شوخی می‌کند و از مفتّش می‌خواهد که اعضای موجود را صورت‌جلسه کنند تا کار کاملاً قانونی باشد و فردا نگویند یک‌چیزی کم و کسر داشت.[31] او همچنین با گفته‌های کنایه‌آمیز جنسی‌‌اش دربارۀ باز کردن قفل‌ها و داشتن دسته‌کلیدی که همۀ قفل‌ها را باز می‌کند و اینکه در عالم قوم‌وخویشی حاضر به همه‌جور فداکاری است و حاضر است هر نوع خدمتی انجام بدهد، اخلاق رسمی و روابط فامیلی را، و در حقیقت خودش را، به هجو می‌کشد.[32] اسدالله میرزا همچنین ابایی ندارد که برای به چالش کشیدن اخلاق اجتماعی و ارتباط با همسر شیرعلی قصاب نقش یک آدم بزدل و ترسو را بازی کند و بهانه بتراشد که جانش درخطر است و در یک قدمی مرگ قرار دارد تا مخاطب هم به سبب اطلاع از بیهودگی و توخالی بودن آن در این برخودخندی او شریک شود.[33]

 

بنابراین، می‌توان گفت اگر برخودخندی در نمایشنامۀ ادب مرد به ز دولت اوست وسیله‌ای برای کاستن از تنش‌های روحی و تحمل‌پذیرتر ساختن شرایط سخت زندگانی شخصیت اول اثر است و نقشی تسلی‌بخش دارد، در دایی‌جان ناپلئون ابعادی گسترده‌تر پیدا می‌کند، از جنبۀ فردی بیرون می‌آید و در قالب کشمکش‌های خانوادگی به عمق رفتارهای فردی و اجتماعی آدم‌ها می‌رود. استفاده از این شگرد در رمان دایی‌جان ناپلئون متنوع است و زمینه‌های متفاوتی را شامل می‌شود. گاه رنگ استهزای خود دارد (آسپیران)، گاهی حاصل نگاه از بالا به خود است (خاطرات عشق راوی) و گاهی نیز حاصل تنش‌های میان آدم‌های اثر است. نویسنده در این اثر طبقات مختلف اجتماعی، از شخصيت مأمور ادارۀ آگاهي و مأمور دولت گرفته تا زنان خانه‌دار، پزشک، قصاب، واعظ چاپلوس، خدمتکار و واکسي را گرد هم می‌آورد تا از ورای لحن و زبان شیرین و طنزآمیز شخصیت‌ها و تنش‌های میان آنها با نگاهی دردشناسانه ویژگی‌هایی اخلاقی را جلوه‌گر کند که برای مخاطب ایرانی آشناست: رنگ باختن فرديت شخصیت‌ها در برابر مصلحت عمومی، استبداد رأی، انفعال، پنهان ساختن مسئولیت‌ناپذیری و ضعف در پوشش رفتارها و حرف‌های ظاهرالصلاح و ریاکاری در هراس از عواقب راست‌گویی. نویسنده با طنزی خودنقاد به سراغ این ویژگی‌ها رفته و آنها را در قالب اثری ماندگار به تصویر کشیده است. بار اصلی این برخودخندی را از همه بیشتر اسدالله میرزا بر دوش می‌کشد که با شوخی و هجو افتخارات خانوادگی و ارث‌ومیراث خانوادگی از خود و خاندانش فراتر می‌رود، پرده از ریاکاری‌ها برمی‌دارد و گذشتۀ آبا و اجدادی‌اش را به ‌مثابه موضوعی مضحک به رخ می‌کشد.

اینجاست که ذهن ایرانی در پس طنز اثر شخصیت‌هایی باورپذیر را می‌بیند که به‌رغم ویژگی‌ها و تفاوت‌های فردی و طبقاتی‌شان با آنها زندگی کرده است. او در آینۀ برخودخندی شخصیت‌های دایی‌جان ناپلئون خودش را می‌بیند و در حقیقت به خود وجودی‌اش می‌خندد.

[1] علی‌اصغر حلبی، تاریخ طنز و شوخ‌طبعی در ایران و جهان اسلامی (چاپ 1؛ تهران: انتشارات بهبهانی، 1377)، 89.

[2] فردریش نیچه، حکمت شادان، ترجمۀ جمال آل­احمد، سعید کامران و حامد فولادوند (تهران: نشر جامی، 1377)، 173.

[3] سیمون کریچلی، در باب طنز، ترجمG سهیل سمی (تهران: ققنوس، 1384)، 121-123.

[4]ایرج پزشکزاد، ادب مرد به ز دولت اوست، تحریر شد (چاپ 7؛ لوس‌آنجلس، ایالات متحد امریکا: نشر کتاب سهراب، 1378).

[5] ایرج پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون (تهران: فرهنگ معاصر، 1396).

[6]­­https://www.youtube.com/watch?v=dy3uy2cpNDk/.

[7] پزشکزاد، ادب مرد به ز دولت اوست، 146.

[8] پزشکزاد، ادب مرد به ز دولت اوست، 19.

[9] پزشکزاد، ادب مرد به ز دولت اوست، 38.

[10] پزشکزاد، ادب مرد به ز دولت اوست، 36.

[11]پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 3.

[12] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 120.

[13] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 125.

[14] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 116.

[15] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 575.

[16] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 450.

[17] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 283.

[18] خواننده و هنرپیشه آمریکایی که بیشتر به سبب فیلم‌های موزیکال دهۀ 1930 به یاد می‌آید.

[19] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 323.

[20] شاعر، داستان‌نویس و نمایشنامه‌نویس فرانسوی.

[21] از رهبران مبارزه ایتالیا برای استقلال از اتریش.

[22] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 328.

[23] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 182.

[24] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 43.

[25] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 457.

[26] میخائیل میخایلوویچ باختین فیلسوف و متخصص روسی ادبیات بود که آثار تأثیرگذاری در حوزۀ نقد و نظریۀ ادبی و بلاغی نوشت. گروهی از اندیشمندان، ازجمله مارکسیست‌های جدید، ساختارگرایان، پساساختارگرایان و نشانه‌شناس‌ها از آثار او الهام گرفته‌اند و اندیشه‌هایش دربارۀ «کارناوالی شدن» و «ارتباط گفت­وگویی» بسیار بر حوزۀ نقد و نظریۀ ادبی و فلسفه تأثیر داشته است.

[27] محمدرضا اصلانی (همدان)، فرهنگ واژگان و اصطلاحات طنز (تهران: انتشارات مروارید، 1394)، 153-154.

[28] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 375.

[29] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 328.

[30] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 53.

[31] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 201.

[32] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 51.

[33] پزشکزاد، دایی­جان ناپلئون، 227 و 235.

سرقت علمی و تشتت نظری

لیلا صادقی <Leila Sadeghi <‌leilasadeghi@gmail.com دانش‌آموختۀ دکتری زبان‌شناسی همگانی با گرایش ادبی، مدرس مدعو دانشکدۀ سینما و تئاتر سوره، رمان‌نویس، شاعر، مترجم و پژوهشگر حوزۀ ادبیات با رویکرد نشانه‌شناسی و روایت‌شناسی شناختی است.

دسته‌دسته جماعت مشکوک
متفرق میان شهر و بلوک
همه را داشتن به زیر نظر
خواه در خانه خواه در معبر
پشت هر سرقتی پی افشردن
از عمل پی به عاملش بردن
راهزن را گرفتن اندر راه
گرچه خود را نهان کند در چاه[1] 

مقدمه

سرقت ادبی یا علمی (plagiarism)[2] اصطلاحي است که به صورت استعاري براي مفاهیمی انتزاعی از جمله برداشتن فكر، ایده، جملات يا ساختار يك اثر، بدون ارجاع به خود اثر،[3] به کار می‍رود و در هزار سال گذشته در تاریخ ایران با همین نامِ سرقت ادبی یا علمی مصطلح بوده است. این عبارت در ادبیات همواره مرکز مباحثی با مرزهای نامشخص بوده و در خوشبینانه‌ترین شکل گاهی به الهام و تأثیر نیز تعبیر شده است. گاه مرزهای این مفهوم چنان مخدوش است که از آن به ادبیاتی بینامتنی یاد می‌کنند که سرشت جهان خیال‌انگیز هنر است؛ چه در شعر، چه در داستان، چه در سینما و چه در ديگر آثار هنري. در این آثار، همواره اشاراتي به حوادث تاريخي، مسائل فرهنگي و آثار پيشين وجود دارد كه به چند‌لايه شدن مفاهیم و مضامین در هنر كمك مي‍كند. با این همه، آیا گفتمان تحقیقاتی در فضای دانشگاهي نیز در سرشت خود بینامتنی است؟[4] به نظر می‌رسد آنچه در ادبیات به صادقانه‌ترین شکل ممکن بینامتنیت نامیده می‌شود، در تحقیقات دانشگاهی و مقالات و کتب تحقیقی می‌بایست نام دیگری داشته باشد. همچنین، به نظر می‌رسد در صورت رواج اخلاق استفادۀ بی‌ارجاع از ایده و متون دیگران در میان محققان، گذشته از بی‌اعتبار شدن رنج تحقیقات، شاهد پیامدهای فرهنگی و اجتماعی بسیار وخیمی خواهیم بود. بنا به مطالعات بسياري كه در خصوص بينامتنيت و تفاوت آن با سرقت ادبي صورت گرفته است، گویا ردی از ايده‌ها و افكار پيشينيان همواره در همۀ آثار بعدی وجود دارد. حال چگونه مي‍توان ميان اين دو پديده تفاوت قائل شد؟ سوانون چنين پاسخ می‌دهد كه ”سرقت ادبي بيشتر يك مسئله‍‌اي اخلاقي است“[5] و به نظر مي‍رسد رعايت اين اصل اخلاقي از جانب پژوهشگران مانع ايجاد برخي پيامدهاي مخرب ناشي از آن خواهد شد. به باور بسياري از پژوهشگران، عواقب ويرانگر سرقت ادبي چنان گسترده است كه آن را از شکل نوعی مسئلۀ اخلاقي صرف خارج كرده و به مسئله‍اي اجتماعي تبديل كرده است. بر اساس تحقيقاتي كه تاكنون صورت گرفته است، اين عدم ارجاع يا به عبارتي سرقت ادبي تأثيرات منفي بسياري بر جامعه مي‍گذارد كه بر اساس گزارشي از مؤسسة كشف سرقات ادبي در سال 2012،[6] عبارت‌اند از عواقب فردي، اقتصادي، نهادي و انساني.[7] در پژوهش حاضر، به يكي ديگر از تأثيرات منفي اين پديده، كه شايد در فضاي دانشگاهي ايران رايج‍تر است، اشاره مي‍شود كه آن را ”تشتت نظري“ مي‍نامم. به اين معنا كه به لحاظ نظري، به واسطۀ برداشت بدون ارجاع تحريفي ناخواسته در نظريه‍پردازي ايجاد مي‍شود و با دسترسي ديگر پژوهشگران به چنين آثار، تفكری غلط در جامعۀ دانشگاهي دربارۀ يك نظريۀ خاص رايج مي‍شود. متأسفانه مهم‍ترين نتیجۀ چنین رويكردي از بین رفتن زمینه‌های نقد و تبدیل تولیدات علمی به امری مکانیکی برای تکثیر یک نظریه بدون تلاش برای کاربست دقیق و احیاناً نقد آن خواهد بود. البته در بسیاری موارد هم، محققان درک درستی از آنچه از آنِ خود كرده‍اند ندارند و لغزش‌های نظری در کار آنان چه بسا بیشتر دیده ‌شود و در نتیجه، نظریه کارکرد درست خود را از دست داده و در کنار ”تضعيف انگیزۀ پژوهش“[8] در برخي محققان، باعث تخريب زیرساخت تحقیقاتي در جامعه نيز می‍شود و ممكن است اعتماد جامعه نسبت به اعتبار و قدرت نقد دانشگاهی از ميان برود.

به نظر مي‍رسد برداشتن يا ايده گرفتن از مطالب دیگران بدون ارجاع مشخص يا درست، فقط شامل حال محققان ساکن ایران نمی‌شود، بلكه در ميان برخی از ايرانياني كه در دانشگاه‍هاي غيرايراني تحصيل مي‍كنند و مقالات خود را به زبان‌هایی غیر از فارسی می‌نویسند نيز رواج دارد. در این شرایط، اثبات بی‌اخلاقی در رعایت اصول پژوهشی بسیار دشوارتر خواهد بود، زیرا زبان مقصد از حیث بررسی علمی سرقت‌شناسانۀ زبانی که ايده يا مطلبي از آن برداشت شده در امان بوده و احتمال پی ‌بردن خوانندگان به چنین رفتاری کمتر از متون هم‌زبان است. از آنجا که پیش‌تر در کتاب‌ها و مقالات بسیاری به چیستی سرقت ادبی، به عنوان اصطلاحي آكادميك و علمي، پرداخته شده است،[9] در این مجال از این مقال می‌گذریم و به تأثیر اين نوع برداشت غيراخلاقي بر چگونگی کارکرد نظریات ادبی و نقد ادبیات و هنر با اشاره به برخی مصادیق آن می‌پردازیم.

تأثیر سرقت علمي بر ناکارآمدی نظریات ادبی در ایران

گرچه موضوع سرقت علمی برای برخی صرفاً در حد انتقال بخشی از متن بدون ارجاع به منبع اصلی است، باید خاطر نشان کرد که بنا به تقسیم‌بندی جلال‌الدین همایی (1278-1359ش) یازده نوع سرقت ادبی يا علمي امکان وقوع دارد که عبارت‌اند از ۱. نسخ، ۲. مسخ، ۳. سلخ، ۴. نقل، ۵. دغل‍کاری یا دزدی بی‌‌برگه و بی‌نام‌و‌نشان، ۶. حل، ۷. عقد، ۸. ترجمه، ۹. اقتباس، ۱۰. توارد، ۱۱. تتبع و تقلید.[10] گرچه استفاده از برخی از این شگردها برای برداشتن يا الهام گرفتن از افکار و ایده‌های دیگران باعث هموار شدن تحقیقات دانشگاهی می‌شود، در بسیاری موارد کارکرد نظریات مورد استفاده را عقیم می‌سازد و باعث سوءتعبیرها و برداشت‌های غلط از نظریه می‌شود. بنا به تقسيم‍بندي دایان پيكوراري، سرقت ادبي به لحاظ زبان‌شناختي به دو دستۀ نخستين‍الگويي (prototypical plagiarism) و وصله‍پينه‍اي (patchwriting) تقسيم مي‍شود كه در نوع نخست، از واژه‍ها يا افكار كسي بدون ذكر منبع يا بدون ارجاع درست استفاده مي‍شود و مؤلف قصد فريب مخاطب و نسبت دادن مطلب به خود را دارد. در نوع دوم، چنين قصدي الزاماً وجود ندارد و مؤلف به سبب ترجمه يا عدم دسترسي به متن اوليه، ناخواسته، ممكن است مطلبي را از جايي نقل كند و باعث تحريف آن شود. پيكوراري هر دو نوع را سرقت ادبي تلقي مي‍كند، اما يكي را با نيت گمراه كردن مخاطب و ديگري را بدون وجود چنين نيتي.[11] در ادامۀ این مقاله، براي بررسي دقيق‍تر اين نوع برداشت افكار بدون ارجاع درست و ايجاد تشتت نظري حاصل از عدم ارجاع، به بررسي نمونه‍هايي از مقالاتي خواهيم پرداخت كه دربارۀ ”نظرية سكوت“ به منزلۀ نوعی شگرد بلاغي نوشته شده‍اند.[12]

از جملۀ چنین نوشته‌هایی می‌توان به مقالۀ اعلایی و عباسی با عنوان ”بررسی و تحلیل سکوت در گفتمان ادبی با رویکرد نشانه-معناشناختی؛ مطالعۀ موردی: کلیدر و جای خالی سلوچ اثر محمود دولت‌آبادی“ اشاره کرد.[13] مؤلفان با درج بخش‌هایی از کتاب کارکرد گفتمانی سکوت در ادبیات معاصر فارسی[14] و انتساب آن به تری ایگلتون، نشان می‌دهند که بر عدم ارجاع صریح به مرجع اصلی خود، یعنی کتاب صادقی، اصرار داشته‌اند، زیرا تعریف صادقی از سکوت را به اشتباه به ایگلتون نسبت می‌دهند. علت چنین اشتباهی این است که صادقی بعد از ارائۀ تعریف خود از سکوت، درک خود از ایگلتون در خصوص مفهوم ”شکاف“‌ را بیان می‌کند تا شکاف و سکوت را به لحاظ نظری به یکدیگر پیوند بزند، اما نویسندگان‌ –‌ که روشن می‌شود متن ایگلتون را هم به خوبی ندیده‌اند‌ –‌ هرچه در آن بند از کتاب صادقی پیش از ارجاع به ایگلتون آمده را هم از آنِ ایگلتون فرض کرده و تعریف صادقی از سکوت را هم به ایگلتون منتسب می‌کنند. در صورتی که متن ایگلتون بدین قرار است:

خواننده پیوندهای ضمنی برقرار می‌کند، شکاف‌ها را پر می‌کند، به استنباط می‌پردازد و گمان‌ها را به محک آزمون می‌کشد . . . خواننده اثر ادبي را، كه چيزي بيش از زنجيرة علائم سياه سازمان‌يافته بر صفحه نيست، ”عينيت“ مي‌بخشد. بدون اين مشاركت فعال و مداوم خواننده، هيچ‌گونه درکی از اثر ادبي در كار نخواهد بود. از ديدگاه نظرية دريافت، هر اثر ادبي با هر درجه از انسجام از گسل‌هايي چند ساخته شده است . . . خواننده بايد حلقة مفقوده را فراهم آورد.[15]

به این ترتیب، روشن می‌شود که متن مورد ارجاع نگارندگان که هیچ شباهتی به متن ایگلتون ندارد از کتاب صادقی اخذ شده است. عین همین لغزش در مقالات دیگری از جمله مقالۀ محصص و اکبری‌زاده با عنوان ”گونه‌های سکوت گفتمانی در قصۀ مریم‌(س)‌“[16] نیز به چشم می‌خورد: ایشان هم تعریف صادقی از سکوت را به ایگلتون نسبت می‌دهند. اگر این محققان، که با برداشت حساب‌شدۀ مطالب دیگران سعی می‌کنند به متون خود سامان بدهند، کتاب ایگلتون را خوانده بودند، متوجه می‌شدند ایگلتون در کتابش اساساً با سکوت کاری ندارد. به منظور ارائۀ جزئیات بیشتر، نمونۀ متن اعلایی و عباسی را می‌آوریم:

سكوت به مثابة غياب هرگونه عنصر زباني در گفتمان در نظر گرفته مي‌شود كه با نبود خود، حضوري معنادار ايجاد مي‌كند. سكوت وقتي معنادار است كه يا نشانة چيزي باشد يا در يك بافت گفتماني، به مدلولي دلالت كند كه همواره به تعویق مي‌افتد (Eagleton, 1983: 105).[17]

این متن در کتاب صادقی بدین شکل آمده است:

سكوت به معناي غياب هرگونه عنصر زباني در گفتار و همچنین در نوشتار است كه با نبود خود به صورتي متناقض حضوري نشان‌دار و معنادار ايجاد مي كند. سكوت وقتي معنادار است كه یک فقدان یا جای خالی در يك بافت گفتماني به مدلولی دلالت كند که پيوسته به تعويق می‌افتد. اين مفهوم در رشته‌هاي متفاوتي مطرح است كه در فلسفه به نام غياب، در نحو به نام مقوله تهی، در صرف به نام عنصر صفر و در تحليل گفتمان به نام سكوت عنوان مي‌شود. خواننده برای درک معنای پاره گفتارها، سعی می‌کند این جاهای خالی یا شکاف ها را پرکند و به دریافت خود سامان ببخشد (ایگلتون، (1368]1983[: 105). خواننده در یک فرایند ترمیمی بخشی از پیش دانسته‌های خود را وارد متن می‌کند و متن آرمانی خود را می‌نگارد (همان: 106). [18]

در واقع، برداشت اعلایی و عباسی این بوده که به دلیل ارجاع صادقی به ایگلتون در جملات بعدی، تعریفی هم که از ”سکوت“ داده شده از ایگلتون است و برای پرهیز از ارجاع به صادقی و به زعم خود ارجاع به منبعی موثق‌تر- شاید به سبب غربی بودنش- خواسته‌اند بر اعتبار مقالۀ خود بیفزایند؛ همان‌گونه که محصص و اکبری‌زاده در مقالۀ خود چنین کرده‌اند. البته این مؤلفان در پیشینۀ مطالعات خود به مقالات و کتاب صادقی ارجاع داده‌اند، اما ارجاعی کلی و نه برای نقل جملاتی مشخص؛ فقط برای اینکه گفته باشند این منبع هم در باب سکوت وجود داشته است. این ارجاع کلی به صادقی در جای دیگری از مقاله نشان می‌دهد نویسندگان به آثار صادقی دسترسی داشته‌اند. اما نکتۀ غريبي که در کار اعلایی و عباسی به چشم می‌خورد این است که آنان در ترجمۀ مقالۀ یادشده‌شان به فرانسه، که بعدتر در مجلۀ فرانسوی‌زبان دانشگاه تبریز منتشر شد،[19] همان ارجاع نیم‌بند به صادقی در پیشینۀ مطالعات را نیز حذف کرده‌اند.

این بی‍توجهی عمدی یا سهوی نویسندگان یادشده به هیچ‌وجه امری استثنایی نیست و با نگاهی به بسیاری از مقالات دانشگاهی متوجه می‌شویم که این نوع برداشت الگویی است ریشه‌دار در بسیاری از پژوهش‌های محققان ایرانی و به واقع رشته‌ای است که سری دراز دارد. نویسندگان این‌گونه مقالات در پاره‌ای موارد به منبع اصلی مورد مطالعۀ خود ارجاع نمی‌دهند و در عوض، مطالب گفته‌شده را یا به زبان خود بیان می‌کنند یا به منبع سومی ارجاع می‌دهند که در منبع مورد برداشت ذکر شده است. به بیان روشن‌تر، در این نوع برداشت، کتاب یا مقالۀ مورد برداشت با مشخصات کامل در فهرست منابع ذکر می‌شود، اما نقل‌قول‌ها و تعریف‌های استفاده‌شده از آن کتاب یا مقاله به نام نگارندۀ اصلی نوشته نمی‌شود.[20] در نتیجه، ”اگر کسی گفته‌های نویسنده‌ای دیگر را از نوشته‌ای بگیرد و با عوض کردن طرز بیان، همان گفته‌ها را راجع به موضوعی دیگر در نوشتاری به امضاء خود منتشر کند،“ به زعم همایی مرتکب سرقت ادبی از نوع چهارم، یعنی نقل، شده است.[21]

نمونه‌های دیگری از چنین عملی را در مقالۀ حسن حیدری و یدالله رحیمی با عنوان ”سکوت ارتباطی در غزلیات شمس“ و همچنین مقالۀ مرضیه محصص با عنوان ”کاربست گفتمان سکوت در تحلیل نامۀ امیرمومنان(ع) به معاویه“ می‌توان مشاهده کرد.[22] چنان‌که پاینده یادآوری می‌کند، ”حُسن این حیله در این است که اگر روزی خوانندۀ بابصیرت و منصفی به دزدیِ انجام‌شده از آن منبع پی‌ ببرد، سارق مدعی می‌شود که قصد دزدی در کار نبوده، نشان به آن نشان که مشخصات کامل آن منبع در فهرست پایان مقاله یا کتاب گنجانده شده است.‌“[23] مرضیه محصص در تعریفی که از سکوت به دست می‌دهد، به محققانی که پیش‌تر به سکوت پرداخته‌اند اشاره می‌کند و از جملۀ این محققان نام باربارا جانستون را بیان می‌کند، درحالی که جانستون نه هرگز کتاب و نه هيچ مقاله‌ای دربارۀ سکوت به رشتۀ تحریر درنیاورده و هیچ متنی را نيز براساس نظریۀ سکوت تحلیل نکرده است. اما از آنجا که محصص مقالۀ خود را بر اساس مطالعۀ جانستون ننوشته، در نگاهی به کتاب و مقالات صادقی، به دلیل بحثی که صادقی از قول او نقل می‌کند، دچار این سوءبرداشت شده که جانستون نظریه‌پرداز سکوت است. به نقل از محصص،

تحلیل ”گفتمان سکوت “ یکی از شیوه‌های نوین تحلیلی در مطالعات زبان‌شناسی است. این روش که حاصل تلاش‌های محققان متعددی در عرصه صوت‌شناسی، جامعه‌شناسی زبان و روان‌شناسی بوده است، به موجب نگاشته‌های دنیس کورزون (1997م)، توماس هاکین (2002)، باربارا جانستون (2008م) و میشل افرات (2008م) همچون یک ابزار تحلیل متون مورد بهره‌برداری قرار گرفته تا نقاط سفید متن بازخوانی شود.[24]

این لغزش در مقالۀ حیدری و رحیمی نیز به چشم می‌خورد که بخشی از کتاب صادقی را دربارۀ همین نقل قول از جانستون، بدون ارجاع به او، جزو تحقیقات خود به شمار می‌آورند؛[25] درحالی که صادقی که سکوت را به سه نوع ساختاری، معنایی و کاربردی تقسیم می‌کند، برای سندیت دادن به درک خود از سکوتی که به عنوان سکوت کاربردی پیشنهاد می‌دهد به کتاب جانستون با عنوان تحلیل گفتمان[26] ارجاع می‌دهد که در این کتاب به صورتي گذرا به سکوت اشاره شده است. به عبارتی، صادقی قصد داشته تا با الهام از یگانه پاراگراف مورد اشارۀ جانستون، به دو نوع سکوت کاربردی تحت عنوان پیش‌انگاشت و دلالت ضمنی اشاره کند و این بخش از متن صادقی برای برخی از محققان با اين رفتار غيراخلاقي این سوءبرداشت را ایجاد کرده است که جانستون به نظریۀ سکوت و تحلیل متن بر اساس آن پرداخته است. بر اساس کتاب صادقی،[27]

به نقل از باربارا جانستون (2008)، تنها وقتي که سكوت پيش‌زمينه و پاره‌گفتار پس‌زمينه بشود، به سكوت و نقش‌هاي آن در گفتمان و جهان مي‌توان توجه كرد. آنچه که پیش‌زمینه می‌شود، برجسته شده و در روساخت قابل مشاهده است و آنچه که پس‌زمینه می‌شود، در واقع به حاشیه رانده می‌شود و از مرکز توجه دور می‌شود. از نظر او، پيش‌انگاري و دلالت ضمنی دو زمينه براي تجلي سكوت هستند، زيرا بخش‌هاي نگفته‌اي از كلام را در آگاهي شنونده فرض مي‌كنند (جانستون، 2008: 70).[28]

براساس مقالۀ حیدری و رحیمی،[29]

در تحلیل گفتمان، عقیده بر این است که وقتی سکوت به پیش‌زمینه بیاید و پاره‌گفتارها به پس‌زمینه برود، سکوت و نقش‌های آن قابل توجه است. به تعبیر دیگر، پیش‌انگاری و دلالت ضمنی، زمینۀ سکوت را مهیا می‌کنند؛ به این معنی که گوینده بخش‌های نگفته‌ای از کلام را که در آگاهی شنونده (مخاطب) فرض می‌شود، حذف می‌کند و این نگفته‌ها در پیش‌زمینه ظاهر می‌شود.[30]

همچنین، برخی محققان ایرانی تعریف‌هایی در حوزۀ سکوت ارائه می‌دهند که برگرفته از کتاب و مقالات صادقی است، اما نگارندگان با عدم عایت‌اخلاق پژوهشی آنها را به عنوان تعریف خود مطرح می‍کنند. برای مثال، مرضیه محصص در بخش تعریف سکوت در مقالۀ خود با جابه‌جایی کلمات، تعریف صادقی را بدون ارجاع به او تکرار می‌کند: ”سکوت عنصری بافتی است که در متن غایب است و با نشانه‌های معنایی یا دلالی ردیابی می‌شود.‌“[31] این بی‌اخلاقی علمی در مقالۀ حیدری و رحیمی نیز به چشم می‌خورد؛ آنها هم تعریف صادقی از سکوت را به صورت تعریف خود ارائه می‌دهند: ”سکوت یک مقوله گفتمانی در مفهوم آنچه گفته نمی‌شود یا آنچه نمی‌تواند گفته شود، عنصری بافتی است که در متن غایب است و به کمک نشانه‌ای معنایی یا دلالی می‌تواند ردیابی شود. این عنصر غایب وقتی معنادار است که نبود آن در بافت گفتمانی خلأ ایجاد کند.‌“[32] این تعریف در کتاب صادقی بدین صورت آمده بوده: ”سكوت يك مقولۀ گفتماني به معناي غياب يك عنصر بافتي است و هر ردی که مبنی بر حضور غیر فیزیکی عنصری غایب باشد، نشانۀ سکوت تلقی می‌شود.“[33]

برای نمونه‌‌ای دیگر از آسیب‌هایی که محققان با عدم رعایت ‌اخلاق پژوهشی به نظریات ادبی می‌زنند، می‌توان به بخش دیگری از مقالۀ محصص اشاره کرد، آنجا که چیزی را به ژاک دریدا نسبت می‌دهد که اساساً در کتاب او نیست. صادقی برای نشان دادن جایگاه سکوت به معادل مفهومی آن به صورت غیاب، شکاف، حفره، جای خالی و غیره در رشته‌های مختلف اشاره می‌کند و در بخشی از کتابش، ضمن تلاش برای پیوند زدن مفهوم غیاب مورد نظر دریدا با سکوت، نقل قولی از دریدا از کتاب Speech and Phenomena می‌آورد،[34] مبنی بر اینکه ”بنا به گفتۀ دريدا (1967)، خود نوشتار مهم‌ترين ابزار غياب در برابر حضور است و غياب چيزي نيست مگر هرگونه حذف و به پس‌زمينه راندن به قصد گفتن چيزي ديگر (دریدا، 1967: 62).‌“[35] محصص در مقالۀ خود ترجمه‌ و برداشت صادقی از دریدا را با اندکی تغییر و بدون ارجاع به صادقی از جانب دریدا به اشتباه از کتاب Of Grammatology می‌آورد و عنوان می‌کند که:‌[36] ”سکوت یا غیاب عناصر زبانی در گفتار و نوشتار، هرگونه حذف و به پس‌زمینه راندن به قصد گفتن چیزی دیگر را شامل می‌شود (دریدا، 1973: 7).‌“[37] مشکل مضاعف چنین بي‌اخلاقي‌هايي ایجاد اشکالات نظری است، چراکه دریدا هرگز از مفهوم سکوت برای بیان غیاب استفاده نکرده، ولی محصص در نقل قول خود از دریدا-که بنا به برداشت صادقی برای ایجاد پیوند میان مفهوم غیاب و سکوت بوده-واژۀ سکوت و غیاب را از زبان دریدا به‌کار می‌برد و همان ترجمۀ صادقی از کتاب دریدا را کمی پس و پیش می‌کند.

عدم ارجاع درست به منابع در میان محققان خارج از ایران

البته چنين معضلي مختص به ايران نيست اما درسراسر جهان روش‍هاي متفاوتي براي پيشگيري از چنين معضلي پيش‍بيني شده كه يكي از اين روش‍ها، همكاري دانشگاه‍ها با شركت‍هايي است كه مسئوليت رديابي سرقت ادبي در پايان‍نامه‍ها، مقالات و كتاب‍هاي تأليفي را برعهده دارند، اما چنين نرم‍افزارهايي براي رديابي استفاده از يك منبع فارسي و عدم ارجاع به آن در متن انگليسي وجود ندارند و در نتيجه، چنين بي‍اخلاقي‍هاي محققان را دانشگاه‍هاي بين‍المللي و شركت‍هاي مسئول نمی‌توانند رديابي کنند. همچنين، در صورت استناد به تقسيم‍بندي همايي، نوع پنجم سرقت ادبي، با عنوان ”دغل‍کاری“[38] نيز به معني استفاده از مدارك و مآخذ تحقیقی یک محقق از محققی دیگر است. به گفتۀ همایی، اين نوع استفاده به گونه‍اي ”شیادی و دغل‌کاری یا دزدی بی‌برگه و بی‌نام‌و‌نشان“ نام دارد و بسیار دردناک‌تر از چهار نوع سرقت‌ ادبی نخست است، چراکه

شخص دانشمند محقق زحمتکش چه بسا که ماه‌ها و سال‌ها، رنج تتبع و تفحص می‌برد و سرگشته و سراسیمه از این کتاب به آن کتاب و از این کتابخانه به آن کتابخانه می‌دود تا مطلبی تازه به چنگ می‌آورد و آن را در کتابی یا مقاله‌ای می‌نویسد و برای اینکه نوشتۀ خود را مستند و مستدل نموده باشد، مأخذ و سند نوشتۀ خود را هم، در حاشیه غالباً با ذکر صفحه و سطر و دیگر خصوصیات نسخه، به دست می‌دهد، غافل از اینکه وسیلۀ دزدی بی‌برگه و بی‌نام و نشان به دست سارقان شیاد تردست ادبی داده است که نوشتۀ او را انتحال می‌کنند، و به جای اینکه از مؤلف کتاب و نویسندۀ مقاله نام ببرند، مآخذ او را سند کار خود قرار می‌دهند، با اینکه، شاید در تمام عمر خود، اصلاً آن مآخذ را ندیده و نخوانده باشند. بر فرض هم که ببینند، از عهدۀ فهم آن برنمی‌آیند.[39]

دراين باب كه امروزه بتوانيم چنين رفتاري را سرقت ادبي بناميم يا خير، نگاه‍هاي متفاوتي مطرح شده، اما بر سر آنكه اخلاق پژوهشي در چنین رویکردی رعايت نشده، توافق عام وجود دارد و متأسفانه به سبب تفاوت زبانی و عدم دسترسی استادان دانشگاه‌های بین‌المللی به منابع فارسی از سوی برخی دانشجویان ایرانی گویا بسیار نيز مورد استقبال بوده که از جمله این تحقیقات می‌توان به پایان‌نامۀ کارشناسی ارشد بابک تبرایی با عنوان Silence Studies in the Cinema and the Case of Abbas Kiarostami[40] اشاره کرد كه در خوشبینانه‌ترین شکل ممکن اگر مؤلف اين پايان‍نامه آثار مربوط به اين نظريۀ نوظهور را در زبان فارسي نديده باشد، به‌ویژه که تحقیقات او به دلیل مطالعة يك فيلم ایرانی به زبان فارسي با اين رويكرد در حوزۀ ایران‌پژوهی قرار می‌گیرد، و با توجه به اينكه در جای‌جای کتاب از منابع فارسی دیگری استفاده کرده است، اثر تحقيقي‌اش از نقص بزرگی رنج می‌برد که ناآگاهی نویسنده از حوزۀ تحقیقی خود و عدم تسلط به پیشینۀ مطالعاتی موضوعی است که بر آن کار می‌کند. به عبارتی دیگر، می‌بایست پرسید چگونه است که بابک تبرایی، داستان‌نویس و محقق حوزۀ سینما، در سال 2013 در مقطع كارشناسي ارشد تحقیقی را دربارۀ سکوت بر يك اثر ايراني به انجام می‌رساند، اما در آن به مقالات و کتاب صادقي در همین موضوع ارجاع نمی‌دهد، به‌ویژه آنکه از قضا آثار صادقي در ایران فتح بابي بر اين نظريه به شمار مي‍رفته و پس از این مقالات و آثار او چه در حوزۀ سینما و چه در حوزۀ ادبیات آثار بسیاری با ارجاع به کتاب و مقالات صادقی نوشته شده است. آنچه دغدغة مقالة حاضر است، گريز مؤلفان از ارجاع به آثار مورد استفاده و در نتيجه ایجاد تشتت نظري ناشی از چنین استفاده‌ای است و اشاره به پايان‍نامة تبرايي فقط به منزلۀ مصداقي از اين ناكارآمدي نظري قلمداد مي‍شود و لاغیر.

آثار صادقی دربارۀ نظریۀ سکوت

نخستین مقاله‌ای که در ایران دربارۀ کارکرد سکوت منتشر شد، مقاله‌ای است از لیلا صادقی در سال 1387ش/2008م با عنوان ”گفتمان دلالی سکوت از دیدگاه زبان‌شناسی،“[41] برگرفته از پایان‌نامۀ کارشناسی ارشد او با عنوان ”کارکرد گفتمانی سکوت در داستان کوتاه معاصر.“‌[42] این مقاله از همان بدو انتشار در سایت مجلۀ پژوهش‌های زبان‌شناسی تطبیقی و نیز سایت خود صادقی (leilasadeghi.com) و همچنین سایت آکادمیا دسترس‌پذیر بوده است. همچنین، صادقی دو مقالۀ دیگر با عنوان‌های ”کارکرد روایی سکوت در ساختمندی داستان“[43] در سال 1389ش/2010م و ”نقش‌های سکوت ارتباطی در خوانش متن (در ادبیات داستانی)‌“[44] در سال 1389ش/2010م منتشر کرده است. علاوه بر این، در همین سال در همایشی در همدان، دربارۀ ”کارکرد روایی سکوت در درخت گلابی اثر گلی ترقی“[45] سخنرانی کرد و در نهایت، کتاب او دربارۀ سکوت با عنوان کارکرد گفتمانی سکوت در ادبیات معاصر در سال 1392ش/2013م منتشر شد و پس از آن نيز آثار ديگري از او در اين زمينه منتشر شده است.[46] با انتشار این آثار، موضوع سکوت در گفتمان‌های متفاوت در نقد ادبی ایران رواج بسیار یافت و اندک مقاله‌ای را می‌توان یافت که دربارۀ سکوت نگاشته شده باشد و دست‌کم در پیشینۀ مطالعات خود به صادقی ارجاع نداده باشد.[47] همچنین، صادقی در همایش بین‌المللی کاربردشناسی در تاریخ 3 تا 8 جولای سال 2011 م. در دانشگاه منچستر انگلیس، در بخشی که دکتر دنیس کورزون و میشل افرات-منابع مورد ارجاع تبرایی در پایان‌نامه‌اش-دبیر اجرایی آن بودند، حضور یافت و مقالۀ خود را درباب سکوت با عنوان The Narrative Functions of Silence in the Structuring of Fictions عرضه کرد و چكيده‍اي از مقاله‍اش نيز در مجموعه مقالات آن سال منتشر شد.[48] حضور او و عرضۀ مقاله‌اش در ایران نیز انعکاس گسترده‌ای داشت و در خبرگزاری‌هایی چون ایبنا، که معمولاً چنین اخباری را درج نمی‌کنند، نیز منعکس شد.[49]

در نتیحه، اگر نویسندگان ایران‌پژوه یا فارسی‌دان اثری با مضمون ”کارکرد سکوت“ بنویسند و مدعی ندیدن پژوهش‌های مستمر صادقی درباب سکوت شوند، در رعایت اخلاق پژوهشی چنین مؤلفانی می‌بایست تردید کرد. وانگهی، در خصوص موضوع سکوت، چه در ایران و چه در جهان، منابع بسیاری وجود نداشته و این موضوع بسیار تازه و بکر بوده است، بنابراین با یک جستجوی ساده، مقالات و نوشته‌های مربوط، از جمله آثار صادقی در باب سکوت، به راحتی در اختیار هر محققی قرار می‌گیرد. در دورۀ سلطۀ فضای مجازی، ندیدن اثری مرتبط با کار تحقیقی و شباهت در پیشینۀ مطالعات و تعاریف امری توجیه‌ناپذیر است و گویا فقط منزوی بودن ایران و مهجور ماندن زبان فارسی است که می‌تواند چنین موقعیتی را توضیح دهد، آن هم نه برای ایران‌پژوهی فارسی‌دان، بلکه برای کسی که با زبان فارسی آشنا نباشد. چنان‌که در ذیل استدلال خواهم کرد، نخستین قربانیِ بی‌اعتنایی محقق به اخلاق علمی و پژوهشی‌–‌ در این مورد خاص، پایان‌نامۀ‌ کارشناسی ارشد بابک تبرایی‌-‌اساساً زيرسوال رفتن ارزش علمی خود اثر است كه با عدم ارجاع به آثار پيش از خود دچار لغزش‌هاي نظري بسيار نیز شده است.

شواهد و پرسش‌هایی در باب برداشت بي‌ارجاع از کتاب صادقی

بابک تبرایی در پایان‌نامۀ خود که در سایت دانشگاه بریتیش کلمبیا در دسترس است، در بخش مربوط به تعریف سکوت و پیشینۀ مطالعات به منابعی ارجاع می‌دهد که فراتر از آثار صادقی نرفته، درحالی که بعد از 1387ش/2009م، که صادقی اولین مقالۀ خود در باب سکوت را منتشر کرده بود، مقالات بیشتری در این حوزه نوشته شدند. در اینجا چندین پرسش مطرح می‌شود.

نخست آنکه چرا پیشینه و منابع تبرایی در باب ماهیت و کارکرد سکوت-و نه بخش سینمایی پایان‌نامه-در خلال این پنج‌شش سالی که از انتشار مقالۀ صادقی گذشته، از منابع مورد ارجاع صادقی فراتر نرفته و چرا منابع تبرایی در باب نظریۀ سکوت در زبان‌شناسی همان‌هایی‌ است که صادقی به آنها اسنتاد کرده، از جمله میشل افرات،[50] دنیس کورزون،[51] رومن یاکوبسن،[52] جان کیج،[53] توماس برونو،[54] دبورا تانن،[55] موریل ساویه‌ترویک،[56] آدام جاورسکی،[57] استیون پینکر[58] و غیره؟

پرسش دومی که در باب پایان‌نامۀ تبرایی پیش می‌آید، چرایی ارجاع ندادن اوست به سه مقالۀ صادقی که پیش از 2013 منتشر شده بودند و البته کتاب کارکرد گفتمانی سکوت که سال 2012 به بازار آمده بود و فقط به دلیل ملاحظات ناشر برای توزیع بهتر تاریخ 2013 بر آن درج شد. اگرچه ارجاع به همان سه مقالۀ منتشرشده در 2008، 2009 و 2010 نیز کفایت می‌کرد.

و نهایت آنکه علی‌رغم چگونگی چیدمان و تعریف‌هایی که تبرایی از سکوت در پایان‌نامۀ خود ارائه داده و متأثر از پیشینۀ مطالعات صادقی است، طبقه‌بندی سکوت از نگاه او در سینمای کیارستمی پرسش‌برانگیز است. او به علت عدم تسلط به مبحث سکوت، آن را به سکوت کامل، ناکامل، سکوت شخصیت و دیالوگ، سکوت زبانی و سکوت موسیقی تقسیم می‌کند، در حالی که به نظر می‌رسد سکوت کامل و ناکامل فرایند سکوت را نمایش می‌دهند و هرگز نمی‌توانند نوعی سکوت تلقی شوند. همچنین، سه نوع سکوت دیگری که تبرایی برمی‌شمرد از نوع جایگزینی یک رسانه به جای رسانۀ دیگر هستند و این تقسیم‌بندی می‌توانست با دقت نظر بیشتر و توجه بیشتر به منابع مورد ارجاع خود تبرایی از جمله یاکوبسن به صورت سکوت جانشینی (گفتاری، موسیقی، تصویری) و سکوت همنشینی (کامل و ناکامل) به صورتی جامع و مانع ارائه شوند. در واقع، تقسیم‌بندی سکوت به انواع موسیقی، دیالوگ و تصویر فقط نشان‌دهندۀ تغییر رسانه است و می‌توان این سه نوع-مورد اشاره تبرایی-را تحت عنوان سکوتی که در آن یک دال به جای دال دیگر جایگزین می‌شود قرار داد. برای مثال، حذف موسیقی یا حذف دیالوگ یا حذف تصویر صرفاً حذف یک رسانه به عنوان یک دال تلقی می‌شود که صادقی آن را تحت عنوان سکوت ساختاری مورد بحث قرار داده، بدین معنا که دالی در ساختار متن حذف شده، اما مدلول آن در ذهن مخاطب درک می‌شود.[59]

از دیگر لغزش‌های تبرایی در اصطلاح‌شناسی سکوت معادل دانستن سکوت آوایی و روایی است.[60] متأسفانه او تفاوتی را که میشل افرات میان خاموشی، مکث، وقفه و جای خالی قائل می‌شود به درستی درنیافته و در نتیجه در تعاریفش وقفه‌ها و مکث‌های میان دیالوگ‌ها را هم سکوت می‌نامد.[61] همچنین، در جاهایی به معانی ضمنی ایجادشده میان بی‌ارتباطی دیالوگ بین شخصیت‌ها اشاره می‌کند که همان سکوت تضمنی مورد اشارۀ صادقی است،[62] ولی در تحقیق تبرایی بی‌ارجاع می‌ماند. از دیگر لغزش‌های تبرایی، اصطلاح سکوت زبانی است به جای سکوت گفتاری، چرا که به نظر می‌رسد او آثار مورد ارجاع خود از جمله کتاب گفتمان سکوت نوشتۀ دنیس کورزون را با دقت مطالعه نکرده و متوجه اشارات کورزون در مربع نشانه‌شناسی سکوت مبنی بر تقابل سکوت و گفتار نشده است. کورزون در آن کتاب همچنین به سکوت دال و سکوت مدلول اشاره و اثبات می‌کند که فقط بخش گفتاری زبان امکان غیاب دارد و اگر بخش مدلول غایب باشد، اختلال در مفهوم ایجاد می‌شود. در نتیجه، استفادۀ نادرست تبرایی از سکوت زبانی در تقسیم‌بندی انواع سکوت در فیلم‌های کیارستمی این سوءتفاهم را ایجاد می‌کند که زبان همان گفتار است و در صورت غیاب زبان، هم دال و هم مدلول غایب هستند که این خود بخشی از عدم تسلط تبرایی بر منابعی را نشان می‌دهد که وی به آنها ارجاع داده و پیش‌تر برای اولین بار از جانب صادقی در سال‌های 2008 و 2009 توضیح و تشریح شده بود.

به علاوه، سکوت کامل و ناکامل نیز که بخشی از تقسیم‌بندی تبرایی از چگونگی کارکرد سکوت در آثار کیارستمی است، نشان‌دهندۀ فقدان درک او از منابع مورد ارجاع خودش است، چرا که به گفتۀ خود تبرایی در نقل قول از جان کیج و بسیاری دیگر، سکوت مطلق هرگز وجود ندارد و همیشه چیزی هست. در نتیجه، این تقسیم‌بندی، به غیر از فرایندی بودنش، از همان گام نخست با اشکال نظری مواجه است، چرا که به نقل از کیج،

چيزي به عنوان سكوت وجود ندارد. هميشه چيزي هست كه صدا ايجاد مي‌كند . . . در يك اتاق ساكت دست‌كم دو صدا شنيده مي‌شود: صداي ضربان قلب و جريان خون در سر . . . هيچ فضاي خالي وجود ندارد. مادامي كه چشم‌هاي انسان مي‌بينند، هميشه چيزي براي ديدن هست. نگاه كردن به چيزي كه ”خالي“ است، همچنان نگاه كردن است.[63]

در نتیجه، این ویژگی سکوت امکان تقسیم‌بندی‌ سکوت را به کامل و ناکامل نامحتمل می‌کند و باید سراغ کارکردهای سکوت و نقش‌های آن رفت تا بتوان انواع متفاوت سکوت را شناسایی کرد. بر این اساس، مطرح کردن سکوت دیالوگ، موسیقی و زبان نیز صرفاً ابزار متفاوت مورد استفادۀ کیارستمی را برای جایگزینی دال‌ها نشان می‌دهند و نه انواع متفاوت سکوت را، چرا که انواع سکوت می‌بایست کارکردهای متفاوتی را نیز دنبال کنند که در انواعی که تبرایی به آنها اشاره می‌کند، فقط به ابزارهای متفاوتی اشاره می‌شود که همگی یک کارکرد دارند.

سخن پایانی

به نظر می‌رسد که عدم ارجاع محقق به یک اثر چندان هم از نظر پوشیده نمی‌ماند، به‌ویژه اگر این کار با عدم تسلط او بر موضوع مورد بحثش ترکیب شود. در نمونه‌هایی که بدان‌ها اشاره شد، نتیجۀ حاصل چیزی نیست جز عقیم ماندن کارکرد نظریۀ سکوت و توانایی آن برای تحلیل متن. در واقع، در همۀ نمونه‌های ذکرشده، که برخی بیشتر و برخی کمتر دچار سوءبرداشت‌ها و لغزش‌های نظری شده بودند، سکوت به ابزاری مکانیکی برای تحلیل متن تبدیل می‌شود و از کارکردهای متفاوتش جدا می‌ماند، تا جایی که کسی مانند تبرایی مدام مجبور به ارجاع به بیرون از متن کیارستمی و اشاره به حوادث اجتماعی خارج از فیلم می‌شود تا ابزاری را که کیارستمی برای ایجاد سکوت استفاده کرده تبیین و تحلیل کند، و به غلط آنها را نوعی سکوت تلقی می‌کند، درحالي كه به لحاظ روش‌شناسي سكوت چنين ابزاري را فراهم نمي‌كند. این شیوۀ برداشت غيراخلاقي متأسفانه در ایران بسیار رایج است و جای بسی تأسف دارد که در خارج از ایران نیز کاربرد پیدا کرده است و آسيبي نظري بر پيكرۀ تحقيق و كاربردش در بستر نقد به شمار مي‌آيد و هدف از این مقاله، صرفاً مطرح کردن اهمیت ارجاع به منابع مورد استفاده به منظور پرهیز از رواج بدفهمی‍های یک محقق از یک نظریه است، زیرا دیگرانی که به آثار این محققان ارجاع می‍دهند، با اعتماد به نوشته‍های آنان که در ظاهر متون اصلی را دیده و خوانده‍اند، نظریات را با واسطه درک می‍کنند و مورد استفاده قرار می‌دهند و نتیجه این خواهد بود که نظریه از مفهوم خود فاصله می‍گیرد و دچار تشتت می‍شود.

[1]‌محمدتقی بهار، ”منظومۀ کارنامۀ زندان: بخشی از داستان مسافرت به یزد،“ دسترس‌پذیر در

https://ganjoor.net/bahar/manzoomebk/karnamez/sh50/.

[2]اصطلاح سرقت ادبي به صورت مجازي براي همۀ انواع سرقت‌هاي علمي و هنري نيز به ‌كار مي‌رود.

[3]https://www.plagiarism.org/article/what-is-plagiarism/.

[4]از مصطفی عابدینی‌فرد سپاس‌گزارم که مشوق من برای نوشتن دربارۀ سرقت ادبی-یکی از حیاتی‌ترین موضوعاتی که در ایران‌پژوهی می‌باید به آن توجه کرد-بود و با پیشنهادهای سازنده‌اش هنگام ویرایش متن همراهی‌ام کرد.

[5]G. Swanson, “Where can I Steal a Clever Title for this Article?” Visual Resources, 16:2 (2000), 131-142.

[6]‌پرهيز از سرقت ادبي آن‌چنان در سراسر جهان اهميت پيدا كرده است كه دانشگاه‍ها و مؤسسه‍هاي عالي سالانه هزينه‍هاي هنگفتي را در قرارداد با شركت‍هاي كشف سرقت ادبي متقبل مي‍شوند.

[7]‌IThenticate Plagiarism Checking Software, Available at http://www.ithenticate.com/resources/papers/research-misconduct/.

[8]حسین پاینده، ”نقد و بررسی کتاب درسی: شحنه باید که دزد در راه است (مصداق‌ها و پیامدهای سرقت ادبی)، “پژوهش و نگارش کتب دانشگاهی، شمارۀ 13 (1383)، 80.

[9]جلال‌الدین همایی، فنون بلاغت و صناعات ادبی (تهران: انتشارات سپاهیان انقلاب ایران، 1354)، جلد 2، 396-397.

[10]همایی، فنون بلاغت و صناعات ادبی، 357؛ به نقل از پاینده، ”نقد و بررسی کتاب درسی،“ 65.

[11]‌See Diane Pecorari, Academic Writing and Plagiarism: A Linguistic Analysis (London and New York: Bloomsbury Continuum, 2008).

[12]نظریۀ گفتمانی سکوت در ایران اول‌بار در آثار متعدد صادقی مطرح شد و پس از آن در تحقیقات دانشگاهی رواج یافت.

[13]مینا اعلایی و علی عباسی،”بررسی و تحلیل سکوت در گفتمان ادبی با رویکرد نشانه-معناشناختی؛ مطالعۀ موردی: کلیدر و جای خالی سلوچ اثر محمود دولت‌آبادی،“‌ جستارهای زبانی، شمارۀ 49 (1398).

[14]لیلا صادقی، کارکرد گفتمانی سکوت در ادبیات معاصر فارسی (تهران: نقش جهان، 1392).

[15]‌تری ایگلتون، پیش‌درآمدی بر نظریۀ ادبی، ترجمۀ عباس مخبر (تهران: نشر مرکز، 1368)، 105؛

Terry Eagleton, Literary Theory: An Introduction (Minneapolis: University of Minnesota Press, 1983), 66.

[16]‌مرضیه محصص و فاطمه اکبری زاده، ”گونه‌های سکوت گفتمانی در قصۀ مریم‌(س)، “ نشریۀ مطالعات قرآنی و فرهنگ اسلامی، سال 3، شمارۀ ۱ (بهار ۱۳۹۸)، ۱۲۹ -۱۴۷.

[17]اعلایی و عباسی،”بررسی و تحلیل سکوت در گفتمان ادبی با رویکرد نشانه-معناشناختی،“‌ 196.

‌[18]صادقی، کارکرد گفتمانی سکوت در ادبیات معاصر فارسی، 17.

[19]‌Mina Alaei and Ali abasi, “Étude Sémiotique du Silence dans l’Espace à Travers l’Absence de Solouch et Désert,” Recherches en Langue et Littérature Françaises, 12:22 (2019), 1-21.

[20]‌پاینده، ”نقد و بررسی کتاب درسی،“ 66.

[21]‌پاینده، ”نقد و بررسی کتاب درسی،“ 66.

[22]‌مرضیه محصص،”کاربست گفتمان سکوت در تحلیل نامۀ امیرمؤمنان(ع) به معاویه،“ فصلنامۀ پژوهش‌های نهج البلاغه، پیاپی ۵۳ (1396)، 113-134.

[23]‌پاینده، ”نقد و بررسی کتاب درسی،“ 65.

[24]محصص، ”کاربست گفتمان سکوت،‌ “115.

[25]حسن حیدری و یدالله رحیمی، ”سکوت ارتباطی در غزلیات شمس،“ فصلنامۀ مطالعات فرهنگ‌-ارتباطات، پیاپی ۲۹ (1394)، 52.

[26]‌Barbara Johnstone, Discourse Analysis (London: Blackwell, 2008), 70.

[27]صادقی، کارکرد گفتمانی سکوت در ادبیات معاصر فارسی، 28.

[28]‌صادقی، کارکرد گفتمانی سکوت در ادبیات معاصر فارسی، 28.

[29]متن بخشی از کتاب صادقی است، اما بدون ارجاع به اصل کتاب.

[30]حیدری و رحیمی، ”سکوت ارتباطی در غزلیات شمس،“ 52.

[31]محصص، ”کاربست گفتمان سکوت،‌ “117.

[32]حیدری و رحیمی، ”سکوت ارتباطی در غزلیات شمس،“ 52.

[33]صادقی، کارکرد گفتمانی سکوت در ادبیات معاصر فارسی، 18.

[34]Jacques Derrida, Speech and Phenomena, and Other Essays on Husserl’s Theory of Signs, trans. David B. Allison (Evanston: Northwestern University Press, 1973).

[35]صادقی، کارکرد گفتمانی سکوت در ادبیات معاصر فارسی، 18.

[36]Jacques Derrida, Of Grammatology, trans. Gayatri Chakravarty Spivak (Baltimore: Johns Hopkins University Press, 1976.)

[37]‌محصص، ”کاربست گفتمان سکوت،‌ “117.

[38]پاینده، ”نقد و بررسی کتاب درسی،“ 65.

[39]پاینده، ”نقد و بررسی کتاب درسی،“ 67-68؛ همایی، فنون بلاغت و صناعات ادبی، ۳۷۰.

[40]‌Babak Tabarraee, “Silence Studies in the Cinema and the Case of Abbas Kiarostami” (MA Thesis in Film Studies, University of British Columbia, 2013).

[41]‌لیلا صادقی، ”گفتمان دلالی سکوت از دیدگاه زبان‌شناسی (تقاطع سکوت در تعامل اجتماعی و سکوت روایی)‌، “ پژوهش‌های زبان‌شناسی تطبیقی، سال 10، شمارۀ 24 (پاییز و زمستان 1387)، 163-183.

[42]لیلا صادقی، ”کارکرد گفتمانی سکوت در داستان کوتاه ایرانی معاصر“ (دانشگاه علامه طباطبایی، پایان‌نامه کارشناسی ارشد زبان‌شناسی، 1388).

[43]لیلا صادقی و فرزان سجودی، ”کارکرد روایی سکوت در ساختمندی داستان،“ فصلنامۀ زبان و ادبيات تطبيقی (جستارهای زبانی)، دورۀ 1، شمارۀ 2 (تابستان 1389)، 69-88.

[44]لیلا صادقی، ”نقش‌های سکوت ارتباطی در خوانش متن در ادبیات داستانی‌،“ دوفصلنامۀ پژوهش زبان و ادبيات فارسي، شمارۀ 19 (زمستان 1389)، 187-212.

[45]لیلا صادقی، ”کارکرد روایی سکوت در درخت گلابی (گلی ترقی) ، “ سومين همایش انجمن زبان‌شناسی، 24 تا 26 شهریور 1389، همدان، دانشگاه بوعلی سینا.

[46]برخی دیگر از مقالات صادقی دربارۀ سکوت عبارت‌اند از لیلا صادقی، ”خوانش داستان‌های زیرساختی ’نمازخانۀ کوچک من‘ اثر هوشنگ گلشیری بر اساس نظریۀ سکوت، “نقدنامه، دورۀ 4، شمارۀ 5 (زمستان 1392)، 141-164؛

Leila Sadeghi, “Discursive Silence: A Tool to Read between the Lines in Persian Stories,” International Journal of Linguistics, 7:5 (2015), 99-118.

[47]حسن دلبری، ”بلاغت سکوت، به ‌مثابه غیاب پیش‌اندیشیدة کنش کلامی و تعامل کارآمد آن با متن،“ مجلۀ مطالعات زبانی و بلاغی، دورۀ 10، شمارۀ 20 (پاییز و زمستان 1398)، 201-220؛ دنیا بیگی و مرضیه اطهاری، ”بررسی نشانه-معناشناسی گفتمان سکوت در سه اثر مارگریت دوراس: مدوراتو کانتابیله، عاشق، درد،“ دوفصلنامۀ نقد زبان و ادبیات خارجی، سال 11، شمارۀ ۱۵ (پاییز و زمستان 1394)، ۱۳۱ -۱۵۵.؛ قدرت قاسمی‌پور، نصرالله امامی و طاهره جوشکی، ”سکوت و حذف روایی و پیوند آن با شیوه روایتگری، فرم و شگردهای روایی در رمان رود راوی،“ ادبیات پارسی معاصر، سال 8، شمارۀ ۱ (بهار و تابستان ۱۳۹۷)، ۲۵‌-۵۲؛ حدائق رضایی و مینا قندهاری، ”نقش‌های ارتباطی سکوت بلیغ در زبان فارسی؛ مطالعه موردی: فیلم جدایی نادر از سیمین،“ جستارهای زبانی، سال 6، شمارۀ ۲۲ (فروردین و اردیبهشت ۱۳۹۴)، ص ۸۷-110 ؛ سلما نایبی و حمیدرضا شعیری، ”تحلیل بازنمایی سکوت بر اساس کارکرد تنشی گفتمان در سینمای کیشلوفسکی،“ نامۀ هنرهای نمایشی و موسیقی، سال 6، شمارۀ ۱۲ (بهار و تابستان ۱۳۹۵)، ۶۵ -۸۰.

[48]‌Leila Sadeghi, “The Narrative Functions of Silence in the Structuring of Fictions,” 12th International Pragmatics Conference, Manchester, U.K, 3-7 July, 2011.

[49]http://www.ibna.ir/fa/naghli/108526/.

[50]Michal Ephratt, “The Functions of Silence,” Journal of Pragmatics, 40:11 (2008), 1909-1938.

[51]Dennis Kurzon, Discourse of Silence (Amsterdam: John Benjamins, 1997).

[52]Roman Jakobson, “Closing Statements: Linguistics and Poetics,” in Style in Language, ed. Thomas A. Seboek (Cambridge: MIT, 1960), 350-377.

[53]John Cage, Silence: Lectures and Writings (Middletown, CT: Wesleyan UP, 1961).

[54]Thomas Bruneau, “Communicative Silences: Forms and Functions,” The Journal of Communication, 23:1 (1973), 17-46.

[55]‌Deborah Tannen, “Silence: Anything but,” in Perspectives on Silence, ed. Muriel Saville-Troike and Deborah Tannen (Norwood, NJ: Ablex Pub., 1985), 93-111.

[56]‌Muriel Saville-Troike, “The Place of Silence in an Integrated Theory of Communication,” in Perspectives on Silence, 3-18.

[57]Adam Jaworski (ed.), Silence: Interdisciplinary Perspectives (Berlin: Mouton De Gruyter, 1997).

[58]‌Steven Pinker, The Language Instinct (New York: W. Morrow, 1994).

[59]صادقی و سجودی، ”کارکرد روایی سکوت در ساختمندی داستان،“ 73-74.

[60]Babak Tabarraee, “Silence studies,” 90.

[61]Babak Tabarraee, “Silence studies,” 90.

[62]صادقی و سجودی، ”کارکرد روایی سکوت در ساختمندی داستان،“ 80-82.

[63]Cage, Silence, 191.

خدمات دکتر احمد اشرف به حرفۀ مددکاری اجتماعی در ایران

عزت‌الله سام‌آرام Ezatollah Samaram <‌e_samaram@yahoo.com> استاد دانشگاه علامه طباطبایی است. برخی از آثار ایشان عبارت‌اند از مددکاری اجتماعی، مددکاری اجتماعی با تأکید بر محیط‌های کارگری، فقر عاطفی در خانواده و نظریه‌های مددکاری اجتماعی.

در سال ۱۳۳۷ و همزمان با تأسیس مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران، یک مدرسۀ حرفه‌ای با عنوان ”آموزشگاه خدمات اجتماعی تهران“ تشکیل شد که هدف آن تربیت مددکار اجتماعی در سطح فوق‌دیپلم بود. فارغ‌التحصیلان این آموزشگاه عمدتاً در مؤسساتی مثل بیمارستان‌های عمومی، بیمارستان‌های روانی، پرورشگاه‌ها، اردوهای کار و مدارس، در مقام مددکار اجتماعی، خدمت می‌کردند.

در سال ۱۳۴۴، دورۀ فوق‌دیپلم مددکاری اجتماعی به سطح دورۀ لیسانس ارتقا یافت. در این دوره، علاوه بر دروس عمومی، تعداد دروس پایه و تخصصی هم افزایش یافت که عمدتاً در حوزۀ روان‌شناسی بودند، مثل روان‌شناسی کودک و نوجوان، روان‌شناسی پیری، مقدمات روان‌پزشکی، مشاوره، و روان‌شناسی اجتماعی. دروسی مثل مبانی حقوق، حقوق کودک و خانواده، حقوق کار، آمار و روش تحقیق هم تدریس می‌شد. در بخش دروس تخصصی هم مددکاری اجتماعی فردی (Case Work)، مددکاری اجتماعی گروهی (Group Work) و مددکاری اجتماعی جامعه‌ای (Community Work) تدریس می‌شد. کارورزی‌ها هم در همان مؤسسات قبلی ‌عمدتاً با روش مددکاری اجتماعی فردی صورت می‌گرفتند. در آن زمان، مددکاران اجتماعی در گروه‌های کمک‌رسانی و درمانی عمدتاً نقشی تسهیل‌کننده و ‌حمایت‌کننده داشتند و هدف هم رسیدن مددجویان به سلامت جسمی و روانی و برگشت مددجو به تعادل قبلی در زندگی خانوادگی و شغلی بود.

 در حقیقت می‌توان گفت که تا قبل از سال ۱۳۴۶، طراحی دورۀ مددکاری اجتماعی چنان بود که تصور می‌شد این رشته نوعی روان‌شناسی کاربردی است. علت آن هم احتمالاً ناشناخته بودن علم جامعه‌شناسی در ایران بود. از مهر ۱۳۴۶ که دکتر احمد اشرف در مقام استاد جامعه‌شناسی وارد آموزشگاه خدمات اجتماعی شدند، برنامه‌های درسی و کارورزی‌ها در دوره‌های رشتۀ مددکاری اجتماعی دچار تغییرات اساسی شد: تعداد دروس جامعه‌شناسی افزایش یافت و حوزه‌های کارورزی هم از منظر جامعه‌شناختی تعریف شدند. دکتر احمد اشرف مسیر حرکت حرفۀ مددکاری اجتماعی را که تا آن زمان محورش روان‌شناسی بود، به مسیری تغییر جهت داد که محور آن جامعه‌شناسی بود. همین تغییر موجب شد که اولاً، حرفۀ مددکاری اجتماعی در مسیر درست خودش قرار گیرد و ثانیاً، فرصت‌های شغلی وسیع‌تری برای مددکاران اجتماعی پدید آید.

رئیس وقت آموزشگاه خدمات اجتماعی، خانم ستاره فرمانفرمائیان، از این تغییرات با عنوان ”تحولی عظیم در حرفۀ مددکاری اجتماعی“یاد کرد، ”تحولی ساختاری و تحولی محتوایی؛“ و از دکتر احمد اشرف با عنوان عامل اصلی این تحول نام برد.

از همان سال ۱۳۴۶، علاوه بر درس مبانی جامعه‌شناسی-که از قبل بود-دروس جامعه‌شناسی شهری و روستایی، نظریه‌های جامعه‌شناسی، جامعه‌شناسی معاصر، کج‌رفتاری‌های اجتماعی، طبقات اجتماعی، ‌و جامعه‌شناسی برای مددکاران اجتماعی به دروس اصلی و تخصصی دورۀ لیسانس رشتۀ مددکاری اجتماعی  اضافه شد. در فهرست مطالب درس نظریه‌های جامعه‌شناسی، برای اولین‌بار دکتر احمد اشرف نظریه‌های رادیکال جامعه‌شناسی را تدریس کرد و مددکاری اجتماعی توسعه بر مبنای نظریه‌های رادیکال مورد تحقیق قرار گرفت. همچنین، مفاهیم جدیدی مثل رفاه اجتماعی و سلامت اجتماعی نیز به فهرست مطالب دروس مددکاری اجتماعی وارد شدند. در برنامۀ کارورزی‌های دانشجویان هم علاوه بر کار با فرد، کار با گروه و کار با جامعه اضافه شد. طراحی پایان‌نامه‌های دانشجویان که تا آن زمان عمدتاً گزارش خدمات تسهیل‌گری مرتبط با کارورزی دانشجویان بود، متأثر از همین تغییرات  بیشتر در حوزه‌های اجتماعی و مسائل اجتماعی طراحی و اجرا شدند که از آن جمله‌اند مسائل اجتماعی گروه‌های آسیب‌پذیر، کودکان، زنان، کارگران، زندانیان، معلولان، روستاییان، حاشیه‌نشینان، معتادان، زنان خیابانی و مانند اینها. بخش کارورزی هم به سه بخش شهری، روستایی و آسیب‌های اجتماعی تقسیم شد. حوزه‌های کارورزی هم بسیار گسترش یافتند و فضاهای اجتماعی بیشتری فراهم شد، از جمله دادگاه‌ها، زندان‌ها، کارخانه‌ها، اورژانس، و سازمان‌های مرتبط با مسائل اجتماعی گروه‌های خاص مثل کودکان، جوانان، زنان، و سالمندان.

روش کار در حرفۀ مددکاری اجتماعی از قادرسازی به توانمندسازی اجتماعی تغییرکرد  و مراحل سه‌گانۀ پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی شامل مداخلۀ پیشگیرانۀ قبل از بروز مشکل، مداخله برای درمان، و مداخله برای کاهش خسارات مورد توجه قرار گرفت و همین مراحل در بحران‌های اجتماعی مرتبط با حوادثی طبیعی مثل زلزله هم به کار گرفته شدند. اولین مورد بحران‌های اجتماعی ناشی از زلزلۀ گناباد در شهریور ۱۳۴۷ بود که تا چند سال‌ بعد از آن، مددکاران اجتماعی و دانشجویان آموزشگاه خدمات اجتماعی برنامه‌های کاهش خسارات آن را ادامه دادند و از تجربیات حاصل در زلزله‌های بعد هم استفاده شد.

مجموعۀ این تحولات موجب شد که به مرور حرفه مددکاری اجتماعی به نوعی ”مهندسی اجتماعی“ تبدیل شود و با فاصله گرفتن از مجموعۀ رشته‌های علوم روان‌شناسی، در مجموعۀ رشته‌های علوم اجتماعی هویتی مستقل پیدا کند. از سوی دیگر، حرفۀ مددکاری اجتماعی با تأکید بر مفهوم ”سلامت اجتماعی“ که دکتر احمد اشرف مطرح کرد، وظیفه‌ای کلان را در جامعه بر عهده گرفت.

در آن زمان، دکتر احمد اشرف صحبت از مفهومی کرد که سازمان بهداشت جهانی (WHO) برای اولین‌بار در سال ۱۹۴۸م در ژنو مطرح کرده بود: تعریف جدیدی از سلامت. ایشان در کلاس درس جامعه‌شناسی برای مددکاران اجتماعی، از دانشجویان پرسید: ”سلامت یعنی چه؟“ هرکس جوابی داد، از جمله سالم بودن بدن، عدم بیماری، عدم جنون، عدم معلولیت. سپس، استاد کنار تابلو کلاس رفتند و تعریف سال ۱۹۴۸ سازمان بهداشت جهانی از سلامت را روی تابلو نوشتند: ”سلامت عبارت است از رفاه کامل جسمی، روانی و اجتماعی، و نه فقط بیمار یا معلول نبودن. “ درک این تعریف برای ما دانشجویان مددکاری اجتماعی در آن زمان بس مشکل بود. تعریف را تشریح کرد و آن‌گاه که همه متوجه شدیم، گفت که اگر پزشکان مسئول سلامت جسمی جامعه هستند و اگر روان‌شناسان و روان‌پزشکان مسئول سلامت روانی جامعه، شما مددکاران اجتماعی هم مسئول سلامت اجتماعی جامعه هستید و به این علت است که باید جامعه‌شناسی را خوب یاد بگیرید تا در عمل وظیفۀ توسعۀ سلامت اجتماعی فرد، خانواده و جامعه را با روش علمی انجام دهید. به عبارت دیگر، مددکاری اجتماعی یعنی ”جامعه‌شناسی کاربردی“ با هدف توسعۀ ”سلامت اجتماعی“ در جامعه.

مطالب دکتر احمد اشرف در کلاس‌های جامعه‌شناسی برای دانشجویان به صورت عجیبی جذاب و جالب بود! کلاس‌های ایشان به علت حضور بیش از حد دانشجو معمولاً در سالن آموزشگاه تشکیل می‌شد، زیرا غیر از دانشجویانی که برای کلاس ایشان ثبت‌نام کرده بودند، دانشجویان دیگری هم از سایر کلاس‌ها و گاه از سایر دانشگاه‌ها هم در کلاس ایشان حضور می‌یافتند. در حقیقت، کلاس‌های دکتر اشرف همیشه مملو از دانشجو بود. بعد از کلاس هم بسیاری از دانشجویان دور استاد حلقه می‌زدند و در محوطۀ آموزشگاه، در راهروها و حتی در رستوران  دور و بر این استاد جوان کارآزموده و مبتکر و باسواد مملو از دانشجویان بود!

ویژگی مهم دکتر احمد اشرف از نظر علمی این بود که ایشان علاوه بر جامعه‌شناسی غربی، بر جامعه‌شناسی ایرانی و اسلامی هم مسلط بودند و به همین سبب بود که برای توسعۀ دانش و روش حرفۀ مددکاری اجتماعی در ایران راهبردهای جامعه‌شناختی تلفیقی و ترکیبی را عرضه می‌کردند.

کتاب‌های دکتر احمد اشرف همگی مرجع قابل اعتمادی برای نویسندگان و استادان بعد از او بودند؛ به‌ویژه کتاب کژرفتاری‌های، مسائل انسانی و آسیب‌شناسی اجتماعی ایشان که آموزشگاه خدمات اجتماعی آن را در 1335  منتشر کرد و هنوز هم از آن در کلاس‌های آسیب‌شناسی اجتماعی همۀ دانشگاه‌های علوم انسانی ایران به منزلۀ مرجع اصلی استفاده می‌شود. بنابراین، توضیح کوتاهی دربارۀ محتوای این کتاب را واجب می‌دانم.

این کتاب در واقع مجموعه‌ای بود از سه گفتار درسی که در هفت فصل تدوین شده بود. ایشان این کتاب را در دورۀ فوق‌لیسانس آموزشگاه عالی خدمات اجتماعی تدریس می‌کردند و چندی بعد، برای دو ترم در درس آسیب‌شناسی اجتماعی دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران هم درس می‌گفتند. هدف دکتر اشرف از تدوین این برنامۀ درسی آن بود که مددکاران اجتماعی را که عمدتاً با طبقۀ محروم جامعه سروکار دارند با خصوصیات اجتماعی طبقات محروم در زمینۀ امکانات و بخت‌هایی که در در زندگی دارند آشنا سازند. در واقع، به سبب فقدان همین بخت و اقبال بوده است که آنان دارای خلقیات و روحیاتی شده‌اند که سبب آن موقعیت اجتماعی‌شان بوده است و نه عیب و نقص خدادادی آنها یا اینکه در فرهنگ فقر بار آمده‌اند، بلکه علت آن بوده است که آنان مجبور بوده‌اند به سبب موقعیتی که در آن گرفتار شده بودند به دنبال همسازی با فقر بروند. بنابراین، گفتار نخست را به مسائل نظری در نظریه‌های نظم اجتماعی و نظریه‌های انتقاد اجتماعی اختصاص داده بودند و دو مکتب اجتماعی را از نظر زمینه‌های آرمانی، زمینه‌های تاریخی، زمینه‌های فلسفی، مفاهیم جامعه و سرشت انسان، شیوه‌های تبیین علمی و برداشت‌هالی مربوط به مسائل اجتماعی و راه حل‌های آن سخن گفته‌اند.

دکتر اشرف در گفتار دوم به مسائل اساسی انسانی از نظر توزیع نابرابر منابع اجتماعی، سیاسی و اقتصادی پرداخته است. این گفتار خود از مجموعۀ سه فصل فراهم آمده است. در فصل دوم، علل پیدایش نابرابری‌های طبقاتی از دیدگاه نظریه‌‌های نظم اجتماعی بررسی شده است. این برداشت‌ها با دیدی ورای تاریخی به نابرابری‌های طبقاتی پرداخته و این پدیدار انسانی را یا به سبب نابرابری‌های زیستی انسان‌ها یا به موجب نیازهای اجتماعی توجیه می‌کنند و چنین باور دارند که از نابرابری‌های طبقاتی گریزی و گزیری نیست.

دکتر اشرف در فصل سوم از علل تاریخی نابرابری‌های طبقاتی از دیدگاه نظریۀ کشاکس میان‌گروهی و نظریۀ کشاکش درون‌گروهی سخن گفته‌اند. این برداشت‌ها نابرابری‌های طبقاتی را پدیداری تاریخی در نظر می‌آورند که در دوره‌های خاص تاریخی در جامعۀ انسانی پدید آمده است.

در فصل چهارم، نظریه‌های فرهنگ فقر و همسازی با فقر را بررسی کرده‌اند که در آن زمان برخوردهای نظری بسیاری را برانگیخته بود. نظریۀ فرهنگ فقر سبب اساسی فقر را انتقال ارزش‌های فرهنگی از نسلی به نسلی دیگر می‌داند، حال آنکه نظریۀ همسازی با فقر سبب اساسی خوی و منش و رفتارهای مردمان فقیر را در همسازی آنان با نظام اجتماعی و نابرابری‌های طبقاتی جستجو می‌کند.

دکتر اشرف در گفتار سوم به کژرفتاری و بزهکاری پرداخته و علل این پدیدارها را از دیدگاه نظریه‌های روان‌شناختی و جامعه‌شناختی بررسی می‌کند. در فصل پنجم، دکتر اشرف دربارۀ برخی از نظریه‌های ایرانی و اسلامی در زمینۀ کژرفتاری سخن گفته‌اند. گذشته از این فصل، در فصل‌های اول و دوم و سوم نیز به نظریه‌های ایرانی در زمینۀ برداشت‌های دوگانه و نابرابری‌های طبقاتی اشاره کرده‌اند تا دانشجویان با میراث فرهنگی خویش در سیر اندیشه‌های اجتماعی نیز آگاهی پیدا کنند.

یکی از هدف‌های اساسی دکتر اشرف در این مجموعه آن بوده است که دانشجویان نه فقط با نظریه‌های مربوط به کژرفتاری و آسیب‌شناسی اجتماعی آشنا شوند، بلکه از این راه با انواع گوناگون نظریه‌های جامعه‌شناختی نیز آشنایی پیدا کنند و بدین‌گونه، کمبودهایی را که در زمینۀ مباحث نظری دارند جبران کنند. از این رو، در فصل‌های ششم و هفتم از انواع گوناگون نظریه‌های روان‌شناختی و جامعه‌شناختی کژرفتاری سخن گفته‌ و همۀ این نظریه‌ها را به صورت منظم و در پرتو تجزیه و تحلیل‌های نظری، که در فصل اول آورده‌اند، نقد و تحلیل کرده‌اند.

دکتر اشرف در فصل ششم از برداشت‌های روان‌شناختی در زمینۀ کژرفتاری سخن رانده‌اند. این برداشت‌ها دو بخش اساسی را در بر می‌گیرند: یکم، برداشت‌های اثباتی که خود شامل نظریه‌های زیستی و نظریه‌های رفتاری هستند و دوم، برداشت‌های روانکاوانه از کژرفتاری. فصل هفتم به برداشت‌های جامعه‌شناختی اختصاص یافته است. در این فصل، انواع نظریه‌های جامعه‌شناسی، از نظریه‌های اثباتی گرفته تا نظریۀ بی‌هنجاری دورکم و نظریه‌های انتقال فرهنگی و حمایت گروهی، نظریه‌های برچسب اجتماعی، نظریه‌های درون‌فهمی و پدیدارشناسی کژرفتاری و نیز انواع نظریه‌های کشاکش اجتماعی را بررسی و تجزیه و تحلیل کرده و به نقد آنها پرداخته‌اند.

منظور دکتر اشرف از گرد آوردن گفتارهای سه‌گانه در زمینۀ مسائل نظری، نابرابری‌های طبقاتی و علل کژرفتاری این بوده است که همبستگی پدیدارهای نظری و عملی در این زمینه‌ها برای دانشجویان روشن شود. در خصوص رابطۀ گفتار نخست با گفتار سوم که به گونه‌ای سرراست با آسیب‌شناسی اجتماعی بستگی دارند جای گفت‌وگو نیست. با این همه، این پرسش بجاست که چرا گفتار دوم دربارۀ نابرابری‌های طبقاتی را با گفتارهای آسیب‌شناسی در یک جا گرد آورده‌اند. به نظر ایشان، آوردن گفتاری دربارۀ نابرابری‌های طبقاتی و فرهنگ فقر برای این بوده است که دانشجویان با برخی از مهم‌ترین مسائل انسانی آشنا شوند که به نوبۀ خود سبب اساسی بسیاری از مشکلات و کژرفتاری‌های اجتماعی هستند. بدین معنی که به نظر ایشان، آشنا بودن با نظریه‌های نابرابری‌های اجتماعی درک و فهم تجزیه و تحلیل‌ها و نقد و انتقادهای نظریه‌های گوناگون روان‌شناختی و جامعه‌شناختی کژرفتاری را برای دانشجویان آسان می‌سازد.

در روزهایی که مشغول تهیۀ این مطالب بودم، با یکی از استادان مددکاری اجتماعی، دکتر عبدالعظیم هاشمی نیک-که از ۱۳۴۷ تا ۱۳۵۱ جزو شاگردان دکتر احمد اشرف بودند و کماکان از ارادتمندان او هستند-تماس گرفتم و گفتم که مشغول نوشتن مطلبی دربارۀ دکتر احمد اشرف هستم. ایشان گفتند: ”از قول من بنویسید که استاد احمد اشرف محبوب‌ترین و باسوادترین استاد دوران تحصیل ما بودند و آنچه ما در جامعه‌شناسی آموختیم از ایشان بود. “بعد ادامه دادند که ”استاد احمد اشرف دانش جامعه‌شناسی ما را خیلی قوی پایه‌ریزی کردند. غیر از جامعه‌شناسی، اخلاق معلمی را هم از او آموختیم. ایشان الگوی شخصیت و رفتار ما شدند، هم در علم‌آموزی و هم در خدمت به جامعه.“ و اضافه کردند: ”اگر بخواهم چند استاد بزرگ جامعه‌شناسی در ایران را نام ببرم، بعد از دکتر غلامحسین صدیقی، دکتر احمد اشرف است و دکتر غلامعباس توسلی. “

در پایان باید گفت که توسعه و هویت‌یابی حرفۀ مددکاری اجتماعی مدیون خدمات ارزشمند دکتر احمد اشرف به این حرفه بوده است.

شعر در ترجمه: شیموس هینی، آلن گینزبرگ، ایلما راکوزا، لئونارد شوارتز

احمد کریمی حکاک یکی از پیشگامان شناخته‌شدۀ ترجمۀ ادبی در ایران به شمار می‌آید. او فعالیت‌های خود در عرصۀ ادبیات را با انتشار ترجمه در مجلاتی مثل آرش و چراغ آغاز کرد. برخی از آثاری که کریمی حکاک به فارسی برگردانده عبارت‌اند از گزیدۀ اشعار کارل سندبرگ، بلندی‌های ماچوپیچو اثر پابلو نرودا و تام‌جونز اثر هنری فیلدینگ که قبل از انقلاب در ایران منتشر شدند. پس از مهاجرت به امریکا، کریمی حکاک ترجمه‌هایی از اشعار اسماعیل خوئی، مهدی اخوان ثالث، فروغ فرخزاد، احمد شاملو، سیمین بهبهانی، عباس کیارستمی، یدالله رویایی و نصرت رحمانی را به انگلیسی منتشر کرد. کریمی حکاک از معدود روشنفکران دانشگاهی است که برای ترجمه به اندازۀ پژوهش و تحقیق ارج و احترام قائل است و آن را یکی از وظایف اصلی روشنفکران می‌شمرد. ترجمه‌هایی که از پی می‌آید برای پاسداشت تلاش‌های بی‌وقفۀ احمد کریمی حکاک در زمینۀ پیوند دادن ایران و جهان از پنجرۀ شعر تدوین شده‌اند و برای اولین‌بار در ایران ‌نامگ منتشر می‌شوند.

لئونارد شوارتز (Leonard Schwartz, b. 1963)، شاعر امریکایی معاصر، تحصیلات دانشگاهی خود را در رشتۀ نویسندگی خلاق در کالج بارد نیویورک آغاز کرد و از دانشگاه کلمبیای نیویورک در رشتۀ فلسفه کارشناسی ارشد گرفت. از او تاکنون مجموعه اشعار متعددی به چاپ رسیده است که از جملۀ مشهورترین آنها می‌باید به والایش (تصعید) سنگین، سمندر: رساله‌ای دربارۀ حیوانات، اگر، کتابخانۀ هفت‌خوانش، و نعمت عرفانی اشاره کرد. شعر شوارتز عمیقاً متأثر از تفکرات و خوانش فلسفی‌اش از مواجهۀ احساسات و ذهن با طبیعت و زیست‌بوم است. شعرهای کوتاه زیر از مجموعۀ سمندر: رساله‌ای دربارۀ حیوانات انتخاب شده‌اند. نگاه متفاوت و زبان توصیفی ساده اما دیریاب شوارتز خواننده را به مسیری جدید در مواجهه با جهان و زبان می‌کشاند؛ ویژگی‌هایی که او را به شاعری جذاب و نوآور در میان نسل شاعر-فیلسوفان معاصر امریکایی تبدیل کرده است.

فاطمه شمس <Fatemeh Shams <fshams@sas.upenn.edu شاعر، مترجم و استادیار ادبیات معاصر دانشگاه پنسیلوانیای امریکا، دانش‌آموختۀ کارشناسی جامعه‌‌شناسی دانشگاه تهران و دکتری ایران‌شناسی دانشگاه آکسفورد است. پس از اتمام دورۀ دکتری نیز مدتی به تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه‌های آکسفورد و سواس (SOAS) مشغول بود. از شمس مقالاتی دربارۀ ایدئولوژی، سیاست، اجتماع و ادبیات و سه مجموعه شعر با نام‌های ۸۸، نوشتن در مه، و مجموعۀ دوزبانۀ ‌When They Broke Down the Door منتشر شده‌اند. او برنده جایزۀ شعر ژاله اصفهانی در سال ۲۰۱۲ و برندۀ جایزۀ کتاب سال لطیفه یارشاطر در سال ۲۰۱۶ است. در سال ۲۰۱۹، به عنوان شاعر برگزیدۀ ایرانی در جشنوارۀ بین‌المللی شعر آلمان به شعرخوانی پرداخت و سوزان باغستانی اشعاری از او را به آلمانی ترجمه و منتشر کرده است. پژوهش دانشگاهی‌اش، A Revolution in Rhyme: Poetic Co-option Under the Islamic Republic ، را نیز انتشارات  دانشگاه آکسفورد در پاییز 2020 منتشر خواهد کرد. علاوه بر شعر و پژوهش دانشگاهی، ترجمه‌هایی از او در شماره‌های پیشین ایران ‌نامگ و روزنامه‌‌های ایران نیز منتشر شده است.

 

گزیده‌ای از پیشگفتار و اشعار رساله‌ای دربارۀ حیوانات

لئونارد شوارتز

ترجمۀ فاطمه شمس

 

مقدمۀ مترجم: لئونارد شوارتز را اولین‌بار در دانشگاه پنسیلوانیای امریکا ملاقات کردم. او به دعوت خانۀ‌ نویسندگان کِلی (‌Kelly Writers House) به فیلادلفیا آمده بود تا دربارۀ سومین مجموعۀ شعر من به همراه دو نفر از استادان  دانشگاه پن در گفت‌وگویی با Al Filreis، رئیس خانۀ نویسندگان و استاد سرشناس ادبیات انگلیسی دانشگاه پن، شرکت کند. بعد از برنامه، مسافتی تقریباً طولانی را در غرب فیلادلفیا تا محل شعرخوانی پیاده رفتیم. باب دوستی و همکاری مشترک ما در ترجمه و خوانش شعر از همان‌جا آغاز شد. با او اشعاری را از فارسی به انگلیسی برگرداندیم که در مجلۀ ‌World Literature Today  چاپ شد. وقتی در فوریۀ ۲۰۲۰ به دعوت او برای سخنرانی راهی کالج اِوِرگرین (‌Evergreen) ایالت واشینگتن شدم، در مسیر راه‌پیمایی‌هایمان در جنگل مسحور‌کنندۀ این ایالت، سخن از زیست‌بوم و حیات‌وحش به میان آمد. عمق و وسعت دانش لئونارد و حساسیت و درک او از حیوانات و گیاهان مرا هیجان‌زده کرد. شب که از جنگل‌گردی به پناهگاه زیبای او در دل جنگل بازگشتیم، نسخه‌ای از کتاب سمندر:‌ رساله‌ای دربارۀ حیوانات‌اش را به من هدیه کرد. شعرها را که همه کوتاه و هایکو‌وار بودند با هم خواندیم و درباره‌شان حرف زدیم. همان‌جا ترجمۀ گزیده‌ای از این کتاب در ذهنم نقش بست. در جریان ویرایش این شماره که با همه‌گیری جهانی ویروس کرونا همزمان شد، با احمد کریمی حکاک دربارۀ حیوانات و بازنمایی آنها در سنت ادبی فارسی و جهانی گفت‌وگوهای مختصری داشتم. بحران همه‌گیری جهانی، بیش از هر وقت دیگری بحث چگونگی ادراک و رفتار انسانی با حیوانات و طبیعت را پُراهمیت کرده است. شاید بایسته‌ترین وقت برای خواندن گزیدۀ‌ اشعار شوارتز از مجموعۀ شعر اخیرش همین روزگاری باشد که انسان در چهارگوشۀ جهان اسیرِ رنج و آفتی شده است که خود دانسته بر زیست‌بوم حیوانات تحمیل کرده است. لازم به توضیح است طرح‌های سیمون کار، نقاش امریکایی، که در این مجموعه شعر به چاپ رسیده‌اند و وصفشان در پیشگفتار زیر رفته است در این شماره منتشر نشده‌اند.

دو قورباغه در فنجان شیشه‌ای شفاف قهوه گیر افتادند.

دخترم، کلئو، نُه‌تاشان را گرفت. من آن یکی دیگر را.

در جنگل پایتخت ایالت واشینگتن، دره‌ای تنگ و عمیق و پر از قورباغه‌ وجود دارد. حالا نُه تا از آن قورباغه‌ها با ظاهری عبوس در قوری نشسته‌اند، و من برای شکل و شمایل و وضعیتشان جنبه‌ای انسانی قائل شده‌ام.

گاهی در تلاش برای اینکه همه‌ با هم همزمان بیرون بپرند، سرشان را به در نرم پلاستیکی قوری قهوه می‌کوبیدند.

بلافاصله بعد از اینکه از جنگل با قورباغه‌ها به خانه برگشتیم جواب ایمیل سیمون کارِ نقاش را دادم و گذرا ماجرای ده قورباغه در قوری قهوه را برایش نوشتم. کمی بعدتر، من و کلئو قورباغه‌ها را کنار نهری که از دره‌ای نزدیک‌تر به خانه‌مان می‌گذشت رها کردیم. همان شب، کمی دیرتر، سیمون پاسخ ایمیلم را داد و گفت به خاطر آن قورباغه‌ها در قوری قهوه باید رساله‌ای دربارۀ حیوانات با هم در بیاوریم. یا شاید اصلاً سیمون بود که  پیشنهاد رسالۀ حیوانات را داد و بعد از آن بود که با کلئو برای آزاد کردن قورباغه‌ها رفتیم؟

به یاد نمی‌آورم. ولی می‌دانم به خاطر قورباغه‌ها در قوری قهوه بود که سیمون ایدۀ رسالۀ حیوانات را مطرح کرد و من درجا پذیرفتم. چون رابطۀ ما با حیوانات اغلب همراه است با به‌ دام‌ انداختن و حبس‌ کردن، با جداسازی و کوری. البته که اگر پیشنهاد کتابی هم در کار نمی‌بود، برنامۀ من و دخترم از آغاز رها کردن قورباغه‌ها بود، ولی در پی آن اتفاق، گفت‌و‌شنودی میان من و سیمون آغاز شد که دربارۀ اسیر کردن و رهاسازی بود، طوری که سیر اتفاق‌هایی که رخ داد نیز برایم سؤال شد. اما می‌دانم که من برای سیمون شعری می‌فرستادم و او طرحی می‌فرستاد، یکی دوبار هم برعکس.

ما خود به عنوان حیوانات همیشه سخت در تلاشیم که حیوان را تحت سلطه درآوریم: در باغ‌وحش‌ها، در آثار هنری، در هیئت مبدل، در کشتارگاه‌ها، در قوری‌های قهوه، در تعاریفمان از خودمان که [بخش] حیوان را از آن کنار می‌گذاریم. اما با سلطه ‌یافتن بر حیوان، خطر کشتنش را هم قبول می‌کنیم، بلافاصله یا در بلندمدت. پس حیوانات گویی ظاهراً همیشه از چنگ ما می‌گریزند، فارغ از آنکه چقدر در آغوششان بگیریم، یا لمسشان کنیم یا در امورشان مداخله ‌کنیم، فارغ از آنکه چقدر حضورشان را در امور خودمان پُررنگ جلوه دهیم یا انکار کنیم. اگر حیوان را آزاد کنیم، شباهتش [با ما] از دست می‌رود، و اگر محصورش کنیم، هویتی را بر او تحمیل کرده‌ایم.

شعرهایی که به سیمون فرستادم به نظرش شبیه به حکاکی روی چوب بودند. طراحی‌های او هم به نوعی مطالعاتی درباب آن حکاکی‌های روی چوب بود.

تضادی که در برش چوب میان نور و تاریکی وجود دارد به ابهامات موجود میان حیوان و خلأ، محصورشونده و محصورکننده، اسارت و رهایی، بازشده و بسته‌شده، آگاه و ناآگاه، فرصت بازنمایی می‌دهد.

ما حقیقتاً در باب فاصله‌های اسرارآمیز تأمل می‌کنیم.

آیا فی‌الواقع بر اساس یک چنین فاصله‌هایی است که یک حیوان می‌تواند دربند و رها، قابل فهم و مرموز، جسمانی و مجرد، هویت و انرژی باشد؟

بعدتر، به این نتیجه رسیدیم که قورباغه در سمندر به بهترین شکل نمود یافته است. به همان اندازه دوزیست، واجد نشانه‌هایی پنهان در پیشینۀ قالب ادبی رسالۀ حیوانات، و در عین حال آماده و دمِ دست.

و چنین شد که رسیدیم به عنوان سمندر: رساله‌ای دربارۀ حیوانات.

 

قورباغه

اگر مثل قورباغه باشیم

احتمالاً در دردسر بزرگی افتاده‌ایم

اولاً به این خاطر

که تمام تابستان را صرفِ

شکار قورباغه‌ها کردیم

و ثانیاً

خب،

بقیه‌اش را خودتان می‌دانید.

(مردی که می‌شناسمش،

در وان حمامش به زانو درآمد

و با مسیح راز و نیاز کرد

و گمان نمی‌کنم پوست او حتی ذره‌ای

به اندازۀ پوست قورباغه‌ها حساس باشد.)

زاغ

حیرت‌انگیز است

زاغی که به چشم می‌آید

در

مرزِ متلاطم

میانِ

 غایت و ملال.

باران می‌کوبد

بر تن بی‌حرکت زاغ.

تنها آن‌هنگام که کلاغ‌ها می‌آیند

زاغ تکانکی می‌خورد.

کلاغ و گوی

کلاغی در گوی نگریست

و پزشکان را در گان جراحی دید

که دور میزی مشغول کارند.

با حس کردن کلاغ

یکی از پزشکان سر چرخاند.

پرنده غافلگیر شد.

خیال می‌کرد دیده نمی‌شود.

ماهی سیم

باری پیوند قلب به یک ماهی سیم را دیدم

جراحان گرمای ستاره‌ای را در درونش جای دادند.

عنکبوت

از صد‌و‌یازده عالم کنفوسیوسی

کمکی ساخته نیست تا بفهمم

به‌روشنی

که آن عنکبوت

سرگرم چه کاری‌ست،

دُرُست

همانجا.

مرغ مگس‌خوار

زورقی به بزرگی یک مرغ مگس‌خوار

به اقیانوس آرام می‌افتد

سیاه، همچون جوهر از قلمی خون‌چکان.

سمندر

هر سمندر

 که می‌بینیم

 اشاره‌ای‌ست به این امکان که

نه تنها کیمیاگری

که ما نیز بقا خواهیم یافت

فقط اگر بیاموزیم

چه‌سان برای زنده ماندن

در تمام لحظاتی که باید

 پوستمان را به زهرآگینی پوست آنها کنیم

بی‌آنکه ذره‌ای از آن دفاع را به درون خویش راه بدهیم

(کار آسانی نیست

نیامیختن درون به سمومی که

به کار دفاع شخصی می‌آیند.)

  

شیموس هینی (Seamus Heaney, 1939-2013) شاعر و نویسندۀ ایرلندی و برندۀ جایزۀ نوبل ادبیات 1955 بود. پس از دانش‌آموختگی در دانشگاه کوئینز بلفاست، در آنجا درس می‌داد و نقش عمده‌ای در پرورش نسل جوان نویسندگان ایرلندی ایفا کرد. سپس، استاد شعر و شاعری در دانشگاه آکسفورد و استاد مقیم مرکز رالف والدو امرسون در دانشگاه هاروارد شد. بسیاری شعر او را مصداق شعر پسامدرن می‌دانند. توجه به زبان امروز انگلیسی از ویژگی‌های شعر اوست.

علیرضا آبیز شاعر، مترجم، و پژوهشگر ادبی، دانش‌آموختۀ دکتری ادبیات خلاق در دانشگاه نیوکاسل انگلستان است. تاکنون پنج مجموعه شعر نگه دار باید پیاده شویم، اسپاگتی با سس مکزیکی، از میز من صدای درختی می‌آید، کوهسنگی، پلاک ۱۳ ممیز ۱، خط سیاه، متروی لندن [برندۀ جایزۀ شاملو] منتشر شده است و مجموعۀ دوزبانۀ بزچوش Desert Monitor)) از او زیر چاپ است. ترجمۀ مجموعه‌شعرهایی از درک والکات، راینر ماریا ریلکه، جک کرواک و شماری دیگر از شاعران نامدار انگلیسی‌زبان، هنر معاصر افریقا، اثر سیدنی لیتلفیلد کاسفیر [برندۀ جایزۀ کتاب فصل بهترین ترجمه در زمینۀ هنرهای تجسمی] و اثر پژوهشی Censorship of Literature in Post-Revolutionary Iran, Politics of Culture since 1979 از دیگر آثار اوست.

 

یک شعر

شیموس هینی

ترجمۀ علیرضا آبیز

شیموس هینی، شاعر نامدار ایرلندی را روز سه‌شنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۹ در نیوکاسل انگلستان دیدم. برای شعرخوانی به آن شهر آمده ‌بود. مردی سپیدموی و میانه‌قامت بود. سخنش را با گفتاری از یک شاعر چک شروع کرد: ”هنر در کالبد سیاسی مانند سیستم ایمنی در بدن عمل می‌کند. همیشه موفق نیست، اما همواره مشغول کار است.“ شعری با نام ”صدف“ را انتخاب کرد که بخواند. قبل از خواندن شعر گفت: ”هر زمان از چیزی شاد بودم یا لذت می‌بردم، همزمان احساس اندوه و حتی احساس خیانت می‌کردم. با خود فکر می‌کردم من در باغ عدن هستم، در حالی که بسیاری از مردم در دوزخ گرفتارند. وقتی در رستورانی با دوستان صدف سفارش دادم این احساس به سراغم آمد. به یاد آوردم که در کودکی روی مبل خانه ردیف می‌نشستیم و قطاربازی می‌کردیم. یک نفر نقش رئیس قطار را بازی می‌کرد و بلیط‌های نامرئی را جمع می‌کرد. درست در همان زمان، همان روز و همان ساعت، قطارهایی واقعی در دنیای بیرون آن خانۀ روستایی مردمانی را به تبعید یا به کورۀ آدم‌سوزی می‌بردند. “لیوانی آب ریخت و گفت: ”شعر بعدی که قصد دارم بخوانم شعری است با نام ’نوشیدن آب. ‘وقتی نوجوان بودم، در همسایگی ما پیرزنی عجیب و غریب و رازآمیز زندگی می‌کرد. ما همیشه کنجکاو بودیم او و داخل خانۀ او را ببینیم. به همین دلیل، به بهانۀ تشنگی در می‌زدیم و آب می‌خواستیم. او در پیاله‌ای مسی به ما آب می‌داد که بر لبه‌اش نوشته بود: ’بخشنده را به یاد آر.‌‘‌“

نوشیدن آب

هر صبح برای کشیدن آب می‌آمد

چون خفاشی پیر از میان مزرعه لنگ‌لنگان می‌گذشت

سرفۀ پمپ، دنگ‌دنگ سطل

و صدای آرام پر شدن از آب حضورش را اعلام می‌کرد.

پیش‌بند خاکستری‌اش را به خاطر می‌آورم

لعابِ پریدۀ سفیدرنگِ سطلِ لبریزِ آب را

و زنگِ زیرِ صدایش را مثل غژغژ دستۀ پمپ

در شب‌هایی که ماهِ تمام از برابر سه‌کنج خانه‌اش می‌گذشت

از پنجره به درون می‌تابید

و بر بساط آبخوری روی میز فرو ‌می‌خفت

هرگاه دوباره لب به نوشیدن فروبرم،

به اخطار حک‌شده بر پیاله‌اش وفادارم

 که لب آن را فرا می‌پوشد:

بخشنده را به یاد آر!

 

آلن گینزبرگ (Allen Ginsberg, 1926-1997) شاعر امریکایی و یکی از چهره‌های شاخص نسل بیت است. شعر بلندش، زوزه (Howl)، نخستین کتابش بود که در ۱۹۵۶ منتشر شد و یکی از مهم‌ترین آثار ادبی نسل بیت محسوب می‌شود. این شعر سوگ‌سرودی برای جوانان پس از جنگ جهانی دوم بود. اعتیاد، همجنس‌خواهی، بودیسم و نفرت از مادی‌گرایی امریکایی موضوع این شعر است که رد‌پای رمانتیسم بوهمی والت ویتمن و ویژگی‌های سبکی ویلیام کارلوس ویلیامز را می‌شود در آن دید. گینزبرگ در دهۀ ۱۹۶۰ یکی از شخصیت‌های مؤثر بر جنبش جوانان ضدفرهنگِ مسلط بود و در فعالیت‌های سیاسی چپ‌گرایانه مشارکت داشت، ولی رفته‌رفته گرایش به بودیسم بر او غلبه کرد. از دیگر آثار مهمش سوگ‌سرودۀ کادیش است که آن را در سوگ مادرش نوشت.

یک شعر

آلن گینزبرگ

ترجمۀ علیرضا آبیز

۲۹ فوریه ۱۹۵۸

دیشب تی. اس. الیوت رو خواب دیدم

ورود من‌رو به سرزمین رؤیا خوشامد گفت

مبل، کاناپه، مِه در انگلستان

چای در خونه‌ش، چلسی، رنگین‌کمان‌ها

پرده‌های روی پنجره‌هاش، مه که نشت می‌کنه از دودکش بخاری

اما خونۀ قشنگ و گرمی‌ست

و عجب الیوت نازنینی با دماغ عقابی

من‌رو دوس داشت، من‌رو جا داد،

یه کاناپه بِهم داد روش بخوابم،

با مهربونی باهام اختلاط کرد، من‌رو جدی گرفت

نظرم‌رو دربارۀ مایاکوفسکی جویا شد

من براش از شعرای کورسو، کریلی، کرواک خوندم

 من خوندن کارای باروز رو بِهش توصیه کردم

و اولسون رو و هانتکه رو

بانوی ریشدار باغ وحش رو

پومای باهوش مکزیکوسیتی رو

شیش پسر عضو گروه کُر از زنگبار

که به زبون فرسودۀ سواحیلی آواز می‌خوندن،

و به وزن‌های پُرفراز و فرود ما راینی و واشل لیندسی.

در جزیرۀ ملکه

گپ شامگاهی مفصلی زدیم

اون‌وقت اون من‌رو با لباس‌زیرِ دراز قرمزرنگم

چپوند زیر یک روانداز ابریشمی کنار آتیش روی کاناپه

به من چای داغ انگلیسی داد

و اندوهگین رفت بخوابه،

و همون‌طور که می‌رف گفت:

هی گینزبرگ! خوشحالم

 که با جوون امریکاییِ نازی مثل تو آشنا می‌شم.

بالاخره بیدار شدم ، شرمنده از خودم.

آیا اون واقعاً این‌قدر خوب و مهربونه؟ من تا این حد بزرگم؟

انگیزۀ من چیه که رحمت و عنایت اون‌رو خواب دیدم؟

این موضوع کدوم گروه ادبیات انگلیسی رو تحت تأثیر قرار خواهد داد؟

 این رؤیا پیش‌بینی کدوم نقیصه است که باید جبران بشه؟

من مهربونی خودم نسبت به تی. اس. الیوت رو خواب می‌بینم

دلم می‌خواد یک شاعر تاریخی باشم

و در گنجینۀ صور خیال او شریک بشم –

رؤیای زیادی جاه‌طلبانۀ یک پسربچۀ عجیب‌غریب.

خدا نکنه رؤیاهای شیطانی من به تحقق بپیونده.

دیشب خواب آلن گینزبرگ رو دیدم.

تی. اس. الیوت اگر می‌دونست حتماً بابت من سرافکنده می‌شد.

 

 

ایلما راکوزا (Ilma Rakusa, b. 1946) شاعر، منتقد و مترجم سرشناس سویسی است. پدرش اسلونیایی و مادرش مجار بودند. سال‌های آغازین کودکی را در بوداپست، لوبلیانا و تریست گذراند و در ۱۹۵۱، با خانواده به زوریخ کوچید. از ۱۹۶۵ تا ۱۹۷۱ در حوزۀ ادبیات اسلاوی و رومی در شهرهای زوریخ، پاریس و پترزبورگ تا مقطع دکتری تحصیل کرد. موضوع رسالۀ دکتری‌اش مطالعاتی در باب درونمایۀ تنهایی در ادبیات روسی‌زبان بود. در ۱۹۷۷ با نخستین کتاب شعرش، همچون زمستان، وارد عرصۀ ادبیات شد. از آن زمان، افزون بر ترجمۀ بیش از 20 اثر از آلکسی رمیزوف، میخائیل پریشون، مارینا تسه‌تایه‌وا و آنتون چخوف از روسی؛ دانیلو کیش از صربی‌کرواتی؛ اِمرِه کرتِچ و پتر ناداش از مجاری؛ مارگریت دوراس و لسلی کاپلان از فرانسوی؛ دوازده اثر دیگر در زمینۀ شعر، داستان، و جستار ادبی منتشر کرده است. راکوزا هم‌اکنون در دانشگاه زوریخ ادبیات اسلاوی درس می‌دهد. به زبان آلمانی می‌نویسد و به زبان‌های ایتالیایی، اسلوونیایی، روسی، فرانسوی، انگلیسی و صربی‌کرواتی تسلط دارد و از زبان‌های روسی، صربیکرواتی، مجاری و فرانسوی به آلمانی ترجمه می‌کند. در مقام روزنامه‌نگار ادبی و فرهنگی در حوزۀ نقد و نظر نیز نامی آشناست و در مجلات و روزنامه‌های مهمی قلم می‌زند. از 1987 تا 2013، بورسیه‌ها و جوایز فراوانی را از آن خود کرده و عضو آکادمی زبان و ادبیات آلمان نیز هست.

 

علی عبداللهی شاعر و مترجم ادبیات آلمانی به فارسی است. از او مجموعه‌های شعر هی راه می‌روم در تاریکی، این است که نمی‌آید، و درود بر نهنگ در ایران منتشر شده است. عبداللهی اشعاری را نیز از زبان فارسی به آلمانی منتشر کرده است. او چند سالی است که در مقام شاعر و مترجم با جشنوارۀ بین‌المللی آلمان همکاری می‌کند و به عنوان شاعر ایرانی برگزیدۀ این جشنواره در سال ۲۰۲۰ شعرخوانی کرد. 

راکوزا گزیده‌نویس نخبه‌گرایی است که در آثارش موسیقی، دقت زبانی، تأمل و فشردگی کلامی حرف اول را می‌زند و به سبب آشنایی با زبان‌ها و فرهنگ‌های گوناگون و زندگی در دل چند فرهنگ و زبان، نویسنده‌ای است جامع و چندفرهنگه، با زبانی که بیان‌کنندۀ تجربه‌های زیستی و زبانی متفاوت و مهارت و چیرگی شگرف او بر زبان آلمانی است. راکوزا، به هم‌آوایی میان حروف و کلمات، موسیقی و جادوی زبان و تأثیر عمیق آن بر خواننده التفات خاص دارد و جا به جا از امکان نقیضه، پارودی و کلمه‌سازی، از توانایی‌های شگرف زبان آلمانی، به وفور بهره می‌برد. به باور وی، ادبیات جهانی موازی پدید می‌آورد؛ جهانی برسازندۀ نوعی تناقض یا پارادوکس که قادر است بیگانه‌بودگی شاعر را به آشنایی و قربتی مأنوس بدل سازد. یگانه چیزی که این جهان از وی می‌طلبد، تیزگوشی زبانی است، درک موسیقی زبان، کاربرد هدفمند آن و در نهایت کار روی کلام. از نظر او، زبان زمانی خود را یکسره در اختیار شاعر می‌گذارد که شاعر از آن مراقبت و تیمار‌داری کند. این دغدغه و کار همیشگی تمامی ندارد و همواره جزو وظایف شاعر و نویسنده است. رهاورد تلاش‌های خلاقه‌اش عبارت‌اند از همچون زمستان؛ جزیره؛ میرامار؛ زندگی؛ خطی از دل همه‌چیز؛ از میان برف؛ باغ، قطارها؛ دریا، دریا؛ جستارهایی در باب ادبیات روسیه؛ نگاه‌های گسسته: روزنگار برلین؛ تنهایی با ’ر ‘ غلتان؛ و چندین اثر دیگر در زمینه‌های گوناگون. کتاب حجیم دریا، دریا فرازهایی است از خاطراتش، از کودکی تا امروز. نویسنده از قضا در فصل ”در باب دلتنگی“ در اواخر کتاب به سفرش به ایران اشاره دارد. به گواه همان فصل و شعرها و نوشته‌هایش دربارۀ ایران، و روزنگار برلین-که در آن، از دیدار خود با اصغر فرهادی نوشته- شوقی بی‌بدیل به سینما، ادبیات و هنر ایران دارد و یکی از عاشقان و طرفداران پر و پاقرص هنر، فرهنگ و ادبیات ایرانی است. مترجم فارسی با او آشنایی نزدیک دارد. از وی کتاب مستقلی در ایران منتشر نشده، اما آثارش نخستین‌بار با همین قلم در سه گزینۀ شعر به خوانندگان فارسی معرفی شده‌اند: ”در وقفۀ میان درختان، برف!“ و ”پرندگان دریایی دوصدایی می‌خوانند“ در صد سال شعر آلمانی‌زبان و ”دوباره، موهایت موج برمی دارد“و ”ایکاروس“ در عاشقانه‌های آلمانی‌زبان از قرون وسطا تاکنون. ایلما راکوزا دو بار به ایران سفر کرده است، یک بار در مقام گردشگر و بار دوم برای شعرخوانی به مناسبت نمایشگاه کتاب تهران. در سفر آخر به اتفاق او به خانۀ محمود دولت‌آبادی رفتیم. راکوزا شعر ”تهران“ را بعد از آن دیدار سرود و برایم با رایانامه فرستاد. این شعر هنوز به زبان اصلی منتشر نشده و ترجمۀ فارسی‌اش نخستین‌بار در اینجا منتشر می‌شود.

دو شعر

ایلما راکوزا

ترجمۀ علی عبداللهی

 

سرودهای ایرانی

چه کس چین‌ها و ماهورها را پرداخته

و نقطۀ واحه‌ها را تعبیه کرده‌ست؟

از فراز دهکدۀ پارسی

می‌نگرم به مسیر خشک‌رود ِ دریاچۀ نمک

به زنجیرۀ زاگرس

و سیر نمی‌شوم از نگریستن.

بام‌های کاهگلی قهوه‌ای روشن

موج برداشته

همجوارشان چند گنبد مسجد

بر گرداگرد

آوای درون گوید:

سینه‌ای ارزانی‌ام کن

(به جای دهان)

بادام تلخ پسته به

انار پرتقال لیمو

خرمالو در ردیف سروها

رزها میموزها

باغ‌: بهشت.

در نقش‌مایه‌های قالی

پرندۀ کیلی‌کیلی[1]

جیغی رسا

از دلِ تاروپودها.

درویش کشکول به دست

پیرتر از پیر

در بازار شرقی

گامش اما خرامان

سبز است برق دیدگان.

ایران پس از غروب

گرمِ گلگشت

در جشن روزه‌واکنی

بر می‌دان‌ها در بوستان‌ها

گاهی که آسمان پیروزه

غروب می‌کند بر فرازشان.

راه شیری در ”زین‌الدین“

سپیدوار مانند پنبۀ رنگ‌ناخورده

کلافی از آن برای خود برچین

و در غبار اشتران بیاسا.

تهران[2]

برای محمود دولت‌آبادی

نبودم من چشم به راه باد

بادی که می‌چرخاند برگ‌ها را

چنگ می‌زد به کنج روسری‌ها

فرامی‌دمید غبار خیابان را

گردبادی می‌پرداخت از آن

که می‌کاوید در بوته‌ها

به رقص می‌آورد

کیسه‌های پلاستیکی را

باد از هر سو

بی‌وقفه

باد

آن بالا، تفته‌کوه‌های برف‌پوش

پایین، تیرگی صحرا

و گلوهای خشک

تو فرو می‌دهی

تو باد را فرو می‌دهی

تو باد را خورده‌ای

مزۀ غبار

بوی گرد نمد می‌دهد

می‌خزد درون بینی و در گوش‌هایت

در شنلت به دام می‌افتد

تو می‌گریی

نه از سر اندوه

تو باد را می‌گریی

که هیچ نامی ندارد

که هر چه بخواهد می‌کند.

[1]این نام‌آوا برساختۀ خود شاعر است و مرادش پرنده‌های اثیری روی قالی‌های ایرانی است.

[2]برگرفته از

Ilma Rakusa, Ein Strich durch alles. 90 Neunzeiler (Zweit Ausgabe; Frankfurt: Suhrkamp, 2001).

آرمان‌ها و دغدغه‌های مردم بدخشان تاجیکستان در دوران سلطۀ شوروی

مریم معزّی <Maryam Moezzi <maryammoezzi@yahoo.com دانش‌آموختۀ دکتری تاریخ دانشگاه تهران و دانشیار سابق گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد است. پایان‌نامۀ کارشناسی ارشد او، ”اسماعیلیان ایران پس از سقوط الموت با تکیه بر دوران معاصر،“ محل رجوع بسیار بوده و رسالۀ دکتری ایشان، ”تاریخ اسماعیلیان بدخشان،“ در قالب اسماعیلیۀ بدخشان منتشر شده است. علاوه بر مقالات فراوان در زمینۀ تاریخ اسماعیلیان، پیشگامان حکومت‌های شیعی: تاریخ حمدانیان و فاطمیان نیز از او به چاپ رسیده است.

مقدمه

آغازین روزهای پاییزی سرد بود که برای پژوهش به خاروغ، مرکز ایالت گورنو بدخشان تاجیکستان، سفر کرده بودم. تازه جنگ‌های داخلی تاجیکستان پایان پذیرفته بود، اما کمبودها همچنان ادامه داشت. بنزین کمیاب و بسیار گران و یافتن وسیلۀ نقلیه عمومی از آن هم کمیاب‌تر بود. یکی از روزهایی که به همین علت نمی‌توانستم به شهر و روستاهای اطراف بروم، به فکرم رسید که در کنار پژوهش اصلی‌ام دست به کار کوچک دیگری نیز بزنم و لایه‌های پنهان تاریخ اجتماعی معاصر بدخشان را، با روشی نه چندان معمول و از روی نام‌گذاری‌های فرزندان آنان، روشن گردانم.

به دایرۀ ثبت احوال خاروغ مراجعه کردم و با گشاده‌رویی کارمندان آنجا رو‌به‌رو شدم. با کمک آنان شروع کردم به نوشتن نام‌های متولدان نخستین سالی که ثبت احوال در خاروغ دایر شده بود، یعنی سال ١٩٣۵. پس از آن، نام‌های متولدان سالی که فروپاشی شوروی در آن اتفاق افتاده بود و تاجیکستان به استقلال رسیده بود، یعنی سال ١٩٩١ را یادادشت کردم. پس از آن سالی میانۀ آن دو را گرفتم. با این استدلال که حدود یک نسل از حضور روس‌ها در تاجیکستان فاصله داشته باشد. این یادداشت‌ها را پس از بازگشت به ایران در کشوی میز دفتر کارم گذاشتم و به انتظار نشستم تا مجالی به دست آید و به نوشتن آن بپردازم. مجالی حاصل نشد و یادداشت‌هایم نیز به همراه دفتر کارم در دانشگاه فردوسی مصادره شد.

چندی پیش در سفری به ایران، بر حسب تصادف خاطرۀ این کار نانوشته را در جمعی فرهیخته مطرح کردم و بحث تمام شد و من از ایران بازگشتم. چیزی نگذشت که رایانامه‌ای از مدیر مرکز مطالعات اوراسیا در دانشگاه تهران دریافت کردم که دعوت به نگارش همان مطلب نانوشته می‌کرد. در حالی که نه یادداشت‌هایم را داشتم و نه می‌توانستم در آن گیرودار امکانی برای مراجعۀ دوباره به شهرداری خاروغ بیابم. اما این مشکل هم مانند بسیاری از موارد چند ساله اخیر زندگی‌ام به سرعت حل شد. دوستان گرانقدری که در خاروغ می‌زیستند، آقایان پروانشاه فرخ‌زاد و عاطف صمدینوف زحمت مراجعه و ارائۀ مدرک شناسایی را به شهرداری خاروغ کشیدند که دیگر در این سال‌ها حاضر نبود بی‌قید‌و‌شرط دفاتر خود را در اختیار افراد بگذارد. ایشان گردآوری نام‌ها را با کمک دوستانشان انجام دادند. سپس، این دو با کمک خلیفه خرسندشاه قاسم‌اف دست‌نوشته‌هایی را که به خط سریلیک فراهم آورده بودند، تا حد ممکن به خط فارسی تایپ و ارسال کردند. به همین سبب مایلم از آنان و به‌ویژه آقای پروانشاه که بیشترین زحمت را در کمترین زمان و با مهربانی بسیار متقبل شدند، صمیمانه قدردانی کنم.

روش کار در این مقاله آمیخته بوده است. در آغاز نام‌های ناخوانا و روسی را از فهرست‌های آماری خارج کرده‌ام، زیرا نمی‌دانستم که کدام نام بر روی نوزاد روس و کدام بر فرزند تاجیک گذارده شده است. چه بسا اگر می‌دانستم بهتر می‌توانستم آمیزش دو فرهنگ را نشان دهم. البته کوتاهی از جانب خودم بود و فراموش کرده بودم تا چنین موردی را از کسانی درخواست کنم که زحمت گرفتن نام‌ها را از ثبت احوال خاروغ کشیدند. پس از حذف این نام‌ها، نام‌های نوزادان تاجیک و ساکنان احتمالی غیرتاجیک اما محلی، همچون قرقیز و غیره، را دسته‌بندی کرده‌ام. مبنای این دسته‌بندی‌ها تغییرهایی است که در طی این سه سال در فهرست‌ها به چشم می‌خورد یا ملاک‌هایی بود که از پیش در نظر داشتم. بر مبنای این آمارها، تغییرات ایجاد شده را با نگاهی به رخدادهای تاریخی یا سیاست‌های رایج روزگار تجزیه و تحلیل کرده‌ام.

لازم به ذکر است که مردم بدخشان، آن‌گونه که از فهرست نام‌ها دریافت می‌شود، به صورت سنتی بیشتر مایل بوده‌اند نام فرزندان ترکیبی باشد و با القابی مانند ”شاه،“ ”بیک،“ ”خان“ و ”سید“ برای پسران و ”ماه،“ ”گل،“ ”خاتون“ و ”بی‌بی“ برای دختران همراه باشد. مانند: ”مهر‌علی‌شاه“ برای پسر و ”ریز‌گل‌سلیمه“ برای دختر. این دست از نام‌های ترکیبی در اینجا نام‌های سنتی تلقی شده‌اند. برخلاف آن، نام‌های تک‌واژه‌ای به نشانۀ نوین‌گرایی (مدرنیسم) شناخته شده و با همین رویکرد تجزیه و تحلیل شده‌اند. دسته‌بندی‌های دیگر نام‌ها در اینجا بر اساس ریشۀ واژه‌ها صورت گرفته است. نام‌ها و لقب‌های ترکی و فارسی خالص استخراج شده است تا میزان آگاهی از هویت ملی سنجیده شود. همچنین، نام‌های اسلامی-نه صرفاً عربی-مورد توجه قرار گرفته تا گرایش به مذهب بررسی شود. نام‌های اسطوره‌ای و تاریخی نیز مورد توجه قرار گرفته تا گرایش به هویت ملی سنجیده شود. برخی از نام‌های استثنایی نیز در فهرست‌ها دیده می‌شود که نشانه‌هایی از نوع معیشت یا آمیزش دو فرهنگ تاجیک و روس و مانند آنها دارد که در جای خود به آنها پرداخته شده است.

نام‌های نوزادان سال ١٩٣۵

برابر با اسناد موجود در شهرداری خاروغ، ثبت احوال در این شهر در سال 1935 صورت گرفته است؛ یعنی ده سال پس از تشکیل ولایت پامیر به دست اتحاد جماهیر شوروی. در سال مذکور، برای ثبت احوال از خط لاتین استفاده شده است که ظاهراً  استفاده از آن از سال ١٩٢٨ در تاجیکستان آغاز و تا سال ١٩۴١ که خط آنان به سریلیک تبدیل شد ادامه داشته است.

دفتر ثبت احوال خاروغ نشان می‌دهد که در سال ١٩٣۵ روی‌هم‌رفته در خاروغ ٨١ فرزند، ۴٨ پسر و ٣٣ دختر، به دنیا آمده‌اند. اختلاف میان تعداد پسران و دختران به هیچ روی طبیعی به نظر نمی‌رسد. شاید خانواده‌های خاروغ در آن زمان اعتقادی به ثبت تولد دختران خود نداشته‌اند. شاید هم دربارۀ پسران نیز همۀ نام‌ها را ثبت نکرده باشند. اگر چنین اتفاقی افتاده باشد، احتمال می‌رود که هنوز خاطرۀ برده‌گیری‌های شاهان محلی شُغنان در خاطره و یاد کهنسالان این مردمان باقی مانده بوده که هر سال کارگزاران آنان به شهرها و روستاها مراجعه می‌کردند و قد و سن بچه‌های کوچک را اندازه می‌گرفتند تا به وقتش به سراغشان بیایند،[1] گویی احشام خود را شمارش می‌کردند تا از سرمایۀ سال‌های بعد مطلع گردند. البته این احتمال نیز می‌رود که شورش مردم شمال تاجیکستان در سال ١٩١6، بر ضد سربازگیری،[2] درس عبرتی برای مردم این سامان شده باشد و از ثبت نام برخی از نوزادان خودداری کرده باشند.

در این میان به نظر می‌رسد که ۴ نام دخترانه و ٣ نام پسرانه روسی باشند. احتمالاً این نام‌ها به فرزندان کارمندان لشکری و کشوری روس ساکن در بدخشان متعلق بوده است. با توجه به تاریخ ورود و حضور روس‌ها در این منطقۀ دور افتاده، به نظر می‌رسد که هنوز زود بوده که اختلاط و آمیزشی فرهنگی میان روس و تاجیک رخ داده باشد. دو نام دخترانه نیز ناخواناست که همراه با نام‌های روسی از آمارها حذف شد. اکثریت قریب به اتفاق نام‌های پسر و دختر ترکیبی است، یعنی با لقبی یا نام دیگری همراه شده است. گاه این ترکیب تا به سه یا چهار واژه رسیده که با یکدیگر ترکیب شده است تا نامی را به وجود آورد. به گونه‌ای که ٩۵.۵ درصد نام‌های پسرانه و ٩٢.6 درصد نام‌های دخترانه ترکیبی این‌چنینی است. گویی ساکنان خاروغ نام‌های تک‌واژه‌ای را کسرِ شأن فرزندان خود تلقی می‌کرده‌اند. در این میان، القاب ترکی برای پسر و دختر بسیار به کار برده شده است. برای دختران ”بیگم،“ ”بی‌بی“ و ”خانم“ و برای پسران ”بیک“ و ”خان“ بسیار رایج است. کاربرد این القاب در میان پسر و دختر تا حدودی نزدیک به هم است. به طور دقیق‌تر، 29.6 درصد دختران و ٢٧.٢ درصد پسران القاب ترکی دارند. این وضعیت نشان‌دهندۀ آمیزش فرهنگ مردم منطقه با فرهنگ ترکی است. اگرچه بحثی بر سر ریشۀ ایرانی ”بیک،“ ”بای،“ ”بی،“ ”بی‌بی“ و ”بیگم“ در میان زبان‌شناسان مطرح است،[3] اما از نظر تاریخی، حضور چندین قرنی حاکمان ترک و حکومت مستقیم و غیرمستقیم آنان بر این ناحیه قطعی است. دست‌کم می‌دانیم از اواخر دورۀ تیموری، به‌ویژه پس از توجه ابوسعید تیموری به بدخشان و کشتن آخرین شاه موروثی این دیار،[4] پای ترکان به بدخشان گشوده شد و از آن پس ترکان مستقیماً بر این دیار حکومت کردند یا وادار کردند که حکومت‌های محلی دست‌نشانده و خراج‌گزار آنان باشند[5]. بدین ترتیب، نام‌های سال ١٩٣۵ به درستی نشان از آمیختگی این دو فرهنگ دارد.

ریشۀ نام‌ها بیشتر عربی است یا با لقب و نام عربی دیگری همراه شده است. نام‌های ایرانی خالص، یعنی نامی که اگر هم ترکیبی است در تمامی دو یا چند قسمت آن ایرانی باشد، در اقلیت قرار دارد. این وضعیت در مورد نام‌های دختران کمی متفاوت است، به طوری که ٣٧ درصد نام‌های دختران ایرانی است ولی فقط ٨.۶ درصد نام‌های پسران ریشۀ ایرانی دارد. بقیه ترکیبی از عربی-فارسی، عربی-ترکی، ترکی-فارسی یا عربی خالص و ترکی خالص است.

جالب اینجاست که نام‌های عربی لزوماً اسلامی نیستند. فقط نام فاطمه (3.7%) در میان دختران به نام شخصیتی اسلامی اشاره دارد، در حالی که این وضعیت در مورد پسران متفاوت است. 31.8% از نام‌های پسران اشاره به مذهب اسلام دارد. با این همه، هیچ یک از نام‌های پسران و دختران این سال از میان اسطوره‌ها و تاریخ تاجیکستان یا ایرانیان انتخاب نشده است. از دیگر ویژگی‌های خاصی که در فهرست نام‌های این سال دیده می‌شود، یکی هم وفور نام ”گل“ برای دختران و کمی آن در نام‌های پسران است. مانند ”گل‌بیگم“ برای دختر و ”گل‌یار‌بیک“ برای پسر است. در کنار نام ”گل،“ نام میوه‌ها نیز برای دختران مانند ”گل‌انار“ یا ”خرما‌بی‌بی“ نشانی از زندگی روستایی و اشتغال به باغداری آنان دارد. شاید در نگاه اول این حرف با توجه به نام ”خرما“ درست نیاید، ولی لازم به یادآوری است که مردمان فرارود و به‌ویژه تاجیکان به میوه‌ای که در ایران ”خرمالو“ نامیده می‌شود ”خرما“ می‌گویند. به نظر می‌رسد که گذاشتن نام میوه‌های پُردانه‌ای مانند انار بر روی دختران نوعی خواست و آرزوی داشتن فرزندان فراوان را نشان می‌دهد.

از ویژگی خاص نام‌های پسران نیز وفور واژه ”شا،“ یا به صورت کامل‌تر ”شاه،“ است که پیش یا پس از نام ایرانی یا عربی ذکر شده است؛ مانند ”اکابر‌شا،“ ”علیم‌شا“ و ”نظر‌شاه.“ از نظر تاریخی نیز این منطقه همیشه دارای شاهان متعدد بوده است. چنان‌که ابوریحان بیرونی از شُغنان شاه و وَخان شاه[6] در این منطقه در روزگار خودش (سدۀ ۵ هجری‌/‌١١ میلادی) یاد کرده است.[7] در طول سده‌های بعد نیز از شاهان گوناگونی در منابع تاریخی یاد شده که در هر منطقه و روستای کوچک و بزرگی حکمرانی موروثی مستقل یا دست‌نشانده‌ای داشته‌اند. واژۀ ”بدخشان“ نیز خود از چنین مفهومی گرفته شده است. چنان که باور زبان‌شناسان بر این است که ”بدخشان“ از واژۀ ”پاتخشان“ به معنای پادشاه و شاه گرفته شده است[8]. ظاهراً این واژه به مرور تغییر منزلت داده و از لقب حاکمان به نام اشخاص عادی تنزل یافته است.

در این میان، یک نام دخترانه نیز بی‌مانند است: ”عیّار‌زن‌بیگم.“ آیا این نام نشانی از ابقای عیّاران (اَی+یار)[9] در فرهنگ مردم بدخشان دارد؟ تا جایی که در تاریخ بدخشان جست‌وجو شد، نشانی از عیاران به دست نیامد. اگرچه راه‌های دشوارگذر این دیار که از دیرباز محل عبور و مرور شاخه‌ای از جادۀ مشهور به ابریشم بوده است، احتمال حضور این گروه اجتماعی را که زندگی‌شان با راهزنی از کاروان‌ها می‌گذشته نفی نمی‌کند.

نکتۀ جالب‌تر ضبط نام‌ها با گویش محلی و گاه با املای نادرست است. غیر از ”ما،“ ”شا،“ ”ممد“ و ”مد“ که به ترتیب به جای ”ماه،“ ”شاه“ و ”محمد“ نوشته شده، مواردی نیز مانند ”مخصود“ به جای ”مقصود“ قابل ذکر است. از همه گویاتر ضبط نام ”حبدالعمید“ به جای ”عبدالحمید“ است که کاملا ً با گویش مردم بدخشان هماهنگ است. این مردمان هنوز هم حرف هاء/حاء و همزه را به جای یکدیگر تلفظ می‌کنند. چنان‌که به جای ”اسب“ می‌گویند ”هسب“-همان تغییری که در زبان فارسی امروز ما نیز در تبدیل ”است“ به ”هست“ رخ داده است-و به جای ”هلال“ می‌گویند ”اِلال.“ اما چرا گویش محلی جایگزین تلفظ رسمی شده است؟ در حالی که متونی که به خط فارسی از این منطقه در اوایل دوران سلطۀ شوروی به دست آمده است،[10] اثری از این نفوذ فرهنگ عامیانه در سطح نوشتار فارسی دیده نمی‌شود. شاید در پاسخ بتوان احتمال داد که کارمندان ثبت احوال در آن سال‌ها چندان با زبان و خط فارسی آشنایی نداشته‌اند و به احتمال بیشتر روس یا دست‌‌کم غیرتاجیک بوده‌اند. برای همین، هنگام ثبت نام نوزادان دقیقاً همان آواهایی را ثبت کرده‌اند که از زبان والدین کم‌سواد و بی‌سواد می‌شنیدند. این احتمال با یادآوری تغییر خط از فارسی به لاتین محتمل‌تر می‌نماید. از سوی دیگر، شاید عدم اعتماد به بومیان نیز یکی دیگر از علل واگذاری ثبت نام‌ها به غیربومیان باشد. به هر روی، به نظر می‌رسد هر دلیلی که باعث شده است تا به جای ضبط درست واژه‌ها آوا و گویش عوام جایش را بگیرد، سنگ بنایی شده که در سال‌های بعد کمابیش ادامه یافته است.

نام‌های نوزادان ١٩٧٠

در این سال که حدود ٧٨ سال از ورود روس‌ها به پامیر می‌گذشت و سابقۀ ثبت احوال در خاروغ به ٣۵ سال رسیده بود، تعداد نوزادان را ۴۶۵ نفر ثبت کرده‌اند. از آن میان، ٢٢٧ دختر و ٢٣٨ پسر که به نظر آمار درستی می‌آید. تعداد ١١ پسر فزون بر نوزادان دختر نیز طبیعی به نظر می‌رسد، زیرا مطابق آمارهای جهانی در مقابل ١٠٠ دختر حدود ١٠١ تا ١٠٢ پسر به دنیا می‌آید که با روند دخترکشی‌های ناخواسته در جوامع سنتی این فزونی گاه بیشتر نیز می‌شود. اما آنچه غیرطبیعی به نظر می‌رسد رشد بیش از ۵ برابری کل نوزادان در مدت ٣۵ سال، در مقایسه با آمار سال ١٩٣۵، است و گمان پیشین ما را بیشتر تقویت می‌کند که در سال ١٩٣۵ خانواده‌های خاروغ گرایشی به ثبت نام فرزندان خود نداشته‌اند.

از میان این فهرست، ١۵ نام دختر و ١٢ نام پسر روسی و چند تایی هم ناخوانا است که در آمارها در نظر گرفته نشد. متأسفانه چنان که پیش‌تر اشاره شد، در فهرستی که دوستان تاجیک گرد آورده‌اند، توجهی به نام پدر نشده است تا مشخص شود که آیا نام‌های روسی تماماً به فرزندان روس‌تبار یا دست‌کم غیرتاجیک تعلق دارد یا برخی از ساکنان تاجیک‌تبار خاروغ نام‌های روسی را برای فرزندان خود برگزیده‌اند. اما به هر روی، فهرست نام‌های این سال شاهد تلفیق بارز دو فرهنگ روس و تاجیک است. چنان که نام دخترانه ”تامارا‌خانم“ به روشنی آمیزش دو فرهنگ روس و تاجیک را نشان می‌دهد. همچنان که گمان می‌رود، بسیاری از نام‌های ”نینه“ (همان نام دخترانۀ روسی ”نینا“) که بر روی نوزادان این سال دیده می‌شود، از سوی خانواده‌های تاجیک برای دختران خود برگزیده شده باشد.

مورد دیگری از این دست را پیش‌تر، هنگامی که شخصاً به تهیۀ فهرست‌ها اقدام می‌کردم، دیده بودم. به یاد می‌آورم وقتی که به دفتر ثبت احوال واقع در شهرداری خاروغ مراجعه کرده و احتمالاً به جای سال ١٩٧٠ یکی دو سالی قبل یا بعد را انتخاب کرده بودم، یک نام دخترانه تمام کارمندان آن دفتر را به قهقهه انداخته بود و آن نام ترکیبی روسی-ترکی ”سَمَلات‌بیگم،“ به معنای ”هواپیما‌بیگم“ یا ”بانوی هواپیما“ بود. در توجیه این نام عجیب، کارمندان تاجیک شهرداری احتمال می‌دادند که شاید ارتباطی با نخستین پرواز هواپیما به آن منطقه داشته یا حتی نوزاد در هواپیما به دنیا آمده باشد. به هر روی، این دست از نام‌ها نشان‌دهندۀ آمیختگی فرهنگ‌های روس، تاجیک و ترک در این منطقه است. یک نام عجیب روسی نیز در فهرست این سال وجود دارد که آشکارا نشان‌دهندۀ نفوذ فرهنگ شورایی دولت شوروی به همراه ملی‌گرایی روسی یا تمایل به فرهنگ روس است. ”سُوی‌یِت لِنا“ (Soviet Lena) نام دختری است که در این سال به دنیا آمده است و معنای ”لنای شورایی“ دارد. اگر چه نژاد والدین این کودک برای ما ناشناخته است، اما ”لنا،“ نام روسی یکی از سه رود بزرگ روسیه، بر روی این نوزاد خود می‌تواند از روسی‌گرایی و دلبستگی به ساختار شورایی حاکمیت خبر دهد.

با نگاهی مقایسه‌ای به فهرست نام‌های سال ١٩٣۵ و سال ١٩٧٠ تفاوت‌های بارزی به چشم می‌خورد. از جمله این که از تعداد نام‌های ترکیبی به شدت کاسته شده و بر تعداد نام‌های تک‌واژه‌ای‌–‌که مطابق پیش‌فرض ما شاخص نوین‌گرایی بوده‌–‌افزوده شده است. به‌گونه‌ای که 47.4% نام دختران و 35.8% نام پسران تک‌واژه‌ای است. این اعداد در مقایسه با سال سال ١٩٣۵، که به ترتیب 4.5% و 7.4% بوده است، بهتر معنا می‌یابد. کاهش نام یا لقب‌های ترکی نیز بسیار چشمگیر است: در بخش دختران از 29.6% به 11.2% رسیده است و در میان پسرها از 27.2% به 14.3% کاهش یافته است که این مورد را نیز می‌توان نشانه‌ای از جدا شدن از سنت و روی آوردن به هویت ملی تلقی کرد.

در فهرست نام‌های این سال نیز هنوز نام ”گل“ در ترکیب با دیگر واژه‌ها برای دختران به فراوانی دیده می‌شود. نام ”آلوچه“ نیز بر روی یک نوزاد دختر به چشم می‌خورد. جالب اینجا است که در این سال برای ۶ نوزاد پسر نیز نامی در ترکیب با ”گل“ به کار گرفته شده است، مانند ”گل‌نظر،“ ”سپید‌گل،“ ”گلچین،“ ”گلرخ“ و ”گل‌ممد. “ ”صنوبر‌لطیف“ نیز نام دیگری است که در این فهرست برای پسر جلب نظر می‌کند. از میوه‌ها ”دستم بوی“ که به احتمال بسیار منظور همان ”دستنبوی“ یا ”دستنبویه“ (نام میوه‌ای خوشبوی) باشد برای یک نوزاد پسر در نظر گرفته شده است. جالب اینکه نام پرندگانی که در منطقه به فراوانی وجود دارد، به‌ویژه پرندگان شکاری، بر روی پسران دیده می شود. ”کبوتر‌شا،“ ”شاهین‌باد“ و ”باز‌ممد“ از نام‌های پسران این سال است اما برای دختران نام حیوانی در این فهرست به چشم نمی‌خورد. این نام‌ها می‌تواند نشان‌دهندۀ تداوم معیشت مبتنی بر کشاورزی و شکار مردم منطقه باشد.

تغییر جالب دیگر، کم شدن از تعداد نام‌های عربی و افزایش نام‌های ایرانی خالص است، به‌گونه‌ای که 38.9% نام دختران و 22.4% نام پسران کاملاً ایرانی است که باز در مقایسه با 37% نام دختران و 6.8% نام پسران در سال ١٩٣۵ معنا و مفهوم بیشتری می‌یابد. نام‌های مذهبی و نه فقط نام‌های دارای ریشۀ عربی در بخش دختران با 4.2% افزایش اندکی را نسبت به 3.7% در سال ١٩٣۵ نشان می‌دهد، ولی برای پسران برعکس اندکی کاهش وجود دارد، به گونه‌ای که از 31.8% در سال ١٩٣۵ به 27.3% رسیده است.

در این میان، ٧ نام دخترانه ایرانی از اسطوره‌ها یا تاریخ ایران و محل، مانند ”منیژه،“ ”رخشانه“ و ”تهمینه“ نیز دیده می‌شود. در بخش نام‌های پسران نیز ١١ نام از جمله ”جمشید،“ ”رستم،“ ”ایرج،“ ”فیروز،“ ”دارا،“ ”سهراب،“ ”فرهاد،“ ”مهر،“ ”شاهرخ“ و ”پولاد“ وجود دارد که نشان‌دهندۀ آگاهی تاجیکان خاروغ از هویت تاریخی و ملی خویش است. در حالی که در آمار سال ١٩٣۵ هیچ نمونه‌ای از این دست به چشم نمی‌خورد.

نام‌های نوزادان ١٩٩١

با توجه به فهرست‌هایی که دوستان تاجیک فراهم کرده‌اند، بر روی هم ۵٣۴ نفر در این سال به دنیا آمده‌اند که از آن میان ٢٩۶ دختر و ٢٣٨ پسر بوده‌اند. اختلاف ده درصدی تعداد پسران به دختران تا حدودی عجیب به نظر می‌رسد، ولی از آنجا که امکان بررسی مجدد نام‌ها در حال حاضر وجود ندارد، نمی‌توان دربارۀ آن نظر داد و چون در کیفیت مطالب استنباطی اصلی نیز تأثیر چندانی نخواهد داشت، این مورد در اینجا نادیده گرفته شد.

با این حال، آنچه از همین فهرست برمی‌آید این است که همان روند تغییرات در بدخشان ادامه داشته است. نام‌های ترکیبی که نشانه‌ای از سبک سنتی نام‌گذاری به شمار می‌رود در این سال به شدت کاسته شده و نام‌های تک‌واژه‌ای جایگزین آن شده است، به طوری که 68.8% نام‌های دختران و ۵٨% نام‌های پسران تک‌واژه‌ای است که در مقایسه با ٢١ سال پیش (سال ١٩٧٠) رشد بسیار چشمگیری به ترتیب حدود ٢١ و ٢٣ درصد را نشان می‌دهد. به همین نسبت، از نام‌ها و لقب‌های ترکی باز هم کاسته شده است و به 8.7% برای دختران و 10.9% برای پسران رسیده است. لقب‌های محترمانه به طور کلی به زبان‌های ترکی مانند ”بیک“ و ”بیگم،“ ”خان“ و ”خانم،“ ”بی‌بی“ و ”بای“ و ”بی،“ یا عربی مانند ”سید،“ ”. . . الدین“ و ”. . . الله“ یا فارسی مانند ”شاه“ و ”خاتون“ و ”بانو “ در این سال بسیار کمتر از سال‌های پیش شده است که خود گویای کاسته شدن از سنت و روی آوردن به نوین‌گرایی است.

نام گل‌ها مانند ”نیلوفر“ و ”نرگس“ یا خود واژه”گل“ در ترکیب با نام‌های دیگر مانند ”گل‌نسا“ و ”گلرو“ و مانند آنها هنوز در فهرست این سال برای دختران به فراوانی به کار رفته است، اما از تعداد آن بسیار کاسته شده است. برای پسران نیز فقط یک مورد به شکل ”گلبدین“ به کار رفته است، اما همچنان گه‌گاه نام میوه‌ها بر روی دختر و پسر گذارده شده است. چنان‌که برای دختران نام‌های ”پیسته (تلفظ محلی پسته) بیگم،“ ”انگور“ و ”بادام‌گل“ را می‌توان ذکر کرد و برای پسران ”شفتالو“ و ”آلوچه“ دیده می‌شود. از نام‌های حیوانی که بر روی پسران نهاده شده می‌توان به ”شیر“ در ترکیب ”علی‌شیر“ و ”ارسلان“ (ترکی و با همان معنای ”شیر“) اشاره کرد. یک نام ”صیاد“ هم بر روی پسری متولد این سال از پیشه یا علاقه به شکار اهالی این منطقه پرده برمی‌دارد؛ موردی که آثارش را می‌توان در شاخ‌های بزرگ و درهم فرورفتۀ بزکوهی و قوچ وحشی موجود در خانه‌های اهالی بدخشان به وفور دید.

اما جالب اینجا است که نام‌های اسلامی باز هم در این سال با شیب ملایمی در مورد پسران کاهش یافته است، چنان‌که از 27.3% در سال ١٩٧٠ به 25.9% در سال ١٩٩١ رسیده است. ولی در مورد دختران باز هم مانند قبل، بر عکس بوده و بر تعداد نام‌های مذهبی اندکی افزوده شده و از 4.2% به 4.5% رسیده است. اگرچه آمار تغییر چندان محسوسی را در مورد کمیّت نام‌های اسلامی در این سال‌ها نشان نمی‌دهد، اما تغییر کیفی در نوع نام‌های مذهبی دیده می‌شود، به‌گونه‌ای که از لقب‌ها و نام‌های عام مانند: ”سید“ و ”. . . الدین“ و ”. . . الله“ کاسته شده و به اسم‌های خاص و شخصیت‌های بارز اسلامی و شیعی افزوده شده است، چنان‌که ۵ نام ”محمد،“ ٣ نام ”رسول،“ ١ نام ”مصطفی“ و ١ نام ”اخمد“ (ظاهرا ضبط ”احمد“ با گویش محلی) به پیامبر اسلام اختصاص دارد اما بارزتر از این ١۵ نام ”علی،“ ٢ نام ”حسن،“ ١ نام ”حسین“ و ١ نام ”رضا “ آشکارا آگاهی این مردم را از هویت شیعی خود می‌رساند. نام‌های شخصیت‌های مشهور شیعی بر روی نوزادان دختر این سال را نیز نام‌هایی چون: ”فاطمه،“ ”زهرا“ و ”سکینه“ تشکیل می‌دهد. اما هنوز نام‌های عربی صرف، مانند ”ضمیره،“ ”وسیله،“ ”نفیسه،“ ”فخریه“ و مانند آن، برای نوزادان دختر بیشتر دیده می‌شود.

گفتنی است که گرایشی کلی در نام‌های دختران در هر سه فهرست، اما رو به فزونی، دیده می‌شود و آن هم علاقه به افزودن حرف ”ه“ یا های غیرملفوظ یا صدای شبیه به آن در آخر هر نامی است. این قاعده فقط دربارۀ نام‌های عربی دیده نمی‌شود که تصور شود تای تأنیث است، بلکه حتی نام‌های ایرانی خالص نیز از همین قاعده پیروی کرده‌اند، چنان‌که نام فراوان ”مژگان“ را تقریباً بدون استثناء به صورت ”مژگانه“یا ”میژگانه“به ثبت رسانده‌اند یا حتی ”پروین“ به صورت ”پروینه،“  و ”نازی“ به شکل ”نازیه“ درآمده است. در این میان حتی نام‌های دختر روسی نیز، که معمولاً علامت تانیث a و با صدای آ ختم می‌شود، به صورت ”تَمَره“ (به جای ”تامارا“) یا ”نینه“ (به جای ”نینا“) به ثبت رسیده است. شاید بتوان این تلفظ آخر نام‌های دختران خاروغ را آمیزه‌ای از تای تأنیث عربی، های تصغیر و تحبیب فارسی و علامت تأنیث روسی دانست. اما رو به فزونی بودن این قاعده را باید بیشتر ناشی از تأثیر فرهنگ روس، یا به صورت دقیق‌تر، تطابق هر سه فرهنگ (ایرانی، عربی و روسی) تلقی کرد.

برخی از نام‌های پسرانه نیز همچون ”ظاهر،“ ”عزیز،“ ”امام“ و ”طاهر“ ممکن است به نام امامان اسماعیلی در دوره‌های فاطمی و نزاری اشاره داشته باشد. البته باید بلافاصله این نکته را افزود که اگرچه اکثریت جامعه خاروغ را اسماعیلیان تشکیل می‌دهند، اما در طول تاریخ و به خصوص در دوران حاکمیت دولت شوروی آنان دسترسی‌ای به امامان اسماعیلی و رهبران مذهبی خارج از کشور خود نداشته‌اند و جماعت‌های اسماعیلی این دیار کمابیش به رهبری پیشوایان سنتی خود که از آنان با عنوان ”خلیفه“ یاد می‌کنند، به حیات خود ادامه داده‌اند. اینکه خود این خلیفه‌ها تا چه اندازه از پیشینۀ تاریخی مذهب خود آگاهی داشته‌اند، بحث مفصل دیگری است که در این مقاله نمی‌گنجد.[11] به همین سبب نمی‌توان با اطمینان این نام‌ها را در شمار نام‌های مذهبی اهالی به شمار آورد و در اینجا نیز در آمارها منظور نگردید.

در این سال، از نام‌های ایرانی خالص به خصوص برای دختران بیشتر استفاده شده است، به‌گونه‌ای که %40.5 نام دختران و 30.4% نام پسران از نام‌های ایرانی انتخاب شده است که باز هم نسبت به سال ١٩٧٠ رشد رو به افزایشی را نشان می‌دهد. نام‌های تاریخی و اسطوره‌ای ایرانی دختر نیز در این سال رشد داشته و نام‌هایی از از شاهنامه همچون ”منیژه،“ ”گُردآفرید،“ ”فرنگیس“ و ”رودابه“ بوده است. برای پسران نیز رشد نام‌های اسطوره‌ای و تاریخی چشمگیر است و شامل ”فرخ،“ ”رستم،“ ”خسرو،“ ”منوچهر،“ ”ایرج،“ ”سینا،“ ”پرویز،“ ”فیروز،“ ”فریدون“ و ”پولاد“ می‌شود.

در این میان، نام ”آزاد“ و ”آزاده“ که بر روی یک دختر و دو پسر گذارده شده یادآور ”آزاد“ و ”آزاده“هایی است که در نخستین سال‌های انقلاب اخیر ایران بر روی نوزادان پسر و دختر گذارده شد. نکتۀ دیگر و در همین زمینه، وجود دو نام خاص در فهرست نام‌های پسران این سرزمین است که شامل ۵ نام ”مبارز“ و ٢ نام ”جسور“ برای پسران در این سال می‌شود و می‌تواند بازتاب روحیۀ مبارزه‌طلبی بدخشانیان در این سال باشد؛ روحیه‌ای که تقریباً بلافاصله پس از این سال به جنگ‌های داخلی منجر شد. در سابقۀ این دو نام باید افزود که نام ”مبارز“ فقط یک بار در فهرست سال ١٩٣۵ دیده می‌شود، ولی ”جسور“ در هیچ‌یک از فهرست‌های سال‌های پیش به چشم نمی‌خورد.

نتیجه‌گیری

از بررسی و مقایسۀ فهرست نام‌های دختران و پسران زاده‌شده در سال‌های ١٩٣۵، ١٩٧٠ و ١٩٩١ که در دفتر ثبت احوال خاروغ به ثبت رسیده است، برمی‌آید که جامعۀ خاروغ در آغاز ورود روس‌ها جامعه‌ای روستایی، متکی به کشاورزی و به‌ویژه باغداری، شکار و کاملاً سنتی بوده است. از نظر فرهنگی، نیز فرهنگ این منطقه آمیزه‌ای از فرهنگ ایرانی (تاجیکی)، ترکی و اسلامی با رگه‌هایی از فرهنگ شیعی بوده است. جامعه از سواد و دانش پایینی برخوردار بوده و حتی آموزش‌های مذهبی درستی نداشته است، چنان‌که بسیاری از نام‌ها، به‌خصوص نام‌های دخترانه، فقط عربی بوده و ارتباط کمی با مذهب و شخصیت‌های اسلامی یا شیعی داشته است. به نظر می‌رسد که این مردمان آگاهی درستی از فرهنگ و هویت ملی خود نیز نداشته‌اند و نام‌های ایرانی خالص در مقابل نام‌های آمیخته با نام‌ها و لقب‌های عربی و ترکی در اقلیت بوده است. هیچ نشانی از آگاهی نسبت به تاریخ باستانی، اسطوره‌ای یا فرهنگ و ادب فارسی نیز به چشم نمی‌خورد.

به نظر می‌رسد اهالی در آغاز هنوز خاطره‌ای از فرهنگ ملوک‌الطوایفی منطقه در حافظۀ تاریخی خود داشته‌اند که لقب ”شاه“ را بر روی بسیاری از پسران خود گذارده‌ و چه بسا هنوز در انتظار تداوم چنان حاکمیتی بوده‌اند. به هر روی، آنچه از فهرست این نام‌ها برمی‌آید، در سال‌های نخست نسبت به حاکمان جدید خود سخت بی‌اعتماد بوده‌اند. چندان که گویی حتی از به ثبت رساندن نام فرزندان خود نیز بیم داشته و تا جایی که توانسته‌اند از اعلام تولد نوزادان خود خودداری کرده‌اند. گویی این عدم اعتماد متقابل بوده و حاکمان جدید نیز کارمندان ثبت احوال را از میان بومیان انتخاب نکرده‌اند. شاید هم به خاطر عدم آشنایی مردمان محلی با خط جدید (لاتین) بوده است، زیرا نگارش نام‌ها با املای درست کلمه به خط و زبان فارسی ثبت نشده، بلکه تلفظ والدین با همان گویش محلی مبنا قرار گرفته است؛ روندی که در سال‌های بعد نیز، علی‌رغم تغییر احتمالی کارمندان و استفاده از نیروهای بومی همچون دستورالعملی اداری تا به آخر حفظ شده است.

از مقایسۀ فهرست سال ١٩٣۵ و ١٩٧٠ می‌توان به این نتیجه رسید که پس از گذشت یک نسل، تغییرات نسبتاً چشمگیری در جامعۀ بدخشان رخ داده است. فرهنگ جامعه رفته‌رفته از سنت فاصله گرفته و به سمت و سوی نوین‌گرایی حرکت کرده است، اگر چه هنوز آثار معیشت روستایی در نام‌گذاری‌ها دیده می‌شود. اختلاط دو فرهنگ بومی و روسی تا حدودی محقق شده است، اما آن بخشی از دو فرهنگ که با هم هم‌پوشانی داشته‌اند، به شکل پایدارتری باقی مانده است. در کنار این آمیزش، آگاهی ملی نیز رشد چشمگیری داشته است. گویی مردمان خاروغ با تَرک سنت‌ها آگاهانه به هویت ملی خود گرایش یافته‌اند. در سال ١٩٩١ نیز روند روزافزون نوین‌گرایی و ملی‌گرایی به شکل گذاردن نام‌های فارسی اصیل، نام‌های اسطوره‌ای یا تاریخی مختص ایران و منطقه ادامه داشته است. با وجود این، گفتنی است که بدخشانیان در تمام این سال‌ها همچنان بر ملاک زیبایی برای دختران خود پای فشرده، ولی برای پسران خود ملاک‌های مذهب و انجام وظایف اقتصادی و اجتماعی را ترجیح داده‌اند. نکتۀ جالب و تا حدودی پیش‌بینی‌ناپذیر، رشد آگاهی مذهبی، نه به صورت کمّی، بلکه به صورت کیفی در میان این مردم است. به نظر می‌رسد در طول سالیان حاکمیت شوروی، مردم منطقه، برخلاف سیاست ضدمذهبی شوروی و شاید هم در عناد با آن، آگاهی درست‌تری نسبت به دین و مذهب خود یافته‌اند. همچنان که در آخرین سالی که منجر به سقوط شوروی شد، شاهد روحیۀ بی‌باکی، جسارت و مبارزه‌طلبی در میان این مردمان هستیم، روحیه‌ای که بلافاصله پس از سقوط شوروی منجر به جنگ مذهبی با همسایگان خود شد.

Picture1

Picture2

Picture3

Picture4

Picture5

Picture6

 

                                                                                                

[1]قربان محمدزاده و محبت شاهزاده، تاریخ بدخشان، به کوشش آ. آ. یگتنه، با مقدمۀ ب. ی. اسکندروف (مسکو: دانش، ١٩٧٣)، 95-97، ١١۶، ١١٩ و ١٢۴.

[2]Glenn E. Curtis (ed.), “Tajikistan under Russian Rule,” in Tajikistan: A Country Study (Washington: GPO for the Library of Congress, 1996).

[3]هوشنگ رهنما، ”چند واژۀ ایرانی: سیاق، بایرام و خرورا،“ ایران‌شناسی، سال ٧، شمارۀ 1 (بهار ١٣٧۴)، ١۵٢.

[4]حافظ ابرو، زبده التواریخ، به کوشش سیدکمال حاج‌سیدجوادی (تهران: نشر نی، ١٣٧٢)، جلد ٢، ٨١٩ به بعد؛ غیاث‌الدین خواندمیر، حبیب السیر، به کوشش محمد دبیرسیاقی (تهران: خیام، ١٣۶٢)، جلد ٢، ۶٠٣.

[5]ملک‌شاه سیستانی، احیاء الملوک، به کوشش منوچهر ستوده (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، ١٣۴۴)، ٢۶۶؛ عبدالحمید لاهوری، پادشاه‌نامه، تصحیح کبیرالدین احمد و عبدالرحیم متعلقین (کلکته: کالج پرس، ١٨۶٨م)، جلد ٢، ۵٢۵، ۵۴٢، ۵٧٢-۵٧۵، ۵٧٧، ۵٩۵-۵٩۶ و ۶٣٧.

[6]شُغنان و وَخان هر دو از مناطق مشهور بدخشان‌اند که در دو سوی رود پنج، سرچشمۀ جیحون، قرار دارند و به همین سبب امروزه میان افغانستان و تاجیکستان تقسیم شده‌اند.

[7]ابوریحان بیرونی، تحقیق ماللهند (بیروت: عالم الکتب، ١٩٨٣)، ١۴۶.

[8]W. Eilers, “Badakhshan: The Name‚” in Encyclopedia Iranica (Costa Mesa: Mazda Publishers,1988), vol. 3, 361.

[9]David N. MacKenzie, “ayar,” in A Concise Dictionary of Pahlavi (London: Oxford University Press, 1971); Cl. Cahen and W. L. Hanaway, Jr. “Ayyar,” Encyclopedia Iranica (1987), vol. 3, 159-163.‍

[10]برای نمونه بنگرید به نثر کتاب تاریخ بدخشان: قربان محمدزاده، و محبت شاهزاده، تاریخ بدخشان، به کوشش آ. آ. یگتنه با مقدمۀ ب. ی. اسکندروف (مسکو: دانش، ١٩٧٣).

[11]برای آگاهی از دانش مذهبی خلیفه‌ها در بدخشان بنگرید به مریم معزی، اسماعیلیۀ بدخشان (تهران: پژوهشکدۀ تاریخ اسلام، ١٣٩۵ )،  219-220.