وضعيت آرماني و نظرية زبانيت: چالشي در نظريات رضا براهني دربارة شعر

وضعيت آرماني و نظرية زبانيت: چالشي در نظريات رضا براهني دربارة شعر

ليلا صادقي

دکتراي زبان‌‌شناسي همگاني

مقدمه

براهني با مطرح کردن نظرية زبانيت در جريان شعر فارسي به‌‌گونه‌اي نگاه مخاطب را به عدم تعين معنا و شناور بودن معنا از کسي به ديگري معطوف کرد، امري که خود محصول سنت فلسفي غرب است. اگر شعر براهني را به دو دوره تقسيم کنيم، در براهني اوليه با نظريه اي مواجه خواهيم بود که ترجمه اي از نظريات استفان مالارمه در مکتب سمبوليسم است و در براهني متأخر يا به عبارتي براهني پسامدرن، با براهني ديگري مواجه خواهيم بود که ريشة نظرياتش تلفيقي از فلاسفة قرن اخير است که به مرور با تجربة زيستة او تطابق پيدا کرده اند و ماحصل آن دستيابي به نظرية زبانيت يا شعر پسامدرن از نوع ايراني است. در اين پژوهش به نگاه براهني به شعر، نقد او به شاعران پيش از خود، نگاه تاريخي او به ناموزني يا موزوني حرکت در تاريخ و در نهايت مسئلة توازي تاريخي مي پردازم تا بستري فراهم کنم براي پاسخ دادن به اين پرسش: آيا شعر براهني، چنان‌‌که او باور داشت، وضعيت آرماني شعر در ايران است و آيا شعر زبان مطلوب براهني به روال جريان هاي شعري پيش از او کهنگي پذير نيست؟

به باور براهني اوليه، ”فرم شعر شاعر کهن، حتي هر فرم و حتي فرم تک‌‌تک شعرهاي او قبلاً توضيح داده شده بود، يعني نت فرم از پيش نوشته شده بود و شاعر با فرم شعرش و يا بهتر بگوييم با اجراي شعرش آن نت را اجرا مي‌کرد.“[1] در نگاه او، نت شعر به‌واسطة وزن سنتي از پيش تعيين‌شده و از قبل نوشته‌‌شده بود و ديگر نيازي به توضيح چگونگي فرم از جانب شاعر احساس نمي‌شد. اما پس از نگاه سمبوليسم در هنر و نگاه کانتي که به واسطة آن جدايي‌ناپذيري صورت و معني به مرور رواج يافت، رفته‌‌رفته نياز به توضيح شعر ايجاد شد و صورت يا فرم نيز به مثابه بخشي تعيين‌کننده از شعر در ساخت معنا دخيل شد، زيرا ديگر شاعر در هر شعري به شکلي متفاوت امکان ساخت فرم را تجربه مي‌کرد و چگونگي فرم بر چگونگي معنا تأثيرگذار بود. در نتيجه، براهني متأخر خود را شاعري مي‌دانست که مشخصة اصلي‌اش ”تکثر در فرم“ بود و به نقل از او، ”تعدد فرم يک شاخصة اصلي شاعري من بوده است.“[2] او در نظرية زباني خود، نگاه مکتب سمبوليسم را به نگاه پست‌‌مدرن گره زد و شعري را به ادبيات فارسي پيشنهاد داد که محصول فهم او از شرايط زمانه بود، شرايطي که به دليل زيست خاص براهني شامل چندگانگي هاي بسياري مانند چندزباني، چندهويتي، چندروايتي بودن و در کل همجواري تناقض ها، تفاوت ها و تعارض ها بود. در واقع، به باور براهني، ايران همواره به سبب داشتن تاريخي ناموزون به خودي خود در شرايط پسامدرن قرار داشته، بي آنکه تجربة مدرنيته را پشت سر گذاشته باشد و همين نگاه او به تاريخ باعث شکل‌‌گيري جرياني با نام شعر پسامدرن در ايران شد که متعلق و بومي همين اقليم قلمداد مي شود.

به باور براهني اوليه، هر شعري با اجراي خودش نت جديدي مي‌سازد که منحصر به خود آن شعر است، اما به علت اينکه در گذشته فرم بر شعر تقدم وجودي داشت، شاعران محتوا را درون فرم موجود مي‌ريخته‌اند. پس در گام اول مي‌توان گفت که براهني همچون ديگر شاعراني که فرم هاي پيشين را شکستند و فرم تازه‌اي به شعر پيشنهاد کردند، بارها فرم هاي جديدي را در شعرهاي خود تجربه کرده است که برخي بهتر از برخي ديگرند و مي توانند در جريان شعر معاصر راهگشا باشند. براي مثال، با استفاده از فرم طرح و توطئة رمان در شعر و سپس دگرگون کردن طرح و توطئه به سود شعر يا با چند شاعره کردن يک شعر و چند روايتي کردن متن، طوري که متن با چند صدا و چند روايت شکل بگيرد، و همچنين با ايجاد تقدم و تأخر در زمان روايت براي روايت‌زدايي از شعر[3] و مانند اينها، براهني به شکستن فرم‌‌هاي پيشين و ايجاد فرمي تازه رسيده است. از اين نگاه براهني به سنت فرم در شعر چنين استدلال مي‌شود که علت بيانگري شعر پيش از نيما در ايران تحميل فرم بر شعر بوده که خود باعث تمرکز شاعر بر معنا و مفهوم مي‌شده، در حالي که پس از نيما بحث دربارة فرم شعر به يکي از مهم‌ترين مباحث در چيستي شعر تبديل مي‌شود و براهني متأخر دربارة چگونگي و چرايي کهنگي شعر پيش از خود توضيح داده است.

نگاه براهني اوليه دربارة شعر

سخنان براهني اوليه دربارة چيستي شعر که البته پيش‌‌تر در سمبوليسم و به‌‌ويژه نزد مالارمه (Stéphane Mallarmé, 1842-1898) بيان شده بود، مخاطب را به تعريف دوبارة شعر دعوت مي‌کند. در نگاه او، ”با ماده‌زدايي از جهان“ و مفهوم‌سازي پديده‌ها از طريق شکستن هنجارهاي زباني، يا به عبارتي از طريق شکستن رابطة پديده‌ها با قراردادهاي زباني، شاعر تلاش مي‌کند به زبان جديدي برسد که جهان شعر او را مي‌سازد. در نگاه مالارمه که يکي از تأثيرگذارترين چهره‌هاي سمبوليسم بر شعر پس از خود است، واژه ”کارکرد بازنمايي جهان چيزها را ندارد، بلکه با به غياب کشاندن جهان چيزها در خود تنها مفاهيم را جانشين آنها مي‌کند. لذا براي مالارمه معنا يک واقعيت اثباتي و تحققي نيست که به اشياء وصل شده باشد، بلکه احساس و تأثيري انتزاعي است که از برخورد با آنها در ذهن سوژه شکل مي‌گيرد.“[4] براهني نيز دربارة چيستي شعر خود در مقاله‌اي در مجلة کارنامه مي‌گويد:

”آب“ و ”کافي“ را، يکي اسم، ديگري صفت، فقط در زبان ترکيب مي‌کنند و وقتي که ”گل به روي نمي‌دانم“ بچکد ما با ”زبانيت“ سر و کار داريم، حتي اگر تصوير ”گل مي‌چکد“ حضور تصويري داشته باشد، از تصويريت آن سلب اصالت مي‌شود تا چکيدن آن ”به روي نمي‌دانم“ زبان را به تصويري که به خارج از زبان قابل ارجاع باشد بچرباند.[5]

مالارمه نيز وقتي از پديده‌اي مانند گل سخن مي‌گويد، چنين توضيح مي‌دهد که ”مي‌گويم: يک گل! و . . . موسيقي‌وار غياب همة دسته‌هاي گل در شعرم آشکار مي‌شود.‌‌“[6] به نظر مي‌رسد که با قطع رابطة ارجاعي ميان اشياء و واژه‌ها، شاعراني چون مالارمه و براهني در پي ساخت زبان جديدي بوده‌اند و بدين صورت، طرح‌واره‌هاي زباني در شعر زبان‌‌محور مالارمه و در شعر زباني براهني تازه‌سازي مي‌شوند و به لحاظ مفهومي روابط جديدي را در متن شعر براي خود ايجاد مي‌کنند که به معناسازي درون متن منجر مي‌شود. به عقيدة مالارمه، ”القاي غيرمستقيم چيزها، اين است رؤياي من. به‌‌کارگيري کامل اين راز به خلق نماد مي‌انجامد: مطرح کردن تدريجي يک شيء براي نشان دادن يک حالت روحي و يا به عکس، انتخاب يک شيء براي آنکه حالتي روحي را از آن بيرون بکشي.“[7] در شعر براهني نيز طرح‌واره‌هاي مختلف مدام تخريب مي‌شوند و به‌واسطة تخريب طرح‌واره‌‌ها، طرح‌واره‌‌هايي نو جايگزين مي شوند. به عبارتي، حالت روحي که با شکستن معناي قراردادي و ايجاد معنايي غيرقراردادي از ترکيب واژه‌ها ساخته مي‌شود، در لحظة خواندن شعر شکل مي‌گيرد و بدين‌سان، شعر براهني با تخريب و شکست طرح‌واره‌ها در پس ساخت طرح‌واره‌‌هايي تازه است که لازمة هر شعري است.

شعر زاييده بروز حالتي ذهني است براي انسان در محيطي از طبيعت؛ به اين معني که به شاعر حالتي دست مي‌‌دهد که در نتيجة آن، او با اشياء محيط خود و با انسان‌‌ها نوعي رابطة ذهني پيدا مي‌کند و اين رابطه، به نوبة خود، رابطه‌اي روحي است که در آن اشياء حالت مطلقاً فيزيکي و مادي خود را از دست مي‌‌دهند و در واقع، بخشي از احساس و انديشة شاعر را به عاريه مي‌‌گيرند.[8]

براي دريافت شباهت بنيادين نگاه براهني اوليه به شعر با نگاه مالارمه مي‌توان نگاهي به بيانية سمبوليسم و تأثيري انداخت که بعدها در شکل‌گيري پساساخت‌‌گرايي از خود بر جا گذاشت. در واقع، براهني اوليه که در نظرياتش بيشتر به قطع ارتباط عناصر شعري با پديده‌هاي جهان بيرون و تأثير احساسي معنا باور داشت و نه الزاماً به شناور بودن دال‌ها و تأخير معنايي، در شعر خود بيشتر به سمبوليست‌ها شباهت دارد تا پساساخت‌‌گرايان. به قول براهني،

صفت اساسي هنر سمبوليک اين است که هنرمند تا تصور ”فکر مطلق“ پيش نرود. از اين رو، در اين مکتب هنري مناظر طبيعي و حرکات اشخاص و حوادث کاملاً مشخص خودبه‌‌خود وجود ندارد، بلکه پاره‌اي مشاهدات خارجي هستند که روي حواس ما تأثير مي‌کنند و وظيفة آنها نشان دادن روابط پنهاني است که با اساس فکر وجود دارد.[9]

شناخت شعر نو ايران ميسر نمي‌شود، مگر با شناخت ژرف مکتب سمبوليسم و به‌‌ويژه نظريات و افکار استفان مالارمه که به باور او، ”در زبان شاعرانه، شاعر با توسل و تنها توسل به حروفي که زبان در دسترس او مي‌گذارد، زباني مي‌آفريند که ضمن نداشتن ويژگي ارجاعي زبان محاوره و معمول، جهان بيروني و مادي را نفي نموده و جهان شاعرانة ويژة خود را خلق مي کند.“[10] به عقيدة مالارمه،

در زبان است که مرگ جهان اتفاق مي‌افتد، همان‌‌گونه که در زبان است که جهان شاعرانه که تنها به يمن وجود هستي فيزيکي واژه‌ها وجود دارد، زاده مي‌شود. زباني که مالارمه از آن سخن مي‌گويد بُعدي دوگانه دارد: بُعدي تخريبي که به ماده‌زدايي از جهان ماده مربوط مي‌شود و ديگر بُعدي خلاق که جهان شاعرانه را مي‌آفريند؛ يک بُعد سلبي نفي‌‌کننده و ديگري بُعد ايجابي آفريننده.[11]

در نتيجه، مي‌توان گفت که رسيدن به بُعد تخريبي زبان در شعر از اهداف مالارمه و همچنين براهني براي نزديک شدن به ماهيت شعر بوده است که در آن مي‌بايد رابطة دال زباني با جهان پيرامون تخريب و رابطه‌اي نو ايجاد شود که مختص جهان شعر باشد، اين رابطه از شعري به شعر ديگر متفاوت است، چرا که فرم متفاوتي در هر شعر به کار مي‌رود که مختص همان شعر است.

من اثرم را خلق نمي‌کنم مگر از طريق نفي و حذف، و هيچ حقيقت مسلمي زاده نمي‌شود مگر با از بين رفتن يک احساس که در عين اينکه جرقه مي‌زند، مي‌سوزد، مصرف مي‌شود و به اين طريق به من اين امکان را مي‌دهد که به يمن ظلمات رهاشده، عميقاً در احساس اين ظلمات مطلق به پيش روم. آري، تخريب فرشتة الهام شاعرانة من است.[12]

اين بُعد تخريبي يکي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي جهان شعري مالارمه است، همان‌گونه که براهني دربارة شعر خود بر تخريب زبان و ساختن جهان جديدي دست مي‌گذارد و بر آن اساس، شاخصة اصلي شعر زبان از ديد او ”استفاده از زبان واقعيت‌گرا در جهت ساختن شعرهاي ’ضدشعر ‘ و شعرهاي ’ضد شاهکار،‘ خراب کردن عمدي زبان براي جدا کردن آن از فنون بلاغت دست‌‌مالي‌‌شده و فنون قرائت رمانتيک شعر“[13] است. براهني در باب چيستي شعر بر اين باور است که

شاعر کسي است که با رسوخ دادن شعور معنوي خود در اشياء دست به کشف خود در محيط زيست مي‌‌زند. در اينجا برهنگي يکپارچة روح در جريان ماده به چشم مي‌‌خورد و جهان ماده در آئينة روح بشر انعکاس مي‌يابد. اشياء روحي مشابه روح آدمي پيدا مي‌کنند و در نتيجه چون او زبان باز مي‌کنند و صاحب انديشه و احساس مي‌‌شوند و اين انديشه و احساس را در قالب واژه‌هايي که از ميان تمام موجودات در انحصار مطلق انسان، به‌‌ويژه شاعر، است مي‌‌ريزند. شاعر به وسيلة قدرت تخيل و تصور خود و با اشتياق و انگيزه‌اي دروني براي کشف و جست‌‌وجو، ناگهان مي‌بيند که اشياء به شکل او درآمده‌‌اند. شاعر خود را در وجود اشياء و اشياء را در وجود خود مي‌بيند و روابط خود را به وسيلة کلمات توجيه مي‌کند.[14]

گويا نگاه براهني، بيش از آنچه بشود تصور کرد، به نگاه مالارمه در چيستي شعر نزديک بوده است. شعري مانند ”بادبزن مادام مالارمه“ (1898) تماميت اجرايي آوايي و تصويري شعر را به نمايش مي‌گذارد و به لحاظ چيدمان واژگاني تأثير احساسي حرکت بادبزني را در ذهن مخاطب شکل مي‌دهد که خود در دست مادام مالارمه زنداني است، اما با رهايي حرکت مي‌کند و تناقضي به‌واسطة چيدمان واژگان و نه مفهوم بادبزن در جهان پيرامون در شعر ايجاد مي‌شود. به همين ترتيب، شعر ”دف“ (1374) يا بسياري از ديگر شعرهاي آوايي و اجرايي براهني در پي ايجاد تأثير احساسي از چيدمان کلمات هستند و در ظاهر دستور زبان را بر هم مي‌زنند تا دستور زبان جديدي را براي جهان شعر بنا نهند. به باور مالارمه دربارة نظام معنايي در شعر مي‌توان گفت که معنا در نظام دروني و خودبسندة شعر و بدون ارجاع به جهان بيرون شکل مي‌گيرد. همان‌گونه که براي فهم ”دف“ در شعر براهني به هيچ دفي در جهان بيرون نبايد ارجاع داد و در نهايت، نظام معنايي حاصل از ترکيب دف با ديگر واژه‌ها، همچون ”فرياد فاتحانه،“ ”ارواح هايهاي،“ ”هلهله،“ ”فرهاد،“ ”دايره“ و غيره تأثير احساسي و ذهني خاصي براي مخاطب ايجاد مي‌کند که همان معناي شعر است. براي درک معناي ”بادبزن“ در شعر مالارمه نيز به هيچ بادبزني در جهان خارج نمي‌توان ارجاع داد. اين بادبزن دلالت‌هاي معنايي درون شعر را به گونه‌اي مي‌سازد که مخاطب از حرکت واژه‌ها و نيز روابط دلالتي موجود ميان عناصر واژگاني تأثير مي‌گيرد و مفاهيمي چون جريان هوا، زنداني بودن بادبزن در دست و نيز داشتن بالي مانند پرنده و غياب پرواز تفسيرپذيري شعر را در لايه‌اي هستي‌شناختي ممکن مي‌کند که آن پرواز بادبزن در عين اسارت در دست‌هاي صاحبش است. به باور مالارمه،

معنا در نظام دروني و خودبسندة شعر و بدون ارجاع به جهان بيرون شکل مي‌گيرد. به عبارت ديگر معنا به صورت مستقيم از ارجاع واژه به جهان اشياء حاصل نمي‌شود، بلکه زايش معنا ناشي از ارتباطات تناقضي و تشابهي است که بين واژه‌ها و در درون نظام بسته و خودبسندة شعر برقرار مي‌شود. نزد مالارمه شعر جايگاه هستي و حضور مادي و فيزيکي واژه است، به گونه‌اي که واژه، سوا از نقش ارجاعي مستقيم و کاربردي خود در زبان محاوره، با تمام غلظت اين ويژگي‌هاي مادي و فيزيکي در شعر وارد مي‌شود و به اين ترتيب با همنشيني با واژه‌هاي ديگر چونان آيينه‌هايي بر يکديگر بازتابانده مي‌شوند و معنا را مي‌زايانند.[15]

براهني در بررسي شعر از دو شکل ظاهري و شکل ذهني مي‌گويد و به باور او شکل ذهني ”مضمون يا محتواي شعر شاعر نيست، بلکه طرز حرکت مضمون و محتوا است و ارتباطي است که اشياء با يکديگر در شعر پيدا مي‌کنند. شکل ذهني همان چيزي است که به يک شعر يا يکپارچگي مي‌دهد يا آن را از وحدت و استحکام ساقط مي‌کند؛ همان عاملي است که شعر را ساده يا دشوار، شفاف يا مبهم، عميق يا پاياب مي‌سازد.“[16]بر اين اساس، به اين نتيجه مي‌توان رسيد که ”هيچ واقعيت بيروني جدا از تأثير و احساسي که در درون ما بر جاي مي‌گذارد در نظر گرفته نمي‌شود و زبان شاعرانه بايد اين تأثير دروني را بازنمايي کند، چرا که از نظر مالارمه اساساً معنا جز يک واقعيت احساسي و انتزاعي ناب چيز ديگري نيست.“[17] براهني نيز بر اين باور است که هدف شعر ”جدا کردن کلمات از معاني قطعي و قاطع آنها“ است،[18] با قطع حرکت دستور، قطع حرکت معنا و قطع حرکت منطق مي‌توانيم به شعر ناب برسيم.[19] با اين استدلال که دلالت معنايي واژه‌ها (نشانه‌ها) بر اساس ارتباطي که با واژه‌هاي ديگر در درون متن برقرار مي‌کنند شکل مي‌گيرد، با طرح‌واره‌هاي زباني تازه‌اي  مواجه مي‌‌شويم که در پيش‌فرض مخاطب وجود ندارند و به قيمت شکستن دستور و نحو زبان منجر به ايجاد روابط (دستور زبان) و معناي جديدي مي‌شوند که مناسب فرم شعر است. به نقل از براهني، ”هر شعر دستوري جديد براي شعر گفتن، گفتن و نوشتن آن شعر مي‌شود.‌‌“[20] در نتيجه، اشعار براهني و نه نظرية زبانيت او که چندان از نگاه مالارمه به شعر فراروي نمي‌کند، علي‌رغم شکستن طرح‌وارة متني طرح‌وارة زباني را نيز مي‌شکنند و از آنجايي که طرح‌واره‌هاي مفهومي در اين بينش به شعر از پيش‌فرض‌هاي قبلي مخاطب ايجاد نمي‌شوند، بلکه حاصل روابط دلالي ميان نشانه‌هاي درون متن است، طرح‌واره‌هاي مفهومي نيز مي‌شکنند و در مجموع، با شکستن طرح‌واره‌ها در سه سطح جهان شعري تازه‌اي ايجاد مي‌کنند که فهم آن منوط به تجربة پيشين مخاطب از جهان نيست، بلکه منوط به تأثيري احساسي است که از جهان شعر حاصل مي‌شود و يک تغيير شناختي در نگاه مخاطب ايجاد مي‌کند.

جايگاه شعر زبان از نظر براهني متأخر

نظريات هم‌‌سوي براهني با سمبوليست‌‌ها باعث نمي‌شود که او را سمبوليست بدانيم، چرا که او در گسترش نظرياتش در خطاب به پروانه ها (1374) از شکستن قراردادهاي پيشين در شعر خود صحبت مي‌کند و از ”بيگانه‌گرداني زبان شعر منثور با تقطيع صوري غيرعادي آن،“ ”ترکيب وزن و بي‌وزني و ديالوگ،“ “استفاده از زبان شکنجه‌گرها، لومپن‌ها، جاهل‌ها، و زبان زندان و زبان طنز سياه،“ استفاده از ”زبان‌هاي جنگ و زندان و مرثيه،“ استفاده از ”چندشکلي و چندوزني کردن بيان،“ استفاده از ”زبان واقعيت‌گرا در جهت ساختن شعرهاي ’‌‌ضدشعر‘ و شعرهاي ’‌‌ضد شاهکار،‘  خراب کردن عمدي زبان براي جدا کردن آن از فنون بلاغت دست‌‌مالي‌‌شده و فنون قرائت رمانتيک شعر،‘­“ استفاده از ”شعر دشنام و شعر سياسي، رفتن به سوي عرفان اصوات و دستگاه‌هاي صوتي انسان و ابزارهاي موسيقي، استفاده از بيان‌هاي ابتدايي، بيان‌هاي پيشگويانه و مکاشفه‌اي و اسطوره‌اي،“ ”چند شاعره کردن يک شعر و چند راويه کردن يک بيان،“ ”ايجاد تقدم و تأخر در زمان روايت شاعرانه، براي روايت‌‌زدايي از شعر،“ ”به هم زدن يکپارچگي و شکل ذهني شعر،“ ”استفاده از هيجان‌هاي تصويري از طريق اصوات در يک جا و استفاده از بي‌هيجاني و بي‌صدايي در جاي ديگر،“ ”استفاده از طرح و توطئة رمان در شعر از طريق دگرگون کردن طرح و توطئه به سود شعر روايي ناب“[21] سخن به ميان مي‌‌آورد. در نتيجه، نه تنها شکست طرح‌وارة زباني و به تبع آن مفهومي تحت تأثير مکتب سمبوليسم از شاخصه هاي شعري براهني قلمداد مي شود، بلکه شکست طرح وارة متني که به بيان او ”تکثر در فرم“ قلمداد مي شود، مهم ترين شاخصة شعري براهني متأخر است. از آنجا که طرح‌واره‌هاي زباني در طول تاريخ بسيار بطئي تغيير مي‌کنند و به ندرت به بخشي از زبان روزمره تبديل مي‌شوند، در نتيجه شکست آنها در هر زباني در صورتي که هم‌‌سو با طرح‌وارة متني و مفهومي باشد، به تازه‌سازي و در نهايت تغيير شناختي منجر مي‌شود و در نتيجه، هرگونه تغييري که نظام زبان روزمره را بعيد کند و نظام جديدي را براي ساخت جهاني ديگر پيشنهاد دهد، با پيش‌فرض ذهني مخاطب فاصله دارد. به عبارتي، اين ماهيت طرح‌واره‌ها است که شکستن آنها همواره امري نابهنجار و تازه به شمار مي‌رود. حائز اهميت است که بدانيم از بنيادي‌ترين باورهاي مالارمه دربارة فلسفة معنا نيز اين بود که در شعر معنايي وجود ندارد که ”هستي ماقبل نگارش متن و شعر داشته باشد“ يا به عبارتي، ”معنا هرگز واقعيتي نيست که قبل از اثر و شعر وجود داشته باشد، بلکه بين ظهور معنا و نگارش شعر همزماني وجود دارد.“ پس بايد گفت که شعر به باور مالارمه ”درهم تنيدن واژه‌ها با تمام هستي فيزيکي آنهاست“ و ”موسيقي شعر ناشي از همين در هم تنيدن است.“[22] به اعتقاد پي‌‌ير کامپيون دربارة نگاه مالارمه، ”در شعر، معنا نمي‌تواند وجود داشته باشد مگر آن‌‌گونه که در شعر متولد شود. در  واقع، اگر ويژگي اصلي انديشه آن است که با نفي واقعيت توليد معنا کند، اين ويژگي نمي‌تواند به نوبة خود حاصل شود، به دست آيد يا انديشه شود مگر در عمل توليد خود.“[23] براهني نيز در نظرية زبانيت خود از اين باور مالارمه فراتر نمي‌رود.

مسئلة ”زبانيت“ سوداي ديگري است که نه تنها ”هرمنوتيک“ مدلول‌ها، بلکه هرمنوتيک دال‌ها را هم مي‌شکند، تفسيرناپذيري را تعطيل مي‌کند، زبان را به ريشه‌هاي تشکيل و تشکل زبان برمي‌گرداند، جمله خالي از معنا و بي‌معنا را هم بخشي از وجود زبان مي‌شناسد . . . و در بسياري از موارد، بي‌‌آنکه معني يا ساختار نحوي داشته باشد، حضور مي‌يابد.[24]

اما وقتي براهني شعر نيما، شاملو و رويايي را به نقد مي‌کشد، به‌‌گونه‌‌اي پا به عرصة نظري جديدي مي گذارد مبني بر اينکه در شعرهاي آنها، ”عمل نوشتن در خدمت چيزي است خارج از خود نوشتن. در حالي که بايد همه‌‌چيز در خدمت نوشتن دربيايد تا عمل نوشتن، في‌‌نفسه، اتفاق بيفتد. “[25] به نقل از او، ”ما عمل نوشتن را، خود نوشته را، مي‌خوانيم و نه معناي نوشته را. و در اين عمل نوشتن، پرسش ما از آن فضاهايي است که در اطراف کلمات وجود دارد.“[26] در نتيجه، برخلاف نيما که از دکلماسيون طبيعي کلمات مي‌گفت و در برخي از اشعارش دکلماسيون غيرطبيعي کلمات را به صورت ناخودآگاه و به دليل ماهيت شعر به کار مي‌بست، براهني از اين رفتار نيما با شعر الهام مي‌گيرد و بر اين عقيده است که ‌‌”شاعر کسي است که دکلماسيون طبيعي کلمات را به هم مي‌زند و دکلماسيون غيرطبيعي کلمات را به وجود مي‌آورد . . . يعني هر شاعري که از الگو، معيار و ’­نورم‘ زبان گذشته يا حال به سوي انحراف از آن الگو و معيار حرکت نکند اصلاً شاعر نخواهد بود.‌‌“[27]پس، ”طرز کار و شيوة يک شاعر حاصل انحراف او از طبيعت قراردادي و اعتيادي و سنتي زبان شعر و شاعري است.‌‌“[28] بر اين اساس، اهميت کارکرد طرح‌واره‌ها در آثار نيما تخالف آن با تاريخ هزارسالة شعر در ايران است و نه طرح‌واره‌هايي که جايگزين مي‌کند، اما اهميت کارکرد طرح‌واره‌ها در آثار براهني نه در نظرية زبانيت، که فراروي چنداني از نگاه مالارمه نمي‌کند، بلکه در چگونگي شکستن طرح‌واره‌ها در سطوح مختلف گفتماني است که در نهايت شعر را به سوي ايجاد تغيير شناختي به‌واسطة هنجارشکني گفتماني حرکت مي‌دهد که هدف شعر است. [29]

در نگاه نيما، شعر تشکيل شده از فرم و محتوا است و هيچ‌‌يک از ديگري جدايي‌پذير نيست. به نقل از او، ”هر موضوع، فرم خاص خود را دارد،“[30] پس ارتباط فرم و محتوا ارتباطي دوجانبه است و يکي بدون ديگري امکان پذير نيست. اما از سوي ديگر، به زعم نيما، اين ارتباط قابل تفکيک است. به باور او، با تغيير فرم محتوا نيز تغيير مي‌کند و بالعکس و اين به معناي ارتباط دوجانبة فرم و محتوا است، اما از آنجا که مي‌گويد ”حاصل اين است که بايد هر معني را به لباس خود داد. وقتي که معني عوض شد، کلمه، طرز عبارت و فرم و همه‌‌چيز عوض مي‌شود،‌‌“[31] به نظر مي‌رسد که در باب تفکيک فرم و محتوا دودلي هايي در باورش وجود دارد و شايد اين به سبب تأثير سنت فلسفي دکارتي در زمانة او باشد که فرم و محتوا را دو روي يک سکه نمي‌ديد. وقتي نيما از زبان طبيعي سخن مي‌گويد، تکيه‌اي بر تحميل موسيقي و وزن عروضي بر کلام شعري دارد. به نقل از او، ”هر وقت شعري را از قالب‌بندي نظم خود سوا کنيم مي‌بينيم تأثير ديگر دارد. من اين کار را کرده‌ام که شعر فارسي را از اين حبس و قيد وحشتناک بيرون آورده‌ام، آن را در مجراي طبيعي خود انداخته‌ام و به آن حالت توصيفي داده‌ام . . . نه فقط از حيث فرم.‌‌“[32] در نتيجه تلاش نيما سوا کردن موسيقي از شعر بود، چرا که موسيقي عروضي باعث برهم خوردن چيدمان طبيعي زبان مي‌شد، بدون آنکه اين چيدمان دلالتمند باشد و تا آن زمان، يگانه دليل جابه‌جايي‌هاي عناصر زباني در شعر، تحميل موسيقي و وزن تلقي مي‌شد. نيما در سوا کردن مفهوم و صورت زباني از يکديگر با اندکي ابهام و دودلي رو‌‌به‌‌رو بود و به بيان او بايد ميان صورت و معنا تعادلي برقرار کرد. اين تعادل به معني ايجاد دکلاماسيون طبيعي کلمات است، که البته در بسياري از اشعار نيما چنين طبيعتي وجود ندارد و نيما به دکلاماسيون طبيعي نزديک نمي‌شود،[33] بلکه از آن فاصله مي‌گيرد و اين چيزي است که بعدها زمينه‌‌ساز الهام براهني براي نظرية زبانيت مي‌‌شود. به باور براهني،

فرم حالت گريز را از محتواي شعر مي‌گيرد و آن را در برابر خواننده نگه مي‌دارد تا او در لذت و هوشياري تمام به تماشاي جلوه‌هاي توأم فرم و محتوا بنشيند. فرم به يک معنا يعني خاصيتي ايستا دادن به چيزي که مي‌خواهد بگريزد. فرم يعني ايستا ديدن و در برابر بينش انسان جلوه‌هاي محتوا را نگه داشتن و آنها را به صورت چيزهاي پايدار، دائمي و ايستا ديدن.[34]

در اين نگاه فرم حالتي ايستا و دائم دارد، اما نيما آن را مي‌شکند و فرم تازه اي جايگزين مي‌کند که همان وزن نيمايي است که خود به مرور حالتي ايستا پيدا مي‌کند. بعد شاملو آن را مي‌شکند و باز حالتي ايستا پيدا مي‌کند و بعد رويايي آن را مي‌شکند و بعد براهني مي‌خواهد آن را بشکند و مدعي مي شود که شعر او کهنگي پذير نيست. بايد گفت که فرم در ماهيت خود ايستا نيست، اما پس از توليد و تبديل شدن به پيش‌فرض ذهني مخاطب به حالتي ايستا تبديل مي‌شود که نياز به تازه‌سازي در بطن آن نيز شکل مي‌گيرد. در طول تاريخ ادبيات معاصر همواره طرح‌واره هاي متني شعر کهنه شده و به پيش‌فرض ذهني تبديل و دوباره براي ايجاد لذت شعري تازه‌سازي شده‌‌اند. در نتيجه، اين ماهيت شعر است که براي تازگي به دنبال فرم تازه باشد. اما پرسش اينجاست که آيا به راستي طرح واره هاي متني شعر زبان مانند شعر قبل از خود رو به کهنگي نمي روند؟ براي پاسخ به اين پرسش مي بايست به زيرساخت هاي تفکر براهني دربارة تاريخ بپردازيم و در نهايت به پاسخي درخور به اين پرسش برگرديم.

تاريخ موزون و ناموزون: شعر زبان

زيرساخت هاي فلسفي پيشاسقراطي که به مرور از بيان اسطوره اي به سمت تفکر منطقي حرکت کردند، در نهايت به شکل گيري تمدن کنوني غرب انجاميدند. اين امر با تأمّل در آرا و عقايد فيلسوفان آن زمان فراهم شد. اين نوع بازنگري ها متأسفانه در فرهنگ شرق و به‌‌ويژه ايران‌‌زمين به ندرت رخ داده‌‌اند، به شکلي که يا آراي صاحب‌‌نظران به دلايل اعتقادي به کل کنار گذاشته شده يا کاملاً مورد قبول اصحاب فکر و قلم قرار گرفته و مدام شرح و تفصيل شده‌‌اند، در حالي که نياز شکل گيري نوعي تاريخ موزون يا به عبارتي تاريخي با روند عقلاني پديد آمدن وضعيت هاي جديد از دل وضعيت هايي است که از سکه افتاده اند و شايد اين همان چيزي است که شرق همواره فاقد آن بوده است. در نتيجه، برخلاف آنچه در اروپا اتفاق افتاد که هر جريان جديدي از دل جريان هاي مخالف قبلي بيرون آمدــ      مانند سمبوليسم که با رگه هاي رمانتيسم و در بستر رئاليسم و به علت تقابل با آن شکل گرفته يا رمانتيسم که با گوشه‌‌چشمي به ادبيات قرون وسطا و در واکنش به کلاسيسم شکل گرفت ــ    در فرهنگ شرق مدام با گسست يا بريدن از يک شاخه به شاخة ديگر يا تکيه بر مسندي تغييرناپذير و ثابت مواجه‌‌ايم. ناگفته پيداست که حرکت فکري منطقي از يونان باستان تا مدرن در اروپا منجر به شکل گيري تاريخي موزون شده که به باور رضا براهني خود استثنائي بر قاعده است.[35] شايد به اين سبب استثناء است که روند حرکت عقلاني و حرکات تدريجي و انقلابي در اروپا در تاريخ نظيري نداشته و ندارد، اما الهام‌‌بخش حرکات تاريخي ديگر سرزمين هاي غيراروپايي بوده که با دوره بندي و تاريخيت بومي خود تلفيق شده و در نتيجه تاريخي ناموزون را شکل داده است.

براهني ايدة تاريخ ناموزون را از لئون تروتسکي در قالب اصل ”توسعة ناموزون و مرکب“ اقتباس و وارد نظريات ادبي خود کرده است. به باور تروتسکي، کشورهاي غيراروپايي يا به تعبير او ”عقب مانده“ از دستاوردهاي کشورهاي پيشرفته بدون پيمودن راهي که آنها پشت سر گذاشته اند استفاده مي کنند و اين نابرابري و عدم توازن در روند توسعة اجتماعي نوعي وضعيت عمومي در تاريخ است که به تبع آن بافت‌‌هاي ناموزوني در جهان شکل مي گيرد که بدون تجربة فشارها، کشمکش ها و تنش هاي اجتماعي به فرصت هاي ايجادشده از جانب جوامع پيشرفته دست پيدا مي کنند.[36] در واقع، اين جوامع تاريخ اروپا را تکرار نمي کنند، بلکه عناصري از آن تاريخ را با تاريخ بومي خود تلفيق مي کنند و به وضعيتي چهل‌‌تکه يا بي تناسب دست پيدا مي کنند که براهني آن را ناموزون مي نامد. به نقل از براهني،

همة تاريخ ها ناشي از تخاصم طبقاتي شکل مي گيرند، اما تاريخ در برخي جوامع به صورت مرحله به مرحله و در برخي جوامع به دور از نظم نسبي و به صورت ناموزوني تاريخي ايجاد مي شود. اکثريت جوامع در ناموزوني تاريخي به سر مي برند و تنها تاريخ اروپاست که داراي تاريخي مرحله به مرحله است که آن هم در انتها به ناموزوني تاريخي مي رسد. در نتيجة اين ناموزوني تاريخي، هر عصري پيامد عصر ديگر نيست، يا به عبارتي اعصار متفاوت در کنار يکديگر اتفاق مي افتند.[37]

از آنجايي که به باور براهني تاريخ اروپا نسبت به تاريخ جهان استثنا است، تنازع و تخاصم بين حوزه هاي مختلف در جهان منجر به تنازع ميان سنت و مدرنيته در کشورهاي غيرپيشرفته مي شود، به شيوه اي که ناموزوني حوادث تاريخي و نظام هاي اجتماعي و در نتيجه ادبيات و هنر آن جامعه پيامدي است که وضعيت پسامدرن را شکل مي دهد. به عقيدة او، در اين وضعيت کشورهاي غيراروپايي نه فرصت دروني کردن ادوار تاريخ اروپا را داشته اند و نه امکان قرار گرفتن در يک دورة خاص را. در نتيجه، در تلاقي جهان هاي متناقض، کشورهاي جهان سوم دچار تلنبارشدگي ادوار تاريخي مي شوند، تلنبارشدگي‌‌اي که نتيجة آن ”ديگري‌‌شدگي“ است و در ايران نيز پس از مشروطه تا به امروز نوعي همزماني ناخواسته رفته‌‌رفته براي هم‌‌حضوري همة ادوار تاريخي غرب وجود داشته است. يکي از ويژگي هاي اصلي فرهنگ ايران همين تلنبارشدگي و در نتيجه ناموزوني است که تکرار تجربة تاريخ عقلاني اروپا نيست، بلکه معاصريت ادوار متناقض است. به باور نگارنده، در هر فرهنگي اين ناموزوني به شيوة بومي خود شکل مي گيرد و در نتيجه پسامدرنيته اي بومي، و نه آنچه در غرب رواج دارد، به وجود مي آيد که خود ناشي از همين حرکت در تاريخ است. ترجيح مي دهم به جاي پسامدرن به آن وضعيت التقاطي بگويم و ناگفته پيداست که اين وضعيت به علت تقابل فرهنگي با آنچه در غرب گذشته شکل مي گيرد.

به باور براهني، تاريخ راکد ايران فقط دو بار دچار تحول اجتماعي شده است، يکي در حملة اعراب و ديگر بار در زمان مشروطه که مردم براي دخالت آگاهانه در سرنوشت خود تلاش کردند. بدين‌‌سان مي توان چنين استنتاج کرد که فقط دو بار تقابل دو وضعيت منجر به شکل گيري وضعيت جديدي در ايران شده که پس از مشروطه آن وضعيت را مي توان به سبب آشنايي با فرهنگ مدرن غرب و تأثيرپذيري از آن، به باور نگارنده، ”وضعيتي التقاطي“ ناميد که مختص شرايط ايران و ادبيات ايران نيست، اما دستاوردش مختص ايران است، چرا که التقاطي است از ادراک ايرانيان از جهان پيرامون با ادراک اروپاييان آن زمان. به عقيدة براهني، قطعه‌‌قطعه‌‌شدگي، شکستن ها، فروريختن ها و درهم‌‌شدن هايي که با الهام از شرق وارد غرب شد و بعد در شرق به شکلي ديگر به علت تقابل هاي جديد از نو شکل گرفت، ديگر مربوط به همة قلمروها، اعصار و صداهاي متفاوت است. به‌‌گونه اي که مي توان گفت وضعيتي که در غرب به علت فرايند عقلاني حرکت از مدرنيته به اکنون به معناي ”بعد از مدرن“ فهميده مي شود، در شرق به دليل التقاط و نه حرکتي تدريجي رخ مي دهد. غرب به سبب تجربة تاريخي خود اين وضعيت را پس از مدرنيته قرار مي دهد، در حالي که اين وضعيت به باور براهني در کشورهاي غيراروپايي از پيش وجود داشته و چيزي نيست که حاصل عبور از مدرنيته باشد، بلکه حاصل تقابل جهان هاي متخاصمي است که به جاي کشتن ديگري يا زايشي از پس تلفيق، به هم از پاشيدگي و نظم‌‌گسيختگي مي رسد، اما براهني به‌‌رغم تفاوت مسيري که اين دو وضعيت به لحاظ تاريخي دارند، هر دو وضعيت را پسامدرن مي نامد.

به نقل از براهني،[38] در طول تاريخ راکد ايران همواره نوعي ثبات کامل و مطلق وجود داشته که نظام اجتماعي، ادبيات و هنر را نيز تحت تأثير خود قرار داده و در چنين تاريخي، ”تغيير در سطح هاي بالاي اجتماع صورت“ مي گرفته، و ”فردي در سطح بالاي اجتماع جانشين فردي ديگر مي شود ولي در اين جانشين شدن هيچ اتفاق بزرگ و تغيير و تحول اجتماعي صورت نمي گيرد،“ اما از آنجايي که ”اجتماع از مردم ساخته شده است و نه از چند فرد،“ ادبيات ايران به لحاظ هستي شناختي ــ   که پيش تر در بستر سنت هاي مطلق حرکت مي کرده ــ    به يکباره در عصر مشروطه در مواجهه با تاريخ موزون اروپا به تلنبارشدگي و قطعه‌‌قطعه‌‌شدگي دچار و از بستر اصلي خودش جاکن شد. در واقع، قطعه‌‌قطعه شدن سنت رفته‌‌رفته در همه‌‌جاي حيات ايرانيان رسوخ کرد و اين در حالي است که دگرگوني در ايران نه کامل بود و نه پايان‌‌يافته و نه پايان‌‌پذير.[39]

گذشته از تقابل سنت و مدرنيته در کشورهاي غيراروپايي که منجر به وضعيتي التقاطي شد، تقابل تاريخ موزون اروپايي و تاريخ ناموزون غيراروپايي در عرصة جهان که با گسترش سيل مهاجرت ها، گسترش امکانات مجازي و شبکه هاي ارتباطي و جنگ هاي سايبري و غيره تشديد و تسريع مي شود، به وضعيت هاي متکثر، چندمعنا، مبهم و جديدي منجر مي‌‌شود که بر مبناي تفکر هگلي، فارغ از وضعيت آرماني امور سنتز ديگري تلقي مي شود. به عبارتي، در صد سال گذشته مواجهه با فرهنگ غرب براي شرق همراه بوده است با قطعه‌‌قطعه‌‌شدگي و هم‌‌اکنون، نظم و حرکت عقلاني غرب به سمتي حرکت کرده که با بنا نهادن زيرساخت هاي دموکراتيک و چندصدايي امکان هم‌‌حضوري فرهنگ هاي متفاوت در اقليم خود را تا جايي فراهم کرده که همزيستي تفاوت ها به تناقض هايي رسيده که دوباره در حال تبديل شدن به نيروهايي متخاصم‌‌اند. به باور هراکليتوس، فيلسوف پيشاسقراطي قرن ششم پيش از ميلاد که نظرياتش در فلسفة معاصر نيز ادامه پيدا کرده، ”از تناقض گريزي نيست، چرا که ماهيت جهان بر مبناي همين تناقض ها شکل مي گيرد.“[40] در نتيجه، در شرايط اين چنيني بايد منتظر شکل گيري عصر جديدي باشيم که در پي ثبات وضعيت پسامدرن در غرب به سنتز جديدي بيانجامد؛ وضعيتي که در آن برخي ويژگي هاي کهن از دست مي روند و در قبال آن، برخي ويژگي هاي جديد ناشي از تناقض با ديگريِ مهاجر به ”خودي“ تبديل مي شوند. به عبارتي ديگر، رسيدن به وضعيت قطعه‌‌قطعه در غرب و شرق به دو شيوة متفاوت رخ داده، يکي به‌‌واسطة حرکت عقلاني يا تاريخ موزون و ديگري در نتيجة تناقض شرق با غرب که هر دو به از خودبيگانگي منجر مي شوند، اما دومي دچار ازخودبيگانگي مضاعف است،[41] چرا که شرق ماشين را نساخته است و صنعتي شدن شرق به صورت تقليدي و نه عقلاني رخ داده و نظام اجتماعي در شرق به صورت خودجوش به سمت ساخت ماشين حرکت نکرده است. در نتيجه، وضعيت التقاطي (پسامدرنيته) چه در غرب و چه در شرق، که به سبب تقابل نيروهاي متضاد شکل گرفته، وضعيتي است که به باور براهني وضعيت نهايي يا آرماني امور است و او شعر زبان را محصول چنين وضعيتي مي داند. اما به باور نگارنده، در صورت تثبيت، امکان تغيير در آن فراهم مي شود و گريزي از اين تغيير نيست، چرا که يگانه قانون ثابت در جهان قانون دگرگوني کائنات است که در ادامه به آن خواهم پرداخت.

قانون دگرگوني کائنات: تغيير طرح واره ها در شعر

ريشة قانون دگرگوني کائنات به لحاظ فلسفي به پيشاسقراطيان و نظرات کساني چون آناکسيماندروس و امپدوکلس مي رسد. به باور امپدوکلس، عناصر اربعه (آب، خاک، باد و آتش) ”سرچشمة“ زندگي مادي هستند که به نسبت‌هاي مختلفي با هم آميخته مي شوند و مواد مرکب موجود در طبيعت را به وجود آورند. دگرگوني به باور او به واسطة درآميختن و جداشدن مواد ايجاد مي شود. به باور او، عامل دگرگوني به صورتي که هراکليتوس باور داشت، فقط تخاصم نيست؛ بلکه ”مهر“ يا ”عشق“ نيز مي توانند دگرگوني پديد ‌آورند. در واقع، تخاصم و تفاهم در رابطة ”عناصر اربعه“ مي تواند به جدا شدن يا همجوشي آنها منجر شود و اين دو خود ريشة دگرگوني هستند،[42] اما در تغيير طبقات اجتماعي فقط تخاصم در نگاه هگل و به تبع او مارکس مطرح شده و براهني نيز به تبع آنها فقط تخاصم طبقاتي را عامل تغيير امور قلمداد کرده است. اما در نگاه شناختي امروزه چنين نيست و اين نگاه نيز ريشه در آراي فلاسفه اي در يونان باستان همچون امپدوکلس دارد که به رسم سنت مطالعاتي غربي از نو احيا و با اصلاحاتي گسترش داده شده است.

آناکسيماندروس بر اين باور بود که اجسام موجود در طبيعت در ابتدا در بي نظمي در‌‌هم‌‌آميخته بودند و ذهن جهاني آنها را به حرکت در آورد. او در توضيح وجود دائمي اضداد سخن از نوعي جبران و تلافي به ميان آورد. اگر عنصري از قلمرو خودش افزون‌تر شود، گونه‌اي عدالت طبيعي با کمک ضد آن عنصر اين افزايش را جبران مي‌کند تا توازن طبيعت برقرار شود.[43] اين همان توازني است که در فلسفة هگل به وضعيت آرماني، در فلسفة مارکس به عدالت اجتماعي و در نگاه براهني به توازن تاريخيِ دروني‌‌شده در هنرمند تعبير مي شود. اما نبايد فراموش کرد که در قرن هجدهم به مرور زيرساخت هاي علمي برخي از نظريات فلسفي را تأييد کرد و برخي نيز به سبب سوءبرداشت هايي به جهت خاصي حرکت کردند که بعدها منتقدان آن ديدگاه ها شرايط اصلاح و تعديل آن نظريات را فراهم آوردند. بر مبناي نظرية زيست شناسي تکاملي داروين و آلفرد والاس که تاريخ علم و فلسفه در اروپا را متحول کردند، تغيير از يک وضعيت به وضعيت ديگر علت پديدة گونه‌زايي است که طي آن يک گونة اجدادي به دو يا چند گونة متفاوت تقسيم مي‌شود و هيچ گونه اي در جهان از همه نظر شبيه گونة ديگر نيست. فرگشت يا تغيير وضعيت وجودي (تکامل) چه به صورت درون‌جمعيتي و چه به صورت گونه‌زايي ميان جمعيت‌ها آهسته و پيوسته از طرق گوناگون يا به عبارتي تعادل نقطه‌اي روي مي‌دهد.[44] گويا همان‌‌گونه که هراکليتوس باور داشت، همه‌‌چيز فرايند است و آدمي هميشه در پي چيز پاينده اي است که بدان ايمان ورزد، چيزي که دوام آورد و از ميان نرود و به همين علت در دين، فلسفه و اخلاق همواره به دنبال مرکز ثقل بوده است. هگل، مارکس، مذهبيون، عرفا و بسياري از نحله‌‌هاي ديگر در تلاش براي يافتن چيزي ثابت در زندگي بشر بوده‌‌اند که همان نقطة تعادل يا آرامش به شمار مي‌‌آيد، چيزي که در نگاه‌‌هاي متفاوت با عنوان وضعيت آرماني، عدالت اجتماعي، بهشت، خدا و غيره ناميده شده است. اما همان‌‌گونه که هراکليتوس باور داشت، يگانه قانون موجود قانون دگرگوني است که در نظريات علمي و امروزة علوم شناختي نيز بر آن تأکيد مي شود. همچنين، همان‌‌گونه که امپدوکلس بيان کرده بود، سرچشمة دگرگوني فقط تخاصم نيست، بلکه ممکن است تفاهم (همجوشي) نيز باشد که مارک ترنر، زبان‌‌شناس شناختي، در الگوي خود براي ساخت معنا از آن با نام ادغام مفهومي ياد مي‌‌کند و بدين ترتيب ادامه‌‌دهندة چنين سنت فکري است: دو درونداد متفاوت در تلفيق با يکديگر منجر به دروندادي دگرگونه مي شوند که کاملاً بکر و تازه است. اين درونداد تازه (فرزند) ويژگي هاي دروندادهاي قبلي را تکرار نمي کند، بلکه ترکيب يا التقاطي از دو درونداد قبلي است.[45] به باور داروين، هيچ موجودي اعم از گياه، حيوان يا انسان در جهان وجود ندارد که کاملاً شبيه موجود ديگري باشد و حتماً در يکي از کيفيت هاي موروثي خود با ديگر گونه ها متفاوت است. در نتيجه، هر موجودي منحصر به خودش است. در زبان نيز هيچ واژه اي نيست که کاملاً مترادف و هم‌‌معناي واژة ديگر باشد و همواره يک تفاوت کوچک ميان واژه هاي هم‌‌معنا وجود دارد. به باور شناختي ها، زبان در سرشت خود استعاري است و استعاره ها در نتيجة ادغام يا التقاط دو مفهوم بنيادين شکل مي گيرند و بسته به بافت مي توانند تازه يا کهنه باشند. در نتيجه، رشد جمعيت از نگاه زيست شناسان تکاملي به ”تنازع بقا“ يا همان تقابل امور از نگاه فلسفي منجر مي شود و در اين رقابت ها، زاده‌هاي با مطلوبيت بيشتر-که نتيجة تقابل تز و آنتي تز هستند-از حيث بقا بر ديگران برتري خواهند داشت و ژن هايي به نسل هاي بعد منتقل مي شوند که براي بقا انعطاف بيشتري در تطابق با امور از خود نشان دهند. از سوي ديگر، تنازع بقا بر سر هم آميزي و ترکيب با ديگري رخ مي دهد و در نتيجه، همان‌‌گونه که در سنت فلسفي پيشاسقراطيان نيز بيان شده بود، تنازع و تفاهم هر دو باعث دگرگوني يا به عبارتي فرگشت حيات مي شوند و با نگاهي زبان‌‌شناسانه، واژه هايي در زبان دوام خواهند يافت که مدام تغيير کنند و معناهاي جديدي را که درک انسان از طبيعت بر آنها وارد مي کنند، در قلمرو خود بپذيرند. به همين علت معناي واژگان از ديدگاه شناختي دايرة‌‌المعارفي است و هيچ معناي ثابتي وجود ندارد، همان‌‌گونه که هيچ ذات قائمي در شکل گيري معناي حيات نمي تواند وجود داشته باشد.

در پي تبيين حرکت از يک وضعيت به وضعيت ديگر در زيست‌‌شناسي، اين نظام فکري به روان‌‌شناسي، جامعه شناسي، زبان و ادبيات و همچنين ديگر حوزه ها راه پيدا کرد، به صورتي که به لحاظ ادبي هر سنتي در مواجهه با نيروهاي تازه تغييراتي به خود مي بيند و به وضعيتي جديد تبديل مي شود. در ايران پس از مشروطه شعر سنتي به شعر نيمايي تغيير شکل داد، شعر نيمايي به شعر سپيد، به شعر حجم، به شعر زبان و البته در اينجا بايد کمي تأمل کرد که آيا شعر زبان، آن گونه که رضا براهني بر آن پافشاري مي کرد، همان وضعيت آرماني هگلي يا نقطة تعادل مارکسيستي است يا نه. اگر هر وضعيتي خود به مرور کهنه مي شود و از پي نوشدگي، ديگربار کهنگي ديگري به بار مي آيد، چرا براهني باور دارد که اين امر در شعر زبان اتفاق نمي افتد و چرا او اين نقد را بر نيما، شاملو و ديگران روا مي‌‌دارد، اما شعر زبان را از اين کهنگي مستثي مي کند؟ به نقل از براهني،

نيما مثل هر شاعر انقلابي، به دنبال برانداختن نهادي است که پيش از او وجود داشته است، ولي پس از آنکه آن نهاد را برانداخت، ضدنهادي را به جاي آن پيشنهاد مي کند. آن ضدنهاد هم جهان‌‌بيني تئوريک اوست و هم اجراي شعري او. ولي نيما با ايجاد ضدنهاد در برابر نهاد قبلي تسليم اصل ايجاد ساختار و ساختارزدايي ادبي مي شود؛ به اين معني که حالا که او در جهت سرنگون کردن نهادي ضدنهادي را پيشنهاد کرده است، بايد قبول کند که ضدنهاد او نيز خود يک نهاد است که نهايتاً توسط ديگران سرنگون خواهد شد. براي مدرن بودن نفي تاريخ گذشته و گذشتگي ضروري است. سلاحي که جديدي عليه قديم به کار مي گيرد، زماني يک جديد ديگر عليه آن جديد قبلي به کار خواهد گرفت. و همة تناقض‌‌هاي نيما برخاسته از همين موقعيت پُرتناقض او به عنوان شاعر منقرض کننده اي است که بر انقراض خود صحه مي گذارد.[46]

او همين نظر را دربارة شاملو، سپهري، فروغ و رويايي دارد. دربارة رويايي مي گويد: ”وقتي که ديد شکلي عادت شد، ديد شکلي کهنه شده است و ديد شکلي احتياج به حدوث مجدد دارد و نياز به ضداتوماتيزاسيون.“[47] اما با توجه به زيرساخت هاي علمي امروز و نظرية تجربي فرگشت مي توان گفت هيچ وضعيتي حتي وضعيت پيشنهادي شعر زبان امکان ثبوت ندارد، چراکه يگانه ”اصل دگرگوني“ است که در جهان همچنان از ديرباز تا به امروز در قلمروهاي گوناگون پابرجا بوده است و شعر براهني خود نيز از اين اصل مستثني نيست. براهني خود وقتي از شکستن قراردادهاي پيشين در شعر خود صحبت مي‌کند، از ”بيگانه‌گرداني زبان شعر منثور با تقطيع صوري غيرعادي آن،“ ”ترکيب وزن و بي‌وزني و ديالوگ،“ استفاده از ”چندشکلي و چندوزني کردن بيان،“ ”خراب کردن عمدي زبان براي جدا کردن آن از فنون بلاغت دست‌‌مالي‌‌شده و فنون قرائت رمانتيک شعر،“ ”چند شاعره کردن يک شعر و چند راوي کردن يک بيان،“ ”ايجاد تقدم و تأخر در زمان روايت شاعرانه، براي روايت‌‌زدايي از شعر،“ ”به هم زدن يکپارچگي و شکل ذهني شعر،“ ”استفاده از طرح و توطئة رمان در شعر از طريق دگرگون کردن طرح و توطئه به سود شعر روايي ناب“ حرف مي زند.[48] همة اين موارد در صورتي که در شعر عصر خود چنان رايج شوند که به بخشي از طرح‌‌واره هاي مخاطب تبديل شوند، ديگر تازه نيستند و براي تازه سازي آنها نياز به سنتز جديدي هست که آن کهنگي را بشکند و چيزي نو را جايگزين آن کند. پس شعر براهني در صورتي مي تواند همچنان تازه بماند و جريان شعري او در صورتي مي تواند داراي طرح واره هايي هميشه نو باقي بماند که به جريان شعر معاصر تبديل نشود و اين تناقضي است که سرنوشت شعر براهني را تعيين مي کند. گرچه او شعر را سلطان بلامنازع اجراي زباني مي دانست و در خدمت هيچ‌‌چيز و هيچ‌‌کس قرارش نمي داد، اما نبايد فراموش کرد که زبان مبدأ و مقصد هر حرکتي نمي تواند باشد، به‌‌گونه اي که در نظرية فيلسوفاني همچون هايدگر بيان شده و امروزه با رشد نظريات شناختي به چالش کشيده شده است. به باور شناختي ها، زبان تجلي شناخت انسان از جهان پيرامون است و انسان فقط بخشي از شناخت خود را به واسطة زبان به عرصة وجود مي آورد. از سوي ديگر، آيا زبان ثابت است و ابداعات زباني هميشه نو باقي مي مانند؟ در پاسخ به اين پرسش بايد گفت که راز زنده ماندن زبان دگرگوني آن است و طرح واره هاي زباني که کوچک ترين واحدهاي شناختي هستند، در صورتي که تغيير نکنند، فسيل شده، همچون ماموت ها از عرصة کنوني حيات معنايي خارج مي شوند و به تاريخ مي پيوندند.

نگاه تاريخي براهني به شعر

براهني تاريخ را داراي دو لاية ساختي مي داند که يکي ساخت صوري و ديگري ساخت عمقي آن است. او روساخت تاريخ را ظاهر آن قلمداد مي کند و ژرف‌‌ساختش را واقعيت تاريخ. اين نگاه يادآور نگاه سوسوري به تاريخ نيز هست، اما از آنجا که اين نام‌‌گذاري ملهم از نظرية زباني چامسکي است که خود متأثر از دکارت بود، مبني بر اينکه زبان داراي دو لاية روساخت و ژرف‌‌ساخت است، در نتيجه با به پرسش کشيده شدن بسياري از نظريات دکارت و تغييراتي که چامسکي مدام براي اصلاح نظريات خود در واکنش به منتقدانش ارائه مي دهدــ    او از نظرية معيار و سپس حاکميت و مرجع‌‌گزيني به سمت نظرية کمينه‌‌گرا حرکت کرد و در پي آن دوگانگي روساخت و ژرف‌‌ساخت را به کناري وانهادــ    ديگر نگاه دکارتي براهني به تاريخ قابل تبيين نيست، چرا که نگاه دوگانه به امور با پيشرفت علوم تجربي که خود همواره زيرساخت فهم علوم انساني بوده، سنديت خود را از دست داده است. به نقل از ليکاف و جانسون،[49]

آنچه امروزه دربارة ذهن مي‌دانيم، با ديدگاه فلسفي سنتي دربارة فرد متفاوت است. براي مثال، هيچ دوگانگي دکارتي در فرد وجود ندارد . . . انسان کانتي خودمختار با آزادي تقريبي و دلايل متعالي که اخلاقيات را به او ديکته مي‌کنند وجود ندارد. انسان ابزاري که عقلانيت او يک عقلانيت اقتصادي است، تا سرحد ابزارگرايي، ديگر وجود ندارد . . . انسان پديدارشناختي که از خلال مکاشفة پديدارشناختي مي‌تواند همه‌‌چيز را دربارة ذهن و ماهيت تجربه دريابد، خيالي واهي بيش نيست . . . هيچ انسان کاملاً پساساختگرايي که همة معناها براي او قراردادي، نسبي يا از لحاظ تاريخي مشروط يا از لحاظ بدني ـ     مغزي غيرساختمند باشد وجود ندارد. هيچ انسان فرگه‌اي وجود ندارد که براي او تفکر از بدن جدا باشد . . . هيچ‌‌چيزي به نام انسان محاسبه‌گر که ذهنش مانند رايانه قادر به محاسبه باشد وجود ندارد . . . و در آخر، هيچ انسان چامسکيايي وجود ندارد که زبان براي او يک نحو يا يک فرم خالص و فارغ از معاني، بافت، ادراک، احساس، حافظه، توجه، کنش و ماهيت پوياي ارتباط باشد.

از اين رو، ديگر نمي توان به جهاني قائل شد که در آن صورت در مقابل معنا، عين در مقابل ذهن، تجربه در مقابل عقل، شناخت در مقابل احساس، بدن درمقابل روح يا دال جداي از مدلول باشد. نمي توان گفت که واقعيت تاريخ از عمق آن فاصله دارد يا روساخت جمله با ژرف‌‌ساخت آن متفاوت است، چرا که بر اساس نظرية بدنمندي که محصول تقابل با آراي دکارت مبني بر جدايي ذهن از بدن است، ”ماهيت مغز، بدن و محيط انسان مي‌تواند چگونگي و چيستي آنچه را که انسان مي‌فهمد و استدلال مي‌کند شکل دهد و محدود کند.“[50] البته اين همان انتقادي است که براهني نسبت به ارتباط صورت و معنا در نگاه نيما يوشيج مطرح کرده بود، اما خود در تقسيم بندي تاريخ و تعريفي که از توازي تاريخ به دست مي دهد، مرتکب همان لغزش دکارتي مي‌‌شود. در واقع، تعامل بدن انسان با جهان پيرامون و ايجاد تجربه‌هايي که به‌واسطة بدن انسان عينيت پيدا مي‌کنند، موقعيت بدنمند است که جهان و تجربة انسان از جهان آن را ممکن مي‌کند. پس همة تجربه‌ها، باورها، دانش و آرزوها از خلال الگوهاي زباني قابل دسترس‌‌اند، زيرا صورت زباني انعکاس‌دهندة زيرساخت‌هاي مفهومي است که ريشه در وجود مادي انسان دارد. از اين رو، تقسيم بندي براهني نه فقط ديگر نمي تواند در تعريف او از توازي مورد استفاده باشد، بلکه پايگاه هاي نظري او نيز که التقاطي از نظريات عصر خود بود، گاه با شکافي مواجه مي شود که نياز به بازنگري و تعديل پيدا مي کند، به شکلي که ديگر نمي توان ايده هاي او دربارة تاريخ موزون، توازي يا عصر پسامدرن را کاملاً پذيرفت.

به باور براهني، ناموزوني تاريخي، به آن صورتي که وجود دارد، در ادبيات عرضه نمي شود، بلکه روح آن عرضه مي شود. به عبارتي، جسم ”ناموزوني تاريخي“ از طريق وجود مکانيسم هاي ادبي به ظهور مي رسد تا روح آن دريافت شود. در واقع، تاريخ خاکي است که در ادبيات به کيميا بدل مي شود، زيرا تاريخ ساخت خود را در وجود نويسنده نفوذ مي دهد. نويسنده ساخت ناموزون تاريخي را دروني مي کند و توازي تاريخي شکل مي گيرد. توازي تاريخي يعني که ادبيات به جاي استفاده از تاريخ از دروني‌‌شدة آن استفاده کند، به صورتي که از يک شخصيت در برابر شخصيت ديگر يا از يک استعاره در برابر يک استعارة ديگر و از يک زبان در برابر يک زبان ديگر استفاده کند.[51] به باور براهني، ادبيات ايجاد توازي تاريخي از طريق دروني سازي ساخت هاي تاريخي و فرافکني آن ساخت ها به صورت مکانيسم هاي ادبي با موازين ادبيت ادبيات است. ناموزوني تاريخي بين ظاهر و واقعيت قضايا شکاف عميقي ايجاد مي کند، اما از آنجايي که ديگر تاريخ را نمي توان به دو سطح روساخت و ژرف‌‌ساخت تقسيم کرد تا بر چنين شکافي فائق شد، به نظر مي رسد دروني سازي مفهوم ناموزوني تاريخي نيز جايگاه نظري خود را از دست مي دهد. تاريخ ديگر به آن شکلي که براهني ساخت صوري و عمقي تاريخ را در برابر همديگر قرار مي دهد، در نگاه امروزي کارکردي ندارد، چرا که کارکردهاي شبکه اي و نه دوگانه در بازتعريف تاريخ مي بايست جايگزين شوند. ساخت هاي تاريخي که به باور براهني در ادبيات از طريق دروني شدن در اعماق ذهنيت، استعداد، انديشه و سليقة ادبي و هنري نويسنده جهان و جرياني موازي را خلق مي کند، نه به صورت گزارش و نمايش وقايع، بلکه به صورتي دروني‌‌شده (ادبي‌‌شده) در مکانيسم هاي ادبي شکل مي گيرند. در حالي که براي بازآفريني جهان در ادبيات مي بايست به جهاني قائل باشيم که به صورت شبکه وار نويسنده، مخاطب و متن را به يکديگر متصل کند تا جهاني نو بيافريند. اين اتصال به واسطة ذهن بدنمند انسان و طرح واره هاي ذهني او و همچنين دانش دايره المعارفي مشترک ميان نويسنده و مخاطب در نوسان است، دانشي که قطعيت به معنا را از متن مي زدايد و به ويژگي انسان تبديل مي کند. قلمروهاي معنايي متغيرند و طرح واره هاي شناختي که مبني بر ادراک فرد از جهان شکل مي گيرند، همواره در حال تغيير شکل هستند و تغيير يگانه قانوني است که هميشه در کائنات اعمال شده است.

در واقع، نه با نگاهي فرايندي، بلکه با نگاهي شبکه اي به تاريخ که ريشه در عملکرد شبکه اي مغز انسان در ساخت قلمروهاي معنايي دارد، مي بايست به مفهوم ذهن، زمان و مکان براي تعريف تاريخ اشاره کرد که چگونه انسان در مقام موجودي تاريخي به‌‌واسطة تاريخ فرهنگي و تاريخ تکاملي خود شکل مي گيرد و تفکر ماحصل تاريخ تلقي مي شود؛ تفکري که در تعامل شبکه اي ميان مغز، محيط، زبان و فرهنگ تحول پيدا کرده و به عصر کنوني منجر شده است.[52] تغييرات تاريخي در واقع نتيجة تغييرات فرهنگي و رخدادهاي فردي هستند که طي هزاره ها ايجاد شده و التقاط فرهنگ هاي متفاوت خود به شکل‌‌گيري فرهنگ جديدي ختم شده که شناخت جديدي از انسان را شکل مي دهد و حتي براي انسان شناخت جديدي از جهان پديد مي آورد. تفاوت ها، تناقض ها، تمايزها و تخاصم ها هر يک به نوعي منجر به جهش هاي ژنتيکي و تغييرات ساختاري در انسان و در نتيجه تاريخ مي شوند که البته يکي به پديدة جديد منجر مي شود و ديگري به انقراض يک پديده و جايگزيني پديدة ديگر. بدين‌‌سان، برخلاف انتظار انسان که تمايل رسيدن به تعادل او را واداشته که به فرضيه سازي و اسطوره پروري در باب آرامش آخرالزماني (وضعيت آرماني) دست بزند، تفاوت ها در صورتي که جنبة التقاطي پيدا کنند همواره به سنتزهاي جديدي منجر مي شوند. هيچ حرکتي به تعادل نمي رسد و تکثيرهاي سلولي تا بي نهايت ادامه دارند. تعادل، به عبارتي ديگر، معادله اي است که بين ماده و انرژي برقرار مي شود و به باور اينشتين، ”جرم و انرژي هر دو نمودي متفاوت از يک چيز واحدند.“ در نتيجه، رسيدن به تعادل به معناي مرگ ماده يا به عبارتي تبديل آن به انرژي تلقي خواهد بود. در واقع، ابطال دوگانگي هاي دکارتي در فيزيک نيز اتفاق افتاد، به شکلي که اينشتين دنيا را تکان داد و بيان کرد ماده برابر است با انرژي و اين اصل گريزناپذير حيات و حرکت بوده است.

از طرفي، بر اساس نگاه براهني، تفاوت هايي که به صورت متخاصم به نيروهايي از‌‌بين‌‌برنده تبديل مي شوند، منجر به قطعه‌‌قطعه‌‌شدگي خواهند شد. اما از طرف ديگر، تفاوت هايي که با هم ترکيب مي شوند منجر به ساخت معناهاي چندگانه، بديع و لذت‌‌بخش مي شوند. در فرهنگ قطعه‌‌قطعه که مي توان گفت فرهنگي است شکل‌‌گرفته بر پاية تخاصم ميان نيروها، تسلط يک نيرو يا فکر که خود به نظامي تماميت خواه منجر خواهد شد، همواره نيروهاي ديگر را سرکوب مي‌‌کنند و تکثر معنايي ناشي از تفسير رابطة ميان قطعه هاي متخاصم و حتي در اقليت شکل مي گيرد، در حالي که در فرهنگي که تفاوت ها، تمايزها و تغييرها مورد پذيرش جامعه قرار مي گيرند، داده هاي متفاوت به شکل گيري استعاره به منزلة پديده اي نوظهور مي انجامد. در نتيجه، به جاي تکثر معنايي چندمعنايي و همزيستي معنايي به وجود مي آيد. انسان پديدة فرهنگي زنده و متفکري است که در نتيجة همزيستي فرهنگي ميان افراد به وجود آمده و توانايي هاي شناختي او در خلال تعامل ذهن و محيط تکامل پيدا کرده است. ذهن انسان با انطباق با چالش هاي خاص، مانند بازتوليد و تلاش براي زنده ماندن، تکامل يافته است، همان گونه که انسان هاي اوليه تجربه کرده اند. و اين بدان معناست که تفکر انسان و مغز او ابتدا با شرايط مادي و زيستي منطبق شده که خود باعث به وجود آمدن توانايي قرار گرفتن در مکان خاص، فهم و تفسير آن، تعامل با آن و تغيير آن شده است.[53] همچنين، مغز انسان با مغز ديگر انسان ها، طرز فکر آنها و فرهنگشان نيز انطباق پيدا کرده تا بتواند احساس، فکر و انگيزه هاي آنها را درک کند.[54] تعاملي که در خلال ميليون ها سال ميان ذهن، محيط و فرهنگ يا تعامل اجتماعي بيناذهني وجود داشته به جايي رسيده است که امروز در آن قرار داريم: وضعيت جاري که همواره در حال تغيير خواهد بود. پس انسان فقط محصول گفتمان زباني، قراردادهاي اجتماعي و ايدئولوژي هاي سياسي نيست، بلکه انسان چونان موجودي داراي گوشت و خون در جهاني قرار مي گيرد که به واسطة مکان و زمان تعريف مي شود و انسان براي زندگي در چنين جهاني رفته‌‌رفته توانايي هاي خود را براي فهم و دست و پنجه نرم کردن با محيط افزايش مي دهد، از توانايي هاي خود براي درک مکاني، ادراک، مقوله بندي، مفهوم سازي، روابط بينافردي و ارتباطي استفاده مي کند و همين توانايي هاي شناختي در ارتباط با محيط است که در رويکرد شناختي به تاريخ مي تواند کانون توجه قرار بگيرد. در نتيجه، به نظر مي رسد تقسيم تاريخ به دو سطح روساخت و ژرف‌‌ساخت تقسيمي تقليدي و تحميلي باشد از يکي از نظريه هاي از کار افتاده که پاسخگوي نيازهاي تاريخي بشر نيست. انسان به واسطة بدن خود فکر مي کند و نه صرفاً با مغز خود و ذهن انسان جداي از بدن او نيست. تفکر انسان به واسطة بدن او ساختمند مي شود.[55] خودآگاهي چيزي جداي از بدن و تجربه هاي او نيست. انسان به شکل خاصي فکر مي کند، چون بدن او شکل خاصي دارد و در شرايط محيطي خاصي قرار گرفته است. پس مي‌‌توان گفت که به علت دگرگوني مدام جهان پيرامون، درک انسان از جهان نيز به صورت مداوم تغيير مي‌‌کند و همواره آنچه که پشت سر گذاشته مي‌‌شود، به لحاظ شناختي چيزي است که کهنه شده است، چيزي که تجربه شده و به دانش پيش‌‌انگاشتي مخاطب بدل شده است. از اين منظر، شعر زبان نيز شعري است که پس از تکرارهاي مداوم به بخشي از سنت پشت سر تبديل مي‌‌شود و نياز به تازه‌‌سازي دارد.

از آنجا که همه‌‌چيز فرايند است و همواره در حال شدن، نظرية براهني نيز نياز به  ”شدن“ دارد و علي‌‌رغم باور او، زبانيت نمي تواند آن چيز پاينده اي باشد که بدان ايمان بورزيم، چيزي که دوام داشته باشد و از ميان نرود، چرا که چنين چيزي به لحاظ قانون طبيعت ممکن نيست. يگانه قانوني که در بودن خود در جهان ثبات دارد، قانون دگرگوني کائنات است. بر اين اساس، انتقاد براهني بر شعر کهن، بر شعر نيمايي، بر شعر سپيد و حتي شعر حجم وارد نيست، نه به علت ويژگي هاي نظري شعر آن شاعران، بلکه به سبب قانون کائنات و شعر زبان نيز از آن گريزي ندارد. به واقع، آنچه در نظريات براهني اهميت دارد خود آن نظريات نيست، بلکه چالش هايي است که نظريات او مي توانست ايجاد کند تا بستري مناسب براي تغيير از يک مرحله به مرحلة ديگر فراهم شود. بر اساس نظرية تکامل، که براي رفع سوءتفاهم بعدها نام ”فرگشت“ را بر آن نهادند، تغييرات به سوي وضعيت آرماني حرکت نمي‌‌کند، چرا که تکاملي در کار نيست، بلکه تغييرات به سوي نامتناهي بودن ادامه دارند و اين چيزي است که قانون حرکت آن را تأييد مي‌‌کند، به شکلي که کهکشان‌‌ها همواره در حرکتي دورشونده نسبت به يکديگر قرار دارند و نهايتي براي اين حرکت نمي‌‌توان قائل شد. به گمانم بازنگري نظريات براهني براي رسيدن به وضعيت جديدي از امور لازمة حرکتي عقلاني است، حرکتي که شعر امروز را نه به واسطة سلايق شعري متفاوت و خط بطلان کشيدن هاي بي منطق از جمله آنچه ساده نويسان امروزي در عرصة شعر پيشنهاد مي کنند، بلکه با بحث هاي نظري و اصلاح و ادامة سنت فکري و فلسفي براهني در مسير عقلاني تحول قرار داد: اينکه زبان بودنِ زبان در هر مقطعي مي تواند تغيير کند و آنچه در زبان اهميت دارد، طرح‌‌واره هاي زباني و شکست آن طرح واره هاست که امکان پويايي در هر برهه اي را ايجاد مي کند، چرا که طرح واره هاي شناختي خود در طول زمان بر اساس ادراک انسان از جهان در حال تغييرند و هر شعري بنا به امکاناتي که براي شکستن طرح واره هاي زباني، مفهومي و جهاني به دست مي دهد، راه جديدي را در حرکت پوياي شعر پيشنهاد مي‌‌کند.

[1]رضا براهني،  خطاب به پروانهها:  چرا من ديگر شاعر نيمايي نيستم  (تهران:  مرکز،  1374)،  123.

[2]براهني،  خطاب به پروانهها،  193.

[3]براهني،  خطاب به پروانهها،  195.

[4]مرتضي بابک معين،  زيباييشناسي نفي در آثار مالارمه  (تهران:  نشر علم،  1385)،  111.

[5]رضا براهني،  ”نظرية زبانيت در شعر،“  کارنامه،  شمارة  46-47  (آذر  و  دي  1383)،  14.

[6]بابک معين،  زيباييشناسي نفي،  112.

[7]بابک معين،  زيباييشناسي نفي،  109.

[8]رضا براهني،  طلا در مس  (تهران:  مؤلف،  1344)،  جلد 1، 5.

[9]رضا سيدحسيني،  مکتبهاي ادبي  (تهران : نگاه،  1376)،  542.

[10]بابک معين،  زيباييشناسي نفي،  3.

[11]بابک معين،  زيباييشناسي نفي،  3.

[12]بابک معين،  زيباييشناسي نفي،  2.

[13] براهني،  خطاب به پروانهها،  195.

[14]براهني،  طلا در مس، جاد 1، 10.

[15]بابک معين،  زيباييشناسي نفي،  3-4.

[16]براهني،  طلا در مس، جلد 1، 33.

[17]بابک معين،  زيباييشناسي نفي،  110.

[18]براهني،  خطاب به پروانهها،  187.

[19]براهني،  خطاب به پروانهها،  187.

[20]براهني،  خطاب به پروانهها،  189.

[21]براهني،  خطاب به پروانهها،  195.

[22]براهني،  خطاب به پروانهها،  123.

[23]بابک معين،  زيباييشناسي نفي،  124.

[24]براهني،  ”نظرية زبانيت در شعر،“  14.

[25]براهني،  خطاب به پروانهها، 186.

[26]براهني،  خطاب به پروانهها،  187.

[27]براهني،  خطاب به پروانهها،  135.

[28]براهني،  خطاب به پروانهها،  135-136.

[29]Guy Cook, “Theory of Discourse Deviation: The Application of Schema Theory to the Analysis of Literary Discourse” (Ph.D. Thesis, University of Leeds, 1990), 231.

[30]نيما يوشيج،  دربارة هنر و شعر و شاعري  (تهران : نگاه،  1385)،  29.

[31]يوشيج،  دربارة هنر و شعر و شاعري ، 62.

[32]يوشيج،  دربارة هنر و شعر و شاعري ، 34.

[33]براهني،  خطاب به پروانهها،  135.

[34]براهني،  طلا در مس، جلد 1، 329.

[35]حسن زرهي،  گفت‌‌و‌‌‌‌گوي حسن زرهي با رضا براهني  (نروژ:  آفتاب، 1398)،  19.

[36]Leon Trotsky, “Peculiarities of Russia’s development,” in History of the Russian Revolution, vol. 1; https://www.marxists.org/archive/trotsky/1930/hrr/ch01.htm/.

[37]زرهي،  گفت‌‌و‌‌‌‌گوي حسن زرهي با رضا براهني ، 26.

[38]رضا براهني،  قصه‌‌نويسي  (تهران : نشر نو،  1362)،  24.

[39]زرهي،  گفت‌‌و‌‌‌‌گوي حسن زرهي با رضا براهني ، 35.

[40]بنگريد به برايان مگي، سرگذشت فلسفه، ترجمة حسن کامشاد  (تهران:  نشر ني،  1386).

[41]رضا براهني، تاريخ مذکر  (تهران:  انتشارات نگاه  [نسخة برنامة طاقچه]،  1393)،  337.

[42]رجينالد هالينگ ديل، تاريخ فلسفة غرب، ترجمة عبدالحسين آذرنگ  (تهران : انتشارات ققنوس،  1387)،  100.

[43]هالينگ ديل، تاريخ فلسفة غرب،  100.

[44]Peter Bowler, Evolution: The History of an Idea (California: University of California Press, 2003), 365.

[45]Mark Turner and Gilles Fauconnier, The Way We Think: Conceptual Blending and the Mind’s Hidden Complexities (New York: Basic Books, 2002), 40.

[46]براهني،  خطاب به پروانهها،  137.

[47]براهني،  خطاب به پروانهها،  183.

[48]براهني،  خطاب به پروانهها،  195.

[49]George Lakoff and Mark Johnson, Philosophy in the Flesh: The Embodied Mind and Its Challenge to Western Thought (New York: Basic Books, 1999), 3-6.

[50]‌‌Mark Johnson, “The Philosophical Significance of Image Schemas,” in From Perception to Meaning: Image Schemas in Cognitive Linguistics, ed. Beate Hampe (New York: Mouton de Gruyter, 2005), Cognitive Linguistics Research 29, 16.

[51]زرهي،  گفت‌‌و‌‌گوي حسن زرهي با رضا براهني،  41.

[52]D. Dunér, and C. Ahlberger (eds.), Cognitive History: Mind, Space, and Time (Berlin: De Gruyter, 2019), vii–viii.

[53]Dunér, and Ahlberger (eds.), Cognitive History: Mind, Space, and Time, vii–viii.

[54]Dunér, and Ahlberger (eds.), Cognitive History: Mind, Space, and Time, vii–viii.

[55]See Francisco JVarelaEvan Thompson and Eleanor Rosch, The Embodied Mind: Cognitive Science and Human Experience (Cambridge, Massachusetts: The MIT Press, 1992).

گفت‌وگویی با دکتر محمد علی اسلامی ندوشن: حسب حال یک نویسنده از زبان خودش

فرخ امیرفریار[2]

س. مختصری از زندگی و تحصیلات خود را بیان کنید. بگویید که در چه محیطی زندگی کردهاید و چه خواندهاید؟

ج. من در ندوشن که دهکده‌ای است در صد کیلومتری ‌غرب یزد به دنیا آمدم. ندوشن جایی است دورافتاده و ناآباد که مردم آن می‌بایست با عسرت زندگی‌خود‌ را تأمین کنند. خانوادۀ من جزو اعیان ندوشن بود، ولی با سنت دهقانی: بادام‌هایی که جد پدری من با دست خودش نشانده بود، ما از آن می‌خوردیم، و هنوز هم شاید ‌بعضی‌از آن درخت‌ها بر سر پا باشند.

یکی  از  خوشوقتی‌های  من در  زندگی آن است که خانوادۀ ‌من نه متشرع بود و نه دیوانی، که مظلمه‌ای بر دوش گیرد، جزو ‌مردم‌ میانه‌حال این کشور به شمار می‌رفتند و زندگی‌ ساده و بی‌آزاری داشتند. جد پدری و جد مادری من با آنکه‌ هر دو عنوان روحانی بر خود داشتند، از زی برزگری خود بیرون ‌نرفتند‌.اولی ‌شیخ‌الاسلام لقب داشت، ولی ‌هرگز‌ به‌‌ کار روحانیت نپرداخت و دومی که امام جمعه‌اش می‌گفتند، فقط یک روز در زندگی امامت مسجد جامع ندوشن کرده ‌بود.[3] خوشوقتی‌دیگرم آن است که خانوادۀ من نه ثروتمند بودند و نه فقیر. فقر‌ و ثروت‌ هر‌دو این احتمال هست که ‌فاسد بکنند و ما خوشبختانه در معرض این فساد نبودیم‌. ثروت‌‌ خانوادگی‌ من به آن اندازه بود که امرار معاش آبرومندانه‌ای ‌به ما ارزانی دارد، سپس‌خرج ‌تحصیل مرا در تهران ‌و اروپا بدهد، و بقیه‌اش تبدیل شد به یک خانۀ مسکونی‌ که‌ هم‌اکنون‌ می‌نشینم و تنها تمکنی است که دارم.

پدر  من  زود  مرد  و من تقریباً یتیم بزرگ ‌شدم‌ و همین‌موجب گشت که خیلی زود ناگزیر شوم که روی پای خود بایستم‌. پس ‌از‌ گذراندن سال‌های ابتدایی در ندوشن و یزد و قسمتی از متوسطه در دبیرستان البرز، دانشکدۀ حقوق را‌ در‌ تهران گذراندم. با آنکه بیشتر گرایش به ادبیات داشتم، به ‌جانب حقوق‌کشانده‌ شدم‌ و این دو علت داشت: یکی آنکه در آن زمان(1325) تحصیل حقوق از لحاظ اجتماعی‌ زنده‌تر ‌بود‌. دانشکدۀ حقوقی ساختمان نوی بود در باغ زیبای‌ دانشگاه و خیلی برو بیا ‌داشت‌. دوم آنکه چند تن از دوستان ‌نزدیک من به آن دانشکده رفتند و من نیز ترجیح دادم‌ که ‌‌با آنها بمانم. از این جهت پشیمان نشدم. سال‌های دانشکدۀ حقوق سال‌‌های ‌خوشی بود که گذراندم. امیرآباد منزل‌ داشتیم ‌و آن‌‌سال‌ها خیلی پر جوش و خروش بود. گردش‌ و بحث ‌و بزم، و ما لبریز بودیم از امید و شور. دوستان آن دوره از بهترین ‌دوستان‌ من‌ بودند که اکنون پراکنده شده‌اند‌ و هر ‌کس به ‌‌دنبال ‌سرنوشتی ‌رفته. دو سه تن آنها هم‌ دیگر‌ در میان ما نیستند. همین سال‌ها بود که به انتشار مقاله و شعر ‌و گاهی‌‌ترجمه‌هایی دست زدم و با بعضی از‌ برجستگان ادب زمان ‌آشنا‌شدم، ‌از جمله نیما و هدایت.

ادامۀ ‌تحصیل ‌من در پاریس نیز در همان رشتۀ حقوق ‌بود، ولی این ظاهر قضیه ‌بود‌.بیشتر وقتم به آموختن زبان‌‌ گذشت‌ و پس ‌از آنکه راه ‌افتادم، ‌به خواندن کتاب و مجله‌. پنج ‌‌سالی که در اروپا بودم وقت کمتری روی درس رسمی‌ام که‌حقوق بود گذارده ‌شد ‌و قسمت بیشتر وقتم صرف ادبیات و چیزهایی‌ گشت‌که با ‌ذوقم‌ سازگار ‌بود: تئاتر و سینما، کنسرت‌، موزه، سخنرانی‌ها و بعضی  درس‌های سوربون در زمینۀ ‌هنر و ادب. در این پنج سال نوشتنم خیلی‌کم ‌بود. رابطه‌ام با مطبوعات قطع شده ‌بود‌. بیشتر ‌کوششم‌ بر ‌این بود که ‌بخوانم ‌‌و یاد بگیرم. همۀ آنچه نوشتم دو سه داستان کوتاه نیمه‌تمام‌ بود، چند قطعه شعر، و رسالۀ ‌دکتری‌ام‌. ولی ‌بر  سر  هم،  سال‌های اقامت من در ‌فرانسه‌ و انگلیس‌ بارور‌بود‌. از ‌زبان فرانسه بهرۀ زیاد بردم. جدی‌ترین دورۀ ‌شاگردی و درس‌خوانی من دوره‌ای بود که در آلیانس فرانسز پاریس زبان یاد می‌گرفتم. زبان فرانسه به من کمک کرد که ‌‌ذهنم با منطق و تحلیل آشنا بشود و قدری نظم فکری پیدا بکنم. تحصیل حقوق نیز همین کمک را به من کرده است.حقوق ‌ذهن مرا با منطق و استدلال آشنا کرد. به‌خصوص درس‌‌حقوق ‌مدنی آقای دکتر شایگان و مرحوم دکتر عمید از این ‌بابت خیلی ثمربخش بود. شرایع اسلام، که حقوق مدنی ‌نیز از آن استخراج شده، در طی قرن‌ها چالاک‌ترین مغزها را‌ بر ‌سر خود به کار انداخته، و واقعاً آیتی است از کاوش و باریک‌بینی که گاهی چنان فروض و شقوق دور و دراز در آن تصور می‌گردد که‌نزدیک ‌می‌شود به آن که به ‌نظر‌ پوچ ‌بیاید. حقوق بین‌المللی را هم که در پاریس خواندم چشم مرا به ‌روی دنیا باز کرد. از طریق آن قدری با مسائل جهانی‌آشنا ‌شدم. از این رو‌ست ‌که با آنکه حقوق را در زندگی خیلی کم ‌به کار بسته‌ام، از مقدار عمری که بر سر آن گذارده‌ام پشیمان ‌نیستم. حقوق نه تنها مرا از کار ادبی‌ام دور ‌نکرد‌، بلکه به ‌آن کمک کرد، به کار نوشتن و فکر کردنم. حسن دیگرش ‌این بود که مرا باز داشت از اینکه یک ادیب خالص بشوم، که آن باشم و جز آن ‌چیزی ‌نباشم.

 

س. از کدام یک از نویسندگان و متفکران و شاعران-اعم از ایرانی و خارجی-تأثیر پذیرفتهاید؟

ج. چند تن هستند که بیشتر از ‌دیگران در من اثر نهاده‌اند. البته این بدان معنا نیست که ‌کسان ‌دیگر ‌نبوده‌اند. زندگی معنوی و شخصیت هر کس از اجزاء پیچ‌درپیچ و گوناگونی قوام می‌گیرد، ولی کسانی را که نام ‌‌می‌برم ‌در نحوۀ زندگی و استخوان‌بندی فکری من نفوذ اساسی داشته‌اند. خود آنها هم چنان‌که‌ خواهیم ‌دید ‌از هم متفاوت‌اند، به همین‌ نسبت درجه و نوع تأثیر آنها نیز متفاوت بوده است.

نخست‌خارجی‌ها را نام می‌برم: اول شکسپیر.  دنیای شکسپیر دنیای جوشان و خروشان ‌و جنبانی  است‌. پس  از  آنکه شکسپیر ‌را‌ خواندم، مثل این بود که گردش و حرکت زمین را احساس می‌کنم. او نیز مانند تولستوی، مانند مولوی، پهناوری و سترگی سرگیجه‌آوری‌ دارد. من در نزد شکسپیر به نیروی ”کلمه“ پی بردم. همان‌گونه ‌که‌ دنیایی محسوس در برابر ما هست، مرکب از کوه‌ها و دریاها و خشکی‌ها و هزاران هزار جنبده، همان‌گونه می‌توان در عالم ”کلام“ دنیایی آفرید، به همان گنجایش که نه کمتر از آن قدرت ‌حضور‌ داشته باشد. در دنیای شکسپیر همه‌چیز در جنبش و رویش است، به همراه برق و رگبار و غرش باد و طغیان‌ رودخانه. خزانش نیز مانند بهار است، فرود آمدن نیست، بلکه از شدت فوران‌ از ‌پای افتادن است. زوال در اوج شگفتی روی‌ می‌کند. روان از تن نمی‌رود، بلکه دریچه را می‌شکند ‌‌و خود را به بیرون می‌افکند. درس شکسپیر برای من درس ”قدرت“ بوده ‌است‌ و اینکه عیار زندگی به جنبش است، مانند درس موج، و همان ‌که اقبال لاهوری می‌گفت: ”گر نروم نیستم.“ شکسپیر شرقی‌مآب است. شاید علت عمدۀ مقبولیتش هم ‌آن باشد که‌ صددرصد ‌غربی ‌نیست. به حرف و حدیث‌های‌ زیادی ‌در ‌او ‌برمی‌خوریم که برای ما رنگ آشنا دارد. آیا لحن هملت با هوراشیو و گورکن‌ها در تراژدی هملت (صحنۀ ‌پنجم، پردۀ یک) آنجا‌ که ‌گور ‌اوفلیای جوان را می‌کند، لحن‌خیامی ندارد؟ چرا، خیلی زیاد‌. هملت‌ و مکبث و آنتونیوس و اوتللو نیز حالت نیمه‌شرقی دارند؛ شبیه به قهرمان‌هایی که ما در ادبیات خود می‌شناسیم. منظورم ‌از ‌منش ‌شرقی منشی است که [در] آن احساس ‌و شور بر تعقل و حسابگری ‌فزونی دارد.

دوم بودلر. از بودلر دید هنری آموخته‌ام، کشف زیبایی ‌و زشتی. تا پیش از آشنایی با او‌، دید ‌ساده ‌و کم‌و‌بیش عامیانه‌ای ‌دربارۀ زیبایی داشتم. بودلر مرا به زیبایی‌های غیر‌متداول‌‌ رهنمون گشت. آموختم که باید از چه زاویه‌ای به طبیعت ‌و به دنیای خارج نگریست. نوشته‌های بودلر-به‌خصوص ‌نثرها‌یش-چون مته‌ای است که از طریق آن می‌شود به بطن اشیاء‌ نفوذ‌ کرد‌ و خاصیت درونی آنها را شناخت. از این رو، من ‌به همراه این شاعر به هر ‌جا‌ رفته‌ام، ‌قدری حالت  قشر  زیرین‌ داشته  است؛ مرموز و دلهره‌انگیز، ولی هشیارکننده. چشمی‌که بر خطوط ‌بودلر‌ بیفتد، دیگر به دشواری می‌تواند امور را با آرامی و خیال تخت ببیند. دیگر به دشواری‌ می‌تواند ‌بر ‌اشیاء بلغزد. خارخاری در خود احساس می‌کند که او را بر آن ‌می‌دارد‌ که‌ بیدارتر ببیند و دل‌به‌بیدار بخوابد.

سوم تولستوی. من نخستین بار با‌ تولستوی‌ در‌ کتاب جنگ و صلح آشنا شدم، بیش از بیست سال پیش. پیش از آن کتاب رومن‌‌رولان‌ را راجع به او خوانده بودم. قدری بعد آنا کارنینا و بعضی از ‌نوشته‌های ‌دیگر ‌او را هم خواندم. وقتی به فهرست‌ آثارش نگاه کردم، اول از همه آنچه مرا‌ به ‌حیرت ‌افکند مقدار حجم نوشته بود. گمان می‌کنم که برای شناسایی تولستوی همان‌ خواندن‌‌جنگ و صلح کافی باشد. می‌دانیم که این کتاب بزرگ‌ترین ‌رمانی خوانده شده است که تاکنون ‌به ‌دست بشر نوشته شده ‌است. تولستوی  یکی از آن مغزهای عجیبی است ‌که ‌در تولید محصول خود، چه از لحاظ ‌کیفی‌ و چه‌از لحاظ کمی، از حد متداول اندازه‌گیری ‌بشر ‌در گذشته‌اند. با تنها کسی که ‌توانسته‌ام او را مقایسه کنم ‌مولوی است‌.[4] در ‌نزد هر دو آنها، کلمه‌مانند ‌سیل جاری‌می‌شود‌، مانند ‌تل ‌شن که ‌باد آن را به‌ جلو ‌می‌راند. تأثیری که تولستوی  در  من  نهاده آن است که‌ زندگی را ‌بزرگ‌تر ‌از آنچه می‌دیدم ببینم. نوشته‌های او‌ و قهرمان‌های او برای‌ من ‌مانند دوربینی بوده‌اند که در‌ پشت‌ آن همه‌‌چیز بزرگ می‌شود، حتی حقارت‌های بشری. به قول ماکسیم‌گورکی که ‌نوشت‌:  ”وقتی آدم  فکر  می‌کند که ‌کسانی ‌مثل‌‌تولستوی در دنیا‌ هستند، ‌دیگر احساس تنهایی نمی‌کند.‌“ من ‌نیز گاهی که به فکر مرگ می‌افتم، با خود می‌گویم: ”وقتی کسانی‌چون تولستوی‌، مولوی ‌و فردوسی مرده‌اند، مرگ چه وحشتی‌دارد؟“ و با‌ این‌ فکر که‌ این‌ کسان‌ هم زندگی کرده‌اند و رنج ‌‌و شادی داشته‌اند و سرانجام رفته‌اند، بار زندگی خود را سبک‌تر می‌بینم و از بیم مرگ تسلی می‌یابم‌. تولستوی ‌از این بابت نیز برای من‌بزرگ ‌بوده ‌است ‌که‌‌ در نزد او، ‌مرزهای ‌فکری برداشته می‌شود. او در میان شرق و غرب نشسته است. در عین آنکه یک نویسندۀ تمام‌عیار‌غربی‌‌است، رگه‌های فکر شرقی در نوشته‌هایش زیاد‌است‌. حتی‌‌تشابه ‌فکری‌ای‌ میان ‌او و مولوی هست، هرچند که او هرگز در زندگی مولوی را نشناخته باشد.

چهارم جواهر لعل نهرو. نهرو به من درس جهان‌بینی و دید اجتماعی آموخت. آشنایی ‌من با افکار او به این صورت شد که وقتی در دانشکدۀ ‌حقوق پاریس خواستم پایان‌نامه‌ای بگیرم، موضوع آن را”کشور هند و کامن ولث“ انتخاب کردم و استاد راهنمای من، که ‌خانم ‌باستی‌بود، آن را با میل پذیرفت. هند را از این بابت ‌برگزیدم که برایم جاذبه‌ای داشت و شخصیت نهرو به آن‌وزنۀ جهانی خاصی بخشیده بود ([در] 1954م). پرداختن به این‌ رساله ‌‌ایجاب می‌کرد که همۀ نوشته‌های نهرو را بخوانم، زیرا او در واقع معمار اصلی هند نو بود. با این حساب بود که می‌توانم‌‌ گفت‌ همۀ آنچه را که او ‌تا ‌آن روز گفته و نوشته بود خواندم‌؛ از کتاب‌ها تا برسد به سخنرانی‌ها، خطابه‌های سیاسی، مصاحبه‌های مطبوعاتی، نامه‌های منتشرشده و غیره. اینها چند هزار‌صفحه‌ بود که مسیر شخصیت ‌نهرو‌ و تحول پرمشقت ‌هند از خلال آنها می‌نمود. در واقع، این دو از هم جدایی‌ناپذیر بودند، هند امروزی و نهرو. با این حال، تنها موضوع هند و نهرو مطرح نبود. ذهن‌من‌ شروع‌کرد به شکفته شدن: دربارهۀ مسائل جهان موجود، رابطۀ شرق و غرب قدیم و جدید، فرهنگ و انسان، ماده و معنی، آرمان‌خواهی  (ایدئالیسم) و واقع‌بینی، ارزش‌آزادی، ارزش انسان. چیزهایی آموختم که به فکر‌ من‌‌ ریشه‌های محکم‌تری‌داد. تنوع مطلب لطف بیان و جاذبۀ‌ شخصیت او طوری بود که می‌توانم گفت کمتر سؤالی راجع ‌به ‌جهان موجود برایم طرح می‌شد که جوابش را در نزد او‌نیابم‌. لطف‌بیان را گفتم، منظورم این است که نوشته‌ها و گفتارهای نهرو، حتی در اظهار مطالب خشک سیاسی بار‌‌‌شاعرانه‌ای‌ داشت و شخصیت بسیار بارور استثنایی او توانسته ‌بود منطق و شعر را با هم‌جمع‌ کند‌.

بی‌تردید ما به جانب کسی کشیده نمی‌شویم، مگر آنکه نوعی خویشاوندی روحی بین ما پدید‌آید و روان من ‌از این بابت مأمنی یافت. می‌دانیم که نهرو شخصیت دوگانه ‌‌داشت.نیمه‌ شرقی نیمه‌غربی ‌بود. او به نظر من بارزترین‌کسی بود که بشود گفت نیمۀ خوب شرقی را با نیمهۀ خوب‌غربی با خود همراه کرده است و برای من تردید نیست که دنیای مورد ‌آرمان او که پیوندگاه شرق و غرب بود، اگر تحقق می‌یافت، ‌دنیای بایسته خوشایندی می‌شد.

من با نهرو هرگز روبه‌رو نشدم. تنها یک بار او را دیدم، آن هم از راه دور. در‌ ایندیا هوس ‌(India House) لندن کنفرانس مطبوعاتی داشت: با همان هیئت و حالت ‌خاص که او را از دیگران ممتاز می‌کرد. در سرداری شتری‌رنگ هندی، کلاه سفید هندی و آن غنچه گل سرخ ‌نیم‌شکفته‌که همیشه بر سینه داشت و نشانۀ دوستی زیبایی و لطافت ‌طبیعت بود، با آن مخلوط آرامش و ناآرامی که همه در او می‌شناختند، و با آن شخصیت فراگیرنده که کسانی می‌توانستند ‌با ‌او دشمن باشند، ولی احدی به خود اجازه نمی‌داد که نسبت ‌به او احساس احترام نکند.

اکنون بیایم بر سر ایرانی‌ها: نخست فردوسی.گمان می‌کنم سال سوم یا چهارم ابتدایی‌بودم‌که ‌در کتاب فارسی ما دو‌ سه‌ شعر ‌از فردوسی بود و من نخستین بار  با کلام پهلوانی او آشنا شدم. این  داستان‌ها عبارت  بود از رزم ‌رستم و اشکبوس و داستان‌آمدن‌کیخسرو‌به ایران به همراه‌گیو. طرح‌هایی با آنها همراه‌بود‌: رستم که زانو زده بود و تیر می‌افکند و اشکبوس که سینه‌اش شکافته شده و در حال‌افتادن بود، اسبش در کنارش‌افتاده‌. و نیز‌گیو با کلاه نمدی و کیخسرو که جوانکی بود، و فرنگیس، زن ‌زیبایی، هر سه سوار بر است. حقیقت این است که آن زمان شعر فردوسی را خیلی‌دوست نداشتم‌. درشت ‌و ناهموار‌و دور از ذهن می‌نمود. پس از آن، چند سال بعد، سال‌اول‌ متوسطه بودم (دبیرستان دینیاری‌ یزد) که مدیر مدرسه به مناسبتی یک کتاب شاهنامه را که در‌کتابخانۀ‌مدرسه‌بود به من امانت داد تا چند شعر از آن انتخاب‌کنم. کتاب بسیار‌قطور‌بود‌،با قطع بزرگ-حدس می‌زنم‌چاپ علاء الدوله-و یادم است که چون آن را‌ترک‌دوچرخه‌بسته بودم که به خانه ببرم، مردم با تعجب به من نگاه‌می‌کردند‌که‌جوانک کم‌جثه‌ای کتابی به این بزرگی را به دنبال خود بکشد.

اندکی بعد‌خودم‌یک دوره شاهنامه بر وخیم خریدم. سال دوم متوسطه را تمام کرده بودم‌ و تابستان‌که‌تعطیل بود آن را می‌خواندم.بیشتر از همه داستان زال و رودابه را دوست‌داشتم و آن‌را‌به نثر درآوردم. همان زمان در عالم نوجوانی‌خود  مجله خطی‌ای درست‌کردم‌به‌نام نامۀ فردوسی و چند مقاله در آن ‌جا دادم که از جمله همین نثرشدۀ ”زال‌و رودابه‌“ بود‌. آشنائی من از این پس با شاهنامه ادامه یافت. در شاهنامه ‌آنچه ‌مرا‌ همواره به شگفتی وامی‌داشته آن بوده است که‌گویی تماشاگر صحنۀ وقایعی هستم که در ‌دنیای‌برتری می‌گذرند و آواها چون پژواکی از راه دور به گوش می‌رسند‌ و پهلوان‌ها‌نیز انسان‌های برتری هستند. در عین آنکه ‌شبیه‌به‌‌انسانهای دیگرند، با همۀ نزدیکی، نوعی جو ‌ابهت‌انگیز ‌آنها را احاطه کرده است که دست‌نیافتنی و مهیب جلوه‌شان‌ می‌دهد. برای من‌بزرگ‌ترین‌خصیصۀ شاهنامه آن بوده است‌ که‌‌کتاب برکشنده ‌است‌.وقتی‌آن را می‌خوانم یا می‌شنوم گویی‌‌پاهایم‌ بالاتر از فراز خاک قرار می‌گیرد. همه‌چیز از زندگی‌ای ‌شبیه به‌زندگی‌ما حکایت دارد و در عین حال، ‌جز آن است. حالتی‌از‌آن دست می‌دهد که در‌هیچ ‌نوشتۀ دیگر فارسی‌نیافته‌ام. بعضی از جاهای آن را نمی‌توانم بخوانم، بی‌آنکه‌اشک‌در‌چشمم جمع شود. عصب‌ها به‌آخرین‌حد ‌کشش خود می‌رسند‌، گویی‌همۀ وجود برافروخته شده ‌و مجموع‌سلول‌های بدن به نهایت انبساط و شکفتگی رسیده‌اند.

دوم مولوی. در دهکدۀ ما از‌فردوسی‌و مولوی خبری نبود. تنها کتاب ‌شعری‌که‌در چند‌خانه ‌بود‌،گمان می‌کنم حافظ بود‌، و شاید دو سه سعدی. ما سعدی و حافظ را در خانه داشتیم، ولی پیش‌از آنکه ‌دائی‌من، که سال‌ها در قم مقیم‌بود‌، به‌ده‌ بازگردد‌ و مثنوی‌ای با خود‌بیاورد، ‌جز نام چیزی از مولوی نشنیده‌بودم. دائی من کتاب حجم‌داری با خود آورد (مثنوی ‌چاپ‌‌علاء‌الدوله)که برای ما تازگی داشت و آن‌را‌گاه‌به‌گاه‌ با‌صدای‌بلند می‌خواند و همه‌جا از داستان‌ها و شعرهایش حرف‌می‌زد و به این سبب، افکاری پیدا کرده بود که به نظر مردم‌عجیب و غریب می‌آمد. با ملاها و روضه‌خوان‌های ده بحث‌‌می‌کرد و آنها را مستأصل می‌کرد و آنها از او فاصله می‌گرفتند. کسانی که در مجلس او می‌نشستند، از اعیان و خان‌های ده، از حرف‌هایش خوششان می‌آمد، ولی گاه می‌شد که تعجب کنند‌ یا‌آنها را خیلی جدی نگیرند، زیرا برخلاف عقاید متعارف بود. از دکانداری، از ریاکاری، از تقلید، از ظاهربینی، از خرافات دینی و تناقض‌های اهل منبر حرف می‌زد و سرچشمۀ ‌افکارش‌ هم‌ همان کتاب مثنوی بود.

از همان زمان با مثنوی آشنا شدم. آن‌گاه که آن را با صدای بلند می‌خواند و سر تکان می‌داد،گوش‌می‌دادم‌،بی‌آنکه چیز چندانی دستگیرم‌شود‌، ولی او آنقدر بااحترام‌و ارادت از ”ملای روم“ حرف می‌زد که کنجکاوی همه را برمی‌انگیخت. می‌گفت هیچ حقیقتی نیست که در این کتاب ‌نیامده‌باشد‌. گاهی همان مثنوی را‌برمی‌داشتم‌و می‌خواندم ولی از حد فهم من خارج بود. آشنایی جدی‌تر من با مثنوی و بعد غزلیات از پانزده سال پیش به این سو بوده است.نخست کتاب‌مرحوم فروزانفر را خواندم‌ (زندگیمولوی)که اگر مهم‌ترین کتاب او نباشد، شیرین‌ترین کتاب اوست. و بعد خود مثنوی را خواندم و بعد غزلیات.

من شاگرد مرحوم فروزانفر نبودم، ولی در مجالس‌خصوصی متعدد او‌ را‌ دیده بودم‌. پیوسته ابیات مثنوی و به‌خصوص غزلیات از زبانش می‌ریخت. با آن حافظۀ قوی، یک‌غزل کامل را سراپا ‌با شیفتگی خاص می‌خواند. روزی به خود من گفت-کمی آهسته‌، مثل‌اینکه ‌می‌ترسید دیگران بشنوند، هر چند دوبه‌دو بودیم-غزلیات حافظ در برابر غزلیات مولوی هیچ است. ولی ‌‌البته ‌من این حرف‌را باور نکردم و هرگز نمی‌کنم. فروزانفر بعد از مقربان دست‌‌اول‌مولانا‌، چون حسام‌الدین چلبی که کاتب مثنوی بود، بزرگ‌ترین مولوی‌شناس تاریخ ایران است و بیش‌از هر کس دیگر به شناسایی او و فکر او خدمت کرده است. روح‌و شور و حافظۀ نیرومند و لطف‌بیان‌او در جلب شوق دیگران‌به جانب آثار مولانا بسیار مؤثر قرار گرفته است و خود من نیز از این بابت قدری مدیون وی هستم و حق‌شناس. وقتی‌فروزانفر غزل مولوی را می‌خواند‌، مسلسل و تند،کلمه‌ها مثل مروارید غلطان از دهانش می‌ریخت و احساس می‌کردید که سخنی بالاتر از این سخن در زبان فارسی وجود ندارد.در آن لحظۀ خاص، چه بسا به او حق‌می‌دادید‌که بگوید که غزل‌مولوی از غزل حافظ بالاتر است.چه، سیالیت و سرشاری و برکتی در سخن بود که تصنع و ظرافت حافظ در برابرش‌پریده‌رنگ می‌نمود.

از خواندن مثنوی نظیر‌همان‌احساس به من دست‌می‌دهد که از خواندن شاهنامه.این دو کتاب با همۀ تفاوت‌موضوع با هم خویشاوندی‌ای دارند و جای دیگر هم گفته‌ام‌که مثنوی مولانا حماسۀ دوران‌اسلامی‌ایران است. معماری‌هر دو به هم شبیه است، زیرا هر دو کتاب از یک سبک خودرو و جوشان به بیرون روان شده‌اند. مثنوی نیز برای من چون شاهنامه همان‌خاصیت‌‌”برشونده‌“ دارد، مانند آنکه جاذبه زمین‌کم‌شده‌و جرم‌زمین سبک‌تر شده و شما به آسانی از آن رها می‌شوید.گفتم که‌هنگام خواندن شکسپیر مثل این است که گردش‌زمین‌را‌زیر پای خود احساس می‌کنید. هنگام خواندن غزلیات‌مولانا‌این‌احساس به شما دست می‌دهد که گویی زمین در زیر پای شما به رقص آمده،حرکت موزونی دارد‌که‌ مادر ‌همۀ رقص‌هاست. مثنوی چنان وسعت دیدی ایجاد می‌کند‌که همۀ‌امور، حتی امور بسیار جدی، به نظر شما کوچک و حل‌شدنی‌می‌آیند. اهمیت موضوع بسته می‌شود ‌به‌دید‌ و تلقی و معیار شما. معیار مولوی معیار کائناتی است،نه تنها اتحاد‌جامعۀ‌بزرگ‌انسانی در سراسر کرۀ خاک،بلکه مزج و حل همه جاندارها و بی‌جان‌ها درهم(-که به ظاهر‌بی‌جان‌هستند ‌و نه در باطن-و حتی جنگ موسی و فرعون جنگ بی‌رنگی می‌شود، و چون‌حجاب‌و رنگ‌از‌پیش چشم کنار رود، دیگر امتیازی در میان‌دو تن بر جای نمی‌ماند. یکی‌از‌بزرگ‌ترین‌مسائل بشر این بوده که می‌خواسته‌ است وزنۀ جسم خود را کمتر احساس کند، اگر نگوییم‌بزرگ‌ترین مسئله.این‌تقسیم‌بندی‌جسم ‌و روح همان تقسیم‌بندی”آزادی و پایبندی“ است.احساس می‌کرده که‌جسم پایبند است و روح رها‌.با جسم کور و کدر است ‌و روح، آگاه.پس کوشش بر این بوده که‌بر‌عیار‌آزادی و آگاهی خود بیفزاید و از سهم جسم که ناآگاهی و اسارت‌است بکاهد. مولوی وقتی در‌روز‌چراغ به دست می‌گیرد، در جستجوی چنین انسانی است که روحش به‌حد‌اعلای‌پهناوری‌و جسمش به حد اعلای باریکی رسیده باشد و چنین کسی‌پهلوان آزادی و آگاهی است.

ما ‌در ‌دید‌امروزی خود می‌توانیم با بسیاری از نظریات‌مولانا در امور فرعی مخالف‌باشیم‌و آن را قابل تطبیق با اوضاع و احوال جهان موجود ندانیم، اما در عمق و در معنی، ‌قدرت‌‌‌روح‌و استواری ادارک او بر چیرگی خود باقی است. او انسان فرهنگی ایران‌را‌شایستۀ مقام خاصی کرد که اگر او‌نمی‌بود‌هرگز ‌به این ارتفاع دست نمی‌یافت.زندگی‌را‌بر‌پایۀ والایی نهاد و به آن معنی بخشید.ایرانیانی که در طی این چند‌صد‌سال مثنوی خوانده‌اند،  سینه‌هایشان فراخ‌تر‌شده‌است،قوی‌تر‌دم‌زده‌اند‌، هوای آزاد بیشتری را در ریه‌های‌خود‌جای داده‌اند، و مسامات وجودشان از جوهر زندگی انباشته‌تر شده است، و من نیز‌با‌خواندن مثنوی چنین ساعت‌هایی را در‌ زندگی داشته‌ام.ما در‌این‌زمانه‌شاگردهای هر چند کم‌استعدادی‌باشیم، هنوز این امید هست‌که او لااقل بتواند به ما بیاموزد که‌آنچه‌را که باید حقیر ببینیم‌، بزرگ‌نبینیم‌.

دیگری حافظ است. آشنایی‌من با حافظ از‌همان‌کودکی‌آغاز شد.حافظ چاپ سنگی‌ای توی خانه داشتیم. آن را می‌خواندم، ولی طبیعی‌است‌که چیزی سر در نمی‌آوردم.کلمات‌ می‌و میخانه و پیر‌مغان‌و خرابات‌و مغبچه و بت و صنم و غیره‌ و غیره به نظرم عجیب می‌آمد؛ حالتی ایجاد می‌کرد که خوشایند، ولی درنیافتنی بود. رمزی در‌شعرها‌بود که گویی به زبان مردمی غیر‌از‌ما‌مردم‌‌خاکی سروده شده و نمی‌دانستم‌که این عالم کجاست و این‌مردم چه کسان‌اند. گمان می‌کنم که این احساس من شبیه‌به‌احساس‌‌بسیاری از کسانی است که به عالم‌معنای‌حافظ‌راه‌ندارند‌. تنها‌موسیقی کلام و لطف الفاظ او آنها را می‌رباید.چون‌کسی که به حرمخانه‌ای پای می‌نهند-با زینت‌ها و آینه‌ها و نقش‌ها و رنگ‌هایش-بی‌آنکه بداند کجاست؟لیکن این‌پندار برایش پیدا‌ می‌شود که بتوان در آن به دنیای غیبی‌ای‌پناه برد و حل مشکل خواست و تسلی و تشفی یافت. این جو عبادتگاه برای من با بوی شمع و کندر و بوی‌تن انسان‌ها همراه بود‌و نور‌لرزان و سایه و روشن و ورد و دعایی که معنایش نامفهوم بود، و صدای بال فرشتگان، و چشم‌های سیاه حوریان که از گوشۀ چادر بیرون می‌زد،و راه باریکی که به آسمان می‌پیوست،از طریق‌وزنه‌های‌سقف‌که با مرمر نازک شفاف روشن شود.

پس از آن که حافظ قزوینی انتشار یافت، توانستم که‌آن را با دید جدی‌تر‌ببینم‌.تصحیح انتقادی کتاب تشویق‌می‌کرد‌که‌با دقت بیشتری در دیوان نگریسته شود.من نیز اندک‌اندک چشمم بازتر می‌شد. دو جلد کتاب مرحوم دکتر غنی باب تازه‌ای در حافظ‌شناسی‌گشود‌.من از سی سال‌‌پیش‌به این سو که در فرصت‌های مختلف با حافظ سر و کار یافته‌ام، همواره با همان اعجاب روبه‌رو بوده‌ام که گویی‌نخستین‌بار است که این شعرها را می‌بینم.حافظ ولو ‌بزرگ‌ترین گویندۀ زبان فارسی نباشد،به آسانی می‌توانیم بگوییم‌کسی است که به کمال سخنوری دست یافته است. زیرا تصور نمی‌توان کرد که هنر انسانی بتواند فراتر از جایی که او‌رفته‌است برود‌. این احساس برایم هست،گر چه این علم‌ نیست، که در هیچ زبانی در دنیا کتاب دیگری نیست که با این مقدار حجم آن همه معنی در آن جمع‌شده باشد، و قضیه‌عجیب‌تر می‌نماید وقتی ببینیم که مقداری از این‌معانی‌هم‌‌مکرر است.این امر دو علت دارد: یکی آنکه حافظ با تردستی شعبده‌باز، یک هاروت بابلی،معانی ‌‌متعدد‌را در یک‌مفهوم به تلألو می‌آورد. دوم آنکه وی عصاره و چکیدۀ‌تاریخ‌و فرهنگ‌ایران‌را تا زمان خود در این غزل‌ها جای داده‌است:مانند یک تودۀ گل که‌برای گلاب گرفتن می‌جوشانند و چند قطره روغن بر تارک آن جمع می‌شود که‌همان عطر ناب و چکیده‌و جوهر‌همۀ گل‌هاست. بنابراین، وقتی من از خود می‌پرسم که از حافظ چه‌آموخته‌ام، می‌بینم که بیش از هر چیز تاریخ ایران را آموخته‌ام؛ تاریخ گویا،مانند جامی که به دست گیرید و”احوال‌ملک دارا“ را در آن بخوانند.

دومین چیزی که تنها در نزد او یافته‌ام و بس، ”نهانی‌ترین‌گوهر سخن“ است. هر کلمه مانند منقار”ققنوس“ صداهای گوناگون هوش‌ربا از آن بلند‌می‌شود‌. در داستان‌ها آمده که مردم قدیم یونان‌از سرود و سخن چشم‌داشت معجزه می‌داشتند،یعنی معتقد بودند که با آن بیمار را می‌توان علاج کرد یا آب چشمه‌را جاری ساخت‌ یا‌باران را در خشکسالی از آسمان فرود آورد.سخن حافظ و تأثیری که داشته،یادآور چنین‌خاصیت مرموزی است.از فال‌هایی که در کشور خود ما از آن می‌گیرند بگذریم‌،در‌تاجیکستان که بودم شنیدم که این‌رسم بوده است که دیوان حافظ را بالای سر نوزاد بگذارند، برای تبرک، برای دور کردن چشم بد و بلا.

چیز سومی که حافظ‌به‌من‌آموخت، نگرش چند زاو‌یه‌ای‌‌است. در نظر او، دنیا یک پهنۀ صاف نیست که چشم‌انداز اشتباه‌ناپذیری داشته باشد،بلکه گنبد گردنده‌ای است که هر‌ رویش‌‌و هر‌ ترکش منظره تازه‌ای را عرضه می‌کند.اما درس‌بزرگ‌‌حافظ در”روشن‌بینی“ اوست:

اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن‌

شکر ایزد که نه در‌پردۀ‌پندار‌بماند

این درد تمام عمر با او همراه است و همین‌موجب می‌گردد که به هیچ”علم الیقین“ دست نیابد:

نه حافظ را حضور درس مجلس

‌نه دانشمند را‌علم‌الیقینی‌

به مرحله‌ای از تاریخ ایران رسیده است که دیگر همۀ ‌آزمایش‌شوندگان‌آزموده شده‌اند و هیچ‌یک از علم‌ها و اعتقادها جوابگو نیست و تنها دلخوشی‌ای که باقی می‌ماند آن است که‌به‌هر‌قیمت شده ”روشن‌بین“ بمانیم.بنابراین، ‌وقتی از خود می‌پرسم که جان کلام‌و جهان‌بینی‌حافظ‌چیست، تنها جوابی که بهنظرم می‌آید این است: فریب نخوردن ‌و فریب ندادن . . .

از معاصرین ‌صادق‌هدایت ‌و کسروی بیش از کسان‌دیگر در مسیر فکری من تأثیر داشته‌اند. صادق هدایت را‌ من‌‌ در سال 1326 بود که شناختم.دو نفر از دوستان،مرا با  سید‌صادق ‌گوهرین‌آشنا کردند و او مرا به هدایت معرفی نمود. در آن زمان، قدری از نوشته‌های‌او‌را خوانده بودم، به‌خصوص بوف کور در من خیلی تأثیر نهاده بود و می‌اندیشیدم که‌سایه‌ای‌‌از بوف کور را در خود نویسنده خواهم دید.درست یادم‌نیست که در کجا نخستین‌بار‌به او برخوردم،گمان می‌کنم که‌کافه فردوسی بود که او در‌آن‌زمان‌هر روز عصر سری به آن‌می‌زد. وقتی آقای گوهرین مرا معرفی کرد، او قیافۀ‌آشنا‌به‌خود گرفت،چه،دو سه شعر از من در مجلۀ سخن انتشار‌یافته‌بود و هدایت آنها را دیده بود.به عادت همیشگی‌اش چند کلمه شوخی بر زبان آورد. من‌در‌برابر او احساس حجب می‌کردم.می‌ترسیدم حرف‌نپخته و نابجایی بزنم و مورد تمسخر‌او‌قرار گیرم.نسبت به‌او احترام و تحسین‌داشتم‌و حقیقت‌این است که در آن زمان‌کسی‌را‌مهم‌تر از او نمی‌دیدم.

از آن پس دیدارهای گاه‌به‌گاهی پیش می‌آمد و من‌‌تمایل‌شدیدی در خود می‌دیدم که‌با‌او همنشین‌شوم‌.یکی‌‌برای آنکه حالت مرموزی در او‌بود‌که کنجکاوی مرا بر می‌انگیخت و مرا جذب می‌کرد.دیگر آنکه اصولاً سلام‌و علیک ‌و برخورد با هدایت برای جوانکی چون‌من افتخاری‌بود و مایۀ‌فخر‌در نزد دوستانی که هنوز‌به‌این موهبت نائل‌نشده بودند. گاهی می‌رفتم و در کافه فردوسی کنار میز هدایت‌می‌نشستم.دوستان او همیشه جمع‌بودند‌.پاهای‌ثابت عبارت‌بودند‌از‌حسن قائمیان،رحمت الهی‌و انجوی‌شیرازی. قدری نامنظم‌تر پرویز داریوش، صادق چوبک و دکتر خانلری و یکی دو نفر دیگر‌هم‌می‌آمدند.ولی او در میان‌همه‌شاخص‌بود و موجب‌جوشش‌آنها‌نیز او بود.یکی‌از دوستانش‌این جمع را شبیه کرده بود به چند فلز نامتجانس که او آنها‌را‌به ‌‌هم لحیم کرده است.حرف‌هایی‌که‌در‌این‌جمع‌رد و بدل‌می‌شد‌،تقریباً به تمامی جنبۀ شوخی داشت و این سبک شوخی‌را هم هدایت باب کرده بود؛ مثل اینکه این‌عده ‌قسم‌خورده‌بودند که لااقل تا در‌برابر‌او‌هستند‌، حرف‌جدی‌نزنند. از آنجا که بلند می‌شدندريال به”ماسکوت“ در خیابان‌فردوسی یا میخانۀ دیگری می‌رفتند و دنبالۀ همان حرف‌ها در آنجا گرفته می‌شد.من دو سه باری هم‌با آنها به ماسکوت رفتم، ولی مشروب نمی‌خوردم.هدایت چون گیاهخوار بود، در آنجا همیشه مقداری سبزی خوردن و تربچه و ماست و خیار روی میز گذارده می‌شد.من نسبت به این عده‌که‌همگی اهل‌قلم و به اصطلاح ”روشنفکر“بودند حس ستایشی داشتم، اما تنها به خاطر هدایت در جرگۀ آنها حاضر می‌شدم.هدایت‌کم حرف می‌زد، ولی هر چه می‌گفت شیرینی و تازگی‌ای‌‌داشت‌که با حرف‌های دیگران فرق می‌کرد. آهنگ صدا و طرز تکلمش که لهجۀ اصیل تهرانی و رنگ عامیانه داشت،به‌گوش من بسیار پر آب‌و‌رنگ‌و خوشایند می‌آمد.سیگار را با‌ظرافت‌و سبکی لای دو انگشت می‌گرفت و دود آن را از زیر سبیل باریک زردش بیرون می‌داد.نگاهش از پشت‌عینک دارای دو حالت متضاد بود‌، هم‌کم‌رمق و هم باحال‌. در ‌نگاهش مهربانی و سوء ظن در کنار هم قرار داشت. کسانی را که دوست می‌داشت مهربانی‌اش را به جلو می‌آورد. در نزد کسانی که آنها را نا اهل می‌پنداشت، حالت چشمش‌‌برمی‌گشت‌و تلخی و کدورتی در آن پدیدار می‌گشت.حالت‌سومی نیز در نگاهش بود و آن کم‌اعتنایی و جدی نگرفتن‌بود و آن را نسبت به کسانی ظاهر می‌کرد که نه به آنها بدبین‌بود‌و نه‌خوشبین،آنها‌را به چیز چندانی نمی‌گرفت و من این‌حالت را در او نسبت به بعضی از معاشرانش نیز‌دیدم.

پس از آنکه آشنایی ما کمی بیشتر شد،ترجیح می‌دادم‌‌که‌برای‌دیدن او به دانشکدۀ هنرهای زیبا که گاهی به آن سر می‌زد و یا به خانه‌اش بروم. اطاقی ‌‌در‌ خانۀ پدری خود داشت، در خیابان روزولت، بالاتر از دروازه دولت،که آن‌زمان‌‌خاکی‌بود.معمولاً بعدازظهرها تا حدود چهار و پنج خانه بود.  احتیاجی به گذاردن قرار‌قبلی نبود. از امیرآباد راه می‌افتادم‌و حدود ساعت سه به آنجا می‌رسیدم.در‌خانه را کسی باز‌می‌کرد‌.می‌گفتم با آقای صادق‌خان کار دارم و مرا به اطاق‌او راهنمایی می‌کردند و پشت در انگشت می‌زدم و او خود در را باز می‌کرد.شاید از پشت پنجره دیده بود که مهمانی‌برایش‌آمده.چند باری که این طور به دیدن او رفتم، هیچ بار نبود که لباس پوشیده و آماده نباشد.به نظرم عادت نداشت که بعدازظهرها بخوابد، حتی بعدازظهر‌تابستان‌. محجوبانه روی یک‌مبل کنار میزش می‌نشستم و او خود روی صندلی پشت میز جای می‌گرفت.توی اطاقش دو قفسه کتاب بود و میز و صندلی و تختخوابش و یک صندلی راحت برای مهمان. در این‌جلسه‌ها‌ دوبه‌دو که ساعتی یا بیشتر طول می‌کشید، من انتظار داشتم که حرف‌های جدی‌ای از زبان او بشنوم،ولی‌زیاد پیش نمی‌آمد.با این حال،حرف‌هایش گاه‌به‌گاه خیلی‌‌جدی‌تر‌از جلسه‌های کافه فردوسی و ماسکوت بود.من از او سؤال‌هایی می‌کردم که شاید بعضی از آنها هم به نظرش‌کودکانه می‌آمد، ولی سعی داشت که با مهربانی جواب بدهد،  ولو ‌به شوخی‌.یک‌بار‌یادم است از او پرسیدم‌که‌کافکا‌چند سال داشت که مرد. گفت چهل و یک سال.گفتم چه زود.گفت‌دو سالش هم زیاد بود! از نوشته‌های خودش‌از‌او‌می‌پرسیدم‌که میل نداشت به آن جواب درستی‌بدهد‌. هرگز ندیدم که‌از کسی بد بگوید.گاهی با ادای یک کلمه یا بالا انداختن‌شانه نشان می‌داد که‌نسبت‌به‌کسی که حرفش پیش آمده ‌بی‌اعتقاد است یا حس تحقیر‌دارد، ولی بدگویی نمی‌کرد. در میان معاصران، آنچه یقین دارم، آن است که به دهخدا و بهار عقیده داشت‌.  تنها‌کتابی‌از خودش که در اطاق موجود داشت، رباعیات خیام بود.نسخه‌ای‌از‌آن را با همان لحن طنزآمیزش‌پشتش نوشت”به شاعر ناکام آقای. . .“ و به من هدیه کرد‌. این‌نسخه‌چون در اطاق من سوخت، نسخۀ دیگری از آن به‌من داد‌،با‌همان‌پشت‌نویسی،و آن نیز در طی نقل و انتقال‌ها گم شد.

برجسته‌ترین خاطره‌ای که از هدایت‌دارم‌، مربوط‌به‌شبی است که در امیرآباد مهمان من بود.من در امیرآباد که‌کوی‌دانشگاه‌بود زندگی می‌کردم و چون تابستان بود، همۀ ‌دانشجویان تختخواب‌های سفری-که از سربازهای‌امریکایی‌‌به‌ما رسیده بود-بیرون می‌گذاردند و در هوای آزاد می‌خوابیدند. شبی هدایت را به‌آنجا‌دعوت کردم.حسن قائمیان‌نیز با او همراه بود.نزدیک غروب از شاهرضا ‌اتوبوس‌امیرآباد ‌گرفتیم و راهی شدیم. هدایت در کمال صفا و خوشرویئی در کنار دانشجویان، که مسافران پر سر‌و صدایی‌بودند، نشست. به نظرم در میان آنها کسی نبود که او را بشناسد‌. به‌امیر‌آباد که رسیدیم من مقداری سورسات و مشروب که تهیه کرده‌بودم آوردم. آمدیم و در همان‌هوای‌آزاد‌روی زمین نشستیم. برحسب اتفاق، شب مهتابی‌ای بود. سه‌به‌سه‌بودیم‌.بزم خیامی‌ای‌بود، در مهتاب. آنها نرمک‌نرمک مشروب می‌خوردند. هدایت از فضای باز و دامنۀ گستردۀ ‌نیمه‌وحشی امیرآباد که به کلی‌با شهر متفاوت بود خوشش آمده بود.پس‌از‌ساعتی، قائمیان‌خوابش گرفت و برروی یکی از‌تختخواب‌های‌متعددی‌که‌در آنجا بود دراز کشید،ولی‌هدایت‌همان‌طور نشسته ماند. شب زیبای تأمل‌انگیزی بود.او سرش گرم شده بود ‌و طی‌دو ساعتی که همین‌طور من‌و او‌ماندیم، نخستین‌بار‌بود‌که دیدم‌حرف‌های جدی زد: از‌زندگی‌و مرگ و نویسندگی و طبیعت،قدری از خودش و چیزهایی که دوست می‌داشت. نزدیک سی‌سال‌از آن زمان گذشته است و من‌حرف‌های او را فراموش‌کرده‌ام‌.همین اندازه می‌دانم که او‌را‌هیچ‌گاه مانند آن شب ندیده بودم و ندیدم.شب روی یکی از همان‌‌تختخواب‌ها‌که از پیش آماده کرده‌بودم‌با‌یک ملافه خوابید‌و صبح‌آنها را تا شهر‌بدرقه‌کردم.

از خصوصیات اخلاقی هدایت کسانی که با او انس بیشتری‌داشتند زیاد حرف‌زده‌اند‌.من در اینجا به آن حرف‌ها‌ کاری‌‌ندارم و تنها‌از‌مشاهدۀ شخصی خودم می‌گویم. هدایت‌با آنکه با احدی رودربایستی نداشت و در کار دوست‌یابی نبود و چشم‌داشتی در زندگی نداشت، بسیار‌محجوب‌و مؤدب بود، یک فرد متمدن و روشنفکر‌ نمونه‌، بسیار‌ظریف‌و نظیف‌. اصطلاح‌هایی برای خودش‌داشت‌که دوستانش هم از او تقلید می‌کردند،ولی هیچ‌کدام به ظرافت و لطف او حرف نمی‌زدند. ادبیات‌ایرانی‌و ادبیات‌اروپایی را خوب می‌شناخت و من کس‌دیگری‌را‌ندیده‌ام‌که‌این‌دو‌را آن‌قدر خوب با هم تلفیق کرده‌باشد.توجه به ادب عامیانه و افسانه‌ها را او نخستین‌بار باب‌کرد و مقاله‌هایش راجع به ویس و رامین و خیام پایۀ ‌نقد‌تحلیلی را گذارد. آثار بزرگ فارسی را بسیار دوست‌داشت.گاهی که شعر زیبایی از حافظ یا دیگری خوانده‌می‌شد و یا خودش می‌خواند، با آن اصطلاح خاص خود می‌گفت:”وحشتناکه‌،“ یعنی‌از حد عالی‌بودن در گذشته است. از مهربانی او هر آشنایئی حکایتی دارد.من آنچه دربارۀ خودم‌دیدم می‌گویم. من به فکر افتاده بودم که برای ادامۀ تحصیل‌به‌خارج‌بروم، از جمله انگلستان را در نظر داشتم.شنیده بودم‌که دکتر محمود صناعی که در آن زمان سرپرست دانشجویان‌در لندن بود‌به‌تهران آمده و می‌خواستم اطلاعاتی راجع‌به‌‌وضع تحصیل در انگلستان بپرسم و چون خودم با دکتر صناعی‌آشنایی نداشتم، از هدایت خواستم که وسیله این آشنایی قرار گیرد. او با تلفن‌قرار‌گذارده بود ‌‌و خودش مرا‌برداشت‌و برد منزل دکتر صناعی.ساعتی نشستیم و من حرف‌هایم را زدم و جواب‌هایم را شنیدم.با آنکه عادتاً هدایت از این مسائل روزمره‌و دیدوبازدیدها گریزان بود، با چنان لطف و علاقه‌ای این‌کار‌را‌انجام داد که برایم باورکردنی نبود.کسانی که هدایت‌را خوب شناخته‌اند می‌دانند که همین عمل ساده از جانب او چقدر می‌توانست قیمت داشته باشد.

اندکی پیش از رفتنش‌به‌اروپا (همان‌سفر بی‌بازگشت) او را دیدم. با همان شوق کودکانه که گاهی در او پیدا می‌شد، کاغذی به من‌نشان داد که تصدیق طبیب بود و گواهی می‌کرد که صاحب ورقه‌بیماری‌نوراسستنی(‌Neurasthenie، آشفتگی اعصاب) دارد و باید برای معالجه به خارج برود و به‌اتکاء همان ورقه شش‌ماه معذوریت ‌‌گرفته‌بود. اتفاق عجیب این بود که درست روز اولی که من به پاریس‌‌رسیده‌بودم-اگر اشتباه نکنم روز 5 اسفند 1329-به هدایت‌برخوردم. حدود ساعت 10 صبح بود که‌من و سیروس‌ذکاء از هتل پانتئون، که نیم‌شب همان روز در آن منزل‌گرفته‌بودم، بیرون آمدیم‌که‌برویم به سیته اونیورسیتر (باشگاه‌دانشگاه). وارد مترو لوکزامبورگ که شدیم، دیدیم که‌هدایت توی صف ایستاده،برای آنکه بلیط مترو بخرد.من‌جلو رفتم و سلام و علیک کردم.با تعجب دیدم‌که خسته‌تر و کم‌حوصله‌تر از همیشه است. نوعی گرفتگی خاص در سیمایش‌بود.چند کلمه‌ای رد و بدل کردیم و از هم جدا شدیم. یک‌بار دیگر، چند هفته بعد، در سفارت ایران به او‌برخوردم‌. من داخل می‌شدم و او بیرون می‌آمد. سلام و احوالپرسی‌کردم.همان حالت کدورت و فسردگی در او بود.پیش‌از آن هرگز او را مثل این دوبار ندیده بودم.مانند آدم‌های‌دل‌کنده‌از همه چیز . . . و دیری نگذشت که در روزنامۀ لوموند خبر کوتاهی خواندم که”صادق هدایت شاعر ایرانی، در آپارتمان فلان . . . با گاز به زندگی خود خاتمه داده‌ است.“ اینکه‌ نوشته بودند شاعر ایرانی، آیا ناشی از کمبود اطلاع بود و یا حقیقتی بود که ما هموطنان او را به آن‌حقیقت نمی‌شناختیم؟بعد که به فکر فرو رفتم دیدم که‌پر‌بیراه‌نگفته‌بودند.او شاعر بود، هر‌چند‌به‌مصداق‌جسمانی کلمه شعر نسروده بود، ولی چه کسی حساس‌تر و تیزباب‌تر و خوشگوتر و شکننده‌تر از او؟

در میان معاصران ایران، من از هدایت‌بیشتر‌از‌هر کس دیگر چیز آموخته‌ام. نوشته‌های او و شخصیت‌او‌به‌من آموخت که

  1. از ابتذال بیزاری جویم.
  2. تعین‌ها و مقام‌های دنیایی و دیوانی چشمم را نگیرد و برای هر کسی به خاطر‌خود‌او‌ارزش قائل شوم، نه برای‌مقامی که دارد.
  3. ایران و اجتماع‌ایران و زندگی را به حقیقتی که‌در وراء ظاهر دارند بشناسم و هدایت،کلید کارگاه پشت‌صحنه‌ها را به‌دست‌ما‌داد.

زهر بدبینی‌ای را که در نوشته‌های هدایت هست با چشم‌تفاهم‌ می‌نگریستم، ولی هرگز به آن ربوده نشدم. این‌بدبینی تا همان حد مرا کمک کرد که‌از‌بلای‌بلاهت خوشبینی‌تام در امان بمانم و در فکر خود چاشنی‌ای از هر‌دو‌حالت‌‌را نگاه دارم.

  1. ایرانی را که از دیدگاه هدایت شناختم، ایرانی‌ژرف و غم‌آلود و دوست‌داشتنی‌است‌.
  2. از‌طریق او به غنای زندۀ فرهنگ عامه پی بردم.

کسروی بی‌آنکه از پیروانش باشم، چند سالی از خوانندگانش‌‌بودم و بی‌آنکه با بسیاری از نوشته‌هایش موافق باشم، برندگی اندیشه و بت‌شکنی‌های او را‌تحسین می‌کردم. هنوز اوائل‌دورۀ دبیرستان بودم که با نوشته‌های کسروی‌آشنا شدم.یکی از دوستان من که چند سالی از من بزرگ‌تر بود و با جریان‌های ادبی روز آشنایی داشت و مجلۀ پیمان را مشترک‌بود، با‌من از کسروی حرف زد و چند نوشته‌اش را به من‌داد که بخوانم بعد،روزنامۀ پرچم نیز شروع به انتشار کرد که می‌خواندم. از همان آغاز، تازگی فکر و شهامت بیانش مرا‌ ربود‌. هنوز در یزد بودم که نامه‌ای برای او نوشتم و در آن از او پرسیدم‌که آیا شما با همه شاعران مخالفید و یا آنکه کسانی را استثنا می‌کنید؟روی کارتی دو سه خط‌جواب‌داد، با همان انشاء خاص خودش،که تنها استثنا فردوسی است،برای آنکه‌”یاوه‌گو“ نبوده و قومیت و زبان و تاریخ ایران را زنده‌کرده-همان عقیده‌ای که پیش از او میرزا‌آقا‌خان کرمانی‌نیز ابراز کرده بود و بعد با آن آشنا شدم.

چون به تهران آمدم (1323)، از قضای اتفاق یکی از همشهری‌های من توی چاپخانۀ او کار می‌کرد، در‌کوچه‌ای‌‌از‌لاله‌زار، و من گاه‌به‌گاه به دیدن‌این‌آشنا‌به چاپخانۀ ‌پیمان می‌رفتم.دو سه بار در آنجا کسروی را دیدم، بلند و باریک، با سیمای جدی و احترام‌انگیز چون وارد می‌شد ‌”پاک‌زی‌“می‌گفت‌و وقت رفتن”بدرود .“به همۀ کارگران‌چاپخانه و روزنامۀخود‌نیز یاد داده بود که همین اصطلاح‌ها را به کار برند و به جای سلام و خداحافظی”پاک‌زی“ و ”بدرود“ بگویند. کارگرهای‌چاپخانه‌هم‌ به مکتب او گرایش پیدا کرده بودند یا چنین وانمود‌ می‌کردند.

شبی از شب‌ها به خانه‌اش رفتم که در یکی از کوچه‌های‌حشمت‌الدوله واقع بود.در آن‌شب، ‌”نشست‌“ هفتگی داشت و چند تن از”پاکدین“ها گرد او بودند. کسان‌دیگری‌‌ نیز که نسبت به فکر او کنجکاوی داشتند نزد او می‌رفتند. ساعتی نشستم. با لهجۀ آذربایجانی‌و اصطلاح‌های‌خاص‌‌خود شمرده و شیرین حرف می‌زد. نگاه در چشم مخاطب‌نمی‌دوخت، مصمم سخن‌می‌گفت‌، و می‌توانست‌در شنونده اثر بگذارد.

به خواندن نوشته‌هایش ادامه دادم.بعضی از عقایدش‌به نظرم‌عجیب‌می‌آمد‌ و بعضی دیگر ناپذیرفتنی. بااین‌حال، با علاقه‌مندی و کنجکاوی دنبال می‌کردم. آنجا که خراب ‌می‌کرد، انکار‌می‌کرد‌، آسان‌تر بر دل می‌نشست،ولی چون‌خود او درصدد برمی‌آمد که چیزی به‌جایش‌بگذارد‌، آئینی‌بیاورد، لحن پیامبرانه به خود گیرد یا زبان”بپیراید،“ رماننده‌می‌شد. چند سال بعد‌که قدری پخته‌تر شده بودم، روی نوشته‌هایش برگشتم، نظریاتش جز در مواردی‌که‌خرافه‌ها‌را می‌کوبید،به نظرم عاری از استواری آمد و نحوۀ استدلالش‌ساده‌لوحانه. از ریشه‌های روانی شعر‌و هنر‌ و داستان بی‌خبر بود.با آنکه مورخ بنامی بود، منشاء اجتماعی‌ای را که‌موجب‌‌پدید‌آمدن عرفان ایران شده بود از نظر دور می‌داشت. گذشته از اینها، خود، به نوبۀ‌ خود، به ‌چاله‌هایی‌می‌افتاد که‌نظیر دیروزی آنها را به باد انتقاد گرفته بود، یعنی‌چالۀ ‌”باورسازی. “ گاهی نیز چنین استشمام می‌شد که انتقادهایش از بعضی کینه‌وری‌های شخصی مبری نیست.

با این ‌حال‌، من‌کسروی را یکی از مردان برجستۀ عصر خود می‌دانم. در مجموع، باید‌تأثیر‌مثبت اندیشه‌هایش‌را در نظر گرفت و از‌جنبه‌های‌غیرجدی‌و آئین‌آوری و زبان‌سازی‌اش گذشت.چنان‌که می‌دانیم، پاکدینی کسروی‌‌شکست‌خورد  و با خود او رفت،  دورۀ آئین‌گذاری-به ‌صورتی که او در‌پیش‌گرفته بود-به سر آمده‌است‌، و نیز به‌‌سبب‌آنکه‌برخلاف گرایش‌های طبیعی انسان حرف می‌زد. ‌در‌ میان فقر شخصیت که ما داشته‌ایم، شخصیت کسروی‌جلوۀ خاصی داشت. درست‌و صریح‌و شجاع بود، صفت‌هایی که‌در میان‌اهل قلم کمیاب شده‌است‌.

تأثیری که کسروی در من‌نهاد‌،تا حدی مانند هدایت، توجه به نگرشی غیرمتداول بوده، در حالی که همه‌به‌طرز مشخص یا در جهت‌خوشامد‌عوام‌و قدرت می‌اندیشیدند  و خلاصه‌ به‌راه کوفته شده گام‌می‌نهادند‌،او راه دیگری‌در پیش گرفت که ناهموار و مخاطره‌آمیز بود.حرف‌هایش، ‌ولو شخص همه‌آنها‌را نمی‌پذیرفت،تأمل‌انگیز بود.سررشته‌ای‌را‌برای دیدگاه‌های‌تازه‌به‌دست می‌داد.درس دیگر‌کسروی به من، مقداری استحکام روانی و جدی بودن بود.

چون تاریخ فکر معاصر نوشته شود‌، با‌هر دیدی که باشد، کسروی در‌آن‌مقام‌نمایانی‌خواهد‌داشت.این را‌هم‌باید گفت‌که جبهه‌گیری وی واکنش طبیعی‌ای بود در برابر دکان‌داری‌و افراط‌کاری کسانی که ادب و فرهنگ‌و عرفان‌ایران‌را در خدمت سیاست‌بازی و نفع‌پرستی و حتی‌در‌یوزگی‌نهاده‌ بودند‌.چون‌چنین بود، نمی‌شد تا حدی با کسروی همدلی‌نداشت.

س. شرحی دربارۀ نویسندگی، موضع اجتماعی و نوشتههای خود بگویید.

ج. چنان‌که می‌دانید، کار را از شاعری آغاز کردم. ده دوازده‌ ساله بودم که چیزهایی به نام شعر به هم می‌بافتم، به‌سبک قدیمی‌ها.تنها پس از آمدن به تهران تغییر جهت دادم و به سرودن شعرهایی پرداختم که آن زمان”نو“ حساب‌می‌شد‌. بعضی از این قطعه‌ها در سال‌های 1325 و 1326 در مجلۀ سخن نشر شد.گمان می‌کنم که من در آن دوره جوان‌ترین همکار سخن بودم. پس از آن، همۀ این‌شعرها‌در مجموعه‌ای انتشار یافت که گناه نام داشت و بعدچشمه. ولی از بیست سال‌پیش به این سو دیگر هرگز نخواسته‌ام که شعرهایم‌تجدید‌چاپ شود. چون برای ادامۀ ‌تحصیل‌به فرانسه رفتم، به ارزش و قدرت نثر پی‌بردم.یکی از علت‌هایی که شعر را کنار نهادم‌و به نثر روی بردم همین بود.علت‌های دیگری‌هم‌داشت که‌جای دیگر‌به‌آنها اشاره کرده‌ام و تکرار نمی‌کنم. از سال 1335 به این سو دیگر شعری نگفته‌ام. پس از بازگشت از اروپا، همکاری من با سخن از سرگرفته شد(سال 1335) و چند داستان‌و مقاله‌در آن نشر دادم و از آن، پس دیگر با این مجله سروکاری نداشته‌ام.

دو سال بعد (سال 1337)، همکاری منظم من با یغما آغاز گشت که تا امروز ادامه دارد‌، هرچند‌این اواخر‌لنگ‌لنگان‌شده است.همکاری من و یغما نزدیک هجده سال کشیده است‌و سال‌های بسیار باروری را پشت سر‌نهاده که از آن گرم‌تر نمی‌توان تصور کرد. در آن زمان‌، مجله‌های‌پُرخواننده‌تر‌و پُرزرق و برق‌تر بود، ولی من یغما را انتخاب کردم. برای آنکه‌آن را نشریه قانع و نجیب و منزه ‌‌یافتم‌. چند سالی هرچه‌می‌نوشتم از آن یغما بود.در آن سال‌ها،یغما مجلۀ ‌سرزنده‌و آزاده‌ای‌بود و با همان اوراق معدود خود توانسته بود در زمینۀ‌ادب و فرهنگ و فکر ایران مرجعیتی‌برای خود ایجاد کند. طی چندین سال،عصرهای یکشنبه چند تنی بودیم که‌‌در دفتر مجله جمع‌می‌شدیم‌،از جمله مرحوم سید محمد فرزان، استاد علی محمد عامری، استاد احمد راد، دکتر سید جعفر شهیدی،آقای عباس شوقی و خود آقای یغمائی.چند کسی دیگر هم گاه‌به‌گاه سری می‌زدند.جلسه‌های‌بسیار گرم و پُرلطفی بود. چند تن از اینان نه‌تنها از لحاظ علمی،بلکه‌از جهت اخلاقی نمونه‌های کمیاب بودند و می‌توانستند برای‌من که جوان‌تر بودم،سرمشق باشند.

من به مجله یغما ‌بسیار‌مدیونم و از شخص استاد حبیب‌یغمائی سپاس‌گزارم، زیرا سال‌های دراز مأوای خوشایند و اطمینان‌بخشی به قلم من ارزانی داشتند.در این چند سال‌اخیر، رابطه من با یغما به گرمی‌سابق‌نبوده است.به نظر می‌رسد که سیر ناموزون روزگار و تجربه‌های تلخ زندگی یغما را مصلحت اندیش‌تر کرده و اعتماد به نفس او را کاهش داده. بااین‌حال، من بنا به انس و عهد سابق‌، ‌‌این‌رشته را نگاه داشته‌ام و در ارادتم نسبت به حبیب یغمائی خللی راه نیافته و همت و بردباری او را که دست تنها توانسته است نزدیک سی سال این‌مجله را از‌شیب‌و فرازها ‌بگذراند تحسین می‌کنم.

مجلۀ دیگری‌که‌در‌طی این پانزده سال اخیر شش هفت‌مطلب به آن داده‌ام راهنمای کتاب است که البته با این‌مقدار و به این‌صورت نمی‌شود‌نامش‌را‌همکاری گذارد! بعد از یغما، نگین است که‌از‌ ده دوازده سال پیش به این سو با آن‌همکاری داشته‌ام. این همکاری با آنکه چندان منظم نبوده،هرگز‌قطع‌نشده‌است. به نظر من نگین مجلۀ پاکیزه‌ای است که در گرایش‌هایی که به جانب موضوعات نو داشته، با صداقت و متانت عمل کرده است. در امر نوشتن و نشر دادن، ‌این‌سؤال‌‌”آیا تو چنان که می‌نمایی هستی؟“ خیلی اهمیت دارد و و از این بابت‌از‌ نگین خیالم راحت است و از آن‌نیز سپاس‌گزام که همواره نوشته‌های مرا با خوشرویی چاپ‌کرده‌است‌.

با‌نشریۀ دیگری همکاری نداشته‌ام. بعضی از نوشته‌های‌من در مجله‌های مختلف نقل‌گردیده‌است‌که اکثر آنها بی‌اطلاع من بوده و چون گاهی قید نمی‌کردند که مطلب را از‌کجا‌برداشته‌اند، ‌مرا ناگزیر به‌اعتراض می‌کردند.توقعم این بود که لااقل ذکر مأخذ بشود تا‌وضع‌هرکس روشن باشد که با کجا و چه کسی‌همکاری مستقیم دارد. آنچه نوشته‌ام‌و کتاب‌هایی‌را‌که نشر داده‌ام گوناگون‌بوده است.این بدان معنا نیست که خود را صاحب تخصص‌های‌‌مختلف‌می‌دانم، به هیچ‌وجه. من در هیچ زمینه‌ای تخصص‌ندارم و آنچه می‌نویسم بیشتر ناشی از‌استنباط‌است‌تا استقصا. در دو زمینه بیشتر کار کرده‌ام که البته این دو باهم‌ارتباط تام‌دارند‌:یکی ادبیات و فرهنگ که موضوع درس‌هایم‌در دانشگاه تهران است و دیگر مسائل‌اجتماعی‌و انسانی‌. از زمانی که قدری بلوغ فکری پیدا کرده‌ام-حدود بیست و پنج سال پیش به این‌سو-این‌دو سؤال در برابرم‌قرار داشته است: یک ایرانی کیست؟یک انسان کیست؟ نخستین آشنایی‌من‌با مسائل جدی جهان از کتاب  پیروزی آیندۀ دموکراسی اثر توماس‌مان آغاز شد که آن را‌به ‌عنوان‌‌پایان‌نامه لیسانس حقوق خود در سال 1328 ترجمه کردم و مؤخره‌ای هم بر‌آن‌نوشتم، چاپ امیرکبیر. نوشته‌هایم در شانزده کتاب‌جای‌گرفته‌است و چهار هزار و چند صفحه می‌شود، چهار‌کتاب‌هم ترجمه‌کرده‌ام که مجموع آنها می‌شود بیست.[5]

از لحاظ صورت آرزویم این‌بوده‌است که شیوا بنویسم، نمی‌گویم‌توفیق‌یافته‌ام، می‌گویم‌آرزو‌داشتم‌. یکی آنکه چون شاعری را ترک‌کرده‌ام‌، دوست دارم‌که آن مقدار نیاز و مایۀ شاعرانه‌ای را که دارم در‌نثر‌گذارده‌شود. دوم آنکه نخواسته‌ام از‌سنت ادبی ایران ببرم‌ و سنت‌‌ادبی ایران، حتی در نثر‌، بار ‌شاعرانه دارد. آنچه در اینجا اسمش را شیوا می‌گذارم، منظورم‌بیان نافذ و مؤثر‌است‌.لفظ از معنی جدایی‌ناپذیر است‌ و معنی‌هرچه‌باشد،تنها لفظ‌نافذ‌می‌تواند آن را به‌جلوه‌آورد. نمی‌گویم که همۀ مفاهیم زندۀ امروز از طریق بیان شیوا در دنیا نفوذ‌کرده‌اند‌، ولی این اعتقاد را دارم که‌مفاهیمی‌‌که توانسته‌اند‌دایرۀ‌خواص‌وعدۀ معدود را بشکافند‌و به‌میان بسیارها راه یابند، چنین خاصیتی داشته‌اند.

از لحاظ معنی، همان‌گونه که اشاره کردم، ‌انسان‌و انسان‌ایرانی برایم مطرح بوده است‌. نه‌فلسفه‌ای‌در‌کار‌است،نه‌جهان‌بینی‌خاصی‌،تنها حاصل تأملی است،بازتاب خوانده‌ها و دیده‌ها و دریافته‌هایم. به‌عنوان کسی که بر سر چهار راه نشسته‌است‌، کوشیده‌ام‌تا از نظارۀ جریان‌هایی که گرداگردم می‌گذرد‌غافل‌‌نمانم‌:گفتم‌چهار‌راه‌،زیرا معتقدم که من و همسالانم در یکی از حساس‌ترین-اگر نگویم حساس‌ترین-دوره‌های‌تاریخ زندگی می‌کنیم. من خود را در معرض جاذبۀ چهار قطب می‌بینم: قدیم و امروز‌و شرق و غرب. یعنی در واقع‌معجون و ترکیبی از چهار عنصر گذشته و حال و سنت و صنعت. در میان این چهار عنصر متغایر کوشیده‌ام که نقطۀ‌تعادل و سامان فکری‌ای بیابم.این سامان فکری‌شاید‌به دست‌آمدنی نیست، ولی می‌توانم بگویم که خود جستجویش برایم‌هم مقصد بوده است و هم راه. از گذشته به اکنون و از شرق به غرب رفت و بازگشت‌ می‌کنم.

در‌هیچ‌مکتب وایسمی متوقف نگشته‌ام و هیچ طریقت و شریعتی بی‌چون‌وچرا و به تنهایی مرا در برنگرفته است.حتی‌کسانی که نسبت به آنها احترام دارم چون‌مولوی‌، تولستوی،نهرو و غیره تنها قسمتی‌از‌اندیشه‌هایشان را پذیرفته و یا دوست داشته‌ام. می‌توانم بگویم که هم مادی اندیش هستم و هم معنی گرای،  هم مقداری ازدکارت را قبول دارم،هم مقداری‌از‌شیخ‌اشراق را،هم‌چیزهایی‌از مارکس را می‌پذیرم و هم اجزایی از عرفان مولانا جلال‌الدین را،هم قدری آرمان‌گرای (ایدئالیست) هستم و هم قدری واقع‌پسند (رئالیست). هم به قدرت‌و حقانیت علم معتقدم و هم بیم‌ دارم‌از اینکه علم سرنوشت‌بشر را به تنهایی در دست گیرد.

آنچه معماری اندیشه مرا تشکیل می‌دهد،مخلوطی از ایرانی و فرنگی است.ولی هرچه بیشتر در سن پیش می‌روم، گرایشم‌به‌آثار قدیم‌ایران بیشتر می‌شود و حکمت و فرزانگی‌نهفته در آنها را زنده‌تر و استوارتر می‌بینیم.در دنیای پرتب‌و تاب کنونی‌که از هر سو بحران و آدمکشی و خشونت است، شاهکاری‌های ادب و فرهنگ‌گذشتۀ‌ایران‌پناهگاه آرمانی زنده‌ای ‌است،همچنین بارویی است در برابر حرض و ابتذال و سبک‌مایگی‌هایی که از درودیوار می‌بارد.اینها ‌‌چکه‌چکه‌از سرپنجۀ ‌قرون چکیده‌اند،و پدیدآورندگان آنها در میان اخلاص‌و ایمان، در میان ایثار ‌به‌آنها‌هستی بخشیده‌اند و این‌در حالی که سیل اشک و خون و آه و قهقهه و عربده‌ها در مسیر تاریخ‌جاری بوده است.ولی البته باید عناصر زنده‌را از میان آنها بیرون‌کشید و با امروز مطابقت‌داد‌. بااین‌حال، اعتراف می‌کنم که فرهنگ مغرب زمین و بینش به سبک غرب چشم مرا به روی این گنجینۀ بزرگ‌فرهنگی خودباز کرده است و امکان مقایسه به من داده است‌تا غنای آن‌را بهتر دریابم.

در امر نوشتن شاید با کلافی خریدار یوسف شده‌ام، ولی به‌هرحال من نیز خریداری بوده‌ام و هرچه داشته‌ام‌ و نداشته‌ام در بهای کلام داده‌ام. منظورم آن است که کلام‌مقصد‌و مقصود‌ زندگی من شد و خوشبختی و بدبختی‌ای را که‌دارم از آن است.خوشبختانه نسبتاً زود پی‌بردم که هرکسی زندگی‌در راهی-و شاید همان یک راه-می‌تواند وجود خود را بشکفاند و من ‌در‌اوضاع موجود تنها راهی را که در برابر خود می‌دیدم”نوشتن“ بود. می‌دانیم که در یک تقسیم‌بندی کلی، مردم بر دو نوع‌اند: آنان که گرایش به کردار دارند و آنان‌ که ‌گرایش به گفتار؛ البته این را نیز می‌دانیم که گفتار منشأ کردار می‌شود. من هرگز خود را در کردار نیازموده‌ام، یعنی نخواسته‌ام و جو مناسب برای خود ندیده‌ام که‌طالب ‌مشاغل‌اجرایی گردم. بنابراین، نمی‌دانم که‌اگر‌ در‌ وضع مناسبی خود را می‌آزمودم، چه می‌شدم. به‌هرحال، این در را به‌روی‌خویش‌بستم و به”گفتار“ روی بردم. در نتیجه، دنیای‌من‌این شد که هرچه در زندگی‌من قرار می‌گیرد آن را به ”کلام“ ترجمه کنم، یعنی به آن‌بازگردانم‌و پیوند‌دهم‌.بنابراین، می‌توانم گفت که هیچ‌چیز را به تنهایی درنمی‌یابم، هر‌چیزی خود آن است به اضافۀ کلام، یعنی عشق به اضافۀ کلام،سیروسیاحت به اضافۀ کلام، کوهنوردی به‌اضافۀ‌کلام‌، برخورداری هنری به اضافۀ کلام‌و غیره. من دیگر دریافت خالص از‌دنیا‌ی خارج ندارم؛ هرچه را می‌یابم و می‌بینم، از راهرو کلام می‌گذرانم تا به وجود خود وارد کنم‌. هرچه‌را‌به عالم کلمه آورده‌ام، واقعیت‌دومی ‌‌یافته است و این واقعیت دوم است‌که‌ شریک‌زندگی‌من بوده و از آن رویش گرفته‌ام. برای من کلمه رابط با دنیای خارج‌است‌ و می‌توانم‌گفت‌بی‌آن، معنی و جهت زندگی را از دست می‌دهم. و باز به همین علت است که جز در میان زبان فارسی و ایران، هیچ‌جا امکان زندگی برایم نیست.

جامعه‌ای که طالب آن بوده‌ام، متأسفانه مقداری‌جنبۀ‌‌آرمانی دارد.می‌توان آن را”سهل و ممتنع“ خواند. تاکنون‌چنان بوده است که‌برابری‌و عدالت‌و آزادی، خیلی کمتر از آنچه در ایسم‌ها جای گرفته‌اند، واقعیت وجودی بیابند. نمونه‌های عرضه‌شدۀجوامع دموکراسی غربی و کمونیسم-که‌دو نمونۀ اصلی دنیای امروز هستند-هریک عیب‌های‌خاص‌‌خود‌دارند.هریک،البته دارای مزایایی نیز هست، ولی‌عیب‌ها چنان بوده که هردو را ضدانسانی‌کرده‌.جامعۀ‌مورد آرزوی من آن بوده است که مقداری از این،مقداری‌‌از‌آن‌ و مقداری نیز بهره‌ور از فرهنگ مشرق زمین باشد. برای ایران،فی‌المثل،چنین می‌خواسته‌ام که بتواند‌خصایص‌خوب‌فرهنگی خود را نگه دارد و نیم دیگرش را از جنبه‌های خوب فرهنگی علمی شرقی  و غربی هر دو بارور سازد و سامان نو زندگی‌خود‌را بر این پایه بگذارد.ایرانی‌که بخواهد تنها با فرهنگ گذشته و به سبک گذشته‌اش زندگی‌‌کند‌ تصورناپذیر و ناممکن است و ایرانی که بخواهد از روی الگوی خالص یکی از‌دو‌جبهه‌های اروپایی به راه برده‌شود،به نظرم‌وحشت‌آور‌می‌نماید‌ و از این هردو وحشت‌آورتر آن است‌که‌نیمۀ بد ایرانی با نیمه بد فرنگی جمع شود. این انسان شرقی-غربی‌چه‌کسی است؟نیمۀ شرقی‌اش ‌آزادگی است و اصالت‌فرد‌، و نیمۀ غربی‌اش‌ آزادی‌است‌‌ به معیار تمدن غرب و اصالت جمع‌.مسئلۀ ‌امروز آن است‌که راهی جسته شود تا فرد خار راه منافع‌جمع‌نباشد و جمع فرد را در خود‌مضمحل نکند. آیا شدنی‌است؟چندان‌امیدوار‌نیستم. ولی اگر نشود، سیمای‌آیندۀ‌جهان تار و مبهم‌خواهد بود. می‌دانم که کسانی که پیرو قواعد جزمی هستند‌-چه‌‌چپ و چه راست-به من‌خواهند‌خندید،‌ولی این احساسی‌است‌‌که دارم و نخواستم آن‌را‌پنهان کنم.

همۀه آنچه را که تاکنون نوشته‌ام، از کیسینجر تا کریستین‌کیلر و از‌ناصر‌خسرو تا هدایت، بر مدار این‌فکر‌بوده؛ این‌فکر‌که‌میان جمع و فرد و آزادگی‌و آزادی و مارکس‌و مولوی رشتۀ پیوندی یافته شود. در نوشته‌ام هرگز این نظر را نداشته‌ام که‌چه‌دسته و طبقه‌ای آن را می‌خوانند.اعتقادم‌آن‌بوده‌که‌هرچه‌از درون راست‌بجهد‌،همان بر نشانه خواهد نشست.شکار خواننده نکرده‌ام و مانند”دستفروش‌ها“ بر در خانه‌ها نکوفته‌ام. خوانندگان من‌در‌میان‌همۀ طبقات مردم ایران‌بوده‌اند:از دانش‌آموز‌تا‌مرد‌هشتاد‌ساله‌،از‌زن خانه‌دار تا استاد دانشگاه،از چپ‌رو تا سنت‌گرای. من در درجۀ اول‌ برای ”فارسی‌زبان“ نوشته‌ام.

 

س. آیا خود را کسی میبینید که خوشبخت زندگیکرده است؟ و به نظر شما خوشبختی چیست؟

ج. این حرف سلن یونانی هنوز همۀ اعتبار خود را دارد که به کرزوس گفته بود: ”تا کسی نمرده است نمی‌شود گفت که خوشبخت است.‌“[6] تا اندازه‌ای‌می‌توان‌قبول‌کرد که خوشبختی از انسان به انسان فرق می‌کند. درست است‌که ظواهر زندگی‌هایی به هم شبیه است،ولی درون‌ها به هم‌شبیه نیست، ولو دیگران او را‌خوشبخت‌پندارند. استنباط شخص من این است که خوشبختی مربوط می‌شود به نوع و میزان جذب ما از زندگی، هرچه بیشتر و بهتر جذب کنیم، خوشبخت‌تر‌هستیم‌.منظورم مواهب زندگی‌است،از‌طبیعت‌،از روابط اجتماعی،از هنرها،از کردارها، خلاصه از همۀ آنچه بتواند انبساط و تحرک در درون ما ایجاد کند. این انبساط و تحرک درون حاصل‌می‌شود‌از ساعت‌های‌سرشار و بارور‌زندگی‌، ساعت‌های شکفته و برافروخته، و این‌ساعت‌ها هرچه تکرار و تداوم بیشتر داشته باشند، زندگی‌دلپذیرتر می‌شود. موضوع برمی‌گردد به این دو نظر قدیمی که برحسب‌یکی، خوشبختی را در گرو داشتن هرچه‌بیشتر‌آرزو می‌دانستند که کامیاب می‌شو، و برحسب دیگری، سعادت را در ترک‌آروزها می‌شناختند (نظر بودائی و عرفان ایران). اصل جذب مواهب و انبساط درون را که گفتم، تا حدی‌تلفیقی است از‌این‌دو،زیرا‌به گزینش آروزها می‌پردازد  و از میان آنها آنچه را که طبیعی‌تر،انسانی‌تر و پاکیزه‌تر است برمی‌گیرد و بقیه را‌ رها می‌کند.پس در یک کلمه می‌توانم‌گفت که خوشبخت تا‌آنجا‌که‌در اختیار فرد است، هنر ترک ‌و طلب است، اینکه انسان بداند که چه بخواهد و چه نخواهد.

اکنون ‌‌بیایم‌بر سر خودم. اگر بعضی مشکل‌ها و پَربستگی‌ها نبود، شاید خیلی قوی‌تر و سرشارتر زندگی‌می‌کردم‌، ولی‌‌تا همین مقدار هم بر سر هم خود را کامیاب می‌بینم.نخست‌باید از دو ‌حسن اتفاق یاد بکنم که از بابت آنها از بخت خود شکرگزارم: 1. اینکه ‌در سرزمینی چون ایران‌به‌دنیا آمده‌ام و زبانم زبان فارسی است؛ 2. اینکه درست در این دوران به دنیا آمده‌ام و نه‌جلوتر و نه بعدتر.

این ‌که گفتم از ایرانی بودن خود خوشوقتم، از باب‌وطن‌پرستی کور کورانه یا‌احساسات بی‌مزه نیست، حکمتی‌در آن است.در میان همه کشورهایی که در آسیا دیده‌ام، به‌نظرم ایران از همه جامع‌تر است،از لحاظ آب و هوا،موقع‌جغرافیایی،طبیعت و غیره. نخست‌آنکه‌طبیعت ایران را دوست دارم: با هوای خشک،کوهستان، بیابان،کویر، آسمان صاف،رنگ خاک،آبادی‌های کوچک و جوی‌های‌آبش.  اما آنچه دلبستگی واقعی به یک سرزمین را ایجاد می‌کند، خصوصیات‌تمدنی‌و فرهنگی است. ایران از لحاظ جغرافیایی موقع ممتازی دارد. بر سر چهار راه چهار تمدن‌شرقی و غربی و شمالی و جنوبی قرار گرفته که از هریک‌تأثیری پذیرفته و از این وزش‌های‌فرهنگی‌ فرهنگ خاصی‌ برای خود پروردانده است. جریان‌ها و حوادثی که در طی سه هزار سال یا بیشتر بر این کشور گذشته، عمق و معنا و حزن و رنگارنگی‌ای به‌تاریخ و گذشتۀه او بخشیده ‌که‌شاید‌کم‌نظیر باشد.

و اما زبان فارسی‌. نظر ‌من‌ این است که بزرگ‌ترین‌سرمایه‌ای است که ایران داشته و برای او مانده است. من به‌داریوش و کورش نمی‌نازم، ولی به زبان‌فارسی‌و فرهنگ‌‌ایران می‌نازم و این را نعمتی بزرگ می‌دانم که‌زبان‌مادری‌من فارسی شده است و این به سبب غنای انسانی‌ای است که ‌در بعضی از آثار ادبی و فکری آن‌وجود‌ دارد‌.

و اما زمان را چرا گفتم؟ این همان است که به آن اشاره‌‌کردم و گفتم که خود و هم‌زمان‌های خود را کسانی می‌بینم ‌که در یکی از حساس‌ترین دوره‌های تاریخ ایران زندگی‌‌می‌کنیم‌: نمی‌گویم‌بهترین، می‌گویم حساس‌ترین. ما نسل‌کنونی”واسطه‌العقد“ گذشته و دوران حال‌هستیم‌ و این‌حال باهمۀ زمان‌های دیگر متفاوت است. تنها ما این خاصیت‌را داشته‌ایم، نه پدران ما‌چنین‌بودند‌و نه فرزندان ما چنین‌خواهند بود. من که اکنون جزو مردم میانه‌سال‌این‌کشورم،در یک‌نیمۀ عمر دو نوع زندگی آزموده‌ام که چند هزار سال باهم‌فاصله‌‌دارند‌. یکی زندگی از نوع مغاک‌نشینان پیش از زرتشت و دیگری، جدیدترین نوع زندگی دنیای امروز‌.من‌ شتر سوار شده‌ام، جمبوجت هم سوار شده‌ام.  در ندوشن-که کوره‌دهی است از‌ایران-‌زندگی‌کرده‌ام، در  پیشرفته‌ترین شهرهای‌دنیا هم زندگی کرده‌ام. این‌که گفتم ابتدایی‌ترین نوع زندگی را‌آزموده‌ام‌، باید بگویم چگونه. زمانی که بچه بودم، سالی چند روز هنگام‌بهار به‌نزد‌چوپان‌ها‌می‌رفتم و در صحرا زندگی می‌کردم. ندوشن ناحیۀ مرتع‌داری بود که هر خانوادۀ متمکنی در آن‌‌چند ‌صد گوسفند داشت و پیشۀ دامداری به سبک بسیار کهن در آن رایج‌بود‌.آغل‌بود و یورت و کپر که خود چوپان‌ها آن ‌را”مرداخانه“ می‌گفتند؛ گویا از کلمۀ مرد می‌آمد‌. مرداخانه، ‌‌که‌جای زندگی و خواب زمستانی شبانان بود، عبارت بود از کومه‌ای به مساحت‌ 10‌ تا 12 گز که ‌‌از پوشال و بته و گون‌ساخته شده بود و تیر چوبی‌ای در وسط آن‌را‌بر سرپا نگه‌می‌داشت. مدخل کوچکی داشت که می‌بایست خم شد و به‌درون‌‌آن رفت و یک پشته بتۀ به هم‌ بسته‌شده ‌به منزلۀ در آن به کار می‌رفت‌. ما‌ معمولاً شب‌ها زیر آسمان پرستاره می‌خوابیدیم، ولی شبی که باران می‌آمد یا سرد‌ می‌شد‌به درون این کپر می‌رفتیم‌. آتش‌قیچ توی‌اجاق‌می‌سوخت‌و از آن دود بلند می‌شد و من‌که‌عادت نداشتم، چشم‌هایم به اشک می‌افتاد.  برای روشنایی محوطه”چرینا“ می‌سوزاندند. چرینا‌ عبارت ‌‌بود از غلاف ساقه یا ریشه‌ گیاهی که چرب بود ‌و چون‌آن‌را می‌افروختند، به اندازۀ ‌یک‌شمع نور می‌داد. در کنار این آتش و این نور ساعت اول شب‌را‌ می‌گذراندیم و آن‌گاه، از نانی‌که‌خود‌چوپان‌ها روی سنگ‌‌پخته‌بودند، با ماست و شیر‌تازه‌ می‌خوردیم و سپس، همگی‌گرد همان اجاق می‌خوابیدیم. قاشق‌ها و چمچمه‌ها از چوبِ ‌کارِ دست بود‌. آب‌را از مشک می‌گرفتند که از‌چاه‌مجاور آورده‌شده‌بود‌و ماست را از خیک‌، و ظرف‌ها از مس بود  و سگ، درست مانند سگ انسان ابتدایی، پشت در مرداخانه‌ پوزه‌اش را‌میان‌دو دست می‌نهاد و دل‌به‌بیدار‌می‌خوابید‌. کمترین‌نشانۀ ‌مصنوع‌در آنجا نبود‌. من‌شب‌های متعدد را این‌گونه به سر بردم و روز، سایه‌ای‌را که به دست می‌آوردم، سایۀ صخره ‌و کمر‌بود‌.حتی یک‌درخت نبود.گاهی نیز به‌تقلید‌چوپان‌ها‌ریشۀ‌گیاه‌می‌خوردم.[7] ‌‌در مقابل، زندگی دیگری هم بوده است، یعنی اقامت‌در ناف مراکز تمدن جدید. یک چنین تجربۀ دوگانه در فاصله‌ای‌بدین کوتاهی خاص مردم دوران ماست.

اما‌تنها موضوع امروز و پریروز در میان نیست. موضوع‌ اینجا و آنجا نیز هست. اینجا همان گوشۀ شرق است که من‌صحنه‌ای از زندگی کودکی‌ام را در آن بیان کردم. آنجا دنیای‌پرزرق‌وبرق‌و پیچ‌درپیچ صنعتی است که خود را صاحب ‌بزرگ‌ترین تمدن تاریخ می‌داند و سیمای زندگی و تفکری‌را که عرضه می‌کند،  بسیار متفاوت است با آنچه ما در فرهنگ‌گذشتۀ شرقی خود‌شناخته‌ایم‌. آیا تفاوت نیست میان دنیای شاهنامه و دنیای مجلۀ Playboy یا میان خواجه عبدالله انصاری و ژان ژنه و صدای زنگ شتر و غرش‌جت؟ ما نسل‌کنونی‌باید دو سر یک چنین‌فاصلۀ ‌زمانی و مکانی‌را در وجود خود به هم برسانیم. من خود را کسی می‌بینم که ‌بر سر چهارسوی پریروز و امروز و شرق و غرب نشسته‌است‌. این‌یک موهبت استثنایی‌است‌که باید نسبت به آن آگاه‌و قدردان بود، زیرا قابلیت جذب ما را از زندگی چند برابر کرده است. در”ما“ی امروز هم بیهقی هست و هم برشت، هم برصیصای ‌عابد‌و هم‌ بریژیت باردو. این تنها مای متعلق به این دوره‌ایم‌که می‌توانیم شور و شهناز را به همراه بتهوون و باخ گوش‌بدهیم و رضا عباسی را با میکل آنژ تماشا کنیم. گذشته از این‌،تاریخ‌ سی سال‌اخیر ایران بسیار عبرت‌انگیز و پرحادثه بوده و کسی که در همین سی سال ناظر جریان‌ها بوده و چشم‌ بازداشته، مثل آن است که عمر چند سده‌ای کرده باشد. به‌قول‌بودلر‌”من آن‌قدر خاطره دارم‌که گویی هزار سالم است.“ (jai tant de souvenirs que si j’avais mlle). ‌‌

چون حرف ده به میان آمد، این را نیز بگویم که یکی‌از‌خوش‌اقبالی‌های‌من‌آن بوده است که سال‌های اول عمر خود را در ده بگذرانم. ازاین‌رو، پیش از ‌آن که عوارض‌تمدن جدید رابطۀ ما را با طبیعت خالص قطع کند‌، من مقداری ‌ذخیرۀ زندگی‌سالم‌اندوختم. گذشته از این، کسی که مدتی‌در ده زندگی نکرده باشد، نمی‌تواند چنان‌که باید ایران را بشناسد. تاریخ ایران با روستا و جویباره و تک‌درخت پیوند خورده است. من بیرون آمدن‌بره را از شکم مادر دیدم و حتی در کودکی پیش می‌آمد که ساعت‌ها در بیابان تنها بمانم و در شب‌های ژرف پرستاره، بر پشت اسب یا الاغ سفر کنم. این دنیای جنبان‌و جوشان‌طبیعی‌ای بود که در آن عناصر و موجودات گوناگون که همه فرزند طبیعت بودند، از زنجره‌و بزمجه تا شتر و از نسیم تا خاک، در همکاری و هماهنگی‌به سر می‌برند. محیط پاکیزه‌و دست‌نخورده و خلوت بود و خیلی فرق داشت با زندگی دورانی که هر کسی این احساس ‌غیرانسانی را دارد که جا را بر دیگری تنگ کرده است.

این‌که گفتم خود را‌کامیاب‌می‌بینم، منظورم آن نیست‌که خوش زندگی کرده‌ام؛ دوران ما با دشواری‌های تلخ و دلهره‌انگیزی همراه بوده است. منظورم آن است که پربار زندگی کرده‌ام و از زمینۀ متنوع گسترده‌ای که‌در‌برابرم‌ بوده است جذب و گیرندگی داشته‌ام‌. تا‌حدی‌شبیه به آن گیاه‌نوک تپه که باد آن را درهم شکست، ولی در عوض هردو سوی‌تپه را دید.[8]

نمی‌گویم‌که‌مقدار‌زیادی وقت تلف نکرده‌ام، و جز این نمی‌توانست باشد‌، ولی‌راه جبرانش را در آن دیدم ‌که به جانب جوهر و خلاصه قدم بردارم و از متفرق کردن خود و زوائد در‌گذرم‌. بنابراین، ‌به انتخاب درست می‌زنم: کتاب، ‌دوست، هنر، روابط اجتماعی،معاشرت‌، مشی زندگی، سیروسفر و . . . تنها در یک خط هستم و جز آن در هیچ مشغله‌ای وقت‌و فکر خود را از‌دست‌نمی‌دهم‌،چه در سفر باشم و چه در خانه، چه در کلاس و چه‌در‌کوه،چه در خلوت و چه در صحبت، به همان یک چیز می‌اندیشم و آن رهروی در جهت‌روشن‌بینی‌‌و دریافت‌است.نمی‌گویم وصول، می‌گویم طلب وصول، یعنی که تو را می‌طلبم خانه‌به‌خانه‌. در چنین طریق، پیروزی و شکست و پیشامدهای خوش‌و ناخوش مفهوم متداول خود را از دست‌می‌دهند‌. اصل‌ شکفته ماندن وجود است و قابلیت جذب، نه کسب تعیین و تمکن ‌و نام و ننگ‌های رایج زمان‌. و بدین‌گونه‌، هر جریان نامطلوب ‌نیز می‌تواند روی دیگری داشته باشد که بهره‌دهنده بشود‌ و در‌برابر ‌هر زیان یک سود قرار گیرد.

به تنها چیزی که در زندگی متکی بوده‌ام‌، نیروی‌‌درونی خود بوده است که در شیب‌وفرازهای زندگی مرا به جلو رانده. به‌همین‌سبب‌، این احساس را دارم که در زندگی متوقف نشده‌ام و در جا نزده‌ام؛ مانند آب باریکی‌‌بوده‌ام‌که از هرجا جلوش را سد کنند، از جای دیگر سر بر‌می‌آورد‌ و همین‌اندازه خود خوشبختی‌ای است که انسان خود را در حال روندگی ببیند.

اما یک نکته باید درباره‌اش توضیح بیشتر بدهم و آن‌‌داد و ستد با جامعه است که گرچه در قلمرو همان جذب داخل‌می‌شود‌، شاید بهتر باشد که‌آن‌را تجاذب بخوانم. انسان در تنهایی و در بریدگی با جامعه نمی‌تواند کسب‌خوشبختی کند، شاید استثناهایی باشند.حتی کسانی باشند که‌رضایت خود را در ضد جامعه بودن بگیرند، ولی با‌استثنا کاری نداریم. اصل کلی آن است که فرد جز در کسب فیض‌از جمع امکان بسط وجود و جذب خوشبختی نمی‌یابد. در یک تشبیه ساده می‌توانم جمع و جامعه را به کارخانۀ ‌مولد‌برق‌تشبیه کنم که هر یک از افراد چراغ‌هایی هستند که از آن‌منشعب می‌شوند. در هر حال، باید با رشته‌ای، ولو باریک، با این مرکز پیوند داشت، وگرنه روشنی‌جریان‌نمی‌یابد و البته هر چه رشته قوی‌تر باشد، نیرو و سوزی که گرفته می‌شود بیشتر است.

من آن‌قدرها اهل جوشش و شرکت در مجامع و گروه و مهمانی نیستم: و در مجالس خصوصی، جز در‌میان ‌دوستان‌نزدیک و یا کسانی که با آنها سابقۀ الفتی دارم، احساس راحتی‌نمی‌کنم. با این حال، سعادت خود را در گرو پیوند با جمع‌می‌بینم، جمع‌ناشناس، دورافتاده و گسترده‌ که‌در‌دایرۀ ‌نزدیک مردم این مرز‌و بوم‌اند‌ و در‌دایرۀ دورتر همۀ ‌مردمانی که ما با آنها اشتراک افق داریم: در هند، در افغانستان،  در مصر و غیره. به همین علت، ‌من‌در‌خیابان‌های قاهره‌یا دهلی بین خود و مردم کم‌و بیش‌همان مقدار احساس‌نزدیکی می‌کردم که در خیابان نیشابور، با این تفاوت که یک‌حایل زبانی در میان می‌بود‌ و البته‌این‌حایل اشکال کوچکی‌نیست. همین موضوع زبان است که موجب ‌می‌گردد که میان‌ما و مردم خود رابطۀ تجاذب برقرار گردد و با دیگران تنها جذب. و تفاوت خودی و بیگانه نیز ‌همین‌می‌شود‌.

حتی زمانی که دور از مردم، در اطاق تنهایی نشسته‌ام، این‌همهمۀ‌جمع است که از پشت دیوار به من مایۀ حیات و قابلیت انسان اجتماعی بودن می‌بخشد. بی‌این‌همهمه‌ و بی این ‌رابطۀ مغناطیسی که از پس صدها فرسنگ ممکن است فراز ‌آید‌، خود ‌را موجود رهاشدۀ درمانده‌ای می‌بینم که با هیچ فاصلۀ ‌چندانی ندارد. اینجاست که‌بازمی‌گردم ‌به‌حرف پیشین خود که گفتم‌چرا هست و نیست خود را به کلام وابسته کرده‌ام‌، زیرا‌کلام‌و زبان فارسی است که پدیدآورندۀ این ارتباط می‌شود و از بلوچستان تا‌کردستان‌و بنادر‌جنوب، گویی چنان می‌بینم که‌ذراتی از وجود من، مانند انجذاب غبار به جانب‌کانون‌نور،  رو به رفتن می‌گذارد و در مقابل،گرمی و هم‌نفسی به جانب‌من می‌آورد‌.

س. بیاییمبرسر ادبیات. به نظر شما ادبیات هدف است یا وسیله؟

ج. در ادبیات، این دو از هم‌جدا‌نیست. ادبیات که‌ هنر کلامی است، جزئی است از هنر و هنر جزئی‌است ‌از‌فرهنگ و این هر سه هم هدف‌اند و هم وسیله. هدف‌اند، برای آنکه انسان نیازمند آن است‌که‌موجود‌ فرهنگی باشد. ممکن است در دوره‌هایی موجود فرهنگی‌ بد یا منحطی بشود‌، ولی‌نمی‌تواند موجود فرهنگی نباشد.  ادبیات بیان‌کنندۀ حسرت دنیای برتر و بهتر است،همان‌”بهشت گمشده“. و برای‌رسیدن‌به این مقصد هدف قرار می‌گیرد. اما از آنجا که طبایع را‌تلطیف‌می‌کند و تحرک و شور به‌سوی برتری را‌برمی‌انگیزد، ‌وسیله‌است.

س. اگر این اصل را بپذیریم کهآزادییکی از شرایط لازم برای شکوفایی هنر و ادبیات است، پس خلق آثار ادبی‌‌غنیو پُرمایه توسط نویسندگان روسدرقرن نوزدهمچگونه‌‌ قابلتوجیه است؟

ج. مفهوم و کیفیت و تأثیر آزادی را‌باید‌قدری‌دقیق‌تر در نظر گرفت. منظور کدام آزادی است و تا چه‌حد؟ اکثر شاهکارهای‌ادبی‌در دوره‌هایی پدید آمده‌اند که از ‌آزادی به مفهوم امروزی‌خبری‌نبوده است. مثلاً حافظ در‌یکی‌از منحط‌ترین دوره‌های تاریخ ایران زندگی می‌کرد و با این حال، این امر مانع‌نشد‌که غزل‌های خود را بسراید‌. من‌ گمان‌می‌کنم که هنرمند‌تا‌حدی مصداق این شعر‌است‌که

پری‌رو تاب مستوری ندارد

چو در بندی سر از روزن برآرد

شرایط نامساعد‌آزادی ‌راه را بر دادن شعار و نوشتن ‌مقالۀ‌‌روزنامه می‌بندد، ‌ولی‌حریف‌ادبیات نیست. آنچه دشمن‌ادبیات و فکر هر دو است، انحطاط و آشفتگی‌فرهنگی است که ذوق‌ها را کم‌توقع و بنجل‌پسند ‌می‌کند‌، توقع خواننده تا حد سر گرم‌شدن‌سطحی‌پایین‌می‌آید‌ و نویسنده و شاعر”شعر‌ و نثر‌ فطیر“ می‌نویسند که صادق هدایت‌آن را ”صادر کردن“ می‌نامید. کمبود آزادی بیان، اگر با انحطاط‌همراه‌نباشد‌، می‌تواند به همان‌گونه که بازدارنده است، برانگیزنده نیز‌باشد‌. طبع‌‌انسان‌تابع‌قانون ”جهد و مانع“ است. چون به مانع برخورَد، نیرو در خود برمی‌انگیزد، مانند توپ که روی زمین سفت‌ جکیده می‌کند. درست برعکس، جامعه‌ای که به کم‌مایگی‌بیفتد‌، حکم دُشک پنبۀ کهنه پیدا می‌کند که توپ از برخورد با آن وامی‌رود. پس همه‌چیز بازمی‌گردد به سرزندگی و قابلیت جذب جامعه و استحکام وجودی فرد.

س.ارزش یک اثرادبیدر چیست؟

ج. ارزش اثر ادبی از روی ”قوت تأثیر“ آن سنجیده‌می‌شود. این یک قرینۀ بزرگ است که هر چه اثر مؤثرتر بود، ارزنده‌تر است. ولی تأثیر داریم تا تأثیر‌. منظورم‌تأثیر پایدار، نجیبانه و گسترده است؛ مانند باران نرم که ذره‌ذره به جسم خاک فرو می‌رود و برکت با خود می‌آورد. ولی یک نوع ‌تأثیر‌ گذرندۀ رگباری داریم که همان‌‌صفت‌: ”چشمگیر“ درباره‌اش صدق می‌کند. طبیعی است که‌انسان به جانب اثری که مدح خواسته‌های او یا ذم ناخواسته‌های‌او در آن است رو می‌برد، اما‌این‌بدان معنا نیست که ‌این یک اثر ادبی ارزنده باشد یا حتی اثر ادبی باشد.

س. آیا شکل و محتوا در یک اثر ادبی ارزشیکسانی دارند؟ اگر نظر شما این نیست، به عقیدۀ شما کدام یکدر ارزش یکاثرتأثیر بیشتری دارند؟

ج. وقتی یک اثر صفت ادبی به خود گرفت، باید دارای‌ شیوۀخاصی در بیان باشد که صورت و هیئت خاصی به آن‌می‌بخشد که شما آن را”شکل“خوانده‌اید‌. این‌ همان‌است‌که اثر ادبی را از اثر غیر ادبی جدا می‌کند. تاریخبیهقی و تاریخ یمینی هر دو مربوط‌به دورۀ غزنوی هستند و هر دو تاریخ‌اند، ولی یکی ارزش ادبی‌نیز‌دارد‌و دیگری‌ندارد، زیرا شیوۀ نگارش آن یک ارزنده است. جدا کردن‌”شکل و محتوا“ از هم در اثر ‌‌ادبی‌کار درستی نیست، زیرا این دو به هم جوش خورده‌اند و یکی دیگری را‌ برمی‌انگیزد‌. صورت‌ معنی را به بروز می‌آورد و معنی صورت را و ارزش‌ادبی از وفاق این دو حاصل‌می‌شود. از این‌رو، به هیچ‌وجه ‌نمی‌توان گفت که در اثر ادبی لفظ مهم‌تر‌است یا معنا. لفظ‌آراسته ‌به خودی خود مفهوم ندارد، آن را به کار می‌بریم تا معنی آراسته از آن بگیریم. وقتی می‌گویم ”آرایش لفظی“ منظورم تزئین نیست،  بلکه طرز به کار بردن کلمات است که‌‌عبارت را مؤثر و نافذ بکند. این یک اصل کلی است و تنها دورۀ معینی را شامل نمی‌شود. ادبیات جدید هم بی‌نیاز نیست ‌از اینکه نافذو رسا باشد.

س. با توجه به اینکه شما یکی از نخستین کسانیبودید که در ایران دست به نگارش مقالاتی ادبی با توجه به جنبۀ تطبیقی زدید، خوب است قدری ‌‌راجع به ادبیاتتطبیقی صحبت کنید و اصولاً بفرماییدکه این ادبیات ناظر به چه مقصودی است و چه نکاتی را میتواند روشن سازد؟

ج. ادبیات تطبیقی نتیجۀ افزایش ارتباط‌ها و افزایش کنجکاوی در دوران جدید است و ناظر به آن است‌که‌ربط‌ها‌و خویشاوندی‌های فکری را در آثار ادبی بجوید. در گذشته، حتی گذشته‌های دور، سفر فکر و ادراک خیلی‌بیش از آن بوده است که ما امروز تصور می‌کنیم و اقوام‌مختلف حتی ‌از‌دور‌دست در همدیگر تأثیر می‌نهاده‌اند‌و هر‌چه‌‌ که در نزد قومی زیبا و زنده یا سودمند بوده، خیلی زود از جانب ملت‌های دیگر گرفته می‌شده است. ایران،به سبب‌‌موقعیت‌جغرافیایی‌خود که بر سر چهارراه قرار داشته‌، زیاد ‌در معرض این داد و ستد بوده است. گذشته از این ‌داد و ستدها، مشترکات ذاتی انسان‌ها در سرزمین‌های مختلف‌ خواه‌ناخواه‌ بعضی‌دریافت‌های مشترک ادبی و هنری داشته که‌ در آثار آنها منعکس‌شده است.ادبیات تطبیقی از این‌داد و ستدها و دریافت‌های مشترک صحبت می‌کند و فایده‌اش‌آن است که دامنۀ اطلاع‌ما‌ را‌بسط می‌دهد،کنجکاوی ما را سیراب می‌کند و از طریق، مقایسۀ ما‌را‌به شناخت عمیق‌تر ادبیات و فرهنگ خود قادر می‌سازد. علاوه بر این، برای خودمن‌همیشه این جنبۀ خاص‌ شورانگیز را ‌داشته است که ببینم چگونه‌مردمان مختلف در سرزمین‌های گوناگون،کام‌ها و ناکامی‌ها‌و بیم‌ها‌و دلبستگی‌های ‌مشابه داشته‌اند.

ادبیات ما از همان اوستا که آغاز می‌شود تا برسد به‌دورۀ ‌اسلامی‌و شاهنامه ‌و عرفان تا همین دورۀ جدید که با اروپا ارتباط یافته‌ایم، زمینۀ بسیار پهناوری برای‌مطالعۀ ‌‌تطبیقی دارد. ادبیات تطبیقی، گذشته از ادبیات، از لحاظ بررسی تاریخ فرهنگی و اجتماعی‌نیز‌می‌تواند‌نکته‌های‌خیلی تازه‌ای کشف کند. نظر من این است که از این پس دید تطبیقی‌در‌ادبیات هر چه بیشتر جای دید ملی را خواهد گرفت. گسترش ارتباط‌ها و آشنایی ‌با ‌آثار‌برجستۀ ادب جهان خواه‌ناخواه کار را به‌این سو می‌برد.

س. ادبیات معاصر ایران راچگونه میبینید و آیا بهنظر شما نویسندگان و شعرای نوپرداز ما در راهیدرستگام‌‌برمیدارند؟

ج. برای من همواره مشکل بوده است که راجع به‌ادبیات معاصر اظهار نظر بکنم، زیرا‌ زمینه ‌را‌برای آنکه ‌همۀ حرف‌ها در این باره زده شود مساعد نمی‌بینم و نیم‌حرف‌ غالباً سوء تفاهم می‌آورد. اینکه می‌گویم زمینه را مساعد نمی‌بینم، یک علتش آن است که موضوع ‌در‌نزد هر دو دستۀ ‌نوگرای و سنت‌پسند دستخوش مقدار زیادی احساسات‌است‌. علت‌دیگر آن است که ادبیات معاصر( در‌همۀ ‌کشورها  لااقل دو آشکوبه است و اگر حرفی دربارۀ ‌آن‌زده شود، باید از لایۀ رویین و زیرین هر دو گفت و این کار مستلزم‌‌فراهم‌بودن مقدمات و شسته بودن راه‌است‌. تنها چند‌نکته‌را‌به اشاره می‌گویم:

  1. وقتی می‌گوییم ادبیات‌معاصر‌، تنها منظور مقداری‌شعر به سبک نیما و مقداری نثر به سبک هدایت‌نباید‌باشد. چیزهای دیگری هم هست که‌جزو ادبیات معاصر است‌.
  1. به‌نظر من، معیارهای جوان‌های ما‌ در ‌ارزیابی آثار معاصر همیشه درست نیست. به این معنی که کمتر”ارزش“ ادبی‌را‌در نظر می‌گیرند و بیشتر می‌روند‌دنبال ”شعار‌“ یا ”رمز“ و رمز ‌از ‌این بابت مرغوب است‌که‌شخص می‌تواند آن را آن‌گونه که دلخواهش است تفسیر کند،یعنی خواستۀ ‌خود را‌به‌جای آن بنشاند.
  1. بر گرد ادبیات نو‌ تعدادی‌دکان باز‌شده ‌است‌و کسانی پیدا شده‌اند که‌به راست یا دروغ سنگ آن را به سینه‌می‌زنند تا منفعتی از آن عاید‌خود‌کنند.
  1. ادبیات نو در معرض بهره‌برداری‌جبهه‌های‌‌متناقض‌است‌. هیاهو‌راه می‌اندازند و گرد‌و خاک‌می‌کنند تا هر جبهه چنین وانمود کند که این ادبیات به نفع او کار کرده است‌ یا‌لااقل‌به ضرر او کار نکرده است.
  1. به طور‌کلی، ‌ادبیات‌معاصر‌در‌هوای‌گرگ‌و‌میش‌به سر می‌برد و من این احتمال می‌دهم که وقتی فضا روشن‌ ترشد، مشتریان جوانی که میانه‌سال‌های فردا خواهند بود، به ارزیابی گذشتۀ خود دربارۀ ‌بعضی اشخاص و بعضی آثار خواهند خندید. این بعضی اشخاص و بعضی آثار حکم دختر همسایۀ دیروزی را دارند که توی حجاب بود و دلربایی‌می‌کرد و جوان پُرحرارت از پس هالۀ تخیل خود ‌او‌را لعبت‌آشوبگری می‌پنداشت که دوای همۀ دردهاست،ولی اگر احیاناً به کشف او دست می‌یافت، می‌دید که این کجا و آن‌کجا.
  1. من وقتی بعضی از شعرهای معاصر را‌می‌بینم‌که‌جوان‌ها بر سر آنها سر و دست می‌شکنند و می بینم که چیزی‌جز ترجمۀ دست و پاشکستۀ شعرهای فرنگی نیست که مقداری ‌آل وادویۀ ایرانی‌اطرافش‌گذارده‌اند که چاشنی پیدا کند‌و مشتری‌گیر بشود، نمی‌توانم از احساس تأسف و تأثر عمیق‌نسبت به این جوان‌های معصوم و نسبت به گردش دورانی‌که لنگه کفش را نعمت خدا کرده‌است‌خودداری نمایم.

س. شما در سالهایآغاز کار نویسندگی دست بهترجمۀ چند اثر زدید که همۀ آنها، خصوصاً شور زندگی، از جمله آثار در یاد ماندنی دورۀ ما هستند.چطور شد که کار ترجمه را رهاکردید؟ و اصولاً قدری در مورد ترجمه و میزان لزوم آن برای جامعۀ ما و اولویت آثاری که باید ترجمه شود صحبت کنید.

ج. از این چند ترجمه لااقل دو سه تا مورد پسند خودم نیست‌، زیرا‌آنها را‌دوست نمی‌داشتم و با بی‌میلی انجام‌دادم و کاری که با بی‌رغبتی انجام گیرد، نتیجه‌اش معلوم‌است. کتاب شور زندگی در میان ترجمه‌های من از همه‌معروف‌تر شده است. آن‌را‌دوست‌داشتم، ولی ترجمه‌اش‌چندان مورد قبول خودم نیست، زیرا با عجله صورت گرفت. منتهی گیرندگی موضوع عیب‌هایش ‌‌را‌پوشانده است. از نظر خودم بهترین ترجمه‌ای که تاکنون کرده‌ام ملالپاریس و گلهایبدی ‌بودلر‌ است و نیز قطعاتی از شکسپیر –هملت، آنتونیوس و کلئوپاتره، رومئو و ژولیت-که به زودی‌در مجموعه‌ای انتشار‌خواهد یافت‌.[9] همۀ دقت و کوشش‌خویش را در این ترجمه‌ها به کار برده‌ام‌، اما اینکه تا‌چه‌‌حد توفیق یافته‌ام، قضاوتش با دیگران است.

بیش از پانزده سال است که جز در چند مورد کوچک استثنایی به کار ترجمه نپرداخته‌ام. نه آنکه به ترجمه بی‌عقیده باشم‌، علتش نبودن‌ وقت بوده است. در این مدت،کم نبوده‌اند نوشته‌هایی را که خوانده‌ام و آرزوی ترجمه کردنشان به‌سرم آمده است، ولی با حسرت از سر آنها گذشتم.

اما راجع به قسمت دوم‌سؤال. هیچ‌کس منکر وجوب‌ترجمه در زبان فارسی نیست، لیکن برای من همواره دو نکته‌مطرح بوه است: یکی آنکه تا حدی نسبت بین ترجمه و تألیف‌حفظ شود و نه آن‌گونه‌باشد‌که گرمی بازار ترجمه راه را بر ابتکار و فکر ایرانی ببندد. دوم آنکه در آنچه ترجمه می‌شود، انتخاب درست بشود. البته موضوع سومی هم هست که ذکرش‌از بدیهیات‌است‌و آن این است که کیفیت و مایه‌وری ترجمه‌افزایش یابد. ترجمه نه تنها باید از لحاظ موضوع چیزی بر فرهنگ‌و معلومات ما بیفزاید،بلکه این انتظار می‌رود که به‌غنا‌ و قابلیت‌زبان فارسی نیز کمک کند‌.اما‌بسیاری‌از ترجمه‌ها، برعکس، بر زبان فارسی لطمه وارد آورده‌اند.

من گمان می‌کنم که هم‌اکنون احتیاج است که لااقل‌حدود یک‌هزار‌جلد‌کتاب‌”پایه“ در زمینه‌های مختلف و از زبان‌های مختلف به‌فارسی‌ترجمه شود. علاوه بر کتاب‌های‌علمی، باید مقداری از آثار ”کلاسیک“ ادبی و فلسفی و فکری دنیا نیز در میان آنها‌باشد‌،آثاری‌که امتحان پایندگی‌خود را داده‌اند. این کار خرجش از‌ساختن ‌‌یک هتل بزرگ‌بیشتر نیست، اما اینکه فایده‌اش از آن بیشتر باشد یا کمتر، بسته به آن‌است‌که‌زندگی را از چه دیدگاهی ببینیم.

س. در سالهای اخیر گرایش روشنفکرانبهرفاه‌”مادی و شاید بتوان با اندکی تسامح گفت تجمل زیاد شده است، بدانگونه که اینان نقشاصلیخودرا در جامعه فراموش کردهاند. این پدیدهها معلول چه علتهایی است؟

ج. به طور کلی‌، تجمل ‌و رفاه‌ عارضه‌ای است که ‌می‌تواند سرچشمۀ روشنفکری را بخشکاند و اینکه از قدیم‌گفته‌اند”دانش و خواسته‌است‌نرگس‌و گل / ‌که به یک جای‌نشکفند به هم،“ همۀ حقیقت خود را از دست نداده‌است. ‌البته ‌فقر و نیازمندی نیز همین اثر را ندارد. ولی از سوی دیگر باید‌گفت‌که‌همه‌چیز برمی‌گردد به سامان اجتماع، زیرا اجتماع جهت فکری و مشی زندگی فرد را‌تعیین‌می‌کندیا لااقل‌تأثیر زیادی در آن می‌گذارد. می‌دانیم که سقراط و افلاطون‌دو‌تن‌از‌اولین روشنفکران بوده‌اند که تاریخ به یاد دارد. سقراط فقیر بود و افلاطون ثروتمند، ولی جامعه‌یونان‌‌بدان‌گونه بود که این دو را به سبب فقر و ثروت از روشنفکر‌بودن‌باز‌ندارد.

در یک جامعه، اگر رفاه یا تمکن با فرهنگ همراه‌‌نباشد‌، ارزش‌های‌اجتماعی مشوش می‌شود و مواهب و تشخص‌های قابل لمس که با پول به دست‌می‌آیند‌ مورد توجه‌قرار می‌گیرند.در یک نظر کلی، می‌توان دلخوشی‌های انسان‌را بر دو نوع تقسیم‌کرد‌: مادی و معنوی. در جامعۀ کم‌فرهنگ، دلخوشی‌های معنوی به نفع دلخوشی‌های غریزی‌میدان‌‌خالی می‌کنند و روشنفکر نیز تابع این جریان‌کلی‌می‌گردد‌. انسان نمی‌تواند بدون مقداری دلخوشی و تکیه‌گاه‌درونی‌زندگی‌کند. اما در نزد افراد سطحی و کم‌مایه، وسایل‌رفاه می‌تواند ایجادکنندۀ تکیه‌گاه‌درونی‌بشود. ولی این سؤال نیز‌مطرح‌هست که‌روشنفکر‌کیست‌. آن را نباید بی‌تردید با کسی‌که‌دارای درجۀ دکتری یا مهندسی یا حتی مقام علمی است یکی گرفت‌. ممکن‌است‌کسی درجۀ علمی داشته باشد‌و روشنفکر نباشد. در روشنفکر‌باید‌حتماً مقداری از دانش تبدیل‌به‌فرهنگ شده باشد یا به‌عبارت دیگر،  تبدیل به دانایی و این صفتی است‌که‌در مسائل‌اجتماعی تشخیص میان‌خوب‌و بد‌می‌بخشد.

 

س. فرهنگ درنظرشما چه مفهومی دارد؟

ج. دربارۀ‌فرهنگ‌آنچه فکر می‌کردم، جای دیگر گفته‌ام و میل ندارم که تکرار کنم.فرهنگ ته‌نشین‌آموخته‌ها‌ و دانسته‌های ماست و آن‌چیزی است که‌در‌زندگی به‌ما‌جهت‌یابی می‌دهد.از سوی‌‌دیگر، فرهنگ عامل جوش‌دهنده است. علم و هنر، نظر و عمل، فرد و اجتماع، گذشته و حال، معنی‌و ماده‌، و خلاصه‌همۀ آنچه را که انسان‌در‌زندگی‌با‌آن‌روبه‌روست به هم‌‌می‌پیوندد‌. به عبارت دیگر، می‌توانم بگویم که ملاط زندگی‌است و اگر این ملاط بی‌رمق باشد، ارکان زندگی‌سست‌‌می‌شود‌.در هر جامعه، باید مقدار معینی از‌دانش‌و کوشش‌‌و فعالیت‌هنری‌و پژوهش‌و کار تبدیل به فرهنگ بشود که اگر نشد، ربط بین امور مختل می‌ماند و عیار انسانی جامعه‌کاهش می‌گیرد.

س. فرهنگ غرب به نظر شما اکنون در چه وضعی‌‌است؟آیا این فرهنگ پاسخگوی نیازهای امروز بشر هست؟

ج.باید گفت نیست،زیرا فرهنگ غرب زاییدۀ مقتضیات‌استثمار و سرمایه‌داری سوداگری است. فرهنگ غرب از زمانی شروع به نضج کرد (قرن هفده ‌و هجده و نوزده‌) که‌راه‌های اروپا به جانب مستعمرات‌گشوده شد و رونق آن در گرو جلب منابع و ثروت و کار و زحمت سرزمین‌های غیراروپایی قرار گرفت. پس در واقع، ‌این فرهنگ بدون سوار شدن ‌بر‌گردۀ سرزمین‌های استعمارشده امکان پویش نمی‌یافت و از این‌رو، مبنای آن غیرانسانی‌و ماهیتش دوام‌ناپذیر شد. اکنون دیگر مستعمره به صورت‌سابق‌وجود‌ندارد و استعمار نوپا که بر‌جلب ‌سود از طریق‌سوداگری تکیه دارد، ممکن است عمرش کوتاه باشد و از هم‌اکنون دستخوش بحران است. بنابراین، به نظر می‌رسد که‌پایه‌های فرهنگ صنعتی‌غرب ‌سست شده است و این‌فرهنگ‌‌ناگزیر خواهد بود که اگر بخواهد بماند، پایه‌های تازه‌ای‌برای خود بجوید.

البته من نمی‌خواهم بعضی جنبه‌های بسیار زنده و ارزندۀ فرهنگ غرب را انکار کنم. احدی نمی‌تواند ارزش‌کار کسانی‌چون‌بتهوون و نیچه و وان‌گوگ و تولستوی و مونتسکیو و بالزاک و پاستور و ادیسون و اینشتین و صدها تن‌ نظیر آنها و یا کمی کوچک‌تر از آنها را نفی نماید. احدی‌نمی‌تواند ارزش زحمت زحمتکشان و کارگران اروپا را‌که‌‌در اوضاع‌و احوال بسیار سخت، در قعر معدن‌ها یا پشت‌کوره‌ها، به تلاش جانفرسا پرداختند نفی نماید. ا گر غیرت‌‌ و قابلیت این دسته  نخبه و آن دسته  زحمتکش نبود، طبیعی‌است که‌تمدن‌اروپا‌به این پایه نمی‌رسید. و نیز نمی‌توان در حسن نیت و حقیقت‌دوستی و بزرگ‌منشی فردفرد بسیاری از نمایندگان ‌‌فرهنگ‌غرب شک کرد.آنچه مایۀ انکار است، ‌ماهیت و نتیجه‌بخشی این فرهنگ است‌که‌عمق‌انسانی ندارد. همین ماهیت خاص موجب شده است که چون فرهنگ‌و تمدن غرب به کشورهای‌دیگر راه یابد (آسیا و افریقا)، نظام طبقاتی جدیدی ایجاد کند که عبارت باشد‌از یک اقلیت‌میزنشینِ ‌پروردۀ‌تمدن غرب که خود را از قماش برتر بدانند و همه تشخیص و تعین خود را از فروتر شمردن اکثریت‌پندارند؛ کم‌و‌بیش نظیر همان تفرعنی که سفید نسبت به‌سیاه و ارباب نسبت‌به رعیت داشت.خلاصه آنکه اتحادی‌در میان سرمایه‌دار تولیدکننده و این عده”تکنوکرات“ پدید آورده که در بسیاری نقاط آثار شومی داشته است.

س. آیا شما به این امر اعتقادداریدکه در آینده فرهنگی یکپارچه دنیا را در بر گیرد؟ منظور آن است کهفرهنگ جهان آینده مخلوطی از فرهنگهای ملل مختلفباشد؟

ج. بسته به آن است که آینده چگونه پیش آید. اگر‌زمانه‌به همین روال کنونی جلو رود و آدمیزاد تاب تحمل‌استیلای روزافزون صنعت را داشته باشد، نتیجۀ گریزناپذیرش‌آن خواهد بود که مقدار زیادی از اختصاص‌های فرهنگی از ‌میان‌برداشته شود. با این حال، تا زمانی که شرایط زندگی بشر در سراسر خاک یکسان نشده، نمی‌توان گفت که فرهنگی‌یکپارچه بر جهان حکفرما گردد و این یکسان‌شوندگی،‌ اگر‌هم‌بشود، هنوز خیلی دور به نظر‌می‌رسد‌. در‌این صورت، لازم‌خواهد بود که حتی تفاوت‌های اقلیمی به نیروی صنعت تعدیل‌گردد و یا از میان برداشته شود.مثلاً بشود‌که‌تقسیم‌حرارت‌خورشید و ابر و باران را تحت نظارت گرفت‌. ولی‌از هم‌اکنون‌بعضی پیش‌بینی‌های علمی درست ضد آن است و آن این است‌که طبیعت همین مقدار فزون‌طلبی‌بشر‌را ‌هم تحمل نخواهد کرد و چه بسا که در برابر گسترش‌عنان گسیختۀ تکنولوژی‌واکنش نشان دهد. به هر حال، این به هیچ‌وجه آرزو کردنی نیست که‌فرهنگ‌یکپارچه‌ای‌ دنیا را در بر گیرد.

س. پیشرفتهای عظیم بشر در زمینۀ صنعت و علم، خصوصاً در سالهای اخیر، بسیاری از متفکران جهان بورژواییرا دچار وحشت کرده است. به نحوی کهبسیاریازاینانصنعت را چیزی مضر قلمداد میکنند. آیا این اشتباه گرفتنمعلولبهجایعلت نیست؟ بدین معنی که چون بشر نتوانستهاست از تکنیک آنگونه که شایسته است استفاده کند و این‌‌خود در نتیجۀ نابرابریهای اجتماعی و سلطهجویی کشورهایصاحب تکنیک هست، گناه را به گردن تکنیکانداختهاست؟

ج. به نظر من، موضوع مربوط به هر دوست، هم نحوۀکاربرد صنعت و هم ‌نفس‌صنعت. ‌پیش از این اشاره کردم که‌صنعت غرب از همان ‌‌آغاز بر تفکر استثماری‌مبتنی‌گردید، بدین معنی که سرنوشت آن به سرنوشت بهره‌گیری از اقوام‌دیگر بسته شد‌. امروز‌نیز‌برای آنکه بتواند ادامه یابد، باید در کشورهای کم‌صنعت-که هنوز قسمت اعظم دنیا‌را‌تشکیل‌می‌دهند-بازار فروش بیابد. بنابراین، حیات تمدن صنعتی‌در گرو نابرابری‌است‌.

در‌داخل خود کشورهای صنعتی نیز روحیۀ تولید و مصرف در مردم ایجاد شده است و اگر این‌روحیه ‌نمی‌بود‌، محصول کارخانه‌ها جذب نمی‌شد.تمدن تولید و مصرف که‌نوازشگر تمنی‌های سطحی است‌، فرهنگ‌واقعی را تحلیل‌برده و مردم را شیءپرست کرده است. انسان در سیر توقف ناپذیر خود‌ به‌غارت دیوانه‌وار منابع طبیعی و ذخایر زمین دست زده است، بدان‌گونه که چه ‌بسا‌تا چهل پنجاه سال‌دیگر کرۀ خاک‌شبیه ‌لانۀ‌زنبور متروکی بشود که سوراخ‌سوراخ و پوک‌است‌. نسل‌های کنونی در کار غصب کردن‌حقوق آیندگان‌اند.ذخایر خاک متعلق به نسل‌های‌متمادی‌‌است و نه همین دو نسل‌که‌حرص تسکین‌ناپذیری‌در‌خود‌زایانده‌اند و هر سال که می‌گذرد، مقداری‌بر‌آهن پاره‌ای‌ مندرس می‌افزایند تا بدانجا که گردآوری و امحاء زباله‌ خود مسئله‌ای‌برای‌دنیای صنعتی شده است.

اینجاست که‌می‌خواهم بگویم که صرف نظر ‌از‌نظام‌حکومت، نفس صنعت نیز‌ذات‌متجاوز و تعادل به ‌هم‌زن‌ داشته است، زیرا میان انسان و طبیعت که مأوای‌اوست‌‌جدایی می‌اندازد. ما دیگر بی‌واسطه‌با‌طبیعت‌زندگی نمی‌کنیم، بلکه‌صنعت‌واسطۀ ماست.این انس‌چند‌میلیون سالی با طبیعت به آسانی زدوده نمی‌شود.افتراقی که پیش آمده هنوز آن‌طور‌که‌باید در پیشگاه شعور ما محسوس‌نیست‌، ولی سازمان‌‌وجودی‌مادر‌مجموع، به نحو لایشعر، تحت‌فشارهای آن هست. ما هنوز نمی‌دانیم که کودکی که به جای شیر مادر شیر ‌خشک‌خورده ‌و مواد خوراکی‌ای را که جذب‌می‌کند‌ مصنوعی‌است‌-چون مرغ یخ‌زدۀ ‌ماشینی‌و بستنی ساخته‌شده از گردو، انواع کولاها و مواد کنسرو و غیره-و هوایی‌را که به دم می‌کشد‌آلوده‌به‌دود و سم است و منظره‌ای را که می‌بینید‌آهن‌است‌و سیمان‌و صداهای‌ناهنجار‌شهر او را احاطه کرده، و شب منظره‌های کشتار و جنون و خشونت‌و جیغ و فریاد از تلویزیون می‌بینید و می‌شنود، و از همان‌کودکی در میان دلهره و شتاب و فشردگی محیط عمر به‌‌ سر می‌برد،چون پا به سن بگذارد چه خواهد شد. ما اکنون‌نمی‌دانیم، ولی من در این باره احساس نگرانی می‌کنم. گمان‌نمی‌کنم که پیشرفت طب بتواند کمبود مقاومت نسل آینده‌و نقص‌بیگانگی با طبیعت را جبران کند.

عیب دیگر حکومت صنعت، چه در کشورهای سرمایه‌داری‌ و چه در کشورهای سوسیالیستی، آن بوده است که بعضی‌خصایل فردی چون گذشت و آزادگی و استغنا‌ را ‌عاطل ‌گذارده و در مقابل،آزمندی و فزون‌طلبی او را تشجیع کرده و از انسان صنعت‌زده موجودی ساخته است که همواره نیازمند است و بدین‌سبب‌، همواره ناخشنود.

 

س. امروز چه عواملیمیتواندباعث غنای فرهنگی بشود؟ به عبارت دیگر، روشنفکران در این مورد چه نقشی میتوانند داشته باشند؟

 

س. امروز یا هر زمان دیگر، آنچه موجب غنای فرهنگی می‌شود، کار است و کیفیت کار. بی این دو، فرهنگ‌نمی‌تواند امکان بالیدن بیابد. منظور از کار روشن است: باید همۀ افراد‌یک‌کشور به قدر کافی‌کار‌بکنند، اعم از فکری یا بدنی، و این کار نتیجه‌بخش گردد. اما هر کاری فرهنگ‌زای نیست. باید نوع کار و یا لااقل قسمتی از کارها واجد عناصر و عوامل‌فرهنگ‌زای‌باشد‌، ناظر به کیفیت باشد. ما اگر کیفیت ‌و گزینندگی را فراموش کنیم، خود به خود به فرهنگ پشت‌پا زده‌ایم. بعضی از جوان‌ها بر این حرف خیلی تکیه دارند که تا ‌اقتصاد‌ درست نشود‌، فرهنگ درست نمی‌شود. من‌این را نفی نمی‌کنم،ولی سؤال دیگری دارم و آن این است‌که ا گر ‌فرهنگی در کار نباشد، چگونه اقتصاد درست بشود.  انسان‌هایی که درست‌کنندۀاقتصاد‌هستند،  اگر از حداقل‌فرهنگ درست-لااقل وجدان کار و عشق به کار-بهره‌ور نباشند، چگونه اقتصاد در ‌‌مسیر‌سالم بیفتد و البته، هر دو اینها (هم اقتصاد و هم فرهنگ) در گرو سازمان‌درست ‌‌هستند‌.

س.یکی از مسائل مهم فرهنگ معاصر، خصوصاً فرهنگ ایران مسئلۀ زبان است. با توجه بهرابطۀ زبان و تفکر و نقش مهم زبان در به وجود آوردن فرهنگ، میخواستم شما قدریدربارۀ زبان فارسی و نقصها و کاستیهاو تواناییهایشصحبت کنید. شما برای پیراستن و غنای زبان فارسی چهطریق یا راههایی را پیشنهاد میکنید. خواهش میکنم با توجهبه اهمیت موضوع در این باب قدری مفصلتر توضیح دهید.

ج. پیوستگی‌زبان با فکر جای انکار نیست، که حکم‌ابر و باران دارند. هیچ ملتی بدون داشتن زبان قوی نمی‌تواند خود را در سیر پیشرفتگی ببیند. می‌تواند به علتی و برای ‌مدتی در رفاه‌مادی‌به سر برد، ولی پیش‌رونده نخواهد بود. زبان فارسی اشکالش آن است که در گذشته زبان غنی‌ای‌بود، ولی امروز غنایش متناسب با درخواستی که از او می‌شود نیست‌. البته‌بعضی زبان‌ها در زمینۀ خاصی رشد پیدا کرده‌اند. فارسی هم برای همان مفاهیم ادبی و نظری و مسائل انسانی‌پیش از ورود به دوران صنعت قوی بوده است،  ولی امروز برای‌بیان‌مفاهیم جدید که اکثر از تفکر غرب سرچشمه‌گرفته و به اصطلاح‌های علمی آمیخته شده است، توانایی‌کافی ندارد.

این که چه باید کرد، موضوع آن برمی‌گردد به سایر مسائل و به‌این‌اصل‌که نهضت گشایش فکر باید‌ایجاد‌گردد‌و برخورد آراء و عقاید به نحو جدی صورت گیرد و در نتیجه، ‌لغات و اصطلاحات جدید به عنوان یک نیاز ملی به‌طرز مستمر و طبیعی‌پدید‌آیند‌، زیرا وضع لغت و اصطلاح باید بر اثر برخورد‌افکار‌و گسترش اندیشه‌انجام گیرد و نه در اطاق‌های دربسته که در این صورت، ‌محصولش جذب زبان نخواهد شد. هر زبان‌برای‌خود‌روالی‌دارد و آنچه را که بر وفق طبعش نباشد نخواهد‌پذیرفت و به این حساب، لغت‌سازها به راه خود می‌روند و مردم هم به‌راه خود. لغت فی‌المثل با‌گوشت‌یخ‌زده فرق دارد که‌اگر مردم تازه‌اش را گیر نیاورند ناگزیر‌بشوند‌که برای‌سد جوع آنچه را که عرضه می‌شود بگیرند.از لغت‌سازی‌این‌چنانی به غیر‌از‌آنکه مقداری پول و وقت مملکت تلف‌شود، چیزی به دست نخواهد آمد‌.

پیراستن‌زبان‌فارسی پس از آنکه هزاروصد سال از عمرش گذشته و هزاران کتاب در آن ‌نوشته ‌شده‌ است، بیشتر به شوخی شبیه است و هیچ صاحب فکری در ایران آن‌را جدی‌نگرفته‌است.

 

س. فرهنگ گذشته تا چه اندازه میتواند پاسخگوینیازهای امروزمان باشد؟

ج. آنچه فرهنگ گذشته‌گفته‌می‌شود‌، دامنۀ بسیار وسیع و متنوعی دارد و همۀ آنها البته امروز به درد نمی‌خورد. در مورد این فرهنگ خواه‌ناخواه باید‌گزینش‌ صورت‌گیرد  و جنبه‌های ماندنی و زندۀ آن با اکنون انطباق داده شود. از فرهنگ گذشته می‌توانم تصور‌ سه ‌نوع بکنم: یکی آداب و رسوم و معتقداتی که دیگر امروز زمینۀ به کار‌بسته‌شدن‌ندارند و به سرعت رو به نابودی هستند. آنها را باید ضبط کرد و با دید تاریخی به‌آنها‌ نگریست‌که خود جزئی از تاریخ فرهنگ یا تاریخ اجتماعی ایران می‌شوند. دوم‌ همۀ ‌آثاری که جزو گنجینۀ فرهنگ ایران‌هستند، ولی جنبۀ موزه‌ای دارند ،چون نقش‌ها و خط‌ها، ظروف و اشیاء ‌دیگر‌.ما از اینها هم می‌توانیم بهره و سرمشق‌هنری بگیریم و هم باز از‌لحاظ‌تاریخ فرهنگ و تاریخ‌اجتماع ایران اطلاعات گرانبهایی‌کسب‌‌‌کنیم‌. سوم آن قسمت از سرمایۀ فرهنگی که‌هنوز‌برای ما زنده است و در ما جریان دارد و ما خواهیم توانست از آنها‌راهنمایی‌و قوت روحی و گرمی و روشنایی درون‌بگیریم و این بیشتر‌شامل‌آثار‌ادبی و فکری ماست. اینکه این‌‌آثار‌کهن تا چه اندازه امروز به درد ما بخورند، بستگی به‌نحوۀ ‌دریافت‌و تلقی ما دارد. بی‌تردید عنصر زنده‌در میان‌آنها زیاد‌است، ‌ولی ما باید بتوانیم این‌عناصر‌را بازشناسیم و جذب کنیم.

ادب فارسی بی‌کران است. همۀ واقعیات زندگی و تموج‌های‌روح‌بشر در آنها منعکس شده‌است‌. منتهی ‌ما باید آن‌قدر‌قابلیت‌داشته باشیم که نگذاریم‌میان‌ما و آن جدایی‌افتد. تاکنون به ادب گذشته و آثار فکری ایران بیشتر به‌صورت‌مومیایی ‌مقدسی نگاه شده است و حال آنکه‌باید‌به‌عنوان‌یک‌عنصر‌زنده به آنها نگریست‌. آنها را بازبینی و بازسازی و دستچین کرد و نیز، باید ابا نداشت از اینکه عیب‌هاشان‌نیز‌گفته‌شود.

ما امروز چنان در زندگی‌روزمره‌غرق‌شده‌ایم‌که‌از توجه به‌آنچه‌در گذشته بوده و ارزنده بوده و نیز از آنچه در آینده خواهد بود باز مانده‌ایم؛ ،دل‌مشغولی‌تاریخی‌از‌ما گرفته شده است.آموزش و فرهنگی که‌تفهیم‌می‌شود‌،تنها‌”برای‌امروز‌زندگی کردن“را به مردم ارائه می‌دهد.گویی‌دنیا در دوران ما زاییده شده و به دوران ما خاتمه خواهد یافت.به این صورت، تعجبی ندارد که جوانان‌ما نسبت به‌فرهنگ گذشته کم‌اعتنا و حتی گاهی شکاک بمانند و پنجره‌های افق پیشین به رویشان بسته بماند. حالتی ایجاد شده است که منبعث می‌شود از عناد و ناشناختگی و نتیجه‌اش‌آن‌است‌که گفتم: زندگی روزمرۀ بی‌دیروز و بی‌فردا.

 

س. نظر شما به عنوان یک استاد دانشگاه، که با محیط دانشگاهی در تماس است، دربارۀ دانشجویان چیست؟ آیا به ‌‌نظر شما به قدر کافی مطالعه میکنند؟ آیا آن روح پژوهشکه لازمۀ محیط دانشگاهیاست در دانشگاههای ماوجوددارد؟ اگر پاسخ شما مثبت نیست، این وضع را معلول چهعواملی میدانید؟

ج. اگر تعدادی استثناء را کنار بگذاریم، دانشجویان‌ما به طور کلی کم مطالعه می‌کنند که این به جای خود. از این بدتر‌آن است که کم فکر می‌کنند و کنجکاوی و روح ‌پژوهش در آنها ضعیف است. در بسیاری از آنها نوعی‌دل‌مُردگی دیده می‌شود که کلاس را سنگین و خسته‌کننده‌می‌کند. از جانب آنها ایرادهایی‌به‌استادها می‌شود که خوب درس‌نمی‌دهند، مطالب کهنه و بی‌رمق است، باب روز نیست، جزوه‌ها تکراری است . . .  مقداری زیادی از این حرف‌ها درست است. اما از سوی دیگر که نگاه‌کنیم‌، دانشجویان نیز به جای بهتر کردن کار بر سردی و ناباوری کلاس می‌افزایند. بدین معنی که قیافۀ بی‌حوصله و دمغ به خود می‌گیرند، چنان‌که گویی در مجلس”ختم“ نشسته‌اند.من گمان‌می‌کنم‌‌که اگر دانشجو بخواهد سطح کلاس را بالا ببرد، می‌تواند. باید سؤال بکند، بحث پیش آورد و موضوع را بکشاند به یک محور زنده. در این صورت، اگر معلم‌هایی قابلیت‌‌نداشتند‌، خود ‌به خود کنار می‌روند.

نخست تشخیص‌استاد ‌خوب ‌از بد و اصل از قلب است  که این تشخیص غالباً هست، هرچند می‌توانم بگویم که‌همیشه نیست، ولی درست ابراز نمی‌شود‌. بعضی‌”استادها“‌ می‌کوشند تا با گشاده‌دستی در نمره‌دادن‌و چشم‌پوشی از توقع حضور، نظر موافق دانشجویان‌را به کلاس خود جلب کنند و تا حدی موفق هم می‌شوند. بعضی‌دیگر ‌با‌کوچک کردن خود و فروتنی‌های بی‌جا وسعی در ”خودمانی“ شدن با ‌دانشجو می‌خواهند مورد لطف او قرار گیرند. کسانی دیگر روش دیگری در پیش می‌گیرند، یعنی‌با گنجاندن مقداری‌”شعار،“مقداری‌”ایسم“که چه‌ بسا مربوط به درس هم نیست، می‌کوشند تا ‌رنگ ‌و جلا به‌ کلاس خود بدهند و چنین وانمود کنند که از عالم روشنفکری‌سر درمی‌آورند. من خیال‌می‌کنم‌که‌بدترین نوع استاد این دسته هستند، حتی بدتر از کسانی که دانشجویان‌آنها‌را ‌عادتاً ”فسیل“ می‌خوانند. فسیل‌ها برای خود اصالتی دارند، ولی این‌عده تزویرکننده‌اند.

برگردیم به‌”فکر‌.“ گفتم‌که بزرگ‌ترین مشکل دانشجویان‌ما آن است که عادت به فکر کردن در آنها‌رسوخ‌داده نشده‌است. مقداری فکر کردن”کلیشه‌ای“ در قالب”ایسم‌ها“ یا”آیه‌ها“ هست‌، لیکن‌آنچه‌لازم است برخورد افکار و عقاید است، اندیشۀ آزاد و برّان که از مطالعه و بحث به‌دست‌‌می‌آید. دانشگاه‌ها در این باره قصورکننده هستند، ولی نه به‌ تنهایی. یکی آنکه‌سازمان‌آموزشی‌مادر کودکی نوآموزان‌را به فکر و بحث و مطالعه عادت نداده است. آموزش ما آموزش تعبدی ‌و حافظه‌ای‌بوده است، نه تحلیلی. دیگر آنکه آموزش بیرون از مدرسه وجود ندارد‌. سینما‌،تئاتر‌،رادیو و تلویزیون و مطبوعات گرایش‌به سرگرم کردن و تبلیغ دارند و نه آموزش. در مجموع، ‌می‌توان گفت‌که ‌جو‌فرهنگی نیست. منظورم از جو فرهنگی فضای عمومی یک جامعه است در‌خانه‌و مدرسه و اجتماع که فرد را به اندیشیدن و یاد گرفتن و تحرک‌ذهنی سوق می‌دهد.

نشانۀ روشنفکری و پیشرو‌بودن‌تنها همین شده‌است که جوان وانمود کند که طرفدار نوی است‌؛ فرق‌‌نمی‌کند که این”نو“ چه مقداری ارزش‌و اصالت‌داشته ‌‌باشد. ”نو“ در هر سال برای مدتی‌و نزد ‌عده‌ای ربایندگی‌می‌یابد. شعر نو،تئاتر نو، نقاشی نو، طرز حرف زدن نو‌و نوشتن‌نو و غیره و در نتیجه، دام ‌”جوان‌گیری“  شده‌است‌. هر‌کس، هر دستگاه که بخواهد ”شکار‌جوانان‌“  بکند، یک دکان ”نوفروشی“  باز می‌کند و  مقداری متاع ‌بنجل و ظاهرفریب ‌به‌معرض تماشا می‌گذارد. از این ‌رو، من ‌تصور‌می‌کنم که حساس‌ترین وظیفۀجوان‌ها‌ شناختن‌ ”اصل“ از ”قلب“ است‌. ”قلب‌“ برایش فرق نمی‌کند که ‌به لباس نو بیرون بیاید یا کهنه؛ هدفش گول‌زدن‌است.

مشکل دیگر جوان‌های ما ‌این ‌است‌که قدر وقت‌ را ‌نمی‌دانند. نمی‌دانند چگونه از‌ وقت ‌استفاده کنند. ازاین‌رو، در بهترین دوران زندگی مقدار زیادی تلف عمر دارند.این‌نیز‌به‌آنها آموخته نشده است و سازمان اجتماعی‌ما‌طوری‌است‌که‌دشمن‌استفادۀ صحیح از وقت‌است،ولی خود آنها باید هوشیار باشند. ولو به قیمت تقلای زیاد، خود را بر‌وقت‌مسلط سازند، وگرنه فرصت‌های گرانبهایی از‌دستشان‌‌می‌رود‌. مثلاً ‌دانشجویانی‌را می‌بینم که‌به‌علت آنکه با رسم‌و روالی مخالف‌اند یا با استاد یا با برنامه و یا هر چیز دیگر‌موافقت‌ندارند‌، نوعی روش منفی و مقاومت منفی در پیش‌‌می‌گیرند‌و دل‌به‌کار‌نمی‌دهند‌و به یاد گرفتن پشت می‌کنند  و هدف خود را گرفتن نمره و قبولی نهایی قرار می‌دهند، با کمترین مقدار کار.این اشخاص، من فکر می‌کنم‌، که قبل از هر‌چیز لطمه به خودشان می‌زنند، چه به قیمت‌چهار سال صرف عمر تنها یک لیسانس به دست می‌آورند که‌پشتوانه علمی ندارد.حکم آنها تا حدی حکم این شعر است‌‌که‌  ”یکی بر سر شاخ بن می‌بُرید“ و یا یادآور حکایت‌آن اسکاتلندی می‌شود که بلیط قطار دوسره خرید، ولی‌بیشتر از یک سر سفر نکرد، به خیال آنکه کلاه‌ سر‌کمپانی‌راه‌آهن بگذارد (می‌دانیم که اسکاتلندی‌ها به خست و حسابگری معروف‌اند).

آنچه مایۀ تأسف است آن است که نه تنها هنر یاد گرفتن و فکر‌کردن‌در نزد جوانان ما ضعیف‌است‌، بلکه هنر خوش گذراندن هم تعریفی ندارد. یعنی آن‌طور نیست که‌وقت‌ها بر سر خوشگذرانی درست گذارده شود. فخر الدین‌گرگانی در ویس و رامین می‌گوید‌:

جهان ‌نیمی ز بهر شادکامی است

‌‌دگر ‌نیمی ز بهر نیک‌نامی است

خلاصه آنکه در میان آنها کم هستند که بدانند چگونه ‌شادکامی و نیک‌نامی را باهم تلفیق کنند.

اینها را که گفتم نه برای آن بود‌که‌جوان‌ها را مقصر بدانم. مقصر مجموع اوضاع و احوال است که آنها را به‌این راه کشانده است. در درجۀ اول باید گفت که جامعۀ ‌ما جذب علم نمی‌کند. وقتی جامعه ‌جذب‌علم نکند‌، چیز های دیگر که جانشین‌های ناشایستی هستند-چون در قصه‌ها که کنیزها به جانشینی بانوها در‌تاریکی شب به بستر دامادهای گول‌خورنده می‌رفتند-جای علم را‌می‌گیرند‌و آنها‌عبارت‌اند از ادعا، مدرک، عنوان، تبلیغ و نظایر اینها. یک فارغ‌التحصیل خیلی آسان‌تر می‌تواند از طریق بزن‌‌‌بهادری‌‌یا روابط خصوصی یا استعدادهای دیگر بر سر شغل مهمی‌بنشیند تا از‌طریق‌علم‌خود. بنابراین، علم بیشتر مانع‌انگاشته می‌شود تا وسیلۀ پیشرفت و تنها کسانی که‌اعتقاد به‌خود علم دارند دنبال آن می‌روند.بقیه که‌اکثریت باشند، کششی در آن ‌نمی‌یابند.

 

س. دربارۀ تحصیل درخارجکشور نظر شما چیست؟ و اصولاً چه سنی را برای این کار مناسب میدانید؟

ج. تحصیل در خارج از ایران وقتی از سن‌های پایین‌شروع شود، عوارض بدی ایجاد می‌کند. فرزندان پیش از آنکه رشد‌فکری کافی یافته باشند و درحالی‌که هنوز نیازمند مهر خانواده هستند، از کشور خود دور می‌شوند و بدین‌گونه خانواده دستخوش پراکندگی و ریشه‌کن‌شدگی‌می‌گردد.  ‌از نظر پدر و مادرها رنج بزرگی است که فرزندان‌کم‌‌و‌بیش خردسال خود را از خود دور کنند. با رفتن آنها خانه سوت و کور می‌شود و نوعی پیری و دل‌مُردگی پیش‌رس‌بر محیط آن عارض می‌گردد. نزد آنها که وسعت مالی کافی‌‌نداشته‌باشند، رنج و دغدغۀ خاطر تأمین مخارج فرزندان‌در خارج نیز بر این مشکل اضافه می‌شود. من خانواده‌های متعددی را دیده و شناخته‌ام که با رفتن‌بچه‌ها خانه‌شان غمخانه‌ای شده است ‌و یا ‌اینکه خود را به دنبال بچه‌ها دربدر کرده‌اند و به‌هرحال زندگی‌آنها از مسیر طبیعی خارج گردیده است.

از لحاظ بچه، همان‌گونه که اشاره کردم، اولین زیان‌این کار بریده‌شدن ‌او‌از محبت خانوادگی است. بچه‌، حتی‌بیش‌از بزرگ، احتیاج به دادوستدعاطفی دارد و چون در کشوری غریب بیفتد و از این دادوستد محروم بماند، دچار خشکیدگی روح و یا اختلال‌عاطفی‌می‌گردد‌و عواقب‌این حالت را می‌توان حدس زد.

دومین‌زیانش‌آن است که کودک دوفرهنگی و در نتیجه نیم‌فرهنگی و یا هیچ‌فرهنگی می‌شود. بدین معنی‌که پیش از آنکه فرهنگ‌و زبان‌کشور‌خود را جذب وجود کرده باشد،به دامان فرهنگ و زبان‌دیگری که احیاناً مغایر با آن است می‌افتد.چنین کسی این احتمال دربارۀ او هست که تا آخر‌عمر‌با‌ هیچ فرهنگ و زبانی خو نگیرد و موجود مخصوصی از آب درآید که‌زیر‌بنای روحی ندارد و این خطر هست که هرگز نتواند انسانی شود که وجود و استعدادهای خود را‌چنان که ‌باید‌بشکافد. ولی از سوی دیگر، می‌بینیم که مردم چاره ندارند. هستند ثروتمندهایی،‌ که ‌‌در‌میان آنها بعضی برنامه‌ریزها و مسندنشین‌های آموزش‌هم هستند،که به محض آنکه بچه‌ای از‌آنها‌ به‌دنیا می‌آید، اسمش را در یکی از دبستان‌های گران‌قیمت انگلیس یا سویس‌ثبت‌می‌کنند‌. از اینها که بگذریم، حتی افراد متوسط‌الحالی هم کوشش دارند که هرچه‌زودتر‌فرزندانشان‌را راهی‌خارج نمایند. علتش روشن است: نارسایی آموزش، مشکل‌ترافیک، تکلیف‌های سنگین شبانه‌ که‌همه را عاصی کرده‌است، نبودن وسیلۀ ورزش و سرانجام بی‌اعتقادی به نتیجه‌ای‌که‌از‌این‌آموزش‌ها حاصل می‌گردد.

یک علت دیگر را هم نباید از نظر دور داشت. مردم‌می‌بینند‌که‌با سابقه‌ای که دولت‌ها ایجاد کرده‌اند، تحصیل‌کردۀ خارج خیلی آسان‌تر می‌تواند ‌شغل‌مناسب‌بگیرد و در مدارس ایران اگر کسی علامه هم بشود، او را چنان‌ که ‌باید قبول نخواهند‌ داشت‌. بنابراین، ‌می‌خواهند که فرزندشان‌از همان آغاز در محیطی درس بخواند که آیندۀ ‌اطمینان‌‌بخشی در برابرش قرار گیرد.

با این حال،اگر کسی از من بپرسد که بهتر است‌بچه‌‌در ایران درس بخواند یا در خارج از ایران، جواب درستی‌نخواهم‌داشت‌. هر یک از این دو راه عیب‌هایی‌دارد‌که‌به‌آنها اشاره کردیم. آدم می‌ماند معطل‌. من‌خودم نمی‌دانم که‌با بچه‌هایم چه بکنم. از یک سو نمی‌خواهم که آنها‌را‌در سن‌های پایین از‌ایران‌دور کنم‌، ولو ‌توانایی‌مالی هم می‌داشتم‌که ندارم، و از‌سوی‌دیگر می‌بینم که عمرشان در این مدارس‌تلف می‌شود. بنابراین، اگر بگویم‌که‌حیران هستم و جوابی‌برای این سؤال‌ندارم، غلو نکرده‌ام.

اما‌ در‌سن‌های بالاتر، مثلاً بعد از‌دورۀ‌متوسطه، من‌تردید نمی‌کنم که اگر کسی بتواند در یک دانشگاه خوب یک‌‌کشور‌جدی درس بخواند، ترجیح دارد‌. متأسفانه‌آموزش‌‌عالی در کشور‌ما‌بیش از حد پایبند‌ظواهر‌شده است و از اصل قضیه که یاد گرفتن باشد خبر چندانی نیست.بیشتر تکیه ‌روی‌ساختمان است و باغ و دربان و منشی و تلفن ‌‌و سمینار‌و شبه‌کلاس‌هایی‌که [با] ‌بی‌رمقی‌تشکیل می‌شود و ابداً در‌آخر سال کسی نمی‌پرسد که با گذشت یک سال‌عمر بر این دانشجو چه اضافه‌شده‌است.

بنابراین،  تنها نتیجۀ قابل لمسی‌که‌از‌آموزش‌عالی‌گرفته‌می‌شود، همان‌گرفتن‌یک ورقه مدرک است که شخص می‌تواند به کمک‌آن در صورتی که پشت و پناه و زرنگی شخصی‌داشته‌باشد‌، شغلی به دست آورد و تازه بشود یک‌عضو‌کم‌وبیش‌عاطل‌‌اجتماع‌.

س.گروهیاز صاحبنظران عقیده دارند که فرستادنجوانان ایرانی برای ادامۀ تحصیلات به غرب کار صحیحینیست و استدلال آنها این است که وقتی فرهنگ در حالاحتضار غربدر حل مسائل جامعۀ خود درمانده است،چگونهمیتواند گره گشای مشکلات جامعۀ ما بشود. نظر جنابعالی در این مورد چیست؟

ج. گمان می‌کنم که باید میان فرهنگ غرب و دانش‌غرب تفاوتی‌قائل‌شد. دانش غرب در رشته‌های مختلف‌علم و فن هنوز در اوج است. در زمینۀ علوم انسانی‌نیز از غرب بیشتر از هر جای دیگر می‌شود چیز آموخت. آنچه جای‌حرف‌دارد، بعضی جنبه‌های فرهنگ و سبک‌زندگی غربی است که نشانه‌هایی از انحطاط از خود بروز می‌دهد، مثلاً گرایش زیاد به مادیگری، عنان‌گسیختگی‌‌جنسی‌، تمدن تولید و مصرف و نظایر اینها‌. اما‌ در همین‌فرهنگ غرب جنبه‌های مثبت و روشن نیز هست. یک شرقی‌که با چشم باز به آن نگاه کند چیزهای بسیاری خواهد آموخت. اینکه‌ما‌می‌گوییم فرهنگ غرب در‌حال‌احتضار است و یا ”فرهنگ غرب از حل مسائل خود عاجز مانده،“ این را نیز ما از خود غربی‌ها یاد گرفته‌ایم. یکی از مثبت‌ترین جنبه‌های فرهنگ غرب آن است که‌توانسته ‌است‌-لا اقل در سطح نخبه‌ها-نسبت به ضعف‌ها و عیب‌های خود آگاه بماند و از انتقاد کردن از خود نترسد. چندجانبگی‌و غنا و ژرف‌بینی‌ای که در فرهنگ غرب هست در‌تاریخ‌‌فرهنگ جهان‌نظیری نداشته است. ایراد بزرگی که می‌شود به فرهنگ غرب گرفت آن است که در مجموع جنبۀ ‌انسانی‌آن ضعیف است و آن هم شاید علتش این باشد که‌هوش‌‌زیاد‌ و انسانیت و مردمی غالباً آبشان چنان‌که باید به یک جو نمی‌رفته است.

دو نیمۀ تاریک و روشن فرهنگ غرب، ‌‌بسته‌به اینکه خود را با کدام یک آن آشنا کنیم، می‌تواند نتیجۀخوب ‌بدهد‌یابد‌. برای طبایعی که پایۀ محکم تربیتی و فرهنگی ندارند و در سطح با فرهنگ غرب روبه‌رو‌می‌شوند،خطر فساد روحی کم نیست. نمونه‌اش بعضی از این”تکنوکرات“های بی‌قلب ‌هستند که در کشورهای‌شرقی‌پراکنده می‌باشند و رونق کار خود را در گرو بی‌خبری و بدبختی مردم خود می‌بینند.

من اگر به نوجوانی برمی‌گشتم و می‌بایست از نو درس‌بخوانم،ترجیح می‌دادم که مثلاً در کشوری مثل ژاپن‌تحصیل دانشگاهی کنم.دانشگاه‌های ژاپن و اجتماع ژاپن‌همۀ محاسن کشورهای غربی را دارند، به اضافۀ بعضی محاسن‌شرقی و آنچه خاص مردم ژاپن است که می‌تواند سرمشق‌خوبی از جدی بودن و نظم و دقت‌و قناعت‌به ما بدهد. در دیداری که اخیراً از کشور ژاپن داشتم، در ملاقات‌هایی که پیش آمد، به مقامات فرهنگی و آموزشی ژاپن‌پیشنهاد کردم که دانشگاهی به زبان انگلیسی ایجاد‌کنند‌که‌هم ژاپنی‌ها و هم خارجی‌ها بتوانند در آن درس بخوانند و یقین داشته باشند که از جانب کشورهای دنیای سوم از آن‌استقبال زیاد خواهد شد و این کار برای حیثیت‌و اعتبار‌ژاپن، که اکنون بیشتر به عنوان یک کشور ”سوداگر“ معروف است، مفید خواهد گشت.

س. به نظر شما بحرانهای دانشگاهی که اکنون تقریباً تمام کشورهای دنیا با آن روبهرو هستند معلولچهعواملی‌‌است؟

ج. موضوع برمی‌گردد به بحران فرهنگ‌و اینکه‌‌علم‌با همۀ پیشرفتی که کرده است و تمدن با همۀ آرایش‌های ظاهریش نتوانسته است بشر را به جانب خیر و صلاح‌سوق‌بدهد‌و از‌بیدادگری‌های موجود دور نگه دارد. جوان‌ها دیگر پروردۀ ‌فرهنگی‌نیستند که آنها ‌‌را به‌اطاعت فرامی‌خواند. روح حساس و سرکش دارند و چون‌هنوز آلودگی‌های زندگی دامن آنها را نگرفته‌است‌، آزادتر ‌و آزاده‌تر می‌اندیشند و آسان‌تر می‌توانند به آنچه را که ‌ناروا می‌بینند ‌اعتراض کنند. دانشگاه چون مرکز آموختن و قرارگاه دانش بشری‌است، تأثرپذیرتر از سازمان‌های دیگر است و در آنجا‌بیش‌از‌جاهای دیگر این توقع می‌رود که فاصلۀ میان حرف‌و عمل، ادعا‌و واقعیت‌، قلب و اصل، علم و اخلاق و سیاست و مردمی تا این حد زیاد نباشد. من خیال می‌کنم که ناآرامی‌جوان‌ها‌در‌همۀ کشورها کم‌وبیش از این سرچشمه آب می‌خورد. ممکن است آنها بهانه‌های‌دیگری‌پیش‌آورند و یا گاهی دستخوش افراط‌کاری‌و تحریک بشوند، ولی اصل موضوع این است.

س. کمیهمدربارۀ عشق صحبت کنید. بیتردید عشق از موضوعاتی است که از آغاز زندگی بشر موردتوجه‌‌بوده است.

ج. عشق خواستن بیش از حداست، خواستن چیزی‌را و جز آن نخواستن‌ و آن‌را‌محور وجود و تکیه‌گاه ‌و آرام جان خود قرار دادن. عشق‌ها فرق می‌کند: عشق‌حقیقی، عشق‌مجازی‌، عشق معنوی، عشق جسمانی، عشق‌به انسانیت، به خدا و به پیر و مراد و غیره‌. ولی‌همه‌بازمی‌گردد به این اصل که کسی طالب وابسته کردن وجود خود به وجود دیگری‌است‌که این وجود ممکن است حقیقی یا خیالی،‌جسمانی یا معنوی باشد‌. انسان‌در‌تنهایی و بی‌کسیِ خود خود را ناقص می‌بیند و طالب دست یافتن به کمال شکفتن‌وجود خویش‌است‌. این‌مسئلۀ بسط دادن و ایجاد تحرک در درون جزو ذات بشر و مقصود زندگی‌اوست‌. اینکه می‌گوییم طالب بر شدن است، منظور همین است و اینکه مولوی‌می‌گفت”باز جوید روزگار‌وصل‌خویش،“ باز اشاره به‌همین داشته است وحتی تعبیر فروید از عشق، ‌اگر‌فاصلۀ میان جسم و روح را از میان‌برداریم، ‌به‌همین‌معنی نزدیک می‌شود. ما می‌خواهیم وجود‌خود‌را بشکفانیم، هستۀ درونی خود را به حد اعلا به انفجار آوریم-تا‌حدی‌مانند شکفتن اتم-و بر اثر‌نیروی‌آزادشده ‌از‌آن‌، خود را در فضایی خیلی پهناورتر‌از‌آنچه در فضای‌محدود زندگی میسر است، به جولان افکنیم. بر اثر‌این‌نیروی آزادشده است که ناممکن‌ها‌ممکن‌می‌نماید و مثلاً  فرهاد‌به‌کوه‌کنی می‌افتد و مجنون بیابان‌گرد ‌می‌شود ‌و مولانا می‌گوید که ”کوه در رقص آمد و چالاک‌شد“ و یک ترسو به جسور‌تبدیل‌می‌گردد و یک لبخند و یک‌نگاه‌می‌تواند‌مسیر‌زندگی کسی را‌عوض‌کند. همۀ ما طالب‌‌عشق ‌(یعنی انفجار این هستۀ درونی) هستیم. می‌خواهیم به‌کمک آن متداول‌ها را از میان‌برداریم‌، حتی محدوده‌های‌تحمیل‌شده از‌جانب‌طبیعت را‌برهم‌زنیم‌. ولی همه این توفیق‌‌را نمی‌یابند، زیرا باید در معرض اوضاع و احوالی مساعد که گاهی جنبۀ اتفاقی نیز می‌یابند‌قرار‌گرفت. این زمینه‌غالباً از برخورد ‌دو‌انسان‌به‌دست‌می‌آید که مانند‌کاه‌و کهربا یکدیگر را می‌ربایند و از برخورد وجودشان جرقه‌حادث می‌شود.

من خیال می‌کنم که این حالت‌برای‌هرکسی‌پیش‌می‌آید. منتهی درجه و طول زمانی‌اش فرق‌می‌کند. گاهی‌‌چند‌لحظه‌، گاهی‌چند ساعت و گاهی خیلی درازتر، بسته‌به آن است که شخص چقدر قادر باشد که این حدت درونی‌را در خود بپروراند. به قول حافظ:

جز دل‌من کز ازل تا به ابد عاشق رفت

‌جاودان کسی نشنیدیم که در کار بماند

و اینکه ما به مستی پناه می‌بریم-در ادبیات ما، مستی‌و خلسه تا اندازه‌ای همخانه و همزاد‌ عشق‌شناخته شده‌اند-برای مساعد کردن درون به منظور رها شدن این نیروست. زیرا مستی شور درونی را موجب می‌شود و پرده‌های حجت‌ و احتیاط را می‌درد. فرق نمی‌کند که این مستی‌از‌چه‌باشد، از شراب، از زیبایی، از موسیقی و یا هرچه دیگر از این نوع. بودلر در قطعۀ خود،”مست شوید،“ گمان می‌کنم‌که‌دانسته‌یا ندانسته با همین معنی‌سروکار‌دارد که می‌گوید

باید همیشه مست بود،

همه‌چیز در این است.

یگانه‌مطلب این است

. . .

از چه؟

از شراب، از شعر، از تقوا، هرگونه‌ که‌ دلخواه شماست،

اما مست‌شوید[10]

 اشاره‌های‌مکرر مولانا و حافظ و عرفای دیگر نیز به این معنی از همین انگیزه آب می‌خورد.

 

س. روابط دختر و پسر را خصوصاً در محیط آموزشیچگونه میبینید؟

ج. از باطنش اطلاع چندانی ندارم. ظاهرش‌بد ‌نیست. زمانی که من خودم به دانشکدۀ حقوق می‌رفتم (سال 1326)، فقط چهار دختر توی کلاس ما بودند، در برابر چند صد پسر. اکنون دانشگاه تهران موج می‌زند از دختر‌. حضور ‌زن،  در‌ هر جا باشد،محیط را تلطیف می‌کند.اگر بخواهیم‌برای جامعۀ متمدن علامت‌هایی بشماریم، به نظر من بارزترین‌‌آن مقدار حضور زن و نوع حضور در اجتماع‌است. من امیدوارم‌که‌پسرها‌و دخترهای امروز در میان‌غوغا و دود و در سموم سرمشق ابتذال و وقاحتی که از”رسانه‌های گروهی“ متصاعد ‌‌می‌شود‌، هنوز فراموش نکرده‌باشند که عاشق بشوند. عشق مقداری لطافت روح، معصومیت و شجاعت‌می‌خواهد‌که‌در دنیای امروز و به‌خصوص مشرق‌زمین رو به کاهش دارد. لازمۀ عشق اطمینان به برد‌ مطلق است و حال آنکه در جامعۀ کنونی‌هر کس هرچه داشت خیال می‌کند ‌که این درست همان‌‌است‌که داشتن حاکی از غبن است و چشمش به دنبال ‌دیگرش می‌دود.

[1]فرخ امیرفریار، ”گفت‌وگویی با دکتر محمد علی اسلامی ندوشن: حسب حال یک نویسنده از زبان خودش،“ نگین، سال ۱۲، شمارۀ ۱۴۰ (دی ۱۳۵۵)، 7-10؛ سال 12، شمارۀ 141 (بهمن 1355)، 11-13؛ سال 12، شمارۀ 142 (اسفند 1355)، 10-14؛ سال 13، شمارۀ 144 (اردیبهشت 1356)، 13-16.

[2]توضیح مجلۀ نگین: آقای فرخ امیر فریار، دانشجوی دانشکدۀ علوم تربیتی دانشگاه‌ تهران، ‌سؤالاتی ‌‌از آقای دکتر محمدعلی اسلامی، نویسنده و محقق ارجمند، در باب زندگی، احوال و آثار او‌ کرده است که از نظر اهمیت و ارزشی که وقوف بر آن برای اهل نظر ‌و اهل ادب دارد، ذیلاً ‌قسمت‌اول آن را به چاپ می‌رسانیم.

[3]بد نیست ‌در ‌اینجا تذکری بدهم. آقای ایرج افشار در شمارۀ ‌آبان ‌گذشتۀ مجلۀ یغما در مقالۀ ”اطلال پارس،“ ضمن‌گزارشی از سفر به ندوشن نوشته بودند:  ”ندوشن از قدیم مانند ‌اغلب ‌آبادی‌های ‌کنارۀ کویر خوانینی داشت و از اخلاف آنها محمدعلی اسلامی‌خودمان است. “باید بگویم که این ‌اشتباه است. خانوادۀ من هرگز جزو خوانین ندوشن نبوده‌اند و عنوان خان بر‌ خود ‌نداشته‌ایم ‌و اینکه نوشته‌اند ”اسلامی‌خودمان“ این نیز گویا نوازش قلمی بیش نبوده‌ است‌، چون ‌میان من و آقای ایرج افشار با آنکه آشنایی دیرینه هست، اشتراک جهتی در کار نبوده ‌است‌.

[4]مقاله‌ای در این باره ‌‌دارم به نام ”تولستوی، مولوی ‌دوران جدید“ در مجموعۀ آواهاو ایماها. از بین چاپ‌های متعدد این کتاب، از جمله بنگرید به محمدعلی اسلامی ندوشن، آواها و ایماها (تهران: توس، 1358).

[5]چندین‌سال‌پیش، شانزده کتاب در زمینه‌های‌ مختلف مربوط به ایران تحت‌عنوان”کتاب جوانان‌“ زیر‌نظر من تألیف گردید که ناشر آن ابن‌سینا و مؤسسۀ انتشارات فرانکلینبودند. بودن نام من‌بر‌این کتاب‌ها برای چند تنی این توهم را پیش آورده بود که من‌دوره‌ای‌‌از عمرم با مؤسسۀ انتشارات فرانکلین همکاری‌داشته‌ام‌. تفصیل‌این است که در سال 1341 از‌جانب‌مؤسسۀ مذکور به من گفته شد که قصد دارند یک سلسله کتاب راجع ‌به‌‌فرهنگ ایران برای جوانان تألیف‌کنند‌ و از من‌خواستند‌که ‌سرپرستی آن را بر عهده بگیرم. من‌به‌امید آنکه روش تازه‌ای‌در امر تألیف بتواند عرضه گردد و در آشنایی‌جوانان‌با گذشتۀکشورشان قدمی برداشته شود‌، پذیرفتم. قراری در این‌باره‌‌گذارده شد.وظیفۀ من این‌بود‌که انتخاب مؤلف نمایم، سپس‌طرح کتاب را با او بریزم و در ضمن‌کار‌، مورد مشورت او باشم و پس‌از‌خاتمۀ‌تألیف، نسخه‌ها را‌ تنقیح‌و هماهنگ کنم که همۀ‌این‌کارها را در خانه انجام دادم. از بابت هر کتاب‌یکهزاروپانصد تومان حق‌نظارت‌به من پرداخت شد، حدود یک‌چهارم‌حق‌التألیف‌کتاب. بدین‌گونه‌شانزده جلد کتاب نشر‌گردید و پس از آن، رابطۀ‌من با این مؤسسه قطع شد. واقعیت امر این ‌‌است که ‌من‌نه هرگز حقوق‌بگیر مؤسسۀ فرانکلین بوده‌ام‌ و نه‌یک‌ساعت‌در‌عمرم‌پشت میز‌آن‌ مؤسسه نشسته‌ام.

[6]کرزوس پادشاه لیدیه بوده است که به دست کورش‌اسیر شد. عبارتی را که‌آوردم ‌هرودوت‌نقل کرده است.

[7]دو نوع گیاه برای‌خوردن‌انسان‌بود‌، یکی‌از‌کمبل‌می‌گفتند و دیگری را خشگیاه. اولی ریشه‌اش خورده می‌شد و دومی برگش.

[8]این تمثیل را که از یک نویسندۀ روس است، زمانی‌که در لنینگراد بودم، دوستی‌برای من حکایت کرد-و خود محل حکایت هم معنی‌دار است-که گیاهی بر نوک تپه رویید و بلند شد، ولی باد زد و کمرش را شکست و او گفت:  ارزش‌ داشت که  در هم‌ شکسته ‌شوم، اما آن سوی تپه را نیز ببینم.

[9]در محمدعلی اسلامی ندوشن، نوشتههای بیسرنوشت (تهران: جاویدان، 1356).

[10]شارل پی‌یر بودلر، ملال پاریس و برگزیدهای از گلهای بدی، ترجمۀ محمدعلی اسلامی ندوشن (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1341)، 29.

ارانی، کسروی و دیو بیخردی

Abstract

As part of a broader postsecular historical investigation into the role of demonological discourses in the formation of Iranian modernity, this article seeks to account for the presence of the demonic in the works of two interbellum thinkers, the Marxist theoretician and physicist Taqī Arānī (1903-40/1321-59 gh.) and Arānī’s defence attorney during the Group of 53 trials, a religious reformist who was a major proponent of the anti-mystical rational theology, Aḥmad Kasravī (1890-1946/1308-65 gh.). What is unique about these two thinkers is that their respective commitments to materialist inquiry and the conceptualisation of a God of Reason accommodated the residue of “traditionalist” demonism in different functional forms. Primarily through the use of idioms, embodied evil was delineated in a manner that radically contravened long-standing demonological trappings. As seen in works such as “Jabr va Ikhtiyār (Determinism and Free Will),” Pisīkūlūzhī: ʿIlm-i Rūḥ (Psychology: The Science of the Spirit), Ākharīn Difāʿ-i Duktur Taqī Arānī (Dr. Taqī Arānī’s Final Defence), Mātiriyālīsm-i Diyāliktīk (Dialectical Materialism), “ʿIrfān va Uṣūl-i Māddī (Mysticism and the Principles of Materialism),” and Bashar Az Naẓar-i Māddī (The Human from a Material Standpoint), Arānī allowed the satanic to serve an instrumental role in scientific explanation, the crystallisation of proletarian-state relations, and the framing of irrationality even though he was swift in his dismissal of occult existence. Arānī’s major demonological contribution, his assertion of demonic irrationality, is one that he shared with Kasravī. In Rāh-i Rastgārī (The Path of Salvation) and Āyīn (Creed), the Shīʿī reformist elaborated the idea of demonic irrationality in his attempt to promote a universalised rational order, and this was done through the use of exclusionary logic.

 

Introduction

In his interbellum work, “Jabr va Ikhtiyār (Determinism and Free Will),”[1] the Iranian Marxist theoretician and physicist Taqī Arānī (1903-40/1321-59 gh.) was inadvertently participating in a transformative mode of demonographical inscription that gave prominence to demonic irrationality. This is of note in three direct respects. Firstly, notwithstanding his inveighed assaults against religion and dismissal of demonic existence,[2] Arānī’s process of thinking by means of the demonic—even if ultimately tongue in cheek—illustrates how secularity was complicit in religious conceptual formations, and how a secular ethos was in part established through religious imaginaries. This observation is, of course, indebted to the postsecular impulse with its historiographical denial of religion as containing a “transhistorical essence,”[3] and its assertion that religion is “attached to specific processes of power and knowledge”[4] and dependent upon “historically distinctive disciplines and forces.”[5] Secondly, in Iran the extrusion of demonic irrationality points to the contemporaneous circulation of rationalisation nomenclature and debates concerning the place of rationality in social discourse. As “irreducibly stochastic,”[6] the demonism being described here coincided with and even encouraged the most concerted Iranian attempt to establish a universal rational order. Thirdly, the attempt to establish a closed rational order by so-called “anti-traditionalists” allowed demonic irrationality to enter a stage of autonomy and exteriority beyond logos—an unprecedented development in Iran’s Islamic history. The modernist confrontation with the “ancient or vestigial” autonomy of “pure irregularity”[7] is precisely the matter under consideration here.

The purpose of this paper is to explore these statements, along with their implications, as they are found in a series of interbellum works by Arānī and Aḥmad Kasravī (1890-1946/1308-65 gh.), Arānī’s defence attorney during the Group of 53 trials and a religious reformist who was a major proponent of the anti-mystical “rational theology”[8] that jettisoned demonic figures from the scope of order. During the first Pahlavī period (1921-41/1300-20 sh.) these two thinkers contributed to the processual break with the longstanding alliance between the satanic and the rational in Islamic thought. After all, it was during the formative stage of the religion that Qur’an commentators unequivocally linked Iblīs—Satan in angelic/jinn form, the “fiery primogenitor”[9]—to qiyās, or analogical reasoning. This attribution gave the Ẓāhirī school of jurisprudence an opening to redouble its critique against the futility of human reason without scriptural guidance, but it did not entirely diminish the importance of reason among other branches of law—for instance, qiyās holds a prominent place in Shāfiʿī thought.[10] What many commentators ultimately agreed upon was how satanic pride, narcissism, spiritual vapidity and the inevitable downfall that accompanied these traits were neatly nestled within an excessive reliance upon intellection.[11] Even when—in the style of “the sibling rivalry motif”[12]—it is conceded that Iblīs’ view regarding his essential superiority over Adam retains integrity and is the expression of a faculty that was bestowed upon him by God Himself, Satan’s tragedy is that he is lambasted for his sound rational judgment.[13] It is in this light that Satan as the tempter should be explained. Rather than focusing on the irrationality of the passion-driven carnal soul, of which Satan is construed as the proprietor, and demonic possession as “destroy[ers] [of] the rational structure of the mind,”[14] the accent should be placed on Iblīs’ rejected offering of reasons[15] as the precipitating moment behind the machinations for which he is most reviled. To top it off, he is considered the first to have ever exercised reason.[16] In other words, satanic temptation is based in rational proposals.

Often ridiculed by Sufi scholars such as al-Hujwīrī (c. 990-1077/c. 380-469 gh.), the eighth-tenth century rationalist movement known as Muʿtazilism partially evaded the consequences of a rational evil by associating the development of the rational faculties with true spiritual commitment.[17] In fact, the Muʿtazilites went so far as to conclude that the human mind is capable of grasping the reason(s) behind God’s dismissal of Iblīs’ antagonism.[18] To this extent, evil itself can be comprehended, a position that was embraced by Ibn Sīnā (c. 980-1037/c. 369-428 gh.) even though he was a known critic of Muʿtazilism.[19] All of this is to say that evil, the first figural expression of which was simultaneously the first appearance of reason,[20] is construed by rationally inclined Islamic thinkers as intelligible.

While we can thus far conclude that the demonic has traditionally been construed as both rational and intelligible, it has also common practice to situate him within the divine cosmic scheme. As the cleric and constitutionalist Āqā Najafī Qūchānī (1878-1943/1295-1362 gh.) put it in Siyāḥat-i Sharq (Eastern Journey), “All existents (mawjūdāt) are created (makhlūq) by, are the shadows (ẓil) of, and are dependent (mansūb) upon” God. Even though the degree of divine attribution (andāzah-yi intisāb) in Satan may be limited, he is nevertheless enclosed within the Islamic cosmological order.[21] As the “necessary instrument in [God’s] Hands,”[22] the archfiend “possesses powers only by extension.”[23] It is against this background of a contained and instrumentalised Satan that Arānī’s commentary of the demonic becomes piercing in its distinctiveness. There is tension between the demonic as it is situated within recognisable and coherent limits and that to which Arānī is referring. If demonological discourse during the early twentieth century teetered away from Qūchānī’s traditional conception towards one that is more lawless and impervious to disciplining, then how was this received, compounded and guided by literate culture?

 

Arānī’s Demonology

Let us first detail what Arānī actually said in “Jabr va Ikhtiyār.” After a brief deterministic account of causation, he states that without the benefit of laws or principles (qānūn yā nāmūs) it would not be possible to predict (pīsh’bīnī) any occurrences.[24] This mechanistic conception of reality lent itself to a positivistic and materialist worldview that came to inform revolutionary leftist theory in Iran for decades.[25] However, it is the logic of the following statement that has gone under the radar: “Today, bread is baked in an oven but it is possible (mumkin ast) that if Satan so desires (agar Shayṭān bikhvāhad), tomorrow bread can grow (sabz shavad) on trees like fruit.”[26] Is this desire of which Arānī speaks not reminiscent of the originary “passionate desire” of Satan in Paradise Lost that is subverted and made to be forgotten by God and Christ in their capacities as “reason and restraint?”[27] By being juxtaposed to a form of causal reasoning that can be traced back to Aristotle, Satan’s desire here escapes logical comprehensibility and coherence. Again, this is rather odd considering how, in the Islamic tradition, the fallen angel is associated with analogical reasoning (qiyās) and thus the “limitations and ultimate unreliability of human intellection.”[28]

What is implicit in Arānī’s conception is how similar Satan is to the Ashʿarite understanding of God as an Absolute Will that is purely arbitrary. In this view, “no contingent being or event can be rationally accounted for.”[29] The instrumentalised Satan falls by the wayside in favour of a sovereign Satan who assumes “the truest and most complete manifestation of God and his omnipotent freedom.”[30] The appearance of the latter satanic form should not be simply construed as a stale extract from a millennia-old depository of edifying turns of phrase, but rather the expression of an intellectual debate over the merits of determinative causation. Compare Arānī’s approach to determinism with that of the well-known lawyer Maḥmūd Sarshār (1901-1964/1280-1343 sh.), whose thoughts on the matter were written just over a decade after Arānī’s death. In the case of Arānī, a prominent figure within the religious imagination is transformed into a carrier of the torch of chance. For Sarshār, the prospect of discovering laws (qavānīn) and relations between phenomena and theories (bāyad ḥavādis̱ va qaz̤āyā rā mū’shikāfī kardah va irtibāṭ-i ānhā  rā bā yik dīgar paydā nimāyad) is at the basis of a determinative science. With this telos in mind, the veils of ignorance (pardah’hā-yi jahl va nādānī) can be torn, and he tables a Qur’anic verse to seal his position.[31] While Sarshār helps to incorporate scientific determinism into an Islamic framework, Arānī’s commitment to dialectical materialism separates it off from religion, leaving the latter with only fortuitousness.

Theorists who emerged after Iran’s far-left transition from social democracy to orthodox Marxism[32] advocated a certain “unswerving”[33] dogmatism that had the world’s disenchantment[34] at its basis. It is within this context that the demonic strangely emerges, not as the theoretical intelligence of the early determinists that is “capable of ascertaining the complete set of initial conditions of the world system at any one instant of time,”[35] but as a stochastic force that helps to stabilise the theory of determination through the production of chains of indeterminacy.[36] While Arānī used a disenchanted and aseptic materiality to disprove manifestations of idealist and religious discourse, he nevertheless preserved these manifestations—usually in the form of familiar but “irreverent idioms”[37] or metaphors—as the face of incoherence and lawlessness in the determinism vs. anti-determinism debate.

Though at times invoked as a relatively abstract principle, Arānī’s lawlessness is also localised in phenomenal entities, as detailed in Pisīkūlūzhī (Psychology). In his discussion of the psychological notion of “suggestion (talqīn),” Arānī uses an image of a satanic child (bachchah-yi shayṭānī) who, by biting into a sour lemon (līmū-yi turshī) in front of a military band (shaypūrchī´hā-yi niẓāmī), is able to disrupt its performance by inducing salivation.[38] Here, we observe lawless demonic exteriority intruding upon the world of laws without any direct physical causes (bidūn-i vujūd-i ʿillat).[39] Similar to the notion of religiously grounded satanic whispering (vasvasah) as the subversion of human fortitude and fidelity, demonic suggestion is pivoted upon the absence of physical causes. However, the question implicitly asked is not how to safeguard oneself from temptation, but how the outside enters the inside without resistance.[40] How could pure rational discipline (military band) be violated by unrefined arbitrariness (demonic child) when no clear physiological connection is apparent?

Arānī’s resolution comes by way of the meta-will (māvarā-yi irādah). This concept when an individual presumes that due to the lack of direct and discernible internal causes (bidun-i ʿillat-imustaqīm), certain external experiences are actually instigations of foreign stimuli, such as magic (siḥr va jādū) or spirits (arvāḥ), when indeed it is the meta-will that is the source of these actualisations.[41] This is similar to the way in which in capitalist production “the activity of the worker is [perceived as] not [being] his own spontaneous activity.”[42] For Arānī, the truth of the reaction is completely internal to the actors involved.[43] In comparing this discussion to his description of suggestion, it is clear that in the first instance, the distance between subjectivity and an invasive demonic irrationality is affirmed, while in the second, both the occult and its foreignness disappear in favour of the “blind circuit”[44] of reason.

In some of Arānī’s arguments, the demonic is alluded to in order for persuasive scientific points to be made. He goes beyond occultist logic but he also allows his rhetorical “resources”[45] to be partially derived from this very location. This resort to “local knowledge”[46] allows him to appeal to an audience invested in the scientific debates of the time, and in doing so he borrows from, as well as tinkering with, a reconfigured demonological discourse. What is remarkable is that scientific persuasion provided an outlet for this new demonological configuration to be transmitted. Thus, instead of nullifying the role of the demonic in the conceptualisation of actuality, Arānī “rehabilitat[es]”[47] it in the service of a relatively new genre concerned with polemic and scientific popularisation.

The dearth of demonic references in Pisīkūlūzhī and related texts can indeed be raised as a rejoinder to my position, but attention should be directed to their mere presence and what this says about the genre of scientific popularisation in Iran. In Arānī’s contribution to this literature, key explanations of scientific facts were “garnished”[48] with the demonic because he was attuned to the way his audience was in the midst of rethinking the role of the occult in society. Nature for him was devoid of all religious meaning and significance, and yet the “obfuscatory” element remained textually embedded. Not exactly a form of “fetishistic disavowal of belief” where, in this case, the demonic “enables the subject to accept [the] knowledge [of the demonic] without paying the full price for it,”[49]Arānī’s use of the demonic was part of a “textual strategy” meant to capture his audience’s full attention.[50]

In Ākharīn Difāʿ-i Duktur Taqī Arānī (Dr. Taqī Arānī’s Final Defence), Arānī’s partially transcribed 1938/1317 sh. public trial, in which he “spoke vigorously in his own defense,”[51] the demonic occult emerges in the social conflicts that crash like waves against the state,[52] specifically those concerning workers. By this time, the notion of an identifiable working class had a very short history in the country. Initially and primarily deployed by social reformers and democrats in the late-nineteenth and early-twentieth centuries as a theoretical device, it was only in the 1920s/1300s sh. when the likes of Āvitīs Sulṭānzādah (1889-1938/1306-57 gh.) started speaking of workers (kārgarān) as an identifiable class.[53] This is not to say that there did not exist prior instances of proletarian organisation. During the Constitutional Revolution (1905-11/1323-29 gh.), workers (notably local tanners) coordinated strike actions and political parties championed the interests of workers. A boom in the Soviet oil sector during the 1910s/1330s gh. attracted many Iranian workers who became receptive to the didactic efforts of Russian Social Democrats.[54] The early 1920s/1300s sh. was also a time when a number of organisational efforts made headway, particularly by postal, telegraphic and educational workers.[55] The rise of Riz̤ā Shāh Pahlavī (1878-1944/1295-1363 gh./r. 1925-41/1304-20 sh.) and the shadow that his state casted[56] were obstacles for proletarian striving, and it was in this context that Arānī’s intellectual productions were nestled.

In Ākharīn Difāʿ, the physicist questions, rhetorically, how Iran’s toilers (ranjbarān), or workers, are able to provoke such great fear in the state.[57] He also expresses curiosity as to why the police (maʿmūrīn-i shahrbānī) violently tear apart any bulletin, leaflet or communiqué on which the word ‘toiler’ appears.[58] In Arānī’s discourse, the excessive sensitivity and supposed apprehension evident in the authorities was to be partially expected for they were dealing with the working class as the ‘universal redeemer of humanity.’[59] Though law enforcement during Riz̤ā Shāh’s reign had until that point been consistently and aggressively quelling union activities,[60] May Day festivities and strike actions, and maintaining networks of surveillance,[61] state authorities are said to be more frightened of workers than jinn confronted by the Qur’anic preamble ‘In the name of God’ (mis̱l-i jinn va bismillāh).[62]

While the notion of fear is paramount in this formulation, it should be viewed as part of an irreconcilable opposition. In his Kitāb-i Kūchah (Book of the Street), poet Aḥmad Shāmlū (1925-2000/1304-79 sh.) defines mis̱l-i jinn va bismillāh as “two things or individuals that will never come close to one another; mutual antipathy between two things.”[63] Through the use of this idiom, Arānī wishes to say that while the state is full of dread, a fully evolved proletariat is fearless, for the object of fear is always outside and ahead of the thing experiencing it: “The worker is not a proletarian by virtue of what-will-happen-to-him-tomorrow, but by virtue of what happens to him every minute of the day.”[64]Arānī’s declaration further revealed the Pahlavī state for what it was: an entity that never truly established the “legal-rational authority” proposed by the constitutionalist movement[65] and was thus fearful of its future. The facade of rationality that the largely traditional monarchy was able to erect through modern state institutions[66] was quickly turning to an irrational acting out (the destruction of every document on which the word ‘toiler’ appears), as per the dictum: “what the common human understanding finds irrational is in fact rational, and what it finds rational is irrational.”[67]

In fact, what was perhaps more disturbing for the state was the prospect of having the illusion of rational order exposed as an illusion. This is where the jinn in mis̱l-i jinn va bismillāh take precedence because like the state, their claim to being the harbingers and custodians of truth lose substance with the invocation of a single protective or apotropaic phrase.[68] The effect of bismillāh is instantaneous, and when combined with the Marxian eschewal of the criterion of existence from any theoretical discussion of the state,[69] the gaunt and even superfluous character of occult actuality becomes over-pronounced. To put it in a different way, the working class was capable of exposing the non-existence of the state and simply dispelling it with the slightest of gestures, before any self-reflection on the part of the state itself. After all, “[s]ince [its] strategy is […] often not known in advance within (and by) the State itself, it is not always susceptible to rational formulation.”[70] Thus, in this account, Arānī uses the jinn to describe the existential and rational limitations of the state and vice versa.

As such, the jinn became essentially homologous to the arguably defunct presuppositions of idealist philosophy in that they are “ideal figments of the brain.”[71] In Mātiriyālīsm-i Diyāliktīk (Dialectical Materialism), Arānī asks that if the idealist position of the internality of movement, time, and space to the mind (ḥālāt-i ẕihnī-yi mā hastand) is affirmed,[72] meaning the “pure forms of sensible intuition as principles of a priori cognition,”[73] then the sensuous effects of, for instance, telephone calls, must essentially be attributed to miraculous or magical sources (muʿjizah va siḥr va jādū).[74] Accordingly, dragons, demons, Rustam, Satan and the jinn are said to be in contradiction to internal logic (taz̤ādd-i bāṭinī-yi manṭiqī),[75] for there are no materially based reasons for the supposition that spirit is constitutive of reality (rūḥ hamah jā mawjūd ast)[76]—an unfortunate stance that more often than not leads to the claim that our pockets are brimming with tiny slippery devils (shayṭānak´hā-yi rīz va līz).[77] Rather than the beings themselves, it is the belief in such spirits that is derivative of the material environment (ʿavāmil-i māddī-yi muḥīṭ). According to this position, and as Arānī illustrates in “ʿIrfān va Uṣūl-i Māddī (Mysticism and the Principles of Materialism),” there were specific material preconditions that historically necessitated jinn-worship (jinn’parastī).[78]

Arānī is here thinking of “natural religion,” the early adherents of which were alienated from a world that had “hardly been altered by history.”[79] This being so, in Mātiriyālīsm-i Diyāliktīk Arānī is careful to remind his readers that they are living in a time during which causes (ʿillat) are no longer based on belief in the effects (iʿtiqād bi taʿs̱īr) of idols and the insidious Ahrīman,[80] meaning those “mental projections” that thwart a scientific theory of knowledge.[81] Indeed, it was his Marxian commitment to “objective law, causality and necessity in nature”[82] that allowed him to maintain this position. In another section of the text, he expands upon his approach to the occult through a discussion of contradiction, which is worth quoting in full:

It is usually said that any statement that does not engender a logical   contradiction is true, for contradiction is a sign of error. If we were to carefully study this definition of truth, we would find it to be false. For instance, it has until   recently been said that there exist only three dimensions in nature—length, width   and depth. In physics, we now know that time is another dimension, meaning that    the physical properties of nature consist of four dimensions. With this in mind, is  there a logical contradiction in the statement that nature consists of five dimensions?

If someone were to claim that nature must comprise of five dimensions in the same way that it has four, we would say that they are mistaken. Hence, though there is no internal logical contradiction in our thinking when we refer to dragons, demons, Rustam, Satan, jinn, etc., all of these imaginings are nevertheless false. Now, let us consider the other side of the coin: It is possible that, in reality, a contradiction can exist without the presence of an error—meaning that there is no logical contradiction—and that from an existing contradiction we can deem a certain position to be egregious. For instance, a three dimensional world apparently contradicts the notion of nature being comprised of four dimensions, but it cannot be said that the first case is false. If it were, none of the discoveries made on this spurious foundation could have been true and practical, meaning that the notion of three dimensional space has had a certain truth to it.

This being said, the fundamental sign in the recognition of truth is one’s connection to experience. We remarked that recognition is the relation between thought and nature, so if we want to pay attention to recognition then thought and nature must be related in actuality, and not simply have relations created between words in thought. We say that statements that affirm the existence of fantasies, jinn [and] dragons […] are erroneous because dragons, etc. cannot actually be shown. However, we say that Kepler’s statements regarding planetary orbit have truth to them because in every instance the orbit of the planets can be made subject to study as a way to assure the accuracy of Kepler’s law. The natural and material sciences of today have truth to them because according to theirown principles they are being actualised in factories where the necessities of life are being produced. It is enough for you to pay attention to the light of the electric bulb that surrounds you, the sound of the radio, and the automobile that gives you motion. You will then see that the principles of these sciences are in orderly relation to real events.[83]

To put it succinctly, though there is no logical contradiction in the assertion that demonic beings exist, the inability to empirically test this existence (or experience it in nature) compels Arānī to completely dismiss the possibility of occult existence. However, the crux of the matter is that although he relegated the belief in the demonic to the realm of non-existence, he nevertheless contributed to the movement that was positing the nature of the demonic as irrational. While early-modern Europe was witness to forms of experimentation that united witchcraft theory with scientific inquiry,[84] here Arānī derides the absence of experimentation in occult thought while simultaneously using the demonic in the service of scientific explanation. It can be argued that Arānī’s allusions to the demonic were intended to be purely tongue-in-cheek or that they semantically transcended their constituent meanings, but this detracts from the way that language “recommends” itself to the user, that it is possible to be “surprise[d]” by certain vernacular invocations.[85] Thus, in a moment of scientific explanation, a demonological expression, which is possibly intended to be tongue-in-cheek, is actually presented to the user by the prevailing lexicon. The demonological offering is arguably the once missing variable that makes the explanation finally work. The science that needed to be accounted for was beholden to a demonological framework that was being re-worked at the time, and by embracing the offering Arānī was also participating in its diachronic reformulation.

It is in light of Arānī’s demonology that his critical remarks against Shīʿī mujtahids should be examined. Clerics of his time are said to have ignored the precision of technical terms in the hard sciences. Instead, their loose and flexible handling of these terms emptied them of any empirical weight (magar īn ki mā kalamāt rā bi har maʿnī ki khvudimān khvāstah bāshīm). The example Arānī draws on in “ʿIrfān va Uṣūl-i Māddī” was the much discussed notion of how the European discovery of microbes (mīkrūb) was actually the disclosure of Satan’s deceptive spite (gharaz̤ az Shayṭān ki mīgūyand shumā rā gūl mīzanad).[86] Part of what Tavakoli-Targhi has called the “Pasteurization of Islam,” the microbial conception of the demonic emerged during a crisis in religious knowledge, particularly as it pertained to ritual purity. The identification and spread of contagious diseases allowed many skeptics to question pre-microbiological methods of maintaining cleanliness, but coupled with this were attempts to redeem the role of Islamic jurisprudence in governing hygiene. A few prominent medical professionals began reconciling microbiological facts with religious ordinances, and it is out of this that the identity of the jinn—the demonic more generally—and microorganisms began to take shape.[87]

Consistent with his criticism of the “spirit worship and Spiritism of America’s old women (rūḥ parastī va Spīrītīsm-i pīrzan´hā-yi Āmrīkā)” and the dictates of jinn-catchers (jin’gīr´hā) in Bashar Az Naẓar-i Māddī (The Human from a Material Standpoint),[88] the occultist narrativisation of microbiology represented another form of mystification for Arānī. However, based on what we have demonstrated, it can be argued that while in the case of the medical practitioners studied by Tavakoli-Targhi the demonic is explained by science, Arānī’s demonology deploys an irrational demonism in the service of scientific explanation even though it is simultaneously relegated to non-existence.

Besides his unique approach to scientific explanation, Arānī also contributed to the way the occult sciences developed an enduring “epistemological legacy”[89] at the heart of scientific discourse. This is seen in “Jabr va Ikhtiyār,” where Arānī differentiates the prognostications of the social sciences (ʿulūm-i ijtimāʿī) from the fallacious and flattering (durūgh va tamalluq) forecasts of occult practitioners,[90] or the so-called “men of faith” who set up shop (dukān) to deceive their customers.[91] However, he uses the same term, pīsh’bīnī (forecast), to account for the activity of each field of investigation. To paradoxically both deepen and rupture the association between the two, he then deploys the term ghayb’gūʿī (divination/prognostication) and allows for its double meaning to flourish. This case expresses how some elements of demonic and occult nomenclature were wrenched away from their traditional abode and integrated into scientific discourse while others were more deeply engrained into the fibre of lawlessness, as was the case with the satanic.

On account of these examples, one would be tempted to declare Arānī to have been devoutly idiosyncratic, but his uniqueness laid in the way his demonology, along with his contribution to the discursive structure of modern Iranian scientific discourse, were embedded in a deep commitment to materialist methodology and sensibility. Similar to the notion of over-identification where the “exaggeration of gestures” reveals a certain distance from the identity that those gestures embody,[92] Arānī’s intense fidelity to materialism betrays a certain distance from this mould insofar as he was beholden to the offerings of language, which made almost necessary the inclusion of the demonic in scientific explanation.

Thus, take note of the foregoing in light of the more orthodox and historical passages in Pisīkūlūzhī: According to the materialist critique, jinn, spirits and gods were engendered as personifications of human qualities and mediated by a distinct class of practitioners equipped with skills in fortune telling (fālgīrī), divination (az ghayb khabar dādan), magic (siḥr), and geomancy (raml). “However, slowly but surely, this profession (ḥirfat) came to serve as the basis of the group’s material life (zindagānī-yi māddī)” and was able in large part to structure popular opinion (ʿaqāʿid-i ʿumūmī).[93] Before dialectical materialism was said to be able to adequately explain the social function of devotion (fadākārī), it was once thought that an individual’s social powers (quvā-yi ijtimāʿī-yi yik fard) were rooted in the influence of beings like Ahrīman the Ignorant (jahl).[94] According to Arānī, during periods of religious reformation (maẕāhib-i iṣlāḥ) when the space for scientific inquiry was permitted (maydān rā barā-yi ʿaqāyid-i ‘ilmī āzād mīguẕārad), practices such as divination (ghaybgū’ī) become naturally inhibited.[95]

Because of this form of progress and man’s repudiation of his former incapacitation (dar ibtidā bashar ʿājiztar būdah),[96] he no longer needs to feel compelled to act based on the injunctions of jinn and devils (ḥukm-i ajinnah va shayāṭīn),[97] engage in apotropaic rituals—such as tribal tattooing (khāl’kūbī)—to distance himself from their insidiousness,[98] or submit to Mawlavī’s (Jalāl al-Dīn Muḥammad Rūmī, 1207-73/604-672 gh.) periodisation model that describes the progressive perfection of existents (takāmul-i mawjūdāt) in contradistinction to the findings of the natural sciences (ʿulūm-i ṭabīʿī), such as fossil-based paleontological mapping,[99] for he understands that to cleanse one’s heart through illusory mystical instructions (dastūrāt-i mawhūm) is equivalent to wanting to dominate the skies by means of a flying carpet (qālīchah) or Sīmurgh, the ancient mythical flying creature of Iranian lore. “Not only has materialist thinking and methodology (ṭarz-i tafakkur va uslūb-i māddī) in reality effaced (maḥvkard) such illusions,” it has also offered man the conditions and instruments to realise goals such as flight.[100] Above all, it is the dialectical materialist thinker (mutifakkir-i māddī-yi diyāliktīk) who, with the precise and absolute laws of physics and chemistry (qavānīn-i fīzīk va shīmī-yi daqīq va jabrī) in his possession, is capable of brushing aside (pusht-i pā bizanad) the fallacious power of the geomancer’s breath (nafas-i rammāl).[101]

 

Kasravī’s Demonology

Besides their equal disdain for mystical thought,[102]Arānī’s notion of an irrational demonism also corresponded with Shīʿī reformer Aḥmad Kasravī’s approach to the topic. To understand Kasravī’s demonological contribution, it must be recognised that late-nineteenth century Iran was a period of immense religious transformation that radically altered the structure of Shīʿī inquiry and the sect’s understanding of reason. In addition to the (debatably) crippled state of scholastic rationalism[103] and the Orientalist exhortation that Iranians replace “their myths with facts,”[104] the reformist writings of ʿAbd al-Ḥusayn Mīrzā Āqā Khān Kirmānī (1851-95/1270-1314 gh.) and Sayyid Jamāl al-Dīn Afghānī (1838-97/1257-1316 gh.), which were rejuvenated a few decades later by the likes of Riz̤ā Qulī Sharīʿat Sangilajī (1890-1944/1309-63 gh.), ʿAlī Akbar Ḥakamī’zādah (d. 1988/1367 sh.) and Kasravī marked an attempt to reverse what they perceived to be a steep decline in thought (inḥiṭāṭ-i tafakur).[105] These thinkers and their supporters shared a desire for a rationally-inspired Islamic renaissance that would finally relinquish the dependency on the hadith-centrism of the Majlisī School.[106] The accompanying critique of fanaticism, superstition, and traditionalism was construed by the clerical establishment as a serious affront to its socio-political standing.[107] In spite of this, the reformers persisted in their efforts, and in so doing contributed to the complexity of the period’s demonological configuration.

In Kasravī’s Rāh-i Rastgārī (The Path of Salvation), not only is the necessity of religion declared (jahāniyān bī’dīn natavānand zīst), the central place of reason (āyīn-i khirad) in the endurance of dispensational unity is also underlined. By allowing rationality to be the internal guide of religion, every element that contradicts this precept becomes situated beyond the normative bounds of the creed (rāhnamā-yi dīn khirad ast va har ānchah bā khirad durust nabāshad az dīn bīrūn ast).[108] As Kasravī puts it, let the past be the past (guẕashtah’hā guẕashtah).[109] With reason at its helm, religion serves to inhibit dispersion (parākandagī) and the groundless thoughts (pindār’hā-yi bī’pāyah) that underpin this scattering. One of these thoughts is the hypostatic Ahrīman.[110]

What is ultimately betrayed in Kasravī’s line of thinking is his adherence to a crude and skeptical form of phenomenological bracketing[111] that jettisons the demonic from determined frontiers of reality for the purpose of focusing on the rational kernel of actuality. Kasravī says that if one accepts the reality of Ahrīman, there is a simultaneous misunderstanding (nimīshināsand) of religion.[112] In other words, like many ancient Greeks who “relapsed with a sigh of relief into the pleasures and comforts of the primitive” in the midst of great philosophical and medical advances,[113] Kasravī asserts that a regressive segment of Iranian society is attracted to Ahrīman’s fallacious advances during a time when rationalised religious discourse is most available for observance.

Like Arānī who renounced demonic existence but simultaneously used it for scientific explanation, Kasravī coerced the demonic into the realm of irrational non-existence, all the while allowing it to remain an integral part of his explanatory apparatus. To put it differently, for Kasravī the conceptualisation of a rational religion hinged upon the inclusive exclusion of the demonic. This is seen when Ahrīman is presented in a roundabout way as the product and producer of a multiplicity of polluted unknowings (ālūdah-yi ṣad nādānī),[114] forms of idleness (bīkārī),[115] as well as a renewed commitment to idol worship (but’parastī’hā-yi nuvīnī āghāz kardah’and) and the generational perversions (ān gumrāhī’hā-yi mardumān ast ki har zamān chīz-i dīgarī bāshad) that spring up unfailingly[116]—the consequence of such nescience being the scattered focus of obedience (dar barābar-i ānhā gardan kaj mīsākhtand).[117] He goes on to say that the idol worshippers (but’parastān) who pursue these avenues will end up in a shoreless field of thoughts and suppositions (maydān-i pindār va ingār-i bīkarān ast)[118] similar to the pre-Socratic Apeiron in that its limitlessness cannot be reduced to anything but itself.[119]

Kasravī’s realm of degenerative sliding (laghzishgāh) is said to be due to the abandonment of Islam’s simplicity (dīn-i sādah) in favour of Greek philosophical (falsafah-yi Yūnān) debates put forth by the likes of Plato (Aflāṭūn) and Aristotle (Arasṭū). Independent thoughts were appended to ancient Greek ideas (īnhā pindār’hā’ī nīz az khvud bi pindār’hā-yi kuhan-i Yūnānī afzūdand) and this led to the creation of Sufism (Ṣūfī’garī), esotericism (bāṭinī’garī), and kharābātī’garī (doctrine of frequenting taverns).[120] What resulted from all this activity of diluting truths with crookedness (rāstī’hā rā bā kajī’hā dar ham āmīkhtah’and)[121] was the production of empty and meaningless texts (nivishtah’hā-yi pūch-i bī’maʿnāʿī).[122] Though this meaninglessness has limitless potential, it is essentially based on a perceptual limitation (andāzah nigāh nadārand), particularly among those considered to be the most learned (dānishvarān).[123] They insist upon bringing forth self-circumscribed truths through the weaving of incantations (munājāt’bāfī), verse construction (āyah’sāzī), and sleight of hand (shu’badah’bāzī), while absolute certainties are left to languish.[124] This being so, there is a bestial (chahārpāyān va dadān)[125] quality to all these doctrinal constructions in that they are rooted in irrationality.

In his account of the bestial in Āyīn (Creed), Kasravī places stress on necessity (nāchār va nākhvāh)[126] and because the bestial is situated outside the bounds of the rationalistic religion he is advocating (kasānī ki dīn rā kinār mī’guzārand hamtā-yi chahārpāyān va dadān’and),[127] Natural necessity begins to intermingle with the demonic, since Ahrīman is also located in the beyond. Kasravī states that “most Europeans do not separate humans (ādamī) from other creatures (jānivarān),” and this leads to their support of human emulation of animal existence (bih gumān-i īshān ādamī mītavānad balkah mībāyad hamchūn dadān va chahārpāyān zindagī kunad).[128] By endorsing this crosspollination, scholars and philosophers (dānishmand va fīlsūf) are said to be enemies of humankind (gūyī dushman-i jins-i ādamī būdah’and) and envious (rashk) of animals,[129] even though (to Kasravī’s unbeknownst) the truth may be more ambivalent than this, for they also “refuse […] to be like […] animal[s].”[130]  All the same, the function of reason is to reject man’s integration with the bestial and to thus guide him away from irrationality (ādamī bāyad khirad rā rāhnamā-yi khvud sākhtah)[131] through the rise of prophets (payghambarān bi dushmanī-yi ānhā barkhvāstah’and).[132]

Running parallel to the wave of self-doubt that swept over segments of the Western intelligentsia just prior to and during the Second World War when “technical rationality” simply became synonymous with the “rationality of domination”[133] and “the Enlightenment […] eradicated the last remnant of its own self-awareness,”[134] was Kasravī’s assertion that modern European contributions to science—which, one could say, is of Ahrīmanic origin insofar as they are not rooted in a rational kernel—directly led to the creation of hellish instruments (abzār’hā-yi dūzakhī) of war. According to him, prior to the European takeover as the vanguard scientific civilisation, the sciences offered humanity more benefit than harm (sūdash bīshtar az zīyānash būdah), but that this has now reversed. Similar to the way Islamic philosophers and mystics supplement unalloyed truisms with self-circumscribed propositions, European scholars likewise pervert objective scientific findings with trifling ideational (pindār’hā) additives. This tendency is rooted in their insubstantial core (bīmāyah’and) and illusory claim to mastery (da’vī-yi ustādī mī´kunand). The connection between economic motive (vasīlah-yi tavāngarī)[135] and technology’s social ascendance[136] enters the demonological landscape when Kasravī equates profit maximisation with the increased production of hellish instruments (shumārah-yi abzār’hā-yi dūzakhī rūz’afzūn ast).[137] Though the Europeans have acquired a great wealth of knowledge (dānish-i bīkarān andūkhtah) and talent (hunarmandī zamīn rā bi āsimān dūkhtah), it is due to their irreligiosity (bī’dīnī) that the world has transformed into hell (dūzakh).[138]

Confused by the hypnotic grip the hellish instruments have on man (ākhar īn abzār-i dūzakhī chi arzishī dārad kih jahān īn hamah giriftār-i āsīb’hā-yi ū bāshad?!),[139] Kasravī leaves us off with the strong impression that it was not simply Riz̤ā Shāh who was “fascinated by technological aspects of modernisation.”[140] The wicked acts of the authorities (riẕālat’hā-yi ma’mūrīn)[141]—which he speaks of in Qānūn-i Dādgarī (The Just Law)—an almost obvious place to look for the demonic, is not the operative location of Iranian demonology during this time. It cannot even be said that his charge against the European scientific intervention is part of a critique of reason. For Kasravī, much of lived experience is rooted in demonic irrationality, to the point where bestial anti-humanism and modern instruments of war enter its orbit. In so doing, both the Shīʿī modernist and Arānī, the hardened dialectical materialist, contributed to the transformation of a discourse they are rarely—if ever—associated with, thus sending the demonic into a deeper state of lawlessness.

[1]Taqī Arānī, “Jabr va Ikhtiyār (Determinism and Free Will),” in Ās̱ār va Maqālāt (Œuvre) (Köln: Pahl-Rugenstein Verlag, 1977), 146-57.

[2]In this regard, my approach, which at times incorporates the views of thinkers who categorically denied the existence of demons but obliquely contributed to the evolving longevity of demonism through their demonographical inscriptions, departs from those studies that focus on the “convictions of those who believed in its very possibility.” For the latter position, see Stuart Clark, Thinking with Demons (Oxford: Oxford University Press, 2005), 28.

[3]Talal Asad, Genealogies of Religion (Baltimore: Johns Hopkins University Press, 1993), 29.

[4]Asad, Genealogies of Religion, 42.

[5]Asad, Genealogies of Religion, 54.

[6]Ian Hacking, The Taming of Chance (Cambridge: Cambridge University Press, 1990), 2.

[7]Hacking, The Taming of Chance, 2.

[8]Lloyd Ridgeon, Sufi Castigator (New York: Routledge, 2006), 45.

[9]Whitney S. Bodman, The Poetics of Iblīs (Cambridge: Harvard University Press, 2011), 239.

[10]Peter J. Awn, Satan’s Tragedy and Redemption (Leiden: E.J. Brill, 1983), 35.

[11]Awn, Satan’s Tragedy and Redemption, 95.

[12]Bodman, The Poetics of Iblīs, 239.

[13]Bodman, The Poetics of Iblīs, 25-6.

[14]Paul Tillich, Systematic Theology, 3 vols. (Chicago: University of Chicago Press, 1973) 1: 114.

[15]Bodman, The Poetics of Iblīs, 139.

[16]Bodman, The Poetics of Iblīs, 163.

[17] Awn, Satan’s Tragedy and Redemption, 95.

[18]Bodman, The Poetics of Iblīs, 264.

[19]Wilferd Madelung, “Al-Ghazali’s Changing Attitude to Philosophy,” in Islam and Rationality, vol. 1, ed. Georges Tamer (Leiden: Brill, 2015), 28.

[20]What gives credence to this statement is Satan’s association with the jinn, subtle beings thought to possess rational faculties. In the same way that Qur’an commentators link Iblīs’ rational follies to that of humans, the holy text reprimands humans and jinn in equal measure for their egregious use of reason and free will. See Amira El-Zein, Islam, Arabs, and the Intelligent World of the Jinn (Syracuse: Syracuse University Press, 2009), 13-5.

[21]Sayyid Muḥammad Ḥasan Āqā Najafī Qūchānī, Sīyāḥat-i Sharq (Eastern Journey) (Mashhad: Chāp-i Tūs, 1972/1351 sh.), 14.

[22]Annemarie Schimmel, Mystical Dimensions of Islam (Chapel Hill: University of North Carolina Press, 1975), 194.

[23]Awn, Satan’s Tragedy and Redemption, 147.

[24]Arānī, “Jabr va Ikhtīiyār,” 147.

[25]FarzinVahdat, God and Juggernaut (Syracuse: Syracuse University Press, 2002), 97.

[26]Arānī, “Jabr va Ikhtiyār,” 147.

[27]Harold Bloom, “Introduction,” in Satan, ed. Harold Bloom (New York: Chelsea House, 2005), 8.

[28]Awn, Satan’s Tragedy and Redemption, 35-6.

[29]R.M. Frank, “Currents and Countercurrents,” in Islam: Essays on Scripture, Thought & Society, ed. Peter G. Riddell and Tony Street (Leiden: Brill, 1997), 133.

[30]Michael Allen Gillespie, Nihilism before Nietzsche (Chicago: University of Chicago Press, 1996), 103.

[31]Maḥmūd Sarshār, “Ṭarīqah-yi Kashf-i Jaʿldar ʿAsr-i Ḥāz̤ir (The Path to Unveiling Forgeries in the Present Era),” Kānūn-i Vukalā 32 (1953/1332 sh.): 22.

[32]Zabih, The Communist Movement in Iran, 64-5.

[33]Zabih, The Communist Movement in Iran, 66.

[34]“… increasing intellectualization and rationalization does not mean increasing general knowledge of the conditions under which we live our lives. It means something else. It means the knowledge or belief that if we only wanted to we could learn at any time that there are, in principle, no mysterious unpredictable forces in play, but that all things–in principle–can be controlled through calculation. This, however, means the disenchantment of the world. No longer, like the savage, who believed that such forces existed, do we have to resort to magical means to gain control over or pray to the spirits. Technical means and calculation work for us instead. This, above all, is what intellectualization actually means.” See Max Weber, “Science as a Vocation,” in Max Weber’s Complete Writings on Academic and Political Vocations, ed. John Dreijmanis, trans. Gordon C. Wells (New York: Algora Publishing, 2008), 33.

[35]Karl Popper, The Open Universe (New York: Routledge, 2000), 30.

[36]This is my modification of Alfred Landé’s statement that the deterministic impulse “may have its roots in a feeling of being ourselves demons who can deliberately start deterministic chains.” See Alfred Landé, “The Case for Indeterminism,” in Determinism and Freedom in the Age of Modern Science, ed. Sidney Hook (New York: Collier, 1961), 85.

[37]Adam Weiner, By Authors Possessed (Evanston: Northwestern University Press, 1998), 48.

[38]Taqī Arānī, Pisīkūlūzhī: ʿIlm-i Rūḥ (Psychology: The Science of the Spirit) (N.p.: Intishārāt-iĀbān, 1978/2537 sha.), 259.

[39]Arānī, Pisīkūlūzhī, 259.

[40]“[…] versagt sie sich zugleich jedem Eindringen in sie.” See Martin Heidegger, “Der Ursprung des Kunstwerkes (1935/36),” in Gesamtausgabe, I. Abteilung: Veröffentlichte Schriften 1914-1970, Band 5, Holzwege (Frankfurt: Vittorio Klostermann, 1977), 33.

[41]Arānī, Pisīkūlūzhī, 260-1.

[42]Karl Marx, “Economic and Philosophical Manuscripts (1844),” in Early Writings, trans. Rodney Livingstone and Gregor Benton (London: Penguin Books, 1992), 327.

[43]Arānī, Pisīkūlūzhī, 260.

[44]Slavoj Žižek, Enjoy Your Symptom! (New York: Routledge, 1992), 167.

[45]R.W. Serjeantson, “Proof and Persuasion,” in The Cambridge History of Science, Volume 3, ed. Katharine Park and Lorraine Daston (Cambridge: Cambridge University Press, 2006), 133.

[46]Serjeantson, “Proof and Persuasion,” 145.

[47]Serjeantson, “Proof and Persuasion,” 160-1.

[48]Bernard Lightman, Victorian Popularizers of Science (Chicago: The University of Chicago Press, 2007), vii.

[49]Slavoj Žižek, In Defense of Lost Causes (London: Verso, 2009), 300.

[50]Lightman, Victorian Popularizers of Science, 16.

[51]Zabih, The Communist Movement in Iran, 67.

[52]Ralph Miliband, The State in Capitalist Society (New York: Basic Books, 1969), 1.

[53]Asef Bayat, “Historiography, Class, and Iranian Workers,” in Workers and Working Classes in the Middle East: Struggles, Histories, Historiographies, ed. Zachary Lockman (Albany: State University of New York Press, 1994), 192-3.

[54]Habib Ladjevardi, Labor Unions and Autocracy in Iran (Syracuse: Syracuse University Press, 1985), 5-6.

[55]Ladjevardi, Labor Unions and Autocracy in Iran, 14.

[56]Miliband, The State in Capitalist Society, 1.

[57]Taqī Arānī, Ākharīn Difāʿ-i Duktur Taqī Arānī (Dr. TaqīArānī’s Final Defence) (N.p.: Intishārāt-i Ḥizb-i Tūdah-yi Īrān, n.d.), 17.

[58]Arānī, Ākharīn Difāʿ-i Duktur Taqī Arānī, 17.

[59]In response to the question of whence German emancipation will arise, Marx says, “… in the formation of a class with radical chains, a class in civil society that is not a class of civil society, of a social group that is the dissolution of all social groups, of a sphere that has a universal character because of its universal sufferings and lays claim to no particular right, because it is the object of no particular injustice but of injustice in general. This class can no longer lay claim to a historical status, but only a human one.” See Karl Marx, “Towards a Critique of Hegel’s Philosophy of Right: Introduction,” in Selected Writings, ed. David McLellan (Oxford: Oxford University Press, 2000), 81.

[60]Ladjevardi, Labor Unions and Autocracy in Iran, 17.

[61]Ladjevardi, Labor Unions and Autocracy in Iran, 20-2.

[62] Arānī, Ākharīn Difāʿ-i Duktur Taqī Arānī, 17.

[63]Aḥmad Shāmlū, in collab. with Āydā Sarkīsiyān, Kitāb-i Kūchah, B, Daftar-i Duvvum (Book of the Street) (Tehran: Maziyār, 1998/1377 sh.), 1318.

[64]Louis Althusser, “The International of Decent Feelings,” in The Spectre of Hegel, ed. François Matheron and trans. G.M. Goshgarian (London: Verso, 1997), 25.

[65]H.E. Chehabi, Iranian Politics and Religious Modernism (London: I.B. Tauris, 1990), 17.

[66]Ali M. Ansari, Modern Iran (New York: Routledge, 2007), 51.

[67]Karl Marx, Capital, 3 vols., trans. David Fernbach (London: Penguin, 1991) 3: 914.

[68]Alireza Mohammadi Doostdar, “Fantasies of Reason: Science, Superstition, and the Supernatural in Iran” (PhD diss., Harvard University, 2012), 61.

[69]Miliband, The State in Capitalist Society, 49.

[70]Nicos Poulantzas, State, Power, Socialism, trans. Patrick Camiller (London: Verso, 2000), 33.

[71]Karl Marx and Friedrich Engels, The Holy Family or Critique of Critical Critique, trans. R. Dixon (Moscow: Foreign Languages Publishing House, 1956), 73.

[72]Taqī Arānī, Mātiriyālīsm-i Diyāliktīk (Dialectical Materialism) (Tehran: Mu’assisah-yi Intishārāt-i Ātash, 1946/1325 sh.), 16.

[73]Immanuel Kant, Critique of Pure Reason, trans. Paul Guyer and Allen W. Wood (Cambridge: Cambridge University Press, 2000), 157.

[74]Arānī, Mātiriyālīsm-i Diyāliktīk, 16. If we are to suppose that Arānī is referring to Kant’s transcendental idealism by virtue of his quip against his distinctive theory of time and space, then the argument concerning the questionable sources of sensuous effects was raised by others as well. Like Jacobi, Arānī is suspicious of the place of matter and its determinacy in the idealist system, but their ultimate arguments are at variance. According to Jacobi, “what we realists call actual objects or things independent of our representations are for the transcendental idealist only internal beings which exhibit nothing at all of a thing that may perhaps be there outside us, or which the appearance may refer. Rather, these internal beings are merely subjective determinations of the mind, entirely void of anything truly objective.” See F.H. Jacobi, “On Transcendental Idealism,” in The Main Philosophical Writings and the Novel Allwill, trans. George di Giovanni (Montreal: McGill-Queen’s University Press, 1994), 334. The problem is that Kant admits to the existence of matter and its permanence, and simply states that “outer sense” is tied to “inner sense” (Kant, Critique of Pure Reason, 122.). This connection makes the supposed idealist bewilderment of external incidents quite dubious. Furthermore, Kant had a specific understanding of miracles and their relationship with rational comprehension. As he puts it, ” [in] practical affairs, […] we cannot possibly count on miracles, or in any way take them into consideration in the employment of our reason (which is necessary in all circumstances of life).” See Immanuel Kant, “Religion within the Boundaries of Mere Reason,” in Religion within the Boundaries of Mere Reason and Other Writings, trans and ed. Allen Wood and George di Giovanni (Cambridge: Cambridge University Press. 1998), 101.

Notice how remarkably similar Arānī’s critique of idealism in this one sentence is to the example of the satanic child used to explain the concept of suggestion. In both cases, an inexplicable evil bursts forth from the external world. In his critique of idealism, he rebukes what he had acceded to earlier, thus alienating himself from his true association with the demonic. For a homologous example concerning religion, see Slavoj Žižek, The Plague of Fantasies (New York: Verso, 1997), 99.

[75]Arānī, Mātirīyālīsm-iDīyāliktīk, 31.

[76]It can be argued that Arānī is here presenting another skewed interpretation of the idealist tradition. It is not simply that mind or spirit constitute what appears to be the material world. After all, Kant himself was careful to point out that matter is “something permanent, which must therefore be a thing distinct from all my representations and external” (Kant, Critique of Pure Reason, 122.). External objects, matter, or to put it in Kant’s term, “outer appearances,” are only grounded by the mind (Kant, Critique of Pure Reason, 158.). Certain “subjective condition[s]” need to be met before the intuition of these appearances (Kant, Critique of Pure Reason, 161.), which hold particular “shape[s] and position[s] (Kant, Critique of Pure Reason, 163.).

This being said, Arānī might as well be referring to Berkeley’s subjective idealism which, at times, staggered close to objective idealist territory, particularly in his argument that the world is “the product of a single supreme spiritual cause.” See V.I. Lenin, “Materialism and Empirio-criticism,” in Collected Works, 45 vols., trans. Abraham Fineberg and ed. Clemens Dutt (Moscow: Progress Publishers, 1977) 14:32.

[77]Arānī, Mātiriyālīsm-i Diyāliktīk, 51.

[78]Taqī Arānī, “ʿIrfān va Uṣūl-i Māddī (Mysticism and the Principles of Materialism),” in Ās̱ār va Maqālāt (Köln: Pahl-Rugenstein Verlag, 1977), 140.

[79]Karl Marx and Frederick Engels, “The German Ideology,” in Collected Works, 50 vols. (New York: International Publishers, 1976) 5: 44.

[80]Arānī, Mātiriyālīsm-i Diyāliktīk, 54.

[81]Lenin, “Materialism and Empirio-criticism,” 78.

[82]Lenin, “Materialism and Empirio-criticism,” 155.

[83]Arānī, Mātiriyālīsm-i Diyāliktīk, 30-1.

[84]Walter Stephens, Demon Lovers: Witchcraft, Sex, and the Crisis of Belief (Chicago: The University of Chicago Press, 2003), 146.

[85]Maurice Merleau-Ponty, “On the Phenomenology of Language,” in Signs, trans. Richard C. McCleary (Evanston: Northwestern University Press, 1964), 88.

[86]Taqī Arānī, “ʿIrfān va Uṣūl-i Māddī,” 119.

[87]Mohamad Tavakoli-Targhi, “From Jinns to Germs: A Genealogy of Pasteurian Islam,” Iran Nameh 30 (2015): iv-xix.

[88]Taqī Arānī, Bashar Az Naẓar-i Māddī (The Human from a Material Standpoint) (Tehran: Majallah-yi Dunyā, 1944/1323 sh.), 34.

[89]Lorraine Daston and Katharine Park, Wonders and the Order of Nature, 1150-1750 (New York: Zone Books, 1998), 236.

[90]Arānī, “Jabr va Ikhtiyār,” 156.

[91]Rahnema, Superstition as Ideology in Iranian Politics, 113.

[92]Slavoj Žižek, Less than Nothing (London: Verso, 2012), 355.

[93]Arānī, Pisīkūlūzhī, 270.

[94]Arānī, Bashar Az Naẓar-i Māddī, 30-1.

[95]Arānī, Pisīkūlūzhī, 272.

[96]Arānī, Pisīkūlūzhī, 275.

[97]Arānī, Pisīkūlūzhī, 275.

[98]Taqī Arānī, “Hunar va Mātiriyālīsm (Art and Materialism),” in Nivishtah´ha-yi ʿIlmī, Falsafī, va Ijtimāʿī (Scientific, Philosophical, and Social Writings) (Florence: Intishārāt-i Mazdak, 1975/1354 sh.), 32.

[99]Arānī, “ʿIrfān va Uṣūl-i Māddī,” 119.

[100]Arānī, Bashar Az Naẓar-i Māddī, 31.

[101]Arānī, Bashar Az Naẓar-i Māddī, 57.

[102]Ridgeon, Sufi Castigator, 191.

[103]John Walbridge, God and Logic in Islam (Cambridge: Cambridge University Press, 2011), 169.

[104]Ali M. Ansari, The Politics of Nationalism in Modern Iran (Cambridge: Cambridge University Press, 2012), 17.

[105]Ali Mirsepassi, Political Islam, Iran, and the Enlightenment (Cambridge: Cambridge University Press, 2011), 29.

[106]Ali Rahnema, Shi’i Reformation in Iran (Farnham: Ashgate, 2015), 112.

[107]Sohrab Behdad, “Utopia of Assassins: Navvab Safavi and the Fada’ian-e Eslam in Prerevolutionary Iran,” in Iran: Between Tradition and Modernity, ed. Ramin Jahanbegloo (Oxford: Lexington Books, 2004), 73-4.

[108]Aḥmad Kasravī, Rāh-i Rastgārī (The Path of Salvation) (Tehran: Intishārāt-i Majīd, 1378 sh.), 26.

[109]Kasravī, Rāh-i Rastgārī, 117.

[110]Kasravī, Rāh-i Rastgārī, 26-7.

[111]Edmund Husserl, Ideas, First Book, trans. F. Kersten (Boston: Martinus Nijhoff, 1983), 61.

[112]Kasravī, Rāh-i Rastgārī, 27.

[113]E.R. Dodds, The Greeks and the Irrational (Berkeley: University of California Press, 1951), 193.

[114]Kasravī, Rāh-i Rastgārī, 28.

[115]Kasravī, Rāh-i Rastgārī, 152.

[116]Kasravī, Rāh-i Rastgārī, 76.

[117]Kasravī, Rāh-i Rastgārī, 28.

[118]Kasravī, Rāh-i Rastgārī, 37.

[119]Adam Drozdek, Greek Philosophers as Theologians: The Divine Arche (Hampshire: Ashgate Publishing, 2007), 9.

[120]Kasravī, Rāh-i Rastgārī, 37-8.

[121]Kasravī, Rāh-i Rastgārī, 76.

[122]Kasravī, Rāh-i Rastgārī, 39.

[123]Kasravī, Rāh-i Rastgārī, 41.

[124]Kasravī, Rāh-iRastgārī, 76-7.

[125]Kasravī, Rāh-iRastgārī, 51.

[126]Kasravī, Rāh-iRastgārī, 51.

[127]Aḥmad Kasravī, Āyīn (Creed) (N.p.: Chāp-i Rashdīyah, 1977/2536 sha.), (Part I) 52.

[128]Kasravī, Āyīn, (Part I) 56.

[129]Kasravī, Āyīn, (Part II) 5.

[130]In respect to historical memory, it is said, “Consider the cattle, grazing as they pass you by: they do not know what is meant by yesterday or today, they leap about, eat, rest, digest, leap about again, and so from morn till night and from day to day, fettered to the moment and its pleasure or displeasure, and thus neither melancholy nor bored. This is a hard sight for man to see; for, though he thinks himself better than the animals because he is human, he cannot help envying them their happiness – what they have, a life neither bored nor painful, is precisely what he wants, yet he cannot have it because he refuses to be like an animal.” See Friedrich Nietzsche, “On the Uses and Disadvantages of History for Life,” in Untimely Meditations, trans. R.J. Hollingdale, ed. Daniel Breazeale (Cambridge: Cambridge University Press, 2007), 60.

[131]Kasravī, Āyīn, (Part I) 57.

[132]Kasravī, Āyīn, (Part II) 10.

[133]Max Horkheimer and Theodor W. Adorno, Dialectic of Enlightenment: Philosophical Fragments, trans. Edmund Jephcott, ed. Gunzelin Schmid Noerr (Stanford: Stanford University Press, 2002), 95.

[134]Horkheimer and Adorno, Dialectic of Enlightenment, 2.

[135]Kasravī, Āyīn, (Part I) 38.

[136]Horkheimer and Adorno, Dialectic of Enlightenment, 95.

[137]Kasravī, Āyīn, (Part I) 38.

[138]Kasravī, Āyīn, (Part I) 52.

[139]Kasravī, Āyīn, (Part II) 18.

[140]Atabaki and Zürcher, “Introduction,” 11.

[141]Aḥmad Kasravī, Qānūn-i Dādgarī (The Just Law) (Tehran: N.p., 1340 sh.), 34.

گذری بر جنبه دیگری از آفرینشگری فردوسی: ”مور“ در شاهنامه

درآمد

شاهنامه،‌ سرودۀ ابوالقاسم فردوسی (329-411ق/942-1020م)، میراث‌ گرانسنگ فرهنگ ملی و اجتماعی مردم ایران است. شاهنامه را عموماً کتاب حماسه‌های بزرگ یا بزرگ‌ترین حماسۀ ایرانی دانسته‌اند. این کتاب اثری است که گاه زوایای ژرف اندیشۀ بشر را نشان می‌دهد، به کرات وارد مباحث هستی‌شناختی می‌شود و هستی را با نگاه پویای خود نظاره می‌کند و شرح می‌دهد، از تاریخ با فلسفۀ مخصوص خویش سخن می‌گوید و در پویۀ تاریخ به جنگ‌های خونین می‌پردازد، پهلوانان بزرگ را به صحنه می‌آورد و پهلوانی‌ها را با زبانی حماسی روایت می‌کند که هم ملی و میهنی و هم در عین حال جهانی و عالم‌شمول است، نیز از عشق‌ها و دلدادگی‌ها و دیگر احوال انسان خاکی فانی می‌گوید. اما همین کتاب سترگ، که سرشار از سخن‌های کلان است و به هر پدیده و رویداد با نگاه کلان و هستی‌شناختی می‌نگرد و آن را از همین منظر گزارش می‌کند، گاه و در بعضی جاها به جزییاتی هم توجه می‌کند که از حیث تازگی و ابداع کم‌مانند است. یکی از این نمونه‌ها که شاهد برجسته و روشن نگاه فردوسی به جزییات و هنرمندی و آفرینشگری اوست پرداختن به جایگاه مورچه در شاهنامه است. این جستار به بررسی کوتاه همین موضوع اختصاص دارد.

مورچه، این جاندار کوچک، را کمتر روزی است که نبینیم. مورچه شاید بیش از خیلی از جانداران دیگر با آدمی به سر می‌برد و پیوسته در زندگی آدمیزادگان حضور دارد، اما شاید به مراتب کمتر از دیگر جانداران به چشم آمده و جلب توجه می‌کند. با این همه، فردوسی در جهان‌بینی خود مورچه را هم در عِداد یکی از عناصر هستی و همسنگ دیگر پدیده‌ها دیده و به او توجه کرده است. او که با زبان حماسه سخن می‌سراید و روایتگر جنگ‌های بزرگ و سرنوشت‌ساز است می‌تواند چنین جاندار کوچکی را هم ببیند، در احوال او درنگ‌های سزاوار ستایش کند، از امنیت و حقوق او داد سخن دهد یا اثری را ببیند که از گذر مور بر خاک بر جا مانده است. همین‌جا جنبۀ دیگری از والایی کار و فکر فردوسی هویدا می‌شود. کسی که گزارش‌های ناب و نفس‌گیر را از میدان‌های پر هیاهوی نبردهای بزرگ داده همان کسی است که می‌تواند ما را با خود تا درنگ بر احوال مورچه‌ای بکشاند و در دنیای این جاندار ریز و خاموش غرق کند. فردوسی فقط گزارشگر جنگ‌ها و نقاش پرده‌های حماسی نیست. او دنیای دیگری هم دارد که خُرد است و حتی ریز یا همان دنیای میکروسکوپی. امروز دیگر چندی است که کشف این دنیا برای ما با دست‌یابی بشر به ابزارهای علمی پیشرفته ممکن شده است. برای باشندگان دنیای امروز دشوار نیست اگر بخواهند عکسی مثلاً حتی از سر یا پای مورچه یا هر جاندار ریز دیگر یا هر شیء خُرد دیگری تهیه کنند و به آن بنگرند. این کار در پرتو بهره‌مندی از دانش و ابزارهای علمی امروزین میسر است و بی‌راه نیست اگر گفته شود که دیدن عکس‌ها یا فیلم‌هایی از این دست دیگر اعجابی هم برنمی‌انگیزد. جای اعجاب و البته جای ستایش‌ها اینجاست که بدانیم فردوسی، هزار سال پیش از ما و در روزگاری که هیچ ابزار علمی در اختیار نداشته، به عالم موجودات خُرد (دنیای میکروسکوپی) سفرها کرده و عکس‌های بسیاری از آن دنیا تهیه کرده و آن را در شاهنامه خود ثبت کرده و برای ما به یادگار گذاشته است. اعجاب و ستایش ما البته فقط از سر مهر یا عشق نیست؛ البته اگر هم چنین باشد حق ماست، یعنی حق داریم که به فردوسی از سر مهر و عشق بنگریم، اما موضوع بحث کنونی چیزی سوای مهر و عشق است. وقتی بدانیم که فردوسی، هزار سال پیش از روزگار ما، فقط به اتکای قوۀ تعقل ممتاز و قوۀ خیال خلاقه‌اش تا درون دنیای خُرد رفته است، او را به حکم خرد، یعنی از زاویه‌ای جدای از وادی مهر و عشق، هم خواهیم ستود.

پیشینه

در پاره‌ای از کتاب‌ها و منابع کهن از مورچه سخنانی رفته است. در اوستا، کتاب مقدس زرتشتیان، مورچه از دستۀ جانداران زیانبار و خرفستران شناخته شده و کشتن آن پاداَفرَه بعضی از گناهان شمرده شده است.[1] بندهش نیز چنین نگاهی به مورچه می‌کند و ضمن اینکه آن را کِهترین خرفستران می‌شمرد، بر آن است که این جانور اگر چیز خوردنی را جای دور از او نهند هم برود و به جادویی آن را بیابد.[2] یافتن خوردنی‌ها”به جادویی“ دلالتی است بر جایگاه بد مورچه در این کتاب. بندهش سپس از مور سردگان سخن گفته، یعنی که قایل به وجود دسته‌ای از جانوران از این جنس شده؛ و نیز باور دارد که اگر آشیان مور را سیصد سال نیاشوبند، مارِ پَردار خواهد شد.[3] دربارۀ مارِ پَردار هم نوشته است که اگر سایه بر کسی از مردم افگند، میرَد.[4] مورچه با این اوصاف در بندهش جانوری زیانبار است که ممکن است مخاطره‌ای برای آدمی فراهم سازد. در بعضی دیگر از منابع ایران باستان نیز همین نگاه به مورچه حاکم است. این وصف مورچه تابع نگاه دین زرتشتی به این جاندار است که آن را موجودی موذی شناخته است.

جایگاه مورچه در دین اسلام دیگرگون شد و در منابع و متن‌های اسلامی موجود زیانباری شناخته نمی‌شود. در قرآن وقتی سخنی از مورچه آمده که هنگامۀ گذر سپاهیان سلیمان از زمینی است و در آن وقت یکی از مورچگان به دیگر هم‌جنسانش ندا می‌دهد که از سر راه سپاهیان کنار روند.[5] به همین مناسبت، سوره‌ای در قرآن که این جمله یا خبر در آن آمده هم به نام ”نمل“ (مورچه) نامیده شده است، نشانۀ آنکه در عالم اسلامی، به خلاف ایران کهن، به مورچه به چشم موجودی از دستۀ خرفستران نگریسته نمی‌شود. در احادیث اسلامی هم مورچه نماد و مثال کمترین مقدارهاست.[6] سپس، در کتاب‌های ادب فارسی مورچه برای ابراز رحم و شفقت به کار آمده است. داستانی که سعدی از احوال شبلی، از بزرگان صوفیان، به نظم کشیده از مثال‌های معروف ترحم بر مورچه، به خاطر کوچکی و ناتوانی آن، و فراخواندن آدمی به سلوک در این راه جوانمردانه است.[7] دیگر در تاریخ ادب فارسی مورچه سرمشق کوشش و مداومت در کار شناخته شده است. مثال معروفی که به گفتارهای روزمره و داستان‌های عامیانه هم راه یافته به روز درماندگی و شکست تیمور، مهاجم گورکانی، به ایران است. او که از پی شکست‌ها به کنار دیواری پناه برده، مورچه‌ای را می‌بیند که عزم بالا بردن دانه‌ای را دارد و با آنکه بارها از دیوار فرو می‌افتد، دست از کوشش برنداشته تا دانه را سرانجام به بالای دیوار می‌رساند. پس بر آن می‌شود تا از مورچه سرمشق ایستادگی و دوری از ماندگی بگیرد و به راه نبرد و پیکار برمی‌گردد تا فاتح نامداری گردد.[8]

مور در شاهنامه

مور در شاهنامه برای بیان مقصودهای دیگر به کار رفته است، دیگر نه جانور موذی دین زرتشتی است، نه موجود ریز و سزاوار ترحم دنیای ادب فارسی و نه مثال کوشش و مقاومت. فردوسی با مورچه هنر و لطف خیال را تا میدانگاه‌هایی می‌گسترد که خواننده را به حیرت وامی‌دارد و اگر نخواهد هم، زبانش به ستایش از او خواهد گشت.

 

بسامد

در شاهنامه، دو واژۀ ‌”مورچه“ و ”مور“ با صورت‌های مختلف جمعاً 44 بار آمده است. از این تعداد، واژۀ مورچه فقط یک بار آمده است، واژۀ مور چهار بار و واژۀ‌ موران (جمع مور) یک بار. نام مور همراه با نام‌های چهار جاندار دیگر نیز آمده که عبارت‌اند از مور و پشه (یا پشه و مور)، مور و ملخ، مور و پیل (یا پیل و مور) و مور و مار و ملخ. در همۀ این صورت‌ها مور با یک جاندار دیگر آمده و تنها در یک جا نام مور در کنار نام‌های دو جاندار دیگر یعنی به صورت سه گانه آورده شده است.

نام مور در کنار سه جانور (پشه و ملخ و پیل) به صورت دوتایی و در یک جا به صورت سه‌تایی آمده است.

در مجموع، مور و پشه 10 بار، پشه و مور یک بار، مور و ملخ 10 بار، مور و پیل یک بار، پیل و مور سه بار و مور و مار و ملخ نیز یک بار آمده است. افزون بر اینها، یک بار”سرِ مور“ هم در شاهنامه آمده و این بخش از پیکر این جاندار همراه با نام پیل آمده است: سرِ مور و پیل.

دیگر، اشاره‌هایی وصفی به مور است : ”پِیِ مور“ هشت بار، ”مورِ خسته‌نهان“ یک بار و ”گَردِ دَم مور“ که یک بار در شاهنامه آمده است.

 

مورچه

یگانه جایی که واژۀ مورچه در شاهنامه آمده جایی است که رستم در جست‌وجوی طولانی برای یافتن اسبی فراخور شأن و منزلت خویش است. سرانجام اسبی سزاوار مقام جها‌ن‌پهلوانی او پیدا می‌شود که همان رخش است. چوپانی که گله‌ای اسب به ایران آورده، ضمن ستایش از این اسب که نگاه رستم رابه خود جلب کرده، از جمله می‌گوید:

به شب مورچه بر پلاس سیاه

بدیدی به چشم از دو فرسنگ را​ه (1ـ 225ـ 101) [9]

این نگاه تیز و قوی اختصاص به رخش دارد، اما کسی که چنین توصیف زیبایی از مجموع سه عنصر شب و تاریکی و سیاهی در یک جا می‌کند فردوسی است. لطافت و زیبایی این بیت منحصر به فرد است. شاید کمتر کسی پیدا شده باشدکه برای بیان قدرت دید جانداری به این دقت در نگاه و لطافت در بیان رسیده باشد. این نکته باریک‌تر از مو است: دیده ‌شدن مورچه که خود موجود سیاه‌رنگی است، وقتی در شب تاریک بر روی پلاس سیاه‌رنگی حرکت کند. چنین دقت‌ نظری فقط در مخیلۀ بی‌مرز فردوسی شکل گرفته و بر زبان توانای او جاری شده است: دیدن مورچه‌ای که در شب بر روی پلاس سیاهی راه می‌رود، از دو فرسنگ دورتر.

مور

نخستین‌بار که مور به زبان فردوسی می‌آید، با چنان لطافتی در بیان و با چنان نگاه خردمندانه و چنان اوجی در حمایت از این جاندار است که این سخن پس از فردوسی به صورت ضرب‌المثل درآمده و تکیه سخن عموم پارسی گویان شده است:

میازار موری که دانه کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است (1ـ 80 ـ 525)

تا آنجا که سعدی، استاد سخن، نیز تحت تأثیر این ابراز عاطفه و شور و مهر از آن به نیکی یاد کرده است:

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد

که رحمت بر آن تربت پاک باد

میازار موری که دانه‌کش است

که جان دارد و جان شیرین خوش است[10]

یادآوری جان داشتن مور،و شیرینیِ جان نمود ماندگاری از فکر سخن‌سرایی است که خود از مظاهر اندیشۀ والا در زندگانی بشر شناخته می‌شود. این بیت فردوسی پیشگامی آن سخن‌سرای آفریننده را در ارج‌گزاری به جانداران نشان داده و روایتگر گوشۀ متعالی دیگری از دستگاه جهان‌بینی او نیز هست. گفته می‌شود که از مصادیق کامل بودن و انسجام دستگاه جهان‌بینی یکی باید این باشد که در آن هر چیز، پدیده، رویداد یا هستنده‌ای جایگاه و تبیین خاص خود را داشته باشد. فردوسی در نگاهی که به مور می‌کند به همین بسنده نکرده و نگاه او چند جنبه دارد که بدان می پردازیم.

مور: نماد خُردی

فردوسی، مانند آنچه در فرهنگ عامه جاری است، مور را نمادی از خُردی و ریزی می‌داند. این نگاه به مور در این بیت دیده می‌شود:

اگر آهنین کوهی ای یک سُوار

چو مور اندر آیند گِردَت هزار

کنند آن زره در بَرَت چاک چاک

چو مُردارِ بی‌سَر کِشَندَت به خاک (2ـ 255ـ 883 و 884)

مور: مثال برخورداری از عدالت و امنیت

فردوسی از این جنبه مور را جانداری می‌داند که او نیز می‌بایست و حق دارد که مانند دیگر جانداران از عدالت هر حکومت به آن اندازه برخوردار شود که احساس امنیت کامل کند:

سرِ تخت را پادشاهی گُزین

که ایمن بود مور ازو در زمین (4ـ 115 ـ 2638)

در این بیت، فردوسی گوشه‌ای از نظر خود یا نوع تعریف خود را دربارۀ سیاست و حکومت نیز بیان می‌دارد. او معتقد است که دادگری آنجا و آن‌گاه معنا می‌یابد که حتی مور نیز از امنیت برخوردار بوده، موجودیت و حقوق او در امان باشد.

مور: دلیلی بر وجود خداوند

فردوسی مور را از دلایل و شواهد وجود خداوند هم می‌بیند. این نگاه گوشۀ دیگری از نگاه دینی او را آشکار می‌سازد که از اندیشۀ خدامحوری عموم ایرانیان سرشار است :

نخست آفرین بر خداوند هور

خداوند مار و خداوند مور (1ـ 187ـ 1936)

خداوند ناهید و بهرام و هور

که هست آفرینندۀ پیل و مور (1ـ 192ـ 13)

همو آفرینندۀ مور و پیل

ز خاشاک ناچیز و دریای نیل (4ـ 79ـ 1787)

خداوند کیهان و ناهید و هور

خداوند پیل و خداوند مور (4ـ 276ـ 2292)

خداوند گردنده بهرام و هور

خداوند پیل و خداوند مور (7ـ 229ـ 357)

از این منظر است که مور ریزپیکر را ابداً ناچیز نمی‌بینیم. مور با همۀ خُردی به همان اندازه به خداوند دسترسی دارد و به همان اندازه از خداوند برخوردار است که کیوان و ناهید و بهرام و هور (اجرام فلکی) با عظمت در اعماق آسمان یا مار و پیل در جای‌جای زمین. در این ابیات، وقتی از ستاره و سیاره از یک سو و از مور از سوی دیگر سخن گفته می‌شود، اندازه‌ها (بزرگی و خُردی) بدون نیاز به شرح و توصیف واقعیت خود را نشان می‌دهد. این از زیبایی‌های خاص شاهنامه است که درشت‌ترین و ریزترین پدیده‌ها را در کنار هم می‌آورد تا آنها را در برابر یکدیگر بازنمایاند و از این راه، مقصودش را بهتر بیان کند.

مور: بازنمای گستردگی میدان جنگ و کشتار هولناک

موجود ریزی چون مور، در نگاه فردوسی، بهترین وسیلۀ بیان خشونت و صحنه‌های هولناک کشتار و مرگ می‌شود. فردوسی مور را به میدان جنگ می‌کشد تا با استفاده از حضور و وجود او رزمگاهی پر از کشتگان ترسیم کند و شدت جنگ و دامنۀ گستردۀ تلفات را بهتر نشان دهد :

همی گفت فردا بدین رزمگاه

ز افگنده موران نیابند راه (4 ـ 28 ـ 594)

دشوار بتوان هنرمندانه‌تر از این میدان جنگی را نشان داد که از هر سو تا افق از پیکر‌های کشتگان (افگندگان و بر خاک افتادگان) انباشته است. میدان‌گاهی چندان مالامال از پیکرهای کشتگان که حتی موری از میان آنها راه گذر نمی‌یابد. انباشتگی میدان جنگ از پیکرهای کشتگان شدت جنگی را نشان می‌دهد که بر پا بوده و نیز تلفات هولناکی را که از جنگ بر جا مانده است. در اینجا فردوسی عنصر ظریفی چون مورچه را وارد روایت خویش می‌کند تا با بهره‌گیری از وجود و حضور این موجود ریز وسعت میدان جنگ و تلفات مهیب آن را چنین هنرمندانه گزارش کند. او این کار سترگ را بدون هر داعیه‌ای در باب هنرمندی خویش به انجام رسانده و در پی آن، چنان که معمول سرایندگان بوده، داد ستایش از هنرمندی و ابتکار خویش هم نداده است.

می‌توان تصور کرد که در هر زمینی، از گذرگاه‌های روزمره آدمیان گرفته تا رزمگاه خونین دو سپاه، همه‌روزه صدها و بلکه هزاران مورچه در آمدوشد و سرگرم زندگانی خویش باشند و کسی بدانها ننگرد. این فردوسی است که نه در زمین و گذرگاه معمولی، بلکه حتی در میدان جنگ به عبور موری می‌اندیشد و عبور این جاندار ریز و خموش را دستمایه‌ای برای بیان هنرمندانه‌تر مقصود و روشن‌تر کردن گزارش رزم خونبار جنگاوران می‌کند.

پِیِ مور

یکی از لطیف‌ترین تعبیرهای مخصوص فردوسی ”پِیِ مور“ است. شاید ما که در روزگار میکروسکوپ‌های الکترونیک زندگی کرده‌ایم به دیدن عکس‌ها یا حتی فیلم‌هایی از ظریف ترین موجودات یا حتی اجزای تن و پیکر آنها عادت کرده‌ایم و شاید تماشای جزییات پیکر موجودات بسیار ریز (میکروسکوپی) دیگر در ما حیرتی برنیانگیزد. اما باید یادآوری کرد که حتی دیدن مورچه با چشم غیرمسلح و تعمق در وجود او، چه امروز و چه در گذشته، کاری است که نیازمند اندیشه، قوه خیال و بردباری است. این نکته حایز اهمیتی بسزاست: فردوسی هزار سال پیش می‌زیسته است. او در آن روزگار علاوه بر آنکه به موجود ریزی چون مور در حد یک واحد زندۀ مستقل اندیشیده و او را در رتبه‌ای دیده که چیزی کمتر از مثلاً پیل و مار ندارد، به ”پِی مور“ هم اندیشیده است. جا خواهد داشت که به احترام نیروی شگرف باصره و نیز مخیلۀ حیرت‌آور مردی کلاه از سر برداریم که هزار سال پیش به پی مور یا رد پای مور اندیشیده و آن را وارد سخن‌های جاودانه‌اش کرده است. نیازی به تکرار نیست که دیدن رد پای مور امری چندان ظریف است که امروزه فقط با کمک ابزارهای دقیق علمی امکان‌پذیر است. از طرفی، تأمل در چنان رد پای ظریفی علاوه بر ابزار دقیق علمی، به مقدار فراوانی احساس، لطافت و رقت قلب نیازمند است:

ز فرمان و رایَش کسی نگذرد

پِیِ مور بی او زمین نسپرد (1ـ 136ـ 706)

ناگفته نماند که در این بیت، دنیای بسیار خُرد مورچه و رد پای او در کنار بی‌انتهایی آفریدگار جهان قرار داده شده است. این لطف سخن در کنار یکی از ظریف‌ترین بیان‌ها در ثنا و ستایش خداوند از نقاط اوج هنرنمایی استاد بی‌بدیل آفریدن میدان‌های بس عظیم و هولناک و خونین جنگ است.

پِیِ مور: ظریفترین داراییها

همان نگاهی که پیِ مور را می‌بیند و در کار و آثار آن تأمل می‌کند اینک پیِ مور را که نماد ظرافت و لطافت است در کنار چنگ شیر می‌نهد که نماد درندگی است. آن‌گاه در گام دیگر، پیِ مور را نیز از جمله دارایی‌های شهریار ایران می‌شمارد:

کنون شهریاری ایران تُراست

پِیِ مور با چنگِ شیران تُراست (2 ـ 291ـ 265)

پِیِ مور: نماد قدرت خداوندی و ستایش خداوند

پِیِ مور در سخن فردوسی به کارهای دیگر هم می‌آید. از جمله یکی از مظاهری می‌شود که با بیان آن قدرت خداوندی را باز نمایاند:

جهان و زمین و زمان آفرید

پِیِ مور و کوه گران آفرید (2ـ 333 ـ 1252)

هنر و قدرت سخن در این قیاس زیبای بی‌همتا در آنجاست که از پی مور، در کنار کوه گران، سخن رفته است. فردوسی ظریف‌ترین آثاری که از موجودی بر جا می‌ماند، یعنی پِیِ مور، را در برابر عظیم‌ترین پدیده‌های روی زمین در کنار یکدیگر قرار داده است. در این قیاس، مبالغِ بی‌کرانی از هنر و زیبایی و خلاقیت نهفته است. این بیت‌ها نیز بر همین منوال‌اند:

ازو گشت پیدا زمین و زمان

پیِ مور بر هستی او نشان (3 ـ3 ـ 5 )

نفس جز به فرمان او نگذرد

پیِ مور بی او زمین نسپرد (6 ـ166 ـ 2046)

پیِ مور بر خویشتن بر گواست

که ما بندگانیم و او پادشاست ( 6 ـ 85 ـ 109)

پِیِ مور: نماد کارآزمودگی نظامی

فردوسی در این بخش از نگاهش به مور، پیِ مور را وسیله‌ای برای بیان برتری و سلطۀ سپاه ایران در برابر تورانیان و برخورداری ایرانیان از مردان کارآزموده قرار می‌دهد. این زمانی است که گیو دیده‌بانی بر سر کوه می‌فرستد تا از فرازِ کوه رد مسیر سپاه توران را بیابد. این دیده‌بان مردی است با چنین اوصاف:

بجُستی همی راه توران سپاه

پِیِ مور دیدی پیاده به راه ( 3 ـ 220 ـ 313)

ملاحظه می‌شود که فردوسی امکان مشاهدۀ پِیِ مور را، که در عالم واقع اثری است فوق‌العاده ظریف و شاید نادیدنی، از جمله بهره‌های مخصوص سپاه ایران قرار داده است. این امتیاز فقط از آن سپاه ایران است که دیده‌بانانی دارد با قوت بینایی ویژه‌ای تا بدان اندازه که می‌توانند ردپای مورچه‌ای را هم ببینند و مسیر حرکت او را مشخص و معلوم نمایند. باز تکرار این نکته لازم است که فردوسی اگر چنان قوت بصری سراغ دارد، آن را در سپاه ایران دیده است و اوج هنر و قدرت سخنش را مصروف ایران می‌دارد. می‌دانیم که فردوسی دنیا را به دو اردوی دوست و دشمن تقسیم نمی‌کند. کم نیست نمونه‌هایی که در آن، دشمنان ایران برتری‌ها دارند و فردوسی از نقل آن سر باز نمی‌زند و فکر و جهان‌بینی خویش را فدای طرفداری عاطفی از میهن نمی‌کند. با این همه، این امتیاز را که عبارت از برخورداری سپاه از دیده‌بانانی با قوه بینایی منحصر به فرد باشد فقط برای سپاه ایران می‌خواهد و بس.

سر مور و پیل

فردوسی در این بخش از کارش، ضمن آنکه زیبایی و قدرت سخن را حفظ کرده و مور و پیل را در کنار یکدیگر قرار داده است، پا را یک پله بالاتر گذاشته و سر ظریف مور را در کنار سر درشت پیل می‌گذارد. آن‌گاه می‌گوید که این سر خُرد و آن سر تنومند و سنگین هر دو در برابر مرگ یکسان است و اندازه در این موضوع فرقی ندارد. درشت و ریز در هنگام مرگ تفاوت نمی‌کند:

چو برخیزد آواز طبل رحیل

به خاک اندر آید سر مور و پیل ( 7 ـ 165 ـ 3895 )

مور در کنار دیگر جانداران

مور و پشه

قرار دادن مور با پشه، که هر دو از نماد‌های مسلم خُردی‌اند، در کنار یکدیگر در زبان هنرمندانۀ فردوسی وسیله‌ای برای خلق تابلویی زیبا از میدان‌های صعب و هولناک رزم می‌شود. او وقتی می‌خواهد فراوانی سپاهیان را برساند، به جای آنکه به شرح و تفصیل عددی سربازان و جنگاوران و اسب‌ها و آلات رزم بپردازد، یکسره به راه دیگری می‌رود. راه او بسیار زیباست، برای بیان منظور رساست و راهی کوتاه و بی‌میانجی برای رسیدن به مقصد است:

چنان شد دَر و دشتِ آوردگاه

که شد تنگ بر مور و بر پشه راه ( 3 ـ 102 ـ736)

سپاهی بیامد به هامون ز گَنگ

که بر مور و بر پشه شد راه تنگ ( 4ـ 44ـ 982)

به مصر آمد از روم چندان سپاه

که بستند بر مور و بر پشه راه (5 ـ33 ـ56)

بیابان چنان شد ز هردو سپاه

که بر مور و بر پشه شد تنگ، راه ( 5 ـ 159 ـ597 )

بیاورد شاپور چندان سپاه

که بر مور و بر پشه بربست راه ( 5 ـ 215ـ 59)

چنان گشت از انبوه درگاهِ شاه

که بستند بر مور و بر پشه راه ( 6 ـ 179 ـ 2356 )

سپاه است چندان اَبا ساوه شاه

که بر مور و بر پشه بسته‌ست راه (6 ـ 292 ـ454)

اگر من ز جای اندر آرَم سپاه

ببندند بر مور و بر پشه راه (6 ـ 303 ـ 738)

سپاه اندر آمد به تنگِ سپاه

ببستند بر مور و بر پشه راه (7ـ 75ـ 1752)

بیاورد از آن بوم چندان سپاه

که بر مور و بر پشه بر بست راه ( 7ـ 206ـ 62)

مور و ملخ

به همین سان است قرار گرفتن مور در کنار ملخ که آن هم برای رساندن فراوانی، در عین حفظ زیبایی سخن، آمده است. این دو جاندار در کارگاه هنری فردوسی ابزارهایی برای بیان فراوانی و کثرت عددی‌اند، بی‌آنکه به شمارش نیازی باشد:

سپاهش به کردار مور و ملخ

نَبُد دشت پیدا، نه کوه و نه شَخ (1ـ 151ـ 1059)

بجوشید گفتی همه ریگ و شَخ

سراسر بیابان چو مور و ملخ (1ـ 198ـ 148)

کشیدند بر هفت فرسنگ نخ

فزون گشت لشگر ز مور و ملخ (4ـ 44ـ 985)

بر آن اندکی بر کشیدند نخ

سپاهی به کردار مور و ملخ (2ـ 332ـ 1209)

یکی لشگرست این چو مور و ملخ

تو با پیل و با پیلبانان مَچَخ (3ـ 99 ـ 680)

ز کوه و بیابان و از ریگ و شَخ

دو لشگر بدین سان چو مور و ملخ (4ـ 69 ـ 1572)

همه دامن کوه تا روی شَخ

سپه بود بر سان مور و ملخ (6ـ 97ـ 381)

ز کوه و بیابان و از ریگ و شَخ

بجوشید لشگر چو مور و ملخ (6 ـ 157ـ 1831)

یکی لشگرست این چو مور و ملخ

گرفته بیابان و هم ریگ و شَخ (7ـ 86 ـ 2004)

ز زربفت چینی کشیدند نخ

سپاه اندر آمد چو مور و ملخ (7 ـ 224ـ 217)

مور و مار و ملخ

می‌دانیم و معروف است که مور نماد کوشش دایم و خستگی‌ناپذیری است. وجود آن دو جاندار دیگر، مار و ملخ، نیز سختی و درشتی را نشان می‌دهد. اما آن‌گاه که سخن از موضعی باشد که از شدت گرما تفته شده و قابل زیست نیست، فردوسی همین سه موجود را به صحنه می‌آورد تا شدت گرما وخشکی طبیعت را که از حدود تاب و طاقت درگذشته، بدون توضیح و با بیان موجزی با کمترین واژگان ادا کند:

همه ریگِ تَفتَه‌ست با خاک و شَخ

بدو نگذرد مور و مار و ملخ (4ـ 257ـ 1838)

مورِ خستهنهان

در اینجا فردوسی ضمن ستایش یزدان پاک تا بدان‌جا در احوال مور دقت می‌کند که دل‌خستگی آن جاندار کوچک را نیز دریافته و به زبان می‌آورد. لازم است توجه شود که هنگام دقت در حال مورچه فقط به خستگی تن و پیکر ظریف او بسنده نشده، بلکه سخن‌سرای ما نهانِ خستۀ مور را نیز دیده و آن خستگی نهان در دل و ضمیر مور را هم، به حتم و قطع، در دل و درون خودش احساس کرده که توانسته است از آن سخن بگوید:

تو نیرو دهی تا مگر در جهان

نَخُسپد ز من مور خسته‌نهان ( 6 ـ 179 ـ 2372)

این اندیشیدن‌ها به مور و احوال او تا بدان‌جا که برای مور قایل به خستگی و بلکه قایل به خستگی دل و نهان او هم شده، راه‌یافتن به درون نازک‌ترین پاره‌های عالم هستی است؛ به قلمروهایی از هستی که تا پیش از آن حتی پای خیال هم بدان راه نیافته بوده است. آنجا و آن‌گاه که آدمی حس و حال چنین موجود خُردی را نیز در می‌یابد، حتماً وجود بی‌کرانۀ‌ یکی انسان والا بسان فردوسی در کار است. جز او چه کسی در خستگی دل و نهان و ضمیر مور درنگ کرده است؟

گَردِ دَمِ مور

سرانجام در این جستار به یکی دیگر از تعابیری می‌رسیم که مخصوص فردوسی است. فقط نگاه باریک‌بین اوست که چنین صحنه‌هایی را در هستی می‌بیند، و فقط زبان اوست که چنین صحنه ای را بیان می‌دارد. در آغاز این نوشته گفته شد که اصلا سخن گفتن از مور، ابتکار و امتیاز کار فردوسی است. در بخش‌های پیشین به زیبایی‌ها و خلاقیت‌ها که فردوسی با مور به ثبت رسانده اشاره‌هایی شد. اینجا یکی دیگر از تجلیات هنر و خلاقیت او را آورده می‌شود که اگرنگارنده متهم به اغراق نشود، نه فقط اوج هنر فردوسی است بلکه باید آن را اوجی در هنرنمایی و نیروی خیال و آفرینشگری انسان شناخت و به آن بالید و در برابرش سر به ستایش و تعظیم فرود آورد:

ز خاشاک ناچیز تا پُشت پیل

ز گَرد دَمِ مور تا رود نیل ( 6 ـ 114ـ 799)

و به راستی در شاهنامه فردوسی است که می‌توان به این مرتبه از لطافت و این پایه از دقت نظر رسید که علاوه بر دیدن مور، درک رنج و خستگی این موجود، قایل شدن به احترام و نیز حقوق خاص او، به این نکته بس ظریف هم اندیشیده شود و چنین اوجی از لطف سخن به زبان آورده شود که مور هم تنفس می‌کند. پس آن گاه، از حاصل این اندیشه، لحظه‌ای را پیش چشم آوَرَد که هوای ناشی از تنفس یا بازدمِ مور، به خاک برخورده و از اثر این برخورد ، لاجرم گردی به هوا برخیزد. دوباره این بیت را می‌خوانیم:

ز خاشاک ناچیز تا پُشت پیل

ز گَردِ دَمِ مور تا رود نیل (6 ـ 114 ـ 799)

به این صحنه ظریف و بدیع هستی نظاره کنید. صحنه‌ای که در آن بازدَم مورچه‌ای به خاکِ زیر دست ‌وپای او برخورد کرده و از اثر برخورد بازدمِ مور با آن خاک، گَردی برخاسته است. ترسیم این پرده بدیع بی‌تردید در پرتو خلاقیت فکری و نیروی خیالی ممکن شده که مخصوص فردوسی است. باز وقتی زیبایی و جاذبه این پرده چندین و چند برابر می‌شود که می‌بینیم هنرمند ما لحظه برخورد هوای بازدم تنفس مور بر خاک را به کنار رود نیل برده است. اینجا می‌توان لحظه ای درنگ کرد و به چشم خیال دید که ساحل نیل چه عظمت و صلابت و البته چه خروش و غوغایی دارد. در میانه خروش و غوغای آن رودخانه پهناور ، موری در کناره ساحل، نفس می‌کشد و وقتی هوای نفسش به زمین می‌خورد گرد و خاکی برمی‌خیزد. خواهش می‌کنم که خواننده درنگی کند و این گرد وخاک ظریف را ببیند که خموش و بی سر و صدا در کرانه رود خروشانی چون نیل به هوا برخاسته و در پشت سر آن، جریان پهناور آب را هم ببیند و خروش و هیاهوی نیل را هم بشنود.

ناگفته نماند که در ادب پارسی، لطف خیال بی‌سابقه نیست. یکی از دارایی‌های انحصاری ما گنجینه‌هایی است که از اوج لطف خیال بشری داریم. اما در کار فردوسی که سراینده رزم‌هاست و شهره به توصیف ناب میدان‌های بزرگ رزم‌های سرنوشت ساز، چنین پرده‌هایی از لطافت، بیشتر رخ می‌نماید و بیشتر احساس و خیال برمی‌انگیزد و بایستی که بیشتر به کانون نگاه کشیده شود.

این‌ها گوشه‌ کوچکی از زیبایی‌های بی‌مثال شاهنامه‌ فردوسی است؛ زیبایی‌هایی که در عین حال نابیوسیده می‌نماید. درست مانند آن نمونه‌ها در کار بوالفضل بیهقی دبیر که در گیراگیر نقل وقایع محض تاریخ به یک باره می‌نویسد: «اگر این فاضل از روزگار ستمکار داد یابد . . . در سخن، موی به دو نیم شکافد.»[11]

​خواستم تا با بیان اجمالی و بازنمایی این جنبه از زیبایی و خلاقیت در شاه‌نامه یادآور شوم که فردوسی را نباید فقط استاد سخن، و یا راوی رزم و نبرد تصور کرد و جایگاه او را فقط در ادبیات حماسی یا در تاریخ ادب سیاسی و نظامی تعریف کرد. جای انکار نیست که فردوسی در این عوالم، چونان یکی پهلوان رزم بی‌هماورد، حاضر است. او مثلا در سخن‌سرایی، شعر و ادب فارسی، تاریخ، فلسفه‌ تاریخ، سیاست، سنت، اخلاق، دین و… پرتوافشانی می‌کند. اما از جمله‌ چیزها که اهمیت به‌سزا دارد و ندیده مانده یکی آن است که آن‌گاه که سخن از لطافت و ظرافت و زیبایی و آفرینش ممتاز هنری به میان آید نیز می‌توان با اطمینان به فردوسی استناد کرد. نمونه‌ها در سخن فردوسی برای این کار اندک نیست. آنچه زیر عنوان «مور در شاهنامه» در این نوشته آورده شد، فقط چند نمونه از این ظرافت و آفرینشگری و لطف سخن است.

***

منابع

  1. ابوالفضل بیهقی دبیر، تاریخ بیهقی، به تصحیح علی اکبر فیاض (تهران: علمی، 1373).
  2. ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به تصحیح ژول مول (تهران: جیبی، 1363 ).
  3. اوستا، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه (تهران: مروارید، 1369).
  4. فرنبغ دادگی، بندهش، گزارنده مهرداد بهار (تهران: توس، 1369).
  5. فریتس ولف، فرهنگ شاهنامه، (تهران: اساطیر، 1377).
  6. قرآن.

7 . مصلح ابن عبدالله سعدی، کلیات سعدی، به اهتمام محمد علی فروغی. (تهران: امیرکبیر، 1363).

  1. م‍ن‍ی‍ژه‌ ع‍ب‍دال‍ل‍ه‍ی‌، فرهنگنامه جانوران در ادب فارسی: بر پایه واژهشناسی، اساطیر، باورها، زیباییشناسی (تهران: پژوهنده، ۱۳۸۱) ج 2.

[1] اوستا، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه (تهران: مروارید، 1369)، وندیداد، فرگرد چهاردهم: 5. 817 و 818.

[2] فرنبغ دادگی، بندهش، گزارش مهرداد بهار (تهران: توس، 1369)، 99.

[3] فرنبغ دادگی، بندهش، 99.

[4] فرنبغ دادگی، بندهش، 99.

[5] قرآن، سورۀ نمل، آیۀ 18.

[6] م‍ن‍ی‍ژه‌ ع‍ب‍دال‍ل‍ه‍ی‌، فرهنگنامۀ جانوران در ادب فارسی بر پایۀ واژه‌شناسی، اساطیر، باورها، زیبایی‌شناسی (تهران: پژوهنده، ۱۳۸۱)، جلد 2، 1115.

[7] مصلح‌بن عبدالله سعدی، کلیات سعدی، به اهتمام محمدعلی فروغی (تهران: امیرکبیر، 1363)، 264.

[8] این داستان عامیانه در منابع تاریخی نیامده، بلکه در متن‌های ادبی فارسی نقل شده است.

[9] همۀ ارجاعات این جستار به این نسخه است: ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، تصحیح ژول مول (تهران: جیبی، 1363). ترتیب ارجاع بدین صورت است: شمارۀ مجلد/ شمارۀ صفحه/ شمارۀ بیت.

[10] سعدی، کلیات سعدی، 264. شایای ذکر است که سعدی نیز در پی همین بیت‌ها که در بالا نقل شد از دلتنگی مور سخن گفته است: سیاه‌اندرون باشد و سنگ‌دل/ که خواهد که موری شود تنگ‌دل. اما تقدم این سخن و سابقۀ بدعت از آنِ فردوسی است.

[11] . ابوالفضل بیهقی دبیر، تاریخ بیهقی، به تصحیح علی اکبر فیاض (تهران: علمی، 1373) 372.

نفس و روح از نظر قرآن

مقدمه

قرآن مجید در آیات مختلف به تأمل، تدبر ، تفکر و تعقل دستور می‌دهد که برای نمونه می‌توان به آیۀ ٢ سورۀ یوسف اشاره کرد که می‌فرماید: ”إِنَّا أَنزَلْنَاهُ قُرْآنًا عَرَبِيًّا لَّعَلَّكُمْ تَعْقِلُون“ (ما قرآن را به زبان عربی فرو فرستادیم تا در آن بیندیشید) و نیز آیات ١٧،٢٢، ٣٢ و٤٠ سورة القمر که می‌فرماید: ”وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِر“ (ما قرآن را برای تذکر آسان کردیم، آیا کسی هست که متذکر شود؟) آیت‌الله نکونام دربارۀ قرآن مجید در مقاله‌ای با عنوان ”قرآن از زاویه‌ای نو[2] منظر جدیدی از قرآن عرضه می‌کند که بخشی از آن برای شاهد در اینجا نقل می‌شود: ”قرآن ‌كريم‌ كتابي‌ بسيار سنگين‌ است ‌كه ‌ورود به ‌آن ‌مؤونۀ ‌زيادي ‌مي‌طلبد و تطبيق ‌آيات ‌آن‌ با علوم ‌روز امري ‌نادرست ‌است‌، بلكه‌ قرآن ‌كريم‌ را بايد از خود قرآن ‌فهميد“ که تا اندازه‌ای استناد به آیۀ کریمۀ فوق‌الذکر است. آیت‌الله مکارم شیرازی در مقالۀ ”تفسیر به رأی و هرج و مرج ادبی“ چنین مرقوم کرده است که

روایات زیادى در این زمینه وارد شده که به ما هشدار می‌دهد بعضى از بداندیشان و مخالفان نهضت اسلام چون نه می‌توانستند در آیات قرآن دست ببرند، و به زودى رسوا می‌شدند، با جعل پاره‌اى از احادیث و مطالبى بر ضد قرآن می‌خواستند افکار مسلمانان را منحرف سازند، ولى پیشوایان اسلام به موقع مسلمانان را آگاه ساختند تا تحت تأثیر این‌گونه احادیث مجعول قرار نگیرند، بلکه در اسناد حدیث به دقت بیندیشند و احادیث معتبر را که همیشه در مسیر اهداف قرآن پیاده می‌شود از احادیث ساختگى جدا سازند. حتى یکى از طرق شناسایى احادیث معتبر آن است که آنها را عرضه بر قرآن بداریم، آنچه موافق قرآن است بگیریم و آنچه مخالف است کنار بگذاریم.[3]

همچنین، در جلد اول تفسیر نمونه٥ چنین می خوانیم که ”قرآن به مضمون کلام معروف ’أَلْقُرْآنُ یُفَسِّرُ بَعْضُهُ بَعْضاً‘ خودش خود را تفسیر مى‌کند و آیاتش پرده از چهرۀ یکدیگر برمى‌گیرند و این هرگز با نور و کلام مبین بودنش منافات ندارد که قرآن ’یک واحد به هم پیوسته‘ و ’مجموعۀ از هم ناگسسته‘ است.“[4]

تکرار آیۀ ”وَلَقَدْ يَسَّرْنَا الْقُرْآنَ لِلذِّكْرِ فَهَلْ مِن مُّدَّكِرٍ“ چهار مرتبه در سورۀ القمر و آیاتی چون ٨٢ سورۀ النساء، ٢٤ سورۀ محمد(ص)، ٦٨ سورۀ المؤمنون و ٢٩ سورۀ ص و آیات متعدد دیگر در تدبر و تفکر در قرآن و آیه‌های آن همه نشانه و دلیلی برای وجوب کفایی تدبر، تفکر و تعقل در قرآن برای همۀ مسلمانان است. بنابراین، باید دید که چرا خداوند متعال در قرآن مجید دو اصطلاح ”نفس“ و ”روح“ را به صورت ”غیرقابل تعویض“ استعمال فرموده است و قابل تعویض دانستن این دو اصطلاح چه اثری بر درک ما از قرآن خواهد داشت؟

توجه به مفهوم آیۀ ٧٧ سورۀ البقره، ”أَوَلَا يَعْلَمُونَ أَنَّ اللَّـهَ يَعْلَمُ مَا يُسِرُّونَ وَمَا يُعْلِنُونَ“ (آیا اینها نمی‌دانند خداوند آنچه را پنهان می‌دارند یا آشکار می‌کنند می‌داند)، و آیات متعدد دیگر نشان می‌دهد که خداوند متعال عالم مطلق بوده و همۀ مسلمانان بالاتفاق به بسیط و مطلق بودن علم خداوند عزّ و جلّ اعتقاد دارند. ولی برخی از مترجمان محترم، شاید به سبب بی‌دقتی یا عدم توجه، کلام خداوند را به غلط ترجمه و تفسیر کرده و ناخواسته، و بنا به نوشتۀ سلیمانی،[5] به نوعی ”مهجوریت قرآن“ مجید کمک می‌کنند. یکی از این عدم توجه‌ها به کلام خداوند عزّ و جلّ و بی‌تفاوتی به آن در ترجمۀ دو کلمۀ نفس و روح صورت گرفته است که اکثراً به صورت قابل تعویض در ترجمه‌های قرآن آمده‌اند. باید اختلاف عظیمی بین این دو کلمه وجود داشته باشد که حضرت حق در مصرف این دو کلمه چنان دقیق بوده که هم بلاغت کامل کلام و هم دقیق بودن مفهوم در هر مورد به آسانی مشاهده می‌شود. اگر اختلافی بین این دو کلمه وجود نداشت، حضرت حق استعمال این دو کلمه را در قرآن کریم به صورت قابل تعویض مورد استعمال قرار می‌داد. در حالی که غیرقابل تعویض بودن این دو کلمه به وضوح در آیات قرآنی ملاحظه می‌شود. کمی تأمل در قرآن نشان می‌دهد که خداوند متعال در حدود سیصد بار در آیات قرآنی کلمۀ ”نفس“ را به صورت‌های متفاوت ذکر فرموده که در صورت قابل تعویض بودن می‌بایست در بعضی موارد از کلمۀ روح به جای نفس استفاده می‌کرد،. ولی چنین معاوضه‌ای به هیچ وجه در قرآن مجید دیده نمی‌شود.

فضلا و فلاسفه‌ای چون ابن‌سینا در ”قصیدۀ عینیه“[6] و قطب‌الدین نیریزی در منظومۀ انوار ولایت[7] سعی کرده‌اند این دو کلمه را بشناسند و بشناسانند، ولی هنوز تمییز بین این دو کلمه نزد دانشمندانی که دست به تفسیر یا ترجمۀ قرآن مجید زده‌اند دیده نمی‌شود. اکثریت مترجمان فارسی‌زبان، دانسته یا ندانسته، این دو لغت ساده را در ترجمه‌های قرآن مجید اکثراً با یک معنی تلقی کرده و قابل تعویض تشخیص داده و به جای هم استعمال و ترجمه کرده و می‌کنند. برای مثال، در آیۀ ٢٧ سورۀ الفجر خداوند متعال می‌فرماید: ”يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ“ که اکثر مترجمان فارسی‌زبان لغت سادۀ ”النّفس“ را به ”روح“ یا کلمه‌ای مترادف آن ترجمه کرده‌اند که جدول زیر نمونه‌هایی از آن را نشان می‌دهد:[8]

مترجم ترجمه
مکارم شیرازی تو ای روح آرام ‌یافته!
انصاریان ای جان آرام‌گرفته و اطمینان‌یافته!
آیتی اى روح آرامش‌يافته
بهرام‌پور تو اى جان آرام‌يافته، به اطمينان رسيده
معزی ای روان آسوده (یا ای نفس آرمیده)
به عبارت دیگر، روح و روان و جان کلماتی‌اند که برای ترجمۀ ”نفس مطمئنه“ برگزیده شده‌اند.

این اشتباه کاملاً ساده ممکن است علل متفاوتی داشته باشد که ساده‌ترین آن عدم درک مسایل مختلف موجود در قرآن است. نظر دیگر این است که مترجم ناآگاهانه عالم مطلق بودن خدای عزّ و جلّ را نادیده گرفته است. برای روشن شدن مطلب مثال دیگری می‌آورم. وقتی خداوند متعال می‌فرماید: ”وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي“ (آیۀ ٢٩ سورۀ الحجر و آیۀ ٧٢ سورۀ ص) آیا می‌توانیم ترجمه کنیم که ”از نفس خود در او دمیدم؟“ جواب قطعاً منفی است. پس چگونه به خود حق می‌دهیم که به زعم خود و با استفاده از ادب و بلاغت اکتسابی نفس را با روح قابل تعویض بدانیم و به عواقب آن توجهی نداشته باشیم. قابل تعویض دانستن این دو کلمه ما را از درک مسایل مهم دیگر نیز دور می‌سازد که یکی از عواقب وخیم آن اختلاف در تفهیم معاد و معراج است که برخی از علما و مفسران آن را ”جسمانی“ می‌دانند و بعضی آن را ”روحانی“ تعبیر می‌کنند. البته اگر هم بخواهیم غیرجسمانی بدانیم، باید ”نفسانی“ را به جای ”روحانی“ قرار دهیم و می‌توان آیات قرآنی را شاهد آن در نظر گرفت. قابل تعویض دانستن این دو کلمه ما را در تفسیر آیۀ ٥٤ سورة البقره نیز دچار اشتباه و گمراهی خواهد کرد.[9] در این آیۀ شریفه، چنان که در تفاسیر است، معنی خودکشی نیست، بلکه کشتن نفس است که به جهاد اکبر نیز اطلاق می‌شود. لازم به توضیح است که در هر زبانی یک لغت می‌تواند بیشتر از یک معنی و مفهوم داشته باشد و زبان عربی از این مسئله مستثنی نیست و در آن نفس به معنی ”خود“ نیز مصرف می‌شود و روی این اصل، اکثر مترجمان از این آیه مفهوم ”خود کشتن“ را انتخاب کرده‌اند که صحیح به نظر نمی‌آید، چرا که خودکشی در همۀ مذاهب حرام و ممنوع است و پیغمبرخدا، حضرت موسی(ع)‌، دستور حرام صادر نمی‌کند. بنابراین، باید دانست که قرآن گرچه به گویش عربی نازل شده است، خود زبان خاص خود را دارد و به قول آیت‌الله نکونام، ”هر واژه تنها برای یک معنا وضع شده است و نمی‌شود یک لفظ در چند معنا کاربرد داشته باشد. مفسر باید تلاش نماید تا معنای اصلی هر واژه را بیابد و بداند دو لغت نمی‌تواند دارای ترادف و یکسانی معنا باشد. قرآن عظیم هر واژه‌ای را در دقیق‌ترین و جامع‌ترین معنا و کامل‌ترین مفهوم مورد نظر بیان فرموده است.“[10]

غرض از این نوشته اعتراض و انتقاد به مترجمان محترم قرآن نبوده و نیست و خدمات شایستۀ آنان برای فهمانیدن قرآن به تودۀ مسلمان ناآشنا به زبان عربی قابل تقدیر است. بلکه من در این مختصر در مقام شاگرد بزرگ شده در ”مکتب اسلام و قرآن“ می‌خواهم با اظهار درک خود از این دو کلمه در قرآن مجید بحثی را مطرح کنم و از استادان محترم که در رشته‌های گوناگون علوم اسلامی تبحر و تخصص دارند استدعا کنم که برای درک و تأویل این دو کلمه در قرآن نوشتارهایی درخور، کاملاً علمی و منطبق با قرآن و از قرآن -نه از حدیث و روایت که صحت و سقم آنها به آسانی میسر نیست- به دست دهند تا موضوع به کلی و بی هیچ شبهه‌ای حل شود و از ابهام بیرون آید.

برای درک بیشتر مطلب و اینکه نفس و روح دو مفهوم کاملاً متفاوت و جدا از هم‌اند و فهم و تمییز این دو موضوع می‌تواند درک مسایل موجود علمی اسلامی و فلسفی متفاوت را تا اندازه‌ای روشن کند، اختلاف این دو اصطلاح را در این زمینه‌ها پی می‌گیریم: الف. آیا از نظر قرآن فرقی بین بشر، آدم و انسان وجود دارد یا نه؟

ب. آیا روح در قرآن مخلوق معرفی شده است؟ ج. آیا رابطۀ روح و نفس با بشر، آدم و انسان در قرآن توصیف شده یا نه؟ د. از نظر قرآن، بین نفس و روح کدام یک تعالی‌پذیر و کدام دارای تعالی کامل است؟ ه. بین نفس و روح کدام یک از نظر خداوند متعال مسئول اعمال و کردار انسان در روز رستاخیز است؟

الف. آیا از نظر قرآن فرقی بین بشر، آدم و انسان وجود دارد یا نه؟

مطالعۀ قرآن مجید نشان می‌دهد که ”بشر“ پایین‌ترین مرحلۀ خلقت تلقی می‌شود. برای مثال می‌توان دید که در آیات ٢٨ و٣٣ سورۀ الحجر و آیۀ ٧١ سورۀ ص، که به خلقت بشر از خاک بی‌ارزش اشاره می‌فرماید،[11] هنوز هیچ‌گونه امتیازی به این مخلوق اعطا ننموده است تا اینکه از روح خویش در او می‌دمد. حتی وقتی که خلافت بشر را در زمین به ملائکه اعلام می‌فرماید، با اعتراض آنها روبه‌رو می‌شود که این بشردر زمین فساد خواهد کرد و خون‌ها خواهد ریخت، در حالی که ما تو را تسبیح و تقدیس کرده و می‌کنیم و خداوند متعال پاسخ می‌فرماید که من از خلقت بشر چیزی می‌دانم که شما نمی‌دانید.[12] موقعی که کلیۀ اسماء به ”بشر“ تعلیم داده شد، ملائکه متوجه اشتباه خود شدند و به علم مطلق الهی اذعان کردند.[13] با این همه، این بشر خاکی که حتی در 28 آیۀ دیگر نیز در پایین‌ترین صورت خلقت متصور شده است، چنان که خداوند متعال فرموده است، دارای قابلیت   (‌potential) بوده و این قابلیت زمانی به ظهور رسید که خدای منان از ”روح“ خویش در بشر دمید وبشر خاکی را به انسان افلاکی تبدیل کرد و این انسان افلاکی مناسب سجدۀ ملائکه شد.[14] توجه دیگری به قرآن نشان می‌دهد که در خلقت آدم هیچ اشاره‌ای به خاک نشده و اسکان دادن آدم در بهشت شاید پس از تعلیم کلیۀ اسماء بشر به انسان افلاکی ترقی داده شده بود، ولی او به سبب عدم اِعمال دستورات الهی و قبول وسوسۀ شیطانی خود را به جهالت انداخت و دوباره به صورت انسان خاکی جهت تأدیب به زندگی در کرۀ خاکی هبوط کرد و شرط ورود مجدد به بهشت به تزکیۀ کامل ”نفس“ موکول شد.[15]

قرآن مجید در نگاه دیگری ”انسان“ را مخلوقی از خاک و جن را مخلوقی از آتش معرفی می‌فرماید که نشان‌دهندۀ هبوط آدم از بهشت است که قابلیت آدم شدن را دارد.[16] این نمونه‌ها به وضوح نشان می‌دهند که بشر، انسان و آدم از نظر قرآن تفاوت‌هایی دارند که بایستی علمای فلسفه و حکمت در آن مداقه کنند و وجه تمایز آنها تا آنجا که ممکن است شناسایی شود.

ب. آیا روح درقرآن مخلوق معرفی شده است؟

در قرآن مجید هیچ آیه‌ای وجود ندارد که نشانه‌ای از خلقت روح به دست دهد، چه روح دمیده شده به بشر و چه روحی که به صورت روح‌القدس آمده و به جبرائیل تلقی و ترجمه شده است. از طرف دیگر، خداوند متعال در آیۀ ٨٥ سورۀ مبارکۀ الاسراء به حضرت رسول(ص) تأکید می‌فرماید که روح از اوامر الهی بوده و دانشی خیلی اندک در خصوص روح به انسان داده شده است. این آیه همراه با آیات مربوط به ”از روح خود . . .“ به وضوح مخلوق نبودن روح را نشان می‌دهند.[17] اگر روح مخلوق بود، لازم بود صاحب روح هم -استعیذ بالله- مخلوق می‌بود.

از سوی دیگر، در آیات گوناگون خداوند به مخلوق بودن نفس اشاره کرده و از 296 مشتق متفاوت از ریشۀ ”ن-ف-س“ در قرآن بیان فرموده است.[18] در حالی که در هیچ‌یک از 21 آیه‌ای که اشکال مختلف از ریشۀ ”ر-و-ح“ را بیان فرموده، نه اشاره‌ای به خلق روح شده و نه به صورت جمع آورده شده است.

ج. رابطۀ روح و نفس با بشر، آدم و انسان در قرآن چگونه توصیف شده است؟

در دو سورۀ قرآن مجید آیۀ ”فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ ساجِدِينَ“ تکرار شده است.[19] در آیه‌های قبلیِ هر یک از این دو آیه خداوند متعال به ملائکه می‌فرماید: ”بشری از خاک خلق کرده‌ام.“ کلمۀ ”بشر“ غیر از کلمۀ ”آدم“ است که در هر دو آیۀ فوق‌الذکر به این صورت ذکر شده و نشان می‌دهد که هنوز به مرحلۀ آدم یا انسان نرسیده است. لازم به تذکر است که از نظر لغوی، بشر ممکن است از بشره مشتق شده باشد که معنی جلد، پوست یا قالب می‌دهد. ولی حقیقت را خدا می‌داند. وقتی در آیات مذکور از دمیدن روح خداوندی به قالب بی‌نفس، یعنی بشر، سخن به میان می‌آید و پس از این مرحله آدم قابل مسجود قرار گرفتن می‌شود و به ملائکه دستور سجده به آدم می‌دهد، این دمیدن روح در بشر درح قیقت سبب امتزاج نفس با قالب خود، یعنی بشر، شده و به دریافت انتخاب واختیار نائل می‌شود و با تفویض این قابلیت، اجازۀ اقامت و زندگی در بهشت را می‌یابد.[20] اختیار داشتن سبب شد که تذکر الهی را فراموش کرده و فریب شیطان را بخورد و نافرمانی خدا کند و از میوۀ ممنوعه بچشد و وقتی فهمید که اشتباه بزرگی مرتکب شده و به خودش ظلم کرده، توبه کند.[21] متأسفانه توبه چندان فایده‌ای نبخشید و آدم، با نام انسان خاکی، مطرود از بهشت و مجبور به سکونت در زمین شد تا با اجتهاد، یعنی ”جهاد با نفس،“ یاد بگیرد که چگونه در امتحان و فتنه‌های دیگر الهی شرکت کرده و نمرۀ قبولی اخذ کند و در جرگۀ پیروان خداوندی قرارگرفته و دوباره به بهشت خداوندی داخل شود.[22] البته در آیۀ ٩ سورۀ السجده نیز می‌فرماید که پس از تکمیل انسان و قراردادن ازدیاد نسل این مخلوق در سلالۀ مرد و رحم زن از روح خود در او دمید که توانایی آدم شدن داشته باشد.

قرآن مجید این تمایز را در آیات متفاوت به وجه دیگری از زبان پیامبران الهی بیان می‌کند که ما هم بشری مثل شما هستیم و فقط عنایت خداوندی است که با ارسال وحی ما را به هدایت شما به راه راست برگزیده است.[23]

حال این پرسش پیش می آید که روح در انسان خاکی چه نقشی بازی می‌کند؟ روح، که نسیم لطیف معنی می‌دهد، دارای نقش خاصی است که از آیۀ ٨٥ سورۀ مبارکۀ الاسراء استنباط می‌شود. به این معنی که انسان از دو مخلوق کاملاً متفاوت ”بشر“ و ”نفس“ متشکل شده که به صورت معمول قابل اختلاط یا امتزاج با هم نبوده و نیستند. دمیده شدن روح به بشر سبب امتزاج و اختلاط آن با نفس گشته و به موجودی با نام انسان تبدیل شده که قابلیت آدم شدن دارد. با این همه، ماهیت این نقش و ارتباط علمی و عملی این دوکلمه (روح و نفس) در حیات زمینی موجودی با نام انسان یا آدم کاملاً روشن نیست و روی این اصل، به صورت قابل تعویض استفاده می‌شوند. گفته شد که در این میان، فضلا و فلاسفه‌ای چون ابن‌سینا در ”قصیدۀ عینیه“ و قطب‌الدین نیریزی در منظومۀ انوار ولایت سعی در شناسایی و شناساندن اختلاف این دو کلمه کرده‌اند، ولی این تعاریف قابل فهم و درک عوام نبوده و حتی برخی از خواص نیز از تفهیم و تفکیک علمی این دو به دور مانده‌اند. با عنایت به عبارت ”كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ،“ که سه مرتبه در قرآن مجید تکرار شده،[24] می‌توان به سادگی استنباط کرد که نفس است که مزۀ مرگ را می‌چشد و روح را مرگی نیست.

برای درک این موضوع و تمییز بین روح و نفس به یک مثال ساده نیاز است که اختلاف بین این دو و بشر را روشن‌تر بنمایاند: اگر لامپ خاموش را جسد، تن، بدن یا کالبد (یعنی بشر) فرض کنیم، عبور جریان الکتریسیته از لامپ خاموش سبب به وجود آمدن لامپ روشن می‌شود که به منزلۀ انسان است. نور حاصل که از لامپ روشن ساطع می‌شود، می‌تواند نشان‌دهندۀ نفس باشد، چرا که نور بدون وجود لامپ نمی‌تواند از الکتریسیته تولید شود و می‌دانیم که جریان الکتریسیته بدون استقرار در لامپ، یعنی با عبور از لامپ، سبب ایجاد نور می‌شود و تا زمانی که این جریان از لامپ عبور می‌کند، نوری ساطع خواهد شد. با در نظر گرفتن این که در مثل مناقشه نیست، می‌توان جریان الکتریسیته را به روح همانند کرد که متعلق به خداوند تعالی بوده و در سراسر جهان آفرینش جریان و سریان داشته و سبب حیات در همۀ عالم و نیز کرۀ خاکی است. قابل توجه است که چون خدا لایزال و نامتناهی است سریان و جریان روح بلاانقطاع و دائم است؛ تا لحظه‌ای که با کلید چشایی مرگ سریان و جریان روح از بدن خاکی قطع و سبب جدایی و خروج نفس از بدن شود و مرگ (= موت)، مخالف زندگی (= حیات) حاصل می‌شود. و می‌دانیم که موت و حیات از مخلوقات خداوند متعال‌اند. به عبارت دیگر، کلید عمل دمش الهی (نَفَختُ) توأم با چشایی مرگ همانند کلید روشن و خاموش لامپ است. با این توجیه مختصر تمییز بین روح و نفس آشکار می‌شود. کمی بعد به ایجاز توضیح خواهیم داد که نفس جداشده از بدن به زندگی خود ادامه می‌دهد که ورای زندگی در دنیاست. چنان که نمی‌توانیم الکتریسیتۀ خانه را به صورت ”الکتریسیته‌های خانه“ جمع ببندیم، نباید روح را به صورت ارواح یا روح‌ها جمع کرده و مصرف کنیم. به عبارت دیگر، روح نیز مانند الکتریسیته قابل جمع بستن نیست و در هیچ جای قرآن مجید هم روح به صورت جمع نیامده است. در شکل زیر این مثال به صورت تصویری برای تسهیل تجسم ارائه شده است.

بدن به نفس ورود انسان  
  روح    
بدن از نفس خروج انسان  

لامپ به جریان برق ورود لامپ روشن  
  الکتریسیته    
لامپ از جریان برق قطع لامپ روشن  

قطب‌الدین نیریزی در منظومۀ انوار ولایت در منظومۀ ”فی معرفه الروح“ چنین می‌گوید:

کمال آدمی از نور روح است

که از آن نور او را صد فتوح است

از آن معنی تو در عالم حبیبی

که از آن نور می‌داری نصیبی

درونت جوهری بر جمله افزون

بود اصلش ورای هفت گردون

شناسایی آن گوهر عزیز است

نداند هر کسی کان خود چه چیز است

زبان عاجز شود از شرح ذاتش

بلی بعضی توان گفت از صفاتش

به تازی نام آن را روح خوانند

از آن مردم به جز اسمی ندانند

نه خارج از بدن باشد نه داخل

نداند این سخن جز مرد کامل

نظام سرّ روح از سرّ سر دان

کز آن نورند دایم هر دو گردان[25]

د. مراحل مختلف نفس در قرآن

از مطالعۀ 28 آیه‌ای که کلمۀ روح در آنها آمده است برمی‌آید که هیچ اشاره‌ای به انواع یا مراحل متفاوتی از روح نشده است و همیشه یک حالت از آن ذکر شده است. به عبارت دیگر، نه ”روح فاسد“ وجود دارد و نه اشاره ای به ”روح مطمئن“ شده است. چنان که ذکر شد، روح در قرآن مخلوق معرفی نشده است. پس روح موجودیتی واحد، مجرد، بلاانقطاع و مفرد است، مانند الکتریسیته. درحالی که نفس از مخلوقات خداوندی بوده و دارای سلسله‌مراتب است و به صورت جمع استفاده می‌شود، مانند لامپ و لامپ‌ها. بر مبنای این اصل، قرآن کریم نفس را به سه مرحلۀ اساسی طبقه‌بندی می‌کند که عبارت‌اند از

الف. ”نفس اماره“ که انسان را به اعمال بد و کردار زشت می‌کشاند.[26]

ب. ”نفس لوامه“ نفسی است که تا اندازه‌ای تزکیه شده و با این رشد به کردار زشت خویش واقف است و به ملامت و تنبیه خود می‌پردازد، ولی به سبب عدم عمل به آگاهی‌های خویش هنوز هم دست به کارهای ناشایست می‌زند.[27]

ج. ”نفس مطمئنه“ که اعلی‌ترین مرحلۀ نفس است و انسان زمانی به این مرحله وارد می‌شود که بتواند علم و عمل را با هم عجین کرده و دست از تمام زشتی‌های نفوس اماره و لوامه کشیده و خود را با سیر و سلوک چون آهن پتک‌خوردۀ صیقل‌داده کرده باشد و با اجتهاد، یعنی جهاد با نفس، همۀ هوی و هوس را از خود دور ساخته و قابلیت ورود به بهشت خداوندی را پیدا کند.[28]

برخی از دانشمندان از آیات 7 تا 10 سورة الشمس استنباط مرحلۀ دیگری از نفس با نام ”نفس ملهمه“ کرده‌اند که فکر می‌کنم باید تجدید نظری در این تسمیه صورت گیرد، زیرا نفس نیز چون بدن پس از خلق شدن سامان داده شده است.[29] بلافاصله تعریف جامع و مانعی از نفس ارائه می‌شود که قابلیت پذیرش الهام را دارد تا بتواند نیک و بد را دریافت کند.[30] در آیات بعدی چگونگی تعالی یا تنازل نفس را بیان می‌فرماید.[31]

قطب‌الدین نیریزی هم در منظومۀ انوار ولایت در منظومۀ ”فی معرفه النفس“ چنین می‌گوید:

تو تا اوصاف نفس خود ندانی

بماند بر تو پوشیده معانی

صفات نفس را نتوان شمردن

ز بسیاری نشاید حصر کردن

ولیکن اصل آن اوصاف بسیار

سه رتبه باشد این را گوش می‌دار

چو باشد دشمنت اماره باشد

دل از دستش بسی بیچاره باشد

خلاف او همی‌کن در همه کار

ولیکن در طریق شرع زنهار

بگیرد بر تو هر دم صد غرامت

کند گاهیت جنگ و گه ملامت

شود لوامه نامش اندرین وقت

بری خواهد شدن از کبر و از مقت

به دست دل عنانش سخت می‌دار

مبادا روی برگرداند از کار

مسلمان گردد او از دست جانت

رساند او به کام دوستانت

تو او را مطمئنه دان در این حال

که گردیده است بر وی یکسر احوال

مقامت آورد در زیر معراج

نهد دست عنایت بر سرت تاج[32]

ه. بین نفس و روح کدام یک از نظر خداوند متعال مسئول اعمال و کردار انسان در روز رستاخیز است؟

خداوند متعال به کرات در قرآن مجید نفس را مسئول اعمال انسان معرفی می‌کند. مثلاً آیات ٢٨١ و٢٨٦ سورة البقره، ٢٥ و ١٦١ سورة آل‌عمران، ١١١سورة النساء، ٧٠ و ١٦٤ سورة الانعام، ٥٤ سورة یس، ٧٠ سورة الزمر و ٣٨ سورة المدثر در قرآن را می‌توان شاهد این مدعا دانست.[33] لازم به تکرار است که هیچ آیه‌ای در قرآن وجود ندارد که روح را منشأ عملی قرار داده یا آن را مسئول عملی در روز قیامت بشناسد.

پس بی‌هیچ شبهه‌ای می‌توان نتیجه گرفت که این دو کلمه را نباید قابل تعویض دانسته و نمی‌توان به جای یکدیگر مصرف کرد. باید سعی کنیم در ترجمه‌های قرآن مجید در آینده به این نکته توجه کنیم. در خاتمه، والله اعلم بالصواب.

[1] از دوست دانشمند و دانش‌دوستم، جناب آقای مهندس حسین ابن یوسف، برای کمک‌های بی‌دریغی که در تهیۀ این نوشته ابراز فرمودند بسیار سپاس‌ گزارم.

[2] محمدرضا نکونام، ”قرآن از زاویه‌ای نو،“ دسترس‌پذیر در

http://nekoonam.ir/default.php?namprj=fa&id=1670&part=534/.

[3] ناصر مکارم شیرازی، تفسیر به رأی و هرج و مرج ادبی، دسترس‌پذیر در

http://makarem.ir/main.aspx?lid=0&typeinfo=1&catid=25446&pageindex=0&mid=252856/.

[4] ناصر مکارم شیرازی و همکاران، تفسیر نمونه (تهران: دارالکتب الاسلامیه، 1387)، جلد 1، 6.

[5] عبدالرحیم سلیمانی اردستانی، ”مهجوریت تئوریک قرآن کریم،“ دسترس‌پذیر در

http://a-soleimani.blogspot.com/2011/09/2.html/.

[6] ‌”شرح قصیدۀ عینیۀ ابن‌سینا در احوال نفس به زبان فارسی،“ تصحیح عباس اقبال، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات، سال 1، شمارۀ ٤ (1333)، ۱۴تا ۲۹. لازم به توضیح است که شارح محترم نیز نفس و روح را قابل تعویض دانسته و در شرح خود مرتکب اشتباهات چندی شده است که در این مختصر نمی‌توان به نقد آن پرداخت. نصرت‌الله فروهر این قصیده را به طرز استادانه‌ای به شعر فارسی ترجمه کرده‌اند.

[7] قطب‌الدین نیریزی، منظومۀ انوار ولایت، تصحیح محمد خواجوی (تهران: دریای نور، 1383).

[8] برای استخراج این جدول و برخی از داده‌های دیگر از این وبگاه استفاده شده است:

http://tanzil.net/.

در عین حال، برای هماهنگی، برای ترجمۀ آیات قرآن مجید در این مقاله از ترجمۀ ناصر مکارم شیرازی استفاده شده است. دسترس‌پذیر در

http://makarem.ir/main.aspx?reader=1&lid=0&mid=12546&catid=6509&pid=61831/.

[9] وَإِذْ قَالَ مُوسَى لِقَوْمِهِ يَا قَوْمِ إِنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ أَنفُسَكُم بِاتِّخَاذِكُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلَى بَارِئِكُمْ فَاقْتُلُوا أَنفُسَكُمْ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَّكُمْ عِندَ بَارِئِكُمْ فَتَابَ عَلَيْكُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ (و زمانی را که موسی به قوم خود گفت: ”ای قوم من! شما با انتخاب گوساله [برای پرستش] به خود ستم کردید! پس توبه کنید و به سوی خالق خود بازگردید! و خود را [=یکدیگر را] به قتل برسانید! این کار برای شما در پیشگاه پروردگارتان بهتر است.“ سپس، خداوند توبۀ شما را پذیرفت، زیرا که او توبه­‌پذیر و رحیم است).

[10] محمدرضا نکونام، ”مهم‌ترین اصول تفسیر قرآن کریم،“ دسترس‌پذیر در

http://nekoonam.ir/fa/Articles/Qouran/Quran-8.html/.

[11] آیۀ 28 سورۀ الحجر: وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَهِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ (و [به خاطر بیاور] هنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت: ”من بشری را از گل خشکیده‌ای که از گل بدبویی گرفته شده می‌آفرینم“). آیۀ 33 سورة الحجر: قَالَ لَمْ أَكُن لِّأَسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ (گفت: ”من هرگز برای بشری که او را از گل خشکیده‌ای که از گل بدبویی گرفته شده است آفریده‌ای سجده نخواهم کرد“). آیۀ 71 سورة ص:إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِّن طِينٍ (و به خاطر بیاور هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: ”من بشری را از گل می‌آفرینم“).

[12] آیۀ 30 سورۀ البقره: وَ إِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَهً  قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَن يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ  قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ ([به خاطر بیاور] هنگامی را که پروردگارت به فرشتگان گفت: ”من در روی زمین، جانشینی [= نماینده‌ای‌] قرار خواهم داد.“ فرشتگان گفتند: ”پروردگارا، آیا کسی را در آن قرار می‌دهی که فساد و خونریزی کند؟ [زیرا موجودات زمینی دیگر، که قبل از این آدم وجود داشتند، نیز به فساد و خونریزی آلوده شدند. اگر هدف از آفرینش این انسان عبادت است،] ما تسبیح و حمد تو را بجا می‌آوریم و تو را تقدیس می‌کنیم.“ پروردگار فرمود: ”من حقایقی را می‌دانم که شما نمی‌دانید“).

[13] ‌آیات 31 تا 34 سورۀ البقره: وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَهِ فَقَالَ أَنبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَـؤُلَاءِ إِن كُنتُمْ صَادِقِينَ * قَالُوا سُبْحَانَكَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا إِنَّكَ أَنتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ * قَالَ يَا آدَمُ أَنبِئْهُم بِأَسْمَائِهِمْ فَلَمَّا أَنبَأَهُم بِأَسْمَائِهِمْ قَالَ أَلَمْ أَقُل لَّكُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَأَعْلَمُ مَا تُبْدُونَ وَمَا كُنتُمْ تَكْتُمُونَ * وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَائِكَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلَّا إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ (سپس علم اسماء [= علم اسرار آفرینش و نام‌گذاری موجودات‌] را همگی به آدم آموخت. بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: ”اگر راست می‌گویید، اسامی اینها را به من خبر دهید.“ فرشتگان عرض کردند: ”منزهی تو! ما چیزی جز آنچه به ما تعلیم داده‌ای نمی‌دانیم، تو دانا و حکیمی.“ فرمود: ”ای آدم! آنان را از اسامی [و اسرار] این موجودات آگاه کن.“ هنگامی که آنان را آگاه کرد، خداوند فرمود: ”آیا به شما نگفتم که من غیب آسمان‌ها و زمین را می‌دانم؟ و نیز می‌دانم آنچه را شما آشکار می کنید، و آنچه را پنهان می‌داشتید.“ و [یاد کن] هنگامی را که به فرشتگان گفتیم: ”برای آدم سجده و خضوع کنید.“ همگی سجده کردند، جز ابلیس که سر باز زد و تکبر ورزید، [و به خاطر نافرمانی و تکبرش] از کافران شد).

[14] آیۀ 29 سورۀ الحجر و آیۀ 72 سورۀ ص: فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ (هنگامی که کار آن را به پایان رساندم و در او از روح خود [یک روح شایسته و بزرگ] دمیدم، همگی برای او سجده کنید).

[15] آیات 27 تا 30 سورۀ الفجر: يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّهُ * ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَّرْضِيَّهً * فَادْخُلِي فِي عِبَادِي * وَادْخُلِي جَنَّتِي (تو ای روح آرام‌یافته! به سوی پروردگارت بازگرد، در حالی که هم تو از او خشنودی و هم او از تو خشنود است. پس در سلک بندگانم درآی و در بهشتم وارد شو).

[16] آیات 26 و 37 سورۀ الحجر: وَ لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن صَلْصَالٍ مِّنْ حَمَإٍ مَّسْنُونٍ * وَ الْجَانَّ خَلَقْنَاهُ مِن قَبْلُ مِن نَّارِ السَّمُومِ (ما انسان را از گِل خشکیده‌ای [همچون سفال] که از گِل بدبوی [تیره‌رنگی] گرفته شده بود آفریدیم. و جن را پیش از آن از آتش گرم و سوزان خلق کردیم).

[17] آیۀ 85 سورۀ الاسراء: وَيَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي وَ مَا أُوتِيتُم مِّنَ الْعِلْمِ إِلَّا قَلِيلًا (و از تو دربارۀ روح سوال می‌کنند. بگو: ”روح از فرمان پروردگار من است و جز اندکی از دانش به شما داده نشده است“).

[18] آیۀ 1 سورۀ النساء: یَا أَيُّهَا النَّاسُ اتَّقُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَهٍ وَخَلَقَ مِنْهَا زَوْجَهَا وَ بَثَّ مِنْهُمَا رِجَالًا كَثِيرًا وَنِسَاءً  وَاتَّقُوا اللَّـهَ الَّذِي تَسَاءَلُونَ بِهِ وَالْأَرْحَامَ  إِنَّ اللَّـهَ كَانَ عَلَيْكُمْ رَقِيبًا. (ای مردم! از [مخالفت] پروردگارتان بپرهیزید. همان کسی که همه شما را از یک انسان آفرید و همسر او را [نیز] از جنس او خلق کرد و از آن دو مردان و زنان فراوانی [در روی زمین] منتشر ساخت. و از خدایی بپرهیزید که [همگی به عظمت او معترفید و] هنگامی که چیزی از یکدیگر می‌خواهید، نام او را می‌برید. [و نیز از قطع رابطه با] خویشاوندان خود پرهیز کنید، زیرا خداوند مراقب شماست). آیۀ 98 سورة الانعام: وَ هُوَ الَّذِي أَنشَأَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَهٍ فَمُسْتَقَرٌّ وَمُسْتَوْدَعٌ  قَدْ فَصَّلْنَا الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَفْقَهُونَ (او کسی است که شما را از یک نفس آفرید و شما دو گروه هستید: بعضی پایدار [از نظر ایمان یا خلقت کامل] و بعضی ناپایدار. ما آیات خود را برای کسانی که می‌فهمند تشریح کردیم). آیۀ 189 سورة الاعراف: هُوَ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن نَّفْسٍ وَاحِدَهٍ وَجَعَلَ مِنْهَا زَوْجَهَا لِيَسْكُنَ إِلَيْهَا  فَلَمَّا تَغَشَّاهَا حَمَلَتْ حَمْلًا خَفِيفًا فَمَرَّتْ بِهِ  فَلَمَّا أَثْقَلَت دَّعَوَا اللَّـهَ رَبَّهُمَا لَئِنْ آتَيْتَنَا صَالِحًا لَّنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ (او خدایی است که [همه] شما را از یک فرد آفرید و همسرش را نیز از جنس او قرار داد تا در کنار او بیاساید. سپس، هنگامی که با او آمیزش کرد، حملی سبک برداشت که با وجود آن به کارهای خود ادامه می‌داد و چون سنگین شد، هر دو از خداوند و پروردگار خود خواستند ”اگر فرزند صالحی به ما دهی، از شاکران خواهیم بود“). آیۀ 28 سورة لقمان: وبالخره مَّا خَلْقُكُمْ وَلَا بَعْثُكُمْ إِلَّا كَنَفْسٍ وَاحِدَةٍ  إِنَّ اللَّـهَ سَمِيعٌ بَصِيرٌ (آفرینش و برانگیختن [و زندگی دوباره] همۀ شما [در قیامت] همانند یک فرد بیش نیست؛ خداوند شنوا و بیناست).

[19] آیۀ 35 سورۀ البقره: وَ قُلْنَا يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّهَ وَكُلَا مِنْهَا رَغَدًا حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَـذِهِ الشَّجَرَهَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ (و گفتیم: ”ای آدم! تو با همسرت در بهشت سکونت کن و از [نعمت‌های] آن، از هر جا می‌خواهید، گوارا بخورید؛ [اما] نزدیک این درخت نشوید که از ستمگران خواهید شد“). آیۀ 19 سورة الاعراف: وَ يَا آدَمُ اسْكُنْ أَنتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ فَكُلَا مِنْ حَيْثُ شِئْتُمَا وَلَا تَقْرَبَا هَـذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونَا مِنَ الظَّالِمِينَ (و ای آدم! تو و همسرت در بهشت ساکن شوید و از هر جا که خواستید بخورید. اما به این درخت نزدیک نشوید که از ستمکاران خواهید بود).

[20] آیۀ 27 سورۀ الاعراف: فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ  فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَ طَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِن وَرَقِ الْجَنَّةِ  وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَن تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُل لَّكُمَا إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمَا عَدُوٌّ مُّبِينٌ (و به این ترتیب، آنها را با فریب [از مقامشان] فرودآورد. و هنگامی که از آن درخت چشیدند، اندامشان [= عورتشان‌] بر آنها آشکار شد و شروع کردند به قرار دادن برگ‌های [درختان] بهشتی بر خود تا آن را بپوشانند. و پروردگارشان آنها را نداد داد که ”آیا شما را از آن درخت نهی نکردم؟ و نگفتم که شیطان برای شما دشمن آشکاری است؟“)

[21] آیۀ 33 سورۀ الاعراف: قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنفُسَنَا وَ إِن لَّمْ تَغْفِرْ لَنَا وَ تَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ (گفتند: ”پروردگارا! ما به خویشتن ستم کردیم و اگر ما را نبخشی و بر ما رحم نکنی، از زیانکاران خواهیم بود“).

[22] آیات 29 و 30 سورۀ الفجر: فَادْخُلِي فِي عِبَادِي * وَ ادْخُلِي جَنَّتِي (پس در سلک بندگانم درآی و در بهشتم وارد شو).

[23] آیۀ 11 سورۀ ابراهیم: قَالَتْ لَهُمْ رُسُلُهُمْ إِن نَّحْنُ إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ وَلَـكِنَّ اللَّـهَ يَمُنُّ عَلَى مَن يَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ  وَمَا كَانَ لَنَا أَن نَّأْتِيَكُم بِسُلْطَانٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّـهِ  وَ عَلَى اللَّـهِ فَلْيَتَوَكَّلِ الْمُؤْمِنُونَ (پیامبرانشان به آنها گفتند: ”درست است که ما بشری همانند شما هستیم، ولی خداوند بر هر کس از بندگانش بخواهد [و شایسته بداند]، نعمت می‌بخشد [و مقام رسالت عطا می‌کند]. و ما هرگز نمی‌توانیم معجزه‌ای جز به فرمان خدا بیاوریم. [و از تهدیدهای شما نمی‌هراسیم]. افراد باایمان باید فقط بر خدا توکل کنند“). آیۀ 110 سورة الکهف: قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَـهُكُمْ إِلَـهٌ وَاحِدٌ فَمَن كَانَ يَرْجُو لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْيَعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا يُشْرِكْ بِعِبَادَهِ رَبِّهِ أَحَدًا (بگو: ”من فقط بشری هستم مثل شما. [امتیازم این است که] به من وحی می‌شود که تنها معبودتان معبود یگانه است، پس هر که به لقای پروردگارش امید دارد، باید کاری شایسته انجام دهد و هیچ‌کس را در عبادت پروردگارش شریک نکند“).آیۀ 3 سورة الانبیاء: لَاهِيَةً قُلُوبُهُمْ  وَ أَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذِينَ ظَلَمُوا هَلْ هَـذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ  أَفَتَأْتُونَ السِّحْرَ وَأَنتُمْ تُبْصِرُونَ (این در حالی است که دل‌هایشان در لهو و بی‌خبری فرو رفته است. و ستمگران پنهانی نجوا کردند [و گفتند]: ”آیا جز این است که او بشری همانند شماست؟ آیا به سراغ سحر می‌روید، با اینکه [چشم دارید و] می‌بینید؟“) آیۀ 24 سورة المؤمنون: فَقَالَ الْمَلَأُ الَّذِينَ كَفَرُوا مِن قَوْمِهِ مَا هَـذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُرِيدُ أَن يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ وَل َوْ شَاءَ اللَّـهُ لَأَنزَلَ مَلَائِكَةً مَّا سَمِعْنَا بِهَـذَا فِي آبَائِنَا الْأَوَّلِينَ (جمعیّت اشرافی [و مغرور] از قوم نوح که کافر بودند گفتند: ”این مرد جز بشری همچون شما نیست، که می‌خواهد بر شما برتری جوید. اگر خدا می‌خواست [پیامبری بفرستد]، فرشتگانی نازل می‌کرد. ما چنین چیزی را هرگز در نیاکان خود نشنیده‌ایم“). آیۀ 33 سورة المؤمنون: وَ قَالَ الْمَلَأُ مِن قَوْمِهِ الَّذِينَ كَفَرُوا وَ كَذَّبُوا بِلِقَاءِ الْآخِرَةِ وَ أَتْرَفْنَاهُمْ فِي الْحَيَاةِ الدُّنْيَا مَا هَـذَا إِلَّا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْهُ وَ يَشْرَبُ مِمَّا تَشْرَبُونَ (ولی اشرافیان [خودخواه] از قوم او که کافر بودند و دیدار آخرت را تکذیب می‌کردند و در زندگی دنیا به آنان ناز و نعمت داده بودیم، گفتند: ”این بشری است مثل شما. از آنچه می‌خورید می‌خورد و از آنچه می‌نوشید می‌نوشد. [پس چگونه می‌تواند پیامبر باشد؟]“) آیۀ 6 سورة فصلت: و قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَى إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَـهُكُمْ إِلَـهٌ وَاحِدٌ فَاسْتَقِيمُوا إِلَيْهِ وَاسْتَغْفِرُوهُ وَ وَيْلٌ لِّلْمُشْرِكِينَ (بگو: ”من فقط انسانی مثل شما هستم. این حقیقت بر من وحی می‌شود که معبود شما معبودی یگانه است. پس تمام توجه خویش را به او کنید و از وی آمرزش طلبید؛ وای بر مشرکان!“).

[24] آیۀ 185 سورۀ آل‌عمران: كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ  وَ إِنَّمَا تُوَفَّوْنَ أُجُورَكُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فَمَن زُحْزِحَ عَنِ النَّارِ وَأُدْخِلَ الْجَنَّةَ فَقَدْ فَازَ وَ مَا الْحَيَاهُ الدُّنْيَا إِلَّا مَتَاعُ الْغُرُورِ (هر کسی مرگ را می‌چشد و شما پاداش خود را به طور کامل در روز قیامت خواهید گرفت. آنها که از آتش [دوزخ] دور شده و به بهشت وارد شوند، نجات یافته و رستگار شده‌اند و زندگی دنیا چیزی جز سرمایۀ فریب نیست). آیۀ 35 سورة الانبیاء: كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ  وَ نَبْلُوكُم بِالشَّرِّ وَ الْخَيْرِ فِتْنَةً  وَ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ (هر انسانی طعم مرگ را می‌چشد. و شما را با بدی‌ها و خوبی‌ها آزمایش می‌کنیم و سرانجام به سوی ما بازگردانده می‌شوید)و آیۀ 57 سورة العنکبوت: و كُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ  ثُمَّ إِلَيْنَا تُرْجَعُونَ (هر انسانی مرگ را می‌چشد. سپس شما را به سوی ما بازمی‌گردانند).

[25] نیریزی، منظومۀ انوار ولایت، 35.

[26] آیۀ 53 سورۀ یوسف: وَ مَا أُبَرِّئُ نَفْسِي  إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَّحِيمٌ (من هرگز خودم را تبرئه نمی‌کنم که نفس [سرکش] بسیار به بدی‌ها امر می‌کند، مگر آنچه را پروردگارم رحم کند. پروردگارم آمرزنده و مهربان است).

[27] آیۀ 2 سورۀ القیامه: وَ لَا أُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوَّامَةِ (و سوگند به [نفس لوّامه و] وجدان بیدار و ملامتگر [که رستاخیز حقّ است]).

[28] آیۀ 27 سورۀ الفجر: يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ (تو ای روح آرام‌یافته).

[29] آیۀ 7 سورۀ الشمس: وَنَفْسٍ وَ مَا سَوَّاهَا. (و قسم به جان آدمی و آن کس که آن را [آفریده و] منظم ساخته).

[30] آیۀ 8 سورۀ الشمس: فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَ تَقْوَاهَا (سپس فجور و تقوا [شر و خیرش] را به او الهام کرده است).

[31] آیۀ 9 و 10 سورۀ الشمس: : قَدْ أَفْلَحَ مَن زَكَّاهَا * وَقَدْ خَابَ مَن دَسَّاهَا (که هر کس نفس خود را پاک و تزکیه کرده، رستگار شده و آن کس که نفس خویش را با معصیت و گناه آلوده ساخته، نومید و محروم گشته است).

[32] نیریزی، منظومۀ انوار ولایت، 41.

[33] آیۀ 281 سورۀ البقره: وَ اتَّقُوا يَوْمًا تُرْجَعُونَ فِيهِ إِلَى اللَّـهِ ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ مَّا كَسَبَتْ وَ هُمْ لَا يُظْلَمُونَ (از روزی بپرهیزید [و بترسید] که در آن روز شما را به سوی خدا بازمی‌گردانند. سپس به هر کس آنچه انجام داده به‌طور کامل باز پس داده می‌شود و به آنها ستم نخواهد شد. [چون هر چه می‌بینند، نتایج اعمال خودشان است]). آیۀ 286 سورة البقره: لَا يُكَلِّفُ اللَّـهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا  لَهَا مَا كَسَبَتْ وَ عَلَيْهَا مَا اكْتَسَبَتْ  رَبَّنَا لَا تُؤَاخِذْنَا إِن نَّسِينَا أَوْ أَخْطَأْنَا  رَبَّنَا وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ عَلَى الَّذِينَ مِن قَبْلِنَا  رَبَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ  وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا  أَنتَ مَوْلَانَا فَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِينَ (خداوند هیچ کس را، جز به اندازه توانایی‌اش، تکلیف نمی‌کند. [انسان] هر کار [نیکی] انجام دهد برای خود انجام داده و هر کار [بدی] کند، به زیان خود کرده است. [مؤمنان می‌گویند:] پروردگارا! اگر ما فراموش یا خطا کردیم، ما را مؤاخذه مکن! پروردگارا! تکلیف سنگینی بر ما قرار مده، آن چنان که [به خاطر گناه و طغیان] بر کسانی که پیش از ما بودند قرار دادی! پروردگارا! آنچه طاقت تحمل آن را نداریم، بر ما مقرّر مدار! و آثار گناه را از ما بشوی! ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده! تو مولا و سرپرست مایی، پس ما را بر جمعیت کافران پیروز گردان). آیۀ 25 سورة آل‌عمران: فَكَيْفَ إِذَا جَمَعْنَاهُمْ لِيَوْمٍ لَّا رَيْبَ فِيهِ وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَّا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ (پس چگونه خواهند بود هنگامی که آنها را برای روزی که شکی در آن نیست [= روز رستاخیز] جمع کنیم، و به هر کس آنچه [از اعمال برای خود] فراهم کرده به‌طور کامل داده شود؟ و به آنها ستم نخواهد شد [زیرا محصول اعمال خود را می‌چینند]). آیۀ 161 سورة آل‌عمران: وَ مَا كَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَغُلَّ  وَ مَن يَغْلُلْ يَأْتِ بِمَا غَلَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ  ثُمَّ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ مَّا كَسَبَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ ([گمان کردید ممکن است پیامبر به شما خیانت کند؟ در حالی که] ممکن نیست هیچ پیامبری خیانت کند. و هر کس خیانت کند، روز رستاخیز آنچه را در آن خیانت کرده با خود [به صحنۀ محشر] می‌آورد. سپس به هر کس آنچه را فراهم کرده [و انجام داده است] به‌طور کامل داده می‌شود و [به همین دلیل] به آنها ستم نخواهد شد [چرا که محصول اعمال خود را خواهند دید]). آیۀ 111 سورة النساء: وَ مَن يَكْسِبْ إِثْمًا فَإِنَّمَا يَكْسِبُهُ عَلَى نَفْسِهِ  وَ كَانَ اللَّـهُ عَلِيمًا حَكِيمًا (و کسی که گناهی مرتکب شود، به زیان خود مرتکب شده. خداوند دانا و حکیم است). آیۀ 70 سورة الانعام: وَ ذَرِ الَّذِينَ اتَّخَذُوا دِينَهُمْ لَعِبًا وَلَهْوًا وَ غَرَّتْهُمُ الْحَيَاهُ الدُّنْيَا  وَ ذَكِّرْ بِهِ أَن تُبْسَلَ نَفْسٌ بِمَا كَسَبَتْ لَيْسَ لَهَا مِن دُونِ اللَّـهِ وَلِيٌّ وَلَا شَفِيعٌ وَ إِن تَعْدِلْ كُلَّ عَدْلٍ لَّا يُؤْخَذْ مِنْهَا  أُولَـئِكَ الَّذِينَ أُبْسِلُوا بِمَا كَسَبُوا  لَهُمْ شَرَابٌ مِّنْ حَمِيمٍ وَ عَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْفُرُونَ (و رها کن کسانی را که آیین [فطری] خود را به بازی و سرگرمی گرفتند و زندگی دنیا آنها را مغرور ساخته و با این [قرآن] به آنها یادآوری نما تا گرفتار [عواقب شوم] اعمال خود نشوند. [و در قیامت] جز خدا نه یاوری دارند و نه شفاعت‌کننده‌ای. و [چنین کسی] هر گونه عوضی بپردازد از او پذیرفته نخواهد شد. آنها کسانی هستند که گرفتار اعمالی شده‌اند که خود انجام داده‌اند. نوشابه‌ای از آب سوزان برای آنهاست و عذاب دردناکی به خاطر اینکه کفر می‌ورزیدند [و آیات الهی را انکار] می‌کردند). آیۀ 164 سورة الانعام: قُلْ أَغَيْرَ اللَّـهِ أَبْغِي رَبًّا وَ هُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ  وَ لَا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْهَا  وَ لَا تَزِرُ وَازِرَهٌ وِزْرَ أُخْرَى  ثُمَّ إِلَى رَبِّكُم مَّرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُم بِمَا كُنتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ (بگو: ”آیا غیر خدا پروردگاری را بطلبم، در حالی که او پروردگار همه‌چیز است؟“ هیچ‌کس عمل [بدی] جز به زیان خودش انجام نمی‌دهد و هیچ گنهکاری گناه دیگری را متحمل نمی‌شود. سپس، بازگشت همۀ شما به سوی پروردگارتان است. و شما را از آنچه در آن اختلاف داشتید خبر خواهد داد). آیۀ 54 سورة یس: فَالْيَوْمَ لَا تُظْلَمُ نَفْسٌ شَيْئًا وَ لَا تُجْزَوْنَ إِلَّا مَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ ([و به آنها گفته می‌شود:] امروز به هیچ‌کس ذره‌ای ستم نمی‌شود و جز آنچه را عمل می‌کردید جزا داده نمی‌شوید). آیۀ 70 سورة الزمر: وَ وُفِّيَتْ كُلُّ نَفْسٍ مَّا عَمِلَتْ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَا يَفْعَلُونَ (و به هر کس آنچه انجام داده است بی‌کم و کاست داده می‌شود و او نسبت به آنچه انجام می‌دادند از همه آگاه‌تر است). آیۀ 38 سورة المدثّر: كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ رَهِينَةٌ ([آری] هر کس در گرو اعمال خویش است).

نگره‌های ايرانی در انديشه فارابی

درآمد

سیر اندیشه و تفکر در ایران­زمین دیرزمانی است که با مبانی مینوی و اندیشه‌های الهی‌گون پیوند خورده است. این پیوند در برهه‌های گوناگون تاریخ در زی اندیشه‌های گوناگون و در پیدا و پنهان مکاتیب فکری متفاوت بروز و ظهور داشته است و به جد توان گفت تا به امروزادامه یافته است. اما از زمانی که فلسفۀ یونانی به صورت جدی در ایران بعد از اسلام مطرح شد و ایرانیان متفکر برای بیان اندیشه‌های ژرف خویش زبان فلسفه را برگزیدند، آرای عرفانی و تمایلات سلوکی در نهاد این فیلسوفان راه را از تفلسف محض یونانی به اندیشه‌های اشراق­گونه و دریافت‌های نوریّه سوق داد و باعث شد عرفان، تصوف و مباني اشراقي و شهودي داخل در مباحث فلسفي شود. البته پيش از آن نيز در ميان نوافلاطونيان و گنوسيان اين امر مطرح بود، اما به شکل دقيق و به زبان علمي‌ در بين فلاسفۀ اسلامي طرح شد.

یکی از این کوشندگان عرصۀ فکر و عمل معلم ثانی و مؤسس فلسفۀ اسلامی، ابونصر فارابی، است. فارابی در حوزۀ فکری و چارچوب اندیشه‌ای به غایت ژرف خویش توانست مفاهیم عمیق فلسفی مستتر در آرای فلاسفۀ یونان، از جمله افلاطون و ارسطو، را بکاود و غایت اندیشه‌های این بزرگان را درک کند. از این روست که وقتی از او سوال شد اگر در زمان ارسطو ‌بود چه وضعی داشت، پاسخ داد که از بزرگ­ترین شاگردان او می­‌بودم.

با این همه، باید گفت که فیلسوف ما در چارچوب فکری خویش، علی­رغم نظر برخی اندیشمندان، مقلد و پیرو محض فلسفۀ یونان نبوده، بلکه از پیشینۀ فکری و حتی عملی آبای ایرانی خویش نیز بهره جسته و تفکرات اسلامی و باورهای شیعی هم مد نظرش بوده است. اما به سبب اطلاعات بسیار اندک از وضع زندگی فارابی و عدم تمایل او به بسط اندیشه‌های خویش این امر بسیار دشوار می‌نماید.

اين جستار در دو بخش تدوین شده است. ابتدا به زندگی فارابی و احتمال برخورد و آشنایی او – با توجه به محیطی که در آن قرار داشت– با آرای فکری ایرانی و شیعی اشاره کرده‌ایم و سپس آرای او را به بررسی نشسته‌ایم و انديشۀ مدينه فاضله، علي­الخصوص شيوۀ استقرار رئيس مدينه و وظايف مادي و معنوي او را در تفكر ايراني در اين زمينه اندکی کاویده‌ایم. نيز، تلاش شده تا آرای گوناگون فارابي و از جمله فرشته­شناسي، كاركرد خيال، انديشۀ نوريّه و نيز نحوۀ سلوك فردي او را بررسي و تشابهات آن را با انديشه‌هاي ايراني و شيعي بيان کرده­ایم.

زندگی و زمانۀ فارابی

آگاهی‌های تاریخی دربارۀ زندگی حکیم ابونصر فارابی بسیار اندک‌اند. حتی مسعودی در التنبیه و الاشراف، که قدیمی‌ترین مأخذی است که از فارابی نام برده است، و ابن ندیم، که با شاگرد فارابی یعنی ابوزکریا یحیی­بن عدی معاصر و هم­صحبت بوده است، در الفهرست نیز اطلاعات وافی به دست نمی‌دهند.

به هر روی، آنچه به تقریب مشخص است اینکه ابونصر در حدود 260ق در فاراب دیده به جهان گشود و پدرش ایرانی و سردار سپاه بود.[1] تحصیلات خود را ابتدا در ماوراء­النهر به اتمام رسانید. برخی اذعان دارند که حتی به مقام قضاوت نیز اشتغال داشت. به هر روی، فارابی برای ادامۀ تحصیل به بغداد رفت و در حلقۀ درس متی­بن یونس و حیلان دمشقی حضور یافت. چندی بعد به حلب و نزد سیف­الدوله حمدانی رفت و در نهایت، در حدود 339ق در دمشق دیده از جهان فرو بست.

اما در خصوص نحوۀ تأثیر فرهنگ و اندیشۀ ایرانی در فارابی از آنجا كه اسناد و مدارك تاريخي دربارۀ زندگي فارابي سكوت پيشه كرده‌اند و اطلاعات ما از وضع زندگي و معيشت و معاشرت و علم­آموزي او در زادگاهش بسیار اندک است، لذا مجبوريم وضع زمانه­اش را بررسي کنیم تا در خصوص نحوۀ تأثیر فرهنگ و اندیشۀ ایرانی در فارابی به نتایجی دست یابیم، چرا كه حضور هر انديشه در گستره­ای جغرافيایی لاجرم در تفكر افراد آن منطقه اثر می­گذارد و لااقل خواهیم دانست که افراد از آن آرا خبر داشته­اند. مثلاً اگر فردی را ساکن ایران فرض کنیم می‌توان حکم کرد که با زبان فارسی آشنایی دارد، حتی اگر از اقوام ترک و عرب ایرانی باشد یا می­توان حکم کرد که از دین اسلام آگاهی دارد، حتی اگر یهودی، مسیحی یا زرتشتی باشد.

باید توجه کنیم که فیلسوف ما در ماوراءالنهر رشد و نمو علمی یافت و اندیشه­هایش در بین‌­النهرین به تکامل رسید و این هر دو از کانون‌های اصلی و پرشور فعالیت اندیشۀ ایرانیان، علی­الخصوص تفکر فلسفي مانویان، بوده است؛ ‌تا جایی که در بغداد نماد مانویان بر سردر خلافتگاه عباسیان مشهود بود[2] و حتی بیت­الحکمه به دست مانویان اداره می­شد.[3] ريچارد فولتس در اثر ارزشمندش، دين‌هاي جادۀ ابريشم، دربارۀ وضع مانويان در دوران اموي و عباسي مي­نويسد:

همان­طور كه حكومت ساساني بيش از پيش بندي مغان زرتشتي شده بود، مانويان ايران هم به­تدريج رو به شرق كوچيدند تا از دسترس دولت مغان دور باشند. پس از آنكه اعراب مسلمان در دهۀ 640م بر شاهنشاهي ساساني پيروز شدند، مانويان بسياري از آسياي مركزي به ايران و بين­النهرين برگشتند. امويان كه پايگاهشان دمشق بود، عموماً به اين راضي بودند كه مسایل ديني جمعيت‌هاي تابع خود را به خودشان واگذارند. اما در 751م، انقلاب عباسي موجي از اصلاح ديني با خود به سرزمين‌هاي تحت فرمان مسلمانان آورد. در طي نيمۀ دوم قرن هشتم میلادی، بسياري از ديوانيان ايراني در دولت عباسي كم­كم شكلي از احياي فرهنگي را در برابر طبقۀ حاكم عرب اعمال مي‌كردند. اين امر در ادبيات شكل نهضت شعوبي را به خود گرفت . . . در ميان همان متفكران ايراني مانويتِ پنهان شكل رايجي از ابراز وجود داشت.[4]

علاوه بر مانویت، آرای گنوسی صابئی و نحله‌های عرفانی مسیحی و عقاید نوافلاطونی و فیثاغورثی در بین­النهرین شیوع خاص داشت. ماوراءالنهر نيز از اين امر مستثنی نبود. تاريخ بخارا شرح جالب توجهي از حملۀ اعراب و نحوۀ مسلمان شدن بخاراییان به دست مي‌دهد:

هر باري اهل بخارا مسلمان شدندي و باز چون عرب بازگشتندي ردت آوردندي و قتيبه[بن مسلم] سه بار ايشان را مسلمان كرده بود باز ردت آورده كافر شده بودند. اين بار چهارم قتيبه حرب كرده شهر بگرفت و از بعد رنج بسيار اسلام آشكار كرد و مسلماني اندر دل ايشان بنشاند و به هر طريقي كار بر ايشان سخت كرد و ايشان اسلام پذيرفتند به ظاهر و به باطن بت­پرستي مي‌كردند . . . بدين طريق مسلماني آشكارا كرد . . . و مسجدها بنا كرد و آثار كفر و رسم گبري برداشت.[5]

این امر نشان­دهندۀ قدرت نفوذ اندیشه‌های کهن در میان مردم این مناطق است. از همین رو، محمدتقی دانش­پژوه دربارۀ ریشۀ اندیشه‌های فارابی معتقد است که

او بیشتر از منابع فلسفی یونانی و عرفان اسکندرانی بهره برده است و روشن است که از سنت و کلام اسلامی هم متأثر است. آثار او می‌رساند که او از اندیشۀ زرتشتی و مانوی نیز به دور نبوده است، چه هنوز بسیاری مردم به این دین‌ها بوده‌اند و خانگاه مانوی به نوشته حدود العالم هنوز در سمرقند برجای بوده است و از کتب کلامی هم برمی‌آید که روی سخن دانشمندان مسلمان با گبران و نغوشکان بوده است، از احتجاجات متکلمان و فصل الفاظ الکفر کتب فقهی حنفی این مطلب آشکار است.[6]

از سوي ديگر، انديشه‌هاي شيعي نيز در زمان فارابي بسيار مورد توجه خراسانيان بوده است، چنان كه در حمايت از علویان زیدی بعد از قتل یحیی ”در همه جا هفت روز برای یحیی­بن زید عزاداری کردند و از بس که مردم از کشته شدن او غمگین بودند، در آن سال هرچه پسر در خراسان زاده شد یحیی یا زید نامیدند.“[7] قیام‌های سیفی–عقیدتی ایرانیان در خراسان و تلاش برای مبارزه با حکومت مرکزی در دوران‌های گوناگون و علی­الخصوص پس از ابومسلم خراسانی نشانۀ گرایش‌های پیدا و پنهان ایرانی–شیعی مردم این منطقه از ایران است. از دیگر مواردی که در زندگی فارابی حائز اهمیت است و تمایلات شیعی او را آشکار می‌کند، رفتنش به حلب و توجه او به سیف­الدوله حمدانی است که تختگاهش محل اجتماع بزرگان اهل تشیع بود.[8]

این مختصر نشان می­دهد محیطی که فارابی در آن زندگی می‌کرد زمینۀ مساعدی برای برخورد ادیان و تعامل بین فرق مختلف بود و قطعاً فیلسوفی مانند فارابی که از تقلید بر کنار بود و هر چیز را با معیار عقل الهی می‌سنجید، از کنار آرا و نظریات گوناگون به سادگی عبور نکرده است. چگونه ممکن است فارابی در موسیقی کبیر به پادشاهان ایرانی اشاره کند و فرهنگ هنری این سرزمین را مد نظر قرار دهد، اما از بینش الهی و تفکر مینوی آن بی‌خبر و بی‌بهره بوده باشد. طرفه آنکه فارابی موسیقی کبیر را برای ابوجعفر محمدبن القاسم کرخی جروی، وزیر الراضی، تألیف کرده است.[9] این وزیر گویا به مخمسه گرایش داشت که از پیروان ابوخطاب و جزو شیعیان غالی محسوب می‌شوند.[10]

نکتۀ قابل توجه دیگر که ناگزیر از پرداختن بدانیم اینکه مخالفان فلسفه عموماً فیلسوفان را با القابی چون زندیق و دهری­مذهب خطاب می‌کرده‌اند و جالب اینکه اگرچه این عناوین معانی مختلفی در بر دارد، بیشتر بر پیروان مانی و زروانیان (دهری­مذهبان) اطلاق می­شده است و عبارت معروف ”من تفلسف تزندق“ نیز شاهد این گفتار است.[11] صاحب تبصره العوام به صراحت بیان می‌کند که ”بدان که هیچ مذهب نزدیک‌تر به مذهب فلاسفه از مذهب مجوس نیست.“[12] مؤلف بیان الادیان نیز زنادقه را پیروان مزدک و از خرمیان و اباحتیان می‌داند.[13] این امر نشان می‌دهد که قدمای مخالف فلسفه ایشان را متأثر از اندیشه‌های مانویت و زروانی [دهری] می‌انگاشته‌اند.

اندیشه‌های فارابی

هدف اصلی فارابی در نظام فلسفی خویش رسیدن ابنای بشر به سعادت حقیقی است. از این رو در تعریف سعادت می­گوید: ”نیکبختی [= سعادت] هدفی است که هر آدمی­زاده‌ای به آن میل دارد. هرکس تلاش می­کند به سوی نیکبختی گام بردارد و به آن نزدیک شود،‌ زیرا نیکبختی گونه­ای کمال است.“[14] اما این سعادت از منظر معلم ثانی محقق نمی­شود مگر به اجتماع اهل مدینه: ”و انه لذلک یحتاج کلُ انسانٍ فیماله أن یبلغَ من هذا الکمال الی مجاوره ناسٍ آخرین و اجتماعه معهم و کذلک فی الفطره الطبیعیه لهذا الحیوان یأوی و یسکنُ مجاوراً لمن هو نوعه فلذلک یُسمّی الحیوان الاِنسی و الحیوان المدنی.“[15]

فارابی از این منظر می‌کوشد تا نظام کلی مدینۀ فاضله و ارتباط آن با نفوس مردم (رابطۀ رئیس اول مدینه با زیرمجموعه) وظایف رئیس و هدف غایی از اجتماع در مدینه را تبیین و تفاوت آموزه‌های آن را با مُدُن غیرفاضله (مدن جاهلیه،‌ فاسقه، متبدله،‌ ضاله و . . .) مشخص کند.

حال باید گفت که در شاکلۀ فکری فارابی در طرح مدینۀ فاضله و نیز كاركرد رئيس مدينه در رساندن آحاد آن به كمال و سعادت قصوي، نه فقط متون یونانی افلاطونی و ارسطویی در سیاست، بلکه آرای ایرانی نيز، چه مستقيماً و چه به واسطۀ آرای شيعي و علي­الخصوص اسماعيلي، به جد دخيل و تأثيرگذار بوده‌ است. نمود اصلي اين تأثير را مي­توان در چارچوب فكري فارابي در اهميت دادن به فكر سياسي‌گون تحقق مدينه و استقرار يك فيلسوف معنوي متصل به عقل فعال بازجُست، ‌چنان که فکر اصلی و نمونۀ عینی این موضوع در وجود شهریاران ایرانی به قوت مشاهده­پذیر است که به مثابه فیلسوف– شاهان دارای فره ایزدی برای رسانیدن جامعه به کمال و مرعی داشتن عدل و داد و دهش حقیقی عمل می­کنند.

فيلسوف–شاه از منظر ايراني آن پادشاهی داراي فره ايزدي است كه پس از تزكيه و تهذيب نفس (رياضت) بسيار و طي مقامات سلوكي و دريافت تأيیديۀ ايزدي و سپس سنجش آن به دست موبدان با آزمون‌هاي علمي و عملي و مشاهدۀ نشانه‌هاي ظاهري و باطني كه در او پديدار می­گشت بر سرير پادشاهي تكيه می­زد و جامعه را از شر و مصاديق آن پاك مي‌كرد. فتح­الله مجتبایی در این باره می‌نویسد: ”در ادبیات ایرانی . . . بهترین و کامل‌ترین حکومت‌ها حکومتی دانسته شده است که در آن دین و دولت توأم و شهریار فرمانروا باشد.“[16]

هر شاهي كه با تكيه بر فره بر گسترش عدل و داد و دهش همت مي‌گمارد از الطاف الهي نيز در اين زمينه بهره‌مند می­‌گشت و سعادت و شادكامي را براي آحاد آن جامعه به ارمغان مي­آورد. اما زماني كه همين شاه از فرمان ايزدي سر مي‌تافت، فره از او برمی­تابید و شر و بدي بر جامعه حاكم مي­شد. نمونۀ اين موضوع را مي‌توان در پادشاهي اساطيري جمشيد مشاهده کرد. فردوسي در اين باره سروده است:

چو اين گفت شد فر يزدان از اوي

گسست و جهان شد پر از گفت­وگوي

سه و بيست سال از در بارگاه

پراكنده گشتند يكسر سپاه

مني چون بپيوست با گردگار

شكست اندر آورد و برگشت كار

كمال اين امر را در ظهور سوشيانت مي­يابيم كه در جنگ نهايي عليه ظلم و تباهي قيام کرده، ريشۀ اهريمني را به ياري نور ايزدي نابود خواهد ساخت. در زامياديشت، كردۀ 94 تا 96، دربارۀ سوشيانت ”اَستوَت اِرِتَ“ آمده است:

او همۀ آفريدگان را با ديدگان خرد بنگرد . . . آنچه زشت­نژاد است. او سراسر جهان اَستومند را با ديدگان بخشايش بنگرد و نگاهش سراسر جهان را جاودانگي بخشد. ياران ”استوت ارت“ پيروزمند بدر آيند: آنان نيك­انديش، نيك­گفتار، نيك­كردار و نيك ­دين­اند و هرگز سخن دروغ بر زبان نياروند. خشم خونين­درفشِ نافره‌مند از برابر آنان بگريزد و اشه بر دروج زشت و تيرۀ بدنژاد چيره شود. منش بد شكست يابد و منش نيك بر آن چيره شود.[17]

به هر روي، الگوي حكومتي ايراني چه در دورۀ اساطيري و چه در ادوار تاريخي و علي­الخصوص تاريخ هخامنشيان تأثيراتی جدي در فكر ايرانيان خلف و حتي يونانيان برجاي گذارد. در این میان نقش راهبر و رئیس مدینه در اندیشۀ فارابی چنان است که وجود رئیس اول برای مدینه برای نیل به سعادت و کمال حقیقی از لوازم اصلی آن شمرده می­شود: ”در سرشت هر انسانی چنان نیست که سعادت و آنچه را که می بایست انجام دهد از پیش خود دریابد، ‌بلکه در شناخت سعادت و دریافت کنش‌هایی که انجام دادن آنها را به دورترین کمال انسانی می رساند به آموزگار و راهنما نیاز است.“[18] همچنین، در اندیشه‌های اهل مدینۀ فاضله می­نویسد: ”همین­طور است وضع رئیس مدینه که نخست باید او استقرار یابد و سپس، او هم سبب تشکیل و تحصیل مدینه و اجزاء آن شود و هم سبب حصول ملکات ارادی اجزاء و افراد و تحقق و ترتیب مراتب آنها گردد.“[19] این موضوع بسیار مهم و قابل تأمل و تعمق است که افراد جامعۀ مدنی برای رسیدن به سعادت حقیقی نیازمند تعلیم از یک رئیس ـ پیامبر ـ امام ـ ملک هستند که بتواند با آشنایی استعدادهای افراد آنها را از قوه به فعل آورد تا برای دريافت افاضات از عقل فعال قابل شوند. از اين منظر، رئيس مدينه همچون طبيبي حاذق مسبب رفع انواع بيماري‌هاي روحي و نفساني آحاد اهل مدينه شده و معضلاتی را معالجه می­کند كه موجب تبديل مدينه به مدن غيرفاضله مي‌شود.

فارابی اذعان دارد كه رئيس آرمانشهر علاوه بر رهبري به درمان كنش‌ها و منش‌هاي اعضاي مدينه نيز توجه خاصي مبذول مي‌دارد:

همان­گونه که پزشک نیاز دارد تا کالبد آدمی و پاره‌های آن ‌و بیماری‌های تن و پاره‌های آن را شناسایی کند و از سبب بیماری و چندی آن آگاه گردد، ‌ . . . همچنان است حال سیاستمدار و پادشاه که پزشک روان‌ها و درمانگر جان‌هاست. او نیاز دارد تا همۀ جان‌ها و پاره‌های آن و کاستی‌ها و پستی‌های روان و پاره‌های آن را شناسایی کند و از سبب بیماری و چندی آن آگاه گردد و بداند که کدام ویژگی‌های نفسانی است که آدمی نیکی‌ها را به وسیله آن پدید می­آورد ‌و چندی آن چیست،‌ درمان پستی و فرومایگی خوی‌های مردم شهر چگونه است و چه چاره‌ای باید اندیشید.[20]

از اين منظر، شاهد جلوۀ فكر ايراني در انديشه فارابي هستیم، چنان كه او تحقق مدينه و نيل به كمال را به شدت مديون رئيس مدينه مي­داند و تعاليم او را، كه ملهم از اشراقات معنوي اوست، دليل اين سير به كمال مي­شمارد. اين تفكر ايراني (پي‌ريزي آرمانشهر يا آرماستوش زرتشتي به دست فردی به­كمال­رسيده) را فارابي شايد از بنياد‌هاي فكر شيعي–اسماعيلي برگرفته باشد، زیرا در تفكر شيعه و علي­الخصوص اسماعيليان، رسيدن به كمال فردي و اجتماعي محقق نمي‌شود مگر به واسطۀ تعليم امام. ابویعقوب سجستانی، ‌داعی سترگ اسماعیلی در قرن چهارم قمری، در اين باره می­نویسد:

و علم در نفس برانگیخته است از آموختن کی همی آموزذ متعلم از معلم،‌ تا قوی شوذ نفس ـ از آموختن کی ریاضت است او را ـ در عالی شذن از بهر دریافتن نهانی‌ها و بیرون آوردن آن علم‌ها کی بیاموخت از معلم خویش، ‌تا بذان جایگاه رسیذ ـ از بهر آن علم ـ کی اگر او را آن­ کس ببینذ کی در پیش دیذه بوذ، ‌او را کسی دیگر پندارذ.[21]

از سوی دیگر، ابویعقوب به نکته‌ای ظریف و پُرمغز اشاره می­کند كه نتيجۀ غايي تعليم و ظهور امام و آن قیام مهدی است:

مهدی آن است کی مردمان را راه نمایذ،‌‌ و همۀ پیغمبران از پیش او مردمان را راه نمودند به راه خذای، ولیکن سخن‌های ایشان پوشیذه بوذ و علم‌های ایشان در حجاب بوذ، زیراک زمان‌ها چنان واجب کرد. چون کار به غایت رسیذ و نزدیک آمذ برداشتن حجاب‌ها و پیش آمذ دَور کشف، ‌آشکارا شوذ برهان‌های روشن و دلیل‌های آن آراسته شوذ . . . زیرا که او مردمان را راه نمایذ بدانچ در حقیقت ایشان است و بذان علم‌ها راه نمایذ کی بر آن ”آفاق و انفس“ گواهی دهذ. و بگشایذ بر نفوس علوم ملکوت ایزذ تا نفوس با حقایق و تأیید یکی گردند و راحت‌ها و فرح‌ها پذیذ آیذ و همۀ معاندان در دین ایزذ شوند به اختیار و رغبت و حقیقت و به طاعت درآیند.[22]

اما تأثيرات فارابي از فكر اسماعيلي بدين­جا محدود نمي­شود، چنان كه هانس دايبر در اين باره مي‌نويسد:

فارابی توانست اندیشه‌های یونانی و اسلامی–اسماعیلی را ترکیب کند،‌ زیرا او با اندیشه‌های اسماعیلیِ کلی بودن تفکر موافق بود. همان­طور که کتاب اعلام النبوه ابوحاتم رازی نشان می­دهد، ‌فارابی در فلسفۀ سیاسی‌اش اساساً ملهم از مکتب و مرام اسماعیلی بود.‌ با این حال، ‌او پیچیدگی نظام اسماعیلی را [در فلسفۀ خود] ادغام نکرد، ‌بلکه صرفاً ‌آنچه را نیاز داشت برگزید. او نیز به سهم خود‌ بر نویسندگان متأخر اسماعیلی تأثیر گذاشت.[23]

همچنین، عقیده دارد:

فارابی فلسفۀ ارسطو را تنها به این علت که در دسترس او بود به کار نگرفت. او تشویق به این کار شد، زیرا می­توانست به یک نظریۀ خاص اسماعیلی اشاره کند که به سهم خود پیش­درآمدهایی داشت: نظریۀ رابطۀ طبیعی میان کلمه و معنا: نمادها شکل ”ظاهری“ روایات نبوی حقیقی هستند، معنای حقیقی آنها را باید از طریق تأویل کشف کرد.[24]

در اتخاذ روش تطبيق فلسفۀ افلاطون الهي و ارسطو نيز فارابي از نوعی تفكر شيعي اسماعيلي متأثر شده و آن باب تأويل است. فارابي در اين تطبيق سعي کرده است بيان كند آرای اين دو فيلسوف ظاهري و باطني دارند و اگر اندك اختلافي در ظاهر مشاهده مي­شود، در باطن تمايز و تفاوت جدي ندارند. در جمع­بندي انديشه‌هاي دو حکیم می­نویسد: ”حال این سخنان –اگر به ظاهرشان تمسک کنیم– از سه وضع بیرون نیستند: یا برخی متناقض با دیگری است یا آنکه برخی از ارسطو است و برخی از غیر او یا آنکه معانی تأویلات دیگری دارند که علی­رغم اختلاف ظاهری در باطن و معنای نهایی توافق و هماهنگی دارند.“[25]

تمايل فارابي براي گنجاندن نظام فكري ”فرشته­شناسي“ در كاركرد كيهان­شناختي نيز شايد از تأثيرات فكر اسلام­گرايي معنوي و كيهان­شناسي اسماعيلي با تأسي از نظام فكري گذشتگان ايراني نشئت گرفته باشد. البته حنا فاخوري و خليل جر به جد معتقدند كه اين نظام فكري فارابي متأثر از فلسفۀ اسماعيلي است. فارابي در سياست مدينه مي‌نويسد: ”تعداد اسباب ثواني به اندازۀ تعداد اجسام آسماني است و اسباب ثواني در آفرينش در وضعي قرار دارند كه شايسته است به نام روحانيات و فرشتگان و امثال آن ناميده شوند“[26] و ”عقل فعال همان موجودي است كه مي‌توان آن را روح­الامين و روح­القدس و . . . خواند و از لحاظ مرتبه مي‌توان آن را در سطح نام ملكوت و امثال آن ناميد.“[27] اگر فصوص الحكمه را از فارابي بدانيم، اين تأثيرات به جد و وفور در آن به چشم مي‌خورد كه تأويلاتي چون عرش و لوح و قلم مؤيد آن­اند، اما چون تأييد صحت انتساب محل مناقشه است از آن چشم مي‌پوشيم.

حنا فاخوري و خليل جر مي­نويسند:

از تمايل فارابي به تشيع از آنجا آگاه مي­شويم كه او نيز فلسفه را به طرف سياست سوق مي‌داد و اين راهي بود كه همۀ پيروان تشيع براي سرنگون ساختن قدرت حاكمه و اقامۀ نظامي سياسي –كه امام در رأس آن باشد– گام برمي­داشتند. به عقيدۀ ايشان، امام هم هادي است و هم مهدي، بدين معني كه عقل فعال به نور خود او را راهنمايي مي­كند و او مردم را در پرتو اين نور رهبري مي‌فرمايد.[28]

نصرالله حکمت در خصوص تأثیر پذیرفتن فارابی از تشیع می­نویسد:

بدین ترتیب، شاید توان گفت که تفاوت دیدگاه فارابی و افلاطون در مورد ”آرمانشهر“ ریشه در گرایش فارابی به فلسفۀ تاریخ شیعه داشته باشد. در حالی که شهر افلاطون‌ محدود و کوچک است، ‌مدینۀ فاضلۀ فارابی در عرصۀ معمورۀ ارض تحقق می­یابد و به نوعی بیان­کننده حکومت جهانی است.[29]

به هر روی، اين توجه فاربي به فكر ايراني و تشیع چندان از نظر گذشتگان دور نمانده است، چنانكه ابن­رشد به خوبي از اين امر آگاه بود و آن را صراحتاً در تلخيص الخطابه بيان مي­دارد. عين عبارت ابن­رشد چنين است: ”و الثانيه: رياسه الأخيار و هي التي تكون أفعالها فاضله فقط. و هذه تعرف بالإماميه، و يقال إنها موجوده في الفرس الأول فيما حكاه ابونصر.“[30]

از منظر دیگر، فارابي مي‌انديشد كه رسیدن فرد مستعد به مقام رياست با تعليم و تأدیب ميسر است و اين تعليم و تأدیب به دست رئيس مدينه صورت مي­پذيرد و شخص مستعد پايه­پايه به سوي كمال حركت مي­كند. حال اگر اين فيلسوف–شاه در مدينه‌اي غيرفاضله باشد غريب است و ديگر عنوان رياست نخواهد داشت، اما ممنوع از تعليم و تأديب نيست. پس مي­تواند شاگرد پرورش دهد و او را جزو كاملين و فاضلين سازد و اين همان تربيت حقيقي و سلوكي است. اندیشۀ ایرانی نيز که در حکمت اعتماد بر کشف و ذوق دارد،[31] وجود استاد معنوی را در سلوک روحی ضروری می‌شمارد. همچنین، در ادبیات اساطیری ایرانی جهان­پهلوانِ ظاهر و باطن، رستم دستان، تحت تعلیم زال قرار می­گیرد و سپس هفت مرحلۀ سلوکی را در هفت­خوان طی می­کند تا به کمال روحی برسد.[32] آموزه‌های عرفانی اسلام و به تبع آن فکر اسماعیلی نیز اين اصل را بر پايۀ تعليم امام بنيان مي­نهد.

از سوی دیگر، فارابی در اندیشه‌های اهل مدینۀ فاضله 12 خصلت برای رئیس مدینه ذکر می­کند که بسیار حائز اهمیت است: 1. تام الاعضا باشد، 2. خوش­فهم و سریع­التصور . . . باشد، 3. قوت حافظۀ خوب داشته باشد، 4. فطین و هوشمند بود، 5. خوش­بیان بود، 6. دوستدار تعلیم و استفادت و منقاد آن بود،‌ سهل­القبول بود، 7. برخوردن و نوشیدن و منکوحات آزمند نبود، 8. دوستدار راستی و راستگویان بود، 9. نفس او بزرگ و دوستدار کرامت بود، 10. درهم و دینار و سایر متاع این جهان به نزد او خوار و ناچیز بود، 11. بالطبع دوستدار دادگری و دادگران بود . . . و مردم را بر عدالت و انصاف برانگیزد و 12. بر هر کاری که انجام آن را لازم می­داند قوی­العزم بود.[33]

با دقت در این خصال که فارابی برمی‌شمرده است می­توان دریافت که این ویژگی‌ها در واقع بیان استعدادات بالقوه یا بالفعلی‌ است که باید در هر سالک طریق حکمت بحثی و ذوقی وجود داشته باشد تا بتواند طی طریق کند. در واقع، این خصال همان نشانه‌هایی­اند که استاد روحی باید در طالب سلوک معنوی ببیند تا تعلیم سیر و سلوک بدهد. نیز، در مکتب روحی سالک طریق باید دارای چنین نشانه‌هايي باشد تا بتواند بعد از طی طریق و رسیدن به کمال به جامعه بازگشته و استعدادها را به فعلیت برساند. دقت در این نکته که عدد 12 نزد ایرانیان عدد کمال است نیز حائز اهمیت است.

محمد کریمی زنجانی اصل در این باره و با اشاره به تفاوت‌های آموزه‌های سیاسی فارابی و سهروردی می‌نویسد:

[فارابی] در فصل بیست و هشتم کتاب آراء اهل المدینه الفاضله برای بزرگ­فرماندار دوازده شرط و برای فرماندار دوم از شش شرط یاد می­کند. در حالی که بر آنها افعال و رفتار و صفاتی یکسره دنیوی برمی‌شمرد. و این همه در حالی است که ”حکیم متأله حاکم“ و یا ”ملک معظم“ سهروردی، اما، شخصی است که می­تواند ”مشی علی الماء و الهوا“ و ”طی الارض“ کند و سرانجام ”الواصل بالسماء“ شود.[34]

البته در اندیشه‌های شیخ شهید سهروردی و نیز معلم ثانی فارابی تفاوت‌هایی به قطع یقین خواهد بود، اما منظر فارابی در بیان این 12 خصلت شروط اولیه برای سلوک روحي و اتصال به عقل فعال بوده و منظر سهرودی در این بیان منتهاي سلوک و آثار وضعی شخص متصل به عقل فعال و مُشرِق به اشراقات نوریه و گسسته از مادۀ ”انسلاخ“ و بر این اساس شايد در اصل نتوان تفاوت‌هايی اساسی در این دو نظر مشاهده کرد.

دربارۀ لزوم استاد روحی از منظر فارابی در قالب رئیس اول مدینه برای رسیدن به سعادت سخن گفته شد،‌ اما بیان این نکته نیز ضروری است که این فهم فارابی بعد از او در تفكر مشرقي ابن­سینا به شیوه‌ای لطیف متجلی شد و او در داستان زندۀ بیدار بیانی ظریف دارد که از آن می­توان استنباط دقیقی کرد. ‌ابن­سینا در پایان داستان آورده است: ”گويد كه اين پير گفت: اگر نه آنستی که من بدین که با تو سخن همی‌گویم، ‌بدان پادشاه تقرب همی‌کنم به بیدار کردن تو؛ و الا مرا خود بدو شغل‌هایی است که به تو نپردازم. و اگر خواهی که با من بیایی سپسِ من بیای.“[35] منظور از این پیر راهبر را در تفاسیر همان عقل فعال دانسته‌اند، اما با نگاهی دیگر این­گونه می­توان استنباط کرد که این پیر همان استاد طریق است که برای رسیدن سالک به سعادت حقیقی لازم و ضروری است. ‌این معنی از این بیان استنباط می‌شود که گفت ”بدان پادشاه تقرب همی‌کنم“ و کلید این معنی کلمۀ ”تقرب“ است. ‌نظر من این است که این شیوۀ بیان یک انسان معنوی است و نه عقل مجرد، یعنی تقرب در عقل که بالفعل تام است معنی درستی نخواهد داشت و شاید ”عبادت“ جایگزین صحیح‌تری براي اين امر باشد، اما تقرب برای انسان که نیل از قوه به فعل و از نقص به کمال می­کند و کمالش نیز لایتناهی است بیشتر پسندیده است.

به هر روي، فارابی در طرح مدینه و خصال رئیس اول به منابع یونانی نیز توجه ویژه داشته است که البته در اینجا نیز افلاطون و ارسطو از تأثیر فکر ایرانی برکنار نبوده‌اند. محمدتقی دانش­پژوه در مقالۀ خود با عنوان ”انديشۀ كشورداري نزد فارابي“ در این باره می‌نویسد:

فارابی گذشته از پندارهای سیاسی افلاطون و ارسطو از اندیشۀ کشورداری ایرانی هم آگاه بوده و در دفتر آراء مدینۀ فاضله و سیاست مدینه و شاید هم جز اینها کوشیده است که مدینۀ فاضله یا کشور برتر خود را با روش و سیرت فرس نخستین یا ایران دیرینه،‌ چنان که ابن­باجه در تدبیر المتوحد . . . و ابن­رشد در تلخیص الخطابه . . . گفته‌اند نزدیک سازد که همان شهریاری پیشوایانه نیاکان یا ”رئاسه الاخیار“ یا ”الامامیه“ باشد ‌و این شاید در دنبال همان شگفت‌زدگی افلاطون و ارسطو باشد که در برابر دستگاه فرمانروایی ایرانی روزگار خود داشته­اند‌ و گویا از پراکندگی دستگاه سیاسی یونانی دلزده شده بودند.[36]

افلاطون در رسالۀ قانون از مدل حكومتي ايراني چنین ياد مي­كند:

در دوران پادشاهي كورش كه ايران راهي ميان استبداد و آزادي در پيش گرفته بود، ايرانيان هم خود آزاد بودند و هم توانسته بودند اقوام بسياري را تحت فرمان خود درآورند. حكمرانان زيردستان را تا اندازه‎اي آزاد گذاشته بودند و اصل برابري را رعايت مي كردند. سربازان فرماندهان خود را دوست داشتند و با رغبت و اشتياق به ميدان جنگي مي­رفتند. اگر در ميان آنان مردي روشن­بين بود كه مي­توانست پيشنهادي عاقلانه بدهد، پادشاه بر او حسد نمي‌برد و ابرو درهم نمي‌كشيد، بلكه او را در سخن گفتن آزاد مي­گذاشت.[37]

به تبع آن، حكيم فارابي نيز در تلخيص النواميس آن را يادآور مي‌شود: ”و إذا كان الامر علي طريق الحريه، كان الاتباع و الطاعه من المرئوسين بهشوه و هشاشه، و كان إلي البقاء أقرب. و قد أتي علي هذه المعاني و أضدادها بأمثله من الفرس و ملوكها و أخلاقها؛ و أشبع القول في ذالك.“[38]

از سوي ديگر، افلاطون در نامۀ خود به ديون از حكومت داريوش به منزلۀ نمونۀ حكومتي نيك ياد مي‌كند، چنانچه مي‌نویسد: ”بنابراين بايد كاري كني كه مردمان در وجود تو لوكورگوس يا داريوش يا قانون­گذار ديگري از آن قبيل ببينند كه به ياري هنر و سياست و با گفتار و كردار شايسته برتري خود را بر ديگر مردان سياسي آشكار مي­تواند ساخت.“[39] ارسطو نيز در متافيزيك خود از حكمت مغان نام مي‌برد.[40] اينها همه نشان­دهندۀ آگاهي اين بزرگان از حكمت و تاريخ كهن ايراني است. حتی نظریۀ مُثُل افلاطونی و جواهر مفارق و مثال غار و تشبیه خورشید در نظام فکری افلاطونی نیز دور از اندیشۀ ایرانی و حکمت نوریه نیست،[41] تقسیمات کشوری و طبقات اجتماعی نیز از بن­مایه‌های فکر ایرانی اثر پذیرفته است.[42] البته تأثیرپذیری یونانیان از اندیشه‌های ایرانی بر مورخان قدیم یونان نیز آشکار بوده است، به طوری که پلینیوس در قرن اول میلادی گمان داشت که فیثاغورس و دموکریتوس و امپدوکلس و افلاطون برای یادگیری آیین مغ به سفرهایی رفته­اند.[43]

اين نکته نيز شایان توجه است كه فارابي معتقد است حكمت در قديم ابتدا نزد كلدانيان در عراق شكل گرفته و از آنجا به مصر و سپس به يونان انتقال يافته است.[44] اين امر نشان مي‌دهد كه تأثيرات حكمت شرقي بر فكر يوناني را در نظر داشته است. البته فقط فارابي نيست كه بدين امر اشاره مي­كند، بلكه شهرزوري در تاريخ الحكماء اصل حكمت را از آنِ ايرانيان مي­داند كه بعدها به يونان منتقل شده است.

نكتۀ ديگري كه در ساختار تفكر فارابي به چشم مي‌خورد و او را از ديدگاه‌هاي افلاطوني و ارسطويي فراتر مي­برد، نقش و كاركرد خيال است.[45] فارابي در تقسيمات اوليۀ خود با ارسطو هم­رای است، اما در نهايت از او درمی­گذرد و خيال را قوه‌اي براي دريافت صور الهي‌گون از عقل فعال مي‌شمارد و كمال اين امر را مختص نبي مي‌داند. جايگاه خيال از سويي در تفكر فارابي براي تعريف مقام و نوع دريافت افاضات الهي نبي از عقل فعال به کار می­آید و از سوي ديگر با فرشته­شناسي مرتبط است. توضيح اينكه در اديان الهي و مفاهيم سلوكي، زماني كه از ”فرشته“ ياد مي‌شود، اين فرشته در عالم تحت­القمر براي فرد متجلي مي‌گردد؛ در واقع اين خيال است كه نقش اساسي را در اين بين ايفا کرده و موجب مترسم و متصور شدن فرشته در قالبي خاص براي فرد مي­شود. اين امر را در اصطلاح عرفاني ”صورت فكريه“ سالك مي­خوانند كه قوۀ خيال در عيني شدن آن نقش اساسي دارد. فارابي نيز معتقد است كه حد كمال خيال آن است كه صور در بيداري و به صورتي عيني تجلي مي‌كنند.[46]

معتقدم با توجه به تفاسير فارابي در اين زمينه كه به اختصار تمام برگزار شده است، عقايد سلوكي فارابي مدخليت بيشتري داشته تا مباني نظري. علت آن است که در سلوك معنوي، كه معتقديم فارابي عامل و عالم بدان بوده، عالم مثال و تجلي صور الهي در اين قالب براي سالك امري اجتناب­ناپذير است. اين مطلب آن­قدر مهم و عميق است كه حكماي بعد از فارابي به جد بدان پرداخته و در نهايت ابن­عربي و پيروان و شارحان او مباني محكم و تعاريف جامعي حول اين معني بنا کرده­اند.

نیایش فلسفی فارابی نیز موضوعی است که نشان از عمق باورهای معنوی با رویکرد ایرانی–اسلامی این حکیم عالی­قدر است. حکیم می­گوید:

اللهم انقذنی من عالم الشقاء و الفناء‌، و اجعلنی من اخوان الصفا و اصحاب الوفاء و سکّان السماء مع الصدیقین و الشهداء، انت الله الذی لا اله الا انت، ‌عله الاشیاء و نور الارض و السماء، ‌و امحنی فیضاً‌ من العقل الفعال، ‌یا ذالاجلال و الافضال،‌ هذب نفسی بانوار الحکمه، . . . اجعل حکمه سبباً‌ لاتحاد نفسی بالعلوم الالهیه و الارواح السماویه.[47]

صورتی دیگر از این نوع نیایش‌ها را در آثار شیخ اشراق و رازی و دیگر روندگان طریق اشراق در ایرانشهر اسلامی شاهدیم.[48] همۀ این نیایش­ها نشان از تعلق خاطری ژرف به مبانی اشراقی و افاضات معنوی با رویکرد ”حکمت نوریه“ دارند، چنان که در این نیایش فلسفی نیز به عینه مشهود است.

سیرۀ عملی فارابی نیز نکته‌ای است که ناگزیر از تعمق در آنیم. ‌این حکیم عالی­قدر ایرانی به شهادت تذکره‌ها به مشی زاهدانة صوفیانه -بهتر بگوییم عارفانه- زندگی می­کرد. القفطی در تاریخ الحکماء می­نویسد: ”و ابونصر وارد شد بر سیف­الدوله، ابی­الحسن، علی­بن ابی­الهیجاء، عبدالله­بن حمدان در حلب و در کنف او مدتی به زیّ اهل تصوف اقامت گزید.“[49] این گزارش نشان می‌دهد که او اهل سیر و سلوک و تهذیب نفس بوده است. او زندگی خود را به معنی دقیق کلمه صرف این امر کرد که تعلیم دهد اتصال به عقل فعال سبب رستگاری حقیقی است و این اشراقات نوریۀ عقل فعال است که انسان را به سرمنزل مقصود می­رساند و خود نیز چندان که توانست در این وادی سعی و مجاهده کرد و عمر خویش را در راه تدوین کتب و رسالات گوناگون در تبیین و تفسیر این امر به پایان رسانید.

با توجه به این موضوع و با قبول اینکه فارابی بهره‌ای از اتصال به عقل فعال داشته است، تا به امروز شیوۀ سلوکی حکیم فارابی و استاد روحی او ناشناخته و مکنون مانده است. چون نیل به حضرت الهی و مقامات معنوی را لاجرم استادی حاذق لازم است که راه پرتلاطم را کشتیبان باشد و ظلمت طریق را چراغ راه. پس يا معلمان شناخته­شدۀ فارابی را بايد استادان سلوك او دانست یا فرض بر اين کرد كه خود به شيوۀ انفرادي طی طریق کرده است. احتمال اول به شدت ضعیف است، اما نظر دوم با وجود امکان جای تردید دارد، چرا که سلوک روحی، آن هم سلوکی که منتج به نتیجه شود، بی­شک استادی روحی می­طلبد که امّهات مسایل را به شاگرد روحی متذکر شود و فارابي خود نيز به لزوم استاد براي طي طريق اذعان دارد. در میان شواهد تاریخی، سندی در دست نیست که دعوی این مسئله را اثبات کند، اما خود این پرسش بابی جدید دربارۀ تفکر در زندگی و سیرۀ علمی و عملی فارابی می­گشاید، چرا که در سرزمین ایران فیلسوفی یونانی­مآب را سراغ نداریم که بر رهروان طریق سلوک استاد بوده باشد. در عوض، بسیار بزرگ­مردانی مانند شمس تبریزی بوده‌اند که عالمان سترگی چون مولوی را تربیت کرده­اند و باید فکر کرد که اگر مولوی با شمس دیدار نمی‌کرد، تاریخ از شناخت عارف شوریده‌ای چون شمس­الحق تبریزی محروم می‌ماند و استعداد شگرفي مانند مولانا به فعليت نمي‌رسيد. در تاریخ فلاسفه و حکمای ایرانی–‌اسلامی نیز هستند کسانی که نام اساتید معنوی و سلوکی ایشان از نظرها مخفی است، اما کمال روحی خود را مدیون این اساتید گمنام­اند. نمونۀ بارز این امر شيخ اشراق است كه به ­رغم نام­آوري، تاريخ از استاد سلوك و حكمت نوريۀ او سخني به ميان نياورده است. در سیر زندگی حکیم سبزواری نیز شاهدیم که در دوران اقامت و ریاضت در کرمان با پیری گمنام آشنا می­شود که با وجود دارا بودن مقامات معنوی و علمی، مدتی را نزد این پیر روشن ضمیر به شاگری معنوی می­نشیند و خدا می‌داند که چه خوشه‌هایی از خرمن دانش روحی او چیده است.

 

انجام نامه

در کل می­توان گفت که فارابی در فلسفۀ خویش به دو اصل مدینۀ فاضله و اخلاق تأکید بسیار دارد و چه در آرای مدنی و تحقق فیلسوف–شاه و همچنین تعلیم و تربیت آحاد جامعه زیر نظر این فرد به­کمال­رسیده (متصل و ملهَم از عقل فعال) با آرای ایرانی و شیعی هم­راستا بوده و از آنها تأثیر گرفته است. فارابی نه فقط به شیوۀ نظری اتصال به عقل فعال و کمال فرد در زیّ آن را به بررسی نشسته؛ بلکه خود نیز عملاً باید چنین رخدادی را تجربه کرده باشد. اگر این فهم فارابی در خود وی عینی و عملی نمی‌شد، چگونه می‌توانست آن را برای سعادت فردفرد جامعه تجویز کند و با این جدیت بر آن تأکید ورزد. طرفه آنکه وقتی سیف­الدوله از فارابی می‌خواهد که در جایگاه خود بنشیند، با کنایه‌ای معنادار جواب می‌دهد که در جای تو بنشینم یا جای خود، یعنی خود را آمادۀ اداره مدینه می‌دانست. شیوۀ سلوک فارابی در این زمینه به عرفان و تصوف نزدیک و به احتمال بسیار زیاد از شیوۀ سلوک عرفان‌های شرقی متأثر بوده است.

کاوش در زندگی فارابی را می‌توان در آرا و عقاید شاگردانش و به­طور کلی در مکتب فارابی دنبال کرد. بررسی آرای یحیی­بن عدی، که مسعودی در التنبیه و الاشراف او را متمایل به رازی می‌داند، و شاگردان او ابوسلیمان سجستانی، که در مجلسش از صابیان و زرتشتیان و غیره جمع بودند، و ابوحیان توحیدی و در نهایت نابغۀ شرق ابوعلی سینا می‌تواند تا اندازه‌ای فضای فکری فارابی یا لااقل نحوۀ سیر فکر فلسفی در آن عصر و ارتباط آرا و اندیشه‌های سایر ملل با تفکرات فلاسفه را نمایان سازد که درخور توجه خواهد بود.

[1] ذبیح­الله صفا دربارۀ اصل و نسب ایرانی فارابی بحث مبسوطی دارد. بنگرید به ذبیح الله صفا، تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1371).

[2] بهروز در این باره در صفحۀ 12 تقویم و تاریخ در ایران اشاره کرده است که ”از قرن سوم هجری زندیقان که همان مانویان متظاهر به اسلام باشند کوشش زیادی در ایجاد نظریات جدید در هر رشته و برهم زدن تاریخ و فرهنگ قدیم داشتند.“ نیز در صفحۀ 85 آورده: ”زندیقان یعنی مانویان متظاهر به اسلام در دستگاه عباسیان نفوذ بسیاری داشتند. مجسمۀ سوار نیزه به دست مهر تا قرن چهارم هجری از مسافت زیادی بالای قصر خلفا دیده می­شود. در تاریخ کراماتی هم برای آن بت ذکر شده.“ بنگرید به ذبیح بهروز، تقویم و تاریخ در ایران (تهران: نشر چشمه، 1387).

[3] بنگرید به مقدمۀ دانش­پژوه بر ابن­مقفع و ‌ابن­بهریز، المنطق: حدود المنطق، ‌مقدمه و تصحیح محمدتقی دانش­پژوه (تهران: ‌مؤسسۀ پژوهشی حکمت و فلسفه، 1381).

[4] ریچارد فولتس، دین‌های جادۀ ابریشم، ترجمۀ ع. پاشایی (تهران: انتشارات فراروان، 1385)، 103.

[5] ابوبکر محمدبن جعفر النرشخی، تاریخ بخارا، ترجمۀ ابونصر احمدبن محمدبن نصر القبادی، تلخیص محمدبن زفر ابن عمر، تصحیح محمدتقی مدرس رضوی (تهران: انتشارات توس، 1387).

[6] محمدتقی دانش­پژوه، ”دورنمایی از زندگی و اندیشۀ فارابی،“ در فارابی­شناسی: گزیدۀ مقالات، به اهتمام میثم کرمی (تهران: انتشارات حکمت، 1390)، 29-30.

[7] علی­بن حسین مسعودی، مروج الذهب و معادن الجوهر، ترجمۀ ابوالقاسم پاینده (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1390)، جلد 2، 216.

[8] هانری کربن، تاریخ فلسفۀ اسلامی،‌ ترجمۀ اسدالله مبشری (تهران: امیرکبیر، 1352)، 200.

[9] دانش­پژوه، ”دورنمایی از زندگی و اندیشۀ فارابی،“ 39.

[10] اشعری قمی، تاریخ عقاید و مذاهب شیعه: المقالات و الفرق، تصحیح محمدجواد مشکور، ترجمۀ یوسف فضایی (تهران: انتشارات آشیانۀ کتاب، 1382)؛ محمدجواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامی، به اهتمام کاظم مدیر شانه­چی (مشهد: بنیاد پژوهش‌های آستان قدس، 1387).

[11] بنگرید به سیدسعیدرضا منتظری، زندیق و زنادیق (تهران: انتشارات دانشگاه ادیان و مذاهب، 1389).

[12] سیدمرتضی­بن داعی حسنی رازی، تبصره الاعوام فی معرفه مقالات الأنام، تصحیح عباس اقبال (تهران: انتشارات اساطیر، 1383)، 16.

[13] ابوالمعالی محمدبن نعمت­بن عبیدالله بلخی، بیان الادیان، تصحیح جعفر واعظی (تهران: انتشارات اقبال، 1387)، 166-167.

[14] ابونصر فارابی، ‌التنبیه علی سبیل السعاده [فارابی و راه سعادت]،‌ ترجمۀ نواب مقربی (تهران: بنیاد حکمت ملاصدرا، 1390)، 50.

[15] ابونصر فارابی، تحصیل السعاده، قدم له و شرحه علي بو ملجم (بيروت: دار و مكتبه الهلال، 1995)،‌ 14.

[16] فتح­الله مجتبایی، شهر زیبای افلاطون و شاهی آرمانی در ایران باستان (تهران: انتشارات انجمن فرهنگ ایران باستان، 1352)، 97.

[17] اوستا، تصحیح جلیل دوستخواه ( تهران: مرواريد، 1371)، جلد 2، 502.

[18] ابونصر فارابی، ‌السیاسه المدنیه،‌ ترجمۀ حسن ملکشاهی (تهران: سروش، 1389)، 198-199.

[19] ابونصر فارابی، اندیشه‌های اهل مدینۀ فاضله، ‌ترجمۀ سیدجعفر سجادی (تهران: طهوری، 1361)، 261.

[20] ابونصر فارابی، فصول منتزعه، ‌ترجمه و شرح حسن ملکشاهی (تهران: سروش، 1388)، 9.

[21] ابویعقوب سجستانی، کشف المحجوب، با مقدمۀ هانری کربن (تهران: کتابخانۀ طهوری، 1367)، 89 .

[22] سجستانی، کشف المحجوب، 81 .

[23] هانس دایبر، ”پیش­زمینۀ اسماعیلی فلسفۀ سیاسی فارابی،“ در درآمدی بر چالش آرمان و واقعیت در فلسفۀ سیاسی فارابی: مجموعه مقالات، ویراستۀ محمد کریمی زنجانی اصل (‌تهران: کویر، 1383)، 11.

[24] دایبر، ”پیش­زمینۀ اسماعیلی فلسفۀ سیاسی فارابی،“ 112.

[25] ابونصر فارابی، رسائل فلسفی فارابی، ترجمۀ سعید رحیمیان (تهران: علمی و فرهنگی، 1390)، 99.

[26] فارابی، السیاسه المدنیه، 180.

[27] فارابی، السیاسه المدنیه، 181.

[28] حنا فاخوری و خلیل جر، تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ترجمۀ عبدالمحمد آیتی (تهران: علمی و فرهنگی، 1391)، 402.

[29] نصرالله حکمت، زندگی و اندیشۀ حکیم ابونصر فارابی (تهران: الهام، 1386)، 186.

[30] ابن­رشد، تلخيص الخطابه، تحقيق و شرح محمد سليم سالم (القاهره: المجلس الاعلی للشئون الاسلامیه، 1387)، 31.

[31] شهرزوی در شرح حکمه الاشراق می­نویسد: ”و کان اعتماد الفارسیه فی الحکمه علی الکشف و الذوق و کذا قدماء الیونان خلا ارسطوطالیس و شیعته.“ بنگرید به شمس­الدین محمد شهرزوری، شرح حکمه الاشراق، تصحیح و تحقیق حسین ضیایی تربتی (تهران: پژوهشگاه علوم اسلامی و مطالعات فرهنگی، 1380).

[32] دربارۀ تفکر ایرانی و سیر میراث معنوی آن بنگرید به هوشنگ شکری، پهلوانی و جوانمردی در ایران از گذشته تا حال (تبریز: هوشنگ شکری، 1385)؛‌ نورالدین چهاردهی، گلبانگ مغز از فراسوي قانون جاذبه (تهران: نورالدین چهاردهی، 1370).

[33] فارابی، اندیشه‌های اهل مدینه، 272-274.

[34] محمد کریمی زنجانی اصل، سهروردی حکمت اشراقی و پاسخ اسماعیلی به غزالی‌ (تهران: شهید سعید محبی، 1382)، 107.

[35] هانری کربن، ‌ابن­سینا و تمثیل عرفانی، ترجمۀ انشاءالله رحمتي (تهران: جامي، 1382)، 520.

[36] محمدتقی دانش­پژوه، ”اندیشۀ کشورداری نزد فارابی،“ در درآمدی بر چالش آرمان و واقعیت، 63.

[37] افلاطون، مجموعۀ آثار، ترجمۀ محمدحسن لطفي (تهران: خوارزمي، 1380)، جلد 4، 1989.

[38] عبدالرحمن بدوی، افلاطون في الاسلام (بيروت: دار الاندلس، 1418ق)، 56.

[39] افلاطون، مجموعۀ آثار، جلد 3، 1838.

[40] ارسطو، متافيزيك، ترجمۀ شرف­الدين خراساني (تهران: حكمت، 1389)، 477.

[41] بنگرید به استفان پانوسی، تأثير فرهنگ و جهان­بيني ايراني بر افلاطون (تهران: مؤسسۀ پژوهشي حكمت و فلسفه، 1381)؛ حمید نساج، ”بررسی امکان تأثیرپذیری افلاطون از زرتشت با تأکید بر آموزه‌های مُثُل افلاطون و فروهر زرتشتی،“ تاریخ فلسفه، شمارۀ 1 (تابستان 1389)، 63-92.

[42] بنگرید به مجتبایی، شهر زیبای افلاطون. مجتبی مینوی نیز در مقالۀ ذیر بدین موضوع اشاره کرده است: مجتبی مینوی، ”مدینۀ فاضلۀ فارابی،“ پژوهش‌های فلسفی، شمارۀ 113 (بهار 1354).

[43] یسنا، تصحیح ابراهیم پورداود (تهران: انتشارات اساطیر، 1387)، 100.

[44] فارابی، تحصیل السعاده، 38.

[45] حسن بلخاری، ”ابداعات فارابي در مفهوم و كاركرد تخيل،“ شناخت، شمارۀ 45 (تابستان 1386)، 75-90.

[46] فارابی، اندیشه‌های اهل مدینه، 247-248.

[47] غلامحسین ابراهیمی دینانی، نیایش فیلسوف (تهران: نشر علم، 1378)، 23.

[48] محمد کریمی زنجانی اصل، ”فارابی، عقول عشره و نیایش‌های فلسفی،“ در حکمت و معنویت در ایران نخستین سده‌های اسلامی (تهران: اطلاعات، 1386)، 77-100.

[49] جمال­الدین ابوالحسن علی­بن یوسف شیبانی القفطی، تاریخ الحکماء، ترجمۀ فارسی از قرن یازدهم هجری، به کوشش بهین دارایی (تهران: دانشگاه تهران، 1371)، 381.

ریچارد فرای و روایت پیوستگی فرهنگ ایرانی

 مقدمه

مفهوم فرهنگ را به علت وسعت و گستردگی مفهومی‌اش نمی‌توان به آسانی تعریف کرد. به اعتقاد ادوارد برنت تایلور (Edward Burnett Tylor, 1832-1917)، مردم‌شناس انگلیسی،”فرهنگ مجموعۀ پیچیده‌ای از دانش‌ها، باورها، هنرها، اخلاقيات، حقوق، آداب و رسوم و ديگر عادات و توانايي‌هايی است كه انسان به عنوان عضو جامعه آن را به دست می‌آورد.‌“[1] به عبارت دیگر، فرهنگ همۀ سازمایه‌های مادى و معنوی زندگی اجتماعی، شامل ارزش‌ها، ایده‌ها و باورها، اندیشه‌ها، آداب و سنن، هنر و ادبیات، علم و فلسفه، اختراعات و ابزارهاست که فرآوردۀ ذهن و دست انسان است و به او هویت می‌بخشد.[2] در عین حال، فرهنگ که از راه رابطۀ انسان‌ها با یکدیگر آموختنی است، از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود، یعنی انسان که موجودی بهره‌ور از وراثت اجتماعی و تاریخی است، از راه فرهنگ با دانش‌ها، ارزش‌ها، باورها، آرمان‌ها، ترس‌ها، تجربه‌ها و دیگر دستاوردهای مادی و معنوی نسل‌های پیشین خود رابطه برقرار می‌کند و آنها را به ارث می‌برد. به عبارت دیگر، فرهنگ نسل‌های پیشین از راه آموزش در نسل‌های پسین به زندگی مادی و معنوی خود ادامه می‌دهد. در حقیقت، آدمی از راه اجتماع و فرهنگ از باشندۀ میرای طبیعی به باشندۀ مانای فرهنگی و تاریخی بدل می‌شود و با آنکه هستی طبیعی یا تن او می‌پوسد و از میان می‌رود، فرآوردۀ آفرینندگی فرهنگی او ممکن است نسل اندر نسل بماند و چه بسا پرتوان‌تر و مؤثرتر شود. بدین‌سان بهرۀ طبیعی هر نسل، یعنی جسم زندۀ او می‌میرد و از بین می‌رود، اما بهرۀ جمعی وجود او یا زندگی فرهنگی و تاریخی‌اش در نسل‌های بعد و در سده‌ها و هزاره‌های بعد همچنان ممکن است به زندگانی خود ادامه دهد.[3] بر این اساس، همان‌گونه که موجود زنده از طریق وراثت طبیعی غریزه‌های طبیعی را به ارث می‌برد، موجود فرهنگی نیز غریزه‌های فرهنگی را به میراث می‌برد. می‌توان گفت زندگی انسانی نوعی زندگی فرهنگی است که در آن زندگی با فرهنگ، یعنی عالم ارزش‌ها، چنان جوش خورده است که از یکدیگر جدایی ناپذیر‌ند و به‌رغم مرگ طبیعی، زندگی فرهنگی شخص می‌تواند تا مدت‌ها دوام داشته باشد.[4] استمرار ارزش‌ها، باورها، ایده‌ها و نیز هنر، علم، ادبیات، فلسفه، زبان و . . . را در فرایندهای تحول تاریخی می‌شود پیوستگی فرهنگی نامید.

همچنین، از آنجا که فرهنگ و اجزا و عناصر آن موجب بقا و رشد هر قوم می‌شود، مورخان و جامعه‌شناسان به گذشته و فرهنگ اصیل بسیار توجه دارند. گذشته از این، هر فرهنگی روح مخصوص به خود را دارد که در ابعاد گستردۀ تمدن آشکار می‌شود. این روح ضعیف می‌شود، ولی نمی‌میرد. در واقع، قانون تناسخ ارواح در خصوص فرهنگ‌ها نیز صدق می‌کند و بر عکس تمدن‌ها که می‌میرند، روح فرهنگ‌ها به لباس تمدنی دیگر درمی‌آید و بر جهان سیطره می‌یابد.[5]

بر این اساس، منظور از پيوستگي فرهنگ ایرانی خصلت ذاتی فرهنگ و تمدن ایرانی است که در طول تاریخ با وجود تحولات مختلف همچنان استمرار یافته و هیچ‌گاه زایـل نشده ‌است. در واقع، تماس اقوام دیگر با ایرانیان و نفوذ آنان در جامعۀ ایران نتوانسته است بنیادهای اجتماعی، نظام فرهنگی و تمدن ایرانی را متزلزل کند و هویت واقعی ایرانیان را تغییر دهد.[6]

به عبارت دیگر، نیروی جاذبه و انعطاف‌پذیری جامعۀ ایرانی همواره موجب شده است که ایرانیان نکات مطلوب ملل دیگر را انتخاب کنند و با مجموعۀ بافت‌های فرهنگی و ارزشی خویش انطباق دهند.[7] با بررسی دقیق سبک‌ها و شیوه‌های ادبی و اندرزنامه‌های پیش و پس از اسلام درمی‌یابیم که در همۀ وجوه اجتماعی، فرهنگی، سیاسی، دینی و اقتصادی تاریخ و فرهنگ ایران و هویت ایرانی استمرار و پیوستگی وجود دارد.[8] ریچارد نلسون فرای (‌Richard N. Frye, 1920-2014)، ایران‌شناس معاصر امریکایی، این موضوع را اثبات کرده ‌است. او که برای پژوهش‌های خود سال‌ها در ایران زيست، دربارۀ فرهنگ و تمدن این سرزمین آثار متعددی نوشته و بسیار نیز از آن حمایت کرده است. علي‌اكبر دهخدا به سبب علاقه‌مندی فرای به ایران‌شناسی، او را”ایران‌دوست“ لقب داده بود. با این حال، در سال‌های اخیر انتقاداتی تند و عمدتاً غیر علمی به اندیشه‌های فرای وارد شده است.

برخی جریان‌های فکری او را جاسوس سیا و تئوریسین مکتب ایرانی خوانده‌اند،[9] چرا که ریچارد فرای از جمله ایران‌شناسان و مورخانی است که از ایدۀ پیوستگی و استمرار تاریخ و فرهنگ ایران در طول چند هزار سال گذشته حمایت می‌کند.[10] به عقیدۀ او، مشترکاتی فرهنگی در همۀ دوره‌های تاریخ ایران به صورت هویت فرهنگی ایرانی تداوم یافته ‌است. بر اساس این دیدگاه، زبان فارسی، هنرهای زیبا، علوم، فلسفه، باورها و اعتقادات بخشی از مشترکات فرهنگی ایرانیان است که هزاران سال استمرار یافته‌اند.

اگرچه ریچارد فراي در دوره‌ای از پژوهش‌هایش بر اعصار کهن و باستاني تمرکز دارد و اهميت فراوانی براي آنها قائل است، اما وحدت و يكپارچگي تمدن ايراني از دوران کي​انيان تا پايان سدۀ‌ شانزدهم میلادی را امري مسلم می‌داند و محققان را به درک استمرار و وحدت هويت ايراني تشويق می‌کند و بر تداوم چشمگیر سنت‌های ایرانی تأکید می‌ورزد.[11] او ایرانیان را ققنوسی می‌پندارد که همواره پس از تاخت و تازها و ویرانگری‌های گسترده از خاکستر خویش برخاسته و به حیات فرهنگی خود ادامه داده‌ است.[12] به گفتۀ او، ایران بسیار تغییر کرده، اما در برخی جهات استمرار گذشته قوی‌تر از مفاهیم جدید است.[13] همچنین، فرای با اشاره به ویژگی سازگاری و نوپذیری فرهنگ ایرانی ایرانیان را به سرو تشبیه می‌کند که در برابر باد و طوفان ”حوادث روزگار“ خم می‌شود، اما نمی‌شکند.[14]

به اعتقاد فرای، در تاریخ و تمدن ایران پیش از اسلام هیچ فرهنگ و آیینی، از یونانی تا بودایی و یهودی و مسیحی که هر یک در برهه‌ای حضوری موقت در ایران داشتند، نتوانستند ماهیت جدیدی به تمدن ایرانی بدهند، چرا که تمدن ایرانی فقط در دورۀ اسلامی بود که پوششی جدید و دایم در بر کرد و در اين قالب تازه به حيات خود ادامه داد و چهارده قرن ديگر تداوم یافت.[15] در حقيقت، ايرانيان با حفظ زبان و اساسي‌ترين اصول معنوي و ديني خود و با خلق مفاهيم تازه در قالب فرهنگ اسلامي توانستند در حوزه‌های متفاوتی همچون سياست‌ و شريعت و اخلاق و تصوف و نیز در مبادي هنري جايگاه ممتازي در تمدن اسلامي به دست آورند.[16]

پس از فتوحات اسلامی، جامعۀ ایران که رفته‌رفته از شکل زرتشتی به شکل اسلامی بدل می‌شد، کوشید بیشتر اصول متداول خود را با اصول اسلامی تطبیق دهد و بسیاری از قوانین اجتماعی ایران را با ارزش‌های اسلامی سازگار سازد.[17] بنابراین، نمی‌توان شکست نظامی ساسانیان را پايان سنت‌ها و فرهنگ ایرانی دانست، زیرا اين فرهنگ پس از زوال جامعۀ زرتشتي تا ظهور جامعۀ اسلامي ادامه داشت و بیشتر ایرانیان در آن شرایط ترجیح دادند با نظام جديد متحد شوند و بر آن تأثير بگذارند.[18] در نهایت، جامعۀ ایران ضمن حفظ عناصر فرهنگی خود مانند زبان فارسی و هنر و اندیشۀ سیاسی توانست در گذر قرن‌ها خود را استمرار بخشد. فرهنگ و هویت ایرانی به شخصیت انسانی شباهت دارد که دوره‌های مختلف رشد، کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری را می‌گذراند. همان‌گونه که در همۀ این مراحل شخصیت اصلی انسان ثابت می‌ماند، هویت ایرانی نیز در طول قرن‌ها به‌رغم تغییر و تحولات سیاسی-اجتماعی، بن‌مایه‌های اصلی و ریشه‌های خود را حفظ کرده ‌است. بدین ترتیب، ميان تاريخ و فرهنگ و ميراث معنوي ايران باستان با عرفان، اشراق، حكمت، سياست، زبان و هنر ايران عصر اسلامي پيوند و پيوستگي وجود دارد. اما عامل اصلی این پیوستگی و عدم انقطاع تاریخی چیست و چه عناصری در این مداومت نقش مهم‌تری ایفا کرده‌اند؟ چگونه این تاریخ و فرهنگ از تاخت و تازها و جنگ‌ها و تهاجمات گسترده جان سالم بدر برده و ساختار خود را نیز حفظ کرده‌است؟ در این جستار با بررسی آثار فرای به این پرسش‌ها پاسخ می‌گوییم.

موافقان و مخالفان نظریۀ پیوستگی

علاوه بر فرای، برخی دیگر از پژوهشگران تاریخی و نظریه‌پردازان اجتماعی از ایدۀ پیوستگی تاریخ و فرهنگ ایرانی حمایت کرده‌اند. مثلاً به اعتقاد عبدالحسین زرین‌کوب، در تاریخ و فرهنگ ایران وحدت و استمرار بیش از کثرت و فاصله به چشم می‌خورد و با نوعی نگرش واقع‌گرایانه به توالی رویدادها در تاریخ ایران یک وحدت ذاتی، و تسلسل علت و معلولی در آنها مشهود است. چنان ‌که با ساقط شدن حکومت ساسانی بسیاری از مظاهر فرهنگ و تمدن ایرانی در عصر اسلامی باقی ماند. از همان آغاز فتوحات، دستگاه دیوانی ساسانیان فعالیت خود را برای حفظ و نگهداری نظام مالی به همان خط و زبان رایج در دیوان‌های پیشین ادامه داد.[19] محمد محمدی ملایری نیز گسست و ناپیوستگی در تاریخ و فرهنگ ایران را پنداری نادرست می‌داند. به باور او، این نظر که تاریخ و فرهنگ ایران پیش از اسلام را دیواری از دورۀ اسلامی آن جدا می‌کند با واقعیت‌های تاریخی سازگاری ندارد. در حقیقت، نباید زوال قدرت ساسانیان را به معنای زوال فرهنگ و تمدن مردم ایران دانست، زیرا جامعۀ ایران جامعۀ کهنسالی بود که نیروهای بسیاری در خود ذخیره داشت و با از بین رفتن نظام سیاسی، نیروهای درونی و جاذبه‌های فرهنگی و تمدنی آن پا بر جا ماند. جامعه اسلامی نیز برای راه بردن دولت نوپای خود از دستاوردهای دولت‌های گذشته و تجربیات تاریخی ایرانیان بهرۀ بسیار برد.[20] به عقیدۀ احسان یارشاطر نیز تاریخ و فرهنگ ایران دارای پیوستگی است که در توالی آمیزش با فرهنگ‌ها و کیش‌های دیگر در هر عصری آرایش‌های تازه و آفرینش‌های نوینی عرضه داشته است. پس از تسلط اعراب هم اگرچه برای مدتی تحت سلطۀ قومی دیگر درآمد و دین جدید را پذیرفت، با اندیشه و ذوق خود آیین تازه را رونق بخشید و با تجارب و سنت‌های خود آن را توسعه داد.[21] از نظر کریم مجتهدی نیز فرهنگ ایران دارای سه‌ جنبۀ اصلی است: اسلام و حکمت، سنت‌های یـونانی‌ (یونانی‌مآبی) و سنت‌های ایران باستان که این سه جنبه همواره در آثار فـرهنگی ایرانی استمرار داشته‌اند. به گفتۀ مجتهدی، ایـن نوع پیوستگی در فرهنگ‌های مصر، یونان و عربستان نبوده و خاص ايران است.[22] سیدمصطفی محقق داماد نيز به التقاط فرهنگ ايران پس از اسلام اشاره مي‌كند و مي‌گويد که مردم ايران ضمن پذيرش شريعت اسلام مي‌خواستند ايراني بمانند و در اين التقاط بيش از هر ملت ديگري در حد معجزه عمل كردند.[23]

اگرچه ایدۀ پیوستگی تاریخی و هویت پایدار فرهنگ ایرانی در بین مورخان طرفداران بسیار دارد، اما برخی از نظریه‌پردازان پسامدرن با چنین دیدگاهی موافق نیستند. یکی از مهم‌ترین این نظریه‌پردازان مصطفی وزیری است که در ایران به عنوان یک ملت خیالی ایدۀ پیوستگی فرهنگ ایرانی و سابقۀ تاریخی هویت ایرانی را رد کرده ‌است. به عقیدۀ او، تداوم تاریخی و فرهنگی ایران از دورۀ باستان تاکنون بیشتر‌ ساخته و پرداختۀ ذهن شرق‌شناسان و ایران‌شناسان غربی و روشنفکران ایرانی باستان‌گرا اسـت‌ و چنین تـصویری از ایران قبلاً چندان‌ رایج نبوده است.[24] بر اساس این نوع نگرش، تصور ایران به منزلۀ موجودیتی‌ تـاریخی از دوران باستان تاکنون بیشتر محصول کار نویسندگان غربی نژادپرست نیمۀ دوم قرن نوزدهم و اوایـل‌ قرن بیستم و تقلید روشنفکران باستان‌گرای ایرانی از آنان است و مفهوم هویت ملی پس از ظهور دولت‌های ملی یا دولت-ملت‌های مدرن در جهان پدید آمده است.[25] همچنین، از دیدگاه این گروه که تحت تأثیر نظریۀ بندیکت اندرسون در جماعتهای تصوری (Imagined Communities)[26] و اثر اریک هابزباوم با عنوان اختراع سنت (The Envention of Tradition)[27] هستند، هیچ‌گونه ساختار واحدی بر ذهن و اندیشۀ انسان حاکم نیست و او در شرایط گوناگون عملکرد متفاوت دارد و بنابراین، تصور تاریخی منسجم و پیوسته برای یک ملت و سرزمین امری تخیلی است. به عبارت دیگر، مورخان برای منطقی و قابل قبول جلوه دادن گذشتۀ انسان داستان‌هایی شیرین، جذاب و قابل فهم از روزگار دیرین ملت‌ها ابداع کرده‌اند. به همین علت، همۀ تاریخ‌نگاری گذشته به نوعی تمایل به بیان روندی منسجم، پیوسته و متداوم از تاریخ داشته است. گذشته از این، پیوستگی که غالباً ویژگی منحصر به فرد فرهنگ ایرانی توصیف شده، در مواردی نیز عاملی بازدارنده در تحول و پویایی فرهنگ و جامعۀ ایران انگاشته شده است.

تداوم زبانی

یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌هایی که آشکارا پیوستگی فرهنگی ایران را به رخ می‌کشد و می‌توان از آن به منزلۀ اصلی‌ترین علت تداوم فرهنگی یاد کرد، زبان فارسی است. زبان فارسی عامل حفظ هویت ایرانی و حلقۀ وصل ایران باستان به ایران دوران اسلامی بود و پس از حملۀ اعراب به ایران نیز موجب تقویت حس استقلال‌خواهی ایرانیان در برابر اعراب شد. زبان فارسی در این دوران، همان‌گونه که شاهرخ مسکوب در هویت ایرانی و زبان فارسی نشان داده، بیش از هر چیز در برخورد با اقوام مهاجم دارای اهمیت است، زیرا ایرانیان هویت ملی خود را به‌رغم پراکندگی جغرافیایی و حاکمیت عرب، ترک و مغول در جان‌پناه زبان فارسی نگه ‌داشتند.[28] به عبارت دیگر، زبان به مثابه ابزاری فرهنگی این امکان را فراهم می‌ساخت تا شکست در عرصۀ نظامی به شکست در عرصۀ فرهنگی منتهی نشود. بنابراین، در پی تشکیل حکومت‌های نیمه‌مستقل در ایران مانند صفاریان، سامانیان و غزنویان و حمایت از شعر و ادب فارسی در دربارهای آنان، زبان فارسی نیز در آثار ادبی، سیاست‌نامه‌ها، تألیفات مذهبی و تاریخی و آثار اهل دیوان به کار گرفته شد و زمینه را برای هویت‌یابی ایرانیان فراهم کرد. در حقیقت، به‌رغم رواج گستردۀ زبان عربی پس از ورود اعراب به ایران، ایرانیان زبان فارسی را نیز حفظ کردند و ضمن فراگیری عربی و تألیف آثار متعدد به این زبان در بسیاری از رشته‌ها مانند صرف و نحو، نجوم، پزشکی، ریاضی، شعر و . . . زبان فارسی را نیز در کنار زبان قرآن به کار بردند و در آفرینش ادبیات فارسی جدید نیز کوشیدند.[29] البته حس وطن‌پرستی یگانه عامل حفظ میراث گذشته نبود و عوامل متفاوت و گاه متناقضی چون خدمت به حاکمان، کسب مال و مقام در کنار فرهنگ‌دوستی و عشق به حقیقت و نیاز قوم مغلوب به ماندن در این زمینه تأثیرگذار بود.[30] انتقال فرهنگ مکتوب، ترجمۀ کتاب‌های بازمانده از پهلوی به عربی راه دیگری بود که برخی برای نگهداری فرهنگ گذشته به کار بردند، یعنی اندیشه‌های ایران باستان از طریق متون اوستایی و دیگر آثار دورۀ پیش از اسلام به متون حماسی مانند شاهنامه‌های عصر اسلامی و متون اخلاقی و اجتماعی همچون گلستان و بوستان سعدی راه یافت و در این مسیر زبان فارسی هویت ایرانی را همراهی کرد و آن را از گزند اضمحلال مصون نگاه داشت.

افزون بر این، زبان فارسی، که از دورۀ باستان تا عصر اسلامی مراحل متفاوتی را پشت سر نهاد، با حفظ آثار ادبی هر مرحله آنها را به فارسی جدیدتر انتقال داد.[31] این زبان بسیاری از واژه‌های مادی و پارتی را جذب کرد و در دورۀ ساسانی زبان رسمی دولت شد.[32] در دورۀ اسلامی نیز اگرچه عربی زبان علم بود، اما نتوانست جای فارسی را در محاوره و نظم و نثر بگیرد. مثلاً شعر که از نخستین مظاهر ادبی و تجلی‌گاه روح و احساس انسان‌هاست، در زبان فارسی به گویش‌ها و لهجه‌های گوناگون سروده می‌شد. دوبیتی یا شعر عامیانۀ فارسی از قرن‌ها پیش در ایران وجود داشت و همواره منبع رباعیات فارسی در دورۀ اسلامی بود. این اشعار شفاهی و سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شد و در بسیاری شهرها بر سر زبان‌ها باقی می‌ماند، چنان ‌که دهقانان و رهبران محلی سرایندگان این‌گونه شعرها را تشویق می‌کردند.[33] در نهایت، قصه‌ها و داستان‌هاي عاميانۀ فارسی نیز در عصر ساساني رواج داشتند و در دورۀ اسلامی همچنان با اندکی تغییر ادامه يافتند.[34]

با رواج زبان فارسی جدید به منزلۀ زبان مشترك همهۀ ايرانيان و کاربرد سنن ايراني، سغدی، خوارزمي و ساير لهجه‌های محلي به صورت تركيب ايراني-اسلامي مرحلۀ نوینی در زبان فارسی شکل گرفت. در همین زمان، دانشمندان عرب غالباً ایرانیان را به سبب استعمال زبان فارسی به جای عربی و ترویج آیین و سنن قدیم ایرانی سرزنش می‌کردند. به عقیدۀ فرای، نویسندگان و بزرگان ادب و شاعران ایرانی، به‌ویژه فردوسی، در حفظ زبان فارسی و میراث گذشتۀ ایران تأثیر بسیاری داشتند.[35] او همچنین طبقات مختلف اجتماعی را در استمرار زبان فارسی مؤثر می‌داند؛ مردمی که در محاورات روزانه برای برقراری ارتباط با دیگران و در گفت‌وگوهای خود همواره از زبان فارسی استفاده می‌کردند.[36] ایرانیان با حفظ زبان فارسی میراث باستانی خود را نگاه داشتند و نویسندگان و شاعران ایرانی با سرودن شعر و نگاشتن نثر به زبان فارسی از فراموشی و زوال افکار، اندیشه‌ها، ادبیات، فلسفه و حکمت، آداب و رسوم و سنت‌های گذشته جلوگیری کردند.[37] در این فضا بود که نوابغ شعر و ادب فارسی چون فردوسی، مولوی، سعدی و حافظ منظومه‌های بزرگ حماسی، عرفانی و غنایی خود را پدید آوردند و حافظ میراث فرهنگی ایران شدند.[38] رفته‌رفته این زبان بيش از پيش عربي را از میدان خارج ساخت و مقارن قرن ششم هجری قمری جز تألیفات مذهبی آثاری در زمينه‌هاي ديگر به زبان عربی پدید نیامد. اگرچه جريان اين تبدّل به درستي روشن نيست، واضح است که حکومت‌های ایرانی و به‌ویژه سامانیان در رونق و شکوفایی زبان فارسی نقشی مهم و تعیین‌کننده داشتند.[39]

افزون بر این، فرای زبان عربی را در حفظ و غنای زبان فارسی مؤثر می‌داند. بدین صورت که زبان فارسی با بهره‌گیری از واژ‌ه‌های عربی بسیار رونق یافت و قواعد عروض عربی نیز به شعر فارسی استحکام بخشید. به گفتۀ فرای، فرهنگ پرتوان و قواعد عروض عربی در انگیزه بخشیدن به نویسندگان و شاعران فارسی در آفرینش سخن و شکوفایی زبان فارسی نقش مهمی داشت. مقدار ناچیز آثار باقیمانده از ادبیات فارسی میانه نسبت به ادبیات فارسی دورۀ اسلامی شکی باقی نمی‌گذارد که زبان عربی عامل وسعت یافتن و جهانی شدن فارسی بوده‌است.[40]

تداوم اندیشۀ سیاسی و دیوان‌سالاری

پیوند و تداوم اندیشه سیاسی دلیل دیگری بر پیوستگی فرهنگ ایرانی است و خط سیر مشخصی را در اندیشه و جهان‌بینی ایرانیان از دوره‌های باستان تا عصر اسلامی نشان می‌دهد. یکی از مهم‌ترین لایه‌های اندیشۀ ایران باستان اندیشۀ ایرانشهری است که در همۀ سطوح فکری و ادبی از فلسفه، تاریخ و دین نشانه‌های آن دیده می‌شود. ایرانشهر سرزمینی بود که فرهنگ ایرانی و ساسانی در آن برتری داشت.[41] با اشاره به این اندیشۀ پایدار، رساله‌هایی در زبان پهلوی تحت عنوان آیین‌نامگ و خودای‌نامگ نوشته شدند که در دورۀ اسلامی در سیاست‌نامه‌ها (سیرالملوک‌ها) استمرار یافتند.[42] همچنین، بسیاری از تدابیر و اندیشه‌های سیاسی که جذب فرهنگ اسلامی شدند و رنگ اسلامی گرفتند دربردارندۀ دانستنی‌ها و مبانی فکری دورۀ ساسانی بودند و اخلاق اوستایی، پندها و اندرزهای بزرگان ساسانی به فرزندانشان، داستان‌ها و ضرب‌المثل‌های ایرانی دربارۀ چگونگی مملکت داری در سراسر دنیای اسلام گسترش و تداوم یافت.[43] اندیشۀ وحدت سياسي-ديني نیز در ميان ايرانيان رواج داشت.[44] در ایران، حاکم سیاسی همواره نقش رهبر مذهبی را نیز ایفا می‌کرد. در حقیقت، ایرانیان در طول تاریخ تمایل داشته‌اند که دین (مرکز دینی) و دولت را با هم متحد کنند و نوعی حاکمیت کاریزماتیک (charismatic) به وجود آورند. برای مثال، شاه ساسانی در سایۀ حقوق الهی بر مردم حکومت می‌کرد و دولت همواره مذهبی بود. همچنین، بنیاد‌گذار سلسلۀ صفوی هم‌زمان رهبر دینی و سیاسی محسوب می‌شد.[45] به عقیدل فرای، مفهوم شاه شاهان (به لاتین: lord of lord و به هندی و بودایی: راجا دا راجی) در دورۀ اسلامی تداوم یافت.[46] هم‌داستانی و همراهی دین و دولت که از اصول دین اسلام است، متأثر از دولت ساسانی است.[47] نیز، فرهنگ اسلامی از حکومتی مذهبی که در آن سازمان‌های سیاسی و دینی به هم پیوسته ‌باشند حمایت می‌کرد.[48] در این زمینه ریچارد بولت (Richard Bulliet) می‌گوید: ”در آیین زرتشت بیشتر از سایر ادیان میان دین و دولت قرابت و نزدیکی وجود داشته است. با این همه، حتی پس از سقوط شاهنشاهی ساسانی صدور آرای قانونی زرتشتی ادامه یافت.“[49]

در دورۀ ساسانی، موبد موبدان مقامی بود در کنار شاهنشاه و همو در ایجاد قوانین دولت ساسانی پیش‌قدم بود. علمای مسلمان هم که قوانین شریعت را ابلاغ می‌کردند، تصویری از آیین زرتشت پیش از اسلام را منعکس می‌ساختند.[50]

یکی دیگر از مهم‌ترین عناصر فرهنگی و تمدنی ایرانی که در دورۀ اسلامی تداوم یافت، سنت‌های مرتبط با دیوان‌سالاری بود. عرب‌ها پس از فتح ایران نظام دیوان‌سالاری منسجم و پیچیدۀ ساسانی را یکسره و بی‌کم و کاست به خدمت گرفتند.[51] فرای با تأکید بر استمرار نظام اداری و مالی ایران در دورۀ اسلامی، امپراتوري ساساني را سرمشق کامل اعراب براي ادارۀ امور مملکتی دانسته ‌است.[52] به نظر فرای، تقدس فرمان شاهي و علاقه‌مندی به القاب و عناوين، به‌ویژه در بین خلفای اموي و عباسي، استفاده از انگشتر براي مهر كردن نامه‌ها، ايجاد سازمان‌هاي پستی، فرونق يا پروانه، ایجاد منصب وزارت (وزرک فرمادار) از مهم‌ترین تأثیرات دستگاه دیوانی ساسانی بر دیوان‌های دورۀ اسلامی است.[53] همچنین، وظایف و کارکردهای قاضی در دورۀ اسلامی تفاوت چندانی با موبد زرتشتی نداشت و عنوان قاضي‌القضات نیز یادآور منصب موبد موبدان در عصر ساسانی بود.[54] سازمان اوقاف در اسلام از بسیاری جهات مانند آتشگاه‌های زرتشتیان یا اوقاف مخصوص آتش بود.[55] جزیه (مالیات سرانه) و خراج (مالیات زمین) نیز با اندکی اصلاح همان ترتیب و شکل قبلی مالیات‌گیری دورۀ ساسانی را حفظ کرد.[56] بقای دیوان‌های اداری، به‌ویژه دیوان خراج در خلافت اسلامی، موجب شد بسیاری از مظاهر فرهنگ و تمدن ایرانی که بدان وابسته بودند، دست‌نخورده به دستگاه حکومت راه یابند و همچنان به سیر تاریخی خود ادامه دهند. افزون بر این، حضور وزرای برجستۀ ایرانی مانند برمكيان بلخي، بنو جراح خراساني، ابن‌يزداد مروي و ابن‌زيات گيلاني که نسبت به سنت گذشته و فرهنگ ايراني وفادار بودند، نشان‌دهندۀ تداوم اندیشه‌های ایرانی در زمینۀ کشورداری در دورۀ اسلامی است. این افراد گاهی سنت‌های کهن ساسانی را در دربارها اجرا می‌کردند. مثلاً در عصر مأمون (198-218ق)، فضل‌بن ‌سهل تشريفات درباري را در دستگاه خلافت رايج ساخت.[57]

تداوم سنت‌های هنری

حضور الگوهای کهن ایرانی در آثار هنری پس از اسلام و تأثیرپذیری هنر اسلامی از عناصر هنر ساسانی یکی دیگر از دلایل اثبات تداوم و استمرار فرهنگ ایرانی است. ریچارد فرای با اشاره به ضرب‌المثل ”هنر نزد ایرانیان است و بس“ بر استمرار هنر ایرانی در سراسر تاریخ تأکید کرده است.[58] هنر ساسانی بی‌تردید بر هنر و معماری اسلامی تأثیر ژرفی داشت، زیرا مدت‌ها پس از فتح ایران، جغرافی‌دانانی همچون ابن‌رسته، ابن‌خردادبه، اصطخری و دیگران از بناها و ویرانه‌های عظیم ساسانی سخن گفته‌اند، به‌گونه‌ای که بناهای معماری مانند مساجد، آرامگاه‌ها و کاخ‌هایی که عرب‌ها ایجاد کردند، چه در سبک معماری و چه در مصالح، متأثر از بناهای دورۀ ساسانی و آتشکده‌ها و کاخ‌های ایشان بود.[59]

از نظر ساسانیان، هنر کاملاً تجریدی و انتزاعی بود و موضع دین زرتشت هم در این زمینه با دین اسلام شباهت داشت. از این رو، مسلمانان می‌توانستند اشکال و مفاهیم هنر ساسانی را، بی‌آنکه با عقاید اسلامی برخورد پیدا کند، اقتباس کنند. به عبارت دیگر، برای مسلمانان وام‌گیری از اشکال و اندیشه‌های هنری ایرانیان آسان‌تر از اقتباس از هنر مسیحیان عراق و شام بود، زیرا در هنر مسیحی شمایل‌نگاری وجود داشت که خاطرۀ دوران بت‌پرستی را در ذهن‌ها زنده می‌کرد. همچنین، هنر ساسانی در پی تصویرگری نقش انسان‌ها و جانوران نبود و در تزیینات معماری و قطعات پارچه به طرح‌های هندسی، گیاهی و گل و بوته گرایش داشت.[60] بدین ترتیب، همچنان که دانشمندان مسلمان از علوم یونان برای رونق علوم اسلامی استفاده کردند، هنرمندان مسلمان نیز اشکال و مضامین کهن هنر ایران را به شیوه‌های جدید در هنر اسلامی به کار گرفتند. در حقیقت، همان درون‌مایه‌های کهن هنر ساسانی مانند صحنه‌های شکار، مجالس می‌گساری، دربار، ماه و ستاره و غیره در دورۀ اسلامی تداوم یافتند.[61]

افزون بر این، تشابه اصول فني و مضامين نقاشي‌ها و دیوارنگاره‌های پیش از اسلام دليل ديگري بر تداوم سنت‌های هنری ایران ساسانی است. در این نقاشی‌ها، نوع لباس مانند جليقه‌هاي ابريشمي، چكمه‌ها و كلاه‌هاي نوك‌تيز سغدي پيوستگي با دوره‌هاي پيشين را آشكار مي‌سازد. شايد كلاه‌هاي بلند نوك‌تيزي كه دانشمندان مسلمان بر سر مي‌گذاشتند و قلنسوه ناميده مي‌شد و اولين‌بار در شرق ايران معمول شد، از همين كلاه‌هاي سغدي متأثر شده باشد.[62] نفوذ هنر ساسانی حتی در نقاشی‌های دیواری ویرانه‌های کاخ‌های اموی در بیابان‌های شام و نیز در نگاره‌ها و کاخ‌های سراسر قلمرو عباسی مشهود است. فرای نقاشی دورۀ اسلامی را تداوم سنت نقاشی عصر ساسانی می‌داند.[63]

یکی دیگر از شاهکارهای هنر ایرانی که به روشنی پیوستگی فرهنگ ایرانی را نمایان می‌سازد، صنعت فرش‌بافی است که در زندگی مردم ایران اهمیت بسیار دارد و قالی‌های ابریشمین همواره مایۀ آرایش خانه‌های ایرانیان بوده و نزد فاتحان یونانی، ترک و مغول نیز ارزشی فراوان داشته است.[64] به گفتۀ فرای، سنت هنری عالی و مرغوبیت موجود در فرش‌های امروزی در قالی‌های دو هزار سال پیش نیز وجود داشت که مداومت در نقش‌های هنری و استادی در فن بافندگی را نشان می‌دهد.[65]

هنر خوشنویسی نيز در بخش ايراني جهان اسلام بسيار تكامل يافت. وجود انواع گوناگون خط تزييني كوفی نشان‌دهندۀ قريحه و استعداد هنرمندان مشرق است. چنين به نظر مي‌رسد كه مينياتور و تذهيب از كيفيات خاص كتب مانويان در دورۀ پيش از اسلام گرفته شده باشد، گرچه گفته‌اند كتب زرتشتي نيز مزين بوده‌اند.[66]

نتیجه

یکی از اصلی‌ترین شاخصه‌های فرهنگ ایرانی که مورد توجه بسیاری از ایران‌شناسان و مورخان قرار گرفته، پیوستگی و تداوم آن در دوره‌های مختلف است. فرهنگ ایرانی همانند رشتۀ زنجیری است که در طول صدها سال ذهن و روح و وجدان ایرانی را در گذر دوره‌ها و سلسله‌ها و هجوم اقوام گوناگون به این سرزمین به هم پیوند داده ‌است. در حقیقت، فرهنگ ایرانی در طول تاریخ پیوستگی خود را حفظ کرده، به‌گونه‌ای که ابعاد مشخصی از این هویت فرهنگی از زمان باستان تاکنون تداوم یافته ‌است. البته این بدان معنا نیست که بین ایران امروز و ایران 200 سال پیش با ایران هزار یا 2هزار سال قبل تفاوتی نیست، بلکه توسعۀ شهرنشینی، توسعۀ فناوری و صنعت، تغییر حاکمیت سیاسی، تحولات فرهنگی و . . . جامعه، فرهنگ و شهروند ایرانی را با تغییرات گسترده رو‌به‌رو ساخته و در بینش و منش سیاسی و فرهنگی ایرانیان تأثیر گذاشته، اما در پشت این تحولات درون‌مایه و جوهرۀ اصلی فرهنگ ایرانی ثابت مانده ‌است.

ریچارد فرای، که از نظریه‌پردازان پیوستگی فرهنگ ایران است، اعتقاد دارد که تداوم فرهنگ ایرانی نشان دهندۀ ارتباط میان هویت منسجم و منحصر به فرد ایرانیان پیش از اسلام و پس از اسلام است که بسیاری از عناصر پیشین را در خود نگاه داشته‌اند. این تداوم فرهنگی را می‌توان در سه حوزۀ زبان، هنر و اندیشۀ سیاسی یافت. بر اساس بسیاری از شواهد، نقش‌ها و مضامین هنری، شعر و ادب فارسی و اندیشه‌های سیاسی و اجتماعی تحت تأثیر زبان، هنر و اندیشۀ ایران پیش از اسلام قرار داشته‌اند. چرا که در جامعۀ ایران آن عصر شرایط برای پیشرفت فرهنگی، علمی و هنری فراهم بود. بنابراین، تلاقی اسلام با عناصر فرهنگ ایرانی و بهره‌گیری از آنها زمینه‌ساز دوران طلایی تمدن اسلامی شد. به عبارت ديگر، تحولات چشمگير فرهنگي پس از اسلام به معناي منسوخ شدن كامل گذشتۀ تاريخي ايران نيست و به‌رغم دگرگونی‌های بزرگ، فرهنگ ایرانی استخوان‌بندی و شکل اصلی خود را حفظ کرد. بر اساس این دیدگاه، حتی حملۀ مغول در قرن هفتم نیز نتوانست گسستی تاریخی در فرهنگ و هویت ایرانی ایجاد کند و ایرانیان توانستند رفته‌رفته ادب، تربیت و مدنیت را به مغولان بیاموزانند، چنان ‌که هجوم و استیلای ویرانگر این قوم باعث مغولی شدن جامعۀ ایران نشد، بلکه به‌عکس قوم مغول را ایرانی کرد.

از یاد نباید برد که اندیشه‌ای با نام ناسیونالیسم (یعنی ایجاد یک حرکت سیاسی مشخص بر اساس ویژگی‌های تاریخی، جغرافیایی و فرهنگی یک جامعه) ریشه در دوران مدرن دارد و بیشتر به سال‌های پس از انقلاب فرانسه باز‌می‌گردد. در ایران نیز تبیین پیوستگی فرهنگی و هویت ملی ریشه در تحولات فکری و سـیاسی دوران قبل و پس از انقلاب مشروطه دارد. با این همه، تحقیق در متون کهن تاریخی و آثار ادبی به منزلۀ یکی از جلوه‌های فرهنگ و تمدن ایرانی نشان می‌دهد که وجود احساسات ملی به مفهوم سنتی آن، یعنی علاقه به فرهنگ، تاریخ، سرزمین و نظام سیاسی خاص، گفت‌وگو از ریشه‌های تاریخی و فرهنگی ایرانیان و اشاره به سنت‌های هنری، ادبی، فلسفی، زبان و . . . صرفاً محصول دوران مدرن نیست.

[1] لوئیس کوزر و برنارد روزنبرگ، نظریههای بنیادی جامعهشناختی، ترجمۀ فرهنگ ارشاد (تهران: نی، 1378)، 44.

[2] داریوش آشوری، تعریفها و مفهوم فرهنگ (چاپ 2؛ تهران: آگه،1381)، 115.

[3] آشوری، تعریفها، 115-116.

[4] آشوری، تعریفها، 118.

[5] عبدالحمید صدیقی، تفسیر تاریخ، ترجمۀ جواد صالحی (تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1362)، 32.

[6] رضا شعبانی، مبانی تاریخ اجتماعی ایران (تهران: نشر قومس، 1379)،241.

[7] شعبانی، مبانی تاریخ، 243.

[8] Fereshteh Davaran, Continuity in Iranian Identity Resilience of a Cultural Heritage (New York: Routledge, 2010), 4.

[9] پیام فضلی‌نژاد، ”شاه‌کلید انگلیسی،“ کیهان، شمارۀ 20496 (1 خرداد 1392)؛ ابراهیم جهانگیری، ”معمای رازآلود یک مستشرق،هفتهنامۀ تحلیلی خبری پنجره، سال 6، شمارۀ 192 (فروردین 1393)، 64-66؛ نقل از 66 .

[10] Nelson Frye Richard, “Charisma of Kingship in Ancient,” in The Pahlavi Codices and Iranian Researches, ed. Mahyar Navabi (shiraz, 1976), 111-128; quote on 15.

[11] ریچارد نلسون فرای، عصر زرين فرهنگ ايران، ترجمۀ مسعود رجب‌نيا (تهران: انتشارات سروش، 1363)، 18.

[12] ریچارد نلسون فرای، تاریخ باستانی ایران، ترجمۀ مسعود رجب‌نیا (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1380)، 15.

[13] Frye, “Charisma,” 111.

[14] فرای، عصر زرین،19.

[15] ریچارد نلسون فرای، ”تاریخ و آيين‌هاي معنوي در ايران،“ اطلاعات حکمت و معرفت، سال 9، شمارۀ 2 (ارديبهشت 1393)، 48-51؛ نقل از 49.

[16] فرای، ”تاریخ و آیین‌ها،“ 49.

[17] چوکسی، جمشید کرشاسب: ستیز و سازش زرتشتیان مغلوب، مسلمانان غالب در جامعه ایران نخستین سدههای اسلامی ، ترجمۀ نادر میرسعیدی (تهران: ققنوس، 1381)، 175.

[18] چوکسی، جمشید کرشاسب، 176.

[19] عبدالحسین زرین‌کوب، روزگاران ایران (: انتشارات سخن، 1374)، جلد 1، 3؛ جلد 2، 14.

[20] محمد محمدی ملایری، تاریخ و فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی (تهران: انتشارات یزدان، 1382)، جلد 1، 6.

[21] احسان یارشاطر، ”پیوستگی تاریخ ایران،“ در حکمت تمدنی، به کوشش محمد توکلی طرقی (تهران: پردیس دانش، 1395)، 453-460؛ نقل از 453-454.

[22] کریم مجتهدی، ”میزگرد پیوستگی و گسستگی فرهنگ،“ نامۀ فرهنگ، شمارۀ 52 (تابستان 1383)، 56.

[23] سیدمصطفی محقق داماد، ”میزگرد پیوستگی و گسستگی فرهنگ،“ نامۀ فرهنگ، شمارۀ 52 (تابستان 1383)، 51.

[24] احمد اشرف، هویت ایرانی از دوران باستان تا پایان پهلوی، ترجمۀ حمید احمدی (تهران: نی، 1395)، 36.

[25] حمید احمدی، ”هویت ملی ایرانی در گسترۀ تاریخ،“ مطالعات ملی، شمارۀ 15 (بهار 1382)، 7-46؛ نقل از 17.

[26] Eric Hobsbawm, The Invention of Tradition )Cambridge: Cambridge University Press, 1983), 3.

[27] بندیکت اندرسن، جماعتهای تصوری، ترجمۀ محمد محمدی (تهران: رخداد نو، 1393)، 157-165.

[28] شاهرخ مسکوب، هویت ایرانی و زبان فارسی ( تهران: نشر و پژوهش فرزان روز، 1387)، 10.

[29] فرای، عصر زرین، 187-188.

[30] مسکوب، هویت ایرانی، 8.

[31] فرای، عصر زرین، 15.

[32] فرای، عصر زرین، 189-190.

[33] فرای، عصر زرین، 188-189.

[34] فرای، عصر زرین، 37.

[35] ریچارد نلسون فرای، بخارا دستاورد قرون وسطی، ترجمۀ محمود محمودی (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، 1365)، 146-147؛ فرای، عصر زرین، 192.

[36] فرای، بخارا، 146.

[37] فرای، عصر زرین، 190

[38] فرای، عصر زرین، 19-20.

[39] فرای، بخارا، 146-147.

[40] فرای، بخارا، 187.

[41] فرای، عصر زرین، 31.

[42] فرای، عصر زرین، 37 و 170؛ سیدجواد طباطبایی، خواجه نظام الملک توسی: گفتار در تداوم فرهنگی ایران (تبریز: انتشارات ستوده، 1384)، 74-75.

[43] فرای، عصر زرین، 170.

[44] فرای، بخارا، 140.

[45] ‌‌Frye, Iran, 23;

فرای، عصر زرین، 169.

[46] ‌‌Frye, Iran, 22.

[47] ریچارد نلسون فرای، میراث باستانی ایران، ترجمۀ مسعود رجب‌نیا (تهران: انتشارات علمی و فرهنگی ، 1373)، 388.

[48] فرای، عصر زرین، 169.

[49] ریچارد بولت، گروش به اسلام در قرون میانه، ترجمۀ محمدحسین وقار (تهران: نشر تاریخ ایران، 1363)، 38.

[50] Frye, Iran, 23.

[51] محمدی ملایری، تاریخ و فرهنگ ایران، 7.

[52] فرای، عصر زرین، 167.

[53] فرای، عصر زرین، 32-34.

[54] فرای، عصر زرین، 167.

[55] فرای، عصر زرین، 33.

[56] فرای، عصر زرین، 80.

[57] فرای، عصر زرین، 168.

[58] فرای، عصر زرین، 193.

[59] فرای، عصر زرین، 198-199.

[60] فرای، عصر زرین، 193-194.

[61] فرای، عصر زرین، 197.

[62] فرای، بخارا، 120؛ فرای، عصر زرین، 198.

[63] فرای، عصر زرین، 198.

[64] فرای، عصر زرین، 201-202.

[65] فرای، عصر زرین، 201-202.

[66] فرای، عصر زرین، 201-202.

نه فقط درباره، بلکه برای کارگران: تحلیلی بر رابطه مطبوعات و کارگران در ایران بعد از ۸۸

Introduction[1]

On June 18, 2015 access to the main server of the Iranian Labour News Agency – ILNA – was cut off. Minutes later, the journalists of the Labour Service desk were sacked. These journalists had published a news story on 300 cement workers who were protesting 10 months of wage arrears in front of the Ministry of Labour. Unknown to the journalists, the cement factory’s CEO had just been appointed directly by the Labour Minister to a managerial position at the corporate arm of the Social Security Organization – one of the largest economic vehicles in the country.

Broadcasting this protest could smear not only the reputation of the CEO, but more dangerously, that of the Minister of Labour, whose office ILNA was indirectly dependent on. For the ILNA management, this protest report was therefore the final straw in its long-standing efforts to neutralize this group of contentious journalists. For the Labour Service team this particular story represented their own red line, the trespassing of which would imply a permanent drawback in their autonomy and bargaining power over future reports. Redundancy was thus the most satisfactory outcome for both sides. [2]

Over the course of the preceding half decade, this five-man team of young, ambitious, left-wing journalists had radically changed the publicity, visibility and politics of workers in Iran. Relying on insider accounts, anecdotes and news reports, this essay will narrate and analyse the emergence and development of the ILNA Labour Service as a case study of how Iranian politics has interacted with, what I call, a fragmented labour protest boom penetrating all levels of society since the 2000s. In the process, the article also aims to reflect on the fragile, conjunctural and political nature of working class formation and democratic change in contemporary Iran.

The end of the 2009 Green Movement forced a shift in the composition and discourses of reformist politics. Ironically, the absence of economic and working class demands during the Green Movement contrasted sharply with prior and subsequent efforts by various reformist news outlets to broadcast the workers’ cause. Not as a grand, centralized program, but as a gradual, trial-and-error approach, reformist groups that had since the early 1990s largely promoted a pro-business policy set found themselves in a paradoxical position in which working class visibility and representation turned into one of a potent tool to attract their conservative rival’s self-defined core constituencies.

The majority of reformist media outlets pivoted toward covering the plight of labour as mere political tactic. Within that environment, the post-2010 ILNA Labour Desk had the simple, innovative and radical idea of reporting workers’ resistances directly, relying on a broad network of local workers to produce news about themselves. I will show that this major democratizing innovation in Iranian journalism was only tolerated by reformist elites because it could help in their bid for power. Moreover, I will argue that the fine line ILNA walked between workers’ representation and political strategy helped to normalize, channel and standardize labour protests along discursive, judicial and civil lines. In other words, in the post-2009 period, important sections of the reformist elites acknowledged the tactical benefits of co-opting workers, pensioners and the unemployed as reformist constituents, thus endowing the working class with a degree of visibility, accountancy and public representation unseen in years. By offering an analysis of ILNA’s protest reporting, this essay will make the argument that the particular confluence of widespread labour protests with political competition in post-2009 Iran has provided news agencies and their political patrons with the opportunity to exploit, define and include grassroots social movements, and thus to re-define the broader interaction of state elites with the labour movement.

Conversely, the essay will stress the fragility of democratic initiatives in contemporary Iran. Due to the fate of the Green Movement as well as the imposition of sanctions by the US, EU and UN, state politics in post-Green Movement Iran has not centred on furthering democracy. Using the case of ILNA, I illustrate how endeavours for enhanced free speech and independent, non-factional reporting can come under attack when media patrons become electorally-accountable, as happened with the coming to power of a moderate reformist government in 2013.

The essay is structured as follows. The first section provides a condensed analysis of the socio-economic and political processes behind the transformation of protest visibility in Iran. The section consists first of an explanation of why labour unrest is common in today’s Iran, and secondly, of an analysis of political competition since the 2009 Green Movement. In the second part, I will more concretely narrate the growth of the ILNA Labour Desk, centring the account on several themes that highlight the risky democratizing innovations that the news agency pushed for.

A Recipe for Resistance: Sanctions and the Post-War State

The intensity and spread of labour unrest has been on the rise since the end of the Iran-Iraq War (1980-88) due to welfare reform and the concomitant extension of market relations. I hypothesize that protests have reached a peak over the past decade – engulfing both middle and working classes – as these marketization processes have accelerated and coalesced crucially with the sudden economic shock of trade and financial sanctions.[3]

I follow Beverly Silver’s theoretical model of labour unrest differentiation.[4] Silver defines two main forms of struggles: Marx-type struggles and Polanyi-type struggles. Marx-type struggles, as theorized in Volume I of Capital, react against attempts at increasing profit rates by degrading labour conditions, prolonging working hours, or intensifying production. In other words, these are struggles at the point of production. Although Marx-type struggles are a constant phenomenon in the production process, worsening work conditions might point to their rise in recent years. For example, research has pointed out that work-related accidents have risen in the mining and construction sector between 2009 and 2012.[5]

Secondly, Silver defines Polanyi-type labour unrest as: “the backlash resistances to the spread of a global self-regulating market, particularly by working classes that are being unmade by global economic transformations as well as by those workers who had benefited from established social compacts that are being abandoned from above.”[6] Polanyi-type protests occur in relation to market changes. In practice, Marx and Polanyi-type struggles regularly fuse as the extension of market relations in social life combines with attempts to increase efficiency and profit rates at the point of production.[7]

Three processes have (unevenly and conditionally) intensified Polanyi-struggles in Iran over the past two and half decade. Firstly, privatization has driven resistance against expanding market relations in social life. Efforts to spin-off parts of the bloated war-time state-owned economy started in the early 1990s and accelerated slowly until 2006, when a cross-elite consensus presided over by the Supreme Leader materialized in a constitutional amendment that required up to 80 per cent of the shares of most state-owned enterprises to be sold to the private sector over the next decade.[8]

Privatization has thus been a political process from the start. Depending on the government in power, state-owned enterprises were redistributed among varying networks of political allies, including ‘revolutionary institutions’ (nahad-ha-ye enqelabi), institutions affiliated to the Revolutionary Guard Corps (bonyads), and welfare organizations like the Social Security Organization. These institutions have become the large semi-public ‘parastatals’ of Iranian economic life.[9] Furthermore, these parastatal organizations have tended to pursue profitable strategies that reduce the labour force, wages and job security on the one hand, and production and the re-investment of profit on the other, while sometimes adhering to longer-term feudal strategies that involve selling non-profitable capital assets and speculating with factory land.[10]

Secondly, the expansion of the welfare state before and after the 1979 Revolution had significantly ‘socialized’ individual economic life in the name of collective security, culminating not only in a set of social welfare institutions, but also the 1991 Labour Code, a mostly progressive document that provides protective regulations on contracts and contract termination, minimum wages, working conditions and working hours, but also limits workers’ bargaining and associational rights.[11] The Labour Code was the product of war and revolution during the 1980s, and hence it was politically, not legally, history as soon as it was enacted.[12] Over the next two and half decade, the Labour Code lost much of its relevance as new amendments and exceptions were formulated, leading to the expansion of informal employment.[13] Furthermore, the increasingly profit-geared behaviour of cooperatives and pension funds like the Social Security Organization exacerbated internal contradictions in the workings of these institutions, inciting them to reduce social and financial commitments to their members.[14] Most crucially, the post-2009 period has been marked by unprecedented large-scale subsidy reform, which has sought to take price subsidies down on a range of staple commodities.[15]

A final factor behind intensifying Polanyi-type labour unrest has been deteriorating country-wide draught and overexploitation of natural habitats and resources, uprooting local communities and forcing them to adapt or migrate. While smaller and more fragmented, these protests also tend to be marked by immediate destitution, elevated levels of violence and intense solidarity among those affected.

I argue that these struggles have combined with a third type since the early 2010s to produce a protest boom hitherto unseen in Iran’s post-revolutionary history. While Marx-type and Polanyi-type struggles demand limits to the destructive effects of capitalist production and unregulated market relations respectively, this third type of labour unrest reacts against a sudden, externally-induced rupture in market and production conditions (and not processes). Specifically, the tightening of banking and trading sanctions by the UN, US and EU between 2010 and 2012 has induced this rupture, forcing a significant drop in oil revenues, imports and thus government expenditure.[16] In the Iranian fiscal year 2012/13, real government expenditures dropped by a massive 33 per cent.[17] More than earlier sanction rounds, the 2010-12 sanctions suspended productive activities by cutting off in- and output markets.[18] Put differently, with labour protest boom, I mean the coalescence of workers’ struggles against shifting market and productive relations with the sudden and exceptional introduction of wide-ranging, internationally-enforced sanctions that temporarily choke off the financial lifelines, markets and supply chains of commercial and state institutions.

Although this is not the right place to theorize this type of sanction-induced unrest or determine its spread within the post-2009 protest boom in full detail, a few notes on the content and style of sanction-type struggles will be useful for an understanding of the contradictory politics of the contemporary labour movement. Because sanction-induced labour unrest reacts against sudden changes in conditions, it is fragmented and spontaneous, materializing when social, financial and contextual exigencies unite workers in a moment of desperation. Struggles are thus almost exclusively defensive and rarely put forward demands beyond immediate deprivations. They are constrained to singular work-places, with limited success in organizing trans-local alliances. Not only does unpredictability preclude to a large extent popular theorization of these sanction-induced protests, but they also tend to result in (non-absolute and conditional) workers’ sympathy for the firm, its management, and their strategies for survival. In other words, due to its external and sudden nature, sanction-induced unrest tends to hinder the formulation of a class-based conception of capitalist accumulation, making protest participants more vulnerable to be co-opted into corporatist-nationalist political discourses and mobilized for a political program rooted in pronunciations on foreign policy and international relations.

The most notable consequence of international sanctions in the case of Iran has been widespread and persistent delays in wage payments as firms prioritize other debt commitments.[19] The prime slogan of the post-2009 protest boom is wage disbursement, while converging Polanyi and Marx-type reactions have also fixated demands on low wages and workplace wage hierarchies. The recent Iranian labour movement thus prioritizes salaries, while other issues, like political and associational rights, working hours and environment, have played a less immediate, but not less important, role.

Patronage, Politics and the Media’s Turn to Workers

Scholarly research has shown that the acceleration of political competition in Iran – a result of regime fragmentation since the death of Imam Khomeini– has co-opted new social groups in the political process.[20] Since the early 2000s, workers have organized consecutive protest waves, but their discourses have remained reliant on developments in state politics.[21] In the following section, I will argue that Iran’s patronage system of media plays an important role in influencing the discourses that workers affiliate with. In particular, I hope to show that the recent dynamic of political competition in Iran has led to a paradoxical resurfacing of ‘working class’-based discourses, to an extent including labour in the political process as a definable, bounded and politically certified constituency.[22]

Due to extensive political patronage of the press, Iran’s media plays an important role in formulating political discourses. Amir Arjomand describes the deep relationship between the press and politics in the post-war period as “an extreme case of negative politicization in which the arena of constitutional politics shifts away from the parliament as the main legislative organ to the press and informal channels of protest and even into the streets.”[23]

Mohammad Khatami’s reformist presidency (1997 – 2005) re-configured a set of formerly left-leaning statist elites into a liberal government that favoured international cooperation, private sector involvement and the improvement of cultural/civil rights. However, while his government enhanced press freedoms, reformist media remained largely uninterested in labour.[24] Indeed, newspapers closely affiliated to Khatami’s circle, such as Kian, Sobh-e Emruz and Khordad, remained more interested in themes of corruption, fraud and money laundering in order to legitimize the government’s push for the expansion of civil society (jame’eh-ye madani) and political development (tuse’eh-ye siyasi).

It was only when the conservative Mahmoud Ahmadinejad’s came to power on a populist platform of anti-corruption, oil redistribution and social justice that political competition became centred on his government’s self-designated core constituencies of poor (foqara’), workers (kargaran), downtrodden and deprived (mostazafin and mahrumin), and the people and common man (mardom and ‘avam). His conservative-populist discourses, inspired by war and Khomeinist themes, gained a significant social following. Jumping on the bandwagon, reformists confronted his government using Ahmadinejad’s terms. in the process moulding Ahmadinejad’s populist injunctions into a more direct acknowledgment of workers and the working class.[25] While Khatami’s civil discourses remained dominant in reformist circles until the end of the 2009 Green Movement, reformist news outlets increasingly started to allocate space to the plight of workers and other deprived social groups with the aim of delegitimizing the ruling government that ostensibly championed their interests.[26]

While the Green Movement showcased the popularity of civil over economic demands, its suppression also meant a premature end to regime tolerance for popular programs relating to civil rights. In the immediate post-2009 context, parts of the reformist elite sought to (re-) mobilize constituencies by shifting alliances and political orientation by dropping their civil reform program altogether and by embarking on an alternative, multi-thronged attack against Ahmadinejad by focusing on run-away inflation, international isolation, and last but not least, the plight of the working class. The former two reactivated dimensions of earlier reformist programs, namely proud economic technocracy and “dialogue among civilizations,” but the emerging theme of workers as an independent, legitimate and aspiring socio-political unit was new. In other words, the post-2009 co-option of the working class has occurred in a context in which the reformist circles have agreed to reduce public support for democracy, republicanism and civil reform.

I aim to address three interrelated questions. First, why did ILNA turn to labour? Second, how did ILNA – now the most popular reformist news agency – contribute to the making and inclusion of the working class in contemporary Iran, particularly in terms of visibility, public representation and definability? Lastly, how has post-2009 politics interacted with media, freedom of speech and the labour movement?

The Iranian Labour News Agency: Making Inclusive Journalism Work[27]

The Iranian Labour News Agency was named not so much after its subject of investigation as after its political affiliations. Founded by the Workers’ House in early 2003, ILNA emerged as part of the reformist thrust into new media. The Workers’ House, the surprisingly small but bustling central organ for all legal labour associations in Iran, has – since the suppression of the labour and Marxist movement in the early 1980s – functioned on the fringes of the state with relative autonomy from both governmental turn-overs and interference from the Ministry of Labour, to which it is related.[28] Autonomy has been reflected in the long reign of Alireza Mahjoob, a reformist politician who has headed the institution since the end of the War.

The Workers’ House introduced web-based ILNA after realizing that its paper newspaper, Kar va Kargar, could not compete in Iran’s pluralistic media-sphere. Like other reformist media, ILNA included limited analysis on workers’ issues but only as a footnote to technocratic criticism of the Ahmadinejad government’s economic record. The tension between government and ILNA eventually resulted in the news agency being banned for a year between 2007 and 2008.

As a compromise with the judiciary, the new managing director of ILNA was a businessman from working class background who was generally uninvolved in factional manoeuvring. His political neutrality reflected itself on ILNA’s daily working as journalists enjoyed expanded liberties. In 2010, the management invited an experienced labour journalist in his mid-thirties. This journalist was given the space to turn the Labour Desk into an independent reporting unit by re-organizing and expanding its scope. Initially, his only partner was the CEO’s former personal assistant, who was ordinarily addressed as ‘amu – an uneducated, mid-age and inexperienced journalist from a provincial town in the Caspian Sea region. Months later, another ILNA journalist – a former student activist– was encouraged to join.

After brainstorming on how to re-invigorate the Labour Desk, the team came up with the simple, creative and radical plan to distribute their desk’s telephone number directly among workers to cover news on protests, lay-offs and wage arrears. Publicizing was a tedious process. PR departments and local governmental institutions were reluctant to put the news agency in direct contact with workers. Much-needed support arrived when two other journalists were employed, bringing the team to a total of five.

Not more than a year after the team had started calling up factories, the project took on a life of its own. The Labour Service’s phone number was circulating among workers’ neighbours, former and new colleagues, and kin. In no time, the Labour desk’s single phone was ringing off the hook, with journalists taking turns to answer. The Labour team had effectively put itself at the disposal of protesting wage-earners. In the words of one of the journalists, labour media in Iran was henceforth “not just about, but also for workers” (na faqat darbareh-ye balkeh baraye kargaran).[29]

Within Iran’s context of media patronage, broadcasting workers’ struggles could not long remain a neutral affair for ILNA. Soon enough, a range of overlapping corporate and political interests were activated, driving the Workers’ House and ILNA management to control, channel and modify contentious news stories.[30] Nevertheless, the case of ILNA was rather special given the innovativeness and directness of the journalistic methods it started employing. The Labour Service protest reporting exposed not only ownership structures but also ruthless, selfish and profit-driven practices of state and parastatal institutions, regardless of political affiliation.

It did not take long before the daily functioning of the Labour Service was penetrated by politico-corporate interests. On the one hand, powerful outside forces led the management and Labour team to clash. Unsurprisingly this resulted in the blunting of the Labour Desk’s initial non-factional stance. On the other hand, these new networks also assured the continued survival of labour protest coverage at ILNA. The Workers’ House was able to bank in on corporate elites vexed with the publication of their workers’ plight, strengthening its position as a power broker. In short, ILNA’s protest reporting enabled the Workers’ House to expand its capacity as an independent intermediary between the corporate and the political.

ILNA’s Role in Protest Education and Improving Government Accountability

The failure of politico-corporate interests to decimate and shut down the Labour Service allowed the Labour Desk journalists to pursue their own ambitions of buoying up a politically and legally-conscious working class. To achieve this, the team used protest reports themselves as means of communication with protestors, providing clues on legal procedures, rights and unfolding political developments. Tracking ILNA’s reporting of their own protests, protestors would then occasionally adapt their tactics accordingly. By providing a set publishing format, ILNA was thus able to influence not only the sequence of events, but also helped to create a protest culture and consciousness that turned spontaneous struggles of destitution into standardized and discursive public claim-making for political rights and legal rules. Discursive elements were drawn from existing legal codes (notably the Labour Law). Standardization involved channelling sudden outbursts of workers’ anger via judicial redress and mediation, as well as making protesters more conscious of other forms of public claims, like petitioning and official complaints.

ILNA’s coverage of the winter 2014-15 protests at Wagon Pars illustrate how media can normalize and standardize contentious claim-making, and in turn produce a measure of government accountability. Established half a decade before the 1979 Revolution on the industrial east-side of Arak, Wagon Pars is the main producer of train and railway vehicles in Iran, and one of the largest such manufacturers in the Middle East. The Iranian Revolutionary Guard Corps has been the majority shareholder since the company’s privatization in 2004. Wagon Pars is heavily dependent on government demand. When the government postponed orders in the wake of sanctions, the company’s outstanding debts exploded. In turn, Wagon Pars cut down on labour costs. Resentment came to a head first in the late summer months of 2014, with employees striking about months’ worth of wage arrears.[31] Calling on the management to resign, workers were also angered by what they saw as government complicity.

The experience of protest sparked spontaneous solidarity, eventually radicalizing the official Wagon Pars workers’ union itself, which, like most workers’ associations in Iran, has tended to be weak and influenced by the management. While in earlier protests the union leader had clashed with colleagues over his soft negotiating positions, his bargaining position eventually became less compromising.[32] Uncomfortable with the idea of a well-organized, anti-managerial labour union in such a key factory, the management demanded that the union leader be sacked. The sacking caused immediate ripples amongst workers. On the 24th of December, 900 employees halted production and launched a strike that would last ten days, calling for his immediate release.

ILNA decided to make the protest its daily headline digest as its local contacts provided rich information on new developments. From the start, the Labour Desk both encouragingly educated protestors and put pressure on politicians to intervene. It did this by bombarding news stories with appropriate references to legal clauses. For example, when discussing the union leader’s redundancy, ILNA also repeatedly referred to the Labour Law, which states that official labour representatives have immunity, and thus “the employer does not have the right to fire him.”[33]

The ILNA–protestor alliance frustrated the management. In the first few days of the strike, an IRGC commander entered the factory, openly insulting protestors and threatening them with mass redundancy. While similar employer behaviour might not be unusual in Iran, ILNA did not normally obtain such direct evidence of threat and insult. The Labour Desk decided to broadcast the story, strategically phrased in the most general terms possible but damaging to the management’s political position. Emboldened by the blemished image of the management, provincial politicians successfully convinced the IRGC to re-instate the labour union leader.[34] Additionally, local politicians openly distanced themselves from the IRGC commander’s behaviour. Referring to the insults, the governor’s security advisor explicitly stated that he did not “accept this sort of talk.”[35] In short, ILNA’s “discursive interventions” influenced the protests themselves first by providing workers with a standardized language of redress, derived from existing legal codes, through which claims could legitimately be made, and secondly by influencing public behaviour and interaction with protestors.[36]

Free Speech in Cyberspace and the Limits of Class

In 2012, the last year of Ahmadinejad’s presidency, ILNA became even more involved in workers’ actions when an open comment section was launched to its website. The short existence of the comment section is notable not only because it provided a popular platform for virtual debate among various social groups, but also because it reflected the deep fissures within the labour movement and the fragile nature of free speech initiatives in contemporary Iran.

The comment section quickly became one of the most contentious aspects of the site. Unlike ILNA’s own stories, it had limited restrictions on freedom of speech, soon transforming it into a trusted, much-frequented space where web users could share experiences and debate workers’ issues. There are strong indications to believe that the majority of users had a working class background. For one, users would regularly self-identify as “worker” (kargar). Typos and bad spelling were also rife, indicating that the website attracted many first-time users not acquainted with the medium. Labour union leaders, workers’ activists and politicians also participated actively in discussions. Online debates would occasionally involve hundreds of comments, indicating high user participation and news circulation.

Encouraged by this new social following, the Labour Desk realized that free debate in cyberspace could reshape outcomes of on-going protests and provide polls on policy shifts, working conditions and labour relations. Hence, the Labour team came up with the idea – again radical and simple – to turn these online debates into news stories, thus partially circumventing internal restrictions on free speech. In short, ILNA systemically and actively included workers in textual production: the production of public discourse by themselves.

In what follows, I will discuss two of the most popular online discussions, each representing an example of the divergence and the convergence of working classes in contemporary Iran respectively.

 

Razi Petro Strike[37]

The Razi Petro Strike is an example of how ILNA’s reporting became a vehicle for the expression of hierarchy, divisions and sectionalism. Following global trends in informalization, and specifically the global South, economic development in Iran has promoted hierarchies among a privileged workers’ cadre and more precarious workers with fewer rights.[38] More recently, contract flexibilization and the unwinding of earlier welfare contracts has sharpened these historical divisions, as an ever smaller labour aristocracy increasingly feels threatened for its continued existence and the masses of temporary workers fantasize about one day obtaining such privileged contracts.

Razi Petrochemical Company, located in Bandar Imam Khomeini on the Persian Gulf, is one of the largest of its kind. As is common practice in the Iranian oil and petrochemical industry, the company used to enforce strict hierarchy between on the one hand workers employed by the Ministry of Labour (kargar), and on the other hand official employees working on privileged contracts at the Petroleum Ministry (karmand-e rasmi). Official employees enjoy additional benefits including higher salaries and pensions, wider insurance coverage, better food and access to local recreational facilities.[39]

When Razi was privatized in 2008, a Turkish fertilizer company became the main shareholder in what was then considered to be the largest ever foreign industrial investment of that country.[40] Privatization facilitated the spread of human resource contractors, who reproduced and exacerbated existing discriminatory practices by making contracts for workers more temporary and insecure, while putting downward pressure on their wages. By 2014, about half of Razi’s 3000 strong labour force was an agency (or contract) worker (kargar-e peymani).[41]

Tensions escalated in early January 2014 when a thousand contract workers staged a strike, demanding equal right with official employees.[42] Under the ILNA report on the protest, an intense, exclusive and polarized discussion followed between Razi’s workers and employees.

From the start, agency workers pitched a religious line, in which active solidarity with the Supreme Leader was sought, and thus one that reminds of revolutionary discourse (see picture). Religious/revolutionary invocations also found their way in the comment section. One user claimed that: “We want the justice of Ali (peace be upon him), and asking this is not too much.” Another agreed: “with the support of our Supreme Leader we want what is our right, not more than that.”

Secondly, contract workers’ main targets were contractors and shareholders. A common theme can be expressed thus: “I have a question for the management and the shareholders. Isn’t your stomach full yet? […] I guess there is a hole in your pocket. Oppression! Enough already! We won’t let you invade on our rights any longer.”

Thirdly, many contract labourers put their faith in privatization, claiming real privatization should balance, not extrapolate differences. The argument was particularly focused on the exclusive contracts with the Oil Ministry. One contract worker stated: “Mister official employee […] It’s no longer the case that the company is state-owned and that you parasites (moft khur-ha) can waste money. The company is private, do you understand, or are you just trying not to?” ‘Worker Farhad’ argued that: “in a private company […] there should be one law and everyone should have the same benefits. […] If you want, go on and work in a state-owned company with the Oil Ministry’s benefits: here it is privatized.” Yet another claimed: “the company is private, so what is the Oil Ministry doing here? […] You are bloodsuckers exploiting us till we have no breath left. […] Who are the rascals? We or you – you who have proudly participated in infidel terrorist groups (monafeqin, reference to the Marxist Mojahedin-e Khalq). Our nation has a leader (sahib) – the Master of Age [may God hasten his reappearance].”

Overall, official employees reacted angrily and reproachfully. ‘Ali’ ridiculed contract workers for resorting to revolutionary speech: saying: “discrimination is everywhere!!!!!! You can say ‘death to America’ as much as you’d like.” Employees also rejected the contract workers’ claim to additional rights. “Interesting… Striking that includes breakfast, lunch, dinner, and transport service. […] and then they say they don’t have any of these benefits. Damn the liar!”

Others resorted to downward hate speech, mostly on the basis that official workers were employed after passing an employment exam, leading to accusations that contract workers were illiterate and lacked education. In response to a comment from a female contract worker, an official employee said: “Ms Sara, you and your husband should perhaps go study and enrol for the Oil Ministry Employment Exam in order to receive the oil employees’ benefits. Of course, it is possible that you study and don’t get accepted because you don’t have the intellectual capacity, but that then is your problem.” Referring to the increasingly exclusive access to the welfare state, another contract worker quickly replied: “well, unfortunately the exam does not take place anymore […], and if it did they would give your [official employees’] children priority access.”

[INSERT RAZI PROTEST PICTURE

Banner reads: “Discrimination has no place in Islamic law. Workers’ rights have roots in religion.”]

A minority of official employees also cautioned against the balancing effects of privatization. One striking comment read: “the problem with you [contract workers] is that instead of saying that your wages are low, you ask why employees’ wages are high. […] We employees agree that your wages are low, but we will fight any of your claims that our wage is too high. A samosa vendor earns 10 times more than me, how is my wage high?”

In short then, the Razi protests show how the ILNA comment section could provide a space for long-divided workers to debate and express their opinions, perhaps uniquely so. Nevertheless, those opinions echo long-held resentments that are reproduced and exacerbated by a combination of local systems of hierarchy, and wider processes of state re-configuration and deregulation. Politically the Razi case shows that contract workers preferred strategies of non-solidarity with their more privileged colleagues, which included reaching out to politico-religious leaders in opposition to fellow workers and management as well as staunch advocacy of privatization.

The 2014-15 Minimum Wage[43]

The 2014-15 (original Iranian year: 1393) minimum wage bill symbolized the reformist government’s approach to social inequality after one year in power. The case exemplifies how democratic platforms can backfire against their initial political proponents when they start occupying the most powerful positions of Iran’s republican system. Indeed, soon after the minimum wage debate in spring 2014, the comment section was closed down – indicative of the limits to democratic initiatives in the current political climate.

Whatever the practical relevance of the minimum wage, its annual rate-setting provides a key occasion during which workers’ rights can legitimately be debated. The 2014-15 minimum wage sparked particular tensions. Reformist President Hassan Rouhani had repeatedly, before and after his election in mid-2013, promised that changes in the minimum wage would follow article 41 of the Labour Code, which pegs increases to at least the rate of inflation.[44] However, the negotiations ended with the decision to increase the minimum wage by 10 per cent less than the average annual inflation rate.

Covering the negotiations in depth, the Labour Desk put particular emphasis on Rouhani’s breach of promise, the inconsistent manoeuvring of the worker representatives involved, and the Minister of Labour. The negotiations played out over two days in a nine-member tripartite committee consisting of employer and worker representatives, and government officials.

The negotiations ended unexpectedly when worker representatives abandoned their own red line in favour of the Minister of Labour’s proposal, which implied a much lower increase. The comment section soon became the main platform of contention. The principle news article on the outcome of the minimum wage negotiations counted 152 comments, later summarized and published by ILNA.

Some reacted to the decline in the real minimum wage in a satiric or humorous way:

Reza (175 likes, 5 dislikes):

What a curious government we have. It tries itself to turn lawlessness (bi qanuni) into law. I’ll also make promises of the President’s kind. I promise I’ll work hard so that that the high-up (aqazadeh) employers and factory owners won’t see their profits decline…

Others had less mercy:

Unknown (39 likes, 11 dislikes)

Long live the government of moderation, death to the government that deceives workers (kargar farib).

Again others ridiculed Iran’s form of Islamic rule generally:

Unknown (56 likes, 7 dislikes)

Ensha’allah Ali’s government of justice (peace be upon him) will reveal itself with the coming of the Master of Time (may God hasten his reappearance). That time, the workers’ cry for six month of wage arrears will not echo like today, ensha’allah. Workers’ wages have been trampled upon over the last year, Mister Rouhani. […] Now come on, hand out food coupons already.

Only a singular case came out in defence of the government’s decision:

Farhadi (3 likes, 33 dislikes)

[…] I know people [employers] who have thrown their whole life in the basket of economic growth, while himself not leading an easy life, and with all his property being confiscated by banks. Please don’t look at the problem from just one side.

Unsurprisingly, the comment was subsequently torn apart by other users.

A comment which I found to represent many others ran as follows:

Mika (21 likes, 3 dislikes)

ILNA, I beg you to get my story out to Mr Rouhani. I work in a factory with around 40 workers (kargar). The absolute 100 per cent of us, together with our families, voted for you [Rouhani] in the elections. Now, in the wake of the promises that you’ve given the worker community (jame’eh-ye kargar), each one of us is cursing himself to not to repeat the mistake of voting for you again. Please change your mind if that possibility exists, and reclaim the confidence of the worker community. Thanks.

Indeed, many users were grateful for ILNA’s reporting style. One user (20 likes, 3 dislikes) stated:

Long live ILNA which at least has endeavoured to truthfully turn the voice of workers from comment into headline.

In sum, these two case studies indicate that the comment section provided a unique and short-lived platform for workers’ discussions in the official Iranian media. While evidence seems to point to both high circulation as well as extensive participation by web users that identified with the working class and their plight, the ILNA cyberspace also constituted a politically dangerous mechanism. The free discussions that it involved, and the Labour Service’s radical idea of turning these into news stories, became unwanted as soon as it ran counter to the prevailing relation of forces and the political interests of ILNA and the Workers’ House. Within Iran’s system of media patronage, the 2013 election of Hassan Rouhani as moderate reformist president put pressure on ILNA and the Workers’ House, which had backed his presidency, to scale back the scope of its labour reporting and become less critical of the government. The comment section was shut down and in the summer of 2015, the Labor Desk’s core journalists were fired.

Coda: The Future of Labour Reporting

This essay argued that since the 2009 Green Movement reformist media has increasingly tried to include workers in the production of news. There were several reasons behind this shift from an apathetic to a sympathetic press attitude towards workers. After the 2009 Green Movement, workers became the most salient social movement in Iran, expressing their grievances in petitions, strikes and demonstrations. Within the context of media patronage and accelerating political competition, some reformist media thus became increasingly keen to attack the incumbent conservative government by including the government’s self-defined constituencies in its own news production.

Specifically, I postulated that due to their unique position at the intersection of state- and labour politics, ILNA and its parent institution, the Workers’ House, have played a central the role in encouraging working class visibility, (limited) representation and formation. ILNA was able to influence not only the sequence of labour-related events through discursive interventions, but also helped to create a protest culture that turned spontaneous struggles of destitution into standardized political and legal claim-making.

Nevertheless, the political nature of labour visibility in contemporary Iran also underpins its fragility. The radical team of the ILNA Labour Desk was tolerated as long as it proved useful in processes of political competition. With reference to the online 2014-15 Minimum Wage debate, I showed that at the moment when media and the labour voice unite against their own dominant political allies, reformist state institutions not determinedly supportive of democratic initiative are tempted to restrict channels of free expression.

Additionally, while the moderators of the ILNA cyberspace were ambitiously lobbying for a united workers’ movement by providing a space for discussion, the ability to talk was only partially effective in solving differences. Discussions reflected entrenched fissures within the labour movement, including those produced by histories of labour hierarchy, welfare reform, and revolution. These fissures help to explain why the contemporary labour protest boom in Iran has remained fragmented and spontaneous rather than systematic and coordinated.

While the Labour Desk has been neutralized after the redundancy of its key activists, it has not been dismantled. The sacked journalists were duly replaced and ILNA continues its direct contact with workers across the country – a practice on which it has largely maintained a monopoly. Moreover, other official news agencies have started to imitate ILNA’s labour reporting, making social movement and protest reporting an increasingly normalized feature of contemporary Iranian media. However, these news agencies do not command their own grassroots network of involved workers, and rely instead on local officials and their own informants. It could be argued that these processes have damped the socially empowering and democratic aspect of labour reporting, turning it into a more singular strategy for political competition.

The large question remains whether workers have learnt enough from their struggles, and whether and how they will align themselves with other and better organized interests of state, parastate, and capital, within a highly competitive as well as limiting and contradictory political-corporate landscape. At the very least, important strides have been made to increase the visibility and normalcy of grievance and protest, and thus the collectively understood right to it.

[1]An adapted version of this article was awarded the Azizeh Sheibani Prize for Best Essay in Persian World Studies at the University of Oxford. The project would not have been possible without the support and enthusiasm of the ILNA Labour journalists.

[2] For the full story see E. Mohammadvali, “Dalayel-e Ekhraj-e Gruh-e Kargari ILNA,” Ofogh-e Roshan, 23 June 2015, www.ofros.com/khabar/mvali_deailna.htm (accessed 26 November 2016).

[3]This is confirmed by the author’s ongoing quantitative research in the number of protests over time.

[4]B.J Silver, Forces of Labour: Workers’ Movements and Globalization Since 1870 (New York: Cambridge University Press, 2006).

[6] Silver, 20.

[7]For a recent example, see the Tabas coal miners’ strike: “Kargaran-e Bakhsh-e Estrekhraj M’adanju Dast az Kar Keshidand,” ILNA (27 Farvardin 1394), www.ilna.ir/fa/tiny/news-270771.

[8]“Justice shares,” a voucher program for share distribution among citizens, modeled on similar programs in post-Soviet eastern Europe, was the main mechanism through which privatization was sped up and given an aura of legitimacy. See P. Alizadeh, “The Political Economy of Petro Populism and Reform 1997 – 2011,” in H. Hakimian and P. Alizadeh, eds., Iran and the Global Economy: Petro Populism, Islam and Economic Sanctions (London: Routledge, 2014).

[9]K. Harris, “Rise of the Subcontractor State: Politics of Pseudo-Privatization in the Islamic Republic of Iran,” International Journal for Middle East Studies, 45 (2013): 45 – 70. See also “Aya SHASTA Ghul Ast?,” Qalamru-ye Refah, 6 (Mehr 1394): 10 – 37.

[11]S.E. Araghi, Hoquq-e Kar, two vols. (Tehran: Sazman-e Motal’eh va Tadvin-e Kotob-e ‘Olum-e Ensani-ye Daneshgah-ha, 1393).

[12]A. Schirazi, The Constitution of Iran: Politics and State in the Islamic Republic (London: I.B Tauris, 1998).

[13]M. Maljoo, “Tahlil-e Tabaqati-ye E’tesab-ha-ye Kargaran Petroshimi-ye Mahshahr,” Naqd-e Etesad-e Siyasi (December 2012), pecritique.com/2012/12/12; M. Maljoo, “Wither Iranian Petrochemical Labour,” MERIP, 277 (Winter 2015).

[14]See “Bar-e Geran,” Qalamru-ye Refah, 7 (Aban 1394).

[15]K. Harris, “The Politics of Subsidy Reform in Iran,” MERIP, 254 (Spring 2010): 36 – 39; N. Habibi, “The Economic Legacy of Mahmoud Ahmadinejad, Middle East Brief,” 74 (June 2013), 1-9.

[16]I will not here produce an in-depth economic analysis of the influence of sanctions on domestic demand. A good reference is the IMF’s Country Report No. 14/93 of Iran (13 March, 2014).

[17]IMF’s Country Report No. 14/93 of Iran (13 March, 2014); CBI.

[18]Research shows that Iran recovered from the 2008 UN sanctions within about a year. See J.I. Haidar, “Sanctions and Trade Diversion: Exporter-Level Evidence from Iran,” VoxEU.org (9 April, 2013).

[20]E.H. Chehabi, “The Political Regime of the Islamic Republic of Iran in Comparative Perspective,” Government and Opposition, 36/1 (2001): 48-70; A. Keshavarzian, “Contention Without Democracy: Elite Fragmentation in Iran,” in Posusney and Angrist, eds., Authoritarianism in the Middle East: Regimes and Resistance (Boulder, Colorado: Lynne Riener Publishers, 2005).

[21]See introduction to C. Leon, M. Desai and C. Tugal, Building Blocks: How Parties Organize Society (Stanford: Stanford University Press, 2015).

[22]See D. McAdam, S. Tarrow, C. Tilly, Dynamics of Contention (Cambridge: Cambridge University Press, 2001) and Z. Lockman, “Imagining the Working Class: Culture, Nationalism, and Class Formation in Egypt, 1899 – 1914,” Poetics Today 5 (1994): 158-9. I do not want to reproduce quantitative measurements of the ‘working class,’ as has often been done, for example by S. Behdad and F. Nomani, Class and Labour in Iran: Did the Revolution Matter? (Syracuse University Press, 2006). It should also be noted that some protest movements, notably by teachers and nurses, have not openly affiliated with the working class, even if its members might participate in labour issues, like the annual minimum wage debate. The essay unfortunately cannot discuss these cases in any depth.

For a discussion on the suppression of the Iranian working class in post-revolutionary years, see E. Abrahamian, Khomeinism: Essays on the Islamic Republic (London and New York: I.B. Tauris, 1993).

[23]Arjomand, Said Amir, ed., Constitutionalism and Political Reconstruction (Leiden and Boston: Brill, 2007), 37.

[24]Related to this is the shift of political attention from masses to middle classes. See F. Sadeghi, “The Politics of Recognition: The Barefoot of the Revolution and Elusive Memories,” MERIP, 277 (2015): 15-19.

[25]C. Leon et al, Building Blocks

[26]Including Etemad, Sarmayeh, Sharq, Qanun and other reformist newspapers. Kalameh Sabz and Rah-e Sabz, the online pro-Mousavi Green Movement mouthpieces have also redistributed worker-related news.

[27]All translations in the following section are the author’s. Fieldwork was conducted in April 2016.

[28]A. Bayat, Workers and Revolution in Iran: A Third World Experience of Workers’ Control (London: Zed Books, 1987).

 

[29]Personal communication.

[30] For a clear example, see the court complaint levelled against ILNA by the Agricultural Research, Education and Extension Organization for reporting on the workers’ actions against this institute’s management, www.ilna.ir/fa/tiny/news-110441 (accessed October 1, 2016).

[31]“Khatemeh-ye E’tesab-e Wagon Pars pas az Dah Ruz/ Kargaran be Darkhast-e Shura Karr a az Sar Gereftand,” ILNA, 15 Dey 1393, www.ilna.ir/fa/tiny/news-239221;

“E’teraz-e Kargaran-e Vagon Pars beh Ta’viq-e 3 Mah Hoquq,” ILNA, 5 Mehr 1393, www.ilna.ir/fa/tiny/news-208393;

“Kargaran-e Vagon Pars va Karfarma dar Qarargah-e Khatem Ol-Osia’ Mozakereh Kardand,” ILNA, 8 Mehr 1393, www.ilna.ir/fa/tiny/news-209546.

[32]“‘Eteraz-e Kargaran-e Vagon Pars beh Natijeh-ye Mozakerat-e Dishab,” ILNA, 8 Mehr 1393, www.ilna.ir/fa/tiny/news-209606.

[33]See above.

[35]“Ekhraj-e Ra’is-e Nahad-e Kargari-ye Vagon Pars Laghv Shod.”

[36]See Fateh for a similar argument about ISNA. A. Fateh, “The Foregrounding of Homelessness in Iran by a Progressive Media,” Iranian Studies, 46/2 (2013): 149-164.

[37]All of this sections information was retrieved from the following two news articles:

“Tajamo’-e Kargaran-e Peymani Petroshimi Razi dar E’teraz be Tab’iz-e Hoquq,” ILNA, 18 Dey 1392, www.ilna.ir/fa/tiny/news-135274; “Goftegu-ye Interneti-ye Kargaran-e Petroshimi Razi,” ILNA, 26 Shahrivar 1393, www.ilna.ir/fa/tiny/news-205500. While all comments have been removed on the new website, I managed to retrieve them using the fantastic Internet Archive at www.web.archive .org.

[38]Bayat, Workers and Revolution in Iran, 29; J. Beinin, Workers and Thieves: Labour Movements and Popular Uprisings in Tunisia and Egypt (Stanford: Stanford University Press, 2015).

[39]“On Lines and Fences: Labour, Community and Violence in an Oil City,” Rasmus Christian Elling, in Urban Violence in the Middle East: Changing Cityscapes in the Transition from Empire to Nation-State, ed. Ulrike Freitag, Nelida Fuccaro et al (Oxford: Berghahn: 2015); T. Atabaki, “From ‘Ameleh to Kargar: Recruitment, Work Discipline and Making of the Persian/Iranian Oil Industry,” International Labour and Working-Class History, 84 (2013): 159 – 175.

[40]See Gübretaş website at www.gubretas.com.tr/tr/kategori/34/26/tarihce.aspx.

[41]“Bazkhani-ye Ruz-e e’teraz / 18 Dey dar Petroshimi-ye Razi Cheh Gozasht?” ILNA, 25 Shahrivar 1393, www.ilna.ir/fa/tiny/news-205325.

[42]“Bazkhani-ye Ruz-e e’teraz / 18 Dey dar Petroshimi-ye Razi Cheh Gozasht?”

[43]Comments come from two main articles: “Bang-e ‘Rouhani Motshakerim’: Vakonesh-e Kargaran be Dostmozd-e 93,” ILNA, 24 Esfand 1392, www.ilna.ir/fa/tiny/news-153644; “Dastmozd-e Kargaran 10 Darsad Kamtar az Nerkh-e Tavarom Ta’iin Shod,” ILNA, 23 Esfand 1392, www.ilna.ir/fa/tiny/news-153437.

[44]Zaman-e ‘Amal beh V’adeh-yi keh Ruhani she Bar Tekrar Kard,” ILNA, 19 Esfand 1392, www.ilna.ir/fa/tiny/news-152343.

به سوی جامعه‏‌شناسی اخذ و انتقال تکنولوژی: موردکاوی عباس میرزا قاجار و اصلاح قشون

ایرانیان[1]  طی سده‌هایی طولانی، که دورۀ صفویه را نیز در بر می‌گیرد، اروپاییان را از نظر مذهبی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی مادون به حساب می‌آوردند.[2] از جمله نشانه‌های این تلقی آن بود که سفرای همسایگان مسلمان صفویان، خصوصاً عثمانی و هند، قدر و منزلت بیشتری از سفرای کشورهای اروپایی داشتند. در میان همسایگان صفویه، ازبک‌ها به بی‌سوادی و نادانی شناخته می‌شدند و جالب است که ایرانیان روس‌ها را ”ازبک‌های اروپا“ می‌خواندند.[3] این شیوۀ اشاره به روس‌ها احساس ایرانیان را نسبت به این قوم نشان می‌دهد که تا آن زمان اهمیت خاصی در تاریخ ایران نداشتند. حکومت صفویه هیچ‌گاه درگیر نبرد زمینی با ارتش‌های اروپایی نشد و جنگ با پرتغالی‌ها نیز جنگی دریایی بود که در آن از کشتی‌ها و مشاورۀ انگلیسی استفاده شد. قشون‌های ازبک و عثمانی و گاه هند، که صفویان با آنها درگیر می‌شدند، ساختار و سنت‌هایی مشابه با قشون ایران داشتند. در دورۀ افول صفویه و ناآرامی‌های طولانی‌مدت پس از سقوط اصفهان، روس‌ها در حال تقویت ارتش خود بودند و پس از سقوط صفویه مناطق وسیعی از آذربایجان و گیلان را اشغال کردند. نادرشاه و آقامحمدخان قاجار موفق شدند در سال‌های 1114ش[4] و 1175ش روس‌ها را عقب بنشانند،[5] اما عباس‌میرزا در جنگی که در سال 1182ش شروع شد، در این کار موفق نبود.

عباس‌میرزا پس از مدتی دریافت که با ارتشی درگیر شده است که از شیوه‌ها و اصول متفاوتی تبعیت می‌کند. ارتش روسیه به سبک ارتش دائمی مدرنی که ناپلئون در دهۀ 1790م در فرانسه ایجاد کرده بود، عمل می‌کرد. این ارتش نیای شکلی از ارتش است که ما امروزه با آن آشناییم و ویژگی‌های آن برایمان روشن است. در واقع، خصوصیات و شیوۀ عمل قشون ایران است که برای ما عجیب و غریب به نظر می‌رسد و در ادامه به آن خواهیم پرداخت. اما پیش از آن، به تصویر کلاسیک ایرانی از روس‌ها بازگردیم. عباس‌میرزا اندیشناک بود که چرا نمی‌تواند بر این مسیحیانِ ازبک پیروز شود. احساس او را می‌توان در گفت‌وگویش با ژوبر، نمایندۀ سیاسی-نظامی فرانسه، در سال 1184ش/1805م یعنی زمانی که هنوز مدت زیادی از جنگ با روسیه نگذشته است، تشخیص داد. او شکایت داشت که ”مشتی اروپایی“ (یعنی روس‌ها) او و سربازانش را به خود مشغول کرده‌اند و مانع پیشرفت کارش می‌شوند.[6] او نوعی خودبرتربینی را از گذشتگان به ارث برده بود. با این حال، ضعفی را نیز احساس کرده بود و از ژوبر پرسید: ”نمی‌دانم این قدرتی که شما اروپایی‌ها را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه چیزی است؟“[7]

عباس‌میرزا در نوک پیکان مواجهه با اروپای جدید قرار گرفته بود و شاید تلقی‌ای که از ضعف ایران و ترقی اروپا داشت، برای بسیاری از مردم ایران و حتی بسیاری از صاحب‌منصبان شناخته‌شده نبود. او به همراه وزیرش، میرزاعیسی فراهانی قائم‌مقام بزرگ، پدر میرزاابوالقاسم فراهانی صدراعظم مقتول محمدشاه، به فکر اصلاح قشون ایران افتادند. البته آنها به اقدامات دیگری مانند اعزام دانشجو و تأسیس چاپخانه نیز دست زدند که به سال‌های بعد مربوط می‌شود. در اینجا، بحث خود را به اصلاحات در قشون معطوف می‌کنم که عباس میرزا عنوان ”نظام جدید“ را به آن داد.

اصلاحاتی که عباس‌میرزا به آنها دست زد چندان هم محدود و کوچک نبودند، اما هنگامی که آنها را با توصیه‌ها و پیشنهادهایی که در دهه‌های میانی قرن سیزدهم شمسی مطرح شدند و آنچه در آغاز قرن چهاردهم روی داد مقایسه می‌کنیم، تفاوت بسیاری در گستره و عمق تغییراتی می‌بینیم که ضروری دانسته می‌شدند. در اواخر قرن دوازدهم هجری قمری، تلقی از ضعف‌های ایران تلقی‌ای کمینه بود. بدین معنا که تصور می‌شد می‌توان آن را با تغییرات و اصلاحاتی محدود برطرف کرد. چنین تلقی‌ای تا حد زیادی نیز معقول نیز می‌نمود. هنگامی که در کار یک سیستم بزرگ، که سال‌ها به خوبی کار کرده است یا دست کم تلقی شایع این است که به خوبی کار کرده، اشکالی پیش می‌آید، کسانی که به فکر چاره می‌افتند نوعاً ابتدا زیرسیستم‌های کوچکی را امتحان می‌کنند، تعمیر می‌کنند یا تغییر می‌دهند، خصوصاً اگر دلایل خوبی برای اعتماد به عملکرد کل سیستم داشته باشند.

سیستم اجتماعیتکنیکی قشون

اشارۀ اخیر به سیستم اشاره‌ای صرفاً استعاری نبود. در اینجا قصد دارم از مفهوم ”سیستم اجتماعی-تکنیکی“ (socio-technical system) به مثابه مفهومی محوری برای تحلیل اصلاحات نظامی عباس‌میرزا استفاده کنم. هر سیستم اجتماعی-تکنیکی مجموعه‌ای از عناصر تکنیکی و اجتماعی است که برای دستیابی به هدفی عملی طراحی شده‌ و به کار گرفته می‌شوند.[8] قشون ایران را می‌توان یک سیستم اجتماعی-تکنیکی دانست که هدف عملی یا ”کارکرد“ (function) عمومی آن حفاظت از مرزهای کشور است. در بحث کنونی، هدف عملی خاصی که برای این سیستم مشخص شده، ”شکست دادن ارتش روسیه“ است. برای اشاره به تفاوت‌های بنیادین میان سیستم سپاه ایران و روسیه، که در ادامه بیشتر به آنها خواهیم پرداخت، از اصطلاح ”قشون“ برای سپاه ایران و از اصطلاح ”ارتش“ برای سپاه روسیه استفاده می‌کنیم.

سیستم‌های اجتماعی-تکنیکی، آن‌گونه که تامس هیوز تحلیل می‌کند، واجد عناصری از این دست هستند:[9]

عناصر تکنیکی: مصنوعات مختلفی که در سیستم به کار گرفته می‌شوند، از اجزایی کوچک گرفته تا ماشین‌های بزرگ.

انسان‌ها: افرادی که در موقعیت‌های مختلفی مانند متصدی، تکنسین، طراح، قانون‌گذار و غیره در سیستم فعالیت می‌کنند.

عناصر اجتماعی: سازمان‌ها، قوانین و مقرراتی که روابط افراد و عناصر تکنیکی را مشخص می‌کنند.

عناصر علمی: کتاب‌ها، مقالات علمی و برنامه‌های تحقیقاتی.

و نهایتاً، منابع طبیعی که در سیستم به کار گرفته می‌شوند.

پیش از آنکه بحث را بر سیستم اجتماعی-تکنیکی قشون ایران متمرکز کنیم، باید به دو نکتۀ مهم اشاره کرد. اول آنکه بخش بزرگی از تحلیل‌های فلسفی و حتی جامعه‌شناختی دربارۀ علم و تکنولوژی خود را به یک نظریۀ علمی خاص یا یک مصنوع تکنیکی خاص محدود می‌کنند. این تحلیل‌ها نظریۀ علمی یا مصنوع مورد بحث را بریده از محیط اطرافش بررسی می‌کنند. در بحث حاضر، ممکن است تمایل پیدا کنیم دربارۀ ساختن توپ‌های جدید برای قشون ایران به دست مستشاران فرانسوی صحبت کنیم، بی‌آنکه توجه داشته باشیم که این توپ‌های جدید -که عملاً هم ساخته شدند- فقط درون چارچوبی از سربازانی که آموزش دیده باشند تا با این توپ‌ها کار کنند، قواعدی در خصوص زاویه و زمان آتش کردن توپ‌ها، سلسله‌مراتب نظامی در خصوص صادر کردن فرمان آتش و چگونگی هماهنگی واحد توپخانه با دیگر واحدهای نظامی، تأمین گلوله‌های کافی و وجود ابزارآلات و مواد لازم برای تعمیر و نگهداری آنها می‌توانند ”کارکرد“ خود را ایفا کنند و این چارچوب بخشی از همان است که سیستم ارتش یا قشون خوانده می‌شود. پرداختن به مصنوع بدون توجه به سیستمی اجتماعی-تکنیکی که انجام کارکرد طراحی‌شده برای مصنوع را ممکن می‌کند، به تحلیل‌هایی ناقص و گاه گمراه‌کننده می‌انجامد.

نکتۀ دوم که اهمیت بسیار دارد، این است که بخش اعظم مطالعات علم و تکنولوژی به شکل‌گیری نظریه‌های جدید و توسعۀ مصنوعات جدید معطوف‌اند. به عبارت دیگر، سیاق اصلی بحث در این حوزه سیاق ”نوآوری“ (innovation) است، در حالی که موضوع محوری در مواجهۀ ایرانیان با علم و تکنولوژی مدرن سیاق انتقال (transfer)، اقتباس (adoption) و به‌کارگیری (use) است. مسایلی که ایرانیان و دیگر ملل شرقی مانند عثمانیان، هندیان و چینی‌ها در مواجهه با علم و تکنولوژی مدرن داشته‌اند حول این دو پرسش اصلی می‌گردد که در وهلۀ اول، آیا این علوم و تکنولوژی را اخذ کنند و به کار بگیرند یا خیر و اگر پاسخ مثبت باشد، در وهلۀ دوم، چگونه این کار را انجام دهند. هر چند در مواردی نوآوری هم دیده می‌شود، اما چالش‌ها در اغلب موارد به اخذ و انتقال بازمی‌گردند. با این حال، سرفصل‌هایی مانند ”جامعه‌شناسی انتقال تکنولوژی“ یا ”چالش‌های فرهنگی-اجتماعی اخذ علم و تکنولوژی“ موضوعاتی نیستند که در جریان غالب مطالعات علم و تکنولوژی در کشورهای غربی جای گرفته باشند. اما موضوعاتی از این دست دقیقاً همان مسایلی‌اند که اگر بخواهیم به بحثی جدی دربارۀ مواجهۀ ایرانیان با علم و تکنولوژی مدرن بپردازیم، باید درباره‌شان بیندیشیم.

حال به سیستم اجتماعی-تکنیکی قشون ایران بپردازیم. چنان که اشاره شد، کارکرد اصلی این سیستم در بحث کنونی -یعنی هدفی که باید برآورده می‌کرد- شکست دادن روس‌ها بود. طبق چارچوب تحلیلی هیوز، سیستم قشون واجد عناصری از این دست است:

عناصر تکنیکی: شمشیرها، تفنگ‌ها، توپخانه.

انسان‌ها: سربازان، امیران.

عناصر اجتماعی: قواعد سازماندهی سربازان.

عناصر علمی: در اینجا، مکتوباتی علمی را که در قشون به کار گرفته شوند نمی‌شناسیم.

منابع طبیعی: فلزات و مواد لازم برای تهیۀ سلاح‌ها و باروت، مواد غذایی [و تنباکو] برای لشکریان و علوفه برای اسب‌ها.

عباس‌میرزا با این وضعیت مواجه شد که سیستم اجتماعی-تکنیکی مورد بحث کارکردش را ایفا نمی‌کرد، یعنی نمی‌توانست از پسِ ارتش روسیه برآید. هنگامی که سیستمی شکست می‌خورد یا ناکام می‌ماند، فردی که تحلیل شکست را به عهده گرفته است، ممکن است اجزای مختلفی را مسبب یا مقصر شکست تلقی کند. در ابتدا، عناصر محدودی از سیستم متهم می‌شوند. مثلاً ممکن است گفته شود که گروه خاصی از سواران استقامت کافی به خرج نداده‌اند یا ممکن است شرایط آب‌ و هوایی مؤثر دانسته شود، اما هنگامی که ناکامی تکرار می‌شود، بخش‌های بزرگ‌تری از سیستم متهم خواهند شد. جنگ‌های ایران و روس در سال 1182ش شروع شد و روس‌ها به سرعت تا نزدیکی رود ارس پیشروی کردند. عباس میرزا تا سال 1184ش که با ژوبر ملاقات کرد، به این نتیجه رسیده بود که مشکلی بنیادین در سیستم قشون ایران وجود دارد. او و قائم‌مقام بزرگ به فکر اصلاحاتی بنیادین افتادند. اما دیگران لزوماً با تحلیل و تصمیم آنها موافق نبودند. عباس‌میرزا و قائم‌مقام تحولی ریشه‌ای را در قشون ایران در نظر داشتند. آنها حتی نام‌ها و عنوان‌هایی جدید را وضع کردند. قشون جدید ”نظام“ نامیده شد و واژه‌های سرباز، جانباز، سرجوقه، نایب، سلطان، یاور، سرتیپ، امیرپنجه و امیرتومان برای سلسله‌مراتب نظامی وضع شدند.[10]

عباس‌میرزا ابتدا سعی کرد با استفاده از نظامیان روس و قفقازی، که از زمان آقامحمدخان در ایران بودند یا طی جنگ به ایران فرار کرده بودند، قشون خود را نظم بخشد.[11] اما چندان در این کار موفق نبود. در همین زمان، فتحعلی‌شاه پیمان سیاسی-نظامی فین‌کن‌اشتاین را در سال 1186ش با ناپلئون منعقد کرد. فرانسه نیز در این دوره در حال جنگ با روسیه و انگلستان بود. خواست اصلی ناپلئون اعلان جنگ ایران به انگلیس و امکان عبور زمینی از ایران در صورت لشکرکشی به هند بود. در مقابل، ایران خواستار به رسمیت شناختن حکمرانی فتحعلی‌شاه بر گرجستان و دیگر مناطقی بود که روسیه اشغال کرده بود. این خواست‌ها همگی در عهدنامه گنجانده شد. علاوه بر این، چنین توافق شد که

مادۀ ششم – آنکه، هرگاه رأی بیضاضیای جهان‌آرای اعلی‌حضرت پادشاه ممالک ایران اقتضا فرماید که عساکر پیاده و توپچی را به رسم و ضابطۀ فرنگ تعلیم و مهیا نماید و بعضی قلعه‌ها به ضابطۀ قلعۀ فرنگ بنا گذارد، جناب امپراطور فرانسه و پادشاه ایطالیا بنابراین مطلب توپ سفریه و تفنگ حربیه، و از هر قدر ضرور و لازم بوده باشد، به صوب ایران ارسال و قیمت آن از قیمت فرنگستان به سرکار جناب امپراطور اعظم داده می‌شود.

مادۀ هفتم – آنکه، از دولت علیه ایران هرگاه خواهش نمایند که به طریق قلعه‌های فرنگ قلعه ساخته باشند و توپخانه به قاعدۀ فرنگ ترتیب و عساکر پادشاه با ضابطۀ فرنگ تعلیم نماید، هرقدر توپچی و مهندس و تعلیم‌چی لازم بوده و ضرور شود جناب امپراطور فرانسه و پادشاه ایطالیا متعهد گردید که ارسال صوب ایران نماید که در آنجا ترسیم قلعه و ترتیب توپخانه و تعلیم عساکر پیاده نمایند.[12]

در پی قرارداد فین‌کن‌اشتاین، گروهی 29 نفری از دیپلمات‌ها و افسران فرانسوی به سرپرستی گاردان به ایران آمد. گزارش گاردان و برخی از افسران همراهش تا حدی نشان می‌دهد که چرا سیستم اجتماعی-تکنیکی قشون ایران نمی‌توانست ارتش مدرن‌شدۀ روسیه را شکست دهد. در اینجا به جزییات این گزارش‌ها نمی‌پردازیم، اما به طور خلاصه باید گفت که هر یک از اجزای سیستم قشون ایران دچار اشکالات و نقایصی جدی بود:[13]

در بخش تکنیکی: سلاح و توپخانه فاقد کارایی بود، قلعه‌های مناسب ساخته نشده بود و قشون بر فنون سنگربندی مسلط نبود.

در بخش انسانی: سربازان آموزش‌های نظامی اختصاصی ندیده بودند و توان همکاری میان گروه‌های مختلفی که از ایلات متفاوت آمده بودند، در مقایسه با واحدهای یک ارتش مدرن ناچیز بود.

در بخش اجتماعی: قواعد سربازگیری و پرداخت حقوق به سربازان وجود نداشت و سلسله‌مراتب نظامی شکل نگرفته بود.

در بخش علمی: متون مکتوبی مبنای اقدامات نظامی قرار نمی‌گرفت و حتی هیچ نقشه‌ای از مناطق درگیری وجود نداشت.

در بخش منابع طبیعی: قشون توانایی فرآوری مواد طبیعی و تهیۀ علیق نداشت و برای همین مجبور بود فقط در بهار و تابستان به عملیات دست بزند.

طرح تغییر

بدین ترتیب، ظاهراً عباس میرزا دلایل خوبی برای دست زدن به ”تغییر“ در قشون ایران داشت. اما هر تغییر و تحولی مستلزم کنار گذاشتن چیزی که اکنون جریان دارد و به میان آوردن چیزی جدید است. بدین ترتیب، تنشی مفهومی در هر تغییری وجود دارد. این چالش میان قدیم و جدید در بن تمامی مسایلی که در دو سدۀ اخیر در مواجهه با تمدن مدرن داشته‌ایم، قرار دارند. هنگامی که فرد نوگرا به یک ”طرح تغییر“ می‌اندیشد و از خود و دیگران می‌خواهد که شیوه یا ساختاری قدیمی را کنار بگذارند، خود و مخاطبانش با نوعی ”مسئلۀ مقایسه و ارزیابی“ مواجه می‌شوند و باید به چنین پرسش‌هایی پاسخ دهند:

  • شیوه [یا ساختار] قدیمی چه نقایص یا اشکالاتی دارد؟
  • شیوه [یا ساختار] جدید چه ویژگی‌های برتر یا امتیازاتی دارد؟
  • شیوۀ قدیمی چه امتیازاتی دارد؟
  • شیوۀ جدید چه معایب یا محدودیت‌هایی دارد؟
  • کنار گذاردن شیوۀ قدیمی چه خطرات یا صدماتی به همراه دارد؟
  • ادامۀ پیروی از شیوۀ قدیمی چه خطراتی به همراه دارد؟
  • کنار گذاردن شیوۀ قدیمی چه مشکلاتی پیش می‌آورد؟
  • به کار گرفتن شیوۀ جدید با چه موانع یا خطراتی مواجه است؟

در هر موردی از تغییر باید به این پرسش‌ها به نحوی صریح یا ضمنی و مورد به مورد یا در مجموع پاسخ داد. در واقع، واکنش افراد و گروه‌های مختلف به یک طرح تغییر مبتنی بر ارزیابی آنها دربارۀ پرسش‌های مذکور است. در مثال‌های واقعی و انضمامی، مجموعۀ گسترده‌ای از عوامل سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و غیره در پاسخ دادن به این پرسش‌ها دخالت دارند.

در میان مردمی که به سنت‌های گذشتگان خود وفادار و مفتخرند، در بادی امر ثبات بر تغییر مرجح خواهد بود. در جوامع معاصر، تغییر به امری همیشگی تبدیل شده است و افراد به تغییر خو گرفته‌اند. حتی ممکن است تغییر در موارد یا جوامعی نوعی ارزش تلقی شود.[14] اما اگر به جامعۀ 200 سال پیش ایران بازگردیم، تغییر به‌ندرت روی می‌داد و در بسیاری از مواردی هم که روی می‌داد، بسیار بطئی و از این رو غیرآگاهانه بود. تغییرِ آگاهانه با نوعی خطر کردن و ناپایداری همراه است که شاید برای بسیاری از افراد نگران‌کننده باشد. علاوه بر این، معلوم نیست که تغییرات با موفقیت همراه باشند. همیشه این احتمال وجود دارد که طرح جدید بی‌سرانجام باقی بماند.

نکتۀ مهم دیگر این است که اولین راهبرد و گاه یگانه راهبرد امکانپذیری که برای تغییر سیستمی که خوب کار نمی‌کند به ذهن می‌رسد این است که سیستم را تعمیر یا اصلاح کنیم. در نمونۀ حاضر، عباس‌میرزا نمی‌توانست قشون ایران را مرخص کند و بعد نظامی یا ارتشی جدید را از صفر بسازد. او نمی‌توانست شیوه یا ساختار موجود را ”دور بزند.“ البته این راهبرد، یعنی نادیده گرفتن ساختار قدیمیِ موجود و بنا کردن ساختار جدید را می‌توان در دوره‌های بعدی مواجهه با علم و تکنولوژی مدرن در تاریخ ایران مشاهده کرد، اما چنین گزینه‌ای در نمونۀ حاضر در دسترس نبود. بنابراین، عباس‌میرزا ناگزیر بود که همان سیستم موجود را تغییر دهد. اما در جوامعی که تغییر در آنها امری نادر و نامرسوم است و نسبت به آن دیدگاهی منفی وجود دارد، بار اثبات به عهدۀ فرد یا گروهی خواهد بود که خواهان تغییر است. در اینجا، عباس‌میرزا از قدرت سیاسی برخوردار بود و بنابراین، شاید گفتن اینکه باید بهتر بودنِ ساختار پیشنهادی‌اش را در مقایسه با وضع موجود اثبات می‌کرد قدری عجیب به نظر برسد. اما صرف دستور دادن به امیران و سربازان برای آنکه از شیوه‌های مرسوم جنگیدن دست بردارند و تحت آموزش جدید قرار بگیرند، کافی نیست. عباس‌میرزا باید صاحب‌منصبان، سربازان و دیگر گروه‌های دخیل را به نحوی از انحا در مورد طرحش ”اقناع“ می‌کرد.

بدین ترتیب، هنگامی که سیستمی خوب کار نمی‌کند، یعنی نمی‌تواند کارکردش را ایفا کند، فرد یا گروهی که در پی اصلاح است، و او را اختصاراً ”طراح تغییر“ می‌نامیم، با دو مسئلۀ بنیادین مواجه می‌شود: اول آنکه باید طرحی برای اصلاح تنظیم کند که نویدبخش باشد. بدین معنی که بتوان امیدوار بود که طرح جدید کارکردی را که سیستم کنونی قادر به دستیابی به آن نیست محقق خواهد کرد. در مرحلۀ بعد، هنگامی که طرح پیشنهادی نویدبخشی فراهم شد، باید عناصر انسانی دخیل در سیستم را در خصوص کارایی طرح اقناع و نظر آنها را برای همکاری در اجرای طرح جلب کرد.

در مثال حاضر، طرحی نویدبخش در دسترس عباس‌میرزا بود. در واقع، همۀ اصلاح‌طلبان و نوگرایان در کشورهای شرقی در طول دو سدۀ اخیر با منبعی سرشار از طرح‌های نویدبخش که ظاهراً به نحوی کمابیش ساده هم می‌شد به آنها دسترسی پیدا کرد، مواجه بودند: تمدن اروپایی. در مثال حاضر، عباس‌میرزا، فتحعلی‌شاه و دیگر صاحب‌منصبان ایران تحت تأثیر جنگاوری و فتوحات فرانسویان به رهبری ناپلئون بودند. بدین ترتیب، به نظر می‌رسد علاقه به هم‌پیمان شدن با فرانسه صرفاً معلول محاسبات سیاسی و این امر نبود که فرانسه با روسیه در جنگ است. عباس‌میرزا تاریخ فتوحات فرانسویان را مطالعه می‌کرد، نقشی از ناپلئون را بر مدالی زده بود و به گردنش می‌آویخت و زنی فرانسوی را برای معلمی فرزندانش از جمله محمدمیرزا، که جانشین فتحعلی شاه شد، استخدام کرد.[15] ارتش فرانسه و ناپلئون برای عباس‌میرزا نماد اعلای جنگاوری بود، چنان که در گفت‌وگویش با ژوبر می‌گوید: ”از شهرت و فتوحات قشون فرانسه دانستم که رشادت قشون روسیه در برابر آنان هیچ است.“[16] بنابراین، او و فتحعلی‌شاه خرسند بودند که موفق شده بودند با فرانسه هم‌پیمان شوند و طرح نویدبخش برای اصلاح قشون ساختن ارتشی اروپایی به سبک فرانسوی بود. نگاه کردن به اروپا -و بعداً ایالات متحده- به مثابه منبعی برای طرح‌های تغییر در سال‌های بعد نیز ادامه داشته است و برای ما موضوعی کاملاً آشناست. تمدن اروپایی به منزلۀ تمدنی که راه را پیش از ما رفته و حرکتش هم موفقیت‌آمیز بوده است، به مرور هم تصویری الهام‌بخش ایجاد کرده است و هم برای مسایل تکنیکی و اجتماعی مختلف از نوسازی قشون گرفته تا آب‌رسانی به منازل و از نظام آموزشی گرفته تا اصلاح نظام مالیاتی، طرح‌های تفصیلی امیدوارکننده‌ای با جزییات دقیق داشته است. بدین ترتیب، همچنان که رینگر می‌گوید، ”اروپا از ابتدا هم تهدیدی شوم نسبت به تمامیت ارضی سرزمین ایران و هم الگویی برای تغییر به حساب می‌آمد.“[17] نقش دوگانه و تناقض‌آمیز اروپای مدرن که هم‌زمان هم نجات‌بخش تلقی می‌شود و هم مهلک یکی از خصوصیات محوری در مطالعۀ مواجهۀ ایرانیان با مدرنیته است.

طرح‌های نویدبخشی که اروپاییان پیشنهاد می‌کردند، به صورت یک ”بسته“ به دست ایرانیان یا دیگر ملل شرقی می‌رسید و هم اکنون هم می‌رسد. این بسته مجموعه‌ای از توصیه‌هاست برای آنکه سیستمی را که درست کار نمی‌کند، اصلاح کند یا سیستم جدیدی جایگزین سیستم‌های پیشین شود.[18] هدف اصلی هر طرح اصلاحی این است که کارایی سیستم را افزایش دهد و مسئله‌ای که طراح تغییر با آن مواجه است این است که ”اگر توصیه‌های بسته را انجام دهیم، آیا سیستم کارکردش را بهتر از وضع فعلی انجام خواهد داد؟“ در مثال حاضر، ”اگر به توصیه‌های گاردان و دستیارانش عمل کنیم، آیا روس‌ها را شکست خواهیم داد؟“ روشن است که نمی‌توان با اطمینان به این پرسش پاسخ داد، بلکه می‌توان گفت که با توجه به شواهد موجود احتمال می‌رود -یا احتمال نمی‌رود- که چنین اتفاقی خواهد افتاد. نویدبخش بودن طرح به این معناست که ارزیاب احتمال بیشتری به کارا بودن طرح می‌دهد. برای پیشبرد بحث، برخی از توصیه‌های فرانسویان را ذکر کنیم که برخی از آنها در متن عهدنامه هم آمده‌اند:[19]

  • سربازان باید به صورت دائم در ارتش خدمت کنند، نه آنکه پس از پایان جنگ به سر کارهای قبلی‌شان، که عمدتاً شبانی و کشاورزی بود، بازگردند.
  • به منظور استخدام دائم سربازان، حکومت باید به آنها حقوق ثابتی بدهد، فارغ از اینکه کشور در جنگ باشد یا خیر.
  • باید تفنگ‌های انفرادی جدیدی به سربازان داده شود و توپ‌ها و گلوله‌های جدیدی ساخته شوند.
  • باید قلعه‌هایی در مسیرهای نظامی ساخته شوند.
  • باید نقشه‌های نظامی دقیقی از مناطق درگیر ترسیم شوند.
  • سربازان باید در واحدهایی مشخص سازماندهی شوند.
  • سربازان باید تعلیم ببینند که به صورت گروهی، تحت فرمان درجه‌داران و صدای شیپور، دست به تحرک نظامی بزنند.
  • سربازان باید لباس یکدست (یونیفورم) بپوشند و لباس واحدهای مختلف و همین طور لباس درجه‌داران قدری با لباس واحدهای دیگر و سربازان عادی تفاوت داشته باشد.

مجدداً باید به این نکته توجه کرد که این توصیه‌ها شاید به نظر ما اموری بدیهی و ضروری برسند، اما بسیاری از آنها در موقعیت تاریخی مورد بحث ایده‌هایی جدید به شمار می‌رفتند.

گروههای اجتماعی دخیل

عباس‌میرزا در خصوص نویدبخش بودن ”کلیت“ طرح فرانسویان متقاعد شده بود. بنابراین، چالش اصلی پیش روی این بود که دیگران را نیز اقناع کند. این اقناع به موضوعی پیچیده و پردامنه تبدیل شد. تعارضاتی چندجانبه به سرعت خود را نشان دادند و مناقشاتی در این خصوص در گرفت که آیا باید بسته توصیه‌های مستشاران را به اجرا درآورد یا خیر و اگر بله، چگونه باید این کار را انجام داد. درهم‌تنیدگی مشکلاتی که در این مناقشات بر آنها تکیه می‌شد ممکن است ما را سردرگم کند. برای درک بهتر مسیر تغییرات در چنین موقعیت‌هایی، برخی جامعه‌شناسان تکنولوژی توصیه می‌کنند که ”گروه‌های اجتماعی دخیل“ را شناسایی کنیم.[20] آن‌گونه که پینچ و بایکر توضیح می‌دهند، دستورالعملی برای تشخیص گروه‌های اجتماعی دخیل وجود ندارد، ”اما یک پیش‌نیاز اساسی این است که همۀ اعضای یک گروه اجتماعیِ خاص دارای مجموعۀ معانی مشترکی باشند که به مصنوع خاصی نسبت داده می‌شود.“[21]

چنان که ذکر شد، بحث ما در اینجا به یک مصنوع خاص و مثلاً توپ‌هایی که افسران فرانسوی برای قشون ایران تهیه کردند بازنمی‌گردد، بلکه به سیستم اجتماعی-تکنیکی قشون و تغییرات عباس‌میرزا در آن توجه داریم. بنابراین، هر گروه اجتماعی دخیل در این ماجرا عبارت از افرادی است که تغییرات در قشون ایران، یعنی توصیه‌هایی که برخی از آنها فهرست شد، برای آنها ”معنای“ مشابهی داشته باشد. پینچ و بایکر از اصصلاح ”انعطاف‌پذیری تفسیری“ (interpretative flexibility) برای اشاره به این تفاوت معنایی استفاده می‌کنند. در اینجا سعی داریم ایده‌های جامعه‌شناسی تکنولوژی در مقام نوآوری را در جامعه‌شناسی انتقال و اخذ تکنولوژی به کار گیریم. بدین ترتیب و به نحوی مشابه می‌توانیم بگوییم که در مقام به‌کارگیری یک طرح تغییر به منظور اصلاح یک سیستم اجتماعی-تکنیکی نیز انعطاف‌پذیری تفسیری وجود دارد: گروه‌های دخیل مختلف طرح تغییر را به انحاء مختلفی تفسیر می‌کنند. با در دست داشتن راهنمایی پینچ و بایکر دربارۀ تشخیص گروه‌های دخیل، می‌توانیم برخی از گروه‌های اجتماعی دخیل کلیدی را به ترتیب زیر تمیز دهیم:

  • برای رؤسای ایلات تغییرات به این معنا بود که سهم مهمشان را در قدرت نظامی کشور از دست خواهند داد. بدین ترتیب، اگر دولت برای سربازگیری به آنها متکی نباشد، قدرت چانه‌زنی آنها در امور سیاسی و اقتصادی نیز کاهش خواهد یافت.
  • برای پادشاه و دربار اگرچه این تغییرات نوید پیروزی بر روس‌ها را می‌داد، اما بار مالی هنگفتی به همراه داشت. عباس‌میرزا به فکر اصلاحاتی در نظام مالیاتی بود که بتواند از طریق آن منابع مالی لازم برای استخدام دائم سربازان و تشکیل ارتش دائم را فراهم آورد. ساختار مالیاتی ایران دست‌کم پس از انقراض صفویه وضعیتی کاملاً بی‌ثبات داشت. در زمانی که از آن صحبت می‌کنیم، بخش‌های بزرگی از ایران به دولت قاجار مالیات نمی‌دادند و بخش بزرگی از مالیات به‌دست‌آمده هم به اشکال متفاوت صرف اموری غیر از هزینه‌های عمومی می‌شد یا در اختیار شخص پادشاه قرار می‌گرفت. ایالات قفقاز و آذربایجان، که از نظر کشاورزی پررونق‌ترین مناطق کشور به شمار می‌رفتند، نیز از کنترل خارج شده و درگیر جنگ بودند. علاوه بر این، هنگامی که شبانان ایلیاتی یا کشاورزان مناطق دیگر کشور برای جنگ فراخوانده می‌شدند، دولت نمی‌توانست مانند زمان صلح از این مناطق مالیات اخذ کند.[22] علاوه بر این، وجود یک نیروی تعلیم‌دیدۀ دائم می‌توانست به معنای خطری همیشگی برای پادشاه باشد. فتحعلی‌شاه نگران بود که عباس‌میرزا با نظام جدیدش علیه او اقدام کند. اگرچه چنین اتفاقی نیفتاد، اما این موقعیت می‌تواند ما را به یاد تشکیل نیروی دائم بریگاد قزاق در دورۀ ناصرالدین‌شاه بیندازد که بعداً به کودتای اسفند 1299ش انجامید و در کنار برخی شرایط دیگر نه فقط پادشاه، بلکه کل پادشاهی قاجار را سرنگون کرد.
  • برای شاهزادگان دیگر که رقبای عباس‌میرزا به حساب می‌آمدند، اصلاحات در قشون به فرماندهی عباس‌میرزا به معنای قدرت گرفتن او بود و امکان پیروزی او را در جنگ قدرتی که بر سر جانشینی فتحعلی‌شاه در جریان بود بیش از پیش افزایش می‌داد. مهم‌ترین این شاهزادگان محمدعلی‌میرزا، برادر بزرگ‌تر عباس‌میرزا بود که حاکم کرمانشاه شده بود. او همواره از اینکه چرا عباس‌میرزا ولیعهد شده بود ناخوشنود بود و تمایلی نداشت که عباس‌میرزا بیش از این قدرتمند شود. والی اصفهان نیز چنین رویکردی داشت و در حد توانایی‌اش در طرح تغییر عباس‌میرزا خلل ایجاد کرد.[23]
  • در کنار اینها، اصلاحات در قشون برای بسیاری از سپاهیان به معنای کنار گذاشتن شیوه‌هایی جنگی‌ بود که سنتاً کارآمد به نظر می‌رسیدند و علاوه بر این، به معنای تقلید و پیروی از اروپاییان بود.

و علاوه بر این، دو گروه خارجی نیز دخیل بودند:

  • برای فرانسوی‌ها تغییرات در قشون ایران بهای گرفتن اجازۀ عبور از ایران برای حمله به هند بود. علاوه بر این، ایران می‌توانست در جنگ برای تصرف هند نیز به فرانسه کمک کند. برخی از اقدامات هیئت گاردان در مناطقی دور از منطقۀ جنگ در آذربایجان صورت می‌گرفت. آنها طرح ساختن قلعه‌هایی را در زنجان تهیه کردند. راه‌های ایران را که به مناطق جنوبی و مرکزی می‌رفتند، بررسی کردند و مهم‌تر از همه، کارگاه توپ‌ریزی را در فاصلۀ 1200 کیلومتری از منطقه نبرد، یعنی در اصفهان که در مسیر حرکت به سمت مرز ایران و هند قرار داشت، برپا کردند.[24]
  • برای انگلیسی‌ها که بسیار پیش از فرانسوی‌ها با حکومت قاجار مراوده داشتند، عهدنامۀ فین‌کن‌اشتاین ضربۀ سنگینی بود. از نظر آنها، اصلاح قشون تحت هدایت فرانسوی‌ها به معنای شکل‌گیری خطری جدی برای هند بود. سفرای انگلیس بسیار کوشیدند که روابط بین ایران و فرانسه گرم باقی نماند و البته در کنار تأثیر عواملی دیگر در مجموع هم در این کار موفق شدند.[25]

تشخیص گروه‌های اجتماعی دخیل و درک تفسیر آنها از این تغییرات صحنۀ تحلیل را گسترش می‌دهد و همچنین راه را برای ”تبیین‌های مبتنی بر اغراض و منافع“ (interest explanation) باز می‌کند.[26] طبق این نوع تبیین، گروه‌های دخیل مختلف منافع متفاوتی دارند که هر طرح تغییر می‌تواند به متحقق شدن آنها کمک کند یا لطمه بزند. بدین ترتیب، رفتار گروه‌های دخیل را می‌توان بر مبنای نسبت میان تغییرات و سطح برآورده شدن منافعشان درک و تحلیل کرد. در مثال حاضر، روشن به نظر می‌رسد که انگلیسی‌ها باید مخالف طرح تغییر باشند، چرا که موفقیت فرانسویان در شکل‌دهی به نظام جدید و تسلطشان بر آن منافع انگلستان را به خطر می‌انداخت. علاوه بر این، گروه‌های اجتماعی مختلف بسته به نوع منافعی که آنها را در خطر می‌بینند یا در پی برآورده کردنشان هستند، با برخی گروه‌های دیگر ائتلاف می‌کنند و علیه برخی گروه‌های دیگر دست به اقدام می‌زنند. در تصویری کلان‌تر، اگر بپرسیم که چرا فلان طرح تغییر با موفقیت همراه شد یا نشد، پاسخی از این دست خواهیم شنید: علت این بود که گروه‌هایی که منافعشان در صورت موفقیت طرح تغییر تأمین می‌شد، با یکدیگر ائتلاف کردند و اوضاع را به نفع خود پیش بردند یا اینکه گروه‌هایی که منافعشان در صورت موفقیت طرح به خطر می‌افتاد، با یکدیگر ائتلاف کردند و مانع از به سرانجام رسیدن طرح تغییر شدند. تبیین‌های مبتنی بر منافع هم جذابیت داستانی خوبی دارند و هم در موارد بسیاری از نظر تبیینی کارآمد هستند. این تبیین‌ها می‌توانند پاسخ مناسبی فراهم آورند برای اینکه چرا در عمل چنین اتفاقی افتاد، در حالی که اتفاق دیگری روی نداد. در عین حال، چنین تبیین‌هایی ممکن است گاه چندان خوشایند نباشند، چرا که این حس را انتقال می‌دهند که همگان همواره در حال دسیسه کردن علیه یکدیگر و پیشبرد مطامع خودشان هستند. بدین ترتیب، رویدادی که قصد داریم آن را بفهمیم، یعنی این امر که مطرح شدن طرح تغییر چه مسایلی پیش آورد، این مسایل چگونه فهمیده شدند و چه پاسخ‌هایی به آنها مطرح شد، به سطح روایت کردن مجموعه‌ای از دغل‌کاری‌ها و نوعی جنگ قدرت تقلیل پیدا می‌کند. اما نکتۀ مهم این است که چنین دغل‌کاری‌ها و دسائسی در واقع روی داده‌اند و اگر می‌خواهیم فهمی جامع‌تر از آنچه روی داده به دست آوریم، باید آنها را نیز در نظر بگیریم.

با این حال، شیوه‌ای که در بسیاری موارد پیش گرفته می‌شود، نوعی تلقی نامتقارن (asymmetric) است: برخی از گروه‌ها یا افراد دخیل افرادی بی‌غرض تصویر می‌شوند که قربانی غرض‌ورزی‌های دیگران شده‌اند. در مثال حاضر، معمولاً عباس‌میرزا، و در دوره‌های بعدی امیرکبیر، قهرمانانی تصویر می‌شوند که هدفی جز اعتلای میهن ندارند و گرفتار اطرافیان و دشمنانی داخلی و خارجی‌اند که در پی تأمین منافع خودشان هستند. در برخی موارد دیگر و در آثاری که پس از انقلاب اسلامی در ایران منتشر می‌شوند، گروه روحانیون چنین وضعیتی را پیدا می‌کنند. هدف آنها صرفاً اعتلای اسلام و صیانت از کشور است، در حالی که دیگر گروه‌های دخیل منافعشان را دنبال می‌کنند. بدین ترتیب، چالشی در خصوص نسبت دادن یا ندادن منافع و اغراض به همۀ گروه‌های دخیل وجود دارد که خود را در مطالعه ما نیز نشان خواهد داد.

با این حال، در اینجا در پی توصیف و تحلیل زنجیرۀ وقایعی نیستیم که موجب موفقیت یا شکست طرح تغییر قشون ایران شدند، بلکه می‌خواهیم برخی از چالش‌هایی را بکاویم که این طرح تغییر پدید آورد. به همین سبب، بررسی ما بیشتر به این امر توجه دارد که طرح تغییر چگونه می‌تواند برای گروه‌های دخیل چالش‌برانگیز شود و از میان این چالش‌ها نیز بیشتر به چالش‌های فرهنگی نظر خواهیم داشت تا چالش‌های سیاسی؛ هر چند نمی‌خواهیم ادعا کنیم که فرهنگ و سیاست به کلی از یکدیگر متمایزند. در همین زمینه، بیشتر به واکنش‌هایی خواهیم پرداخت که از چالش‌های مذکور ناشی می‌شوند. بدین ترتیب، نگرانی‌های رؤسای ایلات و دربار، رقابت‌های میان شاهزادگان و درگیری میان فرانسه و انگلستان در کانون بحث نیستند، اگرچه در مواردی لازم است که به آنها اشاره کنیم. بنابراین، گروه اصلی‌ای که باقی می‌ماند سربازان و مردمی‌اند که ”به راه و رسم کهن خود سخت تعلق خاطر و از هر گونه تشبه به فرنگیان استنکاف داشتند و تقلید از کفار را جایز نمی‌شمردند.“[27]

تغییر همچون موضوعی فرهنگی

یک چالش مهم پیش روی عباس‌میرزا قانع کردن سپاهیان برای تن دادن به تغییر بود. چنان که گفته شد، او خود در خصوص نویدبخش بودن تغییرات قانع شده بود، اما در بادی امر نمی‌توانست این نویدبخش بودن را به مردم نشان دهد. برای این کار او باید واحدهایی از نظام جدید را در اختیار می‌داشت و با آنها شکستی به روس‌ها وارد می‌آورد و در این صورت می‌توانست مخالفان تغییر را تحت تأثیر قرار دهد. اما چنین کاری در ابتدا ممکن نبود.

عباس‌میرزا مدتی پیش از آنکه هیئت فرانسوی به آذربایجان بیاید، دست به کار شد و سعی کرد به کمک چند افسر روس و قفقازی تغییرات را آغاز کند و ”برای آنکه انس و عادت مردم را در هم شکند، اول بار خود لباس نظام جدید پوشید.“[28] در اینجا، تغییر لباس نظامی به نشانه‌ای برای تغییری گسترده‌تر تبدیل شد. اما آیا تغییر لباس کارکردی هم در این میان داشت؟ به عبارت دیگر، آیا تغییر لباس کمکی به شکست دادن ارتش روسیه می‌کرد؟ ممکن است بگوییم خیر. چه فرقی می‌کند که سربازان لباس ایرانی مرسوم شامل عبایی بلند، شلواری گشاد و کفش‌هایی بافته به تن کنند یا لباس‌های ارتش‌های اروپایی را که عناصر اصلی آن عبارت بودند از کتی کوتاه، شلواری تنگ و چکمه‌های چرمی؟ بدین ترتیب، ممکن است به سرعت تغییر لباس را امری صرفاً ”نمادین“ بدانیم که اهمیت و اثری کارکردی ندارد. علاوه بر این، منتقدان معتقد بودند که پوشیدن این لباس تشبه به کفار و بنابراین، از نظر دینی ضدارزش است. نقل قول میرزاابوالقاسم فراهانی از پدرش شدت و حدت مناقشه بر سر پوشیدن لباس فرم را به خوبی نشان می‌دهد:

آنها [سربازان] می‌گویند این مرد [عباس‌میرزا] مسیحی است و می‌خواهد ما را مسیحی کند. به همین دلیل است که آداب و رسوم مسیحیان را رواج می‌دهد و ما را مجبور می‌کند لباس آنها را بپوشیم.[29]

در واقع، عباس‌میرزا چنان در خصوص فشار مخالفان نگران بود که ابتدا در حیاطی محصور و به دور از چشم عموم با راهنمایی افسری روس به همراه چند تن از سربازان منتخب به تمرین نظامی پرداخت و توانست گروه کوچکی از سربازان را تربیت کند که توانایی انجام حرکات دسته‌ای و منظم داشتند.[30] پس از آمدن گروه فرانسوی بود که وی اقداماتش را گسترش داد.

بیطرفی تکنولوژی

اکنون به مرکز تنشی می‌رسیم که نه حول منافع سیاسی و اقتصادی مستقیم، بلکه حول فرهنگ شکل می‌گیرد. از زمانه‌ای که مشغول بررسی آن هستیم تاکنون، طرح‌های تغییر متعددی در حوزه‌های متفاوت مطرح شده‌اند که مستقیماً یا باواسطه از اروپا یا به‌طور کلی‌تر از غرب آمده‌اند. این طرح‌های تغییر که به صورت بسته‌ای از توصیه‌ها مطرح می‌شوند، در فرهنگی دیگر شکل گرفته‌اند و هنگامی که تصمیم‌گیرنده و مجری تغییر بسته را در ایران یا یک کشور غیرغربی دیگر می‌گشاید، توصیه‌ها چالش‌هایی ایجاد می‌کنند که بخشی از آنها از این تفاوت فرهنگی نشئت می‌گیرند. پیش‌فرضی که در بسیاری از موارد به نحوی ناخودآگاه در ذهن وجود دارد این است که علم و تکنولوژی اموری از نظر فرهنگی بی‌طرف (neutral) و جهانشمول (universal) هستند. فرقی نمی‌کند که توپ‌ها در پاریس شلیک کنند یا در کنار رود ارس، اگر توپ کارایی تکنیکی داشته باشد و کاربر نیز مسلط باشد، نتیجه لازم به دست خواهد آمد. تلقی سیستمی از علم و تکنولوژی و در نظر گرفتن آنها در سیاق سیستم‌هایی اجتماعی-تکنیکی‌ که علم و تکنولوژی را اخذ می‌کنند و به کار می‌برند به ما اجازه می‌دهد که مشکل‌آفرینی تلقی ”بی‌طرفی فرهنگی“ را ببینیم. در مثال حاضر، مسئلۀ بی‌طرفی فرهنگی خود را در لباس فرم نشان می‌دهد، اما ممکن است که به اشکال دیگری نیز بروز پیدا کند. در ادامه به برخی از این اشکال اشاره خواهیم کرد.

پیش از بررسی مثال حاضر، لازم است قدری دربارۀ بی‌طرفی تکنولوژی صحبت کنیم. بخش اصلی و قریب به اتفاق مباحث دربارۀ بی‌طرفی تکنولوژی به بی‌طرفی ارزشی (value neutrality) معطوف‌اند. ادعا می‌شود که مصنوع تکنولوژیک بی‌طرف است، به این معنا که به خودی خود نه از نظر اخلاقی خوب است و نه بد؛ این کاربرد انسانی است که می‌تواند خوب یا بد باشد. مثال مشهور در این خصوص شعار انجمن تفنگداران امریکاست: ”این تفنگ‌ها نیستند که می‌کشند، انسان‌ها هستند که چنین می‌کنند.“[31] مثال مشهور در فرهنگ ما مثال چاقوست: ”چاقو همان چاقوست؛ اگر در دست جراح باشد، زندگی را نجات می‌دهد و اگر در دست قاتل باشد، موجب قتل می‌شود.“ مباحث گسترده‌ای در این خصوص وجود دارد که آیا تکنولوژی در این معنا بی‌طرف است یا خیر.[32] در اینجا، بدون آنکه به این مباحث بپردازم، از این ادعا طرفداری می‌کنم که مصنوعات و به عبارت بهتر، سیستم‌های تکنولوژیک متضمن ارزش‌هایی اخلاقی‌اند. این مصنوعات یا سیستم‌ها ما را به کاربردهایی فرامی‌خوانند که قضاوت‌های ارزشی اخلاقی مهمی از پیش در آنها مضمرند.[33] این قضاوت‌ها می‌توانند چالش‌های اخلاقی پدید آورند. در بحث حاضر، می‌توانیم به توپ بیندیشیم. تصور کنید که فرانسویان بخواهند قشون مردمی در یک جزیرۀ دورافتاده را مدرن سازند که تاکنون فقط با سلاح سرد جنگیده‌اند و پهلوانی در نبردهای تن به تن را می‌ستایند. افسر فرانسوی توپ را به سوی خط دشمنی خیالی یا واقعی نشانه می‌رود و آتش می‌کند. توپ ”کارایی“ خود را نشان می‌دهد و کلبه یا موضع دشمن را نابود می‌کند. می‌توانیم تصور کنیم که چنین پرسش‌هایی به ذهن مردمان جزیره یا دست‌کم بزرگانشان خطور می‌کند:

  • آیا کشتن دشمن از این فاصله و بدون نبرد رودررو ناجوانمردانه نیست؟
  • اگر دشمنی زخمی در کلبۀ مقابل باشد که قادر به دفاع از خود نیست، آیا کشتن او ناجوانمردانه نیست؟
  • اگر پرنده یا حیوان دیگری از بد حادثه در نزدیکی کلبه باشد و از بین برود چطور؟
  • اگر بدون آنکه مطلع باشیم، یک جنگجوی خودی اسیر یا فردی غیرنظامی در کلبه باشد و از بین برود چطور؟

سیستم اجتماعی-تکنیکی ارتش فرانسه که توپ و افسر فرانسوی بخشی از آن‌اند، پیش‌تر به این پرسش‌ها اندیشیده و پاسخش این است که این شکل نبرد به‌رغم همۀ نکات مذکور ناجوانمردانه یا غیراخلاقی نیست. بدین ترتیب، افسر و توپ‌ها به مردمان جزیره می‌گویند: ”با این ابزار جدید دشمنت را بکوب و نگران نباش.“ هنگامی که مردمان جزیره می‌پذیرند که از توپ استفاده کنند، به نحوی آگاهانه یا غیرآگاهانه یا پس از تنش‌ها و مباحثات فراوان و گرفتن نظرات بزرگان خود یا بدون این کار، قضاوت‌های ارزشی فرانسویان را می‌پذیرند. البته آنها ممکن است قیودی برای استفاده از توپ قائل شوند و در این صورت سیستم اجتماعی-تکنیکی توپخانۀ آنها قضاوت‌های دیگری را در خود مضمر خواهد داشت. چه بسا چنین پرسش‌هایی هنگامی که ایرانیان برای اولین‌بار با سلاح‌های آتشین و توپ آشنا شدند برای آنها هم مطرح شده باشد، اما در بحث حاضر در اواخر قرن دوازدهم هجری این مسئله که آیا استفاده از توپ‌ها از نظر اخلاقی یا شرعی مجاز است مطرح نبود. در مکتوبات تاریخی نیز ذکر نشده است که سربازان، مردم یا مجتهدان دربارۀ ناجوانمردانه بودن یا حرمت استفاده از توپ صحبت کرده باشند. بدین ترتیب، چالشی که فی‌نفسه می‌توانست بسیار گسترده‌تر از چالش بر سر لباس باشد، چند سده پیش‌تر به سرانجام رسیده بود. بدین ترتیب، اگرچه ”کارکرد“ توپ متضمن قضاوت‌های ارزشی اخلاقی است، اما در مثال کنونی مناقشه‌ای بر سر اخلاقی بودن یا نبودن ”کارکرد“ توپ وجود نداشت، بلکه همۀ گروه‌های اجتماعی دخیلِ ایرانی خواهان این بودند که توپ‌ها کارایی بهتری داشته باشند. کسی در این خصوص انتقاد نکرد که چرا در اصفهان کارگاه توپ‌ریزی تأسیس شده است و چنین کاری غیراخلاقی یا غیرشرعی است. اما چالشی که مطرح شد و می‌توان آن را در مکتوبات دورۀ مذکور دنبال کرد این بود که آیا جنگیدن به شیوۀ ”کفار“ یا ”کفره“ جایز است یا خیر. این چالش را می‌توان در نظرات فقهی علمای شیعه دربارۀ جنگ با روسیه دنبال کرد که در مجموعه‌هایی با عنوان ”رسالۀ جهادیه“ جمع‌آوری و برخی از آنها منتشر نیز شد.[34] برای نمونه، استفتاء و پاسخ زیر را در رسالۀ جهادیه مولی غلامرضا ارانی کاشانی می‌خوانیم:

سوال: چون مجاهده با این طایفۀ منحوسه موقوف به تعلیم و تعلم انداختن توپ و تفنگ و سایر آلات و ادوات حربیۀ کفره است، تعلیم و تعلم جایز و مباح است یا نه؟

جواب: . . . تعلیم و تعلم آن در صورتی که موقوف باشد دفع دشمن بر آن، جایز بلکه واجب است.[35]

روشن است که اگر نظام اخلاقی را بخشی از فرهنگ در نظر بگیریم، چالش‌های اخلاقیِ حول تکنولوژی چالش‌هایی فرهنگی به شمار خواهند آمد. اما باید به تفاوت میان بی‌طرفی ارزشی و بی‌طرفی فرهنگی توجه داشت. بی‌طرفی ارزشی در این باره است که آیا مصنوعات یا سیستم‌های تکنیکی به خودی خود ارزش‌هایی به همراه دارند یا ارزش‌ها صرفاً به حوزۀ کاربرد باز می‌گردند و در اینجا، بدون بحث تفصیلی این پاسخ را اختیار کردیم که قضاوت‌هایی ارزشی در سیستم‌های تکنیکی مضمرند. هر سیستم تکنیکی نوع خاصی از کاربردها را پیشنهاد می‌کند که مجاز بودن اخلاقی آنها به طور ضمنی تأیید می‌شود. اما بی‌طرفی فرهنگی به جهانشمول بودن سیستم‌های تکنیکی بازمی‌گردد. ادعای بی‌طرفی فرهنگی بدین معناست که یک سیستم اجتماعی-تکنیکی که در فرهنگ الف به خوبی کار می‌کند و مناقشه‌ها بر سر کارایی آن خاتمه یافته‌اند، در هر فرهنگ دیگر نیز به همان خوبی کار خواهد کرد و مناقشه‌برانگیز نخواهد بود.

بی‌طرفی اقلیمی نیز مشابه با بی‌طرفی فرهنگی است. پرداختن به بی‌طرفی اقلیمی می‌تواند راه را برای درک بهتر چالش‌هایی که از دیدگاه بی‌طرفی فرهنگی ناشی می‌شوند باز کند. تصور کنید مصنوعی در کشور الف با شرایط اقلیمی خاص خود ساخته شده و کارکرد خود را به خوبی اجرا می‌کند. فردی در کشور ب طرح تغییری را در سر دارد و ایدۀ استفاده از مصنوع مذکور را نویدبخش می‌یابد. او و سازندۀ اصلی توافق می‌کنند که مصنوع را در کشور ب به کار گیرند. به همین علت، نمونه‌هایی از مصنوع را وارد کشور ب می‌کنند. در صورتی که قبلاً تجربه‌های ناقضی وجود نداشته باشد، هم طراح طرح تغییر و هم سازنده انتظار دارند که مصنوع در کشور ب هم به خوبی کار کند. بدین ترتیب، آنها به طور آگاهانه یا ناآگاهانه نوعی بی‌طرفی اقلیمی را در ذهن دارند: فرقی نمی‌کند که یک ماشین چاپ در فرانسه کار کند یا در ایران. اما مثلاً سرما یا گرمای شدید هوا در کشور ب یا رطوبت زیاد این کشور باعث می‌شود که چرخ دنده‌ای بشکند، واشری تغییر شکل دهد یا قطعاتی زنگ بزند و دستگاه از کار بیفتد. نکتۀ مهم این است که در تجربۀ آغازین، حدس زدن اینکه چه مشکلی برای مصنوع پیش خواهد آمد از پیش دشوار یا حتی با تکیه بر اطلاعات موجود غیرممکن است. هم سازنده و هم طراح تغییرات ممکن است نتوانند از پیش تشخیص دهند که چه چالش‌هایی پیش خواهد آمد و در مقابل این چالش‌ها شگفت‌زده می‌شوند.

این وضعیت در بی‌طرفی فرهنگی نیز قابل بازسازی است. هنگامی که یک مصنوع یا یک سیستم اجتماعی-تکنیکی در فرانسه به خوبی کار می‌کند، هم طراح تغییر و هم سازندۀ سیستم انتظار دارند که در ایران هم به خوبی کار کند. آنها نوعی بی‌طرفی فرهنگی را به‌طور ضمنی پیش‌فرض می‌گیرند و به این فکر نمی‌کنند که برخی از خصوصیات مصنوع یا سیستم می‌توانند در فرهنگ دیگر چالش‌برانگیز باشند. اما هنگامی که بستۀ توصیه‌ها در کشور مقصد گشوده می‌شود، مشکلاتی بروز می‌یابند که چه بسا برای هر یک از دو طرف غافل‌گیرکننده خواهند بود.

لباس ارتش‌های اروپایی که عباس‌میرزا می‌خواست آن را بر تن سپاهیانش کند، در فرهنگی دیگر شکل گرفته بود یا به قول برساخت‌گرایان -که پینچ و بایکر را هم در بر می‌گیرد- برساخته شده بود. قاعدتاً، پیش‌تر چالش‌های مختلفی در خصوص شکل، اندازه، تفاوت‌های میان لباس درجه‌داران و واحدهای مختلف درون ارتش فرانسه یا انگلستان در گرفته بود که بررسی آنها موضوع خوبی برای جامعه‌شناسی سیستم اجتماعی-تکنیکی در مقام نوآوری است. اما به هر حال این مناقشات سرانجامی یافته بودند. لباس موجود برساختۀ تمامی این کشمکش‌ها بود و اگر اصطلاح پینچ و بایکر را به کار بگیریم، طی این فرایند ”پایدار“ شده بود.[36] بدین معنی که مناقشات دربارۀ آن به ثباتی نسبی رسیده بودند، تا آنجا که می‌شد این لباس را به منزلۀ بخشی از بستۀ اصلاح ارتش به ولیعهد یک کشور دیگر توصیه کرد. همچنین، بسیاری از خصوصیات این لباس‌ها به پس‌زمینه‌ای گسترده از تاریخ و فرهنگ اروپا بستگی داشتند و چه بسا بدون آنکه چالش یا مناقشه‌ای ایجاد کنند از لباس‌های نظامی یا غیرنظامی پیشین به لباس فرم ارتش مدرن انتقال پیدا کرده بودند. بدین ترتیب، لباس متضمن مجموعه‌ای از عناصر فرهنگی و تاریخی بود و می‌توانیم همانند عبارت گرانبار از ارزش (value-laden) که در بحث بی‌طرفی ارزشی به کار می‌رود، عبارت گرانبار از فرهنگ (culture-laden) را به کار ببریم. هنگامی که عباس‌میرزا پیش از آمدن هیئت فرانسوی خواست قشون را اصلاح کند، یکی از اولین اقداماتش پوشیدن لباس نظامی جدید بود. هنگامی که بستۀ توصیه‌های هیئت فرانسوی باز شد، یکی از توصیه‌ها نیز همین کار بود. مجدداً سوالی را که پیش‌تر مطرح شد، در نظر بگیرید: اما آیا این کار فایده‌ای هم دارد؟ به عبارت دیگر، آیا پوشیدن لباس جدید کمکی به بهتر کردن کار کردن سیستم اجتماعی-تکنیکی قشون می‌کند؟ آیا باعث می‌شود که این سیستم کارکرد خود را بهتر ایفا کند؟

در مورد برخی بندهای دیگر از بستۀ توصیه‌های فرانسوی احتمالاً چنین تردیدی وجود نداشت. مثلاً به نظر می‌رسید تفنگ‌هایی که فرانسویان به قشون ایران خواهند داد، قطعاً بهتر از تفنگ‌های موجود کار خواهند کرد. یا به نظر می‌رسید توپ‌هایی که می‌خواهند در اصفهان بسازند، قطعاً بهتر از توپ‌های فعلی عمل خواهند کرد. بنابراین، گویا می‌توانیم در طرح تغییر و همین‌طور در بستۀ توصیه‌هایی که برای تغییر پیشنهاد می‌شوند، نوعی ”هستۀ کارایی“ تشخیص دهیم. توصیه‌ها یا بخش‌هایی از طرح تغییر به هستۀ کارایی تعلق دارند که مستقیماً در بهبود کارایی سیستمی دخالت داشته باشند که تغییرات برای بهتر شدن آن پیشنهاد می‌شوند. بخش‌هایی از طرح تغییر یا توصیه‌هایی هم هستند که ظاهراً چنین مدخلیت مسقیمی ندارند و مانند نوعی زائده یا افزوده‌های غیرضروری به نظر می‌رسند. می‌توانیم این بخش‌ها را ”پوسته“ بنامیم.

با این تفاصیل، می‌توانیم موقعیت طراح تغییر را هنگامی که با یک بستۀ توصیه که ”دیگری“ – در اینجا، ابتدا افسران فراری روسی و بعد فرانسویان – پیشنهاد کرده‌اند مواجه می‌شود، بهتر درک کنیم. طراح تغییر در واقع با سه امر یا موضوع درگیر است. از سویی، او طرح تغییری را در ذهن دارد و یک ”دیگری“ – در اینجا اروپایی – بسته‌ای از توصیه‌ها را برای تغییر به او پیشنهاد کرده است. بدین ترتیب، او باید بسته را ارزیابی کند و به پرسش‌هایی از این دست پاسخ دهد: حدود تغییرات چه باید باشد؟ کدام یک از تغییراتی که توصیه می‌شوند کارکردی واقعی دارند و کدام یک نه؟ به عبارت دیگر، کدام یک از توصیه‌ها به هستۀ کارایی تعلق دارند و کدام یک به پوسته؟

از سوی دیگر، او با دیگری مواجه است و در این موقعیت، دیگری را به عنوان مشاور یا حتی ناجی فراخوانده است و فکر می‌کند که بستۀ توصیه‌های او روی‌هم‌رفته نویدبخش است. بنابراین، در مجموع دست بالایی در مناقشات و چالش‌های احتمالی پیش رو ندارد، بلکه در مقام شاگردی است که معلمی را استخدام کرده است یا در مقام کسی است که خودروش خراب شده و استادکاری را برای راه انداختن آن فراخوانده است.

باز از سوی دیگر، طراح تغییر با مردم خودش مواجه است. چنان که ذکر شد، باید آنها را در خصوص نویدبخش بودن اقناع کند. علاوه بر این، او باید بر چالش‌های گوناگونی فایق آید که به سبب در خطر گرفتن منافعی که در وضعیت پیش از تغییر تثبیت شده‌اند، پیش می‌آیند. این چالش‌ها در بسیاری موارد عواملی اساسی در رقم زدن سرنوشت طرح تغییرند، اما اشاره کردیم که در اینجا به آنها نمی‌پردازیم. بحث ما بر سر چالش‌هایی است که در اثر گرانبار از فرهنگ بودن سیستم‌های اجتماعی-تکنیکی پیش می‌آیند. دربارۀ برخی از توصیه‌ها، مردم یا گروه‌هایی از آنها احساس می‌کنند که بخشی از فرهنگشان مانند آداب یا دینشان در خطر قرار گرفته است، تا جایی که عباس‌میرزا به مسیحی بودن و تلاش برای مسیحی کردن ایرانیان متهم می‌شود. بدین ترتیب، می‌توانیم مناقشه‌ای را که به هنگام اخذ یک سیستم اجتماعی-تکنیکی جدید، که در فرهنگی دیگر شکل گرفته است، پیش می‌آید این‌گونه صورت‌بندی کنیم:

  • سیستم اجتماعی-تکنیکی جدیدی در سیاق الف شکل گرفته است و دارای زیرسیستم‌هایی است که قرار است در کنار یکدیگر هدفی را برآورده کنند. این سیستم کارایی خود را در سیاق الف نشان داده است، یعنی توانسته هدف تعیین‌شده را برآورده کند. این توانایی برای تحقق بخشیدن به کارکرد تعریف‌شده یک ارزش است که آن را ”ارزش کاربردی“ (utility value) می‌نامیم.[37]
  • سیستم اجتماعی-تکنیکی مشابه موجود در سیاق ب (مثلاً کشور یا منطقه‌ای دیگر) کارایی لازم را ندارد. طراح تغییرات در این سیاق سیستم اجتماعی-تکنیکی جدید را نویدبخش می‌یابد و تصمیم می‌گیرد آن را اخذ کند.
  • طراحان و کاربران سیستم جدید بسته‌ای از توصیه‌ها را که باید برای ایجاد و راه‌اندازی سیستم جدید در سیاق ب انجام شوند، عرضه می‌کنند.
  • برخی از توصیه‌های بسته از نظر افرادی که در سیاق ب قرار دارند، به دلایل مختلف، ”ضدارزش“ و/یا ”بی‌فایده“ تلقی می‌شوند. احساس بی‌فایده بودن هنگامی پدید می‌آید که به نظر رسد توصیۀ خاصی یک پیشنهاد دلبخواهی است که اثری در بالا بردن کارایی سیستم ندارد (آیا پوشیدن لباس فرم فرانسوی، واقعا ”کمکی“ به بهتر جنگیدن می‌کند؟) ضدارزش بودن هنگامی پیش می‌آید که به نظر رسد انجام دادن توصیۀ مورد بحث با ارزش‌های پذیرفته‌شده در سیاق ب ناهمخوان است (پوشیدن لباس فرم فرانسوی تشبه به کفار است، تا آنجا که کسی که چنین لباسی بپوشد، گویی مسیحی شده است).
  • در چنین حالتی، مناقشه‌ای در این باره در می‌گیرد که آیا باید به توصیۀ بحث‌برانگیز عمل کرد یا خیر.

تنگنای مدرنسازی

بدین ترتیب، عباس‌میرزا و طراحان تغییر پس از او با مسئله‌ای مواجه شدند که رینگر آن را ”تنگنای مدرن‌سازی“ می‌نامد.[38] موضوع محوری این است که چگونه می‌توان سیستمی سنتی یا تثبیت‌شده را که درست کار نمی‌کند اصلاح کرد. از آنجا که طرح تغییرِ نویدبخش از اروپای مدرن نشئت می‌گیرد و طرحی ابئدائاً درون‌زا نیست، اصلاح کردن سیستم به سرعت یا به‌ سادگی معادل با اروپایی شدن قلمداد می‌شود. در آثار دوره‌ای که بررسی می‌کنیم و همین‌طور آثار سال‌هایی طولانی پس از آن، واژه‌های ”مدرن،“ ”متجدد“ یا ”غربی“ و هم‌خانواده‌هایشان هنوز به کار نمی‌روند و نگرانی فرهنگی به صورت ”مسیحی شدن“ و ”فرنگی شدن“ بیان می‌شود. تنگنای مدرن‌سازی این است که چگونه سیستم را اصلاح یا نوسازی کنیم، اما این کار موجب اروپایی شدن یا فرنگی شدن نشود. آن‌گونه که رینگر می‌گوید، مسئله این است که ”چگونه باید پیشرفت‌های تکنولوژیک اروپایی را جذب کرد، بدون آنکه این کار هم‌زمان باعث ورود فرهنگ اروپایی شود.“[39] رینگر ”مدرن‌سازی“ را به منزلۀ امری مطلوب برای طراح تغییر در برابر اروپایی‌سازی یا غربی‌سازی به منزلۀ امری نامطلوب قرار می‌دهد. بدین ترتیب، واژۀ مدرن در بیان او معنایی مثبت دارد و شاید معادلی برای آن که در برخی بحث‌های فارسی‌زبان معنای ضمنی منفی کمتری داشته باشد، ”نوسازی“ یا ”نوگرایی“ باشد.

چگونه می‌توان بر این نگرانی فائق شد؟ راه‌های متعددی برای کاستن از مخالفت‌ها و نگرانی‌ها وجود دارند و عباس‌میرزا و دیگر طراحان تغییر در سال‌های بعد نیز از شیوه‌های متفاوتی برای این کار استفاده کرده‌اند و بخش مهمی از مطالعۀ ما نیز به همین شیوه‌ها باز خواهد گشت. در اینجا با یک دوگانه برخورد می‌کنیم: گاهی چنین به نظر می‌رسد یا چنین قضاوت می‌کنیم که طراح تغییر شخصاً به لزوم اروپایی نشدن یا غربی نشدن متعهد است و بنابراین، به نحوی اصیل درگیر تنگنای مدرن‌سازی می‌شود. در مواردی دیگر، چنین به نظر می‌رسد یا قضاوت می‌کنیم که طراح تغییر خود نگران اروپایی نشدن نیست، بلکه برای قانع کردن مخالفان تغییر تظاهر می‌کند که نگران چالش‌های فرهنگی است. در این صورت، او رویکردی ”تاکتیکی“ به مسئلۀ پیش رو دارد و هدفش صرفاً کاستن از مخالفت‌هاست. قضاوت کردن از این حیث دربارۀ افراد دشوار است و البته چنین قضاوت‌هایی به کرات صورت می‌گیرد. برای مثال در خصوص عباس‌میرزا، آیا اینکه مدالی از ناپلئون بر گردن داشت بهترین شاهد برای غرب‌گرا بودن یا احساس حقارتش نسبت به اروپاییان نیست؟ در این صورت، آیا می‌توانیم فکر کنیم که وی واقعاً نگران اروپایی نشدن سربازان و مردمش بوده است؟ با این حال، هم می‌توان دربارۀ اهمیت این نکتۀ تاریخی در بحث حاضر مناقشه کرد و هم شواهد دیگری وجود دارند که تعلق خاطر عباس‌میرزا را به فرهنگ ایرانی نشان می‌دهند.[40] در اینجا قضاوت در این خصوص را معلق نگاه می‌داریم، هر چند موضوعی است که به هنگام مطالعۀ تاریخ مواجهه با علم و تکنولوژی در دورۀ قاجار و دوره‌های بعد متناوباً به آن برخورد خواهیم کرد.

دوگانه دیگری در زمینۀ اروپایی نشدن تمایز میان ”ایران“ و ”اسلام“ است. این تمایز طی مواجهه با اروپای مدرن بسط یافته است. به عبارت دیگر، ایرانیان طی مواجهه با ”دیگری“ به تأمل دربارۀ خودشان پرداخته‌اند و به مرور دو شاخصۀ هویت‌ساز، یعنی اسلام و ایرانی بودن، را متمایز کرده‌اند. بدین ترتیب، هنگامی که تنگنای مدرن‌سازی شکل می‌گیرد، مسئله می‌تواند به دو شکل مطرح شود: چگونه اوضاع را اصلاح کنیم، تغییر دهیم یا نوسازی کنیم، اما مسلمان باقی بمانیم و چگونه دست به چنین کاری بزنیم، اما ایرانی باقی بمانیم. بدین ترتیب، دو فهم متفاوت از تنگنای مدرن‌سازی شکل می‌گیرد که به مرور از یکدیگر متمایز می‌شوند. البته کسانی نیز در دهه‌های بعدی بودند که تنگنا را در یکی یا هر دو شکل آن به رسمیت نمی‌شناختند. اما در دورۀ عباس‌میرزا هنوز این دو جنبه از یکدیگر متمایز نشده بودند. رسوم اختصاصی ایرانی و عقاید و شریعت اسلامی در کنار یکدیگر فرهنگ را شکل می‌دادند و هر توصیه‌ای که با آنها در تعارض قرار می‌گرفت چالش‌آفرین می‌بود.

در چنین فضایی، طراح تغییر هنگامی که با چالش‌های فرهنگی مواجه می‌شود، ناگزیر است که بستۀ توصیه‌ها را بکاود و هر یک از توصیه‌ها را ارزیابی کند. یکی از توصیه‌ها پوشیدن لباس فرم به سبک ارتش‌های اروپایی است. این توصیه از نظر فرهنگی چالش‌برانگیز شده است. چه باید کرد؟ در اینجا، طراح تغییر طیفی از گزینه‌ها را پیش رو دارد. یک سر طیف این است که توصیه را به کلی کنار بگذارد و آن را به کار نبندد. سر دیگر طیف نیز این است که توصیه را بی‌کم‌وکاست اجرا کند. در میانۀ طیف می‌توان به ایده‌هایی اندیشید که هم نگرانی‌های افراد خودی را کاهش دهند و هم مزایای توصیۀ مطرح‌شده را داشته باشند. تلقی رایجی در مطالعۀ فرایند مدرن‌سازی وجود دارد و طبق آن، ملل شرقی مجری ”منفعل“ طرح‌های اصلاحی اروپایی به شمار می‌روند. با این حال، توصیفی که از وضعیت طراح تغییر عرضه کردیم نشان می‌دهد که فضای گسترده‌ای از تصمیم‌گیری پیش روی او باز می‌شود که واکنش‌های مختلفی را از پذیرش، رد و حک و اصلاح در بر دارد. در اینجاست که ”کنشگری“ یا ”عاملیت“ (agency) طراح تغییر و دیگر گروه‌های اجتماعی دخیل خود را نشان می‌دهد.

شیوههای خاتمهبخشی

پینچ و بایکر در تحلیل خود دربارۀ مناقشات بر سر مصنوعات جدید، مفهوم ”سازوکارهای خاتمه‌بخشی“ را معرفی می کنند؛ شیوه‌هایی که مناقشۀ گروه‌های دخیل بر سر تکنولوژی‌های جدید از طریق آنها به پایان می‌رسد.[41] این سازوکارها می‌توانند انواع مختلفی داشته باشند و به جنبه‌های فنی، سیاسی، اجتماعی و بلاغی بازگردند. در اینجا مجدداً سعی دارم این ایده را در سیاق اخذ تکنولوژی به کار بگیرم.

یک شیوه برای متقاعدسازی مخالفان و پایان بخشیدن به مناقشه نشان دادن این امر است که توصیۀ چالش‌برانگیز به افزایش کارایی سیستم کمک می‌کند و به عبارت دیگر، به ”هسته کارایی“ تعلق دارد. نمونۀ آشکاری از این شیوه را در خصوص لباس فرم در رسالۀ جهادیه میرزاعیسی قائم‌مقام بزرگ می‌بینیم که در سال 1197ش در تبریز منتشر شد:

. . . و نیز جایز است مجاهدین را پوشیدن لباس کفار خصوصاً در حالتی که باعث چابکی در جنگ باشد.[42] [تأکید از من است.]

بنابراین، پوشیدن لباس اروپایی بر توانایی سربازان برای بهتر جنگیدن تأثیرگذار است و این امر می‌تواند استفاده از آن را توجیه کند. اگرچه رسالۀ میرزاعیسی حدود ده سال پس از اصلاحات قشون منتشر شده است، اما می‌توان تصور کرد که عباس‌میرزا و خود میرزاعیسی همین دیدگاه را در خصوص کارایی لباس اروپایی در زمان مورد بحث در ذهن داشتند.

بحث دربارۀ کارایی لباس فرم را می‌توانیم در سال‌های بعد نیز دنبال کنیم. در سال 1218 و حدود سه دهه پس از اقدامات عباس‌میرزا، محمدشاه به هنگام محاصرۀ هرات دستور دارد که لباس واحدی برای سربازان تهیه شود. یکی از خصوصیات جالب توجه سلطنت محمدشاه منشورهایی است که او در توضیح اعمالش تنظیم کرده و دستور داده است که برای عموم خوانده شوند. یکی از این منشورها نیز دربارۀ لباس فرم برای نظام است. محمدشاه در این منشور توضیح می‌دهد که چرا دست به چنین کاری زده است:

لباس نظام بهترين لباس است و حكم اين است كه همه نوكرهاي شمشيربند در اين لباس باشند و منفعت‌هايي كه منظور مي‌شود يكي اين كه همۀ مردم به صورت توحيد مي‌شوند و در نظر دشمن مهيب و جنگي و با نظام مي‌آيند. [اين لباس] سبك است و در پوشيدن و درآوردن آسان است. خرجش كمتر است، البته از قيمت يك دست لباس سابق دو دست لباس نظام دوخته مي‌شود. اگر آن لباس قديم پنج ماه دوام مي‌كرد و در بدن تازه بود، اين يك سال دوام مي‌كند. البته [هر سال] دو كرور به [عنوان] قيمت شال به كشمير و هند مي‌رفت و در صندوقخانه تنها هر سال سه هزار طاقه شال خريده مي‌شود. همچنين، مردم براي جبه و كمر بستن و ارخالق [نيم‌تنه] و كليجه [سرداري] مبلغ‌هاي گزاف در بهاي آن تبذير و اسراف مي‌كردند و پول از ايران بيرون مي‌رفت و حال به جهت لباس نظام اين همه چيز از مردم ايران رفع شد و شال هيچ لازم نيست. مردم متكبر و متفرعن به شال و خز و لباس‌هاي بلند فخر مي‌كردند و بر امثال و اقران تفوق مي‌جستند و مردم نجيب از زخارف دنيوي بي‌نصيب هم لازم مي‌شد كه لباسشان را آن‌طور كنند. بايستي دويست تومان خرج نمايند تا جبۀ ترمه يا پوست بخارا تمام كنند و راه روند. [اما] اين لباس نظام همگي از قدك و دارايي [دو نوع پارچه ابريشمي و پنبه‌اي] و شال سادۀ كرماني خواهد بود و پوست‌هاي شيرازي در كليجه‌ها و كلاه‌ها استعمال مي‌شود كه پول بي‌جهت به كشمير و هند نرود. و بهترين اصناف مردم سربازها بودند و بزرگان شبيه به آنها نبودند. حالا كه رخت سربازي متداول شده، همه در لباس به آن مردمان غيور و ياران دولت و رواج دهندگان شريعت شبيه شدند. حسن ديگر آنكه [از اين پس] مردم نوكر [كارگزاران دولت] لباسشان تفاوت با اصناف رعيت و خراج‌گزار و تجار دارد. رخت قديم ايران همين لباس نظام بود، چنان كه در تخت جمشيد در صورت‌هاي سنگي كه كشيده‌اند [ديده مي‌شود و] البته اكثر مردم در آنجا ملاحظه كرده‌اند.[43]

از دلیل اقتصادی و اشاره به تفاخر ثروتمندان می‌گذریم، چرا که مستقیماً به مسئلۀ کارایی مربوط نمی‌شود. محمدشاه می‌گوید که لباس یکدست موجب می‌شود که سپاه به نظر دشمن ”مهیب و بانظام“ به نظر رسد و ”پوشیدن و درآوردن“ آن آسان است. چند دهه بعد، میرزاآقاخان کرمانی به ”چستی و چالاکی“ لباس‌های کوتاه اشاره می‌کند.[44] بنابراین، توصیۀ پوشیدن لباس فرم یک امر حشو و بی‌سبب نیست که فقط به این دلیل که فرانسویان خواهان آن هستند، انجام ‌شود، بلکه به قشون کمک می‌کند که بهتر بجنگد. این سازوکار را می‌توانیم ”اثبات کارایی“ بنامیم.

با این حال، اثبات کارایی به خودی خود چالش فرهنگی را از میان نمی‌برد. مجدداً مردم جزیرۀ متروک را در نظر بگیرید. اگر افسر فرانسوی کلبۀ دشمن خیالی را با یک بار آتش کردن توپ نابود کند، کارایی توپ را به خوبی نشان داده است. اما اگر بزرگان قوم معتقد باشند که کشتن از راه دور غیراخلاقی یا مخالف با آیین‌هاست، کاری را که توپ به خوبی انجام می‌دهد، به رسمیت نمی‌شناسند و مناقشه ادامه خواهد یافت.

راهبرد دیگر نشان دادن این است که چالش ادعایی غیرواقعی است یا دست‌کم چنان که به نظر می‌رسد عمیق نیست. اگر مخالفان معتقدند که توصیه‌ای با فرهنگ، یعنی یکی یا هر دو عنصر رسوم ایرانی و اسلام، در تضاد است، یک واکنش می‌تواند این باشد که نشان دهیم از قضا توصیۀ مورد بحث با این دو منبع فرهنگی همخوانی دارد. از آنجا که سنتاً روحانیت در ایران مرجع فکری در حوزۀ ارزش‌ها به شمار می‌رفت و پایگاه اجتماعی و قدرت سیاسی آن در تاریخ معاصر ایران نیز در مجموع رو به افزایش بود، حضور روحانیان را در شکل‌گیری، بسط و خاتمه‌بخشی به مناقشات میان ارزش کارکردی و ارزش‌های فرهنگی می‌توان به کرات مشاهده کرد. عباس‌میرزا از مجتهدی بانفوذ در تبریز فتوا گرفت که پوشیدن لباس جدید اشکال شرعی ندارد و همچنین از وی خواست که لباس و پرچم جدید را تبرک کند.[45] معنای تبرک کردن پرچم‌های قشون جدید به دست روحانی تبریزی این بود که تغییراتی که عباس‌میرزا در پی آنها بود و از جمله تغییر لباس قشون که از نظر فرهنگی مشکل‌آفرین شده بود، تناقضی با شریعت ندارد. چنین رویکردی برای خاتمه‌بخشی را می‌توان ”نفی تضاد ارزشی“ نامید. محمدشاه نیز در منشورش از شیوه‌های اقناعی مبتنی بر ارزش‌های فرهنگی استفاده می‌کند. می‌گوید که پوشیدن لباس فرم موجب می‌شود همۀ مردم به صورت ”توحید“ درآیند. علاوه بر این، نه فقط ناسازگاری‌ای در میان نیست، بلکه ”رخت قديم ايران همين لباس نظام بود، چنان كه در تخت جمشيد در صورت‌هاي سنگي كه كشيده‌اند [ديده مي‌شود و] البته اكثر مردم در آنجا ملاحظه كرده‌اند.“

تا اینجا چالش‌های فرهنگی را با محوریت لباس جدید بررسی کردیم، اما توصیه‌های مشکل‌آفرین دیگری نیز وجود داشتند. یکی از توصیه‌های چالش‌برانگیز فرانسویان استفاده از طبل و شیپور برای سازمان‌دهی قشون بود. چنین کاری امروزه برای ما کاملاً عادی است، اما از آنجا که این وسایل ”آلات لهو و لعب“ تلقی می‌شدند، چالشی فرهنگی حول آنها شکل گرفت. مجدداً، واکنش‌های ثبت شده در رساله‌های جهادیه در این خصوص جالب توجه‌اند. میرزاعیسی چنین می‌نویسد:

و جایز است استعمال آلات لهو و لعب اگر نظم سپاه موقوف باشد بر آن.[46] [تأکید از من است.]

چالش میان ارزش کارایی و ضدارزش فرهنگی در جملۀ مذکور به وضوح دیده می‌شود. فتوای میرمحمدحسین خاتون‌آبادی نیز در رسالۀ جهادیهاش ناخرسندی و حتی دودل بودن او را به خوبی نشان می‌دهد. او با استناد به جنگ ‌های صدر اسلام استدلال می‌کند که ”استعمال طبل و بعضی چیزهای دیگر که در حروب و جنگ‌ها متعارف است“ جایز است. اما سرانجام می‌گوید: ”احوط آن است که استعمال سازهای متعارف ننمایند و احتراز از استماع آنها نمایند. والله تعالی عالم بما فی الصدور.“[47] در اینجا، نویسندگان ارزشی فرهنگی را فدای کارایی حاصل از یک توصیه می‌کنند و عدم تمایل به این کار در متن دوم که توسط یک فقیه نگاشته شده کاملاً آشکار است. بدین ترتیب، در حالتی که کارایی اثبات شده باشد و نتوان تضاد ارزشی را نفی کرد، یک سازوکار خاتمه‌بخشی ممکن ”فدا کردن ارزش فرهنگی“ خواهد بود.

توصیه‌های مسئله‌آفرین دیگری نیز وجود داشتند که می‌توانند گسترۀ گزینه‌های پیش روی طراح تغییر و عاملیت او را بیشتر نشان دهند. عباس‌میرزا از میان توصیه‌های فرانسویان به بسیاری از آنها عمل کرد و راهکارهایی نیز برای اقناع گروه‌های دخیل به کار برد. از جمله از علما خواست آیاتی از قرآن را که به تقویت وسایل دفاعی اشاره دارند نسخه‌برداری و در کل کشور پخش کنند.[48] اما رویکرد او این نبود که چشم‌بسته هر آنچه را فرانسویان می‌گفتند بپذیرد و بعد به راه‌هایی برای قبولاندن توصیه‌ها به سپاهیان و دیگر گروه‌ها بیندیشد. از جمله، یکی از توصیه‌های فرانسویان این بود که سربازان باید ریش‌های خود را بتراشند. چالش‌برانگیز بودن این توصیه با توجه به اهمیت مذهبی داشتن ریش برای ما کاملاً قابل درک است، اما احتمالاً فرانسویان پیش‌بینی نمی‌کردند که از میان فهرست بلندبالای توصیه‌هایشان با این توصیه به شدت مخالفت شود. عباس‌میرزا نپذیرفت که سربازان ریش خود را بتراشند، چون احتمالاً تصور می‌کرد که این کار توصیه‌ای بی‌فایده است که کارایی خاصی ندارد و علاوه بر این، با عادت مألوف ایرانیان و ارزشی که داشتن ریش در میان مسلمانان داشت در تضاد بود.

گروه فرانسوی 17 ماه در تبریز، تهران، اصفهان و کرمانشاه فعال بود. پس از آنکه فرانسه با روسیه صلح کرد و همچنین، به علت برخی تنش‌ها میان آنها و نمایندگان انگلیس، گاردان از ایران رفت و طی قرارداد جدیدی که با انگلستان بسته شد، در سال 1188ش مستشاران انگلیسی برای نظم بخشیدن به قشون به ایران آمدند.[49] در تمام این مدت، اوضاع در خصوص ریش به همان منوال بود تا آنکه اتفاقی روی داد. جیمز موریر نقل می‌کند:

تنها در مورد تراشیدن ریش بود که شاهزاده اهل گذشت نبود و از این فکرش دست بر نمی‌داشت، اگر چنین اتفاقی نیفتاده بود که در جریان آتش کردن تفنگ‌ها در پیشگاه شاهزاده، دبۀ باروت در دست یک تفنگدار که از خوش‌اقبالی ریش بلندی داشت منفجر شد و یک باره ریش او از زیر چانه سوخت.[50]

یک افسر انگلیسی با نام ”لیندزی سرباز را به همان حالت نزد ولیعهد برد و به شاهزاده فهمانید که داشتن ریش بلند ممکن است چنین خطراتی را هم برای سربازان به وجود آورد.“[51] در اینجا با نمونه‌ای از راهکار ”اثبات کارایی“ مواجهیم. طبق مفاهیم ما، افسر انگلیسی به عباس‌میرزا می‌گوید که توصیه به تراشیدن ریش به هستۀ کارایی تعلق دارد و توصیه‌ای دلبخواهی که صرفاً امری زائد و غیرضروری باشد نیست. عباس‌میرزا نظر لیندزی را پذیرفت و دستور داد که سربازان ریش خود را بتراشند. این اتفاقِ به ظاهر کم‌اهمیت می‌تواند گسترۀ نبردی اقناعی را نشان دهد که بر سر پذیرفتن یا نپذیرفتن توصیه‌های بستۀ تغییرات وجود دارد. عباس‌میرزا آلت دستی نبود که هر آنچه را به او گفته می‌شد دربست بپذیرد. در عین حال، نهایتاً در خصوص توصیۀ تراشیدن ریش قانع شد و دیگران را نیز به پذیرش واداشت. با این حال، ممکن است قضاوت ما این باشد که استدلال افسر انگلیسی قانع‌کننده نبود یا آنکه گزینه‌های دیگری هم وجود داشتند، مانند اینکه سربازان ریش‌های کوتاهی داشته باشند. با این حال، جالب توجه می‌بود اگر می‌توانستیم مناقشه بر سر تراشیدن ریش را پی بگیریم. چنان که گفته شد، اثبات کارایی گامی در مسیر خاتمه بخشیدن به مناقشه است، اما به تنهایی ماجرا را به سرانجام نمی‌رساند. در اینجا سازوکار نفی تضاد ارزشی کاری از پیش نمی‌برد، چرا که تراشیدن ریش به وضوح ضدِ ارزشی فرهنگی عمل می‌کند که ریشه در شریعت دارد. به نظر می‌رسد که قاعدتاً سربازان، مردم و شاید روحانیان باید وارد مناقشه در خصوص تراشیدن ریش شده باشند و مباحثات آنها دربارۀ اینکه چه باید کرد، می‌تواند به درک بهتر موضوع کمک کند. با این حال، تا کنون گزارشی در این زمینه نیافته‌ام. آنچه در عمل روی داده این است که ارزشی فرهنگی در قبال کارایی‌ای که به نظر می‌رسیده از عدم التزام به آن حاصل خواهد شد، کنار گذاشته شده است. می‌توان تصور کرد که استفتائی قریب به این مضمون به صورت شفاهی یا کتبی صورت گرفته باشد: ”اگر تراشیدن ریش خطراتی را که سربازان اسلام با آن مواجه‌اند کاهش دهد، آیا تراشیدن ریش شرعاً مجاز است؟“ و جواب این استفتاء فرضی ظاهراً مثبت بوده است. بدین ترتیب، با نمونه‌ای دیگر از سازوکار خاتمه‌بخشیِ ”فدا کردن ارزش فرهنگی“ مواجهیم.

ممکن است در چارچوب تصویری جاافتاده تصور کنیم که اروپاییان در موقعیتی برتر قرار داشتند و ایرانیان هم با استدلال‌هایی قانع‌کننده یا بی‌مبنا تحت تاثیر آنها قرار می‌گرفتند، کوتاه می‌آمدند و صرفاً پذیرای نظرات آنها بودند. جالب است که می‌بینیم چنین نبوده است. علاوه بر لباس و ریش، عنصر دیگری هم در میان بود که چه بسا با توجه به شرایط زندگی کنونی‌مان نمی‌توانیم اهمیت آن را به خوبی درک کنیم: کلاه. با آنکه سربازان ایرانی لباس فرم اروپایی پوشیدند و ریش‌های خود را تراشیدند، حاضر نشدند کلاه سنتی خود را کنار بگذارند و عباس‌میرزا نیز در این زمینه زیر بار تغییر نرفت.[52] همین واقعیت تاریخی نشان می‌دهد که کلاه چه جایگاه خاصی در سنن ایرانی داشته است. به سر داشتن کلاه ارزشی فرهنگی است که در شریعت ریشه ندارد، بلکه به عنصر ایرانی بودن بازمی‌گردد. مجدداً می‌توان تصور کرد که سربازان و عباس‌میرزا در خصوص کارایی بر سر گذاشتن کلاه فرانسوی تردید داشتند و توصیه به تعویض کلاه را طبق مفاهیم ما امری پوسته‌ای می‌دانستند که کمکی به هدف اصلی سیستم اجتماعی-تکنیکی قشون نمی‌کند. بدین ترتیب، یک شیوۀ خاتمه‌بخشی دیگر ”رد کردن توصیه“ است.

تغییر کلاه نیز در کنار تغییر لباس و پوشیدن چکمه و تراشیدن ریش جزو توصیه‌های فرانسویان و سپس انگلیسی‌ها بود، اما عباس‌میرزا در مقام طراح تغییرات آن را نپذیرفت و توصیه‌کنندگان هم ظاهراً نتوانستند کارایی آن را اثبات کنند. جالب‌تر اینکه ایرانیان افسران اروپایی را ناچار کردند از کلاه ایرانی استفاده کنند. پس از افول ناپلئون، برخی افسران فرانسوی در کشورهای مختلف پراکنده شدند و برخی نیز به خدمات نظامی در ایران پرداختند. اوژن فلاندن، نقاش فرانسوی، دو دهه بعد در سال 1219ش به ایران آمد. او وضعیت افسرانی فرانسوی را در پادگانی در تبریز توصیف و مشکلاتشان را در خصوص پرداخت حقوق و سخت‌گیری صاحب‌منصبان ایرانی بازگو می‌کند. از جمله، فلاندن می‌گوید: ”لباسشان همان لباس نظام فرانسه و تنها کلاهشان به‌طور کلاه کشوری است که در آن به خدمت اشتغال ورزیده‌اند. از وجناتشان چنین دریافتم که حتی از تغییر کلاه هم ناراضی‌اند.“[53] بدین ترتیب، هنگامی که چالشی فرهنگی دربارۀ توصیه‌ای پیش می‌آید، همواره چنین نیست که یگانه گزینۀ پیش رو و تنها اتفاقی که در عمل روی می‌دهد، پذیرش بی‌قیدوشرط توصیه‌های اروپایی باشد. حاصل چالش موضوعی باز است و از همین رو، می‌توان و باید آن را به مثابه بخش مهمی از فرایند مواجهۀ ایرانیان با علم و تکنولوژی مدرن مطالعه کرد.

خاتمه

مفاهیمی که در این نوشته معرفی یا بررسی شدند چارچوبی مفهومی را برای مطالعۀ موارد دیگری از مواجهه با علم و تکنولوژی مدرن در دورۀ قاجار و دوره‌های پس از آن شکل می‌دهند. اولین مواجهه از این دست در دورۀ اخیر در قالب اصلاح یک سیستم اجتماعی-تکنیکی ناهمگن و گسترده، یعنی قشون ایران، پدید آمد. این مسئله به‌رغم آنکه درک و تحلیل را پیچیده و دشوار می‌کند، مزیت مهمی از نظر مفهومی دارد و آن اینکه گستردگی فضای مواجهه را به خوبی نشان می‌دهد و این امکان را فراهم می‌آورد که رویکردی سیستمی را برای مطالعۀ علم و تکنولوژی در مثالی واقعی به کار بگیریم. نشان دادن خصلت سیستمی علم و تکنولوژی و لزوم اتخاذ رویکردی سیستمی در مثال‌هایی مانند تأسیس کارگاهی تولیدی به سبک جدید یا فرستادن دانشجو برای تحصیل به اروپا شاید قدری دشوارتر باشد، در عین حال که تحلیل دقیق‌تر نشان خواهد داد که سطح مشابهی از پیچیدگی در مثال‌های اخیر نیز وجود دارد.

اگرچه مثالی که تا اندازه‌ای بررسی شد به بیش از 200 سال پیش باز می‌گردد، اما جالب توجه است که در تمامی این دورۀ 200 ساله و حتی امروزه هم با مسایل مشابهی درگیر بوده‌ و هستیم. اروپا و سپس امریکا منبعی پایدار از طرح‌های تغییر نویدبخش بوده‌اند و سیستم‌های اجتماعی-تکنیکی متعددی پیاپی در این مناطق شکل گرفته و سپس به ما معرفی شده‌اند. رویکرد سیستمی هیوز و رویکرد برساختی پینچ و بایکر –به‌رغم محدودیت‌هایشان و اختلافاتی که با یکدیگر دارند و در این مقاله به آنها نپرداختیم- می‌توانند کمک کنند که شکل‌گیری سیستم‌های اجتماعی-تکنیکی جدید را در سیاق‌های مذکور بررسی کنیم.

همچنین، چارچوبی که در این مقاله با الهام از رویکردهای مذکور طرح شد می‌تواند کمک کند که فرایند اخذ و انتقال سیستم‌های اجتماعی-تکنیکی به سیاقی دیگر (در اینجا، ایران) را بهتر پی بگیریم و دریابیم.

مسایلی که امروزه به هنگام اخذ سیستم‌های اجتماعی-تکنیکی با آنها درگیریم با مسایلی که عباس‌میرزا و معاصرانش با آن درگیر بودند، ساختار بنیادین مشابهی دارند. مهم‌ترین مسایل در این زمینه را که در مقالۀ حاضر به آنها پرداختیم، می‌توان به این ترتیب خلاصه کرد: ابتدا چالشی بر سر تشخیص هسته و پوستۀ بستۀ توصیه‌هایی که از غرب می‌آیند و در مرحلۀ بعد، مناقشه میان ارزش کاربردی و ارزش‌های فرهنگی تثبیت‌شده. سازوکارهای خاتمه‌بخشی متفاوتی برای پایان بخشیدن به مناقشاتی از این دست وجود دارند و مطالعات تاریخی و اجتماعی تفصیلی انواع آنها را بهتر آشکار می‌کند؛ از جمله ”اثبات کارایی،“ مانند پوشیدن لباس فرم؛ ”نفی تضاد ارزشی،“ مجدداً مانند پوشیدن لباس فرم؛ ”فدا کردن ارزش فرهنگی،“ مانند استفاده از طبل و شیپور و تراشیدن ریش؛ و ”رد کردن توصیه“ مانند پوشیدن کلاه اروپایی. نتیجۀ این فرایند پردامنه درآمیختن عناصر محلی با توصیه‌های پذیرفته‌شده است که می‌توان بروز ظاهری و چه بسا نمادین آن را در سربازانی با لباس فرم اروپایی و کلاه ایرانی دید. جالب آنکه به نظر می‌رسد نتیجۀ مناقشه از پیش مشخص نیست و در اینجاست که شرقیان در تصور ما از افرادی دست‌وپابسته که ناگزیر پذیرای تکنولوژی‌های جدید غربی‌اند، به ”عاملانی“ تبدیل می‌شوند که فعالانه به تفسیر توصیه‌ها می‌پردازند و در آنچه سرانجام روی خواهد داد مستقیماً دخالت می‌کنند.

[1] این مقاله بخشی از مطالعه‌ای است تحت عنوان ”مواجهه ایرانیان با علم و فناوری مدرن“ که با حمایت مالی مؤسسۀ اشراق صورت گرفته است. لازم می‌دانم از پشتیبانی مدیران این مؤسسه، خصوصاً آقای علیرضا شفاه، قدردانی کنم. همچنین، از دکتر کامران امیرارجمند، دکتر روح‌الله هنرور، دکتر حسین شیخ‌رضایی، دکتر غلامحسین مقدم حیدری، محمود سیفی، دکتر نوشین شاهنده و دکتر محمد توکلی طرقی برای نظرات ارزشمندشان دربارۀ نسخه‌های اولیۀ مقاله تشکر می‌کنم.

[2] برای بحثی تفصیلی در این خصوص، بنگرید به

Rudi Matthee, “Between Aloofness and Fascination: Safavid Views of the West,” Iranian Studies, 31:2 (Spring 1998), 219-246.

[3] Matthee, “Between Aloofness and Fascination,” 234.

[4] در پیمان صلحی که در سال 1735م میان ایران و روسیه بسته شد، مناطقی که روس‌ها پس از سقوط صفویه اشغال کرده بودند به ایران بازگردانده شد. به نقل از

Ernest Tucker, “Nader Shah,” in Encyclopedia Iranica, at http://www.iranicaonline.org/articles/nader-shah/.

لازم به ذکر است که تمامی تاریخ‌های هجری بر مبنای تقویم هجری شمسی ذکر شده‌اند.

[5] John R. Perry, “Āga Mohammad Khan Qajar,” in Encyclopaedia Iranica, at http://www.iranicaonline.org/articles/aga-mohammad-khan/.

[6] پی‌یر آمدی ژوبر، مسافرت در ارمنستان و ایران، ترجمۀ محمود هدایت (تهران: شرکت چاپخانه تابان، 1322)، 94 .

[7] ژوبر، مسافرت در ارمنستان و ایران، 95.

[8] Thomas Hughes, “The Evolution of Large Technological Systems,” in The Social Construction of Technological Systems, eds. Wiebe Bijker, Thomas Hughes and Trevor Pinch (Cambridge, Massachusett: MIT Press, 1987), 51- 82.

[9] Hughes, “The Evolution,” 51.

پیتر کروس در اثر زیر دیدگاه سیستمی هیوز را توصیف و جمع‌بندی کرده است:

Peter Kroes, Technical Artefacts: Creations of Mind and Matter (Dordrecht: Springer Publishing, 2012), 197-201.

[10] حسین محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید (چاپ 2؛ تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1370)، 55.

[11] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 57.

[12] به نقل از غلامرضا طباطبایی مجد، معاهدات و قراردادهاي تاريخي در دورۀ قاجاريه (تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، 1373)، 43-47.

[13] برای شرحی مختصر دربارۀ گزارش‌های مذکور، بنگرید به محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 57-62.

[14] برای نمونه، کولز در اثر زیر اشاره می کند که تغییر یکی از 13 ارزش اساسی در جامعۀ امروزین ایالات متحد است:

  1. R. Kohls, The Values Americans Live By (Washington D.C.: Meridian House International, 1984).

[15] هما ناطق، ایران در راهیابی فرهنگی 1834-1848 (چاپ 2؛ پاریس: انتشارات خاوران و مرکز پخش نگاه، 1368)، 107.

[16] ژوبر، مسافرت در ایران و ارمنستان، 95.

[17] مونیکا رینگر، آموزش، دین و گفتمان اصلاح فرهنگی در دوران قاجار، ترجمۀ مهدی حقیقت‌خواه (چاپ 3؛ تهران: انتشارات ققنوس، 1393)، 20.

[18] در اینجا، طرح‌های تغییری را در نظر داریم که اروپاییان در مقام مشاور یا مستشار به صورت راه حلی جامع پیشنهاد می‌دادند. ایده‌های پراکنده‌ای برای تحول که دانشجویان فرنگ‌رفته، سفرای دولت ایران یا روشنفکران پیشنهاد می‌کردند و حاصل مشاهدات و اندیشه‌های شخصی آنها بود، در اینجا محل بحث نیستند.

[19] اینها از گزارش محبوبی اردکانی استخراج شده‌اند. بنگرید به محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 55-65.

[20] Trevor Pinch and Wiebe Bijker, “The Social Construction of Facts and Artefacts: Or How the Sociology of Science and the Sociology of Technology Might Benefit Each Other,” Social Studies of Science, 14:3 (1984), 399-441, quote on 414.

[21] Pinch and Bijker, “The Social Construction,” 414.

[22] برای تحلیل تفصیلی‌تر در این خصوص، بنگرید به رینگر، آموزش، دین و گفتمان اصلاح فرهنگی، فصل اول.

[23] در این زمینه بنگرید به محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 80-85.

[24] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 80.

[25] برای تحلیلی دربارۀ علل شکست مأموریت گاردان و هیئت همراه او بنگردی به محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 85-90.

[26] تبیین‌های مبتنی بر اغراض و منافع از زمان مطرح شدن برنامۀ قوی (The Strong Programme) در جامعه‌شناسی معرفت در دهۀ 1970 اهمیت بسیاری در مطالعات علم و تکنولوژی پیدا کرده‌اند. برای بحثی دربارۀ این نوع تبیین‌ها در مقام نوآوری علمی و تکنولوژیک، بنگرید به

Sergio Sismondo, An Introduction to Science and Technology Studies (2nd ed.; Singapore: Wiley-Blackwell Publishing, 2010), 50-54 and 82-90.

[27] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 60-61.

[28] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 62.

[29] به نقل از رینگر، آموزش، دین و گفتمان اصلاح فرهنگی، 56.

[30] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 62.

[31] به نقل از

Joseph C. Pitt, “Guns Don’t Kill, People Kill”; Values in and/or Around Technologies,” in The Moral Status of Technical Artefacts, eds. Peter Kroes and Paul Verbeek (Dordrecht: Springer, 2014), 89-102, qoute on 89.

[32] برای بحثی چندجانبه و متأخر در این خصوص بنگرید به

Kroes and Verbeek (eds.), The Moral Status of Technical Artefacts.

[33] برای بیانی تفصیلی از این دیدگاه بنگرید به

Kroes, Technical Artefacts, 179-182.

[34] آقابزرگ تهرانی 13 رسالۀ جهادیۀ نوشته‌شده در دورۀ جنگ‌های ایران و روس را برمی‌شمرد. برای خلاصه‌ای از این فهرست بنگرید به مقدمۀ محمدجواد حسینی جلالی در میرزا ابوالقاسم فراهانی، رسالۀ جهادیه (اصفهان: دائره‌المعارف فقه اسلامی، مرکز تحقیقات رایانه‌ای اصفهان، 1383)، 7-9.

[35] ابوالفضل حافظیان بابلی، ”گزیدۀ رسالۀ جهادیه و معرفی کتاب اجوبه المسائل،“ مجلۀ علوم سیاسی، شمارۀ 13 (بهار 1380)، 226-239؛ نقل از 237.

[36] Pinch and Bijker, “The Social Construction,” 424.

[37] در نظر گرفتن کارایی به منزلۀ ارزش را از جمله می‌توان در اثر زیر دید:

Ibo Van de Poel, “Values in Engineering Design,” in Handbook of the Philosophy of Science, ed. Anthonie W. M. Meijers (Amsterdam, North Holland, 2009), 973-1006, qoute on 979-980.

[38] رینگر، آموزش و دین و گفتمان اصلاح فرهنگی، 58.

[39] رینگر، آموزش و دین و گفتمان اصلاح فرهنگی، 58.

[40] برای مثال، از سفرنامۀ میرزاصالح شیرازی، یکی از افرادی که عباس‌میرزا برای تحصیل به انگلستان فرستاد، چنین برمی‌آید که عباس‌میرزا از محصلان به تأکید خواسته بود که لباس و آداب ایرانی را در دورۀ تحصیل حفظ کنند. به نقل از محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 165.

[41] Pinch and Bijker, “The Social Construction,” 424.

[42] میرزاعیسی قائم‌مقام فراهانی، رسالۀ جهادیه، با مقدمه اولریش مارزلف (قم: انتشارات عطف، 1392)، 135.

[43] محمدتقی لسان‌الملك سپهر، ناسخ التواریخ، به کوشش جهانگیر قائم‌مقامی (تهران: انتشارات امیرکبیر، 1337).

[44] به نقل از محمد توکلی طرقی، تجدد بومی و بازاندیشی تاریخ (تهران: نشر تاریخ ایران، 1381)، 51.

[45] رینگر، آموزش، دین و گفتمان اصلاح فرهنگی، 56-57.

[46] قائم‌مقام فراهانی، رساله جهادیه، 136.

[47] به نقل از سیدجواد طباطبائی، تأملی دربارۀ ایران، جلد دوم: نظریه حکومت قانون در ایران، بخش نخست: مکتب تبریز و مبانی تجددخواهی (تهران: انتشارات مینوی خرد، 1392)، 85..

[48] رینگر، آموزش، دین و گفتمان اصلاح فرهنگی، 56.

[49] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 77.

[50] به نقل از رینگر، دین، آمورش و گفتمان اصلاح فرهنگی، 55.

[51] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 97.

[52] رینگر، دین، آمورش و گفتمان اصلاح فرهنگی، 55.

[53] محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید، 93.

یادگار زریران و رزمنامۀ کنیزک

1. مقدمه

یادگار زریران از آثار حماسی باارزش ایرانی است كه در اوستا (آبان‌یشت، بند109؛ گوش‌یشت، بندهای 2931) اشاره‌هایی گذرا به آن شده است. بنیاد شكل‌گیری این داستان به دوران اشكانی بازمي‌گردد، اما نوشتار نهایی آن در روزگار ساسانی به زبان پهلوی (فارسی میانه) همراه با تأثیراتی از زبان پارتی شكل گرفته است. این متن به صورت نمایشنامه و با نثری آمیخته به شعر بوده است. متن پهلوی این داستان در متون پهلوی جاماسپ آسانا به چاپ رسیده، بارها به زبان‌های اروپایی و فارسی ترجمه شده‌است.

داستان به شرح جنگ گشتاسپ، پادشاه ایران، با ارجاسپ، پادشاه خیونان، مي‌پردازد. هنگامي‌كه ارجاسپ از پذیرش دین زرتشت از سوی گشتاسپ آگاه مي‌شود، نامه‌ای مي‌نویسد و ویدرفش جادو و نامخواست هزاران را با دو بیور (ده‌هزار) سپاه به ایران مي‌فرستد. آن دو به نزد گشتاسپ بار مي‌یابند. اَبَرسام، مهتر دبیران، نامه را با صدای بلند مي‌خواند. ارجاسپ در نامه‌اش از گشتاسپ مي‌خواهد دین ویژۀ مزداپرستی را رها كند و هم‌كیش وی باشد، وگرنه آمادۀ جنگ شود. گشتاسپ با شنیدن نامه پریشان مي‌شود. زریر با اجازۀ گشتاسپ در پاسخ نامه مي‌نویسد كه ما دین نو را فرو نمي‌گذاریم و یك ماه دیگر شربت مرگ را به شما مي‌چشانیم، پس برای نبرد به دشت هامون بیایید. ابرسام نامه را مهر كرده و به پیك‌ها مي‌دهد. گشتاسپ به برادرش زریر فرمان مي‌دهد بر فراز كوه‌ها آتش برافروزد و مردم را از ده ساله تا هشتاد ساله به نبرد فرا بخواند. مردم دسته‌دسته به درگاه گشتاسپ مي‌آیند. كاروان سپاه ایران به راه مي‌افتد، آن‌گونه كه گرد و خاك سپاه خورشید و ماه و ستارگان را مي‌پوشاند و روز از شب پیدا نیست. در میانۀ راه، سپاه ایران اردو مي‌زند. گشتاسپ بر تخت مي‌نشیند و آیندۀ جنگ را از جاماسپ مي‌پرسد. جاماسپ نیز آیندۀ جنگ و رویدادهای آن را برایش بازگو مي‌كند. روز بعد، گشتاسپ و جاماسپ هر یك بر سر كوهی به تماشای میدان جنگ مي‌نشینند. زریر چون آتش در نیستان به میدان مي‌رود و خیونان بسیاری را مي‌كشد. ارجاسپ، با وعدۀ وزیری و دامادی، ویدرفش جادو را به میدان مي‌فرستد. ویدرفش از پشت زریر را با خنجر مي‌كشد. پس از آن بستور، كودك هفت ساله، برای كین‌خواهی پدرش، زریر، به میدان مي‌رود و ویدرفش را با تیر مي‌زند. با رشادت‌های گرامي‌كرد و اسفندیار در میدان همۀ خیونان كشته مي‌شوند. ارجاسپ گرفتار مي‌شود. اسفندیار یك دست، پا و گوش وی را مي‌برد، یك چشمش را به آتش مي‌سوزاند و او را سوار بر خر دُم‌بریده‌ای به كشور خویش باز مي‌فرستد.

چكیده‌ای از این داستان در دینكرد، كتاب چهارم، كتاب پنجم و كتاب هفتم آمده است. در بندهش و زند بهمن‌یسن نیز به این نبردها اشاره شده است. تاریخ نگاران پس از اسلام نیز از جمله طبری، بلعمی و مسكویه رازی به این داستان اشاره كرده‌اند. این داستان را دقیقی به شعر درآورده و فردوسی آن را در شاهنامه آورده است. ثعالبی نیز به تفصیل و با كمی اختلاف از این داستان یاد مي‌كند. روایت ثعالبی در مقایسه با روایت شاهنامه از بسیاری نظرها به متن پهلوی و روایت فردوسی به روایت طبری نزدیك‌تر است. گذشته از این دو اثر، یادگار زریران بیشترین تأثیر را بر حماسه‌های زبان گورانی به‌طور عام و “رزمنامۀ كنیزك” به‌طور خاص گذاشته است.

رزمنامۀ كنیزك از داستان‌های حماسی مشهور در غرب ایران به زبان گورانی است. این داستان با بن‌مایه‌های نمایشی نفوذ گسترده‌ای در بین مردم داشته و روایت‌های گفتاری و نوشتاری چندی از آن در بین مردم رایج است. كامل‌ترین روایت از این داستان روایتی است منسوب به الفت كه در دستنویس هفت‌لشكر گورانی به تاریخ 1349ق/ 1309ش به كتابت “ملاعزیز ولد الفت از طایفۀ كلهر” آمده است. این منظومه از برگ 8 ب تا برگ 45 الف هفت‌لشكر را دربردارد؛ در ساختار مثنوی و وزن ده هجایی با یك تكیه در میان هجای پنجم و ششم و شامل 1124 بیت است كه آن را “روایت الف” نامیده‌ایم. روایت دیگری از این داستان وجود دارد كه داستان كنیزك و آغاز داستان برزونامه را در بر دارد كه آن را “روایت ب” مي‌نامیم. ایزدپناه “روایت ب” را همراه با عكس نسخۀ دستنویس چاپ و نیمی از آن را آوانگاری و ترجمه كرده ‌است. شریفی روایتی از این داستان (كتابت 1327ق) را معرفی كرده، لطفي‌نیا خلاصه‌ای از این داستان را آورده و چمن‌آرا نیز به روایتی از آن اشاره كرده است.

در متون اوستایی، پهلوی، فارسی زرتشتی و حماسه‌های ملی درحد بررسي‌های من از این داستان سخنی به میان نیامده و همچنین در طومارهای نقالی (طومار نقالی شاهنامه 1135ق، هفت‌لشكر فارسی 1292ق و طومار شاهنامۀ فردوسی) و رستم‌نامه‌ها (دستنویس‌های 1245ق مجلس، 1245ق ملك، 1321ق مجلس) داستانی با نام “كنیزك” یا داستانی كه دربردارندۀ محتوای رزمنامۀ كنیزك باشد وجود ندارد. البته پیوند كمرنگی بین این داستان و آغاز داستان سیاوش پیداشدن مادر سیاوش در بیشه و همچنین رویدادهای پس از مرگ فرود كه در آن فریبرز از هومان شكست مي‌خورد، وجود دارد.

رزمنامۀ كنیزك با تاخت و تازهای افراسیاب با دو نُه‌صدهزار سپاهی به شهر ری و ورامین پس از به پادشاهی نشستن كیخسرو آغاز مي‌شود. افراسیاب پس از هجوم به ری و ویرانی آنجا و شكست دادن سپاهیان ایرانی، بسیاری از زنان و دختران را به اسیری مي‌برد. یكی از این اسیران كنیز ویژۀ كیخسرو است كه از دست سربازان تورانی گریخته و در بیشه‌ای به گریه و زاری نشسته است. در این گیرودار، فرامرز و جهانگیر و سام، فرزند فرامرز، به شكار مي‌آیند. سام و جهانگیر به دختری برخورد مي‌كنند كه در حال گریه و زاری است و از ویرانی ایران به دست افراسیاب و نبودن كیخسرو و رستم مي‌نالد. كنیزك با دیدن سام و جهانگیر وحشت مي‌كند و گمان مي‌برد كه سربازان تورانی هستند، اما سام و جهانگیر به مردانگی با وی رفتار مي‌كنند. كنیزك ماجرای هجوم افراسیاب به ایران را برای آنها بازگو مي‌كند. آنها كنیزك را به نزد فرامرز مي‌برند و كنیزك همۀ ماجرا را برای وی بیان مي‌كند. جهانگیر، سام و فرامرز تصمیم مي‌گیرند برای رهایی اسیران ایرانی به اردوگاه افراسیاب هجوم برند. آنها یارانی فراهم مي‌كنند و هر یك به سهم خود تلاش مي‌كنند. جهانگیر به اردوگاه افراسیاب مي‌رود، صدای زاری و شیون اسیران و همچنین صدای شادی و باده‌نوشی تورانیان را به گوش مي‌شنود. كرشیوز (گرسیوز) شبانه جهانگیر را مي‌بیند و گمان مي‌برد كه او رستم است. این خبر به گوش افراسیاب مي‌رسد و مجلس شادی آنان را بر هم مي‌زند. افراسیاب برای مبارزه با جهانگیر، پلنگ‌پوش را به میدان مي‌فرستد. پس از جنگ‌های شبانه‌ای كه بین او و جهانگیر درمي‌گیرد، جهانگیر پلنگ‌پوش را به اسارت درآورده، به سام‌ مي‌سپارد و سام او را مي‌كشد. سام و جهانگیر به تنهایی با سپاهیان افراسیاب مبارزه مي‌كنند تا اینكه فرامرز با سیصد نفر به یاری آنان مي‌شتابد. اما فرامرز از سپاه خود كه توانایی رویارویی با افراسیاب را ندارند، مي‌خواهد تا پای جان مقاومت كنند و نگریزند. اما در این نبردها تمامی سربازان ایرانی كشته مي‌شوند. در این بین كوزیب، پهلوان تورانی، به میدان مي‌آید و فرامرز سام نوجوان را به مبارزۀ با وی مي‌فرستد. در این نبرد، سام وی را در حضور افراسیاب و پیران مي‌كشد. خبر هجوم افراسیاب به ایران را پیكی برای كیخسرو مي‌آورد. كیخسرو خشمگین مي‌شود، اما زال از وی مي‌خواهد نامه‌ای برای رستم در سیستان بفرستد و او را با سپاهیان، فرزندان و كودكان شش ساله تا مردان كهنسال فرابخواند. رستم به سوی ایران به راه مي‌افتد، به سپاه توران مي‌تازد و سپاه را در هم مي‌شكند، اما دیگر ایرانیان شكست‌های سنگینی مي‌خورند. زال نامه‌ای به كیخسرو مي‌نویسد و او را از شكست آگاه مي‌كند. كیخسرو سپاهی فراهم مي‌كند و به جنگ افراسیاب مي‌آید. رستم همراه با فرامرز و جهانگیر به یاری زال مي‌شتابد. افراسیاب و پیران فرار مي‌كنند و بیژن افراسیاب را دنبال مي‌كند، اما او با قدرت جادویی خود مي‌گریزد. رزمنامۀ كنیزك با پادشاهی طوس بر توران‌زمین، آزادی اسیران ایرانی، بازگشت فرزندان رستم به شهر خود، غارت توران به دست فرامرز، بازگشت كیخسرو به ایران و شهر ری و آمدن مردم به پیشواز وی به پایان مي‌رسد.

اكنون به بررسی همساني‌های یادگار زریران و حماسه‌های گورانی در دو بخش رزمنامۀ كنیزك و نمونه‌هایی از دیگر حماسه‌های گورانی، به شیوۀ توصیفی مي‌پردازیم.

2. یادگار زریران و رزمنامۀ كنیزك

1. آمدن پیك و پاسخ شاه

2-1

یادگار زریران و رزمنامۀ كنیزك هردو با شمارۀ سپاهیان ارجاسپ و افراسیاب آغاز مي‌شوند:

u-šān wīdrafsh ī jādūg ud nāmxwāst ī hazārān abāg dō bēwar spāh ī wizīdag . . . (4).

پس ویدرفش جادو و نامخواست هزاران را با دو بیور سپاه گزیده . . .

دو نُه‌صد+ هزار، جَم‌آرا نه جَم (روایت الف، برگ 8 الف)

do: no:h-sad hazâr, ǰam-ârâ na am

(افراسیاب) دو نه‌صد هزار (سپاهی) را در انجمنی گرد آورد.

2-2

pad bayaspānīh ō ērān šahr frēstīd (4).

. . . به رسالت به ایرانشهر فرستاد.

ژ كُو+ بشنوه، قاصد ژ ری

خبر برد پری، كَیانانِ كَی

نه كوی سابلان، خبر دان پیشان

روزِ قیامت، ظاهر بی لي‌شان (روایت الف، برگ 26 الف)

ža ku: bε-šnawa, qâsεda ža ay

xabar bεrd pεr̊y, kayânan-e kay

na ko:y Sâbalân, xabar dân pe:-šân

üz-e qe:âmat, zâhεr bi le:-šân

از آنجا بشنو كه قاصدی از شهر ری، برای كیانانِ كی خبری برد،

در كوی سبلان به آنان خبر داد (كه) روزِ رستاخیز بر آنان آشكار شده است.

2-3

گشتاسپ‌شاه گفت: ایشان را به پیش اندرهلید.

wištāsp šāh guft kū-šān andar ō pēš hilēd (7)

بردشان و پای، درفشِ خسرو (روایت الف، برگ 26 الف)

bεrd-εšân wa pây, dεrafš-e Xusra:w

آنان قاصد را به پای درفش خسرو بردند،

2-4

ud andar šud hēnd ud ō wištāsp šāh namāz burd hēnd ud frawardag be dād hēnd (8).

آنان اندرشدند و به گشتاسپ‌شاه نمازبردند و نامه بدادند.

ــــــــــــــــــــــــ

سجدۀ زمین برد، قاصد بو ادَو+

شاه فرما قاصد، ژ كو آمانی

بَواچه پریم، رازِ نهانی

ار داری نامه، برآور نه بر

معلوم كَر وَنِم، سرانسر خبر

قاصد عریضه، گردش نهروی دس

ــــــــــــــــــــــــــ (روایت الف، برگ 26 الفب)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

saǰda-y zame:n bεrd, qâsεd baw ada:w

šâh farmâ qâsεd, ža ku: âmâni

ba-wâča pεy-m, âz-e nahâni

ar dâri nâma, bar-âwar na barma’lüm kar wan-εm, sarânsar xabar

qâsεd ‘ari:za, gεrd-εš na üy das

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

قاصد از روی ادب سجدۀ زمین كرد.

شاه فرمود: قاصد! از كجا آمده‌ای؟

راز نهانی را برایم بگو،

اگرنامه‌ایداریازگریبانبیرونبیاور

(و) سراسر خبرها را برایم آشكار كن.

قاصد نامه را در روی دست گرفت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

2-5

abarsām ī dibīrān mahist abar ō pāy ēstad ud frawardag pad buland xwānd (9).

اَبَرسام مهتر دبیران به پای برایستاد و نامه را بلند بخواند

ـــــــــــــــــــــــــ

شاه طلب كردش، منشی كیومرس

مضمون نامه، وانا پری شاه

گوش دا وَنِش، شاهْ حشمت‌پناه (روایت الف، برگ 26 ب)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

šâh talab kεd-εš, munši Kayu:mars

mazmün-e nâma, wânâ pεy šâh

gu:š dâ wan-εš, šâh hεšmat-panâh

شاه، كیومرثِ منشی را فرا خواند.

(كیومرتِ منشی) مضمون نامه را برای شاه خواند (و) شاه شكوهمند به وی گوش داد،

2-6

pas wištāsp šāh ka-šān ān saxwan āšnud grān dušxwārīh būd (13).

گشتاسپ‌شاه كه آن سخن شنود او را دشواری گران پدید آمد.

شاه چی و غضب (روایت الف، برگ 17 الف)

šâh či wa qazab

شاه (با شنیدن نامه) خشمگین شد.

2-7

ud pas ān tahm spāhbad ī nēw zarēr čiyōn-š dīd kū wištāsp šāh wišēg būd zūd andarōn šud (14).

سپاه‌بد تهمتن زریر دلاور چون كه گشتاسپ‌شاه را آشفته‌حال دید به پای برایستاد.

زال زر شنفت، پا نِیا و پیش (روایت الف، برگ 27 الف)

Zâl-e za šεnaft, pâ nɛyâ wa pe:š

زال زر شنید، پا درپیش گذاشت.

2-8

u-š ō wištāsp šāh guft kū agar ašmā bayān sahēd man ēn frawardag passox framāyēm kardan(15).

و گفت اگر شما بغان صلاح بینید من این نامه را پاسخ فرمایم كردن.

ـــــــــــــــــــــــــــــ/ عرض كرد: شهنشا! خاطر مكر ریش // بفرما . . . (روایت الف، برگ 27 الف)

ــــــــــــــــــــــــ / arz kεrd šahanšâh!, xâtεr ma-kar e:š // bε-farmâ …

ــــــــــــــــــــــــ عرض كرد: ای شهنشاه! خاطر خود را آزرده مَكن، // فرمان بده . . . (نامه‌ای بنویسند).

2-9

wištāsp šāh framān dād kū frawardag passox kun (16).

گشتاسپ‌شاه فرمان داد كه نامه را پاسخ كن.

ساكه اید شنفت، شاهِ كیخسرو

طلب كرد و پیش، منشی و اَدَو+

شاه منشيْ وزیر، دردم طلب كرد

فرما بنویسه، گفتۀ زالِ مرد (روایت الف، برگ 27 ب)

sâ-kε e:d šεnaft, šâh-e Kay-xusra:w

talab kεrd wa pe:š, munši wa ada:w

šâh munši-waze:r, dar-dam talab kεrd

farmâ bε-nüysa, gufta-y Zâl-e za

همین كه شاه‌كیخسرو این سخنان زال را شنید، (زال) مؤدبانه منشی را به پیش فرا خواند.

شاه وزیرْ منشی را در دم فرا خواند (و) فرمود: گفتۀ زال زر را بنویس،

2-10

در هر دو متن دشمنان ایران “دیو” خوانده مي‌شوند:

u-tān nimāyēm kū čiyōn zad bawēd dēw az dast ī yazdān (21).

و نمایي‌متان كه چگونه زده بود دیو از دست یزدان.

نوبت كفت به دست، دیو كینه‌جو (روایت ب، ص 212)

na:wbat kaft ba dast, dēw-e kina-ǰu:

نوبت به دست دیو كینه‌جو افتاد.

2-11

پس از خوانده‌شدن نامۀ ارجاسپ، گشتاسپ به زریر فرمانی مي‌دهد. در رزمنامۀ كنیزك زال به كیخسرو پیشنهادی مي‌كند و كیخسرو پس از آن فرمانی مي‌دهد:

pas wištāsp šāh ō zarēr ī brād framān dād kū pad garān bašn kōf ī borz ātaxš framāy kardan(23).

پس گشتاسپ‌شاه به زریر برادرش فرمان داد كه بر فراز كوه‌ها آتش فرمای كردن.

پیشنهاد زال:

بفرما بَدَن، نه گبرَگه [و] ْكوس

بیو و پیشرو، سپهدارِ طوس

. . . بفرما سپاه، راهی بو و راه

بساط شكار، بِمانو و جاه

چپر بو راهی، پری سیسِتان

خبردار بكی، نبیرۀ دستان (روایت الف، برگ 27 الف)

bε-farmâ ba-dan, na gabraga w ku:s

ba-yo: wa pe:š-a:w, sεpahdâr-e Tu:s

… bε-farmâ sεpâh, âhi bu: wa âh

basât-e šεkâr, bε-mâno: wa âh

čapar bu: âhi, pεy Sisɛtân

xabar-dâr bε-kay, nabira-y Dastân

فرمان بده (تا) بر كوس بزرگ بزنند (و) طوسِ سپهدار پیشرو (سپاه) باشد،

. . . فرمان بده، سپاه راهی شود و به راه (بیفتد و) بساط شكار برجای بماند،

چاپار به سوی سیستان راهی شود (و) نبیرۀ دستان را خبردار كند،

نامۀ كیخسرو:

بو طور بو مضمون، فرمانِ شاهی

و نام یزدان، بَدَر گواهی

بنویسه و لای، تاج‌بخشِ شاهان

رواج‌نمايْ حكم، حشمت‌پناهان

بورِ سرافراز، سیسِتان‌زمین

دایم جویای رزم، شیر روی كمین (روایت الف، برگ 27 الف)

baw-to: bu: mazmün, farmân-e šâhi

wa nâm-e Yazdân, ba-dar guwâhi

bε-nüsa wa lây, ta-baxš-e šâhân

awâ-namâ-y hukm, hεšmat-panâhân

bawr-e sarafrâz, Sitân-zame:n

dâyεm u:yâ-y azm, še:r-e üy kame:n

مضمون نامۀ شاهی آن‌گونه باشد (كه) به نام یزدان گواهی بدهد.

به‌نزد تاج‌بخش شاهان، رواج‌دهندۀ فرمان شكوه‌مندان (نامه‌ای) بنویس،

(به نزد آن) ببر سرافراز سیستان‌زمین، (آن) دایمْ جویای رزم و شیرِ عرصۀ كمین (= رستم).

2-12

šahr azd kun ud bayaspān azd kun kū bē moγmard kē āb u ātaxš ī wahrām yazēnd ud parhēzēnd ēnyā az dah sāl tā haštād sālag ēč mard pad xānag ī xwēš bē ma pāyēd (24).

شهر آگاه كن و پیك‌ها آگاه كن كه به جز مغ‌مردان كه آب و آتش بهرام ستایند و پاس دارند، از ده ساله تا هشتاد ساله هیچ مرد به خانۀ خویش به‌مپاید.

پیشنهاد زال:

نبیرْ نبیران، اولاد دستان

یك‌تن نمانو، خسروپرستان

فارس بن دَ رات، هرچه هن دسترس

نمانو به‌جا، یك‌تن و هیچ‌كس (روایت الف، برگ 27 الف)

nabi-nabiân, a:wlâd-e Dastân

yak tan na-mâno:, xusra:w-parastân

fârεs bεn da â-t, har-čε han dast-as

na-mâno: baâ , yak tan u hüyč kas

(از) نبیرۀ نبیره‌های اولاد دستان، از خسروپرستان، یك تن برجای نماند،

سواری در راه بفرست (تا بگوید:) هرچه در دسترس است، برجای نماند، (حتی) یك‌تن و هیچ‌كس.

هوریزان بیان، وادۀ نبردن

تورانی ایران، و غارت بردن

طفل ده ساله، سرحد كابل

نمانو و جا، شش سالۀ زابل (روایت ب، ص 233)

hure:zân bayân , wâda-y nabard-ɛn

Tu:râni E:rân, wa qârat bɛrdɛn

tɛfl-e dah-sâla-y, sar-hadd-e Kâbul

na-mâno: wa ǰâ, šaš-sâla-y Zâbul

به پا خیزید، هنگام نبرد است، تورانیان ایران را به غارت بردند،

كودك ده سالۀ مرز كابل و كودك شش سالۀ زابلی (هیچ‌كس) برجای نماند.

نامۀ كیخسرو:

تورانی كردن، هفت‌اقلیم غارت

نيِن وقتِ بزم، عیش و بشارت

دِلیرانِ كار، سیسَتان‌زمین

نبیرْ نبیران، زالِ سهمَگین

یك‌تن نمانو، نه خاك زابُل

شش ساله باور، نه ملك كابُل (روایت الف، برگ 27 ب)

Tu:râni kεrdεn, haft-εqli:m qârat

niyεn waqt-e bazm, ‘ayš u bašârat

dεłe:rân-e kâr, Sisɛtân-zame:n

nabi-nabiân, Zâl-e sahmage:n

yak tan na-mâno:, na xâk-e Zâbul

šaš-sâla bâwar, na mulk-e Kâbul

تورانیان هفت‌اقلیم را غارت كردند (و اكنون) وقت بزم و عیش و بشارت نیست،

دلیران كارزار سیستان‌زمین (و) نوادگان زال سهمگین،

یك‌تن در خاك زابل نماند (و) شش ساله را از سرزمین كابل بیاور.

ونت معلوم بو، ایران بی خراب

به مكر و افسون، شای افراسیاب

دلیران بور، سیستان‌زمین

دایم هر جویای، رزمن نه كمین

یك‌تن نمانو، نه خاك زابل

صغیر و كبیر، نه ملك كابل (روایت ب، ص 234)

wan-ɛt ma’lüm bu:, E:rân bi xɛrâb

ba makr u afsün, šâ-y Afrâsɛyâb

dɛłe:rân-e bawr, Sisɛtân-zame:n

dâyɛm har ǰuyâ-y, azm-ɛn na kame:n

yaktan na-mâno:, na xâk-e Zâbul

saqi:r u kabi:r, na mɛlk-e kâbul

بر تو آشكار باد: ایران به مكر و افسون شاه‌افراسیاب ویران شد،

ببران دلیر سیستان‌زمین (كه) همیشه جویايِ رزم در كمین‌اند،

یك‌تن در خاك زابل (و همچنین) خُرد و بزرگ در سرزمین كابل نماند (= همه را بیاور).

2-13

ēdōn kunēd kū dudīgar māh ō dar ī wištāsp šāh āyēd ud agar nē ka āyēd ud ān abāg xwēš tan be nē āwarēd ānōh pad dār abar farmāyēm kardan (25).

چنین كند كه دیگر ماه به درگاه گشتاسپ‌شاه آید؛ اگر نیاید و (؟) با خویشتن به‌نیاورد همانجا كه هست او را بر دار فرمایم كردن.

نیبرگ نویسۀ پهلوی  را gāl [g’l] خوانده و به “گله، رعایا، بندگان” معنی كرده است. مهرداد بهار با توجه به نظر صادق كیا آن را به “دار و دسته” معنی كرده است. تفضلی این واژه را dār [d’l] خوانده و به معنی “تیغ و شمشیر (= سلاح) آورده است، ماهیار نوابی و آموزگار نیز به پیروی از تفضلی همین معنی را آورده‌اند. غیبی به پیروی از نولدكه واژه را kâr خوانده و و یك afzâr نیز بدان افزوده و به “ابزار كار” معنی كرده‌است. شاكری با توجه به معنی نیبرگ، بازتاب آن را در ترجمۀ دقیقی در واژۀ “مرزداران” مي‌بیند. بنونیست، هُرن، بویس و عریان این واژه را معنی نكرده‌اند یا همان “دار” را آورده‌اند. گَل (گالgal / gâl) در زبان‌های كردی و گورانی نیز به معنای دسته و ملت به كار مي‌رود. در زبان لری، گَل “به معنای گروه‌های كار است. این گروه‌های كار و یاری كه مركب از عده‌ای مرد و زن مي‌شوند (از كودك 6 ساله تا پیرزن و پیرمرد 90 ساله) به یاری برمي‌خیزند. حتی در جنگ‌های طایفه‌ای و كمك‌های دیگر نیز این اتحاد و حمایت دیده مي‌شود. معنی نیبرگ و بهار به روایت گورانی بسیار نزدیك است:

پیشنهاد زال:

و وعدۀ ده روز، “سپاه” نه كلات

تمام سرداران، شاه بدی خِلات

هركس نیاوُو+، او فتنه ساختن

ژ لای كیخسرو، سرِ ویش باختِن

ژ لای كیخسرو، مبو خطاكار

منمانو عتاب، نه روی روزگار (روایت الف، برگ 28 ب).

wa wa’da-y dah üz, sεpâh na Kałât

tamâm sardârân, šâh ba-day xεlât

har-kas na-yâwo:, a:w fεtna sâxtε

ža lây Kay-xusra:w, sar-e we:š bâxtɛn

ža lây Kay-xusra:w, ma-bu: xatâ-kâr

ma-nmâno: ‘atâb, na üy üzɛgâr

به وعدۀ ده روزه، سپاه در كلات (باشد و) شاه به تمام سرداران خلعت بدهد،

هركس نیاید، او فتنه‌ای ساخته (و) درپیش كیخسرو سرِ خود را باخته است،

(او) در پیش كیخسرو خطاكار مي‌شود و (كیخسرو) در همۀ روزگار بر او عتاب مي‌كند.

نامۀ كیخسرو:

اَژدَهادرفش، بكیشه پی رزم

شاه چی و كلات، ونت بیو جزم

ده‌روزه نوجا، اتراخِ شاهن

بخشش [و] انعام، حشمتْ پناهن

سام [و] جهانگیر، چنی فرامرز

بكیانه و جخت، پری زال زر (روایت الف، برگ 27 ب).

aždahâ-dεrafš, bε-kiša pe: azm

šâh či wa Kałât, wan-εt ba-yo: azm

dah üz-a na:w â, o:trâx-e šâh-εn

baxšεš u an’âm, hεšmat-panâh-εn

Sâm u ahângi:r, čani Fεrâmarz

bε-kyâna waaxt, pεy Zâl-e za

اژدهادرفش را برای رزم بكش، شاه به كلات رفته است، این نكته بر تو روشن باشد،

ده روز در آنجا اتراق شاهی است (و زمان) بخشش و انعام (شاه) شكوهمند است،

سام و فرامرز را به همراهی جهانگیر، به شتاب به سوی زال زر روانه كن.

2-14

pas har mardōm az bayaspān azd mad ud ō dar ī wištâsp šāh āmad hēnd pad ham-spāhīh ud tumbag zanēnd ud nāy pazdēnd ud gāwdumb wāng kunēd (26).

به همۀ مردم از پیك‌ها خبر رسید و ایشان دسته‌دسته به درگاه گشتاسپ‌شاه آمدند، تنبك زدند و نای دمیدند و بانگ گاودُم برآوردند.

نامه دا و دست، چپر بی راهی

ــــــــــــــــــــــــــــــ

شصت‌هزار نفر، نوجا بی حاضر

گشت صاحب‌منصب، وزیر [و] ناظر

طوس نوذر بی، پیشرو و تعجیل

دبدبۀ دهول، دنگ رزازیل(؟)

گودرزی تمام، روان بی راهی

میلادی جوشا، و خاطرخواهی (روایت الف، برگ 27 ب28 الف)

nâma dâ wa dast, čapar bi r̊âhi

ــــــــــــــــــــــــــــــ

šast-hazâr nafar, na:w â bi hâzεr

gεšt sâhεb-mansab, waze:r u nâzεr

Tu:s-e Na:wzar bi, pe:š-a:w wa ta’i:l

dabdaba-y duhül, daŋ-e azâzi:l (?)

Gu:darzi tamâm, awân bi âhi

Mi:lâdiu:šâ, wa xâtεr-xwâhi

(كیخسرو) نامه را به دست چاپار داد و وی به‌راه افتاد . . .

شصت هزار نفر، همگی صاحب‌منصب، وزیر و ناظر، در آنجا حاضر شدند.

طوس نوذر پیشرو بود و به شتاب (به راه افتاد).‌ــدبدبۀ دُهل و دنگ رزازیل (؟) (به پا خاست).‌ــهمۀ گودرزیان روان (شدند و) به راه افتادند، میلادیان به خاطرخواهی جوشان شدند.

II. به راه افتادن كاروان

2-15

سپس كاروان به راه افتاد.

u-š kārawān ēwarz kunēnd… (27)

راهی بی درفش، كیخسروشاهی (روایت الف، برگ 27 ب)

âhi bi dεrafš, Kay-xusra:w šâhi

درفش كیخسروشاهی به راه افتاد.

2-16

ud kārawān ī ērān šahr ēdōn ēstēd ka wāng be ō asmān šawēd ud pattān be ō dušax šawēd (29).

كاروان ایرانشهر چنان راه می سپرد كه بانگش به آسمان می شد و طنین پای گرفتنش به دوزخ.

شرارۀ گرزش، نه موج میدان

شرر مكیشو، پری آسمان

وقتی مشانو، گاوَسر و قین

ناله‌اش میاوو، و پردۀ زمین (روایت الف، برگ 17 ب).

šarâra-y gurz-ɛš, na ma:wǰ-e maydân

šarar ma-kišu:, pɛr̊y âsɛmân

waqt-e: ma-šâno:, gâwasar wa qin

nâla-š ma-yâwo:, wa parda-y zame:n

(كه) شرارۀ گرزش از موج میدان به سوی آسمان شراره مي‌كشید،

وقتی گرز گاوسر را به كین مي‌كشید، ناله‌اش به پردۀ زمین مي‌آمد،

دیش صدای گرزن، هیاهوی نبرد

مویرو نه اوج، چرخ لاجورد  (روایت الف، برگ 34 الف).

diš sεdâ-y gurz-εn, hayâ-hu:y nabard

ma-we:o: na a:wǰ, čarx-e lâǰaward

دید صدای گرز (و) هیاهوی نبرد است (كه) از اوج چرخ لاجورد مي‌گذرد،

2-17

murw-iz nišēm nē windēd bē ka ō aspān bašn ud nēzagān tēx ayāb ō kōf ī sar borz nišīnēd(31).

. . . مرغان نشیم نمي‌یافتند. مگر بر یال اسبان و نوك نیزگان یا بر سر كوه بلند.

ملایك مَوات: حذر الحذر

عنقا هیچ نداشت، نَو دمدا گذر

نه هامون نَمند، نه وحش [و] نه طیر

نه غرنده‌شیر، نه ببر [و] نه جیر

رای گذر نداشت، نه روی بیشه [و] خاك

پرندۀ طیران، لوا نه افلاك (روایت الف، برگ 8 الف)

malâyεk ma-wât, hazar al-hazar

‘anqâ hüy na-dâšt, naw dam-dâ guzar

na hâmün na-mand, na wahš u na te:r

na quanda-še:r, na babr u na e:r

ây-guzar na-dâst, na üy be:ša u xâk

paanda-y te:rân, lawâ na aflâk

فرشتگان مي‌گفتند: حذرالحذر! عنقا در آن دم هیچ راه گذری نداشت.

در هامون نماند، نه وحش و نه پرنده، نه غرنده شیر ، نه ببر و نه آهو.

پرندۀ پروازی در روی بیشه و خاك راه گذری نداشت (از این رو) به آسمان‌ها رفت.

2-18

از گرد و دود شب و روز پیدا نبود.

…az gard ud dūd šab ud rōz nē paydāg (31)

انجم نابدید، نه غبار [و] تَم، (روایت الف، برگ 8 الف)

anum nâ-badid, na γubâr u tam

ستارگان از غبار و گرد و خاك ناپیدا بودند.

تراقۀ تروق، شقۀ شصتَ‌چنگ

هوا نابدید، خورشید نَمندْ رنگ

طوس [و] مغربی، مداشان و هم

انجم نابدید، نه تارندهْ تم (روایت الف، برگ 40 الف)

tarâqa-y toru:q, šεqa-y šasta-čaŋ

hawâ nâ-badid, xwarše:d na-mand

Tu:s u Maγrεbi, ma-dâšân wa ham

aum nâ-badid, na tâanda-tam

(صدای) تراق‌تروق و خروش شصت‌چنگ (بلند بود)، آسمان ناپدید (شد و برای) خورشید رنگی نماند. طوس و مغربی بر هم مي‌زدند (و) ستارگان از تارندهْ تم ناپدید بودند.

III. نبرد یكم (نبرد زریر و ویدرفش= نبرد جهانگیر و پلنگ‌پوش)

2-19

. . . ارجاسپ خدای خیون‌ها بر سر كوه نشست.

… arjāsp ī xyōnān xwadāy ō kōf sar nišīnēd (69

نی گفتگو بین، شاه چنی پیران

ناگاه رستاخیز، خیزا ژ میدان

. . . شاه فرما: پیران! ای غوغا چیشِن

پنم واچه راست، خاطرم ریشِن

فره خندیا، پیران پرهوش

واتش: شهنشاه! شنفتی و گوش؟ (روایت الف، برگ 17 الف).

ne: guftugu: bin, šâh čani Pirân

nâgâh astâxe:z, xe:zâ ža me:dân

… šâh farmâ Pirân!, i qüqâ če:-š-εn

pan-εm wâča âst, xâtεr-εm e:š-εn

fεra xandεyâ, Pirân-e po:-hu:š

wât-εš šahanšâh!, šεnafti wa gu:š

شاه و پیران در این گفت‌وگو بودند كه ناگاه از میدان، رستاخیزی به پا شد،

. . . شاه به پیران فرمود: این غوغا چیست؟ به من راست بگو كه آزرده‌خاطرم.

پیران پرهوش فراوان خندید و گفت: ای شهنشاه! به گوش (خود) شنیدی،

2-20

ud ān tahm spāhbed ī nēw zarēr kārzār ōwēn nēw kunēd … (70)

سپاه‌بد تهمتن زریر دلاور كارزار چنان دلیرانه مي‌كرد . . .

جهانگیر و جخت، در دم بی سُوار

یك‌صد ژ مردان، پری كارَزار

نه او جاگۀ بزم، پا نیا نه ور

جوشا خروشا، دست و گاوَسر (روایت الف، برگ 17 ب)

ahângi:r wa axt, dar-dam bi su:wâr

yak-sad ža mardân, pεy kârazâr

na a:w âga-y bazm, pâ yâ na war

u:šâ xou:šâ, dast wa gâwasar

جهانگیر در دم به‌تندی سوار شد (و) یك صد تن از مردان را برای كارزار (با خود برد)،

جهانگیر در آن جایگاه بزم پا درپیش نهاد (و) دست به گاوسر، جوشان و خروشان بود،

2-21

ud pas arjāsp ī xayōnān az kōf sar nigāh kunēd… (71)

ارجاسپ خدای خیون‌ها كه از سر كوه نگاه مي‌كرد . . .

چون افراسیاب، نظاره كردش

شاه كینه‌جو، ارواح سپردش (روایت ب، ص 218)

o:n Afrâsɛyâb, nazâra kεrd-εš

šâh-e kina-ǰu:, arwâh sɛpɛrd-ɛš

هنگامی كه افراسیاب نظاره مي‌كرد، (گویی آن) شاه كینه‌جو جان مي‌سپرد،

2-22

… gōwēd kū az ašmā xayōnān kē šawēd abāg zarēr kōxšēd ān ī tahm spāhbed ī nēw zarēr…(71)

گفت: از شما خیون‌ها كیست كه شود با زریر كوشد و او را كشد، آن سپاهبد تهمتن و دلاور را . . .

شاي‌افراسیاب، پلنگ طلب كرد

در دم حاضر بی، سجده و شاه برد (روایت الف، برگ 18 الف)

šây-Afrâsεyâb, Palaŋ talab kεrd

dar-dam hâzεr bi, suǰda wa šâh bεrd

شاي‌افراسیاب پلنگ را فرا خواند، او در دم حاضر شد و به شاه سجده برد.

2-23

… tā zarrstan ī man duxt pad zanīh awiš dahēm kē andar hamāg šahr ī xyōnān zan-ēw az ōy hučihrtar nēst (71) u-š andar hamāg šahr ī xyōnān bidaxš kunēm … (72).

تا زرستان دخترم را به زنی به او دهم كه در همۀ شهر خیون‌ها زن از او خوب‌چهرتر نیست، او را در همۀ شهر خیون‌ها بیدخش كنم.

فرماجهانگیر،باوریودست

مدروم نه پیت، توران هرچه هست (روایت الف، برگ 18 الف)

farmâ ahângi:r, bâ-wari wa dast

ma-daru:m na pe:-t, Tu:rân har-čε hast

(افراسیاب) فرمود اگر جهانگیر را به دست بیاوری، هر چه را در توران هست به تو مي‌دهم.

2-24

pas ān ī widrafš ī jādūg abar ō pāy ēstēd ud gōwēd kū man rāy asp zēn sāzēd tā man šawēm (73).

پس ویدرفش جادو به پای برایستاد و گفت: مرا اسب زین سازید تا شوم.

عرض كرد: شهنشاه! بندۀ فرمانم

هرچه بفرمای، قوچِ قربانم (روایت الف، برگ 18 الف)

‘arz kεrd šahanšâh!, banda-y farmân-εm

har-čε bε-farmây, qu:č-e qurbân-εm

(پلنگ) عرض كرد: ای شهنشاه! بندۀ فرمانم، هر چه بفرمایی، من مانند قوچ قرباني‌ام،

2-25

ud asp zēn sāzēnd u-š wīdrafš ī jādug abar nišīnēd … ud andar razm dwārēd … (74).

و اسب زین ساختند و ویدرفش جادو برنشست . . . و اندر رزمگاه شتافت . . .

سجود برد و شاه، رو نه میدان كرد

مابینِ میدان، بی و توز [و] گرد (روایت الف، برگ 18 الف)

suüd bεrd wa šâh, ü na me:dân kεrd

mâ-bεyn-e me:dân, bi wa tu:z u gard

به شاه سجده برد و رو به میدان نهاد، میانۀ میدان را گرد و خاك فراگرفت.

در یادگار زریران، زریر به دست ویدرفش كه از پشت به او حمله مي‌كند كشته مي‌شود و در پایان ویدرفش به دست بستور كشته مي‌شود. صحنۀ نبرد زریر و بستور با ویدرفش در رزمنامۀ كنیزك دو بار تكرار مي‌شود: 1) جهانگیر، پلنگ (= ویدرفش) را گرفتار كرده، به سام نوجوان مي‌سپارد و سام او را مي‌كشد. 2) فرامرز از نبرد با كوزیب (= ویدرفش) درمانده مي‌شود، سام نوجوان به میدان مي‌رود و كوزیب را مي‌كشد. این نبرد به یادگار زریران نزدیك‌تر است.

IV. نبرد دوم (نبرد بستور و ویدرفش= نبرد سام و كوزیب)

2-26

pas bastwar asp frāz hilēd ud dušman zanēd tā ō pēš ī wištāsp šāh rasēd… (88)

پس بستور اسب براند و دشمن بكشت تا به پیش گشتاسپ‌شاه رسید . . .

هورگیلا نه رزم، سپای كینه‌جُو+

و لای باب و عم، ویش آورد رُو+

سجده بو ادب، و پدر بردش

نوۀ پیلتن، آفرین كردش (روایت الف، برگ 25 ب).

hurgiłâ na azm, sεpâ-y kina-u:

wa lây bâb u ‘am, we:š âwεrd ü

suda baw adab, wa pεdar bεrd-εš

nawa-y Pilatan, âfare:n kεrd-εš

(سام) از رزم سپاه كینه‌جو برگشت (و) به پیش پدر و عموی خود روی آورد،

نوۀ پیلتن از روی ادب به پدر سجده برد و آفرین كرد.

2-27

pas gōwēd Jâmâsp ī bidakš kū hilēd ēd rahig čē-š abar baxt ēstēd ud dušman ōzanēd (90).

جاماسپ بیدخش گفت: هلید این كودك را چه بخت با اوست و دشمن كشد.

فلك قاپی خیر، نه رویش شكاوا (روایت الف، برگ18الف)

falak qâp-e xe:r, na ü-š šεkâwâ

فلك در خیر بر روی وی (= سام) گشوده است.

2-28

ud pas wištāsp šāh asp zēn framāyēd kardan u-š bastwar abar nišānēd… (91-2)

پس گشتاسپ‌شاه اسب زین فرمود كردن و بستور را بر آن نشاند . . .

فرامرز واتش: من نوۀ زالم

پیرِ عاجزِم، افتاده‌حالِم

سامِ نورسِم، مكیانم پریت

به‌بر پیشَكش، پری شاهِ ویت (روایت الف، برگ 25 الف).

Fεrâmarz wât-εš, mεn nawa-y Zâl-εm

pir-e ‘âez-εm, o:ftâda-hâl-εm

Sâm-e nu:-as-εm, ma-kyânεm pεy-t

ba-bar pe:ša-kaš, pεy šâh-e we:t

فرامرز گفت: مننوۀزالم،پیرِناتوانودرمانده‌ام،

(اما) سامِ نورسم را به سویت مي‌فرستم، (او را) برای شاه خودت پیشكش ببر.

2-29

pas bastwar asp frāz hilēd ud dušmen ōzanēd ud kārzār ōwōn nēw kunēd čiyōn zarēr ī ērān spāhbed kard (94)

پس بستور اسب براند و دشمن بكشت و كارزار چنان دلیرانه بكرد كه زریر سپاهبد ایران مي‌كرد.

سامِ یل شنفت، دست و گاوَسر

واتی بیستون، نوجا كرد گذر

كمند نه باهوش، چون گیوِ مهوش

دست برد پی كمند، سالار سركش (روایت الف، برگ 25 الف).

Sâm-e yal šεnaft, dast wa gâwasar

wâti Be:sεtün, na:w â kεrd guzar

Kamand na bâhu:-š, čo:n Giv-e mahwaš

dast bεrd pe: kamand, sâlâr-e sarkɛš

سام یل شنید (و به‌راه افتاد) گرزِ گاوسر به دست، گویی (كوه) بیستون از آنجا گذر كرد،

چون گیو مهوش كمند در بازویش (بود و آن) سالار سركش به سوی كمند دست برد.

2-30

ارجاسپ خدای خیون‌ها از سر كوه نگاه مي‌كرد

pas arjāsp ī xyōnān xwadāy az kōf sar nigāh kunēd (95)

شای افراسِیاب، نگا كرد ژ دور (روایت الف، برگ 25ب)

šây-Afrâsεyâb, nεgâh kεrd ža dür

شاهافراسیابازدورنگاهكرد،

2-31

از شما خیون‌ها كیست كه شود و با این كودك كوشد و او را كشد . . .

az ašmā xyōnān kē ast kē šawēd abāg ān rahīg kōxšēd u-š ōzanēd… (97)

رو كرد نه سپای، كشانيْ فغفور (روایت الف، برگ 25 الف)

u: kεrd na sεpâ-y, Kušâni Faγfür

به سپاه كشانی و فغفور نگاه كرد (و گفت):

2-32

. . . چه اگر این كودك تا شب زنده ماند دیری نگذرد كه از ما خیون‌ها زنده هیچ باقی نگذارد.

… če agar tā šab zīndag rahīg ēg nē dagr-zamān bawēd ka az amā xyōnān ēč zīndag abāz be nē mānēd (98).

تا كی نشینی، دنیا بی خراب

ژ كردار سام، جرگم بی كباب (روایت الف، برگ 25 الف)

tâ kɛy nɛšini, dunyâ bi xεrâb

ža kεrdâr-e Sâm, arg-εm bi kabâb

تا كی مي‌نشینی؟ دنیا خراب شد، از كردار سام جگرم كباب شد.

2-33

پس ویدرفش جادو به پای برایستاد و گفت: مرا اسب زین سازید تا شوم.

pas widrafš ī jādūg abar ō pāy ēstād u-š guft kū man rāy asp zēn sāzēd tā man šawēm (99)

كوزیب خروشا، وینۀ نره‌شیر (روایت الف، برگ 24 ب)

Ku:ze:b xou:ša, we:na-y naa-še:r

كوزیب همانند شیر نر خروشید.

2-34

bastwar nigāh kunēd ud gōwēd kū druwand ī jādūg frāz ō pēš awar čē man dārēm bārag azēr ī rān bē tāxtan nē dānēm ud man dārēm tigr andar kantigr bē wistan nē dānēm… (101)

بستور نگاه‌كرد و گفت: بدكیش جادو از پیش بیا، چه من بارۀ زریر زیر ران دارم، اما تاختن ندانم؛ تیر اندر تركش دارم، اما انداختن ندانم . . .

سام واتش: یارب! نورس سُوارم

و نازپرورده، روی كارَزارم

بیاوه و داد، نبوم خجالت

به فریادم رس، صاحب‌عدالت! (روایت الف، برگ 25 الف).

Sâm wât-εš yâ ab!, nu:-as su:wâr-εm

wa nâz-parwarda, r̊üy kârazâr-εm

bε-yâwa wa dâd, na-bu:m xεâlat

ba fεryâd-εm as, sâhεb-‘adâlat!

سام گفت: یا رب! نُورَسْ سوارم (و) به نازپروردگی در عرصۀ كارزارم،

به داد من برس، شرمنده نشوم، به فریادم رس، ای صاحب عدالت!

2-35

ud bastwar fraš az dast be abganēd ud az kantir ī xwēš tigr-ēw tigt-ēw stānēd ud widrafš pad dil zanēd pad pušt be widārēd ud be ō zamīg abganēd (105).

بستور زوبین از دست بیفكند و از تركش خویش تیری ستاند و ویدرفش را چنان به دل بزد كه از پشتش بگذشت و به زمین فرودآمد.

سرنگون كردش، نه میدانِ كار

آفرین كردن، شاه و شهریار

داش به زمین دا، بو طور شیرِ مست

تا و كمرگاه، زمین كرد نشست

پیا بی نه زین، چون آذرگشسب

نه میدانِ كار، پا آورد نه پس

چون شیرِ شكار، دست بردش به سر

سرش كند ژ تن، ژ عرصۀ خطر (روایت الف، برگ 25 ب)

sarnεgün kεrd-εš, na me:dân-e kâr

âfare:n kεrdεn, šâh u šahrεyâr

dâš ba zame:n dâ, baw to:r še:r-e mast

tâ wa kamar-gâh, zame:n kεrd nεšast

yâ bi na zin, čo:n Azar-gušasb

na me:dân-e kâr, pâ âwεrd na pas

čo:n še:r-e šεkâr, dast bεrd-εš ba sar

sar-εš kand ža tan, ža ‘arsa-y xatar

(سام، كوزیب) را در میدان كارزار سرنگون كرد، شاه و شهریار بر وی آفرین كردند.

بدان‌گونه شیر مست را بر زمین زد (كه) زمین تا كمرگاه فرونشست،

(سام) چون آذرگشسپ در میدان كارزار، از زین پیاده شد، (بر زمین نشست) و پا را به‌پس كشید،

چون شیر شكاری دستش را به بالای سر برد (و) در میدان خطر، سرش را از تن (جدا) كرد،

در رزمنامۀ كنیزك، جهانگیر/ فرامرز و سام جایگزین زریر و بستور شده‌اند. در رویكرد آیینی یادگار زریر، زریر به شهادت مي‌رسد، اما در رویكرد حماسی رزمنامۀ كنیزك، جهانگیر/ فرامرز زنده مي‌ماند.

V. گریختن پادشاه دشمن

2-36

در پایان یادگار زریران، ارجاسپ در حالی كه اندام‌هایی از بدن وی بریده شده به كشور خودش بازگردانده مي‌شود، اما در رزمنامۀ كنیزك، اندام‌های ارجاسپ به تاج افراسیاب دگرگون شده است:

ēg nē dagr zamān bawēd ka az awēšān xyōnān ēč zīndag abāz be nē mānēd bē ān ī ēk arjāsp ī xyōnān xwadāy (112) ud ōy yal spandyād gīrēd u-š dast-ēw ud pāy-ēw ud gōš-ēw brīnēd u-š pad brīdag dumb xar-ēw abāz ō šahr ī xwēš frēstēd (113).

دیری نگذشت كه از خیون‌ها هیچ‌كس زنده باقی نماند، مگر یكی ارجاسپ خدای آنها. او را اسفندیار یل گرفت، دستی و پایی و گوشي‌اش را برید، چشمي‌اش را به آتش سوخت، به خری بریده‌دم به شهر خویش باز فرستاد.

شكست دان و بخت، شاهْ افراسیاب

پیران ویسه، گریزا به‌تاب

ماچینی شكست، چینی بی فرار

تورانی تمام، كریا تار [و] مار

تور نه فراری، گریزا به‌تاب

بیژن كفت نه‌شون، شايْ افراسیاب

هوا دا پریش، سرحلقۀ كمند

تاج [و] ژاژپَر، آوردش نه بند

برچی ژ دستش، و صد مكر [و] فن

تاجش من و جا، بور هنرمن (روایت الف، برگ 44 الف)

šεkast dân wa baxt, šâh-Afrâsεyâb

Pirân-e We:sa, gure:zâ ba-tâb

Mačini šɛkast, Čini bi fεrâr

Tu:râni tamâm, kεryâ târ u mâr

Tu:r na fεrâr bi, gure:zâ ba-tâb

Be:žan kaft na-šün, šây-Afrâsεyâh

hawâ dâ pεr̊y, sar-halqa-y kamand

ǰ u žâža-par̊, âwεrd-εš na band

bar či ža dast-εš, wa sad makr u fan

šamsâ-y Maγrεbi, fεrâr bi fεrâr

شاه‌افراسیاب را به بخت شكست دادند (و) پیران ویسه به‌تاب گریخت،

ماچینی شكست (خورد)، چینی فراری شد، تمام تورانیان تار و مار شدند،

تور (= افراسیاب) در فرار (بود و) به‌تاب گریخت، بیژن در پی شاه افراسیاب افتاد،

سرِ حلقۀ كمند را برایش پرتاب كرد (و) تاج (و) ژاژپر را به بند آورد،

(افراسیاب) با صد نیرنگ و فن از دستش گریخت (اما) تاج آن ببرِ هنرمند برجای ماند.

3. یادگار زریران و چند نمونه از دیگر حماسه‌های گورانی

گذشته از همساني‌های یادگار زریران با رزمنامۀ كنیزك، همساني‌های مهم دیگری نیز بین یادگار زریران و دیگر داستان‌های حماسی گورانی دیده مي‌شود كه به چند نمونۀ آنها اشاره مي‌كنیم:

VI. فراخواندن مردم برای جنگ (جارزدن زریر= جارزدن طوس)

3-1

ud pas wištāsp šāh ō zarēr ī brād framān dād kū pad garān bašn kōf ī borz ātaxš framāy kardan (23). šahr azd kun ud bayaspān azd kun kū bē moγmard kē āb u ataxš ī wahrām yazēnd ud parhēzēnd ēnyā az dah sāl tā haštād sālag ēč mard pad xānag ī xwēš bē ma pāyēd (24).

پس گشتاسپ‌شاه به زریر برادرش فرمان داد كه بر فراز كوه‌ها آتش فرمای كردن. شهر آگاه كن و پیك‌ها آگاه كن كه جز مغ‌مردان كه آب و آتش بهرام ستایند و پاس دارند، از ده ساله تا هشتاد ساله هیچ مرد به خانۀ خویش به‌مپاید.

طوس فرما كسی، نمانو نه شار

ژ ایرانیـان، افتادۀ بیمار

منادی كردن، یك تن ایرانی

نمانو نه جا، نوۀ كیانی

كس نمند و شار، شور كینه‌جو

تمامی پی رزم، توران كردن رُو+

(جنگنامۀ رستم و زنون هفت‌لشكر گورانی، برگ125 الف)

Tu:s farmâ, kas-e:, na-mâno: na šâr

ža E:rânɛyân, o:ftâda-y be:mâr

munâdi kɛrdɛn, yak tan E:râni

na-mâno: na ǰâ, nawa-y kayâni

kas na-mand wa šâr, šu:r-e kina-ǰu:

tamâmi pe: azm, Tu:rân kɛrn ü

طوس فرمود: كسی از ایرانیان (حتی) افتادۀ بیمار در شهر نماند،

منادی كردند: یك تن ایرانی (و) نوۀ كیانی بر جای نماند.

كسی در شهر نماند، شور كینه‌جو (یی بر پا بود)، تمامی پی رزم توران روی كردند.

VII. از آمدن پیك تا فراخواندن مردم

3-2

روایت دیگری از بندهای 22 تا 214 در حماسۀ برزو و فولادوند گورانی در صفحات 152153 آمده است. این بندها كه مهمترین قسمت رزمنامۀ كنیزك است، در بسیاری موارد مانند كاربرد معنایی واژگان و مضمون‌ها دقیقاً با یادگار زریران همسان است. آمدن پیك، خشم‌گرفتن پادشاه، فراخوان و تهدید شاه و به راه افتادن سپاه مضامین یكسان رزمنامه و یادگار زریران هستند. این همسانی میان دو متن شگفت‌انگیز است. گویی این بندها از یادگار زریران دقیقاً در رزمنامه به زبان گورانی ترجمه شده است. نكتۀ مهم آن است كه این بندها از یادگار زریران با این جزئیات در روایت‌های طبری، بلعمی، دقیقی و ثعالبی نیامده است كه خود نشان‌دهندۀ پیوند تنگاتنگ رزمنامه با یادگار است. بندهای 2425 یادگار زریران كه با این بندها در رزمنامه و برزو و فولادوند برابر است، نشان‌دهندۀ انتقال ادبیات پارتی به ادبیات گورانی در غرب كشور است:

عریضۀ فرهاد، و شاه بی ظاهر

شاه كیخسرو، نه تخت گرد آگر

شاه چی و غضب، رو كردش و زال

چطور مبو ای كار، پیر پركمال

وي‌طور افراسیاو، ویران كردن

و یاد ناچود، تا روز مردن

اسیر بي‌حد، غارت بي‌شمار

ولات ایران، كردن نگون‌سار

نه دستْ شاه تور، هم روزگار

یقه كیانی، دری تا و خوار

زال وات فداد بام، هیچ مبو غمگین

گشت رضای ویشن، جهان‌آفرین

اینه گشت كردار، بازار ویشن

اندیش ندارود، پرواش و كیشن

قاصد روان كر، پی مازندران

خوردار بكن، تمام فرزندان

ساكه اید شنفت، شاه‌كیخسرو

طلب‌كرد و پیش، منشیان و دو

بنویسه رستم!، نوۀ زال سام!

باش بالادست، بگلران تمام!،

. . . باور چنی ویت، تمام فرزندان

و تاو و تعجیل، رو كر پی ایران

‘ari:za-y Farhâd, wa šâh bi zâhɛr

šâh-Kayxusra:w, na taxt gɛrd âgɛr

šâh či wa qazab, ü kɛrdɛš wa Zâl

čɛto:r ma-bu: ī kâr, pir-e pɛr̊-kamâl

we:-to:r Afrâsyâw, we:rân kɛrdɛn

wa yâd nâ-ču:d, tâ üz-e mɛrdɛn

asi:r-e be:-had, qârat be:-šɛmâr

wɛlât-e E:rân, kɛrdɛn nɛgünsâr

na dast šâh-e Tu:r, ham üzɛgâr

yaqa-y kayâni, dɛr̊i tâ wa xwâr

Zâl wât fɛdâd bâm!, hüyč ma-bu: qamge:n

gɛšt r̊ɛzây we:š-ɛn, ahân-âfare:n

e:na gɛšt kɛrdâr, bâzâr-e we:š-ɛn

ande:š na-dâru:d, parwâ-š wa kiš-ɛn

qâsɛd awân kar, pe: Mâzɛndarân

xawar-dâr bɛ-kan, tamâm farzandân

sâ-kɛ e:d šɛnaft, šâh-Kayxusra:w

talab kɛrd wa pe:š, munšiyân wa da:w

-nüsa ustam, nawa-y Zâl-e Sâm!

bâš-e bâlâ-dast, baglarân tamâm!

… bâwar čani we:t, tamām farzandān

wa tāw u ta’ǰi:l, ü kar pe: E:rān

نامۀ فرهاد بر شاه آشكار شد، شاه‌كیخسرو در روی تخت آتش گرفت،

شاه خشمگین شد، به زال رویكرد: ای پیر پركمال! این كار چگونه مي‌شود،

این‌گونه كه افراسیاب (ایران را) ویران كردند، تا روز مردن از یاد نمي‌رود،

اسیر بي‌اندازه، غارت بي‌شمار، شهرهای ایران را نگون‌سار كردند.

زال گفت: فدایت شوم! هیچ غمگین مشو، (اینها) همه رضای خود جهان‌آفرین است،

اینها (همه) كردار بازار خودش است، (از كسی) اندیشه‌ای ندارد، پروایش از كیست؟

پیكی به‌سوی مازندران روان كن (تا) تمام فرزندان را خبردار كند.

همین‌كه شاه‌كیخسرو شنید، به‌تندی منشیان را به‌پیش فرا خواند.

(گفت) بنویس: ای رستم! نوۀ زال سام! بهترینِ بالادستِ تمام بزرگان!

. . . تمام فرزندان را با خودت بیاور، به‌تاب و تندی به‌سوی ایران روی كن.

VIII. پیشگویی جاماسپ

3-3

pas gōwēd jāmāsp ī bidaxš kū ōy weh kē az mādar nē zād ayāb ka zād murd ayāb az rahī ō paymān nē mad (45) fradāg rōz ka pahikōbēnd nēw ud warāz pad warāz was mād abē puhr ud was <puhr> abē pid ud was pid abē puhr ud was brād abē brād ud was zan <ī> šōymand abē šōy bawēnd (46) was āyēnd bārag ī ērānagān kē wišād arwand rawēnd andar ān xyōnān xwadāy xwāhēnd ud nē windād (47) ōy weh kē nē wēnād ân widrafš ī jādūg kē āyēd ud razm tābēd ud wināh kunēd ud ōzanēd tahm spāhbed <ī nēw> zarēr ī tō brād u-š bārag bē barēnd ān syā ī āhanēn sumb ī zarēr bārag ud ōy <wēh kē nē wēnēd ān>nāmxwāst ī hazārān kē āyēd ud razm tābēd ud wināh kunēd ud ōzanēd ān pādhusraw ī ardā ī māzdsnān ī tō brād u-š bārag-iz bē barēnd ān zarrēn grī-kaft ōy <weh kē nē wēnēd ān> wīdrafš ī jādūg kē āyēd ud razm tābēd ud wināh kunēd ud ōzanēd ān frašāward ī tō pus ī tā zād pad nēm nēzag dra<h>nāy ud tō-iz abārīg frazandān dōsttar (48) ud az pus tā brād wīst ud sē murd bawēnd (49).

آن‌گاه جاماسپ بیدخش گفت: او بِهْ كه از مادر نزاد، یا كه چون زاد بمرد، یا از كودكی به بزرگی نرسید. فردا كه بكوبند نیوان به نیوان و گرازان به گرازان، بس مادر بي‌پسر و بس پسر بي‌پدر، بس برادر بي‌برادر و بس زن شوي‌مند بي‌شوی شوند. بس بارۀ ایرانیان سرگردان و پرشتاب آیند و روند، در میان خیون‌ها خدایشان را خواهند و نیابند. او بِهْ كه نبیند آن ویدرفش جادو را، كه آید و رزم تابد و گناه كند، و كشد سپاهبد تهمتن زریر دلاور برادرت را؛ و باره‌اش را ببرد آن سیاه آهنین‌سم را. او بِهْ كه نبیند آن نامخواست هزاران را، كه اید و رزم تابد و گناه كند، و كشد پادخسرو، مؤمن مزداپرستان را، كه توراست برادر؛ بارۀ او نیز برند آن زرین‌لگام را. او بِهْ كه نبیند آن نامخواست هزاران را، كه [دگرباره] آید و رزم تابد و گناه كند، و كشد فرشاورد پسرت را، كه تا زاد نیم‌نیزه قامتش بود، و تو راست از دیگر فرزندان دوست‌تر. از پسر تا برادر بیست‌وسه تن هلاك شوند.

جاماسپ در پادشاهی لهراسپِ هفت‌لشكر گورانی (برگ 358 ب359 الف) كه با نام منجم و رمال شناخته مي‌شود بارها پیشگویی مي‌كند، اما مهم‌ترین پیشگویی او آن است كه از زبان فرامرز به همسرش بیان شده است:

اوسا ژو دما، فرامرز شیر

كردش نصیحت، بانوی بي‌نظیر

واتش امانت، مدروم و تو

مكر فراموش، هر شو تا و رُو+

دُمای+ لهراسب، شاه نامدار

اوسا [گشتاسب]، میو نه‌روی كار

فرزندی ژ او، مبو آشكار

نامش منیرون، و اسفندیار

او چنی رستم، مكی داوای جنگ

اوقات رستم، ماورو به تنگ

آخر ژ گردش، گردان گردون

او اسفندیار، مكرو نگون

و حكم بي‌چون، بینای كردگار

رستم مكشوت، او اسفندیار

ایمه [و] كیانی، عداوت مبُو+

رستم فوت مبو، ژ دُنیا+ مچو

یكی بهمن‌نام، ژ اسفندیار

ممانو ژ دون، دُنیای+ روزگار

چند مدت طفلن، ژ دور دُنیاه

آخر سرانجام، او مبوت به شاه

او چنی ایمه، جنگ مكی بي‌شو

داوا مكرو، پی هون بابو

داوا مكریم، چند مدت تمام

من كشته مكی، كه او بهمن‌نام

ژ اولادمان، كس نمه‌مانو

بلی فرزندی، حق مدی و تو

نامش بنیره، و آذربرزین

روانش بكر، پی ایران‌زمین

وی شمشیر ویم، داوا بنمانو

هر وی شمشیره، حقم بستانو

منجم واتن، و قول كتاو

او فرزند ژ تو، مبوت به حساو

او هم مستانو، حق من یكسر

امانتایدن،فراموشمكر

a:wsâ ža:w dumâ, Fɛrâmarz-e še:r

kɛrdɛš nase:hat, bânu:y be:-naze:r

wât-ɛš amânat, madaru:m wa to:

ma-kar farâmu:š, har ša:w tâ wa u:

dumây Lo:hrâsb, šâh-e nâmadâr

a:wsâ Guštâsb, ma-bu: na üy kâr

farzand-e: ža a:w, mabu: âšɛkâr

nâm-ɛš ma-ne:u:n, wa Esfandɛyâr

a:w čani ustam, ma-kay dâwây ǰ

a:wqât-e ustam, mâ-wau: ba taŋ

âxɛr ža gardɛš, gardân-e gardün

a:w Esfandɛyâr, ma-kau: nɛgün

wa hukm be:-čo:n, binây kardagâr

ustam ma-kušu:t, a:w Esfandɛyâr

ima w kayâni, ‘adâwat ma-bu:

ustam fa:wt ma-bu:, ža dunyâ ma-ču:

yak-e: Bahman-nâm, ža Esfandɛyâr

ma-mâno: ža dün, dunyây üzɛgâr

čand mudat tɛfl-ɛn, ža da:wr-e dunyâh

âxɛr saranǰâm, a:w ma-bu:t ba šâh

a:w čani ima, ǰaŋ ma-kay be-šu:

dâwâ ma-karu:, pe: hün-e bâbu:

dâwâ ma-karim, čand mudat tamâm

mɛn kušta ma-kay, kɛ a:w Bahman-nâm

ža a:wlâd-ɛmân, kas nɛ-ma-mânu:

bale: farzande:, Haq ma-day wa to:

nâm-ɛš bɛ-ne:ra, wa Âzarbarze:n

r̊awân-ɛš bɛ-kar, pe: E:rân-zame:n

we: šamše:r-e we:m, dâwâ bɛ-nmânu:

har we: šamše:r-a, haq-ɛm bɛ-stânu:

Munaǰɛm wân, wa qa:wl-e katâw

a:w farzand ža to:, ma-bu:t ba hasâw

a:w ham ma-stâno:, haq-e mɛn yak-sar

amânat e:d-ɛn, farâmu:š ma-kar

آن‌گاه پس از آن، فرامرزِ شیر، بانوی بي‌نظیر را نصیحت كرد:

به او گفت: امانتی به تو مي‌سپارم، هر شب تا به روز (آن را) فراموش مكن.

پس از لهراسب، شاه نامدار، آن‌گاه گشتاسب بر روی كار مي‌آید،

فرزندی از وی آشكار مي‌شود، نامش را اسفندیار مي‌گذارند.

او با رستم خواهان جنگ مي‌شود، روزگار رستم را به تنگ مي‌آورد.

سرانجام از گردش گردان گردون، او اسفندیار را سرنگون مي‌كند،

به حكم كردگار بینای بي‌چون، رستم آن اسفندیار را مي‌كشد.

(بین) ما و كیانی دشمنی روی مي‌دهد، رستم فوت مي‌شود (و) از دنیا مي‌رود.

یكی بهمن‌نام از اسفندیار، از دنیای دونِ روزگار، (بر جای) مي‌ماند.

در دور دنیا چند مدتی كودك است، در پایان و سرانجام او شاه مي‌شود.

اوبامابیاندازهجنگمي‌كند،پيِخونپدرشجنگمي‌كند،

چند مدتی تمام جنگ مي‌كنیم، او كه بهمن‌نام است، مرا مي‌كشد.

از فرزندانمان كسی نمي‌ماند، اما خداوند فرزندی به تو مي‌دهد،

نامش را آذربرزین بگذار، او را به‌سوی ایران‌زمین روانه كن،

با شمشیر خودم جنگ كند، با همین شمشیر حقم را بستاند.

منجم (= جاماسب) به نقل از كتاب گفتند: آن فرزند از تو (= فرامرز) به شمار مي‌آید،

او هم حق مرا به تمامی مي‌ستاند، امانت این است، فراموش مكن.

به‌روشنی آشكار است كه شخصیت‌های گشتاسپی یادگار زریران در انتقال به حماسه‌های گورانی جای خود را به شخصیت‌های خانوادۀ رستم داده‌اند و در پیشگویی جاماسپ نیز این رویكرد دیده مي‌شود.

IV. افتادن پادشاه (گشتاسپ/ كیخسرو) از تخت

3-4-1

pas wištāsp šāh ka-š ān saxwan āšnud az parwāngāh ō zamīg ōbast (50) … pas ān yal ī spandyād kē šawēd ud gōwēd kū agar ašmā bayān sahēd az ēn xāk abar āxēzēd ud abāz ō kay gāh nišīnēd čē man fardāg rōz šawēm pad xwarrah ī ohrmazd bay ud dēn ī māzdēsnān ud gyān ī ašmā bayān sōgand xwarēm kū zīndag xyōn ēč be nē hilēm az ān razm (61) pas wištāsp šāh abar āxēzēd ud abāz ō kay gāh nišīnēd… (62).

گشتاسپ‌شاه كه آن سخن شنود از تخت‌گاه به زمین افتاد. پس آن یل نیواسفندیار نزدیك شد و گفت: اگر شما بغان صلاح بینید از این خاك برخیزید و باز به تخت كیان نشینید، چه من فردا شوم و به فر اورمزد و دین مزداپرستی و جان شما بغان سوگند خورم كه از آن رزم خیون زنده هیچ باقی نگذارم. پس گشتاسپ‌شاه برخیزید و باز به تخت كیان نشست . . .

شاه كیخسرو، خور بی و كار

یقۀ كیانی، دری تا به وار

نه تخت شاهی، ویش وست و خوار

هریزا او رستم، او شیر شكار

گردش زیر بال، شای بلند اختر

دوباره نیاش، نه روی تخت زر

عرض كرد فدات بام، خسرو لال‌پوش

وی شین [و] زاری، ساعتی بدر گوش

انشاالله ویم چنی، شای كیوان‌شكو

سوار بوم نه پشت، رخش میدان‌جو

نه سپای دیوان، برآرم دمار

دیوان كم و بند، واتۀ روزگار

šâh Kay-xusra:w, xawar bi wa kâr

yaqa-y kayâni, dɛr̊i tâ ba wâr

na taxt-e šâhi, we:š wast wa xwâr

hure:zâ a:w ustam, a:w še:r-e šɛkâr

gɛrdɛš ze:r-e bâl, šây buland-axtar

do:bâra nɛyâ-š, na üy taxt-e za

‘arz kɛrd fɛdât bâm!, Xusra:w-e lâł-pu:š

we: šin u zâri, sâ’at-e: badar gu:š

ɛnšâ-lâ we:m čani, šây Kaywân-šuku:

suwâr bu:m wa pɛšt, axš-e me:dân-ǰu:

na sɛpây de:wân, bar-ârɛm damâr

de:wân kam wa band, wâta-y ügâr

شاه‌كیخسرو از رویدادها آگاهی یافت (و) گریبان كیانی را تا به پایین درید،

(و) از تخت شاهی خودش را به پایین انداخت. رستم،آنشیرشكاربرپایخاست،

زیر دست و بازوی شاه بلنداختر را گرفت (و) دوباره بر روی تخت زر گذاشت.

عرض‌ كرد: فدایت شوم! خسرو لعل‌پوش! با این شیون و زاری، ساعتی (هم) گوش كنید،

انشاءالله خودم با شاه كیوان‌شكوه، در پشت رخش میدان‌جو سوار مي‌شوم،

دمار از سپاه دیوان برمي‌آورم، دیوان را در بند مي‌كنم (و) داستانی (برای) روزگار (به یادگار مي‌گذارم).

در این بخش كیخسرو و رستم جایگزین گشتاسپ و اسفندیار شده‌اند.

X. بخشیدن دختر

3-5

… duxt pad zanih awiš dahēm kē andar hamag šahr ī xayōnān zan-ēw az ōy hučihtar nēst (71)

. . . دخترم را به زنی به او دهم كه در همۀ شهر خیون‌ها زن از او خوب‌چهرتر نیست.

یك دختر داروم، وینۀ قرص خور

مبخشوم و تو، ای شیر سرور

yak do:xtar dâru:m, wēna-y qors-e xwar

ma-baxšu:m wa to:, ɛy šēr-e sarwar

یك دختری همانند قُرص خورشید دارم، آن را به تو مي‌بخشم ای شیر سرور.

XI. به دندان كار برآوردن

3-6

…garāmīgkard ī jāmāsp pus drafš ī pērōzān pad dandān dārēd ud pad dō dast kārzār kunēd (106).

. . . گرامي‌كرد پسر جاماسپ درفش پیروزان به دندان داشت و با دست كارزار مي‌كرد.

رستم وات یاران! سرم فداتان

نجات بدرین، بندی نه زندان

رستم رو نیا، چنی جهاندار

آما و نزدیك، بندیان تار

پیا بین چه زین، شیران پرزور

برین و همدا، زنجیر تیمور

جهاندار شیر، چون بور دمان

زنجیر بهرام، برّی و دندان

ustam wât yârân!, sar-ɛm fɛdâ-tân

nɛǰât badarin, bandi na zɛndân

ustam ü nɛyâ, čani ahândâr

âmâ wa nazde:k, bandɛyân-e târ

yâ bin ča zin, še:rân-e pɛr̊-zu:r

bɛr̊in wa hamdâ, zanǰe:r-e Te:mu:r

ahândâr-e še:r, čo:n bawr-e damân

zanǰe:r-e Bahrâm, bɛr̊i wa ndân

رستم گفت: یاران! سرم فدایتان! بندیان را از زندان نجات دهید.

رستم با جهاندار روی به راه نهاد (و) به نزدیك بندیان (زندان) تار نهاد.

شیران پرزور از اسب پیاده شدند (و) زنجیر تیمور را به‌یكباره بریدند.

جهاندار شیر همانند ببر دمان زنجیر بهرام را با دندان بُرید.

4. دریافت

رزمنامۀ كنیزك به‌همراه چند قطعه از حماسه‌های گورانی پس از بازشناسی و بازسازي‌های جزیی، روایتی از یادگار زریران با دگردیسی نام‌هاست. ساختار نمایشی، چارچوب داستانی و سیر رویدادها، با اختلافات جزیی، در هر دو روایت پهلوی و گورانی یكسان است و در نام شخصیت‌های داستان اختلاف وجود دارد؛ گشتاسپ به كیخسرو، ارجاسپ به افراسیاب، زریر به جهانگیر و فرامرز، بستور كودك به سام نوجوان، اسفندیار به رستم و خانواده گشتاسپ به خانوادۀ رستم دگرگونی یافته‌اند. با این رویكرد خلاصۀ داستان در هر دو روایت چنین است:

ارجاسپ/ افراسیاب با دو ده‌هزار/ دو نُه‌صدهزار سپاهی به ایران مي‌آید. گشتاسپ/ كیخسرو پیكی را كه نامه‌ای آورده مي‌پذیرد. ابرسام دبیر/ كیومرث منشی نامه را برای شاه مي‌خواند. شاه با شنیدن مضمون نامه خشمگین مي‌شود. زریر/ زال با دیدن آشفتگی شاه پیشنهاد مي‌كند نامه را پاسخ دهد. شاه دستور مي‌دهد تا جار بزنند/ نامه بنویسند كه هیچ‌كس حتی كودكان ده ساله/ شش و ده ساله تا مردان هشتاد ساله/ كهن‌سالان در خانه نمانند و با دار و دستۀ خود برای جنگ حاضر شوند؛ زیرا هركس كه نیاید به دار آویخته مي‌شود/ سرش را از دست مي‌دهد. مردم دسته‌دسته با صدای تنبك و نای/ دهل به درگاه مي‌آیند. كاروان به راه مي‌افتد، گرد و غبار آن ماه و خورشید را مي‌پوشاند و بانگ سپاه و هیاهوی میدان به آسمان و دوزخ/ پردۀ زمین مي‌رسد. جاماسپ آینده و مرگ فرزندان گشتاسپ/ رستم را پیشگویی مي‌كند. گشتاسپ/ كیخسرو با شنیدن رویدادهای جنگ از تخت بر زمین مي‌افتد. اسفندیار/ رستم، گشتاسپ/ كیخسرو را دوباره بر روی تخت بازمي‌گرداند.

نبرد آغاز مي‌شود. ارجاسپ/ افراسیاب میدان نبرد را نظاره مي‌كند. زریر/ جهانگیر مردانه كارزار مي‌كند. ارجاسپ/ افراسیاب مي‌گوید: هركس زریر/ جهانگیر را بكشد دخترم و وزیری/ دخترم و هرچه را بخواهد به او مي‌دهم. ویدرفش/ پلنگ به میدان مي‌رود . . . بستور/ سام از پيِ پدر/ عمو به نبرد مي‌رود . . . بستور/ سام از میدان برمي‌گردد. گشتاسپ/ فرامرز دوباره بستور كودك/ سام نوجوان را چون بر بخت است/ در خیر بر رویش گشوده شده، به میدان مي‌فرستد. بستور/ سام دلیرانه كارزار مي‌كند. ارجاسپ/ افراسیاب به رزمگاه مي‌نگرد و رو به سپاه مي‌گوید: این كودك/ نوجوان ما را به تنگ آورده‌است. ویدرفش/ كوزیب بر پای خاسته و به میدان نبرد مي‌رود. بستور/ سام به ناآزمودگی خود در رزم اشاره مي‌كند، اما سرانجام ویدرفش/ كوزیب را مي‌كشد. اسفندیار و گرامي‌كرد/ رستم و جهاندار نیز در حال نبرد هستند. گرامي‌كرد/ جهاندار درفش شاهی/ زنجیر تیمور را با دندان برمي‌دارد/ مي‌بُرد. و در پایان ارجاسپ/ افراسیاب با ستاندن یك دست و پایش/ تاجش توسط اسفندیار/ بیژن به كشور خویش بازمي‌گردد.

غیبت مترجم: استراتژی تهیه ترجمه فارسی داستان‌های هندی در عهد گورکانیان

Translation or, more generally, any sort of rewriting and adaptation, reflects reading practices of a specific audience at a certain period of time. Any decision taken by translators or their patrons such as selection of texts or choice of strategies[1] to deal with the whole text or its passages is made within the framework of the target system.[2] These decisions can be seen as “negotiations”[3] with both the source and the target culture and can tell us more about the cultural or literary codes prevailing in the period we examine. Translations, adaptations and rewritings can thus serve as useful sources to study the history of reception of particular texts.

 

Fluency has been long considered to be one of the crucial criteria for judging translated texts, as demonstrated by the translator and scholar of translation studies Lawrence Venuti in his book The Translator’s Invisibility.[4] As he puts it, “A translated text, whether prose or poetry, fiction or nonfiction, is judged acceptable by most publishers, reviewers, and readers, when it reads fluently, when the absence of any linguistic or stylistic peculiarities makes it seem transparent, giving the appearance that it reflects the foreign writer’s personality or intention or the essential meaning of the foreign text–the appearance, in other words, that the translation is not in fact a translation, but the “original”.”

 

The cultural historian Peter Burke noticed that this feature often applies to early modern European works in general: “[…] the early modern culture of translation was one of relative freedom. Translators generally followed what Venuti calls the ‘fluent strategy’, the one that ‘domesticates the foreign text’, offering the reader ‘the narcisstic experience of recognizing his or her culture in a cultural other’.”[5]

 

Venuti examined translations of foreign literature into English from the seventeenth century to the present day. However, his considerations give food for thought on translation and text transfer as a whole and can serve as a foil for the analysis of the sixteenth- and seventeenth-century Persian versions of Indian texts.

 

Persian translations and in varying degrees also adaptions and rewritings of works in Sanskrit and other Indian languages were frequently done in Persianate South Asia approximately between the 13th and the 19th centuries. From early on, story collections were among the popular literary works considered for transmission into Persian. The process of adaptation and Persianization in the sense of addressing texts to specific audiences and adapting them to specific genre codes can be tracked in numerous Indo-Persian stories dating from the Mughal period. Here I am using the terms “adaptation” and “version” interchangeably in order to differentiate these from the term “translation” used in a narrower sense. Relying on George Bastin, adaptation is “a procedure employed to achieve an equivalence of situations wherever cultural mismatches are encountered.”[6]

 

Since Venuti’s reflections on the the visibility or invisibility of translators relate to early modern and modern works, the notion of an author or a translator he is using differs considerably from the reference works I am examining here. The Adventures of King Vikrama cannot be attributed to any author – none of the manuscripts mentions any names in this respect. We only find attribution to big names; in two of the four recensions we find the reference to the editors whose names however could not be dated to a certain period.[7] The respective Persian versions do provide names of their translators/compilers; however, the borders between translation, adaptation and compiling may be blurred. In later versions, Persian antecedents are mentioned and the Indian sources are referred to. The extant Persian version of the famous Sanskrit story collection Ocean of the Streams of Stories dating back to the end of the 16th century is actually based on an earlier Persian rendering of the same work from the mid-15th century.

 

The fact that translations were valued according to their fluency and accuracy conceals translators’ interventions.[8] This shortcoming applies to the Persian versions of Indian works, too, particularly at an early stage of Oriental studies when texts were often discredited due to their inaccuracy and therefore visibility of rewriting. For example, John Gilchrist dismissed these texts due to their deviation from the Indian ‘original’ in the following words: “Men at all conversant with the literature of India need hardly be informed, that most of the Persian translators of pure Hunduwee works have hitherto taken such unwarrantable freedoms with the originals, as almost to destroy the identity of the story in many of its essential parts […].”[9]A remark made by William Jones regarding Persian adaptation of Indian works from the Mughal period which he disqualified as “a mixture of gloss and text with a flimsy paraphrase of both” was torn out of the context and widely quoted when referring to Indo-Persian text transfer in general.[10]

 

The importance of Persian renderings of Indian texts as conveying the history of reception in a certain period was already underscored by Mujtabai and Ernst[11] and subsequently led to further studies on this subject. The Persian versions of Indian narratives are not only an important source for the study of pre-modern text transfer; they also constitute a vivid reflection of the shared literary cultures in South Asia.

 

In this paper, I want to take a closer look at how specific strategies of adaptation are reflected in two Mughal-period Persian texts related to Indian sources, namely The Ocean of the Stream of Stories and King Vikrama’s Adventures. The first reference work, a Sanskrit collection of stories called Kathāsaritsāgara (the “Ocean of the Streams of Stories”)[12], is an anthology drawing on a hypothetical work called “The Long Story” Bhatkathā, which is not extant anymore.[13] The Kathāsaritsāgara dates back to the 11th century and comprises 18 sections and 124 subsections denoted as “waves” (taraṅga).[14] In the opening section, Pārvatī asks Śiva to tell her a charming tale that nobody had ever heard before. He tells her the adventures of the magician-Prince (vidhyādhara) Naravāhanadatta. This story is picked up by one of Śiva’s attendants, Puṣpadanta, who passes it on to his wife. Punished for eavesdropping, Puṣpadanta and his companion Mālyavan who had intervened on his behalf, are cursed by Pārvatī to be reborn as mortals and to stay on earth until the whole tale of Naravāhanadatta’s adventures, the main storyline, is proclaimed to be freed from the curse. The frame narrative includes various tales, some of which can also be encountered in other Indian works.

 

This collection of stories was transferred into Persian in Kashmir during the reign of Zayn al-‘Abidin (r. 1418/20-1470) under the name of Bahr al-asmar. Nowadays this version is not extant; it is known solely through the evidence from other sources. A likely reference to it can be found in the Rājataraṅginī by Śrīvara (fl. 1459-1505). Śrīvara, the poet laureate at the court, refers to the commissioning of the translation of Sanskrit works into Persian and vice versa by his patron Zayn al-‘Abidin[15], among them a translation of “a digest of the Bṛhatkathā” (bṛhatkathāsāra) which may refer to the Kathāsaritsāgara.

 

Another Persian version was commissioned in the second half of the 16th century during the Akbar’s reign and accomplished by a certain Mustafa Khaliqdad ‘Abbasi also known as the translator of other works.[16] This work was presumably carried out after after 1590 following the military annexation of Kashmir.[17] In conformity with the Sanskrit text, the Persian adaptation is likewise divided into eighteen main chapters, called nahr (rivers), each subdivided into several mauj (waves).[18]

 

The second text, The Adventures of Vikrama, or, The Thirty-Two [Tales] of the Lion-Throne, is a Sanskrit narrative cycle presumably written down in the early 14th century.[19] It is a collection of 32 stories about the heroic deeds of the semi-historical Indian king Vikramāditya. This work is commonly available in several different Sanskrit recensions.[20] Furthermore, it was disseminated in various Indian regional literary languages and was adapted outside of the Indian culture region several times.[21] The broad dissemination of these stories testified by numerous versions in different languages serve as a proof of their popularity. Several other Indian sources also tell of the heroic deeds of the semi-historical king Vikrama, Vikramārka or Vikramāditya, who embodies an ideal type of ruler.[22]

 

The story tells about an enchanted throne given by Indra as a gift to King Vikrama. After the latter dies, the throne supported by thirty-two statuettes is buried because nobody is found to be a suitable candidate to replace Vikrama. A later king Bhoja of Dhārā discovers the throne and takes it to his capital. Each time Bhoja seeks to mount the throne, he is hindered by one of the statues which points out that only a man whose virtues are similar to Vikrama’s is able to mount the throne and tells a story of the deeds of Vikrama. In the end, all 32 stories are told and the statues enchanted by Indra are released.

 

This cycle of stories was translated into Persian several times. The first Persian translation of this narrative cycle seems to be comissioned by Akbar in 1574. The regency of the ruler Akbar (1556-1605) is commonly referred to as the heyday of translation activities. The Adventures of Vikrama was among the early translations of this period. It was done by an Indian assistant and written down in Persian bearing the title of Namah-’i Khirad’afza (the wisdom-enhancing book) by Badaʾuni, who later edited that rendering in 1581.[23] This version seems not to be extant anymore, however. Also during the time of Akbar, Chaturbhujdus b. Mihrchand, a kāyastha of Sonpat accomplished another rendering of that work.[24] We do not know whether Chaturbhujdas and Bada’uni were aware of their respective works. During the reign of Jahangir (1605-1627), another version titled Singhasanbattisi[25] and attributed to Bharamalla b. Archamalla khatri appeared in 1610 A.D.[26] Later Ibn Harkarn[27] prepared another version using the works of his predecessors in 1651-52 A.D. Ibn Harkarn himself points out, that he used the two earlier Persian Vikrama-stories by Chaturbhujdas and Bharamalla for his draft. He wrote that these two stories differed from each other, and that he had reviewed and arranged them:

“The lowest Ibn Harkaran kayath noticed that the book Singhasanbattisi was very popular in the Indian language, and that it had already been translated into Persian during the regency of Jalal al-Din Muhammad Akbar by Khvaja Chaturbhuj bin Mihrchand Kayat from the town of Sonpat. Bharimal [sic] ibn Rajmal Khatri did a translation during the regency of Nur al-Din Muhammad Jahangir. Both Singhasanbattisi differed from each other, and [stories] had been moved without motivation, which resulted in a disrupted narrative. Therefore he reviewed both copies, collated a selection, and rearranged the book in the right order.”[28]

 

Another translator/compiler named Kishandas b. Malukchand-i Tanbuli[29] from Lahore also used previous Persian Vikrama stories to compose his version. Over the years, up to the days of British colonial rule, several other Persian versions followed, all of which have never been edited or researched to this day.[30] The first translation of this work into a European language was also done from a Persian version.[31]

 

The Vikrama-stories and the Ocean of the Streams of Stories are examples of the popularity which Indian narrative literature enjoyed during the Mughal Era. While the Vikrama cycle of stories can be seen as one of the many examples of didactic though entertaining prose, the Ocean of the Streams of Stories is of a less didactic concern. On the structural level, both of them present a main story and many smaller narratives interwoven within it. This typical Indian narrative was very popular in the Persianate world and collections of stories attracted the attention of patrons from a very early age on. These works also included elements found in Persian wisdom literature linked to the issues of conduct and ethical behavior for the rulers and as well as in a wider sense.[32]

 

In contrast to other examples from that kind of literature like Abu al-Maʿali Nasrullah Munshi’s Kalila va Dimna, the Persian Vikrama stories as well as the Darya-yi asmar were retold not in artificial prose (nasr-i musajja‘) aimed at connoisseurs but rather in simple prose with features that remind of an oral recital. The Kishanbilas’ opening section refers to “narrators” (raviyan chunin avardah’and)[33] and thus constitutes a link to the tradition of Persianate storytelling. The 32 stories told by the statuettes each start with formula like “thus it has been passed down” (chunin avardah’and). We find numerous examples of such formulaic expression throughout the text. All characters and locations are stereotypical and adhere to narrative conventions. Within the genre codes of Persian narrative prose, magic is an integral part of Persianate qissa and dastan works. The magic in the Vikrama stories responds to the expectations the audience has from the genre of narrative literature including strange and wondrous things (ajaʿib).[34]

 

Now I would like to turn to the examination of the Persian versions of these two texts and show what they can tell us about the strategies of adaptation. Noteworthy, these strategies can also vary within one single text. In both Persian narratives we encounter a mix of adaptation techniques: some sections display a transfer close to an Indian version, whereas most parts indicate a more narrative approach. This means that special attention was given to the transmission of the narrated story and not to the preservation of as many textual features as possible. Regarding the “text-internal” factors, we can conclude that the aim of the translator-editors was not to preserve the essential textual attributes but to adapt the text according to specific conventions. At a structural level, the Persian renderings of both show an orientation towards the Sanskrit versions: most notably, the structure of a certain number of tales within a story framework is maintained and the stories follow the thread of the narrative. The Persian Vikrama cycle also follows the structural features of the Sanskrit recensions.

 

If we closer examine the introductions to the Persian versions, we immediately notice that these are modelled following the Islamicate literary conventions. The southern Sanskrit recension of the Vikrama stories begins with the invocation of Ganesa, which is meant to ensure success in literary work or in any other enterprise, and three further editions begin with different verses, whereas the Persian version of Kishandās starts with the basmala followed by verses praising God and verses are addressed to the governing ruler, which corresponds to the convention of Persian premodern literature.[35] The beginning of the Persian Kathāsaritsāgara, however, is closer to the Indian version, paraphrasing Somadeva’s introduction.

 

One of the techniques applied in the Ocean of the Stream of Stories is the use of explanations and glosses to single words that refer to persons, objects or concepts. The translator-compiler ‘Abbāsī remarks, for example, that “this story is elaborated upon in [other] Indian books”, or comments on certain passages by adding: “[…] according to the sayings of the people of India […].” Another addition is included in the following: “Shiva then replied, ‘Long ago, O goddess, you and many other daughters were born to the Prajāpati Daksha’”[36] reads in Persian: “During this existence, many daughters were born to the Prajāpati Daksha, who according to the belief of the people of India, is one of the reasons of the existence of the world (dachhah parjapat ki yaki az ʿillat’ha-yi hasti-yi ʿalam ast bi-qavl-i ahl-i hind […])[37].”

 

Certain concepts such as yajña are explained, which in this context denotes “worship of a deity, act of worship or devotional act in general, any offering or oblation”[38] as “jag which is a specific act of worship […]” or piśāca (a class of demons) is explained as “bishachi which is a type of inferior celestial being […]”. The Sanskrit “I shall tell you about the adventures of the sorcerers”,[39] reads in the Darya-yi asmar: “I will tell you the story of the Vidyādharas who are a specimen of deity (hikayat-i bidyadaran ra ki nauʿi az devta’ha’and).”

Where the Kathāsaritsāgara reads: “When Shiva said this, Parvati replied, “How could I have been your wife before?” the Darya-yi asmar adds an explanation: “Parvati said: ‘How could I have been your wife before in my previous birth- that means by transmigration of the soul (dar nisha-yi sabiq yaʿni bi- tariq-i tanasukh)?’”

 

We also encounter further explanations of certain passages in the Sanskrit text, as in the following passage that tells how Siva killed a demon. The Sanskrit version reads: “By casting his spear (śūla) upon the heart of the asura lord Andhaka, who was one, it was, wonderful to relate, withdrawn from the hearts of everyone in the three worlds.”[40] In the Darya-yi asmar, this passage is transferred as follows: “Among the extraordinary tasks of Mahādev [i.e. Śiva] was that he drove the tirsul, which is a famous weapon and which is also called sul, into the chest of Andak Dēt, so that the sul, which means pain, was removed from the people. The meaning [of this phrase] is that by killing [the demon], he freed the people from suffering.”[41]

In the King Vikrama’s Adventures, Kishandās, the translator-compiler of of a version from the mid-17th century named Kishanbilas uses a slightly different lexicon including Hindavī words throughout the Persian text.[42] Abidi and Gargesh demonstrate that at a certain point Persian got acculturated as one of the many literary languages in this multilingual region. According to Abidi and Gargesh, “The Indianization of Persian is manifested not only through a large-scale borrowing of words from Indian languages […]”, but we also “find numerous instances of code mixing and code switching, of hybrid expressions and of semantic shift in the lexicon.”[43] This Indo-Persian lexicon is also reflected in the later Persian rewritings drawn on Indian texts.

 

The second type of strategy encountered in both texts is the replacement or addition of poetic quotations. As any text is made up of allusions, quotations or reminiscences that refer to other texts within a particular cultural system, intertextuality may be an issue when dealing with rewriting. When it comes to text transfer, the handling of quotations, allusions, and references to text corpora can be seen as a challenge for the translator since these are linked to certain literary traditions, which makes it even more difficult to use them as set pieces in a translation.

 

Each different recension of the Sanskrit versions of King Vikrama’s Adventures includes many intertextual references in the form of allusions to and quotations from different Indian sources such as poetry (kāvya), ‘epics’ (itihāsa), narratives (kathā), juridical literature (dharmaśāstra), different collections of ‘Cānakya’s maxims’ and the like.[44] In the Persian versions, these references are either dropped or replaced. Only in some rare cases they are paraphrased. One finds verses taken from the pool of Classical Persian poetry instead, for example from the Gulistan[45] and Bustan[46] of Saʿdi, from the Tutinamah of Nakhshabi[47], the Sharafnamah of Nizami[48], verses from the Divan of Badr al-Din Hilali Astarabadi Cagata’i[49] and from Hafiz.[50] One can also find idioms or simple memory verses from the moral Vademecum called Pandnama, or, Karima, which were mainly used for teaching Persian language in South Asia.[51] The question arises whether the verses in the Persian Vikrama stories can give evidence regarding the context of reception the stories were adapted to. The omission or replacement of verses show the translator’s approach to the adaption of a text to the target system.

 

In the Ocean of the Streams of Stories we encounter the same strategy of inserting poetic quotations from the pool of Persian poetry. It is worth mentioning here that today only two manuscripts of the Persian version are available; both are incomplete and contain only 8 out of the original 18 chapters of the Sanskrit version each, which Chand and ‘Abidi based their edition upon.[52] In every chapter we find a number of poetic references. As J. S. Meisami pointed out, the effect of a narrative arises from the interaction of verse and prose: “The complementary relationship between the affective quality of poetry […] and the demands of prose, in which the information conveyed must be grasped, works to produce a total effect in which each illuminates the other. The authority of poetry as poetry based on both its affective quality and on its status as the highest form of eloquence.”[53] The Persian rendering quotes from various sources such as Gulistan[54], Divan-i Hafiz[55], Divan-i Salman-i Savaji[56], Manzumat-i Sharaf al-Din Yazdi[57], Nizami’s Khusrau-u-Shirin[58], Makhzan al-asrar[59], Haft paykar[60], and various others.

 

Comparing these poetic references in the sense of a functionally oriented understanding of translation, one can speak of a dynamic equivalence or of a situational analogy: although the wording is totally different, this ‘affective quality’ is the same – in both Persian works we encounter a common or at least an expected type of poetic allusions due to the respective literary conventions, an approach which may be called cultural or literary adaptation[61], in other words “Persianization”. Cultural adaptation also transforms the Indian king Vikrama into a javanmard-type Persian counterpart. The term javanmard, as its Arabic equivalent fata (both literally meaning “young man”) was linked to ethical qualities such as valour, magnanimity and courage in the Persianate world: “With the wide range of activities and perspectives associated with futuwwat and jawanmardi in the Arabic and Persian worlds it is difficult to offer a watertight definition for the term. However, a common theme is sodality, in which there was a commitment to loyalty among those who shared the same values and lifestyle, and the promotion of certain ethical considerations such as courage, bravery and selflessness.”[62] Javanmardi was thus also linked to other Persianate concepts of ideal behavior such as adab.[63] King Vikrama is described in Persian as surpassing even Hatam-i Taʾi[64], whose magnanimity allowed to regard him as an ideal javanmard. The Persian Vikrama is decribed as possesing the qualities of munificence (sakhavat) and courage (shuja’at) which also apply to ʿAli in the javanmardi context. Some manuscripts eplicitly mention the term javanmard in relation to Vikrama. Ibn Harkarn in his introduction to his version of the Vikrama stories mentions the increase of munificence (sakhavat) and courage (shuja’at) as motivation for his work.

 

Indian Narratives like the Vikrama cycle, “a manual of worldly morals”[65] to which the generic term nitiśāstra applies, did certainly fulfill the existing need for educational and didactic prose in an entertaining guise in the target culture.[66] This feature – the combination of stories with a didactic purpose – is emphasized in many Persian works, for example, in Kāshifis Royal Book of Spiritual Chivalry (Futuvatnamah’i sultani)[67]:

“Let it be known that narrating and hearing tales has many advantages. First is that one becomes aware of the condition of the ancient. Second is that when one hears of strange and wondrous [things] his eyes are opened to the divine power. Third is that when one hears about the trials and tribulations of the ancients he finds comfort in understanding that no one has been free of the chains of sorrow. Fourth is that when he hears about the perishing of the realm and the riches of the ancient kings, he withdraws his heart from worldly goods and the world [itself], learning that [this world] has never been nor will it ever be faithful to anyone. […] It thus is evident that there are benefits in the tales of the ancients.”[68]

The Vikrama-stories fitted into this genre expectation and the transferring of Vikrama into a javanmard-type can bee seen as an orientation towards character conventions of Persianate storytelling.

 

Generally speaking, we can see that what is referred to as tarjuma (translation, transferring) often entails several other techniques such as compiling, rewriting and working upon older versions of a text. The translator-editors (if they did, at all) described their procedure in diverse ways, mostly using vague terms as “brought from the Indian language into the Persian”. In some rare cases, the approach is elaborated upon in prefaces or epilogues of translated works. In the preface of the Ocean of the Streams of Stories, ʿAbbasi mentions that he was assigned to rewrite an earlier version “of the book barhatkata […] which the Kashmirian Brahmin Sumdevbat […] had shortened” and which “someone had undertaken during Zayn al-‘Abidin’s reign”, being fraught with Arabic expressions, in a more readable style.”[69]

 

Kishandās also mentions the works of his predecessors which he used in rendering the King Vikrama’s Adventures. Obviously, “translators” acted also as editors as they integrated tales from other Vikrama cycles or from older versions of Persian Vikrama tales. It is also a generic question. Since narrative literature frequently has compilative character, it is particularly well-suited for the integration of the material from different sources. Translators of story collections may thus have been particularly inclined to transfer selectively and thereby act as compilers as well. These translator-compilers of Persian narrative works often processed their source material selectively and at their own discretion. It remains unclear what those translator-editors thought about their own approach and whether the integration of older versions was seen as a part of the tarjuma concept.

 

The strategy of glossing, commenting or explaining words, encountered in the Darya-yi asmar, can be seen as an example of a “negotiation” with a foreign text, or, if we get back to the inital term, a kind of “translators’ interventions”. The “Persianization” of Indic narratives through the replacement of poetic quotations and cultural adaptation, however, can be seen as an attempt to situate the text in a frame suitable for the dominant values of the target system, in other words, to conceal the adaptation activity. This attempt is the main feature of both texts. This feature may have been a part of a broader strategy affecting Indo-Persian adaptation activities as a whole; however one has to take into account a much larger body of data. Through analyzing various texts integrated into the Persianate canon of knowledge and literature, we can get a step closer to the reconstruction of translational norms and better understanding of a broader Indo-Persian adaptation strategy.

[1]For a discussion of this term see John Kearns s.v. “strategy” in Routledge Encyclopedia of Translation Studies (London and New York: Routledge, 2011).

[2]“System” is used according to Even-Zohar.

[3]Referring to Peter Burke, R. Po-Chia Hsia, Cultural Translation in Early Modern Europe (Cambridge: Cambridge University Press, 2007), 9: “Translation implies ‘negotiation’, a concept which has expanded its domain in the last generation, moving beyond the worlds of trade and diplomacy to refer to the exchange of ideas and the consequent modification of meanings.”

[4]The book was first published in 1995. It was revised in 2008. Lawrence Venuti, The Translator’s Invisibility: A History of Translation, 2nd ed. (London: Routledge, 2008). As most theories on translation have been developed based on early modern and modern West-European textual material, it may be difficult to apply them to the analysis of non-European pre-modern or early modern literatures. However, the focus of theorists on translation has been recently shifting towards more attention paid to non-European literatures. See for example Martha P. Y. Cheung, ed., An Anthology of Chinese Discourse on Translation: From Earliest Times to the Buddhist Project (Manchester: St. Jerome Publications, 2006).

[5]Peter Burke, R. Po-Chia Hsia, Cultural Translation in Early Modern Europe, 26.

 

[6]George Bastin, “Adaptation”, Routledge Encyclopedia of Translation Studies 2nd ed. (London and New York: Routledge, 2011).

[7]For a detailed discussion of the authorship of the work see Franklin Edgerton, ed./trans., Vikrama’s Adventures or the Thirty-Two Tales of the Throne (Cambridge, Massachusetts; London: Harvard University Press 1926), lii.

[8]Venuti, The Translator’s Invisibility, 1.

[9]Quoted from Johannes Hertel, “Die Aḵẖlāq-ĕ hindī und ihre Quellen,” Zeitschrift der Deutschen Morgenländischen Gesellschaft 72 (1918): 66.

[10]“[…] The Sangítaderpan, which he also names among his authorities, has been translated into Persian; but my experience justifies me in pronouncing that the Moghols have no idea of accurate translation, and give that name to a mixture of gloss and text with a flimsy paraphrase of both.” Sir William Jones: The Works of Sir William Jones. 6 vols. (London: printed for. G. G. and J. R. Robinson and R. H. Evans,1799, vol. I).

[11]Fatullah Mujtabai, Aspects of Hindu Muslim Cultural Relations (New Delhi: National Book Bureau, 1978); Carl W. Ernst, “Muslim Studies of Hinduism? A Reconsideration of Arabic and Persian Translations from Indian Languages,” Iranian Studies 36, 2 (2003): 173-195.

[12]Somadeva, The Kathâsaritsâgara of Somadevabhatta, ed. Pandit Durgâprasâd, Kâśhinâth Pândurang Parab, revised by Wâsudev Laxmaṇ Shâstri Paṇsikar (Bombay: The Nirnaya-Sagara Press, 1915, 1st ed. 1889 ). For a detailed discussion of the work see Jacobus Samuel Speyer, Studies about the Kathāsaritsāgara, 2nd ed. (Amsterdam: Johannes Müller, 1908; Wiesbaden: Sändig, 1968). Somadeva, trans. James Mallinson, The Ocean of the Rivers of Story (New York: New York University Press, 2007). For an abridged English rendering of this work, see Arshia Sattar, Tales from the Kathāsaritsāgara (London: Penguin Books, 1994). See also Willem B. Bollé, A Cultural Encyclopaedia of the Kathāsaritsāgara in Keywords: Complementary to Norman Penzer’s General Index on Charles Tawney’s Translation (Halle a. d. Saale: Universitätsverlag Halle-Wittenberg, 2015).

[13]On the Brhatkathā see Speyer, Studies about the Kathāsaritsāgara, 27-60.

[14]According to Georg Bühler, “Über das Zeitalter des kaśmīrischen Dichters Somadeva,” in Sitzungsberichte der Philosophisch-Historischen Classe der Kaiserlichen Akademie der Wissenschaften (Wien: Rohrer, 1886), 545-558:, 558, the time-span of its composition can be set between 1063 and 1081.

[15]Walter Slaje,“Kaschmir im Mittelalter und die Quellen der Geschichtswissenschaft,”Indo-Iranian Journal 48, 1 (2005): 23.

[16]Namely a Jain redaction of the Pañcatantra into Persian as Panchakhiyan and a Persian version of the Kitab al-milal wa al-nihal of al-Shahrastani.

[17]Heike Franke, “Akbar’s Kathāsaritsāgara: The Translator and Illustrations of an Imperial Manuscript,” Muqarnas 27 (2010): 313–356, 321-322.

[18]Khaliqdad ‘Abbasi, Mustafa, Darya-yi asmar tarjuma-yi katasaritsagar, ed. Tara Chand, Sayyid Amir Hasan ‘Abidi (New Delhi: Aligarh Muslim University and Markaz-i tahqiqat-i farsi, Rayzan-i farhangi-yi sifarat-i jumhuri-yi islami-yi Iran, 1997).

[19]For the discussion on the date of this work see Sternbach 1974, 237-241.

[20]Franklin Edgerton, ed./trans., Vikrama’s Adventures or the Thirty-Two Tales of the Throne (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1926). A more recent translation of one of its recensions is Judit Törzsök, Friendly Advice by Nārāyaṇa & King Vikrama’s Adventures (New York: New York University Press, 2007).

[21]For a Mongolian version see Charles R. Bawden, ed./transl., Tales of King Vikramāditya and the Thirty-Two Wooden Men (New Delhi: International Academy of Indian Culture, 1960).

[22]Vikramārka or vikramāditya (“sun of valour”) has been increasingly used as an epithet since the Gupta dynasty. As the title of several Gupta rulers it has also been used as an honorary title in later dynasties.

[23]This is mentioned in the Muntakhab al-tavarikh, trans W. H. Lowe, vol. 2 (Karimsons, 1976, 1st ed. Calcutta, 1895-1899).

[24]A manuscript of the Shahnamah of Chaturbhujdas is kept at the Bodleian Library, Oxford University; see Eduard Sachau, Hermann Ethé, Catalogue of the Persian, Turkish, Hindustani and Pushto Manuscripts in the Bodleian Library (Oxford: Clarendon Press, 1889) vol. 1, 815, no. 1324.

[25]“The twenty-two [tales] of the lion-throne”.

[26]See Charles Rieu, Catalogue of the Persian Manuscripts in the British Museum, vol. 2 (London: Longmans, 1881), 763; Wilhelm Pertsch, Verzeichniss der Persischen Handschriften der Königlichen Bibliothek zu Berlin (Berlin: Königliche Akademie der Wissenschaften, 1888), 1035 and Sachau/Ethé 1889, Catalogue of the Persian, Turkish, Hindustani and Pushto, 815, no. 1324.

[27]See Nabi Hadi, Dictionary of Indo-Persian Literature (New Delhi: Indira Gandhi National Centre for the Arts, 1995), s. v. “Bishap Rai b. Har Karan”. The name of this author is spelled differently in various sources.

[28]The translation is my own. BL Add. 6597, fol. 2b: chun […] har du singhasanbattisi miyan-i yikdigar mukhtalif va az naql kardan ja ba ja na-marbut shudah bud bana bar an har du nuskha ra mulahiza dashtah intikhab sakhtah va pardakhtah kitab ra az sar-i nau tartib namudah murattab sakhtah […].

[29]See Hadi, Dictionary of Indo-Persian Literature, s.v. “Kishan Das b. Maluk Chand.”

[30]My forthcoming dissertation deals with them in detail. Anna Martin, “Vikramāditya als Ǧavānmard? Übersetzung als kultureller Transfer am Beispiel des Kišanbilās von Kišandās b. Malūkčand-i Lahūrī anhand eines Vergleichs mit den Sanskritrezensionen der Siṃhāsanadvātriṃśatikā” (PhD diss., Marburg, 2015). The printed Urdu versions have been analyzed by Frances Pritchett, Marvelous Encounters: Folk Romance in Urdu and Hindi (New Delhi: Manohar, 1985).

[31]Daniel Lescallier, Le Trône enchanté: Conte indien traduit du persan par M. le baron Lescallier. (New York: J. Desnoues, 1817).

[32]Ernst, “Muslim Studies of Hinduism?”, 180.

[33]Staatsbibliothek zu Berlin, Ms. orient quart 257, fol. 2b.

[34]Pritchett, Marvelous Encounters, 9.

[35]Note the reverse in the Sanskrit adaptation of Jāmi’s Yusuf-u Zulaykha rendered as Kathākautukam by the Kashmirian poet Srivara in 1505: “Srivara is faithful to Jāmīis original, but makes two significant changes: The two introductory chapters of the Persian original are devoted to the praise of the Prophet Muḥammad and his miraculous journey to heaven. Srivara, on the other hand, praises Siva in the first and the last cantos of his composition. At the end of the Persian original, Zulaikha’s youth and beauty are restored by Angel Gabriel. In the Sanskrit version, it is Siva who rejuvenates Zulaikha and reunites her with Yusuf.” Sreeramula Rajeswara Sarma, “From Yāvani to Samskrtam: Sanskrit Writings Inspired by Persian Works,” in Studies in the History of Indian Thought, 14 (2002), 83.

[36] Mallinson, The Ocean of the Rivers of Story, 36.

[37] Khaliqdad ʿAbbasi, Darya-yi asmar tarjuma-yi katasaritsagar, 9.

[38] Monier-Williams, Sanskrit-English Dictionary, s.v. “yajña”.

[39]Mallinson, The Ocean of the Rivers of Story, 10.

[40]Mallinson, The Ocean of the Rivers of Story , 35.

[41]Khaliqdad ‘Abbasi, Darya-yi asmar tarjuma-yi katasaritsagar, 8.

[42]phal (Hindi: phal) for fruit, banjarah from Hindi: banjārā: nomadic grocer, mahajan and sahu for merchant (Hindi: mahājan and sāhūkār denotes a moneylender), bira for a prepared beatel-leaf (Hindi: bīṛā), bansi for a fishing-hook (Hindi: bañsī), to name only very few examples.

[43]S. A. H. Abidi, Ravinder Gargesh, “Persian in South Asia,” in Language in South Asia, ed. Braj B. Kachru, Yamuna Kachru, and S. N. Sridhar (Cambridge, New York: Cambridge University Press, 2008), 103-120.

[44]Ludwik Sternbach, The Kāvya-Portions in the Kathā-Literature: Pañcatantra, Hitopadeśa, Vikramacarita, Vetalapañcavimśatikā and Śukasaptati: an Analysis (Delhi: Meharchand Lachhmandas, 1974), 245-255 identified in the recensions of the text edited by Edgerton, Vikrama’s Adventures, 707 different stanzas.

[45]Staatsbibliothek zu Berlin, Ms. orient quart 257, foll. 62a-b, 99a-b, 114b, 143b-144a.

[46]Staatsbibliothek zu Berlin, fol. 111b.

[47]Staatsbibliothek zu Berlin, foll. 10a, 13a, 90b, 102a.

[48]Staatsbibliothek zu Berlin, foll. 95b, 103a, 134a.

[49]Staatsbibliothek zu Berlin, foll. 118a, 118b.

[50]Staatsbibliothek zu Berlin fol. 122a.

[51]It was wrongly attributed to Saʿdī, see De Fouchecour 2009, 145.

[52]The Manuscripts are stored in the State Central Library of Hyderabad and the India Office Collection, London. See Khaliqdad ‘Abbasi, Darya-yi asmar tarjuma-yi katasaritsagar, Introduction, 8.

[53]Julie Scott Meisami, “Mixed Prose and Verse in Medieval Persian Literature,” in Prosimetrum: Crosscultural Perspectives on Narrative in Prose and Verse, ed. Joseph Harris, Karl Reichl (Cambridge: Cambridge University Press, 1997), 295-319.

[54]Khaliqdad ‘Abbasi, Darya-yi asmar tarjuma-yi katasaritsagar, 19, 21.

[55]Khaliqdad ‘Abbasi, Darya-yi asmar tarjuma-yi katasaritsagar, 52.

[56]Khaliqdad ‘Abbasi, Darya-yi asmar tarjuma-yi katasaritsagar, 37.

[57]Khaliqdad ‘Abbasi, Darya-yi asmar tarjuma-yi katasaritsagar, 21.

[58]Khaliqdad ‘Abbasi, Darya-yi asmar tarjuma-yi katasaritsagar, 27.

[59]Khaliqdad ‘Abbasi, Darya-yi asmar tarjuma-yi katasaritsagar, 39.

[60]Khaliqdad ‘Abbasi, Darya-yi asmar tarjuma-yi katasaritsagar, 40.

[61]Burke, in Cultural Translation in Early Modern Europe, points out that “the term ‘cultural translation’ was originally coined by anthropologists in the circle of Edward Evans-Pritchard, to describe what happens in cultural encounters when each side tries to make sense of the action of the other,” 8.

[62]Lloyd Ridgeon, Jawanmardi: a Sufi Code of Honour (Edinburgh: Edinburgh University Press 2011), 1-2.

[63]Arley Loewen, “Proper Conduct (Adab) Is Everything: The Futuwwat-nāmah-i Sultāni of Husayn Va’iz-i Kashifi,” Iranian Studies 36, 4 (2003): 543-570.

[64]Hatam-i Taʾi is a type of pre-Islamic Arabic hero figure excelling through attributes like hospitality and generosity. A series of stories which tell of his adventures (Hatamnamah), has also been popular on the Indian subcontinent during the 17th and 18th centuries.

[65]Sternbach, The Kāvya-Portions in the Kathā-Literature, 242.

[66]Ulrich Marzolph, “The Migration of Didactic Narratives Across Religious Boundaries,” in Didaktisches Erzählen: Formen literarischer Belehrung in Orient und Okzident, ed. Regula Forster, Romy Günthart (Frankfurt a.M.: Lang, 2010).

[67]Vāʿiz Kashifi, Futuvvatnamah-‘i sultani, ed. Muhammad J. Mahjub (Tihran: Bunyad-i Farhang, 1971), Vaʿiz Kashifī, The Royal Book of Spiritual Chivalry, trans. Jay R. Crook (Chicago: Great Books of the Islamic World, 2000).

[68]Quoted from Mahmood Omidsalar, “Storytellers in Classical Persian Texts,” Journal of American Folklore 97, 384 (1984): 207.

[69]Khaliqdad ‘Abbasi, Darya-yi asmar tarjuma-yi katasaritsagar, 4.

کودک منتقد: بررسی “خواننده” در روزنامۀ دیواری مدرسۀ ما

مقدمه

تفکر در خصوص مفهوم ”خواننده“ به طرق مختلف، مستقیم یا غیرمستقیم، در هر دوره‌ای وجود داشته و تاریخچۀ آن به زمان پیدایش اولین نوشته‌ها، به‌خصوص نوشته‌های ادبی، بازمی‌گردد. تاریخ این مفهوم به زمان افلاطون (427-347پ‌م) در حمله به تأثیر منفی شعر و ارسطو  (384-322پ‌م) در طرح مفهوم پالایش (Catharsis) می‌رسد. اهمیت این مفهوم در آثار هوراس (Horace, 65-8 BC)، لانجاینس و سخنوران یونانی-رومی و پیروانشان به طور مشهود نمایان است و در سراسر دورۀ تجدید حیات ادبی نیز بدان پرداخته شده و اهمیتش تا دورۀ مدرن ادامه یافته است.[1] با ظهور ”نقد نو“ در اواسط قرن بیستم، اهمیت این مفهوم تا حدودی نادیده گرفته ‌شد و در عوض، بر خود متن و مؤلفه‌های آن تأکید شد. موضوع اساسی در این رویکرد ”تأثیر متن“ بر خوانندگان است و اینکه ”خوانندگانِ واقعی منفعل هستند و نه فعال، مفعول هستند و نه فاعل، موجوداتی برای سرگرمی، آموزش، تغییر، اصلاح شدن یا نجات یافتن هستند.“[2] در دهۀ 1980م، با ظهور نقد خواننده‌محور به مفهوم خواننده توجهی ویژه شد و ”به مخاطبان محصور در متن (textually inscribed addressees) و نقش مخاطبان در تفسیر و ارزیابی نیز توجه خاصی شد.“[3]

محققان علم روایت‌شناسی مفصلاً دربارۀ مفهوم ”مخاطبان محصور در متن“ در کنار مفاهیمی چون خوانندۀ ضمنی (implied reader)، خوانندۀ نمونه (model reader) و روایت‌شنو (addressee) بحث کرده‌اند. پیچیدگی این مفاهیمِ در ظاهر مشابه و اختلاف دیدگاه محققان در تفهیم آنها به حوزۀ بحث‌برانگیزی در علم روایت‌شناسی مبدل شده‌‌ است و در نتیجه، مفاهیم جدیدی پیرامون آنها شکل گرفته‌است. با این همه، تا پیش از ایدن چمبرز (Aidan Chambers, b. 1934) هیچ‌یک از محققان به خوانندۀ کودک درون متن توجه ویژه‌ای نکرده ‌بودند. پیتر هانت (Peter Hunt, b. 1945) در ادبیات کودکان: تحول نقد، مقالۀ چمبرز با عنوان ”خوانندۀ درون متن“ را نقطۀ عطفی در عرصۀ ادبیات کودک می‌داند.[4]

سوال اساسی چمبرز این است که به‌راستی کتاب‌هایی وجود دارد که مخصوص کودکان نوشته شده باشند؟ پاسخ او این است: ”بعضی کتاب‌ها، به مفهوم ویژۀ کلمه، کتاب کودک‌اند و به‌گونه‌ای هدفمند برای کودک آفریده شده‌اند. از سوی دیگر، کتاب‌هایی وجود دارند که هرگز، به ویژه برای کودکان، خلق نشده‌اند، اما دارای ویژگی‌هایی هستند که کودک را جذب می‌کند.“[5]  اما کتاب‌هایی که برای کودکان نوشته ‌می‌شوند چه ویژگی‌هایی دارند؟ اهمیت و نقش خواننده در رویکرد چمبرز کاملاً مشهود است و نظریۀ او با رویکرد خواننده‌محور و تأکید بر خوانندۀ کودک بنا شده‌ است. هدف اصلی او معرفی روش نقدی است که ”کودک را در مقام خواننده به حساب آورد. او را در درون جای‌دهد و نه در بیرون. روش نقدی که به درک بهتر ما از کتاب یاری رساند و کمک کند تا خواننده‌ای را که کتاب در پی آن است، کشف کنیم.“[6]

چمبرز در مقالۀ خود ادبیات را ”گونه‌ای از ارتباط“ تعریف می‌کند.[7] او با اشاره به دیدگاه ساموئل باتلر (Samuel Butler, 1835-1902) می‌نویسد که ”برای گفتن یک چیز دو فرد لازم است و وجود شنونده همان اندازه ضرورت دارد که گوینده. به بیانی دیگر، سخن‌گیر همان ‌قدر مهم است که سخن‌گو.“[8] چمبرز به دو نوع خواننده توجه می‌کند: خواننده‌ای که نویسنده در ذهن خود به هنگام نگارش متن دارد، یعنی ”خوانندۀ ضمنی“ و خواننده‌ای که با خوانش دقیق متن و بررسی آن استنباط می‌شود، یعنی ”خوانندۀ درون متن.“ شناسایی ویژگی‌های خوانندۀ درون متن هدف اصلی نظریۀ چمبرز است. وی صراحتاًَ بیان می‌کند که اثر خلق‌شده ”به شکل پنهان گونه‌ای خواننده را در خود دارد که مخاطبش است. خواننده‌ای که ممکن است با نظر شخصی نویسنده در خصوص مخاطب یکسان باشد یا نباشد. آنچه از دیدگاه نقد ادبی اهمیت دارد، درک و تشخیص مفهوم این خوانندۀ نهفته در اثر است.“[9] نویسنده به هنگام آفرینش اثر از فنونی استفاده می‌کند تا ”خواننده را به درون متن کشد؛ به گونه‌ای که وی نقش پیشنهادی کتاب را بپذیرد و در خواسته‌های متن فعالانه شرکت جوید.“[10] چمبرز بررسی سبک (style)، زاویۀ دید (point of view)، طرفداری (taking sides) و شکاف‌های گویا (tell-tale gaps) را برای شناسایی خوانندۀ درون متن پیشنهاد می‌کند که در بخش‌های بعدی به تفصیل بررسی خواهند شد.

نیل کاک،[11] لوییس سالستاد[12] و ماویس ریمر[13] بخشی از نظریۀ چمبرز را اساس مطالعۀ خود در حوزۀ ادبیات کودک و نوجوان قرار داده‌اند. در ایران، بخش نظری این رویکرد چمبرز را نخست طاهره آدینه‌پور در 1382ش ترجمه و چاپ کرد. ترجمۀ کامل مقاله بعد از چند سال در کتاب دیگرخوانیهای ناگزیر: رویکردهای نقد و نظریۀ ادبیات کودک به چاپ رسید. سپس، خوانش‌هایی از آثار کودک و نوجوان بر اساس این رویکرد صورت گرفت. سعید حسام‌پور از محققانی است که در زمینۀ روشنگری مفاهیم نظریۀ چمبرز و نیز استفاده از آن در خوانش آثار برجستۀ حوزۀ ادبیات کودک و نوجوان ایران مقالاتی چاپ کرده‌است.[14] همچنین، بشری‌سادات میرقادری در پایان‌نامۀ خود با عنوان ”خوانندۀ نهفته در داستان‌های لینا الکیلانی“ به بررسی خوانندۀ درون متن در آثار منتخب نویسندۀ سوری پرداخته ‌است. در این پژوهش‌ها برای معرفی نظریۀ چمبرز از ”الگوی ارتباطی“ استفاده شده است که والاس مارتین در کتاب نظریههای روایت آورده است:

نویسنده- مؤلف تلویحی- مؤلف درون متن- راوی درون متن- روایت- روایت‌شنو- خوانندۀ نمونه- خوانندۀ درون متن- خوانندۀ واقعی (Writer- implied author- dramatized author- dramatized narrator- narrative- narratee- model reader- authorial reader- real reader ‌).[15]

محمد شهبا، مترجم کتاب، در این الگو  authorial reader را ”خوانندۀ درون متن“ ترجمه کرده است. از سوی دیگر، آدینه‌پور برای مفهوم مورد بحث چمبرز the reader in the book همان معادل ”خوانندۀ درون کتاب“ را انتخاب کرده ‌است. نکته‌ای که مترجم دوم مد نظر قرار نداده این است که این مفاهیم یکی نیستند. مارتین توضیح می‌دهد که model reader خواننده‌ای است که ”ویژگی‌هایش از طریق متن ترسیم شده است یا ویژگی‌هایش می‌تواند از متن استنباط شود.“ شهبا این عبارت را به ”خوانندۀ نمونه“ ترجمه کرده‌است و authorial reader -که به ”خوانندۀ درون متن“ ترجمه شده‌است- خواننده‌ای است که ”مشابه مخاطبان واقعی است که توسط نویسندۀ ضمنی مورد خطاب قرار می‌گیرند. برخلاف خوانندۀ نمونه، این خواننده از داستان بودنِ داستان آگاه است . . . و متن را با چنین دانشی می‌خواند.“[16] متأسفانه محققانی همچون حسام‌پور، که احتمال می‌رود فقط به معادل‌های فارسی مفاهیم چمبرز و مارتین و دیگران توجه داشته‌اند، متوجه نشده‌اند که مفهوم ”خوانندۀ درون متن“ چمبرز نه به مفهوم authorial reader مارتین که به مفهوم model reader نزدیک است.

علی‌اشرف درویشیان (ز. 1320ش) نویسندگی را با نگارش مقالات و داستان‌هایی با درون‌مایۀ سیاسی-اجتماعی و انتقادی برای بزرگسالان آغاز کرد. او بعدها و در نتیجۀ ”تحولات روحی و روانی“ به نوشتن برای کودکان و نوجوانان، ولی با همان درون‌مایه، اهتمام ورزید.[17] کودکان در داستان‌های او کودکانی متفکرند که پابه‌پای بزرگسالان علیه بیداد و ستم قیام می‌کنند. آثار کودک او ارزشمند‌تر از دیگر آثارش دانسته شده‌اند و داستان بلند روزنامۀ دیواری مدرسۀ ما در این بین به منزلۀ اثری پرمحتوا و قوی شناخته می‌شود که تاکنون برای نوجوانان نوشته شده‌‌است.[18]

سوال اساسی این است که نویسنده چگونه توانسته با قرار دادن خوانندۀ کودک کماکان درون‌مایه‌ها و اهداف سیاسی-اجتماعی و انتقادی خود را دنبال کند؟ به تصویر کشیدن ناملایمات زندگی فرودستان در جامعه‌ای مملو از فقر، بی‌عدالتی و نابرابری برای مخاطب بزرگسال مشکل نیست، اما برای مخاطب کودک این مهم چندان ساده به نظر نمی‌رسد. نویسنده از چه شیوه‌هایی برای رسیدن به این هدف بهره می‌گیرد و تا چه حد در انجام آن موفق بوده ‌است؟ اگر خوانندۀ درون متن اثر یک کودک است، آیا نویسنده تلاش کرده ‌است او را با خود همراه کند و به او در دریافت لایه‌های زیرین معنایی متن کمک رساند؟ در این پژوهش، نگارندگان مقاله با بررسی داستان روزنامۀ دیواری مدرسۀ ما بر پایۀ نظریۀ چمبرز تلاش می‌کنند به این پرسش‌ها پاسخ دهند.

  1. علی اشرف درویشیان در یک نگاه

علی‌اشرف درویشیان در سال 1320 در محلۀ آبشوران کرمانشاه در خانواده‌ای تنگدست متولد شد و در جامعه‌ای فقیر رشد کرد.[19] در 1337، با گذراندن دانشسرای مقدماتی، به مدت هشت سال در روستاهای گیلان غرب و اسلام‌آباد ‌غرب به شغل معملی مشغول بود. در 1345، در دانشگاه تهران در رشتۀ ادبیات فارسی و سپس در کارشناسی ارشد روان‌شناسی تربیتی به ادامۀ تحصیل پرداخت. از 1350 تا 1357، به سبب نوشتن از این ولایت و فعالیت‌های سیاسی سه بار دستگیر و سرانجام ممنوع‌القلم شد.[20] نخستین رمان او، از این ولایت، خوانندگان بسیاری یافت و تولد نویسندۀ تازه‌ای از مکتب گورکی را بشارت داد.[21] سپس رمان آبشوران (1354)، مجموعۀ داستان فصل نان (1357) و همراه آهنگهای بابام (1358) را منتشر کرد. نام مستعار درویشیان ”لطیف تلخستانی“ است که برخی از آثار خود را بعد از انقلاب با این نام به چاپ رسانید.

درویشیان با پیروی از صمد بهرنگی (1318-1347ش) آثار برجسته‌ای را در ادبیات کودک و نوجوان خلق کرده‌‌است که عبارت‌اند از رنگینه (1353)، ابر سیاه هزار چشم (1357)، گل طلا کلاش قرمز (1357)، روزنامۀ دیواری مدرسۀ ما (1357)، کی برمیگردی داداش جان (1357) و آتش در کتابخانۀ بچهها (1358). در این آثار، درویشیان با توجه خاص خود به کودکان و نوجوانان سعی دارد امید برای مبارزه با ظلم و ستم را به شیوۀ هنری نشان دهد.[22] او تلاش می‌کند با نگارش آثاری انتقادی ”مردم را از خواب جهل و بی‌خبری بیدار سازد و آنها را به اندیشه وادارد.“[23]

  1. خلاصۀ داستان روزنامۀ دیواری مدرسۀ ما

اشرف راوی و شخصیت مرکزی داستان است که سال اول دبیرستان را به تازگی شروع کرده‌است. در آغاز داستان، تصویری ناخوشایند از فقر خانواده و تابستان پر از کار اشرف در کنار بازیگوشی‌ها و دنیای سادۀ کودکانه‌اش ارائه می‌شود. سیلی مدیر بر صورت او در آستانۀ ورود به مدرسه، فلک کردن مرغابی‌های مدرسه و یکی از دانش‌آموزان به دست مدیر و زیردستانش در اپیزودهایی پراکنده فضایی هراس‌انگیز از مدرسه به تصویر می‌کشد. آقای هوشیار، معلم دلسوز و فهمیدۀ ادبیات که نهایتاً مدیر او را اخراج می‌کند، بسیار خلاصه توصیف شده ‌است. آقای پریشان، معلم جدید ادبیات، همدست مدیر است. انتشار روزنامۀ ‌دیواری مرکز اپیزودهای بعدی روایت است. دانش‌آموزان نخست روزنامه‌ای با تأیید اکراه‌آمیز مدیر مدرسه با عنوان ”ناقوس ایران“ چاپ می‌کنند. مدیر با ادامۀ انتشار روزنامه مخالفت می‌کند، ولی دانش‌آموزان مقاومت می‌کنند و روزنامۀ ”نبرد“ را منتشر می‌کنند. سیروس، دانش‌آموز خبرچین و فتنه‌گر، با همدستانش چماقی می‌شوند برای سرکوب اشرف و دوستانش. آنها در مقابل روزنامۀ ”چماق ایران“ را  منتشر می‌کنند. بعد از کشمکش‌های بسیار، سرانجام اشرف و دوستانش روزنامۀ ”پیروز“ را به شیوۀ زیرزمینی منتشر می‌کنند.

  1. بررسی داستان روزنامۀ دیواری مدرسۀ ما بر اساس نظریۀ چمبرز

در این قسمت تلاش خواهد‌ شد با بررسی چهار عنصر سبک، زاویۀ دید، طرفداری و شکاف‌های گویا در داستان روزنامۀ دیواری مدرسۀ ما بر پایۀ نظریۀ چمبرز به پرسش‌های مطرح شده در بخش مقدمه پاسخ داده شود.

  1. 1. سبک

چمبرز سبک را چنین تعریف کرده‌است:

نوع استفادۀ نویسنده از تصویرهای ذهنی، ارجاع‌های آگاهانه و ناآگاهانۀ وی و نیز فرضیه‌هایی که نویسنده از ادراک بی‌واسطۀ خواننده در ذهن خویش می‌سازد. به‌جز این، سبک نگرش نویسنده به باورها، به رسم‌ها و به شخصیت‌های روایت را نیز در برمی‌گیرد و همۀ اینها به وسیلۀ شیوه‌ای که نویسنده درباره‌شان می‌نویسد، آشکار می‌شوند.[24]

 چمبرز معتقد است یک کتاب خوب که برای کودکان نوشته می‌شود بهتر است متعادل، گوش‌نواز، روان و ساده باشد. نویسندگان باید به‌جای مفاهیم انتزاعی از مفاهیم واقعی و ملموس برای بیان افکار استفاده ‌کنند.[25] چمبرز تأکید می‌کند که در ادبیات کودک بهتر است لحن صدا روشن، سرراست، مؤدب، مستحکم، منظم، آرام، بی‌پیرایه و از جنبۀ زبان‌شناسانه ساده باشد و احساس ارتباطی صمیمی، اما کنترل‌شده، از سوی بزرگسال را میان خود دوم او و خوانندۀ کودک نهفته‌اش بنا نهد.[26] در نهایت، چمبرز سبک را مهم‌ترین عنصری می‌داند که به سرعت ”رابطۀ میان نویسنده و خواننده“ را شکل می‌دهد و تصویری از خوانندۀ درون متن می‌سازد.[27] از دید او، برای شناخت سبک یک اثر می‌بایست موارد زیر بررسی شوند: ساختار جملات و شبه‌جمله‌ها، شکل پاراگراف‌بندی در بخش‌های گوناگون اثر، تصاویر و آرایه‌های ادبی استفاده‌شده، بیان و لحن.

  1. 1. 1. سبک روزنامۀ دیواری مدرسۀ ما

درویشیان از زبان فارسی رسمی و کتابی برای روایت این داستان استفاده کرده‌است؛ حتی نقل قول‌های مستقیم شخصیت‌ها نیز به این زبان بیان شده‌اند. با این همه، کلمات و جملات عامیانۀ داستان تلاش نویسنده را برای کم کردن فاصله‌ بین دنیای کودکی و بزرگسالی نشان می‌دهد. به همین سبب، لحن داستان برای خواننده تا اندازه‌ای صمیمانه و گوش‌نواز است. برای مثال، می‌توان به استفاده از کلمات ”بیخ“[28] و ”میانه“[29] اشاره کرد. راوی از واژه‌های گویش کرمانشاهی مانند ”مدرسه‌مان،“ ”پپو،“ ”نخود گل وکشمش“ و ”گبرگه“ نیز استفاده کرده‌ است. خوانندگان این داستان مردم ایران‌اند که با زبان فارسی رسمی آشنا هستند؛ اگر عبارتی از گویش کرمانشاهی استفاده می‌شود، در پاورقی معنی آن آمده ‌است. نویسنده در این داستان از گویش محلی کمتر استفاده کرده، چون در این صورت خوانندۀ غیربومی ”مجبور است مرتب به زیرنویس‌ها توجه کند تا معنی کلمات غلیظ محلی را دریابد.“[30] نویسنده همچنین از اسامی نمادین برای شخصیت‌ها استفاده می‌کند: ”آقای هوشیار“ معلم ادبیات که دوست‌دار و حامی بچه‌هاست و ”آقای پریشان“ معلم ادبیات جدید که همدست مدیر است.

راوی از زمان ماضی ساده، ماضی استمراری و ماضی بعید در روایت استفاده کرده‌ است. جملاتی که زمان آنها ماضی ساده یا استمراری است باعث کم‌رنگ شدن فاصلۀ زمانی بین کودکی و بزرگسالی راوی می‌شود و داستان را باورپذیرتر می‌کند. در مقابل، استفاده از زمان ماضی بعید چنین حسی در خواننده القا می‌کند که راوی اول‌شخص -آگاهانه یا ناآگاهانه- از دوران کودکی خود فاصله می‌گیرد و نگرشی بزرگسالانه عرضه می‌کند؛ از این قسمت در بخش زاویۀ دید تحت عنوان ”کانونگر متغیر“ بحث خواهد شد.

ساختار جملات بیشتر ساده، کوتاه و ملموس‌اند: ”به مدرسه می‌رفتم،“[31] ”این بار دوم بود که او را می‌دیدم.“[32] گاهی هم جملات بلند و از لحاظ تصویر‌پردازی پیچیده می‌شوند، مانند ”پپوها که قاصد پاییز بودند و گنجشکان همیشه شاد که گویی چینه‌دان‌هاشان پر از نخود گل و کشمش بود از روی بام‌ها در پرواز بودند“[33] که در ‌این حالت باز هم برای خوانندۀ کودک قابل‌درک‌اند.

آرایه‌های ادبی‌، مانند تشبیه که دریافت آنها برای خوانندۀ کودک ساده‌تر است و به درک عمیق‌تری می‌انجامد، در داستان بیشترند. تشبیه ”نفس در سینه‌ام سنگینی می‌کرد. مثل وقتی که بادکنکی را باد می‌کردم“[34] ترس راوی را کودکانه و ملموس می‌نمایاند. آرایه‌های ادبی و استعاری داستان، گاه با هدف تشویق، تحریک و فعال نگه‌داشتن خوانندۀ کودک از سطح توصیفات ساده و صرفاًَ کودکانه فاصله می‌گیرند و پیچیده می‌شوند. با این تغییر آگاهانه در بیان داستان، خوانندۀ کودک رفته‌رفته به خواننده‌ای فعال و منتقد تبدیل می‌شود. برای مثال، زمانی که راوی قدم زدن مدیر را در حیاط مدرسه توضیح می‌دهد که باعث هراس و وحشت دانش‌آموزان می‌شود،[35] از تشبیهات ادبی و شاعرانۀ فراوان استفاده می‌کند: ”چون گلۀ آهوان وحشی،“ ”چون موجی گریزان،“ ”به سان جوجه‌هایی که گربه را دیده‌ باشند“ و ”چون گربۀ وحشی.“ این آرایه‌ها تخیل خوانندۀ کودک را برمی‌انگیزد. در طول داستان، نویسنده به صورت استعاری و غیرمستقیم به فقر، ترس دانش‌آموزان از مدیر مدرسه و سختی‌ها زندگی شخصیت‌ها و به‌خصوص راوی اشاره می‌کند: ”اول شکمش پیدا می‌شد بعد خودش“[36] که کنایه‌ای است به فربه و ثروتمند بودن آقای مدیر. انتخاب مدرسه به مثابه مکانی که بیشتر اتفاقات در آن روی می‌دهد انتخابی متفکرانه و هنرمندانه است، چرا که از یک سو با زبانی نمادین به انتقاد از حکومت و اوضاع نابسامان جامعه پرداخته می‌شود و از سوی دیگر، زندگی کودکان در چنین جامعه‌ای در قالبی تمثیلی بیان می‌شود که همگی خواننده‌ای فعال و پویا طلب می‌کنند.

ساختار روایی داستان نیز شایستۀ درنگ است. نویسنده در هر بخش روایتی کوتاه و مستقل از خاطرات دوران کودکی خود نقل می‌کند. در آغاز داستان، بخش‌های مجزا رخدادهای پراکنده را بیان می‌کنند. از نیمۀ داستان ساختاری خطی و گاهشمارانه حاکم می‌شود. در قسمت‌های ابتدایی داستان گذشته‌نگری‌ها (flashback/analepsis) به داستان ساختاری غیرخطی می‌دهند. اپیزودهای نخستین چالش و محرکی است برای پویایی و رشد خوانندۀ کودک. تصاویر به‌کار‌رفته، ساختار روایت و در کل سبک اثر به دنبال خواننده‌ای فعال و مؤثر در فرایند خوانش است.

  1. 2. زاویۀ دید

در مطالعات روایت‌شناسی، علاوه ‌بر راوی دو مفهوم صدا (voice) و کانون ‌مشاهده (focalization) نیز بررسی می‌شوند. ممکن است روایت را راوی روایت کند، اما صدای شخص دیگری شنیده ‌شود یا حتی اتفاقات از زاویۀ دید‌ شخص دیگری مشاهده ‌شود. با استفاده از این فنون در داستان‌های کودک می‌توان دنیای داستان را با دیدی کودکانه نشان داد و خواننده را با خود همراه ‌ساخت. به همین منظور، نویسنده معمولاً نقش شخصیت‌های اصلی داستان را به کودکان می‌دهد و داستان را دربارۀ کودکان، ماهیت متفاوت زندگی آنها و در کل دغدغه‌های دنیای کودکی بنا می‌نهد. خواننده با زاویۀ دید کودکانه می‌تواند نگرانی‌ها، احساسات و هر آنچه را در کانون توجه کودک قرار دارد درک کند. چمبرز در این باره چنین می‌نویسد:

هم‌تراز با آفرینش خوانندۀ نهفته و نیز نیاز نویسنده به جذب کودک خواننده به کتاب، محدود کردن کانون توجه به زاویۀ دید کودک به نویسنده کمک می‌کند تا حضور خود دوم خویش را در کتاب در میدان ادراکی کودک خواننده حفظ کند. از طرف دیگر، کودک نیز، که نویسندۀ نهفته در کتاب را می‌یابد – نویسنده‌ای که می‌توان با او دوست شد، زیرا از تبار کودکی است – به درون کتاب جذب می‌شود. او تصویر خوانندۀ کودک نهفته در متن را می‌پذیرد و پس از آن، می‌خواهد و حتی آرزو می‌کند که خود را به نویسنده و کتاب بسپارد و به دنبال آنچه تجربۀ کتاب پیشنهاد می‌دهد حرکت کند.[37]

 از نظر چمبرز، زاویۀ دید نه فقط وسیله‌ای برای ایجاد رابطه‌ بین نویسنده و خواننده است، بلکه به منزلۀ نوعی حلال، نگرش غیرادبی خواننده را از بین می‌برد و او را به خواننده‌ای تبدیل می‌کند که کتاب در پی اوست.[38] طرح سوال‌های زیر به منظور بررسی زاویۀ دید و چگونگی روایت‌پردازی اساسی است: راوی داستان کودک است یا بزرگسال؟ کانون مشاهدۀ داستان از ‌آن کیست؟ آیا داستان از کانون توجه خود راوی می‌گذرد؟ روای و کانونگر -اگر متفاوت‌اند- چگونه نگرشی نسبت به دنیای کودکانه دارند؟ اگر این نگرش کودکانه است نویسنده و شخصیت‌های بزرگسال داستان چه نگرشی دارند؟ آیا راوی یا کانونگر در بین شخصیت‌های داستان‌اند؟ فاصلۀ آنها با اتفاقات و کنش‌های داستانی چگونه‌است؟ این فاصله چه تأثیری در جذب خوانندۀ کودک دارد؟ آیا شیوۀ روایتگری و کانون‌شدگی در برانگیختن خوانندۀ کودک و فعال کردن او در خوانش متن مؤثر است؟ به عبارت دیگر، آیا روایت‌پردازی به نحوی است که مشارکت و دقت خواننده را برای یافتن پاسخ سوالات و ابهامات به‌وجود‌آمده طلب‌‌ کند؟ آیا راوی زبان و نگرشی بی‌چون‌وچرا را متصور می‌کند و جایی برای خوانندۀ فعال باقی نمی‌گذارد؟

  1. 2. 1. زاویۀ دید در داستان روزنامۀ دیواری مدرسۀ ما

در آغاز روایت، راوی اول ‌شخص مفرد درونی است. اشرف بچه مدرسه‌ای است که خاطرات دوران کودکی خود را بازگو می‌کند. این داستان ساختار روایتی قطعه‌ای دارد و بسامد گفت‌وگوها پایین است. این امر سبب می‌شود زاویۀ دید به آنچه راوی می‌گوید محدود ‌شود. تحقیق حاضر نشان می‌دهد که در این روایت، نویسنده به گونه‌ای منحصربه‌فرد از ”راوی اول‌شخص متغیر“ و ”کانونگر متغیر“ استفاده کرده‌ است که هر یک به نوبۀ‌ خود در جذب و فعال‌سازی خوانندۀ کودک درون متن بسیار کارگر واقع شده‌اند.

  1. 2. 1. 1. تغییر راوی از ”من“ به ”ما:“ در آغاز روایت، راوی اول‌شخص مفرد ”من“ یا ”-م“ است، ولی در نیمۀ داستان به‌تدریج به راوی ”ما“ یا ”-یم“ تبدیل می‌شود. درون‌مایۀ اصلی داستان درویشیان اتحاد افراد جامعه برای ایجاد تغییر و بهبود شرایط سیاسی-اجتماعی است. داستان با تصویری از ذهنیت کودکانۀ راوی و بازیگوشی‌های او در راه مدرسه آغاز می‌شود: ”به مدرسه می‌رفتم. از کوچه‌های پرپیچ‌وخمی که بی‌پایان به نظر می‌آمدند، می‌گذشتم. پول روزانۀ دو روز خود را پس‌انداز کرده بودم و جیبم پر از نخود گل و کشمش بود.“[39] اپیزودهای کوتاه اول داستان از زبان راوی اول ‌شخص مفرد روایت می‌شود، اما هرچه پیش می‌رویم صیغۀ راوی اول ‌شخص به جمع تبدیل می‌شود. او به‌تدریج در جمع همشاگردی‌های خود حل می‌شود و ذهنیت و نگرش فردی او به ذهنیت جمعی تبدیل می‌شود: ”از آقای مدیر تقاضا کردیم که اجازه بدهد تا انجمن ادبی دایر کنیم“[40] یا ”ابتدا جلد مجله را تهیه کردیم.“[41] این اتحاد تا آنجا پیش می‌رود که در آخر داستان دیگر ”من“ معنا ندارد و هرچه هست ذهنیت، آرزوها، نگرانی‌ها و تلاش‌های ”ما“ است. داستان این‌گونه پایان می‌یابد: ”برای نام مجله زیاد دچار زحمت نشدیم. روی تابلوی دکان پدر عباس نوشته بود ’خیاطی پیروز‘ ما هم نام مجله‌مان را ’پیروز‘ گذاشتیم.“[42]

ذهنیت فردی راوی با پیوستن تدریجی او به جمع دانش‌آموزان فقیر و مظلوم، اما متفکر مدرسه با اهداف و فعالیت‌های مشترکشان تغییر می‌کند و با ذهنیت و نگرش جمع متحد می‌شود. تغییر راوی در داستان با ظرافت خاصی صورت می‌گیرد و خوانندۀ کودک در هر مرحله بیش از پیش به دنیای جمعی کودکان احساس تعلق می‌کند. وقتی کودکان فقیر زندانی‌شده در انبار مدرسه فریاد برمی‌آورند که ”ما هم آدمیم . . . ما هم آدمیم . . . ما هم آدمیم . . .“[43] و باید مانند دانش‌آموزان خانواده‌های ثروتمند در جشن شرکت کنیم و مدیر ظالم مدرسه در نهایت به خواستۀ آنها تن می‌دهد، خوانندۀ کودک با آنها هم‌صدا می‌شود و فریاد می‌زند و در آخر نیز در جشن به همراه آنها شادی می‌کند. در آخر داستان، خوانندۀ کودک خود را دیگر عضوی از گروه پرتلاش اشرف و دوستانش می‌داند و با تمام وجود خود را در پیروزی انتشار مجلۀ ”پیروز“ سهیم می‌داند. راوی که در آغاز روایت پر از هراس، نگرانی، خستگی و تنگدستی است، در پایان داستان پر از شور و شوق، تلاش و امید جمعی می‌شود. خواننده نیز همچون نویسنده که خود دوم خویش را غرق دنیای اشرف کرده‌است، خود را به اشرف و دنیای او می‌سپارد.

  1. 2. 1. 2. کانونگر متغیر: در روایت‌هایی با راوی اول ‌شخص معمولاً راوی و کانونگر شخص واحدی هستند و همه‌چیز از نگاه راوی روایت می‌شود. در این داستان، کانون مشاهده تغییر می‌کند. کانونگر اصلی همان اشرف بچه ‌دبیرستانی است، اما این نگرش، هرچند کوتاه و گذرا، گه‌گاه تغییرمی‌کند و بزرگسالانه می‌شود. کانونگر بزرگسال در بین شخصیت‌های داستان نیست و فاصلۀ او با شخصیت‌ها و کنش‌های داستانی حس می‌شود. این فاصله در جذب خوانندۀ کودک تأثیر منفی ندارد و حتی در برانگیختن خوانندۀ کودک در خوانش متن مؤثر است. درویشیان تلاش می‌کند از دنیای بزرگسالان تصویری ارائه کند، اما این امر در کنار حفظ کیفیت کودک‌پسند متن است. اشرف بزرگسال در مقام کانونگر موقت گاهی عبارات و جملاتی را لابه‌لای جملات اشرف دبیرستانی عرضه می‌کند که سبک و دیدگاهی بزرگسالانه و متفکرانه دارد. با این همه، حتی در چنین لحظاتی خوانندۀ کودک فعال می‌بایست با درنظرگرفتن دیگر ویژگی‌های متن به دیدگاه بزرگسالانۀ طرح‌شده بیندیشد و آن را درک ‌کند. این انتظار بالای درویشیان از خوانندۀ کودک با نگاه انقلابی او به زندگی همخوانی دارد. برای مثال، وقتی راوی آتش گرفتن یکی از سینماهای شهر را هنگامی که دانش‌آموزان در کلاس‌اند روایت می‌کند، کانونگر خردسال بر شخصیت دوران کودکی خود متمرکز‌است، ولی ناگهان از این کانون دور می‌شود و اشرف بزرگسال است که می‌گوید: ”شور و شوق عجیبی به سینما در همۀ ما بود. چه کارها که برای رفتن به سینما نمی‌کردیم!“[44] کانونگر بزرگسال شور و شوق به سینما رفتن دوران کودکی را عجیب توصیف می‌کند.

  1. 3. طرفداری

چمبرز در مقالۀ خود می‌نویسد: ”البته باید توجه داشت که اگر نویسنده‌ای – خواه به ضرورت، خواه به عمد – کودک را در مرکز داستان قرار‌داد، این به معنای ایجاد رابطه با کودک نیست.“[45] چمبرز به ویلیام میین (William Mayne, 1928-2010) اشاره می‌کند. میین با مرکزیت ‌دادن به کودکان کوشید آثاری برای کودکان خلق کند، ولی تکنیک‌هایی که به کار برد به انزوای خوانندۀ کودک انجامیده‌ است. چمبرز اذعان می‌دارد که یک اثر کودک و نوجوان به صرف استفاده از راوی کودک یا انتخاب شخصیت‌های کودک نمی‌تواند عنصر طرفداری و همراهی را پدید آورد.

در آثاری که به نظر چمبرز می‌توان آنها را ادبیات کودک نامید، از جمله آثار انید بلایتون (Enid Blyton, 1897-1968)، خوانندۀ کودک از آزادی لازم برای پروراندن تخیلات خود برخوردار است و می‌تواند شیطنت کند، به بازی و تفریح بپردازد و حتی گاهی اوقات شرور و مخرب باشد، البته محدود به دنیای کودکی. زمانی‌ که یک خوانندۀ کودک چنین داستانی را می‌خواند، در دنیایی غوطه‌ور می‌شود که بسیار به دنیای او نزدیک‌ است. از نظر چمبرز، ”طرفداری ممکن است به شکل بسیار ناپخته و ابتدایی رخ دهد و [نویسنده] خود را آشکارا پشتیبان صرف کودک نشان دهد.“[46] او معتقد است نویسنده باید تلاش کند تا با استفاده از استراتژی‌های گوناگون همدستی با خواننده را ایجاد و آن را حفظ‌ کند.

به منظور بررسی عنصر طرفداری در داستان درویشیان سعی شده‌ است به سوالات زیر پاسخ داده ‌شود: آیا نویسنده کودک را همان‌گونه که هست می‌پذیرد و او را در بایدها و نبایدهای دنیای بزرگسالان محصور نمی‌کند؟ آیا خوانندۀ کودک آزادی کافی برای پروراندن تخیلات خود دارد و می‌تواند شیطنت کند؟ آیا خود دوم نویسنده به دنیای کودکان نزدیک می‌شود و به پشتیبانی یا همدستی با آنها می‌پردازد؟ آیا نویسنده بدون افراط با خوانندۀ کودک صمیمی می‌شود و به کودکان اجازه می‌دهد تا از اسرار مگو، به دور از  چشم بزرگسالان، باخبر شوند؟ آیا عنصر طرفداری باعث می‌شود که خوانندۀ ضمنیِ کودک، وفاداری و صمیمیت نویسنده را بپذیرد و از لحاظ فکری، عاطفی و احساسی خود را به متن بسپارد؟

  1. 3. 1. طرفداری در داستان روزنامۀدیواری مدرسۀ ما

در این داستان، نویسنده نگاهی طرفدارانه و هم‌دَردانه به دنیای کودکان دارد. اشرف، راوی اول ‌شخص، در آغاز روایت به زندگی سخت و فقیرانۀ خود و خانواده‌اش اشاره می‌کند و اشاره‌اش به ”دست‌های پینه‌بسته“ و ”جای سیلی آفتاب“ بر صورت خود گواه این ادعای اوست. البته پرسه‌زدن کودکانه و شادی خوردن ”نخود گل و کشمش“ و تماشای ”پپوها“ و ”گنجشک‌ها“ در راه مدرسه هم جزیی از دنیای راوی است که بیان آنها خواننده را به دنیای کودکانه دعوت می‌کند. نویسنده با انتخاب یک بچۀ دبیرستانی در مقام راوی خود دنیای کودکانۀ او را به رسمیت می‌شناسد و چنان از نگاه او در زندگی غرق می‌شود که خوانندۀ کودک را با خود همراه می‌کند. خود دوم نویسنده در راوی اول ‌شخص غرق شده و با او و دنیای او همراه شده ‌است. این همراهی از اول داستان اتفاق می‌افتد و چنان که در قسمت زاویۀ دید اشاره شد، راوی اول ‌شخص مفرد ”من“ یا ”-م“ در اپیزودهای آغازین داستان در نهایت در راوی اول ‌شخص جمع ”ما“ یا ”-یم“ حل می‌شود و طرفداری‌اش قوی‌تر می‌شود، چرا که خود دوم نویسنده حتی خود را به دنیای یک کودک هم محدود نمی‌کند و آرام‌آرام در جمع و در ”ما“ کودکان حل می‌شود و بدین ترتیب، طرفداری او از دنیای کودکان و شخصیت‌های کودک جمعی و همه‌گیر می‌شود. این طرفداری قوی و گیرا خوانندۀ کودک را جذب و با گروه و دنیای کودکان همراه می‌سازد.

خود دوم نویسنده ماهیت متفاوت دنیای کودکان را درک کرده ‌است و در کنار دانش‌آموزان و در مقابل دنیای شخصیت‌های بزرگسال داستان قرار می‌گیرد که سردستۀ آنها مدیر مدرسه است. دانش‌آموزان به خود حق می‌دهند جز کتاب‌های درسی و ”کلیله و دمنه“ و آنچه مدیر دیکته می‌کند به دیگر کتاب‌ها و مطالب نیز توجه‌ کنند. علت تأسیس روزنامۀ ‌دیواری زیرکانه مطالعۀ ”کلیه ‌و ‌دمنه“ عنوان می‌شود و نویسندۀ رازدار این موضوع را برای خوانندۀ کودک بیان می‌کند. معدود شخصیت‌های بزرگسالی که در داستان به دنیای کودکان نزدیک‌اند و آنها را می‌فهمند و طرفدار آنها هستند آقای هوشیار معلم و پدر عباس هستند. این شخصیت‌ها در کنار خود دوم نویسنده هم‌سو با درون‌مایۀ اصلی داستان – ”شما جوانید، وقتتان زیاد است. دنیا با خوبی‌ها و بدی‌هایش مال شماست. خورشید، ماه و آسمان با همه بزرگی. آری، عزیزانم، خودتان را اذیت نکنید“-[47]  تلاش می‌‌کنند و حال آنکه حضور فیزیکی آنها در داستان چندان قوی نیست. فقط این درون‌مایه است که شخصیت و اعتقاداتشان را می‌شناساند. آقای هوشیار به سبب نزدیک بودن به دنیای کودکان و طرفداری از آنها اخراج می‌شود. او نماد خود دوم نویسنده است که در پایان داستان به پدر عباس تبدیل می‌شود. خود دوم نویسنده در شخصیت‌های آقای هوشیار و پدر عباس تجلی می‌باید و با آنها دوست می‌شود و حتی خود را با دنیای دیگر بزرگسالان داستان غریبه می‌سازد و آنها را به تمسخر می‌گیرد و کودکانه از آنها انتقاد می‌کند.

در داستان درویشیان، سیروس و همدستانش (ناشران روزنامۀ ”چماق ایران“) به مخالفت با اعتقادات و تلاش راوی و دوستانش معتقدند و برای این اعتقاد خود نیز می‌کوشند. حضور این شخصیت‌ها، اتفاقاتی که برای آنها می‌افتد و رفتار متفاوت آنها به این حقیقت اشاره ‌دارد که نویسنده دنیاهای دیگر را به رسمیت می‌شناسد و به خواننده اجازه می‌دهد اگر مایل است خلاف نویسنده فکر کند. مخاطب درویشیان اجازه دارد با دیدگاه‌های متفاوت دیگر آشنا شود و پذیرندۀ صرف افکار و عقاید نویسنده‌ای نباشد که به گروه راوی و دوستانش تعلق دارد.

نویسنده در هنگام خلق اثر خود به جنبه‌های متفاوتی از طرفداری توجه داشته ‌است. جنبۀ عاطفی و احساس همدردی با راوی داستان و دیگر دانش‌آموزان که به سبب فقر و تنگدستی خانواده‌هایشان زندگی سخت و طاقت‌فرسایی دارند در جای‌جای داستان نمایان است و مخاطب کودک را برای ابراز همدردی با خود همراه می‌کند. برای مثال، اشاره به تابستان پر از کار و عاری از تفریح و زندانی‌شدن در مدرسه به علت پوشیدن لباس‌های مندرس. طرفداری از جنبۀ حقوق اجتماعی و شهروندی هم در داستان نمودی بارز دارد. همراهی نویسنده با دانش‌آموزان در این زمینه تا جایی اهمیت پیدا می‌کند که به نقدی تیز و نیش‌دار بر ساختار نظام حاکم آموزشی و تربیتی بزرگسالان منتهی می‌شود و سعی دارد دانش‌آموزان را به احقاق حقوقشان تشویق کند.

  1. 4. شکاف‌های گویا

بر طبق نظریۀ چمبرز، بررسی عنصر شکاف‌های گویا از دیگر عواملی است که در شناخت ویژگی‌های خوانندۀ نهفته در متن سودمند ‌است. برخی از نویسندگان فضای کمی برای خواننده به منظور مذاکره یا تعامل با متن باقی می‌گذارند. چمبرز دو نوع شکاف را در نظریۀ خود معرفی می‌کند: شکاف‌ صوری یا سطحی و شکافی که ”خواننده را به چالش می‌کشد تا در فرایند معناسازی شرکت کند.“[48] نوع اول مفروضاتِ آگاهانه یا ناآگاهانۀ نویسنده دربارۀ خواننده‌اش را نشان می‌دهد. این نوع شکاف‌ها و ارجاعات مفروضات او در خصوص سیاست، آداب و رسوم اجتماعی و همانند آن را آشکار می‌سازد. چمبرز تأکید می‌کند که شکاف‌های بیش‌ از ‌حد در متن خواننده را با احساس بیگانگی مواجه می‌کند. نوع دوم شکاف‌ها نیازمند مشارکت فعال خواننده و درگیر بودن او با متن است تا بتواند معنای دقیق آن را آشکار سازد. بنابراین، استفادۀ هنرمندانه از تکنیک‌های گوناگون برای پدید آوردن شکاف‌ها لازمۀ دعوت خواننده به تعامل با متن است.

شکاف‌ها یا جاهای خالی و نقطه‌چین‌هایی درون متن به خواننده فرصت می‌دهد تا لذت تبدیل شدن به خواننده‌ای فعال و پویا را تجربه ‌کند. عدم ایجاد چنین فرصت‌هایی به یک‌طرفه شدن متن و تسلط کامل نویسنده و البته انفعال خواننده خواهد انجامید. مسئولیت ایجاد چنین فضایی برای نویسندۀ کودک سنگین‌تر است. پرسش‌های زیر در بررسی شکاف‌های گویا اساسی‌اند: در متن چه اصطلاحات و واژه‌هایی از نظر فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و علمی نیازمند توضیح‌اند؟ آیا نویسنده دریافت آنها را به خوانندۀ کودک وامی‌گذارد؟ چه سوالاتی به سبب شخصیت‌پردازی اثر برای خواننده مطرح می‌شود؟ آیا نویسنده یافتن پاسخ این سوالات یا برقراری ارتباط‌های لازم را به خوانندۀ خود واگذار می‌کند؟ پرداخت ساختار اثر ادبی، مخصوصاََ قسمت آغازین و پایانی آن، به‌گونه‌ای هست که سوالات، شکاف‌ها، و شاید پیش‌فرض‌هایی را برای خواننده ایجادکند یا آشکارا همه‌چیز را بدون ابهام بیان می‌دارد؟

  1. 4. 1. شکاف‌های گویا در داستان روزنامۀ دیواری مدرسۀ ما

شکاف‌های صوری در این داستان به دو گروه تقسیم‌ می‌شوند: 1. شکاف‌های فرهنگی و 2. شکاف‌هایی که بنا بر شرایط سیاسی-اجتماعی و کودکی نویسنده پدید آمده‌اند. باید متذکر شد که هیچ‌کدام از این شکاف‌ها تداخلی در روند خوانش کتاب ایجاد نمی‌کنند و در واقع می‌شود آنها را به فرض‌هایی مربوط دانست که نویسنده دربارۀ توانایی خواننده در نظر می‌گیرد. از جمله شکاف‌های فرهنگی می‌توان به ذکر عنوان کتاب کلیله و دمنه اشاره کرد که برای اغلب خوانندگان کودک شکاف تلقی شود.

نوع دوم شکاف‌های صوری جنبۀ سیاسی-اجتماعی دارند. نظر برخی از شخصیت‌ها نسبت به عوامل و حوادث داستان از آن جمله‌ است. مدیر، سینماها را ”مرکز فساد“ می‌نامد، اما چرا؟ نویسنده در متن هیچ‌گونه توضیحی دربارۀ آن نمی‌دهد و از خوانندۀ کودک انتظار می‌رود چنین شکافی را با در نظر گرفتن دیگر جنبه‌های شخصیتی مدیر دریابد و او را دشمن زندگی و پدیده‌های مدرن شناسایی کند. در جملۀ ”بعضی‌ها می‌گفتند که این شیر خشک امریکایی‌هاست و می‌خواهند ما را مریض کنند و شاید هم بکشند،“[49] راوی دربارۀ افکاری صحبت می‌کند که در ذهن عموم مردم آن زمان رسوخ کرده‌ است. این قسمت از متن برای خوانندگان کودکی که اطلاعی از شرایط سیاسی-اجتماعی دوران کودکی نویسنده ندارند شکافی دشوار تلقی می‌شود. انتخاب تصویر امیرکبیر برای عکس روی جلد روزنامۀ ”نبرد“ و بعدها لگدمال شدن تصویر او اشاره‌ای است که بار سنگین سیاسی دارد. نویسنده در این خصوص توضیحی نداده ‌است، جز تقابل عکس امیرکبیر با عکس مدیر مدرسه روی جلد روزنامۀ ”چماق ایران.“

  1. 4. 1. 1. شکاف‌های زبان نمادین: اسامی نمادینی چون آقای هوشیار، معلم ادبیاتی که اخراج می‌شود؛ آقای پریشان، معلم ادبیات جدید؛ امید، دوست مقاوم و انقلابی راوی؛ نیز اسم ”مدرسۀ ایران“ و روزنامه‌ها (”ناقوس ایران،“ ”نبرد،“ ”پیروز“ و ”چماق ایران“) همگی خوانندۀ پویایی را برای درک معنای نمادین‌ طلب می‌کنند.

  1. 4. 1. 2. شکاف در شخصیت‌پردازی: شخصیت‌های این داستان به دو گروه تقسیم می‌شوند: 1. مدیر مدرسه و دیگر کارکنان مدرسه به همراه دانش‌آموزانی چون سیروس که بسیار ظالم، خشن و البته ثروتمندند و 2. راوی و دوستانش به همراه آقای هوشیار و پدر عباس. باید توجه‌داشت که در این روایت فهم شکاف شخصیت‌ها با شکاف ساختاری مرتبط است.

گروه اول در نیمۀ نخست روایت مسببان رعب و وحشت و خشونت در مدرسه معرفی می‌شوند و مدرسه را از محیطی امن و آموزشی به زندان تبدیل می‌کنند. علت چنین رفتارهایی را راوی یا نویسنده بیان نمی‌کند و خواننده خود باید شخصیت‌پردازی را در کنار ساختار در نظر بگیرد و به فهمی از موضوع دست ‌یابد. مدیر چرا به راوی سیلی می‌زند؟ چرا مرغابی‌ها و امید را فلک می‌کنند؟ رفتار سیروس در نیمۀ دوم داستان چرا عجیب و غریب و فتنه‌انگیز است؟

در خصوص شخصیت‌های گروه دوم نیز سوال بسیار است. آقای هوشیار به ‌راستی کیست و چرا با دیگر بزرگسالان متفاوت است؟ چرا خواستۀ او ایجاد روزنامۀ ‌دیواری برای مدرسه است؟ اگرچه شخصیت بزرگسال آقای هوشیار اصلی‌ترین شخصیت گروه دوم است، اما ‌جز دو پاراگراف توضیحی دربارۀ او عرضه نمی‌شود. چرا این فرد با وجود غایب بودن و اخراج زودهنگام در مقابل گروه مدیر و همدستانش حضوری پررنگ دارد؟ شخصیت‌پردازی پدر عباس هم در آخر داستان به چند خط محدود می‌شود، ولی گویی خواننده سال‌هاست او را می‌شناسد. خوانندۀ کودک فعال در آخر داستان نیازی به شخصیت‌پردازی مفصل پدر عباس ندارد، چرا که آقای هوشیار را شناخته ‌است و حالا پدر عباس با چند خط به سادگی معرفی می‌شود. خواننده خود دوم نویسنده را شناخته ‌است و به همین علت آقای هوشیار و پدر عباس را با چند خط توضیح می‌پذیرد و می‌شناسد. آنها همگی دلسوزان و طرفدارن کودکان و دنیای آنهایند.

  1. 4. 1. 3. شکاف ساختار دوبخشی: داستان آغازی ناگهانی دارد و خواننده را یکباره در دنیا و ذهنیت کودکانۀ راوی اول شخص غرق می‌کند. اپیزودهای آغازین داستان (هفت اپیزود) اتفاقات پراکنده‌ای را به منظور تصویرگری شخصیت مدیر و همدستانش روایت می‌کنند. این بخش از روایت مملو از دلهره و وحشت راوی و دانش‌آموزان به سبب خشونت و آزار و اذیت مدیر و دیگر کارکنان مدرسه است. به‌ راستی این مکان مدرسه است یا زندانی با زندانبانانی بی‌رحم؟ در قسمت اول، اتفاقات آشفته و بدون توالی زمانی و مکانی آمده‌اند که بر میزان جو خفقان و زندان‌گونۀ محیط مدرسه می‌افزاید. در نیمۀ دوم روایت و با معرفی امید در کسوت دانش‌آموزی مقاوم، هنرمند و شاعر، روحیۀ تلاش و مقاوت دمیده شده و ساختار خطی و منظمی بر روایت حاکم می‌شود و در آخر نیز به نظم و آرامش ”پستوی دکان پدر عباس“ و تابلویی می‌انجامد که نوید پیروزی می‌دهد.

شکاف‌هایی که این ساختار دوبخشی پدید می‌آورد بیش از هرچیز بر مضمون و هدف اصلی روایت تأکید دارد: تصویری خشن و ناامیدکننده از دنیا و زندگی راوی در کنار بزرگسالانی ظالم در مقابل تصویری از تلاش‌ها وامیدهای افراد این جامعه و مقاومت هوشمندانۀ آنها در راه رسیدن به حق و آرزوهای خود. شکاف‌های نیمۀ نخست به لحن سرد، پراز دلهره و وحشت و رفتارهای ظالمانۀ بزرگسالان مدرسه مرتبط است که با وارد شدن به قسمت دوم این سوالات و شکاف‌ها با ایستادگی و تلاش انقلابی دانش‌آموزان و حمایت فکری آقای هوشیار و پدر عباس (بزرگانی از تبار کودکان و دنیای پراز امید آنها) پایان می‌یابد.

  1. 4. 1. 4. شکاف در داستان‌های تمثیلی: شکاف عمده‌ای که اگر خواننده آن را درنیابد نمی‌تواند به لایه‌هایی زیرین معنایی داستان دست ‌یابد، شکافی است که هم به زبان نمادین داستان و هم ساختار روایی قطعه‌ای‌ و تمثیلیی آن مربوط می‌شود. واقعیت آن است که خواندن داستان‌های نمادین برای کودکان چالش‌برانگیز است و این چالش در روایت‌های تمثیلی دو‌چندان می‌شود. با این همه، کلیدهایی در متن درویشیان قرار‌ دارد تا خوانندۀ کودک راه پرکردن این شکاف عمده را پیدا ‌کند. نام نمادین ”مدرسۀ ایران“ و نام روزنامه‌ها مانند ”چماق ایران“ و ”ناقوس ایران،“ وقتی در چارچوب روایت‌های تمثیلی قرار می‌گیرند معنای مدنظر نویسنده را آشکار می‌کنند که اشاره به ملت و کشور است. این نوع دوم از شکاف است که به گفتۀ چمبرز خواننده را به چالش می‌کشد تا او را در معناسازی شرکت دهد. درک معنای سطحی کلان‌روایت‌های مجزای فلک کردن مرغابی‌ها، جشن و شورش دانش‌آموزان فقیر زندانی‌شده در انبار مدرسه و تأسیس روزنامۀ ‌دیواری -که دربرگیرندۀ مراحل گوناگون یک فعالیت اجتماعی-انقلابی است- چندان کار سختی نیست، اما یافتن معنای تمثیلی این داستان‌ها خواننده‌ای فعال و پویا می‌طلبد. این شکاف عمده‌ترین شکاف متن است. در این داستان، درویشیان تلاش می‌کند ظلم و بی‌عدالتی را در جامعه‌ای کوچک مانند مدرسه به تصویر بکشد. مدرسۀ ایران نمادی از کشور ایران و مدیریت ظالمانۀ آن نماد حکومت آن دوران است. مستخدم و ناظم مدرسه نمایندۀ عوامل اجرایی دولت و دانش‌آموزان نمایندۀ اقشار مختلف جامعه‌اند. بنابراین، اگرچه سبک نویسنده ساده و قابل فهم است، اما درک استفادۀ نویسنده از زبان نمادین و ساختار روایت تمثیلی برای اشاره به دغدغه‌های ذهنی‌اش مانند فقر، بی‌عدالتی و در کل انتقاد از جامعه نیازمند خوانندۀ کودکی فعال و باتجربه است.

  1. نتیجه‌گیری

بررسی داستان‌ روزنامۀ دیواری مدرسۀ ما بر اساس نظریۀ چمبرز نشان می‌دهد که این داستان از ساختاری ویژه و منحصر‌به‌فرد برخوردار است که می‌تواند ذهن خوانند‌گان کودک را در فرایندی خلاق و سازنده به ‌کار گیرد و به دنیای درون متن بکشاند. درویشیان با استفاده از زبان فارسی رسمی و لحن صمیمانه، در کنار استفادۀ ملایم از واژه‌های گویش کرمانشاهی، اسامی نمادین، زمان‌های فعلی متفاوت، جمله‌بندی ساده و کوتاه، به کار بردن تشبیهات بیشتر و آرایه‌هایی دشوار تخیل‌برانگیز کمتر و بهره‌گیری از ساختار روایی خاص به پویایی خوانندۀ کودک متن خود کمک چشمگیری می‌کند. داستان او ساختار روایتی تکه‌تکه دارد و از ”راوی اول شخص متغیر“ و ”کانونگر متغیر“ به صورتی منحصربه‌فرد استفاده کرده ‌است. درویشیان با غرق ‌کردن خود دوم نویسنده در راوی اول ‌شخص، به رسمیت ‌شناختن دنیای کودکانه، توجه به جنبه‌های عاطفی و حقوق اجتماعی کودکان طرفداری از خوانندۀ کودک را به کمال می‌رساند. او همچنین با ایجاد شکاف زبان نمادین، شخصیت‌پردازی، ساختار دوبخشی و داستان‌های تمثیلی در کنار شکاف‌های فرهنگی و سیاسی-اجتماعی هرچه بیشتر به شکل‌گیری خوانندۀ کودکی پویا و فعال کمک می‌کند.

داستان او روایتگر ذهنیت‌ها، دغدغه‌ها و آرمان‌های یک گروه بچه ‌دبیرستانی است که به منظور احقاق حقوق و رسیدن به ارزش‌های خود تلاش می‌کنند. کودکانی که درویشیان به تصویر می‌کشد نسبت به محیط اطراف و ظلم‌هایی که بزرگسالان بر ‌آنها روا می‌دارند آگاه و هوشیارند. در واقع، او با قراردادن کودکان در مقام مخاطب اثر خود در‍ پی آشنا کردن آنها با درون‌مایه‌ها و اهداف سیاسی-اجتماعی و انتقادی خاص خود بوده‌ و کوشیده‌است کودکان را با تفکرات و باورهای انقلابی رشد دهد. تصویرپردازی درویشیان از دنیای کودکان در این داستان نشان‌دهندل نگرش ویژۀ او به کودکان است. شیوۀ دعوت خوانندۀ کودک در این اثر نشان می‌دهد که نویسنده برای دنیای درونی، قابلیت‌های منحصر‌به‌فرد، توانایی تفکر انتقادی و حتی مشارکت و تلاش انقلابی کودکان ارزش ویژه‌ای قائل است. از نظر او، خوانندگان کودک بزرگسالانی هوشیار، مسئول، امیدوار، مقاوم و البته بازیگوش و معصوم‌اند که نوید بخش آینده‌ای روشن خواهند بود.

ادبیات کودک و نوجوان در زمرۀ تاثیرگزارترین انواع ادبی به ‌حساب می‌آید که به فراخور سن کم و ذهن جست‌وجوگر مخاطبان خود شکل می‌گیرد. این نوع آثار، برخلاف سبک ‌و  سیاق ساده و بی‌تکلف خود، همواره رسالت بیان عمیق‌ترین مفاهیم، اندیشه‌ها و آموزه‌های تربیتی را برای کودکان برعهده داشته‌اند. حقیقت این است که آثار این حوزه را بزرگسالان می‌نویسند و خوانند‌گان بزرگسال نیز نقد و بررسی می‌کنند. حال این سوال مطرح است که این تلاش‌ها تا چه اندازه با نیازها و علایق خوانندۀ کودک تناسب دارد؟ چمبرز با نگاه ویژۀ خود به این سوال توجۀ بزرگسالان را به موضوعات و ویژگی‌های اساسی در این خصوص معطوف کرده ‌است. تلاش این مقاله ترسیم فضای مطالعات ادبیات کودک در ایران تحت تأثیر نظریۀ چمبرز، بیان خلاصه‌ای از نظریۀ چمبرز و نقد اثری برجسته از درویشان به عنوان نویسنده‌ای شناخته‌شده در حوزۀ ادبیات کودک ایران بود. با این همه، نویسندگان مقاله امیدوارند هدف مهم دیگری را نیز محقق کرده باشند و آن بیان این نکته که خلق آثار برای کودکان تا چه ‌اندازه می‌بایست هوشمندانه و دقیق صورت گیرد و نویسندگان چقدر می‌باید نسبت به حساسیت کار خود آگاهی داشته باشند و بدین منظور اهتمام به خرج دهند.

[1] Gerald Prince, “Reader,” in Handbook of Narratology, eds. Peter Huhn and et al.  (Berlin: Walter de Gruyter, 2009), 398-410; quote on 398.

[2] Prince, “Reader,” 398.

[3] Prince, “Reader,” 399.

[4] Peter Hunt, Children’s Literature: The Development of Criticism (London: Routledge, 1990), 90.

[5] ایدن چمبرز، ”خوانندۀ درون متن،“ در دیگرخوانیهای ناگزیر: رویکردهای نقد و نظریۀ ادبیات کودک، نوشتۀ مرتضی خسرونژاد (تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، 1387)، 113- 152؛ نقل از 115.

[6] چمبرز، ”خوانندۀ درون متن،“ 115.

[7] چمبرز، ”خوانندۀ درون متن،“ 116.

[8] چمبرز، ”خوانندۀ درون متن،“ 116.

[9] چمبرز، ”خوانندۀ درون متن،“ 116.

[10] چمبرز، ”خوانندۀ درون متن،“ 120.

[11] Neil Cocks, “The Implied Reader. Response and Responsibility: Theories of the Implied Reader in Children’s Literature Criticisim,” in Children’s Literature: New Approaches (London: Routledge, 2004), 93-117.

[12] Louis Salstad, “Narrative and Implied Readers in the Manolito Gafotas Series: A Case of Triple Address,” Children’s Literature Association Quarterly, 28:4 (2003), 219-222.

[13] Mavis Reimer, “Readers: Characterized, Implied, Actual,” Jeunesse: Young People, Texts, Cultures, 2:2 (2010), 1-12.

[14] سعید حسام‌پور، ”بررسی خوانندۀ نهفته در داستان‌های احمد اکبرپور (بر پایۀ نظریۀ ایدن چمبرز)،“ مطالعات ادبیات کودک، دورۀ 1، شمارۀ 1(1389)، 101- 127؛  سعید حسام‌پور و فرشید سادات شریفی، ”بررسی خوانندۀ نهفته در متن در سه داستان ادب پایداری از احمد اکبرپور،“ ادبیات پایداری، دورۀ 2، شمارۀ 3 و 4 (1389)، 113-146.

[15] والاس مارتین، نظریههای روایت، ترجمۀ محمد شهبا (چاپ 6؛ تهران: هرمس، 1382)، 116.

[16] مارتین، نظریههای روایت، 154.

[17] مصطفی گرجی، ”نخستین داستان سیاسی پس از انقلاب اسلامی: بررسی و تحلیل گفتمان داستان سلول 18 از علی‌اشرف درویشیان،“ نقد ادبی، سال 5، شمارۀ‌ 187 (1391)، 71- 96؛ نقل از 74.

[18] جعفر کازرونی، آثار درویشیان در بوتۀ نقد (تهران: ندای فرهنگ، 1377)، 93.

[19] مریم غفاری جاهد، ”سال‌های ابری: نگاهی به رمان سالهای ابری علی‌اشرف درویشیان،“ کتاب ماه ادبیات، سال 1 ، شمارۀ 11 (1386)، 48- 58؛ نقل از 48.

[20] مریم خلیلی جهان‌تیغ و مکیه عثمانی، ”نقد جامعه‌شناختی رمان سالهای ابری از علی‌اشرف درویشیان،“ فصلنامۀ ادبیات داستانی، سال 1 ، شمارۀ 1 (1391)، 113- 132؛ نقل از 116.

[21] حسن میرعابدینی، صد سال داستاننویسی ایران (چاپ 5؛ تهران: نشر چشمه، 1377)، 546.

[22] میرعابدینی، صد سال داستاننویسی ایران، 298.

[23] نسرین علی‌اکبری و طاهره کوچکیان، ”سالهای ابری از نگاهی نواتوبیوگرافی- رمان،“ جستارهای ادبی، دورۀ 4، شمارۀ 159 (1386)، 193- 218؛ نقل از 197.

[24] چمبرز، ”خوانندۀ درون متن،“ 120.

[25] چمبرز، ”خوانندۀ درون متن،“ 42.

[26] چمبرز، ”خوانندۀ درون متن،“ 123.

[27] Aidan Chambers, “The Reader in the Book,” in Booktalk: Occasional Writing on Children and Literature (New York: Harper, 1985), 34-58; quote on 42.

[28] علی‌اشرف درویشیان، روزنامۀ دیواری مدرسۀ ما (تهران: شبگیر، 1357)، 17.

[29] درویشیان، روزنامۀ دیواری، 18.

[30] کازرونی، آثار درویشیان در بوتۀ نقد، 13.

[31] درویشیان، روزنامۀ دیواری، 5.

[32]  درویشیان، روزنامۀ دیواری،7.

[33] درویشیان، روزنامۀ دیواری، 5.

[34] درویشیان، روزنامۀ دیواری، 7.

[35] درویشیان، روزنامۀ دیواری، 10.

[36]  درویشیان، روزنامۀ دیواری، 12.

[37] چمبرز، ”خوانندۀ درون متن،“ 128.

[38] Chambers, “The Reader in the Book,” 42.

[39] درویشیان، روزنامۀ دیواری، 5.

[40] درویشیان، روزنامۀ دیواری، 21.

[41] درویشیان، روزنامۀ دیواری، 24.

[42] درویشیان، روزنامۀ دیواری، 28.

[43] درویشیان، روزنامۀ دیواری، 16.

[44] درویشیان، روزنامۀ دیواری، 12.

[45] چمبرز، ”خوانندۀ درون متن،“ 128.

[46] چمبرز، ”خوانندۀ درون متن،“ 130.

[47] درویشیان، روزنامۀ دیواری، 28.

[48] Chambers, “The Reader in the Book,” 46.

[49] درویشیان، روزنامۀ دیواری، 14.

سخن‌پردازی و اجرای نمایش ملانصرالدین مکار

 

The legendary Nasreddin is the most popular folk character in the lore of the Middle East, Central Asia, the Balkans, Southern Russia, and Transcaucasia. There are some regional variations on his name. The Turks, Greeks, Serbs, Croatians, and Albanians call him Nasreddin Hoçâ (pronounced “Hoja”). In Iran and the modern-day republics of Azerbaijan and Georgia, he is called Mullâ Nasreddin. Some of the puns attributed to Nasreddin originated in the Arab world, where the trickster is called Johâ (Djohâ). In Central Asia, Nasreddin is known as Ependi (Effendi). Through Uighur adaptations the trickster reached modern China where he became Afanti.

Nasreddin also has several homelands. Persian and some Arabic sources suggest he came from Kufa (present-day Iraq) and lived in the second half of the ninth century CE. Turkish sources insist he was a Turk and a contemporary of the Mongol ruler Timur (d. 1405 CE), who invaded Asia Minor, the Middle East, and India, and defeated the Ottomans in 1402 in the Battle of Ankara. There is a shrine in the city of Aq Shahr (Konya), in present-day Turkey, where Timur is supposed to have met Nasreddin. Modern Turkey adopted Nasreddin as a national symbol, and an annual festival celebrating his deeds has been held in Aq Shahr since 1959.

Ulrich Marzolph, the foremost scholar of the wise fool in the Muslim world, argues that the narrative traditions of Nasreddin and Johâ developed apart from one another until modern times, when published sources combined them. Stories attributed to Mullâ Nasreddin come from many sources. They include tales of the Turkish Nasreddin Hoçâ, the Arab trickster Johâ, and wise fools of classical Persian literature, some of which circulated in manuscript tradition for several centuries. Marzolph concludes that Mullâ Nasreddin is a composite figure that emerged in the late nineteenth century, though his “presence in the Persian tradition is much older, in fact dating from the beginning of the present millennium.”

The first modern printed edition of Nasreddin Hoçâ stories appeared in Turkish in 1837. An Arabic edition, based partly on the 1837 one and partly on anecdotes from Arabic sources, was published in Cairo in 1864. This Arabic edition was translated into Persian in 1881. The anonymous Persian translator, who points out that many of the stories were long known to Persians, writes, “While reading [the Arabic edition] it became clear that the protagonist of the quoted accounts is the very Mullâ Nasreddin whose well-known name and cherished fame is renowned with all people.” This move, from oral and manuscript tradition to modern printed edition, involved an important change in the character of the folk tale. The sexually and religiously transgressive stories of Nasreddin were gradually shed, leaving behind a vast majority of the tales, and Nasreddin himself was made into an educator of children and, alternately, a “cunning philosopher.”

By the turn of the twentieth century, hundreds of anecdotes, folk tales, and vignettes in Iran were attributed to Mullâ Nasreddin, a not-so-pious and low-level Muslim cleric whose foolish deeds and clever sayings turned him into the most popular Iranian folk character.

As with most tricksters, the vague origins of Nasreddin contributed to his enormous popularity and increased the charm and mystery of the stories attributed to him.

The humor surrounding Nasreddin transcends ethnicity, religion, national boundary, age, and sometimes gender. Despite antagonisms fueled by modern national identities, Turks, Kurds, Greeks, Persians, Arabs, Serbs, Albanians, Georgians, and many other nationalities find the stories of Nasreddin refreshingly funny, brutally honest, and universally relevant.

Parents have used these tales both as pedagogical tools and as a means of entertaining children and youth, who continue to adore these stories that took place long ago in dusty bazaars, crowded coffee houses, and busy caravansaries, where donkeys and horses mingled with people. The tales deal with ageless human dilemmas, with injustice, narrow-mindedness, arrogance, and fraud. They also address many social and cultural concerns, from unfulfilled bodily needs and desires to stifling rituals and taboos.

This article briefly explores the perspectives of Jung, Foucault, Bakhtin, and several other contemporary theorists on the trickster figure in Western folklore. We then turn to Mullâ Nasreddin as a distinct transgressive character and popular figure in Persian literature and the way in which it consistently violates customs, religious taboos, and gender norms, thereby forcing readers to momentarily question the boundaries of sacrosanct social norms.

The Wise Fool and the Subversive Trickster

In his Four Archetypes: Mother/Rebirth/Spirit/Trickster, Carl Jung delves into the psychological dimensions of the trickster figure. He points out that the trickster is often a negative hero, “who managed to accomplish through his foolhardiness what others failed to accomplish with great effort.” The trickster is the remnant of a “collective shadow figure, a summation of all the inferior traits of character in individuals” that had gradually become unacceptable. Human civilization has introduced a strict gender division: men repress their feminine qualities (anima) and women repress their masculine side (animus). But after midlife, for men, a “permanent loss of anima brought about a diminution of vitality, of flexibility, and of human kindness.”

Jung, who was influenced by Nietzsche and Freud, believes that the retelling and revisiting of folktales satisfies the desire for nonconformity without recourse to rebellion or violence. The repeated telling of trickster stories has a therapeutic effect, as it reminds people of their dormant emotions. Our amazement and enjoyment in hearing trickster tales is rooted in the psychological release we gain when bits and pieces of our subdued desires are permitted to float to the surface without fear of reprimand.

If Jung credits the trickster with the release of trapped emotions, Michel Foucault sees the fool as the gateway to the imagination. In Madness and Civilization he notes that the fool was regarded with a certain sense of awe and wonder in Renaissance Europe. The simpleton lived at the border of reason and instinct, of the real and the imagined, between the world of mortals and that of spirits, ghosts, and goblins. Foucault turns to Cervantes, Erasmus, and Shakespeare to show that the idiot, the madman, and the fool reveal certain wisdoms in their folly. They provide a glimpse into the “dizzying unreason of the world.” The fool’s ability to transgress conventional boundaries shows the hypocrisy of the rational world and betrays the ignorance of the pompous theologian, the arrogant scholar, or the wealthy lord.

The Russian philosopher Mikhail Bakhtin regards the carnivalesque fool as a social equalizer who symbolically flouts norms and privileges. Bakhtin turns to folk culture to show that the celebration of folly was an integral part of both low and high cultures of Renaissance Europe. Bakhtin shows how official truth was mocked in the novels of Francois Rabelais. It was subverted, degraded, and brought down to earth in spring carnivals and Feasts of Fools; in puppet shows and school plays; and in folk stories, proverbs, and parodies. Folk humor is powerful because of its “grotesque realism,” by which Bakhtin means the free and unfettered description of bodily functions, part of “the lowering of all that is high, spiritual, ideal, and abstract.” Folk humor brings its powerful targets down to earth; it undresses (actually or metaphorically), debases, and symbolically kills them. It levels the ground “in order to bring forth something newer and better.” Calling attention to the nude body, the lower half of the body, the belly, the genitals, the buttocks, and actions involving “defecation and copulation, conception, pregnancy, birth” creates a sense of degradation. Humor is the main staple of the annual carnival and the comic shows of the market. Humor is also an essential component of various verbal compositions and parodies that were passed down from generation to generation. It has its place in a variety of coarse and abusive expressions. It remains a powerful subversive tool.

In the carnivals of medieval Europe, a fool was elected king, and the public was momentarily released from the regulations of the Church. Hierarchical distinctions of status, class, gender, and age were suspended for a few days. Participants no longer felt bound by proper norms of etiquette and decency. Bakhtin emphasizes the regenerative nature of the spring festival, which marked the death of the old and the birth of the new. He emphasizes its pervasive gaiety and irreverence, also pointing to the occasional violence on the streets during the festivities. Bakhtin laments the fact that by the seventeenth century government authorities restricted the bawdy and grotesque rituals of the festival as well as its “utopian character oriented toward the future.” In this way, the state eventually turned the ritual into a simple holiday.

In sum, the wise fool and the carnivalesque have been envisioned in two major ways. At one level, the trickster is a “safety valve” for the social order, offering a little respite, before normal hierarchies are reinstated. But the trickster can also open the door to the world of imagination and present us with a glimpse of alternate forms.

The trickster also transgresses clear demarcations between sacred/profane and order/dirt. In her Purity and Danger, Mary Douglas refers to the Hebrew Bible and other religious texts in order to demonstrate that “dirt is matter out of place.” The Hebrew Bible was concerned with order, completion, and wholeness. The world was divided into three parts—sky, water, and earth—and each had its proper animal. The animals in the water had fins and scales, those in the sky had wings, and those on earth had legs and hoofs and chewed cuds. “Holiness” meant that individual creatures conformed to the category to which they belonged. Any animal that did not fit its classificatory design was an abomination. Thus, lobster was unholy because it had no fins, while the locust was holy because it had wings, and so forth. Such ordered universes were found among other religions and ethnicities, though what constituted “dirt” differed from one group to the next. A natural outcome of such a worldview was that “dirt”—meaning anything that did not fit the established norms—was shunned. Every culture found a way to deal with its anomalies by controlling or eliminating them. The existence of anomalies was a challenge to the rule and suggested lack of perfection; hence, the desire for order often led to violence, both against animals and humans.

But a completely ordered world, one devoid of dirt, was also a suffocating and sterile one. And so, according to Lewis Hyde, the trickster serves to “erase and violate the line between the dirty and the clean.” Or as Mady Schutzman has argued, the trickster demands that “we, as listeners, reconsider our own boundaries of propriety, question our long held moral codes, and discover, in spite of ourselves, a new and unstable relationship between what is safe and what is offensive.”

Thus, the trickster figure is simultaneously a conservative and a radical figure. By crossing the boundary between the sacred and the profane, it operates as a “safety valve.” It allows people to engage in activities deemed irreverent and unholy, turns the hierarchical order upside down, and momentarily provides psychological release. In the long run such a release helps maintain the social order by siphoning off violent impulses in a harmless manner. However, in a strictly ordered society, violent impulses do not always focus on the established hierarchy. They can also target “others” who are different, resulting in “ethnic cleansing” and gender wars. In this context, the trickster can play a progressive role since his crossing of social boundaries tempers the urge toward violence. He rattles rigid social divisions and provides a glimpse of a more diverse world. Hyde argues that in societies with a strictly hierarchical and powerful religious order, one often sees the emergence of a form of “sacred dirt,” or a transgressive figure that enters the religious realm and then mocks it.

The Wise Fool of Persian Literature

The wise fool also appears in classical Persian literature from the eleventh through the sixteenth centuries. The Arab satirist Johâ is said to have been a contemporary of Abu Muslim Khorasani, the Iranian rebel leader who helped bring the Abbasid caliphs to power in 750 CE. Persian literary figures initially held Johâ in contempt for his irreverent and indecent sayings. Johâ first appeared in the collected poems of Manuchehri (d. 1040), Naser Khosrow (d. 1072), and Adib Saber (d.1143), who all treated him with disdain. It was only with the Sufi poets, such as ‘Attar (d.1220), Sana’i (d. 1150), Sa‘di (d. 1291), and the renowned Rumi (d. 1273), that the earlier condescending attitude was replaced with one of admiration.

According to Zarrinkoob, sainthood was not always confined to wise and serious people but, in Sufi tradition, was occasionally bestowed on fools as well:

Insane and lunatic men have also been occasionally accepted among their sacred ranks. . . . Contrary to Jewish tradition, which considered the “fool” impious or wicked, the Muslims regarded them as people who were excused and freed from religious and social duties. Their insanity was sometimes recognized by the Sufis as a divine madness [Junun-i Ilahi].

Annemarie Schimmel points out that in the works of ‘Attar, “social criticism is often put into the mouth of a lunatic. ‘Attar has a whole group of these mentally deranged persons who struggle both with God and with the earthly rulers.” Zarrinkoob locates no fewer than 115 tales about audacious wise fools in ‘Attar’s work.

Johâ is not the only wise fool of the early Islamic period. Another famous character is Bohlul the Fool, also known as Bohlul the Wise (805 CE), who lived in Kufa. In the eleventh century, Bohlul emerged as an early wise fool in Arabic and Persian literature and remained popular in Persian and Turkish tales through the twentieth century. Shi‘i authorities suggest he was a cousin of the famous Sunni caliph, Hârun al-Rashid (r. 786–809). Subsequent writers developed an elaborate genealogy for Bohlul and passed him as a model Shi‘i and a disciple of the Sixth Imam, Ja’far Sadiq (d. 148 H. Q. /765), who died twenty years before Harun’s reign began.

Bohlul’s madness is attributed to a request from Harun al-Rashid to issue a fatwa sanctioning the death of Imam Ja’far Sadiq. Bohlul refused on the grounds that he was not knowledgeable enough to issue such a fatwa. After Harun al-Rashid insisted, Bohlul asked for an extension until the next day. The following morning, Bohlul began to act like a madman. He rode his horse to the bazaar and frightened the public. When Harun al-Rashid learned that he had gone mad, he responded that Bohlul was no fool, but he had found an intelligent way of avoiding the fatwa. In other tales, Bohlul himself questions the boundary between wisdom and folly. When asked to count the fools in the city, he responds that it is better to count the wise since the fools are too many.

Another wise fool was the Martyr Sarmad (d. 1661–2), a Jew from Kashan who moved to India and became a devoted Sufi. Like many other fools, he used to walk naked and make outrageous statements. His most provocative act was to utter only half of the Muslim confession of faith, “There is no God but God,” reducing it to “There is no God.” His justification was that he “had not passed the stage of negation to reach the stage of affirmation.” After his patron was overthrown, Sarmad was put to death as a heretic, thus earning the honorific title Martyr.

In his Mathnawi, one of the greatest works of classical Persian poetry, Mawlana Jalâl al-Din Rumi (1207–73 CE) includes some anecdotes that later became standard Nasreddin tales in Persian and Turkish. Although Rumi wrote of the superiority of Islam over other religions, he asked his disciples to show respect toward people of other faiths and suggested they were all fellow travelers in the journey toward a more intimate relationship with God. Indeed, many of his tales encourage tolerance toward non-Muslims. One of Rumi’s stories that became a standard Nasreddin tale is that of a Muslim, a Jew, and a Christian who travel together. At a tavern they receive a small, free plate of halva (wheat pudding). Since they had already eaten their dinner, the three men decide to wait until the next morning to eat the halva. The plate of halva was quite small and not enough to share, so they agreed that whoever had the best dream would eat the halva for breakfast. The next morning the Jew said that Moses took him on a glorious trip to the heavens. The Christian said Jesus took him to the height of the universe. The Muslim said, “The Prophet Muhammad appeared in my dream and said, ‘Look fellow! Moses and Jesus took your two friends to the heavens and gave them an exquisite tour. Why don’t you get up and finish this humble dish of halva instead? That is why I got up in the middle of the night and ate the halva!” According to Rumi, the moral of the tale is that those who follow opulent and extravagant dreams of reaching the heights of life, of attaining glory and riches, often miss the real opportunities under their noses. But another take on the tale may be that Muslims, Christians, and Jews can be friends, they can travel and share meals, and occasionally they might even cheat one another in a good humored way and without recourse to violence.

Modern distinctions between entertainment and ethics, sacred and profane, or even classical and folk literature are difficult to pinpoint in Rumi’s work. The Mathnawi includes numerous popular and vulgar folk tales alongside more and ethical ones, thus challenging our modern and precise segmentation of Persian literature into classical and folk genres. Many of the tales are simply for entertainment, such as the story of the husband who brings home three mans (unit of measurement) of meat and asks his wife to make a stew before he leaves for work in the morning. She instead makes a big meal, calls her women friends and they have a feast. When the husband returns home and looks for his dinner, his wife tells him that the cat ate the meat. So he takes a scale out, weighs the cat, which is exactly three mans, and says, “If this is the cat then where is the meat? And if this is the meat, then where is the cat?”

There are quite a number of more outrageous and bawdy stories dealing with fondling in the midst of religious sermons, homosexual sex, and women’s complaints about sexually ungratified lives in the Mathnawi. Yet after recounting a few pornographic verses along these lines, Rumi often turns to serious theological issues, such as the lives of the prophets, using the tales to draw moral and religious conclusions. He admits that, “My dirty jokes (hazl) are not really dirty jokes, but instructions.”

The Sufi poet Jami (d. 1492) also uses anecdotes about simpletons to criticize the emerging religious orthodoxy of the fifteenth century. Jami, who had a Sunni Hanafi background, was critical of Shi‘i clerics who demanded strict adherence to rituals. Some of the satirical poems of his Mathnawi Haft Awrang concern the ritual of ablution—the washing of hands, face, and feet before daily prayers. He points out that Islam originated in sandy Arabia where there was very little water. Yet Shi‘i clerics required their followers to wash themselves several times in pure water before performing their daily prayers. But if washing one’s hands and feet once before each daily prayer was good enough for the prophet, why was it not good enough for others?

Obeyd Zakani (ca. 1300–72) remains the most outstanding satirist of classical Persian poetry. The founder of a new school of social criticism that mercilessly ridiculed rulers and religious elites as well as common folks, Zakani came from an aristocratic Sunni family in Qazvin before moving to Shiraz. A respectable poet and judge before perfecting the art of ribaldry, Zakani’s bawdy poems, which often mocked transgressive sexual practices, were extremely frank and written for a small community of literate aristocrats (Browne 1928, 3:230). Modern anthologies of his work usually delete the portions of the poems that mention private body parts and various sexual acts. Paul Sprachman suggests that Zakani was inspired by two earlier schools of satire: (1) a tradition of ribaldry dating back to the Greek playwright Aristophanes (ca. 448–380), and later found in Rabelais, which mocked power games in sexual relations; and (2) a type of pseudo belles-lettres, common in the Arab world, which poked fun at respectable literature and their methods of analyses (Sprachman 1995, vii:45).

Zakani’s Joyous Treatise (Resâleh-yi delgoshâ) is a collection of Arabic and Persian anecdotes that builds on earlier traditional tales of the wise fool and also invents many new ones. Fools come in at least four types in these stories. The first two tricksters, Johâ and Bohlul, represent the decent and good-natured common folk who mind their own business unless someone wants to make fools of them, whereupon they react with utter shrewdness. The clown Talhak (or Dalqak) pokes fun at the legacy of Sultan Mahmud Ghaznavi (998–1030 CE), the most important political figure of the eleventh century. The fourth fool, Abu Bakr Rabâni, is a drunken and impoverished intellectual, who ridicules his own miserable social and economic milieu.

A common theme in Zakani’s work is criticism of religious practices, even good deeds like giving alms (zakat). In one story Johâ routinely steals sheep, slaughters them, then donates the meat to the poor. When asked to account for his bizarre conduct, he explains that his good deed of donating the meat to the poor cancels out his bad deed of stealing the sheep, leaving him with the fat and the skin, which he sells at a profit, making a good living out of the transaction (Zakani 1964, 266).

At other times, Zakani mocks sacrosanct beliefs of both Sunnis and Shi‘is. Shi‘is believe the first Imam, Ali, should have become the first Muslim caliph, rather than the fourth, suggesting that the first three caliphs, Abu Bakr (r. 632–34), ‘Umar (r. 634–44), and Uthman (r. 644–56), were usurpers. Zakani writes that a Shi‘i went to a mosque and noticed the names of the first four caliphs on the walls. He wanted to spit on the names of the first two, Abu Bakr and ‘Umar, but instead spit on the name of Ali. Annoyed and embarrassed by his disrespect, he said to Ali, “Well, serves you right! This is what you get for sitting next to such rotten fellows!”

No one is exempt from Zakani’s sharp humor—not clerics, not kings, not Imams, nor even God himself. Thus, in another anecdote, Zakani questions the idea that God is just and pokes fun at the restrictions in mosques. A Shirazi man (a city known for having fun-loving residents) was boiling opium in the mosque. A servant of the mosque, who was partially blind, deaf, and crippled, yelled at him for doing so. The Shirazi said, “God has not been so just to you, why do you guard his house so scrupulously?” Some, though not all of the anecdotes of the Joyous Treatise later became Nasreddin stories, often in more polite language.

Reading Nasreddiniânâ as Subversive

Nasreddin is not a typical mythical hero. As Warren Walker has noted, Nasreddin’s mother is not a royal virgin, and his father is not a king. No one tries to kill him when he is born, and no one tries to save him. He never has a kingdom, never fights dragons, beasts, or giants, and never marries a princess. Instead, he is a “counter-hero,” who deals with ordinary problems through ordinary means:

Nasreddin Hoçâ is the little man who speaks FOR the little people of this world and TO the little people of this world. Like the ordinary person in general, the Hoçâ is vulnerable. Like other ordinary people, he has to make accommodations in order to survive amidst a sea of physical and social forces more powerful than he is. He copes competently with a wide range of difficulties by means of his ready wit, his keen sense of humor, his humility, and his willingness to make the best of a bad situation. These are his strengths, and we love him for them.

Mullâ Nasreddin does, however, share some common characteristics with the Jewish trickster, Rabbi Hershel Ostropolier, as well as the German trickster, Till Eulenspiegel, the African American Brer Rabbit, and the Native-American Coyote. Writing about the Shuswap Indian lore, Sheila Watson writes that the Coyote responds to the needs of the here and now of the tribe. The Coyote in the Shuswap community answers “to a people’s need to account for their world”and while he, unlike Nasreddin, employs supernatural tricks and abilities, their goals are the same: To humiliate the powerful and “to bring down the proud.

The tales of Nasreddin are often about people at the margins of society—illiterate peasants and the urban poor—and their entanglements with the powerful and rich. They deal with legends, customs, and beliefs of the common folk, whose traditions have been least affected by modern education.

These stories rely on many of the tropes discussed by Jung, Foucault, and Bakhtin. They are about repressed instincts and behaviors deemed unacceptable by proper society. They offer new ways of thinking about social relations and often reveal neglected wisdoms. The weapons of Nasreddin, Bohlul, and Johâ are the degradation and humiliation of those in positions of authority and power. This grotesque realism as we shall see below accomplishes two subversive acts: it degrades powerful sources of authority and it helps envision an alternative world order.

Mullâ Nasreddin’s Guile and Dirt Work

An important tactic of Nasreddin is his guile (zerangi), his ability to negotiate and interpret language and context deftly, and his mastery of interpersonal relations, even when he is dealing with a higher authority. The anthropologist William O. Beeman has written about the significance of face-to-face interactions in Iranian culture and their role in negotiating power and building alliances. Beeman writes that, among Iranians, interpersonal relations have an aesthetic dimension, and the ability to deftly control interpersonal relations is almost seen as an art form. People are measured by the degree to which they have mastered the art of verbal performance:

The elaborate weaving and intertwining of designs in the finest Persian carpets; the extraordinary complexity of rhyme, meter, imagery, and wordplay in classical Persian poetry; and the intricate improvisatory sweet-sadness of melodic line in traditional Persian music all convey some of the feeling and texture of everyday social interaction. It is not unreasonable to compare interpersonal relations in Iran to art, for negotiating the webs of everyday personal relations and interaction situations requires consummate skill even for those born into the system. Consequently, there are rewards for the adept and setbacks for the clumsy.

The essence of successful interpersonal dialogue is the ability to maintain ambiguity, uncertainty, and even confusion in the minds of others. Guile involves “thwarting direct interpretation of [one’s] own actions or deliberately leading others to erroneous interpretations of these actions, while being able to successfully interpret the actions of others.” It also involves a healthy mistrust toward the actions and deeds of others. Beeman traces the origins of this ambiguity to the Shi‘i practice of pious dissimulation (taqiyyeh) and the Sufi mystics unfettered interpretation of religious texts (ta’vil). He suggests that a similar ambiguity can also be found in classical Persian poetry, where the gender of the beloved is left purposefully vague, allowing the reader the opportunity to interpret the love-object as male/female or as divine/earthly.Although Beeman stresses the Iranian roots of this characteristics, one comes across numerous examples of such cleverness in other Eastern or Western folk traditions as well.

Literary scholar Dick Davis has argued that the powerful hero of the epic Shahnameh was not just a strong warrior but exhibited some trickster characteristics, as did Ulysses. Rostam used an arsenal of prevarications to defeat his enemies, but died in the end as a result of tricks played on him. Similarly, Jerome Clinton has suggested that “guile is a pervasive presence in the Shahnameh; despite the consistent and ubiquitous condemnation of all forms of dishonesty, and the parallel exhortations to honesty and truth, lies and deceit are familiar weapons in the armory of heroes as well as villains.” Furthermore, cunning and guile are acceptable tactics in war for both men and women.

Moving from the realm of classical literature to that of folklore, on might also argue that the cunning of Nasreddiniânâ performs a type of “dirt-work,” in the manner described by Mary Douglas and Lewis Hyde. Here, “dirt-work” refers to trickster tales that routinely blur the boundary between the sacred and the profane. Nasreddin is a Mullâ, a form of “sacred dirt” who can playfully question the most intimate rituals of Islam and get away with it. The shariat includes thousands of rules that define polluting and purifying actions for the believers. Blood, semen, urine, dogs, non-Muslims, and many other things are deemed najes, ritually unclean. As in Orthodox Judaism, detailed regulations describe daily conduct (toilet, preparations for daily prayers), between men and women (after sex, during menstruation, after childbirth), between Muslims and non-Muslims (on the street, during trade and commerce), and between humans and animals. These rules are far more wide-ranging and detailed in Shi‘ism than in Sunnism, but they do exist in both.

Nasreddin is the archetypal clever individual, whose guile is universally admired. The tales of Nasreddin, which often operate on the principles of degradation and cunning, contain many examples of “dirt-work,” where the boundary between the sacred and the profane is crossed. They constitute a type of folk resistance against sources of authority—kings, emirs, and Qâdis (religious judges).

Poor men are first and foremost concerned with their daily meal, and many of the stories of Nasreddin concern food, clever ways of fetching food, ingratiating oneself with the rich in order to get food, and imagining food when there is none. The hungry trickster becomes creatively deceptive in satisfying his urge for food. Nasreddin is never one to miss a feast; if he is not invited, he finds other ways to get his share of the meal. In one story, a neighbor has a feast but does not invite Nasreddin and his wife. A few days later, the couple feign a big argument. Nasreddin’s wife comes out the door screaming and runs to the neighbor’s courtyard claiming that her husband is beating her. They know that the wealthy neighbor has the social obligation to play the role of a mediating patriarchal authority figure in the community. The neighbor does intervene and invites Nasreddin and his wife to dine with them as a way of reconciling the two. In this way, the couple succeeds in getting a free meal out of the neighbor who had not invited them to his feast a few days earlier.

If feigning an argument is one way to get a free meal, a more obvious one is getting food through flattery. In the tale “The Servant of Eggplant,” Nasreddin describes sycophants who flatter the men in power in order to keep their stomachs full. Nasreddin was invited to the house of the governor for dinner. There was a wonderful eggplant stew on the spread that the governor liked very much. Nasreddin, who is a consummate orator, told a number of tales about the benefits of eggplant for the digestion. An hour later, the governor got indigestion and began to curse the eggplant. Nasreddin immediately reversed himself and now told stories about the dangers of eggplant for the digestion. The annoyed governor asked, “How come an hour ago you were telling us about the benefits of eggplants and now you talk about the dangers of eggplant?” Nasreddin answered, “Sire, I am a servant of yours, not a servant of the eggplant!”

In other stories, poor people use their imagination to satisfy their hunger. A poor man takes his dry loaf of bread, dips it in a pond where ducks are swimming, and imagines he is having duck soup. In another story, a poor man comes across a vendor on the street with a big pot of steaming stew. The poor man takes out a loaf of dry bread, holds it above the steaming soup, and when the bread gets slightly moist, eats it hungrily. When he is finished, the vendor asks for his money. The poor man protests, and the vendor appeals to Nasreddin, who is the local judge in this story. After hearing the complaint of the vendor and the explanation of the poor man, Nasreddin takes out a few coins, rattles them in his hand, and says to the vendor the “price of the steam from your soup is this rattling sound of the coins in my hand. Now get out! You have been adequately compensated!”

Another concern of the poor is clothing. Nasreddin’s tales successfully use the theme of proper attire to ridicule the social hierarchies of the time. In “Nasreddin and the Feast,” the trickster acts more like a Sufi mystic, criticizing those who pay inordinate attention to the material world. One day after work, Nasreddin rushes to a dinner party wearing his simple work clothes. When he arrives, he is directed to the far end of the spread, only to find that the more respectable guests have been seated at the head of the spread, nearer the best foods. He rushes home to change into his best clothes and returns, whereupon he is directed to the head of the spread. Nasreddin digs into the food, but instead of eating, he starts pouring handfuls of rice into the long sleeves of his robe. The host and the guests express astonishment, but Nasreddin responds, “When I first came in my work clothes, you asked me to sit at the bottom of the spread; now that I am in my fancy clothes you ask me to sit at the head of the spread. Obviously this food is not for me but for my clothes!”

A number of Nasreddin stories deal with Qâdis. As we saw, in “The Poor Man and the Soup Vendor,” Nasreddin is a judge who sides with the victim. In other tales, he plays a plaintiff who confronts dishonest judges, whom he smears symbolically with dirt. In “The Qâdi and the Containers of Honey,” for example, Nasreddin gives a lesson to a corrupt Qâdi, who is known to accept bribes from plaintiffs in return for taking their side. When his case comes before this judge, Nasreddin takes along a half-dozen containers of honey, which he fills with dirt, spreading a thin layer of honey at the top of the containers. Nasreddin quietly gives them to the judge before his case is presented. The judge opens one of the containers, and seeing that it has honey renders a judgment in favor of Nasreddin. After the Qâdi takes the containers home and orders them opened, he realizes that he has been tricked. He calls his servant to fetch Nasreddin. The servant comes to Nasreddin’s house and says, “The Qâdi would like to see you. He says there is a problem with the judgment he rendered today, and he would like to discuss it with you.” Nasreddin looks stoically at the servant and says, “Tell the Qâdi there is no problem with the judgment, the problem is with the containers of honey,” and shuts the door.

At other times, in the manner of Bakhtin, Nasreddin undresses the Qâdi and humiliates him in public. In the story of “Mullâ and the Drunken Qâdi,” Nasreddin comes upon the leading Qâdi of the town in a meadow and finds him half-naked and unconscious after a drinking bout. Nasreddin steals the Qâdi’s robe and turban and leaves him naked in the field. The next morning, when the Qâdi is sober, he sends his servant to search for his clothes. The servant finds Nasreddin wearing the Qâdi’s robe and turban and brings him in. The Qâdi asks Nasreddin, “Is this robe yours?” Nasreddin says, “No, your honor, it belongs to a naked and drunk man, who was lying unconscious in the meadow! I will be happy to return his clothes, if you find him for me!” The Qâdi realizes he has no option but to let Nasreddin go. As he looks wistfully at his stolen clothes, he says, “Yes, unfortunately the town is full of bums.”

Here and elsewhere when Nasreddin confronts men of great power, he literally or symbolically disrobes them, thereby humiliating them in public. In “Timur and Nasreddin,” a classic Turkish tale, Nasreddin Hoçâ suggests that the powerful Mongol ruler, who killed tens of thousands, is a worthless person. One day, when Timur was in a good mood, he asks Nasreddin, “How much do you think I am worth?” Nasreddin immediately responds, “Fifty dinars!” Timur responds, “My clothes alone are worth that much!’ To which Nasreddin replies, “My point exactly!”

These examples suggest that the trickster Nasreddin is granted much leeway in folk tradition. He can degrade, debase, and, literally or figuratively undress the powerful and the wealthy. Through such grotesque realism, he levels the ground and shows the vulnerability of those who are in power, creating a moment of psychological respite for ordinary people, as well as pointing to the deficiencies of those in power.

Critique of Orthodoxy and Orthopraxy

As Hasan Javadi has pointed out, there are at least three types of satire targeting religion in Persian literature. First, works that express atheistic or agnostic sentiments, such as the Rubaiyât of Omar Khayyam (d. 1131) or the poetry of Iraj Mirza (d. 1926) and Sadeq Hedayat (d. 1951); second, works that express intolerance toward non-Muslims or toward other sects/ethnicities within Islam, as in the poetry of Khâqâni (d. 1190) and, sometimes, Ferdowsi (d. 1020/1026 CE); and third, works aimed at one’s own co-religionists, which extol moderation and criticize orthodoxy. This third genre of satire has a long and robust history in classical Persian literature and can be found in famous writers like Rumi and Hafez (d. 1389).

Unlike the Sufis and the Mu’tazalites, Nasreddiniânâ do not pose probing philosophical questions about religion and theology, rather they often deal with every day practices of religion and daily interactions of a multi-ethnic/religious community. They show Nasreddin trying to cut corners, to skip rituals whenever he can, and to get by with as little religious practice as possible, while retaining his position as a low-level Muslim cleric. The Nasreddin tales also suggest that the average Muslim is too busy to pay meticulous attention to the required ablutions, to perform his daily prayers in the exact manner, to focus on lofty thoughts while in the mosque, or to fast for the entire month of Ramadan. Nasreddin is a real human being with all his frivolities, his desires, and his limitations, and, like the rest of us, he tries to hide his weaknesses.

Theft is a serious crime under Muslim law, which carries severe penalties. But Nasreddin omits no one from his bizarre sense of justice, and steals not just from ordinary mortals but also from God himself. Like other classic tricksters, however, he does not steal to get rich but to “disturb the established categories of truth.” In this way, he opens possibilities for other ways of thinking about religion. One of the classic tales of theft describes the day Nasreddin came home to find that a thief had stolen his front door. Unable to find it, Nasreddin went to the local mosque and hauled its front door home, saying aloud to himself, “Since God is all knowing, let him find the thief and get my door from him instead!”

In another story, Nasreddin challenges the notions of the purity and sanctity of the mosque. Passing by a mosque where he sees people beating a dog, he intervenes to ask why they are beating an innocent animal. He is told that the dog had gone into the mosque, thereby polluting it so that the mosque requires extensive ritualistic cleansing. Nasreddin says, “Leave the poor animal alone. If he had any sense, he would do as I do, and never set foot in the mosque.”

Other tales reveal the frustration of ordinary people with religious obligations and the need to keep up appearances in such matters. In the month of Ramadan all but a few Muslims are required to fast from dawn to dusk. Only a few groups are exempted such as travelers, ill people, pregnant women or mothers who breast-feed. In this month women wake up early in the morning to prepare a large breakfast, the only meal of the day until the breaking of fast that evening. As a result, there is a lot of hustle and bustle in the neighborhood around 4 a.m., when lights go on and the family prepares to sit down and eat. In one tale, Nasreddin does not fast in Ramadan, but he makes his wife get up every morning to prepare the customary breakfast anyway. One day, she finally gets tired and yells at him, “Mullâ, you don’t fast! Why do you make me get up every morning so early and make breakfast?” Nasreddin, quite perplexed by this naive question, answers, “What? You want people to think I am not a Muslim?”

Another tale that deals with fasting during Ramadan has Shi‘i origins. According to the Shi‘i calendar, the tenth day of the month of Muharram, called Ashura, is a day of mourning. Nasreddin was present at an Ashura sermon when a cleric declared that God will accept one day of fasting on the day of Ashura to be equal to six months of fasting at other times. That year, Nasreddin did not fast during Ramadan. Instead he paid a visit to the cleric. When the cleric asked why he was not fasting, Nasreddin explained, “I fasted on the day of Ashura. As you said in your sermon, God now owes me six months. Therefore, I will not fast in the month of Ramadan this year, and for the next five years.”

Even the venerable tradition of pilgrimage to Mecca is ridiculed by the wise fool. Zakani writes that an Arab man was advised by someone, “You are old and have wasted your life. Repent and go on a Hajj pilgrimage.” He said, “I don’t have money to go.” He was told, “You own a house, sell it and use the money to go.” He said, “Where would I live when I return? And if I don’t return and stay at the Ka‘bah, wouldn’t God say, ‘You idiot! Why did you sell your house and move into mine’?”

An interesting dimension of Nasreddiniânâ is that there are very few tales that treat the practitioners of other religions with hostility. When non-Muslims, mostly Jews and Christians, are involved in Nasreddin stories, the humor is not malicious. Instead, the emphasis is on the the guile and cunning of the Muslim as well as the similarities of people of various faiths, their intermingling, and their sharing of meals and abodes. This may account for the continued popularity of Nasreddin stories among non-Muslims of the Middle East and the Balkans.

One of the common ploys of Nasreddin is to trick his non-Muslim companions into giving him a free meal. Yet this act of breaking bread and sharing a meal with a ritually impure non-Muslim is itself the breaking of a grave religious taboo, one that Nasreddin successfully accomplishes. In the tale called “The Atheistic Nestorian,” we read that during Lent, when Christians are supposed to avoid eating meat, a hungry Nasreddin comes across a Nestorian Christian who is eating meat and immediately joins him in his meal. The Christian, annoyed by this unwanted guest, asks, ‘You are a Muslim! How is that you are eating the meat of an animal that has not been slaughtered in the proper halal Muslim way?’ Nasreddin replies, “It doesn’t matter. I am among the Muslims the way you are among the Christians.”

In a more complex tale, Nasreddin appears as a judge who pokes fun at the Muslim law of retribution (qesas) and the biblical notion of “an eye for an eye.” The police were chasing a thief who escaped into a house. The thief bumped into the lady of the house, who was pregnant. She became frightened and subsequently had a miscarriage. The thief then ran to a neighboring mosque and climbed above a high minaret. But after the police chased him up there, the thief threw himself down into the alley and landed on an old man, who died instantly. The thief frantically got up, but now bumped into a Jew, who fell on the ground and landed on a nail, losing an eye. When the thief was finally caught and brought before Qâdi Nasreddin, the victims and their relatives demanded retribution. Nasreddin told the man whose wife had a miscarriage, “Since this young thief has caused your wife to miscarry, you must put him with your wife in a private place so they make a baby for you.” To the man whose elderly brother had died, Nasreddin suggested an equal retribution, “You must go above the minaret and jump down on the thief to kill him.” And to the Jew, he said, “You have the right to take the eye of this thief out in retribution. However, since a Jew is worth only half a Muslim, you must first let the thief take out your other eye, then you can blind him in one eye.” Needless to say, all three plaintiffs decided to forgo their retribution and left in great haste. While this tale is a spoof on the strict laws of retribution, it does contain a kernel of truth, which is what makes it so powerful. Under sharia, a non-Muslim man blinded by a Muslim man would first have to pay him for the price of one eye, before demanding retribution, since the eye of a Muslim is worth twice that of a non-Muslim.

In these tales and many others, Nasreddin questions many sacrosanct aspects of religious doctrine, from fasting during Ramadan and going on Hajj pilgrimage to the ritual sanctity of the mosque and the impurity of dogs, and from inequitable laws of retribution to ones prohibiting the mingling of Muslims and non-Muslims, thereby opening the door of the imagination to a far less ritualistic and more inclusive interpretation of religion.

Gender Subversions: Women-Centered Tales and Sexual Transgressions

Wendy Doniger writes that the ideas in folktales have originated with people of different genders, even if the sex and gender of the authors are unknown. Hence it is best “to regard the author of most texts as androgynous.” Folktales and myths represent a vast cultural tradition and, as such, express both the male and female points of view. In this sense, while Nasreddin is presented as a male cleric, the stories of Nasreddin are told and retold by both women and men. The tales thus express the desires, fantasies, and frustrations of people who adhere to different sexual and gender practices.

The folktales of Nasreddin are born out of the enormously diverse Middle Eastern cultural cauldron and express their multi-vocality in many ways. At times, especially with the older Johâ tales that have been preserved in the works of Obeyd Zakani, a patriarchal and misogynistic voice is unmistakable and dominant. These tales express men’s fear of shrewd, conniving, or unconventional women, who challenge the normative patriarchal order. Often they deal with wives, concubines, and slaves of important men, who successfully cheat on their husbands and masters. Sometimes, these male-centered stories are not so different from classical pornography. They seem to reflect male sexual fantasies that are attributed to women. Among the themes are women’s constant preoccupation with the size of a man’s penis and various descriptions of rape and/or sodomy.

But other tales reflect women’s personal and familial concerns. The stories of Nasreddin, which deal with intimate personal relations, are curiously centered on the home, the bathhouse, and the village market. In this regard, they could be seen more as women’s stories than traditional male ones, which would have dealt with courage and cowardice, the raising of armies, or wars. A number of Nasreddin stories deal with cooking and kitchen utensils, often reflecting typically female concerns, such as the anxiety of not having sufficient food in the house when guests arrive. One of the best-known tales, “Mullâ and the Pot,” would make a great deal more sense if the dialogue took place between two women, Nasreddin’s wife and her neighbor, instead of the way the story is commonly recounted.

Nasreddin goes to the neighbor’s house and asks to borrow a large pot. The next day when he returns the pot, the neighbor notices a small pot inside the big one. Nasreddin explains, “Your pot was pregnant and last night gave birth to this baby pot, so I brought them both.” The neighbor, thinking he has a fool for a neighbor, thanks him and takes both pots. A few days later, Nasreddin once again borrows the big pot. This time, he does not return it. After a week, the neighbor goes over and asks for the pot. Nasreddin says, “May you live long! I didn’t know how to break this bad news. Your pot was again pregnant but this time she died during delivery.” The neighbor gets angry and says, “How could a pot die?” Nasreddin says, “Well, the same way it gave birth last week!”

This story is in many ways a women-centered one. A large pot is a luxury few can afford, both in terms of its cost and the storage space it requires. It is common for Middle Eastern women to run to each other’s houses and borrow a bigger pot when guests suddenly show up and one needs to make more rice or stretch the small piece of meat by making a bigger stew out of it. But the other issues in this story also reflect women’s concerns: multiple pregnancies, pregnancies hidden from view because of a woman’s veil, and death during childbirth. All are daily concerns of women, and yet the protagonist of the story is the trickster Nasreddin. This undoubtedly makes the story more humorous, but it also covers up its likely feminine origins.

In most Western and Eastern folktales, the shrewd and conniving woman is a villain who is ultimately punished, often with a moralizing ending clumsily tacked on to the story. But because ruse and cunning are desirable attributes in Nasreddin stories, the tales of Nasreddin’s wife (or sometimes his daughter) allow women to be masterful tricksters in their own ways. In this way Nasreddiniânâ subverts gender norms and undermines or reverses the patriarchal order.

As we have seen, humor is often based on defying and breaking taboos. In Middle Eastern cultures, one of the greatest taboos, regardless of religion, was, and remains, premarital sex for young women. Some Nasreddin tales deal with this subject and describe clever women who avoid social ostracism. In “Three-Month Pregnancy,” Nasreddin’s wife gives birth to a baby three months after their marriage. Soon neighbors begin to gossip and Nasreddin hears about it. He asks his wife, “Doesn’t it take nine months for a woman to have a baby?”

She shakes her head in disbelief and says, “Really Nasreddin, I am surprised at you. Haven’t I been your wife for three months?”

“Yes, indeed you have been,” he replies.

“Haven’t you been my husband for three months?”

“That is also true,” he responds.

“Haven’t I carried this baby for three months?”

“True, very true,” he answers

“Well then,” she says with great conviction, “three plus three plus three makes nine!”

And Nasreddin has to agree.

Occasionally, these gender transgressions verge on heresy. Zâkâni offers a tale about a woman who claims to be a prophet. When she is told that the Prophet Muhammad had declared there would be no prophet after him, she responds, “He said, there will be no prophet after me. He did not say, there will be no prophetess after me.”

The contrast between inner and outer locations constitutes a basic interactive pattern in Iranian culture. Traditional Middle Eastern homes were divided into an andaruni, a place for women and children, and a biruni, where male guests were entertained. The need to observe and preserve the strict physical border between men and women’s places is endlessly reproduced in the genre of advice manuals known as Mirror for Prince.

Linguistic meaning must be analyzed according to its social context and this distinction between biruni/andaruni. Social context is defined by time and place. People speak differently in different contexts, depending on whether they are alone or in public, around children or in the company of adults, with people who share their ethnic and religious sentiments, or with those who do not. With these distinctions in mind, we see that people constantly “frame” and “fine tune” their conversations.

In some Nasreddin or Johâ stories, the trickster is baffled by the absurdities of social context and the widely different rules operating in the andaruni and the biruni. This creates hilarious situations when he follows his own common sense rather than the social rules. For example, Nasreddin takes his cow to the bazaar to sell but finds no takers. A friend tells him that if he claimed his cow is three months pregnant, he might be able to sell it immediately. Nasreddin does as his friend suggests and comes home with a good profit. As he walks into the house he sees that they have guests. Nasreddin’s wife tells him excitedly that there is a suitor for their daughter and he has brought his family to see her. Nasreddin tells his wife he knows just what to tell the guests to get the deal going. He goes into the room, talks about his daughter’s many virtues, and adds as a clincher, “the best thing about her is that she is three months pregnant with a baby!” After the suitor and his family bolt out of the house, a baffled Nasreddin wonders why a pregnant cow was considered a good deal but a pregnant girl is not since the purpose of marriage is procreation afterall.

Both heterosexual and homosexual transgressions are major preoccupations of the Muslim trickster. Modern editions, which have become children’s storybooks, often launder these tales. But a significant portion of earlier tales revolved around such themes. The Turkish folklorist Seyfa Karbas has compared the erotic Nasreddin tales to those of the Native American Winnebago trickster Wakdjunkaga. Karbas suggests that in the first stage of his life, Nasreddin was discovering his own sexuality, experimenting with bestiality, incest, homosexuality, and various types of rape. Later he was socialized and settled into a heterosexual married life. But because there is no particular order in presentation of the tales, we can never be sure if Nasreddin is socialized. In fact, the trickster neither renounces male homoeroticism nor celebrates normative heterosexuality. He is forever crossing boundaries and rejecting such neat categorization.

The modern collections of Mullâ Nasreddin stories published in Persian have minimal references to transgressive sexual practices, whether adult same-sex relations, pederasty, bestiality, or sex in sacred places. However, many such stories have survived in the works of Obeyd Zâkâni and in a Turkish collection of Nasreddin Hoçâ compiled by Pertev Boratav (1996). In these tales the minarat (the mosque’s tower from which the call to prayer is announced) is routinely compared to the phallus of the city and the half-moon domes of the madrasa (religious schools) to women’s breasts or buttocks. Nasreddin has sex in the mosque with his donkey and with other men and defiles the place in many other ways. This grotesque identification of sacrosanct sites with the activities of the lower stratum of the body (sex, urination, and defecation) is a type of dirt work that challenges the orthodoxy and offers temporary relief from the dictates of orthodoxy.As we have seen, Muslim trickster tales often challenge normative assumptions about social relations, and they do not let us down here. The tales suggest that, contrary to common perceptions, same-sex relations are not an exception: A practicing Muslim man can be the passive partner in a same-sex relationship with a younger person or a non-Muslim, and homosexual relations between two adult men do in fact occur.

Many tales deal with the routine nature of homosexuality in society. A common theme in Zakani’s tales is that in order to move up in the social hierarchy, a youth must have sex with older men:

In your childhood do not withhold the favor of your arse from friend or foe, relative or stranger, those near or remote, so that in your adulthood you can reach the rank of shaykh, preacher, world champion, and chief of protocol.

No one is spared the accusation of homosexuality, including kings and religious leaders. In one tale, Sultan Mahmoud is crying as he listens to a sermon where a cleric is lecturing about the Day of Resurrection. The cleric warns that any man who has sodomized a boy during his life would be punished in the next world. He would be forced to carry that boy on his shoulders and walk over the narrow bridge of purgatory, where any slip of the foot might land him in hell. Talhak the clown tells the king, “Sultan, don’t cry. Be happy, since this means you will also have a ride on the way to the next world.” Sultan Mahmoud is thus accused of being both an active partner in a homosexual relationship, presumably because he was crying, as well as a passive one, a far more serious accusation in the culture, especially for a sultan. Other tales discuss homosexuality as a rite of passage much like circumcision. A young Christian converts to Islam, and his father asks him how he was treated. He says, “These Muslims are strange people. In daylight they circumcise you. At night they sodomize you!”

Many transgressive tales of Johâ take place in mosques and seminaries. Here we witness a double transgression, since an act that is forbidden everywhere is taking place in a sacred place. In one of Zakani’s tales, the Sufi master Mawlana Qotb al-Din is having sex with another man in a small cubicle in a seminary. A third man pushes the door open. Mawlana asks him what he wants. The man asks if there is room for him to perform his prayers. Mawlana replies, “Are you blind? Don’t you see there is so little space here we have to go on top of each other?”

Finally, the tales often question the active/passive distinction between partners, going so far as to suggest that a Muslim man can be the passive partner in a homosexual relationship with a non-Muslim man. Thus a young Muslim man, known to engage in passive homosexual activity, was asked what he did during the days in the month of Ramadan, when observers are supposed to abstain from engaging in sex, to which he responds, “May God save the Christians and Jews,” hence admitting to the fact that inter-ethnic sex did happen, and a Muslim man could be the presumed passive partner in such a relation.

Using Jung, Bakhtin, Foucault this article has shown how the grotesque realism of Nasreddin brought its powerful targets such as kings and clerics down to earth. It also shows how, through humor, powerful men were undressed, actually or metaphorically, debased, and/or symbolically killed, thus leveling the ground and providing a sense of relief and momentary justice for ordinary people. Continuing the work of Mary Douglas, Natalie Zeman Davis, and Lewis Hyde, we also saw how the trickster tales mock cumbersome religious rituals of pollution and purification and turn “dirt-work” into a form of comic relief. Finally, we saw how Nasreddiniânâ subvert gender and sexual norms, revealing the absurdity of many patriarchal gender relations. In this way, trickster tales both serve as a safety valve for the social order and open the door to the world of imagination, presenting their audience with the possibility of alternate forms of existence and social interactions.

1A special thanks to Warren Walker and Ulrich Marzolph who got us started on this project and sent us their publications. John R. Perry gave numerous suggestions; Edward Simon sent us information on Jewish and German tricksters. Thanks also to Chris Eklund for research assistance and Nicholas Murray for editorial assistance.

2See Ulrich Marzolph, “Nasr Al-Din Khodia,” in The Encyclopedia of Islam, ed. H. A. R. Gibb et al. (Leiden: Brill, [1993] 1996), 1018–19; Marzolph, “Persian Nasreddiniânâ: A Critical Review of Their History and Sources,” in Milletlerarasi Nasreddin Hoçâ Sempozyumu Bidirileri (Ankara: Ankara Universitesi Basimevi, 1990, 239-47; Inea Bushnaq, Arab Folklore (New York: Pantheon Books, 1986), 1.

3Marzolph, “Persian Nasreddiniânâ,” 239. See also Mohammad Ali Modarres, Reyhanat al-Adab. 9 vols. (Tabriz: Shafaq Press, 1970), 6:189; Charles Downing and William Papas, Tales of the Hodja (New York: Bowmar. 1965), 3; Hakki Gurkas, “Nasreddin Hodja and the Aksehir Festival: Invention of a Festive Tradition and Transfigurations of a Trickster, from Bukhara to Brussels.” (PhD diss., Purdue University, Indiana, 2008).

 

4Marzolph, “Nasr Al-Din Khodia,”1019.

5Ulrich Marzolph, “Mullâ Nasr al-Din in Persia,” in Iranian Studies 28, nos. 3–4 (Summer/Fall 1995): 157–74.

6Marzolph, “Persian Nasreddiniânâ,” 243; see also Marzolph, “Nasr Al-Din Khodia,” 1018-19.

7Hakki Gurkas points out that the Turkish Folklorist Pertev Naili Baratov has collected 594 old tales, while the Azeri folklorist Tahmasib gathered 512 old Nasreddin tales. In contrast, the 1837 Turkish edition of Nasreddin Hoçâ tales included only 134 tales. See Gurkas, “Nasreddin Hodja and the Aksehir Festival,” 2008.

8Another source for some of the stories was the sixteenth-century collection of anecdotes by Fakhroddin Ali Safi, known as Lata’if al-Tava’if, ed. Ahmad Golchin Ma’âni (Tehran: Iqbal Press), 1967.

 

9Carl Gustav Jung, Four Archetypes: Mother/ Rebirth/ Spirit/ Trickster, trans. R. F. C. Hull (Princeton, NJ: Princeton University Press, 1992), 135.

10C. G. Jung, The Archetypes and the Collective Unconscious. 2nd ed., trans. R. F. C. Hull (Princeton, NJ: Princeton University Press, 1968), 71.

11Jung, Four Archetypes, 150.

12Michel Foucault, Madness and Civilization: A History of Insanity in the Age of Reason ( New York: Vintage Press, 1988), 13.

13See Mikail Bakhtin, Rabelais and His World (Indianapolis: Indiana University Press, 1984); see also Samuel Kinser, Rabelais and His World (Indianapolis: Indiana University Press, 1990).

14Bahktin, Rabelais and His World, 19.

15Bahktin, Rabelais and His World, 21.

16Bahktin, Rabelais and His World, 21.

17Bahktin, Rabelais and His World, 5.

 

18Bahktin, Rabelais and His World, 33.

19Mary Douglas, Purity and Danger: An Analysis of Concepts of Pollution and Taboo (London: Routledge, 1991), 37.

20It was not always the case that rules of sanctity were related to cleanliness and health. Rather, in an attempt to establish stability in a chaotic world, classificatory systems were established. Those things that did not fit the schema became “aberrations” that had to be controlled or eliminated. See Douglas, Purity and Danger, 58.

21Lewis Hyde, Trickster Makes This World (New York: Farrar, Straus and Giroux, 1998), 177.

22Mady Schutzman, “Joint Work, The Trickster, and the Joke(R),” in The Sage Handbook of Performance Studies, ed. D. Soyini Madison and Judith Hamera (Thousand Oaks, London, New Delhi: Sage Publications), 282-284.

23Hyde, Trickster Makes This World, 187-188.

24Marzolph, “Persian Nasreddiniânâ,” 239-240.

25A.H. Zarrinkoob, “Persian Sufism in Its Historical Perspective, ” in Iranian Studies (Summer/Autumn 1979):139–220.

 

26Annemarie Schimmel, Mystical Dimensions of Islam, 2nd ed. (Chapel Hill: University of North Carolina Press, 2011), 34.

27Zarinkoob, “Persian Sufism,” 199; see also Claudia Yaghoobi, “Farid al-Din `Attar Nishapuri’s Embrace of Diversity in ‘Tadhkirat al-Awliya,’ ‘Ilahi-nama,’ ‘Musibat-nama,’ and ‘Mantiq al-Tayr.’” (PhD diss., University of California, Santa Barbara, 2013).

28Bohlul is one of several individuals in the early Abbasid era known as Wise Fools (Oqala al-Majanin). Like other trickster figures, little is known about the facts of his life, although we know that his name was Wahib b. ‘Amr b. Mogira (d. 190 H Q/805 CE).

 

29Ulrich Marzolph, “Bohlūl, Abū Woohayb,” in Encyclopedia Iranica. www.iranicaonline.org/articles/bohlul-abu-wohayb-b.

30None of these genealogies can be confirmed historically. See Marzolph, “Bohlūl, Abū Woohayb” and Modarres, Reyhanat al-Adab, 5: 214–16.

31Modarres, Reyhanat al-Adab, 5: 206-7.

32Modarres, Reyhanat al-Adab, 5: 212.

33Zarrinkoob, “Persian Sufism,” 199.

34Jalal ad-Dīn Muhammad Rumi, Masnavi-ye Ma’navi, intro. Badi’ al-Zaman Foruzanfar (Tehran: Safi Ali Shâh Press, 1996) 5: verse 1030.

35Rumi, Masnavi-ye Ma’navi, 5: verse 887.

36Rumi, Masnavi-ye Ma’navi, 5: 2497; see also Schimmel, Mystical Dimensions of Islam, 319.

37Nur al-Dīn Abd al-Rahmān Jami, Masnavi-ye Haft Awrang. 7th ed., ed. M. M. Gilani (Tehran: Mahtab Press, 1996) 57-60.

38E. G. Browne, A Literary History of Persia. vol. 2 (Cambridge: Cambridge University Press, 1964), 3: 230

39Paul Sprachman, Suppressed Persian: An Anthology of Forbidden Literature (Costa Mesa: Mazda Publishers, 1995), vii: 45.

40Mehdi Seyyedi Dasht Tus, “Honar-i Shakhsiyat Pardazi-yi Obeyd-i Zâkâni,” in Baqerzadeh, 1996, 139–50

41Obeyd Zakani, Koliyat-i Obeyd-i Zakani, ed. Parviz Atabaki (Tehran: Zavvar Press, 1964), 266.

42Zakani, Koliyat-i Obeyd-i Zakani, 265.

43Zakani, Koliyat-i Obeyd-i Zakani, 279.

44Warren S. Walker, and Ahmet E. Uysal, Tales Alive in Turkey (Lubbock: Texas Tech University Press, 1990), 388.

45F. T. Flahiff, “Afterword,” in Sheila Watson, The Double Hook (Toronto: McClelland and Stewart Inc., New Canadian Edition, 1989), 127. Thanks to Elizabeth Kreutlein-Astles who noted this connection.

46Alan Dundes, Interpreting Folklore, 12th ed. (Bloomington: Indiana University Press, 1980), 3-4.

47William O. Beeman, Language, Status, and Power in Iran (Bloomington: Indiana University Press, 1986), 1-2.

 

48Beeman, 27.

49Beeman, 25.

50Dick Davis, “Rustam-i Dastan,” in Iranian Studies 32, no. 2 (Spring 1999): 231–41.

51Jerome W. Clinton, “The Uses of Guile in the Shahnamah,” in Iranian Studies 32, no. 2 (Spring 1999): 223–41.

 

52Hyde, Trickster Makes This World, 17.

53An earlier version of this story, attributed to Sultan Mahmoud, appears in Zakani, Koliyat-i Obeyd-i Zakani. 272.

54A similar story is attributed to the Jewish trickster Hershel Ostropolier.

55Hasan Javadi, Satire in Persian Literature (London: Associated University Presses, 1988), 49-90. Similar examples from the nineteenth century include Yaghma of Jandaq (1782–1859) and Qa’ani (d. 1853 or 1854).

56Hyde, Trickster Makes This World, 13.

57Zakani, Koliyat-i Obeyd-i Zâkani, 279.

58Zakani, Koliyat-i Obeyd-i Zâkani, 251.

59Wendy Doniger, The Implied Spider: Politics and Theology in Myth (New York: Columbia University Press, 1998), 135.

60Doniger, The Implied Spider, 116.

61Several different versions of this story exist. See, for example, the two in Zakani, Koliyat-i Obeyd-i Zâkani, 260–61 and 272.

62Zakani, Koliyat-i Obeyd-i Zâkani, 272.

63Beeman, Language, Status, and Power in Iran, 64-66.

 

64Paul Radin, The Trickster: A Study in American-Indian Mythology. New York: Schocken Books, 1973).

65Karabas 1990.

66We are grateful to Hakki Gurkas for the translations of a selection of these tales.

67Paul Sprachman, Suppressed Persian, xxix.

68We should note that the Qur’an, like sacred Jewish and Christian texts, regards male homosexuality as an abomination (26:165–66; 15:73–74; 7:80–81; 11:78–83), but the Qur’an and the shariat law also show compassion for the repentant (Qur’an 4:16). Such relations are socially tolerated if they are not flouted. Homosexual relations are generally assumed to be between a senior and a junior partner. The boy or younger man is expected to be the passive object of the relationship (maf’ul), while the adult is viewed as the active partner (fa’e). Passivity is a stigma and a source of shame for an adult man. The idea that two adult men would continue to have homosexual relations is widely viewed as a travesty, though such relations did of course exist and were referred to in popular literature. For details, see Janet Afary, Sexual Politics in Modern Iran (Cambridge: Cambridge University Press, 2009), chapters 3, 4, and 5.

69Sprachman, Suppressed Persian, 46.

70Zakani, Koliyat-i Obeyd-i Zâkani, 26.

71Zakani, Koliyat-i Obeyd-i Zâkani, xxx.

72Zakani, Koliyat-i Obeyd-i Zâkani, 295.

73Zakani, Koliyat-i Obeyd-i Zâkani, 268.

 

انسان کامل در تشیع مدرن ایرانی: انسان ایدئال در نگرش عرفانی مرتضى مطهرى

Introduction – ‘irfān in 20th century Iran

The importance of ‘irfān for certain key members of the clerical establishment of 20th century Iran, among them Āyatullāh Khumaynī (d. 1989) himself, has been well established in recent decades.[1] Variously translated as “Islamic theosophy”,[2] “gnosis”,[3] “a kind of mystical philosophy”,[4] speculative mysticism”,[5] and “knowledge of the true world”,[6] ‘irfān, which does not appear to have been used as a technical term until modern times,[7] is the term generally used by modern Shī‘ī thinkers to denote theoretical Ṣūfism, particularly that of Ibn ‘Arabī (d. 1240) and his school, or the “transcendent wisdom” (al-ḥikmah al-muta‘āliyah) of Mullā Ṣadrā (d. 1640), who produced a synthesis of the Neoplatonised Aristotelian philosophy (falsafah) of Ibn Sīnā (d. 1037), the “Illuminationist philosophy” (ḥikmat al-ishrāq) of Shihāb al-Dīn Suhrawardī (d. 1191) and the Ṣūfī metaphysics of Ibn ‘Arabī.[8] ‘Irfān can thus be identified with the “Ṣūfī-philosophical amalgam”, to use Shahab Ahmed’s term, which emerged as perhaps the dominant trend within Islamic thought during Marshall Hodgson’s Middle Period (c. 950-1500).[9] While this synthesis of mysticism and philosophy reached its pinnacle in Iran in the so-called “school of Shīrāz” – that is, among the Safavid-era thinkers Mīr Dāmād (d. 1630), his student Mullā Ṣadrā, and the latter’s students ‘Abd al-Razzāq Lāhijī (d. 1661) and Muḥsin Fayḍ Kāshānī (d. 1680) – it enjoyed a revival in the later Qājār period, beginning with the work of Mullā Hādī Sabzavārī (d. 1872),[10] and continuing into the 20th century among a group of clerics at the ḥawzahs of Qum. It was one of these clerics, Muḥammad ‘Alī Shāhābādī (d. 1950), who taught ‘irfān to Khumaynī,[11] who in turn began to teach ‘irfān at Qum in the 1940s, first in public at the ḥawzahs, and then in private at his home.[12] Despite the opposition of some clerics, therefore, ‘irfān undoubtedly informed the worldview of many of the intellectual leaders of the 1979 Revolution. Chief among those clerics who studied with Khumaynī, were influenced by his ‘irfānī outlook, and supported him in his political activities against the Shāh was Murtaḍá Muṭahharī (d. 1979), whose thought is the subject of this essay. Specifically, I intend to look at how Muṭahharī developed one of the key concepts in ‘irfānī thought, namely, the theory of “the Perfect Human” (Ar. al-insān al-kāmil, Per. insān-i kāmil), through a study of his work of that title,[13] a collection of lectures given during Ramadan in the year 1974.[14] 

Murtaḍá Muṭahharī: Life, Works and Thought

Muṭahharī was born in 1920 in the provincial town of Farimān in Khurāsān. His father was a noted scholar of Mullā Ṣadrā,[15] which perhaps explains Muṭahharī’s attraction to ‘irfān, which he began to study as a teenager in Mashhad. In 1937 he went to Qum to continue his studies, seemingly motivated by the Qumī clerics’ greater tolerance of the study of philosophy and ‘irfān.[16] After a brief stay in Iṣfahān, where he studied Nahj al-Balāghah with Mīrzā ‘Alī Āqā Shīrāzī Iṣfahānī (d. 1956), he returned to Qum, where in 1944 he began to study Islamic jurisprudence (fiqh) with Āyatullāh Sayyid Ḥusayn Burūjirdī (d. 1961), who was soon to become the leading “source of emulation” (marji‘-ul-taqlīd) in Iran and who was known for his hostility towards philosophy and ‘irfān.[17] Muṭahharī subsequently enrolled in Khumaynī’s classes on jurisprudence, ethics (akhlāq) and ‘irfān, which included the study of Sabzavārī’s commentary on his own versification of Mullā Ṣadrā’s most famous work, al-Asfār al-arba‘ah (The Four Journeys) and, later, the Asfār itself.[18] He seems to have been greatly affected by Khumaynī’s ‘irfānī perspective, describing the latter’s ethics classes as being, in reality, lessons in “mystical knowledge and wayfaring” (ma‘rifat va sayr-u-sulūk),[19] and noting how his “teacher” (ustād) “had really tasted Islamic theology and understood its deepest ideas and was explaining it with the sweetest expression.”[20] At the same time, Muṭahharī developed a keen interest in the materialist philosophies of the West, particularly Marxism. In 1951, after finishing his studies in Qum, he moved to Tehran, where he attended the philosophy classes of Muḥammad Ḥusayn Ṭabāṭabā’ī (d. 1981), a cleric who was deeply learned in philosophy and ‘irfān, and who wrote a voluminous commentary on the Qur’ān that is imbued with the ‘irfānī perspective.[21]

 

In 1954 Muṭahharī took up a teaching post at the University of Tehran in the Faculty of Theology, where the curriculum covered ‘irfān, philosophy and jurisprudence.[22] At the same time, he became involved in religious and political activism and public speaking. The work under discussion in this essay, Insān-i kāmil, is an example of this combination of academic teaching and religious instruction, it being based upon lectures given by Muṭahharī to a group of students at the Javīd Mosque in Tehran, a mosque noted for the political activities of its leaders and attendees.[23] This public preaching, together with his association with Khumaynī, occasionally landed Muṭahharī in trouble with the authorities. In 1963, after public riots against the Shāh following the arrest of Khumaynī, Muṭahharī was briefly imprisoned along with a number of other clerics close to Khumaynī. During the latter’s exile from Iran between 1964 and 1979, Muṭahharī served as his representative within the country, collecting the taxes that were due to Khumaynī in his capacity as marji‘-ul-taqlīd, and distributing money to his followers. On 1st May 1979, just after the Revolution, Muṭahharī was assassinated by the Islamic-Marxist Furqān group.[24]

 

Muṭahharī was a prolific writer, whose books and speeches covered a comprehensive range of Islamic and philosophical topics, from traditional Shī‘ī subjects such as the qualities of ‘Alī and Ḥusayn, through to issues of Islamic law, women’s rights in Islam, the weaknesses of materialist philosophy and ‘irfān-oriented topics such as sainthood (valāyat) and the Perfect Human.[25] These writings “have been widely distributed and massively read in the course of the revolutionary period,”[26] reflecting how, despite the seemingly sophisticated and esoteric subject matter of many of his works, Muṭahharī wrote primarily for a general audience, writing in a simplified style and a language unencumbered by much of the abstruse technical terminology of pure ‘irfānī works. Indeed, many of his works, like Insān-i kāmil, are in fact collections of lectures that he gave to students, giving them a didactic quality that makes them good introductions to a certain strand of modern Shī‘ī thinking.

 

Muṭahharī’s writing style reflects a deeper aspect of his thought, namely his conception of Islam as a “total system” “providing guidance for the contemporary world,”[27] which is to say that he viewed the issues that he was writing about not merely as topics of academic discussion, nor as the preserve of an intellectual, mystical or scholarly elite, but rather as issues with contemporary and practical relevance for the education of Muslims and the building of a flourishing Islamic society. This practically-minded conception of Islam emerges in his discussion of the merits of ‘irfān. As we have already seen, Muṭahharī was drawn to ‘irfān from a young age, and continued to study and write on ‘irfānī topics throughout his life. Nevertheless, he was not averse to criticising what he saw as the tendency within the Islamic mystical tradition towards excessive renunciation of the world and society. Thus he criticises the ‘urafā’, in Insān-i kāmil, for their “absolute inwardness” (darūn-garā’ī-yi muṭlaq), describing how, “in ‘irfān, only the inward dimension is put forward, meaning that the outward dimension (birūn-garā’ī) is very much under the radar; thus the individual dimension (janba-yi fardī) is great, while the social dimension (janba-yi ijtimā‘ī) is effaced or, we should say, obscured.”[28] Underlying this criticism is Muṭahharī’s insistence on the need to acknowledge the societal dimension of Islam alongside the mystical and the spiritual. As we shall see, it is through the prism of this understanding of the role of Islam that Muṭahharī’s conception of the Perfect Human must be viewed, and it is to this that we now turn.

The Perfect Human

  1. Pre-Modern Conceptions

The first person to use the term “the Perfect Human”, Muṭahharī tells us at the beginning of his book on the topic, was the Andalusian Ṣūfī metaphysician Muḥyī al-Dīn Ibn ‘Arabī, “the well-known ‘ārif” and “father of Islamic ‘irfān”. Indeed, all later Muslim ‘urafā’, including those from the Persian-speaking world, he says, should be considered “disciples of the school of Ibn ‘Arabī (shāgardān-i maktab-i Ibn ‘Arabī).”[29] Muṭahharī is probably correct in this assessment: “The phrase, al-ensān al-kāmel,” Böwering tells us, “was coined by Ebn al-ʿArabī (d. 638/1240, q.v.) in the first chapter of the Foṣūs al-ḥekam.”[30] Subsequent to Ibn ‘Arabī, Muṭahharī goes on to say, ‘irfān – and the concept of the Perfect Human in particular – was developed by his son-in-law, leading disciple and designated successor (khalīfah), Ṣadr al-Dīn Qūnawī (d. 1274), who, together with Ibn ‘Arabī, was responsible for making mystical thought “intellectual” (‘ilmī) and “very, very obscure” (bisyār bisyār ghāmiḍ).[31] Muṭahharī’s reference to Qūnawī reflects the latter’s influence upon ‘irfān-oriented Iranian Shī‘ism: his Miftāḥ al-ghayb (The Key to the Unseen) was considered one of the three most advanced works of ‘irfānī metaphysics – along with Ibn ‘Arabī’s Fuūṣ al-ḥikam (The Gemstones of Wisdom) and Mullā Ṣadrā’s al-Asfār al-arba‘ah – in the ḥawzah curriculum,[32] while the commentary on the Fuūwritten by Dā’ūd Qayṣarī (d. 1350/1) – a student of Qūnawī’s student ‘Abd al-Razzāq Qāshānī (d. 1329) – was used as a key to Ibn ‘Arabī’s Ṣūfī metaphysics in that same institutional setting.[33]

 

It is thus in the writings of Ibn ‘Arabī’s school, along with those of Mullā Ṣadrā, who was himself strongly influenced by Ibn ‘Arabī, that we must look for the pre-modern ‘irfānī conceptions of the Perfect Human to which Muṭahharī would have been exposed. As alluded to by Böwering, Ibn ‘Arabī’s understanding of the Perfect Human is perhaps best summed up by his description of Adam in the first chapter of the Fuū. In that chapter, Ibn ‘Arabī lays particular emphasis on what he calls “the divine synthetic nature” (al-jam‘iyyah al-ilāhiyyah) of Adam.[34] The meaning of this synthetic nature, he goes on to say, is that Adam “synthesises (jam‘) two forms: the form of the world and the form of the Real” (ūrat al-‘ālam wa ūrat al-aqq). This dual nature derives from the fact that God “composed his outer form (uratahu al-āhirah) from the realities of the world and its forms (min ḥaqā’iq al-‘ālam wa ṣuwarihi) and composed his inner form (uratahu al-bāinah) according to His form (alá ūratihi).”[35] It is this synthetic nature, says Ibn ‘Arabī, that enables us to call Adam the Perfect Human.[36] The Perfect Human is thus understood by Ibn ‘Arabī to be the individual who is able, as a “synthetic being” (kawn jāmi‘), to bridge the divide between the divine and the created. To understand how so, we have first to appreciate that the basic insight of Ibn ‘Arabī’s Ṣūfī metaphysics is that the phenomenal world or creation (al-khalq) is nothing but a manifestation (tajallī) of the divine being (al-ḥaqq), and specifically of the divine names and attributes (al-asmā’ wa l-ifāt).[37] In keeping with this idea, Ibn ‘Arabī holds that human beings are the phenomenal existents that best manifest the divine attributes within the created world. The Perfect Human, then, is the human being who manifests the divine names and attributes in the most complete manner, thus bringing about the synthesis of God and creation within himself.[38]

This conception of the Perfect Human in terms of the principle of synthesis was taken forward by Qūnawī and other members of Ibn ‘Arabī’s school. In al-Fukūk (The Redemptions), his summary of the Fuū, Qūnawī uses the concept of the “isthmus” (al-barzakh), “a term that represents an activity or an active entity that differentiates between two things and (paradoxically) through that very act of differentiation provides for their unity,”[39] to highlight the Perfect Human’s role in synthesising God and creation: “The true Perfect Human (al-insān al-kāmil al-ḥaqīqī),” he writes, “is the isthmus (al-barzakh) between necessity (al-wujūb) [i.e. God, wājib al-wujūd] and possibility (al-imkān) [i.e. creation, al-wujūd al-mumkin], and the mirror that synthesises (al-mirāh al-jāmi‘ah) the attributes of eternity and its connecting principles, and the attributes of originated things, and the intermediary (al-wāsiṭah) between the Real and creation.”[40] Likewise, ‘Abd al-Karīm al-Jīlī (d. 1421/8), whose al-Insān al-kāmil is one of the most important elaborations of the doctrine of the Perfect Human, describes the Perfect Human as both a “copy of the Real [i.e. God]” (nuskhat al-ḥaqq) and a “copy of creation” (nuskhat al-khalq), that is, “a complete, synthetic, perfect copy” (nuskhah kāmilah jāmi‘ah shāmilah),[41] and states that “the Perfect Human is, through his self, the counterpart of all the existential realities (muqābil li-jamī ‘ al-ḥaqā’iq al-wujūdiyyah), for he is a counterpart to the higher realities (al-ḥaqā’iq al-‘ulawiyyah) through his subtle nature, and to the lower realities (al-ḥaqā’iq al-sufliyyah) through his course nature.”[42] Again, the idea is that the Perfect Human is the locus for the synthesis of the created and the divine.

These earlier presentations of the Perfect Human fed into Mullā Ṣadrā’s conception of human perfection. In the Asfār, Mullā Ṣadrā defines the Perfect Human, whom he more often refers to as “the transcendent sage” (al-ḥakīm al-muta‘allih) in similar terms to al-Jīlī. The Perfect Human, he writes, is “[a]n expression of the comprehension of all the divine and existential levels of intellects and universal souls.”[43] In the same work, he describes how the human being, having achieved perfection of the soul (istikmāl al-nafs), “emerges as a mixture (ma‘jūn) of two ingredients – the spiritual form (from the world) of [the divine] command (ūrah ma‘nawiyyah amriyyah), and a sensible matter (from the world of) creation (māddah ḥiṣṣiyyah khalqiyyah).”[44] Mullā Ṣadrā develops this conception of the synthetic nature of the Perfect Human via an elaboration of the “four journeys” of the title of his work: “Know that wayfarers among the mystics and the saints (li-l-sullāk min al-‘urafā’ wa l-awliyā’),” he says, “possess four journeys: the first of them is the journey from creation to the Real (min al-khalq ilá al-ḥaqq); the second of them is the journey in the Real with the Real (bi-l-ḥaqq fī l-ḥaqq); the third journey is the opposite of the first because it is from the Real to creation with the Real (bi-l-ḥaqq min al-ḥaqq ilá l-khalq); and the fourth is the opposite of the second in a sense because it is with the Real in creation (fī l-khalq bi-l-ḥaqq).”[45] In delineating the four journeys of the Perfect Human in this fashion, Mullā Ṣadrā attempts to demonstrate how the perfecting of the soul is a process that incorporates all existential levels, both created and divine and, most importantly, how the attainment of perfection carries with it obligations within this world, an idea that seems to reflect the Shī‘ī context in which Mullā Ṣadrā was writing, given its echoes of the doctrine of the return of the Twelfth Imām as the Mahdī. As we shall see, this emphasis on the Perfect Human’s “functions as a religious leader”[46] would prove particularly attractive to Muṭahharī, owing to the latter’s practically-minded conception of Islam.

 

Before we move on to look at Muṭahharī’s engagement with and elaboration of these earlier ideas, let us briefly consider who the Perfect Humans were, in the view of these pre-modern ‘irfānī thinkers. We have already seen how, in the first chapter of the Fuū, Ibn ‘Arabī identifies the Perfect Human with Adam. Since Adam is traditionally conceived of as “the father of humanity” (abū lbashar), that is, as the archetypal human being, there is perhaps a suggestion here that every human being is inherently perfect. Indeed, ‘Abd al-Karīm al-Jīlī seems at one point to agree with this view, stating in al-Insān al-kāmil that, when God describes how He breathed His spirit (rū), the locus of human perfection[47], into Adam (Qur’an 23:12), what is meant is that He breathed His spirit into “every member of this human race.”[48] This is not to say, however, that every human being can be called the Perfect Human; rather, it underlines the inherent perfectability of every human being, a perfectability that is only realised, however, by those who have undergone the requisite mystical training. In this regard, we find that Ibn ‘Arabī often uses the term Perfect Human to refer to the fully realised mystic or as a synonym for “saint” (walī).[49] Hence it can be said that, for Ibn ‘Arabī and most thinkers of his school, the Perfect Humans are those who have reached the end of the Ṣūfī path and attained communion with God – i.e. the prophets (anbiyā’), prior to Muḥammad, and the saints (awliyā’) or “inheritors” (warathah) after him.

This being said, there is also a sense that, at the metaphysical level, the title Perfect Human is properly speaking reserved for Muḥammad alone, for the term is also synonymous, in the technical lexicon of Ibn ‘Arabī’s school, with “the Muḥammadan Reality” (al-ḥaqīqah al-muḥammadiyyah), a sort of logos-principle through which God brings creation into existence.[50] As the name suggests, this metaphysical principle is identified with the spiritual reality of the Prophet Muḥammad, who according to Islamic tradition was already a prophet while Adam “was still between water and clay.”[51] In this sense, then, “perfection is possessed only by Muḥammad, the ultimate and total manifestation of the ḥaqīqah muḥammadiyyah.”[52] We can therefore say that, for Ibn ‘Arabī and his followers, while perfection is attainable by all those who reach the end of the mystic path, Muḥammad is the archetypal or ideal Perfect Human; hence Ibn ‘Arabī describes him in the Fuū as “the most perfect being in this human race,”[53] while al-Jīlī writes of how “no [individual] within existence was designated with the same perfection as Muḥammad, that [degree of perfection] being limited to him in his unique attainment of it.”[54]

 

While this is undoubtedly the dominant view among the Ṣūfī thinkers of Ibn ‘Arabī’s school, an alternative – and, for our purposes, very significant – conception of the archetypal Perfect Human can be seen in the writings of those Shī‘ī thinkers – such as Ḥaydar Āmulī (d. after 1385), his student Ibn Abī Jumhūr al-Aḥsā’ī (d. 1495/6), and Mullā Ṣadrā and Muḥsin Fayḍ Kāshānī – who attempted to integrate parts of Ibn ‘Arabī’s Ṣūfī metaphysics into their Shī‘ī worldview. One element of these thinkers’ synthesis of Ṣūfī and Shī‘ī metaphysics involved their identification of the Ṣūfī Perfect Humans with the Shī‘ī Imāms, which seems to have resulted from their awareness of the echo of the traditional Shī‘ī view of the Imāms in the Ṣūfī conception of the Perfect Human.[55] Thus Ḥaydar Āmulī, who set in motion this process of synthesis,[56] describes how “the Pole (al-quṭb) [a term used by Ibn ‘Arabī’s school as a near synonym for the Perfect Human[57]] and the Imām are two persons possessing the same meaning and referring to the same person.”[58] Similarly, Āmulī’s leading disciple, Ibn Abī Jumhūr, “believed that ‘Alī was a saint (walī) and the ‘Perfect Man’ (al-insān al-kāmil), and that the Twelver Imāms formed a chain of successive Ṣūfī masters.”[59] These ideas were picked up by Mullā Ṣadrā and his students, who, it should be remembered, were writing in a historical context – early Safavid Iran – in which Shī‘ism was in the ascendant and opportunities existed to recast traditional Shī‘ī doctrines along new lines.[60] For Mullā Ṣadrā, as for Ḥaydar Āmulī, the Imām is “the Pole of poles” (quṭb al-aqṭāb), while “the degree of the Imāmate,” he writes, “signifies the Perfect Human, who is the king of the terrestrial world.”[61] This is not to say, however, that Shī‘ī ‘irfānī thinkers limit the title of Perfect Human to the twelve Imāms; rather, Mullā Ṣadrā and Muḥsin Fayḍ Kāshānī hold, like Ibn ‘Arabī and the majority of thinkers of his school, that the title belongs to the prophets (anbiyā’) and saints (awliyā’), the difference being that while, for the Ṣūfī thinkers, it is the fully realised Ṣūfīs who are the archetypal awliyā’, for the Shī‘ī thinkers it is the Imāms.[62]

  1. Muṭahharī’s Conception of the Perfect Human

As already mentioned, despite obviously being drawn to the study of ‘irfān, Muṭahharī also displays a certain ambivalence towards the ‘irfānī legacy. This ambivalence emerges in his presentation of his own understanding of the theory of the Perfect Human, which, on the one hand, is heavily indebted to earlier ‘irfānī ideas, yet, on the other, reflects his own concerns as a 20th century Iranian Shī‘ī cleric who viewed Islam as a practical system to be implemented in the modern world. Thus, while Muṭahharī adopts the ‘irfānī term Perfect Human (insān-i kāmil), he does not fully identify his position with the ‘irfānī conception; rather, he distinguishes between “the Perfect Human of ‘irfān” and what he calls “the Perfect Human of the Qur’an” and “the Perfect Human of Islam,”[63] the implication being that the latter corresponds to his view.

 

Muṭahharī’s ambivalent stance towards the ‘irfānī conception of the Perfect Human can best be seen in his use of the concept of synthesis as a key to understanding the Perfect Human. As we saw above, this concept is central to the pre-modern conceptions of the Perfect Human. In keeping with these earlier conceptions, Muṭahharī identifies synthesis and comprehensiveness as the defining attributes of the Perfect Human. He states this very clearly when he says that being the Perfect Human means “being the synthesis of opposites (jāmi‘-ul-aḍdād būdan).”[64] In associating the theory of the Perfect Human with the ancient philosophical principle known as “the union of opposites” or coincidentia oppositorum, Muṭahharī thus utilises an idea that was key to Ibn ‘Arabī’s and his school’s conception of the relationship between God and creation: “The discourse of the school of Ibn ‘Arabī,” says Shahab Ahmed, “…is riven through by coincidentia oppositorum,”[65] a claim supported by the fact that Ibn ‘Arabī often quotes the famous statement attributed to the Ṣūfī Abū Sa‘īd al-Kharrāz (d. 279/890-286/899), “I only knew God through His synthesising of opposites.”[66] For Ibn ‘Arabī and his school, therefore, just as God synthesises seemingly contradictory attributes such as “the First and the Last (al-awwal wa l-ākhir), the Apparent and the Hidden (al-āhir wa l-bāṭin)” (c.f. Qur’an 57:3), so too does the realised mystic or Perfect Human, in becoming a complete manifestation of the divine names and attributes, reconcile these apparent contraries within himself.

 

Though Muṭahharī thus adopts the terminology of these earlier ‘irfānī thinkers, nevertheless his conception of synthesis differs from their metaphysical conception of the term. Whereas, for Ibn ‘Arabī, the Perfect Human being the synthesis of opposites means that he synthesises God and creation or the divine attributes and created forms, for Muṭahharī, by contrast, being a synthesis of opposites means to synthesise what he calls the “human values” (arzishhā-yi insānī). These values, he tells us, include acts of worship (‘ibādāt), serving people (khidmat bi-khalq), freedom (āzādī), love (‘ishq), reason (‘aql), justice (‘adl), etc.[67] The perfection of the human being (kamāl-i insān), he explains, thus consists in attaining “moderation” (ta‘ādul) and “balance” (tawāzun) in displaying these values,[68] that is, in not allowing for one or two particular values to dominate one’s nature: “What is the state (āl),” he asks rhetorically, “of the human who is the Perfect Human? Is it the state of the one who is only a pure worshipper (‘ābid-i ma)? Is it the state of the one who is only a purely free man (āzāda-yi ma)? Is it the state of the one who is only a pure lover (āshiq-i ma)? Is it the state of the one who is only a purely rational man (āqil-i ma)? No! None of these is the Perfect Human. The Perfect Human is that human within whom all the human values have grown, to the highest degree, in co-ordination with one another.”[69] Muṭahharī repeats this idea later in the book:

The Perfect Human,” he says, “means the human who is a champion (qahramān) of all human values, who is a champion in all domains of humanity (dar hama-yi maydānhā-yi insāniyat). What lesson should we learn from this? We should learn from this that we should not make the mistake of obtaining one value alone and forgetting about the other values. Although we ourselves may not be able to be a champion of all values, nevertheless we should possess all the values together to the extent that we can. Even if we are not the Perfect Human, in the end we will become a balanced human (insān-i muta‘ādil). It is then that we will take the form of a true Muslim in every field.[70]

 

While the pre-modern ‘irfānī thinkers primarily understood synthesis, at least as it applies to the theory of the Perfect Human, as a metaphysical principle, for Muṭahharī, by contrast, we see that it is primarily an ethical principle. It is no use, he argues, to cultivate one particular ethical value or practice alone; rather, what is called for is the cultivation of all practices, worship of God, serving others, loving, using one’s reason, etc., in harmony. Muṭahharī thus humanises the ‘irfānī theory, which is to say that he brings it back down to earth and makes it relevant for all human beings, the harmonisation of values being a goal that all individuals are capable of striving to attain, even if they may not actually attain it. Muṭahharī spells out this difference for us in the section of the book where he presents a critique of ‘irfānī theory, specifically in his aforementioned critique of the inwardness of ‘irfān:

The Perfect Human of ‘irfān.” he writes, “is not a social human (insān-i ijtimā‘ī); he is a human who is wrapped up in himself. As for Islam, however, although it is said to support everything [proposed by ‘irfān] regarding the heart (dil), and love (‘ishq), and spiritual wayfaring (sayr-u-sulūk), and the science of effusions (‘ilm-i afāī), and the spiritual science (‘ilm-i ma‘navī), and the refinement of the soul (tahdhīb-i nafs), its Perfect Human is a synthetic human (insān-i jāmi‘). He is turned outwards (birūn-garā) and turned towards society (jāmi‘a-garā). He is never only wrapped up in himself; if he spends the night wrapped up in himself, and forgets the world and what is in it, by day he will place himself within society.[71]

 

This quotation captures well, I think, Muṭahharī’s ambivalence towards, and development of the ‘irfānī conception of the Perfect Human. While he does not reject the mystical or metaphysical dimensions of the ‘irfānī theory, nevertheless he views the attainment of mystical union and the knowledge that accompanies it as only one dimension of what it means to be the Perfect Human. In concentrating on the mystical dimension of the Perfect Human theory, he argues, the ‘irfānī thinkers do not conceive of the Perfect Human as a truly synthetic being, as does Islam. In particular, they overlook the this-worldly, societal functions of the Perfect Human. This latter dimension is particularly important for Muṭahharī: the Perfect Humans, he says, “are the reformers of their society (muṣliḥān jāmi‘a-yi khud).”[72] This view, it should be noted, fits with his broader conception of Islam as a totalist system: just as Islam should govern how modern society is run, so too should the Perfect Human, who is the archetypal Muslim, be involved in the reform and running of society.

Muṭahharī’s conception of the socio-political role of the Perfect Human reflects, I think, three major elements of his intellectual and religious make-up. Most generally, his conception echoes the traditional Shī‘ī view of the Imām’s rightful role as political leader of the Islamic ummah. This is something that Muṭahharī draws attention to in another of his works, Valā’hā va valāyat-hā (Types of Loyalty and Leadership), where he delineates the different dimensions of the Imām’s leadership (valāyat), which include, so he tells us, political leadership (za‘āmat) of the Muslim community.[73] Secondly, while the pre-modern ‘irfānī theory lays emphasis on the metaphysical dimension of the Perfect Human, nevertheless there is also an acknowledgement of the Perfect Human’s role in this world.[74] This is particularly true, as we have seen, of Mullā Ṣadrā, who, in delineating the four journeys of the Perfect Human, locates his ultimate goal in the return to society and leadership of the community. In this regard, it is noteworthy that Muṭahharī does in fact cite, with approval, Mullā Ṣadrā’s theory of the four journeys,[75] and refers to the Asfār as one of the “books of philosophy inclined towards ‘irfān,” the implication perhaps being that Mullā Ṣadrā does not suffer from the same extreme inward focus as other, more purely ‘irfānī thinkers. Finally, in terms of the immediate historical context in which Muṭahharī was writing, it might also be suggested that his conception of the worldly function of the Perfect Human carries an echo of Khumaynī’s theory of the political leadership of the religious scholar (valāyat-i faqīh), which Khumaynī was formulating from his exile in Najaf around the same time as Muṭahharī was giving his lectures on the Perfect Human.[76] As we have seen, Muṭahharī was in continuous contact with Khumaynī during the latter’s period of exile, which, together with Muṭahharī’s high regard for his teacher, makes it likely that Khumaynī’s thinking at that time would have left its mark on his former student. Certainly, it is not correct to claim, as Hamid Mavani does, that while Khumaynī conceived of valāyat in terms of political leadership, Muṭahharī, treated the same concept “from an exclusively mystical perspective that was free of any contemporary political relevance.”[77] Rather, it is clear that Muṭahharī, though deeply affected by the ‘irfānī perspective, agreed with Khumaynī on the practical, socio-political function of the religious leader, that is, the Perfect Human.

 

All this is not to say that Muṭahharī limits his conception of the Perfect Human to the socio-political domain. Indeed, as one of the leading Iranian and Muslim critics of Marxism, Muṭahharī was deeply critical of all purely materialist philosophies that divest mankind of his spiritual and metaphysical dimensions. Thus he declares, in Insān-i kāmil, after speaking about the tendency in Islamic societies of the past to focus excessively on ritual practices, “I feel that once again, another wave of extremism (mawj-i ifrātī) is building up, meaning that certain people want to pay attention to the social tendencies of Islam (garāyishhā-yi ijtimā‘ī-yi Islām), while forgetting the divine tendencies (garāyishhā-yi khodā’ī) of Islam. This is a…deviation (inirāf) and mistake (ishtibāh).”[78] In the latter part of the book, meanwhile, he goes on to critique the socialist view of the human being, contrasting the materialism of socialism with the asceticism (zuhd, tark-i dunyā) of Islam, which is exemplified in the saying attributed to ‘Alī, “O world! I have divorced you.”[79] Similarly, when discussing Mullā Ṣadrā’s four journeys, he states clearly that the religious-political leader in this world must first undergo the mystical journey to God before he can hope to save others: “If we say that the journey of the human being is from creation towards God, and that here he remains, we have not understood the human being. And if we say that the human, without moving towards God, must go towards other humans (like today’s humanist materialist schools of thought (maktabhā-yi māddī-yi insānī-yi imrūzī)), to save humanity (barāyi najāt-i insān), then this will achieve nothing and is a complete lie (durūgh-i mulaq). Only those who have first saved themselves can save humanity.”[80] For Muṭahharī, then, the theory of the Perfect Human cannot be understood solely in a this-worldly sense, just as it cannot be understood solely in a metaphysical sense; each of these positions, when held on their own, is an example of “extremism” (ifrāī).[81] Rather, the true Perfect Humans, as he sees it, achieve a synthesis of the metaphysical and the this-worldly, the inward and the outward, the spiritual and the socio-political, etc.: “All the while they are in the world,” he says, “they are not in the world. Whilst they are in this world, they are [also] in another world.”[82] In this way, the Perfect Humans embody Islam, the “synthetic” or “comprehensive” religion (dīn-i jāmi‘).[83]

 

It remains only for us to ask whom Muṭahharī considered to be historical examples of the Perfect Human. In keeping with his views on the socio-political function of the Perfect Human, Muṭahharī was insistent on the idea that the Perfect Human was not a mere theoretical construct, but rather a living human being: “The Islamic Perfect Human,” he says, “is not just a conceptual, imaginative and ideal human (yik insān-i īdi’āl va khayālī va dhihnī) who never attains outward existence; the Perfect Human attains outward existence, both at the highest level and the lower degrees.”[84] Who, then, are these individuals? At the beginning of the book, Muṭahharī suggests that the archetypal Perfect Humans are the Prophet Muḥammad and ‘Alī b. Abī Ṭālib, the first Imām of the Shī‘ah: “The most noble Prophet himself – May God’s blessings and peace be upon him and his family – was an example (nimūna) of the Perfect Human. ‘Alī was another example of the Perfect Human.”[85] Thus far, Muṭahharī is in agreement with his fellow ‘irfān-oriented Shī‘ī thinker Mullā Ṣadrā, that the Perfect Humans are the prophets and Imāms, Muḥammad being the archetypal prophet, and ‘Alī the archetypal Imām. This being said, throughout the rest of the book, Muṭahharī presents ‘Alī as the model Perfect Human, while hardly mentioning Muḥammad at all. Thus, immediately following the above mentioned quotation, he uses ‘Alī as an example of how, if we wish to learn about the qualities of the Perfect Human, we must look not at his “person” (shakh), i.e. his “identity card” (shināsnāma), the bare facts of his life, but rather at his “personality” (shakhṣiyat), i.e. the qualities that he displayed. In ‘Alī’s case, he explains, we must recognise his “synthetic personality” (shakhṣiyat-i jāmi‘) in order to know that he is “the Perfect Human of Islam.”[86] In taking ‘Alī as a model for the synthetic nature of the Perfect Human, Muṭahharī thus appears to elevate ‘Alī above Muḥammad as the ideal Perfect Human.

 

This impression is reinforced by the terms in which Muṭahharī describes ‘Alī, and the way he uses the latter’s sayings as proof-texts for his ideas, in the remainder of the book. Thus, in the course of explaining that the Perfect Human is the individual who is able to synthesise all the human values, he declares, “‘Alī is the Perfect Human, because within him all the human values have grown, to the highest degree, in co-ordination with one another,”[87] a statement that he repeats almost verbatim a few pages on.[88] Similarly, he states, “If we consider ‘Alī to be our model (ulgū) and Imām, then we should take him to be a Perfect Human, a balanced human (insān-i mut‘ādil), and a human in whom all the human values have grown in co-ordination with one another.”[89] If ‘Alī is thus the model for the synthesis of human values, then his sayings, collected in Nahj al-balāghah, should similarly embody that synthesis of values, since “speech represents the speaking spirit (ḥ-i gūyanda) [i.e. al-nafs al-nāṭiqah, the rational soul].”[90] Hence we find that “Nahj al-balāghah contains many elements: when one reads it, sometimes one imagines it is Bū ‘Alī Sīnā that is talking; sometimes that it is Mullā Rūmī or Muḥyī al-Dīn Ibn ‘Arabī; sometimes that it is an epic writer like Firdawsī; or a liberal (āzādī-khwāh); or a world-renouncing worshipper (‘ābid-i gūsheh-nishīn) or renunciant ascetic (zāhid-i gūsheh-gīr); or a monk (rāhib).”[91] He repeats the same idea later in the book, explaining that ‘Alī’s sayings embody all of these different elements to the highest degree: “In his speech, there is ‘irfān that is the peak of ‘irfān, philosophy that is the peak of philosophy, liberalism that is the peak of liberalism, an epic that is the peak of epics, ethics that are the peak of ethics.”[92]

 

In other words, ‘Alī’s sayings, in synthesising philosophical discourse in the manner of Ibn Sīnā, the greatest philosopher, mystical discourse in the manner of Rūmī or Ibn ‘Arabī, the greatest Ṣūfī thinkers, the mythical discourse of Firdawsī, the greatest epic poet, and those who preach freedom of the individual and those who practice ascetic renunciation of the world, reflect how ‘Alī himself manifested the qualities of a philosopher, a Ṣūfī, an epic poet, a liberal, an ascetic, etc. It can thus be said, Muṭahharī concludes, that “‘Alī is a personality who synthesises opposites (‘Alī yik shakhiyat-i jāmi‘-ul-aḍdād ast),”[93] i.e. that he is a Perfect Human.

Whereas for Ibn ‘Arabī and the dominant tradition within his school, then, the archetypal Perfect Human is undoubtedly Muḥammad, for Muṭahharī it is quite clearly ‘Alī. This reflects Muṭahharī’s integration of the theory of the Perfect Human into his Shī‘ī worldview, although, as we have seen, there is a pre-modern precedent for this “Shī‘itisation” of the theory in the writings of Ḥaydar Āmulī and, following him, Mullā Ṣadrā and the school of Shīrāz. Moreover, like those earlier Shī‘ī ‘irfānī thinkers, Muṭahharī suggests that being a Perfect Human is a property of the Imāms more generally: the human within whom all the human values have grown to the highest degree and in perfect synthesis, he tells us, “is the individual whom the Qur’an calls “Imām”,”[94] while he cites sayings of the fourth Imām, Zayn-ul-‘Ābidīn (d. 713) and the eighth, ‘Alī b. Mūsá al-Riḍā (d. 818), as proof-texts for his understanding of the theory.[95]

 

Is all this to say that Muṭahharī confines the title of Perfect Human to the prophets and Imāms? It is true that he only explicitly applies the term to such individuals. At the same time, he clearly leaves open the possibility of other individuals becoming Perfect Humans:

If we want to become Perfect Humans and to reach human perfection under Islam instruction and education,” he says, “we must know what the Perfect Human is like: what kind of spiritual countenance is the Perfect Human’s spiritual countenance? What kind of spiritual appearance is the Perfect Human’s appearance? What kind of characteristics are the Perfect Human’s characteristics? Thus we can build ourselves and our society in that way. If we don’t know the Perfect Human of Islam, we can never become a complete or perfect Muslim (yik musalmān-i tamām va-yā kāmil).[96]

Muṭahharī thus seems to suggest that the believer is capable of becoming, if not a Perfect Human, then at least a perfect Muslim. Indeed, he indicates that the very purpose of his lectures on the Perfect Human is to inculcate within his listeners a sense of what the Perfect Human is like, in order that they might follow the Perfect Human’s example and become perfect Muslims. Later on in the book, he gives an example of individuals having become perfect Muslims via their emulation of the Perfect Human: the companions of the 12th Imām, Muḥammad al-Mahdī (aṣḥāb-i ḥarat-i ḥujjat), he notes, are described in a widely-circulated ḥadīth as “monks by night and lions by day (ruhbān bi-l-layl wa luyūth bi-l-nahār),”[97] a phrase that indicates their synthesising of the values of worship (‘ibādat) and active struggle (jihād) for the faith. In this way, he suggests that, by following the example of the Perfect Human, believers are capable of emulating the latter’s synthesis of human values.

 

A notable element of the passage quoted above is Muṭahharī’s connecting of the process of becoming a perfect Muslim with the building of a perfect Islamic society. This fits with what we saw above, regarding the societal dimension of Muṭahharī’s theory. Given the evident desire of Muṭahharī and the other clerical intellectuals of the pre-revolutionary period to build an Islamic society in their own time, the question that follows is whether Muṭahharī thought that there existed a living Perfect Human, or at least a perfect Muslim, who was capable of leading the construction of such a society, and if so, who? Certainly, Muṭahharī does not explicitly describe any living individual as a Perfect Human or perfect Muslim in the book. Nevertheless, at one point in the book, having quoted Zayn-ul-‘Ābidīn in order to demonstrate his insight into the reality of individuals, he does state that, “[i]n our own time, there were and are individuals who can perceive (dark) and see the reality of people,”[98] thus suggesting that certain living individuals do possess the insight of the Perfect Human. Unfortunately, he does not say who these individuals might be. Of course, given Muṭahharī’s obvious closeness to Khumaynī, it does not seem unreasonable to suggest – while bearing in mind the potential for our perspective to be distorted by our knowledge of the fact that, five years after these lectures were delivered, Khumaynī did embark on the construction of an Islamic society in Iran – that he would have included the latter among those who possess this insight. Nevertheless, I have not come across an explicit statement to that effect in those works of Muṭahharī’s that I have consulted. More concretely, it should be noted that, in Valā’hā va valāyat-hā, Muṭahharī states that Mīrzā ‘Alī Āqā Shīrāzī Iṣfahānī, the cleric who taught him Nahj al-balāghah, was among those, like ‘Alī and Zayn-ul-‘Ābidīn, who reached the second stage of perfection, that is, mastery over the soul, bodily desires and the imagination.[99] While Muṭahharī again does not go so far as to explicitly identify Iṣfahānī as a Perfect Human or perfect Muslim, the idea seems to be implied. Certainly, even if such individuals are not explicitly identified, for Muṭahharī, the theory of the Perfect Human remains relevant today.

Conclusion

Muṭahharī’s exposition of the theory of the Perfect Human reflects both the intellectual heritage and worldview of a significant number of 20th century Iranian Shī‘ī clerics. Thanks to decades of education in the seminaries of Mashhad, Qum and Iṣfahān, Muṭahharī was deeply learned in the traditional Shī‘ī source texts, particularly Nahj al-balāghah and the Shī‘ī ḥadīth books, and in the pre-modern Islamic mystical philosophy known as ‘irfān. He combined this learning, however, with an activist outlook on the contemporary world, wishing to remake Iran in the image of the ideal Islamic society, and conscious of the need to combat what he saw as the malignant influence of the materialist philosophies of the West, particularly Marxism.

 

All of these aspects of his thought and personality went into his theory of the Perfect Human. His debt to ‘irfān is manifested in his utilisation of the principle of synthesis in his definition of what it means to be a Perfect Human. His Shī‘ī heritage emerges in his identification of the archetypal Perfect Human with the first Shī‘ī Imām, ‘Alī. His activism, meanwhile, is reflected in his emphasis on the socio-political and practical functions of the Perfect Human, in contrast to the more metaphysical conceptions of the pre-modern ‘irfānī thinkers, while his opposition to western materialism comes through in his acknowledgment, in keeping with the original ‘irfānī conception, of the importance of the spiritual dimension of the Perfect Human. In bringing together all of these elements, Muṭahharī’s Insān-i kāmil thus gives us an insight into the richness of 20th century ‘irfān-oriented Iranian Shī‘ī thought, a richness which undergirded the thinking of many of those clerics who played a leading role in the Revolution.

 

 

 

[1]See e.g. Roy Mottahedeh, The Mantle of the Prophet: Religion and Politics in Iran (Oxford: Oneworld, 2009), 135-144; A. Knysh, “‘Irfan’ Revisited: Khomeini and the Legacy of Islamic Mystical Philosophy,” Middle East Journal, 46/4 (1992), 631-653; Vanessa Martin, Creating an Islamic State: Khomeini and the Making of a New Iran (London; New York: I.B. Tauris, 2000), 31-47.

[2]G. Böwering, “‘ERFĀN (1),” Encyclopaedia Iranica (Online Edition, 1998, updated 2012), www.iranicaonline.org/articles/erfan-1 (accessed 9th May 2016).

[3]Knysh, “‘Irfan’ Revisited,” 632.

[4]Martin, Creating an Islamic State, 31.

[5]Michael Fischer, Iran: From Religious Disputation to Revolution (Cambridge, Mass.; London: Harvard University Press, 1980), 250.

[6]Mottahedeh, The Mantle of the Prophet, 136.

[7]Böwering, “‘ERFĀN (1),” (1998/2012).

[8]See F. Rahman, The Philosophy of Mullā Ṣadrā (Ṣadr al-Dīn al-Shīrāzī) (Albany: State University of New York Press, 1975), 10.

 

[9]Akbar S. Ahmed, What is Islam? The Importance of Being Islamic (Princeton: Princeton University Press, 2016), 31.

[10]See Toshiko Izutsu & Mahdī Muḥaqqiq, The Metaphysics of Sabzavārī (Delmar, N.Y.: Caravan Books, 1977).

[11]Martin, Creating an Islamic State, 32.

[12]Martin, Creating an Islamic State, 33.

[13]Murtadha Muṭahharī, Insān-i kāmil (Tehran: Bunyād-i ‘ilmī va farhang-i Shahīd-i Murtaḍá Muṭahharī, 2004).

[14]Muṭahharī, Insān-i kāmil , 9.

[15]Martin, Creating an Islamic State, 76.

[16]Hamid Dabashi, Theology of Discontent: The Ideological Foundations of the Islamic Revolution in Iran (New York: New York University Press, 1993), 148.

[17]Dabashi, Theology of Discontent, 275.

[18]Dabashi, Theology of Discontent, 148-149.

[19]Muṭahharī, Understanding Islamic Sciences (London: Islamic College for Advanced Studies Press, 2002), 7.

[20]Quoted in Mahmood T. Davari, The Political Thought of Ayatullah Murtaza Mutahhari (London; New York: Routledge, 2005), 19.

[21]See M. Muhit Ṭabāṭabā’ī, Shi‘a, trans. S. Nasr (Qum: Ansariyan, 1981), 22-25.

[22]Fischer, Iran: From Religious Disputation to Revolution, 249-250.

[23]“Prorogation of Jvaid Mosque in Tehran by Pahlavi Agents,” Islamic Revolution Document Centre, www.irdc.ir/en/calendar/293/default.aspx.

[24]This biography of Muṭahharī is based on Dabashi, 148-150; Ori Goldberg, Shi‘i Theology in Iran: The Challenge of Religious Experience (London: Routledge, 2012), 40-41; Mahmood Muṭahharī, Understanding Islamic Sciences, 7-9.

[25]For a partial list of Muṭahharī’s works, see Muṭahharī, Understanding Islamic Sciences, 9.

[26]Dabashi, Theology of Discontent, 150.

[27]Martin, Creating an Islamic State, 82-83.

[28]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 161.

[29]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 16.

[30]G. Böwering “ENSĀN-E KĀMEL,” Encyclopaedia Iranica (Online Edition, 1998, updated 2011), www.iranicaonline.org/articles/ensan-e-kamel (accessed 9th May, 2016).

[31]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 17.

[32]Knysh, “‘Irfan’ Revisited,” 365.

[33]Knysh, “‘Irfan’ Revisited,” 631-633.

[34]Muhammad Ibn ‘Arabī and Abū al’Alā ‘Affīfī, eds., Fuṣūṣ al-ḥikam (Beirut: Dār al-kitāb al-‘Arabī, 1946), 49.

[35]Ibn ‘Arabī and ‘Affīfī, Fuṣūṣ al-ḥikam, 55.

[36]Ibn ‘Arabī and ‘Affīfī, Fuṣūṣ al-ḥikam, 55.

[37]Izutsu and Muḥaqqiq, The Metaphysics of Sabzavārī, 152.

[38] M. Takeshita, Ibn ‘Arabī’s Theory of the Perfect Man and Its Place in the History of Islamic Thought (University of Chicago, Doctoral Thesis, 1986), 110.

[39]Salman H. Bashier, Ibn al-‘Arabī’s Barzakh: the Concept of the Limit and the Relationship between God and the World (Albany: State University of New York Press, 2004), 7.

[40]Quoted in Tahānawī, 281. See also M. Chodkiewicz,; trans. L. Sherrard, Seal of Saints: Prophethood and Sainthood in the Doctrine of Ibn ‘Arabī (Cambridge: Islamic Texts Society, 1993), 70-71.

[41]A. Jīlī and Y. Ziedan, eds., Sharḥ mushkilāt al-Futūḥāt al-Makkiyyah (Cairo: Dār al-amīn, 1999), 159; 161-162.

[42]A. Jīlī and M. Bayḍawī, eds., al-Insān al-kāmil fī ma‘rifat al-awākhir wa l-awā’il (Beirut: Dār al-kutub al-‘ilmiyyah, 1997), 211.

[43]Quoted in Sajjad H. Rizvi, Mullā Ṣadrā and Metaphysics: Modulation of Being (London: Routledge, 2009), 129.

[44]Quoted in Ahmed, What is Islam?, 17.

[45]Quoted in Rizvi, Mullā Ṣadrā and Metaphysics, 31; see also Knysh, “‘Irfan’ Revisited,” 634.

[46]Kynsh, “‘Irfan’ Revisited,” 635.

[47]Al-Jīlī and Zeidan, Sharḥ mushkilāt al-Futūḥāt al-Makkiyyah, 159.

[48]Al-Jīlī and Bayḍawī, al-Insān al-kāmil fī ma‘rifat al-awākhir wa l-awā’il, 131.

[49]Izutsu and Muḥaqqiq, The Metaphysics of Sabzavārī, 223.

[50]Chodkiewicz, 70-71; F. ‘Irāqī, Divine Flashes, trans. W. Chittick, and P. Lamborn Wilson (London: SPCK, 1982), 11-12.

[51]Ronald L. Nettler, Sufi Metaphysics and Qur’ānic Prophets: Ibn ‘Arabī’s Thought and Method in the Fuṣūṣ al-ḥikam (Cambridge: Islamic Texts Society, 2003), 177.

[52]Chodkiewicz, 71.

[53]Ibn ‘Arabī, 214; see also Nettler, Sufi Metaphysics and Qur’ānic Prophets, 177; Chodkiewicz, Divine Flashes, 71.

[54]Al-Jīlī and Bayḍawī, al-Insān al-kāmil fī ma‘rifat al-awākhir wa l-awā’il, 207.

[55] See Mohammad Amir-Moezzi, The Spirituality of Shi‘i Islam: Beliefs and Practices (London: I.B. Tauris, 2011), 107-113.

[56] See Henry Corbin, En islam iranien, vol. 3 (Paris: Gallimard, 1972), 149-213.

[57] See S. Ḥakīm, al-Mu‘jam al-ṣūfī (Beirut: Dandarah li-l-ṭabā‘ah wa l-nashr, 1981), 909-915; al-Jīlī (ii), 210.

[58] Quoted in Seyyed Nasr, Sufi Essays (New York: Schocken Books, 1977), 111.

[59] Colin Turner, Islam without Allah?: The Rise of Religious Externalism in Safavid Iran (Richmond: Curzon, 2000), 120.

[60] See James Winston Morris, The Wisdom of the Throne: An Introduction to the Philosophy of Mulla Sadra (Princeton: Princeton University Press, 1981), 15-18.

[61] Quoted in Henry Corbin, “The Imams and the Imamate,” in Shi‘ism: Doctrines, Thought, and Spirituality, trans. S.H. Nasr, H. Dabashi, and S.V. Nasr, (State University of New York Press, 1988), 167-187.

179.

[62]See Morris, 83-84; Shiguru Kamada, “Walāya in Fayḍ Kāshānī,” in Reason and Inspiration in Islam: Theology, Philosophy, and Mysticism in Muslim Thought, ed. T. Lawson (London: I.B. Tauris, 2005), 461.

[63]Muṭahharī , Insān-i kāmil, 12; 161-162.

[64]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 49.

[65]Ahmed, What is Islam?, 398.

[66]See Binyamin Abrahamov, Ibn al-‘Arabī and the Sufis (Oxford: Anqa, 2014), 64-68.

[67]Abrahamov, Ibn al-‘Arabī and the Sufis, 36-43.

[68]Abrahamov, Ibn al-‘Arabī and the Sufis, 33.

[69]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 34-35.

[70]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 50-51.

[71]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 161-162.

[72]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 162.

[73]Muṭahharī, Wilāyah: The Station of the Master (Tehran: World Organization for Islamic Services, 1982),

67-75.

[74]See Knysh, “‘Irfan’ Revisited,” 635.

[75]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 83.

[76]Hamid Mavani, Religious Authority and Political Thought in Twelver Shi‘ism: from Ali to post-Khomeini (Abingdon; New York: Routledge, 2013), 10.

[77]Mavani, Religious Authority and Political Thought in Twelver Shi‘ism, 10.

[78]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 84.

[79]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 274-276.

[80]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 83-84.

[81]Muṭahharī Insān-i kāmil, 36-43.

[82]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 67.

[83]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 9.

[84]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 12-13.

[85]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 13.

[86]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 13.

[87]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 35.

[88]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 44.

[89]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 46.

[90]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 44.

[91]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 44.

[92]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 158.

[93]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 158.

[94]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 34.

[95]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 25, 79, 147-148.

[96]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 12.

[97]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 86.

[98]Muṭahharī, Insān-i kāmil, 25.

[99]Muṭahharī, Wilāyah: The Station of the Master,117.

از گناهان خلیل ملکی

Khalil Maleki [1] was a unique phenomenon in the politics of twentieth century Iran. Once in an article I described him as the odd intellectual out[2], and in another I wrote about his strange politics.[3] These attributes summarise some of what I call his sins but there are more, and they all deserve to be mentioned briefly in this talk.

Maleki had played an active role in connection with the Azerbaijan revolt of 1945-1946. Before then, he had been leading a group of younger but prominent party intellectuals whose main grievances were the bureaucratic nature of the party leadership and their subservience to the Soviet embassy in Tehran. This matter came to a head during the revolt of Azerbaijan’s Ferqeh-ye Demokrat.

Seyyed Ja’far Pishevari had been a founding member of the old Communist Party of Iran, and was an Azerbajani Iranian who had spent many years in Baku and had jointed the 1920 cabinet of the Gilan insurgents, eventually returning to Iran and being arrested in 1930 as an actively communist journalist. Years later, when the group of 53 were put in prison, they did not establish a good relationship with him. They, and especially the old communist Ardashes (Ardeshir) Avanessian viewed him with contempt, but Khalil Maleki’s intervention to some extent resulted in a better treatment of him[4]. After Reza Shah’s abdication and the release of political prisoners, Pishevari went to Tabriz, founded his newspaper Azhir (which both means Siren and Warning) and set about organising his Ferqeh-ye Demokrat (democrat party) of Azerbaijan. At this time northern Iranian provinces were under Russian occupation so the central government could not interfere much with the activities of Pishevari and his Ferqeh. Meanwhile the Tudeh party had been organised in the style of the anti-Fascist popular fronts in the occupied countries of Germany, had attracted many intellectuals, and had established provincial organisations throughout the country, not least in Azerbaijan.[5]

The Tudeh party Azerbaijan Committee was dominated by immigrants from the Soviet Union, many of whom, intermingling with the Soviet army, behaved contemptuously towards the indigenous population, and put the fear of communism in the hearts and minds of the middle and religious classes.

Thus the Tudeh leadership decided to send Maleki to Tabriz as head of the provincial committee to try and bring order to the party in Azerbaijan. Maleki managed to attract a number of moderate cultural and intellectual figures to the party, tone down the ideological slogans of the immigrants, sack some of them from the party, bring down the five of the six pictures of Stalin hanging from the wall and replacing them with those of Sattar Khan, Baqer Khan, Taqi Arani, and so on, generally making himself and the party popular with the people but unpopular with many of the immigrants, Mohammad Biriya, head of the Tudeh-affiliated United Workers’ Central Council in Tabiz, and the occupying Soviet army. One of the grievances of Maleki’s opponents was that, while he normally spoke in Azerbaijani Turkic, he addressed official meetings in Persian.[6]

At last Maleki realised that much that had been wrong in the Azerbaijan party had been due to the machinations of Mohammad Biriya, the arch-Stalinist of the United Workers’ Central Council. Therefore, he went for a visit to Tehran to try and persuade the Tudeh leaders to remove Biriya from Tabriz, unsuspecting that, in his absence, the Soviet forces had ‘banished’ himself from Azerbaijan to which he was not allowed to return.[7] Eskandari recalls that the complaints against Maleki had reached Maximov, the Soviet ambassador in Tehran, who had raised them with him.[8]

Meanwhile, in 1943, Pishevari had been elected a Majlis deputy for Tabriz, but the Majlis had not approved his credentials on suspicion of vote rigging. Shortly afterwards he had to swallow the same bitter pill when he was sent as a Tabriz delegate to the Tudeh party’s first congress.[9] As a favour to him, Maleki stopped the Tudeh leadership from making his rejection public. But this left a deeper scar than his past treatment by them, which, according to Maleki, made him avenge himself on them when he won power in Azerbaijan.[10]

A description and analysis of Pishevari’s revolt is not a part of this paper’s aims, especially as much has been written on it in books and articles.[11] But Maleki’s campaign against it within the party has not received sufficient attention. As mentioned, there was no love lost between Pishevari and the Tudeh leaders. But he desperately needed the control of the Tudeh provincial organisation in Azerbaijan through which to implement Ferqeh’s policies. Not only did the Tudeh heads dislike Pishevari, but they were also concerned about the implications of his revolt for their reputation in the rest of the country. However, he demanded that the Tudeh central committee dissolve their organisation in Azerbaijan and deliver it to him.

Maleki went to work. He passed a resolution in the central committee rejecting any attempt to dissolve the party organisation in the province and launch the Azebaijan Ferqeh outside the framework of an all Iranian party. All this was put in a formal statement due to be published in the same evening. He writes in his memoirs:

[Maleki] was ignorant of the spirit of Stalinist internationalism. The good and model internationalist was [Abdossamad] Kambakhsh who through his machinations postponed the publication of the central committees’ statement, rushed to the Soviet embassy next morning and brought an order from them for the central committee to reverse their decision and dissolve their organisation in Azerbaijan. And so, next day, instead of critical comments, full-length photos of Pishevari and Gholam Yahya were published in Rahbar, the party’s newspaper organ.[12]

Eskandari says that he posted a very ‘polite and fraternal’ letter of the central committee from Paris addressed to the Soviet Communist party saying that another party in Iran (i.e. Ferqeh ) was not needed. But when he returned to Iran, his central committee colleagues told him that they had been summoned to the Soviet embassy and told that this is the wish of comrade Stalin.[13]

Maleki and his supporters inside the party, generally known as the party reformists, continued their acutely critical attitude towards the Tudeh policy in Azerbaijan, opposed the Tudeh’s short coalition with Ahmad Qavam’s cabinet, and felt both ashamed and angry at the collapse of the Freqeh, and hence the failure of the Tudeh’s policy.[14]

This was catastrophic not only for Ferqeh but also for the Tudeh party and its leaders. Esknadari had told Anvar Khameh’i that not until the last moment had they expected this catastrophe, but were thinking that the Ferqeh would resist, unaware of the fact that the Soviets had advised them against it: ‘when I heard the news of the flight of Pishevari and the Democrats and learned the Soviets had told them not to resist, it was so unexpected and insufferable that I sat down and cried hard for a whole hour.’[15] Eskandari himself says that ‘for me personally this event was a great shock’.[16]

 

To show the extent of the sense of shame that visited the party critics it is best to refer to the reaction of Sadeq Hedayat who thus far had been a party sympathiser and at whose home the meetings of the Maleki group were being held. He wrote in a long letter to Fereydun Tavolloli, a well-known poet and satirist as well as party reformist, from Tehran to Shiraz:

After the great test which we took – and which was apparently for the sake of freedom but in fact for its destruction – no-one can do anything anymore…And, one has to be truly a decedent of Daryush … to be fooled by these silly antics. The story is long and puzzling, but the betrayal had many sides to it. And now the Tudeh are wallowing in their own shit in order to cover up the truth. Anyway, we must eat our own shitty glories spoon by spoon and say how nice it is too.[17]

There was an outcry in the party and demand for the trial of the party leaders. A meeting of around sixty leaders and cadres was convened which looked like a revolt against the central committee. As Eskandari puts it ‘the reaction of the cadres was vehement’.[18] Khameh’i quotes Maleki as having said that Ehsan Tabari had suggested the reformists should split from Tudeh and form another party, but Maleki had turned down the suggestion.[19] Needless to say, large numbers of party members left it quietly.

This was the beginning of the end for party reformists’ activity within it, and as is well known they split from the party under Maleki’s leadership in January 1948.[20]

Yet the reason for the Tudeh party’s infamous character assassination of Maleki was first and foremost not his leadership of the party split. It was his return to the political scene less than two years later to campaign against Stalinism, against the Tudeh party policies and against the policy of the right and left for the country to join Western and Eastern Blocs. Maleki was offering a serious alternative to them and their ideology both in theory and practice. Just one of his works, the prophetic Socialism and State Capitalism, was sufficient to incense the Tudeh leadership.[21] He denounced the Soviet Union as a chauvinist and state capitalist country by reason and evidence. He invented the term and concept Third Force, long before the term and concept Third World had emerged.

The Tudeh response was never to engage in argument with Maleki; it was just to throw mud at him as a British agent, an agent of the royal court, an American agent, a SAVAK agent, and more of the same. The pamphlet entitled The Third Force, the Social Base of Imperialism, much of which was a personal attack on Maleki, is only one source out of many in the Tudeh press and the effective verbal campaigns of Tudeh members.[22]

The Tudeh mud stuck gradually over time but not immediately. Nineteen forty-nine was the first year that the Tudeh had to face the strong challenge offered by Mosaddeq and the National Front, a movement which not just in word but also in deed was leading a democratic and an anti-colonialist campaign, focused on the rectification of Iranian rights from the National Iranian Oil Company. The Tudeh saw this as a double plot to wrest Southern Iranian oil from AIOC and deliver it to American companies, and to deprive the Soviet Union of a concession for Northern Iranian oil. While they were convinced that Mosaddeq and his supporters were agents of America and openly advocated it in their press, it was ideologically impossible for them to oppose the principle of nationalisation, especially in regard to the Anglo-Iranian Oil Company. Hence they came out with the slogan for nationalising oil in the south, not in the whole of the country. Maleki, along with the leaders of the National Front, insisted that the entire Iranian oil resources and industry must be nationalised, and this is what eventually happened.

On the other hand, the shah and the right wing establishment saw Mosaddeq as none other than a British agent whom, for some reasons of expediency, they have charged to nationalise the oil. When Reza Shah cancelled the D’Arcy concession many, if not most, including Mosaddeq, erroneously believed that the aim had been to extend it by another thirty years through the ensuing 1933 Agreement. Therefore, to them the National Front’s project of oil nationalisation was simply repeat performance according to the new circumstances. The shah never gave up the belief that Mosaddeq was a British agent.[23]

Mosaddeq and his supporters, on the contrary, saw the shah and the conservatives as working for Britain. In fact they were not agents and stooges of Britain as it was thought at the time both by the National Front and Tudeh, but there is firm evidence that they did coordinate with the British on how to get rid of Mosaddeq. For example, as early as the summer of 1951, when the relations of the shah and Mosaddeq were seemingly friendly, the shah was advising the British who were still in charge of the oil industry not to export oil and shut down the Abadan refinery so that they would not have to pay Iran’s revenues to Mosaddeq, since this would strengthen his hands for running the economy.[24] There can be little doubt that what motivated the shah was mainly the fear of Mosaddeq and his famous slogan “the shah must reign, not rule” rather than any special service for Britain, although he was also an Anglophobe and feared Britain’s hostility.

It was in this poisoned atmosphere that Maleki committed the courageous sin of campaigning against the Iranian xenophobia in a series of articles (later to be published in a book entitled The Conflict of Ideas) which he wrote in the Shahed newspaper in the bluntest and most open terms.   As early as 1949, and in the midst of the oil nationalisation movement and public indignation against the Anglo-Iranian Oil Company, the rising cold war and international anti-imperialist movements, Maleki launched a campaign against conspiracy theory as a most destructive barrier to the country’s social and political development. He said that he did not at all wish to underrate the power, influence, interference and unequal position of the great powers past or present, in Iran or in other colonial and semi-colonial countries. But he opposed the view, (a) that all the country’s ills were due to colonialism and imperialism, (b) that all the (sometimes even minor) events in the country’s affairs were due to the underhanded machinations of these powers, (c) that all the main actors in the Iranian government, politics and opposition were agents of one or another great power, (d) that it was not possible for the country to develop and progress except by joining one or the other cold war bloc, and (e) that all seemingly independent efforts and achievements were bound to be smokescreens motivated by a great power so as to throw dust into the people’s eyes and get their way through the back door.

The contemporary reader without close knowledge and/or experience of this Iranian conspiracy theory, and its length, breadth, depth and coverage at the time might find Maleki’s views and arguments commonplace if not altogether bland. They must refer to the country’s political literature to be able to appreciate the extraordinary nature of his systematic argument against conspiracy theory, which in part helped reinforce his detractors’ heavy charges against him and his ideas.[25]

 

It is difficult to find any other political thinker, intellectual, leader or activist who led a campaign against this conspiracy theory from the late 1940’s through to the late 1960’s. In his 1949 article ‘The Nightmare of Pessimism’, Maleki described the conspiracy theory as the main cause of pessimism among the intelligentsia about the country’s future prospects:

[They] have turned the British empire – which is in a process of decline, and is losing her bases one after the other – into an omnipotent, supernatural, and irresistible power. In our country’s capital one can find intellectual politics-mongers who think it impossible to have a political movement independent from foreigners. If you mention India’s freedom to them, they would immediately smile and express surprise at your naïveté not to realise that Nehru, Gandhi and the whole of the Indian freedom movement…are nothing but a farce. As we all know, some people also regard Hitler (certainly) and Stalin (probably) as stooges of the British.[26]

In a following article on ‘Maraz-e Esti’mar-zadegi’ (the disease of “imperial-struckness”) where, for the first time in the language of politics, he made use of the Persian suffix zadegi to indicate a pathological affliction (cf. Al-e Ahmad’s Gharbzadegi), he said that a terrifying spectre had been made of British imperialism, and this had resulted in the Iranian people’s complete loss of self-confidence. The society was ‘struck’, he wrote, by the illusion of British omnipotence, and this had led to the belief that the Iranians were no more than puppets in the hands of foreign powers, utterly incapable of improving their own lot. The phobia had gone so far, he argued, that as soon as you suggested positive steps for social progress, most would react by saying ‘But they wouldn’t allow it’, it being obvious that the third person plural refers to British imperialism. He wrote:

There can be no doubt about the strength of imperialism. But we must find out where that strength lies which has penetrated so well down the veins and stems of our society and has thus become the turn of phrase of these gentlemen, who are struck by imperialism.[27]

He went on to say that, in fact, much of this strength lay precisely in the illusion of its invincibility. It was a complex phenomenon consisting of two different – ‘objective and subjective’ – parts. The objective part corresponded to imperialism’s real power, presence and ability to interfere in the country’s affairs. But the subjective part was a figment of imagination and ‘has no counterpart in reality’. If those people who had given up all hope for fear of ‘the illusion of imperialism’ tried to overcome that illusion, assess its strength no more or less than it in fact was, and – at the same time – did not underrate the strength of Iranian people, then it would be possible for Iranians to overcome the real and objective strength of imperialism. He wrote:

Some…individuals who suffer from imperial-struckness…do not even think in terms of reform, let alone take any steps towards it. This group of politics-mongers and intellectuals who suffer from the paranoia of the omnipotence of imperialism and the impotence of Iranians (and similar peoples), must justly be described as imperial-struck. It is very difficult to argue with those who suffer from this sickness.[28]

‘The aggrandisement of the strength of imperialism’, he wrote in the subtitle to his article, ‘today serves Britain’s interest and tomorrow the Soviet Union’s, but it will never serve the interest of Iran’.

As noted above, Maleki published these articles on the subject in 1949. He was to continue in the same spirit for the rest of his life, in theory as well as practice, saying that unreasonable fear of the great powers would work against the country’s interest and its ability to improve its domestic and international situation. Hence, although he was critical of Soviet domestic and international politics, he nevertheless believed that the best policy towards the Soviet as well as the American bloc was to establish friendly but independent relations with both of them.

For example, at the end of January 1953, when Mosaddeq’s government nationalised Caspian shipping, turning down the Soviet request for an extension of their expired concession, the Tudeh press condemned the decision while the daily Niru-ye Sevvom published several articles supporting it.[29] Yet, on the day – 1 February 1953 – the former Caspian Fishing Company passed into Iranian hands, Niruy-e Sevvom’s lead article, written by Maleki, ran the following headlines:

The Iranian government’s refusal to renew the Soviet fishing concession must not be put down to an unfriendly attitude [towards the Soviet Union]. The Iranian people (mellat) wish to have friendly relations with the Soviet people, and to maintain their political, economic and cultural links with them…The Soviet government can be absolutely sure that the Iranian people have no wish to break up their friendship with the Soviet Union. But this friendship must not be based on the old lines. If the Soviet government does not respect the freedom and independence of the Iranian people, it should not expect a friendly attitude from them.[30]

Maleki’s anti-xenophobia, and his distrust of conspiracy explanations and analyses, and of the use of libel and defamation in politics, went further than may be conveyed by the above. After his last term in jail in the mid-1960s, and a couple of weeks before his death, a book on Iranian Freemason societies and their membership virtually exploded in Tehran. SAVAK documents published in the 1980’s have revealed that they had secretly aided and financed that project in accordance with the shah’s wishes, in all probability in order to discredit those named, and often also pictured in the three volumes, most of whom belonged to the social and political establishment. Freemasonry – at the time – was universally regarded as a den of the most hardened and corrupt ‘British spies’. Maleki’s view of the subject was more realistic as well as fairer to Iranian Freemasons. In a letter he wrote at the time, he incidentally mentioned the publication of that book, saying:

In the last two months, the publication of Faramushkhaneh ya Framasonary dar Iran (in three volumes)… has been the topic of conversation in the social and political circles of Tehran. In Iran they attach more importance to this organisation than it in fact is, and show its members in a worse light than they deserve.[31]

Both during Maleki’s lifetime and after it – certainly as late as the early 1990’s – almost all Iranian political leaders who were somehow associated with the former regime, were branded as being an agent or spy of Britain or the United States. But Freemasonry was perhaps the worst charge that could be levelled against anyone, although in some cases it did not even have a basis in fact.

 

The advocacy of parliamentary democracy was Maleki’s other great sin. It is true that Mosaddeq and the National Front believed in democracy, while the Tudeh aimed to establish the dictatorship of the proletariat. But despite his Tudeh background, therefore being expected to regard the parliamentary system as a trick of the bourgeoisie and its imperialist masters, he boldly advocated parliamentary democracy as the best available system for political progress.

Maleki’s political paradigm was complex and largely of his own making. He was a socialist, but no longer a Marxist, although he sometimes made use of some Marxian concepts and categories in his social and economic analyses. At the same time, he firmly believed in personal freedoms, the people’s free vote in parliamentary elections, and parliamentary democracy itself. Early in 1951, in the wake of the nationalisation of Iranian oil, he wrote that oil nationalisation had been a great achievement, but that it was just the beginning for fundamental political development:

The popular forces must be organised in order to establish real parliamentary democracy based on political parties, so that the people would really and genuinely be able to govern the country through their parliamentary deputies…This is an important function of the National Front coalition, and to succeed in this historic duty, its leaders and progressive members must not simply follow the existing regional and international trends, but must rely on their own initiatives…The people must be taught and educated so as to be able to earn and protect both bread and freedom… In other words, measures must be taken to enable every cook to learn the art of government and of participation in government.

And he went on to add that a system had to be created where it would be possible to have both bread and freedom, and to serve the society’s interest without sacrificing the rights of individuals:

In my view, the National Front’s most important historic duty is to create…a civilisation in which neither the society shall be sacrificed to the individual nor shall it be forgotten that the society is not an abstract entity, but is the sum of its individual members. [32]

In September 1952, in an article whose central point was the need for public order and political discipline (which had been very rare commodities since Reza Shah’s abdication in 1941) as well as social and economic legislation for development, he wrote that ‘democratic discipline must replace chaos and indiscipline’. ‘Yet’, he went on to emphasise,

the great difference between disciplined work based on social planning and priorities   suggested by us, as compared to totalitarian systems, is its democratic nature. We must not sacrifice individual freedoms to public institutions, nor must we allow absolute dominion of such institutions over personal liberties.[33]

Years later he was to write on the front page of an issue of Elm o Zendegi: ‘Communists sacrifice freedom for bread, while reactionaries sacrifice bread for freedom; we hold that bread, freedom and social welfare are not incompatible’.[34]

There is little scope here to elaborate on all of Maleki’s sins during the Mosaddeq era. He advocated the settlement of the oil dispute in the best possible terms, especially agreement to the offer of the World Bank; serious application of the law to contain the illegal activities of both right and left; land reform to liberate landless peasants from their inhuman existence; the vote for women, and further promotion of the rights of women whom he described as ‘a half of the population which brings up the other half on its lap’; educational reform; opposition to the 1953 referendum to dissolve the Majlis, etc. None was heeded and all energy was directed towards the total defeat of AIOC and the British government, even though Maleki nevertheless followed Mosaddeq, to use his own words, to Hell.[35]

Having been jailed and banished after the 1953 coup, he still believed that open as opposed to secret political activity was possible and necessary. His argument was that if the Popular Front forces stick together and prepare themselves for the next opportunity, they will be able to succeed once again.[36] In the then poisoned atmosphere of total disappointment and hit-and-run activity, this was a sin. The opportunity did come in 1960. Prodded by acute economic problems, the open hostility of the Soviet Union and critical comments in the United States on the situation in Iran, the regime decided to relax some of the social and political constraints. That is when the second National Front was formed and Maleki organised the Socialist League. And while revolutionary blood was boiling against the shah and America, Maleki , writing in the Socialist League’s Manifesto committed a great sin.

In domestic politics [he wrote] they should enter a ‘life-and-death struggle’ against corruption, strive for the establishment of the rule of law, and promote ‘constitutional and parliamentary democracy based on a welfare state’. However, they should accept the existing system of constitutional monarchy. This would not mean ‘unprincipled politicking’ but striving for ‘revolutionary aims by peaceful means’.[37]

The proposed social reform programme contained a fairly detailed land reform policy, and an industrial policy based on planning and state participation which explicitly rejected étatisme. In foreign policy, they should establish friendly relations with both East and West without compromising the country’s independence.[38]

To many members of Iranian intelligentsia, intellectuals, political parties and groups, and leading reformers, this should now look like a very reasonable and progressive package of reforms, and a responsible attitude towards politics and society. Yet, at the time, to most of them, it smacked of collaborationism and opportunism, at best, but more often as treason. Worse than that, after obtaining the agreement of the League’s central committee and consulting Gholamhosayn Sadiqi and Karim Sanjabi of the central council of the second National Front, he agreed to meet the shah at the latter’s invitation, where, over a three-hour discussion, he put his views to him. Shortly afterwards, Allahyar Saleh, the nominal head of the second National Front, was elected Majlis deputy for Kashan and met the shah. But there were no cries of treason in his case.

The next sin was committed when in March 1961 Ali Amini became prime minister. The shah both disliked Amini and was fearful of him simply because he was an independent but loyal politician who opposed corruption, had a land reform programme, and wanted to trim some of the shah’s powers. If the second National Front had conducted itself as a political party they would have had a better chance. Maleki published a special issue of the periodical Elm o Zendegi arguing that, and adding that now that Amini as a loyal reformer had formed a government, the Popular Movement, and especially the second National Front, should give him a chance and turn themselves into a constructive opposition, a shadow government, rather than Amini’s life-and-death foe.[39] They did the opposite. They said that Amini was an American agent , was signatory to the Consortium oil agreement, and was lying about his land reform project. Maleki had warned that Amini’s failure would be followed by absolute and arbitrary government, a prediction which, as usual, turned out to be correct.

By 1963, the second National Front had lost all legitimacy, and Mosaddeq’s acute criticism of their failure led to the convenient resignation of its leaders en masse from its Central Council. There followed the formation of the third National Front which was made up of Bazargan’s Freedom Movement, Maleki’s Socialist League, Foruhar’s People of Iran party, and Sami’s Revolutionary Iranian Peoples party. This was Maleki’s latest sin and was condemned by the Tudeh party, by followers of the second National Front, and – naturally – by the regime. In the mid-summer of 1965 Maleki and three other Socialist League leaders were arrested and put on military trial shortly afterwards, Maleki receiving a three year sentence plus the loss of his citizen’s rights for five years. The SAVAK issued a long statement justifying Maleki’s arrest in words, of which this is a part:

It has been announced that, during the last few days, Khalil Maleki and some of his colleagues have been arrested by the security authorities on the charge of spreading Marxist and collectivist (eshteraki) ideas, poisoning [the people’s] minds and acting against the country’s security…

According to the background, Khalil Maleki has been one of the promoters of the eshteraki ideology in Iran, and along with fifty-two other leaders of the Tudeh party [sic] has launched that party [sic]…and afterwards, when, because of his ambitiousness, he has run into conflict with that party’s leaders over party positions, has managed to persuade a group [of party members] to split with the party under his leadership.

The above-mentioned person, while sticking to his [old] ideology, had been looking for an opportunity to implement his malicious ideas …and, following the national uprising of 19 August, he was imprisoned and banished for that reason.

After a while, according to the [Arabic] expression ‘Public amnesia is my shield’ (nisyan al-nasu hisni) he took sinister advantage of the forgetfulness of some people, especially the young, and in the name of sympathy for the labouring classes, securing public welfare and extending social justice, he injected dreams and mirage-like ideas in the minds of a small number of people who were prepared to work with him, so that he would thus acquire power, and in the end manage to satisfy his passion for, and his and cult of, great power.

At this juncture, Iranian society was led towards an opulent standard of living as a result of the 6 Bahman [January 1963] White Revolution and [other] progressive projects, and consequently [Khalil Maleki’s group] lost its deceitful propagandist weapon.

Khalil Maliki who had one day promised the reform of the workers’ and peasants’ living standards as a dream, and believed that it would only be possible through a series of revolutionary actions involving devastation and massacre, when he realised that [even better reforms have been carried out without any bloodshed and] the Iranian people look forward to a hopeful and brilliant future, and henceforth they would not pay any attention to the balderdash put out by Khalil Maleki and his friends, in the hope of achieving his perverse and power-seeking wishes, he looked for a new instrument, and following that, he declared the subversive riots of 5 June [1963] – which caused much financial and spiritual damage to the motherland – a national [or, popular] revolt [This, of course was not true].[40]

Following that, he collaborated with other subversive clicks – whose nature is known to all the compatriots – in and out of the country, and at the same time, taking advantage of the radical sentiments of some young people, he decided to use certain Marxist theories in order to spread the seeds of anarchism, terrorism, chaos and turmoil in the [people’s] minds, and, so to speak, lead them towards a red revolution.

The above-mentioned person showed in the end that he is a born adventurer and anarchist who would abuse the susceptible sentiments of the country’s youth in order to achieve his filthy ends, and would not shy of using any ugly means.

It is unfortunate that the security agencies of the country sometimes adopt a forgiving attitude towards such traitorous and subversive elements, and only begin to prosecute them when a number of innocent young people have been struck by their poisonous spell.

It is to be hoped that, henceforth, and in accordance with public expectations, the security authorities and responsible agencies would not give such elements so much opportunity that, using their poisonous ideas, they would instil deviant, anti-motherland and anti-religious thoughts in the simple-minded youth and [other] elements whose existence will certainly be needed for the reconstruction of Iran.[41]

Maleki died in 1969. Reflecting on all the sins that he committed in his political life, it becomes clear that he earned the hostility both of the regime and of the opposition to it because of his greatest sin of all, namely that, on the one hand, he was not a revolutionary and, on the other, he firmly believed in progressive and democratic reform.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  • Homa Katouzian is Iran Heritage Research fellow, St. Antony’s College, and Member, Faculty of Oriental Studies, University of Oxford.

 

[1]This is a revised version of paper presented to the Manchester University conference on Ferqeh-ye Demokrat and the Iranian left: History, Politics, Culture, 19-21 July 2016..

[2]See ‘Khalil Maleki, “The Odd Intellectual Out,” in Negin Nabavi ed., Intellectual Trends in Twentieth Century Iran, A critical Survey (Florida: University of Florida Press, 2003), revised and reprinted in Homa Katouzian, IRAN, Politics, History and Literature (London and New York: Routledge, 2013).

[3]Homa Katouzian, “The Strange Politics of Khalil Maleki” in Stephanie Cronin ed., Reformers and Revolutionaries in Modern Iran, New Perspectives on the Iranian Left (London and New York: Routledge Curzon, 2004).

[4]See Homa Katouzian, ed., Khaterat-e Siyasi-ye Khalil Maleki, 2nd edition (Tehran: Enteshar, 2013), 252-254.

[5]See, for example, Khaterat-e Iraj Eskandari, eds., Babak Amir Khosrovi and Fereydun Rezanur (Tehran: Mo’asseseh-ye Motal’at va Pazhuhesh-ha-ye Siyasi,1993).

[6]See Maleki, Khaterat.

[7]Maleki, Khaterat, 294-302.

[8]See Khaterat-e Iraj Eskandari.

[9]See asre-nou.net/php/view.php?objnr=24456

[10]Maleki, Kharerat, 254.

[11]For example, Louise L’Estrange Fawcett, Iran and the Cold War: The Azerbaijan Crisis of 1946 (Cambridge: Cambridge University Press, 1992); Jamil Hasanli, At the Dawn of the Cold War, the Soviet-American Crisis over Iranian Azerbaijan, 1941-1946 (Oxford: Rowman and Littlefield, 2006); Touraj Atabaki, Azerbaijan: Ethnicity and the Struggle for Power in Iran (London and New York: I. B. Tauris, 2000).

[12] Maleki, Khaterat, 310.

[13] Khaterat-e Iraj Eskandari, 174.

[14]Katouzian, The Strange Politics of Khalil Maleki.

[15]Anvar Khameh’i, Forsat-e Bozorg-e az Dast Rafteh (Tehran: Entesharat-e Hafteh), 372.

[16]Khaterat-e Iraj Eskandari, 237.

[17]See for the full text of the letter, Hasan Qae’miyan, Darbareh-ye Zohur va Ala’em-e Zohur (on the advent and its signs)(Tehran: Amir Kabir, 1962).

[18]Khaterat-e Iraj Eskandari, 239.

[19]Khameh’i, Forsat-e Bozorg, 414-415.

[20]See further, Khalili Maleki, Do Ravesh Bara-ye Yek Hadaf Iran (Tehran: Jam’iyat-e Sosialist-e Tudeh-ye Iran, 1948); Katouzian’s Introduction to Maleki, Khaterat.

[21]Khalil Maleki, Sosialsim va Kapitalism-e Dowlati (1952), reprinted in the Enqelab and Adabiyat series, no.13, (1989), n.p.

[22]Niru-ye Sevvem, Paygah-e Ejtema’i-ye Amperyalism (Tehran: Tudeh Party, 1952).

[23]See Mohammad Reza Shah Pahlavi, Answer to History (New York: Stein and Day, 1980); see also Homa Katouzian, The Persians:Ancient , Medieval and Modern Iran (New Haven and London: Yale University Press, 2010), ch. 10.

[24]Shepherd to Foreign office, 1 July 1951, FO 248/ 1514. See further ‘Kushesh-ha-ye Sefarat-e Inglis bara-ye Ta’iyn-e Nakhost Vazir-e Iran az Melli Shodan-e Naft ta Khal’-e Yad’, in Homa Katouzian, Estebdad, Demokrasi va Nehzat-e Melli (Tehran: Nashr-e Markaz, sixth impression, 2013).

[25]Examples abound. For four famous historical sources, all of them showing visible symptoms of the conspiracy theory, domestic and – especially – foreign, see Hoseyn Makki, Tarikh-e Bistsaleh-ye Iran, various editions, Mahmud Mahmud, Tairkh-e Ravabet-e Siyasi-ye Iran va Inglis, various editions, Mehdi Bamdad, Sharh-e Hal-e Rejal-e Iran, vols. 1-6, various editions, and Khan-Malek-e Sasani, Siyasatgaran-e Dowreh-ye Qajar (Tehran, n. p., n. d. (date of preface, 1959).

[26]See Khalil Maleki, ‘Kabus-e Badbini: Ancheh Mured Darad va Ancheh Bimured Ast’ in, Katouzian and Pichdad, eds., Barkhord-e Aqayed o Ara (Tehran: Nashr-e Markaz, 1997), 41.

[27]‘Maraz-e Esti’mar-zadegi’, Bakhord-e Aqayed, 43.

[28]‘Maraz-e Esti’mar-zadegi’, Bakhord-e Aqayed, 44.

[29]See further, Katouzian, Musaddiqand the Struggle for Power in Iran, 2nd edition (London and New York: I. B. Tauris, 1999).

[30]Niru-yi Sevvom, 1 February 1953. For the reaction of the Tudeh press see, for example, Mardom, the official party organ, 2 November 1953.. For further discussion of the subject see Katouzian, Musaddiq, ch.10.

[31]Maleki (Tehran) to Pichdad (Paris), 26 June 1969. See Homa Katouzian and Amir Pichdad, eds., Nameh-ha-ye Khalil Maleki (Tehran: Nashr-e Markaz, 2002).

[32]‘Vazifeh-ye Tarikhi-ye Jebheh-ye Melli’, Barkhord-e Aqayed, 230.

[33]See ‘Sarnevesht-e Tarikhi-ye Liberalism dar daw Qarn-e Akhir’, Elm 0 Zendegi 7, (September 1952), reprinted in Khalil Maleki, Nehzat-e Melli-ye Iran va Edalat-e Ejtema’i, essays, ed. Abollah Borhan (Tehran: Nashr-e Markaz, 1999), 37.

[34]See Elm o Zendegi, [second series] 9, (August 1960).

[35]Maleki, Khaterat, ‘Introduction’.

[36]See his open letter of 23 August 1953 addressed to the Iranian people and members of the Third Force party written from his hiding place, after which he give himself up to the authorities and was imprisoned, Maleki’s Letters, 294-501.

[37]Bayaniyeh-ye Jame’eh-ye Sosilist-ha (Tehran: Manucher Safa, September 1960).

[38]See ‘Tashkil-e Jame’eh-ye Sosialist-ha ra Mitavan Mored-e Motale’eh Qarar Dad’, Nabard-e Zendegi, (May 1956), reprinted in Borhan, ed., Nehzat-e Melli; see further Musaddiq, 217-8.

[39]See Elm o Zendegi, second series, special issue, 1961.

[40]As a matter of fact, Maleki had been undergoing a heart operation in Austria at the time, and returned to Iran a few months after it. See Kahaterat-e Siyasi, second edition, Introduction.

[41] Keyahn Daily, 12, 5 September 1965.

روایتی از تاریخ جامعه بهائیان ایران در دوره محمدرضا شاه پهلوی (١٩٤١-١٩٧٩)

Introduction[1]

With the spread of the Baha’i religion in Iran since its tumultuous birth in that country in the middle part of the nineteenth century, the persecution of its followers has been a part of Iranian history.[2] As Abbas Amanat has shown, during the Qajar period (1785-1925), anti-Babi pogroms and campaigns usually occurred during provincial or national crises such as those caused by harvest failures, famines, and epidemics. The Babis (and later Baha’is) served as scapegoats to cover the state’s failure in relation to European economic and political intrusion. Drawing the attention of the public to the evils of this ‘devious sect’ served to consolidate the relationship between the Qajar government and the clergy.[3] With the rise of Reza Shah to power, physical assaults, including murder, against Baha’is considerably decreased but did not cease. In 1926, angry mobs killed somewhere between eight to twelve Baha’is in Jahrum. The attacks were apparently instigated by a majlis representative who sought to gain favor with anti-Baha’i religious leaders in order to secure reelection. The Baha’is complained to the local and national authorities to obtain redress but were denied. This was the last incident of mass killing of Baha’is during Reza Shah’s reign.[4] Although immunity from physical attacks was provided in the closing years of Reza Shah’s rule, the government forbade Baha’i meetings, closed Baha’i centers and Baha’i schools, and harassed Baha’is on matters concerning census forms, marriage certificates, and birth certificates. It also dismissed some Baha’i government employees and stripped several Baha’is serving in the army of their rank.[5] The motivation behind such harsh measures might lie in Reza Shah’s determination “to subordinate all other loyalties to allegiance to his person,”[6] or perhaps in his intention to avoid unnecessary friction with the ulama, that is, friction beyond what was inevitable for the implementation of his “modernizing” ideas. With Reza Shah’s forced abdication and Mohammad Reza Shah’s accession to the throne in 1941, the influence of the ulama resurged, and a new era began. Historical narratives published in Iran after the Islamic Revolution usually depict the Baha’is in the Pahlavi period as living an imagined state of comfort and bliss, partaking of privileges denied to other citizens.[7] Careful study of the primary sources, however, paints a different picture. Moving away from simplistic and monolithic narratives, this paper will investigate the multi-layered, multi-faceted history of the Baha’i community of Iran during the reign of the last Pahlavi monarch. I will argue that the situation of Baha’is during Mohammad Reza Shah’s reign (1941-1979) went through different phases. The first phase, from1941 through 1955, was a period characterized by physical danger, during which Baha’is were scapegoated in the interactions among the government, the clerics and the people, and experienced several bloody incidents, the culmination of which was the 1955 anti-Baha’i campaign and its aftermaths. The second phase, from the late 1950s to around 1977, marked almost two decades of relative respite from physical attacks, during which Baha’is enjoyed more security than before, without ever being officially recognized as a religious community and while their existence as Baha’is was essentially ignored or denied. The last two years of the reign of the Shah comprised the third phase, the revival of a bloody period. It must be added that given the rather long span of the period under study, and the multi-faceted nature of the subject, this article can do no more than provide an overview.

 

The 1940s and Early 1950s: Tumultuous and Bloody Years

The 1940s and early 1950s were tumultuous, at times, even bloody years, for the Baha’i community of Iran. After the relative suppression of their activities in the last years of Reza Shah’s reign, the mid-1940s coincided with new plans in the Baha’i community for pioneering (migrating to places with fewer or no Baha’is) and propagating their faith, inside as well as outside Iran.[8] The 1940s also witnessed the re-empowerment of the Shi‘i clerics who largely viewed Baha’is as enemies of Islam, the relative weakness of the central government under the young and inexperienced king, and a judiciary system unwilling or incapable of protecting the Baha’is. The combination of these factors exposed Baha’is to episodes of severe persecution.

When the young Mohammad Reza Shah (d. 1980) acceded to the throne in 1941, among his strategies to consolidate power was appeasing the clerics.[9] The astute politician, Muhammad Ali Furughi,[10] told journalists in his press conference as the young Shah’s first prime minister, that “religion must also be supported” (bi din ham himayat bayad kard).[11] Furughi played a pivotal role in strengthening the new monarch in the wake of the forced abdication of Reza Shah, and acted as an experienced advisor to the apprehensive young Shah. Supporting religion meant first and foremost backing the Shi‘i clerics. Fearful of the spread of Communism in Iran, and wary of experienced and strong politicians such as Ahmad Qavam (d. 1955), the Shah forged strong ties with the clerics, the most prominent of whom was Ayatollah al-‘Uzma Haji Aqa Husayn Burujirdi (d. 1961), the sole marja‘-i taqlid of the Iranian Shi‘is between 1947 and 1961, who, as has been demonstrated elsewhere,[12] was forcefully and unabashedly opposed to the Baha’i religion. The Shah and the Ayatollah would have several meetings, during which Burujirdi expressed his demands. Burujirdi played a key role in revitalizing the Hawza in Qum and led the seminary from the 1940s. In his position as head of the seminary, he sent seminary student to different parts of Iran with the aim of suppressing the Baha’is.[13] What one of these emissaries, Ahmad Shahrudi, has recorded of Burujirdi’s words when dispatching him and two others, provides a possible explanation of the sporadic cases of murder of Baha’is in the 1940s and early 1955 in different parts of Iran. It also reflects the sense of power and immunity vis-à-vis the law that the Grand Ayatollah felt: “Go and kill them (Baha’is)! If you are able to, then do so and kill them! Kill and set your minds at ease (bikushid va itminan dashtih bashid).”[14] Along with the re-empowerment of the ‘ulama, many Islamic societies were formed, almost all with anti-Baha’i agendas, with many followers among the laity, not only in Tehran, but also in other cities such as Qum, Shiraz, and Mashhad.[15]

 

In the first three years of Mohammad Reza shah’s reign, the persecutions ranged from expelling Baha’is from cities and villages; looting, raiding, plundering, stoning and burning down homes and places of work; and uprooting trees and the like. While harsh and brutal, these persecutions seldom involved acts of murder.[16] Rather than proper prosecution and punishment of the offenders and their instigators, the government issued a circular that officially placed restrictions on Baha’i activities and prohibited Baha’i governmental employees from “teaching” their faith (which, for the most part, simply meant openly speaking about it).[17] The government’s lack of prosecution, coupled with the circular, emboldened the religious zealots. As a result, the severity of the attacks increased. In Shahrud, following a full month of tension and threats, mobs attacked, looted and burned the homes and shops of Baha’is and brutally murdered three Baha’is in August 1944 (Murdad 1323).[18] This was the beginning of more than a decade of episodes of sporadic killing of Baha’is coinciding with dispatches of clerics by Ayatollah Burujirdi to teach Islam in villages and towns. In the summer of 1947/1326, the young and successful engineer Abbas Shahidzadah and a fellow Baha’i, Habib Allah Hushmand, were murdered in Shahi and Sarvistan respectively; in 1949/1328, Dr. Sulayman Birjis was brutally murdered in Kashan,[19]and in 1950/1329, Ghulam Reza Akhzari and his son Nur Allah were killed near Yazd and Bahram Rawhani was murdered in Taft. More murders followed: in 1951/1330, in Najafabad, Muhammad Kayvani; in 1952/1331, in the village of Ramjin, near Qazvin, Nur al-Din Fatheazam; and in 1953/1332, in Luristan, Rahman Kulayni (these all being documented murders).[20] In most of these cases, Baha’is were scapegoated during times of political or social crisis. In most instances, one or more clerics had instigated Shiites to commit acts of violence.

 

Apart from the clerics, there were also lay anti-Baha’i individuals who abused their power in the service of their prejudices. It could not, for example, have been an accident that the same police officer named Fatimi was the head of the police office in 1944 in Shahrud, in 1947 in Shahi and in 1949 in Kashan, when each of the above-mentioned episodes occurred without any police protection. Fatimi is reported to have ignored the appeals when the early signs of dangers had been observed and reported.[21] Another example of the abuse of power by lay anti-Baha’i individuals is the unlawful imposition of an exorbitant tax, much higher than the actual value of the relevant properties, on the Baha’i community of Iran in the 1970s, mostly as a result of the anti-Baha’i attitudes of those in charge, particularly in the Ministry of Finance.[22]

 

In all of these cases, Baha’is filed complaints via legal channels and requested investigations. Officials seldom responded to the complaints, and investigations, when carried out, placed the blame at the feet of Baha’is for provoking such attacks by speaking openly about their religion.[23] In some cases, officials refused to investigate the case because the complaint had been filed by the Baha’i institutions and the authorities believed responding to the complaint would be tantamount to officially recognizing the Baha’i institutions.[24] Murderers, often acting collectively, were never punished. For example, the killers of Dr. Birjis, who had collectively confessed to his murder, were all exonerated due to “the lack of evidence.”[25] In rare instances where the government arrested someone, collective action by a number of clerics exerted pressure on the government to release the culprits.[26] In one exceptional instance where the killer of two Baha’i was put on trial and received a death sentence, the verdict was never carried out: in 1951, Muhammad Husayn Ansari confessed to the murder of two Baha’is, fifty-nine year old Ghulamriza Akhzari and his son Nur Allah. When Ayatollah Burujirdi heard that a Muslim was set to be executed for having murdered two Baha’is, he became extremely angry and sent his protégé, the then young Ayatollah Ruhollah Khomeini, to the Shah to request a stay of execution.[27] This he did, as the accounts record.[28]

 

In other instances, the fact that the murderers usually acted collectively, and were supported by the radical Islamist group, Fada’iyan-i Islam, spared them from punishment. When the seventeen people who had killed Fatheazam were on trial, the Fada’iyan-i Islam gathered large sums of money from the Bazaar to hire a seasoned attorney to defend the killers. Twenty members of the terror organization attended the court hearing and threatened the family of the deceased outside the courtroom. A judicial system unwilling to oppose the Fada’iyan and unmotivated to defend the rights of the murdered Baha’is, exonerated the murderers who proceeded to collectively celebrate their victory in the company of the prominent cleric Muhammad Bihbahani. [29]

 

While most of these murders did not attract much public attention, the murder of Dr. Birjis did, perhaps because of his prominence as a physician serving the deprived people of a small city, the bold way in which the murderers declared what they had done, and the judiciary’s blatant disregard for justice and the rule of law. An unprecedented wave of sympathy towards the victim swept over the country. The Society of the Physicians of Iran (Kanun Pizishkan-i Iran) wrote a letter to the Shah requesting that an investigation be opened and the culprits to be punished. Several newspapers and magazines wrote articles on the events. And Iranian students in Switzerland sent a cablegram to the State, attracting their attention to the international repercussions of such “savage” acts.[30] It was perhaps in an attempt to dilute the sympathy, that shortly after, Baha’is faced the baseless accusation of murdering a Muslim woman and her five children in Abarqu in 1949/1328. The deliberate calumny lead to the arrest, unfair trial and years of imprisonment of a number of innocent Baha’is, the death of one of them in prison, and the execution of an innocent Muslim who the authorities refused to believe was a Muslim (and not a Baha’i), despite his many pleas.[31]

 

After the coup d’etat of 1953, with the Shah indebted to prominent clerics such as Ayatollah Abu al-Qasim Kashani and Ayatollah Muhammad Bihbahani for their support during the coup, clerics were given greater latitude to persecute Baha’is. According to one account, in an attempt to show his gratitude to Ayatollah Kashani, the Shah sent the high-ranking officer Batmanqilich to ask if he had any specific requests. The Ayatollah called for the Baha’i Center in Tehran to be demolished.[32] Ayatollah Burujirdi, who had finally taken the Shah’s side in 1953, likewise demanded from the Shah to suppress the Baha’is, as discussed below.

 

The 1955 Anti-Baha’i Campaign and its Aftermaths

Ayatollah Burujirdi’s own account of his interactions with the Shah in the lead up to the 1955 anti-Baha’i campaign highlights court-clerics relationship at the time and the ways in which Baha’is served as pawns in this interaction:

Whenever I met with the Shah, I emphasized that he must put an end to [the activities of] this misled and misleading (zallah-yi muzillah) sect. [The Shah] promised [he would do so], but did not keep his word. In a subsequent visit, I pressured him [to act]. He responded: “I am unable to do so. You must help [me]. I said: “What authority do I have? All the power is in your hands.” He responded: “Ask people to write and complain. When the complaints are forwarded to me, I will have just cause to act.” It was not a bad idea. After that visit, we urged people in various provinces to write letters of complaint against (the Baha’is). When Ramadan arrived, we told Mr. Falsafi to give speeches attacking and condemning them. Because of these steps, the Shah ordered Batmanqilich[33] to destroy the Hazirat al-Quds (the national Baha’i center in Tehran).[34]

The rest of the 1955 story is well-known.[35] The Shah sanctioned[36] Burujirdi’s disciple, the skilled orator Hujjat al-Islam Falsafi to deliver a series of fiery speeches against the Baha’is, which were broadcast at noon every day during the month of Ramadan when religious fervour was at a peak. Falsafi’s talks unleashed a wave of anti-Baha’i violence across the country. In smaller towns and localities, incited mobs raided, plundered and burned houses and other buildings belonging to Baha’is, destroyed Baha’i cemeteries, threatened many Baha’is with rape and murder (actually raping some), forced many Baha’is into mosques in order to force them to recant their faith, and coerced others to publicly declare their recantation in the press. Some children and youth were expelled from school. Many government employees were fired.[37] In some localities, such as Najafabad, the clerics forbade trading with Baha’is.[38] In others, they separated women from their husbands and forced them to marry Muslims.[39] In Tehran, the army occupied the Baha’i Center, and high ranking military officials and clerics jointly demolished its dome,[40] an action some contemporaries interpreted as the state’s way of preventing a full-blown Baha’i massacre.[41] When rumours spread that the state would not protect Baha’is from assaults, mobs killed seven Baha’is in the village of Hurmuzak on 28 July 1955.[42] Prior to the event, Baha’is in Hurmuzak had made frequent appeals to the authorities. The law-enforcement officers present in the village not only did not assist them but in fact participated in the persecution.[43]

 

From the beginning of the persecutions, in the same manner in which they responded to earlier episodes of abuse in the 1940s, the National Spiritual Assembly of the Baha’is of Iran lodged several appeals for protection and justice with the Iranian authorities. Shortly after the assaults began, on 9 May 1955, the National Spiritual Assembly addressed the Prime Minister of Iran, protesting the fact that government-sponsored radio stations such as Radio Tehran and the radio of the Air Force had vilified and misrepresented the Baha’is. In the same letter, the National Spiritual Assembly explained some of the Baha’i beliefs and principles, emphasizing that Baha’is were not “negligent of God,” unconcerned about their country, and “bereft of a moral code and a standard of ethics,” as the two speakers, Falsafi and Shikuhzadah, had claimed. The Assembly closed their letter by mentioning that the Baha’i international community had been recognized as a non-governmental organization at the UN. They, furthermore, drew attention to the basic human right to fundamental freedoms (which included freedom of religion) as defined in the Charter of the United Nations, to which Iran was a signatory, and demanded that the authorities intervene to prevent assaults against Baha’is.[44]

 

Baha’i institutions around the globe also sent telegrams and letters of appeal to Iran, addressing the Shah, the Prime Minister and, in some cases, the Senate. For example, on 24 May 1955, an initial set of cablegrams were sent, appealing the authorities to turn their attention to the plight of the Baha’is in Iran. The cablegrams were followed two days later by letters with further details. These cablegrams and letters clarified that the Baha’is were neither hostile to the government nor opposed to Islam, the two main charges leveled against them in the speeches broadcast on the radio and in other media outlets. They also emphasized that Baha’is of all lands regard Iran as a place of pilgrimage. Finally, they appealed the rights of Baha’is in Iran to be protected.[45] Aware of how sensitive the Iranian regime—and in particular the Shah—was about its public image, the authors of the cablegrams stressed their shock at reading about the persecution of the Baha’is of Iran in the press. The letters went on to provide further details. For example, in their letter to the Shah, the National Spiritual Assembly of the Baha’is of the United States emphasized that their “information concerning the actions taken by the Iranian Government against the Baha’is” had been “gathered from the public press,” adding that this news had been published “in many American cities.”[46] They also informed Prime Minister ‘Ala that news about the suppression of Baha’is was “widely reported” in “the public press.”[47] As the campaign of lies and misrepresentations in the media and the persecution of Baha’is in the country continued, and after previous communications were ignored, more letters were addressed to the Iranian government. This time, the missives reminded recipients of the Universal Declaration of Human Rights, cognizant of the regime’s concern about its public image among the nations of the world: “As signatory to the charter and Bill of Human Rights, Iran has assumed a responsibility in the eyes of the entire world,” wrote the representatives of American Baha’is.[48] The National Spiritual Assembly of the Baha’is of Egypt and Sudan wrote to Mohammad Reza Shah on 1 June 1955 that it had learned, “through the press,” of the “shocking news” of attacks launched against Baha’is. Expounding on the Baha’i teachings in order to correct the distortions, inventions and lies levelled against the Baha’is, the letter lamented the fact that the “high reputation” Iran enjoys among Baha’is has been “injured” by the aggression committed against Baha’is, and added that the “persecutors disregarded the welfare of their country and rendered themselves violators of human rights and freedom.” In their letter to the Prime Minster, also dated 1 June 1955, the representatives of the Baha’is of Egypt and Sudan called his attention to “[t]he Charter of Human Rights declared by the United Nations and unanimously approved by all the civilized countries including Iran.”[49]

The numerous appeals, in particular those written outside Iran, at last bore fruit and the harshest attacks ceased for some time (albeit not completely as we will see). The government found that it could no longer comply with the wish of the ulama to effect or sanction extermination of the Iranian Baha’i community once and for all.[50] As Mohamad Tavakoli-Targhi has demonstrated in his study of the episode, the 1955 anti-Baha’i campaign was both the apogee of the state-cleric collaboration and the point of their separation.[51]

 

The appeals, with their emphasis on the charter of human rights, would have far-reaching effects. It was perhaps, at least partly, as a face-saving, compensatory move triggered by the fear of becoming known internationally as a government that does not protect its own people that the Shah’s regime grew particularly concerned with championing human rights. Princess Ashraf Pahlavi, the twin sister of the Shah, was even designated as the Chair of the UN Commission on Human Rights in 1965. Three years later, the first UN International Conference on Human Rights was held in Tehran between 22 April and 12 May 1968 (2-22 Urdibihisht 1347).[52]

Late 1950s to 1977-78: Relative Safety

In addition to the government, particularly the Shah himself, becoming concerned with the regime’s reputation beyond Iran’s frontiers, the gradual consolidation of the Shah’s power, and the relative separation between the government and the clerics provided Baha’is with more safety. The incidents of plunder, looting, and murder dropped in number, though they never ceased.[53] The last sporadic murders (before 1977/1356) occurred in 1958/1337 when three Baha’is were killed: Nusrat Allah Mavaddati in Qurvah, Ardishir Rawhani in Khash, and Mirza ‘Ali-Akbar Khan Safa’i in Khalajabad-i Arak.[54] One other wave of raiding and looting coincided with public demonstrations in support of Khomeini on 5 June 1963/15 Khurdad 1342. On that day, in the tradition of almost all socio-political upheavals in Iran, in a number of cities and localities, mobs attacked Baha’i properties. In Tehran, mobs raided the Baha’i cemetery, committed arson, and broke some of the grave stones. In Kashan, they plundered the Baha’i center and the homes and shops of Baha’is. Eight families lost all their belongings. The culprits were arrested but were released in a few days with no trial or punishment.[55] In Aran va Bidgul in the province of Isfahan, demonstrators raided and plundered the homes of Baha’is.[56] In Isfahan, Shiraz, Saysan and elsewhere, however, the intervention of law enforcement forces prevented mobs from carrying out further attacks.[57] From around this time to the last two years of Mohammad Reza Shah’s rule, for some thirteen years, Iranian Baha’is lived in a state of relative peace.

 

The absence of physical violence (murder, mass attacks, plunder, looting, arson, etc.) against Baha’is from the mid-1960s to 1977-78 can be traced to the dominance in Iran in this period of what Mohamad Tavakoli-Targhi refers to as a “rights-based account of Iranian history,” fundamentally different from the earlier accounts which emphasized ethnic and language purity. This “tolerance-based” civilizational account, Tavakoli-Targhi argues, “synthesized the pre-Islamic and the Islamic pasts into an organic and other-accommodating whole.” It claimed that Iranian culture and Islam embodied the principles set out in the Universal Declaration of Human Rights. The coupling of the Cyrus Cylinder with the latter, Tavakoli-Targhi adds, “made possible the telling of a multi-confessional, multi-ethnic, and multi-lingual civilizational narrative.”[58]

 

Certainly, for the Shah, who considered himself the heir to Cyrus the Great, whom he told to “sleep in peace” because he was “awake” during the 2,500-year celebration of the Persian Empire,[59] it was only natural to see himself as the new monarchical champion of human rights. As mentioned earlier, Baha’i institutions both inside, and more importantly, outside Iran, in all the letters of appeal they sent to the Iranian government and the Shah himself, reminded the recipients of Iran’s official approval of the Universal Declaration of Human Rights adopted by the United Nations General Assembly in 1948.

 

No Right to Work According to the Law

The absence of mob attacks and major physical assaults did not by any means guarantee full civil rights to Baha’is, even in this phase. For example, with regards to the right to work, the pattern for Baha’i (un)employment remained almost the same throughout Mohammad Reza Shah’s reign: Baha’is were not eligible for employment in any government positions.[60] The implementation of this law, however, varied in different times and places, depending largely on the attitude of those tasked with implementing the law.[61]

 

In some sectors, like the army or primary and secondary education, the employment of Baha’is was particularly restricted. Baha’is who were employed in the army usually had technical jobs, such as medical doctors, accountants or engineers. In addition to the limitations already present, Mohammad Reza Shah issued a special order on 1 December 1955/9 Azar 1334 barring new employment of Baha’is in the army, and forbidding those who were already in the army from publicly declaring [their faith] (nabayad tazahur kunand), at the risk of not being promoted.[62]

 

The Civil Employment Act (Qanun-i istikhdam-i kishvari), ratified on 22 May 1966/31 Khurdad 1345, explicitly mentioned that lack of prior “convictions for espousing corrupt beliefs” was a condition of application for employment in governmental jobs. The executive regulations appended to the law by different branches of the government invariably required applicants to clarify their religious affiliation. Ads for governmental jobs always included, as a basic eligibility requirement, belief in one of the four “official religions of the country: Islam, Judaism, Christianity and Zoroastrianism.” which basically meant that Baha’is were not allowed even to apply. However, the way such regulations were put into practice depended to a large degree on the attitude of the individuals directly in charge. Those who did not harbor anti-Baha’i sentiments accepted that Baha’is leave the religion column on forms blank. This seemed to have been the only way for a Baha’i to get a job in a government organization, and many did. Indicating one’s religion as Baha’i, however, would almost invariably lead to outright rejection of one’s application, unless the organization was semi-governmental (i.e., partly private). In the 1960s, when the internal security organization known as SAVAK[63] took control of all government positions and began to screen applicants for government jobs, stricter measures were enacted. These years coincided with the early years of the premiership of Amir Abbas Hoveyda who “appears to have felt impelled to be particularly severe in his treatment of Baha’is”[64] in face of accusations made by his political enemies that he himself was a Baha’i. [65] According to SAVAK documents, only two weeks after Hoveyda became prime minister, SAVAK officials conveyed to him a number of suggestions, based on advice received from pro-Shah clerics, as ways of debunking the rumor that he was a Baha’i. One of these suggestions called on the prime minister to refrain from employing Baha’is in government offices.[66]

 

 

Here, I would like to present three cases that shed light on the work conditions of Baha’is during Mohammad Reza Shah’s reign:

(1) On 27 February 1966, a year into Hoveyda’s premiership, the nursing school of the National Oil Company dismissed 19-year-old student Minu Yazdani for having indicated four months earlier in her employment forms that she was a Baha’i.[67] When she appealed the decision to expel her before the administrative officials of the Oil Company, they told her the decision had been made based on a circular from the prime minister’s office that called for members of the “misled sect” (firqah-yi zzalah) employed after a certain date to be dismissed.[68]

(2) In 1969, Manuchihr Sharif al-Attiba, a young physician who applied for a psychiatry residency in a hospital affiliated with Tehran University, was denied admission for having identified himself as a Baha’i on the application form. Six years later, however, in July 1975, he was accepted for a psychiatry residency at Pahlavi (Shiraz) University, even though he again stated his religion on the application forms.[69] This example shows that the treatment Baha’is varied in different times and places.

(3) Colonel Husayn Vahad-i Haqq entered the army high school during the reign of Reza Shah. Later, he enrolled in the military university, studied military engineering and in the process learned several foreign languages. A high score on an exam administered in 1971 led to his being chosen to be sent to foreign countries as the military attaché of the embassy of Iran. The General in charge of the matter summoned Vahdat-i Haqq and told him that despite his high score on the exam, he could not be sent on the mission because of his religion. The only solution would be to change his religion in his file because, “this file must be signed by His Imperial Majesty, and he will not do so [if he sees you that have said that you are a Baha’i].” [70] Vahdat-i Haqq responded that if he accepted to lie about his religion, how could he then be trusted to not betray the Shah and his country by selling military secrets? Later, the General informed Vahdat-i Haqq that when reporting the case to the Shah, he conveyed Vahdat-i Haqq’s remarks to the monarch who in turn said, “He is right, he is right.” The Shah then approved Vahdat-i Haqq’s appointment as the military attaché of the embassy of Iran in Germany. Under the Islamic Republic, Vahdat-i Haqq was arrested and executed in 1982. This third example shows that the authorities did close their eyes when there was a need for the expertise of a Baha’i.

Baha’is and Positions of Power

On the positive side, during the reign of the second Pahlavi monarch, Baha’is for the most part (apart from a number of sporadic cases) were not denied the right to higher education. This fact, combined with the emphasis placed in the Baha’i religion on education led to a large number of Baha’is receiving advanced degrees. As we saw above, their expertise, if seriously needed, led in some cases to officials looking the other way on the question of religious identity, allowing some Baha’is to secure high-level positions (again, provided that they left the religion column on official forms blank).[71] They were also permitted to be active in the private sector. As a result, a number of individual Baha’is became successful entrepreneurs and industrialists.

 

In fact, among the factors that made the life of the Baha’is in Iran under Mohammad Reza Shah’s rule complex and uneven is that in the midst of the official discrimination in employment laws, there were a number of individual Baha’is who held prominent positions.[72] In fact, when it came to public posts, Baha’is, as a matter of principle, could not accept any position that was political in nature or required membership in a political party.[73] As we will see below, the only Baha’i who held a political position, General Sani‘i, ultimately had to choose between keeping his political position and being a member of the Baha’i community.

 

Much has been written of the Shah’s personal physician, General Dr. ‘Abd al-Karim Ayadi (d. 1980), being a Baha’i—a fact usually cited in anti-Baha’i polemics widely disseminated in Iran under the Islamic Republic to try and establish ties between the former regime, and particularly the monarch himself, and the Baha’is of Iran.[74] Ayadi was a well-known Baha’i.[75] More than merely a physician, he functioned as the Shah’s “chief of staff, private secretary,” and “trusted emissary.”[76] Officially, he was the Shah’s physician, a post that was not political in nature. Highly trusted by the Shah, he was the head of the Health Office of the army, a position that made him responsible for all medicinal purchases for both the army and the Organization of Social Insurance. The memoirs of an Iranian who, for a long time, directly observed the way Ayadi managed this task depicts him as highly diligent and responsible.[77] While much has been written about Ayadi’s power and influence because of his proximity to the Shah, the fact is that during the anti-Baha’i campaign of 1955, when Baha’is needed protection most, he was sent to Italy for nine months, apparently to avoid instigating the clerics by the presence of a Baha’i in the Shah’s Court. Ironically, despite his position, he was subject to SAVAK surveillance—an indication of the strength of the “animus against Baha’is.”[78]As the political unrest grew in the country in the last year of his reign, the Shah removed Ayadi from his position as his personal physician. Ayadi left Iran before the victory of the Islamic Revolution.[79]

Next in line of people who were actually Baha’is and were given a prominent role under Mohammad Reza Shah’s rule was General Asad Allah Sani‘i (d.1998).[80] During the time when Muhamad Reza was the Crown Prince, Sani‘i was appointed the Head of his Office. Later, he became the Minister of War. Since this was a political position and Baha’is are not to accept such positions, he was advised by the Baha’i administration to resign. The Shah, however, refused to accept his letter of resignation. When he chose not to relinquish his position, he lost his Baha’i administrative rights.[81]

 

The majority of prominent people in political positions, usually mentioned as Baha’is in the narrative of the Islamic Republic, were not Baha’is.[82] Some came from Baha’i families or had Baha’i ancestors, but never identified themselves with the religion, and even openly expressed their allegiance to Islam.[83] Such was the case with Amir ‘Abbas Hoveyda (d. 1979) whose grandfather was a Baha’i, but whose father had distanced himself from the religion, accepted a political position, and married a Muslim.[84] Hoveyda was raised a Muslim, but that did not prevent the ulama from voicing dissatisfaction with his premiership. The Shah himself knew Hoveyda was not a Baha’i and is said to have been angered by rumors to the contrary.[85] As mentioned earlier, in order to prove that he was not a Baha’i, Hoveyda took measures such as more strictly enforcing the law of government employment being restricted to Muslims and recognized religious minorities—hence barring Baha’is. Ironically, however, he is also reported to have offered a well-known Baha’i, General ‘Ali Muhammad Khadimi (d.1978), who was the head of Iran’s national airlines (HOMA), the new post of Minister of Transportation, an offer which General Khadimi declined, clearly stating that his religious beliefs did not allow him to hold a political position.[86]

 

Another person who held political office and was not a Baha’i but is nonetheless introduced as one in historical narratives sanctioned by the Islamic Republic is Parviz Sabiti (b. 1936), the second in command of SAVAK. Sabiti was born into a Baha’i family, but his father had lost his rights to participate in Baha’i community affairs, and Sabiti himself never became a Baha’i. This fact was announced by the National Spiritual Assembly of the Baha’is of Iran on 15 Farvardin 1358/4 April 1979.[87] In a short autobiography apparently written when he sought to join SAVAK, Sabiti asserted that while his parents were Baha’is, he considered himself a Muslim from the start of high school.[88] In an interview in recent years, however, he clarified that he did not believe in any religion and did not hesitate to make disparaging remarks about the Baha’i faith.[89]

 

Among the most successful Iranian Baha’is of this era was Habib Allah Sabit (d. 1990), an entrepreneur and industrialist whose companies employed more than ten thousand people.[90] He displayed keen business acumen from a young age and gradually amassed a fortune through innovative and productive ways. He brought television to Iran, only to see it taken over by the government. His wealth brought him into contact with influential people. In 1953, when he was in New York, Mohammad Reza Shah’s mother traveled there. Given the political situation in Iran at the time, the members of the Iranian Embassy were reluctant to receive her. Upon disembarking the ship, the Queen Mother broke her leg, and Sabit and his wife took her to the hospital and cared for her. This event marked the start of an amicable relationship between the couple and the Queen Mother that lasted many years.[91] During the 1955 anti-Baha’i campaign, he tried to use his connections to mitigate the dangers that Baha’is faced.[92]

 

There were a number of other wealthy Baha’is living in Iran during this period. The discussion of their social and financial activities is beyond the scope of this paper. The acknowledgement of their existence, and the fact that they had the opportunity to prosper, however, is necessary for a realistic appraisal of the Baha’i community during the reign of Mohammad Reza Shah.[93]

 

Anti-Baha’i Societies                                                                           

Baha’is were also unofficially permitted to hold their own gatherings, provided they were low-key and did not draw public attention. At the same time, anti-Baha’i societies were supported by SAVAK to harass Baha’is and interrupt their meetings. The Anjuman-i Khayriyyah-’i Hujjatiyyah-’i Mahdaviyyat, or Anjuman-i Zidd-i Baha’iyyat[94] was founded by Shaykh Mahmoud Halabi with the permission of the Grand Ayatollah Burujirdi, apparently right after the 1953 coup that reinstated Mohammad Reza Shah in power. The Anjuman, which listed non-involvement in politics as one of its principles, was supported by SAVAK—a well-documented fact.[95] The regime and SAVAK likely used the Anjuman as a conduit to channel the religious sentiments of the youth and distract them from dissident religio-political groups. Some sympathetic scholars and former members have tried to depict the Anjuman as a largely progressive and non-violent association.[96] A more accurate depiction of its activities and their at times violent nature has been recorded by others among its members[97] as well as by Baha’is who been physically attacked by the group. Baha’is, moreover, have noted that law enforcement officials have been unwilling to prosecute members of the Anjuman when the victims of their attacks were revealed to be Baha’is.[98] The statement made by the reformist Muslim ‘Abd al-Karim Soroush as to why he left the Anjuman as a young man testifies to the fact that its activities included some physical violence which led the young Soroush to dissociate himself from it.[99]

 

The Hujjatiyyah members were given free rein by SAVAK to disrupt Baha’i gatherings, although their main organizational duty was to find non-Baha’is who seemed to have been attracted to Baha’i ideas and try to convince them not to join the Baha’i community. Neither the collaboration of SAVAK nor the freedom to harass Baha’is was exclusive to Hujjatiyyah as an anti-Baha’i organization. The older organization, Anjuman-i Tablighat-i Islami, established in 1941 by ‘Ata Allah Shihabpur,[100] is reported to have sought and obtained the support of SAVAK in 1972 in its activities against the Baha’i community.[101]

 

Many members of these anti-Baha’i organizations were schoolteachers. The childhood and early youth memories of this author in Shiraz is filled with memories from the late 1960s to the mid-1970s of teachers from both elementary and secondary schools who attacked everything that Baha’is considered holy with no opportunity on the part of Baha’i students or their parents to defend their beliefs or protest the verbal abuse.

Officially Non-Existent

Throughout the reign of Mohammad Reza Shah, Baha’is as Baha’is did not have a social existence.[102] With the exception of anti-Baha’i polemical works, the name “Baha’i” almost never appeared on TV or the radio or in newspapers, books, and magazines. In the extremely rare cases when Baha’is were alluded to in mass media, they were called “firqah-’i zallah” (the misguided sect). Even the most successful Baha’i entrepreneur, artist, or physician could not be publically identified as such. Baha’is were legally “non-persons” in Iranian public life.[103] At one point, the representative of the Iranian delegation told the United Nations that there were no Baha’is in Iran.[104] This fiction was maintained throughout the reign of Mohammad Reza Shah.[105]

 

1977-1978, Unsafe Again

The socio-political turmoil of the last two years of the reign of the Shah rekindled the pattern of Baha’i persecution during times of crisis. In May 1977, Ruh Allah Taymuri was killed in the village of Fazil Abad near Gurgan.[106] The murderers were arrested, but the actual trial was postponed numerous times. Finally, they were released upon getting a letter from the family of the deceased exempting the killers from any possible penalties or liabilities. Worried of the possibility that this indicated a new wave of persecutions, the National Spiritual Assembly of the Baha’is of Iran advised the Baha’is to pursue a legal course and appeal to the local or national government should they face persecution.[107] On 7 November 1978/16 Aban 1357, General ‘Ali Muhammad Khadimi was assassinated in front of his wife at their home. The assassins were most likely SAVAK agents.[108] Less than two weeks later, the Islamist newspaper Sitarah-’i Islam [The Star of Islam] reported on 20 November 1978/29 Aban 1357: “Baha’is are the cause of problems in our country and must be punished.” The heightened religious fervor of the Islamists was accompanied by sporadic attacks on Baha’is, in different parts of Iran. In December 1978, mob violence unleashed against Baha’is in the village of Sa‘diyyah near Shiraz extended to inside the city. From early December, with the beginning of the holy month of Muharram—when Shi‘i religious sentiments are usually at their most fervent—rumors began to spread in the suburbs of Shiraz about setting the city’s Baha’i Center and the homes of Baha’is on fire. The village of Sa‘diyyah was where these threats materialized. Sa‘diyyah was home to a mixed Baha’i and Muslim community with familial ties among families from the two religions. A cleric spoke from the pulpit on three successive nights against the Baha’is, declaring that they must convert to Islam or suffer the burning of their homes.[109] On the 13th of December, a mob gathered at the door of a Baha’i named Sifat Allah Fahandizh (d. 1978) who was a low ranking officer in the army. They were intent on dragging Fahandizh and his family to the mosque to force them to recant their faith. According to some accounts, they also threatened to take away his daughter (in effect, a threat of rape, a highly feared taboo in Iranian culture). Fahandizh appealed to law enforcement officers for help, but they never arrived. He then went to the rooftop of his house. When some among the mob attempted to force down the door to his home, he did what the original assailants had wished him to do all along: he shot at those attacking him with his gun. In return, both he and his wife were gunned down. That a Baha’i had killed Muslims gave the instigators the excuse they had sought. Mobs attacked the homes of Baha’is in Sa‘diyyah and set them on fire. News of the attacks spread quickly. Mobs of two hundred men or more, all wearing black as part of the ‘Ashura mourning ritual, began attacking the homes of Baha’is in Shiraz, one street at a time.[110] During the next two to three days, around two hundred Baha’i homes were raided, plundered and set on fire, as were a significant number of shops and factories.[111] For the most part, the military forces and police did not interfere or actively restrain or oppose the assaulting mobs. In fact, in some cases, the gas required to fuel the fire was obtained from military vehicles with the permission of military personnel. Fearing that the escalation in violence might get completely out of hand, Ayatollah Shaykh Baha’ al-Din Mahallati (d. 1981) at last announced that “the habitat, houses, and shops of others must be protected even if they are not Muslims, and that religious conflicts must stop.”[112] Meanwhile, Ayatollah Ruh Allah Khomeini in France[113] and Ayatollah Hajj ‘Abd al-Husayn Dastghayb (d.1981) in Shiraz[114] both accused the Pahlavi regime and its secret police, SAVAK, of orchestrating the incident.[115] Shortly thereafter, in other parts of Iran, Baha’is were also persecuted. A particularly severe case was in Buyr-Ahmad where a series of mob attacks began on the night of 12 January 1979/22 Day 1357.[116] A number of Baha’is were killed in the process, and elsewhere in Iran in the last months of the reign of the Pahlavi regime.[117] While there is evidence to suggest that the November 1978 attacks in Sa‘diyyah and Shiraz may have been instigated by SAVAK, with regards to these other incidents, in retrospect, it is difficult to know whether it was SAVAK instigating the attacks, or whether the clerics and people involved acted on their own when they felt there would be no governmental intervention given the unrest in the country.

 

Conclusion

As far as the treatment by the government, clerics and other citizens was concerned, throughout the reign of Mohammad Reza Shah, the Baha’i community of Iran passed through distinct phases: the first characterized by a lack of physical safety as a result of the collaborations between the government and the clerics, culminating in the 1955 anti-Baha’i campaign. At the height of the 1955 mass persecution of Baha’is, the Shah, concerned about his image abroad and caught between the demands of the clerics to escalate the repression of the Baha’i community on the one hand, and the need to construct the image of a champion of human rights on the other, chose the latter. Indeed, the lessons learned from the international repercussions of the 1955 anti-Baha’i campaign seem to have been one of the main reasons for the Shah to begin emphasizing human rights as a fundamental thread of the Iranian fabric.[118] The fact that the international press had accused the Iranian government of being partly responsible for some of the attacks and turning a blind eye to others made it all the more necessary for the Shah and his government to articulate and reiterate their respect for fundamental human rights. In his analysis of the repercussions of the 1955 anti-Baha’i campaign, Tavakoli-Targhi discusses how a tolerance-based civilizational narrative originally created, decades earlier, by the Bar Association of Iran, gradually developed into a more solid grand narrative of tolerance and inclusivity in the 1960s.[119] Analyzing the history of Iran in the decades prior to the Islamic Revolution, Tavakoli-Targhi refers to the continuous conflict and confrontation of two governmentalities: a jurisprudential (fiqhi), mono-confessional, and intolerant governmentality vs. a legal (civil law-based, qanuni), multi-confessional, and tolerant governmentality based on the value of “equal rights.”[120] Using this analytical lens, it can be said that the bloody history of the Baha’i community in the 1940s and the early to mid-1950s was the result of the jurisprudential governmentality, and the relative safety of the 1960s and early to mid-1970s the result of the legal, multi-confessional governmentality. In the turbulent last two years of Mohammad Reza Shah’s reign, then, the aggression against the Baha’i community was again the manifestation of jurisprudential governmentality.

 

Using the right to be employed in government positions as a point of departure, it can be said that, even during the period of the dominance of a tolerance-based, multi-confessional civilizational grand narrative, the Baha’i community was officially deprived of some of its basic civil rights. However, considering the varying ways in which regulations governing employment were implemented, the fact that Baha’is were free to work in the private sector, that they were, unofficially, allowed to perform their religious functions, and that the SAVAK-supported-Hujjatiyyah Society was allowed to harass them, we can conclude that life for the Baha’is of Iran during this period was far from stable or homogenous. Consequently, the history of the Baha’i community of Iran at this time was far from being a linear or monolithic narrative. As far as the monarch himself was concerned, despite his strong identification with Shi‘ism,[121] he did not particularly harbor anti-Baha’i prejudice, given his implicit trust in at least two Baha’is, Dr. ‘Abd al-Karim Ayadi, his personal physician, and General Asad Allah Sani‘i, the head of his office as Crown Prince and his Minister of War as Shah. However, whenever he felt that his power and interests would be in danger, he was ready to scapegoats Baha’is, as demonstrated by his sanctioning the clerics to start their attacks against Baha’is in 1955 and the events of the turbulent closing years of his reign.

 

In his interpretation of the situation of the Baha’is in the interplay between the clerics and the state in modern Iranian history, Roy Mottahedeh suggests that in Iran,

the Baha’is throughout most of their history were a pawn that…governments played in their complex game with the mullahs…[N]one of the governments was willing to surrender this pawn in a single move …Tolerating Baha’is was a way of showing mullas who was boss. Correspondingly, allowing active persecution of the Baha’is was the low-cost pawn that could be sacrificed to the mullas when the government was in trouble or in special need of mulla support.[122]

Mottahedeh’s suggestion explains the interaction between the Shah and the clerics in relation to the Baha’i community. However, there was also a third element which played a crucial role in the social life of Baha’is: everyday Iranian citizens who chose to act either as employers who ignored the religion column on official forms or as, for example, a chief of police to three different cities where Baha’is were murdered with impunity. Today, when the first two elements, the government and the clerics have merged into one, some among the third element have begun to act in promising ways by not only accepting Baha’is as Iranians rather than Iran’s “internal other” but by joining the cohort of those who express their objection to the injustices that continue to be perpetrated against the Baha’i community. The rise in consciousness by this third element merits further study.

 

 

[1] I wish to thank Omid Ghaemmaghami for his editorial comments. I have used a modified version of the Library of Congress system of transliteration sans diacritical marks and underdots. For certain famous personalities (e.g., Mohammad Reza Shah), I have used the most common spelling of their names even if such spelling does not comply with the Library of Congress system of transliteration.

[2]For multiple articles on various aspects of the Baha’i faith, see Encyclopedia Iranica, s.v. “Baha’i Faith or Bahaism.”

[3]Abbas Amanat, “The Historical Roots of the Persecution of Babis and Baha’is in Iran,” in The Baha’is of Iran: Socio-Historical Studies, Dominic Brookshaw and Seena Fazel, eds. (London: RoutledgeCurzon, 2007), 170-183.

[4]Mina Yazdani, “Religious Contentions in Modern Iran, 1881-1941” (PhD Diss. University of Toronto, 2011), 229-230.

[5]Yazdani, “Religious Contentions in Modern Iran,” 237-38.

[6]Douglas Martin, “The Persecution of the Baha’is of Iran, 1844-1984,” Baha’i Studies, 12/13 (1984), 20.

[7]In the last decade or so, in addition to numerous polemical works, books have been published in the Islamic Republic of Iran which in the guise of academic studies reproduce and reinforce the government’s official narrative about the life of Baha’is under Mohammad Reza Shah. Examples include: Mas‘ud Kuhistaninijad, Ruhaniyyat –Baha’iyan (nimah-yi avval-i sal-i 1334 (Tehran: markaz-i asnad-i Inqilab-i Islami, 1386); Suraya Shahsavari, Asnad-i fa‘aliyyat-i Baha’iyan dar dawrah-yi Mohammad Reza Shah (Tehran: markaz-I asnad-i Inqilab-i Islami, 1378); Leila Chamankhah, Baha’iyyat va rijim-i Pahlavi (Tehran: Nigah-i Mu‘asir, 1391).

[8]The first organized plan for the expansion of the Baha’i faith began on 11 October 1946 (19 Mihr 1324). See Encyclopedia Iranica, s.v. “Baha’i Faith or Bahaism v. The Baha’i Community of Iran.”

[9] On Mohammad Reza Shah, see Gholam R. Afkhami, The Life and Time of the Shah (Berkeley, CA: University of California Press, 2009); ‘Abbas Milani, The Shah (New York: Palgrave and McMillan, 2011); Homa Katouzian, The Persians: Ancient, Mediaeval and Modern Iran (New Haven: Yale University Press, 2009), 229-287. On the Shah appeasing the clerics, Milani, The Shah, 99.

[10]On Furughi’s role in the transition of power/kingship from Reza Shah to his son see Katouzian, The Persians, 230-231.

[11][Ahmad Kasravi], Sarnivisht-i Iran chi khahad bud? 1st ed. (Tehran: Chapkhanah Urdibihisht, 1324), 18. Available at www.kasravi.info/ketabs/sarnevesht-e-iran.pdf (accessed 25 June 2013). Writing four years into Mohammad Reza Shah’s reign, Kasravi, who published the book under the name of “An Iranian,” (yik Irani), went on to say that it was clear what Furughi meant by “supporting religion” and then blamed all the subsequent administrations, the contemporary newspapers and the Tudah Party for their support of the clerics.

[12]Mina Yazdani, “Islamic Ecumenism in Mid-Twentieth Century Iran: a Reaction to a Messianic Movement?” in the panel, “Messianism in Iranian Islam: From Conceptions to Re-Conceptions,” The Tenth Biennial Iranian Studies Conference, Montreal, Canada, 9 August, 2014.

[13]Even before coming to such prominence, Ayatollah Burujirdi had managed, on occasions, to suppress Baha’is. Once in 1927, officials dismissed a Baha’i from his job as the assistant to the head of a local branch of a governmental office (birth registration office, Idarah-yi sabt-i ahval) in Burujird, and expelled Baha’is from that city, as the Ayatollah had wished. Muhammad Husayn ‘Alavi Tabataba’i, Khatirat-i zindigani-yi Ayatollah al-‘Uzma Aqa-yi Burujirdi (Tehran: Ittila‘at, 1341/1962), 36. See also the Ayatollah’s biography on his website Paygah ittila‘-rasani-yi Hazrat-i Ayatollah Burujirdi, www.broujerdi.org/content/view/12/140/ (accessed 25 June 2013).

[14]Ghulam-Riza Karbaschi, Tarikh-i shafahi-i inqilab-i Islami (tarikh-i hawzah-yi ‘ilmiyyah-yi Qum), 1st ed. (Tehran: Markaz-i Asnad-i Inqilab-i Islami, 1380/2001), 1:162.

[15]See Markaz-i Asnad-i Riyasat-i Jumhuri, Asnadi as anjumanha va majami‘-i mazhabi dar dawrah-yi Pahlavi (Tehran: Saziman-i Chap va Intisharat-i Vizarat-i Farhang va Irshad-i Islami, 2002/1381). For a thorough study of such societies and their goals, see Mohamad Tavakoli-Targhi, “Baha’isitizi va Islamgara’i dar Iran,” Iran Nameh 19, nos. 1– 2 (Winter/Spring 2001), 79– 124; idem, “Anti- Baha’ism and Islamism in Iran,” trans. Omid Ghaemmaghami, in The Baha’is of Iran: Socio- historical Studies, ed. Dominic Parviz Brookshaw and Seena B. Fazel (London: Routledge, 2008), 200– 31.

[16]Even then sporadic cases of murder of Baha’is happened: in 1941/1320 in Ivil, Mazandaran, Mr. Jazbani, and in 1943/1322 in Ghahrukh, a village near Shahr-i Kurd, ‘Abd al-Husayn Rizvani. See Turaj Amini, Asnadi Baha’iyan-i Iran, az sal-i 1320 ta payan-i 1331 (Stockholm, Sweden: Baran, 2012), 3-4.

[17]See the text of the circular in Amini, Asnad 1320 ta payan-i 1331, 491-92.

[18]For a firsthand account of the events in Shahrud, see: Y.P. Haqayiq-i guftani, dar piyramun-i hadasah-yi nangin-i Shahrud va kushtar-i Baha’iyan bih dast-i Shi‘ayan (Tehran: Parcham, 1945/1324). For primary sources pertaining to these events, see Amini, Asnad 1320 ta payan-i 1331, 506-511, 516-527; 535-617; Maymandinijad, “ Vaqi ‘ah-’i Shahrud,” Mard-i Imruz, 26 (27 Murdad 1323).

[19]For a detailed study of the murder of Dr. Birjis, see: Nasir Muhajir, “Kard-ajin kardan-i Dr. Birjis,” Baran (Spring and Summer 1387/2008), 10-24; See also: Mousa Amanat, Baha’iyan-i Kashan, ed. Noura Amanat-Samimi (Madrid, Spain: Nehal, 2012), 212-216.

[20]For the relevant documents see Amini, Asnad 1320 ta payan-i 1331, 742-753, and 580-83, 591, 594. See also, The Baha’i World, vol XII, 1950-1954 (Wilmette, Illinois, 1956, repr., 1981), 690-692, 710-711.

[21]For example, immediately before the murder of Dr. Birjis, when Baha’is in Kashan met Fatimi to express their worries about the possible consequences of fiery speeches delivered on the pulpit by a cleric who sought to instigate people against the “morally corrupt” Baha’is whose blood could be shed with impunity, he only assured them that nothing would happen. Ruh Allah Mihrabkhani, “Shahadat-i ductur Birjis,” Ahang-i Badi‘, no. 17, 4 (Isfand 1328/Feb. Mar. 1950), 4. For his support of the assailants in the 1323 Shahrud events, see Nasir Pakdaman, Qatl-i Kasravi, 2nd ed. (Sweden: Afsanah, 1998/1337), 86-87.

[22] Cyrus ‘Ala’i, “Tarikhchah-’i maliyat bar irs-i Hazrat-i Shoghi Rabbani vali-i amr-i Baha’i,” manuscript in private hands. An abstract of this article has been published in Cyrus ‘Ala’i, “Majara-yi amlak-i Shoghi Effandi,” in Iran dar ‘Asr-i Pahlavi, vol. 12, ed. Mustafa Alamuti (London: Paka Press, 1992):232-38.

[23] See for example the 7 Bahman 1326 /8 Jan. 1948 letter from the Minister of Interior to the governor-general of Fars, and the governors of a number of other cities. Amini, Asnad 1320 ta payan-i 1331, 796-97. Also see the letter written by the Minister of Interior to the Prime Minister Sa‘id on 23 Khurdad 1323/13 June 1944 in Amini, Asnad 1320 ta payan-i 1331, 482-83.

[24] For example, on 10 Bahman 1328/30 Jan. 1950, five days before the murder of Dr. Birjis, the National Spiritual Assembly of the Baha’is of Iran, the governing body of that community, wrote to the Police Commissioner to draw his attention to the impending dangers for Baha’is living in Kashan and some other parts of Iran, and to request the police’s intervention, Akhbar Amri, no. 10 (1328/1950), 90-91. Rather than providing protection, the result of this and similar complaints made after the murder of Dr. Birjis was that, Asad Allah ‘Alam (d.1978/1357), the Minister of the Interior, on 1 Isfand 1328/20 February 1955 wrote to the Prime Minister, Muhammad Sa‘id, expressing concerns that official letters from the “Assembly of Baha’is” to the government offices would lend them “official recognition” thereby “instigating the prejudice of Muslims.” Therefore, ‘Alam suggested to the Prime Minister that the Assemblies must be “categorically shut down.” See Amini, Asnad1320 ta payan-i 1331, 860. Also, the governor-general of Fars, Izz al-Mamalik Ardalan (d. 1987/1366), in the midst of the persecution of Baha’is in Sarvestan, frankly stated that he would “tear up” any letters of complaint written by a “Baha’i Assembly” and would only pay attention to complaints coming from individuals without any mention of the name Baha’i. Aman Allah Ardalan (Izz al-Mamalik), Khatirat-i Hajj Izz al-Mamalik Ardalan: zindigi dar dawran-i shish padishah (Tehran: Khurshid, 1993/1372), 315-16, quoted in Muhajir, “Kard-ajin,” 18.

[25]For details, see Muhajir, “Kard-ajin,” 20-21.

[26]For the role Ayatollahs Burujirdi, Kashani, Bihbahani and a number of other clerics played in freeing the murderers of Dr. Birjis, see Rasul Ja‘fariyan, Jaryanha va sazimanha-yi mazhabi-siyasi-i Iran, az ruyi kar amadan-i Mohammad Reza Shah ta piyruzi-i Inqilab-i Islami, salha-yi 1320-1357, 6th ed. (Qum: published by the author, 2006/1385), 162. Ja‘faryan’s source is the memoirs of one of the murderers: “Khatirat-i Gulsurkhi,” Yad, no. 6, 45-46.

[27]See Husayn ‘Ali Muntaziri, Matn-i kamil-i Khatirat-i Ayat Allah Husayn ‘Ali Muntaziri bi hamrah-i Payvast ha (n.p.: Union of Iranian Editors in Europe, 1379/2001), 94; Khatirat-i Mas‘udi Khomeini Javad Imami, ed. (Tehran: Markaz-i Inqilab-i Islami, 1381/2002), 221; Muhammad Taqi Afnan, Bigunahan, Manuscript in private hands, 245-249. Ja‘fariyan, Jaryanha, 155.

[28]In the biography of Ayatollah Burujirdi there is mention of this murder and the rescue of the murderer by the intervention of Ayatollah Burujirdi, without including the latter’s sending of Ayatollah Khomeini to the Shah on this issue. See: ‘Alavi Tabataba’i, Khatirat-i zindigani, 81-85.

[29]Ahmad Gulmuhammadi, Jam‘iyyat-i fada’iyan-i Islam bi ravayat-i asnad (Tehran: Intisharat-i Inqilab-i Islami, 1382/2003), 2:467, document number 253.

[30]For all the relevant documents, see Suhrab Nikusifat, Sarkub va kushtar-i digarandishan-i mazhabi dar Iran, vol. 1, az Safaviyyah ta Inqilab-i Islami (Alzette, Luxembourg: Payam, 2009/1388), 397-407.

[31]For details, see Afnan, Bigunahan, 51-214; Nikusifat, Sarkub va kushtar, 1:414-38; Amini, Asnad az 1320 ta payan-i sal-i 1331, 900-915 and passim.

[32]Ghulamriza Musavvar-i Rahmani, Kuhnah sarbaz: khatirat-i siyasi va nizami-yi sarhang-i sitad, Ghulamriza Musavvar-i Rahmani, (1374/1995 repr., Tehran: Mu’assasah-’i khadamat-i farhangi-’i rasa, 1366/1987), 363-364.

[33]Major-general (sarlashkar) Nader Batmanqilich (d. 1991), the head of the Iranian Army at the time.

[34]Mujtaba Ahmadi, et al., eds., Chashm va chiragh-i marja‘iyyat: musahibahha-yi vizhah-’i majallah-’i hawzah ba shagirdan-i Ayatollah Burujirdi (Qum: Daftar-i Tablighat-i Islami-i hawzah-’i ‘ilmiyyah’-i Qum, 1379/2000), 55.

[35]What is less known, however, is Mahdi Ha’iri’s account of the role played by Khomeini in the process. Ha’iri, a philosopher and politician born to a high-ranking clerical family, related by marriage to Ayatollah Khomeini’s son and a student and close friend of the Ayatollah, reported a critical meeting between Ayatollah Khomeini and the Shah, shortly before or during the 1955 anti-Baha’i campaign. According to Ha’iri, Khomeini recounted that he was sent by Ayatollah Burujirdi to ask the Shah to crack down on the Baha’is. Khomeini told the Shah: “His Majesty, the late king, your father, tied this wayward and misguided sect [firqah-yi zallah] in the stable; the people of Iran expect the same from you now.” According to Ha’iri, Khomeini was happy with the outcome of the meeting. See Habib Lajvardi, ed. Khatirat-i duktur Mahdi Ha’iri Yazdi (ustad-i falsafah, farzand-i bunyanguzar-i hawzah-yi ‘ilmi-i Qum) (Tehran: Nader, 1381/2002), 56-57. Historian Ervand Abrahamian considers the anti-Baha’i campaigns waged by the Pahlavis in the 1930s and again in the 1950s as evidence of their espousal of Shiism. Ervand Abrahamian, Radical Islam: The Iranian Mojahedin (London: I.B. Tauris, 1989), 19.

[36]Several hypotheses have been advanced on the reasons why the Shah gave consent to the suppression of the Baha’is, in 1955. Most agree that he sought to appease the ulama. On the one hand, the Shah was indebted to prominent fiercely anti-Baha’i clerics like Ayatollah Abu al-Qasim Kashani and Sayyid Muhammad Bihbahani for having supported the 1953 Coup. On the other, he was wary of Soviet and Communist influence at the height of the Cold War and wanted to align the country closer to the West to ensure the survival of his reign. He planned, after the anti-Baha’i campaign, to join the American sponsored Baghdad Pact, later known as Central Treaty Organization (CENTO), which he suspected would likely trigger the opposition of the ulama to what they commonly perceived as a growing dependency upon the West and the threat of increasing Western cultural influence. Moreover, according to Roy Mottahedeh, The Mantle of the Prophet: Religion and Politics in Iran, 2nd ed. (Oxford, UK: Oneworld, 2008), 239, the Shah “had already accepted a proportion of oil revenues below the level nationalists considered respectable.” The government was also facing serious economic problems and the anti-Baha’i campaign could distract attention from those problems. Shahrough Akhavi, Religion and Politics in Contemporary Iran: Clergy-State Relations in the Pahlavi Period (Albany, NY: State University of New York Press, 1980), 77. Michael Fischer also interprets the events within the context of the economic difficulties that ensued after the 1953 coup and the government’s effort to buy off right-wing clerics. Michael M.J. Fischer, Iran, from Religious Dispute to Revolution (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1980), 187. A different explanation has been offered by Sir Denis Wright, the British Charge d’Affaires in 1955. He states that the Shah was blackmailed to sanction the persecution of the Baha’is because the ulama had pictures of Queen Soraya in a bikini and newspaper accounts of an alleged son of the Shah born to a “well-known American socialite” and were threatening to publicize the pictures and accounts and raise an uproar. Therefore, the Shah agreed that they could attack the Baha’is. Milani, The Shah, 199. Milani’s source is “The Memoirs of Sir Denis Wright, 1911-1971,” 1:280.

[37]Shoghi Effendi, Tawqi` 113 (manuscript in private hands), provides a summary of the events.

[38]See Muntaziri, Matn-i kamil-i Khatirat, 94-95.

[39]Ja‘fariyan refers to one such instance without specifying its time. See Ja‘fariyan, Jaryanha, 373-374.

[40]Tavakoli-Targhi, “Bahaisitizi,” 104-10; Akhavi, Religion and Politics, 76-87.

[41]Hishmat Shahriari, Interview, A Quiet Genocide, aquietgenocide.com/index.php/component/k2/117 (accessed 25 Oct. 2014).

[42]See the 14 Dey 1344 (5 Jan. 1956) deliberations of the majlis on the event in Ruznamah-’i rasmi-i kishvar-i shahanshahi-i Iran: goo.gl/3eSOlM. For an account of the event see Muhammad Labib, The Seven Martyrs of Hurmuzak, trans. and foreword, Moojan Momen (Oxford: George Ronald, 1981).

[43]See Labib, The Seven Martyrs, 4-5, 13-15, and passim.

[44]The author is grateful to the Research Department of the Universal House of Justice for sharing a copy of this letter and a number of other letters that will be discussed in this Section.

[45]Cablegram from the National Spiritual Assembly of the Baha’is of the United States to Mohammad Reza shah Pahlavi, dated 24 May 1955; Cablegram from the National Spiritual Assembly of the Baha’is of the United States to the Prime minister of Iran, dated 24 May 1955; Cablegram from the National Spiritual Assembly of the Baha’is of the United States to the Senate of Iran, dated 24 May 1955; Cablegram from the National Spiritual Assembly of the Baha’is of Egypt and Sudan to Mohammad Reza shah Pahlavi, dated 24 May 1955; Cablegram from the National Spiritual Assembly of the Baha’is of Egypt and Sudan to the Prime Minster of Iran, dated 24 May 1955.

[46]Letter from the National Spiritual Assembly of the Baha’is of the United States to Mohammad Reza Shah, dated 26 May 1955.

[47]Letter from the National Spiritual Assembly of the Baha’is of the United States to the Prime Minster of Iran, dated 26 May 1955.

[48]Letter from the National Spiritual Assembly of the Baha’is of the United States to Mohammad Reza Shah Pahlavi, dated 26 July 1955.

[49]In addition, Mildred Mottahedeh, the representative of the Baha’i International Community, complained of the persecutions at the United Nations. Iran’s representative, Rizazadah-shafaq, denied the allegations altogether and claimed that very few Baha’is were living in Iran. Afnan, Bigunahan, 264 –a response that shows the regime’s after the fact awareness of how the campaign could jeopardize the human rights records of the country.

[50] For details, see Tavakoli-Targhi, “Bahaisitizi,”107-110.

[51] Tavakoli-Targhi, “Bahaisitizi,”110.

[52] For an analysis of the socio-historical context of the conventing of this conference in Tehran and its connection with the emergence of a coherent historical grand narrative of tolerance and inclusivity, see Mohamad Tavakoli-Targhi, “Charkish-i tamadduni, tasamuh-i Kurushi va ‘mutisavi al-huquqi’ shahrvandi,” Iran Nameh, 30:2 (Summer 2015), 52-119, specifically 105-113.

[53]For a list of persecutions in the year 1958/1337, see Akhbar-i Amri, no. 1-3 (Farvardin, Urdibihisht, Khurdad 1338), 63-71; Turaj Amini, Asnadi Baha’iyan-i Iran, az sal-i 1332 ta inqilab-I Islami (Sweden: Baran, 2014/1393), 863-69. For a similar list in the year 1959/1338, see Akhbar-i Amri, no. 1-4 (1339), 99-111; Amini, snad az sal-i 1332ta inqilab, 872-80. For a concise overview of the life of Baha’is in Iran under the Shah after the 1955 anti-Baha’i campaign, see Geoffrey Nash, Iran’s Secret Pogrom (Sudbury, UK: Neville Spearman, 1982), 44-53.

[54]See Akhbar-i Amri, nos. 1-3 (Farvardin, Urdibihisht, Khurdad 1338), 63-71; on the murder of ‘Ali-Akbar Safa’i, also see Akhbar-i Amri, nos. 7 and 8 (Mihr, Aban 1338), 237-41; Amini, Asnad az sal-i 1332 ta inqilab, 869-72.

[55]Akhbar-i Amri, no. 5, year 42 (Murdad 1342), 295.

[56] Based on the accounts of an eyewitness to the events, Muhammad Mahdavifar <nurizad.info/?p=22128#comment-121926> accessed 19 July 2013/28 Tir 1392.

[57]Akhbar-i Amri no. 5, year 42 (Murdad 1342), 299.

[58]Mohamad Tavakoli-Targhi, “Archaeotopia: The Cyrus Cylinder and the De-confessionalization of Iranian Identity,” paper presented at the symposium, “The Legacy of Cyrus the Great: Iran and Beyond,” Freer Gallery of Art and Arthur M. Sackler Gallery, Smithsonian Institution, Washington DC, 27 April 26 2013. An updated and extended version of the paper in Persian has been published in Iran Nameh: Tavakoli, “Charkish-i tamadduni.” A statement by Mohammad Reza Shah from the last year of his life supports Tavakoli-Targhi’s analysis. The ousted Shah defined “the sacred” tenets of Islam as “the most progressive religious principles.” He remarked, however, that his desire for the spirit of Islam to “penetrate ever more into the soul of our people was not accompanied by any animosity towards other religions.” He then added, “history will one day show that one of the characteristics of my reign was tolerance. Iran since the time of Cyrus has always been a land of refuge…” Mohammad Reza Pahlavi, Answer to History (New York: Stein and Day, 1980), 61.

[59]For a discussion of Mohammad Reza Shah’s proclamation of himself as a modern Cyrus, see Katouzian, The Persians, 263; Ali M. Ansari, Modern Iran: The Pahlavis and After, 2nd ed. (Harlow, UK: Pearson, 2007), 175. For a discussion of the 2,500-year celebration, the Shah’s speech at the mausoleum of Cyrus the Great, and the international media’s coverage of the event, see Ansari, Modern Iran, 218-222.

[60]For examples of how the implementation of the law could be influenced by the attitude of anti-Baha’i groups or individuals, see (1) the letter dated 8 Azar 1329/29 November 1950, written by Sirajansari, the head of the religious organization Ittihadiyah Muslimin to Prime Minister Razmara, thanking him for dismissing some Baha’is from government positions and requesting that all remaining Baha’is be likewise expelled. Markaz-i Asnad-i Riyasat-i Jumhuri, Asnadi as Anjumanha va Majamiʻ, 36; and (2) the 15 Isfand 1328/6 March 1950 letter of a group of devoted Muslims in Khurasan to the Prime Minister, requesting that Baha’i employees be dismissed from educational institutes and fired from the hospital affiliated with the Shrine of Imam Reza in Mashhad, Ibid. 283-84.

[62]Haqiqatpajuh, A’in-i Baha’i yik nihzat-i siyasi nist (Germany: Mahfil-i Ruhani-i Milli-i Baha’iyan-i Alman, 1982/1361), 86.

[63]On SAVAK, see Gholam R. Afkhami, The Life and Times of the Shah, 381-403; Katouzian, The Persians 256.

[64]Borrowed from Martin, The Persecution of the Baha’is of Iran, 26-28.

[65]During his ministry, the Baha’i Center of Tehran which had been sealed off in 1955, remained closed; frequently, Baha’i gatherings in different parts of the country were cancelled, and Baha’i employment in government offices were more strictly prohibited. See Haqiqatpajuh, A’in-i Baha’i yik nihzat-i siyasi nist, 79.

[66] See ‘Abd Allah Shahbazi, Zuhur va suqut-i saltanat-i Pahlavi, vol. 2, Justarha’i az tarikh-i muʻasir-i Iran (Tehran: Mu’assasah-’i Mutali‘at va Pazhuhishha-yi Siyasi, 1990), 388.

[67] Students of the nursing school of the Oil Company were employed from the beginning of their studies.

[68]Hoveyda became the prime minister on 26 January 1965 (6 Bahman 1343), and Minu Yazdani was dismissed from her nursing school on 27 February 1966 (8 Esfand 1344). This author’s personal interview with Minu Yazdani. The official letter of dismissal from her nursing school is in the author’s possession.

[69]This author’s personal interview with Dr. Manuchihr Sharif al-Attiba (Manshadi), 1 October 2014.

[70]Mihri Vahdat-i Haqq (Haqiqatju), “‘Ishq-i bizaval,” Manuscript in private hands, 53-54.

[71]For a good discussion of this topic, see H.E. Chehabi, “Anatomy of Prejudice: Reflections on Secular anti-Baha’ism in Iran,” in The Baha’is of Iran: Socio-Historical Studies (London: Routledge, 2008): 184- 197. See pages 190-91, in particular.

[72]The exaggeration of this fact has been used in the Islamic Republic to justify the persecution of Baha’is. A revealing example is the letter dated 26 Shahrivar 1360/17 September 1981, written on behalf of the Minister of Agriculture to a Baha’i employee declaring that his employment had been illegal to begin with, listing five prominent Baha’is of the time of the Shah as “traitors” to the country (suggesting that the addressee was to blame for believing in the same “fake cult” as them), and ordering the employee to return all compensation he had received to the state. See the document in Fereydun Vahman, Yik-sad va shast sal mubarizah ba diyanat-i Baha’i: gushah’i az tarikh-i ijtimaʻi-dini-i Iran dar dawran-i mu‘asir (Darmstadt, Germany: ‘Asr-i Jadid Publisher, 2009), 712.

[73]For more on this topic, see Moojan Momen, “The Baha’i Faith and Politics,” paper presented at the conference “Intellectual Othering and the Baha’i Question in Iran,” Toronto, 3 July 2011, www.youtube.com/watch?v=QtVY1BW9s0A (accessed 11 April 2015)

[74]See for example, Shahsavari, Asnad-i fa‘aliyyat-i Baha’iyan, 135-36.

[75]While Dr. Ayadi definitely believed in the Baha’i religion, he was never a member of the National Spiritual Assembly of the Baha’is of Iran, the elected body leading the affairs of the Baha’i community, or even the Local Spiritual Assembly of the Baha’is of Tehran.

[76]Abbas Milani, Eminent Persians: Men and Women Who Made Modern Iran, 1941-1979 (Syracuse, NY: Syracuse University Press, Syracuse, 2008), 2: 1058-61. Most of what has become public knowledge about Ayadi is based on the controversial memoirs of the Shah’s long-time friend, General Husayn Fardust (d. 1987) written while in captivity under the Islamic Republic, edited and published posthumously: ‘Abdollah Shahbazi, ed., Zuhur va suqut-i saltanat-i Pahlavi, vol. 1, Khatirat-i artishbud-i sabiq Husayn Fardust (Tehran: Mu’assasah-’i Mutali‘at va pazhuhishha-yi siyasi, 1990). Milani convincingly refers to this work as “alleged memoirs,” and describes it rightly as “vituperative.” Milani, Eminent Persians, 548, 285.

[77]See Goel Cohen, ed., Az kargari ta karafarini: zindiginamah va khatirat-i Jack Mahfar, az Jubarah in Isfahan to Tehran and Geneve in Swiss, 2nd ed. (Geneva, Switzerland: The Mahfar Cultural Foundation, 2011), 121-27, 173-182. Also available at jmahfar.com/index.html (accessed 12 June 2015). The book has also been translated into English by Abbas Nayeri and Nazanine Nayeri, as From Laborer to Entrepreneur: Memoirs of Jack Maher, from Joubareh in Esfahan to Tehran and Geneva (Geneva, Switzerland: The Mahfar Cultural Foundation, 2013), available at jmahfar.com/books/english/ (accessed 12 June 2015). Mahfar depicts a picture of Ayadi much different than the one presented by Fardust (see the previous note). While quite influential because of his access to the Shah, Mahfar’s Ayadi is quite wary not to abuse that power (Az kargari 175). He only owns two villages in which he promotes agriculture while taking care of the medical needs of the villagers who are satisfied and happy with him (Az kargari 117), and in the process of the purchase of medicine, always makes the best deals for the Iranian government (Az kargari 122).

[78]Milani, Eminent Persians, 2:1061.

[79]Milani, Eminent Persians, 2:1061.

[80] On General Sani‘i, see his autobiography, Asad Allah Sani‘i, Yadha va yaddashtha (Montreal: Farhang, 2009); Murtaza Mushir, Khatirat-i Sipahbud Asad Allah Sani‘i (Los Angeles: Ketab Corp, 2002).

[81]See the 27 August 1965 letter of the National Spiritual Assembly of the Baha’is of Iran to the Universal House of Justice on this matter, cited in Turaj Amini, Asnad-i Baha’iyan-i Iran, as Sal-i 1332 ta Inqilab-i Islami (Sweden: Baran, 2014), 1051. On the General losing his administrative rights, see Akhbar-i Amri 10 (1358), 156.

[82]Among those usually referred to as Baha’is on totally baseless grounds are: Farrukhru Parsa (d. 1979), the Minister of Education; and General Ni‘mat Allah Nasiri (d. 1979), the head of the notorious SAVAK for thirteen years. The list varies depending on the source.

[83]Examples of ministers who had Baha’i parents without ever identifying themselves as Baha’is include Mansur Ruhani (d. 1979), the Minister of Agriculture and Utilities (who was born to a Muslim mother and Baha’i father), and Mahnaz Afkhami (b. 1940), the Minister of Women’s Affairs (who had a Baha’i mother and a Muslim father). It is important to note that unlike other religions, being born into a Baha’i family does not automatically make one a Baha’i. One needs to declare his or her allegiance to Baha’i beliefs and principles in order to be identified as a Baha’i.

[84]On Hoveyda, see ‘Abbas Milani, The Persian Sphinx: Amir Abbas Hoveyda and the Riddle of the Iranian Revolution, (London, UK: IB Tauris, 2000). See also, Encyclopedia Iranica, s.v. “Hoveyda, Amir Abbas.”

[85] Mahmud Turbati Sanjabi, Nukhustvazir sih daqiqah-‘i pish darguzasht (Tehran: ‘Ata’i, 1383/2004), 91. When Ehsan Naraghi mentioned the rumor to the Shah, he responded, “No. That is pure calumny. Hoveida [sic] is not a Baha’i. The people are talking nonsense.” Ehsan Naraghi, From Palace to Prison: Inside the Iranian Revolution, trans. (from French) Nilou Mobasser (Chicago: Ivon R. Dee, 2007), 43. The fact that the Shah knew Hoveyda was not a Baha’i, however, did not prevent him from scapegoating the latter and imprisoning him in the turbulent last months of his rule, in the words of Naraqi, “to appease the masses.” Ibid., 42.

[86]Personal e-mail communication with Mona Khadimi, ‘Ali Muhammad Khadimi’s daughter, 11 Apr. 2015.

[87]See Haqiqatpajuh, A’in-i Baha’i yik nihzat-i siyasi nist, 79-81.

[88]See Shahbazi, Zuhur va suqut-i saltanat-i Pahlavi, 2: 450-51; Milani, Eminent Persians, 1:287.

[89]See Irfan Qani‘ifard, Dar damgah-i hadisah (Los Angeles: Ketab, 2012), 2: 678-85.

[90]See Habib Sabit, Sarguzasht-i Habib Sabit (Los Angeles, 1993); Milani, Eminent Persians, 2: 678-85. An English translation of this book is available at https://archive.org/details/HabibSabetMem; See also, Encyclopedia Iranica, s.v. “Sabet, Habib.”

[91]See Habib Sabit, Sarguẕasht, 239-47.

[92]See Encyclopedia Iranica, s.v. “Sabet, Habib.”

[93]One individual frequently mentioned in anti-Baha’i polemics is Huzhabr Yazdani (d.1389/2010). See Milani, Eminent Persians, 2: 799-807.

[94]In fact, the name usually used by this society’s members before the Islamic Revolution was Anjuman-i Zidd-i Baha’iyyat. See Michael M.J. Fischer and Mehdi Abedi, Debating Muslims: Cultural Dialogues in Postmodernity and Tradition (Madison, WC.: University of Wisconsin Press, 1990), 48. On the Pahlavi regime allowing this society to function, see also Abrahamian, Radical Islam, 19.

[95]For the relationship between SAVAK and Hujjatiyyah see Ziya’ al-Din ‘Uliya-nasab and Salman ‘Alavi-nik, Jariyan-shinasi-i anjuman-i Hujjatiyyah (Qum, Zulal-Kawsar, 2006/1385), 115-140; for more documents on SAVAK supporting Hujjatiyyah, see Amini, Asnad-i Baha’iyan-i Iran, as sal-i 1332 ta inqilab-i Islami, 1048-1050.

[96]See Encyclopedia Iranica, s.v. “Hojjatiya.”

[97]See Mehdi Abedi’s description in “Shi‘ite Socialization in Pahlavi Iran: Autobiographical Sondages in a Postmodern World,” in Fischer and Abedi, Debating Muslims, 48-54.

[98]See Nader Saiedi, “Asibshinasi-i rawshanfikri-i Iran” Iran-i Emruz (23 March 2009), www.iran-emrooz.net/index.php/politic/more/17686/ (accessed 11 Apr. 2015).

[99]Quoted in ‘Uliya-nasab and ‘Alavi-nik, Jariyan-shinasi-i anjuman-i Hujjatiyyah, 104. Originally, published in the newspaper Jami‘ah, no. 100, 8 Tir 1377/29 June 1998.

[100]See Tavakoli-Targhi, “Baha’isitizi,” 91-92; Encyclopedia Iranica, s.v. “Anjoman-e Tabligat-e Islami.”

[101]The original document is dated 27 Aban 1351/18 November 1972. It has been published in Mojahid 1, 84 (19 Khurdad 1359/9 June 1980); See also Encyclopedia Iranica s.v. “Anjoman-e Tabligat-e Islami.”

[102]This has been interpreted by some as a situation in which the Baha’i community had a de facto presence while de jure, this presence was denied. See Cyrus ‘Ala’i, “Tarikhchah-’i maliyat bar irs.

[103]Borrowed from Martin, persecution 14.

[104] As mentioned in footnote 48, following the 1953 anti-Baha’i campaign, the Iranian delegate at the United Nations, Rizasadah-shafaq, claimed there were very few Baha’is in Iran. Fischer, however, records that the delegate, Mrs. Teimurtash, “told the United Nations of behalf of the Iranian delegation that there were no Baha’is in Iran.” Fischer, Iran, from Religious Dispute to Revolution, 187.

[105] Fischer, Iran, from Religious Dispute to Revolution, 187.

[106]See Akhbar-i Amri, 5 (Khurdad-Tir 1356), 202-209. For a detailed and heart-wrenching account of the murder, see Amini, Asnad-i Baha’iyan-i Iran, as Sal-i 1332 ta Inqilab-i Islami, 438-40.

[107]See Akhbar-i Amri, 11 (1356), 431.

[108]For more on the life and death of General Khadimi see Cyrus ‘Alai, “Chigunigi-i darguzasht-i sipahbud ‘Ali Muhammad Khadimi,” Iran Nameh, 30:1 (Spring 2015), 246-262.

[109]Habib Allah Hakimi’s notes. At the time, Hakimi was serving as a member of the Local Spiritual Assembly of the Baha’is of Shiraz—a position that naturally caused him to pay close attention to the events that were unfolding. Referring to the Sa‘diyyah incident, Fischer writes that “accounts of the attack on Baha’is are confused.” The various accounts cited in his book reflect this confusion. Fischer, Iran, from Religious Dispute to Revolution, 206. Hakimi’s notes are a valuable first-hand and accurate record of that tragic incident.

[110]Personal recollections of the author.

[111]A Baha’i living in Shiraz at the time recorded that “some 200” Baha’i homes were subjected to arson. See Abu al-Qasim Afnan’s letter to Muhammad ‘Ali Jamalzadah in Muhammad Ali Homayoun Katouzian, “Du Namah az Jamalzadah,” Mihrigan, vol.2, no. 4 (Winter 1372/1994), 53. A recent study indicates 170 houses and shops in Shiraz were burned, and in total 295 were attacked. It also asserts that the extent of the arsons, and the accuracy with which the houses of Baha’is were spotted both indicate a collaboration between SAVAK and Hujjatiyyah, the two organizations well informed of the locations of the houses of Baha’is. See Amini, Asnad-i Baha’iyan-i Iran, as Sal-i 1332 ta Inqilab-i Islami, 455,458. A western scholar has suggested 400 houses and shops were looted. See Karen L. Pliskin, “Camouflage, Conspiracy, and Collaborators: Rumors of the Revolution,” Iranian Studies, Vol. XIII, Nos. 1-4 (1980): 55-81.

[112]See the newspaper Pars, no. 4233 (27 Azar 1357/17 Muharram 1399/18 Dec. 1979). The same column titled “The News of Shiraz,” provides an obliterated and distorted account of the events in Sa‘diyyah and Shiraz. For similar announcements from Ayatollah Mahallati, see Vahman, Yik-sad va shast sal, 444-45.

[113]See Khomeini, Sahifah-’i Nur (Tehran: Saziman-i Madarik-i Farhangi-i Inqilab-i Islami, 1361), 4:79.

[114]For Ayatollah Dastghayb’s statement, see Pars, no. 4242 (2 Bahman 1357/ 22 Jan. 1979), 4. Writing days after the attacks, Dastghayb clarified in this statement that according to Islamic laws, whenever an infidel (kafir) lives in the lands of Islam, their lives and properties must be protected by the Muslim ruler, a principle he applied to “unrecognized sects” as well.

[115]The published SAVAK documents pertaining to the events contain some inaccuracies. The editorial notes added to those documents distort the truth, depicting Baha’is as the assailants and the murderers. See Inqilab-i Islami bih ravayat-i asnad-i SAVAK, vol. 20, 21 Azar to 25 Azar [12 to 16 Dec.1978] (Tehran: Markaz-i Barrasi-i Asnad-i Tarikhi-i Vizarat-i Ittila‘at, 1385/2006), 146-48, 258-59, 261, 405, 407.

[116]For details, see Geoffrey Nash, “The Persecution of the Baha’i Community of Iran, Ridvan 1979-Ridvan 1983,” The Baha’i World 1979-1983 (Haifa, Israel: The Baha’i World Center, 1986), 271-74.

[117]See Nikusifat, Sarkub va kushtar, 2: 35-36 for details about three of the Baha’is killed between 22 Murdad 1357/13 Aug. 1978 to 19 Dey 1357/9 Jan. 1979, in Jahrum, Mianduab, and Hisar Khurasan.

[118]This was in line with the Shah’s self-image as a “progressive,” even “revolutionary” monarch. See Ansari, Modern Iran, 160, 163-4, and passim.

[119]Tavakoli-Targhi, “Charkhish-i Tamadduni,” 53-57, 85-93.

[120]For a definition of Foucauldian notion of “governmentality,” see Tavakoli-Targhi, “Charkhish-i Tamadduni,” 55-56; for the discussion of the historical conflict between these two governmentalities, see idem, 55-93.

 

[121]See Pahlavi, Answer to History, 57-61.

[122]Roy Mottahedeh, The Mantle of the Prophet, 2nd ed. (Oxford: Oneworld, 2008), 238-239.

فهرست

ایران‌ نامگ: فصل‌نامه‌ای دانشگاهی برای پیشبرد علوم انسانی و اجتماعی
محمد توكلی طرقی

زن در اندیشۀ میرزافتحعلی آخوندزاده (1227-1295ق/ 18121878م)
فاطمه اروجی

سیم نفاق: انگلیس، خط تلگراف هندواروپا و مناقشۀ مرزی عثمانی و ایران در نیمۀ قرن نوزدهم
سلی شاهور

امیر‌حسین آریان‌پور و تدریس جامعه‌شناسی ماركسیستی در دهۀ 1340
امیر حسن‌پور

بررسی انتقادی نگرش مرتضی مطهری به عرفان اسلامی
اشكان بحرانی

جنسیت در جامعۀ عدل‌محور: مروری بر آرای اخلاقی ابوحامد امام محمد غزالی طوسی
مهران حاجی محمدیان

وزارت در دودمان‌های محلی ایران در قرن هشتم هجری: از زوال ایلخانان تا برآمدن تیموریان
جواد عباسی و فاطمه حاجي‌آبادی

بررسی باستان‌شناختی قلعۀ تنگ‌قیر شهرستان چرداول ایلام در غرب زاگرس مركزی
علی نوراللهی

فهلویات تاریخ قم
پژمان فيروزبخش

گل و گیاه در خمسه نظامی گنجه‌ای
بهرام گرامی

وانمودگی در داستان “سوفیا” از مصطفی مستور
محمد جواد حجاری و ناصر ملکی

علی‌اکبر دهخدا: دستاورهای ادبی و تجدد دینی صور اسرافیل
ژانت آفاری

چرا خروس جنگی؟
آیدا فروتن

ایران‌ نامگ: 
فصل‌نامه دانشگاهی برای پیشبرد علوم انسانی و اجتماعی

ایران نامگ فصل‌نامۀ علمی-پژوهشی، مستقل و دوزبانۀ ایران‌شناسی است که به سردبیری محمد توکلی طرقی در دانشگاه تورنتو منتشر می‌شود. این فصل‌نامه جستارهای فارسی و انگلیسی‌ای را برای چاپ می‌پذیرد که بر اساس گزیده‌ترین معیارها و شیوه‌های رایج در علوم انسانی و اجتماعی و با پایبندی به اخلاق و صداقت پژوهشی نوشته شده باشند. استناد سخاوتمندانه، دقیق، و کامل به آثار کسانی که در تهیة یک جستار علمی نقش داشته‌اند از جمله معیارهای حرفه‌ای برای همکاری با ایران نامگ می‌باشد. همکاران این فصل‌نامه موظفند که از یاری و همکاری کسانی که در تهیة مقالة ارسالی به ایران نامگ  نقش داشته‌اند نام ببرند. با پایبندی به شفافیت و اخلاق پژوهشی، بایسته است که نویسندگان ایران نامگ از سازمانها و افرادی که تامین مالی جستارهایشان را برعهد داسته‌اند صادقانه یاد کنند.

با تعهد به استقلال پژوهشی و پیراستگی و برازندگی انتشاراتی، سردبیر با همکاری نزدیک شورای دبیران به

گزینش جستارهای مستند و بدیع و ارزنده برای نشر در هر شمارة ایران نامگ می‌پردازد. شورای دبیران ایران‌نامگ اکنون شامل این استادان نامدار ایران‌شناسی است:

یرواند آبراهامیان‎‎

داریوش آشوری

تورج اتابکی

ویکتوریا اراکِلووا

امیرسعید ارجمند

رولا ابیساب

عباس امانت

کاترین بابایان
آصف بیات

پروانه پورشریعتی

کامران تلطف

محمد توکلی طرقی

جنیفر جنکینز

سید اختر حسین

رحیم شایگان
همایون کاتوزیان

احمد کریمی حکاک

بهروز قمری تبریزی

نایل گرین
فرزانه میلانی

والنتین میرزا مقدم

حمید نفیسی

شورای نویسندگان از استادان و دانشجویان در همۀ دوره‌ها، رشته‌ها و بخش‌های پیوستۀ ایران‌شناسی دعوت میكند که جستارهای بدیع و مستند خود به زبانهای فارسی و انگلیسی را برای بررسی و انتشار به ایران نامگ ارسال دارند. نوشته‌های دریافت‌شده برای ارزیابی علمی-پژوهشی در اختیار دست‌کم سه همتاداور متخصص قرار می‌گیرد. نوشته‌های برگزیده، که معمولاً شامل ۵ تا ۷ هزار واژه‌اند، پس از ویراستاری فنی چاپ میشوند. ارسال فشرده‌ای از پیشینة علمی و دانشگاهی نویسندگان به همراه مقاله ضروری است.

برای تسریع در چاپ و تسهیل دستیابی به مقاله‌های پذیرفته‌شده، ایران‌نامگ بر اساس روش ”نشر جستاری“ (Article-Based Publishing) در دسترس مشترکان قرار می‌گیرد. بدین روال، جستارهای داوری و پذیرفته‌شده پس از برگ‌آرایی، و پیش از فصل رسمی انتشار کاغذی، از طریق پایگاه ایران نامگ (iranamag.org) منتشر می‌شود.

با اقدام به اشتراک، هدیه دادن و یاری مالی، ایران‌ نامگ را دریابید و به پایداری این فصل‌نامة دوزبانه و مستقل و مستند ایران‌شناسی یاری رسانید.  پایداری این فصلنامة علمی-پژوهشی فقط با یاری سخاوتمندانۀ خوانندگان و دوستداران ایران‌نامگ ممکن خواهد بود. ایران نامگ را دوست بدارید (facebook.com/irannamag) و یار پایدارش باشید!

محمد توکلی طرقی
بهار ۲۰۱۶

زن در اندیشۀ میرزافتحعلی آخوندزاده (1227-1295ق/ 1812-1878م)

تلاش برای بهبود وضعیت زنان و احقاق حقوق آنها در جهان غرب به ویژه پس از انقلاب صنعتی (1750-1825م) آغاز شد. پیروزی انقلاب فرانسه در سال 1789م باعث شد که مفاهیمی مانند حقوق فردی و خردورزی و شهروندی و حاکمیت مردم مطرح و بدانها توجه شود.[1] در همین زمینه و به دنبال وقوع انقلاب کبیر فرانسه، المپ دوگوژ (Olympe de Gouges, 1748-1793)[2] اولین اعلامیۀ حقوق زنان در فرانسه را در سال 1791م نوشت:

ای زن، برخیز. ناقوس خردورزی در سراسر عالم طنین افکنده است؛ حقوق خویش را دریاب. امپراتوری توانمند طبیعت دیگر محصور در تعصب و تحجر و خرافه و دروغ نیست . . . شما ای زنان، پس کی می‌خواهید چشمانتان را بازکنید؟ آخر انقلاب به شما چه امتیازی ارزانی داشته؟[3]

توجه به مسئلۀ زنان و حقوق آنها به‌ویژه از حمایت محافل روشنفکری در جوامع غرب برخوردار بود. جنبش بیداری زنان به سرعت در قاره‌های اروپا و امریکا منجر به پیدایش سازمانی با نام ”نهضت اخلاقی“ شد که هدف آن رهایی زن از قید سنت‌های کهنۀ مسیحیت و رفع هرگونه فشار ناروا بر ایشان بود. این نهضت سریعاً با برگزاری کنفرانس‌های بین‌المللی موفق به انتشار اعلامیه‌هایی شد که در آن بر احقاق حقوق زنان، آزادی اشتغال و امکان رشد شخصیت و آزادی، ظهور قوای عقلانی و بهبود وضعیت زنان کارگر تأکید می‌شد. در این زمینه، مخصوصاً برخی از رجال برجسته مانند گلادستون (William Ewart Gladstone, 1809-1898) و دیزرائیلی (Benjamin Disraeli, 1804-1881) و فلاسفۀ بزرگی مانند جان استوارت میل (John Stuart Mill, 1806-1873) به صورت جدی از زنان برای رسیدن به حقوق برابر حمایت کردند.[4]

این موج اندیشه به‌زودی از غرب به شرق راه یافت و منجر به بروز عکس‌العمل‌های گوناگونی در بین نوگرایان شد که از جملۀ آنها، آغاز انتقاد شدید نوگرایان ایران به وضعیت و جایگاه فرودست زنان در جامعه بود. در آن دوره، زن در جوامع مسلمان از آزادی‌های اجتماعی و سیاسی بی‌بهره بود و از لحاظ پوشش مجبور به استفاده از روبند برای حجاب بود که رفته‌رفته منجر به حذف زن مسلمان از اجتماع و حتی از مراکز علم و تربیت شده بود. به‌رغم تأکید آیات قرآن بر حق ارث زن به اندازۀ یک‌دوم مرد، زنان همچنان از این حق محروم بودند. سوء استفاده از جواز تعدد زوجات در شرایط خاص، این امر را در جوامع اسلامی تبدیل به سنتی رایج ساخته بود. در این شرایط بود که با ظهور جنبش حقوقی زنان در غرب و اثرپذیری از آن، نوگرایان و اندیشمندان مسلمان و از جمله ایران برای حمایت از زنان دست به قلم برده و آثاری در این زمینه خلق کردند.

در سال‌های اخیر در ایران نتایج تحقیقات فراوانی دربارۀ زنان، به‌ویژه در خصوص وضعیت آنها در دورۀ معاصر، به صورت مقاله، کتاب منتشر یا در کنفرانس‌ها عرضه شده است. این تحقیقات عمدتاً محدود به نقش زنان در انقلاب مشروطه و دیگر جنبش‌های اجتماعی ایران یا تک‌نگاری‌هایی دربارۀ ایشان است. از آن جمله‌اند زنان ایران در جنبش مشروطه از عبدالحسین ناهید، زن ایرانی از انقلاب مشروطه تا انقلاب سفید از بدرالملوک بامداد، زن در دورۀ قاجار از بشری دلریش، خاطرات تاجالسلطنه از منصوره اتحادیه و سیروس سعدوندیان و بسیاری دیگر.[5] با این همه، جایگاه زنان در اندیشۀ نوگرایان چندان مورد توجه قرار نگرفته است. به‌ویژه آنکه نوگرایان پیشگام هم توجه چندانی به زنان، وضعیت و حقوق آنها نکرده‌اند و در آثارشان نیز توجه چندانی به این امر مشاهده نمی‌شود.[6] در نتیجه، در تحقیقات و پژوهش‌های صورت‌گرفته دربارۀ نوگرایان و اندیشمندان، خلأ قابل توجهی در این مباحث وجود دارد.

این مقاله به دنبال آن است تا با نگاهی به جایگاه زن ایرانی در آغاز جریان نوگرایی و با بررسی ریشه‌های پرورشی، محیطی و فکری آخوندزاده، در مقام اندیشمند نوگرای ایران، اندیشۀ او را دربارۀ وضعیت، جایگاه و حقوق زن تحلیل کند و به دنبال عرضۀ پاسخی منطقی و مستدل به این سوال اساسی است که چیستی و کیفیت زن مدرن در دیدگاه میرزافتحعلی آخوندزاده چگونه است؟ همچنین، طرح و پاسخگویی به سوالاتی از این قبیل مد نظر است: آیا در اندیشۀ این اندیشمند که به دنبال ایجاد جامعۀ مدرن بود، زنان جایگاه ویژه‌ای داشتند؟ آیا زنان در اندیشۀ او در ایجاد و ادارۀ جامعۀ مدرن نقشی داشتند؟ و آیا حقوق و امتیازاتی که او برای زنان در جامعۀ مدرن قائل بود حقوق و امتیازاتی برابر با مردان بود؟

جایگاه زن ایرانی در آغاز جریان نوگرایی

اگرچه قرآن اساساً میان زن و مرد از لحاظ ارزشی تفاوت خاصی قائل نشده است، زن در دنیای اسلامی جزو اموال و دارایی مرد محسوب می‌شد و به راحتی قابل خرید و فروش بود. چنین دیدگاهی موجب شد زن در فرهنگ و ادبیات ایران پس از اسلام جایگاه شایسته‌ای به دست نیاورد و شعر کلاسیک ایران معمولاً زن را با صفات یار و دلدار و دلبر معرفی کرده است. در ادبیات فارسی به‌ ندرت می‌توان مطلبی یافت که با زن چنان که شایسته و سزاوار مقام اوست برخورد شده باشد.[7]

زن ایرانی در اوایل قرن بیستم تقریباً در تمامی عرصه‌های زندگی خود دچار تنزل موقعیت و وادار به پذیرش وضعیت فرودست در جامعه بود. فرصت‌های تحصیلی به‌شدت برای زنان محدود بود، چنانچه شواهد اندکی دربارۀ سواد و تحصیلات آنها در دست است. تا سال 1304ق فقط چهار درصد کل زنان باسواد بودند، چون سواد زنان مخالف خواست صریح قدرت‌های حاکم و خطری برای جامعه محسوب می‌شد. زن و مرد در جامعه از یکدیگر جدا بودند. زنان از لحاظ حقوقی و قانونی در وضعیت نامساعدی قرار داشتند. ازدواج دختران در سنین پایین اجباری بود. شوهر هر زمان اراده می‌کرد، می‌توانست زن خود را طلاق داده و ازدواج مجدد کند. زنان نمی‌توانستند هیچ منصب سیاسی اختیار کنند. قانون اساسی 1285ق ایران نیز هیچ حقی برای زنان قائل نشده بود و آنان را همراه با مهجوران و مجرمان از حق رأی محروم کرده بود.[8]

در بررسی سیر تاریخی ایران درمی‌یابیم که زنان جایگاه اجتماعی بسیار فرودستانه‌ای داشتند و داشتن شغل و حرفه برای آنان بی‌معنی بود. هیچ مرجع قانونی هم که از حقوق آنان حمایت کند وجود نداشت. در کل، وضعیت زنان در ایران پیش از مشروطیت اسفبار بود. آنان حق تعلیم و تربیت و خارج شدن از خانه را نداشتند. آزادی‌های اجتماعی آنها تا حد بسیار زیادی محدود بود و هنگامی که می‌خواستند از خانه بیرون بروند -که معمولاً در مناطق شهری و به ندرت اتفاق می‌افتاد- شلوار سیاه و بلند وگشادی با نام چاقچور و چادری غالباً سیاه و بند و پیچه بر سر می‌انداختند، به‌گونه‌ای که هیچ قسمت از بدن آنها نمایان نمی‌شد و اگر زنی در این موضوع سستی به خرج می‌داد، او را به بی‌حیایی و بی‌عفتی متهم می‌کردند. مسئلۀ حجاب افراطی زنان چنان مهم بود که در آغاز نهضت مشروطیت، آزادیخواهان معمولاً به طرفداری از رفع حجاب متهم شدند.[9] مهدی ملک‌زاده در تاریخ انقلاب مشروطیت ایران وضعیت زن دوران قاجار را این‌گونه توصیف می‌کند:

اگر مردها در ایران استبدادی از حقوق بشریت محروم بودند، زن‌های ایران از مزایا و امتیازات حیوانات اهلی هم بی‌نصیب بودند، زیرا حیوانات ماده آزادی حیوانات نر را داشتند و با هم آمیزش داشتند و آزادانه در کوه و صحرا چرا می‌کردند، ولی زن از معاشرت و ملاقات و صحبت با مردان محروم بود و اغلب در گوشۀ خانه محبوس و مهجور بود و حتی اجازۀ دیدن بستگان خود را نداشت و در چادر سیاهی مستور و از کلیۀ امتیازات اجتماعی آن زمان محروم بود. زن‌ها به حدی تحقیر می‌شدند که لقب ضعیفه به آنها داده می‌شد، غافل از اینکه شرکت ندادن زن در امور اجتماعی و محروم کردن آنها از حقوق عمومی و آزادی و عدم رعایت مساوات و برابری در حق آنها و غفلت در تربیت آنها بزرگ‌ترین ریشۀ بدبختی و دورافتادگی ایرانیان و مشرق‌زمین از کاروان تمدن است.[10]

زن ایرانی مجبور به تحمل فشارهای اجتماعی بود و عرف جامعه و ناامنی‌ها او را به ماندن در خانه مجبور می‌کرد.[11] سیاحان اروپایی، مخصوصاً آنها که در دوران معاصر به ایران سفر کردند، بخش عمده‌ای از گزارش‌های خود را به وضعیت زنان اختصاص داده‌اند. در این گزارش‌ها تصویری تیره و نگران‌کننده از وضعیت زن در جامعۀ ایران ارائه شده و این واقعیت مخصوصاً با گزارش‌هایی که شاعران و نویسندگان ایرانی دربارۀ جایگاه زنان در جامعه به دست داده‌اند ثابت می‌شود.

لیدی شیل، همسر جاستین شیل سفیر انگلیس در دورۀ ناصری، در خاطراتش از وضع نابسامان زن ایرانی صحبت کرده است. به اعتقاد او، بزرگ‌ترین آرزوی هر زن ایرانی پس از ازدواج آن بود که فرزند پسری به دنیا بیاورد تا از این طریق بتواند موقعیت آتی خود را در منزل شوهر تضمین کند. به دنیا آوردن فرزند دختر هیچ ارزشی نداشت و اصولاً ایرانیان برای دختر هیچ قدر و قیمتی قائل نبودند. شیل همچنین گزارش می‌دهد که طلسم و جادو آخرین و یگانه راه چاره‌ای بود که زنان می‌توانستند به آن متوسل شوند.[12]

زن سیاح خارجی دیگری با نام کلارا کولیو رایس، که قبل و بعد از جنگ جهانی اول به ایران سفرکرد، با اظهار تأسف از موقعیت متزلزل زن در جامعۀ ایران می‌گوید:

هرچه انسان به زندگی داخلی مردم نزدیک‌تر باشد، بیشتر تکان می‌خورد و متأثر می‌شود. درک و دریافت و شرح قوانین اخلاقی آنان مشکل است. زندگی زن مسلمان از اهداف متعالی تهی است؛ نه آرمانی، نه اندک عشق واقعی و نه کسب‌و‌کار. صرفاً طرز نگرش یک‌بُعدی و پس از آن پیری که هیچ‌کس خواهان آن نیست و آن‌گاه خاموشی و تاریکی. حتی زندگانی آن جهان نیز کمتر به وی خشنودی و اطمینان می‌دهد . . . گرچه این نگرش تلقی مأیوس‌کننده‌ای از وضعیت زنان در جامعۀ ایران است، اما با این حال یک واقعیت است که نصف جمعیت ایران عاطل و باطل در خانه نشسته و حتی به جهت نادانی و ناآگاهی در امور تربیتی، در تربیت بچه‌هایشان هم نمی‌توانند اهتمام نمایند. بر اساس این دیدگاه، موقعیت زنان ایران تا حد زیادی باعث عقب‌ماندگی کشور است.[13]

اگر از اغراق‌گویی‌های سفرنامه‌نویسان دربارۀ موقعیت و جایگاه نازل زنان در جامعۀ ایران صرف نظر کنیم، با توجه به واقعیت‌های جامعۀ ایران در آن دوره می‌توان به روشنی به جایگاه زن در خانواده و بالطبع در جامعۀ آن روز پی برد. در خانواده، از همان بدو تولد به نوزاد پسر به مراتب بیشتر از نوزاد دختر بها داده می‌شد و این امر در سراسر زندگی دختران و زنان ادامه داشت. مادام کارلاسرنا در سفرنامۀ خود، آدمها و آیینها در ایران، می‌گوید: ”اگر نوزاد پسر باشد، جشن و سرور مفصل‌تر است. یک مسلمان متعلق به هر طبقه از جامعه که باشد، به دختر چندان محلی نمی‌گذارد و گاهی بی‌اعتنایی دربارۀ دختر به افراط کشیده و حتی در میان مردم نیز برای کوچک‌ترین نقطه ضعفی با تعصب و کینه‌آمیز با وی برخورد می‌کنند.“[14]

اکثر محققان این گزارش‌ها را بیان کرده‌اند و در محاقل مطبوعاتی نیز به کرات منعکس شده است. به‌خصوص بحث تعدد زوجات تبدیل به چالش فکری اساسی در محافل مطبوعاتی و روشنفکرانه در دورۀ پس از مشروطیت ایران شده بود. در این باره، در روزنامه‌های شکوفه، زبان زنان و عالم نسوان مقالات مفصلی دربارۀ ازدواج‌های نامناسب در جامعۀ ایران، که آشکارا نشانۀ تعرض به حقوق زنان بود، نوشته شد. در این میان، مقاله‌های عالم نسوان از اهمیت فراوان برخوردارند. این نشریه در مقاله‌ای با عنوان ”زناشویی در ایران“ تصویری گویا از ترتیب ازدواج و پایمال شدن حقوق زنان در جامعۀ ایران ارائه می‌دهد:

ترتیب ازدواجی که در ایران متداول و ظلمی که در حق نسوان روا می‌دارند در هیچ جای عالم مرسوم نیست. اولاً دختری که نُه سال داشته و در قید حباله درنیامده باشد، آن را امر غریبی می‌شمارند و حتماً تا شانزده سالگی باید متأهل شوند. تأهل هم در مملکت ما چندین قسم دارد. اولاً دختر جوانی را که به واسطۀ ملاحظات سطحی با مردی که 60 سال دارد عروسی می‌کنند، البته مضاری که از آن مواصلت مشهود می‌گردد بر هر بصیری واضح است.[15]

عقیدۀ عمومی جامعه این بود که زن مطلقاً باید مطیع اوامر شوهر خود باشد و بنا بر این اصل، دختر را در خانه به گونه‌ای تربیت می‌کردند که شخصیت خود را در برابر شخصیت مرد فراموش کند و تولید نسل و نگهداری و پرورش اولاد را وظیفۀ طبیعی و شرعی خود بداند. در خارج از محیط خانه و خانواده، فعالیت و کوشش اجتماعی منحصر به مردان بود و زنان در این فعالیت‌ها شرکت نداشتند، جز اینکه در پاره‌ای از مشاغل که در داخل یا خارج خانه وجود زن اجتناب‌ناپذیر بود، از زنان استفاده می‌کردند، از قبیل کارگری حمام زنانه و مامایی.[16] این عوامل زمینه را برای گرایش بانوان به طلسم ، جادو و سِحر فراهم آورد. خرافات به میزان زیاد در بین زنان رواج داشت و یکی از گرفتاری‌های اساسی جامعۀ ایران بود. گرایش مفرط زنان به سِحر و جادو و خرافات سبب می‌شد در زندگی روزمره کمتر از مردان اعتماد به نفس داشته باشند. همین امر در توجیه و تقویت این تفکر که زنان موجوداتی عاجز و ضعیف‌اند بسیار مؤثر بود. در منابع اشاره‌ای به ”توپ مرواری“ شده است که در میدان ارگ تهران قرار داشت و دختران و زنان جوان برای گشایش بخت و اقبال و باردار شدن از زیر لولۀ آن عبور می‌کردند یا بر چرخ آن دخیل بسته و مراد می‌طلبیدند و انتظار کرامت از آن داشتند.[17]

با توجه به موقعیت نازل زن در ایران کاملاً آشکاراست که تعلیم و تربیت صحیح و برابر با مردان برایشان ممکن نبود. تعلیم و تربیت در ایران از ظهور اسلام تا انقلاب مشروطیت بر پایۀ سنت قرار داشت و جامعه به گونه‌ای سنتی کودکان را برای در دست گرفتن نبض حیاتی آیندۀ این مرز و بوم تربیت می‌کرد. دختر تا نُه سالگی رموز و فنون خانه‌داری را از مادر می‌آموخت و از نُه سالگی شوهر داده می‌شد. در این میان، مساجد و جلسات مذهبی یکی از عمده‌ترین مکان‌های تعلیم و تربیت کودکان به شمار می‌رفت.

البته در سطوح بالاتر اجتماع و در بین طبقات مرفه، دختران علاوه بر آموزش‌های ابتدایی به فراگیری شرعیات و قرآن و در صورت روشنفکر بودن پدر خانواده به آموزش ادبیات فارسی، کتب اخلاقی و در نهایت آشنایی با دیوان‌های شعرای فارسی می‌پرداختند. این آموزش‌ها وظیفۀ معلمین سرخانه بود و بیشتر جنبۀ شنیداری داشت. در سطوح پایین‌تر جامعه و در بین طبقات متوسط، این آموزش‌ها وظیفۀ مکتبخانه‌ها بود. در مکتبخانه‌هایی که ملاباجی‌ها اداره‌شان می‌کردند، آموزش علوم بسیار محدود بود و به قرائت قرآن و روخوانی چند کتاب ادبی چون کلیله و دمنه، گلستان سعدی و اشعار حافظ بسنده می‌شد. اما مظلومیت دختران ایرانی به حدی بود که این امکان نیز فقط در شهرها برایشان وجود داشت و دختران روستایی و عشایر از این حداقل نیز محروم بودند.

در دورۀ محمدشاه (1250-1263ق) نخستین مدارس به شیوۀ جدید در ایران را مسیونرهای امریکایی و فرانسوی تشکیل دادند. نخستین مدرسۀ دخترانۀ ایران را کشیشی امریکایی با نام پرکینز در شهر ارومیه در سال 1217ق تأسیس کرد.[18] این مدرسه در ابتدا مخصوص اقلیت‌های مذهبی بود و هیچ دختر مسلمانی اجازۀ تحصیل در آن را نداشت، چرا که جامعۀ آن عصر به هر نوع تحول با دیدۀ شک می‌نگریست و تحصیل دختران را جایز نمی‌دانست و به آیات قرآن مجید هم که در آنها سخن از ”یا ایها الذین آمنوا“ آمده که هم مردان و هم زنان را مخاطب قرار می‌دهد، بی‌اعتنایی می‌کرد و کلام مقدس نبوی در باب ”اطلبُ العلم“ یا ”طلب العلم فریضه“ را در نظر نمی‌آورد. تا سال 1308ق، فقط دختران مسیحی در این مدرسه درس می‌خواندند. بعدها دختران یهودی و زرتشتی و در 1316ق دختران مسلمان هم به آنها پیوستند.[19]

در سال 1292ق، خواهران سن‌ونسان دوپول در تهران مدرسۀ دخترانه سن‌ژوزف را تأسیس کردند. دختران ارمنی در این مدرسه درس می‌خواندند و با شرط عدم دخالت معلمان در مسایل اعتقادی دانش‌آموزان، تعدادی دختر مسلمان نیز در این مدرسه مشغول به تحصیل شدند. این دختران خواندن، نوشتن، خیاطی، خانه‌داری و اتوکشی یاد می‌گرفتند.[20]

در اوایل دهۀ 1280ق، به زنان اجازۀ یادگیری نوشتن داده نمی‌شد. در دوران سلطنت قاجار، خانواده‌ها به برخی از زنان اجازه دادند که خواندن را فرا گیرند، اما نوشتن به جد برایشان ممنوع بود. در این شرایط، زنان روشنفکر آزادی‌خواه مجلات و روزنامه‌های خود را چاپ و منتشر کردند. چاپ این نشریات عملی انقلابی به حساب می‌آمد. به علاوه، در این نشریات به گستردگی از مسایل مبتلابه زنان بحث می‌شد و نویسندگان آنها خواهان تغییر در وضعیت اجتماعی زنان بودند.[21] کاملاً پیداست که به‌رغم همۀ محدودیت‌هایی که برای زنان در خانواده و جامعه اعمال می‌شد، آنها ساکت ننشسته و برای تغییر وضعیت اجتماعی خود و بیداری جامعه قدم به میدان نهادند.

اولین نشریۀ زنان در ایران در 1330ق با عنوان دانشنامه به سردبیری دکتر کحال منتشر شد. بعد از آن شکوفه در سال 1333ق به سردبیری مریم عمید مزین‌السلطنه با هدف آشنا کردن زنان با کارهای ادبی، آموزش بچه‌داری و خانه‌داری و تشویق به تحصیل شروع به کار کرده، رفته‌رفته لحنی سیاسی یافت. از 1393ق زبان زنان در اصفهان چاپ می‌شد که به صراحت نسبت به وضع زنان ایران اعتراض می‌کرد. این روزنامه اولین روزنامه‌ای بود که به نام یک زن مجوز انتشار گرفت؛ تا آن زمان به نام زن مجوز روزنامه داده نمی‌شد.[22] این نشریات آغاز مبارزه‌ای درازمدت برای اثبات حقوق زنان در زمینۀ آموزش و تحصیل بود و بعد از انتشار آنها بود که مدارس دخترانه نیز در ایران دایر شدند.

اولین مدرسه به سبک جدید برای دختران در سال 1285ق گشایش یافت. اولین مدرسۀ دولتی زنان در 1313ق در تهران تأسیس شد. طوبی آزموده یکی دیگر از اولین مدارس دخترانه با نام ”ناموس“ را در سال 1327ق ایجاد کرد. بعد از آن، ماهرخ گوهرشناس مدرسۀ ”ترقی بنات“ را در سال 1290ق بنا نهاد.[23] رفته‌رفته انجمن‌هایی نیز در میان بانوان شکل گرفت. از جملۀ آنها ”حریت زنان“ بود که در سال 1327ق پایه گذاشته شد و بعد از آن هم انجمن ”مخدرات وطن“ در 1327ق ایجاد شدو انجمن ”پیک سعادت نسوان“ در سال 1344ق در رشت پا گرفت.[24]

این جنبش که هم از سوی زنان و هم از سوی روشنفکران ایران به راه افتاده بود در سطح جامعه گسترش یافت و بسیار زود به موضوع اجتماعی عامی تبدیل شد، به گونه‌ای که در مجلس شورای ملی مسئلۀ حقوق زنان و بررسی وضعیت آنان بحث‌هایی را برانگیخت. حاج‌محمدتقی وکیل‌الرعایا، نمایندۀ همدان، نخستین‌بار در تاریخ ایران در 1328ق مسئلۀ برابری زن و مرد را در مجلس شورای ملی مطرح کرد و در همان زمان هم بحث زنان و موقعیت آنها در جامعه به مباحث مطرح در روزنامه‌ها تبدیل شد.

حسین‌خان عدالت، که روزنامۀ فکاهی صحبت را به زبان آذری در سال 1324ق درتبریز منتشر می‌کرد، در شمارۀ 4 روزنامه مقاله‌ای به زبان آذری تحت عنوان ”دندۀ کج“ چاپ کرد که در آن از بهبود وضع زنان و حضور آزادی‌خواهانۀ آنها در اجتماع سخن رفته بود. انتشار این مقاله با واکنش جدی گروه سنت‌گرا مواجه شد. اعتراضات دامنه‌دار گروه سنت‌گرا باعث توقیف روزنامه و حبس و جریمۀ نویسندۀ آن شد. چند سال بعد نیز روزنامۀ گلستان در شیراز به علت درج مقاله‌ای در توجیه حقوق و آزادی زنان توقیف شد.[25]

جنبش زنان در ایران در دهۀ 1300ق بر دگرگونی موقعیت زنان و ضرورت تحصیل آنان متمرکز شد. رهبران جنبش پیوسته بر اهمیت سوادآموزی زنان تأکید داشتند. در ایران، به‌ویژه بر اثر انقلاب مشروطیت، وضع زنان مورد اعتراض و توجه خاص نوگرایان قرار گرفت. در این اعتراضات، شعرا و نویسندگان در صف اول قرار داشتند. نوگرایان ایرانی هر کدام بر حسب اصول فکری خود دیدگاه و نظرات خاصی دربارۀ زنان داشتند. میرزافتحعلی آخوندزاده از آن دسته از نوگرایانی بود که در آثار خود به زن و جایگاه او در جامعۀ مدرن توجه خاصی مبذول داشت و بر آزادی زن، برابری میان زن و مرد، تعلیم و تربیت زن، الغای تعدد زوجات و آزادی حجاب تأکید ورزید.

شکلگیری اندیشههای میرزافتحعلی آخوندزاده

میرزافتحعلی آخوندزاده در سال 1228ق/1812م در شهر نخو (نوخه) از توابع شکّی و در خانواده‌ای مرفه زاده شد. پدرش میرزامحمدتقی‌بن حاجی احمد اهل تبریز، مادرش مراغه‌ای و پدربزرگش، حاج‌احمد، اهل رشت بود. پدرش در اوایل جوانی کدخدای قصبۀ خامنه تبریز بود که در 1227ق معزول شد و به عزم تجارت به ولایت شکّی رفت و در شهر نخو دختر برادر آخوند حاج‌علی‌اصغر را به ازدواج خود درآورد. مدتی از به دنیا آمدن میرزافتحعلی آخوندزاده نگذشته بود که به همراه پدر و مادرش به خامنه رفت، ولی در همان دوران مادر او از پدرش جدا شد و او به همراه مادر در ابتدا به قریۀ مشکین از توابع اردبیل رفته و نزد عموی مادری خود، آخوند حاج‌علی‌اصغر اقامت گزید.[26] آخوندزاده طبق رسم زمان سواد را با خواندن قرآن در مکتبخانه‌ای در روستای مشکین اردبیل در سن 7 سالگی شروع کرد. در سال 1241ق، به همراه مادر و عموی مادر خود به گنجه رفت و تحت آموزش و تعلیم ملاحسن قرار گرفت. در مسجد شاه‌عباس شهرگنجه با میرزاشفیع آشنا شد که از استادان روشنفکر بود و درشعر ”واضح“ تخلص می‌کرد. این مرحله شروع تحول روحی و فکری او بود. در سال 1249ق از گنجه به شکّی رفت و در دبستان دولتی مشغول به آموزش و فراگیری زبان روسی شد.[27]

دومین مرحلۀ تحول فکری و روحی او در سال 1250ق واقع شد. در 22 سالگی حاج‌علی‌اصغر او را به عباسعلی‌بیگ معروف به بکی‌خان، نویسنده و مترجم حاکم روس قفقاز، معرفی کرد. آخوندزاده به دلیل آشنایی با زبان فارسی، عربی و ترکی در مقام مترجم زبان‌های شرقی در خدمت حاکم روس در گرجستان مشغول به کار و از این طریق با نویسندگان گرجی و روس آشنا شد. در تفلیس، که درآن روزها کانون افکار جدید قفقاز بود، با محافل علمی و ادبی و نوگرا آشنا گشت و به این محافل رفت‌وآمد کرد. به سبب استعداد نویسندگی شروع به نوشتن نمایشنامه کرد. در واقع، زندگی در تفلیس در حیات و فعالیت ادبی او صفحۀ جدیدی گشود. آخوندزاده در مذاکرات و سفرهای دیپلماسی و دیدارهای سیاسی حضور می‌یافت.[28] در سال 1263ق در مقام مترجم در کنار گروه روس بود که به منظور تعیین مرز و ساحل روسیه و عثمانی به ایران آمده بودند.[29] در 1294ق درتفلیس درگذشت.[30] در زمان حضور در قفقاز از آثار و افکار نویسندگان روس، فرانسه، انگلیس و سویس در قرن‌های هجدهم و نوزدهم تأثیر پذیرفت؛ با آثار شاعران و نویسندگان روس و از جمله چرنیشفسکی،استرافسکی، مارلنیسکی، لرمانتوف، گریبایدوف، گوگول، پوشکین و متفکران روس از جمله بلینسکی و دابرولیوف آشنا شد.[31] از روزنامه‌های مسکو و پترزبورگ و اخبار تفلیس بهره می‌گرفت و اینها باعث آشنایی‌اش با دانش غربی و زبان روسی شد. از نوشته‌های مولیر، لاوژن، الکساندردوما و نویسندگان و متفکران اجتماعی و سیاسی نظیر ولتر، روسو و ارنست رنان نیز بهره‌مند شد. با رنسانس، جنبش اصلاح مذهب، انقلاب فرانسه و عقاید روشنفکران و متفکران عصر روشنفکری آشنا شد و تحت تأثیرآنها قرارگرفت. آثار متفکران انگلیسی از جمله جان استوارت میل را مطالعه کرد. با آثار متفکران ایران از جمله ملکم‌خان، جلال‌الدین‌میرزا، یوسف‌خان مستشارالدوله آشنا و از آنها متأثر شد و نیز بر افکار آنها اثر گذاشت و در واقع پیشرو آنها بود.[32] او با منیف‌پاشا، وزیر روشنفکر عصر تنظیمات عثمانی، رابطه داشت. آخوندزاده به دنبال آشنایی با روشنفکران روس و گرجی به فکر فعالیت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و از جمله گشودن مدرسه، روزنامه، تئاتر و باسوادکردن مردم افتاد تا از این راه مردم را تربیت و با حقوق خود آشنا کرده و زنان را نیز به حقوق انسانی خویش مطلع سازد. او اعتقاد داشت ترقی شرق در صورت باسواد کردن مردم و تربیت ملت امکان‌پذیر است.[33]

فعالیت آخوندزاده در زمینۀ ادبیات با نمایشنامه‌نویسی و داستان‌سرایی شروع شد.[34] از 1266 تا 1273ق شش نمایشنامه و یک داستان با مضامین مشتمل بر انتقاد اجتماعی نوشت. در 1274ق رسالۀ الفبای جدید را نوشت. برای تغییر خط 15 سال تلاش کرد و آن را راه حلی برای رشد و ترقی و رسیدن به دانش جدید می‌دانست.[35] در 1279ق شروع به نوشتن مکتوبات کمالالدوله با موضوع انتقادات سیاسی و دینی کرد.[36] در این حین، مقاله‌های انتقادی، فلسفی، سیاسی، اقتصادی و تاریخی نوشت و گاه نیز با تخلص صبوحی اشعار انتقادی سرود.[37] مقاله‌هایی نیز از جمله ”ایراد انتقاد بر روضه‌الصفای ناصری،“[38] ”انتقاد بر رسالۀ یک کلمه مستشارالدوله،[39] ”انتقاد بر تفهیم آزادی جان استوارت میل“ نوشت .[40] از آثار او چند نمایشنامه و داستان ”ستارگان فریب‌خورده“ و چند مقاله و شعر در زمان حیاتش به چاپ رسیدند و به زبان روسی منتشر شدند که در شناخت افکار و نوشته‌ها و مکاتبات خصوصی او اهمیت دارند.[41]

آخوندزاده از سال 1250ق به تفلیس رفت و تا 1266ق که شروع به نوشتن نمایشنامه کرد، دورۀ آموزش و رشد ذوق ادبی و استعداد هنری اوست. او در محیط پرتحرک انتقاد ادبی و اجتماعی زمان خود پرورش یافت و با تفکر رئالیسم و ادبیات انتقادی غرب آشنا شد. زمینۀ کار تئاتر در تفلیس مناسب بود، بنابراین او از اوضاع و احوال گوناگون مردم آگاهی پیدا کرد و از این اطلاعات برای نوشتن صحنه‌های واقعی اجتماعی الهام گرفت و این عوامل او را به سوی نمایشنامه‌نویسی کشاند.

زنان در اندیشههای آخوندزاده

در برهه‌ای که اندیشمندان و نوگرایان ایران دربارۀ وضعیت و حقوق زن سکوت اختیار کرده بودند، چرا که جامعۀ آن روز ایران را در شرایطی نمی‌دیدند که توانایی طرح و ایراد مسایل زنان و حقوق آنها را داشته باشند، آخوندزاده یکی از نخستین نوگرایان ایران بود که بسیار جدی و اساسی در مباحث مربوط به زنان دست به قلم برد و درست به همین سبب است که در در این زمینه پیشرو نوگرایان ایران به شمار می‌رود. آخوندزاده در نوشته‌های خود به آزادی و مساوات فردی اعتقاد داشت و منشأ آن را حقوق طبیعی آدمی می‌دانست.

اعتقاد به آزادی زن، الغای تعدد زوجات و ایجاد مساوات میان زن و مرد در همۀ حقوق اجتماعی، تعلیم و تربیت و آزادی حجاب زن از مترقی‌ترین افکار آخوندزاده بود. از این نظر نیز پیشرو نوگرایان دنیای اسلامی به شمار می‌رود.[42]

الف. حقوق اجتماعی زن

اندیشه‌های آخوندزاده دربارۀ زن در چندین جهت قابل توجه است. یکی از مهم‌ترین افکار آخوندزاده دربارۀ زنان آزادی و برابری زن با مرد در زمینۀ حقوق اجتماعی است. آخوندزاده بخشی از اندیشه‌های خود را دربارۀ زنان در قالب نمایشنامه‌ها و داستان‌های خود بیان کرده است و ضمن توجه به داستان و نمایشنامه‌نویسی به مسایل زنان و مشکلات آنان در جوامع مسلمان پرداخته است. در واقع، نمایش‌نامه‌های او میدان جولان زن مدرن، زن رها از قیود سنت‌های فکری و دینی جامعۀ سنتی و عرضه‌کنندۀ نقش مؤثر و اساسی او در تعیین سرنوشت خود است. در حقیقت، چنین زنی می‌تواند نقش بسیار مؤثر و سازنده‌ای را در جامعه ایفا کند. در نمایشنامه‌های اوست که انسان به تفکرات و نظراتش دربارۀ زن مدرن پی می‌برد.

او در نمایشنامۀ کمدی وزیر خان لنکران با مضمونی سیاسی و اجتماعی سعی در بر ملا کردن استبداد حاکمان شرقی و وزرای نادان و چاپلوس آنها داشت. جنبۀ مهم این داستان توجه آخوندزاده به جایگاه و مقام زن است که در این داستان جایگاه قهرمانی دارد.[43] داستان از این قراراست که وزیر برای محکم کردن موقعیت خود تلاش می‌کند خواهرزن جوانش را به اسم نساخانم به عقد یکی از خان‌های محلی درآورد و در این باره به همسرش شعله‌خانم می‌گوید: ”شعله! می‌دانی خواهر ترا که به خان بدهیم درجۀ من، رتبۀ تو، چقدر زیادتر خواهد شد.“[44] حلقۀ نامزدی نساخانم را وزیر به او می‌دهد، ولی نساخانم که برای خود حق و حقوقی قائل است با او مخالفت می‌کند و می‌گوید: ”این انگشتر را ببرید، لایق خان دختر پیدا کرده انگشتش بکنید.“[45] سپس، انگشتر را پیش وزیر زمین می‌گذارد و بیرون می‌رود و بعدها با رضایت خودش با نامزدش ازدواج می‌کند.[46]

نمایش خرس دزدافکن صحنه‌ای از زندگانی اجتماعی روستایی زمان نویسنده را به تصویر می‌کشد. جنبۀ عشقی این نوشته جالب توجه است و ارزش آن در شناختن استقلال و حقوق زنان است.[47] در این نمایشنامه، پسر فقیر روستایی با نام بایرام عاشق دختری با نام پریزاد از طبقه بالا شده است، ولی قانون و مقررات نظام اجتماعی مانع ازدواج آنها می‌شود. جالب توجه است که با تلاش پسر و پایداری دختر ازدواج صورت می‌گیرد.[48]

در نمایشنامۀ مرد خسیس، که به حاجی قره نیز شهرت دارد، به مقام و جایگاه زن و ایستادگی و پایداری او توجه شده است. حیدربیگ و صوناخانم که یکدیگر را دوست دارند با تلاش و کوشش موفق می‌شوند با یکدیگر ازدواج کرده و صوناخانم در همۀ مشکلات اقتصادی درکنار شوهرش ایستاده و او را از وارد شدن به کارهای خلاف نجات می‌دهد و همواره حامی و همراه شوهرش است.[49]

در نمایشنامۀ وکلای مرافعه نیز عنصر زن مقام و منزلت والا و قدرتمندی دارد و به دنبال خواست آزادی خود است. سکینه‌خانم، وارث حقیقی برادرش، مرحوم حاجی‌غفور، است، اما اطرافیان او به کمک وکیل عدلیه سعی دارند او را از ارث محروم کنند. او دختر زرنگ و فهمیده‌ای است که به حقوق خویش واقف است و با ایستادگی و هشیاری و با کمک شهادت درست شاهدان به حق قانونی و ارثی خود می‌رسد.[50] همچنین، سکینه‌خانم در بحث ازدواج اختیار زندگی‌اش را به دست می‌گیرد و به عمۀ پیرش که می‌خواهد او را به اجبار شوهر بدهد چنین می‌گوید: ”من کی به تو اذن دادم مرا به آقاحسن شوهر بکنی؟ من حالا دیگر نه پدر دارم، نه برادر، خودم وکیل خودمم . . . دیگر اختیار خودم را از دست نمی‌دهم. هیچ‌کس نمی‌تواند مرا به شوهر بدهد.“[51] سکینه‌خانم رو در روی خواستگارش می‌ایستد و دست رد به سینۀ او می‌زند و می‌گوید: ”خواهش دل به زور نیست.“[52]

آخوندزاده در نمایشنامۀ موسی ژوردان قهرمانان خود را زن‌ انتخاب می‌کند و برخلاف تفکرات رایج مبنی بر سرآمد بودن مردان بر زنان و اعتقاد بر عقلانیت مردان در مقابل توسل زنان به خرافات و سحر و جادو، مردان را نیز معتقد به سحر و جادو می‌داند و بالاخره زنان داستان او موفق می‌شوند نظرات خود را به مردان بقبولانند.[53]

کمدی‌های میرزافتحعلی آئینۀ اجتماع‌اند.آخوندزاده به زیر و بم روانی شخصیتی که نشان داده آگاه است و همگی اصالت دارند. بسیار بااهمیت است که آخوندزاده در بیشتر نمایشنامه‌های خود سعی دارد مقام زن را بالا ببرد که در آن دوران سنت‌شکنی آشکاری بود، زیرا زنی که در جامعۀ مسلمان خوار و زبون بود، به یک باره به دنبال حقوق، آزادی و رهایی از قیود نظام اجتماعی خویش می‌افتد و پیروز می‌شود.[54]

ب. آزادی حجاب

از مباحث مطرح در اندیشۀ آخوندزاده در باب زنان، مسئلۀ حجاب و نوع نگرش به این مسئله است. مترقی‌ترین اندیشه‌های آخوندزاده و نگرش او دربارۀ زن در مکتوبات کمالالدوله بیان شده است. او در ملحقات کمالالدوله به حق از زن و جایگاه بالا و حقوق او در اجتماع سخن گفته و از آن دفاع می‌کند و به خوبی نشان می‌دهد که در جوامع اسلامی زن و حقوق او در کل نادیده گرفته شده و از میان رفته است. از این رو، آخوندزاده تصنیف کمالالدوله را جسارتی از سوی خود می‌داند که تا آن زمان کسی جرئت اظهار آن را نداشته است و منظور از نوشتن آن رفع تعصب و تحول در دین اسلام و بیداری مردم آسیا از خواب غفلت بیان می‌کند.

از نوشته‌های آخوندزاده در این باره کاملاً پیداست که مخالف حجاب پذیرفته در جامعۀ اسلامی است. او می‌نویسد: ”با نزول آیۀ حجاب نصف بنی‌نوع بشر را، که طایفه اناث است، الی مرور دهور به حبس ابدی انداخت.“[55] آخوندزاده قائل به آزادی و حقوق برابر زن با مرد است، بنابراین حجاب را که مخالف آزادی زن است رد کرده و آن را مربوط به اوضاع و احوال جامعۀ عربستان و مسایلی می‌داند که در روابط میان پیامبراسلام(ص) و همسرانش و اعراب پیش آمد.[56]

آخوندزاده در انتقاد بر رسالۀ یک کلمه مستشارالدوله نظر خود را دربارۀ حجاب زن بیان می‌کند. او مخالف حجاب جامعۀ اسلامی بود. به نظر او، شریعت اسلامی آن را به ناروا و به ناحق بر زنان تحمیل کرده و مخالف مساوات و برابری زن و مرد است. آخوندزاده در این باره چنین می‌نویسد:

شریعت چه حق دارد که طایفه اناث را به واسطۀ آیه حجاب به حبس ابدی انداخته مادام‌العمر بدبخت می‌کند، و از نعمت حیات محروم می‌سازد. و به واسطۀ حکم حجاب، در حرمخانه‌ها خدمت طایفۀ ذکور با آلت رجولیت جایز نشده، هرکس از ارباب استطاعت برای خدمت‌گزاری در حرمخانه‌ها لابد و ناچار طالب خرید خواجه‌ها می‌باشد؛ و بدین سبب شقی‌ترین مردمان برای منافع دنیویه اطفال معصومه را از جنس بشر خواجه کرده در ممالک اسلامیه می‌فروشند. اگر آیۀ حجاب نازل نمی‌شد، همان اشقیا بدان عمل شنیع هرگز مرتکب نمی‌شدند، به علت اینکه از آن عمل دیگر حاصلی متصور نمی‌شد.[57]

در ادامه نیز دربارۀ مخالفت خود با حجاب می‌گوید:

نزول آیۀ حجاب از قرار شهادت برخی از صاحب‌نظران بعد از نقل عایشه و صفوان وقوع یافته است و مفاسدی که از نزول این آیه در میان اهل اسلام شیوع یافته و این فرقه را از بدبخت‌ترین کل ملل روی زمین کرده است، بیرون از شمار است؛ از قبیل وحشیت خصال طایفۀ ذکور و خشونت طبایع ایشان در معاشرت و اختلاط با هم‌جنسان خود و حرمان ایشان از الذّ نعمات دنیویه که عبارت از مصاحبت طایفۀ اناث است و شیوع معصیت لواطه در میان این قوم به مرتبه‌ای است که هیچ‌کس از اسناد آن بر خود اندیشه نمی‌کند. حتی شعرای این قوم آشکارا در وصف اَمردان منظومات منتشر می‌سازند و این عمل شنیع را از قبایح نمی‌شمارند و قساوت قلب و سباعیت ایشان و عدم تربیت کل نسوان در علوم و فنون و صنایع و سلب حقوق انسانیت و آزادی از ایشان در جمیع مواد و امثال ذلک علی‌الخصوص از قبیل آنکه طایفۀ اناث از عدم سیر و حرکت و از کثرت قعود و اقامت در یک محل محصور و از استنشاق هوای ناصاف در حالت مستوریت و محجوبیت به استنباط اطبای یوروپا مبتلای انواع مرض‌ها می‌گردند. مع‌هذا، وجود معصیت زنا به واسطۀ نزول آیه حجاب از میان طوایف اسلام رفع نشده است. قطع نظر از آنکه مخصوصاً به جهت رفع زنا آیۀ حجاب نگاه داشتن خدام ذکور را در حرمخانه‌ها منع کرده است و به واسطۀ این منع بلاتصور باعث انتشار کسب رذیل خواجه‌فروشی شده است.[58]

ج. الغای تعدد زوجات

آخوندزاده مخالف قانون تعدد زوجات است و اعتقاد دارد که این قانون می‌باید ملغی شود. از نظر او، قانون تعدد زوجات از رسوم زشت و ناپسندی است که ارتباط میان زن و شوهر را در جامعۀ اسلامی به صورت مالک و مملوکه درمی‌آورد که آن نیز خلاف عدالت و مساوات است.[59] او دربارۀ تعدد زوجات و مضارذآن در جامعه چنین می‌نویسد:

ای جلال‌الدوله، فیلسوفان یوروپا چنان که آیۀ حجاب را همچنیین آیۀ تجویز کثرت زوجات را از سهوهای بزرگ ما می‌شمارند و می‌گویندکه در ضمن تجویز کثرت زوجات علاوه بر مفاسد عدیده و قطع نظر از ظلم فاحش در حق جزو ضعیف نوع بشر، دو گونه فساد پر واضح است: یکی خصومت جاوید فیمابین خویشاوندان و به‌خصوص فیمابین برادران و خواهران که از مادران مختلفه متولد می‌شوند. دیگری، قلت تناسل فیمابین ملت اسلام.[60]

آخوندزاده در رد توجیهات تعدد زوجات در اسلام دلایل و براهین خود را بیان می‌کند:

اما آنچه در قرآن به جهت رعایت عدالت در این ماده گفته شده است که ”وَ اِن خفتم الا تعدلوا فواحده“ امکان‌پذیر نیست، به علت اینکه اگر مراد از عدالت رعایت رضای زن و عدم جور در حق اوست، این عدالت در همان روز رفع شد که مرد بر سر زن اول خود، زن دیگر گرفت. بعد از آن تا آخر عمر مرد در حق زن اولش ظلم فاحش ثابت و باقی است. دیگر درین ماده عدالت وجود ذهنی ندارد که به موجب همان آیه رعایت لازم آید و امکان وقوع از قوه به فعل داشته باشد . . . معنی عدالت را در حق طایفۀ زنان، فیلسوفان فرنگستان بهتر فهمیده‌اند که زنان را در جمیع حقوق بشریت و آزادیت با مردان شریک شمرده‌اند. حتی امروز در بعضی دول آن اقلیم، زنان را به ادارۀ امور مملکت نیز داخل می‌کنند، علاوه بر آنکه درجۀ تاجداری را نیز در بعضی موارد بر ایشان مسلم می‌دارند. چنان که این رسم قبل از غلبۀ عرب‌ها در ایران جایز بود. حکمای فرنگستان به غیر از دلایل مذکوره دو دلیل دیگر نیز بر ترجیح وحدت زوجه بر کثرتش ایراد می‌کنند: یکی اینکه در کثرت زوجات نوع بشر غالباً از لذت عشق و محبت محروم است و اگر احیاناً به یکی از زوجات متعدده عشق و محبت حاصل می‌شود، سایرینش لامحاله برخلاف عدالت و انصاف در قید زوجیت بی‌ثمرخون جگرخواهند خورد. دیگری اینکه اگر فیمابین حکما مسئلۀ مساوات حقوقیه ذکوراً و اناثاً ممعٌ علیه است، کثرت زوجات منافی مسئلۀ مساوات است. همین دلیل دوگانه مقتضی شرح مبسوط است که گنجایش این مقام ندارد. حکمایی که برای رفع کثرت زوجات تصنیفات خواهند داشت، البته بدین دلایل دوگانه شرح مبسوط خواهند داد، با ذکر مثال و تجربه در فساد و قبح آن.[61]

آخوندزاده در ادامه مخالفت خود را با مزاوجت بی‌شمار مالکان با کنیزان در اسلام و تصاحب بی قید و شرط آنها و ظلم و ستمی که از این طریق مالکان مسلمان بر کنیزان روا می‌دارند نیز با بیانات تندی ابراز می‌دارد.[62] در اینجاست که آخوندزاده وظیفه و مسئولیت علمای دین را سنگین می‌داند و از ایشان توجه به قانون تعدد زوجات و رفع ظلم و ستم وارده بر زنان از این امر را می‌خواهد: ”علمای دینیه در این مسئله باید تأملی بکنند . . . و در حق ایشان مترحم بشوند و نگویند که مالک جاریه کفیل کسوه و نفقه اوست باید در عوضش از او منتفع بشود.“[63] در نهایت، آخوندزاده مخالفت خود را با قانون تعدد زوجات در اسلام، مالکیت مرد و مملوک و برده بودن زن بیان می‌کند که آشکارا معارض با عدالت و مساوات در میان مردم است: ”مالک یعنی چه؟ مملوک و مملوکه یعنی چه؟ در بشریت مملوک و مملوکه شدن خلاف عدالت و مساوات است. این قبیل چیزها . . . نه سزاوار طبع بشر [است].“[64] بنابراین، قویاً خواستار لغو قانون تعدد زوجات است و آن را از ضروری‌ترین اقدامات دولت‌های اسلامی می‌داند و همان‌گونه که خواستار لغو حجاب در جوامع اسلامی است، به همان اندازه خواستار براندازی رسم ناپسند تعدد زوجات است و دلایل خود را در این زمینه بازگو می‌کند:

کسانی که بعد از این از اخلاف ما در دین اسلام پروتستانتزم خواهند شد و در جمیع مسائل فقهیۀ ما تغییر و تزیید معمول خواهند داشت و آیۀ حجاب را منسوخ خواهند کرد، باید این مسئله را نیز فراموش نکنند و اگر بنا بر تصور و تحقیق ایشان عقیدۀ حکمای فرنگستان معقول انگاشته شود، آیۀ تجویز کثرت زوجات را نیز فیمابین ملت اسلام باید منسوخ داشته، تزویج را منحصر به وحدت زوجه بکنند.[65]

از این رو، آخوندزاده اندیشمند و متفکری است که خواستار اصلاح دین و بالطبع آزادی دینی است. از نطر آخوندزاده، وضعیت کنونی جوامع اسلامی به‌ گونه‌ای است که محتاج پروتستانتیزم و اصلاح دین است: ”از این سبب، کسب کاری و پیشه‌وری و هنروری در میان ملت اسلام به غایت کم است و ثروت و مکنت نسبت به سایر ملل به غایت اندک است. از جهت همین نوع سبب‌های بی‌حصر، پروتستانتیزم در دین اسلام محض به خاطر حب بشر از واجبات است.“[66] آخوندزاده معتقد است که دین اسلام بنا بر تقاضای عصر و اوضاع زمانه به پروتستانتیسم و تحول محتاج است. می‌نویسد: ”پروتستانتیسم کامل موافق شروط پیشرفت و تمدن متضمن هر دو نوع آزادی و مساوات حقوقیه هر دو نوع بشر، تخفیف‌دهندۀ استبداد سلاطین مشرق در ضمن تعلیمات حکیمانه و مقرر وجوب سواد در کل افراد اسلام ذکوراً و اناثاً [است].“[67] آدمیت دربارۀ او می‌گوید که هدف اجتماعی آخوندزاده لیبرالیسم اجتماعی و پروتستانتیسم اسلامی است، زیرا پروتستانتیسم را موافق شرایط تمدن و متضمن آزادی و مساوات حقوقیه هر دو نوع بشر (زن و مرد) و همچنین باعث ایجاد تنظیمات حکیمانه و باعث برقراری فرصت آموختن سواد و دانش میان جنس زن و مرد می‌داند.[68]

نکتۀ در خور توجه اینکه آخوندزاده در اندیشۀ پروتستانتیسم اسلامی، که آن را لازمۀ جوامع اسلامی می‌داند، از جنبش بزرگ اسماعیلی نیز تأثیر پذیرفته است. او در این باره حسن‌بن محمد بزرگ امید را بنیادگذار اصلی پروتستانتیسم در جهان می شمارد. آخوندزاده در این زمینه به سخنان و اقدامات او اشاره می‌کند که بخشی از آن به بینش و اقدامات اسماعیلیان دربارۀ زنان راجع است. هنگامی که علی ذکره السلام (حسن‌بن محمد بزرگ امید) به جای پدر قرار گرفت، خطبه‌ای ایراد کرد. بخشی از خطبۀ او دربارۀ زنان و آزادی زنان چنین بود:

ای جماعت، طایفۀ اناث را در حبس و حجاب نگاه داشتن قطع نظر از آنکه ظلم عظیم است، در حق این نصف بشریت، از برای طایفۀ ذکور نیز خسارت بی‌شمار دارد. از امروز طایفۀ اناث را در حبس و حجاب نگاه مدارید و ایشان را بی‌تربیت مگذارید و در حق ایشان ظلم و ستم را روا مبینید، و زیاده بر یک زن مگیرید. چنان که من زیاده بر یک زن ندارم و هر کس بعد از این دخترکوچک خود را مثل پسرخود به خواندن و نوشتن مشغول نسازد و هر کس از بزرگ و کوچک و از غنی و فقیر زیاده بر یک نفر زن بگیرد، مستحق بازخواست و خشم من خواهد شد.[69]

آخوندزاده اسماعیلیان را پروتستانتیست و اقدامات حسن‌بن محمد بزرگ امید را پروتستانتیسم در اسلام می‌داند. او به اقدامات حسن‌بن محمد بزرگ امید دربارۀ زنان که قائل به آزادی آنها بود اشاره می‌کند:

فردای آن روزکه مذهب پروتستانتیزم در ایران اظهار شد، علی ذکره السلام دو ساعت به ظهر مانده، دست زن خود، بانوی بزرگ دره‌التاج را که از سلسلۀ پادشاهان دیالمه بود گرفته از حرمخانه بیرون آمد و بانوی بزرگ روگشاده در تماشاگاه‌های الموت با شوهر حکیم و روشن‌روان خود سیر کرده به حرمخانه بازگشت و هر روز که هوا ملایمت و موافقت داشت، علی ذکره السلام این‌گونه سیر را با بانوی بزرگ تکرار می‌کرد. اعیان و اشراف و جمیع ساکنان الموت در آزادی طایفۀ اناث تقلید او کرده، با زنان روگشادۀ خودشان به سیر بیرون می‌شدند و در جمیع قلمرو او این رسم جاری شد.[70]

به همین مناسبت، آخوندزاده، حسن‌بن محمد بزرگ امید را می‌ستاید و از عقل، حکمت و همت و عزم او در میان ملت اسلام یاد می‌کند که با اقدامات روشنگرانۀ خود تمدن را در میان جامعۀ اسلامی منتشر ساخت و برای رهایی جامعه از حماقت، جهالت و بدبختی کوشید. به همین سبب، آخوندزاده حسن‌بن محمد بزرگ امید را پروتستانتیست می‌داند که در دوره‌ای که هنوز اروپا در قرون وسطا و در سیطرۀ کلیسا و اقدامات تعصب‌آمیز او به سر می‌برد، اسماعیلیان به رهبری حسن‌بن محمد بزرگ امید اقدامات روشنگرانه‌ای صورت دادند. آخوندزاده در نهایت افسوس می‌خوردکه جامعۀ اسلامی عمق اندیشه‌ها و اقدامات حسن‌بن محمد بزرگ امید را متوجه نشد و اقدامات او نتوانست ریشه دوانده و به عمر خود ادامه دهد.[71]

آخوندزاده حتی به اندیشه‌های باب نیز دربارۀ زنان پرداخته و بخشی از تفکرات او را دربارۀ آزادی تعلیم و تربیت و آزادی حجاب زن می‌پذیرد. او در این باره می‌نویسد: ”فقط دو حکم باب که از قرار تقریر رفقا در قرآن خود بیان کرده است، حکم فیلسوفانه به نظر آمد. یکی این است که طایفۀ اناث در جمیع رسوم آزادیت و کل حقوق بشریت باید با طایفۀ ذکور مساوی باشد و باید به طایفۀ اناث نیز مثل طایفۀ ذکور تربیت داده شود (و طایفۀ اناث نیز مثل طایفۀ ذکورگشاده‌رو باشد).“[72]

از مهم‌ترین اندیشه‌های آخوندزاده دربارۀ زنان، برابری میان زن و مرد در حقوق اجتماعی است. می‌توان گفت یگانه نوگرای مسلمان ایران که با صراحت کامل و بدون ابهام در زمینۀ فقهی ازدواج سخن گفت آخوندزاده بود. او به صراحت نوشت تعدد زوجات، که با شرایط خاص جایز شمرده می‌شود، با اصل برابری دنیای دموکراسی منافات دارد و برابری در برابر قانون از لوازم دادگری است. او در ادامه افزود که در جوامع اسلامی زن و مرد دارای حقوق برابر نیستند و به قانونی که طبق آن، شهادت قانونی یک کافر ذمی دارای ارزش برابر با شهادت یک مسلمان نیست اعتراض کرد.[73]

آخوندزاده علاوه بر کمالالدوله در مقالات متعدد خود نیز عقاید خویش را دربارۀ حقوق زنان بیان کرده و ظلم و ستم و بی‌عدالتی در حق زنان را ناشی از شریعت و دین می‌داند. او در انتقاد بر رسالۀ یک کلمه مستشارالدوله چنین می‌گوید: ”آیا شریعت خودش چشمۀ عدالت است یا نه؟ اگر شریعت چشمۀ عدالت است باید اصل اول را از اصول کونستتسیون، که مساوات در حقوق نیز در این اصل مقدور است، مع مساوات در محاکمات مجری بدارد. مساوات در حقوق مگر مختص طایفۀ ذکور است؟“[74] آخوندزاده در انتقاد بر شریعت اسلامی عدم رعایت مساوات و عدالت در محاکمات و به‌ویژه محاکمات میان مسلمانان و ذمی‌ها را به نقد می‌کشد و می‌نویسد که قاضی محکمۀ شرع شهادت ذمی را نمی‌پذیرد و از ذمیان شاهدان مسلمان می‌طلبد.[75]

آخوندزاده نابرابری موجود میان زن و مرد و مسلمان و نامسلمان را ناشی از فقه اسلامی دانسته و اصولاً به قانون مجازات اسلامی سخت حمله می‌کند. به نظر او، این قوانین با روح نظام قانونی و دموکراسی غربی منافات دارد.[76]

د. تعلیم و تربیت

نوشته‌های آخوندزاده دربارۀ حقوق و آزادی زن و نشر فرهنگ و دانش و تغییر الفبای اسلامی و برانداختن پندارهای پوچ و تصمیم‌های غلط تأثیرات عمده‌ای در پیشرفت ملت‌های خاور نزدیک داشته است .آخوندزاده آموزش اجباری را لازمۀ دولت آزادی‌خواه می‌داند؛ نظام آموزشی‌ای که فارغ از جنسیت فرد در صدد تعلیم و تربیت باشد. او دولتی را آزاده‌خواه می‌داند که هدفش اعطای حقوق سیاسی و اجتماعی به زن و مرد و محترم شمردن این حقوق باشد. تأکید آخوندزاده بر مسئلۀ آموزش و سواد از همه بیشتر است. اساساً معتقد است که قبل از ترویج علم و دانش میان مردم هر اقدامی برای پیشرفت و ترقی بی‌فایده است. از نظر او، به علت اینکه هرگونه تنظیمات و قوانین مبتنی بر علم است، دین اسلام باید پیش از ترویج و انتشار علوم در میان مردم برای وضع تنظیمات و قوانین جدید زحمت بی‌جا نکشد.[77]

آخوندزاده در بحث برابری تعلیم و تربیت و آموزش زن و مرد بار دیگر بحث پروتستانتیسم را در اسلام به میان می‌کشد و اعتقاد دارد با پروتستانتیسم است که می‌توان تعلیماتی مساوی و برابر برای زنان و مردان فراهم آورد. او در مباحث سواد و آموزش به هر دو جنس مرد و زن توجه داشت و منافع عامۀ خلق را در نظر می‌گرفت. آخوندزاده عموماً از بی‌سوادی کل جامعه و به‌ویژه از عدم تحصیل زنان لب به شکوه می‌گشاید: ”در میان طوایف اسلامیه از ده هزار یک نفر صاحب سواد به هم نمی‌رسد و طایفۀ اناث بالمره از سواد بی‌بهره می‌مانند.“[78] در اینجاست که یکی از بزرگ‌ترین مشکلات این مسئله و راه حل آن را تغییر الفبا می‌داند و مدت‌های مدیدی در این راه تلاش می‌کند که البته به نتیجه نمی‌رسد. آخوندزاده در الفباء جدید یکی از دلایل عقب‌ماندگی ایران را الفبای موجود می‌داند:

علمای گرام البته به حال بیچاره بی‌سوادان دلسوزی خواهند داشت که غرق دریای ظلمت و بی‌خبری‌اند و از لذت روحانی بالکلیه محروم. نه به گذشته واقف‌اند، نه به آینده عارف. هر چه با چشم می‌بینند و با گوش می‌شنوند تنها آن را می‌دانند. از این جهت علوم و صنایع در ملت اسلام ترقی نداشته، آنا فاناً تنزل و تناقض می‌پذیرد.[79]

آخوندزاده در نامه‌ای دربارۀ تغییر الفبا به اعتمادالسلطنه می‌نویسد:

باید کل سکنۀ ایران ذکوراً و اناثاً به خواندن و فهمیدن فلکالسعاده قادر باشد تا اینکه منظور شما به عمل آید و زحمت شما به هدر نرود. اهالی یوروپا در مدت پنج و شش ماه ذکوراً و اناثاً صاحب سواد می‌توانند شد، اما اطفال ما در مدت پنج و شش سال هنوز از گلستان و بوستان سر بدر نمی‌آورند. البته اهالی یوروپا وسیله‌ای یافته‌اند که به امداد آن به تحصیل سواد در اندک مدت قدرت به هم می‌رسانند، پس چرا ما همان وسیله را از ایشان اخذ نمی‌کنیم، در صورتی که به جمیع ترقیات ایشان اعتراف داریم و طالب اخذ جمیع تنظیمات ایشان می‌باشیم.[80]

آخوندزاده پیشنهاد می‌دهد که برای آبادی ایران و بهره‌مندی ایران از علم و دانش باید کل مردم ایران بدون استثنا، شهری یا روستایی یا ایلاتی، ذکوراً و اناثاً مانند اهل پروس صاحب سواد شوند و برای باسواد کردن مردم ایران نیز پیشنهاد می‌دهدکه باید الفبای قدیم را تغییر داده و الفبای جدید را ایجاد کرد که در مدتی اندک، عموم مردم بتوانند تحصیل کنند و مانند دولت پروس، اطفال از 9 تا 15 سالگی به غیر از خواندن و نوشتن به هیچ کاری مشغول نشوند.[81] آخوندزاده در مقالۀ اجتماعی ”مسائل مکتب و تدریس“ از آموزش زنان و برابری آنان با مردان در آموزش سخن می‌گوید. او ضمن تأسیس مکتبخانه می‌گوید:

بسیار خوب، در شهرها مکتبخانه‌ها باز کردیم و تحصیل علم را به زبان روسی آغاز کردیم، در این صورت زنان و ساکنین دهات چکار کنند؟ در دهستان‌ها نیز مکتبخانه‌ها دایر کنیم و معلم بیاوریم یا نه؟ اگر می‌خواهی بگویی دایرکنیم؛ انصاف کن با کدام امکانات و با کدام قدرت؟ . . . منفعت علم در صورتی پدیدار است که کافۀ ناس، مانند مردم پروس و مردم ینگی‌دنیا، اناث و ذکور از علم بهره‌یاب باشند . . . برای فراگرفتن علم استطاعت و اتفاق و وسیله لازم است.[82]

آخوندزاده تغییر الفبا را یکی از راه‌های باسواد شدن زنان در زمانی کوتاه می‌داند:

چنانکه از الفباء جدید ملاحظه خواهد شد، سبب تجدید به مرتبه‌ای واضح است که احتیاج به بیان مشروح ندارد. همین قدرکافی است که به واسطۀ این الفباء تازه کل طایفۀ اسلام در اندک مدت به خواندن و نوشتن السنۀ خودشان قادر خواهند شد، خصوصاً طایفۀ اناث به واسطۀ این خط جدید به تحصیل سواد توانا خواهند داشت.[83]

آخوندزاده بحق از نظام آموزش همگانی دفاع می‌کند: ”باید علوم و معارف فیمابین کل اصناف ملت از اعلی و ادنی، از وضیع و شریف بلااستثناء عمومیت پذیرد، شبان و کشتکار و تاجر و عطار نیز آن استعداد را داشته باشند که وزراء دارند و جمیع ملت در جمیع تدابیر اولیای دولت شرکت داشته باشند.“[84] آخوندزاده در انتقاد از برنامۀ آموزش ایران در مقایسه با غرب مجدداً به مبحث آموزش و تعلیم و تربیت زنان می‌پردازد:

در مدت دو سال اطفال فرنگیان در علم حساب که به اصطلاح ایشان ماتیماتیقاست حل مسائل مشکله می‌کنند، اما اطفال ما هنوز مشغول خواندن هجه والفجر هستند. طایفۀ اناث بیچاره بالکلیه از سواد محروم‌اند. اگر الفباء آسان می‌بود، اکثر نسوان کسب سواد می‌کردند و بعد از آن به هم‌جنسان خودشان معلم واقع می‌شدند. در اکثر مدارس فرنگیان به جهت تعلیم و تربیت دختران معلمان از طایفه نسوان‌اند.[85]

در تفکر آخوندزاده، نظام آموزشی سنتی زن رااز آموزش محروم کرده و او را در جایگاه فرودست قرار داده است. به همین سبب، این نظام ناکارآمد و نارسا می‌بایست از میان می‌رفت و به جای آن نظام آموزشی مدرنی ایجاد می‌شد که زن و مرد را به صورتی برابر آموزش می‌داد.

فرجام سخن

نوگرایان ایران تقریباً هم‌زمان با دیگر کشورهای اسلامی به زن و جایگاه او در جامعۀ ایران توجه کرده و در این زمینه در آثار خود مباحثی را مطرح کردند و برای تغییر وضعیت زن در جامعۀ ایران و اصلاح موقعیت و جایگاه او کوشیدند. متأسفانه در بررسی‌های صورت‌گرفته مشخص شده است که نوگرایان ایران در مقایسه با نوگرایان دیگر کشورهای اسلامی کمترین میزان توجه را به مسایل زنان نشان داده‌اند، چنانچه سیدجمال‌الدین اسدآبادی به راحتی از بحث زنان چشم‌پوشی کرده و گاه فقط اندک اشاره‌ای به مسایل زنان داشته است. حتی دولتمردان نوگرای ایران به مسئلۀ زن بی‌توجهی کرده‌اند. این در حالی است که در مصر محمدعلی‌پاشا، دولتمرد نوگرا، بیمارستانی مخصوص زنان ایجاد کرد، مدارس دخترانه ساخت و از کتاب طهطاوی دربارۀ تربیت و آموزش نسل جوان، به‌خصوص دختران، حمایت کرد.

با این همه، برخی از نوگرایان ایران به مباحث زنان توجه کرده و اندیشه‌ها و تفکرات خود را دربارۀ وضعیت و موقعیت آنها در جامعه بیان داشته‌اند. ایشان به قانون تعدد زوجات معترض بودند و حجاب زن را به نقد کشیدند. بر لزوم تعلیم و تربیت زن و ارتقای درک و فهم زنان تأکید و اعتقاد داشتند چون زنان نقش مادری را بر عهده دارند و نسل آیندۀ جامعه را آموزش می‌دهند، باید خود تحت آموزش و تربیت قرار گیرند تا نسلی آگاه و روشن تعلیم دهند. نوگرایان ایران از تساوی حقوق زن و مرد حمایت می‌کردند. در این میان، آخوندزاده از جمله نوگرایان ایرانی بود که در مجموعه نوشته‌ها و مقالاتش خواهان تعلیم و تربیت اجباری و عمومی برای زنان، ایجاد برابری میان زن و مرد و آزادی زنان بود. او با تعدد زوجات مخالف بود و در نمایشنامه‌هایش تعدد زوجات را محکوم و از لزوم تعلیم و تربیت زنان صحبت کرد.

[1] 1شیلا روباتام، زنان در تکاپو: فمنیسم و کنش اجتماعی، ترجمۀ حشمت‌الله صباغی (چاپ 3؛ تهران: شیرازه، 1390)، 39.

[2] بانوی فعال در انقلاب کبیر فرانسه که اعلامیۀ حقوق زنان را در 1791م منتشر کرد و سرانجام به جرم گرایشات تجزیه‌طلبانه به مرگ محکوم و با گیوتین گردن زده شد. بنگرید به

  1. Michelet, The Women in the French Revolution (Philadelphia: Henry C. Baird, 1855), 126-127.

[3] روباتام، زنان در تکاپو، 39؛ کالین مک ایودی، رویدادنگاری تاریخ جهان، ترجمۀ حسن افشار (تهران: نشر مرکز، 1370)،203.

[4] غلامرضا انصاف‌پور، قدرت و مقام زن در ادوار تاریخ (تهران: شرکت نسبی کانون کتاب، 1346)، 378 و 382.

[5] برای فهرستی از این آثار بنگرید به منیژه نجم عراقی، مرسده صالح‌پور و نسترن موسوی، منبعشناسی زنان (تهران: نشر دیگر، 1381)، 163-170.

[6] از جمله می‌توان از مستشارالدوله تبریزی نام برد که جزو پیشگامان نوگرای ایران است، اما در آثارش توجه چندانی به وضعیت زنان نکرده است.

[7] یحیی آرین‌پور، از نیما تا روزگار ما (چاپ 3؛ نشر زوار، 1371)، 4.

[8] الیزا ساناساریان، جنبش حقوقی زنان در ایران، ترجمۀ نوشین احمدی (تهران: اختران، 1384)، 29-30.

[9] آرین‌پور، از نیما تا روزگار ما، 76.

[10] مهدی ملک‌زاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران (تهران: انتشارات سقراط، بی‌تا)، جلد 1، 102-103.

[11] بشری دلریش، زن در دورۀ قاجار (تهران: انتشارات روشنگران، 1375)، 108.

[12] لیدی شیل، خاطرات، ترجمۀ حسین ابوترابیان (تهران: نشر نو، 1362)، 92.

[13] کلارا کولیو رایس، زنان ایران و راه و رسم زندگی آنان، ترجمۀ اسدالله آزاد (تهران: انتشارات آستان قدس، 1366)، 43.

[14] کارلاسرنا، آدم و آیینها در ایران (تهران: نشر زوار، 1362)، 297.

[15]زناشوئی درایران،عالم نسوان، سال 4، شمارۀ 3 (1302ش)، 18-19. دربارۀ ازدواج اجباری دختران در سنین پایین همچنین بنگرید به رایس، زنان ایران، 4.

[16] علی‌اصغر شمیم، ایران در زمان سلطنت قاجار (تهران: بهزاد، 1383)، 378.

[17] عبدالعزیز جواهرکلام، تاریخ تهران (تهران: وزارت فرهنگ، 1325)، 147.

[18] Peter Avery, The Cambridge History of Iran (Cambridge: Cambridge University Press, 1991), vol. 7, 78.

[19] ساناساریان، جنبش حقوقی زنان در ایران، 68.

[20] حسین محبوبی اردکانی، تاریخ مؤسسات تمدنی جدید درایران (چاپ 3؛ تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1378)، جلد 1، 367-368.

[21] ساناساریان، جنبش حقوقی زنان در ایران، 54.

[22] ساناساریان، جنبش حقوقی زنان در ایران، 54-61.

[23] ساناساریان، جنبش حقوقی زنان در ایران، 132.

[24] بدرالملوک بامداد، زن ایرانی ازانقلاب مشروطیت تا انقلاب سفید، ج اول، (تهران: انتشارات ابن سینا، 1347)، جلد 1، 46-49 و 51؛ ج 2، 7-9 و 13-22 و 24-28.

[25] گوئل کهن، تاریخ سانسور در مطبوعات ایران (تهران: انتشارات آگاه، چاپ اول، 1363)، جلد 2، 705.

[26] عنوان آخوندزاده هم از این بابت به او داده شد. بنگرید به فریدون آدمیت، اندیشههای میرزافتحعلی آخوندزاده (تهران: خوارزمی، 1349)، 10.

[27] میرزافتحعلی آخوندزاده، مکتوبات کمالالدوله به شاهزاده جلالالدوله (تهران: بی‌نا، 1334)، 3-4؛ میرزافتحعلی آخوندزاده، الفبای جدید و مکتوبات، به کوشش حمید محمدزاده (تبریز: بی‌نا، 1357)، 349-351؛ میرزافتحعلی آخوندزاده، مقالات، گردآوردۀ باقر مؤمنی (تهران: انتشارات آوا، 1351)، 8-12.

[28] مقصود فراستخواه، سرآغاز نواندیشی معاصر دینی و غیر دینی (تهران: شرکت سهامی انتشار، 1371)، 62.

[29] در این تاریخ به همراه هیئت روس برای تبریک تاجگذاری پادشاهی ناصرالدین‌شاه به ایران آمد. با امیرکبیر دیدار داشت و بعد از بازگشت هیئت روس حدود 4 ماه در ایران بود. بنگرید به آدمیت، اندیشههای میرزافتحعلی آخوندزاده، 28.

[30] آدمیت، اندیشههای میرزافتحعلی آخوندزاده، 28.

[31] – غلامرضا گودرزی، دین و روشنفکران مشروطه، تهران، اختران، 1383، صص120-121.

[32] از همنشینی با افرادی از جمله خاچاطور ابوویان (Kh.Abovyan, 1810-1846)، آزادی‌خواه و بنیان‌گذار ادبیات رئالیست جدید ارمنستان، و شاعر گرجی‌زبان چاوچاوادزه (A. Chavchavadzeh) بهره بسیار برد که سرای او محفل ادیبان و دانشمندانی از جمله بکی‌خان، شاعر آزادی‌پرست روس لرمانتوف و باراتا شیویلی بود که به آنجا می‌رفتند. آخوندزاده همچنین از میرزااسماعیل‌بیگ مشهور به کوتکاشنسکی (Koutkashinsky, 1806-1861)، افسر نظامی و نویسندۀ عضو انجمن جغرافیایی روس و صاحب رمان رشیدبیگ و سعادتخانم، تاثیر گرفت. او یاور آخوندزاده در گسترش دیدگاه و رفتار و مطالعاتش بود. آخوندزاده از دیگر سو از تاریخ ایران، ادبیات و فرهنگ فارسی، ترکی، فقه اسلامی، فلسفه و عرفان اطلاع داشت و به‌خصوص حکمت عملی در تفکر آزادی‌خواهی و تحول بعدی او مؤثر بود. آدمیت، اندیشههای میرزافتحعلی آخوندزاده، 16-19.

[33] آدمیت، اندیشههای میرزافتحعلی آخوندزاده، 24.

[34] او پیشرو فن نمایشنامه‌نویسی و داستان‌نویسی اروپایی در آسیا بود. آثارش به فرانسوی، آلمانی، انگلیسی و نروژی ترجمه شد و لقب مولیر شرق و گوگول قفقاز گرفت. بنگرید به آدمیت، اندیشههای میرزافتحعلی آخوندزاده، 32-33.

[35] آخوندزاده، الفبای جدید و مکتوبات؛ آخوندزاده، مقالات، 176-207؛ آخوندزاده، مکتوبات کمالالدوله، 3-4.

[36] آخوندزاده، مکتوبات کمالالدوله.

[37] دربارۀ اشعاراو بنگرید به آخوندزاده، مقالات، 231-260.

[38] میرزافتحعلی آخوندزاده، مقالات فارسی، به کوشش حمید محمدزاده (تهران: انتشارات نگاه، 2535)، 18-30؛ آخوندزاده، مقالات، 149-161.

[39] دربارۀ مکتوبات آخوندزاده به میرزایوسف‌خان مستشارالدوله دربارۀ یک کلمه بنگرید به میرزافتحعلی آخوندزاده، مقالههای فلسفی، ویراستۀ ح .صدیق (تبریز، ساوالان، 2537)، جلد 2، 33-40، آخوندزاده، مقالات، 96-102.

[40] آخوندزاده، مقالات، 93-95؛ آخوندزاده، مقالات فلسفی، 49-52.

[41] آدمیت، اندیشههای میرزافتحعلی آخوندزاده، 28-31.

[42] آدمیت، اندیشههای میرزافتحعلی آخوندزاده، 143-144.

[43] میرزافتحعلی آخوندزاده، تمثیلات: شش نمایشنامه و یک داستان، ترجمۀ محمدجعفر قره‌جه‌داغی (چاپ 2؛ تهران: خوارزمی، 1349)، 35-86.

[44] آخوندزاده، تمثیلات، 76-77.

[45] آخوندزاده، تمثیلات، 77.

[46] آخوندزاده، تمثیلات، 78-86.؛ آدمیت، اندیشههای میرزافتحعلی آخوندزاده، 44-45.

[47] آدمیت، اندیشههای میرزافتحعلی آخوندزاده، 46.

[48] آخوندزاده، تمثیلات، 91-156.

[49] آخوندزاده، تمثیلات، 161-245.

[50] آخوندزاده، تمثیلات، 251-314.

[51] آخوندزاده، تمثیلات، 256-257.

[52] آخوندزاده، تمثیلات، 264.

[53] آخوندزاده، تمثیلات، 319-370.

[54] آدمیت، اندیشههای میرزافتحعلی آخوندزاده، 53.

[55] آخوندزاده، مکتوبات، 42.

[56] آخوندزاده، مکتوبات، 42. برای آگاهی بیشتر از نظرات آخوندزاده در این باره بنگرید به آخوندزاده، مکتوبات کمالالدوله، 53؛ آخوندزاده، مکتوبات، 43.

[57] آخوندزاده، مقالات، 97؛ آخوندزاده، مقالات فلسفی، 34.

[58] آخوندزاده، مکتوبات کمالالدوله، 61.

[59] آدمیت، اندیشههای میرزافتحعلی آخوندزاده، 205.

[60] – آخوندزاده، مکتوبات کمالالدوله، 61. آخوندزاده درادامه می نویسد: ”فهم فساد اول محتاج به دلیل و بیان نیست. همه کس بر آن واقف است. اما فساد ثانی را بدین دلیل موجب قلت ثمرات تناسل می‌دانند که بیان می‌گردد: مثلاً می‌گویند زید مرد واحد است، چهار نفر زن می‌گیرد. فرض بکنیم هر یک از این چهار زن برای زید پنج نفر فرزند می‌زاید. پس عدد فرزندان چهار نفر زن از یک مرد می‌شود بیست. به‌ عکس، فرض بکنیم که هر یک از این چهار زن می‌رود به یک مرد و هر یک برای شوهر خود می‌تواند ده فرزند بزاید، پس عدد فرزندان چهار نفر زن از چهار مرد می‌رسد به چهل، و هم اکثر اوقات زید که چهار نفر زن گرفته است، پیش از وقت طبیعی از کار می‌افتد و بر عمل تولید عاجز می‌شود. اما هر یک از چهار زن او هنوز به درجۀ یائسگی نرسیده است و قابل ولادت است. نهایت در قید زوجیت زید تا آخرعمر خود باید در حکم یائسه باشد. به همین سبب گویا بنا بر عقیدۀ حکمای فرنگستان، طوایف یوروپا که قانون ایشان بر وحدت زوجه است، در اقلیم تنگ خودشان روز به روز ازدیاد به هم می‌رسانند. اما طوایف آسیا با وسعت اقلیم خودشان هرگز در عدد ازدیاد حاصل نمی‌کنند و نفاق خویشاوندان و ازدیاد نوع بشر در هر کشور گویا موجب آبادی وطن و موجب قوت ملت و اقتدار سلطنت است.“ بنگرید به آخوندزاده، مکتوبات کمالالدوله، 61-62.

[61] آخوندزاده، مکتوبات کمالالدوله، 62.

[62] آخوندزاده، مکتوبات کمالالدوله، 62.

[63] آخوندزاده، مکتوبات کمالالدوله، 62.

[64] آخوندزاده، مکتوبات کمالالدوله، 62.

[65] آخوندزاده، مکتوبات کمالالدوله، 62.

[66] آخوندزاده، مکتوبات کمالالدوله، 54.

[67] آخوندزاده، مکتوبات کمالالدوله، 76.

[68] آدمیت، اندیشههای میرزافتحعلی آخوندزاده، 221.

[69] آخوندزاده، مکتوبات، 44.

[70] آخوندزاده، مکتوبات، 45.

[71] آخوندزاده، مکتوبات، 45.

[72] آخوندزاده، مکتوبات، 60.

[73] آدمیت، اندیشههای میرزافتحعلی آخوندزاده، 157-165.

[74] آخوندزاده، مقالات، 97؛ نیز بنگرید به آخوندزاده، ”مکتوب به میرزا یوسف دربارۀ یک کلمه،“ در مقالات فلسفی، 34.

[75] آخوندزاده، مقالات، 97-98؛ آخوندزاده، مقالات فلسفی، 34-35.

[76] عبدالهادی حائری، تشیع و مشروطیت در ایران (چاپ 3؛ تهران: امیرکبیر، 1381)، 29.

[77] موسی غنی‌نژاد، تجدد و توسعه در ایران معاصر (تهران: نشر مرکز، 1377)، 17.

[78] آخوندزاده، الفبای جدید و مکتوبات، 4؛ آخوندزاده، مقالات، 176.

[79] آخوندزاده، الفبای جدید و مکتوبات، 7 و 262.

[80] آخوندزاده، مقالات، 202.

[81] آخوندزاده، الفباء جدید و مکتوبات، 273؛ آخوندزاده، مقالات، 189-190.

[82] آخوندزاده، مقالات، 115-116.

[83] آخوندزاده، الفباء جدید و مکتوبات، 6؛ آخوندزاده، مقالات، 177.

[84] آخوندزاده، مقالات، 112.

[85] آخوندزاده، الفباء جدید و مکتوبات، 154.

فهرست

شمارۀ مخصوص: فارسى هند

ويراستار‭ ‬ميهمان‭: ‬فيروزه‭ ‬پاپن‌ـ متين

فارسى‭ ‬هند‭: ‬پيشگفتار

فيروزه پاپن – متين

آغازين مراحل اصلى تكوين فرهنگ و ادب فارسى در هندوستان

مظفر عالم

اميرخسرو، فيضى و جغرافياى ادب فارسى نويسان هند

سنيل شارما

فراموشكارى بنیادین شرق‌شناسى

محمد توكلى طرقى 

طبقات اديان هند در متون فارسى عهد انگليسيان هند

كارل ارنست

رويارويى‭ ‬سنت‌هاى‭ ‬پزشكى‭ ‬در‭ ‬رساله‭ ‬علاجات‭ ‬داراشكوهى‭ ‬نوشته‭ ‬نورالدين‭ ‬شيرازى

فابريزيو اسپزيال

نمونه‌هاى نخستين آثار تاريخى و عرفانى عهد بهمنى

فيروزه پاپن – متين

تآثير و نتايج سياست احمدشاه ولى بهمنى در خصوص حمايت از آفاقى‌ها

محمد سليمان صديقى

مشروع‌سازى قدرت: درك نظام مذهبى-فرهنگى قطب‌شاهيان گلكندا

سلما فاروقى

حضور در غياب: اشياى متبرك و نقش آنها در مذهب شيعۀ حيدرآباد

كارن رافل

اظهار عشق به على: شعر اردو، زهد شيعى و قدرت طوائفين در حيدرآباد

اسكات كوگل

سرمد‭ ‬كاشان‭: ‬قديس‭ ‬يهودی،‭ ‬شاعر‭ ‬فارسی

ناهيد‭ ‬پيرنظر

فارسى هند: پیشگفتار

The relationship between Persia and the Indian subcontinent is as ancient as the people who dwelled in these lands and the languages that they spoke. The articles in the present volume consider this relationship in the later times, in the years that followed the establishment of the Islamic culture in Persia and the advent of New Persian. Itself a recent development during the Post-Arab conquest, New Persian was taken to Sind as early as the ninth century and claimed a more dominant presence with the establishment of the Ghaznavid rule in North India. The centuries that followed witnessed an increasingly complex relationship between India and Persia: A relationship whose varied linguistic, cultural, and religious expressions are the subjects of this collection. The Beginnings and the First Major Phases of Persian Literary Culture in Hindustan, provides an inclusive context for the following discussions in this volume, as the author argues that understanding the influence of Persian in India is essential to understanding Indian literary and political culture. Muzzafar Alam elaborates this relationship through the evaluation of the famous Indian style or Indian usage in Persian (sabk-i Hindī or isti‘māl-i Hind). He contends that restricting this genre to “the comparison of the stylistic features” of the Indian style is undermining the “political and social factors that lie outside the strict framework of a literary narrative. Accordingly, he evaluates this style within the context of its cultural history, arguing that the roots of this style are found in the Lahore of the Ghaznavid kings, and not the Mughal courts that are conveniently associated with the Indian style. Alam calls attention to the accomplishments of the early medieval poets who shaped the genre, including the eminent eleventh-century Ghaznavid poet, Mas‘ūd Sa‘d Salmān (d. A.D. 1121), and Amīr Khusraw Dihlawī (d. A.D. 1325), a royal poet at the court of seven North-Indian kings, and also a disciple of the powerful Chishtī religious leader, Khawaja Mu‘īn al-Dīn (d. A.D. 1236). Considering the style against a historical and cultural background, Alam argues that the Indian style grew through the medieval period and was informed by Sufism, “before being redeployed in Mughal times after a possible detour through Herat.” He asserts the urgency to consider this subject from a greater perspective that pays heed to the developments and nuances that are only comprehensible when viewed through a historical and cultural context throughout South Asia and in the post-Mongol Perso-Islamic world.

A continuation of this discussion, Amir Khusraw, Fayzi, and the Geography of Indo-Persian Literature, evaluates the development of a global literary culture that was represented by Indo-Persian poets and authors, who were attempting to define their place in the greater landscape of the Persian literary history. Sunil Sharma argues that the impetus to draw a distinguished space for Indo-Persian literature was the inevitable concomitant of the appearance of the New Persian literature in the subcontinent. This is witnessed in the work of the Ghaznavid court poet, Mas‘ūd Sa‘d Salmān, who drew parallels between Iran and India even in the early decades of the official presence of the Persian sovereignty in the subcontinent. The preoccupation with the status of Persian in India continued in the following years, and found one of its most powerful expressions in the work of Amīr Khusraw Dihlawī who boasted: “Persian in India is standard from the banks of the River Indus to the mouth of the great ocean […] Our Persian is Dari. Although Hindavi has different registers at every karoh but Persian in more than 4000 farsangs is one [language].” Such instances are found in various works of poetry and prose literature, including introductions to poetic compilations (dīvān), biographical dictionaries (tadhkira), mystical and analytical treatises, historical narratives, and didactic and rhetorical texts. Against this background, Amīr Khusraw and Fayḍī (d. A.D. 1595) call for special attention as court poets who represented defining junctures in the life of the Persianate culture in the subcontinent. Amīr Khusraw is a most important early proponent of Persian literary culture in India, and Fayḍī an influential literary figure of the Mughal and the Safavid eras. Sharma considers their contributions in drawing a geography of the Persianate literature in light of marginality and, to borrow his own words, “the appropriation of the margin as the center of literary production, the particular and divergent views of a shared literary past at various historical junctures, and even the alienation inherent in an individual poet’s endeavor to be creative and to create a place for himself in the literary canon.”

Orientalism’s Genesis Amnesia is a thought provoking scrutiny of the Orientalist cultural appropriation of knowledge in colonial India. Mohamad Tavakoli-Targhi considers this course in terms of the relationship between an assumed Orientalist “oblivion” and Oriental “silence.” That is, the Orientalists’ obliteration of their dependence on the indigenous scholars for producing texts that they claimed as their own original research. This intentional disregard is an expression of the aggression and the sense of entitlement that drive the academic activities of the Orientalists and justify their claims of novelty in investigating and documenting the cultural heritage of the colonized subjects. Tavakoli-Targhi examines these issues within the framework of the Persian and Persianate scholarship and with particular attention to Anquetil–Duperron (A.D. 1731–1805) and Sir William Jones (A.D. 1746–1794) whose intellectual accomplishments are the foundation for establishing an Oriental conception of the West “as the site of progress and innovation,” and the Orient “as the locus of backwardness and tradition.” Anquetil-Duperron, reputed as the “discoverer of Zend-Avesta,” Tavakoli-Targhi argues, lived in India for a brief six years, during which time he studied with Parsi scholars who made their Zoroastrian learnings in Old and Middle Persian available to him. The lexicographical work of Sirāj al-Dīn ‘Alī Khān Arzū (A.D. 1687–1756), and his learned predecessors, on the relationship between Persian and Sanskirit, was the source material for Sir William Jones whom the Orientalists celebrate as the foremost authority on the subject. Tavakoli–Targhi provides detailed information on the large circle of native scholars who assisted Jones in his writing, prior to his arrival in India, and in the years when he resided there. Through this kind of intimate detail, the author brings light to the obscured history of intellectual Orientalism in the Subcontinent, and offers greater perspective on the applications of this history in the subsequent development of Orientalism at large.

Anglo-Persian Taxonomies of Indian Religions, draws attention to the misconceptions that construed the prevalent understanding of the role of the colonial era and the British colonialism in conceptualizing religion and culture in the Indian subcontinent. Carl Ernst argues that the colonial regime promoted the European concepts of religion and culture in British India through a complex process that utilized an elaborate network of information collection and analyses with reliance on the collaboration of the indigenous scholars who worked for them. The administration used census, legal codes, and archives of Persian language source material that, for the most part, their Hindu administrators, functionaries, and scholars of the Mughal Empire analyzed and rendered it comprehensible. The colonial authorities also commissioned their elite native employees to create new Persian scholarship on the religions and cultures of India. In this manner, the formulation of Indian religious pluralism was derived from various categories of reference materials and taxonomies, which were interpreted and presented to the colonial authorities. Ernst argues that the Anglo-Persian texts were particularly important because they functioned as “a bridge between Mughal notions of religious multiplicity and the modern European concept of religion, a concept that emerged from the religious wars of Christianity and was deployed in the colonial era through a logic of imperial domination.” In this context, Ernst highlights the contested nature of the assumptions on the subject, and the existing misconceptions on the quality of religious multiplicity during the reign of the celebrated Mughal emperor, Akbar (r. A.D. 1556–1605), famous for propagating “universal peace” (ṣulḥ-i kul) as a program of religious tolerance. Akbar’s universal peace—not unlike the imperial agenda of colonial Britain—grew out of the Mughal emperor’s design to advance his political hegemony. It is important to note that the source material from the Mughal era was, for the most part, the material that the British colonial authorities utilized in implementing their conception of religions and cultures in India. Another point to consider is that the Persian texts on Indian religions, which Hindu authors were commissioned by the British to compose, display diverse translation strategies, ranging from the preservation of the Brahmin privilege, to the application of Sufi metaphysics. The composite quality of “religion and culture in India” is also experienced through the work of the Indologist, H. H. Wilson, who demonstrates another stage of cultural translation in understanding the preceding material through applying the categories of Protestant Christianity to Indian religions. The Anglo-Persian texts from this epoch call for more detailed analysis as they reflect the complex intercultural encounters that took place during the British colonization of India and informed the colonial conception of Indian religions and cultures.

The intrinsic complexities of the cultural, intellectual, religious, and scientific heritage of India find a powerful expression in the medical references of this land. The Encounter of Medical Traditions in Nūr al-Dīn Shīrāzī’s ‘Ilājāt-i Dārā Shikūhī considers such an instance thorough an evaluation of this encyclopedic Persian medical manual of the Mughal era (A.D. 1526–1857). Fabrizio Speziale introduces ‘Ilājāt-i Dārā Shikūhī as the most comprehensive medical reference of its kind, and a great confluence of Islamic, Ayurvedic and ancient Indian medical knowledge. ‘Ilājāt-i Dārā Shikūhī, also known as Dhakhīraya Dārā Shikūhī, is composed in Persian by Nūr al-Dīn Shīrāzī, among the leading medical authors of the Mughal court, and is dedicated to the Mughal prince Dārā Shikūh (d. A.D. 1659). This text is an important example of the level of Persian language scholarship that is accomplished under the Mughal patronage. Moreover, ‘Ilājāt-i Dārā Shikūhī is significant for the author’s geneology, a family of eminent scholars of Persian descent in the service of the Mughal court. Nūr al-Dīn Shīrāzī was born in India and was either the son or a close relative of Ḥakīm ‘Ayn al-Mulk Shīrāzī (d. A. D. 1595), a descendent of the famous Iranian philosopher Jalāl al-Dīn Dawānī (d. A.D. 1502). Moreover, Nūr al-Dīn’s maternal uncles were the historian Abū al-Faḍl ‘Allāma (d. A.D. 1602) and the court poet laureate Fayḍī (d. A.D. 1595), who worked for the Mughal emperor Akbar (r. A.D. 1556–1601). The majority of the physicians in the service of the Mughals were Persian. Ḥakīm ‘Ayn al-Mulk Shīrāzī was employed at the court of Akbar and his gifted son, or kin, Nūr al-Dīn, who also excelled in his office as the court physician, received his title of ‘Ayn al-Mulk from the Mughal emperor Shāh Jahān (r. A.D. 1628–57). Speziale highlights the importance of Nūr al-Dīn’s medical scholarship within the context of the intellectual milieu that was fostered by Darā Shikūh, through an analysis of Nūr al-Dīn’s discussion of the Muslim and Hindu medical traditions of India in a comparable and complementary manner.

The intellectual accomplishments of Indians define the renown of this vast and vastly splendid land. In the medieval period, the Islamic heritage of India is closely associated with Persian and the Persianate world. Early Instances of Persian Historical and Mystical Scholarship of the Bahmanid Era considers the advent of Persian high culture in the Deccan through an analysis of the first extant Persian historical and mystical works that evaluate the Bahmanid era (A.D. 1347–1537). These early texts were either produced during the reign of the dynasty or soon after the collapse of this first enduring Muslim dynasty in the Deccan region. Firoozeh Papan-Matin argues that the Bahmanids vested themselves in Persian as an extension of their pedigree and royal legacy. They sponsored scholarship in Persian, and periodically invited Persian teachers, poets, historians, scientists, administrators, and spiritual leaders to their court and welcomed Persian immigrants to their territory. In her analysis, she turns to significant instances in this category of Persian intellectual and courtly productions. The first is the earliest extant histories of the Bahmanid kingdom, and the second, mystical commentary of one of the eminent sufi scholars of the Deccan. The earliest surviving historical records on the Bahmanid dynasty were composed by three contemporary authors of Persian descent who were in the service of the post-Bahmanid rulers of the Deccan. These works were, Burhān Maāthir  (Affirmation of Lineal Merits), Tadhkirat al-Mulūk (Biographies of Kings), and Tārīkh Firishta (History of Firishta). Narrating the stories of the Muslim rulers of India and the dynamic scholarly activities that were current during the Bahmanid reign and after their collapse, these early histories aspired to the epical narrative of Ferdawsi and its transmission into the historiographical style of the Timurid historians. The most eminent mystic of Muslim Deccan, Khawāja Banda Nawāz Sayyed Muhammad al-Ḥusaynī Gīsudarāz (A.D. 1321–1422), the other focus of this study, composed commentaries and treatises in response to the mystical teachings of his colleagues in Persia. Papan-Matin argues that in the Muslim Deccan, Persian was treated as a dominant medium for addressing established mystical, literary, and historical genres.

The Pro-Āfāqī Policy of Aḥmad Shāh Walī Bahmanī: Its Impact and Consequences considers the political policy of the Bahmanid king, Aḥmad Shāh Walī (A.D. r. 1422–36), toward his immigrant Persianate subjects, known as the āfāqīs. Mohammad Suleman Siddiqi argues that after transferring the capital from the Bahmanid traditional seat of power in Gulbargar, to Bidar, the new king initiated a more welcoming approach toward these immigrants. Siddiqi explains, this political move as an extension of the new king’s attempt to offset the established power-center, geographically and politically. Aḥmad Shāh Walī increasingly favored the āfāqīs by bestowing elite administrative status on the choicest among them, as an alternative to the indigenous Muslim nobility of the Deccan. He even established a new military force that was composed exclusively of these immigrants. Moreover, he patronized a new sect of sufis from Kirmān and Māhān, in Persia, and invited Shāh Nūr al-Dīn Ni‘matullah Walī Kirmānī to his court in Bidar. In spite of being a Sunni, Nūr al-Dīn Kirmānī was a direct descendant of the fifth Shī‘ī imam—a lineage that made him compatible with the existing Shī‘ī āfāqī population of the region, and a possible affront to the traditional religious makeup of the Deccan. These pro-āfāqī policies antagonized the established Deccani religious leaders and the nobility and produced a volatile social environment that was increasingly intensified by the continued settlement of the immigrants in the Bahmanid region during the consequent years and after the establishment of the Shī‘ī Ṣafavīd rule in Iran. Siddiqi argues that the pro- āfāqī policy of Aḥmad Shāh Walī, and its continuation by his successors, was a major factor in the eventual downfall of the Bahmanid kingdom in A.D. 1538.

The presence of Persian heritage and Shī‘ī Islam is even more powerfully experienced after the establishment of the kingdoms that follow the collapse of the Bahmanid dynasty. Legitimizing Power, Understanding the Religio-Cultural System of the Golconda Quṭub Shāhīs, as the title suggests, concerns the diplomatic policy of this Shī‘ī dynasty toward its Sunni and non-Muslim subjects. Salma Farooqui explains that the Quṭub Shāhīs were successful in establishing their political hegemony through a policy of integrating their diverse populace. This was accomplished by patronizing the religious institutions that represented their respective communities. The Quṭub Shāhīs preserved the mosques, sufi hospices and shrines, ‘āshurkhanas, mathas, and agraharas. The Quṭub Shāhīs and other powerful patrons, including the Muslim and non-Muslim members of the local nobility, supported these institutions and provided them with the financial means to operate, in turn, assuring their loyalty to the ruling dynasty. An indication of this loyalty was the broad participation of other religious communities in the annual Shī‘ī rituals.

Presence in Absence: Relics and Their Role in Hyderabadi Shī‘īsm evaluates the significance of Shī‘ī material religious culture in Hyderabad, the seat of the Shī‘ī Quṭub Shāhi kings (A.D. 1518–1687). Karen Ruffle considers the subject through the re-presentational forms of commemorating the house of the prophet and the martyrs of Karbalā via “relics, replicas of tombs (ẓarīḥ and taʿziyeh), battle standards (ʿalam), funerary biers (nakhl), sacred foot and handprints posters, and votive-talismanic objects.” She observes that these objects hold an important status in the Shī‘ī spiritual life and devotional rituals of the Deccan. During the annual Karbalā processions—honoring the martyrs on the decisive battle waged in A.D. 680 in order to claim the rule of ‘Alī and his descendants—the devotees experience the presence of the martyrs, and the twelve Shī‘ī imāms, through objects and mementoes reminiscent of those times. Ruffle argues that during the reign of the Quṭub Shāhī dynasty, the use of relics among the Shī‘ī settlers of the Deccan, the majority of whom were descendants of migrants from Persia, is transformed into a regional practice or “vernacularized.” The Quṭub Shāhī of Golconda and their contemporary Shī‘ī kings of Bijapur, the ‘Ādil Shāhī (A.D. 1490–1686), promoted this development into an Indic and Deccani re-presentation of Shī‘īsm in the region.

Courting ‘Alī: Urdu Poetry, Shi’ī Piety and Courtesan Power in Hyderabad highlights the prestige and significance of a Shī‘ī courtesan, Māh Laqā Bāī (A.D. 1768–1824), at the court of her Sunni patron rulers of Hyderabad. Scott Kugle introduces Māh Laqā Bāī, an accomplished poet and dancer, social philanthropist, and a devotee of Imām ‘Alī. Her compilation of Urdu lyrical poetry is filled with poems that are centered on her devotion to the Shī‘ī imām ‘Alī. Using Chandā as her nom de plume, she masterfully intertwines love for dance with her love and devotion for ‘Ali. In one instance she clearly captures her sentiments as follows: “Why shouldn’t Chanda be proud, O ‘Alī, in both worlds? / At home with you she eternally astounds with dance.” Motivated by her devotion to ‘Alī, Māh Laqā Bāī was able to use her personal resources and her influence among the Niẓām rulers in founding the most monumental Shī‘ī shrine in Hyderabad. She was working with Sunni rulers whose dynasty had replaced the Shī‘ī Quṭub Shāhī kings a century early in A.D. 1686. Kugle evaluates the accomplishments of this powerful courtesan in the courts of the second and third Niẓāms of Hyderabad with special attention to her lyrical poetry. He argues that Māh Laqā Bāī had an important role in promoting Shī‘ī devotion in the Sunni dominant Hyderabad of her time, through her poetry, patronage, and resources. This analysis provides important insight into the gender and religious politics of the Hyderabad metropolis at the turn of the nineteenth century. 

I would like to take this opportunity to thank the authors for making their works available for inclusion in this volume. I can speak for all of us in expressing gratitude to the institutions and the staff at libraries, archives, and museums who supported our research. I would like to thank Vahid Tolooei, and Kaveh Bolouri, Nima Jamali, Firoozeh Qandehari, Yousef Mosaddeghi, and Parisa Yazdanjoo for their invaluable collaboration. I am grateful to Mohammad Tavakoli-Targhi for inviting me to edit the current volume.

آغازین مراحل اصلی تکوین فرهنگ و ادب فارسی در هندوستان

زبان [1] فارسی قرن‌ها جزء ذاتی فرهنگ آسیای جنوبی بوده و ناحیۀ شمال هندوستان نیز در طول حیاتش از جوانب مختلف از فرهنگ و زبان فارسی تأثیر بسیار پذیرفته است. این تأثیرات در درک فرهنگ ادبی و سیاسی هند، به‌ویژه حيطۀ شمالی آن، اهمیت بسزایی دارند. یکی از مباحث مطرح در این زمینه سبک هندی یا استعمال هندی در زبان فارسی است که در سنت رايج، صرفاً به مقایسهٴ ویژگی‌های سبکی این گونه بسنده شده است. در این رویکرد، به عوامل اجتماعی و سیاسی خارج از محدودۀ مشخص روایت ادبی توجهی نشده است[2]. بحث حاضر با در نظر گرفتن زبان فارسی هند در چارچوب تاریخ فرهنگی مؤثر بر پدید آمدن سبک هندی به این پیشینه مى‌پردازد و استدلال می‌كند که سبک هندی داراى پیشینه‌ای طولانی‌تر از آنچه غالباً تصور می‌شود، يعنى سبک هندی به شیوۀ بیان رایج در دوران فرمانروایی گوركانيان محدود نمی‌شود و ریشۀ این سبک را باید در اوایل دوران شکوفایی قرون وسطایی، در لاهور دورۀ غزنویان و در اشعار مسعود سعد سلمان جستجو کرد. این سبک در قرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم میلادی و در زمان امیرخسرو دهلوی به مرحلۀ اول اوج خود رسید و همچنان مسیر تکامل خود را از طریق تصوف قرون وسطایی ادامه داد تا زمانی که احتمالاً در هرات تغییر مسیر داده و نهایتاً در عهد گوركانيان در مسیری دیگر به کار گرفته شد. این تحولات را فقط با در نظر گرفتن بافت سیاسی و اجتماعی آسیای جنوبی و ایران اسلامی بعد از گوركانيان می‌توان درک كرد. بنابراین، در این مقاله به آن دورۀ اولیه‌ای می‌پردازیم که در شکل‌گیری گونه‌ای ادبی نقش داشت که در عهد گوركانيان به استعمال هند معروف شد. علاوه بر این، این امر مستلزم ارزیابی مجدد فرهنگ ادبی ایران اسلامی بعد از گوركانيان از طریق تفسیر مجدد مباحث رايج در اين باره است، زیرا تفسیرهایی که دانشمندان فارسی‌گوی ایرانی به دست می‌دهند غالباً بسنده نیست. همچنین، باید فرهنگ سیاسی هند عهد گوركانيان و ایران دورۀ صفویه با هم مقایسه شوند تا هم بتوان تحولات ادبی را درک کرد و هم به این موضوع پی برد که مباحثه‌کنندگان هم‌عصر چگونه مسئله رقابت را عنوان مى‌كرده و درکشان از رقابت چه بوده است.

آسیای جنوبی به مدت 2 هزار سال با سنت‌های برخاسته از فارسی باستان و میانه تعامل داشت. با این همه، آشنایی این منطقه با فرهنگ فارسی جدید به ربع سوم قرن نهم برمی‌گردد، زمانی که یعقوب‌بن ابى‌لیث صفاری سند را به قلمرو صفاریان افزود. زبان فارسی در آن زمان در جهان اسلامی شرق در مقام زبانی برای بیان ادبی همچنان به رشد خود ادامه می‌داد. در اواخر قرن دهم میلادی که حضور اسماعیلیان در مناطق سند و مولتان و پنجاب روز‌به‌روز اهمیت بیشتری پیدا می‌کرد، حضور زبان فارسی هم در این مناطق بیش از پیش قوت می‌گرفت.[3]

در قرن یازدهم میلادی، که غزنویان در پنجاب قدرت را به دست گرفتند، رابطۀ زبان فارسی و شبه‌قارۀ هند صورت رسمی‌ترى پيدا كرد. پادشاه بلندآوازۀ غزنوی، محمود، و وزیر او، خواجه ابوالقاسم احمد میمندی، نواحى پایتخت خود (غزنه) را به یکی از مراکز مهم فرهنگ فارسی تبدیل کردند که جايگزين بخارا، پایتخت سامانیان، شد. در این شرایط بود که فردوسی کبیر شاهنامه را سرود و در همین فضا بود که راه برای پیدایش فرم ادبی قصیده، که شعری است طولانی شبیه چکامه و مرثیه، باز شد.[4] محمود غزنوی همچنین بانی مقام ”ملک‌الشعرا“ بود که ابداعی بنیادین به حساب می‌آمد و بعد از محمود، در دورۀ تیموریان، به هرات راه یافت و جزو سنت‌های درباری ايشان شد و در نهایت، در هند عهد گوركانيان به اوج خود رسید. در فلات ایران مدت‌ها، بعد یعنی در قرن نوزدهم میلادی، بود که قاجارها متوجه چنین نوآوری شده و آن را به كار گرفتند. مقام ملک‌الشعرایی اهمیت بسزایی در ایجاد روشى سلطنتی و درباری در حمایت از ادبیات داشت.

دامنۀ فرهنگ جدید ادب فارسی نهايتاً از غزنه به سمت شرق پیش رفت و سرانجام به طرف لاهور، مرکز ماجراجویی‌های غزنویان که گاهی آن را ”غزنۀ کوچک“ می نامیدند، گسترش پیدا کرد. ظاهراً حضور اولین مسلمانانی که وارد این شهر شدند با سلطۀ جنگجویان غارتگر (غازی‌ها) همراه بود، اما چنان که می‌گویند، با گذشت زمان تعداد زیادی از اقوام فارسی‌گو در اطراف لاهور ساکن شدند. این شهر که به یکی از مراکز سیاسی مهم در قلمرو شرقى غزنویان تبدیل شده بود، رفته‌رفته دانشمندان و چهرهایی ادبی از ایران، خراسان و ماوراءالنهر را به خود جذب کرد.[5] بدين نحو، پنجاب شاهد حضور آغازین و شکوفایی سنت عالی ادب فارسی بود. بر اساس نوشته‌های فارسی آن دوران، ”اطراف بلاد هند،“ که نام دیگر پنجاب است، تا زمان حکومت اولین فرمانروای غوریان، یعنی علاءالدین جهانسوز (ح. 1149-1161م)، جزء مناطقی بوده که در آنها شعر فارسی رواج داشته است و آن را ارج می‌نهاده‌اند.[6]. در ميان شاعران این منطقه یا مناطق اطراف آن می‌توان به شاعران درباریِ قرن یازدهم از جمله ابوالفرج رونی و مسعود سعد سلمان (1046-1121م) اشاره کرد که منتقدان ادب فارسی آنها را تحسین می‌کنند و شاعرانی مبتکر و استادان سبکی جدید به حساب می‌آورند.

بعدها، پس از اینکه ترک‌ها شمال هند را به تصرف خود درآوردند، زبان فارسی همچنان به شکوفایی خود در جهت شرق ادامه داد و به دهلی و مناطق فراتر از آن رسید. فارسی‌زبانان که در بینشان سربازان و ماجراجویانی از مناطق قراختای و قبچاق هم بودند، در وهلۀ اول در قرن سیزدهم با تحولات سیاسی جدید در این منطقه همگام شدند. سلاطین دهلی بین سال‌های 1206 تا 1290م حمایت سخاوتمندانۀ خود را نثار کاتبان، نویسندگان و شاعران فارسی کردند. ناصرالدین قباچه (1205-1228م) نیز در طول حکومت کوتاه‌مدتش در شهر اُچه پذیرای جمعی از بهترین شاعران و نویسندگان فارسی بود. این نکته حائز اهمیت است که کتاب لباب الالباب (جوهر حكمت)، اولین تذکرۀ مهم شعرا و گزیده‌ای انتقادی از شعر فارسی نوشتۀ سدیدالدین محمد عوفی (م. 1252م) در دربار قباچه گردآوری شد.[7]

هم‌زمان با حملۀ چنگیزخان به بخش فارسى دنیای اسلام، سير محدود مهاجرت کاتبان، دانشمندان و پارسایان به شمال هند به جریانی نسبتاً عظیم تبدیل شد و سیلی از مهاجرت نخبگان به آن منطقه به راه افتاد. در بین این مهاجران، تعدادی از اعضای خاندان‌های سلطنتی سرشناس و تعداد زیادی از علما و صوفیان نیز به چشم می‌آمد. بنابراین، آداب و رسوم ایرانی‌سازی‌شدۀ این گروه‌ها در بطن منطقۀ شمال هند ریشه دوانید و البته فعالیت‌های پارسایان نیز در این خصوص نقش مهمی داشت. سلاطین دهلی درآمد حاصل از قطعه‌زمین‌هایی را که غالباً در مناطق روستایی واقع بودند به اشکال مختلفی چون املاک، اوقاف، ادرارات، وظایف و . . . به این دانشمندان و پارسایان واگذار و از این راه به آنها کمک می‌کردند. بنابراین، این گروه مهاجران که از حکومت مرکزی مستمری می‌گرفتند، کم‌کم به شهرهای کوچک و مراکز روستایی راه پیدا کردند. قسمت‌های مختلف این شهرها با نام شهرهای فارسی و نام اقوام ساکن در جهان فارس نام‌گذاری می‌شدند -مانند اتابکی، خوارزمشاهی، سمرقندی، خطایی- و مراکز روستایی نیز از نو نام‌گذاری می‌شدند و وقتی مرکزی تازه تأسیس می‌شد، با واژه‌های فارسی برای آن نامی انتخاب می‌شد. امواج بعدی مهاجرت با آشوب‌های سیاسی و اجتماعی در آسیای مرکزی و جنوبی همراه بود. بنابراین، در پی سلطه‌گری تیمور در اواخر قرن چهاردهم، گروه‌های بیشتری در منطقۀ شمال هند پناه گرفتند و این در حالی بود که در قرن پانزدهم، سلاطین افغان‌تبار دهلی و جون‌پور افراد قبیله‌هایشان را تشویق می‌کردند در مناطقی از دشت گنگا تا بنگال و بهار ساکن شوند.[8] به این ترتیب، شمال هند درست مثل ماوراءالنهر، غزنه یا غور تبدیل به بخشی از دنیای فارسى اسلام شد. دهلی و لاهور نیز توانستند همچون بخارا، ترمیز، نیشابور، اسفراین، سبزوار و هرات در این چشم‌انداز فرهنگی برای خود جایگاه و اعتباری به دست آورند. در قرن سیزدهم، تلفیقی فرهنگی رخ داد که نتیجۀ آن هویت یکدست فارسی-اسلامی بود که آن را با اصطلاح ”عجم،“ در مقابل فرهنگ عرب، می‌شناسند. بنابراین، ظاهراً ساکنان فارسی‌زبان دهلی و لاهور خود را جزوی از این جهان عجم به حساب می‌آوردند و چنانچه گزیدۀ انتقادی عوفی که آن را طبقات شعرای عجم نامیده است ملاحظه کنیم، به وضوح به این نکته پی می‌بریم و بی‌شک تناقض ضمنی آن را با شعرای منطقۀ فرهنگی عرب درمی‌یابیم.[9] واژۀ عجم، که عرب‌ها حتی پیش از قرن‌های اولیۀ ظهور اسلام هم از آن استفاده می‌کردند، واژه‌ای بود برای حقير شمردن کسانی که زبان و ادبیاتشان نسبت به عرب‌ها در مرتبۀ پایین‌تری قرار داشت. با این حساب، نه تنها غیرایرانی‌هایی که در فلات ایران زندگی می‌کردند، بلکه همۀ آنها که ساکن دنیای بزرگ‌تر فارس بودند روی این واژه انگشت می‌گذاشتند و از آن برای پیشبرد اهداف خود استفاده می‌کردند. با این همه، دنیای هند فارسى قرن سیزدهم از این اصطلاح به معنای تلفیق این دو فرهنگ و تمایز آن با فرهنگ عرب استفاده کرد.

قبل از اینکه به تفصیل به تحولات شبه‌قارۀ هند بپردازیم، باید یادآوری کنیم که چنانچه بخواهیم از چارچوب تغییرات کلی به مسئله بنگریم، در بین آثاری که در آسیای جنوبی به رشتۀ تحریر درآمدند مطالب جدیدی به چشم نمی‌آید. به طور کلی، اهمیت این تغییرات از نظر سبکی خیلی بیشتر است تا از نظر گونه و حتی در چارچوب سبک نیز این تحولات نامنظم‌اند. فرم شعر روایی مثنوی که با امیرخسرو به سرعت به مرحلۀ شکوفایی رسیده بود، از آن زمان به بعد رشد قابل ملاحظه‌اى پیدا نکرد، اما حوزه‌هایی چون فرهنگ‌نویسی و لغت‌شناسی و تعدادی از قالب‌های شعری کوتاه‌تر، مثل غزل، به وجه خاصى در آسیای جنوبی متحول شدند. در ادامه به چنين تحولات بحث‌انگيزى در حوزۀ شعر می‌پردازیم.

 

نظم و نثر در زمان حکومت اولین سلاطین شمال هند

ابوعبدالله روزبه‌بن عبدالله النکتی لاهوری (م. 1091م) را شاید بتوان اولین شاعر فارسی‌گوی زادۀ هند دانست. عوفی نام او را در بین شاعران عصر غزنوی می‌آورد و ایجاز موجود در آثارش را می‌ستاید.[10] متأسفانه به استثنای چند خط شعر باقی‌مانده از او، که عوفی ثبت کرده است و بعدها تذکره‌نویسان به آن رجوع كرده‌اند، عملاً هیچ اطلاع دیگری دربارۀ زندگی و آثارش در دسترس نیست. هر چند بررسی کیفیت اشعارش بر اساس چند بیت باقی‌مانده از او کار دشواری است، چون اولین هندی‌تباری بود که به زبان فارسی شعر گفته است، مسلماً جایگاه ویژه‌ای را به خود اختصاص می‌دهد. ابوالفرج رونی و مسعود سعد سلمان دو تن از شاعران بزرگ این دوران بودند. ابوالفرج را به این دلیل الرونی می‌نامیدند كه اهل روستایی در نزدیکی لاهور به اسم رونه بود که اکنون وجود خارجی ندارد . دوران رشد ابوالفرج در زمان حکومت سلطان ابراهیم غزنوی (1059-1089م) بود. ابوالفرج اکنون هم چون دوران قدیم با لقب استاد ابوالفرج ناميده مي‌شود و انوری (م. 1187م)، یکی از بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان ایرانی، آشکارا سبک او را تقلید کرده است:

باد معلومش که من خادم به شعر بوالفرج

تا بدیدستم ولوعی داشتستم بس تمام[11]

انوری، جایی دیگر در ستایش حامی خود از اعتبار شعری ابوالفرج و فرخی، از شاعران دربار محمود غزنوی، استفاده می‌کند و استعاره‌ای می‌سازد:

از متانت خیل اقبالت چو شعر بوالفرج

وز عذوبت مشرب عیشت چو نظم فرخی[12]

قرن‌ها بعد، عرفی شیرازی (م. 1591م) ابوالفرج را هم‌تراز سعدی و خاقانی می‌خواند، حال آنکه فیضی، شاعر دربار گوركانيان و از معاصران عرفی، منشأ ذوق شعری خود را شعر ابوالفرج می‌داند:

ذوقی که توان گرفت از شعر

از شعر ابوالفرج گرفتم[13]

به گفته یکی از تاریخ‌نویسان و منتقدان معاصر ادبیات ایران، ابوالفرج به نوعی پایه‌گذار سبک باشکوه انوری در قصیده‌سرایی بوده است. او سبکی را که پیش‌تر در دوره سامانیان به وجود آمده و به مرحلۀ کمال رسیده بود و قصیده‌سرایان اوایل دوران غزنوی معمولاً از آن پیروی می‌کردند کنار گذاشت و در عوض سبکی جدید در قصیده‌سرایی خلق کرد.[14] علاوه بر این، گرچه در اولین مراحل ظهور شعر فارسی در هند فقط تعداد انگشت‌شماری از شاعران در بیش از یک نوع شعری مهارت داشتند، رونی را نه فقط به علت استادی‌اش در قصیده‌سرایی، بلکه به سبب مهارتش در گونۀ رباعی نیز می‌ستودند. بعضی از رباعی‌های او با بهترین نمونه‌های این گونه برابری می‌کنند:

تا یک نفس از حیات باقی‌ست مرا

در سر هوس شراب و ساقی‌ست مرا

کاری که من اختیار کردم این بود

باقی همه کار اتفاقی‌ست مرا[15]

یکی دیگر از شاعران هند فارسی این دوره مسعود سعد سلمان شاگرد افتخارآفرین رونی بود. خانوادۀ مسعود، که موقعیتی عالی داشتند و تحصیل‌کرده و ثروتمند بودند، اصالتاً اهل همدان بودند. ظاهراً یکی از نیاکان نزدیک مسعود، به احتمال زیاد پدرش، در خصوص کاری مربوط به دستگاه دولت به لاهور رفته و در آنجا ساکن شده بود و در همان لاهور بود که مسعود بین سال‌های 1046 تا 1048م به دنیا آمد. او در دستگاه دولت به جایگاهی رفیع دست یافت و نقش مهمی در سیاست دوران خود ایفا کرد و در طول زندگی‌اش با فراز و نشیب‌های ناگوار بسیاری دست‌وپنجه نرم کرد.[16]

مسعود شاعری استاد و پرکار بود و سه دیوان فارسی، عربی و هندی از خود به جا گذاشت.[17] دیوان‌های عربی و هندی او مفقود شده‌اند، اما دیوان فارسی او چندین بار چاپ شده است. سنایی، فیلسوف و شاعر معروف غزنه، در واپسین روزهای زندگی مسعود مجموعه‌ای از اشعار او تهیه کرد که نشان از احترام والایی دارد که نویسندگان فارسی‌گوی غیرهندی هم‌عصرش برای او قائل بودند.[18] اوج شکوفایی هنر مسعود در حبسیات اوست که همتایی ندارند. ویژگی بارز آنها رقت‌انگیز و پر احساس بودنشان است و از نظر تذکره‌نویسان و منتقدانی که از درون سنت فارسی برخاسته‌اند، فصاحت کلام و ذوق شعری در آنها موج می‌زند. شاید فقط حبسیات خاقانی با آنها برابری کنند. وجه تمایز شعر مسعود حضور آشکار و غرورآفرین خودى [نفس] در آنهاست. تعداد زیادی از اشعار او حسب‌حال‌گونه‌اند و از شکست‌ها و موفقیت‌های او حکایت می‌کنند.[19]

ای لاهور ویحک بی من چگونه‌ای؟

بی‌آفتاب روشن، روشن چگونه‌ای؟

ای آنکه باغ طبع من آراسته ترا

بی لاله و بنفشه و سوسن چگونه‌ای؟

ناگه عزیز فرزند از تو جدا شده است

با درد او به نوحه و شیون چگونه‌ای؟

تو مرغزار بودی و من شیر مرغزار

با من چگونه بودی و بی من چگونه‌ای؟[20]

علاوه بر نکتی، ابوالفرج و مسعود شاعران و دانشمندان زیاد دیگری هم بودند که در پنجابِ عهد غزنویان زندگی کرده و به اوج رسیدند. از جملۀ آنها می‌توان به شاعرانی اشاره کرد که با دستگاه دولت ارتباط نزدیکی داشتند، مانند عطاءبن یعقوب رازی، شاعری که به دستور سلطان ابراهیم غزنوی هشت سال آخر عمرش را در لاهور زندانی بود و پیش از آن نیز بیشتر عمرش را در هند گذرانده بود و همچنین ابونصر فارسی، وزیر سلطان ابراهیم که در زمان فرمانروایی امیر شیرزاد فرزند سلطان مسعود سوم (1098-1114م) سپهسالار و جانشین والی لاهور بود. شاعران دیگری نیز در این دوره بوده‌اند که نویسندگانى چون عوفی آنها را با شاعران معتبر دربار سامانیان و دربار غزنویان در غرب و از جمله رودکی و عنصری مقایسه کرده‌اند.[21]

زبان فارسی، پیش از آغاز دورۀ سلطنت دهلی (1206-1526م)، به اوج شکوفایی رسیده بود و در سراسر آسیای مرکزی به زبانی برای بیان ادبی تبدیل شده بود. ابراز علاقه به هنر و ادبیات فارسی نشان فرهیختگی و خردمندی بود. هیچ پادشاهی، هرقدر هم که کارنامۀ نظامی‌اش درخشان بود، نمی‌توانست بی آنکه حمایت سخاوتمندانۀ خود را نثار شاعران و دانشمندان ایرانی کند سودای شهرت را در دنیای فرهنگ -چه در قلمرو خود و چه در خارج از آن- در سر بپروراند. بنابراین، وقتی ترک‌ها هند را به زیر سلطۀ خود درآوردند، با اینکه در این قلمرو تازه‌تسخیرشده مشغله‌های نظامی و اجرایی بسیاری داشتند، علاقۀ بسیاری به فعالیت‌های ادبی نشان دادند و سخاوتمندانه از شاعران و ادیبان ایرانی حمایت کردند. فارسی زبان دربار و زبان فرهنگی ايشان بود.

در این مقاله نیازی به فهرست نام تک‌تک شاعران و ادیبانی که در خدمت سلاطین، شاهزاده‌ها و نجیب‌زادگان متعدد بوده و از پاداش‌های سلطنتی برخوردار شده‌اند نيست و فقط به چند تن از شاعران و نویسندگان سرشناش قرن اول سلطنت دهلی اشاره مي‌شود، از جمله حسن نظامی (م. 1230م)، نویسنده تاج الماثر که آن می‌پردازیم؛[22] تاج‌الدین ریزه یا سنگریزه (1266-1276م)، از شاعران برجستۀ هند و نجیب‌زاده‌ای که ارتباط نزدیکی با محافل دربار داشت؛ و موید جاجرمی (م. 1300م)، دانشمند ایرانی که به دستور سلطان التتمش کتاب احیای علوم الدین امام غزالی را از عربی به فارسی ترجمه کرد و به این نحو در تحکیم تحولات ادبی-اسلامی زبان فارسی در آن دوران نقش داشت. در اینجا لازم است نامی هم از شهاب‌الدین مهمره‌بن جمال‌الدین بدائونی (م. 1285م)، شاعر و دانشمند بزرگ ایرانی هندی و شاعر دربار رکن‌الدین فیروز و معلم امیرخسرو بیاوریم. یکی دیگر از نویسندگان برجستۀ این دوران منهاج سراج (م. 1266م)، تاریخ‌نویس مشهور و مورخ دربار سلطان ناصرالدین محمود و مؤلف کتاب طبقات ناصری بود که کتاب تاریخی معروفی به زبان فارسی است. امیرخسرو، شاعر پرآوازه و بزرگ‌ترین شاعره دورۀ پیش از گوركانيان، و دوست صمیمی‌اش امیرحسن سجزی دهلوی (م. 1328م) جزو حلقۀ شاعران و نویسندگانی بودند که در سال های 1290 تا 1424م مورد حمایت سلاطین خلجی و تغلقی، از سلاطین دهلی، قرار داشتند.[23]

شهر اُچه در ایالت سند هم، که در آن عهد به نوعی قطب سیاسی رقیب دهلی به حساب می‌آمد، در اوایل قرن سیزدهم میلادی شاهد فعالیت‌های استثنایی ادب فارسی بود. سلطان نصرالدین قباچه (ح. 1205-1228م)، که مرکز فرمانروایی‌اش شهر اُچه بود، از حامیان اصلی هنر و دانش بود. وزیر اعظم او، عین‌الملک فخرالدین الحسین‌بن ابی‌بکر الاشعری، نیز بی هیچ مضایقه‌ای از ادبیات حمایت می‌کرد. از جمله نویسندگان بسیاری که در بدو ورود خود به سرزمین هند مستقیماً به شهر اُچه رفتند می‌توان به این افراد اشاره کرد: علی‌بن حامد الکوفی، مترجم کتاب چاچ‌نامه؛ محمد عوفی، نویسندۀ کتاب لباب الالباب و جوامع الحکایات و لوامع الروایات؛ و منهاج سراج، مؤلف طبقات ناصری. متأسفانه از بین شاعران و دانشمندان بسیاری که در دربار شهر اُچه جمع بودند فقط چند تن را می‌شناسیم. به گفتۀ عوفی، شخصی به اسم مجدالدین منتخب کاملی از زندگی شاعران دربار قباچه به همراه آثار موجود آنها تهیه کرد، اما این منتخب مفقود شده است. عوفی به این بهانه که تازه‌وارد بوده و آشنایی کاملی با شاعران اولیۀ دربار قباچه، که شرح زندگی و آثارشان در منتخب مجدالدین آمده بود، نداشته از بین آن همه شاعر دربار قباچه فقط به نام چند تن اشاره می‌کند.[24]

تقریباً در اواخر قرن سیزدهم، شهر مولتان نیز برای مدت کوتاهی به مرکزی مهم برای ادبیات فارسی تبدیل شد. شاهزاده محمد، فرزند ارشد بالبان، از طرف پدرش والی مولتان شده بود. شاهزاده علاقۀ بسیاری به ادبیات فارسی داشت. محفل او محل گردهمایی دانشمندان و شاعران قابلی بود که در بین آنها امیرخسرو و حسن دهلوی برجسته‌ترین بودند. شاهزاده دو بار شیخ سعدی، شاعر بزرگ شیراز، را به هند دعوت کرد و می‌گویند که هزینۀ سفر او را هم ارسال کرد. اما سعدی هر دو بار به علت کهولت سن پوزش خواست. می‌گویند سعدی یک بار نیز گفته است هند با وجود داشتن خسرو به سعدی احتیاجی ندارد.[25]

 

کشف المحجوب، از رساله‌های صوفیه اثر علی‌بن عثمان هجویری (متوفی بعد از 1089م)، یگانه اثر منثور معروفی است که در پنجابِ عهد غزنویان به رشتۀ تحریر درآمد. در عین حال، در قرن سیزدهم میلادی هند شاهد نگارش آثار منثور بسیاری بود که مهم‌ترین آنها عبارت‌اند از تاج الماثر نوشتۀ حسن نظامی، لباب الالباب اثر عوفی و طبقات ناصری نوشتۀ منهاج سراج که به قول چارلز ریو مدت‌ها ”در شرق الگوی نثر سلیس“ بود. او در ادامه مي‌گويد که ”این کتاب در ابتدا به منظور عرضه کردن شرحی تاریخی از موفقیت‌های درخشان قطب‌الدین ایبک به رشتۀ تحریر درآمد، اما در نهایت به الگوی نثر سلیس ادبی تبدیل شد که، هرچند طی سال‌های بعد بسیار از آن تقلید شد، هیچ همتایی نداشت.“[26] تاج الماثر با ماجرای تسخیر اجمیر به دست معزالدین محمد غوری در 1911م آغاز می‌شود و در پایان آن می‌خوانیم که شاهزاده ناصرالدین محمود، فرزند ارشد التتمش، در 1217م والی شهر لاهور می‌شود. تذكرۀ لباب الالباب اولین منتخب کامل شعر فارسی به معنای دقیق کلمه است که به رشتۀ تحریر درآمد. پیش از این نیز منتخب فارسی دیگری به اسم مناقب الشعرا به همت ابوطاهر الخاتونی تألیف شده بود. از دیگر آثار مهم این دوره که به شرح زندگی شاعران و آثار آنها می‌پردازند، می‌توان به مجمع النوادر یا چهار مقاله نظامی عروضی سمرقندی، که در زمان حکومت علاءالدین جهانسوز در شهر غور نوشته شد، اشاره کرد. به نظر مي‌رسد كه عوفی با کتاب الخاتونی آشنایی نداشته و هیچ اثری از این کتاب باقی نمانده است. حال آنکه اصل موضوع چهار مقاله دربارۀ شیوۀ رفتار چهار گروه متفاوت یعنی دبیران، شاعران، منجمان و طبیبان است که از نظر نویسنده مؤلفه‌های اساسی هر دربار سلطنتی پایدار و موفق بودند.

لباب الالباب در سال 1222م در شهر اُچه تألیف و به عین‌الملک الاشعری، وزیر اعظم ناصرالدین قباچه، تقدیم شد. این اثر عظیم که در دو جلد تنظیم شده است به مقدمه، دو فصل و دوازده بخش تقسیم می‌شود. مقدمۀ این کتاب تقدیم‌نامه‌ای است که در آن علاوه بر آنچه معمولاً در حمد و ستایش خدا و پیامبر نوشته می‌شود، بخشی طولانی در مدح حامی نویسنده، یعنی عین‌الملک، آمده است. فصل اول کتاب به موضوع منشأ گفتار انسانی و تقسیم‌بندی آن به نظم و نثر می‌پردازد. فصل دوم حکم مقدمه‌ای را دارد که در آن لباب در مقام اولین زندگی‌نامۀ کتبی شاعران فارسى معرفی مي‌شود. از بین دوازده بخش این کتاب، چهار بخش اول به آغاز شعر و اهمیت و معنای آن می‌پردازد. فصل پنجم و ششم اطلاعاتی مختصر دربارۀ آثار منظوم پادشاهان، فرمانروایان، نجیب‌زادگان، وزیران و مباشران ایرانی عرضه می‌کند که گاه‌گاه و از سر دلخوشی شعری می‌سرودند و مجموعه‌ای منتخب از این آثار در اختیار می‌گذارد. بخش هفتم شامل شرحی مختصر و ابیاتی منتخب از دانشمندان و روحانیان ساکن ماوراء‌النهر، خراسان، نیمروز (سیستان)، عراق، غزنه، جبال (غور) و لاهور و مناطق وابسته به آن است. پنج بخش دیگر کتاب اطلاعاتی مختصر دربارۀ حدود 163 شاعر حرفه‌ای و دیگر شاعران تمام‌عیار و همچنین منتخبی از آثار آنها به دست می‌دهد که از این تعداد 30 تن به دوره‌های طاهریان، صفاریان و سامانیان و 29 نفر به غزنویان و 50 تن به دورۀ سلجوقی تعلق دارند و به تعبیری حدود 54 نفر از آنها از هم‌عصران خود نویسنده بودند که از بین آنها چهار نفر از شاعران دربار ناصرالدین قباچه‌اند. تعداد کل نویسندگانی که در این کتاب آمده 300 نفر است و دورۀ زمانی‌ای که در این کتاب پوشش داده شده حدود 400 سال است. لباب تقریباً سه قرن پیش از آن که دولتشاه سمرقندی کتاب تذکره‌الشعرا را در اختیار عموم قرار دهد به رشته تحریر درآمد. تذکره‌الشعرا اولین تذکره‌ای بود که خارج از هند تألیف شد و کار تألیف آن تا سال 1478م به طول انجامید.[27]

چنان که مفسران دیگر نیز اظهار داشته‌اند، اثر عوفی در خصوص دوران زندگی شاعران و جزئیات مربوط به زندگینامۀ آنها غالباً چندان دقیق نیست. بعضی اوقات فقط به نام شاعران اشاره می‌کند و در انتخاب ابیات نیز چندان از نظم مشخصی پیروی نمی‌کند.[28] علاوه بر این، به نظر می رسد که نظريات او دربارۀ کیفیت ادبی شعر متأثر از منطق جناس و بازی با حروف و واژگان و همچنین متأثر از نام شاعر است و ارتباطی به بررسی انتقادی شعر ندارد. نمونه‌هاى زير از ”باب دهم در تفصيل شعراى آل‌سلجوق“ نشان‌دهندۀ اين نكته است:

ازرقى که فلک ازرق دوار از رشک سخن او به دوار مبتلا شدی و ادوار سپهر از زادن مثل او عقیم ماندی؛ شاه سپاه بلاغت، ماه آسمان براعت.[29]

جبلی که جبل فضل و هنر بود و بر آسمان بزرگی اختر انور ادیبی بود کامل و اريبى عرصۀ فضل او را وسعتی تمام بود و از آن عبدالواسع نام بود.[30]

روحانی [محمدبن علی روحانی] که روح کلام او قالب را روح بود و شعر او راحت نفس صباح و لذت صبوح، خاطر او بحرى بود.[31]

سراجی که شمع جمع افاضل و سرو جويبار فضايل بود، سراج وهاج سپهر از غيرت پرتو مشعلۀ قریحت او سوخته و افاضل و امائل خراسان هر یک از شعلۀ خاطر او در تراکم ظلمات محن هزار چراغ افروخته.[32]

قطران [عضدی تبریزی] که همۀ شعرا قطره بودند و او بحر و جملۀ فضلا ذره بودند و او خور، اشعار او در کمال صنعت و اوستادى و لطايف او محض اكرام و رادى.[33]

عمادى که عماد سراپردۀ فضل و عمید ولایت دانش بود، استاد شعرای عصر و مقتدای فضلای دهر بر سپاه دانش شاه بر آسمان بیان ماه و بر ولايت حقيقت امير.[34]

عجیب است که عوفی در کتاب خود هیچ نامی از بعضی از استادان برجستۀ شعر از جمله اسدی طوسی، ناصر خسرو، و عمر خیام نمی‌آورد. با این عمع، اهمیت لباب که یگانه منبع اسامی شاعران قدیمی است و صدها نمونۀ شعر و گونه‌های مختلف شعری در اختیار می‌گذارد همچنان پابرجاست. اهمیت ديگر لباب اين است که ظاهراً مخاطب خود را در زیرمجموعۀ کمابیش مجزای عجم می‌جوید و در صدد است خواسته‌های ادبی این مخاطب را برآورده سازد.

در اینجا به بررسی دیگر اثر عوفی، یعنی جوامع الحکایات و لوامع الروایات، مى‌پردازيم. کار تألیف کتاب جوامع، که همه جا آن را جزو آثار کلاسیک زبان فارسی به حساب می‌آورند و متشکل از مجموعه داستانی بزرگی است، بین سال‌های 1232 و 1323م در شهر مولتان آغاز شد و تا زمانی که نویسندۀ آن در دوران حکومت سلطان التتمش به دهلی نقل مکان کرد به طول انجامید. این کتاب چهار جلد بزرگ دارد و هر جلد به 25 فصل تقسیم می‌شود که به طور کلی 2 هزار داستان را در بر می‌گیرد. موضوع این داستان‌ها عبارت است از داستان پادشاهان و شاهزادگان ایران پیش از اسلام، حوادث تاریخ صدر اسلام، و همچنین حکایاتی از جای‌جای سرزمین‌های فارس‌زبانان و ترک‌زبانان دربارۀ دانشمندان و صوفیان . این کتاب شامل پند و اندرز و نیز نکاتی دربارۀ کشورداری است و نمونۀ بارز معارف اخلاقی به حساب می‌آید.[35] به نظر می‌رسد هدف از نوشتن این کتاب حفظ سنت‌های عجم بوده است که بر اساس ارزیابی جامعۀ روشنفکر مسلمان آن زمان، همین سنت‌ها بودند که بخشی از حافظۀ جمعی آنها را به وجود می‌آوردند و این حافظۀ جمعی را در چشم‌اندازی ملموس ثبت می‌کردند که در خور آن باشد.

یکی از نشانه‌های گسترش زبان فارسی در مقام زبانى فرهنگی افزایش تعداد متون ترجمه‌شدۀ فارسی بود که از آثار کلاسیک عربی برگردانده می‌شدند. یکی از معروف‌ترین این ترجمه‌ها چاچ‌نامه است که از روی متن عربی کتاب منهاج الدين والملك ترجمه شده. این ترجمه را علی‌بن حامدبن ابی‌بکر کوفی حدود سال 1216م به انجام رسانيد.[36] دومین اثر مهمی که به فارسی ترجمه شد کتاب احياى علوم الدين اثر غزالی بود که مجدالدین ابوالمعالی مؤیدبن محمد جاجرمی به دستور وزیر سلطان شمس‌الدین التتمش، یعنی نظام‌الملک الجنیدی، ترجمه کرد. امروز فقط بخش‌هایی از این ترجمه در دسترس است. یکی دیگر از ترجمه‌های مهم این دوران ترجمه‌ای بود که از روی اثر عربی مهمی به اسم كتاب الصيدلیه نوشتۀ ابوریحان محمدبن احمد البیرونی (م. 1048م). این ترجمه را ابوبکربن علی‌بن عثمان الکاشانی حدود سال 1214م به ابتکار خود انجام داد. او در صدد بود با استفاده از این ترجمه خود را به سلطان شمس‌الدین التتمش معرفی کند. عنوان کامل اصلِ عربی این اثر كتاب الصيدلیه فى الطب است که به مفردات و خواص گیاهان دارویی، مواد معدنی و چیزهایی از این دست می‌پردازد. این اثر برای زبان‌شناسان و لغت‌شناسان نیز اهمیت دارد، چون برای اسم بیشتر گیاهان و مواد معدنی‌ای که در آن نوشته شده است معادل‌هایی به زبان‌های عربی، یونانی، سریانی، جرجانی، خوارزمی، فارسی، هندی و سندی آمده است.[37]

عناصر زبان هندی در زبان فارسی

زبان فارسی طی این دوران با پادشاه و دربار پیوند داشت، اما دنیای فرهنگ ادب فارسی صرفاً به نخبگان سیاسی محدود نمی‌شد. آنچه به بهترین شکل ممکن دامنۀ گسترش زبان فارسی را در این دوران نشان می‌دهد حضور تعدادی از واژه‌ها و مفاهیم هندوستانی در این زبان است. برای مثال، در شعرهای قدیمی از واژه‌هایی چون رانا، چندان، پانى و تال استفاده می‌شد و در خصوص مفاهیم و استعاره‌ها هم مثلاً دندان معشوق به یاقوت سرخ تشبیه می‌شد که خود جویدن تامبول (پان) را به خاطر می‌آورد. یا مثلاً می‌بینیم که به جای نسیم، ابرهای باران‌زا پیام عاشق را به معشوق می‌رسانند.[38] در واقع، مفهوم بهار در شعر مسعود به کلی تغییر می‌کند و او بهار را همان فصل باران‌زای هندوستان می‌داند و در تعدادی از قصیده‌هایش که تحت عنوان وصف بهار و مدح سلطان نوشته شده‌اند، در واقع فصل باران را توصیف می‌کند:

وصف بهار و مدح سلطان محمود

به نوبهاران غواص گشت ابر هوا

که می‌برآرد ناسفته لؤلؤ از دریا

به لؤلؤ ابر بیاراست روی صحرا را

مگر نشاط کند شهریار زی صحرا

زمین به خوبی چون روی دلبر گلرخ

هوا به خوشی چون طبع مردم دانا

ز سبزه گویی دریای سبز گشت زمین

درو پدید شده شکل گنبد خضرا

زمین ز گریۀ ابر است چون بهشت نعیم

هوا ز خنده به رقص است چون کُه سینا

کنار جوی پر از جام‌های یاقوت است

که شد به جوی درون رنگ آب چون صهبا[39]

 

مثالی دیگر :

وصف بهار و ستایش سیفالدوله مسعود

مگر مشاطۀ بستان شدند باد و سحاب

که این ببستش پیرایه و آن گشاد نقاب

به در و گهر آراسته پدید آمد

چو نوعروسی در کُله از میان حجاب

برآمد ابر به کردار عاشق رعنا

کشیده‌دامن و افراشته‌سر از اعجاب

ز چرخ گردان دولاب‌وار آب روان

به‌گاه و بی‌گه آری چنین بود دولاب[40]

 

و باز در مثالی دیگر:

برشکال ای بهار هندوستان

ای نجات از بلای تابستان

دادی از تیر مه بشارت‌ها

بازرستیم از آن حرارت‌ها

هر سو از ابر لشکری داری

در امارت مگر سری داری[41]

بنابراین، بهار مفهوم تازه‌ای پیدا کرد که خود درجه‌ای از استقلال برای سنت ادبی شعر فارسی در هند به همراه آورد. بعدها و در اوایل قرن چهاردهم میلادی، در اشعار امیرخسرو است كه این استقلال یا هویت هندوستانی آشکارتر می‌شود. خسرو تقریباً در تمامی فرم‌ها و گونه‌های شعری بی‌نظیر بود. او دنباله‌رو نبود، بلکه نوآوری بود که بر اساس سنت‌های استادان پیش از خود سبکش را خلق کرد و الگویی برای شاعران هندی بعد از خود به جا گذاشت. خسرو چنان شهرت و اعتباری داشت که حتی بعضی از شاعران بزرگ خارج از هند همچون جامی (م. 1492م) به تقلید کردن از او افتخار می‌کردند.[42] آنچه در اینجا بسیار اهمیت دارد، عکس‌العمل خسرو نسبت به یکی از معاصرانش، یعنی عبید، است. وقتی عبید نقایص مثنوی‌ای را که خسرو در جواب به خمسه نظامی گنجوی (1140-1207م) نوشته بود بیان کرد، می‌گویند خسرو در جواب به او با تندی پاسخ داد:

شکّر مصری ندارم کز عرب گویم سخن

ترک هندستانیم در هندوی گویم جواب

به عبارتی دیگر، خسرو زبان فارسی خود را با زبان هندوی یکسان می‌داند و حتی در بیت ”چو من طوطی هندم ار راست پرسی / ز من هندوی پرس تا نغز گویم،“[43] به مهارت خود در زبان هندوی می‌بالد و زبان فارسی خود را هندوى يا زبان هند به حساب می‌آورد.

در شعر مسعود نیز می‌توان تا حدی شاهد هندی شدن زبان فارسی بود. بعضی از آثار مسعود به شرح دوازده ماه سال (ماه‌های فارسی)، سی روز ماه (روزهای فارسی)، و هفت روز هفته می‌پردازد.[44] ترانه‌هایی که به دوازده ماه سال مربوط می‌شوند گونه‌ای می‌سازند به اسم باره ماسا (چرخۀ دوازده ماهه) که در شعر دورۀ قرون وسطا در سراسر شمال هند یافت می‌شد. حرکت اجرام آسمانی به این سبب اهمیت دارد که شرایطی پدید می‌آورد که در آن می‌توان احساسات متفاوت را تجربه کرد. باره ماسا اساساً به دو نوع تقسیم می‌شود: باره ماسایی که صرفاً به سنت‌های شفاهی روستایی می‌پردازد و باره ماسای ادبی. توالی ماه‌ها در باره ماسا مؤلفه‌ای اساسی است، اما تعداد ماه‌ها در آن لزوماً دوازده ماه نیست. ترانه‌های معروف به چار ماسا یا چه ماسا و ٹها ماسا که به ترتیب به معنای چرخۀ چهار، شش و هشت ماهه‌اند نیز به همین مقولۀ باره ماسا تعلق دارند. این گونه ترانه‌ها گاه فقط فهرستی از جشنواره‌های فصلی به دست می‌دهند و در واقع می‌توانیم آنها را همچون تقویمی در نظر آوریم.[45] اشعار باره ماسا ترانه‌های ساده‌ای هستند که گذر ماه‌ها و حس و حال فصل‌ها را در چارچوب احساسات عمیق فردی روایت می‌کنند. این گونه حامل روشى خاص برای تخمين اوقات است که در آن اصلاً از اصطلاحات مشخص زمانى استفاده نمی‌شود و ارزش زمان بر اساس احساساتی که برمی‌انگیزد مشخص می‌شود، يعنى زمان در حيطۀ تجربۀ شخصی فرد در جريان است.

در آیین جين نیز اثری به اسم باره نواؤ (ستایش دوازده‌گانه) باقی مانده است که دربارۀ فرزانه‌ای جینی به نام دهرم سوری است و شباهت بسیاری به ماه‌های فارسی مسعود سعد دارد. باره نواؤ، که نویسندۀ آن ناشناس است، شعری است دارای سیزده بند که اخیراً از روی نسخۀ دست‌نوشته‌ای تصحیح شده است که در شهر پاتان در منطقۀ گجرات کشف شد و به اواخر قرن دوازدهم برمی‌گردد. این اثر که به شیوۀ باره ماسا نوشته شده است، مدحى است از فرزانۀ جین دهرم سورى. بند اول او را معرفی می‌کند: ”و اکنون به مدح دهرم سوری، گوهر هر سه جهان گوش کنید.“ بند اول و آخر ماه ساون (ژوئیه- اوت) را توصیف می‌کنند و به چیزهایی چون نیلوفر آبی، گل یاس، ابر، طاووس رقصان و مواردی از این دست اشاره می‌کنند و سپس، در ادامه می‌بینیم که صحبت از دهرم سوری می‌رود که عظمتش ”چون خورشید است“ و بعد از آن نیز ماه بهادون (اوت- سپتامبر) توصیف می‌شود. در همۀ قسمت‌های این شعر از ساختار تقابل (paratactic structure) استفاده شده است و شعر ماه‌های سال و فضایل دهرم سوری را با يكديگر درمى‌آميزد.[46]

شعرهای ماه‌های فارسی، روزهای فارسی، و روزهای هفتۀ مسعود به ترتیب شعرهایی دوازده، سی و هفت‌بندی‌اند که در مدح سلطان نوشته شده‌اند. گرچه باره نواؤ از نظر ویراستارانش قدیمی‌ترین نمونۀ باره ماسا است، ظاهراً حقیقت امر این است که این شعر قدیمی‌ترین نمونه از باره ماسا است که به یکی از زبان‌های هندی سروده شده است. اشعار فارسی مسعود تقریباً در اواخر قرن یازدهم به رشتۀ تحریر درآمدند. ظاهراً مسعود اشعارش را بر اساس یکی از سنت‌های قدیمی شعر هندی، یعنی گونه‌ای سانسکریت به اسم واستو وارنانا می‌سروده که توصیفی از فصل‌های شش‌گانۀ سال هندی است. این گونه فصل‌های سال هندی را توصیف می‌کند و این نکته را نیز در بر دارد که لذات عشق پیوندی همیشگی با توصیف طبیعت دارند.[47] در هر صورت، ماه‌های فارسی مسعود تا به امروز قدیمی‌ترین نمونۀ شناخته‌شدۀ باره ماساهایی‌اند که در هند نوشته شده‌اند.

قصیده‌های مسعود توصیف‌هایی رنگارنگ از شادی‌هايى هستند که با ویژگی‌های طالع‌بینانهٴ دوازده ماه سال، سی روز ماه و هفت روز هفته هماهنگ‌اند. از نظر مسعود، باید سلطان را مدح گفت، چون به یمن بخشندگی، عدالت و قابلیت‌های حکمرانی اوجهان به بهشت مبدل شده است. صرف نظر از تأثیر ستارگان -چه بدیمن باشند و چه خوش یمن- جهان مملو از شادی است، پس باید سلطان را ستود. حال و هوای غالب این اشعار لذت و شور و شوق زندگی است:

 

اردیبهشتماه

بهشت است گیتی ز اردیبهشت
حلال آمد ای مه می اندر بهشت
به شادی نشین هین و می‌خواه می
که بی می نشستنت زشت است زشت

به راغ و به باغ و به کوه و به دشت

ز فر گرانمایه اردیبهشت

بخندید گلزار و بگریست ابر

بنالید مرغ و ببالید گشت

بسی کله یابی که رضوانش یافت

بسی حله بینی که حوراش رشت

تو گویی که ملک ملک ارسلان

گل و عنبر و مشک در هم سرشت

جهاندار شاهی که چرخ بلند

به ملکش یکی عهد محکم نبشت[48]

 

بهمنماه

ماه بهمن نبید باید خورد

ماه بهمن نشاط باید کرد

در جهان هر که هست فرزانه

به پسندد نشاط جان‌پرورد

زآنکه امروز مطرب و ساقی

رود و باده به بزم شاه آورد

شه ملک ارسلانِ بن مسعود

شاد بنشست و باده خواهد خورد

آنکه رادی چو او نیارد راد

وآنکه مردی چو او نبیند مرد

خسروا تا جهان ز مهر و ز چرخ

گه شود گرم و گاه گردد سرد

گاه بر دوستان چو مهر بتاب

گاه بر دشمنان چو چرخ بگرد[49]

با گذشت زمان، در قرون وسطا اشعار باره ماسا به جزیی از اشعار فولکلور هند تبدیل شدند و از آنها عمدتاً برای بیان احساسات سوزناک استفاده می‌شد. بیشتر این اشعار زنی جوان را به تصویر می‌کشند که از درد فراق (برَه) می‌سوزد و در طول دوازده ماه سال بی‌صبرانه منتظر بازگشت محبوب خویش است. در این بره بارا ماساها، توصیف طبیعت با توصیف درد و اندوه قهرمان زن داستان کاملاً در هم تنیده‌اند. این ترانه‌ها اساساً ترانه‌هایی زنانه‌اند که در آنها اهمیت ماه‌های چهارگانۀ فصل پُرباران، یعنی فصل عشق و دوستی و تجدید حیات، نسبت به دیگر ماه‌های سال بیشتر است. علاوه بر این، بره بارا معمولاً از زبان یک برهنا، زنی که از فراق سرورش رنج می‌کشد، بیان می‌شود. ترانۀ راجستانی قدیمی دولا مارؤ را دولا شامل اشعاری است که از بره ماسای روستایی گرفته شده‌اند. در این افسانۀ معروف، که الهام‌بخش نقاشی‌های مینیاتور بسیاری در راجستان بوده است، هر دو قهرمان زن به نوبت در نقش برهنای غمگین ظاهر می‌شوند و برای همسر مشترکشان، دولا، دلتنگی می‌کنند. ظاهراً حماسه‌های فولکلوری که شاعران هندو و مسلمان صوفی در قرون وسطا خلق می‌کردند نیز شامل تعدادی بره ماسا، خصوصاً از نوع ”اخلاقی“ آن، می‌شدند. این امر هم در اشعار معروف به منگل صدق می‌کند که در قرون وسطا در بنگال رایج بودند و هم در خصوص مثنوی‌های صوفیه به زبان هندوی که از قرن چهاردهم به بعد در سنت پرم آكهیانا مرسوم شدند و شناخته‌شده‌ترین آنها مثنوی چنداین اثر مولا داؤود است.[50]

این نکته حائز اهمیت است که هیچ‌یک از شاعران فارسى‌گوى هندی قرون وسطا در این زمینه از مسعود پیروی نکردند و چنین اشعاری نسرودند. در همين عهد بود كه این جنبه از شعر مسعود به کل از سنت ادبی هند فارسی حذف شد، شاید به این سبب كه زبان فارسی، يعنى زبان دربار و زبان رایج در شهر، برتر از آن به نظر می‌آمد که با سنت شعری روستایی هند تعامل کند. از اشعار هندی مسعود نیز چیزی باقی نمانده است. اين اشعار احتمالاً شامل بره باره، چار ماسا، چه ماسا و اٹهـ ماسا بوده اند، اما لزوماً به توصیف بره (درد فراق) نمی‌پرداخته‌اند. علاوه بر این، شاید مسعود به زبان هندوی نیز ”ترانه‌هایی بهاری“ (پهاگو یا بسنت) سروده باشد. با این حال، اینها همه فقط در حد حدس و گمان است.

زبان فارسی در فراسوی دربار

موعظه یا تذکیر، خواه در دربار شاه و خواه در محافل اشرافی و اردوگاه‌های نظامی و خواه در مکان‌های عمومی و بازار، نیز در این فرایند تبادل فرهنگی بین مهاجران فارسی‌زبان و جماعت بومی نقش داشت. موعظه‌هایی که غالباً به نثر سلیس فارسی به بیان می‌‌آمدند، معمولاً با ابياتى از شعر کلاسیک فارسی مزین و شرح داده می‌شدند.[51] عوام و سربازان نیز این نمونه‌های شعر را یاد می‌گرفتند و در جاهایی که معمولاً دور از دسترس مهاجران جدید بود نقل می‌کردند.

خانقاه‌های صوفیان نیز از عوامل مذهبی دیگری بودند که در ترویج زبان فارسی و رشد و تکامل سنت ادبی فارسی نقش مهمی ایفا کردند. خانقاه‌های صوفیان محل معمول گردهمایی طیف گسترده‌ای از افراد و مذاهب بودند. وقتی پيروان مذهبی مي‌ديدند استادان صوفی ايشان ملفوظات و دیگر آثار خود را به زبان فارسی می‌نویسند، بیش از پیش به یادگیری زبان فارسی علاقه‌مند مي‌شدند. در کل، صوفیان در آثار خود و از جمله در ملفوظاتشان از کلام ادبی والا استفاده می‌کردند.[52] فرقه‌های تصوف، به‌خصوص فرقه چشتیه، از ایده‌ها، عبارات و بیان‌ شعر محلی هم در آثارشان بهره می‌بردند.[53] یکی از مسایلی که در اینجا توجه ما را به خود جلب می‌کند مسئلۀ ملفوظات جعلی است که برای مثال، حداقل پنج نمونه از آنها به قرن سیزدهم میلادی برمی‌گردد.[54] علاوه بر این، شیخ نظام‌الدین اولیا و مرید او، شیخ نصيرالدین چراغ دهلی، به تعدادی دیگر از چنین مجموعه‌هایی اشاره کرده‌اند.[55] این نوع ملفوظات سوال‌های مهم زیادی را برمى‌انگيزند و از جمله اینکه نویسندۀ این آثار چه کسی بوده؟ مخاطب اینها چه کسانی بودند؟ و چه چیز احساس نیاز به این گونۀ ادب فارسی را برانگیخته؟ تحقیق در خصوص چنین سوالاتی تصویری دقیق‌تر از مرزهای رو به گسترش زبان فارسی در هندوستان قرن سیزدهم و چهاردهم پیش روی ما قرار می‌دهد.

نهايتاً این نکته نیز حائز اهمیت است که زبان فارسی تقریباً همان زمانی وارد سرزمین هند شد که ابوالمعالی نصرالله‌بن عبدالحمید کتاب پنج‌تنتر را، که مجموعه‌ای است از داستان‌های حیوانات به زبان سانسکریت، برای اولین بار به صورت کامل از روی نسخۀ عربی آن به فارسی ترجمه کرد. این ترجمه به کلیله و دمنه معروف بود. ترجمۀ عربی این کتاب را هم ابن‌مقفع از روی یکی از نسخه‌های قدیمی پهلوی صورت داده بود. ترجمۀ او نیز به کلیله و دمنه معروف و جزو اولین آثاری بود که جهان هند را به ملت‌های اسلامی معرفی می‌کرد. با توجه به انتشار گستردۀ نسخۀ فارسی پنج‌تنتر ابوالمعالی و با توجه به اینکه افراد بسیاری این کتاب را می‌خواندند، می‌توان تصور کرد که داستان‌های این کتاب کم‌کم بین هندیان پخش می‌شد و ايشان نیز این داستان‌ها را با خاطرات ذهنى‌شان از اين قصص، كه شفاهاً به آنها منتقل شده بود، مقایسه می‌کردند. کلیله و دمنه فارسی علاقۀ اقوام ترک ایرانی و همچنین اقوام بومی را به شدت برانگیخت. بازتاب چنین علاقه‌ای تا حدی از اینجا مشخص می‌شود که ظاهراً یکی از ترجمه‌های پنج‌تنتر به اسم انوار سهیلی، که در دربار هرات آماده شده بود، با نسخۀ سانسکریت پنج‌تنتر مقابله شد. دو ترجمۀ دیگر نیز از این کتاب در قرن شانزدهم در دربار اکبرشاه به رشتۀ تحریر درآمد که یکی از آنها پنچا كيانه نام داشت و دیگری ترجمه‌ای بود از ابوالفضل به اسم عیار دانش.[56] طوطی‌نامه داستان هندی دیگری بود که ضیاء‌الدین نخشبی در قرن چهاردهم از روی اثری سانسکریت به اسم شوكا سپتَتى (هفتاد داستان طوطی) نوشته چنتامنی بهتتا ترجمه کرد. در محافل صوفیان نیز اثری به اسم پوگاپته، که به انضباط جسمی و روحی می‌پرداخت و ابتدا در بنگال به عربی ترجمه شده بود، در اوایل قرن چهاردهم به فارسی ترجمه شد. به اين ترتيب، کم‌کم از راه ترجمۀٴ متون هندی بود که صور خیال بومی هند به سبک ادب فارسی راه پیدا کرد. در ادامۀ این فرایند در قرن شانزدهم نیز آثاری خلق شدند که از جملۀ آنها می‌توان به رشدنامه اثر شیخ عبدالقدوس گنگوهی و حقائق هند اثر میرعبدالواحد بلگرامی اشاره کرد.[57]

بحث فعلى نشان از افزایش قلمرو زبان فارسی و همچنين فرایند هندی‌سازی اين زبان دارد که از نظر بعضی با کاهش درجۀ اصالت زبان فارسی همراه است. ظاهراً همین فرایند هندی‌سازی بود که تا دورۀ افغان‌ها (1450-1650م) کم‌کم به اسم لهجۀ هندوستانی یا سبک مردم هندوستان معروف شد.[58] به احتمال زیاد در واکنش به این فرایند تلاش‌های بسیاری برای معياربندی زبان فارسی صورت گرفت. در اینجاست که می‌توان تحولات مربوط به حوزۀ فرهنگ‌نگاری فارسی در هند را درک کرد. در خود ایران طی هزار سال فاصلۀ زمانی بین قرن‌های دهم تا نوزدهم فقط چهار فرهنگ لغت تألیف شد، حال آنکه در هند طی این دورۀ زمانی چیزی بیش از 66 فرهنگ لغت نوشته شد و علاوه بر این، شاید لغتنامه‌های دیگری نیز تدوین شده باشند که اکنون اثری از آنها باقی نمانده است. بیشتر این فرهنگ‌های لغت در دورۀ پیش از گوركانيان گردآوری شدند.

افزایش تعداد فرهنگ‌های لغت مسلماً بحث ما را در خصوص گسترش زبان فارسی تأیید می‌کند، اما این نکته را نباید فراموش کنیم که سره‌گراها نیز در این فعالیت‌های فرهنگ‌نویسی دست داشتند و در صدد بودند تا آنچه را فرهنگ عالی ادبی نامیده می‌شد حفظ کنند و ارتقا دهند و اطمینان حاصل کنند که کارشان با معيارهای کلی زبان فارسی همخوانی داشته باشد. بنابراین، هرچند فرهنگ‌های لغت اولیه ابزاری برای یادگیری زبان بودند، مهم‌ترین هدف آنها احتمالاً برآوردن نیازهای سلیقۀ ادبی خاصی بود. هدف از تألیف خیلی از این فرهنگ‌های لغت فراهم آوردن کتاب راهنمایی بود برای آنچه به اصطلاح ”سخن‌فهمی“ نامیده می‌شود و در این مقاله می‌توان آن را ”درک شعر“ نامید. این فرهنگ‌های لغت نشان می‌دهند که نوآموزان نیازمند درک و فهم سطح والایی از بیان ادبی بودند.

فرهنگ مؤيد الفضلاء اثر محمدبن شیخ لاد دهلوی در 1519م اولین فرهنگ لغتی است که در آن به وضوح می‌توان دید که هدف مؤلف کمک به خواننده در یادگیری زبان فارسی بوده است. این روند در طول حکومت لودی‌ها افزایش پیدا کرد و این نکته نیز حائز اهمیت است که تا پیش از شروع حکومت لودی‌ها بسیاری از هندوان برای راه پیدا کردن به امور دولتی به یادگیری زبان فارسی رو آورده بودند. علاوه بر این، نباید فراموش کنیم که این فرهنگ‌های لغت تحولات زبانی کل دنیای فارسی‌زبانان و نه فقط ایران را منعکس می‌کردند. برای مثال، فرهنگ‌های قبلی علی‌رغم سلطۀ ترک‌ها بر دربار، فصل یا فهرستی جداگانه برای واژه‌های ترکی موجود در زبان فارسی نداشتند و به طور کلی تأکیدشان بر واژه‌های بومی فارسی و عربی بود و فقط از اواخر قرن پانزدهم بود که کم‌کم قسمت‌هایی جداگانه برای واژه‌های ترکی در فرهنگ‌هایی مثل فرهنگ شرفنامه منيرى در 1472م، تألیف شیخ ابراهیم قوام فاروقی، ایجاد شد.[59]

شعر عجم و هند

ورای شاعرى چیزی دگر هست

فارسی جدید نمایانندۀ تلاش عجم مغلوب در غلبۀ فرهنگی بر تسخیرگران عرب بود. عجم به این سبب که در دورۀ باستان اندوختۀ اندكى داشت تا فرهنگ ادبی خویش را بنا نهد، بی‌تأمل به قرض گرفتن و تصرف فرهنگ اعراب رو آورد، هرچند ايشان را با ضعف فرهنگى توصيف مي‌كردند. بنابراین، در مراحل نخستين، معیار ادبی عرب تأثیری عمیق بر ادبیات و شعر فارسی بر جا گذاشت. سنت ادب فارسی در هند نیز به طور کلی، اگر ویژگی‌های خاص آن را در نظر نگیریم، از ادبیات عرب تأثیر بسیار پذیرفت. برای مثال، تأثیری که زبان فارسی از یکی از آثار عبدالله‌بن المعتز و نیز اثری از الثعالبی نیشابوری با عنوان یتیمه الدهر فی محاسن اهل العصر پذیرفت در آثار اولیه فارسی مشهود است.[60] عوفی می‌گوید در ابتدا شاعران ایرانی به دقت سبک زبان و ادبیات اعراب را مطالعه و فرم های گوناگون شعری، واژگان این فرم‌ها، عروض و دامنۀ معنایی‌شان را عمیقاً بررسی و درک می‌کردند. بنابراین، سبک عربی الگوی اصلی نویسندگی خلاق در زبان فارسی بود.[61]

بوطیقای زبان فارسی کم‌کم مسیری جدا برای خود مشخص کرد و در این خصوص، پیوند آن با زبان هندی بااهمیت بود. اولین رسالۀ شناخته‌شده‌ای که به معیارهای ادب فارسی پرداخت ترجمان البلاغه اثر محمدبن عمر رادویانی بود. رادویانی تأکید می‌کند که هر بیت از هر شعری باید با بیت بعدی از نظر عظمت و زیبایی شباهت داشته باشد (بیت‌های ملائم) و از نظر او این ویژگی خاص‌ترین وجه تمايز شعر خوب است.[62] مهم‌ترین کتاب قديمى که علاوه بر مسایل دیگر به بوطیقا نیز پرداخت چهار مقاله اثر نظامی عروضی بود. نظامی معتقد بود که شاعر، در کنار دبیر و منشى و منجم، جزء ذاتی مدیریت سیاسی موفق است. هدف شاعر از شعر گفتن گرامی داشتن و ستودن دربار بود تا بلکه بتواند از لطف پادشاه برخوردار شود. اما نظامی علاوه بر این اظهار می‌کند که شعر نقشی مهم در نظام عالم دارد و مسبب امور عظیمی در نظام عالم است و شهرت شاعر را جاودانه می‌کند. شعر هنری عالی است و از شاعر انتظار می‌رود بر علوم گوناگون، به‌خصوص بلاغت و عروض، تسلط داشته باشد. از نظر او، شعر باید با دستاوردهای شاعران گذشته و حال پیوند داشته باشد. شاعر باید به دقت واژه‌هایش را انتخاب کند و از اطناب کلام و پیچیده کردن آن بپرهیزد. نظامی استفاده از واژه‌های پیش‌پا‌افتاده را جایز نمی‌داند. از نظر او، شعر علاوه بر اینکه باید هماهنگی واژگان را در معرض دید قرار دهد، لازم است خوشایند، جدید و روان باشد. بنابراین، شاعر ایدئال کسی است که شخصیتی اصیل دارد و ذهنی تیز که جزییات را درک می‌کند. او قادر است مسایل کوچک را بزرگ نشان دهد و مسایل بزرگ را کوچک و می‌تواند خوبی را در لباس زشتی و بدی را در صورت نیکویی جلوه دهد. علاوه بر این، نظامی معتقد است شاعر خوب کسی است که می‌تواند با کلامش شجاعت، سعادت، خوشی و خشم را القا کند.[63] بنابراین، از نظر نظامی شعر فقط منشأ خوشی نبود، بلکه نقش آموزشی بسیار مهمی ایفا می‌کرد.

تقریباً همان زمان که نظامی چهارمقاله را به رشتۀ تحریر درآورد، رشیدالدین وطواط بلخی (م. 1177م) رساله‌ای دربارۀ علم بلاغت با عنوان حدائق السحر فی دقائق الشعر نوشت. وطواط در کتابش بحثی مفصل دربارۀ شعر عربی و همچنین بحثی دربارۀ تعدادی از صنایع ادبی جدید مطرح کرد.[64] از نظر او، بهترین واژه و بهترین صنعت آن است که ”مثل جسمی لطیف بدون هیچ مانع و بى‌كمك وسيله‌اى صورت معنى را بنماياند و خواننده یا شنونده را چنان مجذوب و فريفتۀ معنى کند که اصلاً متوجه وجود الفاظ نشود.“ هماهنگی بین صورت و معانی باید به گونه‌ای باشد که صورت خود جامۀ معنی را در بر كند.[65] این مسئله مسلماً در تاریخ زیبایی‌شناسی فارسی نوعی پیشرفت به حساب می‌آمد، اما در مقایسه با شکل جدید زیبایی‌شناسی که در شعر فردوسی مطرح شد هیچ اهمیتی نيافت. به این علت که شعر فردوسی در واقع تجربیات و احساسات کسی را بیان می‌کرد که به چشم خود شاهد بود که عجم چگونه بعد از اینکه به تبعیت از عرب سر سپرد تضعیف و به چه وضع ناگواری دچار شد. فردوسی در صدد بود تا به مدد شعرش در پیکر بی‌روح عجم روح بدمد (عجم زنده کردم بدین پارسی). چون هدف شعر فردوسی احیای عجم بود، اشعار او القاکنندۀ ارزش‌های والای فرهنگی و اخلاقی نیز بودند:

جهان از سخن کرده‌ام چون بهشت

از این بیش تخم سخن کس نکشت[66]

بنابراین، تحولات مربوط به معیارهای ادب فارسی در جایی نه چندان دور از منطقه‌ای زخ دادند که در طول تاریخ به ناحیۀ مرزی هند معروف شده بود. در واقع، محل وقوع این تحولات دقیقاً داخل مرزهای خود ایران نبود. اثر عوفی خلاصه‌ای از این تحولات را منعکس می‌کند. در نوشتۀ عوفی، قصيده فرم غالب شعر است، به وجهى که عوفی شعر را ترکیبی از زبان پرطمطراق و ستایش مبالغه‌آمیز شاهان و نجیب‌زادگان محسوب مي‌كند. زبان مبالغه‌آمیز و خلاقانۀ شاعر سفید را به سیاه و مس را به طلا تبدیل می‌کند.[67] این نکته حائز اهمیت است که ارسطو مبالغه را جزء صنایع استعاری قرار داده بود و استعاره را نشانۀ واقعی ذهن شاعرانه می‌دانست.

در قرن سیزدهم، اثری عظیم به اسم المعجم فی معائیر اشعار العجم (فرهنگ اصول شعر عجم) به همت شمس‌الدین محمدبن قیس رازی تألیف شد. رازی نیز مبنای شعر را ”غلو مفرط“ یا حتی کذب و جعل می‌دانست.[68] مشخصۀ بارز شعر وجود صنایعی بدیعی، از جمله زبان باشکوه و کلام غنی، بود که شعر با استفاده از آنها می‌توانست به شکوه و جلال دست یابد. چنين شعرى نه تنها از سنت غنی شعر عرب بهره می‌برد، بلکه عجم را نیز ترغیب می‌کرد تا پیروزمندانه در مسیر پیشرفت گام بردارد. اشعار ابوالفرج رونی و مسعود سعد سلمان و به‌خصوص قصیده‌های آنها که در ستایش اقدامات ”پیروزمندانۀ“ پادشاهان غزنوی در هند بود، طنین این پیروزی را در خود داشتند. شعر مسعود در واقع بازتاب بلندپروازی‌های پادشاه در گسترش ناحیۀ مرزی عجم بود:

هزار قصر چو ایوان بنا کنی در مصر

هزار شاه چو کسری بگیری در اعقاب[69]

این پیشرفت پیروزمندانۀ عجم با هجوم مغول در قرن سیزدهم متوقف شد. نیشابور و بسيارى دیگر از شهرهای دنیای فارس بر اثر حملۀ مغول کاملاً ویران شدند. ویرانی‌هایی که مغولان به بار آوردند پایه‌های بنای فرهنگ و شیوۀ زندگی عجم را به لرزه درآورد. این حادثۀ تلخ آغاز نوعی فرایند خودکاوی و بازاندیشی بود که بازتاب آن را می توان در آثار شاعران ایرانی بعد از مغول به‌خصوص در شعر جلال‌الدین مولوی (م. 1273م) و مصلح‌الدین سعدی (م. 1291م) یافت. شعر سعدی را به علت ظرافت و ملایمت آن و از آن رو که تجربۀ دلپذیر اما دشوار عشق و اندوه را با فصاحت هر چه تمام بیان می‌کرد، مورد توجه قرار می‌دادند. حال آن که مولوی به تفسیر مجدد دین پرداخت و مدعی بود: ”من ز قرآن مغز را برداشتم / استخوان پیش سگان انداختم.“ او بر سعۀ صدر و سازگاری پدیده‌های به ظاهر ناسازگار تأکید می‌کرد.

در تعریفی که رازی در کتاب المعجم از شعر به دست می‌دهد هم می‌توان شاهد چنین حس و حالی بود. رازی بر عنصر فکر در شعر و همچنین بر شعر کاملاً سنجیده و حساب‌شده (سخن اندیشیده) تأکید می‌کند. علاوه بر این، رازی بحثی دربارۀ فرم غزل مطرح می‌کند که یکی از فرم‌های مهم شعر عربی و فارسی بود و در بیان این دغدغه جدید شعر (سخن اندیشیده) ابزاری سودمند به حساب می‌آمد. رازی معتقد بود که ریشۀ واژه غزل از نالۀ رقت‌انگیزی که غزال هنگام روبرو شدن با سگ شکاری سر می‌دهد، در واقع ناله‌ای در طلب کمک، گرفته شده است. اما در نهایت از نظر رازی غزل همان داستان عشق و داستان زیبایی و همان گفت‌وگوی عاشق و معشوق است که در واقع از گسترش بخشی‌هایی از فرم‌های شعری پیش‌تر به کمال رسیده، خصوصاً از گسترش تشبیب در فرم شعری قصیده، به وجود آمده است.[70] غزل از نظر او داستان عشق بود، همان داستان عشق‌های زمینی و معمولی بانوان و توصیف‌ها و روایت‌های آنها.[71]

ظهور مغول برای هند عواقب مصیبت‌باری به همراه داشت. امپراتوری ترک، که در آن زمان بر هند حکومت می‌کرد، بخش عمده‌ای از امکانات و تجهیزاتش را صرف دفاع از مرزهای شمال غرب خود در برابر نیروهای گوركانيان می‌کرد، نیروهایی که حتی گه‌گاه مرکز قدرت آنها در دهلی را نیز تهدید به نابودی می‌کردند.[72] خانواده‌های بسیاری از مناطق ترک‌نشین و ایرانی‌نشین به هند مهاجرت کردند و در دهلی و دیگر شهرهای بزرگ شمال هند ساکن شدند، اما هرگز خاطرۀ ویرانی سرزمین‌های اجدادی‌شان را از یاد نبردند. در نوشته‌های خلاق هندی-فارسی می‌توان طنین نالۀ افراد رنج‌دیده را شنید.[73] اشعار امیرخسرو و حسن سجزی از اشعار مولوی و به‌خصوص اشعار سعدی تأثیر پذیرفته است. سخن اندیشیده (شعر متفکرانه) که رازی از آن حرف می‌زد با آتش درون امیرخسرو برافروخته می‌شود: ”درونم ز آتش اندیشه بند از بند می‌سوزد / عفاءالله گو کس را تب اندر استخوان باشد.“ خسرو همان‌گونه که هر چیز هندی دیگری را می‌ستاید، با الهام از مولوی و با توجه به آشوب سیاسی و فرهنگی حاکم بر جهان فارسی-اسلامی آن دوران از انطباق و ادغام فرهنگی در فضای هند حمایت کرد.[74] تلاش آگاهانه و خلاقانۀ امیرخسرو در امر انطباق فرهنگی را می‌توان در شعر او، که فضای ادبی خاصش احتمالاً ریشه در رسالت اجتماعی او دارد، مشاهده کرد. بنابراین، امیرخسرو صور خیال هند را در اختیار می‌گیرد و آن را گرامی می‌دارد تا به خوانندگانش سنتی هندی را القا کند که همچون سنت آسیای مرکزی و آسیای غربی غنی است و ارزش دارد که به تصرف فرهنگ نوظهور هندی-فارسی درآید. در این فرایند انطباق فرهنگی، زبان فارسی نیز بیش از پیش بومی می‌شود.[75]

شعر خسرو ترکیبی از ذوق هنری فوق‌العاده و تفکر و رسالتی اجتماعی است که در دل شعرش پنهان شده بود. او از ویرانگری‌های مغولان در دنیای اسلامی شرق آگاه بود. داستان غم و اندوه قربانیان را شنیده بود و علاوه بر این، خودش هم هنگامی که در اردوگاه شاهزاده محمد به اسارت درآمد، درد و عذابی الیم از مغول‌ها کشید. او فراتر از یک ادیب بود و ارتباط نزدیکی با حکومت و سیاست‌های مرتبط با تحکیم قدرت مسلمانان در هند داشت. از نظر او، شعر صرفاً بیان غم و اندوه نبود، بلکه شامل ایده‌های فرهیخته هم می‌شد.[76] این نوع غزل در شعر حافظ شیرازی (م. 1398م)، شاعری که بعدها الگوی شعر متعالی شد، به مرحلۀ کمال رسید. اکنون دیگر غزل صرفاً سخن عاشقانه نبود، بلکه دربردارنده و بیان‌کنندۀ رازهای جهان نیز بود. به این طریق بود كه بنیاد فرهنگ ادبی هندی-ایرانی دورۀ گوركانيان ریخته شد.

گرچه پایه‌های زبانی شعر جدید فارسی در فلات ایران قرار داشتند، شالوده‌های فرهنگی آن تقریباً در سراسر جهان اسلامی غیرعرب گسترده بود. فقط مردم فلات ایران نبودند که با زبان فارسی جدید احساس نزدیکی می‌کردند. مراکز گسترش ادب جدید فارسی تا سه قرن بعد از تولد فارسی جدید به یمن همت حاکمان ترک غیرایرانی حفظ می‌شدند. رودکی (م. 940م)، اولین شاعر بزرگ دورۀ جدید ادب پارسی، و بسيارى دیگر از شاعران، نویسندگان و دانشمندانی که در اوایل این دوره زندگی می‌کردند اهل سرزمین‌های غیرایرانی بودند.[77] زبان فارسی جدید نمایانندۀ تلاش عجم برای غلبۀ فرهنگی بر عرب بود و فارسی جدید فرهنگی ادبی پدید آورد که ایران، آسیای مرکزی، افغانستان، آناتولی (ترکیه امروزی) و شمال هند و به‌خصوص قسمت‌های غربی آن را در بر گرفت.

امیرخسرو در شعرسرايى بی‌نظیر بود. او هزاران بیت شعر سرود که از جملۀ آن‌ها می‌توان به اشعار معروفش اشاره کرد که با اشعار نظامی گنجوی، شاعر افسانه‌ای، برابری می‌کنند. او به سبکی هندی افتخار مي‌كرد که ”مصنوعاتی شیرین“ در خود داشت که ”یخ‌شکنان“ خراسان و ماوراءالنهر طعم آن را نچشیده بودند.[78] این بیت معروف از حافظ شیرازی، ”شکّرشکن شوند همه طوطیان هند / زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود،“ گواهی بر این موضوع بود که مخاطبان شعر فارسی در هند قدردان این شعر بودند و از اینکه فرهنگ ادب پارسی در شمال هند به سطحی پیشرفته رسیده بود سپاس‌گزار بودند.[79] سدیدالدین عوفی و دولتشاه سمرقندی، نویسندگان دو تذکرۀ مهم شاعران، نیز قاطعانه بر این موضوع تأکید کرده‌اند که دامنۀ گسترش جهان ادب پارسی به همه جا رسیده است. آنها دستاوردهای شاعران ایرانی و نیز شاعران غیرایرانی را، بی آنکه تفاوتی بین ايشان قائل شوند، ثبت مي‌کردند. در نقشه‌ای ادبی که سمرقندی ترسیم می‌کند، شهرهای آسیای مرکزی، افغانستان و هند از جمله بدخشان، بلخ، بخارا، غزنه، هرات، خجند، سمرقند، دهلی و لاهور درست همچون شهرهای ایرانی از جمله استرآباد، کاشان، شیراز، طوس و یزد جایگاه مهمی دارند. در ارزیابی دولتشاه از شعر امیرشاهی، شاعر قرن پانزدهم، می‌بینیم که ویژگی‌های متفاوتی از اشعار فارسی را به ذهن ما می‌آورد که خاص شاعران سرزمین‌های گوناگون، از دهلی گرفته تا شیراز و اصفهان‌اند: ”فضلا متفق‌اند که سوز خسرو و لطافت حسن و نازکی‌های کمال و صفای سخن حافظ در کلام امیرشاهی جمع است.“ دهلی نیز تقریباً پابه‌پای اصفهان و شیراز پیشتاز خلق بهترین اشعار پارسی بود.[80]

از اواخر قرن چهاردهم و در پی شکل‌گیری صورت‌بندی‌های اجتماعی و سیاسی جدید، تنوع زبانی موجود در قسمت‌های مختلف جهان فارسى آشکارتر شد. کم‌کم زبان فارسی با محدودۀ فلات ایران شناخته می‌شد. هم‌زمان با به قدرت رسیدن تیموریان در ایران، ایرانیان خواستار كسب هویت سیاسی مجزایی برای خود شدند. اصرار ایرانیان بر چنين هویت سیاسی-فرهنگی منحصربه‌خود در قرن پانزدهم بیشتر شد که در واقع راهی برای مقاومت در برابر سلطۀ ترک‌ها و تیموریانبود که در نهایت با روی کار آمدن صفویان در اوایل قرن شانزدهم به شکل‌گیری هویت ایرانی مستحکمی انجامید. آشوب‌های اجتماعی-مذهبی در اواخر قرن چهاردهم و اوایل قرن پانزدهم منعکس‌کنندۀ مراحل اولیۀ این خواستۀ ایرانیان بود. تصویر ترک‌ها در شعر فارسی در ایران آن زمان نیز قابل توجه است. برای مثال، حافظ شیرازی در ابتدا از تیمور استقبال کرد، چون امیدوار بود تیمور ایران را از فتنه‌ای که دچارش شده بود نجات دهد: ”خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم / کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی.“ اما خیلی زود متوجه شد که تیمور و پیروانش فقط وخامت اوضاع اسفناک هموطنانش را افزايش مي‌دهند: ”به ترکان دل مده حافظ ببین آن بی‌وفایی‌ها / که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی.“ در جایی دیگر می‌گوید: ”دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان / چرا که شیوۀ آن ترک دل‌ سیه دانست.“ سپس حافظ به این باور می‌رسد که فقط قهرمانی ایرانی قادر است کشورش را از ویرانی نجات دهد: ”سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل / شاه ترکان غافل است از حال ما کو رستمی.“[81] در نتیجۀ همین تحولات سیاسی بود که زبان فارسی هرچه بیشتر به سرزمین ایران محدود شد. در خصوص این موضوع باز هم می توان به بیتی از شاعر بزرگ ایران، حافظ، اشاره کرد که در آن خواستار ایرانی‌سازی کامل زبان فارسی جدید می‌شود: ”بساز ای مطرب خوش‌خوان خوش‌گو / به شعر پارسی صوت عراقی.“[82]

وقتی ایرانیان دوباره کنترل زبان فارسی را به دست گرفتند و زبان فارسی بار ديگر زبان اختصاصی ايشان شد، به اقوام و مللی که با آنها پیوند فرهنگی داشتند اجازه دادند با این زبان همگام شوند، اما به هیچ‌کس این حق را ندادند که در آن نوآورى كند. جالب اینکه تحولات سیاسی-فرهنگی مهمی که در خارج از فلات ایران رخ می‌داد نیز در موفقیت ایرانیان در کنترل زبان فارسی و در نتیجه محدود کردن آن از نظر فرهنگی نقش داشت. در خارج از فلات ایران، در منطقۀ آناتولی، عثمانی‌ها زبان فارسی را به نفع زبان ترکی کنار گذاشتند و همچنین در منطقۀ شمال رودخانۀ آمو بعد از اینکه ازبک‌ها خواستار به دست آوردن هویت سیاسی خاص خود شدند، زبان ازبکی روند جایگزينى زبان فارسی را دنبال كرد.

در پایان باید بگوییم که این مقاله با شرح احوال زبان فارسی هند در اوایل قرون وسطا و تأثیر تعیین‌کنندۀ آن در دوره‌های بعدى به اين مبحث پرداخت كه شروع فرهنگ زبان فارسی در سرزمین هند تقریباً هم‌زمان با دوره‌ای بود که معیارهای فارسی جدید در سرزمین‌های دیگر نیز به تثبیت مي‌رسید و موج ادبی بزرگی که در زمان ابوالفرج رونی و مسعود سعد سلمان به راه افتاد، از نظر زمانی فقط چند دهه با دورۀ شاعری همچون فردوسی، که در دورۀ غزنویان فعالیت می‌کرد، تفاوت داشت. دومین دورۀ حضور ادبیات فارسی در هند، که احتمالاً تحت تأثیر آشوب گوركانيان در دنیای اسلامی شرق قرار داشته است، دورۀ گذار از فرم قصیده و مفهوم کمابیش حماسی آن به مجموعه‌ای دیگر از فرم‌های شعری است که لطیف‌تر و رقت‌انگیزترند و مضمون آنها نسبت به دورۀ اول شکوفایی سبك و سیاقی ملایم‌تر دارد. بازتاب مستقیم این تحولات را، که شاید کلاً در ادبیات فارسی امری معمول به حساب آیند، می‌توان در فارسی رایج در هند مشاهده کرد که در دورۀ دوم آن نام چهره‌های شاخصی چون امیرخسرو و حسن دهلوی دیده می‌شود. در این مراحل اولیه در خصوص تعریف کلی و نه انحصاری مفهوم عجم، که از افغانستان تا آناتولی را در بر می‌گرفت، اتفاق نظر وجود داشت. شهرهایی چون لاهور، مولتان و دهلی که مراکز زبان فارسی بودند، به علاوۀ شهرهای بزرگ ماوراءالنهر که آنها نیز مراکزی برای یادگیری زبان فارسی و ادبیات فارسی به حساب می‌آمدند، خواهان این بودند که به این جهان عجم وارد شوند و در کنار بهترین شهروندان مراكز زبان فارسی در فلات ایران قرار گیرند. بعدها این اتحاد از هم پاشید و علی‌رغم تلاش‌های تعدادی از قدرت‌های سیاسی برای احیای آن، که شاید چشمگیرترین آنها تلاش‌های تیمور در دهه‌های آخر قرن چهاردهم بود، موفقیتی حاصل نشد. با این همه، میل به اتحاد عکس‌العمل‌های شدیدی نیز در بر داشت که از جملۀ آنها می توان به شکل‌گیری مفهوم ”ایرانی بودن“ اشاره کرد که با اظهارات فرقه‌ای مذهبی (شیعۀ دوازده‌امامی در زمان صفویان) در ارتباط بود و به ظهور تعدادی دیگر از جنبش‌های اجتماعی-مذهبی نیز اشاره می‌شود که در صدد بودند ایران را از دیگر سرزمین‌هایی جدا سازند که فارسی زبان گفتار و نوشتارشان بود. در قرن شانزدهم، سرزمین‌های ماوراءالنهر و عثمانی بیش از پیش به سوى زبان ترکی رو آوردند. بنابراین، شكل اين مسئله در آسیای جنوبی تا حدی با سرزمین‌های دیگر متفاوت بود. برداشت ما این است که در اواخر قرن پانزدهم و اوایل قرن شانزدهم، زبان‌های محاوره‌اى -که کلاً در مقولۀ زبان‌های هندوی قرار می‌گیرند- کم‌کم در منطقۀ شمال هند و حتی در حوزۀ قدرت و حکومت راه پیدا کردند، اما حضور مجدد زبان فارسی در دورۀ حکومت گوركانيان در اواخر قر ن شانزدهم به این روند پایان داد. بنابراین، قلمرو گوركانيان در اواخر قرن شانزدهم و اوایل قرن هفدهم یگانه جایگزین قابل قبولی بود که می‌توانست به جای ایران به مرکزی برای ادبیات فارسی تبدیل شود؛ به اين سبب كه گوركانيان و دربارهای محلی در هندوستان برای ادیبان گیرایی داشتند و بسیاری از ايشان را به سوى خود جذب كردند. در این دوره آثار بسیاری خلق شد و این آثار از نظر کیفیت در حدی بود که مفسران ایرانی در دورۀ صفویان و بعد از آن، حتی اگر هم گاهی نسبت به این آثار ابراز نارضايتى می‌کردند، مجبور بودند به آنها اهمیت دهند و از آنها به منزلۀ پدیده‌هايی فرهنگى یاد کنند. با این همه، منتقدان جدید ایرانی -که در صدرشان ملک‌الشعرای بهار قرار دارد- برای تحلیل آنچه مفسران قدیمی در دورۀ حکومت گوركانيان سبک هندی نامیده‌اند، اکثراً از چارچوبی زمانی استفاده کرده‌اند و استدلالشان این بوده است که سبک غالب ادبیات فارسی ابتدا ”سبک خراسانی“ و سپس ”سبک عراقی“ و در نهایت در دورۀ گوركانيان ”سبک هندی“ بود که از نظر آنها به علت این که سبکی ”متصنع“ به نظر می‌رسد، موجب تنزل شعر کلاسیک شده است. این چارچوب کلی و تأثیرگذار نقایصی دارد. اول اینکه تاریخ زبان فارسی هند را در دورۀ پیش از گوركانيان بی‌اهمیت یا فهم‌ناپذیر جلوه می‌دهد. برخلاف این دیدگاه، تاریخ سبک هندی در واقع همان تاریخ زبان فارسی هند از زمان مسعود سعد سلمان تا اوایل قرن نوزدهم است و علاوه بر این، تحول زبان فارسی هند را فقط در صورتی می‌توانیم درک کنیم که هم مضامین و اصول زیبایی‌شناسی ادبیات بومی و حتی ادبیات کلاسیک هند را در ذهن داشته باشیم و هم تصویری از زبان فارسی که در شمال هند به کار می‌رفت. روند احیای زبان فارسی در دورۀ گوركانيان را نیز باید در چارچوب روابط فرهنگی خاص بین شمال هند و ایران از حیث کاربردشناسی زبان فارسی درک کنیم. گوركانيان ظاهراً در این خصوص خود را از نظر فرهنگی در مرتبه‌ای پایین احساس می‌کردند و به همین علت عناصر ایرانی بسیاری را وارد زبان فارسی هند کردند و اجازه ندادند زبان فارسی هند در قرن شانزدهم و هفدهم مسیر مستقلی برای خود تعيين کند. از جمله نشانه‌های چنین تلاشی را شاید بتوان در ماهیت کار فرهنگ‌نویسی در قلمرو گوركانيان و نیز در تلاش‌هایی مشاهده کرد که برای ”اصلاح“ و ”سره‌سازی“ زبان صورت می‌گرفت که حتی دانشمندانی چون ابوالفضل کاملاً از آن معاف نبودند. این مسئله در نهایت به اختلاف نظرها و بحث‌هایی جدی بین نویسندگان و منتقدان منجر شد که پیش از این در ذکر منیر لاهوری و مداخلۀ او در این مباحث در اواسط قرن هفدهم به چند نمونۀ مهم آن اشاره کردیم . این اختلاف نظرها در قرن هجدهم و در بحث بر سر آنچه به ”استعمال هندی“ معروف است، به نقطه اوج رسیدند. از تذکره‌هایی که در قرن هجدهم در هند تألیف شده اند بر می‌آید که عنصر اصلی این مباحث را نه تنها واژگان و هویت فرهنگی، بلکه مسایل عمیق‌تر زیبایی‌شناسی و حتی مسایلی فلسفی شکل می‌دهد که به ماهیت اصلی خود شعر می‌پردازند. علاوه بر این، در این بحث بعضی‌ها خواستار تأسیس مجدد جهانی واحد برای گفتمان شعر فارسی شدند که نشان از دلتنگی آنها برای دنیای عجمی دارد که در قرون وسطا پدید آمد و بعدها از هم فروپاشید. از این رو، یکی از شرکت‌کنندگان اصلی این بحث به نام آرزو، در بحثی که راجع به آرمان‌های شعر زمان خود مطرح می‌سازد، بر اهمیت سنت در تعیین این آرمان‌ها تأکید می‌کند. نجیب‌زادگان امپراتوری گوركانيان تا قرن هجدهم به اين سبب كه زبان فارسی شخصیتی جهانی به آنها داده بود و شاید زبان‌های دیگر از عهدۀ چنین کاری بر نمی‌آمدند، سرمایه‌گذارى وسيعى روی زبان فارسی کرده بودند و آن را بخشی از هویت فرهنگی خود به حساب می‌آوردند. تلاش زبان برای تعریف هویت فرامحلى مشابه هدفی است که مذهب مطرح می‌کند، با این تفاوت که در اینجا عامل اصلی تشکیل هویت ویژگی ”غیرمذهبی“ زبان است. البته این امر بدان معنی نیست که زبان فارسی هند کاملاً عاری از ویژگی‌های مذهبی است، چون به این موضوع واقفیم که در هند تألیفات، ترجمه‌ها و تفسیرهای بسیاری دربارۀ مسایل مذهبی، چه به زبان فارسی و چه به زبان عربی، نوشته شده است. با وجود این، به طور کلی، آنچه ما ادبیات غیرمذهبی می‌نامیم بیشتر است و حتی شاید بتوان استدلال کرد که از زمان سامانیان به بعد این مسئله به بخشی از ماهیت اصلی زبان فارسی تبدیل شده است. بنابراین، ویژگی‌ها و سنت‌های زبان فارسی با مقتضیات سلطنت در فضای هند کاملاً همخوانی داشتند و به نوعی بین این دو وصلت مصلحتی مبارکی صورت گرفته بود. حتی در زمان انحطاط گوركانيان هم زبان فارسی هند تا زمانی که با حکومت‌های جانشین گوركانيان پیوند داشت همچنان از قدرتی آشکار برخوردار بود. ناقوس مرگ زبان فارسی زمانی به صدا درآمد که اين زبان، که قدرتمندترین زبان به حساب می‌آمد، ابتدا به رهبری کمپانی هند شرقی و سپس زیر سلطۀ مستقیم بریتانیا از قدرت به زیر کشیده شد. ژنرال مکالی (م. 1859م) در یادداشت معروفی که در سال 1835 دربارۀ آموزش و پرورش در هند نوشت، اظهار داشت که از نظر او مانعی ندارد اگر ”زبان هندی . . . جزیی از دوره‌های آموزش انگلیسی“ باشد، چون بر اين عقيده بود که زبان هندی تهدیدی برای طرح تغییری فرهنگی-سیاسی که در ذهن داشت به حساب نمی‌آمد. اما او در همان یادداشت می‌نویسد که اگر به آنها [هنديان] زبان فارسی هند را آموزش دهیم، در واقع برای زبان انگلیسی رقیبی به وجود می‌آوریم که به زعم من اصلاً رقیب قابلی نیست. بى‌شک، بر اساس معیارهای زیبایی‌شناسی مکالی زبان فارسی درخور رقابت با زبان انگلیسی نبود، اما زبان فارسی برای زبان انگلیسی آن‌قدر تهدیدآميز بود که بخواهند به عمد آن را کنار بگذارند. زبان فارسی تا اواخر قرن نوزدهم همچنان در هند حضور داشت، اما چون از قدرت جدا شده بود و نیز به دلیل فرو ريختن و از هم پاشيده شدن مختصات و پیوندهایی فرهنگی كه چارچوب حيات این زبان در بخش اعظم هزارۀ دوم بود، در نهایت در اوائل قرن بيستم موقعیتش را از دست داد و به زبانی درجه دوم تبدیل شد که فقط تعداد محدودى با آن آشنا بودند. بدين ترتيب، زبان فارسی زبان سرزمین ایران شد و در هند نیز بیشتر از هر چیزی با گونه‌ای از زبان اردو پیوند پیدا کرد.

[1] این جستار ترجمۀ کاوه بلوری است از مقالۀ منتشرنشدۀ

“The Beginnings and the First Major Phases of Persian Literary Culture in Hindustan”

که پس از تغییرات تاریخی و فنی فیروزه پاپن-متین و ویرایش وحید طلوعی به چاپ می‌رسد.

[2] از معتبرترین منابع انگلیسی که به دورۀ حضور زبان فارسی در هند پرداخته‌اند می‌توان به منابع زیر اشاره کرد:

عبدالغنی، شعر فارسی دورۀ پیش از مغول در هندوستان (Pre-Mughal Persian Poetry in Hindustan) (الله‌‌آباد: انتشارات دانشکدۀ حقوق دانشگاه الله‌آباد، 1941)؛ عبدالغنی، ”تنقيدى شعور كا ارتقاء (ارتقاء ذهن نقاد)،“ در نسخۀ م. باقر و وحید میرزاء، تاریخ ادبیات مسلمانان پاکستان و هند، جلد 3، فارسی ادب 1: 1000-1526 (لاهور: دانشگاه پنجاب، 1971)، 242-257؛ عبدالغنی، ”تنقيدى شعور كا ارتقاء (ارتقاء ذهن نقاد)،“ در تاریخ ادبیات مسلمانان پاکستان و هند، جلد چهارم، ادب فارسی 2، تصحیح مقبل بدخشانی (لاهور: دانشگاه پنجاب، 1971)، 455-471. از دیگر منابع سودمند اثری از آنا ماری شیمل است: آنا ماری شیمل، ادبیات اسلامی هند )lndia of Literatures lslamicجلد 2، قسمت 1: تاریخ ادبیات هند )Literature lndian of History A(، تصحیح ژان گوندا (ویسبادن: انتشارات اوتو هاراسووییتس، 1973)؛ هادی حسن، شعر گورکانی: ارزش فرهنگی و تاریخی آن )Value Historical and lCultura Its:Poetry Mughal( (مدرس: انجمن ادبی اسلامی) Society Literary (Islamic، 1952) که از گزیده‌ای که از جلد چهارم تاریخ ادبی ایران )Persia of History Literary A( اثر ادوارد براون (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، 1951-1953) تأثیر پذیرفته است؛ ژان ریپکا، تاریخ ادبیات ایران )Literature lranian of History(، ترجمۀ انگلیسی از وان پاپتا هوپ (دُردِرِخت، هلند: انتشارات دی. ریدل، 1968) که فقط در خصوص تعداد انگشت‌شماری از شاعران و از جمله بیدل سخن می‌گوید. به زبان اردو نیز توصیف بسیار جامعی در سه جلد در نسخه‌های س. ف. محمود در دسترس است که به شرح زیرند: س. ف. محمود، تاریخ ادبیات مسلمانان پاکستان و هند، جلد 3، فارسی ادب 1: 1000-1526، تصحیح م. باقر و وحید میرزاء؛ جلد 4، فارسی ادب 2، تصحیح مقبول بدخشانی؛ جلد 5، فارسی ادب 3، تصحیح س. ف. محمود، س. و. ه. عابدی و ع. غنی (لاهور: دانشگاه پنجاب، 1971، 1971الف و 1972). بهترین آثاری که به زبان اردو نوشته شده‌اند آثار حافظ محمود شیرانی و اس. ام. عبدالله هستند که به مضامینی منتخب می‌پردازند. بنگرید به س. م. عبدالله، تاریخ داؤدى، تصحیح شیخ عبدالرشید (علیگره: دانشکدۀ تاریخ دانشگاه اسلامی علیگره، 1954)؛ س. م. عبدالله، ادبیات فارسی در میان هندوان (لاهور: مجلس ترقی ادب، 1967)؛ س. م. عبدالله، مباحث (دهلی: کتابخانۀ نظیری، 1968)؛ مجموعه مقالات زبان و ادب فارسی / فارسی زبان و ادب: مجموعه مقالات (لاهور: مجلس ترقی ادب، 1977). متخصصان در حوزۀ ادبیات و زبان فارسی جدید همچنان از معیارهایی استفاده می کنند که دانشمندان ایرانی متأخر تجویز کرده‌اند. بنگرید به س. امیر حسن عبیدی، ادب فارسی هندوستانی /هندوستانی فارسی ادب، تصحیح س. ه. قاسمی (دهلی: جامع، هندی-ایرانی، 1984).

[3] عبدالغنی، شعر فارسی دورۀ پیش از مغول در هندوستان، 74-75؛ عبدالمجید سالک، مسلم ثقافة هندوستان مين (لاهور: ادارۀ فرهنگ اسلامی، 1957)، 523. در خصوص این موضوع به چند نکتۀ حائز اهمیت می‌توان اشاره کرد: اول اینکه سند و مولتان به این علت که به مرزهای ایران نزدیک بودند رابطه‌ای همیشگی با ایران داشتند. نکتۀ دوم اینکه مردم سند در نخستین سال‌های گسترش اسلام به همراه ایرانیان علیه عرب‌ها مبارزه می‌کردند. سوم اینکه در زمان لشکرکشی سلطان عمید محمدبن قاسم به سند و اشغال آن، تعدادی شیرازی جزء افراد سپاه او بودند. چهارم اینکه المعتمد، خلیفۀ عباسی، سند و مولتان را به قلمرو صفاریان افزود و زبان فارسی در دورۀ حکومت یعقوب‌بن لیث تقریباً زبان رسمی قلمرو او بود و در نهایت، بعد از اینکه محمود غزنوی قرامطیان را از مولتان بیرون کرد، خطبه‌های نماز جمعه در منبرهای مساجد این شهر به زبان فارسی خوانده می‌شدند.

[4] سی. ای. بوسورت، غزنویان (ادینبرگ: انتشارات دانشگاه ادینبرگ، 1963)، 131-134؛ بوسورت، ”گسترش فرهنگ فارسی در اوایل دورۀ غزنویان (The Development of Persian Culture under the Early Ghaznavids)،“ ایران: مجلۀ مؤسسۀ بریتانیایی مطالعات فارسی (Iran: Journal of the British Institute of Persian Studies)، شمارۀ 6 (1968)، 37؛ محمد ناظم، زندگی و دوران سلطان محمود غزنویThe Life and Times of Sultan Mahmud of) (Ghazna (کمبریج: انتشارات دانشگاه کمبریج، 1931)، 157-159.

[5] سیدمحمد لطیف، لاهور: تاریخ، بقایای معماری و آثار باستانی لاهور Lahore: Its History, Architectural) (Remains and Antiquities (لاهور: انتشارات نیو امپریال، 1892)، 353.

[6] سدیدالدین محمد عوفی، لباب الالباب، تصحیح محمد قزوینی، ادوارد جی. براون و محمد عباسی (تهران: کتابفروشی فخر رضا، 1361)، 89.

[7] ممتاز علی خان، مجموعهای از نثرهای باارزش زبان فارسی در قرن سیزدهم میلادی در هند Some Important) (Persian Prose Writings of the Thirteenth Century A.D. in India (علیگره: دانشکدۀ زبان فارسی، دانشگاه اسلامی علیگره، 1970)، 96-97.

[8] ک. الف. نظامی، برخی از جنبههای مذهب و سیاست در هند طی قرن سیزدهم Some Aspects of Religion and) (Politics in India during the Thirteenth Century (علیگره: دانشکدۀ تاریخ، دانشگاه اسلامی علیگره، 1961)، 75-78؛ الف. رشید، جامعه و فرهنگ در هندِ عهد قرون وسطا (Society and Culture in Medieval India) (کلکته: فرما ک. ل. موكوپاديهياى، 1969)، 2-14؛ سنیل کمار، ”آغاز سلطنت دهلی The Emergence of the Delhi) (Sultanate‌“ (رسالۀ دکتری دانشگاه دوک، 1992)، 234-276.

[9] عوفی، لباب الالباب، 61-62.

[10] عوفی، لباب الالباب، 544-545.

[11] اقبال حسین، اولین پارسیسرایان هند (Early Persian Poets of India) (پاتنا: دانشگاه پاتنا، 1937)، 49.

[12] حسین، اولین پارسیسرایان هند، 50.

[13] حسین، اولین پارسی سرایان هند، 53.

[14] ذبیح‌الله صفا، مختصری در تاریخ نظم و نثر فارسی (تهران: کتابفروشی ابن‌سینا، 1338)، 471.

[15] حسین، اولین پارسیسرایان هند، 64.

[16] حسین، اولین پارسیسرایان هند، 34 و 52-60.

[17] عوفی، لباب الالباب، 733.

[18] مسعود سعد سلمان، دیوان، تصحیح ناصر هیری (تهران: گلشایی، 1363)، 21؛ مهدی نوریان، بر کوهسار بیفریاد: برگزیدۀ قصیدههای مسعود سعد سلمان (تهران: جامی، 1375)، 30-40؛ توفیق سبحانی، نگاهی به تاریخ ادب فارسی هند (تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی 1377)، 36-49.

[19] حسین، اولین پارسیسرایان هند، 93-97.

[20] مسعود سعد سلمان، دیوان، 493.

[21] محمد هاشم خفی خان، منتخب اللباب، تصحیح ک. الف. احمد و ولزلی هیگ (کلکته: مجموعه کتاب‌های bibliotheca Indica، 1925)، جلد 3، 18-19 .

[22] نسخه‌های دستنویس این متن در کتابخانۀ انجمن آسیایی کلکته و کتابخانۀ آصفیه در حیدرآباد در دسترس‌اند. همچنین بنگرید به ترجمۀ بهاگوت ساروپ از تاجالمآثر (دهلی: سعود احمد دهلوی، 1998).

[23] ظهورالدین احمد، ”شعرا،“ نسخۀ م. باقر و وحید میرزاء، تاریخ ادبیات مسلمانان پاکستان و هند، جلد سوم، فارسی ادب 1: 1000-1526 (لاهور: دانشگاه پنجاب،1971)، 207-237؛ حسین، اولین پارسیسرایان هند، 103-151؛ ممتاز علی خان، مجموعهای از نثرهای باارزش زبان فارسی در قرن سیزدهم میلادی در هند، 70-86؛ 116-135 و 143-146.

[24] عوفی، لباب الالباب، 905-915؛ ی. ه. صدیقی، منابع اطلاعاتی فارسیعربی درباره شرایط زندگی و اوضاع و احوال حاکم بر دورۀ سلطنت دهلی )Delhi of sultanate the in conditions and life the on information of sources arabic-perso( (دهلی: منشی رام انتشارات مانو هار لال، 1992)، 6 .

[25] Ziyā al-Dīn Baranī, Tārīkh-i Fīrūz Shāhī, ed. Saiyid Hasan Khan (Calcutta: Bibliotheca Indica, 1862), 67-68; Abdul Ghani, Pre-Mughal Persian Poetry in Hindustan, 393-394.

[26] مقایسه کنید با ممتاز علی خان، مجموعهای از نثرهای باارزش زبان فارسی در قرن سیزدهم میلادی در هند، 75؛ آنا ماری شیمل، ادبیات اسلامی هند، 13.

[27] ممتاز علی خان، مجموعهای از نثرهای باارزش زبان فارسی در قرن سیزدهم میلادی در هند، 99-102. دولتشاه هیچ اشاره‌ای به لباب نمی‌کند و شاید هیچ‌وقت این کتاب را ندیده باشد، اما او مناقب الخاتونی را یکی از منابع خود معرفی می‌کند. شاید هم قصد داشته است القا کند که خود او نویسندۀ اولین منتخب جامع شعر فارسی است

[28] عوفی، لباب الالباب، 100-101.

[29] عوفی، لباب الالباب، 573-574.

[30] عوفی، لباب الالباب، 591.

[31] عوفی، لباب الالباب، 769.

[32] عوفی، لباب الالباب، 810.

[33] عوفی، لباب الالباب، 701.

[34] عوفی، لباب الالباب، 744.

[35] ممتاز علی خان، مجموعهای از نثرهای باارزش زبان فارسی در قرن سیزدهم میلادی در هند، 109-115؛ آنا ماری شیمل، ادبیات اسلامی هند، 13؛ صدیقی، منابع اطلاعاتی فارسیعربی، 37-39.

[36] در خصوص نام نویسندۀ اصل عربی این کتاب کاملاً مطمئن نیستیم، اما با توجه به توضیح مترجم احتمال می‌دهیم خواجه امام ابراهیم نویسندۀ این کتاب بوده باشد. بنگرید به آنا ماری شیمل، ادبیات اسلامی هند، 12.

[37] ممتاز علی خان، مجموعهای از نثرهای باارزش زبان فارسی در قرن سیزدهم میلادی در هند، 57-136.

[38] رشید، واژههای هندی در زبان فارسی (فارسی مین هندی الفاظ) (دهلی: مکتب رابیتا، 1996)، 89، 95، 109 و 121؛ مسعود سعد سلمان، دیوان، به تصحیح ناصر هیری (تهران: انتشارات گلشایی، 1363)، 527.

[39] مسعود سعد سلمان، دیوان، 11-12.

[40] مسعود سعد سلمان، دیوان، 39.

[41] مسعود سعد سلمان، دیوان، 562.

[42] عبدالرحمان صباح‌الدین، نبوغ امیرخسرو )Khusrau Amir of Genius( (دهلی: ادارۀ ادبیات دهلی، 1982)، 42.

[43] امیرخسرو، ”دیباچۀ غره الکمال،“ خسرونامه: ویژهنامۀ مجلۀ طبقات فارسی، تصحیح س. ه. قاسمی (دهلی: دانشکدۀ زبان فارسی دانشگاه دهلی، 1988)، 204-205.

[44] مسعود سعد سلمان، دیوان، 654-659.

[45] شارلوت وودویل، باره ماسا در ادبیات هند: ترانههای دوازدهماهی در ادبیات هند و آریایی Barahmasa in Indian) Literatures: Songs of The Twelve Months in Indo-Aryan Literatures ( (دهلی: انتشارات موتی لال بنارس داس، 1986)، 7-14 و 27-33.

[46] وودویل، باره ماسا در ادبیات هند، 18.

[47] در اینجا به بحثی استناد می‌کنم که نهایتاً در خصوص آثار جین‌ها و ایرانی‌ها مطرح کرده است. بنگرید به وودویل، باره ماسا در ادبیات هند، 18-23.

[48] مسعود سعد سلمان، دیوان، 654.

[49] مسعود سعد سلمان، دیوان، 658.

[50] وودویل، باره ماسا در ادبیات هند، 14-18 و 37-42.

[51] برای اطلاع از شرح زندگی نظام الدین ابوالموید و قاضی منهاج سراج بنگرید به شیخ عبدالحق دهلوی، اخبار الاخیار (کانپور: مکتب مجتبیای، 1913)، 52-86 و مخصوصاً 62-66. می گویند شیخ نظام‌الدین اولیا بیت‌هایی نقل می‌کرد که از ارزش ادبی بالایی برخوردار بودند و آنها را در مجالس وعظ فرا گرفته بود.

[52] امیرحسن سجزی دهلوی که مجموعه گفته‌های شیخ نظام‌الدین را در کتابی با عنوان فوائد الفؤاد جمع‌آوری کرد، یکی از دو پارسی‌سرای بزرگ قرن چهاردهم، دیگری امیرخسرو، بود. او شهرتش را مدیون غزل‌هایش بود و از او با عنوان ”سعدی هندوستان“ یاد می‌کنند. حمید قلندر، مؤلف یکی دیگر از بهترین مجموعه ملفوظات دورۀ سلطنت، دانشمندی بلندمرتبه بود. او شاعر نیز بود و دیوان شعر داشت. متأسفانه اثری از دیوانش باقی نمانده است. بنگرید به شیخ ناصرالدین چراغ دهلی، خیر المجالس، تصحیح ک. الف. نظامی (علیگر: دپارتمان تاریخ دانشگاه اسلامی علیگر، 1959)، مقدمۀ ویراستار.

[53] برای اطلاع از مبحث زیبایی‌شناسی بیان شعری بنگرید به نسخۀ انگلیسی گفته‌های شیخ نظام‌الدین اولیاء، فوائد الفؤاد    (Morals of the Heart)، ترجمۀ بروس لارنس (نیویورک: انتشارات پائولیست، 1992)، 54؛ شیخ شرف‌الدین احمد یحیی منیری، معدن المعانی، ترجمۀ اردوی س. س. قاسم‌الدین (بهار شریف (نالاندا): مکتب حرف خانقاه معظم، 1985)، 569-583. در مجموعه ملفوظاتی که در قرون وسطا در هند تألیف می‌شدند به شعر هندوستانی بسیار استناد می‌شد و این نشان از جذابیت و خوشایندی این شعر دارد.

[54] انیس الارواح مجموعه سخن‌های خواجه عثمان هرونی (م. 1220م) است که می گویند یکی از شاگردان معروفش به اسم خواجه معین‌الدین حسن سجزی اجمیری (م. 1235م) جمع‌آوری کرده است. دلیل العارفین مجموعه سخن‌های خواجه معین‌الدین حسن سجزی است کهمی گویند شاگردش به اسم خواجه قطب‌الدین بختیار اوشی کاکی (م. 1235م) جمع کرده است. فوائد السالکین مجموعه سخن‌های خواجه قطب‌الدین بختیار کاکی است که می گویند شاگرد او شیخ فریدالدین گنج شکر اجودهنی جمع ‌آورده. اسرار الاولیا مجموعه سخنان شیخ فریدالدین گنج شکر (م. 1265م) است که می‌گویند به همت بدرالدین اسحاق، شاگرد و داماد او، جمع‌آوری شده است. راحت القلوب مجموعۀ دیگری از سخنان شیخ فریدالدین است که می‌گویند به همت شاگرد بلندآوازه‌اش، شیخ نظام‌الدین اولیا، جمع آوری شده است.

[55] محمد حبیب، ”حضرت امیرخسرو دهلوی،“ در نسخۀ الف. ک. نظامی، سیاست و جامعه در اوایل دوران قرون وسطا )Period lmedieva early the during society and Politics(، از مجموعه آثار استاد محمد حبیب (دهلی: انتشارات پیپلز، 1974)، جلد 1، 385-433.

[56] برای اطلاع از جزئیات بیشتر در خصوص ترجمه های مختلف این اثر بنگرید به محمد جعفر محجوب، دربارۀ کلیله و دمنه (تهران: انتشارات خوارزمی، بی‌تا)، 122-225.

[57] سید الف. ع. رضوی، تاریخ تصوف در هند India) in Sufism of History (A (دهلی: منشی رام انتشارات مانوهر لال، 1978)، جلد 1، 132-133؛ 335-343 و 359-362؛ سیمون دیگبی، ”عبدالقدوس گنگوهی (1456-1537): شخصیت و نگرش صوفی هندی قرون وسطایی ) Abd al-Quddus Gangohi (1456-1537): The Personality and Attitudes of a Medieval Indian Sufi (،“ در گزیدهای از هند دوران قرون وسطا، تصحیح الف. ک. نظامی (دهلی: انتشارات آسیا 1975)، جلد 3، 1-66.

[58] Waheed Qureshi, “Indian Persian,” in Studies in Pakistani Linguistics, ed. Anwar S. Dil (Lahore: Research Group of Pakistan, 1965), 39-65.

[59] عبدالشکور احسان، ”لغات،“ در نسخۀ م. باقر و وحید میرزاء، تاریخ ادبیات مسلمانان پاکستان و هند، جلد 3، 386-401.

[60] عبدالغنی، ”تنقيدى شعور کا ارتقاء،“ 243-244.

[61] عوفی، لباب الالباب، 60-70.

[62] عبدالغنی، ”تنقيدى شعور کا ارتقاء،“ 245.

[63] نظامی عروضی سمرقندی، چهار مقاله، تصحیح محمد قزوینی و محمد معین (تهران: انتشارات دانشگاه 1334)، 18-19 و 49-58.

[64] رشیدالدین بلخی وطواط، حدائق السحر فی دقائق الشعر، تصحیح عباس اقبال (تهران: مجلس 1308ش). این بحث در این نسخه مطرح نشده است. نسخۀ اقبال بر اساس قدیمی‌ترین نسخۀ دستنویس این اثر است که در کتابخانۀ ملی فرانسه در پاریس نگهداری می‌شود.

[65] عبدالغنی، ”تنقیدی شعور کا ارتقاء،“ 247.

[66] ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه (بمبئی: مطبع محمدی، 1855)، 15.

[67] عوفی، لباب الالباب، 61-61.

[68] شمس‌الدین محمدبن قیس رازی، المعجم فی المعائیر اشعار العجم، تصحیح محمد بن عبدالوهاب قزوینی و مدرس رضوی (تهران: انتشارات اقبال، 1338)، 199-200.

[69] مسعود سعد سلمان، دیوان، 35.

[70] تشبیب که به اسم نسیب نیز شناخته می‌شود، بخش ابتدایی قصیده بود که شامل ستایش عشق، تمجید از زیبایی‌های معشوق و ابراز احساسات نسبت به او بود. بعدتر و با گسترش تشبیب غزل به وجود آمد. انتخاب واژه‌ها و اصطلاحات تشبیب به دقت زیاد نیاز داشت و شاعر باید واژه‌هایی ملایم، خوش‌آهنگ و لطیف انتخاب می‌کرد تا بتواند توجه مخاطب را جلب کند، خصوصاً توجه پادشاهی را که قصیده در مدح او نوشته می‌شد. می‌گویند بعضی از شاعران عرب در تشبیب داستان واقعی عشق خود را نقل می‌کردند. بنگرید به رازی، المعجم فی معائیر اشعار العجم، 413-415.

[71] رازی، المعجم فی معائیر اشعار العجم، 415-416.

[72] Peter Jackson, The Delhi Sultanate: A Political and Military History (Cambridge: Cambridge University Press, 1999), 103-122 and 217-237.

[73] سنیل کمار، ”آغاز سلطنت دهلی،“ 234-276.

[74] م. باقر و وحید میرزاء، تاریخ مسلمانان پاکستان و هند، جلد 3، 253.

[75] فارسی هندوستانی در سه مرحله یا سطح مجزا شکل گرفت و این مراحل لزوماً از ترتیبی زمانی پیروی نمی‌کردند. در مرحلۀ اول، تعدادی از واژه‌های هندی وارد زبان فارسی شدند و با این زبان درآمیختند که از جملۀ آنها می‌توان به واژه‌های شانای ماندی و برای تنبول اشاره کرد. واژگان هندی فقط در صورت نیاز و در سطحی خیلی محدود در زبان فارسی استفاده می‌شدند. تا قرن چهاردهم که هندی‌ها به زبان فارسی کاملاً مسلط شده بودند، کم‌کم روشی متفاوت و جدید شکل گرفت که در آن مصنوعات شیرین زبان هندی به زبان فارسی راه پیدا کردند. نقطۀ اوج فارسی هندوستانی زمانی بود که در دورۀ حکومت مغول‌ها سبکی مجزا در شعر پدید آمد. در آن دوران، ترکیبی از ایده‌های دشوار، فشرده و پیچیدۀ زبان هندی با زبان فارسی درآمیختند. بنابراین، خواستۀ هر سنت شعری برتر درایران، آسیای مرکزی یا هند خوش درخشیدن در این سبک بود.

[76] ضیاءالدین برنی، تاریخ فیروزشاهی، 359-360.

[77] این نکته حائز اهمیت است که قلمرو خراسان در آن زمان شامل بخش گسترده‌ای از آسیای مرکزی و افغانستان امروزی بود و نیز محمود و جانشینانش و متحدان و رقیبان آنها در ولایت‌های غزنه و غور در افغانستان اولین حامیان فرهنگ ادب فارسی بودند.

[78] امیرخسرو دهلوی، اعجاز خسروی (لكهنؤ: انتشارات نول کیشور، 1875)، جلد 1، 66.

[79] حافظ شیرازی، دیوان، ترجمه و تصحیح قاضی سجاد حسین (دهلی: انتشارات سب رنگ کتاب گهر، 1972)، 172 .

[80] دولتشاه سمرقندی، تذکره الشعرا، تصحیح ادوارد براون (لندن: انتشارات لوزاک، 1901)، 426. این نکته حائز اهمیت است که دولتشاه سمرقندی در صفحۀ 483 و در ارزیابی شعر جامی، که از نظر او از بهترین شاعر شعر فارسی است، هم ویژگی‌های شعر طوطیان شکرشکن هند را به ذهن می‌آورد و هم ویژگی شعر شیرین‌زبانان و دلیران پارس را.

[81] حافظ، دیوان، 57، 408 و 412. لازم به یادآوری است که ابیات فوق در نسخه‌های مختلف تفاوت‌هایی با هم دارند. مثلاً در نسخۀ دهلی، تصحیح قاضی سجاد حسین در صفحات 407 و 412، در بیت اول به جای ”جوی مولیان“ عبارت ”زلف حوریان“ آمده است و در بیت دوم به جای واژه‌های ”ترکان،“ ”خوارزمیان“ و ”ترکان سمرقند“ به ترتیب واژه‌های ”خوبان،“ ”تیغ زبان“ و ”مکارم الوند“ آمده است. ظاهراً در هندوستان دورۀ مغول در نسخه‌هایی از دیوان حافظ که در آن زمان رایج بوده، این گروه دوم از واژه‌ها ارجحیت بیشتری داشته‌اند و نسخۀ دهلی هم بر اساس همان نسخه‌هاست. بنگرید به حافظ شیرازی، دیوان، تصحیح محمد رضا نائینی جلالی و نظیر احمد (تهران: سازمان امور فرهنگی، 1350).

[82] حافظ، دیوان، 411.

امیرخسرو، فیضی و جغرافیای ادب فارسی‌نویسان هند

نویسندگان* فارسی هند، خواه ایرانی و خواه هندی يا اهل آسیای میانه، فضای ادبی خود را در گذر زمان با ترسیم نقشۀ جغرافیایی و گاهی کیهان‌نگاری زبان فارسی مجسم می‌کردند، به این منظور که در لحظات گوناگون مشخصی از تاریخ جایگاه شایسته‌‌ای را برای ادبیاتشان در میان جهان اثبات کرده باشند. ظاهراً روند عضویت هند در جهان فارسی‌زبان با امیرخسرو دهلوی (651-725ق/1253-1325م) آغاز شده است. امیرخسرو همان‌قدر که مشتاق بود هند را به جهان بزرگ اسلامی ملحق کند، مشغول ساختن مجموعه‌ای از ادب هندی-فارسی بود و می‌کوشید آن را به پای حاصل کار استادان گذشته برساند. همان‌گونه که در زمینۀ گسترده‌تر تاریخ هند و اسلام، ”تصور مسلمانان از جایگاه خود در جنوب آسیا رفته‌رفته دگرگون شد، در پرتو توسعۀ سیاسی‌- فرهنگی نیز درک مسلمانان از هویتشان تغییر کرد.“[1] همچنین، فارسی‌نویسان هند به درکی کاملاً متمایز از هویت خود در این جهان فارسی‌زبان دست یافتند. علاوه بر ثبت فضای ادبی تازه، استفاده از استعارۀ عرفانى غربت و جلای زادبوم نقش مهمی در ساختن این فرهنگ ادبی و تاریخ آن داشت. این استعاره‌ها معمولاً در سیره‌های صوفیان و تذكره‌ها نقش بسته‌اند، اما غالباً در اشعار شخصی و مقدمه‌های دواوین و متونی از دیگر گونه‌های ادبی هم دیده می‌شوند. نویسندگان فارسی هند بیشترین آثار خود را در عهد گورکانی نوشتند و در اين دوران بود كه گفت‌وگو بر سر حدود جهان فارسی‌زبان فعالانه بالا گرفته بود. یکی از مشخصات برجستۀ این دوره آگاهی و توجه به گذشتۀ ادبی و توالی‌های آن بود که بررسی تغییر جغرافیای هند و فارسی را در بازۀ زمانی طولانی‌ای ممکن می‌کرد.

نخستین تلاش‌ برای ترسیم نقشۀ زبان‌شناختی جهان فارسی‌زبان هند در عهد غزنویان صورت گرفت؛ در شرایطی که زبان و فرهنگ ادبی فارسی در شبه‌قاره تازه بود. مسعود سعد سلمان (1046-1121م)، شاعر دربار، درحالى كه به ستايش حامی‌ خود مي‌پردازد، فضاى ادبى فارسى را با اصطلاحاتی دوگانه مجسم مي‌كند:

هزار قصر چو ایران بنا کنی در هند

هزار شاه چو کسری بگیری از اعقاب[2]

یکی دو قرن بعد، امیرخسرو در یکی از بحث‌های پراکنده‌اش دربارۀ وضعیت زبان‌ها اظهار می‌کند که فارسی هند مشابه فارسی ماوراءالنهر، اما به کل متفاوت با جاهای دیگر از جمله خراسان است[3] و ادامه می‌دهد که ”گفتار پارسی در هندوستان از کنار ساحل سند تا دهانۀ درياى محيط یک زبان است . . . و این پارسی ما پارسی دری است. زبان هندوی هر صد كروه هر گروهى را اصطلاحى دیگرست. اما پارسی در این چهارهزار و اند فرسنگ یکى است.“[4] امیرخسرو همچنین خود را با مسعود سعد مقایسه می‌کند، از این رو که هر دو چندین دیوان شعر سروده بودند، هرچند گفته مي‌شود که دیوان‌های مسعود سعد به سه زبان بود، حال آنکه امیرخسرو در آن وقت سه مجموعۀ شعر فارسی داشت.[5] از این الگوی زبان‌شناختی که امیرخسرو برای زبان فارسی بنا کرد، می‌توان وجود حوزه‌های ادبی چندگانه‌ای را تصور کرد که از طريق شبکۀ‌ گسترده‌ای از اهل قلم، دانشمندان و کتب عمیقاً به هم پیوند خورده بودند. امیرخسرو استادان قدیم شعر فارسی را درسرزمین‌های مرکزی ایران می‌ستاید، اما بينش هندی‌اش به فرهنگ ادبی فارسی از اعتماد به نفسی حکایت می‌کند که پس از او دیگر در شبه‌قاره به چشم نمي‌خورد. قول مشهور او دربارۀ هندی بودنش که

ترک هندوستانی‌ام هندوی گویم جواب

شکر مصری ندارم کز عرب گویم سخن[6]

هرچند از سنت ادبی متفاوتی سرچشمه گرفته که دارای منشأ خاصی با سنن فرهنگی گوناگون است، نشان‌دهندۀ آگاهی وی از جهانی با فرهنگی‌ به هم پیوسته و روحى جها‌ن‌شمول نیز هست. امیرخسرو سخت می‌کوشد تفاوت خراسان و هندوستان را در شعرش نشان دهد و در اين مقايسه، تصویر سرزمین مادری‌اش همیشه بهتر است. با این همه، نهایتاً تمایل دارد تفاوت‌های این دو قلمرو فرهنگی را از میان برداشته و وسعت جغرافیایی يكپارچه‌اى با حوزه‌های متفاوت تصویر کند؛ چیزی که امروز جهان فارسی‌زبان می‌خوانیم.

موضوع قلمرو ادبی و جغرافیایی زبان فارسی یک‌بار دیگر پس از دورۀ تیموری در هند و ایران مطرح شد. در هند، قرن‌های حکومت گورکانیان عصر سیروسفر بود: مردانى که تمشیت مُلک می‌کردند و زنانى که تمشیت منزل و حرم و دانشمندان، شاعران، هنرمندان و صنعتگران، چه در جهان بزرگ اسلام و چه در خود هند، پیوسته در حرکت بودند. به‌ویژه در قرن‌های شانزدهم و هفدهم، شمار زیادی از اهل ادب ایران و آسیای میانه به هند مهاجرت کردند یا موقتاً در آنجا ساکن شدند. با در نظر گرفتن نفوذ عمیق زبان فارسی بر جهان‌وطنی و فرامحلیتی (translocality)، افراد بیشماری متمایل به تجربۀ شخصی چنین وسعت فرهنگی و دامنه‌های مرزی آن بودند.[7] چنین اشخاصی تجربیاتشان را در قالب سبك‌هاي گوناگون ادبی، از تک‌بیت‌ تا سفرنامه‌های مفصل و گاهی هم تذکره، به تحرير درآوردند. از قرن‌ شانزدهم تا هیجدهم، هندیان بیشتر در مناطق فارسی‌زبان هند مسافرت می‌کردند و نه در دیگر نقاط جهان اسلام، ليكن اين آثار معمولاً از فضای محلی فراتر ‌رفته و در جهان بزرگ فارسی‌زبان رواج مى‌يافتند. ”تازه‌گویى“ در زمينۀ شعر دربار گورکانی هواداران بسيارى در عثمانی داشت که شاعران هند فارسی در آنجا مانند فرقه‌اى محل توجه بودند. والتر فلدمن دربارۀ این پدیده در دربار عثمانی می‌نویسد:[8]

تا ابتدای قرن هفدهم، شاعران عثمانی در حين كسب آگاهى از انقلابی در فن شعر بودند که پیامد آثار شاعران فارسی ایرانى، ماوراءالنهرى و هندى‌تبار دربار گورکانی بود . . . در این مرحلۀ ابتدایی، دو شاعر هند فارسی که بیشترین تأثیر را بر عثمانیان داشتند، فیضی (م. ۱۵۹۶م) و عرفی (م. ۱۵۹۰م) بودند. شاعران [عثمانی] هندوستان را با دو شهر دهلی و لاهور به عنوان مهم‌ترین مرکز معاصر شعر بیرون از قلمرو عثمانی می‌شناختند. اشارات مکرر به شهرها و نواحی ایران بزرگ مانند شیراز، کاشان، اصفهان یا شیروان معمولاً به دوره‌های پیشین تا زمانۀ فردوسی برمی‌گشت . . . در حالی که هندوستان با نام‌ بسیاری شعرای معاصر پیوند داشت:

قلم من روم را به لاهور بدل كرد

زينت هند فيضى را به ورطۀ فراموشى سپرد

فى‌الحقيقه به رحمت سايۀ خان روم

ميزان اين آثار دلكش با آثار هندوستان برابر است[9]

بدين‌گونه، آثار ادبی هند می‌توانستند از همۀ سرزمین‌ اصلی ایران بگذرند و در حوزه‌ای دیگر از قلمرو زبان فارسی‌ خوانندگانی با درک زیبایی‌شناسی مشترک بیابند.

روایت‌های چرخش جغرافیایی را در ابعاد خُرد نیز می‌توان غوررسی کرد، آنچنان که گاه يك شعر یا حتی یک بیت محل بحث دربارۀ مرز و مرکز جدید زبان فارسی مي‌شد. صدها بیت از شاعران صفوی و گورکانی‌ــ بدون احتساب شاعران دکن ــ به جذابیت هند، معمولاً در بزرگداشت و گاهی در خوارداشت آن، مى‌پردازند.[10] برای مثال می‌توان از شاعر ایرانی اواخر قرن شانزدهم، میرزاعبدالرزاق رسمی یزدی (رسمی قلندر)، نام برد که مقال حرکت شعر و شهرت روشنگرانه بود. رسمی در قصیده‌ای که برای تقرب به محفل سپهسالار و حامی بزرگ شعرا، عبدالرحیم خان خانان (م. ۱۶۲۷م )، سرود، با افتخار به سخاوت حامیان گورکانی به مثابه عاملى که جریان شعر فارسی را معکوس کرد اشاره می‌کند. پیش‌تر، متون از غرب به شرق می‌آمدند و در آن زمان، شهرت شاعرانی چون عرفی که اصلاً شیرازی ولی ساکن هند بود، از شرق به غرب می‌رفت. او می‌گوید:

ز فیض نام تو فیضی گرفت چون خسرو

به تیغ هندی اقلیم سبعه را یک سر[11]

رسمی مشخصاً دو شاعر هندی‌تبار، امیرخسرو و فیضی، را که محور ادب هند و فارسی شدند فاتحان ”اقالیم سبعه“ می‌نامد که مجازاً به جهان فارسی‌زبان اشاره دارد.

در شعر و نثر فارسی مکرراً به هفت کشور و فرمانروای هفت کشور در معنای حاکم مطلق جهان متمدن برمی‌خوریم. جغرافی‌دانان مسلمان مفهوم هفت کشور را از سنت بطلیموسی برای ”جغرافیای توصیفی و واقعی خود از واحدهای سیاسی و حکومتی“ برگرفته بودند. البته این ایده نهایتاً به مفهوم هفت کشور یا هفت اقلیم در کیهان‌شناسی ایران باستان برمی‌گردد.[12] این تقسیم‌بندی را بهتر از هرکسی، نظامی در هفت‌پیکر به کار برده است. محور اصلی داستان هفت‌پیکر ملاقات شاه ایران با هفت شاهدخت از هفت کشور، به ترتیب در هفت روز هفته و در هفت گنبد با هفت رنگ متمایز و مرتبط با هفت صورت فلکی متفاوت است.[13] در این نما ایران مرکز جهان بود که دیگر كشورها دورش را گرفته بودند، بعضی نزدیک‌تر و بعضی دورتر. اینکه هند در کدام کشور قرار داشت محل بحثى است که بسته به دوره و نوع ادبی منابع به نتایج متفاوتی می‌رسد. البته این منابع همیشه متناسب با افزایش آگاهی‌های جغرافیایی از شبه‌قاره نبوده‌اند. در بسیاری از متون، مفهوم این کشورها معمولاً چیزی بیش از استعاره‌ای ادبی نیست.

         ترجمه و تبدیل این نگاه جغرافیایی به ابزاری برای انتظام حوزۀ زبان فارسی در دانشنامۀ‌ جغرافیایی بلندپروازانه‌ای تجلی یافت که هم فرهنگی جغرافیایی است و هم نوعی تذکره. هفت اقلیم را شاعر مهاجر ایرانی، امین‌احمد رازی (م. پس از۱۵۹۴ م) به سال ۱۵۹۳م در دربار گورکانی به اتمام رساند. مؤلف در این کتاب به بررسى همۀ تاریخ ادب فارسی در هر ناحیه و هر دوره و نیز به زبدۀ زندگینامه و تاریخ اهل عصر خود در چارچوبی جغرافیایی پرداخته است، بی‌آنکه بکوشد اثری جامع تألیف کند. هفت اقلیم در این اثر چنین دسته‌بندی شده‌اند:[14]

۱. یمن، بلاد الزنج، نوبیه، چین

۲. مکه، مدینه، سمانه، هرمز، دکن، احمدنگر، دولت‌آباد، احمد‌آباد، گلكندا، سورت، بنگاله، اودیسا، کوچ

۳. عراق، بغداد، کوفه، نجف، بصره، یزد، فارس، قندهار، غزنین، لاهور، سرهند، هانسی، تهنسر، پانیپت، دهلی، آگره، لؤکنؤ، اوده، کالپي، متهوره، شام، مصر

۴. خراسان، بلخ، هرات، جام، مشهد، نیشاپور، سبزوار، اصفهان، کاشان، قم، ساوه، همدان، ری، طهران، دماوند، استراباد، طبرستان، مازندران، گیلان، قزوین، آذربایجان، تبریز، اردبیل، مراغه

۵. شروان، گنجه، خوارزم، ماوراءالنهر، بخارا، سمرقند، فرغانه

۶. ترکستان، فاراب، یارکند، روس، قسطنطنیه، روم

۷. بلغار، سقلاب، یأجوج، مأجوج

امین رازی که شخصاً در اقلیم سوم حضور داشت، در ذهن خود جهان را از منظر ایرانیان اقلیم چهارم می‌دید. این منظر نمایندۀ ”اعتدال در همه‌ چیز“ بود. در این اثر، پیوند با یک شهر، ناحیه یا حکومت ”تصرف در سلطه بر آن فضا و ایجاد دلبستگی به آن را“ توجیه می‌کند.[15] این رویکرد را در تذکره‌ها و تا حدودی در آثاری ادبی یا غیردینی‌ که با حمایت امپراتوری گورکانی پدید آمدند نیز می‌توان یافت.[16] برای نمونه، ابوالفضل، مورخ گورکانی و برادر فیضی، شرحی علمی از اقاليم در نوشتۀ مردم‌نگارانۀ‌ خود به دست داده است كه هند را به سبب وسعتش در جایگاه چهار کشور نخست قرار مي‌دهد. او سپس به سیاهۀ‌ شهرهای جهان بر اساس کشورهایی می‌پردازد که شهرها در آنها قرار گرفته‌‌اند. در آثاری علمی مانند شاهد صادق نوشتۀ محمدصادق اصفهانی (م. ۱۶۵۰م) دربارۀ جغرافیای اسلام، شعر با اماكن مرتبط شمرده شده است. در این اثر امپراتوری گورکانی که شامل تعدادی از کهن‌ترین نقشه‌های جهان و جداول و سیاهه‌های جغرافیایی است، شهرهای جهان با نظمی الفبایی دسته‌بندی شده‌، کشورهای هر کدام مشخص و از شاعران هر شهر اشعاری را نقل شده است.[17]

هفت اقلیم در اوج اقتدار دربار اکبرشاه گورکانی (ح. 1556-1605م) نوشته شد. وجه تمايز اين اثر نتيجۀ نگاه جهانشمول امين احمد رازى است به دنیا و جایگاه ادب فارسی‌ بعد از ۱۵۹۱م یعنی یک سال پس از آنکه تاریخی جهانی با نام تاریخ اَلفی (تاريخ هزار ) به قصد ایجاد نقطۀ عطف مهمی در تاریخ اسلام نوشته شد. امین رازی در مقدمه‌اش می‌گوید که کارش شش سال به درازا کشیده و نتیجۀ تحصیل احوال ابرار و اخیار است که بنا بر انگيزۀ شخصى و وفور خواهش و اشارۀ‌ بعضی از دوستان، که صنعتی است معمول در تذکره‌نویسی، به آن دست یازیده است.[18] اين اثر سرشار از اشعار و اخبار و حكايات و آثار است که آن را جُنگی ساخته در نوع خود بی‌نظیر. هر فصل کتاب با شرحی مختصر یا مفصل از مراکز اصلی ناحیه آغاز می‌شود. در ادامه، سیاهه‌ای از بزرگان، بیشتر دینی، و شاعران و اشعارشان می‌آید و هر بخش با ذکر تاریخ مفصل خاندان شاهی به پایان می‌رسد. شاعرانى که مناطق گوناگون را معرفى مي‌كنند اتفاقى انتخاب شده‌اند، اما مؤلف همان‌قدر به ایشان توجه کرده است که به علما و شیوخ. امین رازی شهر دهلی را با اصطلاحاتی درخشان توصیف می‌کند و مخصوصاً شکوه عمارت‌ها و باغ‌های آن را می‌ستاید. مفتخرانه می‌نویسد که ”چون دهلى هميشه محیط اوليا و اتقيا بوده، هرآينه هر كه را طومار امتداد عمرش به توقيع اختتام موشح مي‌گردد، در آن خاك پاك دفن كنند.“[19] دهلی را پیش از دورۀ گورکانی ”سرزمین مقدس مسلمانان“ می‌خواندند و گاهی حتی آ نرا مکۀ دوم می‌ناميدند.[20] در نتیجه، عجیب نیست که از میان معدود افرادى که براى معرفى و نمايندگى اين شهر برگزيده شده بودند، نخست ذکر پیر چشتی نظام‌الدین اولیا (م. 1325م) ‌می‌آید و بعد دانشمندان و سپس مریدان شیخ نظام‌الدین، شعراى معروف امیرخسرو دهلوی و اميرحسن دهلوی.

مدخل امیرخسرو در هفت اقلیم بلندترین مدخل شاعران مرتبط با هند و بیشتر بازگویی سیره‌های پیشین است. از این میان، قدیمی‌ترین منبع سیر الاولیا است كه نويسندۀ آن، میرخورد (م. ۱۳۶۹م) رابطۀ‌ صمیمانۀ شاعر را با مرادش، نظام‌الدین اولیا، برجسته کرده است.[21] از اين لحاظ كه تذکره‌های فارسی این دوره شامل اشعار زبان‌های هندی نمى‌شوند، مؤلف هفت اقلیم، امین رازی، اشعار هندی امیرخسرو را نقل نکرده است. بنابراین، در روایت سوگ امیرخسرو در مرگ پیرش شعری را که شاعر ارتجالاً سروده و بعدها مثل سایر شده و رواج یافته قيد نكرده است.[22] مؤلف به وضوح چنان با کلیات امیرخسرو آشنا است که در انتهای مدخل سیاهۀ کاملی از آثارش را تهیه کرده است. چنان که بعدتر خواهد آمد، گزارش‌های زندگینامۀ‌ این چهرۀ اصلی ادب هند فارسی در دو قرن بعد دگرگون شده، با منابع غیرفارسی در هم آمیخته است.

شیخ ابوالفیض، معروف به فیضی، را ملک‌الشعرای امپراتور اکبرشاه گورکانی شناخته‌اند. مدخل او در هفت اقلیم پس از مدخل برادرش، شیخ ابوالفضل، مورخ و دیوانی معروف همان دوره آمده است. هفت اقلیم به دیوان فیضی، داستان نل و دمن، و آثار عربی‌اش اشاره کرده، سپس گزیدۀ مختصری از اشعار فیضی را عرضه می‌کند. همانند امیرخسرو، مؤلف در این مدخل هم آگره و دهلی را به مناسبت موقعيت جغرافیایی‌شان در اقلیم سوم و با تاریخ مشترکشان مرتبط دانسته است، وگرنه همچنان که در شعر رسمی دیدیم، پیوند دیگری بین دو شاعر نیست.

در دورۀ معروف اوج سلطنت گورکانی در قرون شانزدهم و هفدهم، حضور ایرانیان در هند چشمگیر بود كه پيامد حمایت سخاوتمندانۀ‌ دربار گورکانی از اقشار كارآزموده و اهل حرفۀ گوناگون بود. ایرانیان در هند نفوذ قابل توجهی داشتند و متصدی سمت‌های مؤثری در حکومت امپراتوری و حتی حرم بودند و به‌ویژه در زمینۀ فرهنگ و هنر اهمیتشان مسلم می‌نمود. اعتبار ایرانی‌بودن در دربار گورکانی بیشتر ناشی از این بود که ایرانیان گویشوران بومی زبان فارسی و معیار سلامت و سلاست در فرهنگی ادبی‌ بودندکه اسلوب اساسی‌اش شیوۀ شاعرانۀ سخنوری بود. ”ایرانیان عموماً ثقه محسوب می‌شدند و بر تورانیان و مهاجران آسیای مرکزی تقدم داشتند.“[23] این شرايط گاهی با توجه به چشم و همچشمی آشکار سنی و شیعه همزیستی را دشوار می‌کرد. به‌رغم تمایلی فراگیر به ترسیم گستره‌ای جهانشمول برای فارسی‌زبانی در آثاری مانند هفت اقلیم، شاعران هندی دربار گورکانی وقتی خود را اقلیتی در میان جماعتی از گویشوران بومی زبان فارسی‌ می‌یافتند، انزوایی فزاینده را احساس می‌کردند.

از نخستین روزهای ظهور ادب فارسی در شبه‌قاره، هجرت و یاد وطن نقشی ناگزیر در تذکره‌نویسی یافت. نخستین تذکرۀ موجود فارسی، لباب‌الالباب، را محمد عوفی در آغاز قرن سیزدهم میلادی در زمان جلای وطن از آسیای مرکزی و پناهندگی به دربار ناصرالدین قباچه در اوچ نوشت. عوفی کتاب‌ها و یادداشت‌هایش را در گریز از حملۀ‌ مغولان از دست داده بود و اين اثر را بر اساس یادمانده‌هایش نوشت. همچنین، انگیزۀ واله داغستانی (م. ۱۷۵۶م)، در تألیف ریاض‌الشعرا، آخرین تذکره‌‌ای که ایرانیان در هند نوشتند، احساس هجرت و غربت بود. واله ساکن دهلی شده و شاهد سقوط صفویان در قرن هجدهم بود. او در مقدمه‌اش بر ریاض­‌الشعرا می‌نویسد که ”چون خار مهاجرت یاران نکته‌پرور و دوستان سخن‌گستر دلخراش افتاده بود، به خاطر افسرده رسید که در این محفل از ذکر فضلا و شعرا مجمعی آراسته و گل‌های ریاض فیّاض آن چمن‌آرایان بهارستان کمال و چهره‌پردازان نگارستان خیال دسته‌ای پیراسته.“[24] البته، چنان که آثا ر دو نفر از مهم‌ترین شاعران هند گواه است، ضرورتی نداشت که این شاعران هجرت کنند تا رنج غربت را بیازمایند.

فیضی، ملک‌الشعرای دربار اکبرشاه، شخصیتی استثنایی در میان شاعران فارسی‌زبان غیرهندی است که سخن از ايشان گزارشگر وضع ادب دربار گورکاني است.[25] وضعیت یگانه و انزوای او از یک‌سو و رفعت مقام و تقربش به امپراتور از دیگر سو منجر به نوشتن مدخل‌هایی بلند درباره‌اش در آثارى مانند آیین اکبری ابوالفضل و منتخب‌التواریخ بدائونی شد که دو تاریخ اصلی این دوره بودند. در قیاس، مدخل‌های اشخاص دیگر در این کتاب‌ها مختصر و در آن میان فقط قلیلی هندی‌اند. تعجبی ندارد که بر اساس رابطۀ هر کدام از مورخان با شاعران، فیضی در آئین اکبری نخستین از میان ۵۹ شاعر باشد و بی‌دریغ ستوده ‌شود، در حالی که در اثر دوم صدوهفتم است در میان ۱۶۸ شاعر و سلوک فردی‌اش آماج تندترین ناسزاها.[26] فیضی به تصریح وضعیت یگانۀ خود را از این لحاظ در مقدمۀ دیوانش که در آن جغرافیای ادبی را با نوعی مردم‌نگاری فرهنگی در هم آمیخته است، بیان می‌کند:

اشعار من مغزپرور دوستان‌اند، سراسر نغز و سيه‌پوستان هندوستان‌اند، لبالب مغز. در اين ولاء از سواد اعظم هندوستان به سياحى ربع مسكون برآمده‌اند و غربت را بر وطن اختيار كرده. چون غريب‌پرورى و مسافرنوازى شيوۀ بزرگ بزرگواران است، چشم آن دارند كه بر بساط احسان و سباط تحسين بجرعه‌هاى افضال و نواله‌هاى نوال ترزبان و كامياب شوند. سبحان‌الله! كجا پايۀ من هندوستانى با اين همه كج‌مج‌زبانى و كجا اين پهلوانى و پهلوى‌دانى. همانا كه سحر جادوگران هند تواند بود كه به عمل سيميا اشكال و اشباح موهومه را كه در خارج وجود ندارند موجودنما ساخته به نظر مى‌درآرند.[27]

تشویش فیضی از وضعیت منحصر به فردش نهایتاً با اعتماد به نفس او از مهارتش در مقام شاعری درجه یک تسکین می‌یابد. در قصیدۀ بلندی که به حاکم تقدیم کرده است، فهرستی از استادان پیشین شعر فارسی را از فردوسی تا جامی بيان می‌کند و ایشان را می‌ستاید، در حالى كه از شعرای کاسب‌مآب عصر خودش می‌نالد که

تراش‌ کرده خزف‌ریزه‌های خام و بَرو

نهاده قیمت فیروزۀ خراسانی[28]

و هرچند بینوا غریب است، خود را تنها کسی می‌داند که کسوت این استادان را به دوش می‌کشد:

غریب ملک معانی درین رباط منم

ز کاروان سخن با تمام سامانی[29]

منیر لاهوری (م. ١٦٤٤م) ديگر شاعر هندی‌تبار دربار گورکانی بود که در حکومت جهانگیر (1605-1628م) فعالیت می‌کرد. او تعلقی قوی به زادبومش داشت. در واقع، او در تعریف جایگاه متمایز ادب هند فارسی در جهان وسیع‌تر فارسی‌زبان از دیگران فراتر رفته،[30] در رسالۀ‌ کارنامه، اثرى نامتعارف در فن شعر، می‌گوید که ”در این روزگار ارباب سخن تا به چهار صفت موصوف نباشند، اگر همۀ سخنشان آب حیات است آبی ندارد. نخست پیری، . . . ، دوم توانگری، . . . ، سوم بلندآوازگی، . . . ، چهارم نسبت ایران.“[31] متأسفانه او از هیچ‌یک از آن چهار صفت برخوردار نبود و حتی هرچند از بلد لاهور بود، بايد دم از کذب می‌زد و خود را به مرز خراسان منسوب می‌ساخت. در پایان اثرش، از ”پنج روشن‌رای“ نام می‌برد که برخاسته از مُلک هندند، يعنى مسعود سعد سلمان و ابوالفرج رونی از لاهور و امیرخسرو و اميرحسن از دهلی و فیضی از ناگور. بدين‌گونه مير لاهورى است كه نخستین اساس ادبی شعرای هند فارسی را عرضه مي‌كند.[32] در این زمان، تعلق جغرافیایی به نخستین ملاحظۀ شاعرانی چون فیضی و منیر تبدیل می‌شود، در حالی که این شاعران هندی‌ زبان فارسی از اعتماد به نفس امیرخسرو، در آن جهان ادبی یکتاست، برخوردار نبودند.

در آن زمان، تذکره‌نویسان دورۀ صفوی نیز به جغرافیا علاقه‌مند بودند، با اين تفاوت كه از دسته‌بندی دیگری استفاده می‌کردند که بازتاب آن دست‌نوشته‌های اقلیم مرکزی بود که سرزمین اصلی ایران را مرکز ثقل جهان قرار می‌داد و جوامع فارسی‌زبان آسياى مرکزى و جنوبى را حاشیه‌ می‌انگاشت. یکی از قدیمی‌ترین نمونه‌هاى اين آثار تحفۀ سامی از قرن شانزدهم نوشتۀ سام‌میرزا (م.۱۵۶۶م)، برادر شاه‌طهماسب، است. در این اثر،

زادبوم افراد معيار دسته‌بندى و ارتباط فصول جداگانه‌ است. انديشۀ سام‌میرزا در جهت ادغام و یکپارچگی سیاسی بود و نه طرز فکری تمرکزگرایانه. هر نقطه‌اى در قلمرو صفویان مورد توجه شمرده مي‌شد و تصویر واقعی شعر فارسی فقط در کلیتی منسجم از اين مناطق که در آنها شعر سروده شده بود ظاهر مي‌گرديد.[33]

هدف مؤلف ترسیم مشخصات جغرافیایی قلمرو سیاسی صفوی و تأکید بر وجود نظم اجتماعی موجود از طريق فرهنگ منظوم شعر در همۀ‌ سطوح جامعه بود. در حالی که در آثار دورۀ‌ گورکانی، دست کم در میان طبقات فراتر، مسئلۀ اصلى نمایش گستردگی قلمرو زبان فارسی بود. قابل توجه است که سام‌میرزا در بحث خود نمونه‌هایی از اشعار ترکی شاعران صفوی را نيز ذكر كرده است. تمرکز بر سرزمین ایران در تذکرۀ‌ اصلی دیگری که در پایان قرن شانزدهم نوشته شد، يعنى خلاصه‌الاشعار و زبده‌الافکار میرتقی کاشانی (م. پس از ۱۶۰۸م) مشهود است. این اثر مشتمل بر ذكر شعرای کهن فارسی همۀ نواحی است. بحث اصلى بخش چهارم که در دوازده جزء تنظيم شده شاعران معاصر است‌. این جزءها هریک به مراکز مهم ادبی کاشان، اصفهان، قم، ساوه، قزوین، گیلان و مازندران، تبریز و آذربایجان، یزد و کرمان، شیراز، همدان، ری و استرآباد و نیز خراسان تخصیص یافته است.[34]

دربارۀ اكثر شاعران کلاسیک توران و هندوستان در تذکره‌های قرن هجدهم یا کمتر بحث شده یا اساساً ذکرشان نیامده است. اين روند در تذکرۀ آتشکده اثر آذر بیگدلی (م. ۱۷۸۰م) مشهود است و به آن خواهیم پرداخت. در هند قرن هجدهم بينشى هندمحور در واکنش به تفوق پیشین ایرانیان آغاز شد:

افزایش ناگهانی تألیف تذکره . . . با اعتماد به نفسی غيرمترقبه در تعیین خوب و بد ادب فارسی تأکیدى بر دستاوردهای هندیان نيز بود. البته، منقدان و نویسندگان بعدی ایران ندرتاً به اين تحولات التفات داشتند. در تضاد با تذکره‌های متقدم که در آنها جهان زبان فارسی از هند تا دریای خزر گسترده بود، در تذکره‌های صفوی و بعد از صفوی، ایرانیان ایران را جایی به‌طور استثنایی مهم مى‌انگاشتند.[35]

تذکره‌نویسان هند فارسی قرن هجدهم

در احصا و ارزیابی شاعران سرزمین‌هایی با فرهنگ ادبی فارسی‌زبان، مثل تذکره‌های قدیمی‌تر، تعادلی مشخص را حفظ مي‌کردند. اما بسیاری، گويى که درگیر جدلی با رقباى ایرانی‌شان باشند، فقط به شاعران هندی اشاره می‌کردند. مثل اينكه می‌خواستند بگویند که رشد ادب فارسی در هند اگر بیشتر نباشد، دست کم با ایران برابر است.[36]

به نظر می‌رسد نویسندگان هند فارسی سابقۀ‌ ادب فارسی را میراث مشترک همۀ جهان فارسی‌زبان می‌دانستند، اگرچه اين طرز بينش يك‌طرفه بود و خاطرۀ تشریک مساعی غیرایرانیان در ادب فارسی نهایتاً فراموش شد.

نمونۀ امیرخسرو نشان‌دهندۀ استقبال از شاعرى فارسى است که در قرن هجدهم در بیشتر جُنگ‌های شعر جهانی نامش ذکر و در عین حال، به چهره‌‌‌ای مشخص از قلمرو فرهنگ هند فارسی تبدیل شده است. یکی از نخستین زندگینامه‌های مفصل او را می‌توان در عرفات ‌العاشقین نوشتۀ تقی اوحدی (م. ۱۶۲۹م) یافت که در آغاز قرن هفدهم و به سال ۱۶۲۵م تکمیل شد. تقی اوحدی شاعری صفوی است که چند سالی را در دربار گورکانی در هند گذراند. مدخل‌های این اثر که تقریباً سه هزار شاعر را در بر می‌گیرند با نظم الفبایی مرتب شده‌اند.

نقل است كه چنان سينۀ سوزانى داشته از شعلۀ محبت الهى كه هميشه اثر آن از پيراهن وى ظاهر بوده،

لهذا سوز خسروى در افواه مذكور و مشهور شده. اصل اميرخسرو از هزارۀ لاچين است و ولادتش در دهلو و لقب وى امين و نام و تخلص خسرو . . . نقل است كه به طلب شيخ سعدى ارادۀ ايران كرد و شيخ نيز به هند رغبت نموده بود. در ميان دريا به هم رسيده، از صحبت هم مستفيد و مستفيض گرديده‌اند. اشعار فارسى اميرخسرو از يك‌صدهزار بيت افزون است و از دويست‌هزار كمتر، مبنى بر اقسام سخن به زبان هندى دو برابر فارسى شعر گفته . . . در موسيقى نيز تصانيف نفيسه به زبان هندى و فارسى و ملمع مركب از لسانين، كه آن را ريخته گويند، از وى بسيار مروى است. از هرگونه سخنى در ميان كلام او بسيار است و در همۀ اشعار بلند و پست بى‌شمار، پستش اگر چه اندك است، اما بلندش به غايت بلند است. در مغازله اشعار خود را به چهار ديوان تقسيم نموده اول تحفه‌الصغر، دوم وسط‌الحيات، سيوم غره‌الكمال، چهارم بقيه‌النقيه. وى هفتادوچهار سال عمر يافت. در شب جمعه از شهور سنه خمس و عشرين و سبع مايه به سراى جاودانى شتافت. مقبرۀ او در زاويۀ شيخ نظام اولياست در دهلى. به زيارتش رسيده‌ام.[37]

جالب توجه است که در قطعۀ فوق، بر شعر فارسی و شعر هندی امیرخسرو به یک اندازه تأکید شده است.

بیش از یک قرن بعد، در روایت واله‌ داغستانی از زندگی‌ امیرخسرو، چهره‌ای از وی ترسیم می‌شود که صرفاً در قالب آسیای جنوبی مدرن قابل شناخت و بررسی است.

امير شعراست و خسرو بلغا. شرح كمالاتش زياده از آن است كه در اين اوراق گنجايش تحرير داشته باشد. وى مريد حضرت شمس‌الاصفيا شيخ نظام‌الدين اولياست. شيخ را كمال توجه نسبت به اميرخسرو بوده، چنانچه می‌فرموده كه چون حق تعالى از من بپرسد چه آورده‌اى؟ خواهم گفت سوز سينۀ اميرخسرو را آورده‌ام. از يكه‌تازان معركۀ ولايت و پهلوانان عرصۀ هدايت بوده. در جميع فنون هنرمندى و فضايل سرآمد عالم گرديده. تصانيف عاليه در هر فنى به يادگار گذاشته و در نظم و نثر صاحب معجزه بوده است. اعجاز خسروى كه يكى از مصنفات اوست به اين معنى برهانى است قاطع. در فن موسيقى زهرۀ چنگى را در پردۀ خجالت نشانيده. مخترع اقسام فنون موسيقى است. قول و غزل و كار و عمل چند تصنيف كرده، به رنگى وانموده كه خنياگر فلك را هوش از سر برده است چنانچه كه تا حال كه قريب پانصد سال از عهد او گذشته است، مدارٌ عليه قوالان هندوستان اقوال اوست و در فن شاعرى كار به جايى رسانيده كه دست شعراى فلك به دامن جاهش نمى‌رسد. جواب خمسه نظامى گنجوى را كه گفته مشهور است. سه ديوان دارد مسما به تحفه‌الصغر و وسط‌الحيات و غره‌الكمال. الحق بعضى از افكار بلاغت‌آثارش چنان واقع شده كه هر يك با صدهزار بيت برابرى مى‌كند. اصل اميرخسرو از اتراك است. پدرش كه مسما به سيف شمسى بوده با پدر خود از نواحى غزنين به هندوستان آمده. گويا اميرخسرو در صغر سن بوده كه همراه پدر به هند آمده است. بعضى گويند كه والده‌اش حامله بوده و تولد اميرخسرو در دهلى شده و ظاهراً قول اول اصح باشد. هفتادوچهار سال عمر يافته و در سنۀ ٧٢٥ درگذشت. طوطى شكر مقال / ٧٢٥ تاريخ وفات اوست. در پايين پاى شيخ خود مدفون است در شهر دهلى. راقم حروف مكرر به زيارت ايشان فايض گرديده. گويند كه حضرت اميرخسرو با شيخ سعدى شيرازى ملاقات كرده و اين مصرع وى نيز مويد اين قول است: خسرو از خمخانه‌اى مستم كه در شيراز بود.[38]

گرچه به نظر روشن می‌رسد که واله با اثر تقی اوحدی آشنایی داشته است، بر واقعيات بسيارى در اینجا تأکید شده و نیز اشاره به اثر منثور اعجاز خسروی مطلب جديدى است. کلاً این کامل‌ترین روایت از زندگی شاعر است، هرچند خالی از برخی پرسش‌ها دربارۀ محل تولد امیرخسرو و ملاقات او با سعدی نیست. منابع دیگر قرن هجدهم، مانند تذکرۀ‌ فارسی قائم چاندپوری (مخزن‌النكات) و میرتقی میر(نکات‌الشعراء) در احوال شاعران ریخته‌زبان (اردو) نمونه‌هایی از شعر هندوی امیرخسرو به دست می‌دهند. پرسشی که باقی مانده این است كه چرا این واقعیات در قرن هجدهم اهمیت یافتند. تفسير واضح آن طلوع زبان اردو (ریخته) در شمال هند در این زمان است، به اين سبب که نویسندگان و مورخانش می‌خواستند پیوندهایی هر چه قدیمی‌تر با زبانی معتبر و کلاسیک بسازند. اين امر زمينۀ ارتقای امیرخسرو به منظور تصرف جایگاهی نمادین در سنت هند فارسی بود. این شاعران ایرانی غربت‌نشین همچون اوحدی و واله بودند و نه هندیان که در ایجاد تصویر او نقشی اساسى ايفا كردند.

در مقابل، آذر بیگدلی که هند را ندیده بود، برداشت متفاوتی از جایگاه امیرخسرو در ادب فارسی دارد. طرز ذكر آتشکده از اميرخسرو نشان می‌دهد که شعرهای اخیر او در ایران محبوب، اما حقايق بارز‌ زندگی‌اش مبهم و نادقیق مانده بود. مطابق انتظار، تذکرۀ عظیم آذر گرچه مطابق دسته‌بندی‌ سه‌گانۀ ایران، توران و هندوستان سازمان یافته است، تمرکزش شدیداً معطوف به مناطق و شاعران ایران است. آتشكده سرآغاز منسجم حركت شاعران سبک هندی به سوی کسانی است که به مکتب ادبى بازگشت پیوسته بودند. بنابراین، گزیدۀ مختصر شاعران هندی، مجموعاً 17 نفر، در بهترین حالت گویا پیرو منطق خاصی نیست. همچنین، این گزیده از زمینۀ وسيع‌تر تاریخ شعر فارسی جدا شده و براساس معیار اطلاعات واقعی دقیق نیست. گرچه نامعمول نبود که نویسندگان در مدخل‌های تذکره‌ها شروح تحریف‌شدۀ شاعران را نقل کنند، آذر که مخصوصاً به آثار قدیمی‌تری مانند هفت اقلیم دسترسی داشت، عامدانه جانب شاعران توران و هندوستان را فرو گذاشته است. شرح او از زندگی امیرخسرو در نظر بگیرید:

اصل آن جناب از ديار كش تركستان است و اميرمحمود، والد او، در فتنۀ چنگيزخانى به ديار هند رفته و در دهلى به خدمت سلطان‌محمد تغلق‌شاه رسيده و از او نوازشات ديده. آخرى در غزاى كفار شربت شهادت چشيده. بعد از آن، اميرخسرو قائم مقام او شده. نظر به فطرت اصلى تحصيل كمالات صورى و معنوى كرده، آخرالامر بویى از مى عرفان به مشامش رسيده ترك اشغال دنيوى نموده، در خدمت شيخ نظام‌الدين اوليا به سيروسلوك مشغول گرديده. گويند شيخ نظام می‌گفته كه اميد هست كه خدا در روز جزا مرا به سينۀ سوزان اين ترك‌بچه ببخشد. مذكور است كه شيخ سعدى عليه‌الرحمه در همين سياحت هند به شوق ديدن اميرخسرو به دهلى رفته و از صحبت همديگر مستفيض شده و اعتقاد كلى به يكديگر داشته‌اند. گويند خيالات اميرخسرو از خمسه و مثنوى و ديوان قصايد و غزليات از چهارصدهزار بيت بيشتر بوده و فقير قريب يك‌صدهزار بيت او را ديده، آنچه از او منتخب شده در اين سفينه درج شد. وفاتش در شهور سنۀ ٧٢٥ در آنجا و در مقبرۀ شيخ شكرگنج عليه‌الرحمه مدفون است.[39]

برای کسانی که با طراحی شهر دهلی و تاریخ آن آشنا باشند، اشتباهات واقعی عیان است. در اینجا، هدف اشاره به این اشتباهات نیست، بلکه نشان دادن تضاد این اثر با تذکره‌هایی است که پیش‌تر ایرانیان در دربار گورکانی نوشته بودند. در نمونه‌ای دیگر، آذر از دو شاعر دکن یکی را فیضی معرفی می‌کند، منتهی می‌افزاید که مؤلف هفت اقلیم وی را شاعری اهل آگره می‌خواند.[40] واله که دقیق‌تر بود در ذکر فیضی می‌نویسد که فیضی از ناگور، یکی از توابع اجمر، بود و ایرانیان اشتباهاً او را به دکن مربوط می‌دانند.[41]

چنان که از دسته‌بندی‌هایی جغرافیایی‌ که تذکره‌نویسان و نویسندگان متون دیگر در آثار خود به کار گرفته‌اند برمی‌آید، در طول تاريخ هزار سالۀ زبان فارسی، نقشۀ جهان فارسی‌زبان را به طرز معناداری نگاشته و بازنگاشته شده است. این منظر با آنچه هرمانسن و لارنس تشریح کرده‌اند می‌خواند. این دو نویسنده دگرگونی هویت در تذکره‌ها را بر حسب تغییر در تمرکز بر ”جا یا جا‌به‌جا شدن از وطنی خیالی یا واقعی در سرزمین‌های آسیای میانه یا عربی به خانۀ اصلى تازه‌ای در جنوب آسیا“ توجیه می‌کنند.[42] در تطابق با این پیش‌زمینه، فرهنگ ادبی دربار گورکانی را می‌باید در متن بزرگ‌تر تاریخ جوامع فارسی‌زبان مطالعه کرد که در آن، تنش دیالکتیک زیبایی‌شناسی و سیاست سلطه بین ایرانیان و هندیان اگرچه یگانه عامل نیست، عامل اصلی است. در این مقاله، به دو چهرۀ نمادین شعر هند فارسی ، امیرخسرو و فیضی، پرداختم که بخش بزرگی از فرهنگ ادبی گورگانی‌اند. قصدم این بود که فرایندی را تصویر کنم که طی آن، گزارش‌های زندگی این شاعران و از جمله اظهارات خودشان از زندگی‌شان نهایتاً به ترسیم نقشۀ تاریخ ادب فارسی و نهادن اساس شعر آن پیوند خورَد.

قبل ازخاتمه قابل ذكر است كه در چشم‌انداز جوامع مدرن فارسی‌زبان جنوب آسیا، غالب دهلوی (م. ۱۸۶۹م) چهرۀ سوم اين گفت‌وگو محسوب مي‌شود، اما فاصلۀ زمان حيات او با اسلافش مانع از ادخال او در این مطالعه بود.[43] به هر روی، غالب چنان به جغرافیای ادب فارسی آگاه بود که نوشت:

جنونت گر به نفس خود تمام است

ز کاشی تا به کاشان نیم‌گام است[44]

این جستار ترجمۀ نیما جمالی از مقالۀ منتشرنشدۀ*

Amir Khusraw, Fayzi, and the Geogrpahy of Indo-Persian Literature

است که پس از تغییرات تاریخی و فنی  فیروزه پاپن-متین و ویرایش وحید طلوعی به چاپ می‌­رسد

[1] Marcia K. Hermansen and Bruce B. Lawrence, “Indo-Persian Tazkiras as Memorative Communications,” in Beyond Turk and Hindu: Rethinking Religious Identities in Islamicate South Asia, eds. David Gilmartin and Bruce B. Lawrence (New Delhi: India Research Press, 2002), 168.

[2] Sunil Sharma, Persian Poetry at the Indian Frontier: Masʻūd Saʻd Salmān of Lahore (Delhi: Permanent Black, 2000), 13.

[3] دیباچۀدیوان غر‌‌‌‌هالکمال، ویراستۀ وزیر الحسن عابدی (لاهور: نشنال کامیتی، ۱۹۷۵)، 28-29.

[4] دیباچه، 28-29.

[5] دیباچه، 63-64.

[6] دیباچه، ۶۳.

[7] دربارۀ حرکت و جابه‌جایی‌های انسانی این دوره بنگرید به
Rajeev Kinra, “Fresh Words for a Fresh World: Tāza-Gū’ī and the Poetics of Newness in Early Modern Indo-Persian Poetry,” Sikh Formations: Religion, Culture, Theory, 3:2 (2007), 136-137.

در صفحات 134 و 135این اثر همچنین با نگاهی فراجغرافیایی به شاعران دورۀ گورکانی پرداخته شده است. همچنین بنگرید به

Muzaffar Alam and Sanjay Subrahmanyam, Indo-Persian Travels in the Age of

Discoveries (Cambridge: Cambridge University Press, 2007).

[8] Walter Feldman, “Imitatio in Ottoman Poetry: Three Ghazals of the Mid-Seventeenth Century,” The Turkish Studies Association Bulletin, 45-46.

بررسی‌ مفصل اینکه عثمانیان آثار کدام یک از شاعران هند فارسی را می‌خوانده‌اند و در چه زمانی جریان یک طرفۀ خواندن متون متوقف شد مفید خواهد بود.

[9] Yenizāda Mustafā Efendi Nā’ilī (d. 1666–7) of Constantinople was one of the most influential poets of his era.

[10] Hadi Hasan, Mughal Poetry: Its Cultural and Historical Value (Madras: n.p., 1952), 4-5. Compare Khvājah Kalān’s verse, “If safe and sound I cross the Sind / Blacken my face ere I wish for Hind” and Kalīm’s verse, “India may be called a second Paradise for whosoever quits this garden, suffers from remorse.”

[11] کاروان هند، ویراستۀ احمد گلچین معانی (مشهد: آستان قدس رضوی، ۱۳۶۹)، ۴۴۰.

[12] برای تاریخچه‌ای از هفت کشور در منابع ایرانی و اسلامی بنگرید به

Shapur Shahbazi, “Haft Keshvar,” in http://www.cais-soas.com/CAIS/Geography/haft_keshvar.htm. Also, “Iklīm,” in Encyclopedia of Islam (2ed ed.; Leiden: E. J. Brill, 1986), vol. 3, 1076.

[13] جولی اس. میسمی در مقدمۀ ترجمه‌اش از شعر نظامی نماد عدد هفت را در این زمینه بررسی کرده است:

Haft Paykar: A Medieval Persian Romance (Oxford: Oxford University Press, 1995), xxvii-xxx.

[14] آنچه آورده‌ایم سیاهۀ کاملی از شهرهایی که در این اثر آمده نیست، بیشتر نمونه‌ای است برای نشان‌دادن منظر جهانشمول کتاب. معتبرترین تصحیح متن هفت اقلیم را در 1963 انجمن آسیایی (The Asiatic Society) به تصحیح محمد اسحاق در کلکته منتشر کرده است که ناقص است و از جلد دوم، شامل اقلیم سوم، آغاز می‌شود. تصحیح متن کامل در تهران منتشر شده است اشتباهات چاپی فراوان، مخصوصاً در نام جاهای هندی دارد. بنگرید به تذکرۀهفت اقلیم، ویراستۀ محمدرضا طاهری حسرت (تهران: سروش، ۱۳۷۸).

[15] ‌“Indo-Persian Tazkiras,” 154.

[16] The Ain-i Akbari, transl. H. S. Jarrett (Delhi: New Taj Office, 1989), vol. 2, 50-52.

[17] ترجمۀ انگلیسی

The Geographical Works of Sádiq Isfaháni, trans. J. C. (London: Oriental Translation Fund, 1832).

تصحیحی مفید از متن فارسی اخیراً منتشر شده است. بنگرید به خاتمه شهید صادق در ضبط اسامی جغرافیایی، ویراستۀ میرهاشم محدث (تهران: کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی، ۱۳۷۷). همچنین بنگرید به

Sumathi Ramaswamy, “Conceit of the Globe in Mughal Visual Practice,” Comparative Studies in Society and History, 49 (2007), 751-782.

[18] تذکره‌ها، دست کم تذکره‌های غیرصوفیانه، از لحاظ متن‌شناسی خوب بررسی نشده‌اند. معمولاً آنها را در طلب اطلاعات و فهم شیوۀ تفکر کاویده‌اند، چیزی که تا حدودی هدف این چنین کارهایی است. برای مطالعه‌ای بسیار مفید دربارۀ تذکره‌های هند و فارسی بنگرید به علی‌رضا نقوی، تذکرهنویسی فارسی در هند و پاکستان (تهران: علی‌اکبر علمی، 1343)؛ همچنین اثر زیر

  1. Bland, “On the Earliest Persian Biography of Poets, by Muhammad Aufi, and on Some Other Works of the Class Tazkirat ul-Shuara,” Journal of the Royal Asiatic Society of Great Britain and Ireland, 9 (1848), 111-176.

برای مطالعۀ تطبیقی بنگرید به

  1. Stewart-Robinson, “The Tezkere Genre in Islam,” Journal of Near Eastern Studies, 23:1 (January 1964), 57-65.

[19] هفت اقلیم، ۴۶۸.

[20] “Indo-Persian Tazkiras,” 166.

همچنین بنگرید به

Raziuddin Aquil, “Hazrat-i-Dehli: The Making of the Chishti Sufi Centre and the Stronghold of Islam,” South Asia Research, 28:1 (2008), 23-48.

[21] برای ترجمۀ انگلیسی ذکر امیرخسرو بنگرید به

Sunil Sharma, Amīr Khusraw: Poet of Sufis and Sultans (Oxford: One world, 2005), 93-98.

[22] شعر چنین است: زیبایی خفته بر بستر و رخسارش را گیسوانش پوشانده / به خانه برویم خسرو که خورشید این سرزمین غروب كرده
(gorī sove sej par mukh par dāre kes/chal Khusraw ghar apne sānjh bha’īn chahū des)

در واقع، شعر در روایت میرخورد نیامده و بخشی از سنتی جعلی است. نکته این که در تذکره‌های هند فارسی این دوره اشعار غیرفارسی را نمی‌آوردند، حال آنکه در تذکره‌های صفوی وضعیت متفاوت بود و گاه اشعار ترکی را نقل می‌کردند.

[23] Jean Calmard, “Safavid-Persia in Indo-Persian Sources and in Timurid-Mughal Perception,” in Muzaffar Alam, Françoise ‘Nalini’ Delvoye and Marc Gaborieau (eds.), The Making of Indo-Persian Culture: Indian and French Studies (New Delhi: Manohar, 2000), 354.

همچنین، این اظهارات نویسنده هم با بحث مرتبط است که ‌”به دلایل گوناگون فرهنگی، ایدئولوژیک و سیاسی، مراودات گورکانی-صفوی در حکومت‌های متفاوت تغییر می‌کرد.“

[24] ریاضالشعرا، ویراستۀ محسن ناجی نصرآبادی (تهران: اساطیر، ۱۳۸۴)، ۶۸.

[25] مطالعۀ مفصلی دربارۀ شعر فیضی صورت نگرفته است. برای بررسی زندگی و آثارش بنگرید به

  1. A. Desai, “Life and works of Faizi,” Indo-Iranica, 16:3 (1963), 1–3.

برای مطالعه‌ای عالی‌ دربارۀ رباعیاتش بنگرید به

Gerald Grobbel, Der Dichter Faidī und die Religion Akbars (Berlin: Klaus Schwarz, 2001).

[26] آیین اکبری، 618-635. ذکر فیضی همچنین پیش‌تر در این متن ذیل ”فرماندهان چهارصد“ آمده است،

Muntakhabu-t-Tawārīkh, trans. W. Haig (Delhi: Renaissance, 1986), vol. 3, 411-429.

[27] دیوان فیضی، ویراستۀ الف.د. ارشد (تهران: فروغی، ۱۳۶۲)، iii-ii. در اولین جمله‌ای که در اینجا نقل شد، قرائت نسخه‌ای خطی را (پستۀ بوستان هندوستان) به تصحیح منتشرشده (سیه‌پوستان هندوستان) ترجیح می‌دهم. با توجه به عمومیت سیاهی و هندی سیاه در ادبیات کلاسیک فارسی، قرائت دوم هم بسیار محتمل است.

[28] دیوان فیضی، ۱۱۸.

[29] دیوان فیضی، ۱۱۹.

[30] رسالۀ منیر به منزلۀ فرمی نو در نقد ادبی در این مقاله بررسی شده است:

Muzaffar Alam, “The Culture and Politics of Persian in Precolonial Hindustan,” in Sheldon Pollock (ed.), Literary Cultures in History:Reconstructions from South Asia (Berkeley: University of California Press, 2003), 182-3.

[31] کارنامۀ منیر، ویراستۀ محمداکرم اکرام (اسلام‌آباد: انتشارات مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان، ۱۹۷۷)، 25-26.

[32] کارنامۀ منیر، ۲۷-۲۸.

[33] “Sām Mīrzā,” in Encyclopaedia of Islam, vol. 8, 1012.

در همین مقاله، در مقایسۀ تذکرۀ سام‌میرزا با مجالسالنفائس نوایی که در آخر دورۀ تیموری نوشته شد آمده است: ”نوایی از اینکه خراسان با پایتختش هرات تحت حکومت خداوندش، سلطان حسین بایقرا، به اوج شکوفایی فرهنگ فارسی رسیده بود خرسند بود، در حالی که قصد سام‌میرزا بیشتر ارائۀ تصویری فراگیر از شعر دورۀ صفوی بود.“

[34] برای بررسی این اثر بنگرید به

  1. A. Storey, Persian Literature, a Bio-bibliographical Survey (London: Luzac, 1972), vol.1, part 2, 803-805.

[35] “The Culture and Politics of Persian in Precolonial Hindustan,” 175-176.

[36] “The Culture and Politics of Persian in Precolonial Hindustan,” 176.

[37] تذکرۀ عرفاتالعاشقین و عرصاتالعارفین، ویراستۀ محسن ناجی نصرآبادی (تهران: اساطیر، ۱۳۸۹)، 1215-1216.

[38] ریاضالشعرا، 709-710.

[39] آتشکده، ویراستۀ میرهاشم محدث (تهران: امیرکبیر، ۱۳۷۸)، جلد 4، بخش 5، ۴۲۶. سه جلد نخست این متن چند دهه پیش‌تر از جلد آخر، شامل بخش‌های توران و هندوستان ، منتشر شده بود.

[40] آتشکده، جلد 4، بخش 5، ۴۲۰.

[41] ریاضالشعرا، ۴۹۷.

[42] ‌“Indo-Persian Tazkiras,” 152.

[43] برای نمونه بنگرید به مطالعۀ این سه شاعر در

  1. S. Gorekar, Tūtīyān-i Hind (Bombay: Writers Emporium, 1974).

[44] دیوان غالب دهلوی، ویراستۀ محسن کیانی (تهران: روزنه، ۱۳۷۹)، ۳۱۸.

فراموشكارى بنیادین شرق‌شناسى

 

روایت‌های کلیشه‌ای از چگونگی پیدایش و گسترش شرق‌شناسی به مثابه حوزه‌ای از تحقیقات علمی در اروپا بر فراموشکاری‌ای معرفتی استوار است.[1] در این روایت‌های نبوغ و ذوق اروپایی، از آموزگاران و استادان آسیایی کسانی که کاشفان ”عرصة بکر“ و رمزگشایان ”حصارهای بستة زبان‌های آسیایی“ معرفی شده‌اند،[2] یادی نیست. با این فراموشی عامدانه، شرق‌شناسی فرآوردة ذوق و روح کنجکاو و پژوهشگر ”غربی“ پنداشته شد. برای نمونه، برنارد لوئیس باور داشت که درست در نقطۀ مقابل ”رنسانس شرق‌شناسی“ و کشف مجدد هند و مشرق‌زمین به دست اروپائیان، ”در میان دانشمندان مسلمان نسبت به آنچه فراسوی مرزهای اسلامی در اروپا می‌گذشت، بی‌علاقگی مطلق وجود داشت.“ لوئیس مدعی بود که ”تا پیش از پایان سدۀ هجدهم . . . از چنین اطلاعات مکتوبی به استثنای گزارش‌های سفارت مراکش، که به عربی بود، به فارسی اصلا ً خبری نبود“ و نوشته‌های پیشرفته‌تر عثمانی‌ها دربارۀ اروپا ”هنوز به حد قابل اعتنایی نرسیده بود.“ این مورخ شرق‌شناس، ضمن ارزیابی ”دانش‌پژوهی مسلمانان دربارۀ غرب،“ با قاطعیت می‌پنداشت که ”علاقه‌مندی مسلمانان به مغرب‌زمین مدت‌ها بعد پیدا شد که نتیجۀ حضور مقتدرانه و بسیار پُررنگ غرب بود.“[3] لویس آسیایی‌ها را فاقد کنجکاوی اروپاییان برای مطالعۀ زبان‌ها و ادیان می‌دانست:

 

اروپاییان از زمانی عملاً همۀ زبان‌ها و تواریخ آسیا را به دقت مطالعه کرده‌اند، اما آسیا به مطالعۀ اروپا نپرداخت. آنها حتی دربارۀ یکدیگر هم تحقیق نمی‌کردند، مگر آنکه راه برای چنین تحقیقی به واسطۀ فتوحات یا تغییر مذهب یا هر دو آماده و هموار می‌شد. نوعی کنجکاوی فکری که به تحقیق دربارۀ یک زبان و گشودن رمز قرائت متون کهن بینجامد، بدون چنین آمادگی یا انگیزه‌ای هنوز هم مخصوص اروپای غربی و وارثان و مقلدان سنت علمی اروپایی در کشورهایی از قبیل ایالات متحد و ژاپن است.[4]

 

ضمن بحث از اینکه چگونه ”غرب‌هراسی خود تبدیل به انگیزه‌ای برای پژوهش در علوم انسانی“ و ”دانش‌های علمی مغرب‌زمین شد،“ گ. ای. فون گرونه بائوم نیز باورداشت که ”نیاز شدید به آشنا شدن با پدیده‌های فرهنگی بیرون از تمدن خودی کلاً یک ویژگی خاص غرب پس از رنسانس است.“ فرض گرونه بائوم بر این بود که علاقه به فرهنگ‌های دیگر معرف اسلوب تفکر خاص اروپایی است و بدین سبب، دعوت فخرالدین شادمان در 1948م برای تأسیس رشتۀ فرنگ‌شناسی را نشانۀ نوعی وافرهنگیدن (acculturation) تلقی کرد:

 

از منظر ما [غربی‌ها] تا اندازه‌ای تعجب‌آور است که مسلمانان مشرق‌زمین هیچ‌گاه چیزی قابل قیاس با ”شرق‌شناسی“ غربی به وجود نیاورده‌اند؛ بنابراین، وقتی دانشمند و سیاستمداری ایرانی مانند دکتر فخرالدین شادمان که در 1948م کتابی با عنوان خاص تسخیر تمدن فرنگی منتشر کرد و خواستار فرنگی‌شناسی، یعنی مطالعۀ تمدن غرب در همۀ ابعاد آن، می‌شود، کار او نوعی نوآوری مهم به نظر می‌رسد و شاید شما نخواهید آن را نشانه‌ای از وافرهنگیدن بخوانید.[5]

 

در حالی که ادوارد سعید بر این قبیل توصیف‌های غلط تاریخی انگشت انتقاد ‌گذاشت، کتاب بدیع و راه‌گشای خود را بر پایۀ این فرض قرار داد که شرق‌شناسی ”معادلی در مشرق‌زمین نداشت.“ او که شرق‌شناسی را ”مبادله‌ای یک سویه“ می‌دید، غیرمحتمل دانست که ”حوزه‌ای قرینۀ آن موسوم به غرب‌شناسی“ را بتوان تصور کرد. او همچنین ”شمار مسافران از شرق اسلامی به اروپا در فاصلۀ 1800 و 1900م در مقایسه با تعداد مسافران عکس این مسیر را بسیار اندک“ یافت.[6] عجیب آنکه سعید و لوئیس هر دو نسبت به نبود غرب‌شناسی یا اروپاشناسی اتفاق نظر داشتند. برنارد لوئیس ضمن انتقاد از تحلیل فوکویی سعید دائر بر اینکه ”دانش توانش است“ نوشت:

بحث ”دانش توانش است“ بی‌گمان از لحاظ احساسی ارضاءکننده است، حتی به لحاظ عقلی نیز تا اندازه‌ای راضی‌کننده است و هدفی دوگانه را برآورده می‌سازد: از سویی، شرق شناسی غرب را محکوم می‌کند و از سوی دیگر، فقدان هر نوع غرب‌شناسی مشابه را در شرق نوعی حسن به شمار می‌آورد.[7]

 

این قبیل اظهار نظرها بر فرض دو سویۀ ”سکوت شرقی“ و ”نگارش غربی“ استوار و ثمرۀ فراموشکاری بنیادین شرق‌شناسی بود. با سکوت مفروض و فقدان کنجکاوی علمی در میان شرقی‌ها، اروپاییان به نظم‌بخشی (disciplinization) دانش شرق پرداخته و به روایت‌های اروپامدار مشروعیت علمی دادند.

 

در حالی که ادوارد سعید بر این قبیل توصیف‌های غلط تاریخی انگشت انتقاد می‌گذارد، کتاب بدیع و راه‌گشای خود را بر پایۀ این فرض قرار می‌دهد که شرق‌شناسی ”معادلی در مشرق‌زمین نداشت.“ او که شرق‌شناسی را ”مبادله‌ای یک سویه“ می‌بیند، می‌گوید غیرمحتمل است که بتوان ”حوزه‌ای قرینۀ آن موسوم به غرب‌شناسی تصور کرد.“ او همچنین اظهار نظر می‌کند که ”شمار مسافران از شرق اسلامی به اروپا در فاصلۀ 1800 و 1900م در مقایسه با تعداد مسافران عکس این مسیر بسیار اندک است.“[6] عجیب آن که سعید و لوئیس هر دو نسبت به نبود غرب‌شناسی یا اروپاشناسی اتفاق نظر داشتند. برنارد لوئیس ضمن انتقاد از تحلیل فوکویی سعید دائر بر این که ”دانش توانش است“ می‌نویسد:

 

بحث ”دانش توانش است“ بی‌گمان از لحاظ احساسی ارضاءکننده است، حتی به لحاظ عقلی نیز تا اندازه‌ای راضی‌کننده است و هدفی دوگانه را برآورده می‌سازد: از سویی، شرق شناسی غرب را محکوم می‌کند و از سوی دیگر، فقدان هر نوع غرب‌شناسی مشابه را در شرق نوعی حسن به شمار می‌آورد.[7]

 

نوشتۀ حاضر به مرور آثار نویسندگان و محققانی می‌پردازد که به وادی فراموشی شرق‌شناسان غربی سپرده شده‌اند. این محققان ایرانی‌تبار یا متأثر از زبان و ادب فارسی، عامل تربیت و منشأ ارجاع تحقیقات شرق‌شناسانِ به اصطلاح ”پیش‌آهنگ“ غربی و متون آنها بوده‌اند. در پیگیری روابط چندگفتاری یا دیالوژیک (dialogic relations)، بین محققان اروپایی و فارسی‌شناس یا ایرانی‌تبار، هدف نوشتۀ فعلی بازگرداندن تاریخ ناشناخته و تجددخواهانۀ بومی به جایگاه شایستۀ آن است؛ یعنی تاریخ مشترکی که تاریخ‌نگاری ملی‌گرایانه آن را از اعتبار انداخته است.

 

کریستف کلمب مطالعات شرقی

تاریخ‌نویسی‌های قالبی شرق‌شناسی خدمات فکری آنکتیل دوپرون (Abraham Hyacinthe Anquetil-Duperron, 1731-1805)، سِر ویلیام جونز (Sir William Jones, 1746-1794) و دیگر شرق‌شناسان ”پیش‌آهنگ“ را منحصراً در بافتی اروپایی قرار داد. این گزینش حساب‌شده در حوزۀ تاریخ‌نگاری نقشی راهبردی در تثبیت ”غرب“ به منزلۀ جایگاه نوآوری و ”شرق“ به مثابه مرکز سنت ایفا کرد. شرق و غربِ کاملاً متمایز ثمرۀ تاریخی همین گزینش‌ها و حذف‌های روشمند بود.

 

با این همه، شرق‌شناسی در مرحلۀ شگل‌گیری محصول پیوندی بود از نوعی فرهنگ و طرز تفکر. گسترش و تحول آن به صورت ”شیوه‌ای“ از تفکر مبتنی بر تمایز وجودشناختی و معرفت‌شناختی میان ”شرق“ و -اکثر اوقات- ”غرب“ تحول بود که بعداً ایجاد شد.[8] تبدیل شرق‌شناسی به گفتمانی دربارۀ توفیق غرب نهایتاً به استعمار و محو تمامی آثار عاملیت، فردیت، صدا، نگارش و خلاقیت ”شرق“ مربوط شد. این نوشته شرحی است از روند متقارن خاموش‌سازی صدای ”شرقی‌ها“ و اعتبار و قدرت بخشیدن به نویسندگان غربی. من، علی‌الخصوص، دانش تحقیق و متن‌شناسی متأثر از زبان و ادب فارسی و فرهنگ ایرانی را روشن خواهم ساخت که به آنکتیل دوپرون و ویلیام جونز در مقام ”پیش‌آهنگان“ شرق‌شناسی اعتبار و مرجعیت بخشید.

 

آنکتیل دوپرون، که به نظر مکس مولر (Friedrich Max Müller, 1823-1900) کاشف زند اوستا به شمار می‌رود،[9] در واقع ”از شاگردان حکمای هند“ بود.[10] او طی اقامتش در هندوستان از 1755 تا 1761،[11] از دانشمندان هند، دستور داراب‌بن سهراب، نیز مشهور به استاد کومانا دادا-دَرو (1698-1772م) اهل سورت گجرات، دستور کاوس‌بن فریدون (م. 1778م)، و منوچهر جی سِت، خواندن و رمزگشایی متون پهلوی را آموخت.[12]

 

مدت‌ها پیش از آنکه آنکتیل دوپرون زند  اوستا را ترجمه و منتشر کند (1771م)، تحقیق در متن‌های اوستایی و پهلوی بخشی مهم از حیات فکری پارسیان هند شده بود. با این همه، مطابق نظر ریموند شواب، آنکتیل دوپرون ”برای نخستین‌بار . . . به شکستن حصارهای یکی از زبان‌های مجهول‌ماندۀ آسیا توفیق یافت.“[13] اما موفقیت‌ها در زبان و دین‌شناسی تطبیقی که نشانه‌های شاخص ”رنسانس‌ شرق‌شناسی“[14] در اروپا بود، در حقیقت مبتنی بر دستاوردهای فکری هندوستان عصر مغول بود.

 

اکبر شاه (ح. 963- 1014ق/1556-1605م)، که در آرزوی ایجاد جامعه‌ای هماهنگ و چندمذهبی بود، سرپرستی و هدایت مباحثاتی را در میان علمای مذاهب مختلف بر عهده گرفت و مشوق ترجمه‌هایی از سانسکریت، ترکی و عربی به فارسی شد.[15] ترجمه‌های فارسی متون سانسکریت از جمله مشتمل بود بر رامایانا، مهابهاراتا، بهگوا گیتا، بهگوات پورانا، نالا پاکهیانم، هروَمسا، اتهاروا وِدا و یوگا بهاشی.[16] ابوالفضل علامی (1551-1601م) انگیزۀ اکبر را در سرپرستی این ترجمه‌ها چنین توصیف می‌کند:

 

آن پادشاه روشن‌ضمیر وقتی نفرت تعصب‌آمیز را در میان هندوان و مسلمانان مشاهده کرد و مطمئن شد که این نفرت فقط ناشی از جهل طرفین است، علاقه پیدا کرد که با ترجمۀ کتاب‌های هندوان برای مسلمان‌ها آن را از میان ببرد. او در وهلۀ اول، مهابهاراتا را که جامع‌ترین کتاب و از بالاترین اعتبار و مرجعیت برخوردار بود برگزید و فرمان داد که افرادی لایق و بی‌طرف از میان دو ملت آن را ترجمه کنند.[17]

 

این کوشش‌ها به زبان فارسی امکان داد که زبان مشترک هند شود. به علاوه، اکبرشاه باعث گسترش دامنۀ واژگان زبان فارسی شد، بدین ترتیب که سفارش تألیف فرهنگ لغتی را داد که ”مشتمل بر جمیع مصطلحات و لغات پارسی باستانی“ باشد که از زمان ”استیلای اعراب بر بلاد عجم“ متروک مانده بودند.[18] به منظور تسهیل یادگیری فارسی برای دانشمندان سانسکریت که بیش از پیش به کار ترجمه گمارده می‌شدند، ویهاری سری کریشنا داسَ مِسرَه کتابی به سانسکریت با عنوان پراسی پراکاشا (1717م) دربارۀ دستور زبان فارسی نوشت.[19] به علاوه، میرزاخان‌بن فخرالدین محمد کتابی با عنوان تحفه الهند تألیف کرد که تحقیقی اصیل در باب عروض، علم الشعر، و موسیقی هندی بود.[20] بنا به درخواست میرجمال‌الدین اینجو (م.1205ق/1626م)، لغتنامه‌نویسی که مأموریت یافت فرهنگ جامعی از واژگان فارسی تألیف کند، اکبرشاه دستور اردشیر نوشیروان کرمانی را در 1005ق/1597م به دربار خود خواند تا در تألیف بخش ”زند و پازند“ فرهنگ جهانگیری به اینجو کمک کند.[21] این فرهنگ ابزار مهمی بود که در اختیار سراج‌الدین‌خان آرزو قرار گرفت و او به خویشاوندی زبان‌های فارسی و سانسکریت پی برد: رویدادی مهم در زبان‌شناسی تاریخی که چند دهه پیش از سِر ویلیام جونز رخ داد. این اثر منابعی معناشناختی نیز به دست آن دسته از ملی‌گرایان سدۀ نوزدهم داد که می‌کوشیدند فارسی را از لغات و مفاهیم عربی بزدایند.

 

محیط فرهنگی و فکری در هند شرایط مناسبی برای رنسانس شرق‌شناسی در اروپا فراهم آورد. برخلاف توصیف‌های تاریخی اروپامحور، گردآوری و تصحیح نسخ اوستایی و پهلوی روش‌هایی نبود که شرق‌شناسان اختراع کرده باشند. جنبش دساتیری نوزرتشتی سدۀ شانزدهم علاقه به متون کهن پیش از اسلام را برانگیخت. همچنین، مناقشه‌ای دینی در میان زرتشتیان اوایل سدۀ هجدهم انگیزۀ گسترش نقد متون شد.[22] در پاسخ به این مناقشه، دانشمند زرتشتی، دستور جاماسب ولایتی، برای مشاوره از کرمان دعوت شد. او همراه با مجموعه‌ای نسخه‌های خطی به سورت رفت و به دستورهای جوان، داراب کومانای سورتی، جاماسب آسا (م. 1751م) اهل نوسَری گجرات و دستور کامدین اهل بروچ گجرات درس پهلوی داد.[23] در میان شاگردان دستور جاماسب ”دانشمندانی هندی“ بودند که بعدها به آنکتیل دوپرون طی سال‌های اقامتش در هند، از 1755 تا 1761م، آموزش دادند. ترجمه و نشر زند اوستا (1771م) به دست آنکتیل و به اهتمام دستور داراب، دستور کاووس و دانشمندان پارسی دیگری میسر شد که به او زبان و روش مقابله و تصحیح دستنوشته‌های پهلوی را آموختند.[24]

 

پژوهش‌های تطبیقی در حوزۀ ادیان هم پدیده‌ای منحصراً اروپائی نبود. علاقۀ شاهزاده داراشکوه (1615-1659م) به شناخت تفاوت‌ها و شباهت‌های آیین‌های هندو و اسلام وی را بر آن داشت که از دانشمندان بنارس بخواهد او را در ترجمۀ فارسی اوپانیشادها کمک کنند. این متن را، که نگارش آن با عنوان سِرّ اکبر یا سِرّ اسرار در 1657م به پایان رسید،[25] نتانیل هَلهـِد (1751-1830م)[26] به انگلیسی ترجمه کرد و سپس به همت آنکتیل دوپرون به لاتینی و فرانسوی ترجمه و در 1801-1802م منتشر شد.[27] چنان که شواب گفته است، ”علامۀ داراشکوه . . . مترجم مشهوری بود که ترجمۀ فارسی اوپانیشادها را تهیه کرد. این ترجمه را برنی‌یه به پاریس برد و به قلم آنکتیل دوپرون ترجمه شد.“ فرانسوا برنی‌یه، که هند را به جامعۀ تحصیل‌کردۀ اروپای سدۀ هفدهم شناساند و مطبوع طبع آنان ساخت،[28] مدتی را در مقام طبیب و مترجم به خدمت دانشمندخان شفیعا یزدی (م. 1670م)، درباری و دانشمندی ایرانی‌هندی، سپری کرده بود. این منصب به وی امکان ‌داد که با خردمندان هندو معاشرت کند:

 

 

آقای من، دانشمندخان، مقداری بنا به درخواست من و تا اندازه‌ای به قصد ارضای حس کنجکاوی خود، یکی از سرشناس‌ترین خردمندان در سراسر منطقۀ شبه‌قارۀ هند را که از خاندان دارا، پسر ارشد جهانگیرشاه (ح.1628-1658م)، بود به خدمت گرفت. این مرد نه تنها به مدت سه سال مصاحب دائم من بود، بلکه مرا به دیگر فرهیختگان دانشوری معرفی کرد که آنها را به خاندان دارا جلب می‌کرد.[29]

 

در مرحلۀ شکل‌گیری شرق‌شناسی، سخن نه از سلطه و تفوق غرب، بلکه از رابطه‌ای متقابل میان دانشمندان اروپایی و هندی بود. مع‌ذلک، با پیشتازی اروپا و ظهور الگوی بسیار شاخص علم در آنجا، شرق‌شناسان به طرزی فزاینده خدمات علمی غیراروپاییان را به حاشیه رانده و آنها را غیرتحقیقاتی انگاشتند. کنار زدن و انکار همکاری و مشارکت طرف مقابل مبنایی برای ادعای خلاقیت و مرجعیت از سوی شرق شناسان اروپایی شد. اغلب تاریخ‌های شرق‌شناسی، از جمله آثار ریموند شواب و ادوارد سعید، خدمات فکری دانشمندان بومی را در شکل‌گیری پژوهش‌های شرق‌شناسانه به حساب نیاورده‌اند. برای مثال، سرپوشی بر نقش اساسی پژوهشگران بومی در ”کشف“ زند اوستا منجر به برجسته نمودن آنکتیل دوپرون به عنوان کاشف و کریستف کلمب مطالعات شرقی شد.

 

جونز و خویشاوندی زبان‌ها

سِر ویلیام جونز هم، که بنیادگذار شرق‌شناسی در بریتانیا و ”یکی از چهره‌های پیش‌آهنگ تاریخ زبان‌شناسی جدید“ به شمار می‌رود، سخت به کوشش‌های فکری محققان متعدد ایرانی‌مشرب متکی بود.[30] شبکۀ وسیعی از دانشمندان پشتیبان او بودند که آنان را ”هیئت اختصاصی خوانندگان و نویسندگان من“ نام گذارده بود.[31] این شبکۀ ”خواننده و نویسنده“ مرکب بود از تفضل حسین‌خان (م. 1801م)،[32] میرمحمدحسین اصفهانی،[33] بهمن یزدی،[34] میرعبداللطیف شوشتری،[35] علی ابراهیم‌خان بهادر،[36] محمد غوث،[37] غلامحسین‌خان طباطبائی (1727-1814م)،[38] یوسف امین، ملافیروز، مهتاب رای، حاجی عبدالله، صبور تیواری، سراج الحق و محمد کاظم.[39] افزون بر این، جونز از بسیاری از پژوهشگران و از جمله رادهاکانت سَرمَن کمک می‌گرفت.[40] او در نامه‌ای تصریح کرده است که ”پاندیت‌های من باید نیک‌خو، زبان‌دان، بیدخوان [سانسکریت‌خوان] و فارسی‌گو باشند.“[41] ویلیام جونز در مقام مدیر یک تشکیلات علمی عظیم و گسترده کارهای کامل شده‌ای را به مثابه مِلک طِلق خود تصاحب کردکه محصول سرمایه و زحمات فکری محققان هندی بود.

 

روابط جونز با دانشمندان ایرانی‌مشرب به پیش از زمان ورودش به هند بازمی‌گردد. میرزااعتصام‌الدین، هندی‌ای که از 1766 تا 1769م به انگلستان سفر کرد، گزارش داده است که طی سفرش به اروپا به ترجمۀ مقدمۀ فرهنگ جهانگیری کمک کرده و وقتی جونز اثر پرفروش علمی خود، دستور زبان فارسی (1771م)، را تألیف می‌کرد، این ترجمه در اختیار او بود. چنان که منشی اعتصام‌الدین شرح داده است:

 

كپتان سوئين بالاي جهاز از احقر كتاب كليله دمنه تمام خوانده و دوازده آئين فرهنگ جهانگيري را كه مشتمل بر قوانين فارسي است ترجمه كرده بود. مستر جونس از روي آن ترجمه به اتفاق كپتان مذكور گروه نسخۀ شكرستان ترتيب داده، چاپ نموده، بفروخت رسانيده، مبلغي به منفعت خودها نمودند.[42]

 

منشی اعتصام‌الدین وقتی در آکسفورد بود با ویلیام جونز دیدار کرد و با او ”به کتابخانه ها رفت.“[43] جونز در مقدمۀ دستور زبان فارسی خود به کمک‌های ”نجیب‌زاده‌ای خارجی“ اذعان دارد که هویت او را معلوم نکرده است. بعدها ویراستار مجموعۀ آثار جونز این شخص را بارون چارلز رِویتسکی معرفی کرد.[44]

 

چنان که جونز خود تصدیق می‌کند:

 

بسیار خوشوقتم که اعتراف کنم برای مختصر دانشی که بر حسب اتفاق دربارۀ زبان فارسی  فراگرفته‌ام، خود را مدیون نجیب‌زاده‌ای خارجی می‌دانم. شوق من به شعر و لغت‌شناسی  آسیایی‌ها مرهون مکالماتم با او و مکاتبات خوبی بود که وی با ادامۀ آن هنوز به من  افتخار می‌دهد.[45]

 

با توجه به اظهار نظر منشی اعتصام‌الدین در سفرنامه‌اش، می‌توان نتیجه گرفت که برخلاف اظهار نظر ویراستار مذکور که نیت جونز را تشکر از رویتسکی می‌داند -مردی که جونز او را در 1768م ملاقات کرد- مقصود جونز منشی اعتصام‌الدین بوده است.[46] با مکتوم نگاه داشتن هویت ”نجیب‌زادۀ خارجی،“ به نظر می‌رسد قصد جونز آن بود که با ایجاد این ابهام و بدون ذکر نام شخص مشخصی هم‌زمان افراد دیگری که به فارسی‌آموزی او کمک کرده بودند و از جمله میرزا، ”معلم سوری“اش،[47] را به حساب آورده باشد. نکتۀ حائز اهمیت اینکه جونز در پیشگفتار دستور زبان فارسی کار خود را متمایز از کار دیگران دانسته است:

 

من کار خودم را با هر تألیف مشابه دیگری که به دستم رسیده به دقت مطابقت داده‌ام. و اگرچه دربارۀ موضوعی با چنین کلیتی باید ملاحظاتی چند ابراز کرده باشم که در همۀ آن تألیف‌ها  مشترک است، مع‌ذلک خوشنودم که نظرات من، نحوۀ عرضه‌داشت کل کتاب و نقل‌قول‌های مندرج در آن به قدر کافی آن را به منزلۀ اثری اصیل و ابتکاری متمایز خواهد کرد.[48]

 

نشان دادن حد و حیطۀ خلاقیت جونز در دستور زبان فارسی بیرون از حوصلۀ نوشتۀ حاضر است،[49] اما باید یادآور شد که عنوان فارسی کتاب، شکرستان در نحو زبان پارسی تصنیف یونس آکسفوردی، بود و جونز یا یونس آکسفوردی نه به عنوان نویسنده، بلکه گردآورنده و مؤلف کتاب معرفی شده بود.

 

نشر این اثر جونز مقارن با چاپ زند اوستا آنکتیل دوپرون بود  و به نظر می‌رسید جونز که در ”پیشگفتار“ خود مدعی شده بود ”به تاریخ زبان فارسی از زمان گزنفون تا روزگار ما“[50] پرداخته است، از زبان‌های اوستایی و پهلوی خبر نداشت، زبان‌هایی که آنکتیل دوپرون کار خود را از آنها ترجمه کرده بود. جونز برای حفظ شهرت خود، اصالت متونی را که آنکتیل ترجمه کرده بود به باد انتقاد گرفت.[51] او با اتکا به قول ژان شاردن (Jean Chardin, 1643-1713) می‌گفت: ”فارسی باستان زبانی تماماً از میان رفته است که هیچ کتابی در آن وجود ندارد.“[52] بحث جونز این بود که ترجمۀ ”مرد گونه سرخ فرانسوی“ از کتابی منسوب به زرتشت در واقع ”حرف‌های بی‌معنای آن ولگردهای سیه‌چرده است که غالباً می‌بینیم در کنار آتشی غمبار زیر پرچین‌ها سر در گریبان چمباتمه زده‌اند.“[53] جان ریچاردسون (John Richardson, 1741-1811)، فرهنگ‌نویس سرشناس به فارسی و مؤلف فرهنگ لغات: فارسی، عربی و انگلیسی در انتقاد از آنکتیل به جونز پیوست و گفت دو زبان زند و پهلوی مجعولاتی صرف‌اند. پس از ارزیابی کار آنکتیل، ریچاردسون مثل جونز به این نتیجه رسید که ”روی هم رفته، م. آنکتیل هیچ کشفی انجام نداده که بتواند با کمترین سند و مدرکی مُهر تصویب بر کتاب خود بزند. او هیچ سندی از عهد کهن به دست نمی‌دهد و فقط خرافات بی‌ارزش و مراسم و تشریفات پایان‌ناپذیر آتش‌پرستان امروزی نفرت ما را برمی‌انگیزند.“[54] ریچاردسون با عرضۀ دلیلی لغت‌شناختی بر این عقیده بود که عدم اصالت زند و پهلوی از انبوه لغات عربی پیداست که در این هر دو زبان یافت می‌شود.[55] این حدس ریچاردسون آتش خیال جونز را چنان شعله‌ور ساخت که بعدها بر سر این فرضیه رفت که پهلوی با عربی و عبری قرابت دارد.[56]

 

جونز، که تا 1789م پختگی فکری بیشتری پیدا کرده بود، بحث جنجالی خود را با آنکتیل دوپرون در نوشته‌ای با عنوان ”گفتمان ششم: دربارۀ ایرانیان“ از سر گرفت. این نظر او که ”زند لااقل لهجه‌ای از زبان سانسکریت است،“[57] او را در جایگاه ”بنیادگذار دستور زبان تطبیقی“ اعتبار و مقبولیتی خاص بخشید.[58] با وجود این، طبق ارزیابی ماکس مولر، ”این نتیجه‌گیری که ’زند لااقل لهجه‌ای از زبان سانسکریت است‘ درست نیست، زیرا ارتباط آن دو بیش از اندازه نزدیک تصور می‌شود. ولی بسیار مهم است که رابطۀ دو زبان معلوم شود.“[59] در حالی که جونز به سبب نظراتش دربارۀ قرابت زبان‌ها تقدیر و تکریم می‌شود،[60] پژوهشگران و متون ایرانی-هندی منبع اطلاعات جونز ناشناخته مانده‌اند.

 

فرهنگ‌نویس و زبان‌شناس ایرانی، سراج‌الدین‌خان آرزو (1689-1756م) چند دهه پیش از دورۀ کاری جونز اثری جامع دربارۀ زبان فارسی با عنوان مثمر نوشت که از پیوند این زبان با سانسکریت حکایت می‌کرد.[61] شواهد مکتوب نشان می‌دهند که امکان دارد جونز با این کتاب آشنا بوده و بنابراین، احتمالاً از آن در نگارش خطابه‌ای که باعث مقبولیتش در مقام ”بنیادگذار دستور زبان تطبیقی سانسکریت و زند شد،“ بهره برده است.[62] آرزو در تحقیق خویش در باب شباهت‌ها و تفاوت‌های آوایی و معنایی فارسی، عربی و سانسکریت و روندهای به هم مرتبط عربی‌سازی (تعریب)، سانسکریت/هندی‌سازی (تهنید) و فارسی‌سازی (تفریس) در ایران و هند از اصالت قوۀ تشخیص خود دربارۀ پیوستگی و قرابت سانسکریت و فارسی کاملاً آگاه بود. او می‌نویسد: ”تا الیوم هیچ‌کس به دریافت توافق زبان هندی [سانسکریت] و فارسی با آن همه کثرت اهل لغت چه فارسی و چه هندی و دیگر محققان این فن متوجه نشده‌اند الاّ فقیر آرزو.“[63] او متعجب بود که فرهنگ‌نگارانی چون عبدالرشید تَتَوی (م. حدود 1658م)، مؤلف فرهنگ رشیدی (1653م) که در هند زندگی کرده بودند، ”هیچ لحاظ نکرده‌اند که در این دو زبان چه قدر توافق است.“[64] تاریخ دقیق تألیف مثمر معین نشده است، اما واضح است که آرزو اصطلاح ”توافق لسانین“ را در چراغ هدایت (1747م)، که فرهنگی شامل مفاهیم و عبارات فارسی و فارسی‌شده است، به کار برده بود.[65] او در این فرهنگ لغت نمونه‌هایی از کلمات مشترک در هر دو زبان فارسی و هندی (سانسکریت) به دست داده است.[66] از آنجا که آرزو در 1756م درگذشت، پس مثمر باید پیش از این تاریخ نوشته شده باشد. تاریخ نوشته‌های آرزو دربارۀ قرابت سانسکریت و فارسی یقیناً به پیش از زمان نگارش مقالۀ پدر کوردو (Father Coeurdoux) در 1767م برمی‌گردد که تحقیقاتی دربارۀ خویشاوندی سانسکریت و لاتین صورت داده است.[67]

 

بر اساس شماری کلمات زند و پازند -یا اصطلاحاً هزوارش[68] که در تعلیقۀ فرهنگ جهانگیری آمده است، آرزو نیز پیوند زبان‌های پهلوی و عربی (”توافق لسانین پهلوی و عربی“) را مورد توجه و بررسی قرار می‌داد. اما آرزو به این موضوع که در زبان پهلوی گاه لغاتی آرامی به صورت اندیشه‌نما (ideograms) برای رسانیدن معادل‌های پهلوی آنها به کار می‌رفت اشاره نمی‌کرد که شاید حاکی از عدم آشنایی او با این مفهوم بود. این لغات به زبان آرامی نوشته، اما معادل‌های فارسی آنها تلفظ می‌شدند. مشابه خطای آرزو را جونز نیز تکرار کرد، زیرا چند دهه بعد ادعا کرد که زبان زند شباهت زیادی به سانسکریت و پهلوی و عربی دارد.[69] آرزو، که بیش از جونز از تفکر تاریخی برخوردار بود، می‌گفت تحول از پهلوی به دری و فارسی معاصر معلول تغییرات زبان شناختی در طی زمان بوده است.[70] او همچنین تفاوت‌های متون زرتشتی اوستا، زند و پازند را ناشی از دگرگونی تاریخی زبان فارسی می‌دانست.[71]

 

انگیزۀ تحقیق آرزو دربارۀ دگرگونی زبان فارسی برانگیخته از تضاد شدید زبانی میان شاعران پارسی‌گوی هندی و ایرانی‌تبار بود. رساله‌های او، داد سخن و سراج منیر و تنبیه الغافلین، همه حول این کشمکش‌های شدید دور می‌زنند. شاعران مهاجر از ایران به منظور جلب حمایت شاهان هند درصدد آن بودند که با به پرسش کشیدن توان و شایستگی شاعران هندی‌تبار بخت خود را بیشتر کنند. برای مثال، شیدا فاتح‌پور (م. 1632م) که شعرش در داد سخن آرزو نقد و تحلیل شده است، شکایت می‌کرد که ایرانی‌ها او را به سبب تبار هندی‌اش کنار گذاشته‌اند.[72] شیدا برخلاف حریفان سرسخت ایرانی‌اش استدلال می‌کرد که ”ایرانی و هندی بودن فخر را سند نگردد.“[73] ابوالبرکات منیر لاهوری (م. 1644م)، شاعری دیگر که کارش در سراج منیر و داد سخن آرزو ارزیابی شده، نیز به این تنش قومی-حرفه‌ای واکنش نشان می‌داد؛ تنشی که شیدا را برآن داشت تا از کار ملک‌الشعرای ایرانی، محمدجان قدسی (م. 1646م) انتقاد کند. منیر لاهوری مانند شیدا شکوه می‌کرد که ”نسب ایران“  افزون بر ”پیری،“ ”توانگری“ و ”بلندآوازگی“ به ناروا معیاری برای تشخیص مهارت فرد به حساب می‌آید. او دربارۀ فارسی‌زبانان و لفظ فارسی می‌گفت: ”اگر فارسی‌ صد جا در فارسی غلط کند، در سخن او سخن نمی‌کنند و هندی اگر همه چون تیغ هندی جوهر ذاتی را آشکار سازد، دم از تحسین نمی‌زنند.“[74] او از سر ناخشنودی می‌گفت که به‌رغم موفقیت‌هایش در زبان فارسی، ”اگر بنای راست‌گفتاری نهم و گویم که نژادگاه منِ کافر خاک هند است، این سیاهکاران زمین سخنم را با خاک سیاه برابر می‌سازند.“[75] منیر لاهوری آرای خود را در کارنامۀ خویش مفصلاً بیان کرده است. این اثر کتابی است برجسته که به تعریف خودستایانۀ شاعران ایرانی از توانایی خویش در زبان اعتراض می‌کند.

 

این تنش‌های سودبخش آرزو را بر آن داشت که تحقیق تاریخی بی‌سابقه‌ای را دربارۀ زبان فارسی و عمل تعریب ، تفریس و تهنید لغات بر عهده گیرد. تشخیص او از خویشاوندی فارسی و سانسکریت مؤید این استدلال او بود که هندی‌ها اختیار دارند به کلمات و عبارات فارسی معنای جدید بدهند و مفاهیم هندی را در نوشته‌های خود به کار ببرند. شاگردان آرزو، که این مسیر سرشار از آگاهی‌های تاریخی را دنبال می‌کردند، روندی از بومی‌سازی و پرورش اردوی ادبی (اردوی مُعلّی) را آغاز کردند.[76] به این سبب بود که محمدحسین آزاد (1834-1910م) می‌گفت که آرزو ”کاری را برای زبان اردو کرد که ارسطو برای علم منطق کرد. مادام که اصحاب منطق وارثان ارسطو خوانده می‌شوند، تمامی دانشمندان اردو نیز وارثان خان آرزو نامیده خواهند شد.“[77] به عبارت دیگر، بومی‌سازی نتیجۀ رقابت شعری و ادبی میان شعرای هندی و ایرانی و پیش از سلطۀ استعمار بریتانیا بر هند در جریان بود.

 

همچون آرزو، حدس جونز دربارۀ رابطۀ تاریخی سانسکریت، فارسی و عربی متأثر از تخیلات تاریخی دبستان مذاهب بود که از طریق میرمحمدحسین اصفهانی با آن آشنا شده بود.[78] دبستان و دیگر ”متون دساتیری“ داستانی نیمه‌تاریخی نیمه‌افسانه‌ای به دست می‌دادند که با مهاباد مشهور، پیش از عصر آدم، آغاز شده بود. تصور می‌شد که این مهاباد دور عظیم هستی انسانی را مدت‌ها پیش از آدم شروع کرده بود. این متون که آذر کیوان (1529-1614م) و مریدانش آنها را تألیف، تصنیف یا ”ترجمه“ کرده بود، طرح تاریخی جدیدی پدید آورد که بر این فرض برتری‌طلبانۀ یهودی/مسیحی/اسلامی سایۀ تردید می‌انداخت که تاریخ بشر با آفرینش آدم آغاز می‌شود.[79] این تخیل تاریخی، که از الگوی ابتدایی نوعی ملیت‌گرایی حکایت دارد، ”مدرک“ لازم برای تعیین خاستگاه آغازین زبان‌ها و ملت‌ها را در اختیار جونز گذاشت. او دربارۀ ”کشف“ دبستان چنین می‌نویسد:

 

کشفی مبارک، که بابت آن من نخست مدیون میرزامحمدحسین، یکی از هوشمندترین مسلمانان هند، بودم که هم ابرهای ابهام را برطرف کرد، هم پرتوی از نور بر تاریخ بسیار کهن ایران و نوع انسان انداخت؛ نوری که برای مدت‌ها از آن ناامید شده بودم و به زحمت می‌توانست از نقطۀ دیگری از جهان بتابد.[80]

 

روایت تاریخی دبستان، با کشاندن دامنۀ تاریخ ایران به ادوار آبادیان، جیان، شائیان و یاسان، همه مربوط به پیش از زمان آدم بوده و منشأ جدیدی برای زبان‌ها و نژادها پیش می‌نهاد.

 

اگر بتوانیم بر این مدرک که به نظرم استثنایی است اطمینان کنیم، شاهنشاهی ایران باید در جهان  قدیم‌ترین باشد. اما هنوز جای تردید است که از سه نژاد هندی، عرب یا تاتار نخستین پادشاهان ایران به کدام‌یک تعلق داشتند یا آیا از نژادی متفاوت با هر یک از این سه نژاد بوده‌اند. اینها پرسش‌هایی است که خیال می‌کنم بتوانیم به آنها پاسخ دهیم، منتهی وقتی که دربارۀ زبان‌ها، ادبیات، دین و فلسفه و ضمناً دربارۀ هنرها و علوم ایرانیان عهد باستان به دقت تحقیق کرده باشیم.[81]

 

امکان فرضی وجود ”نژاد چهارمی متفاوت با هر یک از این سه نژاد“ انگیزه‌ای شد که ماکس مولر نموداری از نژاد آریایی و خانوادۀ زبان‌ها تهیه کند.[82] بر اساس تصور تاریخی دبستان مذاهب و دساتیر، جونز استدلال می‌کرد که کیومرث، نخستین نیای نوع انسان طبق کیهان‌شناسی زرتشتی، ”به احتمال قوی از نژادی متفاوت با مهابادیان که قبل از او وجود داشتند بود.“[83] در مقام معارضه با آنکتیل دو پرون، جونز با مفروض دانستن تفاوت نژادی میان کیومرث و مهاباد می‌گفت:

 

اعتقاد راسخ دارم که تعالیم زند با تعالیم ودا تفاوت داشت، همچنان که معتقدم دین برهمن‌ها، که با آن ارتباط روزانه داریم، پیش از جلوس کیومرث در ایران رواج داشت. پارسیان به احترام خاطرۀ کیومرث او را نخستین انسان به شمار می‌آورند، اگرچه آنها به سیلی عالمگیر پیش از او عقیده دارند.[84]

 

جونز باز با استناد به دبستان حدس می‌زد که

 

زبان نخستین امپراتوری ایرانی مادر سانسکریت و نتیجتاً منشأ زند و پارسی و همچنین یونانی، لاتین و گوتیک بود. زبان آسوری‌ها منشأ کلدانی و پهلوی بود و دیگر اینکه زبان اصلی تاتارها نیز در همان امپراتوری رواج یافته بود، گرچه به سبب آنکه تاتارها کتاب یا حتی خط نداشتند، نمی‌توانیم با اطمینان گویش‌های محاوره‌ای و گوناگون ایشان را دنبال کنیم.[85]

 

به عبارت دیگر، گزارش تاریخی دبستان مذاهب، همان‌گونه که الهام‌بخش خان آرزو شده بود، موجب شد جونز نیز به این فکر بیفتد که جوامع انسانی دارای تنوع زبانی و نژادی‌اند.

 

جونز در گفتار مهمش ”دربارۀ ایرانیان،“ که او را جایگاهی جاودانه در تاریخ زبان‌شناسی تطبیقی بخشید، به دنبال این بود که بدایتش مورد قبول واقع شود.

 

در نظرات جدید و مهمی که می‌خواهم عرضه کنم، دربارۀ زبان‌ها و علایم نوشتاری کهن ایران اعتقاد من این است که شما باور کنید بسیاری از اظهاراتم، که اثباتش در اینجا مهم است، از خود من است؛ زیرا شایستۀ آن نخواهم بود که بخواهم با تکرار فهرستی ملال‌آور از کلمات پراکنده و عرضۀ مقداری واژگان به جای یک رساله از توجه رضایت‌آمیز شما سوء استفاده کنم.[86]

 

جونز با تصریح به اینکه بر شواهد تکیه می‌کند می‌گوید:

 

از آنجا که من خود را عادت داده‌ام نظراتم را دربارۀ افراد و اشیاء به شواهد مستند کنم -که تنها اساس قابل اعتماد علوم مدنی است، همان‌گونه که آزمایش مبنای علوم طبیعی است- و باز از آنجا که مسئله‌ای را که قصد دارم بحث کنم با پختگی تمام مورد امعان نظر قرار داده‌ام، مطمئنم که شما نسبت به اظهارات من تردید نخواهید کرد یا وقتی که به شما اطمینان دهم که هیچ‌چیزی را که قادر نیستم به طرز رضایت‌بخشی ثابت کنم با قاطعیت ادعا نخواهم کرد، شما  گمان نخواهید برد که از حد معقول فراتر رفته‌ام.

 

مع ذلک، بعد از این ملاحظات مقدماتی، جونز به شرح قرابت فارسی و سنسکریت پرداخت بدون آنکه نمونه‌ای به دست دهد: ”می‌توانم با خاطر جمع به شما اطمینان دهم که صدها اسم پارسی سانسکریتِ خالص‌اند، بدون هیچ تغییری جز از قبیل آنچه ممکن است در بهاشا یا لهجات متعدد محلی هند مشاهده شود. دیگر آنکه بسیاری از فعل‌های امر فارسی ریشه‌های افعال سانسکریت‌اند.“ چنان که ریچاردسون پیش‌تر در نقد خود بر ترجمۀ آنکتیل دوپرون از زند اوستا یادآور شده بود، جونز در این نظر راسخ بود که ”من در فارسی سره هیچ اثری از زبان عربی نمی‌بینم، جز آنچه از طریق مراودات شناخته‌شده میان ایرانیان و اعراب، به‌ویژه در زمان بهرام منتقل شد.“[87] جونز به یاری بهمن یزدی، دانشمندی زرتشتی که از ایران فرار کرده بود،[88] توانست نظریاتی را مورد بحث قرار دهد که عنوان ”بنیادگذار دستور زبان تطبیقی سانسکریت و زند“ را برای او تثبیت کرد.[89]

 

من اغلب در این موارد با دوستم بهمن صحبت می‌کردم و هر دوی ما پس از تعمق کامل به این باور رسیدیم که زند به سانسکریت و پهلوی به عربی شباهت بسیار دارد. او به درخواست من نوشتۀ نفیس منقوش بردیهیم کورش را که در گلستان به نمایش گذاشته شده، به پهلوی ترجمه کرده بود و من این شکیبایی را داشتم که فهرست کلمات پازند را در تعلیقۀ فرهنگ جهانگیری بخوانم. این بررسی دقیق مرا کاملاً متقاعد ساخت که پهلوی لهجه‌ای از کلدانی است و من در تأیید این واقعیت جالب سند مختصری ارائه خواهم داد.

 

جونز در تأیید این نظریه که پهلوی لهجه‌ای کلدانی است شاهد زیر را عرضه کرد:

 

به اقتضای طبیعت خاص زبان کلدانی، بیشتر کلمات به نخستین مصوّت بلند تمام می‌شوند، مانند شِمیا آسمان و ما همین کلمه را بدون هیچ تغییری حتی در یک حرفِ آن، در پازند می‌بینیم. همین طور، لـَیلیا (شب)، مِیا (آب)، نیرا (آتش)، مَطرا (باران) و انبوهی واژه‌های دیگر که همه عربی یا عبری با پایانۀ کلدانی‌اند.

 

 

این لغات رایج در کلدانی و پهلوی (شِمیا، لـَیلیا، مِیا، نیرا و مطرا)[90] در زمرۀ نخستین چند کلمۀ صدر فهرستی شامل بیش از 40 واژه بود که آرزو آنها را ذیل عنوان ”در توافق الفاظ“ (دربارۀ خویشاوندی لغات) تجزیه و تحلیل کرد.[91]

 

با توجه به شواهد نقل‌شده، واضح است که دانشمندان هندنشین ایرانی‌مشرب از قبیل آرزو و بهمن یزدی و متونی از قبیل مثمر، دبستان و فرهنگ جهانگیری در شکل‌گیری نظریات ویلیام جونز و خدماتش به زبان‌شناسی تطبیقی و مطالعات شرقی حضور شاخصی داشتند. مسلماً شرق‌شناسانی چون آنکتیل دوپرون و جونز در مقام کارآموزانی کم‌تجربه به حوزه‌های السنه، ادیان و تاریخ ”شرق“ وارد شده بودند. بدون تخصص و سرمایۀ فرهنگی پژوهشگران بومی که در استخدام آنها بودند، پیشرفت‌های فکری و خدمات علمی محققان تازه‌کار امکان‌پذیر نمی‌شد. توصیف‌ها و شرح‌های تهیه‌شده در غرب در حوزۀ شرق‌شناسی شرایط و بسترهای مرتبط غیرغربی را که بر رشد و تعمیق فکری این رشته تأثیر داشت محو کرده‌اند.

 

متن‌آمیزی و تاریخ‌نگاری پسااستعماری

تاریخ‌های شرق‌شناسی، مشابه روند استعمارگرایانۀ تبدیل ارزش‌های واقعی و هنری به اقلام تجاری و قابل خرید و فروش و برخورد مادی با معنویات،[92] آثار خلاقیت و عاملیت زحمت‌کشان فکری را که کتاب‌های تألیفی آنها امضای شرق‌شناسان ”پیش‌آهنگ“ را بر خود دارند، مخفی کرده‌اند. آرشیوهای متون منتشرنشدۀ فارسی که به سفارش شرق‌شناسان بریتانیایی در سده‌های هجدهم و نوزدهم تهیه شده این روی ناپیدای شرق ‌شناسی را برملا می‌سازد. پس از بررسی دقیق آثار بریتانیایی‌هایی که این آثار چاپ‌نشده را سفارش داده‌اند، به نظرم می‌رسد که آنان کتاب‌هایی ”نگاشته‌اند“ که شباهت نزدیک به کتب سفارشی فارسی آنها دارد. مثلاً رابطۀ تاریخی منشأ، پیشرفت و افول افغانان روهیله، نوشتۀ چارلز همیلتون در 1787م، بسیار به تاریخ فیض‌بخش، تألیف شیو پرشاد در 1776م شبیه است.[93] همچنین، کتاب تاریخ زمام‌داری عالم‌شاه: امپراتور کنونی هندوستان از لحاظ شکل و محتوا قابل مقایسه است با کتاب غلامعلی‌خان، آیینۀ عالم‌شاهی.[94] مجموعۀ بزرگی از گزارش‌های فارسی دربارۀ تبَت اطلاعات بنیادی کتاب کاپیتان ساموئل ترنر را فراهم ساخت که در 1800م منتشر شد:[95] روایتی از به سفارت رفتن به بارگاه تِشو لاما در تبت مشتمل بر نقلی از سفر به بوتان و بخشی از تبت. جالب‌ترین این مشابهت‌های متنی در اثر ویلیام مورکرافت با نام سفرهایی به ولایات هیمالیا در هندوستان و پنجاب دیده می‌شود.[96] مورکرافت ”یکی از مهم‌ترین پیش‌آهنگان حوزۀ دامپزشکی علمی جدید“ شناخته شده و نیز ”مبتکر پیش‌آهنگ تقریباً در هر کاری که بدان دست برده،“ به شمار می‌آید. او در 1812م میرعزت‌الله را مأمور ساخت که از کلکته به بخارا در آسیای مرکزی سفر کند. میرعزت‌الله در طول سفر اطلاعات تاریخی و مردم‌شناختی گرانبهایی گرد آورد که آن را در احوال سفر بخارا ضبط کرد.[97] یافته‌های او نیز اطلاعات اساسی برای تألیف کتاب ”راهگشا“ یادشده، اثر مورکرافت، را فراهم آورد. بررسی نه چندان مفصلی نشان می‌دهد که مورکرافت احتمالاً نمی‌توانسته سفر گزارش‌شده‌ای را که به سبب ”صحت ملاحظات تاریخ‌نگاری و سیاسی“ از آن تعریف و تمجید شده، شخصاً صورت داده باشد.

 

بر اساس این متون و متون تصحیح‌شدۀ دیگر، به نظر می‌رسد که اروپاییان علاقه‌مند به دانش شرق‌شناسی در مرحلۀ شکل‌گیری این رشته آغازگر پژوهش‌های ”اصیل“ و ”علمی“ نبودند، بلکه بسیار بر یافته‌های تحقیقی محققان محلی تکیه می‌کردند. کارگزاران استعمار در هند با ترجمۀ این آثار به انگلیسی اعتبارنامه‌هایی علمی برای خود جعل کردند و با نشر آنها به نام خود در وطنشان شخصیت و اهمیتی در مقام محققان شرق‌شناس به وجود آورند.[98] روند ترجمه و نشر این امکان را به اروپایی‌ها داد که رد و نشان تولیدکنندگان محلی این آثار را محو کنند و بدین ترتیب، امتیاز مرجعیت علمی و خلاقیت را از آنها بگیرند؛ صفاتی که رفته‌رفته نشانه‌های متمایزکنندۀ ”محققان“ اروپایی در حوزۀ شرق‌شناسی شناخته شد. در بسیاری از این موارد، پژوهشگران اروپایی کارهای خود را با افزودن ابزارهای نگارش تحقیقی، مانند پانوشت، ارجاعات و نقل اقوالی که قبلا ً در متن خود کتاب‌های سفارش‌شده موجود بود، برجسته ساختند.

 

در پاره‌ای موارد دیگر، رقابت علمی به محفوظ ماندن نام مؤلفان اصلی کمک کرد. مثلاً میرزاصالح شیرازی برای هیئتی نمایندگی به ریاست سِر گور اوزلی (1770-1844م)، سفیر فوق‌العاده و تام‌الاختیار بریتانیا که از 1811 تا 1912م در ایران به سر می‌برد، نقش راهنما را ایفا کرد.[99] میرزاصالح در معیت این هیئت از سفر آنها یادداشت‌هایی برداشت. هیئت مذکور مرکب از شرق‌شناسان برجسته، ویلیام اوزلی (1767-1842م)، ویلیام پرایس و جیمز موریه (1782-1849م) بود.[100]

 

میرزاصالح مجموعه‌ای مکالمه به فارسی نوشت که در دستور سه زبان اصلی شرق: هندوستانی، فارسی و عربی، تألیف ویلیام پرایس، منتشر شد.[101] مطابق نوشتۀ پرایس، ”وقتی در شیراز بودیم، با میرزاصالح، که به فضایل ادبی شهرت داشت، آشنا شدم. او وارد جمع ما شد و مدت زیادی با سفارت در رفت‌و‌آمد بود. طی آن مدت من او را تشویق کردم مقداری مکالمه به زبان مادری خود بسازد، لهجۀ خالص شیرازی.“[102] سیزده سال قبل از آن، ویلیام اوزلی در کتاب خود با عنوان سفرهایی در کشورهای مختلف مشرق‌زمین، بالاخص ایران ”منتخبی از چند مکالمۀ خودمانی نقل کرده که به درخواست من به‌توسط مرد ادیبی در شیراز نوشته شده بود.“[103] این منتخب عرضه‌شدۀ اوزلی سرآغاز ”مکالمه‌های فارسی“ نوشتۀ میرزاصالح بود.[104] هم اوزلی و هم پرایس مدعی شده‌اند که این ”مکالمه“ به خواهش آنها نوشته شد.[105] این ادعاهای رقابت‌آمیز می‌تواند دلیل ماندگاری نام میرزاصالح مؤلف مکالمه‌ها باشد. در مقدمه‌ای بر مجموعۀ ”مکالمه‌ها“‌  پرایس خاضعانه می‌گوید: ”هیچ انگیزه‌ای نداشتم جز آنکه به سرمایۀ ادبیات شرق‌شناسی بیفزایم و زبان فارسی را به طالبان آن عرضه کنم. من از این مکالمه‌ها برگردانی کلمه به کلمه کرده و ترجمه‌ای انگلیسی [کذا]، حتی‌المقدور تحت‌الفظی، به دست داده‌ام.“[106] میرزاصالح در تحقیقات پرایس به نگارش ”رساله“ او نیز کمک کرد.[107] ویلیام اوزلی نیز تصدیق کرده که میرزا صالح ”شرحی“ فشرده و بسیار موجز دربارۀ محل‌های تاریخی و باستان‌شناختی برای او تهیه کرده بود که اوزلی در کتاب خود سفرهایی در کشورهای مختلف مشرق‌زمین، بالاخص ایران از آنها استفاده کرد.[108] از جایی که اوزلی به خدمات پژوهشی میرزاصالح با اطمینان تکیه کرده بود، بخشی از کار خود را در ”ثمرۀ تحقیق مشترک ما” به شمار آورده است.“[109] عجب آنکه باز از میرزاصالح فقط به عنوان یکی از نخستین گروه از محصلان ایرانی اعزام‌شده به اروپا در 1815م یاد شده که ظاهراً ”به گرفتن تعلیم در خواندن و نوشتن زبان خودشان“ نیاز داشتند.[110]

 

محو آثار خدمات فکری پژوهشگران ایرانی‌مشرب و فارسی‌گرای غیرایرانی به شکل‌گیری شرق‌شناسی در اواخر سدۀ هجدهم مقارن شد با اهمیت یافتن تعیین منشأ کتب در اروپا به مثابه اصلی برای احراز سندیت و اعتبار آنها. اهمیت یافتن مضاعف  معلوم کردن مؤلفان متون ناشی از انقلاب رمانتیک در اروپا بود و تأکید صریح آن بر مؤلف ”به منزلۀ منبع مولد متن و فردی که با تبیین موقعیت یگانۀ ’اثر‘ هویت آن را به طرز اجتناب‌ناپذیری تثبیت می‌کند.“[111] با افزایش اهمیت فرهنگی نوآوری، دیگران اروپایی موقعیت خود را در جایگاه خزائن خلاقیت و ابتکار استوار کردند. درست در همین برهۀ حساس تاریخی بود که از ارزش آثار آن زمان محققان غیراروپایی رفته‌رفته کاسته شد و اخبار و روایات کهنه و سنتی خوانده شدند. این شیوه‌های پرطمطراق توخالی در زمانی که دستگاه‌های حامی دانشمندان و اهل تحقیق در ایران و هند -مثلاً دربارها- دستخوش تزلزل بودند، کنار زدن دانشمندان ایرانی‌مشرب و فارسی‌گرا را تجویز می‌کرد. فقدان منابع ثابت تشکیلاتی و مالی که به دانشمندان ایرانی‌مشرب قدرت و اعتبار می‌بخشید، به شرق‌شناسان امکان داد در آثار فکری و تحقیقی آنان تصرف کنند. نهادینه شدن شرق‌شناسی به صورت حوزه‌ای از پژوهش‌های علمی، و به اختیار درآوردن ”منابع اصیل“ به محققان اروپایی امکان داد به وجهی مؤثر کارهای معاصران غیرغربی خود را، که عاملیت و خلاقیت آنان انکار می‌شد، به خود اختصاص دهند.

 

مسئولیت سنگین تاریخ‌نگاری پسااستعماری این است که روندهایی را که بر اثر توصیف‌های اروپامحور از تجدد مکتوم و متحجر مانده‌اند باز در بستر تاریخی‌شان بیندازد. چنین چالشی ایجاب می کند که پرده از روی ”عقلانیت غربی“ برافتد. چنین طرحی باید از اقداماتی چون نقد ادوارد سعید از شرق‌شناسی به منزلۀ ”گفتمانی نظام‌مند و حساب‌شده که اروپا از طریق آن توانست شرق را از لحاظ سیاسی، اجتماعی، نظامی، مسلکی، علمی و تخیلی سامان دهد و حتی آن را به وجود آورد“ فراتر رود. شرق‌شناسی سعید اساس تحقیقات بسیار سودمندی دربارۀ عاملیت و قدرتمندی استعمار اروپایی را بنیاد نهاد، اما این تحقیقات ندرتاً دربارۀ عاملیت و خلاقیت دیگری اروپا، یعنی شرقی‌هایی که منفعل و سنتی خوانده می‌شوند، پژوهشی به‌قاعده و روشمند صورت می‌دهند. انکار ابتکار عمل و همگامی با ”بقیه“ در حق شرق زمینه را برای استثنایی نشان دادن ”غرب“ فراهم ساخت. با سامان دادن مجدد وضع روابط گفت‌وگویی میان متون غربی و نیز متون شرقی -که راهنمای متون غربی بودند، ولی از نشرشان جلوگیری شد- تاریخ‌نگاری پسااستعماری می‌تواند روابط گفت‌وگویی میان غرب و بقیه را در وضعیتی نو برقرار سازد؛ روابطی که برای شکل‌گیری روحیات و خصیصه‌های ویژۀ تجدد لازم بود. به کارگیری ”متون بی‌خانمان“ در توصیف‌های تاریخی از تجدد شرط ضروری این طرح تاریخ‌نگاری است.

 

 

 

[1]*این جستار ترجمۀ مجدالدین کیوانی است از

Mohamad Tavakoli-Targhi, “Orientalism’s Genesis Amnesia,” in Refashioning Iran: Orientalism, Occidentalism, and Historiography (New York: Palgrave, 2001)

که پس از تغییرات تاریخی و فنی فیروزه پاپن-متین و ویرایش وحید طلوعی به چاپ می‌رسد.

دربارۀ فراموشکاری آغازین (genesis amnesia) بنگرید به

Pierre Borudieu, Outline of a Theory of Practice, trans. Richard Nice (Cambridge: Cambridge University Press, 1977), 79.

[2]Raymond Schwab, The Oriental Renaissance: Europe’s Discovery of India and the East, 1680-1880, trans. Gene Pattersan- Black and Victor Reinking (New York: Cambridge University Press, 1984), 8, 7, 5, and 33.

[3]‌Bernard Lewis, The Muslim Discovery of Europe (New York: W. Norton, 1982), 142, 168, and 170.

در گزارش لوئیس آمده است که ”در دهۀ دوم از 1800 بود که برای نخستین‌بار به ترجمه‌هایی از کتب انگلیسی در مصر بر‌می‌خوریم.“

 

[4]‌Bernard Lewis, Islam and the West (New York and Oxford: Oxford University Press, 1993), 123-124.

[5]‌G. E.Von Grunebaum, Modern Islam: The search for Cultural Identity (Berkeley: University of California Press, 1962), 233-234 and 234-235.

[6]Edward Said, Orientalism (London: Routledge & Kegan Paul, 1978), Respectively 204, 160, 50, and 204.

[7]Lewis, Islam and the West, 125.

[8]Said, Orientalism, 2.

[9]Max Muller, “Preface to the Sacred Books of the East,” in The Upanishads, trans. F. Max Muller (Oxford: Clarendon Press, 1879; Delhi: Motilal Banarsidass, 1965), xvii.

[10]Schwab, The Oriental Renaissance, 158.

[11] برای شرح عالمانه‌ای از اقامت آنکتیل دوپرون در هند بنگرید به

Jivanji Jamshidji Modi, “Anquetil-Duperron of Paris-India as seen by Him, (1755-60),” in Anquetil De Perron and Dastur Darab (Bombay: Times of India, 1916), 1-69.

[12] در گزارش‌های مرتبط با این رابطه، آنکتیل دوپرون غالباً به صورت فردی بسیار شاخص معرفی می‌شود، در حالی که مربیان او دست‌کم گرفته می‌شوند. از جمله بنگرید به

Martin Haug, The Parsis: Essays on their sacred Language, writings and Religion, rev. K. W. West (Boston, Mass: Houghton, Osgood, 1978; New Delhi: Cosmo Publications, 1978).

برای تحلیلی انتقادی از مبالغه‌ها و خودستایی‌های آنکتیل دوپرون بنگرید به

Jivanji Jamshedji Modi, “Anquetil Du Perron of Paris and Dastur Darabو” in Anquetil Du Perron and Dastur Darab, 70-141.

[13]Schwab, The Oriental Renaissance, 7.

[14] بنا به گفتۀ شواب، ”رنسانس شرقی یا رنسانس دوم در تقابل با رنسانس اول: این اصطلاح و موضوع آن برای نویسندگان رومانتیک آشناست، نویسندگانی که برای آنها این اصطلاح مرادف اصطلاح رنسانس هندی است. چیزی که این اصطلاح بدان اشاره دارد احیای مجدد فضایی در قرن نوزدهم است که با ورود متون سانسکریت به اروپا پدید آمد، فضایی که تأثیری ایجاد کرد هم‌سنگِ تأثیری که در قرن پانزدهم با ورود نسخ خطی یونانی و شارحان بیزانسی به دنبال سقوط قسطنطنیه پدید آمد.“ بنگرید به

Shwab, The Oriental Renaisance, 11.

[15]Abu al-Fazl Allami, The A’in-i Akbari, trans. H. Blochman; ed. D. C. Phillott (Calcutta: [Royal] Asiatic society of Bengal, 1872-1877; Dehi: Low Price Publications, 1989) vol. 1, 110-112.

[16] برای ترجمۀ فارسی کتاب‌های سانسکریت بنگرید به

Fathullah Mujtabai, “Persian Hindu Writings,…” in Aspects of Hindu Muslin Cultural Relations (New Delhi: National Book Bureau, 1978); Shriram Sharm, A Descriptive Bibliography of Sanskrit wokrs in Persian (Hyderabad: Abul Kalam Azad Oriental Research Institute, 1982); N. S. Shukla, “Persian translations of Sanskrit works,” Indological Studies, 3 (1974), 175-191.

[17]به نقل از

Mujtabai, Aspects of Hindu Muslim Cultural Relations, 16

[18] برگرفته از گفتۀ اکبرشاه، مندرج در میرجمال‌الدین حسین اینجوی شیرازی، فرهنگ جهانگیری، ویرایش رحیم عفیفی (مشهد: دانشگاه مشهد، 1354)، 4. متن کامل گفتۀ اکبر در مقالۀ زیر آمده است:

  1. J. Modi, “Notes on Anquetile Du Perron (1755-61) on King Akbar and Dastur Meherji Rana,” in Contributions on Akbar and the Parsees, ed. B. P.Ambashthya (Patna: Janakj Prakashan, 1976), 1-16, particularly 6.

[19]V. S. Ghate, “Persian Grammar in Sanskrit,” The Indian Antiquity (January 1912), 4-7.

[20] میرزاخان‌بن فخرالدین محمد، تحفه الهند، به کوشش نورالحسن انصاری (تهران: بنیاد فرهنگ ایران، 1354).

[21] دستور اردشیر نوشیروان به پیشنهاد دستور مهرجی رانای زرتشتی دعوت شد. در این خصوص بنگرید به

  1. J. Modi, “The Parsees at he Court of Akbar and Dastur Meherji Rana,” in Contributions on Akbar and the Parsees, 1-77, Particularly 17; Mary Boyce, Zoroastrians: Their Religions, Beliefs and Practices (London: Routledge & Kegan Paul, 1979), 183.

برای فهرستی از اصطلاحات ”زند و پازند“ که با همکاری اردشیر نوشیروان گردآوری شد بنگرید به اینجو شیرازی، فرهنگ جهانگیری، جلد 3، 553-700.

[22] دربارۀ ”مباحث دینی پارسیان سدۀ هجدهم“ بنگرید به

Boyce, Zoroastrians, 188-195.

[23]Zand-Avesta,  trans. A. H. Anquetil-Duperron and intro. Robert D. Richardson (New York: Garland, 1984), vol. 1, 32G; Boyce, Zoroastrians, 189; Haug, The Parsis, 57; Modi, Anquetil Du perron and Dastur Darab, 37.

[24] شب قبل از حرکت آنکتیل به قصد اروپا، دستور داراب و دستور کاوس به سبب نپرداختن بهای نسخ خطی خریداری‌شده و حق‌التدریس و حق راهنمایی آنکتیل را تعقیب قانونی کردند. برای شرح جزییات بنگرید به

Modi, Anquetil Du Perron and Dastur Darab, 55 and 95.

[25] دربارۀ ترجمۀ فارسی بنگرید به محمد داراشکوه بن شاه‌جهان، سرّ اکبر یا سرّ الاسرار، به کوشش تاراچند و محمدرضا جلالی نائینی (تهران: تابان، 1340). برای شرحی از این ترجمه  بنگرید به مَهش پرساد، ”ترجمۀ چاپ‌نشدۀ اوپانیشادها، به توسط شاهزاده داراشکوه،“ در

Jivani Jamshedji Modi, Dr. Modi Memorial Volume: Papers on Indo-Iranian and other Subjects (Bombay: Fort Printing Press, 1930), 622-637.

[26] ترجمۀ هَلهد همچنان چاپ‌نشده باقی مانده است. دربارۀ خدمات او بنگرید به

Rosane Rocher, Orientalism, Poetry, and the Millennium: The Checkered Life of Nathaniel Brassey Halhed, 1751-1830 (Delhi: Motilal Banarsidas, 1983); Wilhem Halbfass, India and Europe: An Essay in Understanding (New York: State University of New York Press, 1988), 64.

[27]Oupenekhat, trans. A. H. Anquetil-Duperron (Strasbourg, 1801).

[28]Schwab, The Oriental Renaissance, 142 and 142.

[29]Francois Bernier, Travels in the Moghul Empire, AD 1656-1668, trans. Archibard Constable, rev. Vincent Smith (London: Oxford University Press, 1914; New Helhi: Atlantic Publishers, 1989), 323-324.

[30] از ”یادداشت“ ناشر که در ویرایش مجدد

Jones, A Grammar of the Persian Language (London: W. and J. Richardson, 1771), 70.

آمده است.

[31] William Jones, The Letters of Sir William Jones, ed. Garland Cannon (Oxford: Claredon Press, 1970), vol. 2, 798.

[32] جونز در نامه‌ای به ویلیام استوارت، مورخ 13 سپتامبر 1789، نوشت: ”مراتب احترام مرا به سرگرد پامر ابلاغ کنید و بگویید که دوست او تفضل حسین‌خان در انگلیسی و ریاضیات قیامت می‌کند. او سرگرم خواندن [آثار] نیوتن نزد بارو است و قصد دارد کتاب principa را به عربی برگرداند.“ بنگرید به

Jones, “To William Steuart,”in  Letters of Sir William Jones, 838-840, no. 520.

دربارۀ تفضل حسین‌خان بنگرید به شوشتری، تحفه العالم، 363-367؛ رحمن علی‌خان، تذکرۀ علمای هند (لکنهو: مطبعۀ منشی نو لِ کِشور، 1894)، 36-37.

[33]William Jones, “The Sixth Discourse: On the Persians, Delivered 19 Februrary 1789,” in The Works of Sir William Jones in Six Volumes, ed. Anna Maria Shipley Jones (London: G. G. and J. Robertson, 1799), 73-94, name on 77-78; William Jones, “A Conversation with Abram, an Abyssinian, concerning the City of Gwender and the Source of the Nile,” in The Works, vol. 1, 515-518.

[34] دربارۀ همکاری بهمن با جونز  بنگرید به ”دربارۀ ایرانیان،“ 80-81، 84،82 و 89. جونز در نامه‌ای به سِر جان مَکفِرسون، مورخ 6 مه 1786، نوشت: ”به هنگام صرف صبحانه، با لذت تمام مقالۀ کوتاه ولی دلنشین آقای فورستر را خواندم و این وقتی بود که فارسی‌خوانی روزانه‌ام را نزد دانشمندی یزدی، که مرا تا اینجا همراهی کرد، انجام داده بودم.“ بنگرید به

Jones, Letters of Sir William Jones, 697, no. 433.

همچنین بنگرید به نامۀ جونز به جان شور، به تاریخ 16 اوت 1787، در

Jones, Letters of Sir William Jones, 763, no. 465.

پدر بهمن، موسوم به بهرام، خدمتکار محترم کریم‌خان [زند] بود. بنگرید به

Jones, “Remark by the president,” in The Works, supplement, vol. 1, 443-444.

[35] مثلاً شوشتری یادآور می‌شود که جونز نقد و نظری دربارۀ محمدعلی حزین اظهار کرده و از او خواسته بود که ”نارسایی‌ها و زوائد آن را تذکر دهد.“ بنگرید به شوشتری، تحفه العالم، 370.

[36] بنگرید به

Jones, Letters of Sir William Jones, 659, no. 1.

علی ابراهیم‌خان نسخه‌ای از تحفه الهند را در اختیار جونز نهاد و او از آن در نگارش ”دربارۀ مقام‌های موسیقی هندوها“ استفاده کرد. بنگرید به

Jones, The Works, vol. 1, 413-443.

همچنین، بنگرید به نورالحسن انصاری، ”مقدمۀ مصحح،“ در تحفه الهند، 41.

[37] جونز در نامه‌ای به چارلز ویلکینز، مورخ 17 سپتامبر 1785، نوشت: ”در ضمن، لطفاً به محمد غوث بگویید که . . . من از او تقاضا دارم کار روی کتیبه‌ای  را که شما با آن طرز عالی و تلاش و زحمت خواندید، آغاز کند.”بنگرید به

Jones, Letters of Sir William Jones, 682.

[38] او مؤلف سیر المتأخرین بود که با عنوان زیر به چاپ رسید:

A Translation of the Seir Mutaqhrin or View of Modern Times (Calcutta, 1799; Calcutta: T. D. Chatterjee, 1902).

[39] دربارۀ پنج دانشمند اخیر بنگرید به نامۀ جونز به ”نخستین مارکیِ کونوالیس فرماندار کل بنگال درشورا،“ مورخ 13 آوریل 1788، در

Jones, Letters of Sir William Jones, 802, no. 487.

[40]See  Jones, Letters of Sir William Jones, 762, no. 465.

[41] بنگرید به نامۀ جونز به چالز ویلکنز، مورخ 17 سپتامبر 1785، در

Jones, Letters of Sir William Jones, 683.

[42]Miza Itesamodeen, Shigurf Namah-i Velaet or Excellent Intelligence Concerning Europe; Being the Travels of Mirza Itesa Modeen in Great Britain and, France, trans. James Edward Alexander (London: Parbury, Allen, 1827), 65-66.

[43]Miza Itesamodeen, Shiguft Namah, 64-65.

[44] ویراستار آثار جونز این ”خارجی نجیب‌زاده“ را بارون رویتسکی دانسته است. بنگرید به

Jones, The Works, vol. 1, footnote 129.

[45]William Jones, A Grammar of the Persian Language (London: W. and J.Richardson, 1771), xvi-xvii.

[46] بنا به گفتۀ آربری، ”اوایل سال 1768، جونز با کُنت رویتسکی -که در آن زمان مقیم لندن بود- آشنایی پیدا کرد و از اینکه او را همکاری علاقه‌مند به شعر فارسی یافت شادمان بود.“ بنگرید به

  1. J. Arberry, “The Founder William Jones,” in Oriental Essays: Portraits of Seven Scholars (London; George Allen & Unwin, 1960), 48-86, quoted on 50.

برای اطلاع از مکاتبات جونز با رویتسکی بنگرید به

Jones, Letters of Sir William Jones, 4-5, no. 2 (1770); 6-12, no. 3 (April 1768); 12-13, no. 4 (1768); 56-62, no. 32 (1770); 82-87, no. 46 (1771); 105-109, no. 58 (1771); 179-180, no. 101 (1775); also see Garland Cannon, Oriental Jones: A Biography of Sir William Jones, 1746-1794 (New York: Asia Publishing House, 1964), 14-15.

[47]Cannon, Oriental Jones, 10-13; S. N. Mukherjee, Sir William Jones: A Study in Eighteenth-Century British Attitudes to India (Cambridge: Cambridge University Press, 1968), 22-23.

ممکن است فردی که ”معلم سوری“ جونز خوانده شده، کسی جز میرزااعتصام‌الدین نباشد.

[48]Jones, A Grammar of the Persian Language, xiv.

[49] دربارۀ محدود بودن دانش فارسی جونز  بنگرید به

Garland H. Cannon, “Sir William Jones’s Persian Linguistics,” Oriental Society,78 (1958), 262-278. Also reprinted in Thomas A. Sebeok, Portraits of Linguistics: A Biographical Source Book for the History of Western Linguistics, 1749-1963 (Westport, Conn: Greenwood Press, 1966), 36-57.

[50]Jones, A Grammar of the Persian Language, xv.

[51]William Jones, Letter a Monsieur A… du p… dans laquelle est Compris l’Examen de sa Traduction des Livres Attribues a Zoroastre (London, 1771).

برای خلاصه‌ای از این ماجرا بنگرید به

Arthur D. Waley, “Anquetil Duperron and Sir William Jones,” History Today, 7 (January 1952), 23-33; Haug, The Parsis, 18-23; Max Muller, “Introduction,” in The Zend-Avesta, xiv-xxv; Edward G. Browne, A Literary History of Persia: From the Earliest Times Until Firdowsi (New York: Charles Scribner’s Sons, 1902), 44-59; Cannon, Oriental Jones, 14-15.

[52] Jones, “The History of the Persian Language,” in The Works, no. 303-328, quoted on 306.

[53] جونز چنین ادامه داد: ”اما بگذار تا این فرانسوی سرخ‌چهره صفت خودش را به خود بدهد و در حالت تأمل بر زیبایی و گسترۀ وسیع دانشش شادمان بیاراید. برای ما همین بس که حماقت‌های او را بر ملا کرده، فریبکاری او را بازشناخته، و هرزه‌درایی‌های او را بازگو کردیم، بدون آنکه به خصمی از پا افتاده توهین کرده یا سعی کرده باشیم همچون قهرمان قصیدۀ درایدن، کشته را بکشیم.“ بنگرید به

Jones, “The History of the Persian Language,”  in The Works, vol. 2, 307.

[54]John Richardson, “A Dissertation on the Languages, Literature, and Manners of Eastern Nations,” A Dictionary: Persian, Arabic, and English, rev.Charles Wilkins (London: J. I. Cox, 1929) i-lxxxii, quoted on vb.

[55]Richardson, “A Dissertation,” ivb-vb.

[56] در 1675 پی‌یر بنیه نوشت: ”به علاوه، زبان لاتینی نقطۀ تلاقی دوستانه‌ای میان زبان‌های شرقی و غربی تشکیل می‌دهد: همان‌گونه که زایش و پرورش خود را فقط به زبان‌های شرقی مدیون است، زبان‌های دیگر به آن مدیون‌اند . . . من لاتینی را به سه لحاظ متفاوت در نظر می‌گیرم: به عنوان دختر زبان‌های شرق، مادر زبان‌های غرب و خواهر زبان‌های شمالی‌تر.“ بنگرید به

Pierre Besnier, A Philosophica Essay for the Revnion of Languages, Trans. Henry Rose (Oxford: J. Grood, 1675; Menston: The Scholar Press, 1971), 14.

[57]Jones. “On the Persians,” 83, quoted in Max Muller, The Sacred Languages of the East, trans.Various Oriental Scholars, ed. Max Muller (Delhi: Motilal Banarsidass, 1965), vol. 4, xx.

[58] Max Muller, The Sacred Languages of the East, vol. 4, xx.

هنس آرسِلف نیز جونز را بنیادگذار فقه‌اللغۀ جدید می‌شمرد. بنگرید به

Hans Aarsleff, The Study of Language in England, 1780-1860 (Minneapolis: University of Minnesota Press, 1983), 124.

[59]Muller, The Sacred Languages of the East, vol. 4, xx-xxi.

[60] تاریخ متون‌شناسی غالباً با مدخل‌هایی دربارۀ ویلیام جونز آغاز می‌شود. از جمله بنگرید به

Sebeok, Portraits of Linguistics.

سه مقالۀ اول در این اثر به جونز اختصاص یافته است.

[61] سراج‌الدین‌خان آرزو، مثمر، به کوشش ریحانه خاتون (کراچی: مؤسسۀ مطالعات آسیای مرکزی و غربی، 1991). مطابق گفته ریحانه خاتون، ”خان آرزو همچنین نخستین دانشمند، هم در شرق و هم در غرب، است که نظریۀ شباهت دو زبان [توافق لسانین] را مطرح کرد، به این معنی که سانسکریت و فارسی زبان‌های خواهرند. آرای او در این مورد مندرج است در کار عظیم و به یادماندنی او، مُثمر،که در اینجا بررسی می‌شود. این کتاب هنوز به نحو کامل مطالعه نشده و موضوع ارزیابی جدی قرار نگرفته است و این امر باعث شده تا ویرایش انتقادی از مُثمر را به عهده بگیرم.“ بنگرید به ریحانه خاتون، ”مقدمه“ [به انگلیسی]، در آرزو، مُثمر، 43.

[62]Muller, “Introduction,”in  The Sacred Languages of the East, vol. 4, xx.

[63] معنای اصلی توافق، انسجام و تقارن و هم‌زمانی است.

[64] آرزو، مثمر، 221.

[65] آرزو تعریفی از توافق اللسانین ذیل مفهوم ang به دست داد. بنگرید به سراج‌الدین‌خان آرزو، چراغ هدایت، همراه با غیاث اللغه از غیاث‌الدین رامپوری، به کوشش منصور ثروت (تهران: امیرکبیر، 1363)، 1017-1018. ویراستار این چاپ مقدمۀ آرزو بر چراغ هدایت را بدون هیچ توضیحی حذف کرده است.

[66] از جمله بنگرید به آرزو، چراغ هدایت،1050، 1061، 1068، 1091، 1119، 1020-1021، 1214.

[67]Julis Kristeva, Language the Unknown and Initiation into Linguistics. trans. Anne Menke (New York: Columbia University Press, 1989), 196.

[68] طبق نوشتۀ محمدجواد مشکور، ”در نگارش پهلوی شماری کلمات خالص سامی به کار می‌رود. اینها که مکررترین کلمات‌اند ضمایر، حروف اضافه، حروف تعریف، اعداد و افعال معین هستند. این کلمات بیشتر آرامی، یعنی از ریشۀ سامی‌اند . . . این عنصر سامی هزوارش یا واژه‌های اندیشه‌نگار خوانده می‌شوند. واژه‌های سامی فقط به شکل نماینده‌های کلمات فارسی که در زبان گفتاری استفاده می‌شد، به کار می‌رفت. مثلا ً وقتی نویسندۀ متنی واژۀ سامی ’لحما‘ را می‌نوشت، ’نان‘ که معادل ایرانی آن بود، خوانده می‌شد.“ بنگرید به محمدجواد مشکور، فرهنگ هُزوارش‌های پهلوی (تهران: بنیاد فرهنگ ایران، 1346)، 303.

[69]Jones, “The Sixth Discourse,” 81.

[70] آرزو، مثمر، 13.

[71] آرزو، مثمر، 20.

[72] ‌”ایرانیان مرا به هندی‌نژاد بودن به مقداری ننهند.“ منقول در ”پیشگفتار“ سیدمحمد اکرم در سرج‌الدین‌خان آرزو، داد سخن، به کوشش سیدمحمد اکرم (راولپندی: مؤسسۀ مطالعات ایرانی ایران و پاکستان، 1974)، سی‌و‌چهار.

[73] اکرم، ”پیشگفتار،“ در داد سخن، سی‌و‌چهار.

[74] ابوالبرکات منیر لاهوری، کارنامه، به کوشش سیدمحمد اکرم (اسلام آباد: مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان، 1977)، 26.

[75] منیر، کارنامه، 27.

[76] شاگردان و مریدان آرزو مشتمل بودند بر تِک چهار بهار، رای رَیان اَنند رام مخلص (م. 1751م)، بیندرابان داس خوشگو، میرتقی میر (1722-1810م)، میرزامحمدرفیع سودی (1813-1880م)، نجم‌الدین شاه مبارک ابرو (1692-1747م)، شرف‌الدین مضمون (1689-1745م)، و مصطفی‌خان یکرنگ .

[77] محمد‌حسین آزاد، آب حیات، 116؛ به نقل از

Muhammad Sadiq, A History of Urdu Literature (Oxford: Oxford University Press, 1964), 91.

[78] جونز در نامه‌ای به جان شُور، به تاریخ 24 ژوئن 1787، نوشت: ”من دبستان را دو بار به دقت زیاد خوانده‌ام . . . به طور کلی، جالب‌ترین و آموزنده‌ترین کتابی است که تاکنون به فارسی خوانده‌ام.“ بنگرید به

Jones, Letters of Sir William Jones, 739, no. 461.

[79] نک: فصل 5.

[80]Jones, “The Sixth Discourse,” 77-78.

[81]Jones, “The Sixth Discourse,” 78.

[82] مولر، مانند جونز، علاقه‌مند بود به ”نخستین نیاکان هندی‌ها، ایرانی‌ها، یونانیان، رومیان، اسلاوها، کِلت‌ها و آلمان‌ها که [زمانی] با هم در یک محوطه، نه، بلکه زیر یک سقف زندگی می‌کردند.“ بنگرید به

Max Muller, Letters on the Science of Language Delivered at the Royal Institution of Great Britain in April, May and June 1861 (London, 1862), 213.

[83]Jones, “The Sixth Discourse,” 88.

[84]Jones, “The Sixth Discourse,” 90.

[85]Jones, “The Sixth Discourse,” 79.

اهمیت چنین دعوی قاطعی را لُرد مُنبادو (جیمز برنِت) به جونز خاطرنشان کرده بود. او در نامه‌ای به تاریخ 20 ژوئن 1789 به جونز نوشت: ”چنانچه بتوانید آن سرزمین اصلی را کشف کنید که تمامی ملت‌های مورد اشارۀ شما قرابت زبانی، آداب و هنرهای خود را – آن‌گونه که شما مشاهده می‌کنید – از آن گرفته‌اند، شگفت‌انگیزترین کشف در تاریخ بشر خواهد بود.“ بنگرید به

Jones, Letters of Sir William Jones, 818, footnote z.

دربارۀ بحث لُرد منبادو راجع به خویشاوندی سانسکریت و یونانی بنگرید به

Jones Burnet, Of the Origin and Progress of Languages (1773; Menston: Scholar Press, 1967), vol. 1, 472.

[86]

[87]Jones, “The Sixth Discourse,” respectively 79 and 80.

[88] طبق نظر گارلند کَنون، بهمن ”از بیم خشم علیمراد (م. 1785م)، شاه ایران که خانوادۀ او را به قتل آورده بود، گریخته بود. بهمن خوانندۀ ’خلاصۀ قوانین‘ و دیگر طرح‌های جونز در نوامبر [1785] شد.“ بنگرید به

Jones, Letters of Sir William Jones, 697, no. 433, footnote 3.

[89]Muller, “Introduction,”in  The Sacred Books of the East, vol. 4, xx.

[90]Jones, “The Sixth Discourse,” 81.

تمامی نقل قول‌ها در مثمر  نیز آمده است. بنگرید به آرزو، مثمر، 176-177.

[91] آرزو، مثمر، 175-179.

[92] جورج لوکاچ ضمن بحث دربارۀ ”پدیدۀ مادی فرض کردن مجردات“ شرح داده که ”مبنای آن این است که رابطۀ میان مردم خاصیت شیء پیدا می‌کند و لذا ’عینیتی توهمی‘ پیدا می‌کند، قلمروی خودمختار که چنان دقیق و منطقی و جامع به نظر می‌رسد که تمامی آثار طبیعت اساسی خود را پنهان می‌کند: رابطۀ میان مردم.“ تأکید از نویسنده است. همچنین بنگرید به

Georg Lukacs, History and Class Consciousness: Studies in Marxist Dialectics, trans. Rodney Livingstone (Cambridge: MIT Press, 1971), 83.

[93] این تحلیل مبتنی است بر مقایسه‌ای با کتاب شیو پرشاد، تاریخ فیضبخش (آکسفورد، بادلیئن، نسخۀ خطی Caps.Or.C.2).

[94]William Franklin, The History of the Reign of Shah-Aulum: The Present Emperor of Hindustan (London 1798).

این دعوی مستند است به کتاب غلامعلی‌خان، آیینۀ عالم‌شاهی (آکسفورد: کتابخانۀ بادلیئن، نسخۀ خطی الیوت 3).

[95] تحلیل من بر پایۀ مطالعۀ مجموعه‌ای از اسناد متعلق به ساموئل ترنر است که در کتابخانۀ بادلیئن (Ms Pers.a.4, 2822) نگهداری می‌شود. ترجمه‌ای فرانسوی از این کتاب نیز در دست است:

Samuel Terner, Ambassade au Thibet et au Boutan (Paris: F. Bussion, 1800).

در سال بعد این کتاب به آلمانی هم ترجمه شد:

Samuel Terner, Gesandtschaftsreise an den hof des Teshoo Lama Durch Bootan und Einen Theil von Tibet (Hamburg: B.G. Hoftman, 1801).

[96]William Moorcroft, Travels in the Himalayan Provinces of Hindustan and the Panjab: in Ladakh and Kashmir; in Peshawar, Kabul, Kunduz, and Bokhara…from 1819 to 1825 (London: John Murray, 1841).

[97] بنگرید به میرعزت‌الله، احوال سفر بخارا (آکسفورد: کتابخانۀ بادلیئن، نسخۀ خطی Bodl. OR. 745).

[98] از جمله متون دیگر انگلیسی که بر آثار فارسی مبتنی‌اند این کتاب است:

Capitan William Henry Sleeman, Ramaseeana or a Vocabulary of the Picuiar Language Used by the Thugs (Calcutta, 1836).

که بر اساس مصطلحات تسونگن، تألیف علی‌اکبر، نوشته شده است.

[99] دربارۀ سفر گور اوزلی به ایران بنگرید به

Denis Write, The Persians During the Qajar Period, 1787-1921 (London: Heinemann, 1977), 12-17.

[100] برای بخشی از گزارش میرزاصالح  بنگرید به میرزاصالح شیرازی، ”سفرنامۀ اصفهان، کاشان، قم، تهران،“ در مجموعۀ سفرنامه‌های میرزاصالح شیرازی (تهران: نشر تاریخ ایران، 1364)، 5-36. مهماندار رسمی این هیئت اعزامی میرزازکی، مستوفی دیوان عالی، بود. بنگرید به عبدالرزاق مفتون دُنبـُلی، مآثر سلطانیه (ویرایش سال 1241ق/1825م از این گزارش؛ تهران: ابن‌سینا، 1351)، 247.

[101]William Price, A Grammar of the Three Principal Oriental Languages, Hindustani, Persian and Arabic on a plan Entirely New, and Perfectly Easy; to Which is Added, a Set of Persian Dialogues Composed for the Author, by Mirza Mohammad Saulih, of Shiraz; Accompanied with an English translation (London: Kingsbury, Parbury & Allen, 1823).

[102]Price, A Grammar of the Three Principal Oriental Languages, vi, “Dialogues Persans et Francais.”

متن ”مکالمه‌های فارسی“ میرزاصالح در صفحات 142-188 و ترجمۀ آن در صفحات 190-238 آمده است.

[103] William Ouseley, Travels in Various Countries of the East, more Particularly Persia (London: Redwell and Mrtil, 1819-1823) vol. 1, xvii.

[104] قطعه منقول در

Ouseley, Travels in Various Countries of the East, vol. 1, xvii

عیناً مانند بخش آغازین متن میرزاصالح است که در

Price, A Grammar of the Three Principal Oriental Languages, 142-143

آمده است.

[105] کلفن (نسخۀ خطی سعاد و جواد، محفوظ در کتابخانۀ بادلیئن که جزو مجموعۀ اوزلی است) بیان می‌کند که این نسخه برای سِر ویلیام اوزلی (آکسفورد: کتابخانۀ بادلیئن، نسخۀ خطی اوزلی 390) نوشته شد.

[106]Price, A Grammar of the Three Principal Oriental Languages, vii.

پرایس طی یادداشتی می‌نویسد: ”از آن زمان که میرزاصالح همراه سرهنگ دارسی به انگلستان آمد تا زبان انگلیسی بیاموزد، در 1819 به ایران بازگشت و اخیراً برای مأموریت ویژه‌ای از جانب پادشاه ایران به خدمت اعلیحضرت جورج چهارم رسید. وقتی مکالمات خودش را به وی عرضه کردم، بسیار ابراز خوشنودی کرد و قول داد که مجموعۀ تازه‌ای از این مکالمات بسازد.“ بنگرید به

Price, A Grammar of the Three Principal Oriental Languages, vi.

[107]William Price, Journal of the British Embassy to Persia: Embellished with Numerous Views Taken in India and Persia: Also, A Dissertation Upon the Antiquities of Persepolis (London: Thomas Thorpe, 1932).

[108]Ouseley, Travels in Various Countries of the East, m. 363.

[109]Ouseley, Travels in Various Countries of the East, vol. 11,16.

[110]Denis Write, The Persians Amongst the English: Episodes in Anglo-Persian History (London: I. B. Tauris, 1985), 73.

[111]John Binder and David Welbery (eds.), The End of Rhetoric: Theory, and Practice (Stanford, Ca.: Stanford University Press, 1990), 16.

 

فهرست

بخش فارسی

سیمای زن در آثار شفیعی كدكنی

بنفشه حجازی

ویژگی‌های تعیین‌كننده در كار شفیعی كدكنی و نگاهی به موسیقی شعر او

اردشیر لطفعلیان

نگاهی به موسیقی شعر نوشته  محمدرضا شفیعی كدكنی

مسعود صابری‌نیا

تجزیه و تحلیل نشانه‌معناشناسی شعر “حلاج” شفیعی‌ كدكنی

سعید حسام‌پور و امیر مهرابی

بن‌مایه‌های اجتماعی‌ـ سیاسی و نمادهای آن در هزاره دوم آهوی كوهی

اكبر صیادكوه و پریچهر كوهنورد

بازخوانی وبررسی آیینه‌ای برای صداها

حسین‌علی یوسفی

موهبت تداعی معانی در كار تحقیق

ایرج پارسی‌نژاد

سرچشمه‌های تصوف آناتولی

احمد قرامصطفی

مطالعات كُردشناسی در ایران: مروری بر موضوعات و رهیافت‌ها

احمد محمدپور و مهدی رضائی

پیوند پارسی: واو عطف

بهرام گرامی و هما عصّار 

مصاحبه

امیرپرویز پویان از چشم باقر پرهام

ناصر مهاجر

بخش انگلیسی

روایت تصویری نبرد کربلا در عصر قاجار: آمیزه‌ای از دو رویکرد هنر تاریخی و انسان شناسی

فیوشا هارت

فروغ فرخزاد و معیار ادبیات فارسی

شاهین پیش‌بین