خاطره‌ها و تحليل‌ها: از کشف حجاب تا انقلاب اسلامي گفت‌وگوي نگين نبوي با احمد اشرف

تلاش کردم در گفت‌‌وگويي با دکتر احمد اشرف، ضمن مرور خاطرات و تجربيات ايشان از سال‌‌هايي که در ايران زندگي و فعاليت مي‌‌کردند، نظرگاه‌‌ها و تحليل‌‌هايشان دربارة رويدادهاي پُراهميت تاريخ معاصر ايران و تأثيرات احتمالي اين رويدادها بر زندگي حرفه‌‌اي و پژوهشي ايشان مطرح شود.

خاطرات کودکي

نگين نبوي. شايد بد نباشد که براي شروع، کمي از دوران بچگي و نوجواني و خانواده‌‌اي که در آن به‌‌ دنيا آمديد صحبت کنيد. چه خاطره‌‌هايي از آن دوران داريد؟

احمد اشرف. من در سال 1313 در تهران، خيابان اميريه، به دنيا آمدم؛ حدود يک‌‌سال‌‌و‌‌نيم پيش از جنبش کشف حجاب بود. بنابراين، من حدوداً سه ساله بودم که شاهد صحنه‌‌هايي از کشف حجاب بودم که همچنان ادامه داشتند. سه چهار بار چنان صحنه‌‌هايي را ديدم؛ خوب يادم است. در آن صحنه‌‌ها، دختر بچه‌‌هاي جوان ــ   چون خانم‌‌هاي مسن که اصلاً به خيابان نمي‌‌آمدندــ      در حالي که چادر سرشان بود مي‌‌دويدند و پاسبان‌‌ها دنبالشان مي‌‌کردند و چادر را مي‌‌گرفتند. دختربچه‌‌ها هم فرار مي‌‌کردند و به خانه‌‌هايشان مي‌‌رفتند. من از همان موقع نگاه بدبينانه‌‌اي نسبت به اين حرکات داشتم. مي‌‌دانيد که از نظر تاکتيک، اعلام کشف حجاب به اين صورت عملي شد که بالاخره رضاشاه تصميم گرفتند که با ملکه و دو تا از دخترهايشان، شاهدخت شمس و شاهدخت اشرف، دانشسراي مقدماتي را افتتاح کنند. ولي نکتة خيلي مهمي را در خاطرات عَلَم ديدم. در يکي از اين جلسات خانوادگي که صحبت از کشف حجاب مي‌‌شود، ملکة مادر مي‌‌گويند: ”روزي که رضاشاه مرا از اندرون برداشتند و بدون حجاب با خود به دانشسراي مقدماتي بردند، در بين راه در اتومبيل به من گفتند من امروز مرگ را بر اين زندگي ترجيح مي‌‌دادم که زنم را سر برهنه پيش اغيار ببرم، ولي چه کنم، کاري است که براي کشور لازم است. وگرنه ما را وحشي و عقب‌‌افتاده مي‌‌دانند.“[2] البته اين عقيده‌‌اي است که من دارم و در نتيجة مطالعاتي است که دربارة جامعة ايران آن دوران انجام داده‌‌ام. اگر چنانچه رضاشاهي نبود که با پنجة آهنين مملکت را اداره کند، به‌‌خصوص بعد از واقعة مسجد گوهرشاد و کشتاري که شد، تقريباً ديگر هيچ قدرتي وجود نداشت که عرض اندام بکند. اگر چنين وضعي پيش نمي‌‌آمد، زنان ايران امروز همان وضعي را مي‌‌داشتند که زنان در افغانستان دارند؛ هيچ ترديدي در اين مطلب ندارم. الان خيلي از جوانان بدون اينکه اوضاع اجتماعي ايران آن دوران را در نظر بگيرند، نظرشان دربارة ورود زنان به اجتماع اين است که بدبختي از آنجا شروع شد که کانون بانوان را دولت درست کرد و اگر مي‌‌گذاشتند که خود زن‌‌ها اين کارها را بکنند و اقدام بکنند و چادر را از سرشان بردارند، خيلي بهتر بود. اين جوانان اصلاً نمي‌‌دانند که چه وضعيتي در آن زمان وجود داشت و ضمناً کانون بانوان هم که تشکيل شد در اصل همان انجمن‌‌هاي بانوان بود که وجود داشتند و عملاً از فعاليت افتاده بودند. حتي رئيس و اعضاي اين کانون هم همان اعضاي انجمن‌‌هاي بانوان بودند. به هر حال، اين اولين خاطرة اجتماعي و سياسي من بود و دليل نظر بدبينانه‌‌اي که پيدا کردم.

ن. ن. آيا راجع به اتفاقاتي که مي‌‌افتاد در خانواده هم صحبت مي‌‌کرديد؟ يعني دربارة احساس ناامني مثلاً . . .

ا. ا. نه، چون پدر و مادر من از نسل جديد تحصيل‌‌کرده بودند و بنابراين، طبعاً جزو همين افرادي بودند که کشف حجاب را بايد اعمال مي‌‌کردند. من هيچ‌‌وقت نديدم که مادرم چادر سرشان بکنند؛ گاهي براي زيارت يا مثلاً شب‌‌هاي جمعه ــ       اگر روضه‌‌خواني بودــ    يک چادري سرشان مي‌‌کردند، ولي اينکه به صورت مشخص چادر سرشان بکنند، من هيچ‌‌وقت نديدم. اين خلاصة اولين خاطراتي است که ازآن زمان دارم. بالاخره مي‌‌توانم بگويم که خود من به‌‌طور کلي از بچه‌‌هاي دوره رضاشاهي بوده‌‌ام، هرچند درست است که به آخرهاي اين دوره رسيده بودم. در 1313، سال تولدم، هنوز هفت سال به پايان سلطنت رضاشاه مانده بود، اما من خودم را به هر حال جزو بچه‌‌هاي دورةرضاشاهي مي‌‌دانم. اين البته حرفي است که زنده‌‌ياد علينقي عاليخاني مي‌‌زند که ”ما بچه‌‌هاي دوره رضا شاهي بوديم.“ آنها کاملاً بچه‌‌هاي دورة رضاشاهي بودند، براي اينکه وقتي من در دورة رضاشاه به کودکستان مي‌‌رفتم، آنها در سال آخر دبستان تحصيل مي‌‌کردند. اين مسئله در مورد آنها مصداق پيدا مي‌‌کرد، من هم تا حدود زيادي همين وضع را داشتم. البته علاقة ما به رضاشاه هم خانوادگي بود و هم شخصي. بدين معني که من رضاشاه را يک بار از نزديک و دوبار از دور ديده بودم. از نزديک، هنگامي بود که من به عنوان مستمع آزاد در شش سالگي شاگرد کلاس اول بودم و رضاشاه را، که روي پلة قطار سلطنتي نشسته بودند، تقريباً از دو متر فاصله ديدم و همراه شاگردان مدارس يک نهال مرکبات به قدوم ايشان انداختم. خيلي خوب يادم هست که معني اين کار را خوب مي‌‌فهميدم که اين نهال تا چند سال ديگر يک درخت پر ميوه مي‌‌شود و از همان لحظه به ايشان علاقه‌‌مند شدم. همچنين، رضاشاه سالي دو بار براي بازديد مسابقة اسب‌‌دواني در ترکمن‌‌صحرا به مازندران و بندر شاه مي‌‌رفتند و هر دفعه هم پدرم، که از رؤساي راه‌‌آهن مازندران بودند، براي استقبال به آنجا مي‌‌رفتند و مرا هم با خودشان مي‌‌بردند.

ن. ن. ممکن است کمي بيشتر دربارة خانواده تان شرح دهيد.

ا. ا. خانوادة پدري من در آن زمان‌‌ها، يعني قبل از اينکه انقلاب اکتبر بشود، از تجار ايراني مقيم بادکوبه بودند و وقتي که مقدمات انقلاب در روسيه شروع شد، پدربزرگ من آمدند به تهران و در تهران با خانمي که برايشان پيدا کرده بودند و از طبقة کارگر بودند، ازدواج کردند که مادربزرگ پدري من مي‌‌شود. من ايشان را دوست داشتم و در بگومگوهاي خانوادگي ميان ايشان و عروسشان، که هم از نظر طبقاتي فاصلة زيادي ميان آن دو بود و هم از نظر سواد و تحصيلات و هم به‌‌طور کلي شانس‌‌هاي زندگي، من هميشه جانب ايشان را مي‌‌گرفتم. بعدها که از هواداران نيروي سوم شدم که عنوان”حزب زحمتکشان ملت ايران“ را به يدک مي‌‌کشيد، با افتخار به دوستانم مي‌‌گفتم که يک رگم به طبقة کارگر مي‌‌رسد. شايد هم علاقة زياد من به بررسي نابرابري‌‌هاي طبقاتي از همين تجربة خانوادگي نشئت گرفته باشد. پدر من وقتي متولد شدند دوران سختي در ايران جريان داشت، يعني همان دورة هرج‌‌و‌‌مرج جنگ جهاني اول در ايران بود. پدر من هم وقتي که ديپلمشان را گرفتند و مدرسه را تمام کردند، جزو سي نفر ديپلمه‌‌هايي بودند که در سال 1308 به امر رضاشاه براي آشنايي و تحصيل و کارآموزي براي ادارة امور مختلف راه‌‌آهن به آلمان اعزام شدند. به هر حال، اينها به آلمان رفتند و برگشتند و شروع به کار در ادارة امور راه آهن کردند. اين از طرف خانوادة پدري، به اختصار. از طرف خانوادة مادري هم، پدرِ مادر من از خانواد‌‌هاي روحانيون آذربايجان و متولد تبريز بودند، اما وارد کار دولتي شده و نايب‌‌الحکومة ساوه و تنکابن شدند و لقب فتح‌‌الممالک هم از احمد شاه گرفته بودند که به نظر من اعتبار چنداني نداشت. از طرف مادري، از امراي نظامي بودند و فرد شاخصشان هم اميرتومان کاظم‌‌خان بود. از قراري که سپهبد فرج‌‌الله آق‌‌اولي در يادداشت‌‌هايشان آورده‌‌اند و من هم در خانواده مي‌‌شنيدم، رضاشاه در دوران سربازي جزو ابواب‌‌جمعي اميرتومان کاظم‌‌خان بودند و در منزل آنها زندگي مي‌‌کردند و با آنها خيلي نزديک بودند. هنگامي هم که اميرتومان فرماندة نيروي اعزامي در جنگ‌‌هاي آذربايجان بودند و رضاخان که به درجة افسري رسيده بودند در يک سنگر بودند که اميرتومان به شهادت رسيد. رضاخان جسد او را به تهران آورد و بعد به قم منتقل کرد و در صحن حرم حضرت معصومه به خاک سپرد. در پرانتز هم بگويم که چون اين روزها بحثي پيش آمده است که منشأ آشنايي و علاقة رضاشاه به شاهنامه به چه دوراني از زندگي ايشان بازمي‌گردد، به نظر من به احتمال زياد اين علاقه بايد از دوران خدمت زير نظر اميرتومان کاظم‌خان ايجاد شده باشد. براي اينکه اميرتومان از عاشقان شاهنامه بودند و از همين رو با اينکه پدر در پدر از امراي نظام و اهل شمشير بودند، به خاطر شاهنامه براي مدتي در سلک اهل قلم هم درآمده و به گفتة سپهبد آق‌اولي، با تطبيق چند شاهنامه خطي، شاهنامه تازه‌اي به خط خودشان فراهم آورده بودند که هم‌اکنون در کتابخانة بانک سپه نگاهداري مي‌شود. از آنجا که رضاخان با اميرتومان رابطة نزديکي داشتند، به احتمال زياد از نزديک شاهد شاهنامه‌خواني‌هاي ايشان بوده و از همان دوران نوجواني با شاهنامه آشنايي پيدا کرده و به آن علاقه‌مند شده بودند. به هر حال بعد از اينکه رضاخان کودتا کردند، پسر امير‌‌تومان، يعني اسماعيل‌‌خان شفايي، را به رياست ستاد لشکر اول منصوب کردند که مجري کودتا بود و بعد هم تمام خريدهاي تسليحات ارتش را از اروپا به وسيلة ايشان انجام دادند. بعد هم سرلشکر شفايي ژنرال‌‌آجودان شاه جوان شدند و به وزارت و معاونت کل ستاد ارتش در زمان سپهبد رزم‌‌آرا رسيدند. به گفتة سپهبد آق‌‌اولي، ”ايشان [سرلشکر شفايي] يکي از بنيان‌‌گذاران مؤثر ارتش و سازمان‌‌هاي نوين ايران‌‌‌‌“ بودند. گرچه از قراري که در افواه شايع بود، ايشان از مال دنيا بهرة چنداني نداشتند. مادرم هم جزو معدود زناني بودند که تا سيکل اول متوسطه، يعني کلاس‌‌هاي 7 و 8 و 9 در آن زمان، درس خوانده بودند. در آن زمان، هنوز مدارس دخترانه محلي براي سيکل اول متوسطه نداشتند و تنها مدرسه‌‌اي که اين دوره، يعني سيکل اول متوسطه، را داير کرده بود، مدرسة تربيت بود که مادر من هم آنجا رفتند و هميشه هم شاگرد اول بودند و بعد از اينکه تصديق سيکل را گرفتند، ديگر ازدواج کردند. اگر هم ازدواج نمي‌‌کردند، هيچ راه ديگري نبود که ادامة تحصيل بدهند. اين هم از شرح خانواده.

ن. ن. خاطراتي از محله‌‌اي که در آن زندگي مي‌‌کرديد داريد؟

ا. ا. آن‌‌وقت‌‌ها هنوز محله مهم بود. ما آخرين نسلي بوديم که شايد بشود چنين چيزي دربارة آن گفت. محلة ما همان کوچة خادم آزاد بود که از خيابان پهلوي منشعب مي‌‌شد، پايين‌‌تر از چهارراه گمرک به طرف راه‌‌آهن. و اين محله از جهتي جالب بود که وقتي حالا نگاه مي‌‌کنم به آن زمان، مي‌‌بينم که محلة طبقة متوسط جديد در ايران بود، طبقة متوسطي که در دورة رضاشاه به وجود آمده بود. شايد از سر تا ته کوچه 25 خانه بود. ته کوچه منزل سرگرد فرخزاد بود، يعني پدر امير و پوران و فروغ و فريدون و گلوريا، که ما او را کولور (Kulur) صدا مي‌‌کرديم و مسعود و مهرداد. امير بعدها از آلمان دکتري در طب گرفت و بسيار آدم فهميده‌‌اي بود و دوست من بود. فروغ هم هم‌‌سن من بود.

ن. ن. آشنايي داشتيد با ايشان؟

ا. ا. بله، هم‌‌سن بوديم ديگر. سال‌‌ها بعد، در يکي از تابستان‌‌ها که امير آمده بود به تهران، قرار گذاشتيم که يک شب براي شام با امير و فروغ و خواهرم برويم به کافة نادري که باغ بسيار باصفايي داشت. فروغ کمي بيشتر از حد خودش شراب خورده بود و کمي مست‌‌بازي درمي‌‌آورد. امير، به عنوان دکتر، براي اينکه مستي را از سر فروغ بپراند يک سيلي ملايم به صورت او زد. وقتي پا شديم که برويم، فروغ براي حفظ تعادل دستش را گذاشت زير بغل من و همين‌‌طور که راه مي‌‌رفتيم به من گفت که ”خانوادة من همه‌‌اش خيال مي‌‌کنند که من دائماً مشغول فسق و فجور هستم.“ من گفتم که ”برعکس، به نظر من تو فرشته‌‌خصالي.“ البته نمي‌‌دانم که از اين حرف من خوشش آمد يا بدش آمد، اما من هميشه همين احساس را نسبت به او داشتم. به هرحال، کوچه‌‌ها خانوادة بزرگي را تشکيل مي‌‌دادند، يعني همه از جهات مختلف مثل خانواده بودند؛ مثلاً وقتي نذري مي‌‌پختند، شله‌‌زرد مي‌‌پختند يا گوسفند قرباني مي‌‌کردند يا از اينجور مراسم که بود، براي همسايه‌‌ها مي‌‌فرستادند و چنين نبود که همه‌‌اش را به فقرا بدهند. به همان اهل محله و خانواده‌‌هايي مي‌‌دادند که با آنها دوست بودند. اين حالت بود و من هم با خانوادة فرخزاد خيلي معاشرت مي‌‌کردم. آنها کتابخانة کوچکي داشتندــ     چون خود سرهنگ فرخزاد اهل کتاب و خواندن بودــ     هم داستان و هم آثار تاريخي و اجتماعي؛ در همان حدي که آنوقت‌‌ها بود. بنابراين، من مي‌‌رفتم آنجا. البته ابتدايي که بودم اول کتاب‌‌هاي پليسي امانت مي‌‌گرفتم. کتاب خواندن من از آنجا شروع شد. پدرم هم کتابخانة کوچکي داشتند که کتاب‌‌هاي خوبي در آن بود که استفاده مي‌‌کردم. به هرحال، اين تجربه‌‌اي بود که من با خانوادة فرخزاد داشتم. سر کوچه، يک حاجي خاوري بود که دخترش، پروانه، خوانندة خيلي معروف کلاسيک ايران بود، اما خيلي زود مسلول شد و ديگر نتوانست کار بکند و بعد هم فوت کرد. از او دختري ماند که بعدها به ”خاطرة پروانه“ معروف شد که خوانندة معروف و خيلي خوب آواز کلاسيک ايراني بود.

ن. ن. گفتيد که اين محله محله‌‌اي رضاشاهي بود؟ منظورتان از اين صفت چيست؟

ا. ا. اين محله، به معناي دقيق کلمه، محلة طبقة متوسط دوران رضاشاه بود. يعني طبقة متوسطي که در عصر پهلوي، عصر رضاشاه، به وجود آمده بود. فکر کنيد که ته کوچه سرهنگ فرخزاد بود که بالاخره افسر ژاندارمري جديد ايران بود و سرهنگ صارمي هم در همسايگي او زندگي مي کرد. پدر من و دو نفر ديگر از رؤساي راه‌‌آهن، به علت نزديکي راه‌‌آهن، آنجا را انتخاب کرده بودند. آن زمان، آنجا محلة جنوب شهري محسوب نمي‌‌شد و به علت مجاورت راه‌‌آهن محلة تازه‌‌سازي هم بود . . . آن‌‌موقع، دقيقاً متعلق به طبقة متوسط جديد بود. يک نفر از رؤساي وزارت دارايي آنجا بود. يک تاجر بود که خانه‌‌اي بزرگ‌‌تر از همه داشت. يک آقاي فولادجوش بود که صنعتگر قابلي بود. يک کسي که در خانة جلوي خانة ما مي‌‌نشست، از تجار متجدد بودند. به هرحال، يک چنين حالتي داشت آنجا. ولي خب ما هميشه از مدرسه که مي‌‌آمديم، کيف و کتاب را مي‌‌انداختيم و مي‌‌دويديم توي کوچه . اول‌‌ها گرگم‌‌به‌‌هوا مثلاً بازي مي‌‌کرديم توي کوچه، و بعد يواش‌‌يواش الک‌‌دولک و واليبال و فوتبال و . . .

ن. ن. وقتي بازي مي‌‌کرديد، دختر و پسر قاطي بودند؟

ا. ا. بله، يعني خيلي که بچه بوديم اين‌‌طور بود. البته بايد توجه داشت که در دورة رضاشاه کلاس‌‌هاي مختلط هم در برخي از مدارس ابتدايي داير کرده بودند. خواهرهاي من، پري خانم و مينا خانم، هيچ‌‌وقت به مدرسة مختلط نرفتند. ولي اين‌‌طور که آذرخانم[3] مي‌‌گويند، ايشان مي‌‌رفتند مدرسة مختلط.

دوران دانش‌‌آموزي و دانشجويي و فعاليت‌‌هاي سياسي

ن. ن. چه خاطراتي از دوران مدرسه داريد؟

ا. ا. از مدرسه خاطرات زيادي دارم که مقداري را، که شايد جالب باشد، مي‌‌گويم. البته ضمن قرارومدارهايي که براي اين گفت‌‌وگو با هم گذاشتيم، فکر کردم که دورة ابتدايي و متوسطه‌‌اي که من گذراندم ــ    که مي‌‌شود دوازده سال ــ      اين دوازده سال مصادف مي‌‌شود دقيقاً با همان دوازده سال مشهور تاريخ معاصر ايران که از رفتن رضاشاه تا کودتاي 28 مرداد ادامه پيدا مي‌‌کند.

ن. ن. درست است، جالب است!

ا. ا. موقعي که رضاشاه رفتند، من کلاس اول بودم. کودتاي 1332 هم که شد، دو ماه بود که ديپلم دوازده را گرفته بودم. يعني من درست اين دوره را در مدرسه طي کردم. حالا اگر بپرسيدــ     چون يک سؤال اساسي است ــ    که معنا و مفهوم عصر پهلوي، يعني دورة رضاشاه و محمدرضاشاه، چه بود، پاسخ من اين است که مشخصات اين دوره را مي‌‌توانيم مرتبط با خواست‌‌هاي عمدة انقلاب مشروطه در نظر بگيريم. به نظر من، انقلاب مشروطه دو پاية اساسي داشت. دو خواست عمده داشت که يکي از آنها عبارت بود از تأسيس دولت مستقل ملي که رضاشاه به‌‌طور کامل استقلال را حفظ کرد؛ مؤسس استقلال ايران و مؤسس دولت ملي ايران بود. بعد از او هم محمدرضاشاه در جهت گسترش دولت ملي موفقيت‌‌ها و دستاوردهاي زيادي داشت؛ صنعتي شدن هم مربوط بود به دولت ملي و مدرنيزاسيون و امثال اينها. اما همة اين دستاوردها با کمال تأسف کوچک‌‌ترين خدمتي به آن هدف اساسي دوم مشروطيت نکردند که مشارکت ملي بود. به همين علت هم بعد از اينکه رضاشاه رفت، خيلي دورة پُر‌‌هرج‌‌و‌‌مرجي به وجود آمد و در آن دوره، دولت ملي هم تق‌‌و‌‌لق شده بود. هر کسي ساز خودش را مي‌‌زد و خيلي دوران غم‌‌انگيزي بود. از يک جهت ولي خب، آزادي بيان بود. آزادي بود براي نوشتن، براي تشکيل احزاب و صحبت کردن . . . اين خلاصة نظر من است. الان کساني که طرفدار آن دوره هستند، مرتب اشاره مي‌‌کنند و مي‌‌گويند کارخانه ساخته شد، راه‌‌آهن ساخته شد، بندر ساخته شد و کاملاً هم درست مي‌‌گويند، هيچ حرفي در آن نيست. دربارة اين مطلب، نکته‌‌اي که جا دارد به آن اشاره بشود اين است که چند ماه بعد از انقلاب، يک روز زنده‌‌ياد مرحوم مهندس بازرگان مديران سازمان برنامه را خواستند که در نخست‌‌وزيري با ايشان ملاقات کنند. زنده‌‌ياد مرحوم مهندس بازرگان آدم بسيار شريف و راستگويي بود. اهل دوز و کلک سياسي به هيچ‌‌وجه نبود. مهندس بازرگان گفت: ”حالا که ما آمديم و کارهاي سازمان برنامه، کارهايي که انجام شده را مي‌‌بينيم، کارهاي نيمه‌‌کاره را مي‌‌بينيم، متوجه شديم که چه کارهاي عظيمي در اين مملکت صورت گرفته بود که ما ازش هيچ خبر نداشتيم.“ حالا اي کاش که در ميان اين کارهاي عظيمي که صورت گرفت، يک مقدار هم به اين نکته توجه مي‌‌شد که وقتي شما اين نهادها را داريد، وقتي مدارس و دانشگاه به سرعت توسعه پيدا مي‌‌کند، شهرنشيني توسعه پيدا مي‌‌کند، وقتي يک همچنين وضعيتي داريد، به رشد مشارکت ملي هم احتياج داريد؛ براي اينکه دولت ملي و مشارکت ملي لازم و ملزوم يکديگرند.

ن. ن. گفتيد که شايد اولين خاطره‌‌اي که از مسائل اجتماعي داريد همان کشف حجاب است. ولي خب، آن‌‌موقع خردسال بوديد. در چه سني نسبت به مسائل سياسي و اجتماعي علاقه و کنجکاوي پيدا کرديد؟

ا. ا. اصولاً همان‌‌طور که گفتم، اين دوازده سالي که من ابتدايي و متوسطه رفتم، همان دوازده سال معروف آزادي بيان و عقيده و روزنامه بود. بنابراين، خيلي زود به مسائل سياسي علاقه پيدا کردم. خوب يادم است که کلاس دوم ابتدايي بودم که شورش دانشگاه و مدارس در 17 آذر 1321 اتفاق افتاد. آن‌‌موقع، متفقين آمده بودند و وضع نان بد بود. هم نامرغوب بود، هم کم بود و به سختي پيدا مي‌‌شد. در آن زمان، قوام‌‌السلطنه نخست‌‌وزير بود. خلاصه، دانشجويان آن روز، در 17 آذر، براي اعتراض به اين وضع راه مي‌‌افتند، مي‌‌آيند به خيابان نادري و از نادري به ميدان بهارستان. خب، شاگردان مدرسه‌‌هايي هم که سر راه بودند و به‌‌خصوص دبيرستان‌‌هاــ   که خيلي فعال بودندــ       مي‌‌آيند و خلاصه جمعيت زيادي مي‌‌شوند که به بهارستان مي‌‌آيند. نزديک بهارستان که مي‌‌رسند، يک‌‌دفعه يک عده از اوباش و اينها هم قاطي‌‌شان مي‌‌شوند و مي‌‌ريزند در مجلس و مجلس را غارت مي‌‌کنند و بعد مي‌‌روند در خيابان‌‌ها و خيلي از مغازه‌‌ها را آتش مي‌‌زنند؛ يک شورش عظيمي در تهران صورت گرفت. بعد هم مي‌‌روند خانة قوام‌‌السلطنه. آنجا را هم اول غارت مي‌‌کنند، بعد به آتش مي‌‌کشند. به‌‌طوري که بعدها معلوم شد، اين تظاهرات بر عليه قوام‌‌السلطنه به تحريک شاه فقيد بوده است. اما قوام‌‌السلطنه از آن بيدهايي نبود که به اين بادها بلرزد. اين بود که قوام‌‌السلطنه ايستاد و حکومت نظامي اعلام کرد و تمام روزنامه‌‌ها را توقيف کرد و خلاصه شلاق‌‌کش ايستاد، در حالي که ايران در اشغال روس و انگليس بود . . . حالا ما کلاس دوم بوديم. ما هم تا اين موضوع را شنيديم که دانش‌‌آموزان مدارس شلوغ کرده‌‌اند. راه افتاديم، آمديم . . . بچه‌‌ها را جمع کرديم. نزديک هفده‌‌ هجده نفري شديم. آمديم در خيابان و شروع کرديم شعار دادن که ”نان بايد مرغوب گردد!“ يک آقاي محترمي آمد و گفت: ”بچه‌‌ها داريد کجا مي‌‌رويد؟“ گفتيم: ”داريم مي‌‌رويم مجلس!“ گفت: ”شهر را به آتش کشيده‌‌اند. الان آتش به آسمان مي‌‌رود. شما اگر برويد زير پا، هيچ شک نداشته باشيد که له‌‌و‌‌لورده مي‌‌شويد. هيچي از شما باقي نمي‌‌ماند. زود برگرديد برويد خانه‌‌هايتان.“‌‌ خلاصه ما را برگرداند. اگر ايشان نبودند، ما مي‌‌رفتيم مجلس و واقعاً دچار چنان وضعي هم مي‌‌شديم. اين خاطره‌‌اي است که از آن موقع دارم. اين تظاهرات 17 آذر که به اسم دانشجويان تمام شد، دانش‌‌آموزان و دانشجويان را متوجه کرد که قدرت زيادي دارند. بنابراين، در کارهاي بعدي و به‌‌خصوص در ملي شدن نفت ــ    که من هم يکي از سردسته‌‌هاي دانش‌‌آموزان شده بودم ــ     حضور فراواني داشتند. اين است که دانشجويان و دانش‌‌آموزان در امور سياسي خيلي فعال بودند.

ن. ن. جالب است که با وجود سن کم به اين صورت رويدادهاي سياسي را دنبال مي‌‌کرديد.

ا. ا.  البته شايديکي از دلايل سياسي شدن من اين بود که متفقين پدرم را همراه مهندسين راه‌‌آهن که در آلمان تحصيل کرده بودند و عده‌‌اي از افسران ارتش و رجال کشور را در بازداشتگاه اراک ــ    که کمپ انگليسي‌‌ها بودــ     به مدت دو سال زنداني کردند. البته ايشان را چند ماهي هم تحويل روس‌‌ها در زندان رشت داده بودند. علتش هم اين بود که روس‌ها از انگليس‌ها تقاضا کرده بودند که عده‌اي از بازداشتي‌هايي را که از طبقة عمدة مالکان گيلان بودند يا مورد نظر آنها بودند تحويل آنها بدهند. رئيس بازداشتگاه هم نام آنها را اعلام کرده بود. ساير زندانيان هم به اين کار معترض بودند و تظاهراتي راه انداخته بودند که پدر من هم از سردسته‌ها بودند و نطق آتشيني بر عليه اشغالگران انگليسي و روسي ايراد و به اين کار شديداً اعتراض مي‌کنند. آنها هم فرداي آن شب، نام معترضين را به ليست زندانيان اعزامي به رشت اضافه مي‌کنند. البته زندان روس‌ها به مراتب بدتر از زندان انگليسي‌ها بود. علاوه بر اين، من کلاس پنجم و ششم ابتدايي بودم که يک اتفاق خيلي مهم تاريخي هم واقع شد و آن مسئلة تجزية آذربايجان و کردستان بود. بعد از شش‌‌ماه که از خاتمة جنگ گذشت، روس‌‌ها نيروي نظامي‌‌شان را نبردند و در آذربايجان و کردستان دولت‌‌هاي مستقلي زير سرنيزة آنها ايجاد کردند. روس‌‌ها هي امروز و فردا مي‌‌کردند که امتيازاتي بگيرند، دنبال نفت بودند. بالاخره با اولتيماتوم ترومن عقب‌‌نشيني کردند. آن‌‌موقع که اين جريانات شد، من البته مي‌‌شنيدم که صحبت از اين است که ترومن اولتيماتوم داده و امريکايي‌‌ها جلوي استالين ايستاده‌‌اند. اينها همه بود . . . يک راه ديگري هم که از طريق آن خيلي علاقه‌‌مند و سياسي شده بوديم، همين روزنامه‌‌ها بود. پول هم نداشتيم که روزنامه بخريم، ولي چون حزب حسابي هم نبود، دکه‌‌هاي روزنامه‌‌فروشي روزنامه‌‌هاي مهم را مي‌‌گذاشتند روي پيشخوانشان؛ عملاً ده، پانزده روزنامة مهم. خيلي از اينها روزنامه‌‌هاي چپي داشتند و کيوسک‌‌هايي هم بود که متعلق به چپي‌‌ها بودند. اين بود که يکي از جاهايي که ماــ   که علاقه‌‌مند به مسائل سياسي بوديم ــ    هر روز مي‌‌رفتيم و يک‌‌ ربع، نيم ساعت مي‌‌ايستاديم و روزنامه مي‌‌خوانديم. به اين کار مي‌‌گفتند: ”استراق بصر!“ مجاني روزنامه‌‌ها را مي‌‌خوانديم. من هم از آنهايي بودم که خيلي علاقه داشتم و اين ما را وارد جريانات و دعواها مي‌‌کرد که قوام چکار کرده و ديگري چکار کرده . . . آن موقع ناسيوناليسم در ايران خيلي قوي بود. خلاصه، من چون خيلي فعاليت سياسي داشتم، حتي در دبستان هم بچه‌‌ها مرا مسخره مي‌‌کردند و اسمم را گذاشته بودند ”احمد سياسي!“ تا يک چيزي مي‌‌شد، جمع مي‌‌شديم و من شروع مي‌‌کردم به بحث در مورد مسائل سياسي. بچه‌‌ها هم زياد چيزي نمي‌‌فهميدند، ولي آن‌‌طور مسخره مي‌‌کردند. البته قضية آذربايجان حل شد و ارتش به آنجا رفت، همة اينها در آن وقت مورد تأييد ناسيوناليست‌‌هاي ايراني بود. شاه فقيد هم آن‌‌موقع موقعيت خيلي خوبي پيدا کرده بود. رفت آذربايجان و وقتي برگشت، استقبال خيلي عظيمي در تهران از او شد. من هم يادم است که به استقبالش رفته بودم. آن‌‌موقع فکر مي‌‌کنم که کلاس ششم ابتدايي بودم.

ن. ن. الان که به گذشته نگاه مي‌‌کنيد، آيا کتابي را به ياد داريد که در دوران دانش‌‌آموزي روي شما تأثيرگذار بوده باشد

ا. ا. تصديق کلاس ششم را که در سال 1325 گرفتم، در تابستاني که قرار بود از کلاس ششم بروم به کلاس هفتم، يک کتاب به دستم افتاد راجع به انقلاب کبير فرانسه. هيچ يادم هم نمي‌‌آيد که من از کجا اين کتاب را پيدا کردم. آخر مي‌‌دانيد، در آن سال‌‌ها حرف‌‌هاي زيادي بود راجع به اينکه بايد انقلاب کرد و از انقلاب کبير اکتبر و انقلاب کبير فرانسه و انقلاب مشروطه صحبت خيلي زياد بود. من هم وقتي که اين کتاب را ديدم، خيلي توجه مرا جلب کرد و در همان تابستان آن را خواندم. بعد که رفتيم به دبيرستان رهنماــ    که از مدرسه‌‌هاي خوب دولتي تهران بودــ      براي اولين بار در کلاس تاريخ، که از کلاس هفتم به بالا بود، سخنراني کردم. البته مي‌‌دانيد ديگر، بيشتر شرح وقايع انقلاب کبير فرانسه بود تا تجزيه و تحليل . . .

ن. ن. خب، البته!

ا. ا. من هم يک چيزهايي از تحليل‌‌ها مي‌‌فهيدم، يعني متوجه مي‌‌شدم . . . در واقع، در تمام دوران تحصيل در ايران فقط همان سيکل اول، يعني سه سال اول دبيرستان و سال دهم که در البرز بودم، مرتب مي‌‌رفتم مدرسه و غيبت نداشتم. يادم مي‌‌آيد در دو سال آخر دبيرستان، دارالفنون که بودم، اصلاً سر کلاس نمي‌‌رفتم. يکي دو هفته‌‌اي يک کلاس را يکساعت يا نيم ساعت مي‌‌رفتم که ببينم چه خبر است و سر‌‌و‌‌گوشي آب مي‌‌دادم. در عوض، يک کارت کتابخانة مجلس را گرفته بودم و دزدکي به کتابخانة مجلس مي رفتم که مادرم نفهمند، چون اگر هم متوجه مي‌‌شدند و مي‌‌گفتم که ”من نمي‌‌روم مدرسه، ولي قبول مي‌‌شوم، شما نگران نباشيد،“ باور نمي‌‌کردند. اين بود که مجبور بودم دزدکي به کتابخانه بروم که کتاب بخوانم. سير حکمت در اروپا را من آنجا خواندم، در کتابخانة مجلس، سه جلدش را. يعني وارد اين مباحث شده بودم که از بچه‌‌هاي ديگر خيلي جلوتر بود. تحليل‌‌هاي فلسفي داشت و مرحوم فروغي هم خيلي خوب نوشته بود. ولي همزمان به شدت سياسي هم شده بودم، عليه دربار و طبقة حاکمه. ما ناسيوناليست بوديم. کلاس دهم دبيرستان البرز بودم که رسماً وارد سياست شدم و به حزب پان‌‌ايرانيست پيوستم. خوشبختانه در آن يک سالي که عضو حزب پان‌‌ايرانيست بودم و فعاليت مي‌‌کردم، آن حزب از واحدهاي جبهة ملي بود و عملاً ما براي جبهة ملي، براي مصدق، کار مي‌‌کرديم و طبيعتاً هم با حزب توده خيلي مخالف بوديم. البته بعد به سراغ نيروي سوم رفتم.

ن. ن. چطور شد که از حزب پان‌‌ايرانيست به طرف نيروي سوم و خليل ملکي رفتيد؟

ا. ا. يک علت در واقع مقداري بلوغ فکري بود و مقداري هم اينکه با رفقا جاي ديگري پيدا کرده بوديم. موقعي که حزب پان‌‌ايرانيست بوديم، که کمتر از يک سال طول کشيد، چيزهايي ديديم و حدس‌‌هايي زديم که اتفاقاً درست هم درآمد. آنها به پول‌‌و‌‌پله‌‌اي رسيده و يک خرده نونوار شده بودند. ما آن موقع بچه بوديم، اما احساس مي‌‌کرديم که وضع مادي اينها خوب شده . . .

ن. ن. يعني حزب پان‌‌ايرانيست؟

ا. ا. بله. شروع کرديم به انتقاد از حزب و محسن پزشکپور.آخر پان‌‌ايرانيست‌‌ها هم دو دسته بودند، يک دسته به رهبري داريوش فروهر بود و يک دسته به رهبري محسن پزشکپور و محمدرضا عاملي تهراني و علينقي عاليخاني. همين سه نفر رهبرشان بودند. بعداً متوجه شدم، يعني بعدها تحقيق کردم و در اينجا هم با دونالد ويلبر (Donald Wilber) ملاقات داشتم ــ    که يکي از طراحان اصلي کودتاي 28 مرداد بودــ      و از او راجع به کودتا و اوضاع ايران و شبکة بدامن سؤال کردم و ويلبر جريان را برايم گفت.

ن. ن. شبکة بدامن چه نوع سازماني بود و با حزب پان‌‌ايرانيست چه ارتباطي داشت؟

ا. ا. اين همان شبکة ”لعنت بر حزب توده“ بود. داستان جالبي است که مارک گسيارافسکي (Mark Gasiorowski)، استاد علوم سياسي در دانشگاه تولين، دربارة آن مقاله‌‌اي نوشته است.[4] سابقه و سبب تأسيس اين شبکة ”لعنت بر حزب توده“ اين بود که توده‌‌اي‌‌ها از هر فرصتي بر عليه دولت امريکا و مؤسسات امريکايي در تهران استفاده مي‌‌کردند. مثلاً نه تنها روي ديوارهاي شهر به انگيسي مي‌‌نوشتند ”Yankee go home“ بلکه اگر يک ماشين مستشاري نظامي امريکا در خيابان ديده مي‌‌شد، توده‌‌اي‌‌ها آن را دنبال مي‌‌کردند و همان شعار را سر مي‌‌دادند. اين بود که امريکايي‌‌ها به فکر افتادند تا به سبک خودشان مقابله به مثل کنند و شبکه‌‌اي  به نام ”لعنت بر حزب توده“ که به انگليسي به آن مي‌‌گفتند TPBEDAMNــ     که دو حرف اول آن مخفف Tudeh Party بودــ      با بودجة سالي نيم ميليون دلار تأسيس کنند که در آن‌‌وقت پول زيادي بود. اين طـرح در سال 1950 به وسيلة دکتر تي. کايلـر يانگ  (T. Cuyler Young) پايه‌‌گذاري شد که استاد خاورشناسي در دانشگاه پرينستون بود. همکاران اصلي اين شبکه دو نفر از روزنامه‌‌نگاران باسابقه به نام علي جلالي و فرخ کيواني بودند که در واقع خط ارتباطي شبکة ”لعنت بر حزب توده“ با تعداد  زيادي از روزنامه‌‌نگاران ايراني و مديران روزنامه‌‌ها و مجلات مهم آن روز ايران براي همکاري و پرداخت حق‌‌الزحمة ماهانة آنان بودند. تعداد افرادي که با اين شبکه همکاري مي‌‌کردند و حقوق‌‌بگير سيا (CIA) بودند، در سال 1952 که شبکه گسترش يافته و بودجة آن هم به يک ميليون دلار افزايش يافته بود، حدود 130 نفر بود. در اين ميان، تمام احزاب و افرادي که به نحوي با حزب توده مخالف بودند، مانند پان‌‌ايرانيست‌‌ها و حزب سومکا و حزب ذوالفقار و حزب آريا و شعبان جعفري، معروف به شعبان بي‌‌مخ، و فلسفي واعظ حقوق‌‌بگير اين شبکه بودند. بعدها که با دونالد ويلبر مصاحبه کردم، او تأييد کرد که پان‌‌ايرانيست‌‌ها با او همکاري مي‌‌کردند و ادغام دو دستة پزشکپور و فروهر پيشنهاد او بود. اينها البته بعد از مدتي از هم جدا شدند. منظورم اين است که ما هم که فهميديم يک چيزي هست، در عالم بچگي درست فهميده بوديم.

ن. ن. يعني آن موقع در اين مورد شايعاتي بود؟

ا. ا.  نه، شايعه‌‌اي نبود. ما خودمان حدس مي‌‌زديم. ما خودمان رفتار اينها را مي‌‌ديديم. اين بود که به آنها مشکوک شديم و کميته‌‌اي به اسم ”کميتة نجات“ تشکيل داديم و شروع کرديم عليه رهبري حزب صحبت کردن و بعد هم استعفا داديم و دسته‌‌جمعي بيرون آمديم. آنها هم حرف زدن با ما را تحريم کردند. بدنة اصلي آنها دانش‌‌آموزان بودند؛ ما هم خيلي در ميان دانش‌‌آموزان فعال بوديم و جزو رهبري دانش‌‌آموزانشان بوديم. ولي کار عمده‌‌اي که ما درآن دوره مي‌‌کرديم اين بود که در تمام تظاهراتي که از طرف مدارس و دانشگاه‌‌ها مي‌‌شد، نه تنها شرکت مي‌‌کرديم، بلکه از سازمان‌‌دهندگان آن تظاهرات بوديم.

ن. ن. اين تظاهرات براي ملي شدن نفت بود؟

ا. ا.  بله. در اين دوره‌‌اي که من دارم از آن صحبت مي‌‌کنم، شعار ما اين بود که ”نفت بايد در تمام مملکت ملي شود!“ شعار توده‌‌اي‌‌ها هم اين بود که ”امتياز نفت جنوب لغو بايد گردد!“ ما متوجه مطلب بوديم، چون اگر امتياز نفت جنوب لغو مي‌‌شد، هنوز جاي پايي براي شوروي‌‌ها وجود داشت که دوباره به دنبال امتياز نفت شمال باشند. اما اگر شعار جبهة ملي عملي مي‌‌شد، انگلستان و روسيه بر منابع نفتي ايران سلطه‌‌اي پيدا نمي‌‌کردند. اين نيروي عمده‌‌اي هم که مال خليل ملکي بود، يعني نيروي سوم، تقريبا تنها نيرويي از جبهة ملي بود که در دانشگاه نفوذ داشت. آنها يک حرف‌‌هايي مي‌‌زدند که براي ما تجزيه و تحليل‌‌هاي اجتماعي بود، تحليل‌‌هاي مارکسيستي آزادشده، يک جور مارکسيسم آزاد و ليبرال و ملي بود.

ن. ن. آيا در جريان 28 مرداد مشاهداتي هم داشتيد؟

ا. ا. اتفاقاً آن روز، يعني حدود ساعت 10 و 11 بامداد روز 28 مرداد، که شنيدم حرکت‌‌هايي در مرکز شهر در جريان است، خيلي نگران شدم. از چهارراه گمرک با دوچرخه به حوالي منزل دکتر مصدق رفتم، ولي در اين مسير چيزي که غيرعادي باشد نديدم. به حوالي منزل دکتر مصدق که در خيابان کاخ و در شمال کاخ‌‌هاي سلطنتي  واقع بود هم رفتم، ولي خيابان کاخ در حوالي منزل دکتر مصدق در محافظت کامل بود و خبري نبود و همه‌‌چيز آرام بود. از آنجا در خيابان شاه به سوي مجلس مي‌‌رفتم که کم‌‌کم کاميون‌‌هايي را ديدم که هر کدام در حدود ده، بيست يا سي نفر از اوباشان جنوب شهر را سوار کرده بودند که چماق‌‌هايي در دست داشتند و فرياد ”زنده‌‌باد شاه“ سر داده بودند و چند نفرشان هم عکس‌‌هايي از شاه در دست داشتند و در خيابان‌‌ها در حرکت بودند. در اين مسير و خيابان‌‌هاي اطراف آن، هر جا که دفتر روزنامه‌‌هاي هوادار مصدق يا حزب توده بود يا دفاتر آن احزاب در آن قرار داشت، همة آنها را غارت و تخريب کرده بودند و بعضي جاها را به آتش کشيده بودند. من بسياري از مردم را ديدم که در پياده‌‌روها بهت‌‌زده شاهد اين صحنه‌‌ها بودند. در خيلي از کاميون‌‌ها سر‌‌و‌‌کلة پاسبان‌‌ها هم ديده مي‌‌شد. اساساً پاسبانان شهرباني نقش مؤثري در کودتا داشتند. يعني بنا به شهادت سروان ماشاءالله ورقا، که رئيس دايرة تعقيب و مراقبت در ادارة اطلاعات شهرباني و نيز عضو سازمان نظامي حزب توده بود، ادارة شهرباني از پيش‌‌از‌‌ظهر روز 28 مرداد بدون هيچ دخالتي از سوي نيروهاي ديگر و به‌‌طور خودانگيخته سقوط کرده و در اختيار کودتاگران قرار گرفته بود.

ن. ن. شما که شاهد اين قضايا بوديد، آيا در آن‌‌موقع فکر مي‌‌کرديد که شايد به اصطلاح کاسه‌‌اي زير نيم‌‌کاسه است و جمعيتي که راه افتاده خودانگيخته نيست و از پيش سازمان‌‌دهي شده است؟

ا. ا.  مسلم بود که اينها مردم عادي نيستند. مردم عادي که هميشه در تظاهرات بودند، چه طرفداران جبهه ملي و چه طرفداران حزب توده، لباس‌‌هاي معمولي تنشان بود و معمولاً هم پيراهن سفيد مي‌‌پوشيدند. اين مشخصة طبقة متوسطي بود که در تظاهرات ملي شرکت مي‌‌کردند. چون من سابقة 9 اسفند را هم داشتم، ديده بودم که عدة زيادي از اينهايي که در 9 اسفند آمده بودند، سردسته‌‌هاي لات‌‌ها و چاقوکش‌‌هاي ميدان امين‌‌السلطان و محلة باغ فردوس و اينها بودند. در آن روز 28 مرداد هم اوباش بودند و اينها هم يک چوب‌‌هاي بلندي دستشان بود. اين منظره و اين صحنه و آن آدم‌‌ها، آن آدم‌‌هايي نبودند که در تظاهرات بودند. شبيه آنها اصلاً نبودند. خلاصه مي‌‌خواهم بگويم که به‌‌طور قطع آنچه من مشاهده کردم، يک قيام ملي نبود. نود درصد و حتي شايد 95 درصد شرکت‌‌کنندگان را از اوباش جنوب شهر يا عمله‌‌هايي مي‌‌ديدم که صبح‌‌ها در ميدان حسن‌‌آباد جمع مي‌‌شدند تا صاحب‌‌کاري آنها را به سر ساختمان يا جاده‌‌اي ببرد تا آن را هموار کنند. عکس‌‌هاي آن روز نيز که خبرگزاري‌‌هاي عمدة خارجي که در تهران جمع بودند و ارائه کرده‌‌اند، همين قماش مردم را نشان مي‌‌دهند. شماري از اين عکس‌‌ها در مجموعه عکس‌‌هاي گتي (Getty Photos) هم هست. البته دادن عنوان ”قيام ملي“ به جاي نام اصلي آن، که کودتا باشد، چيز تازه‌‌اي نبود. در همان ماه‌‌هاي نخست پس از کودتا، نام ميدان مخبرالدوله را به زيور ”قيام ملي 28 مرداد“ آراستند، اما نه کسي آن را باور کرد و نه کسي جز مقامات دولتي آن را به کار برد. حتي تاکسي‌‌ها هم همان نام اصيل آن را که ميدان مخبرالدوله بود به کار مي‌‌بردند. متأسفانه چند سالي است که دوباره عنوان ”قيام ملي“ براي عده‌‌اي از نويسندگان عنوان نان‌‌وآب‌‌داري شده است.

ن. ن. گويا مصاحبه‌‌هايي هم در اين باره در اين سال‌‌ها با تعدادي از دست‌‌اندرکاران کودتا انجام داده‌‌ايد.

ا. ا.  بله. يکي از مهم‌‌ترين آنها مصاحبه‌‌اي دو روزه بود با تد هاتچکيس (Theodore [Ted] Hotchkiss) که مأمور عملياتي سيا در شعبة آن دستگاه در سفارت امريکا در تهران در سال‌‌هاي 1950 تا 1955 بود. ديگر مصاحبه با دونالد ويلبر بود که از طراحان اصلي کودتا به شمار مي‌‌آمد و قبلاً به او اشاره کردم. همچنين، مصاحبه با سِر دنيس رايت که چهار ماه پس از کودتا با عنوان کاردار سفارت براي بازگشايي سفارت انگلستان ــ    که زنده‌‌ياد دکتر محمد مصدق آن را بسته بودــ     به تهران آمده بود و حدود ده سال بعد در مقام سفير کبير انگلستان به ايران آمد. مصاحبة جالب ديگري هم داشتم با آقاي حسين خداداد که پدر ايشان، حاجي‌‌خان خداداد، صاحب ميدان بارفروشي ميوه در ميدان امين‌‌السلطان و ميدان تره‌‌بار در نزديکي آن بود. در اين مصاحبه، از چگونگي بسيج اوباش جنوب شهر به دست شبکة شبه‌‌مافيايي سيدضياء و اسدالله رشيديان که يک بار هم آن را در جريان سوم اسفند امتحان کرده بودند، اطلاعات سودمندي به دست آوردم. البته براي اطلاعات کامل و دقيق دربارة کودتا، علاقه‌‌مندان را به کتاب آقاي دکتر علي رهنما، استاد دانشگاه امريکايي در پاريس احاله مي‌‌دهم.[5]

ن. ن. قبلاً به 9 اسفند اشاره کرديد. ماجراي آن چه بود؟

ا. ا. در اوايل اسفندماه 1331، شاه که وحشت زيادي از مصدق پيدا کرده و دست و پايش را گم کرده بود، به تشويق ملکه ثريا قصد سفري به خارج از کشور در روز 9 اسفند کرده بود. به رغم قراري که شاه با مصدق گذاشته بودند و اين مسافرت بايد کاملاً محرمانه مي‌‌ماند، اين موضوع چند روز پيش از آن به اطلاع شبکة ”سيدضياءالدين ـ    اسدالله رشيديان“ رسيده بود. اين در واقع توطئه‌‌اي بود که از سوي عوامل دست‌‌نشاندة بريتانيا در ايران تدارک ديده شده بود و سه ستون عمده داشت: اول روحانيت هوادار بريتانيا بود، يعني آيت‌‌الله محمد بهبهاني و آيت‌‌الله حاج بهاءالدين نوري، داماد ايشان، که با پشتيباني آيت‌‌الله سيدابوالقاسم کاشاني به انجام رسيد. ستون دوم کانون افسران بازنشسته بود که سران آنها غالباً کساني بودند که دکتر مصدق به عنوان وزير دفاع ملي آنها را پاکسازي کرده بود. سوم هم اراذل و اوباش ميدان‌‌هاي جنوب شهر تهران بودند که در شبکه‌‌هاي مافيايي فعاليت مي‌‌کردند و همواره آماده بودند تا در برابر حمايت و دستمزد کافي دسته‌‌‌‌‌‌هاي اوباش را وارد گود کنند. اين سه گروه به بهانة جلوگيري از مسافرت دو ماهة شاه و ملکه ثريا به اروپا در 9 اسفندماه در خيابان کاخ و اطراف کاخ سلطنتي گرد آمده و به تظاهرات وسيعي در جلوي کاخ سلطنتي دست زدند. مصدق که پيش از اجتماع تظاهرکنندگان، که عمدتاً از اوباش ميدان‌‌هاي ميوه و سبزي جنوب شهر بودند، به ديدار شاه و ملکه رفته بود تا از آنها خداحافظي کند و ترتيب سفر آنها را بدهد، از در پشت کاخ ــ    که تا خانه او شايد 300 متر فاصله داشت  ــ     مي‌‌رود، ولي اوباش او را دنبال مي‌‌کنند و پس از نيم ساعت به خانة او حمله مي‌‌کنند. دکتر مصدق از خانة پهلويي با لباس خانه و يک قبا به ستاد ارتش مي‌‌رود، ولي رئيس ستاد را غايب مي‌‌بيند و به عنوان وزير دفاع ملي دستور مي‌‌دهد که فوراً او را احضار کنند. وقتي مي‌‌آيد، او را با خود به مجلس مي‌‌برد و در جلسة خاصي که تشکيل شده بود، وارد مي‌‌شود و از سرلشکر محمود بهارمست، رئيس ستاد ارتش، در حضور نمايندگان به شدت مؤاخذه مي‌‌کند. من اين اخبار را شنيدم و تصور مي‌‌کنم که راديو خبر اين اجتماع بزرگ در برابر کاخ سلطنتي را که عليه مصدق بود، به‌‌خصوص خبر حمله به خانة او را، داده باشد. اين بود که با اتوبوس خودم را به حوالي خانة مصدق رساندم و اين در حدود ساعت شايد 4 يا 5 بعدازظهر بود که آب‌‌ها از آسياب افتاده بود و در بالاي خيابان کاخ، در حدود خيابان نادري که بالاتر از خانة مصدق بود و به وسيلة سربازان محافظت مي‌‌شد، به گروه کوچکي که شايد بيشتر از 50 نفر نبودند برخوردم و ميان آنها رفتم تا سر‌‌و‌‌گوشي آب بدهم. طبعاً همه نگران بودند و بيشتر آنها هم هم‌‌سن و سال من و دانشجو يا سال‌‌هاي آخر دبيرستان بودند. من هم در آن روز تاريخي دانش‌‌آموز سال 12 دبيرستان دارالفنون بودم. در همين موقع بود که امير موبور و منصور افشار، که از لات‌‌هايي بودند که با توده‌‌اي‌‌ها سرشاخ مي‌‌شدند يا دانشجويان را کتک مي‌‌زدند، سرو‌‌‌‌کله‌‌شان پيدا شد و شروع به تحکم کردن به ما کردند که آنجا را ترک کنيم. ما که هم از آنها مي‌‌ترسيديم و هم به هيچ‌‌وجه نمي‌‌دانستيم که چکار بايد بکنيم، حيران مانده بوديم. در همين موقع بود که يک مرتبه سروکلة جلال آل‌‌احمد با حدود شايد 20 نفر پيدا شد و يک راست رفت سراغ امير موبور و منصور افشار و يک سقلمه به سينة امير موبور زد و گفت عدة زيادي از دانشسراي عالي در حال آمدن به اينجا هستند و عدة زيادي از دانشگاه و جاهاي ديگر هم به زودي مي‌‌رسند و صلاح شما در اين است که اينجا نمانيد و اين محل را ترک کنيد. همان‌‌طور که آل‌‌احمد خبر داده بود، بچه‌‌هاي دانشسراي عالي به تعداد زيادي سر رسيدند و يک عده 200 تا 300 نفري شديم و ترتيب يک دمونستراسيون [تظاهرات] را در طول خيابان نادري داديم. اولين کاري که کرديم اين بود که از همان‌‌ها که زودتر آمده بودند و با هم آشنا شده بوديم، يک گروه انتظامات درست کرديم و قرار گذاشتيم که اينها دست‌‌هايشان را از دو طرف با دست‌‌هاي دونفري که در طرف راست و چپ او بودند نگاه دارند و به اين ترتيب توانستيم يک دمونستراسيون [تظاهرات] منظم که تعداد افراد آن اقلاً به 3هزار نفر رسيده بود، در مسير خيابان نادري، خيابان فردوسي و ميدان سپه و لاله‌‌زار و اسلامبول و ميدان مخبرالدوله و خيابان سعدي شمالي جلوي ساختمان مرکزي حزب نيروي سوم تشکيل دهيم. اين دمونستراسيون [تظاهرات] خيلي به تثبيت موقعيت دکتر مصدق کمک کرد. البته فرداي آن روز شاهد تظاهرات عظيمي در تهران و شهرهاي بزرگ بوديم که مصدق از فرصت استفاده کرد و بلافاصله سرتيپ محمدتقي رياحي را به رياست ستاد منصوب کرد. اهميت تاريخي توطئة 9 اسفند اين بود که تمريني شد براي استفادة شبکة شبه‌‌مافيايي سيدضياءالدين ـ   اسدالله رشيديان از چند مقام روحاني طرفدار انگلستان براي تجهيز اراذل و اوباش جنوب شهر و اين سناريو عيناً در 28 مرداد، 5 ماه بعد از آن، با موفقيت اجرا شد.

ن. ن. بعد از کودتاي 28 مرداد هم فعاليت‌‌هايي داشتيد؟

ا. ا. ما سه نفر بوديم که با هم خيلي دوست بوديم. يکي منوچهر راد بود که جامعه‌‌شناسي و فلسفه خواند. يکي جمشيد ملکي بود که درس نخواند، اما خيلي باهوش و بي‌‌باک بود . 28 مرداد هم که شد، سازماني براي مبارزه و چاپ اعلاميه‌‌هاي جبهة ملي درست کرديم. برادر رضا شايان، که بعد از ملکي از رهبران نيروي سوم بود، معلم تاريخ و جغرافي بود. يک دستگاه استنسيل با يک ماشين تايپ داشت و آنها را به ما داد. ما اعلاميه‌‌ها را استنسيل مي‌‌کرديم، عليه کودتا و شاه و به‌‌خصوص وقتي که مصدق را گرفتند و زنداني‌‌اش کردند و مي‌‌خواستند محاکمه‌‌اش کنند، عليه محاکمة مصدق و . . . آنها چون نيروي سوم بودند، ما بيشتر با آنها کار مي‌‌کرديم. فعاليت‌‌هاي سياسي من همين‌‌ها بود و خوشبختانه گير نيفتاديم. البته در همين دوره، يعني حدود سه هفته پس از کودتا، امتياز روزنامه‌‌اي با نام داور ملي را هم گير آورديم. با زنده‌‌ياد دکتر محمود عنايت صحبت کرديم که سردبير اين روزنامه بشود. ايشان روزنامه نگار برجسته اي بودند. در همان وقت‌‌ها کندوکاوچي روزنامة شاهد بودند، يعني روزنامه‌‌هاي عمده و به‌‌خصوص مخالفين را نقد و مسخره مي‌‌کردند که قبلاً آل‌‌احمد تهيه مي‌‌کرد. خلاصه اينکه ما يک روزنامة کوچک چهارصفحه‌‌اي منتشر مي‌‌کرديم که از تيترهاي مطالب آن معلوم بود که از روزنامه‌‌هاي دولتي نيست. روزنامه چندهزار شماره فروش مي‌‌رفت و هرچند روز يک‌‌بار توقيف مي‌‌شد و جمشيد ملکي مي‌‌رفت و نصف درآمد را به سرلشکر فرهاد دادستان، فرماندار نظامي تهران، مي‌‌داد و از روزنامه رفع توقيف مي‌‌کرد تا اينکه بعد از چند هفته، يک روز جمشيد را احضار کردند به فرمانداري نظامي و متني را که راديو مسکو خوانده بود نشانش دادند که ”روزنامة داور ملي از تهران چنين گزارش مي‌‌دهد . . .“ و به او گفتند که روزنامه براي هميشه توقيف است.

ن. ن. فعاليت‌‌هاي سياسي‌‌تان چه نقشي در انتخاب رشتة تحصيلي‌‌تان در دانشگاه داشت؟

ا. ا. من رفتم رشتة حقوق، براي اينکه براي فعاليت‌‌هاي سياسي ما و مسائلي که آن‌‌موقع مورد توجه ما بود، بايد رفت حقوق خواند. حقوق خيلي هم خوب بود، چند چيزش خيلي خوب بود. دوره‌‌اش سه سال بود؛ دو سال اول عمومي بود و يک سال آخر اختصاصي مي‌‌شد: قضايي، سياسي و اقتصادي. من اول قضايي را خواندم. ما هر سه سال درس فقه داشتيم که خيلي خوب بود. شما اگر فقه را بخوانيد، يک مقدار زيادي با روح جامعه آشنا مي‌‌شويد، براي اينکه بالاخره مذهب است ديگر. روح مذهبي در همه‌‌جا نفوذ دارد. مطالب اساسي روابط اجتماعي که در حقوق مدني مندرج است مبتني بر فقه شيعه است. به نظر من، خيلي فرق هست بين کسي که فقه خوانده و کسي که نخوانده. خود من اين استنباط را دارم. هر سه سال درس فقه داشتيم: سال اول آقاي مشکوة، سال دوم و سوم هم آقاي سنگلجي بودند. سال سوم يک درس اصول و قواعد فقه هم داشتيم و آن هم خيلي درس مهمي بود. چون اصول يعني ”ادلة استنباط احکام شرعيه؛“ تعريفي است که از آن‌‌موقع يادم مانده است براي اصول. آقاي محمود شهابي استاد اين درس بودند که خيلي استاد برجسته‌‌اي هم بودند. در دانشکدة حقوق، درسي که براي من خيلي جالب بود و کمک کرد، درس حقوق تطبيقي بود. اين درس خيلي کمک کرد و از روي آن، آدم نسبيت فرهنگي را مي‌‌فهميد. نسبيت مسائل فرهنگي و اجتماعي را متوجه مي‌‌شد. و خُب، کتاب روح‌‌القوانين مونتسکيو هم، که در واقع شامل تاريخ حقوق و حقوق تطبيقي بود، به فارسي ترجمه شده بود. منتسکيو خيلي درايران تأثير و نفوذ داشت.

ن. ن. پس به قصد اين به دانشکدة حقوق رفتيد که وارد سياست و فعاليت‌‌هاي سياسي بشويد؟

ا. ا. بله ديگر، بالاخره آنهايي که کارهاي اجتماعي ـ   سياسي، کارهاي سياسي مي‌‌کنندــ      مثل همين‌‌جا هم ــ    حقوق مي‌‌خوانند ديگر، خيلي کمک مي‌‌کند.

ن. ن. پس در چه مرحله‌‌اي تصميم گرفتيد که رشته‌‌تان را به جامعه‌‌شناسي عوض کنيد؟

ا. ا. آن‌‌موقع فقط جامعه‌شناسي شناخته بود. انسان‌‌شناسي و اتنولوژي [مردم‌‌شناسي] و حتي دموگرافي [جمعيت‌‌شناسي]، اصلاً نمي‌‌دانستيم اينها چيست. اينها همه در مؤسسة مطالعات و تحقيقات اجتماعي معرفي شدند. موقعي که مؤسسه در سال 1337 تأسيس شد، در روزنامه‌‌ها خوانديم که يک چنين مؤسسه‌‌اي تأسيس شده و اين درس‌‌ها را هم مي‌‌دهند. اتنولوژي و دموگرافي و جامعه‌‌شناسي و انسان‌‌شناسي و اين‌‌جور چيزها. و خُب، من خيلي جذب شدم، براي اينکه از طريق درس حقوق و فقه و حقوق تطبيقي به مباني اجتماعي در ايران آشنا شده و به مطالعة آن علاقه پيدا کرده بودم.

ن. ن. بلافاصله بود يا . . .

ا. ا. تقريباً. براي اينکه من سال1335 ليسانس حقوق گرفتم، 1336 علوم اقتصادي و 1337 هم علوم سياسي. در 1337، مؤسسة مطالعات و تحقيقات اجتماعي تشکيل شد که من رفتم آنجا و چند جلسه کلاس هم رفتم. آنجا هم کم‌‌و‌‌بيش مثل بقيه بود. با اينکه تازگي داشت، خيلي نرفتم . . . يعني منابع نبود. آنها هم باز جزوه درس مي‌‌دادند. اما تصادف خوبي که شد اين بود که زنده‌‌ياد دکتر غلامحسين صديقي که استاد نظريه‌‌هاي جامعه‌‌شناسي يا تاريخ تحول عقايد اجتماعي بودند، از ورقه امتحاني من در سال 1339 در همين درس خيلي تحت تأثير قرار گرفته بودند و نام من به خاطرشان مانده بود و نظر خوبي به من پيدا کرده بودند. دفعة اولي که از امريکا برگشتم ــ     هنوز دکترايم را نگرفته بودم ــ    با عنوان مدرس مهمان دعوت شدم و در حضور دکتر صديقي در دورة فوق‌‌ليسانس در مؤسسه درس دادم. فکر مي‌‌کنم که از چهارده جلسه‌‌اي که دکتر صديقي درس داشتند، هشت يا نُه جلسه‌‌اش را من درس دادم. ايشان در همة اين جلسه‌‌ها حضور مي‌‌يافتند و به من مي‌‌فرمودند که به عنوان مهمان جلوتر از ايشان وارد کلاس بشوم و چون تمام دانشجويان هم به احترام ايشان برمي‌‌خاستند، براي من خيلي ناراحت‌‌کننده بود. در اين درس، من چهار مکتب عمدة جامعه‌‌شناسي امريکايي را درس گفتم و به هر يک دو جلسه اختصاص دادم و در آخر هم از آنان امتحان گرفتم. اين مکتب‌‌ها عبارت بودند از مکتب تحصّلي (positivism)، مکتب فونکسوناليسم [کارکردگرايي]، مکتب درون فهمي ماکس وبر، و مکتب انتقادي (مکتب تضادهاي اجتماعي). يکي از شاگردهاي آن جلسات آقاي معبود انصاري بودند که حالا در دانشگاه ويليام پترسون (William Paterson University) جامعه‌‌شناسي درس مي‌‌دهند و روي ايرانيان مهاجر به امريکا و نسل دومي‌‌هاي ايرانيان مهاجر کار کرده‌‌اند. دکتر امانت هم . . . گويا، اين‌‌طور که يک دفعه مي‌‌گفتند، در يکي از کلاس‌‌هايي که من درس مي‌‌دادم، ايشان هم با من درس داشتند.

ن. ن. منظورتان عباس امانت است؟

ا. ا. عباس، بله. براي اينکه دکتر عباس امانت و دکتر سعيد اميرارجمند هم‌‌کلاس‌‌هاي حميد، برادر من، بودند که دوازده سال از من کوچک‌‌تر بود. آن موقعي که من رفتم سال اول دانشکدة حقوق، حميد رفت کلاس اول ابتدايي. بنابراين، من با آنها اين‌‌قدر اختلاف سن داشتم. موقعي که احتمالاً در مؤسسة مطالعات و تحقيقات اجتماعي و دانشکدة علوم اجتماعي تدريس مي‌‌کردم، عباس و سعيد به نظرم با هم خيلي دوست بودند، هم‌‌کلاس بودند و با من درس داشتند.

ن. ن. پس بعد از اينکه دکترا گرفتيد، در همان مؤسسه تدريس را شروع کرديد؟

ا. ا. نه، بين دو سفر امريکا بود. آخر من سه سفر به امريکا آمدم. سفر اول در 1961 بود که آمدم و doctoral candidate شدم. پنج سال ماندم و رسيدم به نوشتن تز که در سال 1966، زنده‌‌ياد دکتر احسان نراقي مرا براي طرح ”ايران در سال 2000“ دعوت کرد و گفت: ”اگر مي‌‌خواهي تزت را راجع به اصلاحات ارضي بنويسي، اينجا که براي جمع‌‌آوري منابع بهتر است.“ بنابراين، سه سالي ايران بودم و منابع جمع کردم. بعد برگشتم به امريکا. از تزم دفاع کردم و بعد کاري هم در سازمان ملل گرفتم. يک سال هم آنجا بودم. بار سوم هم که بعد از انقلاب بود.

محيط روشنفکري و فرهنگي سال‌‌هاي بعد از کودتاي 1953

ن. ن.  فکر مي‌‌کنيد کودتاي 1953 چه تأثيري بر ديدگاهتان نسبت به جامعه گذاشت؟

ا. ا.  اين کودتا به کلي زندگي مرا از يک جهت دگرگون کرد، يعني زندگي روشنفکري من را تغيير داد. در نتيجة آن اصلاً با شعر فارسي، با ادبيات و . . . براي مدتي طولاني قطع رابطه کردم. من پيش از کودتا يک مقاله در مجلة علم و زندگي نوشتم که مجلة خيلي معتبر و مهمي بود. آن زمان دو مجله انتلکتوئلي [روشنفکري] اساسي منتشر مي‌‌شد که يکي نامة مردم بود که مال حزب توده بود، يکي هم علم و زندگي که ارگان فکري نيروي سوم به رهبري زنده‌‌ياد خليل ملکي بود. در آنجا مقاله‌‌اي از من زير عنوان ”نقاشي سوررئاليست“ منتشر شد. اين مقاله جزو کوچکي بود از مقالة مفصلي که دربارة پيدايش و تحول نقاشي مدرن نوشته بودم و قرار بود قسمت‌‌هاي ديگر آن در شماره‌‌هاي آيندة مجله چاپ شود. اما روز 28 مرداد و در شلوغي‌‌هايي که به‌‌طور حساب‌‌شده تمام احزاب و دفتر روزنامه‌‌ها و مجله‌‌ها را به آتش کشيدند، آن هم به تاراج رفت يا به آتش کشيده شد.

ن. ن. چطور شد که موضوع ”نقاشي“ را انتخاب کرده بوديد؟

ا. ا. ببينيد، اولاً آن موقع حزب توده نقش خيلي مؤثري در پيدايش هنر مدرن در ايران داشت. براي همين است که تمام شعراي شعر نو و نويسندگان جوان يا عضو حزب توده بودند يا به آن گرايش داشتند. در سال 1325، يک کنگرة نويسندگان در خانة وکس[6] تشکيل دادند که مال روس‌‌ها بود، يعني انجمن فرهنگي شوروي در خانة وکس بود. به هر حال، همه اينها آنجا بودند و کنگرة نويسندگان، اولين کنگره در ايران، را تشکيل دادند. خيلي‌‌ها آمدند و صحبت کردند؛ مثلاً از علي‌‌اصغرخان حکمت تا صادق هدايت تا احسان طبري تا پرويز ناتل خانلري. اينها آمدند صحبت کردند . . . مثلاً علي‌‌اصغر‌‌خان حکمت يا ملک‌‌الشعراي بهار، آنها école [مکتب] قديم بودند، مکتب جديد نبودند. ولي آنهايي که به اصطلاح متجدد بودند، همه آنجا بودند. سال‌‌ها بعد، در دهة 1960 هم که کانون نويسندگان تشکيل شد، دو گروه بودند. يک گروه توده‌‌اي‌‌ها بودند که محمود اعتمادزاده ‌‌‌‌(به‌‌آذين) رئيس‌شان بود و سياوش کسرايي که خيلي تند بود. کسان ديگري مثل سايه (هوشنگ ابتهاج) اينها همه ”به‌‌آذيني“ بودند. او در واقع رهبر توده‌‌اي‌‌ها بود. حزب توده در ايران از بين رفته بود، ولي اينها همه توده‌‌اي بودند. بعد يک گروه ديگر را که آل‌‌احمد راه انداخته بودــ     چون آل‌‌احمد هم جزو نيروي سوم بود. ‌‌جريان تشکيل کانون نويسندگان هم به اين صورت بود که شجاع‌‌الدين شفاــ    که فکر مي‌‌کنم معاون فرهنگي وزارت دربار بود-آمد و يک فکري کرده بود که دکاني راه بياندازد و تحت رياست علياحضرت شهبانو يک کنگرة نويسندگان ايران تشکيل بدهند که همه بيايند. اين را که اعلام کردند، خيلي در نويسندگان و من‌‌جمله خود من، که تازه از امريکا برگشته بودم، تأثير وحشتناکي داشت. خيلي نگران شديم که الان آمده‌‌اند سراغ نويسندگان، در حالي که نويسندگان براي خودشان هيچ انجمني ندارند و هيچ استقلالي ندارند و سانسور هم هست. اينها اگر از طرف ما بخواهند صحبت کنند، کي را مي‌‌خواهند بياورند؟ بنابراين، جمع شدند و يک متني تهيه کردند که فقط يک پاراگراف بود به اين مضمون: ”در حالي که نويسندگان ما خودشان هيچ انجمني ندارند و کانوني ندارند، دولت مي‌‌خواهد بيايد براي اينها تکليف تعيين کند و کنگره درست کند. ما تا کانون نويسندگاني تشکيل نشود که متعلق به خود نويسندگان باشد، يک چنين کنگرة فرمايشي را تحريم مي‌‌کنيم.“ چهل‌‌ونُه نفر امضا کردند. يعني ترتيبي که دادند اين بود که چون نمي‌‌شد جمع شد، در جلسه اولي که با نُه نفر تشکيل شد، قرار شد هر کدام آن پاراگراف را ماشين کنند و تکثير کنند و هر کسي برود از هر کسي که مي‌‌شناسد امضا بگيرد. اين کار را کردند و 49 نفر شديم. قرار هم اين بود که اگر دولت آن کنگره را تشکيل بدهد، دست به اعتراضات شديدي بزنيم. از اين حرف‌‌ها زده بوديم و اينها را يک خرده ترسانده بود. خودمان هم نمي‌‌دانستيم ”اقدامات شديد“ چه چيزي را شامل مي‌‌شد. برويم مجلس، برويم کجا؟ هر کس يک پيشنهادي مي‌‌کرد. بنابراين، من هم يک دخالتي کردم که هيچ‌‌کس نمي‌‌داند. من همان شبي که فردايش قرار بود برويم خانة آل‌‌احمد . . . که ببينيم چکار مي‌‌خواهيم بکنيم و چه تصميمي بگيريم. ‌‌بعدها که من اسناد ساواک را در مورد کانون ديدم و ‌‌با دقت خواندم مطمئن شدم که هيچ‌‌کس از آنها هيچ خبري نداشتند.

ن. ن. خبر از . . .؟

ا. ا. از اينکه چه کسي عضو کانون بود . . . آنها به کلي از وضع کانون و اينکه چند نفريم بي‌‌خبر بودند. و همان شبي که فردايش قرار بود برويم خانة آل‌‌احمد و تصميم بگيريم که چکار بکنيم . . .

ن. ن. يعني بعد از اينکه امضاها را جمع کرديد؟

ا. ا.  بله، بعد از اينکه 49 نفر معلوم شدند. من در مؤسسة مطالعات و تحقيقات اجتماعي بودم که نراقي مرا صدا کرد. گفت: ”اشرف، بيا اينجا ببينم. شنيده‌‌ام که تو هم اين را امضا کردي.“ گفتم: ”بله، من هم امضا کردم.“ گفت ”چند نفر امضا کردند؟“ من فکري کردم و ناگهان به فکرم رسيد که يک چيزي بگويم که اينها جا بزنند. گفتم: ”صدوپنجاه نفر.“ مطمئن بودم که نراقي اين حرف پيش خودش نمي‌‌ماند. به احتمال زياد، ثابتي[7] به او گفته بود که از من بپرسد؛ هيچ بعيد نبود. گفتم: ”فردا قرار است همه بيايند، همه هستند.“ تمام نويسندگان ايران در آن زمان به زور 150 نفر مي‌‌شدند. بنابراين، قصد اين بود که جا بزنند. حالا ما خانة آل‌‌احمد هم بوديم، ساعت چهار و پنج بعد‌‌از‌‌ظهر بود که يکي از آنهايي که قرار بود بيايد عضو کانون بشود، با خبر مهمي آمد. در اطلاعات، در صفحه‌‌هاي نامعلوم آن، يک خبر خيلي کوچکي بود که ”تعويق تشکيل کنگرة نويسندگان – به علت اينکه شهبانو فرح در مسافرت خارج هستند و در روز اعلام‌‌شده در ايران نخواهند بود، جلسة کنگره براي مدت نامعلومي به تأخير افتاده است.“ اين را نوشتند و ما هم خيالمان راحت شد، چون از اينکه اقدامات شديد بکنيم ــ    اصلاً نمي‌‌دانستيم که اقدامات شديد چي هست و خطرناک هم بود اگر دعوا و مرافعه مي‌‌شدــ     خيلي آسان نبود. منتهي ديگر به ما اجازه ندادند.

ن. ن. اجازه براي . . .؟

ا. ا. اجازه که کانون نويسندگان تشکيل بشود. مدتي همين‌‌جور مانده بود. کانون را به ثبت نمي‌‌رساندند. خيلي ساده بود. ما هم کاري نمي‌‌توانستيم بکنيم. به هرحال، يک جنبشي بود ديگر . . .

ن. ن. يک جنبشي بود که بعدها هم دوباره احيا شد، در زمان انقلاب . . .

ا. ا. انقلاب که شد، ده شب شعر که تشکيل شد، کانون نويسندگان را دوباره شروع کردند. من ديگر نرفتم، به دلايلي که شايد بعداً برايتان توضيح بدهم. اين شد که اسلام کاظميه با شمس آل‌‌احمد مي‌‌آمدند به همه تلفن مي‌‌کردند که مي‌‌توانيم کانون را تشکيل بدهيم، براي اينکه کارتر چراغ سبز نشان داده، مي‌‌شود تشکيل داد. در گفت‌‌وگوي شاهرخ مسکوب با علي بنوعزيزي هم اين نکته بود که او در ارتباط با انقلاب فقط يک بيانيه‌‌اي براي اعتراض به سانسور امضا کرد. بعد ثابتي به وسيلة آشنايي که داشت، به او پيغام داده بود که مثل اينکه ”باد کارتر به اين شاهرخ مسکوب هم خورده. به او بگو که وارد اين کارها نشود. ما حسابش را مي‌‌رسيم.“

ن. ن. پس شما فکر مي‌‌کنيد اينکه گفتيد 150 نفر بيانية کانون را امضا کردند، ممکن است نقشي داشته در اينکه . . .

ا. ا. من نمي‌‌دانم اگر مي‌‌گفتم 49 نفر، چي مي‌‌شد. 150 نفر شوخي نيست. اينها هم باور کردند، چون هيچ اطلاعي نداشتند.

ن. ن. راجع به اين مي‌‌گفتيد که چرا دربارة نقاشي در مجلة علم و زندگي مقاله چاپ کرديد.

ا. ا.  ببينيد، از آنجا بحث به اينجا کشيده شد که گفتم در آن‌‌ زمان فعاليت‌‌هاي انتلکتوئلي [روشنفکري] خيلي شديد بود و دو نيروي به اصطلاح تراز اولي که در اين کار شرکت داشتند يا توده‌‌اي‌‌ها بودند يا گروه آل‌‌احمد و خليل ملکي و ناصر وثوقي و اينها. بعد، از يک طرف اينها مبشر شعر نو و هنر نو و داستان‌‌نويسي نو بودند و از طرف ديگر هم اين طرز فکر به همه‌‌چيز ديگر هم سرايت مي‌‌کرد ديگر؛ نقاشي هم جزوش بود. در همان موقع ما هم وارد فعاليت‌‌هاي سياسي بوديم و اين‌‌جور چيزها را مي‌‌فهميديم. کانوني هم که بود که بيشتر مال نيروي سومي‌‌ها بود؛ کانون مهرگان که رئيسش محمد درخشش بود. باشگاه مهرگان يک خانه، با سالن بزرگي داشت که در آنجا هم سخنراني مي‌‌گذاشتند و هم نمايشگاه نقاشي. در آن نمايشگاه نقاشي هم يک اتاق را تخصيص داده بودند به نمايشگاه نقاشي کلاسيک ايران و يکي را هم به نقاشي مدرن ايران. همان موقع کساني هم بودند که کارهايي به سبک کوبيسم مي‌‌کردند. آن جلسات که تشکيل مي‌‌شد و ما هم مي‌‌رفتيم، بحث بر سر اين بود که آيا سبک قديم بهتر است يا سبک جديد و طبعاً ما به هنر جديد علاقه‌‌مند شده بوديم. اتفاقاً دکتر احسان يارشاطر هم در همين زمينه دو جلد کتاب مفصل تمام‌‌رنگي نوشته است. يارشاطر هم مي‌‌خواست توده‌‌اي بشود . . . در آن زمان خيلي‌‌ها يا مذهبي بودند يا بهايي يا مسلمان يا شيعه. کسروي به علت نوشتن همان سه کتاب شيعه‌‌گري، بهايي‌‌گري و صوفي‌‌گري ايمان خيلي‌‌ها را بريد، ولي چيزي نداشت جايش بگذارد. در مقابل، حزب توده و تئوري‌‌هاي مارکسيستي در آن موقع خيلي خريدار داشت و آنها هم خيلي خوب عمل مي‌‌کردند که با نقشه‌‌هاي خوب روشنفکرها و جوان‌‌ها را به طرف خود بکشند. بنابراين خيلي‌‌ها سراغ حزب توده مي‌‌رفتند. حزب توده هم آدمي داشت به اسم مرتضي کيوان که پوري سلطاني همسرش بود. او رابط کميتة مرکزي حزب توده با سازمان افسري بود. سازمان افسران که کشف شد، فوراً لو رفت و تنها civilian [غيرنظامي‌‌اي] که اعدام کردند، کيوان بود. خيلي آدم روشنفکر و فهميده‌‌اي بود. الان نامه‌‌هايي که با فرزانه، از ياران نزديک صادق هدايت، رد و بدل کرده و چاپ شده گوياي اين است که واقعاً متفکر سطح بالايي بود. او خيلي در جذب جوان‌‌ها مؤثر بود. کيوان روشنفکران را زير بال و پر خودش مي‌‌گرفت. همه کيوان را به عنوان پيشکسوت مي‌‌شناسند. دکتر يارشاطر هم کيوان را خوب مي‌‌شناخت، پوري را هم مي‌‌شناخت. دکتر يارشاطر هميشه به من مي‌‌گفت که ”آقاي دکتر، ما بايد در فکر دو مقالة مفصل دربارة احمد کسروي و حزب توده باشيم.“ به من هم گفت که ”فرم حزب توده را گرفته و پر کرده بودم و در صدد بودم که بفرستم که جريان 15 بهمن پيش آمد و حزب توده غيرقانوني شد.“

ن. ن. يعني به خاطر تيراندازي و . . .

ا. ا. بعد از تيراندازي به شاه که حزب توده اصلاً منحل شد و يارشاطر ديگر اقدامي نکرد. منظورم از اين نمونه اين بود که همة اينهايي که روشنفکر بودند با هنر مدرن مرتبط بودند، مثلاً يارشاطر هم دو جلد کتاب راجع به نقاشي مدرن نوشت. من فقط يک مقاله نوشتم.

ن. ن. اما شما خودتان هيچ‌‌وقت گرايشي به حزب توده نداشتيد؟

ا. ا. نه. من ضد توده‌‌اي بودم . . . با حزب توده شديداً مخالف بودم. اين جريانات روشنفکري را هم که مي‌‌گويم، يعني همين جلساتي که درخشش ترتيب مي‌‌داد، اينها همه ضد توده‌‌‌‌اي بودند. آن زمان وضعيت از لحاظ فکري اين‌‌طور بود . . . ولي کودتا که شد، من که با اين علاقه مي‌‌رفتم نمايشگاه نقاشي و کارهاي انتلکتوئلي را دنبال مي‌‌کردم، يک مرتبه يک پتک بزرگي به سر من خورد که ديگر آن شوق و ذوقم را از دست دادم. محيط هم عوض شده بود، ديگر محيط آن بحث‌‌هايي که مي‌‌رفتيم در انجمن مهرگان، اين بحث‌‌ها و اين علاقه نبود و . . . تنها کاري که من مي‌‌کردم، اين بود که بروم دنبال درس‌‌هاي دانشکدة حقوق. آن هم که سر کلاس نمي‌‌رفتم . . . کتاب‌‌ها را آخر سال مي‌‌خريدم و يکي دو ماهه مي‌‌خواندم و امتحان مي‌‌دادم. ولي ديگر ذوق و شوق کارهاي انتلکتوئلي را نداشتم.

ن. ن. فکر مي‌‌کرديد که کودتا به اصطلاح نوعي نشانة شکست براي روشنفکرها بود که اين‌‌قدر زده شديد از . . .؟

ا. ا. بله، نشانه شکست بود.

ن. ن. به خاطر رفتاري که . . .

ا. ا. به خاطر کودتا و رفتاري که حکومت نظامي داشت. خفقان بود و همه‌‌اش هم تبليغات دولتي. راديوي دولتي، روزنامه‌‌ها، اطلاعات و کيهان، اينها همه‌‌اش مزخرف مي‌‌گفتند و مي‌‌نوشتند. اين است که کودتا خيلي‌‌ها را؛ ‌‌حالا توده‌‌اي‌‌ها که بيشتر، آن بدبخت‌‌ها مجبور بودند که . . .

ن. ن. توبه‌‌نامه هم بنويسند.

ا. ا. محيط انتلکتوئلي در آن زمان به اين صورت درآمد. آزادي فکر و بياني که قبلاً بود ديگر نبود. بحث‌‌هاي تند و جالبي که قبلاً مي‌‌شد . . . ديگر خفقان بود. آدم بخواند که اصلاً کجا برود، کجا صحبت کند، بحث کند؟ براي چي؟ وقتي محيطي نداشته باشيد که دربارة چيزهايي که مي‌‌خوانيد بحث کنيد، چه فايده دارد؟ در 28 مرداد، نقشه‌‌اي داشتند؛ لات‌‌ها را فرستادند مراکز حزبي و کانون‌‌هاي مختلف و مجلات و نشرياتي که چپي يا مصدقي بودند . . . همة اينها را آتش زدند، احزاب را آتش زدند. هر چه حزب توده فعاليت‌‌هاي جنبي داشت که کسي نفهمد، همة اينها را آتش زدند، هيچ باقي نگذاشتند. آن وقت هم جوري شده بود که هيچ مقاومتي نشد، به دلايل مختلف.

فعاليت‌‌هاي حرفه‌‌اي و وضع اجتماعي و سياسي ايران در دو دهة پيش از انقلاب

ن. ن.  پيش از اين اشاره کرديد که بعد از سفر اول به امريکا، احسان نراقي از شما دعوت کرد که براي همکاري در برنامة ”ايران در سال 2000“ به ايران برگرديد. اين برنامه چه بود؟ پروژه‌‌اي تحقيقاتي در مؤسسة مطالعات و تحقيقات اجتماعي بود يا مربوط به برنامه‌‌هاي عمراني آن سال‌‌ها بود؟

ا. ا. آن موقع من مي‌‌خواستم تزم را راجع به اصلاحات ارضي بنويسم و فکر مي‌‌کردم که اگر به ايران برگردم، مي‌‌توانم روي تزم کار کنم . . . دکتر نراقي هم به تشويق احمد فرديد طرح تحقيقاتي کوچکي براي ”ايران در سال 2000“ تهيه کرده بود.

ن. ن. پس فرديد هم در همان مؤسسة مطالعات و تحقيقات اجتماعي درس مي‌‌داد؟

ا. ا. نه، او در دانشکدة ادبيات درس مي‌‌داد، در رشتة فلسفه. در آن زمان، در ايتاليا کلوبي به اسم ”کلوب رم“ (Club of Rome) درست شده بود. مي‌‌گفتند انسان دارد جامعه و منابع طبيعي را با تکنولوژي جديد غارت مي‌‌کند و در سال 2000، آن موقع سال 1966 بود، اينها با جمعيتي که دارد افزايش پيدا مي‌‌کند تبديل به مسائل خطرناکي خواهند شد. باد کلوب رم به اينها هم خورده بود، مخصوصاً فرديد که از هواخواهان هايدگر هم بود. هايدگر يکي از کساني است که معتقد بود تکنولوژي جديد که در حال گسترش است، باعث بدبختي انسان مي‌‌شود. فرديد هم که عيناً اين حرف را گرفته بود و تکرار مي‌‌کرد، توي جلد نراقي رفته بود که چنين طرحي را در مؤسسه درست کند. دکتر اميرحسين جهانبگلو هم در واقع رئيس گروه بود. فرديد هم بود و دکتر ابوالحسن جليلي. رضا داوري اردکاني هم احتمالاً بود، آن موقع هنوز دکتري نگرفته بود. کارمان هم اين بود که غروب‌‌ها، حدود ساعت پنج، مي‌‌نشستيم با هم صحبت مي‌‌کرديم. يک خرده دربارة همين طرح و مسائل مختلف اجتماعي و فلسفي و . . . از اين بحث‌‌ها مي‌‌کرديم. يک وقت‌‌هايي هم هويدا به مؤسسه سر مي‌‌زد که ببيند چه خبر است. من هم يک اتاقي داشتم. نمي‌‌دانم جاي مؤسسه را ديده بوديد يا نه. باغ خيلي زيبايي بود، در دانشکدة ادبيات سابق بود و ساختماني داشت که خيلي قديمي بود، مثل خانه‌‌هاي قديمي. آنجا يک اتاق مال نراقي بود، يکي دو اتاق مال آدم‌‌هاي ديگر و يک هشتي هم داشت که اتاق من هم توي آن هشتي بود. اتاق خيلي کوچکي بود. اما چيزي به من داده بودند که خيلي مغتنم بود، يک ماشين‌‌نويس بود که خيلي خوب ماشين مي‌‌کرد. در اين مدت کار اصلي من تحقيق و تدوين مقالات بود. همان موقع بود که روي آن مقالة معروف”Historical Obstacles to the Development of a Bourgeoisie in Iran“ [”موانع تاريخي رشد سرمايه‌‌داري در ايران“] کار مي‌‌کردم. در يکي از روزها، زنده‌‌ياد اميرعباس هويدا و زنده‌‌ياد مهدي سميعي، که رئيس کل بانک مرکزي بود، به ديدن من در آن اتاق آمدند تا با من آشنا بشوند. چون بودجة اندک ”ايران در سال 2000“ را نراقي از هويدا گرفته بود من به عبارتي مهمان ايشان بودم. من هم دربارة موانع تاريخي سرمايه‌‌داري در ايران برايشان نيم ساعتي صحبت کردم.

ن. ن. در اين دوره، کلاً مقالات بسيار تأثيرگذاري چاپ کرديد که در آنها نظرية جديد ”جامعه‌‌شناسي تاريخي“ را مطرح کرديد. اين اولين‌‌بار بود که چنين نظريه‌‌اي در ايران مطرح مي‌‌شد. اين‌‌طور نيست؟

ا. ا. اين مقاله مربوط به کنفرانس بزرگي بود که در دانشگاه لندن در سال 1967 تشکيل شد و تمام بزرگان تاريخ اقتصادي خاورميانه، از کشورهاي مختلف، در آن شرکت داشتند. مرا هم دعوت کرده بودند که راجع به ايران صحبت کنم؛ البته من جوان‌‌ترين و کِهترين شرکت‌‌کنندگان بودم. مقالة ”موانع تاريخي رشد سرمايه‌‌داري در ايران“ در واقع عنوان مقالة من بود که آنجا ايراد کردم و بعد بخشي از آن به صورت کتاب درآمد. [8] ضمناً آن موقع کتابي که خيلي مشهور و تأثيرگذار بود، کتاب استبداد شرقي کارل ويتفوگل‌‌ بود که حدود سال 1960 و شايد هم زودتر درآمده بود.[9] ويتفوگل مفهوم نظام آسيايي مارکس را گرفته بود و نظرش اين بود که در کشورهاي آسيايي که از لحاظ اقليمي خشک هستند و رودخانه‌‌هاي بزرگي دارند، دولت آنها را تصاحب مي‌‌کند و مالکيت دولتي به وجود مي‌‌آيد. البته چنين چيزي در مورد ايران قابل قبول نيست. اما مارکس نظرية دومي دارد که به ايران مي‌‌خورد. نظرية دوم او دربارة اين است که اساس اين اختلافي که بين غرب و شرق وجود دارد، يعني نظام فئودالي و نظام آسيايي، رابطة شهر و روستاست. من اين بحث‌‌ها را در مقالة مفصلي که در جهان نو چاپ شد، زير عنوان ”نظام فئودالي يا نظام آسيايي: نقد و نظري در ويژگي‌‌هاي تاريخي ايران“ نوشتم که 73 صفحه بود و در سه شمارة مجله درآمد.

ن. ن. پس نظرية جامعه‌‌شناسي تاريخي در اين مقاله مطرح شد؟

ا. ا. اصلش اين است، اما در اين دوره مقالات ديگري هم نوشتم. يک نقد مفصلي نوشتم بر کتاب پطروشفسکي که کريم کشاورز از روسي ترجمه کرده بود.‌‌[10] روس‌‌ها کتاب ديگري داشتند که جالب‌‌تر بود؛ تاريخ ايران از دورة مادها تا قبل از آمدن سرمايه‌‌داري بود تا قرن هجدهم. هر کس که متخصص دوره‌‌اي بود، مقاله‌‌اي در آن داشت. خيلي کتاب پُر‌‌اهميتي بود. من نقد مفصلي بر آن نوشتم که در مجلة نامة علوم اجتماعي، که من و دکتر نراقي مؤسسش بوديم و داريوش آشوري هم سردبير آن بود، چاپ شد.‌‌[11] اريک هابسبام هم مقالة خوبي راجع به نظرية دوم مارکس در باب نظام آسيايي نوشته بود که آن را ترجمه کردم و مقدمه‌‌اي هم برايش نوشتم. چند سال بعد هم مقاله‌‌اي نوشتم راجع به ”ويژگي‌‌هاي تاريخي شهرنشيني در ايران.“ آقاي دکتر رحمانيان در مقاله‌‌اي در همين شمارة ايران نامگ دربارة اين مقالات بحث کرده‌‌اند.

ن. ن. از چه تاريخي همکاري‌‌تان را با سازمان برنامه شروع کرديد؟ اصلاً چطور شد که وارد کارهاي اجرايي شديد؟

ا. ا. من دو بار در سازمان برنامه بودم. يک بار قبل از بار اولي که آمدم امريکا . آن موقع من کارشناس اقتصادي صنايع غذايي سازمان برنامه بودم و حدود سه سال آنجا کار کردم،. از 1337 تا 1340 که مؤسسة مطالعات و تحقيقات اجتماعي هم درست شد. ولي کار اصلي من در سازمان برنامه همان کاري بود که بعد از اينکه دکترايم را گرفتم و برگشتم به آن مشغول شدم. دليلش هم اين بود که وقتي برگشتم، چند ماه بعد از اين بود که روزنامه‌‌ها بنويسند که حميد اشرف جزو آن نُه نفر اعضاي سازمان چريک‌‌هاي فدايي خلق است که تحت تعقيب هستند و هر کسي از آنها اطلاع دارد خبر بدهد و خيلي عکس و تفصيلات توي روزنامه انداخته بودند. وقتي دکترايم را گرفتم و از امريکا برگشتم، شديداً تحت نظر بودم. بعد هم ثابتي به نراقي گفته بود که اشرف به هيچ‌‌وجه نميتواند کارمند رسمي هيئت علمي تدريسي دانشگاه باشد؛ نه اينکه يک درس و دو درس بدهم. من در مدرسة عالي خدمات اجتماعي درس فوق ليسانس هم داشتم. دربارة آنجا ديگر چيز زيادي نمي‌‌گفتند. به هر حال، ثابتي آب پاکي روي دست ما ريخته بود که اين نمي‌‌تواند در دانشگاه درس بدهد. بنابراين، ناچار به سازمان برنامه رفتم. بعد هم من به عنوان کارشناس رفتم سازمان برنامه، نه به عنوان مدير. ولي همان دفتري که من کار مي‌‌کردم، يعني دفتر اقتصادي که الکساندر مژلوليان رئيسش بود، شد معاونت برنامه‌‌ريزي و الکس معاون برنامه‌‌ريزي سازمان برنامه شد. البته سازمان برنامه هم جاي خيلي جالبي بود، هيچ‌‌جا در ايران مثل آنجا نبود؛ در آنجا يک معاون زرتشتي بود، يک معاون بهائي، يک معاون ارمني و يک معاون يهودي. معاونان ارمني و يهودي آخرين معاونان سازمان برنامه بودند. معاون يهودي معاون اداري و مالي شد و الکس هم که ارمني بود، معاون برنامه‌‌ريزي بود و دکتر شاپور راسخ هم که در واقع معاون ارشد بود، از سران مذهب بهائي بود.

ن. ن. تصادفي بود که معاونين سازمان برنامه در آن واحد از اقليت‌‌هاي مذهبي بودند؟

ا. ا. الکس با سوابقي که داشت، بهترين کس بود. هيچ‌‌کس بهتر از او نبود که معاون برنامه‌‌ريزي بشود. يا بهمن آباديان خيلي معروف بود، در هند درس خوانده بود، زرتشتي بود و کسي به خوبي او نبود. به هر حال، وقتي الکس معاون برنامه‌‌ريزي شد، معاونت شش دفتر داشت که يکي از آنها دفتر برنامه‌‌ريزي اجتماعي بود که من به صورت طبيعي رئيس آنجا شدم، چون آنجا بودم و کس ديگري نبود که رئيس آنجا شود و بنابراين، قبول کردم.

ن. ن. وقتي سازمان برنامه بوديد، آيا در انتخاب پروژه‌‌ها استقلال و آزادي عمل داشتيد يا بايد محدوديت‌‌هايي را رعايت مي‌‌کرديد؟

ا. ا. ببينيد، ايران اين‌‌جور نبود . . . سازمان برنامه براي من خيلي موقعيت خوبي بود . . . پول زيادي داشتيم. فکر مي‌‌کنم سالي يک ميليون تومان بودجه‌‌اي بود که براي تحقيقات داشتيم؛ براي شوراي عالي رفاه اجتماعي که شهبانو رئيس عالية آن بود. بنابراين، هر کسي را که مي‌‌خواستيم استخدام مي‌‌کرديم. به عنوان مثال مي‌‌گويم، من همان شغلي را که گفتند نبايد داشته باشم، همان که گفته بودند با دبير شوراي عالي رفاه اجتماعي موافقت نمي‌‌شود، داشتم. اولين جلسه‌‌اي که من دبير شورا بودم، با دکتر مجيدي به جلسة شوراي عالي رفتيم که در حضور شهبانو تشکيل مي‌‌شد. من ديدم که وقت تلف کردن است. به مجيدي گفتم: ”دکتر مجيدي، من فکر مي‌‌کنم آقاي ثابتي هيچ خوشش نيايد که من دبير شوراي عالي رفاه اجتماعي علياحضرت بشوم.“ اما مجيدي به ثابتي اعتنا نمي‌‌کرد، به دليل اينکه به هويدا خيلي نزديک بود. هويدا هم هفته‌‌‌‌اي يک‌‌بار با ثابتي نهار مي‌‌خورد. به علت اين روابط، مجيدي هم در مقابل ثابتي در خودش احساس قدرت مي‌‌کرد. ايران اين‌‌جور که فکر مي‌‌کنيد نبود، يک چيز هردمبيلي بود. البته بعدها معلوم شد که . . . گفته بودند که به اشرف چيزهاي محرمانه را ندهيد. مجيدي اينها را مي‌‌دانست، من خودم نمي‌‌دانستم. نامه‌‌اي نوشته بودند که از ارجاع پرونده‌‌هاي طبقه‌‌بندي‌‌شده به احمد اشرف خودداري شود.

ن. ن. سال 1353 بود، نبود؟

ا. ا. بله، سال 1353. آن نامه را نوشته و به من ابلاغ کرده بودند.

ن. ن. فکر مي‌‌کنيد که جريان سياهکل و فعاليت‌‌هاي برادرتان، حميد اشرف، زمينه‌‌‌‌ساز ابلاغ اين نامه يا مرتبط با آن بود؟

ا. ا. حتماً به آن هم مربوط بود. البته من خودم هم، قبل از حميد، پرونده‌‌ام اصلاً خوب نبود.

ن. ن. چطور؟

ا. ا. من که به امريکا رفتم، خيلي زود با عده‌‌اي آشنا شدم که آن موقع در جلسات ماهانه‌‌اي شرکت مي‌‌کردند که در شوراي جبهة ملي به رياست دکتر علي شايگان تشکيل مي‌‌شد. جلسة اول که در آن شرکت کردم، از من خواستند که دربارة اوضاع ايران کنفرانسي بدهم. علت اين بود که من از وضع ايران خيلي اطلاع داشتم، هم آن گزارش تحقيقي دربارة قشرهاي درآمد در ايران[12] را نوشته بودم و هم در مؤسسه بودم. به هرحال اوضاع و احوال ايران بيشتر از هر کسي دستم بود. يک سخنراني کردم که خيلي خوب و مبسوط بود و همه استفاده کردند. بنابراين، عضو شوراي جبهة ملي در امريکا شدم. در گروهي که بوديم، زنده‌‌ياد دکتر هرمز حکمت بود، دکتر فرهاد اردلان بود، دکتر علي بنوعزيزي بود، دکتر خشايار جواهريان بود، دکتر کيوان طبري بود. خلاصه همة دوستان ما آنجا بودند. ضمناً مجله‌‌اي هم به اسم مکتب: مجلة مسائل و علوم اجتماعي در مي‌‌آورديم. در يکي از شماره‌‌هاي آن مقاله‌‌اي داشتيم که واقعاً هنوز هم مهم است و آن را کيوان طبري با عنوان ”بسيج نيروهاي مذهبي براي مبارزه ضد استعمار و استبداد“ نوشته بود. تازه جريانات 15 خرداد اتفاق افتاده بود. اين مقاله را راديو پيک ايران ــ   که مال روس‌‌ها بود و به زبان فارسي از صوفيه پخش مي‌‌شد و به رژيم شاه فحش مي‌‌دادــ     خوانده بود. ستايشي هم از ما، يعني از آنها که اين مقاله را در آورده بودند، کرده بود. پيش از آن هم مقاله‌‌ راجع به ويتنام داشتيم که در ساواک آن را گرفته و گفته بودند که اينها front organization [سازمان صوري] مائوييست‌‌ها هستند و به اسم مجلة مکتب شروع کرده‌‌اند که نفوذ کنند و عامل نفوذي مائوييسم، مارکسيسم چيني، هستند. خلاصه اين را عنوان کرده بودند و کار مي‌‌کردند که اينها کي‌‌اند و چي‌‌اند. اما بعد از تعريف راديو پيک ايران نظرشان عوض شد و گفتند: ”اينها چيني نيستند، مال همين مسکو هستند!“ بنابراين موقعي که من به ايران برگشتم، تازه دو سه ماهي بود که آمده بودم، دکتر هوشنگ نهاوندي مرا دبير شوراي شهرسازي گذاشته بود که من در واقع بايد يک حقوق مختصري هم از آنجا مي‌‌گرفتم. اما بايد از ساواک اجازه مي‌‌گرفتند. درخواست را به ساواک فرستاده بودند، اما ساواک جواب نمي‌‌داد. جواب نمي‌‌دادند و منتظر بودند اقدامي بکنيم. دکتر نهاوندي گفت: ”اينها جواب ندادند، برو به نراقي بگو به ثابتي تلفن کند، درست کند.“ گويا ثابتي به او گفته بود که ”اين اشرف رهبر مائوييست‌‌هاي چيني و مغز متفکر مائوييسم در ايران است. براي جوان‌‌ها عنصر خطرناکي است.“

ن. ن. اين تهمت‌‌ها بر مبناي آن دو مقاله بود؟

ا. ا. اينها هم آن مقالة چيني را ديده بودند، هم اين يکي مقاله را که حزب توده از ما تعريف کرده بود و از ديد آنها، حزب توده نمي‌‌توانست از چين تعريف کند. خلاصه، گيج شده بودند که ما چي هستيم. بعد هم ثابتي گفته بود: ”خُب، بگو بيايد، من با او صحبت کنم.“ اين اولين دفعه‌‌اي بود که من با ثابتي صحبت کردم. خودش با من صحبت کرد، چون خيلي علاقه‌‌مند بود با من آشنا بشود. باز هم سؤال آخر اين بود که آيا حاضريد با ساواک همکاري کنيد؟ اين دفعة سومي بود که به من اين حرف را مي‌‌زدند. دفعة اول در سال 1337 بود که من تازه در سازمان برنامه استخدام شده بودم. تازه ساواک درست شده بود و هر کس مي‌‌خواست استخدام شود، بايد يک پرونده در ساواک برايش درست مي‌‌کردند و بعد اجازه مي‌‌دادند. من هم رفتم آنجا و ديدم پرسشنامه‌‌اي که دادند چيزي نزديک به 40 صفحه بود که شايد 70 درصدش هم راجع به حزب توده بود: ”عضو سازمان جوانان، عضو اتحادية کارگران، عضو خانة صلح . . . از چه تاريخ تا چه تاريخ.“ ما هم که اصلاً پان‌‌ايرانيست بوديم و با توده‌‌اي‌‌ها مبارزه مي‌‌کرديم. ولي من نمي‌‌خواستم اينها را بگويم، خودشيريني بود اگر به آنها مي‌‌گفتم که ”من با حزب توده مبارزه کردم. چي مي‌‌گوييد شما؟“ گفتم: ”نه، نبودم.“ بعد به سؤال اساسي رسيديم ــ    غير از سؤال‌‌هاي مربوط به حزب توده ــ    که آيا شما به سلطنت مشروطة ايران وفاداريد يا نه؟ چنين جمله‌‌اي بود و پاسخ را بايد کتبي مي‌‌نوشتيم. من را در يک اتاق تنها گذاشته بودند و گفتند که اينها را جواب بدهيد. من هم جوابي دادم که جواب مؤدبانه‌‌اي بود. نوشتم: ”من به سلطنت مشروطة ايران بر اساس نص صريح قانون اساسي و متمم قانون اساسي ايران و اعلامية جهاني حقوق بشرــ    که دولت ايران هم قبولش کرده است ــ       وفادارم.“ اين اساس فکري من را نشان مي‌‌داد. آخر هم گفته بودند که آيا حاضريد همکاري کنيد. من هم جوابي درست کرده بودم که چون من محقق هستم و تمام وقتم صرف مطالعه و تحقيق مي‌‌شود، اصلاً فرصت همکاري را ندارم. يک دفعة ديگر هم در سال 1340 که مي‌‌خواستم به امريکا بيايم با پاسپورت دانشجويي آمدم. رفتم و گفتم: ”چرا هشت ماه هست که پاسپورت مرا صادر نمي‌‌کنيد؟“ گفتند: ”شما برويد سازمان امنيت، از آنها بپرسيد. کارتان رفته آنجا، گير کرده.“ خلاصه، رفتم و ديدم يکي با يک کاغذ آمد و گفت که ”آقا شما فقط دو کلمه بنويسيد که من حاضرم با سازمان امنيت همکاري کنم. همين يک چيز فرماليته است.“ گفتم: ”اگر فرماليته است، من مي‌‌نويسم ’اين‌‌طور که فرمودند، اين يک فرماليته است‘و امضا مي‌‌کنم.“ گفت: ”شما ما را دست انداخته‌‌ايد؟ اين چه فرمايشي است؟“ گفتم: ”معذورم.“ به هر حال، به ما خيلي صدمه زدند. گفتم که، پدر و مادر مرا زندان کردند، زندان قزل‌‌قلعه . . .

ن. ن. خير، نگفتيد. کي؟

ا. ا. در شهريور و مهر 1350، يعني قبل و در طول جشن‌هاي 2500ساله، پدر و مادر ما را به عنوان گروگان به زندان قزل‌قلعه بردند تا به گوش حميد برسد و در طول جشن‌ها کاري نکند. البته آنها در جنب اتاق استوار ساقي[13] بودند که رئيس زندان و خيلي آدم جالبي بود. حتي وقتي بعد از انقلاب ساقي دستگير شده بود، بازرگان گفته بود من خودم حاضرم در دادگاه مدافعش بشوم، چون خيلي معروف بود. از زنداني‌‌ها هر کسي زندان قزل‌‌قلعه بود، عاشق استوار ساقي بود. اخلاقش اين بود که به آنها که مقاومت مي‌‌کردند، احترام مي‌‌گذاشت و با آنها که خودشان را لو مي‌‌دادند، خيلي بد بود. يک بار شاعري ــ    اسمش را يادم رفته ــ       ‌‌از آنها بود که به تلويزيون بردند تا اعتراف کند. وقتي اين شاعر داشت اسباب‌‌هايش را برمي‌‌داشت که برود، ساقي به او گفته بود: ”همه کره‌‌خر مي‌‌آيند به اينجا، ژان پل سارتر مي‌‌روند بيرون! خاک بر سرت! تو ژان پل سارتر آمدي، داري کره‌‌خر مي‌‌روي!“ از اين حرف‌‌ها مي‌‌زد. يک روز هم من به اتفاق برادرم به زندان قزل‌قلعه رفتيم تا برايشان غذا و لباس ببريم. هر طور بود پس از يک ساعت تو رفتيم. وارد حياط که شديم، چشممان به پدر و مادرم افتاد که از پنجرة باز اتاقشان ما را با يک خوشحالي وصف‌ناشدني نظاره مي‌کردند و خيلي خندان شده بودند. وقتي که وارد عمارت يک طبقة معمولي شديم که بيرون قزل‌قلعه بود، چشممان به قد و بالاي بلند استوار ساقي افتاد که با شگفتي از ما مي‌پرسيد که ”شماها کي هستيد و اينجا چکار مي‌کنيد؟“ ما هم خودمان را معرفي کرديم و بسته‌ها را نشان داديم. ايشان گفتند که ”من خودم اينها را به پدر و مادر شما مي‌رسانم. شما هم زود از اينجا برويد که براي شما جاي امني نيست، جاي خطرناکي است.“ برايتان گفتم که يک‌بار ديگر هم پدر و مادرم را به کميتة مشترک ضد خرابکاري بردند؟

ن. ن. خير، چيزي نگفتيد.

ا. ا. تا موقعي که حميد کشته شد، فکر مي کردند اقلاً مادرم مي داند که حميد کجاست، اما براي اينکه مطمئن بشوند که آيا مادرم مي‌‌داند يا نه، يک شب ساعت هشت و نُه شب مي‌‌آيند دم منزل و مي‌‌گويند که ”مسئله‌‌اي هست و لطفاً تشريف بياوريد کميتة مشترک ضد خرابکاري.“ خلاصه، پدر و مادرم را آنجا مي‌‌برند و بعد، موقعي که ميخواستند پياده شوند، يکي مي‌‌گويد: ”مي‌‌خواستم به شما بگويم که متأسفانه حميد در يک درگيري کشته شده و مي‌‌خواهيم شما بياييد و جنازه را شناسايي کنيد.“ پدرم خيلي ناراحت مي‌‌شوند و مي‌‌زنند توي سرشان. مادر من خانم خيلي متشخصي بودند و نمي‌‌خواستند جلوي اينها، يعني دشمنان پسرشان، وا بدهند. اين‌‌جور فکر مي‌‌کردند که پسرشان دارد در يک جناحي، در يک لشکري، با دشمن مي‌‌جنگد و بنابراين نمي‌‌خواستند جلوي آنها کوتاه بيايند. خيلي به حفظ آبرو معتقد بودند. اين شد که مادر من گفتند: ”اشرف خان، چرا اين‌‌طوري ميکني؟ آدم يک دفعه به دنيا مي‌‌آيد، يک دفعه هم از دنيا مي‌‌رود. اين کارها را ندارد.“ اين را که مادرم مي‌‌گويند، مأمورها مي‌‌گويند که ”کمي صبر کنيد“ و بعد مي‌‌گويند: ”نه، موضوع منتقي شد.“ اين صحنه‌‌سازي را کردند و فقط مي‌‌خواستند عکس‌‌العمل آنها را ببينند. از همان موقع معتقد شدند که پدرم نمي‌‌دانند، ولي مادرم مي‌‌دانند.

ن. ن. در دهة 1970 هم شما جزو اولين گروهي بوديد که ممنوع‌‌القلم شديد. داستان آن چه بود؟

ا. ا. در آن زمان، يک مجله‌‌اي که در مي‌‌آمد مجلة جهان نو بود. همان موقع من عملاً دبير شوراي عالي رفاه اجتماعي بودم ــ    که رسماً گفته بودند نباشم ــ    و دو سمينار بزرگ ملي رفاه اجتماعي را با حدود هشت کميته ترتيب دادم که خيلي مرتب و منظم بودند. کميته‌‌ها عبارت بودند از رفاه زنان، رفاه روستاييان، رفاه کارگران، رفاه جوانان، رفاه سالمندان و تأمين اجتماعي و رفاه خانواده. همة کميته‌‌ها هم خيلي منظم و مرتب بودند. همة مقاله‌‌هاي شرکت کنندگان را از قبل گرفته بوديم و تکثير کرده بوديم و براي هر کميته در يک جلد گذاشته بوديم. براي اين منظور، من به چاپخانه‌‌اي که نزديک سازمان برنامه بود مي‌‌رفتم که سرکشي کنم که همه نسخه‌‌ها مرتب باشند و مقالات هر کميته در يک جلد باشد. چاپخانه‌‌ها هم همه يک مأمور امنيتي داشتند که از هر چيزي که چاپ مي‌‌شد، يک گزارش و يک نسخه را به ساواک و ادارة انتشارات وزارت اطلاعات مي‌‌فرستادند. زمان چاپ مقالات سمينار با انتشار مقاله‌‌اي که من در جهان نو نوشته بودم تقارن پيدا کرده بود.

ن. ن. مقاله‌‌تان نقدي بر کتاب برينگتون مور بود؟

ا. ا. بله، اين نقدي بود در 20 صفحه بر کتاب برينگتون مور با عنوان Social Origins of Dictatorship and Democracy: Lord and Peasant in the Making of the Modern World.[14] بحث کتاب اين بود که کشورهاي مختلف با سه جور انقلاب مختلف از جامعة کشاورزي سنتي به جامعة صنعتي جديد تحول پيدا کرده‌‌اند. راه اولش انقلاب طبقة متوسط بورژوا بود که منجر شد به دموکراسي در انگليس و فرانسه و امريکا. اين کشورها از اين راه صنعتي شدند. دومين راه در آلمان و ژاپن به وجود آمد که انقلاب از بالا و فاشيسم بود. نوع سومش انقلاب از پايين بود که در روسيه و چين اتفاق افتاد و به نظام‌‌هاي کمونيستي در شوروي و چين منجر شد. در آن قسمت مقاله که مربوط به نوع دوم انقلاب بود، با خط درشت نوشته شده بود: ”2. انقلاب از بالا و فاشيسم؛“ در واقع، قلقلکي بود به رژيم. هر چند وقت يک بار اذيتشان مي‌‌کرديم. اين نقد را نوشته بودم و در جهان نو چاپ شد. وقتي که در چاپخانه بودم، رئيس چاپخانه سراسيمه آمد و گفت: ”آقاي اشرف، دکترمجيدي دارند در‌‌به‌‌در دنبال شما مي‌‌گردند. تلفن بزنيد.“ خلاصه به مجيدي تلفن زدم که گفت: ”دکتر اشرف، حالا اين مقاله چي بود که . . .“ گفتم: ”اين کتابي است و اصلاً مربوط به ايران نيست. مربوط به آلمان و ژاپن و اينها در اواخر قرن نوزدهم است. يک چيز تاريخي است. من هم کتاب را نقد کرده‌‌ام.“ گفت: ”حالا چه وقتش بود که چنين چيزي بنويسي؟“ ديگر بيش از اين هم دنبالش را نگرفت. البته اگر دکتر مجيدي آن موقعيت را نداشت و وزير معمولي کابينه بود، ممکن بود اصلاً مرا از کار برکنار کنند. خلاصه، آن شمارة جهان نو سه مطلب داشت. يکي اين بود، يکي مقالة ديگر بود که داريوش آشوري راجع به دولت در جهان سوم نوشته بود، يکي ديگر هم شعري بود که محمدعلي سپانلو راجع به گل سرخ گفته بود. منظورش هم خسرو گلسرخي بود که تازه اعدام شده بود. گفتند اينکه منظورش گلسرخي است، آن هم دولت در جهان سوم که يعني همين دولت خودمان و اين اشرف هم که مستقيماً نوشته انقلاب از بالا و فاشيسم! به هر حال، مجيدي گفت که ثابتي تلفن کرده که اشرف با سوابقي که دارد، چنين کنفرانس بزرگي راه انداخته و هشت جلد کتاب در آنجا چاپ مي‌‌کند که ما از محتوايش هيچ اطلاعي نداريم. مجيدي گفت که يک نسخه براي ثابتي بفرستيم و همين کار را هم کرديم و راضي شدند. البته بعد از اينکه مطالب را خواندند، روي دو تا از مجموعه مقاله‌‌ها حساسيت داشتند؛ يکي راجع به کارگران بود که مسئولش مهندس رستگار، از توده‌‌اي‌‌هاي قديمي، بود و يکي راجع به جوانان که فيروز شيروانلو رئيس آن بود. خواستند که آنها را محرمانه تلقي کنيم و به هر کس که مي‌‌دهيم، نامش را يادداشت کنيم.

ن. ن. ولي خُب، نتيجة ممنوع‌‌القلمي اين شد که مجلة جهان نو تعطيل شد.

ا. ا. نتيجة ممنوع‌‌القلمي اين شد که بسياري از روزنامه‌‌ها و مجلات را از بين بردند. در نتيجه، زمان انقلاب مردم به جاي اينکه اخبار داخلي گوش کنند، همه راديو اسرائيل و ايران آزاد و راديوي پيک ايران ــ    که مال حزب توده بودــ       و بي‌‌بي‌‌سي گوش مي‌‌کردند. يک دفعه، زنده‌‌ياد دکتر محمود عنايت در آخرين مصاحبة مطبوعاتي شاه از او سؤال کرده بود که آيا علت اينکه مردم روزنامه‌‌هاي خارجي مي‌‌خوانند و راديوهاي خارجي گوش مي‌‌کنند اين نيست که در ايران يک مجله يا روزنامة خوب نيست که درست باشد و مطالب درست را بنويسد؟ شاه مي‌‌گويد: ”شما که هستيد. مجلة نگين که مجلة خيلي خوبي است. چرا آن را نمي‌‌خوانند؟“ گفت: ”خُب، در يک شرايطي چندين صفحه‌‌اش رپرتاژ‌‌آگهي‌‌هاي وزارت نيرو بود.“ دولت پول مي‌‌داد که مجلات اين آگهي‌‌ها را چاپ کنند و کار را خراب مي‌‌کرد. وقتي مردم اين آگهي‌‌ها را مي‌‌ديدند، به حرف‌‌هاي ديگر مجله هم شک مي‌‌کردند‌‌، فکر مي‌‌کردند که رژيم مجلات را کنترل مي‌‌کند. هويدا هم در اين کار خيلي نقش داشت. خيلي از روزنامه‌‌ها و مجله‌‌ها را بستند. نگين تنها مجلة انتلکتوئلي بود که باقي مانده بود. کارهاي غلط احمقانه‌‌اي بود. روزنامة توفيق را از بين بردند، بعد هم جوري به شاه وانمود کردند که اينها عامل روس‌‌ها هستند. توفيق نشريه‌‌اي بود که مردم دوست داشتند و اصلاً براي اينکه سوپاپ اطمينان باز بشود، خيلي خوب است که يک روزنامة فکاهي هم باشد، مسخره هم بکند . . . مي‌‌گفتند اينها ممنوع است، نبايد در بيايد. ولي هيچ‌‌وقت معين نمي‌‌کردند که چه نبايد نوشته بشود، خط قرمز چيست. مثلاً در جمهوري اسلامي خط قرمز اين است که نبايد وارد مسائل ولايت فقيه و آقاي خامنه‌‌اي و سپاه پاسداران بشويد.

ن. ن. ممنوع‌‌القلمي تأثيري هم در فعاليت‌‌هاي فرهنگي و پژوهشي‌‌تان داشت؟

ا. ا.  نه، کارهايي که در سازمان برنامه مي‌‌کرديم، خيلي حالت سياسي نداشتند. تحقيقات زيادي انجام داديم. مثلاً تحقيقي که براي اولين‌‌بار صورت گرفت و از نظر تاريخي اهميت دارد، تاريخ کمّي quantitative history است. فارسنامة ناصري متن تاريخي بسيار مهمي است که در کارهاي تاريخ‌‌نگاري ايران تک است و آن اين است که تمام خاندان‌‌هاي اعيان شيراز و شجرة‌‌النسب آنها را شرح داده است. ما همة اينها را گرفتيم و شجرة‌‌النسب آنها را به صورت نمودار ترسيم کرديم که فلان‌‌کس کي بوده، چي شده و چه وضعي داشته است. براي هر کدام يک کارت درست کرديم. خلاصه مي‌‌خواستيم ببينيم اينکه مي‌‌گويند در قديم، مثلاً در اسلام، تحرک طبقاتي خيلي آزاد بوده، چقدر اين آزادي وجود داشته است. حالا مثالي مي‌‌زنم: مي‌‌گويند پدر اميرکبير آشپز بود و خودش صدراعظم شد. در حالي که آشپز، يعني رئيس دم و دستگاه مفصل آشپزخانه شاهي يا chef، شوخي نيست؛ شغل مهمي بوده است. بنابراين، تحليل کمّي فارسنامة ناصري اين امکان را فراهم کرد که اين موضوع را دقيقاً بررسي کنيم.

ن. ن. منظورتان social mobility [تحرک اجتماعي] است.

ا. ا. بله، مي‌‌خواستيم ببينيم آيا اصلاً social mobility [تحرک اجتماعي]، يعني از طبقة پايين به طبقات بالاتر رفتن، بوده يا نبوده و چطور بوده است. کار خيلي سختي بود. کشيدن تمام اين شجرة‌‌النسب‌‌ها و ماشين کردن دقيق اسامي و مشاغل در نمودارها خيلي سخت بود و طول کشيد. بعداً بر همين مبنا يکـي اين مسئلـة mobility [تحرک] بود، يکي اينکه توزيع اعيان شهر در محلات شهر در دورة قديم چطور بوده است. کار ديگري که کرديم دربارة کتابي بود از احمد بامداد راجع به رجال ايران در قرون دوازدهم و سيزدهم و چهاردهم هجري. او تمام رجال اين دوره را پيدا کرده و شرح حالشان را نوشته بود. ما اين شرح حال‌‌ها را به جدول تبديل کرديم، به اين معني که تلاش کرديم از نظر mobility [تحرک] ببينيم پدر چند نفرشان از طبقة پايين‌‌تر بودند. کار ديگرمان اين بود که مذاکرات مجلس اول را بررسي کرديم که کي چه حرف‌‌هايي زده و مال چه طبقه‌‌اي بوده است. اين مسئلة خيلي مهمي است که مثلاً نمايندة صراف‌‌ها در مجلس اول در جلسة فلان اين حرف‌‌ها را گفته است. quantitative history [تاريخ کمّي] را بايد از چيزهاي نوشتني درآورد.

ن. ن. اين تحقيقات چاپ شدند؟

ا. ا. نتايج تحقيقات کمّي را با شرح بيشتري با جدول‌‌ زير عنوان ”مراتب اجتماعي در دورة قاجاريه“ در جلد يکم کتاب آگاه در سال 1360 در تهران منتشر کردم؛ در صفحات 71 تا 98. اين مقاله، که به نظر من مقالة پُروپيماني از کار درآمده است، شامل شش جدول است: يکي ميزان تراکم اعيان شيراز در محلات هفت‌‌گانة شهر، دومي تحرک اجتماعي در ميان اعيان شيراز در عهد ناصري، سومي ترکيب رجال ايران در عهد ناصري بر حسب مراتب عمده، چهارمي جابه‌‌جايي از موقعيت اجتماعي و شغل پدران به اولين شغل پسران، پنجمي چگونگي احراز اولين شغل که موروثي بوده يا اکتسابي، ششمي چگونگي احراز اولين شغل در اوايل و اواسط و اواخر قاجاريه بر حسب اينکه موروثي يا اکتسابي بوده، براي اينکه از تحول تحرک اجتماعي آگاه شويم.

انقلاب 1357

ن. ن. فکر مي‌‌کنم در صحبت‌‌هايتان تصويري جالب از جامعة دهه‌‌هاي 1330 تا 1350 با تمام دوگانگي‌‌ها و تضادهاي آن ترسيم کرديد. حال مي‌‌خواهم سؤالي دربارة انقلاب 1357 مطرح کنم. به عنوان روشنفکري که به رژيم شاه انتقاداتي اساسي وارد مي‌‌دانستيد و همزمان دستي هم در کارهاي اجرايي داشتيد و با محيط علمي و پژوهشي هم آشنا بوديد، آيا انتظار داشتيد که انقلابي اتفاق بيفتد يا اينکه مثل خيلي‌‌هاي ديگر انقلاب شما را هم غافلگير کرد؟

ا. ا. نظام پايه‌‌اش بر آب بود. ببينيد، من دو مثال مي‌‌زنم. يکي‌‌اش خاطرات عَلَم است که مقدمه‌‌اش را علينقي عاليخاني نوشته است. نوشته در سال 1975، افق کشور ايران از نظر شاه بسيار درخشان بود. همه‌‌چيز بر وفق مراد شاه بود و شاه که مي‌‌خواست به دروازة تمدن بزرگ برسد، فکر مي‌‌کرد در راه رسيدن است. در آن زمان، با وضعيتي که بود، شاه همه‌‌چيز را خوب مي‌‌ديد و دولت مسلط بود. سال‌‌ها بعد در ايرانيکا که بودم، يک روز از پله‌‌ها پايين آمدم و ديدم حميد دباشي با محمود دولت‌‌آبادي جلوي در ورودي‌‌اند. در را باز کردم و روبوسي کرديم. دولت‌‌آبادي بزرگ‌‌ترين رمان‌‌نويس ايران و چپ بود. گفت: ”‌‌يک چيزي توي دلم بود که هميشه مي‌‌خواستم به تو بگويم. ما با رفقا نشسته بوديم در زندان قصر، حرف مي‌‌زديم که يک دفعه خبر آمد که حميد اشرف کشته شد.“ گفت: ”اين خبر را که دادند، مثل پتک توي سر ما خورد و همه يک صدا گفتيم که همة اميدهاي ما بر باد رفت.“ حادثة خيلي بزرگي به نفع رژيم بود، طوري که ثابتي بعدها در مصاحبه‌‌اي به عباس ميلاني گفته بود که هر بار که نصيري[15] با شاه جلسة هفتگي داشتند، اولين سؤال شاه اين بود که از حميد اشرف چه خبر؟ مجاهدين هم همين‌‌طور شدند، يعني يک عده آمدند مارکسيست ـ   لنينيست شدند. ببينيد، دانشگاه آريامهر اسمش بعد از انقلاب شد شريف که به اسم شريف واقفي است. شريف واقفي کسي بود که تنها رهبر خارج از زندان مجاهدين بود که هنوز به مجاهدين اوريجينال [اصيل] و مذهبي تعلق داشت؛ تقي شهرام مارکسيست ـ     لنينيست شد. مي‌‌خواستند با فداييان يکي بشوند، اما حميد قبول نمي‌‌کرد. بعد شريف واقفي را مي‌‌کشند. اين مسئله هم براي مجاهدين و هم براي همة نيروهاي مذهبي مهم بود. بقية فداييان اسلام هم که به عنوان هيئت‌‌هاي مؤتلفه در زندان بودند، همه برگشتند و در برنامة صبحگاهي سپاس شاهنشاه گفتند و قبل از انقلاب از زندان آزاد شدند. هيچ‌‌کدامشان فعاليتي نداشتند. تنها گروهي که فعاليتي داشت، مجاهدين خلق بودند. آنها هم به علت همين درگيري‌‌ها با مارکسيست ـ     ‌‌لنينيست‌‌ها از بين رفتند، نيرو و قدرتشان از بين رفت. چريک‌‌هاي فدايي هم از بين رفتند. بنابراين، در سال 1975 اين‌‌جوري بود. اسدالله بادامچيان، که بعد از انقلاب دو دوره وکيل مجلس و وزير بازرگاني شد و آن موقع جزو هيئت‌‌هاي مؤتلفه بود، مي‌‌گويد: ”سال 1355، براي مبارزين سال سختي بود. آشکار شدن انحراف سازمان منافقين، جنايت سران آنها و موقعيت قابل توجه ساواک منحوس شاه در سرکوب آنها و بر باد رفتن آرزوها و اميدها و پيدايش يأس از پيروزي.“ ببينيد، يأس و اميد چيز مهمي است.

ن. ن. اما شما هيچ‌‌وقت اين احساس را نکرديد که ديگر رژيم قدرتمند شده که توانسته اين گروه‌‌هاي مختلف را سرکوب کند؟

ا. ا. من فکر مي‌‌کردم که اين رژيم پايه‌‌اش بر باد است و اين آرامش و سلطه‌‌اي که شاه فقيد با پول نفت و حمايت امريکا و انگليس به وجود آورده مثل راه رفتن روي لبة تيز يک شمشير است و يا مثل آرامش قبل از طوفان که هر آن ممکن است تعادل و توازنش به هم بخورد. البته من اصلاً اين انقلاب را پيش‌‌بيني نمي‌‌کردم، بلکه بيشتر فکر مي‌‌کردم اگر شاه فقيد يا به مرگ طبيعي يا با ترور سياسي يا با يک کودتاي نظامي از ميان برود، هيچ شکي نداشتم که دستگاهي که او ساخته است فوراً سرنگون مي‌‌شود و فرومي‌‌پاشد و يک روز صبح که از خواب بيدار مي‌‌شويم، راديو و تلويزيون خبر مي‌‌دهند که رئيس جمهور ايران مثلاً ”سرهنگ محمدعلي رزمجو“ فرماندة شوراي انقلابي افسران ناسيوناليست ايران شده است. درست مثل روز سوم اسفند 1299 که ميرپنج رضاخان فرماندة آترياد قزوين يا همدان همراه سيدضياءالدين کودتا کردند. براي اينکه براي من مثل روز روشن بود که حکومت‌‌هاي استبدادي خودکامه با مرگ کسي که قدرت مطلق دارد دچار اغتشاش مي‌‌شود. اين مطلب را هميشه به خاطر داشتم که مرحوم فتحعلي‌‌شاه خودمان در گفت‌‌وگويي که با سِر جان مَلکُلم (Sir John Malcolm, 1769-1833)، سفير بريتانيا در دربار ايشان، دربارة فوايد و مضار قدرت مطلقه چنين فرموده بودند: ”قدرتي که واقعاً لذت‌‌بخش است قدرت مطلق و بدون چون و چراست و اين همين قدرتي است که من به عنوان شاهنشاه ايران دارم.“ آن‌‌گاه با اشاره به بزرگ‌‌ترين ملازمان درگاه مي‌‌فرمايند: ”اگر من هوس کنم که سر به تن آنها نباشد، با يک اشاره به ميرغضب که همواره در التزام رکاب مبارک ما حاضر است، با اشاره‌‌اي سر از تن آنان جدا مي‌‌کند و اين قدرت واقعي است. مثلاً پادشاه انگليس چنين اقتداري ندارد. اما فرق رژيم ما و شما اين است که اگر من به رحمت ايزدي بپيوندم، سنگ روي سنگ بند نمي‌‌شود و همين سران سپاه و کشور به جان هم مي‌‌افتند و قشقرق به راه مي‌‌اندازند و کشور را دچار اغتشاش مي‌‌کنند و مدت زيادي طول مي‌‌کشد تا آرامش برقرار شود. در صورتي که اگر پادشاه شما درگذرد، آب از آب تکان نمي‌‌خورد.“ در يکي از سفرهاي شاه به امريکا، هنگام مراجعت، سفير جديد امريکا هم با هواپيماي شاه وي را همراهي مي‌‌کند. در گفت‌‌وگوهاي آنان صحبت به اينجا مي‌‌کشد که اگر اتفاقي براي شاه بيفتد چه مي‌‌شود. سفير امريکا مي‌‌گويد براي مدتي مثلاً يک سال امور به همان ترتيب سابق مي‌‌گردد و بعد اوضاع ناآرام مي‌‌شود. اما نظر عَلَم همانند نظر فتحعلي‌‌شاه بود که از همان فرداي اين ماجرا همه‌‌چيز فرومي‌‌پاشد که به خود شاه فقيد هم مي‌‌گويد و ايشان هم خوششان مي‌‌آيد! يک مثال ديگر بزنم. يادم مي آيد در سال 1975 که سازمان ملل آن را به سال زن اختصاص داده بود و کنفرانس بزرگي از طرف آن سازمان در شهر مکزيکوسيتي، پايتخت مکزيک، داير بود و در کنار آن چند سمينار آکادميک هم دربارة حقوق زنان ترتيب داده بودند. آقاي دکتر شاپور راسخ، معاون ارشد سازمان برنامه، هم با هيئت نمايندگي ايران آمده بودند و من هم با خانم پروين مرآت، که سرپرستي مديريت طرح‌‌هاي آموزشي را داشتند، به يکي از سمينارهاي آکادميک دعوت شده بوديم. يک روز که جلسه‌‌اي نداشتيم، ما سه نفر براي گردش به يکي از شهرهاي کوچک نزديک به مکزيکوسيتي رفتيم. در اين سفر يک روزه، ضمن گفت‌‌وگو دربارة ايران، آقاي دکتر راسخ که استاد جامعه‌‌شناسي هم بودند و به خاطر موقعيت اداري در سازمان برنامه و بودجه به خيلي از مسائل و مشکلات و گرفتاري‌‌ها آشنا بودند و خيلي هم محافظه‌‌کار بودند و وارد بحث‌‌هاي سياسي نمي‌‌شدند، گفتند که ”من نمي‌‌دانم کشوري که غالب رجالش چمدان‌‌ها را بسته و پاسپورت‌‌هاي ويزاشده هم در جيبشان دارند چطوري سر پايش ايستاده و فرونمي‌‌پاشد.“ البته وقتي که من با يکي از درباريان هوشمند هم دربارة اين مطلب صحبت مي‌‌کردم که تصور فروپاشي پس از شاه شايع شده بود، به من گفت که خيلي‌‌ها را مي‌‌شناسد که آنها هم همين‌‌طور فکر مي‌‌کردند.

ن. ن. زمان انقلاب ، شما نظري منفي به انقلاب داشتيد. اين‌‌طور نيست؟ چون در مصاحبه‌‌اي که آقاي بنوعزيزي با شاهرخ مسکوب کرده‌‌اند، مسکوب مي‌‌گويد که جز شما کسي را بين دوستان و اطرافيانش و روشنفکران سراغ نداشت که کتاب ولايت فقيه را خوانده باشد، درست متوجه شده باشد و جدي گرفته باشد. در حالي که خودشان نظرشان چيز ديگري بود. نظرتان راجع به جامعة روشنفکري ايران قبل از انقلاب چيست؟

ا. ا. من اين را در مقالة ”سنت و مدرنيته“ نوشتم و جاهاي مختلف هم گفته‌‌ام. ببينيد، وقتي من نگاه مي‌‌کردم، مي‌‌ديدم که روشنفکران ايران، سرآمدان ايران، تحصيل‌‌کردگان ايران، دانش‌‌آموختگان، نسل به نسل و دوره به دوره  در هر دوره‌‌اي که مي‌‌گذشت، آگاهي کمتري نسبت به جامعة ايران، فرهنگ ايران و تمدن ايران داشتند. با اسلام، مسائل معنوي، عرفان، و مانند اينها بالاخره بايد آشنا مي‌‌بودند، اما نبودند. بنابراين، اطلاعاتشان از اين منابع عمدة فرهنگي ايران و اوضاع ايران کمتر و کمتر مي‌‌شد. براي مثال، دکتر صديقي جامعة سنتي را خوب مي‌‌شناخت. خودش اصلاً در حد اجتهاد درس‌‌هاي فقهي خوانده بود، درجه اجتهاد داشت. امثال او جامعه را مي‌‌شناختند. مثال ديگري بزنم. کورس آموزگار . . . مثل اينکه گفتم داستان زلزلة بزرگ 1967 را که در خراسان آمد . . .

ن. ن. خير، نگفتيد.

ا. ا. خيلي جالب است. کورس آموزگار، برادر کوچک دکتر جهانگير و دکتر جمشيد، خيلي آدم بداخلاق و پرخاشگري بود و در آن زمان معاون کل وزارت آباداني و مسکن بود. من هم به شوراي عالي شهرسازي مي‌‌رفتم. کار زيادي نمي‌‌کردم، در آنجا مطالعاتي انجام مي‌‌دادم. يک روز بعد‌‌از‌‌ظهر، ديدم که آنجا جلسه‌‌اي است. پرسيدم چه جلسه‌‌اي است؟ گفتند دربارة زلزلة خراسان است . . . فکر کرده بودند که براي يکي از اين شهرها، مثل شهر فردوس، طرح جامع تهيه کنيم که دوباره‌‌سازي بشود. شهر را بايد دوباره مي‌‌ساختند، همه‌‌چيزش خراب شده بود. يکي از همکاران سراسيمه آمد پيش من که ”اشرف، دستم به دامنت. مهندس آموزگار آمده و مي‌‌گويد در يک طرح شهرسازي شطرنجي براي هر خانوار 100 متر فضا با 50 متر زير بنا در نظر بگيريد. ما حريفش نيستيم. شما بياييد به او بگوييد که اين درست نيست.“ من آمدم و با خنده گفتم: ”آقاي مهندس آموزگار، شما فکر مي‌‌کنيد که اين شهر فردوس، پايتخت شهرستان فردوس، چون فرماندار آنجاست، ادارات مختلف دارد، شعبة بانک ملي دارد، ژاندارمري دارد، رئيس آموزش و پرورش دارد، خيال مي‌‌کنيد شهر است؟ اين يک ده بزرگ است و 10 تا 12هزار نفر بيشتر جمعيت ندارد.“ بعد هم گفتم: ”آقاي آموزگار، بايد از تجربه‌‌ها چيزي بياموزيم. در سال 1341، زلزلة بزرگي در بوئين‌‌زهراي قزوين آمد. صدها کشته داد و بعد از طرف دولت رفتند خانه ساختند؛ تمام خانه‌‌ها با شيرواني. همان‌‌جوري که شما گفتيد، خانه‌‌هاي صد متري درست کردند، يعني صد متر کل فضايش، 50 متر زير ساختمان. بلافاصله تا مأمورين دولت رفتند، مردم رفتند آن اطراف و با همان آرشيتکتور [معماري] قديمي خودشان که بلد بودند چطور ديواري گلي را درست کنند که زمستان‌‌ها گرم کردنش آسان‌‌تر باشد و تابستان‌‌ها آن‌‌قدر داغ نشود، همه رفتند آنجا.“ ضمناً آموزگار گفته بود حالا که داريد طرح مي‌‌دهيد، يک ترتيبي بدهيد که يک عمارت چهارده طبقه هم بسازيد، چون اعليحضرت خيلي دوست دارند که عمارت‌‌ها بلند باشند که حالت شهري پيدا کند! اين نمونه‌‌اي است از اين حرفي که مي‌‌زنم. اصلاً کشور را نمي‌‌شناختند. خيلي از آنها که مثل آموزگار از خارج آمدند، هيچ آشنايي نداشتند و نمي‌‌دانستند.

ن. ن. آيا فکر مي‌‌کنيد گفتمان ”بازگشت به خويش“ که در دهة 1350 براي بسياري از روشنفکران جذابيت پيدا کرد، تا اندازه‌‌اي نتيجة همين بيگانگي با فرهنگ ايران بود؟

ا. ا. شايد. اينجور چيزها يک مقداري باعث شده بود که ”بازگشت به خويش“ رواج پيدا کند. البته يک آدم‌‌هايي هم بودند مثل آل‌‌احمد که تغيير جهت داده بود ازکمونيسم و يک دفعه از آن طرف افتاده بودند. به نظر من، عده‌‌اي هستند که احتياج دارند ايدئولوژي داشته باشند.

ن. ن. چه نکته‌‌اي باعث شد شما، برخلاف اکثر روشنفکران و دوستانتان، نظري منفي به انقلاب داشته باشيد؟

ا. ا. در آن زمان، دانشگاهي به اسم دانشگاه فارابي بود که بعد اسمش را به دانشگاه هنر عوض کردند. فوق ليسانس امور فرهنگي داشتند و دکتر جمشيد بهنام رئيس دانشگاه بودند. از من خواهش کرد که در آنجا درسي ارائه کنم که اسمش را گذاشته بودند ”جامعه‌‌شناسي فرهنگي ايران.“ هرچه نگاه کرديم، تا آنجا که مي‌‌شد، ديديم چنين چيزي، يعني جامعه‌‌شناسي فرهنگي، وجود خارجي ندارد. براي اينکه برنامة اين درس را ايجاد کنم، فکر کردم که بايد شيوه‌‌هاي مختلف تفکر در جامعة ايراني و در فرهنگ ايران در دورة اسلامي را در اين درس بررسي کنيم. اين بود که طرح درسي درست کردم راجع به اينکه اولاً زرتشتيان چه اعتقاداتي داشتند و چگونه بر اسلام و به‌‌خصوص بر تشيع تأثير گذاشتند. ديدگاه شيعه و بعد عرفارا مطرح کردم. گفتم از چند جهت بايد در جامعه‌‌شناسي فرهنگي ايران اين ديدگاه‌‌ها و شيوه‌‌هاي تفکر مطرح شود که دانشجويان با آن آشنا بشوند. اين شد که من در زمينة شيوه‌‌هاي تفکر اسلامي، فقه و فلسفة اسلامي مقداري کار کرده بودم و با آنها آشنا بودم و به ديگران هم مي‌‌گفتم که سعي کنيد که بالاخره اين جامعه را هم بشناسيد، چون اين جامعه براي روشنفکران ناشناخته بود. ضمناً به شخصيت آقاي خميني هم توجه داشتم؛ کارهايي که کرده بود، حرف‌‌هايي که زده بود، موقعيت کاريزماتيکي که داشت. خميني در همان 15 خرداد رهبر کاريزماتيک ايران شد. يک نفر بود که مي‌‌ايستاد. اصلاً کي جرئت داشت راجع به شاه آن‌‌طور حرف بزند؟ من در زمينة 15 خرداد تحقيق کرده‌‌ام و به اين نتيجه رسيده‌‌ام که اگر عَلَم نبود، دامنة 15 خرداد به انقلاب مي‌‌‌‌رسيد و شاه فرار مي‌‌کرد. اما علت نگاه منفي من، خواندن کتاب ولايت فقيه بود. اينکه مذهبيون مسلط شدند، براي اين است که تمام انقلاب در واقع يک رهبر داشت و آن خميني بود. انقلاب در مرحلة اول و تا زماني که خميني وارد گود نشده بود، آرام بود؛ فقط نامه مي‌‌نوشتند. موقعي که خميني وارد شد، بلافاصله تبديل به شورش‌‌هاي پراکندة شهري شد. بسياري از روشنفکرها رفتند انستيتو گوته و در آنجا سخنراني کردند. از جهتي که جريانات پيش مي‌‌رفت، معلوم بود.

ن. ن. آيا انقلاب باعث شد سؤالات و دغدغه‌‌هاي جديدي دربارة جامعةايران برايتان ايجاد شود؟ دليلي که مي‌‌پرسم اين است که در کارهاي پژوهشي‌‌تان موضوع طبقات اجتماعي و نقش آن در تحولات اجتماعي و سياسي از مضمون‌‌هايي است که بسيار ديده مي‌‌شد. اما در سال‌‌هاي اخير، به نظر مي‌‌رسد که مسايل فرهنگي و هويتي بيشتر مد نظرتان بوده است. آيا اين استنباط درست است؟ آيا انقلاب و پيامدهاي آن بازتابي در رويکردتان نسبت به موضوعات پژوهشي داشته است؟

ا. ا. مي‌‌شود اين استنباط را کرد، ولي واقعيت ندارد. من از شش سالگي جزو عاشقان ناسيوناليسم رمانتيک افراطي هخامنشي شدم. مرتب صفحة آواز بديع‌‌زاده را مي‌‌گذاشتم که مي‌‌گفت ”ايران، ايران، اي کشور داريوش، اي سرزمين عزت و افتخار و شوکت و فرّ و هوش“ و گوش مي‌‌دادم. بعد هم پان‌‌ايرانيست شدم.

ن. ن. پس علاقه به مسائل فرهنگي و هويتي از گذشته با شما بود، چيز جديدي نيست؟

ا. ا. اگر هويت را نمي‌‌گفتيد، من نمي‌‌توانستم اين توضيحات را بدهم، نمي‌‌توانستم بگويم چه بود. در درسي که مي‌‌دادم، شيوه‌‌هاي تفکر را بررسي مي‌‌کرديم و همه‌‌اش جامعه‌‌شناسي فرهنگي بود. من هميشه شيوه‌‌هاي متفاوت تفکر اشراقي و عرفاني، مَشائي (علمي ارسطويي)، حکمت الهي و شيوة تفکر فقهايي را با هم در نظر داشتم.

ن. ن. فکر مي‌‌کنيد انقلاب تأثيري بر نگرشتان داشته است؟

ا. ا. من فکر مي‌‌کردم که انقلاب وحشتناک‌‌ترين اتفاقي است که براي ايران مي‌‌افتد و در آن موقع فکر مي‌‌کردم که ايران مثل سوريه و افغانستان امروز مي‌‌شود. مي‌‌گفتم: ”روزي خواهد رسيد که ما با يک بقچه و چمدان پياده از تهران برويم، دست آذر و رامين و احمدعلي را بگيريم و برويم به مرز، به ترکيه، به عراق . . . تا خودمان را به جايي برسانيم؛ همه‌‌چيز نابود مي‌‌شود.“‌‌ همين‌‌طور هم بود. علت اينکه من بعد از انقلاب چندان مخالف نبودم، دليلش اين بود که فکر مي‌‌کردم خيلي بدتر از اين مي‌‌شود. البته بايد بگويم که هم انقلاب مديون آقاي خميني بود و هم سوريه نشدن ايران. من انتظار خيلي بدتر شدن داشتم. آنهايي که انتظار بهتر شدن داشتند، شوکه شدند. نمي‌‌دانيد با دوستان نزديکم بر سر اتفاقاتي که خواهد افتاد چه دعواهايي مي‌‌کرديم. . . علت اينکه انقلاب پيروز شد اين بود که از همان اول تنها کسي که اين انقلاب را رهبري کرد، خميني بود. شما فکر کنيد، گروه‌‌هاي مختلف ــ   ‌‌چريک‌‌هاي فدايي خلق، مجاهدين، گروه پيکار رزمندگان طبقة کارگرــ      اينها مي‌‌توانستند انقلاب کنند؟ ساواک و ارتش پدرشان را در مي‌‌آورد؛ چنان‌‌که درآورده بود. موقعي که خميني آمد، مانيفست انقلابي را منتشر کرد. صحبتي که خميني به مناسبت چهلم درگذشت آقامصطفي کردــ    که در صدها نوار ضبط کردند و به تمام ايران فرستادندــ   مردم دور هم جمع شدند و گوش کردند. آن صحبت تکليف روشنفکران مذهبي را معين کرد، تکليف آخوندها را که تا آن‌‌وقت تکاني نخورده بودند روشن کرد و به آنها نهيب زد که نويسنده‌‌ها نامه مي‌‌نويسند و انتقاد مي‌‌کنند و کسي هم با آنها کاري ندارد، صد نفر از شما هم نامه‌‌ها را امضا کنيد. تکيه کلام ايشان هم اين بود که حالا که کارتر فرصت داده و دست رژيم بسته شده، هيچ نهراسيد و وارد معرکه بشويد. در اين سخنراني ايشان کلمات ”فرصت“ و ”‌‌مجال“ را، که براي آغاز هر انقلابي ضرورت اصلي دارد، يازده بار تکرار کرده است. به نظر من، اين مانيفست انقلاب اسلامي بود و آقاي خميني در رديف لنين، مائو، هوشي‌‌مينه، کاسترو و بقية رهبران انقلابي قرن بيستم بود. خميني از نظر استراتژي و تاکتيک انقلابي در رديف آنها بود. بنابراين، اگر رهبري او نبود، اتفاقاتي مي‌‌افتاد، شورش‌‌هايي مي‌‌شد، ولي شاه مي‌‌توانست سرکوبش کند. قدرت هم داشت و وضع خيلي بد نبود. ولي خميني آمد و همه‌‌اش گفت ”برود.“ حتي بازرگان و ديگران هم در آن حد نمي‌‌گفتند ”شاه برود.“ اولين کسي که گفت ”شاه بايد برود“ او بود.

ن. ن. در طول اين سال‌‌ها، شما چند تحقيق دربارة انقلاب انجام داده‌‌ايد. بر مبناي اين تحقيقات و به نظر شما، غير از رهبري خميني چه عوامل ديگري در اين انقلاب نقش تعيين‌‌کننده‌‌اي ايفا کردند؟

ا. ا. در اينکه چه عواملي مؤثر بودند، به اختصار سه عامل بود. عامل اول بالا رفتن درآمدهاي نفتي بود که در ترکيب با خلقيات شاه به خودکامگي، غرور و فروپاشي تبديل شد. شاه آدم بسيار ضعيفي بود که به قول فريدون هويدا، نقش ديکتاتورها را بازي مي‌‌کرد. وقتي قيمت نفت به صورت عجيبي بالا رفت، رشد درآمد نفتي باعث خودکامگي و غرور بيش از اندازة شاه و خودبزرگ‌‌بيني او شد، به اين معني که ديگر به کارشناس و مشورت کردن هيچ اعتقادي نداشت و همة تصميمات را بدون مشورت با متخصصين مي‌‌گرفت. البته اين مفهوم خودکامگي به تعريف خواجه نظام‌‌الملک است. در سياست‌‌نامه، کتابي که منتسب به اوست، مي‌‌گويد اگر رهبري، يعني شاهي، در امر مهمي که برايش اتفاق مي‌‌افتد با معتمدين خودش و با کساني که تجربه دارند و در اطرافش هستند، مشورت نکند يا همة نظرها را بگيرد و بدون تأمل حرف خودش را بزند، به او خودکامه مي‌‌گويند. عامل دوم نيروي انقلابي موجود بود که منتظر ورود به گود بود. انقلاب ايران اساساً انقلاب قشرهاي مياني جامعة شهري ايران بود. نه روستايياني که بيش از نيمي از جمعيت کشور را تشکيل مي‌‌دادند، نه کارگران صنعتي و نه حتي تهيدستان شهري هيچ‌‌کدام در انقلاب شرکت نکردند. طبقات کارمندي ـ   کارگري بخش خدمات عمومي که در مرحلة آخر انقلاب با اعتصابات خود آخرين ضربه اساسي را به رژيم وارد کردند، در واقع به وسيلة کارمندان جوان انقلابي رهبري شدند. نيروي اصلي انقلاب در واقع روشنفکران، جوانان، فرهنگيان و دانشگاهيان و به‌‌خصوص دانشجوياني بودند که از دهة 1340 وارد گود شدند و تا پيروزي انقلاب به مبارزه با رژيم پرداختند. تنها نيروي عمدة ديگر بچه‌‌بازاري‌‌ها و طلبه‌‌هاي جواني بودند که به فرمان خميني وارد گود شدند. بنابراين، فضاهاي انقلابي از مدرسه و دانشگاه به بازار و مسجد گسترش يافت. عامل سوم هم مثلث بانيان انقلاب بود: يعني شاه، کارتر و خميني. به اين معني که در حرکت اول، با انتخاب کارتر شاه ترسيد و گفت: ”مثل اينکه ديگه ما رفتني هستيم“ و دست ساواک را بست. در حرکت دوم، خميني در منشور انقلاب 11 بار از فرصتي که کارتر داده بود ياد کرد و فرمان انقلاب اسلامي را صادر کرد. در حرکت سوم، کارتر به تهران آمد و از شاه حمايت کرد. شاه غره شد و دستور داد نامة اهانت به خميني را در روزنامة اطلاعات چاپ کنند. در قم تظاهراتي شد که شش نفر کشته داد و سبب پشتيباني اجباري آيات ثلاثه از خميني شد و با چله‌ها، انقلاب اسلامي به رهبري او به راه افتاد. در حرکت چهارم، شاه براي پنجمين‌بار در دوران سلطنتش به فکر فرار افتاد و براي دومين بار آن را عملي کرد. در حرکت پنجم، ايران به اين روز افتاد که ملاحظه مي‎فرماييد. مقالة ”مثلث بانيان انقلاب اسلامي“ در شمارة بهار ايران نامگ منتشر خواهد شد.

ن. ن. سؤال آخرم راجع به آينده است. آيا به آينده خوش‌‌بين هستيد؟

ا. ا. با کمال تأسف بايد بگويم که ”در جبين اين کشتي نور رستگاري نيست.“ وضعي را که در ايران وجود دارد، به اين آساني نمي‌‌شود بهبود بخشيد. فقط بايد دعا کنيم که از اين که هست ديگر بدتر نشود.

ن. ن. از وقتي که گذاشتيد خيلي متشکرم.

ا. ا. من هم از شما که با بردباري بسيار، همراه با گرفتاري‌هاي تدريس از راه دور در عصر کرونايي و گرفتاري‌هاي ويراستاري مقالات ايران در دانشنامة اسلام، اين مصاحبة دشوار وقت‌گير را با درايت هرچه تمام‌تر به انجام رسانديد بسيار ممنونم. همچنين، از دوست و همکار گرامي، آقاي دکتر وحيد طلوعي، که با شکيبايي و آشنايي با مسائل ايران معاصر با ما همراهي کردند سپاس گزارم.

[1]اين  گفت وگو  در  ماه هاي  نوامبر  و  دسامبر 2020  تا  اواسط  ژانويه  2021  از  طريق  برنامة  زوم  (zoom)  صورت  گرفت  و  نگين  نبوي  آن  را  ويراسته  و  به  شکل  نوشتاري  درآورده  است.

[2]اسدالله عَلَم،   يادداشت‌‌هاي  روزانة  عَلَم  (امريکا،  مريلند:  ايبکس،  2000)،  جلد 4،  298.

[3]آذر  اشرف،  همسر  احمد  اشرف.

[4]‌‌Mark J. Gasiorowski, “The CIA’s TPBEDAMN Operation and the 1953 Coup in Iran,” Journal of Cold War Studies, 15:4 (Fall 2013), 4-24.

[5]‌‌Ali Rahnema, Behind the 1953 Coup in Iran: Thugs, Soldiers, and Spooks (Cambridge: Cambridge University Press, 2015).

[6]انجمن  روابط  فرهنگي  ايران  و  شوروي.

[7]پرويز  ثابتي  از  مديران  ادارة  کل  سوم  ساواک  )ادارة امنيت داخلي(  بود.

[8]احمد اشرف،  موانع  تاريخي  رشد  سرمايه‌‌‌‌داري  در  ايران:  دورۀ قاجاريه  (تهران:  انتشارات زمينه، 1359).

[9]‌‌Karl A. Wittfogel, Oriental Despotism: A Comparative Study of Total Power (Yale University Press, 1957).

[10]ايگور  پ . پطروشفسکي،  کشاورزي  و  مناسبات  ارضي  در  ايران  عهد  مغول،  ترجمة  کريم  کشاورز  (تهران:  مؤسسة  مطالعات  و  تحقيقات  اجتماعي  دانشگاه  تهران،  1344).

[11]احمد  اشرف،  ”نقد  کتاب  تاريخ  ايران  از  دوران  باستان  تا  سدة  هجدهم  تأليف پيگولوسکايا  و  ديگران،“  نامة  علوم  اجتماعي،  شمارة 1 (1347).

[12]احمد  اشرف،  قشرهاي  درآمد  در  ايران  و  ملاک  درآمد  در  تعيين  طبقات  اجتماعي  (تهران:  مؤسسة  مطالعات  و  تحقيقات  اجتماعي،  1340).

[13]ايوب  ساقي،  معروف  به  استوار  ساقي،  از  1343  تا  1353  رئيس  زندان  قزل‌‌قلعه  بود.

[14]‌‌Barrington Moore, Social Origins of Dictatorship and Democracy: Lord and Peasant in the Making of the Modern World (Boston: Beacon Press, 1966).

[15]نعمت‌‌الله  نصيري  از  1343  تا  1357  رئيس  ساواک  بود.

فهرست سال ۵، شماره ۳

بخش فارسی

 ویژه­نامۀ استاد احمد کریمی حکاک
ویراستاران مهمان: فاطمه شمس

پر پرواز و پای پویایی: گفت‌وگویی با احمد کریمی حکاک
فاطمه شمس

زبان شاعرانه در انقلاب: گذار به نثر در انقلاب ۵۷
امیر احمدی آریان

نهادشناسی ادبیات در افغانستان
ولی پرخاش احمدی

تماشای هستی از چشم مور: مبانی تجربۀ باریک‌اندیشی در سبک هندی
محمود فتوحی رودمعجنی

نقدی بر حیات‌الروح اثر سیمانطوب مِلَمِد
‌ناهید پیرنظر

شعر در ترجمه: شیموس هینی، آلن گینزبرگ، ایلما راکوزا، لئونارد شوارتز
فاطمه شمس، علیرضا آبیز، علی عبداللهی

بخش انگلیسی

بخشش برای چه؟ ویس و رامین و ترویلوس و کرسیدا
دیک دیویس

 داستان دو شهر: تهران در داستان فارسی
محمدرضا قانون‌پرور

ترجمۀ‌‌ نژاد: بحث سیمین دانشور در باب سیاه بودن
ایمی مطلق

اخلاق عصیانگرانۀ عمر خیام و پیامدهای اجتماعی-‌سیاسی آن: ”ابریق می مرا شکستی ربّی“
علی‌اصغر سیدغراب

آغاز آموزش جدید در ایرانِ قرن نوزدهم
دیوید منشاری

پیدایش ادبیات در ایران: ذکاء‌الملک فروغی و تاریخ ادبیاتی که نبود
آریا فانی

بازتاب هندوستان در آثار هدایت
ندیم اختر

تقدس‌زدایی از یک دفاع مقدس:‌ جنگ ایران و عراق در داستان‌‌های حسین مرتضائیان ‌آبکنار
امیر موسوی

مکانیسم‌های تلاش و جستجو در سه روایت از شهرنوش پارسی‌پور
شروین امامی

لولیتا‌خوانی در فارسی
پاول اسپراکمن

فهرست سال ۵، شماره ۳

بخش فارسی

 ویژه­نامۀ استاد احمد کریمی حکاک
ویراستاران مهمان: فاطمه شمس

پر پرواز و پای پویایی: گفت‌وگویی با احمد کریمی حکاک
فاطمه شمس

زبان شاعرانه در انقلاب: گذار به نثر در انقلاب ۵۷
امیر احمدی آریان

نهادشناسی ادبیات در افغانستان
ولی پرخاش احمدی

تماشای هستی از چشم مور: مبانی تجربۀ باریک‌اندیشی در سبک هندی
محمود فتوحی رودمعجنی

نقدی بر حیات‌الروح اثر سیمانطوب مِلَمِد
‌ناهید پیرنظر

شعر در ترجمه: شیموس هینی، آلن گینزبرگ، ایلما راکوزا، لئونارد شوارتز
فاطمه شمس، علیرضا آبیز، علی عبداللهی

بخش انگلیسی

بخشش برای چه؟ ویس و رامین و ترویلوس و کرسیدا
دیک دیویس

 داستان دو شهر: تهران در داستان فارسی
محمدرضا قانون‌پرور

ترجمۀ‌‌ نژاد: بحث سیمین دانشور در باب سیاه بودن
ایمی مطلق

اخلاق عصیانگرانۀ عمر خیام و پیامدهای اجتماعی-‌سیاسی آن: ”ابریق می مرا شکستی ربّی“
علی‌اصغر سیدغراب

آغاز آموزش جدید در ایرانِ قرن نوزدهم
دیوید منشاری

پیدایش ادبیات در ایران: ذکاء‌الملک فروغی و تاریخ ادبیاتی که نبود
آریا فانی

بازتاب هندوستان در آثار هدایت
ندیم اختر

تقدس‌زدایی از یک دفاع مقدس:‌ جنگ ایران و عراق در داستان‌‌های حسین مرتضائیان ‌آبکنار
امیر موسوی

مکانیسم‌های تلاش و جستجو در سه روایت از شهرنوش پارسی‌پور
شروین امامی

لولیتا‌خوانی در فارسی
پاول اسپراکمن

لیلی ایمن (آهی)، 1308-1397ش/1929-2018م

ایرج ایمن <Iraj Ayman <irajayman1@gmail.com مؤسس و مروج روان‌شناسی کاربردی در ایران، مدیر مؤسسۀ ملی روان‌شناسی در تهران، و مؤسس و مدیر آکادمی لندگ در سویس بوده و از مؤسسین انجمن ادب و هنر ایران است. در دانشگاه‌های تهران و ادیمبورگ (اسکاتلند) و کالیفرنیای جنوبی و هاروارد در رشته‌های علوم تربیتی و فلسفه و روان‌شناسی و علوم اداری تحصیل کرده است. پیش‌تر استاد، بنیادگذار و رئیس بخش روان‌شناسی، مؤسس و رئیس مؤسسۀ تحقیقات تربیتی دانشگاه تربیت معلم و استاد علوم اداری و مدیر مرکز مطالعات استخدامی در دانشگاه تهران و همچنین، در سازمان فرهنگی، تربیتی، و علمی سازمان ملل (یونسکو) نیز مسئول برنامه‌های مدیریت تعلیم و تربیت در آسیا و اقیانوسیه و مدیر برنامه‌های تربیت معلم در بخش تعلیمات عالیه در دفتر مرکزی یونسکو در پاریس و مشاور یونسکو در برنامه‌های عمرانی سازمان ملل بوده است.

لیلی ایمن معلم و مربی و نویسنده و مترجمی توانا و شهروندی جهانی بود که در جریان فعالیت‌ها و خدمات گوناگونش به کشورها و سرزمین‌های بسیاری سفر کرده بود. لیلی ایمن (آهی) در27 اردیبهشت 1308ش/17 می 1929م در تهران در خانواده‌ای ایران‌دوست و خدمت‌گزار به ایران متولد شد و پرورش یافت و در 15 شهریور 1397ش/6 سپتامبر 2018م در شیکاگو از عالم فانی به جهان جاودانی شتافت. از وظایف دوران خردسالی‌اش حفظ کردن اشعار بزرگان ادب فارسی بود و از همان زمان علاقۀ پایداری به زبان فارسی پیدا کرد. پدرش، مجید آهی (1265-1325ش)، از دولتمردان و وزرای دوران پهلوی و فارغ‌التحصیل حقوق و علوم سیاسی از دانشگاه دولتی مسکو بود. مادرش، رئیسا دوینسکایا (Raeisa Duvinskaya)، از اهالی روسیه بود که قبل از آمدن به ایران برای ازدواج با پدر لیلی در کنسرواتوار مسکو در نواختن پیانو و خواندن آواز در اپرا آموزش دیده بود.

گرچه لیلی در تهران به دنیا آمده بود، در ابتدای کودکی چند سالی، از 1312 تا 1314ش، همراه خانواده به شیراز رفته بود، چون پدرش در مرداد 1312ش به فرمانداری استان فارس منصوب شده بود و بنابراین، لیلی دورۀ کودکستان را در شیراز در آموزشگاه مهرآئین گذراند. سپس، با انتصاب مجید آهی به سمت وزیر راه به تهران مراجعت کرد و تحصیلات ابتدایی را از 1314 تا 1320ش و دورۀ اول متوسطه‌اش را در دبستان ایرج و دبیرستان انوشیروان دادگر تهران از سال 1320 تا 1322ش به پایان برد. در آغاز تحصیلات دورۀ دوم متوسطه بود که پدرش در سال 1321ش از سمت وزیر دادگستری به سمت سفیر کبیر ایران در شوروی منصوب شد و به مسکو عزیمت کرد. لیلی همراه خانواده در سال 1322ش به مسکو رفت، دورۀ دوم متوسطه را در آن شهرگذراند و برای تحصیل زبان‌ها و ادبیات روسی و فرانسه در دانشگاه مسکو به تحصیل پرداخت (1324-1325ش/1945-1946). پدرش دچار بیماری سختی شد و چون در بحبوحۀ جنگ جهانی به دارو و وسایل لازم در مسکو دسترسی نبود، بنا به توصیۀ پزشکان همراه خانواده به تهران مراجعت کرد. متأسفانه معالجات مؤثر نیفتاد و اندک زمانی بعد، پدر لیلی در 22 شهریور 1325ش درگذشت.

لیلی تحصیلاتش را از سال 1325 تا 1328ش/1945 تا 1948م در دانشگاه تهران و دانشسرای عالی در فلسفه و علوم تربیتی به پایان رساند. در این دوره از تحصیل دستیار استاد محمدباقر هوشیار برای تهیۀ روش ساده و آسانی در آموزش خواندن و نوشتن زبان فارسی بود و کتاب تربیت اطفال دشوار را از فرانسه به فارسی ترجمه کرد که انتشارات امیرکبیر آن را در سال 1949م/1328ش چاپ و منتشر کرد.[2] لیلی در سال‌های پایانی تحصیل و اخذ درجۀ لیسانس، از 1327 تا 1329ش به تدریس تاریخ و جغرافیا در دبیرستان دخترانۀ انوشیروان دادگر پرداخت.

لیلی و ایرج ایمن که در دوران تحصیل در دانشسرای عالی با یکدیگر آشنا و دوست شده بودند و برای ادامه تحصیل به انگلستان رفته بودند در سال 1951م/1330ش در لندن ازدواج کردند. لیلی دورۀ کارشناسی را در روان‌شناسی و تعلیم و تربیت در سال 1329ش/1950م در مؤسسۀ تعلیم و تربیت دانشگاه لندن آغاز کرد و آن را در مؤسسۀ تعلیم و تربیت دانشگاه ادیمبورگ (Edinburgh) در اسکاتلند ادامه داد. در این دوران، نخستین فرزندش، رویا، به دنیا آمد. خانواده در 1954م/1333ش به ایران مراجعت کردند و لیلی در وزارت آموزش و پرورش به سمت مدیریت مشترک مرکز راهنمایی حرفه‌ای در ادارۀ مطالعات و برنامه‌ریزی و نیز مدرس برنامۀ آموزش ضمن خدمت معلمان منصوب شد. در همان سال، لیلی نخستین مدرسۀ تابستانه برای کودکان را در تهران تأسیس و اداره کرد. در سال بعد این خانوادۀ جوان به لوس‌آنجلس در کالیفرنیا عزیمت کردند. ایرج با استفاده از جایزۀ تحصیلی موفق به اخذ درجۀ دکترا از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی شد و لیلی با سمت پرورشکار و روان‌شناس تربیتی به کار اشتغال داشت و دومین فرندشان، صبا، در لوس‌آنجلس متولد شد.

در سال 1957م/1336ش، لیلی و خانواده‌اش به تهران مراجعت کردند و او دوران موفقیت‌آمیز خدمات کارشناسی حرفه‌ای خود را آغاز کرد. او در انجمن بین‌المللی سنجش موفقیت‌های آموزشی (I.E.A.: The‌ International Association for the Evaluation of Educational Achievement) عضو کمیتۀ بین‌المللی سنجش خواندن و فهمیدن (The International Committee for the Evaluation of Reading Comprehension‌‌‌) بود و در دانشکدۀ علوم تربیتی دانشگاه تهران نیز به تدریس ادبیات کودکان اشتغال داشت، پژوهش‌های علمی‌اش را در زمینۀ آموزش نوسوادان پیش می‌برد. در سال 1338-1339ش/1959-1960م با دریافت جایزۀ پژوهشیاری بنیاد فورد برای دورۀ کارشناسی در ادبیات کودکان و تهیۀ کتاب‌های درسی، دورۀ ویژۀ روش تهیه و تألیف کتاب‌های درسی را در دانشگاه کلمبیا در نیویورک گذراند.

لیلی ایمن به سبب علاقۀ شدید و صمیمانه‌ای که به ایجاد اشتیاق در نوباوگان و نوجوانان به خواندن داشت، به ترجمه و تألیف کتاب‌های خواندنی برای کودکان پرداخت و با همراهی دوست دیرینه‌اش، توران میرهادی (1306-1395ش)، در سال 1341ش/1962م به تأسیس شورای کتاب کودک اقدام کرد که مؤسسه‌ای غیردولتی و غیرانتفاعی برای توسعه و ازدیاد مواد خواندنی مناسب برای کودکان و ترویج شوق به خواندن در نسل جوان است. او خود تا آغاز انقلاب در ایران، دو دهه دبیرکل و عضو هیئت مدیرۀ انجمن مزبور بود و هم‌زمان عضو هیئت مدیرۀ انجمن کتاب برای نسل جوان (IBBY: International Board of Books for Young People) نیز بود که مؤسسه‌ای بین‌المللی و غیرانتفاعی است و مرکزش در سویس قرار دارد. لیلی مدتی طولانی عضو هیئت مدیره و برای دوره‌ای دوساله، از 1976 تا 1978م، نایب‌رئیس این مؤسسه بود.

برخی از خدمات بین‌المللی لیلی ایمن عبارت‌اند از نمایندگی  ایران در سمینار یونسکو برای ارزیابی برنامه‌های تربیت معلم (مانیل، فیلیپین، 1963)، نمایندگی ایران در سمینار منطقه‌ای یونسکو دربارۀ ادبیات کودکان (تهران، 1965)، نمایندگی ایران در کنگرۀ بین‌المللی روان‌شناسی (مسکو، اتحاد جماهیر شوروی، 1966)، مدیریت فنی سمینار منطقه‌ای یونسکو دربارۀ مواد خواندنی برای عامۀ مردم (تهران، 1967)، نمایندگی ایران در سمینار منطقه‌ای یونسکو دربارۀ آموزش خدمات سوادآموزی (بانکوک، تایلند، 1977)، عضویت در پانل آموزش سوادآموزی، ادارۀ منطقه‌ای یونسکو در آسیا و پاسیفیک (بانکوک، تایلند، 1983)، تنظیم و اجرای سمینار آموزشی برای معلمان و پدران و مادران در نیجریه، افریقای غربی (1990)، تنظیم و اجرای برنامه‌های آموزش تربیت اخلاقی و آموزش والدین در جزایر قناری (اسپانیا، 1991)، تنظیم و اجرای سمینار منطقه‌ای برنامه‌های آموزش روش‌های سوادآموزی برای پرورشکاران افریقایی (نایروبی، کنیا، 1992)، تنظیم و اجرای برنامه‌های آموزش تربیت اخلاق (اکوتو، ایتالیا، 1993)، و برنامۀ آموزش کودکان برای استقرار و ترویج صلح (آکادمی لندگ، سویس، 1992).

لیلی ایمن نخستین و یگانه زنی بود که به عضویت ”شورای عالی فرهنگ (آموزش و پرورش) ایران “ برگزیده شد که بالاترین نهاد در ساختار آموزش و پرورش ایران بود. پس از تبدیل این نهاد به ”شورای شاهنشاهی آموزش و پرورش“ نیز همچنان عضو این شورا بود. در این دوران، در سال 1965م، سومین فرزندش، راما، به دنیا آمد.

لیلی ایمن  با هر سازمان دولتی و ملی كه در راه تحول خواندنی‌های كودكان و نوجوانان و تربیت معلمان و مربیان گام برمی‌داشت، صادقانه همكاری داشت. تدریس ادبیات كودكان را در كلا‌س‌های تربیت معلم و كتابداری آغاز كرد و سپس آن را چون مبحثی از آموزش خواندن در برنامه‌های روش تدریس خواندن در دانشگاه  تربیت معلم عرضه كرد. لیلی ایمن در مدرسۀ عالی دختران و مدرسۀ عالی پارس نیز در بخش تعلیم و تربیت ادبیات كودكان تدریس می‌كرد. سرانجام، در دهه 1350ش، این درس در قالب درسی مستقل در دانشكده علوم تربیتی، رشتۀ كتابداری، عرضه و در سطح لیسانس و فوق‌لیسانس تدریس ‌شد.

لیلی با شوق و عزمی پایدار استعداد و توانایی خود را وقف تهیه و تألیف کتاب‌های درسی برای آموزش خواندن و نوشتن زبان فارسی کرد و عضو هیئت تهیۀ کتاب‌های درسی برای مدارس ایران بود. کتاب‌هایی که تألیف کرد همچنان از مواد درسی آموزش فارسی در دبستان‌های ایران است. لیلی مهارت و علاقه‌‌مندی‌اش را به سوادآموزی بزرگسالان نیز گسترش داد و آخرين سال‌هاى خدمتش در ایران صرف سوادآموزی و پژوهش دربارۀ واژه‌های پایۀ زبان فارسی شد. در این سال‌ها، در سمت‌هایی چون ریاست ادارۀ آموزش و پرورش سراسری عمر (Lifelong Education) در مرکز ملی آموزش و پرورش بزرگسالان و مشاور دبیرکل کمیتۀ ملی برنامۀ جهانی سوادآموزی (National Committee for World  Literacy Program) خدمت می‌کرد و به تهیه و تألیف کتاب‌های درسی و مواد خواندنی برای نوسوادان می‌پرداخت و مدیر پژوهش برای تعیین واژه‌های پایه برای سوادآموزی بود. در این پژوهش، متجاوز از 10ملیون واژه از کلام شفاهی و کتبی فارسی کودکان و بزرگسالان در نواحی شهری و روستایی از مناطق گوناگون ایران از افرادی با تحصیلات ابتدایی یا کمتر از آن جمع‌آوری و ثبت شد. از جمله دستاوردهای این تحقیق تعیین هزار واژۀ پایۀ زبان فارسی برای تهیۀ مواد خواندنی برای نوسوادان بود. لیلی ایمن نشان‌ها و جوایز متعددی دریافت کرده بود که از آن جمله‌اند نشان درجه اول تعلیم و تربیت از وزارت فرهنگ (1949م/1328ش)، جایزه ممتاز تألیف بهترین کتاب سال (1962م/1341ش)، نشان علمی درجه اول وزارت آموزش وپرورش دولت ایران (1965م/1344ش)، جایزۀ کمیتۀ ملی یونسکو در سال بین‌المللی کتاب برای قدردانی از تألیف مواد خواندنی برای نوسوادان ایران (1972م/1351ش)، و مدال طلا (عالی‌ترین نشان خدمات سوادآموزی) از کمیتۀ ملی برنامۀ جهانی سوادآموزی (1973م/1352ش) و جایزۀ مخصوص برای کوشش در تهیۀ مواد خواندنی برای نوسوادان (1977م/1356ش).

لیلی به نظم و نثر کلاسیک بسیار علاقه‌مند بود و به زبان‌های فارسی و روسی و فرانسه و انگلیسی تسلط داشت و در مدت اقامتش در سرزمین‌های متفاوت با زبان‌های آلمانی، تایلندی، اسپانیایی و عربی برای مکالمات و مراجعات روزانه آشنایی کافی پیدا کرده بود. او با اشتیاق به غنی ساختن محیط ادبی ایران با بنگاه ترجمه و نشر کتاب، زیر نظر احسان یارشاطر، همکاری می‌کرد و از سال 1343ش متصدی تأسیس و ادارۀ بخش ترجمه و انتشار ادبیات کودکان در مؤسسۀ مزبور بود. لیلی در همۀ عمر با نوشتن مقالات گوناگون با مجلات متفاوتی همکاری کرد. علاوه بر اینها، مؤلف یا مترجم بیش از چهل اثر مستقل است.[3]

با آغاز انقلاب در ایران، زندگانی لیلی همانند بسیاری دیگر به کلی دگرگون شد و همراه خانواده مجبور به ترک وطن محبوبش شد. در سال 1979م/1357ش، به علت بسته شدن مدارس و سرگردانی شاگردان، لیلی و ایرج پسرشان، راما، را موقتاً به شیکاگو نزد خواهرش، صبا، فرسادند که به تحصیل ادامه دهد. چند ماه بعد، مأموران دولت جدید ایرج ایمن را در حالی که برای جمعی از جوانان صحبت می‌کرد دستگیر کردند. ضمن بازجویی دریافت که محکوم به اعدام شده است، اما تحت شرایط خاصی آزاد شد. در همان زمان، برای شرکت در اجلاس انجمن بین‌المللی ارزیابی آموزشی (International Association for Educational‌ Assessment) به امریکا دعوت شد و او که سمت نایب‌رئیس آن انجمن را داشت، تصمیم گرفت برای سفر کوتاهی به امریکا به همراه با لیلی و به منظور دیدار با فرزندانشان کسب اجازه کند. دفتر نخست‌وزیری برای ایرج اجازۀ لازم را صادر کرد، اما با خروج لیلی از کشور موافقت نکرد. حدود سه ماه به طول انجامید تا لیلی هم پس از کسب اجازۀ خروج از کشور در امریکا به ایرج پیوست. در همین حین از دوستان ایران خبر رسید که لیلی و همسرش با حکم غیابی محکوم به اعدام شده‌اند و بهتر است موقتاً مراجعت به ایران را به تأخیر اندازند. در این بین، همۀ اموال و املاک آنها در ایران مصادره و ضبط شد و اقامت موقت آنها در خارج از ایران ماه‌ها و سال‌ها ادامه یافت و لیلی تا پایان عمر از دیدار وطن محبوبش محروم ماند.

لیلی در همان اوایل اقامت در امریکا متوجه شد برای آموزش خواندن و نوشتن فارسی به کودکان و نوجوانان ایرانی که در سراسر جهان پراکنده شده بودند نیاز روزافزونی به کتاب درسی مناسب است. برای پاسخ به این نیاز، دو کتاب فارسی بیاموزیم و ایران را بشناسیم را همراه با راهنمای تدریس آنها تألیف کرد و بدون دریافت حق‌التألیف و هرگونه درآمدی آنها را در اختیار مؤسسات نشر کتاب قرار داد تا با بهای ارزان‌تری در اختیارخانواده‌های ایرانیان خارج از کشور قرار گیرند و سپس، در ادامۀ این خدمت دو کتاب دیگر شادمانه، کودکانه،[4] شامل متل‌های کودکانۀ ایرانی، و در سال 1984م کتاب دیگری شامل هزار واژۀ پایۀ زبان فارسی (Most Frequenly Used Pesian Words) برای تهیۀ مواد خواندنی نوسوادان تألیف کرد  که بنیاد مطالعات ایران در واشینگتن منتشرشان کرده است.[5]

در دوران دوری از ایران، خدمات لیلی ایمن در زمینۀ آموزش و پرورش بسیار بود. در مارس 1983م/فروردین  1362ش، سازمان یونسکو ایرج ایمن را با سمت مشاور تعلیم و تربیت در منطقۀ آسیا و اقیانوسیه و مدیر مرکز منطقه‌ای برنامه‌ریزی و مدیریت تعلیم و تربیت در ادارۀ منطقه‌ای یونسکو به بانکوک در تایلند اعزام کرد. لیلی همراه با همسرش به تایلند عزیمت کرد و چهار سال در بانکوک اقامت داشت. در آنجا با مؤسسات مربوط به آموزش و پرورش همکاری می‌کرد، برای دسترسی کودکان به کتاب و تأسیس کتابخانه‌های سیار برای کودکان می‌کوشید و در سال 1984م به ریاست انجمن بانوان سازمان ملل در تایلند انتخاب شد. با انتقال همسرش به ادارۀ مرکزی یونسکو در پاریس مقیم پاریس شد. پس از پایان مأموریت یونسکو، ایرج ایمن با همکاری لیلی برای تأسیس و ادارۀ آکادمی لندگ (Landeg Academy) و مؤسسۀ توسعۀ بین‌الملی تعلیم و تربیت (International‌ Institute for Educational Development) در سویس دعوت شد و شش سال را در سن‌گالن (St. Galen) سویس گذراند. در این مدت، لیلی برنامۀ ”تعلیم و تربیت در زندگانی خانواده“ (Education and‌ Family Life) و برنامۀ ”آموزش و پرورش کودکان برای صلح“ (Education for Peace) را ترتیب داده بود و اداره می‌کرد. همچنین، در آن دوران عضو هیئتی برای ترویج و تشویق نوآوری در تعلیم و تربیت در کشورهای جهان سوم (Task Force on Educational Initiatives in Developing Countries) بود که در آکادمی لندگ تشکیل شده بود. از جمله اقدامات لیلی ایمن در هیئت مزبور تألیف کتاب پیشنهادهای عملی برای سوادآموزی به زبان انگلیسی بود که در سال 1992م/1372ش آن را در سویس منتشر کرد.[6]

لیلی ایمن دلبستگی پایداری به وطنش، ایران، و آموزش زبان فارسی داشت و همواره پرچم ایران با نشان شیر و خورشید روی میز کارش برافراشته بود. پس از مراجعت به شیکاگو در سال 1994م/1374ش از او دعوت شد که در مقام استادیار مدعو در دانشگاه شیکاگو به تدریس زبان فارسی اشتغال ورزد. در ضمن، همراه با ایرج ایمن با عضویت در هیئت اجرایی انجمن دوستداران فرهنگ ایرانی (Association of the Friends of‌ Persian  Culture) به خدماتی ادامه داد که با تأسیس انجمن ادب و هنر ایران در آکادمی لندگ آغاز کرده بودند. در این زمان، به ترویج و تسهیل آموزش زبان و خط فارسی نیز مشغول بود و با ایرانیان خارج از کشور از نقاط مختلف دنیا که برای تعلیم دادن خواندن و نوشتن فارسی به نوباوگان ایرانی یا آموزش فارسی به علاقه‌مندان غیرایرانی نیازمند راهنمایی بودند با اشتیاق و دلسوزی مکاتبه کرده یا با تلفن آنها را راهنمایی می‌کرد.

آرامگاه لیلی، همان‌گونه که خودش خواسته بود، در آرامستان اوک‌وود (Oakwood Cemetery) در شیکاگو قرار دارد.

کتاب‌شناسی لیلی ایمن (آهی)

کتاب‌های فارسی

راهنمایی تحصیلی (تهران: وزارت فرهنگ، ادارۀ کل تعلیمات متوسطه، 1338).

نرگس و عروسک موطلایی (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1339).

هر کس خانه‌ای دارد (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1340).

روش تدریس کتاب دوم دبستان (تهران: وزارت آموزش و پرورش، 1341).

روش تدریس کتاب سوم دبستان (تهران: وزارت آموزش و پرورش، 1342).

روش تدریس کتاب چهارم دبستان، با زهرا خانلری (تهران: وزارت فرهنگ، 1342).

پالتوی قرمز (تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1342).

روان‌شناسی تعلیم و تربیت (تهران: وزارت فرهنگ، 1343).

مباحثی از آموزش و پرورش و روان‌شناسی تربیتی: مطابق برنامۀ چهارماهۀ سپاهیان دانش، با عباس دیوشلی (تهران: سپاه دانش، 1344).

هدیۀ شاه پریان (تهران: انجمن کتاب، 1345).

روش تدریس زبان فارسی برای دورۀ آموزش چهارماهۀ سپاهیان دانش، با ثمینه باغچه‌بان و نصرالله دیهیمی (بی‌جا: سازمان سپاه دانش، 1345).

راهنمای تدریس فارسی دوم دبستان (تهران: سازمان کتاب‌های درسی ایران، 1347).

بخوانیم و بنویسیم، با عباس سیاحی (تهران: کمیتۀ ملی پیکار جهانی با بیسوادی، 1348).

بخوانیم و باسواد شویم، با همکاری نویسندگان دیگر (تهران: مرکز مطالعه و تحقیق و آمار کمیتۀ ملی پیکار جهانی با بیسوادی، 1349).

روش تدریس بخوانیم و باسواد شویم، با همکاری نویسندگان دیگر (تهران: مرکز مطالعه و تحقیق و آمار کمیتۀ ملی پیکار جهانی با بیسوادی، 1349).

روش تدریس بخوانیم و بنویسیم، با عباس سیاحی (تهران: کمیتۀ ملی پیکار جهانی با بیسوادی، 1350).

آرتور اروینگ گیتس، آموزش خواندن، ترجمۀ لیلی ایمن (تهران: مؤسسۀ ملی روان‌شناسی، 1350).

بخوانیم و بهتر صحبت کنیم، با همکاری نویسندگان دیگر (تهران: کمیتۀ ملی پیکار جهانی با بیسوادی، 1350).

راهنمای تدریس فارسی سوم دبستان (تهران: سازمان کتاب‌های درسی ایران، 1352).

پل لانگران، مقدمه‌ای بر آموزش مداوم، ترجمۀ لیلی ایمن (تهران: کمیتۀ ملی پیکار جهانی با بیسوادی، 1352).

سرزمین ما ایران، با همکاری نویسندگان دیگر (تهران: بی‌نا، بی‌تا).

گذری در ادبیات کودکان، با توران میرهادی و مهدخت دولت‌آبادی (تهران: شورای کتاب کودک، 1354).

فارسی دوم دبستان (تهران: سازمان کتاب‌های درسی ایران، 1355).

فارسی سوم دبستان (تهران: سازمان کتاب‌های درسی ایران، 1355).

فارسی بیاموزیم (واشینگتن: کتابفروشی ایران، 1980).

ویل ویت نیکلاس، هر کی پیدا کرد مال خودش، ترجمۀ لیلی ایمن (تهران: علمی و فرهنگی، 1362).

پیامبران (سویس: انجمن دوستداران فرهنگ ایرانی، 2009).

کتاب‌های انگلیسی

Lily Ayman, Teaching the Mother Tongue (Tehran: McGraw Hill, 1963).

Lily Ayman, Die Erde, Unsere Heimat (Germany: Bahá’í Verlag GmbH, 1990).

[1]برای تهیۀ این نوشتار از این آثار بهره برده‌ام: محمدهادی محمدی و زهره قاینی، تاریخ ادبیات کودکان ایران (تهران: مؤسسۀ پژوهشی ادبیات کودکان، 1393)، جلد 8؛ منصوره پیرنیا، سالارزنان ایران (واشینگتن: انتشارات مهر ایران، 1374ش/1995م)، فصل 18؛ برنامۀ تلویزیونی ”پیشگامان،“ دسترس‌پذیر در https://www.youtube.com/watch?v=zm_JAI4uYjY؛ زندگی‌نامۀ خودنوشت لیلی ایمن و بازمانده‌های صوتی و تصویری او.

[2]ژیلبرت روبن، تربیت اطفال دشوار، ترجمۀ لیلی آهی (تهران: امیرکبیر، 1328).

[3]کتاب‌شناسی لیلی ایمن (آهی) در ادامۀ این مقاله آمده است.

[4]لیلی آهی (ایمن)، شادمانه، کودکانه (مریلند: بنیاد مطالعات ایران، 1992م/1371ش)؛ لیلی آهی (ایمن)، هزار واژۀ بنیادی زبان فارسی (مریلند: بنیاد مطالعات ایران، 1997م/1376ش).

[5]Lily Ayman, A Persian Reader: Farsi Biyamuzim (Bethesda: IBEX Publishers, 1994); Lily Ayman, Iran ra Beshenasim (Bethesda: IBEX Publishers, Forthcoming).

[6]Lily Ayman, Literacy: Some Practical Suggestions (St. Galen: Landeg Academy, 1992).

بانوی نخستین‌ها: نگاهی به تاریخ‌نگاری استاد شیرین بیانی

جواد عباسی <Javad Abbasi <jahistorian@gmail.com دانش‌آموختۀ دکتری تاریخ ایران بعد از اسلام در دانشگاه تهران، دانشیار پیشین گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد، مدرس مدعو دانشگاه ایالتی اوهایو (2012 – 2015) و پژوهشگر مطالعات تاریخ ایران در دوره‌های مغول و تیموری با تمرکز بر مسائل اجتماعی–فرهنگی است.

 

من آن زنم که همه کار من نکوکاری‌ست

به زیر مقنعۀ من بسی کُلَه‌داری‌ست[1]

برای قرن‌ها محور گزارش‌های مورخان از تاریخ ایران و جهان در عصر امپراتوری مغول شرح چگونگی شکل‌گیری آن امپراتوری و عملیات نظامی آنها بود. این رویکرد برخاسته از اهمیت قدرت نظامی مغولان و چند دهه حملات ویرانگر و پیشروی‌های شگفت‌انگیز آنها در حد فاصل چین تا مدیترانه و نیز چنان که دیوید مورگان یادآور شده است، پیروی از علایق وقایع‌نگاران معاصر امپراتوری مغولان در ثبت لشکرکشی‌ها، نبردها، کشتارها و کشکمش‌های فرقه‌ای بوده است.[2] اگرچه با گسترش تاریخ‌نگاری مدرن و جامع‌نگر در قرن بیستم رفته‌رفته مورخان و مردم‌شناسان به جنبه‌های دیگری از تاریخ این دوره نیز توجه کردند، اما فقط در آستانۀ قرن بیست‌ویکم بود که گرایشی قابل توجه به بررسی ابعاد دیگری از تاریخ عصر امپراتوری مغول نمایان شد. این گرایش تا آنجا جدی شد که به نظر چارلز هالپرین، ”هر تاریخچه‌ای از امپراتوری مغول، به هر میزان عالمانه، اگر فقط بر انعکاس ویرانگری‌های آنان تمرکز کرده باشد نمی‌تواند حق مطلب را ادا کند،“ چرا که ”امپراتوری مغول نقش مهمی در نهادهای سیاسی، توسعۀ اقتصادی و تنوع و تسامح فرهنگی سرزمین‌های مفتوح بازی کرد.‌“[3] چنین نگرشی به تاریخ امپراتوری مغول در دهه‌های بعد تا به امروز گسترش روزافزونی یافته و ده‌ها کتاب و صدها مقاله دربارۀ ابعاد اجتماعی، فرهنگی، و اقتصادی تاریخ جهان در عهد این امپراتوری نوشته شده است. موضوعی که دیوید مورگان از آن با عنوان ”چرخش تاریخ‌نگارانۀ عمده در پانزده بیست سال اخیر“ یاد کرده است و از جمله به نظر تاریخ‌نگاران هنر در خصوص سازنده و زایشگر خواندن دورۀ مغول اشاره می‌کند.[4] همچنین، در دهه‌های اخیر گرایشی به بررسی تاریخ امپراتوری مغول در بستر جهانی-و نه منطقه‌ای یا ملی- توجه بیشتر پژوهشگران را برانگیخته است؛ موضوعی که در برگزاری کنفرانسی بین‌المللی با عنوان ”چنگیزخان و جهانی شدن“ نیز نمایان شد که در سال 2012 به مناسبت هشتصدوپنجاهمین سال تولد چنگیزخان در مغولستان برگزار شد.[5]

تا آنجا که به تاریخ‌نگاری نوین امپراتوری مغول در ایران مربوط می‌شود، توجه به زوایای ناشناخته یا کمتر شناخته شدۀ تاریخ عصر مغول و مشخصاً ”ایلخانان مغول“ در ایران با کوشش‌های استاد شیرین بیانی در اواخر دهۀ 1960م/1340ش اهمیت قابل توجهی یافت. پیش از او، عباس اقبال با انتشار کتاب تاریخ مغول در 1312ش گزارشی عمومی، مستند و نسبتاً جامع از چگونگی ظهور امپراتوری مغول، حملات مغول به ایران، حکومت ایلخانان، حکومت‌های محلیِ پساایلخانی و تحولات فرهنگی-اجتماعی این دوران تا ظهور تیمور فراهم آورده بود.[6] مروری بر کارنامۀ شیرین بیانی در زمینۀ مطالعات تاریخ مغول نشان می‌دهد که او در میان مورخان ایرانی معاصر در این زمینه سهم و جایگاه ویژه‌ای دارد. او جز نیم قرن تمرکز بر مطالعات تاریخ ایران در دورۀ مغول از بسیاری جهات نیز در این عرصه ”فضل تقدم“ دارد. نوشتۀ حاضر بر مبنای چنین نگرشی شکل گرفته است.

تاریخ آل‌جلایر: بازسازی تاریخ یک دودمان محلی

5-1-p1-1

تاریخ ایران از سقوط حکومت ایلخانان مغول تا ورود تیمور به ایران (حدود 736-782ق/1336-1381م) شاهد دورانی کم‌نظیر از آشفتگی و تجزیۀ سیاسی بود. تعابیری چون ”دورۀ حکومت‌های محلی،“ ”دورۀ فترت،“ ”دورۀ تجزیۀ سیاسی“ و مانند آنها برگرفته از چنین وضعیتی‌اند. در این دوران، قدرت سیاسی در اختیار چندین حکومت با قلمروهایی کوچک و بزرگ در گوشه و کنار ایران بود و آل‌جلایر یکی از مهم‌ترین آنها و شبیه‌ترین آنها به حکومت ایلخانان و مدعی اصلی میراث‌داری آنان به شمار می‌آمد.[7] اگرچه عباس اقبال در تاریخ مغول خود به معرفی این دودمان حکومتی پرداخته بود، اما شیرین بیانی بود که به صورت جدی و در قالب رسالۀ دکتری خود در دانشگاه سوربن و زیر نظر کلود کائن به تحولات این حکومت و اوضاع فرهنگی-اجتماعی هم‌زمان آن پرداخت.[8] متن فارسی این رساله در سال 1345ش/1967م و کمی پس از آغاز به کار او در گروه تاریخ دانشگاه تهران در ردیف انتشارات همین دانشگاه به چاپ رسید.

بیانی در کتاب 470 صفحه‌ای تاریخ آل‌جلایر، که نخستین کار مفصل دربارۀ یک حکومت محلی در تاریخ‌نویسی نوین ایرانی بود، با استفاده از مجموعه‌ای از منابع تاریخی، ادبی، منشآتی و سفرنامه‌ای اعم از خطی و چاپی[9] و نیز شواهد سکه‌شناختی کوشید تاریخی جامع از این حکومت و تحولات عصر آن فراهم آورد. پاتریک وینگ که به تازگی در جلایریان: شکل‌گیری حکومت دودمانی در خاورمیانۀ دورۀ مغول به ابعاد دیگری از تاریخ این حکومت پرداخته است اثر بیانی را نخستین تک‌نگاری در این زمینه معرفی کرده و بر ”بررسی عالی“ آن در جنبه‌هایی از تاریخ جلایریان تأکید کرده است.[10] از این منظر، کار وینگ در واقع ادامه و تکمیل کار بیانی پس از حدود پنجاه سال به شمار می‌آید. نکتۀ قابل توجه در کار بیانی توجه ویژه‌اش به تاریخ تحولات اجتماعی-فرهنگی دورۀ حکومت آل‌جلایر در دورانی بود که تمرکز اصلی تاریخ‌نویسی در ایران بر تاریخ سیاسی-نظامی بود.[11] از چهار فصل کتاب او فقط یک فصل و حدود یک‌چهارم آن به گزارش تاریخ سیاسی آل‌جلایر اختصاص یافته و در سه فصل دیگر به ”زندگی اجتماعی،“ ”تشکیلات اداری،“ ”چگونگی شهرها،“ و ”هنر و ادبیات“ پرداخته است.[12] نگرش فرهنگی-تمدنی یکی از ویژگی‌های تاریخ‌نگاری بیانی در پیوند با تاریخ ایران در عصر مغول است و با توجه به آنچه در تحول تاریخ‌نگاری مغول در دو سه دهۀ اخیر در ابتدای این مقاله آمد، از این جهت نیز بیانی پیشگام بوده است.

پژوهش در تاریخ آل‌جلایر علاوه بر آنکه تبدیل به برگ نخست از شناسنامۀ علمی بیانی شد،[13] از جهتی دیگر نیز او را خبرساز کرد. حضور بازماندگان قوم جلایر در قزاقستان پس از استقلال این کشور و از جمله دستگاه سیاسی توجه قزاق‌ها را به او جلب کرده، او را تبدیل به چهره‌ای شناخته‌شده در محافل علمی و فرهنگی آن کشور کرد و بارها از او برای سفر به قزاقستان دعوت شد.

 

زن در ایران عصر مغول: نخستین تاریخ‌نگاری نوین زن در ایران

5-1-p1-2

کمتر از یک دهه پس از تدوین تاریخ آل‌جلایر، بیانی کار نوآورانۀ دیگری را به کارنامۀ خود و تاریخ‌نگاری نوین ایرانی افزود. او با نوشتن کتاب زن در ایران عصر مغول (1352ش/1973م) نخستین تک‌نگاری در زمینۀ تاریخ‌نگاری زنان در ایران به طور عام و نخستین اثر در این موضوع را در عرصۀ مطالعات مغول در جهان عرضه کرد. او که دورۀ مغول را به درستی از نظر جایگاه و وضعیت زنان استثنایی و بااهمیت یافته بود،[14] در این کتاب با پرداختن به موضوعاتی چون ”ازدواج و تشکیلات خانوادگی“ و ”مقام و موقع زنان در طبقات گوناگون جامعه“ باز هم از تمرکز صرف بر جنبۀ سیاسی و درباری موضوع پرهیز کرد و کوشید ردپای زنان و مسائل مرتبط با آنان را تا حد امکان در زمینۀ جامعۀ ایرانی عصر مغول دنبال کند. در این خصوص نیز او جایگاه ویژه‌ای را در میان مغول‌پژوهان در سطح جهانی از آن خود کرد. به همین سبب، در جدیدترین پژوهش پیرامون تاریخ زنان در ایران عهد مغول از اثر بیانی با عنوان ”نخستین کوشش برای مطالعه دربارۀ زنان در حکومت مغولان“ و ”اثری پیشگام“ یاد شده است.[15] اهمیت کتاب زن در ایران عصر مغول تا آن اندازه بود که حدود چهل سال بعد، در سال 2015م، به زبان ترکی نیز ترجمه شد. مصطفی اویار، مترجم کتاب، در مقدمۀ خود بر ترجمۀ ترکی ضمن معرفی مختصر بیانی او را در زمرۀ مغول‌شناسان برجسته در سطح جهان قرار داده و این کتاب را اثری شاخص در مطالعات ترکی-مغولی و نیز مطالعات زنان ارزیابی کرده است.[16]

 

نظام اجتماعی مغول: فئودالیسم خانه‌به‌دوشی

5-1-p1-3

چنین پیداست که توجه بیانی از همان اوایل ورودش به عرصۀ مغول‌‌پژوهی به تاریخ اجتماعی جلب شد. او این توجه را در سال 1345ش/1967م با ترجمۀ کتاب ولادیمیرتسوف (Boris Iakolevich Vladimirtosonv, 1884-1931) از زبان فرانسه به فارسی نشان داد و در مقدمۀ مترجم چنین آورد:

در میان انواع مختلف رشته‌های مطالعات تاریخی، آنچه بیش از همه در مملکت ما بدان احساس احتیاج می‌شود، مطالعۀ چگونگی جوامع و زندگی اقوام و یا بهتر بگوییم طرز تشکیلات اجتماعی و اداری آنها در طی قرون و اعصار مختلف می‌باشد. گاهی جسته و گریخته به بررسی‌هایی در این زمینه برمی‌خوریم که قسمتی از تاریخ اجتماعی دوره‌ای کوتاه را روشن می‌کند، ولی به قدری این بررسی‌ها جزئی است که هیچ‌گاه نمی‌توان به‌طور کامل مانند زنجیری حلقه‌های ادوار مختلف را به یکدیگر متصل کرد و از آن سلسله زنجیری ساخت که گذشته را به حال بپیوندد و شاید بتوان گفت که تنها چند حلقه از این زنجیر بسیار بلند در دست است. کتاب حاضر را می‌توان یکی از این حلقه‌ها دانست که تاریخ زندگی اجتماعی مغول را در خود مغولستان به بهترین وجهی تشریح و توصیف کرده است.[17]

ولادیمیرتسوف در این کتاب کوشیده است با واکاوی در عمق جامعۀ مغولی درک بهتری از تاریخ آنان و امپراتوری جهانی‌شان را ممکن سازد و بیانی با ترجمۀ اثر او، این نوع نگاه به تاریخ مغول را به ایرانیان شناساند. بیانی که ولادیمیر تسوف را مغول‌شناسی شاخص و گمنام در ایران یافته بود، بعدها اثر دیگر او با عنوان چنگیزخان را نیز از فرانسه به فارسی برگردانید تا روایتی دیگر-و از جهاتی متفاوت-از سرگذشت فاتح بزرگ تاریخ جهان در اختیار خوانندۀ ایرانی بگذارد.[18]

ترجمۀ تاریخ سرّی مغولان: قدیم‌ترین متن در تاریخ برآمدن چنگیزخان

5-1-p1-4

تاریخ سرّی مغولان یا یوان چائو پی شه غالباً نزدیک‌ترین متن ادبی-حماسی و تاریخی به دوران شکل‌گیری امپراتوری مغول به دست چنگیزخان شناخته می‌شود و بنابراین قدیمی‌ترین یا دست اول‌ترین روایت از تاریخ این امپراتوری است. این متن بی‌تردید مهم‌ترین میراث مکتوب مغولان و کامل‌ترین گزارش از چگونگی نگرش مغولان به چنگیزخان و نخستین جانشین وی، اگتای قاآن، قهرمانان این امپراتوری، تشکیلات و جنبۀ الهی این امپراتوری است.[19] اهمیت آن از نظر تاریخ سیاسی در آن است که چگونگی شکل‌گیری ایلات، به‌هم‌پیوستگی آنها (اتحادیۀ قبایلی)، برآمدن چنگیزخان و تبدیل حکومت او به حکومتی جهانی را با جزئیات طرح می‌کند. همچنین، از دیدگاه تاریخ اجتماعی جنبه‌های گوناگون زندگی مادی و معنوی، آداب و رسوم، پیوندهای خانوادگی، اقتصاد صحرانشینی، و مکان‌های جغرافیایی را معرفی می‌کند و منبع مورخان بعدی از جمله رشیدالدین در آفرینش شاهکار تاریخ‌نگاری عهد مغول یعنی جامع‌التواریخ بوده است.[20] این اثر که ظاهراً در اصل مجموعه روایاتی شفاهی بوده، نمونۀ آشکار داستان‌گویی به مثابه تاریخ و نقطۀ عطفی است در سنت ادبی قوم مغول، یعنی تبدیل تاریخ و ادبیات شفاهی به متن مکتوب. گویا این شرح مکتوب روایت رسمی و پذیرفته‌شدۀ خاندان حکومتی مغولان از سرگذشت خودشان و در تملک آنان بوده است و احتمالاً مخاطبان آن نیز فقط اشراف مغول بوده‌اند.[21]

تاریخ سرّی که در دوران پس از امپراتوری مغول به چینی ترجمه شده بود، در اواخر سدۀ نوزدهم میلادی مورد توجه مورخان تاریخ امپراتوری مغول قرار گرفت و به زبان‌های دیگر از جمله روسی، انگلیسی و فرانسه نیز ترجمه شد. نخستین‌بار در اواخر سدة سیزدهم قمری/نوزدهم میلادی، تاریخ سرّی مغولان را پالادیوس کافاروف به روسی ترجمه کرد که سبب آشنایی پژوهشگران اروپایی با این اثر شد. در سال 1941، کوزین دوباره آن را به روسی ترجمه و در لنینگراد چاپ کرد. در سال 1948، اریش هینیش آن را به آلمانی و احمد تمیر آن را به ترکی ترجمه و به ترتیب در لایپزیگ و آنکارا منتشر کردند. پل پلیو نیز نیمی از کتاب را به فرانسه ترجمه کرده بود که درگذشت و شاگردش ، لویی هامبی ، آن را در سال 1949 چاپ کرد. در 1966، آرتور والی این کتاب را به انگلیسی ترجمه و با عنوان تاریخ سرّی مغولان و دیگر قطعات چاپ کرد. در دهة 1970، دوراکه ویلتس بخش‌هایی از آن را بر اساس متن اصلی مغولی، در مجلة مقالاتی دربارة تاریخ خاور دور به چاپ رسانید. سرانجام کامل‌ترین ترجمة انگلیسی کتاب کارِ فرانسیس وودمن کلیوز است که در سال 1982 چاپ شد. سپس، پل کان بر اساس این ترجمه و با توجه به سنّت شعری مغولی آن را به نظم درآورد و در 1984م چاپ کرد. تاریخ سرّی مغولان به ژاپنی، مجاری، ترکی، لهستانی، آلمانی، و مغولی جدید نیز ترجمه شده است.[22]

بیانی در سال 1350ش/1971م شش فصل از تاریخ سرّی را از ترجمۀ فرانسه پلیو به فارسی ترجمه و بدین ترتیب برای نخستین‌بار بخشی از این متن مبنایی را در اختیار فارسی‌زبانان قرار داد. چهل‌و‌پنج سال بعد (1397ش/ 2018م) بیانی دنبالۀ متن یعنی شش فصل دیگر تاریخ سرّی را که در سال 1994 ماری دومینی اِوِن و رودریکا پوپ به فرانسه ترجمه و به همراه ترجمۀ پلیو در یک مجلد به چاپ رسانده بودند ترجمه و بدین ترتیب متن کامل این منبع مهم را به زبان فارسی با افزودن مقدمه‌هایی تازه در قالب چاپ سوم کتاب در اختیار مخاطبان فارسی‌زبان گذاشت. ترجمۀ بیانی از تاریخ سرّی مغولان همواره مهم‌ترین مرجع دانشجویان و دانشوران فارسی‌نویس بوده است.

 

دین و دولت در ایران عهد مغول: روایتی فرهنگی از تاریخ ایران در دورۀ فرمانروایی مغولان

5-1-p1-5

می‌توان گفت که تاریخ‌نگاری شیرین بیانی دربارۀ مغولان با نگارش کتاب سه جلدی دین و دولت در ایران عهد مغول به مرحلۀ تکامل رسید و دیدگاه متفاوت او به این دوره از تاریخ ایران در میان مورخان ایرانی و پژوهشگران تاریخ مغول آشکارتر شد.[23] او این تفاوت را با انتخاب محور کلی ”دین و دولت“برای اثر خود و عنوان خاص ”حکومت ایلخانی: نبرد میان دو فرهنگ“ برای جلد دوم اثر و نیز عنوان‌گذاری بسیاری از فصول کتاب آشکار کرد؛[24] با به کارگیری عنوان‌هایی چون ”مغولان در رویارویی با ایران و اسلام،“ ”مسئلۀ جانشینی چنگیرخان و رابطۀ آن با ایران و اسلام،“ ”ورود غرب با حربۀ دین در معرکۀ شرق،“ ”هلاکوخان و فتح سراسری ایران: سکون اسلام“ در جلد نخست کتاب و ”تأسیس حکومت ایلخانی در ایران: دوران تزلزل ملی و فرهنگی،“ ”کشمکش بر سر قدرت مسلمانی اولین سلطان ایلخانی (تگودار) ، “ ”غازان، اسلام و ایران،“ ”پس از غازان: سلطنت اولجایتو و تضاد عقیدتی،“ ”وضع روحانیان در عهد ایلخانی،“ ”تشیع: نهضت ضد بیگانه،“ ”تصوف: نیروی فائق در جامعۀ ایلخانی،“ ”فتوت: زمینه‌ساز نهضت‌های مردمی“ و ”حکومت سربداران: نهضت اهل فتوّت“ نگرش دینی-فرهنگی خود به برخورد مغولان با اسلام و ایران را معین ساخت. اینکه شرایط سیاسی-فرهنگی زمانه (دهۀ 1365-1375ش) تا چه اندازه در شکل‌گیری یا تعمیق چنین نگرشی در بیانی تأثیر داشته، توجه برخی را به خود جلب کرده است.[25]

بدین ترتیب، جدای از نوع نگرش و تحلیل‌های بیانی، او در ردیف پیشگامان نگاه فرهنگی-تمدنی به تاریخ عصر مغول است. بیانی فرهنگ و هویت ایرانی و از جمله مذهب را همچون رشته‌ای در سراسر تاریخ ایران در دورۀ مغول کاویده و کوشیده است پویایی و پایداری آن را به‌رغم تمامی مصائب و ناملایمات به تصویر بکشد. شاخص بودن کار او با گزینش کتاب دین و دولت در ایران عهد مغول به عنوان کتاب سال کشوری (1375ش/1996م) و کتاب برگزیدۀ دانشگاه تهران کمی پس از چاپ آن آشکار شد و آن را تبدیل به کتابی مرجع از جمله برای پژوهشگران و دانشجویان کرد؛ چنان‌که تقریباً جایش در هیچ پژوهشی به زبان فارسی اعم از مقاله، پایان‌نامه و کتاب خالی نیست. گزیده‌ای از کتاب دین و دولت در ایران عهد مغول با عنوان مغولان و حکومت ایلخانی در ایران به عنوان متن درسی دانشگاهی در دو دهۀ گذشته بارها به چاپ رسیده است. [26]

 

پرداختن به ادبیات در متن تاریخ

5-1-p1-6

شیرین بیانی از جهتی دیگر نیز در میان مورخان دورۀ معاصر متمایز است. او در چارچوب نگرش فرهنگی-تمدنی خود به تحولات تاریخی و احتمالاً در اثر مؤانست دیرین با دکتر اسلامی ندوشن در کسوت یکی از سرآمدان عرصۀ زبان و ادبیات فارسی و فرهنگ ایرانی، احوال و آثار برجستگان ادب فارسی را نیز مورد توجه قرار داده است. در چنین زمینه‌ای، به سه شخصیت شاخص معاصر با دورۀ مغول که از قضا از قله‌های شعر و ادب ایران‌زمین‌اند، یعنی مولانا و سعدی و حافظ، پرداخته است. سه کتاب حافظ و جام جهان‌نما،[27] سعدی، خاک شیراز و بوی عشق[28] و دمساز دوصد کیش: دربارۀ مولانا جلال‌الدین[29] در چنین فضای تاریخی-فرهنگی پدید آمده‌اند. بیانی در این آثار کوشیده تا افکار، آراء و اندیشه‌های شخصیت‌های مورد بحث خود را در پرتو زمانه و شرایطی که در آن می‌زیسته‌اند واکاوی کند و به همین سبب، گاه نگرش‌هایی متفاوت عرضه می‌دارد. بیانی کتابی نیز در شرح احوال و افکار خیام نوشته است.[30]

سخن پایانی

5-1-p1-7

از آنچه گذشت پیداست که هنگامی که از استاد شیرین بیانی سخن به میان می‌آید با فردی روبه‌روییم که نیم‌ قرن به گونه‌ای عاشقانه و خستگی‌ناپذیر برای پیشبرد مطالعات تاریخ ایران در دورۀ مغول و در نگاهی فراتر فرهنگ و هویت ایرانی از پای ننشسته است. او سومین نسل از مورخان یک خاندان است که خود پدیده‌ای بی‌نظیر در تاریخ‌نگاری معاصر در ایران یک قرن اخیر به شمار می‌آید. جدش، مهدی ملک‌زاده، با نگارش تاریخ انقلاب مشروطیت ایران یکی از منابع مهم مربوط به این تحول تاریخی سرنوشت‌ساز در تاریخ ایران را به یادگار گذاشته است.[31] پدرش، خانبابا بیانی، افزون بر بنیادگذاری دانشگاه تبریز که یکی از ده دانشگاه برتر ایران است، گروه تاریخ دانشگاه تهران را نیز بنیاد گذاشت و با تألیف و تصحیح چند اثر و از جمله پنجاه سال تاریخ ایران در دورۀ ناصری و تصحیح ذیل جامع‌التواریخ رشیدی و پژوهش در اسناد تاریخ روابط خارجی ایران نقشی مهم در پیشبرد مطالعات تاریخی در ایران داشت.[32] مادر فرهیختۀ او، ملکه ملک‌زاده بیانی، در کسوت باستان‌شناس و سکه‌شناسی سرآمد و از مدیران ارشد موزۀ ملی ایران نیز منشأ خدمات ارزنده‌ای به تاریخ ایران بوده است.[33] با این پیشینه می‌توان به شایستگی بیانی در تداوم میراث خاندانش و پیشبرد قابل توجه آن رأی داد. شهرت علمی بیانی به فراتر از مرزهای ایران نیز رفته است. علاوه بر ”نخستین“ بودن برخی آثار او در عرصۀ مطالعات مغولی در مقیاس جهانی و ترجمۀ برخی آثارش، دریافت نشان عالی دولت مغولستان به پاس مطالعاتش در تاریخ امپراتوری مغولان در فروردین سال 1395ش/ مارس 2017م در تهران آوازۀ او را تا خاستگاه این امپراتوری نیز کشانیده است.

[1]بیتی از سرودۀ پادشاه خاتون، فرمانروای قراختایی کرمان، هم‌زمان با فرمانروایی ایلخانان مغول بر ایران. او از جانب پدر نوۀ هلاکوخان، بنیاد‌گذار حکومت ایلخانی، بود و از جانب مادر به ابش‌خاتون، دختر اتابک سعد‌بن زنگی حاکم اتابکی فارس، نسب می‌برد. پادشاه خاتون زنی مقتدر و در عین حال پشتیبان جدی ادب و فرهنگ بود و آبادانی‌های بسیار در کرمان کرد. از جمله کارهای منحصر به فرد او این بود که مالی را وقف کرد تا هر روز صد من نان به صد زن بیوه بدهند که سرپرست ندارند. متن کامل سروده چنین است: من آن زنم که همه کار من نکوکاری‌ست / به زیر مقنعۀ من بسی کُله‌داری‌ست / جمال طلعت خود را دریغ می‌دارم / از آفتاب که آن هرزه‌گرد بازاری‌ست / درون پردۀ عصمت که تکیه‌گاه من است / مسافران صبا را گذر به دشواری‌ست / به هر که مقنعه‌ای بخشم از سرم گوید / چه جای مقنعه، تاج هزار دیناری‌ست / نه هر زنی به دو گز مقنعه‌ست کدبانو / نه هر سری به کلاهی سزای سرداری‌ست. بنگرید به محمدابراهیم باستانی پاریزی، گذر زن از گدار تاریخ (تهران: نشر علم، 1384)، 471-472.

[2]به نظر مورگان، هنوز برای بیشتر مردم مرگ و ویرانی در مقیاس وسیع با نام مغولان همراه است و گرچه نمی‌خواهیم این موضوع را نادیده بگیریم، اما تأثیر مغولان بر تاریخ جهان بسیار فراتر از ویرانگری و کشتار است. بنگرید به

David Morgan, “The Mongol Empire in World History,” in Beyond the Legacy of Genghis Khan, ed. Linda Komaroff (Leiden. Boston: Brill, 2006), 426.

برای فهرستی از پژوهش‌های صورت‌گرفته از 1986 تا 1999م دربارۀ تاریخ امپراتوری مغول بنگرید به

Peter Jackson, “The State of Research: The Mongol Empire 1986 – 1999,” Journal of Medieval History, 26:2 (2000), 189- 210.

[3]چارلز هالپرین، روسیه و اردوی زرین، ترجمۀ سیدعلی مزینانی (تهران: پژوهشکدۀ تاریخ اسلام، 1396)، 52.

[4]Morgan, “The Mongol Empire in World History,” 426.

[5]Michal Biran, “The Mongol Empire: The State of the Research,” History Compass, 11:11 (2013), 1021–1033; at http://onlinelibrary.wiley.com/doi/10.1111/hic3.12095/.

[6]برای شرحی کوتاه دربارۀ این کتاب بنگرید به

 http://rch.ac.ir/article/Details?id=7268/.

این کتاب که از نمونه‌های نخستین تاریخ‌نگاری نوین در ایران به شمار می‌آید، همچنان در ایران کتابی مرجع به شمار می‌رود و تاکنون بارها بازنشر شده است.

[7]برای نگاهی تازه‌تر به این دورۀ پنجاه ساله و جایگاه آل‌جلایر در آن و نیز اهمیت این عصر در تاریخ فکری-فرهنگی ایران و گذر از دورۀ ایلخانی و تیموری بنگرید به

Patrick Wing, The Jalayerids: Dynastic State Formation in the Mongol Middle East (Edinburgh: Edinburg University Press, 2016), 1-3.

[8]برای شرحی از دوران تحصیل در فرانسه از زبان خود ایشان بنگرید به امید قنبری (ویراستار)، زندگی‌نامه و خدمات علمی و فرهنگی دکتر شیرین بیانی (تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1382)، 17-21.

[9]توجه به این نکته ضروری است که در زمان تدوین رسالۀ دکتری شیرین بیانی هنوز بسیاری از متون و منابع مورد استفادۀ او تصحیح و چاپ نشده بودند. از آن جمله بودند زبده‌التواریخ حافظ ابرو، ظفرنامه شرف‌الدین علی یزدی و نامۀ نامی اثر خواندمیر.

[10]Wing, The Jalayerids, 16.

پیش از آن، عباس العزّاوی، مورخ شهیر عراقی، نیز جلد دوم کتاب تاریخ العراق بین الاحتلالین را که تاریخ عراق از زمان حملۀ مغول تا سقوط امپراتوری عثمانی را در هشت مجلد (1935-1955م) در بر می‌گیرد، به بررسی حکومت آل‌جلایر اختصاص داده بود. تمرکز او بر تاریخ عراق و بغداد به عنوان یکی از مراکز قدرت آل‌جلایر بود و بیانی با بررسی تاریخ آل‌جلایر در زمینۀ ایرانی-مغولی آن کاری متفاوت و جامع‌تر عرضه کرد.

[11]Wing, The Jalayerids, 16.

[12]شیرین بیانی، تاریخ آل‌جلایر (چ 2؛ تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1381)، الف–ب.

[13] چنان‌که به گفته خودش برخی او را ”شیرین جلایری“ می‌خواندند.

[14]شیرین بیانی، زن در ایران عصر مغول (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1352)، 7. این کتاب در سال 1382ش/ 2003م در مجموعۀ ”70 گنج از 70 سال گنجینه دانشگاه تهران“ به مناسبت هفتادمین سال بنیان‌گذاری دانشگاه تهران تجدید چاپ شد.

[15]Bruno De Nicola, Women in Mongol Iran: The Khatuns, 1206–1335 (Edinburgh: Edinburg University Press, 2017), 6.

[16] . Sirin Beyani, Mogol Donemi Iran’inda Kadin, Ceviren Mustafa Uyar (Ankara: Turk Tarih Kurumu yayinlari, 2015), XV.

علی ارطغرل پژوهشگر دیگر تاریخ ترکیه نیز مقاله‌ای از بیانی با عنوان ”دنیای مغول در تاریخ“ را به ترکی برگردانده است:

Sirin Beyani, “Tarihte Mogol Dunyasi”, trans. Ali Ertugrul, Dogumunun 65. Yiinda Prof. Dr. Ahmet Ozgiray’a Armagan: Tarihin Icinden (Istanbul: IQ Kultur Sanat Yayincilik, 2006), 61-67.

سپاس‌گزار دوست فاضل و ارجمندم دکتر نصرالله صالحی برای کمک به ترجمۀ توضیحات از زبان ترکی هستم.

[17]باریس یاکوولیویچ ولادیمیرتسوف، نظام اجتماعی مغول: فئودالیسم خانه‌به‌دوشی، ترجمۀ شیرین بیانی (چ 3؛ تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1383)، هفت.

[18]باریس یاکوولیویچ ولادیمیرتسوف، چنگیزخان، ترجمۀ شیرین بیانی (تهران: اساطیر، 1387).

[19]Christopher P. Atwood, “The Date of Secret History of the Mongols, Reconsidered,” Journal of Song-Yuan Studies, 37 (2007), 1.

[20]تاریخ سرّی مغولان، ترجمۀ فرانسۀ پل پلیو، ماری دومینیک اِوِن و رودریکا پوپ، ترجمۀ فارسی شیرین بیانی (چ 3؛ تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1397)، 3؛ همچنین بنگرید به دیوید مورگان، مغول‌ها، ترجمۀ عباس مخبر (تهران: نشر مرکز، ۱۳۷۱)، 16-14 و 69.

[21]افسانه منفرد، ”تاریخ سرّی مغولان،“ در دانشنامه جهان اسلام، دسترس‌پذیر در

http://lib.eshia.ir/23019/1/3105/.

[22]بنگرید به منفرد، ”تاریخ سرّی مغولان.“

[23]شیرین بیانی، دین و دولت در ایران عهد مغول (تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1367-1375).

[24]عنوان‌های فرعی سه جلد دین و دولت در ایران عهد مغول عبارت‌اند از جلد اول: از تشکیل حکومت منطقه‌ای مغولان تا تشکیل حکومت ایلخانی؛ جلد دوم: حکومت ایلخانی: نبرد میان دو فرهنگ؛ جلد سوم: سیاست ایلخانان در جهان اسلام.

[25]اَنجا پیستور حاتم در بررسی نگرش تاریخ‌نویسان معاصر ایران به تاریخ مغول بر آن است که چنین تأثیری وجود داشته است. بنگرید به

Anja Pistot-Hatam, “Historical Thinking in Intercultural Perspective: Iranian Narratives on the Mongol Era,” Middle East: Topics & Arguments, 3 (December 2014), 108-109.

[26]شیرین بیانی، مغولان و حکومت ایلخانی در ایران (تهران: انتشارات سمت، 1379).

[27]شیرین بیانی، حافظ و جام جهان‌نما، همراه با یازده مقالۀ دیگر (تهران: جامی، 1397).

[28]شیرین بیانی، سعدی، خاک شیراز و بوی عشق (تهران: یزدا 1389).

[29]شیرین بیانی، دمساز دوصد کیش: دربارۀ مولانا جلال‌الدین (تهران: جامی، 1384).

[30]شیرین بیانی، خیام کیست؟ (تهران: یزدا، 1390). همچنین بنگرید به طوبی فاضلی‌پور، ”خیام کیست؟ مروری بر یک کتاب از دکتر شیرین بیانی،“ در همین شمارۀ ایران نامگ.

[31]مهدی ملک‌زاده، تاریخ انقلاب مشروطیت ایران (تهران: ابن‌سینا، 1328).

[32]خانبابا بیانی، پنجاه سال تاریخ ایران در دورۀ ناصری: مستند به اسناد تاریخی و آرشیوی (تهران: نشر علم، 1375)؛ حافظ ابرو، ذیل جامع‌التواریخ رشیدی، مقدمه و حواشی و تعلیقات خانبابا بیانی (تهران: نشر علمی، 1317).

[33] بانو ملکه ملک‌زاده بیانی (1289-1377ش)، فرزند دکتر مهدی ملک‌زاده، یکی از پایه‌گذاران علم پزشکی جدید در ایران و نویسندۀ تاریخ مشروطیت ایران؛ نوادۀ ملک‌المتکلمین، مقتول به دستور محمدعلی‌شاه؛  و نیز نوادۀ میرزاسلیمان‌خان میکده، از مشروطه‌خواهان معروف، بود. ملک‌زاده بیانی تحصیلات خود را در مدرسه‌های ناموس و ژاندارک در تهران به پایان برد و موفق به اخذ دیپلم زبان فرانسه شد. به واسطۀ استعداد هنری‌اش به آموختن نقاشی گرایش پیدا کرد و نگارگری ایرانی را نزد استاد بزرگ مینیاتور ایران، میرزاهادی‌خان تجویدی، فرا گرفت.  از سال ۱۳۱۳ش در دانشکدۀ هنرهای زیبای پاریس (École des Beaux-Arts) به فراگیری نقاشی همت گماشت و در عین حال، فوق لیسانس خود را در رشتۀ باستان‌شناسی و سکه‌شناسی به صورت مشترک در دانشکدۀ لوور و دانشگاه سوربن پاریس گذراند و در زمینۀ سکه‌شناسی (Numismatic) تخصص یافت. ملک‌زاده  بیانی در سال ۱۳۱۷ش، پس از چهار سال، به ایران بازگشت و به ریاست بخش سکه‌ها، مُهرها و الواح موزۀ ایران باستانِ موزۀ ملی ایران برگزیده شد. در موزۀ ملی ایران، بخش سکه‌ها و مُهرها به همت ایشان و به شکل علمی ایجاد شد.  آموزش سکه‌شناسی و مُهرشناسی در گروه باستان‌شناسی و تاریخ هنر دانشگاه تهران در شمار سایر فعالیت‌های او بود که از سال ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۵۷ش، یعنی سال بازنشستگی ایشان، ادامه یافت. از این منظر، بانو ملک‌زاده بیانی را می‌باید پایه‌گذار تدریس علمی این شاخه از مطالعات باستان‌شناسی در ایران دانست. ملک‌زاده به زبان‌های فرانسه و انگلیسی مسلط بود و در خواندن خطوط باستانى تبحر داشت. تأسیس موزۀ سکۀ بانک سپه، برگزاری نمایشگاه تاریخ و هنر ایران در ایتالیا و تأسیس انجمن روابط فرهنگی ایران و ایتالیا، برپایی و ریاست نمایشگاه هفت هزار سال هنر ایران در میلان (ایتالیا)، عضویت در انجمن بین‌المللی کارشناسان سکه در فرانسه و سویس و عضویت در دفتر ایران یونسکو در اولین دورۀ تأسیس شعبه این مؤسسۀ علمی-فرهنگی در ایران از جمله تکاپوهای علمی و فرهنگی ملک‌زاده بیانی بوده است. از او مقاله‌هایی به زبان‌های فارسی و فرانسه در مجلات معتبر داخلی و خارجی به چاپ رسیده که عمدتاً دربارۀ سکه‌ها و مُهرهای دوران باستان و سکه‌های دورۀ اسلامی ایران‌اند. برخی از کتاب‌های او عبارت‌اند از سیمای شاهان و نام‌آوران ایران باستان (۱۳۴۹)، پایتخت‌های قدیم ایران (۱۳۴۹)، هنر ساسانی (به زبان فرانسه، ۱۳۵۰)، تاریخ سکه از قدیم‌ترین ازمنه تا دورۀ اشکانیان (جلد 1، ۱۳۵۵)، تاریخ سکۀ دورۀ پارتی (جلد دوم، ۱۳۵۷)، سیمای بزرگان ایران (با همکاری خانبابا بیانی، ۱۳۵۸)، سکه‌های ایران در دوران هخامنشی (ترجمه با همکاری خانبابا بیانی، 1358) و تاریخ مُهر در ایران (۱364) اشاره کرد. دربارۀ احوال و آثار او بنگرید به پوران فرخزاد،  کارنمای زنان کارای ایران از دیروز تا امروز (تهران: نشر قطره، ۱۳۸۱)؛ شیرین بیانی ”ملک‌زاده بیانی: بانویی در گذرگاه تاریخ معاصر ایران“ در شیرین بیانی، پنجره‌ای رو به تاریخ: مجموعۀ نوزده مقاله (تهران: انتشارات اساطیر، 1387).

یگانه بدر زمانه

فیروزه قندهاری <Firoozeh Qandehari <firoozeh.qandehari@gmail.com استادیار بازنشستۀ دانشگاه تهران، معاون پیشین دانشجویی فرهنگی دانشکدۀ ادبیات و زبان‌های خارجی و مدیر سابق دفتر دانشجویان خارحی دانشگاه تهران است. حوزۀ پژوهشی او فرهنگ و زبان‌های باستانی ایران است.

اندامی ظریف، نگاهی نافذ و لبی همیشه خندان دارد. تن نحیفش حامل سری است که گنجینۀ دانسته‌های علمی عمر پُربارش در او جمع است؛ گنجینه‌ای که ذره‌ذره، با حوصله و دقت اندوخته، آموخته‌هایش را عمق بخشیده، و ماحصلش را سخاوتمندانه به جامعۀ علمی جهان عرضه کرده است.

استادم، پروفسور بدرالزمان قریب، این یگانه‌ بدر زمانه را از سال 1356 می‌شناسم. زمانی که وارد دورۀ کارشناسی ارشد رشته زبان‌شناسی، فرهنگ و زبان‌های باستانی شدم و زبان فارسی باستان و خط میخی را در کلاس ایشان آموختم. در آن زمان، به واقع چندان آشنایی با این رشتۀ تحصیلی نداشتم و به اتفاق پا در این راه نهاده بودم. با این حال، استادان شاخصی چون شادروانان دکتر احمد تفضلی، دکتر محسن ابوالقاسمی، دکتر هرمز میلانیان و عزیزان دیگری چون دکتر کتایون مزداپور، پروفسور بدرالزمان قریب و دیگر استادان این رشته فرصتی طلایی برایم فراهم آوردند تا به وسعت و جذابیت این حوزۀ علمی پی ببرم و به آن دل ببندم.[1]

بانوی فرهیختۀ ما در اول شهریور 1308ش در تهران به دنیا آمد. خانوادۀ قریب همه عالمان علم و دین بودند. پدرش ضیاءالدین قریب (1279-1348) و مادرش معصومه قریب نام داشتند که پس از ازدواج به ایشان لقب ضیاءالملوک دادند. هر دو تهرانی بودند، اما اجدادشان از گرکان، روستایی نزدیک اراک، آمده بودند. پدرِ مادر روحانی‌ای بود با نام محمدتقی مجتهد گرکانی و پدرِ پدر محمدحسین شمس‌العلماء قریب گرکانی (1225-1305ش)، متخلص به ربانی ادیب، دانشمند و شاعر و معلم مدرسۀ دارالفنون بود. آثار شمس‌العلماء علاوه بر دیوان اشعار موضوعات متفاوتی چون بدیع، معانی و بیان، فقه، ادبیات و تاریخ را در بر می‌گیرد. ابدع البدایع،[2] قطوف الربیع فی صنوف البدیع،[3] منظومه فی اصول الفقه،[4] کتاب معانی،[5] مقصد المطالب: فی احوال اجداد النبی عم ابی‌طالب،[6] ساز و آهنگ باستان یا تاریخ موسیقی،[7] و نیز ”تاریخ وهابیه“[8] از جملۀ آثار ایشان است.

پدر بدرالزمان فردی فرهنگی و سیاسی بود و همۀ عمر در وزارت امور خارجه در مناصب گوناگونی چون رایزنی سفارت ایران در پاریس، معاونت ادارۀ حقوقی در وزارت دارایی، رایزنی سفارت ایران در قاهره، و ریاست ادارۀ اول و پنجم سیاسی خدمت کرد. بسیار به ادبیات علاقه‌مند بود، دستی بر ترجمه داشت، شعر زیاد می‌دانست، قسمت‌هایی از مثنوی را از حفظ بود و به شاهنامه علاقه‌ای وافر داشت و همواره مشوق فرزندانش در خواندن شاهنامه و مثنوی بود. با چنین پشتوانۀ ذوقی که میراث پدر و جد پدری اوست، بی‌سبب نیست که بانوی یگانۀ ما علاوه بر تحصیل علم از کودکی ذوق و قریحۀ شاعری نیز داشته و اشعاری سروده باشد.

بدرالزمان تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مدرسۀ منوچهری (ژاندارک) و سپس در دبیرستان نوربخش گذراند و با رتبۀ اول در رشتۀ طبیعی دیپلم گرفت، اما به علت بیماری چشم چند سال از ادامۀ تحصیل باز ماند. این وقفه باعث شد که به تحصیل در رشتۀ ادبیات که علاقه همیشگی‌اش بود گرایش بیشتری پیدا کند. در امتحانات آزاد ششم متوسطۀ ادبی شرکت کرد، قبول شد و در سال 1333 در مقطع کارشناسی زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل شد. ایشان در محضر استادانی چون جلال‌الدین همایی، ابراهیم پورداوود، صادق کیا، محمد معین، ذبیح‌الله صفا، پرویز ناتل خانلری، احسان یارشاطر، محمد مقدم و سایر نام‌آوران آن دوران به دانش‌اندوزی پرداخت و در سال 1336، دورۀ کارشناسی را با رتبۀ ممتاز به پایان برد. چون در آن زمان مقطع کارشناسی ارشد نبود، بلافاصله وارد دورۀ دکتری شد. با این همه، پس از یک سال به علت علاقه‌ای که به زبان و ادبیات ایران پیش از اسلام پیدا کرده بود و نیز تشویق‌های استادانش، احسان یارشاطر و ابراهیم پورداوود، دورۀ دکتری در ایران را ناتمام گذاشت و برای ادامۀ تحصیل در سال 1338 به امریکا سفر کرد و با گرفتن بورس تحصیلی از دانشگاه پنسیلوانیا به تحصیل در این زمینه پرداخت.

ایشان با مطالعۀ زبان سغدی و سایر دروس زبان‌های ایرانی باستان و میانه نزد پروفسور مارک درسدن (Mark Jan Dresden, 1911-1986) و گذراندن دروس سانسکریت نزد پروفسور نورمن براون (William Norman Brown, 1892-1975) و نیز برخی دروس زبان‌شناسی همگانی و هندواروپایی نزد پروفسور هونیگزوالد (Henry Max Hoenigswald, 1915-2003) در سال 1339ش/1960م موفق به دریافت مدرک کارشناسی ارشد شد.

بدرالزمان که از تنهایی و دوری از خانواده رنج می‌برد، تصمیم گرفت به وطن بازگردد و در دورۀ دکتری ادبیات فارسی ادامۀ تحصیل دهد. اما برادرش، شمس‌الدین قریب (1308-1365)، او را به ماندن و ادامۀ تحصیل تا پایان مقطع دکتری تشویق کرد و زمینۀ سفری به اروپا را برایش مهیا ساخت. او به سویس نزد خاله‌اش، شکوه‌العظماء قریب (1285-1373) رفت که خود استاد زبان فارسی در دانشگاه ژنو بود و در آنجا با مادر و خواهرانش دیدارکرد. بدرالزمان، که روحیه تازه‌ای یافته بود، مصمم به ادامۀ تحصیل در امریکا شد. ایشان همواره از برادرش به منزلۀ یکی از مشوقان بزرگ زندگی تحصیلی‌اش یاد می‌کند وخود را مدیون محبت‌های بی‌دریغ او می‌داند.

یکی دیگر از فرصت‌های خوب زندگی تحصیلی بدرالزمان پس از اتمام بورس تحصیلی دوساله‌اش رفتن به دانشگاه میشیگان به همراه استادش، مارک درسدن، بود. استاد از او خواست تا در تدریس زبان فارسی به دانشجویان یاری‌اش دهد. پس از آن، با یافتن کاری علمی در زمینۀ ترجمه، توانست ضمن پژوهش، با پرداخت شهریۀ دانشگاه میشیگان از کلاس‌های دروس آواشناسی (phonology)، ساخت واژه (morphology) و دیگر دروس زبان‌شناسی استفاده کند. در دورۀ اقامت یک‌ساله‌اش در میشیگان این بخت را داشت که از محضر ایلام‌شناس سرشناس و متخصص خط و زبان فارسی باستان، پروفسور جورج کامرون (George Glenn Cameron, b. 1905) نیز بهره‌ها ببرد.

بدرالزمان با استفاده از بورس شاگرد اولی دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران از دانشگاه برکلی پذیرش گرفت و از سال 1961 تا سال 1963م در آنجا ماند و توانست در محضر پروفسور والتر هنینگ (Walter Bruno Henning, 1908-1967) ، یکی از نوابغ ایران‌شناسی جهان، بیشتر متون سُغدی، پارتی، فارسی میانۀ تورفانی و دیگر مباحث زبان‌شناسی ایرانی را فراگیرد. او علاوه بر پژوهش در این متون با استاد هنینگ، از کلاس‌های دروس سانسکریت و زبان‌شناسی هندواروپایی استادان دیگر نیز بهرۀ فراوان برد. امتحان جامع دکتری را در برکلی داد، ولی به توصیۀ پروفسور هنینگ به پنسیلوانیا نزد پروفسور مارک درسدن بازگشت و با راهنمایی ایشان از رسالۀ دکتری‌اش با عنوان”تحلیل ساختاری نظام فعل در زبان سغدی“‌ (Analysis of the Verbal System in the Sogdian Language) دفاع کرد. دکتر قریب در سال 1965م/1344ش از دانشگاه پنسیلوانیا فارغ‌التحصیل شد و به ایران بازگشت.

پس از بازگشت به ایران، با دانشگاه شیراز، که در آن زمان پیوندی نیز با دانشگاه پنسیلوانیا داشت، برای شش سال قرارداد همکاری بست. به این ترتیب، استاد قریب به مدت 4.5 سال در گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه شیراز با رتبۀ استادیاری به تدریس دروس زبان فارسی باستان، پهلوی و تاریخ زبان فارسی پرداخت. یکی از کارهای ماندگار ایشان در زمان تدریس در شیراز، رمزگشایی و ترجمۀ فارسی کتیبۀ نویافتۀ خشایارشا بود که تصادفاً در منطقه‌ای بین تخت جمشید و نقش رستم پیدا شده و به موزۀ تخت جمشید منتقل شده بود و در اختیار استاد قرار گرفت. استاد با بررسی، مطالعه و تطبیق آن لوحه با کتیبۀ داریوش در نقش رستم متوجه وجوه اشتراک بسیار این دو با هم شد و توانست با کمک کتیبۀ خوانده‌شدۀ داریوش این کتیبه را بخواند که با مضمونی مشابه به خشایارشا تعلق داشت. ایشان نه فقط این کتیبه را کاملاً رمزگشایی کردند، بلکه با کمک این کتیبه بخش‌های فروریخته و خوانده‌نشدۀ کتیبۀ داریوش را هم خواندند و علاوه بر آن، چند واژۀ جدید را هم که پروفسور کنت (Roland Grubb Kent, 1877-1952) و دیگر زبان‌شناسان آن زمان نتوانسته بودند بخوانند یا معنی درستی از آنها به دست دهند، ریشه‌یابی و رمزگشایی کردند. جزئیات این کشف در سخنرانی ایشان عرضه شد و سپس، در مقالاتی در نشریات معتبر داخلی و خارجی به چاپ رسید.

دکتر قریب با دریافت فرصت مطالعاتی از دانشگاه شیراز برای باقیماندۀ زمان قراردادش بار دیگر به امریکا سفر کرد. این بار در کسوت استاد مدعو دو ترم در دانشگاه یوتا به تدریس زبان فارسی و یک ترم در مقام محقق در دانشگاه هاروارد به پژوهش پرداخت و در سمینارهایی شرکت جست که پروفسور فرای ( Richard Frye, 1920-2014)  آنها را اداره می‌کرد. پس از بازگشت به ایران در سال 1350ش، برای تدریس به گروه زبان‌شناسی همگانی و فرهنگ و زبان‌های باستانی دانشگاه تهران منتقل و عهده‌دار تدریس زبان‌های ایرانی باستان و میانه شد.

دکتر بدرالزمان قریب کرسی دروس زبان سُغدی را در ایران پایه‌ گذاشت. استاد پس از سی سال با رتبۀ استاد تمام در سال 1381 بازنشسته شدند. ایشان اکنون یگانه بانوی عضو پیوستۀ فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی هستند و نیز در مقام یکی از اعضای شورای عالی علمی مرکز دایره‌المعارف اسلامی به پژوهش مشغول‌اند. ایشان در فرهنگستان زبان و ادبیات فارسی مدیریت گروه گویش‌شناسی و گروه زبان‌های ایرانی و سرپرستی پروژۀ فرهنگ واژگان فارسی باستان را بر عهده داشته‌اند. ایشان در انجمن‌های علمی جهان عضویت دارند که از آن جمله‌اند عضویت در انجمن آسیایی (Société Asiatique) پاریس از 1969 تا 1969، عضویت در انجمن بین‌المللی دست‌نوشته‌ها و کتیبه‌های ایرانی (Corpus Inscriptionum Iranicarum) لندن از 1969 تاکنون، و عضویت افتخاری در انجمن ایران‌شناسان اروپایی (Societas Iranologica Europaea) از 1996 تاکنون. استاد علاوه بر تبحر در زبان‌های باستانی ایران به زبان‌های زندۀ دنیا مانند فارسی، انگلیسی، فرانسه، و عربی تسلط و به زبان‌های آلمانی و روسی آشنایی کامل دارند.

استاد قریب علاقۀ خاصی به یافتن ارتباط واژه‌ها در زبان‌های گوناگون دارند و جایی در پاسخ به این سؤال که از میان آثارخود کدام را بیشتر می‌پسندند گفته‌اند: ”معمولاً مقالاتی را که دربارۀ تطبیق دو موضوع مختلف نسبت به هم هستند و بیشتر در آن امکان بدعت و نوآوری است ترجیح می‌دهم. حتی در کار با واژه‌ها اگر بتوان ارتباط واژه‌ای را با واژۀ دیگرکه مربوط به زبان دیگری است پیدا کرد مطلبی جدید است و مانند نقاشی است که طرحی نو درمی‌افکند و به نوعی خلق اثر می کند. این نوع کار مطمئناً جذابیت بیشتری دارد.‌“[9]

آنچه همیشه دربارۀ ایشان برای من جالب و آموزنده بوده علاقۀ وافر ایشان به دانستن موضوعات تازه در حوزۀ مطالعاتشان است. یک بار که اخیراً برای ملاقات به منزلشان رفته بودم پرسیدم که اکنون چه می‌کنند و ایشان با اشتیاق گفتند در زمینۀ زبان بلخی تحقیق می‌کنند و به تبع آن تلاش می‌کنند زبان یونانی باستان را بیاموزند.

دغدغۀ اصلی ایشان البته نوشتن تکمله‌ای بر فرهنگ سغدی است که علی‌رغم ضعف جسمانی با سخت‌کوشی سعی دراستخراج واژه‌های سُغدی نویافته و الحاق آنها به فهرست واژه‌های این زبان دارند. فرهنگ سه‌زبانۀ سغدی-فارسی-انگلیسی ایشان شاهکاری بی‌همتا در عرصۀ مطالعات زبان‌های کهن ایرانی در جهان است.

در پایان حیفم است که از روی دیگر سکۀ وجود این نازنین‌بانوی فرهیختۀ سرزمینمان پرده برندارم. ایشان علاوه بر دانش گسترده و عمیقی که در زمینۀ ادبیات، فرهنگ و زبان‌های کهن دارند، از روحی بلند و طبعی لطیف و شاعرانه نیز برخوردارند. دلبستگی به اشعار شاعران پارسی‌گوی کهن چنان شوقی در وجود ایشان برمی‌انگیزد که خود به سرایش اشعاری نغز می‌پردازند؛ اشعار دلنشینی که از نوجوانی تا میانسالی سروده‌اند نشان از نگاه دقیق و روح بلند و پویای ایشان دارد که از دیدن جلوه‌های گوناگون زندگی، طبیعت و جامعه الهام گرفته است و از آن جمله‌اند اشعاری چون ”نوروز،“ ”کوه بیستون،“ ”قهرمانان شاهنامه،“ ”شمع،“ ”زلزلۀ بم،“ ”سنگ‌تراش ژاپنی“ و ”ماهی و ماهیگیر.‌“[10] نمونه‌ای از شعر ایشان در ادامۀ این نوشتار آمده است.

این انسان فرزانه که عمری را به تدریس و تحقیق سپری کرده با حوصله و خوش‌رویی راهنمایی پایان‌نامه‌های دانشجویان بسیاری را عهده‌دار بوده است؛ دانشجویانی که برخی اکنون استادان شناخته‌شده‌ای در حوزۀ فرهنگ و زبان‌های باستانی ایران‌‌اند. کنفرانس‌های علمی داخل و خارج کشور نیز بارها از استاد دعوت به سخنرانی کرده و ایشان با بزرگواری پذیرفته و با ارائه مقالات نو و پُرمحتوا شنوندگان را به تحسین و تفکر واداشته‌اند. دو کتاب ایشان، زبان‌های خاموش و فرهنگ زبان سغدی به ترتیب در سال‌های 1366 و 1375 برندۀ کتاب سال جمهوری اسلامی ایران شده‌اند. پروفسور بدرالزمان قریب درسال 1381 به عنوان یکی از چهره‌های ماندگار ایران برگزیده شدند.

شمع

بدرالزمان قریب

من شعله‌ای ز آتش یزدانم                 در کاهش تن است همه جانم

آتش زده‌ست خرمن جانم دوست                  می‌سوزم اندر آتش و خندانم

خندم به روی خلق ستم‌پیشه              گریم به حال و روز پریشانم

سر باختم به راه محبت لیک                 کس ناشنیده نالۀ عصیانم

بر لوح اشک من بنوشت                  حکم فنای پیکر پژمانم

از بند جان به یک نفس آزادم             در بزم عمر یک‌شبه مهمانم

گوهر نی‌ام، ولیک گوهرزایم              کوکب نی‌ام، ولیک فروزانم

بر خفتگان خستۀ درمانده                           چشم امید و دست نگهبانم

از بس که سوختم همه شب تا صبح      آتش برون جهد ز گریبانم

سیل سرشک ریختم از مژگان             کمتر نگشت آتش سوزانم

زنجیر پای من شده است افسوس                  سوزوگداز غصۀ پنهانم

سوزم ز بخت کج‌روش و سازم           دل‌زنده‌ام، ولی نه هوسرانم

قربانی وفای دل خویشم                   عین کمال و روی به نقصانم

بیمار عشق و در تب‌وتابم، لیک           ثابت‌قدم در آتش جانانم

در بستر است جای تن تب‌دار            من ایستاده در تب و حیرانم

پیچم به خویش تا که کشد اندوه                  پای فرار و پایۀ ایمانم

دود دل از سرم برود هر دم               تنگ است بس که عرصۀ میدانم

درمان نکرد هیچ‌کس این دردم            سوز‌و‌گداز من شده درمانم

پروانه خواست بوسه زند رویم            پرسوخته فتاده به دامانم

داری اگر هوای من اندر سر               بنگر ز دود آتش حرمانم

برخوان نشان مهر و وفاداری              در سایه‌های شعله لرزانم

من نیستم شرارۀ اهریمن                   من شعله‌ای ز آتش یزدانم

[1]سال‌ها بعد، ارتباط من با پروفسور قریب علاوه بر جنبۀ شاگرد-استادی که همیشه بوده و هست جنبه‌ای خانوادگی نیز پیدا کرد که آن را مدیون همسرم، حسن لطفی (1323-1398)، هستم که نزدیک به سی سال وکیل خانوادگی ایشان بود. همسرم علاوه بر تبحری که در کسوت حقوق‌دان در امر وکالت داشت، مردی فرهیخته و اهل ادب هم بود و هنگامی که استاد قریب گرفتار معضل کلاهبرداری شد، ضمن رسیدگی به پروندۀ ایشان و برای آنکه آسیب روحی نبینند و وقفه‌ای در مطالعاتشان ایجاد نشود، ایشان را دور از روند پیشرفت پروندۀ حقوقی نگاه داشت و با آرامش همواره ایشان را تشویق به ادامۀ تألیف فرهنگ زبان سغدی می‌کرد. یاد دارم هنگامی که این اثر نفیس و ارزشمند و حاصل دو دهه تلاش علمی خستگی‌ناپذیر استاد انتشار یافت، نسخه‌ای به ما اهدا کردند و به همسرم گفتند: ”اگر شما در آن دوران سخت گرفتاری مرا همراهی نمی‌کردید و به من آرامش نمی‌دادید، هرگز این کار به این زودی‌ها به ثمر نمی‌رسید. “

[2]محمدحسین شمس‌العلماء گرکانی، ابداع البدیع، به اهتمام حسین جعفری و با مقدمۀ جلیل تجلیل (تبریز: احرار تبریز، 1377).

[3]محمدحسین شمس‌العلماء گرکانی، قطوف الربیع فی صنوف البدیع، تصحیح مرتضی قاسمی (تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1389).

[4]محمدحسین شمس‌العلماء گرکانی، منظومه فی اصول الفقه، با مقدمۀ مهدی محقق (تهران: مؤسسۀ مطالعات اسلامی دانشگاه تهران-دانشگاه مک‌گیل، 1391)

[5]محمدحسین شمس‌العلماء گرکانی، کتاب معانی (تهران: چاپ سنگی، 1344ق).

[6] محمدحسین شمس‌العلماء گرکانی، مقصد المطالب: فی احوال اجداد النبی عم ابی‌طالب (بمبئی، 1311ق).

[7]محمدحسین شمس‌العلماء گرکانی، ساز و آهنگ باستان یا تاریخ موسیقی، با مقدمۀ روح‌الله خالقی (تهران: چاپخانه و کتابخانۀ مرکزی، 1320).

[8] محمدحسین شمس‌العلماء گرکانی، ”تاریخ وهابیه،“ به کوشش رسول جعفریان، هفت آسمان، سال 1، شمارۀ 3 (پاییز و زمستان 1378)، 196-172.

[9] امید قنبری (ویراستار)، زندگی‌نامه و خدمات علمی و فرهنگی دکتر بدرالزمان قریب (تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1393)، 21.

[10]اشعار استاد بدرالزمان قریب را پرهام لطفی جمع‌آوری کرده است.

ایران‌دوستِ واقع‌بین: تأملی در ایران‌نگری استاد محمدعلی اسلامی ندوشن

جواد عباسی <Javad Abbasi <jabbasi@um.ac.ir (دانش‌آموختۀ دکتری تاریخ ایران اسلامی دانشگاه تهران، 1379) دانشیار گروه تاریخ دانشگاه فردوسی مشهد و متخصص تاریخ ایران در دورۀ فرمانروایی مغولان و تیموریان است. ایشان از 2012 تا 2015 استاد مدعو دانشگاه ایالتی اوهایو بوده‌اند.

 

اگر پیش آید که نگاهی بر تاریخ بیفکنیم و نگاهی دیگر بر سراسر جهان، ایران را کشوری می‌بینیم با سرگذشتی خاص، متفاوت با دیگران.[1]

ایران مانند معشوق غزل فارسی است که هم همۀ عوامل ستمگری را با خود دارد و هم نمی‌توان از او دل برگرفت.[2]

 

درآمد

در هر دیداری که در سال‌های اخیر با استاد اسلامی ندوشن در بلاد غربت داشته‌ام، هیچ‌گاه نشد که از ”احوال ایران،“ و در ادامه از خراسان و مشهد و توس، نپرسد. گویی اینها برای او از هر چیز یا کس دیگری مهم‌ترند و یا شاید در نظر او وضعیت همۀ چیزها و کسان را هم می‌توان ذیل حال و بار وطن جست‌وجو کرد. در شنیدن پاسخ هم، مانند پدری نگران،[3] بحث را با ابراز ترکیبی از بیم و امید دنبال می‌کند. کسی که استاد اسلامی را نشناسد، در نگاه نخست ممکن است فکر کند این ”احوال‌پرسی“ از ایران به اقتضای دوری ناخواسته از وطن و دلتنگی است، اما وقتی نوشته‌ها و سخنان قدیم و جدید او در طی بیش از شصت سال را مرور کند به روشنی درمی‌یابد که فکر کردن به ایران برای او حکایتی کهن است که در طول عمر علمی همواره آن را با خود به همراه داشته است و هیچ‌گاه او را به حال خود نگذاشته است. در واقع، نگاهی به زندگی و آثار اسلامی ندوشن چیزی جز اندیشیدن به ایران و کوشیدن برای آن را نشان نمی‌دهد.

عنوانِ بیش از سی نوشتۀ او نام ”ایران“ را در خود دارد و نوع عباراتی که برای آنها برگزیده شده نیز گویای همین اهتمام و دلبستگی است؛[4] دلبستگی‌ای، که چنان‌که در این نوشتار خواهیم دید، با چشمان باز و همراه با نقد و آموزندگی است و نه احساسی، جانبدارانه و بنابراین گمراه‌کننده.[5] تقریباً در تمامی نوشته‌های دیگر او هم اشاره‌ای به ایران هست. یادداشت ”به ایران بیندیشیم“ در آخرین مجموعۀ منتشرشده از او[6] را هم می‌توان آخرین برگ و نشان این دغدغه‌مندی شصت‌ساله برای ایران دانست. از اینجاست که اگر ادعا شود واژه‌های ”ایران“ و ”ایرانی“ پر بسامدترین واژگان در میان نام‌های خاص در آثار اسلامی ندوشن‌اند، گزاف نخواهد بود.[7] این هم که در اشاره به ایران گاه از ضمیر ”او،“ به جای آن، استفاده می‌کند نشان از نگاه ویژۀ او به موضوع دارد.

شاید در روزگاری که ایران و ایرانی دچار انواع تلاطم‌ها و مُلک و ملت دچار سرگشتگی‌های فراوان و گوناگون‌اند و بسیاری، به‌خصوص نسل جوان، حتی در شناخت ایران و ایرانیّت سردرگم و گاه نسبت به آیندۀ آن ناامید و واگرا شده‌اند، شناختِ ریشه‌دار و عمیق کسانی مانند اسلامی ندوشن بتواند با کنار زدن لایه‌های احساس و پرتو افکندن بر لایه‌های زنگارگرفته و گم‌گشته در هیاهوهای زمانه و تعصبات، چراغی باشد تا کمک کند ایران و ایرانی از این گذرگاه حساس تاریخی نیز به سلامت عبور کنند یا مرهمی باشد بر رنج‌هایی که روزگار کنونی بر ایران و ایرانی روا داشته است. با چنین فرضی، کوشش بر آن است تا در یادداشت پیش ‌رو شناخت اسلامی ندوشن از ایران از خلال آثار او-که حاصل بیش از نیم قرن مطالعه و تأمل اوست-به خوانندگان عرضه شود.

 

ایران، سرزمین ”تنها“

ایران به نهاد خود معما دارد

بس معرکۀ نهان و پیدا دارد

هم کوه یخ است و نیز هم شعله تاک

آتشکده‌ای درون دریا دارد[8]

 

در نگاه اسلامی ندوشن، ایران سرزمینی با ویژگی‌های متفاوت و گاه خنثی‌کنندۀ اثر یکدیگر است. در جایی آن را ”کشور آفتاب درخشان، آسمان پاک، واقع در ناف کرۀ زمین و کم‌باران“ می‌خواند که البته همین در ناف کرۀ زمین بودن آن را تبدیل به کشوری حادثه‌خیز و قرارگرفته در حالت دفاعی کرده است.[9] در جایی دیگر هم با قلم خاص خود اثر جغرافیا بر سرنوشت ایران را این می‌داند که ”آب خوش از گلوی مردمش پایین نرود.“[10] چنین پیداست که او در سخن از ایران و سرگذشت آن همچون بسیاری دیگر به نوعی به ایدۀ جبر جغرافیایی نزدیک می‌شود: ”یک نگاه کوتاه بر گذشتۀ ایران و نگاهی دیگر بر نقشۀ جغرافیا باید قاعدتاً ما را به تأمل وادارد که با سرزمین کم‌وبیش استثنائی سروکار داریم. ایران به کشور دیگری کم شبیه بوده است . . . این وضع خاص از مردم او معجون عجیبی ترتیب داده، ته‌نشین‌شدۀ حوادث و فرسودۀ روزگار، و از این رو باید از آنها خیلی بااحتیاط سخن گفت.“[11] اگرچه برای او موقعیت مکانی ایران بیش از هر چیز جلب توجه می‌کند اما از اثر وضع طبیعی آن (کوهستانی بودن، محصور در میان دریا و کوه و کم‌آبی) نیز غافل نمی‌ماند.[12]

تقریباً هر جا که کار به تحلیل تاریخ و فرهنگ ایران می‌رسد، برجستگی عامل جغرافیایی در نظر اسلامی ندوشن قابل ردیابی است. چنان‌که پیدایش امپراتوری ایران برای دفاع در برابر هجوم‌ها و ”ناآزاد“ بودن ایرانیان در نظر یونانیان و شاه محوری آنان به جای مجلس و شور و رأی را هم به موقعیت خاص ایران مرتبط می‌داند.[13] او حتی نقدهای واردشده بر ایران و ایرانی را از همین زاویۀ دید به پرسش می‌کشد:

گاه ایرانی را سرزنش می‌کنند که چرا این کرد و آن نکرد. چرا این‌گونه زندگی کرد. اگر به ژرفای تاریخ ایران برویم انصاف خواهیم داد که بهتر از آنچه کرده است نمی‌توانست بکند. نه او را محکوم کنیم و نه به او حق بدهیم. او در موقع جغرافیایی‌ای قرار داشته و درگیر مسائلی بوده که زمانه توانسته است بر او تحمیل‌هایی بکند. باز هم باید از او ممنون بود که از پا نیفتاده و تا حد ممکن پویایی خود را از دست نداده است.[14]

تعبیر معروف او دربارۀ ایران یعنی ”ایران و تنهائیش“ نیز در اصل مبنایی جغرافیایی دارد و ناظر بر یگانگی موقعیت آن در جغرافیای جهان است که بقیه موضوعات (مردم، فرهنگ، سیاست و . . .) نیز متأثر از آن‌اند. هنگامی که اسلامی ندوشن ایرانی را ”راه‌نشین چهار مرز: شرق و غرب، قدیم و جدید“ می‌خواند،[15] این هر دو را یک‌جا به نمایش می‌گذارد.

 

ایران باستان و میراث آن

او کاشف اسرار فرهنگ و تمدن این سرزمین سرافراز است.[16]

نزد اسلامی ندوشن یک ایران بیشتر وجود ندارد و تقسیم‌بندی تاریخ آن به دو دورۀ پیش از اسلام یا باستان و پس از اسلام فقط ناظر بر نوعی تغییر در روش ادامۀ زندگی است و نه جدایی. از نظر او، نه حملات و سلطۀ اعراب و نه دیگران نتوانستند ایران را از هم بگسلند:

واقعیت آن است که همۀ حوادث کم‌وبیش سختی که بر ”او“ گذشته تاریخ او را منقطع نکرده است؛ گرچه گاه تا نزدیک به اضمحلال رسیده است. شبیه بوته‌های صحرایی چون قیچ و گز که عادت کرده‌اند که ذخیرۀ حیاتی‌ای در خود داشته باشند که در خشکسالی و عسرت آن را به کار گیرند. مردم ایران که بر ”کاروانگاه“ زندگی می‌کرده‌اند جز این راهی نداشته‌اند که زندگانی ”کاروانی“ را بیاموزند.[17]

او در جاهای دیگر به تکرار از این وضعیت با عنوان زندگی ققنوس‌وار برای ایران یاد کرده است.[18]

در نظر اسلامی ندوشن، تا آنجا که به مردم ایران مربوط می‌شود، دورۀ باستان در حکم سرچشمه است و پیوستگی ”رود تاریخ“ ما را وامی‌دارد که به سراپای آن بیندیشیم و ”ژن‌های تاریخی“ را در آن بجوییم.[19] از نظر او تداومِ بیش از هزارسالۀ تاریخ ایران باستان نیز آن را شایستۀ توجه می‌کند. همچنان‌که دین اشراقی‌اندیش زرتشتی را مهم می‌یابد که در آن ”تفکر سرچشمه‌گرفته از احساس و قلب مانع نبود که اهورامزدا ’خدای خرد‘ نیز باشد.“[20] در بُعد جهانی نیز او بارها بر ”سیادت سیاسی“ ایران در جهان باستان به منزلۀ مهم‌ترین دستاورد ایرانیان در این دوران تأکید می‌کند که شکوه و عظمت آن را به رخ جهانیان می‌کشد.[21] به نظر او، پیدایش امپراتوری ایران (هخامنشی) نیز نتیجۀ موقعیت جغرافیایی و پیامدهای آن، از جمله قرار داشتن در معرض هجوم از شمال و شرق و غرب، بوده است.[22] او در نگاه به تمدن هخامنشی نیز مانند برخی دیگر آن را تلفیقی و آنچه این امپراتوری از خود بروز داده را هنر ”ترکیب“ می‌نامد و دو رکن این تمدن را کشاورزی و جنگاوری برمی‌شمارد. این را هم که نخستین مورخ جهان، یعنی هرودوت، سراسر کتاب‌های نه‌گانۀ خود را به ایران اختصاص داده نشان اهمیت ایران در این دوران می‌داند.[23]

در مقالۀ ”ایران و یونان،“ اسلامی می‌کوشد تفاوت‌ها و جایگاه هر یک از دو طرف را با واقع‌بینی بی‌طرفانه بسنجد: ”هر یک زائیده اوضاع و احوال خاص سرزمین خود؛ ایران گرایش به فرهنگ عملی داشته است و یونان گرایش به فکر و چون وچرا . . . ایران ادارۀ دنیای شرقی را بر عهده داشت، اما شهر-کشورهای یونان بیشتر از این باری بر دوش نداشتند که خود را بپایند. از این رو می‌توانستند در دو خط فلسفه و سوداگری کار کنند.“[24] او تعریضی هم بر ”ناآزاد“ خواندن ایرانیان آن دوره نزد نویسندگان یونانی و رومی دارد و ضمن پذیرش آن می‌کوشد تحلیلی به دست دهد. به نظر او، در این زمینه هم موقعیت خاص ایران اثرگذار بوده و ایرانیان و از جمله کورش را واداشته تا ”آزادی جمعی“ را که در فرمانروایی جهانی آنها جلوه یافته بر ”آزادی فردی،“ چنان که در یونان و روم وجود داشت، برتری دهند.[25]

با این ‌همه، اسلامی ندوشن نسبت به یک‌جانبه‌گرایی در نگاه به دورۀ باستان و امپراتوری ایران هشدار می‌دهد: ”هیچ‌کس نمی‌گوید که مردم ایران در دوران امپراتوری عیب‌هایی نمی‌داشته‌اند، ولی در میان عیب‌ها و حسن‌ها این نیز مهم است که یک حکومت ملت خود را سربلند و کارساز و ایمن نگاه دارد.“[26]

 

ایرانیان و اسلام

اسلامی ندوشن واقع‌بینانه به نقد اندیشه و فرهنگ ایرانیان پرداخته و در همان حال که عظمت‌ها و والایی‌هایش را ستوده، از حقارت‌ها و کاستی‌ها نیز درنگذشته است.[27]

اسلامی ندوشن به ورود ایران به دوران بعد از فتوحات مسلمانان یا دوران اسلامی را هم با نگاه خاص خود توجه می‌کند. نخستین توجه او این است که سقوط ساسانیان و ورود اعراب به ایران را مهم‌ترین رویداد در تاریخ سه هزار سالۀ ایران می‌داند.[28] ایدۀ کلی او در تحلیل دورۀ تازه در تاریخ ایران هم این است که ”امپراتوری سیاسی“ جای خود را به ”امپراتوری فرهنگی“ می‌دهد:        ”ایرانی برای حفظ حیات ملی خود دنبال یک نیروی جانشین می‌گشت و فرهنگ را جانشین سیادت سیاسی کرد.“[29] سپس، با مقایسۀ سرنوشت ایران و مصر در گذر از دورۀ باستان به پس از آن، چنین نتیجه می‌گیرد که ”جاندار بودن تمدن ایران موجب پایدار ماندنش شد و جاندار نبودن تمدن مصر آن را متروک گذاشت.“[30] تعبیر او از این جاندار بودن هم قابل توجه است: ”اگر ایرانی‌ها هم می‌خواستند از گذشته خود دست بردارند، فاتحان جدید یعنی عرب‌ها آنها را به حال خود وانمی‌گذاشتند، زیرا آنان برای محکم کردن جای پای خود به این گذشته احتیاج داشتند. دستگاه عباسی در راه بدل شدن به یک ساسانی جدید قدم برداشت. بدین‌گونه، عربان دانسته و ندانسته ایرانیان را در مرتبط ماندن با گذشته‌شان کمک نمودند.“[31] در یک بیان کوتاه هم بر آن است که ”اگر اسلام ایران را گرفت، ایران هم اسلام را گرفت.“[32]

اسلامی ندوشن در آثار متعدد خود کوشیده است منابع و ارکان سیادت یا امپراتوری فرهنگی ایران در دوران بعد از اسلام را بازشناسی کند. از آن جمله‌اند زبان فارسی، شعر و ادب، علم و عرفان ایرانی. در خصوص زبان و شعر فارسی بر آن است که ”زبان دیگری نیست که به اندازۀ زبان فارسی از لحاظ شعرِ شاهکار غنی باشد (در مقایسه با اروپای پیش از رنسانس) . . . باتوجه به این واقعیت من با هیچ بیانی قادر به گفتن نخواهم بود که تا چه اندازه از اینکه در ایران به دنیا آمده‌ام و زبانم فارسی است شکرگزارم.“[33] شعر فارسی برای اسلامی ندوشن ارجمندترین دستاورد و در ضمن، محمل فرهنگ و هویت ایرانی است. از نظر او، بلندترین و ابتکاری‌ترین اندیشه‌های ایرانی در شعر بیان شده است و ستون‌های فکری، احساسی و ادراکی ایرانیان را هم باید در آثار کسانی چون فردوسی، ناصرخسرو، سنایی، نظامی، مولانا، سعدی و حافظ جست‌وجو کرد.[34] او در مقام کسی که عمری را به غور در زبان فارسی و فردوسی و شاهنامه سپری کرده، تکوین زبان فارسی و سرایش شاهنامه فردوسی را حائز اهمیت و توجه خاص می‌داند:

[در] قرن سوم دو حادثۀ بزرگ در آن [ایران] روی می‌کند که به نظر من مهم‌ترین قرن ایرانِ بعد از اسلامش می‌سازد. یکی تکوین زبان فارسی دری که به کمک آن ایرانی وسیلۀ ابراز وجود پیدا می‌کند. دیگری ایجاد شاهنامه که سند اصالت و انگیزۀ ادامۀ حیات ملت ایران قرار می‌گیرد. این دو چیز طی این هزار سال تسلا، تکیه‌گاه، تَعیُّن و دلگرمی به این مردم بخشیده است.[35]

ارجمندی و اهمیت شاهنامه نزد اسلامی ندوشن چندان است که آن را شاخص دوره‌بندی تاریخ ایران قرار داده است: ”تاریخ بعد از اسلام را باید به پیش و پس از سرایش شاهنامه تقسیم کنیم، چون ایران پیش از شاهنامه مانند لخته‌ای بود که شکل نگرفته بود و فردوسی مانند یک پیکرتراش آن را شکل داد. این هزار ساله ترکیبش را از شاهنامه گرفته است.“[36]

نگرش اسلامی ندوشن به مقوله عرفان (اشراق و تصوف) و اهمیت و کارکردهای تاریخی آن در تاریخ ایران بعد از اسلام نیز اگر نه منحصر به فرد، که کم‌نظیر و در ضمن جامع است. چنان‌که گذشت، او ریشه‌های عرفان یا به قولی ”اشراق“ ایرانی را در دوران باستان و آیین زرتشت جست‌وجو می‌کند و آن را ”اشراقی‌اندیش“ می‌خواند.[37] آنچه او دربارۀ دستاوردهای عرفان و اشراق ایرانی برمی‌شمارد، بسیار فراتر از کلیشه‌های معمول و برخاسته از ژرف‌نگری-و به نظر من همراه با حدی از تجربۀ شخصی-در این عرصه است: ”سبب‌ساز وسعت دید،“[38] ”دارندۀ بهترین میانه با زیبایی،“[39]  ”رهاننده از بن‌بست،“[40] ”گشایندۀ پنجره به فضای باز،“[41] ”نجات‌دهنده ایران در تندباد حوادث،“[42]  ”زمینه‌ساز پدید آمدن چند شاهکار زبان فارسی،“[43]  ”عامل ایجاد توازن و تعدیل در میان نیاز مادی و معنوی،“[44]  ”ترویج نگاه به انسان به عنوان نفس واحد،“  ” توصیه به حکومت خرد و دانش“ و  ”ترویج قناعت و استغنا.“[45]

اسلامی ندوشن در تحلیل تاریخی رواج و رونق تصوف و عرفان در ایران بر آن است که

ایرانی در یک دوران کوششی کرد که به اندیشه علمی روی بَرَد و آن در قرن سوم و چهارم هجری بود. برای آنکه شاخصیّتی در برابر اعراب از خود نشان دهد، و از آن طریق حرکتی در جهت حفظ استقلال و ایرانّیت بنماید، در همۀ زمینه‌ها و از جمله علم به فعالیت افتاد. ولی عمر این دوران چندان نپایید. سقوط سلسله‌های ایرانی‌گرایی چون سامانی و صفاری و بویه‌ای‌ها، و ورود ترک‌های غزنوی و سلجوقی به صحنه سیاسی کشور–که نفوذ بیشتر خلافت بغداد و عنصر عرب را با خود می‌آورد-موجب گشت که قشری‌گری و تعبّد چیرگی یابد و در نتیجه، مسیر فکری به جانب تصوف و راه‌حل‌های فرازمینی متوجه شود. فرصت بزرگی از دست رفت و برای آنکه زندگی قابل تحمل بماند، در توجیهات صوفیانه پناه گرفت. این دوره را می‌توانیم ”قرون وسطای طلایی“ ایرانش بخوانیم . . . راه دیگری نبود. اگر عرفان پا به میان نمی‌نهاد، معلوم نبود که ایرانی بتواند در میان تندباد حوادث تعادل روانی خود را حفظ کند. وضعی که حافظ آن را در یک بیت خلاصه کرده است:

از این سموم که بر طرف بوستان بگذشت

عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی[46]

برای اسلامی ندوشن، گرایش ایرانیان به عرفان و تصوف راهِ ناچار یا  ”مکتب واکنش“[47] در دوران‌های سخت و رهاننده از بن‌بست بوده،[48] اما در عین‌حال او را به چیزهایی ارجمند-مانند شاهکارهای ادب فارسی-نیز رسانیده است که شایسته تقدیرند. او در نقد مخالفان عرفان ایرانی که آن را مانعی در راه پیشرفت و مغایر با زندگی عملی می‌خوانند، با  ”ظاهربین“ و  ”بی‌خبر“ خواندن ایشان بر آن است که  ”عرفان ایرانی این رجحان را بر عرفان بعض ملل دیگر من‌جمله هند دارد که با جنبه‌های مثبت زندگی و فعالیت خیلی بیشتر آشتی‌پذیر است.“[49] سپس، زندگانی کسانی چون عطار و مولانا را مثال می‌زند که یکی هم داروفروش بود و هم طبیب و شاعر و نثرنویس و دیگری نیز هم درس می‌داده، هم مرجعیت و مقام روحانی داشته و هم تا آنجا که می‌دانیم از بهره گرفتن از مواهب حیات غفلت نکرده است. اعتقاد او به ثمربخش بودن عرفان و اشراق تا بدان‌جا پیش می‌رود که معتقد است حتی اگر امروزه حکمت و عرفان شرق از طریق ماهواره در سطحی جهان معرفی شود، می‌تواند تعادل‌بخش باشد و یکی از راهکارهای آن را هم ترجمۀ یک دوره از آثار بزرگ فکر و ادب شرقی به زبان‌های مهم دنیا معرفی می‌کند.[50]

به‌رغم آنچه گذشت، اسلامی مانند همیشه از شیفتگی و وادادگی در برابر عرفان و اشراق نیز پرهیز می‌کند و می‌کوشد تعادل را نگه دارد.[51] او گرایش ایرانیان به عرفان را واکنش و راه گریز در دوران‌های سختی دانسته است و نه لزوماً بهترین شیوۀ زیستن برای آنان. در نوشتار  ”اندیشۀ گرایندۀ به اشراق و اندیشۀ گراینده به خرد“ کوشیده است با نگاه نقادانه نقطۀ تعادل در میانۀ عرفان و اشراق در یک سو و تعقل و استدلال در سوی دیگر را نشان دهد و دائماَ نگران است که خواننده از نوشته‌های او در اهمیت هر یک از این دو دچار سوء تفاهم، یک‌جانبه‌گرایی و افتادن در دام افراط و تفریط نشود.[52] چنان‌که وقتی بحث به ارائۀ طریق برای ایرانیان عصر حاضر می‌رسد، معتقد است که به اقتضای زندگی بشری در عصر حاضر که مدار آن باید بر علم و عقل باشد،  ”اندیشۀ ایرانی باید از اشراقی بودن و رها بودن به جانب منطقی بودن و علمی بودن سوق داده شود، باید تعادلی میان اشراق و علم برقرار گردد.“[53] اسلامی به‌رغم توجهی که به عرفان و اشراق و اهمیت آن دارد، جنبۀ بازدارندگی آن در صورت افراط را نیز از نظر دور نمی‌دارد و قرار گرفتن در چنین وضعی (زیاده‌روی در تعلق خاطر به عرفان) را از نشانه‌های  ”عدم موازنه در نحوه تفکر“ می‌داند:

ایرانی مانند بعضی دیگر از ملت‌های مشرق‌زمین گرایش به تفکر اشراقی داشته است، بدین معنی که جهش‌های ذهن و تخیل و احساس بیشتر از استدلال و منطق و ادراک بنای اندیشۀ او را تشکیل می‌داده. این امری است که ریشۀ کهن دارد، اما با گذشت زمان و بر اثر عوارض تاریخی هر چه جلوتر آمده بر غلظتش افزوده شده است. وقتی فکر بر پایۀ استدلال و منطق حرکت نکند، بی‌پایه و معلق است و حتی اگر هم از نیت خوب سرچشمه بگیرد، در زمینه اجتماعی نتیجه‌بخش نخواهد بود. اندیشۀ اشراقی توانسته است بُعد معنوی قابل احترامی به ادب و عرفان و تفکر انسانی ایرانی ببخشد، ولی از جهت سازندگی و تجهیز اجتماعی مانع اول به شمار می‌رود. راه اصلاحش آن است که موضوع به موازنه نزدیک گردد، یعنی طبق یک برنامۀ دقیق این کوشش به کار رود که ذهن راه خود را به جانب استدلال و منطق بکشاند.[54]

و برای آنکه خواننده تکلیف خود را با تحسین و نقد او دربارۀ عرفان واشراق بداند، بحث را چنین جمع‌بندی می‌کند که

اندیشۀ اشراقی که گفتم، خواستم از نوع لطیف و عالی آن یاد کرده باشم، وگرنه این نوع اندیشه در درجۀ پایین خود تا حد شلختگی فکر و بی‌محوری تنزل می‌کند که بهتر است آن را فکر نامنسجم بخوانیم.“[55] در جایی دیگر، نگاه میانه و متعادل او چنین جلوه می‌یابد:  ”اگر از عرفان به‌عنوان مهم‌ترین حادثۀ فکری و ادبی ایران یاد می‌کنیم، بدان معنا نیست که امروز بخواهیم یا بتوانیم جهان‌بینی خود را بر تفکر عرفانی مبتنی کنیم. از دو جهت سرمایۀ گرانبهایی است. یکی آنکه بسیاری از ظرایف تاریخی ایران را از آن می‌توان بیرون کشید، به جهت آنکه تاریخ مکتوب هرگز آنها را ثبت نکرده است. دیگر آنکه چند اصل از اندیشه‌های بلند جاودانی انسانی در آن مضمر است که در هر زمان و نیز امروز که دنیا بیش از گذشته در تب‌و‌تاب به سر می‌برد به کار می‌آید. باید این حمیّت را داشت که دُرد و صاف را از هم جدا کرد و تعالیم منفی و ناسازگار با زندگی را در آن به کنار نهاد. در هر مکتب و آیینی بوده‌اند کسانی که آن را به انحطاط بکشانند و تصوف نیز از این دستبرد مصون نمانده است.[56]

 

چه باید کرد؟

این روح فعالِ متعالی و روان روشن سیال بازنشستگی ندارد. می‌کوشد، می‌بیند، می‌اندیشد و می‌نویسد. از حیات بهره می‌گیرد و بهره می‌دهد.[57] (احمد احمدی بیرجندی، دیدگاه‌ها، دفتر دوّم، 60)

اسلامی ندوشن در گفتارها و نوشتارهای خود فقط به صورت واعظ یا ناقدی نظرپرداز ظاهر نمی‌شود. برعکس، چنان‌که خود بارها اشاره کرده، هدفش از گفتن و نوشتن در بیشتر مواقع یافتن راه چاره از خلال کندوکاو و تأمل در تاریخ و فرهنگ ایران بوده است. از این جهت، اگر او را  ”اندیشمند متعهّد،“  ”دغدغه‌مند“ و  ”عمل‌گرا“ بنامیم سخن به گزاف نگفته‌ایم.[58] او در دورانی زیسته است که تحولات سترگی در جهان و ایران رخ داده است و این تحولات او را به اندیشیدن و تلاش برای کمک به هدایت و نجات انسان ایرانی واداشته است. پیامدهای دو جنگ جهانی برای ایران و ایرانی، تجربۀ حکومت پهلوی اول و دوم، نهضت نفت و کودتای 28 مرداد، انقلاب اسلامی و جنگ ایران و عراق فقط جلوه‌های ظاهری این تحولات‌اند و اگر مسائل اساسی‌تر همچون قرار گرفتن ایران در معرض سیاست‌های امپریالیستی، گسترش کمونیسم، جنگ سرد، نوگرایی و نوسازی و جدال آنها با سنت و بالاخره نفت‌زدگی را به اینها بیفزاییم، راز دغدغه‌مندی یا به عبارت بهتر دردمندی امثال اسلامی ندوشن بهتر درک می‌شود.[59] در سال 1378ش، در دیباچۀ کارنامۀ چهل ساله در این باره می‌نویسد:

آنچه در آنها [اشاره به دو مجموعه با نام‌های  گفتیم، نگفتیم و  قطرۀ باران] آمده حاصل یک عمرِ ناظر و نگران است که در یک دوران بسیار حساس کشور [1337-1378ش] زندگی می‌کرده و کوشش داشته است که در آنچه می‌نویسد، خلوص و خضوع را از دست ندهد. در گیرودار زیروبم‌ها، من این موهبت را داشته‌ام که همواره امید به ایران را در خود زنده نگاه دارم. پیش‌آمدهای دلسردکننده‌ای بوده است که ناشکیبان را تنگ حوصله کند–که شاید هم حق داشتند-زیرا هیچ‌کس دوباره به دنیا نمی‌آید. اما وقتی مجموع را در نظر بگیریم، یعنی جغرافیا، تاریخ، همسایگان و اتفاق‌ها . . . انصاف خواهیم داد که هر ملت دیگری هم بود بهتر از ایرانی نمی‌توانست از عهده برآید. اکنون که به قرن بیست‌ویکم ورود می‌کنیم و هزاره‌ای را پشت سر می‌نهیم، جا دارد که قدری خود را واببینیم: که هستیم و چه هستیم؟ ”مگر بهره‌ای گیرم از پند خویش“ . . . تاریخ پر از حکمت و عبرت است و مأموریت ایرانی به پایان نرسیده . . . ما ملتی هستیم که پیر شده است، ولی نه از آن پیرها که حافظ می‌گفت  ”از میکده بیرون شو.“ این کشور چون درخت کهنی است که می‌تواند شاخسار تازه بیاورد. رفت و بازگشت در تاریخ کم نبوده است. ولو مرا به ساده‌لوحی متهم کنند، این دوبیت فخر گرگانی را در مرکز باور خود نگاه می‌دارم:

مرا گویند زو امید بردار

که نومیدی امیدت ناورد بار

همی گویم به پاسخ تا به جاوید

به امیدم به امیدم به امید[60]

اسلامی می‌کوشد نشان دهد که ایران و ایرانی همچنان فرصت درخشش و تاریخ‌سازی یا دست‌کم داشتن یک زندگی شایسته را در دوران معاصر که از نظر او دورانی پرتلاطم و دگرگون‌شونده است، دارد و به شدت با نگرش‌های نوستالوژیک به گذشته و ناامید از بهبود اوضاع در می‌افتد. بنابراین، نخستین کوشش او این است که انگارۀ ناتوان بودن و ناامیدی را از اذهان بزداید. در سال 1339ش و در دورانی از سرخوردگی (دوران پس از کودتا) که پیش‌تر در 1338 در ”ایران تنها کشور نفت نیست“ آن را  ”برزخ تأسف‌آور“ خوانده بود،[61] در نوشتار  ”ایران را از یاد نبریم“ چنین بیدارباش می‌دهد:

اگر گمان بریم که کهنگی کشور ایران مانع می‌گردد که ما نو شویم و با نیازمندی‌های دنیای امروز هماهنگی یابیم، اشتباه بزرگی است. برعکس، گذشتۀ بارور کشور ما پایۀ محکمی است برای آنکه ستون‌های آینده بر آن قرار گیرد . . . ایران سزاوار آن است که خوشبخت و سرفراز باشد و برای آنکه خوشبخت و سرفراز بگردد، باید هم به خود وفادار بماند و هم به استیلای علم بر جهان کنونی ایمان بیاورد و در آموختن آنچه نمی‌داند غفلت نورزد.[62]

حدود سه دهه بعد، در 1372ش و در جستار  ”آیا ملت‌ها هم پیر می‌شوند؟“ اسلامی همچنان با روحیۀ یأس و نومیدی رویارو می‌شود و آن را به چالش می‌کشد و با اشاره به سه نوع زوال در تاریخ (زوال حکومت‌ها، تمدن‌ها و ملت‌ها) معتقد است:

در میان کشورهای دیرینه‌سال، ایران سرنوشتی خاص خود را داشته است. هیچ‌یک از مصادیق شناخته‌شده به تنهایی در حق او صدق نمی‌کند، در حالی ‌که هر یک از آنها اندکی شامل حال او هم هست. با لااقل سه هزار سال عمر مستمرِ متشکلِ تاریخی جزو سه چهار ملتی است که هنوز برپایند. اما گاه‌به‌گاه دربارۀ او شنیده شده است که گفته‌اند: فرسوده و خسته است و دیگر بنیۀ کافی برای جمع و جور کردن خود ندارد. این بیشتر در لحظات بدبینی گفته می‌شود. ولی عجیب است که تاکنون هر بار که این علائم خستگی نمود کرده است، جهشی کرده و خطر افت را از سر گذرانده. آنچه خالی از شگفتی نبوده، استعداد مداومت این کشور است که بیشتر به جان‌سختی شبیه بوده.[63]

در پایان همین نوشتار و پس از چند صفحه توضیح و استدلال، باز بر نظر خود اصرار ورزیده و با پیش کشیدن این پرسش که آیا همان‌گونه که بعضی عقیده دارند ”ایرانی پیر شده است؟“ می‌نویسد:  ”صمیمانه می‌گویم که هنوز زمینه‌ای در قوم ایرانی هست که بتواند خود را فرابکشد.“[64] دو سال بعد (1374ش) با اشاره به افراط و تفریط‌ها و اینکه ایران به اقتضای شرایط جغرافیایی و تاریخی خود هم بهترین‌ها و هم بدترین‌ها را پرورش داده، بر امیدواری خود چنین اصرار ورزیده است:

با این‌ حال، من به اصالت ذاتی و نجابت فطری این مردم اعتقاد دارم. اعتقاد دارم که اگر در محیط مساعد اجتماعی و سیاسی قرار گیرد و موجبات امیدواری، ایمنی، اتحاد و تعاون در او تقویت گردد، گرایش او به جانب راه مستقیم به آسانی صورت خواهد گرفت.[65]

امروز هم که اسلامی در آستانۀ 95 سالگی است، گرچه نگران ایران، اما همچنان امیدوار است و مترصد آن تا ایران و ایرانی راه خود را در دنیای پرماجرای کنونی بیابند.[66]

تزریق امید به جامعۀ ایرانی همۀ کاری که اسلامی کرده و می‌کند نیست. او خود را از آسیب‌شناسی و ارائۀ راه حل عملی نیز کنار نمی‌کشد. در 1371ش هم در نوشتار  ”همۀ راه‌ها بسته است، مگر یک راه: تغییر از پایه“[67] با طرح این پرسش که  ”چه باید کرد و چه چیز باید تغییر کند؟“ و با اشاره به تغییرات زمانه در عرصه‌های مختلف (جمعیت، سرعت سیر حوادث در جهان و . . .) و با این فرض که ایرانی تا پیش از دورۀ معاصر کمابیش با  ”تفکر و اخلاق و رفتاری زندگی می‌کرده که چندان نامتناسب با زمان خود نبوده، خود را با روزگار طوری وفق داده بوده که هویت ملی و زندگی کژدار مریزی داشته باشد، لیکن چند دهه است که ارتباط جهانی و سرعت زمان آهنگ زندگی او را دچار تکان‌هایی کرده است،“ درصدد چاره‌جویی برآمده است.

او آغاز بحران [ناهمخوانی با تغییرات] را از دورۀ قاجار می‌داند که با تجربه‌های ناتمامی همچون انقلاب مشروطه و نهضت ملی شدن نفت و سقوط حکومت پهلوی [انقلاب اسلامی] ادامه یافته است،[68] و ظاهراً از نظر او تا زمان نوشته شدن این نوشتار (1371ش) هم این  ”نامتناسب بودن با تغییرات زمانه“ برقرار بوده و به همین جهت او را دست به قلم کرده است. اسلامی برای پایان دادن به این  ”عدم تناسب“ برخی تغییرات  ”پایه‌ای“ را پیشنهاد می‌کند. آنچه از نظر او نیاز به تغییر دارد عبارت است از

  • ”عدم موازنه در نحوه تفکّر“ (غلبۀ تفکر اشراقی-جهش ذهنی، تخیل و احساس-بر استدلال و منطق
  • ”فرداندیشی و نه جمع‌اندیشی)
  • ”غلو، تملق، سبک گرفتن معنی“
  • ”تناقض و سیالیت“ ناشی از تقابل تفکر سنتی با علم و منطق به منزلۀ ضرورت دنیای جدید
  • ”جبرگرایی“
  • ”دوچهرگی“ ناشی از نداشتن امنیت روانی
  • ”علم نه برای علم“ (غلبۀ انگیزه‌های فرعی بر اصلی مانند مدرک و رتبه و درآمد به جای علم واقعی
  • ”ارباب کیست؟ مردم یا حکومت“ (تداوم حُکم به جای حق)
  • ”اندازه‌نشناسی“ (افراط به جای اعتدال)
  • ”پرخاش به جای دلیل“ (عدم موازنه میان شور و عقل)[69]

پنج سال بعد (1995م/1376ش)، در سخنرانی در دانشگاه یو‌سی‌اِل‌اِی (UCLA) با بیانی بعضاً مصداقی‌تر عوامل سست شدن علایق وطنی در 50 سال اخیر را  ”جدایی مردم از دولت‌ها،“  ”حزب توده،“  ”چپ ناراستین (مرده‌ریگ توده)،“  ”اکنون‌بینی،“  ”غرب‌گرایی و اصالت پول“ و  ”نوع آموزش (نگاه تنگ و آشفتگی در نگاه به تاریخ و فرهنگ)“ برمی‌شمارد و آنها را شرح می‌دهد.[70]

دغدغه‌مندی و تلاش برای یافتن راه نجات هیچ‌گاه اسلامی ندوشن را به حال خود نگذاشته است. به همین جهت، باز هم چند سال بعد (1378ش) می‌کوشد امید و شور را به جامعه تزریق کند:

پس از گذشتن یک دوران پُرتب‌و‌تاب، اینک حرفی که بر سر زبان‌هاست این است: اکنون چه؟ جوابی که من برای خود دارم آن است که در قدم اول باید به خود اعتماد ورزیم. ما در طی تاریخ نشان داده‌ایم که ملت کوچکی نبوده‌ایم، چرا اکنون فکر کنیم که جز این است؟ جای حرف نیست که مشکلات دنیای امروز بسیار است، ولی توانایی انسان هم به موازی مشکلات جلو می‌رود. این غزل حافظ حاوی هشدار و امید هر دوست:

ای دل به کوی عشق گذر نمی‌کنی

اسباب جمع داری و کاری نمی‌کنی

چوگان حکم در کف و گوئی نمی‌زنی

باز ظفر به دست و شکاری نمی‌کنی

این خون که موج می‌زند اندر جگر تو را

در کار رنگ و بوی نگاری نمی‌کنی

ترسم کز این چمن نبری آستین گل

کز گلشنش تحمل خاری نمی‌کنی

در آستین جان تو صد نافه مدرّج است

و آن فدای طُرّۀ یاری نمی‌کنی

ساغر لطیف و دلکش و می‌افکنی به خاک

و اندیشه از بلای خماری نمی‌کنی

حافظ برو که بندگی بارگاه دوست

گر جمله می‌کنند، تو باری نمی‌کنی[71]

اسلامی گرچه بارها بر ضرورت توجه به علم جدید و استفاده از آن تأکید کرده است، اما آن را برای سعادتمندی ایران و ایرانی کافی نمی‌داند و فرهنگ را همراهِ اجتناب‌ناپذیرِ آن در مسیر رسیدن به نیک‌بختی دانسته است: ”در قرنی که هم‌اکنون آغاز شده است، داور بزرگ علم خواهد بود، ولی نه علمی که فرمانش در دست خودش باشد، زیرا علم راهگشاست، نه راهبر. رهبری را باید به فرهنگ سپرد که حاصل نجیب‌ترین و نخبه‌ترین تجربیات بشری است.“[72]

او در تلاش برای ارائه راه حل پا را از ابراز نظر کلی فراتر گذاشته و از ارائۀ راهکارهای موردی و مشخص نیز دریغ نمی‌کند. در یک جا شاهنامه را راهنمای مناسبی برای زندگی دانسته و بر آن است که  ”تنها شاهنامه فردوسی کافی است که به ما بگوید که گذشتگان راه روشن زندگی را چگونه پیموده‌اند. این راه همان است که  ’خرد‘ را  ’چشمِ جان‘ می‌خواند. در یک کلمه، هرچه در جهت گسیختگی، پراکندگی و انهدام در جهت خلاف نظم طبیعت و سرشت انسانی حرکت کرده، نشانۀ بی‌خردی بوده است.“[73] در جایی دیگر هم با نگاهی عمل‌گرایانه برای تحقق نقش رهبری فرهنگ بر آن است که  ”وجود لااقل 400 کتاب در زمینۀ تاریخ واجتماع و فکر و سیاست و فلسفه به زبان ساده و نیز شاهکارهای ادبی ایران و جهان برای نگه داشتن جوانان در حیطۀ فرهنگ متعالی لازم است. هیچ طبیب، حقوق‌دان، عالم یا متخصص نمی‌تواند وظیفۀ خود را در رشتۀ خاص خود به درستی ایفا کند، مگر آنکه مقداری از فرهنگ عمومی اجتناب‌ناپذیر را کسب کرده باشد.“‌[74]

اسلامی در توصیف وضع دوران اخیر ایران و چگونگی زیست ایران و ایرانی به محور سه‌گانه  ”ایرانیّت،“  ”اسلامیّت“ و  ” تجدد“ توجه نشان می‌دهد و ضمن عرضۀ تعریفی از هر یک، چگونگی برخورد با آنها را نیز نشان می‌دهد. در خصوص ایرانیّت می‌نویسد: ”فرهنگ ریشه‌داری است با عیب‌ها و حسن‌هایش که باید حسن‌هایش را قدر نهاد و در دفع عیب‌هایش کوشید.“[75] دربارۀاسلامیّت بر آن است که  ”دین همیشه محترم است، باید راه آن را باز نگه داشت و بسیار مراقب بود که نزاهت آن خدشه‌دار نشود. بزرگ‌ترین دشمن این نزاهت الزام به ریاورزی است“ و در زمینۀ تجدد معتقد است  ”چه خوب باشد چه بد، ما در چنگ اوییم و از آن خلاصی نیست. تجدد خود را در قالب علم می‌نمایاند و علم در قالب نان. بنابراین، اگر به کسی بگویند از تجدد دور بمان، مانند آن خواهد بود که بگویند نان مخور. نمی‌شود هم نان او را خورد و هم او را به خانه راه نداد.“[76] در چنین عرصه‌ای و در تعامل با این سه عنصر یا محور، او نیاز ایران معاصر را در این می‌داند که مردم  ”فرزند زمان خود“ بشوند و در این میان  ”نوسازی فرهنگی“ را مقدم بر هر چیز می‌داند.[77]

اسلامی نیز مانند همۀ روشنفکران دوران معاصر تاریخ ایران متوجه امکان تعارض علم جدید با فرهنگ کهن ایرانی هست.[78] او در پاسخ به این پرسش که در میانۀ این تعارض چه باید کرد می‌گوید: ”راهی که برای هر ملت باقی می‌ماند آن است که به یک انتخاب باریک و دقیق دست بزند که می‌توانیم آن را فرهنگ‌پالایی بنامیم. جرئت داشته باشیم که با چشم باز به چیزهایی که تاکنون برحسب عادت یا کاهلی در هاله مصونیتی بودند، ولی امروز مندرس و متروک شده‌اند، بنگریم.“[79]

 

سخن آخر

ایران به هزار جلوه در کار آید

گه دل به نشاط و گاه بیمار آید

او را که دوصد بار به بازار آید

آن نیست که هر سفله خریدار آید[80]

پیوند میان زندگانی و آثار استاد اسلامی ندوشن با ایران، ایرانی و ایرانیّت از چنان ژرفایی برخوردار است که حکایت از نوعی وحدت وجود دارد. او با نگاهی تیزبین، متعادل و دقیق به اجزای متفاوت هویت و فرهنگ و تاریخ ایران نگریسته است. برای او جغرافیا و طبیعت ایران، مردم آن و تمامی رفتارهای آنان در طول تاریخ اعم از مثبت و منفی همگی معنادار و شایسته توجه است و هر یک از منطقی پیروی می‌کنند. به همین سبب، نباید با نگاه صفر و صد به آنها نگاه شود، بلکه باید هر یک را در ترازوی منطق و واقع‌بینی به سنجش گذاشت. ایران و ایرانی در هر دوره‌ای کوشیده‌اند راهی برای بقا بیابند و در این راهیابی بوده است که میراث فرهنگی و تمدنی ایرانیان شکل گرفته است. این کوشش‌ها، که با ترکیبی از کامیابی‌ها و ناکامی‌ها همراه بوده‌اند، در نهایت حکایت از تداوم و بقای همراه با تغییر و تحول دارند و ایران و ایرانی هیچ‌گاه به ناتوانی کامل و نقطۀ آخر نرسیده‌اند. چنین درکی از تاریخ ایران، اسلامی ندوشن را متقاعد کرده است که در زمان حاضر نیز نباید به چنین چیزی (ناتوانی و ناامیدی) فکر کرد. به جای آن باید میراث گذشته را بازبینی و تصحیح کرد و هم‌زمان با ضرورت‌های دنیای جدید کنار آمد.

[1] محمدعلی اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش (چاپ 2؛ تهران: شرکت سهامی انتشار، 1390)، 23.

[2] محمدعلی اسلامی ندوشن، روزها (تهران: انتشارات یزدان، 1376)، جلد 4، 332.

[3] ‌”فردی بودم ناظر و نگران.“ بنگرید به اسلامی ندوشن، روزها، جلد 3، 11.

[4] این عناوین عبارت‌اند از ”ایران نیز حرفی برای گفتن دارد،“ ”ایران تنها کشور نفت نیست،“ ”ایران را از یاد نبریم،“ ”ایران از نو قد راست خواهد کرد،“ ”ایران،“ ”درس زندگی از فرهنگ ایران،“ ”ایران به چه کسانی نیازمند است؟“ ”ایرانی کیست؟،“ ”برخورد فرهنگ ایران با فرهنگ غرب؟،“ ”کشور عجیبی که ایران نام دارد،“ ”ایران به کجا می‌رود؟،“ ”ایران لوک پیر،“ ”ایران و یونان،“ ”ایران و تنهائیش،“ ”مانائی ایران،“ ”چگونه می‌توان ایرانی بود؟ چگونه می‌توان ایرانی نبود؟،“ ”ایرانی ایرانی است،“ ”ایران و ایرانّیت،“ ”باز هم ایرانیّت،“ ”قلمرو فرهنگی ایران،“ ”پیری ایران و مداومت تاریخ،“ ”انعطاف ایرانی،“ ”تناقض‌ها در فرهنگ ایران،“ ”فرهنگ ایران و زبان فارسی،“ ”ایران برای من چه معنا دارد؟،“ ”ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟،“  ”هویت ایرانی در دوران بعد از اسلام،“ ”آیا ایرانی همان ایرانی است؟“ ”برخی از ویژگی‌های تاریخ ایران،“  ”این ’ایرانی‘ که ما می‌شناسیم،“ ”به ایران بیندیشیم.“

[5] ‌”آن دخت پری‌وار که ایران من است / پیدا و نهان بر سر پیمان من است / هم نیست، ولی نهفته در جان من است / هم هست ولی دور ز دامان من است.“ بنگرید به

 http://nodoushan.com/1393/11/ایران/.

”محمدعلی اسلامی ندوشن پنهان نمی‌دارد که ’ایران‘ را معشوق یگانۀ خود می‌داند و در عین حال، عشق پرشورش چشم او را بر عیوب معشوق نمی‌بندد. هم در زندگی‌نامه و هم در سفرنامه‌هایش نشان می‌دهد که عشق و اعتقاد و ارادت را می‌توان از سرسپردگی و وادادگی مبرّا کرد.“ بنگرید به محمد دهقانی، ”نگرش و سبک ویژۀ اسلامی ندوشن در سرگذشت‌نامه‌های او،“ در رهاورد دیدار، به کوشش یدالله جلالی پنداری (یزد: انجمن شعر و ادب یزد، 1384)، 218. او خود نیز در خاطراتش در خصوص افتادن در دام خامی در وطن‌خواهی هشدار داده است: ”وطن‌خواهی خام نشانه سبک‌مایگی ناهنجاری است. حرف بر سر آن است که او را آنگونه که هست بشناسیم، با عیب‌ها و حسن‌هایش در کنار هم.“ بنگرید به محمدعلی اسلامی ندوشن، روزها، جلد 3، 13.

[6] محمدعلی اسلامی ندوشن، برگریزان (تهران: انتشارات یزدان، 1394)، 73-78.

[7] بنگرید به اصغر دادبه، ”بزرگمردی که هیچ‌گاه ایران را از یاد نبرد،“ در حسین مسرت و پیام شمس‌الدینی (ویراستاران)، دیدگاه‌ها (تهران: شرکت سهامی انتشار، 1394)، دفتر 2، 155-174.

[8] بنگرید به

http://nodoushan.com/1393/11/ایران/.

[9]محمدعلی اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ (چاپ 3؛ تهران: شرکت سهامی انتشار، 1385)، 16؛ اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 144. وضعیت جغرافیایی ایران دو پیامد داشته: دفاع و واکنش.

[10]اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 108.

[11]محمدعلی اسلامی ندوشن، ایران لوک پیر (تهران: کتاب پرواز، 1370)، 18.

[12]اسلامی ندوشن، ایران لوک پیر، 19-20.

[13]اسلامی ندوشن، ایران لوک پیر، 25 و 43.

[14] اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 44؛ نیز بنگرید به محمدعلی اسلامی ندوشن، کارنامۀ چهل‌ساله (تهران: انتشارات یزدان، 1380)، 4.

[15]اسلامی ندوشن، روزها، جلد 1، 14.

[16] شیرین بیانی، ”پیام به دوستان،“ در مسرت و شمس‌الدینی دیدگاه‌ها، دفتر 2، 114.

[17] اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 225.

[18] مریم ایرانمنش و محمدرضا نصر اصفهانی، ”بررسی تطبیقی الایام طه حسین و روزهای محمدعلی اسلامی ندوشن،“ در مسرت و شمس‌الدینی، دیدگاه‌ها، دفتر 2، 96.

[19] اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 14.

[20] اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 20.

[21] اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 107؛ اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 27.

[22]اسلامی ندوشن، ایران لوک پیر، 23-25.

[23]اسلامی ندوشن، ایران لوک پیر، 42-46.

[24]اسلامی ندوشن، ایران لوک پیر، 44-45.

[25]اسلامی ندوشن، ایران لوک پیر، 43، 47 و 49.

[26]اسلامی ندوشن، ایران لوک پیر، 43.

[27]مریم نوّاب رضوی، ”جوهرۀ حیاتی ایرانی از نگاه دکتر اسلامی ندوشن،“ در جلالی پندری، رهاورد دیدار، 241.

[28]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 65.

[29]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 23.

[30]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 26.

[31]محمدعلی اسلامی ندوشن، ایران را از یاد نبریم و به دنبال سایۀ همای (تهران: انتشارات یزدان، 1370)، 306-307.

[32]اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 145. تعبیر دیگر او در این خصوص این است که ”ایرانیان از همان آغاز به این نتیجه رسیدند که حساب اسلام را از قوم فاتح جدا کنند.“ بنگرید به اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 69.

[33]اسلامی ندوشن، ایران را از یاد نبریم، 315. اصغر دادبه در اشاره به این موضوع بر آن است که از نظر اسلامی ندوشن، ”زبان فارسی بزرگ‌ترین ودیعه‌ای است که نصیب هر ایرانی شده است.“ بنگرید به مسرت و شمس‌الدینی، دیدگاه‌ها، دفتر 2، 162.

[34]اسلامی ندوشن، ایران را از یاد نبریم، 314-315. در جایی دیگر می‌گوید که ایران در کتاب‌های چهار نفر حرفش را زده است: فردوسی، مولانا، سعدی و حافظ. بنگرید به اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 37-44.

[35]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 69.

[36]سخنرانی در دانشگاه فردوسی مشهد (26 اردیبهشت 1380).

[37]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 17.

[38]اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 84؛ اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 32.

[39]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 29.

[40]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 31.

[41]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 27.

[42]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 298.

[43]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 298.

[44]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 33.

[45]اسلامی ندوشن، ایران را از یاد نبریم، 115-119.

[46]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 297-298.

[47]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 29.

[48]‌”ورود عرفان رهایی از بن‌بست (محدودیت شعر به وصف طبیعت، مدح و وصف معشوق) را با خود آورد. روح ایرانی که رنج کشیده و خسته و در عین حال پافشار و جستجوگر بود با عرفان افق وسیعی در برابر یافت، در چنین سختی‌ها پناهگاهی بهتر از فکر صوفیانه نمی‌توانست جست.“ بنگرید به اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 32. در مطلبی با عنوان  ”اندیشۀ گرایندۀ به اشراق و اندیشۀ گراینده به خرد“ می‌نویسد:  ”ادبیات عرفانی ایران در لطافت، آزاداندیشی، انسان‌دوستی و پرواز فکری، نظیری برایش در جهان نیست. اگر عرفان از طریق آن‌همه سخنان نغز در رگ و ریشه‌های ایران راه پیدا نکرده بود، معلوم نبود ایرانی چگونه می‌توانست در جوّ مستبدانه‌ای که با مزاجش سازگار نبود جان به در برد. عرفان زمین را با آسمان رایگان کرد، مرگ را از هیبت و زشتی بیرون آورد و حماسه اعتلای انسانی را سرود.“ بنگرید به اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 148. اینکه استاد در این نوشتار، ”ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟“ و نیز در نوشتار مشابهی با عنوان ”ایران نیز حرفی برای گفتن دارد،“ در  ایران را از یاد نبریم، 107-125، بیشترین تأکید را بر نقش عرفان دارد نیز نشان از ارجمندی آن در میان میراث‌های ایرانیان در نظر ایشان است. در ادامه خواهیم دید که او ضمن نقد کارکردهای عرفان معتقد است که امروزه هم چیزی برای گفتن دارد.

[49]اسلامی ندوشن، ایران را از یاد نبریم، 114.

[50]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 265.

[51]بنگرید به هنگامه اصغرزاده، ”نگاه اعتدالی به جهان: درآمدی بر نگرش و اندیشۀ دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن،“ روزنامۀ اطلاعات، شمارۀ 25897 (26 خرداد 1393)، 6.

[52] اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 137-156.

[53]اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 154.

[54]اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 73.

[55]اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 74.

[56]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 32.

[57]‌احمد احمدی بیرجندی، ”روزها،“ در مسرت و شمس‌الدینی، دیدگاه‌ها، دفتر 2، 60.

[58]‌”هرگاه مسئله‌ای را دیده که سبب رنجش او شده است، دست به تألیف کتاب زده است. با محوریت ایران دربارۀ جوانان، آموزش و پرورش، کلانشهر تهران، آلودگی هوا، گسترش بی‌حساب شهرها، کثرت وسایل نقلیه، جاذبه‌های کاذب و . . . مقالات و کتاب‌های بی‌شماری نوشته است.“ بنگرید به مسرت و شمس‌الدینی، دیدگاه‌ها، دفتر 2، 95-96.

[59]در جلد سوم روزها می‌نویسد:  ”خیلی زود دریافتم که ما در کشور عجیبی که ایران نام دارد زندگی می‌کنیم و از آن نه کمتر عجیب، دورانی بوده است که در آن به سر برده‌ایم.“ بنگرید به اسلامی ندوشن، روزها، جلد3، 11.

[60]اسلامی ندوشن، کارنامۀ چهل ساله، ”دیباچه،“ 4.

[61]”جای انکار نیست که امروز [سال 1338] ما در حال برزخ تأسف‌آوری به سر می‌بریم. نزدیک است از گذشتۀ خود ببریم و حال آنکه با حال پیوندی نداریم. بی‌آنکه هنوز از مزایای صنعت برخوردار شده باشیم، زبون و اسیر عیب‌ها و آشفتگی‌های آن گشته‌ایم.“ بنگرید به اسلامی ندوشن، ایران را از یاد نبریم، 37.

[62]اسلامی ندوشن، ایران را از یاد نبریم، 29.

[63]اسلامی ندوشن، ”آیا ملت‌ها هم پیر می‌شوند؟“ در  ایران و تنهائیش، 101.

[64]اسلامی ندوشن، ”آیا ملت‌ها هم پیر می‌شوند؟“ در  ایران و تنهائیش، 115.

[65]اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 155.

[66]نگارنده از این بخت برخوردار بوده است که در چند سال اخیر در سفر به کانادا به دیدار استاد اسلامی ندوشن و بانوی فرهیختۀ ایشان، دکتر شیرین ‌بیانی، برود و خوشه‌چین خرمن دانش و تجربه و اخلاق ایشان باشد.

[67] اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 69-86.

[68]البته اسلامی پیش از آن و در 1368ش، در جایی دیگر به اهمیت این تحولات در سیر تاریخ ایران اشاره کرده بود:  ”همۀ اینها می‌نماید که ایران هرگز از تحرک باز نایستاده؛ سایه‌اش از صحنۀ حوادث جهان محو نگردیده، چه برنده بوده و چه بازنده، در هر حال تپنده بوده؛ می‌رفته و باز می‌گشته، حرکت مارپیچی می‌کرده، دم فرو می‌بسته و از نو به آوا می‌آمده، صبر بسیار کرده و تب و تاب بسیار.“ و راه حلی کلی‌تر نیز پیشنهاد کرده بود:  ”در دنیای امروز-1368- مسائل ایران به درجه‌ای از پیچیدگی رسیده‌اند که برای حل آنها نه می‌شود صبر زیاد داشت و نه تب‌وتاب به کار می‌آید. تنها خردمندی و ایثار می‌تواند گره‌گشا باشد.“ بنگرید به محمدعلی اسلامی ندوشن، ”سرآغاز،“ در سخن‌ها را بشنویم (چاپ 5؛ تهران: شرکت سهامی انتشار، 1370)، 20. در ادامۀ همین مطلب هم در پاسخ به این پرسش که  ”ایران به چه نیاز دارد؟“ با بیانی فلسفی‌تر می‌نویسد:  ”او به یک چیز نیاز دارد و آن انسان است.“

[69]اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 71-85.

[70]اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 162-167.

[71]اسلامی ندوشن، ”دیباچه،“  در کارنامۀ چهل ساله، 4-5.

[72]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 298.

[73]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 198.

[74]اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 91.

[75]در جایی دیگر توضیح بیشتری در خصوص ایرانیّت می‌دهد:  ”این ’ایرانیّت‘ کلمۀ بسیار مبهمی است، حتی قدری مرموز . . . مخلوط عجیبی است از دین و معتقدات ملی و آداب و عادات و نحوۀ اندیشیدن و ویژگی‌های منبعث از طبیعت و اقلیم و جغرافیا و عوارض ناشی از حوادث و مصائب. آمیخته‌ای است از مقداری حسن و عیب با هم و آمیخته‌ای است از مجموع رسوب جریان قرون، در سرزمینی پر از حوادث که تجربه‌ها و درس‌ها را مقداری به صورت خصلت و طبیعت در آورده است و چون یادگارهایی است از دوران‌های خوش و ناخوش زندگی؛ ناچار از اجزایی متفاوت و متعارض ترکیب گرفته است و این خود بعضی از واکنش‌های ایرانی را پیش‌بینی‌ناپذیر کرده است.“ بنگرید به اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 226-227.

[76]اسلامی ندوشن، ایران چه حرفی برای گفتن دارد؟ 78-79.

[77]اسلامی ندوشن، ایران و تنهائیش، 80.

[78]‌”از نظر اسلامی (گفتیم و نگفتیم، 1362) فرهنگ ایران امروز با بزرگ‌ترین آزمایش عمر خود روبه روست برای معارضه با فرهنگ‌های بیگانه. فرهنگ‌های معارض گذشته مثل ترک و مغول در سطحی پایین‌تر از فرهنگ ایران بودند. اما این بار فرهنگ غرب مجهز به صنعت و اقتصاد است.“ به نقل از مسرت و شمس‌الدینی، دیدگاه‌ها، 96.

[79]جلالی‌پنداری، رهاورد دیدار، 242؛ به نقل از هستی،  شمارۀ 3 (پاییز 1373)، 7-12.

[80]http://nodoushan.com/1393/11/ایران/.

ترجمۀ متون غیرفارسی مرتبط با سینمای ایران: پیشنهاد روش

(موردکاوی: تاریخ اجتماعی سینمای ایران، تألیف حمید نفیسی)

محمد شهبا <Mohammad Shahba <shahba@gmail.com دانش‌آموختة دکتری مطالعات فیلم (روایت‌شناسی فیلم) از دانشگاه ایست انگلیا (East Anglia) در انگلستان و دانشیار گروه سینما در دانشکدۀ سینما و تئاتر، دانشگاه هنر تهران است. حوزة اصلی مطالعات او روایت‌شناسی، نظریه‌های فیلم، تاریخ سینمای جهان و نظریه‌های ترجمه است. او تاکنون 45 کتاب و 80 مقاله در زمینۀ سینما، روایت‌شناسی، زیبایی‌شناسی تلویزیون، ترجمه و ادبیات ترجمه و تألیف کرده است که از آن جمله‌ است ترجمۀ تاریخ اجتماعی سینمای ایران، فيلمنامه‌نويسي متفاوت، نشانه‌شناسي شناختي در حيطة فيلم، روايت‌شناسي، روايت‌ها و راوي‌ها و تألیف عناصر روايت در مجموعه‌هاي تلويزيوني، زيبايي‌شناسي عناصر بصري در برنامه‌هاي خبري و گفتگومحور تلويزيوني.

مقدمه

حضور مؤثر سینمای ایران در جشنواره‌های جهانی در سه دهة اخیر توجه نظریه‌پردازان و مورخان و منتقدان فیلم را در کشورهای گوناگون برانگیخته است. این توجه به تولید منابع نوشتاری متعددی دربارة سینمای ایران انجامیده است که غالباً به زبان انگلیسی و فرانسه نوشته شده‌اند. تداوم حضور فعال سینمای ایران در جشنواره‌های معتبر فیلم تداوم پژوهش دربارۀ این سینما و وجوه متفاوت آن را در پی داشته است.[1]

طبیعی است که این منابع غیرفارسی در وهلة نخست برای علاقه‌مندان به سینمای ایران در همان کشورها نگارش یافته‌اند. به‌ دیگر سخن، هدف این منابع غیرفارسی شناساندن تاریخ و زیبایی‌شناسی سینمای ایران برای کسانی در همان کشورهاست که به سینمای ایران علاقه دارند. از همین رو، برخی از این منابع دارای اطلاعاتی‌اند که برای علاقه‌مندان بومی سینمای ایران تازگی ندارد. این ویژگی حتی دربارۀ آثاری صدق می‌کند که نویسندگان ایرانی دربارۀ سینمای ایران به زبانی غیر از فارسی نوشته‌اند. با این وصف، پرسش اساسی این است که چرا باید این آثار را به زبان فارسی و برای خوانندة تقریباً و نسبتاً آشنا به تاریخ سینمای ایران ترجمه کرد؟

نخستین علت ترجمة منابع غیرفارسی مرتبط با سینمای ایران به زبان فارسی طرح دیدگاهی متفاوت دربارۀ این سینماست. آشکار است که این دیدگاه متفاوت در برداشت‌های فرهنگی متفاوت آن نویسندگان ریشه دارد. برخی از این نویسندگان در فیلم‌های ایرانی نکاتی را یافته‌اند که از چشم منتقدان ایرانی پنهان مانده است. شاید بتوان علت پنهان‌ماندگی مفاهیم را آشنایی منتقدان ایرانی با بازنمایی‌های نشانه‌های اجتماعی و فرهنگی و محیطی در آثار سینمای ایران دانست. نمونة شایان ذکر این تفاوت دیدگاه در بررسی فیلم‌های ایرانی را می‌توان در تحلیل جف آندرو از فیلم ده (عباس کیارستمی، 1381ش) دید.[2] برای نمونه، آندرو به حضور مسلط مردان در پس‌زمینة نماهای فیلم ده اشاره می‌کند؛ نکته‌ای که به‌سبب آشنایی منتقدان ایرانی با محیط جغرافیایی فیلم از چشم اغلب آنان پنهان مانده است.

علت دوم ترجمة این منابع به فارسی وجود دیدگاه و چارچوب نظری مشخص در آنهاست؛ نکته‌ای که در بیشتر منابع بومی تاریخ‌نگاری سینمای ایران نمودی کمرنگ دارد یا به‌کل غایب است، چنان‌که می‌توان گفت بیشتر منابع فارسی سینمای ایران از نوع گردآوری‌اند. از آنجا که مطالعات فیلم جنبة میان‌رشته‌ای یافته است، توجه به دیدگاه‌های نظری در بررسی و تحلیل سینمای ایران بیش‌ازپیش ضروری است. ترجمة منابع غیرفارسی دارای چارچوب‌های نظری می‌تواند برای پژوهش‌های بومی در زمینة سینمای ایران الگوی مناسبی فراهم آورد.

علت سوم ترجمة این منابع به فارسی استقرار سینمای ایران در مطالعات سینمای جهان است. درست است که این منابع در شکل اصلی و به زبان اصلی نیز چنین کارکردی دارند، ولی نسخة فارسی آنها می‌تواند رویکرد پژوهشگران و منتقدان داخلی به سینمای ایران را گسترش داده و در چارچوب سینمای جهان مستقر سازد یا دست‌کم برای این استقرار جهانی الگویی در اختیار پژوهشگران داخلی قرار دهد.

برای ترجمة این منابع به زبان فارسی می‌توان علل دیگری نیز ذکر کرد، همچون گسترش انتشار کتب سینمایی با توجه به کمبود منابع تألیفی بومی، تدارک منابع سینمایی به‌روز برای علاقه‌مندان و دانشجویان سینما، گسترش هم‌ترازی نظری میان سینما و هنرهای کهن‌تر و مانند اینها. با این‌حال، به ‌نظر می‌رسد سه علت اصلی گفته‌شده برای لزوم ترجمة منابع غیرفارسی سینمای ایران کفایت می‌کند. حال این پرسش مطرح می‌شود که ترجمة منابع غیرفارسی مرتبط با سینمای ایران باید از چه روشی پیروی کند؟ برای پاسخ به این پرسش، در این مقاله سعی می‌شود با موردکاوی ترجمة جلد نخست از مجموعة چهار جلدی تاریخ اجتماعی سینمای ایران پیشنهادهایی در این زمینه عرضه شود.[3] برخی از این پیشنهادها حالت کلی دارد و دربارة هر ترجمه‌ای صادق است و برخی دربارة ترجمة متون سینمای ایران صدق می‌کند. هدف از طرح این پیشنهادها رسیدن به ترجمه‌ای مناسب است. منظور از مناسب در اینجا یعنی ترجمه‌ای که هم ویژگی‌های اثر اصلی را تا حد امکان حفظ کند و هم برای خوانندة فارسی‌زبان و آشنا با تاریخ سینمای ایران جذابیت داشته و فهم‌پذیر باشد.

پیشنهادهای روش‌شناختی

سعی شده است پیشنهاد‌هایی روش‌شناختی که در پی می‌آید، از مرحلة نخست (اجازه از ناشر) تا مرحلة پایانی ترجمه (تدوین و تنظیم منابع) را در بربگیرد، البته شاید عملی ‌ساختن برخی از این پیشنهادها–مثلاً مورد 2. همکاری با نویسنده–به علل گوناگون ممکن نباشد. همان‌گونه که گفته شد، برخی از این پیشنهادها کلی است و دربارة هر ترجمه‌ای صدق می‌کند و برخی دربارة ترجمة متون سینمای ایران صادق است.

1‌. اجازه از ناشر

قوانین جهانی در زمینۀ حقوق مادی و معنوی اثر (کپی رایت) ترجمة هر اثری به زبان دیگر را منوط به کسب اجازه از دارندگان حقوق مادی و معنوی آن اثر می‌داند. در زمینۀ ترجمة منابع سینمایی خارجی نیز کسب اجازه از ناشر پسندیده است، هرچند الزامی نیست. جنبة اختیاری این امر به این علت است که هنوز ایران تابع قوانین جهانی حقوق مادی و معنوی اثر نیست. با این ‌حال، کسب اجازه یا دست‌کم اطلاع‌رسانی به ناشر دربارة ترجمة اثر به زبان فارسی چند فایده دارد: نخست، بر اعتماد فرهنگی میان کشورها می‌افزاید؛ دوم، ناشر و نویسندة اصلی از میزان استقبال اثر در فرهنگ‌های دیگر اطلاع می‌یابند و سوم، گاهی مانع از دوباره‌کاری می‌شود. برای نمونه، نگارنده برای ترجمة کتابی به زبان فارسی با ناشر مکاتبه کردم. از پاسخ ناشر محترم متوجه شدم ترجمة دیگری قبلاً از اثر صورت گرفته و در دست انتشار است. این نکته، به‌ویژه در کشور ایران که مترجمان دارای انجمن مشخصی نیستند و از کار یکدیگر اطلاع چندانی ندارند، بسیار فایده‌رسان است و مانع از دوباره‌کاری یا چندباره‌کاری می‌شود.

در خصوص تاریخ اجتماعی سینمای ایران، ترجمة اثر به اطلاع ناشر (انتشارات دانشگاه دوک) رسید و در تفاهم‌نامة چندجانبه‌ای میان ناشر اصلی، ناشر ایرانی (مینوی خرد)، نویسندة کتاب (حمید نفیسی) و مترجم (محمد شهبا) حق ترجمه و انتشار آن به زبان فارسی در اختیار انتشارات مینوی خرد قرار گرفت. از آنجا که به این ترتیب، هم ناشر و هم نویسندۀ اصلی از ترجمه و انتشار اثر به‌دست ناشر و مترجم ایرانی آگاهی می‌یابند و چه بسا نکات ارزنده‌ای عرضه کنند، پیشنهاد می‌شود در صورت امکان ترجمة اثر با آگاهی و اجازه ناشر باشد. البته می‌توان برای ناشر و نویسندة اصلی توضیح داد که علاوه بر الزامی نبودن قانون حقوق مادی و معنوی اثر، وضعیت نشر در ایران نیز به‌گونه‌ای نیست که درآمد هنگفتی نصیب ناشر و مترجم سازد و بنابراین، نباید انتظار مادی از انتشار اثرشان به فارسی داشته باشند. تجربۀ شخصی نگارنده نشان می‌دهد که ناشر و نویسندة اصلی غالباً این شرایط را درک می‌کنند و به این قناعت می‌ورزند که اثرشان دست‌کم در اختیار شمار مخاطب بیشتری قرار می‌گیرد.

2. همکاری با نویسنده

همکاری با نویسندة اثر اصلی یکی از راه‌های پرهیز از خطا در ترجمه و به‌ویژه ترجمة متون سینمایی است. خاص بودن ترجمة متون سینمایی یکی به‌سبب واژگان و اصطلاحات نوساخته‌ای است که نویسندگان این متون به ‌کار می‌برند–که در بخش 5 بدان پرداخته‌ام–و دیگر به علت اینکه نام برخی فیلم‌های خارجی در کشورهای انگلیسی‌زبان اغلب تغییر می‌کند.

در خصوص تاریخ اجتماعی سینمای ایران، خوشبختانه در جریان نگارش کتاب بودم و حتی چند روزي را در سال 2005م در هيوستن امريكا در منزل حمید نفیسی و همسر گرامي‌اش، كِلي، گذراندم و دربارة تفاوت‌هاي سينماي مستند و داستاني در سال‌هاي پس از انقلاب گفت‌وگو كرديم که بخش‌هایی از این گفت‌وگو در جلدهای سوم و چهارم کتاب آمده است. ترجمة تاریخ اجتماعی سینمای ایران موردی خاص به ‌شمار می‌آید، زیرا نویسندة ایرانی کتابی دربارة سینمای ایران تألیف و مترجم ایرانی آن را برای مخاطب ایرانی ترجمه کرده است. به‌رغم این اشتراک‌های انکارناپذیر در وجوه ”ایرانی“ این ترجمه، همکاری با حمید نفیسی فرصت ارزنده‌ای بود برای رسیدن به لحن و سیاق مناسب، ترجمة درست واژگان نوساخته و از همه مهم‌تر، نزدیک شدن دو ذهنیت متفاوت دربارۀ متن. همکاری نویسنده و مترجم به‌ویژه در بیست سی صفحة نخست حایز اهمیت بود.

روند همکاری نگارنده با نویسنده به این شکل بود که کتاب را فصل به فصل ترجمه می‌کردم و چون حمید نفیسی صفحه‌کلید فارسی نداشت، متن را به‌صورت پی‌دی‌اف در‌آورده و برای ایشان ایمیل می‌کردم.‌ ایشان متن را چاپ (پرینت) می‌کردند و اصلاحات پیشنهادی را روی متن اعمال کرده، صفحات را دوباره اسکن می‌کردند و برایم می‌فرستادند. این روند تقریباً دشوار در تمام مدت ترجمة جلد نخست ادامه داشت. برای اینکه اهمیت همکاری نویسنده و مترجم آشکارتر شود، نمونه‌ای از ترجمة مقدمۀ کتاب (صفحة xxii) ذکر می‌شود. این بخش از متن اصلی چنین است:[4]

Volume 1: The Artisanal Era, 1897–1941

This volume offers a theory linking Iranian modernity and national identity with the emergence of an inchoate artisanal cinema and with an othered cinematic subjectivity. Qajar-era cinema consisted of the exhibition of foreign actualities and narratives and the production of a limited number of domestic actualities and comic skits by pioneer exhibitors and producers, all of whom are featured. The image of women on the screens and the presence of women as spectators in movie houses proved controversial, resulting in the first act of film censorship. Borrowing from the curtain reciting tradition, live movie Translators (dilmaj) helped increase narrative comprehension and the enjoyment of Western movies.

ترجمة اولیة چنین بود:

جلد اول: دورة تولید کارگاهی (1276 ـ 1320)

در اين جلد، نظريه‌اي را مطرح مي‌كنم كه مدرنيتة‌ ايراني و هويت ملّي ايران را به دو چيز مربوط مي‌داند: يكي ظهور سينماي ناقص كارگاهي، و ديگري ذهنیت سينماييِ غیریت‌یافته یا غیرنگر. سينماي دورة قاجار عبارت بود از نمايش فيلم‌هاي كوتاه واقعه‌نگاري و داستاني خارجي، و توليد چند فيلم واقعه‌نگار و كمدي داخلي توسط نمايش‌دهندگان و تهيه‌كنندگان اوليه‌اي كه در اين جلد به همة آنان پرداخته‌ام. نمايش تصوير زنان بر پردة سينما و حضور آنان به‌مثابة تماشاگر در سالن‌هاي سينما، به مسئله‌اي بحث‌انگيز تبديل شد، و به تدوین نخستين آیین‌نامة سانسور انجاميد. ديلماج‌ها، با وام‌گري از سنت پرده‌خواني، كمك مي‌كردند تا تماشاگران فيلم‌هاي غربي را بهتر بفهمند و از آنها بيشتر لذت ببرند (واژگان سیاه موارد اصلاحی را نشان می‌دهد).

ویرایش حمید نفیسی بر این بخش چنین بود:

تصویر 1. ویرایش حمید نفیسی بر ترجمة اولیة بخش بالا. برگرفته از متن ارسالی نویسنده به مترجم.

تصویر 1. ویرایش حمید نفیسی بر ترجمة اولیة بخش بالا. برگرفته از متن ارسالی نویسنده به مترجم.

چنان‌که از مقایسۀ سه متن بالا برمی‌آید، برداشت مترجم از متن با منظور نویسنده متفاوت است؛ به‌ویژه عبارت اساسی و مکرر othered cinematic subjectivity”.“ البته ترجمة اولیه از نظر واژگانی نادرست نیست، ولی با مقصود نویسنده تفاوت دارد. اگر همکاری نویسنده و مترجم نبود، این عبارت اصلی و موارد دیگر با همین برداشت مترجم به ترجمة نهایی راه می‌یافت و از اعتبار و درستی ترجمه می‌کاست.

تفاوت برداشت نویسنده و مترجم حتی در واژگان ساده نیز بروز پیدا می‌کند. برای نمونه، جملة زیر از متن اصلی (صفحة xliii)

This was a modest commercial cinema that, I think, was called Metropole Cinema, located near our house on Lower Chaharbagh Avenue (it later became a shopping plaza).

چنین ترجمه شده بود: ”اين سينما، سينماي تجاري متوسطي بود كه به گمانم سينما متروپل نام داشت و در نزديكي خانه‌مان در چهارباغ پايين واقع شده بود (اين سينما بعدها به مرکز خرید تبديل شد).“ در اینجا عبارت shopping plaza را ”مرکز خرید“ ترجمه کرده بودم که نویسنده پیشنهاد کردند به ”یک پاساژ“ تغییر یابد. مرکز خرید و پاساژ، به‌رغم یکسانی معنا، نشان‌دهندة دو نوع ذهنیت در قبال متن است که به عواملی همچون سن ‌و سال، رواج واژگان در دوره‌های تاریخی، و تصور بصری از مکان بستگی دارد. در زمان ترجمة این متن، عبارت مرکز خرید در جامعة ایران رواج داشت و در زمانی که نویسنده به آن اشاره می‌کند، واژة فرانسوی پاساژ. به‌نظر نگارنده، پاساژ بهتر از مرکز خرید به قدمتی اشاره می‌کند که این بخش از خاطرات حمید نفیسی از اصفهان دورة نوجوانی حول آن دور می‌زند. به همین علت، پیشنهاد نویسنده پذیرفته شد و در نسخة نهایی ترجمة فارسی در صفحۀ 47 نیز با حذف ”یک،“ کلمة پاساژ آمده است.

با این حال، نکتة شایان ذکر این است که همکاری نویسنده و مترجم یکسویه نیست، بلکه مترجم آگاه به تاریخ سینمای ایران نیز می‌تواند به رفع برخی نواقص متن اصلی یاری رساند.

3. آشنایی با تاریخ سینمای ایران

آشکار است که برای ترجمة متون مرتبط با سینمای ایران، مترجم باید با تاریخ سینمای ایران آشنایی و حتی بر آن تسلط داشته باشد. علت اصلی این امر رفع اشتباهاتی احتمالی است که بنا بر سهو یا به‌سبب غلط‌های تایپی به متن اصلی راه یافته است. رایج‌ترین این موارد–با ذکر مواردی از ترجمة تاریخ اجتماعی سینمای ایران–به شرح زیر است.

3.الف. نام فیلم‌ها

برگردان درست نام فیلم‌های گوناگون از دشواری‌های ترجمة متون سینمایی است، زیرا در این متون معمولاً نام اصلی فیلم‌ها بدون ترجمة آنها به زبان مقصد درج می‌شود. برای نمونه، در اغلب متون سینمایی انگلیسی، نام فیلم‌های فرانسوی یا آلمانی یا اسپانیایی به همان صورت اصلی فرانسوی یا آلمانی یا اسپانیایی می‌آید. در این موارد، مترجم فارسی باید این عناوین را به فارسی ترجمه کند. دشواری کار در این است که نام درست فیلم را با تماشای آن می‌توان تعیین کرد. ترجمة نام فیلم معروف برگمان، مهر هفتم [The Seventh Seal] (1957م)،‌ به سگ‌ماهی هفتم از اشتباه‌های معروف در این زمینه است.

ترجمة عنوان درست فیلم‌های ایرانی نیز از مشکلات عمدۀ مترجم این متون است، زیرا گاهی نام انگلیسی یا فرانسۀ فیلم‌های ایرانی با نام اصلی آنها تفاوت دارد. نمونة شاخص آن زندگی و دیگر هیچ (عباس کیارستمی، 1370ش) است که در سال 1992م در بخش نوعی نگاه جشنوارۀ کن به نمایش درآمد و به دلیل همسانی نام با فیلم زندگی و دیگر هیچ (برتران تاورنیه، 1989م) به And Life Goes On تغییر یافت و در اغلب منابع انگلیسی به همین صورت تغییریافته درج شده است. آشکار است که ترجمة عنوان این فیلم به و زندگی ادامه دارد اشتباه است. آشنایی با تاریخ سینمای ایران می‌تواند جلو این سهوها یا خطاها را بگیرد.

در متن اصلی کتاب تاریخ اجتماعی سینمای ایران نیز مواردی از این سهو در درج عنوان یا تصویر فیلم وجود داشت. برای نمونه، در صفحة 234 متن اصلی تصویری از عبدالحسین سپنتا در فیلم لیلی و مجنون (عبدالحسين سپنتا، 1315ش) به چاپ رسیده و به‌ سهو به فیلم دختر لر (عبدالحسين سپنتا و اردشير ايراني، 1312ش) نسبت داده شده است. نگارنده این مورد را با نویسنده در میان گذاشت و ایشان نیز پذیرفتند که این سهو در ترجمه اصلاح شود. البته در ترجمه به سهو متن اصلی اشاره نشد و فقط نام فیلم در شرح کنار تصویر [تصویر 56 در صفحة 348 ترجمة فارسی] به لیلی و مجنون تغییر یافت.[5]

 

3ب. نام اشخاص

برگردان درست نام اشخاص مرتبط با سینمای ایران از دیگر دشواری‌های ترجمة این متون است. امکان دارد مترجم ناآشنا به تاریخ سینمای ایران و دست‌اندرکاران این سینما، Alemi را عَلِمی یا الِمی یا آلمی بنویسد، نه به صورت درست آن: عالمی. یکی از دشواری‌های ترجمة تاریخ اجتماعی سینمای ایران اشاره‌های مکرر به دو ابراهیم‌‌خان در تاریخ اولیة سینمای ایران بود: میرزاابراهيم‌خان عكاس‌باشي صنيع‌السلطنه که در متن اصلی غالباً صنیع‌السلطنه Sani al-Saltaneh آمده و میرزاابراهيم‌خان صحاف‌باشي طهراني که در متن اصلی غالباً طهرانی Tehrani آمده. حتی در اینجا نیز امکان دارد مترجم ناآشنا با تاریخ سینمای ایران نام او را به صورت تهرانی بنویسد. ابراهيم‌خان عكاس‌باشي (1253ـ1294ش)، فرزند میرزااحمد صنيع‌السلطنه، عکاس‌باشی دربار ناصرالدین‌شاه، و خودش عكاس دربار مظفرالدين‌شاه و از همراهان او در سفر فرنگ بود که از سفرهای شاه فیلم گرفت و نخستین فیلم‌بردار سینمای ایران محسوب می‌شود. ابراهيم‌خان صحاف‌باشي طهراني از مبارزان مشروطه‌خواه بود. او در خیابان لاله‌زار مغازة عتیقه‌فروشی داشت و در سفرهای تجاری‌اش با سینماتوگراف آشنا شد و در سال 1283ش با دستگاه نمایشی که از خارج آورده بود، نخستین سالن نمایش فیلم را در حیاط پشت مغازه‌اش دایر کرد و به این ترتیب، نخستین سینمادار تجاری تهران به‌شمار می‌آید.

در متن اصلی، برای تمایز میان این دو اولی صنیع‌السلطنه و دومی طهرانی نامیده شده است. در ترجمة فارسی برای تمایز میان این دو نفر، اولی ابراهيم‌خان عکاس‌باشی و دومی ابراهیم‌خان صحاف‌باشي نامیده شد که با منابع تاریخ سینمای ایران نیز هماهنگ است.[6] حفظ یکدستی اسامی این دو نفر در کتابی به این گستردگی،‌ هم در متن و هم در منابع، امر دشواری بود، زیرا در منابع نیز کتاب سفرنامة ابراهیم صحاف‌باشی طهرانی زیر حرف T و با مدخل Tehrani آمده است.

3پ. همانندی نام‌های خانوادگی

مورد دیگری که با ذکر اسامی افراد مرتبط است، درج درست نام افرادی است که نام خانوادگی یکسان دارند و مترجم باید آنها را از هم متمایز سازد. برای نمونه در یادداشت 21 در صفحۀ 314 متن اصلی چنین آمده است:

Mostafa Alemi, head of the film laboratory of the Voice and Vision of the Islamic Republic (VVIR), pulled a print of the badly damaged films, which is stored in the network’s archives (Bold’s mine).

این یادداشت دربارة کشف شهریار عدل است که در سال 1361ش در حین جستجوی انبارهاي كاخ گلستان برای یافتن عكس‌هاي دورة قاجار، اتفاقي فيلم‌‌هاي نخستين فيلم‌برداران ايراني را كشف كرد كه همه فكر مي‌كردند از بين رفته‌اند. این فیلم‌ها در اختیار لابراتوار صداو سیما قرار گرفت تا مرمت شوند.

نکته اینجاست که در متن اصلی نام سرپرست لابراتوار صدا و سیما ”مصطفی“ عالمی ذکر شده است. در حالی‌ که می‌دانیم مصطفی عالمی از فیلم‌برداران سینمای ایران است و سرپرست وقت لابراتوار صدا و سیما در واقع ”اكبر“ عالمي بوده است. او از اين فيلم‌هاي آسيب‌ديده نسخه‌اي تهيه كرد كه در آرشيو اين سازمان نگهداري مي‌شود. البته این فیلم‌ها بعداً برای ترمیم نهایی به فرانسه ارسال شدند و نسخة ترمیم‌شدة نهایی در اختیار سازمان میراث فرهنگی قرار گرفت. در اینجا نیز آشنایی مترجم با دست‌اندرکاران سینمای ایران می‌تواند به رفع این سهوها منجر شود.

3ت. تغییر نام اماکن در دوره‌های تاریخی

با توجه به تغییر نام اماکن خصوصی و عمومی در ایران در دوره‌های متفاوت تاریخی، درج درست این نام‌ها از دشواری‌های ترجمة این قبیل متون است، زیرا بهتر است مترجم نام کنونی اماکن را نیز ذکر کند تا برای خوانندة امروزی قابل فهم باشد. یکی از اینها نام سالن‌های سینماست که در بخش 3ث به آن پرداخته خواهد شد. در اینجا به تغییر نام برخی خیابان‌ها اکتفا می‌شود. منبع اصلی برای ضبط نام اماکن، ف‍ه‍رس‍ت‌ م‍س‍ت‍ن‍د اس‍ام‍ی‌ مؤس‍س‍ات‌ و س‍ازم‍ان‍‌ه‍ای‌ دول‍ت‍ی‌ ای‍ران‌ بوده است.[7]

در روند مدرن‌سازی آمرانة رضاشاه پهلوی، ساختمان‌های مدرن متعددی در خیابان علاء‌الدوله آن زمان تأسیس شد. این خیابان در دورة قاجار به‌سبب وجود باغی متعلق به الله‌قلی‌خان ایلخانی، معروف به حاجی ایلخانی، در آن خیابان باغ ایلخانی نیز خوانده می‌شد. از دهة 1310ش، این خیابان به فردوسی تغییر نام داد و تاکنون به همین نام باقی مانده است. البته به علت وجود سفارتخانه‌های آلمان، انگلستان و ترکیه در آن گاهی خیابان سفرا نیز خوانده شده است.[8]

نام خیابان چراغ گاز به این سبب چنین شد، چون نخستین کارخانۀ گاز برای تأمین روشنایی منطقة توپخانه در آن تأسیس شده بود. حاج‌حسین‌آقا امین‌الضرب اصفهانی که در سفر به روسیه همراه مظفرالدین‌شاه بود، با رقمی معادل 500 تومان کارخانۀ گاز را خرید و به ایران ‌آورد. پس از ورود نخستین کارخانۀ برق به تهران، این کارخانه در مکان کارخانة گاز مستقر شد و خیابان چراغ گاز به چراغ برق تغییر نام داد. سپس، خیابان امیرکبیر نام گرفت و هنوز به همین نام باقی است.[9]

بیشترین تغییر نام خیابان‌ها و میدان‌ها و پارک‌ها پس از انقلاب رخ داد. از آنجا که جلدهای سوم و چهارم کتاب تاریخ اجتماعی سینمای ایران به سینمای پس از انقلاب می‌پردازد، نام قدیم و جدید برخی از این اماکن در زیر ذکر می‌شود که در ترجمة فارسی این دو مجلد باید مورد توجه قرار گیرد.

جدول 1.  نام قدیم و جدید برخی خیابان‌ها و بزرگراه‌های تهران.

نام قدیم و جدید برخی خیابان‌ها و بزرگراه‌های تهران
نام قدیم نام جدید نام قدیم نام جدید نام قدیم نام جدید
آپادانا خرمشهر اشرف پهلوی دستغیب بلوار الیزابت بلوار کشاورز
آتاتورک آیت‌الله کاشانی امیرآباد کارگر شمالی وزرا خالد اسلامبولی
آناتول فرانس قدس بزرگراه 100 یادگار امام پهلوی مصدق/ ولی‌عصر
آجودانیه سیاری بزرگراه ایوبی شیخ فضل‌الله نوری تاج ستارخان
آریامهر فاطمی بزرگراه پارک‌وی دکتر چمران تخت جمشید آیت‌الله طالقانی
آریانا مالک اشتر بزرگراه داریوش رسالت تخت طاووس شهید مطهری
آیزنهاور آزادی بزرگراه شاهنشاهی آیت‌الله مدرس چرچیل نوفل لوشاتو
اختیاریه دیباجی بزرگراه شهیاد آیت‌الله سعیدی روزولت دکتر مفتح

برگرفته از https://fa.wikipedia.org/wiki

این فهرست را می‌توان ادامه داد، اما به نظر می‌رسد جدول مختصر بالا برای اثبات این نکته کفایت می‌کند که توجه به تغییر نام اماکن یکی از ضرورت‌های ترجمة متون تاریخ سینمای ایران است.

3ث. تغییر نام سالن‌های سینما

علاوه بر خیابان‌ها و میادین و پارک‌ها و بزرگراه‌ها، نام سالن‌های سینما نیز دچار تغییر شده و شایسته است مترجم به این دگرگونی‌ها اشاره کند تا مخاطب امروزی با آنها آشنا شود. به‌ویژه که شمار قابل‌توجهی از سالن‌های سینما-از جمله سالن‌های خیابان لاله‌زار-در سال‌های پس از انقلاب از بین رفته یا تغییر کاربری داده‌اند. این تغییر نام را از همان سال‌های نخستین برپایی سالن‌های سینما در ایران می‌توان دید. برای نمونه، آرتاشس باتماگریان سینما تجدد را در سال 1290ش دایر کرد و سپس نام آن را به سینما مدرن و بعد به خورشید تغییر داد. نام سینما سپه که علی وکیلی آن را تأسیس کرد، بعداً به سینما زهره تغییر یافت.[10]

نام سالن‌های سینما، همچون نام خیابان‌ها و اماکن، در سال‌های پس از انقلاب نیز تغییر کرد. برای نمونه، نام سینما آتلانتیک به آفریقا، امپایر به استقلال، پانوراما به پیروزی، پولیدور به قدس، تخت جمشید به عصر جدید، دیانا به سپیده، سیلور سیتی به فرهنگ، شهر فرنگ به آزادی، کاپری به بهمن، گلدن سیتی به فلسطین و نیاگارا به جمهوری تغییر یافت.[11]

همچون نام اماکن، ذکر نام جدید سالن‌های سینما نیز ضرورت دارد. به این منظور، مترجم گاهی ناگزیر از پژوهش در این زمینه است. خوشبختانه حمید نفیسی در این کتاب معمولاً این دگرگونی‌ها را در پرانتز ذکر کرده و حتی برابرهای فارسی اصطلاحات را نیز آورده است. مثلاً در عبارت Tamaddon (Civilization) Cinema در صفحة 155 متن اصلی، معنای تمدن را برای خوانندة انگلیسی‌زبان درج کرده که البته در ترجمه زائد می‌نماید.

4. دگرگونی‌های واژگانی

از جمله دشواری‌های ترجمة متون مربوط به تاریخ سینمای ایران توجه به دگرگونی‌های واژگانی است؛ مانند نام‌های جدید برای مؤسسات دولتی (شهرداری به‌جای بلدیه، دارایی به‌جای مالیه، دادگستری به‌جای عدلیه، و مانند آن)، و رواج واژگان جدید به‌جای واژگان پیشین (مانند زنان و بانوان به‌جای نسوان). در متونی که چندین دهه از تاریخ سینمای ایران را در بر می‌گیرند، پسندیده است که واژگان مربوط به همان دوره‌ها به‌کار رود. همان‌گونه که شایسته نیست شهرداریِ امروز را بلدیه نوشت، شایسته نیست بلدیه را در متن مرتبط با دورة قاجار به شهرداری ترجمه کرد. در این بخش، به چند مورد از لزوم توجه به دگرگونی‌های واژگانی در ترجمة تاریخ اجتماعی سینمای ایران اشاره می‌شود.

یکی از این واژگان که در بازة زمانی مورد بررسی تاریخ اجتماعی سینمای ایران مکرر در متن اصلی به‌ کار رفته، واژة Police است. می‌دانیم این واژه به نیروهای مسئول برقراری نظم و امنیت در جامعه گفته می‌شود و از دورة قاجار تاکنون (بازة مورد بررسی در تاریخ اجتماعی سینمای ایران) واژگان متفاوتی برای آن متداول بوده است. این واژه نخستین بار در صفحة xlii متن اصلی در عبارت Savak (secret police) به‌کار رفته است و به ماجراهای مربوط به اواخر دهة 1340ش می‌پردازد. با توجه به این دورة تاریخی، در اینجا همان واژة پلیس در ترجمه استفاده شد، زیرا عبارت پلیس مخفی در این دوره رواج داشت. در واقع، در سراسر ترجمة جلد نخست در برابر Savak (secret police) ساواک (پلیس مخفی) به‌کار رفته است. دومین مورد از کاربرد این واژه در صفحة 66 متن اصلی در عبارت local police است که به معرفی ایوانف در دوران محمدعلي‌شاه قاجار می‌پردازد. در اینجا با توجه به دورة تاریخی واژة نظمیه برای عبارت police به‌کار برده شد. همچنین در صفحة 129 متن اصلی، کاربرد واژة police به سال‌های دهة 1300ش مربوط است و در اینجا نیز واژة نظمیه در برابر آن استفاده شد. موارد بعدی در صفحات 147 و 149 متن اصلی و در زمینة توصیف رویدادهای کشف حجاب در سال‌های 1314 و 1315ش است. در اینجا با توجه به تداول واژگانی آن دوره به جای police از عبارت مأموران نظمیه استفاده شد. به‌طور کلی، در سال‌های پیش از تأسیس فرهنگستان ایران (29 اردیبهشت 1314ش) به‌جای واژة police اغلب نظمیه و مأموران نظمیه به‌ کار رفته است. نخستین مورد از کاربرد این واژه پس از تأسیس فرهنگستان ایران به صفحة 155 متن اصلی در جملات زیر برمی‌گردد:

The task of creating movie houses in the South End was given to Motazedi who, aided by the chief of police, Colonel Mohammad Dargahi, established the first cinema in that district, on Esmail-e Bazzaz Street (later Mowlavi). Its name, Tamaddon (Civilization) Cinema, testified to its pedagogic and modernizing intentions.

در اینجا، با توجه به اینکه در این زمان واژه شهربانی به‌جای نظمیه وضع شده بود، واژة police به شهربانی ترجمه شد. ترجمة این بخش در ترجمة فارسی در صفحة 248 چنین است:

تأسيس سينما در جنوب شهر تهران به عهدة خانبابا معتضدي گذاشته شد كه با ياري سرتيپ درگاهي رئيس شهرباني، نخستين سينماي اين منطقه را در محلة اسماعيل بزاز (مولوي بعدي) داير كرد. نام اين سينما را ”تمدن“ گذاشتند كه نشانه‌اي بر اهداف آموزشي و مدرن‌سازي آن بود.

چنان‌که از نمونه‌های بالا برمی‌آید، مترجم در یک صفحه به‌جای police به‌درستی نظمیه آورده و چند صفحه بعد شهربانی. طبیعی است که در ترجمة جلدهای بعدی به‌جای این واژه از برابرهای درخور و رایج همان سال‌ها استفاده خواهد شد، مثلاً برای سال‌های اخیر از نیروی انتظامی به‌جای آن استفاده می‌شود.

این نکته دربارة نام انجمن‌ها و مؤسسات نیز صدق می‌کند. برای نمونه، در تاریخ اجتماعی سینمای ایران بارها به انجمن‌ها و جمعیت‌های گوناگون اشاره شده است، از جمله به The Women’s Awakening Movement که نخستین بار در صفحة 147 متن اصلی به‌کار رفته و آوانویسی فارسی نشده است. ترجمة این عبارت به سیاق امروزی، جنبش بیداری زنان، خطاست و باید با مراجعه به منابع تاریخی همان نام اصلی را یافت و نوشت که عبارت است از جمعیت بیداری نسوان.

از نمونه‌های بالا چنین برمی‌آید که این انطباق واژگانی بیش از آنکه به ترجمه مربوط باشد نوعی کار پژوهشی است. به ‌عبارت دیگر، مترجم متون تاریخ سینمای ایران صرفاً مترجم نیست، بلکه باید پژوهشگر نیز بوده و علاوه بر منابع سینمایی با منابع تاریخی نیز آشنا باشد.

5. اصطلاحات نوساخته

اصطلاحات نوساخته به واژگان یا عبارت‌هایی گفته می‌شود که نویسندة متن اصلی ساخته و پرداخته است و نخستین بار با مفهوم و معنای ویژه‌ای در همان متن به‌کار رفته است. برخلاف واژگان و عبارت‌های تاریخی که با مراجعه به منابع دیگر می‌توان برابرهای مناسبی برای آنها یافت، اصطلاحات نوساخته را فقط با دقت در متن و به‌ویژه با مشورت نویسنده می‌توان به‌خوبی دریافت و ترجمه کرد.

یکی از این اصطلاحات در تاریخ اجتماعی سینمای ایران mediawork است که در مقدمه و فصل سوم مجموعاً هفت بار به ‌کار رفته است. نخستین مورد استفاده از این اصطلاح در تیتری در صفحه 15 و متن صفحه 16 است که نفیسی تعریف کوتاهی از آن به دست داده است:

As theorized in chapter 3, Iranians’ first contact with Western mediawork—consisting of the combined operations of media and conscious-shaping industries, including the movies—during the Qajar period provided initial instances in which both individual psychological self-consciousness and doubt and collective national consciousness and ambivalence surfaced among the viewing public.

اصطلاح mediawork برای نگارنده ناآشنا بود و ترجمة تحت‌اللفظی آن به مواردی همچون اثر رسانه‌ای، تأثیر رسانه‌ای یا رسانه‌ها، عملکرد رسانه‌ها یا عملکرد و تأثیر رسانه‌ها نیز نارسا می‌نمود. با مشورت نویسنده، در برابر این اصطلاح نوساخته برابر نوساخته‌ای انتخاب شد: پرداخت و بازنمایی رسانه‌ای. با این همه، قرار شد در اینجا آثار رسانه‌ای در برابر آن به‌کار برود و پرداخت و بازنمایی رسانه‌ای در فصل سوم همراه با توضیحات در متن استفاده شود و نه به ‌صورت پانویس. به این ترتیب، بخش بالا در صفحۀ 87 ترجمۀ فارسی به این صورت درآمد:

همان‌گونه كه در فصل سوم بحث شده، نخستين رويارويي ايرانيان در دورة قاجار با آثار رسانه‌اي غرب-شامل مجموعه عملكردهاي كل رسانه‌ها و صنايع شكل‌دهندة ضمير خودآگاه، از جمله فيلم‌هاي سينمايي-از نخستين مواردي بود كه بذر خودآگاهي و ترديد روان‌شناختي فردي و خودآگاهي و ابهام ملّي جمعي را در دل عامة تماشاگر پاشيد.

 توضیح بیشتر این اصطلاح در صفحة 156 متن اصلی در جملات زیر آمده است:

Mediawork—the combined representational practices of various media and consciousness-shaping industries— can be compared to Freud’s concept of “dreamwork,” which transforms producers’ latent, often distorted, ideologies, desires, and fears of the Other into manifest media representations.

ترجمۀ اولیه این بخش به این صورت بود:

در اینجا اصطلاح ”پرداخت و بازنمايي رسانه‌اي“ (Mediawork)-يعني عملكردهاي تلفيقي انواع رسانه‌ها و صنايع شكل‌دهندة ضمير انسان-را در قياس با اصطلاح فرويدي ”پرداخت و بازنمايي رؤيا“ (dreamwork) به كار مي‌برم. منظور فروید از این اصطلاح، فرایندهایی است که ایدئولوژی‌ها و میل‌ها و هراس‌های پنهان و اغلب تحریف‌شدة فرد در مورد ”دیگری“ را به شکل بازنمایی‌های آشکار رسانه‌ای درمی‌آورد.

این ترجمة نارسا و تقریباً نامفهوم به این سبب بودکه نگارنده نمی‌دانست منظور نویسنده از mediawork دقیقاً چیست. خوشبختانه حمید نفیسی در پاسخ به پرسش نگارنده از ماهیت و معنا و مفهوم این اصطلاح نوساخته، توضیحی برایم ارسال و پیشنهاد کرد جملات بالا به صورت زیر ترجمه شود. مترجم اذعان دارد که اگر توضیحات نویسنده در کار نمی‌بود، شاید ترجمة درستی از جملات بالا صورت نمی‌گرفت.

تصویر 2. دست‌خط حمید نفیسی دربارۀ اصطلاح mediawork. از متن ارسالی نویسنده به مترجم.

تصویر 2. دست‌خط حمید نفیسی دربارۀ اصطلاح mediawork. از متن ارسالی نویسنده به مترجم.

با توجه به توضیحات روشنگر نویسنده، بخش بالا با تغییراتی اندک به صورت زیر در صفحة 250 ترجمة فارسی آمد:

در اينجا اصطلاح ”پرداخت و بازنمايي رسانه‌اي“ (Mediawork)-يعني عملكردهاي تلفيقي انواع رسانه‌ها و صنايع شكل‌دهندة ضمير انسان-را در قياس با اصطلاح فرويدي ”پرداخت و بازنمايي رؤيا“ (dreamwork) به كار مي‌برم. همان‌طور كه جريان ”پرداخت و بازنمايي رؤيا،“ احساسات و عواطف و ميل‌ها و هراس‌هاي پنهان فرد را به ‌طرزي غافلگيركننده به صورت رؤياهاي شگفتي‌آور نمايان مي‌سازد، جريان ”پرداخت و بازنمايي رسانه‌اي“ نيز احساسات و عواطف و ميل‌ها و هراس‌هاي پنهان يك جامعه در قبال ”ديگري“ را به ‌طرزي نامنتظر به‌صورت تصاوير رسانه‌اي و سينمايي كه اغلب تحريف‌شده است آشكار مي‌سازد.

این نمونه، مُهر تأییدی است بر سخنی که در ابتدای این بخش ذکر شد: اصطلاحات نوساخته را فقط با دقت در متن و به‌ویژه با مشورت نویسنده می‌توان به‌خوبی دریافت و ترجمه کرد.

6. نقل‌قول‌ها

ترجمة نقل‌قول‌ها از دیگر منابع همواره از دشواری‌های ترجمه به ‌شمار می‌آید، زیرا معمولاً این بخش‌ها جدای از زمینه و بافت کلی اثر و در قالب چند جمله آمده‌اند. برای ترجمة درست نقل‌قول‌ها، مراجعه به متن اصلی و مطالعة بندهای پیش و پس از جملات نقل‌شده ضروری است. در تاریخ اجتماعی سینمای ایران چند نوع نقل‌قول در متن وجود دارد: الف. نقل‌قول از منابع انگلیسی، ب. نقل‌قول از منابع فارسی که نویسنده آنها را به انگلیسی ترجمه کرده است، ج. نقل‌قول‌های شفاهی از افرادی که نویسنده با آنها رودررو یا تلفنی یا مکتوب گفت‌وگو کرده است. روش ترجمة این سه نوع نقل‌قول به این شرح بوده است: الف. نقل‌قول از منابع انگلیسی: در این موارد، معمولاً به اصل اثر مراجعه و با توجه به فحوای کلی مطلب، نقل‌قول ترجمه شده است. ب. نقل‌قول از منابع فارسی: در این مورد به‌جای ترجمة مجدد نقل‌قول‌ها از انگلیسی به فارسی، ترجیح داده شد اصل فارسی آن منابع را یافته و بخش‌های مورد نظر عیناً از آنها نقل شود. این ”پژوهش و ترجمه“ با توجه به گوناگونی و گسترة‌ منابع (از روزنامة‌ اطلاعات سال‌های 1305-1320ش گرفته تا نشریة کاوه و کتاب‌هایی قدیمی مانند گنج شایگان جمالزاده، و نشریات و بولتن‌های سینمایی و غیرسینمایی مربوط به دورة قاجار و پهلوی اول) بسیار وقت‌گیر بود، اما دست‌کم این حسن را داشت که لحن و سیاق و سبک نوشتاری آن منابع در ترجمة فارسی رعایت ‌شد. ج. نقل قول‌های شفاهی: در این مورد که مترجم به متن مکتوب گفت‌وگوها یا نوار صوتی آنها دسترسی نداشت، سعی بر این بود تا لحن محاوره‌ای حفظ شود، بی‌آنکه به شکسته‌نویسی نیاز باشد. در این موارد، ترجمه برای نویسنده ارسال می‌شد، با این درخواست که آن را با متن یا صوت گفت‌وگو انطباق داده و ترجمه را اصلاح کند. در زیر، نمونه‌هایی از موارد ب و ج آمده است.

در صفحة 257 متن اصلی، عباراتی از مقاله‌ای نقل شده که در سال 1313ش در نشریه‌ای نسبتاً ناشناخته با نام همایون به چاپ رسیده است. این بخش چنین است:

For example, the periodical Homayoon published in the religious city of Qom, declared in 1934 that the filmic depiction of “long, passionate kissing” automatically “ignites” the fire of lust in youths, which will destroy them like “flames engulfing dry thistle,” resulting in the worst forms of sexually transmitted diseases.

بدون مراجعه به منبع اصلی این بخش احتمالاً به این شکل ترجمه می‌شد:

براي نمونه، نشرية همايون كه در شهر مذهبي قم منتشر مي‌شد در سال 1313 اعلام كرد كه نمايش ”بوسه‌هاي طولاني و پرحرارت“ در فيلم‌ها، به‌خودی‌خود آتش هوس را در دل جوانان ”روشن“ مي‌کند و این آتش آنها را مانند ”شعله‌هایی که چوب خشك را دربرمی‌گیرد“ نابود می‌سازد، و به بدترین انواع بیماری‌های جنسی منجر می‌شود.

آشکار است که این ترجمه نادرست نیست، ولی با توجه به تاریخ نگارش آن (1313ش) امروزی به ‌نظر می‌رسد و لحن قدیمی ندارد. مترجم تصمیم گرفت در این مورد نیز، همچون سراسر ترجمه، به متن فارسی مقاله مراجعه کند. یافتن این نشریه مدتی زمان برد و سرانجام نسخه‌ای از آن در بخش نشریات کتابخانة ملی ایران یافت شد. در ارجاعات نویسنده (یادداشت‌های 64 و 65در صفحة 336 متن اصلی) ذکر شده بود که این مطلب از مقاله‌ای با عنوان ”تبلیغات“ در نشریة همایون، سال اول، شمارة اول (1313)، صفحۀ 25 گرفته شده و بخش دوم این مقاله با عنوان ”تبلیغات 2،“ در نشریة همایون، سال اول، شمارة اول (1314)، صفحۀ 31 به چاپ رسیده است. مشخصات بخش نخست مقاله درست بود، ولی مشخصات بخش دوم آن خیر. با جستجو در شماره‌های بعدی این نشریه مشخص شد که بخش دوم این مقاله در شمارة هفتم (سال دوم، شمارة اول، فروردین 1314) به چاپ رسیده است و این خطای چاپی در ترجمة فارسی تصحیح شد. با مراجعه به اصل مقاله، این بخش به شکل زیر در ترجمۀ فارسی در صفحه 364 آمد:

براي نمونه، نشرية همايون كه در شهر مذهبي قم منتشر مي‌شد در سال 1313 در مقاله‌ای نوشت كه نمايش ”بوسه‌هاي گرم و طولاني“ در فيلم‌ها، خودبه‌خود آتش شهوت را در دل جوانان ”شعله‌ور“ مي‌سازد و خرمن هستي آنها را مي‌سوزاند، چنان‌كه ”آتش افروخته هيزم خشك را مي‌سوزاند،“ و مردم مانند سيلي به طرف پرتگاه سوزاك و سفيليس مي‌روند.

مقایسة دو ترجمه بالا نشان می‌دهد که ترجمة دوم هم به سبک نوشتاری آن دوره نزدیک‌تر است-زیرا تقریباً حالت نقل‌قول مستقیم دارد-و هم نام دو بیماری احتمالاً رایج در آن دوره نیز ذکر شده که در اصل مقاله فارسی هم وجود دارد. می‌توان نتیجه گرفت که مراجعه به اصل فارسی مآخذ گرچه زمان‌بر و هزینه‌بر است، به ترجمة دقیق‌تر و منطبق با سبک نوشتاری آن مآخذ می‌انجامد.

یکی از نقل‌قول‌های شفاهی، مصاحبة تلفنی حمید نفیسی با امیر شروان است در صفحۀ 83 متن اصلی است:

Narrative complications and suspense also panicked premodern audiences unaccustomed to dealing with them. Shervan paints a graphic scene perhaps typical of such narrative panic.

I remember watching with my father a film, whose title I don’t recall, during which I was very frightened. This was due to the panic that that particular story or that particular scene had created in me. Another time I had gone to the movies with my mother who, like most women in those days, wore a black chador. Whenever I was frightened by the movie I would hide under her chador, but in order not to miss the film, I would peep from under it. In fact, I felt protected under her veil and could watch the movie without fear. . . . The first night I was very frightened, but the next day I demanded that my mother take me to the movies again. She asked, “You were frightened, why do you want to go again?” I answered that I loved it. So we went to the same movie five or six nights in a row. Gradually, my fear diminished. (Naficy 1988:1–3)

از آنجا که مترجم به متن مکتوب یا نوار صوتی این گفت‌وگوی تلفنی دسترسی نداشت، آن را به شکل زیر با لحن تقریباً محاوره‌ای و بودن شکسته‌نویسی ترجمه کرد و در یادداشت درون متن از نویسنده خواست آن را اصلاح کند:

پيچيدگي روايتي و تعليق داستاني، عامل ديگري بود كه در تماشاگران پيشامدرن و ناآشنا با اين موارد هراس ايجاد مي‌كرد. خاطرات شروان از تماشاي فيلم در كودكي، نمونه‌اي از همين هراس روايتي است.

خاطرم هست با پدرم به ديدن فيلمي رفته بوديم كه حالا اسمش يادم نيست، ولي از تماشاي آن خيلي ترسيده بودم. اين ترس را آن داستان يا آن صحنة به‌خصوص در من ايجاد كرده بود. يك بار ديگر هم با مادرم به سينما رفتم كه مثل بيشتر زنان آن دوره چادر سياهي به سر داشت. هر وقت از صحنه‌اي مي‌ترسيدم زير چادر مادرم قايم مي‌شدم، اما چون مي‌خواستم فيلم را هم ببينم از زير چادر دزدكي نگاه مي‌كردم. در واقع، زير چادر مادرم كه بودم احساس امنيت مي‌كردم و مي‌توانستم بدون ترس فيلم را تماشا كنم . . . آن شب خيلي ترسيدم، اما روز بعد از مادرم خواهش كردم دوباره مرا به سينما ببرد. مادرم گفت: ”تو كه خيلي ترسيده بودي، حالا چرا دوباره مي‌خواهي بروي سينما؟“ گفتم خيلي خوشم آمد. اين بود كه پنج شش شب پشت سر هم به تماشاي همان فيلم رفتيم. يواش‌يواش ترسم ريخت (نفيسي 1988: 1ـ3).

حمید نفیسی در حاشیة این متن نوشته است: ”ترجمة عالی!“ با این تأیید نویسنده، این نقل‌قول به همین شکل در نسخة نهایی ترجمۀ فارسی در صفحات 167 و 168 به ‌چاپ رسید. می‌توان گفت در خصوص نقل‌قول‌های شفاهی بهترین منبع شخص نویسنده یا کسی است که گفت‌وگو را انجام داده است.

7. تبدیل تاریخ

در ترجمة منابع مرتبط با تاریخ سینمای ایران معمولاً چند نوع تاریخ دیده می‌شود: هجری شمسی، هجری قمری، میلادی، عبری و گاهی ترکی، مثلاً در سفرنامة ناصرالدین‌شاه و کتاب گنج شایگان جمالزاده. روند مرسوم این است که برابر هجری شمسی آنها در پرانتز ذکر می‌شود. به این منظور، غالباً از نرم‌افزارهای تبدیل تاریخ استفاده می‌شود که چندین نمونه از آنها در دسترس مترجمان قرار دارد.[12] نکته اینجاست که این نرم‌افزارها فاقد تبدیل تاریخ ترکی رایج در دورة قاجار به هجری شمسی یا میلادی‌اند. از این گذشته، معمولاً در تبدیل تاریخ هجری قمری به میلادی و شمسی درست عمل نمی‌کنند و تفاوت‌های چند روزه و گاهی چند ماهه با تاریخ مورد نظر دارند. در این موارد، راه درست‌تر و مطمئن‌تر مراجعه به تقویم‌های مکتوب است که به ‌تفکیک هر سال در بخش غیرکتابی کتابخانة ملی ایران نگهداری می‌شود. در ترجمة جلد نخست تاریخ اجتماعی سینمای ایران در بازة تاریخی 1276 تا 1320ش، مترجم برای تبدیل تاریخ میلادی و هجری قمری به هجری شمسی به منبع معتبر تقویم یک‌صدوسی‌وهشت ساله[13] و سالنامۀ پارس مراجعه کرده است. این سالنامه که از سال 1305 تا 1333ش در استان فارس منتشر می‌شد، از منابع معتبر برای تبدیل تاریخ به‌شمار می‌آید.[14]

نکتة مهم دیگر در تبدیل تاریخ میلادی یا هجری قمری به هجری شمسی، اعتماد نکردن به تاریخ‌های مندرج در منابع فارسی است. مترجم در روند ترجمة جلد نخست این کتاب بارها به موارد سهو یا نادرست در ثبت تاریخ در منابع فارسی برخورده است. از آنجا که این مورد برای پژوهشگران تاریخ ایران آشناست، از تفصیل بیشتر پرهیز کرده و فقط یادآور می‌شود که شایسته است مترجم تک‌تک تاریخ‌های مندرج در متن اصلی و منابع فارسی را بررسی کند و از درستی آنها اطمینان یابد.

8. آشنایی با تاریخ اجتماعی ایران

آشکار است که مترجم متون مربوط به تاریخ اجتماعی سینمای ایران باید با تاریخ اجتماعی کشور آشنا باشد. این آشنایی نسبی هم در ضبط درست اعلام یاری‌رسان است و هم در تصحیح سهوهایی که به متن اصلی راه یافته است. خوشبختانه در زمینة تاریخ اجتماعی ایران چند منبع در دسترس است که کمک شایانی به مترجم می‌کند و از آن جمله است مجموعة 10 جلدی تاریخ اجتماعی ایران، تألیف مرتضی راوندی.

یکی از این نمونه‌های سهو در جلد نخست تاریخ اجتماعی سینمای ایران در صفحة 69 در شرح تصویر شمارة 34 (خانباباخان معتضدی) دیده می‌شود.

تصویر 3. عکسی از خانباباخان معتضدی و شرح مربوط به آن. برگرفته از صفحۀ 69 متن اصلی تاریخ اجتماعی سینمای ایران.

تصویر 3. عکسی از خانباباخان معتضدی و شرح مربوط به آن. برگرفته از صفحۀ 69 متن اصلی تاریخ اجتماعی سینمای ایران.

در شرح این تصویر، معتضدی (1271-1365ش) در حال آب‌پاشی باغچة خانه‌اش توصیف و به فیلم باغبان آب‌پاشی‌شده (برادران لومیر، 1895م) نیز اشاره شده است. تصویر بالا او را در میان‌سالی نشان می‌دهد (اوایل دهة 1310ش)، یعنی زمانی که تهران هنوز به آب لوله‌کشی مجهز نشده بود.

در سال ۱۳۲۹، طرح اولیۀ لوله‌کشی تهران برای جمعیتی معادل ٩٠٠ تن اجرا شد و دو خط لولۀ فولادی به قطر ۴۰ اینچ و با ظرفیت ٢٤٢هزار مترمکعب در شبانه‌روز برای انتقال آب از آبگیر بیلقان به نخستین تصفیه‌خانۀ تهران (جلالیه) در نظر گرفته شد. بهره‌برداری از خط اول خطوط لولۀ فولادی و تصفیه‌خانه جلالیه در سال ۱۳۳۴ آغاز شد. به‌ منظور پاسخ‌گویی به نیاز فزایندۀ تهران به آب آشامیدنی، تصفیه‌خانۀ شمارۀ ٢ (کن) و دو خط لولۀ بتنی به قطر ۲۰۰۰ میلی‌متر برای انتقال آب از آبگیر بیلقان به این تصفیه‌خانه احداث شد و از سال ۱۳۴۲ به بهره‌برداری رسید.[15]

آشنایی با این نکتة‌ مربوط به تاریخ اجتماعی ایران، این گمان را به ذهن می‌آورد که آنچه معتضدی در دست دارد نمی‌تواند شیلنگ آب باشد. با دقت در تصویر مشخص می‌شود که او در دست راست جاروی دسته‌بلند و در دست چپ شمشیر دارد. بنابراین، شرح کنار تصویر نیازمند بازنگری است. مترجم این نکته را با نویسنده در میان گذاشت و ایشان نیز پذیرفتند که شرح تصویر بدین گونه تغییر یابد که در صفحۀ 149 ترجمۀ فارسی آمده است: ”خانباباخان معتضدي در حياط خانه‌اش. در حالي‌كه در يك دست جارو و در دست ديگرش چيزي شبيه به شمشير دارد.“ این تصویر قبلاً در خاطرات و خطرات فیلمبرداران سینمای ایران به چاپ رسیده و زیر آن نوشته شده: ”از فیلم‌های خانوادگی خانبابا معتضدی.“[16] البته نه غلام حیدری (عباس بهارلو) به منبع این تصویر اشاره کرده است و نه حمید نفیسی. این تصویر از فیلم‌های خانوادگی معتضدی نیست، بلکه تصویری است از فیلم مستند سینمای ایران از مشروطیت تا سپنتا (محمد تهامی‌نژاد، 1349). با توجه به اینکه این فیلم را تقریباً همة پژوهشگران سینمای ایران دیده‌اند و محمد تهامی‌نژاد نیز از پژوهشگران نام‌آشنای سینمای ایران است، جا داشت که در هر دو کتاب به منبع این تصویر اشاره می‌شد. این نمونة مختصر نشان می‌دهد که مترجم این قیبل متون باید با تاریخ اجتماعی ایران آشنا باشد تا ضمن ترجمة دقیق‌تر، به اصلاح سهوهای منابع دیگر نیز یاری رساند.

9. بازنویسی برخی قسمت‌ها برای خوانندة فارسی‌زبان

در منابعی که به زبان‌های بیگانه دربارة سینمای ایران انتشار می‌یابد، معمولاً برخی اصطلاحات یا پیشینة افراد و مکان‌های تاریخی توضیح داده می‌شود. این توضیحات برای خوانندگان آن زبان‌ها که احتمالاً با تاریخ ایران آشنایی چندانی ندارند ضروری می‌نماید. با این ‌حال، حفظ همة این توضیحات برای خوانندة ایرانی گاهی به حشو نزدیک می‌شود و شاید بهتر باشد با مشورت نویسنده آنها را حذف یا تعدیل کرد.

در جلد نخست تاریخ اجتماعی سینمای ایران یکی از این قبیل توضیحات دربارة حکیم ابوالقاسم فردوسی در صفحة 240 متن اصلی آمده است:

Their next movie was Firdausi (1934), which charted the life of Ferdowsi, Iran’s epic poet whose sixty-thousand-verse epic poem, Shahnameh (Book of Kings), written in the tenth century BCE, is well known to Iranians, literate or illiterate, consolidating the intimate connection of sound cinema with poetry and Persian Language.

از آنجا که اغلب ایرانیان هم فردوسی را به‌خوبی می‌شناسند و هم شاهنامه را، بخشی از این بند با صلاح‌دید نویسنده حذف شد و ترجمة نهایی در صفحة 345 ترجمة فارسی به این صورت درآمد:

فيلم بعدي اين دو فردوسي (1313)، دربارة زندگي حكيم ابوالقاسم فردوسي حماسه‌سراي نامدار ايراني بود كه همة ايرانيان، چه باسواد و چه بي‌سواد، با اثر سترگش شاهنامه آشنايي داشته و دارند. اين فيلم، تلاشي بود براي تحكيم رابطة نزديك سينماي ناطق و شعر و زبان فارسي.

از سوی دیگر، برخی اصطلاحات که برای خوانندة متون اصلی آشناست و خوانندگان ایرانی احتمالاً با آنها آشنایی کمتری دارند، نیازمند توضیحات بیشتر در ترجمه‌اند. مانند اصطلاح فرویدی dreamwork که در بخش 5 همین مقاله توضیح داده شد. به این ترتیب، می‌توان گفت در این موارد، ترجمة فارسی بیشتر به بازنویسی همانند است تا ترجمة نعل‌به‌نعل متن اصلی.

10. تنظیم منابع و مآخذ

یکی دیگر از دشواری‌های ترجمة کتاب‌ها و مقالات تاریخ سینمای ایران، تنظیم و بازنویسی منابع و مآخذ درون متن و کتاب‌شناسی پایانی است. مآخد درون متن اغلب به شیوة APA درج می‌شود؛ یعنی پس از نقل‌قول از منبع، داخل پرانتز نام خانوادگی نویسنده، سال انتشار و شمارة صفحه می‌آید. در این مورد، مترجم معمولاً با سه دشواری در درج مآخذ روبه‌روست: الف. درج تلفظ درست نام نویسنده، مثلاً کیسلوفسکی یا کیشلوفسکی یا کیشلوفشکی یا کیژلوفسکی؛ ب. درج سال انتشار با اعداد فارسی یا لاتین، 1789 یا 1789؛ پ. درج پیایندهای حرفی سال انتشار به فارسی یا لاتین، 1789 الف یا 1789a.

دشواری بعدی به کتاب‌شناسی پایانی کتاب‌ها مربوط می‌شود. از آنجا که در این کتاب‌ها معمولاً منابع فارسی نیز با ثبت لاتین آمده است، پرسش مهم این است: ت. آیا مترجم باید عین کتاب‌شناسی را به همان صورت لاتین حفظ کند یا منابع فارسی و لاتین را از هم جدا کرده و در دو بخش-منابع فارسی، منابع لاتین-بیاورد؟

شاید انتخاب هر یک از گزینه‌های بالا تا اندازه‌ای سلیقه‌ای باشد. با این حال، روشی که در ترجمة تاریخ اجتماعی سینمای ایران برگزیده شد به این شرح است.

الف. برای ضبط اسامی ایرانی از ف‍ه‍رس‍ت‌ م‍س‍ت‍ن‍د اس‍ام‍ی‌ م‍ش‍اه‍ی‍ر و م‍ؤل‍ف‍ان‌[17]‌ و جلد اول فهرست اسامی مستند و ارجاعات رجال و شخصیت‌های دوران قاجار و پهلوی؛[18] و برای ضبط اسامی خارجی ف‍ره‍ن‍گ‌ ت‍ل‍ف‍ظ ن‍ام‍‌ه‍ای‌ خ‍اص‌ (ت‍اری‍خ‍ی‌ و ج‍غ‍راف‍ی‍ای‍ی)[19]‌ استفاده شد.

ب. اعداد و ارقامي كه به رويدادهاي داخل ايران اشاره داشت، مانند رخدادها و سال انتشار كتاب‌ها و مقالات، به فارسي (مثلاً 1312)؛ و اعداد مربوط به رويدادهاي خارج از ايران، مانند سال انتشار كتاب‌ها و ديگر موارد، به لاتين نوشته شد (مثلاً 1933).

پ. پیایندهای منابع فارسی با حروف الف، ب، . . . و پیایندهای منابع لاتین با حروف لاتین a, b, c, d, f مشخص شد.

ت. منابع کتاب‌شناسی پایانی که همه به لاتین بود، به دو دسته تقسیم شد. منابع فارسی با الفبای فارسی و منابع لاتین به همان صورت اصلی لاتین حفظ شد و اگر منبعی به فارسی ترجمه شده بود، ترجمة فارسی نیز در زیر مدخل لاتین درج شد. البته تقسیم منابع به این دو دسته زمان زیادی برد، زیرا مستلزم این بود که ابتدا مشخص شود کدام ‌یک از منابع به فارسی ترجمه شده است. در خصوص برخی منابع فارسی که در خارج از ایران انتشار یافته بود، هر دو سال میلادی و هجری شمسی ذکر شد.

نتیجه‌گیری

با شرح مختصری که ضمن تشریح نکات ده‌گانة‌ بالا از روند ترجمة زمان‌بر مجلد نخست تاریخ اجتماعی سینمای ایران عرضه شد، ترجمه‌ای که بیش از دو سال به‌طول انجامید، مشخص می‌شود که کار مترجم این قبیل متون فقط به ترجمه خلاصه نمی‌شود، بلکه نیازمند پژوهش گسترده نیز هست: از پژوهش در زمینة نام درست فیلم‌ها و تاریخ درست نمایش عمومی آنها گرفته تا ضبط درست اعلام (اماکن و افراد و رویدادها)، یافتن نسخة اصل نقل‌قول‌های فراوان از منابع قدیم و جدید فارسی، تبدیل تاریخ‌ها، اصلاح سهوهای احتمالی متن اصلی، بازنویسی برخی بخش‌ها برای خوانندة ایرانی و تنظیم دوبارۀ منابع و مآخذ. خلاصه، برگردان این متون به فارسی نیازمند ترجمه و پژوهش است و کوشش برای عرضۀ ترجمه‌ای هرچه دقیق‌تر و رساتر که با همکاری و همفکری و همدلی و هم‌سخنی نویسنده فرادست می‌آید.

 

پیوست

برخی کتاب‌ها که در چند سال اخیر به زبان انگلیسی دربارة سینمای ایران انتشار یافته است:[20]

  1. A. Seyed-Gohrab and Kamran Talattof, Conflict and Development in Iranian Film (Leiden: Leiden University Press, 2013); Christopher Gow, From Iran to Hollywood and some Places in Between: Reframing Post-Revolutionary Iranian Cinema (London: IB Tauris, 2011); Eldad J. Pardo, Predicting Revolutions: Iranian Cinema and the Islamic Revolution (Saarbrucken, Germany: LAP LAMBERT Academic Publishing, 2010); F. Erfani, Iranian Cinema and Philosophy: Shooting Truth (New York: Palgrave Macmillan, 2016); Hamid Dabashi, Masters and Masterpieces of Iranian Cinema (Washington, D.C.: Mage, 2007); Khatereh Sheibani, The Poetics of Iranian Cinema: Aesthetics, Modernity and Film After the Revolution (London: I.B.Tauris & Co Ltd, 2011); M. R. Ghanoonparvar, Iranian Film and Persian Fiction (Los Angeles: Mazda Publishers, Inc., 2016); Nacim Pak-Shiraz, Shi’i Islam in Iranian Cinema: Religion and Spirituality in Film (London and New York: I.B. Tauris, 2011); Pedram Partovi, Popular Iranian Cinema Before the Revolution: Family and Nation in Filmfarsi (New York: Routledge, 2017); Peter Decherney and Blake Robert Atwood, Iranian Cinema in a Global Context: Policy, Politics, and Form (New York and London: Routledge, Taylor & Francis Group, 2015); Saeed Zeydabadi-Nejad, The Politics of Iranian Cinema: Film and Society in the Islamic Republic (London: Routledge, 2011); Shiva Rahbaran, Iranian Cinema Uncensored: Contemporary Film-Makers Since the Islamic Revolution (London I.B. Tauris 2016); Sophie Duhnkrack, Development of Iranian Cinema After the Islamic Revolution (Munich: Grin Verlag, 2013); Tina Hassannia, Asghar Farhadi: Life and Cinema (Cork: BookBaby, 2014).

[1] در پیوست چند نمونه از این منابع آمده است.

[2] بنگرید به جف آندرو، ده، ترجمة محمد شهبا (تهران: هرمس، 1387).

[3] حمید نفیسی، تاریخ اجتماعی سینمای ایران، جلد اول: دورۀ تولید کارگاهی، ترجمۀ محمد شهبا (تهران: مینوی خرد، 1395).

[4]Hamid Naficy, A Social History of Iranian Cinema, Volume 1: The Artisanal Era, 1897–1941 (Duke University Press, 2011), xxii.

[5]در هیچ یک از موارد تصحیح این سهوها، که با توجه به گستردگی و حجم کتاب دور از انتظار نیست، به وجود سهو در متن اصلی اشاره نشد و فقط شکل درست آنها در ترجمة فارسی درج شد. این نکته‌ای مهم است که از همکاری نویسنده و مترجم حاصل شده است.

[6] برای نمونه، بنگرید به جمال امید، تاريخ سينماي ايران 1279 ـ 1357(تهران: انتشارات روزنه، 1374)، 21 و 22.

[7] م‍ه‍وش‌ ب‍ه‍ن‍ام‌، ف‍ه‍رس‍ت‌ م‍س‍ت‍ن‍د اس‍ام‍ی‌ مؤس‍س‍ات‌ و س‍ازم‍ان‌ه‍ای‌ دول‍ت‍ی‌ ای‍ران‌ (ت‍ه‍ران‌: کتابخانه ملی ایران، ۱۳۶۸).

[8]http://tarikhirani.ir/fa/news/3/bodyView/2282/0/خیابان فردوسی در گذر زمان.html/.

[9]http://www.asemooni.com/info/people/name-of-old-and-new-tehran/.

[10]امید، تاريخ سينماي ايران، 34 و 39؛ مسعود مهرابی، تاریخ سینمای ایران از آغاز تا سال 1357 (چاپ 11؛ تهران: نشر نظر، 1395)، 423.

[11]‌http://hamgardi.com/list/show-places/Category-Arts-Culture/SubCategory-5/Country-1/Province-Tehran/City-1/.

[12] مانند Date Converter، TarikhDaar، نرم‌افزار آنلاین تبدیل تاریخ متعلق به مرکز ژئوفیزیک دانشگاه تهران، تقویم خیام، و برخی دیگر.

[13] تقویم یک‌صدوسی‌وهشت ساله (تهران: وزارت کشور، سازمان ثبت احوال کشور، 1356).

[14] بنگرید به سیروس رومی، فهرست مطبوعات فارس از آغاز تا امروز (شیراز: ادارۀ کل فرهنگ و ارشاد اسلامی فارس، ۱۳۸۵).

[15] برگرفته

http://www.tpww.ir/fa/p1/p3/waterhistory/.

[16] غلام حیدری (عباس بهارلو)، خاطرات و خطرات فيلمبرداران سينماي ايران (تهران: دفتر پژوهش‌هاي فرهنگي، 1376)، 31.

[17] مرض‍ی‍ه‌ ه‍دای‍ت‌ و شهره‌ دری‍ای‍ی‌ ب‍ا ه‍مکاری‌ راض‍ی‍ه‌ رح‍ی‍م‍ی‌پ‍ور و م‍ری‍م‌ ح‍ات‍م‍ی، ف‍ه‍رس‍ت‌ م‍س‍ت‍ن‍د اس‍ام‍ی‌ م‍ش‍اه‍ی‍ر و م‍ؤل‍ف‍ان‌ (ویراست 3؛ تهران: س‍ازم‍ان‌ اس‍ن‍اد و ک‍ت‍اب‍خ‍ان‍ه‌ م‍ل‍ی‌ ای‍ران‌، 1382).

[18] فهرست اسامی مستند و ارجاعات رجال و شخصیتهای دوران قاجار و پهلوی (تهران: کتابخانة ملی و مرکز اسناد ایران، 1373)، جلد 1.

[19]ف‍ری‍ب‍رز م‍ج‍ی‍دی‌، ف‍ره‍ن‍گ‌ ت‍ل‍ف‍ظ ن‍ام‌ه‍ای‌ خ‍اص‌ (ت‍اری‍خ‍ی‌ و ج‍غ‍راف‍ی‍ای‍ی) ه‍م‍راه‌ ب‍ا راه‍ن‍م‍ای‌ ت‍ل‍ف‍ظ ح‍روف‌ لات‍ی‍ن‍ی‌ در ب‍ی‍ش‌ از س‍ی‌ زب‍ان‌ (ته‍ران‌: ف‍ره‍ن‍گ‌ م‍ع‍اص‍ر‏، ۱۳۹۰).

[20]Worldcat.org/.

اخراجی‌ها: نقش «لات» در ساخت «مرد ایدئال» گفتمان جمهوری اسلامی

تصویری که سینمای پیش ‌از ‌‌انقلاب، مشخصاً از سال 1348 با اکران قیصر (مسعود کیمیایی، 1348)، از مردانگی ایدئال یا قهرمان ارائه می‌کرد، مبتنی بود بر مؤلفه‌های جهان اجتماعی لات‌ها و لوطی‌های[1] محله‌های سنتی جامعۀ شهری ایران و مشخصاً جامعۀ شهری تهران.[2] واژۀ لوطی معرف جاهلی کلاه‌مخملی‌ است که در حدود محله و بعضاً شهر اعتبار تام دارد. این تیپ اجتماعی، که در عالم سینما با ناصر ملک‌‌مطیعی تثبیت شد، هم معتمد محله است و هم قلدر محله و هم به ‌لحاظ اقتصادی قدرت دستگیری از همۀ اعضای محله را دارد. تیپ لات، که در عالم سینما با بهروز وثوقی تثبیت شد، معرف جاهل جوانی است که به‌‌رغم اینکه لوطی را الگوی خود قرار داده است، به این سبب که حیات اجتماعی‌اش در آستانۀ فروپاشی ساختار محله‌ای قرار گرفته است، نمی‌تواند افق لوطیانه را تحقق بخشد. تصویرسازی از لوطی و لات به‌قدری به لحاظ تجاری قابل‌ اعتماد بود که توانست همۀ سوپراستارهای آن دوران، مشخصاً ناصر ملک‌مطیعی و بهروز وثوقی، را در واریاسیون‌هایی از تیپ لات و لوطی تثبیت کند.[3] شمایل ناصر ملک‌مطیعی در قیصر، مرید حق (نظام فاطمی، 1349)، کاکو (شاپور قریب، 1350)، رقاصۀ شهر (شاپور قریب، 1349) و فیلم‌هایی دیگر شمایل لوطی‌وار و شمایل بهروز وثوقی در قیصر، رضاموتوری (مسعود کیمیایی، 1349)، کندو (فریدون گله، 1354) و دیگر فیلم‌ها شمایل لاتی است. علاوه بر این دو سوپراستار، بازیگران مطرحی که در سطحی پایین‌تر قرار داشتند، مانند بهمن مفید و منوچهر وثوق و یدالله شیراندامی، نیز به صور گوناگون در قالب این تیپ بر پردۀ سینما ظاهر شدند. این تیپ با این که برآمده از سنت شهری بود، بنا به دلایلی که توضیح داده خواهد شد، پس از انقلاب از سینمای ایران رخت بربست.

در این مقاله سعی کرده‌ام نشان دهم که چگونه بازگشت این تیپ به سینمای ایران در سال 1386 با فیلم اخراجی‌ها ابزاری برای ارائۀ تصویری نوین از مردانگی در گفتمان انقلاب اسلامی شد؛ تصویری که خود چونان واسطه‌ای برای ارائۀ تصویری نو از روحانیت عمل کرد. برای ایضاح کارکرد لات، و به تعبیر درست‌تر اراذل، در اخراجی‌ها، پیش از هر چیز باید به اختصار برخی از مؤلفه‌های اجتماعی‌ را توضیح داد‌ که ساخت تصویر مردانۀ لوطی‌وار یا جاهلی را امکان‌پذیر می‌کنند و همچنین می‌بایست علت تقابل گفتمان جمهوری اسلامی با این تصویر در اوان انقلاب را روشن ساخت.

می‌توان ساختاری اجتماعی‌ را که برآمدن تیپ لات و لوطی در آن امکان‌پذیر می‌شود، ”ساختار محله‌ای“ نامید.[4] محله در اینجا یک واحد جغرافیایی اداری، مانند مناطق شهری، نیست، بلکه یک واحد جغرافیایی هویت‌بخش است که پاسداری از ارزش‌های آن نه از طریق نهادهای بوروکراتیک امنیتی که به دست خود اعضا صورت می‌گیرد. ساختار محله‌ای در سینمای جاهلی به‌قدری اهمیت دارد که اگر بخواهیم با اتکا به این سینما مناطق گوناگون تهران را معرفی کنیم، در اکثر موارد صرفاً مجبور می‌شویم نام محله‌های سنتی را ردیف کنیم: پاچنار، سنگلج، چاله‌میدان و مانند اینها. همچنین، مرتباً با واژه‌هایی روبه‌رو می‌شویم که در این بافت معنا دارند، مانند گذر و بازارچه. نام خیابان‌هایی چون الیزابت (کشاورز فعلی)، فرح (سهروردی فعلی)، که در زمان پهلوی دوم توسعه یافتند، اصلاً برده نمی‌شود و اگر هم در موارد اندکی مانند قیصر و کندو اسم یا تصویری از این خیابان‌ها نشان داده ‌شود، به‌وضوح برای معرفی فضایی است که در تخاصم یا غیریت با قهرمان فیلم قرار دارد. در این ساختار است که عبارت ”من بچۀ فلان محله هستم“ معنا می‌یابد، عبارتی که پیوند هویت فرد با عقبه‌ای تاریخی‌ـ‌مکانی را نشان می‌دهد.

مردانی که تحت عناوین لات، لوطی یا جاهل بر پردۀ سینمای ایران تصویر می‌شدند همبستۀ نظام‌ ارزشی سازندۀ محلات سنتی بودند.[5] به ‌این‌ معنا، همذات‌پنداری مخاطب با لات و لوطی به معنای همذات‌پنداری صرف با یک شخصیت سینمایی نبود، بلکه به معنای همذات‌پنداری با مجموعه‌ای از ارزش‌های اجتماعی بود که سازنده و امتداددهندۀ ساختار محله‌ای بودند. برای ‌مثال، تبدیل قیصر به فیلمی دوران‌ساز در تاریخ سینمای ایران معرف زنده ‌بودن و خواست ارزش‌هایی چون بکارت، احترام مطلق خواهر به خان‌داداش، دفاع از عوامل تهدید‌کنندۀ ناموس خانواده و در نهایت طلب بازگشت به جهانی اجتماعی بود که در آن از این ارزش‌ها بی‌هیچ مشکلی پاسداری می‌شد.[6] بنابراین، همذات‌پنداری با کنش قیصری همذات‌پنداری با صرف شخصیت انتقام‌جو نیست، بلکه همذات‌پنداری با شخصیت انتقام‌جویی است که در چارچوب زمانی‌ـ‌مکانی معینی با نام محلۀ سنتی-در قیصر بازارچۀ نواب-معنا می‌یابد.

اهمیت این شکل از همذات‌پنداری زمانی خود را بهتر نشان می‌دهد که دقیق‌تر به روندی توجه کنیم که هنگام اقتباس از آثار غیرایرانی طی می‌شد. توضیح اینکه در فضای نقد شفاهی ایران، عمدتاً گفته می‌شود که مثلاً قیصر متأثر است از نوادا اسمیت (هنری هاتاوی، 1966) یا کندو متأثر است از شناگر (فرانک پری و سیدنی پولاک، 1968). عمدۀ این نقدها به شباهت کنش در فیلم امریکایی و ایرانی توجه دارند و نه به نقش ایرانی ‌شدن فضا در ایجاد همذات‌پنداری مخاطب با قهرمان ایرانی‌شده. واقع امر آن است که فیلم‌سازان ایرانی دریافته بودند که برای تبدیل قهرمانان امریکایی به قهرمانان بومی راهی ندارند جز اینکه قهرمان امریکایی را مبدل به جاهل کنند و در متن ساختار محله‌ای و روابط آن قرار دهند.

می‌توان گفت که سینمای لاتی‌‌جاهلی پیش‌ از ‌انقلاب اسلامی سینمایی بود که از دراماتیک‌کردن روابط اجتماعی ساختار محله‌ای و به تبع آن ایجاد بُعد قهرمانی در لات‌ها و لوطی‌های سنتی حاصل شد. نکتۀ حائز اهمیت در این بین، که به شکل ضمنی می‌تواند وجوه کمتر مورد توجه ‌قرارگرفتۀ انقلاب اسلامی را روشن کند، به ‌محاق‌ رفتن کامل این شکل از سینما در پس از انقلاب است.

فهم غالب از گفتمان انقلاب اسلامی نشان‌دهندۀ عناد این انقلاب با مظاهر فرهنگی غرب، بالاخص بلوک غرب در دوران جنگ سرد، است. منظور ما عناد با مظاهر روزمرۀ فرهنگ غربی است، نه عناد ایدئولوژیک و فلسفی. از مصادیق این عناد می‌توان به بسته‌شدن دیسکوها، مقابله با موسیقی و فیلم‌های امریکایی، ممنوعیت مشروب و بسته‌شدن مجلاتی مانند این هفته اشاره کرد. اما توجه بیش ‌از ‌حد به عناد با مظاهر غربی و عمدتآً امریکایی باعث شد که عنادی دیگر به محاق رود. واقعیتی که کمتر به آن توجه می‌شود آن است که انقلاب اسلامی در مقابل بخشی از فرهنگ کاملاً سنتی ایران نیز قرار گرفت که سازندۀ فضای دراماتیک فیلم‌های جاهلی بود. دلیل این امر آن است که فرهنگ لات‌ها و لوطی‌ها و همچنین تصویر لات‌ها و لوطی‌ها در سینمای جاهلی واجد مؤلفه‌هایی است که با شرع سازگار نیست: عرق‌خوری، قمار، شیره‌کشی، ارتباط با فواحش و غیره. به‌ این ‌معنا، می‌توان گفت که انقلاب اسلامی به لحاظ اجتماعی با دو گونه ”شر“ روبه‌رو بود: 1. امر شر به عنوان بخشی از فرهنگ غرب و 2. امر شر به عنوان بخشی از فرهنگ جاهلی سنتی. نکتۀ مهم در خصوص دومین امر شر، که پرداختن بدان برای تحلیل اخراجی‌ها ضرورت دارد، آن است که عناد گفتمان انقلاب اسلامی با آن به معنای کنار گذاشتن یکی از جاافتاده‌ترین منابع سنتی تعریف مردانگی ایدئال، یعنی فرهنگ لوطیانه و لات‌منشانه، و ظرافت‌های زیست‌جهان حول این فرهنگ بود. دربارۀ نقش امر شر در تعین مردانگی در سینمای پیش‌ازانقلاب باید به این نکته اشاره کرد که در این فیلم‌ها، مردان مثبت (لوطی‌ها و لات‌های خوب)[7] و مردان منفی (اراذل و اوباش)ـ مثلاً در قیصر، فرمان و قیصر از یک سو و برادران آق‌منگل از سوی دیگرـ در بخشی از این اعمال شر (غیرشرعی) با یکدیگر اشتراک دارند: عرق‌خوری و کافه‌روی. در عمدۀ فیلم‌های جاهلی، مردانگی سنتی جاهلی منوط است به اثبات توانایی در این امور. عرق‌خوردن و مست ‌نشدن و محور جمع جاهل‌ها بودن در کافه از زمرۀ اموری غیرشرعی‌اند که در اثبات قدرت مردانۀ جاهلی نقش دارند. آنچه مثبت یا منفی‌بودن مردانگی جاهلی را مشخص می‌کند چگونگی بهره‌بردن از قدرت فیزیکی و اقتصادی است. به ‌عبارتی، نقطۀ اشتراک لوطی مردم‌داری که ملک‌مطیعی در فیلم‌هایی چون قیصر، رقاصۀ شهر (شاپور قریب، 1349)، اوستاکریم نوکرتیم (محمود کوشان، 1353)، کاکو (شاپور قریب، 1350)، قصاص (نظام فاطمی، 1350)، مهدی ‌مشکی و شلوارک داغ (نظام فاطمی، 1351) و مانند اینها به نمایش گذاشت، با جاهل نامردی که غلامرضا سرکوب در فیلم‌هایی چون قیصر، علی ‌سورچی (رضا صفایی، 1351)، کافر (فریدون گله، 1351) و قصاص تصویر کرد در آن است که هر دوی آنها پیشاپیش با اثبات توانایی در اموری چون عرق‌خوری و کافه‌روی، بودن خود در ساحت مردانه‌ -در مقابل ساحت ژیگولو- را اثبات کرده‌اند. آنچه تفاوت آنها را تعیین می‌کند چگونگی بهره‌گیری از قدرت فیزیکی و اقتصادی است. شمایل ملک‌مطیعی از این دو نیرو برای دفاع از مظلومان و مخصوصاً زنان بهره می‌گیرد، اما شمایل غلامرضا سرکوب برای ایجاد فشار اقتصادی به ضعفا و تجاوز به ناموس دیگران.

چند نکته در این فهم از مردانگی وجود دارد که ذکر آنها برای تحلیل اخراجی‌ها حائز اهمیت است. اولاً، فقط در یک حالت می‌توان مردانگی را بدون اثبات توانایی در اعمالی چون عرق‌خوری تعین بخشید: زمانی که شخص با صرف اتکا به زور بازو در نهاد زورخانه مراتب نیل به مقام پهلوانی و در پی آن مرشدی را طی کرده باشد. نمونۀ گویای این شکل از اثبات مردانگی را در پهلوان ‌مفرد (امان منطقی، 1350)، با بازی ناصر ملک‌مطیعی در نقش پهلوان، مشاهده می‌کنیم. ثانیاً، در مردانگی لوطیانه، مرد با اینکه عرق می‌خورد و کافه می‌رود، اما دیندار است. دینداری لوطی مشخصاً در اقتدای او به شمایل حضرت علی -امامی که هم جنگاور بود و هم از قدرت جنگاورانۀ خود برای حمایت از ضعفا بهره می‌برد- و برگزاری جدی مراسم محرم نمود می‌یابد. ثالثاً، اگر مرد در طول زندگی به هر عمل شری غیر از تجاوز دست زده باشد، می‌تواند توبه کند. ظرافت مفهوم توبه در آن است که انجام آن از پی اعمالی می‌آید که برای اثبات مردانگی لوطیانه ضرورت دارند. به این معنا که شخص، در صورت پهلوان‌ نشدن، اگر نتواند قدرت خود در عرق‌خوری یا عربده‌کشی را به اثبات رسانده باشد، نمی‌تواند مردانگی خود را اثبات کند، اما پس از آنکه اهالی محل بر مردانگی شخص مُهر تأیید زدند می‌تواند این اعمال را کنار بگذارد و بدون اینکه هیچ‌گاه پهلوان شود، به مرتبۀ پهلوانی نزدیک شود. نمونۀ گویای این شخصیت را در قیصر می‌بینیم. فرمان در دوره‌ای از زندگی عرق می‌خورده و محله را قرق می‌کرده، اما بعد از سفر حج توبه کرده است. او هیچ‌گاه به مرتبۀ پهلوانی خان‌دایی نمی‌رسد، اما به این مرتبه نزدیک می‌شود. بنابراین، نقطۀ متمایزکنندۀ مرد منفی از حیث مفهوم توبه آن است که این شکل از مرد دست به عملی می‌زند که توبه‌پذیر نیست: تجاوز. همین مسئله است که درام جاهلی را می‌سازد، یعنی ورود به حوزۀ‌ شری که بازگشت از آن میسر نیست.

نشان خواهم داد که اخراجی‌ها چگونه اولاً با حذف پهلوان و لوطی و لات خوب و همۀ پیچیدگی‌های حول این مفاهیم، دینداری متناسب با گفتمان جمهوری اسلامی را می‌سازد و ثانیاً، با حذف فعل تجاوز از دایرۀ خطاهای اراذل و ساخت اراذلی بی‌خطر تصویری جدید از مردانگی ایدئال ملازم با گفتمان جمهوری اسلامی ارائه می‌کند.

پس از انقلاب اسلامی، سینمای عامه‌پسند و بسیار پرمخاطبی که محور آن لات‌ها و لوطی‌ها بودند، ممنوع شد. انقلاب اسلامی نیاز به تصویری از ”مرد ایدئال“ داشت که با ارزش‌های انقلابی کاملاً هماهنگ باشد: مردی قاعدتاً متشرع و سیاسی. چنین تصویری از مرد ایدئال، تا قبل از آغاز جنگ ایران و عراق در 31 شهریور 1359 و ورود نیروهای بسیج مردمی به جنگ، کاملاً تعین نیافته بود. فیلم‌های مهم انقلابی‌ که در دوران تقابل نیروهای پساانقلابی، یعنی در سال‌های 1358 و 1359 ساخته شدند، به سبب عدم استقرار دستگاه نظارتی کاملاً همسو با وجه اسلامی انقلاب در آن سال‌ها، عمدتاً به ساخت قهرمانانی می‌پرداختند که با گروه‌های چریکی همسو بودند. به ‌عبارتی، در این دوره گروه‌های سازمان‌دهی‌شدۀ چریک‌های فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق، که از پیش از انقلاب تصویری روشن از کنش قهرمانی داشتند و آن را با عملیات‌های خود نیز متعین کرده بودند، منبعی برای تولید قهرمان به شمار می‌رفتند. از جملۀ فیلم‌هایی که از این تصویر سود جستند می‌توان به فریاد مجاهد (مهدی معدنیان، 1358)، جنگ اطهر (محمدعلی نجفی، 1358)، و از فریاد تا ترور (منصور تهرانی، 1359) اشاره کرد. فیلم سوم، که سرود اجراشده در آن با نام ”یار دبستانی من“ امروزه در اعتراضات دانشجویی خوانده می‌شود، بیشتر در یادها مانده است.

مشکل ساخت قهرمانی کاملاً هماهنگ با ارزش‌های آیت‌الله خمینی در اوایل انقلاب ناشی از حمایت ایشان از توده‌های انقلابی و عدم حمات ایشان از گروه‌هایی بود که با اتکا به معیارهای آنها ساخت تصویری روشن از قهرمان ممکن می‌شد. توضیح اینکه آیت‌الله خمینی هیچ‌گاه از مشی چریکی و مسلحانه و بالطبع سازمان مجاهدین خلق و چریک‌های فدایی خلق حمایت نکرد. یگانه گروه دارای مشی مسلحانه که تأیید آیت‌الله خمینی را داشت، جمعیت فداییان اسلام به رهبری نواب صفوی با نام اصلی سید‌مجتبی میرلوحی بود که مدت‌ها قبل از پیروزی انقلاب، در دهۀ 1320 دست به ترور شخصیت‌های سیاسی و شخصیتی دگراندیش ‌زدند. در عین حال، حمایت از این گروه به معنای همدلی با دغدغۀ آنها مبنی بر استقرار حکومت اسلامی بود و نه قبول تاکتیک‌ آن در دهۀ 1350. درست است که دو تن از اعضای جمعیت هیئت‌های مؤتلفه -گروهی که از پشتیبانی کامل آیت‌الله خمینی برخوردار بود- در سال 1344 حسنعلی منصور را ترور کردند، اما این گروه، برخلاف مجاهدین خلق و چریک‌های فدایی خلق، مبارزۀ مسلحانه را یکی از ارکان هویتی خود قلمداد نکرده بود. با این‌ حال، از بین همۀ اعضای این گروه، زندگی سیاسی سیدعلی اندرزگو که در ترور حسنعلی منصور با محمد بخارایی همکاری داشت و طی درگیری‌ مسلحانه‌ای با ساواک در 2 شهریور 1357 کشته شد، موضوع فیلمی شد با عنوان تیرباران (علی‌اصغر شادِروان، 1365). این فیلم یگانه فیلم قهرمانیِ صرفاً انقلابی دربارۀ شخصیتی تاریخی و مورد تأیید گفتمان جمهوری اسلامی است. تیرباران، و لقب اندرزگو، چریک تنهای انقلاب، نشان از اهمیت مبارزۀ مسلحانه در قهرمان‌ تلقی‌شدن افرادی دارد که به شکل حرفه‌ای وارد فعالیت انقلابی شده بودند. خلأ چریک در گروه‌های مورد تأیید گفتمان غالب انقلاب و در حاشیه ‌بودن گروه‌های چریکی‌ هفت‌گانه‌ای که از تجمیع آنها سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی پدید آمد، باعث شد که تعین قهرمانی که رسماً مورد تأیید گفتمان غالب باشد تا وقوع جنگ و ورود نیروهای بسیجی به تأخیر بیفتد.

آنچه عملاً در بحبوبۀ انقلاب رخ داد، حمایت توده‌های مردم از آیت‌الله خمینی بود؛ توده‌هایی که مشخصاً در قالب حزب یا سازمان‌هایی معین و شناخته‌شده متشکل نشده‌ بودند. این مسئله ارائۀ تصویری روشن از قهرمان انقلابی را در ابهام فرو می‌برد. مشخص نبود که اگر از تصویر جمعی از انقلابیون بیرون بیاییم و بخواهیم یک فرد را چونان نمونۀ قهرمان انقلاب تصویر کنیم، باید چگونه انسانی را تعین بخشیم. نمونۀ این ابهام را می‌توان در فیلم خوش‌ساخت زنده باد… (خسرو سینایی، 1358) دید. این فیلم، که اولین فیلم سینایی پس از انقلاب است، حکایت جوانی است که در بحبوحۀ تظاهرات از دست مأموران می‌گریزد و به خانۀ شخصی پناه می‌برد که پیش‌تر سیاسی بوده و حال از سیاست گریزان است. فیلم روند تحول فرد غیرسیاسی را به دست جوان نشان می‌دهد. نکتۀ مهم در این فیلم تصویر واقع‌گرایانه‌ای است که از فرد متعلق به تودۀ انقلابی، و نه سازمان‌های چریکی، به نمایش گذاشته می‌شود. جوان فیلم، با بازی مهدی هاشمی، فردی است کاملاً عادی که هیچ نشانی از تحصیلات، افکار روشنفکرانه و مباحث ایدئولوژیک سازمانی در بیان او دیده نمی‌شود. زنده باد… به خوبی نشان می‌دهد که تودۀ انقلابی برای ساخت تصویری ایدئال از قهرمان، که بتواند یکی از مؤلفه‌های اصلی گفتمان جمهوری اسلامی قلمداد شود، تا چه حد با مشکل روبه‌رو بوده است. شخصیت سادۀ قهرمان فیلم صرفاً یک صفت دارد: شجاعت در مبارزۀ سیاسی. اما این شجاعت، بر خلاف شجاعت چریکی، به لحاظ ایدئولوژیک ناروشن است.

 

آغاز جنگ و امکان‌پذیرشدن تصویر کردن ”مرد ایدئال“

با آغاز جنگ ایران و عراق، امکان شکل‌گیری تصویری ایدئال از مرد انقلابی مهیا شد،[8] اما شکل‌گیری این تصویر پیچیدگی‌هایی به همراه داشت. علت بروز این پیچیدگی‌ها توجه به انگیزه‌های متفاوتی بود که برای جنگ با دشمن خارجی وجود دارد. به این معنا که برای یک نظامی ممکن است حفاظت از ارزش‌های نظام سیاسی -در اینجا ارزش‌های انقلابی- محل توجه نباشد، بلکه نفس انجام وظیفه یا وطن‌پرستی ارزش اصلی تلقی شود. این مسئله مشخصاً در خصوص تصاویری که از ارتشی‌ها و کماندوها ارائه شد مصداق داشت. برای ‌مثال، با این که دو فیلم از مهم‌ترین و پرفروش‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران، عقاب‌ها (ساموئل خاچیکیان،1363) و کانی‌مانگا (سیف‌الله داد،1366)، در زمرۀ فیلم‌های پرفروش دوران جنگ بودند، اما تصویری که این دو فیلم و فیلم‌های مشابه از مردانگی ارائه کردند نتوانست در گفتمان جمهوری اسلامی جذب شود. علت آن بود که در هر دو فیلم با قهرمانان ارتشی و به لحاظ ظاهری سکولاری روبه‌رو بودیم که خود را وقف حرفه‌شان کرده بودند. به‌‌ عبارتی، شخصیت‌های این دو فیلم را می‌توان در امتداد تصویر اتوکشیده و ریش‌تراشیده‌ای دانست که از ارتشی زمان شاه وجود داشت.[9] عقاب‌ها، دربارۀ یکی از تواناترین خلبانان پیش و پس از انقلاب است با نام یدالله شریفی‌راد، که خود مغضوب نظام جمهوری اسلامی شد و هم‌اکنون در کانادا زندگی می‌کند. به ‌عبارتی، نه خود شریفی‌راد چونان قهرمان پذیرفته شد و نه تصویر او در عقاب‌ها. این نکته را باید در نظر داشت که هر چه وجه تخصصی نیرو‌های نظامی بیشتر می‌شود، امکان بیرون ‌کشیدن مرد ایدئال مد نظر جمهوری اسلامی از آنها کمتر می‌شود. به ‌این ‌معنا، فیلم‌ عقاب‌ها با موضوع محوری نیروی هوایی و نیروی تکاور، با اینکه پرفروش‌ترین فیلم سال 1363 و یکی از پرفروش‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران شد، امروزه فیلمی قلمداد نمی‌شود که نمایندۀ تصویر ایدئال از مرد مد نظر جمهوری اسلامی باشد. این مسئله در خصوص کانی‌مانگا هم صدق می‌کند. کانی‌مانگا با اینکه هم رکوردار مدت ‌زمان اکران در تهران و شهرستان‌هاست و هم در جشنوارۀ فجر 1366 از آن تقدیر به عمل آمد، به سبب بازنمایی تکاوران در جایگاه قهرمانان جنگ، و نه نیروهای داوطلب بسیجی، نتوانست منبعی برای استخراج تصویر مرد ایدئال به حساب آید. بازیگران نقش اول هر دو فیلم از زمرۀ بازیگران مطرح قبل از انقلاب بودند: سعید راد و فرامرز قریبیان. بدیهی است که بیننده با توجه به کارنامۀ این دو هنرپیشه نمی‌توانست آنها را در نقش بسیجی داوطلب بپذیرد. نمونۀ دیگر، که اتفاقاً آن را یکی از کارگردان‌های کاملاً همسو با جمهوری اسلامی ساخته است، فیلم دایرۀ سرخ (جمال شورجه،1374) است؛ فیلمی که در اصل سریال بود و بعد به ‌صورت فیلم درآمد. در این فیلم نیز فرامرز قریبیان نقش خلبانی را ایفا می‌کند. اهمیت این فیلم در آن است که نشان می‌دهد قهرمان فیلم، که از خلبانان پیش از انقلاب است و چند سال در آلمان زندگی کرده است، برای رویارویی با عراقی‌ها نیازمند تحول روحی است و این تحول روحی را داماد او، خلبانی با روحیه و شمایل بسیجی، در او ایجاد می‌کند.

گفتمان جمهوری اسلامی برای ساخت ”مرد ایدئال“ به رزمندگانی نیاز داشت که فقط به عشق آیت‌الله خمینی و به تعبیر خود رزمندگان، ”امام،“ وارد جنگ شده باشند، کسانی که به ”سالار شهیدان“ عشق بورزند و هویت خود را با انقلاب اسلامی تعریف کنند. امکان ساخت این تصویر پیش از آغاز جنگ با فرمان آیت‌الله خمینی در 2 اردیبهشت 1358 مبنی بر تشکیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و مخصوصاً فرمان دیگر ایشان در 5 آذر 1358 مبنی بر شکل‌گیری سازمان بسیج مستضعفین، که به ”مردم عادی“ این امکان را می‌داد تا اعتقاد قلبی خود را به ”امام“ در عمل نشان دهند، تا حدی مهیا شده بود. اما با آغاز جنگ بود که مفهوم سپاهی و بسیجی در عمل تعین پیدا کرد.[10] حال، جمهوری اسلامی این امکان را پیدا کرده بود که به شکل عینی مرد ایدئال خود را تصویر کند، چرا که مردان بسیجی و سپاهی در شرایط جنگی می‌توانستند همۀ مؤلفه‌های بالقوۀ خود را به فعلیت درآورند. از اینجا بود که سینما توانست به منزلۀ تصویرکنندۀ مرد ایدئال وارد عمل شود. می‌توان با قدرت ادعا کرد که همۀ فیلم‌های جنگی‌ که جمهوری اسلامی عمیقاً آنها را تأیید کرد، در زمرۀ فیلم‌هایی بودند که عمدتاً بر شخصیت‌های بسیجی و سپاهی -و نه ارتشی- استوار بودند. در این بین، سهم فیلم‌های بسیجی به سبب وابستگی این نهاد به مردم عادی از فیلم‌های سپاهی نیز بیشتر است.

خودی تلقی ‌نشدن فیلم‌های کماندویی‌ـ‌ارتشی نزد جمهوری اسلامی را عمدتاً ناشی از آن می‌دانند که این فیلم‌‌ها سعی داشتند نسخه‌ای ایرانی از فیلم‌های اکشن امریکایی به دست دهند و به ‌همین سبب نتوانستند ماهیت قدسی رزمندگان ایرانی را بازنمایی کنند. این در حالی است که بررسی‌ فیلم‌های متأخری که ارتشی‌ها را به تصویر می‌کشند نشان می‌دهد عدم مقبولیت فیلم‌های کماندویی از جانب حکومت ارتباطی به اکشن ‌بودن آنها ندارد. مسئله‌ای که باعث می‌شود این فیلم‌ها خودی تلقی نشوند وجود نوعی جهان‌بینی حرفه‌ای و سکولار در ارتشی‌های این فیلم‌هاست. در این فیلم‌ها با مردانی سروکار داریم که در جنگ به دنبال معنایی قدسی نمی‌گردند، از مرگ می‌ترسند و به همین علت خطر نمی‌کنند. بهترین نمونه‌ای که می‌توان با ارجاع به آن این مسئله را دریافت فیلم چ (ابراهیم حاتمی‌کیا، 1392) است. در این فیلم، ولی‌الله فلاحی، فرماندۀ نیروی زمینی ارتش، در کنار مصطفی چمران تصویر شده است. فلاحی شخصیتی تصویر می‌شود که حداکثر می‌توان دربارۀ او گفت که نیتش خیر است، اما چمران جنگجویی است عارف‌مسلک که با شهودی عرفانی حقیقت افراد و موقعیت‌ها را درمی‌یابد. نمونۀ دیگر فیلم شور شیرین (جواد اردکانی، 1388) است که محمود کاوه، از فرماندهان سپاه، را به تصویر می‌کشد. فیلم به‌ وضوح بین شخصیت کاوه و ارتشی‌هایی که در کنار او به تصویر کشیده شده‌اند تمایز می‌گذارد. کاوه فردی است مردمی و مهربان و نترس، اما فرماندۀ ارتشی در این فیلم فردی است بسیار محافظه‌کار و فاقد هرگونه ویژگی متمایزکننده. فیلم دیگری که هم‌کناری ارتشی و بسیجی را نشان می‌دهد، ملکه (محمدعلی باشه‌آهنگر، 1390) است. در این فیلم نیز شاهد آنیم که ارتشی نمی‌تواند ارزش‌های پنهان در کنش فرد بسیجی را، که قهرمان فیلم است، درک کند.

موضوع مرد یا مردان بسیجی، در مقام قهرمانان فیلم، این امکان را فراهم کرد که بسیاری از مؤلفه‌های محوری گفتمان جمهوری اسلامی حول شخصیت بسیجی تعین پیدا کند. برای ‌مثال، یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های گفتمانی جمهوری اسلامی نفی سلسله‌مراتب رسمی و تأکید بر شیوه‌ای هیئتی برای کنترل جمعی امور است. در این‌گونه فیلم‌ها، سلسله‌مراتب به ‌هیچ‌وجه در قالب واژه‌های مرسوم نظامی مانند سروان، سرهنگ و تیمسار بیان نمی‌شود. سلسله‌مراتب مبتنی است بر روابط بین بزرگ‌تر و کوچک‌تر و به نوعی مرید و مرادی.[11] رزمنده‌ای که در رأس سلسله‌مراتب قرار دارد با عنوان ”حاجی“ شناخته می‌شود و حکم بزرگ‌ترِ معنوی گروه را دارد. روابط مرید و مرادی به‌قدری در این فیلم‌ها قوت گرفت که به مجموعه‌ای از فیلم‌های ساخته‌شده دربارۀ جنگ فیلم‌های ”حاجی‌سیدی“[12] اطلاق می‌شود. در روابط بین بسیجی‌ها رفتارهای نظامی مرسوم، مانند سلام نظامی، به ‌هیچ‌وجه دیده نمی‌شود. آنچه دیده می‌شود گروهی از مردانی است که داوطلبانه و از روی اعتقاد دینی‌ـانقلابی به جبهه رفته‌اند، ”تشنۀ شهادت“‌اند و روابطی‌ عاطفی بینشان برقرار است.

پیچیدگی‌های خاصی در این تصویر از مردانگی وجود دارد که ناشی از تناقضات این تصویر با تصویر معمول از مرد جنگجو است. به بیان دقیق‌تر، مردانی که در این فیلم‌ها تصویر می‌شوند واجد یک ویژگی‌ کلی‌اند که آنها را مبدل به قهرمان‌هایی می‌کند که با فهم معمول از واژۀ قهرمان -فهمی که در فیلم‌های ارتشی و کماندویی دیده می‌شود- ناسازگار است: قهرمان‌های بسیجی چه به لحاظ فیزیکی و چه به لحاظ دیالوگ‌هایی که ادا می‌کنند و چه به لحاظ فضایی عاطفی‌ که در فیلم ایجاد می‌کنند، تصویری از ”مرد مظلوم“ ارائه می‌کنند. برای ‌مثال، در فیلم‌ دیده‌بان (ابراهیم حاتمی‌کیا، 1367)، که جزو مهم‌ترین فیلم‌های دفاع مقدس و کارگردان مطرح آن است، با رزمنده‌ای روبه‌رو هستیم که نه چهارشانه است و نه قابلیت‌هایی فیزیکی‌ دارد که او را از آدم‌های عادی متمایز کند. قهرمان فیلم ارتباطی بسیار عاطفی‌ با همرزمی دارد که در شرف شهادت است. در کل به‌ هیچ ‌عنوان سردی‌ و استحکامی را که از یک نظامی انتظار داریم در این فرد نمی‌بینیم.

پیچیدگی این تصویر در امتزاج وجه قهرمانی و وجه عادی‌ مردان آن است. فیلم‌های بسیجی از طریق این امتزاج در عمل شکل نامعمولی از همذات‌پنداری را در مخاطب ایجاد می‌کنند که با مؤلفه‌های گفتمانی جمهوری اسلامی هماهنگ است. توضیح اینکه همواره در گفتمان جمهوری اسلامی بر این نکته تأکید شده است که انقلاب ثمرۀ فعالیت کسانی است که از میان ”مستضعفین،“ ”پابرهنگان“ و کلاً ”مردم عادی“ برخاسته‌اند. این اصالت‌بخشی به ”مردم کوچه و بازار“ در دوران جنگ و مشخصاً در سینمای دفاع مقدس نیز حاکم بود و توانست تصویری خاص از قهرمان ایجاد کند. خاص‌بودگی این تصویر در آن است که قهرمان فیلم مردی است که به لحاظ توانایی و مهارت و بدن فراتر از مخاطب نیست. آنچه او را فراتر از مخاطب می‌برد، شجاعتی است که نه از فراانسانی‌بودن قهرمان، بلکه از اعتقاد قلبی او به ایثار در راه امام و انقلاب برمی‌خیزد؛ ایثاری که فارغ از پیروزی یا شکست در برابر دشمن، پیروزی در راه ”حقیقت“ قلمداد می‌شود. این فهم از پیروزی و شکست با اتکا به عقلانیت ابزاری قابل فهم نیست. فهم آن مستلزم توجه به اهمیت نقش ”قیام امام حسین“ در گفتمان‌سازی بسیجی است. فهم بسیجی‌وار که امام حسین را در برابر سپاه یزید مغلوب نمی‌داند، در صورت شکست در برابر دشمن نیز احساس شکست نمی‌کند. عدم احساس شکست ناشی از آن است که فرد در راه هدفش، که هدفی الهی و نه فنی است، گام برداشته است.[13]

این نکته، یعنی همتادیدن حقیقت الهی و عرفانی با رزمندۀ بسیجی،[14] با اینکه امروزه از مؤلفه‌های محوری گفتمان دفاع مقدس تلقی می‌شود، یکی از مهم‌ترین ابعاد اندیشۀ انقلابی‌-اسلامی را تحت‌الشعاع قرار داد: بُعد متشرعانۀ اسلام انقلابی. به ‌عبارت ‌دیگر، در فیلم‌های بسیجی با مردانی روبه‌رو هستیم که همۀ اعمال آنها نه به ‌واسطۀ تجویز شرعی صرف، بلکه به واسطۀ تعلق خاطر قلبی به ارزش‌های انقلابی‌-‌عرفانی صورت می‌گیرد؛ مردانی که می‌توانند شرعیات را نه به شکلی صلب، بلکه چونان نمودی از حقیقت عرفانی دریابند. هم‌راستا دیدن شریعت و طریقت و به تبع آن ساخت مردی که تمامی کنش‌هایش نمود این هم‌راستایی باشد، به سبب جنگ و احساس نزدیکی به ”شهادت“ امکان‌پذیر شد.

این تصویر عرفانی از رزمنده‌ها خلئی را در تصویرسازی از مرد ایدئال ایجاد می‌کند که یکی دیگر از مؤلفه‌‌های گفتمان جمهوری اسلامی را در ابهام فرو می‌برد. پیش‌تر به این نکته اشاره کردیم که یکی از مؤلفه‌های گفتمانی جمهوری اسلامی تأکید بر نقش ”مردم عادی“ در انقلاب و جنگ است. با توجه به این مؤلفه، مسئله‌ای که ایجاد می‌شود چگونگی جمع ‌کردن وجه عارفانۀ رزمندگان بسیجی و عادی ‌بودن آنها است. درنمی‌یابیم که یک آدم عادی، که قاعدتاً باید دغدغۀ مسایل روزمره را داشته باشد، چگونه می‌تواند هم‌زمان به نمادی تقدس‌یافته تبدیل شود. اهمیت مسئله زمانی روشن‌تر می‌شود که در نظر آوریم که هیچ‌گاه در فیلم‌هایی که رزمندگان بسیجی حکم قهرمانان آنها را دارند با بسط ‌و گسترش شخصیت روبه‌رو نمی‌شویم. در این فیلم‌ها با تیپ‌هایی روبه‌رو می‌شویم که گویا به شکل رزمنده‌-عارف به دنیا آمده‌اند. در این خصوص می‌توان به فیلم نینوا (رسول ملاقلی‌پور، 1362)، اولین ساختۀ کارگردان آن، اشاره کرد. شخصیت اصلی نینوا یک نوجوان است. مسئله آن است که در نوجوان این فیلم هیچ نشانه‌ای از عوالم خاص این دورۀ سنی مشاهده نمی‌شود. نوجوان این فیلم حامل حقیقتی است که در کنش جنگ نمود می‌یابد؛ حقیقتی که با ارزش‌های عاشورایی این‌همان است. برای اینکه بحث روشن‌تر شود، نینوا را از باب چگونگی تصویر نوجوان با پل (برنهارد ویکی، 1959) مقایسه کنید. در پل، صرفاً هیجانات خاص دوران بلوغ است که نوجوانان را وارد جنگ می‌کند، اما در نینوا، گویا با رزمنده‌-عارفی روبه‌رو هستیم که ”معصومیت“ نوجوانی صرفاً در نقش تقویت‌کنندۀ وجه عرفانی او عمل می‌کند؛ نوجوانی که گویا با همین خصایص به دنیا آمده است.[15] به ‌این ‌معنا، در بهترین حالت می‌توان چنین تعبیر کرد که این فیلم‌ها مرد بسیجی را از هنگامی به تصویر می‌کشند که بیننده با صورت تحول‌یافتۀ مرد آشنا شود و به این طریق رزمنده را در وجه قدسی‌اش منجمد می‌کنند. هیچ‌گاه نمی‌توانیم دریابیم که فرد بسیجی پیش از آنکه وارد جنگ شود به چه صورتی بوده است. اگر او یکی از ”آدم‌های عادی“ است -که قطعاً هست- به چه شکل از وجه روزمره و عادی خود فاصله گرفته و آمادۀ ایثار شده است؟ نشان خواهم داد که چگونه  اخراجی‌ها با تصویرکردن دوبارۀ لات بر پردۀ سینما این ابهام را رفع کرد.

بی‌پاسخ‌ ماندن سوال یادشده در سینمای دفاع مقدس، یکی از مهم‌ترین ابزارهای رسانه‌‌ای گفتمان‌سازی جمهوری اسلامی، منجر به آن می‌شود که شکل روزمرۀ مردانگی ایدئال -شکلی که در شرایط غیرجنگی نمود می‌یابد- عینیت پیدا نکند. پاسخ قاطع و ایجابی به این سوال مشخصاً با پایان جنگ اهمیت پیدا می‌کند، چرا که فضای عرفانی‌ تعریف‌کنندۀ مرد ایدئال بسیجی در شرایط عادی از فعلیت می‌افتد. در این شرایط، گفتمان جمهوری اسلامی باید تصویری از مرد ایدئال بسازد که در شرایط روزمره هم کارکرد داشته باشد؛ مردی که بالقوه رزمنده باشد. حال سوال این است که در زندگی روزمره چه تیپ از مردان در شرایط استثنایی مطلوب‌اند؟ سینمای دفاع مقدس در ابتدای امر با فیلم‌هایی که در ادامه به آنها اشاره خواهد شد، به شکلی سلبی به این سوال پاسخ داد. به این معنا که با اتکا به این فیلم‌ها می‌توانیم دریابیم مرد ایدئال جمهوری اسلامی از کدام گروه‌های اجتماعی ”نیست.“ با اخراجی‌ها بود که این سوال صورتی ایجابی به خود گرفت.

 

پاسخ سلبی: ضدیت با طبقۀ متوسط و بالا

سینمای دفاع مقدس تا پیش از اواسط دهۀ 1370 هیچ پاسخی برای پرسش از مردان مطلوب در زندگی روزمره نداشت. از اواسط این دهه است که ابتدا به شکلی سلبی به این پرسش پاسخ داده می‌شود و در اواسط دهۀ 1380 است که با  اخراجی‌ها پاسخی ایجابی و بسیار قاطع به این پرسش داده شد. آنچه در وهلۀ اول با دو فیلم لیلی با من است (کمال تبریزی، 1374) و آژانس شیشه‌ای (ابراهیم حاتمی‌کیا، 1376) طرح شد، تصویری بود از آدم‌هایی که هیچ درکی از ارزش‌های مردان بسیجی نداشتند. هر دو فیلم را‌، که همچنان جزو محبوب‌ترین آثار سینمای دفاع مقدس‌اند و نقطۀ عطفی در کارنامۀ سازندگانشان به حساب می‌آیند، کارگردانانی ساختند که تجربۀ انقلابی و جنگی قابل تأملی داشتند. کمال تبریزی، کارگردان لیلی با من است، جزو دانشجویانی بود که در تسخیر سفارت امریکا در سال 1358 نقش داشتند. ابراهیم حاتمی‌کیا، کارگردان آژانش شیشه‌ای، از افرادی است که سابقۀ پررنگ حضور در جبهه و همکاری با مرتضی آوینی را دارد. این دو فیلم به هیچ وجه ضدجنگ نیستند، اما آغازی بودند بر خوانش‌هایی بدیل از شخصیت رزمندگان بسیجی. لیلی با من است اولین فیلم کمدی دفاع مقدس بود و آژانس شیشه‌ای اولین فیلمی بود که همچون بهترین سال‌های زندگی ما (ویلیام وایلر، 1946) عدم امکان جذب قهرمان در جامعۀ پس از جنگ را نشان می‌دهد.

لیلی با من است فیلمی کمدی‌ دربارۀ فیلمبرداری است که کارمند صداوسیماست و برای اخذ وام مسکن راهی جبهه می‌شود تا از اسرای عراقی فیلمبرداری کند. فیلم مجموعه‌ای است از موقعیت‌های کمیک که به‌واسطۀ ترس این کارمند از جنگ ایجاد می‌شود. فیلم در نهایت با نشان‌دادن تحول این کارمند و ابراز عشق او به جبهه پایان می‌یابد. اما باید به این نکته توجه داشت که این تحول به هیچ‌وجه از منطق فیلم استنتاج نمی‌شود و می‌توان آن را نادیده گرفت. توضیح اینکه سیر فیلم به گونه‌ای نیست که با بسط و گسترش شخصیت فیلم در جهت تحولی اعتقادی روبه‌رو باشیم و دقیقاً فقدان این عنصر متحول‌شونده در شخصیت فیلم است که موقعیت‌‌های خنده‌دار را خلق می‌کند. به عبارت ‌دیگر، موقعیت‌های گوناگون در جبهه در طول فیلم پرسشی برای شخصیت در خصوص حقانیت فضای جبهه برنمی‌انگیزد. او فقط می‌خواهد از این وضعیت فرار کند. تلاش‌های او برای فرار است که موقعیت‌های خنده‌دار را خلق می‌کند. در نتیجه، تحولی که در آخر فیلم در شخصیت صادق مشکینی مشاهده می‌کنیم از آنچه در طول فیلم از او مشاهده کرده‌ایم منتج نمی‌شود. به ‌این‌ معنا، لیلی با من است به شکل سلبی نشان می‌دهد افرادی که جزو ”مردم عادی“ تلقی می‌شدند و آمادگی ایثار در راه اسلام را داشتند، از جنس طبقۀ متوسط کارمند نبودند. کارمند یعنی فرد محافظه‌کار ترسویی که دقیقاً ترس او امکان ساخت کمدی را مهیا می‌کند.

در آژانس شیشه‌ای  با قهرمانانی بسیجی‌ روبه‌رو هستیم که دوران پس از جنگ را سپری می‌کنند. فیلم نشان می‌دهد که قهرمانان بسیجی پس از جنگ با جامعه‌ای روبه‌رو شده‌اند که به‌هیچ‌وجه قدرت درک آنها را ندارد. حاتمی‌کیا در این فیلم سعی می‌کند رزمندگان را در برابر اقشار متفاوت جامعه -که در قالب افرادی نشان داده شده‌اند که قهرمان فیلم آنها را در یک آژانس هواپیمایی به گروگان گرفته- تصویر کند. در بین این افراد، غیر از پیرمردی که با خواندن مصرعی از حافظ، ”ما ز یاران چشم یاری داشتیم،“ به شکلی بسیار گذرا همدلی خود را با رزمندگان نشان می‌دهد، هیچ نماینده‌ای از جامعه دیده نمی‌شود که کوچک‌ترین درکی از کنش رادیکال قهرمان فیلم داشته باشد که برای نجات هم‌رزمش مشتریان و کارکنان آژانس هواپیمایی را گروگان گرفته است.

در آژانس مسافرتی افرادی را می‌بینیم که به طبقۀ متوسط تحصیل‌کرده، طبقۀ بالای ثروتمند و طبقۀ متوسط سنتی‌-بازاری تعلق دارند. همۀ این افراد یا ضدجنگ‌اند یا مهم‌تر از آن، اصلاً جنگ و فضای آن را نمی‌فهمند. فیلم در نهایت تصویر روشنی از افرادی به دست نمی‌دهد که توان درک قهرمانان بسیجی را دارند. به ‌عبارتی، فقط به صورت سلبی می‌توانیم دریابیم کسانی که با بسیجی‌ها احساس همدلی می‌کردند از چه اقشاری ”نبودند.“ ابعاد شخصیتی خود این قهرمانان و تحولی که آنها را به سمت ایثار کشانده است نیز مبهم باقی می‌ماند. تا حدی با ”آدم عادی“‌ پشتیبان جنگ آشنا می‌شویم، عباس کشاورز است و حاج‌کاظم مسافرکش، اما درنمی‌یابیم که این آدم‌ها با چه سیر تحولی در شخصیت به آنچه رسیده‌اند که امروز هستند.

علاوه بر مسئلۀ مبهم ‌ماندن تحول شخصیت، با مسئلۀ دیگری نیز در آژانس شیشه‌ای روبه‌رو هستیم: عدم تطابق ذاتی کنش و شخصیت. فهم این عدم تطابق از طریق مقایسۀ آژانس شیشه‌ای با بعدازظهر سگی (سیدنی لومت، 1975) ممکن می‌شود که آژانس به ‌وضوح متأثر از آن است. پیش‌تر به بومی‌کردن قهرمانان امریکایی در فیلم‌های جاهلی از طریق بهره‌گیری از ساختار محله‌ای اشاره کردیم. در آژانس نیز شاهد نوع خاصی از بومی‌سازی قهرمان امریکایی هستیم، با این تفاوت که در فیلم‌های جاهلی رادیکالیسم قهرمان امریکایی می‌توانست از خلال لات و لوطی بازتولید شود، اما استفاده از شخصیت بسیجی در آژانس نمی‌تواند رادیکالیسم فیلم لومت را بازتولید کند. توضیح اینکه چون بنا به تصویر معهود، خشونت فرد بسیجی فقط در میدان جنگ و در برابر دشمن تعین پیدا می‌کند، کنش گروگان‌گیری در آژانس که به لحاظ دراماتیک می‌تواند نقاط تعلیق مهمی را در فیلم ایجاد کند، به داستان‌گویی حاج‌کاظم برای آدم‌هایی تبدیل می‌شود که یا با جنگ مخالف‌اند یا اصلاً جنگ را نمی‌فهمند. شب گروگان‌گیری نیز به خلوتگهی عارفانه برای حاجی تبدیل می‌شود تا در سکوتی معنوی برای همسرش نامه بنویسد. می‌توان گفت که در آژانس خلائی در کنش قهرمان وجود دارد که گروگان‌گیری را از همان ابتدا بی‌معنا می‌کند، اما آژانس می‌خواهد با نصیحت و عرفان‌گرایی حاج‌کاظم این بی‌معنایی را به شکلی کاذب مرتفع کند. به عبارتی آژانس نمی‌تواند از طریق تصویر مرد ایدئال بسیجی اقتضائات گروگان‌گیری را بالفعل کند. بسیار ساده، از همان اول فیلم می‌دانیم که حاج‌کاظم این آدم‌ها را نمی‌کشد. حال سوال این است که اگر وجهی از شخصیت حاج‌کاظم دارای بُعدی آق‌منگولی یا حتی قیصری بود چه؟ آیا در این صورت بین شخصیت و کنش هماهنگی برقرار نمی‌شد و درام از همان ابتدا مخاطب را با دوراهی‌های خطیر روبه‌رو نمی‌کرد؟ سابقۀ سینمای جاهلی نشان می‌دهد که هم هماهنگی برقرار می‌شد و هم دوراهی‌ها طرح می‌شدند.

نکتۀ دیگر دربارۀ آژانس اینکه مضمون ضدجامعۀ آژانس بعدها در فیلم‌های متعددی تکرار می‌شود. یکی از مهم‌ترین این فیلم‌ها دیوانه‌ای از قفس پرید (احمدرضا معتمدی،1381) است که سیمرغ بلورین بهترین فیلم از بیست‌و‌یکمین جشنوارۀ فیلم فجر را دریافت کرد. فیلم دیگر پاداش سکوت (مازیار میری، 1385) است که نامزد بهترین کارگردانی جشن خانۀ سینما در سال 1386 شد. بررسی این فیلم‌ها در فهم اموری یاری‌رسان خواهد بود که در گفتمان جمهوری اسلامی امور بیگانه و کنارنیامدنی تلقی می‌شوند.

 

پاسخ ایجابی: لات به عنوان مرد ایدئال

مسئلۀ چگونگی تحول ”مرد ایدئال“ در سینمای دفاع مقدس با اکران  اخراجی‌ها ساختۀ مسعود ده‌نمکی در سال 1386 طرح شد. آنچه اخراجی‌ها را به یک نمونۀ خاص تبدیل می‌کند، فارغ از رکورد فروش و سابقۀ سیاسی کارگردان آن، بازگشتی است که این فیلم به سی‌ سال قبل می‌کند. به واسطۀ اخراجی‌ها، مردانگی جاهلی در فیلم‌های پیش ‌از انقلاب مجدداً احیا شد، اما این بار در قالب رزمنده. تحلیل این فیلم و استخراج ابعاد خاص‌کنندۀ آن تصویر مرد ایدئال بسیجی و کارکرد لات در ساخت این تصویر را روشن می‌سازد.

تحلیل فیلم

خلاصۀ داستان: اخراجی‌ها داستان جوانی است جاهل با نام مجید صفایی، ملقب به مجید سوزوکی، که به خاطر اثبات عشق به دختر یکی از کسبۀ محل، که گیوه‌دوزی است عارف، راهی جبهه می‌شود. در این راه چند تن از دوستان او، که مانند او از جاهل‌ها هستند، او را همراهی می‌کنند. فیلم با شهادت مجید سوزوکی به پایان می‌رسد.

برای تحلیل اخراجی‌ها در وهلۀ اول باید به این نکته توجه کرد که مجید سوزوکی و دوستانش از مردان سنتی منفی هستند؛ آدم‌هایی اهل قمار، اهل سیگار یا مواد مخدر، اهل عرق‌خوری، اهل علاقه‌مندی به هم‌جنس،[16] کاملاً بی‌توجه به شرعیات، و مهم‌تر از همه، بیکار. به‌ این ‌معنا، می‌توان گفت که با آدم‌هایی از جنس اراذل روبه‌رو هستیم و نه از جنس لوطی‌های معتمد محله. پیچیدگی فیلم دقیقاً در همین جا نمایان می‌شود. اخراجی‌ها می‌خواهد به آن شکل از مردانگی‌ که در فرهنگ لات‌ها و لوطی‌ها بار ارزشی منفی دارد و اصلاً تقابل با این صورت از مردانگی بخش مهمی از هویت‌ مردان مثبت را می‌سازد، مشروعیت بخشد. پرسش این است که فیلم می‌خواهد چه طرفی از این مشروعیت‌بخشی ببندد و با چه مکانیسمی آن را محقق سازد.

فیلم در وهلۀ اول ساختاری محله‌ای را به تصویر می‌کشد، اما این تصویرسازی از محله همانند تصاویری نیست که پیش از انقلاب از محله ارائه می‌شد. فیلم با حذف برخی از مؤلفه‌های ساختار محله‌ای که پیش‌تر جزو لاینفک ساخت درام‌ جاهلی بودند و با افزودن مؤلفه‌هایی دیگر، فضایی اجتماعی‌ خلق می‌کند که با اتکا به آن بتواند به اراذل مشروعیت بخشد.

مهم‌ترین مؤلفۀ محذوف در ساختار محله‌ای تصویرشده در اخراجی‌ها عبارت است از لوطی‌‌هایی که در برابر اراذل می‌ایستند. در اینجا با چند سوال همبسته روبه‌رو می‌شویم که پاسخ به آنها راه را برای ایضاح ابعاد گفتمان‌ساز اخراجی‌ها هموار می‌کند: 1. با توجه به اینکه در پیشینۀ سینمای لاتی‌جاهلی درام با تقابل اراذل و لوطی‌ها یا لات‌های خوب شکل می‌گیرد، اخراجی‌ها چه تصویری از اراذل ارائه می‌کند که به‌واسطۀ آن لوطی یا لات خوب را حذف می‌کند؟  اخراجی‌ها با تقلیل حدود فعل شر، در عمل حضور لوطی در ساختار محله‌ای را بلاموضوع می‌کند. در عمدۀ فیلم‌های جاهلی قبل از انقلاب نزاع مردانگی مثبت و منفی عمدتاً بر سر مسئله‌ای بود که قبح آن را نمی‌شد نادیده گرفت: مسایل ناموسی. اخراجی‌ها با از میان ‌برداشتن مسایل ناموسی، حوزۀ افعال شر اراذل را به امور منکراتی ساده تقلیل می‌دهد: قمار، عرق‌خوری، شیره‌کشی و مهم‌تر از همه لهو و لعب و لودگی. این اعمال حساسیت لوطی یا لات را برنمی‌انگیزند و کارکرد خشونت آنها را عینیت نمی‌بخشد. فرض کنید مجید سوزوکی به دختر میرزا تجاوز می‌کرد. در این حالت دیگر امکان نداشت که فیلم را بدون حضور لوطی‌ها یا لات‌های خوب پیش برد. با تجاوز یا قتل وارد حوزه‌ای از اعمال شر می‌شویم که مستلزم برخوردی رادیکال است؛ برخوردی که با حضور مردان خوب امکان‌پذیر می‌شود. 2. اخراجی‌ها با ارائۀ این تصویر بی‌خطر از اراذل می‌خواهد چه تقابلی را جایگزین تقابل اراذل‌-‌لوطی‌ها کند؟ تقابل اراذل ‌با روحانی و عارف. با بی‌خطر‌شدن اراذل، حوزۀ مرسوم خیر و شر در فیلم‌های لاتی‌جاهلی به شکلی بنیادی تغییر می‌کند. اگر در آن فیلم‌ها لوطی یا لات خوب (حوزۀ خیر) در برابر فرد یا افراد چاقوکش و متجاوز و زورگو (حوزۀ شر) قرار می‌گرفت، در اخراجی‌ها روحانی و عارف محله در برابر گروهی از اراذل بی‌خطر قرار می‌گیرند. حال سؤال دیگری شکل می‌گیرد: 3. اگر این اراذل بی‌خطرند، نفس تقابل در اینجا به چه معناست؟ مسئله آن است که معنای تقابل تغییر کرده است. تقابل در فیلم‌های لاتی‌جاهلی پیش از انقلاب به معنای انتقام‌گیری یا منکوب ‌کردن بود، اما در اخراجی‌ها تقابل یعنی به صراط مستقیم هدایت ‌کردن گمراهانی معصوم و کودک‌صفت. در نهایت، با سوالی روبه‌رو می‌شویم که بُعد گفتمان‌ساز اخراجی‌ها را روشن می‌کند: 4. این هدایت به چه شکل صورت‌ می‌گیرد؟ از طریق تسامح و گذشت از اعمال شر؛ تسامحی که نه به‌واسطۀ خوانشی دموکراتیک از اسلام، بلکه به‌واسطۀ خوانشی غیرمتشرعانه امکان‌پذیر می‌شود.

طبق این خوانش، عالم ظاهری دارد و باطنی. ممکن است باطن عالم، که همانا حقیقت آن است، نمود روشنی در ظاهر آن نداشته باشد. افرادی چون پسر میرزا یا حاج‌‌صالح (حاج‌‌آقا گرینوف) یا حتی رزمندۀ مخلص و نترسی چون حاج‌آقا کمالی ظاهربین‌اند. آنها خلوصی را که در دل اراذل است درنمی‌یابند. اما روحانی محله و میرزا می‌توانند باطن این افراد را رؤیت کنند. سکانس ثبت نام برای جبهه به‌وضوح نشان می‌دهد که به ‌هیچ‌عنوان نمی‌توان حقیقت افراد را با استناد به التزام آنها به شرعیات تعیین کرد. در این سکانس، شاهدیم که روحانی و میرزا سماجت حاج‌آقا گرینوف برای گزینش شرعی اراذل را نقد می‌کنند. از خلال نقد آنها و مشخصاً نقد میرزا درمی‌یابیم که اراذل اخراجی‌ها صرفاً نمایندۀ یک قشر خاص تلقی نمی‌شوند، بلکه چونان مدلولِ دال ”مردم“ فهم می‌شوند؛ همان مردم عادی‌ که سازندۀ انقلاب‌ و پیش‌برندۀ جنگ‌اند. میرزا خطاب به حاج‌آقا گرینوف می‌گوید:

بنده‌های خدا (اراذل اخراجی‌ها) همین که اراده کردن برن جبهه از جرگۀ اراذل خارج‌ان. من و شمام باید خادمشون باشیم، نه اینکه خار راهشون. وگرنه باید اعلام می‌کردیم یک لشکر فرشته بیان ثبت نام، نه آدمیزاد جایزالخطا. بقیۀ رزمنده‌ها و شهدای ما هم که گروپّی از آسمون نازل نشدن، از مردم بودن. هنر همینه: کیمیاگری. یعنی اینکه بتونی از نخاله‌ها طلا بسازی.

 

پس ”از مردم بودن“ منافاتی با اعمال شر سادۀ منکراتی ندارد. به ‌عبارتی، مادامی‌که حوزۀ رذالت فرد تجاوز و قتل را در بر نگرفته باشد، می‌توان او را جزو ”مردم“ دانست. در اینجا با سوال دیگری روبه‌رو می‌شویم: مگر لوطی‌ها هم اهل همین اعمال شر نبودند؟ بسیاری از لوطی‌ها و لات‌‌های خوب هم اهل عرق‌خوری و کافه ‌رفتن بودند. تصویر لوطی یا لات خوب عرق‌خور به وفور در سینمای فارسی دیده می‌شود. برای ‌مثال، در تصویر کاملاً همذات‌پندارانه‌ای که از  ناصر ملک‌مطیعی تثبیت شد، به ‌هیچ‌وجه تناقضی بین خوب ‌بودن و کافه ‌رفتن دیده نمی‌شود. به ‌این ‌معنا، انحراف لوطی از شرع در خصوص عرق‌خوری پذیرفته است. پس چرا فیلم باید روی اراذل متمرکز شود؟ فرض کنیم به جای مجید سوزوکی با مردانی چون قیصر و فرمان روبه‌رو می‌شدیم. در این حالت چه بر سر هنر کیمیاگری مد نظر میرزا می‌آمد؟ پاسخ روشن است، هنر کیمیاگری میرزا بلاموضوع می‌شد. لات خوبی چون قیصر یا لوطی‌ای چون فرمان در بین همۀ اهل محل از احترام برخوردارند. حوزۀ اقتدار آنها تمامیت محله را دربرمی‌گیرد. اخراجی‌ها مخصوصاً مردانگی سنتی را به رذالتی کودکانه تقلیل می‌دهد تا همۀ اعتبار محله‌ای را به میرزا و روحانی محله حواله دهد. به ‌این ‌معنا، اگر با لوطی‌هایی چون فرمان در قیصر یا آقامهدی در پاشنه‌طلا روبه‌رو می‌شدیم، مضمون هدایتگری میرزا و روحانی بلاموضوع می‌شد. در اینجا ممکن است با این پرسش روبه‌رو شویم که مگر بدیل میرزا و روحانی در قیصر با نقش خان‌دایی نمود نمی‌یابد؟ پاسخ این سوال منفی است. ارتباط قیصر و فرمان با خان‌دایی ارتباطی است از سر احترام متقابل و پذیرش حقانیت طرف مقابل. خان‌دایی به ‌هیچ‌وجه قیصر و فرمان را کودکانی شر که باید هدایت شوند نمی‌داند. اختلاف خان‌دایی با قیصر اختلاف دو آدم برابر است بر سر چگونگی اتخاذ موضع در قبال مسئله‌ای حاد، نه اختلافی از سر حقیقت‌بین‌بودن یکی و گمراه‌ بودن دیگری.

پس مسئلۀ اصلی اخراجی‌ها هدایت ”مردم“ برای پرهیز از اعمال منکراتی نیست، مسئلۀ اصلی فیلم تقویت هر چه ‌بیشتر بُعد هدایتگر و عرفانی روحانیت است. اخراجی‌ها برای تقویت این بعد چه می‌کند؟ اولاً مردانگی مثبت لوطیانه و لاتی را حذف می‌کند و ثانیاً، مردانگی منفی را در قالب رذالتی کودکانه به تصویر می‌کشد. بنابراین، با بازگشت به سینمای جاهلی روبه‌رو هستیم، اما در شکلی جدید. در این شکل، قیصرها و فرمان‌ها حذف می‌شوند و برادران آب‌منگول به اراذلی کودک‌صفت و درنتیجه تربیت‌پذیر تبدیل می‌شوند.

پرسش این است که این تصویر از مردانگی منفی در خدمت چه خوانشی از گفتمان انقلابی است؟ این خوانش با مسخ مردانگی سنتی و فروکاستن آن به رذالتی کودکانه گفتمان انقلابی را از وجه قهریۀ آن، که جزو طبیعت هر انقلابی است، خارج می‌کند. اراذل همچون کودکانی‌اند که باید با مهربانی آنها را به راه راست کشاند. در اینجا سوال مهمی شکل می‌گیرد: اصلاً چرا حذف قوۀ قهریۀ انقلاب و طرح خوانشی کاملاً رحمانی از آن به‌واسطۀ اراذل صورت می‌گیرد؟ چرا دیگر گروه‌های اجتماعی نمی‌توانند واسطۀ این امر باشند؟ چرا برای نشان ‌دادن بُعد هدایتگر انقلاب از دیگر گروه‌های اجتماعی استفاده نشده است؟ پیش‌تر گفتیم که در آژانس شیشه‌ای و لیلی با من است طبقات متوسط و بالای مدرن به‌ ترتیب به سبب محافظه‌کار بودن و عدم درک فضای انقلابی و جنگی نمی‌توانستند منبع مردانگی ایدئال تلقی شوند. پس چرا اخراجی‌ها در پی هدایت این دو گروه برنیامد؟

پاسخ به این سوال در جنس گمراهی اراذل ریشه دارد. گمراهی‌ طبقۀ متوسط و بالای مدرن ناشی از تعلق خاطر به نوعی نظام فکری ”غریبه“ است. توضیح واژۀ ”غریبه“ به فهم ارتباط روحانی و میرزا با اراذل و در نهایت امر، به فهم دلیل این‌همانی اراذل اخراجی‌ها با مردم عادی یاری می‌رساند. مسئله آن است که طبق ساختار محله‌ای تصویرشده در  اخراجی‌ها، هیچ نهاد مدرنی در داخل این ساختار قرار نمی‌گیرد. مردان طبقۀ متوسطی‌ که صبح زود از خواب برمی‌خیزند تا به یک ادارۀ دولتی بروند، به‌ هیچ‌وجه بخشی از هویت ساختار محله‌ای نیستند. طبقۀ بالای مدرن نیز چه به لحاظ فعالیت اقتصادی (کار خارج از بازار سنتی) و چه به لحاظ سبک زندگی سنخیتی با ساختار محله‌ای ندارد. اما اراذل با اینکه خلاف شرع عمل می‌کنند، در متن ساختار محله‌ای‌اند. روابط آنها و شیوۀ درک آنها از پیرامون در قالب همین ساختار تعریف شده است. آنها وجه شر، اما خودی ساختار محله‌ای‌اند و چون به‌رغم شر بودن خودی‌اند، پس برخلاف طبقۀ متوسط و بالای مدرن از جنس مردم‌اند. علاوه ‌بر این، چون شر بودن آنها بی‌خطر است و صورتی کودکانه دارد، امکان تربیت آنها وجود دارد.

در اینجا لازم است به حقیقت‌بینی میرزا و روحانی محله بازگردیم. وقتی می‌گوییم که آنها حقیقت‌بین و باطن‌نگرند، در واقع امر چه چیزی را از خلال اراذل می‌بینند؟ آنها خودی‌ بودن اراذل و در معنایی کلی‌تر، حدود ساختار اجتماعی محله‌ای را می‌بینند. آنها می‌فهمند که کدام انحراف برای ساختار محله‌ای سنتی خودی و معنادار است. ”انسان جایزالخطا“ی مد نظر میرزا نیز در جایی جز این ساختار معنا نمی‌یابد. افرادی مانند دکتر کامران، که به لحاظ سبک زندگی و شیوۀ زیست خارج از مختصات ساختار محله‌ای قرار می‌گیرند، با فروتنی و پذیرش ارزش‌های این ساختار وارد جرگۀ خودی‌ها می‌شوند. تسامح روحانی و میرزا در برابر انحراف اراذل از شرعیات ناشی از آن است که اصل موضوع، خودی‌بودن اراذل، امری است محقق. پایبندی به شرعیات فرع قضیه است. بدین‌ترتیب، اخراجی‌ها با طرح ‌نکردن افراد غیرمحله‌ای، روحانی و میرزا را در هماهنگی کامل با جهان اجتماعی پیرامونشان نشان می‌دهد.

حال ‌و‌ هوای عرفانی روحانی و به‌خصوص میرزا کارکرد دیگری هم دارد. نکتۀ مهمی که از خلال نقش میرزا طرح می‌شود، درشت ‌کردن بُعد عرفانی آیت‌الله خمینی است. میرزا که عارفی است گیوه‌دوز و تنبورنواز، عکس آیت‌الله خمینی را به دیوار مغازه‌اش نصب کرده است. در این ‌معنا، روحانی باطن‌بین محله و بیش از او میرزای عارف، بیش از متشرعین فیلم  به آیت‌الله خمینی یا امام نزدیک‌اند. به ‌عبارت ‌دیگر، اخراجی‌ها ادعا می‌کند که وجه ممیز و اصیل گفتمان انقلاب اسلامی و آدم‌هایی که حقیقتاً می‌توان آنها را انقلابی و عاشق امام نامید، دریافت باطن عالم است. اما این دریافت را، برخلاف فیلم‌های بسیجی‌محور پیشین، نه نزد بسیجی که نزد یک روحانی و یک انسانی عامی، اما عارف، می‌یابیم. حال سوال این است که تحویل نقش بسیجی باطن‌نگر به روحانی و میرزا چه کارکردی برای تصویرسازی از مرد ایدئال دارد؟ کارکرد آن تبدیل رزمندگان به‌ انسان‌هایی زمینی است؛ به انسان‌هایی جایزالخطا.

 

اخراجی‌ها با تحویل وجه عرفانی رزمندگان بسیجی به روحانی و عارف چیدمان جدید و در عین حال باورپذیرتری از تیپ‌های گفتمان انقلابی‌جنگی عرضه می‌کند. با تحویل وجه قدسی بسیجی‌ها به روحانی و عارف محل، با رزمندگانی زمینی‌تر روبه‌رو می‌شویم که امکان استخراج الگویی برای مردانگی ایدئال در شرایط عادی (غیرجنگی) را فراهم می‌کنند. بدیهی است که زمینی‌تر شدن رزمندگان با حضور اراذل یا به تعبیر میرزا ”انسان جایزالخطا“ در جبهه تقویت می‌شود. اما همچنان یک سوال مهم باقی است: اصلاً چرا باید برای ساخت مردانگی ایدئال از اراذل بهره گرفت؟ چرا اخراجی‌ها نقطۀ تأکید را از بسیجی‌های کلیشه‌شده‌ای مانند سیدمرتضی، با بازی سیدجواد هاشمی، برمی‌دارد و به اراذل می‌دهد؟ پاسخ به این سؤال از ماهیت مردانگی منفی محله‌ای برمی‌خیزد.

پیش‌تر گفتیم که در فرهنگ لات‌بازی و لوطی‌گری، منِ نوعی برای اینکه مردانگی خود را ثابت کنم باید پیش از هر چیز توانایی خود را در انجام کارهای خلاف، مانند عرق‌خوری، نشان دهم. مردانگی مثبت به آن است که فرد بتواند این کارها را بکند و نکند. شجاعت، در زبان لاتی: جیگر داشتن، یعنی فرد توان آن را دارد که هر کاری بکند و اگر قرار نیست بکند به ارادۀ خود نکند. اگر نتواند بکند اصلاً مرد نیست؛ مخنث است، ژیگولو است، سوسول است، بچه‌ننه است. ورود به سطح بالاتری از مردانگی مثبت عمدتاً پس از ”توبه“ شکل می‌گیرد، زمانی که مرد پیش‌تر توانایی‌اش در اقدام به فعل شر را در عمل نشان داده است. تصویر کلیشه‌شده از مرد بسیجی به‌ سبب ماهیت قدسی و غیرتاریخی این تصویر نمی‌تواند از اقدام به فعل شر یا معصیت به منزلۀ ابزاری برای اثبات مردانگی سود جوید. نمی‌توانیم نشان دهیم که سیدمرتضی در مرحله‌ای از زندگی اهل خلاف بوده است و با وقوع جنگ متحول شده و توبه کرده است.

در اخراجی‌ها تلاش شده است از یگانه منبع مردانگی سنتی، که فرهنگ لات‌ها و لوطی‌هاست، برای تصویرکردن مردانگی‌ای استفاده شود که مختص شرایط جنگی نیست. مجید و رفقایش، مشخصاً مصطفی، هر چه که نباشند مرد هستند.[17] فرم دیگری از مردانگی را نمی‌توان از ساختار محله‌ای بیرون کشید که شجاعت آن در شرایط غیرجنگی هم معنادار باشد. بدین ترتیب، اخراجی‌ها با واردکردن مردان منفی به متن جبهه برای اولین بار تصویری از مردانگی ایدئال گفتمان جمهوری اسلامی‌ ارائه کرد که به ‌لحاظ موقعیت اجتماعی کاملاً تعین دارد و به همین سبب باورپذیر است. همچنین، با ورود مردانگی منفی و برداشتن بار عرفان از دوش رزمندگان، وجه عرفانی و هدایتگر روحانیت را، که در فیلم‌های جنگی پیشین لحاظ نشده بود، تعین بخشید.

تصویر روحانی در سینمای بیست‌سالۀ اخیر ایران تصویری است عارف‌مسلک، چسبیده به طبقات پایین جامعه و خارج از نهادهای بوروکراتیک؛ آدم‌هایی که در محله‌های سنتی زندگی می‌کنند، با اهل محل دوست‌اند، آرام سخن می‌گویند و حضورشان، چه در موقعیت‌های کمیک و چه در موقعیت‌های جدی، به‌ نحوی آرامش‌بخش است. در فیلم مارمولک (کمال تبریزی، 1382) با روحانی‌ای کاملاً عارف‌مسلک با نام حاج‌رضا احمدی (با بازی شاهرخ فروتنیان) روبه‌رو می‌شویم که به حرفۀ گچ‌بُری مشغول است. در فیلم‌های زیر نور ماه (رضا میرکریمی، 1379)، خیلی‌دور، خیلی نزدیک (رضا میرکریمی، 1383)، چارچنگولی (سعید سهیلی، 1387)، طبقۀ حساس (کمال تبریزی، 1392)، نهنگ عنبر (سامان مقدم، 1393) و دیگر فیلم‌ها نیز به نوعی با همین تصویر روبه‌روییم؛ روحانی حقیقت‌بین و هدایتگر و مرادگونه‌ای که گاه از سادگی معصومانه‌‌ای برخوردار است که اوج این سادگی معصومانه در فیلم رسوایی (مسعود ده‌نمکی، 1391)، نمود می‌یابد. اما  اخراجی‌ها با دیگر فیلم‌هایی که در آنها روحانی حضور دارد، تفاوتی اساسی دارد. در اخراجی‌ها برای اولین‌بار صرف حقیقت‌بینی روحانی طرح نمی‌شود، بلکه کارکرد تغییردهندۀ این حقیقت‌بینی نیز طرح می‌شود. نکتۀ حائز اهمیت آن است که فقط با به‌تصویر‌کشیدن لات است که وجه تغییردهندۀ روحانی فعلیت می‌یابد، یعنی با نمایشی از مردانگی منفی اما سنتی و ناخودآگاه. این ناخودآگاهی و غیرایدئولوژیک ‌بودن و فارغ ‌از ‌استدلال ‌بودن لات معرف‌ سادگی‌ مورد تأکید روحانی حقیقت‌بین است؛ سادگی‌ای که در گروگان‌های آژانس شیشه‌ای دیده نمی‌شد. به ‌‌این ‌معنا، لات واسطه‌ای برای فعلیت‌بخشی به تصویر عارف‌-فقیه از روحانی است. شاید بتوان گفت که این فعیلت‌بخشی به روحانی‌عارف مهم‌ترین کارکرد گفتمان‌ساز لات در اخراجی‌ها است.

نتیجه

اخراجی‌‌ها توانست با ایجاد پیوند بین لات و رزمنده نوعی موقعیت پیشاتحولی برای رزمنده بسازد و از این طریق ناملموس ‌بودن قدسیتی را که در فیلم‌های بسیجی دفاع مقدس به رزمندگان نسبت داده می‌شد مرتفع سازد. حال با قهرمانانی روبه‌روییم که از طرفی جایزالخطایند و به این ترتیب خیلی بهتر از قهرمان قدسی پیشین قابل درک هستند و از طرف دیگر، بنا به لات‌بودنشان در اوج قدرت مردانگی و فراتر از آدم عادی قرار دارند. ساخت این تصویر همبستۀ ساخت تصویری عرفانی از روحانیت است.

 

اخراجی‌ها برای ساخت این تصویر از مردانگی و روحانیت همبسته با آن، ساختاری محله‌ای را به تصویر می‌کشد که همۀ اعمال شر اراذل آن به اعمال سادۀ منکراتی تقلیل پیدا کرده است. این تصویر از اراذل (مردان منفی) حضور لوطی‌ها یا لات‌های خوب را بلاموضوع می‌کند. در نبود لوطی‌ها، اقتدار معنوی محله تماماً به روحانی و عارف محله واگذار می‌شود. وجه عرفانی روحانیت در عمل در شناخت خودی‌ بودن (محله‌ای ‌بودن) اراذل نمود می‌یابد. اراذل مصداقی از انسان جایزالخطا یا همان عوام‌الناس‌اند؛ آدم‌های ساده‌ و معصومی که اعمال شرشان خودآگاه نیست، بلکه از سر جهالت است. بصیرت خاص روحانی‌-عارف در آن است که متوجه این جهالت کودکانه و غیرایدئولوژیک می‌شود.

بدین ترتیب شرایط لازم برای تدوین جدیدی از گفتمان انقلابی‌جنگی فراهم می‌شود. تمرکز بر اراذل باعث می‌شود که اولاً، رزمنده از حالت قدسی خارج شود و ثانیاً، چون اراذل توانایی اعمال خلاف را دارند، پیشاپیش در ساحت مردانه قرار داشته باشند. به این معنا، گونه‌ای از مردانگی کاملاً سنتی و زمینی وارد گفتمان انقلابی‌جنگی می‌شود. ورود این شکل از مردانگی در گفتمان انقلابی‌جنگی به این سبب ضروری بود که توانایی ارتکاب به اعمال شر، که لازمۀ تعین مردانگی سنتی محله‌ای است، در تصویر قدسی از رزمندگان نمی‌نشست. اخراجی‌ها با بهره‌گیری از منبع کلاسیک اراذل و اوباش به این ضرورت پاسخ داد. هدایت اراذل به صراط مسقیم هم به عهدۀ روحانی-عارف محله قرار می‌گیرد. به این معنا، هم مردانگی ایدئال تعین پیدا می‌کند و هم بُعد عرفانی گفتمان انقلابی از انتزاع بیرون می‌آید و کارکردی روشن پیدا می‌کند: هدایت اراذل.

اخراجی‌ها با به ‌کارگیری اراذل یا لات‌های بد بخش مهمی از سنت محله‌ای را به گفتمان انقلابی بازگرداند که مغضوب واقع شده بود و با بازگشت به این سنت، فضیلت شجاعت را از امری همبسته با شرایط جنگی‌-‌عقیدتی به فضیلتی روزمره تبدیل کرد. در عین حال، با ساده‌کردن تصویر اراذل و بلاموضوع کردن کارکرد لوطی‌ها، روحانیت را به مقامی هدایتگر و عرفانی بر‌کشید و نیز مدلول روشنی برای دال ”مردم عادی“ به دست داد: مردم عادی، یعنی اراذل بی‌خطر محله‌ای و نه طبقات متوسط و بالای مدرن، بدون اینکه خود بدانند به حقیقت الهی متصل‌اند.

 

‌

[1]برای آشنایی با زبان و ارزش‌های لات‌ها و لوطی‌ها در عالم واقع دو کتاب زیر، که مجموعه‌ مصاحبه‌هایی هستند با و لات‌ها و لوطی‌های تهرانی دوران پهلوی و دربارۀ آنها، یاری‌رسان‌اند: سینا میرزایی و سیدمحمد حسینی، از سرگذشت لوطی‌ها (تهران: مدیا، 1386)؛ سینا میرزایی، طیب در گذر لوطی‌ها (تهران: مدیا، 1387).

[2]برای آشنایی با سینمای جاهلی ایران بنگرید به

Hamid Naficy, A Social History of Iranian Cinema, Volume 2: The Industrializing Years, 1941-1978 (Durham: Duke University Press, 2011), Chap. 5;

پرویز اجلالی، دگرگونی اجتماعی و فیلم‌های سینمایی در ایران: جامعه‌شناسی فیلم‌های عامه‌پسند ایرانی، 1309-1357 (تهران: انتشارات فرهنگ و اندیشه، 1383)، 234-284.

[3]مخصوصاً سخنی از محمدعلی فردین به میان نیاوردیم. شمایلی که از فردین با علی‌ بی‌غمِ گنج قارون به جا مانده، همۀ مختصات قهرمانان لات یا لوطی را به فعل در نمی‌آورد. هستی اجتماعی علی بی‌غم به یک محله گره نخورده است و به همین سبب، مسئله‌ای که در متن محله معنا پیدا کند برای او پیش نمی‌آید. نام فردین به ‌قدری با شمایل علی‌بی‌غم گره خورده است که تجربۀ او در نقش لوطی محل در فیلم ایوب (مهدی ژورک، 1350) و لات جوانمرد محل در فیلم کوچۀ مردها (سعید مُطَلبی، 1349) کاملاً به حاشیه رفته است.

[4]برای آشنایی با ساختار محله‌ای سنتی و نقش آن در درام جاهلی بنگرید به یوسف اباذری و علی پاپلی یزدی، ”بررسی تقابل سنت و مدرنیته در فیلم‌های جاهلی با تأکید بر الگوهای لات و لوطی در دو فیلم لات جوانمرد و قیصر،“ مطالعات فرهنگی و ارتباطات، شمارۀ 32 (پاییز 1392)، 11-36.

[6]این فهم از همذات‌پنداری عمدتاً مغفول واقع می‌شود. البته همواره به شکل ضمنی به این وجه از همذات‌پنداری توجه شده است. برای مثال بنگرید به مقالۀ جامع ایگاروتا در باب همذات‌پنداری:

Juan-Jose Igartua, “Identification with Characters and Narrative Persuasion through Fictional Feature Films,” Communications: The European Journal of Communication Research, 35 (2010), 347–373.

اما هنوز تا شکل‌گیری بحث نظری-تجربی جامعی پیرامون این سوال که ”مخاطب در زمان همذات‌پنداری به چه شکل با شرایط اجتماعی ممکن‌کنندۀ قهرمان همذات‌پنداری می‌کند“ فاصله داریم.

[7]واژۀ لات بار ارزشی متغیری دارد. به همین سبب از ترکیب وصفی ”لات خوب“ استفاده کردیم، چنان که عنوان اولین فیلم مطرح جاهلی هم ترکیبی است وصفی: لات جوانمرد (مجید محسنی، 1337). اما به ‌هر حال، واژۀ لات در اکثر مواقع، چنان که ترکیب رایج ”لات بی‌سر و پا“ نشان می‌دهد، بار منفی دارد. واژۀ لوطی تقریباً همیشه بار مثبت دارد، همچنان‌که واژه‌های اراذل‌ و اوباش همیشه دارای بار منفی‌اند. مسئلۀ اصلی در این بین، فارغ از لفظ، صرف وجود نیروی مردانه‌ای است که برای احقاق حق یا حق‌کشی دست به خشونت می‌زند و به این معنا تعینی خیر یا شر دارد. مارگارت بیتسون و همکارانش در مقالۀ تیزبینانۀ خود به بُعد مثبت و منفی نیروی مردانه اشاره می‌کنند:

Margarete C. Bateson et. al., “Safa-yi Batin: A study of the Interrelations of a Set of Iranian Ideal Character Types,” in Psychological Dimensions of Near Eastern Studies, ed. L. C. Brown and J. Itskowitz (Princeton, NJ: Darwin Press, 1977).

[8]شکل‌گیری تصویر مرد ایده‌آل در نتیجۀ جنگ مصداقی است از نقش محوری جنگ در شکل‌گیری گفتمان انقلاب اسلامی. به شکلی که در کل، و مشخصاً در سینما، گفتمان جنگ و گفتمان انقلاب در عمل این‌همان می‌شوند. به همین دلیل می‌‌توان گفت ”جنگ هشت‌ساله موجب شکل‌گیری گونۀ جدیدی در سینمای ایران شد که می‌تواند گونۀ واقعی سینمای انقلاب قلمداد شود.“ بنگرید به غلامرضا سلگی و محمدهادی همایون، ”بازنمایی قهرمان در سینمای دفاع مقدس، نمونۀ موردی: فیلم شور شیرین،“ پاسداری فرهنگی انقلاب اسلامی، شمارۀ 9 (بهار و تابستان 1393)، 2.

[9]فارغ از مسئلۀ تصویر ایده‌آل در سینما، ارجاعات بسیار کم‌مایه به ارتشی‌های عالی‌رتبه‌ای چون ولی‌الله فلاحی، فرماندۀ نیروی زمینی ارتش پس از انقلاب، یا قاسمعلی ظهیرنژاد، که نقش مهمی در خاتمۀ مسائل کردستان داشت، بسیار جالب توجه است. در عین حال، یکی از ارتشی‌هایی که همواره به او ارجاع داده می‌شود، علی صیاد شیرازی است که پس از فوت ولی‌الله فلاحی فرماندۀ نیروی زمینی ارتش شد. صیاد شیرازی، با اینکه تحصیلات خود را در فورت‌سیل اوکلاهاما به انجام رسانده بود، به لحاظ ظاهر و سکنات شباهت زیادی به بسیجی‌ها داشت تا به ارتشی‌های آموزش‌دیده و امریکارفتۀ پیش از انقلاب.

[10]می‌دانیم که بین دو نهاد سپاه و بسیج تفاوت وجود دارد. نیروهای سپاهی کادر بودند و نیروهای بسیجی داوطلب. اما این تفاوت در فیلم‌هایی که این دو نیرو را قهرمان نشان می‌دهند منجر به قضاوت ارزشی متفاوت دربارۀ این دو گروه نمی‌شود. هم بسیجی‌ها و هم سپاهی‌ها نمایندۀ انقلاب‌اند. در اینجا باید به یک نکتۀ مهم اشاره کنیم. پیش از شکل‌گیری سپاه و بسیج در تاریخ‌های مذکور، یک روز پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیروی مسلح دیگری شکل گرفته بود: کمیته‌های انقلاب اسلامی. کمیته به این علت که حوزۀ وظایفش داخلی بود و فعالیت‌هایش نمی‌توانست تعین‌بخشِ امر شهادت باشد، نقشی در ساخت تصویر مرد ایده‌آل قهرمان نداشت. یگانه فیلمی که با موضوع محوری کمیته به فضای قهرمانی نزدیک شد، فیلم دست‌نوشته‌ها (مهرزاد مینویی، 1365) بود، نوشتۀ بهروز افخمی. علت نزدیک‌ شدن این فیلم به فضای قهرمانی درگیری مسلحانۀ کمیته با نیروهای ضدانقلاب است.

[11]یکی از غنی‌ترین منابع برای درک نقش‌های اجتماعی ساختار محله‌ای -روحانی محل، لوطی محل، پاتوق‌دار محل-  مصاحبۀ علی ابوالحسنی است با حسین ‌شاه‌حسینی، رییس سازمان تربیت بدنی دولت موقت. شاه‌حسینی در بخشی از این مصاحبه در قالب بحث دربارۀ حل مسایل اصناف در زمان مصدق به اهمیت ”اعتبار“ در میان اصناف و ناکارآمد بودن راهکار انتخاباتی مصدق برای حل مسایل اصناف اشاره می‌کند و در نهایت این رأی کلی را بیان می‌کند که: ”کسوت‌ها و ریاست‌ها با رأی نیست، با اعتبار است.“ بنگرید به علی ابوالحسنی، ”از عیاری تا لمپنیسم: مصاحبه با آقای حسین شاه‌حسینی راجع به شعبان جعفری و طیب حاج‌رضایی،“ تاریخ معاصر، سال 7، شمارۀ 26 (تابستان 1382)، دسترس‌پذیر در

www.ensani.ir/fa/content/82169/default.aspx/.

در سینمای دفاع مقدس تعین این حکم کلی را به وضوح می‌توان دید. مسئلۀ روابط اقتدار در فیلم‌های بسیجی به ‌هیچ‌وجه مسئله‌ای مبتنی بر قانون عقلانی بوروکراتیک نیست، مسئله‌ای است مبتنی بر پذیرش اعتبار منبع اقتدار.

[12]برای آشنایی با مشخصات این فیلم‌ها و مخصوصاً نمادهای عرفانی کلیشه‌شده در آنها بنگرید به حسین معززی‌نیا، داستان اسلحه (تهران: انجمن سینمای انقلاب و دفاع مقدس، 1378)، 217.

[13]حسین بهزاد، از مورخان جنگ ایران و عراق، در یک برنامۀ تلویزیونی با نام ”راز“ به سخنی از آیت‌الله خمینی اشاره کرد که این فهم از شکست و پیروزی را روشن می‌سازد. به گفتۀ او، پس از عملیات والفجر مقدماتی و قتل‌ عام سربازان ایرانی، آیت‌الله خمینی دیگران را از به‌ کار ‌بردن واژۀ ”شکست“ بر حذر داشت. طبق گفتۀ بهزاد، از اینجا بود که از ترکیب ”عدم‌ الفتح“ استفاده شد.

[14]بی‌شک مهم‌ترین فردی که در ساخت این تصویر نقش داشت مرتضی آوینی بود که با مجموعۀ روایت فتح توانست به رزمندۀ بسیجی  صورتی عرفانی بخشد. در این مجموعه با مردانی روبه‌رو هستیم که گویا ذاتاً مقدس و آن‌دنیایی‌اند؛ افرادی بی‌تعلق به عالم ناسوت که هیچ پس‌زمینۀ عینی‌ ندارند. دربارۀ آوینی پژوهش‌های فراوانی شده است. برای یکی از مهم‌ترین آثار دربارۀ او بنگرید به اگنس دِویکتور، ”ایمان چگونه در جبهه فیلم‌برداری و نزد تماشاگر تلویزیون تجربه می‌شود؟“ ترجمۀ محمد معماریان، در سینمای دفاع مقدس: نگاهی از برون، گردآوردۀ محمد خزاعی (تهران: نشر ساقی، 1393).

[15]این امر در دیگر فیلم‌هایی که با حضور نوجوانان روبه‌رو هستیم هم دیده می‌شود، از آن جمله است پرواز در شب (رسول ملاقلی‌پور، 1365)، برندۀ لوح زرین بهترین فیلم از پنجمین دورۀ جشنوارۀ فجر.

[16]مصداق لاس‌زدن با هم‌جنس را در صحنه‌ای مشاهده می‌کنیم که یکی از اراذل با نام امیر دودو، با بازی ارژنگ امیرفضلی، با یکی از داوطلبان با نام کامران، با بازی سپند امیرسلیمانی، که پزشک است و شخصیتی مدرن دارد لاس می‌زند: ”سلاااام! عزیزِ مامانی.“ در صحنه‌ای دیگر، امیر دودو خطاب به پدر کامران، که می‌خواهد او را از رفتن به جبهه بازدارد، می‌گوید: ”راست می‌گه، بذار بیاد گوگوری، هیچی‌ش نمی‌شه، هواشو داریم.“ گفتن این جملات همراه است با کشیدن لپ کامران. در این فیلم شخصیت کامران، یگانه شخصیت مدرن و خارج‌رفتۀ فیلم است که رفتار و لحنی زنانه دارد.

[17]در اینجا باید به این نکته اشاره کنیم که در واقع امر، از بین مجید سوزوکی و رفقایش دو تن مصداق بارز مردانگی به معنای عام آن -فارغ از بعد منفی و مثبت- هستند: یکی خود مجید و دیگری مصطفی (با بازی علی اوسیوند). سایر اراذل، امیر دودو و بایرام لودر و بیژن بزغاله، اهل لودگی‌اند و برای ساخت موقعیت‌های کمیک به فیلم اضافه شده‌اند. نکتۀ مهم آن است که در انتهای فیلم همین دو نفر، مجید و مصطفی، شهید می‌شوند.

پیشگفتار

بی‌تردید عباس کیارستمی یکی از مهم‌ترین و تأثیرگذارترین فیلمسازان تاریخ سینمای دنیاست. فیلم‌های کیارستمی هر کدام رویکردی نوآورانه به حیطۀ فیلمسازی زمان خود داشته و نگاهی نو به دنیای پیرامون را برای بیننده به ارمغان آورده‌اند. فیلم‌های کیارستمی دربارۀ کودکان در اواخر دهۀ 1980 میلادی و پس از آن به کانون اصلی فیلم‌های هنری صنعت سینمای ملی وارد شد و در جشنواره‌های بین‌المللی موفقیت‌های چشمگیری کسب کرد و این امر باعث شکل‌گیری و رونق ژانر فیلم کودکان در سینمای ملی شد. کیارستمی با معرفی الگوهای جدید بازیگری و آوردن سبکی نو در گرامر سینمای شاعرانه سردمدار رنسانس سینمای ایران در دهۀ 1990 میلادی شد و تازگی نگاه دوربینش توجه فیلمسازان و فیلم‌دوستان ایرانی و غیرایرانی را به خود جلب کرد. روی آوردن کارگردانان جوان به ”سبک کیارستمی“ موج نوی در کالبد فرهنگ سینمایی ایران دمید.

کیارستمی که همیشه درون‌مایه و جان اصلی فیلم‌هایش مفاهیم جهانی-انسانی و نه قومیتی-منطقه‌ای بود، در سال‌های پایانی فعالیت سینمایی‌اش از قلمرو سینمای ملی عبور کرد و در قامت هنرمند و کارگردانی فرامرزی و فراملی به فعالیت‌های هنری و سینمایی خود ادامه داد. کیارستمی با پایه‌گذاری سینمای فراملی بیش‌ازپیش خود را از تعلقات ملی‌گرایانه و منطقه‌ای جدا کرد و با طرح‌ریزی نوع جدیدی از فیلمسازی نشان داد که می‌توان در عمق و بن‌مایۀ کار هنری ایرانی ماند، از فرهنگ والای شعر و ادب پارسی در رسانۀ سینمایی بهره جست، حکمت سعدی، جادوی سخن حافظ، وسعت نظر مولانا، غنیمت شمردن دَم و شادخواری خیام، سادگی کلام فروغ، مهربانی دنیای سهراب سپهری و واقع‌گرایی و واقعیت‌نگاری فیلمسازان موج نو را با هم یک جا داشت، اما روایت و مفهوم و تصویر را پایبند نقشۀ جغرافیا نکرد.

در حوزۀ مطالعات فرهنگی و سینمایی، عباس کیارستمی بیش از هر کارگردان ایرانی دیگری توجه اصحاب دانشگاه و منتقدان فیلم را در سطح بین‌المللی برانگیخته و کتاب‌ها و مقالات فراوانی به زبان‌های انگلیسی، فارسی، فرانسه، ترکی، اسپانیایی و غیره دربارۀ این فیلمساز برجسته نوشته شده است. جستارهای این ویژه‌نامۀ ایران نامگ نشان می‌دهد که خوانش‌های جدید پژوهشی همچنان نکات مهم، تازه و قابل تعمقی را دربارۀ فیلم‌های کیارستمی روشن می کنند.

در جستارهای فارسی این مجموعه، سعید عقیقی، با نگاهی نکته‌بین، سیر تحول واقعیت را در مسیر فیلمسازی کیارستمی دنبال کرده و از این رهگذر، مؤلفه‌های مستند و داستانی فیلم‌های کیارستمی را بررسیده است. عقیقی جنبۀ آموزشی فیلم‌های کیارستمی را مطالعه می‌کند که در پژوهش‌های سینمایی کمتر بدان توجه شده است. او نتیجه می‌گیرد که ”فیلم‌های عباس کیارستمی در چشم‌اندازهایی متغیر جریان دارند و میان وجه آموزشی، واقع‌گرایی اِسنادی در فیلم داستان‌گو، واقع‌گرایی شاعرانه، فاصله‌گذاری سینمایی و واقعیت حل‌شده در آبستراکسیون در نوسان‌اند.“

روبرت صافاریان به مسئلۀ بازیگری وتناقضات نابازیگری در فیلم‌های کیارستمی می‌پردازد و نشان می‌دهد که این کارگردان در انتخاب نابازیگران و بازیگران شیوه‌های گوناگون و پیچیده‌ای به کار گرفته است. بررسی صافاریان روشن می‌سازد که سه فیلم کوتاه اولیۀ کیارستمی بی‌کلام‌اند، چرا که کارگردان هنوز آن‌قدر اعتماد به نفس نداشته که نابازیگران را به سخن گفتن وادارد. در فیلم بعدی کیارستمی، مسافر ، یک ”نابازیگر دوست‌داشتنی“ با کلام ”جذاب“ و ”لهجۀ بامزه‌اش“ تبدیل به یکی از عوامل اصلی موفقیت فیلم می‌شود و به این ترتیب، کلام با تصویر پیوند می‌خورد. در ادامۀ مطالعه کارنامۀ فیلمسازی این کارگردان، صافاریان روشن می‌سازد که کیارستمی گاه از تلفیق بازیگران و نابازیگران بهره جسته است. در فیلم‌هایی که کودکان محور توجه‌اند، شیوۀ بازجویی و شماتت کودکان نیز آنان را به واکنش‌های مطلوب کارگردان رسانده است و در فیلم کلوزآپ از نابازیگر خواسته شده گذشته زندگی خودش را دوباره جلوی دوربین بازی کند. صافاریان توضیح می‌دهد که در فیلم شیرین چگونه از بازیگران حرفه‌ای خواسته شده با کمک ذهن و تخیل خود فیلمی درونی بسازند تا کارگردان بتواند از بازی‌سازی چهرۀ بازیگران تصویربرداری کند.

نگارنامۀ حسین خندان نشان می‌دهدر که کیارستمی، اگر فرصت ادامۀ کار حرفه‌ای را از دست نمی‌داد، همچنان در مسیر ساخت فیلم‌های فرا ملی فعالیت می‌کرد. این نوشته دربارۀ آخرین فیلم کیارستمی در چین -که هرگز به پایان نرسید- اطلاعات مفیدی به دست می‌دهد و آخرین عکس‌های سر صحنۀ کیارستمی را در اختیار خواننده می‌گذارد.

نوشتۀ نگار متحده ساختار تمثیلی فیلم باد ما را خواهد برد را بررسی می‌کند و زیرساخت روایی و تصویری این فیلم را به صورت عالم مثال یا کشوری در لا مکان و ”ناکجاآباد“ بازنمایی می‌کند. هدف این مقاله بازنمایی نمادهای رمزگونه‌ای مانند باد است که بیننده را به دنیای آفاقی و ماورایی عالم مثال رهنمون می‌سازد و موجب رهاگشتگی سینمای کیارستمی از قواعد سینمای تجاری و هرزه‌چشمی ژانر ملودرام می‌شود.

در جستارهای انگلیسی این ویژه‌نامه، شش مقاله دیگر خوانش‌های نوینی از سبک فیلمسازی کیارستمی عرضه می‌کنند. مریم قربان‌کریمی ساختار فرمالیستی و در عین حال واقع‌گرای فیلم‌های این کارگردان برجسته را بررسی می‌کند و نتیجه می‌گیرد که سینمای شهودی و فرازگرایانۀ کیارستمی از آمیختگی دو سبک به ظاهر متضاد فرمالیسم و رئالیسم پدید آمده است.

پونه سعیدی خوانشی فمنیستی از فضای زنانه و مردانۀه فیلم ده به دست می‌دهد. نگاه نکته‌سنج سعیدی توجه خواننده را به مقایسۀ فضای خارج/ شهری و فضای داخل خودرو زن راننده در فیلم جلب می‌کند. با اینکه محیط شهری فضای دیدشی (بصری) همه‌سوگیر و سلطه‌گرایی است، فضای داخلی خودرو محیطی هموار، تنجیده و حسی است که به زن راننده و همسفرانش فرصت گفت‌وگویی خودمانی دربارۀ روابط جنسی، وظایف والدین و مسایل دینی می‌دهد و پیوند خواهرانۀ میان زنان داخل خودرو را تقویت می‌کند. به گمان سعیدی، زنان در فیلم ده خودآگاهانه در مسیر شناخت خود و دیگری قدم می‌زنند و با بیان آزادانۀ افکار، آزادی حرکت و انتخاب پوشش به قلمرو فردیت نزدیک می‌شوند و حرکتی آرام را آغاز کرده‌اند تا فردیتشان را از فضای گذرای خودرو به فضای باثبات‌تر خانه تعمیم دهند.

مقالۀ دانا هنرپیشه پژوهشی در زمینۀ فیلم پنج (برای اوزو) است و رویکرد ایستا و عکس‌گونۀ این فیلم غیرروایی و بی‌دیالوگ کیارستمی را مطالعه می‌کند که شاید انتزاعی‌ترین ساختۀ این کارگردان باشد. فیلم پنج که از پنج برداشت طولانی دوربین تشکیل شده، از قواعد معمول سینمایی کاملاً فاصله می ‌گیرد و به اعتقاد هنرپیشه، این فیلمِ صرفاً تصویری و ایستا در مرز میان هنر چیدمان (اینستالیشین آرت) و فیلم قرار دارد. بررسی جنبه‌های متفاوت این فیلم در نهایت نشان می‌دهد که در غیاب روایت و روابط علیّ و معلولی سینمای کلاسیک، حرکت کُند و پردرنگ و ایستای فیلم خواننده را به خوانشی غیرخطی و آزاد از این فیلم و پویایی زمین و دریا دعوت می‌کند.

صحنه‌های تاریک، افکت، نابازنمایی و ناهویدا شدن مفاهیمی از فلسفه دلوز هستند که در پژوهش تانیا شیلینا – کنت به آنها توجه شده است. بیشتر پژوهش‌های سینمایی مبتنی بر مؤلفه‌هایی تصویری‌اند که دیده می‌شوند، اما اهمیت این بررسی زیباشناختی این است که سکانس‌های تاریک و تضاد میان نور و تاریکی در فیلم‌های کیارستمی را به دقت بررسی کرده است. در این مقاله، روشن می‌شود که تأکید به تضاد بالای روشنایی و تاریکی و تمایل کارگردان به نشان دادن سایه‌ها، تیرگی و تاریکی نشان از حیطه‌ای دارند که همیشه قابل بازنمایی و هویدا شدن نیستند.

پروشات کلامی با نگاهی بدیع موضوع عشق در سینمای کیارستمی را مطالعه می‌کند. کلامی خاطرنشان می‌کند که سوژۀ عشق در فیلم‌های کیارستمی همیشه محدود به عشق جنسیتی نیست، بلکه مفهومی وسیع‌تر دارد. این مقاله عدم وجود عشق را در فیلم‌هایی مانند مشق شب بررسی می‌کند که در مقابل وجود عشق و محبت در فیلم خانه دوست کجاست؟ قرار می‌گیرد. در قسمت آخر این مقاله، عشق ملودراماتیک در فیلم زیر درختان زیتون نقد و بررسی شده است.

در آخرین مقالۀ این مجموعه، پرشنگ صادق وزیری مؤلفه‌های مستند و داستانی فیلم‌های کلوزآپ و مشق شب را مطالعه می‌کند و نشان می‌دهد که مرزهای میان واقعیت، رونوشتِ واقعیت و تصویر واقعیت مرزهای مشخصی نیستند و این موضوع دیدگاه و نوع نگاه ما به واقعیت را به پرسش می‌گیرد.

فرهنگ و دموکراسی

دموکراسی یا حقیقت محصول بحث‌هایی بود که طی اقامتم در ایران و حین تدریس در دانشکدة علوم اجتماعی دانشگاه تهران در سال 1378 با روشنفکران، استادان و دانشجویان داشتم. هر چند این کتاب اولین اثری بود که از من در ایران به چاپ می‌رسید، خوشبختانه مباحث کتاب با نقد و بررسی‌های مفیدی روبه‌رو شد و خوانندگان از آن استقبال کردند و شاید بتوان آن را یکی از علت‌های گفت‌وگو و زمینۀ نقدهایی جدی‌‌‌تر میان روشنفکران و اهل ‌نظر دربارة دموکراسی در ایران دانست. به‌رغم انتشار سه کتاب دیگرم در ایران، عمدتاً از طریق مباحث مطرح در این کتاب به خوانندگان فارسی‌زبان معرفی شده‌ام. با این ‌همه،  باید اذعان کنم که ضمن دفاع از بنیان و اساس نظریاتی که در این کتاب به آنها پرداخته‌ام، مطالب مطرح شده در این اثر دربرگیرندة همة موضوعات و مشغولیات ذهنی امروز من نیست و به اقتضای زمان با سویه‌های دیگری از این مباحث و مسایل درگیر شده‌‌ام. بحث‌های ده سال اخیرم دربارة ”سنت‌های روشنفکری در ایران،“ ”اخلاق در حوزة عمومی“ و ”نقد گرایش‌های آزادی‌ستیز در ایران“ به من کمک کرد تا به محدودیت‌های آن کتاب پی ‌ببرم و به زوایای دیگری از تدوین نظریة دموکراسی در ایران بپردازم. می‌کوشم در این مقاله چند نکتة مهم نظری را عرضه کنم که برای پیشبرد مباحث مطرح شده ضروری‌اند.

 

حقیقت و سیاست

به هر میزان که حقیقت و سیاست از یکدیگر مستقل‌تر باشند، جامعه بازتر، شهروندان شادمان‌تر و بی‌اخلاقی، تزویر و ظلم کم‌رنگ‌‌‌‌‌‌تر خواهد بود. اگر دلسوزانه خواهان زندگی در جامعه‌ای باز و آزادیم، بهتر است فریب اشتیاق برای ساختن جامعه‌ای کامل و متعالی را نخوریم و پاسداران جدایی حقیقت از قدرت (سیاست) باشیم، زیرا اگر آنان که در کار اخلاق، دین و فلسفه‌اند در حوزة سیاست مستقر شوند، هم حقیقت و هم سیاست قربانی خواهند شد. در عوض، اگر گفتمان حقیقت‌خواه به نقد سیاست و قدرت دست‌زند، هم سیاست تلطیف می‌شود و هم جامعه به فضایل مدنی بیشتر راغب خواهد شد. محور اصلی بحث دموکراسی یا حقیقت بر این پایه قرار گرفته است که حقیقت‌‌‌خواهی در حوزة سیاست، عملاً به معنی ادغام حقیقت با قدرت سیاسی است. این در حالی است که قائل شدن به ارجحیت هرگونه نظام فکری (خواه فلسفی یا دینی)  سبب فساد فرهنگ و رواج ظلم در جامعه خواهد شد. به گمان من، دموکراسی‌خواهی و حقیقت‌خواهی دو حوزة گوناگون با کیفیات متفاوت و ملاحظات متمایزند و به ‌هیچ‌وجه نباید یکی را جای دیگری پنداشت.

در روشنفکران ایران: روایت‌های یأس و امید کوشیده‌ام به پیامدهای دهشتناک این وسوسة روشنفکرانه بپردازم که جامعه را بر اساس نوع خاصی از حقیقت تعریف می‌کند. در نوشته‌های دیگرم هم کوشیده‌ام به خطرات این شور روشنفکرانه به منظور تسلط مطلق حقیقتی واحد بر جامعه توجه دهم. از آنجا که به‌ هیچ‌وجه و تحت هیچ شرایطی نمی‌توان تعریفی واحد از حقیقت را به کلیت جامعه تعمیم داد، هرگونه تلاش برای برتر دانستن حقیقت در جامعه در عمل منجر به خشونت می‌شود. بنابراین، حوزة فلسفه و دین، که حقیقت در مرکز توجه‌شان است، اگر در مرکز سیاست نباشند، به  طراوت و بهروزی جامعه کمک‌های اساسی می‌کنند. اما اگر به قصد تحول اجتماعی به مرکزیت سیاسی وارد شوند، ‌جز اعمال قهر و خشونت چاره‌ای نخواهند داشت. نمونة بارز این امر در فلسفة مارتین هایدگر دیده می‌شود. هایدگر در دنیای مدرن به دنبال تعریفی اصیل از هستی انسان -در مقابل هستی‌های متفاوت واقعاً موجود- در نهایت به خشونت و نازیسم رسید. همچنین، می‌شود تبعات ناگوار این نوع نگرش را در تلاش کسانی دید که در روسیه، چین، کوبا و کشورهایی از این دست مارکسیسم را بر واقعیات انسانی و اجتماعی مرجح دانستند. صورت دیگری از این مسئله را در حمله به افغانستان و پاکستان و عراق می‌بینیم.

برای اجتناب از سوء تفاهم باید بگویم که بحث من این نیست که فلسفه، و حتی فلسفه هایدگر که به آن اشاره کردم، در ذات خود خشونت‌زا و قهرآمیزند و از این‌ رو باید از آن گریخت. کاملاً به عکس، فلسفه و حتی فلسفة هایدگر و دیگر حوزه‌های تعریف حقیقت، اگر قصد غلبه بر عرصة سیاسی جامعه را نداشته باشند، نقشی مثبت در اصلاح و بهبود جامعه خواهند داشت و نتیجة پرداختن به آنها توسعۀ آزادی فکری و فرهنگی در جامعه است. توسل به راه ‌‌‌حل‌‌‌های فلسفی به منزلۀ حقیقتی مطلق و یکّه در جوامع بحران‌زده می‌‌‌تواند یکی از راه‌ حل‌‌‌های سیاسی و اجتماعی باشد که پیامدهایی تراژیک در بر خواهد داشت. برای نمونه، ایده‌های  مارکس هرچند به دیدن و شناختن محدودیت‌ها و دشواری‌های نظام سرمایه‌داری کمک شایانی کرد، اما زمانی به فاجعه بدل شد که در کشورهایی کوشیدند این نحوة نگرش را چونان حقیقتی مطلق به نگرش غالب در جامعه بدل سازند. تجربة جنبش‌ها و کشورهایی را که با توسل به فلسفة مارکسیسم انواع آزادی را از مردم سلب کردند و در نهایت سبب تحقیر و سرکوب مردم شدند باید از این منظر کاوید. شاید اگر به اندیشة مارکس در این جوامع به ‌منزلة نگرشی انتقادی توجه می‌شد، از بسیاری از تجارب ناگوار تاریخ اجتناب شده بود.

دین هم در حوزة سیاسی سرنوشت مشابهی دارد. به گفتۀ جان لاک، به محض اینکه دینداران در پی تعریف و تعیّن همة زوایای جامعه با قرائت خاصی از دین باشند، زبان و بیان دین به ناگزیر با قهر و خشونت می‌آمیزد.

تقدم دموکراسی

بنابراین، برای بررسی وجود یا عدم وجود دموکراسی در جامعه و برای بحث بر سر توسعه  یا گفت‌وگو بر سر موانع دموکراسی در جامعه باید بیش از هر چیز به تحلیل و ارزیابی نهادها، چه حقوقی و به اصطلاح ”گفتمانی“ و چه مادی و حقیقی، پرداخت. بحث از تاریخ، فرهنگ، عادات و آداب و رسوم بسیار لازم است و گاه آنها با ارزش‌های دموکراتیک یا استبدادی یکی می‌دانیم. باید توجه داشت که این ارزش‌های فرهنگی و تاریخی با نهادهای دموکراتیک یکی نیستند.

این منظری خطاست که دموکراسی نوعی  ”اندیشه“ یا ”فرهنگ“ است و وجود آن بدون قبول آن فرهنگ و بدون درک تفکر و اندیشة دموکراتیک تصورناپذیر است، زیرا نه با تجربة تاریخی تحقق دموکراسی هم‌خوان است و نه با تجربة دموکراسی در دورة معاصر. با این ‌همه، پذیرش تقدم فرهنگ بر واقعیات مادی و اجتماعی در ایران سبب بروز دشواری‌های جدی و جانکاه نظری و عملی در تدوین و پیشبرد دموکراسی شده است.

در دورة روشنگری، زمانی‌که عمدتاً شرایط مادی و اجتماعی برای شکل‌گیری نهادهای دموکراتیک فراهم شده بود، این بحث مطرح شد که فرهنگ خردمدار سبب انقلابی نو در اروپا شده و امکان تحقق لیبرالیسم سیاسی و سکولاریسم فرهنگی را فراهم کرده است. اما این تفسیر فلسفی از توسعة مدرنیته و دموکراسی در اروپا بیش از آنکه نشان از واقعیاتی تاریخی داشته باشد، نشان‌دهندة نوعی خودشیفتگی اروپاییان به فرهنگشان بود و روایتی تک‌بُعدی از تجربۀ دموکراتیک اروپایی به ‌دست می‌دهد. پیامد این نگرش تاریخی، یعنی اتکای یکجانبه بر پیدایش و توسعة دموکراسی به مثابه نوعی فرهنگ و ایدئولوژی، باعث ناسازگاری این فرهنگ با فرهنگ‌های دیگر، خاصه فرهنگ‌هایی با ریشۀ غیرمسیحی، شده است.

این تلقی رایج که دموکراسی فرهنگی خاص است و فقط با رسیدن به آن فرهنگ می‌توان به دموکراسی دست ‌یافت، از یک سو باعث رونق بحث‌هایی پیرامون اخذ تمدن اروپایی و تجددخواهی و از سوی دیگر غرب‌زدگی شده است. در این بحث‌های چالش‌برانگیز، دموکراسی کم‌وبیش پروژه‌ای کم‌اهمیت و سطحی جلوه داده می‌شود و عملاً با رویکردی ایدئولوژیک اولویت به سکولاریسم یا ظواهر و روابط فرهنگ غربی داده می‌شود. این طرز تلقی غالباً برای حکومت‌های استبدادی سکولار توجیهات موجهی فراهم می‌کند.

در ایران، متأسفانه نقد دموکراسی با این پیش‌فرض ملازم بوده است که مدرنیته و دموکراسی پروژه‌هایی ”فرهنگی“‌اند و بنابراین، جریان انتقادی از یک‌سو با فرهنگ ”غربی“ به ‌مثابه فرهنگ حامل دموکراسی و ارزش‌های آن خصومت می‌ورزد و از سوی دیگر، به‌ دنبال پالایش فرهنگ ”ایرانی/اسلامی“ از عناصر فرهنگ غربی برمی‌آید و می‌کوشد فرهنگ بومی یا ایرانی/اسلامی اصیل را در ایران رواج دهد. پیامد چنین نگرش چیزی نخواهد بود جز استقرار نوعی استبداد و فرهنگ به ظاهر ”خودی“ تحت عنوان سیاست فرهنگ دینی و بومی. بدیهی است که در تقابل با این نوع ”فرهنگ دینی، بومی“ شاهد پیدایش و گسترش گروهی هستیم که پرچم ”فرهنگ سکولار و لاییک“ را بالا می‌برند.

آیا دموکراسی فرهنگ دارد؟

حال اگر دموکراسی را پدیده‌ای مادی و دربرگیرندة روابط و نهادهای اجتماعی، سیاسی و حقوقی در نظر بگیریم و تحقق آن را با تحولات و توسعة جوامع مرتبط بدانیم، پرسش اساسی پیش ‌رو این است که آیا روابط اجتماعی و امکانات مادی است که جامعه را تبدیل به جامعه‌ای باز، آزاد و برخوردار از اعتماد و حقوق مدنی می‌کند. اگر چنین است، نقش نهادهای حقوقی و ارزش‌هایی که سازمان‌ها و روابط دموکراتیک را در جامعه تقویت و تشویق می‌کنند و سبب توسعه و طراوت آنها می‌شوند چگونه توضیح‌پذیر است؟ آیا رابطۀ میان ارزش‌ها و نهادهای دموکراتیک دلیل ارجحیت امور فرهنگی نیست؟

به گمانم این پرسش به حدی مهم و بنیادین است که در شرایط کنونی ایران ‌باید هرچه وسیع‌‌‌تر طرح شود و در خصوص آن بحث و گفت‌وگو و تبادل‌ نظرهای مداوم صورت گیرد.

فضیلت‌های دموکراتیک

هرچند گمان می‌کنم تحقق و توسعة دموکراسی و اساساً هر جامعۀ مدنی آزاد به معنی متداول امروزی امری مادی است که در زمینه‌های اجتماعی و همراه با رشد و توسعة نهادهای مدنی و اجتماعی دموکراتیک معنا می‌یابد، مسایل بسیار مهم دیگری نیز وجود دارند که در تبیین نظری توسعه و پیدایش جامعه‌ای دموکراتیک بسیار اساسی‌اند و به ما ثابت می‌‌‌کنند که تحقق دموکراسی تقلیل‌پذیر به پدیده‌های مادی نیست. جامعة‌ آزاد و نیک و باطراوت جامعه‌ای است که در آن هم میان فرد فرد شهروندان جامعه روابط اخلاقی مدنی وجود دارد و هم در آن وسایلی فراهم می‌شود که بهره‌گیری از منابع تاریخی، اخلاقی و فرهنگی آن سرزمین و نیز تجربة دیگر جوامع -چه تجربة معاصر جوامع و چه تلاش تاریخی تمدن بشری برای ساختن جامعه‌ای نیک- به منظور تحقق جامعه‌ای بهتر، آزادتر و عادلانه‌تر را ممکن می‌سازد. به سخن دیگر، حفظ، توسعه، شادابی و تعالی دموکراسی در سطح کلی و نهادهای مدنی و دموکراتیک در سطح عینی و مشخص تا حد زیادی در پیوند با توانایی، خلاقیت، اخلاقی بودن و فرهنگ شهروندان جامعه است که از طریق برجسته کردن، عزیز شمردن و بحث و گفت‌وگو دربارة ارزش‌های دموکراتیک فرهنگی به ظهور می‌رسد؛ امری که من آن را ”فضیلت اخلاقی و دموکراتیک“ نامیده‌ام.

در همین زمینه است که با ریچارد رورتی (Richard Rorty, 1931-2007) و آرای او نیز هم‌عقیده‌ام که انسان از طریق منطق یا روندی پیش‌بینی‌شده به دموکراسی نمی‌رسد و چه ‌بسا بسیاری با استدلال و منطق استبداد را مرجح بدانند. بنابراین، دموکراسی نوعی گزینش اخلاقی است که در تجربة زندگی معاصرمان آن را پذیرفته‌ایم: شیوه‌ای که ما را خودمختارتر می‌سازد، رنج و دردمان را کمتر می‌کند و امکانات زندگی شرافتمندانه و به دور از خشونت را برای اقشار بیشتری از جامعه ممکن می‌سازد. از این ‌رو، دموکراسی در حیطة اخلاقی مذاکره‌پذیر است و قابل بحث و گفت‌وگو.

جان دیویی (John Dewey, 1859-1952)، متفکر دیگر امریکایی، در این زمینه بحث‌های هوشمندانه‌ای مطرح کرده است. او دموکراسی را پروژه‌ای اجتماعی قلمداد می‌کند و تحقق و توسعة آن را مشروط به همبستگی، تعاون و نیک‌خواهی برای همة شهروندان جامعه و سراسر جهان می‌داند. در عین ‌حال، دیویی به عنصری ”غیرمادی“ و ”غیرساختاری“ در خصوص امکان تحقق، به‌ویژه توسعه و تعمیق دموکراسی، هم اشاره می‌کند که همان خلاقیت، ایمان و کلاً ارزش‌های اخلاقی است که سبب تعالی جامعه می‌شوند، انسان را با تاریخ و دستاوردهای آن مرتبط می‌کنند و تصور آزادی و عدالت را چونان اعتقاد بشر ممکن می‌سازند.

دیویی در کتاب ایمانی مشترک (A Common Faith) به طرح این نکته می‌پردازد که قدرت خلاقیت و خیال در انسان کیفیت و پیامدهایی بسیار مهم و اساسی برای  توسعه و حفظ دموکراسی دارد: اولاً، قدرت خلاقه و خیال انسان باعث نوعی تعهد یا ایمان اخلاقی به نیک‌خواهی برای خود و دیگران شده و سبب می‌شود که شهروندان جامعه از منافع و محدودیت‌های شخصی و محلی‌شان فراتر رفته، با نیک‌خواهی و حس تعاون خواهان بهبود اوضاع و آزادی دیگران در جامعه شوند، زیرا قدرت خیال انسانی کیفیتی دموکراتیک و اخلاقی دارد و سبب پیوندی مستحکم میان ارزش‌های اخلاقی و آزادی‌خواهانه در همة تمدن‌های بشری می‌شود و سنت عدالت‌خواهی و آزادی‌خواهی را زنده و پویا نگه می‌دارد.

ثانیاً، جان دیویی قدرت خلاقه و خیال تاریخی بشر را نوعی ”ایمان به سرنوشت مشترک“ انسان‌هایی می‌داند که بخش مهم و بنیادین هستی‌شان را نیک‌خواهی یا عدالت‌خواهی قلمداد می‌کند. به همین سبب، از منظر دیویی انسان‌هایی به ظاهر تنها، محدود و کم‌قدرت در خیالشان به جزیی از کلیتی وسیع، تاریخی و متعلق به همة تمدن‌های بشری تبدیل می‌شوند که تعهداتی مشخص، انسانی و اخلاقی دارند و با کمک قدرت خلاقۀ انسانی‌شان قادر به خلق پدیده‌ها و دستاوردهای عظیم در حوزه‌های علمی، هنری و فرهنگی می‌شوند. دیویی بر این باور است که فارغ از چنین تعهدی و بدون قبول سرنوشت مشترک انسانی، دانشمندان و شاعران و نویسندگان و رهبرانِ مبارزات آزادی‌خواهانه قادر به خدمت نبودند.

این فیلسوف پراگماتیست در بسط نظریة خود رابطة دموکراسی را در مقام پروژه‌ای اجتماعی با پدیدة دین توضیح می‌دهد، زیرا در نظر دیویی اغلب انسان‌هایی که در طول تاریخ در راه نیک‌خواهی، کم‌ کردن درد و رنج انسان‌‌‌ها و بهبود و عدالت مبارزه کرده‌اند و امروزه به آنها افتخار می‌کنیم، عمدتاً در مقام انسان‌هایی دینی و مؤمن چنین تعهدی را احساس کرده‌اند. بنابراین، دیویی اصرار دارد که فرهنگ و ارزش‌های دموکراتیک زمانه را باید در رابطه‌ای خلاقانه با این شکل از تجربۀ دینی در نظر آورد. به عقیدة او، طرح این مسئله که جامعة دموکراتیک جامعه‌ای سکولار است، انگاره‌ای جامد و ساده‌انگارانه است که به نوعی سبب تعصب و شکنندگی روابط و ساختارهای دموکراتیک می‌شود. البته باید این نکته را در بحث دیویی در نظر گرفت که اصرار او بر تجربۀ انسان‌های دینی است که در کار نیک‌خواهی بوده‌اند، تجربه‌ای که باید به آن ارج نهاد و از آن تأثیر پذیرفت. دیویی این تجربه را از نهادها و دکترین دینی متمایز می‌کند.

از منظر او، تجربۀ انسانی از دین تجربه‌ای خلاق، خیالی و نیک‌خواهانه و عدالت‌جویانه است، در حالی‌ که تجربة نهاد دین معمولاً بسته و متعصب و یکسونگر است که آگاهانه یا ناخودآگاه مانع خلاقیت و تحقق خیال‌پردازی و نیک‌خواهی می‌شود.

طرح این مفهوم تاریخی‌ـ فرهنگی از دین در نظریة دیویی واجد دو نکتة اساسی است: اول آنکه او دین را نه از طریق الهیات یا باورهای متافیزیک، بلکه با متعالی‌ترین تجربیات عینی و اجتماعی تعریف می‌کند که متعهد به تعالی و نیکی و رشد جامعه است. برخلاف پندار کسانی ‌که دین را آیینی فراتر از انسان‌ها و به مراتب بالاتر و ارجح‌تر از آنها می‌دانند، جان دیویی تجربة دینی را بدون پرده‌‌‌پوشی بیان اصلی و اساسی حقیقت دینی می‌داند که تاریخ بشری را بدل به عامل تعالی انسانی، تعهد به نیک‌اندیشی، آزادی و عدالت‌خواهی می‌کند. در این فرایند، تجربة دینی یا امر دینی از محدودیت نهاد دین آزاد می‌شود.

همچنین، در نظریة دیویی و نگاه او نسبت به دین، امر دینی نوعی تعهد اخلاقی به منظور اصلاح، بهبود و تعالی جامعه و امری کلی و عمومی به حساب می‌آید. او  حتی ریشة عشق، علاقه و مسئولیت دانشمندان و هنرمندان و کارشناسان، کار معلم یا هر انسان نیک‌خواه دیگر را در امر دینی می‌بیند. به باور او،  تجربة دینی (امر دینی) پدیده‌ای منحصر به فرد و از لحاظ فرهنگی محدود به آموزه‌ها و ارزش‌های یک دین خاص نیست. تجربة دینی تجربه‌ای تاریخی و اجتماعی است که برای درک آن باید زمان، مکان و روابط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی جوامع را در نظر گرفت. مثلاً تجربة دینی در تاریخ اولیة مسیحیت با تجربة دینی مسیحیان در زمان حال یکی نیست. مسیحیت در دوره‌های معینی در ساختار و آداب و رسوم مرتبط با کلیسا و نیز در مدارس و نظام آموزشی و همچنین در عرصة سیاست و حقوق حاضر و فعال بود. در قرون وسطا، هر فرد مسیحی در خانواده، روستا یا شهری عمدتاً مسیحی متولد می‌شد و در همان منطقه رشد می‌کرد و سپس می‌مرد. اما امروزه مسیحیان  بعد از تولد انتخاب‌های گوناگونی در پیش دارند.

ایران و اسلام

با توجه به بحث‌هایی که مطرح شد، یعنی تقدم نهادهای دموکراتیک بر فرهنگ، و نیز فهم دین به منزلة نوعی تجربة خلاق بشری و تعریف تجربه دینی متناسب با زمان و مکان مشخص، حال باید بررسی کرد که دین از منظر روشنفکران و سیاستمداران ایرانی چه ارتباطی با ایجاد توسعه و تعمیق دموکراسی در ایران داشته است.

نگرش غالب در میان برخی از روشنفکران ایرانی، و البته نگرش غالب در میان متفکران اروپایی و شرق‌شناسان، این است که دموکراسی و مدرنیته ‌ــ که پروژه‌هایی یگانه تصور می‌شوند ‌ــ  پروژه‌هایی سکولارند و نوعی فرهنگ عمومی و ایدئولوژیک با ‌نام ”سکولاریسم“ پیش‌‌‌زمینه و بنیاد فرهنگی و ارزشی تحقق توسعۀ جوامع مدرن دموکراتیک است. بر اساس این باور ایدئولوژیک، امکان تحقق دموکراسی و مدرنیته بدون قبول نظام فکری سکولار به منزلۀ حقیقت مطلق تصورناپذیر است.

اغلب شرق‌شناسان بر اساس چنین پیش‌فرض نظری به طرح این پرسش ایدئولوژیک می‌پردازند که آیا اسلام با سکولاریسم و ارزش‌های دنیای جدید هم‌خوانی و آشتی دارد یا خیر و پاسخ به این پرسش بدون استثنا منفی است. در این نوع نگاه، با استناد به این امر که اسلام قائل به جدایی میان حوزۀ دین و سیاست نیست و با تأکید بر برخی از شاخص‌های تاریخی اسلام، مانند نظامی‌گری خشونت‌آمیزش که می‌‌‌دانیم در فرهنگ قبایل عرب پیش از ظهور اسلام ریشه دارد، و با برجسته کردن این امر که توسعة اسلام از طریق جنگ بوده است و دست‌‌‌آخر با تأکید بر نگرش افراطی اسلام بر ”تسلیم“ به خدای یکتا نتیجه می‌‌‌گیرند که هرگونه امکان آشتی میان این دین با دموکراسی ناممکن است. این گروه از روشنفکران در ادامة قضاوتشان پدیدة ”اسلام سیاسی“ و بنیادگرایی کنونی را نیز ادامۀ همان روند تاریخی خشونت در این دین ارزیابی می‌کنند.

در میان روشنفکران ایرانی هم بحث‌های این حوزه کمابیش مشابه مباحث شرق‌شناسان است و مهم‌ترین انتقادات به اسلام و اشاره به عدم هم‌خوانی آن با مدرنیته تقریباً تکرار بی‌چون‌وچرای مباحث شرق‌شناسان است. در این مباحث، فرهنگ جامعه در آرای معدودی از متفکران یا متألهان سرشناس خلاصه می‌شود و از طریق قرائت چند کتاب مرجع و متون دوران قدیم به این نتیجۀ از پیش مشخص می‌رسند که فرهنگ و ارزش‌های اسلامی و ایرانی از بنیاد با فردگرایی، اندیشۀ انتقادی و آزاداندیشی بیگانه است و حتی با آن خصومت دارد.

برخی از روشنفکران مدافع این نگرش از طریق تحلیل رابطة فرهنگ با مدرنیته و دموکراسی به این نتیجه می‌‌‌رسند که جامعة بشری پدیده‌ای یگانه و یکرنگ و یکدست است. آنان حتی اعلام می‌‌‌کنند که فرهنگ نیز پدیده‌ای بدون گوناگونی و فارغ از خصلت‌های متفاوت است. پاره‌‌‌ای دیگر از این گروه نیز، متأثر از وجود طرز رفتار حکومت دینی، سکولاریسم را کم‌وبیش به منزلة نوعی ایدئولوژی فرهنگی/سیاسی و یگانه طریق مخالفت به منظور رهایی از وضع موجود قلمداد می‌کنند و از منظر دفاع از ”سکولاریسم“ به نقد ”فرهنگی“ می‌پردازند.

عمدۀ مباحث در این تئوری کلان‌‌‌نگر عملاً غیرتاریخی‌ و تکرار گفته‌های شرق‌شناسان دربارۀ اسلام تاریخی است. چنین نقدی به سیاست و حکومت امروز ایران در عمل منجر به تمرکز عمده بر پدیده‌ای کلی با نام ”فرهنگ“ و طرح تفسیرهای سیاسی از آن می‌شود. پیامد چنین نگرشی نادیده انگاشتن تمایز میان حوزة قدرت (ظلم) و پندارها و رفتارهای توده مردم است: رادیکالیسمی به ظاهر فرهنگی که در اغلب اوقات دچار نوعی محافظه‌کاری غیراخلاقی هم می‌‌‌شود.

بحث من البته این نیست که تحلیل شرق‌شناسان اروپایی به این علت بی‌اعتبار است که محصول دورة استعمار اروپایی است، بلکه بحث من عمدتاً معطوف به زمینه‌های تاریخی و اجتماعی نظریات شرق‌شناسان است که نباید و نمی‌شود نسبت به آنها بی‌توجه بود. در این نوشته فرصت کالبدشکافی این بحث نیست، اما پاره‌‌‌ای از متفکران معاصر انتقادات بسیار مهمی به محدودیت بحث‌های شرق‌شناسان و پیش‌زمینه‌های تئوریک آ‌‌نها وارد کرده‌اند که متأسفانه روشنفکران ایرانی چندان توجهی به این انتقادات ندارند.

بنابراین، فرهنگ جامعه را نمی‌توان در ایده‌های چند متفکر صاحب‌‌‌نام یا چند کتاب، هرچند مهم، خلاصه کرد. مردم در اقشار و گروه‌های گوناگون و در زمان‌های متفاوت در زندگی روزمره‌شان برخی از ارزش‌های فرهنگی را می‌پذیرند یا آن ارزش‌ها را متحول می‌کنند. حتی ممکن است برخی از ارزش‌های دینی یا فرهنگی را بخشی از جامعه، مثلاً گروه‌‌‌هایی از نخبگان، بپذیرند. اما این امر لزوماً باعث سازگاری بخش‌های دیگر جامعه با آن ارزش‌های فرهنگی نیست. در اغلب جوامع، حتی از مقدس‌ترین ارزش‌ها و مثلاً اسلام، تفسیرهای بسیار گوناگون و متفاوتی وجود دارد. تأسف‌بار است که اکثر روشنفکران ایرانی مجموعه‌ای از بحث‌های مهم و انتقادی در خصوص مفهوم فرهنگ را که در چند دهۀ اخیر مطرح شده و امروزه تقریباً مورد قبول عموم نظریه‌پردازان علوم اجتماعی و انسانی است نادیده گرفته‌اند. اکنون سال‌هاست که متفکران علوم اجتماعی به نظریاتی که فرهنگ را به پدیده‌ای واحد، منسجم، جامع و غیرقابل تحول تقلیل می‌دهند یا به نظریاتی که این پدیده‌‌ را به کل جامعه و تاریخ تعمیم می‌دهند توجهی جدی نشان نمی‌دهند. سنتی که در قرن نوزدهم در علوم انسانی رونق بسیار یافت و تا سال‌های 1950 هم ادامه داشت و در واقع  عملاً نظریه‌پردازی در علوم اجتماعی و انسانی را به حوزۀ ”متافیزیک“ برد و تمام هم و غم‌‌‌اش توسل به نوعی کلی‌گویی ظاهرفریب و پیامبرگونه بود که غرب و تاریخ و فرهنگ آن را محصول خِرد و آزادی و شرق را محکوم به بردگی و خشونت می‌دانست. این نگرش خودپسندانه هر آنچه را در عمل و به شکل عینی و تاریخی برخلاف باروش بود بی‌اهمیت جلوه می‌داد.

فرهنگ را نمی‌شود پدیده‌ای با معنی و مفهوم قالبی و از پیش‌‌‌ دانسته تلقی کرد. حتی در غرب  هم ”فرهنگ“ مفهومی به نسبت تازه و جدید است. مثلاً در انگلستان تا اواسط قرن نوزدهم میلادی استفاده از مقولۀ ”فرهنگ“ رواج چندانی نداشت. به ‌جای آن مقولة ”فضیلت“ در نوشته‌ها و بحث‌های نظری به‌ کار گرفته می‌شد و از جمله هنگام بحث دربارة ارزش‌های دموکراتیک به فراوانی از فضیلت‌های مدنی صحبت به میان می‌آمد و نه از فرهنگ مدنی. در ایالات متحد امریکا نیز در بحث‌هایی که حول محور دموکراسی‌خواهی مطرح می‌شد، توجه ویژه‌ای به رابطۀ میان نهادهای دموکراتیک و ارزش‌هایی معطوف می‌شد که فضیلت‌های جمهوری‌خواهی (دموکراسی‌خواهی) را بازتاب می‌‌‌دادند و البته این مباحث خود بسیار متأثر از بحث‌های دورۀ روشنگری در انگستان بودند.

مفهوم فضیلت از یک‌سو، به زبان امروزی، به برخی از ارزش‌های فرهنگی نظیر نیک‌خواهی عمومی، اعتماد به دیگران، پذیرفتن آزادی دینی و مانند اینها اشاره داشت و از سویی دیگر، این ارزش‌ها در رفتار و زمینه‌هایی مادی و اجتماعی معنا پیدا می‌کردند که شامل تحقق و توسعۀ دموکراسی بود. از این لحاظ، مفهوم ”فضیلت“ بسیار نزدیک به مفهوم ارسطویی ”فضیلت اخلاقی“ بود که در آن، ارزش‌های فرهنگی در بستری معنا می‌یافت که انسان‌ها در زندگی روزمرۀ خود انتخاب یا نفی می‌کنند و در نتیجه، تعامل و تعاون و همکاری با یکدیگر را می‌آموزند. بعدها با شکل‌گیری جامعۀ امریکایی و شکل‌گیری بافت‌های طبقاتی گوناگون، مفهوم فرهنگ رفته‌‌رفته به ‌جای مفهوم فضیلت نشست. در چنین زمینه‌‌‌ای بود که فرهنگ، عمدتاً شهرنشینی، بیان برخی ارزش‌ها و رفتار طبقۀ فاخر و متمول جامعه شد. به ‌‌‌تدریج در تلقی مدافعان این نگرش، مفهوم فرهنگ با توجه به افزایش سطح سواد و تحصیلات رسمی، آگاهی از هنر و ادبیات و حتی با طرز لباس پوشیدن، آداب صحبت کردن و ظواهر زندگی بورژوایی یکی پنداشته شد و کار به‌ جایی رسید که دیگر رابطة میان ارزش‌های دموکراتیک و فرهنگ به فراموشی سپرده شد و فرهنگ نیز خصوصیتی طبقاتی به ‌خود گرفت.

بررسی مفهوم فرهنگ در ایران هم تاریخی جالب توجه دارد. در جامعه‌ای عمدتاً کشاورز و با وجود نگرش محافظه‌کار و نخبه‌پرور ایرانی، غیر از ارزش‌های دینی، ادبیات هم عمدتاً بیان ارزش‌های متعالی جامعه بوده است. دو واژة ”ادب“ و ”علم“ را شاید بتوان نزدیک به آنچه امروزه فرهنگ می‌نامیم دانست و سپس آنها را در شکلی تاریخی بررسی کرد. ادب عمدتاً با شعر و سوادآموزی مرتبط دانسته و ”عالم“ به کسانی اطلاق می‌‌‌شد که در حوزة تدریس و تحصیل و مکتبخانه اشتغال داشتند. البته همة این‌ مقولات در حوزة ادبی اتفاق نمی‌‌‌افتاد و گاه عالمان به نشر فلسفی مبانی مذهبی هم می‌پرداختند و امور روحانی را نیز عهده‌دار بودند.  اما نکتة جالب ‌توجه در تلقی تاریخی و به اصطلاح سنتی مفهوم ”ادیب“ و ”عالم“ است که به‌رغم ویژگی غلبه‌گرایانۀ این مفاهیم، به گونه‌ای منصب نزدیک‌ترند تا فرهنگ. ادب در عین‌ حال که به شعر و شاعری و زیستن در حوزۀ ادبیات اشاره داشت، بیان نوعی رفتار و زیست هم بود. از سوی دیگر، عالم کسی بود که از یک طرف سر در حوزۀ علم و تحقیق داشت و از سوی دیگر، قرار گرفتن در این جایگاه به مدلی از زیستن اشاره می‌کرد. در عین حال، در ایران کسانی مانند حافظ در شعرهایشان با کنایه و اشاره به نقد قشر به اصطلاح بافرهنگ جامعه می‌پرداختند، یعنی قشری که لزوماً ارتباطی میان دانسته‌ها با رفتار و کردارشان نیست. این امر نشان‌دهندۀ این است که جامعة ایرانی با تیزهوشی فرهنگ ایستای اقشار بالای جامعه را فاسد می‌دانست و به نقد آن کمر می‌بست. با حضور انکارناپذیر این تفاسیر، مشخص است که قشر بافرهنگ جامعه بهره‌ای انحصاری از برخی منصب‌های اخلاقی  داشت.

امروزه در جامعۀ دانشگاهی و حوزۀ علوم اجتماعی غرب و در ایران دو نوع نگرش عمده دربارة فرهنگ وجود دارد: یکی فرهنگ را مجموعه‌ای بسته، مستقل و مصون از تغییرات تاریخی می‌داند و آن را بیان متعالی‌ترین ارزش‌های جامعه می‌پندارد که به دست اقشار نخبه در نهادهای مرتبط با این اقشار مانند نهاد دین، نهاد هنر، ادبیات رسمی، میراث تاریخی و معماری تجلی پیدا می‌کند. در این نگرش، فرهنگ و ارزش‌های تجربی مردم مستقل نیستند و صرفاً بازتولید فرهنگ فاخر در زندگی روزمرۀ مردم‌اند. اگر چنین بازتولیدی وجود نداشته باشد، نشان بی‌فرهنگی تودۀ مردم است. این نوع نگرش نسبت به فرهنگ گاه در دین، فرهنگ اسلامی یا فرهنگ سنتی و گاه با توجه به ملیت در فرهنگ ایرانی یا ترکی و گاه در مقایسه با غرب در روایت‌های عقب ماندگی فرهنگی ایرانیان بازنمایی می‌شود.

در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم، زمانی‌که متفکران علوم انسانی در پی تدوین نظریات کلان فرهنگ بودند، برخی از متفکران اروپایی، به ویژه متأثر از فرهنگ جدید اروپایی، نظریاتی مشابه بحث ماکس وبر (Max Weber, 1864-1921) دربارة پدیده‌ای با نام روح سرمایه‌داری یا اخلاق سرمایه‌داری را به منزلة فرهنگ و سرنوشت زمانه مطرح کردند. بحث‌های دیگری نیز حول محور فرهنگ مدرن در تضاد با فرهنگ سنتی یا فرهنگ و جهان‌بینی غربی در مقابل فرهنگ شرقی مطرح شد.

امیل دورکم (Emil Durkheim, 1858-1917)، که تقریباً هم‌زمان با ماکس ‌‌‌وبر می‌زیست، هرچند بسیاری از پیش‌فرض‌های وبر نظیر دوگانگی روشن میان سنت‌/مدرن را پذیرفته بود، اما بحث‌ و استدلال‌‌‌هایش دربارة مقوله فرهنگ بسیار هوشمندانه‌تر از وبر بود. نکتة قابل ‌توجه در نظریات دورکم این است که او، چه در تعریف  دین و چه در تحلیل فرهنگ و چه در تبیین و توضیح رابطة میان حوزه‌های تولید معنا (فرهنگ) و پدیده‌های دینی و مقدس و عرفی این جهانی، همواره به زمینه‌های اجتماعی این پدیده‌ها در نهادهای اجتماعی توجه شایانی نشان می‌دهد.

شاید مهم‌ترین نکته‌ای که دورکم به آن اشاره می‌کند و بر آن تأکید می‌‌‌ورزد این باشد که میان وجود مادی و اجتماعی ما (یعنی انسان به مثابه واقعیت و تجربۀ اجتماعی) و آنچه به آن فرهنگ اطلاق می‌‌‌شود (یعنی دین و سایر ارزش‌ها، باورها و آداب و رسوم) رابطه‌‌‌ای متقابل وجود دارد. این رابطه نه فقط در سطح تودۀ مردم و زندگی روزانه، بلکه در سطح فرهنگ متعالی و در سطح باورهای مقدس نیز وجود دارد و فعال است. در نگاه دورکم، فرهنگ در حقیقت منبعی معنابخش به زندگی اجتماعی ماست. به بیانی دیگر، حوزه‌های فرهنگی است که زندگی و نهادهای اجتماعی ما را در کلیت خود برمی‌سازد و از این طریق باعث توسعه و گسترش آنها می‌شود.

در تعریف دورکم از فرهنگ نکاتی مهم قابل بررسی است: شناخت فرهنگ بدون شناخت روابط و نهادهای اجتماعی و بدون شناخت تجربۀ زندگی روزمرة مردم در جامعه ناممکن  است. در نظر دورکم، فرهنگ پدیده‌ای مستقل یا صرفاً تولید ذهن افراد جامعه نیست. فرهنگ و پدیده‌های فرهنگی رابطه‌ای جدی و انداموار با سبک زندگی ما دارند و از آن متأثرند و در عین‌ حال که به شیوۀ زندگی ما معنا می‌دهند سبب تداوم یا تغییر آن نیز می‌شوند. بنابراین، فرهنگ در این نگرش پدیده‌ای بسیار مهم و تاثیرگذار بر جامعه محسوب می‌‌‌شود و به‌رغم اینکه پدیده‌ای مستقل نیست، اما می‌تواند در همبستگی جامعه نقش بسیار مؤثری داشته باشد و بنابراین، باعث پدید آمدن تعاون و شادمانی شود. در حالی ‌که این ظرفیت را نیز دارد که به ایجاد بحران، آشفتگی و بی‌ثباتی دامن بزند.

با این ‌همه، نظرات دورکم دربارة فرهنگ بعد از او به دامچالة تفسیرهای یک‌بُعدی جامعه‌شناسان مکتب کارکردگرایی سقوط کرد و به تأکید دورکم بر این نکته که حوزة فرهنگ نقشی اساسی در تحول جامعه دارد چندان توجهی نشد. از سوی دیگر،  نفوذ مارکسیسم در محیط‌های دانشگاهی نیز به مهجور ماندن نظریات دورکم کمک شایانی کرد. مارکسیست‌‌‌ها غالباً به دورکم همچون متفکری محافظه‌کار می‌نگریستند که منش فرهنگ را مهم می‌دید.

بسیاری از هواداران مارکسیسم هم نظرات مارکس دربارة ارتباط هستی اجتماعی با ذهن انسان را به بوتة فراموشی سپردند. مارکس، به‌خصوص در نوشته‌های بعد از انتشار ایدئولوژی آلمانی، از سیطرة بلامنازع آرای هگل و تفکر او منزجر شده بود تا جایی‌که در واکنش به او هیچ امکانی را برای موجودیت مستقل پدیده‌های فرهنگی نظیر ایدئولوژی، فلسفه، دین و مانند اینها قائل نبود. با وجود این، مارکس نقد‌های بسیار جالب و خلاقی را در آثار و مکتوباتش از جمله در دست‌نوشته‌های فلسفی و اقتصادی یا نقد فلسفة حق هگل صورت‌بندی کرد و شناخت پیچیده‌ای از رابطۀ میان هستی اجتماعی با دنیای ذهنی انسان در جهان سرمایه‌داری به مخاطبانش عرضه کرد. متأسفانه هیچ‌‌‌یک از این تزها مورد عنایت قرار نگرفتند.

مارکسِ اولیه نظریات بسیار جالبی دربارۀ ارتباط متقابل میان خودآگاهی انسان با روابط مادی طرح کرد که با نظریات ساده‌انگارانۀ بعدی او که در آنها فرهنگ را فقط انعکاسی از زیربنای اقتصادی می‌دید تفاوت‌های عمده داشت.

از سال 1940م به بعد، گروهی از متفکران مارکسیست، که به مکتب فرانکفورت شهرت یافتند، تلاش کردند بحث‌های فرهنگی را با نگرش تازه‌تری از اندیشۀ مارکس به جامعۀ روشنفکری عرضه کنند و امروزه عمدتاً میراث فکری این گروه نمایندۀ بحث‌های فرهنگی به شمار می‌آیند. برخی از متفکران مکتب فرانکفورت در طرح نظریات مارکس در خصوص جامعة مدرن سرمایه‌داری به طرح و توضیح فرهنگ جوامع سرمایه‌داری و چگونگی دموکراتیزه‌شدن باورهای فرهنگی و مدرنیته‌ در خصوص تحولات مادی و تکنولوژیک ‌پرداخته‌اند. بحث والتر بنیامین (Walter Benjamin, 1892-1940) دربارة رابطه فرهنگ و مدرنیته از جملۀ این بحث‌هاست. اما در بین برخی از متفکران این مکتب، از جمله آدورنو (Theodoe W. Adorno, 1903-1969) و مارکوزه (Herbert Marcuse, 1898-1979)، نگرش رادیکال ضدروشنگری قوت گرفت. متفکران مکتب فرانکفورت با دنباله‌روی از نیچه، نقدهای مارکس به سرمایه‌داری را که نقدی بسیار پیچیده و دوگانه بود و جوانب انتقادی فراوان داشت به منظری بسیار نخبه‌گرایانه و اشراف‌‌‌منشانه بدل کردند که متأسفانه در انتها منجر به نفی بسیاری از سنت‌های نظریۀ انتقادی  شد.

باید به این نکته اشاره کرد که متفکران و نظریه‌پردازان مکتب فرانکفورت، خاصه آدورنو، اندیشمندانی با بصیرت و هوشمند بودند و به‌رغم بازگشت به سنت نیچه‌ای، کمک شایانی به شناخت انحصاری جامعۀ مدرن کردند. یورگن هابرماس (Jürgen Habermas, b. 1929) نیز ازجمله متفکران معاصری است که مکتب فرانکفورت را در سنت انتقادی و دموکراتیکش ادامه می‌دهد. برخلاف دیگر متفکران مکتب فرانکفورت، هابرماس در طرح و نظریه‌پردازی دربارة جامعه مدرن نگرش دو وجهی مارکس را مد نظر دارد و با برخی از تناقضات نظریة مارکس هم آشناست. اما او به‌ جای حل این تناقضات یا بازگشت به سنت ضددموکراسی‌خواهی (اندیشۀ هایدگری)، نوعی آشتی میان سنت انحصاری مارکس و سنت دموکراسی‌خواهی لیبرال پدید آورده است. نکتة جالب ‌توجه اینجاست که هابرماس در طرح نظراتش به دورکم هم توجه دارد و از او تأثیر پذیرفته است.

هم‌زمان با پیدایش مکتب فرنکفورت و نظریه‌پردازان فرهنگ آن و هم‌زمان با غلبۀ اندیشۀ مارکسیستی در جوامع روشنفکری، سنت مهم دیگری هم به طرح نظریات انتقادی از جامعة سرمایه‌داری و به ‌ویژه نقد اخلاقی و فرهنگی آن همت گماشت. مهم‌ترین متفکر این مکتب جان دیویی، فیلسوف نظریة دموکراسی، در امریکاست. دیویی منتقد جدی نظریات آن دسته از روشنفکرانی بود که اساس، پیدایش و توسعۀ جامعۀ مدرن و دموکراسی را در قبول برخی ارزش‌های نظری و فرهنگی جهان‌شمول (خردگرایی) خلاصه می‌کردند. این گروه از روشنفکران که مورد خطاب دیویی قرار داشتند عملاً قائل به وجود نیازهایی شناخت‌شناسانه و برتری و تقدم آنها بر روابط و نهادهای اجتماعی و زمینه‌های مادی زندگی در جامعه بودند.

جان‌‌‌دیویی، و اصولاَ سنت فکری پراگماتیسم، قائل به دوگانگی و جدایی ذهن و عین نیست؛ یعنی موضوعی که از زمان افلاطون مطرح بوده است. در نظر دیویی، ”زندگی مادی انسان“ و حوزۀ ”آگاهی و شناخت“ دو حوزۀ جدای از هم تعریف نمی‌‌‌شوند و لزوماً یکی (عینیت) بر دیگری (ذهنیت) تقدم ندارد. براساس این نظریه، روابط اقتصادی و اجتماعی در هر جامعه و در نهادهای فرهنگی آن، از دین گرفته تا هنر و علم و غیره، همگون با جامعه است.

دیویی با تکیه و توجه دقیق بر این روند مستند و عینی (تجربه) نظریۀ‌‌‌ بسیار جالب و شجاعانه‌‌‌ای مطرح کرد و توانست  عین و ذهن را آشتی دهد. در نظر او، آنچه مهم و واقعی است عینیت یا برداشت‌هایی فرهنگی ناشی از ”تجربۀ“ انسان در زندگی روزمره است.

شاید روشنفکر ایرانی نیز با توجه به دستاوردهای عظیم و گاه بسیار پرهزینۀ تاریخ معاصر بشر این ‌‌‌بار ناگزیر باشد به مقولة ”تجربه“ به منزلۀ پدیده‌ای واقعی و ملموس که رابطه‌ای درونی و مستقیم با هستی انسان دارد و از قضا به تصویر انسان انتزاعی هگلی نیز شباهتی ندارد، عنایت بیشتری مبذول دارد و برای استقرار دموکراسی از آن بهره‌‌‌ها گیرد، زیرا این مقوله (تجربه) در عین‌حال در زمینه‌ای مادی و در همگامی با انسان‌های دیگر و تجربۀ مشترک آ‌نها معنا پیدا می‌کند.

اسلام، ايران و دموكراسى

 باتوجه به بحث‌هايى كه پيش از اين مطرح شد، اکنون به نقد نظریه‌ای می‌پردازم که ميان گروهی از روشنفكران ايران همچنان مقبولیت دارد. این دسته از روشنفکران چنین می‌پندارند که برای آزادى و آبادانی اين جامعه باید به نوعى انقلاب يا خانه‌تكانى فرهنگى دست ‌زد. به باور من، قائل بودن به پديده‌اى با ‌نام فرهنگ و اشتياق برای تحول بنیادین فرهنگ  به منزلة پيش‌شرط و بنياد تحول اجتماعی عمدتاً برآمده از سنت فكرى ضدروشنگرى و راديكاليسم اشرافى (محافظه‌كارانه) است. این نظریه دمکراسی و مدرنيته را به پديده‌هایی فرهنگى يا اخلاقى تقليل مى‌دهد و به سبب خصومت با آن، برای بازسازی نوعى اصالت فرهنگى می‌کوشد. در نهایت، این نظریه با توجه به ”شرايط محلى“ ممكن است به انواع گفتمان‌هاى محافظه‌كارانۀ ناسيوناليستى و دينى یا گفتمان‌هایی نظیر آنها بدل شود.

ويژگى مشترك ‌-و غالباً پنهان- اين نگرش عملاً خصومت با دموكراسى و خوار پنداشتن آن است که تحت پوشش نظريه‌پردازى دربارة بنياد‌هاى فكرى و روش‌شناسی و شناخت‌شناسى، دموكراسى را امرى ثانوی و مهجور مى‌پندارد. اما اگر با رهیافت نظري متفكران دنياى جديد، از کارل ماركس گرفته تا امیل دورکم و به‌خصوص جان دیويى، فرهنگ را امرى اجتماعى بدانیم كه در بافت روابط موجود جامعه ریشه دارد و با شرايط و نهادهاى مادى جامعه در ارتباط نزديك و متقابل است، آن‌‌‌گاه شايد بهتر و روشن‌تر بتوانیم به بحث‌هايى بپردازیم كه امروزه در کشور ما پیرامون ايران‌خواهى و اسلام‌خواهى ‌به منزلة پديده‌هایی فرهنگى و تاريخى جریان دارد و قرار است ارزش‌هاى عام جامعه به‌واسطة آنها معنا پیدا کند.

پيش از وارد شدن به اين بحث بايد گفت كه توسل به دين یا مليت در كارزارهاى سياسى تقريباً در همة جوامع معمول و مرسوم است. از اين ‌منظر، اين داعیة سياسى كه فرد يا گروهى از مردم هویت و اهداف سياسى‌ خود را با ايران‌خواهى و اسلام‌مدارى تعريف می‌كنند و در اغلب موارد آنها را يكى می‌دانند نیز ادامه و بازتاب تأثیر دیرپای همین نگرش است.

 

زمينه‌هاى همبستگى ذهنى

جان دیویی نقدی مهم و تاریخی بر ”سكولارهاى افراطی“ (militant secularism) وارد کرده است. اساس نظریة دیویی اين است كه هر جامعۀ دموكراتيك با داشتن  نظام حقوقى دموكراتيك و نهادهاى سياسى مردم‌‌‌سالار لزوماً نمی‌تواند آزادی و دموکراسی را حفظ کند و آن را توسعه دهد، زیرا بدون وجود نوعى تعهد (commitment) عمیق و همگانی به اين باور كه دموكراسى و زيستن آزادانه و در صلح بودن انسان‌ها بخشی مهم و انضمامی از هويت و ارزش‌های بشری است، دمکراسی صرفاً به پدیده‌ای بروکراتیک و بیگانه با ارزش‌های مدنی تقلیل می‌‌‌یابد. او سپس نتیجه می‌‌‌گیرد که چنین تعهد اخلاقی‌ای با قبول برخى از مهم‌‌‌ترین فضيلت‌هاى مدنی و اجتماعى ممکن می‌شود. ارزش‌هایی كه زندگى یک شهروند جامعة دموكراتيك را از تنهایی و ”جزء“ (insular) بودن به زندگى اجتماعى ديگر شهروندان پيوند مى‌زند و در یک روند آرام و طبیعی -و در نتیجه کم‌‌‌هزینه- زندگى امروز ما را به تاريخ گذشتۀ ما و تمدنى كه به آن تعلق تاريخى داريم پیوند می‌دهد. این پیوند در عین‌حال به ما امکان می‌دهد که با  فرهنگ‌ها و تمدن‌هايى مرتبط شویم كه نشان از تعالی و فضیلت‌های تاریخی تمامی بشريت دارند. در چنین بستری است که ذهنيت تاريخى ما تلاش طولانى، فداکاری‌‌ها و رنج بردن خیل عظیمی از مردم براى تحقق آزادى و عدالت در جامعه را درک می‌کند و هستى‌مان را با گونه‌ای هستى تاريخى/فرهنگى وسيع‌تر و متعالى‌تر مرتبط می‌‌‌سازد؛ ارتباطی كه از زندگى‌ مادى و روزمره فراتر رفته و به زندگی جمعی ما هویت و معنا می‌بخشد. بدين‌سان، بستر رشد و شکوفایی  فضيلت‌هایی مدنی از قبیل احساس اعتماد، همبستگی و اميد به آینده فراهم می‌‌آید و این فضیلت‌ها به‌ تدریج و در فرایندی بلندمدت به ارزش‌های اصلی آن جامعه تبدیل و در آن نهادینه می‌شوند. از این منظر، دموكراسى پديده‌اى‌ است كه هم در عمل مفيد و هم از لحاظ اخلاقى نيك و مآلاً خواستنی است.

بنابراين، دو مبحث نظرى در این زمینه اهميت پيدا مى‌كند: 1. توجه به دموكراسى به‌منزلة نوعی پديدار اجتماعى معاصر و ارتباط آن با زندگى و تجربة تاريخی وسیع‌تر و میراث متعالی بشر و 2. تمرکز بر آن دسته از ارزش‌هاى فرهنگى و تاريخى كه امكان چنين ارتباطى را با سرنوشت تاريخى بشريت به منظور حصول آزادى و عدالت فراهم كرده‌اند و امروزه نیز سبب همبستگى اجتماعى و ملى در جوامع دموكراتيك‌اند.

با توجه به این دو نكتة اساسی است كه تجربة تاريخى مهمى كه همة‌ جوامع دنيا از سر گذرانده‌اند و هويتشان در روابط و نهادهاى اجتماعى نیز از آن متأثر بوده‌ است (پديده‌هايى كه امروز به آن ”فرهنگ“ مى‌گویيم) اهميت پيدا مى‌كند. تعریف فرهنگ از این منظر ازجمله با تعريف مردم‌‌‌شناسانۀ آن که به ارزش‌ها و آداب و رسوم زندگى روزمره توجه دارد و نیز با تعريف نخبه‌گرایانه‌ای كه فرهنگ را در ارزش‌هاى كلى قشر نخبۀ جامعه خلاصه می‌‌‌کند قطعاً متفاوت است. البته فرهنگ به آن معنى كه در اين‌ بحث در نظر داريم شامل هر دو تعریف مى‌شود. اما در تعریف جامع‌‌‌تر چندان حد و مرز روشنى ميان ارزش‌ها، باورها و رفتارهاى فرهنگىِ به اصطلاح متعالى جامعه با ارزش‌ها و آداب و رسوم مردم عادى وجود ندارد. مهم‌تر اينكه بنا به این تعریف، فرهنگ گذشته و حال، سنت‌هاى فرهنگى و کلاً پديده‌هاى جديد فرهنگى از یکدیگر جدا نیستند. پديدة فرهنگ در تعريف ما از ويژگی‌هاى دوركمى برخوردار است. معنی این سخن آن است که این پدیده در زندگى روزمره نقش مهمى دارد و به آن معنا و شكل مى‌بخشد و در عین‌حال، خود این پدیدار در متن زندگى تحول پيدا می‌‌‌کند و معناى جديدترى به دست می‌‌‌آورد. با این ‌همه، تلاش براى تمایز قائل شدن میان ارزش‌های فرهنگی برآمده از سنت گذشته و آن دسته از پدیده‌های فرهنگی که محصول تحولات دنیای جديدند چندان ممكن نيست. اغلب ارزش‌ها و رفتارهاى فرهنگى آمیزه‌‌‌ای از هر دو است. با اين ‌حال، بحث من اين نيست كه فرهنگ تعریف‌ناشدنی، فهم‌ناپذیر و ناشناختنی است، بلکه كاملاً برعكس، همة پديده‌هاى فرهنگى به‌رغم آنكه ممكن است آ‌نها را برآمده از سنت و تاريخ قدیم یا صورت بیانی از دنیای جديد و مدرن، دينى و مقدس، عرفى یا اين دنيايى بدانيم، به احتمال قريب به‌‌يقين نشانه‌اى از همة این خصوصیت‌ها را در خود دارند. اگر به این ویژگی پیچیده توجه نکنیم و قادر به درک روابطی نزديك و متقابل نباشیم -منظورم روابط پُرتنشی است که بین مفاهيمى چون قديم و جديد، مقدس و اين‌جهانى، ما و ديگرى، وجود دارد- احتمالاً دچار آشفتگی اندیشه خواهیم شد.

برای شناخت قديم باید به عناصر و تجربه‌هاى معاصری رجوع کرد كه شناخت ما را از سنت‌هاى گذشته شكل می‌دهد و برای فهم عمیق‌‌‌تر دين ناگزیریم به امور اين دنيايى نظر بکنیم كه صد البته بخش بسيار مهمى از الهيات و تجربه‌هاى دينى را شامل می‌‌‌شود. به این صورت است که شناخت غنى‌تر و بهترى از  پديده‌هاى فرهنگى حاصل خواهد شد.

حال با توجه به نكات پیش‌گفته ناگزیریم بر این نکته پای بفشاریم كه پديده‌اى با نام اسلام يا  ايران كه ذاتی يگانه و از لحاظ تاريخى ماندگار و بدون تغيير و تحول داشته باشد و از ارزش‌ها و خصوصياتی جهان‌شمول برخوردار باشد در عالم واقع وجود ندارد. اصرار بر اين امر كه ”يك اسلام“ يا ”يك ايران“ وجود دارد، در بهترين حالت، اين دو پديدۀ اجتماعى، فرهنگى و تاريخى را تقريباً از اكثر كيفيات درونی و غنایی‌‌‌شان كه ناشی از تجربة تاريخى و فرهنگى در طى هزاره‌هاست تهی می‌‌‌کند و تحولی تدریجی را که این پدیده‌ها به خود دیده‌اند خواهی‌‌‌نخواهی نادیده می‌گیرد.

درک اسلام و ايران جدا از قرن‌‌‌ها تلاش و تجربة خلاقانه میلیون‌‌‌ها مردم و ندیدن رنج‌‌‌ها و آرزوها و بيم و اميدهاى مسلمانان و ايرانيان در اقصی نقاط جهان، در واقع تهى کردن این دو پدیده از هستی واقعی و تاریخی‌‌‌شان است و در نهایت، معنایی انتزاعی بخشیدن به این پدیده‌‌‌های انضمامی است.

بايد توجه داشت كه زمينۀ بحث من در اين نوشته شناخت الهيات اسلامی و مسایل اعتقادی‌‌‌اش نيست. اسلام مانند هر دين و آیين ديگر در حیطة اعتقادى خود به ‌نوعی با جامعه و بیرون از خود ارتباط دارد كه معمولاً در چارچوب قبول الهيات مقدس و مناسكى معنا پيدا مى‌كند. در چنین بستری است كه تفسيرهاى گوناگون از دين و اسلام عرضه می‌‌شوند. اتفاقاً در همین زمینه است که خصوصيت ”مقدس“ دين مطرح می‌‌‌شود و اساس بحث قرار می‌گیرد. مثلاً در کشور ما، بخش بزرگی از مؤمنان و دين‌داران ایرانی به الهيات شيعى عقيده دارند و از مناسك مربوط به آن پيروى مى‌كنند. ولى در دنیای کنونی، بخشى هم از این دین‌داران سنى هستند و بخش‌هاى ديگر هم، مانند دراویش و نیز انواع دیگر فرقه‌‌‌های اهل حق، پيرو الهيات ديگری‌اند. هرچند از لحاظ تاريخى حوزۀ تقدس و دامنۀ قبول باورهاى متافيزيكی عملاً تغییرناپذیر است، با اين‌همه، نظام‌های متفاوتی با نام اسلام در کنار هم كم‌وبيش در صلحی به سر می‌برند که مستلزم احترام و قبول تقدس مناسک يكديگر است.

بحث ما در اينجا نقش فرهنگى و عمومى اسلام است كه نه مى‌شود و نه بايد آن را در قالب تعريفی از يك نظام فقهى و الهی خلاصه و محدود کرد. همان‌گونه كه مسلمانان و آنها كه به دين‌ باور دارند و خود را مؤمن و مسلمان مى‌دانند بخش مهمى از زندگى روزمره، آرزوها و رنج و دشواري‌‌‌شان به واسطة مسایلى است كه لزوماً ارتباط مستقيم و نزديكى با دين و الهياتشان ندارد و عمدتاً مربوط به اين دنيا و مسایل عرفى و مادى و سياسى جامعه است، به همان شكل هم اسلام مانند هر دين زندۀ ديگر، هرچند بر مبنای الهياتى مقدس استوار است، اما به‌ مثابه پديده‌ای اين‌جهانى با اقتصاد، سياست و مسایل ديگر عرفى روبه‌روست و از آنها هم تأثير مى‌گيرد و هم بر آنها تأثير مى‌گذارد. از اين منظر، اسلام در بُعد اجتماعى و عرفى تاريخ‌هاى گوناگونى دارد و در دنياى معاصرهم هستى و معناى متفاوتی یافته است. مثلاً از لحاظ تاريخى، اسلام در دنياى عرب با زبان عربى رابطه‌اى دارد كه مسلمانان فارسى‌زبان يا ترك يا مسلمانان هند و پاكستان با آن زبان ندارند. در اغلب جوامع عربى، مثلا در مصر، يادگيرى زبان (خواندن و نوشتن) عربى و آموزش رسمى دينى عملاً يكى است و كودك در شش یا هفت سالگى فراگرفتن زبان مادرى‌اش (عربى) را با فراگرفتن قرآن شروع مى‌كند. جالب است كه چنين رسومى هم در بین كودكان مسلمان رواج دارد و هم در بین مسيحيان و علت آن است كه حداقل تا نسل گذشته، هر دانش‌آموز مسيحى مصرى تقريباً به اندازۀ دانش‌آموز مسلمان تعليمات دينى را فرا مى‌گرفت، زیرا جدايى ميان زبان و دين در جوامع عربى ناممکن بود. به همين سبب، از قرن نوزدهم به بعد كه انديشۀ مدرنيته و گرايش به سكولاريسم در دنياى عرب مطرح شد، متفكرانى مانند طاها حسین زبان عربى و مسئلۀ جدايى زبان و دين را به بحث و نقد کشیدند. در دنياى عرب، عمدتاً تاريخ هم به‌گونه‌اى پیچیده با دين پيوند دارد، به قسمی كه آغاز تاريخ و پيدايش اسلام و اعراب يك زمان و يك روایت مشترک دارند. اما مثلاً در تركيه، كه اهالی آن چند قرن بعد از پيدايش اسلام به آن گرویدند و مهاجران آسيايى به اسلام‌ محسوب می‌شوند، روابط چندانى ميان زبان، تاريخ و دين وجود ندارد. با این‌ همه، کار مصطفی کمال آتاتورك و سكولارهاى این کشور كه تصور می‌کردند با تغيير الفبا به الفبای غربى و تبدیل تاريخ اسلامى به مسيحى جامعة تركيه سكولار خواهد شد، عملاً بى‌معنى بود. دليلى وجود ندارد كه قبول کنیم باور ترك‌ها به اسلام کمتر از ساير جوامع است. جدايى ميان برخى از عناصر فرهنگى زندگى‌ ترک‌ها (زبان، تاريخ، نژاد) با دين اسلام هم قبل از پيدايش جمهورى تركيه و کمال‌‌‌آتاتورك وجود داشت و هم بعد از آن وجود دارد. از سوى ديگر، در ايران بسيارى از روشنفكران و متفكران ايرانى زبان فارسى را بيان‌کنندۀ ويژگى‌هاى فرهنگ غيرعربى و غيراسلامى ايرانیان مى‌دانند. حتى برخی از تجددخواهان ايرانى اواخر قرن نوزدهم (آخوندزاده، کرمانى، تقى‌زاده)، با تأکید بر نقش فرهنگی زبان فارسى و تلاش برای پالايش آن از عربى، در انديشة رواج سکولاریسم و تضعیف نقش اجتماعى، فرهنگى و سياسى اسلام در ايران بودند. از منظر تاريخى، زبان فارسى در ايران زبان شعر و حوزۀ تخيل و خلاقيت ايرانيان بوده است و در حوزة فلسفه، الهيات و حوزه‌های سنتى ”علم“ زبان عربى رواج داشته است. بنابراین، همواره نوعى تنش ميان زبان و دين در ايران وجود داشته است.

تصور ايرانيان از تاريخ هم با اعراب مسلمان متفاوت است. بی‌‌‌شک ايرانيانی كه بر تاريخ پیش از اسلام در فرهنگ ایران تأکید می‌کنند، به‌نوعى در انديشة كم‌رنگ كردن نقش اسلام در هويت ايرانى‌اند. همچنین، می‌توان گفت آن عده از نخبگان ایرانی كه نقش اسلام را در ايران برجسته کرده‌اند، قصدشان مهجور ساختن مقام تاریخی ایران پیش از اسلام است.

تبیین و شناخت ماهيت پديده‌هايى مانند دين و مليت در جوامع معاصر، ازجمله شناخت رابطة اسلام و ايران یا  ملیت با دین، کاری به‌‌‌ غایت دشوار و پيچيده است، چرا که در ايران معاصر تصورها، تفسيرها و نگرش‌هاى متفاوت و متناقضی از نقش دین و ملیت به‌ دست داده شده است. اغلب این نظریه‌ها تقلیل‌گرایانه و تک‌بعدی‌اند. برای نمونه، تصورى كه از اسلام در جوامع عربى يا تركيه يا در ايران وجود دارد نبايد سبب شود كه گمان بریم مثلاً در همۀ كشورهاى عربى تاريخ پيش از اسلام را با جاهليت یکی می‌پندارند. همچنین، باید پذیرفت که در تركيه بسيارى از مسلمانان ترك ‌خواهان تعريف هويتشان براساس تاريخ اسلام‌اند و در ايران بسيارند كسانى كه هر نوع بحث از ايران را به منزلة خصومت با اسلام می‌دانند. بنابراين، ناگزیریم توجهی جدى به اين امر داشته باشیم كه هيچ فرهنگ، تاريخ يا جامعه‌اى به صورتی یکدست و غيرقابل تغيير و تحول داراى يك فرهنگ، هویت یا تصوری از دين و مليت خود نیست.

با توجه به این همه، در نظر آوردن اسلام بدون در نظر گرفتن موقعیت جغرافيايى بحث و بدون توجه به رابطة اسلام با عناصر فرهنگي و زمينه‌هاى اجتماعی ديگر بى‌معنى خواهد بود. اين امر هم در خصوص شناخت تاريخى اسلام از بدو پيدايش و تحول آن و همچنین، در خصوص شناخت از آن در دورۀ معاصر بايد مد نظر باشد. اعتقاد و باور به اینكه پديده‌‌اى فرهنگى، مانند ملیت ايراني، به‌گونه‌ای روشن، خالص و دست‌نخورده وجود دارد كه مى‌توان به آن دسترستى پيدا كرد، افسانه است. پديده‌هايى كه ما آنها را اصالت‌گرایی يا ايراني‌گرايى مى‌دانيم در واقع محصولات ذهنی انسان‌های این زمانه‌اند و بيش از اینكه بیانی عینی و ”صادق“ از ایران یا اسلام باشند، نمایندۀ آرزوها و بیم و امیدهای دنياى موجود و شرايط فرهنگى و اخلاقى آن‌اند.

پديدة اسلام ناب و اصیل يا دورة طلايى اسلام کمتر با تجربۀ تاریخی آن مربوط است و اساساً این مفهوم پروردة معاصران ‌‌‌ماست. اسلام، مسيحيت يا هر دين و آيين ديگرى كه تاریخشان به 2 هزار سال يا 1500 سال پيش می‌رسد، حتى در دورة آغازينشان نیز پديده‌هايى خالص و یکدست نبوده‌اند و از تأثيرات جوامعى كه در آن به وجود آمدند و فرهنگ و روابط اجتماعى آن جوامع بر کنار نبوده‌‌‌اند. شايد مثال برده‌دارى و توضيح آن اين نكته را روشن كند. شكى نيست كه هم مسیحیت و هم اسلام در مقام دو آیين اخلاقى ظاهر شدند كه هدفشان تغيير روابط فاسد و ناعادلانه در جوامع بود. در كتاب‌های مقدس اين دو دين، چه در تعاليم كلى و چه در آموزه‌‌‌ها و سنت‌های اخلاقی‌‌‌شان، عدالت و عزيز شمردن انسان‌ها بسيار مهم و اساسى تلقى شده است. به این ترتیب، در نگاه اول چنين به‌نظر می‌رسد كه این ادیان باید با يكى از مهم‌ترين، رايج‌ترين و غيراخلاقى‌ترين و حقارت‌بارترين اموری كه هم در روم و هم در شبه‌جزيرۀ عربستان رواج داشت، يعنى برده‌دارى، مخالفت کنند. به عبارت دیگر، باید مخالف آن باشند كه انسانى را كه خداوند او را آزاد خلق كرده و ويژگی‌هایی متعالی به او بخشیده مملوک انسانی دیگر شود و با او مانند حيوانات و اشيا رفتار کنند. اما مى‌دانيم كه مسيحيت و بعدها كليسا هيچ‌گاه جرئت نکردند اعلام کنند که برده‌دارى كارى ضدمسيحى و ناميمون و گناه است. در مسيحيت، كه در دوره‌اى در آن هزاران گناه خلق کردند و مردم را به بهانه‌های بسیار کوچک مجازات می‌کردند و كليسا بر همة امور نظارت داشت، برده‌دارى آزاد بود. در امريكا، در اوایل دورة مبارزه با برده‌دارى، كليساى سفيدها شايد مهم‌ترين نهاد رسمى بود كه برده‌دارى را امرى برمی‌شمرد كه مسيح آن را نيك مى‌دانست. در اسلام هم برده‌دارى پذيرفته شد، هرچند شریعت اسلام تشويق می‌کرد كه برده‌ها آزاد شوند و برده‌دارى را ارزشى نيكو در اسلام به حساب نمى‌آورد. اما خريد و فروش برده، گرفتن انسان‌ها برای بردگی و برقراری رابطة جنسى با زنان برده (کنیز) هم در کلیسا و هم در اسلام پذيرفته شده است، تا جایی‌که در اسلام مقررات و دستورات بسیاری در این زمینه موجود است. حال پرسش اساسى اين است كه چرا اين دو دين بزرگ تاريخ بشر و دو سنت ملهم از دستورات اخلاقى و الهى نيك زیستن و عزت انسانى برده‌دارى را تحمل کردند. مسلمانان و حتی بسیاری از معتقدان و رهبران آ‌نها چگونه به خريد و فروش برده می‌‌‌پرداختند، درحالی‌که برده انسانى مانند ساير انسان‌هاست كه در انجيل و قرآن به صراحت تکریم شده است؟

پاسخ من به نكتة بالا همان است كه هم اميل دوركم و هم انسان‌شناس معاصر، کلیفورد گیرتز (Clifford Geertz, 1926-2006)، به آن اشاره كرده‌اند. بنا به تعاریف، دين محصول نوعی نظام فرهنگى و اخلاقى عام است كه به زندگى، رفتار و كردار جامعه و مردمش خط و جهت مى‌دهد و آنها را راهنمايى مى‌كند و براى اينكه چنين كند، خود بيان‌کننده و بازتابندۀ برخى از مهم‌ترين ارزش‌هاى فرهنگى و اجتماعى آن جوامع است و دقيقاً به همين علت است كه اديان هم‌تراز با جوامع پدید مى‌آيند و همراه با جوامع تحول می‌‌‌پذیرند. امروز مسيحيان و مسلمانان برده‌دارى را كارى زشت و ناپسند مى‌دانند و حتى مسلمانانى كه قصدشان ظاهراً بازگشت به ارزش‌‌‌های صدر اسلام است نیز خواهان بازگشت به برده‌دارى نيستند.

 

اسلام ايرانى چيست؟

در تحليلی تاريخى و اجتماعى از پیدایش و توسعة اسلام، خصوصيات اساسى آن را بايد مرتبط با نيازهاى مبرم اجتماعى اعراب قرن هفتم میلادی در شبه‌جزيرة عربستان ديد و در این زمینه آن را توضيح داد. اعراب در دورة پيش از اسلام نوعى روابط اجتماعى نسبتاً مستقل قبیله‌ای داشتند. این قبایل تا حد زیادی از يكديگر مستقل بودند و در نوعى جنگ و جدال دایم به‌ سر می‌بردند. از نظر فرهنگى، اعراب چندان درك جدى و عمیقی از دين يا هر نوع مجموعۀ اخلاقى نداشتند و عمدتاً در بین آنان پرستش بُت‌هاى محلى و حتی خانوادگی و شخصى مرسوم بود. وضع در این زمینه هم بدین‌گونه بود که اعراب خود را در بسيارى از موارد قدرتى بالاتر از موضوع مورد پرستش‌شان می‌دانستند. به‌رغم اين‌‌كه یکی دو شهر در شبه‌جزيرة عربستان وجود داشت، اما اين سرزمین دور از ”مراكز تمدنى“ آن زمان، یعنی ايران و روم و مصر، قرار داشت.

دو دين عمدة ديگر آن زمان، يهوديت و مسيحيت، نیز حضور كم‌رنگى در این منطقه داشتند. با این اوصاف، روى ‌هم ‌رفته، جامعة قبيله‌اى بسيار پراكندة اعراب تقريباً از هر نوع ارزش و پديدۀ‌ فرهنگى كه امكان وحدت، اتحاد يا اشتراك فكرى و اخلاقى را سبب شود به دور بودند. زندگى پراكندۀ قبيله‌اى پُر از تنش و خشونت و وجود روابط طبقاتى ناعادلانه کل جامعۀ اعراب را با بحرانی عمیق روبه‌رو کرده بود که محتاج تحولی جدی بود.

از سوى ديگر، زيستن در چارچوب قبیله در آن زمان نوعى ارزش و مجموعه‌ای از روابط ”دموكراتيك“ را در ميان اعراب مرسوم کرده بود. رئیس قبیله هرچند كه احتمالاً سخت‌گیر و خشن بود، اما با ديگر افراد قبيلهو حتى فقيرترين آنها نشست و برخاست مى‌كرد و اصولاً زندگی قبیله‌‌اى نهادى بود كه به ‌هيچ‌وجه با رفتار و ارزش‌های بسيار اشراف‌منشانۀ امپراتورى ايرانى قابل مقایسه نبود.

دين اسلام در چنين شرايط و زمينه‌اى با اعراب شبه‌جزيرة عربستان متولد شد که در پاسخ‌ به نيازهاى اساسى آنان مهم‌ترين ويژگی‌اش معرفى مفهوم ”توحيد“ بود. توحید، به‌منزلة مقوله‌ای مقدس، اساس وحدت اعراب در قالب جامعه‌ای واحد (امت) شد و بدین‌ترتیب بود که اسلام توانست با آیین اخلاقی‌اش به جامعۀ پراكندة اعراب نوعی نظام ارزشی ‌مشترک فرهنگى و اخلاقى هدیه کند. درست در همین زمینۀ تاریخی است که می‌بینیم مفاهيم مقدسی مانند مقولۀ توحيد و امت جنبۀ عرفى و اجتماعى مهمی دارند. از جمله فهم جامعۀ مشترك و يگانۀ مسلمانان، يعنى امت، هم از این منظر  توضيح‌پذیر است.

شايد دومين مفهوم مهم كه در پاسخ ‌به نيازهاى اساسى آن دورة در اسلام اهميت پيدا كرد، مفهوم عدالت و برابرى ميان مسلمانان بود. در آن زمان، طرح اين مفهوم اخلاقى/اجتماعى باعث شد كه پذیرش اسلام به ‌منزلة آيينی اخلاقى و پيروى از آن و داشتن هويت مسلمانى در نهايت از ديگر هويت‌های قبیله‌ای، سرزمینی، طبقه‌ای و نژادی مهم‌تر و کارآمدتر باشد. از اين ‌نظر، اسلام  نوعى ويژگى جهان‌شهری دارد و گاه با ملی‌گرایی در تضاد قرار می‌گیرد.

اين خصوصيت فرامحلی اسلام و اصرار بر فرارفتن از تعلقات  جغرافيايى و نژادى در ابتدا نقطۀ قوت سیاسی اسلام بود، در ميان قبایل بسيار پراكندۀ اعراب سبب وحدت شد و پدید آمدن حكومت مركزى را در میان اعراب امکان‌پذیر ساخت. از سوى ديگر، اسلام اوليه در بيرون از شبه‌جزيرة عربستان با تأكيد بر عدالت و برابرى همه مسلمانان، به‌رغم جايگاه طبقاتى، مقبول بخش‌هايى از طبقات فرودست امپراتورى ساساني و ديگرانى شد كه در جوامع به‌ شدت طبقاتى و كاستى زندگى مى‌كردند.

با این همه، سرنوشت سياسى اسلام، مانند هر پديدة اجتماعى ديگر، در رويارويى با سنت‌هاى فرهنگی و سياسى و واقعیت‌های اين‌جهانى دچار تحولات اساسی شد. مدل‌های سیاسی شناخته‌شده نزد مسلمانان اوليه يكى ساختار خليفه‌‌گری بود و ديگر، ساختار امپراتورى‌هاى ايرانى و روم. آیين اسلام نه نظريه‌اى روشن در زمینۀ ساختار سياسى دارد و نه در دورۀ زندگى پيامبر اسلام در عمل تلاشى جدى براى به دست دادن الگوی نظام سیاسی اسلامی صورت گرفت. این شد که بعد از وفات پیامبر اسلام، مهم‌‌‌ترين‌ چالش ميان مسلمانان بر سر چگونگى ساختار قدرت سياسى درگرفت كه عملاً نوعى جنگ داخلى در ميان مسلمانان بود. جدالی كه هزینه‌‌‌های سنگین و پيامدهایی خونين در پی داشت و طى آن، اسلام عملاً دچار انشعاب شد و میان رهبران و شخصیت‌های مهمی مانند امام على(ع)، عثمان و همسر پیامبر (عايشه) خصومت و جنگ درگرفت و جامعة مسلمانان به دو جناح اكثريت (سنى) و اقليت (شيعه) تقسيم شد.

در واقع، اتفاقاتی كه پس از وفات پيامبر رخ داد و به‌خصوص جنگ قدرت در ميان مسلمانان عرب بسیاری از خصوصیات اوليۀ اسلام را عملاً متحول کرد و برتری هويت قبيله‌ای و نژادی بار دیگر حیات خود را باز یافت. اما در دوران اموی، دیگر بخش مهمی از جامعة اسلامی عرب نبود و بنا به برتری نژادی، حكومت بنى‌اميه حكومت قوم عرب بر غيراعراب پنداشته می‌شد. بدین‌سان، اولین مدل حكومتى نسبتاً مركزى و ماندگار، حكومت اموى (661-750م)، تجربة تلخى براى مسلمانان غيرعرب بود، زیرا بسيارى از آنان هرچند در پی شكست نظامى از اعراب به اسلام گرویده بودند، پيام عدالت‌خواهانه و برابری نژادى و قومى اسلام اوليه را باور كرده بودند و حال می‌دیدند كه رهبرى سياسى جهان اسلام  تعلقات خانوادگى و قومی را اساس تبعیض سیاسی قرار می‌دهد. شايد كمك نسبتاً فراوان مسلمانان غيرعرب و به‌خصوص ايرانيان مسلمان به خانوادة بنى‌عباس که سبب شكست بنى‌اميه و پيدايش مهم‌ترين امپراتورى اسلامى، يعنى امپراتورى بنى‌عباس، شد به علت عرب‌گرايى شديد بنى‌اميه بود.

حکومت عباسيان نوعی امپراتورى پهناور اسلامى را بنا نهاد كه مرزهاى مسلمانان عرب‌نشين را درنوردید و اقوام و نژادها و فرهنگ‌هاى گوناگونى را در بر گرفت. حتى در بغداد، كه مركز خلفای عباسیان بود، نوعى فرهنگ اسلامى جهان‌شهرى پدید آمد. مسلمانان غيرعرب، به‌خصوص ايرانيان، نقش مهمی در شکل دادن به اين امپراتورى بزرگ اسلامی داشتند و بعید نیست که بسیاری از ساختارهای سیاسی امپراتورى ساسانيان در حکومت عباسیان تجدید شده باشد.

تعريف سياسى اسلام به‌مثابه پديده‌اى با شكلى عام (امت اسلامى) و برآمده از آخرين امپراتورى اسلامى، يعنى حكومت عثمانيان، شدت بيشترى گرفت. عباسيان هرچند مانند امويان دچار نژادگرايى افراطى عربى نبودند و در دنياى اسلام ديگر نژادها و فرهنگ‌ها را مشروع مى‌ديدند، کماکان اعراب را در مركز و برتر از ديگران می‌دانستند، زیرا زبان عربى مركز توجه‌شان بود و از تلاش برای عربى‌كردن فرهنگ‌هاى مناطق جغرافيايى جديد ابايى نداشتند. اما عثمانى‌ها از قوم عرب نبودند و از نژاد ترك آسیای مرکزی برخاسته بودند. آنها دوران پيامبر و خلفاى راشدین را هم تجربه نکرده بودند و گروهی مهاجر از آسيا به داخل مرزهاى  مسلمان‌نشین به‌ حساب می‌آمدند. ترک‌ها مهم‌ترين امپراتورى عرب اسلامى را در جنگ شكست دادند و در نتیجه، ديگر نمى‌توانستند مشروعيت خود را با فريب از نژاد عرب (پیامبر) يا زبان عربى (قرآن) کسب كنند. آنان از لحاظ سياسى و فرهنگى نیز صلاح نديدند كه نژاد یا زبانشان را مبنای هویت فرهنگی امپراتوری جدید اسلامی قرار دهند. مى‌دانيم كه امپراتورى عثمانى در تصرفات خود در اروپاى شرقى و مناطق مسيحى‌نشين چندان علاقه‌ای به غلبه بر زبان يا حتى مسلمان ‌كردن ایشان نشان ندادند. مهم‌تر اينکه فرهنگ نخبگان عثمانى به ‌جاى بزرگ داشتن تعلق نژادى و زبانى‌ (ترك‌ بودن) نوعى فرهنگ متعالى جديد پدیدآوردند و خود را عثمانى معرفی کردند و به همین واسطه، ترك بودن را كمى خوار دانستند و آن را از ويژگى‌های قشرهاى كم‌فرهنگ قلمداد کردند. از این ‌رو، در دربار عثمانی در استانبول زبان فارسى رواج داشت و نه تركی يا عربى.

تاريخ امپراتورى‌هاى اسلامى در عین‌ حال شامل تجربة ديگری هم در هند است -و البته تجربه‌هاى ديگری كه کم‌اهمیت‌ترند- که متأسفانه به آن توجه چندانى نمى‌شود. تجربه‌اي كه از قضا بسيار مى‌توان از آن آموخت، زیرا امپراتورى اسلامى در هند اولين و يگانه تجربة حكومت سياسى مسلمانان در مقام اقلیت در سرزمينی وسيع و پُرجمعیت بود كه بخش اصلی جمعیت آن نیز مسلمان نبودند.

امپراتورى اسلامی در هند (1526-1707م) از لحاظ فرهنگى چند ويژگى منحصربه‌فرد داشت: حكومت نخبگان مسلمان بر كشورهايى با اكثريت غيرمسلمان و حتى حکومت بر هندى‌های غيرمسلمانی که ”اهل كتاب“ هم نبودند. شواهدی جدى در دست است كه شاهان دربار هند آگاهانه چندگانگى فرهنگى/دينى اين كشور را پذیرفته بودند و نوعى مدارای دينى را رواج داده، تشویق می‌کردند. شواهد بسیاری هم از مدارای دیگر اديان در دورة امپراتورى اسلامى مغول در هند موجود است. اكبر، پادشاه هند، حكومتش را پایه‌گذاری تمدنی مى‌دانست كه در آن، تضادهاى فرهنگى و دينى از بين مى‌رفت. سياست این حکومت براساس ”صلح كل“ (مفهومى عرفانی به معنای آشتى و زيستن همه) بود كه چه در عرصة زندگى مادى و چه از لحاظ فرهنگی و اخلاقی، نيكى و سعادت همگان را امكان‌پذير می‌كرد و اين خود مقدمه‌اى براى رسيدن به ”محبت كل“ به‌حساب می‌آمد كه در آن، عشق و خيرخواهى براى همه ممکن خواهد بود[1].

 

اسلام سياسى امروز

 در سه دهة اخیر، اسلام سیاسی به يكى از حادترين موضوعات سياسى و روشنفكرى تبديل شده است. اسلام سیاسی چگونه پديده‌اي است و رابطة آن با فرهنگ و تاريخ اسلام به ‌منزله آیينی مقدس و نیز با تجربة تاريخى اسلام به ‌مثابه نهادی سياسى كه عموماً در امپراتورى‌هاى اموى، عباسي، عثمانى، هند و صفوى ظهور یافت واقعاً چیست؟ آيا گفتمانى كه امروزه با نام ”اسلام سياسى“ يا ”بازگشت به اصول‌گرايى و هويت دينى“ شناخته می‌شود، پديده‌‌اى دينى است يا فرهنگى و ملى يا سياسى؟ یا اینکه امری ا‌ست كه باید به آن در حوزة قدرت توجه کرد؟ آيا عناصر و عوامل جديدى در اين گفتمان وجود دارد و نوعى تلقى جديد از اسلام و رابطه‌‌اش با سياست در حال شکل‌گیری است؟

اسلام سياسى ‌-كه متفاوت با اسلام تاريخى و اسلام به ‌مثابه‌ تجربة فرهنگى/ايرانى است- بيان‌کنندة رويارويى قشر نخبة مسلمانانی است که موقعیتشان در شرایط گسترش مدرنيته تضعیف شده است. اين بخش از نخبگان مسلمان غالباً در علوم جديد و حوزه‌های فنی و مهندسى یا در حوزة فكر و انديشه کار مى‌كنند. آنان بر این باورند که هم به علوم جدید آگاه‌اند و هم به اندیشة غرب. این گروه بیشتر با اندیشة غربى از طریق متفکران آلمانى آشنا شده‌اند که ريشه در دين‌دارى مسيحى داشته و سنت مهم محافظه‌كاری راديكال را در اروپا بنا کرده است؛ جنبشی ضدروشنگرى كه از نيمة اول قرن نوزدهم شروع شد و با يونگر و هايدگر به حوزة سياسى گسترش یافت. به‌رغم آنكه این رویکرد از لحاظ فلسفى و حتى عرفانى با علم و مدرنيتة غربى ناهم‌خوان است، اما اين متفكران و رهبران سياسى، که خود دانشجويان و تكنوكرات‌هاى جديدند، در حوزة سياسى بر اين باورند كه با كسب تكنولوژى غرب می‌توان نوعى اصالت‌گرايى فرهنگى و دينى ایجاد کرد و جامعه‌ را از ارزش‌ها، رفتارها و فرهنگ ليبرال پاك‌ ساخت.

پروژة اروپايى ضدروشنگرى و پروژة بسیاری از متفکران اسلام  سياسى به‌رغم شيفتگى‌ نسبت به ارزش‌های عرفانى و سنت‌های روحانی در حوزة سياسى از کاربرد تكنولوژى‌های جديد کوچک‌ترین ابایی ندارد. در ايران هم بسیاری از رهبران اسلام سیاسی و كسانى كه خود را نخبگان این نحله معرفى كرده‌اند دانشجويان رشته‌های مهندسى، مهندسان تكنوكرات‌، پزشکان و کسانی‌اند که علم و تکنولوژی جدید را بخشی از فرایند تحقق جامعة ایدئال خود می‌دانند. بدین‌سان، اسلام سیاسى هم از اين لحاظ كه به علم و تکنولوژی جديد اهميتی اساسی مى‌دهد و هم از این ‌رو‌ كه به لباس اسلامى و به اصطلاح سنتى‌ درآمده ‌در روايت خود به‌شدت از تفكر ضدروشنگرى مدرن اروپايى بهره مى‌برد و نوعی از فكر و ايدئولوژي فراهم می‌آورد كه در آن تکنولوژی و مدرنيته از هم جدا نیستند.

بايد توجه داشت كه وضعيت اسلام سیاسی به ‌سبب وجود عوامل و عناصر دينی، سنتى، علمى و تکنولوژیک به‌گونه‌ای است که قادر به نزديكي با بخش‌هايی از جوامع اسلامى‌ است كه لزوماً گرايشی به ايدئولوژى اسلام سياسى ندارند. تکنوکرات‌ها و بخش‌‌‌هایی از قشر تحصیل‌‌‌کردة شهری در عین‌حال با گفتما‌نى که دنياى سنت‌هاى تاريخى و اخلاقى به آن توجه دارد احساس نزديكى مى‌كنند. همچنین، اقشار تحصيل‌كرده و طبقة متوسط هم خود را با گفتمانى دينى كه با زبانى امروزى ‌(غربى و تا حدى ‌علمی) نزديك می‌دانند.

بنابراین، اسلامى كه امروزه همچون پديده‌ای سياسى در مقابل ما قرار دارد از مدرنيته تمايزناپذیر است. به سخن ديگر، سرنوشت اسلام سیاسی با اين امر گره خورده كه جامعه‌ای دینی، اما مرفه و مدرن، پدید آورد. از اين منظر، لازم است بین اسلام سياسى و پديده‌هاى ديگری كه تا حدى به آن نزديك‌اند (طالبان و جنبش‌هاى گروه‌هاى وابسته به آن) تفاوت قائل شد. درست است كه هم در اسلام سياسى ممكن است گرايش‌هاى طالبانى دیده شود و هم گفتمان طالبانى توجهی به اسلام سياسى داشته باشد، اما اسلام سياسى عمدتاً محصول آرزو و آمال مسلمانان تحصيل‌كرده در نهادهاى آموزشی جديد یا در دانشگاه‌هاى غربى و اقشاری از شهرنشينان جوامع نسبتاً پيشرفتة اسلامی (ايران، مصر، تركيه، الجزاير، تونس، مراكش) است.

بسيارى از رهبران فكرى جنبش اسلام سياسى در ايران، تركيه، مصر، الجزاير، مراكش و کشورهایی نظیر اینها روشنفكران و تحصيل‌كردگان دانشگاه‌هاى اروپايى و امريكايى‌اند. در ايران، برای نمونه، سابقة تحصیل اشخاصی چون احمد فرديد، على شریعتی و رضا داورى در غرب بيشتر از رابطة آنها با حوزه‌های علمیه و مردم است. رهبران اصلى جنبش الجزاير نیز در اروپا تحصيل‌كرده‌اند. گذشته از سابقة تحصيلى رهبران فكرى جنبش اسلام سياسى، اصولاً رهبران سنتى دينى در اكثر كشورهاى اسلامى رغبتی به ايدئولوژى اسلام سياسى ندارند. در برخى از كشورها، از جمله مصر، رهبران سنتی دینی آشکارا با اسلام سیاسی مخالف‌اند. در ميان اقشار متمایل به اسلام سياسى هم اصولاً قشر تحصيل‌كردة شهرى و آن بخش از طبقة متوسط كه عمدتاً در دانشگاه‌هاى جديد و در رشته‌هاى فنى، پزشکی و دیگر علوم عملى فارغ‌التحصيل شده‌‌‌ا‌ند، به مراتب بیشتر از اقشاری که عموماً بخش سنتی جامعه به‌حساب می‌آیند ‌و از جمله روستاییان مسلمان ‌تودة متمایل به اسلام سياسى را تشکیل می‌دهند. روحانیان سنتی فقط در شرايطى از اسلام سياسى حمایت می‌کنند که مقبوليت عام داشته و بر جامعه غلبه پیدا ‌كند و البته این حمایت غالباً سیاسی و مصلحت‌آمیز است، نه ایدئولوژیک.

بنابراین باید این افسانه را کنار گذاشت كه اسلام سياسى بيان‌کنندۀ بازگشت یا احیای دين و سنت است و پذیرفت كه آنچه امروزه با نام اسلام سياسى مطرح است، پدیده‌ای جدید و تمایزناپذیر از پروژة مدرنيته است. از این‌ رو، پرسش اساسی اين نيست كه از ميان اسلام و مدرنيته يا سنت‌هاى خودى و غربى كدام را باید انتخاب كرد، بلكه مسئله را باید چنین طرح کرد که اسلام سياسى چه نوع ”شناختى“ از وضعيت دنياى امروز دارد و چه نقش و برنامة سياسى و فرهنگى‌ای براى تحول جامعه عرضه مى‌كند.

اسلام سياسى منادی سنت‌گرايى يا بازگشت به اسلام اوليه نيست. ایدئولوژی‌های مادی‌گرایانه‌ای هم که هدفشان احیای عظمت دوران باستان است روایت دیگری از مدرنیتة ملی‌اند. اسلام سياسى انرژى فكری و ايدئولوژيك خود را صرف ”پاك‌سازی“ جوامع اسلامى از فرهنگ سكولار، ليبرال و دموكراتيك مى‌كند. این برداشت ایدئولوژیک و سیاسی از دین براى دست‌یابی به اهدافش از انديشه‌هاى غربى ضددموكراتيك کمال استفاده را می‌‌‌برد و در این راه، از نزدیکی با دولت‌‌هاى كمونيستى و سکولار ضدغرب هیچ‌گونه ابایی ندارد. در این خصوص، البته از آن عناصر فرهنگى جوامع اسلامى كه با ارزش‌هاى دموکراتیک در تضادند نیز استفاده مى‌كند. در چارچوب این‌ تفکر ایدئولوژیک، تأكيد بر اسلام عمدتاً شامل تأکید بر خصوصيات تسليم مردم به رهبران و دفاع از نوعى عدالت‌گرايى برای سرکوب آزادى‌هاى فردى و اجتماعی است.

بنابراین، بحث از فرهنگ و پديده‌هايى كه ما آنها را نمودهاى فرهنگى جامعه مى‌دانيم، فقط در زمينة‌ خاص تاريخى و اجتماعى‌آنها معنا پیدا می‌کند. فرهنگ در این تعریف بسيار تحول‌پذیر است. نگرانى كسانى كه در قدرت‌اند و خود را پاسداران و حافظان انحصاری ”فرهنگ“ جامعه مى‌دانند، معمولاً تقويت و توسعة فرهنگى جامعه نیست، بلکه حفظ موقعيتشان در مسند قدرت است، چرا که فرهنگ در همزیستی باورها و رفتارهاى متنوع جان مى‌گيرد و زنده مى‌ماند و اين دقيقاً امرى ا‌ست که در جامعة دموكراتيك محقق می‌شود.

دموكراسى زيستن فرهنگ‌ها را در صلح و صفا امکان‌پذیر می‌کند، اما به ‌خودی‌ خود صاحب هیچ فرهنگی نيست. دموكراسى روابط قدرت را در جامعه به‌گونه‌اى تنظيم می‌کند یا روابط قدرت متفاوتى پدید مى‌آورد كه به واسطة آن، فرهنگ جامعه هرچه بیشتر شكوفا و بارور می‌شود و در نتیجه، امكان صلح اجتماعى فراهم می‌‌‌‌آید.

‌

نادره‌های زمانه: ابوعلی سینا و ابوریحان بیرونی

حمید صاحب‌جمعی

استاد پزشکی کالج پزشکی دانشگاه سین‌سیناتی

 

حمید صاحب­جمعی Hamid Sahebjami <hsahebjami@fuse.net> (دانش­آموختۀ فوق­تخصص پزشکی دانشگاه جورج واشنگتن، 1973) در 1973 به هیئت علمی کالج پزشکی دانشگاه سین­سناتی پیوست، در 1987 به مقام استادی رسید، و در 2002 استاد ممتاز (Professor Emeritus) شناخته شد. بیش از 50 مقالۀ پژوهشی و بالینی در حوزه­های پزشکی و فیزیولوژی از او در نشریه­های علمی معتبر امریکایی و اروپایی به چاپ رسیده است. او همچنین در زمینه­های فلسفه، متافیزیک و نقد ادبی به پژوهش پرداخته و آثار بسیاری از او منتشر شده است، از جمله وداع با تجدد: فراز و فروپاشی جهان­بینی مدرنیته، خانۀ هستی: زبان، اندیشه و خرد و عشق در گلستان: ساخت­شکنی رویکرد سعدی با مفهوم عشق.

عصر طلایی و شکوفایی معرفت در همۀ زمینه‌ها در جمع اندیشمندان ایرانی‌تبار اسلامی دوران قرون وسطا بود؛ دوران سیاه و نکبت‌باری در گسترۀ ده قرن (سده‌های پنجم تا پانزدهم میلادی) که نماد نقض حقوق بنیادین انسانی و اِعمال مصیبت‌های بی‌شمار است. در این دوران پیشامدرن، حُکم‌ها و جزم‌های دینی بر همۀ قلمروهای معرفت به نحوی قاطع حاکمیت داشتند. بسیاری از جنگ‌ها و کشتارها و ستمکاری‌ها به نام ایمان دینی صورت می‌گرفت. در بطن چنین جو ناپاک و ناسالمی، اندیشمندان ایرانی‌تبار سرآمدان علم و اندیشۀ زمانه به شمار می‌آمدند. گویی در برهوت خشک بی‌آب‌و‌علف، گلزاری ناگهان بشکفد.

زادگاه و اقامتگاه بسیاری از این اندیشمندان منطقۀ آسیای مرکزی بود؛ منطقه‌ای که امروز کشورهای تاجیکستان، ازبکستان، قرقیزستان، ترکمنستان در آن قرار دارند. بزرگان ایرانی‌تبار این منطقه نام‌های عربی داشتند، به زبان عربی تکلّم و تألیف می‌کردند، و بسیاری از آنان سُنّی بودند. در گسترۀ یک هزاره، ناحیۀ ناآرام و دورافتادۀ آسیای مرکزی گذرگاه تجاری بسیار مهمی با نام ”جادۀ ابریشم“ بود که تبادل اقتصادی مابین شرق و غرب را تضمین می کرد. با این همه، گمنامی ابن‌سینا و بیرونی و نادره‌های ایرانی‌تبار دیگر در فرهنگ غرب به احتمال ناشی از زادگاه و اقامتگاه آنها در آسیای مرکزی بود. نکتۀ گفتنی در سرآغاز این نوشته اینکه تمرکز این گروه از اندیشمندان پُربار در تراز جهانی و برآمدن عصر طلایی دیگری در تاریخ فرهنگی ما تا امروز ثبت نشده است.

در کتاب تازۀ نابغه‌های زمانه: ابن‌سینا، بیرونی، و روشنگری گمشده، پژوهشگر امریکایی، فردریک اِستار، با بازبرد به آثار آکادمیک و پژوهشی بسیاری به زبان‌های اروپایی و صربی، زندگی پُرحادثۀ این دو دانشمند و دستاوردهای پژوهشی آنها را به تفصیل شرح می‌دهد.[1] گذشته از پیشگفتار، این کتاب ۳۰۰ صفحه‌ای شامل ۱۹ فصل و منابع بی‌شماری برای اهل پژوهش است. در مراجع فارسی‌زبانی که در اختیار من بود، تاریخ تولد و وفات بسیاری از بزرگان فرهنگ ایرانی ثبت نبود یا صرفاً به تاریخ وفات اشاره رفته بود، در حالی که در این کتاب، و مراجع انگلیسی دیگر، تاریخ‌های مربوط به رویدادها و شخصیت‌های نام برده شده ثبت شده بود. از این رو، در این نوشته تاریخ‌ها در بازبرد به سال‌های میلادی ذکر شده‌اند.

بیرونی کودک یتیمی بود که ابونصر منصور ابن‌ عراق، از خاندان فرمانروای خوارزم، او را به پسرخواندگی پذیرفته بود. چون‌وچرای این بزرگواری سرنوشت‌ساز ابن‌عراق در هاله‌ای از رازناکی همچنان نهفته مانده است. او نه فقط پدرخوانده و همۀ عمر آموزگار، راهنما، و پشتیبان بیرونی در کسب علم و معرفت بود، پسرخواندۀ خود را در امتیازات ناشی از مقام خود در دربار امیر خوارزم سهیم می‌کرد. بدین قرار، بیرونی از دوران جوانی در محیط ممتازی رشد کرده و شور و شوق کسب معرفت در ریاضیات و ستاره‌شناسی (astronomy) را مدیون ابن‌عراق بود.

در قیاس، ابن‌سینا در فضایی سرشار از ناز و نعمت مالی به دنیا آمده بود. پدرش اهل ایالت بودایی بلخ بود؛ منطقه‌ای که امروز افغانستان نام گرفته است. در واقع، ابن‌سینا در خانواده‌ای بلندپرواز، پیشرو، نوخاسته، و فرهیخته رشد کرده بود. نام ”سینا“ را پدرش از کتاب زرتشتیان، اوستا، به معنی ”دانشمند“ برگزیده بود.

چنان که انتظار می‌رفت، هر دو جوان مسلمان در زمینۀ مطالعۀ دقیق و عمیق قرآن و احادیث پیامبر از آموزش کافی و لازم برخوردار بودند. به گفتۀ اِستار، بحث و جدل‌های تند و رایج مابین کلام‌شناسان در باب اصالت حدیث‌های مختلف موجبی می‌بایست بوده باشد که آن دو جوان با مفاهیم ”متن‌سنجی“ (textual criticism) آشنا شده باشند. به هر حال، خواهیم دید که هیچ‌یک از آن دو در درازنای حیات هرگز از ایمان دینی رویگردان نشدند. آنها با ایمانی راسخ به نقش خداوندگار در امر دوام فرایند آفرینش و امور انسانی باور داشتند. با این همه، در حالی که تمرکز ابن‌سینا بر جنبه‌های ذاتی آفریدگار و فرایندهایی معطوف بود که موجب آگاهی ذهن آدمی است، گرایش بیرونیِ قیاس‌گرا معطوف به این پرسش بود که باورداشت انبوه انسان‌ها به دین‌های گوناگون چگونه حضور خداوندگار در امور این جهانی را توجیه می‌کند.

پدر ابن‌سینا با اشتیاق به دکترین سرّی، جَدلی، و ممنوعۀ فرقۀ اسماعیلی گرویده بود؛ شاخه‌ای از مذهب شیعه که رقیب دینی و سیاسی نیرومندی برای مذهب سُنّی به شمار می‌آمد. حوالی نیمۀ سدۀ نهم میلادی، مبلغان اسماعیلی به پایتخت‌های آسیای مرکزی سیل‌آسا هجوم آورده بودند. از طریق گروش امیر بخارا به آیین اسماعیلی، پیروزی آنها به اوج رسیده بود. به زودی و پس از این پیروزی چشمگیر، خلافت فاطمیون شیعۀ اسماعیلی را در دهۀ دهم میلادی در قاهره برقرار کردند. ابن‌سینا در متن زندگینامۀ خود می‌گوید دلیل‌تراشی‌های فرقۀ اسماعیلی او را هرگز قانع نکرده بود. به نظر اِستار، این گفتۀ او کلیشه‌ای بیش نبود، زیرا هرگونه اظهار نظر دیگری در این زمینه مانع استخدام او در حکومت‌های سُنّی آسیای مرکزی می‌بود. به‌رغم اعتراف اجباری ابن‌سینا، رابطۀ پیشین او با فرقۀ اسماعیلی دو نتیجۀ درازمدت به بار آورده بود. یکی، اهمیت فوق‌العادۀ پرسش اساسی در باب ایمان به نقش آفریدگار در امور انسانی و دیگر، بنیاد فرایندهایی که انسان را به پذیرش یا وازنش گفتمان‌ها سوق می‌دهند.

آموزش‌های بعدی ابن‌سینا و بیرونی در جهاتی واگرا ادامۀ یافت. تمرکز بیرونی بر رشته‌های مورد علاقۀ آموزگارش، ابن‌عراق، بود: ریاضیات، هندسه، ستاره‌شناسی، و جغرافیا. در حالی که ابن‌سینا سرگرم پژوهش‌های فلسفی با راهنمایی آموزگار سرخانه‌ای بود که پدرش استخدام کرده بود: دانش‌پژوه معروف زمانه، ابوعبدالله الناتلی. در متن زندگینامۀ خود، ابن‌سینا مدعی است که توانمندی او در تصور و تجسم مقوله‌های فلسفی تجریدی موجب شگفتی استادش بود. و با ریشخند از او یاد می کند که چگونه چنین فردی مدعی فیلسوف بودن می‌تواند باشد. اما الناتلی بود که ابن‌سینا را با ترجمۀ عربی آثار ارسطو آشنا کرده بود؛ همان خدمت بزرگ ابن‌عراق در حق بیرونی. بدین قرار، از آغاز دوران آموزش ابتدایی تا پایان حیات، آن دو سخت مجذوب و ملهم از آثار اندیشمندی بودند که دانشمندان مسلمان دوران او را به سادگی ”فیلسوف“ (با حرف درشت P/The Philosopher) می‌خواندند.

باید یادآور شوم که در دوران زیست ابن‌سینا و بیرونی در قرون وسطا، و سده‌ها پس از آن، دکترین دین‌های توحیدی بر همۀ حوزه‌های معرفت، از جمله قلمرو فلسفه حاکمیت مطلق داشت. ارسطو بر این بود که همۀ حوزه‌های معرفت زمانه را در قالب نظام فکری واحدی یکپارچه کند. فراسوی تلاش در تحقق‌پذیری این امر خطیر، تمرکز ذهنی او معطوف به درک و شناخت خودِ فرایند ”دانستن“ بود؛ اندیشۀ مبارزه‌جویانه‌ای که همه عمر الهام‌بخش و رهنمون این دو جوان دانش‌پژوه در جست‌وجوی رهیافتی فراگیر به قصد شناخت سازوکارهای زیربنای زمینه‌های گوناگون معرفت بود. اما آن دو، نظرگاه‌های متفاوتی در این زمینه برگزیدند.

اشاره‌های کوتاهی به دلبستگی‌های روشنگرانه و دستاوردهای پژوهشی بیرونی و ابن‌سینا، پس از پایان تحصیلات مقدماتی و پیش از رویدادهای خطیری که حیات باقی عمر آنها را دگرگون کرد، لازم است. گرچه بیرونی آثار ارسطو را به دقت مطالعه می‌کرد، از آشنایی با آثار اندیشمندان یونانی دیگر هرگز غافل نبود، به‌ویژه دستیافت‌های ریاضی‌دان بزرگ، فیثاغورث (Pythagoras, 570-490 BC). به باور فیثاغورث، عددها و کمیت‌ها کلید فهم و شناخت دانستنی‌ها بودند. بیرونی با آثار ریاضی‌دان بزرگ دیگر، بطلمیوس (Ptolemy, 85-170)، و به‌ویژه المجسطی که مهم‌ترین رسالۀ ریاضی دوران به شمار می‌آمد آشنا بود. او آثار اقلیدُس (Euclid, 325-265 BC) را نیز خوانده بود. کتابی از او تحت عنوان اصول اقلیدس دانش هندسۀ زمانه را به نحوی نظام‌مند معرفی کرده بود. در پیش یاد شد که مطالعات بیرونی بیشتر معطوف به حوزۀ علم بود. در 16 سالگی، و با کمک ابزار ساده‌ای که خود طراحی کرده و ساخته بود، توانست ارتفاع خورشید از زمین را در روزهای اعتدال بهاری و پاییزی (Equinox) اندازه بگیرد.از جمله تلاش‌های علمی بیرونی حل مشکل تضاد مابین داده‌های جغرافیایی بطلمیوس با آثار جدید آن زمان در آسیای مرکزی و به‌ویژه نوشتارهای ابویزید بلخی در افغانستان بود. بیرونی به این نتیجه دست یافته بود که اندازه‌گیری‌هایی که روی زمین صورت می‌گرفت اشتباه بود. یگانه راه دقیق و درست می‌بایست از طریق روش‌های ستاره‌شناسی و مثلثات صورت بگیرند، شبیه ”سیستم‌های جایگاه‌شناسی جهانی“ امروز (GPS).

آن سال‌ها، بیرونیِ جوان سخت درگیر شناخت واقعیت‌ها در دنیای پیرامونی خود بود. زادگاه او فضای چندفرهنگی (multicultural) پُرجوش‌و‌خروشی از بازرگانان و سوداگرانی با پیش‌زمینه‌های فرهنگی و زبانی گوناگونی بود؛ دریچه‌هایی به روی شناخت سنت‌ها و باورداشت‌های مردم آن روزگار. ذکاوت ذاتی او موجب شده بود اصول چندین زبان دیگر را بیاموزد. از سوی دیگر، پدرخوانده‌اش پسر و شاگرد خود را با پیشه‌ها و مهارت‌هایی آشنا کرده بود که در سرزمین خوارزم لازم بودند، از جمله مسئلۀ حیاتی آبیاری در سرزمین خشکی که در آن مدیریت و مهار آب اولویت داشت. بیرونی می‌بایست در امر اندازه‌گیری حجم آب لازم برای کل منطقۀ خوارزم و اندازۀ دقیق تفاوت‌های اندک در ارتفاعی که جریان آب را میسر می‌کرد مهارت داشته باشد. از قضا، استاد چنین امر خطیر و کاشف ریاضیات پشتوانۀ آن، یک سده پیش در خوارزم به دنیا آمده و در آنجا زیسته بود: محمد بن موسی خوارزمی، که در سال ۸۳۰م کتاب او تحت عنوان جبر دامنۀ معرفت ریاضی‌دانان باستانی را خلاصه و اصلاح کرده بود. به نظر برخی ریاضی‌دان‌های اروپایی، این کتاب راهگشای بیان مفاهیم تازه‌ای در حوزۀ علم ریاضیات زمانه بود. از این گذشته، خوارزمی آثار پیشگامی در زمینه های مثلثات و ستاره‌شناسی و جغرافیا، رشته‌های مورد علاقۀ بیرونی، نوشته بود.

پس از ژرف‌اندیشی در آثار ارسطو، بیرونی به مطالعۀ المجسطی بطلمیوس پرداخت. در درازنای بیش از هزار سال در قرون وسطا، این کتاب مدل‌وارۀ ”زمین‌کانونی جهان هستی“ (egocentricity؛ تصور کرۀ زمین به منزلۀ کانون مرکزی جهان که همۀ عناصر تشکیل‌دهندۀ جهان به دور آن در چرخش‌اند) پذیرفته بود؛ نظریۀ اثبات‌ناپذیر باطلی ناشی از نبود پشتوانۀ علمی. به سبب گرایش علمی بیرونی به ریاضیات و ستاره‌شناسی، هیچ دانشمند دیگری به اندازۀ بطلمیوس در شکل‌گیری اندیشه‌های او در چهل سال پس از آن تأثیرگذار نبود. از قضا، رشته‌های مورد علاقۀ بیرونی در آن زمان در خوارزم از رواج و اعتبار برخوردار بودند. معروف‌ترین رصدخانۀ آن روزگار در شهر مَروْ، در ترکمنستان امروز، قرار داشت. به دنبال رسالۀ پدرخوانده‌اش در باب اُسطُرلاب (astrolabe/ستاره‌یاب، گونه‌ای الگوی فیزیکی اجسام فلکی)، که در آن دوران دقیق‌ترین ابزار علمی برای اندازه‌گیری ارتفاع ستاره‌ها و سیاره‌ها از افق به شمار می‌آمد، بیرونی در رسالۀ تازه و عالمانه‌تری روش‌های اندازه‌گیری دقیق‌تری پیشنهاد کرد.

از سوی دیگر، ابن‌سینا در جست‌وجوی یافتن پاسخ به مسئله‌ای بود که در نتیجۀ آشنایی با فرقۀ اسماعیلی و بحث و گفت‌و‌گو با الناتلی در ذهنش رخنه کرده بود: چگونه می‌توان به حقیقت‌های قاطع و استوار دست یافت؟ به باور راسخ او، دستیابی به حقیقت صرفاً از طریق توسل به منطق امکان‌پذیر می‌توانست باشد؛ فرایندی که نه فقط شناخت شالودۀ روشن‌گرای حوزه‌های گوناگون معرفت را میسر می‌کرد، درک وابستگی مابین آنها را نیز ممکن می‌ساخت.

همزمان با غوطه‌وری در آثار فیلسوفان بزرگ یونانی، پدر جاه‌طلب ابن‌سینا یکی از دانشوران زمانه را برای آموزش و آَشنا ساختن او با مسایل حقوقی و فراهم آوردن امکان استخدامش برگزیده بود. در سدۀ دهم میلادی در بخارا، علم حقوق به معنی مطالعۀ عمیق و دقیق فقه اسلامی، به‌ویژه در چارچوب مکتب حَنفی، بود که به علت میانه‌روی و آزادمنشی در سراسر جهان اسلامی رواج پیدا کرده بود.[2] با این همه، دلبستگی روشنگرانه و واقعی ابن‌سینا فن جدل و مباحثه بود، آنچه ما امروز ”دیالکتیک“ می‌نامیم؛ فرایند دوسویه‌ای که از طریق تقابل نظریه‌ها و ضد نظریه‌ها احتمال دستیابی به حقیقت گزاره‌ها ممکن باشد. بنیادگذار این روش سقراط بود که کاربستِ آن را در سراسر دیالوگ‌های افلاطون می‌خوانیم. هدف ابن‌سینا فهم فرایند‌های سه‌گانه‌ای بود که به نظر او امکان دستیابی به این‌گونه نتیجه‌گیری‌ها را ممکن می‌ساخت: همگونی (analogy، امر نامعلوم درست است زیرا با حقیقت پذیرفته‌شده‌ای همگون است)؛ استنتاج (induction، عنصر مشترکی که چند پدیدۀ شناخت‌پذیر را به هم می‌پیوندد)؛ و قیاس(syllogism، نوعی منطق قیاسی به قصد شناخت امری ویژه از اموری کلی). با این همه، به نظر اِستار، ابن‌سینا جز بیان توصیفی گنگ و نامفهوم‌ هرگز نتوانست تعریف دقیقی برای فرایند قیاس به دست دهد. به باور ابن‌سینا، پیامبران نیازی به کاربرد قیاس نداشتند، زیرا به نحوی شهودی و خطاناپذیر همۀ دانستنی‌ها بر آنان آشکار بود. به نظر او، پیامبران نیز همچون فرشتۀ وحی، جبرئیل، صاحب همۀ توانش‌های انسانی در حد کمال و به نحوی ذاتی روشنگرند.

ابن‌سینا در زندگینامۀ خود مدعی بود که متافیزیک ارسطو را چهل بار خوانده بود. با این حال، هرگز نه پرسش‌ها و نه پاسخ‌های مطرح‌شده را درک کرده بود. اما برخورد تصادفی‌اش با کتابی در کتاب‌فروشی‌های بخارا همۀ تصورات پیشین او را دگرگون کرد: اغراض مابعدالطبیعه ارسطو، به قلم فیلسوف بلندپایۀ ایرانی، ابونصر محمد بن محمد الفارابی، که سه نسل پیش‌تر از او در آسیای مرکزی، منطقه‌ای که امروز قزاقستان خوانده می‌شود، می‌زیست. با خوانش رسالۀ کوتاه فارابی، او جنبه‌های کیهان‌شناختی (cosmological) و منطقی لازم برای درک اندیشه‌های ارسطو را آموخت. از آنجا که از دیدگاه کیهان‌شناختی زمانه، روی سخن با ”سبب نخستین“ (first cause)، به عبارتی آفریدگار انسان و جهان در ارتباط با آگاهی آدمی بود، ابن‌سینا به این نتیجه دست یافت که جز از طریق فهم این قلمرو، هرگونه تلاش در زمینۀ شناخت و یکپارچگی حوزه‌های گوناگون معرفت ناممکن خواهد بود.

از نخستین آثار ابن‌سینا رسالۀ کوتاهی دربارۀ روح بود که از رسالۀ استادش ارسطو، در باب نفس، الهام گرفته بود. در اندیشۀ ابن‌سینای جوان، بررسی مسئلۀ روح متمرکز بر دو پرسش بود: اگر روح نامادی است، خاستگاه آن از چه و از کجاست و آیا پس از مرگ تن روح زنده و ماندگارخواهد بود؟ پاسخ ابن‌سینا به این دو پرسش در آثار آن زمان و آثار بعدی‌اش درگیری ژرف در مسئلۀ اساسی خدا به عنوان ”سبب نخستین“ بود که در پیش به آن اشاره رفت. در این مقطع از بحث ”روح“ باید یادآوری کنم که جز از طریق توهمات و تخیّلات بی‌اساس و اثبات‌ناپذیر، هیچ‌یک از فیلسوفان و کلام‌شناسانی که من با آثار آنها آشنایم، از ارسطو و ابن‌سینا گرفته تا کانت و هگل و . . . و تا امروز، حتی تعریفی عقلانی و منطقی برای روح عرضه نکرده‌اند، چه رسد به توصیف جنبه‌های هستی‌شناختی و معرفت‌شناختی روح. شگفتا که حتی در دوران انقلاب تصاعدی شگرف در همۀ زمینه‌های معرفت در دوران معاصر، وجود و حضور عنصر روح اصلی قاطع و مطلق در ذهنیت انبوه عظیمی از انسان‌هاست، در حالی که اهل خرد و علم، امروزه هویت پذیرفته‌شدۀ ”روان“ را به جای مفهوم باستانی و پیشامدرن روح به کار می‌برند و اشاره به روح صرفاً در حلقۀ اهل کلام مطرح است.[3]

تلاش دیگر ابن‌سینا گردآوری و تدوین فشرده اما جامع گزاره‌های فلسفی زمانه بود، امری که شاعر و نویسندۀ ایرانی همجوارش در بخارا، نظامی عروضی، سفارش داده بود. فقط چند بخشی از این متن‌های چند جلدی به جا مانده‌اند که حوزه‌های فیزیک، منطق، متافیزیک، علم کلام، و شاخه‌های فرعی هر یک را شامل‌اند. به نظر برخی دانشمندان غربی، این گردآوری‌های فلسفی آغاز فلسفۀ آموزشگاهی (academic) است که به همت و با قلم یک نوجوان تألیف شده است.

از جمله درگیری‌های روشنگرانۀ ابن‌سینا در آن ایام قیاس اصول فلسفی با تفسیرهای قرآن و اخلاقیات بود. در رساله‌ای تحت عنوان ”پارسایی و گناه،“ او از مجازات الهی بر مردمان شهرهای فاسد و بر فرمانروایان ستمگرسخن به میان می‌آورد و اینکه پارسایی و درستکاری چگونه سرانجام پیروز می‌شوند. باید باز هم یادآوری کنم که به سبب دو عامل ضروری نبود هرگونه پشتوانۀ علمی و ایمان راسخ به دکترین دینی، بنیاد این گفتمان‌ها برای انسان امروز سست و نا استوارند و فقط از جنبۀ تاریخی باید آنها را سنجید. ناگفته نماند که چهارده سده پیش از ابن‌سینا و بیرونی، فیلسوف یونانی دموکریتوس (Democritus, 460-370 BC) نظریۀ اتمی را در توصیف خاستگاه و عملکرد جهان هستی و انسان پیشنهاد کرده بود، اینکه نیازی به تصور هویت‌(های) اَبَرطبیعی و اَبَرانسانی نیست: جهان و هرچه در اوست از برخورد تصادفی و ترکیب بی‌شمار و دگرگون ذراتی با نام اتم تشکیل شده است. باید تأکید کرد که نظریۀ تکامل چارلز داروین در سدۀ نوزدهم میلادی و پیش‌زمینۀ تاریخ تحقق‌پذیری آن از طریق نظریۀ بیگ‌بنگ اِدوین هابل در سدۀ بیستم نظر دموکریتوس را اثبات کردند.

قلمرو دیگری از معرفت که ابن‌سینای جوان با شور و شوق دنبال می‌کرد حرفۀ پزشکی بود. در دوران باستان، بنیادگذارِ به اصطلاح علم پزشکی بقراط (Hippocrates, 460-375 BC) بود که او را ”پدر علم پزشکی“ می‌خوانند. او در فرهنگ ایرانی-عربیِ آن دوران ناشناخته بود. در حالی که آثار پزشک معروف دیگر، جالینوس (Galen, 129-216)، به عربی ترجمه شده بود، فقط بخش‌های پراکنده‌ای از آثار بقراط در دسترس بودند. از جمله پیشگامان فن پزشکی در خاورمیانه، باید از پزشک ایرانی علی ابن سهل طبری (838-870) نام برد. او یکی از نخستین دانشنامه‌های پزشکی را تحت عنوان فردوس الحکمه را نوشته بود. در آن دوران، زادگاه ابن‌سینا در بخارا و زادگاه بیرونی در خوارزم از مراکز گردهمایی نویسندگان آثار پزشکی به زبان‌های فارسی و عربی به شمار می‌آمدند.

از جمله پزشکان نام‌آور ایرانی، از ابوبکر محمد بن زکریای رازی (865-925) باید یاد کرد، که تأثیرات چشمگیری در این دو جوان دانش‌پژوه باقی گذارده بود. رازی در زمینه‌های گوناگونی چون فلسفه، ستاره‌شناسی، کلام‌شناسی، و نجوم (astrology) علامۀ زمانه به شمار می‌آمد. او بنیادگذار و سرپرست بیمارستان بغداد بود، اما پس از چندی به زادگاه خود شهر ری (تهران امروز) بازگشته بود. نام رازی به عنوان برجسته‌ترین مرجع پزشکی در دنیای اسلامی زمانه ثبت است. همچنین، به سبب پرسشگری حقیقت و اصالت اصول دین، یکی از دانشمندان بحث‌انگیز در عالم اسلام شناخته می‌شود. میراث معرفت او در حوزۀ پزشکی کتابی است در 23 جلد که پس از مرگ او شاگردانش از روی یادداشت‌های بالینیِ او جمع‌آوری کرده بودند.

در این نقطه از بررسی کتاب اِستار، تأکید بر دو نکتۀ مهم لازم به نظر می‌رسد. اول اینکه در دوران پیشامدرن حوزه‌ای با ویژگی‌های ”علم تجربی“ به تعریف امروز وجود نداشت. یگانه نمونۀ نادر ریاضیات بود، قلمروی صرفاً ذهنی-تجریدی و بی‌نیاز از آزمایشگاه و تکنولوژی. در نبود تلسکوپ، دستیافت‌های ستاره‌شناختی نیز بر اساس ابزار و اندازه‌گیری‌های اغلب نارسا و نادرستی استوار بود. علمِ به اصطلاح نجوم بر بنیاد این ادعای به کلّی کاذب و خرافاتی بود که سرنوشت انسان‌ها ناشی از جایگاه، رابطۀ متقابل، و جنبه‌های دیگرِ اجسام فلکی است؛ در واقع، باورداشت به نیروهای جادویی. بدین قرار، در نبود هرگونه پیش‌زمینه علمیِ تجربی در امر پذیرش یا وازنش نظریه‌پردازی‌ها، بسیاری از مفاهیم و گفتمان‌ها در حوزه‌های معرفتی گوناگون را صرفاً از دیدگاه تاریخی باید بررسی کرد، نه به عنوان الگوهایی از حقیقتِ مطلق. نمونۀ بارز در اثبات آنچه گفته شد این واقعیت است که در گسترۀ بیش از دو هزاره، از آغاز تاریخ مکتوب تا اواخر سدۀ نوزدهم میلادی، از قلمرو”علم پزشکی،“ به تعریف امروز، نمی‌توان یاد کرد؛ آنچه بود ”حرفۀ پزشکی“ بود که به سبب نبود معرفت در باب فیزیولوژی و پاتوفیزیولوژی (عملکردهای بهنجار و بیماری‌زای بدن) موجب تجویز درمان‌هایی بود که در بسیاری موارد از خودِ بیماری خطرناک تر بودند. نظریۀ غالب در عالم پزشکی در دو هزاره، مفهوم ”humors/آبگونه“های بقراط بود که پزشکان ایرانی-عرب، به‌ویژه ابن‌سینا، اصطلاح ”مزاج/خلط“ را جایگزین آن کرده بودند. در این نظام پزشکی، بیماری‌زایی صرفاً ناشی از نبود توازن و تناسب—معنیِ آن هرچه باشد—مابین مزاج‌های چهارگانه به شمار می‌آمد. درمان‌های رایج نیز شامل شیوه‌های خون‌گیری/فصد (حجامت، زالو، رگ‌زنی)، تجویز مسهل و تنقیه و ترکیبات استفراغ‌آور بود. داروهای تجویزی نیز آمیزه‌ای از گیاهان ناآزموده و مشکوک بودند.

دوم اینکه به خاطر محدودیت‌های بنیادین حاکم بر قلمروهای معرفت در دوران پیشامدرن، از علامه‌های چندی در فرهنگ‌های گوناگون می‌توان نام برد که در حوزه‌های متفاوت تألیفات داشتند و صاحب‌نظر به شمار می‌آمدند. به یُمن جهش‌های تصاعدی در همۀ زمینه‌های معرفت در دوران معاصر، ادعای علامگی دیگر میسر نیست؛ حتی در تراز فوق تخصصی همه‌دان بودن را امری نادر باید به شمار آورد.

ابن‌سینا و بیرونی در حوالی یک زمان در منطقۀ خوارزم حضور پیدا کردند. این منطقه در صد کیلومتری جنوب دریای آرال (Aral) قرار داشت که امروز مرز بین ترکمنستان و ازبکستان را تشکیل می‌دهد. برخلاف امروز که دریای آرال بی‌آب به صورت یک فاجعۀ زیست‌بوم (ecological) درآمده است و خوارزم بیابان بی‌آب‌و‌علفی بیش نیست، هزار سال پیش منطقۀ شکوفایی بود با نظام آبیاری کارایی که به همۀ شهرها و روستاهای مجاور آب می‌رساند. از این رو، اقتصاد خوارزم رونق داشت. در سدۀ هفتم میلادی، جنگاوران مسلمان خوارزم را فتح و دین اسلام را به اغلب شهروندان تحمیل کردند. در نتیجه، همۀ نشانه‌های فرهنگ بومی از جمله زبان، علم، هنر، آزادی در گزینش دین، و کتابخانه‌های معتبر آن نابود شدند. از بخت خوش، در آستانۀ سدۀ دهم میلادی، خوارزم از نو زنده و شکوفان شد. زمانی در سال‌های آغازین سدۀ دهم میلادی که ابن‌سینا و بیرونی در خوارزم مقیم شدند، فرهنگ آن از نو رواج پیدا کرده بود. اما زبان رسمی و رایج عربی بود و اکثر شهروندان سُنّی‌مذهب بودند. در ۹۹۳م، دودمان آل‌مأمون در خوارزم قدرت یافت و پایتخت از شهر زادگاه بیرونی کاث (Kath) به گُرگانج (Gurganj) منتقل شد.

شاه خوارزم و وزیر دانشمند او، ابوالحسین سهیلی، قصد جلب بهترین و خلاقه‌ترین مغزهای آن روزگار را به دربار شاه داشتند. از آن جمله بود ابوسهل مسیحی، ایرانی‌تبار اهل گرگان و معاصر ابن‌سینا و بیرونی. ابوسهل صاحب تألیفات پزشکی مهمی بود. کتاب معروف او مبانی علم پزشکی، الهام‌بخش ابن‌سینا در نگارش کتاب قانون بود. ابوسهل با هر دو جوان دوستی داشت. دانشمند مشهور دیگری که سهیلی به گُرگانج جلب کرد حسن ابن الخمّار، از مسیحیان اهل سوریه بود که سی سال از ابن‌سینا و بیرونی سالمندتر بود و به علت نگارش کتاب پزشکی مبسوطی به ”بقراط دوم“ معروف شده بود. ابن‌سینا از طریق الخمّار به مدارک پزشکی مهمی دست یافت و از تجربه‌های الخمّار بهره‌مند شد. رابطۀ بیرونی با الخمّار فراسوی گُرگانج ادامه پیدا کرد. خواهیم دید که پس از فتح گُرگانج به دست سلطان محمود غزنوی، او هر دو را با خود به غزنین در افغانستان برد. آن دو باقی عمر را در غزنین به سر آوردند؛ بیرونی در مقام ستاره‌شناس و منجم، و الخمّار به عنوان پزشک سلطان محمود.

عضو دیگر گروه نخبگان عبدالله الناتلی بود؛ آموزگاری که پدر ابن‌سینا برای آموزش پسرش استخدام کرده بود. به تأکید اِستار، ابن‌سینا به جهاتی بی‌احترامی و بی‌حُرمتی فراوانی نسبت به الناتلی روا می‌داشت، در حالی که از ترجمۀ کتاب‌های داروشناسی ویراستۀ او استفاده‌های سرشاری برده بود. بیرونی نیز از آثار الناتلی بهره‌مند شده بود و همواره با احترامی هرچه بیشتر با او برخورد داشت.

سلطان آل‌مأمون پدرخواندۀ بیرونی را، که از خانوادۀ حاکم مخلوع خوارزم و ستاره‌شناس و ریاضی‌دان معروفی بود، به گُرگانج دعوت کرد. از سوی دیگر، سهیلی که از پژوهش‌های ابن‌سینا در بخارا و نیاز او به استخدام آگاه بود او را به گُرگانج دعوت کرد و مدیریت مسائل حقوقی را به او سپرد. طرفین از ابتدا موافقت کرده بودند که ابن‌سینا در مقام پزشک به خدمت ادامه بدهد و به پژوهش در حوزه‌های فلسفه و متافیزیک بپردازد. به نظر اِستار، نکتۀ قابل ذکر مقام و مرتبۀ اداری و اجتماعی بیرونی و ابن‌سیناست. مقام بیرونی به عنوان گماردۀ همایونی والاتر و ممتازتر از ابن‌سینا بود که مقام خود را مدیون سهیلیِ وزیر می‌دانست؛ قیاس آنها از جانب خودْ و دیگران نیز لابد اجتناب‌ناپذیر بود.

بیرونی و ابن‌سینا هفت سال، از ۹۹۷ تا ۱۰۱۱م، در یک شهر می‌زیستند. شک نیست که تحت شرایط بسیاری آن دو با یکدیگر برخورد داشته و به بحث و گفت‌و‌شنود پرداخته بودند. با این همه، مایۀ شگفتی است که در هیچ‌یک را آثار پُرحجم آنها هرگز اشاره‌ای به یکدیگر یافت نمی‌شود. ابن سینا در زندگینامۀ خود که به دستیارش ابوعبید جوزجانی دیکته کرده بود، حتی نامی از بیرونی نبرده بود. بیرونی هرچند علاقه‌ای به ثبت زندگینامۀ خود نداشت، در هیچ‌یک در آثار بسیار او نام ابن‌سینا به چشم نمی‌خورد، در حالی که از آشنایان خود در گُرگانج به نیکی یاد می‌کند. به نقل از اِستار، آن دو را رقیبان و هماوردانی می‌توان به شمار آورد که حتی خصم یکدیگر بودند. ابن‌سینا و بیرونی با ستایش و احترام فراوان اندیشه‌های یونانیان باستان را از نو بررسی و در صورت لزوم تصحیح و حتی گاهی رد می‌کردند. آزمون آثار گذشتگان دلبستگی مشترک آن دو بود که پیشه‌های متفاوت آنها را شکل می‌داد. هدف این دلبستگی هرگز نفی و بطلان اندیشه‌های باستانی نبود، بلکه پالایش آن آثار از طریق دستیابی به پاسخ‌های دقیق‌تری به پرسش‌های آنان بود که روح غالب زمانۀ ابن‌سینا و بیرونی و گسترش دامنۀ معرفتِ دوران ایجاب می‌کرد.

زندگی حرفه‌ای ابن‌سینا و بیرونی در دوران جوانی با رفاه و امنیت آغاز شد. آنان در شهرهای به نسبت آرام و مرفهی می‌زیستند که دروازه‌های آنها به روی جهان آن روز گشوده بود. اما چندی بیش نگذشت که امنیت و آزادی و رفاه آنها ناگهان به سر رسید. از آن پس، جز دوره‌های کوتاه سکون، باقی عمر آنان در آشوب و کشاکش و پیامدهای شدید ناشی از آنها سپری شد.

نقطۀ عطف زندگی ابن‌سینا و بیرونی در اوایل بیست سالگی آنها پیش آمد. مهم‌ترین رویداد فروپاشی دودمان سامانی بود. ابن‌سینا در مقر فرمانروایان سامانی در بخارا و بیرونی در شهر کاث، پایتخت خوارزم، به دنیا آمده بودند. دربار سامانیان نویسندگان، شاعران، و سایر اهل علم و ادب را جلب می‌کرد. اقتصاد آن منطقه از طریق کشاورزی، استخراج معدن‌ها، تولید کالاهای صنعتی، و تجارت بین‌المللی شکوفان بود. بدین قرار، سامانیان ثبات و دوام حکومتشان را در سراسر آسیای مرکزی گسترده بودند. پاسداران حکومت سامانی علیه دشمنان نیز نیروی نظامی آنان بود که بیشتر از طریق بسیج بَرده‌های تُرکِ چادرنشین تشکیل شده بود. این سربازان بَرده هیچ وجه اشتراک نژادی، زبانی، فرهنگی، و دینی با اربابان خود نداشتند. بدین قرار، بزرگ‌ترین عامل آسیب‌پذیری دودمان سامانی نیز نیروی نظامی آنان بود. وزیران دربار بخارا به قصد جلب وفاداری این نیروی بیگانۀ عظیم برخی از قابل اعتمادترین برده‌های تُرک را به فرماندهی ارتقا دادند و حقوق کلانی برای آنها در نظر گرفته شد. هنگامی که افزایش حقوق نیز در جلب وفاداری آنها کافی نبود، سامانیان از سر ناچاری مالکیت و فرماندهی سرزمین‌های عظیمی را به شرط پرداخت سالیانۀ مالیات به حکومت مرکزی به فرماندهان تُرک سپردند. این ترتیب ملوک‌الطوایفی چندین نسل به نحوی رضایت‌بخش ادامه داشت تا سرانجام در سدۀ دهم میلادی سه نیروی جداگانه به هم پیوسته و به دودمان سامانی هجوم آوردند.

چنان که انتظار می‌رفت، اولین تاخت از جانب فرماندهان تُرک به سبب پرداخت مالیات به حکومت مرکزی بود. این مالکان محلی در مناطق پهناور خوارزم و خراسان استقلال خود از حکومت بخارا را با پافشاری خواستار شدند. دومین نیروی مهاجم قبایل نوپدید تُرک در منطقه‌ای بود که امروز قرقیزستان خوانده می‌شود. آنها که ”قراخانیان/آل‌افراسیاب“ نامیده می‌شدند و به دین اسلام گرویده بودند، حکومت مرکزی تازه‌ای برقرار کرده بودند. عزم راسخ آنان فتح بخارا و سایر مناطق تحت مهار سامانیان و از جمله خوارزم و خراسان بود. سومین نیروی تازنده حکومت آل‌بویۀ شیعه در ایران بود که به‌رغم برقراری روابط دیپلماتیک با سامانیان سُنّی، قصد گسترش حاکمیتشان بر سرزمین‌های آسیای مرکزی را در سر می‌پروراند. هنگامی که آل‌بویه حکومت بخارا را تحت فشار قرار داد، فرماندهان تُرک به نیت پرهیز از پرداخت مالیات‌های گزاف به حکومت سامانی با آل‌بویه همدست شدند. اتمام حجت آنها با سامانیان این بود که یا مالیات‌ها را باید کم کرد یا آنها از حکومت آل‌بویه فرمانبرداری خواهند کرد.

تلاقی این سه نیروی پُرتوان موجب رواج جدایی‌طلبی در سرزمین‌های سامانی شده بود. سه فرمانروای آخر سامانی—از جمله ولی‌نعمت ابن‌سینا، ابومحمد نوح—مابین گزینشِ احتیاط و حادثه‌جویی‌های خطرناک نوسان داشتند. هنگامی که خطر تازش شدت گرفت، آنها سراسیمه قدرت نامحدودی به جوان‌ترین فرماندۀ جاه‌طلب تُرک، سبکتکین، تفویض کردند که تا حدودی به حکومت وفادار به نظر می‌رسید و به قصد جلب رضایت بیشتر او را به مقام فرمانروای کل ایالت غزنین در افغانستان برگزیدند. اما شورش سه نیروی یادشده سرانجام به فروپاشی حکومت سامانیان منجر شد. این رویداد نامبارک زندگانی ابن‌سینا و بیرونی را سخت فروپاشید. اقدام نابخردانۀ فرمانروای خوارزم از جمله اشتباهات سبب‌ساز این رویداد بود. او با استفاده از این آشوب‌ها، استقلال حکومت خود از مهار سامانیان در شهر کاث را اعلام کرد. بلافاصله پس از این خبر، امیر گُرگانج، مأمون بن محمد، که از هواداران سامانیان بود به کاث حمله کرد. در ۹۹۴م، نیروهای مشترک مأمون و سبکتکین ارتش کاث را نابود کردند. به فرمان امیرسامانی، همۀ شورشگران کاث ابتدا کور و سپس کشته شدند. هواداران و صاحب‌منصبان دودمان ابن‌عراق، از جمله پدرخوانده و استاد بیرونی، با برچسب شورشی رانده و بی‌خانمان شدند. پایتخت خوارزم نیز از کاث به گُرگانج منتقل شد.

بیرونی، بی‌هیچ قبایی بر دوش، از بیابان‌های جنوب کاث به سوی غرب و شهر ری، مقرّ آل‌بویۀ شیعه، گریخت. از بخت خوش تاجری نیکوکار او را منزل داد. با این همه وضع او، بی‌سکه‌ای در جیب یا دوستی در پیش، تفاوتی آشکار با حضور در حلقۀ اعیان و اشرافی داشت که در کاث تجربه کرده بود. همۀ ابزارهای اندازه‌گیری و کتاب‌هایی که پشت سر جا گذاشته بود در جریان شورش‌ها نابود شده بودند. شهر ری در آن روزگار مرکز تجاری و انبار اجناس انتقالی از خاورمیانه به آسیای مرکزی و هندوستان بود و به داشتن کتابخانه‌های سرشار و مجهزش بر خود می‌بالید. همچنین، ری زادگاه حکیم و پزشک بزرگ و پیشگام ایرانی زکریای رازی بود که دستاوردهای فلسفی بحث‌انگیزش شهرت فراوان داشت. امیر ری، فخرالدوله، ریاضی‌دانان و ستاره‌شناسان بزرگ آسیای مرکزی را به دربار خود جلب کرده بود؛ از جمله ابومحمود خُجندی، اهل خُجند که امروز تاجیکستان نامیده می‌شود. او در علم مثلثات صاحب‌نظر شناخته می‌شد. هنگام ورود بیرونی به ری، خُجندی سرگرم کاربست رشته‌های تخصصی‌اش، ریاضیات و مثلثات، در قلمرو ستاره‌شناسی بود.

امیر ری، به قصد گرامی‌داشت خُجندی، هزینۀ ساخت رصدخانه‌ای را به عهده گرفته بود. هدف خُجندی تعیین دقیق انحنای چرخشی کرۀ زمین بود (axial tilt، زاویۀ مابین محور چرخش کرۀ زمین و محور مدار زمین)؛ به عبارت دیگر، انحنای خط استوا در قیاس با محور چرخش کرۀ زمین. خُجندی اندازه‌گیری‌های مشابه بطلمیوس در سدۀ دوم پیش از میلاد را تصحیح و تکمیل کرده بود. بیرونیِ بی‌سرمایه و ناشناس به هر طریق توانست اعتماد خُجندی را به خود جلب کند. بیرونی بعدها رسالۀ حکایه آله المسماه بسدس فخری را دربارۀ بازساخت رصدخانۀ ری و از آن طریق امکان بهبود اندازه‌گیری‌های خُجندی نوشت. این رساله طرح بنیادین تأسیس سه رصدخانۀ معروف در جهان اسلامی آن زمان قرار گرفت: رصدخانۀ خود او در غزنین، رصدخانۀ توسی در مراغه، و اُلغ‌بیگ در سمرقند. شهرت دانش و پژوهش‌های بیرونی به جایی رسید که خُجندی، سرآمد ستاره‌شناسان و ریاضی‌دانان آن روزگار، سرانجام بیرونی را همتراز و همتای خود شناخت. از سوی دیگر، دلبستگی بیرونی به بررسی مواد معدنی سبب کشف مفهوم وزن مخصوص (specific gravity) شد. او همچنین به جمع‌آوری و تهیۀ فهرست نوشته‌های رازی در زمینه‌های ریاضیات، فلسفه، ستاره‌شناسی، و دین پرداخت.

از هنگام ورود بیرونی به ری نشانه‌های هرج ومرج در آن منطقه به چشم می‌خورد. از این رو، ایام اقامت پُربار بیرونی در ری چندان دوام نیاورد. نیروهای نظامی فخرالدوله ابوالحسن علی ابن حسن که خود را ”شاهنشاه“ نامیده بود، در نتیجۀ تصمیم‌گیری‌های نسنجیدۀ او در جنگ با سامانیان سخت شکست خوردند. فخرالدوله در ۹۹۷م از دنیا رفت. در همان ایام، مأمون ابن محمد دودمان ابن‌عراق در خوارزم را نابود کرد. مأمون گناه خویشاوندی با شاه مخلوع  را بر ابن‌عراق، پدرخواندۀ بیرونی، بخشید و از او دعوت کرد که به دربار او بپیوندد. در همان سال بیرونی به زادگاه خود بازگشت.

ابن‌سینا مدتی توانست از تنگدستی و از بین رفتن کتاب‌هایش جلوگیری کند. اما سرنوشت او را نیز گرفتار کرد. در ۹۹۲م، رهبر ارتش قراخانیان با نام بُقراخان بخارا را فتح کرد. امیر بخارا به سختی توانست پیش از ورود دشمن از بخارا فرار کند. چندی نگذشت که بُقراخان به بیماری شدیدی گرفتار شد و دفاع از شهر را ناچار به دست فرماندۀ تُرکِ وفادارش سبکتکین و پسر او محمود سپرد. چون سرمایه‌ای برای پرداخت به پدر و پسر نداشت، بُقراخان با اعطای لقب پُر زرق و برقی به سبکتکین و حکم فرمانروایی بر ثروتمندترین ایالت خوارزم، خراسان، به محمود خشنودی آن دو را جلب کرد.

در این هیاهوی پُرآشوب که دنیای پیرامون ابن‌سینا را در هم فروریخته بود، او همچنان به حرفۀ پزشکی ادامه می‌داد و حتی نخستین اثر فلسفی خود را نوشت. آنچه زندگی او را سخت دگرگون کرده بود مرگ پدرش بود. او به قدر کافی سرمایۀ مالی نداشت و حرفۀ پزشکی نیز چندان سودآور نبود. ناچار شغل اداری جا مانده از دوران سامانیان را پذیرفت و تا زمان فروپاشی آن دودمان به آن کار ادامه داد.

به گفتۀ اِستار، دوران اول آشوب و اغتشاش در حیات بیرونی و ابن‌سینا موجب تحکیم هدف‌ آنان به منظور ادامۀ پژوهش‌هایی بود که از دوران جوانی دنبال کرده بودند. درگیری ذهنی ابن‌سینا پژوهش‌های پزشکی و ”اندیشیدن در باب اندیشه“ بود؛ به عبارتی، فهم فرایندهای خردمندانه‌ای که از طریق آنها دربارۀ همه‌چیز، از طبیعت گرفته تا ذات قدسی، می‌توان معرفت کسب کرد. به یُمن پافشاری و پشتکار آن دو و به‌رغم ناامنی‌ها و آشوب‌ها، شهرت این دو اندیشمند در حلقۀ روشنگران آسیای مرکزی هر چه بیشتر تحکیم یافت.

در اینجا اشارۀ کوتاهی به بررسی‌های مبسوط اِستار دربارۀ محمود غزنوی و خاندانش سودمند خواهد بود. در پیش یاد شد که بَرده‌های تُرک، سبکتکین و پسر بزرگش محمود، به فرمانروایی سرزمین‌های پهناوری گمارده شدند. سبکتکین در بستر مرگ برادر کوچک‌تر محمود را به جانشینی خود برگزید. پس از شکست برادر در ۹۹۸م، غزنین به تصرف محمود درآمد. بدین قرار، دودمان‌های قدیمی در آسیای مرکزی و خاورمیانه رفته‌رفته از بین رفتند و طبقۀ حاکم جدیدی متشکل از گروهی با نژادها و فرهنگ‌های به کلی دگرگون جانشین آنها شد. پس از فتح خوارزم و کشتن مأمون، محمود غزنوی بیرونی را با خود به غزنین برد، ولی ابن‌سینا به گرگان گریخت. سلطان محمود غزنوی تا زمان مرگش در ۱۰۳۰م تاریخ منطقۀ پهناوری از دنیای آن روز را یک‌تنه دگرگون کرد و امپراتوری وسیعی در آسیای مرکزی، خاورمیانه، و بخشی از هندوستان به راه انداخت. با این همه، به قصد تحکیم قدرت، نگاه محمود غزنوی معطوف به خراسان، ترکمنستان، و ایران و به‌ویژه شهرهای ری، همدان، و اصفهان بود. ابزار گسترش قدرت او لشگر عظیمی بود که به نقل از اِستار، همچون شهر جنبنده‌ای نه فقط وسیلۀ حفظ قدرت حکومت که در واقع خود حکومت به شمار می‌آمد. در گسترۀ یک نسل، در سراسر آسیا و خاورمیانه همترازی برای ارتش غزنین متصور نبود. لشکریان محمود آمیزه‌ای از افغان‌ها، تُرک‌ها، هندی‌ها، عرب‌ها، و ایرانیان بودند.

به نقل از اِستار، محمود غزنوی سنت جلب مدیحه‌سرایان به دربار خود را از خاندان سامانی و پادشاهان ایرانی آموخته بود. وظیفۀ این ستایشگران سرایش قصیده‌هایی در مدح او بود. اِستار ترجمۀ انگلیسیِ این بیت معروف از فرخی، یکی از شاعران دربار محمود، را در کتابش آورده است: ”فسانه گشت و کُهن شد حدیث اسکندر / سخن نوآر، که نو را حلاوتی‌ست دگر.“ نادرۀ شعر و ادب فارسی، ابوالقاسم فردوسی، نیز شاهکار جهانی و بی‌همتای خود، شاهنامه، را در دوران سلطنت محمود غزنوی سرود. درگیری‌های او با محمود آشناتر از آن‌اند که نیازی به تکرار آنها باشد.

پس از گریزابن سینا به گُرگان، سایۀ شوم محمود غزنوی و پسرش مسعود بر حیات او چیره شد. دو بار نزدیک بود به دست مسعود اسیر شود. کتابخانۀ او را نیز مسعود به چنگ آورد و به غزنین برد. گفتیم که پس از کشتن امیر خوارزم، محمود غزنوی بیرونی را گروگان گرفت و پس از مدتی بازداشت او را با خود به غزنین برد. بیرونی باقی‌ماندۀ عمر را تحت نظارت و مهار دائمی محمود غزنوی و جانشینان او به سر آورد.

اِستار می‌نویسد که در آرشیو عثمانی‌ها در شهر استانبول و آرشیوهای شخصی در پاریس، اثر پژوهشی مهمی در حوزۀ علوم اجتماعی وجود دارد: تحقیق ماللهند نوشتۀ بیرونی. در این اثر پُرحجم که نسخه‌های جدید آن بیش از ۷۰۰ صفحه‌اند، بیرونی به بحث و بررسی در حوزه‌های گوناگون علوم و از جمله بررسی قیاسی دین‌های مختلف پرداخته است. افسوس که اهمیت این اثر بزرگ، جز برای اندکی از کارشناسان، در حلقۀ دانشگاهیان ناشناخته باقی مانده است. به نقل از اِستار، این اثر بیرونی در واقع یادمانی است در ستایش امپراتوری‌آفرینِ آزمندی چون محمود غزنوی. اگر کشورگشایی‌های محمود در هندوستان نبود، این کتاب نیز هرگز نوشته نمی‌شد.

پدر محمود غزنوی، سبکتکین، به قصد تحکیم حکومت در غزنین و بازسازی ارتش، از یورش به هندوستان دست کشیده بود. این کار خطیر را محمود به عهده گرفت. در ۱۰۲۵م، محمود غزنوی قلعه و زیارتگاه سومنات، جایگاه مقدس هندوها را که ”خدای خدایان، شیوا (Shiva)‌“ در ستون آتشباری از نور آنجا ظهور کرده بود، محاصره کرد و ۵۰ هزار مدافع آن را کشت. بیرونی که به ناچار همراه محمود بود، این رویدادهای مصیبت‌بار را از نزدیک شاهد بود. نباید از یاد برد که شیفتگی بیرونی با فرهنگ هندوستان از دوران جوانی آغاز شده بود. او و پدرخوانده‌اش از دیرباز در باب سودمندی نظام اعداد هندی و مفهوم زمان از دیدگاه آنها پژوهش کرده و آثاری نوشته بودند. از ۱۰۲۲ تا ۱۰۲۴م، بیرونی به تنهایی به هندوستان سفر کرده و از طریق آشنایانش کتاب‌های بسیاری تهیه دیده بود. بیرونی کتاب ماللهند را در دوران حیات سلطان محمود نوشت، اما آن را از چشم اغیار پنهان کرده بود. بیرونی همچنین چهار اثر دیگر در باب مسایل وابسته به ریاضیات و ستاره‌شناسی از دیدگاه دانشمندان هندی نوشته بود که پُرحجم‌ترین آنها، بنا بر اقوالی، بیش از هزار صفحه بود. افسوس، همۀ این آثار از بین رفتند.

در آن ایام، اوضاع سیاسی-جغرافیایی آسیای مرکزی بار دیگر ناآرام بود. تا اواخر ۱۰۲۰م، هیچ امپراتوری دیگری جُز خلفای عبّاسی به پهناوری امپراتوری محمود غزنوی در منطقۀ آسیای مرکزی وجود نداشت. با این همه، محمود رؤیای فتح ایران و فروپاشی دودمان آل‌بویه و به دنبال آن دستیابی به بزرگ‌ترین آرمان خود، فتح بغداد، را در سر می‌پروراند. هدف غایی او رهبری جنگ مقدس سُنّی علیه شیعه و حاکمیت خلافت در بغداد بود؛ پیروزی‌هایی که مقام بلندپایۀ او در کسوت پاسدار اسلامِ سُنّی را تثبیت می‌کرد. در همان ایام، خطری که امپراتوری محمود غزنوی را سخت تحت فشار قرار داده بود، چادرنشینان ترکمن بودند که در جست‌وجوی چراگاه به سرزمین های تحت مهار او در غرب افغانستان، شرق ایران، و ترکمنستان یورش می‌آوردند. چندی نگذشت که قبیله‌های ترکمن که اینک خود را سلجوقی می‌خواندند، خواب و خیال فتح بغداد را در سر می‌پروراندند. بدین ترتیب، هماورد بسیار پویا و جنگ‌دیده‌ای سد راه محمود شده بود.

در آن دوران، بیرونی در مقام ستاره‌شناس و منجم دربار همچنان سرگرم پژوهش و تألیف بود. جالب اینکه ضمن ۲۲ سالی که بیرونی در غزنین می‌زیست، به‌رغم رسم معمول، هیچ‌یک از آثار خود را به سلطان محمود تقدیم نکرده بود. پس از نگارش کتاب ماللهند و نوشتارهای دیگر، بیرونی به این فکر بود که مجموعۀ آثار خود تا آن زمان را در اثر جامعی بازنگری و ثبت کند. در آن زمان ۵۵ سال از عمر او می‌گذشت و بحران پزشکیِ مهمی را تازگی از سر گذرانده بود. به هر حال، این اثر جامع را قانون نامید و آن را به پسر و جانشین محمود، مسعود غزنوی، اهدا کرد. از آن زمان، این کتاب قانون مسعودی شناخته می‌شود. توصیف فراگیر این کتاب در اثر اِستار ثبت است. روشن نیست چرا بیرونی عنوان کتاب ابن‌سینا را برگزیده بود.

در دوران سلطنت مسعود غزنوی، دو خطر بزرگ امپراتوری او را تهدید می‌کرد: قبیله‌های ترکمن سلجوقی از جانب غرب و یاغیان هندی از جانب شرق. اما مسعود بر آن بود که درگیری‌های دیرینه با دودمان آل‌بویه را سامان بدهد. در ۱۰۳۴م، او به ایران حمله کرد و ضمن این حمله بود که کتاب‌های ابن‌سینا را به چنگ آورد. در همان ایام، بیرونی کتاب قانون را به سلطان مسعود هدیه کرد. مسعود نیز به قصد گرامی‌داشت بیرونی بار شتری از نقره را به او هدیه داد. اما به جای پذیرش چنان هدیۀ پُرارزشی، بیرونی از مسعود درخواست کرد اجازه دهد بقیۀ عمر را در صلح و صفا به پژوهش‌های خود بپردازد و همچنین به زادگاه خود، خوارزم، سفر کند. مسعود هر دو درخواست او را پذیرفت. بیرونی سپس به تألیف تاریخ سبکتکین و همچنین تاریخ مبسوط سلطنت محمود پرداخت. این هر دو اثر از بین رفته‌اند. اما می‌دانیم که در کتاب دوم خاطرات تلخ خود از فتح خوارزم به دست محمود و شرح اهریمن‌صفتی‌های محمود را بیان کرده بود.

دستاورد دیگر بیرونی در دوران پیری گردآوری آثار رازی در یک کتابنامه (bibliography) بود. بیرونی بیش از همۀ دانشوران پیشین، از جمله اندیشمندان مورد علاقه‌اش ارسطو و بطلمیوس، رازی را ستایش می‌کرد و سرمشق قرار می‌داد. گرچه از زمان انتقال به غزنین عنوان رسمی بیرونی منجم دربار بود، اما همانند رازی مابین علم ستاره‌شناسی و قلمروهای نجوم و کیمیاگری (alchemy) تفاوت قایل بود. از این رو، مقام ستاره‌شناسی را به عنوان علم مستقلی از دو قلمرو دیگر ارتقا می‌داد و جنبه‌های پیشگویانۀ نجوم را با تحقیر و ریشخند در نظر می‌گرفت.

همزمان با زوال تندرستی بیرونی در سنین ۶۰ سالگی، امپراتوری مسعود غزنوی نیز در شُرُف زوال بود. تصمیم نابخردانۀ مسعود در انتقال پایتخت از غزنین به هندوستان تُرک‌های سلجوقی را برانگیخت که به سرزمین آباد و پُرارزش خراسان هجوم بیاورند. در نبرد دندانقان در نزدیکی شهر مَروْ در ۱۰۴۰م، ارتش ۵۰‌هزار نفرۀ مسعود به دست نیروی ۱۶‌هزار نفرۀ سلجوقیان نابود شد. پس از این شکست، مسعود نیز به دست برادرش کشته شد. بیرونی آخرین پروژۀ پژوهشی خود دربارۀ گیاهان دارویی را در ۴۰۰ صفحه به پایان رساند. بیرونی در سپتامبر ۱۰۴۸م از دنیا رفت.

هنگامی که ابن‌سینا چهل ساله بود و در گرگان می‌زیست، فکر نوشتن کتاب قانون به ذهن او خطور کرد. جلد اول این کتاب را در گرگان و ری، دو جلد بعدی را در هنگام وزارت و دوران زندان در همدان، و جلد آخر را در اصفهان نوشت. تکمیل این اثر بزرگ حدود 20 سال به درازا کشید. از جنبۀ تقسیم این کتاب به دو بخش ”نظریه‌ها“ و ”حرفۀ پزشکی،“ ابن‌سینا از پزشک ایرانی معروف دیگری پیش از خود با نام علی ابن عباس المجوسی (930-994م) پیروی کرده بود. کتاب المجوسی تحت عنوان کتاب کامل الصناعه الطبیه بر اساس تجربه های شخصی او نوشته شده بود و رقیب کتاب ابن‌سینا به شمار می‌آمد. پزشک ایرانی دیگری که در زمینۀ پزشکی سرآمد دیگران شناخته می‌شد زکریای رازی بود که ابن‌سینا هرگز نمی‌توانست از دامنۀ معرفت او در زمینۀ پزشکی پیشی بگیرد. ابن‌سینا به جای بزرگداشت آثار پزشکی مهم رازی که نیم سده پیش از او می‌زیست و با نادیده گرفتن و کوچک انگاشتن او سخت از جالینوس پیروی می‌کرد که سده‌ها پیش نظریه‌های باستانی بقراط را تکرار کرده بود. در پیش یاد شد که ابن‌سینا مفاهیم اساسی بقراط در نقش ”آبگونه ها/humors“ در حفظ تندرستی و بیماری‌زایی را در قالب ”مزاج/خلط“ در قانون به کار برده بود.

بررسی قانون در کتاب اِستار مشروح‌تر از آن است که بتوان خلاصه کرد. نکتۀ جالب در این کتاب، رویکرد ابن‌سینا به شراب‌خواری است. بر اساس قرآن، شراب‌خواری کار شیطان و موجب گناه‌کاری است (سورۀ ۵، آیۀ ۹۰)، در حالی که رودبارهای شراب خالص و مأکول در بهشت به اهل ایمان وعده داده شده است (سورۀ ۴۷، آیۀ ۱۵). اما ابن‌سینا مصرف معتدل شراب را برای حفظ تندرستی سودمند می‌دانست. به نظر او، شراب موجب تحریک هضم، از بین رفتن خِلط، دفع صفرای زرد، و خروج صفرای سیاه از بدن است-جز تحریک هضم، از درستی سایر توصیف‌ها می‌گذرم. شاید نظریه‌های او در باب شراب را باید ناشی از تجربه‌های شخصی‌اش به شمار آورد، آن‌گونه که در کتاب اِستار تصویر شده است. به هر حال، نباید از یاد برد که قانون فرآوردۀ تراز معرفت زمانه بود. گرچه این کتاب بر آثار پزشکی پیشینیان اولویت نداشت، به منزلۀ کتاب پزشکی مهم زمانه سده‌ها تدریس می‌شد.

در ۱۰۲۳م و پس از مدت‌ها اقامت در همدان، ابن‌سینا فرار را بر قرار و ادامۀ خدمت به امیر آن شهر برتر دانست و به فرمانروای اصفهان، علاءالدوله، پناهنده شد. او در حیات خود پنج بار ناچار به گریز شده بود که پناهندگی به اصفهان آخرین آنها بود: بخارا به گُرگانج، گُرگانج به گرگان، گرگان به ری، ری به همدان، و همدان به اصفهان. هنگام ورود به اصفهان، گروه انبوهی از نمایندگان محل به پیشواز آن میهمان ارجمند شتافتند. شهروندان اصفهان او را شخصیتی سرشناس و پُرآوازه می‌دانستند. ابن‌سینا برای اولین بار پس از ترک بخارا احساس امنیت می‌کرد. چندی نگذشت که علاءالدوله او را به وزارت برگزید. در دهۀ اول اقامت ابن‌سینا، اصفهان درگیر ستیز با دشمنان دور و نزدیک بود. او نیز در مقام وزیر سخت در میانۀ این هیاهوها درگیر شده بود. امیر علاءالدوله که در جنگ با قبیله‌های کُردِ اسماعیلی به پیروزی کامل نایل شده بود، خود را پیشتاز لشکر خلفای آل‌بویۀ شیعه در نبرد با دشمنان اسماعیلیِ وفادار به خلیفۀ قاهره به شمار می‌آورد.

علاءالدوله از ابن‌سینا خواسته بود دانشنامه‌ای یک جلدی به زبان فارسی بنویسد. به‌رغم درگیری و همراهی با حادثه‌جویی‌های امیر، ابن‌سینا ضمن برخی سفرهای جنگی  توانسته بود کتاب مورد نظر امیر را تحت عنوان نجات دیکته کند. در ۱۰۲۷م، در سنین 50 سالگی، ابن‌سینا نظریه‌های خود در زمینۀ فیزیک را که در ذهنش شکل گرفته بود نوشت. چون بسیاری از آثار نوشتاری اولیۀ او در نتیجۀ فرار و آوارگی از بین رفته بود، منشی‌اش، جوزجانی، او را تشویق کرده بود آنها را از نو بنویسد و نظر قاطع خود در باب کل آثار ارسطو—منطق، فیزیک، متافیزیک، ریاضیات، گیاه‌شناسی، ستاره‌شناسی، و دیگر—را مطرح کند. ابن‌سینا نظر جوزجانی را رد کرد و تصمیم گرفت کتاب جامعی در همان زمینه‌ها بدون توسل به اندیشه‌های ارسطو بنویسد، و آن را شفا بنامند. با این همه، بخش‌هایی از کتاب او از مقوله‌های معرفت به ترتیبی که ارسطو به کار برده بود تشکیل می‌شد.

شرح مشروح مباحث در باب خدا، آفرینش، روح، ازلیت، و . . . در شفا نیازمند نوشته‌های جداگانه ای است. همین‌قدر می‌توان به چند نکته به اختصار اشاره کرد. در تعریف خداوندگار، ابن‌سینا ”او“ را نیرویی می‌داند که امور بالقوه را به بالفعل تبدیل می‌کند. به عبارت دیگر، خداوند واسطه‌ای است که به آنچه صرفاً ”ماهیت“ بود ”هستی“ می‌بخشد. بدین قصد، به گفتۀ او، واسطه خودْ باید ”هستی“ داشته باشد و با آنچه از حالت بالقوه به صورت بالفعل تبدیل کرده همزیست باشد. پس خدا هم ماهیت و هم هستی است. بدین قرار، به نظر من، می‌بینیم که راستای استدلال ابن‌سینا به معنی باورداشت به وجود از-پیش-موجود ذات الهی و نقش ابدی او در حیات آدمی است؛ تصورات و تخیّلاتی، هر چند ممکن، اما اثبات‌ناپذیر و مطلق‌گرا ناشی از ایمان راسخ دینی، و به کلی ضد نظریه‌ای بر ادعای او در کاربرد اندیشۀ تحلیلی و منطقی ضروری در کشف و شناخت حقیقت. در نوشته‌های دیگر به تکرار یادآور شده‌ام که در دوران 2هزار سالۀ پیشامدرن، تلاش ناموفق اکثریت قریب به اتفاق فیلسوفان این بود که در متن روح غالب زمانه، یعنی چیرگی مطلق دکترین دینی، شاید بتوانند توجیه بهتر و دقیق‌تری دربارۀ مشکلات متافیزیکی آفرینش، آفریننده، روح، سبب نخستین، فرشته، ابلیس، و ده‌ها دیگر ارائه دهند که با حُکم‌ها و آموزه‌های دینی سازگار باشند. هر یک، از جمله ابن‌سینا و بیرونی، از ”ظنّ خودْ“ در جست‌وجوی هویدا کردن اسرار ازلی بودند.

به قصد توجیه آغاز زنجیرۀ علیّت، ارسطو بر آن بود که ”جنبانندۀ آغازین (Prime Mover)‌“ و ”بخشندۀ صورت‌ها (Giver of Forms)‌“ بود که چرخ آفرینش را به حرکت درآورد. ابن‌سینا می‌گفت که فرایند آفرینش به آنچه صرفاً ماهیت بود هستی بخشید، اما خودْ نیز هستی داشت. بدین قرار، او با دقت بیشتری، هر چند ناشی از تخیل و توهم، حلقۀ آفرینش و مفهوم ابدیت را با هم سازگار کرد.

در مقام وزیر، ابن‌سینا از حقوق و زندگی مرفهی بهره‌مند بود و با وجود مسئولیت‌های اداری مهم و وقت‌گیر برای اندیشیدن و نوشتن و حتی سرودن شعر فرصت کافی داشت. اگر به گفتۀ منشی و دستیار او عبید جوزجانی باور بیاوریم، می‌گساری‌های ابن‌سینا که از دوران اقامتش در همدان آغاز شده بود در اصفهان نیز ادامه داشت. به‌رغم این نشانه‌های خوش‌مشربی، او انسانی منزوی و گوشه‌گیر بود. به نقل از اِستار، دوستی با ابن‌سینا کاری مشکل و دشمنی با او امری دردناک بود. در حالی که بسیاری از معاصرانش هوشمندی او را می‌ستودند، نه فقط حرف خوشایندی در باب شخص او به زبان نمی‌آوردند، بلکه بر این باور بودند که باید در بهبود و بازنگری شخصیت خود بکوشد. بزرگ‌نمایی‌ها و ادعاهای او، آن‌گونه که در زندگینامۀ او ثبت‌اند، گواه بر این نظر است.

ابن‌سینا پس از پایان نوشتن شفا با عزمی راسخ و سرشار از انرژی به بیان اندیشه‌های خود ادامه داد. پژوهش‌های او در دوران آخر حیات بیشتر در زمینۀ متافیزیک بود. او خود را از جمله فیلسوفان شرقی پیشگامی می‌دانست که در کار بازنگری و بازنویسی اندیشه‌های فیلسوفان غربی، به‌ویژه ارسطو، بودند؛ باید گفت در واقع نوعی اعتراف به الهام‌‌گیری از اندیشه‌های فیلسوفان غربی. در اینجا باید بگویم که بسیاری از فیلسوفان و کلام‌شناسان بزرگ درست می‌گفتند که مفاهیم متافیزیکی اموری پیش‌اندرند (a priori)، فراسوی شناخت و سنجش از طریق منطق و استدلال؛ به عبارتی، صرفاً ناشی از ایمان راسخ به دکترین دینی یا فرآوردۀ تخیلات و توهمات.

آن‌گونه که از کاربرد اصطلاحات و نمادهای عرفانی و اشاره‌های شاعرانۀ آثار آخری ابن‌سینا می‌توان گمان برد، او به نحوی فزاینده در آخر عمر گرایش‌های عرفانی پیدا کرده بود. آخرین اثر او روح، که در آن بر حاکمیت عشق در امور جهانی پافشاری می‌کند، نشانی دیگر از گرایش‌های عرفانی اوست. ضمن فلسفه‌پردازی‌ها در باب رابطۀ مابین خدا و انسان، ابن‌سینا از فرشتگان، به‌ویژه فرشتۀ وحی، جبرئیل، سخن به میان می‌آورد. از آنجا که ایمان به وجود فرشتگان از ارکان دین‌های توحیدی است، به نظر می‌رسد قصد او توجیه ایمان در قلمرو فلسفه بوده باشد. شگفتا که حتی در سدۀ بیست‌و‌یکم میلادی، دوران اختراع مایکروچیپ و هوشمندی مصنوعی و روباتیک، فیلسوفان ایرانی-اسلامی در توصیف فرشتگان و حلول و تاریخ قدسی و مهین-فرشته و هبوط جان و . . . در زبان نثر نغمه‌پردازی می‌کنند، در حالی که این‌گونه پروازهای آزاد اندیشه‌های توهمی و تخیلی صرفاً در قالب زبان شعر پذیرفتنی‌اند.[4]

شرح جنگ‌های مذهبی مابین لشکریان سُنّی سلطان محمود غزنوی و پسرش مسعود از یک سو و علاءالدولۀ شیعه از سوی دیگر در ۱۰۳۰م مشروح‌تر از آن است که در این نوشته بگنجد. فقط باید اشاره کرد که شهروندان شیعه، اسماعیلی، مسیحی، و زرتشتی مقیم شهر ری که اسلام سُنّی را نپذیرفته بودند به فرمان مسعود غزنوی نابود شدند و 50 بار شتر از کتاب‌های خطی نفیس به غزنین منتقل شد. اگر اقبال با ابن‌سینا یار نبود و محمود غزنوی همان سال نمرده بود، او هم بی‌شک اسیر و چون گروگان ارزشمندی به غزنین فرستاده می‌شد. اما مسعود ناچار با شتاب به افغانستان بازگشت. چندی نگذشت که مسعود اصفهان را دوباره تصرف کرد و علاءالدوله را در مقام حاکم آن شهر پذیرفت، مشروط به این شرط که ۲۰۰هزار دینار طلا به خان بزرگ، سلطان مسعود غزنوی، بپردازد. در این احوال، تُرکان سلجوقی غزنین و اصفهان را تهدید کردند. سرانجام، مناطق پهناوری در خاورمیانه، سرزمین‌های بیزانس، و حتی قسطنطنیه به دست تُرکان سلجوقی افتاد.

در ۱۰۳۰م، ابن‌سینای 60 ساله سخت بیمار شد. به گفتۀ اِستار، کارشناسان معاصری که شواهد موجود را بررسی کرده‌اند برآن‌اند که به احتمال زیاد به نوعی انسداد روده یا سرطان رودۀ بزرگ دچار شده بود. در ۱۰۳۴م، هنگامی که امیر اصفهان و وزیرش ابن‌سینا ناچار به فرار شدند، بیماری ابن‌سینا چنان وخیم شده بود که ناگزیر او را روی تخت روان حمل می‌کردند. درمان‌های گیاهی و تنقیه‌های مختلف بر اساس دستورات جالینوس و کتاب قانون نیز بی‌فایده بود و حتی موجب شدت بیماری شده بودند. در این احوال، بردۀ ابن‌سینا به معجونی که به دستور خودِ او تنقیه می‌کردند تریاک اضافه کرده بود، زیرا پول از ابن‌سینا می‌دزدید و از مجازات واهمه داشت. اگر به گفتۀ جوزجانی باور بیاوریم، ابن سینا به احتمال به قتل رسیده بود.

پی‌گفتار

در پایان این معرفی فشرده از کتاب تاریخی مشروح و پژوهشی اِستار، افزون بر اشاره‌های پراکندۀ یادشده به ذکر چند نکتۀ دیگر از برداشت‌های خود از این بررسی‌ها می‌پردازم.

عصر شکوفایی اندیشه در همۀ قلمروهای معرفت در جمع اندیشمندان ایرانی‌تبار در قرون وسطا، بی‌شک نمایندۀ اوج و اعتلای اندیشه در تاریخ مکتوب ایران‌زمین است. گذشته از ابن‌سینا و بیرونی، نام و شهرت بسیاری از این بزرگمردان در کتاب اِستار ثبت است. شگفتا که آنها در دوران سیاه و نکبت‌باری می‌زیستند که در درازنای هزارسال چونان نماد انسان‌ستیزی و تمدن‌ستیزی در تاریخ بشریت ثبت است. گفتنی آنکه جز نمونه‌های نادر و پراکنده، این دوران یگانۀ شکوفایی اندیشه هرگز تا امروز در جمع فارسی‌زبانان تکرار نشده است. برخی اهل خرد و ادب معاصر، دوران پنج سدۀ گذشته را عصر رکود اندیشه در همۀ قلمروهای معرفت در ایران به شمار می‌آورند. یگانه استثنا قلمرو شعر و شاعری است که به‌ویژه در دوران معاصر شکوفان بوده است. توجیه جنبه‌های هستی‌شناختی این پدیدۀ یگانه را در نوشتۀ دیگری بررسی کرده‌ام.[5] در این دوران ۵۰۰ ساله، حتی از یک اثر ممتاز در قالب نثر که در زمینه‌های بسیار علوم انسانی، به‌ویژه فلسفه، در تراز جهانی شناخته شده باشد در قلمرو زبان فارسی نمی‌توان یاد کرد؛ از نبود مطلق پژوهش در زمینۀ علوم تجربی می‌گذرم. به عبارت دیگر، به‌رغم ستایشگری‌ها و افتخارهای پوچ و بی‌اساس، ما در ساخت فرهنگ و تمدن انسانی در پنج سدۀ گذشته سهمی نداشته‌ایم. در قیاس با رشد تصاعدی معرفت در همۀ زمینه‌ها، به‌ویژه در قلمرو علوم طبیعی-تجربی در کشورهای پیشرفته، این دوران رکود اندیشه موجب شگفتی بیشتری است.

در باب سبب‌های زیربنای این رکود گفتنی بسیار است.[6] آنچه امید بخش به نظر می‌رسد اینکه در نتیجۀ پخش فراگیر معرفت از طریق ابزار و رسانه‌های دیجیتال، امکان همکاری در تراز جهانی، دسترسی به تکنولوژی و شاید از همه مهم‌تر، وجود بی‌شمار دانشجویان ایرانی در دانشگاه های غربی، گویی فرصت یگانه‌ای برای رشد اندیشه و کسب معرفت پیش آمده است. نمونه‌های برجسته‌ای از شکوفایی در همۀ زمینه‌ها را در جمع جوانان هوشمند و بااستعداد ایرانی شاهد بوده‌ایم. باید امیدوار بود که در آستانۀ عصر طلایی دیگری چشم به راهیم.

کاربرد مفهوم ”روشنگری“ در عنوان کتاب اِستار می‌بایست در بازبرد به ”عصر روشنگری“ در سدۀ هجدهم میلادی در اروپا باشد؛ عصر رهایی اندیشه و عملِ انسان از سروری و چیرگی قاطع دکترین دین‌های توحیدی در همۀ حوزه‌‌‌های معرفت و هنر، بشارت‌دهندۀ جهان‌بینی مدرنیته، و دستاوردهای فرهنگی و اجتماعی و معنوی ناشی از آگاهی و رهایی روشنگرانۀ انسانی، نه تحمیلی از جانب هویت‌های اَبَرطبیعی و ابرانسانی. عصر روشنگری در ارتباط با آرمان‌ها و رویدادهایی چون انقلاب صنعتی، انقلاب کبیر فرانسه، و، ازهمه مهم‌تر، انقلاب فراگیر علمی در توجیه پدیده‌های جهان طبیعی تعریف و توصیف می‌شود. رهایی اندیشه و بیان، پیشرفت‌های عظیم در همۀ قلمروهای معرفت، و جهش تصاعدی در دستاوردهای علمی و تکنولوژیکی در دوران معاصر، همه شواهد زنده وآشکاری‌اند در اثبات آنچه گفته شد.

در این بررسی کوتاه به تکرار شاهد بوده‌ایم که ایمان دینی خلل‌ناپذیر ابن‌سینا و بیرونی همواره رهنمون آنها در توجیه مفاهیم و گفتمان‌های فلسفی-متافیزیکی-علمی، به قصد سازگاری با آموزه‌های دینی بود. از اینها گذشته، در دوران پیشامدرن، قتل‌‌عام‌ها، ستمکاری‌ها، شکنجه‌ها، و رفتار ضد انسانی دیگر، همه در ظاهر به خاطر پراکنش فرقه‌های مذهبی ویژه، اما در اساس به قصد ارضای جاه‌طلبی‌ها و گسترش‌خواهی‌های صاحبان قدرت بود که به نام خدایان برگزیده و سنت‌های پسگرا اِعمال می‌شد. و چنین بود که فریاد شورانگیز ولتر (Francois-Marie Arouet Voltaire 1694-1778) در سراسر اروپا طنین انداخت: ”بیدادگری‌ها را به یاد داشته باشید!“

بر اساس آنچه گفته شد، ذکر اصطلاح ”روشنگری“ در عنوان فرعی کتاب اِستار گمراه‌کننده است. آنچه در دوران نکبت‌بار قرون وسطا هرگز مطرح نبود، نشانه‌ای از روشنگری بود، حتی در جمع نخبگانی چون ابن‌سینا و بیرونی. دیدیم که نظریه‌پردازی‌های آنان از ایمان دینی راسخ، و به قصد سازگاری با افسانه‌ها و اسطوره‌ها در کتاب‌های مقدس نشئت گرفته بود. بازهم به تکرار یادآور می‌شوم که آن دو بزرگوار نادر، و دیگرانی همانند آنان، را صرفاً در متن تاریخی باید سنجید و ستایش کرد. حق این می‌بود که اِستار به جای مفهوم ”روشنگری “ اصطلاح دیگری سازگار با ویژگی‌های آن دوران به کار می‌برد.

[1]Starr, Frederick S. The Geniuses of Their Age: Ibn Sina, Biruni, and the lost Enlightenment (Oxford: Oxford University Press, 2023).

او صاحب درجۀ دکترا در زبان روسی و تاریخ آسیای مرکزی از دانشگاه پرینستون، رئیس پیشین کالج اُبرلین، بنیادگذار انستیتوی پژوهشی آسیای مرکزی، وابسته به دانشکدۀ مطالعات بین‌المللی دانشگاه جانز هاپکینز، و رئیس پیشین انستیتوی اسپن است.

[2]قدیم‌ترین مکتب از بین چهار مکتب فقه مذهب سُنّی، بنیادنهاده‌شده به کوشش دانشمند معروف، ابوحنیفه، در سدۀ هشتم میلادی.

[3]بنگرید به حمید صاحب‌جمعی، ”روان، روح، و جان: بینش متافیزیکی در تقابل با نظریۀ تکامل،‌“ بررسی کتاب (ضمیمه)، شمارۀ ۸۳ (پاییز ۱۳۹۴)، 3-36.

[4]بنگرید به حمید  صاحب‌جمعی، ”دیدار با فرشته: نگاهی به اندیشه‌های عرفانی داریوش شایگان،“ ایران‌نامگ، سال 4، شمارۀ ۲ (تابستان ۱۳۹۸)، 45-90.

[5]بنگرید به حمید صاحب‌جمعی، ”شعر، نثر، و اندیشۀ ایرانی،“ ایران‌شناسی، شمارۀ ۱۴ (زمستان ۱۳۸۱)، 784-801.

[6]بنگرید به حمید صاحب‌جمعی، وداع با تجدد: فراز و فروپاشی جهان بینی مدرنیته (تهران: نشر ثالث، 1385).

پیرکوهستان، باغ بهشتی، و انجمن آدم‌کشان: افسانه‌ها و حقایق دربارۀ اسماعیلیان نزاری

شفیق نزارعلی ویرانی[1] <Shafique N. Virani <shafique.virani@utoronto.ca دانش‌آموختۀ دکتری مطالعات اسلامی دانشگاه هاروارد و دانشیار مطالعات اسلامی دانشگاه تورنتو و استاد ممتاز این دانشگاه است. پیش از این، عضو هیئت علمی دانشگاه هاروارد و رئیس بخش علوم انسانی دانشگاه زاید امارات متحده عربی بوده است. پژوهش‌های ایشان بر تشیع اسماعیلی و اثنی‌عشری، مطالعات قرآنی، تاریخ اسلام، فلسفه، عرفان، کثرت‌گرایی، ادبیات عربی، ادبیات فارسی و مسلمانان جنوب آسیا متمرکز است. ایشان از سازمان کنفرانس اسلامی، مؤسسۀ امریکایی دین، انجمن مطالعات خاورمیانه، بنیاد ایران‌شناسی، جشنوارۀ بین‌المللی فارابی جوایز و تقدیرنامه‌هایی دریافت کرده و جایزۀ کتاب بین‌المللی سال را نیز از دولت ایران گرفته است. علاوه بر مقالات فراوان، در جست‌وجوی رستگاری: اسماعیلیان پس از حملۀ مغول از ایشان به زبان فارسی منتشر شده است.

روزگاری، شاهزادۀ شریری زندگی می‌کرد . . .

حکایت شده است مولکتی (Mulecte) بلادی است که شاهزادۀ بسیار شریری، معروف به پیر کوهستان، مدت‌ها پیش در آنجا زندگی می‌کرد.[2] بدین ترتیب، روایت تقریباَ افسانه‌ای مارکوپولو از انجمن مخفی”قاتلین“ و رهبرشیطان‌صفت ‌آنها، ”پیر کوهستان،“ آغاز می‌شود.

در سال 697ق/1298م، مارکوپولو، سیاح بی‌باک ونیزی، پس از ۲۴ سال اقامت در آسیا در مسیر بازگشت در شهر جنوآ اسیر شد؛ همانجا که با روستیکلو، نویسندۀ مستعداستان‌های عاشقانه، آشنا شد. چنان‌که در طرحی که کویینتوچنی‌ به تصویر کشیده است، مارکوپولو در زندان جزئیات جذاب سفرهایش و داستان‌هایی را که از این و آن شنیده بود برای دوستش بازگو کرد (تصویر ۱).[3] روستیکلو اين داستان‌ها را ثبت و ضبط كرد و روايت‌ خودش را نیز به آنها افزود.

2p-1

مارکوپولو روایت می‌کند که پیر کوهستان ”به زبان آنها علاءالدین‌ نامیده می‎شد:“

او در دره‌ای به غایت باشکوه که میان دو کوه مرتفع احاطه شده بود سکونت داشت و آنجا را به فراخ‌ترین و زیباترین بوستانی که دراین دنیا تا به حال دیده شده مبدل ساخته بود. از همۀ گیاهان، گل‌ها و میوه‌های نیک جهان و درختانی که در آن خطه به دستور او کاشته شده بود، به وفور در آنجا دیده می‌شد. به فرمان او زیباترین خانه‌ها و کاخ‌هایی را که تاکنون دیده شده، با تنوع مسحورکننده‌ای، با لاجورد تزیین و تذهیب شده بود . . . به‌علاوه، همان‌طور که او دستور داده بود، در آن باغ فواره‌های زیبایی ساخته شد که از برخی شراب، از تعدادی شیر‌، از بعضی عسل و از شماری دیگر زلال‌ترین آب‌ها جاری می‌گشت. در آنجا زیباترین بانوان و دوشیزگان جهان سکنی داشتند و تمامی آنها‌ دور‌تادور این فواره‌ها در کمال هنرمندی می‌توانستند به خوبی بنوازند و نغمه‌های خوش‌آهنگ سر دهند و حتی بسی بهتر از سایر‌ زنان این جهان در ملاحت و فریبندگی تمام به رقص درآیند که امری بسیار مسرت‌بخش جلوه می‌کرد. مهم‌تر اینکه این زنان برای هرگونه اغوا و هوسرانی که در مخیله مردان خطور می‌کرد، آموزش وافی دیده بودند . . . پیر کوهستان مردان خویش را متقاعد ساخته بود که بهشت در آن باغ واقع گشته است.

اما پیر کوهستان در برافراشتن باغ بهشتی خود، با آن دوشیزگان عشوه‌‎گر، جوی‌های شراب، شیر، عسل و آب، انگیزۀ شومی را در سر می‌پروراند. مارکوپولو به ما می‌گوید که او در آرزوی تشکیل گروهی از آدمکشان بود که ”اساسین“ نامیده می‌شدند و جسارت کشتن دشمنانش را داشتند. برای نیل به نقشۀ‌ شوم خویش،

گاهی اوقات پیر کوهستان، هنگامی که در آرزوی کشتن فرمانروایی بود که جنگی به راه انداخته بود یا دشمنش محسوب می‌شد، دستور می‌داد برخی از این جوانان را [که در کاخش‌ نگه ‎داشته بود] در آن بهشت قرار دهند . . . او افیونی به آنها می‌داد که بلافاصله پس از نوشیدنش به چنان خواب عمیقی فرو می‌رفتند که گویی نیمه‌جان بودند و بدین ترتیب، سه روز و سه شب می‌خوابیدند. سپس، آنها را در هنگام خواب به اتاق‌های مختلف قصرهای همان باغ می‌برد. در آنجا بیدارشان می‌کرد‌ و در آن هنگام بود که پیروانش متوجه می‎شدند که کجا هستند . . . او جماعتش را از این طریق چنان ترغیب به مرگ کرده بود که گویی فقط از این مجاری احتمال ورود به بهشت را پیدا می‌کردند. لذا هر کسی که پیر کوهستان به وی دستور می‌داد به خاطر او جانش را فداکند، خود را بسیار سعادتمند می‌پنداشت؛ به این امید که مستحق رفتن به بهشت گشته‌ است. بدین ترتیب، این پیروان و ‌آدمکشان‌ بسیاری از فرمانروایان یا افراد دیگری را که دشمنان پیر کوهستان محسوب می‌شدند کشتند.

با اغوای جوانانی که به آنها افیون داده شده بود و با فراهم کردن باغ مجللی برای عیش و طرب که جوانان فکر می‌کردند بهشت است، پیر کوهستان می‌توانست آنها را متقاعد کند که دستوراتش را عملی سازند و دشمنانش را به قتل برسانند.

گزارش مارکوپولو با چنان سرعتی در سراسر اروپا منتشر ‎شد که به ”یکی از کثيرالانتشارترین روایت‌های محلی، اگر نه تأثیرگذار، در اروپای اواخر قرون وسطا“ مبدل گشت.[4] چنان‌که مارک کروز، پژوهشگر نسخه‌های خطی، می‌نویسد که گزارش مارکوپولو‌ ”هم داستان یک سفر است و هم داستانی است که سفر کرده است.“[5] شاید یکی از معروف‌ترین نسخه‌های این گزارش‌ها همانی باشد که همراهی آگاهی‌بخش برای کریستف کلمب در سفرهای دریایی‌اش بود.[6] خوب یا بد، داستان ”پیر کوهستان“ و ”آدمکشان“ او برای قرن‌های متمادی چونان روایت غالب این موضوع بر سر زبان‌ها جاری بود، تا آنجا که جذابیتش به طرز عجیبی تا به امروز و حتی در محافل علمی نیز همچنان خریدار دارد. اودوریک پوردنون (م. 731ق/1331م)، هم‌عصر جوان‌تر مارکوپولو، اگرچه شخصاً از منطقۀ مذکور بازدید کرد، اما روایت‌ خویش از پیر کوهستان را تقریباً به صورت کامل بر اساس گزارش سلف خود بنا نهاد.[7] داستان سفرهای او در کتاب شگفتی‌ها گنجانده شده است که یک نسخۀ خطی فاخرِ نگارگری‌شدۀ‌ قرن پانزدهمی آن اکنون در کتابخانۀ ملی فرانسه نگهداری می‌شود. تصویر 2 مینیاتوری است که ضمیمۀ دفتر خاطرات اودوریک، مبلغ مذهبی فرقۀ فرانسیسکن، است که ”پیر کوهستان و باغ بهشتی‌اش“ را به تصویر می‌کشد که با قنطورس افسانه‌ای، پرندگانی به شکل چنگ، و دوشیزگان رقصنده کامل شده است.[8]

تصویر 2. پیر کوهستان و باغ بهشتی

تصویر 2. پیر کوهستان و باغ بهشتی

ماركوپولو در کتابش به شکل متعصبانه‌ا‌ی بر صحت ادعاهای خود اصرار می‌ورزد. او از یک سو به این نکته اذعان دارد که ‌گزارش‌هایش، علاوه بر مشاهداتش، شامل ”چیزهایی است که شنیده است“ و از سوی دیگر، اصرار دارد که

آنها را از مردانی شنیده که برای استناد و نقل قول کردن موثق بودند و اساساً حقیقت را بیان می‌داشتند ‌. . . این کار از این رو صورت پذیرفته که کتابی شیوا، مستند، با صداقت تمام و به دور از هر گونه کذب باشد تا شاید مطالبش افسانه تلقی نشود. هر آن کسی که این کتاب را بخواند یا بشنود باید کاملاً به آن اعتقاد داشته باشد، زیرا روایت‌هایش در صداقت کامل نگاشته شده‌اند.[9]

با این حال، پژوهش‌های جدید تصویری را نشان می‌دهد که به میزان قابل توجهی با گزارش مارکوپولو مغایر است و در عین حال نیز نشان از ردّ روایت‌هایی دارد که در داستانِ بسیار تأثیرگذار فوق‌‎الذکر به اوج خود رسیده است.[10] پیر کوهستان، معروف به ”علاءالدین،“ کسی نبود جز امام مسلمانان اسماعیلی، علاءالدین محمد (م. 653ق/1255م)، که در الموت ایران بر سریر قدرت بود. واژه‌های ”اساسین“ به معنای آدمکش، ”مولکتی“ و مشتقات آنها نیز کلماتی به غایت تحقیرآمیز بودند که از واژه‌هایی عربی مانند حشاشین و ملحد گرفته شده بودند.[11] به‌رغم آنکه شیعیان اسماعیلی غالباً با همسایگان سُنّی خود در صلح زندگی می‌کردند،خواهانی مانند نظام‌الملک، وزیر سلجوقی (م. 485ق/1092م)، و عطاملک جوینی، مورخ دورۀ مغول (م. 682ق/1283م)، مترصد فرصتی بودند تا دست به تحقیر و رسوا کردن آنها بزنند. با این همه، مجادله‌گرایان مسلمان به‌رغم آشنایی نزدیک‌‎ با اسماعیلیان و بیزاری از آنان، نتوانستند تصویری مانند روایت‌های برساختۀ تخیل در منابع اروپایی قرون وسطا برسازند.

در این مقاله، تاریخچۀ به اصطلاح ”انجمن مخفی“ اسماعیلیان نزاری را به اختصار واکاوی و تلقی‌های مارکوپولو و نفوذ قدرتمند آن را دربارۀ این موضوع بررسی می‌کنیم. در پایان نیز منابع نادری را به اشتراک می‌گذاریم که بسیاری از آنها اخیراً کشف شده‌اند. این منابع تازه‌یاب به ما فرصت می‌دهد راوی داستانی باشیم که البته اگرچه به اندازۀ‌ داستان مارکوپولو خیال‌انگیز نیست، اما به همان میزان گیراست.

پیشینۀ تاریخی اسماعیلیان نزاری

با درگذشت پیامبر اسلام، جامعۀ مسلمانان تفاسیرمتنوعی از پیام وی ‌را پذیرفتند. در میان مکاتب مختلفی که ظهور کردند، شیعیان امامی جایگاهی ممتاز برای اهل بیت قایل شدند و با دقتِ تمام پیرو رهنمود و راهنمایی آنها بودند. پس از درگذشت امام جعفر ‌صادق (148ق/765م)، جامعۀ شیعیان دچار انشعاب شد. از میان گروه‌های مختلف، یکی امامت پسرش موسای کاظم را به رسمیت شناخت، در حالی ‌که دیگران به این ادعا پایبند ماندند که جعفر صادق پسر ارشدش، اسماعیل مبارک، را جانشینی خود برگزیده بود. با گذر زمان، پیروان این پسر ارشد اسماعیلیان نامیده شدند، در حالی که پیروان پسر کوچک‌تر، پس از غیبت امام دوازدهم، به شیعیان اثنی‌عشری یا دوازده‌امامی معروف شدند. امروزه، شیعیان دوازده‌امامی اکثریت جمعیت کشورهایی مانند ایران، عراق، آذربایجان و بحرین را تشکیل می‌دهند، در حالی که اسماعیلیان، به رهبری امامشان والاحضرت آقاخان چهارم، اقلیتی هستند که در کشورهای مختلف پراکنده شده‌اند. اسماعیلیان، مشابه بسیاری دیگر از شیعیان، از نقش عقل در دین دفاع کرده، درک منحصراً تحت‌اللفظی (ظاهری) از کلام خدا را رد می‌کنند. در نتیجه، در مقابل اهل ظاهر (ظاهریان) به آنها لقب اهل باطن (باطنیان) داده شده است.

در سال 296ق/909م، امام اسماعیلی عبدالله مهدی (م. 322ق/934م) خلافت فاطمی را تأسیس کرد. خلفای فاطمی در اوج قدرت خود بر بسیاری از مناطق شمال افریقا، شبه‌جزیرۀ عربستان، شام و سیسیل فرمانروایی کردند و حامی فعالیت‌های متعدد علمی و ادبی بودند. موفقیت‌های سیاسی فاطمیان شیعه رقبایشان را نگران کرد و خلفای سُنّی‌مذهب عباسی را به واکنش شدید واداشت و آنان را برانگیخت که نوشتن آثار جدلی افتراآمیزی را سفارش دهند و چنین نوشته‌هایی را تشویق کنند. هراس ناشی از پیروزی‌های اسماعیلیان را می‌توان از لحن گزندۀ بیانیه‌هایی ارزیابی کرد که بر ضد آنان صادر می‌شد. بغدادی (م. 429ق/1037م)، متکلم اشعری، با هیجان زایدالوصفی اسماعیلیان را این‌گونه متهم می‌کند:

ضرری که اهل باطن به فرق مسلمین زده‌اند بسی ‌مهیب‌تر از ضرر یهود، نصارا و مجوس و حتی عظیم‌تر از ضرر دهریان‌ و سایر مذاهب کفر است. خسران ایشان بر مسلمین بسی زیان‌بارتر از ضرر دجال است که در آخرالزمان ظهور می‌کند. برای اینکه تعداد آنانی که به واسطۀ دعوت باطنیان از ابتدای دعوتشان تا به امروز گمراه شده‌اند بسی بیشتر از تعداد نفوسی است که به دست دجال در وقت ظهورش گمراه خواهند شد. به این دلیل که فتنۀ دجال بیشتر از چهل روز به طول نخواهد انجامید، ولی فسق و فجور باطنیان از ذرات ‌شن‌های‌ بیابان و قطره‌های باران بیشتر است.[12]

پس از درگذشت امام مستنصر (478ق/1094م)، بین دو پسرش، ابومنصورنزار و مستعلی بالله، بر سر جانشینی نزاعی درگرفت که منجر به انشعاب در جماعت اسماعیلیان شد. اندکی قبل از این افتراق، حسن صباح (م. 518ق/1124م)، یکی از مقامات ارشد مستنصر، قلعه الموت را با موفقیت تسخیر کرد بود که بعدها به مقر پیروان امام نزار تبدیل شد. جنبش اسماعیلیه تحت رهبری قدرتمند حسن و جانشینان‍ش در سراسر قلمرو دشمنان قسم‌خورده‌شان، یعنی ترکان سلجوقی، گسترش یافت. سلجوقیان به نام و با تأیید خلفای عباسی که در این زمان از زعامت مذهب اهل سنت فقط عنوانی برایشان باقی مانده بود، حکومت می‌کردند. جوامع شیعۀ اسماعیلی ساکن قلمرو سلجوق بارها قتل‌ عام شدند. هرچند آنان در سراسر حلب، بصره، بغداد، دمشق، قزوین، ری، اصفهان، جنوب خراسان و جاهای دیگر زنده‌زنده در آتش سوزانده شدند، پراکندگی آنها در قلاع گوناگون اقدام علیه آنها را دشوار می‌کرد‌.[13] چون اسماعیلیان قادر نبودند با قدرت نظامی برتر سلجوقیان رو در رو مقابله کنند، برای دفاع از خود به شناسایی و کشتن آن سران نظامی و مقامات سیاسی دست می‌زدند که قتل‌ عام آنها را رهبری یا تشویق می‌کردند.[14] آمیختگی تبلیغ اسماعیلیان با قتل‌های سیاسی نتایج قابل ‌توجهی برای آنان به همراه‌ داشت. ابن‌اثیر در اثر خود که خلاصه‌ای از تاریخ مسلمانان به شمار می‌آید، گفته است بسیاری از درباریان و سربازان سلطان برکیارق سلجوقی (م. 499ق/ 1105م) به آیین اسماعیلی گرویده بودند، تا بدانجا که برخی از افسرانش از وی تقاضا کردند که در مقابل او با زره حاضر شوند مبادا حتی در حضور او به آنان حمله شود.[15]

به‌‌رغم شرایط دشوار آن زمان، به نظر می رسد که نزاریان الموت‌ دستاوردهای ادبی قابل توجهی داشتند. حتی دشمنان دیرینۀ آنها نیز اذعان کرده‌‍‌اند که کتابخانۀ الموت‌ به سبب کتاب‌هایش معروف بود.[16] با این حال، تعداد انگشت‌شماری از آثار اسماعیلی این دوره برجای مانده است و مطمئناً همین امر یکی از علل اصلی آن است که تا مدت‌های مدید روایاتی مانند گزارش‌های مارکوپولو بدون چون و چرا نشو و نما پیدا کردند. با این حال، یک منبع تازه کشف‌شدۀ اسماعیلی، با نام معرفت خدای تعالی، بینش و بصیرتی نو دربارۀ عوامل مؤثر در پویایی تحریک و تشجیع جماعت اسماعیلیه در الموت به دست می‌دهد. بن‌مایۀ اصلی متن جدید این است که هدف آفرینش وجود بشریت است، اما وجود انسان به خودی خود بی‌معنی است، مگر اینکه مردمان وجود خود را وقف جست‌وجو و شناخت خدای تعالی کنند. از بین همۀ موجودات، فقط انسان‌ها توانایی دستیابی به معرفت آفریدگار خود را دارند.[17] یکی دیگر از منابع تازه‌کشف‌شده با نام ملک سیستان تأکید می‌کند که ”اصل دين شناخت خداست، و فرع طاعتش.“[18] چنین برداشتی در طول قرن‌ها تاریخ اسماعیلیه همچنان اثربخش مانده و تا به امروز نیز شاخص است.

به‌رغم اقدامات وحشیانۀ سلجوقیان علیه اسماعیلیان الموت‌، دشمنی با توان تخریب قیاس‌ناپذیر، یعنی لشکر مغول، درحال رسیدن بود. پیشگویی شوم ‌نسل‌کشی پیشِ رو را از زبان ویلیام روبروک، مبلغ مذهبی فرقۀ ‌فرانسیسکن‌ در دربار پادشاه لوئی نهم فرانسه می‌شنویم که در قالب مأموریتی دیپلماتیک به سوی منگوقاآن اعزام شده بود. وی نقل می‌کند که خان بزرگ، منگوقاآن، برادرش هولاکوخان‌ را با لشکری به سرزمین اسماعیلیان فرستاده بود ”و به او دستور داد همۀ آنها را به قتل برساند.“[19] هنگامی که مغولان قلعۀ الموت را در سال 654ق/1256م تسخیر کردند، عطاملک جوینی، ملازم و مورّخ هولاکوخان، از او درخواست کرد تا از کتابخانۀ مشهوری که شهرت آن در همۀ عالم پیچیده بود، بازدید کند. جوینی در آنجا كتاب‌های فراوانی دربارۀ مذهب اسماعیلیان یافت كه همۀ آنها را محكوم به سوزاندن كرد و فقط چند نسخه از قرآن و چند رسالۀ دیگر را نگه داشت.[20] اسماعیلیان همچون کتاب‌های دینی خود سرنوشتی محتوم به نابودی داشتند و بی‌استثنا قتل عام شدند. جوینی اعلام کرده بود، ”او [امام رکن‌الدین خورشاه] را در زیر لگد خرد کرده، بر شمشیر گذرانیدند چنان‌که از او و نسل او اثری نماند و او و خویشان و اقربای او در زفان سَمَری شدند و در جهان خبری.“[21]

موزۀ هنرهای زیبای ویرجینیا در مجموعۀ خود تابلو نقاشی‌ای دارد که باساوان، هنرمند معروف، برای اکبر شاه کبیر، امپراتور هند (م. 1014ق/1605م) کشیده بود (تصویر ۳). این تابلو انبوهی از مغولان را نشان می‌دهد که به الموت حمله کرده بودند و متن آن ما‌ را از لشکرکشی هلاکوخان، نوۀ چنگیزخان، و از هنگامی آگاه می‌کند که ”برای بررسی قلعۀ الموت به بالای کوه رفت و با مشاهدۀ عظمت آن انگشت حیرت به دهان گرفت.“ از آن پس، به نظر می‌رسد که اسماعیلیان دیگر ادامۀ حیات نداده و از صفحات تاریخ ناپدید شدند، اما چنان‌که دیدیم نه از صفحات خیال.

2p-3

متنی با جایگاه و قدرتی تقریباً اسطوره‍‌ای: از مارکوپولو تا پژوهش‌های مدرن

مقالۀ بروس لینکلن با عنوان ”نخستین جرقۀ گفتمان تروریستی: تأملاتی بر داستانی از مارکوپولو“ به بررسی توصیف کلیشه‌ای، تأثیرگذار و بسیارمغرضانۀ مارکوپولو از ”پیر کوهستان“ می‌پردازد که متنی سرشار از قدرت و مکنت اسطوره‌ای است. این متن بشریت را بر اساس دین به مسیحیان، ”بت‌پرستان“ (بودایی‌ها و احتمالاً افراد دیگری که ذکر نشده‌اند) و ”ساراسن‌ها“ (مسلمانان) دسته‌بندی می‌کند‌.[22] این متن به همین ترتیب رهبری عمل‌گرا برای هر یک از این ادیان منصوب می کند: یوحنّای کشیش (پریستر جان) افسانه‌ای برای مسیحیان، چنگیزخان برای ”بت‌پرستان“ و پیر کوهستان برای مسلمانان.[23] این روایت مارکوپولو با گزارش‌های قبلی مسیحیان متفاوت بود که اسماعیلیان را یک گروه اقلیت در اسلام می‌شناختند:

به درجات مختلف، گزارشات پیشین از آدمکشان به افراد اجازه می‌داد تا پیر کوهستان را رهبری مذهبی در نظر بگیرند، البته رهبری که به طرز خطرناکی گمراه‌ بود. وی که متعهد به هدفی بود که آن را مقدس می‌دانست‌، مؤمنان دیگری را با وعدۀ بهشت، با حسن نیت ولی به غلط، به خدمت می‌گرفت و تربیت می‌کرد. در مقابل، متن مارکوپولو رابطۀ جنسی، مواد مخدر و توهم را در افسانۀ بهشت آدمکشان وارد کرد و بدین ترتیب، پیر کوهستان را چونان رهبری کلبی‌مسلک‌ و اهریمنی ترسیم کرد که درخور داستان‌های رمانتیک شرق‌‌شناسانه بود و قاتلی عاری از محذ‌ورات اخلاقی.[24]

بنابراین، اعمال ناشایست پیر کوهستان و پیروانش در روایت مارکوپولو در کل به مثابه نوعی از اسلام فهمیده می‌شود‌. از بسیاری جهات کتاب سفرهای مارکوپولو، که در آستانه جنگ‌های صلیبی مسیحی نگاشته شد، همچنان اسلام را به شیوه‌ای به تصویر می‌کشید که در اروپا رایج بود. ریچارد سادرن در فصلی از کتاب خود، دیدگاه‌های غربی از اسلام در قرون وسطا، با عنوان ”عصر جاهلیت،“ نویسندگان قرن دوازدهم میلادی را توصیف می‌کند که ”در جهل ازتخیلات پیروزمندانه‌شان غرق شده بودند.“[25] سرود رولان نگاشه‌شده در قرن یازدهم و دوازدهم میلادی، قدیمی‌ترین اثر برجای مانده از ادبیات فرانسه، ”ساراسن‌های“ مسلمان و یکتاپرست محض را به صورت مشرک و بت‌پرست به تصویر می‌کشد که تثلیث نامقدسی متشکل از آپولین، ترماگانت و محمد را می‌پرستند. افسانۀ طلایی، مجموعه‌ای تأثیرگذار از زندگی قدیسان که در حدود سال 658ق/1260م گردآوری شده است، یک محمد دروغین را به تصویر می‌کشد که کبوتری را برای خوردن دانه‌ای که در گوش خود قرار داده آموزش می‌دهد تا پیروان ساده‌لوحش تصور کنند که این کار معجزۀ فرشتۀ مقرب جبرئیل است و هموطن مارکوپولو، دانته، در کمدی الهی، که بزرگ‌ترین اثر ادبی به زبان ایتالیایی به حساب می‌آید، نه فقط با تحقیر دربارۀ آدمکشان خیانتكار سخن می‌راند، بلکه محمد و خویشاوند وی علی را نیز به زیستن در قعر جهنم محكوم می‌کند.[26]

همزمان، اگرچه تعداد انگشت‌شماری از اروپاییان مطالعۀ جدی‌تری از اسلام را بر اساس منابع معتبر آغاز كردند، این تلاش‌ها اساساً با هدف بحث‌های جدلی یا تغییر دین بود. برای مثال، ترجمۀ لاتین رابرت کتون از قرآن در سال 537ق/1143م قدم بزرگی در درک دقیق‌تر قرآن محسوب می‌شد.[27] بعدها، چهره‌هایی مانند رامون لول به جای جنگ صلیبی از فعالیت‌های تبلیغی در میان مسلمانان حمایت کردند، امری که منوط به مطالعۀ عمیق زبان‌های شرقی بود.[28] با این‌ حال، چنین افرادی بسیار نادر بودند. برای مثال، می‌دانیم که در قرن سیزدهم و چهاردهم میلادی فقط هفده مبلغ بودند که تا حدی با زبان عربی آشنایی داشتند.[29] نمونۀ دیگری از مطالعات جدی‍د دربارۀ اسلام در غرب را می‌توان در آثار گیوم پاستل (م. 989ق/1581م) جست‌وجو کرد که در اواسط قرن شانزدهم میلادی تدریس عربی را در کالج سلطنتی پاریس آغاز کرد.[30] اگرچه وی در مقایسه با دیگران نسبت به دین یهود و اسلام همدلی بیشتری نشان می‌داد، همچنان اسلام را به مثابه مجازاتی الهی برای انشعاب در میان مسیحیان قلمداد می‌کرد. در سال 1022ق/1613م، در دانشگاه لیدن یک کرسی زبان عربی پایه‌گذاری شد و متعاقب آن، یک کرسی در دانشگاه کمبریج در سال 1042ق/ 1633‌م و سه سال بعد یک کرسی در دانشگاه آکسفورد تأسیس شدند.

به علت عدم درک مناسب از تنوع درونی اسلام، از جمله رویکرد شیعی، اسلام در غرب به‌ درستی درک ‌نمی‌شد. در حالی که در سال‌های اخیر پیشرفت چشمگیری حاصل شده است، غالباً نتایج پژوهش‌های تخصصی هنوز به محافل دیگر راه نیافته است. ترجمۀ انگلیسی اخیر از کتاب سفرهای مارکوپولو نمونه‌ای از این موارد است. اگرچه این ترجمه را منتقدان بسیار ستایش کرده‌اند، مترجم با استناد به اثر قرن چهاردهمی ژان دو ژوانویل نقل می‌کند که پیر کوهستان ”پیرو محمد نبود، بلکه از آیین علی پیروی می‌کرد.“ در حالی که مترجم لازم دانسته ذکر کند که نویسنده به اشتباه علی را عموی محمد معرفی کرده بود تا پسرعمو و دامادش، هیچ ضرورتی برای تصحیح این اظهار نظر عجیب اما رایج ندیده است که شیعیان به نوعی از علی پیروی می‌کنند تا محمد.[31]

در خصوص اسماعیلیان الموت، ژوزف فان هامر پورگشتال، شرق‌شناس فاضل اتریشی، با اقتباس از روایت ماركوپولو مقاله‌ای خصمانه را در سال 1233ق/1818م منتشر كرد. او بدین شکل، لقب تحقیرآمیز ”آدمکشان“ را رواج داد و به افسانه‌هایی که از زمان جنگ‌های صلیبی رواج یافته بودند مشروعیت علمی بخشید.[32] اصطلاح گزنده ”آدمکشان“ چنان ریشه‌ای دوانده بود که حتی روشنفکر و اندیشمندی چون مارشال هاجسن نام کتابِ حاصل از رسالۀ دکتری خود را انجمن آدمکشان: مبارزۀ اسماعیلی‌های نزاری اولیه علیه جهان اسلام گذاشت.[33] هاجسن در اثری دیگر که در سال پایانی عمرش منتشر شد، از اینکه عنوان اشتباهی را برای کتاب خود انتخاب کرده بود اظهار ندامت کرد و خاطر نشان ساخت:

پژوهش‌های پیشین غربی، با تکیه بر تأثیرات صلیبیون و همچنین منابع اهل تسنن، تمایل داشتند که ارادت اسماعیلیان را به ”انجمن آدمکشان“ اهریمنی ترسیم کنند. البته این تصویر را دیگر نمی‌توان جدی گرفت. همان‌گونه که منابع اسماعیلی در دسترس را مورد مداقّه قرار می‌دهیم و می‌آموزیم که تاریخ نگاری‌ها را با دقت بیشتری غربال کنیم، بر ما بیشتر آشکار می‌شود که آنچه پیش‌تر دربارۀ اسماعیلیان به تصویر کشیده شده افسانه‌ای بیش نبوده است و البته واقعیتی که در حال ظهور است تقریباً به اندازۀ همان افسانه خارق العاده است.[34]

متأسفانه برنارد لوئیس مرتباً از این اصطلاح تحقیرآمیز، به‌ویژه برای عنوان تک‌نگاشتۀ خود، آدمکشان: انجمن رادیکال در اسلام، استفاده کرد.[35] امروزه پژوهش‌های تخصصی عمدتاً استفاده از این کلمۀ توهین‌آمیز قرون وسطایی را برای نام‌گذاری این اقلیت مسلمان کنار گذاشته‌اند، اما این اصطلاح همچنان به گستردگی در ساحت‌های دیگر، حتی در محافل دانشگاهی، ادامه دارد. برای مثال، انتشارات دانشگاه پنسلیوانیا که یکی از دانشگاه‌های آیوی لیگ به شمار می‌آید در سال 1384ش/2005م با تغییر عنوان کتاب هاجسون‌ به حلقۀ مرموز آدمکشان و اضافه کردن عبارت انجمن مخفی آدمکشان، اسماعیلیان را به گروهی تهدید‌آمیز و دهشت‌بار بدل کرد.[36] واضح است حتی در محیط‌های دانشگاهی سود حاصل از فروش چنین کتابی با این عناوین غالباً بر پژوهش‌های بی‎‌طرفانه و جدی‌ پیشی می‌جوید.

در عین حال، در خاطرات و ادبیات عامه‌پسند گاهی فدائیان اسماعیلی را قهرمان توصیف کرده‌اند.[37] مثلاً در حماسۀ عربی سیره الظاهر بیبَرس، اسماعیلیان در میان بی‌باک‌ترین‌ چهره‌ها، سواران جوانمرد، سربازان شکست‌ناپذیر و ماجراجویان کوهستان قرار دارند که به شدت از استقلال خویش دفاع می‌کردند و از دخالت و سلطۀ خارجی بیزاری می‌جستند.[38] این تصویر رمانتیک در فرهنگ عامۀ جماعت اسماعیلی نیز منعکس شده است.[39] جای تعجب نیست که در زمان مملوکان مصر، دلاوری‌های اسماعیلیان بدون هیچ اشاره‌ای به تعلقات صریح مذهبی ابراز ‌شده است. اسماعیلیان نه در صورت ملحدان منفور، بلکه با عنوان بنی‌اسماعیل ظاهر می‌‌شوند؛ خاندانی که از نسل شخصیت شجاعی همچون علی هستند. ایشان وارثان دلاوری، قدرت افسانه‌ای و عدالت بی‌نقص و خودباوری بی‌باکانۀ‌ او هستند. این هالۀ ‌شجاعت حتی به زنان بنی‌اسماعیل نیز بسط می‌یابد، از جمله زنی با نام شمسه شجاع، که هویت یک نجیب‌زادۀ بیزانسی را اخذ می‌کند و این طریق به مأموری مخفی که سلطان بیبرس نزد سلطان میکائیل فرستاده بود، خدمات باارزشی ارائه داد. در دورۀ مملوکان مصر، غالباً مأموریت‌های خاصی به بنی‌اسماعیل داده می‌شد، مانند نجات اسیران مسلمان از ینیسا و حتی نجات خود بیبرس در زمانی که دزدان دریایی جنوایی اسیرش‌ کرده بودند. تحسینِ همراه با اکراه برخی از نویسندگان مسلمان دربارۀ مأموریت‌های فداکارانۀ‌ فدائیان اسماعیلی در شرایط سخت در چندین اثر تأثیرگذار غربی نیز منعکس شده است. به همین علت شاعران پروانسی سرسپردگی رمانتیک خود به دلبرشان را به وفاداری فدائیان به رهبرشان تشبیه کرده‌اند.[40] ولادیمیر بارتول، که خود به اقلیت اسلوونی در ایتالیا تعلق داشت، در سال 1317ش/1938م رمان الموت را منتشر کرد که معروف‌ترین اثر ادبیات اسلوونی است.[41] منتقدان ادبی در اثر بارتول تمثیلی را برای سازمان انقلابی معاصر TIGR[42] مشاهده کردند که در سرزمین‌های سابق اتریش-مجارستان علیه ایتالیایی‌سازی اجباری مردم اسلوونی و کروات به دست بنیتو موسولینی فاشیست مبارزه می‌کرد. سیمونا اسکرابک می‌نویسد: ”ارزش استعاره‌ای کوه‌نشینانی که برای جان باختن بر روی پرتگاهی هراسناک آماده شده‌اند، مبارزۀ بی‌باکانه‌ای علیه اشغال‍گری خارجی است. در رمان بارتول اراده‌ای برای کسب قدرت وجود دارد، ارادۀ رادیکالی که برای حفظ موجودیت مردم و آزادی آنهاست.“[43]

میرت کمل، محقق ادبی، با بررسی تصویر ”آدمکشان“ در ادبیات داستانی از زمان انتشار رمان بارتول،

نوعی شرقی‌سازی مجدد دوسویه از آدمکشان را نشان می‌دهد که نمایش سنتی آنها را به طرز قابل توجهی تغییر داده است: از یک طرف، [رمان‌ها] آدمکشان را به پیشگامان و طلایه‌داران بنیادگرایی اسلامی و تروریسم مدرن تبدیل می کنند. در حالی که از طرف دیگر، آدمکشان رفته‌رفته از یک شریر شرقی‌شده به یک قهرمان غربی‌شده تبدیل می‌شود.[44]

رمان الموت نوشتۀ بارتول نه فقط الهام‌بخش یک اپرا در سه پرده با همین عنوان شد، بلکه الهام‌‌بخش بازی اساسینز، یکی از بزرگ‌ترین سری بازی‌های ویدیویی در تمام دوران‌ها، به ارزش میلیاردها دلار به همراه چندین رسانه، رمان و حتی فیلم شده است.[45] فیلم شاهزادۀ ایرانی: شن‌های زمان، ساختۀ کمپانی والت دیزنی، تا حدی بر اساس داستان‌های خیالی الموت ساخته شده است و برداشت هنری فرانسوا بارانگر از قلعۀ اسماعیلی یادآور برخی از رمز و رازهای افسانه‌ای مارکوپولو بود (تصویر ۴).

2p-4

از زبان خودشان

تخریب، سوزاندن کتابخانه‌ها به دست مغولان و در پی آن، پنهان کردن این نوشتارها همچون میراثی برای آیندگان هرچند مانع هرگونه امید به درک کامل این جماعت از خودشان و جهان در مدتی طولانی شد،[46] اکتشافات اخیر امکان دستیابی به درکی ارزشمند از این دوره را فراهم کرده است. این اکتشافات آثار معتبری از تاریخ اسماعیلیه در دورۀ الموت و دیدگاه بسیار متفاوتی از گزارش مارکوپولو به دست می‌دهند که برای اولین‌بار در اینجا عرضه شده‌اند.

یکی از اولین منابعی که برای درک اندیشۀ اسماعیلی باید به آن استناد جوییم ملل و نحل شهرستانی (م. 548ق/1153م) است. شهرستانی ”مسلماً بزرگ‌ترین مورخ ادیان“ شناخته می‌شود.[47] با اینکه مدت‌های مدید تصور می‌شد که او مسلمانی سُنّی‌مذهب است، اما پژوهش‌های‌ کنونی نشان می‌دهد که او به شیعۀ اسماعیلی گرایش داشته است. ملل و نحل در صدد شناساندن عقاید مذهبی همۀ مردم جهان به دور از هرگونه تعصبی است.

شهرستانی به شیوه‌های متعدد شیفتگی به میراث دینی بشریت را منعکس می‌سازد که در آثار نویسندگان پیشگام اسماعیلی یا متمایل به اسماعیلیه مانند اخوان‌الصفا (سدۀ چهارم و پنجم قمری/دهم و یازدهم میلادی) و کرمانی (م. پس از 411ق/1020م) بیان شده است. برای مثال، کرمانی مستقیماً از كتب مقدس قبل از اسلام، تورات به زبان عبری و انجیل به زبان سریانی، در كتاب‌های خود نقل قول كرده است؛ امری كه برای زمانۀ او چندان متداول نبود.[48]

در سال‌های اخیر، نسخۀ خطی نادر و گرانبهایی که در خود الموت نگاشته شده در ترکیه کشف شده ‌است که حاوی ترجمۀ فارسی آثار شهرستانی است و چنین آغاز می‎شود:

بسم الله الرحمن الرحيم

الحمد لله حمد الشاكرين بجميع محامده كلها، علی جميع نعمائه كلها، حمداً كثيراً طيباً مباركاً كما هو أهله. وصلّی الله علی محمدٍ المصطفی رسول‌الرحمه خاتم‌النبيّين، و علی آله الطيّبين الطاهرين، صلاهً دائمه البركه إلی يوم‌الدين، كما صلّی علی إبراهيم وآل إبراهيم. إنه حميد مجيد.

چون خدای تعالی مرا توفیق داد که مطالعۀ مقالات اهل عالم از ارباب آراء و دیانات و مُدَّعيان مذاهب بکردم، و بر مصادر و موارد آن واقف شدم، و معلومات و مشکلات آن بدانستم، خواستم که آن‌ را در مختصری مجموع کنم که مشتمل باشد بر آنچه مُتدیّنان به‌ آن معتقدند و راییان آن ‌‌را مدّعی، تا مستبصران‌ را به آن اعتباری باشد و معتبران‌ را از آن بصارتی حاصل آید.[49]

این کنجکاوی اسماعیلیان در اعتقادات سایر فرق دینی و راه و رسم آنها در تعبد‌ خدای تعالی بعداً در مهم‌ترین اثر برجای‌مانده از اندیشۀ الموت اسماعیلی با عنوان روضۀ تسلیم تألیف حسن محمود (م. پس از 640ق/1243م) و نصیرالدین طوسی (م. پس از 672ق/1274م) منعکس شده است که بیان می‌دارد ”و همچنین بسم الله آنکه اسم چیزی آن باشد که آن چیز را به آن اسم بشناسد و او را تعالی نه به یک اسم خوانند بل به اسماء بسیار چنان‌که عجم خدا می‍‌گویند و عرب الله و ترک تنگری و فرنگ داوو و هندو هری نارن و فیلسوف واجب الوجود و علی هذا.“[50] قاسم تشتری (قرن 6ق/12م)، که در بالا به او اشاره شد، هم‌عصر اسماعیلی شهرستانی بود. اثر تازه‌کشف‌شدۀ او با نام معرفت خدای تعالی مربوط به اوایل دورۀ الموت است و تأکید می‌کند که هدف نهایی وجود انسان شناخت خداست. تشتری تأکید می‌کند که راه رسیدن به این علم از طریق انبیاء و امامان است. در حقیقت، تلاش برای شناخت خدا همان چیزی است که فرزندان آدم را از حیوانات جدا می‌کند. به همین سبب، خدای تعالی ناطقان شرايع، يعنی انبیاء اولوالعزم و حجتان حقائق، يعنی ائمۀ اطهار را برای بشر نازل کرد. بنابراین تشتری می‌نویسد:

جماعت‌های مستجیبان و دوستان دین و طالبان راه یقین و محّبان خاندان طیبین و طاهرین (احسن الله احوالهم) بدانند که برای ارباب بصیرت و اصحاب عقیدت چون آفتاب روشن است و حکم ناطقان شرایع و حجّتان حقایق (علیهم السلام) به هر دوری و زمانی این بوده و خواهد بود که مقصود از آفرینش عالم ترکیب وجود انسان است و مقصود از وجود انسان آنکه معرفت خدای (تعالی) حاصل کند تا معنی وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِى ءَادَمَ [17: 70] در ذات انسان از قوت به فعل آمده باشد.[51]

کسانی که در جست‌وجوی شناخت خدا بودند، از جانب مبلغان اسماعیلی معروف به داعیان، شناسایی می‌شدند. اثر عربی الدستور و دعوه المؤمنین الی الحضور منتسب به شمس‌الدین ‌الطیبی‌ (م. 652ق/1254م) رهنمودهایی به کسانی عرضه می‌کنند که قصد داشتند به آیین اسماعیلی بگرایند. این اثر با امامت علاءالدین محمد، همان امامی که مارکوپولو با عنوان پیر کوهستان معرفی کرده بود، همزمان است. از کسانی که قصد گرویدن به کیش اسماعیلی داشتند، خصوصیات زیر انتظار می‌رفت:

مستجیب باید متین و متواضع باشد؛ او نباید متخاصم باشد و نه متحارب. نه در مذمت دیگران سخن براند و نه گستاخ باشد. او نباید ترسو، حریص و بخیل باشد. او نیز باید قاطعانه به شریعت حضرت محمد و تکریم قوانین الهی پایبند باشد. او باید دوستدار علم و حکمت باشد و در مخالفت با کسانی برآید که نسبت به دستورات و شریعت خصومت نشان می‌دهند. او باید ضمن پرهیز از مفسدان، جاهلان و منافقان، دوستدار اهل دین و فضیلت باشد. اگر ويژگی‌هايی را كه ذكر كرديم از خود نشان دهد، وی در جست‌وجو و نیاز برای رسيدن به معرفت و اخلاص صادق است و در خواستۀ خود خلوص نیت دارد. بنابراین، وی شایستگی پذیرش در جماعت را دارد و باید به او اذن بیعت داده شود.[52]

یکی از چنین جویندگانی که آرزو داشت به اسماعیلیان بپیوندد و با امام بیعت کند، ناصرالدین طوسی بود که پیش‌تر به او اشاره شد. طوسی که از برجسته‌ترین دانشمندان و فیلسوفان جهان اسلام محسوب می‌شود، در مقطعی خاصی از زندگی‌اش اسماعیلی شد. زندگینامۀ معنوی او، با نام سیر و سلوک، دلیلش برای این تصمیم را توضیح می‌دهد.[53] آن‌گونه که می‌گوید، تأکید بر علم و عقل از ‌جاذبه‌های مذهب اسماعیلی بود. ‌در فصلی از این کتاب كه با مرشد خود ناصرالدین محتشم (م. 655ق/1257م) تألیف کرد، به سنّت نبوی استناد کرده است كه بر اساس آن، ”اولین چیزی كه خدا آفرید عقل بود. خدا به عقل گفت: ’فرا پیش آی،‘ فرا پیش آمد. گفت: ’باز پس شو‘ باز پس‌ شد. گفت: ’به عزت و جلال من که هیچ نیافریدم بر من گرامی‌تر از تو، ‌به ‌تو گیرم، و ‌به ‌تو دهم، و ‌به ‌تو ثواب دهم، و ‌به ‌تو‌ عقاب کنم.‘‌“[54]

طوسی حدود ۱۵۰ كتاب به زبان‌های فارسی و عربی نوشت و در نشر آثار اولیه در زمینۀ ریاضیات، نجوم و موضوعات دیگر سهم مهمی داشت. پُربارترین سال‌های کاری او دوره‌ای بود که از حمایت اسماعیلیان بهره‌‍‌مند شد. یکی از رساله‌های کوتاهش، مطلوب‌المؤمنین، توصیه‌های امامان و شخصیت‌های برجستۀ اسماعیلی را دربارۀ آنچه از هر اسماعیلی انتظار می‌رفت، گردآوری می‌کند که از آن جمله‌اند معرفت و اطاعت از امام، ذکر دائمی خدا، قناعت، تسلیم شدن در برابر رضای خدا، تجرد از زندگی دنیوی و وقف خویشتن برای سرای آخرت:

جماعتی که طالبان دین حق‌اند خود را اسماعیلی می‌دانند باید که شرط مؤمنی و [معنی] اسماعیلی بدانند. معنی اسماعیلی آن است که هر که دعوی می‌کند او را باید سه نشان باشد: اول [آنکه] معرفت امام زمان او‌ را حاصل باشد و مأمور امر معلم صادق باشد و یک لحظه از ذکر و فکر حق تعالی خالی نباشد. دویم رضا، یعنی هرچه بدو رسد از خیر و شر و نفع و ضرر بدان متغیّر نشود و سیم تسلیم یعنی باز سپردن، و باز سپردن آن باشد که هرچه هست و [با او] به آن جهان نخواهد رفت همه را عاریتی داند و باز سپارد و مال و عیال و باقی حالات دنیایی را در راه حق بذل کند تا به درجۀ مؤمنی رسیده باشد.[55]

همان‌طور که طوسی توضیح می‌دهد، اصلی‌‍‌‌ترین وجه تمایز یک فرد اسماعیلی، شناخت امام زمان، فرمان‌برداری و بیان پیام پیامبر بود. این ویژگی در مجموعه آثار اسماعیلی به‌جامانده از الموت مرسوم است. داستان‌های تخیلی مارکوپولو ارادت عمیقی را که اسماعیلیان به امام داشتند تصدیق کرد، اما در درک دلایل تاریخی، فلسفی و اعتقادی این وفاداری و بیعت ناکام ماند. دیوان قائمیات تألیف حسن محمود، یار نزدیک طوسی، بینشی ژرف دربارۀ مودت و محبت جماعت اسماعیلی به امام و نقش آن در پویا کردن و تحرک بخشیدن به این جماعتِ تحت تعقیب را در اختیار ما قرار می‌دهد.

در یکی از اشعار، طوسی ظهور امام حسن (علی ذکره سلام)، یکی از پیشینیان علاءالدین با عنوان ”پیر کوهستان،“ را با سرآغاز بهار مقایسه می‌کند. در مناطق تحت نفوذ فرهنگ ایرانی، نمایش باشکوه جشن‌های نوروز طلیعۀ موسمی از عیش و طرب بود و بستری بارور برای خیال‌پردازی روح‌های‌ خلاق محسوب می‌شد. تقارن قرآنی بهار و قیامت نیز الهام‌بخش شاعران بسیاری بود. بنابراین، حسن محمود تأثیر ظهور امام را با زنده شدن زمین پس از سلطنت زمستان مقایسه کرد. همچنان که نمازگزاران مسلمان از سراسر جهان برای نماز رو به قبله می‌شدند، امام نیز قبلۀ مؤمنان واقعی بود. امام زمان مانند طلوع فجر پس از شب سیاه است و نیز مانند بلبلی که آواز وحدت خدا را می‌خواند و بشریت را برای شناخت حاکمیت باری تعالی برمی‌انگیخت:

نوروز جهان عالم احسان حسن آمد

اقبال نهان قبلۀ ایمان حسن آمد

سرمایۀ آرایش آن نقد جهان را

لطف و نظر و مطلع احسان حسن آمد

در عرصۀ گیتی سبب برجن نعمت

فیض و نعم و منعم و کیمان حسن آمد

. . .

در کون ازل قایم املاک حسن بود

بر ملک ابد حاکم و سلطان حسن آمد

. . .

کز حضرت جلت سبب نور هدایت

سبحان فسبحان فسبحان حسن آمد[56]

خاتمه

شکاف عظیمی روایت مارکوپولو با نام ”روزگاری، شاهزادۀ شریری زندگی می‌کرد . . . “ را از اسناد کشف‌شده در پژوهش‌های نوین الموت جدا می‌سازد. داستان‌های جماعت مخفی رعب انگیزی که قرن‌ها رایج بود، رفته‌رفته جای خود را به درک عمیق و ظریف‌تری از زندگی جماعتی بسیار معنوی و روشنفکر فدایی حضرت محمد(ص) و فرزندانش می‌دهد. اگرچه این جماعت دینی اشتراکات بسیاری با همسایگان خود داشتند، ولی از جهات قابل توجهی نیز متمایز بود. تأکید اسماعیلیان بر اهمیت حفظ تعادل مناسب بین اشکال ظاهری، جسمانی، لفظی و آشکار جهان و ایمان و واقعیت‌های باطنی، معنوی، نمادین و عقلی آنها از مهم‌ترین نکات تمایز بین ایشان بود. چنان‌که اولین اثر منثور فارسی اسماعیلی شناخته‌شدۀ پس از سقوط الموت این نکته را تصدیق می‌کند:

و این طایفه را باطنیه می‌خوانند به سبب آنکه هر ظاهری را باطنی و معنایی هست که آن مصدر آن ظاهر است و آن ظاهر مظهر آن باطن و ظاهری که او را باطنی نباشد مصدر سراب است و باطنی که او را ظاهری نباشد حکم خیالی دارد که آن را اصلی نیست.[57]

اسماعیلیان الموت هرچند برخلاف تصورات و خیالات بدخواهانشان آدمکش نبودند، افتخار می‌کردند که با عنوان اهل باطن شناخته شوند، نامی که منتقدانشان بر آنها نهاده بودند.

[1] این مقاله را سوفیا فرخی (sophia.farokhi@utoronto.ca) و زینب فرخی (zeinab.farokhi@utoronto.ca) ترجمه کرده‌اند. مؤلف و مترجمان از دو داور محترم برای نظرات گرانبهایشان سپاس‌گزاری می‌کنند. همچنین، ضروری است که در این فرصت سپاس قلبی خویش را نسبت به دکتر شفتالو گلمداو، دکتر مهدی گنجوی، دکتر ابوالفضل مشیری و محمدامین منصوری ابراز داریم که با خوانش دقیق و ویرایش‌های هوشمندانه‌شان سهمی ارزنده در منقح شدن این مقاله داشته‌اند.

[2]Marco Polo and Rustichello da Pisa, The Description of the World, ed. and trans. Arthur Christopher Moule and Paul Pelliot (London: George Routledge and Sons, 1938), vol. 1, 128.

همۀ نقل قول‌هایی که از این اثر در ادامۀ این مقاله بدون ارجاع آمده است، برگرفته از صفحات 128-133 این ترجمه است که به صورت جزئی تغییر داده شده‌اند. نسخۀ اصلی داستان‌های مارکوپولو، که در سال 697ق/1298م به تحریر درآمده بود، مفقود شده است. گزارش وی تا پیش از سال 936ق/1530م حداقل در 135 نسخۀ خطی به چندین زبان در سراسر اروپا تکثیر شده است. برای جامع‌ترین مطالعه‌ای که دربارۀ این مجموعه نسخ خطی تا به امروز صورت گرفته است، بنگرید به

Consuelo Wager Dutschke, “Francesco Pipino and the Manuscripts of Marco Polo’s ‘Travels’” (PhD diss., University of California, Los Angeles, 1993).

ترجمۀ انگلیسی‌ای که در این مقاله از آن استفاده شده است بر اساس یک نسخۀ انتقادی مهم است. این ترجمه اولین نسخه‌های خطی را ممزوج کرده است. بنگرید به

Polo and Rustichello, The Description of the World, vol. 1, 41.

[3]صحنه‌ای که در تصویر 1 ‌به تصویر کشیده شده برگرفته از طرح سترگ سر هنری یول است که سینگور کویینتوچنی آن را طراحی کرده است.

Marco Polo, The Book of Ser Marco Polo the Venetian Concerning the Kingdoms and Marvels of the East, ed. and trans. Henry Yule and Cordier Henri (3rd ed.; London: John Murray, 1903), vol. 2, i, xvi.

[4]Mark Cruse, “Marco Polo in Manuscript: The Travels of the Devisement du monde,” Narrative Culture, 2:2 (2015), 171.

[5]Cruse, “Marco Polo in Manuscript,” 171.

[6]Nicolás Wey Gómez, The Tropics of Empire: Why Columbus Sailed South to the Indies (Cambridge, MA: MIT Press, 2008), 139-140; Folker Reichert, “Columbus und Marco Polo – Asien in Amerika: Zur Literaturgeschichte der Entdeckungen,” Zeitschrift für Historische Forschung, 15:1 (1988), passim.

[7]Odoric of Pordenone, The Journal of Friar Odoric in Contemporaries of Marco Polo: Consisting of the Travel Records to the Eastern Parts of the World of William of Rubruck (1253-1255), The Journey of John of Pian de Carpini (1245-1247), The Journal of Friar Odoric (1318-1330) and The Oriental Travels of Rabbi Benjamin of Tudela (1160-1173), ed. and trans. Manuel Komroff (New York, 1928), 246-247.

[8]Le Livre des merveilles. Manuscript ark:/12148/btv1b52000858n, Bibliothèque nationale de France. Département des Manuscrits. Français 2810, Paris, 214r.

[9]Polo and Rustichello da Pisa, The Description of the World, vol. 1, 73.

[10]تحقیقات موشکافانۀ فرهاد دفتری خاستگاه افسانه‌های آدمکشان اروپایی را جست‌وجو کرده است و به تحلیل این موضوع مهم پرداخته است که چگونه خاستگاه آن افسانه‌ها به پیچیدگی‌ نیروهای سیاسی و فرهنگی در جهان اسلام برمی‌گشت؛ پیچیدگی‌هایی که در گزارش‌های اروپاییان آن دوران به اشتباه فهمیده می‌شد. مقالۀ حاضر از یافته‌های کتاب دفتری بهرۀ فراوان برده است. بنگرید به فرهاد دفتری، افسانه‌های آدمکشان یا اسطوره‌های فدائیان اسماعیلی (چاپ 5؛ تهران: انتشارات فرزان روز، 1376).

[11]سیلوستر دو ساسی (ز. 1217ش/ 1838م) نخستین کسی بود که در سال 1188ش/1809م نام آدمکشان را ریشه‌شناسی کرد و آن را مستند ساخت و مجموعۀ یافته‌های خود را در 1224ق/1809م به انستیتوی فرانسه ارائه کرد. برای اطلاعات بیشتر بنگرید به

“Mémoire sur la dynastie des Assassins et sur l’origine de leur nom,” Annales des Voyages de la Geographie et de l’Histoire, 8 (1809).

خلاصه‌ای از استدلال‌های او در همان سال در منبع ذیل منتشر شد:

“Mémoire sur la dynastie des Assassins et sur l’origine de leur nom,” Moniteur, 210 (29 July 1809).

در پاسخ به انتقاد واردشده به تز او بنگرید به

“Mémoire sur la dynastie des Assassins,” 41.

در این زمینه نیز بنگرید به

Georges Salmon (ed.), Silvestre de Sacy (1758-1838) (Le Caire: Imprimerie de l’Institut français d’archéologie orientale, 1905), vol. 1, lxxi.

مورد اول و سوم این منبع در یادداشت‌های بخش چهارم و پنجم اثر جوزف فریهر به انگلیسی ترجمه شده است. برای اطلاعات بیشتر بنگرید به

Joseph Freiherr von Hammer-Purgstall, The History of the Assassins, derived from Oriental Sources [Die Geschichte der Assassinen, aus Morgenländischen Quellen], trans. Oswald Charles Wood (London: Smith and Elder, Cornhill, 1835 [Stuttgart: J.G. Cotta, 1818]), 227-235 and 236-240.

دو ساسی بعدها بحث خود را در منبع ذیل بسط داد:

“Mémoire sur la dynastie des Assassins,” Mémoirs de l’Institut Royal de France, 4 (1818).

این نسخۀ بسط‌یافته بعداً به انگلیسی ترجمه شد. برای اطلاعات بیشتر بنگرید به

“Mémoire sur la dynastie des Assassins et sur l’origine de leur nom,” trans. Azizeh Azodi, “Memoir on the Dynasty of the Assassins and on the Etymology of their Name,” in The Assassin Legends: Myths of the Isma‘ilis, ed. Farhad Daftary (London: I.B. Tauris, 1994).

[12]Abū Manṣūr ‘Abd al-Qāhir ibn Ṭāhir al-Baghdādī, al-Farq bayna’l-firaq [Moslem Schisms and Sects: (al-Farḳ bain al-firaḳ) being the history of the various philosophic systems developed in Islam], ed. and trans. Kate Chambers Seelye (New York: AMS Press, 1966), part 2, 107-108.

[13]در این زمینه بنگرید به

Marshall G.S. Hodgson, The Order of Assassins: The Struggle of the Early Nizārī Ismāʿīlīs against the Islamic World (The Hague: Mouton, 1955), 78, 85 and 88.

در این زمینه بنگرید به

Hodgson, The Order of Assassins, 89, 93-94, 101, 105 and 144-146, 215; Farhad Daftary, The Ismāʿīlīs: Their History and Doctrines (2nd ed.; Cambridge: Cambridge University Press, 2007), 329-330 and 335-336; Bernard Lewis, The Assassins: A Radical Sect in Islam (London: Weidenfeld and Nicolson, 1967), 50, 52 and 70; Bogdan Smarandache, “The Franks and the Nizārī Ismāʿīlīs in the Early Crusade Period,” Al-Masaq, 24:3 (2012), 227-231.

[14]در این زمینه بنگرید

Hodgson, Order of Assassins, 111-112; Daftary, Ismāʿīlīs: History and Doctrines, 328-329.

[15]عزالدین ابن اثیر، تاریخ الکامل (قاهره: متبعه محمد مصطفی، ۱۳۰۳ ق/۱۸۸۵ م)، جلد۱۰، ۱۱۲.

[16]‘Alā’ al-Dīn ‘Aṭā-Malik Juwaynī, Ta’rīkh-i Jahāngushāy, ed. Muḥammad ibn ‘Abd al-Wahhāb Qazwīnī (Leiden: E.J. Brill, 1912-1937), vol. 3, 269-270; Ta’rīkh-i Jahāngushāy [The History of the World-Conqueror], trans. John Andrew Boyle (Cambridge, MA: Harvard University Press, 1958), vol. 2, 719.

[17]Shafique N. Virani, “Persian Poetry, Sufism and Ismailism: The Testimony of Khwājah Qāsim Tushtarī’s Recognizing God,” Journal of the Royal Asiatic Society, Series 3, 29:1 (January 2019), 24.

[18]در حال حاضر، مشغول نهایی کردن ویرایش انتقادی این اثر و ترجمه آن به انگلیسی هستم. برای جامع‌ترین پژوهشی که در این زمینه تاکنون صورت گرفته است، بنگرید به مریم معزی، ”بازنگری در روابط اسماعیلیان و ملوک نیمروز بر پایه متنی نویافته،“ مطالعات تاریخ اسلام، سال 2، شمارۀ 6 (پاییز ۱۳۸۹ش/۲۰۱۰ م)، 103-137.

[19]Willem van Ruysbroeck (William of Rubruck), The Journey of William of Rubruck to the Eastern Parts of the World, 1253-55: As Narrated by Himself with Two Accounts of the Earlier Journey of John of Pian de Carpine, ed. and trans. William Woodville Rockhill (London: Hakluyt Society, 1900), 222.

[20]عطاملک جوینی، تاریخ جهانگشای جوینی، تصحیح محمد قزوینی (تهران: دنیای کتاب، 1385)، جلد ۳، 186-187 و 269-270؛ جوینی، تاریخ جهانگشای جوینی، جلد 2، 666-719.

[21]جوینی، تاریخ جهانگشای. جلد ۳، 277؛ جوینی، تاریخ جهانگشای، جلد 2، 725-724.

[22]Bruce Lincoln, “An Early Moment in the Discourse of ‘Terrorism:’ Reflections on a Tale from Marco Polo,” Comparative Studies in Society and History, 48:2 (2006), 242.

[23]Lincoln, “An Early Moment,” 245.

[24]Lincoln, “An Early Moment,” 253.

[25]Richard William Southern, Western Views of Islam in the Middle Ages (3rd ed.; Cambridge: Harvard University Press, 1980 [1962]), 28.

[26]The Song of Roland, trans. William Stanley Merwin (New York: Modern Library, 2001[New York: Vintage Books, 1963]), 104.

بلامی بسیار کوشید نام دو خدای دیگر را رمزگشایی کند. برای اطلاعات بیشتر بنگرید به

“Arabic Names in the Chanson De Roland: Saracen Gods, Frankish Swords, Roland’s Horse, and the Olifant,” Journal of the American Oriental Society, 107:2 (1987), 267-272; Stefano Mula, “Muhammad and the Saints: The History of the Prophet in the Golden Legend,” Modern Philology, 101:2 (2003), 179 and 185.

Karla Mallette, “Muhammad in Hell,” Dante Studies, with the Annual Report of the Dante Society, 125 (2007), 80.

[27]José Martínez Gázquez and Andrew Gray, “Translations of the Qur’an and Other Islamic Texts before Dante (Twelfth and Thirteenth Centuries),” Dante Studies, with the Annual Report of the Dante Society, 125 (2007), 80.

[28]Róbert Simon, “Remarks on Ramon Lull’s Relation to Islam,” Acta Orientalia Academiae Scientiarum Hungaricae, 51:1-2 (1998), passim.

[29]Barthold Altaner, “Zur Kenntniss des Arabischen im 13. und 14. Jahrhunderts,” Orientalia Christiana Periodica, 2 (1936), 440-448.

[30]Brannon Wheeler, “Guillaume Postel and the Primordial Origins of the Middle East,” Method & Theory in the Study of Religion, 25:3 (2013), 247.

[31]Marco Polo, Le Devisement du monde [The Description of the World], trans. Sharon Kinoshita (Cambridge: Hacket Publishing, 2016), 33-34, n. 41.

[32]بنگرید به

Joseph Freiherr von Hammer-Purgstall, Die Geschichte der Assassinen, aus Morgenländischen Quellen [History of the Assassins] (Stuttgart and Tübingen: F.G. Cottaschen Buchhandlung, 1818).

[33]بنگرید به

Hodgson, The Order of Assassins.

[34]Marshall G.S. Hodgson, “The Ismāʿīlī State,” in The Cambridge History of Iran: The Saljuq and Mongol Periods, ed. John Andrew Boyle (Cambridge: Cambridge University Press, 1968), vol. 5, 423, 424 n1.

[35]بنگرید به

Lewis, The Assassins.

[36]بنگرید به

Hodgson, The Secret Order of Assassins.

[37]در این زمینه بنگرید به

Shafique N. Virani, The Ismailis in the Middle Ages: A History of Survival, A Search for Salvation (New York: Oxford University Press, 2007), 106.

[38]بنگرید به

Jean-Patrick Guillaume, “Les Ismaéliens dans le Roman de Baybarṣ: Genèse d’un type littéraire,” Studia Islamica, 84:2 (November 1996).

[39]Nasseh Ahmad Mirza, Syrian Ismailism: The Ever Living Line of the Imamate (Richmond: Curzon, 1997), 65-66.

[40]بنگرید به

F.M. Chambers, “The Troubadours and the Assassins,” Modern Language Notes, 64:4 (1949).

[41]بنگرید به

Vladimir Bartol, Alamut (Ljubljana: Založba Modra Ptica, 1938).

[42]این واژه سرنام اینهاست: Trieste, Istria, Gorizia, and Rijeka.

[43]Simona Škrabec, “The Price of Leaving the Anonymity of a ‘Small Literature’. Vladimir Bartol, Alamut, 1938,” Interlitteraria, 10 (2005), 353.

[44]Mirt Komel, “Re-Orientalizing the Assassins in Western Historical-Fiction Literature: Orientalism and Self-Orientalism in Bartol’s Alamut, Tarr’s Alamut, Boschert’s Assassins of Alamut and Oden’s Lion of Cairo,” European Journal of Cultural Studies, 17:5 (October 2014), 525.

[45]Franc Križnar, “On Alamut, an Opera in Three Acts, By Matjaž Jarc,” Fontes Artis Musicae, 55:2 (April-June 2008); Edge Staff, “The Making Of: Assassin’s Creed,” Edge (27 August 2012), https://web.archive.org/web/20131228044009/http://www.edge-online.com/features/making-assassins-creed/.

[46]برای مطالعه دقیق‌تر بنگرید به مقدمۀ شفیعی کدکنی بر حسن محمود کاتب، دیوان قائمیات، ویرایش سیدجلال حسینی بدخشانی (چاپ 2؛ تهران: مرکز پژوهش‌های میراث مکتوب با همکاری مؤسسۀ مطالعات اسماعیلی ، 1395ش/2016م)، ۱۵؛

Shafique N. Virani, The Ismailis in the Middle Ages: A History of Survival, A Search for Salvation (New York: Oxford University Press, 2007), 7-9, 22, 92 et passim.

[47]Steven M. Wasserstrom, “Islamicate History of Religions?” History of Religions, 27:4 (1988), 405.

[48]Paul Ernest Walker, Ḥamīd al-Dīn al-Kirmānī: Ismaili Thought in the Age of al-Ḥākim (London: I.B. Tauris in association with the Institute of Ismaili Studies, 1999), 55.

[49]محمد بن عبد الكريم ابن ابی بکر احمد الشهرستاني، الملل و النحل، ویرایش سیدمحمد عمادی حائری، ترجمۀ الملل و النحل از مترجمی ناشناخته، نسخه‌برگردان دست‌نویس شمارۀ 2371، کتابخانۀ ایاصوفیه (تهران: مرکز پژوهش میراث ‌مکتوب با همکاری مؤسسۀ مطالعات اسماعیلی، 1395ش/2016م)، 123.

[50]نصیرالدین محمد ابن محمد طوسی و صلاح‌الدین حسن محمود کاتب، روضۀ تسلیم (تصورات)، ویرایش سیدجلال حسینی بدخشانی (تهران: مرکز پژوهشی‌ میراث مکتوب با همکاری مؤسسۀ مطالعات اسماعیلی، 1393ش/2014م)، 123.

[51]Shafique N. Virani, “Early Nizari Ismailism: A Critical Edition and Annotated Translation of Khwajah Qasim Tushtari’s Recognizing God,” Iran: Journal of the British Institute of Persian Studies, 57:2 (2019), 250.

برای اطلاعات بیشتر بنگرید به

Shafique N. Virani, “Persian Poetry, Sufism and Ismailism: The Testimony of Khwājah Qāsim Tushtarī’s Recognizing God,” Journal of the Royal Asiatic Society, Series 3, 29:1 (January 2019); Shafique N. Virani, “Alamūt, Ismailism and Khwājah Qāsim Tushtarī’s Recognizing God,” Shii Studies Review, 2:1-2 (2018).

[52]این اقتباس برگرفته از ویرایش انتقادی و ترجمۀ انگلیسی من از این متن  است که به زودی منتشر خواهد شد. مقایسه کنید با

شمس الدین ابن احمد (محمد) ابن یعقوب الطیبی، الدستور و دعوه المؤمنین الی الحضور در اربع رسائل اسماعیلیه، ویرایش عارف تامر (چاپ 2؛ بیروت: مکاتبات الحیات، 1978م)، 51. نویسندۀ این اثر در متن نیامده، اما منتسب به الطیبی است.

[53]بنگرید به

Naṣīr al-Dīn Muḥammad ibn Muḥammad Ṭūsī, Sayr ū sulūk [Contemplation and Action: The Spiritual Autobiography of a Muslim Scholar], ed. and trans. Seyyed Jalal Hosseini Badakhchani (London: I.B. Tauris in association with Institute of Ismaili Studies, 1999).

[54]محمد ابن محمد نصیرالدین طوسی،  اخلاق محتشمی (تهران: دانشگاه تهران، دانشکدۀ علوم معقول و منقول، 1339ش/1960م)، 54. ترجمۀ کامل این اثر در دست انتشار است.

[55]Naṣīr al-Dīn Muḥammad ibn Muḥammad Ṭūsī, Maṭlūb al-mu’minīn [Desideratum of the Faithful], in Shi‘i Interpretations of Islam: Three Treatises on Theology and Eschatology; A Persian Edition and English Translation of Tawallā wa tabarrā, Maṭlūb al-mu’minīn and Āghāz wa anjām of Naṣīr al-Dīn Ṭūsī, ed. and trans. Seyyed Jalal Hosseini Badakhchani (London: I.B. Tauris in association with Institute of Ismaili Studies, 2010), 23.

[56]کاتب، دیوان قائمیات، 152-153، قصیدۀ 50، بیت‌های 1523-1526، 1531، 1546.

[57]Shafique N. Virani, “The Right Path: A Post-Mongol Persian Ismaili Treatise,” Journal of Iranian Studies, 43:2 (April 2010), ed. 213, trans. 205.

همچنین بنگرید به

Henry Corbin, “The Ismā‘īlī Response to the Polemic of Ghazālī,” trans. James Morris in Ismā‘īlī Contributions to Islamic Culture, ed. Seyyed Hossein Nasr (Tehran: Imperial Iranian Academy of Philosophy, 1977), chap. 4, 79.

به‌هم‌ریختگی مرزهای واقعیت و خیال، جسم و روح، و خانه و ناخانه در خلق انگارۀ دیاسپورایی: بررسی توکای آبی

پروانه حسینی فهرجی <Parvaneh Hosseini Fahraji <hosseini@email.arizona.edu دانشجوی دکتری مطالعات خاورمیانه و انسان‌شناسی در دانشگاه آریزونا و مدرس دپارتمان‌های زنان و جنسیت و علوم سلامت در دانشگاه ایالتی ورسستر است. ایشان با رهیافتی چندرشته‌ای به پژوهش در حوزه‌های انسان‌شناسی، عدالت اجتماعی و مطالعات جنسیت مشغول است. ”برساخت هویت اجتماعی از خلال خاطرۀ جمعی ایرانیان بهائی در رمان“ و ”کلیشه‌های هویت‌های جنسی و جنسیت: دوگانه‌های زن و مرد، زنانه و مردانه، و مؤنث و مذکر در بافتار ورزش در ایران“ از ایشان به تازگی منتشر شده است.

مقدمه

بهمن و سیمین در انتخابات ۲۰۰۹ به موسوی رأی می‌دهند. از آنجا که بهمن در ستاد موسوی هم فعالیت می‌کرد، وقتی متوجه می‌شوند که دوستانشان یکی‌یکی دستگیر و زندانی می‌شوند، از ترس به ترکیه می‌گریزند و سپس به کانادا پناهنده می‌شوند. سیمین شروع به ساختن زندگی جدیدی می‌کند، ولی بهمن درگیر وقایع گذشته و مرگ مادرش است و نمی‌تواند با شرایط تبعید کنار بیاید. او با یک زن نیمه‌خیالی پناهندۀ چینی با نام وانگ‌می دوست می‌شود. پسر وانگ‌می در تظاهراتی در چین کشته شده است و وانگ‌می در آنجا به خون‌خواهی او برخاسته بود. به همین سبب، جان او و همسرش در معرض خطر قرار گرفت و مجبور به ترک وطن شدند. در کانادا، وانگ‌می نمی‌تواند دوری از مزار فرزندش را تاب بیاورد. ویتنامی‌های مهاجر افسانه‌ای دارند که بنا به آن، مردان ویتنامی برای بازگشت به وطنی که زن و بچه‌شان در آنجا مانده است تبدیل به توکا می‌شوند و به سوی آنها پرواز می‌کنند. وانگ‌می هم می‌خواهد در خواب تبدیل به توکا شود تا به مزار فرزندش برسد. بهمن تحت تأثیر مکالماتش با روح وانگ‌می رفتارهای عجیبی از خود بروز می‌دهد و به همین علت، به اصرار سیمین به جلسات روانکاوی مشاوری ایرانی می‌رود. دکتر روانکاو که خود بعد از انقلاب به علت تعلقش به احزاب چپ از ایران فرار کرده و بعد از عبور از چند کشور سرانجام در کانادا مستقر شده و زندگی جدیدی را ساخته است، با دیدن سیمین و بهمن به یاد گذشتۀ خود می‌افتد و در عین حال به سیمین هم نظر پیدا می‌کند. راوی داستان در فصل‌های متفاوت داستان تغییر می‌کند. در خلال روایت‌های گوناگونِ دکتر، بهمن، سیمین، و وانگ‌می-که غیرمستقیم از زبان بهمن نقل می‌شود- بن‌مایه‌های داستانی در همراهی با مفاهیم مرتبط با مهاجرت و تبعید طرح می‌شوند. یکی از مفاهیم اصلی رمان وضعیتی است بین خواب و مرگ که روح شخص در آن به شکل پرنده‌ای درمی‌آید و به سوی مزار عزیزانش در وطن پرواز می‌کند. بینابینی بودن این وضعیت نشان عدم قطعیت و سیال بودن هویت مهاجر است.

رمان توکای آبی حاوی بسیاری از مفاهیمی است که در ادبیات دیاسپورا اساسی‌اند: عزیمت، خانه، وطن، هویت و بازگشت. ولی آنچه به این رمان تشخص می‌بخشد، نقشی است که به ترکیبی از بدن جسمانی و خیال ذهنی داده و برقراری رابطه‌ای که حاصل ترکیب جسم و روح با مفاهیم اساسی ادبیات دیاسپورا است. توکای آبی از همان جمله اول با اشاره به بدن شخصیت اصلی داستان و ادراک ذهن او آغاز می‌شود: ”دستان بزرگ و گرمی داشت، اما نمی‌شد فهمید توی سرش چه می‌گذرد.“[2] صاحب این دستان بزرگ و گرم بهمن میرانی،‌ یکی از اعضای جدید جامعۀ ایرانیان تورنتو، است که با پیگیری همسرش، سیمین، به جلسۀ مشاورۀ روانکاوی با دکتر مقدم رفته است. اگر خوانندۀ توکای آبی اشاره به دستان بزرگ بهمن را در اولین جملۀ رمان اتفاقی فرض کرده باشد، پاراگراف سوم باز به او تلنگر می‌زند: ”در اولین ملاقات بهمن متوجه دست‌های بزرگش شدم.“[3] بدن اما در توکای آبی با زخم‌ها قرین است: زخم‌ها یا یادآور تاریخی‌اند که بر شخص رفته است یا از آینده‌ای دردناک خبر می‌دهند. زخم‌ها، هر چه هستند، نقطۀ اتصال آدم‌ها به یکدیگرند، درد مشترکی که برای فریاد شدن همدیگر را می‌یابند. دستان بهمن، گرچه با ظاهری سالم، یادآور دستان مسیح مصلوب‌اند. در رمان، در وصف بهمن می‌خوانیم: ”اگر کسی او را از روبه‌رو تماشا می‌کرد، با اندام تکیده، قد بلند و چهرۀ رنجور و کهربایی‌اش چیزی کم از عیسای مصلوب نداشت. شاید اگر تاج خاری بر سرش می‌گذاشتند، تنه‌اش را برهنه می‌کردند و از کف دستان‌ بزرگش سر پهن میخ‌های خون‌آلود بیرون بود، نمی‌توانستی بگویی مسیح است یا بهمن میرانی‌‌.‌“[4] شخصیت‌ مهم دیگر داستان، که به نوعی قرینۀ بهمن است، زن چینی مهاجری است با نام وانگ‌می که حضورش در داستان نیمه‌واقعی-نیمه‌خیالی است. کسی جز بهمن او را نمی‌بیند و صدایش را نمی‌شنود. سیمین به همین علت نگران سلامت روانی بهمن است. وانگ‌می زخمی عمیق بر سر دارد که از بالای فرق سر شروع می‌شود و می‌رسد به گردنش، شکافی که بنا به قول بهمن، هنوز خونش لخته نبسته و گاهی هم قطره‌ای خون از آن می‌چکد.

 

نظریه‌های هویت، خانه یا وطن، و انگارۀ دیاسپورایی

توضیح مختصری دربارۀ مفاهیم هویت، خانه یا وطن، و انگارۀ دیاسپورایی برای تحلیل موقعیت شخصیت‌های داستانی توکای آبی در فرایند عزیمت، ازجاکنده‌شدگی، بی‌خانگی، و رویای بازگشت و وصال لازم است.

هویت دیاسپورایی نه صرفاً بر واقعیت و تاریخ استوار است و نه کاملاً خیالی و ساختگی است. هویت دیاسپورایی را شخص یا اشخاص دیاسپورایی خلق می‌کنند، ولی تکیه بر گذشته‌ای دارد که خود از دیدگاه حال و گاه حتی با نظری به آینده فرد دیاسپورایی دارد. به نظر استوارت هال، هویت(‌‌ها) در واقع اسمی است که ما روی نوع خاصی از رابطۀ خود با گذشته‌مان می‌گذاریم؛ خواه خودمان این رابطه را ساخته باشیم، خواه دیگران ما را در این رابطه قرار داده باشند.[5] از این دیدگاه، هویت صرفاً شعبدۀ تخیل ما نیست، بلکه تاریخ دارد؛ تاریخی” همراه با تأثیرات واقعی و مادی و نمادین خود.“[6] اما، به تعبیر هال، از آنجا که رابطۀ ما با گذشته همیشه بعد از گذشته یا به عبارتی ” بعد از قطع شدن“ است، گذشته به منزلۀ گذشته‌ای واقعی (factual) سخن نمی‌گوید، بلکه ”همیشه در میان حافظه و خیال (fantasy) و روایت و افسانه ساخته می‌شود.‌“[7]

وطن مفهوم اساسی دیگری است که همراه با هویت در ادبیات دیاسپورا نقشی اساسی دارد و از تلاقی تاریخ واقعی و خاطره و خیال شکل می‌گیرد. سلمان رشدی در مقالۀ ” وطن‌های خیالی“ از نقش تاریخ و حافظه در روایت‌های” خانه“ می‌گوید. از نظر رشدی، لازمۀ نوشتن دربارۀ وطن تخیل آن است. به عبارتی دیگر، نوشتن از وطن نوشتن از وطنی است که در ذهن شخص است. او می‌گوید که در کسوت رمان‌نویسی مدرن و نویسنده‌ای مهاجر به این موضوع واقف است که وقتی از هند می‌نویسد، در حال نوشتن از هند ”خودش“ است: ”یک نسخه، و نه بیشتر از نسخه‌ای در بین صدها میلیون نسخۀ محتمل دیگر.‌“[8] رشدی برای توضیح این امر به تجربۀ خود اشاره می‌کند که وقتی در لندن از خاطرات خانه می‌نوشت، متوجه شد دربارۀ خاطره خودش از خاطرۀ خودش می‌نویسد و سعی می‌کند لحظاتی را احیا کند؛ انگار نه انگار که آن لحظات با چندین لایه از لحظات و خاطرات جدیدتر پوشیده و به این ترتیب دستکاری شده‌اند. با این همه، تصویری که با تلاش برای یادآوری خاطرات خانه در ذهن ما ظاهر می‌شود گذشته‌ای داستانی‌شده یا همان نسخۀ خود ما و تصوری تکه‌پاره‌شده، مثل مجموعه‌ای از تصاویر منعکس در قطعات آینه‌ای شکسته، است.

برایان کیث اکسل، که دیاسپورا را از منظر انسان‌شناسی مطالعه کرده است، اصطلاح ”انگارۀ دیاسپورایی“ را به ادبیات مطالعات دیاسپورا معرفی و پیشنهاد کرد که در مطالعات دیاسپورا باید در کنار توجه به مکان و وطن و خانۀ متجسم، به رابطۀ بین آنها و هویت و به خصوص به فرایند خلق هویت دیاسپورایی توجه بیشتری کرد. اکسل ادعا می‌کند که دیاسپورا همیشه فقط از طریق ”رابطه‌ای قطعی با مکان (وطن)“ خلق نمی‌شود، بلکه ”موقتی بودن، تأثیر داشتن و جسمانی بودن“ چند ویژگی مهم در شکل گرفتن دیاسپورا است.[9] از نظر اکسل، که در مقام انسان‌شناس حوزۀ دیاسپورا روش مطالعۀ دیاسپورا را نقد و بازنگری می‌کند، شناسایی چگونگی شکل گرفتن فاعل دیاسپورایی را در دیالکتیک آن با حال و آینده لازم می‌داند.[10] از نظر اکسل، شخص دیاسپورایی خود در فرایند تعریف و تبیین دخیل است و هویت دیاسپورایی خود را خلق می‌کند و به وجود می‌آورد. اکسل این فرایند را ”انگارۀ دیاسپورایی“ می‌نامد و توضیح می‌دهد که منظور از ترکیب انگاره و دیاسپورا این نیست که به دیاسپورا و جامعۀ‌ دیاسپورایی صفت توهمی بودن را نسبت دهد یا ادعا کند هویتی که می‌سازند کاملاً خیالی و جعلی است. بلکه ”انگارۀ دیاسپورایی“ مفهومی است که به شکلی از تعریف هویت قدرتمند اشاره دارد که از قضا بسیار واقعی است. اکسل انگارۀ دیاسپورایی را در سلسله‌ای از تحقیقات مردم‌نگارانۀ خود دربارۀ دیاسپورای سیک‌های هندی مشخص کرده و مفهوم آن را بسط داده است. او در یکی از تحقیقاتش وبگاه سیک‌های تبعیدی، با نام ”خالصتان (Khalistan)،“ را بررسی می‌کند. خالصتان از نظر اکسل جایی است که جامعۀ دیاسپورایی سیک‌های سرکوب‌شدۀ هند در آن ”انگارۀ دیاسپورایی“ خود را خلق می‌کند. او به این نتیجه می‌رسد که خشونتی که سیک‌ها تجربه کرده‌اند یا از آن می‌نویسند، نگاه آنها را به گذشته، حال و آينده تحت تأثیر قرار می‌دهد. از نظر او، ”گفتمان خالصتانی سازندۀ وطن سیک و فاعل سیک و همچنین-از لحاظ اهمیت خشونت موجود در حال حاضر-پیشینگی و آیندگی سیک است.‌‌“[11] در خالصتان، بدن سیک‌هایی که زندانی و شکنجه و کشته شده‌اند نقشی اساسی دارد. نماد خالصتان تصاویری از این سیک‌هاست که در دو حالت نشان داده می‌شوند: یکی بدنی سالم و دست‌نخورده و دیگری بدنی زخمی و شکنجه یا کشته‌شده. این بدن‌ها در هر دو شکلشان وطن دیاسپورایی را بازنمایی می‌کنند. اکسل توضیح می‌دهد که جامعۀ تبعیدی سیک‌ها، به سبب اهمیت ویژه‌ای که سابقۀ خشونت برایشان دارد، از تصویر بدن سالم و بدن مجروح به منزلۀ نماد وطن استفاده می‌کند و به این ترتیب، انگاره دیاسپورایی خود را از وطن می‌سازد. در این بازنمایی، بدن سالم و کامل به مبدأ تاریخ ملت سیک و بدن ”شهید،“ با جراحت‌ها و بریدگی‌هایش، به زمان حال و بی‌جاشدگی (‌displacement) اشاره دارد.[12] اکسل نمادین شدن تصاویر جسمانی را در بین جامعۀ دیاسپورای سیک‌ها ”معنادار“ می‌داند و توضیح می‌دهد که نمایش بدن‌های کامل و قطعه‌قطعه‌شده در خلق فاعل سیک خالصتانی نقشی مرکزی دارد.[13]

 

جراحت ترمیم‌یافته و ترمیم‌نیافته در بدن مهاجر

جراحت در توکای آبی دو نوع است: ترمیم‌یافته و ترمیم‌نیافته. زخم سر وانگ‌می زخمی باز است، اما دکتر دستی دارد که زمانی مجروح بوده و حالا گرچه اثرش باقی مانده، جراحتش بهبود یافته است. جراحت ترمیم‌یافته و جراحت ترمیم‌نیافته در بدن شخصیت‌های مهاجر در توکای آبی نقشی نمادین دارند. زخم باز وانگ‌می که هنوز از آن خون می‌چکد، نمادی از احساس کنده شدن از وطن و تمنای بازگشت است. از طرف دیگر، زخم التیام‌یافتۀ دکتر اکنون فقط یادگاری از عزیمت ناخواسته و ناگهانی اوست، روزی است که از مرز ایران عبور کرد و در دست مأموران مرزی روس اسیر و با ضرب و شتم شدید آنها مواجه شد. در آن مرحله از هجرت، فکر نمی‌کرد که زخم دستش دیگر هرگز خوب شود و گمان می‌کرد که بدنش برای همیشه دچار نقص شده، ولی بعد از اینکه خود را سرانجام به مقصد رساند و تصمیم به فراموش کردن آرمان‌ها و وابستگی‌های سیاسی خود و ساختن زندگی جدید در سرزمین جدید گرفت، دست او رفته‌رفته سالم شد و نیرویی تازه یافت و زخمش به خاطرات گذشته پیوست. او در بازگویی خاطراتش از ترک ایران و ماجراهای سال‌های اول پناه‌جویی‌اش در کشور‌های گوناگون و عبور غیرقانونی از مرزها و سرانجام رسیدن به کانادا و سر و سامان گرفتن در آن کشور، از جراحت دستش در حین فرار از مرز ایران و درد آن در سال‌های اول پناه‌جویی‌اش در تاشکند و التیام آن در کانادا تعریف می‌کند و می‌گوید: ”فکر نمی‌کردم دوباره بشود با این دست کار کرد، چیزی نوشت یا چیزی برداشت. اما شانس آوردم. به مرور زمان خون برگشت و دستم دست شد.‌“[14]

بدن آسیب‌دیده در توکای آبی استعاره‌ای از موقعیت تبعید است. اسماعیلیون در توکای آبی شخص تبعیدی را با یک دست چلاق توصیف می‌‌کند که گرچه سالم به نظر می‌رسد، فاقد کارایی است. بهمن در توصیف تبعید این‌گونه می‌گوید:

کل ماجرای فرار و تبعید و مهاجرت که مثل یک دست چلاق اضافی همیشه همراه شماست. همه فکر می‌کنند این دست مثل دو دست دیگر شما سالم است، اما شما می‌دانید دستی که نتواند به فارسی بنویسد و زبانی که نتواند به فارسی حرف بزند مثلاً فریاد بکشد ”هزار تومن سرِ تخت‌طاووس“ یا ”این هلوها چند آقامهدی؟“ چلاق است، چلاق.[15]

 

عزیمت و از جاکنده‌شدگی

عزیمت شخصیت‌های اصلی داستان (بهمن،‌ سیمین، دکتر، و وانگ‌می) به شکل گریز است و وطنی که ترک کرده‌اند آغشته به خون است و بوی مرگ می‌دهد. از همین روست که بهمن و وانگ‌می با اینکه از دو سرزمین متفاوت‌اند، به همدیگر وصل می‌شوند. وجه مشترک آنها زخم‌ها و جنازه‌هاست و وطن برایشان تبدیل به گورستانی شده که پشت سر جا مانده است. اکسل معتقد است مرز و محدودیت‌های آن مشخصۀ اصلی پیش‌زمینۀ لازم برای شکل گرفتن دیاسپورا نیست، بلکه دیاسپورا در لحظۀ اعلام با فرایندی خاص زاده می‌شود.[16] فرایند خلق دیاسپورا همراه است با بی‌جا‌شدگی (displace) محل و فرد و بلاتکلیفی‌های موجود و فراخواندن و به نمایش در آوردن ویژگی‌های جهانی، جمعی، پیشینگی، و آیند‌گی. این بی‌جاشدگی خود شرط پدید آمدن فرد و محل و حال دیاسپورایی است. اکسل توضیح می‌دهد که بدین لحاظ است که می‌توانیم دیاسپورا را فرامحلی بخوانیم، به این معنی که از درون دیالکتیک بی‌جاشدگی و ”جا“ (موقعیت کنونی) ظهور می‌کند. اکسل تصریح می‌کند: ”متن دیاسپورا با این تغییر و تحول معنا می‌گیرد.‌“[17] بهمن و وانگ‌می با اشتراک در گریز به گذشته و حس بی‌قراری در حال و تمنای وصل شدن به آنچه در وطن جا گذاشته‌اند در آینده دست به خلق انگارۀ دیاسپورایی مشترک خود می‌زنند.

توکای آبی، با نشان دادن تفاوت‌ها و مشابهت‌ها، تجربۀ عزیمت جامعۀ دیاسپورا را نه بر اساس ملیتی خاص، بلکه بر اساس مشترکات تجربۀ آنها گروه‌بندی می‌کند. ایرانیانی که مثل بهمن و سیمین، و حتی دکتر، عزیمت را با از جاکنده‌شدگی نابهنگام تجربه کرده‌اند با ویتنامی‌ها و چینی‌ها و روس‌ها و دیگر مللی که عزیمتی مشابه داشتند قرابت بیشتری دارند تا با ایرانیانی که چنین تجربه‌ای نداشته‌اند.

سیمین برای دکتر تعریف می‌کند که چگونه بعد از پیروزی احمدی‌نژاد در انتخابات سال ۸۸، بهمن دچار ترس از دستگیری به علت فعالیت در ستاد موسوی شد و دو روزه تصمیم به ترک ایران گرفتند. سیمین حتی نتوانست به خانواده‌اش بگوید که دارد از ایران می‌رود. تنها کسانی که با نگرانی آنها را راهی ترکیه کردند خانوادۀ بهمن بودند. سیمین با همسفران ایرانی خود به شدت احساس بیگانگی می‌کرد: ”درست در همان روز عده‌اي ريخته‌اند توي خيابان‌ها. اصلاً فكر نمي‌كني همه اهل یک مملکت‌ایم.‌“[18] عزیمت دکتر نیز ناگهانی و اجباری بوده است. در سال‌های بعد از انقلاب که فعالان سیاسی چپ زندانی و اعدام می‌شدند، یک روز حزب به او تلفن می‌زند و می‌گوید باید از ایران بروی. او بدون اینکه حتی به پدر و مادرش بگوید، ناگهان ناپدید می‌شود. اول دو سه ماهی در یک اتاق پشتی در خیاط‌خانه‌ای در نزدیکی مغازۀ پدرش مخفیانه زندگی می‌کند. هر صبح از پنجرۀ اتاق پدرش را می‌دید که با دوچرخه به مغازه می‌رود، ولی نمی‌توانست خودش را نشان بدهد. بعد از زندگی مخفیانه، به سمت مرز شوروی در شمال آذربایجان فرار می‌کند، چند روزی در طویله‌ای در روستایی برفگیر پنهان می‌شود و سرانجام به کوه می‌زند و نیمه‌زنده-نیمه‌مرده به مرز شوروی می‌رسد. چند سال طول می‌کشد تا سرانجام به کانادا وارد می‌شود و در آنجا تصمیم می‌گیرد ارتباطش را با گذشته قطع و زندگی جدیدی را شروع کند. در رمان، ماجرای فرار و زندگی‌اش را بعد از سی سال برای سیمین تعریف می‌کند و می‌گوید که در این مدت حتی با خانواده‌اش تماس نگرفته است. چنین قطع ارتباطی با گذشته، گرچه نمودی بیرونی برای اطرافیان ندارد، ولی بر روان او تأثیر گذاشته است.

طی داستان متوجه می‌شویم که دکتر به سیمین گرایش دارد. این گرایش و حتی حسادت به بهمن برای داشتن سیمین نشان از نیاز سرخورده به اتصال دوباره با گذشته‌اش دارد؛ سیمین یادآور دوست‌دختر زمان جوانی او در ایران است. او، که حالا خود روانشناس متبحری است، در گفت‌وگویی نادر که هم شبیه درد دل است و هم شبیه اعتراف، از نشانه‌های تأثیر فرار مخفیانه و قطع تماسش با خانواده و آثار این همه بر پریشانی حال خود، که در خواب نمود پیدا می‌کند، با سیمین حرف می‌زند:

در آن دو ماه حتی نكردم به‌شان زنگ بزنم. زنگ نزدم و نزدم و تا زمان مرگشان و تا حالا. خنده‌دار است که هنوز توی خواب من هم هست. روان انسان کامپلیکیتد و پیچیده است. نمی‌خواهم توضیحات بدهم، اما خواب اگر تعبیر نداشته باشد، قطعاً نشان‌دهندۀ چیزی است. من اغلب هر شب همین‌جا توی تورنتو ساعت چهار صبح از خواب می‌پرم و بلااستثنا سه تا ایمیج توی ذهنم است. رد شدن پدرم با دوچرخه از زیر پنجره، راه رفتن توی برف طرف‌های اردبیل و لحظه‌ای که در مرز شوروی دست‌هام را بالا برده بودم که مرا بگردند.[19]

 

دغدغۀ جا گذاشتن

احساس جا گذاشتن احساسی است که برای وانگ‌می بعد از کشته شدن فرزندش در تظاهرات ۱۹۸۹، با عزیمت عجین شده است. جستجوی وانگ‌می برای جسد او، سوزاندن بدن متلاشی جمینگ و دفن خاکسترش در ینان، و دو سالی که هر روز به قبر جمینگ سر می‌زد و برای خون‌خواهی او می‌کوشید برانگیزانندۀ این احساس است. بهمن دربارۀ وانگ‌می می‌گوید:‌

وانگ‌می بچه‌اش را از دست می‌دهد، اما بعد از چندی پی خون‌خواهی می‌افتد و دست نمی‌کشد. هر روز پرس‌و‌جو می‌کرده تا بداند پسرش کجا و به دست چه کسی کشته شده. او شکایت می‌کند، همه‌جا می‌رود، به دادگاه نامه می‌نویسد، از قضات تقاضای ملاقات می‌کند، با ارتشی‌ها حرف می‌زند، از آنها می‌پرسد چطور تا روزهای قبل در آغوش هم بودید و در روز سوم ژوئن با فراغ بال پشت تانک‌ها نشستید، به مقامات حزبی رو می‌اندازد چرا از دستور دنگ شیائوپنگ و زائوزیانگ پیروی کردید، چرا بچه‌های ما را کشتید. بارها به دانشگاه می‌رود، با پدر مادر کشته‌شده‌های دیگر که هزاران نفر بودند تماس می‌گیرد. یکی جواب می‌دهد، یکی جواب نمی‌دهد. یکی می‌ترسد، یکی گریه می‌کند. یکی با او همراه می‌شود و در نهایت با چندین واسطه از یکی از شاهدان می‌شنود که جمینگ در خیابان کیانمنگ تیر خورده و به زمین افتاده.[20]

وانگ‌می یک بار تصمیم می‌گیرد شبانه به محل کشته شدن جمینگ در خیابان کیانمنگ برود و در آنجا دست به اعتراض زند. وانگ‌می نیمه‌شب به آن‌جا می‌رود و برای جمینگ نوزده شمع، به علامت سن او، روشن می‌کند. از آنجا که منطقه زیر نظر پلیس بود،‌ او را دقایقی بعد دستگیر می‌کنند و چندی نمی‌گذرد که دادگاه او را به جرم فعالیت‌هایش برای خونخواهی و ارتباط با گروه مادران تیان‌آن‌من محکوم می‌کند. چند روز بعد، همسرش ویکتور هم که عضو حزب بود اخراج می‎‌شود. آنها شبانه با قایق از چین به تایوان می‌گریزند و قاچاقچی‌ها آنها را برای پناهندگی به کانادا می‌فرستند. آنچه وانگ‌می جا می‌گذارد و برای همۀ عمر نگاهش را به پشت سر نگاه می‌دارد، قبری‌ است که خاکستر بدن متلاشی فرزندش را در آن دفن کرده است.

دغدغۀ جا گذاشتن برای بهمن در دو شکل واقعی و خیالی در رمان ترسیم شده است. مادر بهمن چندی بعد از عزیمت آنها می‌میرد. بهمن مرگ او را حس می‌کند و معتقد است که علت مرگ او دوری آنهاست. بهمن می‌گوید: ”من بوي مرده‌ها را مي‌فهمم. مادرم كه مُرد فهمیدم؛ همان روز. آدم می‌فهمد، شیرفهم می‌شود. هیچ‌کس منتظر مرگ مامان نبود . . . از نبودن ما دق كرد، حتماً از ندیدن ما دق کرد، من و مهرداد و مهرانا.‌“[21] بهمن بارها در رمان تکرار می‌کند که می‌خواهد برای رفتن به سر قبر مادرش به تهران برگردد. تجربۀ جاگذاشتگی مادر بهمن و فرزند وانگ‌می در تحول و تکامل هویت دیاسپورایی بهمن پیوند می‌خورند و رفته‌رفته باور می‌کند که فرزندش، مهرانا، را در مسیر عزیمت جا گذاشته‌ است. او مکرر به سیمین می‌گوید که بابت جا گذاشتن مهرانا در استانبول نگران است.

سیمین به پشت سرش نمی‌نگرد و می‌خواهد که زندگی جدید خود و فرزندانش را در کانادا بسازد. او سعی می‌کند با کار کردن و ساختن اعتبار مالی و اجرای مراسم جامعۀ میزبان مهاجری موفق باشد. بهمن علاقه‌ای به ادغام در جامعۀ میزبان نشان نمی‌دهد. او که ناگهان از فعالیت‌های سیاسی خود در ایران جدا شده است، در کانادا کمی تلاش می‌کند تا در ”فضای دیاسپورایی“ سیاسی–به معنای فضایی که مهاجران در آن نسبت به امور سیاسی کشور مبدأ یا میزبان اظهار نظر سیاسی می‌کنند–[22] در رسانه‌های فارسی‌زبان فعالیت کند، ولی احساس می‌کند تأثیرگذار نیست و ناامید و کلافه و سرگشته می‌شود. در مقابل خواست سیمین برای مشارکت در اجرای مناسک کریسمس مقاومت می‌کند. حتی اعلام می‌کند که علت ناخوشی او همین فشاری است که به او می‌آید، نه نخوردن قرص‌ها یا حتی مرگ مادرش. می‌گوید: ”من چه زجری خواهم کشید برای دانه‌دانه وصل کردن آن چراغ‌های نفرت‌انگیز [به درخت کریسمس] . . . اینها همه ناراحت‌کننده و عذاب‌آور است. ربطی به قرص خوردن یا نخوردن من و حتی ربطی به مرگ مادرم ندارد.“[23] بهمن نمی‌تواند کار کند یا کارت اعتباری بگیرد. او حتی اعتبار کارت اعتباری سیمین را هم با خریدهای عجیبی مثل خرید بلیط هواپیما به مقصد ایران- که خود سفری ناممکن است- به خطر می‌اندازد.

 

تمنای بازگشت و محال بودن آن

خانه را رها کردن، گریز از آن و احساس جاگذاشتن بخش مهمی از وجود مهاجر است و موجب نگریستن به پشت سر و نیاز به بازگشت می‌شود. از آنجا که بازگشت به علل سیاسی ناممکن است، شخص در جدال بین تمنای بازگشت و محال بودن آن گرفتار می‌شود. توکای آبی بین مهاجرانی که می‌توانند به وطن سفر کنند و آنها که امکان سفر یا بازگشت به وطن ندارند تفاوت قائل می‌شود. ویکتور، شوهر وانگ‌می، این‌گونه معرفی می‌شود: ”تورنتو پر از چینی است. خیلی‌هاشان مثل ایرانی‌ها به کشورشان آیند و روند دارند، اما ویکتور همیشه این‌جاست، چون پناهنده ا‌ست.‌“[24] تقابل آرزوی بازگشت و محال بودن آن و به تبع آن، احساس غریبگی با جایی که قرار است دیگر خانۀ شخص باشد-ولی بیشتر به ناخانه می‌ماند تا خانه-وضعیتی ایجاد می‌کند که هومی‌بابا آن را ناخانگی (unhomely‌) می‌نامد. منظور از وضعیت ناخانگی این نیست که خانه وجود ندارد. ناخانگی به نوعی زیستن اشاره دارد که در آن شخص به جای تأکید بر فقدان یا عدم دسترسی به شکل فیزیکی خانه، در خانه‌ای که در آن قرار گرفته است نمی‌گنجد، در آن قرار ندارد، به آن احساس تعلق نمی‌کند، و حتی از آن هراس دارد. کنده شدن از ”جا“ی خود و قرار گرفتن در جایی که نوع زیست مطلوب و گاه ضروری انسان را دچار اختلال می‌کند شخص را دچار چنین ”بی‌جایی“ می‌کند، به این معنا که نوع زیستنی که لازمۀ بقای شخص باشد ناممکن می‌‌شود. بنابراین، خانه‌ای که دیگر وجود ندارد نه خانه فیزیکی، بلکه روش زیست است. هومی‌بابا در توضیح خانه به مفهوم روش زیست می‌گوید: ”خانه الزاماً آنجا نیست که قلب آدم آنجا باشد یا اجاقش آنجا بسوزد، خانه ممکن است روشی از زندگی کردن باشد که خود به استعاره‌ای برای بقا تبدیل ‌شود.‌“[25] در توکای آبی شاهد قرار گرفتن بهمن و وانگ‌می در وضعیت ناخانگی هستیم. بهمن و وانگ‌می در خانۀ جدید نمی‌توانند آرام و قرار داشته باشند. آنها نمی‌توانند با سبک زندگی و کار در سرزمین جدید کنار بیایند و به همین سبب، دائماً خود و خانوادۀ خود را به دردسر می‌اندازند. گرچه دکتر، سیمین، بهمن و وانگ‌می تجربه‌های مشترکی از عزیمت ناگهانی و ناخواسته از وطن دارند، ولی نوع زیست بی‌قرار و آشتی‌ناپذیر با خانه و سرزمین جدید بهمن و وانگ‌می را از دکتر و سیمین متمایز می‌کند که در سبک زندگی مناسب با خانۀ جدید را پیش گرفته‌اند.

 

بی‌قراری و اضطراب عدم تعلق

بی‌قراری و اضطراب عدم تعلق بهمن و وانگ‌می باعث می‌شود که در هیچ چهاردیواری، از جمله آپارتمان خود، بند نمی‌شوند تا جایی که گاهی گم می‌شوند و سودای پرواز از بالکن در سر دارند. الکساندر یووانویچ، منتقد ادبی و زبان‌شناس، به مفهوم خانه در تحلیل هومی‌بابا چنین اضافه می‌کند که خانه حتی می‌تواند به شکل اضطراب یا وحشت از محیط نمود پیدا کند. هو‌می‌بابا اسم این احساس خفگی و معذب بودن در فضایی را که در آن قرار گرفته‌ایم اضطراب تعلق گذاشته است. یووانویچ توضیح می‌دهد که در این معنا، ”خانه دائماً در تسخیر سایه‌هایی از انواع روان‌زخم‌های (تروماهای) فردی و جمعی درمی‌آید که ضمیر انسان را تسخیر می‌کنند. روایت‌های گوناگون گذشته که از لایه‌های مختلف حافظۀ فردی و جمعی برمی‌آید در حس این ضمیر درونی شخص، از درک حضور تاریخی و جهان اختلال ایجاد می‌کند.‌“[26] یووانویچ اضافه می‌کند که وحشتی که در این‌گونه لحظات بی‌خانگی پدید می‌آ‌ید، شک و تردید‌های ناشی از روان‌زخم‌های فردی را به سطحی وسیع‌تر از گسیختگی‌های سیاسی وصل می‌کند.

هجرت برای شخصیت‌های توکای آبی ابتدا در پیوند با اضطراب و روان‌زخم‌های فردی و جمعی آغاز و برای همیشه بخشی از هویت دیاسپورایی‌ آنها می‌شود. سیمین چگونگی حرکتشان را در مسیر عزیمت هنگام ترک وطن متأثر از دستگیری، زخمی‌ شدن و دیدن مرگ آدم‌ها در خیابان‌ در جریان جنبش سبز و بعد از انتخابات ۱۳۸۸ می‌داند. او روزهای اول بعد از خروجشان از ایران را در ترکیه این‌گونه تعریف می‌کند: ”مثل قايقران‌هايي كه گوش به زنگ اخبار هواشناسي هستند تا به دريا بزنند یا نزنند مسير روزگارِ ما را اخبار تهران تعيين مي‌كرد، فيلم‌هايي كه از مرگ آدم‌ها در خيابان‌ها مي‌گفت؛ مثل فيلم مرگ ندا، ضجه ‌زدن مادرها سر مزار بچه‌هاشان، خبر دستگيري اين و آن.[27] با این همه، سیمین بعد از رسیدن به کانادا تصمیم می‌گیرد در سرزمین جدید سبک زندگی جدید را بپذیرد و خانۀ جدیدی برای خود و خانواده‌اش بسازد. ولی وانگ‌می و بهمن قصد خو گرفتن به خانۀ جدید ندارند. وانگ‌می بی‌قرار گورستانی است که جنازۀ فرزندش در آنجا دفن شده است. برای بهمن نیز میل بازگشت به وطن مساوی با میل رفتن به گورستانی است که مادرش در آنجاست، مادری که از نظر او از غم دوری آنها دق کرده است. حضور در خانه‌ای که برای آنها ناخانه است و عدم امکان رسیدن به خانه یا وطنی که گورستان شده برای آنها حکم تبعید دارد و همچنان که توییجا سارسما می‌گوید، تبعید تنبیهی سیاسی است.[28]

 

گریز منجر به تبعید

گریز منجر به تبعید در طول تاریخ در توکای آبی به نمایش درمی‌آید و رمان نمونه‌هایی از ملیت‌های گوناگون در دوران متفاوت از آن به دست می‌دهد و به این ترتیب، پیوندی فراتر از ملیت‌ و تاریخ بین آنها ایجاد می‌کند. از قول بهمن می‌خوانیم: ”خب، خیلی‌ها در صد سال گذشته فرار کردند به امریکا و کانادا. از آلمانی‌ها و ایتالیایی‌ها و فرانسوی‌ها در جنگ جهانی دوم بگیر تا روس‌ها و اوکراینی‌ها و لهستانی‌های فراری از کمونیسم تا چینی‌ها و هندی‌ها و ایرانی‌ها.‌“[29] در توکای آبی، داستان فرار ویتنامی‌ها در دهۀ هفتاد، که با ”مصیبت و فلاکت“ خود را با کشتی به ساحل غربی امریکا رساندند، زمینۀ خلق خیال خانه/وطن و انگارۀ دیاسپورایی را ابتدا برای خود ویتنامی‌ها و سپس برای وانگ‌می و بهمن با ترکیب استعاری مرگ و پرواز فراهم می‌سازد. در رمان، دربارۀ زندگی ویتنامی‌ها بعد از رسیدن به خاک امریکا می‌خوانیم:

بالاخره پایشان که به زمین سفت رسید، همان اول فرم پناهندگی پر کردند. بی‌خانمانی کشیدند. بعضی زن و بچه‌شان هنوز توی ویتنام بود. بعضی هیچ‌وقت دیگر آن‌ها را ندیدند، نتوانستند ن‌ها بیاورند آن‌ها را بیاورند. مثلاً بچه‌شان توی روستایی دورافتاده مانده بود و هیچ راه تماسی نبود، نه تلفنی، نه تلگرافی. خیلی‌شان ماندند، چون چاره‌ای نداشتند. دل‌بستۀ کسی شدند. جای آن بچه‌ها که جا گذاشتند، زاد و رود راه انداختند. خواستند در سرزمین غریب ماندگار بشوند. اما چطور؟ نه زبانی، نه شغلی، نه خانواده‌ای. فکرش را نکرده بودند. خب، البته یک‌طوری نان خودشان را درآوردند، اما مگر ول کردن مملکت به همین آسانی است؟ مگر نشستن توی یک کشتی و نگاه نکردن به پشت سر و دل سپردن به یک دریای دور به راحتی شدنی است؟ پس بعد از چندی، وقتی خیلی دلشان گرفت، وقتی دلشان برای آن بچۀ توی روستا تنگ شد، وقتی چشمشان برای پارو کشیدن بر رود سرخ هانوی نم شد یا هوس خوابیدن با زن قبلی‌ توی دلشان جنبید، راهی پیدا کردند. مردها را می‌گویم، مردهای ویتنامی. آنها شروع کردند به مُردن، پشت سر هم. چطوری؟ توی خواب. طرف چارستون بدنش سالم بود. شب می‌خوابید و صبح بیدار نمی‌شد، جوانِ جوان. یکی ورزشکار بود، آن یکی فعال سیاسی بود. یکی نگهبان کارخانه بود، یکی نظافتچی فروشگاه بود. شب می‌خوابیدند و صبح بیدار نمی‌شدند. کجا می‌رفتند؟ آنها نمی‌مُردند؛ برمی‌گشتند به مملکتشان، برای آنچه بی‌تابشان کرده بود. آنها توی رختخواب شُل و آویزان افتاده بودند، اما روحشان مثل یک نوار باریک سفید راه می‌گرفت و از پنجره بیرون می‌خزید. روح پریشان همان‌طور که آرام‌آرام صعود می‌کرد، پر و بال درمی‌آورد. منقار زرد بزرگی پیدا می‌کرد. تمام سینه‌اش را پرهای ریز و نرم آبی می‌پوشاند و یکپارچه یک توکای آبی می‌شد.[30]

رویای پرواز برای وانگ‌می و بهمن نیز شکل می‌گیرد. بهمن باور دارد که وانگ‌می می‌خواهد توکای آبی بشود. او تعریف می‌کند:

[وانگ‌می] می‌گوید طول می‌کشد. شاید هم به وقتش باید می‌شده و نشده. وانگ‌می می‌گوید هنوزاهنوز مردهای ویتنامی در سن‌هوزه هر شب به رویای ویتنام می‌خوابند و امیدوارند صبح زود یک توکای آبی شده باشند. وانگ‌می می‌گوید یک وقتی که می‌رود سن‌هوزه، صبح‌های زود توکاهای آبی را می‌بیند که روی سقف خانه‌ها نشسته‌اند، منقار درشت‌شان را به شیروانی می‌کوبند و برای پرواز دورخیز کرده‌اند.“

بهمن هم خود را در این خیال جا می‌دهد و می‌گوید: ”من هم می‌خواهم توکای آبی بشوم و برگردم تهران. برگردم بروم بهشت زهرا سر خاکِ مادرم.‌‌“[31]

 

بازگشت و وصال

بازگشت و وصال به خانه برای وانگ‌می، که علاقه‌ای به شناخت و ادغام در خانۀ جدید و جامعۀ میزبان نشان نمی‌دهد، با زخم و مرگ عجین شده است و به این ترتیب وصل را فقط از طریق مرگ تصور می‌کند. وانگ‌می، مثل ویتنامی‌های گریخته از جنگ، با عبور از مرز بین واقعیت و خیال، بیداری و خواب، و زندگی و مرگ به آروزی بازگشت به خانه تحقق می‌بخشد. وانگ‌می وارد فرایند تغییر و دگرگونی هویتی می‌شود. تغییر هویتی زمانی پیش می‌آید که هویتی که قبلاً ثابت و یکپارچه بوده چنان شروع به قطعه‌قطعه شدن می‌کند که ثبات و یکپارچگی خود را از دست می‌دهد و دیگر نه از یک هویت واحد، بلکه از چندین هویت تشکیل می‌شود که گاه حتی با یکدیگر در تناقض و تضادند.[32] ساناز فتوحی در کتابی که دربارۀ ادبیات دیاسپورای ایران نوشته، با ارجاع به نظریۀ هویت متغیر هال، مهاجرت را زمینه‌ای برای تغییرات هویتی می‌بیند و ذکر می‌کند که مهاجرت برهم‌زنندۀ حس تعلق تاریخی است و مهاجر را در حالتی از بی‌خانگی-به تعبیر هومی‌بابا-و از جا‌کندگی رها می‌کند و نهایتاً مرز خانه و جهان برای فرد مخدوش می‌شود.[33]

بهمن چند بار در طول داستان به هویت متغیر و بینابینی وانگ‌می اشاره می‌کند که مجموعه‌ای از قطعات گاه متناقض و متضاد است و بین محل کنونی و وطن، واقعیت و خیال، و زندگی و مرگ نوسان می‌کند: ”وانگ‌می کیست و الان چه می‌کند؟ برایتان توضیح می‌دهم. در واقع، او الان یک روح منتظر است، یک کمی پادرهوا، ولی مطمئن از راهی که باید برود. من که فکر می‌کنم وانگ‌می همین الان هم توی راه است. کدام راه؟ توی راه برگشتن به چین.‌“[34] و در جایی دیگر:

وانگ‌می اینجاست، در کانادا. او در همین ساختمان ما خانه می‌گیرد، روی همان کاناپه می‌خوابد، غذا می‌خورد، تلویزیون می‌بیند و تصمیم آخرش را می‌گیرد. خودش می‌گوید هیچ‌وقت سعی نکرده کانادا را بشناسد یا با مردم آشنا شود؛ دلیلی نداشته این کار را بکند. او می‌گوید نمی‌توانسته عادت هر روزش به رفتن بر مزار آب‌نبات زرد را ترک کند. پس یک روز می‌رود به ایوان طبقۀ هشتم و خودش را پرت می‌کند پایین. او می‌خواهد یک روزی مثل ویتنامی‌ها توکای آبی بشود و پر بزند برود ینان پیش آب‌نبات زردش. اما چرا تا به حال او اینجاست و همدم پناهنده‌هایی چون من است؟ وانگ‌می معتقد است تا ویکتور نمیرد اوضاع همین‌طور است. آنها با هم چین را ترک کرده‌اند و با هم برخواهند گشت.[35]

پیوند مرگ با نوع زندگی دیاسپورایی آمیخته با خاطره و درد از دست دادن فرزند و جا گذاشتن او در قبرستان وطن را در احوال ویکتور، شوهر وانگ‌می، نیز مشاهده می‌کنیم. بهمن یک‌بار به دیدار ویکتور در خانۀ‌ آنها می‌رود و آنجا متوجه می‌شود که در اتاق خواب، کنار عکسی خانوادگی از آنها، با جمینگ یک تابوت قرار دارد.

بهمن خود در حال تجربۀ تغییر و دگرگونی هویتی است. او که به وانگ‌می بیش از هر کس دیگری احساس نزدیکی می‌کند، همراه با او خیال دیاسپورایی خود را شکل می‌دهد. در این خیال دیاسپورایی، مرز بین زندگی و مرگ در هم می‌شکند تا کابوس بی‌خانگی پایان یابد و رؤیای وصال به خانه تحقق یابد. بهمن دربارۀ نزدیکی‌اش به وانگ‌می می‌گوید: ”شايد يك زماني اگر كسي از من مي‌پرسيد رفيق شدن با يك روح چطوري است يا مي‌خواهي با يك روح آشنات كنم به عقلش شك مي‌بردم، همين‌طور كه الان شما و سيمين و بابا و دكتر رهباني شك برده‌ايد. اما من با وانگ‌مي دوستم، خيلي خيلي نزديك و خيلي صميمي.‌“[36]

سرانجام، همان‌طور که در رمان توکای آبی مراحل عزیمت و بی‌جاشدگی و ناخانگی به مفهوم زخم و مرگ گره می‌خورد، مفهوم بازگشت به خانه و در واقع وصل شدن به وطن خیالی زادۀ دیاسپورا نیز به این دو مفهوم پیوند می‌خورد. وصل شدن در اینجا دقیق‌تر از بازگشت است، زیرا چنان‌که برایان کیث الکس می‌گوید، وطن ممکن است دیاسپورا را خلق کرده باشد، ولی دیاسپورا خود ”چیزی است که وطن را خلق می‌کند.“[37] در طول مسیر، شخص دیاسپورایی همراه با ساخت و تکامل هویت دیاسپورایی خود تصویر وطن را نیز خلق می‌کند. هویت فرد و تصویر خانه و وطن به صورت نمادین در بدن متبلور می‌شود و در ادامه، حالت‌های تغییر و تحول و تکامل فاعل دیاسپورایی و نهایتاً بازگشت نیز نمودی جسمانی پیدا می‌کند. در این مسیر، تحول جسم انسانی فاعل دیاسپورایی با مرگ کاملاً متلاشی می‌شود و به شکلی دیگر درمی‌آید و در آن جسم تکامل می‌یابد، جسمی که پر و بال دارد و اسیر مرزهای زمینی نیست. اسماعیلیون از نماد پرنده استفاده می‌کند تا بازگشت غیرممکن را ممکن کند. فاعل دیاسپورایی جسم اسیرش را رها می‌کند، روحش در کالبد پرنده دمیده می‌شود، تبدیل به پرنده می‌شود، بر بام‌ها و بلندی‌ها می‌نشیند، پر و بالش را آمادۀ پرواز می‌سازد، و به سوی خانه پرواز می‌کند.

یک روز بهمن یادداشتی می‌نویسد که در آن به جا ماندن فرزندشان در ترکیه اشاره می‌کند و با اینکه عید نبود، می‌نویسد که ”فردا عید است سیمین، باید برویم عید دیدنی مادرم“ و به بالکن ساختمان می‌رود و به خیال این که مثل ویتنامی‌ها و وانگ‌می تبدیل به توکا شود، می‌پرد. بهمن از زبان وانگ‌می دربارۀ توکا شدن ویتنامی‌ها در خواب شنیده است که

آنها نمی‌مُردند، برمی‌گشتند به مملکتشان برای آنچه بی‌تابشان کرده بود. آنها توی رختخواب شُل و آویزان افتاده بودند، اما روحشان مثل یک نوار باریک سفید راه می‌گرفت و از پنجره بیرون می‌خزید. روح پریشان همان‌طور که آرام‌آرام صعود می‌کرد، پر و بال درمی‌آورد، منقار زرد بزرگی پیدا می‌کرد، تمام سینه‌اش را پرهای ریز و نرم آبی می‌پوشاند و یکپارچه یک توکای آبی می‌شد.[38]

توکای آبی ابتدا چگونگی خلق انگارۀ دیاسپورایی وطن و سپس دگرگونی و تحول هویتی و سرانجام پرواز به سوی وطن را به نمایش می‌گذارد. وطنی که همچون وطن آرمانی سیک‌های تبعیدی خالصتان ”الزماً به منزلۀ محل عینی مبدأ بازگشت سیک‌ها و مکان بازپس‌گیری آن تعریف نمی‌شود، بلکه ممکن است گونه‌ای جهان واقعی جدید و وطنی باشد که دیاسپورا خود آن را ساخته است،“[39] یا به قول باربارا اینوسون انسان‌شناس، وطن ”جایی [است] که در گذر دیاسپورا به دنیا می‌آید.“[40]

بدن‌های شخصیت‌های توکای آبی بر اثر زخم‌های تاریخی‌شان در بُعدی رؤیایی می‌میرند و به شکلی تناسخی متولد می‌شوند و بر فراز خانه‌ای که برایشان ناخانه بود می‌نشینند و آمادۀ پرواز می‌شوند تا شاید به وطن مخلوق خود برسند؛ مثل توکای ویتنامی‌های پناهندۀ دلتنگ زن و بچه و در تمنای وصال که

اولش نوک می‌زد به سفال‌های شیروانی. گیج و منگ بود. تازه رسیده بود به این دنیا و تا بداند آسمان چیست و پرواز چطور است طول می‌کشید. اما به محض اینکه می‌فهمید کجاست و وقتی صدای شیون را از اتاق زیر پایش می‌شنید، پر می‌گشود و پرواز می‌کرد به طرف ویتنام. می‌رسید یا نه؟ من نمی‌دانم، بالاخره یک اقیانوس فاصله ا‌ست.[41]

 

[1]حامد اسماعیلیون، نویسندۀ توکای آبی، یک سال بعد از جنبش سبز به کانادا مهاجرت کرد و در آنجا این رمان را نوشت که از وزارت ارشاد اسلامی مجوز نگرفت و سرانجام در ۲۰۱۸  در خارج از ایران منتشر شد. در ۲۰۲۰، همسر و فرزندش (پریسا اقبالیان و ری‌را اسماعیلیون) در هواپیمایی که در آسمان ایران با شلیک سپاه پاسداران ایران سقوط کرد جان باختند و اسماعیلیون خود مانند توکای داستانش برای رسیدن به وطنی که قتلگاه عزیزانش شد به سوی ایران شتافت و مانند وانگ‌می به دادخواهی برخاست. آثار دیگر حامد اسماعیلیون عبارت‌اند از آویشن قشنگ نیست (برندۀ جایزۀ بهترین مجموعه داستان اول بنیاد گلشیری)، قناری‌باز، دکتر داتیس (برندۀ بهترین رمان اول بنیاد گلشیری)، گاماسیاب ماهی ندارد.

[2]حامد اسماعیلیون، توکای آبی (لندن: نشر مهری، ۲۰۱۸)، 7.

[3]اسماعیلیون، توکای آبی، 8.

[4]اسماعیلیون، توکای آبی، 30.

[5]Stuart Hall, “Cultural Identity and Diaspora,” in Identity: Community, Culture, Difference, ed. Jonathan Rutherford (London: Lawrence & Wishart, 1990), 225.

[6]Hall, “Cultural Identity and Diaspora,” 225.

[7]Hall, “Cultural Identity and Diaspora,” 226.

[8]Salmon Rushdie, Imaginary Homelands (London: Granta Books, 1991), 10.

[9]Brian Keith Axel, “The Diasporic Imaginary,” Public Culture, 14:2 (2002), 411-428; quote on 412.

[10]Brian Keith Axel, “The Context of Diaspora,” Cultural Anthropology, 19:1 (2004), 26-60; quote on 43.

[11]Axel, “The Context of Diaspora,” 43.

[12]Axel, “The Diasporic Imaginary,” 424.

[13]Axel, “The Context of Diaspora,” 43.

[14]اسماعیلیون، توکای آبی، 197.

[15]اسماعیلیون، توکای آبی، 124.

[16]Axel, “The Context of Diaspora,” 54.

[17]Axel, “The Context of Diaspora,” 54.

[18]اسماعیلیون، توکای آبی، 147.

[19]اسماعیلیون، توکای آبی، 183.

[20]اسماعیلیون، توکای آبی، 127.

[21]اسماعیلیون، توکای آبی، 49.

[22]Michel Laguerre,  Diaspora, politics, and globalization (New York: Palgrave Macmillan, 2006), 114.

[23]اسماعیلیون، توکای آبی، 122.

[24]اسماعیلیون، توکای آبی، 120.

[25]Homi K. Bhabha, “Halfway House,” in Artforum International. Avaliable at

http://www.thefreelibrary.com/Halfway+house-a019587058 1st June, 2010/.

[26]Aleksandra V. Jovanović, “The Representation of ‘Home’– The Novels of Vladimir Tasic,” The Central European Journal of Canadian Studies, 7:1 (2011), 45-51; quote on 46.

[27]اسماعیلیون، توکای آبی، 151.

[28]Tuija Saresma, “Mohsen Emadi–A Poet of Exile,” Trames, 23.2 (2019), 203-221; quote on 205.

[29]اسماعیلیون، توکای آبی، 113.

[30]اسماعیلیون، توکای آبی، 114.

[31]اسماعیلیون، توکای آبی، 115.

[32]Stuart Hall, “The Question of Cultural Identity,” in Modernity: An Introduction to Modern

Societies, eds. Stuart Hall, et al. (New Jersey: Blackwell Publishing, 1996), 598.

[33]Sanaz Fotouhi, The Literature of the Iranian Diaspora: Meaning and Identity Since the Islamic

Revolution (London: Bloomsbury Publishing, 2015), 22.

[34]اسماعیلیون، توکای آبی، 113.

[35]اسماعیلیون، توکای آبی، 128.

[36]اسماعیلیون، توکای آبی، 59.

[37]Axel, “The Diasporic Imaginary,” 426.

[38]اسماعیلیون، توکای آبی، 114.

[39]Axel, “The Diasporic Imaginary,” 47.

[40]Yngvesson and Bibler Coutin, “Backed by Papers,” 178.

[41]اسماعیلیون، توکای آبی، 115.

برآمد و فروشُدِ علم در اسلام

جان والبریج[1]

از 1550 تا 1700 میلادی، در اروپای غربی رویکرد شگفت‌آوری نسبت به علم پدید آمد که فرایند آن انقلاب علمی نام گرفت. پیش از آن، علم با آنچه از زمان یونان دانسته بود فرقی نداشت: نظامی فکری بود که بیشتر بر پایۀ نظرسازی (تئوری) بنا شده بود تا تجربه و کند و بی‌توجه کافی به کاربردهای عملی پیش می‌رفت. پس از این تاریخ، علم آن‌گونه شناخته شد که امروز می‌شناسیم: سیستمی که پیوسته بر اساس تجربه و ریاضیات گسترش می‌‌یابد و فناوری سریعاً رو به رشدی حاصل می‌کند. این چالاکی علمی و فنی مسلماً عامل مهمی در کشورگشایی‌های اروپاییان ار 1492 تا 1936 بوده است. متأسفانه تشخیص اینکه چه چیزی دستمایۀ این پیشامد شد و حتی دانستن اینکه ماهیت آن چه بوده است، چندان آسان نیست. پیدایش این سیستم مسلماً زاییدۀ یک حادثه نبود، یعنی علت این امر صرفاً این نبود که گالیله اجسامی با وزن‌های متفاوت را از برج پیزا پایین انداخت و مشاهده کرد که همۀ آنها با یک سرعت به زمین می‌افتند و بنابراین، دریافت که درک ارسطو اشتباه بود و در نتیجه، این امر موجب گسستن از آموزه‌های ارسطویی شد که به کلیسا به ارث رسیده بودند. مسئله بسیار پیچیده‌تر از اینهاست و دست‌کم دو حادثۀ تاریخیِ کمابیش مشخص در وقوع آن مؤثر بوده‌اند: 1. ادغام ریاضیات با علم و به‌ویژه فیزیک، از آزمایش‌های گالیله (Galileo Galilei, 1564-1642) گرفته تا فیزیک نیوتن (Isaac Newton, 1643-1727)، که موجب توسعۀ ستاره‌شناسی و اثبات خورشید مرکزی شد و 2. پیدایش سایر روش‌های تجربی ‌در شیمی و زیست‌شناسی که البته ریشه‌هایی-مایۀ سرافکندگی-در کیمیاگری و جادوگری داشتند.

به هر حال، ماهیت انقلاب علمی دانسته شده و اشکال بر سر فهم اسباب و عوامل آن است. از وقتی که تاریخ علم رشته‌ای دانشگاهی شناخته شد، دو تئوری در این زمینه در یک‌ونیم سدۀ گذشته مطرح شده است. هر یک از این دو تئوری به چند طریق و بر مبنای اینکه مثلاً چه چیزهایی در انقلاب علمی مرکزیت داشته‌اند شاخه‌شاخه شده‌اند. با این همه، می‌توان آنها را در دو گروه پُرخانواده تقسیم کرد، بسته به اینکه آیا آنان انقلاب علمی را نوعی گسست از تاریخ علم گذشته می‌پندارند یا ادامۀ آگاهی‌هایی که پیش از آن شروع شده بود. تئوری‌های گروه دوم انقلاب علمی را به صورت اوج‌گیری رشد علم در اروپای قرون وسطا می‌بینند، یعنی تجربه‌های اولیه در استفاده از ریاضی در مسائل فیزیکی، آزمایش‌های نظری و نظرآوری‌های فلسفی دربارۀ جهان طبیعی و امثال آن. دانش‌پژوهانی که این نظریات را عرضه می‌کنند، از جمله روی تداوم بین فلسفۀ طبیعی اواخر قرون وسطا و نوع واژه‌گزینی گالیله انگشت می‌گذارند.[2]

به هر صورت، هر نظریه‌ای که خاستگاه علم جدید را در تحولات قرون وسطا ببیند باید توضیح دهد که چرا انقلاب علمی در جهان اسلام رخ نداد؛ مشکلی که تاریخ‌نگاران علوم اسلامی نیز با آن مواجه‌اند. دانشمندان مسلمان نیز همان متون علمی یونان را خوانده بودند و گاه حتی واسطۀ نقل این متون به اروپای قرون وسطا بودند. شماری از این متون علمی اصالتاً عربی بودند و نفوذ مهمی بر اروپای آن زمان داشتند. علم از چند قرن پیش از ورود به اروپای غربی کارکرد نظام‌مندی در جهان اسلام داشت.

فلسفۀ مشاء پیش از آن در حوزه‌های آموزشی اسلامی عملاً جایگیر شده بود. به موازات بومی شدن تصوف و منطق، فلسفۀ طبیعی ابن‌سینا و مابعد‌الطبیعۀ آن نیز در دروس مدارس دینی که از سدۀ یازدهم اهمیت بیشتری یافته بودند، جواز ورود یافتند. در اروپا، دانشگاه‌ها از قرن سیزدهم و چهاردهم بنیاد گرفتند و دسترسی آنها به ترجمه‌‌هایی تازه از کار ارسطو در زمان نیاز به برنامۀ درسی موجب شد که منطق ارسطو و فلسفۀ طبیعی موضوع برنامه‌های درسی دانشگاه‌های جدید قرار گیرند. شبیه این کار در سدۀ دوازدهم و سیزدهم در جهان اسلام اتفاق افتاده بود. در آغاز قرن دوازدهم، غزالی در ابتدای کتاب معروف خود در اصول فقه، المستصفی، بخشی را مشخصاً به منطق اختصاص داده بود. فقهای بعدی این کار را دنبال نکردند، چون نیازی به آن نداشتند: منطق جزء دروس مقدماتی مدرسه‌ها شده بود. مهم‌ترین کتاب‌های منطق در قرن سیزدهم میلادی نوشته شدند و هرچند در سده‌های بعدی آثار دیگری در این زمینه فراهم شد، ولی همه تقلیدی بودند.

دنیای اسلام در قرون وسطا و اوایل عصر جدید ثروتمندتر و روی هم رفته باثبات‌تر از اروپای غربی بود و دلایل خوبی وجود دارد که باور کنیم که علم در اسلام، لااقل تا سال 1500 میلادی، پیشرفته‌تر از اروپا بود. برای نمونه، نفوذ ریاضیات نجومی اسلامی بر کپرنیک (Nicolaus Copernicus, 1473-1543) امروزه ثابت شده است.[3] پس چرا دانشمندان مسلمان بر سر آن نرفتند که انقلاب علمی خود را پدید آورند؟ ”کار از کجا خراب شد؟“ کسی ممکن است همچنین بپرسد که ”کار از کجا برای اروپا درست شد؟“ اما این پرسش تئوری عامل گسست از گذشته، و نه تداوم آن، را در انقلاب علمی اروپا بیان می‌کند.

نظریات گوناگونی در این زمینه عرضه شده است. از یک نظر، شاید حملات متوالی اقوام صحراگرد تُرک و مغول به خاورمیانه نیروی اقتصادی و فرهنگی جهان اسلام را تحلیل برده و منابع لازم برای شکوفایی علوم طبیعی را نابود کرده بود. نظر دیگر به دشمنی اسلام با علوم عقلی اشاره می‌کند که به حذف علوم طبیعی از دروس مدرسه و بیرون راندن و پیگرد دانشمندان و ریاضیدانان انجامیده بود. آخرین نظریه این است که علوم کلاً در جلب توجه و تخیل روشن‌اندیشان مسلمان موفق نبودند. هیچ‌یک از این نظریات به تنهایی قانع‌کننده به نظر نمی‌رسند. مشکل این است که اغلب مباحث مربوط به اسلام و انقلاب علمی را تاریخ‌شناسان سده‌های میانین علم در اروپا با تکیه به تعداد بسیار محدودی از منابع اسلامی مطرح کرده‌اند. در این زمینه، آنان از کمک مورخان علوم اسلامی چندان بهره نگرفته‌اند که خود از شمارش متون ناخوانده و ویرایش‌‌نشدۀ دانشمندان سده‌های میانین اسلام درمانده بودند، اما به دلایل قابل فهمی مایل به پرداختن به مسائل کلی نقش علم در تمدن اسلامی و علت ناکامی آن نبودند.

نظریۀ تهاجم اقوام صحراگرد این واقعیت را نادیده می‌گیرد که یکی از شکوفاترین دورۀ علوم اسلامی دقیقاً پس از ایلغار مغول-که بزرگ‌ترین ضربه را به تمدن اسلامی زد-در زمان حکومت ایلخانیان مغول به وقوع پیوست که ساختن رصدخانۀ مراغه و جذب دانشمندان در ربع سوم قرن سیزدهم میلادی بود. خواجه نصیر طوسی، فیلسوف و عالم بزرگ شیعه، توانست هلاکوخان، حکمران مغول، را قانع کند که زیج ایلخانی را برای پیش‌بینی‌های دقیق نجومی بسازد. طوسی با تأسیس این رصدخانه توانست بهترین گروه ممکن دانشمندان علوم طبیعی را در مراغه گرد هم بیاورد. این عالمان ریاضیات نجومی اسلامی را دگرگون کردند و راهکار ریاضی تازه‌ای برای ستاره‌شناسی پدید آوردند که دست‌کم دوونیم سده در دنیای اسلام باقی ماند و منبع الهام‌بخش روش ریاضی کپرنیک شد. افزون بر آن، اروپا نیز در این عصر فارغ از آشوب نبود. اروپای غربی هرچند پس از آنکه وایکینگ‌ها به جای غارتگری به حکومتگری پرداختند، از آسیب حملات اقوام صحراگرد تا حد زیادی در امان ماند، اما پیوسته درگیر جنگ‌های فئودالی در قرون وسطا بود و انقلاب علمی در بحبوحۀ جنگ مذهبی رفرماسیون (اصلاحات) صورت گرفت.

نظریۀ دوم هم، که نوعی دشمنی درونی اسلام با علم را مطرح می‌کند، اشکالات مشابهی دارد. مدافعان این نظر مایل‌اند که عقل‌گرایی مدرسی اروپا را در برابر عقل‌گریزی مفروض اسلامی بگذارند. آنان برای این منظور از شمار معدود ولی شناخته‌شدۀ متونی شاهد می‌آورند که در آنها، فقها علوم طبیعی و فلسفه را نهی و محکوم کرده‌اند، به‌ویژه از المنقذ من الضلال غزالی. آنان ادعا می‌کنند که به سبب این دشمنی بود که علوم طبیعی و ریاضیات از برنامۀ درسی مدارس اسلامی حذف شده بود. اما اثبات اینکه کتاب غزالی چنین سرنمون و اثرگذار بوده دشوار است، چون اوج علم ستاره‌شناسی اسلامی پس از غزالی، نه پیش از آن، در مراغه درخشید. چند متن اسلامی دیگر از این گونه وجود دارند که البته تأثیر آنها در مقایسه با آنچه کمابیش همان زمان‌ها در اروپا موجب پیگرد به اتهام ارتداد می‌شد، ناچیز بوده است. جهان اسلام شهیدانی چون جوردانو برونو (Giordano Bruno, 1548-1600) و گالیله نپروریده است. مسلمانان عمدتاً به اجرای احکام شرع در میان مردم بیشتر توجه داشته و دارند تا پیچ‌و‌تاب‌های عقاید آنها. افزون بر آن، چنان‌که برنامه‌های درسی متأخر نشان می‌دهد، برخی از علوم همراه با منطق عملاً در مدرسه یا حوزه‌ها تدریس می‌شده‌اند. ریاضیات، نجوم و طب لااقل به شکل مقدماتی تدریس می‌شدند. فقها به ریاضی در محاسبات مرتبط با ارث و میراث و همچنین به نجوم برای تعیین اوقات نماز در مساجد نیاز داشتند. رساله‌های هندسه، حساب، جبر، ستاره‌شناسی اولیه، نجوم پیشرفته، ساختمان، و استفاده از اسطرلاب فراوان‌اند. دستنوشته‌های گلچین دروس مدرسه معمولاً بخش‌هایی از نجوم و ریاضی را در بر دارند. دستنوشته‌های طبی همه‌جا یافت می‌شوند. اصلاح‌طلبان، نواندیشان اسلامی و حکام استعماری قرن نوزدهم جملگی شکایت داشتند که نوع آموزش در مدارس و حوزه‌های اسلامی بسیار مدرسی و عقل‌گرا بوده است.

مسئلۀ گیرایی علم را می‌توان با آزمودن ادبیات بومی سرزمین‌های اسلامی پاسخ گفت. دانشمندان ایرانی و تُرک نوعاً رساله‌هایی عمومی‌تر‌–‌هرچند هنوز گاه بسیار فنی‌–‌در زمینۀ کارهای علمی خود را به فارسی و ترکی نوشته‌اند. حامیان آنها غالباً مقامات بلندمرتبۀ دربار بودند و سرگذشت احوال دانشمندان مسلمان گویای اهمیت دربار به منزلۀ مرکز توجه و حمایت از دانشمندان است. بررسی‌های اخیر زندگی‌نامه‌ای نشان می‌دهد که در زمان حکومت عثمانی شمار بسیاری از دانشوران و صنعتگران مشغول به کار و نوشتن بوده‌اند.[4] کتابخانۀ سلطنتی در استانبول نُسخ کتاب‌های فاخر کارهای علمی گذشته، از جمله کتب جالینوس، را نگهداری کرده است. دانشنامه‌هایی که برای آموزش و استفادۀ کارمندان نوشته شده بودند شامل فصل‌هایی دربارۀ موضوعات علمی است که شخص دانش‌آموخته می‌بایست از آن آگاه بوده باشد.

پس چه چیزی غیبت انقلاب علمی در اسلام را به گردن می‌گیرد؟ بدون توضیح روشنی از عوامل یا حتی چیستی انقلاب علمی اروپا نمی‌توان پاسخی قطعی به این پرسش داد. با این همه، می‌توان ملاحظاتی اظهار کرد و برای توضیح بخشی از آن پیشنهادی خواهم داد.

اول آنکه بهتر به نظر می‌رسد برای توضیح انقلاب علمی بگوییم امر خارق‌العاده‌ای در اروپا اتفاق افتاد تا اینکه بگوییم جهان اسلام یا هندوستان یا چین در انجام امری ناکام ماندند. این امر با پرسش ژرف معماوار دیگری در زمینۀ تاریخ‌شناسی ربط پیدا می‌کند: چرا اروپای غربی، سرزمینی نسبتاً کوچک و از نظر سیاسی پراکنده، توانست طی چهار سده از ناچیزی نسبی بیرون آید و به دست‌اندازی و سلطه‌ای تقریباً جهان‌گیر توفیق پیدا کند؟ در حالی که توضیحات پیشین به ”انحطاط“ و ”فساد“ کشورهای کهن‌آیین، مانند چین و عثمانی، استناد می‌کنند، روز‌به‌روز روشن‌تر می‌شود که طرز کار و ادارۀ این کشورها بیشتر مثل سابق بوده و برخی از دولتمردان این کشورها، که بسیار هم قابل بودند، کوشیدند با رشد سریع و بی‌سابقۀ اختراعات و اقتدار اروپا به نحوی کنار بیایند؛ کوششی که کمابیش ناموفق بود و اغلب به دوباره‌کاری و رجوع به اصل می انجامید. ما باید برای آنها متأسف باشیم، همان‌طور که هنوز به درستی نمی‌فهمیم چه چیزی اجازه داد که مثلاً جزیرۀ کوچکی چون بریتانیا نیرومندترین قدرت جهان شود و این قدرت را به مدت یک قرن حفظ کند.

نظرات بسیاری برای توجیه انقلاب علمی اروپا در چارچوب استثنائی بودن اروپا ابراز شده است: به راه افتادن صنعت چاپ، نوع برنامۀ درسی دانشگاه‌های اروپا در قرون وسطا، اصلاح‌طلبی پروتستان‌ها همراه با انکار اقتدار موروثی [کلیسای کاتولیک] یا به سادگی، انباشت انبوهی از دانش و تجربه که امکان پیشرفت سریع دانش و اختراعات فنی را میسر ساخت و مشوق تحقیقات علمی بیشتر شد. توضیح چرایی به وقوع نپیوستن انقلاب علمی در جهان اسلام درست عکس مطالب بالاست: ناکامی اسلامی به دلایلی که نیاز به توضیح دارد، تأخیر پذیرش صنعت چاپ تا قرن نوزدهم، نبودن نهادی که به تحقیق و فعالیت علمی مرکزیت بدهد، ادامۀ پُررنگ زندگی دینی اسلامی در مقایسه با دیگر ادیان یا داشتن جامعۀ علمی پراکنده‌تر.

پشنهاد می‌کنم که در نظر آوریم تصوف نیز در برگرداندن توجه دانشمندان و فیلسوفان مسلمان از علوم طبیعی نقش داشته است. نباید فراموش کنیم که در بیشتر موارد، هم در اروپا و هم در جهان اسلام، علوم طبیعی از فلسفه منشعب می‌شدند. در واقع، تأکید شده است که رشته‌های گوناگون علم وقتی از فلسفه متمایز می‌شوند و نام علم به خود می‌گیرند که نتایج ملموس و پذیرفته‌شده‌ای به بار آورده باشند. از زمان ارسطو تا زمانۀ ابن‌سینا و تا اوایل عصر جدید، رشته‌هایی چون زیست‌شناسی، نجوم، زمین‌شناسی و غیر آنها شاخه‌هایی از فلسفه انگاشته می‌شدند و اصطلاح ”فلسفۀ طبیعی“ تا قرن نوزدهم عموماً برای علوم به کار می‌رفت.[5] لااقل برای پنج سده، دانشمند در دنیای اسلام پزشک یا منجم یا هر دوی آنها بود که نوعاً آشنایی کلی در رشته‌های دیگر علوم را هم داشت. اما در اروپای سده‌های میانین، فیلسوفان کمتر این‌گونه در نظر آورده می‌شدند، آنان نوعاً عالمان دینی بودند. با این همه، فلاسفه در جهان اسلام و اروپای قرن هفدهم در دو جهت متفاوت سیرکردند. در اروپا، عالمانِ فیلسوف از میراث دینی بریدند و شروع به مطالعه در جهان طبیعی کردند و آن را مرکز بررسی‌های تحقیقی خود قرار دادند. روشن نیست که چرا آنان باید این کار را می‌کردند. کار منجمان مطمئناً درگیری‌های بسیار با متافیزیک و علم دین داشت، اما روشن نیست چرا گالیله کوشید که به ترسیم حرکت سقوط اجسام از راه ریاضی بپردازد، کاری که در آن زمان امری عرف‌شکنانه بود که فقط هوشمندی یک ریاضیدان منفرد را در حل مسئله‌ای بی‌اهمیت نمایش می‌داد و بی‌شباهت به سرگرمی‌های تفریحی ریاضی‌دانان اسلامی در ترتیب دادن جدول‌های هرچه بزرگ‌تر اعداد نبوده است. با این همه، برنامۀ گالیله تأثیرات بسیار داشت، چه از جهت عملی یعنی بهکرد تسلیحاتی اروپا و چیرگی بر جهان و چه از جهت فهم فلسفی جهان.

رویکرد فیلسوفان مسلمان در راستایی دیگر و کوشش برای فهم فلسفی و تجربۀ نفسانی در حضور مستقیم بارگاه خداوندی است. این رویکرد ظاهراً باید وعده‌بخش به نظر رسیده باشد. سهروردی نشان داد که چگونه عرفان را می‌شود به مثابه وسیلۀ فلسفی نظام‌مندی به کار برد و ابن‌عربی نیز نشان داد چگونه زندگی درونی و بیرونی فرد را می‌توان در قالب ظهور خدا در هر جنبه‌ای از جهان فهمید. این‌گونه رویکرد به فلسفه در سده‌های شانزدهم و هفدهم را فلاسفۀ ایران در مکتب اصفهان به اوج خود رساندند. آنان در پی تحقیق مدرسی سیالی از عمق روح بشر رفتند و با ترکیب تجربۀ پدیدارشناسانۀ واقعیت با آموزه‌های متون مقدس اسلام سیستم پیچیده‌ای به بار آوردند. البته علوم طبیعی نیز در اشکال سنتی خود همچنان به راه خویش ادامه دادند، ولی همان‌گونه که همه می‌دانیم دانشمندان مسلمان پس از حوالی سال‌های 1550 میلادی دستاورد قابل مقایسه‌ای با دانشمندان اروپایی نداشته‌اند.

نمی‌شود گمان برد که مسلمانان در ترجیح تفکرات عرفانی بر فیزیک ریاضی و برتری تسلیحی ناشی از آن در اشتباه بوده‌اند. در هر دو جهان اسلامی و مسیحی، اشخاص بسیاری هستند که رویگردانی از معنویت به سوی کند‌وکاو فشردۀ جهان مادی را فاجعه‌ای برای زندگی درونی انسان غربی برآورد می‌کنند، اما این مسئله‌ای نیست که یک مورخ به آن پاسخ دهد. چیزی که می‌تواند گفته شود این است که مرکزیت عرفان و تصوف جامعۀ اسلامی را در مسیر فرهنگی بسیار متفاوتی با آنچه که در غرب گذشت، قرار داد.

[1]این مقاله ترجمۀ احمد کاظمی موسوی است از بخشی از فصل پنجم کتاب خدا و منطق در اسلام: خلیفه‌گری عقل، نوشتۀ جان والبریج:

John Walbridge, “The Rise and Fall of Islamic Science,” in God and Logic in Islam: The Caliphate of Reason (Cambridge: Cambridge University Press, 2011), 86-103.

[2]من بیشتر از هر جا از منابع زیر استفاده کرده‌ام، هرچند با برداشت اسلامی آنها موافقت ندارم:

Edward Grant, The Foundations of Modern Science in The Middle Age (Cambridge: Cambridge University Press, 1996); Toby E. Huff, The Rise of Early Modern Science: Islam, China, and the West (Cambridge: Cambridge University Press, 1993); Thomas S. Kuhn, The Structure of Scientific Revolutions (Chicago: University of Chicago Press, 1962), 22.

[3]Kuhn, The Structure of Scientific Revolutions, 12, note 2.

[4]فهرست کارهای نجومی و حرفه‌ای 582 نویسندۀ شناخته‌شدۀ تُرک و بیش از 200 نویسندۀ ناشناخته را می‌توان در منابع زیر دید:

Ekmeleddin Ihsanoglu et al., Osmanli Astronomi Literaturu Tarihi (History of Ottoman Astronomical Literature) 2 vols. (Istanbul: IRCCA, 1997); Cemal Aydin, “Beyound Culturalism? An Overview of the Historiography on Ottoman Science in Turkey,” in Multicultural Science in the Ottoman Empire, eds. Ekmeleddin Ihsanoglu, Kostas Chatis and Eftihymios Nicolaidis (De Diversis Artibus 69, n.s., 32; Turnhout, Belgium: Brepols, 2003), 201-215.

[5]Edward Grant, A History of Natural Philosophy from the Ancient World to the Nineteenth Century (Cambridge: Cambridge University Press, 2007).

چالش‌های سرمایه‌داری خانوادگی در دورۀ پهلوی: دهه‌های 1320-1350

علی‌اصغر سعیدی <Ali Asghar Saeidi <saeidi@ut.ac.ir (دانش‌آموختۀ جامعه‌شناسی اقتصادی کالج رویال هالووی، دانشگاه لندن، ۱۳۷۸) دانشیار جامعه‌شناسی اقتصادی در دانشکدۀ علوم اجتماعی دانشگاه تهران و مدیر مؤسسۀ تحقیقات تعاون آن دانشگاه است. از سال ۱۳۷۸ تا سال ۱۳۸۲، در مقام همکار تحقیقاتی به پژوهش در زمینۀ تاریخ شفاهی اقتصادی ایران در مرکز مطالعات خاورمیانۀ دانشگاه لندن پرداخت. تاکنون چهار کتاب در شرح حال و کارنامۀ صنعتگران مدرن پهلوی منتشر کرده است: سرمایه‌داری خانوادگی لاجوردی و لاجوردیان، زندگی و کارنامۀ رحیم متقی ایروانی، زندگی و کارنامۀ حاج محمدتقی برخوردار و زندگی و کارنامۀ علی خسروشاهی. تکنوکراسی و سیاست‌گذاری اقتصادی در ایران به روایت رضا نیازمند نیز به کوشش او منتشر شده است.

در آستانۀ انقلاب 1375، شرکت‌های بزرگ خانوادگی با در دست داشتن کسب و کارهای مهم در بخش‌های متفاوت اقتصادی، موتور محرکۀ اقتصاد بخش خصوصی ایران بودند که کشور را به سمت نوعی سرمایه‌داری متفاوت با غرب سوق می‌دادند. به این معنی که هنوز مالکیت و مدیریت آنها در دست اعضای خانواده بود و مالکیت از مدیریت جدا نشده بود. هدف اصلی این مقاله تحلیل چالش‌های اصلی بنگاه‌های بزرگ خانوادگی در ایران در دهه‌های 1320 تا1350 است.

بنگاه‌های خانوادگی نمایندۀ عمدۀ شرکت‌های ایرانی در بخش خصوصی طی سال‌های 1320 تا 1350 بودند. آنها هم اکثریت بنگاه‌های دارای واحدهای تجاری و صنعتی کوچک  را شامل می‌شدند و هم شرکت‌های بزرگ صنعتی را، خصوصاً بعد از دهۀ 1330، در بر می‌گرفتند.

اگر معیار‌های تعریف بنگاه خانوادگی را چنان گسترده‌تر کنیم که اگر فقط مالک یا مدیر بنگاه عضو خانواده باشد هم در تعریف بگنجد، ممکن است بتوان تخمین زد که بنگاه‌های خانوادگی بیش از 90 درصد شرکت‌های کوچک و بیشتر شرکت‌های بزرگ بخش خصوصی را طی سال‌های 1320 تا 1350 تشکیل می‌دادند.[2] اما اگر از معیارهای محافظه‌کارانه‌ای استفاده کنیم که برخی از محققان بنگاه‌های خانوادگی از آن استفاده می‌کنند و بنگاهی را خانوادگی بدانیم که حداقل دو نسل در کنترل و مدیریت خانواده بوده است، شاید نمونه‌های چندانی مانند خانوادۀ لاجوردی و لاجوردیان، بنیان‌گذاران گروه صنعتی بهشهر (132301357)؛ خانوادۀ کازرونی، مالک اصلی کارخانۀ نساجی وطن (1307-1357)؛ و برادران ارجمند، بنیان‌گذاران شرکت صنعتی ارج (1316-1357) در تاریخ بخش خصوصی ایران وجود نداشته باشند.

 

اهمیت تحقیق

در خصوص تفاوت‌های بنگاه‌های خانوادگی و بنگاه‌های غیرخانوادگی در ایران اطلاعات کمی در دست است. اگرچه تحقیقات جدی دانشگاهی فراوانی دربارۀ بنگاه‌های خانوادگی در سراسر جهان صورت گرفته است،[3] اما اتفاق مشابهی در مطالعات مربوط به بنگاه‌های خانوادگی در ایران رخ نداده است. علاوه بر این، تئوری اقتصاد خُرد که پایه و اساس تحقیق در رشته‌هایی مانند امور مالی و حسابداری و مدیریت است، فرقی بین بنگاه خانوادگی و غیرخانوادگی قائل نیست.[4] با این همه، جامعه‌شناسی اقتصادی که به مسئلۀ بنگاه خانوادگی بر اساس نقش کنشگران و انواع روابط آنها در بنگاه توجه دارد، به تحقیق پیرامون این موضوع می‌پردازد.[5]

 

بحث و تحلیل

اگرچه بنگاه‌های خانوادگی ارزش‌ها و ویژگی‌های مشترکی بین خانواده و کسب و کار دارند، اما با چالش‌های منحصر به فردی روبه‌رویند. در عین حال، می‌توانند از فرصت‌های ویژۀ خود نه فقط برای تجارت خانوادگی، بلکه برای شکل‌گیری سیستم اقتصادی استفاده کنند. پدر بنیان‌گذار هر بنگاه معمولاً با چالش‌های بسیاری روبه‌رو بوده است، از جمله آنكه باید بین انصاف و كارآیی، جانشینی و شایستگی، و پدرسالاری و عاملیت توازن برقرار کند. علاوه بر این ، سه حوزۀ نفوذ، یعنی خانواده و تجارت و مالکیت، در کنار هم بر هر بنگاه خانوادگی تأثیر می‌گذارد و در مقابل، این سه حوزه به نوبۀ خود تحت تأثیر عواملی مانند سنت، فرهنگ ، قوانین وراثت و دین قرار دارند.[6]

 

چالش توازن بیشینه‌سازی و نوع‌دوستی

پدر در جایگاه سرپرست خانواده نسبت به اعضای خانوادۀ خود نوع‌دوست است، اما در مقام مدیر و بنیان‌گذار، نگران موفقیت و توسعۀ بنگاه خود در یک بازار رقابتی نیز هست. لذا والدین باید از شیوه‌های صحیح تجارت پیروی کنند.[7] برای مثال، علی خسروشاهی  در مقام بنیان‌گذار گروه صنعتی مینو در سال 1338، در خصوص توسعۀ کسب‌و‌کار تصمیمات مهمی می‌گرفت که احتمالاً فرزندانش از آنها راضی نبوده‌اند. مریم خسروشاهی می‌گوید:

تظاهر نمی‌کرد و اصلاً برایش مهم نبود که دیگران درباره‌اش چه می‌گویند. بسیار مقتصد بود. مثلاً در یک مورد هزینۀ تولید بالا رفته بود و ما برای رقابت با سایر محصولات قیمت فروش را پایین آورده بودیم. اما او از من ناراحت بود و می‌گفت محصولات را چرا مفت می‌فروشید. یادم است این قدر صادق و رُک و راست بود که روزی دایی‌ام آمده بود خانۀ ما و او آنجا به او می‌گفت که اینها محصولات را مفت می‌دهند.[8]

به نظر می‌رسد که در بیشتر بنگاه‌های خانوادگی، پدر این‌گونه در برابر منافع شرکت به عملکرد فرزندان واکنش نشان می‌دهد. پدر بنیان‌گذار باید از بازده شرکت مراقبت کند و نمی‌تواند به علت اعتماد به فرزندانش برای همیشه سود کمتری را بپذیرد.

 

اعتماد و خطر اخلاقی

سطح اعتماد بین اعضای خانواده در بنگاه‌های خانوادگی، به سبب پیوندهای قوی،[9] مسلماً بالاتر از بنگاه‌های غیرخانوادگی است.[10] البته ”اعتماد“ بحث پر مناقشه‌ای بین جامعه‌شناسان اقتصادی و نهادگرایان اقتصادی است. نهادگرایان اقتصادی سطحی از اعتماد را که به وسیلۀ اخلاقیات تعمیم‌یافته پدید می‌آید مانع سوءاستفاده در بازار می‌دانند، در حالی‌که جامعه‌شناسان اقتصادی معتقدند هر کجا اعتماد بیشتر باشد امکان سوءاستفاده بیشتر است و این امری معمول است که افراد در روابط شخصی از کسی بیشتر صدمه خواهند خورد که به او بیشتر علاقه و اعتماد دارند. علت آن است که وقتی شما به فردی اعتماد می‌کنید، خود را در موضع آسیب‌پذیری قرار می‌دهید.[11] به علاوه، در بنگاه‌های خانوادگی که برادران سهامدار اصلی آن‌اند، در غیاب پدر بنیان‌گذار، دنبال کردن سود شخصی ممکن است به ضرر اتحاد خانوادگی منجر شود. این امر ناشی از وجود سطح اعتماد بالا در بین اعضای خانواده است.[12] برای مثال، از حاج سيدمحمود لاجوردی، بنیان‌گذار گروه صنعتی بهشهر، نقل می‌کنند که می‌گفت

برادران اخوان تحت سرپرستی برادر بزرگ‌تر، حاجی علی‌اکبر اخوان، پیش‌بینی را برای پول اضافۀ برادران نکرده بودند و بعضی از برادرها که پول اضافه داشتند از اطلاعات داخلی به نفع خود استفاده می‌کردند و بعضی اجناس را که مورد احتیاج مشترک برادران بود به وسیلۀ شخص ثالثی خریداری کرده با منفعت به حساب مشترک می‌فروختند. به عقیده او این کار صحیح نبود و باعث از هم پاشیدن وحدت برادران اخوان شد.[13]

این سودآوری فردی منجر به شکست شرکت خانوادگی آنها شد، شکستی که ممکن است عاملی مهم در نظر گرفته شود. این برادران، با اینکه تجارت خانوادگی خود را زودتر از دیگران شروع کرده بودند، اما زودتر از بقیه از هم جدا شدند و هر برادر به دنبال کسب و کار خودش رفت. شاید یکی از علت‌هایی که برخی از آنها روابط نزدیک‌تری با خانوادۀ سلطنتی داشتند برای پرکردن خلأ روابط خانوادگی بوده باشد.[14] این تجربۀ حاج سیدمحمود لاجوردی باعث شد وقتی بنگاه خانوادگی‌اش را با شرکت برادر و فرزندانش تأسیس کرد، نخست پیشنهاد تأسیس بانکی داخلی با نام ”آرجا“ کرد كه مخفف اول اسم شرکت‌های خانوادگی آنان به نام‌های آرین و جاوید بود که ”بانک داخلی“‌ شرکت‌های آنها محسوب ‌می‌شد. قرار شد هر نفر از اعضای خانواده كه پول اضافي داشته باشد آن را به این حساب واريز كند و ۱۲ درصد بهره بگیرد و در مقابل، این ”بانک داخلی“‌ به شرکت‌های آنها قرض بدهد. این درسی بود که حاج سیدمحمود لاجوردی از برادران اخوان گرفته بود تا برای پول اضافۀ اعضای خانواده پیش‌بینی کند. به عقیدۀ حاج سیدمحمود لاجوردی، این کار برادران اخوان صحیح نبود و باعث از هم پاشیدن وحدت آنها شد. ابتکار تأسیس حساب آرجا را حاج سيدمحمود برای پایداری شرکت جدید ارائه داد و همگي از آن استقبال کردند و همۀ اعضای خانواده سرمایۀ نقدی اضافه‌شان را به آن حساب واریز می‌کردند. بنابراین، تأسیس این حساب توانست تناقص منفعت شخصی و اتحاد خانوادگی را تا حد زیادی کاهش دهد و از خطری اخلاقی اجتناب شود. قبل از این هم اعضای خانوادهۀ لاجوردی و لاجوردیان سهام شرکت‌هایشان را به نسبت مساوی تقسیم کرده بودند.[15]

 

استفاده از مفهوم خانواده در یکسان‌سازی منافع

گاهی اوقات، رئیس بنگاه خانوادگی، به منظور برقراری تعادل بین مدیران عضو خانواده با مدیران و کارکنان غیرعضو خانواده (توازن بین پدرسالاری با عاملیت و شایستگی) پدرسالاری خود را به اعضای غیرعضو نیز گسترش می‌دهد. در بنگاه‌های خانوادگی بزرگ شواهدی فراوانی از این نوع اقدام مشاهده شده است که پدرسالاری غالباً به اعضای غیرخانوادگی بنگاه‌های بزرگ خانوادگی نیز گسترش می‌یابد. این امر باعث ایجاد احساس ثبات، وفاداری و ارادت به شرکت در بین همۀ کارمندان و از جمله مدیران ارشد می‌شود. این اقدام باعث می‌شود که برخی از مدیرانی که توانایی تأسیس شرکت خصوصی خود را دارند همچنان در شرکت باقی بمانند. به عبارت دیگر، وفاداری آنها به بنگاه خانوادگی مانع جدایی آنها می‌شود. این امر نشان می‌دهد که پدر-‌بنیان‌گذار بنگاه خانوادگی به خوبی توازنی بین اعضای خانواده و افراد شایستۀ غیرعضو خانواده پدید آورده است. برای مثال، محمدرحیم متقی ایروانی، بنیان‌گذار گروه صنعتی کفش ملی، از روش‌های گوناگونی برای برقراری تعادل بین کارایی و انصاف بین اعضای خانواده و کارکنان غیرخانوادگی، که تعدادشان هم روزبه‌روز زیادتر می‌شد، استفاده می‌کرد. رحيم متقي ايرواني در غيبت برخي عناصر مهم بنگاه خانوادگي اقتصادي در پي جايگزين كردن عناصري جدید براي توسعۀ گروه صنعتي ملي بود؛ عناصري که غيبت آنها مانع رشد بنگاه‌هاي خانوادگي نيز شده بود. شكي نيست كه گروه صنعتي ملي واحد خانوادگي محسوب مي‌شد. اين گروه را رحيم ايرواني كنترل می‌کرد و مطلوب‌ترين شرايط براي او اين بود كه گروه به دست اعضاي خانواده‌اش اداره شود. همسر و فرزندان رحيم ايرواني در اين گروه فعاليت مؤثري داشتند، اما واقعيت‌ها نشان داد كه او نمي‌توانست كنترل چنين مجموعه‌ای را فقط به دست خانواده بسپارد. بنابراين، فعاليت‌هاي رحيم ايرواني در گروه صنعتي ملي نشان مي‌دهد كه او جایگزینی مناسبي براي بنگاه خانوادگي را بطور جدي در نظر داشته است تا بتواند گروه صنعتي را متحول کند و توسعه دهد. رحيم ایروانی با آنکه تجارت را از پدر و پدربزرگش آموخته بود، بخت آن را نداشت که زير سايۀ پدر تجارت را آغاز کند. حاج محمدکاظم، پدر رحیم ایروانی، در 19 آذرماه 1324ش و درست زماني درگذشت که رحيم دانشکدۀ حقوق، علوم سیاسی و اقتصاد دانشگاه تهران را تمام کرده و 25 ساله بود.[16] حاج محمدکاظم در زمان مرگ فقط 68 سال داشت و اين سن براي ساختن بنگاهي خانوادگي که نسل اول آن هنوز شروع به کار نکرده زمان اندکي است. رحيم هيچ‌گاه با دو برادرش، محمدکريم و محمدرضا، کار نکرد. غير از اختلافاتي که ممکن است ناشي از تفاوت روحيه در بين رحيم و برادرانش بوده باشد، فقدان پدر نقش مهمی در عدم تشکیل بنگاه خانوادگی داشت که در هر بنگاه خانوادگي سايه‌اش تا پايان نسل دوم نيز به خوبي احساس مي‌شود. اختلاف بين برادران در خانواده‌ها معمولاً امري طبيعي است و در خصوص رحيم که مادرش را در 6 سالگي از دست داده بود و سرپرستي‌اش را خاله و عمو به عهده گرفته بود، علت دیگری برای اختلاف با برادرانش بود. پدر رحيم گرفتار بيماري ميگرن بود. در کودکي مادرش را از دست داده بود و بنابراين، گرمي رابطۀ خانوادگي را بسيار کم تجربه کرده بود. چيزهايي که از کودکي به ياد داشت منحصر بود به یاد مهرباني‌هاي مادرش که به بزرگ‌ترين فرزندش توجه خاصي داشت. اما دو برادر رحيم نيز به سبب همين کمبود محيط خانوادگي نتوانستند پيوندهاي عميقي با هم برقرار کنند. مرگ پدر در سال 1324ش برادران را بر سر تقسيم ارثيه دچار اختلاف شديدي کرد. بيش از همه کريم به اين اختلاف دامن مي‌زد. پدر در روزهايي که رحيم به تهران آمده بود براي او از ناسازگاري کريم نوشته بود و از او خواسته بود که از او مراقبت کند. همين مسئله باعث شد که رحيم در تقسيم املاک امتياز بيشتري به کريم بدهد. اما رضا سهم خود را رفته‌رفته به دو برادر فروخت. رحيم ایروانی بعد از دبيرستان بدون اطلاع پدر به آبادان رفت و در شرکت نفت کار کرد. پدر از اين مسئله سخت برآشفته شده و کسي را براي يافتن او مأمور کرده بود. همه اينها شواهدي بر اين امرند که براي رحيم شرايط تأسيس بنگاه خانوادگي مهيا نبود. با این همه، عکس‌هاي کريم و رضا  که تا آخرین روزهای زندگی زير ميز کار رحيم بودند نشانۀ حسرت او بر فقدان خانواده در نظر او بوده است.[17] به علاوه، رحيم اگر چه پدر زينت، همسرش، را بسيار دوست داشت و از او چيزهاي فراوانی آموخته بود، بخت آن را نداشت که از نيروي تجاري حاج فرج منتخب، که از تجار سرشناس شيراز بود، سود جويد. حاج فرج منتخب درست زماني که نخستين جلوه‌هاي فعاليت صنعتي رحيم آغاز شده بود، در سال 1338ش، درگذشت. رحيم يک‌بار هنگام ساخت پاساژ استاندارد در شهر شیراز از کمک او بهره برده بود. او در سال‌هاي بعد از کمک فرزندان حاج فرج، قاسم و اصغر منتخب، در گروه صنعتي ملي استفاده کرد، اما اينها به تنهايي نمي توانست به ساخت بنگاهي خانوادگي بيانجامد. رحيم که بعد از فارغ‌ التحصيلي در تيرماه 1327 ازدواج کرده بود، علي‌رغم نظر مثبتش نسبت به نقش زنان در فعاليت‌هاي اقتصادي، در آن زمان به سبب جواني همسرش نمي‌توانست از نيروي او استفاده کند. در ضمن، همسرش در آن وقت به تربيت فرزندان مشغول بود. نزهت (نازي)، اولين فرزند رحيم، در شهريورماه 1328 به دنيا آمد، بهمن در اسفند 1330، مريم در دي‌ماه 1334 و علي، آخرين فرزندشان، در شهريوماه 1339 و هنگامي که رشتۀ فعاليت و رهيافت صنعتي ايرواني در کفش ملي به خوبي روشن شده بود. در نيمه‌هاي دهۀ 1340، کفش ملي در قالب توسعه و ادغام عمودي شکل گرفته بود. فرزندان رحيم، نازي و بهمن، به ترتيب 17 و 15 ساله بودند. بنابراين، چاره‌اي براي رحيم نمي‌ماند جز اینکه بر اصول ديگري براي ساختن بنگاه سرمايه‌داری خود تکیه کند. رحيم ضمن عشق به ايجاد گروه صنعتي خود، اجازه نمي‌داد که هيچ‌کس در اين گروه خللي ايجاد کند، درست مانند يک فرمانده عمل می‌کرد. اما در عين حال، همه را عضو خانوادۀ خود مي‌دانست. درست مانند پدري مسئول از قلمرو خود، به مثابه یک پدر، با ايجاد ارتباط عاطفي عميق با کارگران، مديران و ذي‌نفعان حفاظت مي‌کرد. در نتيجه، خروج مديران صرف نظر از اهميت آنان به لحاظ عاطفي برايش گران بود و با هر کس آشنا مي‌شد، تلاش می‌کرد زمينۀ خانوادگی کارش را نیز در گروه صنعتي ملي فراهم کند. اخراج کارگر خيلي برايش سخت بود، ولي به راحتي افراد را استخدام مي‌کرد.[18] او هميشه سعي مي‌كرد در مقابل خطاي كارگران، مديران و كاركنان فروشگاه‌ها آنها را با كاهش رتبه تنبيه كند، نه با اخراجشان. در اين شرايط، اين پدر فرمانده نمي‌توانست فقط به اجراي سياست‌هاي معمول کارگري و ارتباطات مديريتي بپردازد، بلکه بايد از آن حد فراتر مي‌رفت تا گروه صنعتي ملي را به گروهی چون خانواده‌اي بدل کند. آنچه در گروه صنعتي ملي در جريان بود زمينۀ شکل‌گيري یک خانوادۀ بزرگ بود تا فقدان حضور عناصر خانواده را بر طرف کند و درجۀ اعتماد بين افراد را بالا ببرد. بنابراين، رحيم ایروانی مي‌دانست بايد از كوچك‌ترين مشكلات اين خانواده مطلع باشد، به‌ويژه مشكلات كاركنان و خانواده‌شان. چه آن هنگام که ساعت‌ها در مراسم اعطاي عيدي کارگران بر پاي مي‌ايستاد و با فرد‌فرد کارگران دست مي‌داد و چه زماني که آنها را با خانواده گروه‌گروه به باغ کفش ملي در کرج دعوت مي‌کرد، در پي تعميق اين ارتباط خانوادگي بود. اين ديدارها و گردهمايي‌ها فرصتي مغتنم براي محکم‌تر کردن روابط اين خانواده بود. او بارها برای کارگران و سرکارگران اين جمله را تکرار مي‌کرد که ”همگي بر سر يک سفره نشسته‌ايم.“ او همچنین اصرار مي‌ورزيد که افراد در گروه بايد متأهل باشند. چون نگرش او به گروه به مثابه خانواده‌اي بزرگ بود، لذا نمي‌توانست به نقش نهاد خانواده بي‌توجه باشد. به علاوه، مي‌‌دانست که ازدواج و به‌ويژه ازدواج درون گروه صنعتي ملي مي‌تواند هم به استحکام روابط خانوادگی افراد و هم به پیوستگی بیشتر گروه منجر شود. او برای اجرای این امر کمک‌ها و تشويق‌هايي در نظر گرفته بود. ايرواني در فروشگاه‌ها با مشکل بزرگ کنترل فروشگاه‌ها روبه‌رو بود. تجربه به او ثابت کرده بود که ضمن به کارگيري همۀ روش‌هاي پيشرفتۀ کنترل نمي‌توان از تأکيدات معنوي غفلت کرد. اين تأکيدات به منظور ساختن خانوادۀ بزرگ بود. او هميشه به کارمندان فروشگاه‌ها مي‌گفت سفره‌اي پهن شده است، سعي کنيد اين سفره همچنان باز بماند. سفرۀ بزرگ کفش ملي را او براي همه مي‌خواست و برخلاف انديشۀ بيشينه‌ساز سرمايه‌داری، او پدری کارآفرين بود که پس‌اندازها را براي زندگي بهتر فرزندان مي‌خواست. بر اين اساس، تمايل ايرواني براي وابسته کردن افراد حوزۀ فعاليتش به خود به انگيزه‌هايش براي ساختن خانوادۀ کفش ملي برمی‌گشت. اين انگيزۀ آگاهانه از آنجا نشئت مي‌گرفت که امکان تأسيس بنگاه خانوادگي واقعی کم بود. به علاوه، شاید به دوران طفوليت و از دست دادن مادرش در کودکي مرتبط بود. شايد او سعي مي‌کرد ديگران را بسیار به خودش وابسته کند. تاریخ تولد افراد، سالگرد ازدواج‌ها، و تاريخ مرگ‌ها را از ياد نمي‌برد، به موقع براي آنها گل مي‌فرستاد و دلجويي مي‌کرد و به نحوي محبت‌هايي مي‌کرد که از هر کسي ساخته نبود. او علاقه داشت که نوعی ارتباط عاطفي با همه برقرار کند تا همه با او رابطۀ محکم‌تر و وفادارانه‌تري برقرار کنند. این يکي از خصوصياتی بود که در همۀ کارهاي رحيم ديده مي‌شد.[19] رحيم بيشتر پيام‌هاي خود را از طريق ”اخبار کفش ملي“ منتشر مي‌کرد.[20] او از اين طريق احساسات و خواسته‌هاي پدرانۀ خود را با آنها در ميان مي‌گذاشت. در برخورد با کارگران، کارمندان و به‌ويژه فروشنده‌ها به خانوادۀ کفش ملي اشاره مي کرد. او توليد و هزينه‌هاي کفش ملي را به مثابه سفرۀ يک خانواده در نظر مي‌گرفت که همه بر سر آن نشسته‌اند و از همه مي‌خواست تا به بقاي اين سفره کمک کنند. رحيم ايرواني حتي نگران سرنوشت اين خانوادۀ بزرگ بدون حضور خودش بود. رحيم پس از خروج از ايران و مصادرۀ كارخانجاتش، هر سال در اواخر اسفندماه طي نامۀ مفصلي ضمن تبريك سال نو، به ‌همۀ كاركنان سفارش مي‌كرد با علاقه‌مندي و دلسوزي كار كنند و در حفظ گروه صنعتي ملي كوشا باشند، چون مال خودشان است.[21] رحيم بعد از بازگشت به ايران در سال 1372، در بازدید از هر فروشگاهي سفارش مي‌کرد که مواظب کفش ملي باشيد، چون سفره‌اي است که براي همۀ شما پهن شده است. رابطۀ مديران، کارگران و فروشندگان رابطۀ اعضاي يک خانوادۀ بزرگ بود. رحيم هميشه از اصطلاح ”خانوادۀ بزرگ كفش ملي“ استفاده مي‌کرد؛ خانواده‌اي که در آن نظم جايگاه مهمي داشت. [22] بنابراين، در کفش ملي تا روزهاي انقلاب اعتصابي روي نداد.[23]

تأکید ایروانی بر استفاده از مفهوم ”خانواده“ راهی برای حل تعارض منافع کنشگران غیرعضو خانواده و یکسان‌سازی آن با منافع شرکت بود، در حالی‌ که نهادگرایان اقتصادی با طرح ”نظریۀ نمایندگی“ (Agency Theory)[24] بر تضاد منافع فاعلان مختلف بنگاه اقتصادی تأکید دارند. در عمل، برخی پدران در بنگاه‌های خانوادگی، مانند رحیم ایروانی، پدیدۀ یکسان‌سازی منافع را با استفاده از مفهوم خانواده ممکن کرده‌اند.[25] غیر از رحیم ایروانی که توانست به خوبی این یکسان‌سازی را انجام دهد، در سایر بنگاه‌های خانوادگی نیز کارکنان غیرعضو چنان وفاداری و تعلق خاطری به بنگاه دارند که از منافع خود به خاطر بنگاه خانوادگی دست می‌کشند. برای مثال، مهندس فضل‌الله رهنما، بنیان‌گذار شرکت پلار در اصفهان در 1331ش، در زمانی که وضع شرکت مناسب نبود و به کارکنان اعلام کرد شرکت در معرض ورشکستگی است و دیگر توان پرداخت دستمزهایشان را ندارد، با واکنش همدردانۀ کارگران روبه‌رو شد. آنها حاضر شدند تا بهبود وضع شرکت بیشتر کار کنند و دستمزدی دریافت نکنند. اکبر سادات، یکی از استادکارهای قدیمی کارخانۀ پلار تعریف می‌کرد که

ما مهندس رهنما را خیلی دوست داشتیم. او روزی به میان کارگران آمد و گفت شرکت در معرض ورشکستگی است و توان پرداخت دستمزدهای شما را نداریم. حالا هر کس می‌خواهد می‌تواند برود شکایت کند. وقتی خواست برود، پایش گیر کرد به جسمی و در حال زمین خوردن بود. کارگران از این صحنه بسیار ناراحت شدند و با تعلق خاطری که به او داشتند تصمیم گرفتند تا بهبود وضع شرکت بدون دستمزد کار کنند. از آن پس، تا حدود دو ماه در کارخانه ماندیم و سه شیفت کار کردیم و تنها روزهای جمعه برای نظافت و حمام بیرون می‌آمدیم.[26]

 

سطح اعتماد داخلی و منابع اعتباری

به‌رغم آنکه سطح بالای اعتماد ممکن است موجبات آسیب و سوء استفاده به بنگاه را فراهم کند، در مبادلات اقتصادی اهمیت دارد. بنا به یافته‌ها، منابع اعتباری به بنگاه‌های خانوادگی موفق اعتماد بیشتری  داشته‌اند تا بنگاه‌های غیرخانوادگی. به عبارت دیگر، بنگاه خانوادگی به‌خودی‌خود در مراودات اقتصادی و اجتماعی نوعی مشروعیت و اعتماد به نفس پایدار ایجاد می‌کند.[27] مثلاً علی خسروشاهی برای توسعۀ کارگاه‌های ویفر در نیمه‌های دوم سال 1340ش تقاضای وامی به مبلغ 50‌میلیون ریال از بانک توسعۀ صنعتی و معدنی ایران کرد. بانک 60 درصد مبلغ طرح را به مبلغ 30‌میلیون ریال بعد از بررسی‌های مالی و فنی پرداخت کرد. فریدون علاقه‌بند، مأمور ارزیابی و نظارت این طرح در بانک توسعۀ صنعتی و معدنی ایران، می‌گوید: ”وقتی برای بررسی از علی خسروشاهی پرسیدم قصد ساخت چه محصولی را دارید؟ گفت: ’هر چه می‌خواهید بنویسید. ‘او حاضر نبود نام محصول را اعلام کند، زیرا نمی‌خواست رقبا از برنامۀ تولید او مطلع شوند. اما روزی بعد از شروع تولید چند کارتن ویفر برای بانک فرستاد تا محصول نهایی را اعلام کند.‌“[28] بعد از این نیز چند بار شرکت مینو برای اجرای طرح‌های توسعۀ خود از بانک توسعۀ صنعتی و معدنی درخواست وام کرد، اما اطلاعات کافی دربارۀ جزئیات طرح پیشنهادی ارائه نکرد. در گزارش بانک دربارۀ شرکت مینو آمده است که ”چون قسمتی از عملیات اجرایی هر طرحی قبل از درخواست وام از این بانک انجام می‌شود، تشخیص اینکه این عملیات واقعاً مربوط به طرح پیشنهادی بوده و یا مربوط به طرح‌های قبلی است امکان‌پذیر نبود. و همچنین تعیین میزان وام طبق روش‌های معمول بانک امکان‌پذیر نبود.‌“[29] در کل، گروه صنعتی مینو در تقاضاهای وام خود از بانک توسعۀ صنعتی حداقل اطلاعات را در اختیار بانک قرار می‌داد، زیرا می‌دانست که بر اساس ترکیب هیئت عامل بانک گزارش‌هایی که تهیه می‌شود به‌ وزارتخانه‌ها و سازمان‌های متفاوت ارسال می‌شود و ممکن است به دست رقبا بیفتد. چون گروه از بهترین مشتریان بانک بود و همیشه به تعهدات خود به موقع عمل می‌کرد[30] و خردجو، مدیر عامل بانک توسعۀ صنعتی و معدنی، به مدیریت خسروشاهی معتقد بود، بانک وام‌ها را بدون داشتن اطلاعات کامل تصویب می‌کرد.[31]

روشن است که اعتماد بانک نقش تعیین‌کننده‌ای در سرنوشت بنگاه خانوادگی بازی نمی‌کند، اما همراهی هر دو مشکل اعتبارات بنگاه خانوادگی را حل می‌کند. به عبارت دیگر، بنگاه‌های غیرخانوادگی بسیاری مجبور شده‌اند به‌رغم دریافت اعتبار و به سبب نبود نقدینگی کار را رها کنند یا با بنگاه‌های خانوادگی شریک شوند. برای مثال، حسین مختاری که برای راه‌اندازی کارخانۀ تولید پودر برف از صندوق تجدید ارزیابی جواهرات سلطنتی مجوز دریافت کرده بود و در حال وارد کردن ماشین‌آلات به ایران بود،[32] می‌گفت که ”مجبور شدم به علت فقدان نقدینگی با خانوادۀ لاجوردی‌ها شریک شوم، وگرنه ورشکست می‌شدم. اگر مانند لاجوردی‌ها چند برادر بودیم، مجبور نمی‌شدم با کسی شریک شوم.‌“[33]

 

تشکیل سرمایۀ اجتماعی یا پیوندهای دور

یکی دیگر از پیامدهای بالا بودن سطح اعتماد در بنگاه‌های خانوادگی استفاده از اعتماد دیگران در بنگاه است. چون در بنگاه‌های خانوادگی سطح اعتماد بالا ناشی از روابط عاطفی خانوادگی بالاست، زمینه را برای استفاده از منابع اعتماد دیگرانِ غیرعضو فراهم می‌کند. به عبارت دیگر، سطح اعتماد درون خانواده (پیوندهای قوی) امکان استفاده از پیوندهای ضعیف (سرمایۀ اجتماعی ) را برای بنگاه خانوادگی فراهم می‌کند. برخی بنگاه‌های خانوادگی که به اهمیت این سرمایه نزد اعضای غیرعضو بنگاه خانوادگی آگاهی دارند، به شکلی نظام‌یافته‌ از آن استفاده می‌کنند.[34] مثلاً يكي از خصوصيات رحیم ايرواني، بنیان‌گذار گروه صنعتی ملی، چگونگي استفاده از روابط اجتماعي دیگرانِ غیرعضو خانواده بود. او از همۀ ارتباطات و دوستي‌هايش در طول دوران كودكي، جواني و دوران تجارت برای پيشبرد كارش استفاده مي‌كرد. در کالج اصفهان، دبيرستان شاهپور و دانشگاه تهران دوستان فراوانی به دست آورد و رابطۀ خود را با آنها تا پايان زندگي حفظ كرد.[35] غیر از این، ايرواني در درون بنگاه خانوادگی هم شيوه‌هاي خاصي براي ايجاد و محکم کردن رابطه آموخته بود، از جمله يادآوري مهم‌ترين روزهاي زندگي دوستان و اقوام. به عبارت ديگر، او با همۀ افراد خانوادۀ کارکنان دوست تمام‌عيار مي‌شد. بدين سان، او شبکۀ دوستي محکمي را پديد آورد. نه فقط افرادي كه با او كار مي‌كردند خاطراتي از او نقل مي‌كنند، بلكه افراد خانوادۀ كارگران و مديرانش نيز او را به ‌ياد دارند، چون او شبکۀ روابط دوستان وهمكاران خود را با خانواده و همۀ ارتباطات آنها مي‌شناخت.[36] يکي از کارهاي او در هنگام استخدام کارکنان پُر کردن فرم استخدامي مخصوصی بود. در اين فرم از تعداد برادران و خواهران، کار آنها و تأهل و تجرد و بچه‌ها، عمو، عمه، خاله، شوهرخاله و غيره سؤال مي‌شد.[37] رحيم همۀ اطلاعات مديران و حتي کارگران را براي محکم‌تر کردن همان شبکۀ روابط خود حفظ می‌کرد و تا حدي به ذهن مي‌سپرد. رحيم ايرواني دو نوع ارتباط ايجاد مي‌کرد: يکي ايجاد ارتباط عاطفي و ديگر ايجاد ارتباط براي پيشبرد کار. يکي از خصوصيات او اين بود که سعي مي‌کرد با پدر، مادر، خواهر و تمامي اعضاي درجۀ اول و دوم کارکنان مستقيم و غيرمستقيم ارتباط برقرار کند. اين شبکۀ ارتباطات در بسياري مواقع برای تجديد دوستي‌ها مورد استفاده قرار مي‌گرفت. چون رحيم ايراوني در کار اخلاق تندي داشت و گاهي اوقات عکس‌العمل‌هايي نشان مي‌داد که باعث قهر و دلخوري افراد مي‌شد، با اين ارتباطات آشتي برقرار مي‌کرد و نمي‌گذاشت قهر استمرار داشته باشد. او نام همۀ کارگران قديمي و جديد را با نام فرزندان و اطرافيانشان به خاطر مي‌سپرد و برخي حوادث را کاملاً به ياد داشت، به نحوي که مي‌دانست کدام يک از اعضاي خانواده بيمار، کدام شاغل يا در مسافرت‌اند. او همواره سراغشان را مي‌گرفت، به قسمی که مخاطبان، و به‌ویژه مدیران، به خوبي عاطفه و علاقه را احساس مي‌کردند و می‌فهمیدند که او به زندگي‌شان توجه دارد. رحيم ايرواني سعي مي‌کرد آدم‌ها را به خودش وابسته کند تا بنياد‌هاي شبکۀ روابط اجتماعي‌اش تقويت شود، شايد این امر برگرفته از تعاليمی بود که از زمان درس خواندن در کالج اصفهان آموخته بود.[38] اين كالج بر اساس سنت مدارس عمومي در انگلستان از جمله گردهمايي سالانۀ فارغ‌التحصيلان را برگزار مي‌كرد تا ایشان روابط خود را تجديد کنند. رحيم نيز اين کار را در رابطه‌اش با همه دوستانش اجرا می‌کرد.

 پدرِ بنیان‌گذار و شرکای غیرعضو

یکی از چالش‌های بنگاه‌های خانوادگی در ایران ترجیح کار با فرزندان است تا با شرکای غیرعضو، حتی اگر این شرکا توانایی بیشتری از فرزند کم‌تجربه داشته باشد. به عبارت دیگر، تاجران و صنعتگران ایرانی ترجیح می‌دهند با خانواده کار کنند، زیرا می‌ترسند در صورت بروز اختلاف با شرکا، حل آن در مقابل دادگاه ناممکن باشد. علی خسروشاهی، بنیان‌گذار گروه صنعتی مینو، ترجیح داد از پسرش بخواهد كه به ایران برگردد و تحصیل را ترك كند تا او را به سمت معاونت خود بگمارد، زیرا به فرزند خود اعتماد بیشتری داشت و اعتماد به معاون خود را از دست داده بود. حسن خسروشاهی می‌گوید:

پدرم بسیار علاقه داشت درس را رها کنم و برای کمک به او به ایران برگردم. یکی از علل این امر این بود که می‌دید که گروه تولیدارو که همیشه او کار خود را با آنها مقایسه می‌کرد مرکب از شش برادر و چند برادرزاده‌اند و یا شرکت پرورش، که در آن زمان مهم‌ترین رقیب در واردات اجناس خارجی بود، به وسیلۀ چند شریک اداره می‌شود، در حالی ‌که کمک او در گروه مینو فقط برادرش جلیل است.[39]

لذا با اینکه دوستان نزدیکش، مانند حمید عنایت، عقیده داشتند که ادامه تحصیل بدهد، به ایران برگشت. در ضمن، علی خسروشاهی اصولاً اعتقادی به تحصیلات دانشگاهی فرزندانش نداشت.[40] با این همه، حسن بعد از بازگشت به دانشکدۀ حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران رفت و با اخذ درجۀ لیسانس فارغ‌التحصیل شد. از آن زمان به بعد، حسن خسروشاهی در مقام یکی از مدیران اصلی شرکت صنعتی مینو در بنگاه خانوادگی خسروشاهی مطرح بود و نقشی اساسی در برخی تحولات شرکت و از جمله در بازاریابی مدرن بازی کرد.

البته نمی‌توان شریک غیرعضو را به لحاظ اعتماد و احترام با فرزند مقایسه کرد. اما همین نمونه نشان می‌دهد که انتخاب بین شریک و فرزند فقط بر مبنای سوددهی شرکت قرار ندارد و دلایل غیراقتصادی دیگری نیز در این امر دخیل‌اند. حسن خسروشاهی، مانند بیشتر فرزندان، روابطش با پدر بسیار محترمانه بود و برخی اختلاف نظرات آنها نیز هیچ‌گاه در حوزۀ عمومی شرکت مطرح نمی‌شد. به روایت بسیاری از مدیران و کارکنان شرکت مینو، او احترام بسیاری به پدرش می‌گذاشت و هرگاه که با هم در شرکت ظاهر می‌شدند، به نشانۀ احترامی سنتی چند قدم عقب‌تر از او راه می‌رفت. اینها نمونه‌ای از دلایل خاتمۀ شراکت با فرد غیرعضو خانواده و جایگزین کردن فرزندان در ساختار مالکیت و مدیریت بنگاه خانوادگی است.

تردید اعضای بنگاه خانوادگی به شراکت با غیراعضا در هر مرحله از تکامل بنگاه خانوادگی مطرح می‌شود. برای نمونه، در سال 1353ش، حتی هنگامی که سرمایه‌داری خانوادگی لاجوردی قدرت و موفقیت کافی داشت، از پذیرش شریک جدید خودداری می‌کرد.[41]

در نمونه‌ای دیگر، سید محمد گرامی، از بنیان‌گذاران شرکت چای گلستان ، از شریک بیست‌سالۀ خود، سیدرضا کوچک‌زاده که از سال 1320 در معاملات چای با او شراکت داشت و با هم کارخانۀ چای گلستان را در 1340 بنیان نهادند، به علت بزرگ شدن‌ فرزندانش جدا شد، در حالی ‌که همسر محمد گرامی خواهر سیدرضا کوچک‌زاده بود.[42]

اگرچه بنگاه‌های خانوادگی در معرض اختلافات خانوادگی قرار دارند، بسیاری از بنگاه‌های غیرخانوادگی که شرکای مختلفی از چند خانواده در آن شراکت داشته‌اند زودتر از سایر بنگاه‌ها منحل شده‌اند. برای مثال، در سال 1314ش، پنج خانواده از تجار تبریزی (برادران خسروشاهی، حاج حسن و حاج غفار و حاج حسین، و دو خانواده از خاندان شالچیلار) کارخانۀ پارچه‌بافی آذربایجان را در قزوین دوره‌ای که تأسیس کردند که تجار هنوز آمادگی لازم برای ورود به کار صنعتی را نداشتند. فقط سیاست‌های اقتصادی حمایت‌گرایانۀ دولت از صنایع و محدود کردن واردات و کنترل قیمت اسعار خارجی محرک اصلی آنها بود که باعث اعتراض تجار نیز شده بود.[43] به علاوه، آنها هنوز تجربه‌ای در زمینۀ مشارکت در صنعت نداشتند و گمان می‌کردند تجربۀ موفق شراکت در معاملات تجاری ضامن موفقیتشان در این صنعت نیز خواهد بود، گرچه کمبود سرمایه نیز یکی از دلایل شراکت در سرمایه‌گذاری صنعتی ایشان بود. به عبارت دیگر، این خانواده‌ها تجربۀ ناموفقی هم در شراکت نداشتند که مانع شروع کارشان در راه‌اندازی شراکتی این کارخانه شود. این شراکت چندان طول نکشید. بعد از جدایی این خانواده‌ها رقیب یکدیگر در فعالیت‌های اقتصادی شدند.[44] مطالعۀ فراز و فرود کارخانۀ پارچه‌بافی آذربایجان روشن می‌کند که اختلافات گسترده مابین شرکا باعث شد که هر یک سرمایۀ خود را که قسمتی از آن از محل سود کارخانه به دست آمده بود در رشته‌های دیگر به کار بیاندازند. حاج حسن خسروشاهی با کمک فرزندانش، کاظم و دکتر نصرالله که در امریکا بودند، نمایندگی شرکت دارویی ماکسون و رابینز و شیرخشک کرافت، محصول نشنال دیری کمپانی (National Dairy Company)، و سپس امریکن سایانامید (American Cyanamid) را گرفت؛ علی خسروشاهی نخست نمایندۀ فروش محصولات دارویی بوتس و بخاری علاءالدین و بعد محصولات نستله شد و شالچیلارها نیز نمایندگی شرکت دارویی یو‌سی‌بی (UCB) را گرفتند؛[45] هر سه نیز در بازار سلطانی تهران حجره داشتند.[46] اگرچه فعالیت‌های اقتصادی در صنعت نساجی از دهۀ 1310ش در کشور گسترش یافته بود، این صنایع در کنار عوامل دیگر هم با فقدان مدیریت و جنبش‌های کارگری روبه‌رو بود که بر بهینه‌سازی تولید تأثیر داشت و هم سرمایه‌داران نمی‌توانستند تعارض منافع و موقعیت شرکایشان را در چارچوب روابط خانوادگی و غیرخانوادگی تنظیم کنند.[47]

 

معضل ورود فرزندان به بنگاه‌های خانوادگی

معضلات بنگاه‌های خانوادگی با بزرگ ‌‌شدن فرزندان جدی‌تر می‌شود. چنین معضلی مانع تداوم بنگاه خانوادگی برادران خیامی شد. در دهۀ ١٣٥٠ش  قبل از وقوع انقلاب، بزرگ‌ترین واحد اقتصادی کشور بنگاه خانوادگی برادران خیامی بود، هرچند عمرش از همۀ بنگاه‌های خانوادگی بزرگ در ایران کوتاه‌تر بود. علت اصلی عمر کوتاه این بنگاه آن بود که دو برادر نتوانستند تعارضات گوناگون خانوادگی و اقتصادی‌شان را مدیریت کنند. هرچه شركت خانوادگي روابط منسجم‌تری داشته باشد، تداوم بیشتری در رقابت‌های اقتصادی خواهد داشت.[48] اگر روابط خانوادگی آنها به هم نمی‌خورد، بنگاه خانوادگی آنها در وضع بسیار بهتری بود. به‌ علاوه، وقتي از يك شركت خانوادگي صحبت مي‌شود، اعضای آن ناشناس نيستند و همه عضو يك خانواده‌اند و پایداری این نوع بنگاه‌ها براي اقتصاد هر كشور مشاغل نسبتاً امن فراهم مي‌كند. با همۀ اين احوال، درگیری‌های اين دو برادر تا حدی منحصربه‌فرد نیز بود. آنها علاوه بر حل تضادهایشان با کارگران و مدیران شرکت که امری طبیعی براي هر بنگاه اقتصادي است، باید اختلاف سليقه‌‌ها بین خود را نیز حل ‌می‌کردند. اما آنها نتوانستند بسیاری از مشکلاتی را مدبرانه و مناسب حل کنند که هر یک موجب ایجاد انشعاب در فعالیت‌های اقتصادی می‌شود. برخلاف بیشتر بنگاه‌های اقتصادی خانوادگی، پدر آنها نقش تعیین‌کننده‌ای در شرکت بازی نمی‌کرد. در حقیقت، احمد خیامی این بنگاه را بنیان گذاشت و محمود خیامی در راه توسعۀ آن تلاش کرد و پدرشان فقط یک سهام داشت. بنابراین، عمر فعالیت خانوادگی به نسل دوم هم نکشید.

هنگامی که احمد و محمود خیامی در تعمیرگاه خود در شهر مشهد فعالیت اقتصادی کوچک خانوادگی داشتند، اصل ارزشي ايثار و دگر‌خواهي اصل اساسی و تنظیم‌کنندۀ رابطۀ آنها بود. اما چند دهه بعد و وقتی بنگاه خانوادگی گسترده شد، اصل منفعت‌خواهی جایگزین آن شد. تغییر اصول ناشی از روابط خانوادگی معمولاً با رشد بنگاه‌ها بروز می‌کند.[49] حتی منسجم‌ترین خانواده، یعنی خانوادۀ لاجوردی، از این خطر در امان نبود. حبیب لاجوردی، از اعضای خانواده لاجوردی، در نامه‌ای به برادرش احمد لاجوردی نسبت به برخی اختلاف‌های خانوادگی هشدار می‌دهد. او می‌گوید که مثلاً اختلافاتی بین برادران بهبهانی بر سر کارهای بازرگانی صورت گرفت و به روابط برادری بین آنها لطمه زد. او همچنین به رابطۀ نزدیک احمد و محمود خیامی اشاره می‌کند که بعد از تلاش آنها برای به دست آوردن قدرت بیشتر بین آنها اختلاف ایجاد کرد.[50] همۀ اینها نشان می‌دهد که بنگاه‌های خانوادگی بزرگ با چه مشکلاتی درگیر بوده‌اند. یکی دیگر از چالش‌هایی که احمد و محمود خیامی با آن روبه‌رو شدند ورود اعضای جدید خانواده به بنگاه بود. اینکه چه دلایلی باعث ایجاد نگرانی محمود خیامی شد تا پیشنهاد جدایی بدهد به ‌روشنی در این روایت‌ها مشخص نیست،[51] اما می‌دانیم که سعید خیامی، پسر احمد، بعد از اتمام تحصیلات در اواخر تابستان سال ۱۳۵۰ به ایران برگشت و مدیریت بخشی از امور سفارشات خارجی را در شرکت خانوادگی ایران‌ناسیونال به دست گرفت، در حالی‌که سفارش کلی برای قطعات سی‌کی‌دی را احمد خیامی در دست داشت. سعید همچنین در ادارۀ مرکزی شرکت مسئولیت امور نمایندگان فروش را برعهده گرفت. همین امر یکی از دلایل مهم جدایی آنها محسوب می‌شود. در حقیقت، محمود خیامی نگران آیندۀ رابطه‌اش با احمد و فرزندانش بود که رفته‌رفته به مدیریت قسمت‌های متفاوت شرکت منصوب می‌شدند. احمد خیامی هم حس کرده بود که جریان کارها به خوبی جلو نمی‌رود و محمود خود را فرد دوم در شرکت می‌داند. در نتیجه، تصمیم به جدایی گرفتند و همه‌چیز را نصف کردند. همۀ قسمت‌های مرسدس بنز را احمد برداشت و ایران‌ناسیونال را محمود. ارزش واقعی ایران‌ناسیونال در روزهای جدایی این دو برادر حدود 2میلیارد تومان دانسته شده و شرکت روزانه ۷۰۰هزار تومان درآمد داشت، چون هر روز 300 دستگاه پیکان و 40 دستگاه اتوبوس، مینی‌بوس و کامیون می‌فروخت. آنها این جدایی را از مردم مخفی کردند، چون نیک می‌دانستند بخشی از اعتبار آنها به حفظ اتحاد خانوادگی آنها نزد دیگران بستگی دارد. حتی شاه نیز که به امور این شرکت علاقه داشت در خصوص این جدایی پادرمیانی نکرد. [52] احمد خیامی بعد از جدایی از برادرش در ۱۵ نقطۀ تهران اقدام به خرید زمین کرد. بعد از آن، از شراکت با حمید کاشانی که سابقۀ بیشتری در تأسیس فروشگاه‌های بزرگ داشت جدا شد. همچنین، از دیگران نیز برای شراکت در سرمایه‌گذاری در این فروشگاه‌ها دعوت کرد، اما کسی جلو نیامد. بعد از آن، به تأسیس انبارهای مختلفی در جادۀ کرج و جادۀ قزوین مبادرت کرد. در مرحلۀ بعد، به کار ساخت ۸ فروشگاه در محلات پایین و متوسط شهری اقدام کرد. او همچنین به تأسیس کارخانه‌های نان و شیرینی‌پزی و احداث سردخانه‌های بزرگ پرداخت که امری ضروری برای توسعۀ این فروشگاه‌ها بود. او در این زمینه از مشورت متخصصان خارجی نیز استفاده کرد، اما دیگر از برادرش خبری نبود.

 

معضل جانشینی و قوانین وراثت

جانشینی نقشی اساسی در بقای بنگاه‌های خانوادگی داشته است و از معضلات مهم بنگاه‌های خانوادگی در ایران بوده است. حالت معمولی جانشینی در بنگاه‌های خانوادگی ممکن است طیفی از انتقال مالکیت از پدر بنیان‌گذار به فرزندان تا انتقال مالکیت از برادر بزرگ به برادران کوچک‌تر را در بر بگیرد. در ایران، تعداد شرکت‌های خانوادگی بزرگی که توانستند بدون انحلال از یک نسل به نسل دیگر منتقل شوند بسیار اندک است. مشخصاً سه شرکت را می‌توان شناسایی کرد. نخست، کارخانۀ وطن به مالکیت خانوادۀ کازرونی که از دهۀ 1310 تا 1357 دو نسل دوام آورد. سپس، گروه صنعتی بهشهر به مالکیت و مدیریت خانوادۀ لاجوردی و لاجوردیان و گروه صنعتی ارج با مالکیت برادران ارجمند.

شرکت صنعتی ارج را در سال 1316 خلیل ارجمند، برادر بزرگ‌تر ارجمندها، تأسیس کرد. خلیل دانشجوی برجسته‌ای بود که در گروه صد دانشجوی برتر کشور بود که در زمان سلطنت رضاشاه با بورس تحصیلی به اروپا اعزام شد. در بازگشت، در سال 1316 ضمن تأسیس کارخانۀ ارج، در کسوت استاد مکانیک در دانشکدۀ فنی دانشگاه تهران نیز تدریس می‌کرد. در سال 1323 و هنگامی که مشغول بررسی کار یکی از پمپ‌های آب در منطقۀ جنوب شهر تهران بود به درون چاه افتاد و درگذشت. کارخانۀ ارج را تا زمانی که برادرش، اسکندر، بعد از اتمام تحصیلاتش از خارج برگردد، پدرشان اداره می‌کرد. اسکندر نیز بعد از سه سال کارخانه را به دست برادر کوچک‌تر، سیاوش، داد و خود شرکت‌های دیگری مانند مشعل خاور را تأسیس کرد. سیاوش در 25 سال (1332-1357) کارخانۀ ارج با 3هزار کارکن به بزرگ‌ترین تولیدکنندۀ لوازم خانگی در خاورمیانه تبدیل کرد. رحیم ارجمند، پدر ارجمندها، نقش مهمی در این انتقال بازی کرد، اما بیش از همه نحوۀ مدیریت شرکت‌ها بود که در این انتقال مؤثر افتاد. مهندس سیاوش ارجمند می‌گفت: ”قرار من و اسکندر این است که مدیریت هر واحد به طور مستقل در دست هر یک از براداران باشد، اما مالکیت آنها مشترک باشد.‌“[53]

در دهۀ ١٣٥٠ و قبل از وقوع انقلاب، بنگاه خانوادگی لاجوردی‌ها یکی از منحصر‌به‌فردترین بنگاه‌های خانوادگی اقتصادی ایران و خاورمیانه بود.[54] اما برخلاف سایر بنگاه‌ها، بنگاه خانوادگی لاجوردی‌ها هم توسعه پیدا کرد و بزرگ شد و هم چهار نسل در آن فعالیت کردند. هرچند آنها هم مشکلاتی داشتند، اما عامل موفقیت آنها چگونگی حل تعارضات و اختلافات بود.[55]

اولين اقدام حاج سيدمحمود لاجوردي در بنیان‌گذاري بنگاه خانوادگي‌اش انحلال شراكت با پدر بود. احمد لاجوردي از پدرش حاج سیدمحمود لاجوردی نقل مي‌كرد كه

موقعي‌كه به تهران آمده بود در حجرۀ آقابزرگ، پدرش، [یعنی] حاج سیدمحمد لاجوردیان كار مي‌كرد و كم‌كم چند صد توماني پس‌انداز كرده بود. به آقابزرگ [پدر حاج سیدمحمود لاجوردی] پيشنهاد مي‌كند كه حالا او مي‌خواهد در كار شريك بشود و مايل نيست مانند گذشته فقط براي پدر كار نمايد. آقابزرگ با اين پيشنهاد موافقت مي‌كند، به ‌شرطي كه مقداري هم براي خاله‌جان و خواهرها و خودشان منظور شود. پس از مذاكراتي اين توافق به عمل مي‌آيد و پدرم براي اولين‌بار در يك تجارتخانۀ خانوادگي با پدر و خواهرها و برادرش آقاسيدحسين شريك مي‌شود و به كار ادامه مي‌دهد.[56]

حاج سيدمحمود در اولين بنگاه خانوادگي اصلاحات زيادي براي رفع ركود حجرۀ تهران صورت داد و با پشتكار باعث پيشرفت تدريجي اين بنگاه شد. اما رفته‌رفته به فكر آتيۀ خانوادۀ خود افتاد. از طرفي فرزندانش كم‌كم بزرگ ‌می‌شدند و از طرف ديگر، چون خواهران و آقاسيدحسين، برادرش، هم در تجارتخانه‌‌‌ شريك بودند اين وضع را با نقشه و برنامه‌هاي آتيۀ خود سازگار نمي‌ديد. لذا شروع به مكاتبه و مذاكره براي جدا ‌شدن از پدرش كرد. حاج سيدمحمد لاجوردیان، پدرش، علاقه‌مند به جدايي حاج سيدمحمود نبود. حاج سيدمحمود لاجوردي تا سال ١٣٠٧ كه معامله‌‌هاي تجاري‌اش را منحصراً به اسم تجارتخانۀ آقاسيدمحمد لاجورديان و پسران انجام مي‌داد، با تولد فرزندانش، احمد و قاسم، در سال‌های ١٣٠٢ و ١٣٠٣ از معامله با سربرگ اين تجارتخانه‌‌‌‌ خودداري كرد و با كاغذهاي بدون مارك و ساده معاملات خود را صورت مي‌داد. در آن زمان، قاسم و دخترش فروغ هم به دنيا آمده بودند و مسئوليت‌هاي تازه‌اي براي او پيدا شده بود. حاج سيدمحمود به مكاتبات با پدرش ادامه داد و در نامه نوشت كه به سبب ايجاد شرايط جديدي كه برايش پدید آمده است بايد به فكر آينده باشد و پيشنهاد كرد كه بعد از حساب و كتاب در تجارت از هم جدا شوند. پدرش كه كم‌كم موقعيت او را درك كرده بود به پيشنهاد وي روي خوش نشان داد. در حقيقت، حاج سيدمحمد لاجورديان از سال‌ها پيش كه مي‌ديد ديگر فرزندش از كاغذهاي مارك‌دار تجارتخانۀ او استفاده نمي‌كند پي برده بود كه او قصد جدايي دارد. او به ‌خوبي مي‌دانست كه قصد فرزندش از اين جدايي استقلال اقتصادي است و بيشتر برای حفظ پيوندهاي خويشاوندي مانده است. حاج سيدمحمد لاجورديان به‌ منظور حل و فصل خواسته‌‌هاي سيدمحمود به تهران آمد و با پسرش وارد مذاكره شد. حاج سیدمحمود لاجوردی می‌گفت: ”پدرم نخست پرسيد چه می‌گويي؟ گفتم قصدم استقلال اقتصادي است.‌“[57] وقتي پدر دليل آن را پرسيد، حاج سيدمحمود جواب داد كه شما چند دختر و داماد داريد كه صاحب مال و مكنت هستند، در حالي‌كه من با داشتن چند فرزند تجارتي از خود ندارم و مي‌خواهم استقلال مالي داشته باشم تا صميمت خانوادگي بين ما پابرجا بماند. چون حاج سيدمحمود بنا بر استقلال مالي داشت، بايد رضايت پدر را به دست مي‌آورد. بنابراين، هر پيشنهادي را بدون حساب و كتاب می‌پذيرفت. اما از پدرش خواست كه اين جدايي برابر سند رسمی ‌باشد. پدر بعد از چند روز پذيرفت، اما گفت كه محضر اسناد رسمی ‌فقط اين موافقت‌نامه را تصديق امضا كند. حاج سيدمحمد دليل اين امر را هزينۀ محضر عنوان كرده بود، ولی حاج سيدمحمود حاضر شد هزينۀ محضر را بپردازد. در يكي از روزهاي سال ١٣٠٧، به محضر اسناد رسمی ‌شيخ ابوالقاسم ملايري در نزديكي چهارراه ملك در تهران رفتند و اسناد جدایی‌شان را امضا کردند.[58] به‌ واقع نیز حاج سیدمحمد لاجوردیان، در مقام پدر بنیان‌گذار و ايثارگر، نمی‌توانست براي هميشه سود پايين ناشی از کاهش تلاش فرزندش را قبول كند یا او را به سبب کم‌کاری اخراج كند يا بنگاه خانوادگي را بفروشد و از بازار خارج شود. بنابراین، درخواست حاج سیدمحمود لاجوردی مانند زنگ خطری بود که برایش به صدا درآمده بود. این زنگ خطر فقط در بنگاه‌های خانوادگی به‌ صدا در می‌آید. عامل غیرعضو ضرورتی نمی‌بیند که این زنگ را به صدا درآورد، بلکه مدیران باید برای کاهش انگیزه‌های او تدابیری بیندیشند.

فرايند تشكيل يك بنگاه خانوادگي و انحلال آن در زمان پدر تجربه‌اي كم‌نظير در تاريخ بنگاه‌داري خانوادگي در ايران است. وقتی که حاج سیدمحمود لاجوردی به تهران آمده بود و هیچ سهمی در بنگاه پدرش نداشت، چون تلاشش از بقیۀ افراد خانواده بیشتر بود، قبل از اینکه خود را درگیر خطر اخلاقی کند این پیشنهاد را عرضه کرد. اگر درخواست حاج سیدمحمود مبنی بر شراکت با پدرش رد می‌شد، خطر اخلاقی، یعنی استفاده از اطلاعات حساب پدر، بالاتر می‌رفت. کما اینکه وقتی فرزندانش به دنیا آمدند و حاج سیدمحمود تمایلی نداشت تا از سربرگ تجارتخانۀ پدر استفاده کند، پدر با درخواست او موافقت کرد. در مرحلۀ اول، پدرش با درخواست شراکت او موافقت کرده بود، اما آرام‌آرام ادامۀ شراکت عملی نبود، چون تلاش‌های حاج سیدمحمود منجر به سود برای اعضایی می‌شد که در کار چندان دخالت نداشتند و فقط در سرمایه شریک بودند. ادامۀ این وضع سطح اعتماد در ميان افراد خانواده از يك سو و حاج سیدمحمود و پدرش را از سوی دیگر کاهش می‌داد و چون کاهش اعتماد مانع مهمی‌ در گسترش بنگاه اقتصادی خانوادگی است، تلاش حاج سیدمحمود را کاهش می‌داد که در نهایت منجر به کسب سود بالاتر نمي‌شد. در حقيقت، اعتماد بنگاه خانوادگي در شرف زوال بود و حاج سیدمحمد لاجوردیان باید برای جلب اعتماد پسرش متكي به دستمزد و پرداخت‌هاي اضطراري می‌شد كه آنها هم براي بنگاه پر‌هزينه بودند. جدایی یگانه سازوکاری بود که منجر به نتیجه می‌شد، اما اگر حاج سیدمحمد لاجوردیان این سازوکار را به کار گرفته بود، با پسرش مثل عضوی از خانواده رفتار نکرده بود و این خطر وجود داشت که روابط خانوادگی هم تحت‌الشعاع قرار گیرند. سطح اعتماد بين پدر بنیان‌گذار و فرزند كارگزار در بنگاه اقتصادي خانوادگي باعث مي‌شد حاج سیدمحمود ترغيب شود هزينۀ كنش‌‌هايش را در قبال سود بیشتر پدر خود بپردازد، ولی از كنش‌‌هايي دوري كند كه به پدر بنیان‌گذار صدمه مي‌رساند. با این همه، وقتی می‌دید که سود سرانجام نصیب دیگر فرزندانی می‌شود که سهمی در تلاش‌های بنگاه ندارند، اگر تدبیری اتخاذ نمی‌شد، از میزان تلاش‌هایش به‌تدریج می‌کاست. به‌ علاوه، پدري كه به فرزند كارگزارش اعتماد داشت و بر او نظارت نمی‌کرد، باید براي ترغيب او برای تلاش‌ بیشتر به اصل دستمزد بر اساس عملكرد متكي مي‌شد که دیگر کارا نبود. حاج سیدمحمد لاجوردیان علی‌رغم میل به انحلال بنگاه خانوادگی دیگر نمی‌توانست از دیدن تلاش فراوان فرزندش در بنگاه لذت ببرد. بنابراين، اعتماد افزايش‌دهندۀ كارآرايي کم‌کم از بین رفته بود و اگر تن به انحلال نمی‌داد، باید با حاج سیدمحمود هک مانند فرد غيرعضو خانواده رفتار می‌کرد. هنگام انحلال راه‌حلی برای بقای بنگاه طرح نشد، در ‌حالی‌ که می‌شد بر اساس نوعی منشور خانوادگی سهم تلاش بیشتر حاج سیدمحمود در ‌نظر گرفته شود. اما هر دو ترجیح دادند روابط خانوادگی، پدری و فرزندی، را حفظ کرده، آن را از روابط اقتصادی و منعفت‌طلبی جدا کنند. از طرف دیگر، اگر حاج سيدمحمود لاجوردي چنين نمي‌کرد، ممكن بود بعد از مرگ پدر بر اثر تقسيم اموال بين فرزندان با مشكل كمبود سرمايه روبه‌رو شود و برنامۀ توسعۀ فعاليت‌‌هاي خانوادگي خودش به تأخير افتد.

معمولاً یکی از معضلات بنگاه‌های خانوادگی در زمان پدرِ بنیان‌گذار عدم شفافیت سهم افراد خانواده است. پدرِ بنیان‌گذار از سطح اعتماد بین اعضای خانواده سود می‌برد، اما سهم اعضا را در فعالیت‌ها مشخص نمی‌کند. چنان‌که گفته شد، بنگاه خانوادگی سیدمحمود لاجوردیان با اعتراض حاج سیدمحمود به نحوۀ تقسیم سهام شکست خورد. خود او اما این مسئله را ابتدا در تأسیس بنگاه خانوادگی‌اش مورد توجه قرار داد، به این نحو که بعد از جدایی از پدر نقشه‌های خود را برای تأسیس بنگاه خانوادگی عملی کرد. نخست، برنامه‌های تربیتی و آموزشی خود را به ‌اجرا گذاشت تا فرزندانش به سن رسمی کار رسیدند. آن‌گاه، اولین شرکت خانوادگي‌ را با فرزندانش تأسيس كرد. نام این شرکت سهامی بازرگانی آرین بود. احمد لاجوردی و قاسم لاجوردي، فرزندان حاج سیدمحمود، در آن سهم داشتند. این شرکت در سال ١٣٢٣ با يك ميليون تومان سرمایۀ اولیه تأسیس شد، اما انگیزه تأسیس آن به تدوین و اصلاح قانون مالیاتی در سال ١٣٢٣ به دست آرتور میلسپو (Arthur Millspaugh) امریکایی بر‌می‌گشت که برای بار دوم به ایران آمده بود. بر اساس اصلاحاتی که او در قوانین مالیاتی صورت داد، شرکت‌های سهامی تا شش درصد سود از مالیات معاف بودند و درآمدی بیش از این مقدار مشمول مالیات تصاعدی می‌شد. سهم حاج سیدمحمود لاجوردی در این شرکت ٧٠٠هزار تومان و سهم احمد و قاسم هر یک ١٥٠هزار تومان بود. قاسم لاجوردی در سال ١٣٢٦ به امریکا رفت تا به تحصیلش ادامه دهد، اما احمد لاجوردی در تهران ماند و به کارهای شرکت سهامی بازرگانی آرین رسیدگی می‌کرد. در همین سال، اکبر لاجوردیان، برادر کوچک‌تر حاج سیدمحمود لاجوردی، از کاشان به تهران آمد و بنگاه خانوادگی وسعت یافت، زیرا حاج سیدمحمود لاجوردی در همان آغاز او را در شرکت سهامی بازرگانی جاوید، دیگر بنگاه خانوادگی لاجوردی‌ها، به صورت برابر سهام‌دار کرد. وقتي اكبر لاجورديان، برادر کوچک‌تر حاج سیدمحمود، در سال 1325 از کاشان به تهران آمد چند معامله شراكتي با برادرش حاج سيدمحمود انجام داد كه سود معاملات را به نسبت ۲۵ درصد حاج سيدمحمود و ۷۵ درصد اكبر لاجورديان تقسيم كردند. هر قدر معاملات بيشتري انجام مي‌دادند، تقسيم سود هم قدری متعادل‌تر‌ می‌شد. بعد از چندی، به پیشنهاد حاج سيدمحمود سهام معاملات به نسبت پنجاه‌پنجاه تقسيم شد. در سال ۱۳۲۷، وقتي به قدر كافي دایرۀ معاملات قماش بين آن دو وسیع‌تر شده بود، شرکت جاوید را تأسيس كردند.[59] با تأسيس اين شركت تحول جديدي در شراكت خانوادگي پديد آمد و به پيشنهاد حاج سيدمحمود هر چهار نفر در شركت جاويد و شركت آرين شريك شدند. بنگاه خانوادگي با تأسيس شرکت تضامنی حاج سیدمحمود لاجوردی و شرکا گسترش يافت. در این شرکت نیز اکبر لاجوردیان، حاج سیدمحمود لاجوردی، احمد لاجوردی و قاسم لاجوردی شریک بودند.[60]

مدل خاص جانشيني در بنگاه‌هاي خانوادگي جانشين‌ شدن پسر بزرگ بعد از پدر است كه تقريباً در سه‌چهارم بنگاه‌هاي خانوادگي دیده می‌شود. در ایران به‌رغم قانون وراثت این امر ممکن نیست و با وصیت کردن بنیان‌گذار نیز میسر نمی‌شود. این امر فقط با انتقال اتحاد خانوادگی از نسلی به نسلی دیگر ممکن است. بنابراین، يكي از مهم‌ترین عوامل حفظ هویت بنگاه خانوادگي برنامۀ انتقال جانشینی بين‌نسلي است. آمارها نشان می‌دهد که در جهان نیز فقط ٣٠ درصد کسب‌و‌کارهای خانوادگی به نسل دوم گسترش می‌یابند و باقی می‌مانند.[61] علت اصلي پايين بودن اين رقم فقدان برنامۀ انتقال یا جانشینی در بنگاه‌هاي خانوادگي است. اين برنامه در خانوادۀ لاجوردی عملاً وجود داشت و هم هنگام انتقال از نسل دوم به نسل سوم اجرا شد و هم اعضاي ارشد خانواده برنامۀ انتقال به نسل چهارم را تدوین و اجرا کردند. حاج سیدمحمود لاجوردی هنگامی‌که فرزندان و برادرش شرکت‌های مختلف گروه صنعتی بهشهر را هدایت می‌کردند، خود را بازنشسته کرد. یکی از ویژگی‌هایی که خانوادۀ لاجوردی را منحصر‌به‌فرد می‌کند اجرای روند جدیدی بود که پیش‌تر در خانواده‌های کشورهای توسعه‌یافته صورت نگرفته بود و آن تعریف قواعد جدیدی برای بازنشستگی اعضای فامیل بود. اعضای سالمند کمتر خود را در زمان حیات از بنگاه‌های اقتصادی خانوادگی‌شان بازنشسته کرده‌اند، در حالی‌ که حاج سیدمحمود لاجوردی این تدبیر را به کار بست، اما نظارت عالیه‌اش بر کارها را همچنان حفظ کرد.[62] اینکه پدران در زمان حیات خود از کار کناره نمی‌گیرند تا شرکت را به فرزندان واگذار کنند به ”سندروم عصاهاي چسبيده“ معروف است. برخي براي اين علاج سندروم تأسيس بنيادهاي خيريۀ وابسته به بنگاه خانوادگي را پيشنهاد كرده‌اند، اما تدبيري كه حاج سيدمحمود لاجوردي به كار بست در نوع خود بي‌نظير بود. نخست، او در مراحل اولیۀ توسعه گروه از مدیریت اجرایی بازنشسته شد و رهبر معنوی باقی‌ماند. بنابراین، می‌توان گفت که انتقال و جانشینی در زمان حیات حرفه‌ای بنیان‌گذار این بنگاه خانوادگی رخ داد، اما انسجام خانواده همچنان پابرجا ماند. حاج سيدمحمود لاجوردي عملاً نقش اجرایی نداشت و دخالتش به تصمیمات کلان محدود شده بود. او كه در زمان مدیریت اجرایی و هدایت خانواده رفتار مدیریتی خاصی در اجرای برنامه‌های توسعۀ شرکت و از جمله تأسیس کارخانه‌های پنبه‌پاک‌کنی و روغن‌کشی داشت، خانواده را در زمان حيات خود به سمت کار گروهی پيش برد و موجب شد که برادر کوچک‌ترش به همراه دو فرزند ارشدش گروه را توسعه دهند. بعدها نیز فرزند دیگرش، حبیب لاجوردی، بعد از اتمام تحصیلات به آنها پیوست. بحران رهبری در نسل دوم به صورت بحران جانشینی است که با مدیریت گروهی و تأکید بر اتحاد خانوادگی می‌توان از آن بدر آمد. مسلماً اگر فرزندان کمتر باشند، بنگاه‌های‌ اقتصادی با بحران خفیف‌تری روبه‌رو می‌شوند و هرچه تعداد فرزندان بیشتر باشد، اختلافات خانوادگی بیشتر و دوران جانشینی بحراني‌تر خواهد بود.

مدیریت مالی در بنگاه اقتصادی لاجوردی نیز با توسعۀ فعالیت‌ها پیچیده‌تر شد. تدبیری که از آغاز با باز‌ کردن حساب آرجا اندیشیده شده بود، با پیچیده شدن وضعیت مالی تضادهای درونی اعضا را کاهش داد و اعضای خانواده از انسجام داخلی خود برای حل پیچیدگی‌های مالی بهره می‌بردند. البته نمی‌توان منکر اختلاف سلیقۀ مدیران خانواده در برخی اقدامات بود، اما هر زمان که اختلافی بروز می‌کرد، حداقل یکی از مدیران نسبت به گسترش اختلاف هشدار می‌داد. از جمله حبیب لاجوردی در نامه‌ای به احمد لاجوردی نسبت به برخی اختلاف‌ها هشدار داد و یادآور شد که اختلاف بین برادران بهبهانی بر سر کارهای بازرگانی صورت گرفت و به روابط برادری آنها لطمه زد. او همچنین به رابطۀ نزدیک احمد و محمود خیامی اشاره کرد که بعد از تلاش آنها برای به دست آوردن قدرت بیشتر بین آنها اختلاف ایجاد کرد. در نهایت گفت که اتفاقات یکی دو سال اخیر آنها را تا سر حد جدایی به پیش برده است، اما در بین همۀ برادران بردباری وجود داشت.[63]

هرچه تعداد افراد خانواده بیشتر باشد، امکان تعارض منافع بیشتر و در مقابل، امکان تقسیم مسئولیت‌ها نیز بیشتر خواهد بود. در بنگاه خانوادگی لاجوردی، اعضای خانواده، خودآگاه يا ناخودآگاه، نوعي تقسيم كار را بر مبنای تمايلات و گرايشات اخلاقي خود سامان داده بودند. قاسم لاجوردي گرايشات صنفي-‌سياسي بيشتري داشت و نقش خود را هم در مقام نمایندۀ خانواده در اتاق بازرگاني و صنايع و معادن و هم بعدها در نمايندگي مجلس سنا به خوبی بازي كرد و حتی می‌توان گفت نمايندۀ مهمی ‌براي بخش خصوصي در مقابل دولت نيز بود. او هم سرمايۀ اجتماعي گروه را تقويت می‌كرد، هم صداي بخش خصوصي در مقابل دولت بود و هم به ميزاني كه دولت مقتدارانه و مستقلانه سياست‌هاي اقتصادي را تدوين می‌كرد، اعتراض بخش خصوصي را به طرق مختلف منعكس می‌ساخت. اكبر لاجورديان يكي ديگر از اعضاي خانواده نيز در بخش بازرگاني و بخش توليد نساجي فعال بود و در دوره‌ای در اتاق بازرگاني ايران همان وظيفۀ قاسم لاجوردي را انجام می‌داد. احمد لاجوردي با صبوري و جديت بخش توليد را هدايت می‌كرد و حبيب لاجوردي كه بعدتر به آنها پيوست به نحوی استراتژي‌‌هاي رشد و توسعۀ ساختاری را سازماندهي و مدیریت می‌كرد. او توانست پیشنهاد خود مبنی بر تبدیل گروه صنعتی بهشهر را به چهار مرکز سوددهی به کرسی بنشاند.[64] در نتیجه، چون تعداد اعضای خانواده چهارنفر بود توانستند بخش‌های تولید در تهران را به دست احمد لاجوردی، تولید بخش نساجی در کاشان و اراک و قزوین را به دست اکبر لاجوردیان، کارخانه‌های پنبه‌پاک‌کنی و بانک و بیمه را به دست به قاسم لاجوردی و بخش‌های فروش و تبلیغات را به دست حبیب لاجوردی بسپارند.[65] البته ساختار گروه صنعتی بهشهر با تنوع محصولات این کار را میسر می‌کرد. به عبارت دیگر، پایۀ فیزیکی متفاوت در محصولات گوناگون امکان این جدایی را فراهم می‌کرد، اما مهم‌تر از همه این بود که نخست در رویه مدیریت و برنامه‌های آتی شرکت اختلاف سلیقه وجود داشت و چون حجم فروش جدایی بعضی واحدها را از نظر اقتصادی توجیه می‌کرد، این کار صورت گرفت و دوم، تعداد افراد عضو خانواده نیز این امر را ممکن می‌کرد.[66] این مسئله که چرا این امر در بنگاه‌های خانوادگی دیگر مانند گروه صنعتی مینو اتفاق نیفتد این بود که

در شرکت مینو، اولاً اختلاف سلیقه‌ای در مورد رویۀ مدیریت و برنامه‌های آتی شرکت وجود نداشت و به‌ علاوه، قسمت تولید مینو از اول به هم متصل بود. موتور برق، دیگ بخار و آب همه از یک‌ جا می‌آمد و نمی‌شد اینها را از هم جدا کرد، و اگر جدا می‌کردیم مصنوعی بود. ولی این حرف‌ها دلیل این نیست که سازمانی که بر اساس محصول تشکیلات آن تنظیم شده باشد غلط است. توسعۀ کار و لزوم کارایی بیشتر بالاخره اجباراً باعث این نوع تفکیک می‌شد و تفکیک عملیات با به وجود آوردن مراکز سودبخشی در گروه مینو شروع شده بود.‌[67]

اما تبدیل این تعارض و اختلاف با سازماندهی و تشکیلات جدید هم به سبب تعداد افراد امکان‌پذیر شد.

یکی از عواملی که مانع شد علی خسروشاهی، بینان‌گذار گروه صنعتی مینو، دیرتر به صنعت‌گستری روی بیاورد موقعیت او در خانواده بود. وقتی در سال 1329 پدرش حاج غفارآقا خسروشاهی در‌گذشت، بر اثر تقسیم اموال بین ورثه، تهیۀ سرمایۀ لازم برای تجارت و سرمایه‌گذاری با اشکالات زیادی مواجه شد. البته تجربۀ شکست در کارخانۀ پارچه‌بافی آذربایجان نیز از علل دیگر ورود با تأخیر او به بخش صنعت بود، اما پیامدهای قانون وراثت و تقسیم اموال از عواملی است که تعداد بیشتری از بنگاه‌های اقتصادی را با خطر انحلال روبه‌رو می‌کند. با تقسیم اموال، او با کسری سرمایۀ لازم مواجه شد که ورودش به صنعت را تا سال 1338 به تأخیر انداخت. [68]

اختلاف خانواده و انسجام بنگاه

یکی از ویژگی‌های بنگاه‌های خانوادگی پنهان کردن اختلافات بین اعضای خانواده است. علت آن انسجام بنگاه و عدم اجازه به اعضای غیرعضو است که از این اختلافات سوءاستفاده نکنند. مثلاً اختلاف بين اعضاي خانواده لاجوردي، بین پدر و فرزندان و عمو، مانند اكثر خانواده‌‌ها امري طبيعي بود. اما به‌رغم اختلاف در بين اعضاي خانواده كه مديران اصلي شركت بودند، اين امر بر عملكرد گروه صنعتي بهشهر تأثير نمی‌گذاشت. در گفت‌وگوهايي كه با مديران و كاركنان صورت گرفته، هيچ روايتي از تنش‌‌هاي درون‌خانوادگی ناشی از اختلاف سلیقۀ اعضا بر کارکرد بنگاه نقل نشده است.[69] آگاهی ما از معدود اختلاف‌های درونی خانواده بین اکبر لاجوردیان و احمد لاجوردی از یک سو و بین حاج سیدمحمود لاجوردی و حبیب لاجوردی هنگامی آشکار شد که مدارک و اسناد خانواده بعد از مصادرۀ اموال آنها در دسترس محققان قرار گرفت. همین امر نشان می‌دهد که تنش بین اعضای خانواده بر کارکنان تأثیر نداشته و رفتار آنان را تحت تأثیر قرار نداده است. آنها اختلافات تجاری را در هیئت مدیره حل می‌کردند و نمی‌گذاشتند کارکنان حتی از آن باخبر شوند. بنابراين، می‌توان گفت اطلاعات دروني خانواده كه می‌توانست منبع افزايش خطر اخلاقي باشد در اختيار كاركنان قرار نداشت. به ‌علاوه، می‌توان استنتاج كرد كه دو نظام روابط خانوادگي و روابط سازماني بين مديران عضو خانواده و ساير كاركنان تا جایی كه ممكن بود از هم جدا نگاه داشته ‌می‌شد، زيرا سطح اعتماد بين اعضاي خانواده با سطح اعتماد سايرینِ غیرعضو متفاوت و با مكانيسم‌‌هاي مختلفي ارزيابي ‌می‌شد: سطح اعتماد خانواده بر اساس ايثارگري اعضا و سطح اعتماد ساير كاركنان غيرعضو از طريق دستمزد و بر اساس كاركرد و ارزيابي شغلي سنجيده و كنترل ‌می‌شد.

 

نتیجه‌گیری

با مروری بر چالش‌های بنگاه‌های خانوادگی بزرگ در ایران عصر پهلوی مشخص شد که شرکت‌های خانوادگی موفق‌تر از سایر شرکت‌ها عمل می‌کردند، اما با چالش‌های متعددی روبه‌رو بودند که  سعی می‌کردند رفته‌رفته با تجربۀ زیستۀ خود راه حلی برای آن بیایند. هر بنگاه خانوادگی برحسب نوع و بُعد خانواده با چالش‌های منحصربه‌فردی روبه‌رو بود، اما مهم‌ترین این چالش‌ها در جامعۀ ایران چالش قانون وراثت و جانشینی بوده است. قانون وراثت در ایران را می‌شود به مثابه نوعی ”مالکیت“ آزاد قلمداد کرد، چون هم مالکیت را از طریق وراثت منتقل و هم امکان خرید و فروش آزاد آن را فراهم می‌کند. با این همه، مانع مهمی بر سر انباشت و تداوم بنگاه خانوادگی است. به عبارت دیگر، وراثت به شدت با مفهوم مالکیت رابطه دارد؛ به این معنی که قانون وراثت بخش مهمی از مکانیسم اجتماعی تملک است. این قانون به صورت نهاد حقوقی مهمی درآمده است که می‌تواند بنگاه خانوادگی را منحل یا موجب تداوم آن شود: اگر مانند برخی جوامع اریستوکرات حق وراثت به پسر ارشد داده شود یا مانند جوامع دموکراتیک به شکل برابر به فرزندان تعلق گیرد یا مانند جامعه ایران به صورت نابرابر بین فرزندان پسر و دختر تقسیم شود، آیندۀ بنگاه خانوادگی بر اساس این منطق شکل می‌گیرد. در حقیقت، این نهاد حقوقی در جامعۀ ایران قدرت را از پدرِ بنیان‌گذار گرفته و بین همۀ فرزندان تقسیم می‌کند و به شایستگی در بنگاه خانوادگی بی‌توجه است.[70]

قبل از اینکه بنگاه‌های بزرگ خانوادگی در ایران فرصتی داشته باشند تا با تجربۀ زیستۀ خود با چالش‌های مختلف خود روبه‌رو شوند و راه حلی درخور برای آن بیایند، انقلاب 1357 و تصویب قانون حفاظت از صنایع در 10 تیرماه 1358،[71] موجب مصادرۀ اموال و دارایی‌های آنها شد و امکان استمرار تجربه‌ها در حل تعارض منافع و چالش‌های خانوادگی را از بین برد، به‌ویژه چالش جانشینی را که حل آن به تداوم بنگاه خانوادگی کمک می‌کرد.

[1]نگارنده شروع تحقیق در حوزۀ شرکت‌های خانوادگی در عصر پهلوی را مدیون راهنمایی‌های استاد ارجمند دکتر احمد اشرف است که از سر لطف و محبت از دورۀ دانشجویی اهمیت روایت‌های صنعتگران را در کنار استفاده از سایر اسناد درجه اول در شناخت کارآفرینان دورۀ پهلوی یادآوری می‌کردند.

[2]بنگرید به فهرست شرکت‌های بزرگ بخش خصوصی که اموال و دارایی‌های آنها بعد از انقلاب تحت قانون حفاظت از صنایع در تیرماه 1358 ملی و مصادر شد؛ محمدرضا سوداگر، ”رشد روابط سرمايه‌داري در ايران،“ انديشۀ شعله (1361)، 215؛ روزنامۀ کیهان (16 تیرماه 1358)، 3.

[3] نگاه کنید به مقالات مجلۀ Family Business Review در

https://journals.sagepub.com/home/fbr/.

[4]‌برای تفاوت نگاه نظری اقتصاد نئوکلاسیک، جامعه‌شناسی اقتصادی و اقتصاد نهادگرا بنگرید به ریچارد سوئدبرگ، جامعه‌شناسی اقتصادی: ساخت اجتماعی و کنش اقتصادی، ترجمۀ علی‌اصغر سعیدی (تهران: نشر تیسا، 1394)، فصل چهارم: بنگاه‌های اقتصادی. همچنین بنگرید به

Chami, Mr Ralph, What is different about family businesses? (International Monetary Fund, 2001), 1-37; Peter Davis, “Realizing the Potential of the Family Business,” Organizational Dynamics (Summer 1983),  47-56.

[5]‌روش شناسی این مقاله مبتنی بر ادبیات روش کیفی است و استدلال‌ها بر پایۀ مشاهدات و روایات افراد قرار دارد که معمولاً اقتصاددانان در مدل انتخاب عقلانی از آن استفاده نمی‌کنند. در نتیجه، یافته‌ها بر اساس چندین مصاحبه با مدیران صنایع و برخی اعضای خانوادۀ کارآفرینان دورۀ پهلوی و مطالعات موردی در تاریخچۀ چند بنگاه‌ خانوادگی است. البته روشن است که بر اساس علم تاریخ شفاهی و فلسفۀ علوم اجتماعی، این روایت‌ها را نیز می‌توان گزاره‌های بنیادین از عالم واقعیت زندگی در بنگاه‌های خانوادگی تلقی کرد. هرچند قضاوت نهایی در خصوص تازگی، صحت و اعتبار آنها مانند هر روایت دیگر به وفاق عالمان و محققان دربارۀ آن روایت بستگی دارد. بنگرید به علی‌اصغر سعیدی، ”صدق و کذب در تاریخ شفاهی،“ نشریۀ تاریخ شفاهی، سال 3، شمارۀ 2  (1396)، 1-8.

[6]Mr Ralph, What is different about family businesses? 1-37; Davis, “Realizing the Potential of the Family Business,” 47-56.

[7]Ivan Lansberg, “Managing Human Resources in Family Finns: The Problem of Institutional Overlap,” Organizational Dynamics (Summer 1983), 39-46.

[8]‌مریم خسروشاهی، فرزند علی خسروشاهی، مسئول فروش محصولات آرایشی گروه صنعتی مینو، در گفت‌وگو با نگارنده، لندن 1390. همچنین، برای اطلاعات بیشتر از شخصیت علی خسروشاهی و رابطۀ او با فرزندانش، بنگرید به علی‌اصغر سعیدی، موقعیت صاحبان صنایع در عصر پهلوی: زندگی و کارنامۀ علی خسروشاهی (تهران: نشر نی، 1397)، 295-330.

[9]Mark Granovetter, “The Strength of Weak Ties: A Network Theory Revisited,” Sociological theory (1983), 201-233.

[10]Julio J. Rotemberg, “Human Relations in the Workplace,” Journal of Political Economy, 102 (1994), 684-718; Casey B. Mulligan, Parental Priorities and Economic Inequality (Chicago: The University of Chicago Press, 1997).

[11]Mark Granovetter, “Economic Action and Social Structure: The Problem of Embeddedness,” American journal of sociology, 91:3 (1985), 481-510.

[12]‌در ادبیات اقتصادی به این پدیده ”خطر اخلاقی“ (moral hazard) می‌گویند. بنگرید به

Mr. Ralph, What is Different About Family Businesses?, 5.

[13]‌برادران اخوان در سراسر ایران پارچه پخش می‌کردند. آنها نوعی سیستم تجاری ”بدون موجودی“ ( zero inventory ) داشتند. اکبر لاجوردیان می‌گوید: ”برادرم [حاج سیدمحمود لاجوردی] تعریف می‌کرد که آنها روزی ۶۰۰ تا ۷۰۰ عدل قماش به شهرستان‌ها حمل می‌کردند، در صورتی که یک متر قماش موجودی در انبار نداشتند. روزانه وقتی درخواست‌ها از شهرستان‌ها می‌رسید، آنها به وسیلۀ دلال‌های داخلی‌شان تمام قماش‌های موجود در بازار را با ۱۰ درصد اضافه‌تر خریداری می‌کردند و چون خوش‌حساب و معتبر بودند، تمامی بازاری‌ها حاضر بودند قماش خود را برای آنها ارسال کنند. آنها هرچه لازم داشتند از میزان خریدها به شهرستان ارسال می‌کردند و اضافه را برای فروشندگان پس می‌فرستادند و در نتیجه، در آخر هر روز هیچ موجودی در انبار نداشتند. در این موقعیت، وقتی برادری پول اضافی داشت و می‌دانست در شهرستان چه جنسی بیشتر خریداری می‌شود به برادرم [حاج سیدمحمود لاجوردی] مراجعه می‌کرد و می‌گفت به طور مثال شما این مقدار عدل قماش را بخرید. برادرم آن را می‌خرید، اما امانت آقای اخوان بود. فردا که قرار بود آقای اخوان قماش بخرد، از برادرم این قماش را خریداری می‌کرد. این خرید بر اساس اطلاعات داخلی برادران اخوان انجام می‌شد و همین موجب شد که بین برادران اختلاف افتاد.“ اکبر لاجوردیان در گفت‌وگو با نگارنده، هیوستون امریکا، 1395؛ اکبر لاجوردیان، 110 سال پیدایش و گسترش گروه صنعتی بهشهر (تهران: لوح تاریخ، 1396)، 123.

[14]‌رضا نیازمند، معاون صنعتی و معدنی وزارت اقتصاد در دورۀ وزارت علینقی عالیخانی  1341-1348، می ‌گفت: ”اولین کاری که ما در وزارت اقتصاد کردیم این بود که گفتیم مونتاژ نام مسخره‌ای بین مردم و روزنامه‌ها شده است و ما باید مونتاژ را از میان برداریم. در آنموقع دو کارخانه مونتاژ اتومبیل سواری داشتیم. …فیات بدون مقاومت کارگاه خود را بست و رفت. اما جعفر اخوان که اتومبیل شورلت را مونتاژ می کرد مقاومت کرد و با دادن رشوه به وکلای مجلس و شاید به درباری‌ها مدت‌ها به مونتاژ ادامه داد. “بنگرید به علی‌اصغر سعیدی، تکنوکراسی و سیاست‌گذاری اقتصادی در ایران به روایت رضا نیازمند (تهران: لوح فکر، 1394)، 133. البته سیاست‌های صنعتی در دورۀ وزارت علینقی عالیخانی به نحوی ادامه پیدا کرد تا اخوان‌ها هم مجبور بودند برخی از قطعات اتومبیل را به تدریج در ایران بسازند تا ارزش افزودۀ بیشتری نصیب کشور شود. بنگرید به سازمان اسناد ملی ایران، پروندۀ شمارۀ 8705/380، سند شمارۀ 18، نامۀ شمارۀ 18754، مورخ 12 مرداد 1344.

[15]‌لاجوردیان، 110 سال پیدایش و گسترش گروه صنعتی بهشهر، 119-126.

[16]‌علی‌اصغر سعیدی و فریدون شیرین‌کام، موقعیت تجار و صاحبان صنایع در ایران عصر پهلوی: زندگی و کارنامۀ محمدرحیم متقی ایروانی (تهران: گام نو، 1388)، 187-203.

[17]‌همچنین بنگرید به سعیدی و شیرین‌کام، زندگی و کارنامۀ محمدرحیم متقی ایروانی، 187-203.

[18]همچنین بنگرید به سعیدی و شیرین‌کام، زندگی و کارنامۀ محمدرحیم متقی ایروانی، 187-203؛ مصاحبه با مديرانی که در ایران و خارج از ایران با رحیم ایروانی همکاری می‌کردند: مک بين، ناصر معتبر، جاهد، و مصاحبه‌هاي مجلۀ صنعت کفش.

[19]‌همچنین بنگرید به سعیدی و شیرین‌کام، فریدون، زندگی و کارنامۀ محمدرحیم متقی ایروانی، 187-203؛ مصاحبه با دکتر بهشتي، از مدیران گروه صنعتی ملی، تهران، 1383.

[20]‌اخبار کفش ملي، شمارۀ 11 (اسفند 1348)، 1.

[21]‌مصاحبه با مهندس بهرام علاء‌الديني، از مدیران گروه صنعتی ملی، تهران، 1383.

[22]”مصاحبه با مرتضي خدابنده، از کارکنان گروه صنعتی کفش ملی،“ مجلۀ صنعت کفش، سال 11، شمارۀ 98 (دي‌ماه 1384)، 42.

[23]‌”مصاحبه با مرتضي خدابنده، از کارکنان گروه صنعتی کفش ملی،“ 42. همچنین بنگرید به سعیدی و شیرین‌کام، زندگی و کارنامۀ محمدرحیم متقی ایروانی، 187-203.

[24]See Richard Swedberg, Principle of Economic Sociology (Princeton: Princeton University Press, 2003), 83-85.

[25]‌James Coleman, Foundation of Social Theory (Cambridge: The Belknap Press of Harvard University Press, 1994), 157-160.

[26]‌مصاحبه با اکبر سادات، استادکار شرکت صنعتی پلار، اصفهان، 1394.

[27]Cavery Bopaiah, “Availability of Credit to Family Businesses,” Small Business Economics, 11:1 (1998), 75-86.

[28]‌فریدون علاقه‌بند در گفت‌وگو با نگارنده، ونکوور، اول آوریل 2011.

[29]گزارش مدیرعامل ‌بانک توسعۀ صنعتی و معدنی ایران به هیئت عامل، شرکت صنعتی مینو، گزارش شمارۀ 1046، 1357.

[30]‌فریدون علاقه‌بند در گفت‌وگو با نگارنده، ونکوور، اول آوریل 2011.

[31]‌فریدون علاقه‌بند در گفت‌وگو با نگارنده، ونکوور، اول آوریل 2011.

[32]برای مطالعه بیشتر دربارۀ صندوق تجدید ارزیابی مالی، بنگرید به مسعود کارشناس، نفت، دولت و صنعتی شدن در ایران، ترجمۀ علی‌اصغر سعیدی (تهران: گام نو، 1382)، 145-153.

[33]‌حسین مختاری در گفت‌وگو با نگارنده، امریکا، سال 2001 و 2018.

[34]‌بحث پیوندهای قوی و ضعیف را نخست مارک گرانووتر آغاز کرد. او به قدرت پیوندهای ضعیف در برابر پیوندهای قوی اشاره داشت و ارزش پیوندهای ضعیف را برای فرد به سبب تهیۀ منابع اطلاعاتی بیشتر می‌دانست. بنگرید به

Mark Granovetter, Getting a Job: A Study of Contacts and Careers (Chicago: University of Chicago press, 2018).

[35]بنگرید به بخش ”کالج اصفهان“ در سعیدی  و شیرین‌کام، زندگی و کارنامۀ محمدرحیم متقی ایروانی.

[36]دختر يزداني، يکي از کارگران کفش ملي، نقل مي‌کرد که يکي از خاطرات خوش ايام کودکي او بازي با بچه‌ها در باغ ايرواني در کرج است؛ باغي که هر هفته به تناوب کارگران و کارمندان کفش ملي با خانواده‌هايشان به آنجا دعوت مي‌شدند. ايرواني در حقيقت اين باغ رابدل به  ”باغ کفش ملي“ کرده بود. مصاحبه با خانم حسيني، منشي مديرعامل کفش ملي، تيرماه 1386.

[37]‌مصاحبه با مهندس علاءالديني، از مدیران گروه صنعتی ملی، 1386، دربارۀ مصاحبۀ استخدامي ايرواني با او.

[38]بنگرید به بخش ”کالج اصفهان“ در سعیدی  و شیرین‌کام، زندگی و کارنامۀ محمدرحیم متقی ایروانی.

[39]‌سیدحسین امامی، از مدیران وقت شرکت صنعتی مینو، در گفت‌وگو با نگارنده، لندن، تابستان 1390. حسن خسروشاهی می‌گوید: ”پدرم به دانشگاه معتقد نبود. علت اينكه خودش هم رفته بود مدرسۀ حقوق براي نرفتن به سربازي بود. “حسن خسروشاهی، در گفت‌وگو با نگارنده، لندن، تابستان 1391. مریم خسروشاهی نیز دربارۀ تمایل پدرش به ادامۀ تحصیل او نظر مشابهی دارد. مریم خسروشاهی، در گفت‌وگو با نگارنده، لندن، تابستان، 1391. تا زمانی که حسن خسروشاهی وارد کار پدرش بشود، نفر دوم تجارتخانۀ علی خسروشاهی در تهران محمود رسول‌زاده بود که از جوانی نزد او کار می‌کرد، ولی بعد از وارد شدن حسن خسروشاهی، محمود رسول‌زاده در نتیجۀ پاره‌ای از اختلافات که قبلاً ایجاد شده بود تجارتخانه را ترک گفت و خودش مستقلاً شروع به کار کرد و شرکت‌هایی با نام ایران بهداشت و ایران سرنگ تأسیس کرد و در کار خود موفق بود. محمود رسول‌زاده، در گفت‌وگو با نگارنده، 27 اردیبهشت 1394.

[40]‌اهمیت ندادن به تحصیلات دانشگاهی در بین بسیاری از کارآفرینان داخلی و خارجی رواج دارد: در میان داخلی‌ها، سیدمحمود لاجوردی و رحیم متقی ایروانی. ریچارد رابینسون نیر در میان خارجی‌ها در یک سخنرانی در بین دانشجویان دانشگاه آکسفورد آنها را از درس خواندن برای رسیدن به سرمایه برحذر داشت. بنگرید به منوچهر فرهنگ، زندگی حاج سیدمحمود لاجوری (بی‌جا: بی‌نا، 1353)؛ سعیدی و شیرین‌کام، زندگی و کارنامۀ رحیم متقی ایروانی؛

Richard Branson, The Autobiography (Pearson Education, 2002).

[41]‌‌لاجوردیان، 110 سال پیدایش و گسترش گروه صنعتی بهشهر، 218.

[42]‌مصاحبه با سیدرضا کوچک‌زاده، 1395.

[43]بنگرید به مجلات اتاق تجارت از 1312 تا 1317.

[44]‌با این همه، حسن خسروشاهی ریشۀ اختلافات و رقابت اقتصادی فامیلی را در شراکت در کارخانۀ آذربایجان نمی‌داند.

[45]‌شركت تضامني شالچيلار كه در كالاهاي وارداتي و صادراتي فعاليت مي‌كرد نيز در سراي سيدحسين ميانه دفتر داشت. بنگرید به مركز اسناد ملي ايران، پروندۀ شماره 3390-3394.

[46]‌مصاحبه با حسن خسروشاهی، 17 اسفند ماه 1389ش/8 مارس 2011م.

[47]علی‌اصغر سعیدی و فریدون شيرين‌كام، موقعیت تجار و صاحبان صنایع در دوران پهلوی: سرمایه‌داری خانوادگی لاجوردی (تهران: گام نو، 1385). حسن خسروشاهی می‌گوید: ”پدرم برخلاف سیدمحمود لاجوردی و رحیم ایروانی که به دلیل بی‌ثباتی در این ایام قصد مهاجرت داشتند، علی‌رغم اینکه در همین ایام 8 ماه به سفر خارج رفته بود، قصد مهاجرت نداشت. “ گفت‌وگو با حسن خسروشاهی، لندن، 29 مارس 2013.

[48]بنگرید به مهدی خیامی، پیکان سرنوشت ما، با بهره‌گیری از نوشته‌ها و خاطرات احمد خیامی (تهران: نشر نی، 1397)، 1-175.

[49]بنگرید به ‌‌لاجوردیان، 110 سال پیدایش و گسترش گروه صنعتی بهشهر.

[50]نامۀ حبیب لاجوردی به احمد لاجوردی، در مجموعۀ اسناد خاندان لاجوردی، مؤسسۀ تاریخ معاصر ایران، نامۀ شمارۀ 50-3-115-5.

[51]‌مهدی خیامی، پیکان سرنوشت ما، با بهره‌گیری از نوشته‌ها و خاطرات احمد خیامی (تهران: نشر نی، 1397)، 175-192.

[52]خیامی، پیکان سرنوشت ما، 10-18.

[53]‌گفت‌وگو با سیاوش ارجمند، نیویورک، 1392.

[54]‌برای بحثی جامع دربارۀ مدیریت تعارضات بنگاه‌های خانوادگی بنگرید به مقدمۀ علی لاجوردی، ”راهنمای حل اختلاف در کسب‌و‌کارهای خانوادگی،“ در حاکمیت شرکتی در شرکت‌های خانوادگی: نظام بنگاه‌داری شرکت‌های خانوادگی، ترجمۀ علی بابایی، (تهران: نشر گندمان، 1392)، 7-26.

[55]‌لاجوردی، ”راهنمای حل اختلاف در کسب‌و‌کارهای خانوادگی،“ 13

[56]احمد لاجوردی، خاطرات احمد لاجوردی (کانادا: بی‌نا، بی‌تا).

[57]منوچهر فرهنگ، زندگی حاج سیدمحمود لاجوردی (بی‌جا: بی‌نا، 1353).

[58]‌نخست، طبق مقررات سهام اسمی، ‌شركت سهامی ‌قند و كتيرا به نام حاج سيدمحمد لاجورديان شد. به ‌علاوه، پدرش اندروني خانۀ حاج سيدمحمود در چهارراه انصاري را هم خواست. حاج سيدمحمود درخواست اين خانه را كه داراي سه حياط بيروني، اندروني و خلوت بود نپذيرفت، چون مي‌گفت ممكن است پدرش در آن ساختمان كند يا آن را اجاره دهد و به اين وضع راضي نبود. اما سرانجام در مقابل يك طاق آب فين كاشان پذيرفت و مبادلۀ رسمی‌صورت گرفت. حاج سيدمحمود نقل مي‌كند كه ”پدرش از ته قلب به فسخ شركت راضي نبود، اما در برابر يك امر طبيعي قرار داشت. “ او می‌گفت: ”بعدها اكبرآقا [برادر کوچک حاج سیدمحمود] روايت كرد كه روزي در تلگرافخانۀ كاشان با پدر نشسته بودم و گفت‌وگو گرم و شيرين بود. ايشان گفتند كه برادرت روشنفكر بوده و در اين جريان حق داشته است. “ بنگرید به فرهنگ، خاطرات حاج سیدمحمود لاجوردی، 35-36.

[59]لاجوردیان، 110 سال پیدایش و گسترش گروه صنعتی بهشهر، 123.

[60]فرهنگ، زندگی حاج سیدمحمود لاجوردی، 92.

[61]Mr Ralph. What is different about family businesses?, 19.

[62]فرهنگ، زندگی حاج سیدمحمود لاجوردی، 92.

[63]نامۀ حبیب لاجوردی به احمد لاجوردی.

[64]‌برای مطالعۀ مراحل توسعۀ شرکت‌ها و روند جدایی مالکیت از مدیریت در گروه صنعتی بهشهر بنگرید به سعیدی و شیرین‌کام، سرمایه‌داری خانوادگی لاجوردی، 124-131.

[65]‌البته تبدیل یک بنگاه به مراکز سوددهی متفاوت و تحت مدیریت مشخص ایده‌ای بود که نخستین بار آلفرد اسلون در کتاب معروف خود توصیه کرده بود که به جای اینکه تشکیلات شرکت را بر اساس نوع فعالیت، مانند فروش و تولید و غیره، تقسیم کنید، بهتر است هر برند یا محصول را به صورت مرکز سود جداگانه و در صورت لزوم شرکت‌های جداگانه درآورید. بنگرید به

Alfred P. Sloan, Jr., My Years with General Motors, ed. John McDonald (New York: An Anchor Press Book, 1963).

[66]گفت‌وگو با حسن خسروشاهی، 13 فروردین 1390ش/2 آوریل 2011م؛ گفت‌وگو با غلامحسین صنیعی، ونکوور، 1390.

[67]گفت‌وگو با حسن خسروشاهی، 13 فروردین 1390ش/2 آوریل 2011م.

[68]بنگرید به علی‌اصغر سعیدی، موقعیت صاحبان صنایع در ایران عصر پهلوی: زندگي و كارنامۀ علي خسروشاهي (تهران: نشر نی، 1394)، 34. علي خسروشاهي، بنیان‌گذار گروه صنعتی مینو نيز بعد از مرگ پدرش، حاج غفار، با تقسيم اموال و دارايي‌‌هاي پدر در ميان فرزندان با مشكل كمبود سرمايه روبه‌رو شد و همين امر نسبت به ديگران تأخير قابل ملاحظه‌ای در فعالیت‌هاي صنعتي‌اش ايجاد كرد.

[69]‌این مسئله را اکبر ناهید، احمد حیدری فروزان، محمود کوثری، ارسلان ماوایی، جلال حسن زاده، محمدحسین کیهان و محمدرضا معشوری، مدیران گروه صنعتی بهشهر، در گفت‌وگو با نگارنده در سال 1383 تأیید کرده‌اند.

[70]Swedberg, Principle of Economic Sociology, Chapter 8.

[71]محمدرضا سوداگر، ”رشد روابط سرمايه‌داري در ايران،“ شعلۀ انديشه (1361)، 215؛ روزنامۀ کیهان (16 تیرماه 1358)، 3.

پر پرواز و پای پویایی: گفت‌وگویی با احمد کریمی حکاک

فاطمه شمس شاعر، مترجم و استادیار ادبیات معاصر دانشگاه پنسیلوانیای امریکا، دانش‌آموختۀ کارشناسی جامعه‌‌شناسی دانشگاه تهران و دکتری ایران‌شناسی دانشگاه آکسفورد است. پس از اتمام دورۀ دکتری نیز مدتی به تدریس زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه‌های آکسفورد و سواس (SOAS) مشغول بود. از شمس مقالاتی دربارۀ ایدئولوژی، سیاست، اجتماع و ادبیات و سه مجموعه شعر با نام‌های ۸۸، نوشتن در مه، و مجموعۀ دوزبانۀ ‌When They Broke Down the Door منتشر شده‌اند. او برنده جایزۀ شعر ژاله اصفهانی در سال ۲۰۱۲ و برندۀ جایزه کتاب سال لطیفه یارشاطر در سال ۲۰۱۶ است. در سال ۲۰۱۹، به عنوان شاعر برگزیدۀ ایرانی در جشنوارۀ بین‌المللی شعر آلمان به شعرخوانی پرداخت و سوزان باغستانی اشعاری از او را به آلمانی ترجمه و منتشر کرده است. پژوهش دانشگاهی‌اش، A Revolution in Rhyme: Poetic Co-option Under the Islamic Republic ، را نیز انتشارات  دانشگاه آکسفورد در پاییز 2020 منتشر خواهد کرد. علاوه بر شعر و پژوهش دانشگاهی، ترجمه‌هایی از او در شماره‌های پیشین ایران ‌نامگ و روزنامه‌‌های ایران نیز منتشر شده است.

احمد کریمی‌ حکاک برای دانش‌پژوهانی که در حوزۀ ادبیات فارسی در داخل و خارج از ایران مشغول به کارند نامی شناخته شده است. او کتاب‌ها، مقالات، ترجمه‌ها و سخنرانی‌های فراوانی را به فارسی و انگلیسی در پروندۀ پربار پژوهشی‌اش دارد. دانشجویان بسیاری در طول چهار دهۀ اخیر از محضر او از دور و نزدیک آموخته‌اند. آشنایی ما به سال‌هایی بازمی‌گردد که من در دانشگاه آکسفورد مشغول تکمیل دورۀ دکتری بودم. احمد کریمی حکاک اصلی‌ترین شخصیتی بود که در آثارش با دقت و وسواس خاصی به گوشه‌هایی از تاریخ ادبیات معاصر ایران پرداخته بود که توجه کمتر پژوهشگر دیگری را جلب کرده بود. مکاتبات ما از همان سال‌ها آغاز شد. او بی‌اینکه خودش بداند ریزه‌کاری‌های نگاه موشکافانۀ  یک مورخ و منتقد ادبی را از طریق آثارش به من و بسیاری از هم‌نسلان من آموخت. در اولین سفری که در سال ۲۰۱۱ به امریکا داشتم، برای ملاقات او به دانشگاه مریلند رفتم. او مشتاقانه از من خواست پروژۀ دکتری‌ام را برایش شرح بدهم. بعد از اینکه به دقت حرف‌های من را شنید، نقدهای تیزبینانه و دقیقی را مطرح کرد و از من خواست نسخه‌های بعدی تحقیقاتم را برایش بفرستم. از همان سال، او به یکی از استادان و مشاوران اصلی پژوهش‌های ادبی‌‌ام تبدیل شد. بعد از تکمیل تحصیلات و شروع به کار در مقام استادی هم او بود که مشفقانه و در مقام همکاری باتجربه و سخی راهنمایی‌هایش را از من دریغ نکرد. روزی که از من دعوت کرد تا سردبیر میهمان این شماره از ایران ‌نامگ شوم، برایم مسجّل بود حقی که او در این سالیان بر گردن ادبیات فارسی داشته ایجاب می‌کند همۀ تلاشم را به کار گیرم تا حداقل گوشه‌ای از زحمات بی‌دریغ او را جبران کرده باشم. در ایامی که او دوران بازنشستگی‌‌اش را در لوس‌آنجلس می‌گذارند دربارۀ گذشته و امروز، از زادگاه مشترکمان مشهد گرفته تا تهران و امریکا در باب ادبیات و شعر و سیاست و دانشگاه با او به گفت‌وگو نشستم. آنچه در پی می‌آید شرح این گفت‌وگوی تفصیلی است با احمد کریمی حکاک.

فاطمه شمس: همه شما را با نام فامیلی کاملتان، کریمی حکاک، می‌شناسند. خراسانی‌ها همیشه در هنر فراموش‌شدۀ مُهرسازی و حکاکی شهرت و پیشینۀ درخور توجهی داشته‌اند. اجداد شما هم احیاناً فیروزه‌تراش بودند؟

احمد کریمی حکاک: به درستی نمی‌دانم نسبم به چه کس یا کسانی می‌رسد. پدر و اجداد پدری‌ام تا آنجا که می‌دانم همه فیروزه‌تراش یا تاجر فیروزه بوده‌اند و فکر می‌کنم در آن زمان در خراسان کلمۀ ”حکاک“ یا فقط در همین معنا به کار می‌رفت یا عمدتاً به این معنا بود. من در بهمن‌ماه سال ۱۳۲۲ هجری خورشیدی، برابر با فوریه ۱۹۴۴ میلادی، در شهر مشهد و در خانواده‌ای متوسط‌‌الحال چشم به جهان گشودم. پدرم اغلب می‌گفت: ”پدرجان، ما طبقه‌سومی هستیم. “من البته به‌تدریج معنای این عبارت را درک کردم. فرزند سوم از چهار فرزند خانواده بودم؛ سه پسر و یک دختر. در نوزده سالگی، یعنی سال ۱۳۴۲، زادگاهم را ترک کردم و به تهران کوچ کردم و از آن پس هرگز جز برای دیدارهای کوتاه به آنجا برنگشته‌ام.

پدرم فراش حرم امام رضا هم بود و به این کار خیلی هم افتخار می‌کرد.  فکر می‌کنم قرار بود من و برادرانم هم به همین حرفه روی آوریم و همین افتخار، همین‌گونه افتخارها، نصیبمان بشود. ولی چنین نشد. هم نسل فیروزه‌تراشان و هم نسل فراشان آستان قدس رضوی در خانوادۀ ما ابتر و عقیم ماند. و از این همه فقط کلمۀ ”حکاک“ باقی ماند که آن هم به صورت کلمۀ دوم نام فامیلمان درآمده است، چنان که می‌دانید.

شمس: در کدام محلۀ مشهد به دنیا آمدید؟ بافت شهری مشهد قدیم تا حدود زیادی از بین رفته. از مشهدی که کودکی‌تان در آن گذشت چه در خاطرتان مانده؟ از محله‌ها، کوچه‌ها، خانه‌ها و خیابان‌ها . . .

کریمی حکاک: منزل ما در کوچه‌ای بود که یک سر آن از ابتدای خیابان عشرت‌آباد آن زمان بود، نزدیک میدانی که پیکرۀ رضاشاه در میان آن قرار داشت و ما به آن می‌گفتیم ”میدان مجسمه،“ و سر دیگرش از کنار مقبرۀ نادرشاه می‌گذشت. آن مقبره آن روزها هنوز بنای امروزی را نداشت. باغی بود و ساختمانی که من فکر کنم هرگز داخل آن نرفته‌ام. این بخش از شهر را بالاخیابان می‌نامیدند. نیم قرن بعد، در سال ۲۰۰۳ میلادی، زمانی که از جانب مرکز زبان‌های خارجی دانشگاه مریلند به ایران سفر کردم، دیدم که آن محله و منطقه را به نام ”مشهد سنتی“ نام‌گذاری کرده‌اند و در جای‌جای آن تابلویی با همین عبارت نصب شده است. بافت شهر هم، چنان که شما می‌گویید، کاملاً دگرگون شده و من به دشواری محله‌های قدیمی را پیدا می‌کردم.

شمس: این نام‌هایی که می‌گویید آشناست. مادر و مادربزرگ من هم از این نام‌ها استفاده می‌کردند. ولی بعد از انقلاب، خیابانی که مقبرۀ نادرشاه در ضلع غربی آن قرار دارد به چهارراه شهدا معروف شد. سال ۲۰۰۳ که برگشتید، توانستید خانۀ پدری‌تان را پیدا کنید؟

کریمی حکاک: خانۀ پدری را به راحتی پیدا کردم، ولی وقتی می‌خواستم خانه‌های دیگر بستگان و فامیل و دوستان را پیدا کنم گاه گم می‌شدم.  مثلاً جایی که در حافظۀ من می‌بایست ادامۀ کوچه‌ای باشد ناگهان از خیابانی دیگر سر درمی‌آورد. یک بار هم در صحن حرم به جوانی که همراه من بود نقطه‌ای را نشان دادم و گفتم که می‌بایست در آن نقطه دری بوده باشد که بازار بزرگ را به صحن حرم وصل می‌کرد. او گفت: ”نه، اینجا هیچ‌وقت در نبوده است. “حدس من این است که آن تحول هم به زمانی مربوط می‌شد که ولیان استاندار خراسان و نیابت تولیت آستان قدس بود و در طرح بازسازی‌ای که او مجری آن بود بناهای بسیاری از مشهدی که من می‌شناختم یکسره خراب شده یا جای خود را به بناها یا فضاهای دیگری داده بودند.

شمس: مشهد شهری است که از یک‌سو به قلب تشیع-در کنار قم-در ایران و خاورمیانه معروف است و از سوی دیگر به مهم‌ترین خاستگاه پرورش و گسترش زبان و ادبیات فارسی. آیا بروز این دو قطب در زندگی روزمره و تفکرات مشهدی‌ها در روزگاری که شما ساکن آن بودید آشکار بود؟

کریمی حکاک: بله، آشکار بود. یا دست‌کم برای من کاملاً آشکار بود. حرم امام رضا البته مرکز و محور شهر بود و من هربار با پدر یا مادرم به جایی می‌رسیدم که گنبد و گلدسته دیده می‌شد به من می‌گفتند: ”به حضرت سلام بده! “ومن هم سری خم می‌کردم، دست راستم را روی سینه می‌گذاشتم و سلام می‌دادم. اما رفته‌رفته به وجود مزار و مقبرۀ فردوسی هم در آن سوی شهر آگاهی یافتم و مقام توس و خراسان بزرگ دوران‌های گذشته را در نگاهداشت و احیای زبان فارسی درک کردم. احساس من این است که هم‌نسلان و همگنان من هم در فرایند رشد فکری این پیشینۀ تاریخی را حس می‌کردند یا درمی‌یافتند. به یاد دارم که در دورۀ دبیرستان ما می‌دانستیم که کدام یک از همکلاسی‌هایمان جداً مذهبی هستند و کدام یک آن‌قدرها هم قیودات مذهبی ندارند.

شمس: با شاعران نامدار خراسانی‌تبار مثل مهدی اخوان ثالث یا محمدرضا شفیعی کدکنی هم اولین‌بار در مشهد آشنا شدید؟

کریمی حکاک: من فقط نوزده سال آغاز زندگی، یعنی از تولد تا زمان ورود به دانشگاه، را در مشهد گذراندم و از این قرار هیچ‌یک از انجمن‌های ادبی یا شاعران شهر را نمی‌شناختم. بعدها در تهران بود که با شاعرانی همچون اخوان و شفیعی آشنایی یافتم و افتخار دوستی‌شان نصیبم شد. و البته افتخار دوستی با بسیاری از شاعران ایرانی دیگر نیز-نظیر آتشی و سپانلو و بهبهانی و شاملو- که ربطی به زادگاهم نداشتند.

شمس: کوچ شما به تهران یک دهه بعد از کودتای 28 مرداد ۱۳۳۲ بود و همزمان با شورش 15 خرداد ۴۲. تجربۀ زیست در تهرانِ ۱۳۴۰ و جذبه‌ها و دشواری‌‌های آن برای یک جوان نوزده‌سالۀ خراسانی چه بود؟

کریمی حکاک: شورش 15 خرداد نخستین چیزی بود که به محض ورود به تهران توجه مرا به خود جلب کرد. نه تنها در و پنجرۀ اتوبوس‌های شرکت واحد و کیوسک‌های تلفن عمومی شکسته و در بسیاری موارد کیوسک‌ها واژگون و ویران شده بودند، بلکه آثار شورش‌های خیابانی در بسیاری بانک‌ها و سینماها و بناهای دولتی مشهود بود، به‌ویژه در اطراف بازار بزرگ تهران و میدان ارگ و خیابان‌های اطراف آنها. البته جاذبه‌های شهر تهران هم زیبا و فریبنده بود، گیرم که اینها را به‌تدریج در خلال ماه‌های نخست اقامتم در تهران، و کلاً در پنج سال اقامتم در این شهر درک کردم. اما من در طول این پنج سال بیش از هر جای دیگری پردیس دانشگاه تهران را دوست می‌داشتم و روزها چه بسیار بی‌هدف در محوطه دانشگاه می‌گشتم و کنج‌و‌کنارهای آن را به نظاره می‌ایستادم.

نوشته‌ای که بر سردر دانشکدۀ پزشکی بیش از همه توجه مرا جلب می‌کرد گفتاوردی بود از ابن‌سینا که سرگذشتش را به تازگی خوانده بودم و ظاهراً جمله‌ای بود خطاب به پزشکان به این مضمون که ”باید که خدای بزرگ آغاز و انجام اندیشۀ تو و پنهان و آشکار کار تو باشد.“ دو عبارت آهنگین ”آغاز و انجام اندیشه“ و ”پنهان و آشکار کار“ در گوشم طنین شاعرانۀ فراموش‌نشدنی‌ای داشت که هنوز در خاطرم مانده، گیرم مفهوم ”خدای بزرگ“ در ذهنم دچار دگرگونی‌هایی شده باشد. در دانشکدۀ ادبیات هم که دانشکدۀ خودم بود آنچه پس از طراوت و شادابی خیره‌کنندۀ دختران دانشجو نظرم را به خود می‌کشید، نیم‌تنۀ ادوارد براون بود در کتابخانۀ دانشکده، واقع در طبقۀ سوم ساختمان دانشکده، که آن موقع دربارۀ زندگی‌اش چیزک‌هایی خوانده بودم و چیزهای بسیار دیگری در خلال سال‌های تحصیل که در همان کتابخانه خواندم. در یک کلام، این همه، رفته‌رفته ”جوان نوزده‌سالۀ خراسانی“ پرسش شما را به مرد جوان بیست‌و‌چهارساله‌ای بدل کرد که در میانۀ شهری سرشار از خاطرات خوش و غوطه‌ور در گناهان لذت‌بخش بسیار می‌زیست.

شمس: شما در دورۀ لیسانس دانشجوی رشتۀ ادبیات انگلیسی بودید. در یکی از مصاحبه‌هایتان فضای ”کهن‌گرا“ی دانشکدۀ ادبیات فارسی دانشگاه تهران آن زمان را نقد کرده بودید. آسیب‌شناسی تدریس و پژوهش ادبیات فارسی در بهترین دانشگاه کشور بحثی است که کمتر به آن پرداخته شده. ارزیابی شما از وضعیت قبلی و فعلی پژوهش و تدریس در دانشکده‌های ادبیات در ایران چیست؟

کریمی حکاک: هرگز یادم نمی‌رود روانشاد دکتر سیدصادق گوهرین را که در سال اول تحصیل من در دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران استاد ادبیات فارسی من بود. حالا چرا منِ دانشجوی ادبیات انگلیسی می‌بایست ادبیات فارسی هم بخوانم، این را دقیقاً در یاد ندارم. فکر می‌کنم چند واحد ادبیات فارسی جزو درس‌های اجباری و از پیش‌نیازهای ثبت‌نام در درس‌های اصلی محسوب می‌شد که در مورد من ادبیات انگلیسی بود. این را یادم هست، اما، که در سال اول از درس دکتر گوهرین بیش از هر درس دیگری لذت می‌بردم. موضوع درس منطق الطیر عطار بود که من یکی دو سال پیش‌تر سر خود آن را خوانده بودم و حتی صحنۀ اول داستان را از بر داشتم که با بیت ”مرحبا ای هدهد هادی‌ شده / در حقیقت پیک هر وادی شده“ شروع می‌شود و با بیتی خطاب به ”مرغ زرین“ پایان می‌یابد به این مضمون که ”چون شوی در کار حق مرغ تمام / تو نمانی حق بماند والسلام“ به پایان می‌رسد. روز امتحان شفاهی همین بخش را از برای استاد خواندم و او به طریق تشویق گفت: ”تو که ملایی، بابا جان!“

با این همه، ما دانشجویان جوان می‌دانستیم که ادبیات معاصر را در دانشگاه درس نمی‌دهند، و حتی شاید چندان قبول هم نداشتند، و ما هم این را پذیرفته بودیم که برای خرید کتاب‌هایی نظیر اشعار شاملو و اخوان یا آثار هدایت و چوبک می‌بایست به کتابفروشی‌های رو‌به‌روی دانشگاه برویم و می‌رفتیم. ما آن روزها می‌گفتیم باید دست‌کم صد سال از مرگ شاعری گذشته باشد تا بشود دربارۀ کارش تحقیق کرد. منظورم این است که نوعی کهن‌گرایی بر کار پژوهش در ادبیات فارسی حکم‌فرما بود. امروز این کهن‌گرایی وجود ندارد و رمان‌نویس ارجمند، محمود دولت‌آبادی، در سال ۲۰۱۳ به من گفت که تا آن روز حدود 200 تز فوق لیسانس و دکتری دربارۀ آثار او نوشته شده است.

شمس: زمانی که شما دانشجوی ادبیات انگلیسی بودید بخش زبان‌های خارجی هنوز جزئی از دانشکدۀ ادبیات بود. بعد از انقلاب به‌تدریج دانشکدۀ زبان‌های خارجی از دانشکدۀ ادبیات جدا شد. البته گروه درسی ادبیات عربی همچنان در همسایگی گروه درسی ادبیات فارسی است. به نظر شما تا چه حد این جدایی فیزیکی و ساختاری بر کیفیت نگاه تطبیقی و فراملی پژوهشگران ادبیات فارسی تأثیرگذار بوده است؟

کریمی حکاک: فکر می‌کنم یکی از نظریه‌هایی که در سال‌های نخست انقلاب شکل گرفت این بود که نقش زبان‌های اروپایی در ایران انقلابی باید به موارد نیاز کاربردی محدود شود و زبان‌های غربی باید عمدتاً در کار سیاست خارجی یا دیپلماسی مورد استفاده قرار گیرد، نه اینکه در ایران شناخت عمیقی از ادبیات انگلیسی یا فرانسه یا روسی شکل گیرد. حقیقت هم این است که از ابتدای تأسیس دانشگاه‌ها در ایران، بخش‌ ادبیات‌های اروپایی دانشگاه‌های ایران هرگز در تربیت کسانی که در سطح جهانی بتوانند پرتوی عالم‌تاب بر شناخت شکسپیر و ادبیات دراماتیک دورۀ رنسانس انگلستان یا ظهور مکتب رمانتیسم در اروپا یا آشنایی با مقام دانته در شکل‌گیری ادبیات ایتالیا بیاندازند چندان موفقیتی نداشتند.

تأکید بر مطالعۀ ژرف‌تر ادبیات عربی هم از این دیدگاه موجه به نظر می‌رسد، چرا که ادبیات فارسی با ادبیات عربی پیوندهای بسیار نزدیک و عمیقی دارد که این دو سنت را از هم تفکیک‌ناپذیر می‌کند. البته همچنان که از پرسش شما بر می‌آید، این تحول کیفیت تعاطی ادبیات فارسی را با سنت‌های دیگر ادبی و زیبایی‌شناختی تنزل داده و آسیب‌های آشکاری به بسط دیدگاه تطبیقی و درک ادبیات جهانی در ایران وارد آورده است.

شمس: پس شما در دوران تحصیل در دانشگاه تهران در واقع هم دانشجوی گروه ادبیات فارسی بودید و هم گروه ادبیات انگلیسی. کدام گروه را جدی‌تر و پربارتر یافتید؟

کریمی حکاک: یکی از استفاده‌های استثنایی‌ای که من از وضعیت دانشجو بودن خودم می‌کردم این بود که هر وقت می‌توانستم در جلسات دفاع دانشجویان دورۀ دکتری ادبیات فارسی از پایان‌نامه‌هایشان حضور می‌یافتم و از عجایب یکی این بود که جلسۀ دفاع بر روی همگان باز و حضور یافتن در آنها مجاز بود. بعضی همکلاسی‌های آن زمان مرا برای این کار مسخره می‌کردند، ولی من در این کار تعمد خاصی داشتم و آن اینکه می‌خواستم بدانم پایان‌نامۀ دکتری چگونه مدرکی است، چطور باید نوشته شود و به چه صورتی شکل می‌گیرد.

در گروه ادبیات انگلیسی، ما دورۀ دکتری یا حتی فوق‌لیسانس هم نداشتیم. در همین جلسات بود که حضور استاد فروزانفر توجهم را به خود جلب کرد. و او شهیرترین استاد ادبیات فارسی بود و شأنش آشکارا بر همگان اجل بود. به این ترتیب، من رفته‌رفته با مباحِث نقد و نظر ادبی آشنا می‌شدم. یادم است در یکی از این جلسات دکتر معین از شخصی که از پایان‌نامه‌اش دفاع می‌کرد ایراد گرفت که چرا در جایی نوشته است از فلان کتاب نسخۀ دیگری در جهان موجود نیست و توصیه کرد که به جای آن بگوید: ”من در جایی نسخه دیگری از آن کتاب ندیده‌ام.“ یا در جلسۀ دیگری استاد فروزانفر به دانشجوی دیگری که نوشته بود فردوسی خوابی را که دیده است چنین توصیف می‌کند. گفت به جای ”فردوسی خوابی را که دیده است“ باید بگوید ”خوابی را که می‌گوید دیده است“ چنین توصیف می‌کند. و من از این همه چیز و چیزک‌هایی می‌آموختم که رفته‌رفته مرا با مقال یا گفتمان یا شیوه‌های سخن گفتن آکادمیک آشنا می‌کرد.

در پاسخ به پرسش شما می‌خواهم از این همه نتیجه بگیرم که اولاً تحصیل در رشتۀ ادبیات فارسی به مراتب جدی تر از رشتۀ ادبیات انگلیسی بود و ثانیاً کم‌کم به این نتیجه می‌رسیدم که به طور کلی تحصیل در ادبیات به راستی فقط در دوره‌های فوق لیسانس و دکتری جدی می‌شود، نه در دورۀ لیسانس.

شمس: رابطۀ‌ میان دانشگاهیان و روشنفکرانی که در مجلات آن زمان قلم می‌زدند چطور بود؟ اصلاً دانشگاه با جمع‌های روشنفکری آن دوره پیوندی داشت؟

کریمی حکاک: رابطۀ خوبی نبود. همان‌طور که پیش‌تر گفتم، دانشگاهیان کلاً شعر نو و ادبیات جدید را نمی‌فهمیدند یا قبول نداشتند. معروف بود که یکی از استادان بنام ادبیات فارسی دانشگاه سخنی گفته بود به این مضمون: ”یکی از افتخارات من این است که در عمرم حتی یک رمان هم نخوانده‌ام. “از آن سو، بعضی از روشنفکران، شاعران و نویسندگان برای کار پژوهش‌های ادبی از نوعی که استادان ادبیات فارسی می‌کردند اصطلاح ”نبش قبر“ را به کار می‌بردند. آل‌احمد هم که می‌دانید در جوانی در دورۀ دکتری ادبیات فارسی نام‌نویسی کرده بود، ولی در میانۀ کار تحصیل در آن رشته را رها کرد. البته این‌گونه رودررویی‌ها در فرهنگ‌های دیگر هم بی‌سابقه نبوده است. در هر صورت، رفته‌رفته با ورود نسل‌های جوان‌تر، کسانی مانند دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی که خود شاعری نامدار بود به مقام استادی ادبیات فارسی دست یافتند. یا پس از آنکه دکتر غلامحسین یوسفی کتاب چشمۀ روشن را نوشت که در آن به کار شاعران معاصر نیز پرداخته شده بود، به‌تدریج نوعی همزیستی مسالمت‌آمیز میان پژوهشگران و آفرینندگان آثار ادبی پدید آمد. اما هنوز فراوان بودند کسانی که به‌ویژه با شعر نو سر جدال داشتند و آن را عمدتاً انحرافی زودگذر در شعر می‌دانستند و این حالت تا سال‌های بعد از انقلاب ایران هم ادامه داشت.

شمس: گفتید که آشنایی شما با ناموران ادبیات فارسی از جمله اخوان ثالث، سیمین بهبهانی، منوچهر آتشی و بسیاران دیگر در تهران اتفاق افتاد. در مصاحبه‌های قبلی‌تان از آشنایی‌تان با اخوان در سال ۵۸ گفته‌اید، و از دوستی نزدیکی که با احمد شاملو داشته‌اید. اولین آشنایی‌تان با محافل روشنفکری تهرانِ آن روز چطور اتفاق افتاد؟ دسترسی به چنین محافلی برای دانشجویان جوان و علاقه‌مند آن روزگار آسان بود؟

کریمی حکاک: آسان که البته نبود، ولی دست‌یافتنی می‌نمود. من از بخت خوش در سال دوم دانشکده کار نسبتاً خوبی هم پیدا کردم و آن تدریس زبان انگلیسی بود به نوجوانانی که به‌ تازگی هنرجوی نیروی هوايی شاهنشاهی شده بودند تا بعداً همافر بشوند؛ رده‌ای میان افسران و درجه‌داران که بیشتر تکنیسین‌های نیروی هوایی بودند و دو سال آموزش می‌دیدند، یک سال در مرکز آموزش‌های هوایی تهران و یک سال هم در لکلند تگزاس تا همافر بشوند. این همافران همان گروهی بودند که چهارده‌پانزده سال بعد نخستین نظامیانی شدند که به انقلاب پیوستند و آن را به پیروزی رساندند. بعد از فراغت از تحصیلات رسمی هم به خدمت نظام‌ وظیفه احضار شدم و همین کار را در دانشکدۀ زبان دانشگاه نظامی داشتم. منتهی این‌بار تدریس به افسران ارشد و امیران ارتش شاهنشاهی به عهده‌ام گذاشته شد که هر چند مرتبۀ نظامی‌شان خیلی بالاتر از همافران بود، ولی استعدادشان در زبان‌آموزی به پای آنها نمی‌رسید.

مختصر کنم، دوران اقامت پنج‌سالۀ من در تهران از نظر مالی شباهتی به وضعیت بسیاری دانشجویان شهرستانی دیگر که در خوابگاه‌های دانشجویی امیرآباد روزگار می‌گذراندند نداشت. درآمدی داشتم، ماشینی خریده بودم و گه‌گاه به شمال و اطراف و اکناف ایران سفر می‌کردم. در تهران هم می‌توانستم شب‌ها در رستوران آقارضا سهیلا شام بخورم و بعد ساعت‌هايی را در کافه شمیران سر خیابان منوچهری یا در بار هتل مرمر بگذرانم و با جمعی از شاعران جوانی که در این‌جور جاها می‌دیدم نشست‌و‌برخاست کنم. در همین جاها بود که با اسماعیل خوئی، محمدعلی سپانلو، منوچهر آتشی، محمود آزاد تهرانی و چند تن دیگر آشنا شدم. در همین جاها هم بود که شبی اسلام کاظمیه که آن زمان سردبیر آرش بود، از من دعوت کرد که برای مجله‌اش مطلب بنویسم، که نوشتم و اولین ترجمه‌هایم در آن نشریه و نشریاتی از این نوع منتشر شد.

امروز وقتی از فراسوی بیش از نیم قرن به آن روزها فکر می‌کنم، به نظرم می‌رسد که در آن زمان در عین حال که حکومت ایران روز‌به‌روز بیشتر و بیشتر در جهت استبدادی شدیدتر سیر می‌کرد، جامعه به طور کلی رو به گشایش و انبساط فرهنگی داشت.

شمس: سردبیر مجله آرش‌-تا جایی که می‌دانم-سیروس طاهباز بود. اتفاقاً در اولین شمارۀ این مجله که در آبان سال ۱۳۴۰ منتشر شد اولین یادداشت مقاله‌ای کوتاه بود به قلم خود سیروس طاهباز دربارۀ ازرا پاند، شاعر امریکایی. اشعاری هم از ازرا پاند و والت ویتمن در همین شماره ترجمه شده بود. در شماره‌های بعدی هم مقالاتی از نیما یوشیج، از حرف‌های همسایه، محمدرضا شفیعی کدکنی و سایرین منتشر شد.

کریمی حکاک: مجلۀ آرش در عرض چند سال چندین سردبیر داشت، و همان‌طور که شما گفتید شاعران غربی را هم به صورت الگوهای قابل اقتباس برای جوانان ایرانی جویای نام در کار شاعری مطرح می‌کرد. این مجله و بسیاری از نشریه‌های دیگر شعر بسیار چاپ می‌کردند و راه‌های تحول در شعر فارسی را به خوانندگان خود نشان می‌دادند. از دیدگاه تاریخی شاید بتوان گفت در درازای نیمۀ نخست قرن بیستم میلادی رفته‌رفته لزوم تحول در شعر فارسی هم تثبیت شده بود و هم پذیرفته شده بود. آنچه برای نسل‌های نیمۀ دوم آن قرن باقی مانده بود، دقایق و جزئیات این تحول تاریخی بود که در نشریات مختلف به شکل‌های متفاوتی مطرح می‌شد. طبیعتاً موضع آرش با موضع سخن یا یغما یا یادگار تفاوت‌های محسوس و ملموسی داشت، چنان که البته شما، در مقام یک شاعر، نیک می‌دانید.

شمس: بسیاری از نویسندگانی که در آرش و سخن و یغما قلم می‌زدند، بیانیۀ کانون نویسندگان را در سال ۴۶ منتشر کردند و در سال ۴۷ فعالیت خود را آغاز کردند. آشنایی شما با اعضای کانون نویسندگان از طریق رفت‌و‌آمد به مجلۀ آرش، سخن، یغما و سایرین میسر شد؟‌

کریمی حکاک: نه، من در آن سال‌ها رفت‌و‌آمد چندانی به دفتر هیچ‌یک از نشریاتی که می‌خواندم نداشتم. راست این است که وقتی هم برای این کار نداشتم؛ هم درس می‌خواندم، هم تدریس می‌کردم، و هم خلوت خودم را پاس می‌داشتم. البته از بیانیه و فعالیت کانون نویسندگان ایران خبر داشتم و حمایت می‌کردم، ولی از دور. بعد از پنج سال اقامت در تهران، همچنان که پیش‌تر گفتم، برای ادامۀ تحصیل رهسپار امریکا شدم.

شمس: مقالات شما دربارۀ تاریخ کانون نویسندگان از جمله منابع ارجاع اصلی برای تاریخ‌نگاران فرهنگی ایران است. اما روایت شما با روایت اعضای کانون نویسندگان که تاریخ پُر‌اتفاق این نهاد ادبی را از زاویۀ نگاه خود مکتوب کرده‌اند لزوماً همخوانی ندارد. چالش‌های تاریخ‌نگاری ادبی بحثی است که می‌خواهم به این بهانه پیش بکشم و نظر شما را دربارۀ این دست اختلافات در تاریخ‌نگاری کتبی و شفاهی بپرسم.

کریمی حکاک: من صمیمانه به این اعتقاد رسیده‌ام که کار تاریخ یکسره کار بازخوانی گذشته است و همۀ مورخان هر دوران، تاریخ‌های دوران‌های پیش از خودشان را بازنگری و بازنویسی می‌کنند. این امر در مورد تاریخ‌نگاران معاصر ایران هم که در پرسش شما مندرج شده صادق است. بی‌تردید، آیندگان تاریخ‌ها و تاریخچه‌هایی را که ما نوشته‌ایم موضوع بازنگری‌های تیزبینانه‌تری قرار خواهند داد و دربارۀ تفاوت روایت‌های ما موضع خواهند گرفت. در واقع، می‌خواهم بگویم کار تاریخ‌نگاری همین است: نگریستن و بازنگریستن و دوباره و چندباره نگریستن در گذشته به امید تصحیح گفته‌ها و نوشته‌های پیشین؛ هرچند اندکی بهتر و باورپذیرتر کردن آنان برای آیندگان به طور کلی و به‌ویژه برای خوانندگان تاریخ.

شمس: ده شب شعر انستیتو گوته به زعم بسیاری از تاریخ‌نگاران از جمله خود شما از مهم‌ترین جرقه‌های انقلاب ۵۷ بود. شما دربارۀ این شب‌ها مفصل در مقالۀ “Protest and Perish” نوشته‌اید. خودتان هم در آن شب‌ها حضور داشتید؟

کریمی حکاک: نه، من آن‌وقت در امریکا بودم، ولی از دور تا آنجا که می‌توانستم به پخش و انتشار اخبار مربوط به آن رویداد تاریخی کمک می‌کردم. بخشی از دریغ بعدی من هم به این مربوط می‌شد که همچنان که در مقالۀ مربوط به تاریخچۀ کانون و جاهای دیگر گفته و نوشته‌ام، روشنفکران هم اعتنایی به آن شب‌ها نکرده‌اند و نمی‌کنند. به نظرم ده شب از آن چرخش‌گاه‌های تاریخ روشنفکری ایران است که نسل‌های آینده آن را بهتر درک خواهند کرد و ارج خواهند نهاد.

شمس: درست می‌گویید. واقعیت این است که تا همین امروز هم تعداد زیادی از تحلیلگران انقلاب ایران از ارتباط ادبیات با انقلاب و تأثیر حلقه‌های ادبی بر انقلاب چندان سخنی نگفته‌اند. شما نقش ادبیات (شعر و نثر) و ادیبان را در جریان انقلاب چطور ارزیابی می‌کنید؟

کریمی حکاک: ده شب شعرخوانی در انستیتو گوته تهران در پایيز سال ۱۳۵۶ نخستین رویداد مهمی بود که در آن می‌توان به آسانی آغاز نوعی همگرایی و اشتراک مساعی میان سه گروه مهم جامعۀ ایران یعنی مذهبیون معترض، چپ‌گرایان انقلابی، و پیروان راه مصدق و بقایای جبهۀ ملی را در آن ردیابی کرد و به رأی‌العین دید. شب‌های شعرخوانی در انستیتو گوته پیش از این هم سال‌های متمادی برگزار شده بود، ولی اهمیت سیاسی آن هرگز به اندازه‌‌ای نبود که در بافتار اجتماعی ناشی از آنچه حکومت ایران آن را ”فضای باز سیاسی“ می‌نامید تأثیرگذار بوده باشد. در حقیقت، آن فضا وجهۀ اجتماعی متفاوتی به آن رویداد بخشیده بود و اثر تاریخی انکارناپذیری هم در آن گذاشت. بعدها، یعنی در سال‌های نخست پیروزی انقلاب، بود که ناکامی‌های حکومت انقلابی موجب شد که ده شب شعر به کودک سرراهی‌ای بدل گردد که نه روشنفکران میل داشته باشند آن را به فرزندی بپذیرند و نه حکومت اسلامی بخواهد آن را بزرگ کند. و من این چگونگی را به تفصیل در یکی دو مقالۀ انگلیسی خودم نوشته‌ام که فکر می‌کنم شما خوانده‌اید.

شمس: پنج سال بعد از کوچ به تهران برای ادامۀ تحصیل رهسپار امریکا شدید. امریکای دهۀ شصت و هفتاد از جذاب‌ترین دوران تاریخ معاصر این کشور به حساب می‌آید و شما تجربه‌اش کردید. ارزشمندترین تجربه‌‌ای که از اولین رویارویی‌تان با جامعۀ فرهنگی و آکادمیک امریکا داشتید چه بود؟

کریمی حکاک: بله، ورود من به امریکا در تابستان سال ۱۹۶۸ میلادی ناگهان مرا به میانۀ معرکۀ ناآرامی‌های مهمی در این کشور پرتاب کرد و به‌تدریج باعث نوع دیگری از بلوغ  فکری هم شد. من با وجود آنکه زبان انگلیسی را خوب می‌دانستم، ولی جامعۀ امریکا را آن‌قدرها نمی‌شناختم. خوب به یاد دارم صبح نخستین روز کلاس در سال تحصیلی 69-1968 با کراوات نو، پیرهن آهاردار و شلوار اتوزده وارد کلاس شدم و دیدم دانشجو و استاد همه قهوه به دست با پیرهن‌های مندرس و شلوارهای  جین، یعنی از نظر من جلمبر و شلمبر، نشسته‌اند و قهوه می‌خورند و حرف می‌زنند و یادداشت برمی‌دارند. و این آغاز دوره‌ای بود در زندگی که مرا خیلی بیش از درس و مشق و بحث و جدل دانشگاهی با جامعۀ امریکا رو‌در‌رو می‌کرد.

جنگ ویتنام در اوج بود و بسیاری از جوانان امریکایی آن جنگ را بختکی مهیب می‌شمردند که هر آن ممکن بود گریبان آنها را هم بگیرد. مارتین لوتر کینگ، رهبر سیاهان آزادی‌طلب امریکا تازه کشته شده بود و رقابت‌های انتخاباتی میان حزب دموکرات و حزب جمهوری‌خواه در اوج بود.

به یاد دارم در یکی از نخستین روزهای اقامتم پزشک نامداری به نام دکتر بنجامین اسپاک در سخنرانی‌ای که در زمین چمن دانشگاه مریلند ایراد کرد جنگ ویتنام را یک جنایت بزرگ تاریخی نامید؛ لیندن جانسون، رئیس جمهور وقت امریکا، را جنایتکار و ریچارد نیکسون، نامزد جمهوری‌خواهان، را دروغ‌زن خواند و دانشجویان را ترغیب می‌کرد تا در امریکا همان انقلابی را به راه بیاندازند که چند ماه پیش دانشجویان فرانسوی در پاریس به راه انداخته بودند. در این آشفته‌بازار آنچه البته مطرح نبود دغدغه‌های خشک آکادمیک بود. اگرچه من کار خودم را می‌کردم و یک‌سال‌و‌نیم تحصیل را هم با موفقیت به پایان رساندم و در ماه ژانویه سال ۱۹۷۰ به ایران بازگشتم.

شمس:  از اواخر دهۀ چهل تا اواسط دهۀ پنجاه شما در رفت‌وآمد میان ایران و امریکا بودید. چه شد که تصمیم گرفتید روزهای انقلاب در ایران باشید؟

کریمی حکاک: درست است. من ده سال تمام، از سال ۱۳۴۷ تا سال ۱۳۵۷، میان ایران و امریکا رفت‌و‌آمد می‌کردم. در پرسش پیشین دو سال اول از این ده سال را مرور کردم، بعد از آن سه سال در ایران همزمان به کار در سازمان برنامه و تدریس در دانشگاه تهران و مدرسۀ عالی ترجمه گذشت. سال‌های باقی‌مانده از این دوران هم اختصاص داشت به گذراندن دورۀ تحصیلات عالی در دانشگاه راتگرز و اخذ درجۀ دکترا در ادبیات تطبیقی. و من یک هفته پس از پیروزی انقلاب ایران از تز دکتری‌ام دفاع کردم و یکی دو ماه بعد به ایران بازگشتم به این امید که این پایان سرگردانی‌هایم باشد که نشد، چنان که می‌دانید.

آن بخش از پرسش شما که به شرکت من در فرایندی که به حدوث انقلاب در سال ۱۳۵۷ و سرنوشتم در ایران انقلابی مربوط می‌شود برای خودم اهمیت ویژه‌ای دارد. من در سال‌های اقامتم در ایران از ۱۹۷۰ تا ۱۹۷۳ بیش از پیش نگران آیندۀ ایران بودم. نه تنها پیدایش یک جنبش چریکی که به حادثۀ سیاهکل انجامید و رویدادهایی نظیر جشن‌های دوهزاروپانصدسالۀ شاهنشاهی و دیگر جشن‌ها و جشنواره‌های ریزودرشتی که حکومت سلطنتی در سال‌های بعد از آن پی‌در‌پی برگزار می‌کرد، بلکه سرانجام تشکیل حزب واحد رستاخیز و تغییر تقویم ملی ایران مرا که در امریکا زندگی می‌کردم به شدت مضطرب و نگران آیندۀ کشور می‌کرد. به‌ویژه آن‌گاه که ساواک تعداد زیادی از روشنفکران ایران را دستگیر و زندانی کرده بود، من بیش از پیش به فعالیت‌های آشکار سیاسی روی آوردم. وقتی هم که در سال ۱۹۷۶ آقای جیمی کارتر، نامزد حزب دموکرات برای ریاست جمهوری امریکا، انگشت تأکید بر مرکزیت مسئلۀ حقوق بشر نهاد به این نتیجه رسیدم که نظام سلطنت به آخر خط رسیده است و من در این فکر تنها نبودم. دوستان من، کسانی همچون احمد شاملو، غلامحسین ساعدی، هوشنگ گلشیری، سعید سلطانپور، محسن یلفانی و بسیاری دیگر هم همین‌گونه می‌اندیشیدند.

ظهور جنبش انقلابی در همین سال‌ها به‌تدریج من و این دوستان را در این فکر راسخ‌تر و در اعتقادمان پابرجاتر کرد. به همین دلایل هم بود که من تقریباً بلا فاصله پس از پایان یافتن تحصیلات رسمی‌ام بار سفر بستم و به ایران بازگشتم. در ایران هم می‌دیدم که در این عزم تنها نبوده‌ام. از نویسندگان کهنه‌کاری همچون جمالزاده و علوی و طبری گرفته تا جوان‌ترها بسیار بودند کسانی که در همین ایام به ایران برگشتند و خیلی از آنها هم مانند من بعد از اقامت کوتاهی به این نتیجه رسیدند که انقلاب ایران دارد به بیراهه می‌افتد و امیدهای پیشین به سرعت به یأس و سرخوردگی بدل می‌گردد. در مورد من هم چنین شد: همان‌گونه که به محض ورود در دانشگاه تهران به کار گمارده شدم، به محض شکل‌گیری حرکتی که بعدها به نام انقلاب فرهنگی شهرت یافت از دانشگاه پاکسازی شدم و یک بار دیگر راه غربت را در پیش گرفتم و به امریکا برگشتم.

شمس: به دستگیری‌های روشنفکران در دهۀ پنجاه شمسی اشاره کردید و به خودتان که ”‌بیش از پیش‌“ به فعالیت‌های سیاسی روی آوردید. فعالیت‌های سیاسی یک روشنفکر ادبی جوان دهۀ پنجاه شمسی در ایران یا خارج ایران چه بود؟ یا به عبارتی دیگر، جوانان و روشنفکران آن دوره چطور فعالیت‌هایشان را سازماندهی می‌کردند؟

کریمی حکاک: من در سال ۱۹۷۳، آن‌گاه  که از ایران به امریکا برمی‌گشتم عمیقاً از وضع سیاسی ایران ناراضی بودم. از یک سو، پاسخ حکومت به پیدایش جنبش چریکی دست ساواک را برای خشن‌ترین واکنش‌ها باز گذاشته بود و از سوی دیگر، چهار برابر شدن بهای نفت در سال ۱۹۷۴ میل مفرط شاه و درباریان را به انواع خودنما‌یی‌ها به مراتب بیشتر کرده بود. اما مبارزۀ سیاسی در آن سال‌ها برای دانشجویان ایرانی در خارج از کشور عمدتاً به صورت پیوستن به کنفدراسیون دانشجویان ایرانی درآمده بود و این کار با طبع تک‌رو من سازگاری نداشت.

 سرانجام برگزاری کنفرانس بزرگ ادبیات خاورمیانه با اشتراک انجمن قلم امریکا، یعنی PEN American Center، و دانشگاه پرینستون در بهار سال ۱۹۷۶ موقعیتی پیش آورد برای همکاری با این سازمان در امریکا و پیشبرد فعالیت سیاسی‌ام در چارچوب آرمان‌های حقوق بشری. در آن سال‌ها، نیویورک مرکز این‌گونه فعالیت‌ها بود و من به‌زودی با سازمان دیده‌بان حقوق بشر (‌Human Rights Watch) هم ارتباط پیدا کردم و آن رابطه تا به امروز ادامه دارد.

ایرانیانی که برای شرکت در کنفرانس ادبیات خاورمیانه دعوت شده بودند عبارت بودند از احمد شاملو، دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی، دکتر امین بنانی، دکتر جروم کلینتون استاد ادبیات فارسی در دانشگاه پرینستون، و من. در آن سال، دکتر کدکنی برای یک دورۀ پژوهشی یک‌ساله در پرینستون اقامت داشت و شاملو و همسرش، آیدا، هم دو هفته‌ای بعد از کنفرانس در امریکا ماندند. این اقامت فرصتی مغتنم پیش آورد برای جمع کوچک ما تا دربارۀ مسائل گوناگون مربوط به ادبیات ایران به تبادل نظر بپردازیم. نیز فرصتی مغتنم‌تر بود برای من که جوان‌ترین فرد گروه بودم تا از محضر شاملو و شفیعی کدکنی و دیگران بهره بگیرم. پس از بازگشت شاملو به ایران، چنان که گفتم، فعالیت سیاسی من در چارچوب انجمن قلم و سازمان دیده‌بان حقوق بشر ادامه یافت، به‌ویژه بر روی مسائل حقوق بشر در ایران، که در خلال تمامی این سال‌ها و دهه‌ها هم ادامه داشته است.

شمس: نسل بعد از انقلاب که ایران قبل از انقلاب را به چشم ندیدند و تجربه نکردند نسل شما را زیاد به چالش می‌کشند. در دهۀ پنجاه شمسی شما یک روشنفکر جوان انقلابی بودید. چه چیزهایی را نسل بعد از انقلاب دربارۀ ماهیت انقلاب نمی‌داند که به نظر شما لازم است از آنها آگاهی داشته باشد و بر اساس آن نسل شما را قضاوت کند؟

کریمی حکاک: پرسش عمیقی است. به نظر من اولاً باید نیاز طبیعی و فطری هر انسانی را به امید و روگردانی غریزی آدمی را از یأس و حرمان درست شناخت و نوسانات پاندولی ذهن آدمی را معلول عواملی دانست که شاید آن‌قدرها هم برای فرد انسانی تابع درک و دریافت‌های عقلانی یا منطقی نباشد. در مورد ویژۀ ایرانیانِ دوران‌های جدید عامل میهن‌دوستی و غربت‌گریزی را هم می‌توان در این معادله وارد کرد. نسل من به ‌راستی با تفکر خدمت به جامعه پرورده شده بود و محرومیت از این موهبت را به سختی می‌پذیرفت. همین امر شاید موجب شده بود که ما آن‌گاه که می‌دیدیم در جامعه وضعیتی نابه‌دلخواه شکل می‌گیرد، اندیشۀ تحول انقلابی برایمان یک امکان عملی جلوه می‌کرد. من به سهم خودم ”از بد بتر شدن“ را ناممکنی نزدیک به محال می‌دیدم و در سال‌های پیش از انقلاب به راستی فکر می‌کردم وضع ایران قطعاً از این که هست بدتر نمی‌تواند بشود. تجربۀ‌ سال‌های تحصیل و مطالعه هم مرا در همین جهت سوق می‌داد.  در این تفکر هم فکر می‌کنم من تنها نبودم. بسیارانی از ما افتادن از چاله به چاه را زبانزدی در حیطۀ معقولات نمی‌شمردیم و شاید گرانیگاه اشتباه تاریخی ما همین‌جا بود. و به ‌راستی از بد بتر را هم دیدیم که هنوز هم می‌بینیم.

شمس: به انقلاب فرهنگی اشاره کردید. نسل من البته انقلاب فرهنگی را هم فقط در کتاب‌های تاریخ خوانده است. به عنوان یک روشنفکر دانشگاهی که آن‌ سال‌ها تصفیه شد، اگر بخواهید روند انقلاب فرهنگی را برای نسل بعد از انقلاب شرح دهید، ذکر چه جزئیاتی را برای ملموس‌تر کردن این اتفاق ضروری می‌دانید؟

کریمی حکاک: وحدت حوزه و دانشگاه از آغاز بخشی از بینش انقلابی آیت‌الله خمینی بود. در سال اول انقلاب، هنگامی که گروه‌های سیاسی گوناگون و بیش از همه سازمان مجاهدین خلق در دانشگاه تهران دفترهایی ایجاد کردند و کتاب‌های سازمانی را در دفترهای دانشکده‌ها جا دادند، ضرورت انجام کاری در این زمینه این امر را به برنامه‌ای بدل کرد که می‌بایست به فوریت به اجرا درآید. این بود تا زمانی که دانشجویانی که خودشان را دانشجویان خط امام می‌خواندند بعد از آنکه سفارت امریکا را اشغال کردند و پرسنل آن را گروگان گرفتند، توجه خود را به دانشگاه‌ها معطوف کردند و سرانجام در اردیبهشت ۱۳۵۹ به دانشگاه تهران حمله کردند، درها و پنجره‌های بسیاری را شکستند، کتاب‌های کتابخانه‌ها را به میانه تالارهای دانشکده‌ها ریختند، استادان و دانشجویان حاضر را کتک زدند و از دانشگاه بیرون انداختند. نام رسمی این کار شد ”انقلاب فرهنگی.“

من در خردادماه ۱۳۵۸ در بخش ادبیات انگلیسی دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران با سمت استادیاری استخدام شدم و از همان زمان زیر ذره‌بین دانشجویان انقلابی بودم. در امریکا درس خوانده بودم. هرروز با سر و وضع مرتب به کلاس می‌رفتم و بیش از نیمی از دانشجویانم زنان و دختران جوان بودند. اینها و بی‌تردید عوامل دیگر دست در دست هم داده بودند و مرا به یکی از آماج‌های حملات کسانی تبدیل کرده بودند که ما آن روزها اسمشان را ”فالانژها“ یا ”گروه چماقداران“ گذاشته بودیم. حتی هنگام رفت‌و‌آمد شعارهایی نظیر ”استاد امریکایی اخراج باید گردد“ را می‌شنیدم، ولی به روی خودم نمی‌آوردم.

در ماه‌های نخست سال تحصیلی ۱۳۵۸-۱۳۵۹ دانشجویی که می‌گفت رهبر منتخب اعضای انجمن دانشجویان است به من گفت که بچه‌های انجمن اسلامی می‌گویند شما در امریکا ”آی‌اس‌بی‌ان“ داشته‌اید. من می‌دانستم که این حروف شکل اختصاری شمارۀ استاندارد بین‌المللی کتاب است که امروز در ایران به آن ”شابک“ می‌گویند و من چون در امریکا کتابی چاپ کرده بودم، البته چنین شماره‌ای داشتم. به او گفتم این حرف درست است و معنای این عبارت را برایش شرح دادم و او هم به خنده افتاد و به نظرم معنای این سخن را فهمید. بعد گفتم به آنها بگو که من شمارۀ ”امنیت اجتماعی“ امریکا را هم دارم. و برایش توضیح دادم که ”سوشیال سکیوریتی نامبر“ چیست. او گفت: ”نه استاد، این یکی را من بهشان نخواهم گفت، چون حتماً معنای سکیوریتی را بدجوری تعبیر خواهند کرد. “ گفتم: ”من هم منظورم دست انداختن دانشجویانی است که این روزها همه‌چیز را بد می‌فهمند و بدجوری تعبیر می‌کنند. “ ولی این دانشجوی جوان گفت: ”نه، من با اجازۀ شما این کار را نخواهم کرد، ولی موضوع شمارۀ کتابتان را برایشان توضیح خواهم داد.“

خاطرۀ دیگری هم دارم از آن روزها که دانشگاه هنوز باز بود و حجاب اجباری هنوز وجود نداشت و بیشتر دختران با سر باز به دانشگاه رفت‌و‌آمد می‌کردند. بعدازظهر روزی پاییزی در کلاس داشتیم به زبان انگلیسی دربارۀ رمان محاکمه اثر کافکا حرف می‌زدیم، یعنی رمان را تفسیر می‌کردیم. لحظه‌ای حس کردم که صدای پای گروهی می‌آمد که انگار داشتند از پله‌های دانشکده بالا می‌آمدند و شعار می‌دادند: ”استاد امریکایی اخراج باید گردد.“ صدا رفته‌رفته بلند و بلندتر و نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. شعار برایم آشنا بود، چرا که پیش از این هم آن شعار را دربارۀ خودم شنیده بودم. وقتی که چند نفری را دیدم که داشتند به در کلاس من که باز بود نزدیک می‌شدند و شعار می‌دادند برایم مسجل شد که هدف گروه رسیدن به کلاس من است و فکر کردم باید کاری بکنم. نگاهی به کلاسم کردم و وقتی دیدم بیشتر دانشجویانم دختران جوانی هستند که سخت ترسیده‌اند فکر کردم هر طور شده باید از ورود مهاجمان به کلاس پیشگیری کنم. این بود که رفتم دم در کلاس و دست راستم را به طرف دیگر در نیمه‌باز رساندم و با این کار جلو ورود شعاردهندگان را گرفتم. گروه مهاجمان در فاصله‌ای کمتر از یک متر از من ایستادند و همان شعار جمعی را چندین‌بار تکرار کردند. من هم ساکت جلوشان ایستاده بودم و حایلی بودم بین آنها و کلاس درس. این وضع شاید سه چهار دقیقه ادامه یافت. سرانجام چشمم به مرد میان‌سالی افتاد که داشت از ته صف خودش را به جلو جمع شعاردهندگان می‌رساند. وقتی رسید، در حالی که پشتش به من بود شروع کرد به حرف زدن برای گروه مهاجم و حرفش چیزی بود با این مضمون: ”بسیار خوب، شما شعارتان را دادید و خواستتان را به استاد رساندید. حالا دیگر بروید. این استاد خودش می‌داند چطور لچک سر این دخترها بکند. قول می‌دهم همین روزها خواست شما که خواست امت مسلمان انقلابی است اجرا خواهد شد. حالا بروید و دیگر سر و صدا نکنید.“ مهاجمان هم انگار واقعاً از این حاج‌آقا حرف‌شنوی داشته باشند کم‌کم راه پایین رفتن از پله‌های دانشکده را در پیش گرفتند و ناپدید شدند. و من مبهوت از این صحنه‌سازی ناشیانه نفسی به راحتی کشیدم و سعی کردم برگردم به بحث کافکا. ولی نشد و بقیۀ وقت کلاس به تفسیر رفتار مهاجمان و حرف‌های حاج‌آقا و آیندۀ حجاب زنان گذشت.  چند ماه بعد از آن هم انقلاب فرهنگی دانشگاه‌ها را به تعطیلی کشاند، چنان که در پرسش پیش گفتم، و من و صدها دانشگاهی دیگر را مانند من خانه‌نشین کردند؛ که خوب می‌دانید و چنان که می گویید در کتاب‌های تاریخ خوانده‌اید.

بدین ترتیب، من دو سالی را به خانه‌نشینی گذراندم. حقوقی از دانشگاه دریافت نمی‌کردم. وضعیت استخدامی‌ام نامشخص بود و بلاتکلیف مانده بودم. تا اینکه نامه‌ای دریافت کردم از سوی نهادی که پیش از این نامی از آن نشنیده بودم: ”هیئت بدوی بازسازی نیروی انسانی دانشگاه تهران. “ محتوای نامه این بود که من متهم به ”ارتکاب اعمال مغایر با مصالح نظام جمهوری اسلامی – تبلیغ به نفع گروه‌های ضد انقلاب“ شده‌ام. نامه حاوی رأی ”هیئت بدوی بازسازی نیروی انسانی وزارتخانه‌ها و مؤسسات دولتی“ بود دایر بر ارتکاب آن اعمال که بر اساس سه اصل به من ابلاغ می‌شد: ”محتویات پرونده و گزارش گروه تحقیق، اقرار متهم، مدافعات متهم.“ و بر این اساس ”رأی هیئت مبنی بر اخراج از دانشگاه و مؤسسات تابعۀ وزارت فرهنگ و آموزش عالی“ به من ابلاغ می‌شد. در نامۀ هیئت این نکته نیز درج شده بود که رأی هیئت ”ظرف پانزده روز از تاریخ ابلاغ به متهم (اعم از واقعی یا قانونی) قابل پژوهش در هیئت تجدید نظر می‌باشد.“ البته من هیچ تقاضایی برای تجدید نظر نکردم، چرا که آن اتهامات را از اصل نه می‌فهمیدم و نه قبول داشتم. بدین سان رأی نهایی هم پس از انقضای مهلت پانزده روزه صادر شد، با همان اتهام و این توضیح اضافی که مصادیق آن اتهام این دو مورد بوده است: ”شایعه‌پراکنی“ و ”تبلیغ به نفع گروه‌های ضد انقلاب.“ و در تمام این سال‌ها، دوستانی که به اتاق کار من در منزل قدم می‌گذارند توجه‌شان پیش از هر چیز دیگر به دو قاب عکسی می‌افتد که این دو حکم محکومیت و رأی‌های صادره در آنها جا گرفته‌اند.

شمس:  فکر می‌کنید اگر انقلاب فرهنگی نمی‌شد و تصفیۀ فرهنگی نمی‌شدید، به زندگی در ایران ادامه می‌دادید یا باز هم مهاجرت می‌کردید؟

کریمی حکاک: نه. اگر انقلاب فرهنگی به آن شکلی که اتفاق افتاد رخ نمی‌داد من دلیلی برای مهاجرت از وطن نمی‌داشتم. مثل همۀ ایرانی‌ها وطنم را عاشقانه دوست ‌داشتم و شاید موفق می‌شدم در تربیت نسل آیندۀ ایرانیان هم نقش کوچکی داشته باشم. البته من در اینجا هم کوشیده‌ام خدمات فرهنگی خودم را ادامه بدهم. یعنی در واقع زندگی خودم را وقف خدمت به زبان و ادبیات فارسی و درک عمیق‌تری از فرهنگ ایران کرده‌ام. ولی هر بار به فرزندانم فکر می‌کنم، می‌اندیشم که آنها نیز می‌بایست در ایران بزرگ می‌شدند و با زبان فارسی و فرهنگ ایرانی بیش از اینها خو گرفته باشند، ولی چنان که می‌دانید این‌گونه نشد؛ نمی‌توانست بشود.

شمس: شما بعد از انقلاب ایران را بالاجبار ترک کردید، ولی ادبیات و ترجمه را نه. خیلی از ایرانیانی که با آثار دانشگاهی شما آشنایی چندانی ندارند شما را به عنوان مترجم تام جونز می‌شناسند. ترجمۀ شعر و داستان یکی از حوزه‌های اصلی فعالیت دانشگاهی و روشنفکری شما بوده است. چه سالی ترجمۀ ادبی را شروع کردید؟ اولین متن یا قطعه‌ای که ترجمه کردید چه بود و کجا منتشر شد؟

کریمی حکاک: اولین ترجمه‌هایم به سال‌های زندگی در تهران برمی‌گردد، بیست‌و‌سه چهار سالگی، در آرش، زمان نو، بامشاد و نشریات دیگر. شاید نخستین ترجمه‌ام از انگلیسی مقاله‌ای بود با عنوان انگلیسی Pornotopia که فکر می‌کنم به نام ”هرزآباد“ در سال ۱۳۴۵ در مجلۀ آرش منتشر شد. ضمناً، در همین سال‌ها بود که در مجلۀ سخن به ترجمه‌هايی از شخصی دیگر به نام احمد کریمی، بدون حکاک، برخوردم و همین امر موجب شد که من شاید به منظور تثبیت نام ادبی خودم بیش از پیش بر عنصر حکاک در نامم تکیه کنم. ضمناً همین شخص چند سال بعد رمان Catcher in the Rye اثر J. D. Salinger را هم با عنوان زیبای ناطور دشت به فارسی ترجمه کرد و من در سال‌های اخیر خبر یافتم که در بعضی کتابخانه‌های ایران این ترجمه هم اشتباهاً به نام من ثبت شده است. ولی رمان تام جونز هنری فیلدینگ و دیگر ترجمه‌های من به سال‌های بعد از انقلاب و فاجعۀ انقلاب فرهنگی مربوط می‌شود؛ دورانی که من همراه با دانشگاهیان بسیار دیگری از دانشگاه‌های ایران اخراج، یا به قول اسلام‌گرایان آن روزها ”پاکسازی،“ شدیم و من برای امرار معاش یک بار دیگر به ترجمه روی آوردم.

شمس: حالا که بحث ترجمه مطرح شد، شاید بد نباشد دربارۀ بازار داغ ترجمۀ ادبیات در ایرانِ بعد از انقلاب و نقش آن در  دور زدن و مبارزه با سانسور ادبیات اشاره کنیم. روشنفکران بعد از انقلاب گاهی حرفی را که خودشان مستقیماً نمی‌توانند بزنند از خلال ترجمه بیان می‌کنند. مثلاً اگر نقدی به استبداد حاکم دارند می‌روند سراغ ادبیات امریکای لاتین. قبل از انقلاب هم ترجمه چنین نقشی داشت؟

کریمی حکاک: از دیدگاهی که شما پرسشتان را مطرح می‌کنید، یعنی سخنان ممنوع را در کسوت ترجمه بازگو و عرضه کردن، من هم فکر می‌کنم ترجمه ممنوعیت‌هایی را در لوای ممکنات بیان می‌کند و عرضه می‌دارد. پس در تحلیل واپسین می‌تواند به بسط بیان ممکنات یاری رساند. به صورت‌های دیگری نیز می‌توان آنجا که سانسورگران راه‌بندهایی بر سر راه بیان آزاد ایجاد می‌کنند، افکاری را در قالب‌های دیگری عرضه داشت. مثلاً دوستی که در دهه‌های پایانی سلطنت در دانشگاه‌های ایران اقتصاد تدریس می‌کرد تعریف می‌کرد هر بار که می‌خواسته است مشکل تورم اقتصادی را برای دانشجویانش توضیح دهد، دقیقاً ارقام مربوط به اقتصاد ایران را به کار می‌برده، ولی می‌گفته است در ونزوئلا چنین و چنان است. نظیر این‌گونه بیان‌های ممنوع در انواع تعاطی‌های اجتماعی بسیار رخ می‌دهد، خواه از طریق ترجمه، خواه از طریق انواع جابه‌جایی‌های دیگر.

شمس: عده‌ای از منتقدان بر این باورند که علی‌رغم فواید بسیاری که ترجمه بر اندیشه و فرهنگ ایران معاصر داشته، زبان شعر و نثر ادبی امروز گاهی از ”ترجمه‌زدگی“ رنج می‌برد. عده‌ای دیگر هم بر این نظرند که اتفاقاً اثری که ترجمه بر زبان شعر و داستان مدرن فارسی داشته سراسر مثبت بوده است و با اصطلاح ترجمه‌زدگی مخالف‌اند. شما خود را جزء کدام گروه می‌دانید؟

کریمی حکاک: من نقش ترجمه را در پیشبرد فرهنگ ادبی زبان‌های مهمی همچون زبان فارسی به غایت مثبت می‌دانم و این موضع فکری در جای‌جای تألیفاتم، خواه به انگلیسی و خواه به فارسی، بازتاب دارد. خوشبختانه در سرتاسر قرن بیستم و در دو دهۀ اخیر نیز ترجمه ادبی به زبان فارسی هم در ایران و هم در افغانستان رواج داشته و دارد. در نتیجه، درصد آثار ادبی جهان که به زبان فارسی ترجمه شده و می‌شود به مراتب بیش از آن است که مثلاً به زبان انگلیسی در انگلستان و امریکا ترجمه می‌شود. البته در اینجا خطری هم نهفته است و آن همانا حضور ترجمه‌های غیرحرفه‌ای است. ولی در طول دوران‌ها این خطر در برابر امکان دسترسی خوانندگان به میراث ادبی جهان عارضۀ چندان مهمی نیست و در بسیاری موارد، ترجمه‌های ماندگار موجب شتاب و پویایی بیشتر در خلق آثار ادبی بومی می‌شوند.

در باب بحث ترجمه‌زدگی هم می‌توانید نام مرا در گروه دوم ثبت کنید، با این هشدار که همه‌چیز نسبی است. من البته برای وفور ترجمه پسوند ”زدگی“ را به کار نمی‌برم، همچنان که برای شناخت غرب هم غربزدگی را هرگز واژۀ درست و مناسبی ندانسته‌ام و نمی‌دانم. به دیگر سخن، به فرض محال اگر همۀ آثار بزرگ ادبی جهان به شیوه‌های قابل قبول و به شکل حرفه‌ای به زبان فارسی ترجمه بشود، آیا ما ”ترجمه‌زدگی“ داریم؟ پاسخ من مؤکداً منفی است، زیرا این امر یک معیار کمّی ندارد، بلکه در اینجا معیار سنجش صرفاً کیفی است.

اما این سخن درست است که در درازنای زمان، هر فرهنگی به شکلی نه چندان منتظم یا عامدانه گاه بیشتر به ترجمۀ آثار ادبی از زبان‌های دیگر روی می‌آورد که فکر می‌کند در فرهنگ بومی نقصی یا کمبودی دیده می‌شود. من در نوشته‌های خودم این‌گونه رویکردها را ”مکانیسم جبرانی“ موجود در ترجمه نامیده‌ام. آن‌گاه که گوته با خواندن ترجمۀ آلمانی غزلیات حافظ توسط شرق‌شناس اتریشی، همر پرگشتال، به این نتیجه رسید که در زبان آلمانی-یا شاید در کل فرهنگ ادبی اروپا-چیزی شبیه به غزل حافظ وجود ندارد، رفته‌رفته به فکر پدیده‌ای به نام ”ولت لیتراتور“ یا  ”ادبیات جهان“ رسید. در اواخر قرن نوزدهم هم وقتی روشنفکران ایرانی به این نتیجه رسیدند که در غرب پدیده‌هايی هست نظیر رمان یا داستان کوتاه، و اینها با سنت حکایات و روایات فارسی یا عربی تفاوت‌های عمده‌ای دارد، کسانی دست به ترجمۀ آن آثار به زبان فارسی زدند و دیگرانی در کار آفرینش ادبی از آنها الگوبرداری کردند. رفته‌رفته کار تا به امروز به آنجا رسیده که در زبان فارسی ما هم رمان داریم، هم داستان کوتاه، و به طور کلی می‌توان گفت که امروز ادبیات فارسی از نظر گونه‌های ادبی موجود در آن تفاوتی با ادبیات روسی یا فرانسوی یا انگلیسی ندارد.

شمس: از زمانی که ترجمه به مهم‌ترین دریچۀ ایران معاصر به جهان بیرون تبدیل شد، آثار بی‌شماری از ناموران ادبیات جهان به زبان فارسی ترجمه شده است. حتی دانشگاهیانی که دستی در ترجمه داشته‌اند هم بیشتر به ترجمه از زبان‌های دیگر به فارسی اهتمام ورزیده‌اند تا ترجمه از فارسی به زبان‌های دیگر. گاهی از اثر یک نویسنده چندین ترجمه به فارسی موجود است، در حالی‌که برخی از مهم‌ترین نویسندگان فارسی‌زبان به انگلیسی ترجمه نشده‌اند. چرا؟

کریمی حکاک: پرسش مهمی است که حتماً دلایل مشخصی دارد. حدس من این است که در دانشگاه‌های اروپا و امریکا انتظاری که از یک استاد ادبیات عربی یا فارسی می‌رود این است که ادبیات زبان، فرهنگ و منطقۀ تخصص خودش را برای مدرسان، دانشجویان و دیگر پژوهشگران تفسیر و تبیین کند. در ایران و افغانستان قرن بیستم هم دانشگاه‌ها بر اساس همین الگو تأسیس شدند، یعنی مثلاً از استاد ادبیات انگلیسی انتظار می‌رفت که دانشجویان ایرانی یا افغان را با مهم‌ترین نمونه‌های شعر و رمان زبان انگلیسی یا به تعمیم می‌توان گفت اروپایی یا غربی آشنا کنند، ولی در عمل برای بسیاری از دانشگاهیان چنین نشد. مثلاً استاد پیش‌کسوتی مانند دکتر لطفعلی صورتگر پایان‌نامۀ دکتری خود را در موضوع نفوذ ادب فارسی در ادبیات انگلیسی نوشت، ولی بعدها بیشتر به متون و جریان‌های ادبی دوران کلاسیک زبان فارسی روی آورد. سرانجام هم فهرست تألیفات این استادان به گونه‌ای بود که نشان می‌داد سنت ادبیات بومی بیشتر در ذهنشان حضور دارد تا سنتی که خود در دوران تحصیل با آنها آشنا شده بوده‌اند. این گرایش شاید به این دلیل بود که اینان فرزندان دوران ناسیونالیسم بودند، ولی نمی‌توان این‌گونه گرایش‌ها را تعمیم داد و به کلیتی رسید.

البته چنان که پیش‌تر هم اشاره کردم، بسیاری از نویسندگان و مترجمان غیردانشگاهی کوشش‌شان معطوف بر این بوده است که خوانندگان همزبان خود را با آثاری ادبی‌ آشنا کنند که توان خواندن و درک آنها را به زبان‌های دیگر ندارند. در میان این گروه انبوه از مترجمان است که می‌توان ترجمۀ ادبی را به صورت دریچه‌ای دید که از ایران رو به جهان بیرون گشوده شده است.

شمس: کتاب خود شما هم از انگلیسی به فارسی ترجمه شده است. جز ترجمۀ کتاب طلیعۀ تجدد در شعر فارسی، مجموعه مقالات فارسی شما هم چند سال پیش در کتابی تحت عنوان بود و نمودِ‌ سخن: متن ادبی، بافتار اجتماعی و تاریخ ادبیات در ایران منتشر شد. در طول چهار دهۀ اخیر آیا توانستید ارتباط خود را با روشنفکران و فضای روشنفکری ایران حفظ کنید؟ چه چالش‌هایی برای ارتباط با بازار نشر و جامعۀ روشنفکری ایرانی تجربه کردید؟

کریمی حکاک: امیدوارم توانسته باشم. این را آیندگان بهتر به قضاوت خواهند نشست. من همیشه کوشیده‌ام لزوم پاسداری از قلمرو زبان فارسی را، که متأسفانه در دهه‌های پایانی قرن نوزدهم بسیار محدودتر از سابق شده بود، به خودم و همکارانم گوشزد کنم. اما حقیقت دور بودن من از میهن زادگاهم این کار را به کوشش در راه نگاهداشت زبان فارسی در بازگشت به خط فارسی در آسیای میانه و هند محدود کرده، ولی در این دو فضا از موفقیت نسبی برخودار بوده است. به یمن پیدایش تکنولوژی‌هایی همچون اینترنت و رسانه‌های اجتماعی، سیر وقایع تاریخی نیز به گونه‌ای شکل گرفته که به عنوان نمونه امروز در آغاز دهۀ سوم قرن بیست‌و‌یکم میلادی، دو لهجۀ تهرانی و کابلی به مراتب بیش از پیش به یکدیگر نزدیک شده‌اند، خط فارسی در تاجیکستان عمومی‌تر شده و به‌طور کلی می‌توان گفت بُعد بین‌المللی زبان فارسی امروز به اندازه‌‌ای چشمگیر مشهودتر از سابق است.

در خصوص چالش‌های موجود در ایجاد ارتباط با بازار نشر در ایران شاید بتوان گفت پیشبرد کار نسبتاً خوب بوده است. مباحث مندرج در دو کتابی که شما از آنها نام بردید امروز جای خودشان را در میان خوانندگان ایرانی باز کرده‌اند، و این را من از راه تماس‌هایی که همکاران دانشگاهی و کلاً کتاب‌خوان‌های ایرانی با من می‌گیرند می‌فهمم؛ چرا که از من مرتب و مکرر می‌خواهند از راه دور با همکاران و دانشجویان ایران سخن بگویم. یا به صورت‌های روشن‌تری نظریه‌هایی را که به کار گرفته‌ام یا می‌گیرم شرح بدهم، یا در باب روش و لزوم روشمندی در کار پژوهش ادبی حرف بزنم.

شمس: در کتاب طلیعۀ‌ تجدد و بسیاری از مقالاتی که در طول سالیان پژوهش منتشر کرده‌اید، نگاه و توجه ویژه‌ای به شعر فارسی داشته‌اید. برخی از منتقدان فرهنگی و نویسندگانی که سال‌های بعد از انقلاب و زندگی در ایران را تجربه کرده‌اند سخن از به بن‌بست رسیدن شعر بعد از انقلاب و عبور از شعر به نثر می‌گویند. شما وضعیت شعر فارسی بعد از انقلاب را چطور ارزیابی می‌کنید؟

کریمی حکاک: مسلماً می‌توان گفت که نه در ایران و نه در افغانستان و نه در تاجیکستان، شعر فارسی نه تنها به بن‌بست نرسیده، بلکه دوران شکوفایی جدیدی را از سر می‌گذراند. شاید بتوان آنچه را که دارد رخ می‌دهد به این صورت بیان کرد که شعر فارسی بر مجموعۀ ادبیات فارسی سلطه و سیادت سابق را ندارد، ولی همچنان قلۀ بلندی خواهد بود که در اعتدال جدیدی ظاهر خواهد شد. اگر فرض کنیم واقعیت امروز کشورهایی همچون ایران یا افغانستان این باشد که ادبیات داستانی خوانندگان بیشتری دارد تا شعر فارسی، این نشانۀ رواج بیشتر ادبیات است، نه لزوماً نشانۀ سقوط یا رکود شعر.

داستان‌نویسی دارد جای بایستۀ خود را بیش از پیش می‌یابد و به گونه‌های نوینی جلوه می‌کند. داستان‌های نویسندگانی همچون عتیق رحیمی افغان یا بهروز بوچانی کُرد یا اوروم کوهزاد تاجیک را شاید بتوان از نمونه‌های برتر داستان‌نویسی فارسی شمرد، ولی بی‌تردید آثار بسیار دیگری هم هست که می‌توان گفت موجبات توازن جدیدی در جهان فارسی‌زبان را فراهم می‌کنند. در این معنا شاید بتوان گفت شعر فارسی دارد به‌تدریج جای کوچک‌تری را در مجموعۀ گونه‌های ادب فارسی می‌یابد و رفته‌رفته سلطۀ بی چون و چرای قرن‌های پیش را بر کلیت ادبیات فارسی واخواهد نهاد.

در رابطه با عبور از شعر به نثر هم باید دید شواهد عینی بر این سخن چیست و چنین برداشتی آیا صرفاً شخصی و ذهنی است یا بر اساس اصول و معیارهایی ارائه می‌شود. واقعیتی که من می‌بینم-و به هیچ رویداد یا فرایند سیاسی ربطی ندارد-این است که شعر  مانند دیگر اشکال ادبی از دوران‌های ”گذار“ و ”قرار“ عبور می‌کند و من این پدیده را پیش از این مفصلاً تجزیه و تحلیل کرده‌ام. در دهه‌های پیش از انقلاب، زبان شعر فارسی در ایران به نوعی ”قرار“ رسیده بود، به این معنا که شاعر می‌دانست که دستگاه دولتی اعمال سانسور چگونه بیان‌هایی را از شاعران تاب می‌آورد و چگونه بیانی را برنمی‌تابد. این امر به شاعران میدانی نسبتاً ثابت می‌داد که هم شعر انتقادآمیز خود را بسرایند و هم در برابر دستگاه سانسور از آن زبان دفاع کند. اخوان می‌توانست، اگر پیش می‌آمد، بگوید که شعر ”زمستان“ فقط دربارۀ فصل سرماست و هیچ‌گونه اشاره‌ای به انجماد اجتماعی فضای بعد از کودتا ندارد. سانسورگر هم می‌توانست آن بیان را تاب آورد و شعر گردش کمابیش آزاد خود را در جامعه آغاز کند؛ و این یعنی دوران ”قرار.“

در دوران پس از انقلاب، این‌گونه سخن گفتن به شکل دیگری درآمد و سانسورگر یا زبان شعر شاعران را تاب می‌آورد یا نه. در صورت اخیر اجازه نمی‌داد شعر حالت دووجهی خود را حفظ کند. البته شاملو شعر ”در این بن‌بست“ را سرود و جامعه هم آن را خواند، ولی در گذر زمان کار شاعر بغرنج‌تر می‌شد و این از خصلت‌های سیستمیک دوران‌های ”گذار“ است. شاید کسانی که کیفیت شعر پیش از انقلاب را بالاتر از نثر می‌بینند به چنین تحولی اشاره می‌کنند.  ‌

شمس: بگذارید این سؤال را از زاویۀ دیگری هم مطرح کنم. شما این بحث را که هویت ایرانی با شعر ایرانی گره خورده است به اشکال گوناگون در طول سال‌های پژوهشتان مطرح کرده‌اید. برخی منتقدین اما سخن از منتفی بودن این بحث در دوران معاصر-‌به خصوص در دوران بعد از انقلاب‌-‌گفته‌اند. آیا می‌شود تصور کرد که نثر فارسی جای شعر را در اندیشۀ ایرانیان بگیرد؟

کریمی حکاک: گره‌خوردگی یا درهم تنیدگی هویت ایرانی با شعر فارسی سابقۀ تاریخی دیرینه‌ای دارد که در دو قرن اخیر‌–‌یا به گفته شما تا آستانۀ انقلاب ایران نیز‌–‌روز‌به‌روز بارزتر و برجسته‌تر شده است. در دوران بعد از انقلاب هم شعر ایران همچنان به قوت خود باقی است و به نظر من ارزنی هم از ارزش یا اهمیت آن کاسته نشده است.

فضای رشد ادبیات منثور و منظوم را نمی‌توان به نوعی نشستن یکی بر جای آن دیگر مانند کرد. یعنی نمی‌توان به این‌گونه امور به صورت‌های کمی صرف نگریست. از تبعات زندگی در دوران ما یکی هم این است که شاید شعر در عین حالی که رفته‌رفته دارد فضای کوچک‌تری را به خود اختصاص می‌دهد، آفریدگاران بسیاری هم دارد. به دیگر سخن، اگرچه امروز ستارگان درخشانی چون شاملو و اخوان و فرخزاد و سپهری در آسمان شعر ایران به چشم نمی‌آیند، نمی‌توان گفت آسمان شعر ایران بی‌ستاره است. این پدیده بیشتر به ظهور هنرهای نوینی مانند سینما و تئاتر و دیگر هنرهای کلامی و حتی هنرهای دیگری همچون نقاشی و پیکرتراشی نیز مربوط می‌شود تا به رقابت میان نظم و نثر.

شمس: در یکی از مقالات کتاب بود و نمود سخن دربارۀ احمد شاملو و کارنامۀ شعری او در سال‌های قبل و بعد از انقلاب نوشته‌اید. در پاسخ به سؤال مصاحبه‌گری دربارۀ علل احتمالی افت شعری شاملو و اخوان بعد از انقلاب به عدم سازگاری آنها با وضعیت فرهنگی بعد از انقلاب اشاره کردید. اصولاً تا چه حد پدیدۀ انقلاب را عامل مؤثری در جریان تولید ادبیات می‌دانید؟

کریمی حکاک: گاه اتفاق می‌افتد که حادثه‌ای تاریخی نقطۀ پایانی بر دوره‌ای از زندگی فرد یا افرادی می‌گذارد: دورانی را پایان‌یافته اعلام می‌کند و دوران دیگری را در برابر چشم فرد می‌گشاید‌–‌چیزی شبیه حال و هوای حاکم بر روزهای آخر زمستان و حلول نوروز و اعتدال ربیعی یا حس فرارسیدن خزانی یا یلدایی‌–‌یا گذارهایی از این‌گونه. به نظر من، حادثۀ انقلاب ایران برای دو شاعری که شما نام می‌برید چنین وضع و حالی را پدید آورد که من در دو شعر ”در این بن بست“ شاملو و قصیدۀ ”تو را ای کهن بوم و بر درست دارم“ اخوان حس می‌کنم. اما این حال و هوا را چندان که شما می‌گویید قابل تعمیم نمی‌بینم و کلی نمی‌انگارم. به قول شما، ”پدیدۀ انقلاب“ را لزوماً ”عامل مؤثری در جریان تولید ادبیات“ نمی‌دانم، و قطعاً رابطۀ ”علت و معلولی“» میان یک حادثۀ تاریخی مثل انقلاب و این‌گونه گذارهای فردی یا فرهنگی نمی‌شمارم.

شمس: شاملو شاعر نوگرایی بود که دست به ترجمۀ شاعران انگلیسی و اسپانیایی‌زبان زد. در مواردی هم البته ترجمه‌هایش با تحریف‌ و اشتباه همراه هستند. با این‌‌ همه، او نقش مهمی در معرفی شاعری مثل لورکا یا لنگستون هیوز به جامعۀ ادبی ایران داشته است. تا چه حد شاملوی شاعر را می‌شود مترجمی خبره و قابل اعتماد دانست؟

کریمی حکاک: چنانچه عمده‌ترین قصد و قصد نهایی از ترجمۀ شعر را انتقال شعریت از یک زبان و فرهنگ به زبان و فرهنگی دیگر بدانیم، شاملو بسیار مترجم خوبی است. او در چاپ‌های عدیدۀ کتاب همچون کوچه‌ای بی‌انتها، گام‌های بلندی در راه شناخت فارسی‌زبانان از لورکا، لنگستون هیوز، آراگون، و شاعران بسیار دیگری برداشته است. منتهی همان‌طور که در سخن شما هم به اشاره مندرج است، تحریف‌ها و خطاهای او هم کم نیستند، و نه تنها تحریف و اشتباه که اصرار او در کاربرد زبان کوچه و بازار گاه تا حد دست‌و‌پا‌گیری جمله‌بندی‌ها، عبارات یا واژگانش را چندان به بیراهه می‌اندازد که راه درک درست زبان ترجمه هم گم می‌شود.

شمس: در مصاحبه‌ای که چندی پیش با صادق صبا داشتید، فروغ فرخزاد یکی از پنج مهمان خیالی مهمانی شامتان بود. شما دربارۀ اشعار فرخزاد هم نوشته‌اید و هم سخنرانی کرده‌اید. اشعاری از او را هم به انگلیسی ترجمه کرده‌اید. اگر بخواهید یک شعر از اشعار فروغ را انتخاب کنید آن شعر کدام است و چرا؟

کریمی حکاک: کار آسانی نیست. مسلم این است که من، در عین حال که بسیاری از شعرهای سه مجموعۀ نخست فرخزاد‌– اسیر، دیوار و عصیان‌–‌را هم دوست دارم و بارها خوانده‌ام، ولی جهش بزرگی را که در تولدی دیگر و ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد شعر این شاعر را ممتاز و متمایز می‌کند عمیقاً حس می‌کنم و عزیز می‌دارم. در این میان دو شعر ”تنها صداست که می‌ماند“ و شعر بلند ”ایمان بیاوریم . . . “ را از بهترین نمونه‌های شعر نو فارسی می‌شمارم و در اندیشیدن به این دو شعر است، بیش از هر متن دیگری، که فکر می‌کنم فرخزاد از نسل و عصر خودش فراتر می‌رود و به نادره‌کارانی همچون حافظ می‌پیوندد. گاه در برابر فرازهایی نظیر آنچه در زیر نمونه‌وار می‌آورم می‌ایستم و از خودم می‌پرسم چه حس و حال‌ها یا تجربه‌هایی می‌تواند پس پشت این‌گونه آفرینش‌های درخشان کلامی بوده باشد:

در اضطراب دست‌های پر

آرامش دستان خالی نیست

یا

و در شهادت یک شمع

راز منوّری است که آن را

آن آخرین و آن کشیده‌ترین شعله خوب می‌داند

یا

پس آفتاب

در یک زمان واحد بر هردو قطب نا امید نتابید

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی

و من چنان پُرم که روی صدایم نماز می‌خوانند

در این‌گونه درخشش‌های ناب است که من گوهر نبوغ فروغ فرخزاد را آشکارا می‌بینم و برای آن از صمیم دل نهایت ارج و ارزش خلاقیت هنری را حس می‌کنم.

شمس: در این نمونه‌هایی که اشاره کردید، پیوند عمیق فروغ را با سنت شعر فارسی می‌شود دید. در کتاب طلیعۀ تجدد در شعر فارسی به بحث مهم پیوستگی و تغییر در سنت ادبیات فارسی پرداخته‌اید و اینکه تمام شاعران نوگرا هر کدام با سنت ادبی به شکلی در تعامل بوده‌اند. سؤال من مربوط به کیفیت این نوگرایی و ارتباط با سنت ادبی است. مثلاً نگاه و شناخت ژرف اخوان از سنت قصه‌گویی و داستان‌سرایی را در شاملو به گونه‌ای دیگر، یعنی گرایش به شعر غیرفارسی یا نثر کهن فارسی (تاریخ بیهقی) می‌بینیم. در شعر فروغ، رؤیایی، سپانلو یا خوئی این نوگرایی شکل و شمایل دیگری دارد. آیا می‌شود وجوه شباهت‌ و تفاوت‌ نوگرایی نزد این شاعران و کیفیت تعاملشان با سنت شعر فارسی را کمی توضیح دهید؟‌

کریمی حکاک: با کمال میل. موضوع مهمی است و درخور درک بیشتر و عمیق‌تر. اجازه بدهید صحبت در این موضوع را با بازگو کردن مواضع دو نظریه‌پرداز آغاز کنم که در کارهای خود بارها آن را تبیین کرده و به تفصیل توضیح داده‌اند، و من هم از کارهایشان فراوان سود برده‌ام. هم میخائیل باختین و هم  یوری لوتمن بر آن‌اند که نوآوری در هنرها، از جمله در ادبیات نمی‌تواند یکسره از سنت‌های موجود گسسته باشد، بلکه این میزان و مکان پیوستگی و گسستگی است که اهمیت دارد. این نسبیت را من در دو مفهوم ”پیوستاری“ و ”گسستاری“ بیان کرده و در بازگویی تاریخ شعر فارسی به کار گرفته‌ام. بر این اساس، سخن شما را به این شکل می‌توان بیان کرد که اولاً در شعر اخوان پیوندهای میان نو و کهن بیشتر و نمایان‌تر از آن است که در شعر شاملو می‌بینیم. ثانیاً شعر این دو شاعر، چنان که شما هم می‌گویید، به جاها و جنبه‌های متفاوتی از شعر کهن فارسی‌–‌و به درجات متفاوتی‌–‌به آن سنت پیوند می‌خورد. در شعر شاملو، گاه گسستن از سنت جلوه‌های بیرونی و نمایشی هم پیدا می‌کند، مثلاً آنجا که در قصیدۀ ”نامه“ می‌گوید: ”نه سعد سلمانم من که ناله بردارم / که پستی آمد از این برکشیده با من بر“ یا ”شعری که زندگی است“ را با نمایشی از گسست کامل آغاز می‌کند: ”موضوع شعر شاعر پیشین / از زندگی نبود.“ این‌گونه ژست‌های بیرونی را در شعر بسیاری از شاعران شعر نو دیده و خوانده‌ایم. وقتی فرخزاد در شعر ”معشوق من“ از زبان عاشقی می‌گوید که معشوق او غبار خیابان را ”با پاره‌های خیمۀ مجنون“ از کفش خود پاک می‌کند، باز با چنین نمایشی یا نمودی از این گسست روبه‌روییم. اما اینها ظاهر کار است، چنان که بسیار فرزندانی ممکن است روزی به پدر یا مادر بگویند ”از تو متنفرم“ و روز دیگری مهر بسیار نثارشان کنند.

این سخن شما هم درست است که در شعر فرخزاد یا رؤیایی یا سپانلو یا خوئی نوگرایی شکل و شمایل دیگری دارد. به گفتۀ اخوان، ”لیک باید باشد این پیوند“ و از همین‌جاست که برای او پیوند میان نو و کهن از آن نوع پیوندهایی است که باید باشد. و سرانجام شما به‌ درستی از نگاه و شناخت ژرف اخوان در سنت قصه‌گویی‌–‌یا به گفتۀ من، روایت‌پردازی‌–‌سخن می‌گویید، ولی کسان دیگری ممکن است همین خصلت را در شعر اخوان به صورت گونه‌ای از بازگشت بنگرند. به یاد دارم در مصاحبۀ دیگری مصاحبه‌گر به تأکید می‌گفت که برخی می‌گویند که اخوان بیش از اندازه به روایت می‌پردازد. و کسانی روایتگری را انحراف از شعر می‌شمارند. در پاسخ به او گوشزد کردم که اگر می‌شد حد و میزان ثابت و معینی برای روایت‌پردازی در شعر قائل شد پس باید بگوییم شاهنامه اصلاً شعر نیست. باری، درک واقعیت و ضرورت پیوستگی زمانی میسر خواهد بود که حقیقت تحول و تغییر را هم دریابیم و هم بپذیریم.

شمس: شما البته دربارۀ شاهنامه و نقش آن در شکل‌گیری و قوام زبان و هویت ایرانی هم کار کرده‌اید. حالا که سخن از شاهنامه به میان آمد، شاید بد نباشد به بحث‌های ضدونقیضی که دربارۀ منابع شاهنامه میان شاهنامه‌پژوهان در جریان بوده است نقبی بزنیم. عده‌ای از شفاهی بودن منابع اصلی شاهنامه سخن گفته‌اند و عده‌ای شفاهی بودن منبع اصلی را غیرممکن خوانده‌اند. نظر شما در این باره چیست؟‌

کریمی حکاک: پرسش بسیار اساسی و مهمی را پیش می‌کشید و کلید پاسخ به این برمی‌گردد، به اینکه منبع یا منابع اصلی شاهنامه فردوسی کدام‌اند. می‌دانیم که فردوسی در موضوع منابع و مآخذ کار خود چندین‌بار جملات و عباراتی به کار می‌برد حاکی از اینکه اساس کار او منابع مکتوبی بوده است. مثلاً می‌گوید ”ز دفتر به گفتار خویش آورم،“ و از این قبیل. این را هم می‌دانیم که فردوسی شاهنامه ابومنصوری را نیز که ما متأسفانه امروز نداریم در اختیار داشته و شاید هم همین متن تنها متن مورد مراجعۀ او بوده است. در عین حال، فردوسی از شخصی به نام ”آزاد سرو“ نیز به عنوان یکی از منابع خود نام می‌برد. ولی به گفتۀ دهخدا: ”به تحقیق نمی‌توان گفت که آیا آزاد سرو مستقیماً مطالب را برای وی گفته است یا جزو گردآورندگان شاهنامه ابومنصوری بوده و فردوسی عین عبارت ابومنصوری را به نظم آورده است. “

از سوی دیگر، این را هم می‌دانیم که پس پشت روایت‌های مکتوبی که فردوسی در اختیار داشته داستان‌های کتبی و شفاهی بسیاری است که قدمت آنها به دورۀ ساسانیان و حتی پیش از آن می‌رسد. از ”خدای‌نامک‌ها“ گرفته تا روایت‌های مربوط به سیستان و دودمان سام نریمان و حتی اوستا و دیگر متون اولیه آیین مهر و دین زرتشت. بنابراین، اگر منظورمان از منبع اصلی شاهنامه متونی باشد که فردوسی می‌گوید در کار خود از آنها استفاده کرده، می‌توان گفت منبع اصلی کار همین متون بوده است؛ از همه مهم‌تر شاهنامه ابومنصوری. ولی چنانچه بخواهیم روایت‌های مکتوب یا غیرمکتوب شاهنامه‌های گوناگون را هم در زمرۀ منابعی بیاوریم که غیرمستقیم و حتی بی‌آنکه فردوسی خود آگاهی داشته باشد در کارش بازتاب یافته‌اند، آن‌گاه باید به رویداد مهمی در تاریخچۀ پژوهش در حماسه‌های گوناگون جهان در دوران‌های باستانی برگردیم و کار را از آنجا آغاز کنیم.

در دهه‌های چهارم و پنجم قرن گذشته دو تن از پژوهشگران حماسه‌های اروپای مرکزی، به نام‌های میلمن پری و آلبرت لرد، بر اساس این فرضیه که هومر داستان‌های ایلیاد و اودیسه را به صورت شفاهی نقل می‌کرده و داستان‌های او بعدها در یونان‌–‌شاید در دوران سقراط و افلاطون و ارسطو‌–‌کتابت شده است، پژوهش‌های بسیار گسترده‌ای را در حماسه‌های باستانی جهان آغاز کردند. پژوهشگران دیگری هم این کار را پی گرفتند تا بدانجا که آثاری همچون مهابهاراتا، گیلگمش و روایت‌های دیگری نزدیک به روایت‌های اولیۀ تمدن ایران باستان هم در مدار این پژوهش‌ها قرار گرفت. بنابراین، اگر منظور ما شاهنامه فردوسی باشد، البته منبع یا منابع بلافصل آن عمدتاً آثار موجود و مکتوب بوده‌اند. ولی چنانچه بخواهیم دامنۀ پرسشگری را تا بدانجا پی گیریم که بدانیم منابع اولیه‌–‌یا ریشه و تبار‌–‌داستان‌هايی مانند روایات سیستانی موجود در شاهنامه به کجا می‌رسند یا بخواهیم پاسخ دقیقی به این پرسش بیابیم که چرا داستان‌هایی نظیر آرش در شاهنامه فردوسی نیامده است، در آن صورت ناگزیریم احتمال حضور داستان‌های شفاهی را در حماسه‌های ایرانی هم بپذیریم.

شمس: کتاب طلیعۀ تجدد‌ تلاشی است برای درگیر ساختن میراث شعر فارسی با نظریۀ ادبی غربی. شما همان‌طور که اشاره کردید از مفهوم ”دوسویه‌گی“ باختین هم در چارچوب نظری کتابتان استفاده کرده‌اید. باختین نظریات خود را در حوزۀ رمان مطرح کرده بود. چه شد که تصمیم گرفتید از باختین برای تحلیل شعر فارسی استفاده کنید؟

کریمی حکاک: من همیشه این آرزوی محال را داشته‌ام که کاش نظریه‌پردازان غربی اندک آشنایی‌ای با شعر فارسی می‌داشتند و این آرزو در مورد باختین از همه بیشتر در ذهنم  ریشه دوانده و رشد کرده است. می‌دانید که باختین بخش بزرگی از نظریه‌های خودش را بر اساس دو سنت ادبی روسی و فرانسوی استوار کرده است. به‌ویژه نمونه‌هایی از همین دو سنت ادب داستانی هم هست‌– ‌راجع به کارهای  داستایوسکی و رابله‌–‌که نظریۀ ”تخیل گفت‌و‌شنودی“ خود را بنا نهاده است.  در شیوۀ تفکر باختین و لوتمن دوسویگی مفهومی است که در شعرهای دوران‌های خاصی که در نقد سنتی به آنها دوران ”گذار“ می‌گویند بیشتر دیده می‌شود و خود نشانۀ حضور دینامیک تحول و گرایش بیشتر به نوجویی می‌شود به‌گونه‌ای که یک شعر‌–‌یا کلی‌تر بگوییم یک متن واحد‌–‌انگار پایی در سنت دارد و پایی در نوآوری و نوپروری. این خصلت را باختین عمدتاً به رمان نسبت می‌دهد. من گاه با خودم فکر می‌کنم که اگر باختین غزل‌های سعدی یا حافظ و روایت‌سازی‌های شاهنامه یا کلیله و دمنه را می‌شناخت، شالوده تفکر گفت‌و‌شنودی را بر بنیادهای وسیع‌تری می‌نهاد. با این همه، در عالم واقعیت حتی اگر بخواهیم چند قدمی هم در راه درک عمیق‌تر قوانین و قواعد حاکم بر ادبیات جهان یا ادبیات جهانی نزدیک شویم، بار این وظیفه بر دوش ما شاگردان سنت‌های ادبی غیر غربی‌–‌اعم از عربی، فارسی، هندی یا چینی و ژاپنی و نیز اعم از شعر و نثر و غنا و غزل و حکایت و حماسه‌–‌می‌ماند، چنان که مانده است. و بعد با خودم زمزمه می‌کنم: ”این راه را نهایت صورت کجا توان بست / کش صد هزار منزل پیداست در بدایت! “

شمس: آروزی محال شما در باب آشنایی نظریه‌پردازان غربی با شعر فارسی هم دغدغه‌ای است به غایت پُراهمیت. مقالاتی که این روزها با الهام از نظریات مربوط بهTransnationalism  نوشته می‌شوند بیشتر با نگاهی ابزاری به نظریۀ ادبی سعی می‌کنند شعر فارسی را به این نظریات سنجاق کنند. به نظر شما این امکان که از دل تاریخ شعر فارسی بشود به نظریه‌پردازی رسید وجود دارد، یا اینکه ما تا ابد باید برای معرفی شعر فارسی به جهان دست به دامن نظریه‌پردازانی باشیم که کمترین آشنایی‌ای با شعر فارسی ندارند؟

کریمی حکاک: البته که می‌شود و می‌باید از دل تاریخ شعر فارسی نظریه‌های موجود و مربوط به هر دوران و هرگونه گرایشی را به دست آورد. ولی فکر می‌کنم عملاً در حیطۀ نظریه‌پردازی ادبی ما تا آینده‌ای پیش‌بینی‌پذیر ناگزیر خواهیم بود خوشه‌چین خرمن تفکر اروپایی باشیم. و این‌گونه خوشه‌چینی‌ها کار را بر ما بسیار آسان کرده است و می‌تواند در آینده بیش از اینها هم آسان کند، چنان که آن‌گونه تفکر را بیاموزیم و رابطۀ آن را با آثار ادبی در زبان فارسی بیازماییم و جرح و تعدیل‌های لازم را پیدا کنیم.

می‌گویند در یکی از بده‌بستان‌های میان یک استاد انگلیسی و دانشجوی ایرانی‌اش، آن‌گاه که دانشجو جمله‌ای را با عبارت ”من فکر می کنم . . . “ آغاز می‌کند، استاد حرف او را قطع می‌کند و می‌گوید: ”شما فکر نمی‌کنید، شما خیال می‌کنید. . .! “ و این مکالمه در خلال نسل‌های گذشته بارها بازگو شده است، تا آنجا که رفته‌رفته به این صورت در آمده که ”غربیان فکر می‌کنند و شرقیان خیال می‌پردازند“ که البته کلامی است کلیشه‌ای و استریوتایپی است که نمی‌تواند اعتبار کلی داشته باشد.

حقیقت نسبی نهفته در چنین سخنانی را، اما، نمی‌توان نادیده گرفت. آن زمان که در یونان باستان تفکر در خصوص ادبیات و مقولات ادبی یا زیبایی‌شناسی در شعر و داستان و ادبیات دراماتیک و ‌از جمله دربارۀ اساطیر یونان باستان، ادبیات حماسی و نمایشی و نیز شعر شاعرانی همچون هومر میان فلاسفه‌ای نظیر افلاطون و ارسطو به مباحثات دور و درازی تبدیل می‌شد، نشانه‌ای از نظایر آن را در ایران و هند و چین سراغ نمی‌توان کرد. اوستا متن مهمی است، ولی آیا این متن راه را بر ارزیابی‌ها و چند و چون‌هایی در دوران‌های بعدی گشود؟ ریگ ودا و مهاباراتا و بگاوادگیتا و دیگر اساطیر هندی هم همین‌طور. در تمدن باستانی چین، شعر بخش مهمی از تفکر کنفوسیوسی بوده است، ولی اثری از آثاری که این گنجینۀ شعر و حکمت موضوع بحث‌های دوران‌ساز یا فرضیه‌هایی روانی، اجتماعی یا تاریخی شده باشد در میان نیست. به همۀ این دلایل، در بررسی ادبیات فارسی نیز ما می‌توانیم و می‌باید تا آینده‌ای نامعلوم از نظریه‌های موجود در سنت‌های غربی اقتباس کنیم یا افکاری را از آن وام بگیریم، ولی از بریدن آن قماش بر قامت سنت ادبی زبان فارسی هم غافل نباشیم.

شمس: شما از رویکرد باختین برای رسیدن به تعریف روشنی از قصیده استفاده کرده‌اید تا نشان دهید هر اثر ادبی، از جمله قصیده، با توجه به تجربۀ فردی شاعر ممکن است تغییر کند. مهم‌ترین تغییرات قالب قصیده در دوران معاصر از نظر شما کدام‌اند؟

کریمی حکاک: درست می‌گویید. من همواره مبانی نظری خودم را بر اساس تئوری‌های باختین و سایر نمون‌شناسان روسی و اروپای مرکزی بنیان نهاده‌ام و یکی از آرزوهایم این بوده است که نگرش آنها را به تحولات ”در زمانی،“ یعنی تغییراتی که در بُعد زمان در اشکال شعری و گونه‌های ادبی رخ می‌دهد در بررسی شیوۀ تطور ادبیات فارسی پی بگیرم. در خصوص قصیدۀ فارسی در ایران قرن بیستم شاید بهترین نمونه‌ها را بتوان در شعر بهار یافت، به‌ویژه در قصیده‌هایی که در آنها بیان‌های سیاسی سیر تاریخی خود را بازمی‌یابند. در قصیدۀ معروف به ”لزنیه،“ که در اواخر عمر بهار و در دوران بستری بودن او در بیمارستان یا آسایشگاه مسلولان در شهرک لزن سویس سروده شده، شعر با تصویر بلعیده شدن کوه و درۀ پیرامون توسط مهی غلیظ آغاز می‌شود. همان مهی که چشم مشاهده‌گر ”من“ درون شعر را بر هرآنچه در بیرون می‌گذرد می‌بندد او را به یاد وطن دوردست خود می اندازد و موجبی فراهم می‌آورد تا او در ذهن خویش تاریخ ایران شکوهمند گذشته‌های دور را با وضعیت کنونی این سرزمین مقایسه کند و واپسین وصیت خود را به ابنای وطن بسپارد. در همین‌جاست که بهار در سه بیت پیاپی ایرانیان را به ”اتحاد عمل،“ ”مجلس ملی،“ و ”نیروی قانون“ می‌سپارد، و آن‌گاه در بیت پایانی که در سنت قصیدۀ فارسی مقام دعاست می‌گوید: ”یارب تو نگهبان دل اهل وطن باش / کاُمید بدیشان بود ایران کهن را.“

یا در قصیدۀ اخوان، ”تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم“ مقام دعا از قافیۀ موجود در سرتاسر شعر که قاعدۀ قصیده‌سرایی است فاصله می‌گیرد و ”من“ درون شعر نخست آرزوی خود را برای میهن محبوبش در این بیت بیان می‌کند: ”نه شرقی، نه غربی، نه تازی شدن را / برای تو ای بوم و بر دوست دارم“ و آن‌گاه چنان که گویی درمی‌یابد که دعای قصیده ناگفته باقی مانده، در بیتی با قافیه‌ای متفاوت با این دعا  به پایان می‌رسد: ”جهان تا جهان است پیروز باشی / برومند و بیدار و بهروز باشی.“

در قصیدۀ ”امام طاعون“ خوئی نیز منِ درون شعر در خطاب نهایی خود به مام وطن به گونه‌ای سخن می‌گوید و شعر را می‌بندد که گویی دعای او پیشاپیش مستجاب شده است: ”به‌جای مانی و جز لاله‌زار خاطره‌ای / به‌جا نماند از این فتنه یادگار دگر.“ بر این نمونه‌ها موارد فراوان دیگری را می‌توان افزود برای نشان دادن این حقیقت واقع که قصیدۀ مدرن در عین حال که همچنان قصیده باقی می‌ماند، در جزئیات مهمی می‌تواند ”به‌هنگام“ یا ”به‌روز“ هم بشود.

شمس: شما به اشعار اسماعیل خوئی هم توجه ویژه‌ای داشته‌اید. دو مجموعه از ترجمۀ اشعار او را به انگلیسی منتشر کرده‌اید. به نظر شما اشعار شاعری مثل خوئی چه ویژگی‌هایی دارد که آن را ترجمه‌پذیر می‌کند؟

کریمی حکاک: خوب، اسماعیل خوئی با من دوستی دیرین داشته است و من شعرش را خوب می شناسم و بسیار دوست می‌دارم. به نظر من، خوئی در نسل بعد از اخوان و شاملو مقام شامخی دارد. زبان شعر فارسی در دستش به روانی شکل می‌گیرد و شعرش در آن به جویباری می‌ماند که رو به اقیانوس شعر ماندگار فارسی جاری است.

مایکل بیرد و من دو مجموعۀ دوزبانه از شعر خوئی فراهم آورده‌ایم با نام‌های Edges of Poetry و  Outlandia که شاعر آنها را دیده است؛ و امیدوارم پسندیده باشد. او خود در انگلستان درس خوانده و زبان انگلیسی را هم به‌ خوبی می‌داند. اما اگر اینها همه را کنار بگذاریم، خوئی شاعر درجۀ یکی است و تنها اشکال شعرش به نظر من این است که در دهه‌های اخیر بیشتر به صورت حربۀ مبارزه سیاسی به کار گرفته شده است. شاعر خشمگین است و خشم او را شاید شما و من هم داشته باشیم. ولی آن را به گونه‌های دیگر‌–‌و به نظر من امروزی تر‌–‌به کار می‌گیریم. من به فرازهایی از شعرهای مجموعه  گزارۀ هزاره خوئی ایراداتی جدی دارم و آنها را با خود او به جد در میان گذاشته‌ام. ولی در مقام منتقد ادبی نمی‌توانم منکر منزلت شعرش بشوم.

در موضوع ترجمه‌پذیری شعر خوئی شاید بتوان گفت شعر او تا آنجا که به تفکر فلسفی او مربوط می‌شود شعریت بیشتری را در خود می گیرد و در نتیجه روان‌تر به کسوت شعر انگلیسی در‌می‌آید. ولی آنجا که عاطفۀ خشم در او چنان و چندان دست بالا را می گیرد که شاعر را به‌رغم خودِ اندیشمندش به میان گود زورخانۀ سیاسی-اجتماعی پرتاب می‌کند، بیشتر از زبان شعر انگلیسی فاصله می‌گیرد.

شمس: اما اگر شعر آینۀ تمام‌نمای روح و اندیشۀ شاعر باشد، آن‌وقت چطور می‌شود آن را از درونیات شاعر از جمله خشم او تفکیک کرد؟ می‌شود سیاست را از شعر جدا دانست یا شعری را به خاطر ”سیاسی بودن“ به لحاظ ادبی بی‌اهمیت شمرد؟

کریمی حکاک: من خشم شاعرانه، و از جمله حس و حال خشم خوئی را در جای خود و آن‌گاه که با شخصیت‌های سیاسی در سال‌های پیش و پس از انقلاب ایران عجین شده، دوست می‌دارم و این را با نقد و ترجمۀ چند شعر از او در آن سال‌ها، ‌مثلاً ترجمۀ ”در امتداد زرد خیابان“ یا ترجمه و تحلیل ”امام طاعون،“ می‌توان دید. در تبعید ناگزیر شاعر و به‌ویژه در سال‌های اخیر، این خشم گاه راه را بر عصبیتی کور گشوده است که به ورطۀ بیان تعصب‌های نژادی در تصویرهای کلیشه‌ای قراردادی منتهی می‌شود. تو گویی شاعر اختیار خیال و زبان خود را به دست کسانی داده است که تفاوت این‌گونه عصبیت را از خشم بجا و به‌هنگامی که شعر او را در اسف خوردن به چاهسار بی‌انتهایی که انقلاب ایران در آن دست و پا می‌زد-و تا به امروز هم می‌زند-نمی‌دانند، نمی‌بینند یا نمی‌فهمند. فرق است میان شاعری که در سرودن مویه‌های مأیوسانۀ  خود نیز غم‌خواری متفکرانه را از یاد نمی‌برد و حتی در ژرفای پشیمانی هم عنان اختیار شعر را در دست دارد و همچنان خرد را چراغ راهنمای خود می‌کند و آدمی که عدول از آدمیت را هم روا می‌دارد به کار و گفتار خویش راه می‌دهد. نمود این‌گونه لحظه‌های بی‌اختیاری را من در برخی از فرازهای مجموعه  گزارۀ هزاره خوئی دیده و خوانده‌ام. اگر بخواهم این همه را در کلامی ساده‌تر بگویم سخن من این است که یک شعر در عین سیاسی بودن می‌تواند و می‌باید همچنان انسانی باشد و بماند.

شمس: شاید بشود خشم شاعرانۀ خوئی را با بحث شما در مقدمه‌ای که بر ادبیات و انقلاب ایران در سال ۱۹۹۷ منتشر کردید تحلیل کرد. آنجا شما به موضوع پراهمیت ”مناسبتی بودن“‌ یا Topicality  شعر فارسی اشاره کرده‌اید. این مفهوم مرز بسیار ظریف و مهمی را میان تعهد ادبی و درافتادن به ورطۀ زوال و حشو تعریف می‌کند که کمتر منتقدی به آن پرداخته است. معیار محک شعریت اثری که در ارتباط با مناسبت خاصی سروده شده چیست؟

کریمی حکاک: اشاره شما به مقدمه‌ای است که من بر ویژه‌نامۀ نشریۀ مطالعات ایران‌شناسی (The Journal of Iranian Studies) که در سال ۱۹۹۷ منتشر شد نوشته و در آن کوشش کرده‌ام ماهیت و کارکرد نظریۀ ”موضوعیت،“‌ ‌یا آن‌طور که شما در این پرسش آورده‌اید، ”مناسبت“‌ را در متون ادبی بشکافم.

درست می‌گویید، التزام یا تعهد ادبی می‌تواند حلقۀ پیوندی باشد میان مناسبتی در بیرون از جهان متن و حس شاعرانه‌ای که آن مناسبت یا موضوع در نویسنده یا شاعر پدید می‌آورد. شادی تماشای تولد یک نوزاد یا اندوه مشاهدۀ واپسین دم حیات یک انسان یا حدوث و روند یک انقلاب سیاسی یا گرایش تاریخی می‌تواند حس‌های همانند و مشابه یا برعکس متنافر و متضادی را در افراد برانگیزد. آن‌گاه که این برانگیختگی عاطفی در متنی ادبی، اعم از شعر یا نثر، بازتاب می‌یابد و خواننده هنگام خواندن متن آن را در‌می‌یابد، موضوعیت یا مناسبت رخ داده است، خواه در نقطۀ آفرینش متن، خواه در نقطۀ بازخواندن و اندیشیدن به متن. از همین‌جاست که می‌خواهم مستقیماً به پرسش شما پاسخ بدهم، نخست با این سخن که نه، همۀ متون را نمی‌توان یکسان قضاوت کرد، چرا که هم متن سیال است و هم ذهن‌هایی که پس پشت کار آفرینش و ایجاد متن یا درک و معنا بخشیدن به متن‌اند یکسان نیستند. معیار محک زدن یک متن به کنش‌ها و واکنش‌هایی بستگی دارد که نویسنده در متن نهاده یا خواننده در متن دیده و درک کرده است. بنابراین، نوعی ذهنیت مضاعف در این دو فرایند درگیر است که به بینش نویسنده و خواننده مربوط می‌شود.

شمس: بعد از کتاب طلیعۀ تجدد، شما به صورت جدی به ترجمه و معرفی شعر مدرن فارسی به جهان غیرفارسی زبان مشغول شدید. تا چه اندازه توجه و همّ شما در زمینۀ ترجمه جنبۀ آموزشی داشته است؟‌

کریمی حکاک: نمی‌دانم این کار تا چه اندازه آگاهانه بوده است یا من چقدر به جنبه‌های آموزشی کار ترجمه آگاهانه فکر می‌کنم. برای من، ترجمۀ شعر در وهلۀ نخست راهی است برای درک نزدیک‌تر معنای متن. ولی راست می‌گویید، ترجمه‌های من کسانی را به شعر فارسی علاقه‌مند کرده، اعم از دانشجویان یا دیگرانی که ممکن است شعر را پیش‌تر خوانده باشند، ولی بی‌آنکه به روابط میان اجزای یک شعر فکر کنند از سر آن گذشته‌اند. به یاد دارم شاملو در فرازی از یکی از شبانه‌هایش با مطلع ”یله بر نازکای شوخ چشمه‌ای رها شده باشی“ می‌گوید: ”همچون حبابی ناپایدار / تصویر کامل گنبد آسمان باشی/ و روئینه / به جادویی که اسفندیار. / مسیر سوزان شهابی / خط رحیل به چشمت زند . . . “  و من در مقام مدرس شعر ناگزیر شدم برای درک بهتر مفهوم نهایی شعر همجواری دو واژۀ ”اسفندیار“ و ”چشم“ را برای دانشجویانم به تفصیل بگشایم تا آنها بتوانند شعر را بفهمند.

شمس: چرا ترجمۀ با کیفیت از دیوان اشعار شاعران پراهمیتی چون نیما یوشیج، مهدی اخوان ثالث یا احمد شاملو این‌قدر کم است؟‌ تنوع و تکثر ترجمۀ ادبیات کلاسیک فارسی در مقایسه با محدودیت و کمبود ترجمۀ ادبیات معاصر فارسی را تا چه حد محصول نگاه شرق‌شناسانه به میراث ادبیات فارسی می‌دانید؟

کریمی حکاک: جالب است که شما این را می‌گویید. اتفاقاً اهتمام بسیاری از ایران‌شناسان اروپایی بر این بوده است که چشم غربیان ناآشنا با شعر فارسی زمانۀ خودشان را به زیبایی‌های آن باز کنند. براون، در میانۀ کار تدوین تاریخ ادبیات در ایران کتاب دیگری با عنوان مطبوعات و شعر ایران مدرن (Press and Poetry of Modern Persia The) تدوین می‌کند و در مقدمۀ آن انگلیسی‌های دوران خود را شماتت می‌کند که چرا چشمشان را بر زیبایی‌های شعر جدید در ایران نمی‌گشایند و خود برای این کار اشعاری از بهار، دهخدا، عارف، پورداود و دیگران را ترجمه و تفسیر می‌کند و در اهمیت آن داد سخن می‌دهد.

من مشکل را در جای دیگری می‌بینم. شاید در سرسپردگی‌ یا دست‌کم در التزام توجیه‌ناپذیر بسیاری از سرآمدان ایرانیان عصر مشروطه و دیگر فارسی‌زبانان اوایل قرن بیستم به آیین‌های دیرینی که چشم آنها را بر اقتضائات عصر جدید بسته نگاه داشته است.  البته این امر نافی آنچه شما می‌گویید نیست. بسیاری از ایران‌شناسان اروپایی هم در برابر شگفتی‌های آثاری همچون شاهنامه یا گلستان و بوستان سعدی یا غزل‌های عارفانۀ مولوی وحافظ مجالی برای درک و دریافت بسنده‌ای از ادبیات ایران مدرن نمی‌یابند، به‌ویژه با تأسیس دانشگاه و سنت نقد دانشگاهی در ایران و افغانستان. در هر صورت، دغدغۀ درک و دریافت آثار ادبی زبان فارسی قرن بیستم نگرانی موجهی است و رمز گشایش این طلسم جادو در دستان نسل من و شماست.

شمس: صحبت از نگاه شرق‌شناسانه شد. بازار بحث ”ادبیات فراملی“ و ”ادبیات جهانی“ این روزها بسیار داغ است. به این‌گونه بحث‌ها البته همیشه نقدهایی هم وارد است، از جمله این نقد که نظریۀ Transnationalism کمبودهای جدی برای شمول گونه‌های ادبی خاص و در حاشیه دارد. شما تا چه اندازه این چارچوب تئوریک را برای ورود به بحث‌های جدید ادبی در حوزۀ ادبیات فارسی مفید می‌دانید؟

کریمی حکاک: می‌دانید که مفهوم ادبیات جهانی خود از پیامدهای شرق‌شناسی است. انگلیسیان در قرن هجدهم و در فرایند تاریخی سلطۀ استعماری بر هند با ادبیات فارسی آشنا شدند و فرانسویان در جریان لشکرکشی ناپلئون به مصر با فرهنگ عربی زبان شمال افریقا رودررو گردیدند. در اوایل قرن نوزدهم، شاعر آلمانی گوته از طریق ترجمۀ اشعار حافظ به زبان آلمانی به فکر جدیدی دست یافت و بر اساس آن لزوم هرچه گسترده‌تر کردن حوزه و حیطۀ ادبیات را از پایه‌های مهم نظام اعتقادی پی گرفت که با ظهور شرق‌شناسی مسیر دیگری را در پیش گرفته بود. در سرتاسر آن قرن، پدیدۀ استعمار نیز به سرعت به معضلی جهانگیر تبدیل می‌شد و کشورهایی همچون هند یا ایران یا کشورهای عربی از یک سو به دیرینگی سنت‌های ادبی خود می‌بالیدند و از سوی دیگر خود را در چنگال سلطۀ فرهنگ‌های اروپا  و بعدها امریکا می‌دیدند. اما شکل‌گیری مفاهیمی نظیر ادبیات فراملی  پیدایش خود را مرهون بالا گرفتن کار مهاجرت میان فرهنگ‌های کهن و گفت‌و‌گوی آنها با فرهنگ‌های نوظهوری هستند که در فرایند تاریخی نضج ملی‌گرایی و ظهور مرزهای قومی و ملی پا به عرصه گذاشتند و با افول استعمار عرصه‌های بین‌المللی را ترک گفتند.

شمس: شما آنتولوژی شعر در سال ۱۹۷۸ را منتشر کردید که در آن از 26 شاعر دهه‌های پنجاه و شصت شمسی شعر ترجمه کرده‌اید. آنتولوژی ادبیات انتشارات پن را هم با عنوان روزگار غریبی‌ست نازنین به همراه دکتر ناهید مظفری ویراستاری کردید. در آنتولوژی پن از کتاب اول فراتر رفته‌اید و به ترجمۀ آثار چند شاعر خارج از ایران در دوران بعد از انقلاب پرداخته‌اید. معیارهای شما برای شعرها و شاعران انتخابی‌ چه بود؟

کریمی حکاک: مطمئن نیستم که بتوانم پاسخ دقیقی به پرسشتان بدهم. البته می‌دانم که در اغلب موارد اولین محرک من حتما میزان گیرایی شعر برای خودم بوده است. ولی شاید در بازنگری‌های بعدی موضوع و معضل نماینده بودن، یا به اصطلاح رایج ”نمایندگی کردن“ هم در کار می‌آید، یعنی تنظیم‌کنندۀ یک آنتولوژی ادبی سرانجام باید از خود بپرسد که مجموعۀ گردآمده در کتابی که فقط جزئی از کلیت بزرگ‌تری را می‌تواند نشان بدهد تا چه اندازه این کار را می‌کند. در اینجا درک دو معنای نهفته در واژۀ ”نمونه “ هم اهمیت پیدا می‌کند.

فکر کنید ما در زبان فارسی از یک سو زبانزد ”مشت نمونه خروار است“ را داریم و از سوی دیگر، آن‌گاه که می‌خواهیم معنای ”الگویی برای اقتباس“ را مراد کنیم باز هم از واژۀ ”نمونه“ استفاده می‌کنیم، چنان که در عبارت‌هایی مانند ”مزرعۀ نمونه“ یا ”مدرسۀ نمونه“ می‌بینیم. شاید بتوان گفت که یک آنتولوژی ادبی هم باید این هر دو مفهوم را در بر بگیرد.

شمس: چه ویژگی‌هایی یک اثر ادبی را در نظر شما “گیرا“ و شایستۀ ترجمه می‌کند؟

کریمی حکاک: فکر می‌کنم گیرایی از آن مفاهیمی است که به راحتی می‌توان حس کرد، ولی به دشواری می‌توان تعریفی از آن ارائه داد. بغضی که ناگهان در گلو نطفه می‌بندد، قطرۀ اشکی که ناغافل در چشم درخشیدن می‌گیرد، یا طرح مبهم لبخندی که بی‌اختیار بر لب نقش می‌بندد بی‌تردید گویای این است که چیزی در متنی توجه ویژه‌ای را در خواننده پدید آورده است. و تا آنجا که می‌توان خوانندگانی در فرهنگ‌ها و زبان‌های دیگر تصور کرد که از تجربه‌های مشترک انسانی می‌گذرند، می‌توان فکر کرد که متنی که چنین حالت‌هایی را در یک خواننده ایجاد کرده است قادر خواهد بود در خوانندگان دیگر هم حالت‌های مشابهی را موجب شود. من از دیرباز از خواندن رمان و شعر لذتی برده‌ام که فکر می‌کنم با گذر زمان خصلت گیرایی را برایم به حادثه‌ای یگانه تبدیل کرده است و برای من در گذر زمان همین یکی از معیارهایی شده است که فکر کنم این داستان یا شعر می‌تواند حالتی مشابه را در خوانندگان دیگر هم برانگیزد.

شمس: بله، و البته باری گفته بودید زمانی آگاهانه تصمیم گرفتید به جای شاعری، جامۀ منتقد و مترجم ادبی را بر تن کنید. آیا این دو را از یکدیگر منفک می‌بینید؟ می‌شود هم منتقد درجۀ یکی بود و هم شاعری درخور توجه؟‌ تفاوت‌های بنیادی شاعر بودن و منتقد بودن از نظر شما چیست؟

کریمی حکاک: واضح است که خلاقیت ادبی و داوری در کار ادبیات دو کار متفاوت‌اند که خاستگاه یکی عواطف انسان و ذوق آفریدگاری است و خاستگاه دیگری مقر و منزلگاهی استدلالی، علمی و منطقی است دربارۀ اصول و موازین مربوط به ادبیات در فرهنگ‌های گوناگون و دوران‌ها و عصرهای مختلف. البته این سخن بدان معنا نیست که شخصی واحد نمی‌تواند هم شاعر یا نویسنده باشد و هم تحلیلگر و منتقد آثار ادبی. خود شما هم شاعر هستید و هم استاد ادبیات فارسی در یک دانشگاه معتبر. دیگرانی هم چنین بوده‌اند و هستند، همچون محمدتقی بهار یا محمدرضا شفیعی کدکنی در میان دانشگاهیان معاصر یا رشید وطواط و صائب تبریزی در میان متقدمان. کسان دیگری هم یا با قصد قبلی یا به دلایل گوناگونی از قبیل گرایش‌های شخصی یا سیر حوادث روزگار اهتمام خود را بیشتر یا تماماً به یکی از این دو حوزه منحصر می‌کنند. در این میان آنچه را من گفته بوده‌ام می‌توان به این شکل نیز بازگو کرد که من ذهن خودم را بیشتر منزل و میدان منطق و تحلیل دیده بوده‌ام و نه تا طارم و ایوان تخیل و ترسیم.

شمس: در مقاله‌ای که به مناسبت مراسم بزرگداشت کیارستمی در سال ۲۰۱۷ نوشتید، او را شاعری ”دیرآمده“ خواندید. در خوانش اشعار او به لحظاتی اشاره کرده‌اید که شخصیت خود را به دو گونۀ متفاوت می‌بیند. اتفاقی که در فیلم‌های او هم زیاد می‌افتد و به آن شعر اشاره می‌کنید:

 چه خوب شد که نمی‌بیند،

 سنگ‌پشت پیر،

 پرواز سبک‌بار پرنده‌ای کوچک را

چه ویژگی‌های نویی در شعر کیارستمی هست که او را به عنوان شاعری دیرآمده و یگانه مطرح می‌کند؟

کریمی حکاک: بله، اولین کتاب شعر عباس کیارستمی، با عنوان همراه با باد، در سال ۱۹۹۹ میلادی در ایران منتشر شد و چند ماهی بعد آرشیو فیلم دانشگاه هاروارد از من دعوت کرد که این کتاب را به صورت یک کتاب دوزبانه به انگلیسی ترجمه کنم. من هم دوستم دکتر مایکل بیرد را در این کار به اشتراک دعوت کردم و کتاب ما با مقدمه‌ای مبسوط و با عنوان Walking with the Wind  در سال ۲۰۰۱ در امریکا انتشار یافت.

شعر کوتاهی که شما در پرسش خودتان آورده‌اید از اشعاری است که در مقدمۀ کتاب به عنوان نمونه‌ای از سبک شاعری کیارستمی آمده است. من پنج سال بعد در کنفرانس بزرگ ”صدا و بینش کیارستمی“ که در موزۀ ویکتوریا و آلبرت برگزار شد، در سخنرانی افتتاحیۀ خودم این شعر را شاهد آوردم تا بگویم کیارستمی در شعر خود به یکی از قدیمی‌ترین شیوه‌های رایج در اشعار کهن فارسی بازمی‌گردد تا نگاهی دوگانه یا چندگانه را ارائه دهد. حتماً می‌دانید که تک‌بیت معروف ”آهوی کوهی در دشت،“ منسوب به ابوحفص سغدی، یعنی ”آهوی کوهی در دشت چگونه دوذا / او ندارذ یار بی یار چگونه بوذا،“ با پرسشی که در انسان نظاره‌گر صحنه می‌نهد ایهامی مشابه را در ذهن خواننده امروزی شعر هم پدید می‌آورد و آن اینکه واقعا آهوی کوهی چگونه می‌تواند با سم‌های اسفنجی خود که برای گیر کردن به خرسنگ‌های کوه ساخته شده بر سطح هموار دشت هم به‌راحتی گام بردارد. یا آیا نمی‌تواند؟ کار تأمل در صناعت‌های جاری در شعر کهن فارسی را از همین‌جا، از همین‌گونه جاها، آغاز باید کرد.

در شعری هم که شما در پرسش خودتان گنجانده‌اید همین‌گونه اندیشیدن در کار است: آیا به راستی جای سپاس نیست که بیاندیشیم لاک‌پشت محروم از پرواز و محکوم به پوییدن راه به سنگینی رقت‌بار نمی‌تواند نظاره‌گر پرواز سبک‌بار پرنده‌ای خرد باشد؟ به نظر من در دل چنین اندیشه‌هایی است که همسویی یا حتی همجواری سادگی و ظرافت را به رأی‌العین مشاهده و درک می‌کنیم. با نخستین بنیان‌گذاران زیبایی‌آفرین شعر فارسی و به‌ویژه با سبک کار ساده و ظریفی که در رودکی شاهد آن هستیم، آن‌گاه که از زبان زمانه ”پندی آزادوار“ می‌دهد که ”به روز نیک کسان گفت غم مخور زنهار / بسا کسا که به روز تو آرزومند است.“

شمس: عباس کیارستمی از شعر ”باغ بی‌برگی“ ‌مهدی اخوان ثالث هم اثری هنری ساخت که در موزۀ ویکتوریا و آلبرت لندن هم به نمایش درآمد. شما از چند و چون ساختن این اثر مطلع بودید؟‌

کریمی حکاک: چیدمان ”باغ بی‌برگی“ کیارستمی جنگلی مصنوعی بود متشکل از تنۀ حدود صد سپیدار تنومند بلند که از زمین تا سقف اتاق بزرگی در طبقۀ همکف موزۀ ویکتوریا و آلبرت را در بر گرفته بود و فکر درختستانی دستکار انسان را تداعی می‌کرد که تماماً در پوششی کاغذی سر به آسمان برکشیده باشد و بیننده را از مشاهدۀ شباهت تنه‌های این همه درخت با جنگلی بی‌برگ مبهوت کند. من تا شب افتتاح این چیدمان آن را ندیده بودم و از آن خبر نداشتم. در ضیافت آن شب، کیارستمی مرا به گردشی دونفره در این اتاق دعوت کرد و من ناگهان خود را در میانۀ این جنگل بزرگ مصنوعی یافتم که انگار از تنه‌های درختان بسیاری پوشیده بود که در جای‌جای آنها یادگاری‌هايی کنده شده بود، مثلاً با کارد یا چاقو نقش قلبی تیرخورده یا نوشته‌ای، ”خطی به دلتنگی،“ به چشم می‌خورد.

در نقطه‌ای کیارستمی خم شد و چیزی شبیه به پوستۀ درخت سپیداری را از زمین برداشت و به من گفت: ”ببین! “ و من دیدم که پوسته واقعاً پوستۀ درخت سپیدار بود، و بخشی از چشم سپیدار بر آن دیده می‌شد. حس مشخصی که در آن لحظه به من دست داد این بود که در میان آمیزه‌ای از تنه‌های بی‌شاخ و ‌برگ بسیار سیر می‌کنم و می‌توانم ترکیب زیبای بی‌حاصلی را ببینم که درخت بود و درخت نبود. مصنوعی بود، ولی طبیعی می‌نمود. و من فقط می‌توانستم به نظاره بایستم و خودم را در باغ یا جنگلی بزرگ غرق تماشا ببینم.

شمس: از میان فیلم‌های کیارستمی کدام یکی بیشتر با شما مانده است؟

کریمی حکاک: من فیلم شیرین را از همۀ فیلم های کیارستمی بیشتر دوست دارم. هم به خاطر خود شیرین، این شخصیت بی‌بدیل شعر فارسی که هم عاشق است در رابطه‌اش با خسرو و هم معشوق در رابطه‌اش با فرهاد، و هم به خاطر آنچه بازگو کردن حکایت شیوۀ مهرورزی شیرین در تماشاگرانی برمی‌انگیزد که آن روایت خاص از داستان این تثلیث تراژیک عاشقانه را می‌شنوند و کیارستمی روایت واکنش‌شان را به نمایش می‌گذارد. البته عباس کیارستمی فیلم‌های پرمعنای بسیاری ساخته است از کوتاه و بلند. ولی ترکیب کار او در این فیلم به ‌راستی در راستای درک وحدت زیبایی‌شناختی شعر و سینما یگانه است.

شمس: یکی از حوزه‌های جذاب پژوهش ارتباط شعر و سینماست. در حیطۀ داستان، رمان و سینما اساتیدی چون دکتر محمد قانون‌پرور کارهای ارزشمندی کرده‌اند. در حوزۀ شعر و سینما شما کار درخوری را می‌شناسید؟

کریمی حکاک: نه، واقعاً کار ارزشمندی نمی‌شناسم. حتی با اندک تعمیمی می‌توانم بگویم در حوزۀ شعر و نقاشی هم در این زمینه کار چندانی نشده یا دست‌کم من ندیده‌ام. حال آنکه اندک کارهای دوست بزرگ من کریم امامی در موضوع آثار هنرمند شاعر و نقاشی همچون سهراب سپهری می‌توانست پیش‌زمینۀ بسیار خوبی برای کار  پژوهشگران نسل بعدی باشد.

شمس: همکاری شما با انجمن ایران‌شناسی از چه سالی آغاز شد؟ در چه سمت‌هایی با این انجمن همکاری کردید؟‌

کریمی حکاک: من به طورجدی در سال ۱۹۸۴ میلادی که به امریکا بازگشتم با انجمن ایران‌شناسی آشنا شدم. پیش از آن با بعضی از بنیان‌گذاران انجمن‌–‌کسانی همچون احسان یارشاطر، علی بنوعزیزی، احمد اشرف و مجید تهرانیان‌–‌دوستی داشتم و نشریۀ انجمن را می‌خواندم. ولی در آن سال بود که رسماً به عضویت انجمن در آمدم و فعالیت خودم را در این نهاد آکادمیک آغاز کردم. در سال ۱۹۹۶ میلادی انجمن تغییر شکل داد، و در این میان وظیفۀ احیای کنفرانس‌های دوسالانۀ انجمن به عهدۀ من گذاشته شد که به ترتیب در سال های ۱۹۹۸ و ۲۰۰۰ به انجام رساندم. در سال ۲۰۰۳ به ریاست انجمن انتخاب شدم و دو سال در این منصب خدمت کردم  و تا پایان کار اشتغالم در دانشگاه مریلند و آغاز دوران بازنشستگی نیز فعالانه با انجمن همکاری داشتم.

شمس: گمانم شما از بنیان‌گذاران جایزۀ کتاب سعیدی سیرجانی این انجمن هم بودید. چه سالی و با چه انگیزه‌ای این جایزه راه‌اندازی شد؟

کریمی حکاک: در سال ۱۹۹۴ میلادی هنگامی که خبر درگذشت علی اکبر سعیدی سیرجانی در زندان جمهوری اسلامی پخش شد،  من یکی از کسانی بودم که فکر کردم باید بیانیۀ اعتراض آمیزی در این موضوع تنظیم شود که تنظیم هم شد و بسیاری از ما آن را امضا کردیم و پخش شد. در آن زمان من با نشریۀ  ادبیات جهان امروز (World Literature Today) همکاری نزدیک داشتم و مقالاتی دربارۀ شاملو، اخوان و دیگر نویسندگان و شاعران ایران نوشته بودم. وقتی خبر مرگ سیرجانی را به سردبیر نشریه دادم، او از من خواست که مقاله‌ای هم دربارۀ سیرجانی بنویسم، که نوشتم و چاپ شد و پارسال هم، چنان که می‌دانید، در کتابی که به همت دانشگاه لایدن به چاپ رسید بازنشر شده است. یک سال بعد، دکتر یارشاطر از من خواستند که نظیر همان مطلب را برای نشریۀ فارسی‌زبان ره‌آورد لوس‌انجلس هم بنویسم. این پیشنهاد را هم پذیرفتم و آن مطلب نیز به چاپ رسید. پیشنهاد اعطای جایزه‌ای به نام سعیدی سیرجانی در سال ۱۹۹۶ از سوی شخص دکتر یارشاطر، و با کمک مالی خود ایشان، در انجمن ایران‌شناسی مطرح شد و به تصویب رسید.

شمس: زندگی دانشگاهی شما خارج از مرزهای جغرافیایی ایران به بارور شدن فضای فرهنگی حداقل دو دانشگاه معتبر امریکا، یعنی دانشگاه واشنگتنِ سیاتل و دانشگاه مریلند، کمک بسیاری کرد. به عنوان یکی از پیشگامان معرفی ادبیات معاصر فارسی به جهان غیرفارسی‌زبان با چه چالش‌هایی برای تقویت و پیشبرد ادبیات و فرهنگ فارسی در کشوری مثل امریکا روبه‌رو بوده‌اید و چطور بر این چالش‌ها فائق آمدید؟

کریمی حکاک: در امریکا در هفتاد و چند سالی که از جنگ دوم جهانی می‌گذرد، نظام فرهنگی حاکم بر مطالعات دانشگاهی در بخش‌های علوم انسانی از جمله ادبیات همان‌قدر که بر روی فرهنگ‌های امریکای لاتین باز شده است بر روی فرهنگ‌های خاورمیانه،  از جمله ادبیات فارسی، بسته مانده است. تو گویی در کشورهای خاورمیانه آثار ادبی قابل توجهی وجود ندارد و نمی‌تواند وجود داشته باشد. یا دست‌کم در دوران‌های جدید پدید آید. فکر کنید نخستین جایزۀ ادبی نوبل تنها در سال ۱۹۸۸ میلادی به رمان نویس بزرگی همچون نجیب محفوظ تعلق گرفت و بعد از آن حدود 20 سال می‌بایست بگذرد تا اورهان پاموک جایزۀ دومی را از آن خود کند. از علل عمدۀ این امر به نظر من یکی این است که کلیت سیستم فکری غربیان اعم از ایالات متحد امریکا یا اروپا خود را از چنین توجهی نسبتاً بی‌نیاز می‌بیند. البته در گذشته چنین وضعیتی در جای‌جای جهان و از جمله در جهان فارسی زبان وجود داشته است. در نگرش به فرهنگ‌های دیگر هم می‌توان به چنین باز و بسته‌‌شدن‌ها و بودن‌هایی اشاره کرد.

با این همه، جای قدردانی دارد که تدریس و تحقیق در زبان و ادبیات فارسی نیز امروز به مراتب بیشتر و وسیع‌تر از گذشته شده است. علت این امر عمدتاً مربوط می‌شود به نسل دوم و سوم ایرانِ مهاجر؛ یعنی فرزندان یا نوادگان ایرانیان و افغانیانی که در چهل سال گذشته به دانشگاه‌های ایالات متحد راه یافته‌اند و در مقام فرزندان مالیات‌دهندگان امریکایی از دانشگاه‌های دولتی امریکا می‌خواهند تا به فرهنگی که پیشینۀ هویتی آنها را شکل داده است بیشتر توجه شود.

این همه بدان معناست که زبان حال مدرسانی مانند من و همکارانم در خلال نزدیک به چهل سال تدریس و تحقیق دانشگاهی در امریکا این بوده است که در عین حال که در دل می‌گوییم ”اگر می‌دانستید خودتان را از چه موهبت‌هایی محروم کرده‌اید“ بر زبانمان این کلام جاری می‌شده که ”چه خوب که طی این چند دهه میزان تمرکز و توجه به ادبیات عربی، فارسی یا ترکی در برجسته‌ترین دانشگاه‌های این ابرقدرت جهانی رو به افزایش بوده است، گیرم با گام‌های حلزونی. “

 در خصوص چالش‌های پیش رو می‌توانم به جرئت بگویم که به نظر من ما ایرانی-امریکایی‌ها، به‌ویژه مدرسان زبان و ادبیات فارسی در دانشگاه‌های امریکا، هرچه بیشتر با مکانیسم‌های فرهنگی موجود در دانشگاه‌های امریکا آشنا شده‌ایم، بیشتر توانسته‌ایم نه تنها دیدگاه‌های خودمان را بهتر و پذیرفتنی‌تر عرضه کنیم، بلکه از موقعیت‌های بالقوه موجود در ساختارهای آکادمیک هم استفاده کنیم. و البته نگاه تطبیقی و تلفیقی به میراث ادبی بشریت هم در این کار یاری‌رسان و مددکار ما بوده است. شاید نمایان‌ترین نمود این وضع هم حضور دو سه نسل دانشجویانی است که توانسته‌اند نگاه حرفه‌ای‌شان را به گونه‌هایی با آنچه از مدرسانی نظیر من و همکارانم آموخته‌اند نزدیک‌تر کنند.

شمس: باری در استانبول در حاشیه کنفرانس ایران‌شناسی گفتید ”من نمی‌توانم به ایران باز گردم ولی دور و اطراف ایران مدام در حال طواف هستم‌. “ از این طواف‌ها بگویید. کجاها رفته‌اید؟ چه‌ها کرده‌اید؟ کدام کتابخانه‌ها در خاطرتان مانده؟ کدام لهجه‌ها و حضورها و کتاب‌ها؟

کریمی حکاک: من از جوانی کنجکاو بودم کشورهای اطراف ایران، به‌ویژه افغانستان، را ببینم و این توفیق برای بار نخست در ایام نوروز سال ۱۹۷۲ میلادی دست داد. خاطره‌های خوش فراموش‌ناشدنی‌ای هم در ذهنم به جا گذاشت. به‌ویژه از شهرهای هرات، غزنه، بامیان و مزار. از آن روزها تا به حال پنج بار دیگر هم به افغانستان سفر کرده و در شهرهای گوناگون آن اقامت داشته‌ام، و امروز افغانستان را به‌راستی وطن دوم خودم می‌دانم.

به یاد دارم در کودکی همراه با پدر و مادر به عراق هم سفر کرده بودم، و بیشترین تأملات کودکانه‌ام در برابر طاق کسری و ساحل دجله برانگیخته شد. در سال ۱۹۷۵، سفری هم از امریکا به سوریه و اردن و لبنان رفتم، ولی متأسفانه نتوانستم در بیروت بیش از دو هفته بمانم و زبان عربی را که در دورۀ دبیرستان از درس‌های دلخواهم بود آن‌طور که می‌خواستم به سرانجامی برسانم. در تابستان آن سال حملۀ اسرائیل به آن شهر ناگزیرم کرد که سفرم را ناتمام بگذارم و به امریکا برگردم. از سال ۱۹۹۰ که فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی آغاز شده بود، چند بار هم به تاجیکستان و ازبکستان سفر کرده و کنج و کنار آن سرزمین کوهستانی را سیر کرده‌ام.

در سال ۲۰۱۱، یکی از سفرهای پژوهشی‌ام را به هند اختصاص دادم و چند شهر دیگر آن سرزمین بزرگ باستانی را دیدم و در هر یک رد پای زبان فارسی را پی گرفتم. در ژانویه سال ۲۰۱۷ هم که کنفرانس بین‌المللی‌ای به یاد شاعر هندی، میرزااسدالله غالب در کولکاتا‌–‌یا کلکته سابق‌–‌برگزار می‌شد به شرکت در آن کنفرانس دعوت شدم و چند هفته‌ای هم پس از پایان کنفرانس در آنجا اقامت داشتم. می‌دانید که کولکاتا در قرن‌های هجدهم و نوزدهم و همچنین در دو دهۀ نخست قرن بیستم پایتخت استعماری انگلستان در شبه‌قارۀ هند بود. در همین شهر بود که در سال‌های آخر قرن هجدهم میلادی قاضی‌القضات انگلیسی هندوستان سر ویلیام جونز نخستین ”انجمن آسیایی“ را بنیاد نهاد و من به دعوت همین انجمن، که هنوز هم برقرار است، در آنجا نیز سخنانی ایراد کردم.

صحبت با شما را دربارۀ طواف در پیرامون ایران به خوبی در یاد دارم. از آن زمان به بعد به چند کشور دیگر مجاور ایران سفر کرده‌ام، و هنوز امیدوارم بتوانم از کشورهای دیگری در همسایگی  ایران دیدن کنم. در این مصاحبه اشاره‌هایی هم به سفرم به ایران در سال ۲۰۰۳ کردم؛ هرچند که آن سفر چندان کوتاه بود که من حتی به حسابش هم نمی‌آورم.  از شما چه پنهان، در سیر بی‌امان زمان، رفته‌رفته امیدم به دیدار دوباره از میهن مألوف رنگ یأس به خود می گیرد. امسال هم قصد داشتم به قفقاز سفر کنم و به‌ویژه شهرهای شروان و گنجه و تفلیس و ایروان را ببینم که متأسفانه شیوع ویروس کرونا راه این زیارت را بست.

شمس: هر نویسنده‌ و پژوهشگر موفقی روزمرگی‌هایی دارد. چه عادت‌های مکرری را در پُرباربودن زندگی حرفه‌ای‌تان پُراهمیت می‌دانید؟

کریمی حکاک: فکر می‌کنم در زندگی همۀ ما عادت‌ها و خوگرفتگی‌هایی هست‌–‌یا به گفته شما روزمرگی‌هایی‌–‌که در گذر زمان با توجه به شکل زندگی و سیر تحولات شخصی، یا پشت سر گذاشته می‌شوند و متروک می‌گردند، یا شکل‌های دیگری به خود می‌گیرند، و یا  در مورد برخی از آنها  به صورت عادت‌های دیرین تا پایان عمر همچنان بخشی از زندگی روزانۀ آدمی باقی می‌ماند. من هم سهم خودم را از این همه داشته‌ام. فکر می‌کنم از میان عاداتی که همچنان از نوجوانی با من باقی مانده است عادت قدم‌زدن‌های صبحگاهی است که در سال‌های بازنشستگی هم همچنان فرح‌بخش و فکرآفرین تقریباً هر روز مرا از بستر خواب شبانه به گردشی معهود و این روزها بیشتر در ساحل اقیانوس آرام می‌برد و ساعتی بعد تا پشت میز کارم همراهی می‌کند.

شمس: اگر قرار باشد به دانشجویان و پژوهشگران جوانی که تازه در آغاز راه تحقیق و کندوکاو ادبی هستند توصیه کنید روی چه موضوعات مهمی کار کنند به چه مواردی اشاره می‌کنید؟

کریمی حکاک: من فکر می‌کنم خودم و شاید نسل من نیز دیرهنگام به کشف جهان فارسی‌زبان در گذشته توفیق یافتیم. بنابراین، یکی از مهم‌ترین توصیه‌هایی که می‌توانم به پژوهشگران ایران‌شناسی در علوم انسانی نسل بعد بسپارم پاسداری از این قلمرو فرهنگی است و جست‌و‌جوی ابعاد تاریخی همین پدیده است که زبان و ادبیات فارسی‌–‌به‌ویژه شعر فارسی‌–‌در کدام جریان‌های تاریخی به پدیده‌ای تبدیل شد که روزگاری بتواند با زبان‌ها و سنت‌های ادبی‌ای نظیر زبان و ادبیات عربی و چینی بده‌بستان‌های متقابل داشته باشد و چگونه اتفاق افتاد که با نضج‌گیری ملی‌گرایی سرانجام در نیمۀ دوم قرن نوزدهم به‌تدریج این جایگاه جهانی را فروگذاشت و دامنۀ متکلمانش به محدوده‌های امروزی فروکاسته شد. بسیاری از همکاران ایرانی ما مکرراً از ”شیرینی“ زبان فارسی سخن می‌گویند، ولی راست این است که من حتی یک کتاب یا مقاله تحقیقی ندیده‌ام که اولاً بتواند کیفیتی مانند شیرینی را در پدیده‌ای مانند زبان به اثبات علمی برساند و ثانیاً حضور این خصلت را با روشی پژوهشگرانه در زبان فارسی تبیین نماید و سرانجام، از راه پژوهش علمی ظهور و سقوط زبان فارسی را در مقام زبانی تمدن‌ساز ارزیابی کند.

شمس: این مصاحبه را در ایامی انجام دادیم که جهان درگیر اپیدمی‌ است. در طول چند ماهی که از سر گذراندیم آثار زیادی دربارۀ ادبیات و قرنطینه و اپیدمی منتشر شده است. اثری خوانده‌اید که در خاطرتان مانده باشد؟

کریمی حکاک: عادت من بر این است که وقتی یک بلای طبیعی مانند سیل یا زمین‌لرزه رخ می‌دهد یا بیماری خطرناکی همچون پاندمی کرونا شیوع پیدا می‌کند، به جست‌و‌جوی نظایر آن در تاریخ برمی‌خیزم، انگار خود این کار به گونه‌ای آرامم می‌کند و به من می‌گوید چنان که در کتاب جامعه از عهد عتیق هم گفته است که ”باطل اباطیل . . . همه‌چیز باطل است . . . و زیر آفتاب هیچ‌چیز تازه نیست.“ و به ‌راستی هیچ‌چیز در جهان تازگی ندارد. بلایای طبیعی نیز همچون مصیبت‌های انسانی از نوع جنگ و قحط و غلا همیشه بوده است و در آینده هم خواهد بود. در ماه‌های گذشته هم ابتدا رمان طاعون آلبر کامو را که در جوانی خوانده بودم دوباره خواندم. در گام دوم، فیلم مهر هفتم اینگمار برگمان، کارگردان شهیر سوئدی، را که آن را هم پنجاه سالی پیش در ایران دیده بودم یک بار دیگر تماشا کردم. بعد هم چند حکایت مربوط به این‌گونه فاجعه‌ها را در تورات و انجیل و قرآن یک بار دیگر از نظر گذراندم.

در ادبیات فارسی بارها رویدادهایی را می‌بینیم از قبیل زمین‌لرزه‌های مکرر تبریز که دست‌کم دو مورد از آنها در دیوان قطران تبریزی ثبت شده یا وبای معروف ری که خاقانی در قصیده‌ای از آن سخن می‌گوید یا وبای سرتاسری ایران که دوبار در دوران سلطنت محمدشاه و نیز در اواخر سلطنت ناصرالدین‌شاه قاجار تقریباً تمامی ایران را در برگرفت.  من همۀ اینها را بارها در ذهن خودم زنده کرده‌ام و با آنچه امروز تجربه می‌کنیم مقایسه می‌کنم. بعضی شاعران معاصر، همچون سیمین بهبهانی و فریدون مشیری، نیز در اشعار خود از سیل میگون یا خرابی‌های جنگ ایران و عراق نام برده‌اند.  پاندمی کرونا هم بی‌تردید از جایی در شعر زمانۀ ما سر بر خواهد کرد. من بی‌آنکه بخواهم این مصاحبه را به مقاله‌ای مستند تبدیل کنم این‌گونه موارد را به همۀ کسانی که بخواهند حضور این‌گونه بلایا را در تاریخ بشر بهتر درک کنند توصیه می‌کنم.

شمس: چند سالی می‌شود که مشغول تکمیل پروژۀ جدیدی به نام ”تاریخ شعر فارسی“ هستید. چه چشم‌اندازی برای انتشار این اثر در سال‌های آتی می‌بینید؟‌

کریمی حکاک: برخی جزئیات این چند و چون هنوز برای خودم هم روشن نیست. می‌دانم که در عین حال که از تاریخ‌های ادبی موجود که گذشتگان برایمان به میراث گذاشته‌اند بسیار بهره برده‌ام، ولی فکر می‌کنم کار به پایان نرسیده است، و البته هیچ‌گاه هم پایان نخواهد یافت. می‌دانم که شعر فارسی سیری متفاوت از نثر فارسی داشته است، و می‌دانم که تاریخ‌های موجود‌–‌از کار شبلی نعمانی و ادوارد براون گرفته تا آثار ریپکا و صفا و دیگران‌–‌چندان و چنان که باید بر خود متون ادبی و به‌ویژه شعر تمرکز نکرده‌اند. بیشتر سیر افکار و آثار مذهبی یا حال و هوای مذهبی یا عرفانی، فلسفی یا حکمی، عرفی یا اندرزی را پی گرفته‌اند تا شعریت شعر و تاریخیت تاریخ را. به دیگر سخن، شاید باید بگویم غم آنچه در درک علمی از شعر شکوهمند زبان فارسی نداریم بیشتر محرک من بوده است تا شکل و شمایل تاریخی آنچه می‌باید و می‌توان داشت.

دلالت‌های ”شاه“ و ”شاهی“ در سرزمین‌های شرقی

عباس احمدوند a_ahmadvand@sbu.ac.ir> Abbas Ahmadvand> دانش‌آموختۀ دکتری تاریخ و تمدن ملل اسلامی دانشگاه تهران، دانشیار گروه تاریخ و تمدن ملل اسلامی دانشگاه شهید بهشتی با تمرکز بر تاریخ فرهنگی سرزمین‌های شرقی به ویژه ایران است. نگارش بیش از 100 مقالۀ علمی چاپ‌شده در مجلات فارسی و انگلیسی و عربی و ده‌ها مدخل دانشنامه‌ای از جمله آثار اوست. همچنین، نویسندۀ نُه جلد کتاب از جمله نهاد ولایتعهدی در خلافت اموی و عصر اول عباسی و جستارهایی در تاریخ و تمدن اسلام و مترجم چهار عنوان کتاب است.

 

درآمد

 ”‌شاه،“ عنوانی سلطنتی و یکی از رایج‌ترین القاب حکومتگران ایرانی و نیز حاکمان بر سرزمین‌های تحت تسلط ایرانیان و ترکان بوده است. واژۀ شاه در لغت به معنای سرور، حاکم، شخص قدرتمند و مجاز به کاربرد قدرت است.[1] شاه به معنای اصل و خداوند نیز آمده است و چون پادشاهان اصل و خداوند مردم باشند، ایشان را شاه خوانده‌اند. [2]

این واژه در زبان سانسکریت به صورت شاس (Shas = حکومت کردن) آمده و در اوستا نیز با شکل شاستر (Shastr)، همین معنا را می‌دهد.[3] واژۀ خشتره (Khashtara) اوستایی نیز که از ریشۀ کشتره سانسکریت به معنای ”محافظت‌کننده در برابر ویرانی“ است، برای شاه به کار رفته است.[4] با این همه، ظاهراً اصل واژۀ شاه پهلوی است که در پارسی باستان به شکل خشیتیا (Khashitiya ) به کار رفته و با واژۀ شاتهر (Shathr) به معنای شهر هم‌ریشه است.[5] ساتراپ (Satrap) یونانی به معنای حاکم نیز تحت تأثیر این شبکۀ واژگانی ساخته شده‌است.[6] در ایران، کسانی را که به شاهان تشبه می‌جستند و به صورت موروثی و با تأیید شاه ایران بر مناطق کوچک‌تری از قلمرو اصلی حکم می‌راندند، شاه می‌خواندند. همچنین، درباریان و مرزبانان و دیگر افراد تیول‌دار و نیز شاهزادگان ساسانی را که پیش از جلوس بر تخت شاهی حکمرانی ایالتی را بر عهده داشتند، شاه می‌خواندند.[7] با این همه، در متنی مانوی، بهرام اول ساسانی(ح. 273- 276‌م) فقط شاه و نه ”شاهنشاه“ نامیده شده است.[8] در عرف، حاکم بر تمامی سرزمین ایران را ”شاه شاهان“ یا شاهنشاه می‌خواندند.[9] گاهی نیز لقب شاه پیش یا پس از محل و منطقۀ حکمرانی به کار می‌رفت، چون کابل‌شاه، شروانشاه، توران‌شاه، شاه ارمن، شاه دیاربکر، ترمذشاه، خوارزم‌شاه و شاه مازندران.[10] حاکم بر ایران را نیز گاه ”ایران‌شاه“ خوانده‌اند.[11] در عربی نیز به‌رغم اینکه واژه شاۀ و یا شاهنشاه به کار می‌رفته، واژه‌های ”مَلِک،“ ”ملک‌الملوک“ یا ”ملک‌الملوک ‌العجم“ نیز استعمال شده است.[12] حکومتگران ماد واژۀ ”خَشایَثی بَه“ را به معنای شاه و”خشایثی آنام“ به معنای شاهِ شاهان یا شاهنشاه به کار برده‌اند.[13] کورش و جانشینان وی (ح. 559- 33‌ق‌م) نیز این واژه را به کار برده‌اند.[14] لغت‌شناسان اصل این واژه را به ریشۀ فارسی خشیَ (Khshay) (حکومت کردن) بازمی‌گردانند که شاهان هخامنشی لقب خویش، ”خشایَثِیَه،“ (Khshayathia) را از آن گرفته‌اند. کتیبه‌های برجای‌مانده از دوران هخامنشی، به‌ویژه کتیبۀ داریوش اول، کاربرد شاه یا شاهنشاه را نشان می‌دهد.[15] شاهان هخامنشی در کتیبه‌های خویش، خود را ”خشایشی دهیو“ یعنی ”شاه ممالک“ می‌خواندند.[16] همچنین، واژۀ شاه شاهان لقب حاکمان آشور و یا اورارتو (Urartu) در قفقاز بود که برخی از پژوهشگران احتمال داده‌اند ایرانیان این لقب را از شاهان اورارتو وام گرفته باشند.[17] در کتیبه‌های اشکانی (ح. 247‌ق‌م‌-‌224م) و ساسانی (ح. 224-‌651‌م) نیز واژه‌های شاه و شاهنشاه به کار رفته و شاه پیوسته برای شاهان و شاهزادگان اشکانی و ساسانی به کار می‌رفته است.[18] بر درهم‌های ساسانی نیز به خط پهلوی، نام و لقب شاهنشاه را در روی سکه ضرب می‌کردند. در پشت سکه نیز نام شاهنشاه را مجدداً ضرب می‌کردند.[19]

مبنای نظری

 از آنجا که شاه و ”شاهی“ ابتدا در میان ایرانیان پدیدار شده ‌است، رهیافت هرمنوتیک به این پدیده نشان می‌دهد ایرانیان از بدو آشنایی با این نوع خاص از حکمرانی، شاه و شاهی را با انواع رمزها و نمادها درهم‌آمیخته‌اند. این لقب در واقع واژه‌ای است سرشار از ظرافت‌های معنایی، همراه با پیوندهای تاریخی و فرهنگی و یادآور نهاد سیاسی کهنی که مدت‌ها یادآور مشروعیت و تسلط سیاسی بوده ‌است.

در روایات کهن ایرانی، کیومرث انسان نخستین است.[20] ایرانیان از دیرباز شاهی را مقدس شمرده و بر آن بوده‌اند که خداوند فردی نژاده و نیکو را به مثابه پدر نیک‌خواه مردم به شاهی برمی‌گزیند و فی‌الواقع، او دارای موهبتی ایزدی به نام ”فر شاهی“ است.[21] در حالی که پژوهش‌های تازه نشان می‌دهند تسلط اندیشۀ یونانی از اواخر عصر اشکانی سوء تفاهم‌هایی در فهم اندیشۀ شاهی به بار آورده و ایرانیان تحت تأثیر فرهنگ یونانی از شاه تفسیری الهی و خدایگانی به دست داده‌اند،[22] در اندیشۀ اصیل ایرانی شاه در برابر اهورا مزدا تسلیم و از بندگان او به شمار می‌رفته است.[23]

شاهی و شاهی پس از ظهور اسلام

 پس از فتح ایران به دست مسلمانان، لقب شاه متروک ماند و جز برای چند سلسلۀ محلی کم‌اهمیت به کار نرفت. در صدر اسلام، سنت عربی و اسلامی مفهوم و کارکرد شاه یا شاه شاهان را برنمی‌تابید و حتی احادیثی از قول پیامبر نقل می‌شد که بدترین مردمان کسی است که خود را شاهنشاه یا ملک‌الملوک یا ”ملک‌الأملاک“ بخواند، چه تنها خداست که مَلِک است.[24] با این همه، برخی نویسندگان مسلمان دستیابی معاویه‌بن ‌ابی‌سفیان(ح. 41-‌61ق) را به حکومت نماد آغاز دوران ملوکیت یا پادشاهی، پس از پیامبر و خلفای راشدین، به شمار آورده و گاه احادیثی نه چندان محکم از قول پیامبر در این زمینه نقل کرده‌اند.[25] با سقوط ساسانیان، تلاشی برای احیای لقب و مقام شاه صورت نگرفت. عباسیان نیز، که از بسیاری از آداب و رسوم درباری ایران تقلید می‌کردند،[26] خود را خلیفه می‌دانستند تا شاه. طاهریان نیز خود را مدافعان اسلام و حافظان فرهنگ عربی می‌شمردند.[27] واژه.[28] سامانیان نیز به‌رغم حمایت از فرهنگ و زبان فارسی حامیان خلافت عباسی باقی ماندند،[29] هر چند اشپولر بر آن است که بنا بر گواهی اسناد، سامانیان نیز لقب شاه شاهان داشته‌اند.[30] از این رو می‌توان گفت نخستین بار آل‌بویه به نحو مؤثری بر احیای سلطنت ایرانی و احیای لقب شاه و شاهنشاه همت گمارد.[31] با این همه، در اینکه کدام حاکم بویهی برای نخستین‌بار رسماً این لقب را به کار برد، اختلاف نظر وجود دارد.[32]

با آنکه لقب شاهنشاه بر سکه‌های علی عمادالدوله (ح. 320-‌338ق) نیامده است، گزارش‌هایی در دست است که او پس از به قدرت رسیدن و شکست دادن بریدیان، لقب شاهنشاه را بر خویش نهاد.[33] مایلز نیز بر آن است که در سکۀ 351 از رکن‌الدوله که تصویر او را به سبک شاهان ساسانی آورده و نقش پهلوی دارد، لقب شاهنشاه آمده است.[34] مرعشی نیز در گزارش خود از نبرد حسن رکن‌الدوله با وشمگیر زیاری در طبرستان، وی را در هیئت و تجمل ”شاهنشاهی“ توصیف می‌کند.[35] در این میان، عضدالدوله (ح. 338- 372ق) طی فرایندی طولانی سرانجام با بسامد کاربردی بیشتری این لقب را برای خویش به کار گرفت. او که در سال‌های آغازین حکمرانی خود را فقط امیر می‌خواند و این لقب را به تنهایی یا همراه کلماتی مضاف به کار می‌برد،[36] بعدها و با گسترش اقتدار سیاسی‌اش، لقب شاهنشاه را شکل رسمی به کار برد تا هم قدرت و تسلط خویش را بر دیگر حاکمان نشان دهد، هم در رقابت با آل‌زیار نشان دهد که یکی از همسرانش از طایفۀ گیل شاهنشاهوند است،[37] و هم اینکه با ادعای انتساب به بهرام گور ساسانی و وجود نام شاه در میان نام‌های برخی از اجدادش، مشروعیت هر چه بیشتر سیاسی خود را به رخ بکشد.[38] اینکه در سکۀ 351 رکن‌الدوله و سکۀ 359 عضدالدوله نوشته‌ها به پهلوی است و لقب شاهنشاه تکرار شده است [39] نیز نشان می‌دهد که به کار بردن این لقب به سبب تلاش در احیای فرهنگ ایران باستان بوده است. ای بسا انگیزۀ آل‌بویه در به کار بردن لقب شاهنشاه نیز در نتیجۀ اعتراض برخی از علماء، مثلاً بر سر اعطای معادل عربی آن ملک‌الملوک از سوی القائم بأمرالله (ح. 422- 467ق) به جلال‌الدوله (ح. 406- 423ق) بوده باشد.[40] عبارت‌های شاهنشاه یا ملک‌الملوک بر بسیاری از سکه‌های آل‌بویه دیده می‌شود.[41] در دینار 387 یا 389 بهاء‌الدوله دیلمی (ح. 379- ق403)، او الملک العَدل شاهانشاه بهاالدوله و ضیاء‌المله و غیاث‌الامه نامیده شده است.[42] همچنین، در دینار 396 بغداد یا دینار 398 سوق‌الاهواز، بهاء‌الدوله شاهانشاه خوانده شده‌است.[43] بر برخی دیگر از سکه‌های بهاء‌الدوله، علاوه بر القاب بهاء‌الدوله، ضیاء‌المله و غیاث‌الامه، لقب ”ملک‌الملوک ‌العادل شاهانشاه“ نیز به چشم می‌خورد.[44] خلیفۀ عباسی، القادربالله (ح. 381- 422ق) نیز لقب شاهنشاه را بر القاب بهاء‌الدوله و ضیاء‌الملة ابی‌نصر خسرو فیروزبن ‌عضدالدوله افزود.[45] همچنین در سکه‌ای دیگر، بهاء‌الدوله الملک‌العادل شاهانشاه عمادالدین سلطان‌الدوله و عزّالمله و ضیاء‌الامه ابوشجاع نامیده شد.[46] القائم بأمرالله نیز در 435 این لقب را به عزّالملوک ابولکالیجار مرزبان‌بن‌ سلطان‌الدوله ابی شجاع فنا خسرو اعطا کرد.[47]

 پس از آل‌بویه، شاه لقب رایج حکام مسلمان شد و نه فقط در میان ایرانیان که در میان بسیاری از حاکمان شرقی به کار رفت. اما این حکومتگران عموماً اصطلاح شاه را صرفاً به عنوان یکی از القاب حکومتی و فارغ از دلالت‌های پُرشکوه و پُرطمطراق پیش از اسلام آن به کار می‌بردند. عنصری در مدح سلطان محمود غزنوی (ح. 361-‌421ق) و فتح سومنات او را که لقب رسمی‌اش سلطان بود شاه خطاب ‌کرد. [48] بر سکۀ 422 انوشیروان‌بن ‌منوچهر زیاری نیز نام مسعود غزنوی با لقب شاهانشاه آمده است.[49] بهرام‌شاه غزنوی نیز که خراج‌گزار سلطان سنجر (ح. 511-‌ق552) سلجوقی بود، بر سکه‌های خویش عبارت السلطان‌الاعظم یمین‌الدوله بهرام‌شاه را ضرب می‌کرد.[50] خود سلجوقیان نیز لقب شاه و شاهنشاه را از آل‌بویه اخذ کردند.[51] او در پی نشان دادن این بود که بر شاهان زیردست خود تسلط دارد. در دینار 439 طغرل در نیشابور، او السلطان‌المعظم شاهانشاه نامیده شده است.[52] او در پی نشان دادن این بود که بر شاهان زیردست خود تسلط دارد. در دینار 439 طغرل در نیشابور، او السلطان‌المعظم شاهانشاه نامیده شده است.[53] همچنین در دینار 447 ری، السلطان‌المعظم شاهانشاه خوانده شده است.[54] آلپ ارسلان (ح. 455-465ق) هم السلطان‌المعظم شاهانشاه ملک‌الاسلام خوانده می‌شد.[55] لقب ”شهنشاه اعظم“ هم رسماً برای ملکشاه (ح.465‌ق) به کار می‌رفت.[56] همچنین، در دینارهای ملک‌شاه، او رسماً ابوالفتح ملک‌شاه [57] و هم‌زمان السلطان‌المعظم شاهانشاه معزالدین ابوالفتح ملک‌شاه نامیده شده است.[58] سلاجقۀ روم هم لقب شاه داشتند.[59] در سکۀ مسین و بدون تاریخ و محل، عبارت الملک‌القاهر سلیمان‌شاه‌بن ‌قلیچ ارسلان دیده می‌شود.[60] لقب بسیاری از سلاجقۀ کرمان نیز شاه بود.[61] ایوبیان نیز لقب شاهنشاه را به کار می‌بردند و خلیفه ناصر در سال 604ق در مراسم انتصاب ملک عادل، او را با هر دو واژۀ عربی و فارسی شاهنشاه و ملک‌الملوک خطاب قرار داد.[62] دیگر حاکمان ایوبی مصر و شام نیز لقب شاه را به کار می‌بردند.[63] در دیار بکر و ارمنیه نیز لقب شاه کاربرد فراوان داشت.[64] این لقب در عصر ممالیک یکی از القاب اختصاصی سلطان و ملوک بزرگ به شمار می‌رفت.[65]

در ایران، آخرین داعی نزاری‌الموت، خورشاه (653‌-‌654ق) نام داشت و هزار اسپیان لرستان (543‌-‌827ق )، برخی اتابکان یزد (حدود 536‌-‌696ق)، برخی از قتلغ‌خانان کرمان (619‌-‌706ق) و نیز برخی از ملوک هرمز (421‌-‌949ق) این لقب را به کار می‌بردند.[66] تأثیر کاربست این لقب چندان پُرهیمنه بود که هولاگوی مغول نیز در مکاتبۀ 657 خویش با ملک ناصر، حاکم حلب، خود را شاهنشاه روی زمین ‌خواند.[67] در دوران پسامغول نیز حاکمان سلسله‌های کوچک و بزرگی چون آل‌مظفر (713‌-‌795ق)، آل‌اینجو (حدود 725-‌754ق)، جلایریان (740‌-‌835ق) و یا قرقوینلوها (752‌-‌874ق) نیز این لقب را به کار می‌بردند.[68] با این همه، صفویان (907‌-‌1163ق) بودند که با اهمیت و دلالتی ویژه لقب شاه را به کار بردند و تا قرن‌ها بعد آن را لقب خاص و ممتاز حکومتگران بر فلات ایران قرار دادند.[69] بنیاد‌گذار این سلسله، شاه اسماعیل، مرشد کامل و مورد ارادت صوفیان بود که نسبش به ائمۀ معصومین نیز می‌رسید.[70] با این حال، شاهان صفوی به‌رغم کاربرد رسمی لقب شاه بر سکه‌هایشان، واژۀ سلطان را نیز به تنهایی یا با صفاتی دیگر به کار می‌بردند.[71] هم‌زمان، بدلیسی که کتاب خود را در باب خلافت و حقیقت سلطانی به سلطان بایزید عثمانی هدیه کرده،[72] آن را قانون شاهنشاهی نامیده است. با روی کار آمدن قاجاران،[73] استعمال القابی چون ”اعلیحضرت ذی‌شوکت“ یا ”اعلیحضرت اقدس شاهنشاهی“ یا کاربرد جمله معترضۀ ”روحنا فداه“ پس از لقب شاه را می‌توان نشان تأکید بر جنبۀ قدسی شاهنشاهی به شمار آورد.[74] وقوع نهضت مشروطه تسلط سیاسی شاه را محدود کرد و از جایگاه قدسی آن بسیار کاست.[75] رضاخان میرپنج نیز که در سال 1304ش آخرین سلسلۀ شاهی ایران، پهلوی، را تأسیس کرد، با تلاش آغازین خود در تأسیس جمهوری در ایران نشان داد که شاه فقط از جایگاهی سیاسی برخوردار است و نه قدسی.[76] در دیگر نقاط جهان اسلام نیز لقب شاه، با دلالت‌هایی گاه مشابه و گاه متفاوت با ایران، تا مدت‌ها به کار رفته است. سلاطین دهلی این لقب را بسیار به کار می‌بردند.[77] برخی از امرا و سلاطین بنگال (594‌-‌984م)، سلاطین کشمیر (739‌–‌996م)، سلاطین گجرات (806‌-980م)، حاکمان جونپور (796‌-888م)، ملوا یا مالوه در هند (804‌-‌969م)، سلاطین مَعبر در دکن (734‌-‌779م)، بهمنیان دکن (748‌–‌934م)، بریدشاهیان بیدر (892‌-‌1028م)؛ عادل‌شاهیان بیجاپور (895‌-‌1097م)، نظام‌شاهیان احمدنگر (895‌-‌م1046)، عمادشاهیان بیدر (869‌-‌982م)، قطب‌شاهیان گلکنده (901‌-‌1098م) و مغولان کبیر هند (932‌-‌1274م) نیز لقب شاه داشته‌اند.[78] حاکمان اندونزی، سلاطین آچه و حاکمان مالزی نیز در موارد بسیاری خویش را شاه خوانده‌اند.[79]

شاه و آداب و رسوم درگاه او

 لازمۀ شاهی‌یافتنِ فرد بزرگی وی بود و اخلاص و محبت و شفقت او با دیگران.[80] با این همه، مردم رعایای شاه بودند و شاه حافظ آنان به شمار می‌رفت.[81] از این رو، گاه برای شاهان نسب‌های جعلی ساخته می‌شد تا بر تفوق وی بر مردم صحه گذارده شود.[82] در این گونه از حکومت فردی شاه، همه‌چیز به قدرت شاه بستگی داشت و اگر او کشته می‌شد یا آدم ضعیفی بر سر کار می‌آمد، نظام و ارکان حکومت تا جلوس شاهی تازه به هم می‌ریخت.[83] به سبب حکمرانی موروثی، در مواردی بسیار شاه فردی مستبد، خودشیفته، خودرأی بود که تنها و تنها به فکر حفظ قدرت خود و بسط آن و کسب ثروت بیشتر بود؛ زیردستان او نیز افرادی بی‌اراده و بی‌کفایت بودند.[84] در چنین شرایطی، تئوری‌های ناصحانه‌ای که وظیفۀ شاه را پاس رعیت می‌دانست و خراج ستاندن وی را به مثابه مزد چوپانی می‌دانست، در عمل به کار بسته نمی‌شد و فقط جنبۀ نصیحت داشت.[85]

شاه تفریحات و سرگرمی خاص خود و نزدیکان خویش از جمله مجالس شراب و شکار را داشت و فقط در مواردی معین چون بار عام مردم را به حضور می‌پذیرفت. مجلس شاه از آداب و رسوم خاصی پیروی می‌کرد [86] و در مخاطبه و مکاتبه و هر نوع تعاملی با وی، باید منتهای خاکساری و بندگی بجای آورده می‌شد.[87] شاه علائم و نشان‌های خاص خود را داشت و موکبش، که کاملاً تحت حفاظت بود، با شیوه‌ای معین از میان مردم عبور می‌کرد.[88] البته گاهی اوقات در شرایط نابسامان و خارج از کنترل حکومت، حتی برخی اوباش بدون اجازۀ حکومت به نام سران خود سکه می‌زدند و لقب شاه به آنان می‌دادند، از آن جمله در عصر قاجار می‌توان به فردی با نام رمضان اشاره کرد که به نام رمضان‌شاه خطبه خواند و سکه زد.[89]

 

از دلالت سیاسی به دلالت معنوی و مردمی

 دلالت سیاسی واژۀ شاه و تأثیر فرهنگی این واژه و عظمت و بزرگی آن در ذهن و زبان ایرانیان و ملل تحت تأثیر آنان چندان پایدار و طولانی بوده است که به اشکال گوناگون بازنمایی شده ‌است.[90] فی‌المثل در بسیاری از ضرب‌المثل‌های فارسی این تأثیر قابل مشاهده است.[91] ایرانیان هر چیز ممتاز و برتر از دیگران را نیز با صفت شاه متمایز ساخته‌اند. برخی از آنها بدین شرح است: شاهباز، شاهکار، شاهراه، شاه‌کاسه، شاه‌توت، شاه‌بالوت، شاه‌تره، شاه‌شوار، شاهرود، شاه‌انجیر، شاه‌آلو،[92] شاه‌نشین، شاه‌بیت،[93] و شاه مغرب (هلال اول ماه).[94]

این واژه در نام و لقب اولیای دین و عرفای بزرگ نیز به کار رفته است. برای نمونه، اصطلاح شاه ولایت (امام علی) بر سکه‌های شاه عباس اول دیده می‌شود.[95] برخی از امامزادگان چون شاه‌عبدالعظیم، شاه‌چراغ و شاهزاده حسین هم لقب شاه دارند. همچنین، شاه یکی از القاب تعظیمی و دارای بار ولایت معنوی برای متصوفه و عرفا بوده است که برخی از مشاهیر آنان بدین شرح است: شاه نظام‌الدین اورنگ‌آبادی، بلبل شاه کشمیری، شاه‌محمد بدخشی، شاه‌لطیف بری، شرفشاه دولایی، بلهی‌شاه، حجت‌علیشاه، حسین‌علیشاه دهلوی، شاه‌عبدالعزیز دهلوی، شاه‌ولی‌الله، شاه‌شجاع کرمانی، معصوم‌علیشاه دکنی، شاه‌نعمت‌الله ولی، عمادالدین عربشاه یزدی، صفی‌علیشاه و مشتاق‌علیشاه. برخی از امامان و داعیان اسماعیلی مانند محمدشاه نزاری، شاه‌خلیل‌الله محلاتی، رکن‌الدین خورشاه و شاه‌ظاهر دکنی نیز با لقب شاه خطاب شده‌اند.

در عصر صفوی شاه‌بندر منصبی اداری به شمار می‌رفت. در ایران، به‌ویژه در عصر قاجار نیز سکۀ مسین ایرانی را ”شاهی،“ به معنای قطعه پول شاهی یا پول شاهی می‌خواندند.[96]

شاه به عنوان نام خاص هم به کار رفته ‌است.[97] همچنین، در بین نام و نسب برخی افراد، مثلاً ابی‌موسی عیسی‌بن ‌فرخان‌شاه، وزیر معتز، هم شاه ذکر می‌شد.[98] واژۀ شاه در نام برخی از زنان چون شاه‌‌آفرید هم آمده است.[99]

[1]حسن باشا، الألقاب الإسلامیه فی التاریخ و الوثائق و الآثار (قاهره: دارالنهضه العربیه، 1978م)، 352، ذیل مادۀ شاه؛

D.N. Mackenzie, A concise Pahlavi dictionary (Oxford: Oxford university press, 1971), 63.

[2]محمدحسین‌بن‌ خلف تبریزی، برهان قاطع، به کوشش محمد معین (چاپ 2؛ تهران: ابن‌سینا، 1342)، ذیل مادۀ شاه.

[3]علی‌اکبر دهخدا، لغتنامه، به کوشش محمد معین و جعفر شهیدی (تهران: دانشگاه تهران، 1377)، ذیل مادۀ شاه.

[4]دهخدا، لغتنامه، ذیل مادۀ شاه.

[5]تبریزی، برهان، ذیل مادۀ شاه، حاشیۀ 7.

[6]دهخدا، لغتنامه، ذیل مادۀ شاه.

[7]ابوحنیفه احمدبن ‌داود دینوری، الأخبار الطوال، به کوشش عبدالمنعم، مراجعه جمال‌الدین الشیال (قم: شریف الرضی، 1339)، 110 و 113؛ باشا، الألقاب، 325، ذیل مادۀ شاه،؛ 353، ذیل مادۀ شاهنشاه؛ دهخدا، لغتنامه، ذیل مادۀ شاه؛ آرتور کریستین‌سن، ایران در زمان ساسانیان، ترجمۀ رشید یاسمی (تهران: دنیای کتاب، 1368)، 154-‌155 و 201؛

  1. Wolff, Glossar zu Firdosis Schahname (Berlin: Gedruck in der Reichsdruckerei, 1935), 549, 583.

8‌W.B. Henning, “Manis, last journey,” Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 10:4 (1942), 945- 950.

[9]باشا، الألقاب، 325، ذیل مادۀ شاه.

[10]محمدبن جریر طبری، تاریخ الامم و الملوک، به کوشش محمد ابوالفضل (بیروت: روائع ‌التراث العربی، 1387ق/‌1967م)، جلد 6، 469؛ منهاج سراج، طبقات ناصری، تصحیح عبدالحی حبیبی (تهران: دنیای کتاب، 1363)، جلد 1، 284، 296، 298 و 299؛ عزالدین ابوالحسن علی‌بن ‌ابی‌الکرم ابن‌اثیر، الکامل فی‌التاریخ (بیروت: دارالصاد و دارالحیاء، 1385 ش/‌1965م)، جلد 11، 312؛ باشا، الألقاب، 352، ذیل مادۀ شاه و ذیل شاه ارمن.

[11]ابوالحسن علی‌بن ‌حسین‌بن ‌علی مسعودی، مروج‌الذهب و معادن‌الجوهر (قم: مؤسسۀ دارالهجره، 1409ق)، جلد 1، 199.

[12]ابوالعباس احمد‌بن عبدالله قلقشندی، صبح الأعشی فی صناعه الإنشاء، تحقیق محمد حسین شمس الدین (بیروت: دار الکتب العلمیه، 1366)، جلد 1، 282؛ جلد 6، 16 ؛ ملک‌شاه حسین‌بن ‌ملک غیاث‌الدین محمدبن ‌شاه محمود سیستانی، احیاء الملوک، به کوشش منوچهر ستوده (تهران: شرکت انتشارات علمی فرهنگی، 1383)، 82، 83، 89 و 115؛ محمد مرتضی حسینی زبیدی، تاج‌العروس من جواهرالقاموس، به کوشش علی شیری (بیروت: دارالفکر، 1414ق)، ذیل مادۀ شاه؛ عباس احمدوند، نهاد ولایتعهدی در خلافت اموی و عصر اول عباسی (قم: پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامی، 1390)، 67.

[13]علیرضا شاهپور شهبازی، شاهنشاهان و سنت‌های ایرانیان (ایران: وازرت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1351)، 3.

[14]شهبازی، شاهنشاهان، 3.

[15]شهبازی، شاهنشاهان، 5-6؛

F.C.de blois, “Shah, king and Shahanshah” in The Encyclopaedia of Isham (Leiden: Bill, 1960-2002).

[16]آرتور کریستین‌سن، ایران، 38.

17O.G.von Wesendonk, “The Title King of Kings,” in Oriental Studies in Honour of Cursetji Erachji Pavry (London: National institute for the blind, 1933), 488-490.

[18]کریستین‌سن، ایران، 41؛ شهبازی، شاهنشاهان، 3 و 7؛

The Encyclopaedia of Isham, s.v “Shah, king and Shahanshah.”

[19]کریستین‌سن، ایران، 90.

[20]محمد‌بن احمد بیرونی، الآثار الباقیه عن القرون الخالیه، به کوشش پرویز اذکانی (تهران: مرکز نشر میراث مکتوب، 1380)، 29 و 114.

[21]شهبازی، شاهنشاهان، 3، 10-‌14، 15، 22 و 31.

 22Dariush Borbor, “The Role of king of Kings: An Interpretation in Historiography,” in Quest of Identity: Studies on the Persianate World, ed. Miroslaw Michalak and Magdalena Rodzierwicz (‌London: Academic Publishing House DIALOG / Wydawnictwo Akademickie Dialog, 2015), 18-19.

[23]کرستین‌سن، ایران، 133.

[24]ابی‌جعفر محمد‌بن ‌یعقوب‌بن ‌اسحاق کلینی رازی، الکافی (قم: نور وحی، 1429ق)، جلد 4، 521؛ جلد 6، 175؛ مبارک‌بن ‌محمد ابن‌اثیر جزری، النهایته فی غریب‌الحدیث الاثر، به کوشش محمود محمد طناحی (قم: مؤسسۀ الامین للطباعه و النشر و التوزیع، 1367)، جلد 3، 402؛ جلد 5، 33؛ نهج الفصاحه، ترجمه و گردآوری ابوالقاسم پاینده (تهران: دنیای دانش، 1382)، 211؛

Wilferd Madelung, “The Assumption of the Title Shahanshah by the Buyids and the Reign of the Daylam (Dawlat al- Daylam),” Journal of Near Eastern Studies, 28:‌2 (April 1969), 84.

[25]احمدوند، ولایتعهدی، 68، به ویژه پانوشت 4 و 6.

[26]باشا، الألقاب، 353، ذیل مادۀ شاهنشاه.

28Madelung, “The Assumption of the Title Shahanshah by the Buyids,” 85.

29Madelung, “The Assumption of the Title Shahanshah by the Buyids,” 85.

30Madelung, “The Assumption of the Title Shahanshah by the Buyids,” 85.

[30]برتولد اشپولر، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی، ترجمۀ جواد فلاطوری و مریم میراحمدی (تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1379)، جلد 2، 154.

[31]ابوالفضل محمد‌بن ‌حسین بیهقی، تاریخ بیهقی، به کوشش محمدجعفر یاحقی و مهدی سیدی (تهران: سخن، 1388)، جلد 1، 34 که آل‌بویه را شاهنشاهیان می‌خواند.

33Madelung, “The Assumption of the Title Shahanshah by the Buyids,” 85.

34Madelung, “The Assumption of the Title Shahanshah by the Buyids,” 85, 89 and 92.

[34]George C. Miles, “A Portrait of the Buyid Prince Rukn al-Dawlah,” in Museum Notes ( New York: American numismatic society, 1964), vol. 11, 290.

[35]ظهیرالدین‌بن ‌نصیرالدین مرعشی، تاریخ طبرستان و رویان و مازندران، با مقدمۀ محمدجواد مشکور و به کوشش محمدحسین تسبیحی (تهران: مؤسسۀ مطبوعاتی شرق، 1345)، 76.

37Lutz Richter-Bernburg, “Amir- Malik- Shahanshah: Asud and Daulas Titulature Re-examined,” Iran, 18 (1980), 85- 89.

[37]باشا، الألقاب، 353، ذیل مادۀ شاهنشاه؛

Richter-Bernburg, “Amir- Malik- Shahanshah,” 90- 92.

[38]ابن‌اثیر، الکامل، جلد 8، 265؛

Madelung, “The Assumption of the Title Shahanshah by the Buyids,” 106.

40‌Miles, “A Portrait of the Buyid Prince Rukn al-Dawlah,” 290; Madelung, “The Assumption of the Title Shahanshah by the Buyids,” 100.

[40]باشا، الألقاب، 354، ذیل مادۀ شاهنشاه.

[41]اشپولر، تاریخ ایران، جلد 2، ص 155؛ بهرام علاء‌الدینی، سکه‌های ایران از طاهریان تا خوارزمشاهیان (تهران: فرهنگسرای میردشتی، 1394)، 296، 297 و 299.

43Stanly Lane Poole, Catalogue of Oriental Coins in the British Museum, ed. Reginald Stuart Poole (London: Printed by order of the Trustees, 1875-‌1890, [reprint 1967]), vol. 2, 213.

44Lane Poole, Catalogue of Oriental Coins, vol. 2, 214- 217.

[44]علاءالدینی، سکه، 294.

[45]باشا، الألقاب، 354، ذیل مادۀ شاهنشاه.

[46]علاءالدینی، سکه، 385.

[47]باشا، الألقاب، 354، ذیل مادۀ شاهنشاه.

[48]منهاج سراج، طبقات، جلد 1، 229.

[49]علاءالدینی، سکه، 256.

[50]علاءالدینی، سکه، 376.

[51]اشپولر، تاریخ ایران، جلد 2، 155.

[52]علاءالدینی، سکه، 385.

54Lane Poole, Catalogue of Oriental Coins, vol. 3, 28.

55Lane Poole, Catalogue of Oriental Coins, vol. 3, 29.

[55]علاءالدینی، سکه، 386؛

Lane Poole, Catalogue of Oriental Coins, vol. 3, 30.

[56]باشا، الألقاب، 354، ذیل مادۀ شاهنشاه.

58‌Lane Poole, Catalogue of Oriental Coins, vol. 3, 32-33.

59‌Lane Poole, Catalogue of Oriental Coins, vol. 3, 32.

[59]محمدجواد مشکور، اخبار سلاجقۀ روم به انضمام سلجوقنامه ابن‌بی‌بی (تبریز: کتاب‌فروشی تهران،1350)، 21، 52 و 296.

61‌Lane Poole, Catalogue of Oriental Coins, vol. 3, 52.

[61]سیدجمال طباطبائی و منصوره وثیق، سکه‌های اسلامی ایران از آغاز تا حمله مغول (تبریز: مهد آزادی، 1373)، 482-484؛ 487- 488، 491، 493، 494، 495-‌499 و 507.

[62]باشا، الألقاب، 354، ذیل مادۀ شاهنشاه.

[63]باشا، الألقاب، 354، ذیل مادۀ شاهنشاه؛

Clifford Edmund Bosworth, The New Islamic Dynasties: A Chronological and Genealogical Manual (Edinburgh: Edinburgh University Press, 2004), 70-73.

[64]باشا،الألقاب، 353، ذیل مادۀ شاه دیار بکر؛

Lane Poole, Catalogue of Oriental Coins, vol. 3, 147; Bosworth, The New Islamic Dynasties, 197.

[65]باشا، الألقاب، 354، ذیل ماده شاهنشاه.

67‌Bosworth, The New Islamic Dynasties, 205 and 209-211.

[67]باشا، الألقاب، 354، ذیل مادۀ شاهنشاه.

69‌Lane Poole, Catalogue of Oriental Coins, vol. 8, 4 and 5; Bosworth, The New Islamic Dynasties, 264, 266, 267 and 273.

70‌Bosworth, The New Islamic Dynasties, 279 and 281.

[70]اسکندربیگ ترکمان، تاریخ عالم‌آرای عباسی، به کوشش ایرج افشار (تهران: امیر کبیر، 1382)، جلد 1، 25 و 26.

[71]صغری اسماعیلی، پژوهشی در سکه‌ها و مُهرهای شاهان صفوی (تهران: سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، 1385)، 38، 39، 41، 43، 44، 45-‌46.

[72]ادریس‌بن ‌حسام‌الدین بدلیسی، قانون شاهنشاهی، به کوشش عبدالله مسعودی آرانی (تهران: مرکز نشر میراث مکتوب، 1387)، 4 و 7.

74‌Bosworth, The New Islamic Dynasties, 285-286.

[74]کریم اصفهانیان، بهرام غفاری و علی‌اصغر عمران، اسناد تاریخی خاندان غفاری (تهران: بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، 1385)، 50 و 52؛ حسن حبیبی و محمدباقر وثوقی، بررسی تاریخی، سیاسی و اجتماعی اسناد بندر عباس (تهران: بنیاد ایران‌شناسی، 1387)، 122-‌123.

[75]احمد کسروی، تاریخ مشروطۀ ایران (تهران: میلاد، 1385)، 118-‌120، 162، 170 و 174.

77‌Bosworth, The New Islamic Dynasties, 287.

78‌Bosworth, The New Islamic Dynasties, 300-301.

[78]محسن معصومی، فرهنگ و تمدن ایرانی-اسلامی دکن در دورۀ بهمنیان (تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، 1389)، 44، 46، 48، 51، 54، 59 ،60 و 64، پیوست‌های 4، 8، 11 و 13؛

Bosworth, The New Islamic Dynasties, 306-307, 310, 312, 314, 316, 318, 319, 324-328, 331-332.

80‌A.C. Milner, “Islam and Malay Kingship,” The Journal of the Royal Asiatic Society of Great Britain and Ireland, 1 (1981), 49, 51- 53, 55-56; Bosworth, The New Islamic Dynasties, 344 and 346.

[80]سیستانی، الملوک، 272.

[81]حبیبی و وثوقی، اسناد، 226.

[82]ترکمان، عالم‌آرا، جلد 1، 128.

[83]محمد محمدی ملایری، تاریخ فرهنگ ایران در دوران انتقال از عصر ساسانی به عصر اسلامی (تهران: توس، 1379)، جلد 1، 295.

[84]علی‌اصغر شمیم، ایران در دورۀ سلطنت قاجار (تهران: بهزاد، 1387)، 185-‌187.

[85]مصلح‌الدین‌بن ‌عبدالله سعدی، مواعظ سعدی، به کوشش محمدعلی فروغی (تهران: کتاب‌فروشی و چاپخانۀ بروخیم، 1320)، 812.

[86]ملایری، تاریخ، جلد 4، 214.

[87]اصفهانیان، غفاری و عمران، اسناد، 55 و 169.

[88]کریستین‌سن، ایران، 296-‌297.

[89]هما ناطق، ایران در راه‌یابی فرهنگی 1848-1834 (پاریس: خاوران، 1368ش/1990م)، 61-62.

91‌Wolff, Glossar zu Firdosis Schahname, 549-551.

[91]دهخدا، لغتنامه، جلد 2، 1007-‌1012.

[92]تبریزی، برهان، ذیل مادۀ شاه.

[93]غیاث‌الدین محمدبن ‌جلال‌الدین‌بن‌ شرف‌الدین رامپوری، غیاث اللغات، به کوشش محمد دبیرسیاقی (تهران: امیرکبیر،1362)، ذیل مادۀ شاه‌بیت.

[94]رامپوری، غیاث اللغات، ذیل مادۀ شاه مغرب.

[95]اسماعیلی، سکه و مهرها، 45-46.

[96]انستاس کرملی، رسائل فی النقود العربیه و الاسلامیه و علم النیات (قاهره: مکتبه الثقافه الدینیه، 1366ش/1987م)، 193.

[97]عبدالغافربن ‌اسماعیل فارسی، المختصر من کتاب السیاق لتاریخ نیسابور، به کوشش محمد کاظم محمودی (تهران: مرکز نشر میراث مکتوب، 1384)، 120 و 124؛ عمربن‌ محمد نسفی، القند فی ذکر علماء سمرقند، به کوشش یوسف عادی (تهران: دفتر نشر میراث مکتوب، 1378)، 69، 104، 124 و 144.

[98]محمدبن‌ علی‌بن‌ طباطبا ابن‌طقطقی، الفخری فی ‌الاداب السلطانیه و الدول الاسلامیه، به کوشش عبدالقادر محمدمانع (بیروت: دارالقلم، 1418ق/1997م)، 241.

[99]ابوعبدالله احمدبن ‌محمدبن‌ اسحاق همذانی ابن‌فقیه، البدان، به کوشش یوسف هادی (بیروت: عالم کتب، 1416ق/1996م)، 417.

گرَوش به شاهنامه و حماسه‌های تاریخی در تبریز عهد مغول

جواد راشکی javadrashki@yahoo.com‌> Javad Rashki-Aliabad> دانشجوی دکتری تاریخ ایران بعد از اسلام در دانشگاه پیام نور تهران و پژوهشگر حوزة شاهنامه‌نگاری و حماسه‌های تاریخی است. تألیف تاریخ‌سروده‌های حماسی زیر سایة شاهنامة فردوسی از جمله تکاپوهای علمی اوست.

درآمد

هویت‌های اصیل غالباً در بزنگاه‌های تاریخ خود را نمایان می‌سازند. در واقع، هنگامی که هویت به چالش کشیده می‌شود، مردم برای حفظ آن اقداماتی می‌کنند. این اقدامات و واکنش‌ها می‌تواند سیاسی، نظامی، اجتماعی یا فرهنگی باشد. یکی از دوره‌های حساس تاریخ ایران به لحاظ هویت اجتماعی دوران پس از حملة مغول است که طی آن، ایران با چالش‌ها و بحران‌های فراوانی روبه‌رو ‌شد؛ چرا که سرزمین ایران به دست بیگانگان افتاده و مظاهر تمدنی و فرهنگی آن در خطر تهدید قوم غالب قرار گرفته بود. اغلب صاحب‌نظران از واقعة هجوم مغول به ایران به منزلۀ مصیبتی بزرگ یاد می‌کنند. این حملات آن‌چنان برق‌آسا و بنیان‌برانداز بود که ویرانی در عرصه‌های متفاوت سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی را به دنبال داشت. برای ملت‌هایی که چنین مصیبت‌هایی را تجربه کرده‌اند، ‌چنین ضرباتی بر پیکر اجتماع و فرهنگشان تا مدت‌ها افول را در عرصه‌های گوناگون به دنبال دارد؛ اما واکنش ملت‌ها در برابر چنین رخدادهایی متفاوت است.

در چنین شرایطی، پیشینة غنی فرهنگی به نوعی خلاقیت‌هایی هنری و ادبی پدید می‌آورد که کنش دفاعی در برابر آسیب‌دیدگی اجتماعی-فرهنگی است.[1] شاهنامه فردوسی یکی از عناصر شاخص غنای فرهنگی ایران است. این اثر در برهه‌ای به وجود آمده است که فرهنگ و تمدن ایران در معرض آسیب‌دیدگی قرار داشت؛ هنگامی که علاوه بر تنازع سیاسی و نظامی، نبرد فرهنگی عظیمی میان ایرانیان و اعراب درگرفته بود و نهضت شعوبیه برآیند آن بود.[2] در مبارزات فرهنگی بین عنصر ایرانی و عرب، خلق این اثر رفته‌رفته موجب عقب‌نشینی اعراب در زمینه‌های فرهنگی، به‌ویژه در حوزة زبان و ادبیات فارسی، شد. تا آنجا که به موضوع نوشتار حاضر مربوط می‌شود، در دورۀ حکومت مغولان بر ایران و تهدید فرهنگ ایرانی، تبریز از جمله شهرهایی بود که اقبال به فرهنگ ایرانی و مشخصاً زبان و ادبیات فارسی، به‌ویژه رویکرد به یکی از شاهکارهای آن یعنی شاهنامه فردوسی، در آن قابل توجه بود. این اقبال را می‌توان با بررسی دو محور به نمایش گذاشت: نخست، گرایش به شاهنامه فردوسی و علاقه به بازخوانی، بازنویسی و نگارگری آن و دیگر، شناسایی آثار جدیدی که به تقلید از شاهنامه فردوسی در این شهر پدید آمده‌اند.

توجه به شاهنامه فردوسی و تقلید از آن

خواندن اشعار شاهنامه در دورة مغول در میان مردم تبریز رایج بوده است. شاهد این قضیه تهیة جُنگ شعری است که ابوالمجد محمد‌بن مسعود تبریزی تحت عنوان سفینة تبریز در این عصر گرد آورده است.[3] در این جُنگ، برگزیده یا متن کامل 28 اثر آمده است. یکی از آن آثار که حجم قابل توجهی از این جُنگ شعر را به خود اختصاص داده، شاهنامه فردوسی است.[4] این امر نشان‌دهندۀ آن است که در محافل ادبی شهر تبریز در عصر مغول اقبال ادیبان و چه بسا مردم عادی این شهر به شاهنامه فراوان بوده است.[5] بنابراین، با توجه به این که ابوالمجد تبریزی 1245 بیت از شاهنامه را در کنار گزیدة 27 اثر دیگر در جُنگ شعرش جای داده است، شاهنامه فردوسی نمی‌توانسته مورد پسند اهالی تبریز نبوده باشد.[6] این گزیده، داستان رستم و سهراب و اکوان دیو را کامل روایت کرده و علاوه بر آن، شانزده بیت از دیباچه، ده بیت از داستان رستم و اسفندیار و سیزده بیتِ پندآموز از قسمت‌های مختلف شاهنامه آورده است.[7] ابیاتی که از شاهنامه در سفینة تبریز جای داده شده است، امروزه به لحاظ قدمت سومین دست‌نویس قدیمی شاهنامه به شمار می‌روند. این ابیات به گفتة خود ابوالمجد تبریزی در سال 720ق کتابت شده است و بنابراین، می‌تواند در تصحیح و ارائة متنی منقح‌تر از شاهنامه فردوسی به کار آید.[8]

غیر از این جُنگ شعر که حاکی از رغبت مردم تبریر به شاهنامه است، سرایندگانی از اهالی تبریز در عصر مغول با شاهنامه آشنایی کامل داشته‌اند. این آشنایی با شاهنامه آنها را به سمت تقلید از این اثر و خلق آثار جدید به سبک شاهنامه فردوسی کشانده است. توضیح آنکه آشنایی آنان سطحی و در حد اقتباس از وزن و قالب شاهنامه نبوده است. این سرایندگان نسبت به محتوای شاهنامه اشراف کامل داشته و به‌خوبی توانسته‌اند از ویژگی‌های زبانی و داستانی آن در آثار خود استفاده کنند. تسلط آنان به‌گونه‌ای است که برای مثال، احمد تبریزی هرگاه از ابیات شاهنامه در قالب اشاره و تلمیح در بیان رخدادهای تاریخیِ مد نظر خود استفاده کرده است، این اشارات و انتخاب ابیات متناسب با جریان وقایع گزینش شده است که نشان از تسلط کامل او به اشعار شاهنامه دارد. مثلاً هنگامی که چنگیزخان سرزمین‌های فتح‌شده به دست مغولان را میان فرزندان خود تقسیم می‌کند، شاعر برای برقراری پیوند با شاهنامه فردوسی، داستان فریدون و تقسیم جهان میان فرزندانش را بیان کرده است:[9]

تو گویی که خورشید تابنده است

همانا فریدون فرخنده است

بگیرد جهان را به مردی و زور

ببخشد به سلم و به ایرج به تور[10]

همچنین، هنگامی که تصمیم امیر چوپان برای گوشمالی دادن پسرش، تیمورتاش، را بیان می‌کند، با آوردن داستان رستم و سهراب میان این دو رخداد ارتباط معنوی برقرار کرده است:[11]

سر روم دارم نهادم سري

تمرتاش شد بهر ما قيصري

گه تشنگي دركشم آب را

چو رستم خورم خون سرخاب را[12]

 

تصویرگری شاهنامه

یکی دیگر از زمینه‌‌های توجه و رویکرد به شاهنامه نگارگری و به تصویر درآوردن داستان‌های شاهنامه بوده که در تبریز عهد مغول نیز شاهد این رویکرد هستیم. در زمینة نگارگری در تاریخ هنر ایران نیز سبک تبریز مشهور است؛[13] سبکی شناخته‌شده در تصویرگری که یکی از جلوه‌های ظهور آن نگارگری شاهنامه‌ای است.

از نسخ بسیار قدیمی تصویرگری شاهنامه، شاهنامة ابوسعیدی یا شاهنامۀ دموت است که در سال 720ق در شهر تبریز کتابت شده و اوج پیشرفت نقاشی عصر ایلخانی محسوب می‌شود.[14] تصاویر این شاهنامه هرچند عناصری از هنر نقاشی چین را در خود دارد، اما نگاره‌های آن بیش از هر سبک و دوره‌ای از تاریخ نقاشی ایران حاوی محتوای حماسی منعکس در شاهنامه است.[15] یکی از دلایل رویکرد تصویرگران تبریزی به شاهنامه فردوسی تلاش برای احیاء آن بوده است و این را می‌بایست واکنشی دیرهنگام در برابر تهاجم قومی حتی بیگانه‌تر از اعراب تلقی کرد. در واقع، این امر را می‌توان نهضتی برای زنده کردن فرهنگ ایرانی پس از آن ضربة مهیب به شمار آورد.[16]

 

رویکرد حماسی و تاریخ‌نگارانه به شاهنامه

عصر مغول عصر رونق تاریخ‌نگاری و از اتفاقات ویژۀ آن رویکرد حماسی به تاریخ است.[17] به علاوه، عصر مغول عصر رونق رجوع به شاهنامه نیز هست.[18] در این عصر، ایران و هویت ایرانی در تنگنا قرار گرفته و اذهان نخبگان جامعه برای برون‌رفت از این تنگنای هویتی راه چاره را در آغوش کشیدن داشته‌های اصیل فرهنگی خود دانستند و چه داشته‌ای بالاتر از شاهنامه که در بزنگاه تاریخی دیگری امتحان خود را پس داده بود.

تلفیق تاریخ‌نگاری و شاهنامه‌نگاری در نهضت سرایش تاریخ‌های منظوم به سبک شاهنامه دیده می‌شود. در عصر مغول، دوازده شاهنامة تاریخی سروده شده است که الگوی آنها شاهنامه فردوسی بوده است.[19] از این دوازده اثر که در سراسر قلمرو ایران فرهنگی، یعنی حوزه‌های هندوستان و فلات ایران و آسیای صغیر سروده شده است، سه اثر را سرایندگان تبریزی در تبریز آفریده‌اند. آثار دیگر عمدتاً در مناطقی سروده شده‌اند که زیر نفوذ مستقیم مغولان نبوده‌اند.[20] ماهیت این آثار به‌گونه‌ای است که علاوه بر وجه تاریخی دارای جنبه‌های پُررنگ ملی و ایران‌گرایانه‌اند.

همایون‌نامه از زجاجی تبریزی

بر اساس اطلاعات موجود، اولین شاهنامة تاریخی که در عصر مغول سروده شده است، منظومة همایون‌نامه سرودۀ یکی از اهالی تبریز با نام زجاجی است.‌[21] زجاجی در تبریز به شیشه‌گری مشغول بود و تخلص شعری‌اش نیز از شغلش گرفته شده است.[22] همایون‌نامه گرچه به لحاظ محتوا گزارش تاریخ اسلام است و برخی به این اعتبار، این منظومه را حماسه‌ای دینی-تاریخی نامیده‌اند؛[23] اما مگر می‌شود سبک و الگوی اثری، شاهنامه فردوسی باشد و آن اثر از جنبه‌های ملی ایرانی تهی باشد؟

آنچه در علل سرایش همایون‌نامه در منظومه آمده مسائل دینی است. جالب است که در منظومه عنوان شده یکی از رفقای زجاجی به او توصیه کرده است به جای پرداختن به تاریخ مغان و داستان‌های شاهنامه، به تاریخ اسلام و سیرۀ پیامبر توجه نشان دهد و کتابی دربارة تاریخ اسلام بسراید.[24] زجاجی نیز با این نظر مخالف نبوده و ضمن اینکه این عقیده را تأیید کرده است، محتوای همایون‌نامه را در همین زمینه می‌داند:

ز خالد سخن کن جوان خطیر

چه گویی حدیث نریمان پیر[25]

ور از مردی حمزه رانی سخن

ز دستان نگویی و از تهمتن[26]

حکایت در این نامه از مصطفی است

ز صدیق و فاروق وز مرتضی است

نه از گرگسار است و اکوان دیو

که بودند مردود کیهان خدیو[27]

اما کشش شاهنامه و لزوم اتکای هویتی به این اثر باعث شد که شاعر به‌رغم وابستگی عمیق به فرهنگ دینی، نتواند خود را از وابستگی به فرهنگ ملی وارهاند. از این رو، در جای‌جای این اثر اسامی، تعابیر، اصطلاحات و سبک زبانی و داستانی شاهنامه به کار گرفته شده است:

بیامد یکی پهلوان از عرب

ورا نام عمرو بن معدی کرب

ز حی بنو زید بود آن دلیر

به قوّت چو پیل و به هیبت چو شیر

چو رستم بسی رزم‌ها دیده بود

چو دستان جهان جمله گردیده بود

چو بیژن فرو رفته صد ره به چاه

بسی کشته چون گیو هر جایگاه

چو سام نریمان به گرز گران

برآورده دود از دماغ سران[28]

او حتی پا را از این فراتر گذاشته و دور از ابیات ابتدایی منظومه‌اش که خود را از پرداختن به تاریخ افسانه‌ای و باستانی ایران منع کرده است، بخش قابل توجهی از منظومه‌اش را به تاریخ ایران قبل از اسلام (از عهد کیومرث تا یزدگرد) اختصاص داده است.[29] این بخش از شاهنامة تاریخی زجاجی حاوی اشارات و نکات داستانی منحصر به فردی در حوزة ادبیات حماسی ایران است.[30] سراینده در ابتدای این بخش به فردوسی ابراز ارادت کرده و چنین سروده است:

مرا خاطری هست نرم و روان

شدم پیر دارم دل نوجوان

بگویم ز عهد کیومرث باز

سخن مختصر تا نگردد دراز

اگر بازآیم از این هفت گرد

ز دور کیومرث تا یزدگرد

بپردازم و نزد شاهان برم

به درگاه آن نیک‌خواهان برم

اگرچند فردوسیِ بی‌نظیر

ابوالقاسم آن نامدار خطیر

از این پادشاهان سخن گفته بود

به الماس معنی گهر سفته بود

کسی خوبتر زان نگوید سخن

از او نو شد اخبارهای کهن

ولیکن مرا این ضرورت فتاد

که آوردم از کار شاهان به یاد[31]

هرچند زجاجی عنوان کرده که مختصری به تاریخ این پادشاهان می‌پردازد، اما روایت مختصرش بیش از 1400 بیت از منظومه‌اش را در بر گرفته است.[32] غیر از آن، هرچند هدف زجاجی سرایش تاریخ اسلام بود، او جز اینکه تاریخ قلمرو خلافت اسلامی، از جمله ایران، را در کلیت جهان اسلام روایت کرده بود، دربارۀ تاریخ ایران بعد از اسلام، یعنی عصر حکومت‌های آل‌بویه، سامانیان، غزنویان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان و ابتدای ورود مغولان نیز روایت جداگانه‌ای آورده است.[33]

 

شهنشاه‌نامه از احمد تبریزی

از دیگر شاهنامه‌های تاریخی عصر مغول شهنشاه‌نامه سرودۀ احمد تبریزی (احمد‌بن محمد تبریزی) است. شهنشاه‌نامه علاوه بر اینکه سرشار از جنبه‌های عمیق ایران‌گرایانه است، توصیفات ستایش‌آمیزی دربارة شهر تبریز، زادگاه سراینده، ارائه داده است:

خنك آنك تبريز جايش بود

گرفتم كه گلخن سرايش بود

درو جاي مردان والاسرشت

بهشت است و بهتر بدان از بهشت[34]

علاوه بر زادبوم خود، تبریزی نسبت به نام و مفهوم ایران نیز، در جایگاه قلمرو سرزمینی، ارادت و عشق‌ورزی خاصی داشته است. واکاوی گفتمان شاعر و چگونگی به کار بردن نام ایران در تعابیری که از قلمش تراویده، حاکی از نگاه ویژه و علاقه‌مندی خاص او به سرزمین ایران است. با اینکه او در نظر داشت تاریخ عمومی قوم مغول را برای مغولان بنویسد، توصیف از ایران و مردمان آن در منظومه‌اش به‌گونه‌ای است که برتری دادن آن بر سایر نقاط جهان به وضوح مشهود است:

تو را مي‌دهم پاكْ ايران‌زمين

بهشت برين راست ايران‌زمين[35]

چريده همه‌ساله ايران‌زمين

بر آن دشت ديده بهشت برين[36]

بيا بر سر تخت ايران‌زمين

ندارد كسي كشوري اين‌چنين[37]

دليران ايران‌زمين آمدند

سزاي هزار آفرين آمدند[38]

چو ايران ندارد كسي كشوري

در آهن نشسته چنين لشکري[39]

با اینکه تبریزی منظومة خود را در دستگاه مغولان و به سفارش مغولان سروده است، اما تحلیل گفتمان او نشان می‌دهد که آنان را افراد بیگانه‌ای می‌داند که کمر به نابودی تمدن و فرهنگ ایران بسته‌اند. بنابراین، در پسِ واژه‌ها و تعابیری که تبریزی به کار برده است می‌توان دریافت که او مغولان را در زمرۀ متجاوزان به فرهنگ ملی خود به شمار آورده است. از جمله، از زبان برکه به ویرانگری و خونخواری هولاکو اشاره کرده است:

هولاکو جهان کرد زیر و بر

از او گشت دریای خون بوم و بر[40]

سپس در ظاهر، برکه به توصیفاتش دربارۀ شخصیت ویرانگر هولاکو ادامه می‌دهد، اما در اصل این سراینده است که با زبان برکه تأثیرگذارترین و ماندگارترین آسیب‌هایی را که به تمدن ایرانی وارد شده بیان کرده است:

به گردون رسانید بیداد را

مداین کنون ساخت بغداد را[41]

در این بیت، سقوط مداین (تیسفون) به دست اعراب و سلطة آنان بر ایران با هجوم ویرانگرانة قوم مغول و سقوط بغداد برابر دانسته شده است. اگر اعراب با فتح مداین آخرین جلوۀ حاکمیت سیاسی ایران باستان را تسخیر کردند، مغولان نیز هویت و موجودیت قوم ایرانی را ویران کرده، و بیداد دیگری را بر ایرانیان تحمیل کردند. با توجه به اینکه شهر بغداد بر ویرانه‌های مداین ساخته شده بود، اشارة شاعر به سقوط این دو شهر به خوبی نشان‌دهندة افسوس شاعر بر تکرار سلطۀ بیگانگان بر ایران است.

از دیگر مصادیق ایران‌گرایی احمد تبریزی عنایت به قهرمانان ملی است که در شاهنامه فردوسی تبلور یافته است. پهلوانان ایرانی و برخی شاهان اسطوره‌ای در روایت‌های حماسی قهرمانان ملی و پاسداران حیثیت و شرافت ایرانی به شمار می‌رفتند که فردوسی آنان را به زیباترین شکل ممکن معرفی و جاودانه کرده است. پهلوانانی چون زال، گودرز، نریمان و به‌ویژه رستم که تبریزی هرگاه درصدد بود دلاوری شخصیت‌های منظومه‌اش را توصیف کند، آنان را با این پهلوانان مقایسه کرده و حتی در توصیف برخی حکمرانان منظومه‌اش اشاره‌ به شاهان مشهور اسطوره‌ای و باستانی ایران و به‌ویژه فریدون و جمشید داشته است:

بر اورنگ مانند جمشيد بود

درخشان به ‌كردار خورشيد بود[42]

دليري كه چون او دلاور نبود

نريمان نباشد سكندر نبود[43]

فريدون‌فروغي تهمتن‌تني

جهان‌پهلواني سترگ‌افكني[44]

با اینکه پیش از دورۀ مغول به سبب تبلیغات ضد ایرانی قشریان متشرع ترک‌ و تازی به مدت چند قرن تلقی شاعران از اسطوره‌ها تغییر کرده و رویکرد به اساطیر نژاد سامی افزون شده بود،[45] احمد تبریزی در این دوره بیشتر به اسطوره‌های ایرانی توجه نشان داد و از این طریق، تعلق خاطر خود به ملیت ایرانی را نمایان ساخت.[46]

از همه مهم‌تر اینکه در دوره‌ای که نخبگان ایرانی بیم آسیب رسیدن به زبان فارسی را داشتند، احمد تبریزی درصدد برآمد از موجودیت زبان فارسی دفاع کند. او خود را فردوسی زمانه‌اش تلقی کرد و گفت این‌ بار نه از خراسان که از تبریز، برای پاسداری و نگهبانی از زبان فارسی به پا خاسته است:

مرا خاك پاك و سخن اين‌چنين

ز تبريز، نَز خراسان‌زمين

ازآن كوه وكوماله[؟] زين آب و خاك

چنين پارسي كس نگفته است پاك

يكي نيست جز نام، تازي در او

نگه چون كند كس به ‌بازي در او؟[47]

در ابتدای دورة مغول، عطاملک جوینی هنگامی که از بداخلاقی‌های روزگارش سخن می‌گفت، ابراز نگرانی می‌کرد که دانستن زبان و خط اویغوری[48] فضل و هنری بزرگ تلقی می‌شود.[49] این امر نشان می‌دهد تلاش‌هایی برای تبلیغ و ایجاد تمایلات ترک‌مآبی در آن دوران وجود داشته است. بنابراین، ارزش کار تبریزی که در چنین زمانه‌ای در صدد برآمد منظومه‌اش را به زبان پارسی پاک بسراید اهمیتی دوچندان می‌یابد:

اگر پاك‌يزدان كند ياوري

نگويم به‌جز پارسي و دري

همه پارسي اين نگفته است كس

اگر سخته‌اي هست اين است و بس[50]

آنچه منظومه شهنشاه‌نامه تبریزی را به اثری منحصر به فرد تبدیل کرده است، تلاش شاعر در عرضۀ اثری به زبان پارسی سره است. طُرفه آنکه شهنشاه‌نامه از جهتی ”نخستین نمونۀ یک متن کامل و مستقل به زبان فارسی سره است و از جهتی دیگر، تنها اثر منظومی [است] که به فارسی پاک سروده شده‌ است.“[51]

این‌گونه است که می‌توان مدعی شد احمد تبریزی یکی از ایران‌گراترین ادیبان و شاعران عصر مغول است که همان‌گونه که به شهر تبریز ارادت داشت، نسبت به سرزمین ایران و عناصر فرهنگی آن نیز عُلقه و تعصب داشت.

 

غازان‌نامه از نوری اژدری

شاهنامة تاریخی دیگری که شخصی از اهالی تبریز سروده است، منظومة غازان‌نامه از نورالدین‌بن شمس‌الدین محمد اژدری دربارة عصر غازان خان است. این اثر در عصر جلایریان به رشتة نظم کشیده شد و بر اساس مقدمه‌ای که کاتب آورده است، سرایندة منظومه از اهالی تبریز بوده است.[52] در خود منظومه نیز شواهدی وجود دارد که نشان می‌دهد سرایندة غازان‌نامه از اهالی آذربایجان است.[53] مقتدای نوری اژدری نیز فردوسی، حماسه‌سرای ملی ایران بود و شاهنامه الگوی نخست او:

ز شهنامه کردم تبرا نخست

غزان‌نامه نامش نهادم درست[54]

در غازان‌نامه نیز گزینش واژه‌ها، آفرینش تصاویر و توصیفات طبیعی بسیار تحت تأثیر فردوسی و شاهنامه است.[55] استفادة بسیار از نام‌ها و مفاهیم ایرانی هدف سراینده را در ایرانی کردن فضای منظومه کاملاً نمایان کرده است.[56] این امر نشان‌دهندة علاقة نوری اژدری به مظاهر فرهنگ ایرانی است. از نظر تکرار و تعداد جای‌نام‌های جغرافیایی در غازان‌نامه، بیشترین نامی که در منظومه آمده است ”ایران“[57] است که تعلق خاطر سراینده به این قلمرو سرزمینی را می‌رساند.

ارادت سراینده به نمادهای ایرانی نیز در جای‌جای منظومه پیداست. از جمله درفش کیانی و کلاه و تخت کیانی را که نمادهای نیروی نظامی و نهاد حکومت در ایران باستان بودند چونان نشانه‌ای از هیبت سپاه و شأن شاهان در غازان‌نامه به کار برده است:

به جنگ سولامیش برخاستند

درفش کیانی برافراختند[58]

کیان‌زاده چون یافت فرماندهی

به موغان برآمد به تخت شهی

به سر برنهادش کیانی کلاه

چو در برج خرچنگ تابنده‌ماه[59]

به تخت کیان برنهادند روی

پی بندگی را ز هر مرز و کوی[60]

نوری اژدری همچنین کوشیده است شخصیت اصلی و قهرمان منظومه‌اش، غازان‌خان مغول، را ایرانی جلوه دهد. از این رو، او را ایرانی و کیان‌زاده معرفی کرده و از زبان او گفته است:

از ایران‌زمینم ز آزادگان

کیان‌زاده و نیز نامم غزان[61]

از آنجا که نژادگی یکی از ارکان مشروعیت حکومت در اندیشة ایران‌شهری بوده است، نوری اژدری از این طریق غازان را نژاده معرفی کرده و از نسبت دادن سایر مفاهیم مشروعیت‌بخش در اندیشة ایران‌شهری به وی غافل نشده است. او در کنار نژادگی به ویژگی‌های دیگری که در زمرة خصوصیات شاهان مشروع ایران بوده است هم توجه نشان داده و صفاتی چون دادگری، دین‌پروری و تأیید خداوند را به غازان‌خان نسبت داده است که از منظر ایرانیان جزو ضروریات شاهی بوده است:

غزان آمد آن شاه با دین و داد

به تخت پدر تاج بر سر نهاد[62]

تو گویی که از بهر شاهی درست

بپرورد پروردگارش نخست

از آن پس که یزدان جهان آفرید

شهِ همچو غازان نیامد پدید

به دین و به داد و به رای و هنر

به نام و نژاد و به ارج و گهر[63]

همچنین کوشیده است غازان‌خان را با تشبیه به شاهان افسانه‌ای ایران بستاید:

شهِ جم‌شکوه آن سکندرمنش

منوچهرچهر و فریدون‌دهش[64]

آن‌گاه که از دلاوری نوروز، فرمانده سپاه غازان، سخن گفته است، او را هم‌ردیف رستم و ابومسلم خراسانی دانسته است؛ کسی که در تاریخ انتقام‌گیرندة ایرانیان از اعراب دانسته شده است:

به ایران‌زمین از سواران کار

نیامد چنو دینوری آشکار

به دین‌پروری آنچنان پاک زیست

تو گفتی که بومسلم مرغزی است

جهان‌پهلوان رستم روزگار

به ایران و توران ستوده‌سوار[65]

در پایان، ذکر این نکته نیز خالی از لطف نیست که بیت زیر از غازان‌نامه، حاوی تلمیح ایرانی-اساطیری منحصر به فردی است:

ببردش به مردی ازو زور و تاو

چو مهر فروزنده شد روی گاو[66]

این بیت اشاره به نبرد ایزد مهر با گاو دارد که از کهن‌روایت‌های ایرانی مرتبط با کیش مهرپرستی در ایران باستان است. از آنجا که از عهد سامانیان به این سو در تلمیحات شعر فارسی غلبه با تلمیحات قوم سامی بوده است، کاربرد این تلمیح ایرانی در نوع خود منحصر به فرد و نشان از ایران‌گرایی نوری اژدری دارد. [67]

انجام سخن

عصر مغول از بزنگاه‌های تاریخ ایران است؛ عصری که بحران‌های فراوانی را برای ایران به دنبال آورد. یکی از این بحران‌های اساسی بحران هویتی مردم شهرهای مختلف بود؛ به‌ویژه در شهر تبریز که یکی از پایتخت‌های مغولان و تحت نفوذ و نظارت مستقیم مغولان بود. این شهر ممکن بود تحت تأثیر فرهنگ مغولی-ترکی به کلی از فرهنگ ایرانی خود بازماند. در آن زمانه، مردم تبریز و به‌ویژه نخبگان آن شهر با روی‌آوری به شاهنامه فردوسی پایبندی خود را به نظام فرهنگی ایران نشان دادند و تمایلات ایران‌گرایانة خود را نمایان ساختند. رویکرد مردم تبریز به شاهنامه فردوسی نشان‌دهندة علاقة وافر آنان به نام ایران، قلمرو سرزمینی آن و مظاهر فرهنگی‌اش است.

بررسی شواهد موجود نشان می‌دهد مردم تبریز به خواندن اشعار شاهنامه که حماسه‌های ایرانی و روح ایرانی‌گری را ترویج می‌کرد علاقه داشتند. مکتب نقاشی تبریز به تصویرگری روایات شاهنامه دلبسته بود و تصویرگران تبریزی به آفرینش نگاره‌های منبعث از شاهنامه علاقه‌مند بودند. شاعران و تاریخ‌نگاران تبریزی نیز با نگاه به شاهنامه به روایت تاریخ می‌پرداختند و از این رهگذر روحی ایرانی در آثار خود می‌دمیدند. حفظ زبان فارسی نیز دغدغۀ مهم در تبریز دورۀ مغول بود؛ چنان‌که یکی از شاعران شهر رسالت خود را سرایش شاهنامه‌ای پارسی و پیراسته از زبان‌های خارجی دانسته است. بنابراین، می‌توان با این عقیده هم‌نوا شد که در هر بلا و مصیبتی شاهنامه فردوسی نقش خود را در مقام ناجی فرهنگ و تمدن ایران بازی کرده است و اهالی تبریز نیز در عصر مغول به خوبی اهمیت شاهنامه را دریافتند و آن را دستاویزی برای تمایلات میهن‌دوستانة خود قرار دادند.

[1]عباس عدالت، ”فرضیۀ فاجعه‌زدگی: تأثیر پایدار فاجعة مغول در تاریخ سیاسی، اجتماعی و علمی ایران،“ بخارا، سال 13، شمارة 77-8، (مهر-دی 1389)، 256.

[2]جواد راشکی علی‌آباد و جواد عباسی، تاریخ‌سروده‌های حماسی زیر سایة شاهنامه فردوسی (تهران: مورخان، 1396)، 17.

[3]سجاد آیدنلو، نارسیده ترنج (اصفهان: نقش مانا، 1386)، 231-232.

[4]سیاوش جعفری، ”سفینة تبریز و چند پیشنهاد در ویرایش شاهنامه،“ کهن‌نامة ادب پارسی، سال 6، شمارة 2 (تابستان 1396)، 24-23.

[5]آیدنلو، نارسیده ترنج، 231-232.

[6]جعفری، ”سفینة تبریز و چند پیشنهاد در ویرایش شاهنامه،“ 24-23.

[7]جعفری، ”سفینة تبریز و چند پیشنهاد در ویرایش شاهنامه،“ 24-25.

[8] جعفری، ”سفینة تبریز و چند پیشنهاد در ویرایش شاهنامه،“ 25-23.

[9]احمد تبریزی، شهنشاه‌نامه: تاریخ منظوم مغولان و ایلخانان از قرن هشتم هجری، به کوشش مهشید گوهری کاخکی و جواد راشکی علی‌آباد (تهران: انتشارات محمود افشار و انتشارات سخن، 1397)، 87-88.

[10]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 242.

[11]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 87-88.

[12]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 779.

[13]علی‌اصغر شیرازی و صفورا قاسمی، ”ریشه‌یابی آداب و رسوم ایلخانان در شاهنامة ابوسعیدی با تأکید بر نگاره‌های سوگواری،“ فصلنامة نگره، شمارة 22 (تابستان 1391)، 31.

[14]علی تقوی و ابوالقاسم رادفر، ”تأثیر و حضور شاهنامه در برخی از هنرهای ایرانی،“ کهن‌نامة ادب پارسی، سال 1، شمارة 2 (پاییز و زمستان 1389)، 3.

[15]جمشید کیانفر، ”هنر کتاب‌آرایی در عصر مغول،“  فصلنامۀ کتاب: مطالعات ملی کتابداری و سازمان‌دهی اطلاعات، شمارۀ 32  (زمستان 1376)، 29-30.

[16]رابرت هیلن برند، زبان تصویری شاهنامه، ترجمة داوود طباطبایی (تهران: فرهنگستان هنر، 1388)، 2؛ به نقل از شیرازی و قاسمی، ”ریشه‌یابی آداب و رسوم ایلخانان در شاهنامة ابوسعیدی،“  31؛ در خصوص دیرهنگامی چنین واکنش‌هایی باید به زمان‌بر بودن مسائل فرهنگی توجه داشت.

[17]راشکی و عباسی، تاریخ‌سروده‌های حماسی، 15-16.

[18]راشکی و عباسی، تاریخ‌سروده‌های حماسی، 21-24.

[19]راشکی و عباسی، تاریخ‌سروده‌های حماسی، 30-179.

[20]راشکی و عباسی، تاریخ‌سروده‌های حماسی، 30-179.

[21]راشکی و عباسی، تاریخ‌سروده‌های حماسی، 31.

[22]عبدالحی حبیبی، ”تاریخ منظوم زجاجی،“ یغما، سال 5، شمارة 12 (1331)، 556.

[23]سجاد آیدنلو، ”همایون‌نامه: منظومه‌ای دینی-تاریخی و پیرو شاهنامه از سدة هفتم،“ کتاب ماه ادبیات، شمارة 76، پیاپی 190 (1392)، 57.

[24]زجاجي، همایون‌نامه، تصحیح علی پیرنیا (تهران: میراث مکتوب، 1390)، 602.

[25]زجاجي، همایون‌نامه، 209.

[26]زجاجي، همایون‌نامه، 209.

[27]زجاجي، همایون‌نامه، 691.

[28]زجاجي، همایون‌نامه، 914.

[29]زجاجی، همایون‌نامه، تصحیح علی پیرنیا (تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، 1383)، جلد 2، 966-1028.

[30]سجاد آیدنلو، ”همایون‌نامة زجاجی و شاهنامه،“ متن‌شناسی ادب فارسی، شمارة 4، پیاپی 24 (1393)، 32.

[31]زجاجی، همایون‌نامه، جلد 2، 966.

[32]زجاجی، همایون‌نامه، جلد 2، 966-1027.

[33]زجاجی، همایون‌نامه، جلد 2، 1028-1348.

[34]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 550.

[35]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 469.

[36]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 472.

[37]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 691.

[38]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 781.

[39]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 790.

[40]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 555.

[41]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 555.

[42]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 321.

[43]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 321.

[44]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 254.

[45]محمدرضا شفیعی کدکنی، صور خیال در شعر فارسی (تهران: آگاه، 1358)، 242-244.

[46] تبریزی، شهنشاه‌نامه، 74-75.

[47]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 874.

[48]شاخه‌ای از زبان ترکی.

[49]عطاملک جوینی، تاریخ جهانگشای جوینی، تصحیح محمدبن عبدالوهاب قزوینی (لیدن: مطبعة بریل، 1329)، جلد 1، 116.

[50]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 142.

[51]تبریزی، شهنشاه‌نامه، 54.

[52]نوری اژدری، غازان‌نامة منظوم، به کوشش محمود مدبری (تهران: بنیاد موقوفات محمود افشار، 1380)، 13.

[53]نوری اژدری، غازان‌نامة منظوم، 5.

[54]نوری اژدری، غازان‌نامة منظوم، 26.

[55]نوری اژدری، غازان‌نامة منظوم، 6.

[56]مهدی فرهانی منفرد، ”غازان‌نامه: شاهنامه‌ای از عصر مغول،“ کتاب ماه تاریخ و جغرافیا، سال 7، شمارة 9-11 (1383)، 24.

[57]نوری اژدری، غازان‌نامة منظوم، 392.

[58]نوری اژدری، غازان‌نامة منظوم، 238.

[59]نوری اژدری، غازان‌نامة منظوم، 137.

[60]نوری اژدری، غازان‌نامة منظوم، 175.

[61]نوری اژدری، غازان‌نامة منظوم، 76.

[62]نوری اژدری، غازان‌نامة منظوم، 132.

[63]نوری اژدری، غازان‌نامة منظوم، 138.

[64]نوری اژدری، غازان‌نامة منظوم، 139.

[65]نوری اژدری، غازان‌نامة منظوم، 93.

[66]نوری اژدری، غازان‌نامة منظوم، 153.

[67]آیدنلو، نارسیده ترنج، 304.

اثر‌شناسی بدرالزمان قریب

 

کتاب انگلیسی

Badr al-Zaman Gharib, Analysis of the Verbal System in the Sogdian Language (Tehran‏‫:‫Centre for the Great Islamic Encyclopedia, Centre for Iranian and Islamic Studies‏‫, 2018).

 

کتاب‌های فارسی

یوهانس فریدریش، زبان‌های خاموش، ترجمۀ یدالله ثمره و بدرالزمان قریب (تهران: مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1365).

داستان تولد بودا به روایت سغدی، تحقیق و ترجمۀ بدرالزمان قریب (بابل: نشر آویشن، 1371).

فرهنگ سغدی: سغدی-فارسی-انگلیسی، ویراستۀ احمد منصوری (تهران: فرهنگان، 1374).

روایتی از تولد بودا: متن وسنتره جاتکه، تحقیق و ترجمۀ بدرالزمان قریب (تهران: اسطوره، 1384).

پژوهش‌های ایرانی باستان و میانه: مجموعه مقالات، به کوشش محمد شکری فومشی (تهران: طهوری، 1386).

مطالعات سغدی: مجموعه مقالات،  به کوشش محمد شکری فومشی (تهران: طهوری، 1386).

مقالات فارسی

”کتیبه‌ای به خط پهلوی در چین،“ مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، سال 14، شمارۀ 1 (1346-1345)، 76-70.

”کتیبۀ جدید خشایارشا،“ نشریۀ انجمن فرهنگ ایران باستان، سال 5، شمارۀ 1 (1346)، 14-31.

”کتیبۀ تازه‌یافتۀ خط میخی منسوب به خشایارشا،“ مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، سال 16، شمارۀ 1-2 (1347)، 1-28.

”طلسم باران از یک متن سغدی،“ نشریۀ انجمن فرهنگ ایران باستان، سال 7، شمارۀ ، (1348)، 97-109.

”قانون هم‌وزنی مصوت‌ها در زبان سغدی،“ مجلۀ دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، سال 23، شمارۀ 4 (1355)، 120-130.

”رستم در روایات سغدی،“ در شاهنامه‌شناسی (تهران: بنیاد شاهنامۀ فردوسی، 1357)، جلد 1، 44-53.

”سغدی‌ها و جادۀ ابریشم،“ ایران‌شناخت، سال 5 (1367)، 247-281.

”عیسی از دیدگاه مانی،“ چیستا، سال 7، شمارۀ 8 (اردیبهشت 1369)، 1002-1003.

”صرف اسم در زبان سغدی،“ مجلۀ زبان‌شناسی، سال 7، شمارۀ 1 (1369)، 89-104.

”سغدی‌ها: آسیای میانه و جادۀ ابریشم،“ در یاد یار: مجموعه مقالات دربارۀ آسیای مرکزی، به کوشش مسعود مهرابی (تهران: مؤسسۀ مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1372)، جلد 1، 1-21.

”نظام فعل در زبان سغدی،“ مجلۀ زبان‌شناسی، سال 10، شمارۀ 1 (1372)، 2-54.

”تأثیر هنری و فرهنگی سغدی‌ها بر ساکنان جادۀ ابریشم،“ میراث فرهنگی، شمارۀ 12 (1373).

”بلبل سغدی،“ چیستا، سال 12، شمارۀ 15 (1373)،  339.

”سخنی دربارۀ منوهمد روشن (بهمن روشن)، “ نامۀ فرهنگستان، سال 2، شمارۀ 4 (1375)، 6-16.

”بهشت نور بر چرم سفید،“ در یاد بهار: یادنامۀ دکتر مهرداد بهار، ویراستۀ علی‌محمد حق‌شناس، کتایون مزداپور و مهشید میرفخرایی (تهران: آگاه، 1376)، 723-357.

”سغدی‌ها وگسترش فرهنگ ایرانی،“ در س‍خ‍ن‍واره‌: پ‍ن‍ج‍اه‌و‌پ‍ن‍ج‌ گ‍ف‍ت‍ار پ‍ژوه‍ش‍ی‌ ب‍ه‌ ی‍اد دک‍ت‍ر پ‍روی‍ز ن‍ات‍ل‌خ‍ان‍ل‍ری‌، به کوشش ایرج افشار و هانس روبرت رویمر (تهران: توس، 1376)، 617-631.

”هفته در ایران قدیم: پژوهشی در هفت‌پیکر نظامی و نوشته‌های مانوی،“‌ نامۀ فرهنگستان، سال 3، شمارۀ 4 (1376)، 11-39.

”خدای دین مزدیسنان در یک متن مانوی،“‌ نامۀ فرهنگستان، سال 4، شمارۀ 2 (1377)، 21-26.

”پژوهشی پیرامون روایت سغدی داستان رستم،“ در مهر و داد و بهار: یادنامۀ استاد دکتر مهرداد بهار، به کوشش امیر کاووس بالازاده (تهران: ان‍ج‍م‍ن‌ آث‍ار و م‍ف‍اخ‍ر ف‍ره‍ن‍گ‍ی‌، 1377)، 233-262.

”تحول وجه تمنایی به ماضی استمراری در زبان‌های ایرانی،“ در یادنامۀ دکتر احمد تفضلی، به کوشش علی‌اشرف صادقی (تهران: سخن، 1379)، 245-278.

”نوروز: جشن بازگشت به زندگی، جشن آفرینش و جشن تجلی عناصر فرهنگ مدنی،“ در مجموعه مقالات نخستین همایش نوروز (تهران: س‍ازم‍ان‌ م‍ی‍راث‌ ف‍ره‍ن‍گ‍ی‌ ک‍ش‍ور، پ‍ژوه‍ش‍ک‍دۀ‌ م‍ردم‌ش‍ن‍اس‍ی‌، 1379)، 59-72.

”عدد پنج در اسطورۀ مانی،“ در سروش پیر مغان: یادنامه در باب جمشید سروشیان، به کوشش کتایون مزداپور (تهران: ثریا، 1381)، 1-5.

”تاریخچۀ گویش‌شناسی در ایران،“ در مجموعه مقالات نخستین هم‌اندیشی گویش‌شناسی ایران، به کوشش حسن رضایی باغ‌بیدی (تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، گروه نشر آثار‏، 1381)، 473-484.

”خفتگان افسوس (اصحاب کهف) به روایت سغدی،“ در محقق‌نامه: م‍ق‍الات‌ ت‍ق‍دی‍م‌ ش‍ده‌ ب‍ه‌ اس‍ت‍اد دک‍ت‍ر م‍ه‍دی‌ م‍ح‍ق‍ق‌، به اهتمام بهاءالدین خرمشاهی و جویا جهانبخش (تهران: س‍ی‍ن‍ان‍گ‍ار، 1381)، جلد 2، 1015-1019.

”سفرعلمی سن‌پترزبورگ (29 اردیبهشت-8 خرداد 1382/19-29 مه 2003)، “ نامۀ فرهنگستان، سال 6، شمارۀ 2 (1382) 227-237.

”گذشتۀ نقلی و بعید متعدی در سغدی و شباهت آنها با برخی از گویش‌های ایرانی نو،“ گویش‌شناسی

(ضمیمۀ نامۀ فرهنگستان)، شمارۀ 2 (1383)، 54-65.

”تأثیر قانون بارتلمه بر ساختار فعل‌های زبان فارسی،“ زبان‌های ایرانی (ضمیمۀ نامۀ فرهنگستان)، شمارۀ 1 (1384)، 4-25.

”رفع ابهام از دو واژۀ بهشت روشنایی یا اقلیم روشنایی در نسخۀ سغدی،“ زبان‌های ایرانی (ضمیمۀ نامۀ فرهنگستان)، شمارۀ 1 (1384)، 97-109.

”آپادانا: ایوان،“ در جشن‌نامۀ استاد دکتر محمد خوانساری، زیر نظر حسن حبیبی (تهران: فرهنگستان زبان و ادب فارسی، نشرآثار، 1384)، 437-447.

”سغد ایران شرقی،“ در نامۀ ایران: مجموعه مقاله‌ها، سروده‌ها و مطالب ایران‌شناسی (تهران: اطلاعات، 1385).

”نقش سغدی‌ها در حفظ و گسترش فرهنگ ایرانی،“ گزارش فرهنگستان زبان و ادب فارسی، شمارۀ 2 (بهار 1385)، 101-117.

”رودیگر اشمیت، کتیبه‌های فارسی باستان هخامنشی، 2009،“ نامۀ فرهنگستان، دورۀ 10، شمارۀ 3 (پاییز 1387)، 118-123.

”بم فروهشت،“ بخارا، شمارۀ 86 (اردیبهشت1391)، 184.

”بهاریه،“ نقد و بررسی کتاب تهران، شمارۀ  38  (بهار 1392)، 5.

برخی مقالات انگلیسی

“A Newly Found Old Persian Inscription,” Iranica Antiqua, 8 (1968), 54-69.

“Source Materials on Sogdiana,” Bulletin of the Iranian Culture Foundation, 1:1

(1969), 65-81.

“Persian Keshavarz ‘Agriculture’,” Studia Iranica, 23:1 (1994), 131-135.

“An Old Persian-Sogdian Isogloss,” in Memorial Jean de Menasce, ed. Philippe Gignoux and  Ahmad Tafazzoli  (Louvain: Impremerie orientaliste, 1974), 389-398.

“Old Iranian Roots gauz- and gaud- in Sogdian,” Acta Iranica, 1:4 (1995), 247-256.

“The Importance of the Numbers in Manichaean Mythology,” Name-ye Iran-e Bastan, 1:2 (2001-2002), 15-23.

“Sogdian Negative and Privative Prefixed,” in Iranica Selecta. Studies in Honour of Professor Wojciech Skalmowski on the Occasion of his Seventieth Birthday, ed. A.C. Tongerloo (Turnhout: Brepols Publishers, 2003), 73-77.

[1]برای تهیه این اثر‌شناسی از این منابع بهره برده‌ام: جشن‌نامۀ دکتر بدرالزمان قریب، به کوشش زهره زرشناس و ویدا نداف (تهران: طهوری، 1387)؛ امید قنبری (ویراستار)، زندگی‌نامه و خدمات علمی و فرهنگی دکتر بدرالزمان قریب (تهران: انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1393)؛ نامۀ قریب: ویژه‌نامۀ گرامی‌داشت مقام علمی دکتر بدرالزمان قریب به مناسبت دهمین دورۀ جایزۀ افضلی پور و چهلمین سال تأسیس دانشگاه کرمان، به کوشش علیرضا هاشمی‌نژاد (کرمان: دانشگاه شهید باهنر کرمان، 1394)؛ بانویی میان زبان‌های خاموش: یادنامۀ دکتر بدرالزمان قریب، گردآوردۀ سمیه‌سادات هاشمی (تهران: سازمان اسناد و کتابخانۀ ملی جمهوری اسلامی ایران، 1397).

نگارش فارسی با کامپیوتر: مروری بر دشواری‌ها و راهکارها

بهروز پرهامی <Behrooz Parhami <parhami@ece.ucsb.ed> (دانش‌آموختۀ دکتری علوم کامپیوتر، دانشگاه یو‌سی‌ال‌‌اِی، ۱۹۷۳) استاد دانشگاه کالیفرنیا در سانتا باربارا و معاون پیشین کالج مهندسی آن است که در حال حاضر به تدریس و پژوهش در رشتۀ معماری و سخت افزار کامپیوتر اشتغال دارد. او عضو برجستۀ انجمن بین‌المللی مهندسان برق و الکترونیک، انستیتوی مهندسی و تکنولوژی، و انجمن کامپیوتر بریتانیاست و جوایز متعددی دریافت کرده است. از ایشان 6 کتاب و بیش از ۳۰۰ مقاله منتشر شده است. از ۱۹۷۴ تا ۱۹۸۶ در دانشگاه صنعتی شریف به مطالعۀ زبان و خط فارسی برای استفاده در کامپیوتر و مسائل انتقال تکنولوژی و استانداردسازی مشغول بوده و در تأسیس انجمن انفورماتیک ایران و نشریۀ آن انجمن با نام گزارش کامپیوتر مشارکت داشته است.

این مقاله در پی تدوین تاریخچه‌ای کامل و مستند از فعالیت‌های گسترده و ابداعاتی است که نگارنده، همکاران دانشگاهی او، و متخصصان بخش‌های دولتی و خصوصی ایران برای تولید خط خوانا و زیبای فارسی صورت داده‌اند. در کنار ثبت تاریخچۀ مشکلات و ابداعات اولیه، تصویری نیز از وضع کنونی نمایش و چاپ خط فارسی در کامپیوترهای امروزی و فهرستی از مسائل و مشکلات باقی‌مانده پس از تلاش‌های چشمگیر ۵۰ ساله ارائه خواهد شد.

در واقع، عنوان پیشنهادی اولیه برای سخنرانی‌های دوزبانۀ دانشگاه یو‌سی‌ال‌اِی، که مبنای این مقاله را تشکیل می‌دهند، ”پنجاه سال بدخطی: چگونه کامپیوترها به زحمت نگارش فارسی را یاد گرفتند“ بود و پنجاه سال از اواخر دهۀ ۱۹۶۰ آغاز می‌شود. در آن دوران، دانشگاه تهران به تازگی یک دستگاه کامپیوتر آی‌بی‌اِم ۱۶۲۰ را در مرکز محاسبات واقع در جنب سالن ورزش و خارج از محوطۀ اصلی دانشگاه نصب کرده بود تا از آن برای داده‌پردازی و سیستم‌های مدیریت دانشگاه استفاده کند و برخی امکانات محاسباتی را نیز در اختیار دانشجویان قرار دهد. همزمان با این اقدامات دانشگاه، بانک‌های مهم و سازمان‌های بزرگ دولتی نیز به کامپیوتری کردن سیستم‌های اطلاعاتی و پرداخت حقوق مشغول بودند و در این راه به پردازش اطلاعات به زبان فارسی برای نام و نشانی کارمندان یا مشتریان خود نیاز داشتند.

در طول این پنج دهه رویدادهایی مهم و پیشرفت‌هایی چشمگیر را شاهد بوده‌ایم. آشنایی نگارنده با کامپیوتر در سال سوم دانشگاه از راه درس برنامه‌سازی فُرترن صورت گرفت که با معیارهای امروزی پیش‌پا‌افتاده و در عین حال کُند و دست‌و‌پا‌گیر بود: برنامه روی کارت‌های ۸۰ ستونی منگنه می‌شد و نتایج اجرای آن روی کاغذهای طومارگونه به کاربران برمی‌گشت و این مراحل تا هنگام رفع همۀ اشکالات برنامه و رسیدن به جواب درست تکرار می‌شد. دانشجویان به دستگاه‌های نمایشگر کامپیوتری دسترسی نداشتند و چاپ اطلاعات فارسی هم در کار نبود. بانک‌ها و سازمان‌های دولتی هم که با اطلاعات فارسی سروکار داشتند ناچار به تحمل خطی ناخوانا و نازیبا بودند. اما امروز به یُمن سال‌ها تلاش متخصصان در ایران و برخی از کشورهای عرب‌زبان و جلب سرمایه و تخصص به سبب گسترش چشمگیر بازار کامپیوتر در منطقه، کیفیت خط حاصل از کامپیوترها بسیار بهتر شده است.

امید که این مقاله در نشان دادن دامنۀ مشکلات اولیه و نیز سخت‌کوشی و ابتکار متخصصان بومی که با این مشکلات در مراحل متفاوت دست‌و‌پنجه نرم کردند و خود را با تغییرات و پیشرفت‌های بی‌امان تکنولوژی کامپیوتر تطبیق دادند، راهگشا و آموزنده باشد.

کامپیوتر و زبان فارسی

یکی از زمینه‌های پژوهشی نگارنده انتقال تکنولوژی بوده است. به عبارت دقیق‌تر، به اتفاق همکارانم علاقه‌مند به تطبیق تکنولوژی نسبتاً جدید کامپیوتر با فرهنگ، اقتصاد، و زبان کشورمان بوده‌ام.[2] در واقع، عبارت ”پیوند تکنولوژی“ برای این فعالیت‌ها مناسب‌تر است، چرا که همانند پیوند اعضای بدن، احتمال مقاومت و دفع تکنولوژی جدید را هم در بحث منظور می‌کند. این مقوله با مبحث تکنولوژی متناسب،[3] که شرایط اجتماعی و اقتصادی و محیط زیستی را در انتخاب و به‌کارگیری تکنولوژی مد نظر قرار می‌دهد، رابطه‌ای تنگاتنگ دارد.

شکل ۱. پیوند تکنولوژی: جنبه‌های فرهنگی و زبانی در تطبیق تکنولوژی کامپیوتر.

شکل ۱. پیوند تکنولوژی: جنبه‌های فرهنگی و زبانی در تطبیق تکنولوژی کامپیوتر.

چنان‌که در شکل ۱ دیده می‌شود، منظور کردن عوامل فرهنگی و زبانی در حوزۀ کامپیوتر زمینه‌ها و رشته‌های گوناگونی را در بر می‌گیرد. در خصوص عوامل فرهنگی فقط به ذکر این نکته اکتفا می‌کنیم که طراحی برنامه‌های آموزشی بومی نقش مهمی را در این زمینه ایفا می‌کند.[4] در بدو امر، برای تطبیق کامپیوتر با زبان و خط فارسی، یعنی آنچه در سمت راست شکل ۱ دیده می‌شود، به واژگان مناسبی برای توصیف و تبادل نظر دربارۀ تکنولوژی و کاربردهای کامپیوتر در قالب زبان فارسی نیازمندیم.[5] ابداع واژگان جدید که هم از نظر علمی و هم از جنبۀ زبان‌شناسی صحیح باشند و مقبول جامعه نیز قرار گیرند کار آسانی نیست. چه بسیار واژه‌های دقیق و صحیح که مقبول نیفتادند و در نتیجه، مورد استفاده قرار نگرفتند که از آن جمله ”رایانه“ است. حال آنکه واژه‌های دیگری مانند ”ریزپردازشگر“ خوب جا افتادند. از دیدگاه عملی، در برخورد با برخی واژه‌های جاافتادۀ خارجی، مثل ”الکترونیک،“ نباید سختگیری به خرج داد.

در مرحلۀ بعد به برقراری ارتباط با کامپیوتر نیاز داریم تا رهنمودها و دستورات لازم را برای اجرای کارهای مورد نظرمان به آن بدهیم. در این حوزه زبان نقشی جانبی دارد. اگر بخواهیم که کامپیوتر سلسله محاسباتی را تکرار کند، مادام که مقدار متغیر x مثبت است، مشکل ما درک عبارت انگلیسی “while x > 0 do” نیست، چون یاد گرفتن چند واژۀ به‌کاررفته در یک زبان برنامه‌سازی در مقایسه با مفاهیم و ساختارهای برنامه‌سازی کاری آسان است. با این حال، چون در دهۀ ۱۹۷۰ زبانی با نام کوبال برای برنامه‌سازی سیستم‌های تجاری به کار می‌رفت و از عبارات و جملات انگلیسی زیاد استفاده می‌کرد، گروهی به فکر طراحی یک زبان برنامه‌سازی فارسی افتادند. این روش برقراری ارتباط با کامپیوتر به زبان فارسی، که پس از چندی کنار گذاشته شد، امروز به علت رواج یافتن ارتباط صوتی و گویشی دوباره مطرح است.

برای پردازش متن فارسی باید اول آن را از راه صفحه‌کلید،[6] گویش، فرم‌های پُرشده یا مدارک واردشده به دستگاه حروف‌‌خوان نوری به کامپیوتر داد.[7] سپس به کُدهایی برای ذخیرۀ اطلاعات و احتمالاً ابزار فشرده‌سازی داده‌ها نیاز داریم تا در کاربرد فضای حافظه و امکانات مجراهای تبادل داده‌ها صرفه‌جویی شود.[8]

عمل پردازش اطلاعات در کامپیوتر نیازمند نرم‌افزارها و الگوریتم‌هایی است که برای هر زبان متفاوت‌اند. مثال خوبی در این زمینه مرتب کردن نام‌های فارسی به ترتیب الفبایی است که به سبب وجود صورت‌های مختلف حروف و تفاوت‌های املایی، به‌ویژه در نام‌های مرکب، مشکل‌زاست. مطالعاتی از نوع تجزیه و تحلیل محتوا و سبک متون نیازمند همکاری متخصصان رشته‌های دیگر مانند انسان‌شناسی، حقوق، ادبیات، و جامعه‌شناسی است. مسائل ترجمۀ متون زبان‌های دیگر هم از همین دست است.

آخرین مرحله در این روند تولید و ارایۀ اطلاعات خروجی با کامپیوتر است. زبان در جایی که کامپیوتر از راه کنترل مستقیم دستگاه‌ها و فرایندها با دنیای خارج ارتباط برقرار می‌کند نقشی ندارد، اما هنگامی که خروجی به صورت چاپی، نمایشی یا گویشی ارائه می‌شود، نقش زبان مهم است. در حال حاضر، کاربرد خروجی گویشی به فارسی بسیار محدود است، ولی طی چند سال آینده اهمیت این نوع خروجی افزایش خواهد یافت.

 شکل ۲. راست: دست‌خط نستعلیق از خطاطی ناشناس، برگرفته از

شکل ۲. راست: دست¬خط نستعلیق از خطاطی ناشناس، برگرفته از https://i.pinimg.com/originals/cc/0c/f6/cc0cf6edb8bb6851d91c8ce2edbc2c76.jpg چپ: نمونۀ خط تزیینی از فرخ محجوبی، برگرفته از https://festiveart.com/persian-calligraphy-farrokh-mahjoubi.html#.XS1ut-hKiUk

شکل ۳. قوانین نوشتن حروف و ترکیبات برای تولید خط زیبای فارسی. راست بالا: فونت خط نسخ، برگرفته از https://www.rock-cafe.info/posts/arabic-calligraphy-fonts-naskh-617261626963.html چپ بالا و پایین: برگرفته از http://www.handwriting.pk/calligraphy.html/.

شکل ۳. قوانین نوشتن حروف و ترکیبات برای تولید خط زیبای فارسی. راست بالا: فونت خط نسخ، برگرفته از
https://www.rock-cafe.info/posts/arabic-calligraphy-fonts-naskh-617261626963.html
چپ بالا و پایین: برگرفته از
http://www.handwriting.pk/calligraphy.html

 

تاریخچۀ مختصر خط فارسی
پیشینۀ خط نوین فارسی، که بر اساس خط عربی بنا شده است، به ۱۲۰۰ سال پیش بازمی‌گردد.[9] زبان فارسی اما قدیمی‌تر و پیش از آن به صورت فارسی کهن و فارسی میانه در ایران رایج بوده است. در بخش عمده‌ای از این ۱۲۰۰ سال، خط فارسی با دست نوشته می‌شد و کسانی که می‌خواستند آثارشان ثبت و پخش شود خطاطانی را استخدام می‌کردند که متونشان را به‌گونه‌ای خوانا و زیبا با یکی از خطوط رایج در آن زمان می‌نوشتند (شکل ۲، راست). کتابی که به این ترتیب تولید می‌شد منحصر‌به‌فرد بود و هر نسخه‌اش می‌بایست جداگانه نوشته شود. نوعی روش چاپ بسیار ابتدایی هم شامل حکاکی متن روی سنگ یا چوب و آغشته کردنش به مرکب و قرار دادنش روی کاغذ یا پوست وجود داشت که استفاده از آن مشکل و وقت‌گیر بود.

اهمیتی که ایرانیان برای زیبایی خط قائل بودند به پیدایش و گسترش سریع خطاطی هنری، که در آن زیبایی ناشی از تناسب و تقارن و رنگ‌آمیزی متون بیشتر از خوانایی خط مدّ نظر بود (شکل ۲، چپ)، انجامید. پیشرفت این رشتۀ هنری نوعی خط‌های ویژه مانند کوفی مربع به وجود آورد که پادشاهان و معماران از آنها برای تزیین مساجد، کاخ‌ها و دیگر بناهای مهم استفاده می‌کردند. در این خطوط، متن مورد نظر با کنار هم گذاشتن کاشی‌های سیاه و سفید یا رنگی ایجاد می‌شد.

از نظر تطبیق با تکنولوژی، خط فارسی در سه مرحلۀ مهم متحول شده است که متناظر با ورود صنعت چاپ، استفاده از ماشین تحریر، و رواج کاربرد کامپیوتر است. هر یک از این مراحل ویژگی‌هایی را از مرحلۀ قبلی به ارث برد، به طوری که خط ماشین تحریر گونه‌ای تغییریافته از خط چاپی بود و خط کامپیوتری هم از خط ماشین تحریر مشتق شد. باید به خاطر داشت که مشکلات تولید خط عربی عمدتاً با فارسی مشترک است.

پیش از دوران نیاز به تطبیق با تکنولوژی، چند نوع خط و از جمله خطوط پُرطرفدار نستعلیق و نسخ در نوشته‌ها به کار می‌رفت. قوانین خط‌نویسی، مانند اندازۀ حروف بر حسب تعداد نقطه‌های معادل در ابعاد افقی و عمودی و شکل‌های متفاوت هر حرف، از استاد به شاگرد منتقل می‌شد (شکل ۳، راست). هر استاد خط‌نویس سبک ویژۀ خود را داشت که بنا بر شهرت و اعتبارش طرفدارانی داشت. برای هرچه زیباتر شدن خط، برخی ترکیبات از حروف به صورت یک‌جا خطاطی می‌شدند، چنان‌که در خط لاتین هم ترکیب‌هایی مانند fi و ffi علامت‌های ویژه‌ای دارند که با کنار هم چیدن حروف تشکیل‌دهنده‌شان فرق دارند. مثال بارز این امر در خط فارسی ترکیب ”لام-الف“ یا ”لا“ است. چنین ترکیب‌هایی در خط نستعلیق بیشتر به چشم می‌خورند (شکل ۳، چپ).

به علت تطبیق بهتر با تکنولوژی‌های نمایش و چاپ کامپیوتری، امروز خط نسخ از نستعلیق بیشتر رایج است و به گونه‌های متفاوت عرضه می‌شود. اما خط نستعلیق هنوز هم جای ویژه‌ای در دل فارسی‌زبانان سراسر دنیا دارد. مثلاً نفیس‌ترین دیوان‌های شعر با خط دست‌نویس نستعلیق چاپ می‌شوند. در برگه‌های تبلیغاتی، پوسترها و بروشورهایی که عمدتاً با خط نسخ چاپی تهیه می‌شوند، گاه برای عناوین اصلی یا جلب توجه بیشتر خط نستعلیق را به کار می‌گیرند. تولید خط نستعلیق با کامپیوتر ممکن است و پیشرفت‌هایی هم در این زمینه صورت گرفته است، ولی کیفیت خط حاصل هنوز به حد دست‌خط استادان خط‌نویس نرسیده است.

ورود صنعت چاپ به ایران

ماشین چاپ چهار قرن پیش به ایران وارد شد. در سال ۱۶۱۸، شاه‌عباس اول از وجود حروف چاپی عربی و فارسی آگاه شد و و تصمیم گرفت آنها را به کشور وارد کند.[10] در سال ۱۶۲۹، دستگاه چاپ و حروف لازم به اصفهان ارسال شدند، اما هیچ مدرکی دال بر استفاده از این تجهیزات بر جا نمانده است. کاربرد عملی صنعت چاپ به صورت گسترده حدود سه قرن در ایران سابقه دارد. اختراع دستگاه چاپ دستی استانهوپ (Stanhope) در سال ۱۸۰۰ صنعت چاپ را در جهان دگرگون کرد، چون هم اندازه‌اش نسبتاً کوچک بود و هم عملکرد ساده‌ای داشت. در سال ۱۸۱۶،  ایرانیانی که به اروپا و روسیه سفر می‌کردند این دستگاه را به تبریز و چند سال پس از آن به اصفهان و تهران آوردند و برای نشر کتاب‌های گوناگون، و نه فقط معدودی از کتب مذهبی، به کار گرفتند.[11] یکی از دلایل این تأخیر مشکلات اولیۀ تطبیق صنعت چاپ با خط فارسی بود. دستگاه‌های چاپ وارداتی بر اساس روش حروف انتقال‌پذیر بنا شده بودند، به این مفهوم که بلوک‌های فلزی حاوی حروف الفبا و علامت‌های دیگر کنار هم چیده می‌‌شدند و حروف تنها یا دنباله‌ای از حروف از یک نقطه در متن به نقاط دیگر قابل انتقال بودند. متن از ردیف کردن حروف و علامت‌ها بر روی خطوط تشکیل می‌‌شد (شکل ۴). حروفچین در مقابل سینی قسمت‌بندی‌شده‌ای که حاوی حروف متفاوت بود می‌‌ایستاد و اگر متن شامل زبان‌ها یا خط‌های گوناگون بود، چند سینی لازم داشت. حروف یک‌به‌یک در قاب کوچکی که در دست حروفچین بود قرار می‌‌گرفتند و هنگامی که آن قاب با چند خط از متن پر می‌‌شد، متن چیده شده به قاب بزرگ‌تری انتقال می‌‌یافت و چیدن قطعۀ بعدی آغاز می‌‌شد. با تکرار این مراحل، نهایتاً ۸ صفحه از متن برای چاپ بر روی برگۀ بزرگی‌ از کاغذ و ۸ صفحۀ دیگر هم برای چاپ در پشت برگه آماده می‌‌شد و ترتیب صفحات آن هم مطابق شکل ۵ بود.

در مرحلۀ بعدی، برگه‌های چاپ شدۀ ۱۶ صفحه‌ای تا می‌‌شد و در کنار برگه‌های تاشدۀ دیگر قرار می‌‌گرفت تا کتاب کامل را، که تعداد صفحاتش همواره مضربی از ۱۶ بود و بنابراین احتمالاً صفحات سفیدی در انتها داشت، تشکیل دهد. سپس، گروه‌های ۱۶ صفحه‌ای به هم دوخته می‌‌شدند، لبه‌های به‌هم‌چسبیدۀ صفحات با یک دستگاه بزرگ برش از هم جدا می‌‌شدند و کتاب با جلد مناسبی صحافی می‌‌شد. به مرور ماشین‌های دوخت و صحافی جای کار دستی‌ وقت‌گیر را گرفتند و استفاده از چسب به جای دوختن این مرحله از کار را آسان‌تر، ارزان‌تر، و سریع‌تر کرد. برش لبه‌های کتاب گاه ناکامل بود و خواننده می‌‌بایست با دست لبه‌های چسبیده را از هم باز کند.

شکل ۴. حروف¬چینی دستی‌ با حروف انتقال¬پذیر، قاب حاوی متن چیده شده، و ماشین چاپ.  تصویر راست بالا برگرفته از https://franciscojaviertostado.files.wordpress.com/2013/12/metal_movable_type.jpg تصویر راست پایین برگرفته از https://www.abc.net.au/news/image/7189966-3x2-460x307.jpg/.

شکل ۴. حروف¬چینی دستی‌ با حروف انتقال¬پذیر، قاب حاوی متن چیده شده، و ماشین چاپ. تصویر راست بالا برگرفته از
https://franciscojaviertostado.files.wordpress.com/2013/12/metal_movable_type.jpg
تصویر راست پایین برگرفته از
https://www.abc.net.au/news/image/7189966-3×2-460×307.jpg

 

شکل ۵. ترتیب انتقال متن بر روی برگۀ کاغذ، تا کردن آن، دوختن، و صحافی کتاب. تصاویر صحافی برگرفته از https://neilpaints.com/wp-content/uploads/2018/09/coloring-book-printing-and-binding-marvelous-manhattan-perfect-bound-book-of-coloring-book-printing-and-binding.jpg/.

شکل ۵. ترتیب انتقال متن بر روی برگۀ کاغذ، تا کردن آن، دوختن، و صحافی کتاب. تصاویر صحافی برگرفته از
https://neilpaints.com/wp-content/uploads/2018/09/coloring-book-printing-and-binding-marvelous-manhattan-perfect-bound-book-of-coloring-book-printing-and-binding.jpg

 

شکل ۶. حروف انتقال¬پذیر فارسی در سینی قسمت¬بندی¬شدۀ حروفچین. برگرفته از https://blog.29lt.com/.

شکل ۶. حروف انتقال¬پذیر فارسی در سینی قسمت¬بندی¬شدۀ حروفچین. برگرفته از
https://blog.29lt.com/.

اولین مسئله در چاپ فارسی تولید بلوک‌های فلزی حامل حروف و علایم برجستۀ لازم بود (شکل ۶). چون برخلاف خط لاتین که حروف آن جدا هستند و با فاصلۀ کوچکی کنار هم قرار می‌‌گیرند، حروف فارسی در بسیاری از موارد به هم می‌‌چسبند. بنابراین، تولید حروف لازم مشکل‌تر بود، ضمن آنکه در خط متداول آن زمان حروف همیشه افقی کنار هم قرار نمی‌‌گرفتند، بلکه گاه به صورت عمودی روی هم سوار می‌‌شدند. مثلاً در واژۀ  ”مجتمع،“ در پایین شکل ۷، حروف اول و دوم (م، ج) و نیز حروف سوم و چهارم (ت، م) را نمی‌‌توان در راستای افقی از هم جدا کرد.

گونۀ جدید واژۀ ”مجتمع،“ که در بالای شکل ۷ دیده می‌‌شود، این مشکل را با تغییر روش خطاطی از بین می‌‌برد، به طوری که حروف به‌کاررفته در راستای افقی تجزیه‌پذیر می‌‌شوند. مشکلات مشابهی نیز در برخی‌ حروف پهن یا بلند فارسی وجود داشت. مثلاً در واژۀ ”چنگال“ (شکل ۷)، سرکش حرف ”گ“ به محدودۀ حرف”ن“ امتداد یافته است که جلوی جداسازی حروف و قرار دادن هر حرف روی بلوکی جداگانه را می‌‌گیرد. همۀ این مشکلات با تغییراتی در قوانین خط‌نویسی و گاه با قربانی کردن زیبایی و خوانایی خط به منظور تجزیه‌پذیری آن حل شد.

به مصداق مثل ”عیب می جمله بگفتی‌، هنرش نیز بگو،“ یکی‌ از ویژگی‌های خط فارسی کار حروفچین را آسان می‌‌کند و آن امکان کشیدن حروف است. مثلاً در حروفچینی شعر‌های فارسی، که معمولاً به شکل دو ستونی (مصرع اول و مصرع دوم) است، رسم بر این است که ستون‌ها پهنای ثابتی داشته باشند. در سمت چپ شکل ۷ می‌‌بینیم که در واژۀ ”آفریدم،“ حروف ”ف‌“ و ”ی“ کشیده شده‌ا‌ند و واژه به صورت ”آفــریــدم“ درآمده تا پهنای آن مصرع با مصرع‌های دیگر یکسان شود. این نوع کشیدن حروف با استفاده از علامت ”ــ “امکان‌پذیر است که بین حروف چسبیده قرار می‌‌گیرد، چون چسباندن حروف همواره روی یک خط افقی با نام محور اتصال صورت می‌‌گیرد.

علاوه بر مشکلات ناشی‌ از به‌هم‌چسبیدگی و روی‌هم‌افتادگی حروف فارسی که به آنها اشاره شد، شکل و اندازۀ حروف نیز مشکل‌زاست. حروف لاتین شکل‌های هندسی و تقریباً هم‌اندازه دارند (شکل ۸، بالا)، حال آنکه حروف فارسی بیشتر قوس دارند و از نظر پهنا و بلندی بسیار متغیرند. به این علل و نیز به سبب حذف برخی‌ از حروف صدادار، خط فارسی از نظر افقی فشرده‌تر از لاتین و در راستای عمودی، به سبب نیاز به فاصلۀ بیشتر بین خطوط، جاگیرتر است. در نتیجه، بلوک‌های حاوی حروف فارسی با اندازه‌های بزرگ و کوچکشان کار حروفچینی‌ را دشوارتر می‌‌کنند.

آن‌گونه که در بحث ماشین‌های تحریر خواهیم دید، استفاده از حروف با پهنای یکنواخت به کیفیت خط فارسی صدمۀ چشمگیری می‌‌زند. در قسمت پایین شکل ۸، چند بیت از یک شعر فارسی با حروف دارای پهنای یکنواخت و متغیر حروفچینی شده است که اثر آن بر کیفیت خط حاصل به خوبی‌ مشهود است. همۀ مشکلاتی که برای خط فارسی برشمردیم در خط عربی‌ هم موجود است. تفاوت فقط در این است که فارسی ۴ حرف اضافی دارد که بسیار به برخی‌ حروف موجود در عربی‌ شبیه‌اند. یکی‌ از راه‌های فهماندن این مشکلات به کسانی‌ که با فارسی آشنا نیستند، تشبیه آنها به مشکلات موجود در خطاطی (خط دست‌نویس) در لاتین است که در آن هم حروف به هم می‌‌چسبند و اندازه‌هایشان بسیار متفاوت است.

مثال‌هایی که از خط چاپی فارسی امروز در شکل ۹ دیده می‌‌شوند حاوی صفحۀ اول چند روزنامه با عنوان‌های درشت و متن‌های ریزتر از سال ۲۰۱۷ است. ممکن است خواننده تصور کند که تضمین خوانایی عناوین روزنامه‌ها به علت درشتی خط کار دشواری نیست، اما باید توجه کرد که این عناوین باید از فاصله‌ای دورتر خوانا باشند و جلب توجه کنند و بنابراین، همان مسائل دربارۀ آنها هم وجود دارد.

شکل ۷. تطبیق خط فارسی با صنعت چاپ و حروف انتقال¬پذیر آن. تصویر راست برگرفته از https://www.researchgate.net/figure/Demonstration-of-Arabic-typeface-characteristics-A-A-sample-of-a-five-letter-word_fig1_302059929 تصویر وسط برگرفته از https://arabictattoo.wordpress.com/2009/02/03/spoon-and-fork-in-naskh/.

شکل ۷. تطبیق خط فارسی با صنعت چاپ و حروف انتقال¬پذیر آن. تصویر راست برگرفته از
https://www.researchgate.net/figure/Demonstration-of-Arabic-typeface-characteristics-A-A-sample-of-a-five-letter-word_fig1_302059929
تصویر وسط برگرفته از
https://arabictattoo.wordpress.com/2009/02/03/spoon-and-fork-in-naskh

 

شکل ۸. مقایسۀ حروف و خط لاتین با حروف و خط فارسی و عربی‌. تصویر حروف عربی برگرفته از https://ya-webdesign.com/transparent250_/arabic-alphabet-png-4.png/.

شکل ۸. مقایسۀ حروف و خط لاتین با حروف و خط فارسی و عربی‌. تصویر حروف عربی برگرفته از
https://ya-webdesign.com/transparent250_/arabic-alphabet-png-4.png

 

شکل ۹. نمونه‌هایی‌ از خط چاپی فارسی امروزی در روزنامه‌های ایران. برگرفته از www.theatlantic.com/.

شکل ۹. نمونه‌هایی‌ از خط چاپی فارسی امروزی در روزنامه‌های ایران. برگرفته از
www.theatlantic.com

ماشین تحریر فارسی

ماشین تحریر حدود ۱۲۰ سال پیش به ایران وارد شد، ولی‌ مانند صنعت چاپ کاربرد وسیع آن بلافاصله آغاز نشد؛ این امر تغییراتی در خط فارسی می‌‌طلبید. برای چاپ، هر حرف فارسی به چهارگونه ساخته می‌‌شد که متناظر با شکل‌های تنها، ابتدایی، میانی، و پایانی آن حرف در هر کلمه بود. چهار شکل برخی‌ از حروف، مانند ”ع“ (قسمت بالای شکل ۱۰) بسیار متفاوت‌اند و می‌‌بایست چهار کلید متفاوت ماشین تحریر یا دو کلید همراه با کلید ”تغییر مکان“ به آنها اختصاص یابد. البته تهیۀ صفحه‌کلیدی با ۶۴ کلید حرفی‌ (۳۲ حرف الفبا ضرب‌ در ۲) و تعداد دیگری کلید برای ارقام و علامت‌های متداول اصلاً عملی‌ نبود. خوشبختانه، برای بیشتر حروف فارسی گونه‌های ابتدایی و میانی و نیز گونه‌های تنها و پایانی تا حدودی مشابه‌اند و ادغام آنها صدمۀ زیادی به زیبایی و خوانایی خط حاصل نمی‌‌زند. برای مثال، حروف ”م“ و ”ب“ فقط دو گونه لازم دارند (شکل ۱۰) و برخی‌ از حروف مانند ”ه“ هم، با صدمه‌ای نسبتاً بیشتر به خوانایی و زیبایی خط، می‌‌توانند فقط دو گونه داشته باشند. روی هم رفته، به استثنای دو حرف ”ع“ و ”غ،“ بقیۀ حروف را می‌‌توان با دو گونۀ کوچک و بزرگ-مانند حروف کوچک و بزرگ لاتین-کارسازی کرد.

با به بازار آمدن ماشین‌های تحریر هوشمند، تحول بزرگی‌ در وارد کردن اطلاعات فارسی به واژه‌پرداز‌ها و کامپیوتر‌ها حاصل شد. این‌گونه دستگاه‌های ورودی هوشمند و نرم‌افزار‌های آنها فقط به یک گونه از هر حرف فارسی نیاز داشتند، چون می‌‌توانستند گونۀ تایپ‌شده یا نمایش‌داده‌شده را با تجزیه و تحلیل متن ورودی تعیین کنند. مثلاً برای وارد کردن واژۀ ”کمتر“ (شکل ۱۰، چپ)، کاربر ابتدا حرف ”ک“ را وارد می‌‌کند که به سبب نامعلوم بودن حرف بعدی به صورت تنها روی نمایشگر ظاهر می‌‌شود. در مرحلۀ دوم، با وارد کردن حرف ”م،“ واژه‌پرداز می‌‌فهمد که حرف قبلی‌، یعنی ”ک،“ باید به صورت ابتدایی نمایش داده شود و آن را تغییر می‌‌دهد. این روش تا برخورد به انتهای خط یا انتهای کلمه (فشار دادن کلید بازگشت یا فاصله) ادامه می‌‌یابد. این‌گونه تغییر پس از چاپ در ماشین تحریر ممکن نیست و بنابراین، ماشین‌های تحریر هوشمند متن ورودی را با یک حرف تأخیر چاپ می‌‌کردند.

ماشین‌های تحریر فارسی در ابتدا صفحه‌کلیدهایی مانند آنچه در سمت چپ شکل ۱۱ دیده می‌‌شود داشتند. برای آنکه کاربران ماشین‌های تحریر بتوانند به سادگی‌ با ماشین‌های تحریر مختلف کار کنند، استانداردی برای ترتیب کلیدها تدوین و تصویب شد.[12] مکانیسم چاپ، که در ابتدا شامل چکش‌های کوچکی بود که با برخورد به نوار مرکب و کاغذ شکل حروف را بر روی کاغذ ایجاد می‌‌کردند، آرام‌آرام بهبود یافت.

ماشین تحریری که خط فارسی‌‌اش کیفیت بسیار بالایی داشت آی‌بی‌‌‌ام سلکتریک (IBM Selectric) بود که مکانیسم چاپ آن گویی پلاستیکی‌ به شکل توپ گلف بود (شکل ۱۱، راست). با فشار دادن هر کلید، چرخش و خم شدن گوی چاپ حرف مورد نظر را به نقطۀ چاپ می‌‌آورد و با ضربۀ گوی به نوار مرکب و کاغذ آن را چاپ می‌‌کرد. در آوردن گوی و جایگزین کردن آن با گویی دیگر بسیار آسان بود و به این ترتیب، حروف با شکل‌ها و اندازه‌های متفاوت، علایم ریاضی‌، و حتی حروف زبان‌های دیگر به سادگی‌ قابل ترکیب بودند. نگارنده چنین ماشین تحریری را برای آماده کردن کتاب آشنایی با کامپیوتر خود به کار گرفت که نمونۀ نتایج حاصل از آن در شکل ۱۲ دیده می‌‌شود.[13]

ماشین تحریر آی‌بی‌‌ام سلکتریک همچنین دارای حافظۀ موقتی بود که می‌‌توانست محتوی یک سطر کامل از متن را در خود ذخیره کند. با فشار دادن کلید ”پس‌‌رفت،“ حرف قبلی‌ از حافظه خوانده می‌‌شد و گوی چاپ دوباره همان حرف را با ضربه روی نوار سفید و کاغذ چاپ می‌‌کرد. این ویژگی‌ کارِ ماشین‌نویس‌ها را بسیار ساده می‌‌کرد، چون دیگر نیازی به استفاده از مایع پاک‌کن سفید و مشکل انتظار برای خشک شدن آن پیش از ادامۀ کار نداشتند.

در اواسط دهۀ ۱۹۷۰، تلاش‌هایی برای طراحی و تصویب استانداردی واحد برای صفحه‌کلید در ماشین‌های تحریر و کامپیوترها صورت گرفت. پیشنهاد حاصل، که به علت نابسامانی‌های ادارات دولتی در یکی‌ دو سال قبل از انقلاب هرگز به تصویب و اجرا نرسید، در سمت چپ شکل ۱۳ دیده می‌‌شود.[14] برای این طرح استاندارد، به خاطر کلیدهای واقع در ردیف پایین صفحه‌کلید، نام ”زودگذر“ انتخاب شد و امید بر آن بود که استاندارد چندان زودگذر نباشد. استانداردی هم برای ذخیره و تبادل اطلاعات فارسی بر مبنای کُد سازمان بین‌المللی استانداردها پیشنهاد شد.[15] آن هم مانند استاندارد صفحه‌کلید هرگز تصویب و ابلاغ نشد.

شکل ۱۰. حروف فارسی در چاپ چهارگونه، در ماشین تحریر دوگونه و در واژه¬پرداز‌های هوشمند یک گونه دارند.

شکل ۱۰. حروف فارسی در چاپ چهارگونه، در ماشین تحریر دوگونه و در واژه پرداز‌های هوشمند یک گونه دارند.

 

شکل ۱۱. صفحه¬کلید یکی‌ از ماشین¬های تحریر قدیمی‌ فارسی و گوی حروف در ماشین تحریر برقی آی¬بی‌‌¬ام سلکتریک.

شکل ۱۱. صفحه کلید یکی‌ از ماشین های تحریر قدیمی‌ فارسی و گوی حروف در ماشین تحریر برقی آی بی‌‌ ام سلکتریک.

 

شکل ۱۲. نمونۀ خط فارسی حاصل از ماشین تحریر آی‌بی‌ام سلکتریک در تدوین کتاب آشنایی با کامپیوتر نگارنده.

شکل ۱۲. نمونۀ خط فارسی حاصل از ماشین تحریر آی‌بی‌ام سلکتریک در تدوین کتاب آشنایی با کامپیوتر نگارنده.

 

شکل ۱۳. استانداردهای پیشنهادی برای ترتیب کلیدها در صفحه‌کلید و کُد نمایش و تبادل اطلاعات فارسی.

شکل ۱۳. استانداردهای پیشنهادی برای ترتیب کلیدها در صفحه‌کلید و کُد نمایش و تبادل اطلاعات فارسی.

 

شکل ۱۴. چاپگر طبله‌ای، نمونۀ کوچکی از خط حاصل از آن، و نوعی دستگاه چاپ سطری. تصویر راست برگرفته از IBM و تصویر چپ برگرفته از PC Magazine Encyclopedia.

شکل ۱۴. چاپگر طبله‌ای، نمونۀ کوچکی از خط حاصل از آن، و نوعی دستگاه چاپ سطری. تصویر راست برگرفته از IBM و تصویر چپ برگرفته از PC Magazine Encyclopedia.

 

شکل ۱۵. مکانیسم‌های چاپ زنجیری و گلبرگی که ساخت چاپگرهای کوچک‌تر را ممکن ساختند. تصویر چپ برگرفته از پایگاه اینترنتی Computer Sc IT & Management و تصویر راست برگرفته از PC Magazine Encyclopedia.

شکل ۱۵. مکانیسم‌های چاپ زنجیری و گلبرگی که ساخت چاپگرهای کوچک‌تر را ممکن ساختند. تصویر چپ برگرفته از پایگاه اینترنتی Computer Sc IT & Management و تصویر راست برگرفته از PC Magazine Encyclopedia.

چاپگرها و نمایشگرهای اولیۀ کامپیوتر

قدیمی‌‌ترین دستگاه‌های چاپ کامپیوتری چاپگرهای سطری بودند که یک سطر کامل از متن را بر روی صفحات پهن و طومارگونه یک‌جا چاپ می‌‌کردند (شکل ۱۴، راست). مکانیسم چاپ در این چاپگرها طبله‌ای فلزی بود که به ازای هر یک از ستون‌های چاپ-معمولاً ۱۳۲ ستون-یک حلقه از حروف و علایم مورد نیاز را شامل می‌‌شد (شکل ۱۴، چپ). وقتی‌ که طبله با سرعت زیاد حول محورش می‌‌چرخید، همۀ حروف قابل چاپ به نوبت از موضع چاپ رد می‌‌شدند و در هر ستون، درست هنگامی که در محل سطر چاپ قرار می‌‌گرفت، چکش کوچکی بر روی حرف مورد نظر ضربه می‌‌زد و به کمک نوار مرکب آن را روی کاغذ چاپ می‌‌کرد. چاپ کردن هر سطر نیازمند یک گردش طبله بود که فقط چند هزارم ثانیه طول می‌‌کشید.

یکی‌ از عیب‌های چاپگرهای طبله‌ای برای چاپ خط فارسی فواصلی بود که به سبب فاصلۀ بین چکش‌ها و نیز بین حلقه‌های روی طبله بین حروف مجاور ایجاد می‌‌شد و کیفیت خط را پایین می‌‌آورد. مثال‌هایی از این فواصل در بالای شکل ۱۴ مشهودند. گاه به دلایلی چکش درست در وقت موعد به طبله نمی‌‌خورد و در نتیجه، حروف تشکیل‌دهندۀ یک سطر کمی‌ نسبت به یکدیگر بالا و پایین ظاهر می‌‌شدند که کیفیت خط را باز هم بدتر می‌‌کرد.

برای مدتی‌ کوتاه، روش جالبی‌ برای بهبود کیفیت خط فارسی به کار گرفته شد که بعدها به علت برخی‌ اشکالات اضافی آن را کنار گذاشتند. در این روش، جهت سطرهای چاپ تغییر یافت و به جای آنکه حروف در ستون‌های متفاوت با چکش‌های گوناگون چاپ شوند، یک چکش به هر سطر اختصاص یافت تا حروف سطر را به نوبت چاپ کند. به این ترتیب، حروف بدون فاصله‌های ناخوشایند موجود در شکل ۱۴ چاپ می‌‌شدند، ولی‌ اگر صفحه‌ای حاوی فقط یک یا دو سطر اطلاعات بود، چاپ کردن آن به اندازۀ یک صفحۀ کاملاً پُر وقت می‌‌گرفت.

مکانیسم‌های چاپ زنجیری و گلبرگی (شکل ۱۵) از طبله کوچک‌تر بودند و در نتیجه، چاپگرهایی که از آنها استفاده می‌‌کردند حجم و وزن کمتری داشتند. این دو نوع چاپگر هم از چکش‌های کوچکی برای ضربه زدن و تشکیل حروف بر روی کاغذ استفاده می‌‌کردند و از نظر کیفینت خط حاصل همان اشکالات چاپگرهای طبله‌ای را داشتند.

پیش از ادامۀ بحث دربارۀ بهبود کارایی چاپگرهای کامپیوتری، شرح مختصری دربارۀ خروجی تصویری روی نمایشگرهای کامپیوتری لازم است. یکی‌ از ابتدایی‌ترین روش‌های نمایش اطلاعات عددی شامل استفاده از نمایشگرهای هفت‌قطعه‌خطی بود، که در بالای شکل ۱۶ دیده می‌‌شود. خاموش یا روشن بودن هفت لامپ کوچک، که بعد‌ها از یکسوکننده‌های منوّر ساخته شدند، شکل ارقام صفر تا ۹ را برای کاربردهایی چون ماشین حساب، ساعت، و دماسنج ایجاد می‌‌کرد. با گسترش کاربرد این نمایشگرها، انواع دیگری از آنها با ۹ یا ۱۴ یا تعداد دیگری از قطعه‌خط‌ها برای نمایش ارقام، حروف و علایم ویژه ساخته شدند که کیفیت نسبتاً خوبی‌ در نمایش حروف بزرگ لاتین داشتند، ولی‌ برای حروف کوچک و برخی‌ علایم ویژه چندان کارا نبودند.

در ایران هم تلاش‌هایی برای کاربرد نمایشگرهای قطعه‌خطی در خط فارسی صورت گرفت. نتیجۀ کار این بود که ارقام فارسی هم با ۷ قطعه خط قابل نمایش‌اند (شکل ۱۷، بالا)، ولی‌ برای نمایش متون حداقل ۱۸ قطعه‌خط لازم است (شکل ۱۷، پایین). هر دوی این طرح‌ها در حد پژوهش و نمونه‌سازی باقی‌ ماندند و به مرحلۀ تولید نرسیدند، چرا که نمایشگرهای قطعه‌خطی کم‌کم از دور خارج شدند و جای خود را به نمایشگرهای نقطه‌ای دادند. آرایه‌ای از چراغ‌ها با ۷ سطر و ۵ ستون برای نمایش خط لاتین در فهرست‌های پرواز فرودگاه‌ها، تابلو‌های ثبت نتایج در میدان‌های ورزشی، و موارد مشابه دیگر کافی‌ بود. هر چه تعداد چراغ‌های مورد استفاده برای هر حرف بالاتر می‌‌رفت، مثلاً ۹ سطر و ۷ ستون، و چراغ‌ها نزدیک‌تر به هم جاسازی می‌‌شدند، کیفیت خط حاصل بالاتر می‌‌رفت.

نمایشگرهای کاتُدی، که مانند تلویزیون‌های قدیمی‌ شامل صفحۀ حساس فسفری و شعاع الکترونیکی بودند‌ که بر آن می‌‌تابید، حروف و علایم را با رسم خطوط مستقیم و منحنی یا با استفاده از سخت‌افزارهای ویژه‌ای موسوم به ”علامت تولیدکن،“ که شعاع الکترونیکی را برای ترسیم علامت مورد نظر هدایت می‌‌کردند، روی صفحۀ نمایشگر می‌‌تاباندند. نهایتاً، طراحان این نمایشگرها به روش بُرداری روی آوردند که در آن صفحۀ نمایش به صورت آرایه‌ای از صفر و یک (نقاط سیاه و سفید) منظور می‌‌شد و شعاع الکترونیکی در حال طی‌ کردن ردیف به ردیف صفحۀ نمایش، برای ایجاد نقاط سیاه و سفید خاموش و روشن می‌‌شد. نمایشگرهای رنگی‌ در واقع سه شعاع جداگانه برای سه رنگ اولیۀ قرمز، آبی‌، و زرد داشتند. نمایشگرهای کاتُدی در نهایت با نمایشگرهای مسطح جایگزین شدند، ولی‌ روش نقطه‌ای نمایش اطلاعات هنوز هم پابرجاست.

شکل ۱۶. نمایشگرهای قطعه‌خطی برای ارقام، حروف الفبای لاتین، و علایم ویژه. تصویر راست برگرفته از  https://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/0/0a/14_Segment_LCD_characters.jpg/220px-14_Segment_LCD_characters.jpg/.

شکل ۱۶. نمایشگرهای قطعه‌خطی برای ارقام، حروف الفبای لاتین، و علایم ویژه. تصویر راست برگرفته از
https://upload.wikimedia.org/wikipedia/en/thumb/0/0a/14_Segment_LCD_characters.jpg/220px-14_Segment_LCD_characters.jpg

 

شکل ۱۷. نمایشگرهای قطعه‌خطی پیشنهادی برای ارقام و حروف الفبای فارسی.

شکل ۱۷. نمایشگرهای قطعه‌خطی پیشنهادی برای ارقام و حروف الفبای فارسی.

 

شکل ۱۸. نمایشگرهای نقطه‌ای اولیه که در فرودگاه‌ها و میدان‌های ورزشی نصب می‌‌شدند. تصویر راست برگرفته از  http://computronics.biz/productimages/prodairport3.jpg/.

شکل ۱۸. نمایشگرهای نقطه‌ای اولیه که در فرودگاه‌ها و میدان‌های ورزشی نصب می‌‌شدند. تصویر راست برگرفته از
http://computronics.biz/productimages/prodairport3.jpg/.

پیشرفت در تکنولوژی چاپ کامپیوتری

طی سال‌ها، روش‌های گوناگون چاپ کامپیوتری ابداع و آزمایش شدند، ولی همۀ آنها نهایتاً جای خود را به روش چاپ نقطه‌ای دادند که شباهت‌هایی به خط کوفی مربع دارد؛ همان که کاشی‌کاران برای نوشتن متون در مساجد، کاخ‌ها، و ساختمان‌های مهم دیگر استفاده می‌کردند (شکل ۱۹، راست). همان‌گونه که یک کاشی‌کار می‌تواند همۀ کاشی‌های یک ردیف را بچیند و بعد به سراغ ردیف بعدی برود، چاپگرهای نقطه‌ای اولیه دارای هفت سوزن در یک ردیف بودند که هر کدام می‌توانستند در یکی از دو حالت بالا و پایین قرار گیرند. فشردن این سوزن‌ها به نوار مرکب و کاغذ بین صفر تا ۷ نقطه را بر روی کاغذ چاپ می کرد. پس از تکمیل چاپ یک ردیف، یا سوزن‌ها به محل ردیف بعدی می رفتند یا کاغذ کمی در جهت عکس حرکت می کرد و این امر تا چاپ تمام صفحه تکرار می شد (شکل ۱۹، چپ). بعد‌ها چاپگرهای نقطه‌ای با سوزن‌های بیشتر در یک یا چند ردیف به بازار آمدند. سوزن‌ها در ردیف‌های مختلف یا با هم مطابق بودند یا کمی نسبت به هم جابه‌جایی داشتند. سوزن‌های مکانیسم چاپ نهایتاً با مرکب‌پاش‌های کوچکی جایگزین شدند که مشکلات ناشی از حرکت مکانیکی سوزن‌ها را حل کرد.

با ایجاد انعطاف‌پذیری در طراحی خط، چاپگرهای نقطه‌ای کیفیت خط حاصل را بالا بردند و در ضمن قابلیت چاپ نقشه، شکل‌های هندسی و هر نقش دیگری را هم داشتند (شکل ۲۰). با کوچک‌تر شدن نقطه‌ها و افزایش آنها در هر اینچ مربع از سطح کاغذ یا صفحۀ نمایشگر، کیفیت خط حاصل به‌تدریج بهبود یافت، چنان‌که امروز به زحمت می‌توان نقطه‌های به‌کار‌رفته در تشکیل حروف و علایم را از هم تشخیص داد. مشکلات ناشی از پیوستگی و اندازه‌های متفاوت حروف فارسی هم از بین رفتند. آنچه تا آن زمان مسئله‌ای سخت‌افزاری بود، به مفهومی نرم‌افزاری (مشخص کردن نقطه‌های تاریک و روشن برای تشکیل دادن هر حرف) تبدیل شد.

طبیعتاً در ایران هم طراحی حروف فارسی به صورت ماتریس‌های نقطه‌ای آغاز شد (شکل ۲۱). پس از طراحی مجموعۀ حروف و علایم مورد نظر، آنها را روی کاغذ کپی می‌کردیم، می‌بریدیم و در ترکیبات مختلف کنار هم قرار می‌دادیم تا کیفیت خط حاصل را ارزیابی کنیم (شکل ۲۱، وسط). اگر از کیفیت خط راضی نبودیم، تغییراتی در شکل حروف و علایم می‌دادیم و ارزیابی را تکرار می‌کردیم. نهایتاً، برای ایجاد این ترکیبات برنامه‌ای نوشتیم و دیگر لازم نبود این کار را به صورت دستی انجام دهیم. همزمان با بهتر شدن طرح‌های ما، اندازۀ ماتریس‌های نقطه‌ای نیز تدریجاً بزرگتر و دقت آنها بیشتر می‌شد که به بالا رفتن خوانایی و زیبایی خط کمک می‌کرد.

تأثیر اندازۀ ماتریس نقطه‌ای بر کیفیت خط حاصل در سمت چپ شکل ۲۲ مشهود است که در آن، حرف R لاتین در ماتریس‌های ۷در۵ و ۱۶در۱۶ با نقاط هم‌پوشان به نمایش درآمده است. جالب آنکه خوانایی خط با سهولت تشخیص آن توسط کامپیوتر رابطه‌ای مستقیم دارد. در یک طرح پژوهشی برای تشخیصِ خودکارِ عناوین روزنامه‌ها-در آن زمان، دقت دستگاه‌های تصویربرداری برای خط معمولی روزنامه کافی‌ نبود-مسئلۀ تفکیک تکه‌ای از متن به حروف تشکیل‌دهندۀ آن بر رسی‌ و حل شد.[16] در سمت راست شکل ۲۲ نتیجۀ تفکیک بخش اول از واژۀ ”تهران،“ شامل سه حرف ”ت “ و ”ه “ و ”ر،“ با کامپیوتر دیده می‌‌شود. نتایج حاصل از این طرح پژوهشی به خودی خود جالب و مفید بودند و به طراحی حروف نقطه‌ای خواناتر هم کمک کردند. طی‌ نزدیک به چهار دهه که از اجرای طرح پژوهشی بالا می‌‌گذارد، رشتۀ شناسایی کامپیوتری متون فارسی پیشرفت چشمگیری کرده است و نتیجۀ جستجوی ”شناسایی حروف فارسی“ در گوگل بیش از ۶ میلیون صفحه است.

روش چاپ یا نمایش نقطه‌ای بالاخره مشکل خروجی فارسی از کامپیوتر را به نحو مطلوبی حل کرد، ضمن آنکه اجازۀ طراحی برخی‌ از مجموعه‌های علایم ویژه و تخصصی را هم به دست داد.[17] در شکل‌های ۲۳ و ۲۴ دیده می‌‌شود که درجۀ بهبود کیفیت خط فارسی از چاپگرهای ضربه‌ای و نقطه‌ای ساده در دهۀ ۱۹۷۰ تا چاپگرهای نقطه‌ای نسل دوم در دهۀ ۱۹۸۰ چشمگیر بوده است. در سه دهۀ اخیر کیفیت خط باز هم بهبود یافته و در نتیجه، روش چاپ و نمایش نقطه‌ای تثبیت شده است.

با رفع مشکلات چاپ و نمایش خط فارسی، بحث‌های گاه و بی‌‌گاه دربارۀ متحول ساختن خط فارسی به منظور تطبیق آن با تکنولوژی و پیش‌گیری از ”عقب افتادگی فرهنگی“[18]‌ هم کمتر شده ا‌ست. این نتیجۀ جانبی موجب خوشحالی است، چون روش درست در پیوند تکنولوژی تطبیق فنون نوین با فرهنگ بومی است و نه تغییر فرهنگ به علت محدودیت‌های فنی. البته، زیاده‌روی در جهت عکس، یعنی‌ اصرار بر خلوص زبان و مقاومت در برابر هر نوع تغییر و تحول، هم مشکل‌آفرین خواهد بود‌.

شکل ۱۹. خط کوفی مربع، که کاشی‌کاران ابداع کردند، و تکنولوژی ابتدایی چاپ نقطه‌ای. تصویر چپ برگرفته از PC Magazine Encyclopedia.

شکل ۱۹. خط کوفی مربع، که کاشی‌کاران ابداع کردند، و تکنولوژی ابتدایی چاپ نقطه‌ای. تصویر چپ برگرفته از PC Magazine Encyclopedia.

 

شکل ۲۰. چاپ نقطه‌ای انعطاف‌پذیر است، ولی به تنهایی همۀ مشکلات را حل نمی‌کند. تصویر وسط برگرفته از  https://blog.gatunka.com/2009/11/03/japanese-computers-still-living-it-8-bit/.

شکل ۲۰. چاپ نقطه‌ای انعطاف‌پذیر است، ولی به تنهایی همۀ مشکلات را حل نمی‌کند. تصویر وسط برگرفته از
https://blog.gatunka.com/2009/11/03/japanese-computers-still-living-it-8-bit

 

شکل ۲۱. طرح‌های نقطه‌ای برای برخی از حروف و ترکیبات فارسی و مقایسۀ آنها با خط لاتین.

شکل ۲۱. طرح‌های نقطه‌ای برای برخی از حروف و ترکیبات فارسی و مقایسۀ آنها با خط لاتین.

 

شکل ۲۲. ماتریس‌های کوچک (۷در۵) و بزرگ (۱۶در۱۶، با نقاط همپوشان) و مثالی از حروف پیوسته.

شکل ۲۲. ماتریس‌های کوچک (۷در۵) و بزرگ (۱۶در۱۶، با نقاط همپوشان) و مثالی از حروف پیوسته.

 

شکل ۲۳. نمونه‌هایی‌ از خط فارسی چاپگرهای کامپیوتری در دهۀ ۱۹۷۰.

شکل ۲۳. نمونه‌هایی‌ از خط فارسی چاپگرهای کامپیوتری در دهۀ ۱۹۷۰.

 

شکل ۲۴. نمونه‌هایی‌ از خط فارسی چاپگرهای کامپیوتری در دهۀ ۱۹۸۰.

شکل ۲۴. نمونه‌هایی‌ از خط فارسی چاپگرهای کامپیوتری در دهۀ ۱۹۸۰.

 

خطوط فارسی و عربی‌ در کامپیوتر‌های امروزی

با گسترش ارتباطات الکترونیکی و شبکه‌های اجتماعی، پیشرفت‌های بسیاری در کیفیت چاپ و نمایش خط فارسی حاصل شده است. در حال حاضر، همۀ سیستم‌های موجود از روش نقطه‌ای برای تولید خط استفاده می‌‌کنند. برای نمونه، باید از بهبود خط فارسی در فیس‌بوک یاد کرد، ولی‌ خطِ بهتر غالباً فراگیر نیست و فقط در گوشه‌هایی‌ از سیستم ظاهر می‌‌شود. مثلاً در سال ۲۰۱۷، پیشنهاداتی برای رفع برخی‌ از مشکلات خط فارسی به فیس‌بوک ارائه دادم و در اواخر همان سال، خط تازه‌ای بر روی ”سکوهای تلفن همراه“ پیاده شد که کیفیت بهتری داشت. اما متأسفانه، سکو‌های کامپیوتری از این پیشرفت‌ها بی‌ بهره ماندند (شکل ۲۵، چپ). در سمت راست شکل ۲۵ نمونۀ خط فارسی یک پایگاه خبری دیده می‌‌شود که کیفیت بسیار خوبی‌ دارد. درسی‌ که از این تحولات باید گرفت این است که کاربران باید همیشه هشیار باشند و در هر موقعیتی مشکلات و ایرادها را به مسئولان گوشزد کنند. با در دست بودن مجموعه‌های بزرگی‌ از متون فارسی در شبکه‌های اجتماعی و سیستم‌های ارتباطی‌ دیگر، هیچ بهانه‌ای برای ارزیابی نکردن کیفیت خط و فقدان نظر خواهی از کاربران برای بهبود آن پذیرفته نیست.

مشکلات تولید خط خوانای فارسی عمدتاً همان‌ها هستند که خواندن کامپیوتری خط را هم دشوار می‌‌کنند. عنوانی از یک روزنامه، که در شکل ۲۶ دیده می‌‌شود و چهار دهه قبل در یک طرح پژوهشی از آن استفاده شد،[19] به خوبی‌ مشکلات تشخیص نقاط اتصال حروف (a)، حروف مشابه (b1, b2)، تفاوت‌های چشمگیر در پهنای حروف (c1, c2)، هم‌پوشی افقی حروف واقع در یک سطر (d)، و هم‌پوشی عمودی بین حروف بلند در سطر‌های مجاور (e) را نشان می‌‌دهد. یکی‌ از نتایج جانبی این پژوهش تعیین پهنای قلم چهار نقطه‌ای (شکل ۲۷، چپ) برای احراز دقت قابل قبول در شناسایی حروف بود. همین پهنای قلم چهار نقطه‌ای ضابطۀ خوبی‌ برای خوانا کردن خط است، چون پهنای چهار نقطه یا بیشتر باعث واضح‌تر شدن انحناها، سوراخ‌ها، و دیگر ویژگی‌های حروف فارسی می‌‌شود (شکل ۲۷).

حال که حد پایینی اندازۀ ماتریس نقطه‌ای را برای تولید خط زیبا و خوانای فارسی می‌‌دانیم، بد نیست اشاره‌ای هم به اندازۀ ماتریس در تولید خط قابل قبول برای کاربردهایی کنیم که باید با هزینۀ کم پیاده شوند.[20] نتایج شبیه‌سازی با ماتریس‌های ۷در۵، ۷در۲¸۹، و ۹در۲¸۹ در بخش وسطی شکل ۲۸ دیده می‌‌شوند. وقتی‌ که یکی‌ از ابعاد ماتریس را به صورت ۲¸m می‌‌نویسیم، منظور این است که m نیم‌ستون داریم که نقاط آنها نسبت به یکدیگر کمی‌ جا‌به‌جا شده‌اند. این‌گونه ماتریس‌ها در نمایش خطوط مایل و منحنی بهتر از ماتریس‌های مستطیلی عمل می‌‌کنند.

شکل ۲۵. نمونۀ خط نقطه‌ای فارسی از فیس‌بوک نگارنده (سمت چپ) و یک پایگاه خبری.

شکل ۲۵. نمونۀ خط نقطه‌ای فارسی از فیس‌بوک نگارنده (سمت چپ) و یک پایگاه خبری.

 

شکل ۲۶. برخی‌ از مشکلات شناسایی متون چاپی فارسی.

شکل ۲۶. برخی‌ از مشکلات شناسایی متون چاپی فارسی.

 

شکل ۲۷. روش‌های به‌کار‌رفته و نتایج حاصل از شناسایی خودکار متون چاپی فارسی.

شکل ۲۷. روش‌های به‌کار‌رفته و نتایج حاصل از شناسایی خودکار متون چاپی فارسی.

از آنجا که چاپ یا نمایش برخی‌ از حروف قدبلند فارسی بیشتر از حروف دیگر مشکل‌زاست، شبیه‌سازی جداگانه‌ای برای این حروف صورت گرفت که پاره‌ای از نتایج آن در قسمت بالا و سمت راست شکل ۲۸ برای سه ماتریس ذکرشده دیده می‌‌شوند. در همان‌جا نتایج چاپ یا نمایش با ماتریس‌های دارای پهنای متغیر نیز ثبت شده‌ا‌ند. نتیجۀ نهایی این بود که ماتریس نقطه‌ای با ابعاد ۹در۲¸۹ کوچک‌ترین اندازه‌ای است که می‌‌توان برای حداقل خوانایی قابل قبول به کار برد.

هنگامی که به خطوط ریزتر برای نمایش متن روی نمایشگرهای محدود تلفن‌های همراه و برخی‌ دستگاه‌های الکترونیکی‌ ارزان‌قیمت نیاز داریم، دو راه در پیش داریم. اول آنکه حروف کوچک‌تری را به کار بگیریم. مجموعه‌های حروف در اندازه‌های مختلف ارائه می‌‌شوند که به آن اندازۀ حرف یا ”پوینت“ می‌‌گویند (شکل ۲۹، بالا). حروف با اندازۀ ۲۰ معمولاً نصف حروف با اندازۀ ۴۰ نیستند، چون افزایش خوانایی خط حکم می‌‌کند که برخی‌ جزئیات در حروف با اندازۀ کوچک‌تر با اغراق نمایش داده شود تا حروف مشابه از هم تمیز داده شوند. روش دوم کوچک کردن خطی حروف از راه فشرده‌سازی است. این کاری است که مثلاً در هنگام نمایش نقشه‌ای بزرگ بر روی صفحۀ کوچک تلفن همراه صورت می‌‌گیرد و همۀ عوامل نقشه، از جمله حروف و کلمات روی آن، به یک نسبت فشرده می‌‌شوند. نیمۀ پایین شکل ۲۹ تفاوت‌های دو روش را نشان می‌‌دهد.

در پایان این بخش، اشاره‌ای هم به حروف فارسی مورد استفاده در برنامه‌های مایکروسافت و از جمله واژه‌پرداز وُرد می‌‌کنیم. شکل ۳۰ برخی‌ از این مجموعه‌های حروف را نشان می‌‌دهد که متأسفانه در حال حاضر، چهار گونۀ اول علی‌رغم نام‌های متفاوت از نظر شکل یکسان‌اند. شاید برنامه بر این باشد که این چهار گونه در آینده از هم متمایز شوند. می‌‌بینیم که حروف ارائه‌شده از نظر زیبایی و خوانایی متفاوت‌اند. شاید بتوان گفت که خطوط کالیبری و دوبی‌ در مجموع بهترین‌اند-به خط‌های بزرگ‌شده در سمت چپ شکل ۳۰ توجه کنید. در خط کوری‌یر، اشکالات متداول حروف با پهنای یکسان به چشم می‌‌خورند، ولی‌ این‌گونه حروف کاربردهایی هم دارند و گاه مفید واقع می‌‌شوند.

غیر از نمایش و چاپ اطلاعات به منظور خواندن متون، خطاطی با حروف هنری گوناگون نیز گاه مورد توجه است. پایگاه NastaliqOnline.ir امکاناتی را برای نمایش خطوط نستعلیق و شکسته و غیره در اختیار کاربران قرار می‌‌دهد. متن مورد نظر در یک جعبۀ مستطیل شکل وارد شده و سپس فرمان ”خطاطی کن“ صادر می‌‌شود. نتیجۀ خطاطی به صورت تصویر jpg به کاربر بازمی‌‌گردد که قابل کپی‌ کردن و چسباندن در جاهای دیگر است. شکل‌های ۳۱ و ۳۲ حاوی مثال‌هایی در این زمینه‌ا‌ند.

شکل ۲۸. برخی‌ از نتایج حاصل از پژوهشی با هدف تعیین حداقل اندازۀ ماتریس‌های نقطه‌ای برای ارائۀ خط فارسی.

شکل ۲۸. برخی‌ از نتایج حاصل از پژوهشی با هدف تعیین حداقل اندازۀ ماتریس‌های نقطه‌ای برای ارائۀ خط فارسی.

 

شکل ۲۹. حروف فارسی با اندازه‌های متفاوت و تأثیر کاهش اندازۀ خط با کاربرد حروف کوچک‌تر یا فشرده‌سازی تصویری.

شکل ۲۹. حروف فارسی با اندازه‌های متفاوت و تأثیر کاهش اندازۀ خط با کاربرد حروف کوچک‌تر یا فشرده‌سازی تصویری.

 

شکل ۳۰. مثال‌هایی از حروف فارسی واژه‌پرداز مایکروسافت وُرد و خطوط حاصله.

شکل ۳۰. مثال‌هایی از حروف فارسی واژه‌پرداز مایکروسافت وُرد و خطوط حاصله.

 

شکل ۳۱. نمونه‌های تولید خطوط نستعلیق (راست) و شکسته (چپ) در پایگاه NastaliqOnline.ir.

شکل ۳۱. نمونه‌های تولید خطوط نستعلیق (راست) و شکسته (چپ) در پایگاه NastaliqOnline.ir.

 

شکل ۳۲. نمونه‌هایی‌ از دو خط دیگر که کامپیوتر تولید کرده است: عثمان طه (راست) و نیریزی (چپ). تولیدشده با ابزار NastaliqOnline.ir.

شکل ۳۲. نمونه‌هایی‌ از دو خط دیگر که کامپیوتر تولید کرده است: عثمان طه (راست) و نیریزی (چپ). تولیدشده با ابزار NastaliqOnline.ir.

 

نتیجه‌گیری و بیان مشکلات باقی‌‌مانده
پس از ۵۰ سال تلاش و نوآوری، هنوز هم در مقولۀ تولید خط زیبا و خوانای فارسی به پایان راه نرسیده‌ایم. البته افزایش سال‌به‌سال کیفیت و دقت نمایشگرهای کامپیوتری، که در نوع اِچ‌دی حاوی ۱۹۲۰در۱۰۸۰ نقطه‌ا‌ند و در ماورای اِچ‌دی ۳۸۴۰در۲۱۶۰ نقطه دارند، کمک بزرگی‌ است. چاپگرهای امروزی هم بسیار دقیق‌اند و حتی ارزان‌ترین آنها که برای مصارف شخصی‌ و خانگی ساخته می‌‌شوند توانایی چاپ حداقل ۶۰۰ نقطه در هر اینچ را دارند. بنابراین، می‌‌توان گفت که مشکل امروز ما فقدان امکانات سخت‌افزاری نیست، بلکه به طراحی حروف و الگوریتم‌های پردازش متن بازمی‌‌گردد. باید آنچه را که در این ۵۰ سال آموخته‌ایم با کاربرد روش‌های تجربیِ‌ علمی‌ و بهره‌گیری از نظرخواهی‌های گسترده به کار گیریم.

یکی‌ از زمینه‌هایی‌ که در آن به کار بیشتر نیاز داریم بررسی رابطۀ تنگاتنگ بین زیبایی و خوانایی خط است. در این خصوص، به‌کارگیری روش مشارکت جمعی‌ و نظرخواهی‌هایی که در آن دو خط متفاوت کنار هم قرار داده شده و از کاربران درخواست می‌‌شود که آنها را از دید زیبایی و خوانایی ارزیابی‌ کنند، کارساز خواهد بود. دیگر، مسائل قالب‌بندی متون است، به‌خصوص هنگامی که با متون دو یا چندزبانه سروکار داریم. یکی‌ از دلایل مشکلات ترکیب خطوط فارسی و لاتین در یک متن جهت‌های متفاوت نگارش است. اگر مثلاً بخواهیم در میان یک متن فارسی عبارت English text را بیاوریم، بسته به آنکه این عبارت در کجای سطر قرار بگیرد (وسط یا نزدیک انتها که در نتیجه باید تمام یا بخشی از آن به سطر بعدی انتقال یابد)، احتمال بروز اشکال وجود دارد. علایم نقطه‌گذاری و انواع پرانتزها، که نوع باز و بسته‌شان در فارسی و لاتین عکس یکدیگرند، نیز گاه مسئله‌سازند.

گسترش چشمگیر تعداد کاربران چاپگرها و نمایشگرهای فارسی انگیزۀ لازم را برای بهبود کیفیت خط فارسی ایجاد کرده است. این کاربران باید فعال باشند و از ابراز نظر نگریزند و از این راه به بهبود سیستم‌ها کمک کنند. طراحی یک صفحه‌کلید دو زبانۀ فارسی‌-لاتین، که استفاده از آن در همۀ محیط‌های کاربردی به سادگی‌ ممکن باشد، و بهبود کیفیت سیستم‌های تشخیص خودکار حروف فارسی از دیگر گام‌های مهم اولیه‌ا‌ند. علاوه بر تلاش برای بهتر کردن سیستم‌های موجود ورودی و خروجی فارسی، باید نگاهی‌ هم به آنچه که در راه است بیاندازیم. ورودی صوتی به زبان انگلیسی‌ پیشرفت چشمگیری داشته است، ولی‌ برای ورودی صوتی فارسی هنوز در ابتدای راهیم.[21] همین امر در مورد خروجی صوتی هم صدق می‌‌کند.[22]

غیر از مطالعات دربارۀ چاپگرها و نمایشگرهای گوناگون، باید نگاهی‌ هم به خود خط فارسی بیاندازیم تا ویژگی‌‌های آن و نحوۀ برخورد با ضرورت‌های زیبایی و خوانایی آن را بهتر بشناسیم. در اینجا به ذکر دو نمونه از کارهایی که در زبان انگلیسی‌ با خط لاتین صورت گرفته و می‌‌توان آنها را به زبان و خط فارسی تعمیم داد اکتفا می‌‌کنیم.

در کتابی که نگارنده برای یکی‌ از درس‌های دورۀ کارشناسی ارشد راجع به مقابله با خرابی‌ها و اشتباهات کامپیوتری به کار گرفته است،[23] پیوست اول حاوی جدولی‌ است که آمار اشتباهات تایپی را در وارد کردن دستی‌ اطلاعات به کامپیوتر به دست می‌دهد. بر طبق این جدول، حروف و علایمی‌ که کمترین اشتباه (کمتر از ۱ درصد) در ورود آنها صورت می‌گیرد عبارت‌اند از W، M، 3، 7، A، 9، C، E. حروفی که احتمال اشتباه در آنها پنج برابر بیشتر است (حدود ۵ درصد) عبارت‌ند از N، 0، 5، G ،V ،J. اشتباه‌برانگیز‌ترین حروف در زبان انگلیسی‌ Z (۱۳ درصد) و‌ I (۲۵ درصد) هستند. واضح است که اشتباه‌برانگیز بودن و خوانایی خط و حروف رابطه‌ای نزدیک دارند، ولی‌ به نظر نمی‌‌رسد که این رابطه در خط فارسی بررسی‌ شده باشد.

در متون انگلیسی‌ و برخی‌ زبان‌های دیگر، معیار سهولت درک به تفصیل مطالعه شده است.[24] سهولت درک، که با خوانایی فرق دارد، با کلمات مورد استفاده (کوتاه یا بلند، متداول یا نادر)، ساختار جملات (کوتاه و ساده یا بلند و پیچیده) و ویژگی‌های ظاهری متن (نوع حروف، اندازه، رنگ و غیره) ارتباط دارد. مفهوم خوانایی محدودتر است و به شکل حروف و علایم، فواصل بین آنها و شکل هندسی کلمات بستگی دارد. مثلاً برای شناسایی واژۀ English، مغز انسان پیش از توجه به حروف موجود در آن به شکل ظاهری (بالا و پایین رفتن، انحناها و غیره) توجه می‌‌کند. ظاهراً مطالعاتی در این زمینه در خط فارسی صورت نگرفته است، ولی‌ برای خط عربی‌ دست‌کم یک مرجع موجود است.[25]

امید می‌رود که این مقاله مکملی بر مقالات مروری پیشینی، که حدود چهار دهه قبل انتشار یافته‌اند،[26] باشد و نقشی در ثبت و گسترش اطلاعات مرتبط با پایه‌گیری فناوری کامپیوتر در ایران ایفا کند.

[1]‌صورت دیگری از این مقاله پیش از این در دو سخنرانی با عنوان ”کامپیوتر و مشکلات نگارش فارسی“ به زبان‌های فارسی در ۱۹ نوامبر و انگلیسی در ۲۰ نوامبر ۲۰۱۷ در سلسله سخنرانی‌های دوزبانۀ برنامۀ ایران‌شناسی دانشگاه یو‌سی‌ال‌اؚی عرضه شده است. از گردانندۀ سخنرانی‌ها، خانم دکتر نیره توحیدی، و سایر دست‌اندرکاران و حامیان آن برنامه صمیمانه سپاس‌گزارم. نقش نگارنده در پژوهش‌ها و راهکارهایی که در این مقاله به آنها اشاره می‌رود عمدتاً طبقه‌بندی مسائل، جمع‌بندی، و گزارش بوده است. مشکلات مورد بحث بزرگ‌تر از آن‌اند که یک نفر به تنهایی قادر به حلشان باشد. همکارانم در دانشگاه صنعتی شریف، آقایان دکتر فرهاد مودّت و مهندس آرمن نهاپتیان، در ابتدای این راه نقش مهمی ایفا کردند. همکاران دیگر دانشگاه‌های ایران و پژوهشگران و مهندسان سازمان‌های دولتی و بخش خصوصی و دانشجویان دورۀ کارشناسی ارشد دانشگاه صنعتی نیز در حل مسائل دست داشته‌اند. لازم به توضیح است که اشاره به مشکلات خط فارسی در این مقاله صورت‌های دیگر زبان فارسی، از جمله دَری، اُردو، و پَشتو را هم در بر می‌گیرد و مشکلات خط عربی هم عمدتاً شبیه فارسی است.

[2]Farhad Mavaddat and Behrooz Parhami, “Informatics in Iran: Problems and Prospects,” Proc. Int’l Conf. Computer Applications in Developing Countries (Thailand: Bangkok, August 1977), 121-133.

[3]Peter D. Dunn, Appropriate Technology: Technology with a Human Face (London: The MacMillan Press, 1979).

[4]Behrooz Parhami, “University Education in Computer Science and Technology: The New Iranian Plan,” Proc. IFIP 4th World Conf. on Computers in Education (Norfolk, August 1985), 923-930; Behrooz Parhami, “Computer Science and Engineering Education in a Developing Country: The Case of Iran,” Education and Computing, 2:4 (1986), 231-242.

[5]See Behrooz Parhami and Vida Daie, “Glossary of Computers and Informatics: English/Persian,” Informatics Society of Iran (May 1981).

[6]Behrooz Parhami, “Standard Farsi Information Interchange Code and Keyboard Layout: A Unified Proposal,” Journal of Institution of Electrical and Telecommunications Engineers, 30:6 (1984), 179-183.

[7]Behrooz Parhami and Mahmood Taraghi, “Automatic Recognition of Printed Farsi Texts,” Pattern Recognition, 14:1-6 (1981), 395-403.

[8]Iranian Plan and Budget Organization, Final Proposal for the Iranian National Standard Information Code (INSIC), Persian and English versions, 1980.

[9]Gilbert Lazard, “The Rise of the New Persian Language,” The Cambridge History of Iran: Period from the Arab Invasion to the Saljuqs (Cambridge: Cambridge University Press, 2008), vol. 4, 566-594.

[10]Willem M. Floor, “Čāp,” in Encyclopedia Iranica, vol. I/7, 760-764; available online at http://www.iranicaonline.org/articles/cap-print-printing-a-persian-word-probably-derived-from-hindi-chapna-to-print-see-turner-no/.

[11]Nile Green, “Persian Print and the Stanhope: Industrialization, Evangelicalism, and the Birth of Printing in Early Qajar Iran,” Comparative Studies of South Asia, Africa, and the Middle East, 30:3 (December 2010), 473-490.

[12]Institute of Standards and Industrial Research of Iran, Character Arrangement on Keyboards of Persian Typewriters (Tehran: ISIRI, 1976).

[13]بهروز پرهامی، آشنایی با کامپیوتر (تهران: طلوع آزادی، 1363).

[14]See Parhami, “Standard Farsi Information Interchange Code and Keyboard Layout.”

[15]See Parhami, “Standard Farsi Information Interchange Code and Keyboard Layout;” Iranian Plan and Budget Organization, Final Proposal for the Iranian National Standard Information Code.

[16]See Parhami and Taraghi, “Automatic Recognition of Printed Farsi Texts.”

[17]Behrooz Parhami, “Optically Weighted Dot-Matrix Farsi and Arabic Numerals,” Proc. 3rd Jerusalem Conf. Information Technology 78 (North-Holland, 1978), 207-210.

[18]Maryam Borjian and Habib Borjian, “Plights of Persian in the Modernization Era,” Handbook of Language and Ethnic Identity: The Success-Failure Continuum in Language and Ethnic Identity Efforts (Oxford: Oxford University Press, 2011), vol. 2, 254-267.

[19]See Parhami and Taraghi, “Automatic Recognition of Printed Farsi Texts.”

[20]Behrooz Parhami, “On Lower Bounds for the Dimensions of Dot-Matrix Characters to Represent Farsi and Arabic Scripts,” Proc. 1st Annual CSI Computer Conf. (Tehran, December 1995), 125-130.

[21]Hossein Sameti et al., “Nevisa: A Persian Continuous Speech Recognition System,” Proc. 13th Int’l CSI Computer Conf. (Berlin: Springer, 2008), 485-492.

[22]Mohammad Hadi Bokaei et al., “Niusha: The First Persian Speech-Enabled IVR Platform,” Proc. 5th IEEE Int’l Symp. Telecommunications (2010), 591-595.

[23]Robert W. Bailey, Human Errors in Computer Systems (New Jersey: Prentice Hall, 1983).

[24]Mostafa Zamanian and Pooneh Heydari, “Readability of Texts: State of the Art,” Theory & Practice in Language Studies, 2:1 (2012), 43-53.

[25]N. Chahine, “Reading Arabic: Legibility Studies for the Arabic Script” (Leiden University, Doctoral Dissertation, Faculty of the Humanities, 2012).

[26]Behrooz Parhami and Farhad Mavaddat, “Computers and the Farsi Language: A Survey of Problem Areas,” Information Processing 77: Proc. IFIP World Congress (Amsterdam: North Holland, 1977), 673-676; Behrooz Parhami, “On the Use of Farsi and Arabic Languages in Computer-Based Information Systems,” Proc. Symp. Linguistic Implications of Computer-Based Information Systems (New Delhi, India, November 1978), 1-15; Behrooz Parhami, “Impact of Farsi Language on Computing in Iran,” Mideast Computer, 1 (September 1978), 6-7; Behrooz Parhami, “Language-Dependent Considerations for Computer Applications in Farsi and Arabic Speaking Countries,” System Approach for Development: Proc. IFAC Conf. (Amsterdam: North-Holland, 1981), pp. 507-513.

شراب ایرانی در جام فرنگی: نگاهی به فرم فضایی بوف کور

 رضا قنادان Reza Ghanadan، دانش‌آموختۀ دکتری زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه لنکستر انگلستان، پیش از انقلاب استادیار دانشگاه فردوسی مشهد، مدیرکل روابط فرهنگی و بین‌المللی آن دانشگاه بود. پس از انقلاب در دانشگاه‌های جورج‌تاون، واشنگتن و نیز کالج نُووا به تدریس مشغول بود. او که مسئولیت یکی از برنامه‌های انگلیسی آموزش و پرورش شهر واشنگتن را برعهده داشت در تابستان 1397 در امریکا درگذشت. از مشرق پیاله و معنای معنا از آثار اوست.

آنچه در این نوشته می‌خوانید بررسی بوف کور، اثر درخشان صادق هدایت، از دیدگاه مدرنیسم است. بی‌درنگ باید افزود که موضوع صادق هدایت و مدرنیسم بحث تازه‌ای نیست. صاحب‌نظران قابلی، چه ایرانی و چه غربی، در این زمینه سخن گفته و وضعیت بوف کور را در پیوند‌  با برخی از آثار مدرنیستی تا اندازه‌ای روشن ساخته‌اند. موضوع این نوشته گسترش این بحث، اما با روایت و جزئیات تازه‌ای است. برای کسانی که آشنایی چندانی با مدرنیسم ندارند، لازم است نخست تصویری کوتاه از آن در این بحث عرضه شود. این تصویر فشرده برگرفته از بحث گسترده‌ای است که در جای خالی معنا: مدرنیسم و پسامدرنیسم آورده‌ام. منظور از مدرنیسم اشاره به جنبشی است که در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم در فرانسه بال گشود؛ در سال ۱۹۰۸ با پیدایش کوبیسم چهرۀ تازه‌ای از آن شکوفا شد؛ در سال‌های پیش از جنگ جهانی اول با انتشار داستان محاکمه، اثر فرانتس کافکا، و نخستین جلد از کتاب در جستجوی زمان از دست رفته، نوشتۀ مارسل پروست، تجلیات آن در داستان‌سرایی به نمایش در‌آمد و در سال ۱۹۲۲، با چاپ شاهکاری از جیمز جویس با نام اولیس و شعر سرزمین بایر، آفریدۀ ‌تی. اِس. الیوت، به بالاترین نقطۀ اوج خود رسید. در سال ۱۹۲۴، با به میدان آمدن سورئالیسم، شاخۀ تازه‌ای از آن سر بر کشید. از سال ۱۹۳۰، در انحصار نمایشنامه‌های ساموئل بکت قرار گرفت و سرانجام در سال ۱۹۳۷، با چاپ شاهکار دیگری از جیمز جویس با نام شب زند‌ه‌داری فینگن‌ها و تابلوی گرونیکا، اثر پیکاسو، در سال ۱۹۳۹ نشان داد که همچنان از نیروی آفرینش‌ فراوان برخوردار بوده است.

حضور صادق هدایت در پاریس و آشنایی نزدیک او با جنبش مدرنیسم در همین سال‌ها صورت گرفت. هدایت در سال ۱۹۲۴ عازم پاریس شد و این سالی بود که مدرنیسم در این شهر در اوج بود. سورئالیسم به همت آندره برتون (André Breton, 1896-1966) در همین سال پایه‌گذاری شد و اولیس جیمز جویس توجه منتقدان را بر خود متمرکز ساخت و شهرتش به منزلۀ اثری تکان‌دهنده در حال گسترش بود. بنابراین، برای نویسندۀ کنجکاوی چون هدایت، اقامت در پاریس، در این زمان حضور در بستر حاصل‌خیزی بود که ابزار رشد روزافزون او را در جهتی سازگار با ذهنیت ادبی و هنری‌اش فراهم آورد. پس از بازگشت به تهران، اشتیاق او برای شناخت بیشتر آثار مدرنیستی همچنان ادامه یافت. فریدون هویدا در نخستین جلسۀ آشنایی خود با او که از طریق برادرش، امیرعباس هویدا، در کافه فردوس، معروف به کافه فردوسی، صورت گرفت، سخن از کتاب تهوع سارتر به میان ‌آورد و هدایت که آن را نخوانده بود از او خواست فردای همان روز به خانه‌اش برود و کتاب را به او برساند. این خود آغاز دوستی عمیق و پایداری میان این دو شد که بعدها در پاریس نیز ادامه یافت. هدایت زمانی در هندوستان به نوشتن بوف کور پرداخت که گسترۀ خاص و گوناگون مدرنیسم را پیموده و بخش عمده‌ای از آثار درون این جنبش و وابسته‌ به آن را از نزدیک حس کرده بود. چنان که مصطفی فرزانه، دوست نزدیک هدایت، در آشنایی با صادق هدایت می‌گوید، هدایت معتقد بود که ادبیات جهان را باید به دو بخش تقسیم کرد: ادبیات پیش از جویس و ادبیات بعد از جویس. اینکه هدایت ادبیات پیش از جویس را به سخره می‌گرفت و بر کل آن خط بطلان می‌کشید نه فقط نشان می‌دهد که به قلب پیام مدرنیسم دست یافته بود، بل در ارزیابی خود از جایگاه جویس در این جنبش هم به بیراهه نرفته بود.

دربارۀ آثار مدرنیسم در بوف کور سخن بسیار است و، چنان که گفته شد، منتقدان قابلی جای‌جای رد پای برخی از نویسندگان این جنبش را در این داستان ردیابی کرده‌اند. برخی از این ردیابی‌ها‌ منجر به کشف قطعات و رویدادهایی در بوف کور شده است که چنانچه با نگاهی سطحی به آنها‌ بنگریم، فکر می‌کنیم انگار هدایت از آنچه خوانده است با تصرفاتی اندک نسخه برداشته است. قطعاتی از ژرار دو نر‌وال (Gérard de Nerval, 1808-1855) و ریلکه (René Karl Wilhelm Johann Josef Maria Rilke, 1875-1926) ما را با نمونه‌هایی از این دست رو‌به‌رو می‌سازند. این داوری حاصل مشاهداتی است سطحی که فقط از عدم شناخت درست هدایت سرچشمه می‌گیرد. صاحب‌نظرانی که شناخت عمیق‌تری از هدایت دارند و در آثار او به پژوهش پرداخته‌اند با این پرسش رو‌به‌رو می‌شوند که مایه‌گیری هدایت از مدرنیسم را چگونه باید توضیح داد. یکی از اینان مایکل بیرد (Michael Beard) است که از به کار بردن واژه‌هایی چون ”تأثیر“ یا ”نفوذ“ و غیره در این زمینه اکراه دارد و هم‌زمان نمی‌تواند واژۀ مناسب و تازه‌ای برای توضیح این پیوند پیچیده پیدا کند.

مصطفی فرزانه این نکته را روشن ساخته که چنان که هدایت خود به او گفته است، در نوشتن بوف کور هر واژه و اسمی را با آگاهی کامل برگزیده و از هر کتابی که از مدرنیست‌ها خوانده است به دقت یادداشت برداشته و در جای خود از این یادداشت‌ها بهره برده است. قطعات یادشده از ژرار دو نروال و ریلکه نیز بی‌شک از روی آگاهی تبلور یافته و فقط با کندوکاو عمیق‌تر در پیرامون آنها می‌توان به منطق درونی پیوندشان با کل داستان دست یافت.

یکی از راه‌هایی که امکان می‌دهد موضوع مایه‌گیری هدایت از مدرنیسم را تا اندازه‌ای توضیح داد این است که بکوشیم آن را در پرتو برخی از ویژگی‌های مشترک میان بوف کور و آثار مدرنیستی روشن سازیم. آنچه در نوشتۀ ‌حاضر صورت می‌گیرد همین روش است. پیش از هر چیز یادآوری این نکته لازم است که بوف کور مانند هر اثر هنری دیگر متکی بر دو عنصر بنیادی است: فرم و محتوا. همچنان که مایکل بیرد عنوان کرده است، داستان مورد بحث داستانی است با فرم غربی و محتوای ایرانی. منظور از فرم غربی این داستان مجموعۀ ساختاری است که بر ویژگی‌های هنری پدیدآورندۀ مدرنیسم تکیه زده‌اند.

اینک لازم است به بررسی این ویژگی‌ها بپردازیم. یکی از خصلت‌های عمدۀ مدرنیسم قهر هنرمندان این جنبش از تاریخ و طبیعت است. قهر نویسنده از تاریخ شفاف‌ترین بیان خود را در جمله معروفی از جیمز جویس می‌یابد که می‌گوید ”تاریخ خواب وحشتناکی است که می‌کوشم از آن بیدار شوم.‌“[1] در گذشته، یا به گفتۀ هدایت در ادبیات پیش از جویس، ژانرهای گوناگون ادبیات با نوعی ”تقلید“ (imitation) از عناصر موجود در دو بُعد پدیدآورندۀ دنیای برون، یعنی طبیعت و تاریخ، ‌شکل می‌بست. از این رو، دریافت کنندۀ هنر، چه خواننده شعر و داستان یا چه نگرنده یک تابلوی نقاشی، حتی در نخستین نگاه در برابر چشم‌اندازی ملموس قرار می‌گرفت که ریشه در شناخت او از نظم غالب بر جهان برون داشت و به این سبب، حداقل ویژگی‌های لازم را برای ایجاد نوعی ارتباط با او فراهم می‌ساخت. با پیدایش مدرنیسم و روی گردانیدن هنر از تاریخ و طبیعت، موضوع تقلید به منزلۀ سرچشمۀ آفرینش‌های هنری که از بحث‌های افلاطون و ارسطو بر جا مانده بود از صحنه بیرون رفت. همگام با این دگرگونی، ساختارها و صورت‌های ”طبیعی“ از گسترۀ هنر رخت بربستند و جای خود را به نقش‌هایی دادند که بی‌اعتنا به قوانین و محدودیت‌های چیره بر جهان واقعی عینیت یافته بودند و به این سبب، نمونه‌ای از آنها در دنیای بیرون قابل ردیابی نبود. این دگرگونی دست هنرمندان را باز گذاشت تا خلاقیت خود را به مؤثرترین صورت ممکن در تحقق بخشیدن به آرمان‌های نوآوری به کار گیرند.

در بوف کور نیز موضوع قهر نویسنده از تاریخ و طبیعت نمودهای روشنی دارد. توضیح این نکته لازم است که قهر هنرمندان مدرنیست از دنیای بیرون با‌ آنچه دربارۀ هدایت گفته شد از انگیزۀ یگانه‌ای سرچشمه نمی‌گرفت. قهر نویسندگان و شاعران مدرنیست از اعتراضی برمی‌خاست که در برابر پیامدهای بحران‌ساز مدرنیته، به‌ویژه ابتذال حاکم بر گرایش‌های طبقۀ بورژوازی، از اوایل قرن نوزدهم صورت پذیرفت. در خصوص هدایت اما باید گفت که قهر وی از جامعه خصلتی است ذاتی و این خصلت از همان آغاز، یعنی پیش از آشنایی‌اش با جنبش مدرنیسم، در او وجود داشت. آنچه در اینجا باید تأکید کرد تأثیر همانندی است که این عنصر در شکل بخشیدن به داستان هدایت بر جا گذاشته و او را زیر چتر مدرنیسم جا داده است. در داستان بوف کور، مانند برخی از داستان‌های مدرنیستی، با چهره‌هایی رو‌به‌رو می‌شویم که با داده‌های علم روان‌شناسی و معیارهای شناخت شخصیت تعریف‌پذیر نیستند. گویاترین این شیوۀ برخورد را در قهر راوی داستان از جامعه می‌بینیم که پیوسته از آن به صورت ”دنیای رجاله‌ها“ نام می‌برد. برای نمونه، در یکی از صحنه‌ها‌می‌خوانیم:

حالم که بهتر شد تصمیم گرفتم بروم خودم را گم بکنم . . . از خانه فرار کردم؛ از نکبتی که مرا گرفته بود گریختم؛ بدون مقصود معینی از میان کوچه‌ها، بی تکلیف از میان رجاله‌هایی که همه آنها قیافه‌های طماع داشته و دنبال پول و شهوت می‌دویدند گذشتم. من احتیاجی  به دیدن آنها نداشتم، چون یکی از آنها نمایندۀ باقی دیگرشان بود؛ همۀ آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلی‌شان می‌شد.[2]

همچنان که در برخی از داستان‌های مدرنیستی، مانند آثار کافکا، می‌بینیم، گریز نویسنده از واقعیت در شیوۀ پرداختن به شخصیت‌های داستان نمایان می‌شود. در بوف کور نیز همین ویژگی وجود دارد. هر یک از شخصیت‌ها‌ را انگار به صورت معمایی می‌بینیم که به جای انگیزه‌های شناخته‌شدۀ روانی و گرایش‌های قابل ارزیابی شخصیتی، کشش‌های رمزگونه و تفسیر‌پذیر باعث رفتارشان در هر موقعیتی می‌شود. روی گردانیدن هدایت از قالب‌ها و محدودیت‌های جهان برون او را به توصیف برخی از همان صحنه‌ها و رویدادهایی وامی‌دارد که در داستان محاکمه کافکا به چشم می‌خورند. راوی داستان بوف کور را مانند ک.، شخصیت محوری داستان محاکمه، در محیطی می‌یابیم که از هرگونه هویت جغرافیایی تهی است. خانه‌ای که در آن زندگی می کند از نظر او یک زندان است و آنچه را که در بیرون این زندان می‌بیند  ”خانه‌های خاکستری رنگ با اشکال هندسی عجیب و غریب، مکعب، منشور، مخروطی با دریچه‌های کوتاه و تاریک دیده می‌شد. ‌این دریچه‌ها بی‌در و بست، بی‌صاحب، و موقت به نظر می‌آمدند. مثل این بود که هرگز یک موجود زنده نمی‌توانست در این خانه‌ها مسکن داشته باشد.‌“[3]

از آنجا که اجزای داستان خارج از قالب‌ها و معیارهای طبیعی شکل یافته‌اند، به رویدادهایی برمی‌خوریم که ذهن را به سوی مداری حاکی از  ”رئالیسم جادویی“  (magic realism) سوق می‌دهند. گویاترین نمونۀ این‌گونه پیشامدها زمانی صورت می‌گیرد که مردی سرزده به اتاقش پا می‌گذارد و به او می‌گوید عموی اوست و از هندوستان آمده است. راوی به پستوی اتاقش می‌رود تا شرابی را که در آنجا نگه داشته است برای پذیرایی او بیاورد. اما همین که می‌خواهد بغلی شراب را از روی رف بردارد، به وجود روزنه‌ای پی می‌برد که تاکنون ندیده است. این روزنه چشم‌اندازی را به سوی یکی از موضوع‌های کانونی داستان باز می‌کند. شراب را با خود به داخل اتاقش می‌‌برد، اما می‌بیند که عمویش رفته است. به درون پستو بازمی‌گردد تا شراب را سرجایش بگذارد. هم‌زمان نگاه دیگری به مکانی که روزنه را در آنجا دیده بود می‌اندازد، اما درمی‌یابد که از روز‌نه هیچ خبری نیست و به جای آن دیوار سیاه و تاریکی می‌بیند که هیچ روزنه و منفذی در آن به چشم نمی‌خورد. آنچه دست نویسنده را در گنجاندن پیشامد رموز وهم‌گونه‌ای از این نوع آزاد می‌گذارد روی گرداندن او از قوانین طبیعت و معیارهای دست‌وپاگیر حاصل از آنهاست. در برخی از آثار کافکا، به‌ویژه در داستان محاکمه، با صحنه‌هایی از همین دست روبه‌رو می‌شویم. طبیعت غافلگیرکنندۀ این رویداد در بوف کور و اینکه دور از انتظار خواننده رخ می‌دهد، یادآور نوع پیشامدهایی است که زیر نفوذ گرایش معروف به رئالیسم جادویی تبلور می‌یابند. ویژگی دیگر مدرنیسم که هدایت از آن بهره گرفته، شگردهای سورئالیستی در ژانرهای گوناگون هنر است. سورئالیسم مکتبی است که در سال ۱۹۲۴ به دست آندره برتون در پاریس پایه‌گذاری شد و خیزش‌های چشمگیر و بارآوری را در شاخه‌های گوناگون هنر در اروپا آشکار ساخت. اتکای هنرمند در این گستره بر روان ناخودآگاه است و رویگردانی هنرمند از دنیای برون و پناه بردن به جهان درون، منشأ آفرینش‌های ادبی قرار می‌گیرد. با توجه به یافته‌های راهگشای فروید در این زمینه، روان ناخودآگاه به هنرمند امکان ‌داد عناصر وهم‌آور و رؤیاگونه‌اش را با محتویات عرصۀ آگاه ذهن درآمیزد و با این شیوه، هنر را میدان بازتاب واقعیت‌های فراسوی این دو، یعنی سورئالیسم یا فوق رئالیسم، سازد. مبتکر اصطلاح سورئالیسم آپولینر (Guillaume Apollinaire, 1880-1918)، شاعر فرانسوی، بود که از دوستان نزدیک پیکاسو و یکی از شیفتگان هنر کوبیسم به شمار می‌رفت. اما فلسفۀ این جنبش به دست آندره برتون در بیانیه‌ای با عنوان  مانیفست سورئالیسم (Manifestoes of Surrealism) انتشار یافت. برتون که خود از دوستان فروید بود و شخصاً با او ملاقات کرده بود، توانست فلسفۀ سورئالیسم را با کاوش دقیق در نظریۀ او مبنی بر ذهن ناخودآگاه و شیوه‌های کارکرد آن موجودیت بخشد. هدایت در سال ۱۹۲۴، یعنی در همان سالی به اروپا رفت که برتون یافته‌های مکتب سورئالیسم را انتشار داده بود. بی‌شک نویسنده‌ای با زمینه و روحیۀ ‌او نمی‌توانست به این بروز بی‌سابقۀ هنری بی‌اعتنا بماند. بنابراین، با ورود به اروپا هم از آغاز کار خود را در محیط ‌حاصل‌خیزی یافت که به آرمان‌های داستان‌سرایی او در اثرگذارترین صورت ممکن پاسخ می‌گفت. چند سال بعد که فریدون هویدا نظر آندره برتون را دربارۀ بوف کور خواستار شد، او از آن به عنوان یکی از بیست کتاب بزرگ قرن بیستم یاد کرد. این خود نشانۀ آشنایی عمیق هدایت با سورئالیسم و به کار بستن هنرمندانۀ شیوه‌های آن در بوف کور است. آنچه هدایت را در این زمینه یاری کرد یافته‌های فروید پیرامون آفرینش‌های هنری است که با بهره‌گیری از روش‌های رؤیا تحقق می‌یابد. دانسته است که هدایت با نظریۀ فروید در این زمینه آشنایی کامل داشت.

برخوردهای سورئالیستی هدایت داستان بوف کور را به صورت رؤیا یا بهتر است گفته شود کابوس هولناکی به تصویر می‌آورد که در آن، مانند آنچه در عالم خواب می‌بینیم، رویدادها نه فقط بر اصول منطق استوار نیستند، بلکه به دیدۀ ما عجیب و غریب و گیج‌کننده و ناممکن می‌نمایند. برای نمونه، پیش از آنکه راوی جسد دختر اثیری را تکه‌تکه کند و تکه‌ها را داخل چمدان بگذارد، تصمیم می‌گیرد از صورتش تصویری بکشد. چند بار به این کار دست می‌زند، اما از آنچه می‌کشد راضی نیست. هرچه به صورت او نگاه می‌کند، نمی‌تواند حالت چشمانش را به خاطر بیاورد. ناگهان می‌بیند گونه‌های او اندک‌اندک گل می‌اندازد و چشم‌های بی‌اندازه باز و متعجب او به صورتش نگاه می‌کند. اما دوباره چشم‌هایش به هم می‌رود. اگرچه این لحظه زیاد به درازا نمی‌کشد، ولی کافی است که راوی بتواند حالت چشم‌هایش را بگیرد و روی کاغذ بیاورد. این بار دیگر نقاشی را پاره نمی‌کند. به خیالش می‌رسد دختر اثیری زنده شده است. آهسته به او نزدیک می‌شود، اما از نزدیک بوی مُردۀ تجزیه‌شده‌ای را حس می‌کند که روی تنش کرم‌های کوچک در هم می‌لولند. راوی نیز مانند خوانندۀ داستان در شگفتی می‌ماند که چطور چشم‌های یک مُرده باز و دوباره بسته می‌شود. این نمونه‌ای از نوع رویدادهایی است که کیفیت رؤیا‌گونه و وهم‌آلود رایج در فضای سورئالیستی را در بوف کور تقویت می‌کند.

در جای دیگری از داستان، راوی خود را در یک شهر مجهول و ناشناس می‌یابد.

خانه‌های عجیب و غریب به اشکال هندسی، بریده‌بریده، با دریچه‌های متروک سیاه اطراف من بود. مثل اینکه هرگز جنبنده‌ای نمی‌توانست در آنها مسکن داشته باشد، ولی دیوارهای سفید آنها با روشنایی ناچیزی می‌درخشید و چیزی که غریب بود-چیزی که نمی‌توانستم باور کنم-در مقابل هر یک از این دیوارها می‌ایستادم، جلو مهتاب، سایه‌ام بزرگ و غلیظ به دیوار می‌افتاد، ولی بدون سر بود. سایه‌ام سر نداشت.[4]

تکرار پیشامدهای مرموز و تکان‌دهنده‌ای از این‌گونه است که بوف کور را در قالب یک کابوس وحشتناک، از نوع آنچه فقط در عالم خواب ممکن است، به تصویر می‌کشاند. در جای دیگری از داستان، صدای یک دسته گشتی مست از توی کوچه بلند می‌شود که دسته‌جمعی آوازی می‌خوانند. راوی هراسناک خود را از کنار پنجره کنار می‌کشد و تصمیم می‌گیرد در تاریکی ببیند. ناگهان می‌بیند که  ”آنجا هیکل ترسناکی نشسته بود. تکان نمی‌خورد. نه غمناک بود و نه خوشحال. هر دفعه که برمی‌گشتم توی تخم چشمم نگاه می‌کرد . . . همین که بلند شدم پیه‌سوز را روشن کنم، آن هیکل هم خود به خود محو و ناپدید شده بود. رفتم جلو آیینه. به صورت خود دقیق شدم، تصویری که نقش بست به نظرم بیگانه آمد، باور نکردنی و ترسناک بود.‌“[5] در این تصویر که بار دیگر یادآور صحنه‌هایی از داستان محاکمه کافکاست، کارکرد شیوه‌های رؤیا که بنا بر یافته‌های فروید از ضمیر ناخودآگاه برمی‌خیزند در شگردهای سورئالیستی روشن است.

در تعریف سورئالیسیم گفتیم که عناصر وهم‌آور و رؤیاگونه از روان ناخودآگاه سرچشمه می‌گیرند و با درآمیختن با محتویات عرصۀ آگاه ذهن به گستره‌ای فراسوی واقعیت راه می‌یابند. از این روست که صحنه‌هایی عجیب و غریب و ناسازگار با عادت‌های ادراکی انسان از نوع آنچه دیدیم، پیش روی ما قرار می‌گیرند. یکی از تکان‌دهنده‌ترین ماجراهایی که در فضای سورئالیستی بوف کور رخ می‌دهد ماجرایی است که در سرگذشت پدر و عموی راوی روی داده است. مادر راوی، بوگام داسی، رقاص معبد لینگم در هندوستان است و پدرش که در آن کشور مشغول تجارت بوده است سخت عاشق او می‌شود و به مذهب دختر رقاص، یعنی مذهب لینگ، درمی‌آید و سرانجام با او ازدواج می‌کند. اما پس از چندی که بوگام آبستن می‌شود، او را از خدمت معبد بیرون می‌کنند. پدر راوی برادری دوقلو دارد که از نظر قیافه و اخلاق شبیه اوست. وقتی بوگام داسی را می‌بیند او نیز عاشقش می‌شود و سرانجام او را گول می‌زند. همین که قضیه کشف می‌شود مادر راوی می‌گوید که هر دوی آنها را ترک خواهد کرد، مگر اینکه پدر و عموی او آزمایش مارناگ را بدهند و هر کدام از آنها که زنده ماند به او تعلق خواهد داشت. آزمایش از این قرار است که دو برادر را در یک اتاق تاریک مثل سیاه‌چال با یک مارناگ بیندازند و هر یک از آنها را که مار گزید، فریادی برمی‌آورد و مارافسار در اتاق را باز می‌کند و دیگری را نجات می‌دهد و بوگام داسی به او تعلق می‌گیرد. پدر و عموی راوی را در اتاق مخصوصی با مارناگ می‌اندازند. اما به جای فریاد اضطراب‌انگیز، ناله‌ای مخلوط با خنده‌ای چندش‌آور بلند می‌‌شود. در را که باز می‌کنند، عموی راوی از اتاق بیرون می‌آید،

ولی صورتش پیر و شکسته و موهای سرش از شدت بیم و هراس، صدای لغزش و سوت مار خشمگینی که چشم‌های گرد و شرر‌بار و دندان‌های زهرآگین داشته و بدنش مرکب بوده از یک گردن دراز که منتهی به یک برجستگی شبیه به قاشق و سر کوچکش می‌شده، از شدت وحشت عمویم با موهای سفید از اتاق خارج می‌شود. مطابق شرط و پیمان بوگام داسی متعلق به عمویم می‌شود. یک چیز وحشتناک، معلوم نیست کسی که بعد از آزمایش زنده بوده پدرم یا عمویم بوده است.[6]

با الهام از بررسی موشکافانۀ رضا براهنی، گودالی را که این آزمایش در آن صورت می‌گیرد ‌می‌توان نهاد رحم مادر دانست که در حقیقت راوی از آن به دنیا آمده است. اما بنا بر یافته‌های اوتو رنک (Otto Rank, 1884-1939)، درد حاصل از زخم زایش چنان است که سبب می‌شود بچه تمام آنچه را که در رحم بر او گذشته از یاد ببرد.

در صحنۀ دیگری از داستان شاهد حرکت اسب‌هایی هستیم که کالسکۀ نعش‌کش را به سوی شاه‌عبدالعظیم می‌‌برند.  می‌خوانیم که  ”اسب‌ها نفس زنان به راه افتادند، از بینی آن‌ها بخار نفس‌شان مثل لوله دود در هوای بارانی دیده می‌شد و خیزهای بلند ملایمی برمی‌داشتند. دست‌های لاغر بلند آن‌ها مثل دزدی که طبق قانون انگشت‌هایش را بریده و در روغن داغ فرو کرده باشند آهسته، بلند و بی‌صدا روی زمین گذاشته می‌شد.‌“[7] اشاره به گام‌های بلند و هم‌زمان بی‌صدای اسب‌ها نشان می‌دهد که بار دیگر با عنصری خیالی و وهم‌آور و ناهمساز با منطق حاکم بر دنیای واقعی روبه‌رو هستیم. به عبارت دیگر، در اینجا نیز مانند سایر آثار سورئالیستی به نماهایی برمی‌خوریم که پیدا کردن نمونه‌هایی از آنها در دنیای واقعی ناممکن است.

در اینجا توضیح نکته‌ای لازم است. چنان که آندره برتون در مانیفست سورئالیسم بیان می‌کند، انگیزۀ این جنبش ارتقای روان ناخودآگاه است که به دیدۀ او در طول تاریخ در سایۀ خردگرایی تام پنهان مانده و اکنون که جنبه‌های راهگشای آن در پرتو یافته‌های فروید نمایان شده، لازم است به مثابه مهم‌ترین عنصر شناخت روان آدمی مورد توجه قرار گیرد. اما وقتی سورئالیسم را به صورت جزئی از جنبش فراگیر مدرنیسم می‌بینیم، آنچه را که اعتراض به بورژوازی دانستیم، در پیوند با انگیزۀ سورئالیسم نیز اهمیت می‌یابد. از این دیدگاه، شیوه‌های سورئالیستی هنر در اروپا را باید به صورت انتقامی از طبقۀ نوکیسۀ بورژوا تلقی کنیم که به جای هنر ناب و جدی جذب ابتذال برآمده از برخی از پیامدهای بحران‌زای مدرنیته شده‌اند. به عبارت دیگر، شگردهای سرگیجه‌آور سورئالیستی را باید نوعی ”دهن‌کجی“ به این طبقۀ نوکیسه دانست که از فهم هنر اصیل و جدی و علاقه به آن عاجز مانده‌اند. از این زاویۀ دید، شیوه‌های مغشوش و گیج‌کنندۀ سورئالیستی در داستان بوف کور را می‌توان به صورت ”‌اخ و تف“ هدایت به دنیای رجاله‌ها تلقی کرد که به دیدۀ او،  ”بی‌حیا و احمق“ و ”متعفن“ هستند. هدایت نیز مانند برخی از هنرمندان مدرنیست از هر فرصتی برای گیج کردن خواننده و پیچ دادن ذهن او در مسیر پر پیچ و خم و وهم‌آور روایت بهره می‌گیرد. کمتر لحظه‌ای در طول داستان پیش می‌آید که خواننده با قاطعیت بتواند بگوید آنچه پیش چشمانش رخ داده حقیقی یا رؤیا بوده است. همخوان با این فضا، آنچه راوی را به سوی حادثه‌ای می‌کشاند عنصری ناگفتنی و مرموز و غیرارادی است و این خود شکاف میان داستان بوف کور و مخاطب ناآگاه را افزایش می‌دهد. آنچه را که می‌توان بر این جنبه افزود، حساسیت در برابر ملاحظات سانسور است که اجازه نمی‌دهند ماجراهای روایت در قالب‌های شفاف‌تری تبلور عینی یابند.

ویژگی مشترک دیگری که بوف کور را زیر چتر مدرنیسم جا می‌دهد بهره‌گیری هدایت از عنصر فرم در داستان است. یکی از مفردات نمایان فرم در هر داستانی نوع زمانمندی رویدادها در اثر است. بوف کور مانند بسیاری از داستان‌های مدرنیستی فاقد زمان تاریخی است. منظور از زمان تاریخی زمان پیوسته و افزاینده است که از نقطۀ مشخصی به حرکت درمی‌آید و با تکیه بر معیارهایی چون صبح و ظهر و شب از یک سو و گذشته و حال و آینده از سوی دیگر به پیشامدها‌ هویتی زمانی می‌بخشد. آنچه به حرکت زمان کیفیت ملموسی می‌دهد، رشد شخصیت‌ها و دگرسانی پدیده‌ها در زمینۀ تاریخی اثر است. به گفته مایکل هالینگتن (Michael Hollington, b. 1942)،  ”زمان برای داستان‌نویسان قرن نوزدهم ابزاری است که در آن افراد چه به صورت فردی و چه جمعی رشد می‌کنند، امیدها و جاه‌طلبی‌ها به ثمر می‌رسند یا اینکه نقش بر آب می‌شوند، رویدادها لحظات بحرانی تغییرات را آشکار می‌سازند. رشد فردی عنصری مهم در زندگی انسان‌ها تلقی می‌شود و دربرگیرندۀ  صورتی منطقی به شمار می‌آید. قوانین روان‌شناختی علت و معلول در کنش‌ها و واکنش‌های میان شخصیت و محیط احتمالی عمل می‌کنند.‌“[8] هالینگتن می‌افزاید که نویسندگان مدرنیست به هیچ یک از این اصول پایبند نیستند و رشد یکپارچۀ فرد در زمان را اندیشه‌ای گمراه‌کننده و برخاسته از بورژوازی می‌دانند. آنچه هالینگتن پیرامون نویسندگان مدرنیست می‌گوید دربارۀ بوف کور نیز صادق است. به عبارت دیگر، در این داستان رشدی از نوع آنچه گذشت صورت نمی‌گیرد. به جای فرمی زمانمند، بوف کور دارای بافتی است در‌هم‌تنیده که زمان در آن کیفیت سنتی خود را از دست داده و به جای آن، بستری چندلایه، در‌ هم‌تنیده و حاکی از رویدادهای وابسته به زمان‌های گوناگون شکل گرفته است. همچنان که در جای دیگری پیرامون نویسندگان مدرنیست گفته‌ام،[9] این ویژگی به بوف کور امکان می‌دهد که ذهن خواننده را هم‌زمان در چند لایه پیش برد.

اگر بخواهیم سخن مایکل هالینگتن را دربارۀ مدرنیسم ادامه دهیم، باید بگوییم با ناپدید شدن ساختار زمانمند، در بوف کور شکلی صورت می‌پذیرد که می‌توان از آن به عنوان ”فرم فضایی“  (spatial form) نام برد، در این معنا که به جای زمان پیوسته و افزایندۀ بیرونی، وضعیتی حاکی از هم‌زمان کردن رویدادها در یک لحظۀ روان‌شناختی از نظر ما می‌گذرد که در آن، گذشته ‌و حال و آینده به صورت فشرده‌ای در هم ادغام شده‌اند. از زبان راوی داستان که خود می‌داند در چنین وضعیتی به دام افتاده است می‌شنویم که می‌گوید:  ”همه فکرهایی که عجالتاً در کله‌ام می‌جوشد، مال همین الان است. ساعت و دقیقه و تاریخ ندارد. یک اتفاق دیروز ممکن است برای من کهنه‌تر و بی‌تأثیرتر از یک اتفاق هزار سال پیش باشد. شاید از آنجایی که همه روابط من با دنیای زنده‌ها بریده شده، یادگارهای گذشته جلوم نقش می‌بندد؛ گذشته، آینده، ساعت، روز، ماه و سال همه برایم یکسان است.‌“[10]

 

بوف کور مانند اولیس دارای زمانی است دورانی که ما را با بازگشت پیوستۀ رخدادها روبه‌رو ‌می‌سازد. در این گستر‌ه، پیشامدها را بازتابی از نوعی ”مونتاژ فضایی‌“ می‌‌بینیم که در قالب حوادثی خیالی در یک جریان زمانی تعریف‌ناپذیر تجلی می‌یابند. بافت پیچیده و درهم‌تنیدۀ بوف کور ناشی از تکرار اسطور‌ه‌ای صحنه‌ها در طول داستان است. به عبارت دیگر، ساختار بوف کور را باید به صورت صفحۀ ‌مدوری تصور کنیم که در طول داستان به چرخش درمی‌آید و با هر چرخش صحنه‌ای را از پیش ما می‌گذراند. این صحنه دربرگیرندۀ چشم‌اندازی است که نمایی از آن یا پاره‌هایی از آن از نظر ما گذشته است. با هر دیدار تازه از این نما، آنچه در گذشته از آن دیده‌ایم در ذهن تداعی می‌شود. چنین است که رفته‌رفته ساختاری چندلایه شکل می‌گیرد و چنان که گفتیم، ذهن را هم‌زمان در چند لایۀ معنایی پیش می‌راند. حرکت دورانی داستان از زمانی آغاز می‌شود که راوی لکاته را کشته و ماجرا به پایان رسیده است. بنابراین، ساختاری را می‌‌بینیم که پایان آن در آغاز و آغاز آن در پایان به هم گره می‌خورند و دایره را کامل می‌سازند. عنصر محوری این دایره که بازگشت پیوستۀ آن حرکت دورانی روایت را ممکن می‌سازد صحنه‌ای است متکی بر یک چشم‌انداز. یک روز که مصادف با سیزده نوروز است، مردی سرزده وارد اتاق راوی می‌شود و خود را عموی او معرفی می‌کند. راوی برای پذیرایی از او به پستوی اتاقش می‌رود تا یک بغلی شراب موروثی را که مادرش از هندوستان برایش فرستاده بیاورد. چنان که پیش از این دیدیم، ناگهان از وجود روزنه‌ای در هواخور رف آگاه می‌شود. از درون روزنه ‌می‌بیند

در صحرای پشت اتاقم پیرمردی قوز کرده، زیر درخت سروی نشسته بود و یک دختر جوان، نه یک فرشتۀ آسمانی جلو او ایستاده، خم شده بود و با دست راست، گل نیلوفر کبودی به او تعارف می‌کرد؛ در حالی که پیرمرد ناخن انگشت سبابۀ دست چپش را می‌جوید. دختر درست در مقابل او واقع شده بود، ولی به نظر می‌آمد که هیچ متوجه اطرافش نمی‌شد . . . مثل این بود که با ‌چشم‌هایش مناظر ترسناک و ماوراء طبیعی دیده بود که کسی نمی‌توانست ببیند . . . لب‌های گوشت‌‌آلوی نیمه‌باز، لب‌هایی که مثل این بود که تازه از یک بوسۀ گرم طولانی جدا شده، ولی هنوز سیر نشده بود . . . لطافت اعضا و بی‌اعتنایی اثیری حرکاتش از سستی و موقتی بودن او حکایت می‌کرد. فقط یک دختر رقاص بتکدۀ هند ممکن بود حرکات وزین او را داشته باشد . . . وقتی که من نگاه کردم، گویا می‌خواست از روی جویی که بین او و پیرمرد فاصله داشت بپرد، ولی نتوانست. آنوقت پیرمرد زد زیر خنده، خندۀ ‌خشک زننده‌ای بود که مو را بر تن راست می‌کرد.[11]

این چشم‌انداز نه فقط زندگی راوی را از ریشه دگرگون می‌سازد، بل سرچشمۀ نمادینی جلوه ‌می‌کند که اجزای رمزگونۀ آن جای‌جای ابزار پیوند میان شخصیت‌ها، رویدادها، و اشیای طبیعت را فراهم می‌سازد. فضای سورئالیستی داستان نیز از درون همین آشیانه بال می‌گشاید. اشاره‌هایی چون درخت سرو، پیرمرد قوزکرده، دختر سیاهپوش، گل نیلوفر کبود، جوی میان این دو، خنده چندش‌آوری که مو را به تن راست می‌کند، و جویدن ناخن انگشت سبابه دست چپ از جمله عناصری هستند که قابلیت‌های تداعی‌کننده و دلالت‌آور تصویر را به ثمر می‌رسانند.

این چشم‌انداز خود تکرار نقشی است که راوی بر روی جعبۀ قلمدانش می‌کشیده. از او می‌شنویم که می‌گوید:

نمی‌دانم چرا موضوع مجلس همۀ نقاشی‌های من از ابتدا یک جور و یک شکل بوده است. همیشه یک درخت سرو می‌کشیدم که زیرش یک پیرمردی قوزکرده شبیه جوکیان هندوستان عبا به خودش پیچیده، چمباته نشسته و دور سرش شالمه بسته بود و انگشت سبابۀ دست چپش را به حالت تعجب به لب گذاشته بود. رو‌به‌روی او دختری با لباس سیاه بلند، خم شده به او گل نیلوفری تعارف می‌کرد. چون میان آنها یک جوی آب فاصله داشت، دستم بدون اراده این تصویر را می‌کشید.[12]

با نقش روی قلمدان لحظۀ گویایی از چندزمانی و چندلایه‌ای بودن ساختار بوف کور شکل می‌پذیرد، چرا که این نقش با تکرار تصویری تبلور می‌یابد که نقاشی ”صد سال و شاید هزاران سال پیش نقاشی کرده است.‌“[13] منظور از این اشاره تصویری است که روی کوزۀ راغه به چشم می‌خورد.

روشن‌ترین عامل پیوست میان شخصیت‌ها و رویدادها پیرمرد قوزکرده است که مانند جوکیان هند دور سرش را شالمه بسته، زیر درخت سرو نشسته و هر بار خندۀ زشت و زننده‌ای از او سر ‌می‌زند که مو را به تن آدم راست می‌کند. موردی از چرخش دورانی ساختار بوف کور که صحنه‌های گذشته را تداعی می‌کند زمانی در مدار آگاهی خواننده قرار می‌گیرد که راوی می‌خواهد جسد دختر اثیری را به خاک بسپارد. به این منظور، برای یافتن کمک از خانه بیرون می‌رود. ”در آن حوالی دیاری دیده نمی‌شد، کمی دورتر، درست دقت کردم، از پشت هوای مه‌آلود پیرمردی را دیدم که قوز کرده و زیر یک درخت سرو نشسته بود. صورتش را که با شال گردن پهنی پیچیده بود، دیده نمی‌شد. آهسته نزدیک او رفتم هنوز چیزی نگفته بودم، پیرمرد خنده دورگۀ ‌‌خشک و زننده‌ای کرد ‌به طوری که موهای تنم راست شد.‌“[14] این شخصیت صاحب کالسکه نعش‌کش است که هر روز مرده‌ها را به شاه‌عبدالعظیم می‌برد تا اجسادشان را در آنجا به خاک بسپارد. چنان که خواهیم دید، در حقیقت نعش‌کش همان پیرمرد زیر درخت سرو است که از روزنۀ پستوی اتاقش دیده می‌شد. همان‌طور که در مسیر داستان پیش می‌رویم، با مشاهدۀ تصویر او در قالب شخصیت‌های گوناگون شاهد بازگشت لحظات گذشته هستیم که با چند اشارۀ کوتاه ذهن را هم‌زمان در چند لایۀ معنایی قرار می‌دهند، با این اشاره‌هاست که چهرۀ پیرمرد زیر درخت سرو به تصویر نعش‌کش و تصویر نعش‌کش از یک سو به تصویر عموی او و پدر لکاته و از سوی دیگر به نمودی از صورت پیرمرد خنزر پنزری پیوند می‌خورد. همین که آخرین چرخش روایت به پایان می‌رسد، تغییراتی در قیافۀ راوی صورت می‌گیرد که او را نیز به شکل پیرمرد خنزر پنزری درمی‌آورد. از این زاویۀ دید، درمی‌یابیم که همۀ شخصیت‌های مرد داستان بوف کور یک نفر بیش نیست که در صحنه‌های گوناگون با نماهای متفاوت آشکار می‌شود، همچنان که دو زن اصلی داستان، یعنی دختر اثیری و لکاته، نیز دو چهره از یک شخصیت به شمار می‌روند. در صحنۀ آخر که به قتل لکاته منجر می‌شود، راوی از جا بلند می‌شود عبای زردی را که دارد روی دوش می‌اندازد، شال گردنش را دور سرش می‌پیچد و قوز می‌کند. همین که پی می‌برد لکاته مرده است، به سرفه می‌افتد، ”ولی این سرفه نبود، صدای خندۀ زشت و زننده‌ای بود که مو را به تن راست می‌کرد.‌“[15]

جزء دیگر تصویر که در محتوا بخشیدن به حیات ‌نمادین داستان نقش عمده‌ای دارد دختر سیاهپوش است. این همان دختر اثیری است که راوی با دیدن او به کلی دگرگون می‌شود. ”چشم‌های مورب ترکمن که یک فروغ ماوراء طبیعی و مست کننده داشت، در عین حال می‌ترسانید و جذب ‌می‌کرد.‌“[16] این تصویر که چند بار در طول داستان باز می‌گردد، تکرار پیشامدی است که در دوران کودکی برای راوی رخ داده است. اما در این نمود، دختر اثیری تبدیل به لکاته شده است. در حقیقت، می‌توان گفت لکاته نمای زمینی دختر اثیری است که به صورت یک ”فرشته آسمانی“ ‌در طول داستان تجلی می‌یابد. یکی از عناصری که دو لایه بودن داستان را ملموس می‌سازد و به خوانندگان امکان می‌دهد ذهن خود را هم‌زمان در دو قلمرو جدا از هم به کار گیرد، چهرۀ دوگانۀ همین حقیقت است.

با وجود ساختار مدرنیستی به معنای غربی واژه، به‌ویژه فضای سورئالیستی آن، بوف کور داستانی است تمام‌عیار ایرانی که به هیچ روی هنگام خواندن آن خود را در فضایی بیگانه و ناسازگار با تجربیات خود در جایگاه فرزندان پرورش‌یافته در دامن فرهنگ ایرانی احساس نمی‌کنیم. شگردهای متکی بر فرم غربی داستان چنان در هاضمۀ محتوای ایرانی آن فرو رفته‌اند که هیچ مزاحمتی در خوانش بوف کور به منزلۀ یک اثر ایرانی ایجاد نمی‌کنند. با آنکه جزئیات داستان با بهره‌گیری از زبان سربسته یا نماد به تصویر آمده‌اند و نماد شگردی است که در نمود مدرن خود با سنت‌های غربی درآمیخته، هدایت اجازه نداده است که این ویژگی بر هویت ایرانی داستان خدشه‌ای‌ وارد سازد. نشانه‌های شاخص فرهنگی چون صدای خروس، صدای اذان، صدای نقاره، و صدای چند گشتی مست که شوخی‌های هرزه می‌کنند و آوازی محلی می‌خوانند در شمار عناصری‌اند که هرگونه مزاحمتی را از سوی شگردهای غربی خنثی می‌سازند.

یکی از ویژگی‌های شاخص هویت ایرانی داستان بوف کور زبان آن است که جای‌جای با لحظاتی از نفیس‌ترین اشعار فارسی پهلو می‌زند. مصداق این گفته را می‌توان در قطعه معروف زیر به روشنی مشاهده کرد:

شب پاورچین پاورچین می‌رفت، گویا به اندازۀ کافی خستگی در کرده بود. صداهای دوردست خفیف به گوش می‌رسید، شاید یک مرغ یا پرندۀ رهگذری خواب می‌دید، شاید گیاهان می‌روییدند، در این وقت ستاره‌های رنگ‌پریده، پشت توده‌های ابر ناپدید می‌شدند، روی صورتم نفس ملایم صبح را حس کردم و در همین وقت، بانگ خروس از دور بلند شد.[17]

در این قطعه، نیروی تخیل هدایت در آفرینش تصویر شعری و موسیقی برخاسته از خوش کنار هم نهادن آواها و واژه‌ها به یکی از نقطه‌های اوج خود می‌رسد و بی‌شک ما را از مهارت نویسندگی هدایت آگاه می‌سازد.

اندیشمندان محور نمادین بوف کور را در پیرمرد خنزر پنزری می‌بینند و به اعتبار کوزۀ راغه‌ای که سرانجام به چنگ می‌آورد، او را  زبان رمزگونه‌ای برای ارزش‌های ایران باستان می‌دانند. در نوشتۀ ‌حاضر محور نمادین داستان پیرمرد نشسته زیر درخت سرو است. از این زاویۀ دید، داستان بوف کور تجسم عینی جامعه‌ای است که زیر فشار اختناق حاصل از نظام دیکتاتوری بسیاری از کیفیت‌های انسانی خود را از دست داده است. منظور از نظام دیکتاتوری در این چارچوب، اشاره به نظام خودکامه‌ای است که با در هم تنیدن خواست‌های فرهنگی، مذهبی و سیاسی، اعضای جامعه را از به ثمر رساندن گرایش‌های فردی‌شان محروم ساخته و از این رهگذر، امکان رشد آنها را در مقام افرادی سالم، متعادل و تکامل‌یافته خنثی کرده است. ادامۀ حیات در چنین جامعه‌ای مستلزم تحمل تضاد دردناکی میان خواست‌های درونی و شرایط تحمیلی محیط است. کسانی که در چنین جامعه‌ای زیسته‌اند خوب می‌دانند که لازمۀ ادامه زندگی در جامعۀ اختناق‌زده، تن دادن به نوعی عمل جراحی در حیطۀ اخلاقی هر فرد است. در این پیوند است که معنای نمادین بوف کور به صحنه می‌آید. در تصویر محوری داستان، پیرمرد نشسته در زیر درخت سرو نمایندۀ نظام دیکتاتوری جامعه و تعیین کنندۀ ارزش‌های تحمیلی است که هر یک از افراد لازم است در برابر آنها هویت فردی خود را نادیده انگارند. ابزار نیرومندی که او برای تحقق بخشیدن به این خواست در دست دارد، درخت سرو است. در فرهنگ‌ غرب، درخت سرو درختی است یادآور مرگ، زیرا به عنوان درخت گورستان شناخته شده، یعنی درختی که منشأ غذایی آن اجساد مردگان است. به عبارت دیگر، درخت سرو درختی است که تنها بر روی گور انسان‌ها می‌تواند خودش را سرپا نگه دارد. می‌دانیم که از کنار این درخت یک جوی آب می‌گذرد. از این جوی در داستان بوف کور به  ”نهر سورن“ یاد شده و نهر سورن، بنا بر پژوهش‌های دالتون دانیل، نهری است افسانه‌ای که شمشیر شهیدی در آن شسته شده و از این رو آب این نهر به خون آغشته شده است. بنابراین، آب که معمولاً ابزاری برای شستن و تطهیر است در اینجا خاصیت پاک‌کننده‌اش را به کلی از دست داده است. این عنصر دیگری است که مایۀ تهدیدکنندۀ این تصویر را افزایش می‌دهد. پارۀ دیگری از این تصویر با نمایی از دختر سیاهپوش محتوا می‌گیرد. ‌می‌بینیم که دختر سیاهپوش می‌خواهد گل نیلوفر کبودی را به پیرمرد تقدیم کند و به این منظور ‌می‌کوشد از روی جوی آب بپرد، اما موفق نمی‌شود. دختر سیاهپوش تجسمی از وجدان فردی است که به حقیقتی ناهمساز با خواست‌های جامعه دست یافته و می‌خواهد جامعه را از وجود آن آگاه سازد. در بودائیسم-که می‌دانیم هدایت با آن آشنا بوده-دست یافتن به گل و چیدن آن نماد کشف حقیقت است. نیلوفر کبود گلی است که سحرگاهان و هنگام طلوع آفتاب با زیبایی و طراوت خارق‌العاده‌ای باز می‌شود و هرچه خورشید بالاتر می‌رود از طراوت آن کاسته می‌شود، به‌طوری که با فرا رسیدن ظهر به کلی پژمرده می‌شود و از بین می‌رود. این گل را می‌توان ماهیت طبیعی انسان تلقی کرد که در آغاز زندگی پاک و زیبا و دست‌نخورده است، اما همین که رفته‌رفته رشد می‌کند، چون نمی‌تواند خودش را با گرمای جهنمی حاصل از خورشید اختناق وقف دهد، پژمرده ‌می‌شود و از ‌بین می‌رود. میان عمر کوتاه گل نیلوفر و درخت سرو پیوند وارونه‌ای وجود دارد، زیرا ‌می‌دانیم درخت سرو درختی است که در تمام فصل‌های سال سبز است، یعنی نه از گرمای تابستان و نه از سرمای زمستان هراس دارد، در حالی که مرگ گل نیلوفر با فرا رسیدن ظهر به سراغش ‌می‌آید. در این تصویر، گل هم‌زمان نشانۀ آشکار شدن نخستین دورۀ بلوغ اخلاقی است که طی آن، وجدان فردی می‌کوشد خارج از اعمال نفوذ پیرمرد و سوای ارزش‌های از پیش تعیین ‌شدۀ اجتماعی، معیاری را فقط بر اساس شناخت منطق و انصاف خودش بیابد. این گل که از روی حسن نیت و صداقت از طرف دختر سیاهپوش به پیرمرد تقدیم می‌شود بیان سربستۀ معیار فردی است، اما واکنش پیرمرد در برابر رفتار دختر چیست؟ پیش از هر چیز تعجب، برای اینکه مطلقاً انتظار چنین گستاخی‌‌را ندارد. و بعد تحقیر، تمسخر و اقدام به نابود کردن و همۀ اینها در آن خندۀ خشک و دورگه‌ای که مو را بر تن راست می‌کند بازتاب می‌یابد. جزئیات دیگر تصویر حکایت از نابودی دختر می‌کنند. اول اینکه می‌بینیم لباس سیاه پوشیده و این به مفهوم آن است که ‌می‌داند چنین دنیایی جای او نیست و به این سبب مرگ خود را از پیش عزا گرفته است. جوی آب نیز نشان می‌دهد که پیوند میان این دو ناممکن است. همین که می‌خواهد از روی آن بپرد و خود را به پیرمرد نزدیک کند، خندۀ دورگه و چندش‌آور او در فضا طنین می‌اندازد. اینکه راوی در نخستین نگاه عاشق دختر سیاهپوش می‌شود به مفهوم آن است که دختر را تجسمی از ذات درونی و ماهیت طبیعی خود می‌بیند. مدت زمانی که صرف جستجوی او می‌کند برابر است با دورانی که وجدان فردی در حال رشد است. وقتی به مرحله‌ای می‌رسد که از استقلال رأی او حکایت دارد و مثل گیاهی که سرانجام از خاک بیرون می‌زند، این دختر هم جلو راهش سبز می‌شود و خودش را در اختیار او می‌گذارد. اما همین که به اتاقش پا می‌گذارد، مثل گل نیلوفری که در برابر نور خورشید پلاسیده می‌شود از بین می‌رود. با آنکه راوی می‌بیند دختر سیاهپوش در حال مردن است، بی‌اختیار به طرف شراب بغلی می‌رود و آن را به زور در حلق او فرو می‌ریزد. این همان شرابی است که مادرش در آن زهر مارناگ ریخته و از هندوستان برایش هدیه داده است. کوشش راوی برای مسموم کردن دختر سیاهپوش در مرحله‌ای از پیشرفت استبداد صورت می‌گیرد که دستگاه نظارت از بیرون به درون منتقل شده و سانسور جای خود را به خودسانسوری داده است. اکنون که روای تن به عمل جراحی داده و کوشیده است وجدان فردی خود را نابود سازد، در صدد برمی‌آید که برای به خاک سپردن او کمک بگیرد. اما پی می‌برد که جای نگرانی نیست. همین که از خانه بیرون می‌آید، پیرمردی را می‌بیند قوزکرده زیر درخت سروی نشسته و در حالی که خندۀ خشک و دورگه‌ای می‌کند، به او پیشنهاد کمک می‌دهد. روشن است اینک که راوی به خواست‌های تحمیلی جامعه تن داده، جامعه می‌کوشد ابزار راحتی او را فراهم آورد. مرد قوز کرده می‌گوید:”اگر حمال می‌خواستی من خودم حاضرم، هان! یک کالسکه نعش‌کش هم دارم! من هر روز مرده‌ها را می‌برم شاه‌عبدالعظیم به خاک می‌سپرم، ها!‌“[18] راوی داخل کالسکه دراز می‌کشد و چمدان حاوی جسد دختر سیاهپوش را روی سینه می‌گذارد. اما تمام مدت تا شاه‌عبدالعظیم سنگینی آن را احساس می‌کند. گویی احساس گناه ناشی از کشتن وجدان فردی است که روی او فشار می‌آورد. انگار دورۀ نقاهت پس از جراحی به آسانی سپری نمی‌شود.

سرانجام به محوطۀ آرام و باصفایی می‌رسند و پیرمرد گودالی را زیر یک درخت سرو به اندازۀ چمدان می‌کند و در همان حال، چیزی شبیه به یک کوزۀ لعابی پیدا می‌کند. پیرمرد کوزه را به او ‌می‌بخشد و بی‌آنکه انتظار مزدی داشته باشد، وی را به خانه‌‌اش باز می‌گرداند. گلدان راغه نماد پاداشی است که راوی در برابر از دست دادن وجدان فردی خود و پذیرفتن خواست‌های‌ نظام خودکامه دریافت می‌کند‌. با این همه، راوی در طول روایت پی می‌برد که نمی‌تواند پاره‌پاره‌هایی از وجدانش را کاملاً از خود دور سازد. گویی عمل جراحی کامل نبوده است. گل‌های نیلوفر کبود-که بجاست پاره‌هایی از حقیقت پایمال‌شده تلقی شوند-گویی برای گرفتن انتقام به صحنه بازمی‌گردند. آنها را می‌بینیم که از در و دیوار بالا می‌روند و به تنۀ درختان کج و کوله می‌پیچند. ”درخت‌ها به حالت ترسناکی دسته‌دسته، ردیف‌ردیف می‌گذشتند و از پی هم فرار می‌کردند. ولی به نظر می‌آمد که ساقه‌های نیلوفرها توی پای آنها می‌پیچند و زمین می‌خورند. بوی مُرده با گوشت تجزیه‌شده همۀ‌ جان مرا گرفته بود.‌“[19]

از این جا به بعد نشانه‌هایی حاکی از گرایش به درخت سرو و نشستن زیر آن در راوی آشکار می‌شود. با این همه، احساس گناه به سبب کشتن وجدان فردی در او برانگیخته شده است و وی را رها نمی‌کند. ”گلدان مثل وزن جسد مرده‌ای روی سینه‌ام فشار می‌داد.‌“[20] وقتی به درون اتاقش پا می‌گذارد، خاک روی گلدان را با آستین پاک می‌کند. می‌بیند که یک طرف آن حاشیه‌هایی از نیلوفر کبود رنگ دارد. ”میان حاشیه صورت زنی کشیده شده بود که چشم‌های سیاه درشت، چشم‌های درشت‌تر از معمول، چشم‌های سرزنش‌دهنده داشت، مثل اینکه از من گناه پوزش‌ناپذیری سر زده بود.‌“[21] همچنان که در داستان پیش می‌رویم، نشانه‌های بیشتری حاکی از دگرگونی او به تصویر می‌آید. اگرچه نگاه سرزنش‌دهندۀ دختر سیاهپوش تا آخر با او بر جا می‌ماند، رفته‌رفته گرایشش نسبت به همسرش، لکاته، نیز در او افزایش می‌یابد. لکاته تجلی زمینی و مبتذل دختر اثیری است،. اما با دنیای  ”رجاله‌ها“ که در قالب پیرمرد خنزر پنزری فشرده شده عجین است. چنین به نظر می‌آید که پیرمرد خنزر پنزری، که آیه‌های قرآن از لابه‌لای دندان‌های زرد و کِرم‌خورده‌اش بیرون می‌ریزد، در جایگاه فاسقی هر شب به سراغ لکاته می‌رود. راوی درمی‌یابد که لازمۀ رها شدن از نگاه سرزنش‌دهندۀ دختر اثیری تحمل این خیانت است. کشتن لکاته حکایت از آن دارد که راوی فاقد نیروی تحمل چنین خیانتی است. اینکه گلدان راغه به دست پیرمرد خنزر پنزری ربوده می‌شود نشان می‌دهد پاداشی را که نظام خودکامه در برابر پذیرفتن خواست‌های آن به روای بخشیده بود از او پس ‌می‌گیرد.

با توجه به آنچه گذشت می‌توان گفت بوف کور سرگذشت دردناک انسانی است که معنای زیستن در یک جامعۀ خودکامه را درک می‌کند و از بهایی که لازم است به این منظور بپردازد باخبر است. به عبارت دیگر، فرد مورد نظر، راوی داستان، به خوبی می‌داند که لازمۀ زیستن در چنین فضایی تن دادن به یک عمل جراحی در حیطۀ نظام اخلاقی افراد است. معنای این عمل جراحی از دست دادن وجدان فردی است که در برابر آن فرد همۀ مزایایی را که برای ادامۀ حیات لازم است به صورت پاداش از نظام دریافت می‌‌کند. اما راوی داستان بوف کور در طول ماجرا پی می‌برد که نمی‌تواند پاره‌هایی از وجدانش را کاملاً از خود دور سازد. انگار عمل جراحی اخلاقی کامل نمی‌شود. درد ناشی از این عمل ناتمام جای‌جای به صورت نگاه آزاردهندهۀ دختر اثیری به سراغش می‌آید و زندگی او را به جهنمی مبدل می‌سازد که جزئیات آن در داستان بوف کور نقش بسته است.

در پیوند با این جزئیات، نمادهای دیگری در داستان وجود دارد که معنای ویژه‌ای پیدا می‌کنند. یکی از آنها نام داستان یعنی بوف کور است. جغد که در اغلب فرهنگ‌ها بر شومی دلالت دارد، معمولاً تاریکی شب و ظلمت مرگ را تداعی می‌کند. در هندوستان، مردم بر این عقیده‌اند که چنانچه آواز جغد را بشنوند به زودی یکی از اعضای خانواده را از دست می‌دهند. همچنین، در برخی از مناطق ایران مردم بر این باورند که جایی که جغد مسکن می‌گیرد سرانجام به قبر انسانی مبدل خواهد شد. همچنین، در افسانه‌ها-که شاید بهترین صورت آن را عطار بیان کرده باشد-می‌خوانیم که جغد معمولاً روی خرابه‌ها می‌نشیند، زیرا گمان دارد که زیر آن خرابه گنجی نهفته است. اگر این دو مفهوم را در هم ادغام کنیم، مشخص می‌شود که این گنج چیزی جز اجساد انسان‌ها نیست. افزون بر این، ‌می‌دانیم که این جغد کور است و می‌دانیم که جغد در برابر نور بینایی خود را از دست می‌دهد و این نشانۀ جو ظلمانی اختناق است که پیوندش با نور، یعنی زندگی واقعی، به کلی قطع شده است.

نماد دیگری در داستان هست که فضای دیکتاتوری داستان را افزایش می‌دهد. در چند نوبت، چند گشتی مست را می‌بینیم که با صدای بلند شوخی‌های هرزه می‌کنند و می‌خوانند:

بیا برویم تا می‌خوریم

شراب مُلک ری خوریم

حالا نخوریم پس کی خوریم

این آواز چنان وحشتناک است که هر بار راوی آن را می‌شنود وحشت‌زده از پشت پنجره کنار ‌می‌رود که مبادا کسی او را ببیند. این شراب اشاره‌ای به شراب موروثی دارد که راوی آن را در پستوی اتاقش نگه داشته است. چنان که پیش از این گفتیم، مادرش در این شراب زهر مارناگ ریخته و از هندوستان برایش فرستاده است. دلالت نمادین این شراب زمانی آشکار می‌شود که راوی آن را در حلق دختر اثیری، یعنی وجدان فردی خود، می‌ریزد.

در پایان توضیحی پیرامون معنای نمادین واژه‌ها در آثار ادبی لازم می‌آید. در هر اثر ادبی خوب و جدی مجموعه‌ای از قابلیت‌های بالقوه‌ای وجود دارد که از سوی خوانندۀ اثر به فعل درمی‌آیند. بخشی از این مجموعه را نمادها پدید می‌آورند. آنچه خواننده را در این زمینه یاری می‌کند، پیش‌دانسته‌ها و پیش‌فرض‌های اوست که روزنه را به دلالت‌های نمادین واژه‌ها باز می‌کند. از آنجا که پیش‌دانسته‌ها و پیش‌فرض‌های افراد یکسان نیست، احتمال اینکه همۀ خواننده‌ها بر چهرۀ یگانه‌ای از معنای کل اثر دست یابند ناممکن است. بدین سبب، هر خواننده‌ای باید در نظر داشته باشدکه در تفسیر خود از اثر بر تمامیت معنای آن دست نیافته است. بنابراین، باید گفت اثر هنری خوب اثری است که همواره خواننده را نسبت به خود بدهکار می‌گذارد. روشن است وقتی که پای اثر نمادین سنگین و پیچیده‌ای چون بوف کور در میان است، احساس بدهی خواننده نسبت به آن چندین برابر می‌شود. سخن کوتاه، برای این اثر درخشان هنوز حرف‌های بسیاری نگفته مانده است که باید در فرصت دیگری به آنها پرداخت.

[1]“History is a Kind of Nightmare from Which I am Trying to Awake.” See Stuart Gilbert, James Joyce’s Ulysses (New York: Vintage Books, 1955), 36.

[2]صادق هدایت، بوف کور (اصفهان: صادق هدایت، 1383)، 70.

[3]هدایت، بوف کور، 71.

[4]هدایت، بوف کور، 76.

[5]هدایت، بوف کور، 88.

[6]هدایت، بوف کور، 57.

[7]هدایت، بوف کور، 34.

[8]Michael Hollington, “Svevo, Joyce and Modernist Time,” in Modenism: A Guide to European Literature, ed. Malcolm Bradbury and James McFarlane (London: Penguin Book, 1991), 431.

[9]رضا قنادان، جای خالی معنا: مدرنیسم و پسامدرنیسم (تهران: مهر‌ویستا، ۱۳۹۵، ۱۱۳.

[10]هدایت، بوف کور، 34.

[11]هدایت، بوف کور، 13.

[12]هدایت، بوف کور، 15.

[13]هدایت، بوف کور، 43.

[14]هدایت، بوف کور، 33.

[15]هدایت، بوف کور، 119.

[16]هدایت، بوف کور، 31.

[17]هدایت، بوف کور، 31.

[18]هدایت، بوف کور، 33.

[19]هدایت، بوف کور، 41.

[20]هدایت، بوف کور، 40.

[21]هدایت، بوف کور، 43.

نبرد دو زبان: نقش دهقانان ایرانی در جدال دیرپای پارسی با عربی

محمود فتوحی رودمعجنی <Mahmood Fotoohi Rudmajani <fotoohirud@gmail.com (دانش‌آموختۀ دکتری زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران، 1374) استاد گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه فردوسی مشهد و سردبیر فصلنامۀ نقد ادبی است. مدتی نیز رئیس انجمن نقد ادبی ایران بوده است. علاوه بر صد مقاله در حوزۀ ادبیات فارسی، کتاب‌های نقد ادبی در سبک هندی، نظریۀ تاریخ ادبیات، نظریه‌ها و رویکردهای سبک‌شناسی و آیین نگارش مقالۀ پژوهشی را منتشر کرده است.

نبرد زبانی دهقان و تازی

به گواه منابع ادبی و زبانی فارسی، رویارویی ایرانیان با اعراب از سدۀ چهارم تا هشتم در میدان زبان و ادب بیش از دیگر ساحت‌ها جریان داشته است. ایرانیان چه در مقام دفاع از هویت خویش و چه در مقام کشورگشایی به نیروی زبان و ساز و برگ سخن و ادب بیش از هر چیزی تمسک جسته‌‌اند. زبان پارسی برای نخبگان ایرانی، به‌ویژه طبقۀ دهقان، حامل آیین و فرهنگ و هویت ایرانی بوده و از همین رو، این گروه تا قرن ششم در تربیت و تکریم شاعران و دبیران پارسی‌دان همت بسیار می‌ورزیدند. رقیب قدرتمند زبان دهقانان، زبان تازی بود که از پشتوانۀ نیرومند شعر، ادب، و معارف دین تازه‌ای برخوردار و نمایندۀ هویت تمدن عربی بود.

شاعران پارسی‌گوی هم‌زمان که به شعر دری خود می‌نازیدند، برای اثبات توانایی خود در ادب عربی، دیوانی هم به عربی فراهم می‌کردند تا قدرت شاعری خود را هم در زبان مسلط بر میهنشان نشان دهند و هم توان خود را در زبان میهنی خویش بیازمایند. نازش شاعران و دبیران پارسی به قوت طبع و مهارت سخنوری خود در شعر و نثر دری در کنار زبان عربی گواه صف‌آرایی دو زبان، حتی نزد یک شاعر، است. در فضاهای اجتماعی، فرهنگی و دینی این رویارویی زبانی بسیار جدی‌تر بود. حکیم سنایی این جدال را در ترکیب‌بندی که در مدح شاعر سرشناس روزگار خود، خواجه مکین‌الدین از آل نظیری،[1] سروده به روشنی گزارش کرده است. از محتوای ترکیب‌بند سنایی چنین بر می‌آید که مکین‌الدین، شاعر معاصر وی، در شعر فارسی و عربی چیره‌دست بوده است. سنایی در دیوان دو زبانۀ مکین‌الدین فرونگریسته و رویارویی مقتدرانۀ دو زبان پارسی و عربی را در آن دیوان، چونان نبرد دو لشکر، به تصویر کشیده است.

گرچه سنایی رویارویی دو زبان را در دیوان یک شاعر به تصویر می‌کشد، اما تصویری که ارائه می‌کند بازنمایی یک واقعیت بزرگ‌تر در تاریخ سیاسی زبان فارسی است؛ گزارشی از نبرد طولانی میان زبان تازی که قلمروش از حلّۀ عراق تا قیروان در تونس گسترده است، با زبان دهقانان که در شرق از دجله تا کاشغر در ایالت سین‌کیانگ در شمال باختری چین رواج دارد. سنایی کتاب شعر ‌لدین نظیری را چونان میدان نبردی انگاشته که در آن، لشکر واژگان از دو اردوی تازی و دهقان (پارسی) با یگدگر در ستیزند. در سوی دهقانیان، رودکی و عنصری و شاکرِ جُلاب[2] و در سوی تازیان، شاعران بزرگی همچون ابوتمام، بُحتری، اَعشی و اخطل در کارزارند و به مصاف زبانی بزرگی از شرق تا غرب اندرند. بند پنجم از ترکیب‌بند سنایی چنین است:

دی در آن تصنیف خواجه ساعتی کردم نظر

لفظ‌ها دیدم فصیح و نکته‌ها دیدم غُوَر

عالمی آمد به چشم من مزین و اندر او

لشکر تازی و دهقان در جدل با یکدگر

در یکی رو رودکی و عنصری با طعن و ضرب

وز دگر سو بوتمام و بحتری در کرّ و فر

اخطل و اعشی در آن جانب شده صاحب نفیر

شاکرِ جُلّاب ازین جانب شده صاحب نفر

از قفای بُحتری از حِلّه در تا قیرَوان

بر وفای رودکی از دجله در تا کاشغَر

مرکبانش وافِر و کامل، سریع و مُنسَرِح

ساخت‌هاشان وافر و سالم، صحیح و معتبر

معنی اندر جوشن لفظ آمده پیش مصاف

خود بر سر همچو کیوان تیغ در کف همچو خور

از نهیب شوکت ایشان ز چرخ آبگون

زهره و مریخ مانده کام خشک و دیده تر

هر زمان گفتی خرد زین دو سپاه بیکران

مر کرا باشد ظفر یا خود که دارد زین خبر

مر خرد را خاطر من در زمان دادی جواب

من ندانم خواجه داند تا که را باشد ظفر

آنکه اندر هر دو صف دارد مجال سروری

بیش ازین هرگز که را باشد کمال سروری[3]

مرکب و ساز و برگ جنگی دو لشکر، وزن‌های عروضی (وافر، کامل، سریع و منسرح، سالم) است، معانی به جنگ هم آمده‌اند و جوشن لفظ بر تن کرده. سنایی پس از توصیف نبرد دو زبان می‌گوید: خرد می‌پرسد کدام یک از این دو سپاه بیکران پیروز خواهند شد؟ چه کسی از سرانجام این نبرد خبر دارد؟ گرچه پرسش سنایی به برتری شعر تازی یا پارسی در دیوان دو زبانۀ مکین‌الدین معطوف است، اما این پرسش به ساحتی گسترده‌تر از رویارویی و جدال بزرگ دو زبان و دو هویت و تمدن کشیده می‌شود؛ به‌ویژه آنجا که سنایی در حدیقه الحقیقه چند بار از بیهودگی نزاع بر سر تازی و پارسی سخن می‌گوید و توصیه می‌کند که این نزاع بیهوده را کنار باید نهاد.

پیش از حکیم سنایی (م. 525ق) تقابل دو لفظ ”تازی و دهقان“ به مثابه دو هویت زبانی متقابل و متناظر در شعر فارسی به شکل یک ترکیب دوگانۀ رایج درآمده بود. شواهد کاربرد واژۀ دهقان، به معنی ایران یا پارسی، در سخن شاعران قرن پنجم و ششم زیاد است:

نه دهقان نه ترك و نه تازی بود

سخن‌ها به كردار بازی بود[4]

هر کس به عید خویش کند شادی

چه عبری و چه تازی و چه دهقان[5]

سواران تازنده را نیک بنگر

در این پهن میدان ز تازی و دهقان[6]

مأمون آن كز ملوك دولت اسلام

هرگز چون او ندید تازی و دهقان[7]

طواف حاج كنون گرد قبلۀ تازی است

طواف ماست كنون گرد قبلۀ دهقان[8]

همیشه تا که دارد شمس حکم سال دهقانان

جهان چون حکم سال تازیان سیر قمر دارد[9]

ای به دل همچو قبلۀ تازی

خیز و بفروز قبلۀ دهقان[10]

جز امر تو به مشرق و مغرب نمی‌رود

جز حکم تو به تازی و دهقان نمی‌رسد[11] رشید وطواط، دیوان تصحیح نفیسی ص 124

عالمی آمد به چشم من مزین و اندر او

لشکر تازی و دهقان در جدل با یکدگر[12]

در این ابیات، دهقان در برابر تازی به صراحت بر هویت ایرانی و عمدتاً زبان فارسی دلالت دارد. در منابع کهن گوناگون، زبان ایرانیان با نام‌های فهلوی، دری، فُرس، فارسی، پارسی، عجم، خسروان، و دهقان معرفی شده است. اما در این میان، اطلاق ”دهقان“[13] اهمیت ویژه پیدا می‌کند. چرا زبان دهقان و نه زبان شاه ؟ یا چرا زبان دهقان و نه زبان ایران یا ایرانشهر؟ پاسخ این پرسش نسبت یک طبقۀ پرنفوذ ایرانی را با زبان پارسی و نقش آن طبقه را در پاسداری و ترویج هویت ایرانی نشان خواهد داد. تقابل زبانی که در این ابیات مطرح می‌شود از مسائل جدی تاریخ فرهنگ و زبان فارسی است و شایسته است مورخان فرهنگ و تمدن ایران پس از اسلام با دقت و جدیت بیشتر آن را بکاوند تا بنیان‌های شکل‌گیری یا احیای هویت ایرانی پس از اسلام بهتر و دقیق‌تر شناخته شود. در این مجال کوتاه، دو موضوع مورد پرسش است: یکی چرایی کاربرد صفت دهقان برای زبان فارسی و دیگری گسترۀ جغرافیایی دو ”زبان دهقان“ و ”زبان تازی.“

طبقۀ دهقان، نگاهبان زبان و فرهنگ

در میان نام‌هایی که برای زبان مشترک ایرانیان ذکر کردیم، تعبیر ”زبان دهقان“ گویای نقش برجستۀ دهقانان به منزلۀ یکی از طبقات اجتماعی ایرانشهری در نگاهبانی و تداوم عنصر زبان و تاریخ ایرانی در برابر هویت‌های دیگر است.[14] در شاهنامه فردوسی، گرشاسب‌نامه و دیگر آثار ادبی پارسی، واژۀ دهقان در ترکیباتی مانند ”مرز دهقان، زبان دهقان، تاریخ دهقان، آیین دهقان، دین دهقان، نوروز دهاقین، سال دهقان (تقویم)، قبلۀ دهقان“ دقیقاً مترادف ایران و ایرانی است. یکی از معانی دهقان در شاهنامه، شخص ایران‌دوست است که در برابر هویت‌های بیگانه و دیگری مانند تازی، ترک، رومی، قرار دارد. واژۀ دهقان همچنین در کنار واژه‌های تازی، ترک، رومی، عبری، یونانی دلالت بر هویت و قومیت دارد و به تعبیر اهل علم سیاست، یک مفهوم سیاسی است.

ملک الشعراء بهار در معرفی دهقان می‌نویسد:

دهقان در اصل رئیس طبقۀ سوم مردم ایران (و آسترُیوشان) و بزرگ برزیگران بوده، ولی در اسلام به بزرگان ایران، دهقان می‌گفته‌اند و احیاناً پادشاه و مرزبان یک شهر و ضِیعَتی را هم به نام دهقان می‌خوانده‌اند و عربان برای دهقانان از لحاظ حکمت و عقل و درایتی که در آنان سراغ داشته‌اند احتراماتی قائل بوده‌اند. و در حقیقت، این دهقانان بعد از محو شدن طبقۀ سواران که صنف عالی ایرانیان بوده‌اند، سمت ریاست و کلانتری بر مردمان ایران داشته‌اند و احساسات ملی و حکمت و آداب ایرانی به وسیلۀ آنان در ایران پابرجا و محفوظ بوده است.[15]

در شاهنامه، از یک سو دهقان در کنار ”آزاده، “ به ‌معنی ”ایرانی“ دیده می‌شود و از سوی دیگر به‌ همراه ”مُوبد“ (روحانی زرتشتی) در معنای ”نگاهبان و روایت‌کنندۀ داستان‌های باستان.“

دهقانان ایرانی تا قرن ششم همچنان در گوشه و کنار سرزمین‌های کشور در شمار رهبران و بزرگان جامعه و به‌ویژه کشاورزان و برزیگران بودند.[16] آنان از مُرفهان و دارایان ایرانی بودند. وصفی که سهمی جُرجانی در تاریخ جرجان از دهقانان اوایل قرن پنجم در جرجان و استرآباد در شمال ایران امروزی داده است گویای رفاه مالی و پایگاه ممتاز اقتصادی این طبقه است. سهمی از قول الیسع الجرجانی الواعظ این جملات را آورده است: ”ای گروه ثروتمندان جامۀ خَز می‌پوشید و زنانتان جامۀ ابریشمین به تن می‌کنند؛ گوشت غاز می‌خورید. این از عزیزی است که خاک را بر می‌کشید و دین را فرومی‌نهید. به دارایی و فرزند فخر می‌فروشید. گویی که شما دهقانانید.“[17] پیش از جرجانی، حکیم ترمذی نیز به رسم پوشیدن خز در میان دهقانان قرن چهارم اشاره کرده است.[18] در زمان خلافت امام علی‌بن ابی‌طالب، دهقانان سوار بر اسب غیرتازی (برذون) می‌شدند و مُهرهای امضایشان را از طلا می‌ساختند.[19] دهقانان در زمان ثعالبی یکی از پنج طبقۀ فرهنگی (فقیهان، ادیبان، شاعران، دهقانان، عُراه) [20]نیشابور بودند که از اشراف شهر به شمار می‌رفتند. [21] دهقانان ایرانی که در سخنی منسوب به عمر، خلیفۀ دوم، اشراف الاعاجم [22] (مهتران عجم) نامیده شده‌اند، دانش ادارۀ ملک داشتند. دهقان‌زادگانی مانند نصر بن أَحْمد الميكالي به قول ثعالبی ”آداب ملوکیّه“ می‌دانستند.[23]

دهقانان اهل دانش و حکمت و فرهنگ بودند. فرزندان ایشان با آداب و رسوم ایرانی پرورش می‌یافتند و نگهبانان سنت‌ها و فرهنگ ملی ایرانی بودند. دهقان‌زادگان که در دبیری و حسابداری ورزیده می‌شدند به مقام دبیری، صدارت و وزارت می‌رسیدند. جایگاه دهقان‌زادگان خراسانی مانند ابومنصور عبدالرزاق طوسی، ابوالقاسم علی‌بن عبدالله جوینی مشهور به سالار بوژگان ، عمیدُالملک ابونصر کُندُری[24] (مقتول در 456ق) و خواجه نظام‌الملک طوسی در مقام وزارت سامانیان، غزنویان و سلجوقیان گویای نقش بنیادین این طبقه در بازسازی ساختارهای فرهنگی و سیاسی ایران است. عمیدُالملک کُندری به زبان فارسی علاقه‌مند بود و در زمان وزارت وی، زبان دیوانی از عربی به فارسی تغییر یافت. خواجه نظام‌الملک نیز مفهوم ایرانشهری را احیا کرد. ممدوحان سوزنی سمرقندی در قرن ششم همه از اولاد دهقانان و از سخن‌شناسان و دبیران و مستوفیان شرق خراسان بودند.

در دو قرن نخست اسلام که هنوز دولت‌های محلی ایرانی شکل نگرفته بود، دهقانان ایرانی نزد خلفای اسلام شأن و منزلتی داشتند. آنها به مدد دانش و میراث تمدنی خود، دولت‌های نونهاد اسلامی را در پی‌ریزی ساختار اساسی و شیوۀ ادارۀ کشور کمک می‌کردند، روش گردآوری مالیات را به آنان می‌آموختند و به فقیران زکات بسیار می‌دادند.

دهقانان طبقۀ میانی بودند که میان رعیت و نظام شاهی حاکم قرار داشتند. در تحولات اجتماعی همان نقشی را داشتند که طبقۀ متوسط شهری امروزی دارند. این طبقه از روزگار ساسانیان تا قرن ششم هجری در سلسله‌مراتب اجتماعی و اقتصادی و همچنین در شکل دادن به قدرت سیاسی مرکزی نقش بسزایی داشتند. آنها گرچه به اسلام گرویدند، اما سخت به فرهنگ و سنت‌های نیاکان خویش پایبند ماندند و در پاسداری از هویت خود بسیار کوشیدند. محتوای فرهنگ ایرانی که دهقانان دلبسته و پاسبان آن بودند، به روایت دیباچۀ شاهنامۀ ابومنصوری عبارت است از ”فرهنگ شاهان و مهتران و فرزانگان و کار و ساز پادشاهی و نهاذ و رفتار ایشان و آیین‌های نیکو و داذ و داوری و رای و راندن کار و سپاه آراستن و رزم کردن و شهر گشاذن و کین خواستن و شبیخون کردن و آزرم داشتن و خواستاری کردن.‌“[25]

دهقانان پایگان اصلی فرهنگ و هویت ایرانشهری بودند و به سه رکن اساسی این فرهنگ توجه ویژه داشتند: 1. ساختار سیاسی پادشاهی و فرهنگ مهتری؛ 2. تاریخ گذشته و داستان‌های رزمی و اساطیری؛ 3. آیین‌های کهن ایرانی. همۀ اینها در یک زبان مخصوص و مشترک میان اقوام متفاوت ایرانی شکل می‌گرفت و تداوم می‌یافت. آنجا که می‌گویند دهقانان از خداوندان کتاب بوده‌اند به همین معنی است: ”پس دستور خویش ابومنصور المعمری را بفرمود تا خداوندان كتب را، از دهقانان و فرزانگان و جهان‌دیدگان از شهرها بیاورد. “[26]به طور خلاصه، دهقان (دهگان یا دَهیگان) عضوی از یک طبقۀ اجتماعی ایران بود که چنین اوصافی داشت:

  1. دهقان از گروه بزرگ زمین‌داران ایرانی در زمان ساسانیان تا سده‌های چهارم و پنجم هجری بود.
  2. از نظر پایگاه اقتصادی در مرتبۀ دوم پس از خاندان سلطنت (شهرگانان) قرار داشت. گاه نیز خود حاکم و مرزبان یک ناحیه بود.
  3. خراج‌گزار اصلی و بزرگ‌ترین و مهم‌ترین منبع درآمد حکومت‌های ایرانی بود.
  4. شاه‌نژاد و ایرانی نژاده بود و تبارش به شاهان پیشین تا ایرج می‌رسید.[27]
  5. اهل کتاب و حامی فرهنگ، آداب، جشن‌ها،[28] دین، تاریخ و روایات باستانی ایران و آگاه به فنون برزیگری و اداری بود.

طبقۀ دهقان در سراسر سرزمین‌های ایران، از تیسفون در کنارۀ دجله تا مرزهای شرقی ایران در ماوراء النهر، نقش اقتصادی و فرهنگی همانندی داشت. پایگاه اقتصادی و نقش اجتماعی و سیاسی که دهقانان در روستاهای شرق ایران در بلخ، خوارزم، جوزجان، سمرقند، مرو، توس، نیشابور و بیهق و دامغان دارا بودند با دهقانان غرب ایران در بین‌النهرين، فلوجه، اهواز، بابل، و دیگر مناطق یکی بود. البته دهقانان غربی (السواد العراق) اسلام آوردند و در فرهنگ و زبان عرب حل شدند، اما دهقان شرقی تا مدت‌ها پس از اسلام اهل ذمه بودند و بر دین زرتشتی و آداب ایرانی باقی ماندند و توانستند بخشی از هویت ایرانی را ماندگار سازند.

زبان پارسی، کانون کنشگری دهقانان

یکی از کنش‌های دهقان که در شاهنامه و آثار ادبی فارسی بسیار از آن سخن می‌رود، فعل ”سخن گفتن“ است که به صورت‌های ”گفتار دهقان،“ ”گفتۀ دهقان،“ ”زبان دهقان،“ ”سخنگوی دهقان“ ”نامۀ دهقان،“ و ”گزارنده دهقان“ در آثار فردوسی، ناصرخسرو ، سنایی، نظامی و دیگران آمده است. دهقان شاهنامه سخنگوی پرمایه، آگاه از تاریخ و سنن ایرانی و آموزگار آیین و آداب ایرانی است. شاهنامه گفتار دهقان را هماره با ”گفتۀ باستان“ و یادکرد تاریخ کهن ایران همراه آورده، یعنی گفتۀ دهقان همه از تاریخ و اخبار و سنن ایران باستان و گذشتۀ تاریخی ایرانیان است. در باور دهقان، زبان بسیار ارجمند است، زیرا حامل فرهنگ، اعتقاد و هویت است. دهقان پاسدار زبان پارسی است و از این رو شاعرانی مثل ناصرخسرو، سنایی، و سوزنی زبان پارسی دری را”زبان دهقان“ نامیده‌اند. راوی داستان‌های نظامی ”دهقان فصیحِ پارسی‌زاد“ است. اطلاق ”زبان دهقان“ بر زبان پارسی دری به اعتبار نام کسانی است که شناسنده، پاسدار و مروج آن زبان بوده‌اند.

ناصرخسرو دهقان را برابر با ایرانی، در برابر ملل مختلف از تازیان، هندوان، چینیان، یونان، رومیان، بغدادیان آورده است. در یکی از قصایدش، از سوارکاری در میدان سخن می‌گوید. مردمان هر کدام از ممالک در صناعتی سوارکارند: تازی و دهقان سواران تازنده در میدان سخن‌اند. عرب در شعر سوارکار است و یونانیان در پزشکی، هندیان در افسون، رومیان در حساب و موسیقی، چینیان در نگارگری، بغدادیان در صناعات الوان:

سوار سخن را ضمیر است میدان

سوارش چه چیز است؟ جان سخن‌دان

خرد را عنان ساز و اندیشه را زین

بر اسپ زبان اندر این پهن میدان

به میدان خویش اندر اسپ سخن را

اگر خوب و چابک سواری بگردان

به میدان تنگ اندرون اسپ کره

نگر تا نتازی به پیش سواران

سواران تازنده را نیک بنگر

در این پهن میدان ز تازی و دهقان

عرب بر ره شعر دارد سواری

پزشکی گزیدند مردان یونان

ره هندوان سوی نیرنگ و افسون

ره رومیان زی حساب است و الحان

مسخر نگار است مر چینیان را

چو بغدادیان را صناعات الوان

. . .

در این هر طریقی که بر تو شمردم

سواران جلدند و مردان فراوان[29]

ناصرخسرو هم مانند سنایی، تقابل دهقان و تازی را در سخنوری و بر مبنای رویارویی دو زبان طرح کرده است. او در قصیده‌ای دیگر اوج زبان‌دانی در تازی را در حفظ فرقان و ”ختم قرآن“ و نهایت زبان‌ورزی در اردوی پارسی را در ”مدح دهقان“ دانسته است، اما این شاعر پارسی‌گوی توانا ختم قرآن تازی را بر مدح دهقان پارسی ترجیح می‌دهد:

چرا خوانم چو فرقان کردم از بر

به جای ختم قرآن، مدح دهقان[30]

ناصر خسرو دهقان را در معنی هویت ایرانی چند بار طرف مقابل تازی آورده است. او هر بار می‌پرسد: ”چه گفته است اندرین تازی؟ چه گفته است اندر آن دهقان؟“[31] و ”چون باز نجویی که اندر این باب/ تازیت چه گفت و چه گفت دهقان؟“[32]

دهقانان سمرقند، در نیمۀ نخست قرن ششم همچنان مجالس مدایح‌خوانی برگزار می‌کردند و شاعران در مدح دهقانان آن نواحی مدیحه‌های خود را می‌خواندند. در دیوان سوزنی سمرقندی (م. 550ق)، شاهدیم که ممدوحان این شاعر از دهقانان شرق خراسان هستند و سوزنی از مدایح‌خوانی خود در آن مجالس گزارش می‌دهد:

نشاط دیدن روی تو باشدم یک روی

اگر مدایح خوانم به مجلس دهقان[33]

دهقانان ممدوح سوزنی از احرار و آزادگان (ایرانیان) ماوراء النهر و از حامیان سخن و سخنوری هستند و سوزنی پیوسته آنها را به سخن‌شناسی و سخندانی می‌ستاید و آنها را ”اهل قلم“ می‌خواند. یکی از آنها احمد مسمار، دهقان بزرگ و شاه احرار (آزادگان) و قدردانِ سخن و سخنوری، است.[34] سوزنی در شعری سعد الدین خواجه مستوفی را که اولاد دهقان و از نژاد دهقان است مدح می‌گوید.[35] این خواجۀ مستوفی نیز ”آزاده“ است، دبیر است و اهل سخن و خط. ممدوح دیگر سوزنی دهقانی است با نام شرف‌الدوله احمد‌بن علی که او نیز اهل قلم، سخن‌شناس و دبیر است.

در روایت نظامی گنجوی-که در منطقۀ شمال غربی ایران در گنجه می‌زیسته است-دهقان فصیح و پارسی‌زاد همان ایرانی است که گزارشگر رازهای نهفت و گزارندۀ تاریخ باستان است. دهقان در آثار نظامی نیز جهان‌دیده و سخن‌پرور است، دیوان دارد و کتاب و تاریخ.

پیوند میان دهقان و سخن چندان شهرت داشته که در فرهنگ عربی، سخنوران بزرگ را با استعارۀ ”دهاقین الکلام“ یاد می‌کردند. ابن رشیق القیروانی در قرن پنجم در کتاب العُمده، آنجا که دربارۀ ”أشعار الكُتّاب“ سخن گفته، می‌نویسد: ”کاتبان در شعر نازک‌طبع‌ترین‌اند و نمکین‌ترین صناعت را دارند و شیرین‌ترین الفاظ و لطیف‌ترین معانی را، آنان در تصرف تواناترین‌اند و از تکلف دورترین؛ و گفته‌اند که کاتبان دهاقین الکلام هستند.“[36] یک قرن پس از وی، افضل‌الدین خاقانی شَروانی (م. 581ق) نیز استعارۀ ”دهاقین الکلام“ را در یک نامۀ عربی برای یکی از بزرگان روزگارش به نام أوحدِالدّینِ الغَزنَویّ به کار برده است: ”وَ بَل هُوَ سَیِّدُ دَهاقینِ الکَلامِ وَ عِندَهُ حَرثٌ کثیرٌ مِن خامَهِ الاَقلامِ، عَرَبِیَّتِها و دَرِیَّتِها.[37] این اوحدالدین نیز شاعری است دوزبانه که به گفتۀ خاقانی در عربی و پارسی دری سرور دهقانانِ سخن است.

 

خراسان، میدان نبرد دهقان با تازی

کوشش دهقانان برای پاسداشت زبان و فرهنگ و تاریخ ایران از ظهور آل طاهر در قرن سوم تا پایان قرن ششم و در روزگاری اوج گرفته بود که خراسانِ بزرگ دارالعلم زبان و فرهنگ عربی شده بود. منابع مهم حدیث، تفسیر، ادبیات، تاریخ، نحو و لغت عربی که در شهرهای خراسان آن روزگار به نگارش درآمده است گواه گسترش رواج زبان عربی و عمق دانش علمای خراسان در ادب عربی است.[38] در این مجال، فقط به روزگار فردوسی نظری می‌افکنیم تا با ترسیم تصویری از سلطۀ زبان عربی بر خراسان، میدان نبرد دو زبان دهقان و تازی، را بازسازی کنیم. با بازشناسی وضعیت زبان، علم و دین در شهرهای پیرامون زادگاه شاهنامه اهمیت نقش دهقانان و دهقان‌زادگان خراسان در پاسداشت زبان و هویت ایرانی بهتر دریافته خواهد شد.

در زمانی که فردوسی گرم سرودن شاهنامه بود، یعنی سال‌های 370 تا 400ق، کتاب جغرافیایی حدود العالم (نگارش 372ق) از وضعیت عرب‌ها در شهرهای هرات و گوزگانان خراسان چنین گزارش می‌دهد:

در شهر هرات: اندر وی تازیان‌اند بسیار.[39] . . . و این همه شهرها راکی یاد کردیم از آن پادشایی ملک گوزگانان است. و اندر بیابان‌های این شهر مقدار بیست هزار مرد است عرب، مردمانی‌اند با گوسپندان و شتران بسیار و امرشان از حضرت ملک گوزگانان رود و صدقات بدو دهند و این عرب تَوُنگرترند از همۀ عرب کی اندر‌ند پراکنده به هرجایی.[40] . . . آنجا [در تبت ماوراء النهر] مسلمانان‌اند که باژ ستانند و راه نگاه دارند.[41]

درست همان زمان که فردوسی توسی در تلاش برای پی‌ افکندن نظم بلند خویش بود و کاخ نظم پارسی را می‌ساخت، در فاصلۀ 150 کیلومتری وی، ابرشهر نیشابور دارالعلم تحصیل و تحقیق در زبان و ادب عربی بود. در همان سال‌ها، حاکم نیشابوری در کتاب تاریخ نیشابور (نگارش 388ق) طی گزارشی از نواحی نیشابور قرن چهارم، در وصف ولایت بُشت چنین نوشته است: [42] ”آن را عربستان خراسان گفتندی از بس که ادبا و بلغا آنجا و از آنجا بودند یک دیه معمور آن خارزَنج و دیگر کُندر که با قهندز بنا کرده اند.‌“[43] همچنین، دو ولایت دیگر نیشابور، ولایت ارغیان و و لایت زوزن، به کثرت علما و شعرای عربی‌دان مشهور بوده است.[44] ناحیۀ بشت نیشابور در قرن چهارم بنا به گفتۀ مقدسی در احسن التقاسیم، ”هفت منبر داشته و بسیار آبادان بوده، قصبۀ طُرثیث (تُرشیز/ کاشمر) مسجد جامع آجری بزرگی داشته که بازار و دکان‌های بسیار داشته و پس از مسجد جامع دمشق در شمار ثروتمندترین مساجد بلاد اسلام بوده است.‌“[45]

برای نشان دادن منزلت زبان عربی در خراسان، گزارش سمعانی از وسعت و عمق دانش عربی مرد خراسانی در قرن چهارم شنیدنی است. به گفتۀ سمعانی، امام اهل ادب در خراسان از خارزَنج (بسكون الراء وفتح الزای) که امروز خلیل‌آباد کاشمر نام دارد برخاسته است. ابوحامد أحمد‌بن محمَّد الخارزنجی البُشتی(م. 348ق) که به إمام أهل الأدب واللغه فی خراسان شهرت داشت، در سال 330ق از نیشابور به حج رفت و پس از ادای حج به بغداد، مرکز خلافت، آمد. علمای بغداد از دانش لغت عربی او در شگفت شدند و گفتند: ”این خراسانی هرگز به بادیه (وادی اعراب) درنیامده، اما از ادب‌شناس‌ترین مردمان است. خارزنجی گفت: من از میان دو عرب هستم: بُشت و طوس.“[46] خارزنجی تکلمه‌ای بر لغتنامۀ عربی ”كتاب العین،“  منسوب به الخلیل‌بن أحمد فراهیدی نوشته است که حاکی از قدرتش در لغت عرب است.

یکی دیگر از منابعی که تصویر روشنی از ادب عربی در قلمرو بشت نیشابور و توس به دست می‌دهد کتاب یتیمه الدهر فی محاسن اهل العصر، نوشتۀ ابومنصور ثعالبی نیشابوری (350-429ق) است. ثعالبی از متفردان در نحو و لغت عرب و از متضلّعان در ادب تازی است که هم‌زمان با فردوسی در نیشابور زاد و زیست. باخرزی، ادیب دیگر خراسانی، این نیشابوری ادیب اَریب عربی‌دان را ”جاحظ نیشابور“ نامیده است.[47] ثعالبی بیش 15 کتاب در ادبیات عرب نوشت که همه از منابع اصیل برای شناخت ادب عربی است. او فصلی از کتاب یتیمه الدهر را به شاعران تازی‌گوی بشت و سجستان و خراسان اختصاص داده است. گزارش از محافل ادبی در شهرهای خراسان همراه با معرفی روستازادگان ادیب و شاعر خراسانی در این کتاب تصویر روشنی از غلبۀ زبان و ادب عربی بر خراسان عصر غزنوی ارائه می کند. تقریباً پنج طبقه از اهالی نیشابور (فقیهان، ادیبان، شاعران، دهقانان، عیاران) به روایت ثعالبی به عربی شعر می‌سرودند و او کوشیده در کتابش از سرآمدان هر طبقه ابیاتی برگزیند.[48] یکی از شواهد غلبۀ عربیت بر نیشابور خبری است که ثعالبی از رئیس نیشابور، أَبُومُحَمَّد عبدالله‌بن إِسْمَاعِیل المیكالی داده است. به گفتۀ ثعالبی، این میکالی صد هزار بیت از شعر متقدمین و مُحدَثین عرب در یاد داشت.[49] در کتاب منتخب السیاق حاکم نیشابوری، نام فرزندان دهقانان که در علم حدیث و عربیت شهرت داشته‌اند نیز آمده است.

کتاب دیگری که بلافاصله پس از ثعالبی خراسان عربی قرن پنجم را معرفی می‌کند دُمیهُ القصر و عُصره اهل العصر، تألیف ابوالحسن باخرزی، است. او خود از شاعران و ادیبان طراز اول در ادب عرب است که در نشابور زیست. باخرزی در این کتاب بسیاری از شاعران ایرانی‌ را معرفی کرده که در قرن چهارم و پنجم به عربی شعر می‌سرودند و از دربار قابوس‌بن وشمگیر زیاری و نیز از نظام‌الملک توسی، وزیر سلجوقیان، مستمری می‌گرفتند. باخرزی طی سی سال (از 434 تا 464ق)، که سرگرم تألیف این کتاب بود، برای دیدار شاعران تازی‌سُرای خراسانی به شهرهای اطراف می‌رفت. حدود 530 شاعر تازی‌سُرای ایرانی را در کتاب دمیهُ القصر معرفی کرده است. فقط در طبقه السادس (فی شعراء خراسان و قهستان و بست و سجستان و غزنه) زندگی و اشعار 225 نفر از شاعران این مناطق را آورده که شخصاً بسیاری از آنان را ملاقات کرده است. دو کتاب یتیمه الدهر و دمیه القصر دو دانشنامۀ معتبرند دربارۀ ادبیات عرب در خراسان، درست مصادف با روزگار دهقانان توس از ابومنصور عبدالرزاق توسی تا فردوسی و اسدی توسی.

نام زادگاه‌های شاعران، که پس از نام و القاب آنان آمده، تصویری از گسترۀ رواج زبان و ادب عربی در سرزمین‌های پیرامون زادگاه فردوسی در همین منطقۀ خراسان امروزی در اختیار ما می‌گذارد. نام برخی از روستاها و شهرها در پسوند لقب شاعران از این قرار است: البُشتی، الكُندری (روستای کندر کاشمر)، الرُخجی (رُخ از ولایات نشابور)، البوشنجی (پوشنگ هرات، 4 نفر)، الدوغ‌آباذی، قریه من ناحیه بُست (دوغ‌آباد در تربت حیدریه)، الباسْفَری (باسفر تربت حیدریه)، خوافی، الزوزنی (زوزن خواف)، البیهقی، الزورابذی (زورآباد: یکی در سبزوار و یکی در صالح‌آباد مشهد) الخواری (خوار بیهق در سبزوار)، الشرمقانی (شرمقانِ اسفراین) السراوندی (سراوَند در خواف)، التیرشاذی (تیرشاد [50]روستایی در نیشابور)، مُشکانی (مشکان: روستایی در بخش خوشاب نیشابور) ، الجوینی، الزاوهی (زاوه بخشی از تربت حیدریه)، الخشکانی (خشکان روستایی در شهرستان قائنات)، السنجانی (سنگان خواف)، القلندوشی(ناحیة سرخس)، سابزواری (سبزواری)، رِیوَد (در بیهق)، بوزجانی (بوزجان در 17 کیلومتری تربت جام)، البوزجانی (بوزجان نزدیک تربت جام)، جامی، القائنی، الطبسی، الأسفراینی، القهستانی، السرخسی، السجزی، الأسفزاری، البردسیری (کرمان).

تصویر دیگری هم ابن‌فندق در قرن ششم از ناحیۀ بیهق خراسان (سبزوار) می‌دهد که در این موضوع شنیدنی است. ابن‌فندق 20 شاعر ذولسانین از بیهق را نام برده است که به فارسی و عربی شعر می‌سروده‌اند. همچنین، حکایت شگفتی را که از دید وی نیز از”عجائب دنیا“ بوده گزارش کرده است. می‌گوید از پیران شنوده‌ام که در دیه رِیْوَد از قُرای بیهق، ناطوری (دشت‌بانی) بوده است که کتاب العَین فراهیدی در لغت عرب را در یاد داشته و آن را تکرار می‌کرده است.[51]

اگر فهرستی از آثار عربی برجسته که در خراسان قرن چهارم و پنجم به نگارش درآمده است فراهم شود، تصویر روشن‌تری از اردوی رقیب زبان دهقان در خراسان به دست داده خواهد شد. ابوالحسین شاماتی از ربع شامات شهر نیشابور شرح‌هایی بر دیوان متنبی، کتاب الحماسه ابوتمام، و کتاب الامثال ابوعبیده جراح نوشته است. آثار ثعالبی، کتاب تاریخ نیشابور حاکم و دمیه القصر و دیگران هر کدام گوشه‌ای از چیرگی زبان و ادب عرب بر شهرهای خراسان را ترسیم کرده اند.

در زمانی که ثعالبی و باخرزی کتابشان را می‌نوشتند- از 380 تا 464ق– خراسان دورۀ غزنوی و سلجوقی پر بود از شاعران بزرگ پارسی‌گوی بزرگی مانند فردوسی، منوچهری، عنصری، ناصرخسرو، اسدی طوسی، لامعی گرگانی، امیر معزی، و . . . اما آنها هیچ نامی از این بزرگان فارسی‌گوی خراسان نیاورده‌اند. حال آنکه بسیاری از مداحان تازی‌گوی دو وزیر سلجوقی عمیدالملک کُندری و نظام‌‌الملک طوسی یا مُشکانی زوزنی، شاعر مداح وزیر میمندی، را یاد کرده است.[52] باخرزی حتی از مداحان پارسی‌گوی آن دو وزیر محبوب خود، مثل لامعی گرگانی، امیرمعزی یا از شاعران شهرهای نزدیک زادگاهش هیچ نام و نشانی نیاورده است. خاموشی ثعالبی، باخرزی، جرجانی، صاحب‌بن عباد طالقانی و دیگر ادیبان ایرانی نسبت به شعر فارسی و شاعران بزرگ فارسی‌گوی زمان خود علت روشنی دارد: آنها ادیبان عرب‌اند و صاحب نظر در ادب عربی. ادب پارسی یا زبان دهقان برای مخاطبان ادب عرب در بغداد و بلاد عرب نه فقط ارزشی نداشت، بلکه چنان که ناصرخسرو می‌گوید، رقیب زبان قرآن نیز محسوب می‌شد. این خاموشی گواه است بر تقابل آشکار میان دو ادب پارسی و تازی در خراسان. ادیبان عربی‌نویس شأنی برای زبان فارسی قائل نبودند. از دیرباز، احادیث و روایات بسیاری در کراهت فارسی نقل کرده‌ و زبان فارسی را زبان دوزخیان قلمداد می‌کردند.[53] سخنان امثال ابوریحان بیرونی در اجتناب از زبان پارسی و ناخرسندی از آن گواه نبرد دو زبان از قرون نخست حضور اسلام در ایران است.[54]

سنایی در ترکیب بند خود مرزهای زمینی دو زبان تازی و دهقان را به خوبی ترسیم کرده است: پیروان بحتری از حِلۀ کوفه تا قیروان هستند و وفاداران به رودکی از دجله تا کاشغر.

از قفای بحتری از حِلّه در تا قیرَوان

بر وفای رودکی از دجله در تا کاشغر

نظریۀ میانه‌روان: تساوی پارسی و تازی

چالش زبانی که در ترکیب‌بند سنایی غزنوی در آغاز مقاله طرح کردیم گزارشی است از یک رویارویی که در یک سوی آن ایرانیان هوادار زبان عربی مثل امیران آل بویه و قابوس‌بن وشمگیر زیاری همراه مخالفان زبان فارسی مثل ابوریحان بیرونی ایستاده‌اند و در دیگر سوی کسانی مثل مرداویج زیاری و دهقانان خراسانی که از زبان عربی دل خوشی ندارند. سنایی که در غزنین می‌زیست و تا سرخس و توس و نیشابور در رفت و آمد بود و با فضای ادبی و زبانی خراسان آشنایی کامل داشت، شاهد بالا گرفتن چالش‌های شدید میان نخبگان ایرانی بر سر زبان پارسی و عربی بود. او در کتاب حدیقه الحقیقه در باب بیهودگی نزاع بر سر زبان می‌گوید: کشور نیازمند کارسازی است؛ فارسی یا تازی به چه کار مملکت می‌آید؟ عدل و دین اگر باشد تازی و پارسی چه خواهد کرد؟ مرد بی‌هنر چه عرب باشد چه عجم، ارجی ندارد. ارزش اعراب به معنای اسلام است، نه به صورت آن. صورت زبان عرب از معنی دین اسلام ارزش یافته است. عالم روح با عقل و علم می‌زید و کاری به صورت‌های مجازی تازی و پارسی ندارد. ابیات حدیقه ( ص 402-404) از این قرار است:

اندر تسویت پارسی و تازی

فضل دین در ره مسلمانی‌ست

هنر ملک ره فرادانی ‌ست

هست محتاج کارسازی ملک

چه کند پارسی و تازی ملک

از پی دین و شغل‌پردازی

هیچ در بسته نیست در تازی

تا عمر شمع تازیان بفروخت

کسری اندر عجم چو هیمه بسوخت

ملک عدل‌ست و دین پردرد

تازی و پارسی چه خواهد کرد

پارسی بهر کارسازی تست

تازی از بهر کره‌تازی تست

گر به تازی کسی ملک بودی

بوالحکم خواجۀ فلک بودی

تازی ار شرع را پناهستی

بولهب آفتاب و ماهستی

مرد را چون هنر نباشد کم

چه ز اهل عرب چه ز اهل عجم

بهر معنی‌ست قدر تازی را

نز پی صورت مجازی را

هر که شد جان مصطفی را اهل

چکند ریش و سبلت بوجهل

بهر معنی‌ست صورت تازی

نه بدان تا تو خواجگی سازی

روح با عقل و علم داند زیست

روح را پارسی و تازی چیست؟

این چنین جلف و بی‌ادب زانی

که تو تازی ادب همی‌خوانی[55]

سنایی زبان تازی را ادب نمی‌داند. بیت آخر خطاب به کسی است که در باب ادب عربی چیزی گفته است. در ادامه گفته است که علم و ادب تازی و فارسی نمی‌شناسد، چنان که ابولهب عرب بود و ایمان نیاورد، اما سلمان عجم بود و از اهل بیت شد. به خاطر پارسی بودن یا عربی بودن کسی مقام و مرتبه ای نمی‌گیرد.[56] (همان ص 404). نظریۀ تسویت زبانی سنایی یک دیدگاه میانه‌رو است که بسیاری از عارفان ایرانی، از جمله مولوی و عطار، هم بدان قائل‌اند. عارفان پارسی‌گوی چندان به ممیزه‌های جداساز انسان‌ها قائل نبودند. اگر کسانی مثل روزبهان و عین‌‌القضات برخی آثارشان را به نثر فارسی می‌نوشتند، به قصد عرضۀ اندیشه‌ها و افکارشان به همشهریان و آشنایانی بود که عربی نمی‌دانستند و از ایشان می‌خواستند تا به زبان فارسی آثار خود را بنویسند یا ترجمه کنند.

 

انجام سخن

جدال میان زبان فارسی و عربی یک قرن پس از سروده شدن شاهنامه در خراسان سخت بالا گرفت. معلوم می‌شود که شاهنامه توانسته”زبان دهقان“ را به مثابه سازنده و حامل هویت ایرانی تثبیت کند. اوج رویارویی زبان دهقان و تازی در قرن چهارم حاکی از به ثمر نشستن تلاش‌های دهقانان توس است. آنچه فردوسی از سخنگوی دهقان و گفتار دهقان به نظم کشید، بلافاصله مقبولیت و رسمیت یافت و هویت جمعی مقتدری را در برابر تمدن‌های همجوار شکل داد. بیگانه برای ایرانشهریان بیشتر در زبانشان نمود یافته است تا در عقیده، دین، نژاد و مانند اینها. به دیگر سخن، هویتی که ایرانیان برای خود در برابر بیگانه استوار ساخته‌اند بر سازۀ زبان و تاریخ بیشتر متکی است تا بر سازه‌هایی مانند دین، نژاد، سرزمین یا قومیت. بر این مبنا، ناسیونالیسم ایرانی از قرن سوم و چهارم هجری در شکل نوعی ناسیونالیسم زبانی و ادبی نمودار شده و تا دوران معاصر همچنان تداوم یافته است. در ایران، در شش قرن نخست پس از اسلام، بیگانه یا انیرانی بیشتر رویاروی با زبان پارسی است تا در برابر یک دولت یا یک نظام اعتقادی. دیگرهایی که رویاروی زبان پارسی قرار دارند عبارت‌اند از هندی، چینی، رومی، تازی، ترک، یونانی. نبرد بزرگ ایرانیان برای بقای ایران و اندیشۀ ایرانشهری در میدان زبان و ادبیات بیش از دیگر عرصه‌ها شدت داشته است.

تقابل دو مفهوم عجم و عرب، رویارویی دو هویتِ زبانی است؛ عجم (در لغت به معنی گنگ) به غیر عرب‌زبانان و اختصاصاً ایرانیان اطلاق می‌شد. شاید اصرارهای بسیار اعراب بر برتری زبانشان بود که بر غیرت زبانی ایرانیان می‌افزود. [57] طبقۀ دهقان هوشمندانه در پی تقویت زبان مشترک اقوام ایرانی برآمد. دهقانان با تازیان فاتح کنار آمدند و با قبول جزیه امکان ماندن در جایگاه اجتماعی و اقتصادی خود را یافتند. آنها برخلاف شعوبیان دشمنی با تازیان را آشکار نکردند و حتی در مقام سازش و مواصلت با اعراب برآمدند. در این میان، گروهی از دهقانان، به‌ویژه دهقان‌زادگان توسی، با هدف پاسداشت هویت خود نبرد را به عرصۀ زبان و ادب و فرهنگ کشاندند. از نظر آنها، فقط یک زبان توانا می‌توانست در برابر زبان قدرتمند رقیب حافظ فرهنگ و هویت باشد. زبان عربی البته که بسیار غنی و نیرومند بود، چرا که هم زبان مشترک اقوام مختلف بود، هم ادبیات غنی داشت و هم دین نوین و فراگیر در آن شکل گرفته بود. در طرف مقابل، زبان پارسی نیز فقط یک زبان نبود، بلکه نظامی از نشانه‌های یکپارچه‌ساز اقوام بود که حامل آداب کشورداری، آیین نبرد و رزم، تاریخ، سرگذشت، رسوم فرهنگی، باورها، تجارب و ساختارهای سیاسی و اجتماعی مشترک میان اقوام ساکن سرزمینهای ایرانشهر بود. طبقۀ دهقان از نقش زبان در استمرار و تداوم فرهنگ و اندیشۀ ایرانشهری آگاهی داشت. بنا به اهمیتی که برای سخن فصیح و والا قائل می‌شد، شاعران توانمند را بسیار ارج می‌نهاد و در ازای مدایح شاهان و امیران و دهقانان صله‌های شایسته می‌بخشید.[58] دهقانان به مدح و ستایش آداب و فرهنگ خویش تا آنجا اعتبار دادند که ناصرخسرو مدایح دهقان را رقیب ختم قرآن و حفظ فرقان دانسته است.

زبان دهقان زبان مادری یک قوم خاص نبود، بلکه زبان ادب و فرهنگ مشترک اقوام یک سرزمین بود که هر کدام زبان مادری ویژه‌ای داشته و دارند. اما این زبان دهقان در برابر زبان بیگانه به مجموعۀ اقوام متنوع ایرانی هویت واحدی می‌بخشید. این‌گونه بود که عرصۀ شعر و ادب آوردگاه رویارویی دو زبان تازی و دهقان شد. تصویرهایی از این رویارویی زبانی را در دیوان شاعران بزرگ پارسی می‌توان یافت. خاقانی گفته است:

دید مرا گرفته لب، آتش پارسی ز تب

نطق من آب تازیان برده به نکتۀ دری[59]

سعدی هم مدعی است که شعرپارسی او چونان آب روان همیشه پیش خواهد رفت و مرکب تازی نمی‌تواند از آن پیشی بگیرد:

چو آب می‌رود این پارسی به قوت طبع

نه مرکبی‌است که از وی سبق برد تازی

در دیوان‌های شعر فارسی دری چندان که از ”اقلیم زبان دری و پارسی،“ ”نظم کشورگشای دری،“ ”اقلیم ادب،“ ”مُلک سخن“ و ”کشور سخن“ یاد شده از مُلک و اقلیم و کشور ایران سخن نرفته است. جدال دهقان و تازی چند قرن ادامه یافت تا آن‌گاه که زبان پارسی به کمال مطلوب خود نزدیک شد و شاهکارهای ادبی همچون شاهنامه، گلستان، مثنوی و دیوان حافظ در گرانیگاه فرهنگ و زبان مشترک اقوام ایرانی قرار گرفت. هنگامی که شاهنامه، مثنوی و دیوان حافظ لقب ”قرآن پارسی“ گرفتند، در واقع زمانی بود که زبان دهقانان به مرکز ثقل فرهنگ و حلقۀ نگاهدارندۀ هویت ایرانشهری بدل شد. در قرن هشتم، زبان دهقان به چنان اقتداری رسید که به سرزمین‌های هند و چین وارد شد و نقش زبان دوم جهان اسلام، به‌ویژه در شرق اسلامی، را به عهده گرفت و بیش از سه قرن، زبان فرهنگ و ادب و سیاست در دربارهای دو امپراتوری عثمانی و گورکانی هند بود.

[1]مکین الدین شاعر و خواجه بوده و سنایی در ترکیب‌بندی شش بندی شعر او را بسیار ستوده است. او را امام راستین، آفتاب اهل فضل، آفتاب آسمان شاعری، تاج فرق اصفهان، شاعر ساحر خوانده است. بنگرید به حکیم ابوالمجد مجدود بن آدم سنایی غزنوی، دیوان اشعار، تصحیح محمدتقی مدرس رضوی (تهران: سنایی، 1362)، 760-765.

[2]شاکر جُلّاب بخاری، از شاعران قدیم ایران، در اوایل قرن چهارم در ماوراءالنهر می‌زیست.

[3]سنایی غزنوی، ”ترکیب‌بند: مدح مکین‌الدین نظیری،“ در دیوان اشعار، 764.

[4]ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه (مسکو: آکادمی علوم روسیه شوروی، 1989)، جلد 9، برگ 319.

[5]فرخی سیستانی، دیوان اشعار، تصحیح علی عبدالرسولی (تهران: مطبعۀ مجلس، 1311).

[6]ناصر خسرو قبادیانی، دیوان اشعار، تصحیح مجتبی مینوی و مهدی محقق (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1357ق)، 83.

[7]ابوحنیفه اسكافی، به نقل از ابوالفضل بیهقی، تاریخ بیهقی، تصحیح علی‌اکبر فیاض، به اهتمام محمدجعفر یاحقی (مشهد: انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد، 1383)، 603.

[8]محمدبن عبدالملک نیشابوری امیرمعزی،  دیوان امیرمعزی، تصحیح عباس اقبال (تهران: کتابفروشی اسلامیه، 1318)، برگ 612.

[9]امیرمعزی،  دیوان امیرمعزی، 194.

[10]قطران تبریزی، دیوان حکیم قطران تبریزی، تصحیح محمد نخجوانی (تهران: ققنوس، 1362)، برگ 254.

[11]رشیدالدین وطواط، دیوان اشعار، تصحیح سعید نفیسی (تهران: چاپخانۀ بارانی، 1339)، 124.

[12]سنایی غزنوی، دیوان اشعار، 764.

[13]دهقان: مُعرَّبِ دهگان. بزرگِ کشاورزان (جمع: دهاقین و دهاقنه). در برابر شهرگان (شهریان) که در عربی به شکل شهرجان (شهارجه) به کار رفته است.

[14]برای اطلاع از تطور معنای دهقان و جایگاه اجتماعی دهقانان در تاریخ ایران، بنگرید به احمد تفضلی، DEHQAN”، “در دانشنامۀ ایرانیکا؛ احمد تفضلی، ”دهقان،“ ترجمۀ ابوالفضل خطیبی، نامۀ فرهنگستان. سال 1، شمارۀ 3 (بهار 1376)، 148-155.  نیز، برای آگاهی از نقش آنان در دوران گذار از ساختار پادشاهی ساسانی به اسلامی بنگرید به محمود طاووسی و علی‌اصغر میرزایی، ”دهقانان در دوران انتقال،“ مجلۀ مطالعات ایرانی دانشگاه باهنر کرمان، سال 3، شمارۀ 6 (پاییز 1383)، 47-80؛ عباسعلی آذرنیوشه و کورش صالحی، ”دهقانان ایرانی در روند گذار از دورۀ ساسانی به دورۀ اسلامی،“ مجلۀ پژوهش‌های تاریخی ایران و اسلام. دورۀ  6، شمارۀ 11 (بهار و تابستان 1391)، 1-16.

[15]تاریخ سیستان، به کوشش محمدتقی بهار (تهران: بی‌نا، ١٣١٤)، پانوشت صفحۀ 81.

[16]ابن‌سلّام هروی در کتاب الأموال، در گزارشی از نقش دهقانان در گردآوری باژ (جزیه) برای لشکر عمر آورده است:  ”وقتی عمر به سردارانش فرمان داد تا از مردم جزیه بگیرند، آنها بر هر فردی چهار درهم در ماه باژ وضع کردند. به دهقان هر روستا گفتند که روستای تو این مقدار! بروید و بخش کنید بر سر مردم. آنها جزیۀ کل اهل ده را از دهقان می‌ستاندند.“ بنگرید به أبوعُبيد القاسم‌بن سلّام‌بن عبدالله الهروي البغدادي، كتاب الأموال،  تحقیق خليل محمد هراس (بيروت: دارالفكر، 1986م)، 65.

[17]أبوالقاسم حمزه بن یوسف بن إبراهیم السهمی القرشی الجرجانی،  تاریخ جرجان، تحت مراقبه محمد عبدالمعیدخان (الطبعه 4؛ بیروت: عالم الكتب،  1407ق)، 502.

[18]أبوعبدالله محمدبن علي‌بن الحسن‌بن بشر حكيم الترمذي،  المنهيات، تحقیق محمد عثمان الخشت (القاهره:  مكتبه القرآن للطبع والنشر والتوزيع، 1406ق)، 121.

[19]أبوالفرج قدامه‌بن جعفر البغدادي، الخراج و صناعه الكتابه (بغداد: دار الرشيد، 1981م)، 368.

[20]عُراه، ج. عارٍ: در منابع عربی قرن سوم و چهارم بسیار آمده است. در تاریخ طبری، در گزارش نبرد میان امیرطاهر و العُراه در بغداد به سال 197ق، عُراه در کنار راهزنان، زندانیان، اوباش، غوغایان، طراران و اهل سوق زمان آل طاهر در نشابور آمده است. بنگرید به أبوجعفر محمدبن جرير الآملي الطبري، تاريخ الرسل والملوك (الطبعه 2؛ بيروت: دار التراث، 1387ق)، جلد 8، 448؛  أبوعلی احمدبن محمدبن یعقوی مسکویه، تجارب الأمم و تعاقب الهمم، تحقیق أبوالقاسم امامی (طهران: دار سروش للطباعه و النشر، 1407ق)، جلد 4؛ 88 . اما به صورت ”العُراه و العیارین“ در صفحۀ 89  تجارب الأمم و تعاقب الهمم و نیز به صورت ”العُراة العيارين“ در المنتظم في تاريخ الأمم والملوك  در گزارش از همان واقعه آمده است. بنگرید به جمال‌الدين أبوالفرج عبدالرحمن‌بن علي‌بن محمد ابن الجوزي، المنتظم في تاريخ الأمم والملوك، تحقیق محمد عبدالقادر عطا و مصطفى عبدالقادر عطا (بیروت: دارالكتب العلميه، 1412ق)، جلد 10، 38. عمرکحاله العُراه را نام یکی از قبایل عراق گفته است. به هر حال، عیاران و فتیان معمولاً در شمار معترضان یا مبارزان برای عدالت بودند و از این رو در مسائل سیاسی و اجتماعی نقش داشتند.

[21]عبدالملك‌بن محمدبن إسماعیل أبومنصور الثعالبی،  یتیمه الدهر فی محاسن أهل العصر، تحقیق د. مفید محمد قمحیه (بیروت: دار الكتب العلمیه، 1403ق)، جلد 5، 187.

[22]”عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ، فَرَضَ لِأَشْرَافِ الْأَعَاجِمِ لِدِهْقَانِ نَهْرِ الْمَلِكِ فَيْرُوزَ بْنِ يَزِدْجَرْدَ، وَالنَّخِيرَجَانِ، وَجَمِيلٍ، وَخَالِدٍ ابْنَيْ بَسْبَهْرَى دهقان الْفَلُّوجَهِ، وَبَسْطَامَ بْنِ بَرْسَا دِهْقَانَ بَابِلَ، وَجُفَيْنَهَ الْعِبَادِي، وَالرُّفَيْلِ أَلْفَيْنِ أَلْفَيْنِ، فَقِيلَ ذَلِكَ لِعُمَرَ , فَقَالَ:’قَوْمٌ أَعَاجِمُ أَشْرَافٌ، أَحْبَبْتُ أَنْ أَتَأَلَّفَ بِهِمْ غَيْرَهُمْ. “‘بنگرید به أبوأحمد حميدبن مخلدبن قتيبه‌بن عبدالله الخرساني ابن زنجويه، کتاب الأموال، تحقيق شاكر ذيب فياض (السعوديه: مركز الملك فيصل للبحوث والدراسات الإسلاميه، 1406ق)، 524.

[23]الثعالبی،  یتیمه الدهر، جلد 8، 148.

[24]در زمان این دهقان‌زادۀ دانشمند ترشیزی، زبان دیوانی به فارسی رواج یافت. او علاقه وافری به زبان فارسی داشت.

[25]دیب‍اچ‍ۀ‌ ش‍اه‍ن‍ام‍ۀ‌ اب‍وم‍ن‍ص‍وری‌  (گردآوری 346ق) و م‍ق‍دمۀ‌ ش‍اه‍ن‍ام‍ۀ‌ ف‍ردوس‍ی‌، ب‍ه‌اه‍ت‍م‍ام‌ رح‍ی‍م‌ رض‍ازاده‌ م‍ل‍ک (ت‍ه‍ران‌: گ‍لاب‌، ۱۳۸۲).

[26]دیب‍اچ‍ۀ‌ ش‍اه‍ن‍ام‍ۀ‌ اب‍وم‍ن‍ص‍وری‌.

[27]ابوالحسن علی‌بن حسین المسعودی،  مروج الذهب و معادن الجوهر، راجعه کمال حسن مرعی (بیروت، صیداء: المکتبه العصریه، 1425ق)، جلد 1، 215. فردوسی در باب نژاد دهقان گوید: ز دهقان بپرسید زان پس قُباد / که ای نیکبخت از که داری نژاد /  بدو گفت کز آفریدون گرد / که از تخم ضحاک شاهی ببرد / پدرم این چنین گفت و من این چنین / که بر آفریدون کنیم آفرین. ابوالقاسم فردوسی، شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق   (تهران: مرکز دائره‌المعارف بزرگ اسلامی، مرکز پژوهش‌های ایرانی و اسلامی، 1393)، جلد 7، 67. مسعودی در مروج الذهب دهقانان را طبقۀ دوم بعد از شهرگانان آورده است و تبار آنها را به کیومرث رسانده است:  ”ووصفنا الأبيات الثلاثه التي شرفها كسرى على سائر مَنْ بسواد العراق وهم مشهورون في أهل السواد إلى وقتنا هذا، وأشراف السواد بعد الأبيات الثلاثه من الشهارجه الذين شرفهم أيرج وجعلهم أشراف السواد ثم الطبقة الثانيه بعد الشهارجة وهم الدهاقين وهم ولد وهكرت بن فردال بن سيامك بن نرسي بن كيومرث الملك. وكان لولد وهكرت عشر بنين، فأبناء هؤلاء العشره هم الدهاقين، وكان وهكرت أول من تَدَهقن. والدهاقين تتفرع على مراتب خمس ومن ذكرنا كانت ملابسهم تختلف على قدر مراتبهم. وقتل يزدجرد الاخر من ملوكهم على حسب ما ذكرنا. “ المسعودی،  مروج الذهب و معادن الجوهر، جلد 1، 215، ذیل اجناسُ الفرس.

[28]پیشنهادهای مکرر دهقانان برای تأخیر یک ماهۀ نوروز و توجه به سال کبیسه در زمان هشام، رشید و متوکل عباسی در کتاب الاوائل ابوهلال عسکری (م. 395 ق) خواندنی است. بنگرید به الحسن‌بن عبدالله‌بن سهل‌بن سعیدبن یحیی‌بن مهران أبوهلال العسکری، کتاب الاوائل (طنطا: دار البشیر، 1408ق)، 270-272.

[29]ناصرخسرو قبادیانی، دیوان اشعار،  83.

[30]ناصرخسرو قبادیانی، دیوان اشعار،  107.

[31]ناصرخسرو قبادیانی، دیوان اشعار،  قصیدۀ 188.

[32]ناصرخسرو قبادیانی، دیوان اشعار،  قصیدۀ 182.

[33]سوزنی سمرقندی، دیوان حکیم سوزنی سمرقندی، تصحیح ناصرالدین شاه‌حسینی (تهران: امیرکبیر، 1338)، 326.

[34]چون گردن احرار ز بارِ مِنَن خویش / دهقان اجل احمد سمسار شکسته / هست او شه احرار و زپیرامن تختش / تا حشر نگردد صف احرار شکسته / ممدوح سخندانی و نزد تو سخن را / نبود شرف و قیمت و مقدار شکسته / جز مدح تو گر نقش کنم بر رخ کاغذ/ باد از کفم انگشت قلمدار شکسته. سوزنی سمرقندی، دیوان حکیم سوزنی سمرقندی، 333.

[35]سوزنی سمرقندی، دیوان حکیم سوزنی سمرقندی، 329.

[36]أبوعلى الحسن ابن رشیق القیروانی الأزدی، العُمده فی محاسن الشعر وآدابه، تحقیق محمد محی‌الدین عبدالحمید (الطبعه 5؛ بیروت: دار الجیل، 1401ق)، جلد 2، 106.

[37]نامه‌های عربی خاقانی (نسخۀ دستنویس).

[38]برای اطلاع از نقش خراسانیان در گسترش و ارتقای زبان و تمدن عربی بنگرید به منیره ناجی سالم،  الحركه الفكريه في خراسان في القرن السادس الهجري (بیروت: الدار العربيه للموسوعات، 2000م)؛ رفاه تقى الدين عارف الدورى،  اثر علماء خراسان في الحركه الفكريه في بغداد 132-334 ق (بغداد: دار الكتب والوثائق العراقيه، 2004م).

[39]حدود العالم من المشرق الی المغرب، به کوشش منوچهر ستوده (تهران: طهوری، 1362)، 91.

[40]حدود العالم من المشرق الی المغرب، 98.

[41]حدود العالم من المشرق الی المغرب، 121.

[42]بُشت (پشت) منطقۀ پُشت رشته‌کوه جنوبی نیشابور است که امروزه قلمرو شهرستان‌های کاشمر، تربت حیدریه، و زاوه است. یاقوت حموی نیز در کتاب معجم البلدان (ذیل بُشت) از ابوالحسن‌بن زید البیهقی روایت می‌کند که ”بُشت، کوره‌ای (ناحیه‌ای) است که قصبۀ آن طُریثیث (طُرشیز، ترشیش، طُرثیث) است. وجه تسمیه‌اش آن است که بُشتاسپ (گشتاسپ‌شاه) آن را ساخت. و گفته‌اند که بشت گفتند چون برای نیشابور مانند بشت (پشت در فارسی) است. این ناحیه دارای 226 پارچه آبادی (قریه) بوده از جمله کُندر که ابونصر کندری وزیر طغرل بیک سلجوقی پیش از نظام‌الملک از آن روستا بوده است. اینجا را بُشت‌العرب گویند به جهت بسیاری ادیبان و فاضلانش. “شهاب‌الدین أبوعبدالله یاقوت الحموی، مُعجم البلدان (الطبعه 2؛ بیروت: دار صادر، 1395ق)، جلد 1، 425. آن‌گاه شماری از علما را با لقب بُشتی متعلق به بُشت نیشابور فهرست کرده است.

[43]محمدبن عبدالله حاکم نیشابوری، تاریخ نیشابور، ترجمۀ محمدبن حسین خلیفۀ نیشابوری، تصحیح و تعلیق محمدرضا شفیعی کدکنی (تهران: نشرآگه، 1375)، 216.

[44]حاکم نیشابوری، تاریخ نیشابور، 216.

[45]أبوعبدالله محمدبن أحمد المقدسی البشاری، أحسن التقاسیم فی معرفة الأقالیم  (لیدن: بریل، 1906م)، 318.

[46]ابوسعد عبدالکریم‌بن محمد ابن منصور التمیمی السمعانی، الانساب، تقدیم و تعلیق عبدالله عمر البارودی (بیروت : دار الجنان، 1988م)، جلد 5، 7-8.

[47]أبوالحسن علی‌بن الحسن‌بن علی‌بن أبی‌الطیب الباخرزی،  دُمیه القصر وعُصرَه أهل العصر (بیروت: دار الجیل، 1414ق)، جلد 2، 966.

[48]الثعالبی، یتیمه الدهر، جلد 5، 187.

[49]الثعالبی، یتیمه الدهر، جلد 4، 481.

[50]نام این روستا در شعری از خطیب باخرزی در یادکرد روزگار کودکی خود در یتیمه الدهر ثعالبی آمده: ”أهيم بِذكر التيرشاذ صبَابَه . . . وَمَا بِي إِلَّا حب من حل واديها. “الثعالبی، یتیمه الدهر، جلد 5، 225.

[51]ظهیرالدین‌ ابوالحسن‌ علی‌بن‌ ابی‌القاسم‌ زید بیهقی ابن‌فُندُق،  تاریخ بیهق، تصحیح احمد بهمنیار (تهران: انتشارات فروغی، 1361ش)، 264.

[52]الباخرزی،  دُمیه القصر، 189.

[53]مثل این احادیث: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): ”مَنْ تَكَلَّمَ بِالْفَارِسِيَّه زَادَتْ فِي خُبْثِهِ وَنَقَصَتْ مِنْ مُرُوءَتِهِ. “الحاکم نیشابوری، تاریخ نیشابور، شمارۀ 7002 ؛ قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): ”مَنْ أَحْسَنَ مِنْكُمْ أَنْ يَتَكَلَّمَ بِالْعَرَبِيَّه فَلَا يَتَكَلَّمَنَّ بِالْفَارِسِيَّه فَإِنَّهُ يُوَرِّثُ النِّفَاقَ. . “الحاکم نیشابوری، تاریخ نیشابور، شمارۀ 7001؛ قال رسول الله (ص): ”أبغض الكلام الى الله الفارسيّه وكلام الشياطين الخوزيّه وكلام أهل النار البخاريّه وكلام أهل الجنّه العربيّه. “المقدسی البشاری، أحسن التقاسیم، جلد 2، 418.

[54]ابوریحان بیرونی در کتاب الصیدنه به دشمنی امیر یمین‌الدوله-احتمالاً مرداویج زیاری-با زبان عربی اشاره کرده است. نوشته است:  ”هجو به عربی را دوست‌تر دارم از مدح به پارسی. درستی سخنانم را کسی درمی‌یابد که در یک کتاب علمی، نقل شده به فارسی تأمل کند. چگونه از رونق می افتد و معنایش در سایه قرار می‌گیرد؛ سیمایش تار می‌شود و بهره‌ای نمی دهد. زیرا این زبان، تنها شایستۀ نقل داستانهای شاهانه و قصه‌های شبانه است. “ محمدبن احمد ابوریحان البیرونی، کتاب الصیدنه، تصحیح و تحشیه عباس زریاب خوئی (تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1370)، 14-15.

[55]ابوالمجد مجدود بن آدم سنایى غزنوى، حدیقه الحقیقه و شریعه الطریقه، تصحیح ‏محمدتقى مدرس رضوى (تهران: انتشارات دانشگاه تهران، 1359)،  402-403.

[56]سنایى غزنوى، حدیقه الحقیقه، 404.

[57]اعتقاد به فضیلت زبان عربی حتی در آثار ایرانیان نیز رایج بود. ثعالبی نیشابوری دربارۀ شرافت عرب در شعر و ادب گفته است:”وَلما كَانَ الشّعْر عُمْدَة الْأَدَب وَعلم الْعَرَب الَّذِي اخْتصّت بِهِ عَن سَائِر الْأُمَم وبلسانهم جَاءَ كتاب الله الْمنزل على النَّبِي مِنْهُم الْمُرْسل (ص). “الثعالبی، یتیمه الدهر، جلد 1، 26. نیز، بنگرید به آرای ابوحاتم رازی (195-277 ق) در کتاب الزینه. احمدبن حمدان ابوحاتن الرازی، کتاب الزینه فی الکلمات الاسلامیه العربیه، تصحیح حسین‌بن فیض‌الله الهمدانی (صنعاء یمن: مرکز الدراسات و البحوث الیمنی، 1415ق)، 130-132.

[58]سوزنی سمرقندی، دیوان حکیم سوزنی سمرقندی، ٢٠٠، ٢٢٤، ٣١١، ٣٢٦ و ٤٣٦

[59]افضل‌الدین ابراهیم‌بن علی خاقانی شروانی، دیوان اشعار، تصحیح علی عبدالرسولی (تهران: چاپخانۀ سعادت، 1316)، 429.

قنات باستانی وزوان

Hojat Rasouli, “The Ancient Qanat of Vazvan,” Iran Namag, Volume 3, Number 3 (Fall 2018), 31-44.

حجت رسولی h-rasouli@sbu.ac.ir> Hojat Rasouli> (دانش‌آموختۀ دکتری زبان و ادبیات عربی دانشگاه تهران، 1374) استاد دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی و سردبیر پژوهشنامۀ نقد ادب عربی است. عمدۀ تحقیقات ایشان بر ادبیات عربی، به‌ویژه ادبیات تطبیقی، متمرکز است. علاوه بر مقالات متعدد در مجلات ایران و خارج از کشور، ملمع در شعر فارسی را منتشر کرده است.

ما در سرزمین ایران وارث تمدن کهنی هستیم که ذخایر مادی و معنوی آن پایان‌ناپذیر است. بی‌جهت نیست که به‌رغم پیشرفت‌های علم و تکنولوژی در دنیای کنونی، هنوز می‌توانیم در محافل و مجامع بین‌المللی در برابر دستاوردهای تکنولوژیک کشورهای پیشرفته از تمدن درخشان گذشتۀ خود با افتخار یاد کنیم. جالب اینکه هنوز سرمایه‌های برجای‌مانده از گذشته آن‌قدر ارزنده‌اند که بدان‌ها ببالیم و کاستی‌های قرون اخیر را در برابر جهان پیشرفته جبران کنیم. از جملۀ این سرمایه‌های ارزنده که از گذشته‌های بسیار دور تمدن کهن ایران بر جای مانده قنات است.

قنات هم نشان مادی و هم نشان معنوی مردم ایران است؛ هم نشان هنرمندی و توانایی است و هم نشان سخت‌کوشی و تلاش. قنات نشان امید به زندگی و جستن روزی در دل خاک است. قنات نشان کاری پردوام و ماندگار است؛ نماد یک‌بار ساختن و سال‌ها و بلکه قرن‌ها بهره بردن. هرچه فرهنگ امروز فرهنگ راحت‌طلبی و مصرف‌گرایی و کوتاه بودن عمر مفید تولیدات حاصل از تکنولوژی و خلاصه، فرهنگ یک‌بارمصرف است، فرهنگ نیاکان ما فرهنگ سخت‌کوشی و صرفه‌جویی و محکم‌کاری و آینده‌نگری است. آنان با تکیه بر اندیشه و تجربه و با یاری گرفتن از همت بلند خود، با دوراندیشی شیوه‌هایی را برمی‌گزیدند که یک‌بار بسازند و سالیان‌سال از آن بهره‌مند شوند. قنات یکی از نمادهای تمدنی این فرهنگ ارزنده است.

پژوهشگران به ‌اتفاق معتقدند كه بهره‌برداري از قنات ابتدا در ايران صورت گرفته و در دورۀ هخامنشي ايرانيان آن را به عمان، يمن و شاخ افريقا نيز معرفی کردند. سپس، مسلمانان آن را به اسپانيا بردند. مهم‌ترين و قديمي‌ترين كاريزها در ايران، افغانستان و تاجيكستان قرار دارند. در حال حاضر، در ٣٤ كشور جهان قنات وجود دارد، ولي 40 ‌هزار قنات فعال در ايران چند برابر بيشتر از مجموع قنات‌های ساير كشورهاي جهان است. مهم‌ترين قنات‌هاي ايران در استان‌هاي كويري خراسان، يزد، كرمان، مركزي و فارس قرار دارند.

هانری گوبلو در اثر ارزندۀ خود با نام قنات: فنی برای دستیابی به آب در خصوص تاریخچۀ ابداع قنات در دنیا و مکان شکل‌گیری و تکامل این فن سخن گفته که حاصل سال‌ها تحقيق اوست. او می‌نویسد:

خاستگاه اصلي قنات ناحيۀ آذربايجان غربي ايران و ارمنستان فعلي در منطقۀ معادن سرب اين نواحي بوده و اين فن دستيابي به آب زيرزميني، در محيط فرهنگي ايران در اوائل هزارۀ اول قبل از ميلاد مسيح، اختراع شد و سپس به سرعت در ديگر نقاط كشور و در خارج از آن رواج يافت. اين فن دستيابي به آب زيرزميني در سال‌هاي ٨٠٠ قبل از ميلاد به وسيلۀ كشاورزان در داخل فلات ايران رواج پيدا كرد و از آنجا به ساير نقاط جهان گسترش يافت. به‌عنوان مثال، حدود ٥٠٠ سال قبل از ميلاد مسيح، ايرانيان آموزش فن حفر قنات را به مصر و حدود ٧٥٠ ميلادي مسلمانان اين فن را از آنجا به اسپانيا منتقل كردند و سپس از آنجا به مراكش منتقل شد و حدود سال ١٥٢٠ ميلادي به امريكا، به‌ويژه منطقۀ لوس‌آنجلس فعلي، انتقال يافت.[2]

بررسي‌هاي گوبلو ثابت مي‌كند كه سيستم قنات در سال ١٧٨٠م، يعني در حدود ٢٢٥ سال قبل، به چين شرقي در ناحيۀ تورفان رسيده است. فن قنات از ایران به کشورهای عربی همسایه نیز منتقل شده است. نمونۀ بارز آن کشور پادشاهی عمان در جنوب ایران است که در آن قنات‌های متعددی با نام ”فلج“ به تقلید از ایرانیان احداث شده است. فلج دارس یکی از قنات‌های مهم شهر نزوای عمان است.

اگر چه قنات‌ها در سراسر این مرز و بوم پراکنده‌اند، یکی از جالب‌ترین آنها قنات تاریخی-یا بهتر بگویم باستانی-وزوان است. قنات وزوان در واقع یکی از دستاوردهای نیاکان ماست. سازۀ ارزشمندی که در دوره‌ای مشخص نسلی آن را ساخته و نسل‌های متمادی آن را پرداخته، از آن محافظت کرده و از آن بهره‌مند شده‌اند.

در این نوشتار می‌کوشم این قنات را معرفی کنم که حاصل مشاهدات شخصی‌ام، دانش عام آموختۀ مردم شهر وزوان طی سال‌ها، گفته‌های خبره‌های محلی و تحقیقات متخصصان است.

 

موقعیت جغرافیایی

شهر وزوان در منتهی‌الیه شمالی استان اصفهان در مسیر جادۀ تهران به سمت اصفهان واقع شده است. این شهر از شمال به شهر میمه و از شرق به رباط و جوشقان، از جنوب به ونداده و از غرب به روستای اذان محدود می‌شود. فاصلۀ شهر تا اصفهان ۸۵ کیلومتر و تا تهران ۳۱۴ کیلومتر است.[3]

وزوان در دشتی نیمه‌هموار واقع شده و تابستان‌هایش گرم و خشک و زمستان‌هایش سرد است. مساحت این شهر ۵۴۸ هکتار و جمعیتش بالغ بر ۴۵۰۰ نفر برآورد شده است.

در گذشته، زندگی مردم این شهر متکی بر تولیدات کشاورزی و دامداری و صنایع دستی، از جمله قالی‌بافی و گلیم‌بافی و پارچه‌بافی بود و محصولات کشاورزی آن نیز گندم و جو و سیب‌زمینی و صیفی‌جات بود. تا چند دهه پیش، کشاورزی و دامداری و صنایع دستی وزوان پاسخگوی نیازهای مردم این شهر بود و می‌توان گفت تا حدی خودکفا بودند، ولی به مرور با افزایش جمعیت و تغییر سبک زندگی و محدودیت زمین کشاورزی و آب، هم‌زمان با صنعتی شدن کشور، مهاجرت به شهرها آغاز شد و بسیاری از مردم وزوان به شهرهای دیگری از جمله تهران و اصفهان و کاشان مهاجرت کردند و کشاورزی و دامداری رو به افول رفت. امروزه البته کشاورزی سنتی وزوان به‌رغم تغییر شرایط و کمبود آب در سطح محدودی ادامه دارد.

قنات وزوان، که آن را قنات سروارچه یا قنات تاریخی وزوان می‌نامند،[4] یکی از 11 قنات ایران است که به ثبت یونسکو رسیده است و پیش از ثبت جهانی، در ۲۸ دی ۱۳۷۹ با شمارۀ ثبت ۲۹۶۲ به ثبت ملی رسیده است (تصویر 1). لازم به ذکر است که این 11 قنات از میان حدود 38 تا 40 هزار قنات شناسایی‌شدۀ ایران به ثبت یونسکو رسیده است. تاریخ احداث این قنات بی‌تردید به پیش از اسلام، یعنی ایران باستان، برمی‌گردد. دربارۀ قدمت این قنات گمانه‌های متعددی وجود دارد. اهالی محل قدمت آن را به 2500 تا 3 هزار سال می‌رسانند که به نظر خالی از اغراق نیست، ولی اگر سخن کارشناسان باستان‌شناسی را مبنا قرار دهیم که سد ساروجی قنات را متعلق به دورۀ ساسانیان می‌دانند،[5] در این صورت عمر این قنات هم‌اکنون یعنی در سال 2018 میلادی حد اکثر 1794 سال و حداقل 1367 سال برآورد می‌شود. البته برای اعتقاد مردم محل در خصوص عمر 3 هزار سالۀ قنات یگانه توجیهی که می‌توان آورد این است که تشخیص دورۀ ساسانیان از روی سد و سازۀ ساروجی آن است، ولی معلوم نیست که عمر سد با عمر قنات یکی باشد. بسا سال‌ها یا قرن‌ها پس از احداث قنات بر روی آن سد زده باشند و در این صورت، باید حدود هزار تا 1500 سال بعد از احداث قنات بر روی آن سد زده باشند که البته اثبات این امر بسیار دشوار است و نیاز به بررسی‌های باستان‌شناختی دارد.

تصویر 1. نامۀ معاون مدیرکل فرهنگی یونسکو در خصوص ثبت جهانی قنات باستانی وزوان. برگرفته از آرشیو اسناد شهرداری وزوان.

تصویر 1. نامۀ معاون مدیرکل فرهنگی یونسکو در خصوص ثبت جهانی قنات باستانی وزوان. برگرفته از آرشیو اسناد شهرداری وزوان.

این قنات از نوع قنات‌های جلگه‌اى یا دشتی است که در مناطق شیبدار احداث می‌شود و آب بر اثر شیب زمین جاری می‌شود (تصویر 2).

تصویر 2. بخش‌های قنات در برش عرضی. برگرفته از مدخل ”قنات“ در http://fa.wikipedia.org

تصویر 2. بخش‌های قنات در برش عرضی. برگرفته از مدخل ”قنات“ در http://fa.wikipedia.org

مشخصات عمومی قنات

معمولاً معرفی قنات‌ها و تعیین درجۀ اهمیت آنها با تعداد شاخه‌ها، طول قنات یا طول شاخه‌ها، عمق مادر چاه و تعداد میله چاه‌ها بستگی دارد؛ چنان که برای مثال قنات زارچ با قدمت بین ۲ هزار تا ۳ هزار سال و با ۷۱ کیلومتر طول یکی از بلندترین قنات‌های ایران شناخته می‌شود. عمیق‌ترین مادر چاه نیز در شهرستان گناباد با نام قنات قصبه قرار دارد که تاریخ حفر آن به دورۀ هخامنشی می‌رسد. طول قنات قصبۀ گناباد ۳۳۱۳۵ متر است و عمق مادر چاه رشتۀ اصلی قنات ۲۱۷ متر و عمق مادر چاه رشتۀ انشعابی دولاب نو حدود ۳۰۰ متر است و 408 میله چاه دارد. قنات وزوان از دو منظر قابل بررسی است: یکی آنچه در حال حاضر وجود دارد و قابل مشاهده است و دیگری آنچه در تاریخ وجود داشته و از میان رفته و شواهدی دال بر آن در دست است.

دربارۀ طول قنات وزوان و سرشاخه‌های آن میان آثار قابل مشاهده و معلومات و برآوردهای اهل محل اختلاف است. از آنجا که خاصیت قنات‌ها این است که به مرور زمان متروک می‌شوند و امتداد آنها از سمت مادر چاه اصلی-نه از سوی مظهر قنات-کاسته می‌شود، طبیعی است که قنات وزوان نیز دچار این عارضه شده باشد و از امتداد شاخۀ اصلی آن کاسته شده باشد، به‌ویژه اینکه تاریخ قنات وزوان به چندین قرن می‌رسد و در این مدت طولانی این مقدار تغییر طبیعی است. از این رو، دانش و معلومات مردم محلی در این باره را که نسل به نسل منتقل شده نباید دست‌کم گرفت. به هر روی، با در نظر گرفتن همۀ این معلومات می‌توان گفت قنات وزوان از مظهر آن در شمالی‌ترین نقطۀ این شهر-که در جنوب میمه واقع است-به سمت شمال‌شرقی و منطقۀ جوشقان در دامنه‌های کوه کرکس امتداد می‌یابد و سه شاخه دارد. طول قنات وزوان از مظهر قنات، یعنی جایی که آب از کانال زیرزمینی به روی زمین می‌رسد، تا مادر چاهی که در قدیم وجود داشته و اکنون اثری از آن نیست، در سرشاخۀ اصلی 36 کیلومتر بوده و دو شاخۀ فرعی دیگر هر یک پنج تا شش کیلومتر طول داشته‌اند و در مجموع، طول شاخه‌های این قنات 48 کیلومتر بوده است.[6]  در حال حاضر، طول قنات از مادر چاهی که در خیابان هفتم تیر میمه قابل مشاهده است بسیار کمتر از این است.[7] قنات وزوان در حال حاضردارای 64 حلقه چاه است که از 18 متر در مادر چاه تا دو متر در نزدیکی مظهر قنات عمق دارند. آبدهی این قنات از 50 لیتر در ثانیه تا 23 لیتر در ثانیه در نوسان است.[8] در زمانی که قنات در اوج آب‌دهی است، این میزان تا 100 لیتر در ثانیه نیز ذکر شده است.

 

ویژگی های قنات

نکتۀ بسیار قابل توجهی که شگفتی متخصصان داخلی و خارجی را برانگیخته سدی است که در زیر زمین بر روی کانال قنات بسته شده و قنات وزوان با توجه به این ویژگی خاص و دیگر ویژگی‌ها یکی از قنات‌های منحصر به فرد ایران به شمار می‌آید. اگرچه در روی زمین فقط مظهر قنات مشاهده می‌شود و حلقه چاه‌هایی که با فاصله‌های نه چندان دور از یکدیگر حفر شده و از این بابت این قنات با سایر قنات‌ها تفاوتی ندارد، در زیر زمین دنیای شگفت‌آوری است که باید آن را از آثار باستانی نادر و ارزشمند به شمار آورد و به حق گفت: ”صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی.“[9]

کمتر از یک کیلومتر از مظهر قنات به سمت شمال، با اتاقک سردَر بندِ قنات مواجه می‌شویم. از اینجا با پله‌هایی که به عمق 16 متری زمین منتهی می‌شوند، به جایی دیدنی می‌رسیم که بدان بند قنات می‌گویند. در این قسمت، نخستین چیزی که جلب توجه می‌کند، علاوه بر کانال‌های آب، دیواری بلند کشیده شده که از نوع سازۀ آن پیداست که به زمان‌های بسیار قدیم تعلق دارد. این دیوار ضخیم و مرتفع همان سد قنات است که نمونۀ آن در قنات‌های ایران بسیار نادر است. گفته می‌شود نظیر این سد در قناتی در یزد نیز وجود دارد، ولی گویا از نظر سبک معماری و کارآیی آن با این سد متفاوت است. صفی‌نژاد در پیام صوتی خود به مردم وزوان به مناسبت ثبت قنات اظهار داشت که قنات‌های سددار دیگری هم در ایران هست، ولی هیچ‌یک از نظر کامل بودن به پای این قنات نمی‌رسند.[10]

انگیزۀ برپایی سد این است که در مناطق کویری و خشکی مانند این منطقه، یکی از مشکلات مهم کمبود آب است. بنابراین، صرفه‌جویی در آب و جلوگیری از هدر رفتن آن همواره دغدغۀ مردم این سرزمین بوده است و از سویی، در این منطقه در فصل‌های بهار و تابستان زمین‌های کشاورزی نیاز به آبیاری دارد و در بخشی از پاییز و زمستان نیازی به آبیاری نیست. بنابراین، باید چاره‌ای می‌اندیشیدند که آب را در این دو فصل برای فصل آبیاری ذخیره کنند و این ایده ناب به ذهن آنان رسید که بهترین و امکان‌پذیرترین و کم‌هزینه‌ترین راه احداث سد و ذخیرۀ آب در زیر زمین است.[11]

 

مشخصات سد:[12]

این سد به فاصلۀ 1.2 کیلومتر از مادر چاه قنات و 600 متر از مظهر قنات، در جایی که حد فاصل میان خشکه‌کار و تره‌کار است، بر روی کانال آبرو قنات و همان‌جا که اهل محل به آن بند قنات می‌گویند، در محل یکی از میله چاه‌ها ایجاد شده است. سازۀ این سد از سنگ و ساروج است.

ارتفاع سد نُه متر و طول آن در طولانی‌ترین بخش 1.5 متر، در کوتاه‌ترین قسمت 1.2 متر و ضخامت آن 1.5 متر است. روی دیوار سد پنج دریچه به فاصله‌های متفاوت یک تا 1.5 متر از یکدیگر تعبیه شده‌ است؛ دریچه‌هایی مربع‌شکل که اندازۀ اضلاع آنها متفاوت است. اندازۀ دریچۀ نخست 50×50 سانتی‌متر و سایر دریچه‌ها 25×35 سانتی‌متر است. این دریچه‌ها در زمان مشخصی به ترتیب از بالا به پایین باز شده و آب ذخیره‌شده پشت سد به مرور تخلیه می‌شده است (تصویر 3).

تصویر 3. جانمایی دریچه‌های بند قنات عمومی وزوان. برگرفته از صفی‌نژاد و دادرس، سد زیرزمینی قنات وزوان، 83.

تصویر 3. جانمایی دریچه‌های بند قنات عمومی وزوان. برگرفته از صفی‌نژاد و دادرس، سد زیرزمینی قنات وزوان، 83.

عبدالکریم بهنیا، استاد دانشگاه اهواز و متخصص قنات‌های ایران، در این خصوص می‌نویسد:

نگارنده در آبان‌ماه 1363، در قنات قدیم وزوان واقع در بخش وزوان شهرستان اصفهان، سیستم بسیار جالبی را که برای مهار کردن آب در فاصلۀ زمانی اول آذر لغایت ۲۵ الی ۳۰ فروردین سال بعد به کار می‌رود مشاهده کرده است. بنا به گفتۀ اهالی، این سیستم در حدود ۳ هزار سال پیش ساخته شده و این قنات تنها قنات در تمام منطقۀ اصفهان است که بدین طریق آب زیرزمینی را ذخیره می‌کند. شرح مختصر این سیستم چنین است که یکی از میله‌های قنات را که حدود ۱۸۰۰ متر از مادر چاه فاصله دارد-و احتمالاً چاه ترکان خشکان است-به قطر حدود ۳ متر گشاد کرده‌اند و دیواری به ضخامت یک متر، عرض سه متر و بلندی کل عمق چاه از سنگ و ساروج ساخته‌اند. بر روی این دیوار، به فاصلۀ یک متر به یک متر، هفت سوراخ استوانه‌ای به قطر ۳۰ سانتی‌متر تعبیه کرده‌اند. کورۀ این قنات از انتهای این دیوار عبور می‌کند. هفتمین سوراخ هفت متر از لبۀ تاج کورۀ قنات فاصله دارد.[13]

به نظر می‌رسد اظهار نظر بهنیا نخستین مشاهدۀ ثبت‌شدۀ یک متخصص ایرانی باشد. این گزارش به‌رغم ارزش تخصصی، خالی از اشکال نیست و از جمله اینکه ایشان تعداد دریچه‌های سد را هفت ذکر می‌کند، ولی این دریچه‌ها پنج عددند. دیگر اینکه ایشان دریچه‌ها را سوراخ استوانه‌ای دانسته، حال آنکه این دریچه‌ها مربع‌شکل‌اند.

صفی‌نژاد، متخصص قنات، در سال 1378 از این قنات بازدید کرده و آن را از عجایب بازمانده از روزگار کهن می‌داند. از گفته‌های او برمی‌آید که او به شدت تحت تأثیر تأسیسات این سد زیرزمینی است. صفی‌نژاد سد قنات وزوان را نه فقط از عجایب ایران، بلکه جهان می‌داند و می‌گوید این قنات اولین و کامل‌ترین قنات درسطح جهان است و نمونۀ آن را افتخاری برای تمدن ایران و جهان برمی‌شمرد. او چنان مفتون این قنات منحصر به فرد شد که آن را سد افتخار نام گذارد. صفی‌نژاد می‌افزاید: ”هنوز عجایب این قنات و سد آن به‌طور کامل شناخته نشده است و نیاز به تحقیقات بیشتر دارد.“ او وجود شواهدی در سنگ قبرهای وزوان را دلیلی بر آن می‌داند که پیشینۀ این قنات به دورۀ ساسانی می‌رسد (تصویر 4).[14]

تصویر 4. سد زیرزمینی قنات وزوان. عکس از احسان جزینی.

تصویر 4. سد زیرزمینی قنات وزوان. عکس از احسان جزینی.

 

شاخه‌ها و چاه‌ها

در خصوص تعداد و طول سرشاخه‌های قنات زوان میان آنچه در حال حاضر بر جای مانده و آنچه از دانش اهل محل و مبتنی بر وضعیت طبیعی و جغرافیایی منطقه اختلاف است. برایند همۀ اطلاعات این است که قنات وزوان سه سرشاخه داشته است. سرشاخۀ اصلی به طول 35 کیلومتر از بند قنات و 36 کیلومتر از مظهر قنات به سمت شمال‌شرق، یعنی رشته‌کوه کرک، و مشخصاً جوشقان، ادامه داشته است. این رشته، بنا به اظهارات افراد محلی، تعداد زیادی میله چاه داشته که عمق آنها از 70 متر کمتر بوده و عمق مادر چاه 70 متر بوده است. این سرشاخه که در نزدیکی مادر چاه کنونی به دیگر سرشاخه‌ها می‌پیوست، به مرور متروک و میله چاه‌های آن پر شده است. دو شاخه دیگر هر یک به طول حدود پنج تا شش کیلومتر از بند قنات منشعب می‌شود. شاخۀ شرقی به سمت بهداری میمه و شاخۀ غربی به سمت مسجد جامع و پارک میمه امتداد می‌یافته‌اند. سرشاخه‌های مزبور نیز با گذشت زمان و بر اثر بی‌توجهی و لایروبی نشدن متروک شده و در حال حاضر فقط یک سرشاخه کاملاً مشهود است که میلۀ مادر چاه آن به عمق 18 متر در جنوب شهر میمه واقع است. میلۀ چاه‌ها و آثار دو شاخۀ دیگردر روی زمین محو شده و فقط از زیر زمین، از بند قنات، قابل مشاهده است. صفی‌نژاد و دادرس در تحقیقات خود فاصلۀ مادر چاه سرشاخۀ اصلی را تا مادر چاه کنونی 14 کیلومتر برآورد کرده و صریح کرده‌اند که دو سرشاخۀ اصلی قنات که از قدیم وجود داشته متروک شده و سرشاخۀ فعلی باقی مانده است.[15] به هر روی، کارشناسان دادگستری وقت مادرچاهی را تأیید کرده‌اند که بر اساس سند ثبتی سال 1333ش در دشت ریگینه در شمال شهر میمه واقع است (سند هیئت کارشناسان رسمی دادگستری). با توجه وجود میله‌چاه‌هایی در امتداد این مادرچاه، مادرچاه اصلی در نقطه‌ای دورتر واقع است که باید آن را در دشت‌های شمال‌شرقی میمه به سمت دامنه‌های کوه کرکس، در نزدیکی جوشقان، جستجو کرد.

 

آب‌دهی قنات

خبرگان محلی آب‌دهی قنات را تا 160 لیتر در ثانیه نیز ذکر کرده‌اند و برخی نیز 100 لیتر در ثانیه را مطرح می‌کنند. تحقیقات میدانی آب‌دهی قنات را در سال‌های 1368 و 1370 و 1377 به ترتیب 50 و 23 و 36 لیتر در ثانیه ثبت کرده است.[16]

 

شکاف‌های فوران آب سرد و گرم

از ویژگی‌های قنات باید از منابع زیرزمینی ذخیرۀ آب آن نام برد. در محل بند قنات در پشت سد مخازن بزرگی به ابعاد حدود 7x3x4 وجود دارد.[17] پیداست این مخازن به دست انسان کنده شده و حکم مخزن ذخیرۀ آب را دارد که البته از دهلیز باریکی باید وارد آن شد و از طریق میله چاه‌هایی به بیرون راه دارد. از همه مهم‌تر، منابع زیرزمینی است. بدین ترتیب که در پشت سد و در کف کوره، در 200 متری بالای بند سه شکاف با نام تنوره یا به اصطلاح محلی کر (‌ker‌) وجود دارد که از دو شکاف آب ولرم و از یک شکاف آب سرد به بیرون می‌جوشد. خبره‌های محلی در این باره محاسبات جالبی دارند مبنی بر اینکه اگر میزان آب‌دهی قنات را که 100 لیتر در ثانیه بوده در مدت 4 ماه یا 120 شبانه‌روز بهره‌برداری محاسبه کنیم و برابر 1.659.000 لیتر می‌شود. از سویی، حجم کانال‌ها یا شاخه‌ها با توجه به طول و عرض و ارتفاع آنها را محاسبه کرده و نتیجه گرفته‌اند که کانال‌ها گنجایش این مقدار آب را ندارد. در نتیجه، این فرضیه را مطرح کرده‌اند که علی‌القاعده آب باید در جای دیگری ذخیره شود و حدس می‌زنند که سه شکافی که از آن آب فوران می‌کند به یک منبع زیرزمینی متصل باشه که آب طی چهار ماه در آن ذخیره می‌شود و در ایام بهره‌برداری به صورت آرتیزین برمی‌گردد و بدین ترتیب، آب‌دهی 100 لیتر در ثانیه هموار ثابت می‌ماند. معلوم نیست منابع زیرزمینی چگونه پدید آمده‌اند و حجم آنها چقدر است.

کارکرد سد

از قنات وزوان چهار ماه در سال بهره‌برداری مفید صورت می‌گیرد و چهار ماه در سال قابلیت ذخیرۀ آب دارد و به این منظور، در زمان مشخصی (اول آذرماه) هم دهانۀ کوره و هم دهانۀ پنج دریچه را می‌بستند. امروزه دریچه‌های سد را از 15 آذرماه می‌بندند و 10 فروردین باز می‌کنند. گویا در گذشته اول دی‌ماه تا 15 اسفند این کار صورت می‌پذیرفته و به علت فراوانی آب و برای اینکه سد آسیب نبیند، دریچۀ آخر را باز می‌گذاشتند تا سرریز آن تخلیه شود.[18] برخی منابع شروع باز شدن سد را اول اردیبهشت ذکر کرده‌اند و زمان بسته شدن دریچه‌ها را اول آذرماه.[19] بدین ترتیب، مقدار زیادی آب در پشت سد ذخیره می‌شود و در ابتدای اردیبهشت هم‌زمان با شروع بهره‌برداری به منظور آبیاری نخست دریچۀ فوقانی را باز می‌کنند. ده یا 15 روز طول می‌کشید تا آب دریچۀ اول فروکش کند و آن‌وقت دریچۀ دوم را باز می‌کردند. دربارۀ زمان باز شدن دریچۀ سد دو گونه گزارش شده: یکی ابتدای فروردین‌ماه و دیگری اول اردیبهشت. دربارۀ مدت زمانی که آب یک دریچه تخلیه می‌شود نیز بهنیا ده روز، ولی صفی‌نژاد 15 روز گزارش کرده‌اند و باید اطلاعات دقیق را از خبره‌های محلی پرسید.[20] به این ترتیب، دریچه‌ها یکی پس از دیگری باز می‌شدند تا سرانجام کورۀ قنات باز می‌شد و نوبت به بهره‌برداری از آب‌های ذخیره‌شده در زیر زمین و مانده در کانال می‌رسید. بنابراین، سد و دریچه‌های آن حداقل 50 روز و حداکثر 75 روز قابلیت ذخیرۀ آب دارند، یعنی چیزی در حدود نیمی از مدت بهره‌برداری. تجربۀ سالیان دراز آبیاران و خبرگان محلی دو نکتۀ بسیار قابل توجه را به ما یادآور می‌شود: یکی اینکه آب ذخیره‌شده هیچ‌وقت از بالاترین دریچه بیش از یک متر بالاتر نمی‌رود و دیگر اینکه باز و بسته کردن دریچه‌های سد باید یک‌بار در سال و در زمان‌های معین انجام پذیرد و اگر غیر آن صورت گیرد، در دورۀ ذخیرۀ آب اختلال ایجاد می‌شود.

 

نظام آبیاری و چگونگی بهره‌برداری از قنات

آب قنات وزوان مانند سایر قنات‌ها میان مردم شهر تقسیم شده است و هر کس از آن سهمی دارد. این سهم از گذشته‌های دور نسل به نسل از پدران به فرزندان به ارث می‌رسیده است. واحد اندازه‌گیری سهم آب حبه است. نحوۀ توزیع آب در قنات وزوان بدین صورت است که این قنات به ۱۲30 سهم (در اصطلاح محلی حبه) تقسیم شده است.[21] حداکثر سهم برای هر نفر ۱۰ حبه و حداقل آن نیم یا ربع حبه بوده است که به این ترتیب، همۀ اهالی شهر در ابتدای کار در آن سهیم بوده‌اند و بعدها عده‌ای به فروش آن به دیگر سهامداران اقدام کرده و در حال حاضر، اکثریت قریب به اتفاق مردم و خصوصاً مردم محلی مالک هستند. هر حبه آب بسته به خروجی آب مقدار مشخصی از زمین را آب‌دهی می‌کند. زمانی که خروجی آب قنات ۱۵۰ اینچ در ثانیه بود، به ازای هر حبه تا پنجاه من می‌کاشته‌اند، ولی در حال حاضرکه خروجی آب کم شده، به ازای هر حبه پنج من باید زیر کشت برود. لازم به ذکر است که هر من حدود 60 تا 62 مترمربع است.[22] بنابراین، باید میان مقدار زمینی که هر کس سالیانه زیر کشت می‌برد و حق آب او تناسب باشد. حق آب میان مردم قابل خرید و فروش است و لزوماً همراه با زمین فروخته نمی‌شود. اراضی تحت کشت این قنات به سه دشت ۱۰۰ هکتاری (جمعاً ۳۰۰ هکتار) تقسیم شده که در آن واحد دو دشت آن به‌طور متناوب زیر کشت قرار می‌گیرد.[23]

نظام آبیاری وزوان از گذشته بدین صورت بوده که همواره فردی را به عنوان میراب انتخاب می‌کردند. میراب باید علاوه بر تجربه و توان آبیاری، اولاً اطلاع کاملی از نظام کشاورزی داشته باشد، یعنی بداند در چه فصلی در کدام بخش چه محصولی باید کاشت که آیش زمین‌ها صورت گیرد و از سویی، باید اطلاع دقیقی از زمین‌های مردم محل داشته باشد، یعنی بداند هر خانواده در کدام منطقه چند قطعه‌زمین و به وسعت چند من دارد. به علاوه، باید بداند هر کس چند حبه آب دارد. میرآب به کمک چند آبیارکار آبیاری را بر عهده می‌گیرد.

در گذشته برای تشخیص اینکه چه مدت باید آب وارد کرت هر کسی شود، از یک کاسه مسی استفاده می‌شد. این کاسه را که زیر آن سوراخ‌هایی تعبیه شده بود در دیگی پر از آب قرار می‌دادند و هر بار که کاسه پر از آب می‌شد، مصرف مقدار مشخصی از آب را نشان می‌داد.

[1]برای تهیۀ این مقاله آقایان اباذر صرامی، شهردار سابق وزوان؛ محمدرضا شفیعی، شهردار وزوان؛ اکبر رسولی، کارشناس حقوقی نهاد ریاست جمهوری؛ و آقای حسین صمیع، عضو محترم شورای شهر وزوان؛ مستنداتی در اختیارم قرار دادند. از آنان سپاس‌گزارم.

[2]هانری گوبلو، قنات: فنی برای دستابی به آب، ترجمۀ محمدحسین پاپلی یزدی و ابوالحسن سروقد مقدم (مشهد: آستان قدس رضوی، 1371)، 10.

[3]سال‌ها پیش، هنگامی که در جادۀ تهران-اصفهان مسافرت می کردم، تابلوها هر دو کیلومتر فاصله را می‌شمرد و تا جایی که به یاد دارم، تابلوآبی رنگی که در ابتدای شهر وزوان نصب شده بود شمارۀ 98 را نشان می داد؛ یعنی 98 کیلومتر مانده به اصفهان. بعدها بر اثر توسعۀ شهر، ورودی به اصفهان که دروازۀ تهرانش می‌گفتند عقب‌تر کشیده شد و فاصلۀ وزوان به اصفهان به 85 کیلومتر تقلیل یافت.

[4]قنات وزوان نام‌های متفاوت داشته است و مردم محلی آن را قنات بزرگ یا قنات سروارچه یا قنات پاقلعه می‌نامیده‌اند. در سال‌های اخیر، که به پیشینۀ تاریخی آن بیشتر توجه شده، آن را قنات تاریخی وزوان می‌نامند. دکتر صفی‌نژاد با توجه به اهمیت این قنات نام قنات افتخار را پیشنهاد داده و به نظر می‌رسد نام وزوان باید حتماً پسوند آن باشد. با توجه به پیشینۀ پیش از اسلام، ”قنات باستانی وزوان“ مناسب‌تر به نظر می‌آید.

[5]دکتر صفی‌نژاد در پیامی صوتی که برای مردم وزوان ارسال کرد، تصریح می‌کند که باستان‌شناسان این قنات را متعلق به دوران ساسانیان می‌دانند.

[6]در کاتالوگ‌های شهرداری وزوان 43 ثبت شده است.

[7]صفی نژاد و دادرس، سد زیرزمینی قنات وزوان میمه اصفهان (تهران: مؤسسۀ گنجینۀ ملی آب ایران، 1379)، 43.

[8]صفی‌نژاد و دادرس، سد زیرزمینی قنات وزوان، 42.

[9]‌”چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی / صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی.“ از سروده‌های میرفندرسکی.

[10]در ملاقاتی که در شهر نزوی در کشور عمان با یک متخصص قنات و تبعۀ عمان داشتم، ضمن گفت‌و‌گویی دربارۀ افلاج عمان از قناتی با سد زیرزمینی سخن به میان آوردم. ایشان اظهار داشت نمونۀ آن را در بازدید از قنات‌های یزد دیده است. باید بیفزایم که در کشور عمان قنات‌هایی قرار دارد که به آن فلج می‌گویند و اعتراف دارند که این سبک حفر قنات از ایرانیان به آن کشور راه یافته. جالب اینکه برخی از این فلج‌ها را مهیای بازدید گردشگران کرده‌اند و از قناتی با نام فلج دارس بازدید کردم.

[11]معمولاً هنگام گفت‌وگو دربارۀ مزایا و معایب قنات‌ها، یگانه عیبی که بر آن می‌گیرند این است که خروجی آب آن قابل کنترل نیست و در همۀ فصل‌های سال جریان دارد. در نتیجه، آب‌های زیر زمینی را تخلیه می‌کند. کاریز مدام باعث تخلیۀ آب زیرزمینی می‌شود. در فصولی که به آب احتیاج نیست و یا احتیاج به آب خیلی کم است، امکان جلوگیری از جریان و یا کنترل کاریز وجود ندارد.

حال آنکه این یگانه عیب نیز، اگر عیبی باشد، در سد وزوان پیش‌بینی و برای آن چاره‌اندیشی شده است. نیاکان ما در وزوان در زمان‌ها بسیار دور که همانا دورۀ ساسانیان است، با احداث سد زیر زمینی اولاً مانع جریان بی‌جهت آب در فصل‌های پاییز و زمستان شده‌اند و ثانیاً مشکل کمبود آب را در فصل‌های بهار و تابستان حل کرده‌اند.

[12]در واقع، آثار دو سد دیگر، علاوه بر سد موجود در قنات وزوان، قابل مشاهده است و گویا پیش از این سد، دو سد دیگر احداث شده و چون تخریب شدند، ناچار سد سوم را احداث کرده‌اند. بنگرید به صفی‌نژاد و دادرس، سد زیرزمینی قنات وزوان، 43.

[13]عبدالکریم بهنیا، قنات‌سازی و قنات‌داری (تهران: مرکز نشر دانشگاهی، 1368)، 139.

[14]صفی‌نژاد و دادرس، سد زیرزمینی قنات وزوان، 77.

[15]صفی‌نژاد و دادرس، سد زیرزمینی قنات وزوان، 43. میلۀ چاه‌های هر دو شاخه در گذشتۀ نه چندان دور در زمین‌های میمه وجود داشته، ولی به مرور زمان بر اثر گسترش خانه‌سازی در شهر میمه و بی‌توجهی به اهمیت آنها پر شده و عملاً این شاخه‌ها را غیر فعال کرده است. جای تأسف بسیار است که در کشور ما ارزش آثار باستانی دانسته نمی‌شود. قناتی که بیش از هزار سال کارکرد داشته و نیاکان ما طی قرن‌ها با جان و دل از آن مراقبت کرده‌اند، متأسفانه بر اثر بی‌توجهی و برخی مسایل موهوم به راحتی نابود می‌شود. در سال‌های گذشته همواره حوادثی را که برای قنات پیش آمده و از جمله تخریب چاه‌ها یا انداختن اشیاء و لاشۀ حیوانات در چاه‌های قنات به دست افراد نادان یا مغرض را با واسطه از زبان اهل محل شنیده‌ام.

[16]صفی‌نژاد و دادرس، سد زیرزمینی قنات وزوان، 41.

[17]برگرفته از کاتالوگ‌های شهرداری وزوان.

[18]برگرفته از کاتالوگ‌های شهرداری وزوان.

[19]بهنیا می‌نویسد: ”دریچه‌ها را با سنگ و سیمان می‌بندند.“ بنگرید به بهنیا، قنات‌سازی و قنات‌داری، 139. این گفته دور از واقع است. زیرا اگر منظور سالیان قدیم است که سیمانی در کار نبوده و اگر منظور امروزه است، تا جایی که اطلاع دارم، به علت فرو کش کردن سطح آب از دریچه‌ها استفاده نمی‌شود و برای کوره هم چند سالی است شیر فلکه‌ای بزرگ تعبیه شده است. بنده مکرر از قدما می‌شنیدم که در گذشته، دریچه‌ها را با اشیای مختلف از جمله پارچه‌های مستعمل و حتی پالان‌های فرسودۀ الاغ‌ها می بستند.

[20]بهنیا، قنات‌سازی و قنات‌داری، 139؛ مصاحبۀ نگارنده با صفی‌نژاد.

[21]خبرگان محلی، از جمله آقای طاحونه، 1200 سهم ذکر می‌کنند و صفی‌نژاد و دادرس نیز 1200 سهم را ثبت کرده‌اند. بنگرید به صفی‌نژاد و دادرس، سد زیرزمینی قنات وزوان، 108.

[22] واحد اندازه گیری زمین در وزوان از قدیم من بوده و هر من حدود 60 تا 62 متر مربع است

[23]بنگرید به

 

رعدی در آسمان آبی: انقلاب ایران در اندیشۀ فوکو

بهروز قمری تبریزی <bghamari@illinois.edu> دانش‌آموختۀ دکتری جامعه شناسی از دانشگاه کالیفرنیا، استاد تاریخ و جامعه‌شناسی‌ در دانشگاه ایلینوی است. از ایشان تاکنون کتاب‌های اسلام و دگراندیشی در ایران پس از انقلاب، فوکو در ایران: انقلاب اسلامی پس از عصر روشنگری، و به یاد اکبر: نگاهی‌ از درون به انقلاب ایران به زبان انگلیسی منتشر شده است.

قریب چهل سال از انتشار نوشتارها و مصاحبه‌های فیلسوف بزرگ قرن بیستم، میشل فوکو، در دفاع از انقلاب ایران می‌گذرد. در پی‌ انتشار این مقالات و مصاحبه‌ها در سال‌های ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ش، فوکو با انتقادات فراوانی‌ چه از جانب منتقدان راست و چه از طرف روشنفکران چپ مواجه شد. دوستان و مخالفان ا‌و هم‌صدا اعلام کردند که مؤلف دیوانگی و تمدن دیوانه شده است. فیلسوف سرزمین ”لائیسیته“ مجذوب معنویت یک جنبش سیاسی توده‌‌ای شده بود. دفاع ا‌و از انقلاب ایران را با تمایلات فاشیستی هایدگر مقایسه کردند و آن را نتیجۀ اجتناب‌ناپذیر دیدگاه‌های انتقادی آن دو فیلسوف نسبت به خردگرایی عصر روشنگری خواندند. هرچند به آسانی می‌شود نظرات فوکو دربارۀ انقلاب ایران را جلوه‌ای دیگر از تصورات رمانتیک یک فیلسوف اروپایی در خصوص جوامع شرقی‌ دانست، نکات تاریخی‌ و فلسفی‌ مهمی‌ در این نظرات وجود دارد که شایان بررسی‌ و بازبینی است. در سه بخش اول به جنبه‌های متفاوت برداشت فوکو از انقلاب خواهم پرداخت که بدین ترتیب طبقه‌بندی شده است: نقد تاریخ غایت‌گرا، معنویت سیاسی و آیا عصیانگری بیهوده است؟ در ادامه به موضوع تأثیر انقلاب ایران بر برداشت فوکو از مفهوم روشنگری و اخلاق خواهم پرداخت و نشان خواهم داد که فوکو نه فقط از نظراتش دربارۀ انقلاب دست برنداشت، بلکه این تجربه سبب بازنگری ا‌و در نظرات پیشینش در خصوص تاریخ‌گرایی، عاملیت در تاریخ و موضوع اخلاق شد. هرچند ا‌و مستقیماً به انقلاب ایران اشاره نمی‌کند، به نظرم آخرین درس‌های ا‌و در کولژدوفرانس در زمینۀ هرمنوتیک فاعلیت (سوژه)، اخلاق و عصر روشنگری ملهم از درس‌هایی‌ است که از انقلاب ایران آموخت.

در سال ۱۹۷۷م، دو وکیل فرانسوی که با ایرانیان مخالف شاه همکاری داشتند مسئلۀ زندانیان سیاسی ایران را با فوکو در میان گذاشتند. اطلاع فوکو از این موضوع هم‌زمان با شکل گرفتن پروژه‌ای بود که از مدت‌ها قبل در تدارک اجرایش بود. ا‌و علاقۀ فراوانی به نوشتن مقالاتی داشت که در آنها بتواند مفهومی فلسفی‌ از وقایع روزمره ترسیم کند، نوعی ”فلسفۀ وقایع اتفاقیه“ یا ”ژورنالیسم فلسفی‌.“ در آن زمان، با روزنامۀ ایتالیایی کوری‌یره دلاسرا به توافق رسیده بود که مقالاتی تحت عنوان ”جستارهای میشل فوکو: امریکا در عهد جیمی کارتر“ بنویسد. با این همه، در پی آغاز جنبش انقلابی‌ ایران تصمیم گرفت که ایران را جایگزین امریکا کند. ا‌و دو بار به ایران سفر کرد. بار اول فقط چند روز بعد از جمعۀ سیاه ۱۷ شهریور و بار دوم در آبان‌ماه ۱۳۵۷ش. زمانی‌ که فوکو وارد تهران شد، فقط چند روز از اعلام حکومت نظامی در تهران می‌گذشت و شهر سه تظاهرات بزرگ را پشت سر گذاشته بود. در حالی که بیش از یک میلیون نفر در دو تظاهرات اول شرکت کرده بودند، هر دوی آنها بدون خونریزی و با آرامش برگزار شده بودند. ولی‌ تظاهرات سوم در ۱۷ شهریور با دخالت ارتش به خون کشیده شد. فوکو درچنین شرایطی به خیابان‌های تهران قدم گذاشت. ا‌و اولین برداشت خود از شور انقلابی در ایران را چنین توصیف می‌کند:

از جمله ویژگی‌‌های این جنبش انقلابی‌ که به‌وضوح قابل رؤیت است، نوعی ارادۀ مطلق جمعی‌ است. ارادۀ جمعی‌ افسانه‌ای سیاسی است که قانون‌گذاران و فلاسفه با استناد به آن سعی‌ می‌کنند هنجار‌ها و ساختارهای اجتماعی را توجیه کنند. هیچ‌کس تاکنون ”ارادۀ جمعی‌“ را ندیده است. من شخصاً تصورم این بود که ارادۀ جمعی‌ مانند خداست، مثل یک روح، که رویارویی با آن هیچ‌گاه میسر نخواهد بود. نمی‌دانم می‌توانید این را بپذیرید یا نه، ولی من در تهران و در سراسر ایران ارادۀ جمعی‌ یک ملت را دیدم.[2]

ا‌و همچنین می‌نویسد:

زمانی‌ که وارد تهران شدم، بلافاصله بعد از کشتار شهریور و قتل عام چهار هزار نفر [آماری که بعد‌ها روشن شد کاذب بود]، فکر می‌کردم با شهری وحشت‌زده روبه‌رو خواهم شد. نمی‌توان گفت که مردمی غرق در شادی یافتم، ولی‌ در غیبت ترس و حضور پُرشور شهامت، ملتی را با قدرتی‌ متعالی در ماورای خطر‌ها یافتم.[3]

تاریخ غایت‌گرا

فوکو همواره منتقد نظرات توسعه‌گرایانه و ایدۀ رژه بلاانقطاع تاریخ به سوی آینده، چه مارکسیستی و چه لیبرال، بود. این‌گونه گفتارها تحولات انقلابی ایران را ناشی‌ از تضاد درونی پروژۀ مدرن‌سازی شاه می‌دانستند: تضاد میان پیشرفت اقتصادی و واپس‌گرایی سیاسی یا تضاد میان غرب‌زدگی فرهنگی‌ و ضوابط و ارزش‌های بومی جامعه. برای فوکو، این تلقی‌ از انقلاب بر اساس نوعی برداشت خاص از گذشته و نسخه‌ای آماده و از قبل تعیین‌شده برای آینده پایه‌ریزی شده بود. فوکو تاریخ را به‌مثابه تدوین و مکاشفۀ مستمر زمان می‌پنداشت، چیزی که در جنبش انقلابی ایران به دنبال آن بود. به همین علت، ا‌و شیفتۀ ابهامی بود که انقلاب در بستر آن جاری بود؛ ابهام نه در طرد شاه، بلکه در طرح دقیق و ایجابی نظامی که می‌بایست جایگزین آن می‌شد. علاوه بر جنبۀ مذهبی‌ انقلاب، همین ابهام در اهداف موجبۀ انقلاب بود که روشنفکران غرب را دچار تشویش خاطر می‌کرد، به‌خصوص در فرانسه با آن سنت دیرینه‌اش در لائیسیته. برای مثال، در سال ۱۹۷۹م، کلر بری‌یر خبرنگار معروف فرانسوی این‌گونه فوکو را به چالش کشید:

عکس‌العملی که معمولاً می‌شنوم این است که ناظران این جنبش را درک نمی‌کنند. وقتی‌ یک نهضت انقلابی خوانده می‌شود، مردم در غرب، که شامل خود ما هم می‌شود، انتظار دارند جامعه‌ای ببینند که در حال پیشرفت است. من شخصاً درک چنین پدیده‌ای را دشوار می‌‌دانم. ایرانی‌‌ها در ابهام غوطه‌ورند، ابهام در زبان، در تعهدات و در بیان خواسته‌هایشان.[4]

فوکو معتقد بود که هرچند ایرانی‌ها در ابهام غوطه‌ور بودند، به چیزی واقعیت می‌بخشیدند که ادوارد سعید آن را ”ساختار مردّد“[5] تاریخ می‌خواند. برای فوکو همواره سؤال این بود که آیا خوب و بد را فقط با رجوع به آینده‌ای تبیین‌شده می‌توان رقم زد یا آنکه خوب و بد خود در بطن تنش‌ها و تقابلات عملی‌ شکل می‌گیرد. بر این اساس، فوکو انقلاب ایران را به‌مثابه پدیده‌ای تعریف می‌کرد که نسخه‌اش از قبل پیچیده نشده، بلکه در حال شکل‌گیری است. ا‌و می‌گفت: ”ما نباید هیچ‌گاه تصور کنیم که جهان خارج صورتی خوانا دارد و آن را فقط با رمزگشایی ساده‌ای می‌توان خواند. هیچ مشیت پیشاگفتاری وجود ندارد که چرخ پنهان جهان را به کام ما بگرداند. ما باید گفتار را خشونتی محسوب کنیم که در عمل بر پدیده‌ها اعمال می‌کنیم.“[6] چنان‌که میشل لیزنبرگ ارزیابی می‌کند، فوکو گزارش‌هایش از انقلاب را به نوعی نظرپردازی فلسفی‌ در زمینۀ مدرنیته تبدیل کرد. ژورنالیسم فلسفی برای ا‌و راهی‌ گشود تا ”آنچه را هست، در بستر شکل‌گیری‌اش دریابد.“[7] گزارش‌های فوکو از انقلاب ایران بر اهمیت ”ایده‌ها“ در این جنبش انقلابی توده‌‌ای تأکید داشت. این تأکید نظرات ا‌و را هم از تردید‌های پسامدرنیستی در ایده‌های جهانشمول و هم از اقتصادزدگی مارکسیستی متمایز می‌کرد.

در گزارشی جامعه‌شناسانه-که در اصل آن را ”شاه و بار سنگین مدرنیته“ خوانده بود و سردبیر روزنامه عنوان آن را به ”شاه صد سال عقب‌تر از زمانش“ تغییر داد-فوکو به جای آنکه انقلاب را نتیجۀ پروژۀ شکست‌خوردۀ مدرنیزاسیون بداند، آن را به‌مثابه امکان عبور از دنیای بدون روحی خواند که مخلوق مدرنیته است. به ا‌و مرتباً گوشزد شده بود که انقلاب ایران محصول ”بحران مدرن‌سازی“ است: ”یک جامعۀ صنعتی‌ نمی‌تواند و نمی‌خواهد پیرو سلطان گستاخی باشد که دائم بر آن است تا به رقابت با کشورهای صنعتی‌ برخیزد.“ ا‌و معتقد بود که شاه با ناامیدی تمام می‌خواست پروژۀ مدرن‌سازی آتاتورکی‌ پدرش را، که از سال‌های ۱۹۲۰م شروع شده بود، به سبکی اروپایی ادامه دهد و تکمیل کند. فوکو شعار ملی‌گرایان لیبرال را فاقد اعتبار می‌دانست که ”شاه باید سلطنت کند نه حکومت.“ برای ا‌و، ”مدرنیزاسیون بود که به عهد عتیق تعلق داشت،“ نه هوای دینی انقلاب.[8]

در پاییز ۱۹۷۸م، فوکو در گزارش فلسفی‌ خود به رقابت بین گروه‌های سیاسی کاملاً واقف بود، ولی‌ آن را در روند جنبش انقلابی مؤثر نمی‌دانست. محاسبات سیاسی جناح‌های رقیب در چیزی که فوکو آن را ”ثقل تجربۀ انقلابی“ می‌خواند تأثیر بسزایی نداشت. مشغلۀ فکری ا‌و این بود که چگونه بدون برنامۀ روشن و علل خاص سیاسی و اجتماعی همۀ ملت ایران علیه شاه متحد شدند. این موضوع برای ا‌و سؤالی اساسی‌ طرح کرد که چگونه یک ”نیروی غیرِقابل توصیف“ می‌تواند ملتی را این‌گونه متحد کند. ا‌و با اشتیاقی بی‌نظیر می‌گفت:

چیزی که شاهد آن بودیم نتیجۀ وصلت سیاسی گروه‌های مختلف نبود. حتی می‌توان دید که این اتحاد محصول مصالحه و سازش بین طبقات مختلف اجتماعی هم نبود که هریک امتیازی بدهند و امتیازی بگیرند. چیزی بسیار متفاوت اتفاق افتاده. پدیده‌ای که کل یک ملت را در بر گرفته و سرانجام روزی رهایش خواهد کرد. به نظر می‌رسد که نوری بر آنها دمیده شده و همۀ آنها را در خود غسل داده است.[9]

فوکو بعد‌ها این پدیده را ”معنویت سیاسی“ خواند؛ نیرویی که پیوسته یادآور سحرانگیزی تاریخ است. فوکو معنویت سیاسی را به نوعی در مقابل جبریت تاریخی قرار می‌دهد: ”هدف تکاپوی آنان حتی به بهای جانشان چیست؟ هدف چیزی است که از زمان رنسانس و بحران بزرگ مسیحیت تاکنون فراموش کرده‌ایم: معنویت سیاسی. هم‌اکنون صدای خندۀ فرانسوی‌ها را به وضوح می‌شنوم. اما می‌‌دانم که آنها اشتباه می‌کنند.“[10]

معنویت سیاسی

فوکو منشأ معنویت سیاسی در ایران را اسلام شیعه می‌دانست، اما این اولین‌باری نبود که به موضوع معنویت به شکل عام توجه می‌کرد. ا‌و همواره معنویت را در رابطه با تولید اجتماعی و در مقابله با فاعلیت بررسی‌ می‌کرد. ا‌و سرچشمۀ معنویت را تمایل بدن به رهایی از زندان روح می‌دانست. فوکو در این واژگون‌سازی مفاهیم (همیشه تصور با این است که روح زندانی بدن است، نه بالعکس)، که مشخصۀ فلسفه اوست، تأکید می‌کرد که چگونه بدن انسان قادر است از روابط انضباطی و هنجارهایی که آن را به اطاعت و فرمان‌برداری تعلیم داده، قدم فراتر نهاده و خود را از آن بندها رها سازد: ”معنویت به نظر من به معنای آن است که سوژه (شخص فعال) به زیستن در طریقت جدید خاصی تن دهد و آمادگی این را نیز داشته باشد که به تحولاتی تن بسپارد که لازمۀ رسیدن به آن طریقت است.“[11] فوکو به معنویت جنبه‌ای مادی و جسمی‌ می‌دهد و آن را مستقیماً به مسئلۀ تیمار از خود مرتبط می‌داند. فوکو در نوشته‌ها و سخنرانی‌‌های دوران آخر حیاتش همچنان به دیدۀ تردید در مفهوم لیبرالی فرد و نظم اخلاقی‌ حاکم بر ا‌و می‌نگریست. ا‌و ”تیمار خویشتن“ را وظیفه‌ای اخلاقی‌ می‌دانست. اما اخلاقی‌ که ا‌و از آن سخن می‌گفت روندی بود که شخص ”در ارتباط با خودش-نه با دیگران-خلق می‌کند . . . راهی‌ که فرد وجود خود را به منزلۀ فاعل اخلاقی‌ در عمل شکل می‌بخشد.“[12]

مفهوم تیمار اخلاقی‌ از خود، که شامل تجربیات معنوی هم هست، از درکی که فوکو از سیاست داشت جدا نیست، به‌خصوص از موضوع حکمرانی و شیوه‌های عملی‌ آن، چه در حیطۀ قدرت حکومتی و چه در زمینه‌های انضباطی و فرهنگی‌. ا‌و در جای دیگری به‌خوبی این مسئله را توصیف می‌کند: ”حکمرانی بر مردم همواره با برقراری تعادلی مبتکرانه همراه است، با تکنیک‌هایی‌ که هم یکدیگر را تکمیل می‌کنند و هم با یکدیگر در تعارض‌اند. این تکنیک‌ها فرد را به خودسازی و اصلاح می‌گمارد. در میان این تکنیک‌ها، فن فرموله کردن و اکتشاف حقیقت خویشتن از اهمیت بسزایی برخوردار است.“[13]

فوکو سه عنصر جدا از هم یعنی‌ دولت (ابزار خشونت)، مذهب (ساختار مشروعیت) و فرد (مجری تکنولوژی‌های خودسازی) را به هم پیوند می‌دهد تا به این طریق، مرزهای میان سیاست و دین و اخلاقیات فردی را از میان بردارد. در چنین چارچوبی، تمایل و اشتیاق فوکو نسبت به انقلاب ایران بیشتر درک‌پذیر است. ”چگونه می‌توان تفاوت میان حقیقت و کذب، میان راه‌های حکمرانی بر خود و دیگران را بررسی‌ کرد؟ آنچه سیاست معنوی می‌خوانم عبارت است از جستجو برای هر یک از مبانی فوق‌الذکر: جستجو برای راه‌هایی‌ تازه برای حکمرانی بر خود و دیگران، جستجو برای راه‌هایی‌ نوین در تبیین و اکتشاف حقیقت.“[14] مذهب در ژورنالیسم فلسفی‌ فوکو جنبۀ حاشیه‌ای و ضمنی‌ ندارد. ا‌و بر این باور بود که دین در شکل‌گیری درک عمومی مردم از ”درست و غلط“ نقشی‌ اساسی ایفا می‌کند. برای ا‌و، برخلاف برداشت‌های مارکسیستی، مذهب در انقلاب نقش ایدئولوژی‌ای را بازی نمی‌کرد که بر تضاد‌های طبقاتی سرپوش بگذارد تا نوعی ”اتحاد مقدس“ پدید آورد. دین واژگانی به انقلاب عطا کرد که ملتی با ارجاع به آن وجود خود را در ”مراسم و حماسه‌ای لایتناهی“ رقم می‌زد.[15]

البته فوکو میان جنبۀ مذهبی انقلاب و حکومت دینی پس از انقلاب تفاوت قائل بود. مذهبی‌ که در قلب نوشته‌های ا‌و وجود داشت چیزی نبود که با سخنوری کسی‌ یا با تفاسیر متخصصان ثبت شده باشد. کلام این مذهب فقط در هرمنوتیک سوژه‌های عصیانگر در خیابان‌های ایران انقلابی‌ نقش بسته بود. مطلبی که فوکو چنین بیانش می‌کند:

دین هزاران شکل اعتراض، تنفر، درماندگی و ناامیدی را به نیرویی عظیم مبدل می‌کند. آنها را به‌صورت یک نیرو متحول می‌کند. به‌سبب آنکه دین نوعی فرم بیان است، رابطه‌ای اجتماعی است، سازمان و گستره‌ای پذیرفتنی است، نوعی طریقۀ با هم بودن است، راه سخن گفتن و گوش کردن است، چیزی است که به هر کس امکان می‌دهد که دیگران به سخنانش گوش دهند.[16]

فوکو معتقد بود که مذهب شیعه به‌شکل خاصی‌ توان فرد را برای تحول افزون می‌سازد. ا‌و دانش خود دربارۀ اسلام را مدیون لویی ماسینون و هانری کربن بود. هر دوی این اسلام‌شناسان بزرگ بر جنبه‌های عدالت‌خواهی‌ و معنوی شیعه تأکید داشتند. همچنین، از تأثیر علی‌ شریعتی‌ و تئوری شیعۀ علوی ا‌و بر فوکو نباید غافل ماند. تحت تأثیر این نظرات، برداشتی که فوکو از اهمیت تاریخی‌ انقلاب ایران و نقش دین در آن عرضه می‌کند، از دیدگاه‌های جبری اقتصادی مارکسیستی از یک سو و از سوی دیگر با بازخوانی‌های متنی شرق‌شناسانه متمایز است. ا‌و می‌نویسد:

دشواری‌های اقتصادی به هر اندازه موجه‌ باشند، هنوز باید به این سؤال پاسخ دهیم که چرا ملتی به‌پاخاست و فریاد زد: این دیگر برای ما قابل تحمل نیست. در این قیام ایرانیان به خود گوشزد کردند-و این جوهر عصیان است-که ”باید این رژیم را برانداخت و از شر این مرد خلاص شد، باید این دولت فاسد را سرنگون کرد، باید تمام کشور را متحول کرد، ساختار سیاسی، سیستم اقتصادی، روابط خارجی‌ همگی باید تغییر کنند، اما بالاتر از هر چیز، ما باید خودمان را تغییر دهیم، آن‌جور که هستیم، روابطمان با دیگران، با دنیای خارج، با ابدیت، با خدا همه باید تغییر کنند. فقط زمانی‌ که این تغییرات ریشه‌ای واقع شوند، انقلاب واقعی‌ صورت گرفته است.“‌ بر این باورم که همین‌جاست که باید نقش اسلام را دید. این امر نوعی روش نوین زندگی است که مردم در مذهبشان می‌جویند، چیزی که به آنها قول کشف نوینی را می‌دهد که فاعلیت آنها را به طرز ریشه‌ای متحول خواهد کرد. شیعه بالاخص شعبه‌ای از اسلام است که در تعلیمات و رموز عرفانی‌اش میا‌ن تمکین به اصول و قوانین شرعی و زندگی‌ ژرف معنوی تفاوت قائل است. زمانی‌ که از رویکرد به اسلام برای تحول فاعلیت سخن می‌گویم، حرفم کاملاً با اسلام سنتی همخوانی دارد، این تجربه وجود داشته و نوعی هویت در اختیارشان قرار داده است. برای آنها تجربۀ زندگی‌ با دین اسلام به‌مثابه نیرویی انقلابی معنایی فراتر از تمکین به سلسله‌ای از‌ احکام بوده است. خواست آنها نوسازی حیاتشان است با رجعت به تجربه‌ای معنوی که می‌پندارند در اسلام شیعه یافت می‌شود.[17]

فوکو در ایران اسلامی را شناخت که قادر به خلق مستمر و فعال گونه‌ای نظم سیاسی بود، نظمی که با تجربۀ بازنگری و تیمار خویش تداوم می‌یافت. او در تفسیر خود عدل شیعه را با رجوع به احکام اسلامی تعریف نمی‌کرد، بلکه طی واژگون‌سازی مفهومی دیگری مدعی بود که این عدل است که قانون‌پروری می‌کند، قانون نیست که مولد عدل است. ا‌و همچنین نشان می‌دهد که با مباحث کلامی‌ قدیم میان اشعریه و معتزله دربارۀ مفهوم و مبانی عدل الهی آشنایی دارد. اما برخلاف متون کلاسیک شرق‌شناسان که فقط به هرمنوتیک قانون و متن می‌پرداختند، فوکو توجه خود را معطوف به خواست و تجربۀ عدالت در هرمنوتیک عملی سوژه می‌کند.

فوکو به سبب آنکه مذهب شیعه را قادر به بازتولیدی مکرر می‌دید، تفاوتی‌ ماهوی بین مفهوم ”دولت اسلامی“ و تئوکراسی قائل بود. ا‌و دولت اسلامی را مفهومی اتوپیایی می‌داند که مضمون و تعریف دقیق آن را آیندگان رقم خواهند زد. اینکه مفهوم دولت اسلامی در آینده روشن خواهد شد و بستگی مستقیم با شرایط اجتماعی و آگاهی‌ مردم دارد موضوعی بود که خود روحانیت هم به آن اذعان داشت. افراد متعددی از روحانیون بلندپایه به فوکو گفته بودند که ”این مسئله فقط پس از زحمت طولانی وکلا و فقها و معتقدین حل و فصل خواهد شد، این مسئله‌ای است که قرآن پاسخ روشنی به آن نداده.“ فوکو همچنین تأکید می‌کرد که ”در تحقق‌ این ایدئال نباید قانون‌گرایی را معیار قرار داد، بلکه باید به خلاقیت اسلام ایمان داشت.“[18] ا‌و به‌خوبی پیش‌بینی‌ کرده بود که حمایتش از انقلاب ایران ا‌و را به مضحکۀ روشنفکران لائیک فرانسه تبدیل خواهد کرد. پیش‌بینی‌ ا‌و درست بود. حتی دوستانش ا‌و را به تمسخر گرفتند. در گفت‌وگویی خصوصی در نوامبر ۱۹۷۸م، یکی‌ از همان دوستانش، کلود موریاک، سردبیر مجلۀ گالیمار، ا‌و را چنین مؤاخذه می‌کند:

موریاک: مقاله‌ات را در نوول ابسرواتور خواندم. باید اعتراف کنم که باعث تعجبم شد!

فوکو: و به من خندیدی؟ تو هم یکی‌ از کسانی بودی که صدای خنده‌ات را در همان زمان می‌شنیدم.

موریاک: نه . . . فقط به خودم گفتم که ما تجربۀ سیاست درآمیخته با معنویات را داریم، می‌دانیم که چه به روزمان آورد.

فوکو: و سیاست بدون معنویت، دوست عزیزم، کلود؟[19]

آیا عصیانگری بیهوده است؟

فوکو نه تنها سعی‌ داشت که معنا و محتوای معنویت انقلابی‌ را دریابد، ایرانیان را نیز به علت احیای روح انقلاب، چیزی که اروپایی‌ها بعد از شورش‌های ۱۹۶۸م آن را محال می‌دانستند، ستایش می‌کرد. فوکو به‌روشنی تمجیدش را از انقلاب ایران در مقابل رخوت و افتادگی فاعلیت غرب قرار می‌دهد ”که از احیای معنویت سیاسی‌اش عاجز است.“ فوکو در تلاطم انقلابی ایران سببی یافت که در تئوری‌های خود در خصوص قدرت و حکمرانی تجدید نظر کند. ایرانیان به ا‌و نشان دادند که می‌توان در برابر قدرت ایستادگی کرد، بدون آنکه از نظامی که جایگزین آن می‌شود طرحی ازپیش‌ساخته در سر داشته باشند. این مهم‌ترین فصلی بود که فوکو را از ایده‌های گذشته‌اش دور می‌کرد. توده‌‌های انقلابی فقط با یک ”نفی“ اعتراض خود را به ثبت رساندند: ”شاه باید برود!“ به همین علت که طرح مشخصی‌ برای حکومتی نو وجود نداشت و شعارها ساده و سلیس بودند، ”شاهد ارادۀ مردمی روشن، پیگیر و متفق‌القول“[20]بودیم. اما آیا مواجهه با انقلاب درک فوکو را از قدرت و مقاومت تغییر داد؟ آیا ژورنالیسم فلسفی‌ ا‌و به این درک که ”ایستادگی در برابر قدرت در نظر غائی شراکت در همان نظام موجود است“[21] پایان داد؟

بسیاری از منتقدان، به‌خصوص منتقدان فمینیست، درک فوکو از قدرت را به‌سبب عدم امکان ایستادگی در برابر آن نکوهش می‌کردند. تا پیش از انقلاب ایران، فوکو درکی فراگیر و همه‌جانبه و مولد از قدرت داشت. برای مثال، نانسی فریزر (Nancy Fraser, b. 1947)، یکی‌ از مهم‌ترین فلاسفۀ فمینیست غرب، می‌گوید که ”فوکو مفهومی از قدرت عرضه می‌کند که از ا‌و امکان محکوم کردن حتی ناشایست‌ترین خصائل جوامع مدرن را می‌گیرد.“[22] یورگن هابرماس (Jürgen Habermas, b. 1929)، یکی‌ از شناخته‌شده‌ترین منتقدان فوکو، هم ا‌و را به بی‌‌تفاوتی‌ پوچ‌گرایانه نسبت به مبارزات رهایی‌بخش متهم می‌کرد. هابرماس ریشۀ بدبینی فوکو نسبت به عصیانگری و سیاست رهایی‌بخش را مرتبط با فلسفۀ شکاکی و تردید آدورنو (Theodor Adorno, 1903-1969) و هورکهایمر (Max Horkheimer, 1895-1973) می‌دانست. در تحلیل نهایی، هابرماس فلسفۀ فوکو را فاقد هسته‌ای انتقادی نسبت به روابط قدرت می‌دید و مدعی بود که اگر ایستادگی در برابر قدرت فقط روابط موجود را تجدید می‌کند، دیگر چه حاجتی به مقاومت است؟ نوشته‌های فوکو قبل از انقلاب ایران به چنین برداشتی از تفکر ا‌و دامن می‌زد. مثلاً به این موضع توجه کنید: ”به نظر منروبت قدرت همیشه و همه‌جای‌حاضر است، هیچ‌گاه، هیچ‌کس خارج آن قرار ندارد، برکندن از این روابط قماری است که فقط بازنده دارد.“[23]

البته فوکو همۀ اشکال مقاومت را مردود نمی‌دانست و معتقد بود که موضوع قدرت و روابط آمرانه باید به‌طور اخص و دقیق بررسی‌ شوند. اما پس از انقلاب ایران بود که ا‌و به اهمیت شورش سیاسی به منزلۀ نوعی مسئولیت تاریخی پرداخت و به این امر جنبۀ اخلاقی‌ داد. ا‌و اعتقاد داشت عمل عصیانگری خود باعث تحول روحی و فکری افراد می‌شود، هرچند که این امر به خلق رژیمی نوین از قدرت و ساختار‌های مربوط به آن منجر نشود. مثالی بارز از این تفکر فوکو را در پاسخ ا‌و به برخی‌ از منتقدانش در سال ۱۹۸۳م، یک سال قبل از مرگش، می‌توان یافت. در مصاحبه‌ای دربارۀ مشکلات اخلاقی‌ زمان معاصر از ا‌و پرسیدند که ”آیا یونانیان باستان آلترناتیو قابل تأمل‌تری برای آن داشتند؟“ و ا‌و این‌گونه پاسخ داد:

خیر! من علاقه‌ای به یافتن آلترناتیو ندارم. هیچ‌کس نمی‌تواند برای مشکلاتش راه حلی انتخاب کند که در زمانی‌ دیگر به دست مردمی دیگر آفریده شده. من به تاریخ راه حل‌ها توجهی‌ ندارم، به همین دلیل اصولاً کلمۀ آلترناتیو برایم قابل قبول نیست. هدف من تبارشناسی مشکلات است. هدف من این نیست که بگویم همه‌چیز بد است. تأکید من این است که همه‌چیز خطرناک است. خطرناک با بد لزوماً یکی‌ نیست. نظر من در نتیجه به بی‌تفاوتی نمی‌‌انجامد، بلکه به چیزی ختم می‌شود که شاید نامش را بتوان فعالیتی بی‌‌حد ناامیدوارانه گذاشت.[24]

مفهوم متناقض ”مبارزۀ بی‌امید“ در یادداشت‌های فوکو دربارۀ انقلاب ایران بسیار مهم است. آخرین مقالۀ ا‌و با نام ”آیا عصیانگری بیهوده است؟“ در ماه می‌‌ ۱۹۷۹م در صفحۀ اول لوموند چاپ شد. در این مقاله، ا‌و سعی‌ داشت پاسخ منتقدانی را بدهد که ا‌و را به‌علت حمایت از انقلابی‌ نکوهش می‌کردند که به تشکیل حکومتی اسلامی منجر شد. پاسخ فوکو در اینجا از بهترین نوشته‌های ا‌و در خصوص انقلاب ایران بود.

قیام ملت‌ها متعلق به تاریخ است، هرچند که گاه از آن می‌گریزند. جنبشی را که در آن یک فرد تنها، یک گروه، یک اقلیت یا یک ملت هم‌صدا فریاد می‌زنند که ”ما دیگر مطیع نیستیم“ و آماده‌اند که جان بر کف بگذارند و در برابر ظلم بایستند نمی‌توان به چیز دیگری تقلیل داد. برای آنکه هیچ قدرتی‌ توان نابودی مطلق آن را ندارد. محلات یهودی‌‌نشین ورشو با مجاری فاضلاب‌هایش که مملو از شورشیان است همیشه خواهد ماند. فرد عصیانگر در تحلیل نهایی غیر قابل توصیف است. باید تحولی‌ ریشه‌ای در کار باشد که در روند تاریخ وقفه‌ای ایجاد کند. دلایل فراوانی می‌توان یافت که فرد با همۀ وجود مخاطرۀ مرگ را بر مطیع بودن ترجیح دهد. اگر جوامع به حیات و بقا ادامه می‌دهند، اگر قدرت مطلقه آن‌قدر‌ها هم مطلق نیست،[[25]] به این علت است که فراتر از همۀ تهدیدها، خشونت‌ها و اقناع‌ها، همواره این احتمال وجود دارد که زندگی‌ به حراج گذاشته نشود و قدرت قدرتش را وانهد و انسان‌ها در برابر چوبه‌های دار و مسلسل‌ها برخیزند![26]

از منظر فوکو، آنچه پس از انقلاب گذشت از اهمیت جنبش انقلابی و روح عصیانگری ایرانیان نمی‌کاهد. آنچه ا‌و مبارزۀ ناامیدانه می‌خواند، در غیرِقابل توصیف بودن فرد عصیانگر جلوه می‌کند. بعد از انقلاب، منتقدان فوکو حملات بیشتری را متوجه ا‌و ساختند و مکرراً ا‌و را به بازپس‌گیری مواضع خود در دفاع از انقلاب فراخواندند. هرچند فوکو معتقد بود که هیچ‌گونه شرمساری در تجدید نظر کردن وجود ندارد، اصرار داشت که ”هرچه امروز اتفاق بیفتد، دلیلی‌ بر آن نخواهد بود که از محکومیت شکنجه‌گری ساواک پشیمان باشم.“[27] در مسیر شیوۀ تبارشناسانه و ضد غایت‌گرا، فوکو بین نتایج یک قیام و معنا و مفهومی که قیام برای مسببان آن دارد تفاوت قائل است. چرا که اعتقاد داشت اگر سیاست‌ها و مصالح روزمرۀ حاکمان جدید انقلاب را به خدمت خود می‌گمارد، نباید انقلاب را محکوم کرد. فوکو علاقه‌ای به کشف دلایل پنهان و عمیق این جنبش نداشت. یگانه مشغلۀ ا‌و طریقی بود که مردم انقلاب را طی آن تجربه می‌کردند. نظر فوکو مصداق این شعر زیبای احمد شاملو است که می‌گفت: ”پرواز عصیانی فواره‌ای، که خلاصی‌اش از خاک نیست، و تنها رهایی را تجربه می‌کند.“

روشنگری چیست؟ بازگشت فوکو به کانت از مسیر انقلاب ایران

فوکو همواره یکی‌ از منتقدان خردگرایی عصر روشنگری بود. به همین سبب، وقتی‌ در سال ۱۹۸۳م مقاله‌ای تحت عنوان ”روشنگری چیست؟“ نوشت، بسیاری آن را نوعی تجدید نظر در دیدگاه سابقش دانستند. ژانت آفاری و کوین اندرسون حتی تا آنجا پیش رفتند که این مقالۀ کوتاه را ندامت‌نامۀ فوکو از دفاع بلاواسطه‌اش از انقلاب ایران خواندند. البته در این شکی نیست که فوکو بعد از انقلاب ایران دچار تحولی تئوریک شد، ولی‌ این تحول نه بر اساس نقد مواضع انقلابی‌اش، بلکه در مسیر آن صورت گرفت. بسیاری افکار فوکو را به دو دوره تقسیم می‌کنند: آثار اولیه‌اش تا سال ۱۹۸۰ و نوشته‌ها و سخنرانی‌‌هایش از آن تاریخ تا زمان مرگش در ۱۹۸۴م. در حالی که در نوشته‌های دورۀ اول ”تمام مفاهیم حقیقت، روشنگری، درک از خویشتن، یا استراتژی مؤثر سیاسی در تبارشناسی‌ ا‌و غایب‌اند،“ در دورۀ دوم این برداشت جای خود را به ”احیای اخلاق و مسئولیت اجتماعی“ می‌دهد و در افکار این دوره شمه‌ای از تمایلات اتوپیایی در نظرات فوکو پدیدار می‌شود.[28]

بررسی‌ اجمالی نشان می‌دهد که انقلاب ایران تأثیر بسزایی در نظریات فوکو دربارۀ تاریخ، مفهوم حقیقت، فاعلیت و سیاست رهایی‌بخش گذشته است. برخلاف نظر آفاری و اندرسون، فوکو نه فقط در عقایدش دربارۀ انقلاب ایران تجدید نظر نکرد، بلکه تلاش کرد که آن گزارشات را به گونه‌ای فلسفۀ منسجم روشنگری تبدیل کند. ا‌و به جای آنکه روشنگری را فقط در مفهوم خردگرایی محدود کند، شعار ”شهامتِ دانستن“ (Sapere aude) را که ثقل ایدۀ روشنگری در فلسفۀ کانت است، فرایندی قلمداد می‌کند که در آن، ”انسان در یک فعالیت مشترک درگیر می‌شود تا شهامت اکتساب و بروز امری فردی را به دست آورد.“[29] فوکو از دل انقلاب ایران مفهوم روشنگری کانت را بازبینی می‌کند. در اینجا، ا‌و مدرنیته را عصر یا عصری با مشخصه‌هایی خاص نمی‌بیند. ا‌و می‌گوید:

وقتی‌ به متن کانت دربارۀ روشنگری فکر می‌کنم، ترجیح می‌دهم به مدرنیته به منزلۀ نوعی کردار نگاه کنم، نه به مثابه دورۀ تاریخی خاصی‌. منظور من از کردار گرایش و شیوۀ مرتبط بودن و فهم واقعیات معاصر است، انتخابی داوطلبانه که ملتی خاص صورت می‌دهد و در تحلیل نهایی، شیوه‌ای از اندیشیدن و احساس کردن، روشی‌ از عمل و رفتار کردن، طریقی از احساس تعلق کردن که به صورت نوعی وظیفه خود را جلوه‌گر می‌کند.[30]

آیا فوکو لحظۀ متفاوتی از مدرنیته را در انقلاب ایران یافت؟ آیا انقلاب ایران سبب بازنگری نظراتش در خصوص روشنگری شد؟ پاسخ به هر دوی این سؤالات مثبت است. آنچه نوشتار فوکو را در خصوص انقلاب ایران متمایز می‌کند، پرهیزش از فهم نقش دین در انقلاب با رجوع به ضوابط خردگرایانۀ روشنگری است. ا‌و اسلام را ایدئولوژی پویای اندیشمندان دینی معرفی‌ می‌کند که به مردان و زنان ایران هویت سیاسی نوینی بخشید تا از آن طریق، فاعلیت تاریخی‌ خود را تجربه کنند. اسلام برای فوکو نه بار سنگینی‌ است از گذشته و نه طرحی برای آینده. اسلام شیعی چارچوبی بود که مردم در آن امکان خلق خلاقانۀ خود را یافتند، ”که به کسی‌ مبدل شوند که هیچ‌گاه امکان تحقق‌ آن را نمی‌دیدند.“ به اعتقاد فوکو، اینکه انقلاب‌های پیروزشده اهداف خود را متحقق می‌کنند یا نه اهمیت تاریخی‌ این انقلاب‌ها را رقم نمی‌زند، مهم این است که مردم انقلابی‌ بودن را تجربه کنند. آیا سرنوشت همۀ انقلاب‌ها این است که به جنبۀ بالقوه تمامیت‌خواهانۀ گفتار اتوپیایی خود جامۀ حقیقت بپوشانند؟ آیا هیچ انقلابی‌ قادر است فضایی-هر چند کوچک-در دل خردگرایی ابزاری این جهان بی‌روح خلق کند؟ پاسخ این سؤالات را تاریخ خواهد داد. زمانی‌ که منتقدان فوکو او را نکوهش می‌کردند که به عواقب انقلاب وا‌قف نیست، ا‌و بر زیبایی غیر قابل پیش‌بینی‌ بودن اعمال بشر تأکید کرد:

من قادر به نوشتن تاریخ آینده نیستم. من در بررسی‌ گذشته هم چندان موفق نبوده‌ام. اما تمام همّ خود را معطوف به درک آنچه هم‌اکنون می‌گذرد کرده‌ام. این روزها هیچ‌چیز پایان‌یافته نیست، تاس‌های زندگی‌ هنوز در حال گردش‌اند.[31]

[1] نسخۀ متفاوتی از این مقاله پیش از این منتشر شده است. بنگرید به بهروز قمری تبریزی، ”آنچه فوکو در ایران آموخت،“ اندیشۀ پویا، سال 1، شمارۀ 5 (دی و بهمن 1391)، 101-110.

[2]Michel Foucault, “Iran the Spirit of a World without Spirit,” in Foucault and the Iranian Revolution: Gender and the Seductions of Islamism, eds. Janet Afary and Kevin Anderson (Chicago: University of Chicago Press, 2005), 253.

[3]Foucault, “Iran the Spirit of a World without Spirit,” 257.

[4]Foucault, “Iran the Spirit of a World without Spirit,” 251.

[5]Edward Said, Beginnings: Invention and Method (New York: Basic Books, 1975), 290.

[6]Michel Foucault, “The Order of Discourse,” in Untying the Text, ed. Robert Young (London: Routledge, 1981), 67.

[7]Michiel Leezenberg, “Power and Political Spirituality: Michel Foucault on the Islamic Revolution in Iran,” Arcadia, 33:1 (1998), 72-89.

[8]Michel Foucault, “The Shah Is a Hundred Years Behind Times,” in Foucault and the Iranian Revolution, 194.

[9]Foucault, “Iran the Spirit of a World without Spirit,” 256.

[10]Michel  Foucault, “What Are Iranians Dreaming About?” in Foucault and the Iranian Revolution, 209.

[11]See Jeremy Carrette (ed.), Religion and Culture: Michel Foucault (New York, London: Routledge, 1999), 1.

[12]Michel Foucault, “On the Genealogy of Ethics,” in The Foucault Reader, ed. Paul Rabinow (New York: Pantheon Books, 1984), 352.

[13]Michel Foucault, “The Hermeneutics of the Self,” in Religion and Culture, 162.

[14]Michel Foucault, “Questions of Method,” in The Foucault Effect: Studies in Governmentality, eds. Graham Burchell, Colin Gordon and Peter Miller (Chicago: University of Chicago Press, 1991), 82.

[15]Foucault, “Iran the Spirit of a World without Spirit,” 252.

[16]Foucault, “Iran the Spirit of a World without Spirit,” 202.

[17]Foucault, “What Are Iranians Dreaming About?” 255.

[18]Foucault, “What Are Iranians Dreaming About?” 257.

[19]Claude Mauriac cited in Foucault and the Iranian Revolution, 91.

[20]Michel Foucault, “A Revolt with Bare Hands,” in Foucault and the Iranian Revolution, 212.

[21]Michel Foucault, “Revolutionary Action: ‘Until Now’,” in Michel Foucault: Language, Counter-Memory, Practice,ed. Donald Bouchard (Ithaca, NY: Cornell University Press, 1980), 230.

[22]Nancy Fraser, Unruly Practices (Minneapolis: UMP, 1989), 33.

[23]Jürgen Habermas, The Philosophical Discourse of Modernity (Cambridge, MA: MIT Press, 1990), 283.

[24]Michel Foucault, “On the Genealogy of Ethics,” in Michel Foucault: Beyond Structuralism and Hermeneutics, eds. Hebert L. Dryfus and Paul Rabinow (Chicago: University of Chicago Press, 1983), 231-232.

[25]فوکو در اینجا صراحتاً به تئوری مبارزه علیه دو مطلق امیرپرویز پویان اشاره دارد.

[26]Michel Foucault, “Is it Useless to Revolt?” in Foucault and the Iranian Revolution, 263-264.

[27]Foucault, “Is it Useless to Revolt?” 266.

[28]Roy Boyne, Foucault and Derrida: The Other Side of Reason (London: Unwin Hyman, 1990), 144.

[29]Michel Foucault, “What Is Enlightenment,” in The Foucault Reader, 35.

[30]Foucault, “What Is Enlightenment,” 39.

[31]Michel Foucault, “The Mythical Leader of the Iranian Revolt,” in Foucault and the Iranian Revolution, 220.